داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

مرگ پدرم

مادرم یک سال زودتر از پدرم مرده بود. یک هفته بعد ازاین‮که پدرم مرد، من تنها، توی خونه‮ش بودم. خونه‮ش در آرکادیا بود و من که نزدیک‮ترین کس او بودم، چند روز بعد از مرگش، سر راه سانتا آنیتا به سرم زد که به خونه‮ش سر بزنم .
مراسم کفن‮ودفن تموم شده بود، برای همین هم هیچ‮کدوم از همسایه‮ها من‮رو نمی‮شناختند. رفتم توی آشپزخونه، از شیر یه لیوان آب برا خودم ریختم و خوردم. بعد اومدم بیرون دیگه نمی‮دونستم چه کاری می‮تونم بکنم. توی حیاط یه شیر آب بود بازش کردم و شروع کردم به آب دادن باغچه. همون‮طور که اون جا وایساده بودم، می‮دیدم که پرده‮ها کنار می‮روند و بعد همسایه‮ها یکی یکی از خونه‮هاشون میان بیرون. یک زن از خیابون رد شد و اومد تو پرسید:   – شما هنری هستید؟
جواب دادم که هنری هستم.
– چند سالی بود که ما پدر و مادرتون رو می‮شناختیم.
بعد شوهرش آمد و گفت :
– مادرتون رو هم می‮شناختیم.
من خم شدم، شیر آب روبستم و گفتم:
– اگه دوست دارین می تونیم بریم تو.
اون‮ها خودشون رو معرفی کردند تام و تلی ملیر. بعد رفتیم داخل خونه.
– چه‮قدر شبیه پدرتون هستین !
– بله اینو زیاد می‮شنوم.
– روبه‮روی هم نشستیم و هم دیگه رو نگاه کردیم.
زن گفت:
– آ … پدر شما چه‮قدر نقاشی داشته . نقاشی دوست داشت نه؟
–  آره این‮طور به نظر می‮رسه.
– اون نقاشی آسیاب بادی یه، توی غروب آفتاب چه‮قدر قشنگه .
–  اگه می‮خواین می‮تونین برش دارین .
– واقعاً؟
زنگ در به صدا در اومد، دوتا همسایه دیگه بودند، گیبسون‮ها. اون‮ها هم گفتندکه سال‮ها درهمسایگی پدرم زندگی کرده بودند، بعد خانوم گیبسون گفت:
– شما چه‮قدر شبیه پدرتون هستین!
– هنری اون نقاشی آسیاب بادی روداد به ما.
– چه خوب. من عاشق اون نقاشی اسب آبی‮ام .
–  می‮تونین برش دارین خانم گیبسون .
–  راست می‌گین؟
–  آره، حتما.ًً
زنگ دوباره به صدا دراومد ویک زوج دیگه وارد شدند. درونیمه باز گذاشتم. بعد مردی سرش روآورد تو:
– من داگ هودسن هستم، خانومم رفته سلمونی .
– بیایید تو آقای هودسن .
بقیه هم داشتند می‮رسیدند. اون‮ها که بیشترشون زن و شوهر بودند، شروع کردند به پرسه زدن توی خونه .
– خیال دارین این‮جا رو بفروشین؟
– فکر کنم بفروشمش .
– این جا محله خوبیه .
– بله، می‮بینم.
– آ.. قاب اون تابلو چه‮قدر قشنگه. ولی نقاشیش چنگی به دل نمی‮زنه.
– می‮تونین قاب رو بردارین.
– با نقاشیش چه کار کنم؟
– بندازنش دور.
بعد به دور و بری‮ها نگاه کردم:
– لطفاً هر کس هر تابلویی رو که دوست داره بر داره.
اون‮ها هم همین کار رو کردند. چیزی نگذشت که دیوار خالی شد .
– این صندلی هارو لازم ندارین؟
– نه، فکر نکنم .
دیگه حتی رهگذرهایی که از جلوی خونه رد می‮شدند هم سرشون رو می‮انداختند میومدند تو. اون‮ها دیگه زحمت معرفی کردن خودشون رو هم نمی‮کشیدند. یه نفر با صدای بلند پرسید:
– این کاناپه چی؟ لازمش دارین؟
– نه لازم ندارم .
کاناپه هم رفت از خونه بیرون. بعدنوبت به میز گوشه آشپزخانه و صندلی‮ها شد.
– هنری شما این‮جا توستر دارید؟
توستر روهم بردند.
– این ظرف‮هارو هم که لازم ندارین، دارین؟
– نه .
– این سرویس نقره چی؟
–  نه .
–  اگه این فنجون‌های قهوه وهم‌زن رو هم لازم ندارین، ببرمشون.
– ببرینشون .
یکی از خانم‮ها در قفسه آشپزخونه رو باز کرد:
– این میوه‮ها رو چی؟ فکر نکنم تنهایی بتونین از پس شون بر بیاین.
–  خیله خب. هر کس می‮خواد می‮تونه یه کم بر داره فقط سعی کنین به همه یه اندازه برسه .
–  من توت فرنگی‮هارو می خوام !
–  من هم انجیرهارو !
– من هم مربا رو می‮برم !
– آدم‮ها میومدند، می‮رفتند و با آدم‮های تازه برمی‌گشتند.
–  هی این‮جا پنج بطر ویسکی هم هست. هنری ! شما که مشروب نمی‮خورین ؟
– اون‮ها رو بذارین باشن .
خانه داشت کم کم پر از آدم می‮شد. از توالت صدای کشیدن سیفون اومد و بعدش صدای شکستن ظرفی از آشپزخونه.
–  بهتره این جارو برقی رو نگه دارین. برای آپارتمان‮تون به درد می‮خوره.
– باشه نگهش می‮دارم.
–  توی گاراژ یه مقدار وسایل باغبونی هست لازم‌شون که ندارین؟
–  چرا، اون‌ها به دردم می‮خورن .
–  برا اون‌ها پونزده دلار به‮تون می دم .
–  باشه .
مرد پونزده دلار به‮م دادو من کلید گاراژ رو دادم به‮ش . چیزی نگذشت که صدای ماشین چمن زنی که داشت کشیده می‮شد به اون طرف خیابون بلند شد .
–  هنری پونزده دلار برای اون همه وسیله واقعاً مفت بود ارزش اون‮ها خیلی بیشتر بود .
من جواب ندادم
–  ماشین رو چه‮طور؟ مال چهار سال پیشه .
–  فکر کنم ماشین رو نگه می‮دارم.
–  حاضرم پنجاه دلار هم به‮تون بدم.
–  فکر کنم ماشین رو نگه می‌دارم.
یه نفر فرش اتاق جلویی رو لوله کرد و برد بعد وقتی که دیگه چیز دندون‮گیری باقی نموند ه بود یکی یکی رفتند . فقط سه چهار نفر مونده بودند که اون‮ها هم زیادنموندند. شلنگ آب، تخت‮خواب، یخچال، اجاق گاز و یه حلقه کاغذ توالت، تنها چیزی بود که باقی مونده بود .
– از خونه اومدم بیرون و در گاراژرو بستم. من داشتم در گارژ رو قفل می‮کردم که دوتا پسر بچه اسکیت‮سوار جلوی خونه وایسادند .
– اون مرده رو می‮بینی؟
–  آره.
– باباش مْرده .
اون ها اسکیت‌کنان رفتند. بعد من شلینگ آب رو بر داشتم. شیر رو باز کردم و باغچه رو آب دادم .
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم: بهمن کیارستمی

