داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

خاموش، نزد ِ ما ایستاد، همان خدای لاغر و نزار و رنگ‌پریده که به قلمرو ِ ما تجاوز کرده بود و منتظر ماند تا اتهاماتش را بشنود.
اولین کس که از میان ما صحبت کرد، مولونگو بود، خدای مردمان ِ یائو.
«روزگارانی بود، دوران‌های بسیار دور در زمان‌های گذشته، که من شادمان با حیواناتم بر زمین می‌زیستم. اما بعد، انسان‌ها پدید آمدند. آتش را ساختند و بر زمین شعله‌ها پراکندند. حیوانات ِ مرا پیدا کردند و کشتند. اسلحه را اختراع کردند و به جنگ ِ هم شتافتند. نتوانستم این سلوک را تاب بیاورم، پس تارتنکی را واداشتم تاری تا افلاک به جهت ِ من بتند و از آن صعود کردم و دیگر سر ِ آن نداشتم بازگردم. با این همه، تو خود را برای همین مخلوقات قربانی کردی.»
مولونگو، انگشت ِ سبابه‌ی درازش را سمت ِ خدای لاغر و رنگ‌پریده گرفت: «من تو را به گناه ِ عشق متهم می‌کنم.»
نشست و بی‌درنگ از پس ِ او نیامبه برخاست، خدای مردمان ِ کوُکوُ.
گفت: «ایامی چند من در میان ِ آدمیان زیستم و در عالَم، مرگ نبود، چرا که آدمیان را درختی جادویی عطا کرده بودم. چون که آدمیان، سال‌خورده می‌شدند و تن‌شان پُرآژنگ می‌شد، نُه روز در زیر ِ درخت می‌زیستند و دگرباره جوان می‌شدند. لیکن پس از گذشت ِ سالیانی، آدمیان مرا وانهادند و از من گردن کشیدند و مرا نپرستیدند و قربانی برای من نگذراندند؛ پس درخت را از ریشه بَرکَندم و با خود به آسمان آوردم و بدون جادویش، آدمیان مرگ را تجربه کردند.»
بعد به عداوت، به خدای لاغر و رنگ‌پریده خیره شد: «و حالا تو آدمیان را آموختی تا بر مرگ ظفر بیابند. من، تو را به گناه ِ حیات متهم می‌کنم.»
آن‌گاه اوُگون، خدای مردمان ِ یروبا، پیش آمد.
«آن زمان که خدایان بر زمین می‌زیستند، راه ِ خویش را به خارهای پُرتیغ بسته دیدند. من پانگا را آفریدم و راه را به جهت ایشان هموار کردم و پانگا را به انسان بخشیدم تا مسیرها را فتح کند و بلکه به جهت ِ عظمت ِ جنگ نیز. لیکن تو، که ادعا می‌کنی خدا شده‌ای، مؤمنانت را می‌گویی تا سلاح را خوار بشمرند و هرگز دستی به غیظ و غضب بر دیگری دراز نکنند. من تو را به گناه ِ آشتی متهم می‌کنم.»
به مجرّد ِ آن که اوُگون بنشست، مولوکو، خدای طایفه‌ی زامبزی، بایستاد.
گفت: «من، زمین را خلق کردم. و دو حفره را بَرکَندم و از یکی مرد بیرون آمد و از دیگری زن. ایشان را زمین و افزار و دانه و کوزه‌های گِلی دادم و گفتم دانه‌ها را بکارند و خانه‌ها بسازند و خوراک از بهرِ خویش طبخ کنند. اما مرد و زن، دانه‌ها را خام خوردند و کوزه‌ها را شکستند و افزارها را کنار افکندند. به همبن جهت، دو میمون را فراخواندم و همین عطایا را به آن‌ها دادم. دو میمون، زمین را کَندند و خانه ساختند و دانه‌ها را کاشتند و غذا پختند.» مکث کرد. «پس من دُم ِ میمون‌ها را برداشتم و بر دو انسان برتری دادم و مقرّر داشتم از آن روز میمون باشند و میمون‌ها، انسان بشوند.»
بعد به خدای لاغر ِ رنگ‌پریده اشاره کرد و گفت: «اما تو از مجازات ِ انسان‌ها غافلی و خطای ایشان را می‌بخشی. من تو را به گناه ِ رحمت متهم می‌کنم.»
سپس اِن-کایی، خدای مردم ِ ماسایی، سخن گفت.
«من نخستین سلحشور، لِه-اِیو، را آفریدم و سرودی جادویی او را آموختم تا بر کودکانِ مُرده بخواند و ایشان را حیاتِ دوباره ببخشد و جاودان‌شان بسازد. اما لِه-اِیو سرود را نخواند تا آن که پسرِ ِ خودش مُرد. او را گفتم که دیر شده است و دیگر فایدتی از سرود خواندن نخواهد بود و از برای خودخواهی ِ او، مرگ تا به ابد بر انسان دستش دراز خواهد بود. من را التماس کرد تا به رحم درآوردم، اما من خدا هستم و چون خدا را لغزش نیست چنین نکردم.»
لحظه‌ای خاموش ماند و آن گاه سرد و خاموش به خدای لاغر و رنگ‌پریده نگریست. «تو، انسان را اجازت می‌دهی تا دوباره بزید، ولو اگر در ملکوت. من تو را به گناه ِ عطوفت متهم می‌کنم.»
عاقبت، هووِآنه، خدای مردم ِ باسوتوُ، برخاست.
«من نیز در روزگاران ِ گذشته میان ِ انسان‌ها زیسته‌ام. اما حقارت ِ ایشان مرا رنجاند و از همین رو من میخ‌هایی به آسمان کوبیدم و به افلاک صعود کردم تا انسان مرا دیگر نبیند.» رو در روی خدای لاغر ِ رنگ‌پریده ایستاد و ادامه داد: «و حالا تو که دیر به قلمرو ِ ما پا گذاشته‌ای انسان را می‌آموزی تا به آسمان صعود کند و حتا در سمت ِ راست ِ تو بنشیند. من تو را به گناه ِ امید متهم می‌کنم.»
شش خدای مهیب رو به من کردند.
گفتند: «ما سخن گفتیم. حالا نوبت ِ توست، آنوبیس! تو او را به کدام گناه متهم می‌کنی؟»
پاسخ دادم: «من را سرِ ِ متهم کردن نیست؛ بلکه قضاوت می‌کنم.»
پرسیدند: «پس او را چگونه داوری می‌کنی؟»
گفتم: «سخنان ِ او را می‌شنوم و آن‌گاه خواهم گفت.» رو به خدای لاغر ِ رنگ‌پریده کرده، گفتم: «تو را به گناه ِ آشتی و حیات و رحمت و عطوفت و عشق و امید متهم کرده‌اند. سخن بگو و از خویشتن دفاع کن!»
خدای لاغر ِ رنگ‌پریده به ما که متهم‌کنندگانش بودیم نگریست.
گفت و صدایش را هرگز بالا نبُرد: «من را به آشتی متهم کرده‌اید! لیکن به نام ِ من چه بسیار جنگ‌های مقدس به راه انداختند، بسیار بیشتر از جمیع ِ خدایان ِ دیگر و زمین از خون ِ آنان که به جهت ِ آشتی ِ من کشته شدند قرمز شد.»
ادامه داد: «من را به حیات متهم کرده‌اید؛ لیکن به نام ِ من، اسپانیول‌ها کودکان ِ آزتک را تعمید دادند و سپس کاسه‌ی سرِ ِ ایشان را بر سنگ‌ها خُرد می‌کردند تا جنگجو نشوند و به آسمان صعود کنند.
«من را به عطوفت متهم کرده‌اید؛ اما تفتیش ِ عقاید به نام ِ من بر پا شد و تعداد ِ آن کسان که تا حدّ مرگ شکنجه شدند فزون از شمار است.
«من را به گناهِ رحمت متهم کرده‌اید؛ لیکن حتا اَحَدی از بندگان ِ من بی درد و بی هراس و بی نکبت عمرش را به پایان نبُرده است.
«من را به عشق متهم می‌کنید، اما من نه رنج را پایان دادم و نه بیماری را و نه مرگ را و او که بی‌گناه‌ترین و قُدّوس‌ترین حیات را به انتها برساند همان سواران ِ شوم ِ مرا خواهد دید که منکران ِ من.
«سرانجام، من را به امید متهم کرده‌اید.» بدین‌جا که رسید، لکه‌هایی که بر دستان و پاها و گردنش بود درخشیدن گرفت و سرخ‌رنگ شد. «و از آن هنگام که پا به قلمرو ِ شما نهاده‌ام، قحطی از برای شمال آورده‌ام و کشتار از برای غرب، جوع و عطش از برای جنوب، و بیماری از برای شرق. و در هر آن جا که امید باشد، تنها فقر و غفلت و نزاع و موت است.
«بدین سان بوده است هر جا که بدان پا نهاده‌ام و این گونه خواهد بود.
«این گونه، اتهام‌تان را پاسخ می‌دهم.»
به سوی من رو گرداندند، هر شش خدای عظیم و جبّار، تا قضاوت ِ من را بدانند. لیکن من در برابرِ عظیم‌ترین خدا در میان ِ خود به زانو افتاده بودم.
نویسنده: مایک رسنیک
مترجم: حسین شهرابی

فیل‌های نپتون

فیل‌هاى ساکن نپتون، زندگى ایده‌آلى داشتند.
هیچ کدامشان مریض یا گرسنه نمی‌شدند. هیچ حیوان درنده‌اى به آن‌ها حمله نمی‌‌کرد. در جنگى شرکت نمی‌کردند. ضرر و زیانى به آن‌ها نمی‌رسید. میزان تولدشان دقیقا مساوى تعداد مردگانشان بود. انگلى بر روى پوست و در معده آن‌ها وجود نداشت. گله با سرعتى حرکت می‌کرد که هم‌زمان مطابق حال جوان‌ترین و ضعیف‌ترین عضو گروه باشد. هیچ فیل مریض یا ناتوانى عقب نمی‌ماند.
فیل‌هاى نپتون نژادى عالى بودند. در صلح و آرامش زندگى می‌کردند، هیچگاه مشاجره‌ای در بین‌شان در نمی‌‌گرفت، پیرها همیشه با فیل‌هاى جوان با ملایمت برخورد می‌کردند. وقتى فیلى به دنیا می‌آمد، تمام گله براى جشن گرفتن دور هم جمع می‌شد، هنگامى که یکى می‌مرد، همه در مرگ او اشک می‌ریختند. دشمنى، حسادت و دعواهاى حل‌نشدنی وجود نداشت.
فقط یک چیز مانع بدل شدن آن‌ها به نژاد آرمانی بود؛ این حقیقت که یک فیل هرگز چیزی را فراموش نمی‌کرد، هیچگاه. اهمیتى نداشت که چقدر تلاش می‌کردند.
هنگامى که بالاخره انسان در سال 2473 ب.م. پا به نپتون گذاشت، فیل‌ها خیلى نگران بودند. با این حال، آن‌ها از روى دوستى و حسن نیت به سفینه نزدیک شدند. انسان‌ها هم کمى نگران بودند. تمام بررسى‌ها حاکی از این بود که نپتون سیاره‌اى گازى شکل است، ولى با این حال، آن‌ها بر روى زمین سخت فرود آمده بودند و اگر نتیجه بررسی‌های آن‌ها اشتباه بود، کسى چه می‌داند که چه چیزهاى دیگرى می‌‌توانست اشتباه باشد؟
مردى بلند قد، پا به زمین سخت گذاشت. بعد یکى دیگر و بعد سومى. هنگامى که همه از سفینه خارج شدند، تعداد آن‌ها تقریبا برابر فیل‌ها بود.
فرمانده‌ی انسان‌ها گفت: «خب، لعنت به من! شما فیل هستید!»
فیل‌ها با حالتی عصبی گفتند: «و شما انسانید.»
انسان‌ها گفتند: «درست است. ما به نام فدراسیون متحد زمین این سیاره را فتح می‌کنیم.»
فیل‌ها که احساس ناراحتی بیشتری می‌کردند، پرسیدند: «شما اکنون متحد هستید؟»
انسان‌ها گفتند: «خب، البته باقی‌ماندگان…»
فیل‌ها که با نارحتى از این پا به آن می‌شدند گفتند: «سلاح‌هایى که شما حمل می‌‌کنید؛ به نظر شوم می‌رسند.»
انسان‌ها جواب دادند: «از روی عادت حمل می‌کنیم. جاى نگرانى نیست، به چه دلیلى باید به شما صدمه بزنیم؟ همیشه رابطه‌ی عمیقى بین انسان‌ها و فیل‌ها وجود داشته است.»
این دقیقاً آن چیزى نبود که فیل‌ها به یاد داشتند…
326 ق.م.
اسکندر کبیر[1] در جنگ رودخانه‌ی کیلوم[2] مقابل پادشاه پنجاب هند، پوراس[3] قرار گرفت. پوراس اولین ارتش فیل‌ها را داشت که تا به حال اسکندر دیده بود. او موقعیت را بررسى کرد، سپس شب هنگام مردانش را فرستاد تا هزاران تیر به نقاط بسیار حساس، یعنى خرطوم‌ها و زیر شکم فیل‌ها پرتاب کنند. فیل‌ها از درد دیوانه شدند و نخستین مردانی را که به دستشان رسید که همان نگهبانان و فیل‌بانانشان بودند، کشتند. بعد از پیروزى، اسکندر باقى فیل‌ها را قتل عام کرد تا دیگر مجبور به رویارویى با آن‌ها در جنگى دیگر نباشد.
217 ق.م
اولین جنگ بین دو گونه‌ی مختلف از فیل‌ها در گرفت. تولمى پنجم[4] فیل‌هاى آفریقایى خود را با فیل‌هاى هندى آنتیاکوس کبیر[5] روبه‌رو کرد.
فیل‌هاى نپتون مطمئن نبودند چه کسى جنگ را برد، ولى می‌دانستند چه کسى نابود شد. حتى یک فیل از دو طرف سالم نماند.
کمى بعد در 217 ق.م
هنگامى که تولمى سرگرم جنگ در سوریه بود، ‌هانیبال[6] 37 فیل به آلپ برد تا با رومى‌ها بجنگد. چهارده تاى آن‌ها یخ زدند و به کام مرگ رفتند و بقیه فقط آن‌قدر زنده ماندند تا نیزه‌هاى پرتاب شده از طرف دشمن را با بدن خود دفع کنند، زمانی که ‌هانیبال داشت در جنگ کنا[7] پیروز می‌شد.
انسان‌ها گفتند: «ما مسایل مهمى براى صحبت داریم. براى مثال، اتمسفر نپتون به طور غریبى فاقد اکسیژن است. شما چطور تنفس می‌کنید؟»
فیل‌ها گفتند: «با بینى‌هایمان.»
انسان‌ها به شومی دست به اسلحه ‌بردند و گفتند: «این یک سوال جدى بود.»
فیل‌ها توضیح دادند: «ما نمی‌توانیم حالتى به غیر از جدیت داشته باشیم. شوخى به این احتیاج دارد که شخصی مورد تمسخر قرار گیرد و ما آموختیم که چنین رفتاری بسیار ظالمانه است.»
انسان‌ها به طرز مبهمی از جواب آن‌ها ناراضى بودند، شاید به این دلیل که منظور جواب را درک نمی‌کردند. بعد گفتند: «خوب، بگذارید سوال دیگرى را امتحان کنیم. مکانیزمى که ما از طریق آن گفتگو می‌‌کنیم چیست؟ شما فرستنده رادیویى ندارید و به خاطر کلاه‌هاى فضایی‌مان، ما نمی‌توانیم صدایى را که در فرستنده رادیویی‌مان نباشد بشنویم.»
فیل‌ها توضیح دادند: «ما از طریق نوعی رابطه‌ی روانى ارتباط برقرار می‌کنیم.»
انسان‌ها با رد کردن این جواب گفتند: «جوابتان زیاد علمى نیست. مطمئن هستید که منظورتان تله‌پاتى نیست؟»
فیل‌ها جواب دادند: «نه، اگر چه در آخر به همان معنى است. ما می‌دانیم که به نظر می‌رسد با شما انگلیسى صحبت می‌کنیم، جز براى مرد سمت چپى که فکر می‌کند هبرو صحبت می‌کنیم.»
انسان‌ها پرسیدند: «و صداى ما براى شما چگونه است؟»
«صداى شما دقیقاً مانند صداى انقباض ملایم معده و روده است.»
انسان‌ها گفتند: «جالب هست.» در حالی که با خود فکر کردند که بیشتر نفرت انگیز است تا جالب.
فیل‌ها جواب دادند: «می‌دانید واقعاً چه چیز جالب است؟ این که یک یهودى همراه شماست.» آن‌ها متوجه شدند که انسان‌ها موضوع را درک نمی‌کنند، پس ادامه دادند: «ما همیشه احساس می‌کردیم که مسابقه‌ای بین فیل‌ها و یهودیان بر سر این که کدام یک زودتر منقرض می‌شویم برقرار است. ما عادت داشتیم که خودمان را یهودیان پادشاهى حیوانات صدا کنیم.» آن‌ها برگشتند تا با فضانورد یهودى روبه‌رو شوند؛ بعد پرسیدند: «آیا یهودى‌ها خود را به عنوان فیل‌هاى پادشاهى انسان‌ها حساب می‌کردند؟»
فضانورد یهودى جواب داد: «نه، تا این که شما به آن اشاره کردید.» او ناگهان متوجه شد که با فیل‌ها هم‌عقیده است.
42 ق.م
رومى‌ها، اسیران یهودى را در میدان الکساندریا جمع کردند. سپس فیل‌هایى را که از شدت ترس به مرز جنون رسیده بودند در میان آن‌ها رها کردند. تماشاگران به بالا و پایین می‌جهیدند و براى دیدن خون فریاد می‌کشیدند. اما فیل‌ها که سر ناسازگاری برداشته بودند به جاى حمله به یهودیان، به تماشاچیان هجوم بردند و یک بار برای همیشه ثابت کردند که نباید به یک حیوان پوست کلفت اعتماد کرد.
(هنگامى که گرد و خاک خوابید، یهودیان گمان کردند که اتفاقات امروز بار دیگر این ادعا را که آن‌ها مردان منتخب خداوند هستند ثابت می‌کند. البته از نظر رومیان آن‌ها مردمى منتخب نبودند. بعد از این که سربازان تمام فیل‌ها را کشتند، گردن تمام یهودیان را هم به شمشیر سپردند.)
بقیه‌ی انسان‌ها جواب دادند: «تقصیر او نیست که یک یهودى است، همان طور که فیل بودن شما هم تقصیر خودتان نیست. این ماجرا باعث نمی‌شود ما علیه شما موضع گیری کنیم.»
فیل‌ها گفتند: «باور کردن چنین چیزی برای ما مشکل است.»
انسان‌ها جواب دادند: «جدى؟ خب به این موضوع توجه کنید. هندى‌ها[8] –منظورمان هندوهای خوب ساکن هندوستان است، نه سرخپوست‌هاى بدِ آمریکایى- گانش[9] را می‌پرستیدند، که خدایى با سر یک فیل بود.»
فیل‌ها بیش از آن چه ابراز می‌کردند، تحت تاثیر قرار گرفته بودند. آن‌ها اقرار کردند: «ما این موضوع را نمی‌دانستیم. آیا هندى‌ها هنوز هم گانش را می‌پرستند؟»
انسان‌ها گفتند: «خب، مطمئنیم که اگر همه آن‌ها را در دفاع از راج[10] نکشته بودیم، هنوز هم گانش را می‌پرستیدند. در آن موقع فیل‌ها دیگر در ارتش نبودند.» آن‌ها اضافه کردند: «باید از این بابت سپاس‌گزار بود.»
آخرین جنگ آنان زمانى بود که تیمور لنگ کبیر[11] به جنگ با سلطان محمود[12] رفت. تیمور شاخه‌هایى را به شاخ بوفالوها بست. شاخه‌ها را به آتش کشید و گله را رَم دادند تا به فیل‌هاى محمود هجوم ببرند. این ترفند موثر واقع و منجر به این شد که فیل‌ها مانند ماشین‌هاى جنگى عمل کنند. تیمور لنگ این جنگ را برد و به خدمت در آوردن و تغذیه بوفالو از نیروهای جنگی به صرفه‌تر بود. تمام فیل‌هاى رام را که باقى مانده بودند براى جنگ تمرین دادند که این دقیقا مانند جنگ خروس‌ها بود؛ تنها در مقیاسى بزر‌گ‌تر. خیلى بزرگ‌تر. به مدت سى تا چهل سال این ورزش بسیار مشهور شد تا این که از تعداد شرکت کنندگان کاسته شد.
انسان‌ها ادامه دادند: «نه تنها ما شما را می‌پرستیدیم، حتى کشورى را براى شما نام‌گذارى کردیم، ساحل عاج. این باید حسن نیت ما را ثابت کند.»
فیل‌ها گفتند: «شما به خاطر ما آن کشور را نام‌گذارى نکردید. شما براى اعضاى بدن ما که ما را به خاطر آن‌ها می‌کشتید، آن کشور را نام‌گذارى کردید.»
انسان‌ها گفتند: «شما دیگر خیلی مته به خشخاش می‌گذارید. ما می‌توانستیم اسم بی‌مسمای یک سیاستمدار محلی را روى آن کشور بگذاریم.»
فیل‌ها گفتند: «حال که موضوع ساحل عاج را مطرح کردید، می‌دانید که اولین ملاقات کنندگان بیگانه از زمین، در سال 1883 در آنجا پیاده شدند؟»
«آن‌ها چه شکلى بودند؟»
فیل‌ها جواب دادند: «پوشش خارجى آن‌ها از عاج بود. آن‌ها نگاهی به آن کشتارها کردند و رفتند.»
انسان‌ها پرسیدند: «مطمئنید که همه این‌ها را از خود نمی‌سازید؟»
«براى چه باید در این دیر وقت به شما دروغ بگوییم؟»
انسان‌ها پیشنهاد دادند: «شاید طبیعتتان این باشد.»
فیل جواب دادند: «اوه، نه. طبیعت ما این است که همیشه حقیقت را بگوییم. مصیبتمان این است که همیشه این را به خاطر داریم.»
انسان‌ها به این نتیجه رسیدند که زمان شام، رفع نیازهای انسانی و برقرای تماس با مرکز کنترل ماموریت برای گزارش یافته‌ها رسیده است. آن‌ها همه به داخل سفینه بازگشتند جز مردى که در رفتن مردد بود.
همه فیل‌ها نیز به غیر از یک فیل نر رفتند. او گفت: «من فکر می‌کنم که تو قصد پرسیدن سوالى را دارى.»
مرد جواب داد: «بله. شما قوه‌ی بویایى قوى‌اى دارید. چطور می‌توانستند هنگام شکار دزدکى به دنبال شما حرکت کنند؟»
«بزرگترین شکارچیان فیل، قبیله‌ی واندروبو از کنیا و اوگاندا بودند. آن‌ها مدفوع ما را به تمام بدنشان می‌مالیدند تا بوى خود را مخفى کنند و بعد به آرامى به ما نزدیک می‌شدند.»
مرد سرش را به موافقت تکان داد و گفت: «آها. قابل فهم است.»
فیل تصدیق کرد: «ممکن است، ولى اگر ورق برگردد من ترجیح می‌دهم بمیرم تا این که تمام بدنم را با مدفوع شما بپوشانم.» او برگشت تا دوباره به دیگر همراهانش بپیوندد.
نپتون در میان تمام دنیاهاى کهکشان، یکتا است. او به تنهایى این مسأله واضح را درک می‌کند که تغییر اجتناب ناپذیر است و در این مورد به نحوى عمل می‌کند که به نظر تفاوت چندانی با جادو ندارد.
به دلایلى که فیل‌ها نمی‌توانستند درک کنند و توضیح دهند، نپتون دگرگونى و تغییر شکل را تقویت می‌کند، نه فقط سازگارى را. البته کسى نمی‌توانست این حقیقت را انکار کند که آن‌ها با اتمسفر، آب و هوا، زمین بی‌ثبات سیاره و کمبود درختان اقاقیا سازگار شده بودند، ولى تغییر یافته بودند. در برهه زمانی که فیل‌ها پرخوری می‌کردند، فهمیده بودند که نپتون به گونه‌ای قابلیت رشد ارادی را به آن‌ها اهدا کرده است؛ البته آن‌ها مراقب بودند تا از این هدیه سو استفاده نکنند.
و به دلیل این که آن‌ها فیل بودند و از درک کینه عاجز بودند، به این فکر کردند که خیلى حیف است که انسان‌ها نمی‌توانند به گونه‌ای رشد کنند تا به جایی برسند که بتوانند از لباس‌هاى فضایى بزرگشان بیرون بیایند و کلاه‌هاى زشتشان را کنار بگذارند. بعد آن‌ها می‌توانستند آزادنه و بدون هیچ قید و بندی در بهترین سیاره کهکشان قدم بزنند.
هنگامى که انسان‌ها از سفینه‌هایشان خارج شدند و با گام‌هاى بلند بر روى سطح نپتون قدم گذاشتند تا فیل‌ها را ملاقات کنند، فیل‌ها آنجا منتظرشان بودند.
فرمانده گفت: «این خیلى عجیب است.»
فیل‌ها پرسیدند: «چه چیزى؟»
فرمانده به آن‌ها خیره شد و اخم کرد: «شما کوچک‌تر به نظر می‌رسید.»
فیل‌ها جواب دادند: «ما هم می‌خواستیم بگوییم که شما بزرگ‌تر به نظر می‌رسید.»
فرمانده گفت: «این به مسخرگى گفتگویی است که من با مرکز کنترل ماموریت داشتم. آن‌ها می‌گویند که فیلى بر روى نپتون وجود ندارد.»
فیل‌ها جواب دادند: «آن‌ها فکر می‌کنند ما چه هستیم؟»
فرمانده گفت: «توهم یا هیولاهاى فضایى. اگر شما توهم باشید، طبق دستور باید شما را نادیده بگیریم.»
به نظر می‌رسید که او منتظر است تا فیل‌ها بپرسند اگر آن‌ها هیولاهای فضایی هستند، طبق دستور انسان‌ها چه کار باید بکنند، ولى فیل‌ها اگر بخواهند، می‌توانند به سرسختى و لجاجت انسان‌ها باشند و این سوالى بود که فیل‌ها قصد پرسیدنش را نداشتند.
انسان‌ها در سکوت حدود پنج دقیقه به فیل‌ها خیره ماندند. فیل‌ها هم خیره به آن‌ها نگاه می‌کردند.
آخر سر، فرمانده دوباره صحبت کرد.
او گفت: «مرا براى چند دقیقه ببخشید. ناگهان میل شدیدى به خوردن سبزیجات پیدا کردم.»
او برگشت و به سوى سفینه رژه رفت، بدون این که کلمه‌ى دیگری بگوید.
بقیه‌ی انسان‌ها براى چند ثانیه با ناراحتى این پا و آن پا کردند.
فیل‌ها پرسیدند: «آیا مشکلى وجود دارد؟»
انسان‌ها جواب دادند: «ما بزرگ می‌شویم یا شما کوچک‌تر می‌شوید؟»
فیل‌ها گفتند: «بله.»
فرمانده که دوباره به افرادش پیوسته بود و رو به فیل‌ها کرد و گفت: «حالا احساس بهترى دارم.»
فیل‌ها موافقت کردند: «قیافه‌ات بهتر شده. به نوعی خوش‌تیپ‌تر به نظر می‌رسى.»
فرمانده که واضح بود از تعریف خوشش می‌آید، گفت: «واقعا این طور فکر می‌کنید؟»
فیل‌ها با صداقت جواب دادند: «تو بهترین نمونه از نژادت هستى که ما تا به حال دیده‌ایم. ما مخصوصاً از گوش‌هایت خوشمان می‌آید.»
او در حالى که گوش‌هایش را اندکى تکان می‌داد پرسید: «واقعاً؟ کسى تا به حال به آن‌ها اشاره نکرده بود.»
فیل‌ها گفتند: «حتماً دقت نکرده بودند.»
فرمانده گفت: «حالا که حرف گوش به میان آمد، شما فیل‌هاى آفریقایى هستید یا هندى؟ امروز صبح من فکر می‌کردم که آفریقایى هستید –آن‌ها گوش‌هاى بزرگ‌ترى دارند، درست است؟- ولى حالا مطمئن نیستم.»
