داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

مزاحم

«…در گذشتن از عشق زنان»
شموئیل 1:26

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر بزرگ‌تر، که به مرگ طبیعی در یکی از سال‌های 1890 در ناحیه مورون مرد گفته است. مطمئناً در طول آن شب دراز بی‌حاصل، در فاصله صرف ماته[1] کسی باید آن را از کس دیگر شنیده باشد و آن را تحویل سانتیاگودابووه داده باشد، کسی که داستان را برای من تعریف کرد. سال‌ها بعد، دوباره آن را در توردرا جایی که همه وقایع اتفاق افتاده بود؛ برایم گفتند. داستان دوم، که به طرز قابل ملاحظه‌ای دقیق‌تر و بلندتر بود، با تغییر و تبدیلات کوچک و معمول داستان سانتیاگورا تکمیل نمود. من آن را می‌نویسم چون، اگر اشتباه نکرده باشم، این داستان مختصر و غمناک، نشان‌دهنده وضع خشن زندگی آن روزها در کناره‌های رودخانه پلاته است. من با دقت و وسواس زیاد آن را به رشته تحریر می‌کشم، ولی از هم اکنون خود را می‌بینم که تسلیم وسوسه نویسنده شده و بعضی از نکات را تشدید می‌کنم و راه اغراق می‌پویم.
در توردرا، آنان را به اسم نیلسن‌ها می‌شناختند. کشیش ناحیه به من گفت که سلف او با شگفتی به یاد می‌آورده که در خانه آن‌ها یک کتاب مقدس کهنه دیده است با جلدی سیاه و حروفی گوتیک، در صفحات آخر، نظرش را نام‌ها و تاریخ‌هایی که با دست نوشته شده بود جلب کرده بود. این تنها کتاب خانه بود. بدبختی‌های ثبت شده نیلسن‌ها گم شد همان‌طور که همه چیز گم خواهد شد. خانه قدیمی، که اکنون دیگر وجود ندارد، از خشت خام ساخته شده بود، آن طرف دالان، انسان می‌توانست حیاطی مفروش با کاشی‌های رنگی و حیاط دیگری با کف خاکی ببیند. به هر حال، تعداد کمی به آن‌جا رفته بودند، نیلسن‌ها نسبت به زندگی خصوصی خودشان حسود بودند. در اطاق‌های مخروبه، روی تخت‌های سفری می‌خوابیدند؛ زندگی‌شان در اسب، وسائل سوارکاری، خنجرهای تیغه کوتاه، خوش‌گذرانی پرهیاهو در روزهای شنبه و مستی‌های تعرض‌آمیز خلاصه می‌شد. می‌دانم که آنان بلند قد بودند و موهای قرمزی داشتند که همیشه بلند نگه می‌داشتند. دانمارک، ایرلند، جاهایی که حتی صحبتش را هم نشنیده بودند در خون آن دو جوش می‌زد. همسایگان از آنان می‌ترسیدند، همان‌طور که از تمام مو قرمزها می‌ترسیدند، و بعید نیست که خون کسی به گردنشان بود. یک بار، شانه‌به‌شانه، با پلیس در افتادند. می‌گفتند که برادر کوچک‌تر دعوایی با خوآن ایبررا کرده، و از او نخورده بود که، مطابق با آن‌چه ما شنیده‌ایم، کامال قابل ملاحظه است. آنان گاوچران، محافط احشام و گله‌دزد بودند و گاه‌گاهی کلاهبرداری می‌کردند. به خست مشهور بودند، بجز هنگامی که قمار و شراب‌خواری دست و دل‌شان را باز می‌کرد. از اعقاب آنان، و آن که از کجا آمده‌اند کسی چیزی نمی‌دانست. آنان صاحب یک ارابه و یک جفت گاو بودند.
از لحاظ جسمی کاملاً از جمعیت گردن‌کلفت محل که نام بدشان را به کوستابراوا وام داده بودند مشخص بودند. این موضوع، و چیزهای دیگری که ما نمی‌دانیم، به شرح این موضوع کمک می‌کند که چه‌قدر آن دو به هم نزدیک بودند؛ در افتادن با یکی از آن‌ها به منزله تراشیدن دو دشمن بود.
نیلسن‌ها عیاش بودند، ولی عشق‌بازی‌های وحشیانه آنان تا آن موقع به سالن‌ها و خانه‌های بدنام محدود می‌شد. از این‌رو، وقتی کریستیان خولیانا بورگس را آورد تا با او زندگی کند مردم محل دست از ولنگاری بر نداشتند. درست است که او بدین وسیله خدمتکاری برای خود دست و پا کرد، ولی این هم درست است که سرا پای او را به زرو زیورهای پرزرق‌وبرق آراست و در جشن‌ها او را همراه خود می‌برد. در جشن‌های محقر اجاره‌نشینان، جایی‌که فیگورهای چسبیده تانگو ممنوع بود و هنگام رقص طرفین فاصله قابل ملاحظه‌ای را حفظ می‌کردند. خولیانا سیه چرده بود، چشمان درشت کشیده داشت، و فقط کافی بود به او نگاه کنی تا لبخند بزند. در ناحیه فقیر نشین که کار و بی‌مبالاتی زنان را از بین می‌برد او به هیچ‌وجه بد قیافه نبود.
ابتدا، ادواردو همراه آنان این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. بعد برای کار یا به دلیل دیگری سفری به آرسیفس کرد؛ از این سفر با خود دختری را آورد که از کنار جاده بلند کرده بود. پس از چند روزی، او را از خانه بیرون انداخت. هر روز بد عنق‌تر می‌شد، تنها به بار محله می‌رفت و مست می‌کرد و با هیچ‌کس کاری نداشت. او عاشق رفیقه کریستیان شده بود. در و همسایه، که احتمالاً پیش از خود او متوجه این امر شده بودند، با شعفی کینه‌جویانه چشم‌به‌راه رقابت پنهانی بین دو برادر بودند.
یک شب وقتی ادواردو دیروقت از بار محله برمی‌گشت اسب سیاه کریستیان را به نرده بسته دید. در حیاط برادر بزرگ‌تر منتظر او بود و لباس بیرون پوشیده بود. زن می‌آمد و می‌رفت و ماته می‌آورد. کریستیان به ادوراردو گفت:«می‌رم محل فاریاس مهمانی. خولیانا پیش تو می‌مونه. اگه از اون خوشت میاد، ازش استفاده کن.»
لحن او نیم‌آمرانه، نیم‌صمیمی بود. ادواردو ساکت ماند و به او خیره شد، نمی‌دانست چه‌کار بکند. کریستیان برخاست و فقط با ادواردو خداحافظی کرد؛ خولیانا فقط برای او حکم یک شیئ را داشت، به روی اسب پرید و با بی‌خیالی دور شد.
از آن شب به بعد، آن‌ها مشترکاً از زن استفاده می کردند. هیچ‌کس جزییات آن رابطه پلید را نمی‌دانست، این موضوع افراد نجیب محله فقیر نشین را به خشم‌ آورد. این وضع چند هفته‌ای ادامه داشت، ولی نمی‌توانست پایدار باشد. دو برادر بین خودشان حتی هنگامی که می‌خواستند خولیانا را احضار کنند نام او را نمی‌بردند؛ ولی او را می‌خواستند و بهانه‌هایی برای مناقشه پیدا می‌کردند. مشاجره آنان بر سر فروش پوست نبود، سر چیز دیگر بود. بدون آن‌که متوجه باشند، هر روز حسودتر می‌شدند. در آن محله خشن، هیچ مردی هیچ‌گاه برای دیگران، یا برای خودش فاش نمی‌کرد که یک زن برای او اهمیت چندانی دارد، مگر به عنوان چیزی که ایجاد تمایل می‌کند و به تملک در می‌آید، ولی آن دو عاشق شده بودند. و این برای آنان نوعی تحقیر بود. یک روز بعد از ظهر در میدان لوماس، ادواردو به خوآن ایبررا برخورد، خوآن به او تبریک گفت که توانسته است «تکه» خوشگلی برای خودش دست و پا کند. به نظرم، آن وقت بود، که ادواردو او را کتک مفصلی زد. هیچ‌کس نمی‌توانست در حضور او، کریستیان را مسخره کند.
زن، با تسلیمی حیوانی به هر دو آن‌ها می‌رسید، ولی نمی‌توانست تمایل بیش‌تر خود را نسبت به برادر جوان‌تر، که، گرچه به این قرارداد اعتراض نکرده بود، ولی آن را هم نخواسته بود، پنهان دارد.
یک روز، به خولیانا گفتند که از حیاط اول برای‌شان دو صندلی بیاورد، و خودش هم مزاحم نشود، چون می‌خواستند باهم حرف بزنند. خولیانا که انتظار یک بحث طولانی را داشت، برای خواب بعد از ظهر دراز کشید، ولی به‌ ‌زودی فراخوانده شد. وادارش کردند که تمام مایملکش را بسته‌بندی کند و تسبیح شیشه‌ای و صلیب نقش‌دار کوچکی را که مادرش برای او به ارث گذاشته بود از قلم نیندازد. بدون هیچ توضیحی، او را در ارابه گذاشتند و عازم یک سفر بدون حرف و خسته‌کننده شدند. باران آمده بود، به زحمت می‌شد از راه‌ها گذشت و ساعت یازده شب بود که به مورون رسیدند. آن‌ها او را تحویل خانم رییس یک روسپی خانه دادند. معامله قبلاً انجام شده بود و کریستیان پول را گرفت، و بعداً آن را با ادواردو قسمت کرد.
در توردرا، نیلسن‌ها، همان‌طور که برای رهایی از تار و پود عشق سهمناک‌شان دست‌وپا می‌زدند (که همچنین چیزی در حدود یک عادت بود) سعی کردند شیوه‌های سابق‌شان را از سر بگیرند و مردی در میان مردان باشند. به بازی‌های پوکر، زد و خورد و می‌خوارگی گاه و گدار برگشتند. بعضی مواقع، شاید احساس می‌کردند که آزاد شده‌اند، ولی بیش‌تر اوقات یکی از آنان به مسافرت می‌رفت، شاید واقعاً، و شاید به ظاهر. اندکی پیش از پایان سال برادر جوان‌تر اعلام کرد که کاری در بوئنوس آیرس دارد. کریستیان به مورون رفت، در حیاط خانه‌ای که ما می‌شناسیم اسب خال‌خال ادواردو را شناخت. وارد شد، آن دیگری آن‌جا بود، در انتظار نوبتش. ظاهراً کریستیان به او گفت:«اگه این طوری ادامه بدیم، اسبارو از خستگی می‌کشیم، بهتره کاری برای اون بکنیم.»
او با خانم رییس صحبت کرد، چند سکه‌ای از زیر کمربندش بیرون آورد و آن زن را با خود بردند. خولیانا با کریستیان رفت، ادواردو اسبش را مهمیز زد تا آنان را نبیند.
به نظام قبلی‌شان باز گشتند. راه حل ظالمانه با شکست مواجه شده بود، هر دو آن‌ها در برابر وسوسه آشکار کردن طبیعت واقعی خود تسلیم شده بودند. جای پای قابیل دیده می‌شد، ولی رشته علایق بین نیلسن‌ها خیلی محکم بود-که می‌داند که از چه مخاطرات و تنگناهایی با هم گذشته بودند-و ترجیح می‌دادند که خشم‌شان را سر دیگران خالی کنند. سر سگ‌ها، سر خولیانا، که نفاق را به زندگی آنان آورده بود.
ماه مارس تقریباً به پایان رسیده بود ولی هوا هنوز گرم نشده بود. یک روز یک‌شنبه (یک‌شنبه‌ها رسم بر این بود که زود به بستر روند) اداردو که از بار محله می‌آمد، کریستیان را دید که گاوها را به ارابه بسته است. کریستیان به او گفت:«یالله. باید چند تا پوست برای دکون پاردو ببریم. اونا رو بار کردم. بیا تا هوا خنکه کارمونو جلو بندازیم.»
محل پاردو، به گمانم، در جنوب آن‌جا قرار داشت، راه لاس ترو پاس را گرفتند و بعد به جاده فرعی پیچیدند. مناظر اطراف به آرامی زیر لحاف شب پنهان می‌شد.
به کنار خلنگ‌زار انبوهی رسیدند. کریستیان سیگاری را که روشن کرده بود به دور انداخت و با خون‌سردی گفت:«حالا دست بکار بشیم، داداش. بعد لاشخورا کمکمون می‌کنن. اونو امروز کشتم. بذار با همه خوبیاش این‌جا بمونه و دیگه بیش‌تر از این صدمه‌مون نزنه.»
در حالی‌که تقریباً اشک می‌ریختند، یک‌دیگر را در آغوش کشیدند. اکنون رشته دیگری آنان را به یک‌دیگر نزدیک‌تر کرده بود، و این رشته زنی بود که به طرزی غمناک قربانی شده بود و نیاز مشترک فراموش کردن او.
————————————————————
[1] چای گواتمالایی
نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: احمد میرعلائی

