داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

عصا گفت سلام

مسابقات تسلیحاتی در ذات خود، میل به گسترش دارند. ولی بزرگترین پرش‌ها لزوما چشمگیرترین‌هایشان نیستند…
عصا گفت: «سلام.»
سرباز توقف کرد و نگاهی به اطراف انداخت. دسته‌ی شمشیرش را لمس نکرد، اما طوری ایستاد که در صورت لزوم، به سرعت دستش به شمشیر برسد. ولی چیزی دیده نمی‌شد. دشت تا مایل‌ها دورتر، مسطح و تهی امتداد یافته بود.
«کی اون رو گفت؟»
«من گفتم. این پایین.»
«آه. فهمیدم.»
سرباز محتاطانه با پایش ضربه‌ای به عصا زد و گفت: «یه وسیله‌ی رادیویی، هوم؟ در موردش یه چیزهایی شنیده‌ام. تو داری از کجا صحبت می‌کنی؟»
«من درست همین جام. عصا. من از فضا میام. اون‌جا می‌تونند وسایلی مثل من رو بسازند.»
«پس می‌تونند؟ خوب فکر کنم خیلی جالبه.»
عصا گفت: «من رو بردار. من رو با خودت ببر.»
«چرا؟»
«چون من می‌تونم سلاح مفیدی باشم.»
«نه، منظورم اینه که چه نفعی برای تو داره؟»
عصا مکثی کرد و گفت: «از اون چیزی که به نظر میاد باهوشتری.»
«ممنون. می‌دونم.»
«خیلی‌خوب، این یه معامله است. من یه مکانیسم وابسته‌زی هستم. من طوری طراحی شدم که بدون یه شریک انسانی کاملا بی‌مصرف باشم. من رو بردار، یه بلوط رو بنداز هوا، یه ضربه به‌اش بزن؛ و من می‌تونم چنان وزنم رو منتقل کنم که ضربه‌ی تو بلوط رو بندازه تو یک کشور دیگه. من رو همین جا رها کن، اون وقت حتا یه اینچ هم نمی‌تونم تکون بخورم.»
«چرا اون‌ها تو رو این مدلی ساختند؟»
«تا وسیله‌ی خوب و وفاداری باشم. و هستم. من بهترین چماقی می‌شم که تا به حال داشتی. یه امتحانی بکن و خودت ببین.»
سرباز با بدگمانی پرسید: «از کجا بدونم مغزم رو تسخیر نمی‌کنی؟ شنیده‌ام جادوگرهای دنیاهای خارجی می‌تونند وسایلی بسازند که همچین کارهایی بکنند.»
«به اون‌ها میگن تکنسین، نه جادوگر. و اون نوع تکنولوژی اکیدا روی سطوح سیاره‌‌ای ممنوع شده. چیزی برای نگرانی وجود نداره.»
«حتا اگه این طور باشه … این چیزی نیست که بخوام شانسم رو روش امتحان کنم.»
عصا آهی کشید و گفت: «یه چیزی رو به‌ام بگو. درجه‌ات چیه؟ یه ژنرال هستی؟ یه فرمانده ارشد؟»
«و تنهایی وسط دشت‌هایی مثل این واسه خودم ولگردی می‌کنم؟ نوچ. من فقط یه مزدورم … یه مامور اجیر شده، یه سرباز پیاده.»
«پس چی واسه از دست دادن داری؟»
سرباز با صدای بلند خندید. خم شد تا عصا را بردارد. ولی دوباره آن را زمین گذاشت. و بعد دوباره آن را برداشت.
«دیدی؟»
«خوب، ایرادی نمی‌بینم که به‌ات بگم این موضوع حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود.»
«بدم نمی‌اومد منظره‌ی جلوی چشمم عوض بشه. بزن بریم. توی راه می‌تونیم حرف بزنیم.»
سرباز به راه رفتنش در امتداد مسیر کثیف و آلوده ادامه داد. او عصا را به نرمی پیش رویش به عقب و جلو تاب می‌داد، عصا را تحسین می‌کرد که داشت سر بوته‌های خار را قطع می‌کرد و همزمان ماهرانه از کنار بوته‌های زنبق زرد قیقاج می‌رفت.
عصا با لحن دوستانه‌ای گفت: «پس داری می‌ری توی محاصره‌ی بندر مورنینگ‌استار به دوک آهنی ملحق بشی، نه؟»
«این رو از کجا می‌دونی؟»
«اوه، اگه یه عصا باشی خیلی چیزها رو می‌شنوی. می‌پری بالای دیوارها و از این جور چیزها.»
«مدل عجیبی حرف می‌زنی، ولی منظورت رو فهمیدم. فکر می‌کنی کی پیروز می‌شه؟ دوک آهنی یا شورای هفت؟»
«با همه‌ی حساب کتاب‌ها، موضوع پیچیده‌ایه. ولی دوک آهنی از نظر تعداد برتری داره. این مسئله همیشه یک تاثیراتی داره. اگر قرار باشه سر پول شرط ببندم، باید بگم که کارفرمای خوبی انتخاب کردی.»
«خوبه. خوشم میاد که طرف پیروز ماجرا باشم. هر چی باشه، احتمال مردن کمتر می‌شه.»
* * *
هنگام غروب خورشید، چندین مایل در طول دشت پیش رفته بودند. سرباز عصا را کناری گذاشت و برای غذا دام پهن کرد. در زمانی که یک کمپ را تدارک ‌دید، چادر ‌زد و برای آتش چوب خشک برید، یک خرگوش صید کرده بود. آن را به آهستگی کباب کرد، و از آن‌جایی که به ران علاقه‌ی فراوان داشت، اول هر شش پا را خورد و به همراهش سه دم کوچک که با مقدار کمی نمک از یک قوطی حلبی کباب شده بود. مثل یک کهنه‌سرباز، غذایش را در سکوت خورد و تمامی توجهش را به آن معطوف کرد.
وقتی سیر شد و دوباره حال حرف زدن پیدا کرد گفت: «خوب، تو این‌جا وسط این بیابونی که خدا هم فراموشش کرده چیکار می‌کردی؟»
عصا که در سمت دیگر آتش کمپ، در زمین فرو رفته بود، و به همین دلیل صاف و راست ایستاده بود: «من از دست یه سرباز که خیلی شبیه تو بود، افتادم. اون موقع اوضاع و احوال بدی داشت. شک دارم که هنوز هم زنده باشه.»
سرباز اخم کرد و گفت: «تو کاملا هم یه وسیله‌ی عادی نیستی.»
«نه، نیستم. به طور خلاصه، جنگ‌های سرتاسر زمین با اسلحه‌های ابتدایی انجام می‌شن. روشن شده که جنگ به اندازه‌ موتور احتراق داخلی برای طبیعت ضرر داره. بنابراین …»
«موتور احتراق داخلی؟»
«بی‌خیال. خیلی پیچیده است. به هر حال چیزی که سعی می‌کنم بگم، اینه که تکنولوژی وجود داره، حتا اگر قرار نباشه ازش استفاده‌ای بشه. بنابراین اون‌ها تقلب می‌کنند. طرف تو، طرف مقابل. همه تقلب می‌کنند.»
«چطوری؟»
«برای مثال شمشیر خودت. بیارش بیرون. بذار یه نگاه به‌اش بندازیم.»
او شمشیر را بیرون کشید. نور آتش بر سرتاسر سطح آن می‌درخشید.
«آلیاژ تنگستن- سرامیک- تیتانیوم. خودبه‌خود تیز می‌شه و هیچ‌وقت هم زنگ نمی‌زنه. می‌تونی بکوبیش روی یه تخته سنگ گرانیتی، ولی نمی‌شکنه. درست می‌گم؟»
«این شمشیر خوبیه. نمی‌تونم بگم از چی ساخته شده.»
«تو این مورد به من اعتماد کن.»
«با این وجود … تو از این شمشیر قدیمی من هم خیالی‌تر هستی. مثلا، این نمی‌تونه حرف بزنه.»
عصا گفت: «ممکنه. شورای هفت این روزها از روی ناچاری یه کم بیشتر مخفی کاری می‌کنه.»
«این مدل حرف زدن نه چیزیه که قبلا شنیده باشم، نه می‌تونم اون رو بفهمم.»
«معنی‌اش به سادگی یعنی این که احتمالا اون‌ها دارن از اسلحه‌های پیچیده‌ای استفاده می‌کنند که پیمانِ جنگ مجاز نمی‌دونه. روی محاصره حساب زیادی باز شده. دوک آهنی هر چیزی که داشته رو توی اون گذاشته. اگر شکست بخوره، اون وقت بدترین چیزی که شورای هفت می‌تونه انتظارش رو داشته باشه مجازات مالی و جریمه است. تا زمانی که از موشک‌های تاکتیکیِ اتمی یا ویروس‌های خود-برنامه‌ریز استفاده نکنند، آن قدرت‌ها حمله نمی‌کنند.»
«موشک‌های تاکتیکیِ اتمی و ویروس‌های خود- برنامه‌ریز؟»
عصا گفت: «دوباره می‌گم، موضوع پیچیده‌ است. ولی متوجه شده‌ام داری خمیازه می‌کشی. چرا آتش را کپه نمی‌کنی و دراز نمی‌کشی؟ یه کم بخواب. صبح می‌تونیم بیشتر حرف بزنیم.»
* * *
ولی صبح سرباز چندان حال حرف زدن نداشت. وسایلش را جمع کرد، عصا را سر شانه گذاشت و با انرژی کمتری نسبت به روز قبل، در طول جاده به راه افتاد. عصا در این مورد نظری نداد.
ظهر، سرباز برای غذا توقف کرد. اجازه داد کوله‌اش از سر شانه به پایین سر بخورد و عصا را به آن تکیه داد. بعد به دنبال باقیمانده‌ی خرگوش داخل کوله را گشت و بعد قیافه‌اش را در هم کشید و آن را بیرون پرتاب کرد. گفت: «اوه! یادم نمیاد تا به حال این قدر احساس ضعف کرده باشم. حتما یه چیزیم شده.»
عصا پرسید: «این طور فکر می‌کنی؟»
«آره. حالت تهوع دارم و عرق هم می‌ریزم.»
سرباز با دست پیشانی‌اش را پاک کرد. دستش خونی شد.
نفرینی فرستاد: «چه مرگم شده؟»
«فکر کنم مسمومیت تشعشع باشه. من با یه باتری پلوتونیومی کار می‌کنم.»
«این … تو … تو می‌دونستی این بلا سرم میاد.»
سرباز تلوتلو خوران بلند شد و شمشیرش را کشید. با تمام قدرت به عصا ضربه زد. جرقه‌ها به هوا پریدند، ولی عصا صدمه‌ای ندید. دوباره و دوباره ضربه زد، تا جایی که قدرتش کاملا به پایان رسید. چشمانش از اشک پر شد. «اوه، عصای کثیف و مکاری که یه آدم رو این طوری کشتی!»
«یعنی این از کشتن یه آدم با یه چاقوی بزرگ ظالمانه‌تره؟ من که نمی‌فهمم چی می‌گی. ولی لزومی نداره که بمیری.»
«نه؟»
«نه. اگر وسایلت رو برداری و عجله کنی، شاید بتونی به موقع به کمپ دوک آهنی برسی. شفاگرهای اون‌جا می‌تونند درمانت کنند… طبق قوانین درمان‌های ضد تشعشع ممنوع نیستند. و اگر بخوام راستش رو برات بگم، تو همین طور زنده و با استفاده از افراد و منابع اون، بیشتر به اهداف دوک آهنی صدمه می‌زنی تا این که توی این دشت‌ها بمیری. برو! همین الان!»
سرباز نفرینی فرستاد و با تمام قدرتی که می‌توانست، به عصا لگد زد. بعد کوله‌اش را قاپید و تلوتلو خوران دور شد.
مدت کوتاهی بعد در امتداد افق ناپدید شد.
یک روز گذشت.
بعد یک روز دیگر.
مردی قدم زنان از مسیر خاکی، از راه رسید. مرد شمشیر و کوله‌ای سبک به همراه داشت. چهره‌اش به سربازهای اجیر شده می‌خورد.
عصا گفت: «سلام.»
نویسنده: مایکل سوان ویک
مترجم: شیرین سادات صفوی

درباره داستان:
این داستان در سال ۲۰۰۲ منتشر شده و در سال ۲۰۰۳ نامزد هوگو بوده‌است.

سگ طوری به نظر می‌رسید که انگار همین الان از یک کتاب قصه‌ی کودکان بیرون پریده است. یک صد انطباق فیزیکی لازم بود تا به او اجازه دهد عمودی راه برود. لگن خاصره قطعاً به طور کامل تغییر شکل داده بود، پاها خود به تنهایی به ده‌ها تغییر احتیاج داشتند. زانو داشت و زانو کلی دردسر داشت.
بهتر است راجع به اصلاحات عصبی چیزی گفته نشود.
ولی دارگر خود را بیش از هر چیز مجذوب سر و وضع موجود یافت. کت و شلوارش کاملاً به اندازه‌اش بود. شکافی در پشت برای دم داشت و –باز هم- صدها انطباق فیزیکی نامرئی لازم بود که باعث شود دم به حالتی کاملاً طبیعی از بدنش آویزان بماند.
دارگر گفت: «شما باید یک خیاط فوق‌العاده داشته باشید!»
سگ چوب دستی‌اش را از یک پنجه به پنجه دیگر داد تا بتواند دست بدهد و با کمترین نشانه‌ای از تحت تاثیر قرار گرفتن گفت: «همگان در این مورد متفق‌القولند؛ آقا.»
«آمریکایی هستی؟» این موضوع با توجه به جایی که آن‌ها ایستاده بودند -لنگرگاه- و این که کشتی مسافربری رویای آمریکایی با مد صبحگاهی وارد رود تیمز شده بود، فرضی معقول بود. دارگر بادبان‌های افراشته‌ی آن را که مثل تعداد زیادی رنگین کمان بود از بالای بام دیده بود. «جایی رو برا اقامت پیدا نکردید؟»
سگ پاسخ داد: «حقیقتاً بله، من آمریکایی هستم و خیر هنوز جایی پیدا نکرده‌ام، آیا می‌توانید یک مهمان‌خانه‌ی تمیز به من معرفی کنید؟»
«به اون نیازی نیست! من خیلی خوشحال میشم اگه برای چند روز از شما در اطاقم پذیرایی کنم»
و صدایش را پایین آورد:«من برای شما یک پیشنهاد کاسبی خوب دارم.»
