داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

هریسن برگرسن

سال ۲۰۱۸ بود و همه بالاخره با هم برابر بودند. برابری‌شان فقط در برابر خدا و قانون نبود؛ از هر لحاظ برابر بودند. هیچ کس از دیگری باهوش‌تر نبود. هیچ کس از دیگری خوش قیافه‌تر نبود. هیچ کس از دیگری قوی‌تر یا فرزتر نبود. این برابری تماما مرهون متمم‌های دویست و یازدهم، دویست و دوازدهم و دویست و سیزدهم قانون اساسی و هوشیاری بی‌وقفه ماموران معلولیت‌سازی فراگیر ایالت متحد بود.
اما هنوز بعضی از جنبه‌های زندگی کاملاً درست نشده بود؛ مثلاً اگر ماه آوریل هوایش بهاری نمی‌بود کماکان مردم را دیوانه می‌کرد. توی همین ماه نمور هم بود که آدم‌های م.ف. (معلولیت‌سازی فراگیر) هریسن، پسر ۱۴ ساله‌ی جورج و هیزل برگرسن را با خودشان بردند. واقعاً تراژیک بود، ولی جورج و هیزل نمی‌توانستند فکرشان را خیلی به آن مشغول کنند. هیزل هوش کاملا متوسطی داشت، که معنایش این بود که نمی‌توانست بیش از مدت کوتاهی به چیزی فکر کند. جورج هم چون هوشش خیلی بالاتر از حد متعارف بود یک رادیوی کوچک معلولیت ذهنی توی گوشش داشت. قانون او را ملزم می‌کرد که همیشه این رادیو را در گوشش داشته باشد. رادیو روی یک فرستنده‌ی دولتی تنظیم شده بود. حدودا هر ۲۰ ثانیه، فرستنده صداهای گوشخراشی می‌فرستاد تا جلوی سو استفاده غیرعادلانه‌ی آدم‌های شبیه جورج از مغزشان را بگیرد. جورج و هیزل داشتند تلویزیون تماشا می‌کردند. روی گونه‌های هیزل اشک‌هایی روان بود، ولی او در آن لحظه یادش رفته بود که اشک‌ها به خاطر چه بودند.
تلویزیون داشت چند بالرین را نشان می‌داد.
زنگی توی سر جورج صدا کرد. مثل دزدهایی که آژیر سرقت را شنیده‌اند، افکارش با وحشت گریختند.
هیزل گفت: «این رقصی که الان کردن، رقص قشنگی بود.»
جورج گفت: «ها؟»
هیزل گفت: «رقص رو می‌گم خوشگل بود.»
جورج گفت: «اوهوم.» سعی کرد کمی به بالرین‌ها فکر کند. واقعاً خیلی خوب نبودند. در هر حال نمی‌توانستند از کس دیگری هم بهتر باشند. چندین وزنه و کیسه پرساچمه بهشان وصل بود و روی صورت‌هاشان نقاب داشتند تا کسی با دیدن حالتی آزاد و زیبا روی صورتی قشنگ احساس نکند که خودش شبیه جوب‌گردها است. این فکر گنگ به سر جورج زد که شاید نباید رقصنده‌ها را معلول کرد، ولی خیلی نتوانست با این فکر پیش برود؛ چون صدای دیگری از رادیوی توی گوشش افکارش را پراکنده کرد.
قیافه‌ی جورج درهم رفت. قیافه‌ی دو نفر از هشت بالرین هم همین طور.
هیزل اخم او را دید. خودش معلولیت ذهنی نداشت و برای همین از جورج پرسید که آخرین صدا چه بوده. جورج گفت: «مثل این بود که یکی با چکش کله گرد بکوبه رو یه بطری شیر.»
هیزل با کمی حسادت گفت: «حتماً باید خیلی جالب باشه که آدم این همه صدای جورواجور بشنفه. چقدر چیز به ذهن‌شون می‌رسه.»
جورج گفت: «هوم.»
هیزل گفت: «فقط… اگه من فرمانده‌ی معلولیت‌سازی بودم، می‌دونی چی کار می‌کردم؟» در واقع هیزل شباهت چشمگیری هم به فرمانده‌ی معلولیت‌سازی داشت که زنی بود به نام دایانا مون گلمپرز. هیزل گفت: «اگه من دایانا مون گلمپرز بودم، یکشنبه‌ها ناقوس می‌ذاشتم، فقط ناقوس. یه جور‌هایی به احترام مذهب.»
جورج گفت: «اگه فقط ناقوس باشه که من می‌تونم فکر کنم.»
هیزل گفت: «خب شاید صداش رو خیلی بلند می‌کردم. فکر کنم من فرمانده‌ی معلولیت‌سازی خوبی می‌شم.»
جورج گفت: «همون قدر خوب که هر کس دیگه‌ای می‌تونه باشه.»
هیزل گفت: «اون وقت کی می‌دونه که کارهایی که من می‌کنم عادی هست یا نه؟»
جورج گفت: «درسته.» در فکرش جرقه‌ای زد درباره‌ی پسر غیرعادی‌اش، هریسن، که حالا در زندان بود، ولی یک سلام نظامی ۲۱ گلوله‌ای در سرش، جلویش را گرفت.
هیزل گفت: «وای این چه خفن بود، مگه نه؟»
به قدری خفن بود که جورج رنگش پرید و شروع کرد به لرزیدن و در گوشه‌ی چشم‌های قرمزش اشک جمع شد. دو نفر از هشت بالرین هم افتاده بودند روی کف استدیو و شقیقه‌هاشان را گرفته بودند.
هیزل گفت: «انگار یهو خیلی خسته شدی. چرا روی کاناپه دراز نمی‌کشی تا کیسه معلولیت‌ات رو روی بالش‌ها استراحت بدی، عزیز دلم؟» اشاره‌اش به ۲۱ کیلو ساچمه توی یک کیسه‌ی برزنتی بود، که دور گردن جورج قفل شده بود. گفت: «برو و یه کم کیسه رو زمین بذار. واسم مهم نیست اگه یه مدتی با من برابر نباشی.»
جورج با دست‌هایش کیسه را وزن کرد، گفت: «اشکالی نداره. من دیگه متوجه‌اش نمی‌شم. عین یه قسمت از خودم می‌مونه.»
هیزل گفت: «این اواخر خیلی خسته بودی، انگار از رمق رفتی. خیلی خوب می‌شد اگه یه راهی بود که بتونیم یه سوراخ کوچیک ته کیسه درست کنیم و چند تا از اون ساچمه‌ها رو درآریم. فقط چندتاشون رو.»
جورج گفت: «دو سال تو زندون و دو هزار دلار جریمه واسه هر ساچمه‌ای که درآرم. معامله‌ی خوبی نیست.»
هیزل گفت: «اگه فقط بتونی وقتی از سر کار بر می‌گردی خونه، چندتاشون رو دربیاری چی؟ منظورم اینه که تو که این‌جا با کسی رقابت نمی‌کنی. بعد هم دوباره برشون می‌گردونی.»
جورج گفت: «اگه من بخوام ازش شونه خالی کنم، اون وقت آدم‌های دیگه هم می‌خوان شونه خالی کنن، بعدش هم خیلی زود دوباره برمی گردیم به دوران تاریک، که توش همه با هم رقابت می‌کردن. تو که دوست نداری این طوری بشه ، ها؟»
هیزل گفت: «ازش متنفرم.»
جورج گفت: «بفرما، فکر می‌کنی دقیقه‌ای که مردم شروع کنن به خیانت به قوانین، چه بلایی سر جامعه می‌آد؟»
اگر هیزل نمی‌توانست جوابی برای این سوال پیدا کند، جورج هم نمی‌توانست جواب خودش را بدهد. توی سرش داشت آژیری کشیده می‌شد.
هیزل گفت: «گمونم از هم می‌پاشه.»
جورج بی احساس گفت: «چی می‌پاشه؟»
هیزل نامطمئن گفت: «جامعه. مگه خودت همین الان نمی‌گفتی؟»
جورج گفت: «کی می‌دونه؟!»
برنامه‌ی تلویزیون ناگهان برای یک اطلاعیه‌ی خبری قطع شد. اولش روشن نبود که اطلاعیه درباره‌ی چیست، چون گوینده مثل باقی گوینده‌ها شدیدا دچار اختلال گفتار بود، گوینده حدود نیم دقیقه و با هیجان‌زدگی بسیار تلاش کرد تا بگوید: «خانم‌ها و آقایان.»
آخرش هم وا داد و اطلاعیه را داد دست یک بالرین تا بخواندش.
هیزل گفت: «اشکالی نداره.» منظورش به گوینده بود. «اون سعی خودش رو کرد. مهم هم همینه. اون نهایت سعی‌اش رو کرد تا از چیزی که خدا بهش داده استفاده کنه. به خاطر یه همچین تلاشی باید بهش ترفیع خوبی بدن.»
بالرین از روی اطلاعیه خواند: «خانم‌ها و آقایان.» حتما زیبایی خارق العاده‌ای داشت، چون نقابی که زده بود، خیلی کریه بود. فهمش هم آسان بود که او از همه رقصنده‌ها قوی‌تر و خوش ترکیب‌تر بود، چون کیسه‌های معلولیتش به اندازه کیسه‌های مردان ۹۰ کیلویی بودند. بالرین مجبور شد بلافاصله به خاطر صدایش معذرت بخواهد، چون صدایش برای یک زن خیلی غیرعادلانه بود. صدایش آهنگ گرم و درخشان و بی زمانی داشت. گفت: «ببخشید.» و این بار با صدایی مطلقا غیر رقابتی شروع کرد.
با ونگی جیغ مانند گفت: «هریسن برگرسن ۱۴ساله که به دلیل مظنون بودن به طراحی براندازی حکومت حبس شده بود، از زندان فرار کرده است. او یک نابغه و ورزشکار و مادون معلول است و بی نهایت خطرناک تلقی می‌شود.»
یک عکس پلیسی از هریسن برگرسن وارونه روی صفحه تلویزیون نمایش داده شد، بعد کجکی، بعد دوباره وارونه و بعد هم صاف و درست. تصویر، هریسن را تمام قد، مقابل دیواری نشان می‌داد که با متر و سانتی متر مدرج شده بود. قدش دقیقاً دو متر و سیزده سانت بود. باقی پوشش هریسن شبیه لباس‌های هالووین بود. هیچ کس دیگری معلولیت‌های این قدر سنگین نداشت. او سریع‌تر از آن چه آدم‌های م.ف. تصورش را می‌کردند، رشد کرده بود. به جای یک رادیوی کوچک توی گوش برای معلولیت ذهنی، یک جفت گوشی وحشتناک زده بود و عینکی با شیشه‌های مواج ضخیم به چشم داشت. عینک قرار بود نه تنها او را نیمه کور کند، بلکه موجب سردردهای شدیدی هم بشود. از همه جایش قطعات فلزی آویزان بود. معمولا تقارن حفظ می‌شد و معلولیت‌های متصل به آدم‌های قوی از نظمی نظامی برخوردار بود، ولی هریسن شبیه شده بود به یک انباری متحرک. در مسابقه‌ی زندگی، هریسن ۱۴۰ کیلو را حمل می‌کرد. برای جبران کردن خوش قیافگی‌اش هم آدم‌های م.ف. لازم دیده بودند که او تمام مدت روی دماغش یک گلوله‌ی لاستیکی قرمز بگذارد، ابروهایش را بتراشد و دندان‌های سفید و یک دستش را با روکش‌های سیاه، جابه‌جا از شکل بیندازد.
