داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

رادیکال‌های آزاد

اوایل دوست‌ها و آشناهایش مرتب تلفن می‌کردند تا مطمئن شوند نیتا زیاد افسرده و تنها نیست، کم غذا نمی‌خورد یا زیادی مشروب نمی‌نوشد. ( او چنان شراب‌خوار قهاری بود که خیلی‌ها یادشان رفته بود که الکل برایش قدغن شده) نیتا خیال همه را راحت می‌کرد، نه به نظر زیاد افسرده می‌رسید و نه به طور غیرعادی‌ای خوش حال بود و نه گیج و حواس پرت شده بود. می‌گفت با همان خواروباری که دارد فعلاً سر می‌کند، دارو به اندازه کافی دارد و برای نامه‌های تشکری که می‌خواهد بنویسد تمبر توی خانه هست.
دوست‌های صمیمی‌ترش احتمالا کمی بو برده بودند که این طورها هم نیست و او درواقع به خودش زحمت نمی‌دهد غذای چندانی بخورد و تک‌وتوک نامه تسلیتی را هم که گرفته دور انداخته است. او حتا کسانی را که دورتر زندگی می‌کردند خبر نکرده بود تا تعداد نامه‌های تسلیت کم تر شود. حتا به زن سابق ریچ که در آریزونا زندگی می‌کرد و برادرریچ که تقریبا با هم قطع رابطه کرده بودند و توی نوا سکوتیا بود، خبر نداده بود. هر چند که احتمالا آنها بهتر از خیلی از اطرافیان می‌توانستند بفهمند که چرا تصمیم گرفته مراسم عزاداری برپا نکند.
ریچ گفته بود می‌رود مغازه ابزار فروشی. حدود ساعت ده صبح بود و ریچ می‌خواست نرده‌های حیاط را رنگ بزند. اما تا سمباده زدن را شروع کرده بود سمباده کهنه توی دست‌هایش تکه تکه شده بود. هنوز آن قدر دیر نکرده بود که نیتا دلواپس شود. روی نرده جلو مغازه ابزار فروشی که ماشین‌های چمن‌زنی‌اش را حراج کرده بود خم شده بود و مرده بود. حتا فرصت نکرده بود که توی مغازه برود. هشتاد و یک سالش بود و سالم سالم بود، فقط گوش راستش نمی‌شنید. دکتر همان یک هفته قبل از مرگ او را معاینه کامل کرده بود. نیتا حالا دیگر آن قدر داستان‌هایی از مرگ‌های ناگهانی شنیده بود که یاد گرفته بود چطوراین معاینه کامل آخر را که نشانه سلامتی کامل ریج بود توضیح بدهد. می‌گفت: به نظرم آدم اصلا بهتر است دکتر نرود.
البته فقط به دو تا دوست صمیمی‌اش که مثل خودش حرف می‌زدند می‌توانست این را بگوید. ویرجی و کرول درست هم سن خودش بودند، شصت و دو سال شان بود. دوستان جوان ترش این طوری حرف زدن را نامتناسب و برخوردنده می‌دانستند. اوایل دور و بر نیتا حسابی شلوغ بود. البته هیچ کس به خود جرات نداد که با نیتا درباره مراسم عزاداری و مراحل روانی بهبود صحبت کند، اما نیتا نگران بود که هرلحظه ممکن است این حرف‌ها را پیش بکشند. به خصوص وقتی که ارزان ترین و ساده ترین جعبه را به جای تابوت سفارش داد و ریچ را بدون هیچ تشریفاتی توی حیاط خانه خاک کرد. حتی مسول کفن و دفن فکر کرد شاید این کار ایراد قانونی داشته باشد اما او و ریچ یک سال قبل فکرهایشان را کرده بودند و در این مورد تحقیق کرده بودند؛ همان وقت که تشخیص سرطان نیتا قطعی شده بود.
نیتا می‌گفت: از کجا باید می‌فهمیدم که او قبل از من می‌رود.
کسی انتظار نداشت که برای ریچ به عزاداری سنتی بگیرند. اما همه فکر می‌کردند که دست کم یک مراسم امروزی برایش برپا می‌کنند. در ستایش زندگی. موسیقی مورد علاقه اش را می‌گذارند؛ دست‌های هم دیگر را می‌گیرند و داستان‌هایی در مدح زندگی ریچ می‌گویند وبا شوخ طبعی یادی از دمدمی‌مزاجی و اشتباهات کم اهمیت او می‌کنند. همان کارهایی که ریچ گفته بود حالش را به هم می‌زنند. برای همین همه چیز خیلی خصوصی برگزار شد و خیلی زود حرارت ازدحام اطراف نیتا آب شد و از بین رفت. با این که هنوز بعضی‌ها ممکن بود بگویند نگران نیتا هستند ویرجی و کرول این را نگفتند. فقط گفتند که اگر فکر میکند می‌توان به این زودی از پا بیفتد یک خودخواه احمق است. راه می‌افتند می‌آیند و با یک بطری ودکا نجاتش می‌دهند. نیتا خیال‌شان را راحت کرد که این طور نمی‌شود، هرچند که می‌توانست بفهمد چطور ممکن است به کل توانش را از دست بدهد. بهار سال قبل رادیو درمانی کرده بود و حالا سرطانش در مرحله خفته بود- هر چند که درست نمی‌دانست خفته یعنی چه. می‌دانست که معنی‌اش این نیست که کلا از بین رفته است. به هر حال برای همیشه خوب نشده بود. عضو اصلی درگیر کبدش بود و تا وقتی که رژیم غذاییش را رعایت می‌کرد و غذای سنگین نمی‌خورد اذیتش نمی‌کرد. نیتا به دوست‌هایش یادآوری کرد حتا شراب هم نمی‌تواند بخورد چه برسد به ودکا.
ریچ ماه جون مرد. حالا وسط تابستان است. صبح زود از خواب بیدار می‌شود و حمام می‌کند و هر لباسی که دم دستش بیاید می‌پوشد. اما حتما حمام می‌کند و لباس می‌پوشد و مسواک می‌زند و موهایش را که دوباره تا حد معقولی در آمده شانه می‌کند. موهای روی شقیقه‌اش خاکستری و موهای پشت سرش سیاه هستند همان‌طور که قبلا بود. به لب‌هایش رژلب می‌زند و توی ابروهایش را که حالا خیلی خالی شده مداد می‌کشد. توی آینه با رضایت به هیکل خودش نگاه می‌کند، چون یک عمر دوست داشت کمر باریک و باسن متناسب داشته باشد. احساس می‌کند به هدفش رسیده با وجود این که خودش هم می‌دانست بیش‌تر لاغر مردنی است تا خوش هیکل.
توی مبل بزرگش می‌شیند و دور و برش پر از کتاب و مجله‌هایی است که هنوز بازشان نکرده است. به جای قهوه آهسته از لیوان بزرگش جرعه‌های کوچک چایی کم رنگی گیاهی می‌نوشد. یک وقت خیال کرد که بدون قهوه نمی‌تواند زندگی کند. اما معلوم شد که در واقع فقط دوست داشته لیوان بزرگ داغ را توی دست‌هایش بگیرد تا فکر کند یا آماده شود کارهای هر روزش را انجام دهد.
خانه در واقع خانه ریچ بود. وقتی با زن اولش بت زندگی می‌کرد آن را خریده بود. قرار بود فقط آخر هفته‌ها بیایند آن‌جا و زمستان درش را ببیند و بروند شهر. دو تا اتاق خواب کوچک و یک آشپزخانه دراز داشت
و نیم مایل تا مرکز خرید راه بود. اما خیلی زود ریچ شروع به تعمیر خانه کرد، نجاری یاد گرفت و دوتا اتاق خواب جدید یک طرف خانه ساخت و طرف دیگر یک حمام و یک اتاق کار برای خودش و توی فضای قبلی خانه یک سالن بزرگ با آشپزخانه باز و غذاخوری و نشیمن در آورد. بت اول گفته بود نمی‌فهمد ریچ برای چه همچنین خرابه‌ای را خریده، اما یواش یواش به تعمیر خانه علاقمند شده بود. همیشه از اجرای کارهای عملی خوشش می‌آمد و مشغولش می‌کرد. برای خودش لباس نجاری هم شکل با ریچ خرید. هر چه نباشد او هم احتیاج به سرگرمی‌داشت؛ کتاب آشپزی اش که هفت سال نوشتنش طول کشیده بود بالاخره چاپ شده بود. آن‌ها بچه نداشتند. تقریبا همان موقع که بت داشت به همه می‌گفت بالاخره نقش‌اش را توی زندگی به عنوان دستیار نجار پیدا کرده و کار مشترک چقدر او و ریچ را به هم نزدیک تر کرده است، ریچ عاشق نیتا شده بود. نیتا توی دفتر ثبت نام دانشگاهی که ریچ ادبیات قرون وسطا درس می‌داد کار می‌کرد. اولین باری که عشق‌بازی کردند وسط خاک اره و تکه چوب‌های اتاقی بود که قرار بود اتاق خواب اصلی خانه شود و سقف بلندی داشت. آخر هفته‌ای بود که بت توی شهر مانده بود. نیتا عینک آفتابی اش را اتفاقی آن‌جا جا گذاشته بود. بت که خودش هرگز هیچ چیز را فراموش نمی‌کرد نمی‌توانست باور کند نیتا بدون قصد و غرض عینک را جا گذاشته است. آشوبی که همیشه در این موارد ایجاد می‌شود به راه افتاد. آشوب تلخ و دردناکی که باعث شد بت برود کالیفرنیا و بعد آریزونا؛ نیتا به پیشنهاد اداره دانشگاه استعفا بدهد و ریچ رییس دانشکده هنر نشود. ریچ زودتر از موعد خودش را بازنشسته کرد و خانه شهر را فروخت. لباس کمک نجاری بت به نیتا نرسید اما نیتا کتاب آشپزی بت را وسط شلوغی و بی نظمی‌کارهای ساختمان خواند. غذاهای حاضری آماده می‌کرد و پیاده روی‌های طولانی می‌رفت و اطراف خانه را کشف می‌کرد و گل سوسن و هویج وحشی می‌چید وبه جای گلدان توی قوطی‌های رنگ می‌گذاشت. بعدها وقتی که زندگی اش با ریچ سروسامان گرفته بود از این که نقش زن جوان تر خانه برهم‌زن را بازی کرده بود خجالت می‌کشید. نقش دختر خنده رو چابک و چالاک به ظاهر ساده چندان به او نمی‌آمد. در واقع آدم نسبتاً جدی‌ای بود که ظاهر بی‌لطافتی داشت و خجالتی بود و همیشه خیلی مراقب رفتارش بود. اسم تمام شاه‌ها و ملکه‌های انگلیس را از بر بود و تاریخ جنگ‌های سی ساله را حتی از آخر به اول می‌دانست اما خجالت می‌کشید جلو غریبه‌ها برقصد و هیچ وقت نتوانست مثل بت از نردبام بالا رود.
یک طرف خانه ردیفی از صنوبر بود و خاکریز ریل آهن طرف دیگر خانه بود. هیچ وقت چندان قطاری از خط آهن رد نمی‌شد حالا دیگر فقط هفته ای چند تا قطار می‌آمد. بین ریل‌ها علف هرز درآمده بود. وقتی که نیتا نزدیک بود یائسه شود یک‌بار آن قدر سربه‌سرریچ گذاشته بود که آن‌جا با هم عشق‌بازی کرده بودند. البته نه روی خود ریل بلکه روی تکه کوچک چمنی که کنار ریل روییده بود. بعد با احساس خرسندی از خاکریز ریل پایین آمده بودند.
هرروز صبح وقتی که روی صندلی‌اش می‌نشست با دقت و حوصله به جاهایی که ریچ آنجا نبود فکر می‌کرد. ریچ توی حمام کوچکترنبود، وسایل اصلاح و داروهای بیماری‌های کم‌اهمیت ریچ که دلش نمی‌آمد دور بریزدشان هنوز توی حمام بود. توی حمام بزرگتر هم که فقط گاهی توی وان آن می‌رفت نبود. توی آشپزخانه هم که این سال آخری بیش تر قلمرو ریچ شده بود نبود. معلوم است که توی ایوان با آن نرده‌های نیمه سمباده خورده هم نبود تا یواشکی از پنجره تو را نگاه کند، با این که نیتا روزهای اول ممکن بود وانمود کند که آماده است هر لحظه کسی از پنجره سرک بکشد.
از بین تمام جاهایی که ریچ نبود باور کردن خالی بودن اتاق کارش از همه سخت‌تر بود. اوایل نیتا باید می‌رفت و در را باز می‌کرد و می‌ایستاد و به انبوه کاغذها، کامپیوتر خاموش، پوشه‌هایی که همه‌جا پخش‌و‌پلا بودند و کتاب‌هایی که باز یا دمر روی میزها و قفسه‌ها را پر کرده بودند نگاه می‌کرد. اما حالا دیگر می‌توانست سر جایش بنشیند و اتاق را مجسم کند.
بالاخره یک روزباید وارد اتاق می‌شد. به نظرش این کار حمله به مغز شوهر مرده‌اش بود. هیچ وقت فکر نمی‌کرد که آخر این طور شود. ریچ همیشه برایش تکیه‌گاهی استوار و کارآمد بود، موجودی چنان قوی و زورمند که نیتا همیشه بی‌دلیل فکر می‌کرد بیش‌تر از خودش عمر خواهد کرد و بعد همین ‌سال آخری ناگهان این فکر دیگر به نظر هردوشان اصلا ناممکن نبود، بلکه واقعیت بود.
باید اول از همه سراغ انباری می‌رفت، انباری که توی زیرزمین ساخته بودند. روی کف خاکی آن تخته گذاشته بودند و پرده ای از تار عنکبوت پنجره را پوشانده بود. آن پایین هیچ چیز نبود که نیتا لازم داشته باشد. پر از قوطی‌های نصفه رنگ ریچ بود و تیر و تخته در اندازه‌های مختلف و ابزارهایی که بعضی‌هاشان قابل استفاده بودند اما بیشترشان را باید دور می‌انداخت. از وقتی که ریچ مرده بود فقط یک درزیرزمین را باز کرده بود و از پله‌هایش پایین رفته بود آن هم برای این که مطمئن شود چراغی روشن نمانده و خیالش راحت شود که می‌داند جعبه فیوزها کجاست و کنار هر فیوز برچسبی است که نشان می‌دهد مال کدام قسمت خانه است. وقتی که بیرون آمد مثل همیشه در زیرزمین را که به آشپزخانه باز می‌شد بست و چفت آن را انداخت. ریچ همیشه به این عادتش می‌خندید و می‌گفت که لابد گمان می‌کند از دیوار سنگی یا آن پنجره فسقلی که جن و پری هم به زور از آن رد می‌شوند موجودی تو خواهد آمد که زندگی آن‌ها را به خطر می‌اندازد.
به هر حال برایش خیلی راحت‌تر بود که از انباری شروع کند، صدبار آسان تر ازاتاق کار. نیتا هر روز تختش را مرتب می‌کرد و ریخت و پاش جزیی توی آشپز خانه را جمع و جور می‌کرد، اما تمیز کردن کلی آن خانه بزرگ از توانش خارج بود. به ندرت می‌توانست یک تکه کاغذ یا عکس آهی ربایی روی یخچال را که رنگ و رویش رفته بود دور بیاندازد؛ چه برسد به قوطی پر از سکه‌های ایرلندی که او و ریچ از پانزده سال پیش از سفر ایرلند آورده بودند. به نظرش تمام اشیا خانه جزیی از خانه شده بودند و اهمیت مرموزی داشتند.
هر روز دم غروب کرول یا ویرجی تلفن می‌کردند، همان موقع که به نظرشان تحمل تنهایی برای او غیر ممکن بود. به آن‌ها می‌گفت که حالش خوب است و به زودی از پناهگاهش بیرون می‌آید و فقط کمی‌وقت می‌خواهد تا فکر کند و چیز بخواند و بخورد و بخوابد.
کاملا راست می‌گفت به جزاین‌که درواقع اصلا مطالعه نمی‌کرد. روی صندلی‌اش می‌نشست و کتاب‌هایش دورتادورش پخش و پلا بودند اما لای هیچ کدام را باز نمی‌کرد. همیشه خواننده خیلی خوبی بود و ریچ می‌گفت به خاطر همین هم که شده نیتا همسر مناسبی برای او است. می‌توانست بنشیند و ساعت‌ها کتاب بخواند وکاری به‌کار ریچ نداشته باشد. اما دیگر حتا نصف صفحه را هم نمی‌توانست تا ته بخواند.
از آن کتاب‌خوان‌هایی نبود که یک کتاب را فقط یک بار بخواند، "برادران کارامازوف"، "آسیاب نهر فلاس "، "کوه جادو" و "بال‌های کبوتر" را بارها و بارها خوانده بود. کافی بود یکی از این کتاب‌ها را بردارد تا نگاهی به یک فصل آن بیاندازد، دیگر نمی‌توانست جلو خودش را بگیرد و تا وقتی که کتاب را از سرتاته دوباره نمی‌خواند آن را زمین نمی‌گذاشت. از داستان‌های مدرن هم خوشش می‌آمد. اما به هر حال همیشه فقط داستان می‌خواند. از این که می‌شنید بعضی‌ها می‌گویند که داستان فرار از زندگی واقعی است حرسش می‌گرفت. حتا زمانی با حرارت بحث می‌کرد که درحقیقت زندگی واقعی فرارمحسوب می‌شود. اما اهمیت زندگی واقعی کم‌کم بیش تر از آن شد که بتوان درباره آن بحث کرد.
اما حالا ناگهان به طرز عجیبی همه حس خواندنش را از دست داده بود. شاید فقط به خاطر مرگ ریچ نبود و به مریضی خفته خودش هم ربط داشت. فکر می‌کرد که این تغییر موقتی است و به زودی جادوی خواندن دوباره سراغش می‌آید؛ وقتی که اثر داروها کاملا از بین برود و مداوای طولانی‌اش بالاخره تمام شود.
اما انگار این طور نمی‌شد.
گاهی سعی می‌کرد در جواب پرس‌وجوی شخصی خیالی توضیح دهد که چرا این‌طور شده است.
– خیلی گرفتارم.
– این رو همه می‌گویند. گرفتار چه کاری؟
– باید خوب توجه کنم.
– به چی؟
– منظورم اینه که فکر کنم.
– درمورد چی؟
– مهم نیست.
یک روز بعد از این که مدتی سرجایش نشسته بود به نظرش رسید که هوا خیلی گرم است، باید بلند می‌شد و پنکه را روشن می‌کرد. یا اگر می‌خواست برق اضافه مصرف نکند میتوانست درهای جلو و عقب را باز کند وبگذارد باد ملایمی‌که می‌آمد توی خانه کوران کند تا هوا خنک شود. در جلو را که باز کرد قبل از این که باریکه نور صبح از لای در توی خانه بتابد، دید که هیکل تیره‌ای جلو نور را گرفته است.
مرد جوانی بیرون درپشت حفاظ توری بسته ایستاده بود. مرد گفت: نمی‌خواستم بترسانم‌تان. دنبال زنگ در می‌گشتم یا یه کوبه ای چیزی. با انگشت به در زدم اما انگار صداش را نشنیدند.
نیتا گفت: ببخشید.
– باید یک نگاهی به جعبه فیوزتان بندازم. اگر بتوانید بهم بگوید کجا هستند.
نیتا کنار رفت تا مرد تو بیاید. یک لحظه طول کشید تا یادش بیاید.
– بله، توی زیرزمین است. الان چراغ را روشن می‌کنم می‌تونید ببینیدشان.
مرد در را پشت سرش بست و خم شد تا کفش‌هایش را در آورد.
-لازم نیست. باران که نمی‌آد.
-شاید هم بیاد. من دیگر عادت کرده ام. به هر حال گل هم که نباشد رد گرد و خاک می‌ماند.
نیتا رفت توی آشپزخانه چون می‌دانست تا وقتی مرد آنجاست نمی‌تواند برود روی صندلی‌اش بنشیند.
کمی بعد در زیرزمین را باز کرد تا مرد بیرون بیاید: چی شد؟ راحت پیداش کردی؟
-آره.
نیتا داشت همراه مرد به طرف در خروجی می‌رفت که متوجه شد صدای پای پشت‌سرش قطع شد. برگشت و دید که مرد هنوز توی آشپزخانه ایستاده است.
– یک چیزی دارید بدید من بخورم؟
صدایش تغییر کرده بود، چیزی توی صدایش شکسته بود. نیتا فکر کرد دارد ادای یک کمدین نالان را در می‌آورد. توی نور طبیعی آشپزخانه دید که مرد آن قدرها هم که اول خیال کرده بود جوان نیست. وقتی که در را باز کرده بود فقط یک هیکل استخوانی دیده بود که توی نور صبح سیاهی می‌زد. اما حالا می‌دید که با این که استخوانی است هیکلش شکسته‌تر از آن است که پسرجوانی باشد و لاغری‌اش ظاهر آدمی‌سربه زیر ولی خوش مشرب را به او داده است. صورتش دراز و بی‌احساس بود با چشمانی برجسته و آبی. نگاه شوخی داشت که به نظر می‌رسید عادت نگاه کردنش شده است.
گفت: می‌دانید من مرض قند دارم. نمی‌دانم تا حالا کسی را می‌شناختید که مرض قند داشته باشد یا نه. اما راستش من وقتی گرسنه می‌شوم باید فورا غذا بخورم. وگرنه اوضاعم خراب می‌شود. باید قبل از این که بیام این جا غذا می‌خوردم اما گذاشتم خیلی گرسنه بشوم. اشکالی ندارد بشینم؟
قبل از این که نیتا چیزی بگوید پشت میز آشپزخانه نشست.
– قهوه دارید؟
-چایی دارم. چایی گیاهی دوست داری؟
-البته. البته.
چایی را پیمانه کرد و توی صافی ریخت و کتری را به برق زد و در یخچال را باز کرد.
 گفت: چیز چندانی ندارم. چندتا تخم مرغ دارم، گاهی نیمرو می‌کنم‌شان و با سس گوجه می‌خورم. دوست داری؟ مافین انگلیسی هم دارم که می‌توانم برات داغ کنم.
-انگلیسی، ایرلندی، اکرایینی. فرقی نمی‌کند.
چندتا تخم مرغ توی ماهیتابه شکست و زرده‌ها با چنگال کمی‌هم زد. از کابینت بشقابی درآورد و جلو مرد گذاشت بعد از توی کابینت کارد و چنگالی درآورد.
مرد بشقاب را برداشت ونگاه کرد و گفت: چه بشقاب قشنگی.
همین که نیتا طرف اجاق برگشت صدای شکستن بشقاب روی کف آشپزخانه بلند شد.
مرد که لحن‌اش دوباره عوض شده بود گفت: آخ! ببخشید.
لحنش خشن و تهاجمی بود: ببینید چی کار کردم.
– اشکالی ندارد.
اما خوب می‌دانست که توی دردسر افتاده است.
– از دستم سر خورد.
یک بشقاب دیگر درآورد و پشت سکو آشپزخانه نشست تا تخم مرغ آماده شد و مافین‌ها گرم شدند. روی تخم مرغ سس ریخت.
مرد خم شد و از روی زمین یک تکه چینی شکسته برداشت. تکه‌ای که برداشته بود سرش تیز بود. وقتی نیتا بشقاب را جلویش گذاشت مرد نوک تیز چینی شکسته را آرام روی بازوی خودش کشید. قطرات کوچک خون اول جدا از هم از زخم بیرون زدند و بعد خطی از خون روی بازویش انداختند. 
– نگران نشوید، طوری نشده. این شیرین‌کاری من است. اگر جدی بود سس گوجه لازم نداشتیم.
هنوز تکه‌های شکسته بشقاب روی زمین بودند. نیتا برگشت و فکر کرد که جارو دسته بلندش را از توی کمد نزدیک در پشتی بردارد. اما مرد بازویش را گرفت.
– بگیر بشین. بشین همین جا تا من غذام را بخورم.
بعد بازوی خونی‌اش را بلند کرد و به او نشان داد. تخم مرغ‌ها را لای کیک گذاشت و چند تا گاز بزرگ زد و همه را خورد. با دهان باز می‌جوید. کتری می‌جوشید.
مرد گفت: چایی کیسه‌ای توی فنجان است؟
– بله. برگ چایی برات گذاشتم.
– تکان نخور. نمی‌خواهد بروی سر کتری.
آب جوش را از روی صافی توی فنجان ریخت.
– مزه کاه می‌دهد. فقط همین را داری؟
– آره. ببخشید.
– لازم نیست بگویی ببخشید، اگر فقط همین را داری فقط همین را داری دیگر. اصلا فکرش هم نمی‌کردی که من بیام این جا بخواهم فیوزتون را نگاه کنم.
نیتا گفت: خوب نه. فکرش را نمی‌کردم.
– ترسیده‌ای؟
نیتا فکر کرد که بهتر است جوابی جدی به سوالش بدهد و فکر نکند که دارد تهدیدش می‌کند.
– نمی‌دانم. به نظرم بیش تر جا خورده‌ام تا ترسیده باشم. نمی‌دانم.
– اصلا، اصلا لازم نیست بترسی. بهت تجاوز نم‌کنم.
– اصلا همچین چیزی به فکرم هم نرسیده بود.
یک جرعه از چایی‌اش خورد و قیافه‌ گرفت و گفت: هیچ وقت نباید به خاطر این‌که خانم مسنی هستی خیالت راحت باشد. همه جور آدمی‌پیدا می‌شود. بعضی‌ها براشان بچه و گربه و پیرزن و پیرمرد فرقی ندارد. بهانه نمی‌گیرند. اما من نه. من فقط از معمولی‌اش لذت میبرم، با یک زن خوب که دوستش داشته باشم و من را دوست داشته باشد. خیالت راحت باشد.
نیتا گفت: خیلی ممنون که گفتی.
مرد شانه اش را بالا انداخت اما به نظر می‌رسید از خودش راضی است.
– آن ماشین تواست بیرون؟
– ماشین شوهرم است.
– شوهرت؟ کجاست؟
– مرده. من رانندگی نمی‌کنم. می‌خواستم بفروشمش اما هنوز وقت نشده.
چقدر احمق بود، چقدر احمق بود که این را بهش گفت.
– مدل 2004 است؟
– فکر کنم. آره.
– یک لحظه فکر کردم می‌خواهی با این جریان شوهر گولم بزنی. فایده نداشت. من فوری بو می‌برم که زن‌ها تنها زندگی می‌کنند یا نه. همان لحظه که وارد خونه می‌شم می‌فهمم. غریزه. پس راه می‌رود؟ آره؟ می‌دانی آخرین بار کی باهاش رانندگی کرده؟
– هفده ام جون. همان روزی که مرد.
– بنزین دارد؟
– فکر کنم.
– اگر همان قبلش پرش کرده باشد خیلی خوبه. کلیدش را داری؟
– همرام نیست. اما می‌دانم کجاست.
– باشد.
صندلی اش را عقب کشید. و به یکی از تکه‌های چینی شکسته خورد. بلند شد و سرش را با حالتی از تعجب تکان داد و دوباره سرجایش نشست.
– سرم گیج می‌رود. باید یک دقیقه بشینم. فکر کردم اگر یک چیزی بخورم بهتر می‌شوم. الکی گفتم مرض قند دارم.