از کتاب: «موسیقی آب گرم» – نشر ماه‮ریز
حروف‮چین: فریبا حاج‮دایی

لباس سرهم

اشکال کار آدمی ‌که ساعت یازده صبح به مقصد می‌رسه و ساعت هشت شب باید شعر بخونه، این جاست که حد خودش رو تا حد آدمی‌ که اون‌ها می‌خوان روی صحنه ببینن، آورده پایین؛ آدمی‌که بشه تماشاش کرد، بهش خندید، و از میدون به درش کرد. اون‌ها از تو نمی‌خوان که روشن‌شون کنی؛ می‌خوان سرشون رو گرم کنی. 
من توی فرودگاه با پروفسور کراگماتز آشنا شدم، و توی ماشین، با دوتا سگش، و همین‌طور با پولهولتز که سال‌ها بود کارهای من رو می‌خوند. دو تا دانشجوی جوون هم بودند که یکی‌شون کاراته باز بود، و اون یکی پاش شکسته بود. داشتیم می‌رفتیم خونه‌ی هووارد. (پروفسوری که بانی دعوت من برای خوندن شعرهام بود.)
من بُق کردم و متظاهرانه نشستم، و آبجو خوردم. به جز هووارد، تقریباً همه باید می‌رفتند سرکلاس‌هاشون. درها به هم می‌خوردند، سگ‌ها پارس می‌کردند، و ابرها تیره می‌شدند. من و هووارد و زنش و یه پسر دانشجوی جوون دور هم نشسته بودیم. ژاکلین –زن هووارد– داشت با دانشجوئه شطرنج بازی می‌کرد.
هووارد گفت: «یه چیز خوب دارم.» بعد دستش رو باز کرد، و یه مشت قرص بهم تعارف کرد. گفتم: «نه، معده‌ام رو اذیت می‌کنه. این اواخر حسابی ریخته به هم.»
ساعت هشت شب رسیدم اون جا. صدای جمعیت رو می‌شنیدم که فریاد می‌زدند: «اون مسته.» من ودکا و آب پرتقال به دستم، رفتم بالا، و یه جرعه ی حسابی سر کشیدم تا خون شون رو حسابی به جوش بیاورم. یه ساعتی شعر خوندم.
انصافاً بد تشویقم نکردند. یه پسر جوون اومد بالا و درحالی که می‌لرزید گفت: «آقای چیناسکی، من باید اینو بهتون بگم؛ شما مرد زیبایی هستین.» من باهاش دست دادم: «خیله خب پسر، فقط یادت باشه همین‌طور کتاب‌هام رو بخری.» چند نفر کتاب‌هام رو آوردند و من براشون تو کتاب‌ها چیز کشیدم. بالاخره تموم شد.
مهمونی بعد از شعرخونی، طبق معمول پر بود از استادها و دانشجوهای نچسب و کودن.
پروفسور کراگماتز منو کشید یه گوشه، و شروع کرد ازم سؤال کردن. سؤال پشت سؤال. گفتم: «نه، خب. آره بعضی از کارهای الیوت خوبن. پوند، خوب بعله، ولی اونی که خیال می‌کردم نبود. نه، از شاعرهای معاصر آمریکایی هیچ شاعر فوق العاده ای به فکرم نمی‌رسه. متأسفم. شعر عینی؟ خوب، بله، عینی هم مثل هر چیز عینی دیگه است. کی؟ سلین؟ فقط یه پیر خرفت. یه کتاب خوب بیشتر نداره، و اون هم کتاب اولشه. چی؟ بله، البته که کافی یه. شما خودتون چی؟ فکر نکنم حتا یکی هم نوشته باشید نه؟ چرا بند کردم به کریلی؟ باشه، دیگه این کار رو نمی‌کنم، ولی کریلی قالب کارش رو درست ریخته، و این خیلی مهم تر از کاری یه که منتقدهاش کردند. بله، من مشروب می‌خورم. کسی هست که مشروب نخوره؟ اصلاً مگه امورات آدم بی مشروب می‌گذره؟ زن‌ها؟ خوب بعله، البته؛ پس می‌خواین درباره ی شیر آتش نشانی و شیشه ی خالی مرکبِ هندی چیز بنویسم؟ بعله، درباره فرقون قرمز توی بارون هم می‌دونم. ببین، آقای کراگماتز، این جا آدم‌های دیگه هم هستند. من می‌رم یه دوری بزنم…»
شب همون جا موندم، و پایین یه تخت دو طبقه، زیر کاراته بازه، گرفتم خوابیدم. وقتی بیدارشدم همه جز هووارد رفته بودند. بلند شدم رفتم توالت. لباس پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون که ببینمش. اون خیلی حالش بد بود.
گفت: «خدای من، تو اصلاً ککت هم نمی‌گزه. بدنت مثل یه پسر بیست ساله است.»
– آخه دیشب خلاف سنگین نکردم… فقط یه کم آبجو و علف. شانس آوردم.
بهش پیشنهاد کردم که چند تا تخم مرغ آب پز بخورن. هووارد تخم مرغ‌ها رو که گذاشت بپزن هوا تاریک شد. تاریک عین شب. بعد ژاکلین زنگ زد و گفت که یه توفان داره به طرف شمال میاد. رگبار شروع شد. ما نشستیم تخم مرغ‌هامون رو خوردیم.
بعد شاعر شب بعد رسید. دوست دخترش و کراگماتز همراهش بودند. هووارد دوید تو حیاط و تخم مرغ‌ها رو اوغ زد. شاعر تازه، بلاندینگ ادواردز، شروع کرد به حرف زدن. صدای خوبی داشت و درباره ی گیتربرگ و کورسو و کوروک حرف می‌زد. بعد بلاندینگ ادواردز و دوست دخترش، بتی (که اون هم شعر می‌گفت) شروع کردند با همدیگه فرانسه بلغور کردن.
هوا تاریک تر شد و رعد و برق و رگبار زد. توفان وحشتناک بود بعد آبجو رسید. کراگماتز به ادواردز یادآوری کرد که حواسش باشه امشب شعرخونی داره. هووارد سوار دوچرخه اش شد، توی توفان پا زد تا بره دانشگاه و به دانشجوها ادبیات انگلیسی درس بده. ژاکلین رسید: «هووی کجاست؟» گفتم: «با دوچرخه‌اش رفت بیرون.»
– حالش خوب بود؟
— عین یه پسر شونزده ساله. قبل از این که بره چند تا آسپیرین انداخت بالا.
بقیه بعد از ظهر منتظر شدم و سعی کردم خودم رو قاطی بحث‌های ادبی نکنم. بعد رسوندنم فرودگاه. همراهم یه چک پونصد دلاری بود و شعرهام. بهشون گفتم لازم نیست از ماشین پیاده بشن. گفتم برای همه‌شون کارت پستال می‌فرستم.
وارد اتاق انتظار که شدم صدای مردی رو شنیدم که به یکی می‌گفت: «اون یارو رو باش!» اون جا اهالی، همه، مدل موهاشون شبیه هم بود. کفش‌ها همه پاشنه بلند، اورکت‌ها همه نازک، دگمه‌ها همه فلزی، پیرهن‌ها همه یقه باز و دستمال گردن‌ها همه در طیف بین سبز و طلایی. حتا صورت‌ها همه شبیه هم بودند. دماغ‌ها، گوش‌ها، دهن‌ها، حالت‌ها. دریاچه‌های کم عمق، با یک لایه یخ نازک. هواپیما تأخیر داشت. من پشت یه دستگاه قهوه جوش و ایسادم، و دوتا قهوه ی سیاه با بیسکویت شورم خوردم. بعد رفتم بیرون، زیر بارون.
