داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

مرگ در میزند

نمایش در اتاق خواب خانه‌ی دو طبقه نات اکرمن رخ می‌دهد که جایی در کیوگارد نز واقع است. کف اتاق کیپ تا کیپ با قالی فرش شده است . یک تخت‌خواب دو نفره ی بزرگ و یک میز توالت بزرگ. اتاق اسباب و اثاثه و پرده مفصل دارد، و روی دیوارها چند تابلوی نقاشی و یک دماسنج زشت آویزان است. به هنگام بالارفتن پرده، موسیقی ملایمی به گوش می‌رسد.
نات اکرمن، تولیدکننده‌ی لباس، پنجاه وهفت ساله، طاس وشکم گنده، روی تخت دراز کشیده و روزنامه‌ی دیلی‌نیوز فردا را دارد تمام می‌کند. لباس حمام به تن و دم پایی به پا دارد، و در پرتو چراغی که روی میز سفید کنار تخت است، مطالعه می‌کند.
زمان نزدیک نیمه شب است .
ناگهان صدایی می‌شنویم، و نات روی تخت به حال نشسته در می‌آید و به پنجره نگاه می‌کند.
نات : این دیگه چی یه؟
شبح تیره‌ی شنل پوشی ناشیانه می‌کوشد از پنجره بالا بیاید. این جناب مزاحم باشلق و لباس چسبان سیاهرنگی پوشیده است. باشلق سرش را پوشانده است، اما چهره‌ی میانسال و سفید سفیدش را می‌بینیم. به ظاهر چیزی است شبیه نات. با صدای بلند نفس نفس می‌زند و لبه‌ی پنجره می‌لغزد و داخل اتاق بر زمین می‌افتد.
مرگ : (چون کس دیگری نمی‌تواند باشد!) یا عیسی مسیح، کم مونده بود گردنم بشکنه.
نات : مات و مبهوت نگاه می‌کند . شما کی هستی؟
مرگ : مرگ.
نات : کی؟
مرگ :ببینم می‌شه بشینم؟ کم مونده بود گردنم بشکنه. مثل برگ دارم می‌لرزم .
نات : شما کی هستی؟
مرگ : عرض کردم که مرگ. ببینم، یه لیوان آب پیدا می‌شه؟
نات : مرگ؟ منظورت چی یه، مرگ؟
مرگ : تو چه ت ئه؟ مگه لباس سیاه و صورت سفیدم رو نمی‌بینی؟
نات : چرا.
مرگ : ببینم امشب شب جشن قدیسیچیزی یه؟
نات : نه .
مرگ : پس من مرگ ام دیگه. حالا می‌شه یه لیوان آبیا آب معدنی ئیچیزیبهم بدی؟
نات : این یه جور شوخی یه…؟
مرگ : شوخی چی یه؟ مگه پنجاه وهفت سالت نیست؟ مگه تو نات اکرمن نیستی؟ شماره‌ی 118، خیابون پاسیفیک؟ مگه این که گم کرده باشماحضارنامه رو کجا گذاشتم؟
جیب‌هایش را می‌گردد و سرانجام برگه‌ی آدرس داری در می آورد. ظاهراً آن را کنترل می‌کند.
نات : از من چی می‌خوایی؟
مرگ : چی می‌خوام؟ فکر می‌کنی چی می‌خوام؟
نات : حتماً شوخیت گرفته. من کاملاً سرحال و سالم‌ام.
مرگ : ( بی اعتنا ) آ – هان. (به دوروبر می‌نگرد.) جای خوشگلی یه. خودت درستش کردی؟
نات : یه دکوراتور داشتیم، اما خودمون هم باهاش کار کردیم.
مرگ : ( به عکسی روی دیوار نگاه می‌کند.) من از این بچه‌های چشم درشت خوشم می‌آد.
نات : من فعلاً نمی‌خوام برم .
مرگ : نمی‌خوایی بری؟ تو رو خدا شروع نکن که حالش رو ندارم. می‌بینی که، از صعود حالت تهوع بهم دست می‌ده.
نات : چه صعودی؟
مرگ : از ناودون اومدم بالا. می‌خواستم یه ورود نمایشی داشته باشم. دیدم پنجره‌ها بزرگ اند و تو هم بیداری داری مطالعه می‌کنی. گفتم به زحمتش می‌ارزه. بالا می‌رم و با یه کمی چیز وارد می‌شم.
(انگشت‌هایش را به اصطلاح می‌شکند و ترق تروق راه می اندازد.) همین موقع پاشنه‌ی پام گیر کرد به چند تا شاخه‌ی مو. ناودون شکست و آویزون شدم به یه بند. بعد شنلم شروع کرد به پاره شدن. می‌گم بیا بریم بابا. انگار از اون شب‌های سخته.
نات : تو ناودون من رو شکستی؟
مرگ : شکست. یعنی نشکست، یه خرده کج شد. تو چیزی نشنیدی؟ من خوردم زمین.
نات : داشتم چیز می‌خوندم.
مرگ : چی بوده شش دانگ رفته بودی تو بحرش. (روزنامه‌ای را که نات می‌خواند بر می‌دارد.) سرقت در مجلس عیاشی. می‌تونم این رو امانت بگیرم؟
نات : هنوز تمومش نکرده‌م.
مرگ : اِ – نمی‌دونم چه جوری بهت بگم. رفیق!
نات : چرا زنگ در خونه رو از پایین نزدی؟
مرگ : می‌گم که، می‌تونستم زنگ بزنم اما که چی؟ این جوری اقلاً یه خرده نمایشی‌تر شد. تو فاوست رو خونده‌ای؟
نات : چی رو؟
مرگ : تازه، اگه مهمون داشتی چی؟ تو این‌جا با یه مشت آدم مهم نشسته‌ای. اون وقت من که جناب مرگ باشمدرست بود زنگ می‌زدم و راست از در جلویی می‌اومدم بالا؟ عقلت کجا رفته؟
نات : گوش کن، آقاجان، الان دیگه خیلی دیره.
مرگ : آره. راست می‌گی، پس رفتیم؟
نات : کجا؟
مرگ : مرگ. همون. همون‌چیز. سرزمین سعادت ابدی. (به زانوی خودش می‌نگرد.) می‌دونی، بدجوری زخم شده. اولین کارمه، هیچ بعید نیست قانقاریا بگیریم.
نات : صبر کن ببینم. من فرجه می‌خوام، من آماده‌ی رفتن نیستم.
مرگ : متأسفم. کارش نمی‌تونم بکنم. دلم می‌خواد، اما وقتش همین الانه.
نات : چه طور ممکنه وقتش همین الان باشه؟ تازه با شرکت مدیست اورجینالز به توافق رسیدم.
مرگ : چند دلار بیش‌تر یا کم‌تر چه فرقی می‌کنه؟
نات : معلومه، نباید هم برای جناب‌عالی مهم باشه؟ حتماً بروبچه‌ها خرج ومخارج شما رو پرداخته ند.
مرگ : می‌خوایی راه بیفتی یا نه؟
نات : (خوب مرگ را برانداز می‌کند.) متأسفم، اما باور نمی‌کنم شما مرگ باشی.
مرگ : چرا؟ انتظار داشتی کی باشه راک هودسن؟
نات : نه، قضیه این نیست.
مرگ : می‌بخشید که ناامیدتون کردم.
نات : عصبانی نشو. چه می‌دونم … همیشه فکر می‌کردم تو … ا … قدت بلند‌تر باید باشه.
مرگ : من یک وپنجاه وهفتم. نسبت به وزنم مناسبه.
نات : تو یه کم شبیه منی.
مرگ : پس می‌خواستی شبیه کی باشم؟ من مرگ توام.
نات : یه کمی بهم وقت بده. یه روز دیگه .
مرگ : نمی‌تونم. توقع داری چی بگم؟
نات : فقط یه روز دیگه. بیست وچهار ساعت.
مرگ : این یه روز رو واسه چی می‌خوایی؟ رادیو گفت فردا بارون می‌آد.
نات : ببینم، نمی‌تونیم یه جوری باهم کنار بیاییم؟
مرگ : چه جوری مثلاً؟
نات : تو شطرنج بازی می‌کنی؟
مرگ : نه، نمی‌کنم .
نات : یک فیلمی دیدم که تو توش شطرنج بازی می‌کردی؟
مرگ : حتماً کس دیگه‌ای بوده، چون من شطرنج بازی نمی‌کنم. جین‌رامی شاید، اما شطرنج نه !
نات : جین‌رامی بازی می‌کنی؟
مرگ : من جین‌رامی بازی می‌کنم؟ مثل اینه که بپرسی پاریس یه شهره؟
نات : پس خوب بلدی، ها؟
مرگ : خیلی خوب .
نات : الان می‌گم چی کار می‌کنم…
مرگ : با من معامله بی‌معامله.
نات : من باهات رامی بازی می‌کنم . اگه تو بردی، فوری باهات می‌آم. اگه من بردم، یه کم بهم فرصت بده، خیلی کم فقط یه روز دیگه.
مرگ : کی وقت رامی بازی کردن داره؟
نات : ای بابا، تو که خوب بلدی.
مرگ : گرچه احساس می‌کنم یه دست بازی به جایی بر …
نات : پس یالله، آقایی کن. یه دست نیم ساعته می‌زنیم.
مرگ : راستش اجازه ندارم.
نات : ورق‌ها این جاند. قضیه رو این قدر گنده نکن.
مرگ : باشه. یه کم بازی می‌کنیم. بهم آرامش می‌ده.
نات : (ورق ها، دفتر یادداشت، و مداد می‌آورد.) از این کارت پشیمون نمی‌شی.
مرگ : با من مثل ویزیتورها حرف نزن. ورق‌ها رو بیار. یه آب معدنی فرسکا هم بهم بده، یه چیزی هم باهاش بیار بخوریم. ناسلامتی مهمون بهت وارد شده، چیپسی بیسکویت نمکی‌ای چیزی نداری؟
نات : چند تا تیکه کالباس دودی، تو دیس، طبقه‌ی پایین داریم .
مرگ : کالباس؟ ببینم، اگه رئیس جمهور اومده بود خونه‌ات چی؟ به اون هم کالباس دودی می‌دادی؟
نات : تو که رئیس جمهور نیستی.
مرگ : ورق بده بابا … نخواستیم..
(نات ورق می‌دهد و یک ورق «پنج » رو می‌کند.)
نات : می‌خوایی برای هر امتیاز یه سنت بدیم بازی جالب‌تر بشه، ها؟
مرگ : همین طوری ش برات جالب نیست؟
نات : سر پول که باشه، بهتر بازی می‌کنم.
مرگ : هر چی تو بگی، نیوت.
نات : نات. نات اکرمن. تو اسم من روی نمی‌دونی؟
مرگ : نیوت، ناتسردردی دارم که نگو.
نات : این پنج رو می‌خوایی؟
مرگ : نه.
نات : پس ورق بردار.
مرگ : (در حال برداشتن ورق، دست خودش را از نظر می گذارند.)
خدای من ، دست من که چیز به درد خور ندار د.
نات : چه جوریه؟
مرگ : چی چه جوریه؟