«پس راهنمایی کنید آقا! من با حسن نیت پشت سرتان خواهم آمد.»
***
اسم سگ «سر بلکتروپ ری‌ونزکرین دو پلاس پرسیو» بود ولی طوری که انگار می‌خواست خودش را تحقیر کند لبخندی زد و گفت: «ولی می‌توانید مرا سرپلاس صدا کنید و از آن به بعد او Surplus بود.
همان‌طور که دارگر در نگاه اول حدس زده بود و گفتگویشان هم آن را تایید کرده بود، سرپلاس قدری دغل بود. چیزی بود کمی بیش از یک شیاد و کمی کمتر از یک قاتل. خلاصه از نظر دارگر او یک سگ‌صفت بود.
در حالی که هر دو در میخانه مست کرده بودند، دارگر جعبه‌اش را نشان داد و اهدافش را برای سرپلاس شرح داد. سرپلاس با احتیاط جعبه چوبی را که با ظرافت حکاکی شده بود لمس کرد و سپس دستش را عقب کشید.
«شما چشم‌انداز جذابی نمایش دادید جناب دارگر.»
«لطفا منو آئوبری صدا کنید.»
«پس آئوبری. الان ما با یک موضوع حساس روبرو هستیم. چطور می‌خواهیم… اِ… غنایم حاصل از این کسب و کار را تقسیم کنیم؟ البته من تمایلی به یادآوری این موضوع ندارم ولی خیلی از مشارکت‌های امیدبخش دقیقا سر چنین مسائلی از هم پاشیده‌اند.»
دارگر در نمکدان را باز کرد و محتویاتش را روی میز ریخت، با خنجرش پشته‌ی نمک را به دو قسمت تقسیم کرد و گفت: «من تقسیم می‌کنم، شما انتخاب می‌کنید یا اگر دوست داشته باشید شما تقسیم کنید، من انتخاب می‌کنم. البته از نظر نفع شخصی در این دو روش یک ذره تفاوت هم وجود ندارد.»
سرپلاس فریاد زد: «عالی است!» و مقدار کمی از نمک را در آبجویش ریخت و به سلامتی معامله نوشید.
***
هنگامی که به مقصد هزارتوی باکینگهام به راه افتادند، هوا بارانی بود. دارگر از پشت پنجره‌ی کالسکه به خیابان‌های ماتم‌زده و خانه‌های فرسوده نگاهی انداخت و آه کشید: «لندن خسته و رقت انگیز! تاریخ چونان سنگ آسیابی دیربازی است که رخت را سوده است!» سرپلاس خاطرنشان کرد: «البته تاریخ باعث ثروتمند شدن ما هم شده است! به هزارتو نگاه کنید آقا که با برج‌های سر به فلک‌کشیده‌اش و نمای تابناکش که بر بالای این مغازه‌ها و آپارتمان‌ها به مانند یک کوه بلورین سربرآورده و از میان دریای چوبی فکستنی افراشته شده و آسوده باشید!»
دارگر گفت: «این یک نصیحت عالی هست ولی نمی‌تونه یک عاشق شهر یا یک مالیخولیایی رو آروم کنه!»
سرپلاس با صدای بلندی گفت: «وه!» و تا هنگامی که به مقصد رسیدند ساکت بود.
در مدخل باکینگهام هنگامی که از کالسکه پیاده شدند افسر نگهبان به سمت آن‌ها رفت. نگاه مختصری به چهره‌ی سرپلاس انداخت ولی فقط گفت: «اوراق؟»
سرپلاس پاسپورت و گواهینامه‌هایی را که دارگر تمام صبح مشغول جعل آن‌ها بود به افسر داد، سپس با بی اعتنایی تکانی به پنجه‌اش داد و گفت: «و این هم درون‌گرای من است.»
افسر نگهبان دارگر را برانداز کرد و سپس کاملا او را فراموش کرد. دارگر استعدادی داشت که برای شخصی با این شغل بسیار با ارزش بود؛ چهره‌اش، که آن قدر غیر قابل توصیف بود که اگر شخصی رویش را بر می‌گرداند آن را برای همیشه از یاد می‌برد.
«از این طرف آقا‌، افسر تشریفات می‌خواهند خودشان این مدارک را بررسی کنند.»
یک دانشمند کوتوله آماده شده بود تا آن‌ها را به سمت قوس بیرونی هزارتو هدایت کند. از میان زنانی با جامه‌های زیست‌نورانی و مردانی با چکمه‌ها و دستکش‌هایی که چرمشان از پوست دست خود آن‌ها «کلان» شده بود گذشتند. هم مردان و هم زنان به طرز مسرفانه‌ای به خودشان جواهر آویزان کرده بودند، به این خاطر که پول خود را به رخ دیگران کشیدن دوباره مد شده بود. تالارها به طور باشکوهی با ستون‌هایی از مرمر، سنگ آذرین و یشم مزین شده بودند.
دارگر نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد که به فرسودگی فرش‌ها و کهنگی و دودزدگی چراغ‌های روغنی توجه نکند. چشمان تیزبینش بقایای یک سیستم الکتریکی باستانی و همچنین ردی از خطوط تلفن و فیبرهای نوری را ردیابی کرد که مربوط به زمانی بود که این تکنولوژی‌ها هنوز قابل استفاده بود.
او خطوط تلفن و فیبرهای نوری را با لذت مخصوصی تماشا کرد.
دانشمند کوتوله پشت یک در سیاه که روی آن نقوش شیردال‌های طلایی، لوکوموتیو و گل‌های زنبق حکاکی شده بود ایستاد و گفت: «این یک دره! چوبش از آبنوسه. اسم علمی‌اش دیوسپایروس ابنومه. درختش در دوران نعمت بریده شده. آبکاری روش از طلا است، وزن اتمی طلا 197/2 است.»
او در زد و سپس آن را باز کرد.
افسر تشریفات مردی چشم و ابرو مشکی و با ابهت بود. او برای آن‌ها از جایش بلند نشد. «من لرد کوهرنس همیلتون هستم.» و به زن ظریفی که پشت سرش ایستاده بود اشاره کرد و گفت: «و این خواهرم پاملا است.» زن چشمان درخشانی داشت.
سرپلاس تعظیم باشکوهی برای آن زن کرد ولی زن در جوابش فقط تکان مختصری به چانه‌اش داد. افسر تشریفات سریعاً اعتبارنامه‌ها را چک کرد. «مردک! این اوراق جعلی را توضیح بده! ناحیه‌ی ورمونت غربی! لعنت به من اگر تا به حال اسم چنین جایی را شنیده باشم!»
سرپلاس متکبرانه گفت: «در این صورت شما از موضوع بزرگی بی‌اطلاع مانده‌اید. این درست است که ما ملت نوینی هستیم که ۷۵ سال پیش در هنگام تقسیم شدن نیو انگلند به وجود آمد، ولی دلایل زیادی برای ستایش سرزمین زیبای ما وجود دارد. زیبایی خارق‌العاده‌ی دریاچه‌ی چمپلین،‌ کارخانه‌های ژن وینوسکی، نیمکت‌های قدیمی دانشگاه ویردیس مونتیس برلینگتون، انستیتوی تکنوباستان‌شناسی…» او مکثی کرد و ادامه داد: «ما چیزهای زیادی برای افتخار داریم آقا! و چیزی نیست که از آن شرمنده باشیم.»
افسر خرس مانند با بدگمانی به او خیره شد و سپس گفت: «چه چیز باعث شده که به لندن بیایید؟ چرا می‌خواهید با ملکه ملاقات کنید؟»
«هدف و ماموریت من در روسیه است، اما انگلستان در مسیر راهم قرار دارد و من که یک دیپلماتم ماموریت دارم آوازه‌ی ملتم را به گوش ملکه‌ی شما برسانم.» سرپلاس نصفه نیمه شانه بالا انداخت و ادامه داد: «چیز دیگری نیست. ظرف سه روز من در فرانسه خواهم بود و شما مرا کاملا فراموش خواهید کرد.»
افسر با حالتی اهانت آمیز اعتبارنامه‌ها را به سمت دانشمند پرت کرد و او هم نگاهی به اوراق انداخت و آن‌ها را محترمانه به سرپلاس برگرداند.
مرد کوتوله روی یک میز تحریر کوچک که با قد خودش متناسب بود نشست و به چابکی یک رونوشت تهیه کرد.
«اوراق شما به وایت‌چاپل فرستاده میشه و اگه همه چیز خوب پیش بره -که من شک دارم- و اگه ملکه وقت داشته باشه -که به نظر نمی‌رسه- شما بین یک هفته تا ده روز دیگر به ملکه معرفی خواهید شد.»
«ده روز! برنامه‌ی من خیلی فشرده است آقا!»
«پس می‌خواهید درخواستتان را پس بگیرید؟»
سرپلاس تامل کرد: «من… من باید روی این موضوع فکر کنم آقا.»
هنگامی که دانشمند کوتوله آن‌ها را به بیرون هدایت می‌کرد لیدی پاملا با خونسردی نظاره‌گر صحنه بود.
***
اتاقی که به آن‌ها نشان داده شد، اتاقی بود که آینه‌های قابدار سنگین و تابلوهای رنگ و روغنی سیاه شده بر اثر مرور زمان بر روی دیوار داشت و در شومینه‌اش، چند تکه چوب سخاوتمندانه می‌سوخت. وقتی که راهنمای کوتاه قامت آن‌ها رفت، دارگر با احتیاط در را قفل کرد و جعبه را روی تخت پرت کرد و خودش هم پهلوی آن ولو شد. در حالی که به پشت دراز کشیده بود به سقف خیره شد و گفت: «لیدی پاملا یک زن خوشگل و جذابه! لعنت به من اگه این جوری نباشه!»
سرپلاس به او توجهی نداشت، پنجه‌هایش را پشت سرش قفل کرده بود و در اتاق قدم می‌زد. خیلی عصبی بود. وقتی بالاخره به حرف آمد، گفت: «تو مرا وارد بازی خطرناکی کرده‌ای دارگر! لرد کوهرنس همیلتون از تمامی جوانب امنیتی به ما مشکوک شده است.»
«خب که چی؟»
«دوباره می‌گویم: ما هنوز بازیمان را شروع نکرده‌ایم و او به ما مشکوک شده است. من نه به خودش و نه به آن کوتوله‌ی شبیه‌سازی شده‌اش اعتماد ندارم.»
«تو در موقعیتی نیستی که همچین تعصب عامیانه‌ای به خرج بدی!»
«من نسبت به آن موجود تعصبی ندارم دارگر! من از او می‌ترسم! فقط بگذار سوظن نسبت به ما توی کله‌ی گنده‌ش بیافتد، بعد آن‌قدر نگران خواهد شد تا این که از همه‌ی رازهای ما سر در بیاورد.»
«خودت رو جمع کن سرپلاس! مرد باش! ما خیلی جلوتر از اونی هستیم که بخواهیم برگردیم، بالاخره سوالی پرسیده می‌شه و تحقیقی انجام می‌شه!»
«خدا را شکر که هر چیزی هستم جز مرد! با وجود این راست می‌گویی، نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود. حالا می‌خواهم بخوابم. از روی تخت بلند شو، می‌توانی روی قالیچه‌ی پیش‌بخاری بخوابی.»
«من؟! رو قالی؟»
«من صبح‌ها خیلی خواب آلودم، اگر کسی در بزند و من ناخودآگاه در را باز کنم، خیلی بد می‌شود تو را در حالی ببینند که با اربابت در یک تخت خوابیده‌ای!»
***
روز بعد سرپلاس به اداره‌ی تشریفات برگشت تا اعلام کند اجازه دارد تا دو هفته‌ی دیگر برای ملاقات ملکه صبر کند ولی نه حتی یک روز بیشتر. لرد کوهرنس همیلتون با بدگمانی پرسد: «دستورات جدیدی از دولتتان دریافت کرده‌اید؟ به سختی میتوانم باور کنم!»
سرپلاس گفت: «پیش خودم فکر کردم و وقتی ریز نکات دستورالعمل اصلی خودم را بررسی کردم، دیدم می‌توانم صبر کنم. همین!»
از اداره‌ی تشریفات که بیرون آمد دید لیدی پاملا منتظر است. لیدی پاملا پیشنهاد کرد هزارتو را به آن‌ها نشان بدهد و سرپلاس با خوشحالی پذیرفت، آن‌ها به همراه دارگر گشتی در اندرونی زدند. ابتدا جابه‌جایی نگهبان‌های دهلیز ورودی را تماشا کردند. دهلیز ورودی در برابر دیوار ستون‌داری بود که زمانی دیوار بیرونی کاخ باکینگهام بود. زمانی که هنوز در گسترش بنای کاخ در دوران باشکوه طلایی بلعیده نشده بود. در ادامه آن‌ها به طرف سرسرای بازدیدکنندگان که در بالای تالار دولتی قرار داشت رفتند.
لیدی پاملا گفت: «از نگاه‌های مکرر شما فهمیدم که به گردنبند الماس من علاقه‌مند هستید سرپلاس پرسیو. خب حق دارید. این یک گنج خانوادگی است با قرن‌ها قدمت که توسط اساتید ساخته شده است. هر کدام از جواهرات کاملاً بی‌عیب و نقصند و به خوبی با هم جور هستند. حتی مالک یک صد درون‌گرا هم نمی‌تواند مشابه آن را بخرد.»
سرپلاس دوباره به گردنبند که گردن زیبا و بالای سینه‌های بی‌عیبش را پوشانده بود لبخند زد و گفت: «بانو! به شما اطمینان می‌دهم که این گردنبند شما نیست که مرا این قدر مسحور کرده است.»
گونه‌های لیدی پاملا از خرسندی گل انداخت و به آرامی گفت: «راستی! آن جعبه‌ای که درون‌گرای شما هر جا که می‌روید همراهتان می‌آورد، در آن چه چیزی است؟»
«ناقابل است! هدیه‌ای به دوک روسیه که هدف نهایی سفرم است. به شما اطمینان می‌دهم به هیچ وجه چیز مهمی نیست.»
لیدی پاملا گفت: «شما دیشب داشتید در اتاقتان با کسی صحبت می‌کردید.»
«شما پشت در اتاق فال گوش ایستاده بودید؟ من که گیج شدم!»
زن خجالت زده شد: «نه، نه، برادرم… کار او بود، می فهمید که، نظارت و این چیزها.»
«احتمالا داشتم در خواب صحبت می‌کردم، گهگاه به من گفته‌اند که در خواب حرف می‌زنم.»
«با لهجه‌های مختلف؟ برادرم گفت که دو صدا شنیده است.»