نیتا توی صندلی اش جابه جا شد و مرد از جایش پرید.
– از جات تکان نخور. آن قدر حالم بد نیست که نتوانم بگیرمت. فقط از شب تا صبح راه رفته‌ام.
– می‌خواستم برم کلیدها را بیارم.
– صبر می‌کنی تا وقتی که من بهت بگویم. از کنار خط آهن آمدم. تا این جارسیدم یک دانه هم قطار نیامد.
– به ندرت قطار رد می‌شود.
– آره. خوبه. بعضی از شهرها را از توی کانال آب دور زدم. بعد هوا روشن شد و من هنوز حالم خوب بود. به جز این که مجبور شدم که یک جا از تقاطع جاده رد بشم که تندی دویدم. بعد پایین را نگاه کردم و خانه و ماشین را دیدم و با خودم گفتم: خودشه. می‌تونستم ماشین پدرم را بردارم اما هنوز یک کم عقل توی سرم مانده بود.
نیتا می‌دانست که منتظر است که ازش بپرسد که چه کار کرده است. اما از طرفی هم می‌دانست که هر چه کم‌تر بداند برایش بهتر است.
بعد برای اولین‌بار از وقتی که مرد وارد خانه شده بود به سرطانش فکر کرد. فکر کرد که چه طور هیجان این ماجرا ذهنش را از فکر بیماری آزاد کرده است.
– چرا لبخند می‌زنی.؟
– نمی‌دانم. لبخند می‌زدم؟
– به نظرم از قصه خوشت می‌آد. می‌خواهی برات یک قصه بگویم؟
– ترجیح می‌دهم بروی.
– می‌روم. اما اول برات یک قصه تعریف می‌کنم.
دستش را توی جیب پشتش کرد: بیا می‌خواهی یک عکس ببینی؟
عکس چند نفر که توی یک اتاق نشیمن نشسته بودند بود. پرده گلدار پشت سرشان کشیده شده بود. پیرمردی- نه چندان پیر شاید حدود شصت سال و زنی حدود همان سن روی یک کاناپه نشسته بودند و زن جوان خیلی بزرگی روی صندلی چرخ داری کنار کاناپه و کمی‌جلوتر از بقیه نشسته بود. پیرمرد سنگین وزن بود و موهایش خاکستری بودند و چشم‌هایش باریک و و دهانش کمی‌باز مانده بود انگار آسم داشته باشد. جثه پیرزن خیلی کوچک تر بود، موهایش را قهوه‌ای کرده بود و رژلب زده بود. لباسی پوشیده بود که قدیم‌ها به آن بلوز کشاورزی می‌گفتند و روی کمرش و گردنش قوسی قرمز داشت. لبخندی مصمم و کمی‌عصبی روی لب‌هایش بود. انگاربخواهد دندان‌های زشتش را مخفی کند. اما زن جوان‌تر بود که نظر بیینده را جلب می‌کرد. حواسش جای دیگری بود، هیکل غول پیکری داشت و لباس روشن گلدارپوشیده بود. موهای تیره فرفری‌اش روی سرش پف کرده بود و چانه اش را توی گردنش فرو کرده بود و مثل یک توده گوشت روی صندلی افتاده بود و با خرسندی و زیرکی نگاه می‌کرد.
– این مادرم است و این هم بابام. این هم خواهرم مادلین است روی صندلی چرخ‌دار. همین طور مسخره دنیا آمده. هیچ کس نمی‌تواند براش کاری بکند نه دکتر و نه هیچ کس دیگر. مثل خوک می‌خورد. از وقتی که یادم می‌آد با هم مثل کارد و پنیر بودیم. پنج سال از من بزرگ‌تر بود و فقط دنیا آمده بود که من را عذاب بدهد. هر چیزی دستش می‌رسید پرت می‌کرد طرف من. من را می‌انداخت زمین و می‌خواست با صندلی چرخ دار بی صاحاب مانده اش از رو من رد شود. ببخشید این طوری حرف می‌زنم.
– حتما برات خیلی سخت بوده. برای پدر و مادرت هم.
– ههه. آن‌ها براشون فرقی نمی‌کرد. می‌دانی می‌رفتند کلیسا و واعظ بهشون می‌گفت که خواهرم هدیه‌ای که خدا براشون فرستاده است. با خودشون می‌بردنش کلیسا و بدمصب مثل یک گربه بی شرف توی حیاط زوزه می‌کشید و آن‌ها می‌گفتند می‌خواهد آواز بخواند تا خدای لاکردار روح لعنتی‌اش را بیامرزد. باز هم ببخشید. می‌دانید برای همین هم من دوست نداشتم زیاد خانه بمانم. رفتم دنبال زندگی خودم. همیشه کار پیدا می‌کردم، هیچ وقت بی‌کاروبی‌عار ومست نمی‌گرفتم بشینم پول دولت را بخورم. از پیرمرد هم هیچ‌وقت پول نخواستم. پا می‌شدم می‌رفتم تو گرمای نود درجه پشت بام آسفالت می‌کردم یا توی یه رستوران قراضه بوگندو زمین می‌شستم، یا این که تو یکی از این تعمیرگاه‌های متقلب شاگردی می‌کردم. اما هیچ وقت حرف مفت تو گوشم نمی‌رفت، برای همین هم زیاد جایی بند نمی‌شدم. صاحب‌کارها معمولا تا زورشان می‌رسد حرف مفت بار کسایی مثل من می‌کنند اما من زیر بار زورنمی‌روم. من تو یک خانواده درست و حسابی بزرگ شده بودم. پدرم تا وقتی مریض شد کار کرد. روی اتوبوس کار می‌کرد. من این طوری بار نیامده‌ام که زیر بار حرف مفت برم. بگذریم. پدر و مادرم همیشه به من می‌گفتند که خانه مال تو است. همه قسط‌ش را داده‌ایم و هنوز نسبتا نو است و مال خودت است. این طوری به من گفته بودند: می‌دانیم که وقتی جوان بودی زندگیت سخت بود و اگر به خاطر آن همه سختی نبود می‌توانستی درست را بخوانی. برای همین می‌خواهیم یک جوری جبران کنیم. بعد یک کم قبل داشتم با پدرم تلفنی حرف می‌زدم و برگشت گفت: البته شرطش را که می‌دانی. من می‌گویم: چه شرطی؟ می‌گوید: فقط در صورتی خانه مال تو می‌شود که تا وقتی خواهرت زنده است ازش مراقبت کنی. فقط خانه تو که نیست خانه خواهرت هم هستش. ای خدا! این حرفش تازه بود. همیشه فکر می‌کردم قراره وقتی مردند خواهرم را بگذارم آسایشگاه و همیشه قرار بود آن جا خانه من باشد. برا همین به پیرمرد گفتم که من خیال نمی‌کردم این طوری بشود. می‌گوید: ما همه چیز را نوشتیم و آماده کردیم که تو بروی امضا کنی. اگر نخواهی می‌توانی امضا نکنی. اگر امضا کنی خاله رنی همین دوروبرهاست که حواسش به شماها باشد و ببیند که شرایط قرار داد را رعایت کردی یا نه. خاله رنی خواهر کوچک مامانم است و یک پتیاره تمام عیار است. بعد من یک هو لحنم را عوض می‌کنم و می‌گم خوب آره اگر همین است که هست من کاریش نمی‌تونم بکنم و به نظرم کاملا هم منطقی است. باشد. باشد. اشکالی ندارد که یک شنبه بیام پیشتون؟ برای شام بیام؟ می‌گوید: حتما. خوش‌حالم که تصمیم درستی گرفتی. همیشه بی‌خود از کوره در می‌روی. می‌گوید : تو سن و سال تو باید یک کم منطقی رفتار کنی. به خودم می‌گم مسخره است تو این را به من بگویی.
راه می‌افتم می‌رم خانه. مامان مرغ پخته. بوی خوبش از همان دم در می‌آید. بعد بوی مدلین را حس می‌کنم همان بوی گند همیشه‌گی‌اش را. نمی‌دانم بوی چیه. اما اگر مامان هر روز هم بشورتش باز هم همان بو را می‌دهد. اما من خیلی طبیعی رفتار می‌کنم.می‌گویم: امروز روز مهمی‌است. باید عکس بگیریم. بهشون گفتم که من این دوربین تازه را خریده‌ام که عکسش فوری ظاهر می‌شود و می‌توانند همین الان عکس خودشون را ببیند. چطوره؟ و بعد گفتم که همین طوری که توی عکس دیدید بشینند. مامان می‌گفت: زود باش من باید برگردم آشپزخانه. می‌گویم: آره همین الان آماده می‌شود. یک دقیقه صبر کنید. بعد ازشون عکس می‌گیرم و مامان می‌گوید: زود باش نشونمان بده عکس چه طور شده. من می‌گم یک کم صبر کن. یه دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشد. و همین طور که منتظرند ببینند عکس شون چه طور شده هفت‌تیرتفنگ کوچک خوشگلم را در می‌آرم و بنگ بنگ بنگ با یک شلیک کارشان را می‌سازم. بعد یک عکس دیگر ازشان گرفتم و رفتم آشپزخانه و یک کمی‌از مرغ را خوردم و دیگر بهشون نگاه نکردم. یک جورایی فکر می‌کردم خاله رنی هم آن شب باشد اما مامان گفت که تو کلیسا گرفتار بوده. به همین آسانی می‌توانستم او را هم بکشم. خوب حالا بیا این را نگاه کن. قبل و بعد.
سر مرد به پهلو خم شده و سر زن به جلو، حالت صورتشان به کلی از بین رفته است. خواهرش به جلو خم شده برای همین صورتش اصلا دیده نمی‌شود. فقط زانو بزرگش که با پارچه گل دار باندپیچی شده و موهایش که با آن آرایش عجیب از مد افتاده بالای سرش جمع کرده به چشم می‌خورد. 
می‌توانستم یک هفته تمام همان جا بشینم و حال کنم. خیلی احساس آرامش می‌کردم. اما هوا که تاریک شد دیگر معطلش نکردم. حواسم را جمع کردم که کاملا تروتمیز باشم و همه مرغ را خوردم و باید راه می‌افتادم. آماده بودم که خاله رنی هم از راه برسد اما دیگر حس‌اش رفته بود و اگر پیداش می‌شد باید دوباره سعی می‌کردم که آن جوری بشم. شکمم خیلی پر بود. مرغش خیلی گنده بود و من به جای این که یک بسته بندی‌اش کنم و با خودم ببرمش همه‌اش را خوردم چون می‌ترسیدم که بوش سگ‌ها را دنبالم راه بیندازد. می‌خواستم از راه پشتی بیام. فکر کردم مرغ تا یک هفته شکمم را پر کرده. اما دیدی که وقتی رسیدم اینجا چقدر گشنه بودم.
نگاهی به دور و بر آشپزخانه انداخت و گفت: نوشیدنی دیگر‌ی نداری؟ چایی اش خیلی افتضاح بود.
– فکر کنم یک کم شراب داشته باشم. نمی‌دانم من دیگر مشروب نمی‌خورم.
– توی ترکی؟
– نه فقط بهم نمی‌سازد.
وقتی که بلند شد پاهایش می‌لرزید. تعجبی هم نداشت.
مرد گفت: قبل از این که بیام تو تلفن را قطع کردم. گفتم بدانی.
شاید وقتی مشروب می‌خورد حواسش پرت می‌شد و راحت‌تر و آرام‌تررفتار می‌کرد، شاید هم خبیث‌تر و خشن‌تر می‌شد. از کجا باید می‌فهمید؟ شیشه شراب توی آشپزخانه بود. او و ریچ هر شب مقدار معقولی شراب می‌نوشیدند، شنیده بودند برای قلب خوب است. شاید هم درستش این بود که کمی شراب اثر مواد مضر برای قلب را خنثی می‌کند. آن قدر ترسیده بود که درست یادش نمی‌آمد کدام درست است. حسابی ترسیده بود. فکر کردن به سرطانش در حال حاضر دردی از او درمان نمی‌کرد. این حقیقت که احتمالا تا یک سال دیگر بمیرد تاثیری درترسناکی مرگی که حالا هرلحظه ممکن بود سراغش بیاید نداشت.
مرد گفت: به‌به، چه شراب خوبی. درش پیچی نیست، چوب پنبه است. دربازکنش را داری؟
نیتا طرف کشو رفت اما مرد از جا پرید و نه چندان با خشونت او را کنار کشید.
-آها. من می‌آرمش. تو نمی‌خواد سر کشو بری. چه چیزهای خوبی دارید.
چاقوها را روی نشیمن صندلی‌اش گذاشت، جایی که به هیچ عنوان دست نیتا به آن نمی‌رسید. در بطری را باز کرد. نیتا آن‌قدر حواسش سرجا بود که ببیند در باز کن توی دست مرد می‌تواند چقدر خطرناک باشد. اما معلوم بود که خودش نمی‌توانشت با آن کاری بکند.
– بلند شوم برات لیوان بیارم.
مرد گفت: نه لیوان شیشه‌ای نمی‌خواهم. پلاستیکی داری؟
– نه.
– پس فنجان بیار. حواسم بهت هست‌ها.
نشست و دوتا فنجان روی میز گذاشت: برای من کم بریز.
مرد با لحن رسمی‌ای گفت: آره، من هم باید رانندگی کنم.
اما فنجان خودش را پر پر کرد.
– نمی‌خواهم حالم طوری باشد که پلیس دنبالم بیفتد.
نیتا گفت: رادیکال‌های آزاد.
– این دیگر یعنی‌ چی؟
– خاصیت شراب قرمزه. درست یادم نیست، شاید باعث می‌شود بیش‌تر تولید بشوند چون برای بدن خوبند شاید هم از بین می‌بردشان چون که ضرر دارند.
یک جرعه شراب خورد، انتظار داشت که حالش به هم بخورد اما این طور نشد. مرد همان طور ایستاده شرابش را سرکشید. نیتا گفت: وقتی می‌خواهی بشینی حواست به چاقوها باشد.
– نمی‌خواهد سربه سرم بگذاری.
چاقوها را جمع کرد و توی کشو گذاشت و نشست.
– فکر می‌کنی من احمقم؟ فکر می‌کنی عصبی شده‌ام؟
نیتا بلافاصله از این فرصت طلایی استفاده کرد. گفت: نه. فقط فکر می‌کنم که قبلا هم‌چین کاری نکرده بوده‌ای.
– معلومه که نکرده بوده‌ام. فکر می‌کنی من قاتلم؟ آره من کشتمشون. اما قاتل نیستم.
گفت: آره فرق می‌کند.
– معلومه که فرق می‌کند.
– من می‌دانم چه جوریه. می‌دونم چه احساسی که آدم از شر کسی که اذیتش کرده راحت بشود.
– راستی؟
– خودم هم همین کاری را کرده‌ام که تو کرده‌ای.
صندلی اش را عقب زد اما از جایش بلند نشد: امکان ندارد.
– می‌خواهی باور کن می‌خواهی نکن. اما من هم همین کار را کرده‌ام.
– انگار واقعا کرده‌ای! چه جوری؟
– با سم.
– چی می‌گویی! یک سمی‌مثل آن چایی لعنی‌ات به خوردشان دادی؟
– همه اش یک نفر بود. یک زن. آن چایی هم هیچ‌چیزیش نبود. عمرت را طولانی می‌کند.
– اگر قراره همه اش از این چایی‌های مزخرف بخورم می‌خواهم عمرم طولانی نشود. بهر حال بعد از مرگ اثر سم را توی بدن پیدا می‌کنند.
– فکر نکنم سم‌های گیاهی را پیدا کنند. تازه هیچ کس به فکرش نرسید که آزمایش کند. از آن دخترهایی بود که از بچه‌گی تب رماتیسمی‌دارند و همیشه ضعیف و زردنبود هستند. هیچ وقت نمی‌توانست ورزش یا فعالیت چندانی بکند. مرگش زیاد هم غیرمنتظره نبود.
– چی کارت کرده بود؟
– شوهرم عاشقش شده بود. می‌خواست من را ول کند و برود باهاش عروسی کند. خودش به من گفته بود. من براش همه کار کرده بودم. با هم داشتیم این خانه را تعمیر می‌کردیم. همه چیز زندگیم بود. بچه نداشتیم چون شوهرم نمی‌خواست. من نجاری یاد گرفته بودم و با این که می‌ترسیدم از نردبام هم بالا می‌رفتم. تمام زندگیم بود. بعد می‌خواست من را به خاطر این دختر دست و پا چلفتی که تو اداره ثبت نام دانشگاه‌شان کار می‌کرد ول کند. همه چیزهایی که داشتیم می‌رسید به این دختره. عادلانه بود؟
– از کجا سم گرفتی؟
– لازم نبود بگیرم توی حیاط داشتیم. یک بوته ریواس چندساله توی حیاط بود. توی ریشه ریواس به اندازه کافی سم هستش. ساقه‌اش نه‌ها. ساقه را می‌خوریم و هیچ ایرادی ندارند اما آن تکه‌های قرمزی که ته برگ‌هاش هست سمی‌هستند. این را می‌دانستم اما درست نمی‌دانستم چقدر سمی‌است و تاثیر می‌گذارد یا نه.برای همین کاری که کردم بیش تر مثل سعی و خطا بود. چندتا شانس بزرگ آوردم. اول این که شوهرم رفته بود مینه‌سوتا کنفرانس. ممکن بود دختره را هم با خودش ببرد اما چون تابستان بود و باید دفتر را اداره می‌کرد نتوانسته بود همراه شوهرم بود. بعد هم ممکن بود خودش تنها نباشد. می‌شد یک نفر دیگر هم همراهش تو دفتر باشد که به من مشکوک بشود. باید فرض می‌کردم نمی‌داند که من می‌دانم. یک بار شام آمده بود خانه‌مان و میانه‌مان بد نبود. باید روی شوهرم حساب می‌کردم که از آن آدم‌هایی بود که به من همه چیز را می‌گفت تا ببیند واکنشم چه جوریه اما هنوز به طرف مقابل نگفته که به من گفته. حالا ممکنه فکر کنی اگر خیال می‌‌کردم این طوریه چرا اصلا باید از شر دختره راحت می‌شدم، چون ممکن بود هنوز بخواد با من بموند. نه، من می‌شناختمش، هر طوری بود دختره را نگه می‌داشت. حتا اگر هم ولش می‌کرد آن دختر زندگی را برامون سم کرده بود برای همین هم من تصمیم گرفتم مسمومش کنم.
دو تا کیک پختم. یکیش سم داشت یکیش نداشت. رفتم دانشگاه و دوتا قهوه خریدم و بردم دفترش. به جز او کسی توی دفتر نبود. بهش گفتم که آمدم وسط شهر کار داشتم و از کنار دانشکده که رد می‌شدم چشمم به قنادی معروفی افتاد که شوهرم همیشه می‌گفت کیک‌هاش خوشمزه‌اند. پیاده شدم رفتم چند تا کیک خریدم و دوتا قهوه. بعد یادم افتاد که او الان تک و تنها توی دفتر است و همه رفتن برای خودشون تعطیلات. من هم که شوهرم رفته مینه‌سوتا و تنهام. خیلی خوشحال شد و کلی تشکر کرد. گفت که تو دفتر خیلی حوصله‌اش سر رفته و کافه هم بسته است و باید برود ساختمان علوم تا برای خودش قهوه بخرد و تازه توی قهوه شون اسید هیدرپکلوریک می‌ریزند.‌هاها. این طوری شد که برای خودمون مهمانی کوچکی گرفتیم.
مرد گفت: من از ریواس متنفرم. اگر من بودم اثر نمی‌کرد.
– اما روی او اثر کرد. شانسی که داشتم این بود که سمش زود اثر می‌کرد، قبل از این که فرصت بشود معده اش را شتشو بدهند. اما نه آن قدر سریع که به من شک کند. ساختمان خالی خالی بود و تا همین امروز هیچ‌وقت کسی نگفته که دیده من رفتم آن تو و آمدم بیرون. البته من از راه پشتی هم رفتم.
– خیلی باهوش بودی. همین طور راحت خودت را خلاص کردی.
– تو هم همین طور.
– کاری که من کردم به اندازه تو ماهرانه نبود.
– برای تو این طوری پیش آمد.
– آره راست می‌گویی.
– من هم این طوری شرش را کندم. زندگی مشترکم را نجات دادم. به هر حال شوهرم فهمید که دختره به دردش نمی‌خورده. اما دختره بدجوری بهش گیر داده بود. این شکلی بود دیگر. برای شوهرم فقط مسئولیت بود. بعدا خودش این را فهمید.
– نکند یک وفت توی تخم مرغ چیزی ریخته باشی؟ اگر این کار را کرده باشی برات خیلی گران تمام می‌شود.
– معلومه که نریخته‌ام. این از آن کارهایی نیست که آدم راه بیفتد و هرروز هرروز انجام بدهد. من درواقع اصلا چندان از سم سردرنمی‌آرم. شانسی این یک قلم را بلد بودم.
مرد یک هو از جاش چنان بلند شد که زانوش خورد به صندلی و نیتا دید که توی بطری چندان شرابی باقی نمانده. است
 – کلید ماشین را می‌خواهم.
یک لحظه فکرش کار نمی‌کرد..
– کلید ماشین. کجا گذاشتیش؟
تا کلید ماشین را بهش می‌داد اتفاق می‌افتد. اگر بهش می‌گفت که سرطان دارد بهتر می‌شد؟ احمقانه بود. اصلا کمکی نمی‌کرد. احتمال مرگ در آینده نمی‌توانست زندگی الانش را نجات بدهد. گفت: چیزی را که بهت گفتم تا حالا به هیچ کس نگفته بودم.
او را شریک راز خودش کرده بود و می‌خواست مطمئن شود که مرد اهمیت این کار را فهمیده است.
مرد گفت: تا الان هیچ کس نمی‌دانسته.
نیتا توی دلش گفت خدا را شکر. همان طوری که باید فکر می‌کند. متوجه شده بود. متوجه شده بود؟ خدا را شکر. شاید.
– کلید ماشین توی آن قوری آبی هستش.
– کجا؟ کدام قوری آبی لعنتی را می‌گویی.
– آن ور سکو. درش شکسته برای همین خرت و پرت‌هامون را توش می‌ریزیم.
– ساکت شو. یا من برای همیشه ساکتت می‌کنم.
می‌خواست دستش را بکند توی قوری اما دستش جا نمی‌شد. فریاد زد: عوضی، عوضی، عوضی.
قوری را برگرداند و روی سکو کوباندش. از توی قوری کلید ماشین و خانه و یک عالمه کلید و یک دسته پول قدیمی کانادا بیرون ریخت و تکه‌های شکسته سفال روی کف آشپزخانه ریخت.
نیتا که داشت از حال می‌رفت گفت: آن که بندش قرمز است. 
مرد قبل از این که بتواند کلید را پیدا کند بقیه چیزها را این طرف و آن طرف ریخت.
گفت: پس اگر پرسیدند ماشین چی شده چی می‌گی؟ می‌گی که فروختیش به یک غریبه، فهمیدی؟
یک دقیقه طول کشید تا اهمیت حرفش را بفهمد. وفتی که فهمید تمام اتاق لرزید. می‌خواست بگوید خیلی ممنون اما دهانش خشک بود و مطمئن نبود که صدایی از دهنش در می‌آید. 
اما انگار صداش در آمده بود چون مرد گفت: نمی‌خواهد تشکر کنی. من حافظه خوبی دارم. آن غریبه‌ای که ماشینت را خریده نباید اصلا شبیه من باشد. نمی‌خواهی که بروند قبرستان و جسد مرده را از گور بکشند بیرون؟ اگر یک کلمه از دهنت بیرون بیاد من هم تو را لو می‌دهم.
نیتا همان طور زمین را نگاه می‌کرد.
رفت. در بسته شد. اما نیتا هنوز تکان نمی‌خورد. نمی‌توانست جم بخورد و همان‌طور به تکه‌های چینی شکسته روی زمین زل زده بود.
می‌خواست برود و در را قفل کند اما نمی‌توانست تکان بخورد. صدای موتور ماشین بلند شد و بعد دوباره خاموش شد. حالا چی؟ خیلی هیجان زده بود. ممکن بود هر کار اشتباهی بکند. بعد دوباره و دوباره استارت زد راه افتاد و دور زد. صدای لاستیک روی سنگ فرش آمد. نیتا همان طور لرزان رفت سراغ تلفن. اما مرد راست گفته بود‌، تلفن قطع بود. تلفن کنار یکی از کتاب خانه‌هاشان بود. توی این یکی بیش‌تر کتاب‌های قدیمی‌شان را گذاشته بودند. کتاب‌هایی که سال‌ها باز نشده بودند. کتاب برج مغرور آلبرت اسپیر. و کتاب‌های ریچ.
"جشنی با میوه‌ها و سبزیجات آشنا". "غذاهای گرم مجلسی و هیجان انگیز". ابداع، طبخ و تهیه از بت آندرهیل.
وقتی که ریچ آشپزخانه را تمام کرد نیتا اشتباه کرده بود و سعی کرده بود مثل بت آشپزی کند. مدت کوتاهی بیش تر این کار را نکرد. معلوم شد که ریچ دوست نداشت یاد دردسر درست کردن آن غذاها بیافتد و خود نیتا هم حال نداشت آن همه سبزیجات خرد کند و صبر کند تا غذا جا بیفتد. اما چیزهایی یاد گرفته بود که خودش متعجب شده بود. مثل همین که بعضی از غذاهای آشنا وبه ظاهر بی ضرر ممکن است سمی‌ باشند.
باید برای بت نامه ای می‌نوشت: بت عزیزم، ریچ مرده و من خودم را به جای تو جا زدم و زندگیم را نجات دادم.
اما برای بت چه اهمیتی داشت که زندگی او نجات پیدا کرده است؟ فقط یک نفر بود که واقعا این خبر برایش مهم بود.
ریچ. ریچ. حالا می‌فهمید که از دست دادن ریچ یعنی چه. انگار ناگهان تمام هوای آسمان خالی شده باشد.
با خودش گفت که باید پیاده تا مرکز خرید بود. اداره پلیس آن‌جا بود. باید برای خودش موبایل می‌خرید.
اما آن قدر شوکه و خسته بود که نمی‌توانست پاهایش را تکان بدهد. باید اول کمی‌استراحت می‌کرد. با صدای ضربه ای که به در خورد بیدار شد. در هنوز باز بود. پلیس بود. نه آن پلیس همیشگی محله، پلیس ترافیک استانی. پرسید می‌داند که ماشینش کجاست.
به جایی که ماشین پارک شده بود نگاه کرد.
گفت: نیستش. آن جا بود.
– نمی‌دانستید که دزدیدنش؟ آخرین بار کی دیدید آن جاست؟
– فکر کنم دیشب.
– کلید روش بود؟
– فکر کنم آره.
– متاسفانه خبر بدی دارم. ماشین‌تون این طرف والیستاین تصادف کرده است. راننده افتاده توی نهر آب و چپ کرده. اصل ماجرا این است که به جرم سه تا قتل تحت تعقیب بوده. به هر حال این آخرین چیزی که ازش می‌دانیم. قتل توی میتچلستون. خیلی شانس آوردید که سرراهش سبز نشدید.
– طوریش شده؟
– کشته شده. درجا.
بعد با مهربانی نطق مفصلی برای نیتا کرد. گفت که نباید کلید را روی ماشین بگذارد آن هم زنی که تنها زندگی می‌کند. و آدم هیچ وقت نمی‌داند.
هیچ وقت نمی‌داند.
نویسنده: آلیس مونرو
مترجم: دنا فرهنگ

