داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ایزابل آلنده

درباره نویسنده
ایزابل آلنده (تلفظ نزدیک‌تر به اسپانیایی: ایسابل آیِنده؛ اسپانیایی: [isaˈβel aˈʝende] (دربارهٔ این پرونده شنیدن)) (به اسپانیایی: Isabel Allende) (زادهٔ ۲ اوت ۱۹۴۲)، روزنامه‌نگار و نویسندهٔ آمریکای لاتین است. برخی از آثار او حاوی جنبه‌هایی از ژانر رئالیسم جادویی است. شهرت او بیشتر مرهون نخستین رمانش، خانهٔ ارواح، است و از آن پس، اکثر آثارش، از جمله جدیدترین رمان او، گلبرگی از دریا، با استقبال بسیار گسترده‌ای از طرف منتقدان و خوانندگان روبه‌رو شده است.
آلنده را «پرخواننده‌ترین نویسندهٔ اسپانیایی‌زبان در دنیا» می‌دانند. او در سال ۲۰۱۰ جایزهٔ ملی ادبیات شیلی را گرفت و در سال ۲۰۱۴ باراک اوباما رئیس‌جمهور وقت آمریکا نشان افتخار آزادی رئیس‌جمهوری را به او اعطا کرد.

زندگی‌نامه
ایزابل آلنده زاده دوم اوت ۱۹۴۲ در شهر لیمای پرو است. پدرش «توماس آلنده» پسر عموی سالوادور آلنده، رئیس‌جمهور فقید شیلی بود. توماس به عنوان سفیر شیلی در پرو مشغول به خدمت بود. پدرش در سال ۱۹۴۵ ایزابل ۳ ساله، خواهر، و مادرش را رها کرد و آن سه نفر به سانتیاگو کوچ نمودند و تا سال ۱۹۵۳ در آنجا باقی‌ماندند. با ازدواج دوباره مادرش با یک دیپلمات دیگر، خانواده به ناچار به بولیوی و سپس بیروت منتقل شد. ایزابل در بولیوی در مدرسه خصوصی آمریکایی‌ها و در بیروت در یک مدرسه انگلیسی به تحصیل پرداخت و در سال ۱۹۵۸ به شیلی بازگشت.

آلنده در ۱۹ سالگی با یک دانشجوی مهندسی شیلیایی تبار به نام «میگل فاریاس» ازدواج کرد و از او صاحب ۲ فرزند شد. ایزابل آلنده زندگی ادبی خود را با ترجمه مقالاتی برای یک مجله طرفدار حقوق زنان آغاز نمود. او مدتی نیز با سازمان غذا و کشاورزی سازمان ملل متحد (فائو) همکاری کرد. با سقوط دولت سالوادور آلنده توسط پینوشه، نام ایزابل آلنده نیز در فهرست تحت تعقیب قرار گرفت؛ بنابراین او مجبور شد به ونزوئلا فرار کند و به مدت ۱۳ سال در این کشور به حالت تبعید به سر برد. در این مدت او به نوشتن مقاله برای یکی از معروف‌ترین روزنامه‌های ونزوئلا پرداخت و مدتی نیز مدیریت یک مدرسه را برعهده گرفت. آلنده از سال ۲۰۰۳ به تابعیت آمریکا درآمده و اکنون در کالیفرنیا زندگی می‌کند.

ایزابل آلنده را پدیده ادبیات آمریکای لاتین می‌نامند. کسی که نزدیک ۵۷ میلیون نسخه از ۱۹ جلد کتابش به فروش رفته، آثارش به ۳۵ زبان ترجمه شده و دو فیلم اقتباسی از آن‌ها تهیه شده‌است.

زندگی ادبی
رمان‌های او بیشتر در سبک رئالیسم جادویی جای می‌گیرند. در سال ۱۹۸۱ زمانی که پدربزرگش در بستر بیماری بود ایزابل نگاشتن نامه‌ای به وی را آغاز کرد که دستمایه رمان بزرگ «خانه ارواح» شد. پائولا نام دختر وی است که پس از تزریق اشتباه دارو به کما رفت. ایزابل رمان «پائولا» را در سال ۱۹۹۱ به صورت نامه‌ای خطاب به دخترش نوشته‌است. رمان‌های آلنده به بیش از سی زبان ترجمه شده و نویسنده خود را به دریافت جوایز ادبی بسیاری مفتخر نموده‌اند.

برخی از کتب منتشر شده از وی به فارسی
خانه ارواح (حشمت کامرانی)
از عشق و سایه‌ها (عبدالله کوثری)
داستان‌های اوالونا مجموعه‌ای شامل ۱۹ داستان (علیرضا جباری ملقب به علی آذرنگ)
پائولا (مریم بیات)
دختر بخت (اسدالله امرایی)
پرتره به رنگ سپیا (عبدالله کوثری)
زورو (محمدعلی مهمان‌نوازان)
اینس روح من (عبدالله کوثری)
تصویر کهنه (بیتا کاظمی)
منهای عشق (گیسو پارسای)
حاصل روزهای ما (نرگس میلانی)
سرزمین خیالی من (مهوش عزیزی)
جزیره زیر دریا (زهرا رهبانی)
شهر جانوران (اسداله امرایی)(جلد اول از سه گانهٔ آلنده)
سرزمین اژدهای طلایی (اسدالله امرایی)(جلد دوم از سه گانهٔ آلنده)
جنگل کوتوله‌ها (آسیه و پروانه عزیزی)(جلد سوم از سه گانهٔ آلنده)
گلبرگی از دریا (علیرضا شفیعی‌نسب) (نشر خوب)
روح یک زن (ماندانا قدیانی) (نشر مهراندیش)

خوان رولفو

درباره نویسنده:
خوان رولفو (مکزیک 1918-1986)
خوان رولفو نویسنده مکزیکی، از مهم‌ترین نویسندگان امریکای لاتین به‌شمار می‌رود. رولفو تنها دو کتاب منتشر کرد، پدرو پارامو (1955) که برخی آن را بهترین رمان مدرن امریکای لاتین می‌دانند و دیگر مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه با عنوان دشت سوزان (1953) که اثری کلاسیک و کم و بیش همتراز Fictions نوشته بورخس به شمار می‌رود. داستان‌های رولفو در روستاهای مکزیک می‌گذرد و شرح رویدادهایی است که زمان آن‌ها دوران پس از انقلاب مکزیک است. دنیای رولفو دنیای تراژیک نفرت، خشونت و درماندگی است.
Pedro Paramo، این رمان با ترجمه آقای احمد گلشیری به فارسی منتشر شده است.

برگرفته از کتاب: داستان‌های کوتاه امریکای لاتین جلد دوم، نشر نی

تالپا

ناتالیا خود را به آغوش مادرش انداخت و زمانی دراز با هق‌هقی آرام زار زد. روزهای فراوان جلو این اشک‌ها را گرفته بود، ذخیره‌شان کرده بود برای امروز که از سنسونتلا برگشتیم و او همین که چشمش به مادرش افتاد یکباره احساس کرد به دلجویی و تسلا احتیاج دارد.
پیش‌ترها، حتی با آن همه مشقتی که در آن روزهای مصیبت‌بار کشیدیم گریه نکرده بود، آن روزها که ناچار شدیم تانیلو را توی گودالی در خاک تالپا دفن کنیم. من و ناتالیا، تک و تنها، هیچ‌کس نبود که کمکمان بکند. دوتایی توش وتوانی را که داشتیم سرهم گذاشتیم و افتادیم به کندن قبر، با دست خالی خاک و کلوخ را بیرون کشیدیم. عجله داشتیم تانیلو را زودتر زیر خاک کنیم تا دیگر کسی را با بوی نفس‌اش، که آغشته به مرگ بود، نترساند.
بعد از آن روز هم گریه نکرد، وقت برگشتن را می‌گویم که دوتایی شب‌ها به راه می‌افتادیم، خستگی سرمان نمی‌شد، توی تاریکی کورمال کورمال، انگار که توی خواب راه برویم، قدم بر می‌داشتیم و هر قدممان انگار پایی بود که بر گور تانیلو می‌کوبیدیم. این‌جور وقت‌ها ناتالیا انگار سنگ می‌شد، جلو خودش را می‌گرفت تا احساساتی که توی دلش موج می‌زد متاثرش نکند. اما یک قطره اشک هم از چشم‌هاش نمی‌چکید.
اما حالا پیش مادرش برگشته بود تا گریه کند؛ فقط آمده بود تا غم و غصه‌ای به دل آن زن بریزد و به‌اش بفهماند که دارد عذاب می‌کشد و این‌جوری همه ما را هم غصه‌دار کند، چون من هم احساس می‌کردم ناتالیا دارد توی دلم زار می‌زند، انگار داشت می‌چلاندمان و تتمه گناهانمان را بیرون می‌کشید.
آخر راستش را بخواهید من و ناتالیا، هردومان، تانیلو سانتوس را کشتیم. او را به تالپا بردیم تا همان‌جا بمیرد. و مرد. می‌دانستیم که جان سفر به این دور و درازی را ندارد؛ با وجود این بردیمش، دوتایی کشان‌کشان بردیمش، با این فکر که اول و آخر از دستش خلاص می‌شویم. همین کار را هم کردیم.
فکر رفتن به تالپا اول به سر برادرم تانیلو زد. او خودش قبل از هر کس دیگر به این فکر افتاد. چهارسال بود که ازمان می‌خواست ببریمش. چهار سال تمام. از آن روزی که بیدار شد و آن تاول‌های کبود را روی دست و پاش دید، از آن روز به بعد، وقتی تاول‌ها زخم‌های ناسوری شدند که به‌جای خون چرکابه زردی ازشان بیرون می‌زد، چیزی مثل صمغ درخت که آب غلیظی ازش می‌چکید. خوب یادم هست که از آن به بعد یکسر می‌گفت می‌ترسد که دیگر هیچ‌وقت خوب نشود. به همین خاطر بود که می‌خواست به زیارت باکره تالپا برود تا شاید او با نگاهش آن زخم‌ها را شفا بدهد. با آن‌که می‌دانست تالپا خیلی دور است و ناچاریم کلی از راه را روزها زیر آفتاب و شب‌ها توی سرمای ماه مارس گز کنیم، باز می‌خواست به تالپا برود. آن باکره کوچولو مرهمی برای درمان زخم‌هایش می‌داد، زخم‌هایی که هیچ چاره‌ای براشان پیدا نمی‌شد. آن باکره چاره کار را خوب بلد بود، همه چیز را پاک و پاکیزه می‌کرد، کاری می‌کرد که هر چیزی که بگویی تر وتازه مثل مزرعه باران‌خورده بشود. همین‌ که پاش به آن‌جا می‌رسید و جلو باکره می‌ایستاد، کلک مرضش کنده می‌شد، دیگر هیچ چیز آزارش نمی‌داد. تانیلو این‌جور فکر می‌کرد.
من و ناتالیا هم این فکر را بُل گرفتیم تا او را با خودمان ببریم. من می‌بایست با او می‌رفتم چون برادرم بود. ناتالیا هم هرجور شده می‌بایست می‌آمد چون همسر تانیلو بود. می‌بایست کمکش می‌کرد، زیر بغلش را می‌گرفت، وقت راه رفتن حایلش می‌شد تا زمین نخورد، و شاید هم وقت برگشت که تانیلو تمام امیدش را به دنبال خودش می‌کشید، ناتالیا می‌بایست شانه زیر بار او می‌داد…
من از همان اول می‌دانستم ناتالیا چه فکری به سر دارد. چیزهایی از او می‌دانستم. مثلا می‌دانستم آن ران‌های گرد و سفت که مثل سنگ آفتاب‌خورده گرم بود، مدتی است تنها مانده. این را خیلی وقت بود که می‌دانستم. چند‌بار با هم بودیم، اما همیشه سایه تانیلو از هم جدامان می‌کرد، احساس می‌کردم دست‌های ورم‌کرده‌اش میانمان می‌آید و ناتالیا را از من جدا می‌کند تا همان‌جور تیماردارش باشد. و تا وقتی تانیلو زنده بود اوضاع همان بود که بود.
امروز می‌دانم که ناتالیا به خاطر آن ماجرا استغفار کرده. من هم استغفار کرده‌ام. اما این چیزها نه از عذاب پشیمانی نجاتمان می‌دهد و نه مایه آرامشمان می‌شود. این فکر هم کارمان را آسان نمی‌کند که تانیلو در هر حال می‌مرد، چون اجلش رسیده بود، یا این‌که رفتن به تالپا با آن راه دور و دراز هیچ‌فایده‌ای به حالش نداشت، چون او بی‌برو برگرد می‌مرد، حالا یا این‌جا یا آن‌جا، شاید این‌جا کمی دیرتر می‌مرد، به خاطر آن همه عذابی که توی راه کشید و آن همه خونی که ازش رفت و خیلی چیز‌های دیگر. این‌ها همه روی هم جمع شد و زودتر از موقع کلکش را کند. مشکل اینجاست که من و ناتالیا بردیمش و وقتی دیگر از رفتن منصرف شده بود، وقتی احساس کرد دیگر رفتن فایده‌ای ندارد و ازمان خواست که برگردانیمش، کشان‌کشان بردیمش. از زمین بلندش می‌کردیم تا بتواند راه برود، به‌اش می‌گفتیم دیگر نمی‌توانیم برگردیم. می‌گفتیم: «تالپا از سنسونتلا نزدیک‌تر است.» اما هنوز تالپا خیلی دور بود، چندین روز فاصله داشت.
آن شب‌ها خوب به یادم مانده. اول‌ها دور و بر خودمان را با چوب کاج روشن می‌کردیم. بعد می‌گذاشتیم تا خاکستر روی آتش را بگیرد و آن‌وقت من و ناتالیا می‌رفتیم زیر چتری پناه بگیریم تا روشنایی آسمان رویمان نیفتد. این‌ جوری به خلوت بیابان پناه می‌بردیم، دور از چشم تانیلو و پنهان در شب. خلوت بیابان به هم نزدیکمان می‌کرد. پیکر ناتالیا را توی دست‌های من می‌گذاشت و این مایه تسلی ناتالیا می‌شد. این‌جوری احساس می‌کرد خستگی‌اش در می‌رود، خیلی چیز‌ها را از یاد می‌برد و بعد می‌خوابید و پیکرش غرق در آرامش می‌شد.
دست بر قضا زمینی که روش می‌خوابیدیم همیشه گرم بود. و پیکر ناتالیا، زن تالیو برادر من، بلافاصله با گرمای خاک گرم می‌شد، و بعد آن ‌دوتا گرما مثل آتش سوزان می‌شد و آدم را از خواب بیدار می‌کرد. آن‌وقت دست‌های من دنبال او می‌گشت، دست‌هام روی آن چیز سوزانی که پیکر او بود می‌رفت و می‌آمد. اول آرام و سبک و بعد جوری فشارش می‌داد که انگار می‌خواست خونش را بیرون بیاورد. همین‌جور، شب پشت شب، تا صبح سر می‌رسید و باد سرد آتش تنمان را خاموش می‌کرد. باری، آن‌وقت که داشتیم تانیلو را به تالپا می‌بردیم که باکره شفایش بدهد، کار من و ناتالیا کنار جاده تالپا همین بود.
حالا همه چیز تمام شده. تانیلو از شر زندگی راحت شد. دیگر نمی‌تواند برامان تعریف کند چه تقلایی می‌کند تا زنده بماند. با آن جسم متعفن که پر از آب گند گرفته‌ای بود که از تمام منفذ‌های دست و پایش بیرون می‌زد، چه جانی می‌کند تا زنده بماند. زخم‌های بزرگی داشت که آرام‌آرام دهن باز می‌کرد، خیلی آرام، و آن‌وقت حباب‌هایی ازش بیرون می‌زد که بوی چیزی فاسد شده ازش بلند می‌شد و همه‌مان را به وحشت می‌انداخت.
و حالا که او مرده، می‌شود اوضاع را جور دیگری دید. حالا ناتالیا براش گریه می‌کند، شاید برای آن‌که تانیلو از آن‌جایی که هست پشیمانی عظیمی را که بر روح او سنگینی می‌کند ببیند. می‌گوید چند روز اخیر صورت تانیلو را حس کرده. صورت تانیلو تنها جایی از بدنش بود که برای ناتالیا مانده بود، ناتالیا احساس می‌کرد آن صورت به سراغش می‌آید، به دهنش نزدیک‌تر می‌شود و توی موهای او فرو می‌رود و با صدایی که بی‌رمق‌تر از آن ممکن نیست، ازش می‌خواهد کمکش کند. ناتالیا می‌گوید تانیلو به‌اش گفته بالاخره خوب شده و دیگر هیچ دردی ندارد. می‌گوید به‌اش این‌جور گفته: «ناتالیا دیگر می‌توانم با تو باشم. به‌ام کمک کن با تو باشم.»
