داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

راز و نیاز یک لاف‌زن

رو چارپایه نشست و گفت:
ـ حالا دیگه این سرهنگ پیر لاف زنم، اون‌جا تو ویرجینیا ـ مث آقای وینگلیف که قلم پامو زیر لگدش گرفت ـ به التماس و دعا افتاده. یه شب زانو زده بود و استغاثه می‌کرد. سرهنگ پا به سن گذاشته بود و می‌خواست پیش از به ته خط رسیدن و رفتن به سرزمین موعود، التماس دعاشو با خدا درمیون بذاره. اون شب صداشو بلند کرد و گفت: «خدایا، کمکم کن که درست باشم، درست عمل کنم، راست بگم و پیش از اومدن به حضورت، درست بمیرم. کمکم کن که با سیاپوستا به سروسامونی برسم. من تو تموم زندگی‌م از اونا نفرت داشته‌م. خدایا، اگه من تو بهشت نمی‌رم، مطمئنم که تو جهنم با اون‌همه سیاپوست که اون پایین منتظر دیدن منن، نمی‌رم. شنیدم که شیطون هم‌دست سیاپوستاست، اگه شیطون هم‌نشین سیاپوستا باشه، اونم می‌باس یه یانکی باشه، که دیگه از من محافظت نمی‌کنه. خدایا منو به سرزمینی ببر که مجبور نباشم تو جهنمی‌ساکن باشم که پر از سیاپوستاست! استدعا دارم، این خواسته منو مستجاب فرما! خدا جواب داد: «سرهنگ کوشنبری، صدای درخواست تو شنیدم، دیگه چه تقاضایی داری؟»
سرهنگ لاف زن پیر التماس و استغاثه شو دنبال کردو گفت:
ـ خدا، خدای مهربون، خونواده‌ی من خیلی فقیرتر از اون بوده یه لَله‌ی سیاپوست واسه هرکدوم از هشت بچه‌ی پدرم اجیر کنه. من تو بچگی‌م بی لَله بودم. خدایا یه لَله تو بهشت به من عطا فرما! یه پیرزن سیاپوستم واسه برق انداختن صندلای طلایی و پاک کردن گرد و خاک بالام لازم دارم. خدایا، اگه تو بهشت سیاپوستای تحصیل کرده وجود دارن، جلو چشم من پیداشون نشه. تنها چیزی که من بیش‌تر از یه سیاپوست تحصیل کرده از اون متنفرم، یه سیاپوست دورگه ست. خدایا، اجازه نده نه با سیاپوستای نیویورک و نه با اونایی که با اتحادیه سیاپوستا یا الینور روزولت دمخورن، تو بهشت هم‌صحبت باشم. منو به مراتع سیاپوستا هدایت نکن! تو قادری تموم آدما رو به سفیدی برف بیافرینی، منو از اختلاط با سیاپوستا معاف کن! من هنوزم یه سیاپوست آوازه خون می‌شناسم که سفید بود. چند شخصیت دیگه هم از این قماش می‌شناسم، که الان قصد ندارم وارد این مقوله شم. واسه این که یه مرد خدا اجازه نداره همه‌چی رو توضیح بده. ولی تو که به همه‌چی آگاه و بینایی، واسه چی یه سیاپوست، یه چیز خاصه! خدایا منو ببخش می‌خوام به خودم جرأت بدم و یه سوالی ازت بکنم: سیاها رو واسه گرفتاری سفید پوستا آفریدی؟ اونا رو این‌جا رو زمین گذاشتی که مایه مصیبت و رنج غرب باشن؟ اتحادیه سیاپوستا به محض گرفتن یه اینچ، یه راه‌آهن می‌خوان. خط راه آهن رو که بهشون بدی، تموم راه‌آهن رو می‌خوان. به زودی یه سفید پوست، بدون این‌که یه سیاپوست پهلوش وایساده باشه، نمی‌تونه آواز بیا به سوی من مسیح رو بخونه. سیاپوستا می‌تونن تو آواز خوندن، ما رو از میدون در ببرن. خدایا، من فکر می‌کنم بد نباشه که دوباره مسیح رو به زمین بفرستی. الان وقت دوباره اومدنش رسیده. واسه این که فکر می‌کنم مسیح ندونه که تو این دوره زمونه مدرن سیاپوست چه مصیبتیه! اونا آفتن! با ما و کنار ما سوار قطار می‌شن! تو اتوبوسا کنار ما می‌شینن! بچه‌های کوچیک سیاه شونو با بچه‌های سفید ما راهی مدرسه می‌کنن! حتی دارن زمزمه می‌کنن که دوست ندارن دیگه تو زندون جداگانه نگهداری بشن! می‌گن که زندون یه محل عمومیه که مالیات‌شو اونام می‌پردازن. خدایا، مالیاتای سیاپوستا رو از مالیاتای سفیدپوستا، گوسفندای سیاپوستا رو از گوسفندای سفیدپوستا و سربازای سیاپوستا رو از سربازای سفیدپوستا، پیش از جنگ بعدی سوا کن! خدایا، پیش از این که خیلی دیر بشه، مسیح رو بفرست! خدای بزرگ، پروردگار مهربون، تنها پسر محبوب تو سوار ابرای آتیش‌زا کن و بفرست، تا این دنیای کج و کوله رو دوباره به راه راست هدایت کنه و سیاپوستا رو، پیش از این که صدای طبل‌های خطر گوش فلک رو کر کنه، به جای اولشون برگردونه! خدایا من خودم رو حاضر می‌کنم که به پیشواز روز موعود برم. ردای سفیدمو می‌پوشم و حاضر می‌شم، که سوار ارابه شم. خوش ندارم سیاپوستا رو ببینم که قطار شدن و دارن می‌گن که دیوان عالی حکمی‌ صادر کرده که ارابه‌ی ملکوتم مختلط شده! اگه یه همچین خبری رو بشنوم، خدای من ترجیح می‌دم همین‌جا رو زمین بمونم! واسه این‌که تو این‌جا دست کم فرماندار ارفابیوس هنوز طرفدار منه!
