داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

جزیره در پرتو نیمروز

نخستین باری که مارینی جزیره را دید، روی صندلی‎‌های سمت چپ مودبانه خم شده‎ بود و داشت میز پلاستیکی را برای گذاشتن سینی ناهار جا به‎ جا می‎کرد. هر بار که با مجله یا لیوان‎‌های ویسکی آمده و رفته‎ بود، نگاه مسافر را متوجه خود دیده ‎‌بود. موقع جابه‎جا کردن میز دیگر به تنگ آمده ‎بود، اما نمی‎دانست ارزش آن را دارد که به نگاه سمج مسافر –یک زن آمریکائی- پاسخ دهد یا نه. درست در همین وقت بود که سواحل جزیره، نوار طلائی کرانه و تپه‎هائی که به سمت فلات متروک سر برمی‎داشت، در بیضی آبی پنجره پدیدار شد. مارینی لیوان آبجو را سر جایش گذاشت، لبخندی زد و به مسافر گفت: "جزایر سونان." زن آمریکائی با علاقه‎ای ساختگی گفت: "آه، بله. یونان." زنگ ملایم کوتاهی نواخته شد و مهماندار بی‎آنکه لبخند حرفه‎‌ای از لب‎‌های نازکش محو شود، سر برداشت؛ سراغ زوجی سوریائی رفت و آن‌ها آب گوجه‎فرنگی سفارش دادند، اما به دم هواپیما که رسید به خود مجالی داد تا بار دیگر به زیر بنگرد. جزیره‎ی کوچک و تک‎افتاده‌ای بود و دریای اژه با رنگ نیل فام، که پیچ و خم سفید و ساکن و خیره‏کننده را برجسته‎تر می‎کرد، در برش گرفته‏بود. لابد آن پائین کف موج‎هائی بود که به صخره‏‎‌ها و خور‌ها می‎‌خورد و می‎شکست. مارینی دید که کرانه‎‌های متروک به سمت شمال غرب امتداد دارد و بقیه‎ی جزیره کوهستانی است و یکراست به دریا می‎پیوندد. جزیره‎ای سنگلاخی و متروک؛ گرچه نقطه‌‎ی سربی –خاکستری نزدیک کرانه‎ی شمالی شاید خانه باشد، مشتی از آن خانه‏‌های روستائی. شروع به باز کردن قوطی آب میوه کرد و وقتی سر برداشت جزیره از پنجره ناپدید شده‎بود. فقط دریا مانده‌بود؛ افقی سبز و بی‎انتها. بی‎دلیل به ساعتش نگاهی انداخت: درست نیمروز بود.
مارینی خوشحال بود که در خط رم –تهران کار می‎کند. پرواز به اندازه‎ی خطوط شمالی دلتنگ کننده نبود و دختر‌ها از رفتن به شرق یا آشنائی با ایتالیا خوشحال بودند. چهار روز بعد وقتی به پسرکی کمک می‎کرد که قاشق از دستش افتاده‎بود و دلشکسته به بشقاب دسرش اشاره می‌کرد، باز هم حاشیه‎ی جزیره را دید. با دفعه‎ی پیش هشت دقیقه اختلاف داشت، اما همین که در دم هواپیما به طرف پنجره‌ای خم شد، هیچ تردیدی نداشت. شکل جزیره طوری نبود که از یاد برود؛ به لاک‎پشتی می‎مانست که پنجه‎هایش اندکی از آب درآمده‌باشد. آن‎قدر نگاه کرد تا صدایش زدند. این دفعه یقین داشت که نقطه‌ی سربی – خاکستری مشتی خانه است، خطوط چند مزرعه کشت شده را که به سمت ساحل امتداد داشت تمیز داده بود. هنگام توقف در بیروت نگاهی به اطلس دختر مهماندار انداخت و سرانجام ندانست که نام جزیره هوروس است یا نه. مسئول بی‎سیم که فرانسوی بی‏قیدی بود از کنجکاوی‎اش حیرت کرد."