مرد مرده

این‌که مردی از حومه بوینس‌آیرس، یک بدبخت خودنما، بی‌هیچ هنری مگر خودپسندی حاصل بی‌باکی، در زمین‌های وسیع چابک‌سواران در مرز برزیل نفوذ کند و فرمانده قاچاقچی‌ها شود، پیشاپیش بنظر غیرممکن می‌رسد. می‌خواهم برای کسانی که این عقیده را دارند سر گذشت بنیامین اوتالورا1 را تعریف کنم، که مسلما هیچ خاطره‌ای از او در محله بالوانرا2 نمانده است و با یک گلوله تپانچه، طبق قانون خودش، در اطراف ریوگرانده‌ دسول کشته شده است. جزئیات ماجرایش را نمی‌دانم؛ وقتی برایم روشن شود این صفحات را اصلاح می‌کنم و گسترش می‌دهم. فعلا این خلاصه می‌تواند مفید باشد.
حدود سال 1891 بنیامین اوتالورا نوزده سال دارد. قلدری است با پیشانی کوتاه، چشمان روشن، آکنده از صداقت و زورمند مثل مردم باسک؛ یک ضربه چاقویش که به هدف خورده، بی‌باکیش را بر او روشن کرده است. نه از مرگ حریفش غمی دارد، نه از این‌که مجبور است بلافاصله کشورش را ترک کند. رئیس ناحیه‌اش نامه‌ای به او می‌دهد برای آسودو باندیرا3 نامی در اروگوئه. اوتالورا سوار کشتی می‌شود؛ مسیر کشتی فرسوده توفانی است. فردای آن روز، دستخوش اندوهی که به آن اعتراف نمی‌کند یا شاید از آن بی‌خبر است، در خیابان‌های مونته‌ویدئو سرگردان است. آسودو باندیرا را پیدا نمی‌کند. حوالی نیمه‌شب، در یکی از میخانه‌های پاسودل مولینو، شاهد مشاجره‌ای است بین گله‌داران. یک چاقو برق می‌زند؛ اوتالورا نمی‌داند حق با کیست، اما فقط مجذوب خطر است، همان‌طور که دیگران مجذوب ورق‌بازی یا موسیقی هستند. در میان دعوا چاقویی را دفع می‌کند که یک چوپان به طرف مردی با کلاه نمدی تیره و پانچو پرت کرده است. معلوم می‌شود که این مرد آسودو باندیرا است. (اوتالورا با فهمیدن این مساله نامه را پاره می‌کند، چون ترجیح می‌دهد همه چیز را مرهون خودش باشد). آسودو باندیرا، هر چند که نیرومند است، این احساس غیر قابل توجیه را ایجاد می‌کند که بد قیافه است. در چهره‌اش، وقتی که از نزدیک نگاه ‌کنی، چیزی از یهودی‌ها، سیاه‌پوست‌ها و سرخپوست‌ها هست؛ در رفتارش چیزی از میمون و ببر. جای زخمی که صورتش را خط انداخته است، تزئین دیگری است، مانند سبیل سیاه ژولیده‌اش.
مشاجره که نتیجه یا خطای ناشی از الکل است، به همان سرعتی که شروع شده است، پایان می‌گیرد. اوتالورا با گله‌دارها می‌نوشد، بعد با آن‌ها به مهمانی می‌رود و موقعی که خورشید دیگر در آسمان حسابی بالا آمده است، با آن‌ها به خانه‌ای در شهر قدیمی می‌رسد. در آخرین حیاط خلوت مردها وسائلشان را برای خوابیدن روی زمین خالی پهن می‌کنند. اوتالورا بطور مبهم این شب را با شب قبل مقایسه می‌کند، از این پس، در میان دوستان، روی زمین سفت راه می‌رود. مسلما از این‌که افسوس بوینس‌آیرس را نمی‌خورد، کمی احساس پشیمانی می‌کند. تا دم غروب می‌خوابد و آن وقت شخصی که، در حال مستی، به باندیرا حمله کرده بود، او را پیدا می‌کند (اوتالورا به یاد می‌آورد که این مرد با دیگران ساعت‌های شبانه پرهیاهو و شادمانی را گذرانده است و باندیرا او را دست راست خودش نشانده و مجبورش کرده است به نوشیدن ادامه بدهد) مرد می‌گوید که رئیس او را به دنبالش فرستاده است. در نوعی دفتر کار که درش رو به دهلیز باز می‌شود (اولترا هرگز یک دهلیز با درهای جانبی ندیده است) آسودو باندیرا به همراه زنی با چهره مغرور و بی‌اعتنا، پوست روشن و موهای قرمز در انتظار اوست. باندیرا او را ستایش می‌کند، یک لیوان مشروب به او می‌دهد، تکرار می‌کند که به عقیده او، وی مرد شجاعی است و به او پیشنهاد می‌کند با دیگران به شمال برود تا یک گله گاو را بیاورد. اوتالورا قبول می‌کند. روز در حال دمیدن است که به سمت تاکوآرمبو4 به راه افتاده‌اند.
بدینسان برای اوتالورا زندگی متفاوتی آغاز می‌شود، زندگی لبریز از سپیده‌دم‌ها و روزهایی که بوی اسب می‌دهند. این زندگی برای او تازه است و گاهی بی‌رحم. از این پس این زندگی را در خونش دارد، زیرا همان‌طور که مردم ملت‌های دیگر به دریا ارج می‌نهند و آن را از پیش حس می‌کنند، ما هم (این شامل کسی هم می‌شود که این نمادها را به هم می‌بافند.) با اشتیاق آرزو داریم که در دشت بی‌پایان، که زیر سم اسب‌ها طنین می‌اندازد، زندگی کنیم. اوتالورا در محله‌هایی پرورش یافته بود که گاریچی‌ها و چابکسواران به وسایل نقلیه‌ای که مشکل داشتند کمک می‌رساندند. هنوز یک سال نشده، گاچو می‌شود. یاد می‌گیرد اسب رام کند، به اسب‌ها یاد دهد که در گله زندگی کنند، حیوان را سلاخی می‌کند، کمندی بیندازد که حیوان را گیر می‌اندازد و کمندی با گلوله سربی بیندازد که حیوان را از پا در می‌آورد، با خواب، توفان‌ها، یخ‌بندانها و آفتاب مبارزه کند، و گله را با سوت و جیغ هدایت کند. در این دوران آموزش، آسودو باندیرا را فقط یک بار می‌بیند ولی دائما در حافظه‌اش حاضر است، چون یکی از مردان باندیرا بودن یعنی مورد توجه و ترس بودن و از طرف دیگر، گاچوها، به دیدن هر کار شجاعانه‌ای می‌گویند که باندیرا قویتر است. کسی می‌گوید که باندیرا در آن طرف کواریم در ریوگرانده دوسول، به دنیا آمده است؛ این توضیح که باید او را بی‌اعتبار می‌کرد، به او و جهه مبهمی از جنگل‌های انبوه، باتلاق‌ها و مسافت‌های درهم و برهم و تقریبا بی‌پایان می‌دهد. کم‌کم اوتالورا می‌فهمد که کارهای باندیرا متعدد است و کار اصلی او قاچاق است. نگهبان اسب‌ها بودن بردگی است؛ اوتالورا تصمیم می‌گیرد به درجه بالاتری برسد: قاچاقچی بودن! یک شب، دو نفر از دوستانش از مرز رد می‌شوند تا مقادیری جعبه برندی بیاورند؛ اوتالورا با یکی از آن‌ها دعوا راه می‌اندازد، او را زخمی می‌کند و جایش را می‌گیرد. از روی جاه‌طلبی و همچنین نوعی وفاداری مبهم به این کار کشیده شده است. با خود می‌گوید: «بگذار این مرد آخر سر بفهمد که من از تمام این اروگوئه‌یی‌هایی که دورش جمع شده‌اند بیشتر ارزش دارم.»
پیش از این‌که اوتالورا به مونته‌ویدئو برگردد، یک سال دیگر می‌گذرد. او و همراهانش حومه‌ها و شهری را می‌پیمایند که در نظر اوتالورا بسیار وسیع است؛ پیش رئیس می‌رسد؛ مردان اثاث خود را در آخرین حیاط خلوت پهن می‌کنند. روزها می‌گذرد و اوتالورا باندیرا را ندیده است. با ترس می‌گویند که مریض است؛ یک سیاه‌پوست گماشته شده است تا ماته را با کتری به اتاق ببرد. یک شب این وظیفه را به اوتالورا واگذار می‌کنند. او حس می‌کند به شدت تحقیر شده است اما در عین حال احساس رضایت می‌کند.
اتاق خراب و تاریک است. یک بالکن هست که رو به غرب دارد، یک میز دراز پوشیده از شلاق، جافشنگی‌ها، سلاح‌های گرم و سرد؛ یکی آیینه دور افتاده هست که شیشه‌اش کدر شده است. باندیرا به پشت خوابیده است؛ خواب می‌بیند و ناله می‌کند. آدم را به یاد آخرین شعله‌های آفتاب لب بام می‌اندازد؛ به نظر می‌رسد تختخواب سفید بلند او را کوچک کرده و به سایه‌ای بدل کرده است. اوتالورا متوجه موهای سفید، خستگی، ضعف و چین و شکن‌های زائیده سالیان دراز می‌شود. از این‌که این پیرمرد رئیس‌شان باشد متنفر است. با خود می‌گوید یک ضربه کافی است تا از شرش خلاص شود. در این میان در آیینه می‌بیند که کسی وارد اتاق شده است. زن مو قرمز است؛ نیمه لباسی به تن دارد، با پاهای برهنه و او را با کنجکاوی سردری برانداز می‌کند؛ باندیرا در بسترش بلند می‌شود. در حالی که از مسائل روستا حرف می‌زند و ماته روی ماته می‌نوشد، انگشتانش با موهای بافته زن بازی می‌کند. آخر سر به اوتالورا اجازه می‌دهد که برود.
چند روز بعد فرمان می‌رسد که به شمال بروند. در ملک روستایی دور افتاده‌ای اقامت می‌کنند که مثل اغلب مزارع از این نوع، در وسط دشت بی‌پایانی واقع شده است. هیچ‌ چیزی، محیط آن‌جا را شاد نمی‌کند. نه درختی و نه جویباری. آخرین اشعه خورشید به شدت بر آن می‌تابد. حصارهایی سنگی برای چهارپایان گرسنه‌ای با شاخ‌های بلند وجود دارد. این موسسه محقر «حسرت» نام دارد.
اوتالورا از صحبت چوپانان می‌فهمد که باندیرا به زودی از مونته‌ویدئو خواهد رسید. دلیلش را می‌پرسد؛ کسی توضیح می‌دهد که یک غریبه که زندگی گاچوها را برگزیده است، توقع دارد زیادی فرمان بدهد. اوتالورا می فهمد که شوخی می‌کنند، ولی همین که چنین شوخی‌ای ممکن باشد، خرسندش می‌کند. بعدها می‌فهمد که میانه باندیرا با یکی از رهبران سیاسی به هم خورده است و این رهبر از حمایت او دست برداشته است. این خبر او را خوشحال می‌کند.
جعبه‌های تفنگ، یک ظرف آب و یک لگن نقره برای اتاق زن، پرده‌هایی از پارچه‌ای غریب از راه می‌رسند. یک روز صبح سوار ساکتی از کوه‌ها پائین می‌آید که ریش پرپشت دارد و پانچو پوشیده است. اسمش اولپیانو سوآرس است و محافظِ آسودو باندیراست. بسیار کم و با لهجه برزیلی حرف می‌زند. اوتالورا نمی‌داند که باید خویشتن‌داری او را به دشمنی، تحقیر یا فقط به توحش نسبت دهد. تنها چیزی که می‌داند این است که برای نقشه‌ای که دارد می‌چیند، باید دوستی او را به دست بیاورد.
سپس یک اسب کهر با پاهی سیاه در سرنوشت بنیامین اوتالورا وارد می‌شود که آسودو باندیرا را از جنوب می‌آورد و یراقی را که به نقره مزین شده است و جُل زیرِ زین را با حاشیه پوست ببر در معرض نمایش می‌گذارد. این اسب باشکوه نمایانگر اقتدار رئیس است و به همین دلیل میل پسرک را برانگیخته است، که پیش از آن نیز آن زن آتشین گیسو را خواسته بود، خواستی که همراه با کینه بود. زن، یراق و اسب کهر به مردی تعلق دارند که او می‌خواهد نابودش کند.
این‌جا داستان پیچ و خم‌های بیشتری می‌یابد. آسودو باندیرا در هنر ارعاب تدریجی، در دسیسه شیطانی که عبارت بود از تحقیر تدریجی مختاطبش با حالتی نیمه شوخی و نیمه جدی، مهارت داشت. اوتالورا تصمیمی می‌گیرد این روش دو پهلو را برای کار سختی که قصد داشت انجام دهد، به کار برد. تصمیمی می‌گیرد که به تدریج جای آسودو باندیرا را بگیرد. در طول روزهای خطرناک مشترک، دوستی سوآرس را به دست می‌آورد.
طرحش را محرمانه به او می‌گوید؛ سوآرس به او قول کمک می‌دهد. در ادامه جریان، حوادث زیادی اتفاق می‌افتد که من فقط قسمت کوچکی از آن را می‌دانم. اوتالورا از باندیرا اطاعت نمی‌کند. سعی می‌کند فرمان‌های او را فراموش کند، تغییر دهد، و یا خلاف آن‌ها عمل کند. یک روز بعد از ظهر، در ییلاق تاکوآرمبو، تیراندازی متقابل با افراد ریوگرانده روی می‌دهد. اوتالورا جای باندیرا می‌نشیند و فرماندهی اوروگوئه‌یی‌ها را بدست می‌گیرد.
گلوله به شانه‌اش خورده است، ولی آن بعدازظهر، سوار بر اسب کهر رئیس به «حسرت» باز می‌گردد، و قطره‌های خونش پوست ببر را رنگ می‌کند، و همان شب با زنی که موهایی به رنگ آتش دارد می‌خوابد. روایت‌های دیگر نظم وقایع را تغییر می‌دهند و تکذیب می‌کنند که همه در یک روز اتفاق افتاده باشند.
با این حال، باندیرا هنوز اسما رئیس است. دستورهایی می‌دهد که اجرا نمی‌شوند. بنیامین اوتالورا بر اثر آمیزه‌ای از عادت و ترحم به شخص او آسیب نمی‌رساند.
آخرین صحنه این داستان در آشوب آخرین شب 1894 اتفاق می‌افتد. آن شب افراد «حسرت» گوشت تازه می‌خورند و الکل مرد افکن می‌نوشند؛ کسی بی‌وقفه با گیتار یک میلونگای دشوار را می‌نوازد. در بالا سر میز اوتالورا که مست است به وجد می‌آید و شادی به شادی می‌افزاید. رفتاری که نماد سرنوشت محتوم اوست. باندیرا، ساکت و افسرده در میان بقیه افراد که فریاد می‌زنند نشسته است و می‌گذارد که شب پُرسر و صدا بگذرد. وقتی که دوازده ضربه نیمه شب شنیده می‌شود، بلند می‌شود، انگار یادش می‌آید که باید کاری بکند. بلند می‌شود و آرام در اتاق زن را می‌زند. او فورا در را باز می‌کند انگار که منتظر این احضار بوده است. نیمه ملبس و با پاهای لخت بیرون می‌آید. رئیس، با تقلید صدایی نازک و بی‌حال به او دستور می‌دهد:
– چون تو و مرد بوینس‌آیرسی آن‌قدر هم‌دیگر را دوست دارید، همین الان می‌روی او را جلو همه می‌بوسی.
یک حرف رکیک هم اضافه می‌کند. زن می‌خواهد مقاومت کند، اما دو مرد بازوی او را گرفته‌اند و او را بر روی اوتالورا پرت می‌کنند. غرق در اشک، صورت و سینه او را می‌بوسد. اولپینا سوآرس هفت‌تیر خود را در دست گرفته است. اوتالورا قبل از مردن می‌فهمد که از همان اول به او خیانت کرده‌اند، که محکوم به مرگ بوده است، که به او اجازه داده‌اند دوست داشته باشد، رئیس باشد و پیروز شود، زیرا از قبل او را مرده می‌انگاشتند، زیرا برای باندیرا از قبل مرده بود.
سوآرس، تقریبا با تحقیر، ماشه را می‌کشد.
———————————————
پانویس‌ها
1) Benjamin Otalara
2) Balvanera
3) Azevedo Bandeira
4) Tacuarembo

نویسنده: خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges)
ترجمه: کاوه سید حسینی

دیسک

من هیزم شکنم. اسمم چه اهمیتی دارد. کلبه‌ای که در آن متولد شده‌ام و بزودی در آن خواهم مرد در حاشیه جنگل است. ظاهرا این جنگل به دریایی می‌رسد که دورتادور زمین را گرفته است و روی آن خانه‌های چوبی مثل مال من در رفت و آمدند. هیچ نمی‌دانم؛ آن دریا را هرگز ندیده‌ام. آن سر جنگل را هم هرگز ندیده‌ام. برادر بزرگترم وقتی کوچک بودیم مرا وادار کرد با هم قسم بخوریم تا دونفری تمام درخت‌های جنگل را قطع کنیم تا آن‌جا که حتی یک درخت سرپا هم در جنگل نماند. برادرم مرده است آن‌چه حالا در جستجویش هستم و در جستجویش خواهمبود، چیز دیگری است. حدود پونانت1 نهری جاری است که می‌توانم با دست در آن ماهی بگیرم. در جنگل گرگ هست، ولی از گرگ‌ها نمی‌ترسم و تبرم هرگز به من خیانت نکرده است. حساب سال‌های عمرم را ندارم. می‌دانم که زیاد است.
چشم‌هایم دیگر نمی‌بینند. در دهکده، که دیگر به آن‌جا نمی‌روم چون در راه گم می‌شوم، به خست معروف هستم ولی هیزم‌شکن جنگل چه پولی می‌تواند جمع کرده باشد؟
در خانه‌ام را با یک سنگ می‌بندم تا برف تو نیاید. یک بعدازظهر صدای پاهای سنگینی را شنیدم، بعد ضربه‌ای که به در خورد. در را باز کردم و ناشناسی را راه دادم. پیرمردی بود با قد بلند که بالاپوش فرسوده‌ای به خودش پیچیده بود. جای زخمی صورتش را خط انداخته بود. به نظر می‌رسید سن زیادش به جای این‌که از نیروهای او کم کند، توان بیشتری به او داده باشد. ولی با این حال می‌دیدم که برای راه رفتن باید روی عصایش تکیه کند. با هم حرف‌هایی زدیم که یادم نمی‌آید. آخر سر گفت: «خانمان ندارم و هرجا که بتوانم می‌خوابم. تمام امپراتوری آنگلوساکسون را پیموده‌ام.»
این کلمات به سنش می‌خورد. پدرم همیشه از امپراتوری آنگلوساکسون حرف می‌زد؛ امروزه مردم می‌گویند انگلستان.نان و ماهی داشتیم. در سکوت شام خوردیم. باران گرفت. با چند پوست حیوان روی کف زمین، همان جایی که برادرم مرده بود، برایش جای خوابی درست کردم. شب شد و خوابیدیم.
وقتی که از خانه خارج می‌شدیم صبح داشت می‌دمید. باران قطع شده بود و زمین پوشیده از برف تازه بود. عصایش را انداخت و به من دستور داد که برش دارم.
گفتم: «چرا باید از تو اطاعت کنم؟»
جواب داد: «چون من پادشاهم.»
فکر کردم که دیوانه است عصایش را برداشتم و به دستش دادم. با صدایی متفاوت گفت: «من شاه سگنس2 هستم. اغلب آن‌ها را در نبردهای سخت به پیروزی رسانده‌ام، ولی در ساعتی که سرنوشت تعیین کرده بود، سلطنتم را از دست دادم. اسمم ایسرن3 است و نژادم به اودین4 می‌رسد.»
جواب دادم: «من احترامی برای اودین قایل نیستم. به مسیح ایمان دارم.»
انگار حرفم را نشنیده باشد ادامه داد: «در جاده‌های غربت سرگردانم ولی هنوز هم شاه هستم چون دیسک را دارم. می‌خواهی آن را ببینی؟»کف دست استخوانی‌اش را باز کرد. چیزی در دست نداشت. دستش خالی بود. ولی
 دست حالتی داشت که احساس کردم چیزی را محکم گرفته است. نگاهش را به چشم‌هایم دوخت و گفت: «می‌توانی بهش دست بزنی.»
با کمی تردید با نوک انگشت کف دستش را لمس کردم. چیز سردی را حس کردم که می‌درخشید. دست‌اش به سرعت بسته شد. چیزی نگفتم. او انگار که با بچه‌ای حرف می‌زند با حوصله ادامه داد: «این دیسک اودین است. فقط یک رو دارد. روی زمین چیز دیگری نیست که فقط یک رو داشته باشد. تا وقتی که در دست من باشد، شاه خواهم بود.»
پرسیدم: «طلاست؟»
– نمی‌دانم. دیسک اودین است، فقط یک رو دارد.
دل‌ام می‌خواست که مالک این دیسک باشم. اگر مال من بود می‌توانستم آن را بفروشم، با یک شمش طلا عوض‌اش کنم. شاه می‌شدم. به این ولگرد که هنوز هم ازش متنفرم گفتم: «در کلبه‌ام صندوق پنهانی دارم که پر سکه است. طلا هستند و مثل تبرم برق می‌زنند. اگر دیسک اودین را به من بدهی من صندوقم را به تو
 می‌دهم.»با لجاجت گفت: «قبول نمی‌کنم.»
بهش گفتم: «خوب پس می‌توانی راهت را بگیری و بروی.»
پشت‌اش را به من کرد. یک ضربه تبر پس گردن‌اش کافی بود که تلو تلو بخورد و بیفتد. ولی در حال افتادن دست‌اش را باز کرد و آن پرتو را دیدم که در هوا می‌چرخید. جای دقیق‌اش را با تبر نشانه گذاشتم و جسد را تا رودخانه‌ای که در حال طغیان بود کشاندم و انداختم‌اش آن تو.
وقتی به خانه‌ام برگشتم، به دنبال دیسک گشتم. پیداش نکردم. حالا سال‌هاست که به دنبالش می‌گردم.
——————————–
پانویس ها:
1- ponant
2- secgens
3- iserne
4- odin: رب‌النوع ژرمنی که خدای جنگ و الفبای قدیم ژرمنی و شعر است. اوهمچنینی جادوگر و حیله‌گر است و صاحب حلقه جادویی دروپنر که شاید در اینداستان منظور دیسک همان حلقه باشد.

خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges)
مترجم: کاوه سید حسینی

نقل از کتاب: «کتابخانه بابل و 23 داستان دیگر»
حروف‌چین: علی چنگیزی

نوشته خداوند

زندان، گود است. سنگی است. شکل آن، شکل نیم‌کره‌ای تقریباً کامل است؛ کف زندان که آن هم از سنگ است، نیم‌کره را کمی پیش از رسیدن به بزرگترین دایره متوقّف می‮کند، چیزی که به نوعی احساس فشار و مکان را تشدید می‮کند. دیواری آن‮را از وسط نصف می‮کند. دیوار بسیار بلند است؛ ولی به قسمت فوقانی گنبد آن نمی‮رسد. یک طرف من هستم؛ تسیناکان، جادوگر هرم کائولوم که پدرو د آلوارادو آن‮را آتش زد. در طرف دیگر جگوآری [پلنگ خال‌خال آمریکای جنوبی] هست که با گام‮های منظم نامریی، زمان و مکان زندانش را اندازه می‮گیرد. هم‌سطح ِ زمین، در دیوار مرکزی پنجره عریض نرده‌داری تعبیه شده است. در ساعت بی‌سایه ظهر دریچه‌ای در بالا باز میشود و زندان‮بانی – که با گذشت سال‮ها به‮تدریج تکیده شده – قر‌قره‌ای آهنی را راه می‮ا‮ندازد و در انتهای یک سیم آهنی، کوزه‌های آب و تکّه‌های گوشت را برای ما پایین می‮فرستد. آن‮گاه نور به دخمه رخنه می‮کند؛ این لحظه‌ایست که من می‮توانم جگوآر را ببینم.
دیگر شمار سال‮هایی را که در ظلمت گذرانده‌ام، ندارم. من پیش از این جوان بودم و می‮توانستم در این زندان راه بروم، دیگر کاری ازم ساخته نیست جز این‮که در حالت مرگ، انتظار پایانی را بکشم که خدایان برایم مقدّر کرده‌اند. با چاقویی از سنگ چخماق که تا دسته فرومی‮رفت، سینه قربانیان را شکافته‌ام. اکنون، بدون کمک سِحر و جادو نمی‮توانم از میان گرد و خاک بلند شوم.
شبِ آتش‌سوزی هرم، مردانی که از اسب‮های بلند پیاده شدند، مرا با آهن‮های گداخته شکنجه کردند تا مخفی‮گاه گنجی را برای آنان فاش کنم. در مقابل چشمانم تندیس خدا را سرنگون کردند، ولی او هرگز مرا رها نخواهد کرد و من در زیر شکنجه‌ها لب از لب نگشودم. بند از بندم جدا کردند، استخوان‮هایم را شکستند و مرا از ریخت انداختند. بعد در این زندان بیدار شدم که دیگر تا پایان زندگی فانی‌ام آن‮را ترک نخواهم کرد.
تحت اجبار این ضرورت که کاری انجام دهم و وقتم را پر کنم، خواستم در این تاریکی، هر چه را که می‮دانستم به یاد بیاورم. شب‮های بی‌شماری را صرف به یاد آوردن نظم و تعداد برخی مارهای سنگی و شکل دقیق یک درخت دارویی کردم. باین صورت سال‮ها را گذراندم و به هرآن‮چه متعلّق بمن بود دست یافتم. شبی حس کردم که به خاطره گرانبهایی نزدیک می‮شوم: مسافر، قبل از دیدن دریا، جوششی در خونش احساس می‮کند. چند ساعت بعد شروع کردم به تجسّم این خاطره. یکی از سنّت‮هایی بود که مربوط به خداست. او که از پیش می‮دانست که در آخر زمان بدبختی‮ها و ویرانه‌های زیاد به وجود خواهد آمد، در اوّلین روز خلقت، جمله سِحرآمیزی نوشت که می‮تواند تمام این بدی‮ها را دفع کند. آن‮را به صورتی نوشت که به دورترین نسل‮ها برسد و تصادف نتواند تحریفش کند. هیچ‮کس نمی‮داند که آن‮را در کجا و با چه حروفی نوشته است؛ ولی شک نداریم که در نقطه‌ای مخفی، باقی است و روزی باید برگزیده‌ای آن‮را بخواند. پس فکر کردم که ما، مثل همیشه، در آخر زمان هستیم و این شرط که من آخرین راهب خدا بوده‌ام، شاید این امتیاز را به من بدهد که رمز آن نوشته را کشف کنم. این امر که دیوارهای زندان احاطه‌ام کرده‌اند، این امید را بر من منع نمی‮کرد. شاید هزار بار نوشته را در کائولوم دیده بودم و فقط همین مانده بود که آن‮را بفهمم.
تمام این فکر به من قوّت قلب داد؛ بعد مرا در نوعی سرگیجه فرو برد. در تمام گستره زمین، اشکالی قدیمی وجود دارد، اشکالی فسادناپذیر و جاودان. هرکدام از آن‮ها می‮توانست نمادی باشد که در جستجویش بودم. یک کوه می‮توانست کلام خدا باشد، یا یک رود، یا امپراتوری یا هیئت ستارگان. امّا در طول قرون، کوه‮ها فرسوده می‮شوند و چهره ستارگان تغییر می‮کند. حتّی در فلک نیز، تغییر هست. کوه‮ها و ستارگان منفردند و منفردان گذرا هستند. به دنبال چیزی ماندگارتر و آسیب‌ناپذیرتر گشتم. به تبار غلاّت، علف‮ها، پرندگان و انسان‮ها فکر کردم. شاید دستورالعمل بر صورت من نوشته شده بود و خود من هدف جستجویم بودم. در این لحظه بیاد آوردم که جگوآر یکی از نشانه‌های خداست. پس تقوا قلبم را آکند. اوّلین صبح جهان را مجسّم کردم. خدایم را مجسّم کردم که پیامش را به پوست زنده‌ی جگوآرها می‮سپرد که در غارها، در کشتزارها، و در جزایر تا ابد جفت‮گیری خواهند کرد و تولید مثل خواهند کرد تا این‮که آخرین انسان‌ها آن پیام را بگیرند. این شبکه ببرها، این هزارتوی بارور ببرها را تصوّر می‮کردم که در چراگاهها و گلّه‌ها وحشت می‮پراکنند، تا یک نقّاشی را حفظ کنند. در همسایگیم تأیید فرضیه‌ام و موهبتی پنهان را دیدم.
سال‮های طولانی را برای آموختن نظم و ترتیب لکّه‌ها گذراندم. هر روز نابینایی امکان یک لحظه نور را به من می‮داد و من می‮توانستم در حافظه‌ام شکل‮های سیاهی را ثبت کنم که بر پشم‮های زرد نقش بسته بودند و برخی از آن‮ها شکل نقطه‌هایی بودند، برخی دیگر خطوط عرضی را در طرف درونی پاها شکل می‮دادند، برخی دیگر بطور حلقوی تکرار می‮شدند. شاید یک صدای واحد یا یک کلمه واحد بودند. خیلی از آن‮ها لبه‌های قرمز داشتند.
چیزی از خستگی‮ها و رنجم نمی‮گویم. چند بار رو به دیوارها فریاد زدم که کشف رمز چنین متنی غیرممکن است. به‮تدریج معمّای ملموسی که ذهنم را اشغال می‮کرد، کمتر از اصل معمّا که یک جمله دست‮خط خدایی بود، عذابم می‮داد. از خودم می‮پرسیدم چگونه جمله‌ای را باید عقل مطلق بیان کند. فکر کردم که حتی در زبان‮های بشری جمله‌ای نیست که مستلزم تمام جهان نباشد. گفتن «ببر» یعنی گفتن ببرهایی است که آن‮را بوجود آورده‌اند؛ گوزن‮ها و لاک‌پشت‮هایی که دریده و خورده‌ شده‌اند؛ علف‮هایی که گوزن‮ها از آن تغذیه می‮کنند؛ زمین که مادر علف بوده است و آسمان که به زمین زندگی داده است. باز هم فکر کردم که در زبان خدا، هر کلامی این توالی بی‌پایان اعمال را بیان خواهد کرد؛ و نه به طور ضمنی بلکه آشکار و نه به روشی تدریجی، بلکه فوری. با گذشت زمان، حتی مفهوم یک جمله الهی هم به نظرم بچّگانه و کفرآمیز آمد. فکر کردم خدا فقط باید یک کلمه بگوید و این کلمه شامل تمامیت باشد. هیچ کلامی که او ادا کند نمی‮تواند پایین‮تر از جهان یا ناکامل تر از محموع زمان باشد. کلمات حقیر جاه‌طلبانه‌ی انسان‮ها، مثل، همه، دنیا و جهان، سایه و اشباح این کلمه هستند که با یک زبان و تمام جیزهایی که یک زبان می‮تواند در برگیرد برابر است.
یک روز، یا یک شب –بین روزها و شب‮هایم چه تفاوتی وجود دارد؟– خواب دیدم که روی کف زمین زندانم یک دانه شن است. بی‌تفاوت، دوباره خوابیدم و خواب دیدم که بیدار شده‌ام و دو دانه شن هست. دوباره خوابیدم و خواب دیدم که دانه‌های شن سه تا هستند. زیاد شدند تا این‮که زندان را پر کردند و من زیر این نیم‌کره شنی می‮مردم. فهمیدم که دارم خواب می‮بینم و با کوشش فراوان بیدار شدم. بیدار شدنم بیهوده بود: شن خفه‌ام می‮کرد. کسی به من گفت: «تو در هوشیاری بیدار نشدی؛ بلکه در خوابِ قبلی بیدار شدی. این خواب در درون یک خواب دیگر است و همین‮طور تا بی‮نهایت؛ که تعداد دانه‌های شن است. راهی که تو باید بازگردی بی‌پایان است. پیش از آن‮که واقعاً بیدار شوی، خواهی مرد.»
حس کردم که از دست رفته‌ام. شن دهانم را خرد می‮کرد، ولی فریاد زدم: «شنی که در خواب دیده شده است، نمی‮تواند مرا بکشد و خوابی نیست که در خواب دیگر باشد.» یک پرتو نور بیدارم کرد. در ظلمت بالایی یک دایره نور شکل گرفته بود. دست‮ها و چهره زندان‮بان، قرقره، سیم، گوشت و کوزه‌ها را دیدم.
انسان، کم‌کم با شکل سرنوشتش همانند می‮شود؛ انسان به مرور زمان شرایط خودش می‮شود. من بیش از این‮که کاشف رمز یا انتقام‮جو باشم، بیش از این‮که کاهن خدا باشم، خودم زندانی بودم. از هزارتوی خستگی‌ناپذیر رؤیاها، به زندان سخت همچون خانه خودم بازگشتم. رطوبتش را دعا کردم؛ ببرش را دعا کردم؛ پنجره زیرزمینی‌اش را دعا کردم؛ بدن پیر دردآلودم را دعا کردم؛ تاریکی سنگ را دعا کردم.
پس، چیزی پیش آمد که نه می‮توانم فراموش کنم نه بیان کنم. یگانگی‌ام با الوهیت و با جهان پیش آمد (نمی‮دانم آیا این دو کلمه با هم متفاوتند: خلسه، نمادهایش را تکرار نمی‮کند.) کسی خدا را در انعکاسی دیده است؛ دیگری او را در شمشیری یا در دوایر گل سرخ مشاهده کرده است. من چرخ بسیار بلندی دیدیم که نه پیش چشمانم بود، نه در پشتم، نه در دو طرفم؛ بلکه در عین حال همه جا با هم. این چرخ از آب ساخته شده بود و همچنین از آتش و با اینکه لبه‌اش را تشخیص می‮دادم، بی‮نهایت بود. تمام چیزهایی که خواهند بود، هستند و بوده‌اند، در هم پیوسته و آن‮را ساخته‌ بودند. من، رشته‌ای بودم از این تار و پود کلّی و پدرو د آلوارادو – که شکنجه‌ام کرد – رشته‌ای دیگر. علّت‮ها و معلول‮ها در این‮جا بودند و کافی بود چرخ را نگاه کنم تا همه چیز را، به صورتی بی‌پایان بفهمم. ای شادی فهمیدن، برتر از شادی تصوّر یا احساس! من جه‍ان را دیدم و طرح‮های محرمانه جهان را. مبدأهایی را دیدم که «کتاب اندرز» [بگفته روژه کالیوا مترجم فرانسوی آثار بورخس، منظور نویسنده از «کتاب اندرز»، Popal-vuh کتابِ مقدّس قوم مایا بوده است.] تعریف می‮کند. کوه‮هایی را دیدم که از آبها پدیدار میشوند. اوّلین انسان‮ها را دیدم که از جوهر درخت‮ها بودند. کوزه‌های آب را دیدم که انسان‮ها به آنها هجوم می‮بردند. سگ‮ها را دیدم که چهره آنان را می‮درند. خدای بی‌چهره را دیدم که پشت خدایان است. راه‌پیمایی‌های بی‌پایان را دیدم که فقط سعادت ازلی را شکل میدادند و همه چیز را فهمیدم، توانستم نوشته ببر را هم بفهمم.
فرمولی بود از چهارده کلمه اتّفاقی (که بنظر اتّفاقی می‮رسیدند) کافی بود که با صدای بلند آن‮را تلفّظ کنم تا قادر مطلق شوم. کافی بود به زبان بیاورم تا این زندان سنگی را نابود کنم؛ تا روز در شبم نفوذ کند؛ تا حوان شوم؛ تا جاودان باشم؛ تا ببر، آلوارادو را بدرد؛ تا چاقوی مقدّس در سینه‌ی اسپانیایی‌ها فرو رود؛ برای ساختن معبد، برای ساختن امپراتوری، چهل هجا، چهارده کلمه و من، تسیناکان، بر زمین‮هایی حکمرانی می کنم که ماکتزوما فرمان رانده بود. امّا می‮دانم که هرگز این کلمات را بر زبان نخواهم آورد زیرا دیگر تسیناکان را بخاطر نمی‮آورم.
باشد که رازی که بر روی پوست ببرها نوشه شده است، با من بمیرد. آن‮که جهان را در یک نظر دیده است، آن‮که طرح‮های پرشور جهان را در یک نظر دیده است، دیگر نمی‮تواند به یک انسان، به سعادت‮های مبتذلش و به خوشبختی‮های کم‌مایه‌اش فکر کند، حتی اگر این انسان خود او باشد. این انسان، خودش بوده است؛ امّا اکنون چه اهمیتی برایش دارد؟ تقدیر آن دیگری چه اهمیتی برایش دارد؟ زادبوم آن دیگری چه اهمیتی برایش دارد، اگر او اکنون، هیچ‮کس نباشد؟ به همین دلیل، فرمول را به زبان نخواهم آورد؛ به همین دلیل می‮گذارم روزها مرا، که در تاریکی دراز کشیده‌ام، فراموش کنند.
نویسنده: خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges)
مترجم: کاوه سیدحسینی

برگرفته از: «کتابخانه بابل و ۲۳ داستان دیگر»، انتشارات نیلوفر
حروف‮چین: فریبا حاج‮دایی