نویسنده: لنگستن هیوز (Langston Hughes)
مترجم: علی اصغر راشدان
از مجموعه‌ی: «داستان‌های ساده‌لوح»

درباره نویسنده
جیمز مرسر لنگستون هیوز (به انگلیسی: James Mercer Langston Hughes) ‏(۱ فوریهٔ ۱۹۰۲ جاپلین، میزوری – ۲۲ مهٔ ۱۹۶۷ نیویورک) شاعر، داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، داستان‌کوتاه‌نویس، و نوشتارنویس سیاه‌پوست آمریکایی بود. او بیش‌تر به‌دلیل کارش در رنسانس هارلم نامدار است.

کفِ سرِ لیوان پری را که متصدی بار جلوش گذاشت، فوت کرد و گفت:
ـ اگه می‌خواهی سرگذشت منو بدونی، توصورتم نیگا نکن، به دستام نیگا نکن، به پاهام نیگا کن. اگه تونستی بگی چه قدر رواونا وایساده‌م.
ـ من نمی‌تونم پاهاتو تو کفشات ببینم که!
ـ با همین کفشا که من می‌پوشم، همین کفشایی که نه پوزه‌باریکه، نه صندلی گهواره‌ایه، نه پنجه فرانسویه، فقط یه چیز بزرگ و دراز و پهن و گشاده، می‌تونی بگی چه‌قدر رو پاهام وایساده‌م و چه‌قدر بار سنگین روشون جابه‌جا کرده‌م! پاهام از وایسادن کنار هیچ بار، یا واسه این‌که من همیشه تو یه بارم، پهن و گشاد نشدن. می‌دونی، من تو هیچ باری لنگر نمی‌ندازم، مگه چارپایه داشته باشه. تو چطور؟
ـ منم هوای کار دستمه. ولی این قضیه چه ربطی به زندگی گذشته‌ی تو داره؟
ـ هرکاری که من می‌کنم به زندگی گذشته‌م مربوطه. از ویرجینیا گرفته تا جویس. از زنم گرفته تا زاریتا. از شیر مادرم گرفته تا همین لیوان آبجو، همه‌چی به هم ربط داره.
ـ من ارتباط تو رو با اون یه دلاری که بهت قرض دادم، وقتی باور می‌کنم که تو قرضتو پس بدی. این ویرجینیا کیه دیگه؟ تا حالا چیزی ازش بهم نگفته بودی؟
ـ ویرجینیا جاییه که من توش به دنیا اومده‌م. من می‌باس تو یه ایالتی به دنیا می‌اومدم که اسم یه زنه. واسه همینم از همون روز به بعد، تا الان هیچ‌وقت زنا آرومم نذاشته‌ن.
ـ فکر می‌کنم تو داری لاف بیخودی می‌زنی! اگه همون اندازه که تو دنبال زنا پرسه می‌زنی، اونام دنبال تو بودن حالا نمی‌تونستی با خیال آسوده این‌جا، رو چارپایه بار بشینی. من هیچ زنی رو ندیده‌م که واسه خونه رفتن صدات کنه، مث زنای خیلی از اینا که این‌جا ولن.
ـ بهتره جویس توهیچ باری دنبال من نگرده. این قضیه باعث انفجار بین من و زنم می‌شه. از اون گذشته، من اصلا خوش ندارم هیچ زنی از هیچ باری صدام کنه. این حق مخصوص یه مرده که گاهی بشینه و لبی ترکنه.
ـ این حق مخصوص رو چه‌جوری به گذشته‌ت ربطش می‌دی؟
ـ من یه بچه‌ی کوچیک که بودم، هیچ جایی واسه نشستن و فکر کردن نداشتم. من با سه تا برادر، دوتا خواهر، هفت تا پسرعمو و پسرخاله، یه خاله‌خونده‌ی شوهر کرده، یه عموخونده و یه نوه‌ی کشیش بزرگ شده‌م. خونه‌مون تنها چار تا اتاق داشت. هیچ‌وقت خدا، جایی که بشینم و بخورم ـ حتی جایی واسه خوردن شیر ـ قبل این‌که‌یه بچه گشنه‌ی دیگه از دستم بقاپه، نداشتم! من پسر بزرگ خونواده‌م نبودم. تودل‌بروترین بچه‌م نبودم. نمی‌دونم واسه‌چی هیچ‌کس منو دوست نداشت. واسه همینم خودمم می‌ترسیدم یکی رو مدت زیادی دوست داشته باشم. وقتی‌ام کسی رو دوست می‌داشتم، دیگه بزرگ شده بودم و با زنای ناجور دوست می‌شدم. می‌دونی چرا؟ واسه این که پیش از اون دوست داشتن کسی رو تمرین نکرده بودم. روی این اصل نمی‌تونستیم با هم کنار بیایم.
ـ این همون وقتیه که نوشیدن رو انتخاب کردی؟
ـ نوشیدن منو انتخاب کرد. ویسکی منو دوست داره، ولی آبجو منو دوست‌تر داره. ازدواج که کردم فهمیدم که‌یه بطری سرد، به همون خوبیه‌یه رختخواب گرمه. مخصوصاً که بطری سرد نمی‌تونه حرف بزنه و یه گرم کننده‌ی رختخواب می‌تونه. من خوش ندارم یه زن خیلی درباره‌ی خودم با من گپ بزنه. واسه همینه که جویس رو دوستش دارم. اون همیشه‌ی خدا درباره‌ی خودش حرف می‌زنه.
