داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

در این جهان چیزهای سرد و خشنی زندگی می‌کنند که من آن‌ها را «ماشین» می‌نامم. رفتارشان به هراسم می‌اندازد؛ به خصوص وقتی که رفتارهای انسانی را بسیار استادانه تقلید می‌کنند دستخوش احساس تلخی می‌شوم. احساس می‌کنم این چیزها قصد دارند خودشان را به جای انسان‌ها جا بزنند، اما آن‌ها انسان نیستند. من به آن‌ها «آندروئید» [۱] می‌گویم، البته فقط من هستم که این کلمه را به این معنا به کار می‌برم. منظور من از کلمه‌ی «آندروئید» تلاش صادقانه‌ی آزمایشگاهی برای خلق انسان نیست. منظورم چیزی است که تولید شده که بی‌رحمانه فریبمان دهد، که باعث شود فکر کنیم یکی از خودِ ما است. این موجودات چه در آزمایشگاه ساخته شده باشند و چه نه، برای من مفهوم خاصی ندارد؛ چرا که کل کائنات آزمایشگاهل عظیم است و از این آزمایشگاه، موجودات بی‌رحم و دغل‌بازی بیرون می‌آیند که لبخند می‌زنند و دستشان را به سوی ما دراز می‌کنند که با هم دست بدهیم. اما دستشان، پنجه‌ی مرگ است و لبخندشان، سرمای گور.
این موجودات میان ما هستند؛ اگر چه به لحاظ ظاهری با ما تفاوتی ندارند، ولی ما هم به دنبال تفاوت‌های ذاتی نیستیم، بلکه دنبال تفاوت‌های رفتاری هستیم. من در علمی‌تخیلی‌هایم مرتب از آن‌ها می‌نویسم. برخی‌هایشان مثل ریچل روزن [۲] حتا خودشان هم خبر ندارند آندروئید هستند. آن‌ها ممکن است زیبا باشند، اما یک چیزی کم دارند که همان گرمای انسانی است. بنابراین در رده‌ی پزشکی «اسکیزوید» قرار می‌گیرند که به معنای فقدانِ احساساتِ مناسب است. مطمئنم وقتی روی کلمه‌ی «شی‌ء» تأکید می‌کنم، منظورم را درک می‌کنید. انسانی که فاقد احساسات و حس همدلی باشد، درست مثل آندروئیدی است که فاقد این احساسات ساخته شده باشد؛ حالا به عمد یا از روی اشتباه. در اساس منظورمان شخصی است که برای سرنوشت دیگر موجودات اهمیتی قائل نمی‌شود، کنار می‌ایستد و فقط نظاره‌گر است. این موجود با خونسردی‌اش نظریه‌ی جان دون [۳] مبنی بر این که «هیچ انسانی همچون جزیره نیست» را محقق می‌سازد؛ البته قدری نظریه را پیچیده می‌سازد، به این صورت که «یک جزیره‌ی ذهنی وجدانی» دیگر انسان نیست.
احتمالاً حرکت از سوی معنویت به مادیت و حیات یافتن موجودات مکانیکی در زمانه‌ی ما، بزرگ‌ترین تحولی است که دنیای ما دستخوش آن شده است. در حال حاضر هیچ مرزبندی مشخصی بین موجود زنده و غیر زنده نداریم و این پارادایم ما خواهد بود. وقتی می‌گویم روزی می‌رسد که میلیون‌ها موجود دورگه خواهیم داشت که یک پایشان در دنیای واقعی است و پای دیگرشان در دنیای خیالات، دارم درباره‌ی دنیای واقعی حرف می‌زنم، نه دنیای خیالی. اگر برای توصیفشان در مقابل کلمه‌ی انسان از کلمه‌ی «ماشین» استفاده کنیم، فقط برای خودمان پازلی شفاهی درست کرده‌ایم. چیزی که نگرانی واقعی ما بوده و خواهد بود، این است که آیا این موجودیت‌های ترکیبی، رفتاری انسانی خواهند داشت؟ خود من در بسیاری از داستان‌هایم سیستم‌هایی ماشینی دارم که از خودشان محبت نشان می‌دهند؛ برای مثال تاکسی‌ها یا درشکه‌های کوچک در داستان «حالا منتظر آخرین سال باش» [۴] که همان انسان معیوب و بیچاره ساخته بودشان.
«انسان» یا «موجودِ انسانی» کلماتی هستند که باید معنایشان را بدانیم و درست به کار ببریم؛ اما این کلمات درباره‌ی منشاء و یا هستی‌شناسی کاربردی ندارند، بلکه مربوط به راه و روش زیستن در جهان هستند. اگر یک ساختار مکانیکی در میانه‌ی عملکردهای متداولش برای کمک به شما توقف کند، می‌شود با کمال میل آن را انسان فرض کرد؛ در حالی که تجزیه و تحلیل ترانزیستورها و سیستم‌های رله‌اش، نمی‌تواند همچون چیزی را ثابت کنند. اگر دانشمندان مدارهای سیم‌کشی شده را برای پیدا کردن انسانیت ماشین ردگیری کنند، درست مثل دانشمندان مشتاق خودمان می‌شوند که بیهوده تلاش کرده‌اند تا مکان روح در جسم آدمی را مشخص کنند و وقتی نتوانستند یک اندام مشخص در یک نقطه‌ی مشخص پیدا کنند، تصمیم گرفتند منکر وجود روح شوند. روح برای انسان، مثل رفتار انسانی ماشین است. هنگامی که ماشین در چرخه‌ی برنامه‌هایش درنگ می‌کند تا بر اساس یک تصمیم، برنامه‌ای را عقب بیاندازد، دارد انسانی رفتار می‌کند.
به هرحال، باید متوجه باشیم اگر چه جهان در کل نسبت به ما مهربان است (اگر مهربان نبود و وجودمان را نمی‌پذیرفت، این‌جا نبودیم. آبراهام مالسو می‌گوید: «در غیر این صورت طبیعت مدت‌ها قبل اعداممان کرده بود.»)، اما ماسک‌های شیطانی خندانی نیز در خود دارد که از میان مه سردرگمی بیرون می‌پرند و به خاطر سود شخصی‌شان ممکن است سلاخی‌مان کنند.
باید مراقب باشیم که نقاب را با واقعیت نهفته در زیر آن اشتباه نگیریم. به نقاب جنگی فکر کنید که پریکلس [۵] روی چهره‌اش گذاشت؛ شما فقط چهره‌ای منجمد می‌بینید، تلخی جنگ بدون هیچ احساسی و هیچ چهره‌ی اصیل انسانی یا شخصی وجود ندارد که به آن پناه ببرید. و البته هدف همین بوده است. فرض کنید که حتا متوجه نشده‌اید همه چیز فقط یک نقاب است؛ فرض کنید وقتی پریکلس در میان مه و گرگ ‌و میش صبحگاهی به شما نزدیک شد، باور کردید چهره‌ای قابل اعتماد است. 
این که «شیطان نقابی پولادین دارد»، سالیان سال پیرنگ نوشته‌هایم بوده است. شاید حالا زمان اصلاح آن باشد. چیزی که من دیدم و درباره‌اش نوشتم، در حقیقت یک چهره نبود، بلکه نقابی روی یک چهره بود. و یک چهره‌ی راستین، متضاد آن نقاب است. البته که این‌ طور است. شما فلز سرد و خشمگین را روی فلز سرد و خشمگین نمی‌گذارید. فلز سرد و خشمگین را روی گوشت نرم می‌گذارند؛ حشرات هم به همین روش با هنرمندی خود را می‌آرایند تا دشمنانشان را بترسانند. این یک حرکت دفاعی است و اگر مؤثر واقع شود، شکارچی غرولندکنان به کنامش باز می‌گردد و می‌گوید: «امروز ترسناک‌ترین موجود را در آسمان دیدم، چهره ‌و پروازی وحشیانه و چنگال و زهر داشت.» همنوعانش تحت تأثیر قرار می‌گیرند و جادو مؤثر واقع می‌شود.
زمانی فکر می‌کردم فقط انسان‌های بد نقاب‌های ترسناک به چهره می‌زنند؛ اما می‌بینید که من هم گول جادوی نقاب را خورده‌ام. قصد ندارم تقسیم‌بندی شخصی‌ام را میان چیزی که «انسان» می‌نامم و چیزی که «آندروئید» می‌نامم کنار بگذارم، چرا که دومی تقلیدی بی‌رحم و مضحک از اولی است. اما من داشتم روی شباهت‌های سطحی و ظاهری کار می‌کردم و برای تشخیص این دو دسته از هم، زیرکی بیشتری نیاز است. زیرا اگر شخصی مهربان و بی‌آزار می‌تواند خودش را پشت یک نقاب جنگی ترسناک پنهان کند، پس دور از ذهن نیست که شاید پشت نقاب‌های مهربان و دوست داشتنی، یک سلاخ ارواح انسانی پنهان شده باشد. در هیچ‌کدام از دو مورد نمی‌توانیم به شباهت‌های ظاهری بسنده کنیم، بلکه باید به اعماقشان، به قلب سوژه نفوذ کنیم.
احتمالاً هر چیزی در جهان در خدمت هدفی خوب است؛ منظورم این است که هر چیزی به اهداف کائنات خدمت می‌کند. اما بخش‌‌های باطنی و زیرسیستم‌ها ممکن است قاتل جان‌ها باشند. ما باید آن‌ها را همین‌طور، بدون ارجاع به نقشی که در کل ساختار دارند، در نظر بگیریم.
خیر و شر هر دو در خدمت خداوند هستند و هر دوی این بازیگرها در طول بازی پالوده می‌شوند. ما هم مخلوقاتی در بازی هستیم، با وابستگی‌ها و تضادهایمان که از پیش برایمان مقدر شده؛ و آن‌چه مقدر شده را نه تصادف کورکورانه، بلکه موجودیتی صبور و دوراندیش طراحی کرده است. اگر قرار بود به وضوح ببینیمشان، آن‌وقت بازی خراب می‌شد. مشخصاً این قضیه به مذاق هیچ‌کس خوش نمی‌آید. 
باید آگاه باشیم که فریب و پنهان‌سازی مسائل زیر نقاب -نقابی که مایا نام دارد- آخر کار نیست. باید متوجه باشیم این نقابی که میان ما و واقعیت وجود دارد، در خدمت هدفی خیر است. یونانی‌ها این نقاب را دوکوس [۶] می‌نامند. به لحاظ تاریخی پارمنیدس [۷] فیلسوف دوران پیش از سقراط، اولین شخصیت غربی است که تلاش کرد به روشی سیستماتیک ثابت کند جهان آن‌گونه نیست که ما می‌بینیم و دوکوس نقاب‌دار واقعاً وجود دارد. در این‌جا اشاره‌ای هم به دیدگاه معروف افلاطون دارم؛ افلاطون معتقد بود ما فقط تصاویری از واقعیت را می‌بینیم و احتمالاً این تصاویر نادرست و ناقص هستند و نمی‌توان به آن‌ها اعتماد کرد.
حال بیایید فرض کنیم شاید ما زمان را به صورت عکس تجربه می‌کنیم. یا به عبارت دیگر، شاید تجربه‌ی درونی ما از زمان (زمان به مفهومی که کانت به آن اشاره کرده است و ما از آن برای مرتب کردن تجربیاتمان استفاده می‌کنیم)، نسبت به جریان راستی زمان در زوایایی خاص، متعامد باشد. یعنی در واقع دو زمان داشته باشیم؛ زمانی که تجربه و ادراک ما است و دیگری ساختار زمانی خود هستی. زمان هستی واقعی است، اما زمان در کائنات در جهتی متفاوت از ادراک ما حرکت می‌کند. در واقع هر دو واقعی هستند، اما تجربه‌ی ما از زمان بر جهت زمان راستین هستی، متعامد است. در نتیجه، دریافت ما از سلسله وقایع و روابط علت و معلولی و آینده و گذشته و سمت و سوی جهان، می‌تواند به کل اشتباه باشد.
امیدوارم متوجه اهمیت این موضوع باشید. زمان واقعی است، هم به عنوان تجربه‌ای در دیدگاه کانتی و هم از دیدگاهی که دکتر نیکولا کوزیرف [۸] روسی شرح می‌دهد: که زمان انرژی است، و انرژی پایه‌ای است که جهان را به هم پیوسته نگاه می‌دارد و تمام زندگی به آن بستگی دارد؛ تمامی پدیده‌ها از آن نشأت می‌گیرند و انرژی تمام واقعیت‌ها، اعم از احتمالی و واقعیت‌های کائنات است. 
اما زمان به خودی خود از گذشته‌مان به سوی آینده‌مان جریان ندارد و محور متعامدش آن را روی یک دایره هدایت می‌کند. برای مثال می‌شود گفت ما تا الان حدود دو هزار سال خطی از زمان خودمان را مشغول راندن روی یک زمستان طولانی برای گونه‌ی خودمان بوده‌ایم. ظاهراً زمان متعامد یا زمان واقعی، چرخشی شبیه به زمان چرخه‌ای اولیه دارد که در آن هر سالی، مثل سال‌های دیگر، هر محصولی مثل محصول‌های دیگر و در حقیقت هر بهاری درست مثل بهارهای دیگر است. چیزی که توانایی انسان در درک زمان به این شکل ظاهراً ساده را از بین می‌برد، این است که خود انسان به عنوان یک فرد، بسیاری از این سال‌ها را تجربه کرده و می‌تواند ببیند که خودش در حال فرسوده شدن است و هر سال مثل مزارع و ریشه و برگ درختان نو نمی‌شود. باید ایده‌ی مناسب‌تری از زمان چرخه‌ای برای زمان وجود داشته باشد، پس انسان با بی‌میلی، زمان خطی را اختراع کرد که زمانی انباشتگر است.
زمان متعامد راستین چرخشی است، اما در مقیاسی عظیم‌تر؛ بسیار شبیه به سال بزرگ باستانیان و بسیار شبیه به دیدگاه دانته از نرخ زمان ابدیت که می‌توانید آن را در کمد‌ی الهی ‌او بخوانید. در میانه‌ی قرون وسطا، متفکرانی چون اریگنا [۹] ابدیت راستین یا بی‌زمانی را درک کردند، اما دیگران درک کردند که ابدیت خود مشمول زمان است، اگرچه آن زمان کاملاً با درک ما از زمان تفاوت دارد (بی‌زمانی وضعیتی ایستا خواهد بود).
در حقیقت من از زمستان است صحبت می‌کنم؛ زمستان گونه‌ی ما. ما در وضعیت نیمه‌زنده-نیمه‌مرده در زمستان گونه‌ی بشر هستیم. برف و یخ دنیای ما را در لایه‌هایی رو به فزونی پوشانده که آن‌ها را دوکوس یا مایا می‌نامیم. آن ‌چیزی که هر سال لایه‌های منجمد یخ روی جهان را آب می‌کند، ظهور مجدد خورشید است. 
هر بهار پیاز گل‌ها و دانه‌ها و ریشه‌‌‌های داخل زمین صدایی می‌شنوند. صدا می‌گوید: «بیدار شوید، خفتگان بیدار شوید.» حالا به شما گفته‌ام شرایط ما به چه گونه است و همچنین به شما گفته‌ام که زمان در اصل همان ‌طور که دکتر کوزیرف روسی گمان می‌کند، به سمت جلو و به صورت خطی حرکت نمی‌کند.
در یک دیدگاه هستی‌شناسانه، ما همچون شخصیت‌های یک داستان (یوبیک) در رویا پرسه می‌زنیم و منتظر آن صدا هستیم که بیدارمان کند. وقتی می‌گویم منتظر فرا رسیدن بهار هستیم، فقط از استعاره استفاده نمی‌کنم. بهار به معنای گرم شدن است؛ متوقف شدن فرآیند آنتروپی، زندگی را می‌توان بر اساس واحدهای گرمایی تعریف کرد و حال که گرمای زندگی ما را ترک کرده است، بهار زندگی را باز می‌گرداند.
قدما به اشتباه فکر می‌کردند ما نیز مانند گیاهان در سال جدید، تازه می‌شویم. اما برای ما انباشت وجود دارد و سال‌هایی که می‌گذرند هرگز تکرار نمی‌شوند. هر کدام از ما مثل یک سمفونی بتهوون منحصر به فرد هستیم و وقتی این زمستان طولانی به سر آید، همچون شکوفه‌های جدید از خودمان و دنیای اطرافمان شگفت‌زده می‌شویم. بسیاری از ما نقاب‌هایی را که به چهره داشتیم کنار خواهیم گذاشت؛ همان نقاب‌هایی که قرار بود جای واقعیت را بگیرند و هدفشان فریب بود. نقاب‌های آهنی را برخواهیم داشت و چهره‌ی پشت آن آشکار خواهد شد. این چهره‌ای است که حتا خود ما نقاب‌پوشان هم ندیده‌ایم و خودمان را هم شگفت‌زده خواهد ساخت.
برای این که واقعیت محض خودش را آشکار کند، طبقه‌بندی تجربیات فضا-زمانی ما، یعنی ماتریس اولیه‌ای که از خلل آن با جهان روبه‌رو می‌شویم باید بشکند و به طور کامل فرو ریزد. در داستان «لغزش زمان مریخی» [۱۰] با این فروپاشی از نوع زمانی آن سر و کار داشتم، در «هزارتوی مرگ» هزاران واقعیت موازی با فاصله از هم قرار گرفته‌اند، در «اشک‌هایم مرا جاری کن، مأمور پلیس چنین گفت» [۱۱] دنیای یک شخصیت، کلیت دنیا را مورد تهاجم قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که منظور ما از «دنیا» کم و بیش ذهن است -ذهن همیشه حاضر که فکر می‌کند- یا در اصل رویاها که دنیای ما را می‌سازند. رویابین، مانند رویابین در رمان «بیداری فنینگان‌ها» [۱۲] نوشته‌ی جویس، در حال بیدار شدن و هوشیاری است. 
وقتی رویابین یک بار دیگر واقعیت را ببیند و از این حقیقت که تا به آن لحظه رویا می‌دیده آگاه شود، ما هم به او ملحق می‌شویم. در برهمنیسم می‌گوییم چرخه‌ای بزرگ پایان یافته و برهمن دوباره فعال و بیدار شده یا از بیداری دوباره به خواب رفته است. در هر حال، هنگام بیداری احساس می‌کنیم مایا در حال از بین رفتن است؛ داریم بیدار می‌شویم و در واقع رویابینی بوده‌ایم که رویا می‌دیده است. این‌جا ممکن است یاد ابرذهن [۱۳] داستان آرتور سی. کلارک بیفتید.
ممکن است هنگام برداشته شدن نقاب‌ها، برخی منکر واقعیت‌ها شوند. این افراد حس می‌کنند آشوب در حال نزدیکی است و اگر دوکوس محو شود، مدتی طولانی در عذاب خواهند بود؛ این همان مفهوم روز حساب است که همیشه همراه بشریت بوده است. شاید هم این‌طور باشد، اما به نظر من تصویری که آشکار می‌شود، مهربان خواهد بود؛ زیرا بهار معمولاً با مهربانی موجودات را گرم می‌کند، نه این که آن‌ها را با حرارتی سوزاننده خشک کند. شاید هم نیروهای پلیدی در جهان باشند که با فرو افتادن نقاب آشکار شوند، اما من به فروپاشی سیاست ظالمانه‌ی آمریکا در سال ۱۹۷۴ [۱۴] فکر می‌کنم و به نظرم می‌رسد که مقابله‌ی نور و آن سرطان زشت و برداشته ‌شدنش، ذات فرو ریختن نقاب است. در هنگام شب و مه، آزادی ما، حقوق ما، دارایی ما و حتا زندگی‌های ما مثله شده بودند، تغییرشکل پیدا کرده بودند و موجوداتی که خودشان را در پناهگاه‌های قلابی نظیر سنت کلمنت [۱۵] در فلوریدا و دیگر ویلاها پنهان کرده‌اند، آن‌ها را از ما دزدیده و نابود کرده‌اند. اما شوک آشکار شدن برای نقشه‌های آن‌ها مخرب‌تر است تا برای ما.
نقشه‌های ما فقط برای ما کاربرد دارند تا با عدالت و حقیقت و آزادی زندگی کنیم. دولت سابق این کشور ترتیبی داده بود تا با اعمال زور زندگی کند و در تمام کانال‌های ارتباطی بدون وقفه به ما دروغ می‌گفت. این مثال خوبی از قدرت شفا دهنده‌ی نور خورشید است؛ این قدرت ابتدا آشکار می‌سازد و سپس ریشه‌ی پوسیده‌ی گیاه ستم را، گیاهی که عمیقاً در قلب تپنده‌ی مردمان خوب ریشه دوانده، می‌خشکاند. 
گاهی اوقات خیال می‌کنم که رویابین فشار وارد کردن به ستم را آغاز کرده، که رویابین این‌جا در ایالات متحده بیدارمان می‌کند و چشمانمان را به روی شرایطمان و خطر وحشتناکی که تهدیدمان می‌کند، باز می‌کند.
یکی از بهترین رمان‌هایی که در درک ذات دنیای ما اهمیت دارد، «دستگاه خراطی ملکوت» [۱۶] نوشته‌ی اورسولا کی لگویین است. لگویین در این رمان دنیای بسیار شگفت و تفکر برانگیزی را توصیف کرده که من از افزودن هر توضیح اضافه‌ای به آن حذر می‌کنم؛ این داستان اصلاً توضیحی لازم ندارد. فکر نمی‌کنم وقتی هر دو این همه رمان می‌نوشتیم (منظور خود دیک و لگویین است)، چیزی درباره‌ی مطالعات چارلز تارت [۱۷] درباره‌ی رویاها خوانده بودیم. اما حالا من خوانده‌ام و برخی از کارهای روبرت ای. اورنستین [۱۸] را هم خوانده‌ام که «انقلاب مغزی» در دانشگاه استنفورد است. استنفورد در شمال و جایی است که من زندگی می‌کنم. از کارهای اورنستین این‌طور بر می‌آید که احتمالاً ما به جای مغزی که به طور مساوی به دو نیم‌کره تقسیم شده باشدة دو مغز کاملاً جدا داریم؛ در حقیقت ما یک بدن داریم و دو ذهن. (شما را به مقاله‌ی «سوی دیگر مغز: یک ذهن وصفی» [۱۹] نوشته‌ی جوزف ای. بوگن [۲۰] ارجاع می‌دهم که در مجموعه‌ی اورنستین با عنوان «ذات هوشیاری انسان» [۲۱] منتشر شده است.)
بوگن می‌گوید هر از گاهی محققی این نظریه (داشتن دو مغز) را مطرح کرده، اما تنها با استفاده از تکنیک‌های مدرن نقشه‌برداری از مغز و مطالعات مربوطه به اثبات این مطلب نزدیک شدیم. او می‌گوید افلاطون و فیثاغورث هم به دو بخشی بودن ذهن اشاره کرده‌اند که بخشی منطق با خود دارد و بخش دیگر تهی است. مقاله‌ی بوگن شامل مفاهیمی چنان شگفت‌انگیز است که باعث شد از خودم بپرسم چرا ما هرگز متوجه نشده بودیم آن‌چه «بی‌هوشی» نام دارد، ابداً بی‌هوشی نیست، بلکه نوع دیگری از هشیاری است که رابطه‌ای بسیار ظریف با آن داریم. این همان ذهن یا هشیاری دیگر است که شب‌ها رویا می‌بیند.
این‌جا این مسأله ‌مطرح است که هر کدام از مغزها دقیقاً همان ورودی دیگری را از طریق کانال‌های احساسی متفاوت دریافت می‌کند، اما اطلاعات را به روشی متفاوت پردازش می‌کند. هر مغز به روش منحصر به فرد خود کار می‌کند (مغز سمت چپ مانند یک کامپیوتر دیجیتال است و مغز سمت راست شبیه به یک کامپیوتر آنالوگ که با مقایسه‌ی الگوها کار می‌کند). با پردازش اطلاعات همسان، ممکن است هر کدام به نتیجه‌ای کاملاً متفاوت برسند؛ در نتیجه از آن‌جا که شخصیت ما در مغز سمت چپ شکل گرفته، اگر مغز سمت راست چیزی را حیاتی تشخیص دهد که مغز سمت چپ از آن بی‌خبر مانده، باید هنگام خواب با آن ارتباط برقرار کند.
اما در حال حاضر چیزی بیش از این نمی‌توانیم بگوییم. با این حال فکر می‌کنم افسون دوکوس که ریشه در مغز راستمان دارد، مفهومی مفرد نیست. گونه‌ی بشر تمایل دارد به طور کامل در یک نیم‌کره باقی بماند و آن دیگری را رها کند تا هر کاری لازم است برای حفاظت از ما و جهان انجام دهد. در ذهن داشته باشید که این محافظت دوسویه و رابطه‌ا‌ی متقابل میان جهان و هر کدام از ما است. هر کدام ما یک گنج است که باید گرامی داشته شود و حفاظت شود، اما جهان و دانه‌های نهفته در آن و دانه‌های پنهان دیگر، همگی در رویا هم گنج هستند. بنابراین نیم‌کره‌ی راست مغز ما را حفاظت می‌کند و در ناآگاهی نگاه می‌دارد، اما دیگر این دوره در حال پایان است و زمستان به زودی به سر خواهد رسید. 
بهترین توصیفی که تا به حال برای شکل‌گیری نقاب دوکوس خوانده‌ام در «مطالعات علمی‌تخیلی» [۲۲]، شماره‌ی مارس ١٩٧۵، مقاله‌ای نوشته‌ی فردریک جمیزسون [۲۳] بوده است. عنوان مقاله «پس از آرماگدون: سیستم شخصیت‌ها در دکتر بلادمانی» [۲۴] بود که یکی از رمان‌های مبهم من است. نقل قول می‌کنم: «… همه‌ی خوانندگان دیک با این عدم اطمینان کابوس‌وار و با این نوسان واقعیت که گاهی منشاء آن مواد مخدر، بعضی اوقات اسکیزوفرنی و گاهی قدرت‌های تخیلی جدید است آشنا هستند، که در آن دنیای ذهنی به همان شکلی که هست به خارج راه پیدا می‌کند و در اشکال وانموده‌ها یا برخی تولیدات تصویری تهدیدآمیز خارجی، از نو ظهور می‌یابد.» (امیدوارم که منظور جیمزسون مواد مخدر و اسکیزوفرنی در نوشته‌های من باشد و نه خود من، اما از این بخش می‌گذرم)
حس می‌کنم یونگ درباره‌ی ناخودآگاه ‌ما درست گفته، این که ناخودآگاه بشر خود موجودی منفرد است و این موجود را «ناخودآگاه اشتراکی» می‌نامید. این مغز اشتراکی شامل میلیون‌ها «ایستگاه» دریافت و ارسال می‌شود که شبکه‌ای گسترده از ارتباطات و اطلاعات را تشکیل می‌دهد. این مفهوم با آن‌چه تیلهارد [۲۵] نواسفر [۲۶] نامید، شباهت بسیار دارد. نواسفر به اندازه‌ی یونسفر و بیوسفر حقیقت دارد و لایه‌ای در اتمسفر زمین است که از اطلاعات تشکیل شده و در ساختاری متحد و یکپارچه، پیوسته در حال پردازش است و منشاء این ساختار، مغز راست همگی ما است.
دوست دارم به شما یادآوری کنم یونانیان باستان و هبروها، ذهن خدا یا خدایان را بر فراز جهان تصور نمی‌کردند؛ بلکه آن را داخل جهان می‌دانستند. ذهن همیشه حاضر یا خداوند همیشه حاضر که جهان مرئی بدن او است و بنابراین خداوند برای جهان همچون روان است برای جسم. آن‌ها همچنین گمان می‌کردند شاید خدا روان اعظم نباشد، بلکه نووس [۲۷]، نوع دیگری از ذهن باشد که در این صورت جهان جسم او نیست، بلکه خود خداوند است. جهان فضا-زمان مثل خانه است؛ ما نه بخشی از خداوند، آن‌چه که خداوند است، شبکه‌ی گسترده‌ی انرژی یا میدان انرژی به تنهایی است.
می‌شود این‌طور فرض کرد که اذهان ما انواعی از میدان‌های انرژی هستند و بنابراین این میدان‌ها با هم رابطه‌ای متقابل دارند. در این صورت مشکلی برای درک تئوریک رابطه‌ی میان میلیاردها ذهن نخواهیم داشت.
من فکر می‌کنم شاید نواسفری که سیاره‌ی ما را در بر گرفته، با میدان‌های انرژی بیرونی خورشیدی در تقابل باشد و از آن‌جا با کل کائنات ارتباط برقرار کند؛ بنابراین هر یک از ما در کل کائنات سهیم است، به شرط آن که به رویاهایش گوش فرا دهد. همین رویاها است که ما را از یک «ماشین» صرف به انسانی دارای اختیار تبدیل می‌کند. به این ترتیب میان تمام قسمت‌های جهان هماهنگی برقرار است.
خود من به شخصه بسیاری از ایده‌های داستان‌هایم را از رویاها گرفته‌ام. برای مثال در «اشک‌هایم را جاری کن»، رویای قدرتمندی که فلیکس باکمن در اواخر داستان می‌بیند، همان رویای پیر خردمندی که روی اسب نشسته، یک رویای واقعی بود که من در هنگام نوشتن داستان دیده بودم. در «لغزش زمان مریخی»، من آن‌قدر از تجربه‌های رویاهایم نوشته‌ام که حالا که داستان را می‌خوانم، نمی‌توانم آن‌ها را نام ببرم.
رمان «یوبیک» [۲۸] هم در اصل یک رویا یا مجموعه‌ای از رویاها بود. به نظر من این رمان شامل پیرنگ‌های محکمی از دیدگاه‌های فلاسفه‌ی پیش از سقراط درباره‌ی دنیا است. آن زمان که داستان را می‌نوشتم از این دیدگاه‌ها بی‌خبر بودم. ممکن است که نواسفر الگوها را در قالب میدان‌های بسیار ضعیف انرژی در خود داشته و پس از این که ارتباط رادیویی را اختراع کردیم، سطح انرژی نواسفر از مرزها فراتر رفت و زندگی خودش را یافت. در حال حاضر دیگر فقط یک مخزن بی‌اثر اطلاعات انسانی نیست (آن‌طور که سومر [۲۹] باستانی به «دریاهای اطلاعات» معتقد بود)، بلکه به خاطر جریان عظیمی از سیگنال‌های الکترونیکی ما و مواد سرشار از اطلاعات، به آن قدرت داده‌ایم تا از آستانه‌ای وسیع عبور کند. به عبارتی ما آن‌چه را که فیلو (philo) و دیگر باستانیان لوگوس (Logos) می‌نامیدند، احیاء کرده‌ایم. و اگر این فرضیه درست باشد، اطلاعات زنده شده‌دیگر ذهنی اشتراکی و مستقل از مغزهای ما، از آن خویش دارد.
باید ذکری هم از مقاله‌ی یان واتسون [۳۰] درباره‌ی داستان«دستگاه خراطی ملکوت» اورسولا کی لگویین در مطالعات علمی‌تخیلی بکنم. در آن مقاله‌ی عالی، او از داستانی نام می‌برد که شاید تأثیرگذارترین داستان علمی‌تخیلی باشد؛ که به راستی همین‌طور هم هست؛ داستان فردریک براون [۳۱] که در مجله‌ی استوندینگ [۳۲] منتشر شده: «موج‌گون‌ها» [۳۳]. باید حتماً آن داستان را بخوانید، در غیر این صورت می‌میرید و نمی‌فهمید که دنیا در اطرافتان در حال زنده شدن است. «موج‌گون‌ها» را امواج رادیویی ما به زمین جذب کرد؛ آن‌ها نسخه‌ی کپی همان پیغام‌های مخابراتی خودمان (نظیر درخواست کمک اضطراری و چیزهایی از این دست) را برایمان مخابره می‌کردند، بنابراین در ابتدا نمی‌توانستیم درک کنیم اوضاع از چه قرار است. واتسون با استناد به دستگاه خراطی می‌گوید: «قاعدتاً جورج تهاجم یک نژاد متخاصم به یک نژاد صلح‌طلب را در خواب دید و با این حال، احتمال غالب این است که بیگانه‌ها مربوط به زمان رویا دیدن هستند و تمام فرهنگ آن‌ها حول حرکت ”واقعیتی که تحقق یافتن خودش را رویا می‌بیند“ می‌چرخد؛ و آن‌ها همچون موج‌گون‌‌های داستان فردریک براون به وسیله‌ی امواج رویاها و نه امواج رادیویی جذب زمین شده‌اند.»
سال گذشته رویاهای بسیاری دیده‌ام که ظاهراً -تأکید می‌کنم که ”ظاهراً“- حاکی از این هستند که یک جایی درون مغزم، یک ارتباط تله‌پاتی جریان دارد؛ اما بعد از صحبت با هنری کورمن [۳۴]، یکی از دستیاران اورنستین، می‌توانم تصور کنم که این‌ها فقط نیم‌کره‌ی راست و چپ مغز من هستند که در گفتگویی همچون گفتگوی من و مارتین بوبر [۳۵]، با یکدیگر رایزنی می‌کنند. یک بار خوابی دیدم که در آن دستگاهی پیچیده را به من نشان دادند و بعد از من خواستند جزئیات آن را بنویسم. دستگاه به شکل یک موتور مدور با چرخ‌های گردان در جهت‌های مخالف، مانند قرینه‌های متضاد یین و یانگ تائوییسم بود.
این مثال را زدم تا نشانتان دهم یا ذهن ناخودآگاه من داشته مقالات مهندسی را می‌خوانده که از حافظه‌، ذهن خودآگاه و علاقمندی من حذف شده‌اند، یا شاید باید بگویم اهالی دنیای رویا از مثلاً آلدباران یا یک ستاره‌ی دیگر همراه ما هستند. شاید دارند نواسفرشان را با مال ما یکی می‌کنند؟ و دارند به سوی یک سیاره‌ی آفت‌زده‌ی معلول ما که بیش از دو هزار سال است مثل یک موش روی یک چرخ قراضه، در سرمای زمستان از کار افتاده، دست یاری دراز می‌کنند؟ اگر با خودشان بهار را بیاورند، من به آن‌ها خوشامد می‌گویم، حالا هر که می‌خواهند باشند، من از سرما و از ضعف می‌ترسم، از مرگ می‌ترسم، از این می‌ترسم که روی پلکانی بی‌انتها رو به سوی بالا فرسوده شوم، در حالی که شخصی بی‌رحم یا شخصی که نقابی بی‌رحم بر چهره دارد، فقط تماشا می‌کند و هیچ کمکی نمی‌کند. آن شخص، «ماشین» است که هیچ حس همدلی ندارد؛ فقط همچون یک مشاهده‌گر تماشا می‌کند. این همان وحشتی است که می‌دانم همچون خوره به جان هارلن الیسون هم افتاده است.
این پیکری که می‌بیند اما کمکی نمی‌کند و دستی برای یاری دراز نمی‌کند، احتمالاً حتا از خود قاتل هم ترسناک‌تر است. از دید من، این همان آندروئید است و از دید هارلن الیسون، شیطان شبه خدا [۳۶]؛ هر دوی ما از تصور وجودش به خود می‌لرزیم. چیزی که می‌توانم درباره‌ی اهالی دنیای رویا به شما بگویم، این است که اگر وجود داشته باشند، هر کس که باشند، از آن آندروئیدهای بی‌احساس نیستند؛ آن‌ها در عمیق‌ترین حس‌ها، انسان هستند: آن‌ها دست یاری به سوی سیاره‌ی ما دراز کرده‌اند، به سوی اکوسفر پرجمعیت ما و احتمالاً در پایین کشیدن بنیان ستمی که گلوی آمریکا، پرتقال و یونان را می‌فشرد، کمک کرده‌اند و یک روزی بنیان ستم بلوک شرق را نیز پایین خواهند کشید. وقتی ایده‌ی بهار را درک می‌کنم، به همین فکر می‌کنم: بالا رفتن درهای آهنی زندان‌ها و زندانی‌های بیچاره در فیلدیوی [۳۷] بتهوون، که به سوی نور و روشنایی بیرون می‌روند، آه، همان لحظه‌ای در اپرا که آن‌ها خورشید را می‌بینند و گرمایش را حس می‌کنند. و بالاخره در نهایت، آوای شیپورهای آزادی پایان حتمی دوران حبس ظالمانه‌شان را نوید می‌دهد، زیرا که کمک از «بیرون»، فرا رسیده است.
هر از گاهی یک نفر سراغ یک نویسنده‌ی علمی‌تخیلی می‌رود و انگار رازی بداند، لبخندی دیوانه‌وار می‌زند و می‌گوید: «می‌دانم چیزی که شما می‌نویسید راست است و به رمز نوشته‌اید. همه‌ی شما نویسنده‌های علمی‌تخیلی دریافت‌کننده‌ی آن‌ها هستید.» طبیعتاً می‌پرسم منظورش از «آن‌ها» کیست. پاسخ همیشه یکسان است. «می‌دانید که، آن بالا، آدم فضایی‌ها، آن‌ها آن‌جا هستند و از نوشته‌های شما استفاده می‌کنند.»
خب، بدم می‌آید این را بگویم، اما ممکن است که اولاً یک چیزی به اسم تله‌پاتی واقعا وجود داشته باشد و در ثانی، ایده‌ی پروژه‌ی ستی [۳۸] مبنی بر این که شاید با موجودات فرازمینی از طریق تله‌پاتی ارتباط داشته باشیم، احتمالاً منطقی است. در غیر این صورت داریم تلاش می‌کنیم با اشخاصی که وجود ندارند از طریق سیستمی که وجود ندارد، تماس بگیریم. اما متوجه باشید که یک گروه منجم روسی، که ظاهراً هدایتش بر عهده‌ی همان دکتر نیکلای کوزیرف است، گزارش داده‌اند علائمی از یک موجودیت فرازمینی داخل همین منظومه‌ی شمسی خودمان دریافت کرده‌اند. کاش حقیقت داشت، ولی مردم خودمان می‌گویند روس‌ها فقط در حال دریافت علائم کهنه‌ی ماهواره‌های خارج از مدار خودمان و دیگر آشغال‌هایی از این دست هستند. خب تصور کنید که موجودات فرازمینی یا ذهن اشتراکی داخل پلاسمای عظیمی هستند که به نظر می‌رسد کره‌ی زمین را احاطه کرده و با شعله‌های خورشیدی و چیزهایی از این دست در ارتباط است؛ که من البته دوست دارم نامش را نواسفر بگذارم. 
نواسفر توأمان شامل موجودات هوشمند فرازمینی و زمینی است و احتمالاً بسیار شبیه آن چیزی است که خانم لگویین درباره‌ی دستگاه خراطی نوشته است. و همان‌طور که هر طرفدار علمی‌تخیلی می‌داند، کارهای من هم با همچون پیرنگی سر و کار دارند… بنابراین به طرفدارهای عجیب و غریبی که همیشه دور و بر نویسنده‌های علمی‌تخیلی می‌پلکند و می‌گویند: «ما می‌دانیم شما به رمز چیز می‌نویسید»، علائمی مبنی بر احتمال درست بودن افکارشان می‌فرستد. ممکن است به خصوص در رویا تحت تأثیر نواسفری باشیم که محصول خودمان است و قابلیت ذهنی مستقل دارد و موجودات هوشمند فرازمینی هم در آن دخیل هستند؛ در واقع مخلوطی از هر سه و خدا می‌داند چه چیز دیگر. ممکن است نواسفر خالق نباشد، اما از هر چیزی که درک می‌کنیم به ذهن بی‌انتها نزدیک‌تر است. و مشخص است که مهربان است؛ گفته‌های ماسلاو را به خاطر بیاورید که اگر طبیعت ما را دوست نداشت، خیلی وقت پیش اعداممان کرده بود. حالا به جای طبیعت، نواسفر بگذارید.
احتمالاً ما انسان‌ها با چهره‌های گرم و مهربان و چشمان متفکرمان، ماشین‌های حقیقی هستیم و ممکن است آن سازه‌های عینی، اشیاء طبیعی در اطرافمان و به خصوص سخت‌افزارهای الکترونیکی، ایستگاه‌های رله‌ی مایکروویو، فرستنده‌ها و ماهواره‌هایی که می‌سازیم، پوششی برای حقیقت زنده‌ی راستین درونشان باشند و در عین حال به طور کامل و به روشی پوشیده بر ما، در آن ذهن غایی حضور داشته باشند. 
این مراقبه‌ی رومی [۳۹] را در نظر بگیرید؛ عبارتی صوفی به نقل از ادریس شاه [۴۰] که میان صوفی‌های مدرن محبوب است: «کارگر در کارگاه از نظر پنهان است.»

