داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

یک فرشته‌ی بهتر

اولین بار که دیدمش گفت: «اگر جای تو بودم این کار را نمی‌کردم.» یک بچه‌ی شش ساله بودم و داشتم پای یک درخت را می‌کندم، دنبال کرم می‌گشتم. این مال وقتی بود که پدرم هنوز کل املاکش را داشت، املاکی که من می‌توانستم یک بعد از ظهر کامل توی نارنجستان راه بروم و باز هم به آخرش نرسم. بیش‌تر وقت‌ها این‌طوری خودم را سرگرم می‌کردم، یا بازی از خودم در می‌آوردم، یا دوست خیالی از خودم می‌ساختم و با او بازی می‌کردم، چون واقعاً خودم هیچ دوستی نداشتم، یا این که دنبال گنج می‌گشتم. خواهرهایم همه از من خیلی بزرگتر بودند و دوست نداشتند توی دست و بالشان بپلکم، برای همین یک نقشه‌ی دروغکی درست می‌کردند، و برای این‌که به‌نظر کهنه بیاید با چوب بیس بال می‌کوبیدندش و لبه‌هایش را می‌سوزاندند، بعد من را می‌فرستاند دنبالش که گنج را پیدا کنم. من سالیان سال توی این بازی می‌سوختم.
روی درخت نشسته بود، آرام به پرتقالی که نزدیک صورتش بود می‌زد و آن‌را تاب می‌داد. دوست خیالی‌ام از آن‌هایی نیست که بشود دید. چون آخرهای فصل بود و نارنجستان پر از گواتمالایی بود، به خیالم یک دختر خالی‌بند پرتقال جمع کن آمد. خوب یادم می‌آید که یک لباس زرد آستین حلقه‌ای پوشیده بود که جلوی سینه‌اش کله‌ی یک بچه گربه‌ی پشمالو داشت. یادم هم می‌آید که بعداً تعجب کرده بودم از این که اگر دختره وجود خارجی ندارد، چه جوری او را ساخته‌ام. پوستش سبزه‌ی تند بود. موهایش تا زیر زانو رسیده بود. به نظر هم‌سن وسال من می‌آمد. بهش محل نگذاشتم.
دستم را که به درخت گرفتم تا بلند شوم به لانه‌ی زنبور گاوی‌ها خورد، ریختند بیرون و سر و گردن و دستم را نیش زدند. می‌دیدمش که دارد مرا نگاه می‌کند که می‌زنمشان و داد می‌زنم و گریه می‌کنم. چیزی نگفت، فقط روی شاخه ایستاد و بال‌هایش را بازکرد، که مرا ترساند و مبهوتم کرد. سعی کردم بدوم خانه ولی نفس هم نمی‌توانستم بکشم. یک گروه پرتقال جمع کن را دیدم که روی چمن‌ها داشتند ناهارشان را می‌خوردند، جلوی آن‌ها افتادم زمین، ورم کرده بودم و زر زر می‌کردم.
در بیمارستان به دیدنم آمد. من که نشئه‌ی تزریق وریدی بنادریل بودم، به هر کس که صدایم را می‌شنید گفتم که یک فرشته توی اتاق است. دکترها و نرس‌ها گفتند چه جالب! تا پدرم از من درباره‌ی فرشته پرسید، دیدم بهترین کار این است که وانمود کنم که نمی‌فهمم از چه حرف می‌زند، حتی قبل از آن‌هم وقتی نشئه می‌شدم ذهن سریع و نکته سنجی داشتم. وقتی تنها شدیم فرشته پایین تخت من ساکت ایستاد، قیافه‌اش عجیب شده بود نه به‌خاطر بال‌هایش بلکه به‌خاطر این‌که مثل دکترها لباس پوشیده بود، یک روپوش سفید و گوشی دکترها و موهایش را هم گوجه فرنگی تر و تمیزی کرده بود، پرسیدم چرا به‌خاطر زنبورها خبرم نکرده بود. گفت: «من از آن مدل فرشته‌ها نیستم.»
گرچه پدرم فقط از یک دهم بلاهایی که سرخودم می‌آوردم، خبر دار می‌شد، بازهم از همه‌ی بچه‌هایش کم‌تر دوستم داشت و هیچ علاقه‌ای نداشت که وقتی مریض می‌شوم از من پرستاری کند. این را هم بگویم هر سه خواهرم حامله بودند- یکی شکمش خیلی بالا آمده بود، از قصد و دو تای دیگر از دست تقدیر. چه جشنی گرفتند برای این حسن تصادف، و بعد وقتی با قلدری مجبورم کردند که از سان فرانسیسکو به فلوریدا برگردم، چقدر توبه کار شدند. وقتی زنگ زدند من توی کلینیک بودم، و این سندی است بر آن سه نیروی شکست ناپذیر که می‌توانند از توی سیم تلفن دو منشی بخش را از جا بکننند، منشی‌هایی که عادتاً وقتی مریض‌ها دنبالم می‌گردند، وجود من را انکار می‌کنند.
شارلوت گفت: «بابا مریض است.»
گفتم: «مریض که بود.» چون یک سال می‌شد که مریض بود، و با وجودی‌که هیچ‌کس از سرطان ریه خوب نمی‌شود، بابا ماه‌ها بود که همان‌طور مانده بود.
کریستین گفت: «بابا مریض‌تر است.» و کارمن اضافه کرد: «خیلی مریض‌تر.» او از همه بزرگ‌تر است و اجمالاً، از همه حامله تر.
کریستین گفت: «توی بیمارستان است، عفونت کرده است.»
شارلوت گفت: «مثانه‌اش.» هر کدام 2 سال با هم فاصله دارند ولی برای من همیشه مثل سه قلوها هستند، هرسه چین به پیشانی با دهان شماتت کننده و دنبال قال، هر سه همان‌قدر بلند قدند و سفیدرو که من کوتاهم و سبزه، هر سه چشم‌های آبی شبیه هم دارند که به درد از رو بردن آدم می‌خورد. چشم‌های من، مثل پدرم، تقریباً سیاه است و کارمن می‌گوید که می‌توانم همه چیز را پشتش قایم کنم.
گفتم: «یک سیستیت کوچولو، که چی؟»
کریستین گفت: «دکتر کلر می‌گوید که خیلی مریض است.»
شارلوت گفت: «خیال نمی‌کند که از بیمارستان مرخص شود.»
گفتم: «خانم دکتر همیشه این را می‌گوید، هیچ‌وقت مطمئن نیست، دل‌شوره‌ای و هوچی است.»
هر سه گفتند: «باید بروی.»
گفتم: «خودتان بروید، اگر آن‌قدر مهم است، خودتان بروید.»
گفتند: «ما حامله‌ایم!» و بعد بهانه‌های شخصی آوردند: شارلوت و کریستین فشارخون خفیف حاملگی و کارمن هم خون مردگی ماهیچه پا. نمی‌توانند مسافرت کنند.
گفتم: «مردم هشت ماهه حامله‌اند و مسافرت می‌کنند، تمام مدت مسافرت می‌روند.» گرچه می‌دانستم که درست نیست و حالا هم فرشته نشسته بود روی میزم و سرش را با ملامت تکان می‌داد.