تازه از تالپا درآمده بودیم و تانیلو را آن‌جا توی گودالی که توی شیار عمیقی براش کنده بودیم جا گذاشته بودیم.
اما ناتالیا از آن به بعد مرا فراموش کرد. یادم هست که چشم‌هاش پیش‌ترها چه برقی داشت، مثل دوتا برکه بود که نورماه توش افتاده باشد. اما چشم‌اش یکباره کدر شد، نگاهش جوری تیره و تار شد که انگار توی خاک و خل افتاده بود. انگار دیگر چیزی نمی‌دید. تنها چیزی که براش وجود داشت تانیلو جانش بود که وقتی زنده بود تر و خشکش کرده بود و وقتی هم که می‌بایست بمیرد توی خاکش کرده بود.
***
بیست روز طول کشید تا جاده اصلی تالپا را پیدا کردیم. تا آن‌وقت خودمان سه نفر بودیم و بس. از آن‌جا به بعد کم‌کم قاتی مردمی شدیم که از هر طرف می‌آمدند. جماعت مثل آب رودخانه به آن جاده پهن سرازیر شده بود و ما را با خودش می‌برد، از هر طرف که بگویی فشار می‌آورد. چیزی که به هم وصلمان می‌کرد رشته‌های دراز غبار بود. آخر جنب‌وجوش مردم خاک جاده را جوری بلند کرده بود که انگار خرمن ذرت باد می‌دادند، این غبار به هوا بلند می‌شد و بعد پایین می‌آمد اما دوباره از زیر پاهای ما به هوا می‌رفت، این جوری تمام مدت زیر پامان و بالای سرمان غبار جاده بود. بالای این غبار آسمان صاف بود، دریغ از یک تکه ابر، فقط غبار بود. اما غبار که سایه ندارد.
ناچار بودیم برای فرار از آفتاب و آن نور سفیدی که توی جاده بود منتظر شب بمانیم.
بعد روزها کم‌کم بلندتر شد. اواسط فوریه از سنسونتلا راه افتاده بودیم و حالا که اوایل مارس بود، هوا خیلی زود روشن می‌شد. هوا تاریک می‌شد اما هنوز چشم به هم نگذاشته بودیم که آفتاب دوباره بیدارمان می‌کرد، همان آفتابی که انگار چند لحظه پیش غروب کرده بود. هیچ‌وقت مثل آن روزها که همراه مردم بودم به این فکر نیفتاده بودم که زندگی چقدر کند می‌گذرد و چقدر خسته کننده است. ما مثل مشتی کرم بودیم که زیر آفتاب توی هم می‌لولیدیم، وسط ابر تیره‌ای از غبار راه، پیچ و تاب می‌خوردیم، و این غبار همه‌مان را توی یک مسیر واحد به جلو می‌راند، جوری که انگار به آن جاده زنجیر شده بودیم. چشم‌هامان رد غبار را می‌گرفت، تا چشم کار می‌کرد غبار بود و بس، انگار چیزی جلو چشم‌هامان بود که راه نگاهمان را می‌بست. و آسمان همیشه خاکستری، مثل یک لکه بزرگ خاکستری که از آن بالا فشار می‌آورد و له و لورده‌مان می‌کرد. فقط گاه‌به‌گاه، وقتی از رودخانه‌ای رد می‌شدیم، غبار بالاتر و روشن‌تر بود. کله داغمان را که از خاک و خل سیاه شده بود توی آب سبز فرو می‌بردیم و یکباره دودی آبی از سرتاپامان بلند می‌شد، مثل بخاری که توی سرما از دهن آدم در می‌آید. اما چیزی نگذشته دوباره توی غبار گم می‌شدیم، سعی می‌کردیم همدیگر را از تیغ آفتاب و از گرمایی که به جانمان افتاده بود حفظ کنیم.
بالاخره شب می‌شد. یکسر توی این فکر بودیم که شب سر می‌رسد و استراحتی می‌کنیم. با خودمان می‌گفتیم فعلا مسئله این است که هرجور شده روز را بگذرانیم و به هر کلکی که هست از گرما و آفتاب فرار کنیم. بعد می‌نشینیم و خستگی‌مان را در می‌کنیم. فعلا باید به هر جان‌کندنی که شده مثل بقیه مردم و جلوتر از آن‌ها پیش برویم. مسئله این است. وقتی مردیم تا بخواهی وقت استراحت داریم.
ما، من و ناتالیا، توی این فکر بودیم. شاید تانیلو هم وقتی توی جاده تالپا با آن جماعت راه می‌رفتیم توی همین فکر بود، دلش می‌خواست اول از همه به باکره برسد، قبل از آن‌که معجزه‌هاش ته بکشد.
اما تانیلو یکسر حالش بدتر می‌شد. تا به جایی رسید که دیگر نمی‌خواست جلوتر برود. پوست پایش ترک‌ترک شده بود و خون از ترک‌ها بیرون می‌زد. ازش پرستاری می‌کردیم تا حالش بهتر می‌شد. اما آن وقت هم حاضر به آمدن نبود.
می‌گفت: «من یکی دو روز همین‌جا می‌مانم و بعد به سنسونتلا بر می‌گردم.»
اما من و ناتالیا نمی‌خواستیم این‌جور بشود. توی دلمان چیزی بود که نمی‌گذاشت به حال تانیلو دل بسوزانیم. می‌خواستیم با او به تالپا برسیم، آخر با آن حال و روز خرابش باز کلی جان داشت. این بود که ناتالیا همان‌‌جور که پاهاش را با الکل می‌شست تا ورمش کمی بخوابد، به‌اش قوت قلب می‌داد. می‌گفت فقط باکره تالپا می‌تواند شفایش بدهد. فقط خود باکره. باکره‌های دیگر هم بودند، اما فقط باکره تالپا از پس این کار بر می‌آمد. ناتالیا براش از این حرف‌ها می‌زد.
آن‌وقت تانیلو به گریه می‌افتاد و اشک صورتش را شیارشیار می‌کرد و بعد کلی نفرین نثار خودش می‌کرد که آن‌قدر شرور و بد‌ذات بوده. ناتالیا اشک‌هایش را با شال خودش پاک می‌کرد و دوتایی زیر بغلش را می‌گرفتیم و بلندش می‌کردیم تا پیش از آن‌که شب برسد یک‌کم بیشتر راه برود.
باری، همان‌طور کشان‌کشان بردیمش تا بالاخره به تالپا رسیدیم.
روزهای آخر خودمان هم خسته شده بودیم. هردومان احساس می‌کردیم قدمان روز به روز خمیده‌تر می‌شود. انگار چیزی جلو قدم‌هامان را می‌گرفت و بر گرده‌مان سنگینی می‌کرد. تانیلو یکسر زمین می‌خورد ناچار بودیم بلندش کنیم و گاهی اوقات شانه زیر بار هیکلش بدهیم. شاید به همین دلیل به آن حال و روز افتاده بودیم؛ آن‌قدر بی‌رمق شده بودیم که حال راه رفتن نداشتیم. اما آدم‌هایی که کنارمان راه می‌رفتند وادارمان می‌کردند تندتر برویم.
شب که می‌شد آن جماعت پر سر و صدا آرام می‌گرفت. خرمن‌خرمن آتش گله‌به‌گله روشن می‌شد و جماعت زائران با دست‌هایی صلیب‌وار دور آتش جمع می‌شدند و رو به بهشت تالپا دعا میخواندند. و باد آن صدا را به گوش ما می‌رساند و بعد دور می‌کرد، درهم می‌پیچیدش تا آن‌جا که آن همه صدا تبدیل به ناله‌ای واحد می‌شد.
کمی بعد همه‌جا ساکت می‌شد. طرف‌های نصفه‌شب می‌شنیدیم که کسی آن دورها آواز می‌خواند. بعد چشم‌هامان روی هم می‌افتاد و بی‌آن‌که بخوابیم منتظر می‌ماندیم.
***‌
وارد تالپا که شدیم همه جماعت دعای صبح را می‌خواندند.
اواسط فوریه به راه افتاده بودیم و روزهای آخر مارس به تالپا رسیده بودیم و دیگر خیلی‌ها داشتند برمی‌گشتند. همه‌اش به این خاطر بود که تانیلو به استغفار و ریاضت‌کشی افتاده بود. همین‌که چشمش به آدم‌های دور وبرش می‌افتاد که برگ‌های کلفت انجیر تیغ‌دار را مثل طیلسان به شانه انداخته‌اند به فکر تقلید از آن‌ها می‌افتاد. بعد به سرش زد که پاهاش را با پیرهن ببندد تا موقع راه رفتن عذاب بیشتری بکشد. بعد به این فکر افتاد که تاج خار به سرش بگذارد. کمی بعد چشم‌هاش را با پارچه بست. و به اواخر راه که رسیدیم زانو زد و دست‌هاش را به پشتش برد و روی استخوان زانو به راه افتاد. این‌جوری آن چیزی که تانیلو برادر من بود به تالپا رسید. موجودی که سرتاپاش ضماد بود و رشته‌رشته خون سیاه، و از هر‌جا که رد می‌شد بوی گند جانور مرده به‌جا می‌گذاشت.
بعد، درست وقتی که اصلا انتظارش را نداشتیم دیدیم رفته وسط معرکه رقص. تا بفهمیم چه خبر شده تانیلو میان جماعت بود، داریه زنگی بزرگی به دستش گرفته بود و پاهای لخت و کبودش را محکم به زمین می‌کوبید. پاک از خود بی‌خود شده بود، انگار داشت از عذابی که آن همه مدت تحمل کرده بود خلاص می‌شد، یا تقلا‌های آخرش را می‌کرد که یک کم دیگر زنده بماند.
شادی تماشای بساط رقص او را به یاد ایامی می‌انداخت که هر سال برای مراسم مذهبی به تئلیمان می‌رفت و تمام شب می‌رقصید تا استخوان‌هاش درد می‌گرفت و با وجود این خسته نمی‌شد. شاید به یاد آن روزها افتاده بود و دلش می‌خواست آن توش و توان سابق را دوباره برگرداند.
من و ناتالیا ایستاده بودیم به تماشای او. بعد دیدیم که دست‌هاش را بالا برد و خودش را محکم به زمین کوبید، داریه هنوز توی دستش بود و توی پنجه‌های خونی او دینگ و دینگ می‌کرد. از آن معرکه کشیدیمش بیرون، می‌خواستیم از زیر پای مردم درآریمش، از میان آن جماعت دیوانه که روی سنگ‌ها می‌چرخید و جست می‌زد و اصلا حالیش نبود که چیزی زیر پاش افتاده.
مثل آدم‌های فلج کولش کردیم و رفتیم توی کلیسا. ناتالیا واداشتش که کنار خودش زانو بزند، درست روبروی آن مجسمه کوچک طلایی که همان باکره تالپا بود. تانیلو افتاد به دعا خواندن و اشک ریختن، اشکی که از ته و توی دلش بیرون می‌زد و شمعی را که ناتالیا توی دستش گذاشته بود خاموش کرد. اما خودش اصلا حالیش نبود، نور آن همه شمعی که آن‌جا روشن بود نمی‌گذاشت بفهمد دور و برش چه خبر است. همان جور با شمع خاموش دعا می‌خواند، هوار می‌زد تا خودش بشنود که دارد دعا می‌خواند.
اما این کارها فایده‌ای به حالش نداشت. بالاخره مرد.
«… این لابه و استغاثه پیچیده در لفاف درد از دل‌های ما به او می‌رسد. تضرع و زاری آمیخته با امید. لطف باکره نه زاری ما را نادیده می‌گیرد نه اشک‌های ما را، چرا که او از رنج ما رنج می‌برد. می‌داند چگونه آن لکه سیاه را از دل ما بزداید و کاری کند که دل صاف و پالوده شود تا بتواند لطف و مرحمت او را پذیرا گردد. باکره ما، مادر ما، همان که خوش ندارد از گناهان ما با خبر شود، همان که بار گناه ما را بر دوش می‌گیرد، همان که آرزو دارد ما را در آغوش خود بگیرد و ببرد تا زندگی ما را نیازارد؛ اینک او نزدیک ماست، و درماندگی و ناخوشی روح ما را تسکین می‌دهد و شفا می‌بخشد بر جسم ضعیف و مجروح و ملتمس ما. می‌داند که ایمان ما هر روز محکم‌تر می‌شود، چرا که از قربانی‌های ما قوت می‌گیرد.»
این حرف‌ها را کشیش از بالای منبرش می‌زد. بعد، همین‌که حرف‌هاش تمام شد مردم همگی با هم دعا را شروع کردند، صداشان مثل وزوز کلی پشه بود که از دود فرار کرده باشد.
اما تانیلو دیگر حرف‌های کشیش را نمی‌شنید. ساکت شده بود، سرش روی زانویش افتاده بود. و وقتی ناتالیا تکانش داد تا بلند شود، دیگر مرده بود.
بیرون کلیسا سر و صدای رقص بلند بود، صدای طبل و شیپور و دینگ‌دینگ زنگ می‌آمد. آن وقت بود که غم و غصه به دلم ریخت. تماشای آن همه چیز زنده، تماشای باکره که درست جلو چشممان به ما لبخند می‌زد، و از طرف دیگر نگاه کردن به تانیلو جوری که انگار مزاحم است، سد راه من است. این‌ها همه غصه دارم می‌کرد.
اما ما او را به آن‌جا بردیم تا بمیرد، این چیزی است که از یادم نمی‌رود.
***
حالا ما دوتا در سنسونتلا هستیم. بی‌او برگشته‌ایم. و مادر ناتالیا چیزی از من نپرسیده، نه این‌که برادرم را چه کردم و نه چیز دیگر. ناتالیا سر به شانه او گذاشته و زار زده و این‌‌جوری کل ماجرا را برایش تعریف کرده.
حالا من کم‌کم به این خیال می‌افتم که ما اصلا به مقصد نرسیده بودیم، انگار به این‌جا آمده‌ایم تا یک‌کم استراحت کنیم و باز دوباره به راه بیفتیم. کجاش را نمی‌دانم، اما ناچاریم برویم، چون این‌جا از دست پشیمانی و خاطره تانیلو راحت ندارم.
شاید کم‌کم داریم از هم‌دیگر هم می‌ترسیم. این‌‌که از وقتی از تالپا درآمدیم یک کلمه هم با هم حرف نزدیم معنی‌ش همین است. شاید هردومان جنازه تانیلو را کنار خودمان می‌بینیم، جنازه‌ای که توی تشک پیچیده بودیمش و سر تا پاش پوشیده از یک فوج مگس آبی بود و جوری وزوز می‌کردند که صداشان انگار خرخری بود که از دهن او در می‌آمد، دهنی که من و ناتالیا هر کار کردیم از عهده بست‌اش برنیاندیم و انگار باز هم می‌خواست نفس بکشد، گیرم دیگر نفسی برایش نمانده بود. جنازه تانیلویی که دیگر هیچ چیز آزارش نمی‌داد، اما انگار باز هم عذاب می‌کشید، با آن دست و پای بسته و چشم‌های فراخ بازمانده که انگار داشت به مرگ خودش نگاه می‌کرد. و جای‌جای بدنش از زخم‌هاش آب زردی می‌چکید که بوش همه‌جا پخش می‌شد و توی دهنت هم احساسش می‌کردی، انگار عسل تلخی را ذره‌ذره می‌خوری و با هر نفسی که می‌کشیدی توی خونت حل می‌شد.
شاید چیزی که این‌جا بیشتر به یادمان می‌آید همین باشد: آن تانیلویی که در گورستان تالپا خاکش کردیم، تانیلویی که ناتالیا و من روش خاک و سنگ ریختیم تا جانورهای کوهی دوباره از زیر خاک بیرونش نکشند.
——————————-
پانویس‌ها:
1) Talpa، شهری است در مرکز مکزیک.
نویسنده: خوان رولفو (Juan Rulfo)
مترجم: عبدالله کوثری