بعد از یک ساعت و نیم تأخیر طیاره رسید، و با کلی دنگ و فنگ از جا پرید. توی هواپیما از مجله ی نیویورکر خبری نبود. از مهمان دار که مشروب خواستم گفت از یخخبری نیست. بعد هم خلبان اعلام کرد که با تأخیر توی فرودگاه شیکاگو می‌شینیم؛ از اجازه ی فرود هم خبری نبود. اون یکی اقلاً راست گو بود. رسیدیم شیکاگو و بالای فرودگاه چرخ زدیم و چره زدیم و چرخ زدیم. گفتم: «خب، انگار هیچ کاری نداریم که بکنیم.» و مشروب سومم رو سفارش دادم. سرگیجه به بقیه هم سرایت کرده بود. مخصوصاً وقتی که هر دوی موتورها به سر و صدا افتادند. اون‌ها دور می‌زدند و دور می‌زدند، ما هم می‌نوشیدیم و می‌نوشیدیم. یکی بلند بلند خندید. وقتی که همه مون دستمال‌های معطری رو که بهمون داده بودند ریز ریز کرده بودیم، گفتند که می‌خواهند بشینند.
لایه ی نازک یخ یک دفعه شکست. همه همدیگه رو هل می‌دادند، سؤال‌های واضح می‌کردند و جواب‌های واضح می‌شنیدند. توی فرودگاه دیدم پرواز من اصلاً توی لیست نیست. ساعت هشت و نیم شب بود. به آنی زنگ زدم، و او گفت که پشت هم به فرودگاه زنگی می‌زده تا بینه ساعت فرود کِی یه. ازم پرسید که شعرخونی چطور بود. بهش گفتم سرِ یه دانشکده رو شیره مالیدن خیلی سخت بود. من فقط تونستم سر نصف شون رو شیره بمالم. گفت: «خیله خب.» گفتم: «هیچ وقت روی مردهایی که لباس سرهم می‌پوشن حساب نکن.»
من نشستم و یه ربعی چشم چرونی کردم. بعد یه بار پیدا کردم. اون جا یه مرد سیاه پوست با لباس چرمی‌قرمز نشسته بود، و چند نفر داشتند به سلامتیش می‌خوردند و بهش می‌خندیدند. اون‌ها دستش انداخته بودند و مرد سیاه سعی می‌کرد خونسردیش رو حفظ کنه.
وقتی برگشتم تا لیست پرواز رو چک کنم دیدم یک سوم فرودگاه مست اند. مدل موها، همه به هم ریخته بود. یکی داشت عقب عقب راه می‌رفت؛ مست بود، و به این امید که با سر بخوره زمین و ضربه ی مغزی بشه داشت همین‌طور عقب عقب می‌اومد. ما همه سیگار روشن کردیم و در انتظار شکستن سرش تماشاش کردیم. یارو خورد زمین و جماعت رفتند سراغش تا لختش کنند. فاصله اش با من دورتز از اونی بود که ارزش رفتن داشته باشه. برگشتم توی بار. مرد سیاه پوست رفته بود. بغل دست من دونفر داشتند بحث می‌کردند. یکی شون برگشت طرف من، پرسید «تو درباره ی جنگ چی فکر می‌کنی؟»گفتم: «جنگ هیچ ایرادی نداره.»
– جدی؟
– آره. وقتی سوار تاکسی می‌شی، داری جنگ می‌کنی. وقتی یه نون می‌خری، داری جنگ می‌کنی. وقتی الواطی می‌کنی، داری جنگ می‌کنی. ولی به هر حال، آدم بعضی وقت‌ها به تاکسی و نون و الواطی احتیاج پیدا می‌کنه.»
مرده گفت: «هی، این جا یکی هست که جنگ رو دوست داره.» یکی از ته بار بلند شد و اومد جلو. لباسش عین اولی بود. اون پرسید: «تو از جنگ خوشت میاد؟»
– جنگیدن هیچ اشکالی نداره. جنگ یعنی توسعه ی طبیعی مملکت.
– تو چند سال جنگ بودی؟
– هیچی.
– اهل کجایی؟
– لوس انجلس.
– می‌دونی؟ بهترین دوست من رفت رو یه مین! و تموم کرد.
– خدا رو شکر کن که تو به جای بهترین دوستت نمردی.
– نمی‌خواد نمک بریزی.
– فقط یه کم مستم. آتیش داری؟
اون با اکراه فندکش رو گرفت سر سیگار من و بعد پا شد رفت ته بار.
طیاره به جای 7:30، 11:30 پرید. من یه مشروب سفارش دادم. وقتی چراغ‌ها رو خاموش کردند همه با این که بیدار بودند، خودشون رو زدند به خواب. من چشم‌هام باز بود. صندلی ام کنار پنجره بود و زل زده بودم به بال خواپیما و چراغ‌های زیرپامون. اون پایین همه چیز با خط‌های نورانی تقسیم بندی شده بود؛ لونه‌های مورچه.
رسیدم به فرودگاه لوس آنجلس. آنی، دوستت دارم. امیدوارم ماشینم استارت بزنه. امیدوارم لوله ی توالت نگرفته باشه. خوشحالم که با کسی نبودم. خوشحالم که یه ابلهم خوشحالم که هیچی نمی‌دونم. خوشحالم که کسی قصد جونم رو نکرده. وقتی دستهام رو نگاه می‌کنم و می‌بینم هنوز به مچم چسبیده‌اند، با خودم فکر می‌کنم که آدم خوشبختی هستم.
در حالی که اورکت پدرم، و کیف شعرهام دستمه از هواپیما پیاده می‌شم. آنی میاد طرفم. صورتش رو که می‌بینم به خودم می‌گم: «ای که هی، چقدر دوستش دارم. چی کار باید بکنم؟» بهتریم کاری که می‌تونم بکنم اینه که بی تفاوت باشم. با هم رفتین طرف پارکینگ. هیچ وقت نباید بهشون نشون بدی که برات مهم‌اند، و گرنه جونت رو می‌گیرند. من خم شدم و لپش را بوسیدم: «چه خوب کردی اومدی.» گفت: «خیله خب».
با ماشین از پارکینگ فرودگاه لوس آنجلس اومدیم بیرون. من برنامه کثیفم رو اجرا کرده بود، اما خودم رو نفروخته بودم؛ اون‌ها پی یه نشمه می‌گشتند و گیرش آورده بودند. بهش گفتم: «عزیزم، دلم برات خیلی تنگ شده بود.» آنی گفت: «من گرسنمه.»
رفتیم رستوران چیکانو و بوروتوسِ سبزِ تند خوردیم. غذامون تموم شد. زنم با من بود. زنی که برام مهم بود. از این جادو نباید سرسری رد شد. من صورتش و چشم‌هاش رو نگاه کردم و بعد راه افتادیم به طرف خونه. تو راه هم هر وقت که حس می‌کردم نگاهش به من نیست نگاهش می‌کردم.
پرسید: «شعرخونی چطور بود؟»
گفتم: «خوب بود.»
رفتیم تا بالای بلوار اکوارادو و بعد پیچیدیم توی بلوار گلندال. همه چیز خوب بود. و من چقدر از این که همه چیز خراب بشه بیزار بودم. از این که همه چی به ته برسه؛ عشق‌هان، شعرهام. ولی به هر حال همه چیز یه روز به ته می‌رسه.
آنی ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم، از پله‌ها رفتیم بالا و در رو باز کردیم. سگه پشت سرموت بالا و پایین می‌پرید. ماه بالا اومده بود و خونه بوی رز می‌داد. سگه پرید بغل من. من گوش‌هاش رو کشیدم و زدم به شکمش. و اون چشم‌هاش رو گشاد کرد و نیشش باز شد.
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم: بهمن کیارستمی