سرپلاس نگاهش را برگرداند: «در این صورت او اشتباه کرده است.»
***
ملکه‌ی انگلیس چشم‌اندازی حیرت‌انگیز برای همگان در آن سرزمین باستانی بود. او به بزرگی کامیون‌های افسانه‌های دوران باستان بود و در حلقه‌ی ملازمانی که با شتاب از این سو به آن سو می‌دویدند احاطه شده بود. ملازمان اخبار و غذا به او می‌رساندند و ظروف کثیف و قانون‌های تصویب شده را می‌بردند. دارگر با دیدن او به یاد ملکه‌ی زنبورعسل افتاد ولی بر خلاف ملکه‌ی زنبور عسل، این ملکه تولید مثل نکرده بود، بلکه با افتخار یک دوشیزه مانده بود.
اسم او گلوریانای اول بود و با این که صد سال داشت هنوز هم در حال رشد کردن بود.
لرد کمپل سوپرکولایدر یکی از دوستان لیدی پاملا که به طور اتفاقی آن‌ها را دیده بود و اصرار داشت که آن‌ها را تا لژ همراهی کند به سرپلاس چسبید و زمزمه کرد: «مسلما شکوه و جلال ملکه‌ی ما شما را تحت تاثیر قرار داده.» غیر ممکن بود هشداری که در صدایش نهفته بود تشخیص داده نشود. «همه‌ی خارجی ها بدون استثنا این طور می‌شوند.»
سرپلاس گفت: «من که مبهوت شده‌ام.»
«خب بعید نیست. در بدن ذات ملوکانه، ۳۶ مغز قرار دارد که با طناب‌های ضخیم عصبی در ساختاری فرامکعبی به هم متصل شده‌اند. قدرت پردازش ایشان با خیلی از ابر رایانه‌های دوره‌ی طلایی برابری می‌کند.»
لیدی پاملا خمیازه‌اش را خفه کرد و در حالی که آستین لرد کمپل سوپرکولایدر را نوازش می کرد گفت: «روری عزیز، من باید به وظایفم برسم. ممکن است لطف کنی و به دوست آمریکایی من راه بازگشت به قوس بیرونی را نشان دهی؟»
«البته عزیزم.»
آن‌ها ایستادند -البته دارگر از قبل ایستاده بود- و با هم خوش و بش کردند. سپس وقتی که لیدی پاملا رفت، سرپلاس به سمت در خروجی چرخید.
«از آن طرف نه! آن پله‌ها برای اشخاص معمولی است. من و شما می‌توانیم از پلکان نجبا خارج شویم.»
پلکان باریک از میان ابری از فرشته‌بچگان طلایی و بالن‌ها به سمت پایین پیچ می‌خورد و به یک تالار مرمری منتهی می‌شد. به محض این که سرپلاس و دارگر از پلکان پایین آمدند چند میمون بازوهای آن دو را گرفتند.
پنج میمون بودند که همگی یونیفورم‌های قرمز رنگی به تن داشتند و افسارهای متحدالشکلی به گردنشان بسته شده بود که سر این افسارها در دست افسری با سبیل‌های تابیده بود که نشان طلایی‌اش مشخص می‌کرد که او فرمانده‌ی میمون‌ها است. میمون پنجم دندان‌هایش را نشان می‌داد و به طرز وحشیانه‌ای جیغ می‌کشید.
فرمانده‌ی میمون‌ها به سرعت افسارها را عقب کشید و گفت: «بسه هرکولس. هی مردک! این‌جا چکارداری؟ چه حرفی برای گفتن داری؟»
میمون خودش را بالا کشید و تعظیم باشکوهی کرد و با زحمت گفت: «لطفا با ما بیایید.» فرمانده‌ی میمون‌ها سرفه‌ای کرد. میمون با کج‌خلقی اضافه کرد: «آقا!»
سرپلاس فریاد زد: «این منصفانه نیست! من یک دیپلماتم و تحت حمایت قانون بین‌المللی مصونیت هستم، شما نمی‌توانید مرا بازداشت کنید.»
رئیس میمون‌ها مودبانه جواب داد: «البته آقا، ولی شما وارد قوس درونی هزارتو شده‌اید، آن هم بدون اجازه‌ی ملکه و بنابراین حالا قوانین شدید‌تر امنیتی در مورد شما صادق است.»
«من نمی‌دانستم این پله‌ها به این‌جا ختم می‌شود، این آقا مرا به این‌جا آورد…» سرپلاس با درماندگی به اطراف نگاه کرد. لرد کمپل سوپرکولایدر غیبش زده بود.
پس سرپلاس و دارگر یک بار دیگر خود را در حال اسکورت شدن به سمت اداره‌ی تشریفات یافتند.
«چوبش از درخت ساجه. اسم علمی‌اش تکتونیا گراندیسه. ساج درخت بومی برمه، هند و تایلند هست، جعبه به طرز استادانه‌ای حکاکی شده ولی جلا دهی نشده.»
دانشمند کوتوله در جعبه را باز کرد. «داخل جعبه یک دستگاه باستانی برای ارتباط الکترونیکی است، تراشه‌ی دستگاه از جنس سرامیک آرسنید گالیوم است وزن تراشه ۶ اونس است، دستگاه مربوط به اواخر دوره‌ی طلایی است.»
چشمان افسر تشریفات از حدقه بیرون زد: «یک مودم! تو به خودت جرأت دادی که یک مودم را به قوس اندرونی و تقریبا به محضر ملکه ببری؟»
او از صندلی‌اش بلند شد و دور میز قدم زد، شش پای حشره مانندش سست‌تر از آن به نظر می‌رسیدند که بتوانند وزن زیادش را تحمل کنند، ولی با این حال به چابکی راه می‌رفت.
«اون بی‌ضرره آقا! فقط وسیله‌ایه که تکنوباستان‌شناسان ما از زیر خاک در آوردند و ما هم فکر کردیم که می‌تواند دوک روسیه را که علاقه‌ی وافرش به اشیاء عتیقه زبانزد خاص و عامه است سرگرم کند. این دستگاه ظاهراً برای اهداف فرهنگی یا شاید هم تاریخی بوده است. به هر حال قبل از این که دوباره دستورالعمل را به دقت نخوانم نمی‌توانم بگویم چیست.»
لرد کوهرنس همیلتون از جایش بلند شد و با حالتی بسیار خشن و خطرناک از بالای سر سرپلاس فریاد زد: «این اهمیت تاریخی فرهنگی مودم شماست! مردمان عصر طلایی دنیا را با کامپیوترها، تارها و تورها[1] پر کردند. کابل‌ها و گره‌ها را آن‌چنان عمیق در دل خاک قرار دادند که ریشه‌کن کردن کامل آن‌ها هرگز ممکن نیست. بعد به دنیای مجازی اهریمن‌ها و خدایان دیوانه راه پیدا کردند. این موجودات بودند که دوره‌ی طلایی و حتی تقریبا تمام نوع بشر را نابود کردند. تنها حرکت ِ شجاعانه‌ی نابودی کامل و جهانی وسایل ارتباطی، ما را از نابودی مطلق نجات داد.» او خیره شد و گفت: «آه شما سبک‌مغزها! شما هیچ تاریخی ندارید؟ این موجودات از ما متنفرند چون اجداد ما آن‌ها را خلق کردند. آن‌ها هنوز زنده‌اند و فقط در درک اسفل الکترونیکی خودشان محبوس مانده‌اند. فقط به یک مودم احتیاج دارند تا وارد دنیای فیزیکی شوند. می‌توانی تصور کنی مجازات داشتن چنین دستگاهی چیست؟» لبخند تهدیدکننده‌ای زد و ادامه داد: «مرگ؟»
«خیر آقا این طور نیست! مجازات داشتن یک مودم سالم مرگ است، این دستگاه بی‌ضرر است. از دانشمندتان بپرسید.»
مرد چاق به طرف کوتوله‌اش رفت و گفت: «این کار می‌کنه؟»
«نه، این…»
«ساکت!» لرد کوهرنس همیلتون به سمت سرپلاس برگشت و گفت: «تو یک سگ‌صفت خوش‌شانس هستی! به هیچ جرمی متهم نشدی، اما تا وقتی که این‌جا هستی من این دستگاه پلید را تحت نظارت خودم نگه می‌دارم. مفهوم شد آقای واق واق؟»
سرپلاس آهی کشید و گفت: «خیلی خب! به هر حال بیشتر از یک هفته طول نمی‌کشد.»
***
آن شب لیدی پاملا کوهرنس همیلتون به اطاق سرپلاس آمد تا از او معذرت خواهی کند. او به سرپلاس اطمینان داد که همین الان از جریان بازداشت غیر متمدنانه‌ی او با خبر شده است. سرپلاس او را به داخل دعوت کرد. پس از مدت کوتاهی آن‌ها به خودشان آمدند و متوجه شدند که روی تخت رودرروی همدیگر زانو زده‌اند و مشغول باز کردن دکمه‌های لباس یکدیگر هستند.
سینه‌های لیدی پاملا به نرمی از زیر لباسش بیرون ریخت، اما بلافاصله سینه بندش را بست و خودش را عقب کشید و گفت: «خدمتکارتان ما را نگاه می‌کند!»
سرپلاس با سرخوشی گفت: «و او چرا باید مایه‌ی نگرانی ما باشد؟ آن مرد بی‌چاره یک درون‌گرا است. چیزهایی که می‌بیند یا می‌شنود برایش مهم نیستند. شما همان‌قدر باید از او خجالت بکشید که از یک صندلی خجالت می‌کشید!»
«حتی اگر او یک مجسمه‌ی چوبی بود، باز ترجیح می‌دادم چشمانش به من دوخته نشده بود.»
«هر طور میل شما است!» سرپلاس پنجه‌هایش را به هم زد «هی مردک! رویت را برگردان.»
دارگر مطیعانه پشت کرد. این اولین تجربه‌ی او در مورد موفقیت گیج کننده‌ی دوستش در ارتباط با زن‌ها بود. او با خود اندیشید اگر قیافه‌ی شخص منحصر به فرد باشد، چند زن ماجراجو به دنبال او خواهند افتاد؟ پس از کمی تفکر جوابش را پیدا کرد.
از پشت سرش صدای خنده‌ی نخودی لیدی پاملا را شنید و سپس صدای سرپلاس غرق در اشتیاق گفت: «نه، بگذار الماس‌ها باشند.»
دارگر در دلش آهی کشید و خود را به دست شب طولانی سپرد. از آن‌جایی که حوصله‌اش سررفته بود و نمی‌توانست بدون لو دادن خودش برگردد و جست و خیز آن‌ها در رختخواب را تماشا کند، اجباراً به تماشای آن‌ها از داخل آینه قناعت کرد.
روز بعد سرپلاس ناخوش شد. لیدی پاملا که از وضع او خبردار شده بود یکی از درون‌گراهایش را با یک کاسه‌ی آبگوشت پیش او فرستاد و بعد از آن خودش با یک ماسک جراحی وارد شد.
سرپلاس با دیدن او لبخند محوی زد و گفت: «به آن ماسک نیازی نیست. به جان خود قسم می‌خورم آن چیزی که مرا آزار می‌دهد مسری نیست. همان‌طوری که بدون شک می‌دانی ما بازسازی‌شده‌ها مستعد اختلالات هورمونی هستیم.»
لیدی پاملا قاشقی آبگوشت در دهان سرپلاس گذاشت و گفت: «همین؟» بعد لکه‌های غذا را با دستمال پاک کرد و گفت: «پس درستش کن! خیلی بدجنسی که به خاطر این موضوع جزیی این قدر مرا ترساندی!»
سرپلاس با ناراحتی گفت: «افسوس! من یک مخلوق بی‌مانند هستم و جدول تنظیمات غدد داخلی‌ام در یک حادثه‌ی دریایی گم شد. البته رونوشت‌های دیگری از آن در ورمونت وجود دارد، ولی می‌ترسم قبل از این که حتی سریع‌ترین کشتی بتواند دو بار عرض اقیانوس اطلس را طی کند من دیگر این‌جا نباشم.»
لیدی پنجه‌های سرپلاس را در دست گرفت: «اوه، سرپلاس عزیزم، مطمئنا کاری هست که بتوان انجام داد؛ مگر نه؟»
«خب…» سرپلاس متفکرانه رویش را به دیوار برگرداند و بعد از مدتی طولانی گفت: «من باید اعترافی بکنم! آن مودمی که برادر شما برایم نگه داشته، آن مودم سالم است!»
لیدی پاملا ایستاد: «خدای من!» دامنش را جمع کرده بود و با حالتی وحشت‌زده از تخت فاصله گرفته بود: «مطمئناً این طور نیست!»
«دل و جانم. به من گوش بده.» سرپلاس با ضعف نگاهی به در انداخت و سپس با صدای آهسته‌تری گفت: «بیا نزدیک‌تر تا برایت نجوا کنم.»
او اطاعت کرد.
«در روزهای پایانی عصر طلایی، در کشاکش جنگ بین انسان‌ها و مخلوقات الکترونیکی‌شان، دانشمندان و مهندسین تلاش‌هایشان را متمرکز کردند تا مودمی را طراحی کنند که بتواند بدون هیچ خطری به استفاده‌ی انسان در بیاید. مودمی که بتواند از شر اهریمنان در امان باشد. وسیله‌ای دفاعی در برابر حمله‌ی اهریمنان. چیزی که بتواند آن‌ها را وادار به اطاعت کند. شاید درباره‌ی این پروژه چیزهایی شنیده باشی.»
«شایعاتی هستند ولی… چنین دستگاهی هرگز ساخته نشد.»
«بهتر است بگویی چنین دستگاهی هرگز به موقع ساخته نشد. درست وقتی که این مودم کامل شد، دسته‌های شورشیان وحشیانه به آزمایشگاه‌ها حمله‌ور شدند و عصر ماشین خاتمه یافت. اما چندتایی از آن‌ها قبل از این که آخرین تکنسین‌ها کشته شوند مخفی شده بودند. قرن‌ها بعد جستجوگران شجاع انستیتوی تکنوباستان‌شناسی شلبورن شش عدد از این دستگاه‌ها را پیدا کردند و در هنر کار کردن با آن‌ها استاد شدند. یکی از دستگاه‌ها در جریان کار نابود شد، دو تا در برلینگتون نگهداری می‌شود و بقیه به پیک‌های مطمئنی سپرده شده‌اند تا آن‌ها را به سه متحد قدرتمند زمین برسانند که البته یکی از آن‌ها روسیه است.»
