داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

تلقین محض

دوستانم می گویندمن آدم دهن بینی هستم.فکرکنم حق با آن ‌ها باشد. برای آنکه علتی برای حرفشان داشته باشند، اتفاق ناچیزی را که پنجشنبه پیش برایم پیش آمد، مطرح می کنند.
ماجراازاین قراربود که آن روزصبح رمان ترسناکی می خواندم. با این که هوا روشن بود، قربانی نیروی تلقین شدم. این تلقین تصوری رادرمن بوجود آورد که قاتل بی رحمی توی آ شپزخانه قایم شده. قاتل دشنه بزرگی راتوی دستش گرفته ومنتظرایستاده تا با ورود من به آشپزخانه به رویم بپردوچاقو را به پشتم فرو کند. با اینکه درست روبه روی درآشپزخانه نشسته بودم و اگرکسی می خواست به آشپزخانه برود، می بایست ازجلوچشمانم رد می شد و تازه به جزدرورودی آ شپز خانه راه دیگری هم برای رفتن به آنجا نبود،با این همه، باز فکرمی کردم قاتل پشت درکمین کرده.
اما من قربانی نیروی تلقین شده بودم وجرات نمی کردم وارد آشپز خانه شوم. این موضوع نگرانم کرده بود چون دیگروقت نهار بود و باید حتما به آشپزخانه می رفتم.
درآن وقت زنگ خانه را زدند.
بی آنکه ازجایم بلند شوم، دادزدم،"بیا تو،دربازه"
سرایدارساختمان با دویا سه نامه وارد شد.
گفتم: "ببین،پام خواب رفته،می شه بی زحمت بری ازآشپز خانه یه لیوان آب بیاری؟"
سرایدار گفت:" البته" در آشپزخانه را با زکرد ورفت تو. چندی بعدصدای فریاد دردی را شنیدم که به همراه صدای جسمی که باافتادنش،تمامی ظرف و ظروف و بطری‌ها را کشید و به زمین ریخت.
یکدفعه ازروی صندلی بلند شدم وبه آشپزخانه دویدم. نیمی از بدن سرایدارروی میزافتاده بود و دشنه بزرگی توی پشتش فرو رفته و کشته شده بود. دیگرخیالم راحت شده بود، چون معلوم شدهیچ قاتلی توی آشپز خانه نبوده.
به لحاظ منطقی این نوعی تلقین محضه.
نویسنده: فرناندو سورنتینو
مترجم: جواد فغانی

منبع: www.jenopari.com

روش دفاع دربرابرعقرب‌ها

مردم از زیاد شدن بیش ازحدعقرب‌‌ها که بوئنس آیرس را تهدید می‌کنند، حیرت زده، هراسان و حتی عصبانی هستند، شهری که تا این اواخر به‌طور کامل از شر این دسته از عنکبوتیان راحت بود.
افراد بی‌ذوق همیشه به سراغ روش‌‌های دفاع سنتی در برابرعقرب‌‌ها رفته‌اند، آن هم استفاده از سم. اما افراد باذوق خانه‌هایشان را پر از وزغ، قورباغه و مارمولک می‌کنند، به این امید که عقرب‌‌ها را نوش جان کنند. با این وجود، هر دو دسته در کار خود حسابی شکست می‌خورند، چون عقرب‌‌ها ازخوردن سم خودداری می‌کنند و خزندگان نیز به خوردن عقرب‌‌ها جواب رد می‌دهند. هر دو دسته از روی بی‌عرضگی و دستپاچگی، تنها در یک چیز موفق هستند: آن هم بیشتر کردن کینه و دشمنی عقرب‌ها‌ست و اگر‌ امکان داشته باشد، به زبان آوردن آن نسبت به انسان‌.
من روش دیگری سراغ دارم وتلاش کرده‌ام آن را تبلیغ کنم، ولی موفق نشده‌ام مثل همه‌ی دیگر پیشگامان، به من محل سگ هم نگذاشته‌اند. اعتقاد دارم که روشم با تمام شکسته نفسی، نه تنها بهترین، بلکه تنها روش ممکن برای دفاع در برابر عقرب‌هاست.