شور و شوق

وقتی گریس در دره‌ی اتاوا دنبال خانه‌ی تابستانی خانواده‌ی تراورس می‌گردد سال‌ها از آخرین باری که گذرش به آن ناحیه از کشور افتاده‌ می‌گذرد و همه چیز خیلی فرق کرده است. بزرگ‌راه شماره‌ی هفت حالا خارج از شهری که قبلا راست از وسط آن رد می‌شد افتاده و در جاهایی که قبلا پیچ‌درپیچ بود صاف و مستقیم شده است. آن قسمت از کانادا آن‌قدر دریاچه دارد که هیچ نقشه‌ای تمام آن‌ها را نشان نمی‌دهد. وقتی گریس بالاخره جای تقریبی دریاچه‌ی سبوت را پیدا می‌کند، یا دست‌کم فکر می‌کند که حدود آن را به یاد آورده است، یک عالمه راه از جاده‌ی اصلی به آن طرف می‌رود و وقتی یکی از آن‌ها را انتخاب می‌کند باز هم چند جا به دوراهی‌هایی می‌رسد که هر کدام از راه‌هاشان اسمهای نا‌آشنایی دارند که او هیچ یک را به یاد ندارد، چون چهل سال قبل که او در آن‌جا زندگی می‌کرد خیابان‌ها اسم نداشتند و هیچ کدام اسفالت نبودند و فقط راه باریکی به طرف دریاچه می‌رفت که آن‌هم انگار تصادفی از کنار دریاچه ‌گذشته بود.
در کنار دریاچه دهکده‌ای است یا شاید هم بتوان گفت شهرکی مس(ک*ی)، چون نه اداره‌ی پست دارد و نه مغازه‌ی خرت و پرت فروشی سوت‌وکوری که در تمام دهکده‌های آن ناحیه هست. خانه‌های شهرک همه کنار چهار یا پنج خیابان ساحل دریاچه ساخته شده‌اند و پارکینگ‌های جلوشان تمام پیاده‌رو را گرفته است. انگار بیش‌تر خانه‌های شهرک خانه‌‌هایی ییلاقی هستند که صاحبان‌شان فقط تابستان‌ها در آن‌ها می‌مانند و از همین الان پنجره‌هاشان را برای زمستان تخته‌کوبی کرده اند. اما از  وسایل بدن‌سازی، اجاق‌های کباب پزی، دوچرخه ها، موتورسیکلت‌ها و میزهای سفری که در بعضی از حیاط‌ها است می‌توان فهمید که کسانی هم تمام سال در آن شهرک زندگی می‌کنند. توی تک‌وتوکی از حیاط‌ها مردم نشسته‌اند و در این روز گرم تابستانی ناهار یا آبجو می‌خوردند. معلوم است که پشت پنجره‌های دیگری که با پرچم و یا کرکره‌های فلزی پوشیده شده‌اند هم دانش‌آموزان و هیپی‌های قدیمی تنها زندگی می‌کنند، چون خانه‌هاشان وسایل گرمایی برای زمستان دارد.
چیزی نمانده است که گریس راه اش را کج کند و برگردد که چشمش به خانه‌ای هشت ضلعی می‌افتد که کناره‌های بام و روی درهایش نقش‌هایی برجسته دارد. آن‌جا قبلا خانه‌ی خانواده وود بود. گریس همیشه فکر می‌کرد که آن خانه هشت در دارد اما حالا می‌دید که فقط چهار تا در دارد. هیچ وقت داخل خانه نرفته بود تا سر در بیاورد که این فضای چندضلعی چه‌طور به اتاق تبدیل شده است. خانم و آقای وود آن موقع هم‌سن و سال حالای گریس بودند و هیچ کدام از بچه‌ها یا دوست‌ها‌شان به دیدن‌شان نمی‌رفت. از آن ساختمان زیبا و مجلل حالا خرابه‌ای به جامانده است که همسایه‌های شلخته وسایل کهنه و اسباب بازی‌های بچه‌هاشان  را تو حیاط آن ریخته‌اند.
گریس که می‌داند خانه‌ی خانواده‌ی تراورس هم باید همان حوالی باشد بالاخره آن را پیدا می‌کند. اما اوضاع خانه تراورس‌ها هم چندان تعریفی ندارد. راه ماشین‌رویی که به دریاچه می‌رود از کنار خانه می‌گذرد و درست چسبیده به ایوان‌های دور تا دور آن، ساختمان‌های جدیدی ساخته شده است. 
آن ساختمان اولین خانه با ایوان‌های سرتاسری بود که گریس دیده بود. ایوان‌ها سایبان‌هایی داشتند که از هره‌ی بام بیرون ‌آمده بودند و تمام اطراف خانه را ‌پوشانده بودند. دیدن آن ساختمان آدم را یاد تابستان‌های گرم می‌انداخت. بعدها گریس شبیه این معماری را در استرالیا زیاد دیده بود.
آن وقت‌ها می‌شد از ایوان خانه پایین دوید، از راه شن‌ریزی شده‌ی ماشین‌رو ‌گذشت، بته‌های علف هرز و توت فرنگی‌های وحشی را زیرپا له کرد و توی دریاچه پرید یا حتی شیرجه زد. اما الان از کنار خانه به سختی می‌توان دریاچه را دید. دو طرف مسیر راهی که به دریاچه می‌رسد خانه ساخته‌اند، حتی یکی از خانه‌ها که دو تا پارکینگ دارد درست روی آن راه شن‌ریزی شده قرار گرفته است.
گریس وقتی راه افتاده بود تا راهی این سفر غیر معمول بشود خودش هم درست نمی‌دانست در پی چه‌چیزی است. شاید بدترین اتفاقی که ممکن بود بیفتد این بود که چیزی را که دنبالش بود پیدا کند. اگر آن خانه پر از خاطره با ایوان‌های زیبایش و دریاچه جلو آن و ردیف درختهای افرا و سرو و نخل پشت آن دست نخورده و سالم همان‌طور که گریس به یاد داشت مانده بود لابد او است از دیدن آن جا می‌خورد. گریس خودش بسبت به آن روزهایی که در آن‌جا زندگی می‌کرد تغییر کرده است. اما حالا کنار  خانه که خالی افتاده است و مثل تابلویی که سال‌ها زیر باد و باران مانده باشد رنگ آن پریده ایستاده است. معلوم نیست چه موقع پنجره‌های قدیمی را با پنجره‌هایی به آن یی‌ریختی عوض کرده‌اند. گریس به خانه خیره شده و از این که خانه هم به اندازه خودش تغییر کرده خوش‌حال است. ممکن‌ بود که  همه چیز نیست و نابود شده باشد و لابد آن‌وقت باید می‌نشست و برای چیزهایی که از دست داده یود سوگواری می‌کرد. اما شاید در آن صورت هم از این‌که دیگر هیچ نشانی از آن روزها نمانده بود ته دلش احساس خوش‌حالی می‌کرد.
آن خانه را آقای تراورس به عنوان هدیه‌ی عروسی برای خانم تراورس ساخته بود یا در حقیقت داده بود برایش بسازند. وقتی که گریس اولین بار خانه را دید سی سالی از ساختن آن می‌گذشت و بچه‌های خانم تراورس پخش و پلا شده بودند. گرچن بیست و هشت یا بیست و نه ساله بود. ازدواج کرده بود و خودش بچه داشت. موری بیست و یک سالش بود و سال آخر دانشگاه بود و نیل سی و چند سالی داشت. هرچند که نیل تراورس نبود، او نیل بارو بود. خانم تراورس قبل از ازدواج با آقای تراورس با مرد دیگری ازدواج کرده بود اما آن مرد خیلی زود مرده بود. بعد از مرگ او خانم تراورس چند سال تنها زندگی کرده بود و خرج زندگی خودش و بچه‌ را از راه تدریس انگلیسی تجاری در یک موسسه‌ی آموزش مهارت‌های اداری درآورده بود. آقای تراورس هر وقت حرفی از دوره‌ی قبل ملاقاتش با خانم تراورس به میان می‌آمد طوری صحبت می‌کرد که انگارخانم تراورس آن همه عذاب را فقط برای این تحمل کرده است که بعدها قدر آسایشی را که زندگی با او برای تمام عمر برایش به همراه داشته بیش‌تر بداند. هر چند که خانم تراورس خودش طور دیگری از خاطرات آن دوره حرف می‌زد. در آن سال‌ها او و نیل در خانه‌ی قدیمی بزرگی که به آپارتمان تبدیل شده بود، نزدیک خط آهن شهر پمبروک، زندگی می‌کردند. اکثر ماجراهایی که او سر میز شام تعریف می‌کرد درباره آن‌جا بود، درباره‌ی مستاجرهای دیگر خانه و صاحب‌خانه‌ی نیمه فرانسوی نیمه کانادایی که او ادای فرانسوی نخراشیده و انگلیسی آب‌نکشیده‌اش را در می‌آورد. بعضی از داستان‌ها را آن‌قدر تعریف کرده بود که دیگر برای خودشان اسم هم داشتند: شبی که خانم کرومارتی به پشت‌بام رفت؛ چه‌طور پستچی به خانم فلاورس احترام گذاشت؛ سگی که ماهی‌ها را خورد. این داستان‌ها گریس را یاد داستان‌های جیمز تربر می‌انداختند که در گزیده‌ای از داستان‌های طنز آمریکایی خوانده بود. وقتی که کلاس دهم بود مجموعه‌ی کامل این کتاب‌ها در قفسه‌های پشتی کتاب‌خانه‌ی کلاس دهم‌شان چیده شده بود. 
 آقای تراورس آدم کم‌حرفی بود و به ندرت سرشام چیزی می‌گفت. اما اگر می‌دید که کسی کنار شومینه نشسته و به سنگ‌های آن نگاه می‌کند ناگهان در می‌آمد و می‌گفت: «از این سنگ خوشت می‌آد؟» و نقل می‌کرد که چه‌قدر برای پیدا کردن آن نوع گرانیت صورتی که شومینه را با آن ساخته‌ بودند به زحمت افتاده است، فقط برای آن‌که خانم تراورس یک بار سر چهارراهی چشمش به آن سنگ افتاده و خیلی ذوق‌زده شده بوده. یا ناگهان دست کسی را می‌گرفت و چیزهای غیرمعمولی را که خودش به خانه اضافه کرده بود نشانش می‌داد. قفسه‌ی آشپزخانه‌ جاداری که در گوشه‌ای بود و می‌شد راحت آن را بیرون کشید، یا انباری کوچکی که زیر پنجره جا داده بودند. او مرد بلند قد و افتاده‌ای بود که موهای لختش روی پیشانیش می‌ریخت. وقتی می‌خواست توی آب برود گالش می‌پوشید. با لباس چاق به نظر نمی‌رسید اما گوشت سفید پهلوهایش از کناره‌ی لیفه‌ی لباس شنایش قلنبه می‌شد. 
آن سال تابستان گریس در هتل بیلیز فال شمال دریاچه‌ی سبوت کار می‌کرد. اوایل تابستان خانواده‌ی تراورس یک روز برای ناهار به آن‌جا رفتند. گریس آن‌قدر سرش شلوغ بود که آن‌ها را ندیده بود، چون آن سر سالن غذاخوری نشسته  بودند. وقتی که داشت میز را می‌چید احساس کرد که یک نفر منتظر است تا با او صحبت کند. 
موری پشت سرش ایستاده بود. گفت: می‌خواستم بدانم که ممکن است یک شب با من بیرون بیایید؟
گریس برپوش نقره‌ای ظرفی را کنار زد و نگاهی مردد به او انداخت.  پرسید: با کسی شرط بسته‌ای؟ 
صدای موری بلند و عصبی بود و انگار تمام جراتش را جمع کرده بود تا شق و رق جلو گریس بایستد. همه می‌دانستند که پسرهای محل گاهی با هم شرط‌ می‌بندند که پیش‌خدمتی را به گردش دعوت کنند. تمام ماجرا برای آن‌ها نوعی مسخره بازی بود و اگر پیش‌خدمت از همه جا بی‌خبر دعوت‌شان را قبول می‌کرد، امکان نداشت که او را به سینما ببرند. دست ‌بالا با او به پارک می‌رفتند و حتی زحمت خریدن یک فنجان قهوه را هم به خودشان نمی‌دادند و بعدش هم راه‌شان را می‌کشیدند و می‌رفتند. بعد دختر بیچاره تازه می‌فهمید که ماجرا از چه قرار بوده است و شرمنده و خجالت‌زده می‌شد.
موری با ناراحتی جواب داد: چی؟
گریس دیگر نگاهش نکرد، چون معلوم بود  که با کسی شرط نبسته است. به نظرش رسید که در آن لحظه تمام وجود او را همان‌طوری که واقعا بود دیده است، کمی تندخو اما ساده‌دل و بسیار هم مصمم. 
فورا گفت: باشد.
احتمالا منظورش این بود که «باشد ناراحت نشو. خودم فهمیدم که این شرط‌بندی نیست.» یا شاید هم می‌خواست بگوید  «باشد باهات می‌آیم بیرون.» خودش هم مطمئن نبود که منظورش کدام یک از این‌ها است. ولی موری حرف او را نشانه‌ی موافقت گرفت و بلافاصله با صدایی بلند بدون آن‌که به نگاه‌ کسانی که سر میزهای دیگر  بودند توجه کند، قرار گذاشت تا شب بعد، وقتی کارش تمام می‌شد دنبالش بیاید.
گریس و موری به سینما رفتند و فیلم «پدر عروس» را دیدند که گریس هیچ از آن خوشش نیامد. از دخترهایی مثل الیزابت تیلور بدش می‌آمد، دخترهای لوس و پرتوقعی که سرکار گذاشتن دیگران براشان سرگرمی‌ بود. موری گفت که آن فیلم کمدی است. ولی به نظر گریس مهم این نبود،  هر چند نمی‌توانست دقیقا توضیح دهد که چه چیزی مهم است. لابد همه فکر می‌کردندکه او این حرف‌ها را از سر حسادت می‌زند، چون خودش یک پیش‌خدمت ساده است و حتی آن‌قدر پول ندارد که به دانشگاه برود و اگر بخواهد عروسی مجللی بگیرد باید سال‌ها پول‌هاش را جمع کند تا بتواند هزینه‌اش را جور کند. موری هم همین فکر را کرد و دلش برای او سوخت.
گریس خودش هم درست نمی‌توانست بفهمد که احساسی که در دلش بود حسادت نیست بلکه نوعی دل‌خوری است و دلیل اصلی آن‌ این نیست که نمی‌تواند مثل آن‌جور دخترها خرید کند و لباس بپوشد بلکه از این حرصش می‌گیرد که همه فکر می‌کنند که تمام دخترها باید این طور باشند. نه فقط مردها بلکه خود زن‌ها هم ته دل‌شان فکر می‌کنند که تمام دخترها باید  لوس و خودخواه و سبک‌مغز باشند تا دوست داشتنی باشند وگرنه هیچ کس عاشق‌شان نمی‌شود. البته بعد از آن که مادر شدند باید دست از خودخواهی بردارند تا بتوانند مادرهایی فداکار برای فرزندان‌شان بشوند اما هیچ عیبی ندارد که  همه عمر همچنان سبک‌سر بمانند.
گریس در کنار پسری که عاشقش بود نشسته بود و از این موضوع حرص می‌خورد. پسری که در همان نگاه اول  عاشق او شده بود، چون به نظرش چیزهایی در او دیده بود که در هیچ دختر دیگری نبود. حتی دست به دهن بودن گریس هم به نظر نیل جالب بود. همه‌چیز او با دیگران  فرق داشت، از شغلش گرفته تا لهجه غلیظ اتاوایی‌اش.
موری از این‌که گریس از فیلم خوشش نیامد دمغ نشد. اما به جای آن‌که به دلایل گریس گوش کند داشت فکر می‌کرد که در جواب او چه باید بگوید و بالاخره گفت که حالا می‌ببیند حتی چشم و هم‌چشمی زن‌ها هم می‌تواند جالب و دوست‌داشتنی باشد و معلوم است که گریس آدم سبک‌سری نیست و اصلا شبیه بقیه‌ی دخترها نیست. او  واقعا استثنایی است.
گریس دامن کوتاه سرمه‌ای رنگی که شبیه به دامن رقص بود تنش بود و از یقه‌ی باز  بلوز سفیدش برجستگی جذاب سینه‌اش دیده می‌شد. روی دامنش کمربند کشی سرخابی بسته بود. لباس پوشیدنش به حرف‌هایی که می‌زد  نمی‌خورد و از روی آن نمی‌شد درستی حرف‌هایش را باور کرد. با این‌که سرووضعش مرتب بود اما لباس‌هایش از مد افتاده بودند و چنگی به دل نمی‌زدند. گوشواره‌های گنده و النگوهای نقره‌ی بدلی ارزان قیمتی به خودش آویزان کرده بود. موهایش بلند و تاب‌دار  بود و موقعی که در رستوران کار می‌کرد آن‌ها را با توری پشت سرش می‌بست.
استثنایی.
موری درباره گریس به مادرش گفت که او استثنایی است و مادرش گفت که حتما گریس را برای شام به خانه‌شان دعوت کند.
همه چیز برای گریس جالب بود و تازگی داشت. دردم از خانم تراورس خوشش آمد، همان‌طور که موری فورا عاشق او شده بود. هر چند که گریس ذاتا آدمی نبود که از دیگران تعریف کند، اما خانم تراورس از این‌که محبوب همه باشد خوش‌حال می‌شد.
گریس  پیش عمو و عمه‌ای بزرگ شده بود که در واقع عمو و عمه‌ی پدرش بودند. مادرش وقتی که او سه سالش بود مرده بود و پدرش به ساساچوان رفته بود و آنجا دوباره ازدواج کرده بود . پدرخوانده و مادرخوانده‌اش مهربان بودند و خوش‌حال بودند که گریس آن‌ها را از تنهایی درآورده است، اما هیچ وقت از این موضوع حرفی نمی‌زدند. عمویش صندلی‌های حصیری می‌ساخت و این کار را به گریس هم یاد داده بود تا وقتی که سوی چشمش کم شود گریس کارش را ادامه بدهد. اما گریس در بیلیز فال کار پیدا کرد و عمو و عمه‌اش با آن‌که اصلا دل‌شان نمی‌خواست که گریس از پیش‌شان برود احساس کردند شاید بد نباشد که قبل از آن‌که برای شغل آینده‌اش تصمیم جدی بگیرد، کارهای مختلفی را تجربه کند.
گریس بیست سالش بود و تازه دبیرستان را تمام کرده بود. در واقع باید یک سال زودتر درسش تمام می‌شد، اما او رشته‌ی سختی را انتخاب کرده بود. در شهر کوچکی که آن‌ها زندگی می‌کردند فقط یک دبیرستان بود که دوره‌اش پنج‌ساله بود. در آن زمان به آن دوره پیش‌دانشگاهی پیشرفته می‌گفتند. این دوره دانش‌آموزان را برای امتحان‌های ورودی خدمات دولتی آماده می‌کرد. لازم نبود که تمام دروسی را که ارایه می‌شد گذراند اما گریس سخت‌ترین واحدها را انتخاب کرد. سال سیزدهم که درواقع سال آخرش ‌بود گریس در تاریخ، گیاه‌شناسی، جانور‌شناسی و انگلیسی، فرانسه و لاتین نمره‌های بسیار بالایی گرفت. اما سپتامبر دوباره به مدرسه رفت و فیزیک و شیمی و مثلثات و هندسه و جبر خواند، هر چند که نمره‌های علوم و ریاضی‌اش به اندازه‌ی نمره‌های سال قبلش درخشان نبودند. بعد به سرش زد که یونانی و اسپانیایی و ایتالیایی و آلمانی بخواند و سال بعد دوباره امتحان بدهد، اما هیچ کدام از آن‌ها را در مدرسه درس نمی‌دادند. مدیر مدرسه او را به دفترش برد و برایش توضیح داد که این کار برایش هیچ فایده‌ای ندارد. چون او به هرحال نمی‌تواند مجانی به دانشگاه برود و برای ورود به هیچ رشته‌ای در دانشگاه هم خواندن تمام آن درس‌ها لازم نیست. برای چه داشت این کار را می‌کرد؟ آیا خودش دقیقا می‌دانست که چه کار می‌خواهد بکند؟
گریس برنامه‌ی خاصی نداشت. فقط می‌خواست قبل از آن‌که یک نجار معمولی شود تمام چیزهایی را که می‌شد مجانی یاد گرفت یاد بگیرد. 
مدیر مدرسه صاحب مسافرخانه‌ی بیلیز فال را می‌شناخت و گفت که اگر گریس دوست داشته باشد تابستان در هتل  پیش‌خدمت باشد می‌تواند به آن‌جا معرفی‌اش کند. مدیر هم به او گفت این‌طوری بیش‌تر می‌تواند مزه‌ی زندگی را بچشد. 
معلوم بود که حتی به نظر کسی که شغلش درس دادن بود درس خواندن با زندگی کردن یکی نبود و مثل بقیه فکر می‌کرد کاری که گریس می‌کند دیوانگی است. فقط خانم تراورس این‌طور فکر نمی‌کرد، چون خودش را هم به جای دانشکده‌ی معمولی به مدرسه تجاری فرستاده بودند تا چیزهای بیش‌تری یاد بگیرد، اما حتی او هم بعدها آرزو می‌کرد که کاش مغزش را با چیزهای مفیدتری پر ‌کرده بود.
گریس نوبت کارش را با دختر دیگری عوض کرد تا یک‌شنبه‌ها بعد از صبحانه آزاد باشد و در عوض شنبه‌ها  تا دیر وقت کار می‌کرد. با این کار وقتی را که می‌توانست با موری باشد با وقتی که ناچار بود با خانواده موری بگذراند عوض کرده بود. او و موری دیگر هیچ وقت نمی‌توانستند با هم به سینما بروند یا یک ملاقات عاشقانه‌ی درست و حسابی داشته باشند. به جای آن موری حدود ساعت یازده که کار او تمام می‌شد، دنبالش می‌رفت و با هم گشتی می‌زدند و جایی می‌ایسنادند و بستنی یا همبرگر می‌خوردند. گریس هنوز بیست و یک سالش نشده بود و موری  با رفتن او به بار سفت و سخت مخالفت می‌کرد. آخرسر توی پارکینگی می‌ایستادند.
گریس از توقف‌های توی پارکینگ‌ها که معمولا تا ساعت یک و دو طول می‌کشید چیزهایی بسیار گنگی‌ یادش مانده است اما از خانه‌ی موری خاطرات واضح‌تری دارد. یک‌شنبه شب‌ها پشت میز گرد خانواده‌ی تراورس شام‌ می‌خوردند و بعد از آن‌که همه غذاشان را تمام می‌کردند قهوه یا نوشیدنی‌شان را برمی‌داشتند و روی کاناپه‌ی چرمی یا صندلی‌های چوبی آن سر اتاق می‌نشستند. کسی اصرار نمی‌کرد که ظرف‌ها را بشوید چون زنی که خانم تراورس به او خانم توانای ایبل می‌گفت صبح‌ها می‌آمد و ریخت‌وپاش‌های شب قبل را مرتب می‌کرد. 
موری بالشتک‌ها را روی قالی می‌انداخت و آنجا می‌نشست. گرچن که معمولا با لباس جین با شلوار سربازی سر شام می‌آمد روی صندلی بزرگی چهارزانو می‌نشست. او و موری هر دو درشت هیکل و چهارشانه بودند و به مادر زیباشان رفته بودند. موهاشان درست مثل او خرمایی و تاب‌دار بود و چشم‌هاشان فندقی و گرم و پوست‌شان گندمگون که خیلی زود آفتاب‌سوخته می‌شد. موری حتی چال‌های گونه‌اش هم شبیه مادرش بود. پیش‌خدمت‌های مسن‌تر می‌گفتند که موری جذاب و بانمک است و از وقتی که گریس با او بیرون می‌رفت بیش‌تر احترام او را نگه می‌داشتند. اما خانم تراورس خیلی قد کوتاه بود و با لباس‌های تنگ‌وترشی که می‌پوشید کمی توپر به نظر می‌آمد. مثل بچه‌ای که هنوز قد نکشیده است. چشمانش مصمم و براق بودند و گونه‌های قرمزش که از آن خون می‌چکید به هیچ کدام آن‌ها ارث نرسیده بود. پوستش همیشه آفتاب‌سوخته بود چون راه رفتن در طبیعت را دوست داشت و برایش مهم نبودکه صورتش برنزه شود.
گاهی اوقات یک‌شنبه‌ها به جز گریس مهمان‌های دیگری هم به خانه‌ی تراورس‌ها می‌آمدند که همه‌ی آن‌ها چه مجرد بودند  و چه زن و شوهر، هم سن و سال آقا و خانم تراورس بودند و یک‌جورایی به آن‌ها شباهت‌ داشتند. زن‌ها معمولا شوخ و سرزنده بودند و مردها ساکت و آرام و پرحوصله. مهمان‌ها همیشه مجلس را با نقل‌های خنده‌داری که می‌گفتند گرم می‌کردند که معمولا درباره‌ی شیرین‌کاری‌های خودشان بود. گریس حالا که خودش در هر جمعی حرفی برای گفتن دارد، به سختی می‌تواند به یاد بیاورد که چرا زمانی این صحبت‌ها برایش آن‌قدر جالب بودند. یکی دو بار عمو و عمه‌ی او هم به این مهمانی‌ها دعوت شدند، اما صحبت‌ها بیش‌تر درباره‌ی غذا بود یا هوا و تا آخر هم یخ مجلس آب نشد و همه فقط منتظر بودند که شام زودتر تمام شود.
بعد از شام اگر هوا کمی سرد بود خانم تراورس آتشی روشن می‌کرد و همه‌گی سرگرم نوعی بازی با کلمات می‌شدند که آقای تراورس اسم آن را بازی با کلمات احمق‌ها گذاشته بود؛ هرچند که برای برنده شدن در آن بازی بهره‌ی متوسطی از هوش لازم بود. در این بازی کسانی که در طول شام صحبت چندانی نکرده بودند فرصت داشتند که خودی نشان بدهند. اما گاهی وقت‌ها بگو‌مگوهایی بر سر درست بودن ترکیباتی نامعمولی که ساخته می‌شد در می‌گرفت. 
وت شوهر گرچن در این بازی استعداد خاصی از خودش نشان می‌داد و نفر دوم گریس بود که موری و خانم و آقای تراورس از برنده شدن او خیلی خوش‌حال می‌شدند. موری ذوق‌زده به همه می‌گفت: دیدید گفتم خیلی باهوش است؟
خانم تراورس همیشه حواسش بود که این بازی با کلمات احمقاته زیادی جدی گرفته نشود و به جروبحث و و دل‌خوری نکشد.
اما یک بار که ماویس همسر نیل پسر خانم تراورس برای شام آن‌جا آمده بود کسی نتوانست جلو این اتفاق را بگیرد. ماویس و نیل با دو فرزندشان آن‌طرف دریاچه پیش پدر و مادر ماویس زندگی می‌کردند. آن شب ماویس تنها آمده بود.  نیل دکتر بود و آخر هفته آن در اتاوا گرفتار بود. خانم تراورس دلخور شده بود، اما به روی خودش نمی‌آورد. گفت: بچه‌ها که دیگر اوتاوا نبودند؟
ماویس گفت : نه. ولی بهتر که نیاوردم‌شان.  تمام مدت شام داد و هوار می‌کنند و نمی‌گذارند غذا از گلوی آدم پایین برود. بچه کوچکه تب داشت، میکی هم نمی‌دانم چه مرگش بود.
او خیلی لاغر بود و پوستش برنزه شده بود. موهای تیره‌اش را  با روبان بنفشی که به رنگ چهره‌اش می‌آمد پشت سرش جمع کرده بود. خوش‌پوش بود، اما کارهایش تو ذوق می‌زد و از چین‌های کنار لبش به نظر می‌آمد که همه چیز به نظرش مسخره است. غذایش دست نخورده در بشقاب ماند و گفت که به ادویه‌ی کاری حساسیت دارد.
خانم تراورس گفت: ماویس! از کی تا حالا این‌طور شده‌ای؟
– خیلی وقت است. چیزی نمی‌گفتم که یک وقت به‌تان برنخورد. بعد تمام شب هرچی خورده بودم  بالا می‌آوردم.
– کاش زودتر گفته بودی. حالا چی بیارم بخوری؟
– چیزی نمی‌خواهم. راحت باشید. بچه‌ها برام چندان  اشتهایی نگذاشتند.
و سیگاری روشن کرد.
بعد موقع بازی با وت سر درست بودن کلمه‌ای که وت به‌ کار برده بود حرف‌شان شد و وقتی کتاب لغت را نگاه کردند و دیدند که وت درست گفته ماویس گفت:
– ببخشید، انگار اندازه شماها حالیم نیست.
دور بعد که همه باید لغت‌هایی را که درست کرده بودند روی یک تکه کاغذ بنویسند و بدهند ماویس سرش را تکان داد و لبخند زد.
– من هیچ چی ننوشته‌ام.
خانم تراورس گفت: ماویس!
و آقای تراورس گفت: ماویس، هر چی باشد خوبه.
– متاسفم اما من هیچ چی ننوشته‌ام. امشب حالم خوش نیست. مشغول باشید، بازی‌تان را بکنید.
آن‌ها به بازی‌شان ادامه دادند و هبچ کس به روی خودش نیاورد. او فرت و فرت سیگار می‌کشید و لبخند ناراحتی به لبش بود. ناگهان از جایش بلند شد و گفت دیگر نمی‌تواند بچه‌ها را به امید پدربزرگ و مادربزرگ‌شان بگذارد و با این‌که خیلی از دیدن‌شان خوش‌حال شده  باید برگردد.