لیدی پاملا با شگفتی گفت: «باور کردنش دشوار است! یعنی چنین افسانه‌هایی حقیقت دارند؟»
«بانو! من دو شب پیش در همین اطاق از آن استفاده کردم. صداهایی که برادرتان شنیده بود، من داشتم با روسای خودم در ورمونت صحبت می‌کردم. آن‌ها به من اجازه دادند که تا دو هفته این‌جا بمانم.» او ملتمسانه به پاملا نگاه کرد: «اگر شما آن دستگاه را برای من بیاورید، می‌توانم آن را برای نجات جانم به کار بگیرم.»
لیدی کوهرنس همیلتون با حالتی مصمم از جا برخاست: «واهمه‌ای به دل راه مده. سوگند به روحم که امشب مودم در دستانت خواهد بود.»
***
اتاق به وسیله‌ی چراغی روشن شده بود که سایه‌های ترسناکی به مانند ارواح خبیث سبت ساحره، از اشخاص در حال حرکت ترسیم می‌کرد. دارگر، بی‌حرکت مودم را در دستش نگه داشته بود. لیدی پاملا، موقعیت‌شناسانه لباس شب کوتاهی از جنس ابریشم لَخت به تن کرده بود که به سرخی خون انسان بود. در حالی که لیدی پاملا دیوارها را در جستجوی پریزی که قرن‌ها بی استفاده مانده بود بررسی می‌کرد، لباس دور بدنش پیچ و تاب می‌خورد. سرپلاس به سختی و با چشمانی نیمه بسته روی تخت نیم‌خیز شده بود و او را راهنمایی می‌کرد. دارگر فکر کرد صحنه بیشتر شبیه به تابلویی استعاری از انسانی است که توسط غرایز حیوانی خودش هدایت می‌شود، در حالی که خرد، به خاطر ضعف اراده فلج شده است.
«این‌جا است!» لیدی پاملا با حالتی فاتحانه ایستاد. گردنبندش در نور ضعیف، رنگین‌کمان‌های ریزی به اطراف پراکندند. دارگر منقبض شد و به اندازه‌ی زمان کشیدن سه نفس عمیق بی‌حرکت ایستاد. سپس تکانی خورد و مانند کسی که دچار حمله شده باشد به لرزه افتاد. چشمانش به پشت حدقه چرخیدند و با صدایی غیر مادی و بی روح گفت: «چه کسی مرا از ژرفای عمیق صدا می‌کند؟» صدا با صدای خودش کاملا فرق داشت. صدایی خشن، وحشی و شیطانی بود. «چه کسی به خود جرأت داده است که با خشم من مواجه شود؟»
سرپلاس زمزمه کرد: «تو باید حرف‌های مرا به گوش درون‌گرا برسانی. او اکنون به بخشی ذاتی از مودم تبدیل شده است و فقط یک اپراتور نیست، بلکه به صدایش بدل شده است.»
لیدی پاملا جواب داد: «من آماده‌ام.»
«دختر خوب! به اون بگو من چه کسی هستم.»
«این آقای سر بلک‌تروپ ریونزکرین دو پلاس پرسیو است که صحبت می‌کند و مایل است با…» او مکثی کرد. سرپلاس گفت: «با عالیجناب عظیم‌الشان سوسیالیست، شهردار برلینگتون صحبت کند.» لیدی پاملا تکرار کرد: «با عالیجناب عظیم‌الشان سوسیالیست…» و سرش را به سمت تخت برگرداند و با حالتی استفهامی گفت: «شهردار برلینگتون؟» سرپلاس به آرامی گفت: «این عنوانی دیوانی است، درست مثل برادرت، او در حقیقت رئیس سازمان جاسوسی منطقه‌ی ورمونت غربی است.» حالا تکرار کن: «من با تهدید به تجزیه تو را وادار می‌کنم که پیام مرا برسانی. این‌ها را کلمه به کلمه بگو.» لیدی پاملا کلمات را در گوش دارگر تکرار کرد.
دارگر جیغی کشید و صدای وحشیانه و شیطانی از خودش درآورد که باعث شد لیدی پاملا وحشت‌زده به عقب بپرد. سپس دارگر در میانه‌ی جیغش ناگهان متوقف شد.
دارگر با صدایی کاملا جدید گفت: «چه کسی صحبت می‌کند؟» این دفعه صدای یک انسان بود. «این صدای یک زن است، آیا یکی از مامورهای من به دردسر افتاده است؟»
سرپلاس سرش را در بالش فرو برد و با چشمانی بسته گفت: «حالا همان‌طور که با هر انسان دیگری صحبت می‌کنی با او حرف بزن، صاف و پوست کنده و بدون طفره.»
سپس لیدی کوهرنس همیلتون مشکل سرپلاس را -همان‌طور که به نظر خودش رسیده بود- برای رئیس شرح داد. او هم علاوه بر اظهار همدردی اطلاعات ضروری را برای بازگرداندن تعادل هورمونی سرپلاس در اختیارش گذاشت. بعد از یک سری تعارفات لیدی پاملا از رئیس جاسوسان آمریکایی تشکر کرد و مودم را قطع کرد. دارگر به انفعال سابق بازگشت.
کیت هورمونی که در کیفی چرمی قرار داشت بر روی میز کوچکی در کنار تخت بازشده بود. طبق دستورات لیدی پاملا دارگر بانداژهای مناسب را روی نقاط مختلف بدن سرپلاس قرار می‌داد. مدت زیادی نگذشته بود که سرپلاس چشمانش را باز کرد و پرسید: «آیا من بهبود می‌یابم؟» و وقتی لیدی پاملا سرش را به حالت تایید تکان داد، گفت: «پس بهتر است فردا صبح از این‌جا رفته باشم. جاسوس‌های برادر شما همه جا هستند. اگر باد به گوشش برساند که این دستگاه چه کاری می‌تواند بکند، مسلماً آن را برای خودش خواهد خواست.» لیدی پاملا در حالی که لبخند می‌زد جعبه را که در دستانش بود بالا گرفت و گفت: «مسلما! چه کسی می‌تواند او را سرزنش کند؟ با چنین بازیچه‌ای کارهای بزرگی می‌توان انجام داد.»
«پس او مطمئنا چنین کاری خواهد کرد. استدعا می‌کنم آن را به من برگردانید.»
او مودم را بر نگرداند و گفت: «این چیزی بیش از یک وسیله‌ی ارتباطی است. آقا. حتا اگر هم فقط یک وسیله‌ی ارتباطی بود، قیمتی غیر قابل سنجش داشت. شما نشان دادید که این دستگاه می‌تواند موجوداتی را که در ژرفاهای فراموش شده‌ی دوران باستان ساکن هستند به اطاعت وادار کند. بنابراین می‌توان آن‌ها را وادار کرد که محاسبات ما را انجام دهند.»
«قطعا… این چیزی‌ است که تکنوباستان‌شناس‌های ما گفته‌اند. شما باید…»
«ما هیولاها‌یی را ایجاد کردیم تا وظایفی را که در گذشته ماشین‌ها انجام می‌دادند به آن‌ها محول کنیم، ولی با این وسیله دیگر نیازی به این کار نیست. ما به خودمان اجازه دادیم که یک ناقص‌الخلقه‌ی سی و شش مغزه به ما حکومت کند! حالا دیگر ما به گلوریانای عظیم‌الجثه، گلوریانای چاق و اکبیری، گلوریانا، ملکه‌ی کرم‌ها احتیاجی نداریم!»
«خانم!»
«مطمئنم دیگر وقتش شده است که انگلستان ملکه‌ی جدیدی داشته باشد. ملکه‌ای انسانی.»
«به شرافت من فکر کنید.»
لیدی پاملا در جلوی در توقف کرد: «تو مرد نازنینی هستی اما من با این وسیله می‌توانم به سلطنت برسم و چنان حرمسرایی برای خودم ترتیب دهم که خاطره‌ی تو را به رویایی ناچیز و گذرا بدیل کند.»
لیدی پاملا چرخید. دامنش خش‌خشی کرد و از اتاق بیرون رفت.
سرپلاس فریاد زد: «پس وای بر من!» و غش کرد.
دارگر به آرامی در را بست. سرپلاس روی تخت نیم‌خیز شد و شروع به برداشتن بانداژها کرد و گفت: «حالا چی؟»
دارگر گفت: «حالا می‌گیریم می‌خوابیم. فردا روز پرکاری هست!»
***
فرمانده‌ی میمون‌ها بعد از صبحانه به سراغ آن‌ها آمد و آن‌ها را تا مقصد معمولشان اسکورت کرد. حالا دیگر دارگر داشت فراموش می‌کرد که چند بار در اداره‌ی تشریفات بوده است. داخل که شدند لرد کوهرنس همیلتون را بی‌نهایت خشمگین یافتند و خواهرش هشیارانه و خونسرد، دست به سینه در گوشه‌ای ایستاده بود و نگاه می‌کرد. دارگر از خودش می‌پرسید که چطور امکان داشته تا به حال فکر کند که برادر از خواهر ارشدتر است؟
مودم روی میز دانشمند کوتوله باز شده بود. مرد کوتاه قامت بر روی دستگاه خم شده بود و آن را به دقت بررسی می‌کرد.
تا زمانی که فرمانده‌ی میمون‌ها و میمون‌هایش اتاق را ترک نکرده بودند، هیچ کس چیزی نگفت. لرد کوهرنس همیلتون نعره زد: «مودم شما از کار کردن برای ما سرپیچی می‌کند.»
سرپلاس با خونسردی گفت: «همان‌طور که قبلا هم عرض کردم، آقا، آن دستگاه از کار افتاده است.»
«این حقه‌ای گستاخانه و دروغی بچه خر کن است!» صندلی لرد بر روی پایه‌های دوک مانندش آن‌قدر بالا رفت که سر او تقریباً به سقف برخورد کرد. بعد گفت: «من از کارهای تو خبر دارم.» او به خواهرش اشاره کرد و ادامه داد: «و می‌خواهم تو به ما نشان دهی که این دستگاه حرام‌زاده چطور کار می‌کند.»
سرپلاس با صدای محکمی فریادزد: «هرگز! من شرافت دارم آقا!»
«شرافتت، اگر خیلی پافشاری کنی ممکن است به مرگت منجر شود آقا!»
سرپلاس سرش را برگرداند و گفت: «پس من جانم را فدای ورمونت می‌کنم.»
در این لحظه‌ی بغرنج، لیدی همیلتون برای برقراری آرامش به میان طرفین دعوا آمد: «من می‌دانم چه چیزی می‌تواند نظرت را عوض کند.»و در حالی که لبخند زیرکانه‌ای به لب داشت دستش را به طرف گلویش برد و گردنبندش را در آورد. «من دیدم که آن شب چطور آن‌ها را به صورتت می‌مالیدی و چطور آن‌ها را نوازش می‌کردی و می‌لیسیدی و با چه حالت جذبه‌ای آن‌ها را در دهانت قرار می‌دادی.» او پنجه‌های سرپلاس را به طرف گردنبند برد.
«سر پرسیوی عزیز، گردنبند مال تو است. فقط در ازای یک کلمه!»
سرپلاس انگار که از این ایده خوشش آمده باشد، گفت: «شما گردنبند را به من خواهید داد؟» در حقیقت هدف اصلی او و دارگر از لحظه‌ای که به آن‌جا پا گذاشته بودند، همین گردنبند بود. حالا تنها مانعی که بین آن‌ها و تجار آمستردام قرار گرفته بود این بود که قبل از این که بقیه بفهمند که آن مودم فقط یک حقه بوده از هزارتو خارج شوند. برای این منظور آن‌ها دو موقعیت گرانبها داشتند. یکی مرد عاقلی که همه باور داشتند او یک درون‌گرا است و نقشه‌ای که به آن‌ها ۲۰ ساعت وقت برای فرار می‌داد.
در حالی که سرپلاس به جواهرات گرانبها نگاه می‌کرد، لیدی پاملا سر سرپلاس را نوازش کرد و پشت گوشش را خاراند و گفت: «فقط فکر کن سرپلاس عزیز، به زندگی مرفه و مجللی فکر کن که در انتظارت است. زن‌ها، قدرت، همه‌ی این‌ها در دستان تو است، فقط کافی است که آن‌ها را در مشتت بگیری.»
سرپلاس نفس عمیقی کشید و گفت: «بسیار خوب. اشکال کار از چگالنده است که یک روز کامل طول می‌کشد تا دوباره شارژ شود. صبر کنید ولی…»
دانشمند کوتوله به نحو غیر منتظره‌ای به میان حرف او دوید و گفت: «مشکل این جا است!» و ضربه‌ای به مودم زد: «یک سیم شل شده بود.»
بعد مودم را به پریز زد.
دارگر گفت: «اوه خدای من!»
منظره‌ی وحشتناکی از لذتی بی روح صورت کوتوله را در بر گرفت طوری که به نظر می‌رسید دارد باد می‌کند.
کوتوله با صدایی که آن قدر بلند بود که غیر ممکن به نظر می‌رسید از چنان منبع کوچکی برخاسته باشد فریاد زد: «آزاد شدم!» طوری می‌لرزید که انگار جریان الکتریکی قدرتمندی به بدنش هجوم برده است. بوی زننده‌ی ازن فضای اطاق را پر کرد.
و ناگهان شعله‌ور شد و به سوی رئیس سازمان جاسوسی انگلستان و برادرش به راه افتاد.
در حالی که همه مات و مبهوت ایستاده بودند دارگر یقه‌ی سرپلاس را گرفت و او را به طرف در هل داد و آن را محکم پشت سرش بست.
هنوز بیست قدم در سرسرا جلو نرفته بودند که در اداره‌ی تشریفات با انفجار به بیرون پرتاب شد و تکه‌های چوب شعله ور بر کف راهرو ریختند.
قهقه‌های شیطانی پشت سرشان طنین می‌انداخت.
دارگر از بالای شانه‌اش عقب را نگاه کرد و کوتوله‌ی سوزان را دید که حالا مثل ذغال سیاه شده بود. او از اطاق شعله ور بیرون آمد و با حالتی رقص مانند مودم دیسکانکت شده را طوری که انگار گنج گرانبهایی باشد زیر بغلش زده بود. چشمانش گرد و سفید و بی پلک بودند. او آن دو را دید و به طرفشان دوید.
سرپلاس فریادزد: «آئوبری ما داریم راه را اشتباه می‌رویم.»