مزاحم

«…در گذشتن از عشق زنان»
شموئیل 1:26

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر بزرگ‌تر، که به مرگ طبیعی در یکی از سال‌های 1890 در ناحیه مورون مرد گفته است. مطمئناً در طول آن شب دراز بی‌حاصل، در فاصله صرف ماته[1] کسی باید آن را از کس دیگر شنیده باشد و آن را تحویل سانتیاگودابووه داده باشد، کسی که داستان را برای من تعریف کرد. سال‌ها بعد، دوباره آن را در توردرا جایی که همه وقایع اتفاق افتاده بود؛ برایم گفتند. داستان دوم، که به طرز قابل ملاحظه‌ای دقیق‌تر و بلندتر بود، با تغییر و تبدیلات کوچک و معمول داستان سانتیاگورا تکمیل نمود. من آن را می‌نویسم چون، اگر اشتباه نکرده باشم، این داستان مختصر و غمناک، نشان‌دهنده وضع خشن زندگی آن روزها در کناره‌های رودخانه پلاته است. من با دقت و وسواس زیاد آن را به رشته تحریر می‌کشم، ولی از هم اکنون خود را می‌بینم که تسلیم وسوسه نویسنده شده و بعضی از نکات را تشدید می‌کنم و راه اغراق می‌پویم.
در توردرا، آنان را به اسم نیلسن‌ها می‌شناختند. کشیش ناحیه به من گفت که سلف او با شگفتی به یاد می‌آورده که در خانه آن‌ها یک کتاب مقدس کهنه دیده است با جلدی سیاه و حروفی گوتیک، در صفحات آخر، نظرش را نام‌ها و تاریخ‌هایی که با دست نوشته شده بود جلب کرده بود. این تنها کتاب خانه بود. بدبختی‌های ثبت شده نیلسن‌ها گم شد همان‌طور که همه چیز گم خواهد شد. خانه قدیمی، که اکنون دیگر وجود ندارد، از خشت خام ساخته شده بود، آن طرف دالان، انسان می‌توانست حیاطی مفروش با کاشی‌های رنگی و حیاط دیگری با کف خاکی ببیند. به هر حال، تعداد کمی به آن‌جا رفته بودند، نیلسن‌ها نسبت به زندگی خصوصی خودشان حسود بودند. در اطاق‌های مخروبه، روی تخت‌های سفری می‌خوابیدند؛ زندگی‌شان در اسب، وسائل سوارکاری، خنجرهای تیغه کوتاه، خوش‌گذرانی پرهیاهو در روزهای شنبه و مستی‌های تعرض‌آمیز خلاصه می‌شد. می‌دانم که آنان بلند قد بودند و موهای قرمزی داشتند که همیشه بلند نگه می‌داشتند. دانمارک، ایرلند، جاهایی که حتی صحبتش را هم نشنیده بودند در خون آن دو جوش می‌زد. همسایگان از آنان می‌ترسیدند، همان‌طور که از تمام مو قرمزها می‌ترسیدند، و بعید نیست که خون کسی به گردنشان بود. یک بار، شانه‌به‌شانه، با پلیس در افتادند. می‌گفتند که برادر کوچک‌تر دعوایی با خوآن ایبررا کرده، و از او نخورده بود که، مطابق با آن‌چه ما شنیده‌ایم، کامال قابل ملاحظه است. آنان گاوچران، محافط احشام و گله‌دزد بودند و گاه‌گاهی کلاهبرداری می‌کردند. به خست مشهور بودند، بجز هنگامی که قمار و شراب‌خواری دست و دل‌شان را باز می‌کرد. از اعقاب آنان، و آن که از کجا آمده‌اند کسی چیزی نمی‌دانست. آنان صاحب یک ارابه و یک جفت گاو بودند.
از لحاظ جسمی کاملاً از جمعیت گردن‌کلفت محل که نام بدشان را به کوستابراوا وام داده بودند مشخص بودند. این موضوع، و چیزهای دیگری که ما نمی‌دانیم، به شرح این موضوع کمک می‌کند که چه‌قدر آن دو به هم نزدیک بودند؛ در افتادن با یکی از آن‌ها به منزله تراشیدن دو دشمن بود.
نیلسن‌ها عیاش بودند، ولی عشق‌بازی‌های وحشیانه آنان تا آن موقع به سالن‌ها و خانه‌های بدنام محدود می‌شد. از این‌رو، وقتی کریستیان خولیانا بورگس را آورد تا با او زندگی کند مردم محل دست از ولنگاری بر نداشتند. درست است که او بدین وسیله خدمتکاری برای خود دست و پا کرد، ولی این هم درست است که سرا پای او را به زرو زیورهای پرزرق‌وبرق آراست و در جشن‌ها او را همراه خود می‌برد. در جشن‌های محقر اجاره‌نشینان، جایی‌که فیگورهای چسبیده تانگو ممنوع بود و هنگام رقص طرفین فاصله قابل ملاحظه‌ای را حفظ می‌کردند. خولیانا سیه چرده بود، چشمان درشت کشیده داشت، و فقط کافی بود به او نگاه کنی تا لبخند بزند. در ناحیه فقیر نشین که کار و بی‌مبالاتی زنان را از بین می‌برد او به هیچ‌وجه بد قیافه نبود.
ابتدا، ادواردو همراه آنان این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. بعد برای کار یا به دلیل دیگری سفری به آرسیفس کرد؛ از این سفر با خود دختری را آورد که از کنار جاده بلند کرده بود. پس از چند روزی، او را از خانه بیرون انداخت. هر روز بد عنق‌تر می‌شد، تنها به بار محله می‌رفت و مست می‌کرد و با هیچ‌کس کاری نداشت. او عاشق رفیقه کریستیان شده بود. در و همسایه، که احتمالاً پیش از خود او متوجه این امر شده بودند، با شعفی کینه‌جویانه چشم‌به‌راه رقابت پنهانی بین دو برادر بودند.
یک شب وقتی ادواردو دیروقت از بار محله برمی‌گشت اسب سیاه کریستیان را به نرده بسته دید. در حیاط برادر بزرگ‌تر منتظر او بود و لباس بیرون پوشیده بود. زن می‌آمد و می‌رفت و ماته می‌آورد. کریستیان به ادوراردو گفت:«می‌رم محل فاریاس مهمانی. خولیانا پیش تو می‌مونه. اگه از اون خوشت میاد، ازش استفاده کن.»
لحن او نیم‌آمرانه، نیم‌صمیمی بود. ادواردو ساکت ماند و به او خیره شد، نمی‌دانست چه‌کار بکند. کریستیان برخاست و فقط با ادواردو خداحافظی کرد؛ خولیانا فقط برای او حکم یک شیئ را داشت، به روی اسب پرید و با بی‌خیالی دور شد.
از آن شب به بعد، آن‌ها مشترکاً از زن استفاده می کردند. هیچ‌کس جزییات آن رابطه پلید را نمی‌دانست، این موضوع افراد نجیب محله فقیر نشین را به خشم‌ آورد. این وضع چند هفته‌ای ادامه داشت، ولی نمی‌توانست پایدار باشد. دو برادر بین خودشان حتی هنگامی که می‌خواستند خولیانا را احضار کنند نام او را نمی‌بردند؛ ولی او را می‌خواستند و بهانه‌هایی برای مناقشه پیدا می‌کردند. مشاجره آنان بر سر فروش پوست نبود، سر چیز دیگر بود. بدون آن‌که متوجه باشند، هر روز حسودتر می‌شدند. در آن محله خشن، هیچ مردی هیچ‌گاه برای دیگران، یا برای خودش فاش نمی‌کرد که یک زن برای او اهمیت چندانی دارد، مگر به عنوان چیزی که ایجاد تمایل می‌کند و به تملک در می‌آید، ولی آن دو عاشق شده بودند. و این برای آنان نوعی تحقیر بود. یک روز بعد از ظهر در میدان لوماس، ادواردو به خوآن ایبررا برخورد، خوآن به او تبریک گفت که توانسته است «تکه» خوشگلی برای خودش دست و پا کند. به نظرم، آن وقت بود، که ادواردو او را کتک مفصلی زد. هیچ‌کس نمی‌توانست در حضور او، کریستیان را مسخره کند.
زن، با تسلیمی حیوانی به هر دو آن‌ها می‌رسید، ولی نمی‌توانست تمایل بیش‌تر خود را نسبت به برادر جوان‌تر، که، گرچه به این قرارداد اعتراض نکرده بود، ولی آن را هم نخواسته بود، پنهان دارد.
یک روز، به خولیانا گفتند که از حیاط اول برای‌شان دو صندلی بیاورد، و خودش هم مزاحم نشود، چون می‌خواستند باهم حرف بزنند. خولیانا که انتظار یک بحث طولانی را داشت، برای خواب بعد از ظهر دراز کشید، ولی به‌ ‌زودی فراخوانده شد. وادارش کردند که تمام مایملکش را بسته‌بندی کند و تسبیح شیشه‌ای و صلیب نقش‌دار کوچکی را که مادرش برای او به ارث گذاشته بود از قلم نیندازد. بدون هیچ توضیحی، او را در ارابه گذاشتند و عازم یک سفر بدون حرف و خسته‌کننده شدند. باران آمده بود، به زحمت می‌شد از راه‌ها گذشت و ساعت یازده شب بود که به مورون رسیدند. آن‌ها او را تحویل خانم رییس یک روسپی خانه دادند. معامله قبلاً انجام شده بود و کریستیان پول را گرفت، و بعداً آن را با ادواردو قسمت کرد.
در توردرا، نیلسن‌ها، همان‌طور که برای رهایی از تار و پود عشق سهمناک‌شان دست‌وپا می‌زدند (که همچنین چیزی در حدود یک عادت بود) سعی کردند شیوه‌های سابق‌شان را از سر بگیرند و مردی در میان مردان باشند. به بازی‌های پوکر، زد و خورد و می‌خوارگی گاه و گدار برگشتند. بعضی مواقع، شاید احساس می‌کردند که آزاد شده‌اند، ولی بیش‌تر اوقات یکی از آنان به مسافرت می‌رفت، شاید واقعاً، و شاید به ظاهر. اندکی پیش از پایان سال برادر جوان‌تر اعلام کرد که کاری در بوئنوس آیرس دارد. کریستیان به مورون رفت، در حیاط خانه‌ای که ما می‌شناسیم اسب خال‌خال ادواردو را شناخت. وارد شد، آن دیگری آن‌جا بود، در انتظار نوبتش. ظاهراً کریستیان به او گفت:«اگه این طوری ادامه بدیم، اسبارو از خستگی می‌کشیم، بهتره کاری برای اون بکنیم.»
او با خانم رییس صحبت کرد، چند سکه‌ای از زیر کمربندش بیرون آورد و آن زن را با خود بردند. خولیانا با کریستیان رفت، ادواردو اسبش را مهمیز زد تا آنان را نبیند.
به نظام قبلی‌شان باز گشتند. راه حل ظالمانه با شکست مواجه شده بود، هر دو آن‌ها در برابر وسوسه آشکار کردن طبیعت واقعی خود تسلیم شده بودند. جای پای قابیل دیده می‌شد، ولی رشته علایق بین نیلسن‌ها خیلی محکم بود-که می‌داند که از چه مخاطرات و تنگناهایی با هم گذشته بودند-و ترجیح می‌دادند که خشم‌شان را سر دیگران خالی کنند. سر سگ‌ها، سر خولیانا، که نفاق را به زندگی آنان آورده بود.
ماه مارس تقریباً به پایان رسیده بود ولی هوا هنوز گرم نشده بود. یک روز یک‌شنبه (یک‌شنبه‌ها رسم بر این بود که زود به بستر روند) اداردو که از بار محله می‌آمد، کریستیان را دید که گاوها را به ارابه بسته است. کریستیان به او گفت:«یالله. باید چند تا پوست برای دکون پاردو ببریم. اونا رو بار کردم. بیا تا هوا خنکه کارمونو جلو بندازیم.»
محل پاردو، به گمانم، در جنوب آن‌جا قرار داشت، راه لاس ترو پاس را گرفتند و بعد به جاده فرعی پیچیدند. مناظر اطراف به آرامی زیر لحاف شب پنهان می‌شد.
به کنار خلنگ‌زار انبوهی رسیدند. کریستیان سیگاری را که روشن کرده بود به دور انداخت و با خون‌سردی گفت:«حالا دست بکار بشیم، داداش. بعد لاشخورا کمکمون می‌کنن. اونو امروز کشتم. بذار با همه خوبیاش این‌جا بمونه و دیگه بیش‌تر از این صدمه‌مون نزنه.»
در حالی‌که تقریباً اشک می‌ریختند، یک‌دیگر را در آغوش کشیدند. اکنون رشته دیگری آنان را به یک‌دیگر نزدیک‌تر کرده بود، و این رشته زنی بود که به طرزی غمناک قربانی شده بود و نیاز مشترک فراموش کردن او.
————————————————————
[1] چای گواتمالایی
نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: احمد میرعلائی