مضمون خائن و قهرمان

زیر نفوذ چسترتون رسوا (مبدع و پیرایه‌بند رمز و رازهای شکیل) ولایینیتز (که هماهنگی ازلی را اختراع کرد)، مبحث زیر را در خیال پرداخته‌ام، که بی‌تردید طی بعداز ظهرهای بی ثمر آن‌را بسط خواهم داد (و این تلاش از هم اکنون به نحوی موجه می‌نماید). جای جزییات، باز بینی‌ها و ترمیم‌ها خالی است؛ تکه‌هایی از این تاریخ هنوز بر من آشکار نیست؛ امروز، که سوم ژانویه‌ی 1944 باشد، آن را کم و بیش چنین می‌بینم: 
حادثه در سرزمینی زیر فشار و سر سخت: لهستان، ایرلند، جمهوری وندیک، کشوری در امریکای جنوبی یا حوزه‌ی بالکان نشر می یابد…باید بگوییم نشر یافته است چرا که هرچند راوی معاصر است، روایتی که نقل کرده نزدیک میانه یا اوان قرن نوزدهم رخ داده است. بیایید، برای سهولت روایت، بگوییم که مکان ایرلند است و زمان سال 1824. راوی رایان نام دارد؛ او نتیجه ی فرگوس کیل پاتریک جوان، قهرمان، برومند و شهید است، که به طرز اسرار آمیزی نبش قبر شد، همان که نامش زینت بخش شعر براونینگ هوگوست، و مجسمه‌اش فراز تپه‌ای خاکستری رنگ میان دشت‌های سرخ سروری می‌کند.
کیل پاتریک فردی دسیسه گر بود، سر دسته ی پنهانی و سربلند دسیسه‌گران؛ به موسی شباهت داشت از این لحاظ، که از سرزمین موآب، ارض موعودی را توصیف می‌کرد که هرگز بدان پا نمی‌گذاشت، زیرا شبِ شورشِ پیروزمندانه‌ای که خود طرح افکنده و برانگیخته بود، هلاک شد. تاریخ نخستین سده‌ی مرگش نزدیک می‌شود؛ جزییات جنایت معماگونه‌اند؛ رایان، که در کار فراهم ساختن زندگی‌نامه‌ای از قهرمان است، کشف می‌کند که معما از حیطه‌ی جنایی محض فراتر می‌رود. کیل پاتریک در تماشاخانه‌ای به قتل رسید؛ پلیس انگلیسی نتوانست ردپای قاتل را پیدا کند؛ تاریخ‌نویسان اعلام می‌دارند که عدم توفیق پلیس به هیچ‌وجه با نیات خیر آنان منافاتی ندارد، زیرا او بدون شک به فرمان همین پلیس به قتل رسیده است. مراحل دیگر معما رایان را آشفته می‌سازد. این وجه خصلتی حلقوی دارند: ‌به نظر می‌رسند که پدیده‌هایی را از مناطق دور افتاده و اعصار از یاد رفته تکرار یا تلفیق می‌کنند. بدین‌سان، کسی نیست که نداند گزمگانی که نعش قهرمان را وارسی کردند نامه‌ی سر به مهری یافتند که او را از رفتن به تماشاخانه در آن شب خاص برحذر می‌داشت. جولیوس سزار هم، سر راه خود به قربانگاه، آنجا که دشنه‌های دوستانش به انتظارش بود، عریضه‌ای دریافت کرد، که هرگز فرصت خواندن آن‌را نیافت، عریضه‌ای که در آن توطئه افشا و نام خائنان هب دست داده شده بود. کال(پ – ن)یا، همسر سزار، در رویاهای خود، برجی را دید که سنا به نام شوهر کرده بود، و این برج فرو می‌ریخت؛ شب مرگ کیل پاتریک، شایعات دروغ و ناموفق در سراسر کش.ر با سوختن برج دایره‌ای شکل گاروان مصادف بود – رویدادی که می‌توانست بدشگون به نظر رسد، زیرا کیل پاتریک در کیل گاروان زاده شده بود. این قرینه‌ها (و قرائن دیگر) در ترجمه‌ی احوال قیصر و سرگذشت توطئه گری ایرلندی، اندیشه‌ی وجود طرحی پنهانی در زمان را در ذهن رایان تقویت می‌کند، تصویری که در آن، خطوط خود را تکرار می‌کنند. بر تاریخ اعشاری، که کندروسه آن را متصور می‌دانست، تامل می‌کند؛ برشکل شناسی‌های هگل، اشپیگلر، و ویکو؛ بر شخصیت‌های هزیود، که از طلا به آهن ترقی معکوس می‌کنند. به بررسی تناسخ ارواح می‌پردازد، نظریه‌ای که ادب ملتی را از وحشت می‌انبارد و همین قیصر آن را به کاهنان بریتانی نسبت می‌داد؛ به این اندیشه می‌افتد که پیش از آن‌که قهرمان فرگوس کیل پاتریک باشد، فرگوس کیل پاتریک جولیوس سزار بوده است. نمونه غریبی از برهان او را ازین هزارتوهای حلقوی می‌رهاند تا به درون هزارتوهای دیگری اندازد که حتی متجانس‌تر و گریزناپذیرترند: کلمات گدایی که روز مرگ فرگوس کیل پاتیک با او سخن گفت قبلا در تراژدی مکبث آمده‌اند. تقلید تاریخ از تاریخ به اندازه‌ی کافی غریب بود؛ تقلید تاریخ از ادبیات دیگر نامتصور است…
رایان کشف می‌کند که در سال 1814، جیمز الکساندر نولان، پیرترین یار قهرمان، نمایشنامه‌های عمده‌ی شکسپیر، از جمله جولیوس سزار، را به زبان گیلی ترجمه کرده بود. او همچنین در آرشیوها به دستنوشته‌ی مقاله‌ای به قلم نولان درباره‌ی فست اشپیله در سویس دست می‌یابد: یعنی آن بازسازی‌های عظیم و پراکنده تئاتری، که به هزاران بازیگر نیاز دارد و ماجراهای تاریخی را در همان شهرها و کوه‌هایی که رخ داده‌اند تکرار می کند. باز سند منتشر نشده‌ی دیگری افشا می‌کند که چند روزی پیش از پایان، کیل پاتریک، که ریاست جلسه‌ی سران را برای آخرین‌بار به عهده داشته، حکم مرگ خائنی را امضا کرده، خائنی که نامش از سند محو شده است. این حکم اصلا با روحیه‌ی پارسای کیل پاتریک هماهنگی ندارد. رایان در مسئله ژرف‌تر غور می‌کند (تفتیش او یکی از شکاف‌ها را در این بحث می‌پوشاند) و موفق به حل معما می‌شود.
سرنوشت کیل پاتریک در تماشاخانه‌ای به انجام رسید، اما او از تمامی شهری نیز تماشاخانه‌ای ساخته بود، و بازیگران همه‌ی افراد او بودند. و نمایشنامه‌ای که نقطه‌ی اوج آن مرگ او بود بسیاری روزها و بسیاری شب‌ها را در بر می‌گرفت. آنچه روی داد چنین بود: ‌
روز دوم اوت سال 1824 توطئه چینان فرهم آمدند. کشور در آستانه‌ی عصیان بود. اما همیشه هر تلاشی به نحوی با شکست روبرو شده بود: خائنی در میان گروه بود. فرگوس کیل پاتریک به جیمز نولان دستور داد تا این خائن را بیابد. نولان دستورهای او را اجرا کرد‌: چون جمع همه گرد امدند در برابر آنان اعلام داشت که خائن کسی جز خود کیل پاتریک نیست. این اتهام را با شواهد انکار ناپذیر اثبات کرد؛ توطئه چینان رهبر خود را به مرگ محکوم کردند. او خود حکم مرگ خویش را امضاه کرد؛ اما التماس کرد اجازه ندهند که محکومیت او به وطن اجدادی لطمه زند. از اینجا بود که نولان نقشه‌ی غریب خود را طرح افکند.
ایرلند کیل پاتریک را می‌پرستید؛ کوچکترین ظن بی‌حرمتی نست به او شورش را به مخاطره می‌انداخت؛ نولان نقشه‌ای پیشنهاد کردکه اعدام کیل پاتریک را وسیله‌ای برای آزاد سازی وطن اجدادی می‌ساخت. پیشنهاد کرد که محکوم به دست قاتلی ناشناس کشته شود، در شرائطی که به عمد نمایشی باشد، تا این شرایط بر تخیل همگانی نقر گردد و به شورش سرعت بخشد. کیل پاتریک سوگند خورد با برنامه همکاری کند که به او فرصت برائت می‌داد و به مرگ او رنگ و آبی می‌افزود.
مجال تنگ بود، و نولان قادر نبود به شرائطی که برای این‌ اعدام پیچیده اختراع کرده بود انسجام بخشد؛ مجبور شد از آثار نمایشنامه‌نویس دیگری، ویلیام شکسپیر انگلیسی و دشمن، اقتباس کند. صحنه‌هایی را از مکبث و جولیوس سزار تکرار کرد. نمایش همگانی – و پنهانی – چندین روز وقت می‌گرفت. محکوم به شهر دابلین وارد می‌شد، بحث می کرد، فعالیت می‌کرد، نیایش می‌کرد، نکوهش می‌کرد، کلماتی بر زبان می‌آورد که(بعدها) رقت‌بار به نظر می‌رسید – و هریک ازین اعمال، که در نهایت تجلیل می‌شد، ساخته و پرداخته‌ی نولان بود. صدها بازیگر با قهرمان همکاری می‌کردند؛ نقش برخی از آنان پر اهمیت بود و بقیه سیاهی لشکر بودند. آنچه گفتند و کردند در کتاب‌های تاریخ، و خاطره‌ی پر تب و تاب ایرلند، باقی می‌ماند. کیل پاتریک، که مجذوب سرنوشت دقیق و حساب شده‌ای بود که او را تبرئه می‌کرد، در بیش از یک مورد با اقوال و اعمال ابداعی خود به متن(متن نولان) غنا بخشید. و نمایش مردمی بدین‌سان در زمان جریان یافت، تا، در ششم اوت 1824، در یک غرفه‌ی تماشاخانه، که طاقه شال‌های عزا به گرد آن آویخته بودند، و از پیش یاداور غرفه ی تماشاخانه‌ی ابراهام لینکن بود، گلوله‌ی محتوم به سینه خائن قهرمان وارد شد، و او به زحمت توانست، میان دو فوران تند خون، چند کلمه‌ی از پیش تعیین شده را بر زبان اورد.
تکه‌هایی از شکسپیر اقتباس شده، در کارنولان، کمترین ارزش دراماتیک را دارند؛ ظن رایان بر این است که نویسنده با درج آنها خواسته است که کسی، احتمالا در آینده، متوجه حقیقت شود.
رایان در می‌یابد که او هم خود بخشی از نقشه‌ی نولان را تشکیل می‌دهد…در پایان کندو کاوی سماجت آمیز، تصمیم می‌گیرد که کشف خود را مسکوت گذارد. کتابی منتشر می‌کند موقوف به تجلیل از قهرمان؛ که این هم بدون تردید پیش بینی شده بود.
نویسنده: خورخه لوییس بورخس (Jorge Luis Borges)
مترجم: احمد میرعلایی

برگرفته از مجموعه داستان: «مرگ و پرگار»، خورخه لوییس بورخس، نشر فاریاب، ترجمه احمد میرعلایی
حرف‌چین: فرشته نوبخت