بالرین گفت: «اگر این پسر را دیدید، سعی نکنید؛ تکرار می‌کنم، سعی نکنید با او بحث کنید.»
صدای کنده شدن دری از لولاهایش به گوش رسید.
از تلویزیون جیغ و فریادهای وحشت زده‌ای بلند شد. عکس هریسن برگرسن روی صفحه همین طور داشت می‌پرید، انگار که با آهنگ زمین لرزه‌ای برقصد.
جورج برگرسن به درستی زمین لرزه‌ای را تشخیص داد و خب حق هم داشت، چون خانه خودش بارهای بار با آن آهنگ کوبش به رقص آمده بود. جورج گفت: «خدای من، این باید هریسن باشه!»
این بازشناسی بلافاصله با صدای تصادف یک اتومبیل از ذهنش پاک شد.
وقتی جورج دوباره توانست چشم‌هایش را باز کند، عکس هریسن رفته بود. یک هریسن زنده و در حال نفس کشیدن صفحه را پر کرد.
هریسن عظیم و دلقک‌وار و با سر و صدا ایستاد در وسط استدیو. دستگیره‌ی در از جا کنده شده استدیو هنوز توی دستش بود. بالرین‌ها، تکنسین‌ها، موزیسین‌ها و گوینده‌ها از ترس جلوی او به زانو افتاده و در انتظار مرگ بودند.
هریسن داد زد: «من امپراطورم! می‌شنفین، من امپراطورم! همه باید هر چی من می‌گم رو فورا اجرا کنن.» پایش را به زمین کوبید و استدیو لرزید.
نعره زد: « حتی همین جوری که این‌جا وایسادم، علیل و لنگ و مریض شده، از هر کسی که تا حالا پا به دنیا گذاشته حاکم بزرگ‌تری‌ام. حالا تماشا کنین که می‌تونم به چی تبدیل بشم.»
هریسن بندهای کمربند معلولیت‌اش را طوری پاره کرد که انگار دارد دستمال کاغذی خیسی را پاره می‌کند. آن بندها قرار بود بتوانند تا دو هزار و پانصد کیلو وزن را تاب بیاورند.
تسمه‌های آهنی معلولیت هریسن افتادند روی زمین.
هریسن شست‌هایش را گذاشت زیر میله‌ی قفل زنجیر دور گردنش. میله مثل ساقه‌ی کرفس شکست. هریسن گوشی‌ها و عینکش را کوبید به دیوار.
دماغ گلوله‌ای لاستیکی‌اش را پرت کرد، و مردی آشکار شد که می‌توانست ثور، خدای رعد را هم بترساند.
نگاهی به جماعت زانو زده انداخت و گفت: «حالا باید امپراتریسم رو انتخاب کنم. اولین زنی که جرأت ایستادن رو داشته باشه، می‌تونه جفت و تاج و تختش رو طلب کنه.»
لحظه‌ای گذشت و بعد یک بالرین در حالی که عین بید می‌لرزید از جایش بلند شد.
هریسن معلولیت ذهنی را از گوش او برداشت و … آخر همه نقاب او را کنار زد.
زن، زیبایی شگفت انگیزی داشت.
هریسن دست او را گرفت و گفت: «حالا می‌تونیم به مردم معنی کلمه‌ی موسیقی رو نشون بدیم.»
فرمان داد: «موسیقی.»
موزیسین‌ها پاکشان برگشتند به صندلی‌هایشان و هریسن معلولیت‌های آن‌ها را هم پاره کرد. بهشان گفت: «بهترین چیزی که بلدین رو بزنین، تا من بارون و دوک و ارل بکنم‌تون.»
موسیقی شروع شد. اولش معمولی بود. سبک احمقانه، غلط. اما هریسن دو تا از موزیسین‌ها را از روی صندلی‌هاشان بلند کرد و در حینی که داشت آهنگی را که می‌خواست برایش بنوازند، می‌خواند، آن‌ها را مثل چوب میزانه‌ی رهبر ارکستر در هوا تکان داد. بعد دوباره پرتشان کرد توی صندلی‌هاشان. موسیقی دوباره شروع شد و این دفعه خیلی بهتر شده بود. هریسن و امپراتریسش مدتی فقط موسیقی را گوش کردند؛ چنان با جدیت گوش می‌کردند که انگار داشتند ضربان قلب‌هاشان را با آن هم‌زمان می‌کردند.
بعد همه‌ی وزنشان را دادند روی سر انگشتان پاهاشان.
و بعد در فورانی از زیبایی و شادمانی، پریدند توی هوا.
نه تنها قوانین زمینی زیر پا گذاشته شده بودند، بلکه قانون جاذبه و قوانین حرکت هم نقض شدند.
خیز برداشتند، جست زدند، چرخ زدند، گشتند و دور زدند.
مثل گوزنی بازیگوش جست زدند.
سقف استدیو ده متر ارتفاع داشت ولی هر جست به آن نزدیک‌ترشان می‌کرد.
قصد آشکارشان این شد تا سقف را ببوسند، بوسیدندش.
و بعد جاذبه را با عشق و اراده‌ی محض خنثی کردند و چند سانتی متر پایین‌تر از سقف در هوا معلق ایستادند…
همان وقت بود که دایانا مون گلمپرز، فرمانده‌ی معلولیت‌سازی با یک تفنگ شکاری دولول کالیبر ده وارد استدیو شد. دوبار شلیک کرد و امپراطور و امپراتریس قبل از رسیدن به زمین مرده بودند.
دایانا مون گلمپرز دوباره تفنگ را پر کرد. موزیسین‌ها را هدف گرفت و بهشان گفت که ۱۰ ثانیه فرصت دارند تا معلولیت‌هاشان را سرجایش برگردانند.
در این لحظه لامپ تصویر تلویزیون برگرسن‌ها سوخت.
هیزل برگشت تا این قطع تصویر را به جورج گزارش بدهد. ولی جورج به دنبال یک قوطی نوشیدنی رفته بود توی آشپزخانه.
جورج با نوشیدنی‌اش از آشپزخانه برگشت و لحظه‌ای یک سیگنال معلولیت بر جا لرزاندش. بعد دوباره رفت و نشست. به هیزل گفت: «داشتی گریه می‌کردی؟»
گفت: «اوهوم.»
او گفت: «واسه چی؟»
گفت: «یادم رفته. تلویزیون چیز خیلی غم انگیزی نشون داد.»
او گفت: «چی بود؟»
هیزل گفت: «همه‌اش تو ذهنم قاطی پاطی شده.»
جورج گفت: «چیزهای غم انگیز رو فراموش کن.»
هیزل گفت: «همیشه همین کار رو می‌کنم.»
جورج گفت: «آفرین عزیزم.» قیافه‌اش درهم رفت. صدای وحشتناک اسلحه در سرش پیچید.
هیزل گفت: «وای! من هم می‌تونم بگم که چقدر خفن بود!»
جورج گفت: «می تونی دوباره بگیش.»
هیزل گفت: «وای! من هم می‌تونم بگم که چقدر خفن بود!»
نویسنده: کورت ونه گوت
مترجم: بابک تبرایی

درباره کورت ونه‌گات جونیر:
11 نوامبر ۱۹۲۲، در ایندیاناپولیس ایندیانا، زن و مردی از نسل سوم مهاجران آلمانی-آمریکایی، صاحب فرزندی شدند که اسمش را گذاشتند کورت ونه‌گات جونیر. زن در اوان بیست سالگی‌اش خودکشی کرد و فرزند هم در ۶۳ سالگی عمل مادر را تکرار کرد، اما ناموفق. البته او راه بهتری برای خودکشی پیدا کرد که به قول خودش «باکلاس»تر است: آتش به آتش سیگار پال مال کشیدن، آن هم بدون فیلتر.
استاد مدت‌ها است که به همراه همسر دومش در منهتن نیویورک زندگی می‌کند. پس از انتشار «زمان‌لرزه» در سال ۱۹۹۷، اعلام بازنشستگی کرده و حالا سوای مقالاتش در مجله in these times و سخنرانی‌های گاه به گاهش در دانشگاه‌ها و انتقادهای سفت و سختش به جورج بوش، فقط کار گرافیک می‌کند. سال گذشته مجموعه‌ای از مقالاتش را هم چاپ کرد: «مردی بدون سرزمین». اگر «سلاخ‌خانه شماره پنج» را مشهورترین رمان و کاراکتر همزادش در تعدادی از رمان‌هایش، «کیلگور تراوت» را بارزترین موتیف کارهای ونه‌گات بدانیم، داستان کوتاه «هریسن برگرسن» که اولین بار در سال ۱۹۶۱ در «مجله‌ی فانتزی و علمی تخیلی» و بعدتر در مجموعه‌ی «به خانه‌ی میمون خوش آمدی» چاپ شد، نمونه‌ای‌ترین قصه‌ی او است.
سخن مترجم:
ترجمه این قصه را تقدیم می‌کنم به بانو لیلی گلستان، به خاطر ترجمه‌ی نامیرایش از «میرا»

منبع: ویژه نامه داستان‌های تابستان -روزنامه شرق– پنج شنبه، 9 شهریور 1385- شماره 847

چند سال پیش، من در اسکنکتادی در شرکت جنرال موتورز کار می‌کردم و آنجا دور و بر من پر بود از انواع و اقسام ماشین آلات و ایده‌هایی درباره‌ی آن‌ها. همین شد که داستانی نوشتم درباره‌ی انسان‌ها و ماشین‌ها، و همانجور که انتظار می‌رود، بخش مهمی از داستان به ماشین‌ها تعلق پیدا کرد. (اسم داستان پیانوی نوازنده است و همین روزها نسخه‌ی جلد مقواییش هم از زیر چاپ در خواهد آمد.) و آن وقت بود که از منتقدان ادبی چیز جدیدی یاد گرفتم و فهمیدم که یک نویسنده‌ی علمی-تخیلی هستم.
روح من از این موضوع خبر نداشت. به خیالم داشتم داستانی درباره‌ی زندگی می‌نوشتم، درباره‌ی آن چیزهایی که دیدن و شنیدنشان در اسکنکتادی اجتناب ناپذیر بود. این اسکنکتادی که می‌گویم شهری است صد درصد واقعی که این روزها بدجور گرفتار هزار جور گند و کثافت شده. از وقتی که منتقدان ادبی نظرشان را اعلام کردند، من شده‌ام یک موجود دردسر ساز، از ساکنین یک کمد بایگانی که برچسب علمی‌-تخیلی روی آن خورده، و هیچ هم بدم نمی‌آید که از این کمد خارج شوم. بخصوص که این اواخر، بسیاری از منتقدان ادبی، کمد علمی‌-تخیلی را با یک سری تجهیزات سفید رنگ مربوط به توالتهای عمومی عوضی می‌گیرند.
از قرار معلوم، راه ورود به این کمد، پرداختن به تکنولوژی است. گویا ملت خیال می‌کنند که نمی‌شود آدم در آن واحد هم یک نویسنده‌ی معقول و محترم باشد و هم حالی‌اش بشود که یک یخچال چطور کار می‌کند، همانجور که مثلا نمی‌شود باور کرد یک شهروند محترم کت و شلوار خال خالی بپوشد. می‌شود تقصیر را انداخت گردن دانشگاه‌ها. من می‌دانم که در دانشگاه، دانشجویان ادبیات انگلیسی تشویق می‌شوند از شیمی و فیزیک متنفر باشند و به اینکه مثل مهندسان دور و برشان احمق و غیرطبیعی و خشک و جنگ طلب نیستند ببالند. و از طرف دیگر، چون دانشجویان رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی در پایان دوره‌ی تحصیلی‌شان به زحمت توانایی نوشتن نام خود را دارند، برای بیشترشان چاره‌ای نمی‌ماند مگر اینکه منتقد ادبی بشوند، یعنی از همان کسانی که پیش از این یک بار گفتم با کمدی که من هم درون آن هستم چه معامله‌ای می‌کنند.