این طرف بیا، اره کش!

داشتم در کناره رودخانه «کوکا» بین «آنتیوکیا» و «سوپتران» کشت و زرعی به راه می‌انداختم. سیمون پرز را به عنوان مباشر استخدام کردم. سی سال داشت ولی بیست سال از عمرش را در نبردی دائمی و بیرحمانه با طبیعت سپری کرده بود، بی آن که از هیچ شکست مهلکی رنج برده باشد.
مشکل برایش وجود خارجی نداشت. هر وقت پیشنهاد کار دشواری می‌کردم که قبلاً انجام نداده بود با سرخوشی همیشگی‌اش جواب می‌داد «مطمئن باش از عهده‌اش بر می‌آیم.»
یک روز بعد از ظهر شنبه، بعد از آن که کسانی را که در دامداری کمک‌مان می‌کردند مرخص کردیم، به گپ زدن در ایوان مشغول شدیم و در موردکارهایی که قرار بود هفته بعد انجام بدهیم با هم مشورت کردیم. آن طور که حساب کرده بودم، احتیاج به 20 قطعه الوار داشتیم تا کار زه‌کشی را به جایی برسانیم، اما کسی را نداشتیم که بتواند چوب‌ها را اره کند. وقتی حرف‌هایم به این‌جا رسید، سیمون گفت، «بَه، می‌توانم یکی از این روزها ترتیب این کار را بدهم.»
پرسیدم «چی؟ مگر از اره کشی هم سردرمی‌آوری؟»
«خوب بله، تو این کار حسابی دست دارم حتی می‌توانم بگویم در این کار تخصص دارم. تازه بیشترین دستمزدم را به عنوان اره کش می‌گرفتم. از کجا یاد گرفتم؟ ماجرای مضحکی دارد که برایت تعریف می‌کنم.»
و همین داستان را که به گمانم واقعاً سرگرم کننده است، تعریف کرد.
در گیرو دار جنگ داخلی سال 1885 به خدمت اعزام شدم. مارا در کناره ساحل مستقر کردند. خیلی زود تصمیم گرفتم بزنم به چاک. سرخپوستی هم با من همراه شد. یک شب که نگهبان بودیم، بقیه را گول زدیم و در امتداد جویباری به راه افتادیم، بی آن که حتی به خود زحمت بدهیم که از ژنرال تشکر بکنیم.
روز بعد در پناه کوه‌ها بودیم و پنج یا شش کیلومتری با فرمانده عظیم الشأن سابقمان فاصله داشتیم. چهار روز بدون غذا در جنگل راه رفتیم. پاهایمان حسابی خراشیده شد چون که واقعاً از وسط یک منطقه وحشی و دست نخورده می‌گذشتیم. راستش مثل یک جفت گاو سرگردان سخت تقلا می‌کردیم تا راهی به سمت جلو باز بکنیم.
شنیده بودم که «کنت دونادال» نزدیک رودخانه «نوس» معدنی به راه انداخته است. قصد داشتم به آن سمت بروم. به همین دلیل کورمال کورمال از میان دره تنگ و باریکی که بنا به خبرهایی که شنیده بودم به همان رودخانه می‌رسید، گذشتیم. صبح روز هفتم، بالاخره من و سرخپوست از این دره کوچک در واقع به سوی روشنایی قدم گذاشتیم. وقتی که چشم‌مان به کارگری افتاد که آن طرف‌ها کار می‌کرد، از فرط خوشحالی داشتیم پر درمی‌آوردیم. چون بفهمی نفهمی چیزی نمانده بود از گرسنگی نفله بشویم. مطمئناً او چیزی برای خوردن به ما می‌داد.
فریاد زدم «هی، رفیق، این جا کجاست؟ معدن «نوس» خیلی از این جا دور است؟»
«نه، همین جاست. من هم متصدی پل هستم. منتها پل را برای هر کسی پایین نمی آورم، چون معدن هیچ احتیاجی به کارگر ندارد. فقط برای اره کشی و چوب بری کارگر استخدام می‌کنند.»
حتی لحظه‌ای تردید نکردم و گفتم«من هم همین را شنیده بودم و به همین دلیل این جا آمده ام. چوب بر هستم، قایقی بفرست تا بتوانم از رودخانه رد بشوم.»
به همراهم اشاره کرد و پرسید «این چطور؟»
سرخپوست هم با آن هیکل گنده‌اش درنگ نکرد و به سرعت جواب داد «از این کار چیزی سر در نمی‌آورم. کارگر ساده هستم.»
فرصت نداد تا او را آماده بکنم و بهش بفهمانم که مهم‌ترین چیز برای ما این است که بهر قیمتی شده مقداری غذا گیر بیاوریم ولو آن که روز بعد مثل سگ‌های ولگرد با تیپا بیرون‌مان بیندازند. حتی فرصت نداد توضیح بدهم که اگر همین طور به راهمان ادامه بدهیم، چون مناطق مسکونی این اطراف خیلی از هم پراکنده است، کارمان ساخته است و سقط می‌شویم. حتی اگر پایمان به شهری هم می‌رسید این خطر باقی بود که هنوز یک ماه نگذشته به عنوان سرباز فراری دستگیرمان بکنند. فایده‌ای نداشت؛ حتی فرصتی نداد که چشمکی بزنم. با این که کسی ازش چیزی نپرسیده بود با این همه حرفش را باز تکرار کرد.
کاری از دستم ساخته نبود. متصدی پل قایقی به این سمت رودخانه فرستاد و فریاد زد:
«اره کش، به این طرف بیا!»
سرخپوست بیچاره را ترک کردم و به آن سمت رفتم.
ده دقیقه بعد در حضور کنت بودم. بین ما این حرف ها ردوبدل شد:
«چقدر مزد می‌خواهی؟»
«این طرف ها چقدر می دهند؟»
«دوتا چوب بر درجه یک داشتم، اما دوهفته پیش یکی شان مرد. روزی هشت “رُیل” به آن‌ها می‌دادم.»
«خوب، جناب کنت، کمتر از 12 ریل مقدور نیست. در هر شرکتی که کار کرده‌ام همین قدر مزد گرفته ام. تازه هوای این جا خیلی افتضاح است، حتی خر هم تب می‌کند!»
«باشد، اگر تو اره کش حرفه‌ای هستی، عیبی ندارد. به علاوه ما خیلی بهت احتیاج داریم. به قول معروف در بیابان برهوت لنگه کفش کهنه هم غنیمت است. خوب، استخدام شدی و همان دستمزد را می‌گیری. حالا بهتر است خودت را به مسئول خوابگاه معرفی بکنی و چیزی برای خوردن گیر بیاوری. دوشنبه کارت را شروع خواهی کرد.»
شکر خدا! چیزی برای خوردن من داشتند. تازه روز شنبه بود و روز بعد هم غذای مجانی گیرم می‌آمد. دو روز غذای مجانی برای کسی که اگر به دیوار تکیه نمی‌داد به سختی می‌توانست حرف بزند! در واقع بخاطر دل ضعفه‌ای که از گرسنگی داشتم، عقب عقب راه می‌رفتم.
به آشپزخانه که رفتم حتی پوست موزها را هم بلعیدم. سگی که آن جا بود خیره به من نگاه می‌کرد. شاید داشت با خودش می‌گفت «مرده شوی این استاد کار را ببرد، اگر یک هفته این جا بماند من و گربه از گرسنگی سقط می‌شویم.»
ساعت هفت همان شب قدم زنان به خانه کنت که با زن و دو بچه‌اش در آن جا زندگی می‌کرد، نزدیک شدم.
یکی از کارگرها مقداری توتون بهم داد و از یکی دیگر یک گیتار قرض گرفتم. سخت مشغول دود کردن سیگار و خواندن یکی آوازهای مورد علاقه کوه نشینان شدم. طفلک زن کنت که بشدت از زندگی در آن جا حوصله‌اش سررفته بود با شنیدن آواز من به وجد آمد. ازم خواست که به ایوان خانه پیش آن‌ها بروم و خودش و بچه‌ها را سرگرم بکنم.
آرام با خودم گفتم «هی سیمون، بخت، به تو روی آورده، باید تا جایی که می‌توانی نظر این موجودات نازنین را به طرف خودت جلب بکنی، تا اگر ماجرای اره کردن چوب‌ها به جاهای باریک کشید، اتفاق ناگواری پیش نیاید.»
به همین خاطر همه آوازهایی را که بلد بودم برایشان خواندم. در واقع باید اعتراف بکنم گرچه چیزی درباره چوب بری و اره کشی نمی‌دانستم اما وقتی پای آوازخواندن به میان می‌آمد کمتر کسی به گرد پایم می‌رسید.
نتیجه این شد که خانم خانه حسابی سر کیف آمد و صبح روز بعد برای سرگرم کردن بچه‌ها دعوتم کرد. دلیلش این بود که دیگر به عقلش نمی‌رسید چطور روزهای یکشنبه، اسباب تفریح بچه‌ها را فراهم بکند. بعد هم کسی غذا و مقدار زیادی فندق و دسر بهم داد.
بچه‌ها سراسر روز بعد را با استاد اره‌کش معروفی چون من گذراندند. ما در رودخانه شنا کردیم، آلو از درخت‌ها چیدیم و خوردیم و از بهترین نوع شراب قرمز اروپایی چشیدیم.
دوشنبه رسید اما پسر بچه‌ها نمی‌گذاشتند که جناب اره کش خودش را برای کار معرفی کند، چون به آن‌ها قول داده بود که ببردشان به بیشه زار تا مرغ انجیر خوار شکار کنند. و کنت با خنده اجازه داده بود که چوب بر تازه کار 12 ریل خود را هر طور که دلش می‌خواهد در بیاورد.
بالاخره سه شنبه آمد. واقعاً باید کارم را شروع می‌کردم. به اره کش دیگری معرفی شدم تا دونفری بتوانیم نقشه کارمان را بریزیم. تصمیم گرفتم از همان اول خودم را دست بالا بگیرم.
کنت نزدیک ما ایستاده بود. طوری که بشنود گفتم «رفیق، دوست دارم همه چیز مرتب و منظم باشد. اول بگذار ببینم به چه چیزی بیش از بقیه احتیاج داریم –به تخته، به الوار یا به تیر؟»
«خوب، ما پنج هزار قطعه تخته از چوب درخت غار برای چاه می‌خواهیم، 300 قطعه الوار برای کارهای ساختمانی و حدود ده هزار تا تیر.»
داشتم پس می‌افتادم. تهیه این همه چیز دو سال وقت می‌خواست. روزی 12 ریل هم می‌دادند… تازه غذای خوبی می‌دادند و خوابگاه تروتمیزی هم در اختیار داشتم…مهمتر از همه خطر دستگیری هم در کار نبود، چون معدن ملک خصوصی به حساب می‌آمد و خارج از حوزه استحفاظی ارتش بود.
«خیلی خوب، باید نقشه‌ای برای این کار بریزیم. اول باید درخت‌های غاری را که در دامنه کوه در آمده است علامت گذاری بکنیم. درخت‌های خوب و قطور و صافی هستند که کلی تخته ازشان در می‌آید. به این ترتیب وقت هم تلف نمی‌کنیم.
بعد آن‌ها را می اندازیم و شروع به اره کردن می‌کنیم. بله، جناب، هر کاری باید طبق نقشه پیش برود. اگر به کارها نظم ندهیم همه چیز بد از آب در می‌آید.»
کنت، گفت «این درست همان روشی است که من هم می‌پسندم. می‌بینم حسابی اهل عملی. همینطور پیش برو و کارها را همان طور که باب طبعت هست سروصورت بده.»
به این ترتیب من طراح اصلی شدم. وردستم موجود ساده بیچاره‌ای بود که از همان ابتدا دستگیرش شد که باید تابع نظرات چوب بر تازه کار پرمدعا باشد. خیلی زود به طرف دامنه کوه راه افتادیم تا درخت‌ها را علامت گذاری بکنیم. همین که به منطقه انبوه‌تر جنگل رسیدیم گفتم «دو نفری با هم راه نیفتیم چون وقت‌مان هدر می‌رود. بهتر است تو به سمت بالا بروی و من هم درخت‌های پایین دره را علامت می‌گذارم. بعد می‌توانیم بعد از ظهر همین‌جا همدیگر را ببینیم. منتها مواظب باش درخت‌های کج و کوله را انتخاب نکنی.»
بعد در جستجوی رودخانه به پایین دره رفتم. سراسر روز را کنار رودخانه مشغول سیگار کشیدن و شستن لباس‌هایی شدم که از پادگان برداشته بودم.
بعد از ظهر در محل قرار رفیق چوب برم را دیدم. پرسیدم «خوب بگذار ببینم تو چند تا درخت را علامت گذاشتی؟»
«فقط 220 تا، البته همه‌شان درست و حسابی است.»
«راستش، عملاً وقت را تلف کردی، من 350 تا درخت درجه یک را علامت گذاشتم.»
مجبور بودم دست بالا را بگیرم.
همان شب زن کنت دنبالم فرستاد و خواست گیتارم را هم ببرم. ظاهراً ترتیب یک ضیافت را داده بودند. بچه‌ها سخت مشتاق بودند که داستان «سباستین ناقلا» را برایشان تعریف بکنم بعد هم داستان «رفیق آرمادیلو و عموخرگوشه» و دست آخر داستان «جان شجاع» را که خیلی هیجان انگیز بود. برنامه همان طور که می‌خواستند اجرا شد. داستان‌های خنده‌دار و چند تا آواز و شوخی‌های ملیح که همراه با ماهی قزل آلا که به عنوان شام صرف شد، حسابی سرگرم‌شان کرد. ضیافت به مناسبت آغاز ایام روزه داری بود. به همین دلیل شام مفصلی خوردیم و سیگارهای دورطلایی کشیدیم. به کارگر بیچاره کنت که سراسر روز را به کاری طاقت فرسا گذرانده بود و حالا برای تجدید قوا به نوشیدنی مقوی احتیاج داشت «برندی» تعارف کردند. حتی فرصتی دست داد تا بتوانم به خدمتکار خوش برورویی که برای استاد اره‌کش شکلات می‌آورد چشمک بزنم. طفلک او هم با شنیدن آواز من از خود بیخود شده بود و گفت «درست به صدای پرنده‌ای می‌ماند که از شدت عشق بی‌تاب شده و آواز شکوه آمیزش را در کوهستان سرداده…»
اما باور کن، آن شب کلی چوب اره کردم. آن قدر مهارت به خرج دادم که حتی خود کنت را ناکار کردم. همه این دلقک بازی‌ها با وحشتم از این که آخر و عاقبت کار چوب بری درست از آب در نیاید، آمیخته بود. به کنت گوشزد کردم که در آشپزخانه مقدار زیادی غذا حیف و میل می‌شود و در انبار هم بی‌نظمی‌هایی به چشم می‌خورد. حتی راه علاج زخم‌هایی را که بهش باورانده بودم کارگران دچارش هستند نشانش دادم. و حتی قول دادم از کوه، گیاهان طبی‌ای را جمع کنم که می‌توانست ناراحتی معده را درمان کند. (هنوز یادم هست که چه نام پر طمطراقی رویش گذاشتم: شفابخش زندگی!)
بله، کنت و تمام افراد خانواده‌اش شیفته سیمون استاد کار شدند. یک هفته‌ای را در کوهستان با وردستم گذراندم، یا اگر دقیق‌تر بگویم دور از او گذراندم. چون همیشه به جهتی خلاف آنچه خودم انتخاب می‌کردم می‌فرستادمش. اما باید اعتراف بکنم چون اصلاً نمی‌دانستم درخت غار چه جور چیزی است، ابتدا مجبور بودم دور بگردم و درخت‌هایی را که چوب‌بر واقعی علامت زده بود پیدا بکنم.
وقتی حدود هزار تا درخت را نشان کردیم، به کمک پنج نفر کارگر دیگر مشغول انداختن آن‌ها شدیم. این کار که من در آن سمت ناظر را داشتم بیشتر از دو هفته طول کشید.
هر شب به خانه کنت می‌رفتم و شکمی از عزا در می‌آوردم. روز های یکشنه‌ ناهاروشام را با آن‌ها صرف می‌کردم. چون پسر بچه‌ها و همینطور خدمتکار باید سرگرم می‌شدند.
همه کاره معدن شده بودم. توصیه‌هایم همیشه موثر می‌افتاد و هیچ کاری بدون مشورت با من سر نمی‌گرفت.
همه چیز خوب پیش می‌رفت تا آخرالامر روز موعود و هولناک اره کردن چوب‌ها سر رسید. باید سکویی برپا می‌شد. موقعی که سکو را می‌ساختیم مشکلات دست و پا گیری پیش آمد، چون وردستم می‌پرسید:
«ارتفاعش چقدر باشد؟»
«این طرف‌ها معمولاً چند متر است؟»
«سه متر.»
«خوب ما سه متر وبیست سانتی‌متر می‌گیریم. این ارتفاعی است که عموماً اره کش‌های ماهر انتخاب می‌کنند.» (حالا اگر قرار بود کارمان با سه متر هم راه بیفتد، معلوم نبود بیست سانتی متر اضافی دیگر چه صیغه‌ای است؟!)
حالا همه چیز آماده بود. قطعات اره نشده روی سکو بود و رفیقم علامت‌هایی روی آن‌ها زده بود (در عرض این مدت من تنها پشت سرهم دستور صادر می‌کردم) – خلاصه همه چیز روبراه بود و به مصداق آن آوازی که موقع مراسم عروسی می‌خوانند:
«شمع روشن بود و تور عروسی کنار محراب»
آن لحظه فرا رسید. یک روز صبح در حالی که اره‌های تیز و بلندی روی شانه هامان انداخته بودیم به طرف سکو پیش رفتیم. اولین باری بود که داشتم مستقیم به چهره یکی از آن چوب‌برها نگاه می‌کردم.
پای سکو، وردستم پرسید «بالا می‌ایستی یا پایین؟»
برای تصمیم گیری درباره چنین امر مهمی خم شدم و وانمود کردم که دارم پایم را می‌خارانم. به سرعت حواسم را جمع کردم، «اگر بالا بایستم احتمال دارد این رفیق با تیغه اره‌اش مرا به هوا بفرستد.» بنابراین وقتی قد راست کردم گفتم «پایین می‌ایستم، تو برو بالا.»
از سکو بالا رفت، تیغه را روی محل علامت گذاری قرار داد و… هر دو شروع به اره کشیدن کردیم.
خوب، آقا، عجیب‌ترین حادثه‌ای که ممکن بود اتفاق افتاد. یک عالم خاک اره رویم می‌ریخت و مرتب بی آن که بتوانم خودم را از این مهلکه خلاص کنم به این طرف و آن طرف می‌چرخیدم. خاک اره‌ها توی سوراخ دماغ و گوش‌ها و چشمانم می‌رفت؛ حتی از لابلای پیراهن روی بدنم هم می‌ریخت… یا مادر مقدس! مرا بگو که تا قبل از اره کشیدن فکر می‌کردم کار آسانی است.
وردستم داد زد «هی رفیق! تیغه که از روی خط اره نمی‌کند؟»
«چرا، مرده شویش را ببرد، مرد! مگر تو برای همین کار آن جا نیستی. یواش‌تر بکش و حسابی مواظب باش.»
طفلک رفیقم نمی‌توانست مانع کج اره کردن ما بشود. چطور می‌توانست جلوی این کار را بگیرد، حال آن که من داشتم مثل یک ماهی که به قلاب گیر کرده باشد ورجه و ورجه می‌کردم.
میان آن همه خاک اره‌هایی که به هوا بر می‌خاست داشتم سرفه می‌کردم، داد زدم «تو بیا پایین، من می‌روم بالا تا جهت اره را کنترل کنم.»
جایمان را عوض کردیم. من در لبه سکو ایستادم، دسته اره را گرفتم و فریاد کشیدم «حاضر، یک، … دو…»
قبل از آن که سه بگویم مردک تیغه را پایین کشیدو در نتیجه پایم سر خورد و یک راست افتادم روی سرش. هر دومان در هم غلتیدیم. دماغش ضربه دید و چندتا از دندان‌های من هم شکست. تازه پای یکی از چشم‌هایم هم پاک کبود شد.
تعجب چوب‌بر خیلی بیشتر از شدت ضربه‌ای بود که بهش وارد کرده بودم. چنان گیج شده بود که انگار سنگ آسمانی بر سرش فرود آمده، حیرت زده، پشت سرهم می‌پرسید «چرا استاد، چرا، استاد؟»
«عزیز دلم، جناب استاد کار، می‌خواهی حقیقت را بدانی؟ راستش اولین بار بود که من دسته اره‌ای را به دست می‌گرفتم و تو چنان آن را محکم پایین کشیدی! که این اتفاق افتاد» (اشاره‌ای به چشم کبودم کردم.)
«خوب، ببین من به چه روز افتادم.» (دماغ ضرب دیده‌اش را نشانم داد.)
بعد توضیحات اجتناب ناپذیری در مورد وضع و حال خودم دادم که راستش گوژپشت و ویکتور هوگو را در ذهن تداعی می‌کرد. همه ماجرا را برایش تعریف کردم و زمانی که جریان ایام سختی را که در کوهستان بعد از فرارم، گذرانده بودم برایش نقل کردم تقریباً به گریه افتاده بود. دست آخر با این جمله‌ها حرفم را پایان دادم.
«حتی یک کلمه درباره اتفاقی که افتاد حرفی نزن چون در غیر این صورت مرا از معدن اخراج می‌کنند. زبانت را نگهدار و اره‌کشی را بهم یاد بده. در عوض من هم قول می‌دهم سه ماه تمام هر روز 2ریل از 12ریلی که می‌گیرم بهت بدهم. حالا بیا این سیگار را بگیر و روشن کن (سیگاری بهش تعارف کردم) و بگو چه خاکی به سرم بریزم.»
پول همیشه چاره ساز است، تازه او هم از محبوبیت من در بین اعضا خانواده کارفرمای‌مان با خبر بود. به همین دلیل پیشنهادم را قبول کرد و آموزش اره کشی شروع شد: خوب وقتی بالای سکو هستی دسته را این طوری نگهدار و وقتی پایین هستی این طور. برای این که خاک اره اذیتت نکند یک دستمال جلوی دماغت ببند… بعد هم چند تا نکته بی‌اهمیت را گوشزد کرد که در عرض نیم ساعت همه را یاد گرفتم.
یک سال تمام به عنوان استاد اره‌کش در آن معدن کار کردم و روزی 12 ریل مزد گرفتم، در حالی که کارگران ساده فقط 4 ریل می‌گرفتند. خانه‌ای که الان در «سوپتران» دارم با پولی که از کار معدن در آورده بودم، خریدم. پانزده تا گاوی را هم که با علامت اره داغ کرده‌ام از همان پول خریدم… و پسر جوانم که در کارها بهم کمک می‌کند پسر خوانده «کنتس» و ثمره ازدواج من با خدمتکار آن ها است…
وقتی سیمون داستانش را تمام کرد پک محکمی به سیگار زد، نگاهی به سقف انداخت و اضافه کرد، «بیچاره سرخپوست که از گرسنگی تلف شد… فقط به خاطر آن که این قدر سرش نمی‌شد که بتواند یک اره کش از آب در بیاید!»
نویسنده: هیوس دل کورال
ترجمه: نسترن موسوی (کلمبیا)
حروف‌چین: سامان رستمی