جنوب

مردی که در سال 1871 بر خاک بوئنوس آیرس پا گذاشت یوهانس دالهمن نام داشت و کشیش کلیسای انجیلی بود. در سال 1939، یکی از نوادگان او، به نام خوآن داهلمن، در کاله کوردوبا منشی کتاب‌خانه بود، و خود را آرژانتینی خالص می‌دانست. پدر بزرگ مادری او همان فرانسیسکوفلورس از هنگ دوم پیاده نظام بود، هم او که بیرون بوئنوس آیرس بر اثر زخم نیزه‌ی سرخپوستان کاتریل جان سپرده بود؛ در کشمکش میان این دو تبار، خوآن دالهمن آن را به نیایی قهرمان مزین بود، نیایی که به مرگی قهرمانانه مرده بود، برگزیده بود.(شاید خون آلمانی‌اش او را به این انتخاب واداشته بود).
شمشیری کهنه، قابی چرمی حاوی عکس کهنه‌ای از مردی سفید چهره و ریشو، جاذبه و لطف نوعی موسیقی، بندهای آشنای منظومه‌ی مارتین فیرو، گذشت سالین، ملال و انزوا، همه دست به دست هم داده بودند تا این ملی گرایی داوطلبانه را، که هیچ نشانی از ریا و تظاهر نداشت، بسازند. دالهمن توانسته بود مرزهای خشک و خالی را در جنوب، که به خانواده ‌فلورس تعلق داشت، به قیمت محرومیت‌های کوچک بی‌شمار، حفظ کند. مدام خاطره‌ درختان شفابخش اوکالیپتوس و خانه بزرگ صورتی رنگی را که زمانی ارغوانی رنگ بود در خاطر زنده می‌کرد. مشغله‌ی اداری، شاید هم تنبلی، او را در شهر نگاه می‌داشت. هر تابستان با تصور انتزاعی مالکیت، و با اطمینان به اینکه مزرعه‌اش جایی در میانه‌ی دشت در انتظار اوست، خودش را راضی می‌ساخت. اواخر ماه فوریه 1939 برای او اتفاقی افتاد.
سرنوشت، که در برابر همه‌ی خطاها کور است، گاه نسبت به مختصر پریشانی انسان بسیار بی‌رحم می‌شود. داهلمن، همان بعد از ظهر، موفق شده بود نسخه‌ی ناقصی از چاپ ویل هزار و یک‌شب به دست آورد. مشتاق بررسی این یافته، منتظر آسانسور نشد بلکه با شتاب از پله‌ها بالا رفت.در تاریکی، چیزی به پیشانی‌اش مالید: خفاشی، پرنده‌ای؟ وحشت‌ را بر چهره‌ی زنی که در را به رویش گشود حک شده دید، و دستی که به رخسار مالید از خون سرخ شده بود. تیزی دری که تازه رنگ خورده بود و کسی فراموش کرده بود آن را ببندد باعث این زخم شده بود. داهلمن توانست بخوابد، اما سحرگاهان، از لحظه‌ای که بیدار شد طعم همه‌ی چیزها در دهانش سخت گزنده بود. در آتش تب می‌سوخت و نقاشی‌های کتاب هزار و یک‌شب به آرایش کابوس‌های او کمک می‌کرد، دوستان و خویشاوندان به عیادت او می‌آمدند و، با لبخندهای اغراق آمیز، به او اطمینان می‌دادند که به نظر آنان حالش خوب است. داهلمن با نوعی گیجی خفیف با آنان گوش می‌داد و تعجب می‌کرد که آنان نمی‌دانند او در دوزخ است. یک هفته، هشت روز، گذشت، و چون هشت قرن نمود کرد. یک روز بعد از ظهر، سر و کله‌ی طبیب همیشگی همراه با طبیب تازه‌ای پیدا شد، و او را به آسایشگاهی در کاله اکوادور بردند، زیرا لازم بود که از او عکس برداری کنند. در کالسکه‌ای که او را می‌برد، داهلمن فکر کرد که سرانجام خواهد توانست در اتاقی غیر از اتاق خودش بخوابد. سر حال بود و شوق حرف زدن پیدا کرده بود. وقتی به مقصد رسید، لباسش را کندند، سرش را تراشیدند، با گیره های فلزی او را به برانکارد بستند؛ پرتوهای قوی بر او افکندند تا گیج و کور شد، به صداهای بدنش گوش دادند، و مردی روی بسته سوزنی را به بازویش فرو کرد. وقتی بیدار شد احساس تهوع می‌کرد، از نوار زخم‌بندی پوشیده بود، و خود را در سلولی دید که به چاه می‌مانست؛ طی روزها وشب‌های پس از عمل جراحی متوجه شد که تا کنون فقط در حول و حوش دوزخ بوده است. یخ در دهانش ذره‌ای خنکی و رطوبت به جا نمی‌گذاشت. طی این روزها داهلمن از جزء جزء وجود خودش نفرت کرد : از هویت خودش، از نیازهای جسمانی‌اش، از خواری و خفتش، از ریشی که بر صورتش زبری می‌کرد، منزجر شد. این اقدامات پزشکی را، که دردناک بودند، مرتاضانه تحمل می‌کرد، اما وقتی جراح به او گفت که در اثر عفونت در آستانه‌ی مرگ بوده است، داهلمن بر سرنوشت خویش به تلخی گریست. جسم نزار و انتظار بی‌وقفه‌ی شب‌های وحشتناک به او این فرصت را نداده بود که به چیزی این چنین انتزاعی چون مرگ بیاندیشد. روز دیگر جراح به او گفت که حالش رضایت‌بخش است و، خیلی زود، خواهد توانست برای گذراندن دوره‌ی نقاهت به مزرعه‌اش برود. باورکردنی نبود، اما روز موعود فرارسید.
واقعیت به قرینه سازی‌ها و اندک خطاهای تاریخی تمایل دارد: داهلمن با کالسکه‌ای به آسایشگاه رسیده بود و اکنون قرار بود کالسکه‌ای او را به ایستگاه کونستی توسیون ببرد. نخستین نسیم خنک پاییزی، پس از ستمگری‌های تابستان، به قرینه‌ای نمادین از رهایی او از چنگ تب و مرگ می‌مانست. در ساعت هفت صبح، شهر هنوز آن حالتی را که شب بدان وام داده بود –حالت خانه‌ای کهنه را– از دست نداده بود؛ خیابان‌ها به دهلیزهایی دراز می‌مانستند، میدان‌ها جون حیاط های خلوت بودند. داهلمن شهر را با شعفی آمیخته به سرگیجه باز می‌شناخت : لمحه‌ای پیش از آن‌که چشمانش خود پدیده‌ها را ثبت کنند، گوشه‌ها، تابلوهای اعلانات، گوناگونی بی‌ادعای بوئنوس آیرس را به خاطر میآورد. در نور زرد رنگ روز تازه، همه‌ی چیزها به او بازمی‌گشتند.
هر آرژانتینی می‌داند که جنوب از دیگر سوی ریواداویا آغاز می‌شود. داهلمن می گفت که این قرار داد محض نیست، و هرکس ازین خیابان بگذرد به دنیایی عتیق تر و استوارتر پا می‌گذارد. از درون کالسکه، و از میان ساختمان‌های نو، به دنبال پنجره‌ی مشبک آهنی، کوبه‌ی برنجی، در آسمانه‌ای، هشتی خانه، و حیاط خلوت آشنا گشت.
در ایستگاه قطار متوجه شد که هنوز سی دقیقه وقت دارد. به سرعت به یاد آورد که در قهوه‌خانه‌ای در کاله برزیل (در بیست قدمی خانه ایرگوین) گربه‌ای عظیم وجود دارد که چون رب النوعی متفرعن به ناز و نوازش‌های مشتریان تن می‌دهد. به قهوه خانه وارد شد. گربه آنجا بود، خوابیده بود. یک فنجان قهوه سفارش داد، به آرامی آن را به هم زد، جرعه جرعه آن را نوشید (این لذت در کلینیک ازو دریغ شده بود) وقتی به موهای سیاه گربه دست می‌کشید فکر کرد که این تماس خیالی بیش نیست و این دو موجود، انسان و گربه، گویی با دیواری شیشه‌ای از یکدیگر جدا شده‌اند، زیرا انسان در زمان، در تداوم، زندگی می‌کند، حال آن‌که این جانور جادویی در زمان حال، در ابدیت لحظه، می‌زید.
قطار کنار سکوی ما قبل آخر ایستاده بود. داهلمن کوپه ها را یکی یکی وارسی کرد تا کوپه‌ای تقریبا خالی یافت. اثاثه‌ی خود را در رف بالایی جا داد. هنگامی که قطار به راه افتاد، چمدانش را پایین آورد، و پس از چند لحظه ترید، جلد اول هزار و یک‌شب را از آن بیرون کشید. سفر کردن با این کتاب، که در تاریخچه‌ی شور بختی او چنان نقش عمده‌ای بازی کرده بود، نوعی تاکید بر این موضوع بود که دوره‌ی شوربختی او به پایان رسیده است؛ نوعی مقابله‌ی پنهانی دلپذیر با نیروهای شکست خورده‌ی شر بود.
در دو سوی قطار شهر به پایان می‌رسید و حومه آغاز می‌شد؛ این تماشا، و سپس منظره‌ی باغ‌ها و ویلاها، شروع مطالعه‌ی او را به تاخیر می انداخت. در واقع، داهلمن مطالعه‌ی چندانی نکرد. کوه سحر آمیز و جنی که قسم خورده بود تا ارباب خود را بکشد شگفت انگیزند – چه کسی منکر آنست؟ – اما شگفت انگیزتر از بامداد و نفس وجود نیستند. شادی حیات او را از توجه به شهرزاد و معجزه‌های متعارف او باز می‌داشت. داهلمن کتابش را بست و گذاشت که زندگی کند.
ناهار- آب‌گوشتی که در کاسه های فلزی براق توزیع می‌شد، هم‌چنانکه در تابستان های دور کودکی – شادی آرامش بخش و تسلی‌آور دیگری بود.
فکر کرد:‌ فردا در مزرعه بیدار خواهم شد، و چنان بود که گویی در آن واحد دو نفر است:‌ یکی مردی که در روزی پاییزی، و بر جغرافیای سرزمین پدری، سفر می‌کرد، و آن دیگری که در آسایشگاهی زندانی و تحت مراقبت‌های ویژه بود. خانه‌های آجری گچ نکشیده را می‌دید، که دراز و زاویه‌دار، جاودانه گذر قطارها را می‌پاییدند؛ اسب سواران را بر جاده‌های خاکی می‌دید؛ رودخانه‌های سیلابی و مرداب‌ها و مزرعه‌ها را می‌دید؛ ابرهای عظیم درخشان را می‌دید ه به سنگ مرمر می‌مانستند؛ و همه‌ی این چیزها، چون رویاهای دشت، اتفاقی بودند، بی‌موجب بودند. همچنین فکر می کرد که درختان و کشتزارها را می‌شناسد؛ اما نمی‌توانست نام آنها را ببرد، زیرا دانش کنونی او از روستا در مقایسه با حسرت گذشته و دانش ادبی‌اش نازل‌تر بود.
گاه به گاه می خوابید، حرکت قطار به رویاهای او جان می‌داد. آفتاب سفید و طاقت سوز نیم روز دیگر جای خود را به آفتاب زردی داده بود که پیش از غروب می‌آید، آفتابی که به زودی قرمز رنگ می‌شد. قطار راه‌آهن هم اکنون متفاوت شده بود؛ دیگر همان قطاری نبود که از ایستگاه کونستی توسیون بیرون آمده بود؛ دشت و گذشت ساعات شکل آن را تغییر داده بود. بیرون قطار، سایه‌ی آن به جانب افق کشیده می‌شد. اقامت گاه ها و دیگر نشانه‌های انسانی، زمین ازلی را خدشه‌دار نمی‌کردند. دشت‌ پهناور و در عین حال صمیمی و، تا حدی مرموز بود. در دشت بیکران گاه فقط ورزابی تنها دیده می‌شد. انزوا تام و تمام و، شاید خصمانه، بود و باید به ذهنش خطور می‌کرد که سفر او به جنوب نه، بلکه به گذشته بود. ورود بازرس قطار او را از این افکار بیرون کشید، پس از بررسی بلیط به او توصیه کرد که به جای ایستگاه معمول در ایستگاه دیگری پیاده شود: ایستگاهی قبل از آن، ایستگاهی که داهلمن با نام آن آشنا نبود. (در این مورد بازرس توضیحی داد که داهلمن کوششی برای فهم آن نکرد، یعنی اصلا آن را نشنید، زیرا توجهی به روال امور نداشت.)
قطار سرو صدایی کرد و به زحمت ایستاد، عملا در میانه‌ی دشت. ساختمام ایستگاه آن سوی خط آهن قرار داشت؛ چیزی بیش از یک سکو و یک کلبه‌ی چوبی نبود. هیچ وسیله‌ی رفاهی دیده نمی‌شد، اما رییس ایستگاه فکر می‌کرد که مسافران بتوانند از میخانه و فروشگاهی که چند خیابان دورتر بود کالسکه‌ای کرایه کنند. داهلمن این راهپیمایی را، به عنوان ماجرای کوچکی، پذیرفت.
خورشید دیگر از نظر غائب شده بود، اما پیش از آن‌که شب همه‌ی رنگ‌های دشت خاموش و روشن را بزداید شکوهی واپسین آن را مزین کرده بود. داهلمن، کمتر برای پرهیز از خستگی و بیشتر برای لذت بردن از این منظره، آهسته گام برمی‌داشت، بوی شبدر را با شادی زائدالوصفی فرو می‌برد.
فروشگاه بزرگ زمانی رنگ ارغوانی تند خورده بود، اما گذشت سالیان این رنگ تند را ملایم‌تر و مطبوع ‌تر ساخته بود. چیزی در معماری ناشیانه‌ی آن یادآور گراووری بود، شاید یکی از گراوورهای چاپ کهنه‌ای از کتاب پل و ویرژینی. تعدادی اسب به مالبند بسته شده بودند. داهلمن، به محض ورود، فکر کرد که مغازه‌دار را می‌شناسد. سپس متوجه شد که شباهت مرد به یکی از پرستاران مرد آسایشگاه او را گول زده است. وقتی مغازه‌دار خواست داهلمن را شنید گفت که وامی‌دارد کالسکه‌ی سبک را آماده سازند. داهلمن برای آن‌که ماجرای دیگر بر ماجراهای آن روز بیفزاید و وقت خود را پر کند تصمیم گرفت که در فروشگاه غذا بخورد.