گفتند: «تو دکتری.» جوری گفتند که انگار باید تسویه حساب کنند و من می‌خواهم بگویم که گوشم سنگین است و از این گذشته دکتر اطفال هستم. درست همان موقع می‌توانستم اعتراف کنم، هم به آن‌ها و هم به همه‌ی دنیا «من یک دکترم و گوشم سنگین است» و بعد هم رهسپار جاده‌ی سنگ‌فرش زرد به سوی بخش توان‌بخشی شوم.
به جایش، آرام گوشی را رویشان قطع کردم. فرشته هنوز داشت سرش را تکان می‌داد. لباسش حال آدم را به‌هم می‌زد، یک لباس خانه‌ی کل و کثیف پوشیده بود، کلاهش یک کیسه نایلون خرید بود و دور پاهایش هم هرکدام یک گربه مرده پیچانده بود.
سرش داد زدم: «من به زور می‌شناسمش!» ولی جوابم را نداد، بعد گفتم که یک مریض منتظرم است، که خودش می‌دانست چون اصلاً نمی‌توانم چیزی را از او پنهان کنم.
گفت: «آن خانم و بچه‌های بد ذاتش را ول کن.» به بالا نگاه نکردم چون کنارش نرم نرمک می‌رفتم. معلوم بود چرا از خانم فانتین خوشش نمی‌آید، ولی سر در نمی‌آوردم که چرا با بچه‌ها لج کرده است، اگر چه همیشه این طور بود، یک بچه را نشان می‌داد که توی ماشین دزدی یا کارچاق کنی ِقمار بزرگ می‌شود یا این که قاتل می‌شود، انگار که وقتی 6 ماهه بودند قرار بود با فشار یک بالش بزرگ روی صورتشان و یک پیش‌گیری شرافتمندانه، راحت‌شان کنم.
فانتین‌ها صبورانه در اتاق معاینه منتظر بودند. زبادیا داشت توی سینک آب بازی می‌کرد، مادرش داشت به خواهرش شیر می‌داد و خاله‌اش «های لایتز» می‌خواند. در را قفل کردم، زبادیا تاتی کرد که ببیند قفل شده، این بخش بی‌گناه کار جسورانه‌مان بود.
خانم فانتین گفت: «عزیزم» منظورش من بودم نه پسرش، «چطور بود امروز؟»
گفتم: «روز سختی بود.»
گفت: «خب، دوستت یک چیزی برایت آورده که درست به درد یک روز سخت می‌خورد.» یک بسته آلومینیم پیچ از کیف پوشک بچه‌ها در آورد و کنار سینک گذاشت، فقط همین را درباره‌اش گفتیم چون یکی از شرایط شغلی ما یک جور توضیح در حد سکوت است. من پاکتم را کنار آن گذاشتم و او برداشت، و وقتی بسته‌اش توی جیب من رفت درباره‌ی بچه‌ها حرف زدیم.
من اول زبادیا را معاینه کردم بعد خواهرش لی‌لی را که چهارماهه است، تپل و شاد، وقتی قلبش را گوش می‌کردم با لب‌هایش بازی می‌کردم او هم آواز بی معنی‌ای می‌خواند. فرشته در طول و عرض اتاق قدم می‌زد، پاهایش را که می‌کوبید گربه‌ها به تکاپو می‌افتادند. به نظر می‌رسید که لی‌لی به او نگاه می‌کند. فرشته گفت: «باید همین الآن از بهشت آتش نازل شود.» مواد توی جیب من بود و همین‌قدر که در مالکیت من بود دلم قرص بود و می‌توانستم فرشته را ندیده بگیرم.
به خانم فانتین گفتم: ‌«خوشگل است.»
گفت: «دخترخوبی است.» سرش را کنار کشید و لبخند زد، خواهرش رسید و بچه را برداشت و یک دقیقه نگه‌داشت و اعلام کرد که در واقع دختر خوشگلی است، بعد داد دست مادرش که او هم بچه را دست من داد و بعد من، بدون این‌که بدانم چرا، دادم بغل خواهر. بعضی وقت‌ها این‌جوری می‌شود، کاملاً قابل تحمل، بچه می‌خندید و می‌خندید و از این بغل به آن بغل می‌رفت و برادرش فریاد می‌زد،«من‌هم خوشگلم» و دست‌هایش را بالا می‌آورد که بغلش کنیم و هر پنج تا می‌خندیدیم در حالی‌که فرشته ترش کرده بود اساسی. دلم می‌خواست تا ابد همین کار را بکنیم.
یک روز، حدود یک ماه بعد از این که دیدمش، از او پرسیدم: «به هرکسی یک فرشته می‌رسد؟» دیگر بالاخره به فکرم رسیده بود بپرسم که هر پسر و دختری پری راهنمای نامرئی دارد؟ سر کلاس اول به دور و بر نگاه کردم، چشم‌هایم را چپ کردم که ببینمشان. دخترها سارافون پیچازی پوشیده بودند و پسرها شلوار آبی، غیر از ژست بی‌نقص و بال‌های تاشده‌ی پایین افتاده‌شان، خیلی عادی به نظر می‌رسیدند.
«فقط به آن‌هایی که در آینده خیلی خوب می‌شوند یا کارهای عالی می‌کنند. گاهی هم فقط عالی بودن کافی است. چیزهای عالی بروز می‌کند، به راحتی تفکر و عشق پدید می‌آید. می‌فهمی؟»
چه جوری بگویم که آن روزها صدایش چقدر آرام بود.
گفتم: «نه.» این شد که وقتی به خانه رسیدیم مرا به کتابخانه‌ی پدرم برد، به التماس‌های من هم که بدون اجازه‌ی پدرم وارد نشویم، محل نگذاشت و من را روبه‌روی دایره‌یالمعارف نشاند. من یک جلد را تصادفی باز کردم. فرشته با انگشتش مردان و زنانی را نشانه گرفت که فرشته‌ای را توجیه می‌کردند تا به چیزهای عالی راهنمایی‌شان کند. تعدادشان کمتر از آنی بود که من انتظار داشتم، و تعداد آدم‌هایی که خیلی بد بودند اندازه‌ی آن‌هایی بود که خیلی خوب بودند. من کتاب را به اول برگرداندم بخش «A». فرشته حروف را که لمس می‌کرد درخشان می‌شدند طوری که از آن به بعد تا ابد می‌توانستم ببینم‌شان، اما فقط با یک دهم آن اسامی آشنا بودم: «آتیلا»، می‌شناختمش، تازه در کلاس تاریخ اسمش را شنیده بودم، در یک نمایش طنزآمیز شرکت کرده و برای آن کت پوست مادرم را پوشیده بودم. با پنج پسر و یک دختر که گیس سیاه بلندی داشت بازی می‌کردیم. دختر و گیسش مظهر بخشی از سرزمین «هون» بودند. گفتم: «ولی آتیلا بد بود،» و فرشته گفت هر کسی به حرف فرشته‌اش گوش نمی‌دهد.