(حین گفت وگوهای بعدی. ورق بر می‌دارند و ورق می‌اندازند.)
نات : مرگ .
مرگ : می‌خواستی چه جوری باشه؟ دراز به دراز می‌افتی و تموم.
نات : چیزی هم بعدش هست؟
مرگ : ای ناقلا، «دو»ها رو نگه داشتی..
نات : دارم می پرسم : بعدش هم چیزی هست؟
مرگ : (بی خیال) خودت می‌بینی.
نات : اوه، پس چیزی هست که ببینم، بله؟
مرگ : خب، شاید نباید اون جوری بهت می‌گفتم، بنداز.
نات : جواب گرفتن از تو مثل یه معامله‌ی بزرگه.
مرگ : من دارم ورق بازی می‌کنم، مرد.
نات : خیلی خب. بازی کن، بازی کن .
مرگ : به علاوه، دارم پشت سرهم کارت بهت می‌دم.
نات : زیاد در بند رد کردن کارت ها نباش.
مرگ : نیستم . دارم ردیف‌شون می‌کنم. ببینم ورق برنده چی بود؟
نات : چهار، نکنه می‌خوایی بیایی پایین؟
مرگ : کی گفت می‌خوام بیام پایین؟ فقط پرسیدم ورق برنده چیه.
نات : من هم فقط پرسیدم بعد مرگ چیزی هست آدم دلش خوش باشه؟
مرگ : بازی کن .
نات : هیچ چی نمی‌تونی بهم بگی؟ ما کجا می‌ریم؟
مرگ : ما؟ راستش رو بخوایی، گلوله می‌شی می‌افتی اون وسط.
نات : وای، طاقتش رو ندارم! درد هم داره؟
مرگ : همه‌اش یه ثانیه طول نمی‌کشه.
نات : محشره. ( آه می‌کشد.) بهش احتیاج دارم. کسی که با مدیست اورجینالز قاطی می‌شه …
مرگ : چهارها در چه حال‌اند؟
نات : می‌خوایی بیایی پایین؟
مرگ : حالشون خوبه؟
نات : نه. دوتاش پیش منه.
مرگ : شوخی می‌کنی؟
نات : نه جان تو. می‌بازی.
مرگ : یا مسیح مقدس. من فکر کردم تو شیش‌ها رو جمع می‌کنی .
نات : نه. ورق بده. بیست ودو امتیاز. بنداز.
(مرگ ورق می دهد)
حالا حتماً باید بیفتم کف اتاق، هان؟ نمی‌شه روی کاناپه و ایستاده باشم؟
مرگ : نه. بازی کن .
نات : چرا نه؟
مرگ : برای این که می‌افتی کف اتاق! ولم کن. ناسلامتی باید تمرکز داشته باشم ها.
نات : من فقط می‌گم چرا کف اتاق؟ همین! چرا نمی‌شه همه‌ی اون ماجرا وقتی اتفاق بیفته که من کنار کاناپه و ایستاده باشم؟
مرگ : من سعی خودم رو می‌کنم. حالا می‌تونیم بازی کنیم؟
نات : من فقط همین رو می‌گم. تو من رو یاد موی لف کوویتس می‌ندازی. اونم کله شقه.
مرگ: من آقا رو یاد موی لف کوویتس می‌ندازم. مرد حسابی، من یکی از ترسناک‌ترین چهره‌هایی هستم که می‌توانی تصورش رو بکنی، اون‌وقت می‌گی تو رو یاد لف کوویتس می‌ندازم! چی کاره است این بابا، خز فروشه؟
نات : تو هم باید یه همچو خزفروشی می‌شدی. شیرین سالی هشتاد هزار دلار در می آره. حاشیه دوزه. کارخونه هم از خودشه. دو امتیاز.
مرگ : چی؟
نات : دو امتیاز . من تموم کردم . تو چی داری؟
مرگ : دست من رو نگو که خیلی خیطه.
نات : پر از پیک هم هست.
مرگ : از بس ور زدی تو .
(از نو ورق پخش می‌شود و ادامه می دهند.)
نات : منظورت چی بود گفتی اولین کارته؟
مرگ : چه منظوری می‌توانم داشته باشم؟
نات : یعنی می‌خوایی بگیکه قبلاً کسی نرفته؟
مرگ : معلومه که خیلی‌ها رفته‌ند. اما من نبردم شون.
نات : پس کی برده؟
مرگ : اون‌های دیگه.
نات : مگه اون‌های دیگه‌ای هم هستند؟
مرگ : معلومه . هر کی به شیوه‌ی خاص خودش می‌ره.
نات : این رو نمی‌دونستم.
مرگ : چرا تو باید بدونی؟ مگه تو کی هستی؟
نات : یعنی چی من کی هستم؟ یعنیمن هیچ چی نیستم؟
مرگ : هیچ چی که نه. تو تولیدکننده‌ی لباسی. بنابراین اسرار ابدی نمی‌دونستی چیه.
نات : چی داری می‌گی؟ من دلار در می‌آرم به چه خوشگلی. دو تا بچه فرستاده‌م کالج. یکی‌شون تو کار تبلیغاته، یکی‌شون ازدواج کرده. خونه دارم. ماشین کرایسلر دارم. زنم هر چی می‌تونسته بخواد داره. کلفت، پالتو پوست، سفر تفریحی. همین الان تو ایدن راکه. روزی پنجاه دلار خرج می‌کنه که نزدیک خواهرش باشه. من هم قراره هفته‌ی دیگه برم پیش‌اش. فکر کردی من کی‌امیه ولگرد خیابون؟
مرگ : خیلی خب. زیادی نازک نارنجی نباش.
نات : کی نازک نارنجیه؟
مرگ : خوشت می‌آد پشت سر هم بهم توهین بشه؟
نات : من بهت توهین کردم؟
مرگ : تو نگفتی ازم ناامید شده‌ای؟
نات : چی انتظار داری؟ انتظار داری واسه‌ات موشک هوا کنم؟
مرگ : منظورم این جور چیزها نبود. منظورم شخص خودم بود. این که زیادی کوتوله‌ام، اینم، اونم.
نات : من گفتم تو شبیه منی. انگار سیبی که از وسط نصف کرده باشند.
مرگ : خیلی خبورق بده ، ورق بده .
(به بازی ادامه می‌دهند تا صدای موسیقی بالا می‌گیرد و نور آن قدر کم می‌شود تا صحنه تاریک تاریک می‌شود.نور دوباره اندک اندک می‌آید. حالا مدت زمانی گذشته و بازی آن‌ها تمام شده است. نات امتیازشماری می کند.)
نات : شصت و هشت ….. پنجاه . خب، تو باختی.
مرگ : (ناراحت به دسته ی ورق ها نگاه می کند. ) گفتم نباید اون « نُه » رو می‌نداختم . لعنتی.
نات: بنابراین تا فردا .
مرگ : یعنی چی تا فردا؟
نات : یه روز مهلت رو من بردم دیگه. پس تنهام بگذار .
مرگ : تو جدی می‌گفتی؟
نات : قرار گذاشتیم دیگه.
مرگ : آره، اما …
نات : اما بی اما. من بیست وچهار ساعت بردم. برو فردا بیا.
مرگ : نمی‌دونستم راستی راستی داریم سر زمان بازی می‌کنیم.
نات : از تو فبیحه. باید حواست رو جمع می‌کردی.
مرگ : آخه این بیست و چهار ساعت رو من کجا برم؟
نات : چه فرق می‌کنه؟ اصل قضیه اینه که من یه روز برنده شدم.
مرگ : می‌خوایی چی کار کنمتو خیابون‌ها ویلون و سرگردون بشم؟
نات : یه اتاق تو هتل بگیر، بعدش برو سینما. می‌تونی یه شورولت کرایه کنی تو خیابون‌ها بچرخی. اما مواظب باش سر و کارت با پلیس فدرال نیفته.
مرگ :دوباره امتیازات رو بشمر…
نات : تموم شدبیست و هشت دلار هم بهم بدهکاری.
مرگ : چی؟
نات : بعله، بفرماایناهاشخودت ببین.
مرگ : (جیب هایش را می‌گردد.) چند تا تک دلاری بیش‌تر ندارمبه بیست و هشت دلار نمی‌رسه.
نات : چک هم قبول می‌کنم.
مرگ : از کدوم حساب؟
نات : من رو ببین با کی معامله کردم .
مرگ : برو شکایت کن. آخه مرد حسابی من کجا می‌تونم حساب داشته باشم؟
نات : خیلی خب، فعلاً هرچی داری بده، بقیه‌اش هم می‌گیم حلال.
مرگ : ببین، من این پول رو لازم دارم.
نات : آخه تو پول واسه چی لازم داری؟
مرگ : هیچ می‌فهمی چی می‌گی؟ مگه جناب عالی نباید بری اون ور؟
نات : خب، که چی؟
مرگ : که چیمی‌دونی چه قده راهه؟
نات : خب باشه؟
مرگ : بنزین چی؟ وسیله چی؟
نات : مگه با ماشین می‌ریم!
مرگ : بعداً می‌فهمی. (عصبی و تحریک شده. ) ببینمن فردا بر می‌گردم، و تو باید بهم فرصت بدی بدهیم رو صاف کنم. و گرنه حسابی تو دردسر می‌افتم.
نات : هرچی تو بخوایی سر دو برابر یا هیچ‌چی بازی می‌کنیم. می‌تونم یه‌هفته، بگو یه ماه دیگه رو هم ازت ببرم. اون جوری که تو بازی می‌کنی شایدم یه چند سال دیگه رو.
مرگ : بنده هم تو این مدت ویلون و سرگردون.
نات : فردا می‌بینمت.
مرگ : (نزدیک در) هتل خوب کجا پیدا می‌شه؟ من رو بگو از هتل حرف می‌زنم. با کدوم پول. می‌رم می‌شینم تو میدون بیک فورد. (روزنامه را بر می دارد.)
نات : بیرون. بیرون. اون روزنامه مال منه.
(روزنامه را پس می گیرد.)
مرگ : (در حال بیرون رفتن ) یکی بگه رسیدی، می‌گرفتی می‌بردیش . بی‌خودی سرت گرمِ رامی شد که چی؟
نات : (صدایش می‌کند) پایین می‌ری مواظب باش. روی یکی از پله‌ها قالی پوسیده است.
(درست در همین لحظه صدای سقوط هولناکی می‌شنویم. نات آهی می‌کشد، بعد می‌رود به طرف میز کنار تخت و گوشی تلفنی را بر می‌دارد و شماره می‌گیرد.
نات : الو، موی؟ منم. گوش کن. نمی‌دونم کسی با من شوخی‌اش گرفته بود یا چیز دیگه‌ای بود، به هر حال مرگ همین الان این جا بود. باهم یه خرده جین‌رامی بازی کردیم … نه، مرگ. خودِ خودش. شاید هم کسی که ادعا می‌کنه مرگه. موی اگه بدونی چه قدر دست و پا چلفتیه!
(پرده)
نویسنده: وودی آلن (Woody Allen)
مترجم: هوشنگ حسامی
‌رگرفته از کتاب : مرگ در می‌زند
انتشارات : تجربه