قبل از آن‌که برود با لبخند تلخی در حالی‌که رویش به هیچ کس نبود گفت: برای کریسمس یک فرهنگ لغت آکسفورد واسه‌تان می‌گیرم. 
فرهنگ لعتی که وت آورده بود آمریکایی بود.
وقتی که او رفت هیچ کس به دیگری نگاه نکرد. آقای تراورس گفت: گرچن حالش را داری یک قهوه درست کنی؟
گرچن که به طرف آشپزخانه می‌رفت زیر لب غر ‌زد: چه اخلاق گندی. خدا نصیب نکند.
خانم تراورس گفت: خوب بیچاره زندگی سختی دارد. با دو تا بچه کوچولو.
چهارشنبه‌ها بعد از تمام شدن صبحانه و قبل از رسیدن موقع ناهار گریس بی‌کار بود. وقتی که خانم تراورس این موضوع را فهمید هر چهارشنبه تا بیلیز فال رانندگی می‌کرد و او را به خانه‌ی کنار دریاچه می‌برد تا ساعت‌های آزادش را آن‌جا باشد. موری آن موقع سرکار بود. تمام تابستان را با گروهی که بزرگ‌راه شماره‌ی هفت را تعمیر می‌کردند کار می‌کرد. وت روزها به اوتاوا می‌رفت و گرچن با بچه هاش مشغول بود، شنا یادشان می‌داد یا قایق سواری می‌کردند. خود خانم تراورس هم معمولا به بهانه‌ی خرید یا نوشتن نامه غیبش می‌زد و گریس را در اتاق نشیمن بزرگ و خنک که کاناپه‌ای چرمی داشت و قفسه‌هایش پر از کتاب بودند تنها می‌گذاشت.
خانم تراورس می‌گفت: هرچی دلت می‌خواهد بردار و بخوان یا اگر خسته هستی بگیر بخواب. می‌دانم که زیادکار می‌کنی. حتما سر موقع می‌آیم صدات می‌کنم تا برگردیم.
گریس نمی‌خوابید. کتاب می‌خواند. اصلا از جایش تکان نمی‌خورد. پاهای برهنه‌اش زیر تنش عرق می‌کرد و به چرم کاناپه می‌چسبید. معمولا سروکله‌ی خانم تراورس قبل موعد رفتن گریس پیدا نمی‌شد.
توی ماشین خانم تراورس سر صحبت را باز نمی‌کرد تا وقتی که گریس از فکر چیزهایی که خوانده بود بیرون بیاید. بعد شروع به صحبت درباه‌ی کتاب‌هایی که خودش خوانده بود می‌کرد و نطرش را درباره‌ی قهرمان‌های کتاب‌ها می‌گفت. مثلا ناگهان درباره آناکارنینا می‌گفت:
– دیگر از دستم دررفته چندبار خواندمش. یادم هست که بار اول خودم را جای کیتی ‌گذاشته ‌بودم و بار دوم جای آنا. اما دفعه آخری که کتاب را خواندم بیش‌تر از همه دلم برای دولی می‌سوخت. می‌دانی وقتی که بچه‌هاش را برمی‌دارد و می‌رود به ده و تازه یاد می‌گیرد که چه‌طور باید لباس بشوید؛ حیوانکی حتی بلد نبود  چه‌ جوری جلو تشت رخت‌شویی بشیند. به نظرم برای همین است که آدم سنش که بالاتر می‌رود احساساتش تغییر می‌کند تمام شوریدگی‌های آدم توی تشت رختشویی از بین می‌رود. انگار حواست به من نیست نه؟
– فکر کنم که دیگه  حواسم به هیچ‌کس نیست.
گریس خودش از جوابی که داد تعجب کرد و فکر کرد لابد خانم تراورس پیش خودش فکر می‌کند که او بویی از ادب و نزاکت نبرده است.
– اما از این‌که شما حرف بزنید و من گوش کنم خوش‌حال می‌شوم.
خانم تراورس خندید: من هم از حرف زدن خوشم می‌آد.
اواسط تابستان موری یواش‌یواش صحبت ازدواج را پیش کشید. البته نه به آن زودی‌ها چون اول باید مهندس می‌شد و سرکار می‌رفت. اما طوری از ازدواج‌شان صحبت می‌کرد که انگار گریس هم مثل او آن را مسلم می‌داند. «وقتی که عروسی کردیم» و گریس به جای آن‌که اعتراض کند با کنجکاوی گوش می‌داد.
وقتی ازدواج می‌کردند برای خودشان نزدیک دریاچه سبوت جایی می‌گرفتند، نه چندان نزدیک خانه‌ی پدر و مادرش و نه چندان دور از آن‌ها. اما فقط تابستان‌ها آن‌جا می‌ماندند و بقیه سال هر جا که موری کار پیدا می‌کرد می‌رفتند هرجایی که ممکن بود باشد، پرو، عراق یا سرزمین‌های شمالی. گریس از فکر سفر به چنین جاهایی بیش‌تر از صحبت درباره‌ی آن‌چه موری به آن خانه‌ی‌ خودمان می‌گفت قند توی دلش آب می‌شد. اما با این حال هیچ کدام از آن‌ها به نظرش واقعی نمی‌آمد، همان‌طور که فکر زندگی با عمویش و هدر دادن عمرش با ساختن صندلی در همان شهر و در خانه‌ای که بزرگ شده بود هم هیچ‌وقت به نظرش حقیقی نمی‌آمد. 
گریس می‌خواست موری را برای دیدن عمو و عمه‌اش به خانه‌شان ببرد و موری دایم از او می‌پرسید که درباره‌ی او به آن‌ها چه گفته است. اما گریس در نامه‌های مختصری که هر هفته برای‌شان می‌فرستاد جز این‌که «با پسری که تابستان را این دوروبرها کار می‌کند بیرون می‌روم» چیز دبگری  ننوشته بود. احتمالا آن‌ها فکر کرده بودند که موری هم در هتل کار می‌کند.   
معلوم است که گریس همان‌طور که به ساختن صندلی حصیری فکر می‌کرد گاهی به ازدواج هم فکر می‌کرد، اما این احتمال هم در ذهن‌اش فقط شکلی مبهم از آینده بود. تا آن موقع مزه‌ی ناز و نوازش عاشقانه را نچشیده بود، اما مطمئن بود که این اتفاق بالاخره یک روز می‌افتد و ناگهان کسی قلب او را تسخیر می‌کند. کسی که به محض دیدن او اسیرش می‌شود. مرد رویایی او درست مثل موری زیبا بود و پرشور. می‌دانست که بقیه ماجرا در فورانی از شور و شوق خودبه‌خود اتفاق می‌افتد. 
ولی با موری کار به این خوبی پیش نمی‌رفت. توی ماشین موری یا روی چمن‌ها و زیر نور ستاره‌ها، گریس مشتاق ناز و نوازش بود. موری هم بدش نمی‌آمد که مرد رویاهای گریس باشد، اما نمی‌خواست زیاده‌روی کند. فکر می‌کرد که باید از گریس مراقبت کند و از این‌که او به سادگی خودش را دراختیارش می‌گذاشت کمی معذب بود. شاید احساس می‌کرد که به سردی این کار را می‌کند یا دست‌کم با حساب و کتاب، که هیچ‌کدام با خیالاتی که موری درباره‌ی او داشت جور در نمی‌آمد. خود گریس نمی‌فهمید با وجود تمام اشتیاقی که دارد چه‌قدر رفتارش سرد است. ته دلش فکر می‌کرد که اگر کمی بیش‌تر از خودش شور و حرارت نشان بدهد کارها مثل رویاهایش خوب‌تر پیش می‌رود، اما به نظرش موری باید برای این‌ کار پیش قدم می‌شد.
این کش‌مکش عاشقانه هر دو آن‌ها را آشفته و پریشان می‌کرد. بااین‌حال موقع خداحافظی با شور و شوق بسیار هم‌دیگر را می‌بوسیدند و در آغوش می‌گرفتند و زیر گوش هم زمزمه‌های عاشقانه سرمی‌دادند. گریس وقتی تنها می‌شد تازه نفس راحتی می‌کشید. در اتاق خودش در خواب‌گاه هتل دراز می‌کشید و سعی می‌کرد اتفاقات چند ساعت آخر را فراموش کند؛ و فکر می‌کرد که موری هم از این‌که با خیال آسوده تنها در بزرگ‌راه رانندگی می‌کند خوش‌حال است و دارد تصور خیالی خودش را درباره‌ی گریس دوباره شکل می‌دهد تا بتواند با تمام قلبش عاشقش باشد.
بیش‌تر پیش‌خدمت‌ها بعد از «روز کارگر» به مدرسه یا دانشگاه برگشتند. اما قرار بود هتل تا آخر اکتبر باز باشد و برای عید شکرگزاری با کارکنان کمتری که گریس هم جزو آن‌ها بود مسافر قبول کند. صحبتش بود که حتی آن سال هتل را زودتر از سال‌های قبل در پاییز یا دست‌کم برای کریسمس باز کنند. اما هیچ کدام ازکارکنان سالن غذاخوری یا آشپزخانه نمی‌دانستند که این شایعه راست است یا نه. اما گریس طوری برای عمه و عمویش نوشت که انگار او حتما کریسمس آن‌جا می‌ماند و آن‌ها نباید به این زودی‌ها منتظرش باشند.
چرا این کار را می‌کرد؟ با موری برای خودشان برنامه‌های زیادی ریخته بودند. موری سال آخر دانشگاه بود. گریس قول داده بود که او را برای کریسمس به خانه ببرد تا خانواده‌اش را ببیند و او گفته بود که کریسمس موقع مناسبی است که نامزدی‌شان را رسمی کنند. موری دست‌مزد تابستانش را جمع کرده بود تا برای گریس یک حلقه‌ی الماس بخرد.
گریس هم داشت پول‌هاش را جمع می‌کرد تا بتواند بلیط اتوبوس بخرد تا وقتی که دانشگاه موری باز می‌شد برای دیدنش به کینگستون برود.
گریس درباره‌ی تمام این جزییات  صحبت می‌کرد، اما خودش هم  درست نمی‌دانست که واقعا نظرش درباره‌ی ازدواج با موری چیست.
خانم تراورس می‌گفت: موری واقعا آدم حسابی است. این را خودت می‌توانی ببینی. ساده و دوست داشتنی است. مثل پدرش. اما برادرش نیل نابغه است. البته منظورم این نیست که موری باهوش نیست، اگر نیود که نمی‌توانست مهندس بشود. اما نیل یک چیز دیگر است. او … می‌دانی خارق‌العاده است.
خودش به حرف خودش خندید.
– مثل امواج خروشان اقیانوس. می‌فهمی که چی می‌گم. یک موقعی من تو دنیا فقط نیل را داشتم. معلومه که پرستشش می‌کنم و به نظرم نابغه است. البته نیل آدم بگو بخند و بامزه‌ای هم هست. اما گاهی وقت‌ها آدم‌هایی که بیش‌تر از همه با خوش‌مزگی می‌کنند ته دل‌شان از همه غمگین‌تر هستند. مگر نه؟ آدم براشان دل‌واپس می‌شود. می‌دانم نباید بی‌خود نگران بچه‌هام باشم. آن‌ها دیگر بزرگ شده‌اند، اما دست خودم نیست. دایم دلم برای نیل شور می‌زند. فقط از گرچن خیالم راحت است. زن‌ها هرطور باشد می‌توانند گلیم خودشان را از آب بکشند. نه؟
خانه‌ی نزدیک دریاچه تراورس‌ها تا عید شکرگزاری پر از مهمان بود. بعد از عید شکرگزاری گرچن و بچه هاش برمی‌گشنتد اوتاوا و موری یاید به کینگستون می‌رفت. آقای تراورس فقط آخر هفته‌ها می‌توانست آن‌جا باشد. اما خانم تراورس به گریس گفته بود که او همه سال آن‌جا می‌ماند، گاهی دوست‌هایش یا بچه‌ها سری به او می‌زنند، اما باقی اوقات تنها است. اما بعد ناگهان برنامه‌اش عوض شد و سپتامبر با آقای تراورس به اتاوا رفت. این اتفاق خیلی ناگهانی بود و آن هفته مهمانی ناهار یک‌شنبه به هم خورد. 
موری به گریس گفت که مادرش گه‌گاه مشکل عصبی پیدا می‌کند. گفت:
– باید استراحت کند. چند هفته‌ای توی بیمارستان می‌ماند تا حالش خوب شود. همیشه هم سالم و سرحال مرخص می‌شود.
گریس گفت که اصلا فکرش را هم نمی‌کرده است که خانم تراورس ناخوش باشد. 
– چرا اینطور شده؟ 
موری گفت: فکر نکنم دکترها هم بدانند.
 کمی فکر کرد و بعد گفت: خوب ممکن هم است که به خاطر جریان شوهرش باشد، یعنی شوهر اولش، پدر نیل. آن اتفاقی که براش افتاد و بقیه‌ی‌ قضایا.
اتفاقی که افتاده بود این بود که پدر نیل خودکشی کرده بود. 
– فکر کنم شوهرش تعادل روانی نداشته است. اما همین را هم مطمئن نیستم. شاید هم به‌خاطر سن و سال مادر است و مشکلات زنانه و از این حرف‌ها. به هر حال حالا دیگر راحت با دارو خوبش می‌کنند. الان داروهای محشری دارند. نگران نباش.
موری درست حدس زده بود و خانم تراورس قبل از عید شکرگزاری سالم و سرحال از بیمارستان مرخص شد. عید شکرگزاری را مثل همیشه در خانه کنار دریاچه جشن می‌گرفتند. اما  به جای دوشنبه یک‌شنبه دور هم جمع می‌شدند که این هم مثل همیشه بود، چون می‌خواستند که بعد از جشن وقت داشته باشند که خانه را جمع و جور کنند و بعد بروند. این‌طوری  برای گریس هم بهتر بود، چون او هم یک‌شنبه‌ها تعطیل بود. 
همه‌ی خانواده آن‌جا بودند حتی نیل و ماویس و یچه‌هاشان که معمولا عیدها پیش پدر و مادر ماویس بودند. اما به‌جز گریس مهمان دیگری نداشتند.
وقتی که موری او را یک‌شنبه صبح به کنار دریاچه برد، بوقلمون توی اجاق بود. شیرینی‌ها را روی پیش‌خان آشپزخانه چیده بودند، پای کدو حلوایی، سیب و زغال‌اخته. همه‌ی کارها از خرید گرفته تا آشپزی و چیدن میز، گردن گرچن افتاده‌ بود. خانم تراورس پشت میز آشپزخانه نشسته بود و قهوه می‌خورد و با دانا دختر کوچک گرچن پازل درست می‌کردند.
گفت: گریس!
از جایش پرید تا گریس را بغل کند، اولین باری بود که این کار را می‌کرد و آن‌قدر هول شده بود که پازل را روی زمین انداخت. 
دانا نالید: مامان‌بزرگ! 
و خواهر بزرگ‌‌ترش جنی که حواسش به همه ماجرا بود تکه‌ها را جمع کرد و گفت:
– عیب ندارد دوباره زود درستش می‌کنیم، مامان‌بزرگ که از قصد این کار را نکرد.
گرچن گفت: مربای کرنبری کجاست؟
خانم تراورس که هنور داشت بازوی گریس را فشار می‌داد و اصلا حواسش به پازلی که خراب‌ کرده بود نبود گفت: تو قفسه.
– کجای قفسه؟
خانم تراورس گفت: مربای کرنبرری؟ خوب کاری ندارد. باید درست کنیم. اول روی کرنبری شکر می‌ریزم. بعد می‌گذارمش روی شعله ملایم. نه، فکر کنم باید بگذارم یک کم تو شکر بماند تا خوب آب بیندازد.
گرچن گفت: دیگر کی؟ وقت این کارها نیست. مربای آماده ندارید؟
– نه نداریم. همیشه خودم درست می‌کنم.
– پس باید یکی را بفرستم بخرد. 
خانم تراورس با مهربانی گفت: عزیزم امروز عید است هیچ‌جا باز نیست.
گرچن صدایش را بلند کرد: آن مغازه پایین بزرگ‌راه همیشه باز است. وت کجاست؟
ماویس از اتاق خواب عقبی گفت: رو دریاچه.
با صدای آرامی حرف می‌زد. انگار داشت بچه را می‌خواباند. 
– میکی را برد قایق‌سواری.
ماویس میکی و بچه را برداشته بود با ماشین خودش آماده بود. نیل قرار بود کمی دیرتر بیاید. باید چند تا تلفن می‌کرد. آقای تراورس رفته بود گلف بازی کند.
گرچن گفت: کاش یکی یک تک پا می‌رفت مغازه.
کمی صبر کرد اما از توی اتاق خواب صدایی نیامد. رو به گریس کرد.
– تو رانندگی بلدی؟
گریس گفت: نه.
خانم تراورس که خیالش راحت شده بود آه کشید.
گرچن گفت: خوب موری که رانندگی بلد است. موری کجاست؟
موری تو اتاق خواب جلویی بود و با این‌که همه گفته بودند که آب خیلی سرد است داشت دنبال لباس شنایش می‌گشت. او هم گفت که امکان ندارد مغازه باز باشد.
گرچن گفت: حتما باز است، آخر توی پمپ بنزین است. اگر هم آن باز نباشد آن یکی که نزدیک پرت است باز است. می‌دانی کدام را می‌گم ؟ آن که بستنی قیفی دارد.
موری می‌خواست گریس را هم با خود ببرد اما دختر کوچولوها او را دوره کرده بودند و می‌خواستند  تابی را که پدربزرگ‌شان زیر درخت افرا برای‌شان بسته بود نشانش بدهند.
وقتی گریس داشت از پله‌ها پایین می‌رفت احساس کرد بند یکی از لنگه‌های صندلش پاره شده. در همان لحظه‌ای که پابرهنه از پله‌ها پایین می‌دوید پایش تیر کشید و از درد جیغ زد.
کف پایش زخم شده بود. درد از پاشته‌ی پای چپش که سر تیزلاک یک حلزون در آن فرو رفته بود تا بالا می‌پیچید.
جینی گفت: این حلزون‌ها را دانا این‌جا ریخته است. می‌خواست باهاشان خانه درست کند. 
دانا گفت: اما حلزون‌ها گذاشتند رفتند. فقط لاک‌شان مانده.
گرچن و خانم تراورس و حتی ماویس از خانه بیرون دویدند. فکر کرده بودند که یکی از بچه‌ها جیغ کشیده است. 
دانا گفت: پاش دارد خون می‌آید. ببینید همه جا خونی شده.
جینی گفت: با لاک حلزون برید. دانا حلزون‌ها را آن‌جا ریخته می‌خواست ایوان تنها نباشد. ایوان حلزون‌اش است.
یک لگن آب و حوله آوردند تا زخمش را تمیز کنند و همه پشت هم  می‌پرسیدند که چه‌قدر درد دارد.
گریس گفت: زیاد درد نمی‌کند.
از پله‌ها لنگ لنگان بالا رفت. دخترها که می‌خواستند هر کدام از دیگری زودتر کمک‌اش کنند توی دست و پاش می‌لولیدند.
گرچن گفت: اوه این که اوضاعش خراب است. چه‌طور کفش پات نبود؟
دانا و جینی با هم گفتند: بندش پاره شد.
در همان لحظه یک ماشین روباز شرابی رنگ آرام توی پارکینگ جلو خانه پیچید.
خانم تراورس گفت: به این می‌گویند خوش شانسی. همان کسی که لازم داشتنم سروکله‌اش پیدا شد. آقای دکتر.
نیل بود. اولین بار بود که گریس او را می‌دید.  بلندقد و لاغر بود و حرکاتش شتاب‌زده.
خانم تراورس گفت: کیفت را بردار بیا. مریض داری.
گرچن گفت: چه ماشین باحالی. تازه است؟
نیل گفت: ده شاهی هم نمی‌ارزد.
ماویس آهی کشید که معلوم نبود برای چیست و گفت: انگار بچه بیدار شده است.
و توی خانه رفت.
خانم تراورس گفت: نکنه وسایلت را نیاورده‌ی؟ 
نیل کیفش را از روی صندلی عقب برداشت.
– آفرین. پس آوردیش. همیشه ممکن است لازم بشود.
نیل به دانا گفت: مریض تو هستی؟ چی شده؟ قورباغه قورت داده‌ی؟
دانا با لحنی جدی گفت: نه من خوبم. گریس مریض است.
– آهان. پس قورباغه را او قورت داده.
– پاش زخم شده.
جینی گفت: حلزون پاش را بریده.
نیل به خواهر‌زاده‌هاش گفت: برید کنار.
و روی پله‌ی پایین پای گریس نشست. با احتیاط پایش را بلند کرد. 
– یک تکه پارچه‌ای چیزی به من بدهید. 
خون روی زخم را پاک کرد تا آن را ببیند. وقتی که به گریس نزدیک شد گریس بوی آشنایی را احساس کرد که در تمام تابستان توی هتل می‌آمد. بوی لیکور نعنایی می‌داد.
پرسید: درد می‌کند؟
گریس گفت: یک کم.
نیل نگاه سریعی به او انداخت. انگار می‌خواست از قیافه‌اش حدش بزند که بوی لیکور را احساس کرده یا نه..
 – می‌دانم درد دارد اما زود تمام می‌شود. این تکه پوست را برمی‌دارم تا ببینم یک‌وقت چیزی زیرش نرفته باشد، بعد دو سه تا بخیه می‌زنم. اول یک چیزی روش می‌مالم. آن‌قدرها هم درد نمی‌گیرد. 
رو یه گرچن کرد: می‌شه این تماشاچی‌های کوچولو را رد کنی بروند.
تا آن موقع یک کلمه هم با مادرش که دوباره داشت می‌گفت که چه‌‌قدر خوب شد که او درست به موقع رسیده است حرف نزده بود.
گفت: پسرهای اسکات همیشه حاضر آماده‌اند.
چشم‌هاش چیزی نشان نمی‌داد و دست‌هاش هم مثل آدم‌های مست‌ نیود. با هوشیاری کامل برای بچه‌ها نقش دایی بانمک و برای گریس نقش دکتری را که به کارش مسلط است بازی می‌کرد. پیشانی‌اش بلند و پوستش سفید بود. کاکل تابدارش جوگندمی بود و چشم‌های خاکستری روشن گود افتاده و چانه‌ای برآمده و گونه‌هایی تورفته داشت. وقتی که ساکت بود محزون و گرسنه به نظر می‌رسید.
وقتی باندپیچی زخم تمام شد نیل گفت که بد نیست گریس را به شهر ببرد و به بیمارستان سری بزنند چون  ممکن است کزاز بگیرد.
گریس گفت: من حالم خوب است.
نیل گفت: الان آره. 
خانم تراورس گفت: منم فکر کنم باید برید. کزاز بگیری واویلاست.
نیل گفت: زیاد طول نمی‌کشد گریس، نه؟ گریس، بیا کمکت کنم سوار ماشین بشوی.
دستش را زیر بازوی گریس انداخت. گریس بند صندلش را بست و سعی کرد انگشت‌هایش را به هم نزدیک کند و پایش را روی زمین بکشد. باند‌پیچی زخم ترو تمیز و محکم بود.
نیل گریس را روی صندلی نشاند و گفت: ببخشید. الان می‌آیم.
خانم تراورس از ایوان پایین آمد و دستش را لبه شیشه ماشین گذاشت. 
گفت: خیلی خوب شد. گریس. خیلی خوب شد. خدا را شکر. تو نمی‌گذاری امروز زیاد مشروب بخورد. می‌دانی چه‌طور این کار را بکنی، مگر نه؟ 
گریس این جمله را شنید، اما درست نفهمید که منظور خانم تراورس چیست. بیش‌تر از حالتی که در حرف زدن و نگاه خانم تراورس بود تعجب کرده بود. سنگینی عجیبی در حرکاتش بود. انگار خودش هم درست نمی‌دانست چه کار دارد می‌کند. عصبی به نظر می‌رسید، اما دور دهنش چین‌های کم‌رنگی افتاده بود، مثل این‌که بخواهد لبخند بزند اما نتواند.
تا بیمارستان سه مایل راه بود. آن‌ها از بزرگراهی رفتند که از روی ریل راه‌آهن رد می‌شد و آن‌قدر تند می‌راندند که وقتی به بالای پل رسیدند گریس احساس می‌کرد که از پل بلند شده‌اند و دارند روی هوا پرواز می‌کنند. چون تقریبا هیچ ماشینی نبود او چندان نمی‌ترسید و در هر حال اگر هم می‌ترسید کاری نمی‌توانست بکند.
نیل پرستار مسئول اورژانس را می‌شناخت. پرستار برگه‌ی مشخصات را پر کرد و نگاهی سرسری به پای گریس انداخت و بدون هیچ هیجانی گفت: کارتان را خوب انجام داده‌اید. 
بعد به نیل اجازه داد که خودش به گریس پادزهر کزاز بزند. 
– الان درد ندارد اما بعدا ممکن است داشته باشد. 
همین که کارش را تمام کرد پرستار به اتاقک اورژانس آمد و گفت:
– آقایی آمده دنبال‌تان.  الان  در اتاق انتظار است.
رو به گریس کرد:  می‌گوید نامزد شما است.
نیل گفت: به‌اش بگو هنوز آماده نیستند. یا نه بگو که رفته‌ایم.
– اما گفتم که این‌جا هستید.
نیل گفت: بگو وقتی برگشته‌ای دیده‌ای که ما رفته‌ایم.
– گفتش که  برادر شماست. ماشین‌تان را تو پارکینگ می‌بیند. 
– آن عقب تو پارکینگ دکترها پارک کرده‌ام.
پرستار شانه‌اش را بالا انداخت: کلک خوبی سوار کرده‌اید.
و بیرون رفت.
نیل به گریس گفت: تو که نمی‌خواستی به این زودی بری خانه؟
گریس گفت: نه.
انگار این کلمه را روی دیوار روبه‌رویش نوشته‌اند و او آزمایش چشم دارد و ناچار دارد آن را می‌خواند.
دوباره به گریس کمک کرد تا  سوار ماشین شود. صندلش که از بند پاره‌اش آویزان مانده بود روی کف روغنی ماشین افتاد. آن‌ها از در پشتی پارکینگ بیرون رفتند و از راه دیگری از شهر خارج شدند.
گریس می‌دانست که موری را نخواهند دید، اما  دیگر به او و ماویس فکر نمی‌کرد. اتفاقات آن روز همان‌طوری که بعدها گریس برای دیگران تعریف می‌کرد مثل به هم خوردن دری پشت سرش بود، هرچند که در آن لحظه این فکر به ذهنش نرسید. خیلی ساده چون دلش خواست با نیل برود رفت و اصلا برایش مهم نبود که نسبت به دیگران مسئولیت‌ دارند.
تا  مدتی طولانی تمام ماجراهای آن روز واضح و دقیق یادش بود و فقط گاهی جزییات کوچکی را فراموش کرده بود، اما حتی درباره‌ی آن جزییات هم با اطمینان صحبت می‌کرد.
آن‌ها در بزرگ‌راه شماره‌ی هفت به طرف غرب رفتند. تا جایی که گریس یادش مانده بود به جز آن‌ها ماشین دیگری در بزرگراه نبود و سرعت‌شان به همان سرعتی بود که در پل روی راه‌آهن نزدیک بود پرواز کنند. اما لابد ماشین‌های دیگری هم در بزرگ‌راه بودند، چون حتما کسانی در آن صبح یک‌شنبه از کلیسا به خانه‌هاشان برمی‌‌گشتند یا برای عید شکرگزاری به دیدن نزدیکانشان می‌رفتند. و نیل هم نمی‌توانست تمام مسیر را به همان تندی رانندگی کند، چون گاهی از دهکده‌ای می‌گذشتند یا سر پیچ‌های تند مجبور بود سرعتش را کم کند. گریس تا آن موقع سوار ماشین روباز نشده بود. باد به چشم‌هایش می‌زد و موهایش را به هم می‌ریخت و باعث می‌شد سرعت‌شان بیش‌تر به نظرش بیاید.گریس ساکت بود و احساس می‌کرد که در رویا پرواز می‌کند.
انگار موری و ماویس و بقیه‌ی خانواده‌ی تراورس را فقط درخوابی گنگ و مبهم دیده است. در میان آن‌ها تصویر خانم تراورس از بقیه واضح‌تر بود که با لحن اسرارآمیز و خنده‌ای عصبی آخرین کلماتش را پچ‌پچ می‌کرد: خودت می‌دانی که چه‌طور این کار را بکنی.
گریس و نیل با هم حرف نمی‌زدند، چون تا جایی که گریس به یادش مانده بود برای این‌که صدای هم‌دیگر را بشنوند باید داد می‌زدند.  در واقع تمام آن‌چه را که از ماجرای آن روز به یادش مانده به سختی می‌تواند از عقاید و احساسات خامی که در آن سن و سال از روابط زن و مرد داشت جدا کند. آن گردش که خودبه‌خود و با خوش‌شانسی عجیبی جور شده بود و آن پرواز در سکوت که به اختیار خودش نبود، ذهنش را با احساسات ناشناخته‌ای پر کرده بود.
بالاخره در کالادار ایستادند و به هتلی رفتند، هتلی کهنه که هنوز هم پابر‌جا است. دست در دست  نیل  که انگشت‌هاش را نوازش می‌کرد و سعی می‌کرد قدم‌هاش را با قدم‌های نامرتب او میزان کند، وارد بار هتل شدند.  اولین بار بود که گریس به باری پا می‌گذاشت. هتل بیلیز فال بار نداشت و مسافرها در اتاق‌هاشان یا در باشگاه شبانه‌ای که در آن‌سر خیابان بود مشروب می‌خوردند. اما بار دقیقا همان‌طور بود که او انتظار داشت. در تالار بزرگ و تاریک که هوایش خفه و دم‌کرده بود، صندلی‌ها و میز‌ها را با دستمال کشیدنی سرسری نامرتب رها کرده بودند. بوی مواد شست‌و شو، آب‌جو، ویسکی، سیگار و پیپ و بوی عرق تن در هوا مانده بود. 