از تمام درختانی که وجود دارند
او گروه خود را دارد و ریشه به ریشه تغذیه کرده
خدای شادمان دیونیزوس، ستاره‌ی خالص
که میان گردهمآیی میوه‌ها می‌درخشد

نویسنده: فیلیپ ک. دیک
مترجم: سمیه کرمی

این مطلب در پیش‌شماره‌ی سوم ماهنامه‌ی ادبیات گمانه‌زن منتشر شده‌ است.
————————-
پی‌نوشت‌ها:
[١] Android: در لغت به معنای موجودی مصنوعی با شکل انسانی و هوش مصنوعی است، اما همان طور که فیلیپ کی. دیک می‌گوید، خود آن را به معنای دیگری به کار می‌برد.
[٢] Rachel Rosen: آندروئید مدل نکسوس در کتاب «آیا آندورئیدها خواب گوسفند برقی می‌بینند؟».
[۳] John Donne
[۴] Now wait for last year
[۵] Pericles: سیاستمدار و سخنران و ژنرال آتنی در عصر طلایی یونان. او چنان نفوذی در میان یونانیان داشت که او را «شهروند اول آتن» می‌نامیدند. عمده شهرت یونان به هنرپروری و مهد آموزش، مدیون تلاش‌های مستمر پریکلس است. 
[۶] Do(k*s)
[۷] Parmenides
[۸] Nikolai Kozyrev
[۹] Erigena
[۱۰] Martian Time Slip
[۱۱] Flow my tears, the policeman said
[۱۲] Finnegan’s Wake
[۱۳] موجودی هشیار و غیرمادی در داستان «پایان طفولیت» که بر تمامی هوشمندان سلطه دارد و تمامی هوشمندان یا بخشی از او هستند یا در نهایت بخشی از او می‌شوند.
[١٤] احتمالاً اشاره‌ای است به رسوایی واترگیت.
[١۵]آسایشگاه روانی معروفی در فلوریدا.
[۱۶] The lathe of heaven
[۱۷] Charles Tart
[۱۸] Robert E. Ornstein
[۱۹] The other side of the Brain: An Appositional Mind
[۲۰] Joseph E. Bogen
[۲۱] The nature of human consciousness
[۲۲] Science-Fiction Studies
[۲۳] Fredric Jameson
[۲۴] After Armageddon: Character Systems in Dr. Bloodmoney
[۲۵]Teilhard: فیلسوف و کشیش یسوعی که با استفاده از نظریه‌ی نواسفر ولادیمیر وردانسکی، نظریه‌ی «نقطه‌ی امگا» را مطرح کرد. خلاصه‌ی این نظریه چنین است که جهان در مسیر تکامل خود به سوی پیچیدگی و هشیاری در حال حرکت است و در این مسیر به مرحله‌ای می‌رسد که «نقطه‌ی امگا» نامیده می‌شود. با این حال خود این نقطه خارج از چهارچوب زمان و فضا قرار دارد؛ یعنی قرار نیست بر اثر تکامل جهان ایجاد شود، بلکه همیشه بوده و هست و به همین علت، جهان در تکامل خود به سوی آن می‌رود. در واقع سمت و سوی تکامل جهان ناگزیر به سوی «نقطه‌ی امگا» در حال حرکت است. دن سیمونز از همین نظریه در چهارگانه‌ی مشهور خود «هایپریون» استفاده برده است.
[۲۶] Noosphere
[۲۷] Noos
[۲۸] Ubik
[۲۹] Sumer
[۳۰] Ian Watson
[۳۱] Fredric Brown
[۳۲] Astounding
[۳۳] The Waveries
[۳۴] Henry Korman
[۳۵] Martin Buber
[۳۶] یکی از پیرنگ‌های قوی در داستان‌های هارلن الیسون، موجودی شرور و قدرتمند است که خود را به جای خدا معرفی می‌کند.
[۳۷] Fidelio
[۳۸]CETI: اگرچه تلفظ فارسی‌این عبارت با SETI یکسان است، اما به مفهومی متفاوت اشاره می‌کند.CETI مخفف این عبارت است: Communication with ExtraTerrestrial Intelligence، در CETI بر خلاف SETI رویکرد این است که باید تلاش شود با موجودات فرازمینی ارتباط برقرار کنیم. در SETI با استفاده از انواع دریافت‌کننده‌های رادیویی کائنات را به دنبال اثری از موجودات فضایی جستجو می‌کنند و به طور خاص رویکردی برای برقراری ارتباط وجود ندارد.
[۳۹]Rumi: منظور مولانا جلال‌الدین محمد بلخی رومی است که غربی‌ها او را با نام رومی می‌شناسند.
[۴۰] Idries Shah: (١٩96-١٩24)، نویسنده و آموزگار هند-افغان مکتب صوفی