برگرفته از کتاب: «موسیقی آب گرم» ص 45 تا 54- نشر ماه ریز 1380
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

حباب غم

ویکتور والُف شاعر فوق‌العاده‌ای نبود. شهرتش در محدوده‌‌ی دوروبری‌های خودش بود. زن‌ها دوستش داشتند و زندگیش رو زنش می‌گردوند. معمولاً می‌شد اون رو توی کتاب فروشی‌ها در حال شعر خوندن دید و صداش رو از رادیوی محلی شنید. صداش بلند و دراماتیک بود،‌اما موقع شعر خوندن همیشه لحنش یکنواخت می‌موند، همیشه در نقطه‌ی اوج بود و فکر کنم زن‌ها از همینش خوش شون میومد. بعضی از بیت‌هاش به تنهایی می‌تونستند قوی باشند،‌اما وقتی اون‌ها رو در قالب کلی شعر می‌شنیدی، می‌دیدی ویکتور چیز مهمی‌نمی‌گه، فقط هر چی می‌گه، بلند می‌گه.
اما ویکی هم که مثل بقیه‌ی زن‌ها، راحت خام می‌شد و مردهای ابله به نظرش جذاب میومدند، به من اصرار کرد که بریم شعرخونی والُف رو بشنویم. یه جمعه شب گرم، توی کتابفروشی ِ فمینیست – لزبین‌های انقلابی. ازمون ورودی نگرفتند. والُف شعرهاش رو مجانی می‌خوند. بعد از شعر خونی هم نقاشی‌هاش رو شرح می‌داد. نقاشی‌هاش خیلی مدرن بودند. اکثراً دو سه تا ضرب قلم قرمز با چند تا فرم آبستره به رنگ متضاد. معمولاً روی نقاشی‌ها یکی دو بیتی هم نوشته شده بود:
بهشت سبز به خانه‌ام می‌اید
و من خاکستری می‌گریم، خاکستری، خاکستری، خاکستری…
تصویر تیم لری به دیوار نصب شده بود. هم چنین پوستری با شعار «ریگان را رسوا کنید!». رسوایی ریگان برای من هیچ اهمیتی نداشت. والف بلند شد و با یک بطری آبجوی نصفه تو دستش رفت روی سکو.
ویکی گفت: «نگاهش کن! به صورتش نگاه کن! ببین چقدر رنج کشیده س!» گفتم: «آره، حالام نوبت منه که رنج بکشم.»
انصافاً قیافه‌ی والف نسبت به شاعرها جذاب بود. البته نسبت به اغلب شاعرها، تقریباً همه جذاب اند.
ویکتور والف شروع کرد:
شرق سوئز در قلب من
همهمه، همهمه، همهمه سر داده است.
و دلتنگم هنوز، هنوز دلتنگم
ناگه تابستان به خانه‌ام می‌اید
با شتاب و
به مانند دونده‌ای که به سوی خط پایان می‌دود
خط پایان قلب من!
ویکتور خط آخر رو فریاد کشید. بغل دستی من گفت: «زیباست.»؛ یه شاعر فمینیست که از خوابیدن با سیاه‌ها خسته شده بود و حالا تو اتاق خوابش با یه دوبرمن می‌خوابید. اون گیس‌های قرمز بافته و چشم‌های بی‌روحی داشت. و هر وقت که شعر می‌خوند همراهش ماندولین می‌زد. تقریباً همه‌ی شعرهاش هم درباره‌ی جای پای یه نوزاد مرده روی ماسه بود. شوهرش دکتری بود که هیچ وقت هیچ جا نمیومد. (لااقل اون قدر باهوش بود که خودش رو به دام‌این جور شب شعرها نندازه.) ولی به اون برای شعر گفتن و غذا دادن به دوبرمنش اختیار تام داده بود.
والف ادامه داد:
میز مؤاخذه و جایگاه محاکمه و روز بازخواست
آشوب در پس جبینم
به نابخشوده ترین راه
آه، به نابخوشده ترین راه
من میان روشنی و تاریکی تاب می‌خورم…
به ویکی گفتم: «این جا رو باهاش موافقم.» ویکی گفت: «تو رو خدا ساکت باش.»
با یک هزار تپانچه
و یک هزار آروز
برآستانه‌ی خیال خود پا می‌گذارم
تا جان یک هزار پاپ را بگیرم!
من پاینت ویسکی‌ام رو پیدا کردم، درش رو باز کردم و اون رو سرکشیدم. ویکی گفت: «تو همیشه سر‌این جور شعرخونی‌ها مست می‌کنی. نمی‌تونی خودت رو کنترل کنی؟» گفتم: «من سر شعرخونی خودم هم مست می‌کنم. من تحمل شعرهای خودم رو هم ندارمویک.»
تور ادامه داد:
ترحمی‌جویده شده
ما چنینیم؛ ترجمی‌جویده شده، جویده شده، جویده شده، جویده شده،
ترحمی‌جویده شده…
گفتم: «الان یه چیزی درباره‌ی کلاغ می‌گه.» والف ادمه داد:
ترحمی‌جویده شده، کلاغی نامیرا…
من خندیدم و والف صدای خنده‌ی من رو شناخت. اون به من نگاه کرد و گفت: «خانم‌ها و آقایان،‌امشب در بین ما یک شاعر هست هنری چیناسکی.»
همهمه‌ی آهسته‌ای بلند شد. اون‌ها منو می‌شناختند؛ خوک حشری، دائم الخمر، مادرقحبه.
من یه جرعه‌ی دیگه خوردم، و گفتم: «لطفاً ادامه بده ویکتور.»
اون ادامه داد:
… به شرط گوژپشتی شجاعت
تقلب در پیش پاافتادگی یک راست گو
یکی از چهارقلوها
و شکاف با نیش و نوش، وحشیانه فریاد برمی‌آورد
در دست پوش خز…
ویکی گفت: «چقدر زیباست.‌اما از چی داره حرف می‌زنه؟»
– از لیس زدن.
– فکر می‌کردم. عجب مرد زیبایی یه.
– امیدوارم لیس زدنش بهتر از شعر گفتنش باشه.
غم، مسیحا، غم من
حباب غم
ستارگان و باریکه‌های غم
آبشارهای غم