فلوسی

یکی از شگردهای لازم برای کارآگاه شدن این است که آدم همیشه‌ی خدا، شانه‌هایش را بالا بگیرد و قدری قوز کند. به همین علت بود که وقتی این موجود فلک‌زده‌ای موسوم به «ورد بابکوک» ترسان و لرزان به دفتر کار من آمد و کارت شناسایی‌اش را روی میز گذاشت، می‌بایست فی‌الفور به آن احساس سرمایی که ستون فقراتم را یکهو لرزاند، اعتماد می‌کردم.
گفت: «کایزر شما هستین؟ کایزر لوپوویتس؟»
آشکارا اعتراف کردم: «بله، تو شناسنامه‌م که این‌جور نوشته.»
دستم به دامنتون، آقای کایزر. توطئه چیدن، می‌خوان ازم باج کلونی بگیرن. توروخدا به دادم برسین!
مثل خواننده‌ی اول یک دسته ارکستررومبا، پیچ و تاب می‌خورد. لیوانی را که روی میز بود و بطری مشروبی را که معمولاً برای مقاصد غیر طبی دم دستم نگه می‌دارم، به طرفش روی میز سراندم.
حالا چه‌طوره یه کم آروم بگیری و از سیر تا پیاز قضیه رو برام تعریف کنی؟
شما… شما قول می‌دین چیزی به عیالم نگین؟
باید با هم روراست باشیم، ورد. همچین قولی نمی‌تونم بدم.
خواست لیوانی پرکند، اما دستش طوری می‌لرزید که صدای برخورد بطری و لیوان را تا آن طرف خیابان هم می‌شد شنید، بیش‌تر مشروب‌ها را هم پخش و پلا کرد و ریخت روی لباس‌هاش.
گفت: «من کارگر فنی‌ام. کارم ساخت تعمیر دستگاه‌های سرگرم‌کننده است، از اون جغجغه‌های تفریحی را که محض شوخی یکهو می‌پرن و سروصدا راه می‌اندازن. حالیتون هست کدوما را می‌گم که ــ همون اسباب‌بازی‌های کوچولوی گول‌زنک که وقتی آدم‌ها با هم دست می‌دن، ناغافل از جا می‌پره، مردم رو زهره ترک می‌کنه.»
خُب مقصود؟
هیچی. خیلی از رؤسا و مدیرکلا از این اسباب‌بازی‌ها خوششون می‌آد. به خصوص تو خیابون وال استریت.
اصل موضوع رو بگو.
راستش من زیاد سفر می‌رم. حالیتون هست چی می‌گم. آدم از تنهایی دق می‌کنه. اما یه وقت از اون فکرهای بدبد نکنی ها! من ذاتاً یه انتلکتوئلم. درسته که آدم می‌تونه هر وقت میلش کشید با هر کدوم از اون حضرات هنرمند و انتلکتوئل تماس بگیره و با اونا خوش و بش کنه، اما راستش پیدا کردن و هم‌کلوم شدن با یه دختر جوون و روشن‌فکر نابغه، کار هر شیرپاک‌خورده‌ای نیست.
خُب، بعدش.
بعدش نمی‌دونم چطور شد که نشونی یه دختر جوون هفده هیجده ساله رو بهم دادن. دانش‌جوی دانشگاه واسار. گفتند این ذخیره حاضره یه جزیی پولی بگیره. بیاد سراغت و درباره هر موضوعی که بخوای بات بحث کنه: پروست، ییتز، انسان شناسی. خلاصه آدم اختلاط و تبادل نظر هم می‌کنه. حالیتون هست که چی می‌خوام بگم؟
درست نه!
می‌خوام بگم یه وقت فکرهای بدبد نکنین ها! زن خود من جداً یه فرشته است. مبادا خیال بد بکنین. اما راستش زنم نمی‌تونه با من درباره پوند و مثلاً الیوت حرف بزنه. خوب، چه‌کارش باید کرد؟ وقتی باش ازدواج کردم تو فکر این چیزا نبودم. حالیتون هست که وضع چه جوریه؟ این بود که همیشه حس می‌کردم به یه زن یا یه دختر فهمیده احتیاج دارم، زنی که بتونه منو از لحاظ فکری هم تحریک کنه، کایزر، پول هم بهش می‌دادم. البته هیچ‌وقت دوست نداشتم باهاش زیاد قاطی بشم، برای خودم دردسر درست کنم. می‌خواستم فقط یه تجربه روشن‌فکری کوتاه زودگذر باشه بعدش هم ولش می‌کردم به ‌امون خدا. باور کن، کایزر، من از زن خودم و از ازدواجمون خیلی خیلی هم راضی‌ام.
چند وقته این جریان ادامه داره؟
شش ماهی می‌شه. هر وقت دلم می‌گیره، به خانم فلوسی تلفن می‌زنم تا ترتیبش را بده. خودش فوق لیسانس ادبیات تطبیقی داره. اون‌وقت یکی از اون انتلکتوئلاش رو برام می‌فرسته. حالیتون هست چی می‌گم؟
سرانجام فهمیدم که او هم، یکی از آن موجودات فلک زده‌ای است که دل‌شون برای یک زن فهمیده و اهل ادبیات لک زده. دلم برایش سوخت. اما کمی که با خودم فکر کردم، دیدم این‌طور آدم‌ها یکی دو تا نیستند. خیلی‌ها هستند که روح‌شان برای یک ذره ارتباط روشن‌فکری با جنس مخالف پرپر می‌زند و حاضرند همه داروندارشان را نثار یک همچین زنی کنند.
گفت: «حالا داره تهدیدم می‌کنه. می‌خواد همه چیزو به زنم بگه.»
کی تهدیدت می‌کنه؟
همین فلوسی. ظاهراً تو اتاق هتل، ضبط صوت کار گذاشته بوده‌ن و از بحث‌های ما درباره‌ی «سرزمین ویران» و «شیوه‌های مربوط به اصلاحات اساسی» و همچنین وارد شدن به مقوله‌های دیگه نوار برداشته‌ن. تهدید کردن که یا ده هزار دلار بدم یا می‌رن سراغ کلارا. کایزر جون، توی بد مخمصه‌ای گیر کرده‌م. جان مادرت هر طور شده کمکم کن! کلارا اگه با خبر بشه که چه‌طور خودش نتونسته قبلاً مچم را بگیره، حقیقتاً دق مرگ می‌شه.
فهمیدم که خانم فلوسی باید یکی از آن دخترهای تلفنی آتشپاره باشد. قبلاً جسته‌گریخته شنیده بودم که بروبچه‌های ستاد مرکزی، سرنخ یک گروه از زن‌های تحصیل کرده را به‌دست آورده‌اند اما تا آن لحظه نتوانسته بودند کاری بکنند.
گفتم: «یالا به فلوسی تلفن کن، من‌باش صحبت می‌کنم.
چی؟
پیشنهادت را پذیرفتم. حق‌الزحمش می‌شه روزی پنجاه دلار به اضافه هزینه‌های متفرقه‌ش. به گمونم حالا دیگه مجبوری تعداد زیادتری از اون جغجغه‌های سرگرم‌کننده تعمیر کنی.
هرچی جون بکنم که هیچ‌وقت نمی‌تونم اون ده‌تایی رو که اونا ازم خواستن، جور کنم. باقی‌شو از قبر پدرم بیارم؟
زهرخندی زد و گوشی تلفن را برداشت و شماره‌ای گرفت. گوشی را از دستش قاپیدم و بهش چشمکی زدم. داشت ازش خوشم می‌آمد. چند لحظه بعد، صدایی به لطافت حریر، از پشت تلفن جواب داد. مقصودم را به او حالی کردم. شنیده‌م جنابعالی می‌تونید به من کمک کنید یک ساعتی بحث خوب و شیرینی داشته باشم.
البته که می‌تونم. چه موضوعی رو دوست داری؟
دلم می‌خواد درباره ملویل بحث کنم.
موبی دیک یا داستان‌های کوتاش.
فرقی می‌کنه مگه؟
حق‌الزحمه‌ش فرق می‌کنه. بحث درباره سمبولیسم هم جداست.
چه‌قدری در می‌آد؟
پنجاه تا. درباره موبی‌دیک شایدم صدتا. بحث تطبیقی اگه بخوای، ملویل و مثلاً هاتورن، شاید بشه معامله را با صدتاجور کرد.
گفتم: «پولش مهم نیست.» و شماره اتاقم را در هتل پلازا به او دادم.
موبور می‌خوای یا مو خرمایی؟
گفتم: «خودت سورپریزم کن.» و گوشی را گذاشتم.
ریشی تراشیدم و جزوه‌ای از سری جزوه‌های نقد و تحلیل کوتاه آثار ادبی کالج مونارک را مروری کردم و فنجانی قهوه سیاه سرکشیدم. هنوز یک ساعتی نگذشته بود که در زدند. در را باز کردم و در آستانه در دخترک جوانی دیدم با موهای شرابی که لباس گل و گشادی عین دو تا بستنی قیفی بزرگ وانیل‌دار روی تنش انداخته بود.
سلام. من شری‌ام.
الحق که فوت و فن نمایش تصورات خواب و خیال‌های آدم را خوب بلد بودند. موهای صاف و بلند، کیف چرمی، گوشواره‌های نقره‌ای بدون آرایش غلیظ.
گفتم: «تعجب می‌کنم چه‌طور با یک همچو لباسی به هتل رات داده‌ند و کسی مزاحمت نشده. کارآگاه‌های خصوصی و خانوادگی معمولاً خیلی زود این‌جور دخترهای انتلکتوئل را تشخیص می‌دند.
بی‌خیالش. یه پنج تایی حالشون را جا میاره.
با دست اشاره کردم رو مبل بنشیند.
گفتم: «خوب، می‌تونیم شروع کنیم؟»
سیگاری آتش زد و یکراست رفت سر موضوع.
به گمونم می‌تونیم بحث رو با «بیلی باد» به عنوان نوعی توجیه ملویل از رابطه انسان با خدا شروع کنیم، براتون انترسان نیست؟
چرا جالبه، هر چند نه از دیدگاه میلتونی.
من هم قمپزی در کردم. می‌خواستم ببینم در این موضوع هم سررشته‌ای دارد یا نه؟
گفت: «نه، «بهشت گمشده» فاقد زیربنای بدبینانه است.»
زیر لب زمزمه کردم: «راست می‌گی به خدا. حرف درستیه.»
من فکر می‌کنم ملویل، فضیلت معصومیت را با بینشی نائیو و در عین حال غامض و هنرمندانه به ثبوت رسونده. قبول ندارین؟
گذاشتم خوب حرف‌هایش را بزند. هنوز نوزده سالش نشده بود اما به آن مرحله پختگی ظاهرفریب و زبان‌بازی‌های ساده‌دلانه روشن‌فکرنمایان رسیده بود و یاد گرفته بود نظریه‌هایش را با بیانی روال و سیال، تندتند اما ضبط‌صوت‌وار بروز دهد. هرگاه من مطلب تازه‌ای مطرح می‌کردم جا می‌زد و جواب می‌داد: «وای، آره کایزر جون، آره عزیز دلم، به نکته عمیقی اشاره کردی، یه نوع دریافت ادراک افلاطونی از مسیحیت. عجیبه که من زودتر متوجهش نشدم!»
یک ساعتی گپ زدیم و بعد گفت که دیگر باید برود. بلند شد و من یک اسکناس صدی تقدیمش کردم.
متشکرم عزیز جون.
اگه بگی از کجا می‌آی، از این بیش‌ترهاش هم تقدیم می‌کنم.
مقصودت چیه؟
حس کنجکاویش را برانگیختم.
دوباره نشست.
گفتم: «فرض کن من بخوام یه ضیافتی بدم.»
چه نوع ضیافتی مثلاً؟
فرض کن بخوام دو تا دختر با هم نوآم چومسکی را برام تحلیل کنند.
وای، معرکه است!
خوب، حلا فراموشش کن…
گفت: «باید با فلوسی تماس بگیری. به گمونم برات گرون تموم بشه.
حالا دیگر وقتش رسیده بود که ضربه را فرو بیاورم. مثل برق کارت کارآگاه خصوصی‌ام را در آوردم و بهش فهماندم که تودام افتاده است.
چی؟
همه‌ش ساختگی بود، جیگرجون، بحث درباره ملویل در ازای پول، شامل ماده 802 قانون مجازات عمومی می‌شه: حالا فکراتو بکن.
ای نکبت!
آروم باش و از خر شیطون بیا پایین. مگر این‌که دوست داشته باشی از سیر تا پیاز قضیه رو تو دفتر آلفرد کارین تعریف کنی که گمون نکنم زیاد هم از شنیدنش خوشش بیاد.
یکهو گریه را سرداد.
گفت: «کایزر جون! توروخدا آبروم رو نریز. به همون خدا قسم من به یه کم پول احتیاج داشتم که فوق لیسانسمو تموم کنم. درخواستمو برای کمک هزینه تحصیلی نپذیرفتند. این بار دومه. وای، خدایا چه خاکی به سرم بریزم…
همه چیز برملا شد. همه ماجرا. بزرگ شده و پرورش یافته سنترال پارک‌وست، اردوهای تابستانی سوسیالیست‌ها، موسسه براندیس. از آن نوع دخترهایی که نخود هر آشی بودند و همه‌جا سروکله‌شان پیدا می‌شد، تو شهر الگین یا محافل ادبی و شعر و شاعری، از آن‌هایی که در حاشیه کتاب‌هایی درباره کانت با مداد می‌نویسند: «بله، کاملاً درسته.» این بار، دست برقضا، فریب خورده بود و از مسیر اصلی منحرف شده بود و به این راه افتاده بود.
دستم تنگ بود. به پول احتیاج داشتم. دوست دخترم گفت که یک آقای زن‌داری رو می‌شناسه که زنش آن‌قدرها هم فوق‌العاده نیست یا نمی‌دونم خنگه. سخت به بلیک علاقه داره. دوست دخترم خودش از عهده‌ش بر نمی‌اومد. این بود که قبول کردم، گفتم اگه پول و پله‌ای توکار باشه درباره بلیک باش حرف می‌زنم. اولش می‌ترسیدم و عصبی بودم. مثل چی پرت و پلا می‌گفتم اما اهمیتی نمی‌داد. دوست دخترم گفت که آدمای دیگه‌ای هم هستن. وای، خدایا، من یه بار دیگه‌م گیر افتاده‌م. یه بار که تو یه ماشین پارک شده داشتم «تفسیر» رو می‌خوندم. بار دوم هم تو «تنگل‌وود» جلوام را گرفتند و سرتاپام رو دستمالی کردند و دنبال اسلحه گشتند. اینم دفعه سومش. چی می‌گن. تا سه نشه، بازی نشه.
حالا که این‌طوره منو ببر پیش فلوسی.
لبش را گاز گرفت و گفت: «صورت ظاهر دفتر کارش کتاب‌فروشی هانتر کالجه.
راست می‌گی؟
به خدا. مث‌اون قمارخونه‌هایی که بیرونشون دکون سلمونیه. واسه رد گم کردنه. خودت می‌ری می‌بینی.
با عجله تلفن کوتاهی به ستاد مرکزی کردم و بعد گفتم: «خیلی خوب، عزیزجون، این دفعه به سلامت از خطر جستی اما عجالتاً از شهر خارج نشو.»
صورتش را پیش آورد و یک وری کج کرد تا از من تشکر کند. گفت: «اگه بخوای می‌تونم چند تا عکس از دوایت مک‌دونالد در حال خوندن کتاب برات بیارم.»
یه دفعه دیگه، خدا بخواد.
قدم زنان داخل کتابفروشی هانترکالج شدم. فروشنده مرد جوانی بود که چشم‌های حساس و تیزی داشت. به سراغم آمد و گفت: «امر بفرمایید.»
دنبال یه چاپ مخصوص کتاب تبلیغات برای خودم می‌گردم. شنیده‌م نویسندش چند هزار جلد زرکوب چاپ زده و بین رفقاش تقسیم کرده.
گفت: «اجازه بدین بپرسم. ما با خونه می‌لر ارتباط مستقیم داریم.
با یک نگاه، سرجا میخکوبش کردم و گفتم: «شری منو فرستاده.»
گفت: «ها فهمیدم. پس برین اون پشت.» دکمه‌ای را فشار داد و دیواری که از کتاب پوشانده شده بود باز شد و من مثل بره‌ای به درون قصر پرجنب‌وجوش فلوسی راه یافتم.
کاغذ دیواری‌های سرخ ودکور ویکتوریایی به فضای آن عشرتکده حال و هوای غریبی داده بود. دخترهای رنگ پریده و عصبی با عینک‌های قاب مشکی و موهای کوتاه وز کرده روی مبل‌ها ولو بودند و به نحو برانگیز‌اننده‌ای کتاب‌های پنگوئن کلاسیک را نرم و ظریف ورق می‌زدند. یکی از دخترهای موبور با خنده‌ی گل و گشادی به من چشمک زد و با اشاره‌ی سر اتاقی را در طبقه‌ی بالا نشانم داد و گفت: «با والاس استینوس چه‌طوری، ها؟»
اما کار فقط منحصر به مسائل روشن‌فکری و ادبی نبود. با موجودات نازک نارنجی و عاطفی هم سروکار داشتند و معامله می‌کردند. فهمیدم که با پنجاه دلار می‌شود بدون نزدیک شدن، ارتباط برقرار کنی. با صد دلار، دختری می‌آمد و صفحات بارتوکش را به تو قرض می‌داد و با تو شامی می‌زد و بعد اجاره می‌داد در یک حالت شور و جذبه عاشقانه، تماشایش کنی. با صدوپنجاه تا می‌توانستی دو نفری با هم به موزیک اف.ام گوش بدهید. با سیصد تا این کارها انجام می‌شد: یک دختر لاغر اندام یهودی سبزه‌روی مومشکی وانمود می‌کرد تو را در موزه هنرهای معاصر بلند می‌کند و اجازه می‌دهد تز فوق‌لیسانسش را بخوانی و بعد با تو درگیری پیدا می‌کند و دعوا و مرافعه پر سروصدایی تو الین برسر ادراک فروید از مفهوم زن راه می‌اندازد و آن وقت یک خودکشی ساختگی به انتخاب خودت ترتیب می‌دهد.
برای بعضی‌ها، یک ماجرای معرکه است. یک واقعه خاطره‌انگیز در آن شهر بزرگ، نیویورک.
صدائی پشت سرم گفت: «از این یکی خوشت می‌آد؟» سربرگرداندم و ناگهان خودم را رودرروی یک هفت‌تیر کالیبر 38 دیدم. کلکم کنده بود. من ذاتاً آدم باجربزه‌ای هستم با بنیه قوی و دل و جرأت زیاد. اما این دفعه البته با نامردی از پشت حمله کردند.
خودش بود، فلوسی. بی‌برو و برگرد با همان صدائی که شنیده بودم اما فلوسی مرد بود. صورتش را با نقاب پوشانده بود.
گفت: «باورت نمی‌شه؟ من حتی کالجم رو هم تموم نکرده‌م. چون نتونستم نمره بیارم، اخراجم کردند.»
واسه همینه که نقاب زده‌ی؟
نقشه پیچیده‌ای طرح کردم که مدیریت مجله نیویورک رویوآویوکس رو به چنگ بیارم، اما لازمه‌ش این بود که شکل لیونل ترینگ بشم. رفتم مکزیک عمل جراحی کنم. اونجا تو خووارز یه دکتری هست که آدم‌رو به شکل لیونل تریلینگ در می‌آره ـ با پول کلون البته. اما یه اشتباهی پیش اومد. شبیه اودن از کار دراومدم با صدای ماری مکارتی. این‌جور شد که شروع کردم به کارهای اون‌ور قانون.
فی‌الفور، پیش از آن‌که بتواند ماشه هفت‌تیرش را بکشد، دست به کار شدم. خیزی برداشتم و به رویش پریدم و گردنش را محکم گرفتم و بازویم را زیر چانه‌اش قلاب کردم و مثل یک بار آجر زمین خورد. پلیس که آمد، هنوز داشت می‌نالید.
گروهبان هولمز گفت: «دست مریزاد، بابا. کار این یکی رو که تموم کردی، اف.بی.آی. می‌خواد بات صحبت کنه، کایزر. یه مورد کوچولو مربوط به چند تا قمار باز و به نسخه حاشیه‌نویس شده فرد اعلا از دوزخ داشته. یالا بچه‌ها، این یارو رو ببرنش بیرون.
آن شب، دیروقت رفتم سراغ یکی از معشوقه‌های قدیمی‌ام به نام گلوریا. موبور بود. دوره دانشگاهی‌اش را با امتیاز عالی گذرانده بود با این فرق البته که فارغ‌التحصیل رشته تربیت بدنی بود. خوش خوش شدم.
نویسنده: وودی آلن
مترجم: صفدر تقی‌زاده