این جزیره‏‌ها همه‏شان مثل هم‎اند. دو سال است که توی این خط کار می‎کنم و ذره‎ای برایم اهمیت ندارند. بعله، دفعه دیگر نشانم بده." نام جزیره هوروس نبود، بلکه گزیروس بود، یکی از جزایر متعددی که دور از دسترس جهانگردان قرار داشت. وقت نوشیدن نوشابه‎ای در رم دختر مهماندار به او گفت: "پنج سال بیشتر طول نمی‎کشد. اگر خیال رفتن به آنجا را داری، زود باش. لشکر جهانگرد‌ها هر لحظه ممکن است از راه برسند. چنگیز کوک (1) اینجا را هم از قلم نمی‎اندازد." اما مارینی همچنان به فکر جزیره بود. وقتی یادش می‎آمد یا نزدیک پنجره‌‎ای تماشایش می‎کرد، تقریبا همیشه سرآخر شانه‎ای بالا می‎انداخت. هیچ یک از این کار‌ها معنایی نداشت –هفته‎ای سه بار پرواز نیمروزی بر فراز گزیروس همان اندازه غیرواقعی بود که رویای چنین پروازی. همه چیز در توهمی تکراری و بیهوده باطل می‎ماند؛ همه چیز، مگر، شاید، هوس، تکرار آن توهم؛ پیش از ظهر‌ها نگاه کردن به ساعت‎مچی، دیدار کوتاه و وسوسه‎انگیز با آن نوار سفید خیره‎کننده در حاشیه‎‌ی لاجورد، و خانه‎‏هایی که ماهیگیران جلوشان به وضوح سر برمی‎داشتند تا عبور شئ غیرواقعی دیگری را دنبال کنند.
هشت یا نه هفته بعد که پرواز در خط نیویورک را با تمام مزایایش به او پیشنهاد کردند، مارینی به خود گفت که برای پایان دادن به آن وسوسه‎ی بی‎آلایش و آزاردهنده، فرصت مناسبی پیدا شده‎است، کتاب راهنمایی در جیب داشت که جغرافی‌دان بی‎دقتی با نامی شرقی، جزئیاتی بیش از معمول را درباره گزیروس در آن شرح داده‎بود. انگار که صدای خود را از دوردست می‎شنید. به پیشنهاد پاسخ منفی داد و از نگاه کردن به قیافه‎ی بهت‎زده‎ی رئیس و دو منشی خودداری کرد و برای خوردن غذای مختصری به فروشگاه کارمندان رفت که کارلا در آنجا چشم به راهش بود. دلسردی آمیخته به حیرت کارلا آشفته‎اش نکرد؛ ساحل جنوبی گزیروس مسکونی نبود، اما در غرب، آثار و بقایای جماعت لیدیایی یا شاید هم کرت و میسنی پیدا شده‎بود و پروفسور گلدمن دو سنگ یافته‎بود که رویش حروف هیروگلیف کنده بودند و ماهیگیران از آن به جای موج‎شکن لنگرگاه کوچکشان استفاده می‎کردند. کارلا سردرد گرفت و بی‎درنگ ترکش کرد. منبع اصلی درآمد ساکنان انگشت‎شمار جزیره صید ماهی هشت‌پا بود. پنج روز در میان، قایقی می‌رسید تا صید را بار بزند و قدری خواربار و آذوقه بیاورد. در بنگاه مسافرتی به مارینی گفتند که باید از رینوس قایقی دربست کرایه کند و شاید هم بتواند سوار قایق کوچکی شود که از گزیروس ماهی هشت‌پا می‎آورد، اما این موضوع فقط در جزیره‌ی رینوس که بنگاه در آن نماینده‎ای ندارد مشخص می‎شود. به هر حال، نقشه می‎کشید که برای تعطیلات ماه ژوئن چند روزی را در جزیره بگذراند. ناگزیر بود در هفته‎‌های آینده جای وایت را در پرواز تونس بگیرد، آن‎گاه اعتصاب شد و کارلا به خانه‎ی خواهرش در پالرمو رفت. مارینی به هتلی نزدیک میدان ناوونا رفت. چند کتابفروشی در آنجا بود که کتاب‎‌های دست دوم می‎فروختند. مارینی با اندک شور و اشتیاقی، خود را با کتاب‎هایی درباره‌‎ی یونان سرگرم می‎کرد و گاهگاهی نیز کتاب مکالمه‎ای را ورق می‎زد. کلمه‎ی "کالیمرا" (2) برایش خوشایند بود و سعی کرد آن را با رقاصه‌ی سرخ‎مویی آزمایش کند. شب را با او گذراند و چیزهایی راجع‎به پدربزرگش در اودوس و درباره‎ی نوعی گلودرد غیرقابل بیان یاد گرفت. در رم باران می‎بارید، در بیروت تانیا همیشه چشم به راهش بود. موضوعات دیگری هم بود، همیشه از بستگان یا گلودرد.