در دانشکده‌ی طب، برای خلاص شدن از بیمارستان بزرگ‌سالان، داروهای بزرگ‌سالان و بیماران بزرگ‌سال لحظه شماری می‌کردم، از دست کمر دردها و افسردگی مزمن‌شان، از دست درخواست‌های استعلاجی‌شان. به خصوص از خانم‌هایی پیر کوچکی بدم می‌آمد که صورت‌هایشان مثل نوشته روی کاغد پوستی بود و دل ضعیف‌شان شکسته بود و تا بهشان اخم می‌کردی می‌مردند. حتی نوزادهای نارس نیمه‌جان هم از این‌ها بهبود پذیرترند. و از آن بو متنفر بودم – بچه‌ها از اول بو نمی‌دهند، مریض هم که می‌شوند یا وقتی می‌میرند آن بویی را نمی‌دهند که بیمارستان بزرگ‌سالان را پر می‌کند و رمق بال‌های فرشته‌ها را وقتی که سراسیمه تکان می‌دهند، می‌گیرد. به نظرم این بوها همیشه به‌خصوص بعد از یک سر در گمی حسابی در دانشکده‌ی طب، من را ول نمی‌کند، بنابراین تا چندین روز بعد از آن، فقط با بو کردن انگشت‌هایم ، یادم می‌آید که با ریاضیات بد، چگونه این یا آن مرده‌ی متحرک بی‌چاره را تقریباً می‌کشم.
به نظر می‌رسید که فرشته از بیمارستانی که پدرم بستری بود خوشش آمده است، ولی بعد، از مرگ خوشش آمد، یا لااقل به نظر می‌رسید که به هیجانش می‌آورد. همیشه با بو کردن آدم‌ها نمایش اجرا می‌کرد و ساعت مرگ آن‌ها را پیش‌بینی می‌کرد. در آن سر درگمی شلوغی روزانه‌ی آن‌همه بیماری که پیش من می‌آمدند، چه وقتی دانشجوی پزشکی بودم چه وقتی رزیدنت بودم، تنها چیزی که خوب بلد بودم تشخیص آن‌هایی بود که واقعاً مریض بودند، گرچه اصلاً یادم نمی‌آمد که چگونه باید نجاتشان بدهم. همین که وارد بیمارستان فلوریدای پدرم شدیم، شروع به جست و خیز کرد، و اگر چه همان لباس زن‌های بی‌خانمان را پوشیده بود، گربه‌هایش را با جعبه‌ی دستمال کاغذی عوض کرده بود و بال‌هایش را برق انداخته بود و یک کلاه شیک ولی کثیف، سرش گذاشته بود. به نظرش من داشتم کار درستی می‌کردم، بنا بر این در طول سفر با من راه آمده بود، و حالا هم داشت مثل دختر مدرسه‌ای‌ها ورجه وورجه می‌کرد. فکر می‌کنم اگر خودم را می‌کشتم خوشحال‌تر می‌شد.
وقتی از جلوی میز پذیرش گذشتم، نرس‌ها سرشان را بلند نکردند، داشتم به ته راهرو می‌رفتم که پدرم اتاق داشت یا داشتم از جهت مخالف آن فرار می‌کردم. وقتی داخل اتاق شدم فرشته گفت: «بفرمائید این هم ایشان»، چند قدم آخری را از من جلو افتاده بود چون از دیوار رد شده بود. سر و دستی برای پدرم تکان می‌داد که انگار یک اتومبیل نو یا یک موتوسیکلت تودل برو توی نمایشگاه دیده است.
آخرین بار که دیده بودمش، همان مرد لجباز سیاه چشمی بود که تمام عمر می‌شناختم، بازتاب وظیفه شناس متفرعن صد و نود سانتی من، مردی که همیشه می‌دانستم باید یک فرشته داشته باشد. حالا با پوشک توی تخت کل و کثیفی دراز کشیده بود، به همان کچلی و بی دندانی و یک جورایی به همان با شکوهی «اصلان» روی میزش بود. وقتی وارد اتاق شدم سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد و برای خوش‌آمدگویی گفت: «تویی!» و ترتیب آراستن این واژه را با اندازه‌های مساوی از یأس، اتهام و شگفتی داد. من کتاب و جعبه آب‌نباتم را پرت کردم و دویدم بیرون.
رزیدنت که بودم، بعضی شب‌ها به سمت توالت عقب نشینی می‌کردم و انترن را ول می‌کردم تا دست و پا بزند و غرق شود، تا بعداً ادعا کنم که اصلاً صدای مضطرب پی‌جر را نشنیده‌ام در حالی که پی‌جرم را خاموش کرده و روی توالت نشسته بودم و سرم را توی دست‌هایم گرفته بودم، یا داشتم چیزهایی که آن ماه با آن سر و کار داشتم دوره می‌کردم. یک توالت دم آسانسور توی طبقه‌ی پدرم در بیمارستان بود، یک خوشگل یک‌نفره‌اش با قفل.
فرشته چند لحظه بعد می‌رسید- هیچ‌وقت نفهمیدم چه باعث تأخیرش می‌شد، او که می‌توانست به سرعت گناه سفر کند. گاهی به نظر می‌رسید که در یک زمان همه جا هست، و تمام «چه غلطی می‌کنی؟»ها و «برو همان جایی که بودی»ها به نظر در بسته‌های جدای صدا، به دیوارهای سفید می‌خورد و بر می‌گشت.
به دست‌هایم گفتم من از این دکترها نیستم. من هیچ جور دکتری نیستم و نمی‌دانم با چیزی که توی آن اتاق است چه کنم. و فرشته گفت که حتی اگر از آن دکترهایی بودی که چیزی از پزشکی نمی‌دانند و حتی اگر امتحان‌های دیپلم پزشکی‌ات را فقط به‌خاطر این قبول شدی که به دکتر گوپتا نامی پول دادی تا از کنار تمهیدات ایمنی مذبوحانه‌ای که هیأت بورد پزشکی اطفال آمریکا علیه متقلب‌ها و شارلاتان‌ها اندیشده است، بگذری. باز هم یک مریض را که در نهایت غصه و قطع امید از زندگی است تشخیص می‌دهی و حتی اگر کوچک‌ترین عمل انسانی بکنی، سرنوشتش را بهتر می‌کنی.
درجواب یک حال کوچولو بهش دادم. کس دیگری تهیه دیده بود، نه خانم فانتین، کسی که یک جورهایی دوست دخترم بود، گرچه فقط بالا کشیدن هروئین ما را به هم پیوند
می‌داد. یک بوق کوچولو به زنجیر کلیدش داشت که در برابر هر مصیبتی بیرونش می‌آورد- پنچری یا شکستن پا یا سیفلیس، سیفلیس دردسر دو بوقی بود. می‌گفت «بوق بزن راحت بشی!» و خیلی معصومانه می‌خندید. دوست پسری که عاطفی‌تر از من بود ولی به آقایی من نبود کتکش زده بود، و یک شب که من در بیمارستان عمومی کشیک بودم و بچه‌ها را ویزیت می‌کردم در اورژانس مرد. من وقتی به بخش سوانح رفتم تا برای یک بچه که سردش بود پتوی گرم بیاورم، جسد آش و لاشش را شناختم.