همسر قاضی

نیکولاس ویدال همیشه یادش بود که برای زنی سر خواهد باخت. روزی که به دنیا آمد چنین سرنوشتی را پیشگویی کردند. بعدها زن ترکی که در مغازه نبش خیابان برایش فال قهوه گرفت این پیشگویی را تایید کرد. با این حال کمترین تصوری نداشت که این زن کاسیلدا، همسر قاضی هیدالگو، خواهد بود. نخستین بار روز عروسی، همسر قاضی را دید. اما چون زن‌های سیه‌مو و سیه‌چرده را می‌پسندید، چندان از او خوشش نیامد. خرامیدن اثیری دختر در جامه عروسی، چشمان شگفت‌زده، و انگشتانی که پیدا بود در فن برانگیختن لذت مردان ناآزموده است، کم و بیش به نظرش زشت می‌نمود. او که پروای سرنوشتش را داشت، پیوسته در رابطه عاطفی با زنان محتاط بود و هرگاه به ارضای غریزه جنسی نیاز داشت، سنگ به دل می‌گذاشت و به کوتاه‌ترین برخورد بسنده می‌کرد. اما کاسیلدا چنان غیر واقعی و دوردست می‌نمود که همه احتیاط‌هایش را دور انداخت و لحظه سرنوشت‌ساز که فرارسید، آن پیشگویی را که بر تمام تصمیم‌هایش اثر می‌گذاشت از یاد برد. نیکولاس ویدال که با دو تن از افرادش بر پشت بام بانک قوز کرده بود، بانوی جوان اهل پایتخت را دید می‌زد. ده دوازده تن از خویشان پریده رنگ و ظریف عروس همراهش بودند که در تمام طول مراسم کلافه خود را باد می‌زدند و بعد هم یکراست رفتند و دیگر باز نگشتند. ویدال نیز مانند همه اهالی شهر عقیده داشت که عروس جوان در آن آب و هوا تاب نخواهد آورد و چند ماهی طول نخواهد کشید که پیرز‌ن‌ها بار دیگر، اما این‌بار برای تدفین، جامه بر تنش خواهند آراست. تازه اگر در برابر گرما و گرد و غبار که از هرسوراخ سنبه‌ای نفوذ می‌کرد تا در روح آدم جا خوش کند دوام می‌آورد، ناگزیر بود به خرده‌گیری‌های شوهری که عادات دوره مجردیش پابرجا بود تسلیم شود. سن قاضی هیدالگو دو برابر او بود، و آن قدر در بستر تنهایی خفته بود که هیچ راهی برای خشنود کردن زنی نمی‌شناخت. جدیت و سر سختی او که حتا به بهای زیر پاگذاردن عدالت، قانون را اجرا می‌کرد، سبب شده بود که در سراسر ایالت از او حساب ببرند. در انجام حرفه‌اش از کاربرد عقل سلیم خودداری می‌ورزید، در محکوم کردن دزدی مرغ نیز به اندازه قتل عمد سختگیر بود. جامعه رسمی سیاه به تن می‌کرد و به رغم گرد و غباری که در این شهر از یادرفته به همه جا نفوذ می‌کرد، چکمه‌هایش پیوسته از واکس برق می‌زد. مردی چون او هرگز شوهر خوبی نمی‌شد، با این‌همه نه تنها پیشگویی‌های ناموافق روز عروسی تحقق نیافت، بلکه کاسیلدا از عهده سه آبستنی پی‌درپی و سریع شاد و خندان برآمد. ظهر هر یکشنبه شنل اسپانیولی بر دوش، خونسرد و آرام با شوهرش به نماز جماعت می‌رفت، و همچون روز ورود پریده رنگ و باریک اندام بود، انگار که تابستان بی‌رحم ما ذره‌ای بر او اثر نگذاشته است. نمونه کاملی بود از ظرافت و خوش‌اندامی. بلندترین کلماتش احوالپرسی‌های گرم و نرم بود و نمایان‌ترین اطوارش سرجنباندن پر لطفش. چنان موجود اثیری و شفافی بود که دمی بی‌پرواییامکان داشت ناپدیدش کند. در برابر تغییرات اندکی که او کرده بود، تغییر رفتار قاضی برجسته‌تر می‌نمود، گرچه در ظاهر تغییر نکرد-هنوز جامه سیاه می‌پوشید و به کلاغ می‌مانست و مثل همیشه شق ورق و بی‌نزاکت بود- اما قضاوتش در دادگاه سراپا دگرگون شد. در برابر شگفتی همگان جوانی را که مغازه‌دار ترک چیزی دزدیده بود تبرئه کرد. استدلالش چنین بود که مغازه‌دار سال‌ها به او کم فروخته و بنابراین پولی که اینک دزدیده به جبران آن کم‌فروشی است. همچنین از مجازات زن زانیه‌ای خودداری ورزید و چنین دلیل آورد که چون شوهرش خود معشوقه‌ای دارد، از نظر اخلاقی نباید انتظار وفاداری داشته باشد. در شهر شایع شد که قاضی از آستانه در که به درون می‌رود از این‌رو به آن‌رو می‌شود: جامه‌های تیره‌اش را دور می‌افکند، با فرزندانش بازی و جست و خیز می‌کند و کاسیلدا را که بغل می‌کند غش‌غش می‌خندد. گرچه کسی نتوانست این شایعات را تایید کند، همسرش به سبب خوشرفتاری قاضی اعتباری یافت و براساس آن بر محبوبیتش افزود. هیچ‌یک از این شایعات ابدا توجه نیکولاس ویدال را جلب نمی‌کرد، زیرا مردی تحت پیگرد بود و اطمینان داشت روزی که او را با غل و زنجیر در پیشگاه قاضی حاضر کنند رحم و شفقتی در حقش اعمال نخواهد شد. به حرف‌هایی که درباره دونیا کاسیلدا می‌زدند اعتنایی نداشت و در موارد نادری که از دور می‌دیدش اثر نخستین‌بار که او را چون شبح بی‌جانی پنداشته بود پابرجا می‌شد.
ویدال سی سال پیش در اتاقی بی‌پنجره در تنها فاحشه‌ خانه شهر از زنی به نام خوآنای آواره و پدری گمنام زاده شد. دنیای به این گل وگشادی جایی برایش نداشت. مادرش این نکته را می‌دانست، بنابراین کوشید او را با ساقه‌های جعفری، کونه شمع، دوش خاکستر و دیگر وسایل خشن سقط جنین از رحمش بیرون بکشد، اما کودک سخت به زندگی چسبیده بود. سال‌ها بعد که خوآنا به پسر اسرارآمیز چشم دوخت، پی برد که اگر روش‌های بی بروبرگرد سقط جنین در مورد فرزندش کارگر نیفتاد، اما در عوض روحش را چون پولاد سخت کرد. به دنیا آمد، قابله او را به بالا گرفت و در پرتو چراغ نفتی وارسی کرد و دید که چهار پستان دارد.
قابله که به تجربه فراوانش می‌نازید، پیشگویی کرد: «موجود بیچاره! سرش را در راه زنی به باد می‌دهد!»
حرف‌های او چون بختکی روی پسرک افتاد. شاید عشق زنی از ادبار و فلاکت هستیش می‌کاست. مادرش برای جبران خطا در اقدام به سقط جنین، نام کوچک زیبا و نام خانوادگی پرهیبتی را به تصادف برایش برگزید. اما نام رفیع نیکولاس ویدال نیز در برابر سرنوشت رقم‌زده‌اش تکیه‌گاه استواری نبود. پیش از آنکه به سن بلوغ برسد صورتش پر از زخم چاقوی نزاع‌ها بود، بنابراین برای آدم‌های نجیب جای شگفتی نبود که سرانجام کارش به راهزنی کشید. در بیست سالگی رهبر دسته‌ای دست از جان شسته شد. خوگرفتن به خشونت عضلاتش را سفت کرد. از بیم افتادن در دام زنی محکوم به انزوا شده و همین به چهره‌اش حالت غم‌باری داده بود. هرکس که در شهر او را می‌دید از چشم‌های نمناکش پی می‌برد که هرگز سقوط نخواهد کرد و پسر خوآنای آواره است. هرگاه پس از جنایتی در منطقه، که شور و شیون به‌پا می‌شد و پلیس همراه سگ رد پایش را دنبال می‌کرد، پس از زیر پا گذاشتن تپه‌ها معمولا دست خالی باز می‌گشت. اگر راستش را بخواهید بهتر می‌دیدند اوضاع به همین منوال بگذرد، زیرا از عهده جنگیدن با او بر نمی‌آمدند. دار و دسته‌اش چنان شهرت هراسان کننده‌ای به دست آورده بودند که دهات و املاک آن دور و برها باج می‌دادند تا به آنان حمله نکند. این پول از سر افرادش نیز زیادی بود، اما نیکلاس ویدال آنان را مدام بر پشت اسب نگاه می‌داشت و به گردبادی از مرگ و نابودی می‌کشاند تا اصول جنگاوری از یادشان نرود. کسی شهامت دسترسی به آنان را نداشت. قاضی هیدالگو بارها از دولت خواسته بود برای تقویت پلیس نیروی نظامی بفرستد، اما پس از چند بار تهاجم بیهوده، سربازها به پادگان و دسته نیکلولاس ویدال به کارهای خود بازگشته بودند. تنها یک‌بار نزدیک بود ویدال به چنگ عدالت بیفتد، اما سختدلی او نجاتش داد.
قاضی هیدالگو که از ریشخند شدن قانون به تنگ آمده بود، تصمیم گرفت وسواس خود را از یاد ببرد و برسر راه قانون‌شکن دام بگذارد. می‌دانست که برای دفاع از عدالت به بی‌عدالتی دست می‌یازد، اما میان دو شر آن را که کم ضررتر بود برگزید. تنها طعمه‌ای که داشت خوآنای آواره بود، زیرا تنها کسی که ویدال در دنیا داشت همان بود. ناگزیر شد برای این کار او را از فاحشه‌خانه بیرون بکشد. خوآنا که دیگر جذابیتش را از دست داده بود و مشتری سراغش را نمی‌گرفت در آنجا اتاق‌ها و مستراح‌ها را تمیز می‌کرد. قاضی او را در قفس مخصوص جا داد که در وسط میدان ارتش برپا شده بود و تنها ظرفی آب برای رفع تشنگی در آن گذاشت.
قاضی هیدالگو گفت: «آب که تمام شود، شروع می‌کند به هوار کشیدن، بعد پسرش دوان دوان می‌آید، و من هم با سربازها در گوشه‌ای کمین می‌کنم.»
خبر این شکنجه که از زمان بردگی بی‌سابقه بود، اندکی پیش از تمام شدن واپسین قطره‌های آب آشامیدنی مادر به گوش نیکولاس ویدال رسید. ویدال خاموش و بی‌اینکه ذره‌ای عاطفه در صورت خالی از احساس گرگ‌وارش پدیدار شود یا دمی از تیز کردن تیغه خنجرش روی تسمه‌ای چرمی دست بردارد، زیر نگاه افرادش به خبر گوش داد. گرچه سال‌ها از مادرش بی‌خبر بود و خاطره خوشی نیز از دوران کودکی نداشت، اما پای آبرو در میان بود. هیچ مردی چنین اهانتی را نمی‌پذیرد. افراد دسته‌اش پیشنهاد می‌کردند که اسب و تفنگ بردارند و به کمینگاه هجوم ببرند، و اگرلازم باشد بر سر آن جان ببازند. اما سر دسته هیچ شتابی در این کار نداشت. هر چه زمان می‌گذ‌شت، تنش در اردوگاه اوج می‌گرفت. مردان بی‌شکیب و خوی کرده به یکدیگر می‌نگریستند و جرات حرف‌زدن نداشتند. آنان خشمگین به قبضه تپانچه و یال اسب‌ها دست می‌کشیدند، یا خود را با حلقه زدن کمندها سرگرم می‌کردند. شب فرا رسید. در اردوگاه تنها نیکولاس ویدال به خواب رفته بود. سپیده‌دم اختلاف نظر بروز کرد. برخی از افراد گفتند که او بزدل‌تر از آن است که گمان می‌بردند، و دسته‌ای دیگر عقیده داشتند که رهبرشان سرگرم کشیدن نقشه‌ای طرفه و پرنیرنگ است تا مادرش را برهاند. تنها چیزی که هیچ‌گاه به ذهنشان نمی‌رسید این بود که شهامتش ته کشیده باشد، چون پیوسته نشان داده بود که بیش از حد لازم صرفش می‌کند. ظهر که شد، دیگر تاب نیاوردند و رفتند تا از او بپرسند که نقشه‌اش چیست.
ویدال گفت: «نمی‌خواهم چون ابلهی به دامش بیفتم.»
«پس مادرت چه می‌شود؟»
نیکولاس ویدال به سردیپاسخ داد: «خواهیم دید کی بیشتر تخم دارد، من یا قاضی.»
روز سوم که رسید، فریاد خوآنای آواره برای آب قطع شد. چشم‌های خیره و لب‌های بادکرده در کف قفس در خود مچاله شد و هرگاه به هوش می‌آمد به نرمی ناله می‌کرد و باقی وقت‌ها خواب می‌دید که در دوزخ است. چهار سرباز مسلح نگهبانی می‌دادند تا کسی برایش آب نیاورد. ناله‌هایش در تمام شهر می‌پیچید، از کرکره‌های بسته به درون می‌رفت و باد آن را از شکاف درها با خود می‌برد. آنگاه به نبش کوچه‌ها و خیابان‌ها که سگ‌های نگران در آنجا بودند می‌رسید و از زوزه‌های آنان در هنگام زادن توله‌ها بر می‌گذشت، چنان که هر کس ناله‌ها را می‌شنید پریشان می‌شد. قاضی نمی‌توانست جلو سیل مدام جمعیت را که به میدان می‌ریختند تا با پیرزن همدردی کنند بگیرد، و قدرت نداشت از اعتصاب فاحشگان برای همدردی با پیرزن، آن هم درست در آغاز دو هفته تعطیل معدنچیان، جلوگیری کند. آن شنبه خیابان‌ها پر از کارگران آرزومند بود که از خالی کردن بار ذخیره خود نومید بودند و در شهر چیزی جز وصف منظره قفس و آن ناله‌های جان‌شکار دهان به دهان نمی‌گشت و از کرانه رود به ساحل دریا نمی‌رسید. کشیش در راس دسته‌ای از خانم‌های کاتولیک قرار گرفت تا از قاضی هیدالگو رحم و شفقت مسیحی را طلب کنند و بخواهند پیرزن بینوای بیگناه را از چنین مرگ دردباری معاف کند، اما مرد قانون درش را کلون کرد و از گوش دادن به حرف‌هایش طفره رفت. در این موقع بود که تصمیم گرفتند دست به دامن دونیا کاسیلدا شوند.
همسر قاضی در اتاق نشیمن تاریک روشن آنها را پذیرفت. مثل همیشه شرمگین سر به زیر انداخت و به درخواست‌هایشان گوش داد. شوهرش سه روز به خانه نیامده و در اداره، در به روی خود بسته بود و انتظار می‌کشید تا نیکولاس ویدال به دامش بیفتد. بی‌آنکه از پنجره سرک بکشد از چگونگی ماجرا خبردار بود، چون ناله‌های کشدار و دردبار خوآنا حتا به اتاق‌های وسیع خانه او نیز راه گشوده بود. دونیا کاسیلدا منتظر شد تا مهمان‌ها رفتند، سپس بهترین لباس کودکانش را به آنان پوشاند و نوار سیاهی دوربازوی هر یک به نشانه عزا بست و همراهشان به سوی میدان روانه شد. سبد خوراکی و یک بطری آب تازه برای خوآنای آواره برداشت. نگهبان‌ها از کنج میدان که او را دیدند، به منظورش پی بردند. اما دستور اکید داشتند و با تفنگ سد راهش شدند. هنگامی که پافشاری کرد، در حضور جمعیت بازویش را گرفتند. کودکانش بنای گریه و زاری گذاشتند.
قاضی هیدالگو در دفتر نشسته بودو میدان را زیر نظر داشت. در شهر تنها کسی بود که موم در گوش نکرده بود. زیرا حواسش جمع کمینگاه بود و به خود فشار می‌آورد تا سم‌ضربه‌های اسب و علامت شروع عملیات را بشنود. سه شب و سه روز تمام در برابر ناله‌های خوآنا و ناسزاهای مردم شهر که جلو دادگاه گرد آمده بودند مقاومت کرد، اما شور و شیون فرزندانش را که شنید دانست که طاقتش طاق شده است. با ریش سه روزه و چشم‌های خون گرفته از شدت مراقبت و سنگینی هزارساله بر دوش، شکست خورده از دفترش بیرون آمد. از خیابان گذشت، به میدان پیچید و با همسرش رودررو شد. اندوهناک به یکدیگر زل زدند. طی هفت سال زناشویی، همسرش نخستین بار با او مخالفت می‌کرد، آن هم مخالفتی علنی و در حضور همه مردم شهر. برای آنکه سبد خوراکی و بطری آب از دست کاسیلدا به در آید، قاضی هیدالگو به دست خود در قفس را گشود و زندانی را آزاد کرد.
این خبر که به گوش نیکولاس ویدال رسید، قهقهه زد: «نگفتم قاضی تخمش را ندارد؟»
اما فردای آن روز خنده‌اش بدل به اخم شد. چون خبر آوردند که خوآنای آواره در همان فاحشه خانه‌ای که کار می‌کرد خود را از چلچراغی به‌دار آویخته، زیرا از این موضوع که پسرش او را در قفسی در میدان ارتش به حال خود رها کرده تا بگندد شرمسار بوده است.
ویدال گفت: «اجل آن قاضی رسیده.»
نقشه کشید که قا ضی را به شگفت آورد، مرگ هولناکی نصیبش کند و سپس او را در همان قفس کذایی بگذارد تا همگان شاهدش باشند. مغازه‌دار ترک به او خبر داد که خانواده هیدالگو همان شب راهی تفریحگاه کنار دریا شده‌اند تا طعم تلخ شکست را از یاد ببرند.
قاضی که برای استراحت در مهمان‌خانه‌ای کنار راه ایستاد، پی برد که تعقیبش می‌کنند. تا رسیدن گروه گشتی ارتش بی‌دفاع بود، اما چند ساعت وقت داشت و اتومبیلش از اسب‌های راهزنان تندتر می‌رفت. دستور داد زن و فرزندش سوار اتومبیل شوند، پا روی پدال گاز گذاشت و در جاده سرعت گرفت. قاعدتا باید می‌رسید و وقت اضافی نیز می‌داشت، اما مقدر بود که نیکولاس ویدال آن روز بارانی با زنی روبرو شود که او را به سوی فنا می‌برد.
قلب قاضی هیدالگو که براثر چند شب بی‌خوابی، خصومت مردم شهر، ضربه‌ای که به غرورش وارد شده بود و فشاری که در این مسابقه برای نجات خانواده‌اش تحمل می‌کرد دیگر تاب نیاورد و با تکان شدیدی از جا کنده شد و چون اناری ترکید. اتومبیل از جاده بیرون رفت و چند معلق زد و در گودالی از حرکت بازماند. چند دقیقه طول کشید تا دونیا کاسیلدا بفهمد چه شد. سن زیاد شوهرش غالبا او را به فکر وا می‌داشت که اگر بیوه شود چه کند، با اینحال هرگز در خیالش نمی‌گنجید که قاضی او را به دست دشمنانش رها کند. وقت اندکی برای ارزیابی موقعیتش تلف کرد و دانست که باید هرچه زودتر دست به کار شود و فرزندانش را به جای امنی برساند. به دور و برش که خیره شد، چیزی نمانده بود که زیر گریه بزند. در جلگه پهن‌پشت که آفتاب سوزان برشته‌اش کرده بود هیچ نشانی از حیات دیده نمی‌شد، تنها خرسنگ‌های سترون زیر آسمانی بیکرانه با نور خیره‌ کننده بیرنگ و بی‌جان دیده می‌شد. در نگاه بعدی سایه سیاه گذرگاه یا غاری در سراشیبی دوردست پدیدار شد، از این‌رو دو کودک در بغل و کودک سوم آویخته به دامنش به آن سو دوید.
فرزندانش را یک‌یک بر فراز خرسنگ برد. غاری طبیعی نظیر ده‌ها غار ناحیه آنجا بود. به درونش نگریست تا اطمینان یابد که کنام جانوران درنده نیست، سپس فرزندانش را در انتهای غار نشاند و بی‌آنکه بریزد برای وداع بوسیدنشان.
«تا چند ساعت دیگر سربازها برای بردنتان می‌آیند. تا آن وقت به‌هیچ عنوان از غار بیرن نروید، حتا اگر صدای جیغ مرا هم شنیدید. فهمیدید؟»
مادر به کودکان ترسان که به یکدیگر چسبیده بودن، واپسین نگاه را انداخت و سپس به زحمت از خرسنگ به زیر آمد. به اتومبیل رسید، چشم‌های شوهرش را بست و موهایش را مرتب کرد و به انتظار نشست. هیچ نمی‌دانست چند تن از افراد نیکولاس ویدال همراهش می‌آیند، اما دعا می‌کرد هر چه بیشتر باشند تا بتواند به بهای تن در دادن به آنان هر چه بیشتر معطلشان کند. نیروی خود را گرد آورد و فکر کرد که اگر بتواند کار را تا حد امکان کش بدهد، مرگش چقدر طول خواهد کشید. عزم جزم کرد که خواستنی و شهوت‌انگیز باشد، تا بیشتر سرگرمشان کند و به این ترتیب برای فرزندانش مجال زنده‌ماندن فراهم آورد.
لازم نبود زیاد چشم به راه بماند به زودی گرد و غباری در افق دید و سم‌ضربه‌های اسبی را شنید. دندان‌ها را چفت کرد. سپس در کمال شگفتی دید که تک سواری می‌آید. سوار با تفنگ آماده تیراندازی در چند متری او ایستاد. از زخم صورتش پیدا بود که نیکولاس ویدال است که دست تنها به تعقیب قاضی هیدالگو آمده، زیرا این تسویه حسابی خصوصی بین دو مرد بود. همسر قاضی پی برد که باید به چیزی بدتر از مرگ تدریجی تن در دهد.
نگاه زودگذری به شوهرش کافی بود که ویدال را قانع کند که قاضی از چنگ او جسته و به دامن آرامبخش خواب مرگ پناه برده است. اما همسرش، حضور لرزانی در نور خیره کننده دشت، آنجا بود. از اسب به زیر جست و با گام‌های بلند به سوی او شتافت. زن خود را پس نکشید، نگاه خیره‌اش را ندزدید، و ویدال برای نخستین بار در زندگی با شگفتی پی برد که موجود دیگری بی‌ترس بااو رو‌در‌رو می‌شود. چند ثانیه که به اندازه ابدیت طول کشید آن دو یکدیگر را محک زدند و کوشیدند به نیرو و قدرت مقاومت همدیگر پی ببرند.
نرم‌نرمک به ذهن هر دو رسید که دشمنی هولناکشان به پایان رسیده است. ویدال تفنگ را پایین آورد و زن لبخند زد.
کاسیلدا از هر لحظه ساعت‌های بعد سود جست. به تمام ترفندهای ازلی برای فریفتن این مرد دست یازید. هر دو می‌دانستند که زندگیشان در خطر است و همین بعد تازه و ترسناکی به برخوردشان می‌داد. نیکولاس ویدال از کودکی از عشق گریخته بود و هیچ چیز از یگانگی، لطافت، خنده نهانی، طغیان احساس‌ها، نمی‌دانست. هر دم که می‌گذشت سربازها و طناب دار نزدیک‌ترمی‌شد، اما ویدال این را به ازای آن موهبت خوش‌یمن می‌پذیرفت. کاسیلدا زن باوقار و کمرویی بود که به پیرمرد عبوسی شوهر کرده بود. در آن عصر به یادماندنی حتا دمی غافل نبود که هدفش اتلاف وقت برای نجات کودکان است، با این حال گه‌گاه با تحسین امکانات ذاتی خود، احساسی شبیه سپاسگزاری از ویدال داشت. به همین دلیل بود که با شنیدن صدای سربازان از دور دست، از او تمنا کرد که به سوی تپه‌ها بگریزد. اما نیکولاس ویدال به جای گوش کردن به حرف‌هایش برای آخرین بار خود را به عشق سپرد. و به این ترتیب به آن پیشگویی که از آغاز سرنوشتش را بر پیشانی او مهر زده بود جامه تحقق پوشاند.
نویسنده: ایزابل آلنده (Isabel Allende)
ترجمه: مهدی غبرایی
برگرفته از: «کتاب داستان»
حروف‌چین: علی چنگیزی