یک روز، باز هم در راه تهران بود و جزیره را هنگام نیمروز دید. مارینی آن‎قدر به پنجره چسبید، که دختر مهماندار جدیدی که او را همکار تنبل و بیکاره‏ای می‎پنداشت، سینی‎‌های غذایی را که پخش کرده بود، برایش شمرد. آن شب مارینی دختر مهماندار را در رستوران فیروز به شام دعوت کرد و چندان دشوار نبود که دختر او را به خاطر حواس‎پرتی صبح ببخشد. لوچیا به او توصیه کرد که موهایش را به سبک آمریکایی اصلاح کند. مارینی مدتی از گزیروس با او حرف زد. اما بعد پی‎برد که او نوشیدن ودکا لایم هیلتون را ترجیح می‎دهد. وقت با چیزهایی مثل این و با سینی‎‌های بی‌پایان غذا که با لبخندی در خور مسافران، تقدیمشان می‎شد، سپری شد. در سفر‌های بازگشت، هواپیما ساعت هشت صبح از فراز گزیروس پرواز می‎کرد. نور خورشید به پنجره‎‌های سمت چپ هواپیما می‎تابید و به سختی می‎شد لاک‎پشت طلایی را دید. مارینی ترجیح می‎داد منتظر بماند تا ظهر‌ها از آنجا بگذرند و می‎دانست که در این صورت می‎تواند چند دقیقه پشت پنجره بایستد و نگاه طعنه‎آمیز لوچیا (و بعد‌ها فلیسا) را که از مسافران پذیرایی می‎کردند، نادیده بگیرد. یکبار عکسی از گزیروس گرفت، اما عکس خراب شده‎بود. تا آن وقت نکاتی درباره‎ی جزیره یاد گرفته‎بود و زیر بعضی از سطور دو کتاب که مطالب مختصری درباره‎ی جزیره نوشته‌بودند خط کشیده‎بود. فلیسا به او گفت که خلبان‎‌ها نامش را "شیدای جزیره" گذاشته‎اند، اما او از این حرف نرنجید. کارلا تازه نامه نوشته ‎بود که تصمیم دارد بچه‎دار نشود و مارینی دو هفته دستمزد خود را برایش فرستاد و فکر کرد که باقیمانده‎ی پولش کفاف خرج تعطیلات را نمی‌دهد. کارلا پول را پذیرفت و از طریق دوستی به اطلاعش رساند که احتمالا با دندانپزشکی اهل ترویزو ازدواج خواهد کرد. ظهر روز‌های دوشنبه، پنجشنبه و شنبه (یکشنبه‎‌ها ماهی دو بار) همه چیز اهمیت خود را از دست می‎داد. با گذشت زمان مارینی پی برد که فلیسا تنها کسی است که احساسش را درک می‌کند. بینشان قراردادی ناگفته بسته شد که سر ظهر، همین‌که مارینی کنار پنجره‎ی دم هواپیما جا می‎گیرد، فلیسا از مسافران پذیرایی کند. جزیره بیش از چند دقیقه قابل دیدن نبود، اما هوا اغلب چنان صاف بود و دریا با چنان بیرحمی موشکافانه‎ای خطوط جزیره را برجسته می‌‎کرد که کوچکترین جزییات، به نحو تردیدناپذیری با خاطره‎ی پرواز پیشین انطباق می‌یافت: نقطه‌ی سبز دماغه در جانب شمال، خانه‎‌های سربی – خاکستری و تورهایی که روی ماسه‎‌ها خشک می‎شدند. وقتی تور‌ها در جای همیشگی نبود، مارینی حس می‎کرد که چیزی را از او دزدیده‎اند یا به او اهانت شده است. به فکر فیلم گرفتن از منظره‌ی عبور بر فراز جزیره و تماشای آن در هتل افتاد، اما بهتر دید که پول دوربین را پس‎انداز کند، چون تا مرخصی کمتر از یک ماه مانده‎‌بود. حساب روز‌ها را چندان دقیق نداشت. گاهی پیش تانیا در بیروت بود و گاهی با فلیسا در تهران و تقریبا بیشتر وقت‌‌ها پیش برادر کوچکترش در رم. همه کمی مبهم و به نحو دلپذیر ساده و صمیمی بودند و انگار که جایگزین چیز دیگری می‎شدند، اوقات قبل و بعد از پرواز را پر می‎کردند. در سراسر پرواز نیز همه چیز مبهم و ساده و احمقانه بود، تا این که وقت خمیدن به طرف پنجره‎ی دم هواپیما می‎رسید، و وقت حس کردن سرمای شیشه که چون شیشه‌‌های آکواریم بود و در آن لاک‎پشت طلایی در لاجورد آهسته راه می‎رفت.