اما کسانی هم هستند که عاشق زندگی در این کمد مزخرف‌اند. این‌ها کسانی هستند که می‌ترسند مبادا اسمشان روی زبانها بیافتد و به چیزی که واقعاً هستند معروف بشوند؛ یعنی داستان نویسهایی پیر و ساده، که در آثارشان از ثمرات مهندسی و تحقیقات علمی سخن گفته‌اند. این آدم‌ها از بودن در این کمد خوشحالند، چون بیشتر ساکنان این کمد، همدیگر را مثل اعضای خانواده‌های قدیمی دوست دارند. اینها هر از چندی به همدیگر سر می‌زنند، هندوانه زیر بغل هم می‌گذارند، به هم دلداری می‌دهند، نامه‌های بیست صفحه‌ای بدون خط در میان با هم رد و بدل می‌کنند، دور هم با محبت می‌نشینند و می‌نوشند و سرخوش می‌شوند و به هر حال، با این کارها و یا به طرق دیگر، برای هم خروار خروار قلب تپنده و لبهای باز شده به لبخند به ارمغان می‌آورند.
مدتی با آنها بوده‌ام، راستش آدم‌هایی با حال و با معرفت هستند و حوصله‌ی آدم را سر نمی‌برند، اما حالا باید حرفی بزنم که حسابی حال آنها را می‌گیرد: اینها فقط یک مشت آدم علاف هستند که دلشان می‌خواهد برای خودشان گروهی داشته باشند. اگر این‌ها این همه دلشان نمی‌خواست که برای خودشان گروهی داشته باشند و از گروهشان این‌قدر لذت نمی‌بردند، رده‌ای به نام علمی-‌تخیلی هرگز پا نمی‌گرفت. این‌ها دلشان می‌خواهد تمام شب بیدار بنشینند و سر این که «علمی-تخیلی یعنی چه؟» بحث کنند. شاید یک بابایی هم پیدا شود و بپرسد: «گوزن شمالی چه جور جانوری است؟» یا «اخوت ستاره‌ی شرقی چیست؟» و البته که این سؤال‌ها هم به اندازه‌ی همان سؤال اول مفید هستند.
خب- راستش بدون گردهمایی‌های بی معنا، دنیا جداً کسل‌کننده می‌شد. تعداد لبخندها خیلی کمتر می‌شد و تعداد نشریات به یک صدم تعدادی که هست کاهش پیدا می‌کرد. و صد البته، در مورد نشریات علمی‌-تخیلی از قدیم گفته‌اند که اگر کسی یک سر سوزن عرضه‌ی نوشتن داشته باشد، احتمالا مجله‌های علمی-تخیلی نوشته‌هایش را چاپ می‌کنند. در عصر طلایی مجلات که چندان هم از آن زمان نگذشته، تقاضا برای مزخرفات بی معنا به قدری زیاد بود که منجر به اختراع ماشین تایپ برقی شد و البته همین میزان تقاضا هم بود که باعث شد هزینه‌ی فرار من از اسکنکتادی تامین بشود. روزهای خوبی بود! ولی امروزه که دوران طلایی مجله‌ها به پایان رسیده، فقط یک جور مجله باقی مانده است که یک دانشجوی منگ سال دومی، برای آن که بتواند خودش را به عنوان یک نویسنده مشهور و معروف بکند، ممکن است به آن رو بیاورد. دیگر خودتان حدس بزنید که منظورم چه نوع نشریه‌هایی است.
منظورم این نیست که بگویم ویراستاران مجله‌ها و رمان‌ها و گردآوری‌کنندگان مجموعه داستان‌های علمی-تخیلی بی‌سلیقه هستند، آنها بی‌سلیقه نیستند و من بعداً سر وقت آن‌ها هم می‌آیم. از جماعتی که دور و بر علمی‌-تخیلی می‌چرخند، آنهایی که انصافاً می‌شود به بی‌سلیقگی متهمشان کرد، 75 درصد از نویسنده‌ها و 95 درصد از خواننده‌ها هستند- می‌شود گفت کارشان بیش از اینکه از ‌سلیقگی‌شان باشد، بچگانه است. روابط پخته و حساب شده [و کنش و واکنشهای معقول و منطقی] حتی اگر طرف مقابل یک ماشین باشد، باعث تحریک اکثریت عوام نمی‌شود. در گنجینه‌ی معلومات این‌ها، هر چیز که ربطی به علم دارد، تمام و کمال پیش از سال 1933، در کتابهای «مکانیک برای همه» چاپ شده، هر چه که به سیاست، اقتصاد و تاریخ مربوط است را می‌توان در سالنامه‌ی1941 « اطلاعات لطفاً! » پیدا کرد، و هر چیزی هم که به روابط بین زن و مرد مربوط بشود، از دل مجموعه‌ی «مگی و جیگز» در آمده است، یا از نسخه‌ی مؤدبانه و پالوده‌اش، یا از نسخه‌ی وقیح‌نگارانه‌اش.
من مدتی در مدرسه‌ای نسبتاً غیرعادی به بچه‌ دبیرستانی‌هایی نسبتاً غیرعادی درس می‌دادم. علمی تخیلی برای پسر‌بچه‌ها مثل سنبل طیب بود برای گربه‌ها [و از بیخ هوایی‌شان می‌کرد]. هیچ فرقی هم نمی‌کرد که کدام یک از آثار ادبیات علمی‌-تخیلی باشد. آنها نمی‌توانستند بین دو داستان فرق بگذارند، و نظرشان این بود که همه‌ی این داستان‌ها بی‌نقص و هوشمندانه هستند. غلط نکنم، بجز جذابیت ناشی از تازگی و نوظهوری ِ این کمیک‌های بدون نقاشی، چیزی که پسرها را بخود جلب می‌کرد نوید مداوم آینده‌ای بود که آن‌ها همانگونه که بودند می‌توانستند از پسش بر بیایند، آینده‌ای که آن‌ها در آن، همانطور که بودند، یعنی کک مکی و چشم و گوش بسته و سر به هوا، در بدترین حالت افسر تحقیق‌هایی لباس شخصی می‌شدند.
جای تعجب بود که چطور برنامه‌ی فضایی آمریکا آن‌ها را هیجان زده نمی‌کرد. نه اینکه برنامه‌ی فضایی فراتر از درک آن‌ها باشد، بلکه برعکس، خیلی خوب می‌دانستند که کل سرمایه‌گذاری و برنامه‌ریزی آن پروژه، کار نوجوان‌های حرف نشنویی مثل خودشان است. مسئله فقط این بود که آن‌ها واقع‌گرا بودند: شک داشتند بتوانند دبیرستان را تمام کنند، و خوب هم می‌دانستند که هر کس بخواهد وارد برنامه‌ی فضایی بشود باید حداقل مدرک لیسانس داشته باشد و کارهای درست و حسابی هم فقط به آدم‌هایی می‌رسد که دکترا داشته باشند.
به هر حال، آخر سر بیشترشان از دبیرستان فارغ التحصیل شدند، و بیشتر همان‌ها، در حال حاضر داستان‌هایی درباره‌ی گذشته‌ها و حال‌ها و آینده‌هایی می‌خوانند که کسی نمی‌تواند از پسشان بر بیاید- 1984، مرد نامرئی، مادام بواری. مخصوصاً خیلی‌هایشان داغ کافکا هستند. طرفداران علمی‌تخیلی ممکن است در بیایند که: «ها ها! اورول و الیسون و فلوبر و کافکا هم علمی-‌تخیلی نویس هستند!» آنها معمولاً از این حرفها می‌زنند. بعضی‌هایشان حتی آن‌قدر خل و چل هستند که سعی می‌کنند تولستوی را هم گیر بیاندازند و به لیست اضافه کنند. مثل این می‌ماند که من بیایم و بگویم در این دنیا هر کس سرش به تنش می‌ارزد، در اصل عضو گروه خود من، یعنی دلتا اوپسیلون بوده، گیرم حتی خود آن بابا روحش هم خبر نداشته باشد! فکرش را بکنید کافکا چه دلتا اوپسیلونی بد عنقی می‌شد!
حالا بشنوید از این‌ها- یعنی ویراستارها و گردآوری کنندگان جنگ‌ها و ناشرانی که رده‌ی علمی تخیلی را زنده و مجزا از دیگر گونه‌های ادبی نگه می‌دارند. همه‌ی آنها تا حد متناسب و معقولی با استعداد، حساس و آگاه هستند. این‌ها جزء جمع کم تعداد و انگشت شمار امریکایی‌هایی هستند که در ذهن‌هایشان فرهنگ‌های دو‌گانه‌ی سی. پی. اسنو به خوبی با هم می‌آمیزد. اگر آنها این همه مزخرفات سطح پایین چاپ می‌کنند، به این خاطر است که اولاً پیدا کردن مطلب خوب برای انتشار سخت است و از طرف دیگر احساس می‌کنند که وظیفه‌ی آنها این است که هر نویسنده‌ای را که جسارت داشته باشد کمی تکنولوژی وارد معادله‌ی زندگی انسان بکند، تشویق کنند و مهم هم نیست که این نویسنده چقدر افتضاح می‌نویسد. کار خوبی می‌کنند. آنها می‌خواهند تصاویری خوش آب و رنگ از واقعیت جدید ارائه کنند.
و البته گاه گداری چیزهای خوبی هم نصیبشان می‌شود و در کنار بدترین نوشته‌های ادبیات آمریکا (البته بعد از مجله‌های آموزشی)، بعضی از بهترین‌‌ها هم بُر می‌خورد و منتشر می‌شود. علیرغم کمبود بودجه و مخاطبانی که به بلوغ عقلی نرسیده‌اند، چندتایی داستان واقعاً خوب هم گیرشان می‌آید، چون برای عده‌ای از نویسندگان خوب، رده‌ی من در آوردی علمی‌-تخیلی و کمد بایگانی مربوط به آن، همواره مثل خانه بوده است. این نویسنده‌ها به سرعت پیر می‌شوند و لایق آن هستند که شکوهمند خطاب شوند. پرونده‌ی آنها خالی از افتخار هم نیست. گروه قدرشان را می‌داند و همواره احترام و افتخار و عشقی را که لیاقتش را دارند، نصیبشان می‌کند.
گروه تحلیل خواهد رفت. دیر یا زود سرنوشت تمام گروه‌ها همین است. هر روز نویسنده‌های بیشتر و بیشتری از «جریان اصلی» (نامی که اهالی علمی‌-تخیلی بر دنیای بیرون کمد نهاده‌اند)، در داستان‌هایشان از تکنولوژی یاد خواهند کرد و برایش حداقل احترامی در حد یک نامادر‌ی شرور در یک قصه قائل خواهند شد. ضمناً، اگر داستان‌هایی نوشته‌اید که از نظر گفتگو‌ها و منطق داستانی و شخصیت پردازی و باورپذیری ضعیف هستند، بد نیست اگر کمی شیمی و فیزیک و یا حتی جادوگری به نافشان ببندید و آنها را برای یک مجله علمی‌-تخیلی بفرستید. یک تذکر کوچک برای بازاریابی موفق: مجله‌ی علمی-‌تخیلی‌ای که بیشترین حق التحریر را می‌پردازد و به نظر می‌رسد ضعیفترین ملاک‌های پذیرش و داوری را داشته باشد، پلی‌بوی است. اول پلی‌بوی را امتحان کنید.