مردی از اتاق دیگر آمد و جواب سلام نیل را داد.
– سلام دکتر.
و پشت پیش‌خان رفت. به نظر گریس رسید که هرجا بروند همه نیل را می‌شناسند.
مرد با صدایی خشن تقریبا داد زد: 
– می‌دانی که امروز یک‌شنبه است.
انگار می‌خواست مردم توی پارکینگ هم صداش را بشنوند .
– یک‌شنبه‌ها تعطیل هستیم. اجازه ندارم چیزی به‌تون بدهم. به او که اصلا چیزی نمی‌توانیم بدهیم. راهش هم نباید بدیم. خودت که می‌دانی.
نیل گفت: بله آقا. معلومه که می‌دانم. حق با شماست.
همان‌طور که داشتند با هم حرف می‌زدند صاحب کافه از جایی که دیده نمی‌شد یک بتری ویسکی در آورد و توی لیوان ریخت و روی پیش‌خان جلو نیل گذاشت.
از گریس پرسید: شما هم تشنه هستید؟
و یک شیشه کوکا باز کرد و بدون لیوان دست او داد.
نیل به طرف صندوق رفت و مرد گفت:
– گفتم که نمی‌تونم چیزی بفروشم.
نیل گفت: کوکا را چی؟
– قابلی ندارد.
مرد بتری را سر جاش گذاشت. نیل لیوانش را سریع سر کشید.
– تو آدم خوبی هستی. خودت از هر قانونی بالاتر هستی.
– کوکا را با خودتان ببرید.  هر چی زودتر از این‌جا برید بیرون بهتر است.
نیل گفت: باشد. اما این دختر خوبی است. زن برادرم است. یعنی قرار است زن برادرم بشود. باید هواش را داشته باشم.
-واقعا؟
دیگر به بزرگ‌راه شماره‌ی هفت برنگشتند و به جای آن از راهی خاکی به طرف شمال ‌رفتند که شوسه و پهن بود. انگار مشروب روی رانندگی نیل اثر عکس گذاشته بود و آرام و با دقتی که برای آن راه لازم بود می‌راند.
گفت: تو که ناراخت نمی‌شوی؟
گریس گفت: از چی؟
– از این‌که ببرمت یک جای خیلی دور افتاده.
-نه.
-می‌خواهم باهام باشی. پات چه‌طور است؟
– خوب است.
– حتما یک کم می‌سوزد.
– نه خوب است.
نیل آن دست گریس را که بتری کوکا را نگه‌ نداشته بود گرفت، کف آن را لیس زد و بعد رها کرد.
– فکر کرده‌ی قصدوقرضی داشته‌ام که تو را با خودم برداشته‌ام آورده‌ام؟
گریس دروغ گفت: نه.
و فکر کرد که نیل چه‌قدر این کلمه را مثل مادرش گفته است قصدوقرض.
نیل گفت: شاید اگر یک وقت دیگر بود درست فکر می‌کردی اما الان نه.
انگار که گریس گفته باشد بله.
– خیالت راحت باشد درست مثل وقتی که تو کلیسا هستی.
نیل با لحن شاعرانه‌ای حرف می‌زد و گریس هنوز زبان او را روی پوست دستش احساس می‌کرد. صدایش را می‌شنید اما درست نمی‌فهمید که چرا با آن لحن صحبت می‌کند. انگار هنوز داشت کف دستش را لیس می‌زد و با زبانش چیزی از او می‌خواست.یک‌هو گفت:
– تو کلیسا هم آدم همیشه خیالش راحت نیست.
– درست است. درست است.
– من هم زن برادر شما نیستم.
– قرار است بشوی . فقط گفتم قرار است زن برادرم بشوی.
– قرار هم نیست.
– خیلی خوب. هر چی تو بگی. راستش از حرفت جا نخوردم. آره. تعجبی ندارد.
لحنش عوض شده بود و حساب شده‌تر صحبت می‌کرد. 
– کمی بالاتر یک خروجی است. باید حواسم باشد ردش نکنیم. تو این طرف‌ها را بلدی؟
– نه.تا حالا این‌جا نیامده‌ام. 
– ایستگاه برفی، امپا، پلند، راه برفی، هیچ‌کدام را بلد نیستی؟
اسم هیچ‌کدام به گوشش نخورده بود.
– آن ورها با یکی کار دارم.
کمی بعد زیر لب غرولندی کرد و به راست پیچید. راهی که به آن پیچیدند علامتی نداشت و  باریک‌ و ناهموار بود. از روی پلی چوبی گذشتند که فقط یک ماشین می‌توانست از آن رد شود. درخت‌های جنگل انبوه‌تر شدند و شاخه‌هاشان تا نزدیک سر آن‌ها می‌رسید. آن سال هوا خیلی گرم بود و به جز تک‌وتوکی درخت که این‌جا و آن‌جا زردی‌شان توی چشم می‌زد برگ درخت‌های دیگر هنوز سبز بود. مدت زیادی هر دوشان خاموش بودند، انگار به مکان مقدسی رفته‌اند. دو طرف راه جنگل بود و از بین درخت‌ها هیچ‌جا دیده نمی‌شد. ناگهان نیل سکوت را شکست.
گفت: تو رانندگی بلدی؟
و وقتی گریس گفت که بلد نیست گفت:
– پس باید یادت بدهم.
و بلافاصله تصمیمش را عملی کرد. ماشین را نگه‌داشت و پیاده شد و به طرف گریس آمد و فرمان را به او نشان داد.
– بهتر از این‌جا نمی‌شود.
– اگر یک‌هو چیزی جلومان سبز بشود چی؟
– این‌جا؟ نه بابا نمی‌شود. اگر هم شد یک کاریش می‌کنیم. برای همین از این طرف آمدم.
به خودش زحمت نداد که درباره‌ی این که چه‌طور باید ماشین را راه بیندازد توضیحی بدهد. فقط به سادگی به او نشان داد که پایش را کجا بگذارد و گذاشت ول کردن کلاج را تمرین کند.
-حالا راه بیفت. به‌ات می‌گم چه کار کنی.
اولین تکان ماشین گریس را ترساند. پایش را تا ته روی کلاج فشار داد و فکر کرد که نیل درس رانندگی را همان‌جا تمام خواهد کرد اما او فقط خندید. 
– کاری ندارد. تو فقط راه بیفت. 
و گریس راه افتاد. او درباره‌ی رانندگی گریس چیزی نمی‌گفت و اصلا کمکش نمی‌کرد، فقط می‌گفت:
– برو. توی جاده برو. زیادی گاز نده، دارد خفه کند.
گریس گفت: کجا وایسم؟
– تا وقتی که به‌ات نگفتم نمی‌شود وایسی.
تا وقتی که از تونل درختی که در آن بودند بیرون آمدند مجبورش کرد که رانندگی کند، و بعد ترمز گرفتن را یادش داد. همین‌که  ایستادند گریس در را باز کرد تا جاهاشان را عوض کنند.
-نه. فقط یک دقیقه استراحت می‌کنیم. کم کم خوشت می‌آد.
و وقتی که دوباره راه افتادند فهمیدکه نیل حق داشته است. آن‌قدر از رانندگی خودش مطمئن شده بود که حواسش پرت شد و تو چاله افتاد. نیل از جا پرید و فرمان را نگه‌داشت تا چپ نکنند، اما بعد خندید و درس رانندگی را ادامه داد. 
گریس مسافت نسبتا زیادی رانندگی کرد و حتی آهسته از چند پیچ گذشت. بعد نیل گفت که باید جاشان را عوض کنند چون او وقتی خودش پشت فرمان نباشد نمی‌تواند راه را پیدا کند.
از گریس پرسید که چه احساسی دارد و او با این‌که تمام تنش می‌لرزید گفت: خوبم.
بازوی گریس را از شانه تا آرنج مالید و گفت:‌ای دروغ‌گو!
اما دستش را از آن پایین‌تر نیاورد و دهنش را به او نزدیک نکرد.
انگار وقتی پشت فرمان نشست حس جهت‌یابی اش را به‌دست آورد و چند مایل جلوتر به چپ پیچید. درخت‌ها تنک‌تر شدند و از راهی سربالایی به دهکده‌ای یا شاید هم خانه‌هایی پراکنده در دو طرف جاده رفتند. دهکده یک کلیسا و یک مغازه داشت که هر دو  بسته بودند و پرده‌هاشان را کشیده بودند، اما ماشین‌هایی کنارشان ایستاده بودند و به نظر می‌آمد که کسانی هم آن تو هستند. انگارتمام اهالی ده توی خانه‌هاشان رفته بودند و درها را بسته بودند. این طرف و آن‌طرف ده  توده‌های بزرگی کاه تل‌انبار شده بود و باد آن‌ها را پراکنده می‌کرد.
نیل از دیدن دهکده‌ی سوت و کور تعجب کرده بود، ولی به راهش ادامه داد.
– خیلی خوب شد گریس. حالم جا آمد. خیلی ممنون. واقعا ازت متشکرم.
– از من؟
-برای این‌که گذاشتی رانندگی یادت بدهم. اعصابم را آرام کردی.
 گریس گفت:آرام کردم؟ راستی؟
نیل لبخند زد: باور کن جدی می‌گم.
اما به او نگاه نکرد. داشت این ‌طرف و آن طرف را نگاه می‌کرد. بعد از این که از دهکده خارج شده بودند دو طرف جاده مزرعه بود. با خودش حرف می‌زد.
– همین دوروبرها باید باشد. آره انگار درست آمده‌ایم. الان می‌رسیم.
به راه باریکی پیچیدند که از وسط مزرعه نمی‌گذشت و آن را دور می‌زد و به خانه‌ای شبیه به خانه‌های دهکده که آن سر مزرعه بود می‌رسید. 
نیل گفت: همین جاست. نمی‌توانم تو را ببرم. پنج دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشد.
اما کارش بیش‌تر از این‌ها طول کشید. گریس تو ماشین در سایه نشست. در ورودی خانه باز بود و فقط در توری بسته بود. در وصله پینه شده بود و سیم‌های نوتر با سیم‌های کهنه به هم گره خورده بودند. هیچ‌کس توجهی به او نکرد، حتی سگ خانه به او پارس نکرد. حالا که ماشین ایستاده بود همه جا ساکت بود. به نظر گریس این سکوت غیرعادی آمد، چون در بعدازظهری به آن گرمی دست‌کم می‌بایست صدای وزوز مگس‌ها یا حشرات دیگر از توی علف‌ها و بوته‌ها شنیده شود. معمولا ظهرهای تابستان از هر چیز سبزی که روی زمین روییده صدای وزوز شنیده می‌شود، اما تابستان خیلی وقت بود که تمام شده بود و حتی صدای غازهایی که به شمال پرواز می‌کردند هم نمی‌آمد یا دست‌کم گریس اثری از آن‌ها نمی‌دید. انگار آن‌جا بالاترین نقطه جهان بود تا چشم کار می‌کرد مزرعه بود و  فقط در دورست‌ها نوک درخت‌هایی که در ارتفاع پائین‌تری روئیده بودند به چشم می‌خورد.
چه‌طور شده بود که آشنای نیل در آن خانه زندگی می‌کرد؟ آشنایش خانم بود؟ به نظر غیر ممکن می‌رسید که خانم‌هایی که او با آن‌ها نشست و برخاست داشت در هم‌چو خانه‌ای زندگی کنند. اما گریس آن‌روز آن‌قدر چیزهای عجیب و غریب دیده بود که دیگر از هیچ‌چیز تعجب نمی‌کرد.
انگار خانه زمانی آجری بود اما کسی بعضی از آجرها را کنده بود، چون بعضی جاها دیوار چوبی از زیر آجرها بیرون زده بود. آجرهایی که از دیوار کنده بودند توی حیاط روی هم تل‌انبار شده بودند، لابد می‌خواستند آن‌ها را بفروشند. آجرهایی که روی دیوار مانده بودند شکلی شبیه به پله روی آن درست کرده بودند و گریس از زور بی‌کاری سرش را خم کرد و شروع به شماردن آن‌ها کرد. خودش می‌دانست که کار خیلی احمقانه‌ای است، اما با جدیت تمام شمارش را ادامه می‌داد مثل وقتی که ناخودآگاه گل‌برگ‌های گل را می‌کند. تنها فرقش این بود که زیر لب نمی‌گفت دوستم دارد دوستم ندارد. هرچند بدش هم نمی‌آمد زیر لب زمزمه کند: شانس می‌آرم شانس نمی‌آرم. شمردن آجرها سخت‌تر از آن بود که خیال کرده بود، چون شکل درهم وبرهمی داشتند و بالای در تعدادشان بسیار زیاد می‌شد.
بعد ناگهان از همه چیز سر در آورد. در آن خانه قاچاقی مشروب می‌فروختند. یاد قاچاقچی مشروبی افتاد که در شهر عمه و عمویش زندگی می‌کرد؛ پیرمردی استخوانی و گوشت‌تلخ و بدبین. آن‌قدر به همه‌ی عالم و آدم بدگمان بود که شب‌های هالویین تفنگش را برمی‌داشت و روی پله‌ی دم‌در خانه‌اش می‌نشست و پشته‌های هیزم جلو خانه را شماره‌گذاری می‌کرد تا مبادا کسی آن‌ها را بدزدد. گریس در خیالش قاچاقچی الکل را دید که در این خانه زندگی می‌کند و دارد در گرمای اتاق کثیف اما جمع‌وجورش چرت می‌زند. از وصله پینه‌هایی که به در تور سیمی زده شد بود می‌توانست حدس بزند که اتاقش چه شکلی است. از روی تخت یا کاناپه‌اش که غژغژ می‌کند بلند می‌شود، تختی پئشیده از لحافی دست‌دوزی شده که زنی که زمانی دوست یا همسرش بوده برایش دوخته، اما حالا آن زن مرده است. او هیج‌وقت توی خانه‌ی قاچاقچی نرفته بود، اما از همان بیرون هم می‌توانست بفهمد که زندگی‌ آدم‌هایی مثل او که ظاهر و باطن‌شان یکی است با آن‌هایی که می‌توانند نقش آدم‌های شرافت‌مند را بازی کنند چه‌قدر فرق دارد. دیگر همه چیز را می‌فهمید. نمی‌دانست چه‌طور به سرش زده عضو خانواده‌ی تراورس بشود. حالا می‌فهمید که این کار دیوانگی است و زندگی‌اش از دست خواهد ‌رفت. اما رانندگی برای نیل دیوانگی نبود، چون نیل هم مثل گریس چیزهایی را احساس می‌کرد که آن‌ها حتی در خواب هم نمی‌دیدند.
ناگهان به نظرش رسید که عمویش را در درگاه می‌بیند که منتظر او است و با دستپاچه‌گی سرش را در مقابل او خم کرده است.  فکر کرد که سال‌ها است او را ندیده است. انگار قول داده بوده که برمی‌گردد اما بعد فراموش کرده است و عموی بی‌چاره قرار بوده در تمام این سال‌ها بمیرد اما نمی‌توانسته است.
همین که خواست با او حرف بزند ناپدید شد. تکانی خورد و چرتش پاره شد. دوباره با نیل توی ماشین بودند. با دهن باز خوابش برده بود و تشنه‌اش شده بود. نیل سرش را به طرف او برگرداند و با این‌که باد تندی می‌وزید گریس بوی ویسکی را احساس کرد.
نیل گفت: بیدار شدی؟ چه زود خوابت برد. ببخشید نمی‌شد زودتر از این بیام. به‌شان برمی‌خورد. خیلی که بهت فشار نیامد؟
گریس وقتی منتظر او بود فکر کرده بود که به دست‌شویی پشت خانه برود اما خجالت کشیده بود از ماشین پیاده شود و کسی او را ببیند.
نیل گفت: فکر کنم این‌جا خوب باشد.
و ماشین را نگه داشت. گریس پیاده شد و بوته‌های خوش‌بوی گل را زیر پا له کرد و پشت بوته‌ی بلندی چمباتمه زد. نیل روی چمن‌ها ایستاده بود و پشتش را به او کرده بود. وقتی که گریس به ماشین برگشت یک بتری ویسکی دید که کف ماشین کنار پای نیل است و تقریبا یک سومش خالی است
نیل دید که او دارد نگاه می‌کند. 
گفت: نگران نشو. ریختمش این تو.
و فلاسک را بالا برد. 
– این‌طوری موقع رانندگی راحت‌تر می‌توانم بخورم.
کف ماشین یک بتری دیگر کوکاکولا بود. نیل به گریس گفت که از داشبورد ماشین دربازکن بردارد. 
گریس با تعجب گفت: خنک است.
– یخ‌ است. زمستان از دریاچه یخ می‌آورد و تو خاک اره نگه می‌دارد. زیر خانه‌اش پر است.
گفت: خیال کردم عموم را دم در آن خانه دیدم. اما خواب می‌دیدم.
– از عموت برام بگو. از زندگیت بگو. از کارت. هرچی. دلم می‌خواهد با هم حرف بزنیم.
لحنش جدی شده بود و حرارت تازه‌ای در صداش بود، حتی حالت صورتش تغییر کرده بود. دیگر اثری از شوریدگی در نگاهش نبود. انگار سخت ناخوش احوال بوده و حالا می‌خواهد گریس را مطمئن کند که حالش خوب شده است. در فلاسک را بست و آن را پایین گذاشت و دست گریس را دوستانه در دست گرفت.
گریس گفت: عموم دیگر پیر شده. در واقع عموی بابام است. نجار است. یعنی صندلی حصیری می‌سازد. نمی‌توانم توضیح بدهم که چه‌طوری است اما اگر بخواهی می‌توانم نشانت بدهم. اگر یک صندلی داشته باشیم که…
– الان که نداریم.
گریس خندید و گفت: می‌دونم اصلا جالب نیست..
– پس چی برات جالب است؟ بگو از چی خوشت می‌آد؟
گفت: تو بگو.
دستش را کنار کشید: چه چیز من برات جالب است.
گریس با احتیاط گفت: همین کاری که الان داری می‌کنی، چرا این کار را می‌کنی؟
در فلاسک را دوباره بست: منظورت مشروب خوردن است؟ چرا مشروب می‌خورم؟ خوب چرا ازم نپرسیدی؟
 – برای این‌که می‌دانم چه جوابی می‌دهی.
 – چه جوابی می‌دهم؟
– می‌گی« اگر نخورم چه کار کنم؟» یا یک هم چو چیزی.
گفت: راست می‌گی. آره. همین را خواهم گفت و بعد تو سعی می‌کنی به‌ام بگی که چرا اشتباه می‌کنم.
گریس گفت: نه. من این کار را نمی‌کنم.
وقتی که این را گفت ناگهان یخ کرد. فکر می‌کرد که جدی است اما فهمید که فقط دلش می‌خواهد نیل را تحت تاثیر قرار بدهد و نشان بدهدکه به اندازه او به امور دنیا بی‌اعتنا است. با گفتن این جمله ناگهان تمام واقعیت روی سرش هوار شد.  چیزی که جلوش بود می‌دید ذره‌ای هم عاقلانه نبود، عذابی دایمی بود.
– تو این را نمی‌گویی؟آره. راست می‌گویی. تو نمی‌گویی. آدم با تو خیلی راحت است گریس. راحت راحت.
بعد بلافاصله گفت: ببین من خوابم گرفته وقتی یک جای خوب پیدا کردم می‌زنم کنار و یک چرت می‌خوابم. فقط یک کم. تو که ناراحت نمی‌شوی؟
-نه. ناراحت نمی‌شوم.
– حواست که به این ور و آن ور هست؟
– آره.
– خوب.
اولین شهری که سر راه‌شان به آن رسیدند فورچون بود. خارج از شهر کنار رودخانه در پارکی ایستادند. نیل صندلی‌اش را خواباند و زود به خواب رفت. هوای بعدازظهر چنان تاریک شده بود که انگار وقت شام است و این نشان می‌داد که با این‌که هوا گرم است اما دیگر تابستان نیست. معلوم بود که تا کمی قبل کسانی که برای عیدشکرگزاری به گردش آمده بودند آن‌جا بوده‌اند، چون هنوز از اجاق‌ها دود بلند می‌شد و بوی همبرگر می‌آمد. این بو اشتهای گریس را تحریک نکرد، اما به یادش آورد که یک بار دیگر هم وقتی بچه بوده تمام روز را توی ماشین گرسنه مانده  بوده است. 
بعد از آن همه ماشین سواری و رانندگی کردن سرتاپایش خاکی شده بود. پیاده شد و دست و رویش را شست و تا جایی که می‌شد زیر شیر آب پارک خودش را تمیز کرد. بعد با قدم‌های آهسته‌ای که پای بریده‌اش را ناراحت نکند تا کنار دریاچه رفت. دریاچه خیلی کم عمق بود و  سطح آن را نی پوشانده است. روی تابلویی نوشته بود که هر گونه رفتار خلاف عفت عمومی و بی‌حرمتی در آن مکان ممنوع است و جریمه دارد.
روی تابی که به طرف غرب تاب می‌خورد نشست و خود را تا بالاترین جایی که می‌توانست تکان داد. گر گرفته بود و  هیجان‌زده شده بود. اما این دیگر برایش کم بود. چون با اتفاق‌هایی که افتاده بود اعماق شور و هیجان را احساس کرده بود و می‌دانست که دیگر نمی‌تواند اندازه‌اش را نگه‌ دارد. او در کنار دریاچه‌ای ایستاده بود که تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت. آب دریاچه سرد بود و هوا تاریک، اما نمی‌توانست از خیال شنا در آن دریاچه بیرون بیاید. این موضوع ربطی به مشروب خوردن نداشت. مشروب‌خوری هم فقط یکی از دیوانگی‌های آدم‌ها است. مثل خیلی دیوانگی‌های دیگر که آدم‌ها تمام عمر گرفتار آن می‌شوند.
به ماشین برگشت و سعی کرد که نیل را بیدار کند. نیل در خواب تکانی خورد اما بیدار نشد. از ناچاری دوباره گشتی در پارک زد تا خودش را گرم کند. فهمید که چه‌طور یایش را زمین بگذارد تا درد نگیرد. وضع پایش خوب بود و فکر کرد که حتی می‌تواند سر کار برود و از همان فردا  صبح توی هتل کار کند.
دوباره سعی کرد نیل را بیدار کند. این بار نیل جوابش را داد و با ناله گفت که الان بلند می‌شود، اما دوباره خوابش برد. وقتی که هوا کاملا تاریک شد دیگر از بیدار شدن  او ناامید شد. هوا تاریک و سرد شده بود و گریس می‌دانست که نمی‌توانند تمام شب آن‌جا بمانند.  چون هنوز کسانی منتظرشان بودند و باید به بیلیز فال برمی-گشتند. 
با هزار زحمت نیل را از جایش کنار کشید و خودش پشت فرمان نشست. وقتی نیل از این همه تکان  بیدار نشد مطمئن شد که هیچ‌چیز دیگر هم بیدارش نمی‌کند. مدتی طول کشید تا توانست چراغ‌های ماشین را روشن کند و بعد ماشین را آرام روی جاده برگرداند. 
اصلا نمی‌دانست از کدام طرف باید برود و هیچ کس هم در جاده نبود تا راه را بپرسد. همین طور تا آن سر شهر رانندگی کرد. آن‌جا بین تابلو‌ها علامتی بود که راه بیلیز‌فال را نشان می‌داد. فقط نه مایل راه بود. 
در جاده‌ی دو طرفه با سرعت خیلی کمی رانندگی می‌کرد. گاهی ماشین‌هایی از رو‌به‌رو می‌آمدند و یکی دوبار هم برایش بوق زدند. یک بار شاید برای این که زیادی آهسته می‌رفت و یک‌بار هم برای آن‌که نمی‌دانست که چه‌طور باید نور چراغ ماشین را پایین بیندازد، چون آن را توی صورت راننده انداخته بود. اما  اهمیتی نداد. وقت نداشت بایستد و با چراغ‌های ماشین ور برود.  باید می‌رفت.
کمی طول کشید که بیلیز فال را بشناسد چون هیچ‌وقت از آن راه به آن‌جا نرفته بود. وقتی که فهمید رسیده است  جا خورد. رانندگی در آن راه ناآشنا یک چیز بود و گذشتن از دروازه‌ی هتل با آن ماشین روباز یک چیز دیگر. 
وقتی که توی پارکینگ ایستاد نیل بیدار شد. از این‌که آن‌جا بودند و از کاری که گریس کرده بود اصلا تعجب نکرد. حتی به گریس گفت که خیلی وقت پیش  بوق ماشین‌ها بیدارش کرده ولی خودش را به خواب زده است؛ چون نمی‌خواسته گریس هول کند. معلوم بوده که نگران نبوده است و می‌دانسته که او از پس این کار برمی‌آید. 
گریس از او پرسید که آن‌قدر حواسش سرجا هست که بتواند رانندگی کند. 
– آره هوشیار هوشیارم. 
به گریس گفت که پایش را از صندل بیرون بیاورد. آن را معاینه‌ای کرد و گفت:
– عالی است. داغ نشده، ورم هم نکرده. درد می‌گیرد؟ فکر نکنم حتی اگر تیر به بازوت بخورد ککت هم بگزد.
با او تا دم در هتل رفت و از این‌که تمام روز همراهش این‌ور و آن‌ور رفته بود تشکر کرد. گریس هنوز باورش نمی‌شد که صحیح و سالم به آن‌جا رسیده است. آن‌قدر هیجان‌زده بود که نمی‌فهمید باید با نیل خداحافظی کند.
گریس درست یادش نمانده که موقع خداحافظی چه چیزهایی به هم گفتند و اصلا آیا حرفی زدند یا آن‌که نیل فقط بازوهایش را دور او حلقه کرد و محکم نگه‌اش‌ داشت و آن‌قدر فشار داد که نفس گریس بند آمد و در گوش او گفت که نباید به امان خدا ولش کند، چون او به گریس احتیاج دارد. احتمالا نیل فقط می‌خواست چیزی بگوید که گریس هیچ‌وقت آن را فراموش نکند. اما شاید هم گریس تمام این ماجرا را از خودش درآورده باشد و نیل اصلا حرفی نزده باشد.
صبح روز بعد مدیر هتل در اتاق را زد و گریس را صدا کرد.
– یک نفر پای تلفن است. نمی‌خواهد بلند شوید. فقط می‌خواست بداند که این‌جا هستید یا نه. گفتم می‌آیم می‌بینم. 
فکر کرد حتما موری است. به هرحال یکی از آن‌ها بود، اما احتمال زیاد می‌داد که موری باشد. دیر یا زود باید جواب موری را می‌داد. 
وقتی برای صبحانه پایین رفت کفش‌های ورزشی‌اش را پوشید و بند یک لنگه‌ی آن را نبست. تو سالن غذاخوری همه از یک تصادف حرف می‌زدند. در جاده‌ای که به دریاچه‌ی سبوت می‌رفت ماشینی از مسیر منحرف شده از روی پل پایین افتاده و خرد و خمیر شده بود. به جز راننده کس دیگری در ماشین نبود. اما ماشین آن‌قدر درب و داغان شده بود که راننده را باید از روی دندان‌هایش شناسایی می‌کردند. 
مدیر هتل گفت: راه خیلی خرابی است، اما شاید هم یارو می‌خواسته خودکشی کند.
آشپز که طبع خوش‌بینی داشت گفت: شاید هم تصادف بوده. شاید راننده خوابش برده.
– آره شاید.
بازوی گریس ناگهان تیرکشید و سینی در دستش لرزید.
مجبور نشد که با موری صحبت کند. موری برایش نامه‌ای فرستاد.
فقط بگو که او مجبورت کرد. بگو که نمی‌خواستی بروی.
گریس در جواب فقط چهار کلمه نوشت: خودم خواستم که بروم.
می‌خواست بنویسد متاسفم، اما جلو خودش را گرفت.
چند روز بعد آقای تراورس برای دیدنش به هتل آمد. او که همیشه بسیار مودب بود  این بار با لحن حساب شده‌ای با گریس حرف زد. رفتارش جدی و سرد بود، اما به هیچ وجه با گریس اوقات تلخی نکرد. گریس در آن لحظات او را همان‌طور که بود می‌دید. مردی که می‌توانست با پول خراب‌کاری‌های دیگران را ماست‌مالی و همه‌ی کارها را روبه‌راه کند. گفت که خیلی بد شده است و آن‌ها خیلی ناراحت هستند ولی کاری نمی‌توان کرد و دایم‌الخمر بودن بدترین درد دنیا است. وقتی که حال آقای تراورس بهتر شود باید برای تجدید قوا با  همسرش برای یک استراحت درست و حسابی به مناطق گرمسیر بروند.
بعد گفت که کار دارد و باید برود و وقتی که گریس دستش را دراز کرد تا خداحافظی کند پاکتی در دستش گذاشت. 
گفت: مطمئن هستیم که به دردت می‌خورد.
مبلغ چک دوهزار دلار بود. گریس فورا فکر کرد که آن را پس بفرستد یا پاره‌اش کند، کاری که هنوز هم فکر می‌کند کار درستی بوده است. اما هر چه کرد دلش راضی نشد. در آن روزها آن پول برای شروع زندگی او کافی بود.
نویسنده: آلیس مونرو
مترجم: دنا فرهنگ