آن روز طرح تور‌ها به وضوح روی ماسه دیده می‎شد و مارینی می‎توانست قسم بخورد که نقطه‎ی سیاه سمت چپ، لب دریا، ماهیگیری است که لابد به هواپیما نگاه می‎کند. بی‎دلیل پیش خود گفت: "کالیمرا" دیگر انتظار کشیدن معنایی نداشت. ماریو مرولیس پولی را که برای سفر می‎خواهد به او قرض خواهد داد و در مدتی کمتر از سه روز به گزیروس خواهد رسید. از تصور این که از نقطه‎ی سبز صعود خواهد کرد و برهنه در خور‌های شمالی وارد دریا خواهد شد و همراه مردان به صید ماهی خواهد رفت و با ایما و اشاره و خنده مقصودش را خواهد رساند، در حالی که لب‎هایش را به پنجره می‎فشرد، لبخند زد. وقتی تصمیم گرفت، دیگر هیچ کاری دشوار نبود: قطار شبانه، اولین قایق، بعد قایق کهنه و کثیف دیگر، یک شب روی عرشه، نزدیک ستارگان، طعم رازیانه‎ی رومی و گوشت بره، و صبح در میان جزایر. با روشن شدن اولین چراغ از کشتی پیاده شد. کاپیتان او را به پیرمردی که شاید ریش‌سفید ده بود، معرفی کرد. کلایوس دست چپش را گرفت و چشم در چشمش دوخت و آهسته حرف زد. دو پسر بچه آمدند و مارینی پی برد که آن‌ها پسران کلایوس‎اند. کاپیتان قایق کوچک، آنچه از انگلیسی می‎دانست به کار بست: "بیست سکنه، اختاپوس، ماهی، پنج خانه، مهمان ایتالیایی کرایه کلایوس بدهد." وقتی کلایوس از دراخما (3) حرف زد، پسر بچه‎‌ها خندیدند. مارینی هم خندید. دیگر با پسربچه‎‌ها دوست شده‎بود و داشت خورشیدی را که از دریا بالا می‎آمد و دریا را که چندانکه از بالا می‎دید تیره نبود و اتاق محقر تمیزی را که آکنده ‎بود از بوی مریم گلی و پوست دباغی‎شده و در آن کوزه‎ای آب گذاشته بودند، تماشا می‎کرد.
آن‌ها رفتند تا قایق کوچک را بار بزنند و مارینی بعد از دور انداختن لباس سفر و پوشیدن مایو و صندل شروع به گشت زدن در جزیره کرد. هنوز کسی دیده‎نمی‎شد، خورشید آهسته اما مطمئن بالا می‎آمد و از بوته‎‌ها بویی اندک ترشیده با بوی یدی که باد می‏آورد در هم می‏آمیخت. وقتی به دماغه شمالی رسید و بزرگترین خور جزیره را دید ساعت حدود ده بود. گرچه بیشتر دلش می‎خواست نزدیک کرانه‏ی ماسه‎ای شنا کند، ترجیح داد با خود خلوت کند. اما جزیره وجودش را تسخیر کرده ‎بود و چنان صمیمانه از آن لذت می‎برد که قدرت اندیشیدن و انتخاب نداشت. وقتی مایو از تن درآورد تا از صخره‎ای به دریا شیرجه برود، پوستش از آفتاب و باد سوخت. آب سرد بود و به او آرامش می‎داد. گذاشت جریان بازیگوشی او را به مدخل غاری بکشاند، سپس به دریای آزاد برگشت، به پشت غلتید، با احساس آرامش که در عین حال مترادف با آینده بود، دریا را یکسره پذیرفت. بی‎کمترین تردیدی دانست که از جزیره نخواهد رفت و به نحوی تا ابد در آنجا خواهد ماند. چهره‎ی برادرش و فلیسا را پس از پی‎بردن به این نکته که او می‎خواهد تا آخر عمر زندگیش را به ماهیگیری روی خرسنگ تک‎افتاده‎ای بگذراند، در نظر آورد. اما وقتی به رو برگشت تا به سوی ساحل شنا کند چهره‏شان را از یاد برده‎بود.