نویسنده: کورت ونه گوت
مترجم: سمیه کرمی

2B R 0 2B

مشکل داری؟ فقط گوشی تلفن رو بردار. همه‌شون رو برات حل می‌کنه… همشون رو هم از یه راه!
***
همه چیز عالی بود.
نه زندانی بود و نه حلبی آبادی و نه تیمارستانی و نه معلولیتی و نه جنگی و نه تهی‌دستی.
همه‌ی بیماری‌ها ریشه‌کن شده بودند؛ پیری هم همین‌طور.
مرگ، مگر به دلیل حادثه، فقط یک ماجراجویی بود که داوطلبانه دنبالش می‌رفتی.
جمعیت ایالات متحده روی چهل میلیون نفر تثبیت شده بود.
یک صبح درخشان در زایشگاه شیکاگو، مردی به نام ادوارد کی ولینگ جونیور، منتظر زایمان همسرش بود. او تنها مرد منتظر بود. حالا در یک روز بیشتر از این، کسی به دنیا نمی‌آمد.
ولینگ پنجاه و شش سال داشت، بین جمعیتی که میانگین سنی‌شان صد و بیست و نه بود، صرفاً یک نوجوان به حساب می‌آمد.
با اشعه ایکس معلوم شده بود که همسرش سه قلو دارد؛ اولین بچه‌هایش بودند.
ولینگ جوان سرش را بین دست‌هایش گرفته، روی صندلی قوز کرده بود. آن‌قدر در خودش مچاله شده بود؛ آن‌قدر خاموش و رنگ پریده بود؛ انگار نامریی بود. از آن‌جایی که اتاق انتظار هم فضایی آشفته و در هم ریخته داشت، دیگر استتارش کامل شده بود. صندلی‌ها و زیر سیگاری‌ها را از دیوار کنار کشیده بودند و زمین با فرشی از کهنه‌پاره‌ها پوشیده شده بود.
داشتند اتاق را تغییر دکوراسیون می‌دادند. تغییر دکوراسیون به خاطر یادبود مردی که داوطلب مرگ شده بود، صورت می‌گرفت.
یک پیرمرد غرغرو، حدود دویست ساله، روی نردبانی دوقلو ایستاده بود و دیوارنمایی را می‌کشید و رنگ می‌کرد که از آن خوشش نمی‌آمد. در دوره و زمانه‌ای که سن مردم معلوم بود، سن او را سی و پنج یا همین حدود تخمین می‌زدند‌. گذر عمر فقط تا قبل از یافتن علاج پیری روی او اثر کرده بود.
دیوارنمایی که رویش کار می‌کرد باغی بسیار تر و تمیز را نشان می‌داد. مردها و زن‌هایی سفیدپوش، یعنی دکترها و پرستارها، زمین را زیر و رو می‌کردند، نهال می‌کاشتند، سمپاشی می‌کردند و پای گیاهان کود می‌ریختند.
مردان و زنانی با لباس‌های یک شکل ارغوانی رنگ، علف‌های هرز را وجین می‌کردند، گیاهان پیر و بیمار را خرد می‌کردند، برگ‌ها را با چنگک جمع می‌کردند و زباله‌ها را به زباله‌سوز می‌بردند.
حتا در هلند قرون وسطی یا ژاپن باستان هم، هرگز، هرگز، هرگز باغی با این همه مراقبت و قانونمندی وجود نداشته است. همه‌ی گیاهان هر قدر گیا‌خاک، نور، آب، هوا و غذایی می‌خواستند، در اختیار داشتند.
یکی از مستخدم‌های بیمارستان که داشت ترانه‌ای عامه‌پسند را زیر لب می‌خواند از راهرو می‌گذشت:
اگه بوسه‌ام رو نخوای تو عزیزم!
می‌دونی می‌رم چه کاری می‌کنم:
دختر پیرهن ارغوانی رو می‌بینم
می‌بوسم این دنیای غم‌انگیز رو واسه خدافظی
اگه تو دوستی من رو نمی‌خوای
چرا باید این همه جا رو بگیرم؟
این سیاره‌ی پیرو ول می‌کنم
می‌ذارم بچه‌ کوچولوها جام رو بگیرن.
مستخدم به دیوارنما و نقاش نگاه کرد و گفت: «خیلی واقعی به نظر می‌رسه. واقعاً می‌تونم تصور کنم که وسطش ایستادم.»
نقاش گفت: «چی باعث شده فکر کنی وسطش نیستی؟» خنده‌ای تمسخرآمیز تحویل داد و گفت: «می‌دونی که اسمش هست "باغ شاد زندگی".»
مستخدم گفت: «دکتر هیتز رو خوب کشیدی.»
به یکی از پیکرهای مذکر سفیدپوش، که سرش تصویر دکتر بنجامین هیتز، متخصص زایمان و رئیس بیمارستان بود اشاره کرد. هیتز به شکل خیره‌کننده‌ای خوش‌قیافه بود.
مستخدم گفت: «صورت‌های زیادی هنوز مونده که پر بشه.» منظورش این بود که چهره‌ی تعداد زیادی از پیکرها در دیوارنما هنوز سفید بودند. همه‌ی جاهای خالی با عکس‌های آدم‌های مهم از کارمندان بیمارستان و یا کارمندان دفتر شیکاگوی اداره‌ی فدرال پایان‌دهی، پر می‌شدند.
مستخدم گفت: «باید باحال باشه آدم بتونه تصویری که شبیه یه چیزی باشه، بکشه.»
چهره‌ی نقاش حالتی استهزا گونه به خود گرفت و گفت: «تو فکر می‌کنی من به این رنگ‌مالی‌ها افتخار می‌کنم؟ تو فکر می‌کنی از دید من زندگی این‌طوری به نظر می‌رسه؟»
مستخدم گفت: «خوب از دید تو زندگی چه طوری به نظر می‌رسه؟»
نقاش به کهنه‌پاره‌های درهم و کثیف اشاره کرد و گفت: «این تصویر خوبی از اونه. اگه قابش بگیری، اون وقت یه تصویر خیلی صادقانه‌تر از این منظره‌ی لعنتی داری.»
مستخدم گفت: «تو یه کلاغ پیر افسرده‌ای، نه؟»
نقاش گفت: «جرمه؟»
مستخدم شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «اگه این‌جا رو دوست نداری بابابزرگ…» و منظورش را با گفتن شماره تلفنی رمزی رساند. تلفنی که هر کس نمی‌خواست بیشتر از این زندگی کند به او توصیه می‌کردند با آن تماس بگیرد. صفر شماره تلفن را ناوت[1] تلفظ کرد.
شماره تلفن این بود: «2 B R 0 2 B»[2]
این شماره تلفن مؤسسه‌ای بود که مردم اسمش را گذاشته بودند: «اتومات»[3]، «باغ پرندگان»، «کنسروسازی»، «کت‌باکس»[4]، «شپش کش»، «سخت نگیر»، «خداحافظ مادر»، «ولگرد شنگول»[5]، «تند من رو ببوس»، «پی‌یر خوش‌شانس»[6]، «گوسفندشور»[7]، «مخلوط‌کن»، «دیگه گریه نکن» و «چرا نگرانی؟»[8]
«بودن یا نبودن» شماره تلفن اتاق‌های گاز اداره‌ی فدرال پایان‌دهی در شهر بود.
نقاش شصتش را روی بینی‌اش گذاشت، شکلکی برای مستخدم درآورد و گفت: «وقتی که تصمیم بگیرم وقت رفتنه، با گوسفندشور نمی‌رم.»
مستخدم گفت: «از اون برنامه‌ها‌ی خودت-انجامش-بده، ها؟ خیلی کثیف کاری می‌شه بابابزرگ. چرا تو یک کم ملاحظه‌ی اون‌هایی که بعد از تو باید تمیزکاری کنن رو نمی‌کنی؟»
نقاش با وقاحت تمام عدم نگرانی‌اش برای رنج و محنت بازماندگانش را اعلام کرد و گفت: «اگه از من بپرسی، کلی کثافت‌کاری دیگه اگه تو دنیا بود، خیلی اوضاع بهتر می‌شد.»
مستخدم خندید و به راه افتاد.
ولینگ، پدر منتظر، بدون این‌که سرش را بلند کند، چیزی زیر لب زمزمه کرد و سپس دوباره ساکت شد.
زنی زمخت و خوفناک با پاشنه‌های میخی‌اش شلنگ‌اندازان قدم به اتاق انتظار گذاشت. کفش‌ها، جوراب‌ها، بارانی، کیف و کلاه خارجی‌اش همه ارغوانی بودند. همان ارغوانی رنگی که نقاش آن را «رنگ انگور روز داوری» می‌نامید.
مدال روی کیف نی‌باف ارغوانی‌اش، نشان بخش خدمات دفتر فدرال پایان‌دهی را داشت. عقابی نشسته روی یک در چرخان.
زن صورت پر مویی داشت، در حقیقت یک سبیل درست و حسابی داشت. مسأله‌ی عجیب در مورد زن‌های مهماندار اتاق گاز این بود که همه‌ی آن‌ها، هرچقدر هم در زمان استخدام دلفریب و زنانه بوده باشند، در عرض پنج سال یا همین حدود سبیل در می‌آوردند.
زن به نقاش گفت: «باید این‌جا می‌اومدم؟»
مرد گفت: «به شدت بستگی به این داره که کار شما چی باشه. شما که دنبال بچه‌دار شدن نیستید. درسته؟»
زن گفت: «به من گفتن بیام مدل یه نقاشی بشم. من لئورا دانکن هستم.» و منتظر ماند.
مرد گفت: «و مردم رو خفه[9] می‌کنی.»
زن گفت: «چی؟»
مرد گفت: «ولش کن.»
زن گفت: «واقعاً تصویر قشنگیه. درست شبیه بهشت یا یه چیزی تو همین مایه‌ها شده.»
نقاش گفت: «یه چیزی تو همین مایه‌ها.»
لیست اسامی را از جیب روپوشش درآورد. لیست را که جستجو می‌کرد، گفت: «دانکن، دانکن، دانکن، بله… اسمتون این‌جاست. شما سزاوار جاویدان شدن هستین. ببینید بدن بی‌چهره‌ای هست که دوست داشته باشید سر شما رو روش بذارم؟ چندتایی از اون‌ها قبلاً انتخاب شدن.»
زن ناامیدانه دیوارنما را بررسی کرد و گفت: «اِوم. همه‌شون به نظرم یک شکلند. من هیچی درباره‌ی هنر نمی‌دونم.»
مرد گفت: «بدن بدنه، ها؟» به پیکر بی‌چهره‌ی زنی که ساقه‌های خشکیده را به سمت زباله‌سوز حمل می‌کرد، اشاره کرد و گفت: «خیلی خوب. به عنوان یک استاد هنرهای زیبا، من این بدن رو توصیه می‌کنم.»
لئورا دانکن گفت: «خوب، اون بیشتر به یک منهدم کننده شبیهه، درسته؟ منظورم اینه که من توی خدماتم. من اصلاً کارهای انهدامی نمی‌کنم.»