جویبارهای غم
غمی لایزال
هر کجا…
گفتم: «حباب غم. از‌این یکی خوشک اومد.»
– هنوز داره از لیسیدن حرف می‌زنه؟
– آره، الانم می‌گه حالش هیچ خوب نیست.
… دوجین دوجین نانوا، عموزاده‌ی یک عموزاده،
استرپتومایسین را داخل کنید
به خجستگی بخورانیدم
من خواب کارناوال پلاسماها را
بر چرم خشمگین می‌بینم…
– حالا چی داره می‌گه؟
– داره می‌گه‌اماده است تا دوباره لیس بزنه.
– دوباره؟
ویکتور باز شعر خوند و من باز مشروب خوردم. بعد، ده دقیقه تنفس اعلام کردند و جماعت رفتند دور سو جمع شدند. ویکی هم رفت. اون تو گرم بود و من اومدم تا توی خیابون، هوا بخورم. چند قدم پایین تر یه بار بود. رفتم اونجا، یه آبجو گرفتم. بار زیاد شلوغ نبود. تلویزیون داشت بسکتبال پخش می‌کرد. نشستم. بازی رو تماشا کردم. برام مهم نبود که کی می‌بره. فقط داشتم با خودم فکر می‌کردم که خدای من،‌این‌ها چقدر بپر بپر می‌کنند. حاضرم شرط ببندم زیر بغل همه شون بوی گند عرق می‌داد. یه آبجوی دیگه گرفتم و اومدم بیرون. والف شعر خوندنش را شروع کرده بود. از یک کوچه پایین تر می‌شد صداش رو شنید:
کلمبیا را خفه کنید و
اسبان مرده‌ی روح مرا
در آستانه‌ی دروازه‌ها به من خوش‌امد بگویید
مورخان! در خواب‌های تان به من خوش‌امد بگویید
و نرمی گذشته‌ها را ببینید
خواب‌هایی که از سترگی
مرده اند.
من صندلیم رو کنار ویکی پیدا کردم. اون ازم پرسید: «حالا چی داره می‌گه؟»
– چیز مهمی‌نمی‌گه. در واقع، داره می‌گه شب‌ها خوابش نمی‌بره، باید یه کار پیدا کنه.
– داره می‌گه باید یه کار پیدا کنه؟
– نه، من دارم می‌گم.
… ستارگان ریزان
برادرانند و فاتح دریا
اِل دورادو، قلب من.
بیایید و ببُرید سرم را، ببُرید
چشمانم را، به مزاح
سلاخی‌ام کنید..
– حالا چی داره می‌گه؟
– می‌گه‌یه زن سیاه چاق می‌خواد دمار از روزگارش دربیاره.
– نمی‌خواد نمک بریزی. واقعاً چی می‌گه؟
– همین که گفتم. من هم باهاش موافقم.
… می‌توانستن خلأ را ببلعم،
می‌توانستم پیکان عشق را در تاریکی برهانم
می‌توانستم از هندوستان، عزل تو را بخواهم…
ویکتور شعر خوند و شعر خوند. یه آدم عاقل بلند شد، رفت بیرون. بقیه سر جاهامون نشسته بودیم.
می‌گویم، خدایان مرده را بیرون بکشید
از چنگال خرچنگ‌ها!
می‌گویم نخل پر از فایده است
می‌گویم نگاه کنید، نگاه کنید، نگاه کنید
در اطراف مان
عشق از آن ماست
زندگی از آن ماست
خورشید سگ ماست و قلاده اش در دست ما
هیچ چیز نمی‌تواند شکست مان دهد
ما تنها نیازمند وصالیم
تنها نیازمند وصالیم
تنها نیازمند رهایی از گور
از زمین، از خاک،
و آرزوهای شطرنجی مان پیوند دادن ریسمانی است
با حس‌های راستین مان
ما نه چیزی برای ستاندن داریم
و نه چیزی برای نثار.
ما تنها نیازمند آغازم
آغاز، آغاز.
ویکتور والف گفت: «از همه تون متشکرم. متشکرم که اومدین.» بعد هم یه تشویق مفصل. اون‌ها همیشه تشویق می‌کردند. ویکتور غرق در افتخار، قوطی آبجوش رو برداشت، یک کم سرخ شد و بعد هم نیشش تا بناگوش باز ماند؛ یه لبخند بسیار انسانی که زن‌ها عاشقش بودند. من آخرین قطره‌های بطری رو سر کشیدم.
همه دور ویکتور جمع شده بودند. ازش‌امضا می‌گرفتند و به سؤال‌ها جواب می‌داد. برنامه‌ی بعدی نقد کار هنریش بود. من تونستم ویکی رو راضی کنم که بزنیم بیرون. ماشین من یه خیابون پایین تر بود، و باید تا اون جا پیاده می‌رفتیم.
اون گفت: «صداش خیلی غَراست.»
– آره، صدای خوبی داره.
– نظرت درباره‌ی کاراش چیه؟
– به نظرم خیلی خالص اند.
– به نظر من تو به اون حسودیت می‌شه.
گفتم: «بیا بریم‌این جا یه چیزی بزنیم. مسابقه‌ی بسکتبال هم هست.»
– باشه.
شانس آوردیم؛ مسابقه هنوز تموم نشده بود. نشستیم. ویکی گفت: «نگاه کن، ببین پاهاشون چقدر بلنده.» پرسیدم: «تو چی می‌خوای؟»
– ویسکی با سودا.
من دو تا ویسکی با سودا سفارش دادم، و بعد نشستم به تماشای بازی. اون‌ها هی می‌پریدند بالا، هی می‌پریدند پایین. فوق العاده بود. به نظر می‌رسید که از یه چیزی هیجان زده بودند. فکر کنم زمانی رو که توی او بارِ تقریباً خالی گذروندم، بهترین بخش او شب بود.
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم: بهمن کیارستمی

برگرفته از کتاب: «موسیقی آب گرم» – نشر ماه ریز 1380
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

اداره پست

داستانی را که نوشته‌ام به هیچکس تقدیم‌اش نمی‌کنم.