در دفتر مشاوران خدمات نظامی کنکورد[2]، جس اسلید[3] از پنجره به خیابان نگاه کرد و همه‌چیز را مانع خود در راه آزادی، گل، چمنزار و فرصتی برای گذری طولانی و بدون مزاحمت به مکان‌های جدید، دید. آه کشید.
مشتری آن‌ سوی میزش با عذرخواهی زمزمه کرد: «ببخشید قربان، فکر می‌کنم دارم خسته‌تان می‌کنم.»
اسلید با یاد آوری وظایف طاقت‌فرسایش دوباره به خود آمد و گفت: «نه اصلاً. بگذارید ببینم…» و کاغذهایی که مریضش، آقای والتر گراس‌بین[4] نامی، به او داده بود را بررسی کرد و ادامه داد: «حالا شما، آقای گراس‌بین، فکر می‌کنید که بهترین فرصت برای امتناع از خدمت سربازی در مشکل مزمن گوش است که توسط پزشکان غیرنظامی در گذشته با نام اکیوت لابیرنث[5] شناخته می‌شد. هوممممم.» اسلید مدارک مربوطه را هم مطالعه کرد.
وظایف او -که البته ازشان لذت نمی‌برد- عبارت بود از مشخص کردن راهی برای مشتریان مؤسسه تا از خدمت سربازی معاف شوند. جنگیدن علیه چیزها تا الان که خوب پیش نرفته ‌بود. این اواخر، جراحات جنگی زیادی از ناحیه‌ی پروکسیما[6] گزارش شده‌ بود و این گزارش‌ها با خود سیلی از کار و مشغله را برای مشاوران خدمات نظامی کنکورد به همراه آورده ‌بود.
اسلید متفکرانه گفت: «آقای گراس‌بین، متوجه شدم وقتی وارد دفترم شدید به یک طرف کج هستید.»
آقای گراس‌بین متعجبانه پرسید: «جدی؟»
«بله، و با خودم فکر کردم، این مرد ضعف شدیدی در حس تعادلش دارد. می‌دانید آقای گراس‌بین، این به گوش مربوط می‌شود. از نگاه تکاملی، شنوایی، یکی از نتایج حس تعادلی است. بعضی موجودات آبزی پایین مرتبه با یک دانه شن به هم می‌پیوندند و از آن به عنوان یک وزنه‌ی تعادلی در درون بدن نرم خود استفاده می‌کنند و با این روش بالا و پایین می‌روند.»
آقای گراس‌بین گفت: «فکر می‌کنم فهمیدم.»
جس اسلید هم در جواب گفت: «پس دوباره بگو.»
«من معمولاً در هنگام راه رفتن به یک طرف متمایل می‌شوم.»
«و شب‌ها؟»
آقای گراس‌بین اول اخم کرد، سپس با شادی گفت: «من، من اغلب شب‌ها، در تاریکی که نمی‌توانم ببینم، اصلاً نمی‌توانم جهت مورد نظرم را پیدا کنم.»
جس اسلید گفت: «خوب است.» و شروع به نوشتن در فرم بی-30 خدمات نظامی متقاضی کرد و گفت: «فکر می‌کنم این شما را معاف می‌کند.»
متقاضی هم با خوشحالی گفت: «نمی‌دانم چطور می‌توانم از شما تشکر کنم.»
جس اسلید با خود فکر کرد، چرا می‌دانی. می‌توانی با پرداخت 50 دلار از ما تشکر کنی. هرچه نباشد، اگر ما نبودیم، احتمالاً چیزی بیشتر از یک نعش رنگ‌پریده‌ی بی‌جان در یک ده‌کوره در سیاره‌ای دورافتاده نبودی، که چنین وضعیتی چندان هم دور از ذهن نیست.
و با فکر کردن به سیاره‌های دور، جس اسلید بار دیگر احساس شوق و اشتیاق کرد. نیاز به فرار از محل کار کوچکش و سر و کله زدن با مشتری‌های دودره ‌باز هر روزه‌اش درونش شعله‌ور شد. 
اسلید با خود گفت باید جور دیگری از زندگی به جز همین زندگی معمول وجود داشته‌ باشد. آیا این واقعاً تمام چیزی است که وجود دارد؟
در آن‌سوی پنجره، در انتهای خیابان، یک تابلوی نئون شب و روز می‌درخشید. مؤسسه‌ی میوز[7]و جس اسلید می‌دانست این به چه معناست. با خود گفت، من به آن‌جا می‌روم. همین امروز. وقتی زمان استراحت ساعت ده و نیم برسد، می‌روم. حتا تا موقع نهار هم صبر نخواهم کرد.
به محض این که کتش را بر تن کرد، سرپرستش، آقای نات[8]وارد دفتر شد و گفت: «بگو ببینم اسلید، چه خبر؟ چرا این‌ قدر بد نگاه می‌کنی؟»
«امممم، من دارم می‌روم بیرون آقای نات. دارم فرار می‌کنم. تا حالا به پانزده هزار نفر نشان دادم چگونه از خدمت سربازی فرار کنند؛ حالا نوبت خودم است.»
آقای نات هم دستی به پشتش زد و گفت: «فکر خوبی‌ است، اسلید؛ تو زیادی کار کردی. یک مرخصی بگیر. یک سفر زمانی به یکی از تمدن‌های دور برو و ماجراجویی کن. این برایت خوب است.»
«متشکرم آقای نات. همین الان می‌خواستم همین کار را بکنم.» و با بیشترین سرعتی که پاهایش اجازه می‌داد، دفترش را ترک کرد. از ساختمان خارج شد و به سمت تابلوی نئون شرکت میوز به راه افتاد.
دختر پشت پیشخوان -دختری با موهای بلوند و چشمان سبز تیره و حالتی که اسلید را بیشتر به خاطر جنبه‌های مهندسی‌اش متأثر کرده‌ بود- برای این که سکوت را بشکند، لبخندی زد و گفت: «آقای منوایل[9] ما شما را تا یک دقیقه‌ی دیگر می‌بیند، آقای اسلید. لطفاً بفرمایید بنشینید. شما هفته‌نامه‌های هارپر[10]که از مجلات معتبر قرن 19 بود را روی میز خواهید دید. و همین‌طور چند کمیک‌ دیوانه[11]ی قرن بیستم، آن هجونامه‌های کلاسیک بزرگ که با کارهای هاگرث[12] برابری می‌کنند.»
آقای اسلید با حالتی عصبی نشست و سعی کرد آن‌ها را بخواند. او یک مقاله در هفته‌نامه‌ی هارپر پیدا کرد که می‌گفت کانال پاناما یک طرح ناممکن است و طراحان فرانسوی‌اش آن را رها کرده‌اند که این مطلب لحظه‌ای توجهش را جلب کرد (استدلالی منطقی و قانع‌ کننده داشت.) اما بعد از چند لحظه ملالت و بی‌قراری‌اش همچون مهی همیشگی، دوباره برگشت. بر روی پا بلند شد و رو به میز امیدوارانه پرسید: «آقای منوایل هنوز این‌جا نیستند؟»
از پشت سرش صدای مردی گفت: «شما! شما که جلوی پیشخوان هستی.»
اسلید برگشت و خود را رو در روی مردی قد بلند و مو مشکی با حالتی مشتاق و چشمانی درخشان یافت.
مرد گفت: «شما در قرن اشتباهی هستید.»
اسلید آب دهانش را قورت داد.
مرد مو مشکی با گام‌های بلند به سوی او آمد و گفت: «من منوایل هستم آقا.» دستش را دراز کرد و با هم دست دادند. منوایل گفت: «شما باید بروید. منظورم را می‌فهمید قربان؟ به محض این ‌که بشود.»
چشمان منوایل درخشید و اضافه کرد:«منظورم به گذشته‌ است. اسمتان چه بود؟» اخم‌هایش را در هم کرد و گفت: «یک لحظه صبر کنید، دارد یادم می‌آید. جس اسلید، از شرکت کنکورد، آن‌جا، بالای خیابان»
اسلید که تحت تأثیر قرار گرفته‌ بود گفت: «درست است.»
منوایل گفت: «خیلی خوب، برویم سر کارمان، بفرمایید در دفتر من.» و رو به دختر با اندام استثنایی پشت پیشخوان گفت: «کسی مزاحم ما نشود، دوشیزه فریب.»
دوشیزه فریب گفت: «بله آقای منوایل. من مراقبم. اصلاً نگران نباشید قربان.»
آقای منوایل در حالی‌ که اسلید را به درون دفتر خوش چینشش هدایت می‌کرد گفت:«می‌دانم خانم فریب.» نقشه‌ها و کاغذهای چاپی قدیمی اتاق را تزیین کرده بودند؛ اسلید با دهانی باز به اثاثیه‌ی اتاق خیره شده‌ بود. سبک آمریکای قدیم، با میخ‌های چوبی به جای میخ‌های فلزی. چوب‌های تازه از جنس افرای انگلیسی که قیمت ندارند.
منوایل شروع کرد: «خیلی خوب. بله، شما می‌توانید روی صندلی مدیر بنشینید. اما مراقب باشید؛ وقتی به جلو خم می‌شوید از زیرتان در می‌رود. چند وقتی هست قصد داریم زیر پایه‌اش چرخ یا یک چیزی تو همین مایه‌ها بگذاریم.» و به خاطر صحبت درمورد همین مسایل جزیی قیافه‌اش کمی در هم رفت. با لحنی تند گفت: «آقای اسلید، من با شما رک صحبت خواهم کرد؛ مشخص است که شما مرد فهیمی هستید و می‌توانیم از شرح و تفصیل‌های مرسوم گذر کنیم.»
اسلید گفت:«بله، لطفاً همین‌ کار را بکنید.»
«ترتیب سفرهای زمانی ما اقتضای خاصی دارد؛ به همین دلیل هم نامش میوز است. معنی میوز را در این‌جا متوجه می‌شوید؟»
اسلید که گیج شده‌ بود به خود فشار آورد و گفت: «خب، بگذارید ببینم. میوز یک سازمان است که به عنوان…»
منوایل با بی‌صبری حرفش را قطع کرد و گفت: «که الهام‌بخش است. اسلید، بیایید رو راست باشیم، شما آدم خلاقی نیستید. به همین خاطر هم احساس می‌کنید کسلید و ارضا نمی‌شوید. نقاشی می‌کنید؟ آهنگ می‌سازید؟ تندیس فلزی از بدنه‌ی فضاپیماها یا صندلی‌های دور ریختنی در می‌آورید؟ نه، چنین کارهایی نمی‌کنید. شما هیچ‌کاری نمی‌کنید؛ شما کاملاً منفعلید. درست است؟»
اسلید سری تکان داد و گفت: «انگشت روی جای درستی گذاشتید.»
منوایل با حالتی آزرده گفت: «من انگشت روی هیچ‌چیز نگذاشتم. شما به حرفم گوش نمی‌کنید، اسلید. هیچ‌چیز شما را خلاق نمی‌کند چون خلاقیت در وجودتان ندارید. شما خیلی عادی و معمولی هستید. من هم نمی‌خواهم وادارتان کنم نقاشی‌های انگشتی شروع کنید یا رو به زنبیل‌بافی بیاورید. از آن روان‌شناسان یونگی[13] هم نیستم که معتقدند هنر جواب مشکل است.» به صندلی‌اش تکیه داد و انگشتش را به سوی اسلید گرفت: «ببینید اسلید، ما می‌توانیم کمکتان کنیم، اما اول باید خودتان بخواهید به خودتان کمک کنید. چون شما خلاق نیستید، بهترین چیزی که می‌توانید به آن دل ببندید و همان است که ما می‌توانیم در آن کمکتان کنیم، این است که الهام‌بخش آن‌هایی باشید که خلاقند. متوجه می‌شوید؟»
بعد از چند لحظه اسلید گفت: «بله آقای منوایل. می‌فهمم.»
«خیلی خوب. حالا، شما می‌توانید ملهم یک موسیقی‌دان معروف مثل موتزارت یا بتهوون، یا دانشمندانی مثل آلبرت انیشتین یا مجسمه‌سازی چون سر یاکوب اپشتین[14] یا هریک از مردم یا نویسندگان و شاعران باشید. برای مثال شما می‌توانید با سر ادوارد گیبون[15] در یکی از سفرهایش به دریای مدیترانه ملاقات کنید و با او وارد یک مباحثه‌ی اتفاقی شوید و چیزی به این مضمون بگویید… هومممممم، به ویرانه‌های این تمدن‌ کهن اطرافمان نگاه کنید. من در عجبم چه طور امپراتوری قدرتمندی مثل رم سقوط می‌کند؟ سقوط… زوال…»
اسلید با حرارت گفت: «خدای بزرگ! فهمیدم منوایل. گرفتم. من مدام لغت «سقوط» را برای گیبون تکرار می‌کنم و به وسیله‌ی من ایده‌ی کتاب بزرگ تاریخ رم، «سقوط و زوال امپراتوری رم»[16] به ذهن او خطور می‌کند. و این ‌طوری من…» در این حین به خود لزرید و ادامه داد: «من کمکش کردم.» 
منوایل گفت: «کمک کردید؟ اسلید، این کلمه‌ی مناسبی نیست. بدون شما اصلاً چنین اثری وجود نمی‌داشت. شما، اسلید، می‌توانید میوز سر ادوارد باشید.» به صندلی تکیه داد و یک سیگار آپ‌مان[17] سال 1915 گوشه‌ی لبش گذاشت و روشن کرد.
اسلید گفت: «فکر کنم، باید روی این مسئله کمی فکر کنم. می‌خواهم مطمئن شوم الهام‌بخش فرد مناسب خواهم بود. منظورم این است، همه‌ی آن‌ها حقشان است که الهام‌بخش داشته‌باشند اما…»
منوایل در حالی که دود سیگارش را بیرون می‌داد موافقت کرد و گفت: «اما شما می‌خواهید فرد متناسب با نیازهای روانی خودتان را پیدا کنید. بروشور ما را بخوانید.» و یک کتابچه‌ی سه بعدی بزرگ و درخشان و رنگارنگ را به اسلید داد و گفت:«این را به خانه ببرید و بخوانید و هر وقت آماده بودید پیش ما بیایید.»
اسلید گفت:«خدا خیرتان دهد آقای منوایل.»
«و آرام باشید. دنیا به آخر نخواهد رسید. ما این را می‌دانیم، چون خودمان یک نگاهی به آخرش انداختیم.» و لبخندی زد و اسلید هم با لبخند جوابش را داد.
دو روز بعد جس اسلید به شرکت میوز برگشت. گفت: «آقای منوایل، حالا می‌دانم می‌خواهم الهام‌بخش کی باشم» نفس عمیقی کشید و ادامه داد:«من مدام فکر کردم و فکر کردم چه چیزی برای من بیش از همه اهمیت دارد و به این نتیجه رسیدم چه خوب می‌شد اگر به وین می‌رفتم و الهام بخش لودویگ فن بتهوون در ایده‌ی سمفونی کُر می‌شدم. می‌دانید، آن سبک در قسمت چهارم که با صدای بم و زیر و مردانه می‌خواند و بام بام دِدا دِدا بام بام می‌کند، دختران بهشت[18]. می‌دانید، من موسیقی‌دان نیستم اما در تمام طول عمرم سمفونی نهم بتهوون را تحسین می‌کردم مخصوصاً…»
«آن کار انجام شده‌است.»
اسلید که متوجه نشده‌ بود گفت: «بله؟»
«قبلاً انجام شده.»
منوایل که بی‌قرار به نظر می‌رسید، پشت میز تحریر بلوط بزرگش که مربوط به 1910 می‌شد نشست و یک پوشه‌ی سیاه از میزش بیرون آورد و ورق زد و گفت:«دو سال پیش، خانمی با نام روبی ولش[19] از مونتپلیر آیداهو[20] به وین گذشته رفت و الهام بخش بتهوون در سمفونی کر نهمش شد. منوایل پوشه را بست و رو به اسلید کرد:«خب؟ انتخاب دومتان چیست؟»
اسلید با لکنت زبان گفت: «من… من با… باید فکر کنم. به من فرصت بدهید.» 
منوایل نگاهی به ساعتش کرد و گفت: «من به شما دو ساعت وقت می‌دهم. تا ساعت سه امروز بعد از ظهر. روز خوبی داشته ‌باشید اسلید.» منوایل از جایش برخاست و اسلید نیز بدون اختیار همین کار را کرد.
یک ساعت بعد، در دفتر جمع و جورش در شرکت مشاوران خدمات نظامی کنکورد، جس اسلید در یک آن به ذهنش زد می‌خواهد الهام‌بخش چه کسی با چه ایده‌‌ای باشد. در یک لحظه کتش را بر تن کرد، اجازه‌اش را از آقای نات گرفت و با عجله خود را به انتهای خیابان و شرکت میوز رساند.
منوایل که دید اسلید وارد می‌شود گفت: «خب آقای اسلید، چه زود برگشتید. به داخل دفتر بیایید.» با گام‌های نرم و بلند به سوی او رفت و در را پشت سرشان بست و گفت: «خیلی خوب، ببینم چه کرده‌اید.»
جس اسلید لبانش را تر کرد، سرفه‌ای کرد و گفت: «آقای منوایل، من می‌خواهم به گذشته برگردم و الهام‌بخش… خب، بگذارید توضیح دهم. از دوران طلایی علمی تخیلی بین سال‌های 1930 تا 1970 خبر دارید؟»
منوایل با بی‌قراری در حالی که گوش می‌داد اخم کرد و گفت:«بله بله.»
«وقتی دانشجو بودم و داشتم لیسانس ادبیات انگلیسی می‌گرفتم، مجبور بودم مقدار قابل توجهی از آثار علمی‌تخیلی قرن بیستم را بخوانم. از بزرگان علمی‌تخیلی سه نفر از همه جدا بودند. اولی رابرت هاین‌لاین بود که آینده‌نگاری‌هایش را نوشت. دومی آیزاک آسیموف بود با سری بنیاد و…» نفسی عمیق و لرزان کشید و ادامه داد:«مردی که من تحقیقم را در مورد او نوشتم. جک داو‌لند[21]. از این سه نفر داو‌لند بزرگترینشان بود. آینده نگاری‌های او از سال 1957 منتشر شد. هم در مجلات به صورت داستان کوتاه و هم به صورت کتاب و داستان‌های بلند و کامل. تا سال 1963 داولند به عنوان…» 
منوایل که پوشه‌ی سیاهش را بیرون آورده و مشغول ورق زدن آن شد گفت: «هومممم. علمی تخیلی قرن بیستم… از شانسِ شما یک علاقه‌ی بیشتر تخصصی است. بگذارید ببینم.»
اسلید به آرامی گفت: «امیدوارم تا حالا انتخاب نشده‌ باشد.»
«یک متقاضی این‌جا هست. لئون پارکس[22]از واکاویل در ایالت کالیفرنیا [23]. او به گذشته سفر کرد و الهام‌بخش ای. ای. فن وت[24] بود تا از داستان‌های عاشقانه و وسترن دست بکشد و به علمی‌تخیلی رو بیاورد.» چند صفحه‌ی دیگر را ورق زد و ادامه داد:«و سال پیش یک متقاضی از شرکت میوز، دوشیزه جولی اوکسنبلت[25] از کانزاس‌سیتی در ایالت کانزاس[26] ، درخواست کرده ‌بود تا بتواند الهام‌‌بخش رابرت هاین‌لاین در ایده‌ی آینده نگاریش باشد… شما هاین‌لاین را گفتید آقای اسلید؟»
«نه. جک داو‌لند، بزرگ‌ترین آن سه نفر. هاین‌لاین فوق‌العاده بود اما من تحقیق زیادی در این زمینه کردم آقای منوایل و به این نتیجه رسیدم دولند بزرگ‌تر بود.»
منوایل پوشه‌اش را بست و از کشوی میزش یک فرم بیرون آورد و گفت: «نه، تا حالا انتخاب نشده. آقای اسلید شما این فرم را پر کنید و ما بقیه کارها را درست می‌کنیم. آیا سال و محلی که جک داو‌لند شروع به آینده‌ نگاری کرد را می‌دانید؟»
«بله می‌دانم. او در شهر کوچکی در جاده‌ی 40 [27]نوادا زندگی می‌کرد. شهری با نام پرپل‌بلاسم[28] که سه پمپ بنزین، یک قهوه‌خانه، یک بار و یک فروشگاه اصلی داشت. داو‌لند به آن‌جا نقل مکان کرده‌ بود تا آب و هوایش را عوض کند. می‌خواست داستان‌هایی درباره‌ی غرب قدیم در قالب نمایشنامه‌های تلویزیونی بنویسد. امیدوار بود از این راه پول خوبی به دست آورد.»
منوایل که شگفت‌زده شده بود گفت: «می‌بینم که هدفتان را به خوبی می‌شناسید.»
«در مدت اقامت در پرپل‌بلاسم حتا چند نمایشنامه‌ی تلویزیونی وسترن هم نوشت اما به طریقی آن‌ها را ارضا کننده نمی‌دانست. در هر حال، آن‌جا ماند و گونه‌های دیگری را مثل کتاب کودکان و مقاله‌هایی در زمینه‌های روابط جنسی جوانان در نشریات زرد امتحان کرد… و بعد کاملاً ناگهانی، در سال 1956، به یکباره به علمی‌تخیلی رو آورد و بلافاصله بزرگترین ناولت تاریخ آن دوران را نوشت. آن اثر سرآمد دوران بود. آقای منوایل، و من داستان را خوانده‌ام و موافقم. نام داستان این بود، «پدر روی دیوار [29]» و هنوز هم در مجموعه‌ داستان‌های الان و حتا آینده حضور دارد. این از آن داستان‌ها است که هیچ‌وقت نمی‌میرد. و مجله‌ای هم که داستان در آن چاپ شد، فانتزی و علمی‌تخیلی[30]، برای همیشه به خاطر چاپ اولین داستان داو‌لند در شماره‌ی آگوست 1957 در خاطره‌ها خواهد ماند.»
آقای منوایل که سرش را تکان می‌داد گفت: «و این آن شازده‌ای است که دوست‌ دارید الهام‌بخشش باشید. این و هر آن‌چه به دنبالش گفتید.»
«درست متوجه شدید قربان.»
«فرم را پر کنید و ما باقی کارها را انجام می‌دهیم.» و به اسلید لبخند زد و اسلید هم با اطمینان لبخندش را پاسخ داد.
اپراتور کشتیِ زمانی، مردی کوتاه قامت و سنگین وزن با موهای بسیار کوتاه و جثه‌ای تنومند، با سرزندگی به اسلید گفت: «خیلی خب رفیق، آماده‌ای یا نه؟ ذهنت را آماده کن.»
اسلید برای بار آخر لباس قرن بیستمی که شرکت میوز برایش تهیه کرده ‌بود را وارسی کرد. تهیه‌ی لباس یکی از خدماتی بود که در صورت پرداخت بالاترین قیمت، دریافت می‌کردید. کراوات باریک، شلوارِ با لبه‌های پاکتی، لباس راه راه مخصوص آیوی لیگ[31]… اسلید تصمیم خود را گرفت، بله، بر اساس اطلاعاتش از آن دوره، این شکل لباس پوشیدن درست و معتبر بود. کفش‌های نوک‌تیز ایتالیایی و جوراب‌های کشی رنگی. او بدون هیچ‌مشکلی، مثل یک شهروند آمریکایی 1956 از پرپل‌بلاسم نوادا گذر می‌کرد.
اپراتور همچنان که کمربند اسلید را محکم می‌کرد گفت:«حالا گوش کن، باید یک چند تا چیز را به خاطر بسپاری. اول از همه، تنها راهی که می‌توانی از آن به 2040 بازگردی من هستم؛ نمی‌توانی همین‌جور سرت را پایین بیندازی و برگردی. دوم، باید مراقب باشی هیچ‌چیز گذشته را تغییر ندهی. منظورم این است که تو فقط به کار الهام‌بخشی به همین بابا بچسب، همین جک داو‌لند و باقی را به خودش بگذار.»
اسلید که از تذکر گیج شده‌بود گفت: «حتماً»
«بسیاری از مشتری‌ها -اگر تعدادشان را بدانی متعجب می‌شوی- وقتی به گذشته باز می‌گردند جوگیر می‌شوند؛ وهم قدرت به سرشان می‌زند و می‌خواهند همه چیز را عوض کنند: جنگ و گرسنگی و فقر را ریشه‌کن کنند و تاریخ را تغییر دهند.»
«من این‌ کار را نخواهم کرد. من علاقه‌ای به این اعمال تخیلی ندارم» برای اسلید، الهام‌بخش بودن برای جک داو‌لند به اندازه‌ی کافی تخیلی بود و البته می‌توانست این حس وسوسه را درک کند. در کار خودش با همه جور آدمی برخورد داشت. 
اپراتور دریچه‌ی کشتی زمانی را بست و مطمئن شد که کمربند‌های اسلید به خوبی بسته شده‌اند. سپس پشت صندلی خودش جلوی دستگاه‌های کنترل نشست. دکمه‌ای را فشار داد و لحظه‌ای بعد اسلید در راه سفر از محل کار کسل کننده‌اش به سوی سال 1956 بود و به زودی به یک کار خلاقانه در زندگی‌اش دست می‌زد.
در میانه‌ی روز نوادا خورشید آن‌ چنان می‌تابید که داشت کورش می‌کرد. اسلید با چشمانی نیمه‌باز نگاه می‌کرد و به دنبال شهر پرپل‌یلاسم می‌گشت. تنها چیزی که می‌دید صخره و شن بود، صحرایی وسیع که جاده‌ای باریک از میان کاکتوس‌های آن می‌گذشت.
اپراتور کشتی زمانی با اشاره گفت: «به سمت راست برو. می‌توانی پیاده تا 10 دقیقه‌ای دیگر به آن‌جا برسی. امیدوارم قراردادت را هم به یاد داشته‌ باشی. بهتر است از جیبت بیرونش بیاوری و بخوانی.»
اسلید قرارداد طویل و زرد رنگ شرکت میوز را از جیب روی سینه‌ی کت مدل 1950 اش بیرون آورد. 
«این‌جا گفته که، شما به من 36 ساعت وقت می‌دهی. که تو من را از همین‌جا سوار می‌کنی و این مسئولیت من است که این‌جا باشم و اگر نباشم نمی‌توانم به زمان خودم بازگردم و شرکت هم پاسخ‌گو نخواهد بود.»
اپراتور گفت: «درست است.» و دوباره سوار کشتی زمانی شد و گفت: «موفق باشید آقای اسلید. یا شاید باید فرشته‌ی الهام جک داو‌لند صدایتان کنم.» خندید. خنده‌ای هم از سر استهزا و هم از سر حسی دوستانه و سپس دریچه را پشت سر خود بست.
جک اسلید در صحرای نوادا تنها بود، یک چهارم مایل بیرون از شهر کوچک پرپل‌بلاسم.
به راه افتاد. عرق می‌ریخت و با دستمال جیبی‌اش گردنش را خشک می‌کرد.
مشکلی برای پیدا کردن خانه‌ی جک داو‌لند نداشت چون تنها 7 خانه در شهر وجود داشت. از ایوان لق چوبی بالا رفت و نگاهی به اطراف انداخت. به فضای روی ایوان با یک سطل آشغال، بند رخت، تکه لوله‌های دور ریختنی و همچنین یک ماشین قراضه‌ی قدیمی که جلوی خانه پارک شده‌بود. ماشینی که حتا برای 1956 هم قدیمی بود.
زنگ زد، کراواتش را با دستپاچگی مرتب کرد و یک بار دیگر آن‌چه را می‌خواست بگوید در ذهن تکرار کرد. تا این مقطع از عمرش، جک داو‌لند هیچ‌داستان علمی‌تخیلی ننوشته‌بود؛ این نکته‌ی مهمی بود و در واقع اصل قضیه هم همین بود. این حلقه‌ای حساس در زنجیره‌ی زندگی و عمرش بود. البته داو‌لند این را نمی‌دانست. الان دولند در خانه مشغول چه کاری بود؟ می‌نوشت؟ تکه‌های خنده‌دار روزنامه‌ی رنو[32] را می‌خواند؟ خوابیده‌بود؟
صدای گام‌هایی شق و محکم به گوشش رسید. اسلید خودش را آماده کرد.
در باز شد. زن جوانی که شلوار کتان سبکی به پا داشت و موهایش را با یک روبان بسته بود، با حالتی آرام او را ورانداز می‌کرد. اسلید متوجه شد زن چه پاهای کوچک زیبایی دارد. کفش راحتی به پا داشت، پوستی شفاف و براق داشت. اسلید که عادت نداشت زنی را با این مقدار لباس ببیند، متوجه شد بی‌هدف همین طور به او زل زده است. پاهایش برهنه بود.
زن با حالتی خوشایند اما با کمی خستگی پرسید: «بله؟» اسلید الان متوجه شد که او تا الان مشغول جارو زدن بوده ‌است. در هال خانه یک جارو برقی مخزن‌دار مدل G.E قرار داشت… وجود آن جارو برقی ردی بر مدعای تاریخ‌دانان بود و جارو برقی‌های مخزن‌دار آن‌ طور که تصور می‌شد در سال 1950 منقرض نشده‌ بودند.
اسلید که از قبل کاملاً آماده بود، به نرمی گفت: «خانم داو‌لند؟» و زن به علامت تایید سر تکان داد. و حالا بچه‌ی کوچکی از پشت مادرش یواشکی به اسلید نگاه می‌کرد. اسلید ادامه داد: «من یکی از هواداران شاهکارهای شوهر شما…» وای. این درست نبود. صدایش را صاف کرد. عبارتی را که از کتاب‌های قرن بیستمی یاد گرفته بود تکرار کرد: «پوزش پوزش» ادامه داد: «منظورم این است که من کارهای شوهرتان جک را به خوبی می‌شناسم. من بعد از یک رانندگی طولانی و پشت سر گذاشتن این کویر خشک آمده‌ام تا او را در محل زندگی‌اش ببینم.» و امیدوارانه لبخندی زد.
زن متعجب به نظر می‌رسید اما با خوشحالی تمام گفت: «شما کار جک را می‌شناسید؟»
«در تلویزیون. نمایشنامه‌های خوبش را هم دیده‌ام.»
«شما انگلیسی هستید دیگر؟خب نمی‌خواهید بیایید تو؟» و در را کاملاً باز کرد و ادامه داد: «جک همین الان مشغول کار کردن در زیر شیروانی است. سر و صدای بچه‌ها اذیتش می‌کند. اما مطمئنم دوست دارد کارش را قطع کند که با شما صحبت کند، مخصوصاً که راه زیادی هم آمدید. شما آقای؟»
«اسلید. خانه‌ی خوب و زیبایی دارید.»
«ممنون.» زن به سمت آشپزخانه‌ای خنک و تاریک رفت. میزی گرد و پلاستیکی در مرکز قرار داشت و روی آن کارتن شیر، بشقاب‌های ملامین، شکر دان، دو فنجان چای خوری و دیگر اسباب جالب قرار داشت. زن از پایین پله‌ها صدا زد: «جک! یکی از هوادارانت این‌جا است. می‌خواهد تو را ببیند.»
چندین متر بالاتر، دری باز شد. صدای قدم‌های کسی به گوش رسید و سپس همین طور که اسلید صاف ایستاده ‌بود، جک داولند ظاهر شد. جوان و خوش‌قیافه با موهای کم‌پشت قهوه‌ای. زیر پیرهن و شلوار گشادی به تن داشت. اخمی بر چهره‌ی لاغر و هوشمندش داشت. به اسلید نگاه کرد و خیلی کوتاه گفت: «من سر کارم. گرچه در خانه مشغولم ولی این هم کاری مثل بقیه‌ی کارها است. تو دیگر چه می‌خواهی؟ منظورت از هوادار کار من چیست؟ کدام کار؟ آه خدایا. دو ماه می‌شود که هیچ‌کاری از من به فروش نرفته. دارم کم کم دیوانه می‌شوم.»
اسلید گفت: «جک داو‌لند، این به خاطر این است که باید ژانر متناسب با خودت را پیدا کنی.» به نظرش رسید صدایش می‌لرزد. حالا وقتش بود.
خانم داو‌لند پرسید: «نوشیدنی میل دارید آقای اسلید؟»
اسلید پاسخ داد: «ممنون خانم کوچک. جک دولند، من این‌جا هستم تا الهام‌بخش تو باشم.»
دولند با بدگمانی پرسید: «تو اهل کجایی؟ و چطوری کراواتت را به آن مسخره‌ای بستی؟»
اسلید که مضطرب شد، پرسید: «مسخره از چه لحاظ؟»
دولند پایین آمد و در حین این که دورش قدم می‌زد، به دقت اسلید را ورانداز می‌کرد. ادامه داد: «تازه گره‌اش را هم پایین زدی به جای این ‌که جلوی برآمدگی گلویت باشد. بعد چرا سرت خالی است؟ برای کچل بودن هنوز خیلی جوانی»
«عرف این دوران سر تاس می‌طلبد. حداقل در نیویورک که این‌طور است.»
«کله تاس احمق. بگو ببینم تو چی هستی؟ یک خل و چل؟ چی می‌خواهی؟»
اسلید عصبانی شد. با او درست برخورد نشده ‌بود و او این را می‌دانست و همین هم خشمگینش کرد. با کمی من و من گفت: «می‌خواهم تحسینت کنم. جک داولند، من بیشتر از خودت در مورد کارت می‌دانم. من می‌دانم ژانر متناسب تو علمی‌تخیلی است نه وسترن‌های تلویزیونی. بهتر است به من گوش کنی. من فرشته‌ی الهام تو هستم.» سپس اول ساکت شد و بعد به سختی و با سر و صدا نفس کشید.
دولند به او زل زد و سپس سرش را به عقب پرت کرد و خندید.
خانم دولند هم که می‌خندید گفت:«والا من هم می‌دانستم جک یک فرشته‌ی الهام دارد ولی فکر می‌کردم او یک زن باشد. مگر تمام فرشته‌های الهام زن نیستند؟»
اسلید با عصبانیت گفت: «نه! لئون پارکس از واکاویل کالیفرنیا که ملهم ای ای فن وت شد، مرد بود» پاهایش بیش از حد می‌لرزید و قدرت نگهداشتنش را نداشت. بنابراین پشت میز پلاستیکی نشست و ادامه داد: «به من گوش کن جک داولند…»
«به خاطر خدا بس کن. من را جک یا داولند صدا بزن نه هر دوتا با هم. این طوری صحبت کردن عادی نیست. چایی چیزی می‌خوری؟»
اسلید بدون این که بفهمد چه می‌گوید گفت: «چایی. نه، فقط یک آبجو لطفاً.»
«برو سر اصل مطلب. من می‌خواهم هر چه زودتر برگردم سر کارم. حتا اگر در خانه هم انجام شود باز هم کار است.»
حالا وقت آن بود که اسلید تعریف و تمجیدش را شروع کند. با احتیاط ذهنش را آماده کرد، گلویی صاف کرد و گفت: «جک، اگر می‌شود این طور صدایت کنم، من متعجبم چرا علمی تخیلی را امتحان نکردی. من تصور می‌کنم…»
جک دولند حرفش را قطع کرد. به جلو و عقب قدم می‌زد و دستانش در جیبش بود. گفت: «الان به تو می‌گویم چرا. چون قرار است یک جنگ هیدروژنی در بگیرد. آینده‌ی دنیا تاریک است. چه کسی می‌خواهد درباره‌اش چیز بنویسد؟ اههههه.» و سرش را تکان داد. «و به هر طریقی چه کسی می‌خواهد آن نوشته را بخواند؟ نوجوانانی که مشکل پوستی دارند. عقب مانده‌ها، نخاله‌ها. یک داستان علمی‌تخیلی خوب برای من نام ببر. فقط یکی. وقتی تو یوتا[33] بودم یکی از آن مجلات را در اتوبوس خواندم. آشغال بود. حتا اگر پول خوبی هم به من بدهند، همچین خزعبلاتی نخواهم نوشت. و البته تحقیقی هم کردم. پول خوبی هم در آن نیست. حدود یک و نیم سنت برای هر کلمه. کی می‌تواند با آن پول زندگی کند.» و با حالتی منزجر به پله‌ها نگاهی انداخت گفت: «من برمی‌گردم سر کار.»
اسلید احساس نا امیدی می‌کرد. همه چیز داشت خراب می‌شد. با نا امیدی گفت: «صبر کن. به من گوش بده جک داولند.»
داولند توقف کرد: «باز دوباره رفت تو همان لحن مسخره‌اش. دیگر چیست؟»
اسلید گفت: «آقای داولند من از آینده می‌آیم.» او قرار نبود این را بگوید. آقای منوایل در این مورد اخطار اکید داده‌بود. اما در یک لحظه به نظرش رسید این آخرین راه باقی مانده برای او است. تنها چیزی که جک داولند را از رفتن باز می‌داشت.
دولند با صدای بلند گفت: «چی؟ چی گفتی؟»
اسلید با صدای ضعیفی گفت:«من یک مسافر زمان هستم.» و سپس ساکت شد.
دولند به سمت او آمد.
وقتی اسلید به کشتی زمانی رسید، اپراتور کوتاه قامت را دید که جلوی کشتی نشسته‌ بود و روزنامه می‌خواند. اپراتور سرش را بالا کرد و خندان گفت:«درست سر وقت. آقای اسلید بزن بریم.» دریچه را باز کرد و به اسلید کمک کرد تا سوار شود.
اسلید گفت: «من را برگردان. فقط زود من را برگردان.»
«قضیه چیست؟ از کار الهام‌بخشیت خوشت نیامد؟»
«من فقط می‌خواهم به زمان خودم برگردم.»
اپراتور یک ابرویش را بالا داد و گفت: «باشد» کمربندهای اسلید را بست و کنارش نشست.
وقتی به شرکت میوز رسیدند، آقای منوایل منتظر آن‌ها بود. رو به اسلید گفت:«اسلید، داخل شوید. باید چند کلمه‌ای با شما صحبت کنم.» صورتش گرفته بود.
وقتی در دفتر منوایل تنها شدند، اسلید سرش را پایین انداخت و شروع به صحبت کرد: «او در شرایط روحی بدی بود آقای منوایل. من را سرزنش نکنید.» احساس پوچی و بیهودگی می‌کرد.
منوایل ناباورانه به اسلید نگاه می‌کرد و گفت: «تو، تو در الهام‌‌بخشی او شکست خوردی. چنین چیزی تا حالا اتفاق نیفتاده‌ بود.»
«شاید بتوانم دوباره به گذشته باز گردم.»
«خدای من! تو نه تنها به او الهام نرساندی بلکه او را مخالف علمی‌تخیلی کردی.»
اسلید گفت: «چه طور به چنین نتیجه‌ای رسیدید؟» او امیدوار بود بتواند ماجرا را ساکت نگاه دارد و این راز را تا گور با خود ببرد.
منوایل پرخاشگرانه گفت: «تنها کاری که باید می‌کردم این‌ بود که در منابع تاریخ ادبیات قرن بیستم چشمی بچرخانم. نیم ساعت بعد از رفتن تو، کل مدخل جک دولند که شامل نیم صفحه زندگی‌نامه‌ی او در بریتانیکا [34]می‌شد ناپدید شد.»
اسلید هیچ‌ نگفت و فقط به زمین چشم دوخت.
«پس جستجو کردم. از تمام کامپیوترهای دانشگاه کالیفرنیا هر چه مربوط به داولند می‌شد را درآوردم.»
«چیزی هم بود؟»
«بله. چندتایی بود. خیلی کم و سطحی آن‌ هم در مقالاتی که به طور کل درباره آن دوره نوشته شده‌ بود. به خاطر تو جک داولند حالا یک فرد کاملاً ناشناس برای مردم است. و حتا در زمان خودش هم این‌ گونه بود.» انگشتش را به سوی اسلید گرفته‌ بود و از روی غضب تند تند نفس می‌کشید و ادامه داد: «به خاطر تو، جک داولند هیچ‌وقت تاریخ آینده‌ی بشری را ننوشت. به خاطر به اصطلاح الهام‌بخشی تو او به نوشتن وسترن‌های تلویزیونی ادامه داد و به عنوان یک نویسنده‌ی کاملاً پولکی در 46 سالگی مرد.»
اسلید ناباورانه پرسید: «اصلاً علمی‌تخیلی ننوشت؟» آیا او تا این حد خراب کرده‌ بود؟ نمی‌توانست باور کند. درست است؛ داولند به شدت پیشنهاد‌های اسلید را پس زد. قبول. این هم درست است که بعد از این که اسلید اصل حرفش را زد، دولند در شرایط بد روانی به زیر شیروانیش برگشت. اما آخر…
«باشد. یک کار علمی‌تخیلی از داولند به جا مانده. یک کار کوچک و معمولی و به کلی ناشناخته.» و از کشوی میزش یک مجله‌ی زرد قدیمی بیرون کشید و به سوی اسلید پرت کرد و ادامه داد:«یک داستان کوتاه با نام ارفئوس با پاهای سفالی که با اسم مستعار فیلیپ کی دیک به چاپ رسیده‌ است. نه آن موقع و نه الان هیچ‌کس آن را نمی‌خواند و نخواند. ماجرای ملاقات داولند با (در این‌جا با عصبانیت به اسلید خیره شد) یک احمق خوش‌نیت از آینده را شرح می‌دهد که می‌خواست او را برای نوشتن یک تاریخ افسانه‌ای از آینده الهام ببخشد. خب اسلید. چه می‌گویی؟»
اسلید به سختی گفت: «واضح است که دیدارش با من را مبنی داستانش قرار داده‌است»
«و همین داستان تنها پولی که به عنوان یک نویسنده‌ی علمی تخیلی به دست آورد نصیبش کرد. پولی کم و تأسف آور که به زور معادل وقت و انرژی است که صرف آن کرد. تو در داستان هستی. من هم هستم. آه خدایا! اسلید تو حتماً همه چیز را به او گفتی.»
«بله گفتم تا متعاقدش کنم.»
«خب او متقاعد نشد. او فکر کرده تو یک جور خل و چل هستی. او ظاهراً داستانش را در شرایط بد روانی هم نوشته. بگذار این را از تو بپرسم: وقتی آن‌جا رسیدی او مشغول کار بود؟»
«بله اما خانم داولند گفت…»
«خانم داولندی وجود ندارد. هیچ‌وقت نداشت. داولند هیچ‌وقت ازدواج نکرد. او باید زن همسایه بوده باشد که داولند یک سر و سری با او داشته. تعجبی هم ندارد که عصبانی بوده ‌باشد. تو وقتی آن‌جا سبز شدی که او با آن دختر قرار داشت. حالا آن دختر هر کی که بوده، اسم او هم در داستان هست. او همه چیز را در داستانش آورد و بعد از آن‌ هم همه‌ی زندگی‌اش را در پرپل‌بلاسم نوادا رها کرد و به داج سیتی[35] در کانزاس نقل مکان کرد.»
سکوتی برقرار شد.
اسلید دست آخر گفت: «خب می‌توانم دوباره امتحان کنم؟البته این بار با یک نفر دیگر. در راه برگشت داشتم به پل الریش و گلوله‌ی جادویش فکر می‌کردم. کشف او در درمان…»
«گوش کن. من هم تا الان داشتم فکر می‌کردم. به گذشته برمی‌گردی اما نه برای الهام‌بخشی به دکتر ارلیش یا بتهوون یا داولند یا هر کسی که برای جامعه مفید بوده‌است.»
اسلید با وحشت سرش را بالا کرد و به منوایل خیره شد.
منوایل از میان دندان‌هایش گفت:«تو به گذشته برمی‌گردی تا افرادی مثل آدولف هیتلر، کارل مارکس، سنرم کلینجر[36] و… را از نیتشان منصرف کنی.»
«یعنی شما فکر می‌کنید من تا این حد تاثیر منفی می‌گذارم؟»
«دقیقاً. اول با هیتلر شروع می‌کنیم. وقتی بعد از اولین تلاش نافرجامش در کسب قدرت حبس شده‌ بود و داشت نبرد من[37] را به خورد رودولف هس[38] می‌داد. من در این باره با مافوق‌هایم صحبت کردم. همه چیز حل است. تو به عنوان یک زندانی آن‌جا می‌روی می‌فهمی؟ و همان‌طور که به جک داولند پیشنهاد کردی به آدولف هیتلر هم پیشنهاد می‌کنی. البته این‌بار نوشتن یک حسب حال که تمام عقاید و برنامه‌های سیاسی او را در خود داشته‌باشد. و اگر همه چیز درست پیش رود…»
اسلید که دوباره به زمین چشم دوخته بود گفت:«فهمیدم. دوست داشتم بگویم یک کار الهام بخشی، اما گمانم تا همین‌جا هم به این کلمه بدهکار شده باشم.»
«این فکر را به من نسبت نده. من آن‌ را از داستان بیچاره‌ی داولند درآوردم. ارفئوس با پاهای سفالی. او آخر این طوری تصمیم می‌گیرد.» او مجله قدیمی را ورق زد تا به بخش دلخواهش رسید. «بخوانش اسلید و خواهی فهمید که ماجرای تو را تا ملاقات با من نوشته، و بعدش پا می‌شوی می‌روی در مورد حزب نازی تحقیق می‌کنی تا بتوانی به بهترین نحو نطق آدولف هیتلر را کور کنی تا حسب حالش را ننویسد و بنابراین شاید بتوانی از وقوع جنگ جهانی دوم پیشگیری کنی. و اگر در این امر هم شکست بخوری، ما استالین را امتحان می‌کنیم و اگر در آن مورد هم موفق نشوی آن وقت…»
«خیلی خوب. فهمیدم. مجبور نیستی همه‌اش را کلمه به کلمه برایم توضیح دهی»
«و تو هم این‌ کار را خواهی کرد. چون در ارفئوس با پاهای سفالی تو موافقت می‌کنی. پس همه چیز از قبل برنامه ریزی شده.»
اسلید هم موافقت کرد و گفت: «باید کفاره‌اش را بدهم.»
منوایل رو به او گفت: «احمق. چه طور توانستی به این بدی عمل کنی؟»
«روز بدی برای من بود. مطمئنم دفعه‌ی بعد می‌توانم بهتر عمل کنم.» اسلید فکر کرد شاید با الهام منفی روی هیتلر بتوانم شاهکار کنم. بهتر از هر کسی دیگری که در تاریخ روی کسی تاثیر منفی گذاشته است. 
«ما تو را الهام‌بخش صفر صدا خواهیم کرد.»
«چه فکر خوبی.»
منوایل با خستگی گفت: «از چشم من نبین. همه‌اش زیر سر خود داولند است. این هم در داستانش است. در آخر این‌طور می‌گوید.»
«و این‌ طوری تمام می‌شود؟»
«نه. با تقدیم یک صورت حساب از طرف من به تو تمام می‌شود. هزینه‌ی فرستادن تو برای کور کردن نطقِ آدولف هیتلر. پانصد دلار برای پیش‌پرداخت. تنها برای موقعی که هیچ‌وقت بازنگردی» و منوایل دستش را دراز کرد.
با هزار بدبختی جس اسلید با کندترین سرعتی که امکان داشت دستش را درون کت قرن بیستمی‌اش کرد و کیف و پولش را درآورد.
نویسنده: فیلیپ ک. دیک
مترجم: محمدحسین عبدالهی ثابت