نقاش دستانش را با لذتی ساختگی به هم کوفت و گفت: «شما میگید که هیچی درباره‌ی هنر نمی‌دونید و یه لحظه بعد ثابت می‌کنید که از من هم بیشتر درباره‌اش می‌دونید! البته که علف‌جمع‌کن برای یک زن مهماندار اشتباهه! یه علف‌چین، یه هرس‌کن، بیشتر به شما میاد.» به پیکری در لباس ارغوانی که شاخه‌ای از یک درخت سیب را می‌برید اشاره کرد و گفت: «این چطوره؟ اصلاً ازش خوشتون می‌یاد؟»
زن سرخ شد و متواضعانه گفت: «ای وای… این جوری… این جوری درست پهلوی دکتر هیتز می‌افتم.»
مرد گفت: «این ناراحتتون می‌کنه؟»
زن گفت: «چی می‌گید، نه! فقط …فقط یه افتخار بزرگه.»
مرد گفت: «آه، شما اون رو تحسین می‌کنید، ها؟»
زن در حالی که تصویر هیتز را ستایش می‌کرد گفت: «کی تحسینش نمی‌کنه؟» تصویر زئوسی قادر متعال، برنزه، سفیدموی و دویست و چهل ساله بود. زن دوباره گفت: «کی تحسینش نمی‌کنه؟ او مسؤول برپایی اولین اتاق گاز واقعی شیکاگو است.»
نقاش گفت: «هیچ‌چیز من رو بیشتر از این خوشحال نمی‌کنه که شما را برای همیشه پهلوی او بنشونم. در حالی که یک شاخه را اره می‌کنید… این در خور کار شما هست؟»
زن گفت: «این تا حدودی شبیه کاریه که من انجام می‌دم.» محجوبانه در مورد کاری که انجام می‌داد حرف می‌زد. کاری که انجام می‌داد آرامش بخشیدن به انسان‌ها بود، البته در زمانی که آن‌ها را می‌کشت.
و زمانی که لئورا دانکن برای پرتره‌اش ژست گرفته بود، خودِ خودِ دکتر هیتز اتاق انتظار را با حضورش منور کرد. قدش 210 سانتیمتر بود و از شدت کمال و منزلت و شور زندگی داشت منفجر می‌شد.
گفت: «خب، دوشیزه دانکن! دوشیزه دانکن!» بعد به شوخی ادامه داد: «شما این‌جا چه کار می‌کنید؟ این‌جا محل مرخص شدن آدم‌ها نیست. این‌جا محل ورودشونه!»
زن با کمرویی گفت: «ما قراره با هم توی یک تصویر بیفتیم.»
دکتر هیتز از صمیم قلب گفت: «عالیه! به نظر شما جداً تصویر خارق العاده‌ای نیست؟»
زن گفت: «واقعاً باعث افتخارمه که در کنار شما باشم.»
مرد گفت: «بذارید بگم که برای من هم بودن در کنار شما افتخاره. بدون زن‌هایی مثل شما، جهان شگفت‌انگیزی که بهش رسیدیم امکان‌پذیر نبود.»
او به زن ادای احترام کرد و به سمت دری که به اتاق زایمان راه داشت به راه افتاد و گفت: «حدس بزنید همین الان چی به دنیا اومده.»
زن گفت: «نمی‌دونم.»
مرد گفت: «یه سه‌قلو!»
صدای زن به هوا رفت: «سه‌قلو!» فریادش به خاطر الزامات قانونی تولد سه‌قلوها بود.
قانون می‌گفت هیچ نوزاد تازه متولد شده‌ای نمی‌تواند زنده بماند مگر آن‌که والدین کودک بتوانند کسی را پیدا کنند که داوطلب مرگ شود. سه‌قلوها، اگر همه‌‌شان زنده بودند، به معنی وجود سه داوطلب بودند.
لئورا دانکن گفت: «والدینشان سه داوطلب دارند؟»
دکتر هیتز گفت: «تا جایی که شنیدم یکی دارند و سعی می‌کنند دو تا دیگه دست و پا کنند.»
زن گفت: «فکر نمی‌کنم جورش کرده باشند. کسی سه تا قرار ملاقات با ما نگذاشته. امروز فقط نوبت‌های یک نفره داشتیم. مگر این‌که بعد از اومدن من کسی تماس گرفته باشه. اسمشون چیه؟»
پدر منتظر در حالی که راست می‌نشست، با ظاهری آشفته و چشمانی سرخ گفت: «ولینگ! ادوارد کی. ولینگ جونیور. این اسم یک پدر آینده‌ی شاده.»
او دست راستش را بالا آورد، به نقطه‌ای روی دیوار خیره شد، خنده‌ای تأسف‌آور و گرفته کرد و گفت: «حاضر!»
دکتر هیتز گفت: «آه، آقای ولینگ، من شما رو ندیدم.»
ولینگ گفت: «من نامریی‌ام.»
دکتر هیتز گفت: «همین الان به من تلفن کردند که سه‌قلوهای شما به دنیا آمدند. حال آن‌ها و مادرشون خوبه. من الان دارم می‌رم که اون‌ها رو ببینم.»
ولینگ بی‌احساس گفت: «هورا.»
دکتر هیتز گفت: «به نظر خیلی خوشحال نمی‌رسید.»
ولینگ گفت: «کدوم مردی در موقعیت من خوشحال نیست؟»
دست‌هایش را با حرکتی حاکی از ساده‌دلی بی‌خیالانه تکان داد و گفت: «تنها کاری که باید بکنم، انتخاب کردن اینه که کدوم یک از سه‌قلوها زنده بمونه، بعد پدرِ مادرم رو تحویل ولگرد شنگول می‌دم و با یه رسید برمی‌گردم این‌جا.»
دکتر هیتز برای سخت‌گیری بیشتر بالای سر ولینگ قد برافراشت و گفت: «آقای ولینگ، شما به کنترل جمعیت اعتقاد ندارین؟»
ولینگ با بی‌حسی گفت: «من فکر می‌کنم حرف ندارد.»
هیتز گفت: «شما دوست دارید به روزهای خوش گذشته برگردید؟ وقتی که جمعیت زمین حدود بیست میلیارد نفر بود و بعد چهل میلیارد نفر می‌شد و بعدش هم صد و شصت میلیارد؟ شما می‌دونید شفترک چیه آقای ولینگ؟»
ولینگ با ترشرویی گفت: «نچ.»
«یک شفترک آقای ولینگ یک دونه‌ی کوچولوست، یکی از دونه‌های گوشتالوی کوچیک شاه‌توت، بدون کنترل جمعیت، مخلوقات بشری تا حالا سطح این سیاره‌ی پیر رو مثل شفت‌های روی شاه‌توت توده کرده بودند! بهش فکر کنید!»
ولینگ همچنان به نقطه‌ای ثابت روی دیوار خیره ماند.
دکتر هیتز گفت: «در سال 2000، قبل از این‌که دانشمندان مداخله کنن و قانون وضع کنن، حتا آب نوشیدنی کافی به همه جا نمی‌رسید و به جز علف دریایی چیزی برای خوردن نبود… و هنوز هم مردم روی حق خودشون برای مثل خرگوش زاد و ولد کردن پافشاری می‌کردن. همین‌طور هم، در صورت امکان، حق و حقوقشون برای زنده ماندن ابدی.»
ولینگ آهسته گفت: «من اون بچه‌ها رو می‌خوام. من هر سه‌تاشون رو می‌خوام.»
دکتر هیتز گفت: «البته که می‌خواید، آدم همین طوریه دیگه.»
ولینگ گفت: «دلم هم نمی‌خواد پدربزرگم بمیره.»
دکتر هیتز از روی همدردی، با ملایمت گفت: «هیچ‌کس واقعاً از تحویل دادن یک خویشاوند نزدیک به کت‌باکس خوشحال نمی‌شه.»
لئورا دانکن گفت: «ای کاش مردم این طوری صداش نمی‌کردن.»
دکتر هیتز گفت: «چی؟»
زن گفت: «ای کاش مردم کت‌باکس و چیزهایی مثل این صداش نمی‌کردن. این تأثیر بدی روی مردم می‌ذاره.»
دکتر هیتز گفت: «کاملاً درست می‌فرمایید. من رو ببخشید.» جمله‌اش را اصلاح کرد و به اتاق‌های گاز شهر عنوان رسمی‌شان را نسبت داد، عنوانی که هرگز کسی در گفتگوهای روزمره به کار نمی‌برد. گفت: «من بایستی می‌گفتم "هنرکده‌ی خودکشی اخلاقی".»
لئورا دانکن گفت: «آهنگ این یکی خیلی بهتره.»
دکتر هیتز گفت: «کودک شما، هر کدومشون که تصمیم بگیرین نگه دارین، آقای ولینگ، این دختر یا پسر که در سیاره‌ای سعادتمند، جادار، تمیز و ثروتمند زندگی خواهد کرد، در باغی درست شبیه این دیوارنما که این‌جاست، از کنترل جمعیت ممنون می‌شه.» سرش را تکانی داد و بعد ادامه داد: «دو قرن پیش، وقتی من مرد جوانی بودم، این‌جا جهنمی بود که هیچ‌کس فکرش رو نمی‌کرد بتونه بیست سال بعدی رو دووم بیاره. امروز قرن‌ها صلح و فراوانی، که پیش از این به اندازه‌ی مرزهای پرواز خیال از ما دور بودن، ادامه دارن.»
سپس لبخند درخشانی تحویل داد.
و لبخندش با دیدن ولینگ که هفت تیری بیرون آورده بود، خشکید.
ولینگ دکتر هیتز را کشت و گفت: «این جا برای یکی… یه جای بزرگ و حسابی.»
و بعد به لئورا دانکن شلیک کرد و در حین افتادنش به او گفت: «این فقط مرگه. بیا! حالا شد جا برای دو نفر.»
و بعد به خودش شلیک کرد و برای هر سه کودکش جا باز کرد.
هیچ‌کس به اتاق ندوید. ظاهراً هیچ‌کس صدای شلیک‌ها را نشنیده بود.
نقاش بالای نردبان دوقلویش نشست و متفکرانه از بالا به صحنه‌ی تأسف‌برانگیز نگاه کرد.
نقاش به معمای محنت‌انگیز زندگی اندیشید که خواستار تولد بود و هر تولد خود خواستار باروری، خواستار تولید مثل و نیز زندگی تا حد امکان بود و به راه حلی برای انجام همه‌ی این‌ها روی یک سیاره‌ی خیلی کوچک که می‌باید برای همیشه پابرجا بماند، اندیشید.
تمام راه‌هایی که نقاش می‌توانست بیابد شوم بودند. در حقیقت حتا شوم‌تر از کت‌باکس، ولگرد شنگول و سخت‌نگیر بودند. او به جنگ فکر کرد. به شیوع بیماری و به گرسنگی فکر کرد.
او فهمید که هرگز دوباره نمی‌تواند نقاشی کند. گذاشت قلم‌موی نقاشی‌اش روی کهنه‌پاره‌های پخش زمین بیافتد. همچنین به این نتیجه رسید که تقریباً مقدار کافی در باغ شاد زندگی، زندگی کرده است. به آهستگی از نردبان پایین آمد.
تپانچه ولینگ را برداشت، واقعاً قصد داشت به خودش شلیک کند. ولی قدرتش را نداشت.