قانون کلی آن، پرهیز از برخورد مستقیم، درگیری مختصر و خطرناک و مخفی کردن نفرت نسبت به عقرب‌‌ها است. (البته می‌دانم که آدم باید جانب احتیاط را نگه‌دارد و این را هم می‌دانم که نیش عقرب کشنده است. حقیقت مسلم این است که اگر یک لباس غواصی می‌پوشیدم، به کلی از نیش عقرب در امان می‌ماندم. راستش، اگر آن لباس را می‌پوشیدم، عقرب‌‌ها بی بروبرگرد می‌فهمیدند که از آن‌ها می‌ترسم. اما خودمانیم، من از عقرب‌‌ها خیلی وحشت دارم. اما آدم نباید خونسردی‌اش را ازدست بدهد.)
یک چاره‌ی ساده سراغ دارم که موثر واقع می‌شود و آن دوری از خشونت و ادا و اطوار‌های تهدیدآمیز است و دو مرحله ساده دارد. اول این که مچ شلوارم را با کش خیلی سفت، می‌بندم. این کار نمی‌گذارد تا عقرب‌‌ها به داخل پاچه‌ی شلوارم بخزند. دوم هم وانمود می‌کنم سرما ناراحتم می‌کند و همیشه یک جفت دستکش چرمی‌به دست می‌کنم. این کار هم دست‌هایم را از نیش در امان نگه می‌دارد. (آنهایی که همیشه آیه‌ی یاس می‌خوانند، به نقطه ضعف‌‌های آن اشاره کرده‌اند و بدون آنکه به فواید انکارناپذیر و کلی آن توجه کنند، گفته‌اند که این روش به درد تابستان نمی‌خورد.) اما، سر را دیگر نباید بپوشانیم، چون این روش بهترین راهی است که عقرب‌‌ها را نسبت به ما جسور و خوشبین می‌کند. تازه، عقرب‌‌ها در حالت عادی هم عادت ندارند تا خودشان را از روی ارتفاع سقف روی صورت آدم بیندازند، اما چرا دروغ بگویم، گاهی این کار را می‌کنند(به هرحال، یک بار برای همسایه‌ی قبلی‌ام که مادر چهارتا بچه‌ی ناز و قد و نیم‌قد بود و حالا آن‌ها را یتیم گذاشته و رفته است، اتفاق افتاد. بدتر از آن باید بگویم که این حقایق باعث طرح نظریه‌‌‌های غلطی می‌شود و مبارزه با عقرب‌‌ها را سخت‌تر و پر زحمت‌تر می‌کند. راستش، شوهرِ جان به در برده‌اش با آن اطلاعات علمی‌ ضعیف، با قاطعیت می‌گوید که آن شش عقرب به شدت مجذوب چشم‌‌های آبی قربانی شده بودند. او با آوردن دلیلی واهی می‌گوید که نیش‌‌ها برای هر مردمک چشم به دو دسته‌ی سه‌تایی تقسیم شده‌اند. صادقانه بگویم که من اعتقاد دارم این حرف، خرافات محضی است که این افراد بزدل از روی ترس، آن را می‌گویند.)
درست مثل همه‌ی دفاع‌ها، لازم است در هنگام حمله به عقرب‌‌ها وانمود کنیم که از وجود آن‌ها بی‌خبر هستیم. با همه‌ی این حرف‌ها، من اتفاقی موفق شده‌ام تا هر روز هشتاد تا صد عقرب را با خونسردی تمام نفله کنم. من برای بقای آدمی، روشی را شروع کرده‌ام که امیدوارم سرمشقی بشود و اگر شد، بی‌عیب ونقص.