—————————
پانویس‌ها
[1] Orpheus: شخصیتی مهم در مایتولوژی یونانِ باستان، مادر او یکی از میوزها بوده و او را پدر آواز می‌دانستند.
[2] Concord Military Service Consultants
[3] Jesse Slade
[4] Walter Grossbein
[5] acute labyrinthitis
[6] Proxima ستاره‌ی قرمز کوتوله در ناحیه‌ی آلفا سنتوری 
[7] Muse: زئوس خدای خدایان یونان ۹ دختر داشت که میوز نامیده می‌شدند. در ادبیات و موسیقی میوز به معنای شخص الهام‌بخش و الهه شعر و موسیقی به کار رفته است.
[8] Hnatt
[9] Manville
[10] Harper Weekly: هفته‌نامه‌ی سیاسی آمریکایی که در نیویورک بنیان گذاشته‌شد و از سال 1857 تا 1916 به چاپ می‌رسید.
[11] Mad Comics:
[Hogarth(1764-1697) [12: نقاش و کاریکاتوریست و هجونویس معروف انگلیسی 
[13]کارل گوستاو یونگ متفکر و روان‌شناس سوییسی که در کنار فروید از بنیان‌گذاران روانکاوی مدرن می‌باشد.
[14] Sir Jacob Epstein(1959-1880): مجسمه‌ساز معروف بریتانیایی
[15] Sir Edward Gibbon: عضو پارلمان انگلیس و تاریخ‌نگار معروف و صاحب کتاب شش جلدی ظهور و سقوط امپراتوری رم که جزو منابع درجه یک تاریخی به شمار می‌رود.
[16] Decline and Fall of the Roman Empire
[17] H Upmann:مارک معروف سیگار کوبایی
[18] Daughters of Elysium: اشاره دارد به ترانه‌ی سمفونی نهم
[19] Ruby Welch
[20] Montpelier, Idaho
[21] Jack Dowland نام مستعاری که فیلیپ کی دیک هر از گاهی از آن استفاده می‌کرد.
[22] Leon Parks
[23] Vacaville, California
[24] A.E van Vogt: از نویسندگان شاخص عصر طلایی علمی‌تخیلی و از نویسندگان مورد تحسین فیلیپ کی دیک
[25] Julie Oxenblut
[26] Kansas City, Kansas
[27] Route 40:
[28] Purpleblossom
[29] The Father on the Wall
[30] Fantasy & Science Fiction:
[31] Ivy league: جمعی از دانشگاه‌های ایالات متحده که به خاطر تعالی آکادمیکشان معروفند. این دانشگا‌ه‌ها عبارتند از: هاروارد، براون، کرنل، یل، پرینستون، دانشگاه پنسیلوانیا، دارت‌موث، کلمبیا
[32] Reno newspaper: روزنامه‌ی معروف منطقه‌ی نوادا
[33] Utah
[34] Britannica: قدیمی‌ترین دانشنامه به زبان انگلیسی و از معتبرترین منابع انگلیسی‌زبان
[35] Dodge City
[36] Sanrome Clinger
[37] Mein Kampf: کتاب معروف آدولف هیتلر که شامل عقاید و برنامه‌های سیاسی اوست
[38] Rudolf Hess: منشی شخصی رایش سوم و ویراستار و نسخه‌نویس کتاب نبرد من