چندتایی اراذل دهاتی، که ابتدا داهلمن ه به آنان توجهی نکرده بود، سرمیزی به خوردن و نوشیدن مشغول بودند. جلو بار، پیرمردی روی زمین چمباتمه زده بود، مانند یک شی‌ء بی حرکت بود. گذشت زمان او را صیقل داده بود، هم چنانکه آب سنگی را یا نسل‌های انسان‌ها جمله ای را. سیاه چرده، چروکیده، و ریز نقش بود، بیرون از حوزه‌ی زمان به نظر می رسید، واقع در ابدیت. داهلمن با رضایت خاطر، دستمال، پانچوی ضخیم، چیریپای بلند، و چکمه های چرمی را تماشا می کرد و با یادآوری بحث‌های بیهوده با مردم ایالات شمالی یا ایالات انتره‌ریوس، به خود می گفت که گاچوهایی این‌چنین دیگر به غیر از جنوب در جای دیگر وجود ندارند.
داهلمن کنار پنجره نشسته بود. کم کم تاریکی بر دشت مستولی می‌شد، اما رایحه و صدای زمین از خلال میله‌های آهنی پنجره به درون می‌آمد. مغازه‌دار برایش مقداری ساردین و سپس نوعی گوشت تنوری شده آورد. غذا را با چندین جان شراب قرمز فرو برد. مزه‌ی تند شراب را مضمضه کرد و برای وقت کشی با نگاهی، که اکنون کمی خمارآلود شده‌بود، خیره به گوشه و کنار فروشگاه نگریست. چراغی نفتی از تیری آویخته بود. سرمیز دیگر سه مشتری نشسته بودند : دو تای آنان کارگر مزرعه به نظر می‌رسیدند؛ مرد سوم، که اجزا چهره‌اش نشان از تبار چینی داشت، کلاه بر سر شراب می‌نوشید. داهلمن، ناگهان احساس کرد که چیزی آهسته به صورتش خورد. کنار لیوان سنگین شراب درد آلود، بر یکی از راه‌های رومیزی، گلوله خمیری تف شده قرار داشت. همین و همین : اما حتما کسی آن‌را آنجا انداخته بود.
مردان سر میز دیگر کاملا فارغ از او به نظر می‌رسیدند. داهلمن، گیج و ویج، فکرکرد که هیچ اتفاقی نیفتاده است، و کتاب هزار و یک‌شب را باز کرد، تا واقعیت را سرکوب کند. پس از چند لحظه گلوله‌ی دیگری روی میز افتاد، و اکنون کارگران آشکارا خنده را سر دادند.
داهلمن به خود گفت که نترسیده است، اما استدلال می‌کرد که اشتباه بزرگی است اگر او، بیماری در حال نقاهت، به خود اجازه دهد که به تحریک چند بیگانه به دعوایی پر آشوب کشیده شود. تصمیم گرفت از آنجا بیرون برود، و تازه سرپا ایستاده بود که صاحب مغازه به طرف او آمد و با صدایی ترسیده التماس کنان گفت:
«سینیور داهلمن، به آن جوانان محل نگذارید؛ سرشان گرم است.»
داهلمن از اینکه این مرد نامش را می‌دانست تعجبی نکرد. اما احساس کرد که این کلمات تسلی بخش فقط وضع را وخیم‌تر کردند. پیش از این لحظه توهین کارگران متوجه چهره‌‌ای ناشناس بود، متوجه آدم بخصوصی نبود، اصلا متوجه کسی نبود. اکنون حمله‌ای علیه او بود، علیه نام او، و همسایگانش این را می‌دانستند. داهلمن مغازه دار را به کناری زد، با کارگران مواجه شد، و خواست بداند که از او چه می خواهند.
گردن کلفت چیتی تبار تلو تلو خوران به پا خاست. تقریبا توی صورت خوآن داهلمن به او ناسزا گفت، گویی که او دردور دست ایستاده بود. وانمود می‌کرد که سیاه مست است، و این مبالغه سخت ریشخند آمیز می‌نمود. در میان دشنام‌ها و کلمات رکیک، کارد درازی را به هوا انداخت، با چشمانش آن را دنبال کرد، آن‌را گرفت و باز به بالا انداخت، و داهلمن را به مبارزه با چاقو دعوت کرد. مغازه‌دار با صدایی لرزان اعتراض کرد، یادآور شد که داهلمن مسلح نیست. در این لحظه، اتفاقی پیش بینی نشده روی داد.
از گوشه‌ی اتاق، گاچوی پیر مجذوب – که داهلمن در اورمز و چکیده‌ی جنوب را(جنوب خودش را) دیده بود – قداره‌ای لخت را به سوی او انداخت، قداره پیش پایش فرود آمد. گویی جنوب قاطعانه بر آن بود که داهلمن باید نبرد تن به تن را بپذیرد. داهلمن خم شد تا قداره را بردارد، دو چیز را احساس کرد. اول، آنکه این عمل تقریبا غریزی او را به جنگیدن ملزم می‌کرد. دوم، آن‌که سلاح، در دست مرطوب او، اصلا به کار دفاع نمی‌آمد، بلکه فقط لازم بود تا قتل او را توجیه کند. زمانی مانند همه‌ی مردان با قداره‌ای بازی کرده بود، اما اطلاع او از شمشیر بازی و کارد بازی از این حد فراتر نرفته بود که باید همه‌ی ضربه‌ها به طرف بالا باشد، و لبه‌ی تیز تیغ باید رو به پایین گرفته شود. فکر کرد: در آسایشگاه نمی‌گذاشتند چنین چیزهایی بر سرم بیاید.
مرد دیگر گفت : «بیایید کلک کار را بکنیم.»
بیرون رفتند و هر چند داهلمن هیچ امیدی نداشت، هیچ ترسی هم نداشت. وقتی از آستانه در می‌گذشت، احساس می‌کرد که مرگ در کاردبازی، زیر آسمان باز، و پیش رفتن برای حمله، در شب نخست اقامت در آسایشگاه، وقتی با سوزنی بر او هجوم آورده بودند، رهایی، شادی، و موقعیتی سعد می‌بود. احساس می‌کرد که اگر آن‌گاه قادر به انتخاب می‌بود، یا قادر به اینکه مرگ خود را به خواب ببیند، این مرگی بود که بر می‌گزید یا در رویا می‌دید.
داهلمن، در حالی‌که که سخت به قداره چنگ زده بود، قداره‌ای که شاید نمی دانست چگونه به کار برد، به درون دشت رفت.
نویسنده: خورخه لوییس بورخس (Jorge Luis Borges)
مترجم: احمد میر علایی

برگرفته از مجموعه‌ی:‌ «مرگ و پرگار» انتشارات فاریاب
حروفچین: فرشته نوبخت

در ایام اخیر چنین خواندم که مردی که دستور ساختن آن دیوار تقریباً بی‌انتهای چین را داد همان «شی هوانگ تی» نخستین امپراتوری بود که نیز مقرر داشت تا همه‌ی کتاب‌های پیش از او سوخته شود. این‌که این عملیات دوگانه‌ی عظیم- نصب پانصد تا ششصد فرسخ سنگ در برابر وحشیان و نسخ بی‌چون و چرای تاریخ، یعنی نسخ گذشته -از یک تن واحد ناشی شده و بر روی هم جزو صفات او باشد بی‌دلیل مرا خرسند کرد و در عین حال نگران. جستجوی علل بروز این احساس هدف یادداشت فعلی است. از نظر تاریخی، هیچ رازی در این اقدام دوگانه نیست. «شی هوانگ تی» پادشاه «تسینگ» که معاصر با جنگ‌های «هانیبال» است شش حکومت را به زیر سلطه‌ی خود آورد و دستگاه خان‌خانی را بر‌انداخت؛ دیوار بزرگ چین را برافراشت زیرا دیوار در آن زمان از وسایل دفاعی بود. کتاب‌ها را سوخت زیرا مخالفان با استناد به آن‌ها امپراتوران گذشته را می‌ستودند. ساختن قلاع و سوختن کتب کار مشترک همه‌ی سلاطین است، تنها خصوصیت ویژه‌ی «شی هوانگ تی» عمل کردن در مقیاسی چنین وسیع است. این نکته را برخی از چین‌شناسان نیز تلویحاً تذکر داده‌اند، اما احساس من این است که در شواهدی که آوردم چیزی هست بیش از افراط و یا غلو در اقدامی متداول. محصور کردن جالیز با باغ امری است عادی و عام، اما نه محصور کردن یک امپراتوری. و نیز اراده کردن که سنت‌پرست‌ترین نژادها از خاطره‌ی گذشته‌اش، چه اساطیری و چه تاریخی، دست بردارد مزاح و تفنن نیست. چینیان در آن زمان سه‌هزار سال تاریخ مدون در پشت سر داشتند (و نیز در آن زمان «امپراتور زرد» و «چوانگ تسو» و «کنفوسیوس» و «لائوتسو» را داشتند) که آنگاه «شی هوانگ تی» دستور داد تا تاریخ از زمان او آغاز شود. شی هوانگ تی مادرش را به گناه فسق و فجور تبعید کرده بود، در عدالت سخت او علمای مذهبی چیزی جز کفر ندیدند، شی هوانگ تی شاید از آن رو خواست تا کتاب‌های قانون را براندازد که این کتاب‌ها او را گناه‌کار می‌شمردند، شی هوانگ تی شاید از آن رو می‌خواست تا همه‌ی گذشته را منسوخ کند که فقط یک خاطره را از میان بردارد: فضیحت مادرش را. (بر همین نهج، یکی از شاهان یهود همه‌ی کودکان را نابود کرد تا تنها یک کودک را از میان بردارد.) این حدس موجه است، اما مسئله‌ی دیوار، یعنی روی دوم این اسطوره را حل نمی‌کند. بنا بر گفته‌ی مورخان، شی هوانگ تی قدغن کرد که از مرگ سخن رود و به جستجوی آب حیات برآمد و در کاخی نگارین بست نشست که عدد حجره‌هایش با عدد روزهای سال برابر بود. از این شواهد چنین برمی‌آید که دیوار در مکان و آتش در زمان سدهایی جاودانه در برابر پیشروی مرگ بوده‌اند. «باروخ اسپینوزا» نوشته است که همه‌ی چیزها می‌خواهند در هستی خود دوام آورند. شاید امپراتور و جادوگران‌ش گمان کرده‌اند جاودانگی امری باطنی و «درون‌ذاتی» است و فساد نمی‌تواند در مداری بسته داخل شود. شاید امپراتور خواسته است مبدأ زمان را از نو بیافریند و خود را «نخستین» نامیده است تا واقعاً نخستین شود و خود را «هوانگ تی» نامیده است تا حتی‌المقدور هوانگ تی شود، یعنی امپراتور افسانه‌ای که خط و قطب‌نما را اختراع کرد. این امپراتور اخیرالذکر، به موجب «کتاب شعائر» نام درست اشیاء را بر اشیاء نهاد. بر همین نهج، شی هوانگ تی، در کتیبه‌هایی که هنوز هم باقی است لاف زد که همه‌ی اشیاء در روزگار او نامی شایسته یافتند. آرزو کرد که سلسله‌ای جاودان پایه گذاری کند و دستور داد که جانشین‌انش امپراتور دوم، امپراتور سوم، امپراتور چهارم نامیده شوند و هکذا الی غیرالنهایه … من از نیتی جاودانه سخن گفتم. نیز شایسته است که فرض کنیم که ساختن کتب و سوختن کتب اعمالی هم‌زمان نبوده‌اند. این نکته (برطبق ترتیبی که ما به کار بردیم) تصویر پادشاهی را در نظر می‌آورد که از ویران کردن آغاز کرد و سپس به نگه داشتن گردن نهاد، یا تصویر پادشاهی مأیوس را که آن‌چه قبلاً از آن دفاع می‌کرد از میان برداشت. این دو حدس تأثرانگیز است، اما تا آن‌جا که من می‌دانم متکی بر سندی تاریخی نیست: «هربر آلن ژیل» روایت می‌کند که بر کسانی که کتاب‌ها را پنهان کردند داغ زدند و محکوم‌شان کردند که تا روز مرگ، آن دیوار بیکران را بسازند. این نکته مجاز یا مقبول می‌دارد که تفسیر دیگری بکنیم: شاید دیوار، استعاره‌ای بوده است، شاید شی هوانگ تی کسانی را که «گذشته‌پرستی» می‌کردند به کاری محکوم کرد که به اندازه‌ی گذشته وسیع بود و به همان اندازه ابلهانه و به همان اندازه بیهوده. شاید دیوار در حکم دعوت به مبارزه بوده و شی هوانگ تی با خود اندیشیده است: «مردم گذشته را دوست دارند و من با این دوستی برنمی‌آیم و دژخیمان من با آن برنمی‌آیند، اما روزی کسی خواهد آمد که همانند من حس کند و آن کس دیوار مرا نابود خواهد کرد هم‌چنانکه من کتاب‌ها را نابود کردم و آن کس یاد مرا محو خواهد کرد و سایه‌ی من و آیینه‌ی من خواهد شد، و خود این را نخواهد دانست». شاید شی هوانگ تی از آن به گرد امپراتوری دیوار کشید که امپراتوری را ناپایدار می‌دانست و از آن رو کتاب‌ها را نابود کرد که آنها کتاب‌های مقدس بودند، یعنی به عبارت دیگر کتاب‌هایی بودند که چیزی را تعلیم می‌دادند که سراسر آفاق یا شعور هر انسان تعلیم می‌دهد. شاید سوختن کتاب‌خانه‌ها و ساختن دیوار اعمالی باشند که به شیوه‌ای مرموز یکدیگر را نفی می‌کنند. این دیوار پابرجا که، در این زمان و در همه‌ی زمان‌های دیگر، بر زمین‌هایی که هرگز نخواهیم دید دستگاه سایه‌اش را می‌افکند سایه‌ی قیصری است که فرمان داد تا احترام‌گذارنده‌ترین ملل گذشته‌ی خود را بسوزد. بعید نیست که این نکته به خودی خود، و خارج از هرگونه حدس جایزی، ما را متأثر کند. (خاصیتش ممکن است در همین تضاد میان ساختن و سوختن به مقیاسی عظیم باشد.) اگر این مورد را کلیت بدهیم می‌توانیم نتیجه بگیریم که همه‌ی «صورت» (فرم)ها خاصیت خود را در خود دارند و نه در «محتوا»ی فرضی خود. و این نکته با نظریه‌ی «بندتو کروچه» نیز وفق می‌دهد. و نیز «پاتر» در سال ١۸۷۷ می‌گفت که همه‌ی هنرها آرزوی رسیدن به وضع موسیقی دارند که چیزی نیست مگر صورت. موسیقی، حالات وجد، اساطیر، چهره‌های شکسته از زمان، بعضی از شفق‌ها و بعضی از جاها، می‌خواهند چیزی به ما بگویند یا چیزی به ما گفته‌اند، که هرگز نمی‌بایست آن را فراموش کرده باشیم، یا در شرف آنند که چیزی به ما بگویند. این حالت قریب‌الوقوع کشفی که هرگز رخ نخواهد نمود شاید همان رمز زیبایی و هنر باشد.
نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: ابوالحسن نجفی