آن‌ها پاسخ دادند: «ما فیل‌هاى نپتونى هستیم.»
«اوه.»
آن‌ها براى ساعتى دیگر شوخى‌هایشان را رد و بدل کردند و بعد انسان‌ها به آسمان نگریستند.
آن‌ها پرسیدند: «خورشید کجا رفت؟»
فیل‌ها توضیح دادند: «شب شده. روز ما تنها چهارده ساعت طول می‌کشد. ما هفت ساعت روشنایی و هفت ساعت تاریکى داریم.»
یکى از انسان‌ها با تکانى که گوش‌هایش را به لرزه انداخت، گفت: «در هر صورت خورشید زیاد هم درخشان نبود.»
فیل‌ها گفتند: «دید ما خیلى ضعیف است براى همین به ندرت متوجه این موضوع می‌شویم. ما متکى به قوه بویایى و شنوایی‌مان هستیم.»
انسان‌ها خیلى ناآرام بودند. آخر سر آن‌ها رو به فرمانده‌شان کردند. پرسیدند: «قربان، می‌شود براى چند لحظه مرخص شویم؟»
«چرا؟‌»
انسان‌ها گفتند: «ناگهان به شدت گرسنه‌مان شد.»
یکى از آن‌ها گفت: «و من باید از دستشویى استفاده کنم.»
دومى گفت: «من هم.»
صداى دیگرى پیچید: «من هم همین طور.»
فرمانده پرسید: «شما مردها، حالتان خوب است؟» و دماغ بزرگش از نگرانى چین خورد.
نزدیک‌ترین مرد جواب داد: «من عالى هستم! می‌‌توانم یک اسب را بخورم!»
بقیه که از این حرف بدشان آمده بود، صورتشان را در هم کشیدند.
او حرفش را تصحیح کرد: «خب، در هر حال می‌‌توانم یک جنگل کوچک را بخورم.»
فرمانده گفت: «اجازه داده شد.» بعد انسان‌ها به سرعت به سفینه برگشتند. فرمانده از پشت سرشان گفت: «و براى من دو تا کاهو بیاورید. و شاید هم یکى دو تا سیب»
فیل‌ها گفتند: «اگر بخواهى، می‌توانى به آن‌ها ملحق شوى.» آن‌ها داشتند به این نتیجه می‌رسیدند که خوردن اسب نصف آن اندازه‌ای هم که تصور می‌کردند منزجر کننده نیست.
فرمانده توضیح داد: «نه، مسئولیت من برقرارى ارتباط با بیگانه‌هاست. البته وقتى فکر می‌کنم، می‌بینم که شما آن قدر هم که ما انتظار داشتیم بیگانه نیستید.»
فیل‌ها جواب دادند: «همان طور که ما انتظار داشتیم، تو از هر نظر شبیه انسان‌ها هستى.»
فرمانده گفت: «این حرف را به عنوان تعریفى بزرگ، حساب می‌کنم. البته خوب، من چیز کمتری از دوستان سنتی چون شما، انتظار نداشتم.»
فیل‌ها که فکر می‌کردند هنوز هم هیچ کدام از حرف‌هاى انسان‌ها نمی‌تواند آن‌ها را متعجب کند، تکرار کردند: «دوستان سنتی؟»
«البته، حتی بعد از این که همراهى شما با ما در جنگ متوقف شد، ما همیشه رابطه‌اى خاص با شما داشتیم.»
«داشته‌اید؟»
«البته. ببینید چطور ف.ت. بارنوم[13] از جامبو[14] واقعى یک سوپراستار بین المللى ساخت. آن حیوان مانند یک شاه زندگى کرد؛ یا حداقل تا زمانى که اتفاقى با یک لوکوموتیو زیر گرفته شد.»
فیل‌ها گفتند: «ما نمی‌خواهیم بدگمان به نظر برسیم. ولى شما چگونه تصادفى یک حیوان هفت تنى را زیر می‌گیرید؟»
فرمانده که چهره‌اش از غرور می‌درخشید گفت: «در درجه اول این کار را با اختراع لوکوموتیو انجام می‌دهید. هر چیز دیگر که باشیم، شما باید قبول کنید که ما نژادى هستیم که می‌تواند به هنر و دانایی‌هاى باشکوهش افتخار کند. مثل اختراع موتورهاى احتراق درونى، شکافت اتم، رسیدن به سیارات و مداوا کردن سرطان.» او مکث کرد، بعد پرسید: «من نمی‌خواهم شما را بدنام کنم، ولى واقعا شما چه چیزى درمقابل این‌ها دارید؟»
فیل‌ها به سادگى جواب دادند: «ما بدون انجام گناه زندگى می‌کنیم. به عقاید یکدیگر احترام می‌گذاریم، محیط زیستمان را آلوده نمی‌کنیم و هیچ‌گاه علیه فیل‌هاى دیگر نجنگیده‌ایم.»
فرمانده که کمى مدارا می‌کرد، پرسید: «و شما این‌ها را با پیوند قلب، چیپ‌هاى سیلیکونى و تلویزیون سه بعدى مقایسه می‌کنید؟»
فیل‌ها گفتند: «عقاید و آرزوهای ما با شما متفاوت است. ولى همان قدر که شما به قهرمان‌هایتان می‌نازید، ما هم به قهرمانانمان افتخار می‌کنیم.»
فرمانده که نمی‌توانست تعجبش را مخفى کند گفت: «شما قهرمان دارید؟»
«قطعا…» فیل‌ها بدون لحظه‌اى مکث، طومار افتخاراتشان را برشمردند. «فیل کلیمانجارو، سلموندى، محمد مرسبیتی و هفت فیل باشکوه پارک کرویگر[15]: مافیونین، شینودزاى، کامبکى، جوااو، زامبو، ندلولمثى و فیلوین[16].»
فرمانده پرسید: «آیا آن‌ها در نپتون هستند؟» افرادش در حال بازگشت از سفینه بودند.
فیل‌ها گفتند: «نه، شما همه‌ی آن‌ها را کشتید.»
انسان‌ها پافشارى کردند: «ما باید دلیلى داشته باشیم.»
فیل‌ها گفتند: «آن‌ها آن‌جا بودند و عاج‌های زیبایى هم داشتند.»
انسان‌ها گفتند: «دیدید؟ می‌دانستیم که دلیلى داشته‌ایم.»
فیل‌ها چندان از این جواب خشنود نبودند، ولى آن‌ها بیش از حد مودب بودند تا عدم رضایتشان را بیان کنند. دو گونه، نظراتشان را رد و بدل کردند و در طول شب کوتاه نپتون، دروغ‌های واضحی در صحبت‌ها وجود داشت. هنگامى که دوباره خورشید بالا آمد، انسان‌ها تعجبشان را ابراز کردند.
گفتند: «نگاه کنید! چه اتفاقى دارد می‌افتد؟»
فیل‌ها گفتند: «ما از راه رفتن بر روى چهار پا خسته شدیم. به این نتیجه رسیدیم که اگر صاف بایستیم راحت‌تر است.»
انسان‌ها پرسیدند: «و خرطوم‌هایتان کجا رفتند؟»
«آن‌ها سر راه و مزاحم بودند.»
انسان‌ها گفتند: «خب، اگر این لعنتی‌ترین مسأله نباشد.» آن‌ها به همدیگر نگاه کردند… «اگر دوباره به موضوع فکر کنیم، این لعنتی‌ترین اتفاق است! کلاه‌هاى ما دارند منفجر می‌شوند.»
فرمانده گفت: «گوش‌هاى ما شل و آویزان شده‌اند.»
مردى دیگر گفت: «و بینى‌هایمان بزرگ‌تر می‌شوند.»
فرمانده گفت: «موضوع وحشتناک‌تر این است.» او مکثى کرد و گفت: «از طرف دیگر، من مثل گذشته نسبت به شما احساس دشمنى و کینه ندارم. متعجبم که چرا؟»
فیل‌ها که از صدای فرمانده که حالتى ناله مانند پیدا کرده بود، اذیت می‌شدند، گفتند: «براى ما هم عجیب است.»
فرمانده ادامه داد: «به هر حال، واقعیت این است که امروز احساس می‌کنم که انگار تمام فیل‌هاى جهان دوستان من هستند.»
فیل‌ها با کج خلقى گفتند: «خیلى بد است که این احساس زمانى به شما منتقل شد که دیگر نمی‌تواند فرقى در وضعیت کنونى داشته باشد. می‌دانستید که تنها شانزده میلیون از ما را در قرن بیستم کشتید؟»
انسان‌ها به این موضوع اشاره کردند: «ولى ما جبران کردیم. ما پارک‌هاى بازى راه اندازى کردیم تا از شما حفاظت کنیم.»
فیل‌ها تصدیق کردند: «درست. ولى در این فرآیند شما بیشتر محل‌هاى طبیعى سکونت ما را از بین بردید. بعد تصمیم گرفتید ما را گلچین کنید تا ما ذخیره غذایى پارک را تمام نکنیم.» آن‌ها اندکی مکث کردند و سپس ادامه دادند: «این هنگامى بود که زمین براى دومین بار پذیرای بیگانه‌ها بود. آن‌ها فرضیه‌ی حفظ موجودات توسط گلچین کردنشان را بررسى کردند و به این نتیجه رسیدند که زمین پناهگاهى احمقانه است. بعد مقدمات این را فراهم کردند تا در آینده تمام افراد علاج ناپذیر نژاد خود را از بین ببرند.»
از گونه‌هاى بزرگ انسان‌ها، اشک سرازیر شد. آن‌ها با گریه و زارى گفتند: «ما احساس بسیار بدی در این مورد داریم.» چند نفر از آن‌ها با انگشتان کوتاه و زبرشان که به نظر می‌آمد که با هم رشد می‌کردند، چشمانشان را خشک کردند.
فرمانده انسان‌ها گفت: «شاید ما باید به سفینه برگردیم و در مورد تمامى این مسایل فکر کنیم.» او بیهوده به اطرافش نگاه می‌انداخت تا شاید چیزى به اندازه کافى بزرگ پیدا کند و بینى اش را پاک کند… «به علاوه من باید از دستشویى استفاده کنم.»
یکى از انسان‌ها گفت: «به نظر من عالی است. من علاقه شدیدى به خوردن کلم دارم.»
دیگرى گفت: «بچه‌ها؟ می‌دانم به نظر احمقانه می‌آید ولى اگر روى چهار دست و پا راه بروید راحت‌تر است.»
فیل‌ها صبر کردند تا تمام انسان‌ها سوار سفینه شدند و بعد به دنبال کارشان رفتند. این به نظرشان غیرعادى آمد، چون قبل از آمدن انسان‌ها، آن‌ها کارى نداشتند.
یکى از فیل‌ها گفت: «می‌دانید، ناگهان هوس همبرگر کرده‌ام.»
دومى گفت: «من آبجو می‌خواهم.» بعد گفت: «امیدوارم که رادیو ساب‌اسپیس گزارش بازى فوتبال داشته باشد.»
سومى اضافه کرد: «خیلى عجیب است. قصد دارم به زنم خیانت کنم؛ و البته حتى ازدواج هم نکرده‌ام.»
بدون این که بدانند چرا، به طور مبهمى آشفته بودند. آن‌ها به سرعت به خوابى آرام و بی‌رویا فرو رفتند.
زمانى شرلوک هولمز[17] گفت بعد از این که غیرممکن‌ها را از معادله حذف می‌کنى، آن چه باقی می‌ماند، هر چقدر هم غیر محتمل باشد، حقیقت محض است.
جوزف کنراد[18] گفته که حقیقت مانند گلى است که در اطرافش بقیه باید پژمرده شوند.
والت ویتمن[19] پیشنهاد داده که هر چیز روح را خشنود می‌سازد همان حقیقت است.
نپتون مطمئناً هر سه آن‌ها به مرز جنون می‌کشید.
جورج سنتایانا[20] گفته است: «حقیقت، رویا است. مگر این که رویاى من حقیقت باشد.»
او به اندازه کافى دیوانه بوده که تصمیم‌گیرى را به عهده نپتون بگذارد.
هنگامى که دو گروه صبح هنگام یکدیگر را ملاقات کردند، انسان‌ها گفتند: «ما در شگفت شده‌ایم که چه اتفاقى براى آخرین فیل زمین افتاد؟»
فیل‌ها جواب دادند: «اسمش جمال بود. کسى با اسلحه او را کشت.»
«آیا در مکانى به نمایش گذاشته شده است؟»
«بر گوش راستش که به شکل طرحی کلی از قاره آفریقا است، نقشه کشورها کشیده شده و در عمارت ریاست جمهورى کنیا قرار دارد. آن‌ها گوش چپش را پشت و رو کردند -و اگر بدانید چند گوش چپ در طول قرون به دور انداخته شدند تا کسى در گوشه‌اى از دنیا به فکر پشت و رو کردن آن‌ها بیفتند، متعجب خواهید شد- و نقشه‌اى دیگر بر روى آن کشیده شد و در حال حاضر در موزه‌اى در بمبئى آویزان است. پاهایش تبدیل به یک سرى پایه هم اندازه براى میز میکده شدند و اکنون AHSL دالاس در تگزاس را آراسته‌اند. کیسه بیضه‌اش به عنوان کیسه تنباکو استفاده می‌شود که در دست یکى از سیاستمداران سالخورده‌ی اسکاتلندى است. یک عاجش در موزه‌اى در انگلیس نمایش داده می‌شود. عاج دیگر منبت کارى شده و پشت ویترین مغازه‌اى در پکن واقع است. دمش تبدیل به دسته مگس‌کش شده و مغرورانه در تصرف یکى از آخرین کابوى‌هاى آرژانتین است.»
انسان‌ها در حالى که حقیقتا وحشت زده بودند؛ گفتند: «ما اصلاً اطلاع نداشتیم.»
فیل‌ها ادامه دادند: «آخرین کلمات جمال قبل از مرگش این بود: "من شما را می‌بخشم…" او بی درنگ به جایی که هیچ انسانی نمی‌تواند تصور کند منتقل شد.»
انسان‌ها به بالا و آسمان نگاه کردند و پرسیدند: «می‌توانیم از این‌جا ببینیمش؟»
«شک داریم که بتوانید.»
انسان‌ها دوباره به فیل‌ها نگاه کردند و با این وجود آن‌ها باز هم تغییر شکل داده بودند. در حقیقت آن‌ها تمام خصوصیات فیزیکی را که باعث شکار آن‌ها می‌شد، حذف کرده بودند. عاج‌ها، گوش‌ها، پاها، دم و حتى کیسه بیضه همه دچار تغییرات شگرفى شده بودند. فیل‌ها حتى از نظر لباس‌ها و کلاه‌هاى فضایى دقیقاً مانند انسان‌ها شده بودند.
از طرف دیگر انسان‌ها لباس‌هاى فضایی‌شان را پاره کرده بودند، (که خرده‌ها و تکه‌هاى آن در اطراف پراکنده بود) عاج در آورده بودند و هنگام صحبت متوجه می‌شدند که صداهایى مانند غرغر شکم از خود در می‌آورند.
انسان‌ها که دیگر انسان نبودند گفتند: «این خیلى آزار دهنده است. حالا که به نظر می‌رسد ما فیل شده‌ایم شاید شما بتوانید به ما بگویید فیل‌ها چه کارهایى انجام می‌دهند.»
فیل‌ها که دیگر فیل نبودند گفتند: «خب، در اوقات فراغتمان قاعده‌هاى جدید اخلاقى بر پایه از خود گذشتگى، بخشایش و ارزش‌هاى خانوادگى ایجاد می‌کنیم. سعی می‌کنیم کارهاى کانت[21]، دکارت[22]، اسپینوزا[23]، توماس آکویناز[24] و اسقف برکلى[25] را با هم مخلوط کنیم و تبدیل به چیزى منطقی‌تر و پیشرفته‌تر کنیم. در این حال هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنیم که مسائل احساسى و زیبایی‌شناسى را در هر مرحله‌اى با آن‌ها بیامیزیم.»
فیل‌هاى جدید بدون شور و شوق چندان گفتند: «تصور می‌کنیم که باید خیلى جالب باشد. ما می‌توانیم کارهاى دیگرى هم انجام دهیم؟»
فضانوردان جدید به آن‌ها اطمینان دادند: «اوه، بله…» آن‌ها اسلحه‌هاى نیترو اکسپرس کالیبر 0.550، هالند کالیبر 0.475 و مگنوم هالندها را بیرون آوردند و به طرف آن‌ها نشانه رفتند. «شما می‌توانید بمیرید.»
«این امکان ندارد! شما خودتان دیروز فیل بودید!»
«درست. ولى حالا انسان هستیم.»
فیل‌ها پرسیدند: «ولى براى چه ما را می‌کشید؟»
انسان‌ها در حالى که ماشه اسلحه را می‌کشیدند گفتند: «فشار زندگى.»
بعد، هنگامى که دیگر چیزى براى کشتن باقى نمانده بود، انسان‌ها که قبلا فیل بودند سوار سفینه‌هایشان شدند و به فضا رفتند تا جسورانه به دنبال گونه‌هاى جدید حیات بگردند.
نپتون شاهد آمد و رفت گونه‌هاى زیادى بوده است. در طول سالیان دراز میکروب‌ها نه بار خود به خود تولید شدند. نپتون سى و هفت بار توسط بیگانگان ملاقات شده است. او شاهد چهل و سه جنگ بوده که پنج تا از آن‌ها اتمى بوده‌اند، همین طور 1026 دین و مذهب در آن شکل گرفته که هیچ کدام از آن‌ها حقایق کیهان را بیان نمی‌کردند. بیشتر نمایش‌هاى بزرگ تاریخ کهکشانى در سطح شوم نپتون به اجرا درآمده است تا در دیگر دنیاهاى منظومه شمسى.
البته سیارات نمی‌توانند نظراتشان را بیان کنند، ولى اگر می‌توانستند، نپتون به طور حتم می‌گفت که جالب‌ترین مخلوقاتی که تا به حال از آن‌ها پذیرایی کرده است، فیل‌ها بوده‌اند که رفتارهاى آرام و مهربان و دیدگاه خاص آن‌ها، واضح و روشن در ذهنش باقی خواهد ماند. او بر این حقیقت که آن‌ها با دست خود از بین رفتند سوگواری می‌کند.
مشکل زمانى پیش می‌آید که شما می‌پرسید نپتون به فیل‌هاى قدیم-جدید که زندگى‌شان را به عنوان قاتل شروع کردند اشاره می‌کند یا به جدید-قدیم‌ها که زندگی‌شان به عنوان قاتل خاتمه یافت.
نپتون از این گونه سوال‌ها متنفر است.
—————————————
پانویس ها:
[1] پادشاه کشورگشای مقدونیه که امپراطوری ایران را شکست داد. وی یکی از بزرگترین نوابغ جهان در امور نظامی بود.
[2] رودى در شمال غرب هند که از کاشمر به چناب می‌رود.
[3] شاهزاده هندى و فرمانرواى ناحیه‌اى بین هیداسپاس (کیلوم) و رود آسه ساینز (چناب)، در زمان حمله اسکندر کبیر (326-327 قبل از مسیح) به پنجاب.
[4] در زبان یونانى به معناى “دوست داشتن پدر او” است. پادشاه مقدونیه‌اى مصر ( 205-221 قبل از مسیح)، که به علت فرمانروایى سست و خوش گذرانى او بسیارى از نواحى سوریه از مصر جدا شد و شورش‌هاى مردم باعث ناآرامى داخلى مصر شد.
[5] نام تعدادى از پادشاهان دوران سلیوسد که در سالهاى 324-129 قبل از مسیح بر سوریه حکم فرما بودند.
[6] ژنرال کارتاژ و پسر همیلخار باراخا که در سال 217 قبل از میلاد از جانب اسپانیا و با گذر از رشته کوه­های آلپ به روم حمله کرد.
[7] جنگى بزرگ در نزدیکى روستاى باستانى کنا در آپولیا، جنوب شرقى ایتالیا، که بین نظامیان روم و کارتاژ صورت گرفت.
[8] در زبان انگلیسی این واژه برای دو قوم سرخپوستان آمریکایی و هندوها به طور مشترک استفاده می‌شود و به نوعی دارای ایهام تلقی می‌شود. به همین دلیل است که انسان‌ها منظور خود را از این واژه با یک توضیح روشن می‌کنند.
[9] خدایى هندى که قبل از هر چیزى وجود داشته است.
[10] خدایى اسلاو، ایزد زمین.
[11] حاکم مغولى سمرقند که دسته چادرنشینش را براى فتح سرزمینى وسیع (از ترکیه تا مغولستان) هدایت کرد. (1405-1336)
[12] با سلطان محمود، معروفترین و مقتدرترین پادشاه سلسله غزنویان به اشتباه گرفته نشود.
[13] فینز تایلر بارنوم، 1891- 1810، نمایشگرى آمریکایى
[14] فیلى عظیم الجثه که توسط ف.ت. بانوم به معرض نمایش گذاشته شد. این فیل یکى از بزرگترین نمونه‌هاى نژادش بود.
[15] پارک ملى کرویگر در شمال شرق جمهورى آفریقاى جنوبى واقع است، نزدیک مرز موزامبیک، با مساحتى حدود 8652 کیلومتر مربع.
[16] Mafunyane, Shingwedzi, Kambaki, Joao, Dzombo, Ndlulamithi, and Phelwane
[17] کارآگاه نابغه داستان های جنایی نویسنده انگلیسی سر آرتو کانن دویل.
[18] تئودور جوزف کنراد، 1857 – 1924 اکراینى الاصل و متولد شده از پدر و مادرى لهستانى، رمان نویس.
[19] والتر ویتمن، 1819 – 1892، شاعر آمریکایى.
[20] جورج سانتایانا، 1863 – 1952، متولد اسپانیا، شاعر و فیلسوف آمریکایى.
[21] امانوئل کانت، 1724- 1804، فیلسوف آلمانى.
[22] رنه دکارت، 1596- 1650، ریاضیدان و فیلسوف فرانسوى.
[23] بارخ (بندیکت) اسپینوزا، 1632- 1677، فیلسوف آلمانى.
[24] سنت توماس آکویناس، 1225- 1274، دین شناس ایتالیایى.
[25] جورج برکلى، 1685- 1753، اسقف و فیلسوف ایرلندى.
نویسنده: مایک رسنیک
مترجم: پریا آریا
ویراستار: محمد حاج زمان

رنج‌ها و مرارت‌های اژدها مایرون بلومبرگ
سیلویا همیشه مواظب من است.
*
می‌گوید: «مشکل پوستیه.»
می‌گویم: «این یه زیگیله.»
می‌گوید: «این یه مشکل پوستیه و تو میری دکتر و تا وقتی که چیزی برای این به تو نداده، به من دست نمی‌زنی.»
پس من می‌روم دکتر و او چیزی برای درمان آن به من می‌دهد، اما سیلویا به هر حال من را مجبور می‌کند تا در اتاق مهمان‌ها بخوابم.
*
می‌گوید: «مایرون، تو سبز شده‌ای.»
می‌پرسم: «منظورت اینه که جوونه زدم یا اینکه می‌خوای بگی قیافه ام جوریه که انگار با خوردن سالاد تن ماهی تو مسموم شده‌ام؟»
می‌گوید: «منظورم اینه که دقیقا همرنگ چمن شده‌ای.»
می‌گویم: «شاید رنگ محلولیه که دکتر داده.»
می‌گوید: «پیرهنت که این رنگی نشده.»
می‌گویم: «خوب، شاید سردیم کرده.»
می‌گوید: «شاید. اما وقتی که دختر‌ها برای مه جونگ میان، توی اتاق بمون.»
*
می‌گوید: «گفته بودم تو تخت سیگار نکشی.»
می‌گویم: «میدونم.»
می‌گوید: «خُب؟»
می‌گویم: «چی خُب؟»
می‌گوید: «خب پس چرا تو تخت سیگار می‌کشی؟»
می‌گویم: «نمی‌کشم.»
می‌گوید: «پس چطور بالشت سوخته؟»
می‌گویم: «مطمئنا از عشق سوزان تو نبوده.»
می‌گوید: «سفسطه نکن.»
و بعد آروغ می‌زنم و چیزی که بیرون می‌دهم، دود و آتش است. او هم برمی‌گردد و می‌گوید که اگر یک بار دیگر به او دروغ بگویم، با وردنه یک ضربه حسابی به کله‌ام می‌زند. و بعدش هم از خانه می رود بیرون. قبل از اینکه بتوانم بگویم چهار روز است که سیگاری روشن نکرده‌ام.
*
می‌گوید: «شبیه یه غده سرطانیه.»
می‌گویم: «فقط یه ورم معمولیه. حتما یکی از فنرهای صندلی بیرون زده.»
می‌گوید: «باید بری دکتر.»
می‌گویم: «دفعه قبلی که من رو فرستادی دکتر، سبز شدم.»
می‌گوید: «ایندفعه باید یه متخصص رو ببینی.»
می‌پرسم: «متخصص ورم‌ها؟»
می‌گوید: «متخصص دُم ها.»
*
می‌پرسد: «خب؟»
«خب چی؟»
«چی گفت؟»
می‌گویم: «گفت که این شبیه یه دُمه.»
می‌گوید: «هاه! دیدی گفتم!»
می‌گویم: «نمی‌دونم بیمه‌مون دم رو پوشش میده یا نه.»
می‌پرسد: «میخواد این رو قطع کنه؟»
می‌گویم: «فکر نکنم. چطور؟»
می‌گوید: «چون حتی اگر بیمه کندن شرّ ِ دُم رو هم پوشش بده، دم در آوردن رو پوشش نمی‌ده. من باید با تو چیکار کنم، مایرون؟ ما این شنبه باید در یک مراسم جشن تکلیف حاضر باشیم، آنوقت تو سبز شده‌ای و همه جای بدنت فلس درآورده و آروغ های آتش و دود میزنی، حالا هم که دم درآورده‌ای. مردم چی میگن؟»
جواب می‌دهم: «میگن این زن و شوهر چقدر به هم می‌آیند!»
می‌گوید: «این اصلا بامزه نیست. من باید با تو چیکار کنم؟ منظورم اینه که نشستن تو توی خونه و فوتبال نگاه کردن و پلی‌بوی خوندنت، خودش به اندازه کافی بد هست.»
می‌گویم: «می‌تونی موقع فکر کردن به اینها، شام هم درست کنی.»
می‌پرسد: «چی میخوای؟ سنت جورج؟[1]»
کم‌کم دارم عصبانی می شوم و چیزی نمانده به او بگویم بس کند و اینقدر درباره این وضعیت به من گوشه و کنایه نزند، که ناگهان به فکرم می‌رسد سنت جورج با خیارشور و سس، بین دو تکه نان چاودار، واقعا خوشمزه و عالی می‌شود.
*
وقتی که دستهایم به یک جفت پای دیگر تبدیل می‌شود، او دیگر جدی جدی از کوره در می‌رود.
می‌گوید: «این دیگه خیلی زیاده! همینکه نمی‌تونم بذارم هیچکدوم از دوستهام تو رو ببینن و باید کاغذ دیواری رو عوض کنیم و کاغذ دیواریهای نسوز آزبستی بذاریم بجاش –رنگ آنها بنفش است و او از این رنگ متنفر است– خودش به حد کافی بد هست. اما حالا تو دیگه نه میتونی دکمه لباس‌هات رو ببندی، نه میتونی کفش‌هات رو بپوشی!»
یاد‌آوری می‌کنم: «در هر حال دیگه اندازه‌ام هم نیستند.»
می‌گوید: «می‌بینی؟»
و سپس دوباره تکرار می‌کند: «می‌بینی؟ حالا مجبوریم برای تو یه جالباسیْ رخت و لباسِ جدید بخریم! چرا این کار رو با من می‌کنی، مایرون؟»
می‌پرسم: «با تو؟»
می‌گوید: «خدا از من بدش می‌آد. می‌تونستم با نیت سوبل بانکدار ازدواج کنم، یا هارولد یینگلمن که حالا یه دلال کله گنده تو وال استریته، و به جاش با تو ازدواج کردم و حالا خدا من رو مجازات می‌کنه. انگار 43 سال آزگار دیدن تو که آبگوشت رو می‌ریختی روی پیرهنت بس نبوده.»
اعتراض می‌کنم: «طوری رفتار می کنی انگار تویی که داری تبدیل به اژدها می‌شی.»