درباره نویسنده:
وودی آلن سینماگر معروف که سناریوی اغلب فیلم‌هایش را خود می‌نویسد، از یک سو سعی دارد چارلی چاپلین آمریکا باشد و از سوی دیگر جیمز تربر، و به یاری چنین کاراکتری مفاسد اجتماعی جامعه آمریکایی را برملا می‌کند.
برگرفته از مجله‌ی: «آدینه» شماره 39 آذرماه 1368

آن چه در زیر می آید گزیده ای از دفتر خاطرات خصوصی و محرمانه ی وودی آلن است که پس از مرگش و یا بعد از فوتش منتشر خواهد شد – حالا هر کدام زودتر پیش بیاید.
شب را به صبح رساندن هر شب سخت تر و سخت تر می شود. دیشب این حس کلافه کننده به من دست داد که یک عده می خواهند توی اتاقم بریزند و مرا حسابی شامپو بزنند. اما چرا؟ خیالاتی شده بودم و به نظرم هیئت هایی شبح وار می دیدم. درست سر ساعت سه ی صبح، لباس زیری که روی صندلی انداخته بودم، به نظرم شبیه قیصر شده بود؛ قیصری که اسکیت هم به پاهای بسته بود. بالاخره وقتی به خواب رفتم همان کابوسِ وحشتناک را دیدم که در آن، یک موش خرما می خواهد بلیتِ لاتاری مرا صاحب شود افتضاحه!
حس می کنم که سِل من بدتر شده، همچنین آسمم. سینه ام خِس خِس می کند و نفسم به زور بالا می آیدو بیشتر وقت ها سرگیجه دارم. سرفه های شدید می کنم تا جایی که از حالمی روم. اتاقم نم دارد. سرما از تنم بیرون نمی رود و تپش قلب دارم. ضمنا" متوجه شدم که دستمال هایم تمام شده – آخر تا کی این وضع ادامه دارد؟
ایده ی یک داستان: مردی بیدار می شود و می بیند طوطی اش وزیر کشاورزی شده. از حسادت می سوزد و با تفنگ خودکشی می کند. اما متاسفانه تفنگ، از آن هایی است که با چکاندن ماشه یک پرچم کوچک از لوله اش بیرون می زند و رویش نوشته: «بنگ!» پرچم یک چشم او را کور می کند، ولی زنده می ماند – انسان عبرت گرفته ای که برای اولین بار، از خوشی های ساده ی زندگی، مثل زراعت و نشستن روی شلنگ هوا لذت می برد.
فکر: چرا آدم دست به جنایت می زند؟ به خاطر غذا این کار را می کند. و نه فقط غذا: بیش تر وقت ها نوشیدنی هم باید باشد! یک بار دیگر سعی کردم خودکشی کنم. این دفعه دماغم را خیس کردم و کردم توی سرپیچ لامپ، متاسفانه سیم کشی اتصال کرد و فیوز پرید و فقط یخچالم را زدم چپه کردم. من هنوز در اندیشه مرگ، ماتم گرفته ام. به فکر فرو رفته ام که آیا زندگی پس از مرگی هم وجود دارد؟ و اگر دارد، می شود آن جا بیست و یک بازی کرد؟
آیا باید با W. ازدواج کنم؟ البته که نه، اگر باقی حروف اسمش را به من نگوید. همین طور در مورد سابقه ی کاری اش. از زنی به زیبائی او چطور می توانم بخواهم که از تماشای مسابقه ی برزگ اسکیت بگذرد؟ تصمیم گیری …
امروز در یک مراسم تشییع جنازه به برادرم، برخوردم. پانزده سال بود که همدیگر را ندیده بودیم. اما او طبق معمول یک آبدان خوک از جیبش درآورد و به سرو کله ی من زد. زمان کمکم کرده تا او را بهتر درک کنم. بالاخره متوجه شدم که می گفت: من «یک جانور نفرت انگیزم که باید نسلم را از روی زمین برداشت». البته تذکر او بیش تر از روی محبت بود تا خشم و نفرت. از حق نگذریم: او همیشه خیلی از من باهو تر و زیرک تر و با فرهنگ تر بود. تحصیلاتش هم از من بهتر است، فقط مانده ام حیران که چطور هنوز در مک دونالد کار می کند!
امیلی دیکنسون شاعر چقدر در اشتباه بود: امید «یک چیز با بال و پر» نیست. چی با بال و پر، از قرار معلوم، برادرزاده ی من است. باید او را هر چه زودتر به زوریخ پی یک روان پزشک متخصص ببرم!
امروز با مِلنیک قهوه خوردیم. او با من درباره ی این ایده صحبت می کرد که چه می شود اگر همه ی کارمندان رسمی دولت مثل مرغ ها لباس بپوشند.
بعد از ظهر که قدم می زدم، باز هم فکرهای شومی در سرم بود. چه چیز مرگ مرا این قدر نگران می کند؟ شاید ساعات ‌‌]احتضار[. مِلنیک می گوید که روح، ابدی و نامیراست و پس از نابودی بدن هم به زندگی ادامه می دهد. اما اگر روح من بدون بدنم وجود داشته باشد، مطمئنم که همه ی لباس هایم گل و گشاد می شوند.
آه بسه دیگه …
دیشب همه ی نمایشنامه ها و شعرهایم را سوزاندم. خنده دار این که، وقتی شاهکارم پنگوئن سیاه را می سوزاندم، اتاقم آتش گرفت و حالا من مانده ام و شکایت آدم هایی به اسم پین چانک و اشلوسر . حق با (ک*ر)که گار بود.
امروز غروبی سرخ و زرد را دیدم وفکر کردم: من چقدر ناچیزم! البته دیروز هم باران آمد و من همین فکر را کردم. باز هم احساس نفرت از خود بر من غلبه کرد و دوباره فکر خودکشی به سرم زد – و این بار با تنفس کنار یک مامور شرکت بیمع و مسموم شدن و مردن!
ایده ای برای یک داستان: عده ای سگ آبی تالار کارنگی را اشغال می کنند و ]نمایشنامه ی[ «وٌزِک » را اجراه می کنند. (مضمون قوی ای دارد. اما ساختارش را چه کنم؟)
ای خدای مهربان! چرا من این قدر گناهکارم؟ آیا به خاطر این است که از پدرم نفرت داشتم؟ شاید به خاطر آن واقعه ی «گوشت گوساله ی پخته شده با پنیر پارمژان » باشد. خوب، نوی کیف بغلی او چه کار می کرد؟ اگرمن حرف او را گوش کرده بودم، می بایست برای امرار معاشم، کلاه قالب می گرفتم. صدایش هنوز توی گوشم است که می گفت: «قالب گرفتن – همین و بس». عکس العملش را به خاطر می آورم وقتی به او گفتم می خواهم نویسنده شوم. او گفت: «تنها وقتی می توانی بنویسی، که همدست جغد باشی.» هنوز نمی فهمم منظورش چه بود. چه مرد غمگینی! وقتی اولین نمایشنامه ام – کیسه ی گوز – در تماشاخانه لیکئوم به روی صحنه آمد، در شب افتتاحیه او با لباس رسمی و یک ماسک ضدگاز حاضر شد.
داستان کوتاه: مردی، صبح از خواب بیدار می شود و متوجه می شود تغییر حالت داده و به صورت ستون های اتاق خودش در آمده. (این ایده می تواند در سطوح مختلفی کارکرد داشته باشد. از جنبه ی روانشناختی، همان اصل فلسفی کروگر – شاگرد فروید – است که تمایلات جنسی در ژامبون را کشف کرد.)
تصمیم گرفته ام نامزدی ام را با W. به هم بزنم. او نوشته های مرا درک نمی کند و دیشب گفت که مقاله ی «نقد حقیقت متافیزیکی» من، او را به یاد فرودگاه می اندازد. با هم بحث کردیم و او دوباره موضوع بچه ها را به میان آورد، اما من قانعش کردم که آن ها خیلی کوچک خواهند بود.
هر چه بود، بالاخره مجبور شدم نامزدی ام با W. را به هم بزنم. زیرا از بخت خوش، او با یک دلقک حرفه ای سیرک، به فنلاند گریخت. به گمانم این طوری بهتر شد، با این که یکی دیگر از آن حمله ها به سراغم آمد که شروع می کنم از گوشم سرفه کردن.
آیا من خدا را باور دارم؟ تا قبل از تصادف مادرم، داشتم. مادرم پایش روی پیراشکی گوشت سٌرید و زمین خودر و طحالش را سوراخ کرد او ماه ها در خالت اغماه بود و هیچ کاری نمی توانست بکند به جز خواندن آواز «گرانادا» برای یک ماهی کیلکای خیالی. چرا این زن در بهترین سال های زندگیش، این قدر مصیبت زده و بدبخت بود – چون در جوانی اش جرات کرده بود آداب و رسوم عرفی را نادیده بگیرد و روز عروسی اش، یک پاکت کاغذ قهوه ای را روی سرش کشیده بود. و چطور می توانم خدا را باور داشته باشم وقتی همین هفته ی گذشته، زبانم لای غلتک یک ماشین تحریر برقی گیر کرد؟ من گرفتار شک ها و شبهه ها هستم، اگرهمه چیز توهم باشد و هیچ چیزی وجود نداشته باشد چه؟ اگر این طور باشد آن وقت مسلما" بهای گزافی برای خرید فرشم پرداخته ام، ای کاش خدا نشانه ای واضح و روشنی از وجود خودش به من می داد! مثل یک حساب پس انداز بزرگ در یکی از بانک های سوئیس.
ایده نمایشنامه: شخصیتی براساس شخصیت پدرم. اما نه با شست پایی به آن بزرگی و برجستگی. او را به دانشگاه سوربون می فرستند تا در رشته ی سازدهنی تحصیل کند. در پایان، او می میرد بدون آن که به تنها آروزی زندگی اش برسد که تا کمر توی آب گوشت بنشیند. (یک پرده ی دوم نمایش عالی و درخشان هم به نظرم آمده که در آن، دو کوتوله با یک سر بریده در محموله ای از توپ های والیبال مواجه شدند.)
نویسنده: وودی آلن (Woody Allen)
مترجم: م. آزاد

