داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

سوزان هلویگ

سوزان ال- هلویگ برنامه‌نویس و خواننده دانشگاه تورنتو است. بنا به گفته سوزان او بزرگ شده کشتزار خاکستری همان جا که ما به آن تورنتو می‌گوییم است. سوزان در زمینه ادبیات داستانی فعالیت‌هایی داشته است. از سوزان سه گزیده اشعار به نام: آخرین واژه (1995) آواز تکامل (1995)و آسمان امی (2003)چاپ شده است.
سوزان دو کتاب به نام ‌های: خوشی دست یافتنی و کیف پول صورتی نیز چاپ کرده است و از افتخارات ادبی‌اش می‌توان به: منتخب دریافت جایزه از خانه شاعران گوزن نر در سال 2001 و جایزه انجمن نویسندگان کانادا در سال 1998اشاره کرد. او معمولا داستان کوتاه کوتاه می‌نویسد و داستان‌های پیش رو از کتاب خوشی دست یافتنی انتخاب و ترجمه شده است.
منبع: www.jenopari.com

تامس هاردی مثل باران بود

قبلاً تو این خیابون بودم. یوری بود. دیرم شده بود. عجله داشتم. نیم‌ساعت تاخیر. شاید هم گمشده بود. فکر کنم تو آپارتمان 1008 شماره 70 زندگی می‌کرد. وقتی رسیدم هیچ اتفاقی نیافتاد. اولاً دیر بود و عذرخواهی کرد و آرام گرفت بعد هم حمایتی نبود (چطور می‌شد هر دو‌مون همزمان آماده نشده باشیم؟) بعد نوبت تلفن بود که خبر برادرش را بدهد، گوشی را که گذاشت زد زیر گریه و با هم حرف زدیم و من رفتم. بعد از مراسم تشییع جنازه ما نسبتا سعی‌مون رو کردیم اما نشد که نشد. یوری طوری رفتار می‌کرد که پنداری 100 دلار در بانک پس‌انداز کرده بود. یوری فقط اونو می‌خواست و من، خب گمان می‌کردم راجع به اون یه جفت کفش خیلی مشتاق بود مدل‌های زیادی هم توی مغازه‌ها و ویترین‌ها دیدیم و پا کردیم که فکر می‌کنم به پامان نمی‌خورد. (جالب اینکه استعاره‌ی او به بانکداری و مال من به و کالا بود). حالا من برگشتم به همین خیابون و تقریبا همونجام. تازه باید از خیابون رد می‌شدم که من صدای نی انبون بلند شد. یکی از دل و جیگر و پیاز ادویه‌‌ی ناهار حرف می‌زد) یعنی تظاهرات کهنه سربازای جنگ ویتنام بود و یوری اول همه، روی صندلی چرخ‌دار نشسته و دست تکان می‌داد، و عوض دلقک‌ها دخترهایی با لباس چسبان شکل دولفین بی‌دست و پا بودند که برای جمعیت آبنبات پرت می‌کردند که بی‌دست کار مشکلی بود خودشان بهم می‌گویند. برای برادران سرباز هم قطار و بعد زخم‌های من رو با پارچه لطیفی محکم بستند، بدون دست و بدون پا. فقط می‌تونم حرف بزنم.
 
نویسنده: سوزان هلویگ
مترجم: سمیرا نیک نوروزی
منبع: www.jenopari.com

سرد عین سنگ

درست پس از نیمه‌شب در هزار متری اینجا و یک خانه روستایی در جاده بیرون از شهر جایی که یک قاتل زنجیره‌ای زن قربانی را گیر می‌اندازد، جیغ‌هایش در دست‌های پوشیده در دستکش قاتل خفه می‌شود، در انبوه برفی که تا چشم کار می‌کند تلنبار شده، صدای عــوعـــوی سگ‌ها در امتداد هم از انبار کاه و جو به گوش می‌رسد و در گوشه‌ای از حــصار جایی که پرستاری قدم زنان از سرکار به خانه می‌رود، جایی که انبار الوار درسـت جایــی قرار گرفته که مستی ناگهان بیهوش شد و بعد از دو روز نجــــات پیدا کرد مجبور شدند هر دو پای او را ببرند، جایی که رودخانه آرام گـــــرفته و یکی از نجات یافته‌ها چهارده ساعت دوام آورده بود هنوز در اغماست، به ستاره‌هایی که میلیاردها کهکشان کنارشان افتاده می‌نگرد و در پس یخ در بهشت لیموناد و گرد رُز، از خط افق شمالی اتومبیلی نزدیک می‌شود در امتـــــداد همین جاده به سرعت پیش می‌آید تا زمانی که قلبت تیر بکشد تقریباً در امانی.
نویسنده: سوزان هلویگ
مترجم: سمیرا نیک نوروزی
منبع: www.jenopari.com
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.