همین‌طور بود. آن‌ها به جای خارج شدن از هزارتو داشتند بیشتر به سمت داخل آن می‌رفتند. ولی حالا دیگر غیر ممکن بود که بتوانند برگردند. خود را به میان جمعیت در حال پراکنده شدنی از نجبا و خدمتکاران که ردی از ترس و آتش را از خود به جای می‌گذاشتند پرتاب کردند.
کوتوله‌ی مضحک چهارنعل می‌تاخت و با هر قدمش گوشه‌ای از فرش را دچار حریق می‌کرد. موجی از شعله‌های آتش در پشت سرش در طول راهرو ایجاد شده بود و پرده‌ها، کاغذ دیواری‌ها و مبلمان چوبی را خاکستر می‌کرد. سرپلاس و دارگر به هر طرفی که می‌رفتند آن موجود مستقیماً به سمتشان می‌دوید. واضح بود که طبق منطق برنامه‌ی نژادش، چون اول آن‌ها را دیده بود، باید اول آن‌ها را می‌کشت.
دارگر و سرپلاس به اطاق غذاخوری و سالن‌ها دویدند، از کنار بالکن‌ها و از پایین راهروی خدمتکاران گذشتند ولی بی‌فایده بود. الهه‌ی انتقام فوق طبیعی‌شان هنوز آن‌ها را تعقیب می‌کرد. سپس خود را در حال دویدن در راهرویی که یک راست به دو در سنگین برنزی می‌رسید یافتند. یکی از دو در نیمه باز مانده بود. آن قدر ترسیده بودند که به سختی متوجه نگهبان‌ها شدند.
«بایستید آقایان!»
فرمانده‌ی سیبیلوی میمون‌ها پشت در ایستاده بود و میمون‌هایش افسارشان را می‌کشیدند. وقتی آن دو را شناخت چشمانش گشاد شدند و متحیرانه فریاد زد: «خدای من! این شما هستید؟»
یکی از میمون ها فریاد زد: «بذار بکشمشون.» و دیگری در موافقت با او غرید: «حرامزاده های کثافت!» و سایر میمون‌ها با رضایت غرغر می‌کردند.
سرپلاس می‌خواست با آن‌ها جر و بحث کند، اما تا خواست قدم‌هایش را کُند کند، دارگر با کف دست به پشت او زد و هلش داد و گفت: «یالا…» به این ترتیب، سگ عقل گرا، بنا به ضرورت، از انسان عمل‌گرا اطاعت کرد و به طرز خطرناکی روی کف مرمری صیقلی و از میان دو میمون سر خورد و مستقیم به سمت فرمانده‌ی میمون‌ها رفت و از بین بین پاهای او هم عبور کرد.
فرمانده میمون‌ها سکندری خورد و در همان حال، افسارها از دستش رها شد. میمون‌ها جیغی کشیدند و به طرف آن دو حمله‌ور شدند.
در یک آن، هر پنج میمون سر دارگر ریختند و دست و پایش را گرفتند و صورت و گردنش را گاز گرفتند. تقریباً همان موقع کوتوله‌ی شعله ور از راه رسید و چون راه رسیدن به هدفش را مسدود دید، نزدیک‌ترین میمون را گرفت. یونیفورم جانور که آتش گرفت جیغ دردناکی کشید.
میمون‌ها که دیدند تازه وارد جرات حمله کردن به یکی از آن‌ها را به خود داده است، شکار اصلی‌شان را رها کردند و به سمت او هجوم بردند.
بلافاصله دارگر از روی رئیس میمون‌ها پرید و از میان در رد شد. او و سرپلاس با شانه ضربه محکمی به سطح فلزی در زدند و آن را فشاردادند. برای لحظه‌ی کوتاهی چشم دارگر به صحنه‌ی نبرد افتاد و میمون‌های شعله‌ور و بدن رئیسشان را که به هوا پرتاب شده بود، دید. سپس در به شدت بسته شد و چفت و بست‌های داخلی‌اش که با سیستم روغنی کار می‌کردند خود به خود بسته شدند.
دیگر در امان بودند.
سرپلاس به برنز صاف تکیه داد و با خستگی پرسید: «آن مودم را از کجا پیدا کرده بودی؟»
دارگر پیشانیش را پاک کرد و گفت: «از یک عتیقه فروش، کاملاً معلوم بود که بی ارزشه. کی می‌تونست فکرش رو بکنه که قابل تعمیر باشه؟»
صداهای جیغ و داد بیرون قطع شد و بعد از چند لحظه سکوت، اهریمن خودش را به سمت یکی از درهای فلزی پرت کرد. در بر اثر ضربه به صدا در آمد.
صدای ظریف و دخترانه‌ای با خستگی گفت: «این صداها چیه؟»
آن‌ها با شگفتی برگشتند و چشمشمان به جسم عظیم ملکه گلوریانا افتاد. او روی تشکش دراز کشیده بود و با اطلس و قیطان قنداق شده بود. به نظر می‌رسید که به غیر از میمون‌های نگهبان شجاعش -که دیگر نابود شده بودند- بقیه ترکش کرده بودند. بوی نافذ مخمر مانندی از بدنش به مشام می‌رسید. لابلای چین و چروک‌ها و غبغب‌های عمیق، چهره‌ی کوچک انسانی وجود داشت. لبانش با ظرافت تکانی خوردند و پرسید: «چه چیزی می‌خواهد داخل شود؟»
در دوباره به صدا در آمد و یکی از لولا‌ها از جا کنده شد.
دارگر تعظیمی کرد و گفت: «خانم، متاسفم، این مرگ شما است.»
«واقعا؟» چشمان آبی رنگ گلوریانا گشاد شد و لبخند غیرمنتظره‌ای سرداد: «اگر چنین باشد، خبری بس عالی است. مدتی بس طولانی است که آرزوی مرگ می‌کنم.»
دارگر که آن روی فیلسوفی‌اش بالا آمده بود پرسید: «آیا ممکنه یکی از مخلوقات خدا آرزوی مرگ بکنه و واقعا هم منظورش همین باشه؟ من خودم هم سختی‌های زندگی رو می‌شناسم ولی با این حال زندگی برای من باارزشه.»
بازوی کوچکی -اگرچه واقعاً از یک بازوی معمولی زنانه کوچک‌تر نبود- از آن سوی بدنش تکان ضعیفی خورد. «مرا بنگر! من مخلوق خدا نیستم بلکه مخلوق انسانم. کیست که حاضر باشد ده دقیقه از عمرش را با یک قرن از زندگی من عوض کند؟ کیست که اگر در جای من باشد زندگی‌اش را با مرگ تاخت نزند؟»
لولای دیگری از جا در رفت و در شروع به لرزیدن کرد. سطح فلزی شروع به ساطع کردن گرما کرد.
سرپلاس فریاد زد: «دارگر ما باید برویم! باز هم برای صحبت‌های عالمانه وقت هست ولی حالا نه…»
گلوریانا گفت: «حق با دوستت است، دروازه‌ی کوچکی پشت آن پرده مخفی شده است، به آن‌جا بروید و دستتان را روی دیوار سمت چپ بگذارید و حرکت کنید. به هر طرفی که پیچیدید از این دیوار دور نشیود. دیوار شما را به بیرون هدایت خواهد کرد. با این که مشخص است شما آدم‌های دغلی هستید و بدون شک مستحق مجازاتید، اما الان من در قلبم چیزی به غیر از دوستی برایتان پیدا نمی‌کنم.»
دارگر که به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت: «خانم…»
«بروید… داماد من اکنون پا به حجله می‌گذارد.»
در که به سمت داخل شکسته شد دارگر گفت: «بدرود» و سرپلاس فریاد زد: «بجنب!» و سپس آن‌ها به بیرون دویدند.
وقتی به خارج راه پیدا کردند، تمام هزارتوی باکینگهام در آتش می‌سوخت. اما اهریمن از آن‌جا خارج نشد. این موضوع باعث دلگرمی آن‌ها شد چون به این نتیجه رسیدند که وقتی مودمی که اهریمن در دست داشت بالاخره ذوب شد او مجبور شده است به همان قلمرو شیطانیی برگردد که از آن جا آمده بود.
هنگامی که کرجی به سمت کالائیس حرکت می‌کرد آسمان شعله‌ور و سرخ رنگ بود. سرپلاس در حالی که به نرده تکیه داده بود به ساحل نگاهی کرد و گفت: «چه منظره وحشتناکی! نمی‌توانم جلوی احساس گناهم را بگیرم!»
دارگر گفت: «هی، هی، تو دچار سوهاضمه شدی! ما دیگه آدمای ثروتمندی هستیم! الماس‌های لیدی پاملا تا سال‌های سال برای ما ثروت به ارمغان میاره، در مورد لندن هم، این اولین آتش سوزی نبوده که در لندن اتفاق افتاده، آخریش هم نخواهد بود! زندگی کوتاه هست، پس بگذار تا وقتی که زنده هستیم خوش باشیم!»
سرپلاس با تعجب گفت: «شنیدن این حرف‌ها از آدمی مالیخولیایی عجیب است!»
«در پیروزی، ذهن من رو به خورشید می‌کند. در گذشته مسکن نکن، یار باوفا، که آینده‌ی تابناک پیش روی ما است.»
سرپلاس گفت: «گردنبند بدلی است! حالا که فرصت دارم که دور از پوست دلفریب لیدی پاملا آن را بیازمایم، می‌بینم که جواهرات الماس نیستند بلکه بدلی‌اند.»
او خواست که گردنبند را در تیمز بیاندازد اما قبل از این که این کار را بکند دارگر آن را از دستش قاپید و با دقت بررسی کرد سپس سرش را عقب برد و خندید: «خرده شیشه! خب ممکنه که این به درد نخور باشه ولی باز هم باارزش به نظر می‌رسه. ما می‌تونیم تو پاریس استفاده خوبی ازش ببریم.»
«به پاریس می‌رویم؟»
«ما شریک هستیم مگه نه؟ اون ضرب المثل رو به خاطر داری که میگه هروقت دری بسته بشه در دیگه‌ای باز میشه؟ به ازای هر شهری که می‌سوزه دروازه‌های شهر دیگری ما را صدا می‌زنند! ما به فرانسه میریم و ماجراجویی‌هامون رو شروع می‌کنیم، ایتالیا، امپراطوری واتیکان، اتریش، مجارستان و شاید حتی روسیه! فراموش نکن که هنوز استوارنامه‌ات رو به دوک مسکو تحویل ندادی!»
سرپلاس گفت: «بسیار خب! ولی دفعه‌ی بعد من مودم را انتخاب می‌کنم!»
——————————————
پانویس:
[1] Web و Net دقیقا به معنای تارها و تورها هستند. نویسنده در این‌جا به گونه‌ای آمیخته به ایهام از خود همین کلمات برای بیان بلایی که آن‌ها سر بشریت خواهند آورد استفاده کرده است.

نویسنده: مایکل سوان ویک
مترجم: محمد فتحی

اسکرزو با تیرانوسور

نوازنده منتخبی از هاپسیکورد [1] سوناتا‌های اسکارلاتی [2] را می‌نواخت؛ قطعات کوتاه یک تا سه دقیقه‌ایِ بسیار پیچیده و شُسته رُفته. در همان حال گله‌ی هادروساروس‌ها [3] از کنار پنجره می‌گذشت. صدها جانور بودند که گرد و خاک به پا می‌کردند و صدای دوست داشتنی و شبه آهنگینشان را سر داده بودند. منظره‌ی بسیار دیدنی‌ای بود. 
در همین زمان پیش غذا آورده شد: پلیسیوسور [4] پیچیده شده در اشنه‌ی دریایی، خاویار مالیده شده بر روی تکه‌های تخم مایاسور[5]، باریکه‌های کوچک دودوی [6] کباب شده بر روی نان برشته، و یک دوجین چیزهای خوشمزه‌ی دیگر؛ و رم کردن یک گله‌ی پیش پا افتاده‌ی موجود گیاه‌خوار در برابر آن‌ها هیچ بود. 
کسی توجهی نمی‌کرد. 
به جز پسر بچه. او به پنجره چسبیده بود و با دقتی که حتی برای پسری به آن سن قابل ملاحظه بود، به جانوران خیره شده بود. حدس زدم که حدود ده سال داشته باشد. 
یک لیوان شامپاین از روی یکی از سینی‌های پذیرایی برداشتم، به سمت پسر بچه رفتم و در کنارش ایستادم. «پسرم، خوش می‌گذره؟» 
پسر بچه بدون این که به بالا نگاه کند جواب داد: «فکر می‌کنین چی اون‌ها رو ترسونده باشه؟ ممکنه یه…؟» 
ولی در همین هنگام گروه رام کنندگان را در ماشین‌های جیپشان دید و با نا امیدی ناله‌ای سر داد: «اوه.» 
«ما برای این که چیزی برای نشون دادن به مهمون‌ها داشته باشیم، مجبوریم بعضی وقت‌ها یه کم تقلب کنیم.» 
سپس در حالی که با لیوانم به سمت جنگل در پشت سر گله اشاره می‌کردم ادامه دادم: «ولی یه عالمه حیوون وحشی اون‌جا کمین کردن… ترودن‌ها[7]، دروماساروس‌ها[8]، حتی ”شیطان“ پیر.» 
پسر بچه با نگاه پرسشگرانه‌ای به من خیره شد. 
«”شیطان“ اسمیه که ما روی یه تیراناسور رکس [9] نر زخمی پیر گذاشتیم که الان حدود یه ماهه در اطراف پایگاه می‌پلکه و تو آشغالدونی تاخت و تاز می‌کنه. »
این حرف را نباید می‌زدم. پسر بچه به شدت برآشفت و فریاد زد: «یه تی. رکس آشغال‌خوری بکنه! دروغ نگو!» 
«تیراناسور یه شکارچی فرصت طلبه، مثل یه شیر، باور کن وقتی که بتونه چیزی رو راحت به دست بیاره، بهش حمله می‌کنه، و وقتی یه تیراناسور زخمی شده باشه؛ مثل همین ”شیطان“ پیر…؛ اون وقت به اندازه‌ی وحشی‌ترین حیوانات خطرناک و درنده می‌شه. حتی اگه گرسنه نباشه هم می‌کُشه.» 
این جواب پسر بچه را راضی کرد. 
«خوبه، این طوری بهتر شد.»
سپس هر دوی ما در سکوت دوستانه‌ای، در جستجوی سایه‌های متحرک، به جنگل خیره شدیم. پس از مدتی سِنجی به نشانه‌ی آغاز سِروِ شام به صدا در آمد و من از پسر بچه خواستم که به سر میزشان برگردد. در آن زمان دیگر آخرین هادروساروس هم از دید خارج شده بود. 