از کتاب بی بال و پر نشر ماه ریز

کنت دراکولا

جایی در ترانسیلوانیا کنت دراکولا در تابوتش دراز کشیده و منتظر بود تا شب از گرد راه برسد. کنت نه تنها به حمام آفتاب علاقه‌ای نداشت، بلکه اصولاً از دیدن ریخت آفتاب بیزار بود، چون قرار گرفتن در معرض نور آفتاب پوست او را برنزه نمی‌کرد، کباب نمی‌کرد، نابود می‌کرد. تابوتی که کنت در آن دراز کشیده، درونش اطلس دوزی شده و بر روی درش نام دراکولا نقره کوب شده بود.
‌این تابوت مأمن و استراحتگاه کنت در تمام طول ساعات روز بود، اما وقتی تاریکی فرا می‌رسید، دراکولا از آن برمی‌خاست و بسته به حال و حوصله‌اش، به شکل خفاش یا گرگ، به روستاهای آن حوالی سر می‌زد و در کوچه و خیابانها در پی یک شکار خونگرم می‌گشت. او تقریباً شبی یک شکار داشت و عادت داشت خون قربانیانش را قورت قورت سر بکشد. کنت دراکولا سرانجام پیش از تابش نخستین انوار خصم کهن الگویش، خورشید، که فرا رسیدن روز جدید را به طرز ناهنجاری اعلام می‌کرد با شتاب به تابوتش باز می‌گشت. ‌این گونه… زندگی خون‌آشام می‌گذشت تا…
… تاریکی داشت فرا می‌رسید که کنت آرام آرام در تابوتش به جنب‌وجوش افتاد. حرکات سریع، سراسیمه و نامنظم پلک‌هایش نشان از آگاهی ناخودآگاه او از غروب خورشید و فرا رسیدن زمان خیزش داشت. کنت آرام آرام در حالی که بیدار شدن را مزمزه می‌کرد به طعمه‌های آینده‌اش می‌اندیشید، نانوا و همسرش. پر طراوت، شاداب، پر از خون، در دسترس، امن و مهمتر از همه ابله. دو روز و شب پیاپی بود که دندان‌هایش را برای مکیدن خون آنها سوهان می‌زد و برای برخاستن از تابوت و پرواز به سوی منزل آن‌ها لحظه شماری می‌کرد.
با گسترده شدن کامل سفرۀ تاریکی، دراکولا تبدیل به خفاشی شد و به سوی کلبه قربانیان خود پر کشید. پشت در کلبه دوباره به هیئت انسان در آمد و زنگ در را به صدا در آورد. وقتی نانوا در را باز کرد از دیدن کنت متعجب شد.
«به… سلام… کنت دراکولا…»
«از دیدنم تعجب کردین؟»
«نه… فقط چی شده که‌اینقدر زود به خونۀ ما اومدین… البته خیلی خوش اومدین.»
«زود اومدم؟ ظاهراً برای شام دعوتم کردین جناب نانوا، مگه نه؟ امیدوارم که‌اشتباهی نکرده باشم. برای امشب دعوت شده بودم… درسته؟»
«نه نه…‌اشتباه نکردین جناب کنت. فقط مسئله ‌این‌جاست که تا شب دقیقاً هفت ساعت وقت باقی مونده.»
«ببخشید؟»
«نکنه اومدین کسوف رو تماشا کنین؟»
«کسوف؟»
«بله… اون هم چی کسوفی؟… کسوف کامل.»
«چی؟»
«دقیقاً دو دقیقه طول می‌کشه… اگه الان از پنجره به آسمون نگاه کنین.»
«ای داد… عجب خاکی تو سرم شد.»
«چطور جناب کنت؟»
«اگه اجازه بدین من همین الان باید زحمتو کم کنم.»
«برین؟ شما تازه تشریف آوردین…»
«بله بله… اما فکر می‌کنم خیلی سر زده اومدم و شما و خانم محترمتون رو تو زحمت انداختم…»
«کنت دراکولا… رنگ‌تون چرا‌ اینقدر پریده!»
«رنگم پریده؟ آخ گفتی!‌این نشونه‌اینه که که من احتیاج به هوای تازه دارم. به هر حال، خیلی خوشوقت شدم… من باید برم.»
«حالا بفرمایین بشینین… یه گلویی تازه کنین… یه چیزی بنوشین؟»
«یه چیزی بنوشم؟… نه فعلاً وقتشو ندارم… یه عالمه کار دارم.»
«چه کاری جناب کنت؟… بذارین برای بعد… بشینین براتون یه جام شراب بریزم.»
«شراب؟! اوه نه اصلاً، کبدم رو بدجوری اذیت می‌کنه… اِ…آقا ‌این دستو ول کن!»
«امکان نداره… حداقل بشینین یه کم خستگی در کنین.»
«بابا… جانِ هرکی دوست داری باور کن، من جداً باید برم… من تازه الان یادم افتاد که تمام لامپای قصرمو روشن گذاشتم. آخر ماه کلی پول برق برام میاد.»
«اذیت می‌کنی جناب کنت، آدم که سر ظهر همۀ لامپای قصرشو روشن نمی‌ذاره.»
«راستش منظورم از‌اینکه گفتم لامپارو روشن گذاشتم‌این بود که… که… کرکره دروازه را نکشیدم… خندق هم که خشک شده،‌این دور و برا هم که ناامنه… شما هیچ می‌دونین موقع کسوف آمار دزدی چند برابر می‌شه؟»
«نه… چند برابر می‌شه؟»
«بابا ول کن بذار برم… شما حالیتون نیست من چقدر مزاحم وقت و کارتون شدم.»
«شما اصلاً مزاحم من نیستین… خواهش می‌کنم‌اینقدر با ما رو دربایستی نداشته باشین. شما فقط یه وعده غذا زودتر اومدین که اون هم خوش اومدین.»
«خب خب… من نه رودربایستی دارم نه مزاحم شما شدم، قبول… حقیقتش ‌اینه که من جداً از ته قلب دوست دارم ناهار سرتون خراب بشم، اما قراره یه کنتس پیر از فامیلای دورمون بیاد دیدن من… اگه پشت در بمونه شرمنده‌اش می‌شم.»
«عجله، عجله، عجله… فکر نمی‌کنین که با‌این همه عجله کردن آخر سر یه روز خدای نکرده زبونم لال سکته قلبی می‌کنین.»
«فی‌الواقع اگه دستمو ول نکنین ممکنه بدتر از سکته قلبی سرم بیاد…»
«به به… رایحه شو حس می‌کنین جناب کنت… بوی مرغ شکم پریه که همسرم داره واسه شام آماده می‌کنه… قراره شکمش رو با سیب زمینی تنوری پر کنه…»
«خیلی جالبه، اما من جداً دیگه باید برم.»
کنت دراکولا بالاخره موفق شد دستش را از پنجه نیرومند نانوا بیرون بیاورد و نزدیک‌ترین درِ در دسترس را باز کند.
«ای داد…‌این‌جا که قفسۀ لباس‌هاست.»
«هاها… جداً که شما یه گلوله نمکین جناب کنت…‌این در صندوق خونه است، اما اگه خیلی کار دارین من دیگه اصرار نمی‌کنم… بفرمایین درِ خونه ‌این‌جاست… اوه نگاه کنین… کسوف تموم شده… خورشید خانم دوباره داره نورافشانی می‌کنه.»
دراکولا بدون درنگ و با شدت دری را که نانوا در حال باز کردنش بود بست.
«بله بله… عالیه… خب من نظرمو عوض کردم و تصمیم گرفتم از همین سر ظهر مزاحمتون بشم. فقط لطفاً ‌این پرده‌های خونه‌تون رو خیلی سریع بکشین. اون‌طور که شنیدم، امواج نور خورشید تا چند ساعت بعد از کسوف به شدت برای سلامتی بدن مضرن…‌اینطور که می‌گن سرطان‌زا هستن.»
«دلتون خوشه جناب کنت… کدوم پرده؟»
«پرده ندارین…‌ای داد بیداد… الان که نور از پشت پنجره تو همه خونه می‌افته… ببینم، زیر زمین که حتماً دارین؟»
همسر نانوا در حالی که خیس و عرق کرده از‌ آشپزخانه بیرون می‌آمد با ذوق زدگی اعلام کرد:
«نه جناب کنت… البته من همیشه به یاروسلاو می‌گم که یه دونه از اون خوب خوباش درست کنه، اما‌این مردا رو که می‌شناسین جون به جونشون کنین تنبلن.»
«من متأسفم… جداً برای خودم متأسفم…‌این صندوق‌خونه تون کجاست؟»
«همین الان درشو باز کردین جناب کنت.»
کنت دیگر معطل نکرد و در حالی که در صندوق‌خانه را باز می‌کرد توضیح داد:
«ببینین، من می‌رم داخل کمد. وقتی ساعت هشت شب شد صدام کنین بیام بیرون.» و داخل صندوق‌خانه شد و در را بست. زن نانوا قهقهه‌زنان گفت:
«وای خدا نکشه‌این کنتو… یاروسلاو، آقای دراکولا جداً مرد بامزه‌ای هستن.»
اما یاروسلاو مشوش و دستپاچه از پشت در شروع به توضیح‌این موقعیت پیچیده برای کنت کرد:
«اوه جناب کنت، خواهش می‌کنم تشریف بیارین بیرون… جایی که شما رفتین نه برای شما صورت خوشی داره نه برای ما… فکرشو بکنین، همسایه‌ها پشت سر ما چه حرفهایی می‌زنن… فکر می‌کنن قبل از‌این‌که من بیام خونه، شما‌این‌جا بودیدن و بعد… می‌فهمین که…»
اما کنت عجالتاً جز‌این‌که خورشید آن بیرون به طرز ناراحت کننده و مرگباری مشغول نورافشانی بود چیز دیگری نمی‌فهمید.
«ول کن یاروسلاو جان نانوا… همسایه‌ها بی‌خود می‌کنن که فکر کنن خانم شما از من بد پذیرایی کرده و از من خواسته جای اتاق پذیرایی تو صندوق‌خونه بشینم. بذارید من‌ این‌جا بمونم… جان شما من دارم ‌این‌جا کیف می‌کنم.»
«جناب کنت، شما ظاهراً متوجه عرایض بنده نشدین…»
«چرا چرا خوب هم شدم… شما نگران‌این هستین که همسایه‌هاتون فکر کنن شما خیلی مهمون‌نواز نیستین. اما حاضرم شهادت بدم که ‌این‌جا چقدر به من یکی خوش گذشته… من اتفاقاً همین هفتۀ پیش به همین خانم هس، سر پیشخدمت قصرم، که بهتر از شما نباشه، خیلی خوب و خوش گوشت و پرخونه، داشتم می‌گفتم که یه صندوق خونه خوب واسه من دست و پا کنه که تعطیلات آخر هفته رو اون‌جا خوش بگذرونم… یاروسلاو جان بجنب نونات ته گرفت… منو به حال خودم بگذار… هوس کردم الان یه کم آواز بخونم… اوه رامونا لالا دادا دی دی…»
در همین لحظه، شهردار ترانسیلوانیا و همسرش کاتیا که به طور اتفاقی از کنار خانۀ نانوا می‌گذشتند تصمیم گرفتند سرزده مزاحم آنها شوند. به هر حال، هر چه باشد شهردار و نانوا دوستان قدیمی ‌بودند و سرزده مزاحم شدن یکی از حقوق طبیعی و مسلم بین دوستان قدیمی ‌است.
«سلام یاروسلاو… امیدوارم من و کاتیا مزاحم تو و همسر زحمت‌کشت نشده باشیم.»
«البته که نشدین… جناب شهردار… بفرمایین تو…»
«چی شده یاروسلاو؟ رنگت پریده… ببینم بی‌موقع اومدیم؟ مهمون داشتین؟»
همسر نانوا توضیح داد:
«جناب کنت دراکولا تشریف آوردن خونۀ ما.»
شهردار با تعجب پرسید:
«کنت‌این‌جاست؟ کجاست که من نمی‌بینمش؟»
«همین نزدیکیا.»
«خیلی جالبه… من تا حالا نشنیده بودم که کنت دراکولا ظهر جایی مهمونی رفته باشه… اصلاً شک دارم تا حالا تو روز‌ایشونو تو خیابون دیده باشم.»
«به هر حال،‌ایشون امروز سر ما منت گذاشتن وسط ظهر‌این‌جا تشریف آوردن.»
«نگفتین کجاست؟ زیر فرشه؟»
«نه… فی الواقع… حقیقتش ‌ایشون تو صندوق خونه‌س.»
شهردار با لحنی که تمسخر و طعنه و تعجب و دلسوزی یک‌جا در آن پیدا بود پرسید:
«صندوق‌خونه؟!… وقتی تشریف آوردن‌این‌جا خونه بودی… یاروسلاو…؟»
«خواهش می‌کنم فکر بد نکنین…‌ایشون همین پیش پای شما و درست وقتی که تو خونه بودم تشریف آوردن‌این‌جا.»
و بعد با خشم و ناامیدی فریاد زد:
«جناب کنت خواهش می‌کنم از اون تو بیاین بیرون… جناب شهردار‌این‌جا هستن.»
صدای خفۀ کنت دراکولا از داخل صندوق‌خانه برخاست.
«مزاحم نمی‌شم. من‌این‌جا راحت راحتم… از طرف من به جناب شهردار سلام برسونین و واسه خودتون خوش باشین… من احتمالاً تا شش هفت ساعت دیگه میام خدمتتون.»
شهردار، یاروسلاو نانوا را به کناری کشید و در گوشش زمزمه کرد:
«یاروسلاو جان، تو که منو می‌شناسی، دهنم قرص قرصه، اما به‌این زنا نمی‌شه اعتماد کرد. همین کاتیا ممکنه پس فردا بره در هر خونه واستون کلی حرف در بیاره… اگه از من می‌شنوی باید خودت همین حالا در صندوق‌خونه رو به زور واکنی… اگه کنت با لباس رسمی‌و مرتب اون‌جا باشه نه با لباس زیر، معلوم می‌شه که حق با تو بوده و حرفی هم ازش در نمیاد.»
نانوا دیگر درنگ نکرد، حیثیت خانوادگی، شرافت، ناموس پرستی و چند چیز مهم دیگر چنان جلوی چشمش را گرفته بود که بدون معطلی به طرف صندوق‌خانه رفت و با یک لگد محکم در را باز کرد.
بله، باز شدن در صندوق‌خانه همان و پایان کار کنت دراکولا همان. با تابش اولین انوار خورشید عالم تاب به داخل صندوق‌خانه، دراکولا جیغ وحشتناکی کشید و اندک اندک گوشت تنش آب شد تا ‌اینکه اسکلتی از او به جای ماند و البته ظرف چند لحظه آن اسکلت هم در مقابل چشمان گشاده از ترس و تعجب حضار تبدیل به خاکستری سفید و سپس گرد و غباری معلق در هوا شد. چند لحظه سکوت بر آن جمع حکم فرما شد و دست آخر نانوا با صدایی متأثر و متعجب اعلام کرد:
«بینوا کنت… در مورد نور خورشید بعد از کسوف جداً حق داشت… به هر حال فکر کنم معنیش ‌این باشه که مرغ شکم پر امشب قسمت جناب شهردار و کاتیا خانم بوده.»
نویسنده: وودی آلن
مترجم: حسین یعقوبی