دفتر رئیس پست، پست‌خانه آمریکا، 1 ژانویه 1970
یادداشت: لس‌آنجلس کالیفرنیا، 742

قرار داد اخلاقی
همه‌ی کارمندان توجه کنند که این قرارداد اخلاقی برای کارمندان پست تنظیم شده است. بطوریکه در بخش 742 از آئین‌نامه پست می‌بینید. هدایت کارمندان در محیط هم در بخش 744 این آئین‌نامه قابل مشاهده است.
کارکنان پست توجه کنند، تمام طول سال، باید از سرویس‌دهی خوب به کشور در کنار گروه‌‌های دیگر دریغ نکنند. هر کارمند باید افتخار کند که در این سرویس کار می‌کند. هر یک از ما باید برای رشد این سرویس تلاش کنیم تا آیندگان نیز از آن بهره ببرند و پیشرفت را به عموم هدیه کنیم.
همه پرسنل پست باید با یکپارچگی و از خود گذشتگی کامل به عموم مردم کمک کنند. از پرسنل پست انتظار می‌رود که اصول اخلاقی را رعایت کنند، و با حمایت قوانین آمریکا و مقررات و پلیس شعبه اداره پست به کار خود ادامه دهند. فقط رعایت قوانین اخلاقی مهم نیست، مقامات رسمی و کارکنان باید گوش به زنگ باشند تا از رفتارهایی که آن‌‌ها را از انجام وظیفه‌ی پستی بر حذر می‌دارد پیشگیری کنند. حقوق باید وجدانآ پرداخت شود. سرویس پست در زمینه رابطه با شهروندان منحصر به فرد است. در بسیاری موارد، خود این سرویس با دولت فدرال رابطه برقرار می‌کند. بدین گونه، این فرصتی ویژه است و هر کارمند پست مسئول است تا با احترام به قرارداد و با افتخار و درستی اعتماد عموم مردم را جلب کند؛ بدین ترتیب اعتبار و برتری سرویس پست را و تمام دولت فدرال را انعکاس دهد.
از همه کارمندان درخواست می‌کنم بخش 742 را مرور کنند، آئین‌نامه پست، استاندارد‌های اصلی از جریان اخلاقی، رفتار شخصی کارمندان، ممنوعیت فعالیت‌‌های سیاسی، غیره.
کارمند مسئول

فصل اول
1
از اولش اشتباه شروع کردم.
کریسمس بود و بالای تپه مثل آدمای همه چیز فهم، مست و پاتیل بودم. هر کریسمس یکی شوخی می‌کرد، اونا هر کس عوضی رو برای این کار اجیر می‌کنن. بعدش برگشتم پائین و به خودم که اومدم دیدم کیسه چرمی پشتمه و بیکار در حال پیاده روی‌ام. کدوم شغل، فکر کردی. چقدر با حال! همیشه یک یا دو تا بسته به تو می‌دن و اگر تا آخر برسونیش، متصدی حمل و نقل دوباره یه بسته‌ی دیگه به تو می‌ده، بر‌می‌گردی و تو دردسر می‌افتی و یکی دیگه می‌گیری، فقط زمان می‌گذره و درست تو روزای کریسمس، کارت رو می‌کشی تو شکاف.
فکر کنم دومین روز کریسمس بود که وسوسه شدم با این زن گنده برم بیرون و اون دور و برا در حالی که نامه‌‌ها رو می‌رسونم قدم بزنم. منظورم از گنده، باسن و سینه‌‌های گنده‌اش بودن و اون در هر صورت گنده بود. به نظر دیوونه می‌اومد؛ اما من فقط به بدنش نگاه می‌کردم و برام چیز دیگه‌ای مهم نبود.
حرف زد، حرف زد و حرف زد. بعد بی‌خیال شد. همسرش تو جزیره‌ای دور افتاده کارمند بود و اون تنها زندگی می‌کرد. می‌دونی، تو این خونه‌ی کوچیک، کنار بقیه با خودش تنها بود.
پرسیدم:چه خونه‌ی کوچیکی؟
آدرسو روی یه تکه کاغذ نوشت.
گفتم:من هم تنهام. میام و شب با هم صحبت می‌کنیم.
تو خونه‌ی مجردیم نمی‌تونستم هر کاری که می‌خوام بکنم؛ شغل َگندم مانع می‌شد. نصف زمانم رو گرفته بود، یه جورایی از همه چیز دور بودم. خوب میدونی بهش می‌گن تنهایی. من تنها بودم کنار این کو-نِ گنده که همش پهلوم بود.
گفت:باشه. شب می‌بینمت.
چیز خوبی بود، یه همخونه‌ی فوق‌العاده برای من، اما مثل بقیه‌شون؛ بعد از سه، چهار شب علاقه‌مو نسبت به اونا از دست می‌دادم و دیگه پیش‌شون بر نمی‌گشتم.
نمی‌تونم فکرمو عوض کنم، خدایا، همه این نامه‌رسونا نامه‌‌ها رو بی‌خیال می‌شن و می‌رن می‌خوابن. این شغل منه، آه آره آره آره.