پسر بچه با بی‌میلی آشکاری آن‌جا را ترک کرد. 
«جشن کرتاسه[10]» بزرگ‌ترین منبع درآمد ما بود، صد هزار دلار برای هر صندلی، و علاوه بر حراج بی‌صدای قبل از غذا و رقص بعد از آن، کسانی که یک میز شش نفره را به طور کامل خریداری می‌کردند، دیرین‌شناسی به طور اختصاصی در طول مدت برنامه در اختیارشان قرار می‌گرفت. 
من شخصا تا قبل از این که ترفیع بگیرم یک دیرین‌شناس بودم. ولی حالا با تاکسیدو و کمربند پهن رسمی در سالن گشت می‌زدم و مراقب بودم تا همه چیز به خوبی پیش برود. 
پیشخدمت‌ها به سرعت در رفت و آمد بودند. می‌دیدیشان که با عجله به پشت پرده‌ای که ورودی «قیف زمان» را پوشانده بود می‌رفتند و بعد بلافاصله در حالی که سینی‌های سنگین غذا را حمل می‌کردند از سمت دیگر سالن بیرون می‌آمدند. قاچ‌های استیراکوساروس [11] در پنیر ماستودِن[12] ، برای کسانی که گوشت قرمز دوست دارند. خوراک آرکیاپتریکس [13]، برای کسانی که گوشت سفید را ترجیح می‌دهند. کاسنی دشتی و رازیانه، برای گیاه‌خواران. 
و به انضمام همه‌ی این‌ها، موسیقی، از این در و آن در گپ زدن و زیباترین منظره‌ی دنیا. 
«دونالد هاوکینز» مسؤول میزی بود که خانواده‌ی پسر بچه سر آن نشسته بودند؛ خانواده‌ی «دی چرویل». بر اساس لیست مهمان‌ها، مرد سنگین وزن و خونسردی که سر میز نشسته بود جرارد نام داشت و سرپرست پول‌ساز خانواده بود. زنی که کنار او نشسته بود، دانیله بود که زمانی زن تحسین برانگیزی بوده است و حالا گرد پیری به نرمی بر چهره‌اش می‌نشست. در کنار آن‌ها، دو نفر مهمانشان نشسته بودند؛ خانواده‌ی کادیگان، که کمی دستپاچه به نظر می‌رسیدند و احتمالاً از کارمندان جرارد بودند که مورد لطفش قرار گرفته بودند. آن‌ها زیاد حرف نمی‌زدند. دختر عبوسی که لباس مشکی کوتاه به تن داشت و یقه‌ی نیمه باز لباسش لاقیدانه سینه‌ی خوش‌ترکیبش را نمایان می‌ساخت، ملوساین نام داشت. او خسته و بی‌حوصله به نظر می‌رسید — نمونه‌ی مجسم دردسر! — و در نهایت پسر بچه بود که نامش فیلیپه ثبت شده بود. 
من به خاطر هاوکینز آن‌ها را زیر نظر گرفتم. او یک کارمند جدید بود و من انتظار نداشتم که مدت زیادی این‌جا دوام بیاورد، ولی او توجه همه را در سر آن میز به خود جلب کرده بود. جوان، خوش قیافه و مودب بود. چیزی کم نداشت. متوجه شدم که چگونه ملوساین بدون آن‌که حرفی بزند در صندلیش به عقب تکیه داده بود و از میان مژگان سیاهش او را برانداز می‌کرد. هاوکینز لبخند بچگانه و بی‌خیالانه‌ای در جواب چیزی که فیلیپه گفت به لب آورد. من از این طرف سالن می‌توانستم حرارت قهرمان پرستی پسرک را احساس کنم. 
ناگهان پیجر بی‌صدای من به لرزه در آمد و من مجبور شدم به سرعت از دوران آخر کرتاسه به بیرون بپرم و به آشپزخانه واقع در مقر اصلی، سال 2082، برگردم. 
* * *
یک مأمور حفاظت از خطرات مسافرت زمانی (تی.اس.او) [14] منتظر من بود. وظیفه‌ی اصلی یک تی.اس.او جلوگیری از به وقوع پیوستن پارادوکس‌های زمانی است، تا «تغییر نیافتنی‌ها» امتیاز مسافرت در زمان را از ما نگیرند. بیشتر مردم فکر می‌کنند که نحوه‌ی مسافرت در زمان اخیراً و توسط انسان‌ها کشف شده است، و این به این خاطر است که مخترعان اصلی نمی‌خواهند که حضورشان در بوق و کرنا بشود. 
در آشپزخانه غوغایی برپا بود. یکی از پیشخدمت‌ها با دست و پای ولو به میز تکیه داده بود و دیگری در حالی که به بازوی شکسته‌اش چنگ زده بود بر روی زمین دراز کشیده بود. تی.اس.او به طرف هر دوی آن‌ها تفنگی را نشانه رفته بود. 
خبر خوب این بود که «پیرمرد» آن‌جا نبود. اگر اتفاق مهم و بزرگی مثل هیاهوی آفرینش‌مَدارها، یا پیغامی از میلیون‌ها سال بعد، افتاده بود او حتماً این‌جا می‌بود. 
وقتی من سر رسیدم همه با هم شروع به صحبت کردند. 
«من هیچ کاری نکردم، این حرومزاده…» 
«… مجرم به جرم خشونت از درجه‌ی ششم…» 
«… لامصّب دست من رو شکست. من رو زمین زد…»
«… کار هست که باید انجام بشه. اون‌ها رو از آشپزخونه‌ی من بندازید بیرون!» 
در نهایت معلوم شد که کل ماجرا قضیه‌ی ساده‌ی «یادداشت رد کردن» بوده است. یکی از پیشخدمت‌ها در زمان پیریش با یکی از تازه‌واردها نقشه ریخته بود تا لیستی از سرمایه‌گذاری‌های پُر سود را به دست خودش در دوران جوانی‌اش برساند، و سود حاصل برای این که هر دوی آن‌ها را بیلیونر کند کافی بود. ولی ما وسایل مختلف نظارتی در آشپزخانه نصب کرده بودیم و تی.اس.او دست به دست شدن کاغذ را دیده بود و حالا هر دو خلافکار همه چیز را انکار می‌کردند. 
به هر حال حتی اگر موفق به رد کردن لیست هم می‌شدند به دردشان نمی‌خورد. مسؤولان پروژه به دقت تاریخچه‌ی ثروت افراد را زیر نظر دارند و ثروتمند شدن، آن طور که آن‌ها برنامه‌ریزی کرده بودند چنان آشکار بود که به سرعت ردیابی می‌شد. 
من هر دو پیشخدمت را اخراج کردم و پلیس را خبر کردم تا هر دو را از آن‌جا ببرد. همچنین برای استخدام دو نفر جایگزین، به چند ساعت قبل به وقت محلی تلفن کردم. آن‌ها را در مورد کارشان توجیه کرده و به موقع به سر کار فرستادم، بدون این که در سرویس‌دهی رستوران لحظه‌ای وقفه به وجود بیاید. سپس تی.اس.او را به کناری کشیدم و مؤاخذه‌اش کردم که چرا به جای این که یک یادداشت برای سه روز پیش برایم بفرستد، مرا به «زمان واقعی» فرا خوانده است. به هر حال وقتی چیزی اتفاق بیافتد، اتفاق افتاده است و حالا باید به طور شخصی به موضوع رسیدگی می‌کردم. 
هیچ سیستم امنیتی ایده‌آل نیست و کاریش نمی‌شود کرد. ولی به هر حال کل ماجرا خسته‌کننده بود، برای همین وقتی که از طریق قیف زمان به پایگاه هیل‌تاپ بازگشتم، ساعت را برای حدود دو ساعت بعد از زمانی که آن‌جا را ترک کرده بودم تنظیم کردم و درست وقتی که میزها برای صرف دسر و قهوه تمیز شده بود به آن‌جا رسیدم. 
یک نفر میکروفونی به دستم داد، برای جلب توجه حضار دوبار با دست بر روی آن ضربه زدم. در مقابل پنجره ایستاده بودم و منظره‌ی غروبی تماشایی در پشت سرم قرار داشت. 
«خانم‌ها و آقایان، اجازه بدهید یک بار دیگه ورود شما به دوران ماستریکشن، آخرین عصر از دوران کرتاسه، رو خوش آمد بگم. این‌جا آخرین پایگاه تحقیقاتی قبل از دوران پستاندارانه. ولی نگران نباشید. شهاب‌سنگی که باعث محو دایناسورها از روی زمین شد هنوز چندین هزار سال مونده تا به زمین برخورد کنه.» 
در این‌جا سکوت کردم تا خنده‌ی مهمانان به پایان برسد و سپس ادامه دادم: 
«اگه الان شما به بیرون نگاه کنید می‌بینید که جین، رام کننده‌ی دایناسور ما، در حال کار گذاشتن یه طعمه است. جین برای مهمانان ما دست تکان بده.» 
جین که با سه پایه‌ی کوتاهی ور می‌رفت با خوشحالی دستی تکان داد و بعد خم شد تا به کارش ادامه بدهد. او با موهای طلایی رنگ دم اسبی و لباس‌های خاکی رنگش مثل یکی از تازه‌واردانی که فقط علوم پایه را بلدند به نظر می‌رسید, ولی جین یکی از بهترین رفتارشناسان سوسمار در جهان بود و خودش هم این را می‌دانست. با وجود تمام تلاش‌های ما شایعات دهان به دهان می‌چرخند! 
حالا جین در حالی که قرقره‌ی سیم فیوز را در پشت سر خودش باز می‌کرد، به سمت درهای پایگاه بالای تپه در حرکت بود. پنجره‌های پایگاه تماماً در طبقه‌ی دوم قرار داشتند و تمام درهای طبقه‌ی همکف زره‌پوش بودند. 
«جین برای نمایشش داره میاد توی پایگاه. باور کنید هیچ‌کس دوست نداره وقتی که طعمه باز شد بدون حفاظ در بیرون باشه.» 
یک نفر پرسید: «توی طعمه چی هست؟» 
«خون ترایسراتاپس [15]. ما امیدواریم که بتونیم یه حیوون شکارچی رو به این سمت بکشونیم. شاید حتی توجه سلطان اون‌ها یعنی یه تیراناسور رکس رو بتونیم جلب کنیم.» همهمه‌ی تحسین آمیزی در سالن پیچید. همه‌ی کسانی که در سالن حضور داشتند چیزهایی در مورد تیراناسور رکس شنیده بودند. امکان مشاهده‌ی او قدرت خارق‌العاده‌ای در جلب توجه آن‌ها داشت. از این‌جا به بعد به راحتی صحبت‌هایم را به یک سخنرانی علمی تبدیل کردم: 
«اگه شما مغز یه تیراناسور رو تشریح کنید، می‌بینید که نسبت اندازه‌ی بخش بویایی اون‌ها به اندازه‌ی بقیه‌ی مغزشون از این نسبت در مغز بقیه‌ی حیوون‌ها، به غیر از کرکس کله سرخ، بسیار بزرگ‌تره. تیراناسور رکس می‌تونه بوی شکار رو از کیلومترها دورتر احساس کنه. — البته بوی لاشه‌ی شکار را، ولی این را نگفتم — توجه کنید.» 
طعمه با صدای فِسی باز شد و غبار صورتی رنگی از آن به هوا خاست. 
نگاه گذرایی به سمت میز آقای دی چرویل انداختم و ملوساین را دیدم که پایش را دراز کرده و بر روی پای هاوکینز می‌کشید. هاوکینز قرمز شده بود. 
پدر دختر متوجه این حرکت او نبود. مادرش — به احتمال قوی‌تر نامادریش — متوجه بود ولی اهمیتی نمی‌داد. از نظر او این کاری بود که همه‌ی زن‌ها می‌کنند. ملوساین واقعا پاهای زیبایی داشت. 
«یه چند دقیقه‌ای طول می‌کشه. در این فاصله که منتظریم، ازتون دعوت می‌کنم که از شیرینی‌های عالی سرآشپز راپرت میل بفرمایید.» 
من در میان تشویق مؤدبانه‌ی مهمانان از صحنه خارج شدم و دوباره به حرکت در میان میزها پرداختم. یک جوک این‌جا، یک حرف متملقانه آن‌جا. به هر حال همین چیز‌هاست که دنیا را سر پا نگه می‌دارد. 
وقتی که به سر میز خانواده‌ی دی چرویل رسیدم، صورت هاوکینز مثل گچ سفید شده بود. 
او در حالی که به پاهایش نگاه می‌کرد گفت: «قربان، چند کلمه باهاتون حرف دارم.» 
تقریبا به زور من را از سر میز به کناری کشید. 
وقتی به گوشه‌ی خلوتی رسیدیم، او آن‌قدر ناراحت بود که با لکنت صحبت می‌کرد: «او… اون دختر جو… جوون از من می… می خواهد که…» 
من با آرامش گفتم: «من می‌دونم که اون چی می‌خواد. اون به سن قانونی رسیده، برای همین هم تصمیم با خودته…» 
« نه، شما نمی‌فهمین. من به هیچ وجه نمی‌تونم سر اون میز برگردم.» هاوکینز واقعاً نگران به نظر می‌رسید. اول فکر کردم شاید شایعاتی در مورد آینده‌ی تاریک شغلیش شنیده است، ولی این درست به نظر نمی‌رسید. مسأله‌ی دیگری او را چنین پریشان کرده بود. 
«خیلی خوب، الان می‌تونی بری، ولی من از مخفی کاری خوشم نمیاد. یه گزارش کامل از دلیل رفتنت رو روی میز کار من می‌گذاری، هیچ بهانه‌ای هم مورد قبول نیست. فهمیدی؟» 
هاوکینز در حالی که نشانه های آرامش خاطر بر روی چهره‌ی جوان و خوش قیافه‌اش نقش می‌بست گفت: «بله قربان. خیلی ممنون.» 
به راه افتاد که برود. 
در حالی که از خودم احساس تنفر می‌کردم، خیلی عادی اضافه کردم: «اوه، راستی یه چیز دیگه… تا وقتی که مهمون‌ها از این‌جا نرفتن، تحت هیچ عنوانی به چادرت نرو.» 
* * *
وقتی به خانواده‌ی دی چرویل اطلاع دادم که چون هاوکینز مریض شده است من جای او را می‌گیرم، آن‌ها به هیچ وجه خوشحال نشدند. ولی در همان زمان من یک دندان تیراناسور از جیبم در آوردم و به فیلیپه دادم. — رکس‌ها زیاد دندان می‌اندازند — ولی لازم نبود که من به این نکته اشاره‌ای بکنم! 