فرشته با کوچکترین تلنگری تغییر می‌کرد. قبل از این‌که بال‌هایش را کش و قوس بدهد و بال بال بزند، به ندرت خبرم می‌کرد که تلنگر نزنم، یک لحظه آن بوی گند وحشتناک می‌آمد و بعد بوی دیگری می‌آمد، بوی علف تازه، بیسکویت و برف تازه نشسته روی پیاده رو. و با چند تکان سر جادو و جنبل می‌کرد، این موقع چشم‌هایش می‌درخشید ولی نه مثل مال خواهرهایم یخ، و همیشه انگار که بخواهد برای من آرا و پیرا کند، چند بار انگشت‌هایش را لای موهایش می‌کشید تا کرکش باز شود. بعد سه بار لبش را می‌جنباند و لباس خانه‌اش تبدیل به یک ساری آبی خوشگل و پاهای قشنگش هم لخت می‌شد.
با تته پته گفتم: «برش دار!»
گفت: «یکی دیگر بزن»، گفتم، خب. بعد جلوی من ایستاد و دست‌هایش را روی شانه‌ام گذاشت که وقتی می‌لرزند نگهشان دارد. اولین بار نبود که احساس می‌کردم عقبکی پرواز می‌کنم: توالت سفینه‌ای بود که با نیروی گریستن در هوا حرکت می‌کرد و فرشته هم با دست‌هایش من را هدایت می‌کرد. وقتی احساس کردم بهترم پرسیدم: «باید برگردم آن‌جا؟» گفت: «نه هنوز جانم، وقتی خوب شدی و آمادگی داشتی.»
وقتی بچه بودم، فرشته همیشه خوب بود، ولی نه این‌که هیچ‌وقت افتضاح نباشد. با این‌حال خیلی از روزها آن‌قدرمعمولی می‌شد که فکر نمی‌کردم که فرشته باشد، گاه گاهی چنان شکوهی به معرض نمایش می‌گذاشت که من را خرتر می‌کرد. یک روز که کلاس پنجم بودم، حواسم خیلی به خانم خملانی که از کابوی‌ها و سرخپوست‌ها حرف می‌زد، نبود. خانم خملانی گفت: «تاریخ همیشه به طرف غرب حرکت می‌کند.» چون از اول ترم اعلام کرده بود که این یکی از بدیهیات است، و دوست داشت سر هر درسی بگوید که در بعضی موارد چقدر حق با اوست. گفت، کتاب‌ها را همیشه سوزانده‌اند. و زن‌ها همیشه شهروند درجه دو بوده‌اند، و تاریخ از همان پیدایش، همیشه دور دنیا در یک مدار به طرف غرب کشیده شده است.
من درباره‌ی خانم‌های چینی و پاهای کوچک‌شان خیال بافی می‌کردم، چیزی که تازه داشتیم سر کلاس تعلیمات اجتماعی یاد می‌گرفتیم. مسحور عکسی شده بودم که تازه دیده بودیم و به جعبه کفش مقوایی کوچکی که درست کرده بودم تکیه‌اش داده بودم تا بتوانم توی دستم این طرف و آن طرفش کنم گرچه قرار بود که با مال بقیه بگذاریم پشت پنجره که خشک شود. آن روز فرشته با لباس و رنگ پوست یک دختر چینی دستی به سر و روی خودش کشیده بود- گاهی درحق تخیل من لطف می‌کرد. گاهی سعی می‌کردم که شکل یک سگ یا چوب بلال به خودش بگیرد، گرچه می‌دانستم نمی‌توانم کنترلش کنم، به او خیره می‌شدم و آن‌قدر تمرکز می‌کردم تا به من می‌گفت تمامش کنم.
وقتی حرف خانم خملانی را درباره‌ی چرخش عظیم تاریخ شنید، با پاهای کوچولو، پاهای چلاق، لنگ لنگان به جلوی کلاس رفت، با یک نگاه به صورتش دیگر یاد گرفته بودم که به‌خاطر چیز احمقانه‌ای که تازه شنیده است باید در عصبانیتش شریک شوم. عادت کرده بودم که سخنرانی‌هایی را بشنوم که کسی قادر به شنیدنش نبود، یا ببینم که دستش را روی کتابی که داشتم می‌خواندم بگذارد که بگوید: «گوش کن این‌طور نبود.»
خانم خملانی داشت می‌گفت: «زمانی، مهم‌ترین شهر دنیا نن‌کینگ بود، بعد آتن شد و بعد رم، بعدش وین بعد از آن پاریس بعد لندن و بعد بوستون و بعد هم نیویورک ولی، توجه کنید، حالا سان فرانسیسکو مهم‌ترین شهر دنیا شده است و بعد از آن نوبت کدام شهر است؟ شوهرم می‌گوید شهری در فضا، چون مهندس است اصولاً طرز فکرش علمی است، ولی من می‌گویم غرب، و، پس برگردیم به شرق!»
سیدنی هک لایت، بغل دستی‌ام در ردیف آن‌طرف کلاس پرسید این‌ها چه ربطی به کابوی‌ها و سرخ‌پوستان دارد، ولی من جواب خانم خملانی نشنیدم چون تحت‌الشعاع صدای فرشته قرار گرفته بود.
فرشته داد زد: «نخیر!» بالای کلاس پا می‌کوبید، پشت خانم خملانی ایستاده بود و داشت از قیافه‌ی بچگانه‌اش در می‌آمد و بزرگ می‌شد. به عمرم اولین بار بود که او را در کسوت یک بزرگ‌سال می‌دیدم، خودش را گنده کرد. سرش به سقف رسید و بال‌هایش از این طرف کلاس به آن طرف کلاس کشیده شد و همه جا را گرفت، گفت: «غرب نه!» و تصاویر یواش یواش توی بال‌هایش درخشیدند، مردها در اتاق‌های تاریک در حال پچ‌پچ، سربازها در حال جنگ، و تانک‌ها مثل فیلم‌های خبری لنگر می‌خوردند و از دهکده‌ها می‌گذشتند، و آدم‌ها دور هم ساکت نشسته بودند. فرشته دیگر یک کلمه حرف نزد، ولی بال‌هایش حتماً داشتند با من حرف می‌زدند، تصاویر از آن اعماق سفید فروزان می‌تابیدند و تازه، آن تصاویر احساسات را هم ساطع می‌کردند، به‌طوری‌که من غم و خوشی و خشم و عشق بی‌مایه، همه را باهم و پی در پی می‌فهمیدم، تصاویر و احساسات سخنرانی فرشته بود و از این طریق چرخش حقیقی تاریخ را برایم فاش می‌کرد. گفت: «به سوی توست!» لازم نبود، چون او دیگر کاری کرده بود که داشتم خودم را در حال موج سواری روی یک موج عظیم می‌دیدم. با وجودی‌که روی میز نشسته بودم، فشار طاقت فرسای تاریخ را زیر پایم حس می‌کردم که من را با یک وسیله‌ی اسرارآمیز به طرف بالا به سوی هدفی فشار می‌داد، هدفی که فقط با درخشش می‌توانم توصیفش کنم، ولی در آن لحظه خیلی واضح آن‌را می‌توانستم ببینم. از روی میزم یک‌دفعه به هوا پریدم، کفش‌های کوچک ناراحتم را پرت کردم و دست‌هایم را بالای سرم بردم و بهترین درودهایم را برای آدم‌ها فرستادم: «هورا». یازده سالم بود و فکر می‌کردم آن‌چه فرشته برایم در انبان دارد، درک می‌کنم، یک جورهایی قانعم می‌کرد که الان نمی‌توانم بفهمم.