2
ازم امتحان گرفتن و قبول شدم، وضعیت جسمانیم رو دیدن، قبول شدم. من دستیار مسئول حمل و نقل بودم. آسون بود. من رو به ایستگاه آون غربی فرستادند. مثل کریسمس؛ فقط کنار کسی نخوابیده بودم و تنها بودم. هر روز غیر از خوابیدن کار دیگه‌ای نمی‌کردم. نمی‌خواستم تو دردسر بیفتم و بخاطر همین با بسته‌‌ها این ور و اون ور می‌رفتم. حتی یونیفرم هم نداشتم. فقط یه کلاه. البته لباس‌هام منظم بودن. کاری که بتی و من می‌کردیم؛ نوشیدن مشروب، راه مناسبی برای پول درآوردن نبود.
بعدش به ایستگاه اکفورد منتقل شدم.
یه گردن کلفت به نام جانسون اونجا بود. به من نیاز داشت و درکش می‌کردم. جانسون به پوشیدن پیراهن قرمز تیره علاقه داشت که شاید معنی‌اش خطر و خون بود. 7 تا دستیار داشت: تام موتو، نیک پلیگرینی، هرمان استراتفورد، روسی اندرسون، بابی هانسن، هارولد ویلی و من؛ هنری چیناسکی. ساعت 5 صبح بود. تنها نشسته‌بودم و داشتم مشروب می‌خوردم. همیشه تا نیمه ‌های شب اینجا می‌شینم و مشروب می‌خورم. باید ساعت 5 صبح اینجا باشم. صبح منتظر گذشت زمان می‌مونم. منتظر می‌شم تا بعضی از پرسنل برای مریضی‌شون بیان پیشم. پرسنل معمولآ وقتی هوا بارونیه یا هوا خیلی گرمه یا روز بعد از تعطیلی وقتی می‌دونن نامه ‌ها دو برابره مریض می‌شن.
40 یا 50 تا مسیر مختلف یا شاید بیشتر بود. هر کدوم از مسیر‌ها با هم فرق داشتن. باید همه‌ی اون مسیر ‌ها رو بلد باشی و تا قبل از 8 صبح نامه‌‌ها رو برسونی و برگردی. برای فرستادن کامیون‌‌ها جانسون هیچ بهانه‌ای رو نمی‌پذیره. دستیار‌های مسیر، مجله‌‌ها رو گوشه‌ای می‌ذارن. بدون خوردن نهار حرکت می‌کنن و شاید تو راه درست تو خیابان از گرسنگی بمیرن. جانسون می‌خواد که 30 دقیقه حرکت رو زود شروع کنی _ اون هم روی صندلیش، توی پیراهن قرمزش، چرخ می‌زنه _ " چیناسکی برو مسیر 539! " باید نیم ساعت زود شروع کنی، و انتظار هم داره که نامه ‌ها رو ببری و بیاری و زود هم برگردی. درست سر وقت. یکی دو بار در هفته. قبل از این که درب و داغون و خسته بشیم باید شب وانت رو آماده کنیم. یه فهرستی رو برد هست که ساعت ورود و خروجه البته انجامش غیرممکنه _ کامیون نمی‌تونه تند بره. برای چهار یا پنج تا بسته بالا و پائین می‌پری. بعدش دوباره یه خروار نامه می‌آد و بوی گند عرق می‌دی. می‌دوی و با عرق روی صورتت نامه‌‌ها رو توی کیسه له می‌کنی. خوب به هر حال کار تموم می‌شه و نامه‌‌ها رو روی هم می‌چینی. جانسون میاد و می‌بینتشون.

3
خود دستیار ‌ها به جانسون اجازه می‌دادن که هر بلایی سرشون بیاره. چون هر کار غیرممکنی رو که می‌گفت انجام می‌دادن. نمی‌تونستم ببینم یک نفر چقدر بدیهی به خودش اجازه می‌ده که به اونا ظلم کنه. قانون مهم نبود. اتحادیه هم ارزشی نداشت. توی یه روز تعطیل 30 صفحه گزارش نوشتم. یه کپی از نامه رو به جانسون دادم و اون یکی رو هم به ساختمان فدرال بردم. منشی گفت منتظر بمون. منتظر موندم، منتظر موندم و منتظر موندم. یک ساعت و سی دقیقه منتظر موندم. بعد یه مرد کوچولوی مو خاکستری با چشمایی شبیه خاکستر سیگار رو دیدم. اون حتی از من نخواست که بتمرگم. داخل که شدم اون شروع کرد به داد زدن.
" تو همون مرد باهوش حرومزاده‌ای، آره؟ "
" دوست داشتم شما رو ببینم. فحش ندید، آقا."
" باهوش حرومزاده، تو یه حرومزاده‌ای که لفظ قلم حرف می‌زنه و دوست داری این رو به من بفهمونی!"
اون کاغذهام رو پرت کرد. و داد زد: " آقای جانسون یه مرد فوق العاده است."
گفتم : " چرت و پرت نگید. واضحه که اون آدم سادیسم داره."
" چند وقته تو اداره پست مشغولی؟ "
" سه هفته."
" آقای جانسون 30 ساله که داره تو اداره پست کار می‌کنه."
" چه ربطی داره؟ "
" گفتم که آقای جانسون یه مرد فوق العاده است."
خیلی دوست داشتم این مرد پست فطرتو جدآ بکشم. اون و جانسون حتمآ شبا با هم می‌خوابن.
گفتم:_ " باشه. آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. مزخرفاتی که گفتم رو فراموش کن.‌ " بعدش رفتم بیرون و یه کم همون دور و برا چرخیدم. روز بعد هم سر کار نرفتم. بدون دستمزد البته.

4
فرداش جانسون ساعت 5 صبح منو دید. سرشو برگردوند و نگام نکرد. قیافه‌اش و پیراهنش مثل همیشه بود. هیچی نگفت. مهم نیست. ساعت 2 صبح بغل بتی مشروب خوردم. بعدش پشتمو کردم بهش و چشمامو بستم.
7 صبح، جانسون دوباره سرشو برگردوند و نگام نکرد. دستیاراش رفته بودن سر کاراشون. بعضیاشونم به ایستگاه ‌های دیگه که نیرو می‌خواستن فرستاده بود.
" همین، چیناسکی. امروز هیچی برا تو نمونده."
تو صورتم زل زد. به درک، مهم نیست. تو اون لحظه می‌خواستم برم به رختخوابم و بخوابم.
گفتم:_ " باشه جان."
تو بین نامه رسونا بهش می‌گفتن "جانی" من تنها کسی بودم که بهش می‌گفتم جان.
اومدم بیرون، ماشین درب و داغونمو روشن کردم و خیلی زود تو بغل بتی روی تخت خوابیده بودم.
" آه هانک! خیلی باحاله! "
" بدجور عزیزم! " با بدن گرمش یه کم ور رفتم و در عرض 45 ثانیه خوابش برد.

5
روز بعدم همین رو گفت:
" همین، چیناسکی. امروز هیچی برا تو نمونده."
یه هفته همینطوری بود. هر روز ساعت 5 تا 7 صبح بدون این که پولی بهم بده ان می‌نشستم اونجا. اسم من حتی تو بین اونایی که شبا بار تحویل می‌گرفتن هم بود.
بابی هانسن یکی از دستیارای قدیمی ___ در مدت خدمتش به سرویس ____ بود. گفت: " یه بارم این بلا رو سر من آورد. اون می‌خواست از گرسنگی بمیرم."
" مهم نیست. نمی‌خوام به دست و پاش بیفتم. از اینجا می‌رم حتی اگه از گرسنگی بمیرم."
" اینکارو نکن. هر شب به ایستگاه پرل گزارش بده. به اونا بگو که بهت کار نمیده و میای اینجا می‌شینی در حالیکه تو یه کارمند عالی هستی."
" اینکارو می‌تونم انجام بدم؟ قانون جلومو نمی‌گیره؟ "
" هر دو هفته بهت گزارش کارمو می‌دم."
" مرسی بابی."