آفتاب بی‎درنگ خشکش کرد و او به سوی خانه‌‌ها رهسپار شد. دو زن شگفت‎زده، پیش از آنکه دوان دوان به خانه بروند و در را ببندند، نگاهش کردند. بیهوده دستی به علامت سلام تکان داد و به طرف تور‌ها رفت. یکی از پسران کلایوس در ساحل منتظرش بود و مارینی با اشاره‎ی دست به دریا دعوتش کرد. پسرک با تردید به شلوار و پیراهن قرمزش اشاره کرد. بعد به طرف یکی از خانه‎‌ها رفت و نیم‎برهنه بیرون آمد. آن دو با هم به دریای نیم‎‏گرم که زیر آفتاب ساعت یازده تلالو خیره‏کننده‏ای داشت شیرجه رفتند.
ایوناس که تنش را روی ماسه‌‌ها خشک می‎کرد، اسم بعضی اشیاء را به زبان آورد. مارینی گفت: "کالیمرا" و پسرک با خنده تکرار کرد. بعد مارینی جملات تازه‎ای ادا کرد و کلمات ایتالیایی به پسرک یاد داد. قایق کوچک در افق دم‎به دم کوچکتر می‎شد. مارینی حس کرد که حالا واقعا در جزیره با کلایوس و خویشانش تنها مانده‌‎است. می‎گذارد چند روز بگذرد، کرایه اتاق را می‌دهد و ماهیگیری یاد می‎گیرد. بعد، یک روز بعدازظهر که خوب با هم اخت شدند، درباره‎ی اقامت و کار در آنجا صحبت می‎کند. بلند شد و دستی به سوی ایوناس تکان داد و آهسته آهسته از تپه بالا رفت. شیب تپه تند بود و مارینی برای رفع خستگی در هر مکثی سر برمی‎گرداند تا به تور‌های ساحل و زن‎‌های شوخ و شنگ که در حال حرف زدن با ایوناس و کلایوس ازگوشه‌ی چشم او را می‎پاییدند و می‎خندیدند نگاهی بیندازد. وقتی به نقطه‎ی سبز رسید، وارد دنیایی شد که در آن رایحه‎ی آویشن و مریم گلی با گرمای خورشید و نسیم دریا درهم آمیخته بود. مارینی نگاهی به ساعت‎مچی‌اش انداخت و بعد با حالتی ناشکیبا آن را در جیب مایویش گذاشت. کشتن آن انسان پیشین کار آسانی نبود؛ اما در آن بلندی، در اثر فضا و آفتاب، هیجان‌زده حس کرد که این کاربزرگ شدنی است. او در گزیروس بود، همان‌جا که بار‌ها شک کرده ‎بود که به آن دست یابد. در میان سنگ‎‌های داغ به پشت دراز کشید، تیزی دندانه‎‌های داغشان را تحمل کرد و یک‌راست به آسمان خیره شد. از دور صدای وزوز موتوری را شنید.