می‌گوید: «اه، خفه شو و اینقدر برای خودت دل نسوزون!»
او کباب را بالا می‌گیرد و می‌گوید: « هنوز یک کم نپخته است. روی این فوت کن و یه کم مفید باش.» مکث می‌کند. «و اگه طرف من نفس بکشی، یکی می خوابونم زیر گوشت!»
این سیلویای من است. یک سوسک ببیند، فریاد زنان از خانه می‌پرد بیرون. اگر عنکبوتی ببیند، پنج سم پاش مختلف را خبر می‌کند. خدا نکند که موشی راهش را گم کند و به دنبال چیزی برای خوردن، گذارش به گاراژ ما بیفتد!
اما به او یک اژدها نشان دهید، و او ناگهان تبدیل به ژاندارک و زن شگفت انگیز و گلدا مه‌یر می‌شود، همگی همزمان در قالب خاله زنکی با چشمان پولادین، مو‌های آبی و یک غبغب دو طبقه.
*
می‌گوید: «کجا داری میری؟»
می‌گویم: «بیرون.»
می‌گوید: «کجای بیرون؟»
می‌گویم: «بیرون. الان تقریباً دو ماهه که تو این خونه حبسم و حالا می‌خوام یک کم هوا بخورم.»
می‌گوید: «پس فکر می‌کنی که الان قراره مثل یک آدم معمولی راه بیفتی توی خیابون؟ شاید هم مثل همیشه با برنی گلدبرگ بنشینین برای هم جوگ بگین و بری پیش خانم نودلمن خود شیرینی، نه؟»
می‌گویم: «چرا نه؟»
می‌گوید: «خب، اسمش هم نیار! من نمی‌خوام تموم همسایه‌ها بگن که سیلویا بلومبرگ با یه اژدها ازدواج کرده. می‌بینی تو رو خدا!»
پیش خودم فکر می‌کنم حالا دیگر لحظه ایستادگی رسیده است. به همین خاطر می‌گویم: «من میرم بیرون و همینه که هست!»
می‌گوید: «مایرون! اینجوری با من حرف نمیزنی‌ها! و همین که دستش را به طرف وردنه دراز می‌کند، قدمی به عقب برمی‌دارم. یک لحظه مکث می‌کند و سپس سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید: «اگر راست راستی باید برای پیاده روی بیرون بری، من یه قلاده دور گردنت می‌بندم و به همه می‌گم که سگ جدید منی.»
می‌گویم: «چندان شباهتی به یه سگ ندارم.»
جواب می‌دهد: «شباهتت به مایرون بلومبرگ از اون هم کمتره. فقط وقتی که بیرونیم با کسی حرف نزن. من طاقت این بی‌آبرویی رو ندارم.»
پس ما بیرون می‌رویم و وقتی خانم نودلمن از کنارمان رد می‌شود، سیلویا می‌گوید که نفسم را نگه دارم و آتشی بیرون ندهم. بعد به برنی گلدبرگ می‌رسیم که تازه از خرید به خانه برمی‌گردد و سیلویا به او می‌گوید که من سگ جدید او هستم. وقتی او می‌پرسد که من چه نژادی دارم، او می‌گوید که درست نمی‌داند، و برنی می‌گوید گمان می‌کند شاید من را از ایرلند وارد کرده‌باشند. آن وقت سیلویا زنجیر قلاده را می‌کشد و هر دو به کناری می‌رویم.
زمزمه می‌کند: «هنوز داره بهت نگاه می کنه.»
می‌گویم: «خب؟»
«فکر نمی‌کنم باور کرده باشه که تو یه سگی.»
می‌گویم: «خب، نمی‌تونیم کاریش بکنیم.»
در حالی که من را به سمت یک شیر آتش‌نشانی می‌برد می‌گوید: «چرا، می‌تونیم. پات رو بلند کن روی این. متقاعدش می‌کنه.
می‌گویم: «سیلویا! فکر نمی‌کنم اژدهاها پاهاشون رو بلند کنن.»
می‌گوید: «چرا روی عصبی کردن من اصرار می‌کنی؟ پات رو بلند کن!»
می‌گویم: «نمی‌تونم.»
او با اصرار می‌گوید: «کی شنیده که یه اژدها نتونه پاش رو بلند کنه؟ نمی‌خواد کار بدی بکنی. فقط می‌خوام جلوی اون برنی گلدبرگ پرمدعا، اداش رو در بیاری.»
من سعی می‌کنم و سپس روی یک پهلو می‌افتم.
در حالی که برنی زل‌زل از پشت عینک ضخیم خود به من چشم دوخته، سیلویا می‌پرسد: «ده آخه تو به چه درد میخوری؟
می‌گویم: «کمکم کن. من به داشتن این همه پا عادت ندارم.»
در حالی که من را می‌کشد و بلند می‌کند، می‌گوید: «مایرون، این وضعیت رو دیگه نمیشه‌ تحمل کرد. قبل از اینکه من رو مضحکه محل بکنی، باید کاری بکنیم.»
*
در حالی که پاکت را باز می‌کند می‌گوید: «همین‌مون کم بود.»
می‌پرسم: «چی هست؟»
می‌گوید: «دولت دادن حقوق از کار افتادگی به تو رو نمی‌پذیره. تا وقتی که معلول نباشی، اونها اهمیتی نمی‌دن که یه اژدهایی.»
زل می‌زند به من و می‌گوید: «تو روزی بیست پوند گوشت می‌خوری. می‌دونی چقدر قیمتشه؟»
شانه بالا می‌اندازم: «چی بگم؟ یه اژدها گرسنه میشه.»
می‌گوید: «چرا همیشه اینقدر خودخواهی مایرون؟ چرا نمی‌ری مثل اسب یا یه همچین چیزی توی حیاط پشتی بچری؟»
می‌گویم: «فکر نکنم اژدهاها از علف خوششون بیاد.»
می‌گوید: «همین؟ حتی نمیخوای یه بار امتحان کنی؟»
آهی می‌کشم و می‌گویم: «امتحان می‌کنم، امتحان می‌کنم.»
می‌روم به حیاط پشتی. قیافه‌اش که شباهتی به سالاد قیصری ندارد، اما چشمانم را می‌بندم، خم می‌شوم و دهانم را باز می‌کنم.
درست قبل از اینکه آتش‌نشانی برای خاموش کردن بقایای گاراژ، سر برسد، سیلویا من را در سرداب پنهان می‌کند.
*
بعد از رفتن آتش‌نشانی، با حالتی متهم کننده می‌گوید: «تو عمداً این کار رو کردی!»
می‌گویم: «عمدی نبود. فقط انگار شعله‌ام روز به روز داره بزرگتر میشه.»
می‌گوید: «و همزمان ارقام موجودی حساب بانکی‌مون هم کوچیک و کوچیکتر می‌شن. یا باید کار پیدا کنی، یا از برادرت سیدنی پول قرض بگیری.»
انتخاب ساده‌ای است. چون وقتی سیدنی بمیرد، اهرمی لازم بود تا انگشتانش را از روی اولین یک دلاری عمرش بردارد. در مورد باقی پول هایش هم همینطور. بخاطر همین می‌روم و دنبال کار می‌گردم.
*
شاید تعجب کنید که در محله ما، برای یک اژدهای درستکار و سخت‌کوش، چقدر سخت می‌شود کار پیدا کرد. استوارت کومینسکی من را به عنوان سندبلاستر استخدام می‌کند، اما وقتی سنگ را ذوب می‌کنم، من را بعد از نصف روز اشتغال، می‌اندازد بیرون. هربرت بومن می‌گوید که شاید وقتی کارناوال را باز کرد، بتوانم به بچه ها روی پشتم سواری بدهم. اما کارناوال تا بهار تعطیل است. فیل روزنهایم که هیچ وقت فکر نمی‌کردم آدم بی‌منطقی باشد، می‌گوید که هیچوقت کسی با پوست سبز را استخدام نمی‌کند. موریل ونشتاین هم می‌گوید در صورتی که اژدهاهای بیرون شهر بیایند و بخواهند نگاهی به املاکی که او برای فروش دارد بیاندازند، خیلی خوشحال می‌شود که من را استخدام کند و بلافاصله با من تماس خواهد گرفت. اما یک حسی به من می‌گوید که او این کار را نخواهد کرد.
عاقبت می‌چسبم به شرکت حرارتی میلت فین. زمستان نزدیک می‌شود و او دست تنهاست، و هر وقت که یک موتورخانه خاموش می‌شود، ساعتی هفده دلار به من می‌دهد تا به آنجا بروم و درون تهویه نفس بکشم و ساختمان را گرم نگه دارم، تا وقتی که او برسد و مشکل را برطرف کند. هفته اول 562.35 دلار در می‌آورم که در تمام عمرم هیچ وقت نتوانسته بودم آنقدر حقوق بگیرم. و هفته دوم آنقدر سرمان شلوغ می‌شود که آخر هفته هم اضافه‌کاری می‌گیرم و حدود هفتصد دلار به خانه می‌برم. سیلویا آنقدر خوشحال می‌شود که لباس جدیدی می‌خرد و موهایش را به رنگ قرمز روشن درمی‌آورد.
*
و درست زمانی که فکر می‌کنم اوضاع آنقدر خوب است که محال است این‌طور بماند، معلوم می‌شود که اوضاع آن‌قدر خوب است که محال است آن‌طور بماند.
یک روز شروع به نفس کشیدن در لوله های تهویه یک ساختمان اداری می‌کنم، و هیچ اتفاقی نمی‌افتد، به جز اینکه میلت فین من را اخراج می‌کند.
دو روز بعد از خواب بیدار می‌شوم، و دوباره دست دارم، و صبح روز بعد، بیشتر فلس هایم ناپدبد می‌شود.
سیلویا فریاد می‌زند: «چشمم روشن! همین که یه کاری پیدا شد که تو توش خوب بودی، تصمیم گرفتی دیگه اژدها نباشی!»
می‌گویم: «من که تصمیم نگرفتم. خودش اینجوری شد.»
می‌پرسد: «چرا این کار را با من می‌کنی مایرون؟»
می‌گویم: «من که کاری نمی‌کنم. تازه به نظر میاد که از کاری که کرده بودم، دارم برمی‌گردم!»
می‌گوید: «وحشتناکه. یه نگاه به خودت بنداز؛ تقریبا دیگه اصلا سبز نیستی. چرا خدا اینقدر از من بدش میاد؟»
*
چهار روز بعد من دوباره همان مایرون بلومبرگ قبلی هستم و شاید بتوانید تصور بکنید که این امر تا چه حد برای من مایه آرامش است. دو هفته بعد، سیلویا لباس‌هایش و تلوزیون سفری و کویزین آرت را بسته بندی می‌کند و بدون حتی یک یادداشت خداحافظی خشک و خالی می‌رود. مدارک طلاق، شش هفته بعد دستم می‌رسد.
من هنوز هر سال سر اعیاد یوم‌کیپور و خانوکا ، کارت‌هایی از او دریافت می‌کنم. آخرین خبری که از او می‌شنوم این است که با یک شیردال ازدواج کرده است. سیلویایی که از مارها متنفر است و نمی‌تواند تحمل کند کسی به او خیره شود.
پسر! چقدر به آن مرد حسودی‌ام می‌شود!
——————————————
پانویس ها:
[1] سنت جورج، در بعضی اساطیر انگلیسی مردی است که از زنی در برابر یک اژدها حمایت می کند. عید سنت جورج در 23 آوریل هر سال، بعنوان روز ملی انگلستان جشن گرفته می شود.

نویسنده: مایک رسنیک
مترجم: شیرین سادات صفوی

بله، خانم گروبنیک. این یه سری جدید از کاشیه. پسرم که یه جنایتکار تحت تعقیبه، اون‌ها رو به من داد. احتمالاً قبلاً متعلق به همسر خاخام بوده.
همین هفته‌ی پیش اون‌ها رو به من داد. تقریباً سه ماهه که اون‌ها رو برای من نگه داشته. دو شب در هفته، می‌تونه وارد قلعه بشه و پادشاه رو آزار بده. اما نمی‌تونه بیشتر از یه شب در عرض سه ماه شام رو با مادرش بخوره!‌
فکر می‌کنی دلیلش چیه؟ خوب، ممکنه یکیش این باشه که خدا تو رو قبول نداشته باشه، و اون یکیش اینه که اون ازت متنفره!
من شکایت نمی‌کنم… اما نمی‌دونم چه کاری کردم که حالا باید چنین پسری داشته باشم. می‌دونی، من مطمئنم که اون‌ها بچه رو عوض کردن، واقعاً به این اعتقاد دارم. 26 ساعت درد زایمان رو تحمل کردم، اما برای چی؟ تو کار می‌کنی و سخت تلاش می‌کنی، فقط برای این‌که به پسرت ارزش بدی. اما بعد موقع غذا خوردن برای دسر صبر نمی‌کنه. چرا؟ چون ارتش دنبالشه.
من به اون گفتم، حداقل می‌تونی برام نامه بنویسی و بگی که چی کار می‌کنی؛ آقای مثلاً بزرگ شده. و می‌دونی اون به من چی جواب داد؟ اون گفت برام نمی‌نویسه، چون سواد نداره! من که فکر می‌کنم این حرف رو فقط برای از زیر کار در رفتن گفت.
دیوار رو ترک انداختی، خانم نودلمن! کسی باز هم چای می‌خواد؟
خوب، البته که اون از ثروتمند‌ها می‌دزده، خانم گروبنیک. منظورم اینه که، چه طور می‌تونه از فقرا چیزی سرقت کنه؟ یا اصلاً، چرا باید دزدی کنه؟ چرا نمی‌تونه برای خودش یه دکتر باشه؟ اما نه، اون برای خودش یه عقیده داره؛ اون هم اینه که خدا براش تعیین کرده تا از پولدار‌ها بدزده و به فقرا بده. من هم وقتی 14 ساله بودم، خدا بهم گفت که یک شاهزاده‌ی پریانم. اما هیچ‌وقت موقعیتش پیش نیومد تا بیرون برم و مثل افسانه‌ها، یه قورباغه رو ببوسم. در هر صورت، من بهش گفتم شاید منظور خدا رو درست نفهمیده. شاید اون می‌بایست یه زرگر، یا نمی‌دونم یه دلال می‌شده. اما اون باز هم می‌گه نه. می‌گه این یه مأموریت مقدسه و باید از پولدار‌ها بدزده و به بیچاره‌ها کمک کنه. من هم آخر سر بهش گفتم، خوب چرا به فقرا فقط ده درصد هر سرقتی رو می‌دی؟ و اون من رو طوری نگاه کرد که یاد بچگی‌هاش افتادم. همون موقع که کار بدی می‌کرد و من یک سیلی می‌خوابوندم تو گوشش.
بله خانم کتز. نه، باور کنید که همگی ما از بودن شما خوشحالیم. باز هم بمونید! اما می‌دونید خانم ناتینگهام، اون خیلی مغرور و خودپسنده. مثل این‌که از دماغ فیل افتاده باشه! دائم دماغش رو می‌گیره بالا و دور و بر راه می‌ره. مثل آدمی که پسرش وکیل باشه. اما بچه اون فقط یه پلیسه. در ضمن، پسر من در یک هفته، اون‌قدر درمیاره که از درآمد یک سال پسر اون بیشتره!
شما شنیدید خانم نودلمن؟ شنیدید که می‌گفت برای شرکت در جنگ‌های صلیبی به جنگل شروود رفت، اما بعد وقتی فهمید که نمی‌تونه در ازاش یه خونه یا یه ملک بگیره، برگشت؟ خوب، البته که اون همچین چیزی گیرش نمی‌اومد! مگه شوهر مرحوم من، آقای هود، یه ملک‌دار بود؟ برادر‌های من، نیت و جک، زمین‌دار بودند؟ شاید حدود ده هزار پسر از جنگ برگشتند و دیدن که زمین‌دار نشدن. اما آیا اون‌ها هم رفتن تو جنگل زندگی کنن و دوست‌های مادرشون رو بدزدن؟
اون شاگرد یه آهنگر بود، چیزی که باید می‌شد. اما بعد همه دار و ندار زمین‌دار‌ها رو دزدید تا اون ماریان رو تحت‌تأثیر قرار بده.
و وقتی من بهش فکر می‌کنم چی می‌بینم؟ دوشیزه ماریان؟ به نظر من اون همچین هم پاک و طاهر نیست!
در هر حال، تو کار می کنی و جون می کنی، اما به خاطر چی؟ به خاطر یه پسر که می‌ره تو جنگل زندگی کنه و یه کلاه می‌زاره سرش که یدونه پر مسخره بهش آویزونه؟!
و فکر می‌کنی اون با کیا می‌گرده؟ یه دسته بی‌خیال و الکی خوش! حتا نمی‌تونم از دست اون‌ها آب بشم و برم تو زمین! نمی‌دونم به درگاه خدا چه گناهی کردم که همچین بچه‌ای نصیبم شد.
به خاطر همدردیتون ممنون، خانم گروبنیک. اما فکر نمی‌کنم بتونید موقعیت من رو درک کنید. من سعی کردم اون رو طوری که باید و شاید بار بیارم. اما حالا ببین چی شده! با این دختره ماریان قرار‌های یواشکی می‌ذاره و بهترین دوستاش هم می‌شن یه دسته خل و دیوونه‌ی مثل اون راهبه!
این‌طوری نیست؟ اوه بله. درسته. بهترین دوستش جان کوچیکه است. من نمی‌خوام شایعه پراکنی کنم. اما این دختره که تو طویله کار می‌کنه، اوضاع و احوال این جان کوچیکه رو برام تعریف کرد!
درسته خانوم نودلمن! من زیاد از خط دور افتادم. داشتم چی می‌گفتم؟
آهان! بله. بالاخره همین پنج‌شنبه‌ی پیش اومد و این دسته‌ی کاشی‌ها رو برام آورد. بعد هم گفت که فقط پنج دقیقه می‌تونه بمونه. چون آدم‌های داروغه دنبالشن. به همین خاطر ماهی روی میز رو درسته قورت داد! نمی‌دونید چقدر لاغر شده بود. بعد ازش پرسیدم که سبزی می‌خوره یا نه. می‌دونی چه جوابی داد؟ گفت البته که می‌خورم مامان! من تو جنگل زندگی می‌کنم! ولی خیلی به من برخورد. بهش گفتم چرا همیشه این‌جوریه؟ چرا نمی‌تونه برای شام بیاد خونه و هر دفعه که میاد، یه دسته سرباز دنبالشن؟
خانم کتز، حداقل پسر شما هر شنبه برای شام می‌یاد. ولی من هر وقت بخوام پسرم رو ببینم، باید راه بیفتم تو خیابون و عکسش رو تو اعلامیه‌های دستگیری ببینم.
و می‌دونم دفعه بعد که بیاد، البته اگر من در اثر پیری نمرده باشم، دوست‌هاش رو هم با خودش می‌یاره. ولی ببینید کی گفتم، من اون‌ها رو راه نمی‌دم! حتا اون ماریان رو! یا حتا اگر راه بدم، نمی‌زارم از حموم من استفاده کنه! و اون‌وقت اون فقط می‌خنده. ها ها ها! فکر می‌کنه این‌طوری من رو می‌ترسونه!
هی! من بازی رو بردم! مه‌جونگ![1] خیلی خوب، خدا همیشه هم از من بدش نمی‌آد !هر از گاهی چشم‌هاش رو روی هم می‌زاره تا من بتونم بازی رو ببرم.
در هر حال، فکر می‌کنید من برای هفتاد نفر آدم پر خور سبزپوش چی باید درست کنم؟
—————————————
پانویس ها:
[1] بازی‌ای است با اصلیت چینی که بر روی یک صفحه با کاشی‌هایی کوچک شبیه کاشی‌های دامینو بازی می‌شود.

نویسنده: مایک رسنیک
مترجم: شیرین سادات صفوی

پشت گاراژ یکی از همسایه‌ها پیدایش کردم. آن‌ها بازنشسته شده بودند و داشتند به فلوریدا نقل مکان می‌کردند و صلاح را در آن دیده بودند که به جای پرداخت پول حمل وسایل تا جنوب، بیشترشان را به فروش بگذارند.
آن موقع من یازده ساله بودم و بین آن وسایل، دنبال یک کتاب تارزان، یا یکی از داستان‌های حماسی «هوپ الانگ کسیدیِ[1]» کلارنس مالفورد[2]، یا (اگر حواس مادرم جای دیگری بود) یکی از کتاب‌های ممنوعه‌ی میکی اسپیلین[3] می‌گشتم. آن‌ها را هم پیدا کردم و آن‌وقت بود که حقایق تلخ دنیا، پیدایشان شد؛ قیمت هر کدامشان 50 سنت بود (یک دلار تمام برای به شدت مرا ببوس) و تمام دارایی من یک سکه پنج سنتی بود. این طور شد که من بیشتر گشتم، تا بالاخره تنها کتابی را که در وسعم بود، پیدا کردم. اسمش بود: «سفرهایی به همراه گربه‌هایم» و اسم نویسنده‌اش «بانو پریسیلا والاس». پریسیلا نه، بانو پریسیلا! سال‌های سال فکر می‌کردم «بانو» اسم کوچکش باشد.
کتاب را به سرعت از اول تا آخر ورق زدم، به این امید که حداقل چند تا عکس از دختر‌های بومی نیمه برهنه، جایی در میان کتاب پنهان شده باشد. ولی هیچ عکسی در کار نبود، فقط کلمه‌ پشت کلمه. چندان تعجب نکردم. دستگیرم شده بود که نویسنده‌ای که اسمش بانو باشد، نمی‌آید به تمام در و دیوار کتابش، عکس زن‌های برهنه بچسباند.
به این نتیجه رسیده بودم که این کتاب به خودی خود، برای پسر بچه‌ای که همان بعد از ظهر می‌خواهد در مسابقات انتخابی «لیگ کوچک[4]» شرکت کند، خیلی لوس و دخترانه به نظر می‌رسد. حروف روی جلد برجسته‌تر از باقی سطح و صفحات ابتدا و انتهای کتاب از ساتن مرغوب بود. جلد کتاب از پارچه‌ای مخمل مانند به رنگ قهوه‌ای مایل به قرمز پوشانده شده بود و حتی یک نشان لای کتاب هم داشت، که نواری بود از پارچه ساتن که به شیرازه کتاب متصل کرده بودند.
دیگر تقریباً داشتم کتاب را سر جایش می‌گذاشتم؛ که صفحه‌ای از کتاب باز شد که در آن نوشته بود این نسخه شماره 121 از چاپ با تیراژ محدود 200 نسخه‌ای است.
حالا دیگر همه‌چیز معنای دیگری می‌یافت. نسخه‌ای برای خودم، از چاپ با تیراژ محدود، در ازای یک سکه‌ی پنج سنتی، چطور می‌توانستم نه بگویم؟ کتاب را به جلوی گاراژ آوردم و وظیفه شناسانه، پنج سنتی‌ام را پرداختم، و منتظر مادرم ماندم تا نگاه کردنش تمام شود. (او همیشه فقط نگاه می‌کرد، هیچ‌وقت خرید نمی‌کرد. خرید کردن متضمن وداع با پول است و او و پدرم که بزرگ شده دوره‌ی‌ رکود بودند، هرگز چیزی را که می‌توانستند با هزینه‌ای کمتر اجاره کنند، یا از آن هم بهتر، به رایگان قرض بگیرند، نمی‌خریدند.)
آن شب با یک تصمیم‌گیری اساسی رو به شدم. هیچ دلم نمی‌خواست کتابی را که اسمش سفرهایی به همراه گربه‌هایم باشد و نویسنده‌اش زنی به اسم بانو باشد، بخوانم، ولی آخرین سکه‌ی پنج سنتی‌ام را خرج آن کرده بودم -خب! آخرین سکه تا هفته‌ی دیگر که دوباره پول تو جیبی‌ام می رسید- و ضمناً، کتاب‌های دیگرم آن‌قدر خوانده بودم که دیگر تقریباً می‌شد رد نگاهم را روی سطر سطر آن‌ها دید.
این شد که بی ‌هیچ هیجانی، آن را برداشتم و صفحه‌ی اولش را خواندم و سپس صفحه بعدی را و ناگهان به مستعمرات کنیا، سیام[5] و آمازون منتقل شده بودم. بانو پرسیلا والاس، طوری همه‌ چیز را توصیف می‌کرد که باعث می‌شد آرزو کنم ای کاش آن‌جاها می‌بودم، و وقتی که یک بخش را تمام کردم، احساس می‌کردم انگار واقعاً آن‌جا بوده‌ام.
شهرهایی وجود داشت که من هرگز نام آن‌ها را نشنیده بودم، شهرهایی با اسم‌هایی عجیب و غریب مثل ماراکایبو[6] و سمرقند و آدیس‌آبابا، و بعضی هم با اسم‌هایی مثل قسطنطنیه[7] که حتا روی نقشه هم نمی‌توانستم پیدایشان کنم.
پدرش یک کاشف بود، این ماجرا مال آن روزهایی است که هنوز کاشف‌ها وجود داشتند. پریسیلا اولین سفرهای خارجی‌اش را به همراه پدرش رفته بود، و بدون شک پدرش طعم سرزمین‌های دوردست را به او چشانده بود. (چه‌قدر به او حسودیم می‌شد! آخر پدر من حروف‌چین بود.)
انتظار داشتم آفریقا پر باشد از فیل‌های وحشی و شیرهای آدم‌خوار و شاید هم در واقع همین‌‌طور باشد، ولی او به آفریقا به این چشم نگاه نکرده بود. شاید آفریقا از چنگ و دندان درندگان سرخ باشد، ولی برای او آفتاب طلایی بامدادان را باز می‌تاباند، و گوشه کناره‌های تیره و تارش پر از شگفتی بود، نه وحشت.
او می‌توانست زیبایی را در هر جایی که باشد پیدا کند. او دویست گل فروش صف کشیده در کنار رود سن[8] در یک صبح یکشنبه در پاریس را وصف می‌کرد، یا شکوفه‌ای ظریف را در میان صحرای گوبی[9]، و شاید بدانید که هر کدام از این‌ها، همان‌قدر که او می‌گفت، اعجاب‌آورند.
و آن‌وقت یک دفعه با صدای زنگ ساعت جا پریدم. اولین بار در عمرم بود که تمام شب را بیدار مانده بودم . کتاب را کنار گذاشتم و برای رفتن به مدرسه لباس پوشیدم، و بعد از تمام شدن مدرسه، با عجله به خانه آمدم تا بتوانم کتاب را تمام کنم.
فکر کنم آن سال، شش هفت بار دیگر آن کتاب را خواندم. به جایی رسیده بودم که می‌توانستم بخش‌هایی از آن را کلمه به کلمه دکلمه کنم. من عاشق آن مکان‌های عجیب و غریب دوردست شده بودم، و شاید هم کمی عاشق نویسنده‌ی آن کتاب. حتی نامه‌ای به عنوان یک هوادار برای او به آدرس «یک جایی، بانو پرسیلا والاس» فرستادم که البته برگشت خورد.
بعد پاییز که شد، رابرت ای. هین‌لین[10] را کشف کردم، و همین طور لوئی لآمور[11] را، یکی از دوستانم هم کتاب 
«سفر‌هایی با گربه‌هایم» مرا دید و به خاطر طرح جلد پرزرق 
و برقش و سر این مسأله که نویسنده‌اش یک زن بود، متلک بارم کرد، این شد که کتاب را روی یک قفسه گذاشتم و با گذر سال‌ها آن را از یاد بردم.
من هیچ‌وقت آن مکان‌های مرموز و شگفتی‌انگیزی را که او از آن‌ها نوشته بود، ندیدم. هرگز به خیلی کار‌ها دست نزدم، هیچ‌وقت برای خودم اسم و رسمی دست و پا نکردم، هیچ وقت ثروتمند و مشهور نشدم. هیچ‌وقت ازدواج نکردم.
بالاخره وقتی که چهل ساله شدم، دیگر برای پذیرش این موضوع که هرگز قرار نبود اتفاق جالب و غیر منتظره‌ای در زندگی من بیافتد، آمادگی داشتم. رمانی نصف کاره نوشته بودم که هرگز قرار نبود تمامش کنم یا بفروشمش، و بیست سال آزگار، بی‌نتیجه به دنبال کسی گشته بودم که بتوانم دوستش داشته باشم. (تازه این قدم اول بود، قدم دوم یعنی یافتن کسی که بتواند مرا دوست داشته باشد شاید حتی دشوار‌تر می‌بود، ولی من هیچ‌وقت دور و بر آن هم نگشته بودم.)