6
زمان از دستم در رفته. نمی‌دونم 6 یا 7 بعدازظهره یا یه چیزی مثل این. با یه مشت نامه نشسته بودم. یه نقشه برداشتم و راه افتادم. آسون بود. همه‌ی راننده ‌ها برای سوار کردن مسافر تلاش می‌کردن و برای این زمان زیادی صرف می‌شد. با این کارشون خیلی حال می‌کردم که جلوی پای آدم می‌زنن کنار. تفریحم شده بود. با بقیه می‌رفتم جلو وقتی یه ماشین از دور پیداش می‌شد و می‌اومدم عقب وقتی بقیه می‌اومدن عقب.
بعدش کارای دیگه‌ای هم کردم. رفتم کافی شاپ، روزنامه خوندم و گاهی هم احساس خوش تیپی می‌کردم. حتی برای ناهار خوردن هم زمان داشتم. یه دختر جوان باحال رو دیدم که هر شب کارای بخصوصی می‌کرد. طراح لباس ‌های سکسی و لباس شب بود و پوشیدن شون رو هم یاد می‌داد. باید ساعت 11 شب وقتی از پله ‌ها رفتی بالا بهش زنگ بزنی و اون چیز مخصوص رو بهت بده. اون تو راهرو یه کم نفس نفس می‌زنه. یه چیزی مثل: " اووووووووووووووووووووووووووووففففففففففففففففففففففففففف." نزدیکت وایساده. خیلی نزدیک. پیدا بود که تا وقتی اونجاست نمی‌خواد من برم. و بعدش گفت: " ااااووووففف شب خوش مرسی! "
گفتم:_ " باشه ماما."
آروم دویدم و از اونجا دور شدم با این حال که می‌د‌ونستم تیکه‌ خوبی بود.
همه چیز همینطوری پیش نرفت. یه نامه بعد از حدود یک هفته و نیم آزادی برام اومد.
" آقای چیناسکی عزیز:
شما به ایستگاه اکفورد فورآ احضار شده‌اید. از قانون سرپیچی کرده‌اید. یا فورآ برگردید و با رعایت قوانین به کارتان ادامه بدهید یا اخراج خواهید شد.
ای. ای. جانسون، ایستگاه اکفورد."
بر خلاف میلم دوباره به سرکارم برگشتم.

7
" چیناسکی! برو مسیر 539! "
تو ایستگاه کار‌ها طاقت فرسا بود. صندوق ‌های پست آپارتمان‌ها بعضی اوقات اصلآ اسم نداشت و یا اسم ‌ها رو خراشیده بودن، اونا رو باید زیر نور کم تو راهرو ‌های تاریک پیدا می‌کردم. همیشه یه عده زن میانسال اون دور و برا و بالا و پائین خیابونا یه سئوال رو تکرار می‌کردن. یه نفر با یه صدای مشخص می‌گفت:_ " نامه رسون، نامه برای من نیومده؟ "
و تو دلت می‌خواد داد بزنی:_ " خانم، من می‌دونم دارم چه غلطی می‌کنم و شما کی هستی یا من کی هستم یا هر کی کیه؟ "
کار تخمی، اثرای لعنتی مشروب که از دیشب مونده، این لیست عوضی که هیچوقت سر ساعت نمیشه بهش عمل کرد و جانسون که توی پیراهن قرمزش میاد پیشت. می‌دونی باید لذت برد. به این که اون پشتیبانته داره تظاهر می‌کنه. اما هر کسی دلیل این کارش رو می‌دونه. اوه، چقدر مرد فوق العادیه!
مردم عامی. مردم عامی. و سگا.
بزار برات در مورد سگا بگم. مثل بقیه روزا در حال سگ دو زدن بودم و مثل خر کار می‌کردم. حال درستی نداشتم. آشفته بودم و گیج می‌زدم. کنار صندوق پست یه آپارتمان وایسادم. درست زیر پله ‌ها جلوی پیاده رو بود. یه چیزی صدا کرد، فکر کردم یکی داره با کلید در رو باز می‌کنه. اما صدای این نبود. بعدش یه چیزی داشت خشتکمو فشار می‌داد. جابجا شدم و یه نگاهی به دور و بر انداختم یه سگ شپرد آلمانی، کاملآ بالغ رو دیدم، نصف دماغشم کرده بود توی کون من. با اون آرواره ‌های وحشتناک می‌تونست تخم امو بترکونه. برام روشن شد که آدمای این آپارتمان امروز نمی‌خوان بیان نامه ‌ها شونو بردارن. و شاید هرگز نیان اینکارو بکنن. هی، منظورم اینه که این سگه الان دماغشو کاملآ فرو می‌کنه. ساکت! ساکت! ساکت!
نامه ‌ها رو آروم توی کیسه چرمی گذاشتم و بعدش خیلی آروم، خیلی، یه قدم رفتم جلو. بینی شو حس کردم. با اون یکی پام یه قدم کوچک دیگه برداشتم. بینی شو حس کردم. دوباره خیلی آروم، خیلی آروم یه قدم کامل برداشتم. یکی دیگه. سر جام وایسادم. شاید هنوز بو نبرده بود که دارم چه گهی می‌خورم. می‌دونستم باید چه کار کنم.
دوباره بی صدا راه رفتم.

8
از دست اون یکی که راحت شدم بیرون یه سگ شپرد آلمانی دیگه بود. توی اون تابستان گرم میومد قدم به قدم من میومد. حتی تو محوطه بیرون و بعدش سریع دویدم و تو همین حال به هوا پرت شدم. زمین خورده بودم و دندوناش جلوی روم بود. درست زیر گلو ام.
داد زدم:_ " یا مسیح! یا عیسی مسیح! قاتل! قاتل! کمک! قاتل! "
حیوون دوباره اومد و به سمتم خیز برداشت. ضربه‌ی محکمی بهش زدم و با کیسه‌ی نامه ‌ها پرت شد رو هوا. نامه ‌ها و مجلات هم رو هوا بودن. آماده بود که دوباره خیز برداره به طرفم وقتی دو نفر اومدن اونجا، یعنی صاحباش، اومدن و اونو آروم کردن. دوباره بهم زل زده بود و غر غر می‌کرد. دستم رو به طرف نامه ‌ها و مجلات دراز کردم و برشون داشتم. می‌خواستم به خونه‌ی بعدی برم و به کارم ادامه بدم.
به اون دو تا گفتم:_ " شما حرومزاده ‌های دیوونه‌ای هستین. این سگ قاتله. اینو از تو خیابون جمع کنید! "
می خواستم با اون دو تا بزن بزن را بندازم. اما سگه خیلی خشمگین بود و غرغر می‌کرد و این قضیه جرات اون دو تا رو بیشتر می‌کرد. از اونجا رفتم به ورودی دیگه‌ای و به مسیرم ادامه دادم. نامه ‌ها هم تو دستم بود.
مثل همیشه، برای ناهار فرصت نداشتم، همینطوریشم 40 دقیقه دیر کرده بودم.
جان به ساعتش نگاه کرد." 40 دقیقه دیر کردی."
گفتم:_ " تو هیچوقت به نتیجه نمی‌رسی."
" باید برام توضیح بدی."
" باشه حتمآ، جان."
معمولآ در اینگونه موارد موشکافانه و دقیق رفتار می‌کنه. پس نشستم همونجا و یه نامه نوشتم. وقتی از بیرون برگشتم اومد پیشم و نامه رو پرت کرد جلوم. حوصله‌ی خوندن نامه ‌های اون رو نداشتم و اعتراض برای سفرم به مرکز شهر می‌دونستم که بی فایده است. بدون این که نامه اشو نگاه کنم پرتش کردم تو آشغالدونی.

نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم: علیرضا اجلی
منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.