و بعد در گوشه‌ی اتاق کابین تلفن را دید. به سویش رفت و شماره‌ی سرراستی را گرفت: «2 B R 0 2 B»
صدای بسیار گرم یک زن مهماندار گفت: «دفتر فدرال پایان‌دهی. بفرمایید؟»
مرد خیلی محتاطانه پرسید: «کی می‌تونید یه وقت به من بدید؟»
«شاید بتونیم شما رو آخر وقت امشب جا بدیم، اگه یک مورد لغوی داشته باشیم از این هم زودتر می‌شه.»
نقاش گفت: «بسیار خوب، اگه زحمتی نیست اسم من رو جا بدین.» و به زحمت اسمش را گفت.
مهماندار گفت: «متشکرم آقا، شهر شما قدردان شماست. کشورتون قدردان شماست. سیاره‌ی شما قدردان شماست. ولی عمیق‌ترین قدردانی از طرف نسل آینده است.»
—————————————-
پانویس ها:
1- Naught به معنی صفر و هیچ، با تلفظی شبیه Not
2- بخوانید: To Be Or Not To Be
3- ماشین خودکار فروش غذا و نوشیدنی.
4- جعبه‌ی مخصوص فضولات گربه.
5- نام کمیک استریپی از فردریک بار اوپر که بین سال‌های 1900 تا 1932 منتشر می‌شد
6- نامی برگرفته از افسانه‌ای فرانسوی.
7- حوضچه‌ای پر از ماده‌ی ضدعفونی که برای کشتن انگل گوسفندان به کار می‌رود
8- نام کمدی صامتی به بازی هارولد لیوید ساخته‌ی 1923
9- کنایه از خفه کردن و در قافیه با دانکن

نویسنده: کورت ونه گوت
مترجم: سارا حسین پور کهواز

بله، نیروانایى در کار نیست

یکى از کشیش‏هاى فرقه یونیتاریسم1 که شنیده بود رفته‏ام پیش ماهاریشى ماهش2، پیرو مرادِ بیتل‏ها و داناون و میافارو، آمد دیدنم و پرسید «شیاده؟» اسم این کشیش چارلى‏یه. پیروان فرقه یونیتاریسم به هیچ چیز اعتقاد ندارند. من هم پیرو همین فرقه‏ام.
گفتم: «نه. همین که چشمم به این مرد افتاد، دلم باز شد. لرزه‏هاى این مرد دلچسب و عمیقند. به همه آموزش مى‏دهد آدمى براى رنج کشیدن به دنیا نیامده است، و اگر آدم‏ها دنبال مراقبه ترافرازنده3 بروند، دیگه رنج نمى‏کشند؛ اون هم که مثل آب خوردنه.»
گفت:«سر در نمى‏آرم؛ دارى شوخى مى‏کنى یا جدى مى‏گى؟»
«بهتره شوخى نکنم.»
«حالا چرا این قدر سنگین رنگین حرف مى‏زنى؟»
گفتم: «براى اینکه هم زنم و هم دختر هیجده ساله‏ام گرفتار شدن. هر دوتایى مُشَرّف شدن. روزى چند دفعه مى‏رن توى عالم خلسه. الان دیگه پشتشون به کوهه. دیگه بیدى نیستن که به این بادها بلرزن. مثل طبل برنجى، که توى اون چراغ روشن کرده باشن، مرتب نور پس مى‏دن.»
من اول بار در کمبریجِ ماساچوست چشمم به جمال ماهاریشى روشن شد؛ آن هم بعد از آنکه دخترم گرفتار شد، قبل از آنکه زنم گرفتار بشود و درست همان روزى که میافارو گرفتار مى‏شد. این ماجرا مربوط به ژانویه پارسال است. یک سالى مى‏شد که دوشیزه میافارو هر جا مى‏رسید به نحوى نشان مى‏داد پیرو مراقبه ترافرازنده شده، ولى کلک مى‏زد. دوشیزه فارو فقط دلش هواى مراقبه ترافرازنده کرده بود، همین و بس. تا کسى مشرف نشود، مراقبه‏گر واقعى نیست.
و تازه خیال نکنید همین طور هر از گرد راه رسیده‏اى از عهده برمى‏آید و مى‏تواند شما را در امر خطیر مراقبه ترافرازنده راهبر شود. این کار فقط از عهده ماهاریشى برمى‏آید و بس، که البته در این صورت افتخار بزرگى نصیبتان شده است؛ اگر خود ماهاریشى نبود، شما را دستِ کسى مى‏سپارند که زیرِ دست ماهاریشى کار کرده باشد. در یکى از اتاق‏هاى هتلِ ماهاریشى بود که این افتخار بزرگ نصیب دوشیزه فارو شد. زن و دختر من مجبور شده بودند به یکى از شاگردهاى ماهاریشى قناعت کنند، آن هم در آپارتمان یک نوازنده جاز و نقاشِ اهل بوستون که او هم اهل مراقبه است.
تشرّف در خلوت انجام مى‏گیرد، اما چیز پُر رمز و رازى در کار نیست. اول مى‏روید به چند جلسه سخنرانى، که بامزه و دلگرم‏کننده است و با زبان خوش به شما تلقین مى‏کنند که این «چیز» خیلى آسان است و هر کس به دنبال این «چیز» برود رد خورد ندارد که هم آدم بى‏خیالى مى‏شود، و هم پاکدامن و کارآمد، البته به شرطى که کارتان درست باشد. سخنران هیچ وقت توضیح نمى‏دهد خودِ مراقبه چه گونه چیزى است، براى اینکه هیچ بنى‏آدمى از عهده توضیح برنمى‏آید. سخنران مى‏گوید حتماً باید این چیز را تجربه کرد. و در یکى از همین جلسه‏هاى سخنرانى است که مى‏گویید مى‏خواهید با یکى از معلم‏ها – یعنى یکى از همان وردست‏هاى ماهاریشى – تنهایى بنشینید و گپ بزنید. آنها هم ترتیب کار را مى‏دهند. در همین نشست معلم چند سؤال از شما مى‏کند؛ مثل اینکه نشئه‏جات یا داروى آرام‏بخش مصرف مى‏کنید یا نه، مشروب مى‏خورید، پیش روان‏پزشک مى‏روید یا اینکه همین طور راست راست دیوانه شده‏اید. نباید نشئه یا مست باشید؛ باید به هوش باشید، والاّ اجازه نمى‏دهند مشرّف بشوید. اگر سیر ماخلق‏الله‏تان لق باشد و تحت درمان باشید، بِهتان مى‏گویند بروید و بعد از پایان دوره درمان بیایید.
اگر از نظر معلم اوضاعتان روبه‏راه باشد و آمادگى داشته باشید، بِهتان مى‏گویند در فلان روز و فلان ساعت به فلان محل بروید و چند چیز کم‏ارزش به رسم هدیه با خودتان ببرید: یک عدد دستمال، مقدارى میوه تازه، مقدارى گل و هفتاد و پنج دلار وجه ناقابل. به دانش‏جویان و زنان خانه‏دار تخفیف هم مى‏دهند، آن هم بیش از پنجاه درصد یعنى چهل دلار. 
که با این حساب تا به امروز من هفتاد دلار در این دین تازه سرمایه‏گذارى کرده‏ام. ماهاریشى مى‏گوید این چیزى که آورده دین نیست، تکنیک است. درست؛ اما اگر در کوکتیل پارتى‏هایى که من دعوت داشته‏ام، حضور داشته باشید، حتماً صدایم را شنیده‏اید که بلند بلند و با اخم و تخم، آن هم طورى که به گوش زن و دخترم برسد مى‏گویم: «من یکى که تا به حال هفتاد چوقِ زبان بسته بى‏پدر بالاى این دین تازه سُلفیده‏ام.»
این پول‏ها صرف مسافرت‏هاى استاد و شاگردها، یعنى معلم‏هاى زیردست استاد، مى‏شود که چندان هم اعیانى زندگى نمى‏کنند. به‏علاوه تعداد آبرومندى کتاب نیز مى‏خرند که استفاده از آن‏ها مجانى است. این دین از آن دین‏هایى نیست که هر روز در یک نقطه از کالیفرنیاى جنوبى راه مى‏اندازند. نه، گروهبان جمعه4 تازه‏اى ظهور نمى‏کند.
موقع مشرّف شدن به این چیز تازه، که به گفته پیروان آن اصلاً دین نیست، غیر از خودتان و معلمتان کس دیگرى حضور ندارد. تشرّف در نور شمع و میان بخور و بوى عود صورت مى‏گیرد. چند عکس ماهاریشى و مراد متوفاى وى، «حضرتِ قدسى مآب سوامى براهماناندا ساراسواتى، جاگادگورو بهاگون شانکاراچایاىِ جیوتیر ماثى»5 را نیز به در و دیوار زده‏اند.
معلمتان به احتمال بسیار زیاد مثل خودتان امریکایى است و کت و شلوار و کراواتِ مرتب پوشیده. یک مانترا، یا به قول خودمان ورد، یادتان مى‏دهد، که خاص خود شماست. خاصیت این مانترا این است که موقعِ مراقبه کمکتان مى‏کند نبذ نبذ به عمق درونتان فرو بروید. انتخاب این صداها که معمولاً چند کلمه سانسکریت است، هنر، و اگر بِهتان برنمى‏خورد، علمى است که فقط در اختیار و در تخصص معلم است.
زنم از یکى از همین معلم‏ها پرسیده بود از کجا مى‏فهمد چه صداهایى (مقصود همان مانترا یا ورد است) مناسب چه کسى است، و معلم در جواب زنم گفته بود: «کار خیلى پیچیده‏اى است؛ به همین سادگى‏ها که نمى‏شود توضیح داد. ولى حرفم را باور کنید، این کار علم مى‏خواهد»
در مورد زنم که این علم حسابى کارساز بوده. به مجرّدى که مانتراى خودش را شنیده بود، به کلّه و با سقوط آزاد همین طور رفته رفته رفته بود تا ژرفاى درونش. در آن ژرفاى درون هر چه دلتان بخواهد جذبه و خلسه و نشئه موجود است. این حرف را از خودم در نیاورده‏ام؛ هر کس به آن عمق رسیده همین حرف را مى‏زند و بسیارى از مریدان ماهاریشى که تا ژرفاى درون خود غوص رفته‏اند، خُبره‏وار از این نشئگى حرف مى‏زنند و ادعا مى‏کنند آدم آن قدر حال مى‏کند که هیچ نشئه‏اى به گرد آن نمى‏رسد؛ مراقبه ترافرازنده بى‏گفت‏وگو از هر نشئه دیگرى در جهان زیباتر و الهام‏بخش‏تر است.
و تازه، سر و کارتان به مأموران مبارزه با نشئه‏جات هم نمى‏افتد.
این دین تازه (که دین نیست، بلکه تکنیک است) لذت بى‏پایانى به پیروان خود نوید مى‏دهد، و مهم آنکه با هیچ یک از نهادهاى حاکم بر جهان سر ستیز ندارد؛ نسبت به هیچ نوع گرایشى جبهه‏گیرى نمى‏کند؛ از پیروان خود هیچ گونه فداکارى‏اى نمى‏طلبد؛ لازم نیست تظاهر به پاکدامنى یا کفِّ نفس کنید. کبریت بى‏خطر است، بى‏خطر بى‏خطر. این چیز تازه، همپاى مرگ سیاره‏اى که در آن زندگى مى‏کنیم، همه لایه‏هاى میانى جمعیت جهان را به خود جذب مى‏کند – سیاره‏اى که به راستى دارد از هواى زهرآلود و آب زهرآلود مى‏میرد.