خانم خملانی که فکر می‌کرد من دارم برای تئوری او ابراز احساسات می‌کنم گفت: «درست است، هورا، زنده باد تاریخ!»
وقتی پدرت مریض می‌شود بهتر است رفتگر باشی تا دکتر. آدم وقتی گیاه‌شناس یا معلم مدرسه یا یک مافنگی یا حتی یک کهنه معتاد معمولی باشد، دیگر مریضی فقط مریضی است، یک چیزی که باید تحمل کرد نه چیزی که توقع دارند من شکست‌اش بدهم. خواهرهایم ماه‌ها مجبورم کردند با فضولی بی‌جا و با خودشیرینی با دکترهای پدرم مشاوره کنم و وانمود کنم که می‌فهمم چه می‌گویند و به دکترها و خواهرها و پدرم نظریات محرمانه بدهم. حتی اگر برای ورود به دانشکده پزشکی تقلب هم نکرده بودم، این‌که مجبورم کنند که تمام پاتولوژی سال دوم را به یاد بیاورم، کم لطفی بود. من با ستایش زیبایی بچه‌های سالم گذران زندگی می‌کنم. من عاشق بچه‌های کوچولو و داروی بیهوشی هستم و واقعاً به همین خاطر است که دکتر اطفال شده‌ام، نه به‌خاطر تنفرم از بیماری یا این‌که بخواهم کسی را خوب کنم یا فکر کنم که می‌توانم آدم‌ها را خوب کنم.
ولی هیچ‌کس به‌خاطر گوش سنگین و حقه‌بازی از اعتبارم کم و کسر نکرد که حقم بود. دکترها خبردار می‌شوند که آدم دکتر است او را توی لیست کارهای بی‌خودشان می‌گذارند، دلمه‌ای که از کارهای بی‌خودشان پیچیده‌اند بزرگتر می‌کنند، تویش چنگال می‌زنند.نرس‌ها خبردار می‌شوند آدم دکتر است، فوراً از آدم متنفر می‌شوند چون ازشان ایراد می‌گیرند.
همین‌طور که روز به روز بیش‌تر معلوم می‌شد که پدرم دارد می‌میرد، فرشته از عیب‌های من، که خوب دستش آمده بود فهرست برمی‌داشت و ملامتم می‌کرد که چرا از نجات جان پدرم عاجزم. به من گفت که این حداقل کاری است که می‌توانم بکنم چون حتی این معجزه پیش آن‌چه که قرار بود بشوم، هیچ است. و اگر همین کار را بتوانم بکنم، بعد چیزهای دیگر هم رو به‌راه می‌شود. بعداز مدت‌ها این اولین دلگرمی‌ بود که به من می‌داد.
«دشمن نیست که گولش بزنی»، این را خانم اسکات گفت که یک مریض دیگر در شیمی‌درمانی سه‌شنبه‌های پدرم است. پدرم را یک هفته بعداز این‌که من رسیدم از بیمارستان مرخص کردند، و تا یک ماه من هر هفته او را برای مراحل بعدی شیمی‌درمانی به بیمارستان بردم. وقتی زیر دستگاه بود خوابش می‌برد و من را تنها می‌گذاشت که با این خانم حرف بزنم. پدرم به من گفته بود که از این کار خانم اسکات که بعد از دلگرمی فاحشگی می‌کند منزجر است – هرهفته یک چیزی پیدا می‌شد که زندگی خانم اسکات را نجات دهد- و من اگر به تجربه‌ی دست اول نمی‌دانستم که تزریق وریدی بنادریل چه خواب عمیق قشنگی می‌آورد، فکر می‌کردم پدرم برای این‌که از دست خانم اسکات فرار کند، کلک می‌زند. هر جلسه‌ی شیمی‌درمانی، خانم اسکات شروع می‌کرد به گفتن آخرین کشفیاتش در روزنامه‌ها و پدرم پنج دقیقه که به حرفش گوش می‌داد می‌گفت که احساس می‌کند نسیان دارد منگش می‌کند، و پنج دقیقه بعدترش چانه‌اش روی سینه می‌افتاد و خرخری می‌کرد که از چرت طبیعی‌اش ملایم‌تر بود. و، چون من نمی‌توانستم دهن خانم اسکات را ببندم، همیشه پیشنهاد یک دست تخته نرد یا ورق یا مهره بازی می‌دادم. سالن‌شیمی‌درمانی دکتر کلر پر از این جور سرگرمی‌ها بود.
بیشتر وقت‌ها، شطرنج بازی می‌کردیم، بازی‌ای که معمولاً خرواری سکوت متفکرانه ایجاد می‌کند -انگشتش را روی شقیقه می‌گذاشت و سخت به صفحه‌ی شطرنج خیره می‌شد که من فکر می‌کردم که الان است که صفحه‌ی شطرنج از روی هم‌دردی شروع به لرزیدن کند- ولی آن‌روز پریشان و کمی هم هیجان زده بود، شاید به‌خاطر این‌که به او استروئید داده بودند، یا شاید به‌خاطر این‌که فرشته‌ی من خیلی نزدیکش نشسته بود. علیرغم خوشبینی‌اش، حالش هفته به هفته بدتر می‌شد، و من قسم می‌خوردم که آدم‌ها همین‌طور که به مرگ نزدیک می‌شوند، کم کم می‌توانند پرتوهای زشت فرشته را حس کنند.
گفت: «می‌دانی که این شطرنج بازی کردن نیست.» و وقتی دید چیزی نگفتم ادامه داد: «فکرمی‌کنم همین الان خوب خوب متوجه شدم».
– «چی را؟»
– گفت: «می‌دانی که.» دستش را روی سینه گذاشت. او هم مثل پدرم سرطان ریه داشت زمزمه کرد: «اونکولوکَستی» این اسمی بود که روی مرضش گذاشته بود و همیشه زیر لب می‌گفت، انگار که اگر خیلی بلند اسمش را ببرد، برای مرض قدرت می‌آورد.
گفتم: «آها، او را می‌گوئی.»
«می‌دانم قرار است یک سرگرمی باشد، تو حرکتی می‌کنی و بعد نوبت اوست – حرکت تو شیمی‌درمانی است و او هم با موتاسیون در مقابلش واکنش نشان می‌دهد، یا تو یک درمان گیاهی عالی پیدا می‌کنی که بر او غلبه کنی و او یک جور مقاومت دیگر از خودش نشان می‌دهد، و دکترها این بازی را از این عضو به آن عضو اجرا می‌کنند تا تمام بدنت تبدیل به تابلو اعلانات شود. حتی عین همان تخته‌ها رویت خط خطی می‌کنند.» یقه‌ی بلوزش را پایین کشید تا پوست زیر استخوان ترقوه‌اش را نشان دهد- فقط یک علامت به‌علاوه بود که جای تشعشعات را مشخص کند. «ولی این فقط رویه‌ی ظاهری آن است، عمیق‌تر نگاه کن، مثل من، آن‌موقع حقیقت را می‌بینی.»