ـ من هنوز دارم به پاهات نیگا می‌کنم و قسم می‌خورم که اونا از زندگی‌ت واسه من هیچ‌چی رو روشن نمی‌کنن. پاهات یه کتاب باز نیستن که!
ـ عیب قضیه این جاست که تو چش داری، ولی چیزی نمی‌بینی. این پاها، روی تموم سنگای خیابون 135 ولنوکس وایساده‌ن. این پاها به همه چی کمک کرده‌ن. از عدل پنبه بگیر، تا یه زن گشنه. این پاها ده‌هزار مایل تو کار کردن واسه‌ی سفیدپوستا راه رفته‌ن. یه ده‌هزارتای دیگه‌م واسه‌ی همراهی با سیاپوستا، راه رفته‌ن. این پاها کنار محرابا، میزای قمار، صفای غذاهای مفتی، بارا، قبرستونا، در آشپزخونه ها، از صفای سوپ بگیر، تا صفای نوشیدنیا، وایساده‌ن. پشت پنجره‌های شرط‌بندی، بیمارستانا، میزای خیرات، نرده‌های تأمین‌اجتماعی و همه‌جور صفای دیگه وایسادن. اگه چارتا پا داشتم، می‌تونستم توی صفای بیش‌تری‌ام واستم. واسه همینم هفتصد جفت کفش پاره کرده‌م. هشتادونه جفت کفش تنیس، دوازده جفت صندل تابستونی، به اضافه‌ی شیش جفت کفش ولگردی، پوشیده‌م و پاره کرده‌م. با پول جورابایی که همین پاها خریده‌ن، می‌شه یه کارخونه بافندگی خرید. ذرت‌هایی که من بریدم، می‌تونست تیغای یه کمباین آلمانی رو کند کنه. تاول‌هایی که من فراموش کرده‌م، می‌تونه همین تو رو از همین الان تا روز قیامت بگریونه. اگه قرار بود کسایی تاریخ زندگی منو بنویسن، می‌باس از همین پاهای من شروع می‌کردن.
ـ بابا، پاهات اون قدرام فوق‌العاده نیستن. از اون گذشته، چیزایی که تو می‌گی جنبه‌ی عمومی‌ داره. اگه راست می‌گی، یه چیز مخصوص از پاهات بگو که اونا رو از تموم پاهای دیگه‌ی دنیا متفاوت کنه. فقط یه چیز، اگه راست می‌گی!
ـ پنجره‌ی دکون اون سفید پوستو، اون‌ور خیابون می‌بینی؟ خُب، همین پای راستم، تو شورش هارلم اونو شکونده. عدل کوبوندم وسطش. هیچ پای دیگه‌ای‌ام توی دنیا اونو نشکونده، الا همین پای راست من! تازه به محض کوبوندن با پای راستم، این پای چپم از جا کنده شد، فرارکرد و منو از مهلکه نجات داد. پای هیچ‌کس دیگه‌ای اون شب منو از دست پلیس فراری نداد، الا همین دو تا پایی که همین الان این‌جان. پس نگو که این پاها زندگی مخصوص به خودشونو ندارن!
ـ خجالت‌آوره! این اطراف پرسه زدن و شیشه شیکوندن! واسه چی؟
ـ واسه چی! چراشو ‌باس از پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگم بپرسی. اون می‌باس ساده لوح بوده باشه وگرنه واسه چی گذاشت که توافریقا کَت‌شو ببندنو واسه بردگی بفروشنش؟ واسه چی پدربزرگ پدربزرگ‌مو برا بردگی تربیت کنه؟ واسه چی پدر بزرگمو برابردگی تربیت کنه؟ پدرمو واسه بردگی تربیت کنه؟ پدرمم منو جوری بار بیاره که به اون پنجره نیگا کنم و با خودم بگم: این که مال من نیست، پس بوم م م م! بعد لگدمو بکوبم تو سینه‌ش.
ـ این لیوان بارم مال تو نیست، واسه چی اونو نمی‌شکونی؟
ـ این لیوان، آبجوی منو تو خودش نیگه می‌داره!
رازیتا داخل شد. کت پوست خرگوشی پنجشنبه‌شب خود را پوشیده بود؛ لباس پلوخوری‌اش را. کنار بار توقف نگرد و مستقیم به پشت و طرف اتاقک رفت.
دست ساده لوح بالا رفت و آبجو را تو خندق بلا خالی کرد. لیوان خالی به نقطه‌ی خیس قبلی خورد و روی پیشخوان بار برگشت.از روی چارپایه پایین سرید وگفت:
– می‌بخشی، فقط یه دقیقه.
دیگر متوقف کردنش ممکن نبود و گفتم:
ـ وایسا ببینم! تو گفتی بعضی چیزا رو می‌باس از پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگت پرسید. ولی می‌خوام بدونم که از مادربزرگ مادربزرگ مادربزرگت می‌باس چی بپرسم!
ـ من تو بازی‌دادن تا اون‌جاهاش پیش نمی‌رم دیگه!
ساده لوح این را گفت و رازیتا را، در راهرو آبی پردود، تا اتاقک پشتی دنبال کرد.
نویسنده: لنگستون هیوز (Langston Hughes)
مترجم: علی‌اصغر راشدان
از مجموعه‌ی «داستان‌های ساده‌لوح»

لنگستون هیوز (Langston Hughes)
لنگستون هیوز (1902–1967) پرکارترین و شاید معروف‌ترین نویسنده‌ی سیاه‌پوست ادبیات مدرن امریکا بود. تنها شاعر سیاه‌پوستی که به طور کامل با درآمد حرفه‌ی ادبی طولانی و متنوع خود زندگی می‌‌کرد.