منبع: www.dibache.com

پل معلق

زن، یک بار ترکَش کرده بود. دلیل اصلی‌اش خیلی پیش پا افتاده بود: با چند خلاف‌کار جوان (خودش اسمشان را گذاشته بود «اراذل»)، دست به یکی کرده و کیک زنجبیلی او را لمبانده بودند! کیک را تازه پخته بود و می‌خواست بعد از جلسه‌ی آن روز عصر، با آن از مهمان‌ها پذیرایی کند.بی آن که توجّه کسی را جلب کند، دست کم توجّه نیل و آن اراذل را، از خانه آمده بود بیرون و رفته بود نشسته بود توی یک ایست‌گاه سرپوشیده در خیابان اصلی، که اتوبوس‌های شهری، روزی دو بار آن جا توقّف می‌کردند. تا آن موقع، نرفته بود آن تو و باید یکی دو ساعت معطّل می‌شد.نشست و همه‌ی چیزهایی را که روی دیوارهای چوبی نوشته یا حک کرده بودند، خواند: «حروف اختصاریِ مختلف، هم‌دیگر را تا ابد دوست داشتند؛ لاری جی حالش خراب بود؛ دانک کالتیس اُبنه‌ای بود، همین طور آقای گارنر (مت)؛ زر زیادی نزن! دار و دسته‌ی اچ دبلیو رییس است، کوین اس کارش ساخته است؛ آماندا دبلیو خوش‌گل و مامانی است و کاش او را نمی‌انداختند زندان، چون دلم خیلی برایش تنگ می‌شود؛ وی پی مال من است؛ خانم‌های محترم باید بنشینند این جا و این حرف‌های رکیک تهوّع‌آور را که شماها می‌نویسید، بخوانند؛ گور پدرشان!»
جینی همان طور که به این سیل پیام‌های انسانی نگاه می‌کرد؛ و به خصوص روی جمله‌ی بسیار خوش‌خطّی که در باره‌ی آماندا دبلیو نوشته بودند، تامّل می‌کرد، از خودش پرسید: «آیا آدم‌ها وقتی این چیزها را می‌نوشتند، تنها بودند؟!» بعد خودش را مجسّم کرد که این جا یا جایی شبیه به این جا نشسته، به انتظار اتوبوس، قطعاً تنها. اگر می‌خواست فکری را که حالا در سر داشت، عملی کند؛ یعنی مجبور بود روی دیوارهای شهر بیانیّه بنویسد؟!
 احساس کرد به آن آدم‌هایی پیوسته که مجبور شده بودند چیزهای به خصوصی را بنویسند. به دلیل احساس خشم و نفرت ناچیزش (واقعاً ناچیز بود؟) و هیجانش، به خاطر بلایی که داشت سرِ نیل می‌آورد تا کارش را تلافی کند. فکر کرد در زندگی‌ای که در پیش داشت، شاید هیچ کس پیدا نمی‌شد که درست و حسابی از دستش عصبانی شود، یا کسی که دِینی به او داشته باشد، که شاید کاری که خیال داشت انجام بدهد، موجب تشویق یا تنبیهش می‌شد، یا جدّاً رویش اثر می‌گذاشت. از این‌ها گذشته، جینی کسی نبود که آدم‌ها دورش جمع شوند و با این‌حال، به شیوه‌ی خودش، مشکل‌پسند بود.
وقتی از جا بلند شد و راه افتاد طرف خانه، هنوز از اتوبوس خبری نبود. نیل نبود. رفته بود پسرها را برساند مدرسه و موقعی که برگشت، دیگر یکی از اعضای جلسه رسیده بود. به نیل گفت چه کار کرده بوده، ولی موقعی که موضوع دیگر برایش اهمّیّتی نداشت و می‌شد در باره‌اش شوخی کرد! در واقع هم به جوکی تبدیل شد که در جمع تعریف می‌کرد. چیزهایی را که روی دیوارها خوانده بود، از قلم می‌انداخت یا به اجمال از آن‌ها می‌گذشت.
به نیل گفت: «اصلاً به فکر می‌افتادی که بیایی دنبالم؟»
– البتّه! به موقعش!
متخصّص سرطان، رفتاری کشیش‌مآب داشت و حتّی زیرِ روپوش سفیدش، بلوز یقه‌اسکی پوشیده بود، انگار تازه از یک مراسم آیینیِ «آمیختن و اندازه گرفتن»، بیرون آمده بود. پوستش جوان و صاف بود، مثل کارامل! نوک کلّه‌اش، موهای تُنُک سیاهی درآمده بود، جوانه‌های نحیف، خیلی شبیه به کُرکی که روی سرِ خود جینی درآمده بود؛ هر چند مال جینی، خاکستری – قهوه‌ای بود، مثل موی موش. اوایل، جینی فکر می‌کرد شاید او در عین آن که دکتر است، بیمار هم هست! بعد به این فکر افتاد که شاید موهایش را این طور درست می‌کند تا بیمارها بیش‌تر احساس راحتی کنند. به احتمال زیاد، آن موها را کاشته بود. شاید هم صرفاً از این مدل خوشش می‌آمد. نمی‌شد از او سؤال کرد. اهل سوریه بود یا اردن، جایی که دکترها مقام و منزلتشان را حفظ می‌کردند. حرف زدنش مودّبانه و رسمی‌  بود. گفت: «خب، نمی‌خواهم از حرف‌هایم برداشت غلطی بکنید.»
جینی از ساختمان مجهّز به تهویّه‌ی مطبوع، قدم به روشنایی خیره‌کننده‌ی اواخر بعد از ظهر ماه اوت در اونتاریو گذاشت. گاهی وقت‌ها خورشید به شدّت می‌تابید، گاهی هم پشت ابرهای نازک می‌ماند. در هر دو حال، درست به یک اندازه گرم بود. دید که ماشین از جایش در کنار جدول خارج شد و آمد پایین خیابان که او را سوار کند. به رنگ آبی کم رنگ برّاق و تهوّع‌آوری بود. آبیِ دوباره رنگ‌شده‌ی تکّه‌های زنگ‌زده، کم‌رنگ‌تر بود. شعارهای روی ماشین حاکی از آن بود که: «می‌ دانم سوار یک ابوطیّاره‌ام، ولی باید خانه‌ام را ببینی!» و: «مادر خود، زمین، را گرامی بدار.» و این یکی جدیدتر بود: «استفاده از سمّ دفع آفات = نابودی علف‌های هرز، ترویج سرطان.»
نیل آمد این طرف ماشین که کمکش کند. گفت: «توی ماشین است.» در صدایش، هیجان مبهمی بود که هش‌دار یا درخواستی را القا می‌کرد. دور و بر جینی یک جور هم‌همه بود، یک جور تلاطم که باعث می‌شد احساس کند برای اعلام خبرش وقت مناسبی نیست؛ اگر می‌شد اسمش را «خبر» گذاشت.
نیل وقتی با آدم‌های دیگر بود، حتّی فقط یک نفر غیر از جینی، رفتارش تغییر می‌کرد: سرزنده‌تر و با نشاط‌تر می‌شد و بیش‌تر خودشیرینی می‌کرد. این موضوع، دیگر جینی را ناراحت نمی‌کرد. بیست و یک سال می‌شد که با هم بودند. جینی، خودش هم عوض شده بود. به نظر خودش، در واکنش به رفتار نیل، خوددارتر شده بود و بیش‌تر نیش و کنایه می‌زد. بعضی ریخت و قیافه‌ها لازم بودند، یا دیگر آن قدر عادّی شده بودند که نمی‌شد از آن‌ها دست برداشت. مثل سر و وضع عتیقه‌ی نیل: دست‌مالی که به پیشانی می‌بست، موی دم‌اسبیِ جوگندمیِ زبر، گوش‌واره‌ی طلای کوچکی که مثل روکش طلای دندان‌هایش برق می‌زد؛ و لباس‌های نامرتّب عجیب و غریبش.
وقتی جینی پیش دکتر بود، نیل رفته بود دختری را بیاورد که قرار بود بعد از این، کمک زندگی‌شان باشد. او را از موسّسه‌ی اصلاح و تربیت بزه‌کاران جوان می‌شناخت. نیل آن جا درس می‌داد و دختر توی آش‌پزخانه کار می‌کرد. موسّسه‌ی اصلاح و تربیت، درست بیرون شهری بود که توی آن زندگی می‌کردند. تقریباً پنجاه کیلومتر راه بود. دخترک، چند ماه پیش کارش را در آش‌پزخانه رها کرده و اداره‌ی خانه‌ای را در یک مزرعه به عهده گرفته بود که مادر خانواده، بیمار بود. خوش‌بختانه حالا آزاد بود. جینی گفته بود: «چه بلایی سرِ آن زن آمد؟ مرد؟» نیل گفت: «رفت بیمارستان.»
– فرقی ندارد.
نیل، تقریباً تمام وقت فراغتش را، در سال‌هایی که جینی با او بود، صرف برنامه‌ریزی برای فعّالیّت‌ها و اجرای آن‌ها کرده بود. نه تنها فعّالیّت‌های سیاسی (آن‌ها هم به جای خود)، بل که تلاش‌هایی برای حفظ ساختمان‌ها و پل‌ها و گورستان‌های قدیمی. ممانعت از قطع درخت‌ها، چه در خیابان‌های شهر و چه در قسمت‌های پرتِ جنگل قدیمی، محافظت از رودخانه‌ها در مقابل فضولات سمّی ‌و زمین‌های مرغوب در مقابل بساز و بفروش‌ها و مردم شهر در مقابل کازینوها. همیشه در حال نوشتن نامه و عرض حال بودند و اِعمال فشار بر مؤسّسات دولتیِ توزیع پوستر و بر پا کردن تظاهرات اعتراض‌آمیز.
اتاق نشیمن خانه‌شان که پیش از این، صحنه‌ی تلاطم‌های خشم‌آلود بود (که به نظر جینی، آدم‌ها را خیلی ارضا می‌کرد) و اظهار نظرها و بحث‌های مغشوش و شادمانیِ عصبیِ نیل؛ حالا یک‌دفعه خالی شده بود. قرار بود اتاق نشیمن به اتاق بیمار تبدیل شود. یاد زمانی افتاد که اوّلین بار، یک‌راست از خانه‌ی پدر و مادرش با آن پرده‌های مجلّل، قدم به این خانه گذاشت و همه‌ی آن قفسه‌های پر از کتاب را مجسّم کرد و کرکره‌های چوبی پنجره‌ها را و قالی‌های زیبای خاورمیانه را روی کف چوبیِ لاک الکل خورده که اسمشان همیشه یادش می‌رفت. به تنها دیوار اتاق خالی، تابلوی «کانالتو» آویزان بود که برای اتاق خودش در کالج خریده بود (بزرگ‌داشت عالی‌جناب شهردار در کنار تایمز!) خودش آن را به دیوار زده بود، هر چند دیگر هرگز به آن توجّه نکرده بود.
یک تخت بیمارستانی کرایه کردند. هنوز واقعاً لازمش نداشتند، ولی به‌تر بود حالا که می‌شد، کرایه‌اش کنند؛ چون معمولاً سخت گیر می‌آمد. نیل فکر همه چیز را می‌کرد. پرده‌های ضخیمی به پنجره‌ها آویزان کرد که پرده‌های کهنه‌ی اتاق نشیمنِ دوستی بودند. به نظر جینی خیلی زشت بودند، ولی حالا دیگر می‌دانست که زمانی می‌رسد که زشت و زیبا تا حدّ زیادی برای یک منظور به کار می‌آیند و به هر چیزی نگاه می‌کنی، صرفاً قلّابی است برای آن که تلاطم‌های پرآشوب جسمت را به آن بیاویزی!
جینی، چهل و دو سالش بود و تا همین اواخر جوان‌تر از سنّش نشان می‌داد. نیل شانزده سال از او بزرگ‌تر بود. برای همین، جینی فکر کرده بود در روال طبیعی امورِ خودش، باید در موقعیّت فعلی نیل قرار می‌گرفت و گاهی نگران شده بود که چه طور باید از عهده‌ی این کار بربیاید؟!
یک بار قبل از آن که بخوابند دست نیل را، دست گرم و زنده‌اش را، توی تخت گرفته بود و فکر کرده بود، وقتی او بمیرد این دست را، دست کم یک بار می‌گیرد یا لمس می‌کند؛ و صرف نظر از این که چه مدّت این صحنه را در ذهن خود مجسّم کرده بود، نتوانسته بود آن را بپذیرد. فکر این که نیل، وقوفی بر این لحظه و بر او نداشت، به یک جور تلاطم احساسات منتهی می‌شد، به احساس سقوطی هول‌ناک؛ و با این حال هیجان داشت، همان هیجان ناگفتنی که زمانی احساس می‌کنید که تندباد فاجعه‌ای می‌رود تا از همه‌ی مسئولیّت‌های زندگی رهایتان کند. آن وقت باید با شرم‌ساری بر خود مسلّط شوید و هیچ نگویید.
وقتی جینی دستش را پس کشیده بود، نیل پرسیده بود: «کجا داری می‌روی؟»
– هیچ جا. فقط می‌خواهم غلت بزنم!
حالا که قرعه‌ی فال به نام خودش خورده بود، نمی‌دانست نیل چنین احساسی داشت یا نه؟ از او پرسیده بود: آیا این موضوع، دیگر برایش عادّی شده؟ نیل سرش را تکان داد. جینی گفت: «برای من هم نشده.» بعد گفت: «فقط آن «انجمن سوگ‌واران» را راه نده. شاید همین الان هم دارند این دور و بر‌ها کشیک می‌کشند و منتظر فرصت‌اند که زودتر شبیخون بزنند!» نیل گفت: «دلم را نسوزان.» در صدایش خشم غریبی موج می‌زد.
– متاسّفم!
– مجبور نیستی همه چیز را به شوخی بگیری!
جینی گفت: «می‌ دانم.»، ولی واقعیّت این بود که: با این همه اتّفاقاتی که داشت می‌افتاد و روی‌دادهای فعلی که ذهنش را این قدر مشغول کرده بود، اصولاً حرف زدن برایش سخت بود.
نیل گفت: «این، هلن است. همان کسی که قرار است بعد از این، از ما مراقبت کند. حوصله‌ی مسخره‌بازی هم ندارد!» جینی گفت: «خوش به سعادتش!» وقتی نشست توی ماشین، دستش را دراز کرد، ولی دخترک احتمالاً آن را پایین، لای صندلی‌های جلو، ندیده بود؛ یا شاید هم نمی‌دانست چه کار کند!
نیل گفته بود که او وضعیّت عجیبی داشته و خانواده‌ای بسیار خشن. اتّفاق‌هایی افتاده بود که در این دوره‌زمانه به فکر آدم هم نمی‌رسد. یک مزرعه‌ی پرت، یک مردِ زن‌مرده، مردی مستبد، دیوانه، زناکار و پیر، با یک دختر عقب‌مانده‌ی ذهنی و دوتا دختربچّه. هلن، دختر بزرگ‌تر، در چهارده‌سالگی، بعد از آن که کتک مفصّلی از پیرمرد خورده بود، فرار کرده بود و یکی از هم‌سایه‌ها پناهش داده و به پلیس تلفن کرده بود؛ و آن وقت پلیس رفته بود و خواهر کوچک‌تر را هم برده بود و سرپرستی هر دو بچّه را به بنیاد حمایت از کودکان سپرده بود. هم پیرمرد و هم دخترش (یعنی پدر و مادر آن بچّه‌ها) را در بیمارستان روانی بستری کردند. والدین رضاعی، که از نظر جسمی و روانی سالم بودند، هلن و خواهرش را به فرزندی پذیرفتند. آن‌ها را به مدرسه فرستادند. در مدرسه، خیلی به آن‌ها سخت گذشته بود، چون مجبور شده بودند در نوجوانی از کلاس اوّل شروع کنند؛ ولی هر دو آن قدر درس خوانده بودند که بتوانند جایی استخدام شوند.
نیل، دیگر ماشین را روشن کرده بود که دخترک تصمیم گرفت حرف بزند. گفت: «چه روز گرمی اومدین بیرون!» از آن حرف‌هایی بود که احتمال داشت از مردم شنیده باشد، وقتی می‌خواستند سرِ صحبت را باز کنند. لحن خشک و یک‌نواختش، خصمانه و عاری از اعتماد بود، ولی جینی حالا دیگر می‌دانست که حتّی آن را هم نیابد به دل بگیرد. لحن بعضی آدم‌ها، به خصوص اهالی روستا، در این قسمت از دنیا، صرفاً این جوری بود. نیل گفت: «اگر گرمت است، می‌توانی کولر را روشن کنی. ما از آن قدیمی‌هاش داریم، فقط باید همه‌ی پنجره‌ها را بکشی پایین.»
سر چهارراه بعدی، به سمتی پیچیدند که جینی انتظارش را نداشت. نیل گفت: «باید برویم بیمارستان. خواهر هلن آن جا کار می‌کند و یک چیزی پیش او هست که هلن می‌خواهد بگیرد. مگر نه، هلن؟» هلن گفت: «آره. کفشای نوام.»
– کفش‌های نوِ هلن.
نیل سر بلند کرد و به آینه نگاه کرد: «کفش‌های نوِ دوشیزه هلنِ گلی.» هلن گفت: «اسم من هلنِ گلی نیست!» انگار بار اوّل نبود که این را گفته بود. نیل گفت: «این اسم را رویت گذاشته‌ام، چون لپ‌هایت قرمزند!»
– نه خیر! نیستن.
– چرا هستن! مگر نه جینی؟! جینی هم با من موافق است! لپ‌هات قرمزند! دوشیزه هلنِ لپ‌گلی!
دخترک، واقعاً پوست صورتیِ لطیفی داشت. جینی به مژه‌ها و ابروهای تقریباً سفیدش هم توجّه کرده بود و به موهای بورِ شبیه به موی نوزاد و لب‌هایش که عریانی غریبی داشت، شبیه لب‌های معمولیِ بدون ماتیک نبود. ظاهری تازه سر از تخم درآورده داشت! انگار هنوز یک لایه‌ی پوستش کم بود. هنوز آن مویِ زبر بزرگ‌سالی‌ِ بالایش نروییده بود. جینی فکر کرد حتماً مستعدّ کهیر و عفونت است، خراش و کبودی به سرعت روی پوستش معلوم می‌شود، دور دهانش تب‌خال می‌زند و لای مژه‌هایش گل مژه درمی‌آید. ولی به نظر نمی‌رسید ضعیف و کم‌بنیه باشد. شانه‌های پهنی داشت. لاغراندام بود ولی استخوان‌درشت. خنگ هم به نظر نمی‌رسید. هر چند مثل گوساله یا آهو، نگاه خیره‌ای داشت. حتماً همه چیزش روشن و صریح بود. توجّهش و تمام شخصیّتش دربست به مخاطب تعلّق داشت، با قدرتی معصومانه، و به نظر جینی، ناخوش‌آیند.
با ماشین تا جلوِ درِ اصلی بیمارستان رفتند، بعد با راه‌نمایی هلن، پیچیدند به سمت عقب ساختمان، مریض‌ها با روبِ دوشامبرِ بیمارستان، بعضی‌ها در حالی که سرم‌هایشان را دنبال خودشان می‌کشیدند، آمده بودند بیرون، سیگار بکشند. نیل گفت: «خواهر هلن توی رخت‌شوی‌خانه کار می‌کند. اسمش چیه هلن؟! اسم خواهرت چیه؟» هلن گفت: «موریل. همین جا وایسا. آها! همین جا.» توی پارکینگی پشت یکی از قسمت‌های بیمارستان بودند. طبقه‌ی هم‌کف، هیچ دری نداشت غیر از یک درِ مخصوص تخلیه‌ی بار که کیپ بسته بود. هلن داشت از ماشین پیاده می‌شد. نیل گفت: «می‌دانی چه طور بروی تو؟»
– کاری نداره!
پلّه‌های فرار، تقریباً یک متر و نیم از سطح زمین فاصله داشت، ولی او در عرض چند ثانیه نرده را گرفت و، شاید یک پا را تکیه داده به آجری لق، خودش را کشید بالا. نیل داشت می‌خندید. گفت: «آفرین دختر! برو بیارشان.» جینی گفت: «هیچ راه دیگری نیست؟» هلن تا طبقه‌ی سوم از پلّه‌ها بالا دویده و غیبش زده بود. نیل گفت: «اگر هم باشد، او کسی نیست که از آن استفاده کند!» جینی قدری با زحمت گفت: «خیلی دل و جرأت دارد!» نیل گفت: «اگر غیر از این بود که هیچ وقت نمی‌توانست در برود! این همه دل و جرأت لازمش بود.»
جینی، کلاه حصیری لبه‌پهنی به سر داشت. آن را برداشت و بنا کرد خودش را باد زدن. نیل گفت: «متاسّفم! انگار هیچ جا سایه نیست که ماشین را توش پارک کنم.» جینی گفت: «قیافه‌ام خیلی وحشت‌ناک است؟» نیل به این سؤالش عادت کرده بود.
– قیافه‌ات هیچ ایرادی ندارد. به هر حال، هیچ کس این دور و برها نیست!
– دکتری که امروز معاینه‌ام کرد، همان دکتر قبلی نبود. به نظرم این یکی مهم‌تر بود. اینش بامزّه است که کلّه‌اش تقریباً شکل کلّه‌ی من بود! شاید خودش را این طوری درست می‌کند که مریض‌ها راحت باشند.
جینی می‌خواست به حرفش ادامه بدهد و به او بگوید که دکتر چه گفته بود، ولی باد زدن، بیش‌ترِ انرژی‌اش را می‌گرفت. نیل داشت ساختمان را تماشا می‌کرد. گفت: «خدا کند به خاطر این که از راه اشتباهی رفته تو، جلویش را نگرفته باشند! دختری نیست که قانون و مقررّات توی کتش برود!» بعد از چند دقیقه، نیل سوتی کشید: «خب، داره می‌یاد. دا … ره … می … یاد! داره از خطّ پایان رد می‌شه! یعنی، یعنی، یعنی … این قدر عقلش می‌رسه که قبل از این که بپره، مکث کنه؟! یعنی، یعنی … نه، نه! آها … آها.»
هلن کفشی به دست نداشت. سوار ماشین شد و در را محکم کوبید و گفت: «احمق‌های عوضی! اوّل که می‌رم بالا، این الاغ سرِ را راهم سبز می‌شه: “کارتت کجاست؟ تو باید کارت داشته باشی. دیدم از پلّه‌ی فرار اومدی تو. این کار قدغنه!” باشه، باشه. باید خواهرمو ببینم. “الان نمی‌تونی ببینیش، وقت استراحتش نیست.” می‌دونم. واسه همین از پلّه‌ی فرار اومدم تو. فقط باید یه چیزی ازش بگیرم. نمی‌خوام باهاش حرف بزنم. مزاحم کارش نمی‌شم. “خب، نمی‌تونی!” چرا، می‌تونم! “نه، نمی‌تونی.” و اون وقت من بنا می‌کنم به هوار کشیدن: موریل! موریل! تمام دست‌گاهاشون کار می‌کنن. اون تو، مثل جهنّمه. نمی‌دونم موریل کجاست. صدامو می‌شنوه یا نه؟ ولی دست‌پاچه می‌یاد بیرون و تا چشمش بهِم می‌افته … ای داد و بی‌داد … می‌گه،: “ای داد و بی‌داد! یادم رفت.” یادش رفته! می‌خواستم دمار از روزگارش دربیارم! مَرده می‌گه: “حالا دیگه برو. از پلّه‌ها برو پایین و از ساختمون برو بیرون. از پلّه‌ی فرار نرو، چون قدغنه.” گندش بزنن!»
نیل، یک‌بند می‌خندید و سرش را تکان می‌داد. جینی گفت: «می‌شود دیگر راه بیفتیم که هوا بیاید تو؟ خیال نمی‌کنم باد زدن آن قدرها فایده‌ای داشته باشد.» نیل گفت: «باشد.» و ماشین را روشن کرد و دنده‌عقب گرفت و دور زد. باز هم داشتند از جلوِ ورودی آشنای بیمارستان می‌گذشتند، با همان سیگاری‌ها یا سیگاری‌های دیگری که با لباس‌های غم‌انگیز بیمارستان، سِرم به دست قدم می‌زدند. «فقط هلن باید بهمون بگه کجا بریم.» رویش را کرد طرف صندلی عقب و صدا زد: «هلن!»
– چیه؟
– از کدوم طرف بپیچم تا برسیم به محل زندگی خواهرت؟ همون جایی که کفشات هست.
– ما نمی‌ریم خونه‌ی اونا، واسه همین بهت نمی‌گم. تو یه دفعه بهم لطف کردی، همون بسّه!
هلن تا جایی که می‌توانست خودش را کشید لبه‌ی صندلی و سرش را فروکرد لای صندلی‌های نیل و جینی. سرعتشان را کم کردند و به خیابانی فرعی پیچیدند. نیل گفت: «لوس نشو! تو داری می‌ری پنجاه کیلومتر اون طرف‌تر و شاید تا چند وقت برنگردی این جا. یه وقت دیدی اون کفش‌ها لازمت شد.» جوابی نیامد. دوباره سعی کرد: «نکنه راهو بلد نیستی؟ راهو از این جا بلد نیستی؟»
– بلدم، ولی نمی‌گم!
– پس این قدر می‌چرخیم تا تو بهمون بگی!
در قسمتی از شهر بودند که جینی تا آن موقع ندیده بود. خیلی آهسته می‌راندند و مدام می‌پیچیدند، طوری که به زحمت نسیمی‌ وارد ماشین می‌شد. یک کارخانه‌ی تخته‌کوب، فروش‌گاه‌های ارزان‌فروشی، مغازه‌های گرویی. تابلوِ چشمک‌زنی بالای ویترین‌های نرده‌پوش: «پول نقد، پول نقد، پول نقد.» خانه هم بود. خانه‌های دوطبقه‌ی قدیمیِ‌ زه‌وار دررفته و خانه‌های یک‌طبقه‌ی چوبی که در زمان جنگ جهانی اوّل با عجله سر هم شده بودند.
جلو مغازه‌ی دونبشی، چند تا بچّه بستنی یخی لیس می‌زدند. هلن رویش را کرد طرف نیل: «فقط داری بنزینتو حروم می‌کنی!» نیل گفت: «شمال شهر؟ جنوب شهر؟ شمال؟ جنوب؟ شرق؟ غرب؟ هلن! بگو کدام طرف به‌تراست؟» حالت مسخره‌ی آگاهانه و بی‌اختیاری بر چهره‌ی نیل نقش بسته و تمام وجودش را تسخیر کرده بود. مالامال از سرخوشی ابلهانه‌ای بود. هلن گفت: «تو خیلی یک دنده‌ای!»
– حالا کجاش را دیدی!
– من هم همین طور. من هم درست مثل تو یک‌دنده‌ام!
جینی به نظرش آمد گرمای گونه‌ی هلن را، که خیلی به گونه‌ی خودش نزدیک بود، احساس می‌کند و بی‌تردید صدای نفس‌های دخترک را می‌شنید. گرفته و خس‌دار از هیجان، با نشانه‌هایی از آسم.
خورشید دوباره از پشت ابرها بیرون آمده بود. هنوز هم وسط آسمان بود، به رنگ زرد برنجی. نیل به خیابانی پیچید که درخت‌های قطور قدیمی‌ داشت و خانه‌های نسبتاً آبرومندتر. به جینی گفت: «این جا به‌تر است؟ سایه‌اش بیش‌تر است؟» صدایش را پایین آورده بود و لحنش خصوصی بود، انگار آن چه را که در ماشین می‌گذشت، می‌شد برای لحظه‌ای کنار گذاشت. همه‌اش مزخرف بود. گفت: «از مسیر خوش‌منظره می‌ریم.» باز هم صدایش را رو به صندلی عقب بلند کرده بود: «امروز از مسیر خوش‌منظره می‌ریم، به افتخار دوشیزه هلنِ لپ‌گلی!» جینی گفت: «شاید به‌تر باشد همان مسیر خودمان را برویم. شاید به‌تر باشد یک‌راست برویم خانه.» هلن حرفش را قطع کرد، تقریباً فریاد می‌کشید: «من نمی‌خوام باعث بشم کسی نره خونه!» نیل گفت: «پس بگو از کدوم طرف برم.»
سخت تلاش می‌کرد بر خودش مسلّط شود و لحنش جدّی و عادّی باشد و آن لب‌خند را از خود دور کند که هر قدر آن را فرومی‌خورد، باز بر لب‌هایش می‌نشست! نیمی‌ از راه را تا خیابان بعدی، آهسته طی کرده بودند که هلن ناله‌اش درآمد. گفت: «اگه مجبور بشم، خب مجبورم دیگه!»
راه زیادی نبود. از کنار شهرکی گذشتند و نیل، که باز رو کرده بود به جینی، گفت: «من که نه نهری می‌بینم نه مُلکی.» جینی گفت: «چی؟»
– مُلکِ نهرِ که‌ربایی. روی تابلو نوشته. دیگر برایشان فرقی نمی‌کند چه می‌گویند. هیچ کس هم از آن‌ها توقّع توضیح ندارد. هلن گفت: «بپیچ.»
– چپ یا راست؟
– به طرف محلّ ماشین‌های اسقاطی.
از کنار محوّطه‌ی ماشین‌های اسقاطی گذشتند. حصار حلبیِ شکم‌داده‌ای، قسمتی از بدنه‌ی ماشین‌ها را از نظر پنهان می‌کرد. بعد از تپّه‌ای بالا رفتند و از کنار دروازه‌ی معدن شن و ماسه‌ای گذشتند که حفره‌ی عظیمی‌ بود در دل تپّه. هلن کم و بیش با تأکید فریاد زد: «همین جاست. اون هم صندوقِ پُستشون، اون جلو.» و وقتی خوب نزدیک شدند، اسم را خواند: «مت و جون برگسن. همین جاست.»
دو سگ پارس‌کنان از راه ورودی کوتاه اتومبیل بیرون آمدند. یکی بزرگ و سیاه بود و آن یکی کوچک و خرمایی روشن، شبیه توله‌ها. دور و بر لاستیک‌ها می‌چرخیدند. نیل بوق زد. بعد سگ دیگری، این یکی موذی‌تر و مصمّم‌تر، با پوست برّاق و لکّه‌های مایل به آبی، از لای علف‌های بلند بیرون خزید. هلن سرشان فریاد زد که: خفه شوند! که: بخوابند زمین! که: گورشان را گم کنند! گفت: «لازم نیست غیر از پینتو، نگران هیچ کدومشون باشین. اون دو تای دیگه از اون بی‌بخارها هستن!»
در محوّطه‌ی وسیعی توقّف کردند که شکل مشخّصی نداشت و کَفَش شن ریخته بودند. یک طرف، یک اصطبل یا انبار لوازم بود با سقفی حلبی و در یک سمت آن، کنار مزرعه‌ی ذرّت، خانه‌ی روستایی متروکی بود. خانه‌ای که حالا در آن سکونت داشتند، یک کاروان بود، تر و تمیز با ایوان و سایه‌بان و باغ‌چه‌ی گلی که حصارش به نرده‌ی اسباب‌بازی شباهت داشت. کاروان و باغ‌چه‌اش، ظاهر بی‌عیب و تر و تمیزی داشتند، ولی بقیّه‌ی آن محوّطه، مملو از چیزهایی بود که شاید به درد‌ی می‌خوردند یا صرفاً آن‌ها را انداخته بودند آن جا که زنگ بزنند و بپوسند.
هلن پریده بود بیرون و داشت سگ‌ها را می‌زد، ولی مدام از دستش در می‌رفتند و به طرف ماشین خیز برمی‌داشتند و پارس می‌کردند تا آن که مردی از انبار بیرون آمد و صدایشان کرد. تهدید‌ها و اسم‌هایی که با صدای بلند بر زبان می‌آورد، برای جینی نامفهوم بودند، ولی سگ‌ها ساکت شدند.
جینی کلاهش را گذاشت سرش. تمام این مدّت آن را توی دستش نگه داشته بود. هلن گفت: «فقط می‌خوان خودی نشون بدن.» نیل هم پیاده شده بود و داشت با لحن قاطعی با سگ‌ها حرف می‌زد و مردی که از انبار آمده بود بیرون، جلو آمد. تی‌شرت بنفشی به تن داشت که خیس عرق بود و به سینه و شکمش چسبیده بود. آن قدر چاق بود که سینه داشت؛ و نافش مثل ناف زنِ حامله بیرون زده بود! نیل دست‌درازکرده، رفت طرف او. مرد کف دستش را به شلوارش مالید. خندید و با نیل دست داد. جینی حرف‌هایشان را نمی‌شنید.
زنی از کاروان آمد بیرون و دروازه‌ی اسباب‌بازی را بازکرد و چفت آن را پشت سرش انداخت. هلن با صدای بلند به او گفت: «موریل یادش رفته که قرار بوده کفشای منو بیاره. دی‌شب بهش تلفن زدم و گفتم، ولی باز یادش رفت. واسه همین آقای لاکلی منو آورده که اونا رو بردارم.» زن هم چاق بود، البتّه نه به چاقی شوهرش. موموی[۱] صورتی‌رنگی پوشیده بود که رویش «خورشید‌های آزتک» داشت و موهایش رگه‌های طلایی داشت. با وقار و روی گشاده، از روی شن‌ها آمد این طرف.
نیل چرخید و خودش را معرّفی کرد. بعد او را آورد کنار ماشین و جینی را معرّفی کرد. زن گفت: «از ملاقات شما خوش‌وقتم. شما همان خانمی‌ هستید که حالش زیاد خوش نیست؟» جینی گفت: «من حالم خوب است.»
– خب، حالا که این جایید، به‌تر است بیایید تو. توی این گرما نمانید.
مرد نزدیک‌تر آمده بود. گفت: «ما آن تو، تهویّه‌ی مطبوع داریم.» داشت ماشین را برانداز می‌کرد و نگاهش، در عین مهربانی، تحقیرآمیز بود. جینی گفت: «ما فقط آمده‌ایم آن کفش‌ها را برداریم.» زن که اسمش جون بود، گفت: «حالا که این جایید باید بیایید تو.» می‌خندید. انگار امتناع آن‌ها از تو رفتن، شوخی شرم‌آوری باشد: «بیایید تو و کمی‌ استراحت کنید.» نیل گفت: «نمی‌خواهیم مزاحم شامتان بشویم.» مت گفت: «ما شاممان را خورده‌ایم. زود شام می‌خوریم.» جون گفت: «ولی چند جور چیلی مانده. باید بیایید تو و کمک کنید آن چیلی‌ها را تمام کنیم.» جینی گفت: «خیلی متشکّرم. ولی گمان نمی‌کنم بتوانم چیزی بخورم. وقتی هوا این قدر گرم است، اصلاً اشتها ندارم.» جون گفت: «پس به‌تر است یک نوشیدنی بخورید. ما «جینجر ایل» داریم و «کوکا اشناپسِ» هلو هم داریم.» مت به نیل گفت: «و آب‌جو. با یک بطر بلو[۲] چه طوری؟»