تبلیغ براى این مراقبه ترافرازنده چشمگیر و فراگیر است. ژانویه پارسال خواستم به من اجازه بدهند خدمت عالى‏جناب برسم (این عنوان را کاتولیک‏ها براى پاپ اعظم به کار مى‏برند و به‏نظرم عنوان مناسبى براى ماهاریشى آمد). یکى از دستیاران ایشان به من گفت همین الان به هتل محل اقامت ایشان در کمبریج بروم. برایش یک پاپاسى هم ارزش نداشت من کى هستم؛ البته نه اینکه خیال کنید من کسى هستم. تنها یک چیز مورد علاقه آنها بود، و آن اینکه حضور من تبلیغ خوبى برایشان بود. این پیروان مراقبه ترافرازنده به هر شکلى که بتوانند مردم را تبلیغ و ارشاد مى‏کنند، براى اینکه از ته دل معتقدند این تکنیک دنیا را نجات مى‏دهد.
لابد مى‏پرسید چطور؟
عالى‏جناب ماهاریشى کتابى دارد به اسم علم، هستن و هنر زیستن6، (انتشارات جنبش بین‏المللى احیاى روح، 1966) لُب کلام ایشان این است که تا آدمى خوش‏دل نباشد، صلح ممکن نیست. هدف‏هاى سازمان ملل قابل ستایش است، اما اگر همه سیاست‏مردان جهان همه منابع و همه فکر و ذکر خود را یک کاسه کرده، مراقبه ترافرازنده را تبلیغ کنند و فرد فرد آدمیان به مراقبه بنشینند، آن وقت است که چهره جهان یک شبه عوض مى‏شود… تا وقتى سیاست‏مردان جهان همچنان در بى‏خبرى بمانند و ندانند زندگى فرد فرد آدمیان را مى‏توان از درون بهبود بخشید و آنان را به سر منزل سعادت رساند، فقط به سطح پرداخته‏ایم و مسئله صلح جهانى همچنان پا در هوا خواهد ماند و آدمى همچنان گرفتار انواعِ جنگ‏هاى سرد و گرم خواهد بود.
در هتل ماهاریشى از یکى از مریدان او پرسیدم: «با آدم‏هایى مثل لیندن جانسون و جرج والاس چه مى‏کنید؟» جمعى از مریدان پشت در اتاق جناب ماهاریشى ایستاده بودند. اکثرشان سفیدپوست و جوان بودند. درِ اتاقِ استاد و مراد را از تو قفل کرده بودند. مخاطب من جوانکى بود دانشجوى دانشگاه بوستون و نوازنده گیتار. گفتم: «لابد انتظار دارید این دو نفر را هم بکشانید به مراقبه؟»
جوانک گفت: "اگر هم خودشان مراقبه نکنند باز هم آدم‏هاى بهترى مى‏شوند، براى اینکه همه آدم‏هاى دوروبرشان به مدد مراقبه ترافرازنده آدم‏هاى بهترى شده‏اند." 
پس بگو این دین تازه چهره جذاب دیگرى هم دارد، و آن اینکه: هر بار که در درون خودتان غوص مى‏کنید در عمل دارید با مسائل روز کلنجار مى‏روید و مشکلات جهان را حل مى‏کنید. 
خانم میانسالى پشت در ایستاده بود و اجازه مى‏خواست مرشد را زیارت کند؛ مى‏خواست از آن جناب بپرسید مراقبه‏هاى او درست‏اند یا نه. به نظر خودش که درست نبودند. به‏نظر من این طور رسید که وقتى این خانم دارد در درون ذهن خود غوطه مى‏خورد کار بامزه‏اى انجام مى‏دهد، عین اینکه آدم تاتى‏تاتى‏کنان با شناى سگى چاردست و پا از این ور رودخانه کویاهویا برود آن ور، آن هم در حالى که دست و پایش به کف رود مى‏خورد.
از خانم پرسیدم: "اگر مراقبه آدم درست نباشد، خطرى هم داره؟ آدم بدحال یا دیوانه نمى‏شه؟"
خانم گفت: "نه. نه. فقط آدم ممکنه سَرخورده و دلزده بشه." پس چندان هم بد نیست؛ قدیم‏ها آدم را به صلیب میخکوب مى‏کردند یا جلوِ شیر گرسنه مى‏انداختند.
یکى از دستیارهاى استاد با یک بغل روزنامه و مجله آمد پیش من و گفت مال شما. همه جور نشریه بود: لوک، لایف، تایم، نیوزویک، نشنال آبزرور، باستون هرالد تراولر، باستون کلاب، نیویورک تایمز؛ و همه آنها مقاله‏هاى مفصلى درباره عالى‏جناب ماهاریشى چاپ کرده بودند. همان هفته سه گزارش بالابلند چاپ شده بود: یکى درباره پیوند قلب، یکى درباره گرفتن پوئبلو، و سومى هم درباره عالى‏جناب ماهاریشى. غیر از اینها، جناب ماهاریشى در سه برنامه (شو) موفق تلویزیونى هم شرکت کرده بود: تودى شو Today show، تونایت شو showwTonight، که مال جانى کارسون است و تلویزیون آموزشى ملى. 
به دستیار عالى‏جناب ماهاریشى گفتم: «با این تبلیغات، لابد هزاران هزار امریکایى دلشان مى‏خواهد همین کار شما را بکنند. کتابى، جزوه‏اى، چیزى هم دارید به اون‏ها بدین؟»
جناب دستیار گفت: «نه. نداریم، در آینده هم نداریم. این درسِ توى کتاب نیست. مرشد باید طریق تجربه کردن حالت‏هاى ظریف فکر کردن را به شما »نشان« بدهد، و بعد هم که روى غلتک افتادید باید تجربه‏هایتان را چک کنید.»
گفتم: "یعنى نمى‏شه همین طور سرِ خود بروم پیش یک مراقبه‏گر معمولى و بهش بگم، بیا نشونم بده چطور این کار رو مى‏کنى، تا من هم از روى دست تو نگاه کنم؟"
گفت: "سرخورده مى‏شى."
جوانک بوستونى بلبل‏زبانى کرد که یک وقتى دخترى را مى‏شناخته که مانتراىِ خودش را به دوست پسرش گفته بوده است. کسى نباید مانتراى خود را به کسى بروز دهد، از تأثیر مى‏افتد، ولى این دختر این قرار را رعایت نکرده است.
پرسیدم: "خیلى کار ناجورى است؟"
جوانک و دستیار شانه‏هایشان را لاقیدانه بالا انداختند. دستیار گفت: «هیچ کار ناجورى نیس. کار نابخردانه‏اى بوده.»
هنوز هم کنجکاوى من ارضا نشده بود. پرسیدم: "به سر آن دوست پسر چى آمد؟ همانى که از مانتراى دوست دخترش استفاده کرده بود؟"
"سَر خورد."
ماهاریشى از اتاق بیرون آمد، البته بعد از انجام مراقبه؛ به همه خبرنگارها قول مصاحبه اختصاصى داده بودند، و به همین دلیل آن قدر خبرنگار جمع شده بود که عالى‏جناب ماهاریشى مجبور شد در سالن رقصِ هتل یک کنفرانس مطبوعاتى غول‏آسا ترتیب دهد. و ما هم رفتیم به سالن رقص. تختِ پوستِ عالى‏جناب ماهاریشى را از قبل روى سن انداخته بودند و عالى‏جناب یکراست رفت و نشست روى تختِ پوست. ماهاریشى با یک دسته گل داوودىِ زرد بازى مى‏کرد و از حاضران خواست هر چه دلشان مى‏خواهد بپرسند.
ماهاریشى مرد نازنینى است؛ مرد کوچک اندامى است به رنگ قهوه‏اى مایل به طلایى، که کِرکِر مى‏خندد و ریش خاکسترى، شانه‏هاى پهن و سینه ستبر دارد. بازوهاى او عضلانى و مُچ دست‏هایش کلفت است، آن قدر که ممکن است فکر کنید این مرد پنجاه و شش ساله بیشتر عمرش را کار سخت بدنى مى‏کرده است. ولى نه، اشتباه کرده‏اید. ماهاریشى اول مى‏خواسته فیزیکدان بشود و براى همین از دانشگاه «الله‏آباد» لیسانس علوم گرفته است. این اطلاعات مال روزنامه آبزرور چاپ لندن است. خود ماهاریشى یک کلمه از خودش حرف نزد، و هیچ گونه اطلاعاتى درباره خودش به حاضران نداد. از راهبان جز این هم انتظار نمى‏رود.
ایشان بعد از فراغت از تحصیل به کسوت راهبان تارک دنیا در مى‏آید، و از مراد خود راه و رسم آسان مراقبه را فرا مى‏گیرد. البته مرشدهاى دیگر هندى براى تکنیک آسان مراقبه احترام چندانى قایل نبودند؛ آنها تلاش مى‏کردند با شیوه‏هاى مشکل و عجیب و غریب و بار ریاضت شاهد مقصود را – سعادت را – در آغوش کشند. مراد عالى‏جناب ماهاریشى در آستانه مرگ به شاگرد برجسته خود مى‏گوید میان خلق برود و این کار سهل و آسان را به آنها یاد بدهد و اکنون ده سالى است که ماهاریشى در راه انجام وصیت مراد خود گام برمى‏دارد؛ اما سال آینده ماهاریشى به هند برمى‏گردد و در کسوت یک برهمن ساده خلوت مى‏گزیند و به چلّه مى‏نشیند، و از آن پس هرگز میان خلق ظاهر نمى‏شود. مى‏گویند تا به امروز چیزى حدود 300 هزار مرید در سراسر جهان پیدا کرده است. از این جمع عده‏اى به مقام مرشدى رسیده‏اند و پس از وى خلق را ارشاد مى‏کنند.
و چنین شد که در سالن رقص هتل روى یک صندلى تاشو نشستم، و دویست سیصد مرد و زنِ پیرو مراقبه ترافرازنده پشت سرم. چشم‏هایم را روى هم گذاشتم و منتظر ماندم تا با بال‏هاى شعر این مرد مقدس به هندوستان برسم.
یکى از خبرنگاران گفت: «جناب ماهاریشى، آیا فکر نمى‏کنید دیگر وقت آن رسیده است که آستین‏ها را بالا بزنید و به وضع دنیا برسید؟ آیا فکر نمى‏کنید دنیا دارد بدجورى به سوى سیاهى و تباهى مى‏رود؟»
حضرت فرمود: «هیچ وقت نمى‏شود گفت اتاق تاریکِ مطلق است، البته به شرطى که بدانید کلید برق کجاست و بلد باشید کلید برق را بزنید.»
یکى دیگر پرسید: «شما مى‏گویید ذهن آدمى خود در پى سعادت خویش است. براى این گفته خود چه سندى دارید؟»
ماهاریشى گفت: «اگر آدم بین دو رادیو بنشیند که هر کدام روى یک موج مجزا برنامه پخش مى‏کند، طبیعى است توجه او به برنامه‏اى جلب مى‏شود که بیشتر او را خوش مى‏آید.»
«نظرتان در مورد حقوق مدنى چیست؟»
جناب ماهاریشى گفت: «اصلاً این حقوق مدنى چیست؟»
یک نفر با استعانت از مشکل سیاه‏پوستان، و با گفتن اینکه بعضى‏ها تنها به خاطر رنگِ سیاهِ پوستشان، نه خانه درست و حسابى دارند، نه مدرسه درست و حسابى مى‏روند و نه کار درست و حسابى پیدا مى‏کنند، حقوق مدنى را براى او تعریف کرد.