از کتاب: «مرگ در می‌زند»
حروف‌چین: علی ینصری

داستانی خیالی که به جستجو و بررسی در تغییرات خلق و خو و سرشت آدم‌ها می‌پردازد
خواننده باید اندکی با حواشی نقاشی آشنا باشد تا طنز این نوشته را خوب درک کند. در این جا خوانندگان را به چند نکته توجه می‌دهیم. سزان چنان سخت‌کوش بود که در سالهای پیری قلم‌مو را به مچش می‌بست و کار می‌کرد. گوگن تنومند و بداخلاق بود. امپرسیونیست‌ها غالباً گرایش به کار در فضای باز داشتند. لوترک، کوتوله‌ی مادرزاد بود. سورا با قلم موی کوچک نقطه نقطه رنگهای خالص را کنار هم می‌گذاشت و به این روش منظره سازی می‌کرد. ون‌گوک در یک حالت بحران گوشش را برید. این نامه‌ها به تقلید از نامه‌های ونسان ون‌گوک، نوشته شده است.؛ مترجم

تئوی عزیز
راستی، زندگی هیچوقت نمی‌خواهد با من درست تا کند؟ نومیدی مرا از پا درآورده! سرم دنگ دنگ صدا می‌کند! خانم سل شوویمر از من ادعای خسارت کرده است؛ چون که روکش دندان‌هایش را آن طور که دلم می‌خواست ساختم، نه آنطوری که به دهان مضحکش بخورد! درست است! من نمی‌توانم مثل یک کاسبکار معمولی طبق سفارش کار کنم! من به این نتیجه رسیدن که روکش دندان‌های او باید بزرگ و موج‌دار باشد؛ دندان‌هایی نامنظم و درهم برهم که مثل زبانه‌های آتش از هر طرف بیرون زده‌اند! حالا طرف دلخور است، چون توی دهانش جفت و جور نمی‌شود. او خیلی بورژوا و ابله است و دلم می خواهد خرد و خمیرش کنم! سعی کردم دندان عاریه‌اش را به زور توی دهانش بچپانم. اما مثل چلچراغ صد شعله بیرون می‌زند. با این همه به نظر من زیباست. او ادعا می‌کند که نمی‌تواند چیزی بجود! به من چه که او می‌تواند بجود یا نمی‌تواند! تئو، من دیگر نمی‌توانم مدت زیادی با این وضع ادامه دهم! از سزان پرسیدم که حاضر است با هم شریکی یک کارگاه بگیریم؟ اما او پیر و سست است و نمی‌تواند ابزارش را در دست نگه دارد و باید ابزار را به مچش بست، که با این وضعیت دقتش را از دست می‌دهد. وقتی هم که دستش توی دهان مریض می‌رود، بیشتر دندان‌ها را می‌شکند تا آن که درست‌شان کند. چه می‌شود کرد؟
ونسان

تئوی عزیز
این هفته چن تا عکس رادیوگرافی از دندان‌ها گرفتم و فکر کردم خوب از کار درآمده‌اند. دگا آنها را دید و شروع کرد به ایراد گرفتن. او گفت که ترکیب‌بندی عکس‌ها بد است. همه پوسیدگی‌ها در گوشه چپ پایین عکس‌ها جمع شده است. به او توضیح دادم که دهان خانم اسلوتکین همین شکلی است، اما او گوشش بدهکار نبود! گفت که از کادر عکس ها بدش می‌آید و رنگ قهوه‌ای سوخته‌شان زیادی تیره است. وقتی رفت من عکس‌هایم را ریز ریز کردم! و رفتم سرغ «عصب کشی» دندان‌های خانم ویلمازاردیس. اما وسط کار دلسرد شدم. ناگهان فهمیدم که آن کاری که باید می‌کردم، عصب کشی نیست! از خجالت سرخ شدم و به سرگیجه افتادم. از مطب دویدم بیرون تا در هوای آزاد نفس بکشم! چندین روز از حال رفتم و کنار دریا به هوش آمدم. وقتی برگشتم، او هنوز توی صندلی نشسته بود. از سرِ انجام وظیفه، کار دهانش را تمام کردم؛ اما دلم رضایت نداد که پایش امضا بگذارم.
ونسان

تئوی عزیز
بار دیگر به پول نیاز دارم. می‌دانم که چه باری به دوش تو هستم. اما به که رو بیاورم؟ برای خرید مواد به پول نیاز دارم! الان فقط و فقط با نخ دندان کار می‌کنم. در حین کار، روش‌های جدیدی را ابداع می‌دانم و نتیجه‌اش هیجان‌انگیز است.! اختیاج مادر اختراع است. خدای من! حتی یک شاهی هم برایم نمانده تا بتوانم نووکائین بخرم! امروز برای کشیدن یک دندان، طرف را با خواندن قسمت‌هایی از کتاب درایزر بی‌هوش کردم.
کمک!
ونسان

تئوی عزیز
تصمیم گرفتیم با گوگن شریکی یک مطب بگیریم. او دندان‌پزشک خوبی است که تخصصش ساخت بریج یا پایه دندان است و ظاهراً از من خوشش می‌آید. او از کار من روی دندان های آقای جی‌گرین گلاس خیلی تعریف و تمجید می‌کرد. اگر یادت باشد، من دندان هفتم پایینی‌اش را پر کردم. بعد، از کار خوشم نیامد و سعی کردم خالی‌اش کنم. گرین گراس آدم قد و سرسختی بود و کارمان به دادگاه کشید. مسئله بر سر حق مالکیت بود و من به توصیه وکیلم زیرکانه، ادعای مالکیت کل دندان را کردم و بعد فقط به پرکردگی رضایت دادم. یک نفر آن پرکردگی را که در گوشه کارگاهم افتاده بود، دید و می‌خواهد آن را در یک نمایشگاه به نمایش بگذارد. آن‌ها از همین حالا، درباره برپایی یک نمایش‌گاه از مجموعه آثار من، صحبت می‌کنند.
ونسان

تئوی عزیز
فکر می‌کنم شراکت با گوگن اشتباه است. او آدم ناراحت و پریشان حالی است. گر و گر «لاووریس» می‌خورد. وقتی از کارهایش شاکی شدم، قاطی کرد و مدرک دکترای دندان‌پزشکی‌ام را از روی دیوار کند. اوضاع که آرام شد، راضی‌اش کردم که کار پر کردن دندان را در هوای آزاد تجربه کنیم در چمنزاری که رنگ‌های سبز و طلایی احاطه اش کرده بود، کار کردیم. او برای دندان‌های دوشیزه آنجلا توناتو روکش گذاشت و من دندان‌های آقای لوئیس کافمن را به طور موقتی پر کردم. آن جا در هوای آزاد با هم کار می‌کردیم. ردیف دندان‌های سفید در آفتاب برق می‌زد. آنوقت بادی وزید و کلاه گیسش از جا پرید و ابزارهای گوگن را به زمین انداخت. گوگن مرا سرزنش کرد و خواست یه من حمله کند. اما اشتباهاً آقای کافمن را هل داد و با کپل روی مته دندان‌پزشکی انداخت. آقای کافمن مثل موشک پرتاب شد، از کنار من گذشت و دوشیزه آنجلا را با خودش برداشت و برد. تئو، سرانجام کار به آن جا کشید که ریفکین، ریفکین و ریفکین، و ملتزر دستمزدهایم را ضبط کرده‌اند. هر چه می‌توانی بفرست.
ونسان