چشمانش را بست و با خود گفت که به هواپیما نگاه نخواهدکرد و نخواهد گذاشت به بدترین جنبه‌ی وجودش که بار دیگر از فراز جزیره می‌گذشت آلوده شود. اما در سایه‌‌ی پلک‌ها، فلیسا را با سینی‌هایش مجسم کرد –درست در همان لحظه سینی‌‌ها را توزیع می‌کرد- و جانشینش را، شاید "جورجور" یا مهماندار تازه‌ای از خطی دیگر، کسی که حین توزیع شراب و قهوه لبخند می‎زند. چون نمی‎توانست با سرتاسر گذشته بجنگد، چشمش را گشود و نشست، و درست در همان لحظه بال سمت راست هواپیما را تقریبا بالا سرش دید که یکباره کج شد، صدای موتور جت تغییر کرد و هواپیما یک‌راست به دریا افتاد. دوان دوان از تپه سرازیر شد، سنگ‎‌ها تنش را می‎خراشید و خار و خاشاک دست‎هایش را پاره پاره می‎کرد. جزیره، محل سقوط را از چشمش می‎پوشاند، اما او پیش از رسیدن به ساحل دور زد و از راه میان‌بر اولین برآمدگی تپه را پشت‌سر گذاشت و به ساحل کوچکتر رسید. حدود صد یارد آن طرف‎تر دم هواپیما داشت در سکوت مطلق در آب فرو می‎‌رفت. مارینی به امید این که هواپیما نوسان کند و به سطح آب بیاید، دوید و در آب شیرجه رفت، اما تنها چیزی که دیده می‌شد خط ملایم امواج بود. جعبه‎ای مقوایی نزدیک محل سقوط بی‎هدف روی آب بالا و پایین می‎رفت؛ و تقریبا سرآخر که دیگر ادامه‎ی جستجو بی‎فایده به نظر می‎رسید، دستی از آب بیرون آمد. دست یک لحظه بیشتر دیده‎نشد، اما همان بس بود که مارینی تغییر جهت دهد و در آب شیرجه برود تا موی مردی را که تقلا می‎کرد به او بچسبد و با شدت و خشونت هوا را می‎بلعید بگیرد. مارینی بدون این که بیش از اندازه به مرد نزدیک شود گذاشت نفس بکشد. بعد کم‎کم او را به دنبال خود کشید و به ساحل رساند، هیکلش را که لباس سفید به تن داشت بغل کرد و پس از آنکه روی ماسه گذاشت، دهان کف کرده‎اش را دید که دیگر مرگ در آن لانه کرده‎بود و از شکافی در گلویش خون بیرون زده‎بود. دیگر تنفس مصنوعی چه فایده‎ای داشت؟ با هر تشنجی شکاف بیشتر باز می‌شد و چون دهان نفرت‎انگیزی که مارینی را صدا می‎زد، او را از سعادت محقرش که گذران ساعاتی چنین اندک در جزیره بود باز‎می‎داشت و در میان غلغل خون چیزی را فریاد زنان می‎گفت که او دیگر نمی‎توانست بشنود. پسران کلایوس و پشت سرشان زن‌ها دوان دوان از راه رسیدند. وقتی کلایوس آمد، پسر‌ها دور جسد که روی ماسه قرار داشت جمع شده‎بودند و نمی‎توانستند دریابند که چگونه توانسته‎است در حال خونریزی شناکنان خود را به ساحل برساند. یکی از زن‎‌ها گریه‌کنان التماس کرد: "چشمانش را ببندید." کلایوس در جستجوی باقی‎ماندگان دیگر، نگاهی به دریا اندخت. ولی، مثل همیشه، در جزیره تنها بودند و جسد با چشمان از حدقه درآمده تنها چیزی بود که بین آن‌ها و دریا تازگی داشت.
——————————
پانوشت‌ها:
1- ترکیبی است از اسم چنگیزخان و کاپیتان کوک، کاشف معروف.
2- Kal imera به معنی دوستت دارم.
3- Drakhma واحد پول یونان
آذر 66
نویسنده: خولیو کورتاسار
مترجم: مهدی غبرائی

درباره‌ی نویسنده:
خولیو کورتاسار از پدر و مادری آرژانتینی به سال 1914 در بروکسل به دنیا آمد و از سال 1952 مقیم پاریس شد و همانجا به کار نویسندگی پرداخت. شاعر و مترجم و نوازنده‌‎ی آماتور جاز بود. همچنین تعداد زیادی داستان کوتاه و رمان نوشته‎است، از جمله: لی‎لی بازی، برندگان، ویولن بدلی.
مرگش به سال 1984 اتفاق افتاد.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.