هیوز در «جابلین» ایالت میسوری متولد شد، اما بیش‌تر دوران کودکی‌اش را با مادربزرگش و در «لاورنس» ایالت کانزاس گذراند. سیزده‌ساله بود که مادربزرگش مرد و او به «لینکلن» ایالت ایلینویز رفت تا با مادرش زندگی کند. یک سال بعد، آن‌ها به «کلیولند» رفتند. در آن‌جا هیوز به دبیرستان رفت و سرودن شعر را آغاز کرد. بعد از اتمام دوره‌ی دبیرستان، پانزده ماه در «مکزیکو» با پدرش «که چند سالی ساکن آن‌جا بود ـ زندگی کرد. در همان‌جا زبان اسپانیایی را یادگرفت و شعر «سیاه‌پوست از رودخانه می‌‌گوید» را سرود، که در نشریه‌ی «کرایزیس» چاپ شد. در سال 1921 مدت یک سال به دانشگاه کلمبیا رفت و دانشگاه را برای کار دوساله‌اش در دریا، رها کرد. این سفرها او را به سواحل غرب افریقا و شمال اروپا کشاند. در سال 1921 به پاریس و بعد به ایتالیا رفت و در آن‌جا در کلوب‌های شبانه به کار پرداخت. در پایان همان سال و در راه بازگشت به نیویورک، در یک کشتی بخاری به کار شستشو و رنگ‌کاری عرشه مشغول بود. سال بعد را در واشینگتن گذراند و در دفتر سازمان مطالعات و تاریخ زندگی سیاه‌پوست‌ها کار کرد. کمی بعد، در «واردمن پارک هتل» به عنوان پادو، کار کرد. در همان‌جا بود که نویسنده‌ای به نام «واشل لیندسی» تعدادی از اشعار هیوز را خواند و مطبوعات کشف و معرفی‌اش کردند. هیوز اولین جایزه‌ی شعری‌اش را در سال 1925 از مجله‌ی «اپورچونیتی» دریافت کرد و می‌‌رفت که یکی از چهره‌های مشهور رنسانس هارلم شود.
هیوز تحصیلاتش را در دانشگاه پنسیلوانیا ـ جایی که اولین رمانش را در سال 1939 با عنوان «بی‌خنده، نه» نوشت ـ پی گرفت.
بیش از دوازده مجموعه از اشعارش در دوران حیاتش چاپ شد. یک مجموعه کامل و نهایی، با عنوان «پلنگ سیاه و تازیانه» در سال 1967 و بلافاصله بعد از مرگش منتشر شد. هیوز بارها به عنوان برجسته‌ترین شاعر هارلم به حضار و شنوندگان معرفی شد. او به خاطر چیره‌دستی‌اش در شعر، در سال 1926 برنده‌ی جایزه‌ی لیسانس افتخاری مؤسسه‌ی «ویتر بایز» شد. برنده‌ی جایزه‌ی مؤسسه‌های «روزنوالد و دوستی گوگنهایم» و بورسیه‌ای از آکادمی هنر و ادبیات امریکا شد. در سال 1959 برنده‌ی جایزه‌ی «انیسفلد ولف» شد و در سال 1960 مدال «اسپینگارن» به او تعلق گرفت.
«جس ـ بی» (Jess-B) ساده‌لوح، یک شخصیت محبوب هارلم است که هیوز او را خلق کرده است. داستان‌های ساده‌لوح نوشته شدند و تعدادشان که زیاد شد، به مرور شکل کتاب به خود گرفتند و سرآخر این کتاب‌ها به بیش از چهار جلد رسیدند.
نویسنده: علی‌اصغر راشدان

ساعت استراحت

گفت :
– رییس من سفید پوسته.
گفتم :
– بیشتر رییسا سفید پوستن.
– سفید پوست و پرچونه. یه ریزم می‌پرسه که سیا دیگه چی می‌خواد. دیروز باز تو ساعت استراحت کافه، با حرف‌های صدتا یه غازش درباره سیا پوستا، النگاتم شده بود. اون همیشه می‌گه سیا. انگار 1150 نوع جور واجور سیاپوست تو آمریکا وجود نداره. رییسم می‌گه: حالا که همتون حق شهروندی و دیوان عالی رو به دست آوردین، آدام پاول تو کنگره‌ست، رالف بونچ تو مجلسه، لئونتاین پرایس تو اپرای متروپولیتن می‌خونه، بالاتر از همه این که دکتر مارتین لوترکینگ جایزه نوبل رو می‌گیره، دیگه بیش‌تر از این چی می‌خواین شما؟‌ از همین تو می‌پرسم، سیا دیگه چی می‌خواد؟‌
– من سیا نیستم من خودمم.
– خب، تو نماینده‌ی سیا که هستی !
– نه، من نیستم. من فقط نماینده‌ی شخص خودمم.
– پس رالف بونچ و تورگود مارشال و مارتین لوترکینگ نماینده‌ی تو هستن، نیستن؟‌
– اگه تو می‌گی اونا نماینده‌ی منن، من از این که اون جور آدما نماینده‌ی منن، خیلی به خودم می‌بالم. ولی تموم اونایی رو که اسم می‌بری، دنبال کارو زندگی خودشونن و تو بار من آبجو نمی‌خوردن. من هیچ‌وقت یکی از اونا رو تو خیابون لنوکس ندیدم. تا اون جاکه به یاد دارم، اونا حتی تو هارلم زندگی نمی‌کنن. من حتا نمی‌تونم اسم شونو تو دفتر تلفن پیدا کنم. همه‌شون شماره‌ی اختصاصی دارن. اگه تو می‌گی اونا نماینده‌ی سیا هستن، واسه چی از خودشون نمی‌پرسی که سیا دیگه چی می‌خواد؟‌
– من نمی‌تونم به اونا دست پیدا کنم.