غاصب

اسپنس اولهم گفت: «یه روزی از همین روزا، یه استراحتی به خودم می‌دم.» وقت صبحانه بود. به همسرش نگاه کرد و ادامه داد: «فکر می‌کنم یه استراحت کوچولو دیگه حقمه. ده سال خیلیه.»
«پروژه چی؟»
«بدون من هم می‌شه تو جنگ پیروز شد. این کره‌ی خاکی ما اون ‌قدرا هم در خطر نیست.» اولهم پشت میز نشست و سیگاری روشن کرد. «ماشین‌های خبرساز یه جوری اخبار رو تغییر می‌دن که انگار فضایی‌ها بالای سرمونن. می‌دونی دوست دارم مرخصی برم کجا؟ دوست دارم برم تو کوه‌های بیرون شهر چادر بزنم. همون‌جایی که اون دفعه رفتیم. یادته؟ همون جا که سماق کوهی کندم. همون‌جا که نزدیک بود پات رو بذاری رو یه مار گوفر[1].»
مری شروع کرد به جمع کردن بشقاب‌ها. «ساتن وود رو میگی؟ چند هفته پیش آتیش گرفت. فکر ‌کردم خودت می‌دونی. می‌گن یهو آتیش سوزی شده.»
چهره‌ی اولهم از رنگ و رو افتاد. «کسی نرفت ببینه چرا؟» لب‌هایش شکلی خشن به خود گرفتند. «دیگه واسه کسی مهم نیست. همه‌‌ی فکرشون پیش جنگه.» آرواره‌هایش را برهم فشرد. همه‌ی اتفاقات در ذهنش به تصویر درآمدند. فضایی‌ها، جنگ، کشتی‌ سوزنی[2] فضایی‌ها.
«مگه می‌شه به چیز دیگه‌ای هم فکر کرد؟»
اولهم به تأیید حرف همسرش سر تکان داد. مسلماً حق با او بود. سفینه‌های کوچک و تیره‌ی دشمن، بیرون آلفا قنطورس[3] به سادگی از سد رزم‌ناوهای زمین عبور کرده و آن‌ها را چون سنگ‌پشت‌هایی ناتوان پشت سر گذاشته بودند. تمام مسیر تا خود زمین، جنگ، یک‌طرفه بود. 
تمام مسیر جنگ یک‌طرفه بود تا این‌که آزمایشگاه‌های وستینگ‌هاوس پاس‌حباب را عرضه کردند. حباب به دور کلان‌شهرهای زمین و درنهایت به دور کل کره‌ی خاکی اولین خط دفاعی به شمار می‌آمد؛ یا به قول ماشین‌های خبرساز اولین پاسخ قانونی به متجاوزان فضایی.
اما پیروزی در جنگ، مسأله‌ی دیگری بود. محققان در هر آزمایشگاهی و بر هر پروژه‌ای، بی‌وقفه و روز و شب کار می‌کردند تا به بیشتر از این‌ دست پیدا کنند؛ یعنی سلاحی برای حمله. مثلاً همین پروژه‌ی خودش. هر روز هر روز، هرسال و هرسال.
اولهم ایستاد و سیگارش را خاموش کرد. «مثل شمشیر داموکلس[4] همیشه بالا سرمون آویزونه. دیگه دارم خسته می‌شم. یه استراحت طولانی می‌خوام. البته فکر می‌‌‌کنم همه همین‌طوری‌ان.»
ژاکتش را از روی میز برداشت و رفت بیرون روی ایوان جلوی در. دیگر باید سر و کله‌ی خودروی سریع و کوچکی که او را با خود به محل پروژه می‌برد پیدا می‌شد.
به ساعتش نگاه کرد و گفت: «خدا کنه نلسون دیر نکنه. ساعت هفت شد.»
مری که چشمانش را به فضای بین ردیف خانه‌ها دوخته بود، گفت: «ایناهاش، اومد.» خورشید پشت بام‌ها می‌درخشید و بر ورقه‌های سنگین سربی انعکاس می‌یافت. ساکت بود؛ چند نفری بیشتر تکان نمی‌خوردند. «می‌بینمت. شب بیشتر از شیفتت نمونی‌ها، اسپنس!»
اولهم در خودرو را باز کرد و سوار شود. آهی کشید و به صندلی تکیه داد. مرد مسن‌تری همراه نلسون بود.
وقتی خودرو با سرعت به راه افتاد گفت: «خب؟ خبری چیزی نشده؟»
نلسون گفت: «طبق معمول، چندتا سفینه‌ی فضایی‌ها رو زدیم و یه سیارک دیگه رو به دلیل مسایل استراتژیک ول کردیم.»
«وقتی پروژه رو به مرحله‌ی آخر برسونیم خیلی خوب می‌شه. شاید فقط هارت و پورت ماشین‌های خبرسازه اما تو این ماهی که گذشت حس کردم همه‌چی خشک و جدیه؛ زندگی دیگه رنگی نداره.»
همراه نلسون ناگهان گفت: «فکر می‌کنید جنگ بی‌خوده؟ خود شما جزء لاینفک جنگ هستید.»
نلسون گفت: «ایشون سرگرد پیترز هستند.» اولهم و پیترز دست دادند. اولهم چهره‌ی پیترز را زیر نظر گرفته بود.
گفت: «چی باعث شده صبح به این زودی این ورا سر بزنید؟ یادم نمی‌یاد شما رو سر پروژه دیده باشم.»
پیترز گفت: «نه، من جزء اعضای پروژه نیستم اما راجع به کاری که می‌کنید یه چیزایی می‌دونم. کار خود من کلاً فرق داره.»
نگاهی بین او و نلسون رد و بدل شد. اولهم متوجه این موضوع شد و ابروهایش را در هم کشید. خودرو داشت سرعت می‌گرفت و مثل برق از میان زمین‌های لم‌یزرع به سمت دورنمای ساختمان پروژه می‌رفت.
اولهم گفت: «کارتون چیه؟ نکنه مجاز نیستید راجع بهش صحبت کنید؟»
پیترز گفت: «کارم دولتیه. با اف.اس.ای[5] کار می‌کنم، بخش امنیتی.»
اولهم ابرویش را بالا برد. «جداً؟ به این ورا هم دشمنی نفوذ کرده؟»
«راستش رو بخواین اومدم این‌جا شما رو ببینم، آقای اولهم.»
اولهم سر در نمی‌آورد. حرف‌های پیترز را برای خودش بالا و پایین کرد اما چیزی نفهمید. «که من رو ببینید؟ که چی بشه؟»
«تا شما رو به عنوان یک جاسوس متجاوز فضایی دستگیر کنم. برای همینه که صبح به این زودی بیدارم. بگیرش نلسون…»
نلسون اسلحه‌اش را به پهلوی اولهم فرو کرد. دستان نلسون به خاطر هجوم احساسات به بیرون می‌لرزیدند. رنگ بر رخسار نداشت. نفس عمیقی کشید و دوباره آن را بیرون داد.
زیرلبی به پیترز گفت: «الان بکشیمش؟ فکر کنم باید الان بکشیمش. نمی‌تونیم صبر کنیم.»
اولهم به چهره‌ی دوستش زل زد. دهانش را باز کرد تا حرفی بزند اما صدایی نیامد. هر دو به او نگاه می‌کردند. از ترس سرد و بی‌روح شده بودند. اولهم سرگیجه داشت. سرش درد می‌کرد. دنیا دور سرش می‌چرخید. 
زیرلب گفت: «نمی‌فهمم قضیه چیه؟»
درست همان لحظه، خودروی پرنده از روی زمین برخاست و به سمت فضای خارج جو شتاب گرفت. آن پایین مکان پروژه لحظه به لحظه کوچک‌تر و کوچک‌تر و درنهایت ناپدید شد. اولهم دهانش را بست.
پیترز گفت: «می‌شه یک کم صبر کرد. می‌خوام اول چندتا سؤال ازش بپرسم.»
اولهم گیج و سردرگم به پیش رویش چشم دوخته بود.
پیترز رو به صفحه‌ی نمایش گفت: «دستگیری با موفقیت انجام شد.» روی صفحه، سیمای سرپرست امنیتی به نمایش درآمد. «خیال همه راحت شد.»
«مشکلی پیش نیومد؟»
«هیچ مشکلی. بی‌هیچ شکی سوار ماشین شد. به نظر نمی‌رسید حضور من براش خیلی غیرعادی باشه.»
«الان کجایید؟»
«توی پاس‌حباب هستیم. داریم با حداکثر سرعت می‌ریم بیرون. خیالتون جمع. وضعیت بحرانی تموم شده.  خوب شد که جت‌های پرواز این وسیله سر پا بودن. اگه در اون مرحله مشکلی پیش می‌اومد…»
سرپرست امنیتی گفت: «بذار ببینمش.» مستقیماً به اولهم نگریست که دستانش را روی پاهایش گذاشته و به جلو چشم دوخته بود. 
«پس اینه.» مدتی همان طور به اولهم نگاه کرد. اولهم چیزی نگفت. بالاخره سرپرست رو به پیترز سر تکان داد. «خیلی خب، دیگه بسه.» ردی از نفرت بر اعضای چهره‌اش چین انداخت. «هر چی باید می‌دیدم رو دیدم. کاری که کردی خیلی ارزشمند بود. بچه‌ها دارن برای هر جفتتون یه مراسم تقدیر تدارک می‌بینن.»
پیترز گفت: «لازم نیست.»
«چه قدر خطر وجود داره؟ هنوز هم احتمالش زیاده که…»
«امکانش هست، اما نه خیلی زیاد. تا جایی که من می‌دونم یک عبارت کلیدی شفاهی داره. به هر صورت باید ریسک کنیم.»
«به پایگاه ماه خبر می‌دم شما دارین میاین.»
پیترز سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. «نه، سفینه رو اون‌ طرف پایگاه فرود میارم. این‌طوری خطرش کم‌تره.»
«هر طور که مایلی.» سرپرست دوباره به اولهم نگاه کرد. این‌بار چشمانش برق زد و بعد تصویرش محو شد . صفحه‌ی نمایش خالی بود.
اولهم نگاهش را به پنجره دوخت. سفینه در پاس‌حباب بود و هرلحظه بر سرعتش می‌افزود. پیترز عجله داشت. زیرپایش، زیر کف، جت‌های غُرانِ خودرو کاملاً باز بودند. آن دو نگران بودند و به طور دیوانه‌واری عجله داشتند و این به خاطر او بود.
کنار دستش نلسون روی صندلی تکانی به خود داد و گفت: «فکر می‌کنم الان باید انجامش بدیم. حاضرم واسه تموم شدنش هر کاری کنم.»
پیترز گفت: «آروم باش. بیا یه کم سفینه رو برون تا باهاش صحبت کنم.» خودش را کنار اولهم جا کرد و به صورتش نگریست. فوراً دستش را جلو آورد و با احتیاط دست و گونه‌ی او را لمس کرد.
اولهم چیزی نگفت. دوباره پیش خودش گفت: اگه می‌شد یک جوری به مری خبر بدم. اگه می‌شد یه راهی پیدا کنم تا بهش بگم…. چشمانش را دور سفینه چرخاند. چه‌طور؟ صفحه‌‌نمایش؟ نلسون تفنگ‌ به دست، آن کنار نشسته بود. هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد. گیر افتاده بود.
اما چرا؟
پیترز گفت: «گوشاتو وا کن. می‌خوام ازت چندتا سؤال بپرسم. خودت می‌دونی داریم کجا می‌ریم. داریم می‌ریم سمت ماه. یه ساعت دیگه روی سمت خالی ماه فرود میایم. وقتی فرود اومدیم فوراً می‌دیمت دست یه گروه که اون‌جا منتظرن. جسمت بلافاصله نابود می‌شه. متوجه شدی؟» به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد: «تا دو ساعت دیگه، اعضای بدنت روی ماه پخش می‌شه. هیچی ازت باقی نمی‌مونه.»
اولهم تقلا می‌کرد تا در آن حالت گیجی چیزی بگوید. «می‌شه بهم بگی…»
پیترز سری تکان داد و گفت: «قطعاً بهت میگم. دو روز پیش گزارشی دریافت کردیم که یک سفینه‌ی متجاوز، پاس‌حباب رو سوراخ کرده. اون سفینه جاسوسی رو به شکل یک روبوت انسان‌نما رها کرده. وظیفه‌ی روبوت این بوده که انسان خاصی رو بکشه و جاش رو بگیره.»
پیترز با آرامش به اولهم نگریست.
«داخل روبوت یه بمب اتمی اورانیومی[6] بود. عامل ما نمی‌دونست بمب چه‌طور منفجر می‌شه، اما حدس می‌زد با یه عبارت شفاهی باشه. با چند تا کلمه. روبوت مثل کسی که کشته زندگی می‌کنه، فعالیت‌های معمول قربانی رو انجام می‌ده، کارش رو و زندگی اجتماعیش رو. طوری ساخته شده که عین اون فرد باشه. کسی تفاوتش رو متوجه نمی‌شه.»
چهره‌ی اولهم به سفیدی گچ شد.
«شخصی که روبوت قرار بود خودش رو به جای اون جا بزنه، اسپنس اولهم بوده. یک شخصیت عالی‌رتبه ‌در بخش پروژه‌های تحقیقی. چون این پروژه‌ی خاص داشت به مرحله‌ی تعیین‌کننده‌ای می‌رسید، حرکت یک بمب زنده به سمت مرکز پروژه…»
اولهم به پایین، به دست‌هایش زل زد. «اما من اولهم هستم.»
«به محض این‌که روبوت اولهم رو پیدا کرده و اون رو کشته، جانشینش شدن برایش موضوع پیچیده‌ای نبوده. سفینه هشت روز پیش روبوت رو پیاده کرده. جانشینی احتمالاً اواخر هفته‌ی گذشته، وقتی که اولهم برای قدم‌زدن به تپه‌ها رفته، انجام گرفته.»
اولهم گفت: «اما من اولهم هستم.» رو به نلسون که پشت صفحه‌ی کنترل نشسته بود کرد و گفت: «منو نمی‌شناسی؟ من و تو بیست ساله با هم دوستیم. یادت نمی‌آد با هم رفتیم دانشگاه؟» از جایش بلند شد. «من و تو هم ‌اتاقی بودیم.» به سمت نلسون رفت.
نلسون با خشونت گفت: «نزدیک من نیا!»
«گوش بده. سال دوم رو یادت میاد؟ اون دختره رو یادته؟ اسمش چی بود…» پیشانی‌اش را مالید. «همون که موهای سیاهی داشت. همون که خونه‌ی تد دیدیمش.»
نلسون با خشونت تفنگ را تکان داد. «بسه. دیگه نمی‌خوام بشنوم. تو کشتیش! توِ… ماشین!»
اولهم چشمانش را به چشمان نلسون دوخت و گفت: «اشتباه می‌کنی. نمی‌دونم چی شده، اما اون آدم‌آهنی دستش به من نرسیده. یه اشتباهی شده. شاید سفینه سقوط کرده.» رو به پیترز کرد و ادامه داد: «من اولهم هستم. این رو می‌دونم. جابه‌جایی‌ای اتفاق نیفتاده. من همونیم که همیشه بودم.»
خودش را لمس کرد. دستانش را بر بدنش کشید. «باید یه راهی برای اثباتش وجود داشته باشه. من رو به زمین برگردونید. آزمایش اشعه‌ی ایکس، بررسی عصب‌شناختی؛ بالاخره یه راهی هست که نشونتون بده. یا شاید هم بتونیم سفینه رو پیدا کنیم.»
نه پیترز و نه نلسون حرفی نزدند.
دوباره گفت: «من اولهم هستم. می‌دونم که خودمم. اما نمی‌تونم ثابت کنم.»
پیترز گفت: «خود ربوت نمی‌فهمه که اسپنس اولهم واقعی نیست. ذهن و جسمش با هم می‌شه اولهم. یه حافظه‌ی مصنوعی داره که خاطراتِ قلابی توش جا می‌گیرن. شبیه قربانی می‌شه، خاطراتش رو برمی‌داره، افکارش رو، علایقش رو، کارش رو.»
«اما یه فرقی هم باید داشته باشه. توی اون آدم‌آهنی یه بمب اتمی، آماده‌ی انفجار با اون عبارته.» 
پیترز خودش را کمی کنار کشید و گفت: «آره این همون تفاوته که ما به خاطرش می‌بریمت به ماه. اونا قطعه‌قطعه‌ات می‌کنن و بمب رو برمی‌دارن. شاید هم منفجر بشه، ولی مهم نیست. منفجر شدنش توی ماه اهمیتی نداره.»
اولهم آرام نشست.
نلسون گفت: «الانه که برسیم.»
اولهم تکیه داد. دیوانه‌وار فکر می‌کرد. سفینه آرام فرو می‌نشست. آن پایین سطحِ حفره‌حفره‌ی ماه بود. پهنه‌ی بی‌پایان ویرانی. چه می‌شد کرد؟ چه‌ طور می‌توانست جان خود را بخرد؟ 
پیترز گفت: «آماده شو.»
چند دقیقه بعد، او می‌مرد. آن پایین یک نقطه‌ی کوچک را می‌دید، یک جور ساختمان که چند نفر درونش بودند، تیم خنثی‌سازی. منتظر بودند تا تکه‌تکه‌اش کنند. بدنش را می‌شکافتند، دست و پاهایش را قطع می‌کردند. وقتی بمبی نمی‌دیدند، تعجب می‌کردند. آن موقع می‌فهمیدند، ولی دیگر خیلی دیر بود.
اولهم دور و بر آن اتاقک کوچک را از نظر گذراند. نلسون تفنگ را به سمتش گرفته بود. راهی وجود نداشت. اگر می‌شد پیش یک دکتر برود تا آزمایشش کند… این تنها راه بود. مری می‌توانست کمکش کند. ذهنش به سرعت در تکاپو بود. چند دقیقه بیشتر وقت نداشت. اگر می‌شد با مری تماس بگیرد، به او خبر برساند….
پیترز گفت: «آروم باش.» سفینه آرام پایین آمد و به زمین سخت خورد. سکوت بر آن‌جا حکم‌فرما بود.
اولهم گفت: «گوش کنین. می‌تونم ثابت کنم که من خود اسپنس اولهم هستم. یه دکتر خبر کنید. بیاریدش این‌جا…»
نلسون به گروهی که داشتند به سمتشان می‌آمدند اشاره کرد و گفت: «ایناهاشون. دارن میان.» با حالتی عصبی به اولهم نگاه کرد. «امیدوارم اتفاقی نیفته.»
پیترز گفت: «قبل از این که شروع به کار کنند، ما می‌ریم. ما یک دقیقه دیگه از این‌جا رفتیم.» او لباسِ فضایی‌اش را پوشید. وقتی کارش تمام شد اسلحه را از نلسون گرفت. «من یک دقیقه مراقبش می‌شم.»
نلسون شتابان و ناشیانه لباس فشار‌ش را به تن کرد. بعد به اولهم اشاره کرد و از پیترز پرسید: «اون چی؟ اونم می‌خواد؟»
پیترز به نشانه‌ی نفی سر تکان داد: «نه. آدم‌آهنی‌ها احتمالاً به اکسیژن نیازی ندارن.»
جوخه‌ی خنثی‌سازی دیگر داشت به سفینه می‌رسید. آن‌ها به انتظار ایستادند. پیترز به آن‌ها علامت داد.
«بیایید!» دستش را تکان داد و افرادی که آن بیرون بودند محتاطانه نزدیک شدند. اشخاص شق و رقی که در آن لباس‌های متورم هیکل‌هایی نامتناسب داشتند.
اولهم گفت: «در باز کردن همانا و مردن من همانا. به این می‌گن قتل.»
نلسون گفت: «در رو باز کن.» خودش دستش را به سمت دستگیره‌ی در برد.
اولهم به او نگاه می‌کرد. حلقه‌ی دستان نلسون به دور میله‌ی فلزی محکم شد. به یک لحظه ‌هم نمی‌کشید که در باز می‌شد و هوای درون سفینه بیرون می‌رفت. اولهم می‌مرد و آن‌ها فوراً متوجه اشتباهشان می‌شدند. شاید در زمانی دیگر، وقتی که د جنگی در کار نبود، افراد این‌گونه عمل نمی‌کردند. یعنی این‌قدر با عجله یک‌ نفر را به خاطر ترسشان نمی‌کشتند. همه ترسیده بودند. همه می‌خواستند یک ‌نفر را قربانی ترس یک گروه کنند. 
او کشته می‌شد آن هم فقط به خاطر این‌که بقیه نمی‌توانستند منتظر شوند تا از گناهکار بودنش مطمئن شوند. زمان کم بود.
به نلسون نگریست. آن‌ها سال‌ها با هم دوست بودند. با هم به یک مدرسه می‌رفتند. در عروسی اولهم، او ساقدوشش بود. اکنون نلسون می‌خواست او را بکشد. اما نلسون آدم بدی نبود. تقصیر نداشت. اقتضای زمان بود. مثلاً وقتی که طاعون شایع بود، اگر کسی لکه‌ای بر بدنش داشت، آن‌ها هم احتمالاً بدون لحظه‌ای تأمل، بی‌هیچ مدرکی و تنها بنابر شک و ظن کشته می‌شدند. در مواقع خطر چاره‌ی دیگری نبود.
از نظر او آن‌ها گناهی نداشتند. اما او باید زنده می‌ماند. زندگی‌اش ارزشمندتر از آن بود که قربانی شود. اولهم با سرعت فکر می‌کرد. چه می‌توانست بکند؟ آیا راهی وجود داشت؟ به اطرافش نگاه کرد.
نلسون گفت: «بیاید بریم.»
«حق با شماست.» اولهم بود که این را می‌گفت. از شنیدن صدای خودش تعجب کرد. نیروی بیچارگی بود که به حرف‌زدن وامی‌داشتش. «من به هوا نیازی ندارم. در رو باز کن.»
آن دو ایستادند  و با شگفتی به او نگاه کردند.
«زود باش دیگه. بازش کن. فرقی نداره.» دست اولهم درون ژاکتش ناپدید شد. «دارم فکر می‌کنم سرعت دوتون چه‌قدره؟ با چه سرعتی می‌تونین فرار کنین؟»
«فرار؟»
«پونزده ثانیه بیشتر وقت ندارید تا زندگی کنین.» درون ژاکتش، انگشتانش را تکان داد. بازویش را ناگهان سفت کرد. کمی‌آرام شد و لبخند کم‌رنگی بر لبانش نقش بست. «عبارت کلیدی در کار نیست. از این جهت اشتباه می‌کردین. حالا شد چهارده ثانیه.»
دو چهره‌ی شوکه‌شده از درون لباس‌های فشار به او زل زده بودند. لحظه‌ای بعد با تمام توان در را باز کردند. هوا به سرعت خارج و در خلأ پراکنده شد. پیترز و نلسون از سفینه بیرون پریدند. اولهم به دنبالشان در را گرفت و آن را بست. سیستم فشار خودکار سریع به کار افتاد و هوا را بازیابی کرد. اولهم نفسش را با لرزشی بیرون داد.
فقط یک ثانیه بیشتر…
پشت پنجره، آن دو به گروه پیوستند. هر کس به سمتی رفت. یکی یکی به حالت درازکش خودشان را روی زمین می‌انداختند. اولهم پشت صفحه‌ی کنترل نشست. درحالیکه وقتی سفینه به هوا بلند می‌شد، افرادی که روی زمین خوابیده بودند، سر پا می‌ایستادند و با دهان‌هایی باز به سفینه می‌نگریستند. اولهم زیر لب گفت: «شرمنده، اما باید برگردم زمین.» سفینه را به همان‌جا که از آن آمده بود بازگرداند.
شب بود. جیرجیرک‌ها دور و بر سفینه آواز می‌خواندند و سکوتِ تاریکی سرد را برهم می‌زدند. اولهم روی صفحه‌ی نمایش خم شد. تصویر آهسته آهسته شکل گرفت. تماس بی‌هیچ مشکلی انجام شده بود. نفس راحتی کشید.
گفت: «مری!» زن به او خیره شد و دم برآورد.
«اسپنس! کجایی؟ چی شده؟»
«نمی‌تونم بهت بگم. گوش بده، باید تند صحبت کنم. هر لحظه ممکنه این تماس رو قطع کنن. برو به محوطه‌ی پروژه و دکتر چمبرلین رو گیر بیار. اگه نبود یه دکتر دیگه بیار خونه و نگهش دار. بهش بگو لوازمش رو بیاره، اشعه‌ی ایکس، فلوروسکوپ، همه چی.»
«ولی…»
«کاری رو که بهت گفتم انجام بده. زود باش. یه ساعت دیگه حاضر باشه.» اولهم به صفحه نزدیک شد و گفت: «همه چی مرتبه؟ تنهایی؟»
«تنها؟»
«کسی پیشت هست؟ نلسون… نلسون باهات تماس نگرفته؟»
«نه. اسپنس جریان چیه؟ نمی‌فهمم.»
«ببین، یه ساعت دیگه تو خونه می‌بینمت. به کسی چیزی نگو. به هر بهانه‌ای که شده چمبرلین رو بکشون اون‌جا. اصلاً بهش بگو حالت خیلی بده.»
ارتباط را قطع و به ساعتش نگاه کرد. لحظه‌ای بعد از سفینه بیرون آمد و به تاریکی قدم گذاشت. نیم مایلی راه در پیش داشت.
شروع کرد به قدم زدن.
نوری پنجره را روشن کرد، چراغ مطالعه بود. اولهم پشت حصار زانو زده بود و تماشا می‌کرد. صدایی نمی‌آمد، حرکتی هم در کار نبود. ساعتش را بالا آورد و زیر نور ستاره‌ها به آن نگاه کرد. یک ساعتی گذشته بود.
از آن سر خیابان یک خودرو آمد و بعد هم رفت.
اولهم به خانه نگاه کرد. دکتر باید تا الان آمده بود. الان باید با مری آن داخل منتظر می‌بودند. فکری ناگهانی به ذهنش خطور کرد. شاید مری نتوانسته بود از خانه بیرون بیاید. شاید جلویش را گرفته بودند. شاید این یک تله بود.
اما مگر چاره‌ی دیگری هم داشت؟
با داشتن عکس‌ها و گزارش‌های پزشک شانس داشت. شانس این را داشت که حرف‌هایش را اثبات کند. اگر می‌شد معاینه شود، اگر می‌توانست آن‌قدر زنده بماند تا معاینه شود…
این‌طوری می‌توانست حرفش را ثابت کند. شاید این تنها راه بود. تنها امیدش درون خانه بود. دکتر چمبرلین از اعضای پرسنل پروژه و شخص محترمی بود. اوضاع را درک می‌کرد و حرفش سند بود. می‌توانست با دلیل بر شور و دیوانگی آن‌ها غلبه کند.
دیوانگی. چیزی که بهترین توصیف برایش از خودش برمی‌آید. کاش فقط کمی صبر به خرج می‌دادند. اما حیف که نمی‌توانستند. او محکوم بود تا فوراً این دنیا را ترک بگوید. آن هم بی‌هیچ مدرکی، بی‌هیچ دادگاهی یا معاینه‌ای. ساده‌ترین آزمایش حقیقت را معلوم می‌کرد اما آن‌ها برای ساده‌ترین آزمایش‌ها هم وقتی نداشتند. فقط اندیشه‌ی خطر در ذهنشان جولان می‌داد. خطر و دیگر هیچ.
برخاست و به سمت خانه روانه شد. جلوی در ایستاد و گوش‌هایش را تیز کرد. همچنان صدایی نمی‌آمد. خانه کاملاً ساکت بود.
بیش از حد ساکت.
اولهم بی‌آن که کوچک‌ترین حرکتی بکند جلوی در ایستاد. چرا آن دو اصرار داشتند که این‌قدر ساکت باشند؟ خانه‌‌ی کوچکی بود. فرض بر آن بود که در فاصله‌ای تنها چند متری پشت آن در، مری و دکتر چمبرلین ایستاده باشند. اما اولهم صدایی از هیچ کدامشان نمی‌شنید. به در نگاه کرد. این دری بود که هزار بار، صبح و شب باز و بسته‌اش کرده بود.
دستش را روی کوبه گذاشت. بعد، کاملاً ناگهانی به سمت زنگ دست برد و آن را به صدا درآورد. صدای زنگ از جایی آن عقب‌های خانه به گوش رسید. لبخند بر لبان اولهم نشست. صدای حرکت به گوشش رسید.
مری در را باز کرد. به محض این‌که اولهم قیافه‌ی مری  را دید، فهمید که اوضاع از چه قرار است. دوان‌دوان فرار کرد و خودش را درون بوته‌ها انداخت. یک مأمور امنیتی با خشونت مری را از سر راه کنار زد. بوته‌ها از هم باز شدند. اولهم درازکش خانه را دور زد. سپس برخاست و دیوانه‌وار به درون تاریکی دوید. نورافکنی روشن شد و پرتو نوری از پشت سرش گذشت.
از جاده گذشت و از روی حصاری به باغچه‌ی خانه‌ای پرید. پشت سرش مأموران امنیتی داشتند فریادکشان می‌آمدند. اولهم برای نفس کشیدن تقلا می‌کرد. سینه‌اش دیوانه‌وار بالا و پایین می‌رفت.
چهره‌ی همسرش… اولهم فوراً فهمیده بود. لبان برهم‌فشرده، چشمان وحشت‌زده. اگر جلو می‌رفت، در را هل می‌داد و وارد می‌شد چه؟ آن‌ها تماس را زیرنظر گرفته و بلافاصله آمده بودند. احتمالاً مری را متقاعد کرده بودند. قطعاً همسرش نیز فکر کرده بود که او یک آدم‌آهنی است.
اولهم همین‌طور دوید. داشت مأمورها را گم می‌کرد و پشت سر می‌گذاشتشان. این‌طور که پیدا بود، دویدنشان زیاد تعریفی نداشت. از تپه‌ای بالا رفت و از آن طرفش به راه خود ادامه داد. طولی نمی‌کشید که به سفینه بازمی‌گشت. اما این بار به قصد کجا؟ از سرعتش کاست و ایستاد. از همین الان می‌توانست سفینه را در برابر زمینه‌ی آسمان ببیند، درست همان‌جایی که آن را پارک کرده بود. منطقه‌ی مس(ک*ی) پشت سرش قرار داشت. او در حول و حوش نواحی متروک بین اماکن مس(ک*ی) بود، همان‌جا که بیشه‌ها و ویرانی آغاز می‌شد. از زمین لم‌یزرعی گذشت و وارد محوطه‌ی درخت‌ها شد.
وقتی به سمتش رفت، در سفینه باز شد.
پیترز از آن بیرون آمد و در برابر نور ایستاد. یک اسلحه‌ی بوریس آتش‌سنگین در آغوشش جا خوش کرده بود. اولهم، شوکه ایستاد. پیترز نه دقیقاً به او که به محیط تاریک اطرافش زل زده بود. گفت: «می‌دونم اونجایی. بیا این‌جا، اولهم. مأمورای امنیتی محاصره‌ات کرده‌ان.»
اولهم تکان نخورد.
«گوش بده به من. خیلی زود می‌گیریمت. این‌طور که بوش می‌یاد هنوز باورت نشده تو همون روبوت هستی. تماس تو با اون زن نشون میده که خاطرات مصنوعیت خوب تونسته فریبت بده. اما تو خود آدم‌آهنی هستی. تو همون روبوتی و تو دلت بمبه. هر لحظه امکانش هست که عبارت راه‌انداز گفته بشه. شاید تو خودت بگیش، شاید یکی دیگه. وقتی این اتفاق بیفته، بمب همه‌چیز رو تا شعاع چند مایلی نابود می‌کنه. پروژه، اون زن رو، همه‌مون کشته می‌شیم. می‌فهمی چی می‌گم؟»
اولهم چیزی نگفت. داشت گوش می‌داد. داشتند از بین درختان به او نزدیک می‌شدند.
«اگه نیای بیرون، خودمون می‌گیریمت. دیر و زود داره، اما سوخت و سوز نداره. دیگه نمی‌خوایم ببریمت به پایگاه ماه. به محض پیدا کردنت، نابودت می‌کنیم. مجبوریم ریسک انفجار بمب رو قبول کنیم. به همه‌ی مأمورای امنیتی موجود دستور دادم تا پیدات کنن. تمام منطقه، وجب به وجب داره جستجو میشه. جایی نداری که بری قایم بشی. افراد مسلح این بیشه رو محاصره کردن. تا جستجوی کامل حدود شیش ساعت وقت داری.»
اولهم به راه افتاد. پیترز به حرف زدن ادامه داد. ندیده بودش. تاریک‌تر از آن بود که بشود کسی را دید. اما حق با پیترز بود. جایی برای مخفی شدن نبود. او خارج از مناطق مس(ک*ی) و در حول و حوش بیشه‌ها بود. شاید می‌توانست زمانی چند مخفی شود اما بالاخره او را می‌گرفتند.
اولهم آهسته‌آهسته در بیشه راه می‌رفت. مایل به مایل، جای‌جای آن منطقه جستجو و بررسی می‌شد. حلقه‌ی محاصره لحظه به لحظه تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شد.
دیگر چه مانده بود؟ سفینه، تنها امید فرار را، از دست داده بود. خانه‌اش را تصرف کرده بودند. همسرش هم با آن‌ها بود و بی‌هیچ شکی باور داشت که اولهم واقعی کشته شده بود. مشتش را محکم‌تر کرد. جایی همان اطراف یک کشتی سوزنی شکسته متعلق به متجاوزان فضایی بود و در آن بقایای یک روبوت. جایی نزدیک کشتی سقوط کرده و خراب شده بود.
و روبوت نابودشده آن داخل افتاده بود.
امیدی هر چند ناچیز یافت. اگر می‌توانست بقایا را بیابد چه؟ اگر می‌توانست لاشه‌ی سفینه و روبوت را نشانشان دهد…
اما کجا؟ کجا باید به دنبالش می‌گشت؟
غرق در فکر همین‌طور قدم زد. یک جا که احتمالاً زیاد دور نبود. سفینه باید نزدیک محل پروژه به زمین خورده بود. آدم‌آهنی باید بقیه‌ی راه را پیاده رفته باشد. از کناره‌ی تپه بالا رفت و نگاهی به اطراف انداخت. یک چیز ویران و سوخته. آیا سرنخی وجود داشت؟ چیزی خوانده یا شنیده بود؟ چیزی درباره‌ی مکانی همان نزدیکی. یک مکان غیرمس(ک*ی)، مکانی دورافتاده که کسی در آن نبود.
ناگهان لبخند بر لبان اولهم نقش بست. ویران و سوخته…
ساتن وود.
بر سرعتش افزود.
صبح بود. آفتاب از بین شاخه‌های شکسته‌ی درختان بر سر مردی که بر کناره‌ی قسمتی بی‌درخت نشسته بود می‌افتاد. اولهم گهگاه سرش را بالا می‌آورد و گوش فرامی‌داد. آنهاآن‌ها زیاد دور نبودند، شاید چند دقیقه‌ای بیشتر با او فاصله نداشتند. لبخند زد.
کمی پایین‌تر از جایی که بر آن نشسته بود، بر آن محوطه‌ی بی‌درخت و در میان سوخته‌درختانی که زمانی بخشی از ساتن وود بودند، لاشه‌ی قراضه‌ای افتاده بود. زیر نور خورشید، درخشش ضعیفی داشت. اولهم برای پیدا کردنش زحمت زیادی به خودش نداده بود. ساتن وود را خوب می‌شناخت. در دوران جوانی، دفعات زیادی آن را گشته بود. می‌دانست که کجا باید بقایای سفینه را پیدا کند. 
آن‌جا یک نوکِ یک تپه بود که از جای غیرقابل انتظاری بیرون زده بود. 
یک سفینه‌ی درحال فرود، که با جنگل آشنا نبود، بی برو برگرد به آن می‌خورد. و اکنون او زانو زده بود و به سفینه یا آن‌چه از آن باقی‌ مانده بود نگاه می‌کرد.
اولهم ایستاد. صدایشان را می‌شنید. فاصله‌ی کمی با او داشتند. آرام با یکدیگر نجوا می‌کردند و همراه با هم پیش می‌آمدند. خوش را جمع و جور کرد. همه‌چیز به اولین نفری که او را می‌دید بستگی داشت. اگر آن اولین نفر نلسون بود، شانسی نداشت. نلسون فوراً شلیک می‌کرد. قبل از این‌که سفینه را ببینند، می‌مرد. اما اگر فرصت پیدا می‌کرد تا صدا بزند و لحظه‌ای متوقفشان کند… بیش از این به چیزی احتیاج نداشت. به محض این‌که سفینه را می‌دیدند، امنیتش تضمین می‌شد.
اما اگر اول شلیک می‌کردند چه….؟
شاخه‌ی سوخته‌ای شکست. شخصی پدیدار شد. با دودلی جلو می‌آمد. اولهم نفس عمیقی کشید. چند ثانیه‌ای بیشتر نمانده بود. شاید آخرین لحظات عمرش بودند. دستانش را بالا برد و نگاهی مصمم به خود گرفت.
پیترز بود.
اولهم دستانش را تکان داد. «پیترز!» پیترز تفنگش را بالا برد و او را نشانه گرفت. اولهم دوباره صدا زد: «شلیک نکن!» صدایش می‌لرزید. «یه لحظه صبر کن. پشت سرم رو یه نیگا بنداز.»
پیترز فریاد زد: «پیداش کردم.» سیل مأموران امنیتی از بین درختان سوخته‌ی اطرافش جاری شد.
«شلیک نکنید. پشت سرم رو ببینید. سفینه، کشتی سوزنی. سفینه‌ی فضایی‌ها. نگاه کنید!»
پیترز تأمل کرد. اسلحه‌ در دستش لرزید.
اولهم فوراً گفت: «اون پایینه. می‌دونستم این‌جا پیداش می‌کنم. تو این بیشه‌ی سوخته. حالا حرفم رو باور می‌کنید. بقایای اون آدم‌آهنی رو تو سفینه پیدا می‌کنید. بیاید نگاه کنید. خواهش می‌کنم.»
یکی‌شان با حالتی عصبی گفت: «یه چیزی اون پایینه.»
«بهش شلیک کنید!» نلسون بود.
پیترز به تندی گفت: «نه، صبر کنید. این‌جا من رییسم. هیچ‌کس شلیک نکنه. شاید راست بگه.»
نلسون گفت: «بهش شلیک کنید. اون اولهم رو کشته. هر لحظه ممکنه هممون رو بکشه. اگه بمب بترکه…»
«خفه شو!» پیترز به سمت سراشیبی گودال رفت و به پایین زل زد. با دست دو مرد را به سمت خود فراخواند و دستور داد: «برید اون پایین، ببینید چیه.»
آن دو با سرعت از سراشیبی پایین رفتند. وقتی به سفینه رسیدند، خم شدند و به بقایای سفینه دست زدند.
پیترز صدا زد: «خب چی شد؟»
اولهم نفسش را در سینه حبس کرد. لبخندی نصف و نیمه بر لبانش بود. آن آدم‌آهنی باید آن‌جا می‌بود. خودش فرصت نکرده بود تا نگاهی بیندازد، اما باید آن‌جا می‌بود. ناگهان شک دربرگرفتش. نکند آن آدم‌آهنی آن‌قدر زنده ‌مانده بود تا از آن‌جا دور شود! نکند بدنش کاملاً نابود شده و آن‌قدر سوخته بود تا خاکستر شود؟
لبانش را لیسید. عرق بر جبینش نشست. نلسون به او خیره شده بود، چهره‌اش هنوز خشمگین بود. سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت.
نلسون گفت: «قبل از این‌که همه‌مون رو بکشه، بکشش.»
آن دو مرد ایستادند.
پیترز گفت: «چی پیدا کردید؟» اسلحه‌اش را صاف گرفته بود طرف اولهم. «اون‌جا چیزی هست؟»
«آره. حتماً یه کشتی سوزنی. یه چیزی کنارشه.»
پیترز از پشت اولهم گذشت. «خودم نگاه می‌کنم.» در برابر چشمان اولهم رفت پایین و به آن‌ها پیوست. بقیه ‌هم داشتند به دنبالش می‌رفتند تا نگاهی بیندازند. 
پیترز گفت: «بدن یه چیزیه. نگاهش کنید!»
اولهم نیز به آن‌ها پیوست. همگی به دور آن پیکر حلقه زدند و به آن خیره شدند.
بر زمین پیکری خمیده و نامتناسب، شکلی عجیب به خود گرفته بود. می‌شد گفت پیکری انسانی به نظر می‌آید؛ جز این‌که به طرز بسیار عجیبی خمیده شده بود. بازو و پاهایش به هر سویی باز بودند. دهان باز بود و چشمان بی‌حرکت خیره مانده بودند.
پیترز زیرلب گفت: «درست عین ماشینیه که از کار افتاده باشه.»
اولهم لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «خب؟»
پیترز به او نگریست. «باورم نمیشه. تو داشتی حقیقت رو می‌گفتی.»
اولهم گفت: «اون آدم‌آهنی هیچ‌وقت دستش به من نرسید.» سیگاری درآورد و روشنش کرد. «وقتی سفینه سقوط کرد، روبوت نابود شد. این‌قدر سرتون به جنگ گرم بود که وقت نکردید به خودتون زحمت فکر کردن بدید که چرا یه بیشه‌ی دورافتاده  ناگهان باید آتیش بگیره و بسوزه. خب عوضش حالا می‌دونید.»
پکی به سیگارش زد و درحالیکه بقیه را نگاه می‌کرد، ایستاد. داشتند آن پیکر را از سفینه بیرون می‌کشد. خشک  بود و دست و پایش انعطاف‌ناپذیر.
اولهم گفت: «حالا بمب رو پیدا می‌کنین.» پیکره را روی زمین گذاشتند و پیترز روی آن خم شد.
دستش را جلو برد، لمسش کرد و گفت: «فکر می‌کنم گوشه‌اش رو می‌بینم.»
سینه‌ی جسد باز شده بود. میان آن پارگی درخشش چیزی فلزی به چشم می‌خورد. همگی بی‌هیچ حرفی به فلز زل زدند.
پیترز گفت: «اگه زنده می‌موند، می‌تونست همه‌مون رو بکشه. همین جعبه‌ی فلزی که این‌جاست.»
سکوت حکمفرما شد.
پیترز رو به اولهم گفت: «فکر کنم یه چیزی رو به تو مدیونیم. اتفاقایی که افتاد باید واست مثل کابوس بوده باشه. اگه فرار نکرده بودی، ما….» جمله‌اش را ناقص باقی‌گذاشت.
اولهم سیگارش را خاموش کرد. «می‌دونستم که اون روبوت دستش به من نرسید. اما راهی نداشتم که بتونم این حرفم رو ثابت کنم. بعضی وقتا نمی‌شه یک چیزی رو همون لحظه ثابت کرد. کل مشکل سر همین بود. راهی نبود که بتونم نشون بدم، من خودمم.»
پیترز گفت: «مرخصی چه‌طوره؟ فکر کنم باید ترتیب یک مرخصی یک ماهه رو برات بدیم. باید استراحت کنی.»
اولهم گفت: «درحال حاضر دلم می‌خواد برم خونه.»
«باشه. هر وقت خودت بخوای.»
نلسون روی زمین، کنار جسد زانو زد. دستش را به سمت درخشش فلزی که میان سینه پدیدار بود، برد.
اولهم گفت: «بهش دست نزن. هنوز امکان انفجارش هست. بهتره بذاریم گروه خنثی‌سازی بعداً بررسیش کنه.»
نلسون چیزی نگفت. دستش را درون سینه فرو برد و جسم فلزی را گرفت و کشید.
اولهم فریاد زد: «چی کار داری می‌کنی؟» 
نلسون ایستاد. شیء فلزی را در دست گرفته بود. از ترس رنگ از رخسارش پریده بود. آن‌شیء فلزی یک چاقو بود، یک کارد سوزنی متعلق به متجاوزان فضایی که با خون پوشیده شده بود.
نلسون زیرلب گفت: «این کشتش. دوست من با این کشته شد.» به اولهم نگریست و ادامه داد: «تو با این کشتیش و کنار سفینه ولش کردی.»
اولهم می‌لرزید. دندان‌هایش به هم می‌خوردند. نگاهش را از چاقو به پیکر روی زمین انداخت و گفت: «این نمی‌تونه اولهم باشه.» ذهنش در تلاطم بود، همه‌چیز در سرش می‌چرخید. «یعنی من اشتباه می‌کردم؟»
با دهانی باز به ناکجا خیره‌ماند.
«اما اگه این اولهم واقعیه، پس من باید…»
غیر از همان عبارت اول، نتوانست به جمله‌اش بیفزاید. انفجار تا آلفا قنطورس هم قابل رؤیت بود.
نویسنده: فیلیپ ک. دیک
مترجم: امیرسینا همایونی