جینی با دست به نیل اشاره کرد که بیاید دم پنجره‌اش. گفت: «من نمی‌تونم. لطفاً بهشون بگو نمی‌تونم.» نیل آهسته گفت: «می‌دانی که بهشان برمی‌خورد. دارند محبّت می‌کنند.»
– ولی نمی‌توانم.
نیل نزدیک‌تر آمد: «می‌دانی که اگر نیایی چه طور به نظر می‌رسد!»
– تو برو.
– وقتی بیایی تو، حالت خوب می‌شود. باور کن هوای خنک، حالت را جا می‌آورد.
جینی فقط سرش را تکان داد. نیل راست ایستاد. گفت: «جینی فکر می‌کند به‌تر است توی ماشین بماند و همین جا توی سایه استراحت کند؛ ولی راستش را بخواهی، من بدم نمی‌آید آب‌جویی بزنم.» لب‌خند سردی زد و به جینی پشت کرد. به نظر جینی، دل‌تنگ و عصبی می‌آمد. طوری که دیگران بشنوند گفت: «مطمئنی حالت خوب است؟ حتماً؟ از نظر تو اشکالی ندارد من چند دقیقه بروم تو؟» جینی گفت: «من حالم خوب است.» نیل یک دستش را روی شانه‌ی هلن گذاشت و دست دیگرش را روی شانه‌ی جون و با حالتی صمیمانه هم‌راه آن‌ها به طرف کاروان رفت. مت با تعجّب به جینی لب‌خند زد و دنبالشان رفت.
این بار که سگ‌ها را صدا زد تا دنبالش بروند، جینی توانست اسم‌هایشان را بفهمد: «گوبر. سالی. پیتو.» ماشین، زیر یک ردیف درخت بید مجنون پارک شده بود. این درخت‌ها، بزرگ و قدیمی‌ بودند، ولی برگ‌هایشان نازک بود و سایه‌ی لرزانی داشتند. با این حال تنها بودن، آسایش خاطر بزرگی بود. امروز مدّتی قبل که داشتند توی بزرگ‌راه، از شهر محلّ سکونتشان می‌آمدند، جلوِ یک دکّه‌ی کنار جادّه توقّف کرده و مقداری سیب پیش‌رس خریده بودند. جینی سیبی از کیسه‌ی کنار پایش درآورد و گاز کوچکی به آن زد. می‌خواست ببیند می‌تواند آن را بجود و فروبدهد و توی معده‌اش نگه دارد؟! مشکلی نداشت. سیب، سفت و ترش بود، ولی نه خیلی ترش و اگر گازهای کوچک می‌زد و خوب می‌جویدش، مشکلی پیش نمی‌آمد.
پیش از این هم، چند بار نیل را این طوری، یا کم و بیش این طوری، دیده بود. برای خاطر پسری توی مدرسه، اسمی‌ را با لحن خودمانی و تحقیرآمیز بر زبان می‌آورد! قیافه‌ی احساساتی، مقداری خنده‌ی پوزش‌آمیز و در عین حال کم و بیش گستاخانه. ولی هرگز پای کسی در میان نبود که جینی مجبور باشد توی خانه تحمّلش کند و قضیّه هیچ وقت بیخ پیدا نمی‌کرد. دوران پسرک به سرمی‌آمد، گورش را گم می‌کرد! این دفعه هم می‌گذشت. نباید به آن اهمیّت می‌داد. باید از خودش می‌پرسید: «آیا اگر دیروز بود، کم‌تر از امروز اهمیّت داشت؟»
از ماشین پیاده شد. در را بازگذاشت تا بتواند دست‌گیره‌ی داخلی را بگیرد. بیرون ماشین، همه چیز به قدری داغ بود که نمی‌شد یک لحظه هم دستش را به آن‌ها بگیرد. باید می‌دید که می‌تواند تعادلش را حفظ کند یا نه؟ بعد کمی‌ راه رفت، توی سایه. بعضی از برگ‌های بید کم‌کم داشتند زرد می‌شدند. بعضی‌هایشان هم دیگر یخته بودند زمین. از توی سایه، به همه‌ی چیزهای داخل محوّطه نگاه کرد. ماشین توزیعِ قراضه‌ای که جای هر دو چراغِ جلویش خالی بود و اسم روی بدنه‌اش را با رنگ پوشانده بودند؛ کالسکه‌ی بچّه‌ای که نشیمنش را سگ‌ها جویده بودند؛ یک بار هیزم که در هم بر هم، گوشه‌ای تل‌انبار شده بود؛ توده‌ای لاستیکِ غول‌پیکر؛ تعداد زیادی پارچ پلاستیکی و مقدار‌ی قوطیِ روغن و تکّه‌های چوبِ کهنه و چند مشمّع پلاستیکیِ نارنجی که کنار دیوارِ انبار، مچاله شده بودند.
آدم‌ها می‌توانستند مسئول خیلی چیزها باشند. همان طور که جینی، مسئول همه‌ی آن عکس‌ها، نامه‌های اداری، صورت‌جلسه‌ها، بریده‌های روزنامه‌ها و آن هزار طبقه و ردّه‌ای بود که خودش اختراع کرده بود و داشت آن‌ها را روی دیسک می‌گذاشت که مجبور شده بود شیمی‌درمانی را شروع کند و همه چیز به هم خورده بود. شاید همه‌ی آن چیزها را عاقبت می‌ریختند دور، مثل همه‌ی این چیزها، اگر مت می‌مرد.
می‌خواست خودش را به مزرعه‌ی ذرّت برساند. ذرّت‌ها از قدّ او بلندتر بودند. شاید از قدّ نیل هلن، بلندتر. می‌خواست خودش را به سایه‌ی مزرعه برساند. با این فکر، عرض محوّطه را طی کرد. سگ‌ها را، شکر خدا، انگار برده بودند تو! حصاری وجود نداشت. مزرعه‌ی ذرّت به تدریج، کنار محوّطه تمام می‌شد. یک‌راست رفت داخل مزرعه، توی راه باریک بین دو ردیف ذرّت. برگ‌ها مثل تکّه‌های باریک مشمّع، به صورت و بازوهایش می‌خوردند. مجبور شد کلاهش را بردارد تا برگ‌ها آن را از سرش نیندازند. هر ساقه‌ای برا‌ی خودش یک بلال داشت، مثل نوزادی که توی قنداق پیچیده باشند. بوی شدید و کم و بیش تهوّع‌آورِ رویش سبزی می‌آمد، بوی نشاسته و شیره‌ی تند گیاه.
خیال داشت وقتی به آن جا رسید، دراز بکشد. در سایه‌ی این برگ‌ها‌ی بزرگِ زبر، دراز بکشد و تا وقتی نشنود که نیل صدایش می‌زند، بیرون نیاید. شاید حتّی آن موقع هم بیرون نمی‌آمد، ولی ردیف‌های ذرّت آن قدر به هم نزدیک بودند که اجازه‌ی چنین کاری را نمی‌دادند و جینی، فکرش مشغول‌تر از آن بود که خودش را برای این کار به زحمت بیندازد.
اوقاتش خیلی تلخ بود. دلیلش اتّفاقی نبود که تازگی‌ها افتاده باشد. یاد آن روز عصر افتاده بود که عدّه‌ای کف اتاق نشیمن، یا اتاق جلسه‌ی خانه‌اش، نشسته بودند و مشغول یکی از آن بازی‌های روان‌شناسی جدّی بودند. از آن بازی‌هایی که بنا بود آدم را صادق‌تر و انعطاف‌پذیرتر کنند. باید به هر کسی نگاه می‌کردی، فقط هر چه به ذهنت می‌رسید، می‌گفتی؛ و زنِ موسفیدی به اسم ادی نورتن، از دوستان نیل، گفته بود: «جینی! هیچ دلم نمی‌خواهد این را به تو بگویم، ولی هر وقت نگاهت می‌کنم، تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد، “خشکه‌مقدّس” است!»
سایرین چیزهای محبّت‌آمیزتری به او گفته بودند: «فرزند گل»[۳] یا: «مادونای چشمه‌ها». تصادفاً می‌دانست هر کسی که این را گفته بود، منظورش «مانون چشمه‌ها»[۴] بود، ولی به روی خودش نیاورد. از این که مجبور بود، بنشیند آن جا و به نظر دیگران در باره‌ی خودش گوش کند، کفرش درآمده بود. همه اشتباه می‌کردند: او نه آرام بود نه مطیع، نه ساده، نه معصوم. البتّه وقتی آدم می‌میرد، این قضاوت‌های اشتباه، تنها چیزی است که باقی می‌ماند.
در همان حال که ذهنش درگیر این موضوع بود، آسان‌ترین کار ممکن در مزرعه‌ی ذرّت را انجام داده بود: گم شده بود! از یک ردیف ذرّت و بعد یک ردیف دیگر گذشته بود و احتمالاً چرخیده بود. سعی کرد از راهی که آمده بود، برگردد؛ ولی معلوم بود راه را درست نمی‌رود. ابرها باز هم روی خورشید را پوشانده بودند، در نتیجه نمی‌توانست بگوید غرب، کدام سمت است. به هر حال، موقع ورود به مزرعه، دقّت نکرده بود که در کدام جهت حرکت می‌کند، بنا بر این، این موضوع هم نمی‌توانست کمکی بکند.
بی‌حرکت ایستاد. هیچ چیز نشنید جز صدای زوزه‌ی باد در میان ذرّت‌ها و صدای رفت و آمدِ دوردست ماشین‌ها. قلبش درست مثل همه‌ی قلب‌هایی که سال‌ها و سال‌ها زندگی در پیش داشته باشند، می‌تپید. بعد دری باز شد، صدای پارس سگ‌ها و فریاد مت را شنید و در محکم بسته شد. راهش را از میان ساقه‌ها و برگ‌ها به طرف آن صدا بازکرد. معلوم شد که زیاد دور نشده بوده. تمام مدّت، در گوشه‌ی کوچکی از مزرعه، دور خودش می‌چرخیده!
مت برایش دست تکان داد و به سگ‌ها نهیب زد. با فریاد گفت: «ازشان نترس، ازشان نترس.» درست مثل جینی داشت می‌رفت طرف ماشین، منتها از یک سمت دیگر. هر چه به هم نزدیک‌تر می‌شدند، صدایش آهسته‌تر و شاید خودمانی‌تر می‌شد. «باید می‌آمدی و در می‌زدی.» خیال می‌کرد جینی رفته بود وسط ذرّت‌ها بشاشد. «همین الان به شوهرت گفتم می‌آیم بیرون که مطمئن شوم حالت خوب است.» جینی گفت: «من خوبم، متشکّرم.» سوار ماشین شد، ولی در را بازگذاشت. اگر در را می‌بست، ممکن بود به مت بربخورد. در ضمن، خیلی هم احساس ضعف می‌کرد: «خیلی دلش چیلی می‌خواست!»
– در باره‌ی کی حرف می‌زد؟
– نیل.
جینی می‌لرزید و عرق می‌ریخت و چیزی در سرش وزوز می‌کرد. انگار بین گوش‌هایش سیمی‌ کشیده بودند. «اگر دلت می‌خواهد، می‌توانم یک کمی‌ برایت بیاورم این جا.» جینی لب‌خند بر لب، سرش را تکان داد. مت، بطری آب‌جوِ توی دستش را بالا برد، انگار می‌خواست به سلامتی او بنوشد: «می‌خوری؟» جینی، هم‌چنان لب‌خند بر لب، دوباره سرش را تکان داد: «یک لیوان آب هم نمی‌خواهی؟ ما این جا آب خوبی داریم!»
– نه، متشکّرم.
اگر سرش را برمی‌گرداند و چشمش به ناف بنفش او می‌افتاد، عق می‌زد. مت با لحن متفاوتی گفت: «قضیّه‌ی اون یارو رو شنیدی که چند تا نعل دستش بوده و از در می‌رفته بیرون؟ و باباش بهش می‌گه: “با اون نعل‌ها کجا داری می‌ری؟” می‌گه: “دارم می‌رم اسب بگیرم!” باباهه می‌گه: “با نعل که نمی‌شه اسب گرفت.” طرف، فردا صبحش برمی‌گرده. افسار یه اسب خوش‌گلِ بزرگ دستش بوده. اسب رو می‌ذاره تو اصطبل. فرداش باباش می‌بینه داره می‌ره بیرون و چند تا شاخه دستشه. می‌گه: “اون شاخه‌ها رو واسه چی گرفتی دستت؟” پسره می‌گه: “اینا بید مشک‌اند” … .»
جینی، تقریباً لرزان گفت: «برای چی این‌ها را به من می‌گویی؟ نمی‌خواهم بشنوم. تحمّلش را ندارم.» مت گفت: «دیگه چی شده؟ همه‌ش یه جوک که بیش‌تر نیست.» جینی داشت سرش را تکان می‌داد، دستش را روی دهانش می‌فشرد. مت گفت: «باشه، دیگه مزاحمت نمی‌شم.» پشتش را کرد به او، حتّی به خودش زحمت نداد سگ‌ها را صدا کند.
«نمی‌خواهم از حرف‌هایم برداشت غلطی بکنید یا بیش از حد خوش‌بین باشم!» لحن دکتر، سنجیده و کم و بیش مکانیکی بود: «ولی به نظر می‌رسد به میزان قابل توجّهی کوچک شده است. البتّه امیدوار بودیم این طور بشود. ولی صادقانه بگویم، انتظارش را نداشتیم. منظورم این نیست که مبارزه تمام شده. ولی می‌توانیم تا حدّی خوش‌بین باشیم و مرحله‌ی بعدی شیمی‌‌درمانی را شروع کنیم و ببینیم چه پیش می‌آید.»
«برای چی این‌ها را به من می‌گویی؟ نمی‌خواهم بشنوم. تحمّلش را ندارم.» جینی چنین چیزهایی به دکتر نگفته بود. چرا باید می‌گفت؟ چرا باید این طور کج‌خلقی می‌کرد و ناسپاسی نشان می‌داد و توی ذوق او می‌زد؟ او هیچ تقصیری نداشت؛ ولی واقعیّت این بود که آن چه گفته بود، همه چیز را سخت‌تر می‌کرد. وادارش می‌کرد برگردد و این سال را از نو شروع کند. آزادی مختصری را از بین می‌برد. پوسته‌ی محافظ نازکی که تا آن موقع حتّی از وجودش خبر نداشت، ورآمده و او التیام‌نیافته رها شده بود.
این تصوّر مت که او رفته بوده توی مزرعه‌ی ذرّت بشاشد، باعث شد یادش بیفتد که واقعاً شاش دارد. جینی از ماشین پیاده شد. با احتیاط ایستاد و پاهایش را از هم باز کرد و دامن کتان گشادش را بالا کشید. این تابستان عادت کرده بود دامن‌های گشاد بپوشد، چون مثّانه‌اش دیگر کاملاً در اختیارش نبود. جوی تیره‌ای چکّه‌چکّه از او، میان شن‌ها جاری شد.
خورشید دیگر پایین آمده بود. نزدیک غروب بود و آسمان بالای سرش صاف بود. ابرها رفته بودند. یکی از سگ‌ها با اکراه واقی زد که بگوید: کسی دارد می‌آید، ولی کسی که آشناست. وقتی از ماشین پیاده شده بود، نیامده بودند سراغش که اذیّتش کنند، دیگر به او خو گرفته بودند. بی هیچ اضطراب یا هیجانی، برای پیش‌واز از آن آدم، هر که بود، پیش دویدند. پسری بود، یا مرد جوانی، سوار بر دوچرخه. ناگهان پیچید طرف ماشین؛ و جینی ماشین را دور زد و دستی تکیه داده بر گل‌گیرِ گرم، به سوی او رفت.
دلش نمی‌خواست پسرک کنار آن چاله‌ی آب با او حرف بزند؛ و شاید برای آن که حواسش را پرت کند تا به دنبال چنین چیزی به زمین هم نگاه نکند، خودش سرِ صحبت را باز کرد. گفت: «سلام. چیزی آورده‌اید تحویل بدهید؟» پسر خندید. با یک جَست از دوچرخه پایین پرید و آن را انداخت زمین. گفت: «من این جا زندگی می‌کنم. از سرِ کار بر می‌گردم خانه.» جینی فکر کرد باید توضیح بدهد کیست، بگوید چرا آمده این جا و چه مدّت است این جاست. ولی این همه خیلی سخت بود. این طور که به ماشین چسبیده بود، لابد قیافه‌ی کسی را داشت که تازه خودش را از ماشین تصادف‌کرده‌ای بیرون کشیده باشد.
پسر گفت: «آره، من این جا زندگی می‌کنم، ولی توی یک رستوران توی شهر کار می‌کنم. رستوران سامی.» یک گارسون. پیراهن سفید مثل برف و شلوار سیاه، لباس گارسون‌ها بود. قیافه‌ی پرحوصله و هوش‌یار گارسون‌ها را هم داشت. جینی گفت: «من جینی لاکلی هستم. هلن … هلن … .» پسر گفت: «فهمیدم. تو همان خانمی‌ هستی که قرار است هلن برایش کار کند. هلن کجاست؟»
– توی خانه.
– یعنی هیچ کس از تو دعوت نکرد بروی تو؟
جینی با خودش گفت: «تقریباً هم‌سنّ و سال هلن است. هفده یا هجده‌ساله. لاغر و زیبا و مغرور، با شور و شوقی بی‌آلایش که احتمالاً او را تا آن جا که می‌خواست نمی‌رساند.» جینی چند تا از آن قماش را دیده بود که عاقبت از میان خلاف‌کاران جوان سر درآورده بودند؛ هر چند به نظر می‌رسید بچّه‌ی چیزفهمی‌ است.
انگار می‌فهمید او خسته است و یک جورهایی آشفته. گفت: «جون هم آن جاست؟ جون، مادر من است.» موهایش رنگ موهای جون بود، رگه‌های طلایی در زمینه‌ی تیره. موی نسبتاً بلندی داشت که آن را از وسط فرق، باز کرده بود و دو طرف صورتش آویزان بود. گفت: «مت هم آن جاست؟»
– بله؛ و شوهر من.
– خجالت‌آور است!
جینی گفت: «اوه! نه. آن‌ها از من دعوت کردند. من گفتم ترجیح می‌دهم همین بیرون منتظر بمانم.»
نیل، گاهی یکی دو تا از آن اراذل را می‌آورد خانه. تا زیر نظر خودش چمن بزنند یا نقّاشی کنند یا خرده‌کاری نجّاری انجام بدهند. فکر می‌کرد برایشان خوب است که به خانه‌ای راهشان بدهند. جینی گاهی با آن‌ها لاس زده بود، طوری که هرگز نمی‌شد به خاطر این کار ملامتش کرد. صرفاً لحنی محبّت‌آمیز، یک جور آگاه کردن آن‌ها از نرمی‌ دامن‌ها و عطر صابون سیبش! برای این نبود که نیل دیگر آن‌ها را نیاورده بود خانه. به او گفته بودند خلاف مقرّرات است.
– خب، چند وقت است منتظری؟ جینی گفت: «نمی‌ دانم. من ساعت نمی‌بندم.» او گفت: «جدّی؟! من هم همین طور. کم‌تر کسی را می‌بینم که ساعت نبندد. هیچ وقت ساعت نبسته‌ای؟» جینی گفت: «هیچ وقت.»
– من هم همین طور. هیچ وقت. هیچ وقت دوست نداشتم ساعت ببندم. دلیلش را نمی‌دانم. اصلاً دوست نداشتم. به هر حال، انگار همیشه یک جوری می‌فهمم ساعت چند است، با اختلاف یکی – دو دقیقه، حدّاکثر پنج دقیقه! گاهی وقت‌ها یکی از مشتری‌ها از من می‌پرسد: “می‌دانی ساعت چند است؟” و من به او می‌گویم. حتّی متوجه نمی‌شوند ساعت دستم نیست! به محض آن که فرصت کنم، می‌روم ببینم درست گفته‌ام یا نه؟! توی آش‌پزخانه ساعت هست، ولی تا به حال نشده مجبور بشوم بروم و به آن‌ها بگویم ساعت، همانی نیست که من گفته‌ام!» جینی گفت: «من هم، هر از گاهی این کار را کرده‌ام. به گمانم اگر هیچ وقت ساعت نبندی، کم‌کم یک جور شم پیدا می‌کنی.»
– آره، واقعاً همین طور است.
– خب، فکر می‌کنی حالا ساعت چند است؟
پسر خندید. به آسمان نگاه کرد: «حدود ساعت هشت است. شش – هفت دقیقه به هشت؟ ولی من یک امتیاز دارم: می‌دانم کِی از سر کار درآمده‌ام و بعد از آن رفتم مغازه‌ی خواربارفروشی سیگار بخرم و بعد یکی – دو دقیقه با چند تا از بچّه‌ها حرف زدم و بعد با دوچرخه آمدم خانه. شما توی شهر زندگی نمی‌کنید، درست است؟» جینی گفت: «نه.»
– خب، کجا زندگی می‌کنید؟
جینی به او گفت.
– خسته شده‌ای؟ می‌خواهی بروی خانه؟ می‌خواهی بروم تو و به شوهرت بگویم که دلت می‌خواهد بروی خانه؟
جینی گفت: «نه. این کار را نکن.»
– باشد. باشد. به هر حال، لابد جون دارد آن تو، فالشان را می‌گیرد. آخر کف‌بینی بلد است.
– جدی؟!
– واقعاً. هفته‌ای یکی – دو بار می‌رود به رستوران. فال چای هم می‌گیرد. با تفاله‌ی چای.
دوچرخه‌اش را بلند کرد و آن را از مسیر ماشین بیرون برد. بعد از پنجره‌ی راننده، داخل ماشین را نگاه کرد. گفت: «سوییچ روی ماشین است. خب، می‌خواهی برسانمت خانه؟ شوهرت می‌تواند از مت خواهش کند که او و هلن را، وقتی حاضر شدند، برساند؛ و مت می‌تواند مرا از خانه‌ی شما بیاورد. یا اگر مت این کار را نکرد، جون می‌کند. جون مادرم است. ولی مت بابام نیست. تو رانندگی نمی‌کنی، درست است؟» جینی گفت: «نه.» چند ماه می‌شد رانندگی نکرده بود.
– فکر نمی‌کردم بکنی. پس قبول؟ می‌خواهی برسانمت؟ قبول؟ این صرفاً جادّه‌ای است که من بلدم. درست به همان سرعت بزرگ‌راه تو را می‌رساند آن جا.
از کنار شهرک رد نشده بودند. در واقع، در جهت مخالف حرکت کرده و وارد جادّه‌ای شده بودند که انگار معدن شن و ماسه را دور می‌زد. دست کم حالا به سمت غرب می‌رفتند، به طرف روشن‌ترین قسمت آسمان. ریکی (به جینی گفته بود اسمش این است)، هنوز چراغ‌های ماشین را روشن نکرده بود. گفت: «مُحال است به کسی بر بخوری. خیال نمی‌کنم تا به حال یک دانه ماشین هم توی این جادّه دیده باشم، هیچ وقت. می‌دانی، تعداد آدم‌هایی که از وجود این جادّه خبر دارند، زیاد نیست. اگر چراغ‌ها را روشن کنم، آن وقت آسمان تاریک می‌شود و همه چیز در تاریکی فرومی‌رود و نمی‌توانی ببینی کجا هستی. فقط چند دقیقه‌ی دیگر صبر می‌کنیم، طوری که وقتی تاریک شد، بتوانیم ستاره‌ها را ببینیم، آن موقع چراغ ها را روشن می‌کنیم.»
آسمان مثل شیشه‌ی بسیار کم‌رنگی بود، شیشه‌ی قرمز یا زرد یا سبز یا آبی، بسته به این که به کدام قسمتش نگاه می‌کردی. چراغ‌ها را که روشن می‌کردی، بوته‌ها و درخت‌ها تیره می‌شدند. فقط کپّه‌های سیاهی را کنار جادّه می‌دیدی و انبوه سیاه درخت‌ها، پشت سرشان متراکم می‌شد؛ به عوض آن که مثل حالا، صنوبر و سرو و کاجِ سیاهِ پرشاخ و برگ باشند، مجزّا و هنوز قابل تشخیص؛ و گل حنا که گل‌هایش مثل گُله‌های آتش، سوسو می‌زد. انگار آن قدر نزدیک بودند که می‌شد لمسشان کرد.
ماشین، آهسته حرکت می‌کرد. جینی دستش را برد بیرون. آن قدرها هم نزدیک نبودند. با این حال، نزدیک بودند. به نظر نمی‌رسید عرض جادّه از عرض ماشین بیش‌تر باشد. جینی فکر کرد درخشش نهر پرآبی را آن جلو می‌بیند. گفت: «آن پایین آب است؟» ریکی گفت: «آن پایین؟ همه جا آب است. هر دو طرفمان آب است. زیرمان آب است! می‌خواهی ببینی؟»
سرعت ماشین را کم کرد و ایستاد. گفت: «از سمت خودت پایین را نگاه کن. در را باز کن و پایین را نگاه کن.» جینی پایین را که نگاه کرد، دید روی پلی هستند. پلی کوچک با الوارهای عرضی که طولش سه متر بیش‌تر نبود. بدون نرده! روی آبی که حرکت نمی‌کرد. پسر گفت: «سر تا سر این جا پر از پل است. هر جا هم که پل نیست، جوی سرپوشیده است؛ چون همیشه زیر جادّه، آب جریان دارد، یا این که ساکن است و جریان ندارد.» جینی گفت: «عمقش چه قدر است؟»
– عمیق نیست. آن هم این موقع سال. تا وقتی به برکه‌ی بزرگ نرسیده‌ایم، عمیق نیست. آن جا عمیق‌تر است، ولی بهار، تمام جادّه می‌رود زیر آب و نمی‌شود از این مسیر آمد، آن موقع عمیق است. این جادّه، تا کیلومترها همین طور صاف است، از این سر تا آن سر. هیچ جادّه‌ای هم قطعش نمی‌کند. تا آن جا که می‌دانم این، تنها جادّه‌ی باتلاق بورنئو است.
جینی گفت: «باتلاق بورنئو؟ یک جزیره‌ای به اسم بورنئو هست. آن سر دنیاست.»
– از آن جزیره چیزی نمی‌دانم. تا به حال فقط اسم باتلاق بورنئو به گوشم خورده.
حالا یک باریکه علف تیره، وسط جادّه درآمده بود. پسر گفت: «وقت روشن کردن چراغ‌هاست.» روشنشان کرد و در شبی که ناگهان فروافتاد، انگار توی تونلی بودند: «یک بار که چراغ‌ها را همین طوری روشن کردم، یک جوجه‌تیغی جلوم سبز شد. نشسته بود وسط جادّه، روی پاهای عقبش؛ و زل زده بود به من. مثل یک پیرمرد ریزنقش کوچولو. داشت از ترس می‌مرد و نمی‌توانست از جایش تکان بخورد. دندان‌های ریزش به هم می‌خورد.»
جینی با خودش گفت، این همان جایی است که دوست‌دخترهایش را می‌آورد.
«فکر می‌کنی چه کار کردم؟ بوق زدم، ولی هیچ فایده‌ای نداشت. حوصله نداشتم پیاده شوم و دنبالش کنم. ترسیده بود، ولی با این حال، جوجه‌تیغی بود و ممکن بود کار دستم بدهد. برای همین، ماشین را همان جا پارک کردم. فرصت داشتم. دوباره که چراغ‌ها را روشن کردم، رفته بود.»
حالا دیگر شاخه‌ها واقعاً به ماشین رسیده بودند و به در می‌خوردند، ولی اگر هم گل داشتند، جینی نمی‌دید. پسر گفت: «می‌خواهم یک چیزی نشانت بدهم. می‌خواهم یک چیزی نشانت بدهم که شرط می‌بندم تا به حال ندیده‌ای!»
اگر این ماجرا در زندگی عادّیِ سابق جینی اتّفاق می‌افتاد، احتمالاً حالا دیگر کم‌کم ترس برش می‌داشت. اگر به زندگی عادّی سابقش برمی‌گشت، حالا اصلاً این جا نبود. گفت: «می‌خواهی یک جوجه‌تیغی نشانم بدهی؟»
– نه خیر، جوجه تیغی نیست!
چند کیلومتر جلوتر، چراغ‌ها را روشن کرد. گفت: «ستاره‌ها را می‌بینی؟» ماشین را متوقّف کرد. در آغاز، همه جا در سکوت سنگینی فرورفته بود. بعد رفته‌رفته، وزوزی این سکوت را پر کرد، شاید صدای دوردست رفت و آمد ماشین‌ها بود، یا صداهای کوچکی که تا می‌خواستی درست بشنوی‌شان، تمام می‌شدند؛ یا صدا‌ی پرنده‌ها یا خفّاش‌ها یا حیوانات شب‌رو.
ریکی گفت: «اگر بهار بیایی این جا، غیر از صدای قورباغه‌ها هیچ صدایی نمی‌شنوی. فکر می‌کنی حالاست که از صدای قورباغه‌ها کر بشوی!» درِ سمت خودش را باز کرد: «حالا پیاده شو و یک کم با من قدم بزن.» جینی اطاعت کرد.
او توی یکی از رده‌های لاستیک راه می‌رفت. ریکی توی آن یکی. جلوتر، انگار آسمان، روشن‌تر بود و صدای دیگری می‌آمد، صدایی مثل صدای حرف زدن ملایم و آهنگین. جادّه، چوبی شد و درخت‌های دو طرف ناپدید شدند.
ریکی گفت: «رویش راه برو. یالا!» آمد نزدیک و دست گذاشت توی گودیِ کمرِ جینی و هدایتش کرد. بعد دستش را برداشت. گذاشت خودش روی این الوارها، که مثل کف قایق بودند، راه برود. مثل کف قایق بالا و پایین می‌رفتند، ولی این حرکت امواج نبود، قدم‌های خودشان بود، قدم‌های ریکی و خودش، که باعث می‌شد تخته‌های زیر پایشان بالا و پایین برود. ریکی گفت: «خب، حالا می‌دانی کجا هستی؟» جینی گفت: «روی بارانداز؟»
– روی پل. این یک پل معلّق است.
حالا می‌فهمید، سواره‌رُوی چوبی، فقط ده – دوازده سانتی‌متر بالاتر از سطح آب راکد بود! ریکی او را برد به طرف لبه‌ی پل و به پایین نگاه کردند. ستاره‌ها، روی آب شناور بودند. ریکی با افتخار گفت: «همیشه تیره است. به خاطر این که باتلاق است. همان چیزی تویش هست که توی چای هست. شبیه چای بدون شیر است.» جینی ساحل و نی‌زارها را می‌دید. آبِ روانِ درون نی‌ها، که لَپَر می‌زد، همان چیزی بود که آن صدا را تولید می‌کرد.
گفت: «تانن.» حرکت مختصر پل، باعث می‌شد تصوّر کند که: همه‌ی ذرّت‌ها و نی‌زارها، روی بشقاب‌ها‌ی خاک قرار دارند و جادّه، نوار معلّقی از خاک است و زیرش سر تا سر، آب است.
در این موقع بود که متوجّه شد کلاهش نیست و نه تنها سرش نبود، بل که تمام این مدّت توی ماشین هم هم‌راهش نبود. وقتی از ماشین پیاده شد که بشاشد و وقتی شروع کرد به صحبت با ریکی، سرش نبود. وقتی نشسته بود توی ماشین و سرش را به صندلی تکیه داده بود و چشم‌هایش را بسته بود و مت داشت آن جوک را برایش تعریف می‌کرد هم، سرش نبود. لابد توی مزرعه‌ی ذرّت انداخته بودش؛ و بس که هول بود، یادش رفته بود آن را بردارد. همان موقع که می‌ترسید چشمش به برجستگی ناف مت بیفتد که به آن بلوز بنفش چسبیده بود، او داشت به کلّه‌ی بی‌مویش نگاه می‌کرد. ریکی گفت: «حیف که ماه هنوز درنیامده! وقتی ماه توی آسمان باشد، این جا واقعاً قشنگ است.»
– الان هم قشنگ است!
ریکی او را طوری محکم گرفت که انگار جای هیچ چون و چرایی نبود. می‌توانست سرِ فرصت بغلش کند. جینی را نوازش کرد. جینی به نظرش رسید که برای اوّلین بار در عمرش کسی با او هم‌دلی دارد. این نوازش، خودش به تنهایی همه چیز بود. شروعی مهرآمیز، پذیرفتنی صمیمانه، سپاسی طولانی و جداشدنی رضایت‌مندانه. ریکی، جینی را چرخاند و راهی را که آمده بودند، برگشتند: «پس، این اوّلین بار بود که روی پل معلّق می‌رفتی؟!» جینی گفت: «بله، اوّلین بار بود.»
ریکی دستش را گرفت و آن را طوری تاب داد که انگار می‌خواست به جلو پرتش کند: «من هم اوّلین بار بود که کسی مثل تو را بغل می‌کردم!» جینی گفت: «احتمالاً در زندگی باز هم برایت پیش می‌آید.» ریکی گفت: «آره، آره! احتمالاً همین طور است.»
ریکی از فکر آینده حیرت کرده بود، هش‌یار شده بود. جینی ناگهان به یاد نیل افتاد، توی آن کاروان روی زمین خشک. نیل هم وقتی مشتش را پیش چشم آن زن، که موهایش رگه‌های روشن داشت، باز می‌کرد؛ از فکر آینده متحیّر بود، گیج و منگ، مبهوت.
جینی فروریختن باران ترحّم را، کم و بیش شبیه به خنده، احساس کرد. قه‌قهه‌ی خنده‌ی مهرآمیزی که در این زمان بر زخم‌ها و مغاک‌های روحش چیره می‌شد.
—————————
پی نوشت
۱- پیراهن زنانه‌ی بلند و گشادی که در اصل در هاوایی می‌پوشند.
۲- منظور آب‌جوی molson blue.
3- (به خصوص در دهه‌ی ۱۹۶۰) اشاره به فرد جوانی که مخالف قراردادهای اجتماعی و مروّج عشق، صلح و ارزش‌های ساده و آرمانی است. مخصوصاً در آمریکای سال‌های ۶۵- ۷۰٫ اشاره به تصویر قراردادیِ چنین افرادی است که به دیگران گل می‌دادند.
۴- اشاره به قهرمان رمانی به همین نام، اثر مارسل پانیول