تئوی عزیز
تولوز- لوترک غمگین‌ترین مرد دنیاست. او بیش از هر چیز آرزو دارد که یک دندان‌پزشک بزرگ شود و واقعاً استعدادش را هم دارد، اما قدش آن‌قدر کوتاه است که دستش به دهان بیمارانش نمی‌رسد و آن‌قدر مغرور است که حاضر نیست چیزی زیر پایش بگذارد. دست‌هایش را بالای سرش می‌گیرد و کورمال کورمال دنبال لب‌های بیمارانش می‌گردد. دیروز به جای این که روی دندان های خانم فیتلسون روکش بگذارد، روی چانه‌اش روکش گذاشت. در این میان، دوست قدیمی‌ام مونه حاضر نیست روی هیچ دهانی مگر دهان‌های خیلی خیلی گل و گشاد کار کند. سورا هم که خیلی دمدمی‌مزاج است، روشی را برای خودش ابداع کرده که دندان‌ها را یکی یکی تمیز می‌کند و آخر سر اثری را تحویل می‌دهد که آن را «دهانِ تر و تازه» می‌نامد. اگرچه این روش ساختاری محکم دارد، ولی آیا این کار اسمش دندان‌پزشکی است.
ونسان

تئوی عزیز
من عاشق شده‌ام. کلر مملینگ هفته گذشته برای جرم‌گیری دندانش آمد من برایش یک کارت پستال فرستادم و نوشتم که از آخرین جرم‌گیری دندان‌هایش شش ماه می‌گذرد. هرچند فقط چهار روز گذشته بود. تئو! او مرا دیوانه می‌کند! دیوانه هوس! امان از گاز گرفتنش! من هرگز چنین گازی ندیده‌ام! دندان‌هایش کاملاً روی هم می‌افتد! نه مثل خانم ایتکین که دندان‌های پایینی‌اش یک بند انگشت از بالایی‌اش زده بیرون و می‌تواند مثل گرگ‌های آدم‌نما قربانی‌اش را به نیش بگیرد! نه! دندانهای کلر جفت و جور می‌شود و روی هم می‌افتد! وقتی این اتفاق می‌افتد آدم می‌فهمد که خدایی هم هست! با این همه او آنقدرها هم کامل نیست. چندان ناقص هم نیست که جالب توجه نباشد. بین دندان نهم و یازدهم پایینی‌اش خالی هست. دندان دهمش را در دوره بلوغ از دست داده؛ یکدفعه و بدون مقدمه دچار پوسیدگی شد و نسبتاً راحت کنده شد درواقع موقعی که داشت حرف می‌زد از دهانش بیرون پرید و هرگز جایگزین نشد. او گفت: «هیچ چیز نمی‌تواند جای دهم پایین را بگیرد. آن فقط یک دندان نبود، بلکه تمام زندگی من بود.»
هر چه از سنش می‌گذشت، کمتر درباره این دندان صحبت می‌کرد و من فکر می‌کنم که او فقط حاضر بود با من در این مورد صحبت کند، چون به من اعتماد داشت. آه تئو، من عاشق او هستم. امروز داشتم توی دهانش را نگاه می‌کردم و مثل یک دانشجوی دندان‌پزشکی جوان، باز هم دستپاچه شده بودم. پنبه‌ها و آیینه‌ها از دستم در دهانش می‌افتاد. درحالی که دستم را دور کمرش حلقه کرده بودم، راه درست مسواک کردن را نشانش دادم. کوچولوی ناز ابله، مسواک را بی حرکت نگه می‌داشت و سرش را این ور و آن ور می‌کرد. سه شنبه آینده به او گاز خنده آور می‌دهم و تقاضای ازدواج می‌کنم.
ونسان

تئوی عزیز
من و گوگن باز هم دعوای‌مان شد و او روانه تاهیتی شده! در کش و قوس کشیدن یک دندان بود که حواسش را پرت کردم. زنوهایش را به سینه آقای نات فلدمن تکیه داده بود و انبردست را دور دندان آسیای راست بالایی‌اش انداخته بود. همان درگیری همیشگی و بدبیاری من، که وسط این معرکه وارد شدم و از گوگن پرسیدم که کلاه نمدی‌ام را ندیده؟ او حواسش پرت شد و دندان از چنگش در رفت و فلدمن از این اشتباه استفاده کرد تا از توی صندلی بیرون بپرد و از مطب در برود.
گوگن از کوره در رفت! او درست ده دقیقه کله مرا زیر دستگاه اشعه ایکس گرفت و من تا چند ساعت نمی‌توانستم پلک‌هایم را با هم باز و بسته کنم. حالا تنها شده‌ام.
ونسان

تئوی عزیز
همه چیز از دست رفت! امروز همان روزی بود که نقشه کشیده بودم از کلر بخواهم با من ازدواج کند. کمی‌عصبی بودم. او با لباس سفید ارگاندی، کلاه حصیری و لثه‌های تحلیل رفته چه شکوهی داشت. هم‌چنان که توی صندلی نشسته بود و لوله‌ی مکنده توی دهانش بود، توفانی در قلبم به پا شد. سعی کردم رمانتیک باشم. نور را کم کردم. سعی کردم گفت‌وگو به موضوعات خوب و خوش کشیده شود. ما هر دو کمی‌گاز خنده‌آور مصرف کردیم. وقتی به نظرم لحظه‌ی مناسب فرا رسید، چشم در چشمش دوختم و گفتم: لطفا دهنتو آب بکش و او خندید. بله، تئو. او به من خندید و بعد عصبانی شد! فکر کردی من برای مردی مثل تو دهنمو می‌شورم؟ چه حرف‌ها! من گفتم: خواهش می کنم. تو متوجه نیستی. او گفت: من خیلی هم متوجهم. من هرگز برای هیچ کس دهنمو نمی‌شورم، مگر برای یک متخصص ارتودنسی مجوزدار! چطور فکر کردی که من این جا دهنمو می‌شورم؟ از پش چشمم دور شو! و با این حرف اشک‌ریزان بیرون دوید. تئو می‌خواهم بمیرم! صورتم را در آینه دیدم و می‌خواهم خردش کنم! خردش کنم! امیدوارم حالتان خوب باشد.
ونسان

تئوی عزیز
بله، حقیقت دارد. گوشی که در میان اشیای تازه‌ی فروشگاه برادران فلایشمن به فروش گذاشته شده، گوش من است. فکر می‌کنم کار احمقانه‌ای بود، اما یکشنبه‌ی گذشته می‌خواستم هدیه‌ی تولدی برای کلر بفرستم و همه جا بسته بود. آه، خب. گاهی وقتها آرزو می‌کنم کاشکی به حرف پدرم گوش می‌دادم و نقاش می‌شدم. زندگی یک نقاش، هیجان انگیز نیست اما دوست داشتنی و منظم است.
ونسان