خانم دی چرویل با کمی نگرانی گفت: «به نظر تیز میاد.» 
«بله، و مثل اره دندانه دار هم هست.» 
سپس به فیلیپه پیشنهاد کردم: «می تونی از مادرت اجازه بگیری که دفعه‌ی بعدی که استیک می‌خوری ازش به عنوان کارد استفاده کنی.» 
این حرف او را به شدت خوشحال کرد. نظر بچه‌ها خیلی زود عوض می‌شود. فیلیپه هم به سرعت هاوکینز را فراموش کرد. 
اما در مورد ملوساین این گونه نبود. برق خشم در چشم‌هایش می‌درخشید. چنان به سرعت از جا بلند شد که دستمالش به زمین افتاد و سپس پرخاش کنان فریاد زد: «من می‌خواهم بدونم تو فکر کردی کی هستی که…» 
خوشبختانه در همان زمان «شیطان» سر رسید. 
تیراناسور، با سرعتی که فقط یک دیرین‌شناس حرفه‌ای تشخیص می‌داد که کمی کمتر از ماکزیمم سرعت دویدنش است، به بالای تپه می‌دوید. حتی یک تی. رکس در حال مرگ هم سریع حرکت می‌کند. 
نفس حضار در سینه حبس شده بود. 
من میکروفون را از جیبم بیرون آوردم و به سرعت به جلوی سالن رفتم. «مثل این که خوش‌شانسی آوردیم. محض اطلاع کسانی که سر میزهای کنار پنجره‌ها نشسته‌اند عرض کنم که مقاومت شیشه‌ها سه تُن بر سانتیمتر مربع اندازه‌گیری شده. بنابرین هیچ خطری شما رو تهدید نمی‌کنه. اما نمایش بسیار جالبی رو در پیش رو دارید. کسانی که در کناره های سالن نشسته‌اند می‌تونند کمی نزدیک‌تر بیان.» 
فیلیپه‌ی جوان مثل فشنگی از سر جایش برخاست و به سمت پنجره آمد. 
حیوان تقریباً به ما رسیده بود. «تیراناسور قوه‌ی بویایی بسیار حساسی داره، و وقتی بوی خون رو احساس می‌کنه از خود بی‌خود می‌شه…» 
چند قطره‌ی خون به پنجره پاشیده بود. وقتی «شیطان» ما را دید به سمت پنجره جست زد و سعی در شکستن آن کرد. 
بنگ! در اثر ضربه‌ی جانور شیشه صدای بلندی کرد و به شدت به لرزش افتاد. صدای جیغی در میان مهمانان بلند شد و برخی از آن‌ها ناگهان به پا خاستند. 
با اشاره‌ی دست من، ارکستر چهار نفره‌ی زهی سازهایشان را برداشتند و شروع به نواختن کردند. در همان حال «شیطان» می‌جهید و می‌درید و می‌غرید. ارکستر اسکرزویی از پیانو کوئینتت [16] شوستاکویچ [17] انتخاب کرده بودند. صحنه، تجسد کاملی از خشم و غضب بود. 
از اسکرزوها انتظار می‌رود طنزآمیز باشند، ولی اکثر آن‌ها کیفیتی گردبادگونه و افسار گسیخته دارند که آن‌ها را مناسب کابوس‌ها و غیظ دایناسورهای درنده‌خو می‌کند. 
بنگ! سر نیرومند دایناسور دوباره و دوباره به شیشه می‌خورد. «شیطان» برای مدتی طولانی دیوانه‌وار با آرواره‌هایش به پنجره کوبید و خراش‌های بزرگی را بر روی آن باقی گذاشت. 
فیلیپه به پنجره چسبیده بود و با تمام توان به آن فشار می‌داد تا فاصله‌اش را با آن جانور سَبَع به حدّاقل برساند و هنگامی که آن دهان قاتل برای گرفتن او تلاش می‌کرد، با خنده‌ی شادمانه‌ای جیغ می‌زد. احساس می‌کردم بچه می‌خواهد تا آن‌جا که ممکن است به صحنه نزدیک باشد. من این را درک می‌کردم. 
من هم وقتی به سن او بودم دقیقاً همان طور بودم. 
* * *
بالاخره وقتی «شیطان»، بعد از آن که به شدت مایه‌ی خنده‌ی حضار شده بود، از تلاش دست کشید و رفت من به سر میز خانواده‌ی دی چرویل بازگشتم. فیلیپه هم به سر میز برگشته بود و آسوده خاطر و خوشحال به نظر می‌رسید. 
خواهرش هم همین طور؛ متوجه شدم که او به تندی نفس نفس می‌زند؛ مشاهده‌ی «شیطان» با دختران جوان چنین می‌کند. 
من در حالی که دستمال را از روی زمین به ملوساین می‌دادم گفتم: «دستمالتون رو روی زمین انداختید.» 
در داخل دستمال یک نقشه‌ی کوچک تبلیغاتی از محوطه‌ی پایگاه هیل‌تاپ و شهر چادرها در پشت آن، جایی که محققان زندگی می‌کردند، کشیده شده بود. دایره‌ای به دور یکی از چادرها رسم شده بود و در زیر آن نوشته شده بود: «وقتی که بقیه در حال رقصند.» زیر آن را با اسم «دان» [18] امضاء کرده بودم. 
* * *
پسر بچه با آب و تاب گفت: «من وقتی بزرگ شدم می‌خواهم یه دیرین‌شناس بشم. یه دیرین‌شناس رفتارشناس، نه یه متخصص تشریح یا رام کردن حیوون‌ها.» کسی برای برگرداندن او به خانه، آمده بود. بقیه‌ی اعضای خانواده‌ی او برای رقص این‌جا می‌ماندند، و ملوساین خیلی وقت بود که به چادر هاوکینز رفته بود. 
به پسر بچه گفتم: «خیلی عالیه»، دستی به شانه‌اش زدم و ادامه دادم: «وقتی که آموزش رسمیت تموم شد بیا این‌جا پیش من، خوشحال می‌شم که ریزه کاری‌ها رو یادت بدهم.» 
پسر بچه رفت. 
او تغییری در روند زندگی‌اش تجربه کرده بود. من دقیقا می‌توانستم احساس او را درک کنم. من هم هنگامی که در مقابل تابلوی دیواری «عصر خزندگان» در موزه‌ی پی بادی در نیو هی‌ون ایستاده بودم، چنین چیزی را تجربه کرده بودم. آن موقع هنوز قبل از دوران مسافرت در زمان بود. آن وقت‌ها نقاشی دایناسورها واقعی‌ترین تصویر موجود از این حیوانات بود. الان من می‌توانستم در آن‌ نقاشی‌ها صدها اشکال پیدا کنم، ولی در آن صبح غبار گرفته‌ی دور دست، در اوج دوران جوانی، من آن‌جا ایستاده بودم و در اوج شگفتی به آن جانوران وحشی بی‌نظیر خیره شده بودم؛ تا آن‌گاه که مادرم مرا کشان‌کشان از آن‌جا دور کرد. 
واقعا حیف بود. فیلیپه سرشار از کنجکاوی و اشتیاق بود. برای من واضح بود که او دیرین‌شناس خوبی خواهد شد. ولی آرزوهای او هیچگاه به واقعیت نمی‌پیوستند. خانواده‌ی او پولدارتر از آن بودند که بگذارند چنین چیزی اتفاق بیافتد. 
من از آن‌جا که به اسامی پرسنل پایگاه تا صد سال آینده نگاهی انداخته بودم این را می‌دانستم. اسم او در میان آن‌ها نبود. 
این شاید بی‌اهمیت‌ترین راز از میان هزاران رازی بود که من از آن‌ها خبر داشتم و هیچ‌وقت نباید با کسی در میان می‌گذاشتم، ولی به هر حال باعث ناراحتی من می‌شد. برای لحظاتی سنگینی تمام سال‌های عمرم و تمام قراردادهای جزئی و همکاری‌های بی‌ارزشی که آن‌ها را انباشته بود را بر روی دوشم احساس کردم… بعد از مدتی به قیف زمان رفتم و دوباره به یک ساعت پیش بازگشتم. بدون آن که دیده شوم از سالن خارج شدم و به چادر هاوکینز رفته و در انتظار ملوساین نشستم. 
* * *
نگهداری از قیف زمان خیلی خرج دارد و برای همین ما در مواقع عادی — هنگامی که مشغول پذیرایی از مهمان‌های ویژه نباشیم — به همراه پایگاه و اسلحه‌ها و محوطه‌ی چادرها وحصار اطراف آن که برای دور نگه داشتن آن حیوانات عظیم‌الجثه برق کشی شده بود، همه و همه، ماه‌ها در یک زمان باقی می‌ماندیم. 
هنگامی که ملوساین به داخل چادر خزید، هوا تاریک شده بود. 
«دونالد؟» 
انگشتم را بر روی لب‌هایش گذاشتم: «سیس…» سپس او را به سمت خود کشیدم. دستم به آرامی بر روی پشت برهنه‌ی او به سمت لبه‌ی مخملی تا شده‌ی لباسش پایین آمد و سپس به بالا در زیر دامن او لغزید تا باسن کوچک زیبایش را بفشارد. او لب‌هایش را به سمت لب‌های من آورد و ما مشغول بوسه‌ی عمیق و پر احساسی شدیم. 
سپس او را بر روی تخت سفری انداختم و شروع به در آوردن لباس‌های همدیگر کردیم. او هنگام در آوردن لباس من از تنم، سه تا از دگمه‌های آن را از جا کند. 
ملوساین سر و صدای زیادی ایجاد می‌کرد و من از این بابت شکرگزار بودم. او دختر مصر و خودگرایی بود که اجازه می‌داد بفهمید چه وقت از کاری که می‌کنید لذت نمی‌برد و اصلا از این که به شما بگوید بعد چه کار کنید خجالت نمی‌کشید. او توجه زیادی را می‌طلبید و من از این لحاظ خوشحال بودم. 
من احتیاج به چیزی داشتم که حواسم را پرت کند. 
زیرا در لحظاتی که من در چادر هاوکینز، با دختری که او نخواسته بود همراه بودم، او جایی آن بیرون در حال کُشته شدن بود. بر اساس گزارشی که من امشب خواهم نوشت و آن را یک روز پیش دریافت کردم، او زنده زنده توسط تیراناسور نر پیری که به علت یک تومور مغزی دردناک به شدت تحریک پذیر شده، خورده می‌شود. این، مرگ دردناکی بود. نمی‌خواستم مجبور به شنیدن صدای آن بشوم و تمام تلاشم را می‌کردم تا به آن فکر نکنم. 
وقتی جای تعریف است، آدم نباید سکوت کند، ملوساین چادر را به آتش کشیده بود. حالا من از او استفاده می‌کردم، که چی؟ این خیلی بهتر از بدترین جنایاتی بود که من انجام داده بودم. این طور نبود که اون عاشق هاوکینز باشد یا حتی از قبل هاوکینز را بشناسد. او فقط یک فاحشه‌ی فاسد پولدار ماجراجو، در پی یک یادگاری ذهنی بود. و همه‌ی این ماجرا چوب خط دیگری بر روی قفسه‌ی سینه‌ی او بود. من این طور دخترها را به خوبی می‌شناختم. آن‌ها یکی از غنایم شغل ما بودند. 
در پای تخت جمجمه‌ی تازه پرداخت شده‌ی یک ترایسراتاپس قرار داشت. در تاریکی، تصویر مات و مبهمی از آن به چشم می‌رسید. وقتی ملوساین به اوج لذت رسید، چنان محکم به یکی از شاخ‌های آن چنگ زد که جمجمه لرزید و تلق‌تلق صدا کرد. 
بالاخره ملوساین چادر را با سر خوشی و در حالی که بوی مرا می‌داد ترک کرد. ما هر کدام در این جریان استفاده‌ی کوچک خود را برده بودیم. در طول این مدت من یک کلمه هم صحبت نکرده بودم و او هم اصلا متوجه نشده بود. 
* * *
تی. رکس شکارچی چندان ماهری نبود، ولی کشتن یک انسان هم مهارت چندانی نمی‌خواست. کند رو تر از آن که فرار کند و درشت‌تر از آن که پنهان شود. ما انسان‌ها شکار خوبی برای یک تیرانوسور هستیم. 
وقتی بقایای هاوکینز پیدا شد، غوغایی در تمام پایگاه به پا خاست. من با حالت ساختگی و بی‌تفاوتی دستوراتی مبنی بر کشتن «شیطان»، بازگرداندن بقایای هاوکینز به زمان آینده و فرستادن گزارش حادثه به دفتر کارم دادم. بعد همه را جمع کرده و شروع به سخنرانی در مورد «پارادوکس» کردم: هیچ کس نباید در مورد اتفاقی که افتاده است حرفی بزند. کسانی که حرفی در این مورد بزنند اخراج می‌شوند، و بعد تحت پیگرد قانونی قرار می‌گیرند. عواقب وخیم، مجازات، جریمه. 
و غیره. 
ساعت حدود دوی صبح بود که من برای نوشتن گزارش روزانه، نهایتاً به دفتر کارم بازگشتم. 
یادداشت هاوکینز بر روی میز منتظرم بود. من به طور کامل آن را فراموش کرده بودم. تصمیم گرفته بودم خواندن آن را به فردا موکول کنم، ولی احساس کردم که هیچ‌وقت حالم به این اندازه بد نخواهد بود و بهتر است که قضیه را تمام کنم. 
صفحه‌ی گزارش را روشن کردم. صورت رنگ‌پریده‌ی هاوکینز بر روی صفحه ظاهر شد و شق و رق، چنان که گویی دارد به جرمی اعتراف می‌کند شروع به سخن گفتن کرد: «خانواده‌ی من مخالف محقق شدن من بودند. اون‌ها می‌خواستند من توی خونه بنشینم و به حساب کتاب‌ها رسیدگی کنم. توی خونه بنشینم و بگذارم مغزم بپوسه.» سپس درحالی که صورتش با به یادآوری خاطرات شخصیش در هم رفته بود، ادامه داد: «خوب راستش این اولین چیزیه که شما باید بدونید، دونالد هاوکینز اسم واقعی من نیست. 
مادر من وقتی جوون بوده یه جورهایی خیلی سرکش بوده. من فکر نمی‌کنم اون حتی می‌دونسته که پدر من کیه. برای همین هم وقتی من به دنیا اومدم، تولد من رو مخفی نگه داشتند. من توسط پدربزرگ و مادربزرگم بزرگ شدم. ولی چون در اون موقع اون‌ها برای تربیت بچه یه کم پیر شده بودند من رو به زمان گذشته و وقتی که هنوز جوون‌تر بودند فرستادند و در کنار مادرم بزرگ کردند. من پونزده ساله بودم که فهمیدم اون خواهر من نیست. 