گفتم: «فکرمی‌کنم حالی‌ام شد.» و فیل را حرکتی غیر مجاز دادم. حتی نگاه هم نکرد. «چقدر تا حالا این را از او شنیده باشم خوبست؟ ولی هیچ‌وقت منظورم را نفهمیده است، به‌خاطر ذهن منضبطم نیست. به‌خاطر این است که یاد گرفته‌ام تا مغز استخوان در مقابلش مقاومت کنم، درست تا مغز استخوان. دکتر. این‌ها را در مدرسه یاد نمی‌گیرید، ولی می‌خواهم یاد بگیری. از پدرت هم می‌خواهم یادبگیرد. من جانم را علیه این دشمن منضبط کرده‌ام و از پدرت هم می‌خواهم که این کار را بکند.»
وقتی خانم اسکات حرف می‌زد، فرشته پاورچین پاورچین نزدیک‌تر شد. خم شد و کله‌ی دستار بسته‌ی خانم اسکات را بو کشید. گفت: «سه هفته.» بعد دماغش را نزدیک پوست درخشان پیشانی پدرم برد و همان را گفت. هر روز پوستش کمی نازکتر یا کشیده‌تر و کمی سفت‌تر می‌شد، تا جایی که من مطمئن بودم دست به پیشانی‌اش بزنم استخوان سفید و کدر از آن زیر بیرون می‌زند.
به او گفتم: «خفه شو!»
خانم اسکات گفت: «شنیدنش سخت است می‌دانم این در حیطه‌ی شعور متعارف شماها نیست، ولی دیگر بی‌ادب نباش.» قبل از این که جوابی بدهم یا عذرخواهی کنم دکتر کلر وارد شد.
بلند گفت: «سلام به همگی!» سی سال زندگی در جنوب شرقی فلوریدا ته لهجه‌اش را از بین نبرده بود. لهجه‌اش برای پدرم که از آلمانی بودن خانم دکتر خوشش می‌آمد، خوشایند بود، آخر در زندگی خودش نظم و انضباط همیشه عامل موفقیت بوده. تا در دیدرس روپوش سفید تر و تمیزش قرار می‌گرفتم احساس می‌کردم مرا به شلختگی و شکست متهم کرده‌اند. اولین بار که فرشته خانم دکتر را دید گفت: «این هم یک مادربزرگ از سرشت بهترت.»
پدرم از آهنگ صدایش بیدار شد و به او لبخند زد و گفت: «شارلوت؟» به محض این‌که پدرم را از بیمارستان به‌خانه بردم، آدم‌ها وجاها را باهم اشتباه گرفت، فکر می‌کرد یکی از خواهرهایم نرس یا از بانوان مددکار کلیساست، یاخیال می‌کرد توی خانه‌ی دوران کودکی‌اش در شیکاگو است و سگی را که شصت سال پیش مرده بود صدا می‌کرد. من را هیچ‌وقت با کسی عوضی نمی‌گرفت. گرچه اغلب به نظر می‌رسید از دیدنم متعجب است. بعضی صبح‌ها می‌گفت: «هنوز اینجایی؟»
با سرزندگی گفت: «من دکتر کلر هستم.» همه چیز را با سرزندگی می‌گفت، حتی «به چه درد می‌خورد؟» یا «اگر یک ماه زنده بماند معجزه است.» یکی از آن متخصصین سرطان بود که از یک طرف دهانشان از حیات حرف می‌زنند و از آن طرف دهان از مرگ. از نظر پدرم او فقط خبرهای خوب داشت و از نظر من فقط خبرهای بد.
پدرم گفت: «عزیزم بچه کی به دنیا می‌آید؟» دوباره چشم‌هایش را بست و لبخند زد.
گفت: «به زودی، بچه خوب است، همه چیز رو به راه است!» می‌خواست روی شانه پدرم بزند که دستش را گرفتم.
گفتم: «شانه‌اش ناراحت است.» تمام بدن پدرم متاستاز بود ولی شانه و پشتش بیش از همه جا ناراحتش می‌کرد. پدرم سری تکان داد و دوباره خوابش برد.
«با دردها چطورید؟»
«خیلی بد. "پرکوسِت"مان تمام شده ."پرکوسِت" او هم تمام شده .»
خانم دکتر گفت: «کاری ندارد، ردیف می‌شود .»
خانم اسکات گفت: «یک مثقال مدیتیشن از نیم کیلو "پرکوست" با ارزش‌تر است.»
دکتر کلر با سر زندگی گفت: «دربعضی روایات!» بعد اشاره کرد برویم توی راهرو.
گفت: «به نظرم وقتش است که قطعش کنیم.»
«چی را؟»
فرشته داد زد: «خودت را به آن راه نزن!»
خانم دکتر گفت: «شیمی‌درمانی را.» این گفت‌وگوی هر هفته‌ی ما بود: «چه کار داریم می‌کنیم؟ به چه درد می‌خورد؟ چرا هر هفته می‌آیید این‌جا و حال آن‌که می‌تواند خانه بماند؟»
«خودش نمی‌خواهد. می‌خواهد ادامه بدهد.»
فرشته گفت: «فقط دستت را به طرفش جلو ببر، شفا پیدا خواهد کرد. فقط دستت را به طرفش ببر گرفتاری‌هایی که برایم درست کرده‌ای خنثی می‌شود.»
دکتر کلر پرسید: «می‌فهمد چه می‌خواهد؟»
«این‌جا همیشه گیج می‌شود. این‌جا را سرد کرده‌اید. و بنادریل قبل از شیمی‌درمانی هم خواب آلودش می‌کند.»
گفت: «کارل»، دستش را روی شانه‌ام گذاشت همان جوری که روی شانه پدرم می‌گذاشت، که مایه‌ی دلخوشی آدم‌های مرده است: «واقعاً وقتش رسیده است.»
و فرشته گفت: «همیشه وقتش است!»
پدرم یک زنگوله‌ی کوچک داشت که هر وقت چیزی می‌خواست تکانش می‌داد. صبح‌ها، صدایش را می‌شنیدم و از تخت یک‌نفره‌ای که بچگی‌ تویش می‌خوابیدم، بلند می‌شدم و از پله‌ها پایین می‌رفتم ببینم چه می‌خواهد. اول که به خانه آمد، زنگ می‌زد تا کمکش کنم به حیاط برود و در آفتاب بنشیند، بعد برای قهوه و صبحانه زنگ می‌زد که دیگر خودش نمی‌توانست درست کند، بعد فقط برای این بود پتویش را، که به بالای لب‌هایش مهاجرت کرده بود، پس بگیرد، بعد بالاخره مثل گداهایی که لباس بابانوئل می‌پوشند، مدام زنگ می‌زد و زنگ می‌زد، نمی‌دانست چه می‌خواهد، در هر کدام از موارد یک قرص مسکن به او می‌دادم (یکی هم خودم می‌خوردم، همیشه به این سیاست سفت و سخت خودم پای بندم که یکی برای تو یکی برای من). بعد لم می‌داد.