نویسنده: آلیس مونرو
مترجم: مژده دقیقی

منبع: www.madomeh.com
از مجموعه داستان مشقّت‌های عشق، نشر نیلوفر

ماسه

آن زمان ما در کنار یک گودال ماسه ای زندگی می کردیم. نه گودال عمیقی که با بیل های مکانیکی غول پیکر کنده باشند. فقط گودال کوچکی که باید توسط یک کشاورزی سالها پیش کنده شده باشد. در حقیقت گودال به اندازه ای کنده شده بود که ترا به اندیشه ای وا دارد که باید منظور دیگری برای کندن آن بوده باشد. پاکار برای یک خانه شاید که ساختن آن هرگز ادامه نیافت.
مادرم نخستین کسی بود که توجه همگان را به آن گودال جلب کرد:
– ما کنار یک گودال ماسه ای غیر قابل استفاده ی ایستگاه خدمات بین راهی زندگی می کنیم.
چیزی که به مردم می گفت و می خندید. چون او خوشحال بود که همه چیز در ارتباط با خانه را به خیابان ریخته بود – همسری که با او پیشتر زندگی می کرد.
آن زندگی را خوب بیاد ندارم. بخاطر همین بخشهایی از آن را بوضوح یادم می آید اما بدون پیوندهایی که برای گرفتن تصویری کامل از آن لازم است. همه آنچه که در حافظه ام مانده خانه ای در شهر با کاغذهای دیواری یههخرس عروسکی( تدی بر = teddy bear ) در اتاق قدیمی ام، است. در این خانه ی تازه که براستی یک تریلر است، خواهرم ” کارو” بود و تحتخوابهای باریک که بر روی هم، یکی روی دیگری قرار داشت. درآغاز وقتی که ما به آنجا نقل مکان کردیم، خواهرم کارو در باره خانه ی قدیمی مان برایم حرفهای زیادی زد و می کوشید که این یا آن را بیاد بیاورم. این حرفها زمانی می شد که در رختخواب بودیم و او دوست داشت از این حرفها بزند. عمومن گفتگوی ما که به بخواب رفتن من، می انجامید، ختم می شد. گاه من فکر می کردم که براستی بیاد دارم، اما  از ترس اینکه بعضی چیزها را اشتباه کنم، وانمود می کردم که بیاد ندارم.
وقتی که به تریلر نقل مکان کردیم، تابستان بود. سگمان را با خود داشتیم.
– بلیتزر عاشق اینجاست
مادرم می گفت. و درست هم می گفت. چیزی که سگ دوست نداشت جابجایی در شهر، از یک خیابان به خیابان دیگر بود حتی جایی با خانه های بزرگ و چمنهای گسترده با فضای باز بیرون شهری؟ او به هر ماشینی که از جاده می گذشت، پارس می کرد. طوری که او خود را مالک جاده می دانست. و حالا هم مثل همیشه سنجاب و موش صحرایی اش را آورد که می کشتشان.
در آغاز کارو از این جابجایی مایوس بود.و نیل ناگزیر بود که با او در این باره حرف بزند.توضیح دهد که طبیعت یک سگ اینطور است که در چرخه زندگی اش چیزهایی باید چیزهای دیگر را بخورد.
او غذای مخصوص سگ را می گیرد.
کارو بحث می کرد اما نیل می گفت:
فرض کن که نگیرد؟ فرض کن روزی ما همه ناپدید شویم و او خودش باید از خودش دفاع کند؟
کارو می گفت:
من نمی شوم. من ناپدید نمی شوم و می خواهم همیشه از او مراقبت کنم.
تو اینطور فکر می کنی؟
نیل می گفت و مادرمان  وارد بحث می شد و او را از بحث منحرف می کرد. نیل همیشه آماده بود به موضوغ امریکاییان و بمب اتمی بپردازد. و مادرمان فکر نمی کرد ما هنوز برای آن آمده هستیم. او نمی دانست که وقتی نیل آن را مطرح کرد، من فکر کردم که او درباره یک بمب اتمی حرف می زند. می دانستم که چیزی در این بحث مطرح است اما در نظر نداشتم بپرسم و بخندم.
نیل یک هنرپیشه بود. در شهر، یک تئاتر تابستانی حرفه ای بود، چیزی تازه در آن زمان، که برخی مردم به آن علاقمند و برخی دیگر نگرانش بودند. می ترسیدند که سبب بد آموزی شود. مادر و پدرم در زمره ی کسانی بودند که علاقمند بودند. مادرم فعالانه آنطور بود، زیرا وقت بیشتری داشت. پدرم کارمند بیمه بود و زیاد سفر می کرد. مادرم در گیر جمع آوری کمک مالی های مخلتف برای تئاتر بود و بطور رایگان به تئاتر خدمت می کرد. او زیبا بود و به اندازه کافی جوان که به جای یک هنرپیشه ی زن اشتباه گرفته شود. او هم شروع کرده بود مانند یک هنرپیشه لباس بپوشد. شال و دامن بلند و گردنبندهای آویزان. او موهای خود را رها و افشان می کرد و آرایش کردن را قطع کرده بود. البته من در آن زمان نفهمیده بودم و دقت نکرده بودم. مادرم، مادر من بود. اما بدون شک کارو فهمیده بود. پدرم هم. از این رو همه چیزی که از مادرم می دانم و احساسی که به مادرم دارم، فکر می کنم پدرم می بالید به اینکه مادرم در این سبک رها و زیبا دیده می شود و اینکه چگونه با گروه تئاتر جور می شود. بعدها وقتی پدرم در این باره صحبت کرد، گفت که او همیشه موافق هنر بوده است. من می توانم حالا تجسم کنم چگونه مادرم شرم آور می توانست بوده باشد. با چاپلوسی و خنده هایی برای پوشاندن چاپلوسی اش.  اگر او در مقابل دوستان تئاتری اش این را اظهار می کرد.
خوب، بعد توسعه ای پدید امد که می توانست پیش بینی شود، احتمالن هم پیش بینی شد اما نه توسط پدرم. من نمی دانم آیا این اتفاق برای هر کسی یا داوطلبی روی داد اما می دانم، هر چند بیاد نمی آورم، که پدرم گریست و تمام روز مادرم را در خانه دنبال کرد. اجازه نمی داد از نظرش دور شود و نمی پذیرفت که باورش کند. و مادرم بجای اینکه چیزی به او بگوید که آرام بگیرد، چیزی گفت که حالش را بدتر کرد.
او گفت که از نیل بچه دار شده است.
مطمئن بود؟
صد در صد. او روال عادت ماهانه اش را می دانست.
بعد چه شد؟
پدرم از گریستن باز ایستاد. او باید سر کار می رفت. مادرم وسایلمان را جمع کرد و ما را به تریلی ای برد که نیل پیدا کرده بود. جایی بیرون از شهر. مادرم بعدها گفت که او نیز گریسته بود. اما او همچنین گفت که او احساس زنده بودن می کرد. شاید برای نخستین بار در زندگی براستی زنده بودن را حس کرد. او احساس کرد انگار شانس دیگری بخود داد که دوباره زندگی را از نو شروع کند. او بر نقره ها و چینی ها و طرحهای تزیینی و گلهای باغ و حتی روی کتابها در قفسه ی کتابها راه می رفت. او حالا زندگی می کرد نه اینکه زندگی را بخواند.  او لباسهایش را در کمد لباس می آویخت و کفشهای پاشنه بلندش را در قفسه ی کفشها می گذاشت. انگشتر الماس و حلقه ازدواجش را روی میز آرایش رها می کرد. لباس شب ابریشمی اش در کشوی کمد لباس بود.
او می خواست بعضی وقتها بدون لباس زیر در پیراهن برای قدم زدن به حومه ی شهر برود.تا زمانیکه هوا گرم باقی می ماند.

نویسنده: آلیس مونرو
مترجم: گیل آوایی
منبع: www.madomeh.com

آلیس مونرو

آلیس مونرو (به انگلیسی: alice Munro)‏ متولد ۱۰ ژوئیه ۱۹۳۱ نویسنده کانادایی (وینگهام, انتاریو) معاصر و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۳. آکادمی سوئد مونرو را «استاد داستان کوتاه معاصر» توصیف کرد.
آلیس مونرو را یکی از تواناترین نویسندگان داستان کوتاه امروز می دانند. بسیاری بر این عقیده اند که مونرو جامعه کتابخوان آمریکای شمالی را با داستان کوتاه آشتی داده است. البته خودش می گوید هرگز قصد نداشته صرفاً نویسنده داستان کوتاه باشد؛ فکر می کرده مثل همه رمان خواهد نوشت. ولی حالا دیگر می داند نگاهش به مسائل برای نوشتن رمان مناسب نیست. دوست دارد پایان داستان را در ذهنش مجسم کند، و مطمئن باشد مثلاً تا کریسمس آن را تمام خواهد کرد، و نمی‌داند نویسنده ها چطور روی پروژه های طولانی مثل رمان با پایان باز کار می کنند.
او نویسنده آثاری چون فرار: مجموعه داستان ، رؤیای مادرم ، دست مایه‌ها و دورنمای کاسل راک است که به فارسی هم ترجمه شده است.

زندگی نامه
آلیس آن مونرو ۱۰ ژوئیه ۱۹۳۱ در کانادا به دنیا آمد. پدرش کشاورز و مادرش معلم مدرسه بود. او نویسندگی را از نوجوانی شروع کرد و اولین داستانش به نام «ابعاد یک سایه» در سال ۱۹۵۰ زمانیکه هنوز دانشجوی دانشگاه وسترن اونتاریو بود منتشر شد. او تا پیش از انتخاب نویسندگی به عنوان یک حرفه مشاغلی چون پیشخدمتی و تصدی کتابخانه را تجربه کرده بود و حتی مدتی نیز در مزارع تنباکو مشغول به کار بود. با این حال او سال ۱۹۵۱ دانشگاه را ترک کرد تا ازدواج کند. او سال ۱۹۶۳ به ویکتوریا نقل مکان کرد و کتابفروشی «کتاب مونرو» را افتتاح کرد که هنوز مشغول به کار است.
مونرو به ویژه در داستان‌های اولیه‌اش به مضامینی چون بلوغ و کنار آمدن با خانواده پرداخته است. اما با گذر سن، توجه او به میانسالی و تنهایی بیشتر شده است. زادگاه مونرو شهر کوچک وینگم در ایالت انتاریوی کاناداست و فضای داستان هایش هم غالباً شهرهای کوچک این ایالت است. داستان هایش معمولاً روندی آرام دارند، ولی حادثه یی در زیر این سطح آرام جریان دارد که مونرو در طول داستان با ظرافت از آن رازگشایی می کند و در پایان خواننده را شگفت زده برجا می گذارد. مضامین خود را از زندگی روزمره مردم انتخاب می کند و نگاه ویژه یی به مسائل و جزییات زندگی زنان دارد. اگرچه به مشکلات و دغدغه های دختران جوان علاقه دارد، در کتاب های اخیرش به مسائل زنان میانسال و سالمند توجه بیشتری نشان داده است. خاطره در داستان هایش نقش مهمی دارد. شخصیت هایش را عمیقاً می شناسد و درباره زندگی آنها تامل می کند و دیالوگ ها را با مهارت به کار می گیرد. صداقت در بیان، زبان شفاف و روان و دقت در جزییات از ویژگی های داستان های اوست. «مارگارت آتوود» دیگر نویسنده‌ی نام‌دار کانادایی، آلیس مونرو را یکی از «مقدسات ادبیات جهان» نام داده است، منتقدان و نویسندگان ، سبک ساده و بی پیرایه و پیرنگ های چند لایه و شخصیت های ساده و دیالوگ های مناسبش را ستوده اند.

سبک و شیوه نویسندگی
ویژگی اصلی نثر مونرو تاکید او بر محل وقوع داستان و شخصیت‌های زن پیچیده هستند. آثار او اغلب با آثار بزرگان ادبیات مقایسه شده و گفته می‌شود در آثار او، مثل آثار چخوف خط داستانی درجه دوم اهمیت را دارد و تقریباً اتفاق خاصی در داستان‌ها رخ نمی‌دهد و اغلب تلنگری موجب دگرگونی زندگی شخصیت‌ها می‌شود.
مونرو چند ماه پیش پس از دریافت جایزه ادبی تریلیوم برای مجموعه داستان «زندگی عزیز» عنوان کرد از دنیای نویسندگی خداحافظی می‌کند و گفت: «نه اینکه نوشتن را دوست نداشته باشم، اما به نظرم موقعی می‌رسد که حس می‌کنی به جایی رسیدی که دیگر می‌خواهی به زندگی‌ات به شکل دیگری نگاه کنی. و شاید وقتی به سن من برسید، دیگر دلتان نخواهد آن‌قدر تنها باشید که یک نویسنده تنهاست. انگار حس کنی به پایان درستی در زندگی‌ات نرسیدی و بخواهی بیشتر اجتماعی شوی.»
مونرو درباره شیوه نویسندگی خود گفته است: «اغلب پیش از شروع نوشتن داستانی، کلی با آن نشست و برخاست می‌کنم. وقتی بطور مرتب وقت نوشتن ندارم داستان‌ها مدام در ذهنم رژه می‌روند، تا جایی که وقتی می‌نشینم به نشستن کاملاً در آن غرق شده‌ام. این روزها این غرق شدن را با یادداشت برداشتن انجام می‌دهم. چندین و چند دفترچه یادداشت دارم که با خط خرچنگ قورباغه پر شده‌اند، همه چیز را در آن می‌نویسم. گاهی وقتی به این نسخه‌های اولیه نگاه می‌کنم با خودم می‌گویم واقعاً سودی هم دارند؟ می‌دانید من از آن نویسندگانی نیستم که از موهبت سرعت برخوردار هستند و سریع می‌نویسند.»
بیشتر داستان‌های مونرو برای اولین بار در نشریه معتبر «نیویورکر» منتشر شده‌اند. آخرین داستانی که از مونرو در «نیویورکر» منتشر شد «آموندسن» بود که اوت سال ۲۰۱۲ چاپ شد. «زندگی عزیز»، آخرین مجموعه داستان مونرو هم پاییز گذشته منتشر شد.
مونرو نویسنده مجموعه داستان‌هایی مثل «رقص سایه‌های شاد»، «زندگی دختران و زنان»، «رازهای عیان» و «دوستان جوانی من»، «فکر کردی کی هستی؟» و «فرار» است.
درمجموع از مونرو ۱۴ مجموعه داستان و پنج مجلد گزیده داستان منتشر شده است. از طرفی دختر او شیلا مونرو سال ۲۰۰۲ کتابی با عنوان «زندگی‌های مادران و دختران: بزرگ شدن با آلیس مونرو» را نوشت و منتشر کرد و در آن از خاطرات کودکی‌اش با مادر نویسنده‌اش نوشت.
مونرو که ۸۲ ساله است در یک شهر خیلی کوچک واقع در اونتاریو زندگی می کند. او هنوز هم سرسختانه می نویسد. خودش می گوید از این بابت متعجب است: انتظار داشتم تا الان بازنشسته شده باشم.

جایزه نوبل ادبیات
در دهم اکتبر ۲۰۱۳ آکادمی سوئد اعلام کرد که جایزه نوبل ادبیات به این نویسنده نام آور کانادایی تعلق می‌گیرد. او که در زمان اعلام این خبر ۸۲ ساله بود یکصد و دهمین برنده جایزه ادبی نوبل، اولین کانادایی برنده این جایزه و سیزدهمین زنی بود که از ۱۹۰۱ تا کنون موفق به گرفتن این جایزه معتبر ادبی شد. پیش تر از این در یک دهه اخیر زنانی چون هرتا مولر و دوریس لسینگ این عنوان را از آن خود کرده بودند.
زندگی زنان در روستاها و شهرهای کانادا از درون مایه های آثار اوست . بسیاری از منتقدان ادبی آثار مونرو را با آنتوان چخوف مقایسه می کنند.

آثار
– فرار: مجموعه داستان، آلیس مونرو، مژده دقیقی (مترجم)، ناشر: نیلوفر
– رؤیای مادرم، آلیس مونرو، ترانه علیدوستی (مترجم)، تهران: نشر مرکز، ۱۳۹۰
– دست مایه‌ها، آلیس مونرو، مرضیه ستوده (مترجم)
– دورنمای کاسل راک، آلیس مونرو، زهرا نی‌چین (مترجم)، ناشر: افراز،۱۳۹۰

منبع: www.wikipedia.com

مونرو هرگز قصد ندارد خاطراتش را منتشر کند. می گوید: در خاطرات پای خیلی ها وسط کشیده می شود، چطور می خواهید حقیقت را درموردشان بنویسید؟! مونرو که به سرطان مبتلاست؛ می گوید : هنوز هم حوادثی برایم پیش می آید که باعث می شود داستان دیگری بنویسم.
آلیس مونرو، داستان کوتاه نویس کانادایی را اغلب نویسنده ای توصیف می کنند که درعین شهرت جهانی اش، بسیار قدرنادیده است. در فرهنگ ادبی ای که بیشتر جوایز نصیب رمان نویس ها می شود، او مصرانه کار نویسندگی اش را به داستان کوتاه محدود کرده است؛ آلیس مونرو تاکنون دوازده مجموعه داستان کوتاه منتشر کرده و فقط یک رمان نوشته است. علاقمندان آثار او اغلب می گویند که چون او داستان کوتاه می نویسد، کمیته نوبل همیشه او را نادیده گرفته است. خانم مونرو در سال ۲۰۰۹ جایزه «بوکر بین المللی» را برای مجموعه آثارش دریافت کرد.
منتقدان و نویسندگان سبک ساده و بی پیرایه و پیرنگ های چندلایه و شخصیت های ساده و دیالوگ های مناسبش را ستوده اند. «جاناتان فرنزن» نویسنده برجسته آمریکایی در مقاله ای در روزنامه نیویورک تایمز نوشت خانم مونرو "استحقاق این را دارد که بهترین داستان نویس حال حاضر آمریکای شمالی خوانده شود." داستان های مجموعه جدید خانم مونرو به نام «خوشی زیاد» که به تازگی منتشر شده، نسبت به بسیاری از داستان های اولیه او تاریک تر و اضطراب آورتر هستند؛ در داستان های اولیه این نویسنده، اغلب از مواد خام اتوبیوگرافیک و مضامین خانوادگی استفاده شده است. در مجموعه جدید داستان هایی هست که در آنها اعضای خانواده همدیگر را به قتل می رسانند، به خانه یک زن بیوه تجاوز می شود، و یک پسر که چهره دفرمه ای دارد برای یک دختر بچه الهام بخش می شود تا خودش را زخمی کند. خانم مونرو برای اولین بار در داستان ۵۷ صفحه ای عنوان مجموعه، از یک شخصیت تاریخی به نام «سوفیا کووالوسکی» که یک رمان نویس و ریاضیدان روس است، استفاده کرده است.
مونرو که ۸۰ ساله است در یک شهر خیلی کوچک واقع در «اونتاریو» زندگی می کند. او هنوز هم سرسختانه می نویسد، خودش می گوید از این بابت متعجب است: "انتظار داشتم تا الان بازنشسته شده باشم."

*وال استریت ژورنال: در خیلی از داستان های مجموعه جدید «خوشی زیاد»، ردی از خشونت وجود دارد. منشاء این خشونت چه بوده؟
ــ آلیس مونرو: من خودم تا وقتی که نوشتن مجموعه به پایان نرسیده، متوجه این موضوع نشدم. خودم می دانستم در اولین داستان مجموعه، خشونت حضور پررنگی دارد؛ در واقع حتی خودم هم نتوانستم آن را دوباره خوانی کنم. این داستان خیلی مضطرب کننده است… قصد من این نبود که موتیف (درونمایه) خشونت در این مجموعه وجود داشته باشد، ولی این خشونت در داستان های این مجموعه وجود دارد و این وضعیت می تواند بدون آن که حواس تان باشد، خود به خود اتفاق بیفتد… اولین داستان این مجموعه کپی برداری از هیچ گونه حادثه واقعی نبود، ولی خیلی عجیب است: در شش ماه اخیر یک مورد قتل بسیار شبیه به قتلی که در این داستان رخ می دهد، اتفاق افتاده که طی آن یک پدر بچه های خود را می کشد تا آنها را از شر دنیا خلاص کند و مادر بچه ها تنها می ماند.

*ظاهرا شما دربرابر مدهای ادبی که هراز گاهی رایج می شوند، مصون هستید. آیا شما آگاهانه تلاش می کنید به داستان گویی ساده و روایت های شخصیت بنیاد، پایبند بمانید؟
ــ من این را راجع به خودم خوانده ام، اینکه می گویند سبک ساده و بی پیرایه ای دارم. درست مثل این است که لباس های ساده ای به تن کنی. ولی من درمورد سبک نویسندگی ام چنین نظری ندارم. داشتن چنین سبکی عامدانه نیست. نویسندگانی هستند، مثل نابوکف، که آثارشان را خیلی تحسین می کنم، اگر به سبک اینها می نوشتم خیلی خوشحال می شدم. ولی این یک تصمیم هنرمندانه نیست.

*معمولا چه مدت روی یک داستان کار می کنید؟
ــ بعضی داستان ها را ممکن است طی یک سال به طور منقطع رویشان کار کنم. کوتاه ترین مدت، دو ماه است.

*نوشتن یک داستان را چگونه شروع می کنید؟
ــ داستان را با خودکار در یک دفتر می نویسم. داستان را از اول تا آخرش می نویسم، ولی این داستان به هیچ وجه داستان نهایی نیست. بعد هم یک دفتر دیگر برمی دارم و دوباره آن را با خودکار می نویسم؛ این بار داستان به نسخه نهایی و موردنظر من نزدیک می شود. بعد این دو دفتر را پاره می کنم و دور می ریزم و بدون آن که به چیزی نگاه کنم داستان را با کامپیوتر می نویسم. آن وقت است که یک داستان معقول می نویسم.

*کار کردن با کامپیوتر برایتان آسان است؟
ــ من درمورد وسایل فنی آدم فجیعی هستم! اگر مدت طولانی با کامپیوتر کار نکنم همه چیز را فراموش می کنم و شوهرم باید بیاید و همه چیز را از نو برایم توضیح دهد. از اینها گذشته من به تازگی مریض شده ام؛ به سرطان دچار شده ام؛ درمان سرطان هم طوری است که قسمت هایی از مغز آدم را از بین می برد، و در این شرایط وقتی چیزی را یاد می گیری در ذهنت نمی ماند و آن را فراموش می کنی.

*چرا اینقدر پایبند داستان کوتاه هستید؟
ــ یک زمانی تلاش کردم رمان بنویسم ولی هیچ فایده ای نداشت. همیشه داستانی را که درقالب رمان می خواستم روایت کنم در وسط های راه به هم می ریخت و من هم به آن بی علاقه می شدم و دیگر به نظرم به درد نمی خورد و پیگیرش هم نمی شدم. الان هم به نظر خودم داستان هایی که می نویسم یک چیزی بین داستان کوتاه و رمان هستند که البته مردم به آنها می گویند داستان کوتاه، ولی داستان های من به ندرت کوتاه هستند و درعین حال هم رمان نیستند. نمی دانم آیا برای داستان هایی که حجم شان بین داستان کوتاه و رمان است، کلمه خاصی وجود دارد یا نه. البته چیزی به اسم «رمان کوتاه» داریم، ولی هرگز نفهمیده ام رمان کوتاه دقیقا به چه نوع داستانی می گویند یا اینکه آیا من تا الان رمان کوتاه نوشته ام یا نه.

*شما در گفتگو با مجله «پاریس ریویو» گفتید به عنوان یک نویسنده همیشه نگرانید که تکه هایی از داستان های پخش و پلا شده تان را فراموش کنید و جا بیندازید. آیا هنوز هم این نگرانی را دارید؟
ــ نه. باید بگویم که این وضعیت در من تغییر کرده. از وقتی که دچار بیماری سرطان شده ام، فقط خوشحالم که زنده ام، دیگر نگران اینکه چیزی را جا بیندازم نیستم. اصلا آدم باید خیلی خوش شانس باشد که چیزهایی را؛ مثلا، یک داستان را جا بیندازد. مثلا «چخوف» اگر فقط داستان «زنی با سگ کوچک» را نوشته بود ارزشش را داشت که زنده بماند. من دیگر خیلی نقادانه و موشکافانه به کارهایم نگاه نمی کنم.

*شما از مسؤلان جایزه ادبی «گیلر» که یکی از معتبرترین جوایز ادبی کانادا است، خواسته اید که اسم شما را در فهرست نامزدهای سال ۲۰۰۹ این جایزه نیاورند چون قبلا برنده آن شده اید و از طرفی با این کارتان خواسته اید برای نویسندگانی که چندان تثبیت شده نیستند(نویسندگان تازه کار)، فرصت بیشتری فراهم شود. آیا شما نویسندگان برجسته را تشویق می کنید که در این زمینه مثل شما عمل کنند؟
ــ نه، این عمل من یک تصمیم شخصی بود. کاش حرفم را این طوری نزده بودم چون معنای حرفم این است که پیشاپیش برنده جایزه گیلر شده ام. مثلا می بایست می گفتم خسته هستم؛ تازه دارم شیمی درمانی را به پایان می رسانم، و به لحاظ فیزیکی و بدنی دچار مشکل شده ام. ولی چون نمی خواستم درمورد مسائل شخصی صحبت کنم؛ گفتم نویسندگان جوان تر به فرصت بیشتری نیاز دارند. کاش این طوری حرفم را نزده بودم. ولی بر این عقیده هستم که یک نویسنده پس از گذشت مدتی از فعالیت حرفه ای اش دیگر به چیزی مثل جایزه نیاز ندارد. جایزه دیگر برایتان هیجان انگیز نیست. نارحت نیستم که از رقابت برای کسب جایزه گیلر عقب کشیدم.

*شما در مجموعه «خوشی زیاد» یک داستان دارید که درباره «سوفیا کووالوسکی» ریاضیدان روسی است. شما معمولا درباره شخصیت های تاریخی داستان نمی نویسید. چه چیزی باعث شد شما براساس این زن شخیت داستانی بنویسید؟
ــ او به عنوان یک شخصیت داستانی برایم دیوانه کننده است. یک بار داشتم در یک دایرهٔ المعارف دنبال یک چیزی دیگر می گشتم که به اطلاعات اندکی درباره او برخوردم. من با شخصیتی آشنا شده بودم که هم یک ریاضیدان بود و هم رمان نویس، درحالیکه این دو کار در حالت عادی درکنار هم قرار نمی گیرند.

*پیرنگ های داستانی تان را چگونه به دست می آورید؟
ــ بعضی از این پیرنگ ها از حوادثی به دست می آیند که رخ داده اند، و بیشترشان براساس حوادثی نوشته شده اند که نزدیک بود رخ بدهند یا اینکه رخ نداده اند ولی امکان رخ دادنشان وجود داشت؛ اتفاقاتی که وقتی در زندگی ام به آنها نگاه می کنم با خودم می گویم اگر فلان و بهمان اتفاق می افتاد واکنش من چه بود؟ این داستان ها یک جورهایی بررسی این موضوع هستند که مردم یا گروه خاصی از مردم در شرایط مختلف چه رفتاری از خود نشان می دهند. البته قضیه واضح تر از این حرف ها است. من الان می توانم این چیز ها را به شما بگویم چون امروز صبح به طور کامل روی مراحل اولیه یک داستان داشتم کار می کردم.

*شما برای مدت خیلی کوتاهی نویسندگی را تدریس کردید ولی بعد گفتید که از این کار متنفرید.
ــ واقعا به تدریس داستان نویسی اعتقادی ندارم. می گویم کسی که می خواهد داستان بنویسد باید بنشیند و هی داستان بنویسد و داستان بنویسد و کار خود را بررسی کند. وقتی شما با گروهی از افراد طرف هستید، یکی از خطرات کار این است که با یک نوع داستان رو به رو می شوید، یک جور اثر که البته مؤثر هم هست و بقیه هم از کار او دنباله روی می کنند چون در کلاس شخصیت قوی ای شکل گرفته. من شخصا احساس می کنم که این داستان ها هرگز گل نمی کنند.

*خیلی از شخصیت های مجموعه «خوشی زیادی» به پیر شدن فکر می کنند. آیا این موضوعی است که فکر شما را هم به خودش مشغول کرده، آیا مسن تر شدن یک جور اضطرار در کارهای شما ایجاد کرده؟
ــ خودم انتظار داشتم که از کار نویسندگی بازنشسته بشوم. همیشه فکر می کردم وقتی به یک سن مشخصی برسم دیگر به خواسته هایم دست پیدا کرده ام و بازنشسته می شوم و از زندگی شخصی ام لذت می برم چون وقتی دیگر مقید به نویسندگی نباشید نیازی ندارید که وقتی صبح از خواب بیدار شدید بلافاصله نوشتن را شروع کنید. ولی چنین اتفاقی هنوز برایم رخ نداده است؛ به هیچ وجه، و این شگفت زده ام می کند. همیشه فکر می کردم نویسنده ها یا حداقل بعضی از نویسنده ها بالاخره روزی بازنشسته می شوند، ولی من هنوز حوادثی برایم پیش می آید که باعث می شود یک داستان دیگر بنویسم و بعد با خودم می گویم: "این دیگر آخری اش است. وقتی این داستان را نوشتم دیگر نویسندگی را کنار می گذارم و استراحت می کنم." ولی تا الان این اتفاق نیفتاده است!

*امکانش هست که بخواهید کتاب خاطرات بنویسید؟
ــ نه. نمی دانم کسانی که کتاب خاطرات می نویسند چگونه این کار را انجام می دهند. وقتی خاطرات می نویسید پای خیلی ها وسط کشیده می شود، چطور می خواهید حقیقت را درمورد آنها بنویسید؟ شاید اگر آنقدر زنده ماندم که حسابی پیر و فرتوت شدم و تمام آشنایانم تا آن زمان مردند یک کتاب خاطرات بنویسم!

*کتاب بعدی تان چیست؟
ــ خب، من الان چند تا داستان کامل دارم. این داستان ها مربوط به سال های قبل تر زندگی من هستند. چند تا داستان هم هست که درحال حاضر دارم رویشان کار می کنم.

*جان آپدایک از آلیس مونرو می گوید:
آلیس مونرو، نویسنده کانادایی، باتوجه به داستان های کوتاه قوی ای که نوشته است؛ توانسته به شهرت ادبی قابل توجهی دست پید کند. این کار عظیم به راحتی به دست نمی آید. ریموند کارور آخرین نویسنده آمریکایی بود که به این مهم دست یافته بود، و دونالد بارتلمی هم قبل از او؛ یودورا ولتی و فلانری اوکانر و کاثرین ان پورتر در زمانی به عنوان نویسندگان داستان کوتاه معروف شده بودند که داستان کوتاه هنوز یکی از قسمت های مهم مجلات عامه پسند بود و به شکل کتاب منتشر نمی شد. داستان های خانم مونرو که از ۲۰ سال پیش (۳۴ سال پیش نسبت به زمان حاضر) در هفته نامه «نیویورکر» منتشر شده اند همگی از همان اول مشخصه شان وجود یک جور بلندپروازی در آنها بود: یک جور پیچیدگی و چند لایه بودن پیرنگ ها که خوب فکر شده بودند، عبارات و تصاویر واضح و بدون ابهام، و جستجوگری روانشناختی عالی و صداقت. در داستان های خانم مونرو از همان اول یک جور جسارت و بی باکی وجود داشت. مثلا درمورد یکی از قهرمان های نه چندان قابل تعویضش در یکی از داستان هایش می فهمیم: "گلوریا یک بار در یک دوره آموزش نویسندگی شرکت کرد، و چیزهایی که استادش به او گفت این بود: خیلی چیزها. خیلی چیزها که در آن واحد همزمان با هم اتفاق می افتند؛ و همینطور خیلی از آدم ها." یکی دیگر از شخصیت هایش درمورد خانه داری اش می گوید: "انگار در خانه خودم همیشه دنبال جایی برای پنهان شدن می گشتم؛ بعضی وقت ها از بچه هایم پنهان شوم ولی بیشتر دلم می خواست از کارهای خانه خودم را پنهان کنم و جواب دادن به تلفنی که داشت زنگ می زد و پذیرایی کردن از همسایه ها. دلم می خواست پنهان شوم تا بتوانم به کار واقعی ام برسم، اینکه به بخش دوری از وجود خودم دست یابم."

وال استریت ژورنال/ الکساندر آلتر
مترجم: فرشید عطایی

منبع: www.madomeh.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.