اسم واقعی من فیلیپه دی چرویله. من امروز میز تحت مسؤولیتم رو عوض کردم تا بتونم با خود جوون‌ترم ملاقات کنم. ولی بعد ملوساین –مادرم– شروع به عشوه‌گری برای من کرد!» او خنده‌ی شرمگینانه‌ای کرد و ادامه داد: «و فکر کنم شما درک کنید چرا من نمی‌خواستم راه اودیپ [19] رو دنبال کنم.» 
صفحه خاموش شد و سپس بلافاصله دوباره روشن شد. مثل این که چیزی را فراموش کرده بود: «اوه، بله… می‌خواستم بگم که… چیزهایی که شما امروز به من گفتین –در جوونیم– دلگرمی‌ای که به من دادین و اون دندون تیراناسور، اون‌ها چیزای خیلی ارزشمندی برام بودند. اِ… خیلی ممنون.» 
و صفحه خاموش شد. 
من دست‌هایم را بر روی صورتم گذاشتم. شقیقه‌هایم به شدت می‌زدند. انگار دنیا دور سرم می‌چرخید یا مثل آن دایناسور پیر یک تومور مغزی در سرم رشد کرده بود. من احمق نبودم. بلافاصله آن‌چه را که این گزارش بر آن دلالت داشت متوجه شدم. 
آن پسر بچه –فیلیپه– پسر من بود. 
هاوکینز پسر من بود. 
من حتی نفهمیده بودم که پسری دارم و حالا او مرده بود. 
* * *
لحظاتی بعد، من مشغول کشیدن خطوط زمانی در فضای هولوگرافیک بالای میز کارم بودم. یک چرخه‌ی دوگانه برای هاوکینز/ فیلیپه. یک شکل نسبتاً پیچیده‌تر برای خودم. و بعد پارامترهایی مثل تی.اس.او، پیشخدمت‌ها، دیرین‌شناس‌ها، نوازنده‌ها، کسانی که پایگاه را در وهله‌ی اول ساخته بودند و پس از اتمام کارِ ما قطعاتش را از هم باز می‌کردند، و صدها پارامتر دیگر را وارد محاسبات کردم. 
وقتی کارم به پایان رسید، یک طرح سه بعدی از پایگاه هیل‌تاپ، به عنوان نقطه‌ی تلاقی زندگی‌های آدم‌ها در زمان، را در برابرم داشتم. طرحی وحشتناک پیچیده بود. 
شبیه گره‌ی گوردیوس [20] بود. 
سپس شروع به سر هم کردن یادداشتی برای خود جوان‌ترم کردم. یادداشتی چون شمشیر فولادی دمشقی بُرّان. یادداشت سری و مهمی که پایگاه هیل‌تاپ را به هزاران قطعه‌ی درهم پر پارادوکسی تبدیل می‌کرد: 
«فلانی رو استخدام کن، فلانی رو اخراج کن، صدها محقق جوان قابل تعلیم و پرورش رو درجایی یک میلیون سال قبل از میلاد مسیح به حال خود رها کن، و… هیچ بچه‌ای درست نکن.» 
چنین کارهایی مسؤولان پروژه را مثل زنبورهایی عصبانی بر سر ما می‌ریخت. «تغییر نیافتنی‌ها» به شکل معطوف به ماسبق امکان سفر زمانی را از ما انسان‌ها می‌گرفتند. طوری که انگار هیچ وقت چنین چیزی به وقوع نپیوسته است. هر چیزی که به مسافرت زمانی مربوط می‌شد از چرخه‌ی واقعیت خارج شده و به محیط غیر محتمل عدم قطعیت کوانتومی فرستاده می‌شد. پایگاه هیل‌تاپ در قلمروی «ممکن-بود-بشود»ها تحلیل می‌رفت. تحقیقات و یافته‌های هزاران محقق از خود گذشته از گستره‌ی دانش بشری محو می‌شد. پسر من هیچ وقت زاییده نمی‌شد تا چنین بی‌رحمانه به دامن مرگ بیهوده فرستاده شود. 
تمام چیزهایی که من زندگیم را وقف رسیدن به آن‌ها کرده بودم، از بین می‌رفت. 
چنین چیزی به نظر من که خوب می‌رسید! 
وقتی که تهیه‌ی یادداشت به پایان رسید بر روی آن مهر «اولویت» و «محرمانه» زدم و سپس آماده شدم تا آن را به سه ماه پیش بفرستم. 
در پشت سرم در با صدای کلیکی باز شد. به سمت در چرخیدم، در همان زمان تنها کسی که در کل کائنات ممکن بود مرا از کاری که در حال انجام آن بودم منصرف کند وارد شد. 
«پیرمرد» گفت: «بچه قبل از مرگش از بیست و چهار سال زندگی لذت برد. این رو ازش نگیر.» 
من به چشم‌هایش نگاه کردم. 
به چشم‌های خودم… 
آن چشم‌ها هم‌زمان مرا مجذوب و طرد می‌کرد. چشم‌های قهو‌ه‌ای تیره‌ای که در میان انباشته‌ای از چین و چروک‌های یک عمر آشیانه‌ داشتند. من از وقتی برای کار در پایگاه هیل‌تاپ داوطلب شدم با خود پیرترم همکاری می‌کردم، و آن چشم‌ها برایم پر رمز و راز بودند، و کاملاً مبهم. در برابر آن‌ها احساس موشی را داشتم که ماری به او زُل زده باشد. 
گفتم: «فقط قضیه‌ی بچه نیست… به خاطر همه چیزه» 
«می‌دونم.» 
«من اون رو فقط امشب دیدم؛ منظورم فیلیپه است. هاوکینز هم فقط یه تازه وارد بود. من درست نمی‌شناختمش.» 
«پیرمرد» درِ بطری ویسکی را بست و آن را در گنجه‌ی مشروب‌ها گذاشت. تا آن موقع من حتی متوجه مشروب خوردنم هم نشده بودم. گفت: «من مدام فراموش می‌کنم وقتی جوون بودم چقدر احساساتی بودم.» 
«من احساس جوونی نمی‌کنم.» 
«صبر کن تا به سن من برسی.» 
مطمئن نیستم «پیرمرد» چند سال داشت. برای کسانی که وارد این بازی می‌شوند روش‌هایی برای افزایش طول عمر وجود دارد، و «پیرمرد» چنان برای سال‌های طولانی به این بازی ادامه داده بود که هم اکنون عملاً آن را اداره می‌کرد. تنها چیزی که من می‌دانستم این بود که او و من یک نفر هستیم. 
ناگهان مسیر افکارم به سمت دیگری کشیده شد و فریاد زدم: «آخه اون پسره‌ی احمق بیرون محوطه اصلاً چی کار داشت؟» 
«پیرمرد» شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «اون کنجکاو بود. همه‌ی محققا همین طورند. یه چیزی دید و رفت بیرون تا اون رو از نزدیک بررسی کنه. ولش کن دیگه، چیزی که اتفاق افتاده رو کاریش نمی‌شه کرد.» 
به یادداشتی که نوشته بودم نگاهی انداختم و گفتم: «معلوم می‌شه کاریش می‌شه کرد یا نه.» 
او یادداشت دیگری را کنار یادداشت من گذاشت و ادامه داد: «من به خودم اجازه دادم این رو برای تو بنویسم. فکر کردم این طوری درد نوشتنش رو از روی دوشت بر می‌دارم.» 
یادداشت را برداشتم و به محتوای آن نگاهی انداختم. همان یادداشتی بود که دیروز دریافت کرده بودم. در آن نوشته بودم: «امروز بعد از نیمه شب محلّی، ”شیطان“ به هاوکینز حمله کرد و او را کشت. همه‌ی اقدامات لازم را برای جلوگیری از درز کردن خبر به بیرون انجام بده.» با نفرت گفتم: «دقیقاً به همین علته که می‌خوام این سیستم پلید رو نابود کنم. تو فکر می‌کنی من دوست دارم مردی بشم که پسر خودش رو به کشتن می‌ده؟ تو فکر می‌کنی من دوست دارم که ”تو“ بشم؟» 
«پیرمرد» از آن حرف جا خورد و تا مدتی طولانی سکوت کرد. نهایتاً گفت: «ببین… تو اون روز توی موزه‌ی پی‌بادی یادته؟» 
«می‌دونی که یادمه.» 
«من اون‌جا در مقابل اون تابلوی دیواری ایستاده بودم و از ته قلبم –ته قلب تو– آرزو می‌کردم که ای کاش می‌تونستم یه دایناسور زنده‌ی واقعی رو ببینم. با این حال، با این که هشت سال بیشتر نداشتم می‌دونستم که این هیچ وقت اتفاق نمی‌افته. که یه سری چیزها غیر ممکنند.» 
من چیزی نگفتم. 
او ادامه داد: «وقتی خدا به آدم معجزه‌ای رو هدیه می‌ده، آدم اون رو با بی‌شرمی پس نمی‌زنه.» 
سپس رفت. 
من بر جای خودم باقی ماندم. 
تصمیم نهایی با من بود. دو آینده‌ی متفاوت در کنار هم بر روی میز قرار داشتند و من باید یکی از آن‌ها را انتخاب می‌کردم. جهان در هر لحظه ذاتاً ناپایدار است. اگر پارادوکس‌ها ممکن نبودند، هیچ کس وقتش را برای جلوگیری از آن‌ها تلف نمی‌کرد. «پیرمرد» به من اعتماد کرده بود تا تمام فاکتورهای مربوط را در نظر بگیرم، تصمیم صحیح را اتخاد کنم و با عواقب آن زندگی کنم. 
این، بی‌رحمانه‌ترین کاری بود که او تا کنون در حق من کرده بود. 
فکر کردن در مورد بی‌رحمی مرا به یاد چشم‌های «پیرمرد» انداخت. چشم‌هایی چنان عمیق که در آن‌ها غرق می‌شدی. چشم‌هایی چنان تیره، که نمی‌توانستی بدانی تا کنون خاطره‌ی چندین مرگ در عمق آن به گل نشسته است. بعد از سال‌ها همکاری کردن با او، هنوز هم نمی‌توانستم تشخیص بدهم آن چشم‌ها، چشم‌های یک قدیس است یا چشم‌های شیطانی‌ترین انسان دنیا. 
دو یادداشت در مقابل من بود. دستم را به سمت یکی دراز کردم. درنگ کردم. دستم را پس کشیدم. ناگهان تصمیم‌گیری دیگر آن‌قدرها هم ساده به نظر نمی‌رسید. 
آن شب، به طرزی غیر عادی آرام بود. انگار تمام دنیا در انتظار تصمیم من نفس در سینه حبس کرده بود. 
دستم را به سمت یادداشت‌ها دراز کردم. 
یکی را انتخاب کردم. 
———————————————–
پانویس‌ها:
[1] نوعی آلت موسیقی شبیه به پیانو که در آن ضربه‌های چکش‌ها به سیم‌ها کنترل نشده است. 
[2] موسیقیدان ایتالیایی (1755-1685) که سازنده آهنگ‌های بسیاری برای ساز هاپسیکورد است. 
[3] دایناسور گیاه‌خوار بزرگ جثه‌ای که در قاره آمریکا می زیسته است. 
[4] خزنده دریایی منقرض شده بزرگی با باله‌های پارومانند که در اروپا و آمریکای شمالی می‌زیسته است. 
[5] دایناسور تخم‌گذار گیاه‌خواری که در آمریکای شمالی می زیسته است. 
[6] پرنده بزرگ و زشتی که قادر به پرواز نبوده و در جزایر موریشس در اقیانوس هند زندگی می‌کرده و در اواخر قرن هفدهم میلادی منقرض شده است. 
[7] دایناسور گوشت‌خوار مارمولک مانندی به طول 2 تا 3.5 متر که دندآن‌های بسیار تیزی داشته است. 
[8] دایناسور گوشت‌خواری با آرواره‌های بسیار بزرگ که بر روی دو پا حرکت می‌کرده است. 
[9] تیراناسور نری که سرکرده گله تیرناسورها باشد. 
[10] آخرین بازه از دوره سوم زمین‌شناسی که با انقراض بسیاری از موجودات زنده آن دوران همراه بود. 
[11] دایناسوری با زائده‌های شاخ مانند بزرگی بر روی تیره استخوانی پشت گردن و شاخ بزرگی بر روی دماغ. 
[12] پستانداری شبیه فیل که در حال حاضر منقرض شده است. 
[13] دایناسورهای پرنده‌ای که دارای دندان و یک دُم بلند استخوانی بوده‌اند. 
[14] مخفف مأمور حفاظت از مسافرت زمانی به انگلیسی. 
[15] دایناسور گیاه‌خواری با صفحه‌ای استخوانی به دور گردن و دو شاخ بزرگ بر روی چشم‌ها و یک شاخ کوچک‌تر بر روی دماغ. 
[16] قطعه موسیقی برای پنج ساز. 
[17] موسیقیدان روسی (1971-1925) که به خصوص به خاطر سمفونی‌هایش مشهور است. 
[18] مخفف دونالد، نام کوچک هاوکینز. 
[19] یکی از افسانه های یونان باستان. اودیپ فرزند لائوس و جوکاستا بود که در هنگام تولد ترک شده بود و سپس بدون آن که بداند، پدرش را به قتل رساند و با مادرش ازدواج کرد. 
[20] بر اساس افسانه‌های یونانی، گرهی که شاه گردیوس، پادشاه فریجیه بست تا فقط به دست پادشاه بعدی آسیای صغیر باز شود. کنایه از مساله‌ی غامض دارد.

نویسنده: مایکل سوان ویک
مترجم: مریم جوزی

ویراستار: وحید بهلول
این داستان بدون هیچ تغییری از آرشیو «بعد هفتم» نقل شده است.
این اثر برنده‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه هوگوی سال 2000 میلادی بوده است. همچنین در همان سال به عنوان بهترین داستان کوتاه علمی‌تخیلی در نظرسنجی‌های مجله‌ی «لوکس» (یکی از مهم‌ترین مجله‌ها و معیارهای تقسیم‌بندی ژانری ادبیات گمانه‌زن) و نیز Asimov’s Reader برگزیده شده است. علاوه بر این، داستان در سال 2001 نامزد بهترین داستان کوتاه جایزه‌ی نبیولا شده است.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.