اگر توی آشپزخانه درحال خواندن روزنامه باشم وانمود می‌کنم که حواسم به جایی دیگر است. هر چند وقت یکبار، به ساعتم نگاه می‌کنم و زیرلب، طوری که عقرب‌‌ها صدایم را بشنوند، به خودم می‌گویم: «برپدرت لعنت، پس چرا این یارو پرس زنگ نمی‌زند؟» غیرقابل اعتماد بودن پرس کفر مرا بالا می‌آورد و بهانه‌ای می‌شود تا با خشم چند بار با پا به زمین بکوبم. با این کار، دمار از روزگار حداقل نباشد ده عقرب که کف زمین را پوشانده‌اند، در می‌آورم. این حالت بی‌قراری را با فاصله‌‌های نامنظم تکرار می‌کنم و در این روش موفق می‌شوم که حسابی دخلشان رابیاورم. اما، معنی‌اش این نیست که به بیشتر عقرب‌هایی که سقف و دیوار‌ها را پوشانده‌اند، بی‌اعتنا باشم. (مثل پنج دریای سیاه درحال حرکت، لرزش و تغییرجهت هستند.) هر از گاهی، خودم را به جنون می‌زنم و جسم سنگینی را به طرف دیوار پرت می‌کنم و به راحتی از کنار بد و بی‌راه گفتن به این پرس نکبت به خاطر زنگ نزدن طولانی‌اش نمی‌گذرم. ‌مایه‌ی شرمندگی است بگویم که تا به‌حال چند دست فنجان و ظرف و ظروف را شکسته‌ام و با ماهی‌تابه و قابلمه‌‌های قر و درب وداغان سر می‌کنم، اما ارزش دفاع از خودم خیلی بالا‌تر از این حرف‌ها‌ست. دست آخر، یک نفر تلفن می‌کند. پرس است. داد می‌کشم و به طرف تلفن هجوم می‌برم. به طور طبیعی، شتاب و دل‌واپسی‌ام اینگونه است که متوجه هزاران هزار عقربی نمی‌شوم که روی زمین پخش شده‌اند. و آن‌ها را مثل تخم مرغ زیر پا می‌ترکانم. اما گاهی وقت‌ها، دیگر سراغ این روش نمی‌روم. سکندری می‌روم و دراز به دراز به زمین می‌افتم و به این طریق، بیشتر با زمین تماس پیدا می‌کنم و در نتیجه عقرب‌‌های بیشتری را می‌کشم. وقتی دوباره سرپا می‌ایستم، جنازه‌‌های چسبناک عقرب‌‌ها را که لباس‌هایم را تزئین کرده‌اند، یکی یکی جدا می‌کنم. این کار ظرافت خاصی دارد و باعث می‌شود مزه‌ی پیروزی را بچشم.
حالا، می‌خواهم کمی ‌از موضوع بیرون بیایم و داستان خنده‌داری را تعریف کنم. داستان آموزنده‌ای که چند روز پیش برایم اتفاق افتاد و بدون آنکه خودم بخواهم، نقش یک قهرمان را بازی کردم. وقت ناهار بود. مثل همیشه، متوجه شدم که عقرب‌‌ها روی میز را پوشانده‌اند. قاشق‌چنگال‌‌ها و اجاق را هم پوشانده بودند. با صبر و حوصله نگاهم را برگردانم و آن‌ها را آرام آرام هل دادم و به روی زمین ریختم. از وقتی که بیشتر وقتم با کلنجار رفتن با عقرب‌‌ها می‌گذرد، تصمیم گرفته‌ام برای خودم غذای حاضری درست کنم: آن هم چند تا تخم مرغ. غذایم را که می‌خوردم، هر از چندی، چند تا از عقرب‌‌های بی‌شرم و حیا را که از روی میز بالا رفته بودند، کنار می‌زدم. یک‌دفعه، عقرب درشت و خر-زوری افتاد توی بشقابم.