– خب، منم نمی‌تونم. پس هردومون مثه همیم.
– خیله خب، قضیه رو از نزدیک‌تر نیگا کنیم. روی ویلکیتر تو جبهه‌ی شما می‌جنگه، جیمز فارمرم همین طور.
– اونا تو بار من چیز نمی‌خورن.
– ویلکیتر و فارمر تو هارلم زندگی نمی‌کنن؟
– تا اون جا که من می‌دونم، این دورو ورا پیدا شون نشده. فکر می‌کنم از وقتی جکی مابلی اولین جوک شو گفت، اونا پا تو بار آپولون نذاشتن.
– من اونو نمی‌شناسم، ولی نیپسی راسل و بیل کاسبی رو تو تلویزیون می‌بینم.
– جک مابلی اون نیست. اون یه زنه که به اسم مامز معروفه.
– عجب!
– مامز مابلی تو یکی از صفحه‌هاش یه داستان درباره‌ی سندی الا و دمپایی های جادویی‌ش که تو مجلس جوونا می‌رقصه و اتفاقی که واسه خانوم کوچولو می‌افته، داره. تموم داستان درباره‌ی اون چیزیه که سیا می‌خواد.
– پایان داستان چه جوریه؟‌
– سندی الای کوچولو تا نصف شب با رییس کوکلاکس کلان می‌رقصه. ساعت زنگ دوازده رو که می‌زنه سندی الا–ی کوچولو به زندگی معمولی سیا پوستی خودش برمی‌گرده. کلاه گیس بلوندش به یه کلاه بافتنی سیا تغییر شکل می‌ده و هفته‌ی بعدش به محاکمه کشونده می‌شه.
 – یه افسانه‌ی نمادین. به نظر من، یعنی که سیا تو زندونه. ولی تو که زندونی نیستی!
– این برداشت توئه.
– ش
– خب، تو چی می‌خوای؟‌
– که از زندون بیام بیرون.
– کدوم زندون؟‌
– همین زندونی که تو منو توش انداختی !
رییسم فریاد می‌زنه که :
– من! من که تو رو تو زندون ننداختم. تو چی می‌گی پسر! من تو رو دوستت دارم. من یه لیبرالم. واسه کندی رأی جمع کردم و حالام واسه جانسون این کار رو می‌کنم. من طرفدار برابری‌ام. حالا که تو اونو به‌دست آوردی ،دیگه بیش‌تر از این چی می‌خوای؟‌
– برابری دوباره.
– منظورت از برابری دوباره چیه؟‌
– که تو با من قاطی بشی، نه من با تو.
– منظورت اینه که من بیام تو هارلم زندگی کنم؟‌ اصلا و ابدا !
– من تو هارلم زندگی می‌کنم.
– تو با اون جا اخت شدی و کنار اومدی. تو هارلم جنایت خیلی زیاده.
– تو هارلم بانک زنی دویست هزار دلاری نیست، که همین چند وقت پیش سه فقره‌ش تو جاهای دیگه اتفاق افتاد و همه‌شم سفید پوستا تو اون کارا دست داشتن و یکی‌شم تو هارلم نبود. گنده‌ترین و خوشگل‌ترین جنایتا تو بیرون از هارلم اتفاق می‌افته. ما هیچ وقت نه دزدی نیم میلیون دلاری جواهرات داریم و نه گم شدن یاقوت کبود. بهتره با من بیای تو هارلم و با ما قاطی شی.
– این سیا پوستا هستن که می‌خوان برابرشن.
– این سفید پوستا هستن که این رو نمی‌خوان.
– مام می‌خوایم، منتها تا یه نقطه‌ای.
– این همون چیزیه که سیا پوستا می‌خوان، جابه جا کردن این نقطه.
رییسم اخم کرد و گفت :
– ساعت استراحت تمومه.
نویسنده: لنگستون هیوز (Langston Hughes)
مترجم: علی‌اصغر راشدان

از مجموعه‌ی «داستان‌های ساده‌لوح»

می‌گی چرا؟

آقایی که شما باشین، تا اون روز من هیچ کار خلاقی نکرده بودم و از اون وقت تا حالا نکرده‌ام. یعنی اصلاً فکرشم نیستم. اما اون شب روراست گشنه‌م بود. اونم چه جور!
دوره‌ی کسادی بود و هنوز کارخونه‌‌های اسلحه‌سازی وا نشده بود تا دوباره پول‌‌‌‌ها به  جریان بیفته. هنوز جنگ دوم درگیر نشده بود. 
داشتم می‌ون برف، از خیابان صد و سی و سوم رد می‌شدم که، یه هو، یه سیاه دیگه که انگاری اونم مث من گشنه­ش بود جلومو گرفت و گفت: 
– می‌گم‌ها… داداش!… نمی‌خوای پول و پلهای گیرت بیاد؟ 
گفتم: چرا که نخوام؟ به ! حرفا می‌زنی! اما آخه چه جوری؟ 
گفت: "یکی رو لخت می‌کنیم. اولین سفیدپوستی رو که از تو یکی از این کاباره‌‌‌‌ها دربیاد و پولدارم باشه، بیخ خرشو می‌چسبیم و لختش می‌کنیم. 