دیگر از شهر خسته شدم بودم، از شهر و از شانه به شانه‌ی مردمی ساییدن که به شادمانی و موفقیتی که مرا بیزار می‌ساخت، چنگ انداخته بودند. من در غرب میانه[12] به دنیا آمده و رشد کرده بودم، و از قضای روزگار، کارم به جنگل‌های شمالی ویسکانسن کشیده شده بود. جایی که شگفت‌انگیزترین شهرهایش، آبادی‌های کوچکی مثل منی‌تواک و میناکوا و وسو هستند، آبادی‌های که هیچ ربطی به ماکائو و مراکش و دیگر پایتخت‌‌های پر زرق و برق کتاب پریسیلا والاس ندارد.
به عنوان ویراستار در یکی از هفته‌نامه‌های محلی کار می‌کردم؛ یکی از آن نشریاتی که برای آن‌ها، گرفتن تبلیغ رستوران‌ها و بنگاه‌های معاملات املاک، اهمیتی به مراتب بیش از درست نوشتن اسامی در گزارش‌های خبری دارد. هیجان‌انگیزترین شغل دنیا نبود، ولی به اندازه کافی دلپذیر می‌نمود، و تازه من هم به دنبال هیجان نبودم. رویاهای موفقیت و افتخار دوره‌ی جوانی، همان راه رویاهای عشق و شور عهد شباب را پیموده بودند؛ و این آخر عمری دیگر به دنبال آرامش و آسایش می‌گشتم.
بیرون شهر، خانه‌ای کوچک، در مجاورت دریاچه‌ی کوچک بی‌نامی اجاره کردم، کمابیش پانزده مایل با شهر فاصله داشت. خانه چندان هم بدون جاذبه نبود: ایوانی به سبک قدیم داشت، و یک تاب ایوانی، که تقریباً به قدمت و کهنگی خود خانه بود. اسکله‌ای برای قایقی که نداشتم، به میان دریاچه رفته بود، و حتا آبشخوری هم برای اسبان مالکان اسبق خانه آن‌جا بود. خانه فاقد تهویه‌ی مطبوع بود، ولی من هم در واقع نیازی به آن نداشتم- زمستان ها کنار آتش می‌نشستم و جدیدترین کتاب‌های پر ماجرا با چاپ ارزان قیمت را می‌خواندم.
دیر وقتِ یک شب تابستانی بود، و اندکی سوز ویسکانسنی می‌آمد. من کنار شومینه‌ی خالی نشسته بودم و ماجرای یک تعقیب و گریز پر سر و صدا و همراه با تیراندازی را در خیابان‌های برلین، یا پراگ، یا یکی از این شهر‌هایی که من هرگز نخواهم دید، می‌خواندم، که ناگهان خود را در این فکر یافتم که چه می‌شود اگر این آینده‌ی من باشد. پیرمردی تنها، که بعد از ظهرهایش را صرف خواندن داستان‌های عامه‌ پسند در کنار شومینه می‌کند، با شاید در یک پتو هم روی پاهایش، تنها همدمش یک گربه‌ی پلنگی….
یک دفعه –شاید به خاطر موضوع گربه– به یاد سفرهایی به همراه گربه‌هایم افتادم. من هیچ‌وقت گربه نداشتم، ولی او داشت؛ گربه‌ها دو تا بودند و با او همه‌جا رفته بودند.
سال‌ها بود که به فکر آن کتاب نیفتاده بودم. حتا نمی‌دانستم که هنوز کتاب را دارم یا نه، ولی به دلیلی احساس کردم لازم است کتاب را بردارم و نگاهی به آن بیاندازم.
به اتاق میهمان رفتم، وسائلی را که هنوز از جعبه در نیاورده بودم، آن‌جا نگاه می‌داشتم. بیست -سی جعبه کتاب آن‌جا بود. اولی را باز کردم، و بعدی را، بین کتاب‌های آسیموف و بردبری[13]، چندلر[14]، و هامت[15] را گشتم، آن زیر زیرها، زیر آثار لودلام[16] و امبلر[17]، و یک جفت از کتاب‌های عهد بوق زین گری[18]- و یک دفعه پیدایش کردم، آن‌جا بود، با همان زیبایی و زرق برق همیشگی. کتاب خودم، تنها نسخه‌ی شماره‌دار از چاپ با تیراژ محدود.
بعد، برای اولین بار در شاید سی سال، کتاب را باز کردم و شروع به خواندن کردم، و متوجه شدم که به مانند بار اول، فریفته‌ی آن کتاب شده‌ام. جزء جزء کتاب، همان‌گونه که در خاطرم بود، شگفت‌انگیز بود، و بعد درست مثل سه دهه پیش، گذر زمان از دستم در رفت، و درست هنگام طلوع خورشید تمامش کردم.
آن روز صبح، کار زیادی انجام ندادم. تمام کاری که از دستم بر آمد، این بود که در بحر آن مشاهدات و توصیفات محشر از دنیاهایی که دیگر وجود نداشت، فرو بروم و آن‌گاه بود که به این فکر افتادم که آیا خود پریسیلا والاس هنوز زنده است یا نه.
شاید او زنی بسیار پیر می‌بود، ولی شاید می‌توانستم آن نامه‌ی قدیمی‌ام را به روز و بالاخره پست کنم.
وقت نهار، با این تصمیم که هر کتاب دیگری را که او نوشته، بردارم، کنار کتابخانه محلی پارک کردم. در قفسه‌ها و برگه‌دان‌ها چیزی پیدا نکردم (این‌جا کتابخانه‌ای روستایی با محیطی دوستانه بود که به سبک قدیم اداره می‌شد؛ چندین دهه مانده بوده تا آن‌ها موجودی کتاب‌خانه را کامپیوتری کنند.)
به دفتر برگشتم، و با کامپیوترم شروع به جستجو درباره‌ی او کردم. سی و هفت پریسیلا والاس مجزا و متفاوت آنجا بود. یکی هنرپیشه فیلم‌های کم خرج بود. یکی در دانشگاه جورج تاوان تدریس می‌کرد. یکی دیپلماتی بود که به براتیسلاوا اعزام شده بود. یکی پرورش دهنده‌ی بسیار موفق پودل‌های نمایشی بود. یکی مادر جوان شش قلوهایی در کارولینای جنوبی بود. یکی مرکب‌نویس[19] یک نشریه‌ی کمیک استریپ یکشنبه بود.
و بالاخره درست وقتی که مطمئن شده بودم که کامپیوتر نخواهد توانست پیدایش کند، این نوشته‌ها روی صفحه ظاهر شد:
والاس، پریسیلا. 1926-1892 نویسنده یک کتاب: «سفرهایی به همراه گربه‌هایم»
چه حالا چه آن‌وقت، برای نوشتن نامه های هوادارانه، خیلی دیر بود! او ده سال پیش از تولد من مرده بود. با این وجود به ناگاه در خود غم فقدان را حس کردم، و همین‌طور خشم و بی‌قراری را، خشم از این که چنان آدمی، آن‌قدر جوان و زود از دنیا رفته است، و این که سال‌های نزیسته‌ی‌ عمرش را به افرادی داده بود که هرگز زیبایی‌ای را که او به هر کجا که می‌رفت در آن‌جا می‌یافت، نخواهند دید.
آدم‌هایی مثل من.
آن‌جا یک عکس هم بود. به نظر بازسازی شده یک عکس قلعی سفید و قهوه‌ای قدیمی بود و زنی جوان، باریک اندام و مو طلایی را نشان می‌داد، با چشمان تیره رنگ کشیده‌ای که به نظر من اندوهگین می‌آمد. شاید هم این غم از من نشأت می‌گرفت، از آن‌جا که می‌دانستم او در سی و چهار سالگی خواهد مرد و تمام آن شور زندگی هم با او خواهد مرد. عکس را روی کاغذ چاپ کردم، در کشوی میز تحریر گذاشتم و در پایان روز، آن را با خود به خانه بردم. نمی‌دانستم چرا این کار را می‌کنم. در این ‌باره فقط دو جمله می‌توانم بگویم. حیات و زندگانی –هر زندگانی– بیش از این‌ها ارزش دارد. به خصوص زندگانی‌ای که می‌تواند از قبر سر بر آورد و بر من اثر بگذارد و حداقل تا وقتی که کتابش را می‌خوانم، این احساس را در من برانگیزد که شاید دنیا آن‌قدر که به نظر می‌رسد، خسته کننده و یک نواخت نباشد.
آن شب، پس از آن که شام یخ‌زده را گرم کردم، کنار شومینه نشستم و دوباره سفرهایی به همراه گربه‌هایم را برداشتم، فقط کتاب را به سرعت ورق می‌زدم تا اینجا و آنجای کتاب، بخش‌های محبوبم را دوباره بخوانم. یکی‌شان درباره رژه‌ی منظم و با شکوه فیل‌ها در برابر پس زمینه‌ی قله‌ی برف گرفته‌ی کلیمانجارو بود، و یکی دیگر درباره‌ی عطر مقاومت‌ناپذیر گل‌ها هنگام پیاده‌روی او در یک صبح اردبیهشت ماه در میان باغ‌های ورسای، و بعد از این‌ها، آخرهای کتاب، رسیدم به بخشی که دوست داشتنی‌ترین بخش کتاب در نظر من بود:
«هنوز خیلی چیزها برای دیدن هست، و خیلی کارها برای انجام دادن. این چیزی است که باعث می‌شود روزهایی مثل امروز، آرزو کنم ای کاش می‌توانستم تا ابد زنده بمانم. و با این احساس قلبی تسلی می‌یابم که حتا اگر سال و سال‌ها از مرگ من بگذرد، تا وقتی که کسی باشد که نسخه‌ای از کتاب مرا بردارد و بخواند، من دوباره زنده خواهم بود.»
به راستی که اعتقادی آرامش‌بخش بود، مطمئناً چیزی بیش از هر جاودانگی‌ای بود که تا آن موقع آرزویش را می‌توانستم داشته باشم. من هیچ علامتی بر جا نگذاشته بودم. از خود هیچ نشانه‌ای که کسی به وسیله‌ی آن بتواند بداند من روزی زنده بوده‌ام، باقی نگذاشته بودم. بیست سال پس از مرگم، یا شاید حداکثر سی سال بعد از آن، هیچ‌کس نخواهد دانست که من وجود داشته‌ام، که مردی به نام اثان اونز -نام من؛ نامی که تا کنون هرگز برخوردی با آن نداشته‌اید، و بی‌شک پس از این هم نخواهید داشت- در این‌جا زندگی و کار کرده و مرده است؛ که او همواره تلاش کرد تا هر روز را به گونه‌ای بگذراند که آسیبی به کسی وارد نشود، و این مجموع تمام دستاوردهای زندگی او بوده است.
درست بر خلاف او. یا شاید خیلی شبیه به او. او سیاستمدار نبود، شهبانوی جنگ‌آور هم نبود. برای او بنای یاد بودی برپا نشده بود. سفرنامه‌ی کوچک فراموش شده‌ای نوشته، و پیش از آن که بتواند چیزی دیگری بنویسد مرده بود. بیش از سه ربع قرن از در گذشت او می‌گذشت.چه کسی پریسیلا والاس را به یاد می‌آورد؟
برای خودم یک لیوان آبجو ریختم و دوباره شروع به خواندن کردم . انگار هر چه او بیشتر شهری عجیب و غریب یا جنگلی بکر و دست نخورده را توصیف می کرد، کمتر عجیب و غریب و دور از تمدن به نظر می‌رسید و بیشتر و بیشتر به دنباله‌ای از خانه‌ی آدم شبیه می‌شد. و هر چه بیشتر می‌خواندمش باز هم نمی‌توانستم دریابم او چه طور توفیق انجام چنین کاری را به دست می‌آورد.
سرو صدایی که از ایوان می‌آمد، تمرکزم را بهم ریخت. با خودم فکر کردم این راکون‌های لعنتی هر شب پرروتر می‌شوند – ولی هما‌ن موقع صدای کاملاً مشخص میو میو به گوشم خورد. نزدیک‌ترین همسایه یک مایل دورتر از من زندگی می‌کرد، و این فاصله برای پرسه زدن یک گربه زیاد به نظر می‌رسید. پیش خودم حساب کردم حداقل کاری که از دستم بر می‌آید این است که بروم و سر و گوشی آب بدهم، و اگر گربه، قلاده و پلاک داشت، به صاحبش زنگ بزنم، و اگر نداشت، پیش از آن که کارش به فرجامِ بدِ عدمِ تفاهم با راکون‌‌های این حوالی بکشد، کیش‌اش کنم برود.
در را باز کردم و بر ایوان قدم گذاشتم. و قدر یقین، یک گربه آن‌جا بود. یک گربه‌ی سفید کوچک با تعدادی خال حنایی روی سر و بدنش. خم شدم و دست دراز کردم تا برش دارم، ولی گربه چند قدم به عقب رفت.
به آرامی گفتم:«نمی‌خواهم اذیتت کنم.»
صدای زنانه‌ای گفت: «خودش می‌داند. فقط یک کم خجالتی است.»
سرم را برگردانم… او آن‌جا بود، روی تاب ایوان من نشسته بود. اشاره‌ای کرد، گربه عرض ایوان را پیمود و روی دامن او پرید.
آن چهره را قبلاً همان روز، به رنگ سفید و قهوه‌ای و در حالی که به من خیره شده بود، دیده بودم. ساعت‌ها نگاهش کرده بودم، تا جایی که دیگر تک‌تک سایه روشن‌هایش را می‌شناختم.
خودش بود. در همان حالی که به او زل زده بودم، گفت: «شب زیبایی است. مگر نه؟! ساکت و آرام هم هست. حتی پرندگان هم خوابیده‌اند.» مکث کرد: «فقط سیرسیرک‌ها بیدارند. دارند با هم برای ما کنسرت در فضای آزاد اجرا می‌کنند.»
نمی‌دانستم چه بگویم، برای همین فقط نگاهش کردم و صبر کردم تا ناپدید شود.
بعد از چند لحظه گفت: «انگار رنگت پریده است.»
آخر توانستم با صدایی قار‌قار مانند بگویم: «انگار واقعی هستی.»
با لبخند جواب داد: «البته که همین‌طور است، من واقعی هستم.»
«شما خانم پریسیلا والاس هستید، و من آن‌قدر به شما فکر کرده‌ام که دچار توهّم شده‌ام.»
«من شبیه توهّم هستم؟»
اعتراف کردم: «نمی‌دانم، فکر نمی‌کنم در تمام عمرم دچار توهم شده باشم، به همین خاطر نمی‌دانم یک توهم چه شکلی می‌تواند باشد، به جز این که مشخص است که باید شبیه شما باشد.» مکث کردم و بعد ادامه دادم: «البته توهم می‌تواند خیلی بدترکیب‌تر از این‌ها باشد. شما چهره‌ی زیبایی دارید.»
از این حرف خنده‌اش گرفت. گربه هول شد و از جا پرید، او به آرامی گربه را نوازش کرد: «من فکر می‌کنم دارید خجالتم می‌دهید.»
پرسیدم: «مگر تو می‌توانی خجالت‌زده بشوی؟» و البته بلافاصله آرزو کردم ای کاش نپرسیده بودم.
جواب داد: «البته که می‌توانم. البته وقتی از تاهیتی برمی‌گشتم، شک داشتم بتوانم. چه کارهایی که آن‌جا نمی‌کنند!» بعد گفت: «تو داشتی سفرهایی به همراه گربه‌هایم را می‌خواندی، مگر نه؟»
«بله. این کتاب یکی از عزیزترین دارایی‌های من از کودکی تا به حال بوده است.»
پرسید: «کتاب را هدیه گرفتی؟»
«نه خودم خریدم»
«موجب خشنودی است.»
گفتم: «موجب خشنودی من است که با نویسنده‌ای که این همه لذت به من بخشیده ملاقات می‌کنم.» احساس می‌کردم دوباره کودکی بی‌عرضه و بی‌دست و پا شده‌ام.
چهره‌اش حیرت زده بود، انگار می‌خواست چیزی بپرسد، ولی بعد نظرش عوض شد، و دوباره لبخند زد. لبخندش دل‌نشین بود، درست همان‌طور که می‌دانستم باید باشد.
گفت: «ملک بسیار زیبایی ا‌ست! از اینجا تا دریاچه‌ همه‌اش متعلق به شماست؟»
«بله.»
«کس دیگری هم این‌جا زندگی می‌کند؟»
«نه، فقط من هستم.»
گفت:«خلوت خودت را دوست داری.» این یک جمله خبری بود نه یک پرسش.
جواب دادم: «چندان هم به آن علت نیست. این‌طور پیش آمده است. انگار مردم خیلی از من خوششان نمی‌آید.»
با خود فکر کردم: «مرده شور ببرد! این را دیگر برای چه به تو گفتم؟ تا به حال حتی پیش خودم، به این مسئله اعتراف نکرده بودم!»
گفت: «آدم خیلی خوبی به نظر می‌آیی. برایم سخت است که باور کنم مردم تو را دوست نداشته باشند.»
پذیرفتم: «شاید قضیه را بزرگ کرده باشم. بیشتر اوقات کاری به کار من ندارند.» نا‌آرام، جابه‌جا شدم؛ 
ادامه دادم: «نمی‌خواستم با درد و دل کردن، بارم را روی دوش شما بیاندازم.»
جواب داد: «تو تنهای تنها هستی. لازم است برای کسی درد 
و دل کنی. فکر کنم فقط به کمی اعتماد به نفس بیشتر احتیاج داری.»
«شاید.»
برای لحظه‌ای طولانی به من خیره شد: «هنوز هم قیافه‌ات جوری است انگار منتظری اتفاق ناجوری بیافتد.»
«منتظرم تو ناپدید بشوی!»
«یعنی این‌‌قدر ناجور و وحشتناک است؟»
بی‌درنگ گفتم: «بله همین‌طور است.»
«پس چرا قبول نمی‌کنی که من اینجا هستم؟ اگر اشتباه کرده باشی، خیلی طول نمی‌کشد تا بفهمی که اشتباه کرده‌ای.»
با تکان دادن سر حرفش را تأیید کردم: «خب، باشد! تو پریسیلا والاس هستی. قبول است! چون این جوابی که دادی، دقیقاً از آن جواب‌هایی است که او می‌داد.»
«تو مرا می‌شناسی و می‌دانی که هستم. شاید بد نباشد به من بگویی که چه کسی هستی؟»
«اسم من اثان اونز است.»
تکرار کرد: «اثان، اسم قشنگی است.»
«این طور فکر می‌کنی؟»
«اگر نظرم این نبود، نمی‌گفتم.» مکث کرد، «اثان صدایت کنم، یا آقای اونز؟»
«البته اثان. احساس می‌کنم در تمام طول عمرم شما را می‌شناخته‌ام.» احساس می‌کردم زمان اعتراف خجالت‌آور دیگری فرا رسیده است. گفتم: «من حتا وقتی بچه بودم، یک نامه هم به عنوان یک هوادار برای شما فرستادم، ولی برگشت خورد.»
گفت: «خوشحال می‌شدم! من هیچ نامه‌ای از هیچ هواداری دریافت نکردم.»
«مطمئن‌ام که صد‌ها نفر دلشان می‌خواسته برای شما نامه بنویسند. شاید آن‌ها هم نتوانسته‌اند آدرس شما را پیدا کنند.»
گفت: «ممکن است.» لحنش نشان می‌داد که به این موضوع شک دارد.
«در واقع همین امروز به این فکر کردم که نامه را دوباره برایت بفرستم.»
«هر چیزی را می‌خواستی بنویسی، می‌توانی به خود من بگویی.» گربه دوباره به روی ایوان پرید.
«اثان، به نظرم این جور که روی نرده نشسته‌ای، جایت اصلاً راحت نیست. چرا نمی‌آیی این‌جا کنار من بنشینی؟»
در حالی که بلند می‌شدم، گفتم: «خیلی هم خوشحال می‌شوم.» ولی بعد که دوباره فکر کردم گفتم: «نه، فکر کنم بهتر باشد این‌کار را نکنم.»
با صدایی که شگفت‌زدگی در آن هویدا بود گفت: «من سی و دو سالم است! دیگر لازم نیست ندیمه‌ای مواظبم باشد.»
به او اطمینان دادم: «اگر طرفت من باشم که اصلاً لازم نیست! تازه فکر نکنم دیگر این روزها ندیمه‌ای وجود داشته باشد.»
«پس مشکل چیست؟»
گفتم: «راستش، اگر کنار تو بنشیتم، شاید پهلویم یه پهلوی تو بخورد یا شاید ناخواسته دستت را لمس کنم، و آن‌وقت…»
«آن‌وقت چه؟»
«دلم نمی‌خواهد بفهمم که تو واقعاً اینجا نیستی.»
«ولی هستم.»
گفتم: «امیدوارم، ولی باور کردنش از همین‌ جا برای من خیلی آسان‌تر است.»
شانه‌هایش را بالا انداخت:«هر طور دلت می‌خواهد.»
گفتم:«من امشب به دلخواهم رسیده‌ام.»
«پس چرا نمی‌آیی همین‌ جا برای خودمان بنشینیم و از نسیم و عطر شب‌های ویسکانسن لذت ببریم؟»
گفتم: «اگر باعث خوشحالی تو می‌شود، باشد.»
«این‌جا بودن باعث خوشحالی من است. این‌که بدانم کتابم هنوز خوانده می‌شود، باعث خوشحالی من است.» برای لحظه‌ای خیره به تاریکی، ساکت ماند. «در چه تاریخی هستیم اثان؟»
«17 آوریل»
«منظورم سال بود.»
«2004»
شگفت‌زدگی در چهره‌اش مشهود بود: «این همه گذشته؟»
با دودلی پرسیدم: «از کِی؟»
گفت: «از مرگ من. آه… می‌دانم که زمان زیادی باید از مرگ من گذشته باشد. من فردایی ندارم، و از همه‌ی دیروزهایم زمان بسیاری گذشته است. ولی هزاره‌ی جدید! این یکی دیگر…» دنبال کلمه‌ای مناسب می‌گشت: «…باورنکردنی است.»
گفتم: «شما در سال 1892 به دنیا آمده‌ای، بیش از یک قرن پیش.»
«این را از کجا می‌دانی؟»
«با کامپیوتر درباره‌ی شما تحقیق کردم.»
گفت: «نمی‌دانم کامپیوتر چیست.» و بعد ناگهان اضافه کرد. «این را هم می‌دانی که کی و چگونه مرده‌ام؟»
«زمانش را می‌دانم، چگونگی‌اش را نه.»
گفت: «خواهش می‌کنم به من نگو! من الآن سی دو ساله‌ام، و تازه نوشتن آخرین صفحه کتابم را تمام کرده‌ام. نمی‌دانم بعدش چی می‌شود، شاید درست نباشد به من بگویی.»
گفتم: «باشد، هر طور دلت می‌خواهد.» از جمله‌ی خودش استفاده کردم.
«قول بده.»
«قول می‌دهم.»
یک دفعه، گربه‌ی سفید کوچک جمع شد و به آن سوی بیرون محوطه نگاه کرد.
پریسیلا گفت: «برادرش را دیده.»
گفتم: «شاید فقط راکون‌ها باشند. بعضی وقت‌ها دردسر درست می‌کنند.»
پافشاری کرد: «نه، من معنی حرکاتش را می‌فهمم. برادرش است که آن‌جا 
است.»
و لحظه‌ای بعد، صدای واضح میو میو به گوشم خورد. گربه سفید از ایوان پایین پرید و به سرعت به آن طرف دوید.
پرسیلا در حالی که بلند می‌شد، گفت: «بهتر است بروم و قبل از این که کاملاً گم شوند بگیرمشان. یک بار در برزیل همین اتفاق افتاد، تقریباً دو روز نمی‌توانستم پیدایشان کنم.»
گفتم: «می‌روم یک چراغ قوه می‌آورم و با تو می‌آیم.»
«نه! ممکن است بترسانی‌شان، فراری دادنشان در این محیط ناآشنا، کمکی نخواهد کرد.» ایستاد و به من خیره شد: «اثان اونز، تو مرد خیلی خوبی به نظر می‌رسی. از این‌که با تو ملاقات کردم، خوشحالم.» با حالتی اندوهناک لبخند زد: «فقط ای کاش این‌قدر تنها نبودی.»
پیش از آن که بتوانم دروغی سر هم کنم و به او بگویم که زندگی‌ای سرشار از رفاه داشته‌ام و به هیچ‌وجه تنها نبودم، از ایوان به محوطه‌ی پایین رفت و به میان تاریکی قدم گذاشت. همین‌طور بی‌مقدمه به دلم افتاد که او بر نخواهد گشت. در همان حالی که از دید خارج می‌شد، صدایش زدم:«آیا باز هم همدیگر را خواهیم دید؟»
پاسخش از میان تاریکی به گوش رسید: «این دیگر به تو بستگی دارد، مگر نه؟»
نشستم روی تاب، و منتظر ماندم تا با گربه‌ها پیدایش شود. بالاخره به رغم سرمای شبانه خوابم برد. صبح هنگامی که آفتاب بر تاب تابید، بیدار شدم.
تنها بودم.
نصف روز طول کشید تا توانستم خودم را متقاعد کنم که آن‌چه شب گذشته اتفاق افتاد، فقط یک رویا بوده است. [خاطرات دیشب] شباهتی به هیچ‌یک از رویاهایی که تا آن زمان دیده بودم نداشت، چون تمام جزئیاتش را به خاطر می‌آوردم، هر کلمه‌ای را که او گفته بود، هر اشاره سر و دستش را به خاطر می‌آوردم. واضح بود که او نمی‌توانست به ملاقات من آمده باشد، ولی به هر حال نمی‌توانستم پریسیلا والاس را از ذهنم بیرون کنم. به همین خاطر بالاخره کار را رها کردم و سعی کردم با استفاده از کامپیوترم اطلاعات بیشتری درباره‌ی او به دست بیاورم.
با جستجوی نام او، به جز همان یک قلم اطلاعات کوتاه، چیز دیگری پیدا نمی‌شد. جستجوی «سفرهایی با گربه‌هایم» را امتحان کردم که نتیجه‌ای نداشت. نگاهی انداختم که ببینم آیا پدرش کتابی درباره اکتشافاتش نوشته یا خیر، که ننوشته بود. من حتا با تعدادی از هتل‌هایی که او در آن‌ها اقامت کرده بود، چه به تنهایی چه به همراه پدرش، تماس گرفتم. ولی هیچ‌کدام از آن‌ها سوابق چنان زمان بعیدی را نگه نمی‌داشتند.
سرنخ‌های را یکی از پس از دیگری امتحان کردم، ولی هیچ‌یک ثمر بخش نبود. گذر زمان، تقریباً همان طور که روزی من را در خود می‌بلعید، او را بلعیده بود. به جز کتاب، تنها مدرکی که دال بر وجود او داشتم، همان مدخل کامپیوتری بود، که آن هم همه‌اش نُـه کلمه و دو تاریخ بیشتر نبود. مجرمان تحت تعقیب هم نمی‌توانستند به آن خوبی که او از دید آیندگان پنهان شده بود، از دید قانون پنهان شوند.
آخر سر، از پنجره به بیرون نگاه کردم و فهمیدم شب شده و دیگران همه به خانه رفته‌اند. (هفته‌نامه‌های این چنینی، شیفت شب ندارند.) کنار یکی از غذاخوری‌های محل ایستادم، یک ساندویچ گوشت و یک فنجان قهوه را قاپیدم و به سمت دریاچه راه افتادم.
اخبار ساعت ده تلویزیون را نگاه کردم، بعد نشستم و دوباره کتابش را برداشتم، فقط می‌خواستم خودم را متقاعد کنم که او روزی روزگاری در این دنیا زندگی کرده است. بعد از چند دقیقه بی‌قرار شدم، کتاب را دوباره روی میز گذاشتم و برای یک نفس هوای تازه از خانه بیرون زدم.
نشسته بود روی تاب، درست همان‌جایی که شب قبل نشسته بود. گربه‌ای متفاوت پیش‌اش بود، گربه‌ای سیاه با دست و پای سفید و حلقه‌های سفید به دور چشم‌ها.