از مجموعه‌ی: باغ گذرگاه‌های هزار پیچ، احمد میرعلایی، تهران، ۱۳۶۹
برگرفته از سایت«باغ در باغ»

تلقین محض

دوستانم می گویندمن آدم دهن بینی هستم.فکرکنم حق با آن ‌ها باشد. برای آنکه علتی برای حرفشان داشته باشند، اتفاق ناچیزی را که پنجشنبه پیش برایم پیش آمد، مطرح می کنند.
ماجراازاین قراربود که آن روزصبح رمان ترسناکی می خواندم. با این که هوا روشن بود، قربانی نیروی تلقین شدم. این تلقین تصوری رادرمن بوجود آورد که قاتل بی رحمی توی آ شپزخانه قایم شده. قاتل دشنه بزرگی راتوی دستش گرفته ومنتظرایستاده تا با ورود من به آشپزخانه به رویم بپردوچاقو را به پشتم فرو کند. با اینکه درست روبه روی درآشپزخانه نشسته بودم و اگرکسی می خواست به آشپزخانه برود، می بایست ازجلوچشمانم رد می شد و تازه به جزدرورودی آ شپز خانه راه دیگری هم برای رفتن به آنجا نبود،با این همه، باز فکرمی کردم قاتل پشت درکمین کرده.
اما من قربانی نیروی تلقین شده بودم وجرات نمی کردم وارد آشپز خانه شوم. این موضوع نگرانم کرده بود چون دیگروقت نهار بود و باید حتما به آشپزخانه می رفتم.
درآن وقت زنگ خانه را زدند.
بی آنکه ازجایم بلند شوم، دادزدم،"بیا تو،دربازه"
سرایدارساختمان با دویا سه نامه وارد شد.
گفتم: "ببین،پام خواب رفته،می شه بی زحمت بری ازآشپز خانه یه لیوان آب بیاری؟"
سرایدار گفت:" البته" در آشپزخانه را با زکرد ورفت تو. چندی بعدصدای فریاد دردی را شنیدم که به همراه صدای جسمی که باافتادنش،تمامی ظرف و ظروف و بطری‌ها را کشید و به زمین ریخت.
یکدفعه ازروی صندلی بلند شدم وبه آشپزخانه دویدم. نیمی از بدن سرایدارروی میزافتاده بود و دشنه بزرگی توی پشتش فرو رفته و کشته شده بود. دیگرخیالم راحت شده بود، چون معلوم شدهیچ قاتلی توی آشپز خانه نبوده.
به لحاظ منطقی این نوعی تلقین محضه.
نویسنده: فرناندو سورنتینو
مترجم: جواد فغانی

منبع: www.jenopari.com

جزیره در پرتو نیمروز

نخستین باری که مارینی جزیره را دید، روی صندلی‎‌های سمت چپ مودبانه خم شده‎ بود و داشت میز پلاستیکی را برای گذاشتن سینی ناهار جا به‎ جا می‎کرد. هر بار که با مجله یا لیوان‎‌های ویسکی آمده و رفته‎ بود، نگاه مسافر را متوجه خود دیده ‎‌بود. موقع جابه‎جا کردن میز دیگر به تنگ آمده ‎بود، اما نمی‎دانست ارزش آن را دارد که به نگاه سمج مسافر –یک زن آمریکائی- پاسخ دهد یا نه. درست در همین وقت بود که سواحل جزیره، نوار طلائی کرانه و تپه‎هائی که به سمت فلات متروک سر برمی‎داشت، در بیضی آبی پنجره پدیدار شد. مارینی لیوان آبجو را سر جایش گذاشت، لبخندی زد و به مسافر گفت: "جزایر سونان." زن آمریکائی با علاقه‎ای ساختگی گفت: "آه، بله. یونان." زنگ ملایم کوتاهی نواخته شد و مهماندار بی‎آنکه لبخند حرفه‎‌ای از لب‎‌های نازکش محو شود، سر برداشت؛ سراغ زوجی سوریائی رفت و آن‌ها آب گوجه‎فرنگی سفارش دادند، اما به دم هواپیما که رسید به خود مجالی داد تا بار دیگر به زیر بنگرد. جزیره‎ی کوچک و تک‎افتاده‌ای بود و دریای اژه با رنگ نیل فام، که پیچ و خم سفید و ساکن و خیره‏کننده را برجسته‎تر می‎کرد، در برش گرفته‏بود. لابد آن پائین کف موج‎هائی بود که به صخره‏‎‌ها و خور‌ها می‎‌خورد و می‎شکست. مارینی دید که کرانه‎‌های متروک به سمت شمال غرب امتداد دارد و بقیه‎ی جزیره کوهستانی است و یکراست به دریا می‎پیوندد. جزیره‎ای سنگلاخی و متروک؛ گرچه نقطه‌‎ی سربی –خاکستری نزدیک کرانه‎ی شمالی شاید خانه باشد، مشتی از آن خانه‏‌های روستائی. شروع به باز کردن قوطی آب میوه کرد و وقتی سر برداشت جزیره از پنجره ناپدید شده‎بود. فقط دریا مانده‌بود؛ افقی سبز و بی‎انتها. بی‎دلیل به ساعتش نگاهی انداخت: درست نیمروز بود.
مارینی خوشحال بود که در خط رم –تهران کار می‎کند. پرواز به اندازه‎ی خطوط شمالی دلتنگ کننده نبود و دختر‌ها از رفتن به شرق یا آشنائی با ایتالیا خوشحال بودند. چهار روز بعد وقتی به پسرکی کمک می‎کرد که قاشق از دستش افتاده‎بود و دلشکسته به بشقاب دسرش اشاره می‌کرد، باز هم حاشیه‎ی جزیره را دید. با دفعه‎ی پیش هشت دقیقه اختلاف داشت، اما همین که در دم هواپیما به طرف پنجره‌ای خم شد، هیچ تردیدی نداشت. شکل جزیره طوری نبود که از یاد برود؛ به لاک‎پشتی می‎مانست که پنجه‎هایش اندکی از آب درآمده‌باشد. آن‎قدر نگاه کرد تا صدایش زدند. این دفعه یقین داشت که نقطه‌ی سربی – خاکستری مشتی خانه است، خطوط چند مزرعه کشت شده را که به سمت ساحل امتداد داشت تمیز داده بود. هنگام توقف در بیروت نگاهی به اطلس دختر مهماندار انداخت و سرانجام ندانست که نام جزیره هوروس است یا نه. مسئول بی‎سیم که فرانسوی بی‏قیدی بود از کنجکاوی‎اش حیرت کرد."این جزیره‏‌ها همه‏شان مثل هم‎اند. دو سال است که توی این خط کار می‎کنم و ذره‎ای برایم اهمیت ندارند. بعله، دفعه دیگر نشانم بده." نام جزیره هوروس نبود، بلکه گزیروس بود، یکی از جزایر متعددی که دور از دسترس جهانگردان قرار داشت. وقت نوشیدن نوشابه‎ای در رم دختر مهماندار به او گفت: "پنج سال بیشتر طول نمی‎کشد. اگر خیال رفتن به آنجا را داری، زود باش. لشکر جهانگرد‌ها هر لحظه ممکن است از راه برسند. چنگیز کوک (1) اینجا را هم از قلم نمی‎اندازد." اما مارینی همچنان به فکر جزیره بود. وقتی یادش می‎آمد یا نزدیک پنجره‌‎ای تماشایش می‎کرد، تقریبا همیشه سرآخر شانه‎ای بالا می‎انداخت. هیچ یک از این کار‌ها معنایی نداشت –هفته‎ای سه بار پرواز نیمروزی بر فراز گزیروس همان اندازه غیرواقعی بود که رویای چنین پروازی. همه چیز در توهمی تکراری و بیهوده باطل می‎ماند؛ همه چیز، مگر، شاید، هوس، تکرار آن توهم؛ پیش از ظهر‌ها نگاه کردن به ساعت‎مچی، دیدار کوتاه و وسوسه‎انگیز با آن نوار سفید خیره‎کننده در حاشیه‎‌ی لاجورد، و خانه‎‏هایی که ماهیگیران جلوشان به وضوح سر برمی‎داشتند تا عبور شئ غیرواقعی دیگری را دنبال کنند.
هشت یا نه هفته بعد که پرواز در خط نیویورک را با تمام مزایایش به او پیشنهاد کردند، مارینی به خود گفت که برای پایان دادن به آن وسوسه‎ی بی‎آلایش و آزاردهنده، فرصت مناسبی پیدا شده‎است، کتاب راهنمایی در جیب داشت که جغرافی‌دان بی‎دقتی با نامی شرقی، جزئیاتی بیش از معمول را درباره گزیروس در آن شرح داده‎بود. انگار که صدای خود را از دوردست می‎شنید. به پیشنهاد پاسخ منفی داد و از نگاه کردن به قیافه‎ی بهت‎زده‎ی رئیس و دو منشی خودداری کرد و برای خوردن غذای مختصری به فروشگاه کارمندان رفت که کارلا در آنجا چشم به راهش بود. دلسردی آمیخته به حیرت کارلا آشفته‎اش نکرد؛ ساحل جنوبی گزیروس مسکونی نبود، اما در غرب، آثار و بقایای جماعت لیدیایی یا شاید هم کرت و میسنی پیدا شده‎بود و پروفسور گلدمن دو سنگ یافته‎بود که رویش حروف هیروگلیف کنده بودند و ماهیگیران از آن به جای موج‎شکن لنگرگاه کوچکشان استفاده می‎کردند. کارلا سردرد گرفت و بی‎درنگ ترکش کرد. منبع اصلی درآمد ساکنان انگشت‎شمار جزیره صید ماهی هشت‌پا بود. پنج روز در میان، قایقی می‌رسید تا صید را بار بزند و قدری خواربار و آذوقه بیاورد. در بنگاه مسافرتی به مارینی گفتند که باید از رینوس قایقی دربست کرایه کند و شاید هم بتواند سوار قایق کوچکی شود که از گزیروس ماهی هشت‌پا می‎آورد، اما این موضوع فقط در جزیره‌ی رینوس که بنگاه در آن نماینده‎ای ندارد مشخص می‎شود. به هر حال، نقشه می‎کشید که برای تعطیلات ماه ژوئن چند روزی را در جزیره بگذراند. ناگزیر بود در هفته‎‌های آینده جای وایت را در پرواز تونس بگیرد، آن‎گاه اعتصاب شد و کارلا به خانه‎ی خواهرش در پالرمو رفت. مارینی به هتلی نزدیک میدان ناوونا رفت. چند کتابفروشی در آنجا بود که کتاب‎‌های دست دوم می‎فروختند. مارینی با اندک شور و اشتیاقی، خود را با کتاب‎هایی درباره‌‎ی یونان سرگرم می‎کرد و گاهگاهی نیز کتاب مکالمه‎ای را ورق می‎زد. کلمه‎ی "کالیمرا" (2) برایش خوشایند بود و سعی کرد آن را با رقاصه‌ی سرخ‎مویی آزمایش کند. شب را با او گذراند و چیزهایی راجع‎به پدربزرگش در اودوس و درباره‎ی نوعی گلودرد غیرقابل بیان یاد گرفت. در رم باران می‎بارید، در بیروت تانیا همیشه چشم به راهش بود. موضوعات دیگری هم بود، همیشه از بستگان یا گلودرد.
یک روز، باز هم در راه تهران بود و جزیره را هنگام نیمروز دید. مارینی آن‎قدر به پنجره چسبید، که دختر مهماندار جدیدی که او را همکار تنبل و بیکاره‏ای می‎پنداشت، سینی‎‌های غذایی را که پخش کرده بود، برایش شمرد. آن شب مارینی دختر مهماندار را در رستوران فیروز به شام دعوت کرد و چندان دشوار نبود که دختر او را به خاطر حواس‎پرتی صبح ببخشد. لوچیا به او توصیه کرد که موهایش را به سبک آمریکایی اصلاح کند. مارینی مدتی از گزیروس با او حرف زد. اما بعد پی‎برد که او نوشیدن ودکا لایم هیلتون را ترجیح می‎دهد. وقت با چیزهایی مثل این و با سینی‎‌های بی‌پایان غذا که با لبخندی در خور مسافران، تقدیمشان می‎شد، سپری شد. در سفر‌های بازگشت، هواپیما ساعت هشت صبح از فراز گزیروس پرواز می‎کرد. نور خورشید به پنجره‎‌های سمت چپ هواپیما می‎تابید و به سختی می‎شد لاک‎پشت طلایی را دید. مارینی ترجیح می‎داد منتظر بماند تا ظهر‌ها از آنجا بگذرند و می‎دانست که در این صورت می‎تواند چند دقیقه پشت پنجره بایستد و نگاه طعنه‎آمیز لوچیا (و بعد‌ها فلیسا) را که از مسافران پذیرایی می‎کردند، نادیده بگیرد. یکبار عکسی از گزیروس گرفت، اما عکس خراب شده‎بود. تا آن وقت نکاتی درباره‎ی جزیره یاد گرفته‎بود و زیر بعضی از سطور دو کتاب که مطالب مختصری درباره‎ی جزیره نوشته‌بودند خط کشیده‎بود. فلیسا به او گفت که خلبان‎‌ها نامش را "شیدای جزیره" گذاشته‎اند، اما او از این حرف نرنجید. کارلا تازه نامه نوشته ‎بود که تصمیم دارد بچه‎دار نشود و مارینی دو هفته دستمزد خود را برایش فرستاد و فکر کرد که باقیمانده‎ی پولش کفاف خرج تعطیلات را نمی‌دهد. کارلا پول را پذیرفت و از طریق دوستی به اطلاعش رساند که احتمالا با دندانپزشکی اهل ترویزو ازدواج خواهد کرد. ظهر روز‌های دوشنبه، پنجشنبه و شنبه (یکشنبه‎‌ها ماهی دو بار) همه چیز اهمیت خود را از دست می‎داد. با گذشت زمان مارینی پی برد که فلیسا تنها کسی است که احساسش را درک می‌کند. بینشان قراردادی ناگفته بسته شد که سر ظهر، همین‌که مارینی کنار پنجره‎ی دم هواپیما جا می‎گیرد، فلیسا از مسافران پذیرایی کند. جزیره بیش از چند دقیقه قابل دیدن نبود، اما هوا اغلب چنان صاف بود و دریا با چنان بیرحمی موشکافانه‎ای خطوط جزیره را برجسته می‌‎کرد که کوچکترین جزییات، به نحو تردیدناپذیری با خاطره‎ی پرواز پیشین انطباق می‌یافت: نقطه‌ی سبز دماغه در جانب شمال، خانه‎‌های سربی – خاکستری و تورهایی که روی ماسه‎‌ها خشک می‎شدند. وقتی تور‌ها در جای همیشگی نبود، مارینی حس می‎کرد که چیزی را از او دزدیده‎اند یا به او اهانت شده است. به فکر فیلم گرفتن از منظره‌ی عبور بر فراز جزیره و تماشای آن در هتل افتاد، اما بهتر دید که پول دوربین را پس‎انداز کند، چون تا مرخصی کمتر از یک ماه مانده‎‌بود. حساب روز‌ها را چندان دقیق نداشت. گاهی پیش تانیا در بیروت بود و گاهی با فلیسا در تهران و تقریبا بیشتر وقت‌‌ها پیش برادر کوچکترش در رم. همه کمی مبهم و به نحو دلپذیر ساده و صمیمی بودند و انگار که جایگزین چیز دیگری می‎شدند، اوقات قبل و بعد از پرواز را پر می‎کردند. در سراسر پرواز نیز همه چیز مبهم و ساده و احمقانه بود، تا این که وقت خمیدن به طرف پنجره‎ی دم هواپیما می‎رسید، و وقت حس کردن سرمای شیشه که چون شیشه‌‌های آکواریم بود و در آن لاک‎پشت طلایی در لاجورد آهسته راه می‎رفت.
آن روز طرح تور‌ها به وضوح روی ماسه دیده می‎شد و مارینی می‎توانست قسم بخورد که نقطه‎ی سیاه سمت چپ، لب دریا، ماهیگیری است که لابد به هواپیما نگاه می‎کند. بی‎دلیل پیش خود گفت: "کالیمرا" دیگر انتظار کشیدن معنایی نداشت. ماریو مرولیس پولی را که برای سفر می‎خواهد به او قرض خواهد داد و در مدتی کمتر از سه روز به گزیروس خواهد رسید. از تصور این که از نقطه‎ی سبز صعود خواهد کرد و برهنه در خور‌های شمالی وارد دریا خواهد شد و همراه مردان به صید ماهی خواهد رفت و با ایما و اشاره و خنده مقصودش را خواهد رساند، در حالی که لب‎هایش را به پنجره می‎فشرد، لبخند زد. وقتی تصمیم گرفت، دیگر هیچ کاری دشوار نبود: قطار شبانه، اولین قایق، بعد قایق کهنه و کثیف دیگر، یک شب روی عرشه، نزدیک ستارگان، طعم رازیانه‎ی رومی و گوشت بره، و صبح در میان جزایر. با روشن شدن اولین چراغ از کشتی پیاده شد. کاپیتان او را به پیرمردی که شاید ریش‌سفید ده بود، معرفی کرد. کلایوس دست چپش را گرفت و چشم در چشمش دوخت و آهسته حرف زد. دو پسر بچه آمدند و مارینی پی برد که آن‌ها پسران کلایوس‎اند. کاپیتان قایق کوچک، آنچه از انگلیسی می‎دانست به کار بست: "بیست سکنه، اختاپوس، ماهی، پنج خانه، مهمان ایتالیایی کرایه کلایوس بدهد." وقتی کلایوس از دراخما (3) حرف زد، پسر بچه‎‌ها خندیدند. مارینی هم خندید. دیگر با پسربچه‎‌ها دوست شده‎بود و داشت خورشیدی را که از دریا بالا می‎آمد و دریا را که چندانکه از بالا می‎دید تیره نبود و اتاق محقر تمیزی را که آکنده ‎بود از بوی مریم گلی و پوست دباغی‎شده و در آن کوزه‎ای آب گذاشته بودند، تماشا می‎کرد.
آن‌ها رفتند تا قایق کوچک را بار بزنند و مارینی بعد از دور انداختن لباس سفر و پوشیدن مایو و صندل شروع به گشت زدن در جزیره کرد. هنوز کسی دیده‎نمی‎شد، خورشید آهسته اما مطمئن بالا می‎آمد و از بوته‎‌ها بویی اندک ترشیده با بوی یدی که باد می‏آورد در هم می‏آمیخت. وقتی به دماغه شمالی رسید و بزرگترین خور جزیره را دید ساعت حدود ده بود. گرچه بیشتر دلش می‎خواست نزدیک کرانه‏ی ماسه‎ای شنا کند، ترجیح داد با خود خلوت کند. اما جزیره وجودش را تسخیر کرده ‎بود و چنان صمیمانه از آن لذت می‎برد که قدرت اندیشیدن و انتخاب نداشت. وقتی مایو از تن درآورد تا از صخره‎ای به دریا شیرجه برود، پوستش از آفتاب و باد سوخت. آب سرد بود و به او آرامش می‎داد. گذاشت جریان بازیگوشی او را به مدخل غاری بکشاند، سپس به دریای آزاد برگشت، به پشت غلتید، با احساس آرامش که در عین حال مترادف با آینده بود، دریا را یکسره پذیرفت. بی‎کمترین تردیدی دانست که از جزیره نخواهد رفت و به نحوی تا ابد در آنجا خواهد ماند. چهره‎ی برادرش و فلیسا را پس از پی‎بردن به این نکته که او می‎خواهد تا آخر عمر زندگیش را به ماهیگیری روی خرسنگ تک‎افتاده‎ای بگذراند، در نظر آورد. اما وقتی به رو برگشت تا به سوی ساحل شنا کند چهره‏شان را از یاد برده‎بود.
آفتاب بی‎درنگ خشکش کرد و او به سوی خانه‌‌ها رهسپار شد. دو زن شگفت‎زده، پیش از آنکه دوان دوان به خانه بروند و در را ببندند، نگاهش کردند. بیهوده دستی به علامت سلام تکان داد و به طرف تور‌ها رفت. یکی از پسران کلایوس در ساحل منتظرش بود و مارینی با اشاره‎ی دست به دریا دعوتش کرد. پسرک با تردید به شلوار و پیراهن قرمزش اشاره کرد. بعد به طرف یکی از خانه‎‌ها رفت و نیم‎برهنه بیرون آمد. آن دو با هم به دریای نیم‎‏گرم که زیر آفتاب ساعت یازده تلالو خیره‏کننده‏ای داشت شیرجه رفتند.
ایوناس که تنش را روی ماسه‌‌ها خشک می‎کرد، اسم بعضی اشیاء را به زبان آورد. مارینی گفت: "کالیمرا" و پسرک با خنده تکرار کرد. بعد مارینی جملات تازه‎ای ادا کرد و کلمات ایتالیایی به پسرک یاد داد. قایق کوچک در افق دم‎به دم کوچکتر می‎شد. مارینی حس کرد که حالا واقعا در جزیره با کلایوس و خویشانش تنها مانده‌‎است. می‎گذارد چند روز بگذرد، کرایه اتاق را می‌دهد و ماهیگیری یاد می‎گیرد. بعد، یک روز بعدازظهر که خوب با هم اخت شدند، درباره‎ی اقامت و کار در آنجا صحبت می‎کند. بلند شد و دستی به سوی ایوناس تکان داد و آهسته آهسته از تپه بالا رفت. شیب تپه تند بود و مارینی برای رفع خستگی در هر مکثی سر برمی‎گرداند تا به تور‌های ساحل و زن‎‌های شوخ و شنگ که در حال حرف زدن با ایوناس و کلایوس ازگوشه‌ی چشم او را می‎پاییدند و می‎خندیدند نگاهی بیندازد. وقتی به نقطه‎ی سبز رسید، وارد دنیایی شد که در آن رایحه‎ی آویشن و مریم گلی با گرمای خورشید و نسیم دریا درهم آمیخته بود. مارینی نگاهی به ساعت‎مچی‌اش انداخت و بعد با حالتی ناشکیبا آن را در جیب مایویش گذاشت. کشتن آن انسان پیشین کار آسانی نبود؛ اما در آن بلندی، در اثر فضا و آفتاب، هیجان‌زده حس کرد که این کاربزرگ شدنی است. او در گزیروس بود، همان‌جا که بار‌ها شک کرده ‎بود که به آن دست یابد. در میان سنگ‎‌های داغ به پشت دراز کشید، تیزی دندانه‎‌های داغشان را تحمل کرد و یک‌راست به آسمان خیره شد. از دور صدای وزوز موتوری را شنید.
چشمانش را بست و با خود گفت که به هواپیما نگاه نخواهدکرد و نخواهد گذاشت به بدترین جنبه‌ی وجودش که بار دیگر از فراز جزیره می‌گذشت آلوده شود. اما در سایه‌‌ی پلک‌ها، فلیسا را با سینی‌هایش مجسم کرد –درست در همان لحظه سینی‌‌ها را توزیع می‌کرد- و جانشینش را، شاید "جورجور" یا مهماندار تازه‌ای از خطی دیگر، کسی که حین توزیع شراب و قهوه لبخند می‎زند. چون نمی‎توانست با سرتاسر گذشته بجنگد، چشمش را گشود و نشست، و درست در همان لحظه بال سمت راست هواپیما را تقریبا بالا سرش دید که یکباره کج شد، صدای موتور جت تغییر کرد و هواپیما یک‌راست به دریا افتاد. دوان دوان از تپه سرازیر شد، سنگ‎‌ها تنش را می‎خراشید و خار و خاشاک دست‎هایش را پاره پاره می‎کرد. جزیره، محل سقوط را از چشمش می‎پوشاند، اما او پیش از رسیدن به ساحل دور زد و از راه میان‌بر اولین برآمدگی تپه را پشت‌سر گذاشت و به ساحل کوچکتر رسید. حدود صد یارد آن طرف‎تر دم هواپیما داشت در سکوت مطلق در آب فرو می‎‌رفت. مارینی به امید این که هواپیما نوسان کند و به سطح آب بیاید، دوید و در آب شیرجه رفت، اما تنها چیزی که دیده می‌شد خط ملایم امواج بود. جعبه‎ای مقوایی نزدیک محل سقوط بی‎هدف روی آب بالا و پایین می‎رفت؛ و تقریبا سرآخر که دیگر ادامه‎ی جستجو بی‎فایده به نظر می‎رسید، دستی از آب بیرون آمد. دست یک لحظه بیشتر دیده‎نشد، اما همان بس بود که مارینی تغییر جهت دهد و در آب شیرجه برود تا موی مردی را که تقلا می‎کرد به او بچسبد و با شدت و خشونت هوا را می‎بلعید بگیرد. مارینی بدون این که بیش از اندازه به مرد نزدیک شود گذاشت نفس بکشد. بعد کم‎کم او را به دنبال خود کشید و به ساحل رساند، هیکلش را که لباس سفید به تن داشت بغل کرد و پس از آنکه روی ماسه گذاشت، دهان کف کرده‎اش را دید که دیگر مرگ در آن لانه کرده‎بود و از شکافی در گلویش خون بیرون زده‎بود. دیگر تنفس مصنوعی چه فایده‎ای داشت؟ با هر تشنجی شکاف بیشتر باز می‌شد و چون دهان نفرت‎انگیزی که مارینی را صدا می‎زد، او را از سعادت محقرش که گذران ساعاتی چنین اندک در جزیره بود باز‎می‎داشت و در میان غلغل خون چیزی را فریاد زنان می‎گفت که او دیگر نمی‎توانست بشنود. پسران کلایوس و پشت سرشان زن‌ها دوان دوان از راه رسیدند. وقتی کلایوس آمد، پسر‌ها دور جسد که روی ماسه قرار داشت جمع شده‎بودند و نمی‎توانستند دریابند که چگونه توانسته‎است در حال خونریزی شناکنان خود را به ساحل برساند. یکی از زن‎‌ها گریه‌کنان التماس کرد: "چشمانش را ببندید." کلایوس در جستجوی باقی‎ماندگان دیگر، نگاهی به دریا اندخت. ولی، مثل همیشه، در جزیره تنها بودند و جسد با چشمان از حدقه درآمده تنها چیزی بود که بین آن‌ها و دریا تازگی داشت.
——————————
پانوشت‌ها:
1- ترکیبی است از اسم چنگیزخان و کاپیتان کوک، کاشف معروف.
2- Kal imera به معنی دوستت دارم.
3- Drakhma واحد پول یونان
آذر 66
نویسنده: خولیو کورتاسار
مترجم: مهدی غبرائی