درباره‌ی داستان:
این داستان با نام اصلی Imposter اولین بار در سال ۱۹۵۳ منتشر شده است. نگاه کنید به کتاب‌شناسیِ داستان. این داستان بخشی از مجموعه محتوایی است که در قالب برنامه‌ی درون‌مایه‌ی فیلیپ ک. دیک برای بزرگداشت این نویسنده توسط آکادمی فانتزی تهیه شده‌است. فیلیپ کیندرد دیک یا Philip Kindred Dick، (‏۱۶ دسامبر ۱۹۲۸-۲ مارس ۱۹۸۲) با نام‌های «ریچارد فیلیپس» (معکوس نام خود) و «جک دولند» هم می‌نوشت. فیلیپ ک. دیک، نویسنده‌ای علمی‌تخیلی است که بین عامه بیشتر به خاطر اقتباس‌های سینمایی آثارش شهرت دارد. برای اطلاعات بیشتر و مشاهده‌ی سایر مقالات و داستان‌های ارایه شده در این طرح به این صفحه مراجعه کنید.
————————-
پانویس‌ها:
[1] Gopher snake نوعیی مار بی‌آزار، صاحب صدای هیس‌هیس متمایزی که بیشتر به صدای زنگ مار زنگی می‌ماند.
[2] Needle-ship در داستان برای اشاره به تجهیزات فضایی‌ها یا Outspacerها پیشوند Needle استفاده شده است.
[3] Alpha Centauri مجموعه‌ای از سه ستاره که روشن‌ترین بخش صورت فلکی قنطورس را تشکیل می‌دهند. مترجم
[4] Sword of Damocles به قصه‌ای اخلاقی باز می‌گردد که سیسرو آن را نقل کرده و به خطراتی که در کمین صاحبان قدرت است می‌پردازد.
[5] F.S.A یا Federal Security Agency، یک سازمان امنیتی خیالی که نویسنده از خود ساخته‌است.
[6] U-Bomb بمب اتمی یا هیدروژنی با پوشش اورانیوم  ۲۳۸

ما کاشفان

پارک‌هرست نفس زنان گفت: «خدای من!» و در حالی که صورتش از فرط هیجان گزگز می‌کرد ادامه داد:« بچه‌ها یالا بیایید نگاه کنید!» و آن‌ها دور صفحه نمایش جمع شدند.
بارتون که قلبش به طرز غریبی می‌تپید گفت: «خودش است. آن‌جا. واقعاً که زیباست»
لئون هم تایید کرد: «خیلی خیلی زیباست.» و لرزان ادامه داد:« بگو… هی می‌توانم نیویورک را تشخیص بدهم»
«تو غلط کردی.»
«باور کن می توانم! آن خاستری. نزدیک آب.»
«آن حتا ایالات متحده هم نیست. ما داریم واژگون به آن نگاه می کنیم. آن تایلند است.»
سفینه از میان جو عبور کرد و سپرهای مقاوم در برابر اجرام آسمانی صدای ناهنجاری تولید کرد. آن پایین، کره‌ی آبی و سبز برجسته‌تر می‌شد. ابرها آن را در بر گرفته بودند و قاره‌ها و اقیانوس‌ها را از نظر پنهان می‌کردند.
مریودر گفت:«هیچ وقت فکر نمی‌کردم دوباره ببینمش. واقعاً فکر می‌کردم در جهنم آن بالا گیر افتادیم.» چهره‌اش در هم شد.
«مریخ. آن خرابه‌ی قرمز لعنتی . خورشید، مگس‌ها و ویرانه‌ها.»
کاپیتان استون گفت:«بارتون می‌داند چه طور موتور جت را تعمیر کند. می توانی از او تشکر کنی»
پارک‌هرست نعره زد: «می‌دانی اولین کاری که بعد از برگشتن می‌خواهم انجام دهم چیست؟»
«چی؟»
«می خواهم به جزیره‌ی کانی بروم.»
«چرا؟»
«مردم. می‌خواهم دوباره مردم را ببینم. خیلی‌هاشان. خنگ، عرق کرده، پرسر و صدا. بستنی و آب. اقیانوس. بطری‌های آبجو، شیر پاکتی (منظور پاکتی بوده اگر اشتباه نکنم)، دستمال سفره‌»
و ویچی که چشمانش می‌درخشید گفت: «و دخترها. شش ماه مدت زیادیست. من هم با شما می‌آیم. لب ساحل می‌نشینیم و دخترها را نگاه می‌کنیم.»
بارتون: «برایم جالب است ببینم الان چه جور لباس شناهایی می‌پوشند»
پارک‌هرست با صدای بلند گفت: «شاید هم اصلاً چیزی نپوشند!.»
مریودر فریاد کشید: «هی! من می‌خواهم بروم و دوباره همسرم را ببینم.» ناگهان مبهوت شد و صدایش به نجوایی فروکش کرد: «همسرم»
استون که تا بناگوش می‌خندید گفت: «من هم زن دارم. البته مدت زیادی است که ازدواج کردم.»
و آن گاه به پت و جین فکر کرد. بغض راه گلویش را تنگ کرد: «مطمئنم تا الان بزرگ شده‌اند»
«بزرگ شده‌اند؟»
استون با حالتی خشن جواب داد: «بچه‌هایم را می‌گویم.»
آن‌ها به یکدیگر خیره شدند. شش مرد، با لباس‌های کهنه و پاره پاره، با ریش بلند و چشمانی براق و مضطرب.
***
ویچی زیر لب گفت: «‌چه قدر مانده؟»
استون در جواب گفت:«یک ساعت. یک ساعت دیگر ما آن پایین خواهیم بود.»
سفینه با چیزی برخورد کرد و به شدت لرزید، به طوری که آن‌ها با صورت پخش زمین شدند. سفینه بالا و پایین می،رفت و می‌لرزید. موتورهای جت صداهایی ناگوار تولید می‌کردند و خاک و صخره را می‌دریدند. بالاخره در حالی که دماغه‌اش در سراشیبی فرو رفته بود، متوقف شد.
سکوت.
پارک‌هرست لرزان روی پاهایش ایستاد. نرده‌ی ایمنی را چسبید. خون از خراش بالای چشمش به روی صورتش سرازیر شده بود. در همین حال گفت: «رسیدیم پایین.»
بارتون جنبید. ناله‌ای کرد و به زحمت روی زانو بلند شد. پارک‌هرست به کمکش رفت.
«ممنون. یعنی می‌شود که ما …»
«ما پایین هستیم. ما برگشتیم.»
موتورها خاموش شده بودند، غرش‌ها آرام گرفته بود… تنها صدای ضعیف چکیدن مایعی از دیوار به روی زمین به گوش می‌رسید.
سفینه به کلی متلاشی شده بود. بدنه از سه ناحیه شکاف برداشته بود. به داخل تاب برداشته، خم شده و درهم پیچیده بود، کاغذ‌ها و وسایل تخریب شده همه جا پخش و پلا شده بودند.
ویچی و استون به آرامی برخاستند. استون بازویش را می‌مالید و زمزمه کرد: «همه چیز رو به راه است؟»
لئون گفت: «دستم را بگیر. این قوزک کوفتی من پیچ خورده یا بلایی سرش آمده است.»
او را بلند کردند. مریودر بیهوش بود. او را به هوش آوردند و کمک کردند روی پاهایش بایستد.
پارک‌هرست مدام تکرار می کرد: «ما رسیدیم پایین» و انگار که خودش هم باور نمی‌کرد ادامه داد: «این زمین است. مابرگشتیم. آن هم زنده!»
لئون گفت: «امیدوارم نمونه‌ها سالم مانده باشند.» 
ویچی با هیجان فریاد زد: «گور بابای نمونه‌ها». و دیوانه‌وار مشغول ور رفتن با ضامن‌ها شد تا قفل سنگین دریچه را باز کند، در همین حال گفت: «بیایید برویم بیرون دوری بزنیم.»
بارتون از کاپیتان استون پرسید: «ما الان کجا هستیم؟»
«جنوب سان فرانسیسکو. در شبه جزیره.»
«سان فرانسیسکو!؟هی. پس می‌توانیم سوار تراموا بشویم.»
پارک‌هرست که در باز کردن دریچه به ویچی کمک می‌کرد، گفت: «سان فرانسیسکو… من یک زمانی از فریسکو گذشته‌ام. آن‌ها یک پارک بزرگ ساختند. پارک دوازه‌ی طلایی. می‌توانیم به شادی خانه برویم.»
دریچه باز شد. صحبت‌ها ناگهان متوقف شد. نور خورشید داغ بود و مردان پلک زنان به بیرون چشم دوختند.
دشتی سبز تا فواصلی دور از آن‌ها پهنه گسترده بود. تپه‌ها در دور دست قد علم کرده بودند. صاف و راست در هوای زلال و نقره فام. در طول بزرگ‌راه، چند خودرو تردد می‌کردند. همچون لکه‌های کوچکی بودند که خورشید بر آن‌ها می‌تابید. دکل‌های تلفن دیده می‌شدند.
استون با دقت گوش داد و پرسید: «این صدای چیست؟»
«قطار»
داشت از راهی دوردست می‌آمد. دود سیاهی از دودکش آن بلند می‌شد، نسیمِ ملایمی به روی دشت وزیدن گرفت و چمنزار را به جنبش واداشت. در طرف راست شهری قرار داشت. خانه‌ها و درختان و چادری بزرگ برای اجرای تئاتر. یک پمپ بنزین معمولی. نردهای کنار خیابان و یک متل.
لئون پرسید: « فکر می‌کنید کسی ما را دید؟ قاعدتاً که باید این طور باشد.»
پارک‌هرست گفت: «به طور قطع صدایمان را که شنیده‌اند. ما هنگام برخورد مثل صور اسرافیل صدا کردیم.»
ویچی به روی دشت قدم گذاشت. ناگهان به شدت سکندری خورد، دستانش را دراز کرد و گفت: «من دارم می‌افتم!»
استون که می‌خندید، پایین پرید و گفت: «به آن عادت می کنی. ما مدت زیادی در فضا بودیم. یالا بیایید قدم بزنیم.»
پارک‌هرست گفت: «به سمت شهر برویم.» و در کنار استون پایین آمد. «شاید به‌ ما غذای مجانی یا یک شامپاین زهرماری بدهند.» سینه اش را جلو داد و گفت: «قهرمانان بازگشته. در ورودی شهر. یک رژه‌ی تشریفاتی. گروه کر نظامی. ماشین‌های رژه و به دنبالش بانوان.»
لئون غرید:« بانوان! تو واقعاً مشکل داری»
«قطعاً همین طور است… بجنبید.»
پارک‌هرست بر روی دشت قدم برداشت و بقیه هم دنبالش به راه افتادند.
استون به لئون گفت: « آن‌جا را نگاه کن. کسی دارد ما را نگاه می‌کند»
بارتون گفت: «بچه. یک مشت بچه» و خنده‌ای از هیجان سر داد و ادامه داد: «بیایید بریم سلام کنیم.»
به سمت کودکان به راه افتادند، به سختی راهشان را از میان علف‌های نم دار و خاک حاصلخیز و گلی پی گرفتند. 
لئون گفت: «الان باید بهار باشد. هوا بوی بهار می‌دهد» و نفسی عمیق کشید «و همین طور بوی علف زار»
استون تخمین زد: «امروز نهم آوریل است»
با عجله به سمت بچه‌ها رفتند و بچه‌ها همان طور ساکت و بی‌حرکت به آن‌ها خیره شده بودند. 
پارک‌هرست فریاد زد: «هی بچه‌ها! ما بر گشتیم»
بارتون هم با صدای بلند گفت: «اسم این شهر چیست؟»
و کودکان با چشمانی گشاد و هاج و واج به آن‌ها نگاه می کردند.
لئون غرولند کرد: «قضیه چیست؟»
استون گفت: «ریش‌هایمان. به نظر خیلی کریه می‌آییم.» و دستی به ریشش کشید و ادامه داد: «نترسید! ما از مریخ برگشتیم. موشک دو سال پیش پرتاب شد. یادتان می‌آید؟ اکتبر سال پیش.»
کودکان با صورت‌های سفید مثل گچ همان طور آن‌ها را نظاره می‌کردند. ناگهان برگشتند و پا به فرار گذاشتند و دیوانه‌وار به سمت شهر دویدند.
و شش مرد گریختن آنان را تماشا کردند.
پارک‌هرست که گیج شده بود: «این‌جا چه خبر است؟»
استون به سختی گفت: «مشکل سر ریش‌های بلندمان است.»
بارتون گفت: «نه. یک چیزی این‌جا اشتباه است.» بدنش لرزید «یک جای کار شدیداً می‌لنگد»
لئون پرخاشگرانه گفت: «نفوس بد نزن! ریش‌های بلند ما» و تکه‌ای از لباسش را وحشیانه پاره کرد و گفت: «ما کثیف هستیم. ولگردهای کَل کثیف. زود باشید.» و به دنبال کودکان به راه افتاد. «بیایید برویم. حتماً سوار ماشین مخصوصی این دور و اطراف شدند. ما آن‌ها را خواهیم دید.»
استون و بارتون به هم نگاهی انداختند و به آرامی به دنبال لئون حرکت کردند. بقیه هم پشت سرشان.
آرام و پریشان، شش مرد با ریشِ بلند، از میان دشت به سوی شهر رفتند.
جوانکی با دوچرخه سریع از نزدیک آن‌ها رد شد. چند کارگر راه آهن که مشغول تعمیر ریل‌ها بودند، ابزارشان را رها کردند و فریاد کشان پا به فرار گذاشتند.
شش مرد، بی‌حرکت و کرخت، رفتن آن‌ها را نگاه کردند. 
پارک‌هرست غرغر کرد: «این چیست؟»
از راه آهن عبور کردند. شهر در آن سو قرار داشت. آن‌ها به بیشه‌ی وسیعی از درختان اکالیپتوس وارد شدند.
لئون با صدای بلند تابلویی را خواند: «برلین گیم». به شهر نگاه کردند. هتل‌ها و کافه‌ها. اتومبیل‌های پارک شده، پمپ‌های بنزین و فروشگاه‌های 10 سنتی. یک شهر کوچک محلی بود. مشتری‌ها در پیاده‌روها و خودروها در خیابان، به آرامی حرکت می‌کردند.
آن‌ها بیشه را پشت سر گذاشتند. آن سوی خیابان، یک کارگر پمپ بنزین سرش را بالا آورد … و خشکش زد. پس از چند لحظه شلنگ پمپ را انداخت و در حالی که با صدای بلند اخطار می‌داد، به سمت خیابان اصلی گریخت.
خودروها متوقف شدند. رانندگان بیرون پریدند و پا به فرار گذاشتند. مرد و زن از فروشگاه‌ها بیرون آمدند و به سرعت متفرق شدند. هراسان و با عجله به هر سو می‌دویدند.
در یک لحظه، خیابان، بیابان بدون سکنه بود.
استون گیچ و متحیر پیش رفت: «خدای بزرگ! چی…؟» او قدم به خیابان اصلی گذاشته بود و هیچ‌کس در دیدرس او نبود.
شش مرد در امتدادِ خیابان اصلی به راه افتادند. آرام، ساکت و متعجب. هیچ جنبشی نبود. همه گریخته بودند. صدای یک آژیر بلند شد، . پایین خیابان، یک ماشین به سرعت دنده عقب گرفت و ناپدید شد.
در پنجره‌ی طبقه‌ی بالای یک ساختمان، بارتون صورتی رنگ پریده و ترسان دید. سپس شبح ناپدید شد.
ویچی زمزمه کرد: «من که نمی فهمم.»
مریودر پرسید: «این‌ها دیوانه شدند؟»
استون چیزی نگفت. ذهنش خالی بود. بی حس و خسته بود. روی جدول نشست و استراحت کرد. نفسی تازه کرد و بقیه دورش جمع شدند.
لئون به یک نشان ایست تکیه داد و لب‌هایش را از درد به هم فشرد: « قوزک پایم وحشتناک درد می‌کند.»
بارتون گفت: «کاپیتان این‌ها چه‌شان شده است؟»
استون گفت: «نمی‌دانم»
به دنبال پاکت سیگار، درون جیبِ ژنده‌اش را جستجو کرد. آن سوی خیابان یک کافه‌ی خالی قرار داشت. مردم از آن بیرون رفته بودند. غذا هنوز روی پیشخوان قرار داشت. همبرگری روی ماهی تابه جلز و ولز می کرد. قهوه در ظرفی شیشه‌ای روی اجاق می‌جوشید.
روی پیاده‌رو کالاهایی افتاده بود که از کیفِ خریداران وحشت‌زده بیرون ریخته بود. موتورِ یک ماشینِ که به حال خود رها شده بود، برای خودش سر و صدا می‌کرد.
لئون گفت:«خب؟ چه کار کنیم؟»
«نمی‌دانم.»
«ما حتا نمی‌توانیم…»
«نمی‌دانم.» استون برخاست و به سمت ورودی کافه حرکت کرد. آن‌ها تماشایش کردند که ‌رفت و پشت پیشخوان نشست .
ویچی پرسید: «چه کار می‌کند؟»
پارک‌هرست گفت: «نمی‌دانم» و در همین حین به دنبال استون به داخل کافه رفت: «داری چه کار می‌کنی؟»
«منتظرم تا از من پذیرایی شود.»
پارک‌هرست بی‌قرار شانه‌ی استون را کشید: «بی‌خیال. کاپیتان هیچ کس این‌جا نیست. همه رفتند.»
استون هیچ چیزی نگفت. پشت پیشخوان نشست. نگاهش بی‌روح بود، با بردباری منتظر پذیرایی شد.
پارک‌هرست برگشت و بیرون رفت و پرسید: «معلوم نیست این‌جا چه گندی زده شده. این‌ها چه‌شان است؟»
سگی با سر و صدا پیدا شد و در حالی که با بد گمانی پارس می‌کرد از آن‌ها عبور کرد و در یک خیابان فرعی به راه خود ادامه داد.
بارتون گفت: «قیافه‌هایشان را ببینید!» و به یک ساختمان نگاهی انداخت و ادامه داد: «دارند تماشایمان می‌کنند. آن بالا. دارند قایم می‌شوند. چرا؟ چرا خودشان را از ما مخفی می‌کنند؟»
ناگهان مریودر خشکش زد: «یک چیزی دارد می‌آید.» و بقیه با اشتیاق برگشتند. در انتهای خیابان دو خودرو‌ی مشکی به درون خیابان پیچیدند و به سمت آنان آمدند. لئون که به دیوار یک ساختمان تکیه می‌داد زیر لب گفت:«خدا را شکر. بالاخره آمدند.»
دو خودرو کنار جدول متوقف شدند. درها بازشد و افراد از درونش بیرون ریختند و به آرامی آن‌ها را محاصره کردند. خوش لباس و مرتب بودند، با کلاه و کراوات و کت‌های بلند خاکستری. یکی‌شان گفت: « اسم من اسکانلان است. از اف بی آی» مردی مسن‌ بود با صدایی سرد و آهنین . پنج مرد را وارسی کرد و ادامه داد:«آن یکی کجاست؟»
بارتون در حالی که به درون کافه اشاره می کرد گفت: «کاپیتان استون؟ آن تو است.»
«بیارش بیرون.»
بارتون به داخل کافه رفت. 
«کاپیتان آن‌ها آن بیرون هستند. بجنب بیا بیرون.»
استون با او به لبه‌ی پیاده رو آمد و با دودلی پرسید: «این‌ها کی هستند بارتون؟»
اسکانلان سری تکان داد «شش نفر» و به سمت افرادش رفت: «خیلی خوب. همه‌اش همین‌ها هستند.» مامورین اف بی آی حرکت کردند و آن‌ها را به طرفِ دیوار آجری کافه عقب راندند.
بارتون در حالی که سرش می‌چرخید فریاد کشید: «صبر کنید!چه…چه خبر است؟»
پارک‌هرست با لحنی معترض گفت: «این چیست؟ به خاطر خدا به بگویید این جا چه خبر است؟» اشک روی صورتش جاری بود و از گونه‌هایش فرو می‌ریخت. 
مامورین اف بی آی اسلحه به همراه داشتند. آن‌ها را بیرون آوردند. ویچی عقب پرید و دستانش را بالا برد: «شما را به خدا به ما بگویید ما چه کار کردیم؟ این‌جا چه خبر است؟»
ناگهان امیدی کم‌سو در دل لئون روشن شد: «آن‌ها نمی‌دانند ما کی هستیم. فکر می‌کنند ما کمونیست هستیم.» و رو به اسکانلان گفت: «ما هیأت اعزامی به مریخ هستیم. اسم من لئون است. یادتان آمد؟ اکتبر سال پیش. ما برگشتیه‌ایم. ما از مریخ برگشتیم.»
صدایش خاموش شد. سلاح‌ها بالا می آمدند. لوله و شلنگ و مخازن.
مریودر غرید: «ما برگشتیم. ما بازگشت کنندگان هیأت اعزامی به مریخ هستیم.»
اسکانلان با صورتی بی‌تفاوت و صدایی سرد گفت: «خیلی خوب است. فقط مشکل این‌جاست که سفینه وقتی به مریخ رسید، منفجر شد و از هم پاشید. هیچ‌کدام از خدمه جان سالم به در نبردند. ما می‌دانیم چون یک تیم رباتی پاکسازی فرستادیم و اجساد هر شش نفر را بر گرداندیم.»
مامورین اف بی آی آتش کردند. شعله‌های ناپالم به روی شش پیکر ریش بلند گشوده شد. آن‌ها نخست عقب کشیدند و سپس شعله‌ها آنان را در بر گرفت. مامورین اف بی آی مشتعل شدن پیکرها را دیدند و سپس دیدشان سد شد. آن‌ها دیگر جان کندن آن شش پیکر را ندیدند اما می‌توانستند صدایشان را بشنوند. چیزی نبود که از شنیدنش لذت ببرند، اما صبر کردند، منتظر ماندند و تماشا کردند. 
***
اسکانلان با پا ضربه‌ای به تکه‌های سوخته زد و گفت: «زیاد نمی‌شود مطمئن بود. ظاهراً فقط پنج بدن این‌جاست… ولی من ندیدم هیچ کدامشان فرار کند. فرصتش را نداشتند.» زیر فشارِ پایش تکه‌ای از خاکستر متلاشی و به ذراتی تجزیه شد که همچنان می‌جوشید و بخار می‌کرد.
همراهش، ویلکس به پایین خیره شد. بار اولش بود، هنوز نمی‌توانست کامل باور کند که ناپالم چه می‌کند. ویلکس زیرلب گفت: «من… من شاید بهتر باشد برگردم به ماشین.» و از اسکانلان دور شد.
اسکانلان گفت: «قابل قبول نیست.» و در همین حال صورت مرد جوان را دید:«آه بله. تو برو و در ماشین بشین»
مردم کم کم داشتند وارد پیاده رو می‌شدند و با اضطراب از پنجره‌ها و راهرو‌ها نگاه می‌کردند. پسری با اشتیاق جیغ کشید: «آن‌ها را گرفتند. آن‌ها جاسوس‌های فضایی را گرفتند.»
عکاس عکس می گرفت. مردم کنجکاو از هر سو ظاهر می‌شدند. صورت‌هایشان رنگ پریده و چشمانشان از حدقه در آمده بود و هاج و واج با دهان باز به توده‌ی زغال شده و نامعلوم بقایای اجساد خیره شده بودند.
ویلکس که دستانش می‌لرزید درون ماشین خزید و در را پشت سرش بست. رادیو ویز ویز می‌کرد. آن را خاموش کرد. نه می‌خواست چیزی بشنود نه چیزی بگوید.
در راهروی کافه، چند مرد از سازمان با کت‌های خاکستری باقیمانده بودند و با اسکانلان صحبت می‌کردند. در همین حین هم چند نفرشان دور و اطراف کافه و خیابان رفت و آمد می‌کردند. ویلکس رفتنشان را تماشا کرد. با خود فکر کرد چه کابوسی.
اسکانلان به او ملحق شد. به ماشین تکیه کرد و سرش را به داخل برد: «بهتری؟»
«بد نیستم. این چه بود؟ بیست و دومین دفعه؟»
«بیست و یکمین. هرچند ماه یک بار… همان اسم‌ها، همان آدم‌ها. به تو نمی‌گویم که به آن عادت می‌کنی. ولی حداقل آن‌قدر شوکه‌ات نمی‌کند.»
«من هیچ تفاوتی بین آن‌ها و خودمان نمی‌بینم. مثل این بود که شش تا بنی بشر را زنده بسوزانیم.»
اسکانلان گفت:«نه». در ماشین را باز کرد و پشت ویلکس روی صندلیِ عقب نشست.
«آن‌ها فقط شبیه شش انسان بودند. فقط همین. آن‌ها می‌خواهند که این طور باشند. قصدشان همین است. می‌دانی بارتون، استون، لئون و …»
«می‌دانم. کسی یا چیزی آن بیرون است که قبل از این که ما برسیم آن‌جا سقوط سفینه و مرگشان را دیده و بررسی کرده. به اندازه کافی نصیبش شده تا ادامه دهد. به اندازه‌ای که به آن‌ها آن چیزی را نیاز دارند بدهد،ولی …» قیافه‌ای به خود گرفت: «ما نمی‌توانیم هیچ کار دیگری برای آن‌ها بکنیم؟»
اسکانلان گفت: «ما به اندازه‌ی کافی درباره‌‌اش نمی‌دانیم. فقط … این بدل‌ها را بارها و بارها می‌فرستد. سعی می‌کند خودش را پشت آن‌ها پنهان کند و از ما رد شود.»
صورتش سخت و ناامید شد:
«آیا آن‌ها دیوانه‌اند؟ شاید آن قدر متفاوت هستند که امکان ارتباط بین ما و آن‌ها وجود ندارد. واقعا آن‌ها فکر می‌کنند اسم همه‌ی ما لئون، مریودر، پارک‌هرست و استون است؟ این قسمتی است که شخصاً من را ناامید می کند… شاید هم این در واقع شانسی باشد که ما آوردیم. این واقعیت که آن‌ها نمی‌فهمند ما منحصر به فردیم. تصور کن چقدر بد می‌شود، اگر یک موقعی یک چیزی شبیه … هاگ یا تخم جعل کنند. چیزی بی‌شباهت به آن شش بیچاره‌ای که روی مریخ مردند. چیزی که ما نفهمیم تقلبی است.»
«آن‌ها باید یک مدل داشته باشند.»
یکی از مامورین سازمان به اسکانلان اشاره کرد و او هم از ماشین بیرون پرید و پس از یک لحظه پیش ویلکس برگشت.
«می‌گویند فقط پنج جسد وجود دارد. یکی در رفته است و آن‌ها فکر می‌کنند او را دیدند. او لنگ می‌زده و تند حرکت نمی‌کرده. بقیه ما به دنبالش می‌رویم. تو این‌جا بمان و چشمانت را باز نگهدار.»
او به همراه یکی از مامورین سازمان با گام‌های بلند قدم به خیابان گذاشت.
ویلکس سیگاری روشن کرد و سرش را به روی بازوانش گذاشت و کمی استراحت کرد. جعل کردن … همه ترسیده بودند اما … آیا واقعاً کسی تلاش کرده بود تا ارتباطی برفرار کند؟
دو پلیس از راه رسیدند و مردم را از مسیر دور می کردند. سومین دُج سیاه که مردان سازمان را منتقل می‌کرد به سمت پیاده حرکت کرد و ایستاد. مامورین بیرون آمدند. یکی از مامورین سازمان که ویلکس او را نمی‌شناخت به سوی او حرکت کرد.
«تو بی‌سیمت را روشن نمی‌گذاری؟»
ویلکس پرخاشگرانه گفت:«نه»
«اگر یکی را دیدی می‌دانی چه جوری او را بکشی؟»
«بله.»
مامور رفت تا به تیمش بپیوندد.
ویلکس از خود پرسید اگر این ماجرا دست من بود چه کار می‌کردم؟ سعی می‌کردم بفهمم چه می‌خواهند؟ هر چیزی که تا این اندازه شبیه انسان است و مثل آدمیزاد رفتار می‌کند، قاعدتاً مثل آدم هم احساس می‌کند و اگر آ‌ن‌ها، صرف نظر از هر چه که هستند، مثل انسان احساس و رفتار کنند، امکانش نیست که بالاخره یک زمانی به انسان تبدیل شوند؟
از گوشه‌ی جمعیت، یک پیکر منحصر به فرد خودش را جدا و به طرف او حرکت کرد.. با تردید اندکی مکث کرد. سرش را تکان داد. لنگید و خود را نگهداشت و سپس مثل مردم اطرافش ایستاد. ویلکس او را تشخیص داد چون طی ماه‌ها، آموزش دیده بود. لباس‌های متفاوتی به تن داشت. شلوار کردی به پا داشت و یک پیراهن که دکمه‌هایش را اشتباه بسته بود و یکی از پاهایش برهنه بود. مشخصاً او حواسش به کفش نبود و یا … لحظه‌ای اندیشید، شاید او خیلی مجروح و گیج بود. 
به محض آن که به سوی او آمد، ویلکس هفت تیرش را بالا آورد و شکمش را هدف گرفت. به آن‌ها آموزش داده شده بود تا به آن‌جا شلیک کنند و او در تمرین‌ها بارها و بارها به آدمک‌ها شلیک کرده بود. دقیقاً یه قسمت میانی بدن… و آن قدر شلیک می‌کرد تا مثل یک حشره دونیم شود.
وقتی دید ویلکس آماده‌ی شلیک می‌شود، حالتی آکنده از رنج و حیرت بر صورتش ظاهر شد. مکث کرد و به او نگاه کرد. هیچ حرکتی برای فرار از خود نشان نداد. این‌جا بود که ویلکس دریافت که او به شدت سوخته و به هرحال شاید اصلاً زنده نمی‌ماند.
«من مجبورم.»
مرد، به او خیره شد و سپس دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید.
او شلیک کرد.
قبل از این که بتواند صحبت کند، مرده بود. وقتی گلوله اصابت کرد و مرد کنار ماشین افتاد، ویلکس از ماشین خارج شد.
همین طور که بالای سرش ایستاده بود و به او خیره شده بود فکر کرد من اشتباه کردم. من به او شلیک کردم چون ترسیده بودم. ولی مجبور بودم. حتا اگر هم کارم اشتباه بود، او آمده بود تا بین ما نفوذ کند، خودش را به شکلی در آورد که ما او را نشناسیم. این چیزی است که به ما گفته شده است. ما مجبوریم باور کنیم که آن‌‌ها علیه ما توطئه می کنند. انسان نیستند و هرگز هم بیش از این نخواهند بود.
فکر کرد خدا را شکر. بالاخره تمام شد.
و سریع به یاد آورد که این طور نیست…
یک روز گرم تابستانی بود. در اواخر جولای.
سفینه با غرشی بلند درون زمین زراعتی فرو رفت. یک حصار را درید، بعد یک آلونک و در آخر داخلِ یک آبگذر متوقف شد.
سکوت.
پارک‌هرست لرزان به پا خاست. نرده‌های ایمنی را گرفت. شانه‌اش آسیب دیده بود. سرش را تکان داد. گیج شده بود.
گفت: «ما رسیدیم پایین» و در حالی که صدایش با اشتیاق بلند می‌شد دوباره تکرار کرد: «ما پایین هستیم.»
کاپیتان استون نفس زنان گفت: «کمکم کن بلند شوم» و بارتون دستش را برای کمک دراز کرد.
لئون نشست و ردِ خون را از روی گردنش را پاک کرد. فضای داخلی سفینه متلاشی شده بود. بیشتر تجهیزات تخریب شده و در اطراف پخش شده بودند.
ویچی راهش را به طرف دریچه باز کرد. با انگشتانی لرزان، مشغول بازکردن قفل‌های سنگین شد.
بارتون گفت: «خب دیگر. ما برگشتیم»
مریودر زیر لب گفت: «من که باورم نمی‌شود» دریچه باز شد و آن‌ها به سرعت دریچه را کنار زدند. «این ممکن نیست. زمین خوب و کهن خودمان!»
لئون گفت: «گوش کنید.» و پایین رفت تا به زمین رسید: «یک نفر دوربین را بیاورد.»
بارتون با خنده پاسخ داد: «این دیگر خیلی مسخره است.»
استون فریاد زد: «بگیرش»
مریودر گفت: «بله بگیرش. درست همان‌طور که برای برگشتمان نقشه کشیده بودیم. یک رکورد تاریخی برای کتاب‌های درسی مدرسه.»
ویچی میانِ خرت و پرت‌ها جستجو کرد.
«انگار داغان شده.»
و دوربین آسیب دیده را نگهداشت. پارک‌هرست که به زحمت نفس می کشید و پشت سر لئون بیرون می‌آمد گفت: «شاید یک جوری کار کند، اما چه جوری می‌خواهد از هر شش‌تایمان عکس بگیرد؟ یکی باید شاتر را فشار دهد.»
استون گفت: «من زمانش را تنظیم می‌کنم.» دوربین را گرفت و تنظیم کرد و ادامه داد: «همه به خط شوید.» دکمه را فشار داد و به بقیه ملحق شد.
شش مرد ریش بلند، با لباس های پاره پاره مقابل سفینه‌ی تخریب شده‌شان ایستاد بودند که دوربین صدایی کرد. آن‌ها با ترس و در سکوتی ناگهانی به شهر کوچک سر سبز خیره شدند. به چشمان درخشان یکدیگر نگاهی انداختند.
و کاپیتان استون نعره زد: «ما برگشتیم! ما برگشتیم!»
نویسنده: فیلیپ ک. دیک
مترجم: محمدحسین عبدالهی ثابت