متوجه شد که به گربه نگاه می‌کنم.گفت: «اسم این یکی گوگل[20] است. فکر می‌کنم این اسم خیلی به او می‌آید. تو این طور فکر نمی‌کنی؟»
با حواس پرتی گفتم: «گمان می‌کنم.»
«گربه سفید اسمش گیگل[21] است، چون خیلی شیطنت کردن را دوست دارد.» من هیچ‌چیز نگفتم. بالاخره لبخند زنان گفت: «ببینم، کدام یکی‌شان زبان تو را خورده؟»
آخر صدایم در آمد: «تو برگشته‌ای.»
«معلوم است که برگشته‌ام.»
گفتم: «داشتم دوباره کتابت را می‌خواندم. فکر نمی‌کنم تا حالا با کسی برخورد کرده باشم که این‌قدر عاشق زندگی بوده باشد.»
«خیلی چیزهاست که می‌شود به آن‌ها عشق ورزید.»
«ولی فقط برای بعضی از ما.»
گفت: «اثان، دور و برت پر است از این چیز‌ها.»
گفتم: «ترجیح می‌دهم با چشم‌های تو آن‌ها را ببینم. انگار هر روز صبح در دنیایی تازه به دنیا می‌آمدی. گمان می‌کنم برای همین بوده که کتابت را نگه داشتم، و برای همین 
است که دائم خود را در حال دوباره خواندن آن می‌بینم. چون می‌خواهم شریک دیده‌ها و دریافت‌ها و احساس تو باشم.»
«تو خودت هم می‌توانی زیبایی اشیاء را حس کنی.»
سرم را تکان دادم: «چیزی را که تو حس می‌کنی، ترجیح می‌دهم.»
صادقانه گفت: «اثان بیچاره! تو هیچ‌وقت عاشق چیزی نبوده‌ای، نه؟»
«سعی کرده‌ام باشم.»
«منظور من این نبود.» کنجکاوانه به من نگاه می‌کرد: «ازدواج کردی؟»
«نه.»
«چرا نه؟»
«نمی‌دانم.» تصمیم گرفتم به این سؤال هم جواب صادقانه بدهم: «شاید برای آن‌که هیچ‌کدام از آن‌ها به پای تو نمی‌رسیدند.»
گفت: «من آدم چندان خاصی نیستم.»
«برای من هستی، همیشه بوده‌ای.»
اخم کرد: «دلم می‌خواست کتابم، زندگی‌ات را پر بارتر کرده باشد، نه آن که ویرانش کند.»
گفتم: «تو زندگی من را ویران نکردی، فقط کمی قابل تحمل‌ترش کردی.»
در فکر فرو وفت: «در عجبم…»
«چه چیزی عجیب است؟»
«این‌جا بودن من؛ گیج کننده است!»
گفتم: «گیج کننده حق مطلب را ادا نمی‌کند. باور نکردنی واژه‌ی مناسب‌تری است.»
سر در گم می‌نمود. سرش را تکان داد و گفت: «تو متوجه نمی‌شوی. من دیشب را به یاد می‌آورم.»
«من هم همین‌طور، لحظه به لحظه‌اش را به یاد می‌آورم.»
«منظورم این نیست.» بی‌توجه گربه را نوازش می‌کرد. «قبل از دیشب، هیچ‌وقت به زندگی برگردانده نشده بودم. دیشب از این بابت مطمئن نبودم، فکر کردم شاید بعد از هر بازگشتن فراموش می‌کنم چه اتفاقی افتاده است. ولی امروز، اتفاقات دیشب را به خاطر می‌آوردم.»
«فکر نکنم متوجه منظورت شده باشم.»
«امکان ندارد از زمان مرگم به بعد، تو تنها کسی باشی که کتاب مرا خوانده است، یا حتا اگر این‌طور باشد قبل از این، من هیچ وقت احضار نشده بودم. حتا تو هم این کار را نکرده بودی.»
لحظه طولانی به من خیره ماند.«شاید هم اشتباه می‌کنم.»
«در چه مورد؟»
«شاید چیزی که من را به این‌جا کشانده، این واقعیت نیست که کتاب من باید خوانده شود، شاید به این خاطر بوده که تو تا این حد محتاج کسی بوده‌ای.»
«من…» خیلی پر هیجان شروع کردم، ولی در وسط راه متوقف شدم. برای یک لحظه انگار کل عالم با من متوقف شد. ولی بعد ماه از پشت ابر در آمد. جغدی از سمت چپ هوهو سر داد.
«چه شده؟»
گفتم: «می‌خواستم به تو بگویم که چندان هم تنها نیستم، ولی این دروغ است.»
«اثان، این چیزی نیست که به خاطرش شرمنده باشی.»
«چیزی هم نیست که به آن بنازم.» در او چیزی که بود که باعث می‌شد حرف‌هایی را که به هیچ‌کس دیگر، و حتا خودم نمی‌زدم، به او بگویم. «وقتی بچه بودم، چه آرزوها که نداشتم. قرار بود کارم را دوست داشته باشم و در آن ماهر باشم. قرار بود زنی را بیابم که دوستش داشته باشم و باقی عمرم را با او سپری کنم. قرار بود تمام جاهایی را تو که وصف کرده‌ای ببینم. در طی سال‌ها دیدم که چه گونه امید‌هایم یکی‌یکی تبدیل به یأس شد. حالا دیگر به پرداخت صورت حساب‌ها و معاینات پزشکی منظم بسنده کرده‌ام.» بلند آه کشیدم: «فکر می‌کنم بشود زندگی من را به صورت آرزوهای از دست رفته توصیف کرد.»
با ملایمت گفت: «تو باید در زندگی خطر کنی، اثان.»
گفتم: «من مثل تو نیستم، آرزو داشتم باشم، ولی نیستم. به علاوه، دیگر روی زمین جای بکر و دست نخورده‌ای باقی نمانده است.»
سر تکان داد: «منظورم این نیست. عشق ورزیدن مستلزم خطر کردن است. تو باید خطر دل‌شکستگی را بپذیری.»
گفتم: «من صدمه دیده‌ام، این مسأله‌ای نیست که بخواهم شکایتی از آن داشته باشم.»
«شاید به همین خاطر است که من این‌جا هستم. یک روح نمی‌تواند آسیبی به تو برساند.»
پیش خودم فکر کردم: «به درک که نمی‌تواند!» با صدای بلند گفتم:«مگر تو روح هستی؟»
«چنین احساسی ندارم.»
«شباهتی هم به آن‌ها نداری.»
پرسید: «چه شکلی هستم؟»
«به همان زیبایی که همیشه می‌دانستم باید باشی.»
«مد عوض می‌شود.»
گفتم: «ولی زیبایی نه…»
«نظر لطف تو است، ولی من باید خیلی امل به نظر بیایم! در واقع، دنیایی که من می‌شناختم، باید خیلی به نظر تو عقب مانده و بدوی باشد.» نوری در چهره‌اش تابید. «الان یک هزاره جدید است، به من بگو ببینم چه اتفاق‌هایی افتاده.»
«ما بر ماه قدم گذاشته‌ایم، سفینه‌های ما بر مریخ و زهره فرود آمده‌اند.»
آسمان شب بالای سر را نگاه کرد. جیغ کشید: «ماه! تو که می‌توانی آن‌جا باشی، این‌جا چکار می‌کنی؟»
«من اهل خطر کردن نیستم، یادت که هست؟»
با شوق و ذوق گفت: «عجب دوران جالبی برای زندگی کردن است! من همیشه دلم می‌خواست بدانم چه چیزی پشت تپه‌ی بعدی است. ولی تو می‌توانی ببینی چه چیزی پشت ستاره‌ی بعدی است!»
گفتم :«به این سادگی هم نیست.»
اصرار کرد: «ولی شدنی است.»
قبول کردم: «آره! یک روز می شود! نه در دوره‌ی زندگی من، ولی یک روز می‌شود.»
گفت: «پس تو باید با عمیق‌ترین بی‌میلی بمیری. مطمئن‌ام که در مورد من این‌طور بوده.» به ستاره‌ها نگاه کرد، انگار خودش را در حال پرواز کردن به تک‌تک آن‌ها تصور می‌کرد. «باز هم از آینده برایم بگو.»
گفتم: «از آینده خبر ندارم.»
«آینده‌ی من، زمان حال تو.»
تا توانستم برای او حرف زدم. به نظر می‌آمد از شنیدن این‌که صد‌ها میلیون نفر از مردم در هوا سفر می‌کنند، و این‌ که من کسی را نمی‌شناختم که اتومبیل شخصی نداشته باشد، و این‌که سفر با قطار در آمریکا تقریباً ورافتاده است، شگفت‌زده شده بود. فکر تلویزیون مسحورش کرده بود. تصمیم گرفتم به او نگویم آن اوایل تلویزیون چه برهوت خشک و خالی‌ای بود. فیلم‌های رنگی، فیلم‌های صدا دار، کامپیوتر و … دلش می‌خواست همه‌چیز را درباره این‌ها بداند. مشتاق بود بداند آیا باغ‌وحش‌ها انسانی‌‌تر شده یا نه، آیا رفتار مردم انسانی‌تر شده است یا نه. نمی‌توانست باور کند که پیوند قلب، دیگر عملی معمول تلقی می‌شود.
ساعت‌ها و ساعت‌ها حرف زدم. آخر سر، دهنم چنان خشک شده بود که به او گفتم چند دقیقه‌ای منتظر بماند تا به آشپزخانه بروم و برای هر دونفرمان نوشیدنی بیاورم. او چیزی درباره‌ی فانتا یا داکترپپر نشنیده بود، من هم فقط همین‌ها را داشتم. آبجو هم دوست نداشت. به خاطر همین هم برای او چای یخ درست کردم و برای خودم هم یک قوطی باد باز کردم. وقتی که این‌ها را بیرون به ایوان بردم، او و گوگل هر دو رفته بودند.
زحمت گشتن به دنبال او را به خود ندادم. می‌د‌انستم به همان جایی برگشته است که از آن‌جا آمده بود. در طی سه شب بعدی، هر شب می‌آمد، گاهی با یک گربه، گاهی هم با هر دو. از سفرهایش برایم گفت، و از شوق مقاومت ناپدیرش به دیدن هر آن‌چه که در بازه کوتاهی از عمر که نصیب ما انسان‌ها می‌شود، می‌توان دید؛ من هم درباره‌ی عجایبی که او هرگز نمی‌دید، برایش حرف می‌زدم.
هر شب صحبت کردن با یک روح، به راستی عجیب و غریب بود. او مدام به من اطمینان می‌داد که واقعی است، و وقتی که این را می‌گفت. من باور می‌کردم، ولی باز هم نگران بودم که مبادا به او دست بزنم و ببینم که بعد از همه‌ی این حرف‌ها، او چیزی به جز خواب و خیال نبوده است.
گربه‌ها هم، انگار از نگرانی‌های من بو برده باشند، فاصله‌شان را با من حفظ می‌کردند. تمام آن شب‌ها پیش نیامد که یکی از آن دو حتا یک ‌بار هم که شده، آن‌قدر پیش بیاید که با من تماس پیدا کنند.
شب سوم، به او گفتم: «ای کاش تمام منظره‌هایی را که آن‌ها دیده‌اند، من می‌دیدم.» و با سر به گربه‌ها اشاره کردم.
پرسیلا با حواس پرتی بر پشت گوگل دست می‌کشید و گربه هم از روی رضایت خرخر می‌کرد. جواب داد: «بعضی‌ها فکر می‌کردند که بی‌رحمی است که آن‌ها را با خود به دور تا دور دنیا می‌برم. ولی من فکر می‌کنم بی‌رحمانه‌تر بود اگر ولشان می‌کردم و می‌رفتم.»
«هیچ‌کدام از گربه‌ها -این‌ها، و یا آن‌هایی که قبل از این‌ها بودند- تا به حال دردسری درست نکرده است؟»
گفت: «معلوم است که برایم دردسرهایی هم داشته‌اند. ولی وقتی به چیزی عشق می‌ورزی، با دردسرهایش هم کنار می‌آیی.»
«آری، به گمانم همین‌طور باشد.»
پرسید: «از کجا می‌دانی؟ تا جایی که یادم است، گفته بودی که هرگز عاشق نبوده‌ای؟»
«شاید اشتباه کرده باشم.»
«ها؟»
گفتم: «درست نمی‌دانم، شاید عاشق کسی شده باشم که هر شب همین که سرم را بر می‌گردانم، نا‌پدید می‌شود.» به من خیره شد. یک دفعه حس کردم خیلی بی‌عرضه و دست و پا چلفتی هستم. ناآرام، شانه بالا انداختم.«خب، شاید.»
گفت: «اثان، تو مرا جداً تحت‌تأثیر قرار دادی. ولی من متعلق به این دنیا نیستم. من آن‌طور که تو هستی نیستم.»
گفتم: «من شکایتی ندارم، به همین اوقاتی هم که گیرم می‌آید، راضی‌ام.» سعی کردم لبخند بزنم؛ ولی نتیجه‌اش فاجعه بود. «تازه، من حتا نمی‌د‌‌انم که تو واقعی هستی یا نه.»
«به تو می‌گویم که هستم.»
«می‌دانم.»
پرسید: «اگر مطمئن بودی که من واقعی هستم، چکار می‌کردی؟»
«راستش را بگویم؟»
«بلی.»
شروع کردم: «سعی کن عصبانی نشوی.»
«عصبانی نمی‌شوم.»
گفتم: «از اولین لحظه‌ای که تو را در ایوان خانه دیدم، دلم می‌خواسته که بغلت کنم و ببوسمت!»
«خب، پس چرا نکردی؟»
«… وحشتم از این است که اگر سعی کنم تو را لمس کنم و تو این‌جا نباشی، و من پیش خودم به این نتیجه برسم که تو وجود نداری، آن‌وقت دیگر هرگز تو را نبینم.»
«یادت می‌آید که درباره عشق و خطر کردن، به تو چه گفتم؟»
«یادم هست.»
«خب؟»
گفتم: «شاید فردا سعی کنم. فقط نمی‌خواهم تو را از دست بدهم. امشب شجاعت چنین کاری را در خودم احساس نمی‌کنم.»
لبخند زد، پیش خودم فکر کردم لبخندش بیشتر اندوهناک است. «شاید از خواندن کتاب من خسته شده‌ای.»
«ابداً»
«ولی کتاب همیشه همان است که بوده، مگر چند بار می‌توانی آن را بخوانی؟»
نگاهش کردم، جوان بود و سرزنده و شاداب. شاید دو سال دیگر مانده بود تا بمیرد. مطمئناً کمتر از سه سال. می‌دانستم چه چیز در انتظار اوست؛ تمام آن چه در مخیله‌اش می‌گنجید زندگانی‌ای سرشار از تجربیات اعجاب‌انگیز بود که تا آن دور دور‌ها امتداد می‌یافت.
«آن‌وقت یکی دیگر از کتاب‌هایت را می‌خوانم.»
پرسید: «مگر کتاب‌های دیگری هم نوشته‌ام؟»
به دروغ گفتم: «بعله!، آن هم ده دوازده تا!»
نمیتوانست جلوی لبخندش را بگیرد:«جدی؟»
«جدی.»
گفت:«متشکرم اثان خیلی خوشحالم کردی.»
«پس حالا مساوی شدیم.»
آن پایین کنار دریاچه، جدالی پر سر و صدا در جریان بود. پریسیلا سریع، به دنبال گربه‌هایش، نگاهی به دور و بر انداخت، ولی آن‌ها همان جا روی ایوان بودند. سر و صدا توجه آن‌ها را هم به خودش جلب کرده بود.
گفتم: «راکون‌ها هستند.»
«سر چی دعوا می کنند؟»
جواب دادم: «شاید یک ماهی مرده افتاده روی ساحل. آن‌قدری نیست که بشود تقسیمش کرد.»
خندید. «آن‌ها من را یاد بعضی آدم‌هایی که می‌شناسمشان می اندازند.» مکث کرده و جمله‌اش را تصحیح کرد. «بعضی آدم‌هایی که می‌شناختم.»
«دلت برایشان تنگ شده؟ دوستانت را می‌گویم؟»
«نه، البته صدها نفر دوست و آشنا داشتم، ولی دوست‌های نزدیکم خیلی معدود بودند. معمولاً آن‌قدر یک‌جا بند نمی‌شدم که با کسی طرح دوستی بریزم. فقط وقت‌هایی که با تو هستم می‌فهمم که آن‌ها دیگر نیستند.» مکث کردم «درست نمی‌فهمم. من می‌دانم که این‌جا پیش تو هستم، در هزاره‌ای جدید؛ ولی انگار تازه تولد سی و دو سالگی‌ام را جشن گرفته‌ام. فردا بر مزار پدرم گل خواهم گذاشت و هفته‌ی دیگر به سوی مادرید بادبان بر خواهم افراشت.»
تکرار کردم. «مادرید؟ آن‌جا به تماشای مبارزه‌ی اسپانیایی‌ها با گاوهای عظیم‌الجثه خواهی رفت؟» چهره‌اش حالتی عجیب به خود گرفت. گفت:«عجیب نیست؟»
«چه چیزی عجیب نیست؟»
«من هیچ نمی‌دانم که در اسپانیا چه خواهم کرد، ولی تو همه‌ی کتاب‌های من را خوانده‌ای! پس تو می‌دانی.»
گفتی: «خودت خواستی که به تو نگویم.»
«نه همه چیز را به هم خواهد ریخت.»
«وقتی بروی، دلم برایت تنگ خواهد شد.»
گفت: «کافی است یکی از کتاب‌های مرا برداری، و آن‌وقت من همین جا خواهم بود. تازه، من هفتاد و پنج سال پیش مرده‌ام و این اتفاق دوباره رخ نخواهد داد.»
گفتم: «دارد پیچیده می‌شود.»
«این قیافه‌ی افسرده را به خودت نگیر. ما باز هم با هم خواهیم بود.»
«همه‌اش فقط یک هفته است که با تو هستم، ولی اصلاً یادم نمی‌آید که قبل از آن شب‌ها چگونه خودم را سرگرم می‌کردم.»
صدای جار و جنجال کنار دریاچه بیشتر شد. گیگل و گوگل، یک گوشه کز کرده و به هم چسبیده بودند.
پریسیلا گفت: «گربه‌های من را می‌ترسانند.»
در حالی که از ایوان پایین می‌رفتم و به سمت محل درگیری راکون می‌شتافتم، گفتم: «می‌روم تمامش کنم.» هر چه از او دور تر می‌شدم، جرأت و گستاخی بیشتری می‌یافتم. ادامه دادم: «وقتی برگشتم، شاید بتوانم بفهمم که تو چه قدر واقعی هستی.» وقتی به دریاچه رسیدم، دیگر تمام شده بود. یک راکون بزرگ جثه، که یک نصفه‌ی ماهی دور دهانش بود. بدون هیچ ترسی به من خیره شده بود. دو راکون دیگر که به آن بزرگی نبوند حدود سه متر دورتر ایستاده بودند.
زخم‌های متعدد هر سه راکون خون‌ریزی می‌کرد، ولی به نظر نمی‌آمد که هیچ‌کدامشان زخمی کاری برداشته باشد.
زیر لب گفتم: «حقتان است.»
برگشتم و لخ‌لخ کنان از دریاچه به سمت ایوان حرکت کردم. گربه‌ها هنوز روی ایوان بودند، ولی خبری از پریسیلا نبود. گمان کردم که به داخل خانه رفته است تا چای یخ دیگری بیاورد، یا شاید از دستشویی استفاده کند -نکته‌ای دیگر در تقویت این که او روح نیست- ولی وقتی که چند دقیقه گذشت و او بیرون نیامد، خانه را به دنبال او جستجو کردم.
آن‌جا نبود هیچ‌ جای محوطه هم نبود. در اصطبل قدیمی هم پیدایش نکردم و آخر سر، برگشتم و به انتظار او روی تاب نشستم.
چند دقیقه بعد، گوگل روی پای من پرید و بعد از چند دقیقه نوازش کردن بی‌حوصله‌ی او، تازه فهمیدم که واقعی است.
صبح رفتم و مقداری غذای گربه خریدم. نمی‌خواستم غذا را روی ایوان بگذارم، چون مطمئن بودم در این صورت راکون‌ها آن را کش خواهند رفت و گوگل و گیگل را از آن‌جا خواهند راند، به همین خاطر غذای گربه را در کاسه‌ای ریختم و کاسه را روی پیشخوان کنار ظرفشویی گذاشتم. چون توالت مخصوص گربه نداشتم. پنجره‌ی آشپزخانه را به اندازه‌ی که گربه‌ها بتوانند به آسانی از آن رفت و آمد کنند، بازگذاشتم.
در برابر میل شدیدی که نسبت به دریافت اطلاعات بیشتر راجع به پریسیلا بوسیله کامپیوتر داشتم، مقاومت کردم. در واقع تنها چیز دیگری که می‌شد به آن پی برد، چگونگی مرگ او بود، و من هم علاقه‌ای به دانستن آن نداشتم. آخر، مگر یک زن زیبا و سالم که به دور دنیا سفر می‌کند، چگونه می‌میرد؟ یعنی شیرها او دریده‌اند؟ قربانی اقوام وحشی یا یکی از این بیماری‌های استوایی که انسان را از ریخت می‌اندازند شده است؟ یا زورگیرهای نیویورکی کتکش زده‌اند، به او تجاوز کرده‌اند و به قتلش رسانده‌اند؟ هر چه که بوده، نیم قرن عمر او را از کفش ربوده است. دلم نمی‌خواهد به کتاب‌هایی که او در طی این مدت می‌‌توانست بنویسد، بیاندیشم، بلکه ترجیح می‌دهم به احساس لذت او از سفر به این سو و آن فکر کنم، و نه! مطمئناً علاقه‌ای به دانستن چگونگی مرگش نداشتم.
چند ساعت، با حواس پرتی کار کردم. اواسط بعد از ظهر بود که کار را تعطیل کردم و با عجله به سمت خانه به راه افتادم؛ به سمت او.
همین که از ماشین پیاده شدم، شستم خبر دار شد که یک جای کار می‌لنگد. تاب روی ایوان خالی بود. گیگل و گوگل از ایوان پایین پریدند و به سرعت به طرف من آمدند و خودشان را به پاهای من مالیدند، انگار بخواهند من را آرام کنند.
نامش را فریاد زدم، ولی جوابی نیامد. آن‌وقت صدای خش‌خشی از درون خانه به گوشم خورد. به طرف در دویدم. و همین که وارد شدم، راکونی را دیدم که از پنجره آشپزخانه بیرون می‌رفت.
همه‌جا به هم ریخته بود. از قرار معلوم، راکون‌ها دنبال غذا می‌گشتند، و چون تمام غذاهایی که من دارم، قوطی‌های کنسرو و غذا‌های یخ زده است، شروع به بهم ریختن و تکه پاره کردن اثاث خانه کرده بودند تا چیزی برای خوردن پیدا کند.
و آن وقت بود که چشم من به آن افتاد: کتاب «سفرهایی با گربه‌هایم» تکه پاره شده بود، انگار راکون از پیدا نکردن غذا دچار خشم شدید شده و غیظش را سر کتاب که روی میز آشپزخانه گذاشته بودم، خالی کرده بود. برگه‌های کتاب ریز ریز شده و جلدش تکه‌تکه شده بود، و راکون حتا روی بقایای کتاب ادرار هم کرده بود.
با حالتی تب‌آلود، در حالی که برای اولین بار از دوران کودکی، اشک از صورتم به پایین جاری بود، ساعت‌ها روی کتاب کار کردم، ولی این‌ها نمی توانست کتاب را نجات دهد و این به 
آن معنی بود که امشب از پریسیلا خبری نیست، نه امشب، و نه هیچ شب دیگر، مگر این که نسخه‌ی دیگری از کتاب می‌یافتم.
در اثر خشمی کور، تفنگم را به همراه یک چراغ قوه پرنور برداشتم و اولین شش راکونی را که دستم بهشان رسید، کشتم. این کار اصلاً حالم را بهتر نکرد، به خصوص وقتی که کمی آرام‌تر شدم و توانستم با خود بیاندیشم که پریسیلا درباره این کشتار جنون آمیز چه فکری خواهد کرد.
احساس می‌کردم هرگز صبح نخواهد شد. وقتی که بالاخره صبح شد با سرعت به طرف دفتر کار رفتم، کامپیوترم را روشن کردم و سعی کردم نسخه‌ای از کتاب پریسیلا والاس را در bookfinder.com یا abebooks.com پیدا کنم. این دو سایت، بزرگترین لیست‌های کامپیوتری شده فروشندگان کتاب‌های دست دوم را شامل می‌شد. حتا یک نسخه هم از این کتاب برای فروش پیدا نشد.
با چند کتاب‌فروشی دیگر هم که قبلاً از آن‌ها خرید کرده بودم، تماس گرفتم. هیچ کدامشان حتا اسم این کتاب هم به گوششان نخورده بود.
با بخش کپی‌رایت کتاب خانه‌ی کنگره هم تماس گرفتم، فکر کردم شاید آن ها بتوانند کمکم کنند. شانسی وجود نداشت. 
«سفرهایی با گربه‌هایم» هیچ‌گاه رسماً در لیست حقوق نویسندگان و مؤلفین قرار نگرفته بود. حتا یک نسخه‌اش هم در پرونده‌ها نبود. کم‌کم داشتم به این فکر می‌افتادم که نکند همه‌چیز را در خواب دیده باشم، هم کتاب را و هم آن زن را.
دست آخر با چارلی گریمیس تماس گرفتم، کسی که خود را در تبلیغات به عنوان کارآگاه کتاب معرفی می‌کرد. او بیشتر وقتش را صرف سفارش‌های گردآوری‌کنندگان جُنگ‌های ادبی می‌کند. افرادی که به دنبال حقوق قانونی و مجوز‌های کتاب‌ها و داستان‌های نایابی که مدت‌ها از تاریخ چاپشان می‌گذرد هستند. ولی تا وقتی که پولش را می‌گیرد، برایش فرقی ندارد که برای چه کسی کار می‌کند.
نه روز از وقت او صرف این کار شد و برای من هم ششصد دلار آب خورد، ولی بالاخره به پاسخی قطعی دست پیدا کردم:
اثان عزیز:
تو مرا به جستجویی شیرین وا داشتی. اواسط کار حاضر بودم شرط ببندم که این کتاب اصلاً وجود خارجی ندارد، ولی حق با تو بود: از قرار معلوم تو واقعاً صاحب یک نسخه‌ی شماره‌دار از چاپ با تیراژ محدود 200 نسخه‌ای بوده‌ای.
این کتاب را شخصی پریسیلا والاس نام، متوفی به سال 1926، با هزینه شخصی منتشر کرده. چاپخانه‌ی ای‌دلمن در بریج‌پورتِ کانکتی‌کات آن را چاپ کرده، که این چاپخانه، مدت‌هاست که منحل گردیده است. این کتاب هرگز در کتابخانه کنگره به ثبت نرسیده و دارای کپی‌رایت هم نشده است.
از این‌جا به بعد، دیگر فقط حدس و گمان است. تا جایی که می‌توانم بگویم، این خانم والاس، صد و پنجاه نسخه از کتابش را به دوستان و آشنایانش داده. پنجاه نسخه‌ی باقی مانده هم احتمالاً بعد از مرگش دور ریخته شده است، من سوابق را بررسی کردم، در دوازده سال گذشته، حتا یک نسخه از این کتاب هم جایی به فروش گذاشته نشده است. پیدا کردن سوابق قابل اعتماد برای قبل از آن هم سخت است. با توجه به این که او آدم مشهوری نبوده و این که کتاب از نظر انتشاراتی ارزشی نداشته، و با توجه به این که کتاب فقط به دست دوست و آشناهای او رسیده، احتمالاً نباید بیش از پانزده – بیست نسخه از این کتاب باقی مانده باشد، تازه شاید همین تعداد هم نمانده باشد.
با بهترین آرزوها،
چارلی
وقتی که بالاخره زمان خطر کردن فرا برسد، دیگر فکر کردن ندارد، باید بلند شوی و بروی. همان ‌روز عصر، از کارم استعفاء دادم، و تمام طول یک سال گذشته، به دنبال یک نسخه از سفرهایی به همراه گربه‌هایم، مملکت را از پاشنه در کرده‌ام. هنوز چیزی پیدا نکرده‌ام، ولی از جستجو دست بر نمی‌دارم، هر چه‌قدر هم که طول بکشد مهم نیست. تنها شده‌ام، ولی جرأتم را از دست نمی‌دهم.