«جنی فِین» نرس آسایشگاه ما بود. من همیشه از آسایشگاه و آدم‌های تویش بدم می‌آید، نرس‌ها با پاشنه‌های مد روز و بالش‌های آدم خفه کن، و خانم‌هایی که درخدمت برنامه‌های داروهای مسکن هستند و از قرار از دم چشم‌های تیره و موهای تیره دارند و خیلی هم قد بلندند. مثل ژزوئیت‌های قرن نوزدهم لباس می‌پوشند و خاطر خواهی مرگ را گرامی می‌دارند. ولی جنی برایم مورفین مایع و آتیوان آورد که کافی است یکی از این‌ها را مصرف کنم تا هر کسی را به جرم موجودیت صرف ببخشم. روزی که پیش ما آمد توی آشپزخانه گفت: «این هم سیخ و سمبه‌ی تو». شیشه‌ها را توی دستم گذاشت، تا آن موقع هیچ‌وقت از این‌ها نخورده بودم و داشتم گرمای دوست داشتنی آن‌را در دستم حس می‌کردم. به نظر می‌آمد که یک جور مخصوصی نور عصرگاهی را توی خودشان حبس کرده بودند. جنی پایش را عقب و جلو گذاشت و دو تا مشت سریع توی هوا زد و گفت: «یک – دو به‌خاطر درد، یک – دو، یک کم بچش.» توی هر دستم یک شیشه بود، چشیدم، و، بله، به نظر روی مچ‌هایم اثر کرده بود. یک مشت به طرف فرشته حواله کردم که در واقع جا خالی داد.
من مدام در راه داروخانه در رفت و برگشت بودم. تصور می‌کردم که مرد کوچولویی توی پستو هست و بطری‌ها را از دو دستگاه بزرگ آب سردکن که داروی خالص و درخشان دارد، پر می‌کند و خیال‌پردازی می‌کردم که دنبال آن مرد به پستو بروم تا دهانم را لب شیر آن بگذرام، چون مطمئن بودم اگر بتوانم فقط به اندازه‌ی کافی از آن داروها قورت بدهم، فرشته برای همیشه تغییر شکل می‌دهد- البته آن اندازه خوردن برای کشتنم هم کافی بود، به درک. اما مطمئن بودم فرشته مرا به جایی قابل تحمل می‌برد. فرشته از آن بطری‌های کوچولو متنفر بود.
فرشته مرتب به من می‌گفت: «فقط دستت را ببر جلو، او را لمس کن و خوبش کن.» گرچه در روزهای آخر کمتر سر من جیغ می‌زد، اما درخواست غیرممکنش از من این‌طور یک‌ریز و شماتت کردنم به‌خاطر این که پدرم روز به روز بدتر می‌شود، برایم بدترین شکنجه‌ها بود. این از همه‌ی حرف‌هایی که تا به حال به من گفته بود حالم را بدتر می‌کرد. من حق نداشتم به یک آدم ولگرد بی‌خانمان درخیابان بی‌توجهی کنم مگر این‌که فرشته از طرق مختلف و با ذکر جزئیات بنده را مسؤل بیچارگی او نداند، مسؤل تمام آن سیاست‌ها و ابتکاراتی که ندیده گرفته شده، انگار که صدها هزار گناه ترک اوامر، سرنوشت متحقق نشدۀ من بوده‌ که باعث شده‌اند هم به مصیبت‌های ملی و هم شخصی بیفزایند. وقتی به‌خاطر بدبختی غریبه‌ها حتی آن غریبه‌هایی که از آسمان افتاده یا در کلیساهایشان در آتش سوخته بودند، شماتتم می‌کرد، تحملش آسان‌تر بود. من می‌توانستم کاری کنم که بچه‌های کوچک برایم غریبه شوند، ولی پدرم چی؟ او که هیچ‌وقت برایم ناشناس نبود، و همین‌طور که هفته‌ها در فلوریدا می‌گذشت، من بیشتر به فرشته اعتقاد پیدا می‌کردم، به این حرفش که می‌گفت که هر کار غلطی که کرده‌ام با یک معجزه جبران می‌شود، یا وقتی می‌گفت که اگر من بتوانم با یک دست و بعد با آن دست پدرم را خوب کنم، می‌توانم همین کار را برای تمام دنیا هم بکنم.
پدرم گفت: «برایم شام درست کن» من‌هم درست کردم. تازه سه بعد از ظهر بود، ولی مهم نبود چه ساعتی از روز باشد، غذا همیشه شام بود، و شام هم همیشه یک جور بود: میلک شیک شکلاتی با موز و تخم مرغ خام و به اضافه‌ی آتیوان. وقتی برایش بردم، یک جرعه خورد و کارش ساخته شد. سرش را برگرداند و دهانش را مثل جوجه باز کرد. این علامت داروی مسکن بود، من هم مورفین را از جیبم در آوردم چند قطره توی دهانش چکاندم. لب‌هایش را لیسید و به طرف تلویزیون برگشت و بعد چشم‌هایش را بست و گفت: «خب یک چرتی بزنم، تو برو به اتاقت.»
در عوض رفتم بیرون، یک بعداز ظهر درخشان آبی بود. پدرم مدام می‌گفت که دلش یک طوفان می‌خواهد. وقتی که می‌توانست من را کنار خودش در اتاق نشیمن تحمل کند، بیش‌تر تلویزیون تماشا می‌کردیم و همیشه هم برنامه‌ی وضع هوا را می‌دیدیم. فصل توفان‌های شدید بود ولی همه به‌خیر گذشته بود. پدرم به توفان عظیمی که در طول اقیانوس اطلس می‌چرخید اشاره می‌کرد و می‌گفت: «نگاه کن!» با سر به گزارش‌گرهای بخت برگشته که مثل کنه به تیر چراغ برق چسبیده بودند و واضحات را به طرز باشکوهی دکلمه می‌کردند، اشاره می‌کرد و داد می‌زد «احمق!» وقتی بچه بودم توفان‌های شدید دشمن محسوب می‌شدند – درخت‌ها را از بین می‌بردند و میوه‌ها را پخش وپلا می‌کردند. ولی حالا پدرم توفان‌های مؤنث را با دلباختگی زیادی نام می‌برد.
نزدیک‌ترین همسایه‌مان دوکیلومتر با ما فاصله داشت، وقتی پنجره‌های اتاق نشیمن و آشپزخانه را برای توفان تخته‌کوب می‌‌کردم، هیچ کس نپرسید چه می‌کنم، پدرم هم از داخل چیزی نپرسید. خیلی سنگین خوابیده بود که داشتم فکر می‌کردم دیگر مرده است. سر شیلنگ را بالا گرفتم و طوری بستم که گیر کند و روی تخته‌ها آب بپاشد و غروب شیرش را باز کردم. فرشته نیمی زشت و نیمی مهربان بود چون من هم نیم‌چه نشئه بودم. «تو وقتی که باید صدایش کنی تا از تختش بلند شود کلک سوار می‌کنی.»
 گفتم: «این کلک نیست.» من چند دقیقه‌ی دیگر به آسمان نگاه کردم و یک جرعه‌ی خیلی کوچولو مورفین انداختم بالا بعد وارد خانه شدم. وقتی با شمع به اتاق نشیمن رفتم، از من پرسید که چه خبر شده است. گفتم: «یک توفان بزرگ.»
گفت: «بالاخره!»