۱.
آندرتون وقتی مرد جوان را دید، اولین فکری که به ذهنش رسید این بود: من دارم کچل می‌شوم. کچل و چاق و پیر. اما این را بلند نگفت. به جای این کار، صندلی‌اش را عقب داد، بلند شد و با عزمی راسخ کنار میزش آمد و دست راستش را به خشکی دراز کرد. همان‌ طور که با مهربانی ساختگی لبخند می‌زد، با مرد جوان دست داد. 
او پرسید: «ویتوِر؟» داشت سعی می‌کرد لحن سوالش مهربان به نظر برسد.
مرد جوان گفت: «درسته. اما البته شما اد صدایم کنید. این در صورتی‌ است که شما هم مثل من از تشریفات غیرضروری خوشتون نیاد.» حالتی که روی چهره‌ی بور و بسیار مصممش بود، نشان می‌داد که موضوع را حل‌شده فرض کرده. از این به بعد جان و اِد خواهند بود. همه چیز از همان ابتدا به طرز خوشایندی مسالمت‌آمیز خواهد بود.
آندرتون که پیش‌درآمد بسیار دوستانه را نادیده می‌گرفت، محتاطانه پرسید: «برای پیدا کردن ساختمان خیلی به زحمت افتادین؟» خدای بزرگ، مجبور بود به یک چیزی چنگ بیاندازد. ترس به او هجوم آورد و شروع به عرق‌ریختن کرد. ویتوِر طوری داشت در اطراف دفتر راه می‌رفت، انگار که از همین حالا صاحبش شده باشد، انگار داشت ابعادش را اندازه می‌گرفت. نمی‌توانست چند روزی صبر کند؟ یک فاصله‌ی مودبانه؟
ویتوِر که دستانش را داخل جیب‌هایش گذاشته بود با شادمانی پاسخ داد: «مشکلی پیش نیامد.» با اشتیاق پرونده‌های حجیم را که کنار دیوار چیده شده بودند، بررسی کرد. 
«من کورکورانه به سازمان شما نمی‌آم، متوجه که هستین. من درباره‌ی روش اداره‌ی پادجرم، عقاید خاص خودم را دارم.»
آندرتون که می‌لرزید، پیپش را روشن کرد. «چطوری اداره می‌شه؟ دوست دارم بدونم.»
ویتور گفت: «بد نیست. در واقع خیلی هم خوبه.»
آندرتون با لحنی یک‌نواخت گفت:«این نظر شخصی‌ شماست؟ یا فقط یک تعارف؟»
ویتوِر با چهره‌ای خالی از تزویر به او چشم دوخت. «شخصی و عمومی. سنا از کار شما راضیست. در واقع، آن‌ها علاقه‌مند هستند.» او اضافه کرد: «البته به همون اندازه‌ای که مردان پیر می‌تونن علاقه‌مند باشن.»
آندرتون خودش را عقب کشید، اما در ظاهر خونسرد باقی‌ماند. اگرچه برایش سخت بود. در این فکر بود که ویتوِر واقعاً به چه چیز فکر می‌کند. در آن کله‌ی حسابی اصلاح‌شده واقعاً چه می‌گذشت؟ چشمان مرد جوان، آبیِ‌روشن و به طرز آزاردهنده‌ای باهوش بود. ویتوِر به هیچ عنوان ابله نبود، و مشخص بود آرزوهای دور و درازی دارد.
آندرتون با احتیاط گفت: «آن‌ طور که من متوجه شدم، تا زمانی که بازنشست شوم، شما دستیار من خواهید بود.»
دیگری بدون لحظه‌ای درنگ، پاسخ داد: «من هم همین‌طور فکر می‌کنم.» 
پیپ در دستان آندرتون لرزید. «آن زمان ممکن است امسال یا سال بعد یا حتا ده سال بعد از این باشد. من هیچ اجباری برای بازنشست شدن ندارم. من پادجرم را بنیان‌گذاری کردم و تا هر وقت که بخواهم می‌توانم این‌جا بمانم. این کاملاً تصمیم خودم است.»
ویتوِر سر تکان داد، هنوز هم حالت چهره‌اش حاکی از سادگی بود: «البته.»
آندرتون با قدری تلاش، کمی آرام شد. «من فقط خواستم همه چیز را روشن کنم.»
ویتوِر موافقت کرد: «از ابتدا. رییس شمایی، هر چی شما بگی، همون می‌شه.» 
با لحنی در نهایت صداقت پرسید: «ممکنه سازمان را به من نشون بدین؟ دوست دارم، هر چه زودتر با روال کلی کار آشنا بشم.»
همان‌طور که میان ردیف‌های شلوغ دفاتر که با رنگ زرد روشن شده بودند، قدم می‌زدند آندرتون گفت: «البته شما با نظریه‌ی پادجرم آشنا هستید. فرض می‌کنم که این‌ طور باشه.»
ویتوِر پاسخ داد: «من همون اطلاعاتی را دارم که به صورت عمومی قابل دسترس است. شما با کمک گرفتن از پیش‌آگاه‌های جهش‌یافته‌تون به طور برجسته و موفقیت‌آمیزی تونستین سیستم جزاییِ زندان و جریمه را که مربوط به بعد از جنایت هستند، حذف کنید. همه می‌دونن مجازات هیچ‌وقت یک بازدارنده‌ی مناسب نبوده و هیچ دردی از قربانی‌ای که مرده دوا نمی‌کند.»
به آسانسور پایین‌رونده رسیده بودند. درحالی‌که آسانسور آن‌ها را به آرامی پایین می‌برد، آندرتون گفت: «احتمالاً مشکلات قانونی اساسی که روش پادجرم بوجود می‌آورد را متوجه شدین. ما افرادی را دستگیر می‌کنیم که هیچ قانونی را نشکستند.»
ویتوِر با اعتقاد راسخ گفت: «ولی قطعاً این کار را می‌کنند.»
«خوشبختانه این کار را نمی‌کنند، چون آن‌ها را قبل از این که حرکت خشونت‌آمیزی مرتکب بشوند، دستگیر می‌کنیم. بنابراین خود عمل ارتکاب به جرم قطعاً غیرواقعی‌ است. ما ادعا می‌کنیم آن‌ها مجرم هستند. و از طرف دیگر آن‌ها تا ابد ادعا می‌کنند که بی‌گناه هستند. و از یک زاویه دید، آن‌ها واقعاً هم بی‌گناه هستند.»
آسانسور باز شد تا آن‌ها خارج شوند و بعد دوباره شروع کردند به قدم زدن در یک راهروی زرد. آندرتون ادامه داد: «ما در جامعه‌مان جرایم بزرگی نداریم. اما یک بازدشتگاه پر از مجرمان بالقوه داریم.»
درها باز و بسته شدند و آن‌ها در بخش تجزیه وتحلیل بودند. روبه‌رویشان کپه‌ای از تجهیزات حیرت‌انگیز قرار داشت- دریافت‌کننده‌های اطلاعات و ماشین‌های محاسباتی که مواد ورودی را مطالعه و از نو بازسازی می‌کنند. و آن سوی ماشین‌آلات سه پیش‌آگاه نشسته بودند که زیر شبکه‌ی پیچ در پیچ سیم‌کشی‌ها تقریباً از نظر پنهان بودند.
آندرتون به خشکی گفت: «آن‌جا هستند. نظرت درباره‌شون چیه؟» 
سه عقب‌افتاده در فضای نیمه‌تاریک و غم‌انگیز نشسته بودند و حرف‌های بی‌معنا می‌زدند. هر حرف بی‌ربط و هر هجای تصادفی‌، تحلیل و مقایسه می‌شد، بعد به شکل علائم تصویری در می‌آمد، روی پانچ‌کارت‌های متداول رونویسی می‌شد و بعد از شکاف‌های کدگذاری شده‌ی مختلف خارج می‌شد. تمام طول روز عقب‌افتاده‌ها حرف‌های بی‌معنا می‌زدند، در صندلی‌های پشتی بلندِ مخصوص‌شان زندانی بودند و با نوارهای آهنی، سیم‌ها و گیره‌ها در یک موقعیت سفت و سخت ثابت نگاه داشته می‌شدند. نیازهای فیزیکی‌شان به صورت اتوماتیک برطرف می‌شد. آنها هیچ نیاز معنوی نداشتند. درست مثل گیاهان بودند، سر وصدا در می‌آوردند و چرت و پرت می‌گفتند و فقط زنده بودند. ذهن‌هایشان گنگ و مبهوت بود و گم‌شده در سایه‌ها.
اما نه سایه‌های امروز. سه موجودِ چرت و پرت‌گوی پر سر و صدا، با سرهای بزرگ و بدن‌های سست‌شان غرق در تفکر آینده بودند. دستگاه‌های تحلیل‌گر داشتند پیشگویی‌ها را ذخیره می‌کردند و وقتی که سه احمق پیش‌آگاه حرف می‌زدند، ماشین‌آلات با دقت گوش می‌کردند.
برای اولین بار آن اعتمادبه‌نفس و سرخوشی از چهره‌ی ویتور رخت بر بست. نگاهی بیمارگونه و ترسناک در چشمانش جای گرفت، مخلوطی از شرم و عذاب وجدان بود. زیر لب گفت: «این..خوشایند نیست. من نمی‌دونستم آن‌ها این قدر….» به دنبال کلمه‌ی مناسب ذهنش را جستجو کرد و با حرکات دست و اشاره ادامه داد: «این قدر معیوب هستند.»
آندرتون بلافاصله پاسخ داد: «معیوب و عقب‌افتاده. خصوصاً آن دختر. آن‌جاست. دونا چهل و پنج سالشه، ولی ده ساله به نظر می‌رسه. توانایی‌شون همه‌چیز را جذب خودش می‌کنه. قسمت پیش‌آگاهی مغز باعث می‌شه تعادل بخش‌های جلویی مغز به هم بریزه. اما چه اهمیتی برای ما دارد؟ ما پیشگویی‌هاشان را می‌گیریم. آن‌ها چیزی را که لازم داریم بهمون می‌دن. خودشان چیزی ازش نمی‌فهمند، ولی ما چرا.»
ویتور که به خودش مسلط شده بود، طول اتاق را طی کرد و به طرف ماشین‌آلات رفت. از یک شکاف دسته‌ای کارت برداشت. پرسید: «اینها اسامی‌ای هستند که به دست آوردین؟».
آندرتون با اخم کارت‌ها را از او گرفت، با ناشکیبایی سعی می‌کرد آزردگی‌اش را پنهان کند: «مشخصاً. هنوز وقت نشده بررسی‌شون کنم.»
ویتور با شیفتگی دستگاه را نگاه کرد که یک کارت جدید داخل شکاف خالی گذاشت. کارت بعدی به دنبالش خارج شد و بعد کارت سوم. از دیسک‌های پر سر و صدا، کارت بود که پشتِ کارت بیرون می‌آمد. ویتور با شگفتی گفت: «احتمالاً پیش‌آگاه‌ها می‌تونن آینده‌ی دوری را ببینن.»
آندرتون برایش توضیح داد: «آن‌ها بازه‌ی کاملاً محدودی را می‌بینن. حداکثر یکی دو هفته جلوتر. بیشتر اطلاعاتی که می‌دن بی‌ارزش هستند…. یعنی برای زمینه‌ی کاری ما نامناسب هستند. ما آن‌ها را به سازمان‌های مناسب می‌فرستیم. و آن‌ها هم در عوضش به ما اطلاعات می‌دن. هر اداره‌ای سهم خودش را از میمون‌های ارزشمند می‌گیره.»
ویتور با ناراحتی به او خیره شد. «میمون‌ها؟ اوه فهمیدم. بد نگو و بدی نشنو و از این‌جور حرف‌ها. خیلی جالبه.» 
«خیلی مناسبه.» آندرتون ناخودآگاه کارت‌های جدید را که توسط دستگاه چرخان تولید شده بودند، جمع کرد و گفت: «برخی از این اسامی به طور کامل حذف می‌شوند. و بیشتر چیزی که باقی می‌ماند هم جرایم جزیی را گزارش می‌دهد. جیب‌بری، از زیر مالیات در رفتن، تجاوز و حمله. مطمئنم می‌دونید که پادجرم بروز جرایم را تا ۸/۹۹ درصد کاهش داده. خیلی به ندرت گزارش قتل و خیانتِ واقعی داریم. در نهایت مجرم می‌داند که یک هفته قبل از این که فرصت ارتکاب به جرم را پیدا کند، گرفتیمش و توی بازداشتگاه، حبسش کردیم.»
ویتور پرسید: «آخرین باری که یک جنایت واقعی اتفاق افتاد کی بود؟»
آندرتون که غرور در صدایش موج می‌زد گفت: «پنج‌سال قبل.»
«چطوری اتفاق افتاد؟»
«مجرم از دست تیم ما فرار کرد. ما اسمش را داشتیم. در واقع تمام جزییات جرم، از جمله اسم قربانی را هم داشتیم. لحظه‌ی دقیق و مکان از قبل در نظرگرفته‌ی شده‌ی ارتکاب جرم را هم می‌دونستیم. اما بر خلاف تمام این‌ها، اون تونست فرار کنه.» آندرتون شانه‌ای بالا انداخت. «در نهایت ما که نمی‌تونیم همشون را بگیریم.» کارت‌ها را خم کرد. «اما بیشترشان را می‌گیریم.»
اعتماد به نفس ویتور داشت برمی‌گشت: «یک قتل در پنج سال. رکورد بزرگیست…چیزی که می‌شود بهش افتخار کرد.»
آندرتون به آرامی گفت: «من بهش افتخار می‌کنم. سی سال قبل من روی این نظریه کار کردم. زمانی که پول‌پرست‌ها به فکر یک هجوم ناگهانی به بازار بورس بودند، من چیزی قانونی پیش رویم دیدم. چیزی که ارزش اجتماعی بسیار والایی داشت.» دسته‌ی کارت‌ها را به طرف والی پیچ، زیردستش که مسئول رسیدگی به میمون‌ها بود، پرتاب کرد. به او گفت: «ببین کدام‌ها را می‌خواهیم. قضاوتش به عهده‌ی خودت است.»
وقتی پیج با کارت‌ها ناپدید شد، ویتور فکورانه گفت: «مسئولیت بزرگیست.» 
آندرتون گفت: «همین طور است. اگر اجازه بدهیم یک مجرم فرار کند-مثل پنج‌ سال قبل- آن وقت زندگی یک انسان روی وجدانمان سنگینی می‌کنه. ما مسئول هستیم. اگر ما اشتباه کنیم، یک نفر می‌میرد.»
با ناراحتی سه کارت جدید را که از شکاف خارج شده بودند، قاپید: «این یک اعتماد عمومیست.»
«هیچ‌وقت تا حالا وسوسه شدی…» ویتور لحظه‌ای درنگ کرد.«منظورم این است که، خیلی‌هایی که دستگیر می‌کنی احتمالاً بهت پیشنهادهای کلانی می‌دن.»
«اگر وسوسه می‌شدم هم فایده‌ای نداشت. یک کپی از کارت‌ها در بخش فرماندهی ستاد مشترک ارتش از دستگاه خارج می‌شن. این کار محض بازرسی و حفظ توازن انجام می‌شه. هر قدر که دلشان بخواهد می‌تونن مراقب ما باشن.» آندرتون نگاه کوتاهی به کارت رویی انداخت.
«پس حتا اگر هم می‌خواستیم یک پیشنهاد رو بپذیریم…»
ناگهان ساکت شد، لب‌هایش را محکم به هم فشار داد.
ویتور با کنجکاوی پرسید: «موضوع چیه؟»
آندرتون با دقت کارت بالایی را تا کرد و داخل جیبش گذاشت. «هیچی،» زمزمه کرد: «چیزی نیست.»
درشتی که در صدایش بود، باعث شد چهره‌ی ویتور قرمز شود. او گفت: «شما اصلاً از من خوشتون نمی‌آد.»
آندرتون تایید کرد: «درسته. خوشم نمی‌آد. اما..»
باورش نمی‌شد تا آن حد از مرد جوان بدش بیاید. ممکن به نظر نمی‌رسید. ممکن نبود. یک جای کار اشتباه بود. بهت زده شده بود، سعی کرد ذهن آشفته‌اش را آرام کند.
روی کارت اسم او بود. خط اول— متهم به قتل در آینده! طبق کدهای پانچ‌شده، کمیسرِ پادجرم جان آندرتون در هفته‌ی آینده مردی را می‌کشت.
با اعتقاد راسخ و منقلب کننده‌ای، باور داشت که این طور نیست.