مرد مرده

این‌که مردی از حومه بوینس‌آیرس، یک بدبخت خودنما، بی‌هیچ هنری مگر خودپسندی حاصل بی‌باکی، در زمین‌های وسیع چابک‌سواران در مرز برزیل نفوذ کند و فرمانده قاچاقچی‌ها شود، پیشاپیش بنظر غیرممکن می‌رسد. می‌خواهم برای کسانی که این عقیده را دارند سر گذشت بنیامین اوتالورا1 را تعریف کنم، که مسلما هیچ خاطره‌ای از او در محله بالوانرا2 نمانده است و با یک گلوله تپانچه، طبق قانون خودش، در اطراف ریوگرانده‌ دسول کشته شده است. جزئیات ماجرایش را نمی‌دانم؛ وقتی برایم روشن شود این صفحات را اصلاح می‌کنم و گسترش می‌دهم. فعلا این خلاصه می‌تواند مفید باشد.
حدود سال 1891 بنیامین اوتالورا نوزده سال دارد. قلدری است با پیشانی کوتاه، چشمان روشن، آکنده از صداقت و زورمند مثل مردم باسک؛ یک ضربه چاقویش که به هدف خورده، بی‌باکیش را بر او روشن کرده است. نه از مرگ حریفش غمی دارد، نه از این‌که مجبور است بلافاصله کشورش را ترک کند. رئیس ناحیه‌اش نامه‌ای به او می‌دهد برای آسودو باندیرا3 نامی در اروگوئه. اوتالورا سوار کشتی می‌شود؛ مسیر کشتی فرسوده توفانی است. فردای آن روز، دستخوش اندوهی که به آن اعتراف نمی‌کند یا شاید از آن بی‌خبر است، در خیابان‌های مونته‌ویدئو سرگردان است. آسودو باندیرا را پیدا نمی‌کند. حوالی نیمه‌شب، در یکی از میخانه‌های پاسودل مولینو، شاهد مشاجره‌ای است بین گله‌داران. یک چاقو برق می‌زند؛ اوتالورا نمی‌داند حق با کیست، اما فقط مجذوب خطر است، همان‌طور که دیگران مجذوب ورق‌بازی یا موسیقی هستند. در میان دعوا چاقویی را دفع می‌کند که یک چوپان به طرف مردی با کلاه نمدی تیره و پانچو پرت کرده است. معلوم می‌شود که این مرد آسودو باندیرا است. (اوتالورا با فهمیدن این مساله نامه را پاره می‌کند، چون ترجیح می‌دهد همه چیز را مرهون خودش باشد). آسودو باندیرا، هر چند که نیرومند است، این احساس غیر قابل توجیه را ایجاد می‌کند که بد قیافه است. در چهره‌اش، وقتی که از نزدیک نگاه ‌کنی، چیزی از یهودی‌ها، سیاه‌پوست‌ها و سرخپوست‌ها هست؛ در رفتارش چیزی از میمون و ببر. جای زخمی که صورتش را خط انداخته است، تزئین دیگری است، مانند سبیل سیاه ژولیده‌اش.
مشاجره که نتیجه یا خطای ناشی از الکل است، به همان سرعتی که شروع شده است، پایان می‌گیرد. اوتالورا با گله‌دارها می‌نوشد، بعد با آن‌ها به مهمانی می‌رود و موقعی که خورشید دیگر در آسمان حسابی بالا آمده است، با آن‌ها به خانه‌ای در شهر قدیمی می‌رسد. در آخرین حیاط خلوت مردها وسائلشان را برای خوابیدن روی زمین خالی پهن می‌کنند. اوتالورا بطور مبهم این شب را با شب قبل مقایسه می‌کند، از این پس، در میان دوستان، روی زمین سفت راه می‌رود. مسلما از این‌که افسوس بوینس‌آیرس را نمی‌خورد، کمی احساس پشیمانی می‌کند. تا دم غروب می‌خوابد و آن وقت شخصی که، در حال مستی، به باندیرا حمله کرده بود، او را پیدا می‌کند (اوتالورا به یاد می‌آورد که این مرد با دیگران ساعت‌های شبانه پرهیاهو و شادمانی را گذرانده است و باندیرا او را دست راست خودش نشانده و مجبورش کرده است به نوشیدن ادامه بدهد) مرد می‌گوید که رئیس او را به دنبالش فرستاده است. در نوعی دفتر کار که درش رو به دهلیز باز می‌شود (اولترا هرگز یک دهلیز با درهای جانبی ندیده است) آسودو باندیرا به همراه زنی با چهره مغرور و بی‌اعتنا، پوست روشن و موهای قرمز در انتظار اوست. باندیرا او را ستایش می‌کند، یک لیوان مشروب به او می‌دهد، تکرار می‌کند که به عقیده او، وی مرد شجاعی است و به او پیشنهاد می‌کند با دیگران به شمال برود تا یک گله گاو را بیاورد. اوتالورا قبول می‌کند. روز در حال دمیدن است که به سمت تاکوآرمبو4 به راه افتاده‌اند.
بدینسان برای اوتالورا زندگی متفاوتی آغاز می‌شود، زندگی لبریز از سپیده‌دم‌ها و روزهایی که بوی اسب می‌دهند. این زندگی برای او تازه است و گاهی بی‌رحم. از این پس این زندگی را در خونش دارد، زیرا همان‌طور که مردم ملت‌های دیگر به دریا ارج می‌نهند و آن را از پیش حس می‌کنند، ما هم (این شامل کسی هم می‌شود که این نمادها را به هم می‌بافند.) با اشتیاق آرزو داریم که در دشت بی‌پایان، که زیر سم اسب‌ها طنین می‌اندازد، زندگی کنیم. اوتالورا در محله‌هایی پرورش یافته بود که گاریچی‌ها و چابکسواران به وسایل نقلیه‌ای که مشکل داشتند کمک می‌رساندند. هنوز یک سال نشده، گاچو می‌شود. یاد می‌گیرد اسب رام کند، به اسب‌ها یاد دهد که در گله زندگی کنند، حیوان را سلاخی می‌کند، کمندی بیندازد که حیوان را گیر می‌اندازد و کمندی با گلوله سربی بیندازد که حیوان را از پا در می‌آورد، با خواب، توفان‌ها، یخ‌بندانها و آفتاب مبارزه کند، و گله را با سوت و جیغ هدایت کند. در این دوران آموزش، آسودو باندیرا را فقط یک بار می‌بیند ولی دائما در حافظه‌اش حاضر است، چون یکی از مردان باندیرا بودن یعنی مورد توجه و ترس بودن و از طرف دیگر، گاچوها، به دیدن هر کار شجاعانه‌ای می‌گویند که باندیرا قویتر است. کسی می‌گوید که باندیرا در آن طرف کواریم در ریوگرانده دوسول، به دنیا آمده است؛ این توضیح که باید او را بی‌اعتبار می‌کرد، به او و جهه مبهمی از جنگل‌های انبوه، باتلاق‌ها و مسافت‌های درهم و برهم و تقریبا بی‌پایان می‌دهد. کم‌کم اوتالورا می‌فهمد که کارهای باندیرا متعدد است و کار اصلی او قاچاق است. نگهبان اسب‌ها بودن بردگی است؛ اوتالورا تصمیم می‌گیرد به درجه بالاتری برسد: قاچاقچی بودن! یک شب، دو نفر از دوستانش از مرز رد می‌شوند تا مقادیری جعبه برندی بیاورند؛ اوتالورا با یکی از آن‌ها دعوا راه می‌اندازد، او را زخمی می‌کند و جایش را می‌گیرد. از روی جاه‌طلبی و همچنین نوعی وفاداری مبهم به این کار کشیده شده است. با خود می‌گوید: «بگذار این مرد آخر سر بفهمد که من از تمام این اروگوئه‌یی‌هایی که دورش جمع شده‌اند بیشتر ارزش دارم.»
پیش از این‌که اوتالورا به مونته‌ویدئو برگردد، یک سال دیگر می‌گذرد. او و همراهانش حومه‌ها و شهری را می‌پیمایند که در نظر اوتالورا بسیار وسیع است؛ پیش رئیس می‌رسد؛ مردان اثاث خود را در آخرین حیاط خلوت پهن می‌کنند. روزها می‌گذرد و اوتالورا باندیرا را ندیده است. با ترس می‌گویند که مریض است؛ یک سیاه‌پوست گماشته شده است تا ماته را با کتری به اتاق ببرد. یک شب این وظیفه را به اوتالورا واگذار می‌کنند. او حس می‌کند به شدت تحقیر شده است اما در عین حال احساس رضایت می‌کند.
اتاق خراب و تاریک است. یک بالکن هست که رو به غرب دارد، یک میز دراز پوشیده از شلاق، جافشنگی‌ها، سلاح‌های گرم و سرد؛ یکی آیینه دور افتاده هست که شیشه‌اش کدر شده است. باندیرا به پشت خوابیده است؛ خواب می‌بیند و ناله می‌کند. آدم را به یاد آخرین شعله‌های آفتاب لب بام می‌اندازد؛ به نظر می‌رسد تختخواب سفید بلند او را کوچک کرده و به سایه‌ای بدل کرده است. اوتالورا متوجه موهای سفید، خستگی، ضعف و چین و شکن‌های زائیده سالیان دراز می‌شود. از این‌که این پیرمرد رئیس‌شان باشد متنفر است. با خود می‌گوید یک ضربه کافی است تا از شرش خلاص شود. در این میان در آیینه می‌بیند که کسی وارد اتاق شده است. زن مو قرمز است؛ نیمه لباسی به تن دارد، با پاهای برهنه و او را با کنجکاوی سردری برانداز می‌کند؛ باندیرا در بسترش بلند می‌شود. در حالی که از مسائل روستا حرف می‌زند و ماته روی ماته می‌نوشد، انگشتانش با موهای بافته زن بازی می‌کند. آخر سر به اوتالورا اجازه می‌دهد که برود.
چند روز بعد فرمان می‌رسد که به شمال بروند. در ملک روستایی دور افتاده‌ای اقامت می‌کنند که مثل اغلب مزارع از این نوع، در وسط دشت بی‌پایانی واقع شده است. هیچ‌ چیزی، محیط آن‌جا را شاد نمی‌کند. نه درختی و نه جویباری. آخرین اشعه خورشید به شدت بر آن می‌تابد. حصارهایی سنگی برای چهارپایان گرسنه‌ای با شاخ‌های بلند وجود دارد. این موسسه محقر «حسرت» نام دارد.
اوتالورا از صحبت چوپانان می‌فهمد که باندیرا به زودی از مونته‌ویدئو خواهد رسید. دلیلش را می‌پرسد؛ کسی توضیح می‌دهد که یک غریبه که زندگی گاچوها را برگزیده است، توقع دارد زیادی فرمان بدهد. اوتالورا می فهمد که شوخی می‌کنند، ولی همین که چنین شوخی‌ای ممکن باشد، خرسندش می‌کند. بعدها می‌فهمد که میانه باندیرا با یکی از رهبران سیاسی به هم خورده است و این رهبر از حمایت او دست برداشته است. این خبر او را خوشحال می‌کند.
جعبه‌های تفنگ، یک ظرف آب و یک لگن نقره برای اتاق زن، پرده‌هایی از پارچه‌ای غریب از راه می‌رسند. یک روز صبح سوار ساکتی از کوه‌ها پائین می‌آید که ریش پرپشت دارد و پانچو پوشیده است. اسمش اولپیانو سوآرس است و محافظِ آسودو باندیراست. بسیار کم و با لهجه برزیلی حرف می‌زند. اوتالورا نمی‌داند که باید خویشتن‌داری او را به دشمنی، تحقیر یا فقط به توحش نسبت دهد. تنها چیزی که می‌داند این است که برای نقشه‌ای که دارد می‌چیند، باید دوستی او را به دست بیاورد.
سپس یک اسب کهر با پاهی سیاه در سرنوشت بنیامین اوتالورا وارد می‌شود که آسودو باندیرا را از جنوب می‌آورد و یراقی را که به نقره مزین شده است و جُل زیرِ زین را با حاشیه پوست ببر در معرض نمایش می‌گذارد. این اسب باشکوه نمایانگر اقتدار رئیس است و به همین دلیل میل پسرک را برانگیخته است، که پیش از آن نیز آن زن آتشین گیسو را خواسته بود، خواستی که همراه با کینه بود. زن، یراق و اسب کهر به مردی تعلق دارند که او می‌خواهد نابودش کند.
این‌جا داستان پیچ و خم‌های بیشتری می‌یابد. آسودو باندیرا در هنر ارعاب تدریجی، در دسیسه شیطانی که عبارت بود از تحقیر تدریجی مختاطبش با حالتی نیمه شوخی و نیمه جدی، مهارت داشت. اوتالورا تصمیمی می‌گیرد این روش دو پهلو را برای کار سختی که قصد داشت انجام دهد، به کار برد. تصمیمی می‌گیرد که به تدریج جای آسودو باندیرا را بگیرد. در طول روزهای خطرناک مشترک، دوستی سوآرس را به دست می‌آورد.
طرحش را محرمانه به او می‌گوید؛ سوآرس به او قول کمک می‌دهد. در ادامه جریان، حوادث زیادی اتفاق می‌افتد که من فقط قسمت کوچکی از آن را می‌دانم. اوتالورا از باندیرا اطاعت نمی‌کند. سعی می‌کند فرمان‌های او را فراموش کند، تغییر دهد، و یا خلاف آن‌ها عمل کند. یک روز بعد از ظهر، در ییلاق تاکوآرمبو، تیراندازی متقابل با افراد ریوگرانده روی می‌دهد. اوتالورا جای باندیرا می‌نشیند و فرماندهی اوروگوئه‌یی‌ها را بدست می‌گیرد.
گلوله به شانه‌اش خورده است، ولی آن بعدازظهر، سوار بر اسب کهر رئیس به «حسرت» باز می‌گردد، و قطره‌های خونش پوست ببر را رنگ می‌کند، و همان شب با زنی که موهایی به رنگ آتش دارد می‌خوابد. روایت‌های دیگر نظم وقایع را تغییر می‌دهند و تکذیب می‌کنند که همه در یک روز اتفاق افتاده باشند.
با این حال، باندیرا هنوز اسما رئیس است. دستورهایی می‌دهد که اجرا نمی‌شوند. بنیامین اوتالورا بر اثر آمیزه‌ای از عادت و ترحم به شخص او آسیب نمی‌رساند.
آخرین صحنه این داستان در آشوب آخرین شب 1894 اتفاق می‌افتد. آن شب افراد «حسرت» گوشت تازه می‌خورند و الکل مرد افکن می‌نوشند؛ کسی بی‌وقفه با گیتار یک میلونگای دشوار را می‌نوازد. در بالا سر میز اوتالورا که مست است به وجد می‌آید و شادی به شادی می‌افزاید. رفتاری که نماد سرنوشت محتوم اوست. باندیرا، ساکت و افسرده در میان بقیه افراد که فریاد می‌زنند نشسته است و می‌گذارد که شب پُرسر و صدا بگذرد. وقتی که دوازده ضربه نیمه شب شنیده می‌شود، بلند می‌شود، انگار یادش می‌آید که باید کاری بکند. بلند می‌شود و آرام در اتاق زن را می‌زند. او فورا در را باز می‌کند انگار که منتظر این احضار بوده است. نیمه ملبس و با پاهای لخت بیرون می‌آید. رئیس، با تقلید صدایی نازک و بی‌حال به او دستور می‌دهد:
– چون تو و مرد بوینس‌آیرسی آن‌قدر هم‌دیگر را دوست دارید، همین الان می‌روی او را جلو همه می‌بوسی.
یک حرف رکیک هم اضافه می‌کند. زن می‌خواهد مقاومت کند، اما دو مرد بازوی او را گرفته‌اند و او را بر روی اوتالورا پرت می‌کنند. غرق در اشک، صورت و سینه او را می‌بوسد. اولپینا سوآرس هفت‌تیر خود را در دست گرفته است. اوتالورا قبل از مردن می‌فهمد که از همان اول به او خیانت کرده‌اند، که محکوم به مرگ بوده است، که به او اجازه داده‌اند دوست داشته باشد، رئیس باشد و پیروز شود، زیرا از قبل او را مرده می‌انگاشتند، زیرا برای باندیرا از قبل مرده بود.
سوآرس، تقریبا با تحقیر، ماشه را می‌کشد.
———————————————
پانویس‌ها
1) Benjamin Otalara
2) Balvanera
3) Azevedo Bandeira
4) Tacuarembo

نویسنده: خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges)
ترجمه: کاوه سید حسینی

بوگارت

هر روز صبح هَت که بیدار می‌شد، روی دستک ایوان پشت خانه‌اش می‌نشست وداد می‌زد: «تازه چه خبر، بوگارتآ؟» بوگارت توی تخت خوابش غلتی می‌زد و زیر لب، چنان که هیچ کس نمی‌شنید، مِن مِن می‌کرد: «تازه چه خبر، هت؟» این که چرا بوگارت صدایش می‌زدند یک راز بود؛ اما به نظرم هت بود که این لقت را به او داد. نمی‌دانم یادتان می‌آید کِی فیلم ِ کازابلانکا را ساختند. همین سال بود که شهرت بوگارت عالم گیر شد وپُرت آو اسپین هم رسید و جوان‌های زیادی از رفتار خشک وخشن او تقلید کردند. پیش از این که به اش بگوید بوگارت، نامش را گذاشته بودند «پی شنس»، چون بام تا شام می‌نشست و بازی می‌کرد. گیرم هیچ وقت ورق بازی را خوش نداشت.
هر وقت می‌رفتی اتاق کوچک بوگارت، او را می‌دیدی که روی تخت نشسته و هفت رج ورق روی میز کوچکی جلوش چیده. آهسته می‌پرسید: «تازه چه خبر، رفیق؟» بعد ده پانزده دقیقه چیزی نمی‌گفت. قیافه‌اش یک جوری بود که آدم می‌فهمید نمی‌شود باش حرف زد، بس که بی‌حوصله بود ونشان می‌داد ازبقیه سر است. چشم‌هایش ریز وخمار بود. صورتش چاقالو بود وموهایش به عقب شانه شده بود واز سیاهی برق می‌زد. بازوهایش هم چاق بود. با این حال مرد مضحکی نبود.هر کاری را با کِرخی مفتون کننده‌ای انجام می‌داد. حتا وقتی انگشت شستش را لیس می‌زد تا ورق‌ها را بردارد، در حرکتش شکوه و جلالی بود.
بی حوصله ترین آدمی‌بود که تا کنون دیدم‌ام. وانمود می‌کرد که از راه خیاطی زندگی می‌کند، حتا به من پول داد که برایش تابلویی بنویسم:
خیاط و برش کار
لباس طبق سفارش دوخته می‌شود
با قیمت‌های نازل و بی نظیر
یک چرخ خیاطی و چند تکه گچ آبی، سفید و قهوه‌ای خرید. اما هرگز نمی‌توانست او را رقیب کسی بدانم؛ یادم نمی‌آید که لباسی دوخته باشد. کمی‌شبیه پوپو، نجار بغل دستی بود که هرگز یک پارچه مبل درست نمی‌کرد ومدام سر گرم رنده کردن و اسکنه زدن بود وچیزی درست می‌کرد که گمانم اسمش را می‌شد گذاشتن کام وزبانه. هر وقت ازش می‌پرسیدم: «آقای پوپو، چی درست می‌کنی؟» جواب می‌داد: «آها، پسر! مسأله این است. چیزی درست می‌کنم که اسم ندارد.» بوگارت حتا هم چو چیزی هم درست نمی‌کرد. من که بچه بودم، هرگز ازخودم نمی‌پرسیدم بوگارت از چه راهی پول درمی‌آورد. خیال می‌کردم بدیهی است که آدم بزرگ‌ها پول داشته باشند. پوپو زنی داشت که دست به کارهای زیادی زده بود وسر آخر با خیلی از مردها دوست شده بود. هرگز نمی‌توانستم تصور کنم که بوگارت پدر و مادری هم داشته و هیچ وقت هم زنی به اتاق کوچکش نیاورده بود. به این اتاق کوچک می‌گفتند اتاق سرایدار، اما هیچ سرایداری که در خدمت صاحب خانه‌های ساختمان باشد آن جا زندگی نکرده بود. معمار ساختمان آن جا را فقط طبق قرار داد ساخته بود.
برای من بیش‌تر به معجزه می‌مانست که بوگارت دوستانی هم داشت. با این حال دوست و رفیق زیادی داشت و زمانی یکی از محبوب ترین مردهای خیابان بود. اغلب او را می‌دیدم که با همه‌ی مردهای گنده‌ی خیابان در پیاده رو چمبک زده است. وقتی هت یا اِدوارد حرف می‌زدند، بوگارت سر به زیر می‌انداخت و با دستش حلقه‌هایی روی پیاده رو می‌کشید. هرگز بلند نمی‌خندید. هیچ وقت داستانی تعریف نمی‌کرد. با این حال هر وقت مجلس جشن و سروری بود، همه می‌گفتند: «بوگارت را خبر کنید. خیلی نا قلاست این مرد.» گمانم یک جوری برایشان مایه‌ی دلداری و پشت گرمی‌بود.
به این ترتیب همان طورکه گفتم، هر روز صبح هت با صدای بلندی فریاد می‌زد: «تازه چه خبر بوگارت؟» و منتظر شنیدن مِن مِن مبهم ِ بوگارت می‌شد که می‌گفت: «تازه چه خبر، هت؟»
اما یک روز صبح که هت داد زد، جواب نیامد. درعادت بی تغییر خللی ایجاد شده بود. بوگارت بی آن که لام تا کام به کسی حرف بزند، غیبش زده بود. مرد‌های خیابان دو روز تمام ساکت و غصه دار بودند همه توی اتاق کوچک بوگارت جمع شده بودند. هت دسته ورقی را برداشت و روی میز بوگارت گذاشت و غرق فکر و خیال دو سه برگ را یک جا کشید «به نظرتان رفته ونزوئلا؟» اما هیچ کس نمی‌دانست. بوگارت خیلی خیلی کم حرف بود صبح روز بعد هت از رختخواب در آمد، سیگاری روشن کرد و رفت ایوان پشت خانه و نزدیک بود داد بزند، که یادش آمد. آن روز صبح گاوها را زود تر دوشید، کاری که گاو‌ها از آن خوششان نمی‌آمد. یک ماه گذشت و بعد یک ماه دیگر گذشت و بوگارت بر نگشت. هت و دوست و رفیق‌هایش اتاق بو گارت راپاتوق خودشان کردند. آنجا ورق بازی می‌کردند، رم می‌نوشیدند، سیگار می‌کشیدند و گه گاه زن ولگردی را به آن جا می‌بردند در همین موقع هت سر قمار بازی و راه انداختن جنگ و خروس به تور پلیس خورد و کلی رشوه داد تا توانست از هچل قسر در برود.
انگار نه انگار که بو گارت به خیابان میگل آمده بود. هر چه باشد، بوگارت چهار پنج سالی بیشتر در خیابان میگل نبود. روزی با یک چمدان آمده بود و دنبال اتاق خالی می‌گشت و با هت که کنار در چمبک زده بود وسیگار می‌کشید و تعداد ضربه‌های کری کت را در روزنامه‌ی عصر می‌خواند، حرف زده بود. حتا آن روز هم چندان نگفته بود. به گفته‌ی هت فقط پرسیده بود: «اتاق خالی سراغ داری؟» وهت او را برده بود به حیاط بغلی که اتاق مبله‌ای را ماهی هشت دلار اجاره می‌داد.
بوگارت بی‌صبر حوصله نشسته بود، دسته‌ای ورق درآورده بود وشروع کرده بود به بازی «پی شنس». این کار سخت روی هت اثر گذاشته بود.
جز این همیشه مرد اسرار آمیزی باقی مانده بود. نامش شده بود پی شنس. وقتی هت و دیگران بوگارت را کم وبیش از یاد برده بودند، بار دیگر سرو کله‌اش پیدا شد. یک روزصبح درست ساعت هفت پیدایش شد و دید ادوز با یکی رفته توی رخت خوابش. زن پرید و جیغ زد. ادوز از جا پرید. بیش از آن که بترسد، دست پاچه شده بود. بوگارت گفت: «بزنید به چاک. خسته‌ام، می‌خواهم بخوابم.»
تا ساعت پنج عصر خوابید و بیدار که شد، اتاقش را پر از دوستان قدیمی‌دید. ادوز برای سر پوش گذاشتن روی دست پاچگی اش خیلی جار و جنجال راه می‌انداخت.
هت یک بطری رم با خودش آورده بود.
هت گفت: «تازه چه خبر، بوگارت؟»
بوگارت که کلمات رمز همیشگی را شنید از شادی بال در آورد.«تازه چه خبر، هت؟» هت بطری رم را باز کرد و خطاب به بویی داد زد که برود یک بطری سودا بخرد.
بوگارت پرسید: «گاوها چه طورند، هَت؟»
«خوبند.»
«بویی چی؟»
«او هم خوب است. نشنیدی صدایش زدم؟»
«ارول چه طور؟»
«او هم خوب است. ولی چی شده، بوگارت؟ خودت خوبی؟»
بوگارت سری جنباند و یک غلپ گنده از رم خورد. بعد یکی دیگر و یکی دیگر؛ چیزی نگذشت که ته بطری بالا آمد.
بوگارت گفت: «قصه نخورید یکی دیگر می‌خرم.»
هرگز ندیده بودند بوگارت این جور مشروب بخورد و هرگز نشنیده بودند این همه حرف بزند؛ پس گوش به زنگ شدند. هیچ کس جرأت نمی‌کرد از بوگارت بپرسد کجا بوده.
بوگارت گفت: «پس وقتی من نبودم، بچه‌ها چراغ اتاقم را روشن نگه می‌داشتند.»
هت جواب داد: «بی تو صفایی نداشت.»
اما همه نگران بودند. بوگارت موقع حرف زدن کمتر دهن باز می‌کرد. لب ولوچه‌اش کمی‌پیچ می‌خورد و لهجه‌اش کمی‌آمریکایی شده بود. بوگارت با ادا واطوار گفت: «حتم. حتم» شده بود این بازیگرها.
هت شک نداشت که بوگارت مست کرده است. باید بدانید که قیافه‌ی هت شبیه رکس هریسُن بود و او هم با تمام قوا تلاش می‌کرد که این شباهت را بیشتر کند. موهای سرش را به عقب شانه می‌کرد، چشم‌هایش را تنگ می‌کرد و ادای حرف زدن هریسن را در می‌آورد. هت گفت: «مرده شور، بوگارت.» و خیلی شبیه رکس هریسن شد. «باید از الساعه همه چیز را برایمان تعریف کنی.»
لب‌خند بوگارت بدل به خنده‌ی کج و کوله وطعنه آمیزی شد. گفت: «حتما می‌گویم.» وبلند شد وانگشت‌هایش را لای کمربندش فرو برد.«حتما همه چیز را می‌گویم.»
سیگاری آتش زد، چنان تکیه داد که دود سیگار به چشمش رفت، از گوشه چشم نگاهی انداخت و با لحن کشداری داستانش را تعریف کرد.
در یک کشتی شغلی پیدا کرده و به گینه‌ی بریتانیا رفته بود. آن جا کشتی را ترک گفته ورفته بود توی کشور. در رامپونانی گاوچران شده و چیزهایی ( نگفت چی ) به برزیل قاچاق کرده، عده‌ای دختر در برزیل جمع کرده وبه جرج تاون برده بود. آن جا بهترین روسپی‌خانه‌ی شهررا اداره می‌کرد که پلیس خائنانه در عین رشوه گرفتن از او بازداشتش کرده بود.
«جای درجه یکی بود. ولگردها نبودند. قاضی‌ها، پزشک‌ها و کارمندهای عالی رتبه کشوری مشتریش بودند.»
ادوز پرسید: «چی شد؟ زندان؟»
هت گفت: «چه قدر خِنگی؟ زندان، آن هم حالا که او پیش ماست؟ شما مردم چرا این قدر خنگید؟ چرا نمی‌گذاری حرفش را بزند؟»
اما بوگارت رنجید و دیگر لام تا کام حرف نزد. از آن به بعد روابط مردم‌ها تغییر کرد. بوگارت شد بوگارت فیلم‌ها. هت هم شد هریسن. و خوش وبش صبح این جور شد:
«بوگارت!»
«خفه شو، هت!»
بوگارت حالا دیگر مردی شد که تو خیابان بیشتر از همه از او می‌ترسیدند. حتی می‌گفتند بیگ فوت ازش حساب می‌برد. بوگارت تا خرخره مشروب می‌خورد و یک ریز فحش می‌داد و مدام قمار می‌کرد. هر دختری که تنها تو خیابان می‌گذشت از متلک‌های او در امان نبود. کلاهی خرید وآن را تا روی چشمش پایین می‌کشید. وقت وبی وقت اورا می‌دیدی که به نرده‌های بلند سیمانی حیات ساختمانش تکیه داده، دست‌ها را تو جیب کرده، یک پا را تا کرده و به دیوار فشرده و سیگار همیشگی کنج لبش جا خوش کرده است. بعد باز هم غیبش زد. تو اتاقش با رفقا ورق بازی می‌کرد و یک هو پاشد و گفت: «می‌رم مستراح.»
چهار ماه تمام هیچ کس او را ندید.وقتی برگشت کمی‌چاق تر بود و کمی‌پرخاشگرتر. لهجه‌اش پاک آمریکایی شده بود. برای تکمیل تقلید، روابطش را با بچه‌ها گرم تر کرد. تو خیابان صدایشان می‌زد و به‌اشان پول می‌داد که آدامس و شکلات بخرند. خوش داشت پدرانه دستی به سرو گوششان بکشد و نصیحتشان کند.
دفعه سوم که رفت و برگشت، در اتاقش جشن مفصلی برای بچه‌ها یا به قول خودش فسقلی‌ها ترتیب داد. چند جعبه سولو، کوکاکولا، پپسی کولا و مقداری کیک خرید.
روزی از روزها گروهبان چارلز، پاسبانی که در شماره چهل و پنج خیابان میگل خانه داشت، آمد و بوگارت را دست گیر کرد.
گروهبان گفت: «مقاومت نکن، بوگارت.»
اما بوگارت کلمه‌ی رمز را به زبان نیاورد.
«چی شده، بابا؟من که خلاف نکردم.»
گروهبان چارز قضیه را به‌اش گفت.
در روزنامه‌ها جنجالکی شد. اتهام بوگارت این بود که دو تا زن گرفته؛ اما بر عهده هت بود که ته وتوی قضیه را که روزنامه‌ها از آن حرفی به میان نیاورده بودند، در بیاورد.
آن شب هت تو پیاده رو گفت: «آقا زن اولش را در تونا پونا ول کرده آمده پرت آواسپین. بچه درا نمی‌شدند. این جا ماند و غصه خورد ودلش آب شد. وقتی رفت دختری را تو کارونی پیدا کرد وبچه‌ای تو دلش کاشت. تو کارونی این جورکارها شوخی بردار نیست، این بود که بوگارت ناچارشد با دختره ازدواج کند.
ادوز پرسید: «پس چرا ازش دست کشید؟»
«برای این که یک مرد باشد، بین ما مردها.»
نویسنده: و. س. نایپُل (V.S.Naipaul)
مترجم: مهدی غبرائی