آیا این همه‌اش یک رؤیا بود؟ آیا دیدن او، توهم بود؟ آشناهایی که این موضوع را با آن‌ها در میان گذاشتم، این‌طور فکر می‌کردند. تف! من هم اگر تنها مسافرت می‌کردم ممکن بود چنین فکری بکنم! ولی من دو همسفر از خانواده گربه‌سانان دارم، دو همسفری که به مانند هر گربه‌‌ی دیگری، واقعی و مادی هستند.
حالا مردی که در زندگیش هدفی به غیر از روز را به شب رساندن نداشت، مأموریتی مهم بر عهده دارد. زنی که به او عشق می‌ورزم، نیم قرن زودتر از آن‌که باید، در گذشت و من تنها کسی هستم که می‌توانم آن سال‌های از دسته رفته را به او بازگردانم. اگر نمی‌توانم همه‌ی آن سال‌ها را یک جا به او برگردانم، حداقل می‌توانم هر بار شبی، یا تعطیلات آخر هفته‌ای را به او برگردانم، ولی در هر صورت، او به سال‌های از دست رفته‌اش خواهد رسید. من که تمام دیروزهایم را گذرانده‌ام و حالا، هیچ نشانی از آن روزها در دست ندارم؛ اکنون می‌خواهم خرمن فرداهای او را بر هم پشته کنم.
باری، ماجرا همین است، کارم را از دست داده‌ام، و همین‌طور بیشتر پس اندازم را. نزدیک به چهار صد شب است که در هیچ تختخوابی، دو بار نخوابیده‌ام. وزن زیادی کم کرده‌ام و این لباس‌ها را آن قدر پوشیده‌ام که دیگر حسابش از دستم در رفته است. ولی این‌‌ها اصلاً مهم نیست. تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، این است که نسخه‌ای از آن کتاب را بیابم، و می‌دانم که روزی موفق خواهم شد.
آیا تا به حال احساس پشیمانی کرده‌ام؟
فقط از یک چیز پشیمانم.
من هیچ‌وقت به او دست نزدم. حتا یک بار.
————————————————-
پانویس ها:
[1] هوپ‌الانگ کسیدی، نام قهرمان مجموعه داستان‌هایی از کلارنس مالفورد است.
[2] نویسنده امریکایی، که با داستان‌های هوپ‌الانگ کسیدی شناخته می‌شود.
[3] نام مستعار فرانک موریسون اسپیلین، متولد 1918. داستان‌های پلیسی پرطرفدار می‌نوشت که قهرمان آن مایک همر بود. خشونت و سکس در داستان‌های او، که در دوران اخیر، دیگر چندان بیش از حد و عجیب نمی‌نماید، در دوران خود بی‌رقیب بود.
[4] نام یک سری مسابقات جهانی بیسبال که از سال 1939 برای نوجوانان 8 تا 12 ساله ترتیب داده شده است. امروزه دو گروه سنی 13 تا 15 و 16 تا 18 سال هم به این مسابقات افزوده شده است. در دهه 90، لیگ کوچک در 30 کشور جهان، حدود 2.5 میلیون عضو داشته است. مسابقات لیگ جهانی کوچک، آگوست هر سال در ویلیامزپورت پنسیلوانیا، برگزار می‌شود.
[5] تایلند امروزی
[6] شهری در شمال غربی ونزوئلا
[7] همان استامبول امروزی است، که به نام بنیان‌گذارش، کنستانتین امپراطور مسیحی روم، به نام کنستانتینوپول یا همان قسطنطنیه (به معنای شهر کنستانتین) نام‌گذاری شده بود. بعدها در زمان عثمانی، با ورود مسلمانان نام شهر به اسلامبول تغییر کرد، یعنی شهر اسلام. در زمان دولت لائیک آتاترک، نام شهر دوباره تغییر کرد و این بار شد استامبول.
[8] رود معروف که از وسط شهر پاریس می‌گذرد.
[9] نام صحرایی در مغولستان، لغت گوبی در زمان مغولی به معنی صحرا است.
[10] از نویسندگان علمی‌تخیلی و از بنیان‌گذاران این ژانر ادبی، که کتاب‌های بسیاری هم نوشته است. 1988-1907
[11] نویسنده آمریکایی داستان‌های وسترن، 1988-1908
[12] ناحیه‌ای در شمال و مرکز ایالات متحده، بین آپالاچیان و کوه‌های راکی و در شمال رودخانه‌ی اوهایو. این ناحیه در تقسیمات کشوری ایالات متحده، ایالات ایلینوی، ایندیانا، آیووا، کانزاس، میشیگان، مینه‌سوتا، میسوری، نبراسکا، داکوتای شمالی، داکوتای جنوبی، اوهایو و ویسکانسن را در بر می‌گیرد. بخش اعظم ناحیه دشت‌های بزرگ، ناحیه دریاچه‌ها، و بخش شمالی دره می‌سی‌سی‌پی، جزء این ناحیه قلمداد می‌شود.
[13] نویسنده مشهور علمی تخیلی، آثار معروف او فارنهایت 451 و مرد مصور هستند.
[14] نویسنده آمریکایی 1959-1888، نویسنده داستان‌های پلیسی و نمایشنامه‌نویس
[15] نویسنده و نمایشنامه نویس آمریکایی 1961-1894 و نویسنده داستان‌های پلیسی، او و چندلر را بنیان‌گذاران سبک داستان‌های پلیسی خشن و بی‌احساس دانسته‌اند.
[16] رابرت لودلام، 2001-1927، نویسنده‌ی تریلرهای بسیار پرطرفدار، بیش از 210 ملیون نسخه از کتاب‌های او به فروش رفته و به 32 زبان هم ترجمه شده است. هواخواه کمونیسم، و از مشهورترین قربانیان مک کارتیسم بود. بسیاری از آثارش تا زمان مرگ او در 2001، چاپ نشده ماند و یا با اسامی مستعار و توسط دیگران به چاپ رسید.
[17] اریک امبلر، نویسنده تریلرهای انگلیسی. او را بنیان گذار تعلیق در داستان نویسی هم دانسته‌اند.
[18] نویسنده آمریکایی داستان‌های وسترن، فیلمساز و فیلمنامه نویس
[19] کسی که با مرکب سیاه و قلم، طرح‌های اولیه کمیک استریپ‌ها را که با مداد کشیده می‌شود، واضح و نهایی می‌کند. در تهیه یک کمیک استریپ، چهار نفر نقش دارند: کسی که طرح‌های مدادی را می‌کشد، مرکب‌نویس، متن‌نویس، و نقاش رنگی. معمولاً هر چهار نقش را یک نفر به عهده دارد.
[20] عینکی
[21] هرهر و کرکر

نویسنده: مایک رسنیک
مترجم: مهدی مرعشی

شاهزاده‌ی زمینی

هنگامی‌ که لیزا مرد، احساس کردم که روحم از بدنم بیرون کشیده شد و آن‌چه که باقی ماند به اندازه گردی که به جهنم پاشیده شود ارزش نداشت. تا به امروز من حتی نمی‌‌دانم که او به چه دلیل مرد، دکتر‌ها تلاش کردند که به من بگویند چرا او از هم پاشید و چه چیز او را کشت، اما من فقط آن‌ها را پس زدم. او مرده بود و من هرگز دیگر با او سخن نمی‌‌گفتم یا او را لمس نمی‌‌کردم، هرگز میلیون‌ها چیز بی‌اهمیت را با او سهیم نمی‌‌شدم و این تنها حقیقتی بود که اهمیت داشت. من حتی به مراسم سوگواری نرفتم، تحمل نگاه کردن به چهره او در تابوت را نداشتم.
من از کارم استعفاء دادم- ما برای بازنشست شدن من روز‌شماری کرده بودیم تا سرانجام بتوانیم تمام وقت‌مان را باهم بگذرانیم- و به فروختن خانه و نقل مکان به یک جای کوچک‌تر هم فکر کردم اما در خاتمه نتوانستم این کار را انجام بدهم. چیزهای بسیاری از او در آن‌جا بود که اگر نقل مکان می‌‌کردم برای همیشه از دست می‌دادم.
لباس‌های او را به همان وضعی که همیشه بودند در کمد باقی گذاشتم. شانه سرش و عطر‌ش و رژ لبش روی جعبه‌ی لوازم آرایشش جایی که او همیشه آن‌ها را با سلیقه می‌‌چید، باقی ماند. یک نقاشی از منظره‌ی نیو انگلند بود که من هیچ‌وقت خیلی دوست نداشتم اما از آن‌جایی که او عاشقش بود گذاشتم همان‌جایی که بود آویخته بماند؛ و عکس‌های مورد علاقه‌ام از او را بزرگ کردم و قاب کردم و روی هر میز و طاقچه داخل خانه گذاشتم.
هیچ علاقه‌ای به بودن با مردم نداشتم، بنابراین تمام روز‌‌هایم را به مطالعه گذراندم. خوب بگذارید اصلاح کنم. من کتاب‌های زیادی را شروع کردم و تقریباً هیچ‌کدام را تمام نکردم. در مورد فیلم‌ها هم وضع به همین صورت بود. تعدادی فیلم کرایه کردم. شروع می‌‌کردم به تماشا و معمولاً بعد از 15 یا 20 دقیقه خاموش می‌‌کردم. دوستان مرا به بیرون دعوت می‌‌کردند، اما من نپذیرفتم و بعد از مدتی آن‌ها دیگر تلفن نکردند. من به سختی موضوع را متوجه شدم.
زمستان آمد. مجموعه‌ای از روزهای غم‌انگیز و شب‌های یخ زده که بی‌پایان به نظر می‌‌رسید. اولین بار بعد از ازدواجم با لیزا بود که درخت کریسمس برای تزئین به خانه نیاوردم. دلیل چندانی برای انجام این کار وجود نداشت. ما هیچ‌وقت بچه دار نشدیم، او آن‌جا نبود و من قصد نداشتم هیچ بازدید کننده‌ای داشته باشم.
چنان که مشخص شد در مورد بازدید کننده من اشتباه می‌‌کردم. شاید حدود یک‌ ساعت قبل از نیمه شب من متوجه کسی شدم که بدون لباس در حیاط عقبی خانه من در بدترین کولاک فصل سرگردان بود.
اول فکر کردم گرفتار خیالات شدم. 5 اینچ برف بارید بود، و سرمای باد چیزی در حدود ده درجه زیر صفر بود. یک دقیقه کامل در ناباوری خیره شدم و هنگامی‌ که او ناپدید نشد، کتم را پوشیدم، چکمه‌هایم را به پا کردم، یک پتو برداشتم و با عجله بیرون رفتم. وقتی به او رسیدم نیمه یخ زده به نظر می‌‌رسید. پتو را دور او پیچیدم و او را به طرف خانه هدایت کردم.
بازوها و پاهایش را به شدت مالش دادم و او را در آشپزخانه نشاندم و برایش یک فنجان قهوه داغ ریختم. چند دقیقه طول کشید تا لرزیدن‌اش تمام شد، اما بالاخره فنجان را گرفت و دست‌هایش را با آن گرم کرد، بعد بلندش کرد و یک جرعه چشید.
به سختی زمزمه کرد: «متشکرم»
هنگامی‌ که مطمئن شدم نخواهد مرد عقب ایستادم و نگاهی به او انداختم. در واقع حالا که رنگش داشت برمی‌‌گشت مرد خوش قیافه‌ای بود. باید حدود سی سال یا کمی‌ بیشتر می‌‌داشت. بدن لاغر، موی تیره، چشمهای خاکستری. چندین زخم، اما نمی‌‌شد گفت زخمِ چه بودند یا چند وقت بود که ایجاد شده بودند. ممکن بود از جنگ عراق باشند یا جراحات ورزشی قدیمی‌ یا شاید چند دقیقه قبل باد با شاخه‌های یخ زده او را شلاق زده بود.
پرسیدم: «بهتری؟»
سرش را تکان داد: «بله به زودی خوب می‌شوم.»
«اون بیرون بدون لباس‌هات چه غلطی می‌کردی؟»
با لبخند طعنه آمیزی گفت: «تلاش می‌کردم به خونه‌ام برم.»
گفتم: «تو را این اطراف ندیدم. این نزدیکی‌ها زندگی می‌کنی؟»
«نه»
«کسی هست که بیاد دنبالت و ببردت اونجا؟»
به نظر رسید که قصد دارد جواب مرا بدهد، اما تصمیمش را عوض کرد و فقط سرش را تکان داد.
پرسیدم: «اسمت چیه؟»
«جان» یک جرعه دیگر از فنجان نوشید و چهره‌اش را در هم کشید.
گفتم: «بله می‌دونم. قهوه افتضاحه لیزا بهتر درست می‌کرد.»
«لیزا؟»
گفتم:‌ «همسرم. او سال قبل مرد.»
هر دوی ما چند دقیقه ساکت بودیم و من متوجه شدم که همچنان رنگ به چهره‌اش باز می‌گردد.
پرسیدم: «لباس‌هایت را کجا گذاشتی؟»
«خیلی دور از اینجا»
«چه مسافتی را در این کولاک طی کردی؟»
«نمی‌دونم»
با خشم گفتم: «بسیار خوب، به چه کسی زنگ بزنم- پلیس، بیمارستان یا نزدیکترین آسایشگاه روانی؟»
جان گفت: «به کسی زنگ نزن، من به زودی خوب می‌شم و اینجا را ترک می‌کنم.»
«با اون لباس‌ها؟تو این هوا؟»
به نظر شگفت‌زده رسید: «من فراموش کرده بودم. حدس میزنم باید منتظر شم تا تموم بشه. من متأسفم که منو تحمل می‌کنی اما. . . .»
گفتم: «چه جهنمی‌! من زمانی طولانی تنها بودم. مطمئنم لیزا می‌‌گفت که من می‌‌تونم یک رفاقت کوچیک داشته باشم. حتی با یک غریبه لخت. در هر حال اون نمی‌‌خواست که من تو را توی سرما تو شب کریسمس بیرون بندازم.» به او خیره شدم. «فقط امیدوارم که خطرناک نباشی.»
«نه برای دوستانم»
گفتم «مطمئنم بیرون کشیدنت از سرما و دادن سر‌پناه به تو، یک عمل دوستانه تلقی می‌شه. فقط اون بیرون داشتی چه غلطی می‌‌کردی و چه اتفاقی برای لباس‌هات افتاد؟»
«داستان طولانیی داره.»
«شب طولانیه و من کاری برای انجام دادن ندارم.»
جان با بی اعتنایی گفت: «بسیار خوب. من مرد پیری هستم. نمی‌دونم چقدر پیر. احتمالاً 100 سال دارم شایدم بیشتر، اما نمی‌‌تونم بگم چون هیچ‌وقت مثل سایر انسان‌ها زندگی نکرده‌ام و هرگز دوران بچگی را به خاطر نمیارم.»
گفتم: «وایستا.»
«چی شده؟»
«نمی‌دونم چه بازیی داری می‌‌کنی، اما من اینو قبلا-خیلی خیلی وقت پیش شنیده‌ام. نمی‌دونم کجا اما شنیدم.»
او سرش را تکان داد. «نه نشنیدی. اما احتمالاًً قبلا اینو خوندی.»
خاطره‌ام را جستجو کردم، به صورت ذهنی کتاب‌خانه دوران جوانی‌ام را از نظر گذراندم-و آن‌جا پیدایش کردم درست بین جادوگر یا اُز و معادن پادشاه سلیمان»
«خدایا، نزدیک نیم قرن می‌شد. من وقتی داشتم بزرگ می‌شدم عاشق اون کتاب بودم.»
جان گفت: «متشکرم.»
«چرا داری از من تشکر می‌کنی؟»
«من نوشتمش.»
«حتما تو نوشتیش، من اون لعنتی را 50 سال قبل خوندم و همون موقع هم کتاب قدیمی‌ بود. یه نگاه به خودت تو آینه بکن.»
«با این وجود»
بلند گفتم: «شگفت‌انگیزه. دقیقاً چیزی که تو شب کریسمس لازم داشتم. مردم سرودخوان‌های شب عید را دارند و من تو را دارم. اون توسط یک جان نوشته نشده بود اون را یک ادگار نوشته بود.»
«اون منتشرش کرد. من نوشتمش.»
گفتم: «حتماً، آیا اسم خانوادگیت کارتر…؟»
«بله همین‌طوره.»
« من باید برای شروع با آسایشگاه روانی تماس می‌گرفتم.»
جان گفت: «اونا نمی‌‌تونستن تا صبح به اینجا برسن به من اعتماد کن:تو کاملاً در امانی.»
گفتم: «اطمینان دادن کسی که در طوفان برف لخت این‌طرف و اونطرف می‌ره و فکر می‌کنه که جان کارتر از مریخ هستش چندان اطمینان بخش نیست.»
همان لحظه‌ای که این را گفتم عصبی شدم و به خودم گفتم من باید او را راضی نگه دارم زیرا من یک مرد 64 ساله با فشار خون بالا و کلسترول بالاتر هستم و او مثل یک بوکسور سنگین وزن به نظر می‌‌رسد. بعد دریافتم که من واقعاً اهمیت نمی‌دهم که او مرا بکشد یا نه، زیرا از هنگامی‌ که لیزا مرده بود من تنها تظاهر به زندگی کردن کرده بودم، و در نهایت تصمیم گرفتم با او خوش‌رفتاری نکنم. اگر او یک چاقوی آشپزخانه بر می‌‌داشت و به سبک جنگاور مریخی به طرف من می‌‌دوید، حداقل پایانی می‌‌گذاشت بر تنهایی دردناکی که حدود یکسال بود تنها هم‌دم من بود.
از او پرسیدم: «خوب چرا فکر می‌کنی که تو جان کارتر هستی؟»
«چون هستم.»
«چرا باک راجرز یا فلش گوردون یا اسکارلت پیمپرنل نیستی؟»
پاسخ داد: «چرا تو دکتر سَویج یا شدو نیستی؟ یا جیمز باند»
گفتم: «من هرگز ادعا نکردم که یک شخصیت افسانه‌ای هستم.»
«من هم همین‌طور. من جان کارتر هستم که قبلاً در ویرجینیا زندگی می‌‌کردم، و قصد دارم که به سوی پرنسس‌ام بازگردم.»
«کاملاً برهنه در کولاک؟»
او گفت: «لباس‌هایم در انتقال از بین رفت و من مسئول آب و هوا نیستم.»
«این قطعاً توضیح معقولی برای یک مرد دیوانه است.»
او به من خیره شد. «زنی که من بیش از زندگی عاشقش هستم. میلیون‌ها مایل از من دور است. آیا این دیوانگیست که می‌خوام پیش او باز گردم؟»
تأیید کردم: «نه، دیوانگی نیست که می‌‌خواهی با او باشی. دیوانگی این است که فکر می‌‌کنی او در مریخ است.»
پاسخ داد: «تو فکر می‌‌کنی او کجاست؟»
گفتم: «من از کجا بدونم؟ اما می‌‌دونم روی مریخ چیزی جز یک دسته صخره نیست. تابستون اونجا زیر صفرِ و اکسیژنی وجود نداره، و اگر هم چیزی اونجا زندگی می‌‌کرده 50 یا 60 ملیون سال پیش مرده. چی داری در این باره بگی؟»
«من نزدیک به یک قرن را در بارسوم گذرانده‌ام. احتمالاً این دنیاییه متفاوت از چیزی که تو به عنوان مریخ می‌‌شناسی. احتمالاً هنگامی ‌‌که از خلاء گذر می‌‌کردم از ازلیت هم گذر کرده‌ام. من علاقه‌ای به توضیحات ندارم. تنها به نتایج علاقه‌مندم. و تاهنگامی‌‌که می‌‌تونم دوباره شاهزاده بی‌نظیرم را در آغوش بگیرم پاسخ‌ها را به دانشمندان و فلاسفه واگذار می‌‌کنم.»
من اضافه کردم: «و روانشناسان»
به نظر می‌رسید به طرز ترسناکی سرگرم شده است.
«خوب پس اگه به تو بود، من باید در یک مؤسسه زندانی می‌‌شدم تا هنگامی ‌‌که منو متقاعد می‌‌کردن که زنی که من دوستش دارم وجود نداره و کل زندگی من یک فانتزی بی‌معنی بوده. تو منو تبدیل به یک مرد بسیار غمگین می‌کردی، آیا این خوشحال‌ترت می‌‌کنه؟»
گفتم: «من فقط یک مرد واقع‌گرا هستم. وقتی که بچه بودم خیلی دلم می‌‌خواست که باور کنم شاهزاده‌ای از مریخ حقیقت داره و برای همین هر شب در حیاط‌ام می‌‌ایستادم و دستانم را به سوی مریخ دراز می‌‌کردم، درست همان‌طور که تو اینکار را کردی. من منتظر می‌‌موندم که از این زندگی خاکی بیرون کشیده بشم و به بارسوم منتقل بشم.» مکث کردم. «اما هرگز اتفاق نیفتاد. تمام چیزی که من از این کار نصیبم شد بازوهای دردناک و تمسخر‌های دوستانی بود که کتاب را نخونده بودن.»
او گفت: «احتمالاً تو دلیلی برای رفتن به بارسوم نداشتی. تو بچه بودی با یک زندگی کامل در پیش رو. من فکر می‌‌کنم بارسوم می‌‌تونه درباره کسانی که بهشون اجازه می‌ده که ببینندش بسیار انتخاب‌گر باشه.»
«پس تو حالا داری می‌گی که یک سیاره می‌‌تونه با احساس باشه؟»
جان پاسخ داد: «من هیچ ایده ای ندارم اگر هم باشه. آیا تو به عنوان یک حقیقت مطمئن هستی که اینطور نیست؟»
خشمگینانه به او نگاه کردم. گفتم: «در این‌باره تو بهتر از من هستی. تو به طرز لعنتی‌ای منطقی به نظر می‌رسی. البته تو تمرینات بیشتری داشتی.»
«تمرین بیشتر در چه مورد؟»
«دست انداختن مردم با معمولی به نظر رسیدن.»
«تمرین بیشتری از تو؟»
گفتم: «ببین! منظورم همینه. تو برای همه چیز یه جواب داری و اگه جوابی نداشته باشی با سؤالی جواب می‌دی که اگه من جواب بدم خودمو احمق نشون دادم. اما من تو کولاک، تو نیمه شب، برهنه سرگردون نبودم. و من فکر نمی‌کنم که روی مریخ زندگی می‌کنم.»
او گفت: «حالا احساس بهتری داری؟»
گفتم: «نه چندان. بازم قهوه می‌خوای؟»
«در واقع چیزی که دوست دارم انجام بدم اینه که کمی‌ این اطراف قدم بزنم تا زندگی به اعضای بدنم برگرده.»
«بیرون؟»
سرش را تکان داد. «نه بیرون نه!»
در حالی‌که بلند می‌شدم گفتم: «خوبه اینجا به بزرگی و با شکوهی قصر مریخیان نیست اما من تمام خانه را به تو نشان می‌دهم.»
روی پاهایش ایستاد.، پتو را دور خودش پیچید، و بدنبال من قدم گذاشت. من به اتاق نشیمن هدایتش کردم و ایستادم.
«هنوز سردته؟»
«یه کمی‌»
گفتم: «فکر کنم باید آتیش روشن کنم. من تمام زمستون از بخاری لعنتی استفاده نکردم، باید ارزش پولی را که صرفش می‌کنم داشته باشه.»
او گفت: «لازم نیست من خوب می‌شم.»
در حالیکه درش را باز می‌کرم و چند تکه چوب داخلش می‌انداختم گفتم: «زحمتی نیست. تا من این کار رو می‌کنم یه نگاه به اطراف بنداز.»
«نمی‌ترسی ازت دزدی کنم؟»
پرسیدم: «جیبی داری که چیزهای دزدی را توش بذاری؟»
لبخند زد: «فکر کنم این از خوش شانسیمه که دزد نیستم.»
چند دقیقه بعد را صرف جایگذاری کردن آتش زنه و روشن کردن آتش کردم. نمی‌دانم که کدام اتاق را دیده بود اما هنگامی‌که من بلند شدم او داشت باز می‌گشت.
او گفت: «باید خیلی عاشقش بوده باشی خونه را تبدیل به معبد او کردی.»
«چه تو جان کارتر باشی، چه صرفاً فکر کنی که جان کارتر هستی باید بتونی درک کنی که من چه احساسی داشتم.»
«چه مدته که مرده؟»
گفتم: «فوریه گذشته» و سپس به تلخی اضافه کردم: «روز والنتاین»
«زن دوست داشتنی‌ای بوده»
«اکثر مردم پیر می‌شن اما اون هر روز زیباتر می‌شد، به نظر من البته»
«می‌دونم»
«تو از کجا می‌دونی؟ تو هرگز اونو ندیدی هرگز باهاش ملاقات نکردی.»
«من می‌دونم چون شاهزاده من با هر لحظه ای که می‌گذره زیباتر می‌شه. وقتی که حقیقتاً عاشق باشی شاهزاده‌ات همیشه در حال زیباتر شدنه.»
در حالیکه کتاب را به خاطر می‌آوردم گفتم: «و اگه از اهالی بارسوم باشه اون برای حدود هزار سال جوون می‌مونه»
«شاید»
«شاید؟ تو نمی‌دونی؟»
«چه فرقی می‌کنه؟ تا زمانی که به چشم من اون جوون و زیباست؟»
«این برای کسی که فکر می‌کنه زندگیش رو از راه سر بریدن با یک شمشیر می‌گذرونه خیلی فلسفیه»
در حالیکه روی نزدیکترین صندلی راحتی به آتش می‌نشست جواب داد: «من هیچ‌چیز را بیشتر از زندگی در صلح نمی‌خواهم.»
«من هر لحظه‌ای که دور از دژاثوریس هستم زجر می‌کشم.»
گفتم: «من به تو غبطه می‌خورم.»
با لحن کنایه آمیزی گفت: «فکر کردم من دیوانه فرض شده‌ام.»
«هستی، فرقی نمی‌کنه. چه دژاثوریس تو واقعی باشه چه توهم یک ذهن پریشان، تو اعتقاد داری که وجود داره و داری می‌ری که بهش ملحق بشی. لیزای من مرده و من هرگز دوباره اونو نمی‌بینم.»
جوابی نداد، تنها به من خیره شد.
در حالی‌که روی مبل می‌نشستم ادامه دادم: «تو ممکنه به اندازه یک مجنون دیوانه باشی، اما تو منو متقاعد کردی که داری می‌ری شاهزاده مریخی‌ات را ببینی، من آخرین ذرات عقل سلیم‌ام را می‌دادم اگر می‌تونستم باور کنم که حتی برای یک دقیقه می‌تونم شاهزاده زمینی‌ام را دوباره ببینم.»
جان گفت: «شجاعتتو تحسین می‌کنم.»
با تعجب تکرار کردم: «شجاعت؟»
«اگر شاهزاده من می‌مرد من بدون او انگیزه یک روز دیگر زندگی کردن، یا حتی یک لحظه دیگر را نداشتم.»
«این هیچ ربطی به انگیزه برای زندگی نداره.»
«پس چیه؟»
شانه‌ام را بالا انداختم: «غریزه، اجبار. نمی‌دونم. من حقیقتاً از زنده بودن در سال گذشته لذت نبرده‌ام.»
«و هنوز تمومش نکردی.»
گفتم: «شاید این به هیچ‌وجه شجاعت نباشه. . شاید بزدلیه.»
«یا شاید دلیلی وجود داره؟»
«برای زندگی کردن؟ من نمی‌تونم دلیلی بیارم.»
«پس شاید سرنوشت این بود که من باید در خانه تو ظاهر می‌شدم.»
من گفتم: «تو به صورت جادوئی ظاهر نشدی، تو از جایی که لباس‌ها تو جا گذاشتی به اینجا اومدی.»
سرش را به آرامی‌ تکان داد: «نه، یک لحظه من داشتم میان باغچه‌های قصرم در هلیوم، دست در دست شاهزاده‌ام می‌گشتم، و لحظه بعد من در حیاط تو، بدون زین و یراقم و بدون سلاح‌هایم ایستاده بودم. من سعی کردم بازگردم اما نمی‌تونستم بارسوم را ازمیان دانه های چرخان برف ببینم، و اگر نتونم ببینمش نمی‌تونم بهش برسم.»