گفت: آره لختش می‌کنیم، پس چی؟… آخه، مرد حسابی! مگه تو گشنت نیس؟ مگه همین امروز خودت نبودی که پای صندوق اعانه واستاده بودی و تازه آخرشم دست از پا درازتر برگشتی؟ عین خودم. چیزی بت ماسید؟ ها؟ – لعنتی!… خلاصه، باس تو هم هرچه دلت می‌خواد داشته باشی. تموم شد و رفت… دستتو دراز کن و برش دار، اگرم داری از گشنگی می‌میری، اقل کم مثل احمق­‌‌‌ها نمی‌ر! بینم: نکنه عاشق چشم و ابروی سفیدپوستایی، آره؟ خب، اگه نیستی، بزدلی پس. – پس چی؟ خیال کردی اونا اصلاً محل سگ بت می‌ذارن؟ 
گفتم: نه که نمی‌ذارن. 
گفت: آره که نمی‌ذارن. این پولدارا، میان هارلم و تو کاباره‌‌‌‌ها و می‌خونه‌‌های شبونه چهل پنجاه دلار خرج می‌کنن! اما به  من و تو که تو خیابونا ویلونیم محل سگ هم نمی‌ذارن. مگه نه، ها؟… خلاصه امشب یکی از اونا باید اول یه خورده از پولاشو بسلفه، بعد بره خونش. 
گفتم: آجانا چی پس؟ 
گفت: ولشون کن، جهنم شن!… نیگا: من خونه‌‌‌‌ام همین جاس: تو این زیرزمین پشت کوره، رو کپه‌ی خاکسترا می‌خوابم. شبا هیشکی اینجا پا نمی‌ذاره. می‌ذارن اینجا بخوابم که کوره رو بپ‌‌‌ام تا صبح بسوزه… آره. اون بال‌‌‌ام یه نجیب­خونه­س. می‌فهمی که؟ نیگا: اون یارو رو که پیدا کردیم، تو می‌گیری هولش می‌دی تو زیرزمین. اون وقت منم می‌کشمش تو و دوتایی می‌بریمش پشت کوره دخلشو می‌اریم. از پول و ساعت و لباس و این جور چیزا، هرچی داشته باشه ازش می‌ستونیم، بعدم می‌فرستیمش تو حیاط عقبی. اگه هوار کشید (که حتماً هم وقتی هوای سرد به  تنش بخوره هوارش درمیاد. )، مردم خیال می‌کنن یه سفیدپوس مست کرده و اون بالا با یه نشمه‌ی سیاه دعو‌اش شده. اگر ببینینش هم می‌گن لابد مجبور شده لباساشو بذاره و فلونگو ببنده. خب تا اون وقتم دیگه من و تو زده­یم به  چاک جعده. چه طوره داشم؟ 
جونم واسه­تون بگه، آقام که شما باشین، اون شب من اونقده خسته و گشنه بودم و سرما پیرمو درآورده بود که هیچ نمی‌دونستم به  یارو چی جواب بدم. همین قد گفتم: "باشه!" و قرارشو گذوشتیم. 
اون وقت شب، انگاری خیابون صد و سی سوم حسابی داشت دست و پا می‌زد: 
مردم می‌اومدن و می‌رفتن. تاکسی­‌‌‌ها و ماشینا این ور و اون می‌روندن. زنا هول می‌زدن و سفیدپوسای بالای شهر، دنبال کاباره­‌‌‌ها می‌گشتن. 
درست نصب شب بود. 
زیرمین این یارو سیاهه، درش درست بغل در "باردیکسی" بود. همون جایی که یه زنیکه توش از اون "بلوز"‌‌‌ها می‌خونه که سفیدای لعنتی براشون جون می‌دن. 
آقام که شما باشین. عینهو همونی شد که دلمون می‌خواس. 
همون دیقه یه دسته سفیدپوس، با خز و پز از سرپیچ خیابان پیداشون شد. 
انگار ماشینشونو تو لنکاس پارک کرده بودن؛ چون اگه با تاکسی اومده بودن، دیگه توبرفا راه نمی‌رفتن. وقتی رسیدن جلو ما، یکی از زنای سفید گفت: ای وای، ادوارد! جونی، من کیف و قوطی پودرمو تو ماشین جا گذوشتم. بی­زحمت باس بری ورداری بیاریشون. 
همشون چپیدن تو باردیکسی؛ جز اون پسره که دوباره برگشت به  لناکس. آقام که شما باشین، ادوارد اون شب دیگه به  باردیکسی برنگشت. نه جونم، اوهمم، واسه اینکه نذاشتیمش بره! آره… 
جونم واستون بگه وقتی با اون قر و فر و لباس شبش، با اون پالتو سیاه معرکش_ که‌ای ک‌اش مال من بود_ برگشت، من از قصد سر خوردم و برای اینکه رو برفا زمین نخورم چارچنگولی یارو رو چسبیدم و تا اومد بفهمه چه بلایی داره سرش می‌اد، از پله­‌‌‌ها کشیدمش پایین. یارو هم که در زیرزمین وایستاده بود و می‌پایید، تر و چسب کشیدش تو… خلاصه موقعی فهمید که اوضاع از چه قراره، که دیگه خیلی دیر شده بود و ما تونسته بودیم ببدیمش پایین و بکشیمش پشت کوره و بندازیمش تو زغالدونی. 
وقتی داشتیم با هم سر می‌خوردیم طرف پاییم، بش گفتم: جیکت درنیاد ها!
اون پشت چندونی روشن نبود. یه شعله‌ی کوچولوی گاز، با نور آبی رنگی از می‌ون گرد زغال­سنگی که تو هوا بود کور کوری می‌کرد. 
تا چند دیق‌های نمی‌تونستم ببینم پسره قیافه­‌اش چه جوریه. 
یارو سیاهه بش گفت: ادوارد! اینجا، تو زغالدونی، هوار موار نکشی ها!