درباره‌ی نویسنده:
خولیو کورتاسار از پدر و مادری آرژانتینی به سال 1914 در بروکسل به دنیا آمد و از سال 1952 مقیم پاریس شد و همانجا به کار نویسندگی پرداخت. شاعر و مترجم و نوازنده‌‎ی آماتور جاز بود. همچنین تعداد زیادی داستان کوتاه و رمان نوشته‎است، از جمله: لی‎لی بازی، برندگان، ویولن بدلی.
مرگش به سال 1984 اتفاق افتاد.

خورخه لوئیس بورخس در۲۴ اوت ۱۸۹۹ میلادی در شهر بوینوس آیرسِ آرژانتین، محله پالرمو، به دنیا آمد. . تبار مادری و پدریِ بورخس از دو ملیّت آرژانتینی و انگلیسی بودند. خانواده بورخس به‌دو زبان اسپانیائی و انگلیسی سخن می‌گفتند و از دو فرهنگ و ذهنیت کاملاً مختلف برخوردار بودند.
دوگانگی ی زبان، عقاید و روش‌هایِ متضاد این دو تبار، هسته آن چیزی را شکل داد که «‌افسانه زندگی»‌ی بورخس نامش داده‌اند. خانواده مادریِ بورخس کاتولیک قشری بودند. پارسایانی سنتّی که پروتستانتیزم را مترادف یهودیت، بی‌خدائی و ارتداد تلقی می‌کردند.
گذشته ی خانواده مادری بورخس، در نبردها، فتوحات نظامی، جنگ‌های داخلی و مبارزات استقلال‌طلبانه آرژانتین خلاصه می‌شد که موجب سرفرازی و مباهات آنان بود: میراثی که در راز و رمزها و نشانه‌های زبان اسپانیائی شکلی افسانه‌ای می‌یافت. خاندان پدری بورخس از استفوردشایر انگلستان به‌آرژانتین آمده بودند. مادر بزرگ بورخس پروتستان بود و سراسر کتاب مقدس را به‌زبان انگلیسی از بر داشت. بورخس پیش از آن که اسپانیائی بیآموزد در دامان مادر بزرگ و در کتابخانه انگلیسی ی پدرش، زبان انگلیسی را آموخت.
بورخس خود به‌این دوگانگیِ فرهنگی و ذهنی در مصاحبه‌هایش اشاره کرده است. همین دوگانگی در تار‌و‌پودِ داستان‌های او نیز ریشه دواند است. بطور مثال در داستان There are more things عموی راوی (‌که بسیاری از خصوصیات پدر بورخس و نام جّد پدریش Arnet را دارد) انگلیسیِ اصیلی است که در موضوعات مذهبی، جزم‌گرا نیست و سرشار از کنجکاوی‌های متافیزیکی و روشنفکرانه‌ای است که او آن‌ها را به‌برادر‌زاده‌اش (‌بخوانید به‌پسرش‌) منتقل کرده است. آنتی تز چنین داستانی، La Senora Mayor است که ماریا یوستینای صد‌سالهMaria Justina Rubio De Jauregui دختر قهرمان کوچک جنگ‌های استقلال‌طلبانه و داخلیِ آرژانتین، کاتولیکی عبد و عبید است که پروتستان‌ها، کلیمی‌ها، فراماسون‌ها و بی‌دینان، در نزد او یکسان‌انند.
بورخس درباره زادگاه خود چنین می‌‏گوید: «در بوینوس‏آیرس زاده شدم؛ درست در دل آن شهر؛ به سال ۱۸۹۹؛ در خیابان توکومان؛ میان خیابان‏های سویی‌پاچا و اسمرالدا؛ در خانه‏ای کوچک و نامشخص که به والدین مادرم تعلق داشت. حتماً خیلی زود به محله پالرمو نقل مکان کرده بودیم؛ چون خاطرات نخستینٍ من از آن‏جا، از خانه دیگری است با دو حیاط خلوت؛ باغی با تلمبه‏ای بادی و تکه‌زمینی بایر، در طرف دیگر باغ. پالرمو در آن زمان -پالرمویی که ما در آن زندگی می‌‏کردیم – در حاشیه بی‌‏برگ و بار شمالی قرار داشت و بسیاری از مردم، شرمنده‏تر از آن که بگویند در آن‏جا سکونت دارند، به‏طور گنگ می‌‏گفتند که در شمال شهر زندگی می‌‏کنند. در پالرمو، مردمی‌ بی‌‏چیز و معمولی زندگی می‌‏کردند؛ اما عناصر نامطلوب‏تری هم بودند. پالرموی اراذل هم بود که کومپادریتوس خوانده می‌‏شدند و به سبب چاقوکشی‌‏هایشان مشهور بودند؛ اما فقط بعدها پالرموی آنان تخیل مرا به خود مشغول داشت؛ چون منتهای سعی خودمان را می‌‏کردیم – سعی بلیغمان را- تا آن را نادیده بگیریم. برخلافِ همسایه‏مان اواریستوکاریه‏گو، که نخستین شاعر آرژانتینی بود که امکانات ادبی موجود در آن‏جا را کشف کرد.»
پدر بورخس وکالت می‌‏کرد. آنارشیستی فلسفی بود -یکی از مریدان اسپنسر- و همچنین در مدرسه عالی زبان‏های خارجی، روانشناسی تدریس می‌‏کرد؛ به زبان انگلیسی درس می‌‏داد. انگلیسی‌دانی او بدان سبب بود که مادرش فانی‌هاسلام، انگلیسی تبار بود. پدر بورخس مردی آزادیخواه، غیرجزمی، منکر وجود خدا و علاقمند به‌مابعدالطبیعه و عرفان بود. کسی که اولین نطفه عشق به‌فلسفه، به‌ویژه فلسفه اسپینوزا را در ذهن و روح بورخس کاشت. تضادها و تفاوت زبان و فرهنگ و منش تبار مادری و پدری بورخس، از او موجودی متفکر و آزاد‌اندیش ساخت که نه تنها در او گرایشی به‌سمت پروتستان‌ها، کلیمی‌ها و همه کسانی که جهان را مجموعه‌ای ممکن‌الوقوع می‌دانستند بوجود آورد، که رگه ارتداد را نیز در او تقویت کرد.
بورخس زبان انگلیسی را از مادربزرگ و معلم سرخانه‏اش، میس‏تینک آموخت. و سپس خواندن زبان اسپانیایی را به کمک مادرش فراگرفت. نخستین مدرسه بـورخـس کـتابـخانه پـدر بـود. او می‌‏گوید: «اگر از من خواسته شود که واقعه بزرگ زنـدگی‌‏ام را ذکر کنم، باید از کتابخانه پدرم نام ببرم. در واقع، گاه فکر می‌‏کنم که هرگز از آن کتابخانه پا به بیرون نگذاشته‏ام. هنوز می‌‏توانم آن را مجسم کنم. اتاقی علی‌‏حده بود؛ با قفسه‏های شیشه‏دار و حتماً چندهزار جلدی کتاب را در خود جا داده بود.»
بورخس در آن کتابخانه، هکلبری فین (مارک تواین)، جزیره گنج (استیونسن)، چند اثر از ولز، هزار و یک‏شب و انجیل را به زبان انگلیسی خواند و با نویسندگانی چون دیکنز، جک لندن، آلن پو و سروانتس آشنا شد.
در پانزده سالگی همراه پدر، مادر و خواهرش به اروپا سفر کرد و تحصیلاتش را در سوییس ادامه داد؛ با ادبیات فرانسه آشنا شد و زبان آلمانی را نیز فراگرفت؛ چراکه زبان فلسفه است. در همین زمان، بورخس به مطالعه آثار نیچه و بویژه شوپنهاور علاقه پیدا کرد.
بورخس خود دراین‏باره می‌‏گوید: «زمانی، طی مدتی که در سوییس بودم، به خواندن شوپنهاور پرداختم. امروز اگر قرار باشد فقط یک فیلسوف را برگزینم، او را انتخاب می‌‏کنم. اگر بتوان معمای عالم را در قالب کلمات بیان کرد، به نظر من این کلمات را در نوشته‏های او می‌‏یابیم.»
خانواده بورخس تصمیم گرفتند که قبل از بازگشت به آرژانتین یک سالی را در اسپانیا بگذرانند. بورخس در اسپانیا به مطالعه لاتین، تحت تعلیمات یک کشیش پرداخت. داستانی برای یک مجله عامه‌پسند در مادرید فرستاد، که چاپ نشد؛ اما توانست برای نخستین بار شعرِ «سرودی برای دریا» را در سال ۱۹۱۹ در مجله گارسیا چاپ کند.
بورخس در مادرید با کانسینوس- آسنس آشنا می‌‏شود. می‌‏گوید: «بزرگ‏تـریــن‌ حادثه زندگی من در مادرید، دوســتــی بــا رافائل‏کانسیــنوس- آسنــس بــود. هنوز دوست دارم خود را مرید او بدانم. اهل سویل بود و در آن‏جا طلبگی کرده بود تا کشیش شود… هرشب به کافه کولونیال می‌‏رفتیم، نیمه‌شب یکدیگر را می‌‏دیدیم و مکالمه تا طلوع آفتاب طول می‌‏کشید. گاه بیش از بیست یا سی نفر می‌‏شدیم.»
در اسپانیا دو کتاب نوشت؛ یکی سلسله‌مقالاتی سیاسی بود و دیگری مجموعه‏شعری با نام سرودهای سرخ، که هردو کتاب به جز چند شعری که در مجلات چاپ شده بودند، به دست بورخس نابود شدند.
«نزدیک به پایان ماه مارس ۱۹۲۱، با کشتی ریناویکتوریااوجنیا به بوینوس‏آیرس بازگشتیم. حادثه‏ای بیش از بازگشت به وطن بود؛ نوعی کشف مجدد بود؛ چون مدت درازی از آن دور مانده بودم، می‌‏توانستم شهر را بادقت و اشتیاق ببینم. شاید اگر هرگز به خارج نرفته بودم، آن را با همین هیجان و لرزه خاص که اکنون داشتم، نمی‌‏دیدم. شهر -البته نه همه آن، بلکه معدودی جاها در آن که از لحاظ عاطفی برایم اهمیت یافته بود- الهام‏بخش اشعار نخستین مجموعه چاپ شده‏ام شور بوینوس‏آیرس شد.
بورخس شعرهای نخستین مجموعه‌شعرش شور بوینوس‏آیرس را در سال‏های ۱۹۲۱ و ۱۹۲۳ سرود و کتاب، در سال ۱۹۲۳ درآمد.
«وقتی حالا به گذشته می‌‏نگرم، فکر می‌‏کنم که هرگز از چارچوب آن خارج نشده‏ام. احساس می‌‏کنم که همه نوشته‏های بعدی من فقط درون‏مایه‏هایی را گسترش داده‏اند که اول بار در آن کتاب آمده است؛ که در همه عمر همان یک کتاب را بازنویسی کرده‏ام.»
در بازگشت به بوینوس‏آیرس با ماسه‏دونیوفرناندس دیدار کرد. بورخس تا سال‏های پیریش از این آشنایی به نیکی یاد می‌‏کرد و فرناندس را نماینده اندیشه ناب در بوینوس آیرس می‌‏دانست.
از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۳۰ دوره فعالیت زیاد بورخس است. دوره‏ای که خودش، بعدها،در هفتادویک سالگی درباره‏اش می‌‏گوید: «این پرباری اکنون به حیرتم می‌‏اندازد و باز حیرت می‌‏کنم که چقدر با کار آن سال‏ها بیگانه‏ام.» او در این دوره موفق شد هفت کتاب بنویسد و منتشر کند -چهار جلد مقالات و سه مجموعه‌شعر- سه مجله تاسیس می‌‏کند و تقریباً به طور مرتب به ده دوازده نشریه دیگر نیز مطلب می‌‏دهد.
«امروزه دیگر برای این زیاده‏روی‌‏ها احساس گناه نمی‌‏کنم؛ آن کتاب‏ها را کس دیگری نوشته است. تا چند سال پیش، اگر جیبم اجازه می‌‏داد، همه نسخه‏ها را می‌‏خریدم و می‌‏سوزاندم.»
در سال ۱۹۲۵ مجموعه‏مقالات تجسس‏ها و سال بعد ماه روبه‏رو از او به چاپ رسید. در سال ۱۹۲۸ کتاب زبان آرژانتینی‌‏ها را منتشر کرد که بویژه تحقیقی است درباره «لونفاردو»، زبان متداول در محله‏های پست بوینوس‏آیرس.
آغاز کار بورخس به عنوان قصه‌نویس با سلسله طرح‏هایی زیر عنوان «تاریخ جهانی فضاحت» شروع می‌‏شود که در سال‏های ۱۹۳۳ و ۱۹۳۴ در ستون‏های روزنامه کریتیکا چاپ می‌‏شد. بورخس درباره این دوره فعالیت خود می‌‏گوید: «بسیاری از نوشته‏های داستانی که از پی آن آمدند و آرام‌آرام مرا به داستان‏های متعارف رساندند، حال و هوای مطایبه و شبه مقاله داشتند… من درباره زندگی افراد شناخته شده مطالعه می‌‏کردم و آن‏وقت از سر تفنن به‏عمد، این زندگی‌‏ها را تغییر می‌‏دادم و از شکل می‌‏انداختم… این‏ها بازی‌‏های آدمی‌ خجالتی هستند که جرئت داستان نوشتن را نداشته است و با جعل و تحریف آثارِ دیگران خود را سرگرم می‌‏کند؛ طرح‏های اولیه‏ای که کم‏کم مرا به سوی نوشتن داستان‏های حقیقی هدایت کردند.»
بورخس درباره علاقه‏اش به داستان کوتاه می‌‏گوید: «در طول یک دوره زندگی که وقف کتاب شده است، من فقط معدودی رمان خوانده‏ام و بیش‏تر موارد هم تنها از سر وظیفه خودم را به صفحات آخر رمان رسانده‏ام. در عین حال، همیشه خواننده و بازخواننده داستان‏های کوتاه بوده‏ام… با این‏حال در مقام نویسنده، سال‏ها فکر می‌‏کردم که نوشتن داستان کوتاه از من ساخته نیست و تنها پس از یک سلسله تجربه‏های خجولانه، طولانی و بسته، در زمینه هنر روایت بود که نشستم تا داستان واقعی بنویسم. شش سال از ۱۹۲۷ تا ۱۹۳۳ طول کشید تا از طرح بسیار خودآگاهانه مردان جنگیده به نخستین داستان کوتاه سرراستم، مردی از گوشه خیابان برسم… روی هر صفحه حسابی عرق می‌‏ریختم؛ هر جمله را با صدای بلند می‌‏خواندم…»
داستان بعدی بورخس، تقرب به درگاه المعتصم، در سال ۱۹۳۵ نوشته شد.
تقرب به درگاه المعتصم، هم یک شوخی و هم یک شبه مقاله بود. چنان‏که از نوشته برمی‌‏آمد، بررسی کتابی بود که سه سال پیش از آن در بمبئی منتشر شده بود. چاپ دومِ مخدوشِ آن را به ناشری واقعی، ویکتوگولانتس و مقدمه آن را به نویسنده‏ای واقعی، دوروتی‏ل.سایزر، نسبت دادم؛ اما نویسنده و کتاب تماماً ساخته تخیل من‏اند. طرح و جزئیات بعضی فصول را با استفاده از کیپلینگ و عارف ایرانی قرن دوازدهم، فریدالدین عطار، به دست دادم و آن‏گاه بادقت به ذکر نقایص کتاب پرداختم…»
در حدود سال ۱۹۳۷، نخستین شغل رسمی‌ و تمام‏وقت خود را گرفت؛ منصب بسیار کوچکی به عنوان معاون اول در شعبه میگوئل‏کانه کتابخانه شهرداری. او مدت نه سال به کار کتابخانه چسبیده بود. به قول خودش: نه سال غم‏بارِ پرادبار!
از خانه‏اش که در مرکز بوینوس‏آیرس بود، خود را با تراموا به آن‏جا می‌‏رساند و با استفاده از دو ساعتی که صرف این مسافرت کوتاه می‌‏شد، به خواندن کتــاب‏هــایی حــجیــم می‌‏پرداخت. بدین‏صورت بود که بدون آشنایی به زبان ایتالیایی و با استفاده از همان روشی که در دوران نوجوانیش در ژنو به او کمک کرده بود تا آلمانی را فراگیرد، به کمک ترجمه انگلیسیِ منثورِ جان‏آیتیکن‏کارلایل مشغول خواندن کمدی الهی شد.
بورخس تا حدود چهل سالگی به‏صورت جدی به داستان نپرداخته بود. بیش‏تر مقاله می‌‏نوشت و گاهی هم شعر. و گاه گونه‏ای روایت‏نویسی که به قول خودش با داستان واقعی بسیار فاصله داشت.
وارد شدن بورخس به وادی داستان‏نویسی حرفه‏ای در سی ‌و نه سالگی بود و پس از حادثه‏ای که خود این‏گونه توصیفش کرده است: «شب کریسمس ۱۹۳۸ -همان سالی که پدرم مرد- تصادفی جدی کردم. از پلکانی بالا می‌‏دویدم و ناگهان احساس کردم که چیزی به سرم کشیده شد. سرم به لبه پنجره گشوده تازه ‏رنگ‏خورده‏ای گیر کرده بود. به‏رغم معالجات و کمک‏های اولیه، زخم چرکی شد و به مدت یک هفته‏ای هرشب خواب به چشمم نمی‌‏آمد و دچار تب شدید و هذیان بودم… اندکی بعد، ازخودم می‌‏پرسیدم که آیا دیگر از این پس می‌‏توانم چیزی بنویسم. پیش از آن معدودی شعر و ده دوازده نقد کتاب کوتاه نوشته بودم. فکر کردم که اگر حالا به نوشتن نقد دست بزنم و موفق نشوم، از لحاظ ذهنی کارم ساخته است؛ اما اگر به کاری دست بزنم که قبلاً هرگز نکرده‏ام و شکست بخورم چندان بد نخواهد بود و حتی شاید مرا برای مکاشفه نهایی آماده کند. تصمیم گرفتم که به نوشتن داستان بپردازم که حاصل آن پی‌‏یرمنارد مولف دون‏کیشوت شد.»
پس از آن، بورخس به نوشتن داستان کوتاه مشغول شد و داستان‏های تلون، اوکبار، اوربیس ترتیوس، کتابخانه بابل، بخت‏آزمایی بابل، ویرانه‏های مدور و… را نوشت.
در سال ۱۹۴۶ پس از به قدرت رسیدن پرون       -دیکتاتور معروف آرژانتینی- بورخس از کار خود در کتابخانه شهرداری برکنار و با سمت اهانت‏آمیز بازرس ماکیان و خرگوش‏ها به بازارهای عمومی‌ منتقل شد.
بورخس در میان شخصیت‏های ادبی متعدد خود، تقریباً از چهل سالگی وجود جداگانه‏ای نیز در مقام سخنران داشته است، و سخنرانی‌‏هایش نیز مانند هریک از ابعاد جداگانه‏اش، به شکلی دیگر، کل شخصیت او را آشکار و ارتباطات درهم‌تنیده‏اش را شفاف‏تر می‌‏کنند. عزل بورخس از سمتش در کتابخانه حومه شهر در سال ۱۹۴۶ باعث شد که سخنرانی، ممر اصلی معاشش شود.
بورخس در سال ۱۹۴۴ داستان‏های تخیلی را چاپ کرد که مجموعه‏ای است با هفده داستان، به نوعِ ادبیِ وهمی، به مفهوم بورخسی کلمه، یعنی سبکی فلسفی و مابعدطبیعی با منطقی گول‏زننده.
در سال ۱۹۵۰ به ریاست کانون نویسندگان آرژانتین انتخاب شد؛ اما سرانجام، کانون را که به یکی از معدود سنگرهای ضد دیکتاتوری بدل شده بود، بستند. بیانات تند بورخس در نشریات به چاپ می‌‏رسید: «دیکتاتورها ظلم را برمی‌‏انگیزند؛ دیکتاتورها بردگی را برمی‌‏انگیزند؛ دیکتاتورها شقاوت را برمی‌‏انگیزند و نفرت‏انگیزتر این‏که حماقت را برمی‌‏انگیزند.»
در سپتامبر ۱۹۵۵ انقلاب به وقوع پیوست و ژنرال ادواردولوناردی، کفیل ریاست جمهوری، بورخس را به ریاست کتابخانه ملی آرژانتین منصوب کرد.
درست یک سال بعد، نامزد احراز کرسی استادی ادبیات انگلیسی و امریکایی در دانشگاه بوینوس‏آیرس شد و در آن دانشگاه استخدام شد.
کوری، بیماری موروثی بورخس بود: «کوری از دوران کودکی به‏تدریج به سراغم می‌‏آمد؛ گرگ‌ و میشی کند و تابستانه بود؛ هیچ خصیصه دراماتیک یا رقت‏بار نداشت. از سال ۱۹۲۷به بعد هشت عمل جراحی روی چشمانم شده بود؛ اما از اوایل دهه ۱۹۵۰ وقتی شعر عطایا را سرودم، دیگر عملاً قادر به خواندن و نوشتن نبوده‏ام.»
شهرت نیز همچون کوری به‏تدریج به سراغم آمد. هرگز آن را انتظار نداشتم. هرگز آن را نجسته بودم. نستورایباررا و روژه‏کایوا که در نخستین سال‏های دهه ۱۹۵۰ جرئت کردند و آثار مرا به زبان فرانسه ترجمه کردند، نخستین حامیان من بودند. به گمان من، اقدام پیشاهنگانه آنان راه را برایم هموار ساخت تا در سال ۱۹۶۱ با ساموئل ‏بکت در جایزه فورمانتور شریک شوم.» بورخس در همین سال، سال ۱۹۶۱، به‏عنوان استاد میهمان به دانشگاه تگزاس دعوت شد. و پس از آن نیز چندین بار به امریکا و اروپا سفر کرد و در دانشگاه‏ها سخنرانی کرد.
بورخس در هفتاد و یک سالگی می‌‏گوید: «حال به رغم سن و سالم، هنوز به سنگ‏های بسیاری می‌‏اندیشم که برنگردانده گذاشته‏ام. و سنگ‏های دیگری که دوست دارم باز برگردانم. در هفتاد و یک سالگی سخت کار می‌‏کنم و نقشه‏های فراوان دارم. هنوز تعدادی داستان شنیده یا ابداع شده دارم که می‌‏خواهم بازگویم. در سن و سال من، آدم باید از محدودیت‏های خود آگاه باشد و این آگاهی شاید باعث خوشبختی شود. وقتی جوان بودم ادبیات را بازی روایت‏های ماهرانه و شگفتی‌‏آفرین می‌‏دانستم؛ اکنون که صدای خود را یافته‏ام، احساس می‌‏کنم که دست‏کاری‌‏ها و جرح و تعدیل‏ها، نه دست‏نویس‏های مرا به‏طور چشم‏گیر بهبود بخشیده‏اند و نه آن‏ها را خراب کرده‏اند.»
از سال‏های دهه هفتاد به بعد، بورخس سفر کرده، سخنرانی کرده، و با بی‌‏خیالی نسبی در مصاحبه‏های فراوانی در سراسر اروپا، امریکای جنوبی و ایالات متحده شرکت کرده، و در آن سفرها تجربه سخنرانی‌‏های پیشینش او را بخوبی یاری کرده است؛ از آن‌جهت که گلچینی از نظرات موجز ادبی و نقل قول‏های فراوان را به صورت حاضر و آماده در ذهن خود داشته و در مصاحبه‏هایی به‏یادماندنی شرکت کرده است.
کمی‌ قبل از مرگش با ماریاکوداما ازدواج کرد. او را در دوازده سالگی شناخته بود؛ با هم انگلیسی و ایسلندی را یاد گرفته بودند؛ با هم دور دنیا را گشته بودند؛ ادای منثور اثر سنوری‌‏استورلوسون را ترجمه و منتشر کرده بودند… بورخس او را دوست می‌‏داشت و او بورخس را…
«دیگر شادی را چیزی دست‏نیافتنی نمی‌‏دانم؛ زمانی، خیلی پیش‏ترها، آن را چنین می‌‏پنداشتم. اکنون، می‌‏دانم که شادی می‌‏تواند هرلحظه رخ دهد؛ اما هرگز نباید به دنبال آن رفت. شکست یا شهرت، چیزهایی کاملاً نامربوط‌اند و هرگز خودم را نگران آن‏ها نمی‌‏کنم. آن‏چه امروزه می‌‏جویم آرامش است، لذت اندیشیدن و لذت دوست. و هرچند شاید خیلی بلندپروازانه باشد، احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن.
به‌طور کلی آثار ادبی بورخس به‌علت غنای فرهنگ و دانش نویسنده‌اش در زمینه‌های فلسفی، اساطیری و ادبیات کهن عبری، مسیحیت و اسپانیائی، او را به صفت سازنده آثار اسطوره‌ای ملقّب ساخته است. در اکثر آثار او حتی شخصیت داستان که قرار است به‌عنوان بخشی از زندگی «واقعی»‌ترین عنصر متن، مدّ نظر باشد، به‌صورتی انتزاعی و مجرّد درمی‌آید و تبدیل به نماد می‌شود. به‌طور مثال شاعرِ داستان حاضر، داوود اورشلیمی، نه به‌عنوان یک فرد، که ترکیبی سمبلیک از افراد گوناگونی است که به‌نحوی مورد ستایش نویسنده بوده‌اند. آنجا که مسئله از دست رفتن ارزش‌ها و صفات آدمی در میان باشد، نظرگاهِ ادبی ی بورخس، همان گونه که قلمرو سمبل‌ها را به‌تصرف خود درآورده است، بر وجدان مغفوله آدمی نیز می‌تازد.

مشخصات
زادروز: ۲۴ اوت ۱۸۹۹بوینس آیرس آرژانتین
درگذشت: ۱۴ ژوئن ۱۹۸۶ در ۸۶ سالگی ژنو سوئیس
ملیت: آرژانتینی
نام‌های دیگر: خورخه فرانسیسکو اییسادورو لوئیس بورخس آسودو
پیشه: نویسنده – شاعر
همسر: السا هلنا آستته میان ۱۹۷۰-۱۹۶۷ماریا کوداما ۱۹۸۶-۱۹۸۶
منبع: http://faryad.epage.ir

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.