در طول توفان جشن گرفتیم، دو تا شام اضافی و آتیوان و مورفین را دور می‌گردانیدم. و پدرم برای مدت کوتاهی هوشیارتر شد، داستان‌هایی از توفان‌های شدید قبلی گفت، از نابودی محصولات، و از بچه‌های نوپایی که وقتی دیو باد آن‌ها را از خانه‌هایشان می‌دزدید چگونه در کشور بعدی با خاک و خل نشست می‌کردند و معجزه آسا نجات می‌یافتند.
بی مقدمه گفت: «می‌دانم که تو هم برای خودت اسراری داری.» و بعد گفت: «وقتی دو ساله بودی خواهرت می‌خواست تو را بیندازد زمین .یادت می‌آید؟»
گفتم: «نه ،» و از او خواستم بیش‌تر بگوید. ولی بعد فکر کرد که من خواهرم کارمن هستم.
پرسید: «چطور می‌توانی بچه‌ی به این کوچولویی را این‌طور اذیت کنی؟» و من گفتم خیلی کارهای بد می‌توانم بکنم.
فرشته گفت: «بگو چطور شد!»، درست جلوی پدرم، یک قطره دیگر مورفین خوردم، چون چشم‌هایش بسته بود، بعد انگار بو کشیده باشد دهانش را باز کرد، خب، کمی هم به او دادم. و بعد خودم یک کمی دیگر خوردم، دوباره یک کمی هم به او دادم، بعد سراغ آتیوان رفتم. ولی فرشته هنوز شکل یک زن سنگدل بود، گفت: «دستت را ببر جلو! یک فرشته‌ی دیگر دارد می‌آید!»
پدرم گفت: «عیب ندارد،» و بعد زمزمه کرد: «مادرت یک‌بار سعی کرد آن پسر را خفه کند، یک تلاش کوچولو، با پتو می‌خواست خفه‌اش کند، فوراً هم به من گفت، ولی خب افسرده بود، آدم‌های افسرده عیناً همین کار را می‌کنند .»
فرشته که حالا جویده جویده حرف می‌زد گفت: «اگر مرد بزرگی بودی ، مثلاً رئیس جمهور -که رئیس جمهور هم می‌توانستی بشوی- آن‌موقع من وجدان ملی بودم!»
آهسته به او گفتم: «خفه شو!» فکر می‌کردم که زیر و بم صدایم را طوری کرده‌ام که او بشنود و پدرم نشود.
گفت: «به من نگو خفه شوم ،دختره‌ی پر رو!» من هم کمی دیگر مورفین به او دادم. گرچه نخواسته بود، قطره‌چکان را که توی دهانش گذاشتم، مکید.
فرشته گفت: «تو می‌توانی». برای یک لحظه صورتش درخشش قشنگی پیدا کرد، یک دستش را جلو برد که یک طرفش نرم و سفید بود و طرف دیگرش زبر و پرمو. و به من نشان داد که چطور این کار را بکنم. دستش را روی قفسه‌ی سینه‌ی پدرم نگه داشت. «فقط باید بالاخره از این سر در گمی بیرون بیایی.»
به او گفتم: «داری خرابش می‌کنی» و یک قلپ آتیوان خوردم، فقط یک جرعه، واقعاً می‌گویم، ولی به محض این که جرعه را سر کشیدم فهمیدم که چرا باید آن را قطره قطره خورد. دیگر زیادی عالی بود،نه تنها فرشته بلکه همه چیز را خیلی خوشگل کرد، پوست زشت فرشته ناپدید شده بود، انگار که توفان آن را با خود برده باشد، بال‌هایش دوباره تمیز شده بود و صورت و بدن لختش شکفته بود و با محبت. حتی صورت پدرم هم خوشگل شد، هنوز زرد بود و چشم‌هایش گود افتاده بود ولی خیلی دوست داشتنی، و چقدر دیدن صورت قشنگی که این‌همه شبیه من است عجیب است. اتاق از چیزی که نور نبود می‌درخشید، بیرون واقعاً توفانی هیجان انگیز برخاسته بود و دیوارها را می‌لرزاد. پدرم گاهی کورکورانه دستش را به طرف چیزی می‌برد که آن‌جا جلویش نبود، حالا هم همین کار را می‌کرد، بنابراین من دستش را گرفتم و فرشته هم همین‌طور، هر سه ما دست‌های یک‌دیگر را گرفتیم.
جنی فین به من گفت: «باید هر زمانی برای گفت‌وگو آماده باشی.» منظورش از گفت‌وگو این بود که همه چیز را سر و سامان بدهی و خداحافظی‌ات را بکنی، خود آدم درحال مرگ، همه چیز را جمع و جور کند و عذرخواهی‌ها را هم از سر باز کند. گفت: «درباره‌ی مسائل حرف می‌زنی و خلاص.» با دست‌هایش حرف می‌زد انگار که یک دسته کبوتر یا بادکنک را به هوا می‌فرستد. این درست از آن حرف‌هایی است که آدم‌های آسایشگاه همیشه می‌زنند.
ناگهان فکر کردم که همین باید گفت‌وگو باشد، به نوبت دهانمان را باز می‌کنیم و یک چیز مهم و خوشایند رد و بدل می‌کنیم، تمام اتاق به نظرم مثل یک چیزی شد که مایه‌ی آسودگی است، و می‌دانستم که باید برای پدرم هم همین‌طور باشد. فرشته سخت به تقلا افتاده بود، انگار با خودش کشتی می‌گرفت. صورتش خوشگل بود ولی بدنش دوباره زشت شده بود، دهان پدرم باز بود، شیشه‌ی من هم تقریباً به آخر رسیده بود. با این‌حال ته مورفین را خودم سر کشیدم و به پدرم یک قطره آب دادم. چشمش را باز کرد و به من نگاه کرد و دوباره گفت: «تویی!» و سرش را تکان داد، بعد دوباره چشم‌هایش را بست ولی وقتی سرم را روی سینه‌اش گذاشتم، مرا عقب نزد، گرچه یک دستش بالای سرم دنبال چیزی می‌گشت، گذاشت تا دست دیگرش را روی گردنم بگذارم. به او گفتم: «بابا، من یک فرشته‌ی بهتر می‌خواهم، فقط همین را می‌خواهم.»
گفت: «حالا یک چرتی می‌زنم، تخته پوش‌ها را جمع کن و برو به اطاقت». ولی من همان‌جا که بودم ماندم و چرتی زدم. صبح روز بعد روی کاناپه بیدار شدم، باران دروغکی هنوز روی تخته پوش‌های پنجره ضرب گرفته بود، یادم نمی‌آمد که توی آن اتاق چه می‌کردم. فرشته آن گوشه بود، صورتش زشت بود، مثل هر صورت اشک آلودی. پهلوی پدرم نشستم، که باید همان موقع‌ها تمام کرده باشد، چون با وجودی‌که صورتش سرد بود و چشم‌های بازش شبیه انگور لهیده شده بود، سینه و شکمش گرم بود. دست‌هایم را روی سینه‌اش گذاشتم، سرم را روی دست‌هایم، و همان‌طور به مدت طولانی قبل از این که به جنی تلفن کنم و بگویم چه شده، ماندم.
نیویورکر سوم آوریل 2006
نویسنده: کریس آدرین (Chris Adrian)
مترجم: مهرشید متولی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.