اما طفلکی ادوارد هوار موار نمی‌کشید. همین­جور نشسته بود رو کپه‌ی زغالا و جیکش هم در نمی‌ومد؛ گمونم ار ترس ضعف کرده بود. 
سیاهه بش گفت: آره، زغال مغال هم نپرونی ها!
اما طفلکی ادوارد اهل زغال مغال پروندن هم نبود. 
یه خورده که گذشت، با صدای قشنگ سفیدپوستیش پرسید: چه کار می‌خواین بکنین؟ موضوع آدم دزدیه؟ 
آقام که شما باشین، ما دیگه فکر آدم دزدیشو نکرده بودیم. گمونم واسه همین بود که از این حرف هر دومون یکه خوردیم. می‌دیدم یارو سیاهه به  فکر افتاده بود که ببینه راس راستی می‌شه حریفو گرو نگه داشت یا نه. بعدم انگار خوب که فکراشو کرد، دید نه، کار عاقلون‌های نیست؛ چون برگشت به  پسر سفیده گفت: نه داداش، ما‌‌‌‌ها آدم دزد نیستیم. یعنی، راستش، وقتشو نداریم و فقط گشنمونه و… خوب، رفیق رو کن ببینم. ناشت چی داری؟ پسر سفیده دست کرد جیبش. 
شریکم از می‌ون همه‌ی چیز‌های دیگه، کیف زنونه‌ی زنجیردار خوشگلی رو که ادوارد واسه همون برگشته بود قاپید و تو هوا جلو صورتش گرفت. 
گفت: وای، وای، وای؛ ناکس لعنتی! نشمه‌‌‌ام واسه‌ی همچی چیزی جونش در می‌ره. از این جور چیزای قشنگ خیلی خوشش می‌اد… خوب؛ رو کن بینم؛ دیه چیا داری؟ پسر سفیده پا شد وایستاد و یارو سیاهه جیباشو گشت. یه کیف پول و یه ساعت طلا و یه فندک درآورد، بعدشم یه حلقه کلید به  خرت و پرت‌‌های دیگ‌های که به  درد یه کاکا سیاه نمی‌خوره. وقتی جیبای پسره رو خوب گشت، گفت: عشق است! گمونم فردا بتونم یه چیز دندون که حسابی بریزیم تو خندق بلا خوب عجالتاً می‌تونیم یه سیگاری با هم دود کنیم. 
این و گفت و قوطی سیگار یارو رو وا کرد. گفت: یکی بردار! از اون سیگارای معرکه بود!… به  من و بعدم به  پسر سفیده تعارف کرد. 
پرسید: چه جور سیگاریه این؟ 
پسر سفیده با ترس و لرز گفت: Bensons Hedgs 
ترسش از یارو شریک من بود که، وقتی سیگارشو پک زد قیافش یه جور بد و ترسناکی تو هم رفت. 
اخماشو هم کشید و گفت: خوشم نیومد پسر. چرا سیگار حسابی نمی‌کشی؟ بعد، از پسره که رو زغالا وایستاده بود پرسید: از کجا‌‌‌ها پا می‌شی با این جور سیگارا راه می‌فتی می‌ای هارلم؟… مگه نمی‌دونی هیچ سیاه‌ی از این­جور سیگارا نمی‌کشه!… واسه چی این زنای قشنگ پولداری رو که نیم­تنه‌ی خز سفید تنشونه ورمی­داری می‌اری این­جا تو هارلم؟ ما سیا‌‌‌ها حتی نیم­تنه‌ی خز سیاه از سرمون زیاده، چه برسه به  سفیدش. اینو می‌دونی یا نه؟ خب؛ حالا ازت یه چیزی می‌خو‌‌‌ام بپرسم. 
پسره بیچاره کم مونده بود بزنه زیر گریه. 
سیاهه همین­جور دنبال حرفشو گرفته یود و می‌گفت: سه چهار ماهه که همین­جور تو خیابون لنکاس بالا و پایین می‌رم کاری پیدا کنم. گوش خوابونده­‌‌‌ام یه پولی دسم بیاد که کفشامو بیونم نیم تخت بندازم… آخه تو رو خدا یه نیگایی بنداز؟ 
پاشو بلند کرد که پسره‌ی سفید تخت کفششو ببینه. راس راسی هم که چه سوراخایی ته کفشش بود!
به پسر سفیده گفت: دیدی؟ خب؛ اون وخ تو لعنتی روت می‌شه یا جیگرشو داری، که با لباس رسمی و این پیرهن شق و رق که جلوش یه ردیف الماس برق برق می‌زنه و این شال گردن ابریشمی و این پالتو گرون قیمت، پاشی بیای اینجا، جلو روی من قاد قاد راه بری قر بدی و چسی بیای؟ یا الله! پالتو رو ردش کن بیاد!
پسره‌ی سفید پوسته رو چسبید و پالتوشو از تنش درآورد. 
-ما که نمی‌تونیم از این لباسای وکیلای مجلس تنمون کنیم. (اسموکینگ یارو رو می‌گفت. ) اما ک‌اش بتونم از اون دگمه­‌های پیرهنت واسه نشمه­مون بدیم گوشوار‌های چیزی درست کنن. یا الله، درشون بیار!
من همش اونجا وایستاده بودم و نیگا می‌کردم. هیچ کار دیگ‌های نمی‌کردم. حالا دیگه همه چیز یارو رو ازش گرفته بود و دست‌اش پرِپر بود. 
گفت: تو، این­جا، تو هارلم، الماس به  سینه­ت بزنی و من از گشنگی بمیرم، نکبت؟ 
سفیده گفت: متأسفم!