ماهاریشى جواب داد: «با انجام مراقبه ترافرازنده همه مردمان تحت ستم مى‏توانند سر بلند کنند و به مقامات عالیه برسند. با مراقبه خود به خود کارشان را بهتر انجام مى‏دهند و اقتصاد پول بیشترى به آنها مى‏دهد، و در نتیجه هر چه دلشان خواست مى‏توانند بخرند و از آن پس گرفتار ظلم و جور نیستند. به عبارت دیگر، مردمان تحت ستم باید دست از غُر زدن بردارند، بزنند به مراقبه، کمربندشان را محکم کنند و در بازار دادوستد به مقام‏هاى شامخ برسند، بازارى که همه نقل و انتقال‏هاى آن عادلانه است.»
چشم‏هایم را گشودم، و نگاه تندى به ماهاریشى کردم. عالى‏جناب مرا به هند نبرده بود. مرا به شنکتادى7 برگردانده بود. شنکتادى از شهرهاى ایالت نیویورک است.، و سال‏ها پیش، خیلى خیلى وقت پیش در این شهر در بخشِ روابط عمومى یک شرکت کار مى‏کردم. همان جا بود که حرف‏هاى خوش‏باورانه کسانى را شنیدم که از وضع بشر مى‏گفتند، آن هم در چارچوب سویچ و رادیو و عادلانه بودن روابط بازار. آنها هم مثل عالى‏جناب ماهاریشى فکر مى‏کردند. آنها نیز فکر مى‏کردند غصه خوردن کار احمقانه‏اى است، آن هم در روزگارى که چیزهاى ساده فراوان است، چیزهاى ساده‏اى که مى‏شود با آنها به زندگى سروسامان داد. آنها نیز مثل جناب ماهاریشى لیسانس علوم داشتند. عالى‏جناب ماهاریشى این همه راه را از هند به امریکا آمده بود تا همان حرف‏هایى را به مردم تحویل دهد که مهندسان جنرال الکتریک سال‏ها بود تحویل مردم مى‏دادند.
نظر ماهاریشى را درباره عیسى مسیح پرسیدند. البته که نظراتى داشت. بیان نظرات خود را با این عبارتِ پیرو شروع کرد: «از روى چیزهایى که درباره اوـ مسیح ـ برایم تعریف کرده‏اند…»
جلوِ روى من مردى نشسته بود که چندین سال از عمر خود را با از خودگذشتگى در هتل‏هاى امریکا و اروپاى شمالى گذرانده بود. بى‏تردید در اتاق این هتل‏ها انجیل گیدئون8 وجود داشته است. اما عالى‏جناب ماهاریشى حتى یک بار زحمت باز کردن این انجیل‏ها را به خود نداده بود تا ببیند مسیح چه مى‏گفته است.
بعضى‏ها واقعاً که چه ذهن جُست‏وجوگرى دارند!
ماهاریشى گفت: «به احتمال زیاد مسیح اهلِ چیزى مثل مراقبه ترافرازنده بوده است، اما پیروان ناخلف او حرف‏هایش را تحریف کرده و مراقبه را به فراموشى سپرده‏اند.» و چند لحظه بعد افزود مسیح و قدیسانِ نخستین گذاشته‏اند ذهنشان هر جا مى‏خواهد برود. گفت: «آدمى باید بر ذهن خودش مسلط باشد.» و آشفتگى و هرزه‏گردى ذهن مسیح و قدیسان نتیجه‏اى نداشته است جز چیزى که ماهاریشى به آن «پوچى» مى‏گفت، به آن مى‏گفت: تکیه زیادى به ایمان.
ماهاریشى اعلام داشت: «حداکثر کارى که از ایمان برمى‏آید این است که آدمى بتواند امیدوارانه زندگى کند و امیدوارانه بمیرد. کلیسا دارد مردم را فرارى مى‏دهد؛ علت آن هم این است که جز همین ایمان چیزى در چنته ندارد.»
و باز گشتیم به همان بازار کذایى: کلیساها چیزى در چنته ندارند جز حبه قند، اما عالى‏جناب ماهاریشى داروى سحرآمیزى تجویز مى‏کنند که در قوطى هیچ عطارى پیدا نمى‏شود و قدرت توپخانه قلعه‏کوب را دارد. شما باشید کدام را انتخاب مى‏کنید؟
جلسه که تمام شد رفتم بیرون هواى آزاد بخورم؛ در این لحظه بیش از پیش نسبت به مسیح احساس محبت مى‏کردم. دلم مى‏خواست بروم یک صلیب پیدا کنم، از آن صلیب‏هایى که مسیح روى آن مصلوب است، و خطاب به مسیح بگویم: «مى‏دانى چرا آن بالا هستى؟ تقصیر خودت است. باید مى‏رفتى دنبال مراقبه ترافرازنده، که مثل آب خوردن است. به علاوه به کار نجارى خودت نیز باید بیشتر مى‏چسبیدى.»
و بعد به یکى از مدیران دانشگاه هاروارد برخوردم که با من آشناست. من فقط با یکى از مدیران هاروارد آشنا هستم، و این مدیر همانى است که به او برخوردم. دیشب به یُمن حضور ماهاریشى سالن تئاتر سندرز مملو از جمعیت بوده است، پس هاروارد اطلاعات زیادى درباره استاد دارد، و از این مدیر آشنا پرسیدم به نظرش این بار دانشجویان به جنون مراقبه ترافرازنده مبتلا مى‏شوند یا نه؟
گفت: «دیشب عده زیادى از بچه‏ها وسط جلسه بلند شدند و از سالن رفتند بیرون؛ لابد خودت هم خبر دارى.»
گفتم: «و جگر زن و دختر مرا آتش زدند.»
او ادامه داد: «از دانشجویان شنیدم که مى‏گفتند حرف‏ها و تعلیمات ماهاریشى عوامانه بوده. کسانى که اهل این نوع کارها هستند همان مشترى‏هاى میهمانى چاى بوستون9اند.»
این «میهمانى چاى بوستون» اسم یک کافه ساز و ضربى است؛ جاى آن هم توى یک کلیسا است که نماى آن از آجر سرخ است. مشترى‏ها و نوازنده‏هاى آن هم بیشتر بچه‏هاى دانشگاه و سفیدپوست‏اند. این کافه محل کار گروه «باستون ساوند» است، که به نظر نیوزویک «ضد هیپى و ضد مواد مخدر» هستند.
گفتم: «به نظر مى‏رسد این دین تازه دین خوبى است، بخصوص براى کسانى که مى‏خواهند در این دنیاى پُر از دردسر و گرفتارى بدون دردسر و گرفتارى زندگى کنند.»
مدیر هاروارد گفت: «یکى از قهرمانان پرش با نیزه دانشگاه ادعا مى‏کند به لطف ماهاریشى روز به روز دارد به ارتفاع بیشترى مى‏پرد.»
«و تماشاچیان، هم کف مى‏زنند و هورا مى‏کشند.»
دختر من که همیشه نقاش خوبى بوده، مى‏گوید به لطف ماهاریشى کارهایش بهتر شده است، و زنم که زمان تحصیل در دانشگاه چیز مى‏نوشته، دوباره دست به قلم برده است. به من هم گفته‏اند اگر هر روز، روزى دو بار در اندرون خودم غواصى کنم در کار نویسندگى پیشرفت مى‏کنم و آثارم بامزه مى‏شوند.
اما چیزى که مانع مراقبه خود من مى‏شود همانا تنبلى است. اول باید از خانه بروم بیرون و بعد باید بروم بوستون و چند شبى هم همان جا در بوستون بمانم. از اینها گذشته، گمان نکنم شجاعت و جدیت آن را داشته باشم که بلند شوم و گل و میوه و دستمال تمیز و هفتاد و پنج دلار به دست، بروم دم در آپارتمان یک آدم غریبه و خودم را معرفى کنم. و به همین دلیل از بدجنسى مثلاً به زنم مى‏گویم: «این چه جور آدم مقدسى است که وقتى از اقتصاد حرف مى‏زند آدم خیال مى‏کند مدیر اتحادیه تولیدکنندگان آمده است و دارد سخنرانى مى‏کند؟»
و زنم مى‏گوید: «او که خودش دلش نمى‏خواهد از اقتصاد حرف بزند؛ مجبورش مى‏کنند. رشته او که اقتصاد نیست.»
با این­که مى‏گویم: «حالا چرا جناب ماهاریشى در خود هند که مرکز مراقبه جهان است راه به جایى نبرده است، اما در اسکاندیناوى و آلمان غربى و بریتانیا و امریکا گل کرده؟»
مى‏گوید: «اینکه دیگر معلومه؛ دلایل آن خیلى زیاد و خیلى پیچیده است.»
و من هم مى‏گویم: «شاید دلیلش این باشد که مثل مدیرهاى اتحادیه ملّى تولیدکنندگان حرف مى‏زند.»
مى‏گوید: «تو یکى نظرت این است.» چقدر این زن مرا دوست دارد، دوست دارد. لبخند مى‏زند. 
مى‏گویم: «اگر این جریان به این خوبى است، پس چرا جناب ماهاریشى یکراست نمى‏رود محله‏هاى فقیرنشین و بدبخت بیچاره‏ها را هدایت نمى‏کند؟ آنها که از ما محتاج‏ترند.»
او هم مى‏گوید: «براى اینکه مى‏خواهد پیام خود را، هر چه زودتر به جهانیان برساند، و بهترین راه هم تبلیغ آدم‏هاى متنفذ است.»
مى‏گویم: «مثل بیتل‏ها.»
مى‏گوید: «از آن جمله.»
«حالا مى‏فهمم چرا آدم‏هاى متنفذ ماهاریشى را به مسیح ترجیح مى‏دهند. حتم دارم اگر بیتل‏ها و خانم میافارو مى‏رفتند پیش مسیح، بهشان مى‏گفت همه پول‏هایتان را ببخشید به بدبخت بیچاره‏ها.»
و زنم لبخند تحویلم مى‏دهد.
——————————–
پانوشت‏ها: 
1- یونیتاریست‏ها به خدا و مسیح اعتقاد دارند. بسیارى از زواید عیسویت را کنار گذاشته‏اند، و مقام خدایى عیسى‏مسیح و تثلیث را قبول ندارند.
2- Maharishi Mahesh.
3- Transcendental Meditation، در ایران به همان دو حرف اول آن یعنى TM (تى ام) مشهور شده است. معادل فارسى آن مى‏شود مراقبه متعالى یا فرارونده. ترافرازنده را آقاى دکتر ادیب سلطانى براى Transcendental ساخته است.
4- Sergeant Friday.
5- خواستم ضبط انگلیسى نام حضرت قدسى‏مآب سوامى را بنویسم ولى چون خیلى دال و دراز بود جا نشد. خواهش مى‏کنم به همین فارسى آن اکتفا بفرمایید.
6- The Science of Being and Art of Living. 
7- Schenectady
8- Gideon Bible، گیدئون نام شخص و اکنون نام یک مؤسسه غیرانتفاعى است که در اتاق هتل‏هاى کشورهاى مسیحى انجیل مجانى مى‏گذارد.
9- میهمانى چاى بوستون در اصل متعلق به جنگ‏هاى استقلال امریکا است (اواخر سده هیجدهم)، که امریکایى‏ها صندوق‏هاى چاى انگلیسى‏ها را در بندرگاه بوستون به دریا ریختند.

نویسنده: کورت ونه‏ گات جونیور
منبع: www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.