نویسنده: وودی آلن
مترجم: محمود مشرف آزاد تهرانی

از کتاب: «بی بال و پر» – نشر ماه ریز
حروف‌چین: پرستو نادرپور

افاده‌ای‌ها

کارآگاه خصوصی بودن هم مصیبتی است. آدم از صبح تا شب باید با هزار جور جانور سروکله بزند. به همین دلیل، وقتی آن مردک حیف‌نان ورد بابکوک سرش را انداخت پایین و به دفترم آمد تنم مورمور شد.
گفت: «کایزر؟ کایزر لوپوویتس؟»
درآمدم که: «روی جواز کارم این‌طور نوشته.»
«دستم به دامنت، باید هر طور شده به من کمک کنی! یکی مرا عاجز کرده و مرتب سرکیسه‌ام می‌کند.»
مثل بید می‌لرزید. لیوانی گذاشتم روی میز و به طرف او سراندم. بطری الکلی را که برای مصارف غیرپزشکی دم دست داشتم، به او دادم.
«بهتر است بنشینی و با آرامش کامل همه چیز را توضیح بدهی.»
«ببینم، قول می‌دهی به زنم حرفی نزنی؟»
«آقای ورد، بهتر است با من روراست باشی. ولی من نمی‌توانم قول بدهم.»
سعی کرد برای خودش نوشیدنی بریزد. ولی دستش چنان می‌لرزید که صدای به‌هم خوردن لیوان و بطری تا سر خیابان هم می‌رفت. نصف نوشابه را توی کفشش ریخت.
گفت: «من بدبخت کارگرم. تعمیرکار اسباب‌بازی‌های اجق‌وجق که وقتی دست به آن می‌زنی، برق می‌گیردت.»
«خوب؟»
«می‌دانی، خیلی از مأمورها و دم‌کلفت‌ها، مخصوصاَ توی وال‌استریت از بازی با آن کیف می‌کنند.»
«حاشیه نرو. برو سر اصل مطلب. من حوصله ندارم.»
«من کلی آوارگی کشیده‌ام. می‌دانی که تنهایی خیلی سخت است. نه، فکر بد نکن، ببین کایزر ! من اساساَ روشنفکر هستم. یک انتلکتوئل واقعی! می‌دانی آدم خیلی راحت می‌تواند هر که را دلش خواست پیدا کند. ولی خوب زن‌های فهمیده و روشنفکر حکم کیمیا را دارند.»
«ادامه بده.»
«راستش، تعریف این دخترک را خیلی شنیده بودم. هجده سال داشت. یک دانشجوی اهل بخیه، پولی می‌گرفت و می‌آمد درباره‌ی هر موضوعی بحث می‌کرد. تبادل نظر، می‌فهمی که؟»
«دقیقاَ، نه!»
«ببین سوءتفاهم نشود. زنم خیلی فهمیده و خوب است. ولی خوب از پاوند و الیوت سر درنمی‌آورد که بنشیند و با من بحث کند. وقتی با او عروسی کردم، خبر نداشتم، بعداَ فهمیدم. دنبال زنی بودم که از نظر روحی و فکری مرا تغذیه کند و محرک و مشوق من باشد. حالا اگر پول هم می‌گرفت، مفت چنگش. من نمی‌خواستم زیاد قاطی ماجرا بشوم، یک تجربه‌ی سردستی روشنفکری کفایت می‌کرد. بعد هم راهی‌اش می‌کردم برود. فکر بد به سرت نزند کایزر، من آدم زن و بچه‌داری هستم. اهل اختلاط و این بحث‌ها هم نیستم.»
«این قضیه چند وقت ادامه داشت؟»
«شش ماه. هر وقت ویرم می‌گرفت. به « فلاسی» تلفن می‌کردم. رییس بود و فوق‌لیسانس ادبیات تطبیقی داشت، او هم نامردی نمی‌کرد و یک روشنفکرش را می‌فرستاد سراغ من، از آن فهمیده‌ها.»
فهمیدم. از قرار، آقا از آن مردانی بود که نقطه ضعفش زن فهمیده و روشنفکر است. دلم برای مردک حیف‌نان می‌سوخت. ابله! فهمیدم که کلی از این‌ها هستند که جانشان درمی‌رود چهارتا کلام روشنفکری با جنس مخالف اختلاط کنند و یک پولی هم بدهند و ویرشان فرو بنشیند.
«حالا طرف تهدید می‌کند که به زنم می‌گوید و باج می‌خواهد.»
«کی باج می‌خواهد؟»
«فلاسی، ناکس‌ها توی اتاق هتل جاسوسی می‌کردند و نوار مرا در حال بحث سر سرزمین بی‌حاصل الیوت و سبک رادیکال او ضبط کرده‌اند. در بعضی جاهای بحث خارج زده‌ام. حالا ده هزارتا می‌خواهند وگرنه سراغ کلارا می‌روند. کایزر دستم به دامنت. باید کمکم کنی. کلارای بدبخت، بفهمد دق می‌کند.»
شستم خبردار شد، موضوع دار و دسته‌ی دخترهای تلفنی قدیم بود. شایعاتی شنیده بودم که بچه‌های مرکز دنبال پرونده‌ی گروهی زن تحصیل‌کرده هستند. ولی تا جایی که خبر داشتم دار و دسته‌ی آن‌ها متلاشی شده بود.
«شماره تلفن فلاسی را بگیر!»
«چکار کنم؟»
«آقای ورد پرونده‌ی شما را قبول می‌کنم. روزی پنجاه دلار به اضافه‌ی هزینه‌های جانبی. حالا برو کلی اسباب‌بازی تعمیر کن تا پولش را دربیاوری.»
«هرچه باشد ده هزار تا نمی‌شود.»
تلفن را برداشت و شماره گرفت. گوشی را از دستش گرفتم و چشمکی زدم. یواش‌یواش از او خوشم می‌آمد. چند لحظه بعد صدای کسی از آن طرف درآمد. و هرچه توی ذهن داشتم بر زبان آوردم: « گمان می‌کنم بتوانید یک بحث یک ساعته را برای من جور کنید.»
«البته عزیز جان، راجع به چه موضوعی می‌خواهی بحث کنی؟»
«دلم می‌خواهد راجع به ملویل بحث کنم.»
«نهنگ سفید یا رمان‌های کوتاه‌ترش؟»
«چه فرقی می‌کند؟»
«نرخش فرق دارد. همین. قیمت سمبولیسم هم نرخش فرق دارد.»
«برای من چقدر آب می‌خورد؟»
«پنجاه تا صد چوب برای موبی دیک. بحث تطبیقی بین ملویل و هاثورن را هم بخواهی، با صد چوب جورش می‌کنم.»
«نرخش عادلانه است.»
آدرس و شماره اتاقم را در پلازا به او دادم.
«چه شکلی باشد؟»
گفتم: «آن را می‌گذارم به سلیقه‌ی خودت.» و گوشی را گذاشتم.
صورتم را تراشیدم. مقداری قهوه‌ی تلخ کفلمه کردم و چند تا راهنمای خلاصه‌ی ادبی را ورق زدم. ضربه‌ای به در خورد. در را که باز کردم دختر جوان موسرخی دم در بود. درست مثل یک کپه بستنی وانیلی.
«سلام! من شری هستم.»
لامذهب‌ها عجب حسی داشتند، می‌دانستند با خیالات آدم چطور بازی کنند. موی صاف بلند، کیف چرمی، گوشواره‌ی نقره‌ای، بدون آرایش. گفتم: «تعجب می‌کنم، چطور جلوت را نگرفتند؟! خبرچین‌ها روشنفکرها را فوری می‌شناسند و یقه‌شان را می‌گیرند.»
«چقدر ساده‌ای. یک پنجی کف دستشان بگذاری رام می‌شوند.»
تعارف کردم بنشیند و گفتم: «شروع کنیم.»
سیگاری روشن کرد و یک‌راست سر اصل مطلب رفت: «به عقیده‌ی من باید از این دیدگاه شروع کنیم که بیلی‌باد توجیه تقابل خداوند با آدمی است. نه سه پا؟ n’est ce pas?»
قپی آمدم: «جالب این‌که همین‌طور است. ولی با برخورد میلتون فرق دارد.» می‌خواستم بداند سر در می‌آورد یا نه؟
معلوم بود آمادگی دارد: «نه، بهشت گمشده فاقد ساختار جانبی بدبینی است.»
فس‌فس‌کنان گفتم: «درست. درست. کاملاَ حق با شماست.»
«گمان می‌کنم ملویل بر فضایل معصومیت در مفهومی زیرکانه ولی ظریف صحه گذاشته است. شما موافق نیستید؟»
خوب به او میدان دادم بتازد. کم سن و سال بود ولی فنون و رموز روشنفکربازی را فوت آب بود، قرص و محکم عقاید خود را بیان می‌کرد؛ اما معلوم بود رفتارش تصنعی است. تا می‌آمدم نظری تازه مطرح کنم، پاسخی توی آستین داشت: «بلی بلی! کایزر. عجب مفهوم عمیقی! بنازم. به این می‌گویند برداشت افلاطونی از مسیحیت. چقدر خنگم، چرا از همان اول متوجه نشدم.» حدود یک ساعت از هر دری سخن راندیم. گفت که باید برود. یک اسکناس صدی کف دستش گذاشتم.
«ممنونم عزیز.»
«اگر با من راه بیایی باز هم گیرت می‌آید.»
«سر در نمی‌آورم.»
کنجکاوی‌اش را برانگیختم، دوباره نشست.
«فرض کن بخواهم یک میهمانی بدهم؟»
«چه جور میهمانی؟»
«مثلاَ دو خانم بیایند و درباره‌ی دیدگاه‌های نوام چامسکی بحث کنند؟»
«معرکه است!»
«اگر دلت نخواست فراموشش کن…»
گفت: «باید با فلاسی حرف بزنی. خرج برمی‌دارد مفتی که نیست.»
حالا وقتش بود که دستم را رو کنم. نشان کارآگاه خصوصی‌ام را مثل برق درآوردم. حالی‌اش کردم که رودست خورده.
«چی؟»
«من کارآگاهم عزیز! بحث ملویل در برابر پول طبق ماده‌ی 802 جرم است. باید تشریف ببرید یک مدت آب خنک میل کنید.»
«مردک لجن!»
«بهتر است مقر بیایی و با خود من کار را تمام کنی، وگرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی. مطمئن باش که توی زندان نازت نمی‌کنند.»
ناگهان بغضش ترکید: «کایزر مرا ول کن بروم. برای تکمیل دوره‌ی فوق‌لیسانسم پول لازم داشتم. دو بار تقاضای بورس من رد شد. خدایا کمکم کن!»
همه‌ی داستان را ریخت وسط. محل تولدش، اردوگاه تابستانی سوسیالیست‌ها و می‌گساری بی‌بندوبار! از آن دانشجوهای خرخوان بود. هر کتاب فلسفه‌ای که پیدا می‌کرد یک مداد دست می‌گرفت و توی حاشیه‌اش می‌نوشت« صحیح است. کاملاَ!» فقط یک جا از خط خارج شده بود.
«من پول نقد لازم داشتم. یکی از بچه‌ها گفت مرد زن‌داری را می‌شناسد که زنش درک عمیقی ندارد و خیلی به بلیک علاقه نشان می‌دهد. از قرار خودش نمی‌توانست از عهده برآید و آن را جمع‌وجور کند. گفتم حاضرم پولی بگیرم و درباره‌ی بلیک حرف بزنم. اوایل خیلی دستپاچه می‌شدم و کلی سرهم‌بندی می‌کردم. طرف اصلاَ حالی‌اش نبود. دوستم می‌گفت از این خل‌ها و مشنگ‌ها زیادند. قبلاَ هم مچ مرا گرفته‌اند. یک بار توی اتومبیل پارک‌شده‌ای نقد و نظر می‌خواندم که گیر افتادم. یک بار هم توی تنگل‌وود جلوم را گرفتند. با این مرتبه شد سه بار، بخشکی شانس!»
گفتم: «خیلی خوب مرا ببر پیش فلاسی.»
لبش را گزید و گفت: «کتاب‌فروشی دانشگاه هانتر، یک پوشش است.»
«چطور؟»
«مثل چاپ‌خانه‌های مخفی که ظاهراَ آرایشگاه هستند.»
فوری با مرکز تماس گرفتم. به او گفتم: «خیلی خوب تو آزادی. ولی حق نداری از شهر خارج شوی.»
با قدرشناسی نگاهم کرد.
سرم را انداختم پایین و به کتاب‌فروشی دانشگاه هانتر رفتم. فروشنده مرد جوانی بود که چشم‌های خماری داشت. جلو آمد و پرسید: «امری داشتید؟»
«من دنبال یک نسخه‌ی اختصاصی « تبلیغات برای خودم» می‌گردم.» شنیده‌ام که نویسنده چند هزار نسخه برای دوستان چاپ کرده.
«باید ببینم، یک خط مستقیم با مایلر داریم.»
میخ او شدم و گفتم: «شری مرا فرستاده.»
«خوب از اول می‌گفتی. برو پشت.»
دکمه‌ای را فشار داد و یکی از قفسه‌ها کنار رفت. و من مثل یک بره وارد دم و دستگاه فلاسی شدم.
کاغذ دیواری‌های با رنگ تند و دکورهای دوران ملکه ویکتوریا اولین چیزی بود که به چشم می‌آمد و حال و هوای حاکم بر اتاق را تشکیل می‌داد. دخترهای رنگ‌پریده با عینک‌های قاب‌مشکی و موهای صاف روی کاناپه‌ها ولو شده بودند و با ولع خاصی کتاب‌های کلاسیک را ورق می‌زدند. یک موطلایی مرا که دید، نیشش باز شد و گفت: «والاس استیونس، نه؟» از قرار فقط روشنفکر بازی درنمی‌‌آوردند، احساسات و عواطف شبیه به عرفا و بزرگان ادب را هم چاشنی‌اش می‌کردند. البته نه به این مفتی، با پنجاه چوب یک روایت خشک خالی گیر آدم می‌آمد، با صد تا، نوار هم قرض می‌داد، شام می‌خورد، بعد اوج احساسات روشنفکرانه‌اش را با قیافه‌ی شش در چهار به نمایش می‌گذاشت. با صدوپنجاه چوب، دو تا دوقلوی روشنفکر می‌‌آمدند و موسیقی کلاسیک یا پاپ و راک گوش می‌دادند و دائماَ لب ورمی‌چیدند و به‌به چه‌چه می‌کردند. با سیصد دلار آثارشان را هم می‌شد ببینی. یک موخرمایی قلمی جهود تظاهر می‌کرد که می‌خواهد شما را به موزه‌ی هنرهای معاصر ببرد، اجازه می‌داد رساله‌ی فوق‌لیسانس او را بخوانی و طرف را به بحث و جدل و جیغ و داد درباره‌ی دیدگاه‌های فروید و برداشت او از زنان می‌کشید و اگر حریف دلش می‌خواست یک خودکشی تصنعی هم برای او می‌کرد. برای بعضی بهتر از این نمی‌شد. مشنگ‌های عوضی! این نیویورک جداَ چه باغ‌وحشی است!
صدایی پشت سرم بلند شد: «خوشت می‌آید؟» ناگهان برگشتم و لوله‌ی یک کالیبر 38 راست صورتم بود. من خیلی پوست کلفتم، ولی راستش این بار جا خوردم. فلاسی بود، لعنتی. صدا همان صدا بود. فلاسی یک مرد بود. صورتش را پشت یک ماسک پنهان کرده بود.
فلاسی گفت: «هیچ وقت نمی‌توانی به خودت بقبولانی. من هیچ مدرک دانشگاهی ندارم. همان سال اول مشروط شدم و اخراجم کردند.»
گفتم: «لابد به همین دلیل صورتت را پوشانده‌ای.»
گفت: «می‌خواستم هرطور شده خودم به پست سردبیری بررسی کتاب نیویورک تایمز دست پیدا کنم. ولی باید خودم را آدم مهمی جا بزنم. آدمی مثل لایونل تریلینگ منتقد معروف، باقی کار راحت بود، از هر مطلبی یک تکه برمی‌داشتم و چهار تا فعل و فاعل را عوض می‌کردم. برای جراحی پلاستیک به مکزیک رفتم. یکی توی سوارش، دکترا داشت. پولی می‌گرفت و آدم را شبیه تریلینگ می‌کرد. اما یک جای کار عیب کرد. من شبیه آئودن شدم و صدایم هم صدای مری مک‌کارتی شد. من هم مجبور شدم از راه غیرقانونی وارد شوم.»
تا آمد به خودش بجنبد و ماشه را بچکاند، وارد عمل شدم و با یک فن سریع تپانچه را از دستش درآوردم. مثل تاپاله روی زمین ولو شد و هنوز فس‌فس می‌کرد که سروکله‌ی پاسبان‌ها پیدا شد. گروهبان هومز گفت: «کایزر گل کاشتی! کار ما که تمام شد، اف.بی.آی هم آقا را لازم دارد. موضوع سرکیسه‌کردن چند قمارباز و قاچاق یک نسخه حواشی‌دار دوزخ‌ دانته است. ببریدش.»
آن شب یکی از پرونده‌های خودم را می‌خواندم. طرف اسمش گلوریا بود. موطلایی، یکی از این لیسانس‌های کیلویی هم داشت. با این تفاوت که گرایش او به تربیت بدنی بود. چه احساس خوشی به من دست داد.
نویسنده: وودی آلن
مترجم: اسداله امرایی

از کتاب: «مردی که کشتمش»
گزیده‌ی داستان‌های کوتاه امریکا
چاپ اول، 1386
انتشارات افراز، تهران
حروفچین: ش. گرمارودی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.