درباره نویسنده:
سِر ویدیادار سوراجپراساد نایپل (به انگلیسی: Sir Vidiadhar Surajprasad Naipaul) (زاده ۱۷ اوت ۱۹۳۲ – درگذشته ۱۱ اوت ۲۰۱۸) که بیشتر با نام وی. اس. نایپل شناخته می‌شود رمان‌نویس و مقاله‌نویس ترینیدادی-بریتانیایی با ریشه هندی بود. وی در طول زندگی ادبی خویش بیش از ۳۰ کتاب نوشت. او در سال ۱۹۷۱ (میلادی) برنده جایزه ادبی من بوکر و در سال ۲۰۰۱ (میلادی) برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
رمان‌های خانه‌ای برای آقای بیسواس و خم رودخانه مهمترین نوشته‌های وی هستند که هر دو به زبان فارسی بازگردانی شده‌اند. در سال ۲۰۰۸ (میلادی) نویسنده‌ای به نام «پاتریک فرنچ» نخستین زندگی‌نامه معتبر نایپل را با نام دنیا همین است که هست نوشت.
نایپل دو بار در سال‌های ۱۳۵۸ (خورشیدی) و ۱۳۷۶ (خورشیدی) به ایران سفر کرده‌است.

دسته گل آبی

از خواب که بیدار شدم خیس عرق بودم. بخار داغی از روی پیاده‌رو آجرفرش قفایی تازه آب‌پاشی شده برمی‌خاست. پروانه‌ی خاکستری بالی گیج از نور زرد گرد چراغ می‌چرخید. از ننو پایین پریدم و پابرهنه به آن‌سوی اتاق رفتم. مراقب بودم مبادا پا روی عقربی که شاید برای هواخوری از مخفیگاهش بیرون آمده باشد بگذارم. به طرف پنجره‌ی کوچک رفتم و هوای روستا را فرو دادم. صدای نفس شب می‌آمد، زنانه و تنومند. به وسط اتاق برگشتم. پارچ آب را در لگن مفرغی خالی کردم و حوله‌ام را در آن خیس کردم. حوله‌ی خیس را روی سینه و پاهایم مالیدم، کمی خودم را خشک کردم. و پس از آن‌که مطمئن شدم ساسی لای لباس‌هایم مخفی نشده است لباس پوشیدم. از پلکان سبزرنگ به سرعت پایین آمدم. دم در، به صاحب مسافرخانه، مردی یک چشمی و کم‌حرف، برخوردم. روی چهارپایه‌ی حصیری نشسته بود و سیگار می‌کشید. چشمش نیمه‌باز بود. با صدای گرفته‌ای پرسید: «کجا می‌روی؟»
«می‌روم قدم بزنم. هوا خیلی داغ است.»
«هوم، همه جا بسته است، و خیابان‌های این اطراف چراغ ندارد، بهتر است همین‌جا بمانی.»
شانه‌هایم را بالا انداختم و زیرلب گفتم: «زود برمی‌گردم.» درون تاریکی فرو رفتم. اول چشم‌هایم جایی را نمی‌دید. کورمال کورمال کنار خیابان سنگفرش راه افتادم. سیگاری روشن کردم. ناگهان ماه از پشت ابر سیاهی بیرون آمد و نور آن دیوار سفیدی را که بعضی از قسمت‌هایش فروریخته بود روشن کرد. ایستادم، سفیدی نور چشمم را می‌زد. باد خفیف سوت می‌زد. هوای درخت‌های تمبر هندی را تنفس می‌کردم. شب آکنده از صدای برگ‌ها و حشره‌ها زمزمه می‌کرد. زنجره‌ها لای علف‌های بلند بیتوته کرده بودند. سرم را بالا کردم: ستاره‌ها نیز آن بالا اطراق کرده بودند. اندیشیدم جهان نظام پهناوری از نشانه‌هاست، گفت‌وگوی موجودات عظیم. حرکات من، اره زنجره، چشمک ستاره، جملگی چیزی به‌جز مکث‌ها و هجاها و عبارات پراکنده‌ی آن گفت‌وگو نبود. من هجای کدام کلمه بودم؟ چه کسی آن کلمه را به زبان می‌آورد؟ به چه کسی گفته می‌شود؟ سیگارم را روی کف پیاده‌رو انداختم، وقتی که می‌افتاد کمان درخشانی کشید و همانند ستاره‌ی دنباله‌دار ریزی جرقه‌های کوچکی زد.
مدتی طولانی آهسته راه رفتم. در امان لب‌هایی که در آن لحظه مرا با چنان شعفی تلفظ می‌کرد احساس رهایی می‌کردم. شب باغ چشم‌ها بود. وقتی به آن‌سوی خیابان می‌رفتم، صدای بیرون آمدن کسی از در خانه‌ای به گوشم رسید. سر برگرداندم. اما نتوانستم چیزی را تشخیص دهم. قدم تند کردم. چند لحظه بعد صدای خفیف کشیده شدن صندل روی سنگفرش گرم به گوشم رسید. با این‌که حس می‌کردم سایه با هر قدمی نزدیک‌تر می‌شود، نخواستم نگاه کنم. خواستم بدوم. نتوانستم. ناگهان متوقف شدم. پیش از آن‌که بتوانم از خودم دفاع کنم، نوک چاقویی را روی پشتم احساس کردم، و صدای مطبوعی آمد: «تکان نخور، آقا، وگرنه فرو می‌کنم.»
بی‌آن‌که سربرگردانم پرسیدم: «چه می‌خواهی؟»
با صدای آرام و تقریباً دردآلودی جواب داد: «چشم‌هایت را، آقا.»
«چشم‌هایم را؟ چشم‌هایم را برای چه می‌خواهی؟ ببین، من مقداری پول دارم. زیاد نیست، ولی یک چیزی می‌شود. همه‌اش را به تو می دهم به شرط آن‌که ولم کنی بروم. مرا نکش.»
«نترس، آقا، نمی‌کشمت. من فقط چشم‌هایت را می‌خواهم.»
دوباره پرسیدم: «اما چرا چشم‌های مرا می‌خواهی؟»
«محبوبه‌ی من هوس کرده است. دلش دسته گلی از چشم‌های آبی می‌خواهد. و این‌طرف‌ها چشم آبی کم پیدا می‌شود.»
«چشم‌های من به درد تو نمی‌خورد. چشم‌های من میشی است، نه آبی.»
«نخواهی مرا گول بزنی، آقا. خوب می‌دانم که چشم‌هایت آبی است.»
«چشم‌های هم‌نوع خودت را درنیاور، به جایش چیز دیگری به تو می‌دهم.»
با خشونت گفت: «نمی‌خواهد واسه‌ی من موعظه کنی، بچرخ ببینم.»
برگشتم. مرد ریزنقش و ظریفی بود. کلاه مکزیکی لبه پهنش نیمی از چهره‌اش را پوشانده بود و در دست راستش قداره‌ای داشت که تیغه‌اش زیر نور ماه می‌درخشید.
«بگذار صورتت را ببینم.»
کبریتی زدم و نزدیک صورتم گرفتم. شعله‌اش باعث شد. چشم‌هایم را تنگ کنم. با فشار دستش پلک‌هایم را از هم باز کرد. نمی‌توانست خوب ببیند. روی نوک پنجه‌اش ایستاد و به دقت به چشم‌هایم خیره شد. شعله‌ی کبریت انگشت‌هایم را سوزاند. چوب کبریت را انداختم. لحظه‌ای به سکوت گذشت.
«حالا قبول کردی؟ آبی نیست.»
جواب داد: «خیلی زرنگی، نه؟ بگذار ببینم. یکی دیگر روشن کن.»
کبریت دیگری زدم، و آن را نزدیک چشم‌هایم گرفتم، آستینم را کشید، آمرانه گفت: «زانو بزن.»
زانو زدم. با یک دست موهایم را گرفت و سرم را عقب کشید. کنجکاو و نگران روی صورتم خیره شد، قداره‌اش به آرامی پایین آمد تا آن‌که پلک‌هایم را خراشید. چشم‌هایم را بستم.
آمرانه گفت: «چشم‌هایت را باز نگه‌دار.»
چشم‌هایم را باز کردم. شعله‌ی کبریت مژه‌هایم را سوزاند. به یک‌باره رهایم کرد.
«خیلی خوب، آبی نیست. برو پی کارت.»
مرد ناپدید شد. به دیوار تکیه دادم. سرم را در دست‌هایم گرفتم. خودم را جمع‌وجور کردم. افتان و تلوتلوخوران سعی کردم دوباره از جا بلند شدم. ساعتی در آن شهر متروک دویدم. وقتی به میدانگاهی رسیدم، صاحب مسافرخانه هنوز جلو در نشسته بود. بی‌آن‌که یک کلمه بگویم داخل شدم. روز بعد از آن شهر رفتم.
نویسنده: اوکاتاویو پاز (Octavio Paz)
مترجم: مریم خوزان
از مجموعه‌ی: «از این زمان تا آن مکان»

درباره نویسنده:
اکتاویو پاز (Octavio Paz) شاعر و منتقد مکزیکی در سال 1914 در مکزیکوسیتی به دنیا آمد. در هفده سالگی با گروهی شاعر نوجوان مجله‌ای منتشر کرد و شعرهایش را در آن مجله انتشار داد. دو سال بعد اولین مجموعه شعرش را به چاپ رساند. شهرت او به سبب اشعار و مقاله‌هایش است. 21 مجموعه شعر حاصل نیم‌قرن کار اوست، و 25 جلد کتاب در زمینه‌های مختلف از جمله زیبایی‌شناسی، سیاست، هنر سوررئالیستی، سرشت مکزیکی، مردم شناسی فرهنگی و فلسفه‌ی شرق دارد. او در سال 1990 برنده‌ی جایزه ادبی نوبل شد.
جوهر نظریه‌ی پاز درباره‌ی شعر در قالب رشته‌ای عبارات خلاف عادت (Paradox) خلاصه می‌شود:
ــ شاعر برای دلش شعر می‌گوید، اما باید با مخاطبش ارتباط برقرار کند.
ــ شعر سری است که آفرینش آن را هرگز دقیقاً نمی‌توان وصف کرد، اما در عین حال نمی‌توان بی‌آن‌که به روال آفرینش آن اندیشید. به درک آن نائل شد.
ــ زبان ابزاری ناقص اما اجتناب‌ناپذیر برای القای بیان نشدنی‌هاست.
ــ شعر وجدی است که واقعیت را نفی یا دگرگون می‌کند.
ــ پاز هرگونه تحلیل و تبیین شعر معاصر را به قصد فهم آن عبث می‌داند.