با خستگی گفتم: «تو برای هر چیزی یک جواب بی‌نقص داری. من شرط می‌بندم تو در همه تستهای شخصیتی‌ات نمره A گرفتی.»
جان گفت: «تو تمام همسایه‌هایت را می‌شناسی. آیا منو قبلاً دیده بودی؟ فکر می‌کنی یه مرد عریان چه مسافتی تو این کولاک می‌تونه راه بره؟ آیا پلیس به تو درباره یک مرد دیوانه فراری هشدار داده؟»
پاسخ دادم: «حتی برای پلیس هم شب افتضاحیه که بیرون باشه و تو یک دیوانه بی‌آزار به نظر می‌رسی.»
«حالا چه کسی پاسخ بی‌نقص داره؟»
«خیلی خوب، باشه، تو جان کارتر هستی و دژاثوریس یه جایی اون بالا منتظره تو است و سرنوشت بود که تو را به اینجا آورد، و صبح فردا یک مرد نگران که دنبال برادر یا پسر خاله گمشده‌اش می‌گرده پیداش نمی‌شه.»
او گفت: «تو کتاب‌های منو داری. بعضی از اونها را، من اونها را روی یکی از ردیفهای کتاب خونه دیدم. از اونها استفاده کن. هر چیزی که می‌خوای از من بپرس.»
«این چه چیزی را ثابت می‌کنه؟ احتمالاً هزاران بچه وجود دارند که می‌تونن اونها را کلمه به کلمه از حفظ بخونن»
«در اینصورت من فکر می‌کنم ما تمام شب را در سکوت سپری خواهیم کرد.»
من گفتم: «نه من از تو سؤالاتی خواهم پرسید، اما جواب‌اشان در کتابها نیست.»
«خوبه»
«بسیار خوب، تو چطور می‌تونی تا این حد تحت تأثیر زنی باشی که از یه تخم در اومده؟»
او پرسید: «تو چطور می‌تونی عاشق یک زن ایرلندی یا هلندی یا برزیلی باشی؟چطور می‌تونی عاشقی یک زن سیاه، سرخ یا سفید باشی؟ چطور می‌تونی عاشق یک زن مسیحی یا یهودی باشی؟ من عاشق شاهزاده‌ام هستم برای چیزی که هست، نه برای چیزی که شاید زمانی بوده.» او مکث کرد: «چرا لبخند میزنی؟»
فکر کردم ما امسال داریم یک مرد دیوانه را ترسیم می‌کنیم.
او به یکی از عکس های لیزا اشاره کرد: «برداشت من این است، او هیچ وجه اشتراکی با تو نداشت.»
گفتم: «اون در همه چیز با من اشتراک داشت بجز ارثیه، مذهب و تعلیم و تربیت عجیبه نه؟»
او پرسید: «چرا باید عجیب باشه؟ من هرگز فکر نکردم عاشق یک زن مریخی بودن عجیبه»
«من فکر می‌کنم اگه تو اعتقاد داشته باشی که مردمانی روی مریخ وجود دارند، حتی مردمانی که از تخم بیرون میان، برای من راحته که باور کنم تو عاشق یکی از اونها هستی.»
«چرا حس می‌کنی اعتقاد داشتن به یک دنیای برتر، یک دنیای شکوه و سلحشوری و منش و نجابت دیوانگیه؟ و من چرا نباید عاشق کامل‌ترین زنی باشم که در دنیا وجود داره؟ آیا غیر از این فکر کردن دیوانگی نیست؟ وقتی تو با شاهزاده‌ات ملاقات می‌کنی آیا منطقیه که اونو کنار بذاری؟»
با تندی گفتم: «ما درباره‌ی شاهزاده‌ی من صحبت نمی‌کنیم.»
«ما داریم درباره عشق صحبت می‌کنیم.»
«بسیاری از مردم عاشق می‌شن. هیچ کس دیگه‌ای مجبور نبوده به خاطرش به مریخ بره.»
به تلخی لبخند زد: «و حالا ما داریم درباره از خودگذشتگی‌هایی که یک نفر باید برای عشق از خود نشون بده صحبت می‌کنیم. برای مثال، من اینجا هستم، نصفه شب، 40 میلیون مایل دور از شاهزاده‌ام، با مردی که فکر می‌کنه من به آسایشگاه روانی تعلق دارم.»
پرسیدم: «پس چرا از مریخ برگشتی؟»
او مکث کرد مثل این‌که داشت به خاطر می‌آ‌ورد: «این یک امر ارادی نبوده. اولین بار که اتفاق افتاد من فکر کردم که قادر مطلق داره من را آزمایش می‌کنه، همون‌طور که اعمال را آزمایش می‌کنه. من 10 سال طولانی را قبل از اینکه بتونم برگردم اینجا گذروندم.»
«و تو هرگز سؤال نکردی که آیا اون واقعاً اتفاق افتاده بود؟»
«شهرهای باستانی، کف دریاهای مرده، نبردها، جنگجوهای خشمگین با پوست سبز، من ممکنه تمام اینها را تصور کرده باشم. اما من هرگز نمی‌تونستم عشقم به شاهزاده ام را تصور کرده باشم، اون در تمام دقایق هر روز با من می‌مونه، صدای او، لمس پوستش، عطر موهاش. نه من نمی‌تونستم اونها را ازخودم در آورده باشم.»
گفتم: «اون باید یک آرامش در حین تبعیدت بوده باشه.»
پاسخ داد: «یک آسایش و یک شکنجه. که هر روز به آسمان نگاه کنم و بدونم که او و پسری که هرگز ندیدم تا اون حد غیر قابل تصور دور هستند.»
«و تو هرگز شک نکردی؟»
او گفت: «نه من هنوز آخرین کلماتی که نوشتم یادمه. من معتقدم که اونها منتظر من هستند و یه چیزی به من می‌گه که به زودی خواهم دونست.»
گفتم: «درست یا غلط، حداقل تو می‌تونی بهش معتقد باشی. تو شاهد مرگ شاهزاده‌ات در مقابل چشمانت نبودی.»
به من خیره شد. انگار داشت تصمیم می‌گرفت چه باید بگوید. بالاخره او صحبت کرد: «من بارها مرده‌ام و اگر مشیت الهی بر این قرار بگیره، دوباره فردا خواهم مرد.»
«درباره چی حرف میز نی؟»
او گفت: «تنها هوشیاری من می‌تونه از خلاء بین دنیا‌ها گذر کنه. بدن من باقی می‌مونه، یک جسد بی‌جان.»
با طعنه گفتم: «و آن متلاشی نمی‌‌شود یا نمی‌‌پوسد؟ و منتظر تو می‌‌شود تا برگردی؟
او گفت: «من نمی‌توانم این را توضیح بدهم. من تنها از مزایایش استفاده می‌کنم.»
«و لابد این قراره به من آرامش بده- یک مرد دیوانه که فکر می‌کنه جان کارتر هست داره به من تذکر می‌ده که لیزای من ممکنه الان روی مریخ زنده باشه.»
او گفت: «این به من آرامش می‌ده.»
«بله ولی تو دیوانه هستی.»
«آیا دیوانگیه که فکر کنم اون ممکنه کاری را کرده باشه که من کردم؟»
گفتم: «کاملاً»
«اگر یک بیماری کشنده داشتی، آیا این دیوانگی بود که دنبال هر پزشک تجربی [1]که ادعا می‌کنه می‌تونه درمان‌اش کنه بگردی یا اینکه بشینی و منتظر مرگ بشی؟»
«پس حالا تو به جای یک مرد دیوانه یک پزشک تجربی هستی؟»
او گفت: «نه من مردی هستم که از مردن کمتر از، از دست دادن شاهزاده‌ام می‌ترسم.»
گفتم: «خوش به حالت. من همین الان هم شاهزاده‌ام را از دست دادم.»
«برای 10 ماه. من شاهزاده ام را برای 10 سال از دست داده بودم.»
با کنایه گفتم: «تفاوتی هست. مال من مرده، مال تو نمرده بود.»
او پاسخ داد: «تفاوت دیگری هم هست. من شهامت پیدا کردن شاهزاده‌ام را داشتم.»
«شاهزاده من گم نشده. من دقیقاً می‌دونم که کجاست.»
سرش را تکان داد: «تو می‌دونی که بخش بی‌اهمیت اون کجاست.»
آه عمیقی کشیدم: «اگر ایمان تو را داشتم برای داشتن دیوانگیت خوشحال می‌شدم»
«تو نیازی به ایمان نداری. تو تنها نیاز به شهامت داری که اعتقاد داشته باشی ، نه به اینکه چیزی درسته، بلکه به اینکه امکان پذیره.»
پاسخ دادم: «شهامت مال جنگ‌سالاران است. نه مال یک مرد 64 ساله که همسرش را از دست داده.»
او گفت: «هر مردی شهامت نهفته‌ای داره. شاید شاهزاده تو در بارسوم نباشه و شاید هیچ بارسومی‌ وجود نداشته باشه و من به همون دیوانگی باشم که تو تصور می‌کنی. آیا تو به پذیرفتن همه چیز به همون صورتی که هست اکتفا می‌کنی یا شهامت اینو داری که امیدوار باشی من راست بگم؟»
به تندی گفتم: «البته که من امیدوارم تو راست بگی. خوب که چی؟»
«امید به سوی باور هدایت می‌کند، و باور به سوی عمل.»
«نه به سوی وادی مسخر‌‌گی هدایت می‌کنه.»
با حس غمگینی در چهره اش به من نگاه کرد: «آیا شاهزاده‌ات کامل بود؟»
بی‌درنگ گفتم: «از هر جهت.»
«و آیا عاشق تو بود؟»
می‌دانستم سؤال بعدیش چیست اما نمی‌‌توانستم از جواب دادن خودداری کنم: «بله»
او گفت: «آیا یک شاهزاده می‌تواند عاشق یک بزدل یا یک دیوانه باشد؟»
با عجله گفتم: «کافیه! تو 10 ماه گذشته عاقل موندن به اندازه کافی برام سخت بوده. حالا تو اومدی و انتخاب‌های دیگه‌ای پیشنهاد می‌دی که خیلی جذاب به نظر می‌رسند. من نمی‌‌تونم بقیه عمرم را با فکر کردن به اینکه ممکنه یه راهی پیدا کنم که دوباره ببینمش بگذرونم.»
«چرا که نه؟»
اول فکر کردم که او دارد شوخی می‌کند. اما بعد دیدم که شوخی نمی‌کند.
«جداً از این حقیقت که این دیوانگیه. . اگر من به این کار بپردازم دیگه هیچ غلطی نمی‌تونم بکنم.»
او پرسید: «الان داری چیکار می‌کنی؟»
تائید کردم: «هیچی» ناگهان آه کشیدم: «من هر روز صبح از خواب بیدار می‌شم و منتظر می‌شم که روز به آخر نزدیک بشه تا من بتونم بخوابم و چهره اونو مقابل خودم نبینم تا صبح که دوباره بیدار می‌شم.»
«و تو این را رفتار منطقیه یک مرد عاقل به حساب می‌آری؟»
جواب دادم: «یک مرد واقع‌بین. او رفته و هرگز برنمی‌گرده.»
او پاسخ داد: «به حقیقت خیلی بها داده شده است. واقع‌بین سیلیکون را می‌بینه و یک دیوانه ماشینی را که می‌تونه فکر کنه. واقع بین کپک را می‌بینه و دیوانه دارویی را که می‌تونه به طرز معجزه آسایی عفونت را خوب کنه. واقع‌بین به ستارگان نگاه می‌کنه و می‌‌پرسته چرا به خودم زحمت بدم؟ دیوانه به همون ستاره‌ها نگاه می‌کنه و می‌پرسه چرا به خودم زحمت ندم؟» او مکث کرد و مشتاقانه به من خیره شد. یک واقع‌بین ممکنه بگه شاهزاده من مرده. یک دیوانه خواهد گفت، جان کارتر راهی برای غلبه بر مرگ پیدا کرد، پس چرا شاهزاده من نتونسته باشه؟»
«کاش می‌تونستم اینطور بگم.»
او گفت: «اما؟»
«من دیوانه نیستم.»
«من برات احساس تأسف می‌کنم.»
جواب دادم: «من برای تو احساس تأسف نمی‌کنم.»
«اوه! چه احساسی داری؟»
گفتم: «حسادت، اونها امشب یا فردا یا روز بعدش خواهند آمد و تو را خواهند برد به همون جایی که ازش سرگردان شدی، و تو همچنان که حالا معتقد هستی خالصانه معتقد خواهی بود. تو بدون هیچ شکی می‌دانی که شاهزاده ات منتظرت است. تو هر لحظه از بیداریت را صرف فرار و بازگشت به بارسوم خواهی کرد. تو ایمان و امید و هدف خواهی داشت که هر سه اینها انگیزه دهنده هستند. کاش من یکی از اینها را داشتم.»
«آن‌ها غیر قابل به دست آوردن نیستند.»
در حالیکه بلند می‌شدم گفتم: «شاید نه برای جنگجویان، اما برای مردان همسر از دست داده‌ی سالخورده با زانوهای مشکل‌دار و فشارخون بد چرا.» با کنجکاوی مرا نگاه کرد. به او گفتم: «من برای یک شب به اندازه کافی دیوانگی داشته‌ام، من دارم می‌رم بخوابم، اگه بخوای می‌تونی روی مبل بخوابی، اما من اگه جای تو بودم قبل از اینکه بیان دنبالم اینجا را ترک می‌کردم. اگه به طبقه هم کف بری تعدادی لباس و یک جفت چکمه قدیمی‌ پیدا خواهی کرد و می‌تونی کت منو از کمد راهرو برداری.» در حالیکه من به سوی راه پله می‌رفتم او گفت: «ممنون از مهمان نوازیت. متأسفم که خاطرات دردناک شاهزاده ات را به خاطرت آوردم.»
جواب دادم: «من خاطراتم را گرامی‌ می‌دارم. تنها زمان حال که دردناکه»
از پله‌ها بالا رفتم و با لباس روی تخت دراز کشیدم، و حس کردم که با تصور لیزا که زنده است و لبخند میز ند به خواب می‌روم. درست مثل هر شب»
هنگامی‌که صبح بیدار شدم و پایین رفتم او رفته بود. اول فکر کردم که نصیحت مرا پذیرفته و سعی کرده است که از تعقیب کنندگانش جلو بیافتد- اما بعد از پنجره بیرون را نگاه کردم و او را دیدم، درست همان جایی که شب قبل او را دیده بودم.»
صورتش در برف رو به پایین بود، بازو‌هایش مقابلش کشیده شده بود و درست مثل روزی که به دنیا آمده بود عریان بود. بدون اینکه نبضش را امتحان کنم می‌دانستم که مرده است. کاش می‌توانستم بگویم که لبخند رضایت بخشی بر لب داشت. اما اینطور نبود، او سرد و ناراحت به نظر می‌رسید. درست مثل زمانی که او را پیدا کردم.
به پلیس تلفن زدم، که به سرعت آمدند و او را بردند. به من گفتند که هیچ گزارشی از کسی که از آسایشگاه روانی محل فرار کرده باشد ندارند.
من چندین بار در هفته آینده با آن‌ها تماس گرفتم. آن‌ها نمی‌توانستند او را شناسایی کنند. اثر انگشت و دی ان ا او ثبت نشده بود و مشخصاتش با هیچ فرد گم شده‌ای همخوانی نداشت. مطمئن نیستم که چه زمانی پرونده او بسته شد، اما هیچ‌کس دنبال او نیامد که جسد را تحویل بگیرد و آن‌ها بالاخره او را بدون هیچ اسمی‌ بر سنگ قبرش، در همان تاریخی که لیزا به خاک سپرده شده بود، به خاک سپردند.
من به طور معمول هر روز از گور لیزا دیدن می‌کردم، و من بازدید از گور جان را نیز آغاز کردم. دلیلش را نمی‌دانم. او باعث شد من افکار دیوانه‌وار و ناراحتی داشته باشم که مرز بین آرزوها و واقعیات را تیره می‌کنند، و نمی‌توانم آن‌ها را دور کنم و از این بیزار بودم. بیش از این، من از او بیزار بودم: او با اطمینان مطلق از اینکه به زودی شاهزاده‌اش را خواهد دید مرد، در حالیکه من با اطمینان مطلق از اینکه هرگز شاهزاده‌ام را دوباره نخواهم دید زنده بودم.
نمی‌توانستم از این سرگردانی نجات پیدا کنم که کدام یک از ما واقعاً عاقل بود- او که حقیقت را توسط نیروی ایمانش شکل می‌داد، یا آن‌که با خاطرات کهنه به جا مانده بود، زیرا شهامت نداشت که سعی کند خاطرات جدیدی خلق کند.
همان‌طور که روزها می‌گذشت دریافتم که بیشتر و بیشتر به چیزهایی که جان گفته بود فکر می‌کنم، آن‌ها را در ذهنم دوباره و دوباره مرور می‌کنم- و آن‌گاه در 13 فوریه خبری در روزنامه خواندم که فردا مریخ از هر زمان دیگری در 16 سال آینده به زمین نزدیک‌تر خواهد بود.
کامپیوترم را برای اولین بار بعد از ماه‌ها روشن کردم و خبر را در چندین سرویس خبری اینترنتی پیدا کردم. برای لحظاتی درباره خبر، درباره جان و درباره لیزا فکر کردم. سپس به انجمن خیریه تلفن زدم و گفتم من خانه ام را قفل نکرده رها خواهم کرد و آن‌ها می‌توانند هر چیزی را که درخانه است بردارند-غذا، لباس ها، وسایل و هر چیزی که بخواهند.
من 3 ساعت باقی مانده را صرف نوشتن این خطوط کردم، بنابراین هر کس که اینها را بخواند می‌داند که من کاری را که قصد انجامش را دارم به میل خودم انجام می‌دهم، حتی با شادی و این‌که پس از مدتی طولانی که در افسردگی بودم به سوی امید می‌روم.
تقریباً 3 صبح است. بارش برف در نیمه شب قطع شد. آسمان صاف است، و هر لحظه ممکن است مریخ دیده شود. چند دقیقه قبل تصاویر مورد علاقه‌ام از لیزا را جمع آوری کردم، آن‌ها روی میز کنار من چیده شده‌اند، و او از همیشه زیباتر به نظر می‌رسد.
به زودی لباس‌هایم را در خواهم آورد، آن‌ها را مرتب تا خواهم کرد و روی صندلی خواهم گذاشت و بیرون به حیاط خواهم رفت. پس از آن تنها مسئله، مشاهده چیزی است که به دنبال آن هستم. آیا مریخ است؟ بارسوم است؟ یا چیز دیگری؟ فرقی نمی‌کند. تنها یک واقع‌بین همه چیز را به همان صورتی که هست می‌بیند، و جان محدودیتهای واقعیت را به من نشان داد- و چطور ممکن است کسی به کاملی شاهزاده من از آن محدودیت‌ها عبور نکرده باشد؟
من معتقدم که او منتظر من است و چیزی به من می‌گوید به زودی خواهم دانست.
——————————————–
پانویس ها:
[1] منظور کسانی است که بدون تحصیل علم پزشکی آن را از راه تمرین فرا گرفته‌اند.
نویسنده: مایک رسنیک
مترجم: سمیه کرمی

تکرار با فاصله

اولین باری که دیدمش داشت در پارک راه می‌رفت. من مثل هر روز صبح، روی نیمکتی نشسته بودم و داشتم روزنامه می‌خواندم. البته آن موقع توجه زیادی به‌اش نکردم؛ فقط همین قدر که متوجه شباهتش بشوم. 
دفعه‌ی بعدی توی فروشگاه بود. داشتم مقداری قهوه و شکر و این‌جور چیزها برمی‌داشتم که دوباره دیدمش و این‌بار توانستم نگاه بهتری به‌اش بیاندازم. اولش فکر کردم که چشمانم فریبم می‌دهند؛ چون این اولین باری نبود که در این هفتاد‌وشش سال عمر این کار را می‌کردند.
دو شب بعد در رستوران ایتالیایی وینچنزو بودم که تقریبا به مدت چهل سال، رستوران ایتالیایی محبوب من بوده و دوباره، او هم آن‌جا بود. این بار نه تنها آن‌جا بود، بلکه لباس آبی مورد علاقه‌ی مرا هم به تن داشت. البته دامنش قدری کوتاه‌تر بود و آستین‌ها هم قدری متفاوت بودند، ولی با این حال همان لباس بود.
خیلی بی‌معنا به نظر می‌رسید؛ از آخرین باری که او را به این شکل و شمایل دیده بودم، حداقل چهار دهه می‌گذشت؛ او هفت سال بود که مرده بود و حتا اگر هم از قبر برخاسته باشد، چرا یک‌راست به نزد من بر نگشته بود؟ هر چه نباشد، ما نزدیک به نیم‌قرن را با هم گذرانده بودیم.
تظاهر کردم که به دستشویی می‌روم و به این بهانه از کنارش گذشتم و تقریبا در پنج فوتی او بودم که بوی عطرش بار دیگر مرا غافلگیر کرد. این همان عطری بود که در تمام روزهای زندگی مشترکمان استفاده می‌کرد. 
ولی او در زمان مرگش 68 سال داشت و الان درست مثل روزی بود که برای اولین بار دیده بودمش. سعی کردم در حالی که از کنارش رد می‌شدم، لبخندی بزنم، ولی او مستقیم به پشت سر من چشم دوخته بود.
به دستشویی رسیدم، به صورتم آبی زدم و به آینه خیره شدم؛ فقط برای این که مطمئن شوم هنوز هم هفتاد و شش ساله‌ هستم و گذشت نیم قرن را تنها در رویا ندیده‌ام. خودم بودم، کاملاً؛ سری بدون موهای زیاد در بالا و موهای کناری که نیاز به اصلاح داشتند، یکی از چشم‌ها که بر اثر تیک عصبی خفیفی به حالت نیمه‌بسته درآمده بود، یک زخم کوچک روی چانه بر اثر اصلاح (من چندان با این ریش‌تراش‌های برقی جدید مانوس نیستم، هرچند شاید از آن‌جایی که آن‌ها قدمتی به اندازه عمر من دارند، چندان هم جدید به حساب نیایند).
خوب این صورتی نبود که بهترین روزهای خود را بگذراند و با این حال من زنی را دیده بودم که دقیقا مثل تصویری از دئیدره بود.
وقتی بیرون آمدم او هنوز آن‌جا بود؛ تنها نشسته بود و داشت با دسرش بازی می‌کرد.
در حالی که به طرف میزش می‌رفتم گفتم:
«ببخشید، اشکالی نداره اگر چند لحظه به شما ملحق بشم؟»
جوری به من نگاه کرد که انگار من نیمه‌دیوانه‌ام. بعد نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود که محل به اندازه کافی شلوغ هست تا در صورت لزوم درخواست کمک کند. به نظرم دست آخر با خود فکر کرد که من به اندازه کافی بی‌خطر هستم و به آرامی سری تکان داد.
«ممنونم؛ من فقط می‌خواستم بگم که شما دقیقاً شبیه کسی هستید که یک زمانی می‌شناختم؛ حتا در جزییات لباس و عطر.»
او همچنان به من زل زده بود، ولی پاسخی نداد.
در حالی که دستم را به طرفش دراز کرده بودم گفتم:
«باید خودم رو معرفی کنم. من والتر سیلورمن هستم.»
و او در حالی که دست مرا نادیده گرفته بود گفت:
«چی می‌خواهید؟»
«حقیقت. من فقط می‌خواستم از نزدیک یک نگاهی به شما بیاندازم. شما بدجوری من رو به یاد شخص دیگری می‌اندازید.»
در نگاهش شک وجود داشت.
«ببین من نمی‌خوام مزاحمت بشم. من اون‌ قدر پیرم که می‌تونم جای پدربزرگت باشم و خدمه رستوران هم می‌تونن شهادت بدن که من اقلاً چهل ساله که به این‌جا میام و تا حالا مزاحم هیچ‌کدوم از مشتری‌ها نشدم. تنها چیزی که باعث شده این‌جا بنشینم، شباهت شما با کسیه که برای من خیلی عزیز بوده.»
صورتش از هم باز شد. شروع به صحبت کرد و من از این که چقدر صدایش شبیه به او بود شگفت‌زده شدم:
«ببخشید که قدری بی‌ادب بودم. اسم من دئیدره است.»
این‌بار نوبت من بود که به او خیره شوم. پرسید:
«حالتون خوبه؟»
«من خوبم، ولی اون زنی که شما شبیه به اون هستید هم اسمش دئیدره بود.»
دوباره به من زل زد. در حالی که کیفم رو بیرون می‌آوردم گفتم:
«بذار نشونت بدم.»
عکس دئیدره‌ی خودم را بیرون آوردم و به دستش دادم. 
«خیلی عجیبه، حتی مدل موهامون هم شبیه به همه. این عکس کی گرفته شده؟»
«چهل و هفت سال پیش.»
«آیا او مرده؟»
من سر تکان دادم.
«همسرتون بود؟»
«بله»
«جدا متاسفم. زن زیبایی بود. البته امیدوارم این رو حمل بر خودستایی نکنید، چون ما دقیقا شبیه به هم هستیم.»
«نه اصلا؛ اون واقعا زیبا بود و باید بگم که حتا عطری مشابه عطر شما را استفاده می‌کرد.»
«خیلی عجیبه؛ حالا می‌فهم که چرا می‌خواستید با من صحبت کنید.»
«آره، درست مثل این بود که یک دفعه نیم قرن در زمان به عقب برگشته باشم. شما حتا لباسی به رنگ مورد علاقه دیدی پوشیدین.»
«چی گفتی؟»
«گفتم که شما لباسی به …»
«نه منظورم این بود که اون رو چی خطاب کردی؟»
«منظورت دیدی بود؟ این اسم خودمونی بود که من صداش می‌کردم.»
«دوستام من رو دیدی صدا می‌کنن. این عجیب نیست؟»
«می‌تونم من هم همین طور صدات کنم؟ البته اگر باز هم همدیگه رو دیدیم.»
در حالی که شانه‌ای بالا می‌انداخت گفت:
«البته. راجع به خودت بگو والتر. بازنشسته هستی؟»
«تقریبا دوازده سالی میشه.»
«هیچ بچه یا نوه‌ای داری؟»
«نه.»
«خوب اگر کار نمی‌کنی و خانواده‌ای هم نداری، وقتت رو چطور می‌گذرونی؟»
«کتاب می‌خونم، فیلم تماشا می‌کنم، قدم می‌زنم، تو گوگل دنبال میلیون‌ها چیز مورد علاقه‌ام می‌گردم.»
برای لحظه‌ای سکوت کردم و بعد ادامه دادم:
«امیدوارم به نظرت احمقانه نیاد؛ ولی بیشتر فکر می‌کنم دارم عمرم رو طی می‌کنم تا بتونم بالاخره دوباره با دیدی باشم.»
«چند سال با هم زندگی کردید؟»
«چهل و پنج سال. این عکس چند سال پیش از این که با هم عروسی کنیم گرفته شده. ما مدت زیادی با هم نامزد بودیم.»
«آیا اون هم کار می‌کرد؟ می‌دونم موقعی که شما جوون بودین، خیلی از زن‌ها کار نمی‌کردن.»
«اون تصویرگر کتاب‌های کودکان بود؛ حتا چند تا جایزه هم برده بود.»
ناگهان دئیدره اخم کرد.
«خوب، دیگه بسه والتر؛ چند وقته که من رو تحت نظر داری؟»
با تعجب جواب دادم:
«زیر نظر دارمت؟ من فقط چند روز پیش دیدمت که تو پارک راه می‌رفتی و الان هم داشتم غذا می‌خوردم که دیدمت….»
«واقعا انتظار داری که باور کنم؟»
«چرا نباید باور کنی؟»
«چون من هم یک تصویرگر مجلات کودکان هستم.»
این دیگر بیش از آن بود که فقط تصادف باشد.
«یک بار دیگر تکرار کن؟»
«من برای مجلات کودکان تصویرسازی می‌کنم.»
پرسیدم:
«نام فامیلت چیه؟»
با شک پرسید:
«چطور مگه؟»
تقریبا با خشونت گفتم:
«فقط بهم بگو.»
آرونسون.»
«خدا رو شکر.»