سیاهه گفت: موتس سفی؟ هوم­م­م­م، آررره! موتس سفی!… اسمت چیه عفریت؟ 
سفیده گفت: ادواردپیدی مک گیل سوم. 
سیاهه گفت: دکیسه! سوم چیه دیگه؟ اون دوتایی دیگه کدوم گورن؟ 
سفیده گفت: پدر و بابابزرگم… من هم سومی هستم. 
سیاهه گفت: منم پدرو بابابزرگ داشتم، اما "سومی" نیستم: اولی­ام! لنگه­م تو دنیا پیدا نمی‌شه. از اون مدل­‌های تازه تازشم. می‌دونی؟ نوبرش!
و قاه قاه از شوخی خودش خندید. 
وقتی خندید، پسر سفیده درست و حسابی وحشتش ور داشته بود. دیگه هیچی نمونده بود که هوار بکشه. 
دوباره رو کپه‌ی زغالا نشست. جلو پیرهنش، اون جایی که الماس­‌‌‌ها رو کنده بود، سیاه شده بود. 
بالای زغالدونی، از یه شیشه‌ی شکسته سوز ناکاری می‌زد تو و سفیدپوسته که سر دو سم چمبک نشسته بود، دیگ دیگ می‌لرزید. هیجده بیست سالو شیرین داشت. یکی از اون بچه ننه­‌های درست و حسابی بود که دور و بر می‌خونه­‌های شبونه می‌پلکن. 
یارو سیاهه همون­جور می‌خندید. وفتی ترس پسر سفیده رو دید، گفت: نترس. نمی‌خوایم بکشیمت. وقتشو نداریم. اما، آقا سفیده، اگه زیادی رو اون زغالا بشینی مث من کاکا سیاه می‌شی ها!… خب. کفشا رم رد کن بیاد. گاس بتونم صنار سه شئ­ئی بفروشمشون. 
سفیده کفشاشم درآورد. اما وقتی داشت اونا رو می‌داد دست سیاهه، خودشم دیگه تاب نیارد و هری زد زیر خندهو آخه خیلی مسخره­س که آدم کفشاشو بده به  یکی دیگه و خودش با جوراب راه بره، مگه نه؟ 
هر سه تامون زدیم زیر خنده و دِ بخند. 
یارو سیاهه گفت: خب دیگه. شما دو تا می‌تونید همین­جا بمونین و هر قدر دلتون می‌خواد بخندین، اما من دیگه می‌رم… زت زیاد! می‌دونین چه کار کرد؟ 
ناکس از زیرزمین رفت بیرون و همه چی رم با خودش برد!
من، درست مث اولی که اونجا اومده بودم، دست خالی موندم. آره جونم، اون ناکس من و پسر سفیده رو که رو کیسه‌ی زغال وایستاده بود قال گذاشت رفت و پولا و الماسا و همه چی حتی کفشا رو با خودش برد!
تو دالون تاریک دنبالش دویدم و هوار زدم: نیگا کن یاروئه! نمی‌خوای یه چیزی هم به  من بدی؟ آخه سهم من چی می‌شه پس؟ 
انقدر تاریک بود که اصلاً نمی‌دیدمش. فقط صداشو می‌تونستم بشنفم. 
سرم داد کشید که: برگرد همون­جا هالو، مواظب سفید پوسته ب‌اش تا من بزنم به  چاک… برگرد؛ اگه نه هرچی دیدی از چش خودت دیدی. 
برگشتم!
من موندم و پسر سفیده که تو زغالدونی واستاده بود… اون، عینهو یه احمق تمام عیار! آقا، هر دوتامون از زور پیسی زدیم زیر خنده و حالا نخند کی بخند!
پسر سفید پوسته گفت: ببینم رفتش؟ 
گفتم: لابد، این­جا که نیست. 
یخه‌ی اسموکینگشو زد بالا زد و گفت: اما خیلی با مزه بود، کیف کردم! خیلی خیلی مهیج بود!
گفتم: چی؟ مهیج بود؟ 
گفت: می‌دونی؟ این تنها چیز مهیجی بود که تا حالا بر‌‌‌ام اتفاق افتاده، تو همه‌ی عمرم این اولین دفعه­س که تو هارلم واقعاً کیف کردم. همه‌ی چیزای دیگه تقلبیه و ساختگی. فقط همین یکی یه چیز واقعی بود. 
گفتم: داداش؛ اگه من به  اندازه‌ی تو پول داشتم، مد‌‌‌ام کیفم کوک بود. 
گفت: نه کاکا، این­جور‌‌‌ام نیس. 
گفتم: چرا، چرا هست. 
اما پسر سفیده دوباره سرشو تکون داد که نه. 
بعد پرسید: خب حالا دیگه می‌تونم برم رد کارم؟ 
گفتم: آره، چرا نه. 
به دالون تاریک که رسیدم، بش گفتم: یه دقه صب کن. 
رفتم بیرون و این ور و اون ور و نیگا کردم؛ از آجان پست خبری نبود، آدم زیادی هم تو خیابون دیده نمی‌شد. 
به پسر سفیده گفتم: زت زیاد! خوشحالم که دست کم، تو یه کیفی کردی! بعدشم رامو کشیدم و رفتم و ولش کردم به  امان خدا که با جوراب لب پیاده­رو وایسه و منتظر تاکسی بشه. 
دس از پا دراز تر و گشنه­تر از حالا، تو خیابون راه افتادم. تو راه همه­‌اش فکر پسره سفیده بودم با اون همه پولش. با خودم گفتم: فکر می‌کنی این سفیدا چه مرگشونه؟ تو می‌گی اینا واسه چی خوشبخت نیستن؟ 
نویسنده: لنگستون هیوز
مترجم: بهروز دهقانی
حروف‌چین: مهسا نظام‌آبادی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.