زهره ترک شدم. قاشق و چنگالم را انداختم. نمی‌دانستم چه کنم. این عمل قضا قورتکی بود؟ یا به شخص خودم حمله کرده بودند؟ یک امتحان بود؟ لحظه‌ای گیج ماندم. آخر این عقرب از جانم چه می‌خواست؟ فوری به یادم افتاد که در مبارزه با آن‌ها یک سرباز کارکشته هستم. می‌خواستند من را مجبورکنند تا روش دفاعی‌ام را عوض کنم و با قاطعیت به حالت تهاجمی ‌برگردم. اما من به کارایی استراتژی‌ام خیلی مطمئن بودم و آن‌ها موفق نمی‌شدند به من کلک بزنند.
خودم را کنترل کردم و عقرب را تماشا کردم که توی تخم مرغ‌‌ها شلپ شلپ می‌کرد. بدنش به رنگ زرد درآمده بود و دم سمی‌اش را مثل ملوان کشتی شکسته‌ای که درخواست کمک می‌کند تکان می‌داد، راستش حواسم به عقربی بود که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد و منظره‌ی قشنگی درست کرده بود، اما ‌حالم را به هم زد. چیزی نمانده بود افتضاح به بار بیاورم. به فکرم رسید که بشقاب را توی سطل آشغال خالی کنم. با این همه، با اراده قوی که دارم، به موقع جلو خودم را گرفتم. اگر این کار را نکرده بودم، مورد خشم و نفرت هزاران هزار عقربی قرار می‌گرفتم که از سقف، دیوارها، زمین، اجاق، لامپ‌‌ها مرا تماشا می‌کردند. بعد، آن‌ها بهانه‌ای به دست می‌گرفتند و به این نتیجه می‌رسیدند که به من حمله کنند و آن‌وقت خدا می‌داند چه اتفاقی می‌افتاد.
دلم را به دریا زدم که حواسم به عقربی که هنوز در بشقابم تقلا می‌کرد، نباشد. آن را با تخم‌مرغ خوردم. حتی ته بشقاب را با تکه نانی پاک کردم تا چیزی از عقرب و تخم‌مرغ باقی نماند. حالم را به هم نزد، شاید به خاطر طعم ترشش بود و یا به این خاطر بود که ذائقه‌ام به خوردن عقرب سازگار نبود. آخرین لقمه را با رضایت خوردم. بعد از آن، به فکرم رسید که پوست عقرب سفت‌تر از آن است که فکرش را می‌کردم و ممکن بود رودل کنم و برای آنکه مزاحم بقیه‌ی عقرب‌‌ها نشده باشم، یک لیوان آلکا سلتزر هم روی آن خوردم.
شیوه‌‌های مختلفی را از همین روش سراغ دارم، اما این یکی چیز دیگری است. فقط یادتان بماند که همیشه در این کار طوری پیش بروید که انگار از حضور یا وجود عقرب‌‌ها بی‌خبر هستید. با این‌همه، الان به من خیلی شک کرده‌اند. فکر کنم عقرب‌‌ها فهمیده‌اند که حملاتم اتفاقی نیست. دیروز، ظرف آب‌جوش را که به زمین انداختم، یکدفعه متوجه شدم از روی در یخچال، سیصد یا شاید چهارصد عقرب با کینه و بدگمانی و به طرز ملامت‌باری مرا تماشا می‌کنند.
شاید شیوه‌ام نیز با شکست روبه‌رو بشود. اما، فعلاً نمی‌توانم به شیوه‌ی دفاع بهتری برای دفاع از خودم در برابرعقرب‌‌ها فکرکنم.

نویسنده: فرناندو سورنتینو
مترجم: جواد فغانی
درباره‌ی نویسنده:
فـرنـاند‌‌و سـورنتینـو، نویسند‌‌ه‌ی آرژانتینی، متولد‌‌ 1942 د‌‌ر بـوئنـس آیرس است. د‌‌ر غالب آثار وی د‌‌رونمایه‌‌های خیالی و گاه وحشت نقش عمد‌‌ه‌ای د‌‌ارد‌‌. برخی از داستان‌‌های او به فارسی ترجمه شده است. جن و پری داستان این نویسنده را با اجازه و اطلاع خودش منتشر کرده است.
منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.