شش ماه و یازده روز از عمر سناتور«انسیمو سانچز» 1 باقی مانده بود که مهم‌ترین زن زندگیش را ملاقات کرد. با او در دهکده‌ی «گلستان نایب السلطنه» آشنا شد. دهکده شب‌ها پناهگاه کشتی‌های قاچاقچی‌ها بود و در روز روشن به‌نظر بیهوده‌ترین گوشه‌ی صحرا می‌رسید، در روبه‌رویش دریایی بود سوزان و ساکن و آن‌قدر دور از همه جا که هرگز ممکن نبود کسی تصور کند در آن‌جا کسی بتواند خط سرنوشت دیگری را تغییر بدهد. حتی اسم دهکده نیز به‌نظر یک شوخی می‌رسید چون تنها گل سرخی که در دهکده دیده شد همان شاخه‌ی گل سرخی بود که سناتور سانچز، شبی که با «لائورا فارینا»2 آشنا شد به آن‌جا آورد.
توقف در آن دهکده که در حوزه‌ی انتخاباتی واقع شده بود، هر چهار سال یک‌بار، اجتناب‌ناپذیر بود. صبح آن روز سه‌چرخه‌های مملو از اثاثیه وارد شده بودند. سپس کامیون‌های پر از سرخپوستان برای تکمیل گروه تظاهر کنندگان سر رسیدند. چند دقیقه‌ای قبل از ساعت یازده، با صدای موسیقی و آتش‌بازی و به دنبال راهنمایان کمیته، اتوموبیل وزارتی، به رنگ شربت توت‌فرنگی وارد شد. سناتور انسیمو سانچز، آرام و فارغ از زمان، داخل اتوموبیل خنک نشسته بود، ولی به محض آن‌که در ماشین را برایش باز کردند، هوایی آتش‌بار او را لرزاند و پیراهن ابریشم طبیعی او یک‌مرتبه خیس شد و به تنش چسبید و خود را چندین سال پیرتر و از همیشه تنهاتر یافت. در زندگی واقعی تازه چهل و دو سال از عمرش می‌گذشت، با نمرات بسیار عالی، از دانشگاه گوتینگا3، در رشته‌ی مهندسی ذوب فلزات فارغ التحصیل شده بود. مرد کتاب‌خوانی بود، گر چه از آثار کلاسیک لاتین که بد ترجمه شده بودند چندان خوشش نمی‌آمد. با زن آلمانی بسیار زیبا ازدواج کرده و از او صاحب پنج فرزند شده بود، در خانواده‌ی او همه خوشبخت بودند و او نیز از همه خوشبخت‌تر، تا اینکه سه ماه پیش، به او اخطار شد که در کریسمس آینده، برای همیشه خواهد مرد.
همان‌طور که تظاهرات عمومی تدارک دیده می‌شد، سناتور موفق شد، یک‌ساعت، در خانه‌ای که جهت استراحتش در نظر گرفته شده بود، تنها بماند. قبل از آن‌که بخوابد، گل سرخی را که در عبور از صحرای سوزان، ترو تازه نگاه داشته بود، در لیوانی آب گذاشت. پس از صرف ناهار طبق رژیم، برای جلوگیری از صدمات بزغاله‌های سرخ شده که در بقیه‌ی روز مکرراً انتظارش را می‌کشیدند، قبل از ساعت موعود، چندین شیاف بخود فرو کرد تا آرامش قبل از درد فرا برسد. سپس بادبزن برقی را کنار ننو قرار داد و در سایه روشن گل سرخ، پانزده دقیقه دراز کشید، به سختی توانست چرتی بزند و به مرگ فکر نکند. به‌جز پزشکان، هیچ‌کس نمی‌دانست که حتی روز مرگ او نیز تعیین شده است. تصمیم گرفته بود به تنهایی راز خود را تحمل کند. بدون هیچ‌گونه تغییری در زندگی، نه به‌خاطر غرور، بلکه به‌خاطر شرم.
هنگامی که ساعت سه بعد‌ازظهر بار دیگر جلو جمعیت ظاهر شد، کاملاً بر اعصاب خود مسلط شده بود. استراحت کرده و تمیز، شلواری از کتان به پا داشت و پیراهنی با گل‌های نقاشی شده، پوشیده بود و با مصرف قرص‌های مسکن، دیگر احساس درد هم نمی‌کرد. با این‌حال تصور مرگ، خصمانه تر از آن بود که او خیال می‌کرد، چون وقتی از سکوی خطابه بالا رفت، نسبت به کسانی که بقیه را هل می‌دادند تا سعادت و افتخار دست دادن با او نصیبشان شود، احساس تحقیر کرد و مثل گذشته نتوانست با دیدن سرخ‌پوستان پابرهنه‌ای که به زور داشتند طاقت بازوهای گچی میدان عقیم را می‌آوردند، احساس رقتی بکند. با حرکت دست، صدای کف‌زدن را ساکت کرد سپس بدون حرکت شروع کرد به صحبت کردن. نگاهش بسوی دریا که آه های داغ می‌کشید خیره مانده بود. صدای آرام و عمیقش همانند آب آرام دریا بود ولی نطقی را که حفظ کرده بود برای گفتن حقیقت نبود بلکه از چهارمین کتاب تأملات «مارکوس اورلیوس»4 اقتباس شده بود.
بر خلاف عقیده‌ی خود این‌طور شروع کرد: ما به این‌جا آمده‌ایم تا طبیعت را شکست دهیم. ما، بیش از این، در زمره‌ی مطرودین وطن، یتیم‌های پروردگار در این عصر تشنگی و بی‌عدالتی، تبعیدشدگان زمین خود نخواهیم بود. بله، آقایان و خانم‌ها، کسان دیگری خواهیم بود، بزرگ و سعادتمند. شیوه‌ی کارش این‌طور بود. همان‌طور که او سخنرانی می‌کرد، همراهانش مشت مشت پرنده‌ی کاغذی به هوا می‌پاشیدند و پرندگان مصنوعی از روی تخته‌ها پرواز کرده به‌طرف دریا پیش می‌رفتند. در همان‌حال، عده‌ای از سه‌چرخه ها، درخت‌هایی مناسب دکور تأتر بیرون می‌کشیدند که برگ‌هایش از نمد بود و آن‌ها را پشت سر جمعیت در زمین نمک‌زار می‌کاشتند. عاقبت یک نمای مقوایی بزرگ را بالا بردند که خانه‌های کاذب با آجرهای قرمز و پنجره‌های شیشه‌ای داشت و با آن، روی زاغه‌های محقر زندگی واقعی را پوشاندند.
سناتور نطق خود را طولانی کرد، قطعاتی به زبان لاتین گفت تا به آن‌ها مهلت دهد که دکورهای دلقکانه‌ی او را نصب کنند. به آن‌ها وعده‌ی دستگاه‌های باران‌ساز داد و زمین‌هایی قابل حمل برای پرورش حیواناتی با گوشت خوردنی، روغن‌های سعادت که از زمین خشک، سبزیجات و از چوب پنجره‌ها، گل بنفشه می‌رویاند. هنگامی که دید ساختمان جهان ساختگی او به پایان رسیده است، با انگشت به آن اشاره کرد.
فریاد کشید: آقایان و خانم‌ها، این‌چنین خواهیم بود. ببینید، این‌چنین خواهیم بود.
جمعیت سر خود را برگرداند. یک کشتی اقیانوس‌پیمای کاغذی داشت از پشت خانه ها عبور می‌کرد و از بلندترین خانه‌های آن شهر مصنوعی هم بلندتر بود. فقط خود سناتور متوجه شد که دهکده‌ی مقوایی نیز از بس آن‌را باز و بسته کرده و از این‌طرف به آن‌طرف کشانده بودند، همانند دهکده‌ی «گلستان نایب السلطنه» حقیر، گرد وخاکی و غم‌انگیز می‌نمود. «نلسون فارینا» پس از دوازده سال، نرفت تا به سناتور سلام کند. از میان ننوی خود به نطق او گوش کرد. در خانه‌ای که گچ روی تیرک‌های آن هنوز خیس بود و با دست‌های خود آن‌را بنا کرده بود، همان دستانی که همسر اولش را با آن‌ها تکه تکه کرده بود. از زندان کاینا5 فرار کرده و سوار بر یک کشتی پر از طوطی بی‌گناه وارد «گلستان نایب السلطنه» شده بود. یک زن سیاه‌پوست زیبا که از «پاراماریبو»6 گیر آورده بود و از او صاحب دختری شده بود، او را همراهی می‌کرد. چند وقت بعد، زن، به مرگ طبیعی درگذشت و بی‌آن‌که به سرنوشت زن دیگر او گرفتار شود که قطعات بدنش در باغچه‌ی گل کلم او مدفون بود، بلکه او را تمام و کمال با اسم هلندیش در قبرستان محلی دفن کردند. دختر، رنگ پوست و زیبایی مادر و چشمان زرد و مات پدر را به ارث برده بود و پدرش می‌دانست که دارد زیباترین زن جهان را بزرگ می‌کند و آن‌هم بی دلیل نبود.
نلسون فارینا از وقتی که در اولین حوزه‌ی انتخاباتی با سناتور انسیمو سانچز، آشنا شده بود به او التماس کرده بود تا برای فرار از چنگ عدالت کمک کند تا بتواند شناسنامه‌ای دست و پا کند. سناتور، مهربان ولی نفوذناپذیر التماس‌های او را ندیده گرفته و تقاضایش را رد کرده بود. نلسون فارینا سال‌های سال تسلیم نشد و هر بار فرصتی پیش می‌آمد تقاضای خود را به نحوی به گوش او می‌رساند. ولی هر بار، همان جواب را شنیده بود. به‌طوری‌که آن مرتبه در آن ننوی خود داشت در آن فرورفتگی سوزان دزدان دریایی، زنده زنده می‌گندید. هنگامی‌که صدای کف‌ زدن پایان نطق به گوشش رسید، سرش را بلند کرد و از بالای تیرک‌ها، چشمش به پشت مقوای کمدی، طرح ساختمان‌ها، ساقه‌ی درختان افتاد و نیز کسانی را که داشتند کشتی اقیانوس پیما را به جلو می‌راندند، کینه‌ی خود را تف کرد و به زبان فرانسه گفت:
– کثافت، این هم کمدی سیاست است.
پس از پایان نطق، سناتور مطابق معمول در خیابان‌های دهکده، در میان همهمه‌ی موزیک و آتش‌بازی و ازدحام اهالی که هر یک مشکلات خود را برایش شرح می‌دادند، به گردش پرداخت. سناتور حرف‌های آن‌ها را با رغبت گوش می‌داد و همگی را بدون دادن وعده‌های غیر ممکن، به نوعی راضی کرده، تسلی می‌داد. زنی که روی سقف یک خانه نشسته و شش فرزند کوچکش او را احاطه کرده بودند، موفق شد صدای خود را از میان سروصدا و ترق تروق باروت آتش‌بازی به گوش او برساند.
گفت: سناتور، تقاضای من چندان بزرگ نیست. فقط یک خر می‌خواهم که از «چاه دار زده» آب بیاورم.
سناتور به شش بچه‌ی کثیف او خیره شد. پرسید:
– مگر شوهرت چه شده؟
زن، با خوش خلقی جواب داد: به جزیره‌ی آروبا، به دنبال سرنوشتش رفته است. و تنها چیزی که پیدا کرده یکی از آن زن‌های خارجی است که در دندانشان الماس می‌گذارند.
جواب او همه را به خنده انداخت!
سناتور گفت: بسیار خوب، می‌گویم یک خر به تو بدهند.
چیزی نگذشت که یکی از همراهانش، خری را به خانه‌ی زن برد که روی پشتش با رنگی ثابت یکی از همان شعارهای انتخاباتی نوشته شده بود تا هیچ‌کس فراموش نکند که آن خر، هدیه‌ای از جانب سناتور است.
در گردش کوتاه خود در خیابان تقاضاهای ناچیزتری را نیز برآورده کرد و به‌علاوه یک قاشق شربت به دهان مریضی ریخت که جهت دیدن او، داده بود تختش را به دم در کشانده بودند. نزدیک آخرین خانه، از پشت دیوار کوتاه، نلسون فارینا را در ننو دید. به‌نظرش پژمرده و خاکستری رنگ رسید ولی بدون علاقه به او سلام کرد.
– حالتان چطور است؟
نلسون فارینا در ننوی خود پیچید و او را در میان عنبر غمگین نگاه خود به حال خود گذاشت.
گفت: 7 Moi, vous savez
دخترش با شنیدن سلام و تعارف آن‌ها به حیاط رفت. یک پیش‌بند دهاتی معمولی بسته بود، به سرش روبان‌های رنگین زده بود و چهره‌اش را آفتاب سوخته بود ولی حتی در آن حالت سادگی، واضح بود که زیباتر از او زنی در جهان یافت نمی‌شود.
نفس سناتور از دیدن او بند آمد. با تعجب آهی کشید و گفت:
– مگر عقل خدا کم شده است؟!
آن شب نلسون فارینا بهترین لباس‌های دخترش را به او پوشاند و او را پیش سناتور فرستاد. دو نگهبان مسلح که داشتند در آن خانه عاریه از گرما نفس نفس می‌زدند، به او فرمان دادند تا روی تنها صندلی راه‌رو ورودی به انتظار بنشیند.
سناتور در اتاق مجاور با مردان عالی‌مقام «گلستان نایب السلطنه» کمیسیون داشت. آن‌ها را به آن‌جا احضار کرده بود تا حقیقتی را که در نطق خود پنهان کرده بود برای آن‌ها فاش کند. آن‌قدر به عالی‌مقامان سایر دهکده‌های صحرا شباهت داشتند که خود سناتور حس می‌کرد هر شب با همان عده کمیسیون دارد. پیراهنش از شدت عرق به تنش چسبیده بود وسعی می‌کرد بدنش را با بادبزن برقی که در گرمای اتاق مانند خرمگسی وزوز می‌کرد، خشک کند.
گفت: معلوم است که ما پرندگان کاغذی نمی‌‌خوریم. شما و من، می‌دانیم که روزی که توی این آغل بزغاله، درخت و گل به‌وجود بیاید، روزی که به‌جای کرم، در چاه‌ها خز بروید، آن روز نه من و نه شما کاری در این‌جا نخواهیم داشت. حرفم را درک می‌کنید؟
هیچ‌کس جوابی نداد. سناتور، همان‌طور که داشت حرف می‌زد، صفحه‌ای مصور از تقویم را کنده و با آن یک پروانه‌ی کاغذی ساخته بود. پروانه را در جریان هوای بادبزن، بدون منظور، رها کرد، پروانه در اتاق چرخی زد و سپس از میان در نیمه باز خارج شد. سناتور به سخنان خود ادامه داد. گفت: نباید آن‌چه را که خودتان می‌دانید برایتان تکرار کنم. انتخاب مجدد من خیلی بیش‌تر به نفع شماست تا به نفع من. برای این‌که من دیگر از دست آب‌های گندیده و عرق سرخ‌پوستان به تنگ آمده‌ام ولی شما با آن زندگی می‌کنید.
لائورا فارینا خروج پروانه‌ی کاغذی را دید. فقط او آن را دید، برای این‌که نگهبانان، همان‌طور که تفنگ‌های خود را بغل گرفته بودند به خواب رفته بودند. پروانه‌ی مصور پس از چند چرخ زدن بزرگ، تعادل خود را از دست داد، به دیوار خورد و همان‌جا چسبید. لائورا فارینا سعی کرد با ناخن‌هایش آن را از دیوار جدا کند. یکی از نگهبانان که از سرو صدای کف‌زدن اتاق مجاور از خواب بیدار شده بود، متوجه عمل بیهوده‌ی او شد.
نیمه خواب گفت: نمی‌توان آن را از جای کند، روی دیوار نقاشی شده است.
هنگامی که مردان کم کم از اتاق کمیسیون خارج شدند، لائورا فارینا بار دیگر روی صندلی نشسته بود. سناتور در جلو در اتاق، دست بر دست‌گیره باقی ماند و فقط هنگامی که راهرو ورودی خالی شد متوجه لائورا فارینا شد.
– این‌جاچکار می‌کنی؟
دخترک جواب داد:8 c’est de la part de mon pe’re
سناتور فهمید. ابتدا نگاهی به نگهبانان انداخت که داشتند چرت می‌زدند و سپس به دخترک نگاه کرد که زیبایی خارق العاده‌اش خیلی شاهانه‌تر از درد او بود و آن‌وقت تعیین سرنوشت را بعهده‌ی مرگ گذاشت و به او گفت: داخل شو.
لائورا فارینا در جلو در اتاق دهانش از تعجب باز ماند. هزاران هزار اسکناس در هوای اتاق موج می‌زد، در ست مثل پروانه. ولی سناتور بادبزن را خاموش کرد و اسکناس‌ها بدون هوا، روی اشیاه‌ی اتاق نشستند. لبخند زنان گفت: همان‌طور که می‌بینی گه هم پرواز می‌کند.
لائورا فارینا نشست، درست مثل این‌که سر کلاس مدرسه نشسته باشد. پوستش کشیده و نرم بود. رنگ و غلظت آفتابی نفت خام را داشت، گیسوانش مانند یال کره اسب سیاه بود و چشمان درشتش از نور هم روشنتر بود. سناتور، خط نگاه او را دنبال کرد و در انتهای نگاه او شاخه‌ی گل سرخ را یافت که از خشکی هوا پژمرده شده بود.
گفت: گل سرخ است.
دختر با گیجی گفت: «در ریو آچا گل سرخ دیده‌ام.»
سناتور روی یک تخت سفری نشست، همان‌طور که درباره‌ی گل‌های سرخ حرف می‌زد،
دگمه‌های پیراهنش را باز کرد. روی دنده‌هایش، جایی که تصور می‌کرد در داخل سینه
قلبش باشد، یک قلب تیر خورده‌ی دزد دریایی، خال‌کوبی شده بود. پیراهن خیس را به زمین انداخت و از لائورا فارینا تقاضا کرد به او در در‌آوردن چکمه‌هایش کمک کند.
دختر، جلو تخت سفری زانو زد.
سناتور هم‌چنان متفکرانه به او خیره شده بود و همان‌طور که دخترک بند چکمه‌های او را باز می‌کرد، از خودش پرسید که بدیمنی این ملاقات دامن کدامیک از آن‌ دو را خواهد
گرفت.
گفت: تو یک دختر بچه هستی.
دختر گفت: معلوم نیست ولی در ماه آوریل نوزده ساله می‌شوم.
سناتور علاقه‌اش جلب شد.
– چه روزی؟
دختر گفت : یازدهم.
سناتور حالش بهتر شد. گفت: هر دو متولد ماه حمل هستیم.
سپس لبخند زنان اضافه کرد: برج تنهایی است.
لائورا فارینا به گفته‌ی او توجهی نکرد چون نمی‌دانست باچکمه ها چه کند. سناتور به سهم خود نمی‌دانست با لائورا فارینا چه کند چون به عشق‌های پیش بینی نشده عادت نداشت و علاوه بر این پی برده بود که آمدن او به آن‌جا دلیل دیگری دارد. فقط احتیاج به زمان داشت تا فکر کند. لائورا فارینا را در میان زانوانش زندانی کرد، کمر او را چسبید و خودش روی تختخواب سفری دراز شد. آن‌وقت فهمید که دختر در زیر لباسش لخت است، چون بدن دختر بوی تند حیوان اهلی می‌داد ولی قلبش وحشتزده بود و پوست بدنش با عرقی سرد کرخت شده بود.
سناتور آهی کشیده گفت: متولدین حمل را هیچ‌کس دوست ندارد.
لائورا فارینا خواست چیزی بگوید ولی هوا فقط برای نفس کشیدنش کافی بود. سناتور او را کنار خود خواباند، چراغ را خاموش کرد و اتاق در سایه روشن گل سرخ فرو رفت. دخترک خود را به ترحم سرنوشت خود رها کرد. سناتور آهسته او را نوازش کرد بدون این‌که دستش کاملاً به او بخورد به دنبال او گشت ولی درست جایی را که دنبالش می‌گشت قطعه‌ای آهن یافت؟
– آن‌جا چه داری؟
دختر گفت: یک قطعه زنجیر.
سناتور با عصبانیت گفت: چه کار مزخرفی!
و آن‌چه را که در فکرش بود از او پرسید: کلیدش کجا است؟
لائورا فارینا نفسی کشید. جواب داد: پیش پدرم است. به من گفت به شما بگویم که اگر کلید را می‌خواهید کسی را بفرستید و یک قول‌نامه هم همراهش کنید که وضع پدرم را روبه‌راه کند. سناتور درجا خشکش زد. باعصبانیت غرغر کرد: «بزغاله‌ی فرانسوی!» سپس چشمانش را بست و در تاریکی به‌خاطر آورد: «به یاد داشته باش که تو یا هر کس دیگر به‌زودی خواهید مرد و بعد از شما حتی اسمی نیز باقی نخواهد ماند» منتظر ماند تا حرصش فرو بنشیند.
آن‌وقت پرسید: بگو ببینم. در باره‌ی من چه چیزها شنیده‌ای؟
– راستش را بگویم؟
– راستش را بگو.
لائورا فارینا گفت: بسیار خوب، می‌گویند که شما از دیگران هم بدتر هستید، چون با آن‌ها فرق دارید.
حالت سناتور فرقی نکرد. مدتی طولانی سکوت کرد، چشمانش را بست و هنگامی که آن‌ها را گشود گویی به حال طبیعی خود بازگشته است.
مصممانه گفت: چه مزخرفاتی! به آن پدر بزغاله‌ات بگو که اوضاعش را رو به‌راه خواهم کرد.
لائورا فارینا گفت: اگر مایل باشید خودم بروم کلید را بگیرم.
سناتور او را پیش خود نگاه داشت.
گفت : کلید را فراموش کن و کمی با من بخواب. وقتی آدم تنها است خیلی خوب است یکی کنارش باشد.
آن‌وقت دخترک سر او را روی شانه‌اش گذاشت و چشمانش روی گل سرخ خیره ماند. سناتور کمر او را در بغل گرفت، صورتش را در زیر بغل او که بوی حیوان اهلی می‌داد پنهان کرد و تسلیم وحشت خود شد. شش ماه و یازده روز بعد، در همان حال از جهان رفت، منحرف و مطرود، همه به‌خاطر رسوایی عمومی و لائورا فارینا اشک‌ریزان از حرص این‌که چرا دارد بدون او می‌میرد.
—————————————————
پانویس:
1- Onesimo Sanchez
2- Lauro Farina
3- Gottinga
4- Marcus Aurelius
5- Cayenna
6- Paramaribo
7- شما می‌دانید که حال من چطور است.
8- از طرف پدرم آمده‌ام.

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز (Gabriel Garsia Marques)
مترجم: بهمن فرزانه

از کتاب: «داستان غم‌انگیز و باورنکردنی ارندیرای ساده‌دل و مادربزرگ سنگدلش»

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.