«از چی حرف می‌زنی؟»
«فامیلی دیدی من کاپلان بود. برای یک لحظه فکر کردم که دارم دیوونه می‌شم. اگر اسم تو هم کاپلان بود، اون وقت مطمئن می‌شدم که دیوونه شدم.»
«من هم متاسفم. کمی عصبانی شدم؛ ولی این … خوب… خیلی عجیب و غریبه.»
«من نمی‌خواستم ناراحتت کنم. فقط مثل این بود که … نمی‌دونم چطور بگم، مثل این بود که دیدی رو دوباره می‌بینم؛ جوان و زیبا، همون طور که اون رو به یاد میاوردم.»
با کنجکاوی پرسید:
«آیا همیشه همین طور راجع بهش فکر می‌کنی؟ همونجور که چهل و پنج سال پیش بوده؟»
عکس دیگری را از کیفم بیرون آوردم که تقریبا یک سال پیش از مرگ دیدی گرفته شده بود. در این عکس تقریبا چهل پوند وزن اضافه کرده بود و موهایش سفید بود؛ دور و اطراف چشم‌هایش نیز چروک‌هایی دیده می‌شد. برای یک لحظه به آن خیره شدم و سپس آن را به دست دئیدره دادم:
«این هم عکس خودشه. من همیشه بهش نگاه می‌کنم و چیزی ورای اضافه‌وزن یا گذر سالیان رو در اون می‌بینم. من معتقدم که هر زنی به شیوه خاص خودش قشنگه، و دیدی من از همه قشنگتر بود.»
«خیلی بد شد که پنجاه سال جوونتر نیستی. من یکی که حتما عاشق کسی می‌شدم که همچین طرز فکری داره.»
نمی‌دانستم باید چه جوابی به این گفته‌اش بدهم، بنابراین سکوت کردم. بالاخره پرسید:
«همسرت به خاطر چی مرد؟»
«داشت از خیابان رد می‌شد که یک‌دفعه یه جوونکی که حسابی هم مواد زده بود، با سرعت هفتاد مایل در ساعت از گوشه خیابون پیداش می‌شه. حتا نفهمید که چی بهش زده.»
با یادآوری خاطرات آن روز وحشتناک قدری مکث کردم. 
«اون جوونک به شیش ماه حبس تعلیقی محکوم شد و گواهینامه رانندگی‌اش رو از دست داد؛ من هم دیدی رو از دست دادم.»
«تو هم شاهد ماجرا بودی؟»
«نه، من هنوز توی خواربار‌فروشی بودم و داشتم پول خریدمون رو حساب می‌کردم. البته صداش رو شنیدم. درست مثل ضربه رعد بود.»
«وحشتناکه.»
«حداقل درد نکشید. فکر کنم راه‌های بدتری برای مردن هم وجود داشته باشه. حداقل راه‌های کندتر. بیشتر دوستای من مشغول کشف این راه‌ها هستند.»
این‌بار نوبت او بود که جوابی نداشته باشد. بالاخره به ساعتش نگاه کرد و گفت:
«من باید برم والتر. ملاقات با تو… جالب بود.»
من با امیدواری گفتم:
«شاید بتونیم بازهم همدیگه رو ملاقات کنیم.»
جوری به من نگاه کرد که انگار بالاخره معلوم شده تمام آن‌چه که از ابتدا از آن وحشت داشته، درست از آب درآمده است. 
«ببین من ازت نمی‌خوام که رابطه خاصی با من داشته باشی؛ من یه پیرمردم و فقط می‌خوام دوباره باهات حرف بزنم. برای من مثل اینه که دوباره برای چند دقیقه با دیدی باشم.»
چند لحظه مکث کردم، در حالی که هر لحظه انتظار داشتم که مرا بیمار یا دیوانه خطاب کند؛ ولی او چیزی نگفت. 
«ببین، من همیشه این‌جا غذا می‌خورم. چطوره یک هفته دیگه تو هم دوباره بیای این‌جا و ما می‌تونیم در طول شام با هم صحبت کنیم. قول می‌دم که تا خونه تعقیبت نکنم و هیچ مزاحمتی هم برات ایجاد نشه.
نتوانست لبخندش را از بابت لحن صحبت من پنهان کند. 
«باشه والتر؛ من بین ساعت شش تا هفت، نقش روح رو برای تو بازی می‌کنم.»
یک هفته بعد، وقتی که ساعت شش ضربه نواخت، من درست مثل یک بچه‌مدرسه‌ای نوجوان دستپاچه و عصبی بودم. حتا برای اولین بار پس از ماه‌ها، کراوات زده بودم. البته موقع اصلاح صورتم هم سه نقطه را بریده بودم که امیدوار بودم متوجه آن‌ها نشود.
ساعت شش رسید و گذشت. بالاخره با یک ربع تاخیر، او هم وارد شد؛ آن هم با لباسی که می‌توانستم قسم بخورم متعلق به دیدی بوده. در حالی که روبروی من می‌نشست گفت:
«متاسفم که دیر کردم. داشتم مطالعه می‌کردم و تقریبا زمان از دستم در رفت.»
«بذار حدس بزنم؛ جین آستن؟»
با تعجب پرسید:
«تو از کجا می‌دونی؟»
«این نویسنده مورد علاقه دیدی بود.»
«ولی من نگفته بودم که نویسنده مورد علاقه منم هست.»
با اصرار گفتم:
«ولی هست؛ مگه نه؟»
سکوت ناخوشایندی به دنبال بود. بالاخره گفت:
«آره.»
شاممان را سفارش دادیم – معلوم است که او خوراک مخصوص بادنجان[1] سفارش داد؛ این غذای محبوب دیدی بود- و بعد تعدادی مجله از کیفش بیرون آورد. مجله‌هایی در قطع‌های مختلف و تصویرسازی‌هایی را که انجام داده بود به من نشان داد. 
«خیلی خوبه؛ خصوصا این یکی که اون دختر بلوند رو همراه یه اسب نشون می‌ده. این منو یاد …»
« … چیزی می‌اندازه که همسرت کشیده بود؟»
به نشانه تصدیق سری تکان دادم:
«البته خیلی وقت پیش بود. خیلی سال بود که بهش فکر نکرده بودم. من همیشه اون کار رو دوست داشتم ولی خودش معتقد بود که کارهای بهتری هم داره.»
«من هم کارهای بهتری داشتم؛ ولی این‌ها دم دست بودن.»
قبل از این که شام برسد، قدری دیگر صحبت کردیم. سعی کردم موضوع صحبتمان مسایل عمومی و عادی باشد، زیرا به وضوح می‌دیدم که این همه مشابهت‌های مختلف با دیدی او را ناراحت کرده. وینچنزو دیوارهای رستورانش را با عکس‌های ایتالیایی‌های مشهور پر کرده بود. دئیدره فرانک سیناترا، دین مارتین، و جو دی‌ماجیو را می‌شناخت، ولی مجبور شدم چند دقیقه‌ای وقت صرف کنم تا برایش توضیح دهم که کارمن باسیلیو، ادی آرکارو و بعضی‌های دیگر چه کارهایی کرده‌اند تا به این افتخار نائل شده‌اند. 
وقتی که سالاد هم بالاخره از راه رسید گفتم:
«می‌دونی، دیدی یه مجموعه جلد چرمی قشنگ از کارهای جین آستن داشت. من هیچ‌وقت نخوندمشون و الان هم همین طوری افتادن و خاک می‌خورن. خوشحال می‌شم هفته بعد بدمشون به تو.»
«اوه، من نمی‌تونم قبول کنم. قیمتشون باید قابل توجه باشه.»
«خیلی کم. به هر حال وقتی که من بمیرم، احتمالا می‌اندازشون توی آشغالا.»
«این جوری راجع به مردن حرف نزن.»
«چجوری؟»
«این‌قدر ملموس و واقعی.»
«هر قدر بهش نزدیک‌تر باشی، طبیعتا ملموس‌تر و واقعی‌تر هم می‌شه.» 
و بعد سرخوشانه افزودم:
«البته من قول می‌دم که تا قبل از پایان شام نمیرم. و حالا راجع به اون کتابایی که گفتم…»
به وضوح می‌توانستم ببینم که در جدال و کشمکش با خود است. بالاخره گفت:
«تو مطمئنی که می‌خوای بدیشون به من؟»
«کاملا؛ حتا می‌تونی یک مجموعه از کارای خواهران برونته رو هم برداری.»
«ممنونم، ولی چندان علاقه‌ای به اون‌ها ندارم.»
و این کاملا تطبیق می‌کرد. من مطمئن بودم که دیدی هم هرگز لای یکی از آن کتاب‌ها را باز نکرده بود. 
«باشه؛ فقط کارهای آستن. هفته‌ی دیگه با خودم میارمشون.»
ناگهان قدری اخم کرد.
«اوه، فکر نکنم هفته دیگه بتونم بیام والتر. نامزدم مدتی برای کار از شهر رفته بود بیرون، و مطمنم که اون روز برمی‌گرده.»
با تعجب تکرار کردم:
«نامزدت؟ قبلا راجع بهش چیزی نگفته بودی.»
«خوب من و تو تا به حال فقط دو بار با هم صحبت کرده‌ایم. من قصد پنهان‌کاری نداشتم.»
«خوب این خیلی خوبه. بهتره بدونی که من شدیدا طرفدار ازدواج و تشکیل خانواده‌ام.»
«فکر کنم من هم همین طور باشم.»
«فکر کنی؟»
«خوب منظورم اینه که من واقعا علاقمند به ازدواج هستم، فقط شک دارم که علاقمند به ازدواج با ران هم هستم یا نه؟»
«خوب اگر شک داری، پس اصلا چرا باهاش نامزد شدی؟»
شانه‌ای بالا انداخت:
«خوب من سی‌و‌یک سالمه. دیگه وقتشه و اون هم به اندازه کافی خوب به نظر می‌رسه.»
«امّا؟ به نظر می‌رسه یک امّایی وجود داره.»
«امّا من نمی‌دونم که آیا واقعا دلم می‌خواد باقی عمرم رو با اون بگذرونم یا نه.»
با تعجب مکثی کرد و ادامه داد:
«اصلا چرا این‌ها رو به تو گفتم؟»
«من نمی‌دونم. خودت فکر می‌کنی چرا؟»
«من هم نمی‌دونم. فقط یک حسی دارم که انگار می‌تونم به تو اعتماد کنم.»
«واقعا از شنیدنش خوشحال شدم؛ و راجع به گذروندن بقیه‌ی عمرت با این مرد جوون، با توجه به این که این روزها همه ازدواج می‌کنن و خیلی راحت طلاق می‌گیرن، شاید تو هم مجبور نشی تمام عمرت رو با اون سر کنی.»
«اوه، تو واقعا بلدی چطوری به یه دختر روحیه بدی والتر.»
«معذرت می‌خوام. زندگی خصوصی تو به من ربطی نداره. نمی‌خواستم توهینی بهت کرده باشم.»
«باشه، خیلی خوب؛ حالا راجع به چی صحبت کنیم؟»
من به دیدی فکر کردم. ما با هم راجع به خیلی چیزها صحبت کرده بودیم؛ تقریبا هر چیزی زیر این آسمان آبی؛ ولی بزرگترین دلمشغولی و علاقه دیدی، همواره تئاتر بود. 
«از کارای کدوم یکی بیشتر خوشت میاد؟ تام استوپارد[1] یا ادوارد آلبی[3] ؟»
صورتش از هم شکفت و به وضوح می‌توانستم ببینم که ده دقیقه آینده را صرف توضیح دادن درباره این خواهد کرد که کدام‌یک را بیشتر دوست دارد و چرا؛ و من هم اصلا تعجبی نکردم.
صرف نظر از هفته بعد از آن، ما در تمام طول سه ماه آینده هفته‌ای یک بار ملاقات کردیم. حتا یک بار ران هم همراه او آمده بود؛ احتمالا برای این که مطمئن شود من همان قدر پیر و بدون جذابیت هستم که دئیدره برایش گفته بود. به نظرم در این مورد کاملا هم قانع شد، زیرا دیگر هرگز ملاقاتش نکردم. به نظرم مرد جوان خوبی بود و به وضوح عاشق دئیدره بود.
دو بار دئیدره را در محله سکونتم دیدم و یک بار هم در کتابفروشی بارنز اند نوبلز به او برخوردم و هر بار او را به یک فنجان قهوه مهمان کردم. می‌دانستم که کم‌کم دارم عاشقش می‌شوم، ولی چه اهمیتی داشت؛ من از همان لحظه‌ای که او را دیدم عاشقش بودم. ولی این همان چیزی بود که ماجرا را پیچیده می‌کرد. من درک می‌کردم که در واقع عاشق این دئیدره نیستم، من در حقیقت عاشق نسخه جوان‌تر دیدی خودم بودم که او برایم تداعی می‌کرد. 
ران باید برای یک سفر تجاری دیگر شهر را ترک می‌کرد و در این مدت دئیدره مرا برای تماشای اجرای مجدد یکی از کارهای استوپارد به نام جهندگان به تئاتر برد. من هم او را با خودم به تماشای مسابقات اسب‌دوانی و شرط‌بندی بردم. نمایش به قدر کافی خوب بود؛ البته قدری نامفهوم به نظرم آمد، ولی اجراها خوب بود و فکر نکنم که او بیشتر از دیدی از تماشای هیجان و شور و نشاط مسابقه اسب‌دوانی لذت برده باشد.
بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کردم که او واقعا دیدی من است که دوباره زنده شده و بازگشته، ولی در اعماق قلبم یقین داشتم که چنین نیست. اگر او واقعا دیدی بود –دیدی من- باید برای من می‌بود، حال آن که این یکی قرار بود با مرد جوانی به نام ران ازدواج کند. علاوه بر این، او هم برای خودش گذشته‌ای داشت؛ عکس‌هایی از خودش وقتی که دختری کوچک بود، دوستانی که برای سال‌های زیاد او را می‌شناختند، در حالی که از مرگ دیدی تنها هفت سال می‌گذشت. و در حالی که نمی‌دانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است، یقین داشتم که ممکن نیست دو نسخه از او همزمان وجود داشته باشند. (هیچ وقت از خودم نپرسیدم که چرا چنین می‌اندیشم، بلکه فقط به این امر باور داشتم.)
بعضی وقت‌ها به عنوان یک نوع آزمایش، نوشیدنی خاصی را سفارش می‌دادم یا از کتاب یا نمایشی صحبت می‌کردم که می‌دانستم دیدی دوستشان نداشت و بدون استثنا دئیدره هم دماغش را چین می‌انداخت و بی‌علاقگی خود را نسبت به آن ابراز می‌کرد.
این امری غریب بود و حتا از جهاتی هم ترسناک به شمار می‌رفت؛ زیرا نمی‌توانستم بفهمم علت وقوع آن چیست. این دیدی من نبود. دیدی من عمرش را با من گذرانده بود و مدت‌ها پیش هم آن را به اتمام رسانده بود. من هم پیرمردی هفتاد‌و‌شش ساله بودم که از یک دوجین بیماری مختلف رنج می‌بردم و زمان را برای رسیدن به گور طی می‌کردم. من هرگز درصدد نبودم خودم را به دیدی تحمیل کنم و او هم هرگز به من به عنوان چیزی بیش از یک آشنای عجیب و غریب نگاه نمی‌کرد… پس چرا من او را ملاقات کرده بودم؟
بعضی وقت‌ها این حس مسخره به من دست می‌داد که وقتی دو نفر آن ‌قدر که من و دیدی یکدیگر را دوست داشتیم، به یکدیگر علاقمند باشند، به اشکال مختلف در زمان بازمی‌گردند. یک بار به نام آدم و حوا، یک بار در قالب لانسلوت و گوینور[4] و یا شاید یک بار هم در قالب بوگارت و باکال[5] . ولی آن‌ها با هم بودند. آن‌ها هرگز یک دختر جوان و یک پیرمرد فرسوده نبودند که نتوانند هیچ ارتباطی با هم داشته باشند. من بیش از نیم قرن تجربه داشتم که ما هرگز نمی‌توانستیم با هم به اشتراک بگذاریم. حتا یقین داشتم که تماس دست من با او، در وی احساسی ناخوشایند را برمی‌انگیزد. بنابراین چه او دیدی من بود یا هر دیدی دیگری، چرا باید من و او در این زمان و مکان با هم ملاقات می‌کردیم؟ من جوابی نداشتم.
ولی چند روز بعد دریافتم که اگر باید جوابی به این سوال بدهم، بهتر است این کار را سریع‌تر انجام دهم. بالاخره یک چیزی در آن همه آزمایش‌هایی که در بیمارستان داده بودم تشخیص داده شده بود. یک دوجین داروی جدید به من دادند، تعدای قرص‌های مسکن برای وقتی که لازم داشتم، و به من توصیه کردند که هیچ برنامه بلند‌مدتی را آغاز نکنم. 
جالب این بود که حتا از این موضوع چندان ناراحت هم نبودم. حداقل دوباره می‌توانستم با دیدی خودم باشم. دیدی واقعی و نه این بدل جذاب.
شب بود، موقع قرار شام هفتگی‌مان بود. تصمیم گرفته بودم که به او چیزی نگویم. دلیلی نداشت که او را ناراحت کنم. 
به هر حال دریافتم که او خود به اندازه کافی ناراحت هست. ران به او اخطار کرده بود: یا زمان ازدواج را تعیین کن یا بهتر است این رابطه را قطع کنیم. (به نظر می‌رسید که اوضاع فرق زیادی با زمان ما داشت؛ بیشتر هم‌نسلان من ترجیح می‌دادند دوران نامزدی را طول بدهند ولی حتا از فکر ازدواج هم لرزه به تنشان می‌افتاد.)
با حسی حاکی از همدلی پرسیدم:
«خوب، می‌خواهی چه‌کار کنی؟»
«نمی‌دونم. من بهش علاقه دارم، واقعا بهش علاقه دارم. ولی فقط …. نمی‌دونم.»
«پس ولش کن بره.»
با نگاهی پرسشگر به من زل زد. 
«اگر بعد از این همه مدت مطمئن نیستی، خوب ولش کن بره.»
ریز‌ریز خندید:
«اون تقریبا همه ویژگی‌ها یک شوهر خوب رو داره والتر. اون به من توجه می‌کنه و به فکرمه، ما علایق مشترک زیادی داریم، و به عنوان یک آرشیتکت هم آینده خوبی داره.»
لبخندی تاسف‌بار زد و ادامه داد:
«من حتا از مادرش هم خوشم میاد.»
«ولی؟»
«ولی فکر نمی‌کنم عاشقش باشم.»
به چشمانم خیره شد و ادامه داد:
«همیشه فکر می‌کردم وقتش که برسه خودم می‌فهمم. حداقل این باوری بود که من از بچگی باهاش بزرگ شده بودم و این باور با همه اون کتابا و فیلم‌های عاشقانه‌ای که خوندم و دیدم تقویت شده. وضع تو و دیدی‌ات چطور بود؟ هیچ‌وقت شک داشتی؟»
«هیچ‌وقت. از همون اول تا آخر.»
با حالتی ناشاد گفت:
«من سی‌و‌یک سالمه والتر. اگر تا حالا مرد رویاهام رو پیدا نکردم، چه تضمینی هست که قبل از چهل سالگی یا حتا شصت سالگی‌ام پیداش کنم؟ چطور می‌شه اگر بخوام بچه‌دار بشم؟ آیا بهتره از مردی باشه که عاشقش نیستم یا این که از مردی باشه که عاشقشم، ولی حتا پیش از به دنیا اومدنش، به شش ایالت اونورتر فرار کرده. دو تا از دوستای خوبم با مردای رویاییشون ازدواج کردن و هر دوشون هم طلاق گرفته‌ان. یکی دیگه از دوستای نزدیکم با مردی ازدواج کرد که مطمئن نبود عاشقشه، و الان ده ساله که زندگی خوبی داره و همیشه هم به من می‌گه که اگر ران رو از دست بدم، واقعا دیوونه‌ام.»
از آن سوی میز به من خیره شد و از نگاهش می‌خواندم که در رنجی بسیار زیاد دست‌و‌پا می‌زند. 
«حاضرم همه چیزم رو بدم ولی درباره یک مرد – حالا هر مردی- همونقدر مطمئن باشم که تو درباره دیدی‌ات بودی.»
و آن وقت بود که دریافتم علت ملاقاتم با او چه بوده است و چرا دکترها تنها چند ماه دیگر به من اجازه بودن روی زمین را داده‌اند، پیش از آن که تا ابد در زیر آن آرام بگیرم.
شام را تمام کردیم و برای اولین بار با او تا خانه‌اش قدم زدم. او در یکی از آن آپارتمان‌های بلندمرتبه زندگی می‌کرد که به خودی خود تقریبا مثل یک شهر مینیاتوری هستند. البته آن قدر شیک نبود که دربان داشته باشد، ولی او به من اطمینان داد که سیستم امنیتی واقعا خوبی دارد. گونه‌های مرا بوسید و چندتا از همسایه‌ها که داشتند از ساختمان خارج می‌شدند، جوری نگاه می‌کردند که انگار دیوانه شده. من صبر کردم تا او به درون آسانسور رفت و بعد آن‌جا را ترک کرده و به خانه رفتم.
وقتی صبح روز بعد از خواب برخاستم، به خودم گفتم که دیگر وقت مشغول شدن است. حداقل کاری که باید می‌کردم این بود که به جاهایی بروم که برایم آشنا بودند و در آن‌ها احساس راحتی می‌کردم. لباس پوشیدم و به میدان مسابقه رفتم. چند ساعتی را درون جایگاه تماشاچیان در محل همیشگی خودم که همیشه بهترین دید از میدان مسابقه را به من می‌داد گذراندم و حتا یک شرط‌بندی کوچک هم نکردم؛ فقط در اطراف پرسه زدم. بعد از شام هم سری به تمام کتابفروشی‌های محبوبم زدم. دو بعدازظهر بعدی را در باغ‌وحش و موزه تاریخ طبیعی گذراندم؛ جاهایی که بعدازظهرهای دلپذیر بسیاری را با دیدی در آن‌ها گذرانده بودم و بعدازظهر پس از آن را هم در پارک مورد علاقه‌ام گذراندم. مجبور شدم تا چند عدد از قرص‌های مسکن را مصرف کنم، ولی اجازه ندادم این امر از سرعتم بکاهد. تمامی عصرها را هم به سر زدن به کافه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها ادامه دادم. 
در شب ششم احساس کردم که دیگر از غذای ایتالیایی خسته شده‌ام –اصلا از همه چیز خسته شده بودم- و بنابراین به رستوران الیمپوس رفتم که سال‌ها بود گاه‌گاه سری به آن می‌زدم. این رستوران چندان شبیه بقیه رستوران‌های یونانی نبود؛ نه خبری از مجسمه‌های یونانی بود و نه رقاصان محلی یا حتا نوازندگان عود در آن به چشم می‌خوردند. ولی بهترین لازانیای یونانی و دلمه را در تمام شهر ارایه می‌کرد.
و در آن‌جا بود که آن مرد را دیدم.
البته چهره‌ی او را به همان سرعتی که دئیدره را شناخته بودم، نشناختم؛ به هر حال مدت‌ها هم بود که به این چهره نگاه نکرده بودم. تنها بود. من صبر کردم تا بلند شود و به دستشویی برود و من هم دنبالش رفتم. 
وقتی که داشتیم دستهایمان را می‌شستیم گفتم:
«شب قشنگیه.»
با بی‌میلی پاسخ داد:
«اگه شما می‌گین حتما هست.»
«هوا صافه، ماه بیرون اومده، نسیم دوست‌داشتنی‌ای می‌وزه و امکانات بی‌شماری پیش روی ما قرار داره. چی از این بهتر.»
«ببین رفیق؛ من همین الان با نامزدم به هم زدم و حوصله حرف زدن ندارم. باشه؟»
«من فقط می‌خوام ازت چندتا سوال بپرسم والی.»
«اسم من رو از کجا می‌دونی؟»
شونه بالا انداختم:
«به قیافت میاد که اسمت همین باشه.»
از گوشه چشم نگاهی به در انداخت.
«قضیه چیه؟ اگر کار احمقانه‌ای ازت سر بزنه من…»
«لازم نیست نگران باشی؛ من فقط یه پیرمرد از کار افتاده‌ام که می‌خواد سر راهش به اون دنیا یه کار خوب هم انجام بده.»
عکس کهنه‌ای را از جیبم بیرون آوردم و پیش رویش گرفتم. 
«به نظرت آشنا نمیاد؟»
«یادم نمیاد این جوری فیگور گرفته باشم. تو گرفتیش؟»
«یکی از دوستام گرفته. هنرپیشه مورد علاقه‌ات کیه؟»
«همفری بوگارت. چطور مگه. بوگی از بچگی هنرپیشه محبوب من بوده.»
«هیچی فقط کنجکاو بودم. و سوال آخر. نظرت راجع به آگاتا کریستی چیه؟»
«برای چی می‌پرسی؟»
«فقط کنجکاوم.»
برای یک لحظه به من چشم دوخت. بعد شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
«ازش خوشم نمیاد. قتل‌ها توی کوچه‌های تنگ و تاریک و دنج اتفاق می‌افتن نه توی روز روشن و جلوی چشم همه.»
کاملا تطبیق می‌کرد. من همیشه از داستان‌های پلیسی که قتل در آن‌ها فقط وسیله‌ای برای تامین یک جنازه بود تا کارآگاه کارش را شروع کند، متنفر بودم.
«جوابای خوبی بود والی.»
با سوﺀظن پرسید:
«تو به چی داری می‌خندی؟»
«من خوشحالم.»
-«باز خوبه که حداقل یکی از ما خوشحاله.»
«بهت می‌گم قضیه چیه. شاید بتونم تو رو هم خوشحال کنم. تو یه رستوران ایتالیایی به نام وینچزو می‌شناسی که سه بلوک اون طرف‌تر در شرق اینجا قرار داره؟»
«آره، هر چند وقت یه بار اون‌جا می‌رم.»
«ازت می‌خوام که فردا شب، شام رو مهمون من باشی.»
«هنوز نگفتی چرا؟»
«من یه مرد پیرم که نمی‌دونم پولام رو چجوری خرج کنم. چرا سعی نمی‌کنی منو خوشحال کنی؟»
چند لحظه به این موضوع فکر کرد و بعد شانه بالا انداخت. 
«خوب باشه. فرقی هم نمی‌کنه. به هر حال من که دیگه کسی رو ندارم که بخوام باهاش غذا بخورم.»
من جواب دادم:
«البته موقتاً.»
«از چی حرف می‌زنی؟»
«فقط آفتابی شو.»
و بعد در حالی که به طرف در می‌رفتم به سمت او برگشتم. لبخندی زدم و گفتم:
«ممکنه من یه دختر خوب برات سراغ داشته باشم.»
————————————–
پانویس ها:
[1] – نوعی خوراک ایتالیایی که از قطعات نازک بادنجان که در تخم مرغ خیسانده شده و همراه با نان و خمیر مخصوص در تنور یا فر تهیه می‌شود و به عنوان ادویه اقسام پنیرهای پارمازن، مازارلا و … به آن اضافه می‌شود.
[2] – نمایشنامه‌نویس و فیلمنامه‌نویس معروف انگلیس‌الاصل که یکی از شناخته شده‌ترین کارهایش در میان مخاطبان ایرانی، همکاری در نگارش فیلمنامه شکسپیر عاشق است.
[3] – نمایشنامه‌نویس آمریکایی که معروفترین کارش در میان مخاطبان ایرانی "چه کسی از ویرجینیا ولف می‌ترسد؟" است. وی یکی از پیشگامان تئاتر ابسورد در آمریکا به شمار می‌رود.
[4] – از عشاق معروف افسانه‌های منتسب به آرتور شاه که اولی از شوالیه‌های معروف میزگرد آرتور شاه و دیگری همسر آرتور شاه بود لانسلوت در زمانی که آرتور به جستجوی اکسیر حیات رفته بود، جانشین وی شد و به ملکه دل باخت
[5] – همفری بوگارت و لورن باکال دو تن از هنرپیشه‌های بسیار مشهور هالیوود که داستان عشقی پر سر و صدایی در زمان خود داشتند. در زمان ازدواجشان باکال 20 و بوگارت 45 سال داشت. آن دو تا پایان حیات بوگارت که بر اثر سرطان سینه درگذشت، زن و شوهر باقی ماندند. 

نویسنده: مایک رسنیک
مترجم: علیرضا قسمتی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.