۲.
در دفتر بیرونی لیزا، همسر جوان و جذاب آندرتون ایستاده بود و داشت با پیج صحبت می‌کرد. او درگیر یک بحث تند و تیز سیاسی بود و وقتی شوهرش به همراه ویتور وارد شدند، نگاهی گذرا به آنها انداخت.
آندرتون گفت: «سلام عزیزم.»
ویتور ساکت ماند. اما چشمانش که روی زنِ موقهوه‌ای در لباس‌فرم مرتب پلیس خیره مانده بود، مختصر لرزشی داشت. لیزا حالا مامور اجرایی پادجرم بود. اما ویتور می‌دانست که او زمانی منشی آندرتون بوده.
آندرتون که متوجه حالت علاقه‌مندی در چهره‌ی ویتور شده بود، مکث کرد و قدری تامل کرد. قراردادن کارت در ماشین‌ها نیاز به یک همدست داخل سازمان داشت، کسی که ارتباط نزدیکی با پادجرم داشته باشد و به تجهیزات تجزیه و تحلیل دسترسی داشته باشد. لیزا گزینه‌ی نامحتملی بود. اما به هر حال امکانش بود.
البته ممکن بود دسیسه ابعادی وسیع داشته و استادانه طرح‌ریزی شده باشد، ممکن بود چیزی بیش از صرفاً وارد کردن یک کارت تقلبی یک جایی در مسیر باشد. ممکن بود در اطلاعات اصلی دست برده باشند و در واقع نمی‌شد گفت این دست‌کاری تا کجا ادامه پیدا می‌کند. 
وقتی احتمالات را در نظر آورد، ترسی سرد سراپایش را فرا گرفت. اولین فکرش مبنی بر باز کردن دستگاه‌ها و خارج کردن تمام اطلاعات، به شکلی بی‌فایده ابتدایی بود. احتمالاً نوارها با کارت‌ها هم‌خوانی داشت. با این کار فقط ممکن بود خودش را بیشتر مجرم جلوه دهد.
چیزی در حدود بیست و چهار ساعت زمان داشت. بعد، تا آن موقع افراد ارتش کارت‌هایشان را بررسی کرده و به اختلاف پی می‌بردند. آن‌ها در پرونده‌هایشان نسخه‌ی یکسان دیگری از کارتی که او برداشته بود، می‌یافتند. او فقط یکی از دو نسخه‌ را داشت و معنایش این بود که کارتی که او در جیب داشت ممکن بود روی میز پیج و جلوی چشم همه باشد.
از بیرون ساختمان سر و صدای ماشین‌های پلیس می‌آمد که داشتند گشت‌های روزمره‌شان را آغاز می‌کردند. چند ساعت مانده بود تا یکی از آن‌ها جلوی خانه‌ی او توقف کند؟
لیزا با ناراحتی پرسید: «موضوع چیه عزیزم؟ قیافه‌ات یک طوریه انگار همین حالا یک روح دیدی. حالت خوبه؟»
آندرتون او را مطمئن ساخت: «حالم خوبه.»
لیزا انگار که ناگهان متوجه نگاهِ دقیق و تحسین‌آمیز اِد ویتور شده باشد، پرسید: «عزیزم این آقای محترم همکار جدیدت هستند؟»
آندرتون محتاطانه همکار جدیدش را معرفی کرد. لیزا لبخندی دوستانه زد. آیا آشنایی پنهانی بین‌شان رد و بدل شد؟ آندرتون نمی‌توانست همچون حدسی بزند. خدایا، او داشت به همه شک می‌کرد، نه فقط همسرش و ویتور بلکه تعداد زیادی از کارمندان خودش.
لیزا پرسید: «اهل نیویورک هستین؟»
ویتور پاسخ داد: «نه. بیشتر عمرم را توی شیکاگو زندگی کردم. حالا تو یک هتل اقامت دارم، یکی از هتل‌های بزرگ مرکز شهر. صبر کنید، اسمش را روی یک کارت یک جایی نوشتم.»
در همان‌حال که او داشت جیب‌هایش را می‌گشت، لیزا گفت: «شاید دوست داشته باشین شام را با ما بخورین. ما با هم همکاری نزدیکی خواهیم داشت. من واقعاً فکر می‌کنم لازمه همدیگر را بیشتر بشناسیم.»
آندرتون که جا خورده بود، خودش را عقب کشید. چقدر احتمال داشت این رفتار دوستانه‌ی همسرش که واقعاً مهربانانه بود، تصادفی باشد؟ ویتور تا بعدازظهر حضور خواهد داشت و حالا بهانه‌ای داشت تا وارد محل خصوصی آندرتون وارد شود. در حالی‌که به شدت رنجیده بود برگشت و بی‌اراده به سمت در رفت.
لیزا حیرت‌زده پرسید: «کجا داری می‌ری؟»
به همسرش گفت: «برمی‌گردم به بخش میمون‌ها، قصد دارم تعدادی نوارهای اطلاعاتیِ بیش از حد مشکوک را قبل از این که ارتش اون‌ها را ببینه، بررسی کنم.»
قبل از این که لیزا فرصت داشته باشد به دلیلی قابل قبول برای متوقف کردن او فکر کند، آندرتون وارد راهرو شده بود.
به سرعت راهش را به سمت انتهای پلکان سراشیب ادامه داد. داشت از راه پله‌ی بیرونی قدم‌زنان به سمت پیاده‌روی عمومی می‌رفت که لیزا نفس‌نفس‌زنان پشت سرش ظاهر شد.
لیزا در همان حال که بازویش را می‌گرفت، به سرعت جلویش ایستاد: «چه بلایی سرت نازل شده؟»
در حالی‌که راهش را سد می‌کرد با صدای بلند گفت: «می‌دونستم داری می‌ذاری بری، مشکلت چیه؟ همه فکر می‌کنن تو…» خودش را کنترل کرد: «می‌خوام بگم، تو داری خیلی نامرتب کار می‌کنی.»
جمعیت در اطرافشان موج می‌زد، شلوغی معمول بعدازظهر بود. آندرتون که جمعیت را نادیده می‌گرفت، انگشتان همسرش را از روی بازویش بلند کرد. به او گفت: «من دارم می‌رم، تا وقتی فرصتش هست باید برم.»
«اما چرا؟»
«علیه من توطئه شده، خیلی هم حساب‌شده و بدخواهانه است. این جونور اومده که کارم را از من بگیره. مجلس سنا از طریق اون می‌خواد به من ضربه بزنه.»
لیزا شگفت زده به او خیره شد.«اما او یک مرد جوانِ خوب به نظر می‌آد.»
«درست مثل یک مار خوش خط و خاله.»
هراس لیزا به ناباوری تبدیل شد.«من که باور نمی‌کنم. عزیزم تو خیلی تحت فشار بودی…» لبخندی نامطمئن زد و بریده بریده گفت: «واقعاً باور نکردنیه که اد ویتور بخواد علیه تو دسیسه کنه. حتا اگر همچون قصدی داشته باشه، چطور می‌تونه؟ مطمئناً اد ویتور نمی‌تونه…»
«اِد؟»
«اسمش همینه دیگه، مگه نه؟» چشمان قهوه‌ای رنگش از سر اعتراضی بی‌نهایت ناباورانه و حیرت‌انگیز، برق زدند. «خدای بزرگ، تو به همه کس مشکوکی. تو واقعاً باور می‌کنی که من یک‌جورایی با این جریان ارتباط داشته باشم، مگه نه؟»
آندرتون درنگ کرد. «مطمئن نیستم.»
لیزا خودش را به او نزدیک‌تر کرد، نگاهی سرزنش‌بار در چشمانش بود. «درست نیست. تو واقعاً‌ همین‌ طور فکر می‌کنی. شاید باید چند هفته‌ای بزنی بیرون. تو بدجوری به یک استراحت احتیاج داری. تمام این فشار و استرس‌ها و وارد شدن یک مرد جوان‌تر. داری مثل پارانویدها رفتار می‌کنی. خودت متوجه نیستی؟ فکر می‌کنی مردم دارند بر علیه تو نقشه می‌کشند، آیا هیچ مدرک واقعی هم داری؟»
آندرتون کیف پولش را بیرون آورد و کاغذ تا شده را از آن خارج ساخت، در همان حال که آن را به لیزا می‌داد گفت: «این را به دقت بررسی کن.»
رنگ از چهره‌ی لیزا پرید، نفسش را به سختی و خشکی بیرون داد.
آندرتون با نهایت صراحت گفت: «دسیسه‌چینی کاملاً واضح و مشخصه. این به ویتور بهانه‌ای قانونی می‌ده تا همین حالا من را از کار برکنار بکنه. این‌طوری لازم نیست صبر کنه تا استعفا بدم.»
با اندوه افزود: «آن‌ها می‌دونن من هنوز چندسالی می‌تونم مفید باشم.»
«اما..»
«این پایانی بر سیستم توازن و بررسی خواهد بود. پادجرم دیگر یک سازمان مستقل نخواهد بود. سنا پلیس را کنترل خواهد کرد و در نهایت …» لب‌هایش را به هم فشار داد: «ارتش را هم تحت کنترل خودشون می‌گیرن. خب، از بیرون به اندازه‌ی کافی منطقی به نظر می‌رسه. البته که من نسبت به ویتور احساس خصومت و رنجش دارم. البته که من یک انگیزه دارم.»
«هیچ‌کس خوشش نمی‌آد یک مرد جوان شغلش را بگیره و بعد مجبور بشه که بازنشست شه. همه‌ی این‌ها باورکردنی هستند جز این که من کوچک‌ترین تمایلی به کشتن ویتور ندارم. اما من نمی‌تونم این را ثابت کنم، پس چه کار دیگه‌ای ازم ساخته است؟»
لیزا زبانش‌ بند آمده بود و چهره‌اش مثل گچ سفید شده بود. سرش را تکان داد: «من، من نمی‌دونم عزیزم، فقط اگر …»
آندرتون حرفش را قطع کرد: «همین حالا، دارم می‌رم خونه که وسایلم را جمع کنم. این تنها کاریه که می‌تونم بهش فکر کنم.»
«تو واقعاً قصد داری بری و خودت را پنهان کنی؟»
«همین طوره. حتا اگه لازم بشه، تا سیارات مهاجرنشین سنتوری هم می‌رم. قبلاً هم این‌کار با موفقیت انجام شده، و حالا بیست‌چهار ساعت برای شروع وقت دارم.» با اراده چرخید: «برگرد تو. اومدن تو با من هیچ فایده‌ای نداره.»
لیزا با خشونت گفت: «فکر می‌کنی همچون کاری می‌کردم؟»
آندرتون، شگفت‌زده به او خیره شد: «نمی‌آمدی؟» و بعد با شگفتی زمزمه کرد: «نه، می‌بینم که تو حرف‌های من را باور نمی‌کنی. هنوزم فکر می‌کنی تمام این‌ها را تصور کردم.» با عصبانیت به کارت ضربه زد: «حتا با این مدرک هم هنوز قانع نشدی.»
لیزا به سرعت موافقت کرد: «نه، قانع نشدم. تو با دقت کافی بهش نگاه نکردی عزیزم، اسم اِد ویتور روش نیست.»
آندرتون با ناباوری کارت را از او گرفت.
لیزا به سرعت و با صدایی نازک و لرزان ادامه داد: «هیچ‌کس نگفته تو می‌خوای اد ویتور را بکشی. این کارت باید اصل باشه، می‌فهمی؟ و این چیزی درباره‌ی اِد نمی‌گه. اون علیه تو نقشه نکشیده و هیچ‌کس دیگه هم این‌کار را نکرده.»
آندرتون آن قدر تعجب کرده بود که نمی‌توانست پاسخ دهد، او به مطالعه‌ی کارت پرداخت. حق با لیزا بود. اِد ویتور به عنوان قربانی او ذکر نشده بود. در خط پنجم، ماشین نام دیگری را تر و تمیز تایپ کرده بود.
لئوپلد کاپلان.
بی‌اراده کارت را در جیبش گذاشت. او هرگز در زندگی‌اش نام این مرد را نشنیده بود.

۳.
خانه سرد و خالی بود، آندرتون تقریباً بلافاصله شروع به آماده کردن مقدمات سفرش کرد. در همان‌حال که وسایلش را می‌بست، افکاری خشم‌آلود از ذهنش می‌گذشتند.
شاید درباره‌ی ویتور اشتباه کرده بود، اما چطور می‌توانست مطمئن باشد؟ در هر صروت، دسیسه‌چینی علیه او بسیار پیچیده‌تر از آنی بود که گمان کرده بود. در تصویر کلی، ویتور ممکن بود فقط یک عروسک بی‌اهمیت باشد که نخش را کس دیگری می‌کشید، پیکری مغشوش و دوردست که تنها به صورت گنگ در پس‌زمینه دیده می‌شد.
نشان دادن کارت به لیزا یک اشتباه بود. بدون شک، آن را با تمام جزییات برای ویتور توصیف می‌کرد. او هیچ‌وقت نمی‌توانست از زمین خارج شود، هیچ‌وقت این فرصت را نخواهد داشت که بفهمد زندگی روی یک سیاره‌ی بیرونی چه شکلی خواهد بود.
در همان حال که ذهنش مشغول بود، چیزی پشت سرش صدایی داد. رویش را از تخت برگرداند، به یک ژاکت ورزشی زمستانیِ رنگ و رو رفته چنگ انداخته بود که با لوله‌ی یک تپانچه‌ی قهوه‌ای-آبی رو به رو شد.
با تلخی به مرد چهارشانه‌ و ساکتی خیره شد که بارانی قهوه‌ای پوشیده و اسلحه را با دستانی دست‌کش پوش به سمت او نشانه رفته بود: «خیلی طول نکشید. یعنی لیزا حتا در مورد من دودل هم نشد؟»
چهره‌ی مهاجم هیچ حالتی را نشان نمی‌داد. او گفت: «نمی‌دونم از چی حرف می‌زنی، با من بیا.»
آندرتون حیرت‌زده ژاکت ورزشی را پایین گذاشت. «تو از سازمان من نمیایی؟ تو افسر پلیس نیستی؟»
حیرت‌زده و معترض، به زور از خانه بیرون برده شد و به داخل یک لیموزین که بیرون منتظر بود، رانده شد. بلافاصله، سه مردِ سر تا پا مسلح پشت سرش داخل شدند. در بسته شد و اتوموبیل در طول بزرگراه به راه افتاد و از شهر دور شد. چهره‌های خونسرد و بی‌حالت اطرافش، با حرکات ماشین که به سرعت در حال حرکت بود، بالا پایین می‌رفتند و مزارع سیاه، وسیع و تاریک از کنارشان می‌گذشتند.
آندرتون هنوز داشت بیهوده تلاش می‌کرد مفهوم آن‌چه اتفاق افتاده بود را درک کند که ماشین روی نوار کنار جاده رفت، به سمتی پیچید و داخل یک گاراژ تاریک زیرزمینی شد. کسی با صدای بلند دستوری داد. درب آهنی سنگین بسته شد و پیش‌رو چراغ‌ها سوسوزنان روشن شدند. راننده موتور ماشین را خاموش کرد.
آندرتون در همان حال که او را از ماشین بیرون می‌بردند، با خشونت گفت: «از کارتون پشیمون می‌شید، هیچ می‌دونین من کی هستم؟»
مردی که کت قهوه‌ای به تن داشت گفت: «می‌دونیم.»
آندرتون که اسلحه‌ای به سمت او نشانه رفته بود، از پله‌ها بالا رفت و از سکوت گاراژ به راهرویی طولانی و مفروش وارد شد. مشخص بود در یک محل‌اقامت خصوصی و مجلل است که در مناطق روستایی جنگ‌زده ساخته شده بود. در انتهای راهرو می‌توانست اتاقی را تشخیص بدهد، یک اتاق مطالعه‌ی ساده اما با سلیقه مبلمان شده. در دایره‌ی نور چراغ، مردی که هرگز تا به حال ملاقات نکرده بود و نیمی از چهره‌ش در سایه قرار داشت، انتظارش را می‌کشید.
وقتی آندرتون به او رسید، مرد با حالتی عصبی عینک بدون قابش را روی چشمش گذاشت، در جلد عینک را بست و لب‌های خشکش را لیسید. مرد پیر بود، شاید هفتاد سال یا بیشتر داشت و زیر بازویش عصای باریکی از جنس نقره قرار داشت. بدنش لاغر و خمیده بود و حرکاتش به طرز غریبی سفت و سخت. اندک مویی که روی سرش باقی مانده بود، قهوه‌ای مایل به خاکستری بود، و درخششی ملایم و کم‌رنگ بالای جمجمه‌ی استخوانی و رنگ‌پریده‌اش ایجاده کرده بود. فقط چشمانش واقعاً هوشیار به نظر می‌رسیدند.
در همان حال که به سمت مردِ کت قهوه‌ای می‌چرخید، معترضانه پرسید: «این آندرتونه؟ از کجا دزدیدینش؟»
دیگری پاسخ داد: «از خونه‌اش. داشت وسایلش را جمع می‌کرد، درست همون طور که انتظار داشتیم.»
مردی که پشت میز نشسته بود، آشکارا لرزید. «وسایلش را جمع می‌کرد.» عینکش را از چشم برداشت و به سرعت آن‌ را داخل جلدش گذاشت. بدون تعارف و نزاکت به آندرتون گفت: «ببین، مشکلت چیه؟ دیوانه شدی؟ چطور می‌تونی مردی را بکشی که هرگز تا به حال ندیدی؟»
آندرتون ناگهان فهمید، مرد پیر همان لئوپلد کاپلان است.
آندرتون با لحنی تلافی‌جویانه گفت: «اول من از شما یک سوال می‌پرسم، می‌فهمین چیکار کردین؟ من مامور عالی‌رتبه‌ی پلیس هستم. می‌تونم بیست سال به زندون بفرستمتون.»
قصد داشت بیشتر از این‌ها بگوید، اما فکر عجیبی که ناگهان به ذهنش رسید، باعث شد دست نگاه دارد.
او پرسید: «از کجا فهمیدین؟» دستش بی‌اختیار به سوی جیبش رفت که کارت تا شده را در آن پنهان کرده بود. «نمی‌تونه به خاطر یک…»
کاپلان بی‌صبرانه و با عصبانیت حرفش را قطع کرد: «از طریق سازمان شما متوجه نشدم. این حقیقت که تا به حال اسم من را نشنیدی، باعث تعجبم نیست. لئوپلد کاپلان ژنرال ارتشِ اتحادِ فدرالِ بلوک‌غربی.» غرولند کنان افزود: «در انتهای جنگ آنگلو-‌چینی‌ها و بعد از براندازی AFWA بازنشسته شدم»
این منطقی بود. آندرتون قبلاً شک کرده بود که ارتش نسخه‌ی دوم کارت‌ها را برای محافظت خودش بلافاصله بررسی می‌کند. در حالی‌که یک جورایی آرام شده بود، پرسید: «خب؟ حالا من را در اختیار داری، خب بعدش؟»
کاپلان گفت: «مشخصاً من قصد ندارم دخلت را بیارم، اگه همچون قصدی داشتم روی اون کارت‌های کوچیک مصیبت‌بار می‌نوشت. من درباره‌ی تو کنجکاو شدم. به نظر باورنکردنی می‌آد که مردی در مقام تو بتونه یک غریبه را با خونسردی بکشه. باید چیزای بیشتری این وسط باشه. رک و راست بگم، من گیج شدم. اگر یک جور استراتژی پلیس باشه،» شانه‌ای بالا انداخت و ادامه داد:«مطمئناً نمی‌ذاشتین نسخه‌ی دوم کارت دست ما برسه.»
یکی از مردانش پیشنهاد داد: «مگر این که این یک نقشه‌ی از قبل طراحی شده باشد.»
کاپلان با چشمان روشنِ پرنده مانندش بالا را نگاه کرد و آندرتون را به دقت بررسی کرد: «چی برای گفتن داری؟»
آندرتون به سرعت مزیت بیان کردن صادقانه‌ی آن‌چه که حقیقت می‌پنداشت را دریافت و گفت: «این دقیقاً همون چیزیه که هست، یک نقشه. پیش‌بینی روی کارت توسط یک عده داخل اداره‌ی پلیس به عمد روی اون نوشته شده. کارت آماده شده و من گیر افتادم. من به طور خودکار از مسئولیت‌هام بر کنار شدم. دستیار من وارد می‌شود و ادعا می‌کند که طبق روال معمول پادجرم از یک قتل جلوگیری کرده. لازم به گفتن نیست که قتل یا تمایلی به قتل هم وجود ندارد.»
کاپلان با اندوه تایید کرد: «باهات موافقم که قتلی در کار نخواهد بود. تو در بازداشتگاه پلیس خواهی بود. من فقط می‌خواستم از این امر مطمئن بشم.»
آندرتون وحشت‌زده اعتراض کرد: «من را به اون‌جا بر می‌گردونید؟ اگر توی بازداشتگاه باشم دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم ثابت کنم که…»
کاپلان حرفش را قطع کرد: «اهمیتی نمی‌دم که چیزی را ثابت کنی یا نکنی، تمام چیزی که بهش علاقه‌مندم اینه که تو را از سر راه بردارم.» به سردی افزود: «برای حفاظت از خودم.»
یکی از مردان گفت: «اون آماده شده بود که بره.»
آندرتون که خیس عرق شده بود گفت: «درسته، به محض این‌که من را بگیرند، توی بازداشتگاه حبس می‌شم. ویتور کنترل امور رو تمام و کمال و قلمبه دست می‌گیره.» چهره‌اش تاریک شد: «اون و همسرم، ظاهراً با هم هماهنگ هستند.»
یک لحظه به نظر رسید کاپلان دودل شده باشد. با توجه به پافشاری آندرتون موافقت کرد: «امکانش هست.» بعد سرش را تکان داد. «نمی‌تونم خطر کنم. اگر این یک دسیسه علیه توست، متاسفم. اما این قضیه به من مربوط نمی‌شه.» به آرامی لبخند زد. «به هر حال، برات آرزوی موفقیت می‌کنم.»
خطاب به مردانش گفت: «به ساختمون پلیس و پیش بالاترین مقام مسئول ببریدش.» او نام کمیسر فعلی را برد و منتظر واکنش آندرتون شد.
آندرتون ناباورانه تکرار کرد: «ویتور!»
کاپلان که هنوز به آرامی لبخند می‌زد چرخید و رادیوی روی میز اتاق مطالعه را روشن کرد.
«ویتور تا حالا مسئولیت را در اختیار گرفته. مشخصاً یک ماجرای درست و حسابی از این درست می‌کنه.»
ابتدا صدای هومِ مختصری به گوش رسید و بعد، ناگهان رادیو صدای حرفه‌ای بلندی را در اتاق به طنین انداخت، که یک اعلامیه‌ی از پیش نوشته را می‌خواند.
«…به تمام شهروندان اخطار داده می‌شود به این فرد قاتل و خطرناک پناه داده نشود و از هرگونه کمک بپرهیزند. موقعیت فوق‌العاده‌ی فرار آزادانه‌ی یک مجرم، آن‌هم در شرایطی که توانایی ارتکاب اعمال خشونت‌آمیز را داشته باشد، در دنیای مدرن در نوع خود منحصربه‌فرد است. بدین‌ وسیله به تمام شهروندان اطلاع داده می‌شود که قوانین موضوعه‌ی جاری تمام کسانی را که در امر دستگیری جان آلیسون آندرتون از همکاری کامل با پلیس سر باز زنند، مورد مواخذه قرار خواهد داد. تکرار می‌شود: دفتر دولت فدرال بلوک غربی در حال تعیین مکان و بی‌اثرسازی مامور عالی‌رتبه‌ی پیشین خود، جان آلیسون آندرتون می‌باشد که با استفاده از روش سیستم پادجرم، به عنوان یک قاتل بالقوه شناسایی شده و بدین‌وسیله تمام حقوق او از آزادی و امتیازاتش سلب خواهند شد.»
آندرتون وحشت‌زده زیر لب گفت: «خیلی طولش نداد.» 
کاپلان رادیو را خاموش کرد و صدا ناگهان قطع شد.
آندرتون به تلخی گفت: «لیزا باید یک‌راست پیش او رفته باشد.»
کاپلان پرسید: «برای چی باید صبر می‌کرد؟ هدفت را کاملاً مشخص کرده بودی.»
با سر به مردانش اشاره کرد: «او را به شهر بازگردانید. وقتی این‌ قدر نزدیک من است، احساس ناراحتی می‌کنم. در این مورد با کمیسر ویتور هم‌عقیده هستم. می‌خوام به سرعت هرچه تمام بی‌اثرسازی شود.»

۴.
وقتی ماشین از میان خیابان‌های تاریک نیویورک به سمت ساختمان پلیس می‌رفت، بارانی سبک و سرد روی سنگ‌فرش ضرب گرفته بود. 
یکی از مردان به آندرتون گفت: «باید بتونی درکش کنی. اگر تو هم جای او بودی یقیناً همین کار را می‌کردی.»
آندرتون با ترشرویی و بی‌میلی به روبه‌رویش خیره شد.
مرد ادامه داد: «به هر حال، تو یکی از بی‌شمار افراد هستی. هزارن نفر به بازداشتگاه رفته‌اند. تنها نخواهی بود. در حقیقت شاید اصلاً نخواهی آن‌جا را ترک کنی.»
آندرتون، با درماندگی عابرها را نگاه کرد که روی پیاده‌روهای باران‌زده با شتاب در حرکت بودند. هیچ احساس قوی‌ای نداشت. فقط از یک خستگی مفرط آگاه بود. با حالتی گنگ شماره‌های خیابان را بررسی کرد، داشتند به اداره‌ی پلیس نزدیک می‌شدند.
یکی از مردان که شاهد مکالمه‌ی او و کاپلان بود گفت: «به نظر می‌آد این ویتور خوب بلد باشه چطور از موقعیت‌ها استفاده کنه. تا حالا دیدیش؟»
آندرتون پاسخ داد: «خیلی کوتاه.»
«کار تو را می‌خواسته، پس برات پاپوش دوخته، حالا از این مطمئنی؟»
آندرتون از عصبانیت چهره‌اش را جمع کرد: «مگه مهمه؟»
مرد با بی‌تفاوتی به او چشم دوخت: «فقط کنجکاو بودم. پس تو کمیسر سابق پلیس هستی. آدم‌های توی بازداشتگاه از دیدنت خوشحال میشن. اونا تو را به خاطر میارن.»
آندرتون تایید کرد: «بدون شک.»
«ویتور اصلاً وقت تلف نکرد. کاپلان با وجود افسری مثل اون که اوضاع را در دست داشته باشه، خیلی خوش‌شانسه.» مرد با حالتی تقریباً حق به جانب به آندرتون نگاه کرد. «تو واقعاً متقاعد شدی که این یک دسیسه‌است مگر نه؟»
«البته»
«تو حتا یک مو از سر کاپلان کم نمی‌کردی؟ پادجرم برای اولین بار در تاریخ اشتباه کرده؟ یک مرد بیگناه توسط یکی از اون کارت‌ها گیر افتاده. شاید بیگناهان دیگری هم باشند. مگه نه؟»
آندرتون با بی‌میلی تایید کرد: «احتمالش هست.»
«شاید کل سیستم از هم بپاشد. مطمئناً تو مرتکب هیچ قتلی نخواهی شد. شاید هیچ‌کدام از آن‌ها هم قصد ارتکاب به قتل را نداشته‌اند. به همین خاطر بود که به کاپلان گفتی می‌خوای خودت را قایم کنی؟ آیا امیدواری بتونی ثابت کنی که سیستم اشتباه کرده؟ من آدم روشن فکری هستم اگر دوست داری در این‌باره صحبت کن.»
مرد به طرف او خم شد و پرسید: «بین خودمان دو نفر می‌ماند، آیا واقعاً مدرکی هم درباره‌ی این دسیسه داری؟ آیا واقعاً برایت پاپوش دوختند؟»
آندرتون آه کشید. در این باره خودش هم مطمئن نبود. شاید داخل یک حلقه‌ی زمانی بسته و بی‌مفهوم گرفتار شده بود بی‌آنکه هیچ انگیزه و ابتدایی وجود داشته باشد. در حقیقت، او تقریباً حاضر بود بپذیرد که قربانی یک فانتزیِ پریشان و منزجر کننده شده که از عدم‌امنیتِ رو به گسترش ناشی شده. حاضر بود بدون نبرد تسلیم شود. فرسودگی بر او چیره شده بود. داشت با غیرممکن‌ها کشمکش می‌کرد. و تمام ورق‌ها علیه او بودند.
صدای کشیده‌شدن چرخ‌ها روی سنگفرش او را از جا پراند. در همان حال یک کامیون بزرگ حمل نان، از مه خارج شده و یک‌راست به طرف آن‌ها به حرکت درآمد. راننده با خشم تلاش می‌کرد ماشین را کنترل کند، با فرمان به سختی کار می‌کرد و روی ترمز می‌کوبید. اگر به جای این‌کار با حداکثر سرعت موتور حرکت کرده بود، ممکن بود بتواند خودش را نجات دهد. اما خیلی دیر به اشتباهش پی برد. ماشین لیز خورد، ناگهان به یک‌سو کج شد، برای کسری از ثانیه متوقف شد و بعد از جلو به کامیون حمل نان کوبیده شد.
صندلی زیر آندرتون بلند شد و او با صورت به سمت در پرتاب شد. در همان‌حال که نفس نفس زنان دراز کشیده و با ضعف تلاش می‌کرد روی زانو بلند شود، درد ناگهانی و غیرقابل تحمل به مغزش هجوم آورد. از همان نزدیکی صدای ترق و توروق آتش به طرز شومی در فضا پیچید. یک تکه روشنایی با صدایی هیس‌ مانند در میان جریان‌ها و چرخش‌های مه سوسوزنان به سوی هیکل درهم‌پیچیده‌ی ماشین می‌رفت.
دست‌هایی از بیرون اتومبیل به طرفش دراز شدند. آهسته آهسته آگاه شد که دارند از میان تکه‌پاره‌هایی که قبلاً درب ماشین بوده بیرون می‌کشندش. یک تشکِ صندلیِ سنگین به شدت به کناری پرت شده بود و ناگهان به یک‌باره متوجه شد روی پاهایش ایستاده و به پیکری تاریک تکیه کرده و دارد درون سایه‌های یک کوچه که فاصله‌ی کمی با ماشین دارد، هدایت می‌شود. در دوردست صدای آژیر ماشین‌های پلیس بلندشد.
صدایی آرام و مصر در گوشش پیچید: «تو زنده خواهی ماند.» صدایی بود که قبلاً هیچ‌گاه نشنیده بود، درست مثل باران تندی که به صورتش می‌خورد برایش بیگانه بود. «می‌شنوی چی می‌گم؟»
آندرتون پاسخ داد: «بله.» بی‌هدف به آستین تا شده‌ی لباسش دستی کشید. یک بریدگی روی گونه‌اش شروع به سوختن کرد. آندرتون که گیج شده بود، تلاش کرد خودش را جمع‌وجور کند: «شما…»
«ساکت شو و گوش کن.» 
مردی که این را گفت، قوی‌هیکل و تقریباً چاق بود. حالا با دست‌های بزرگش آندرتون را دور از باران و سوسوزدن ماشین در حال سوختن، به دیوار آجریِ خیس چسبانده بود. او گفت: «مجبور بودیم به این روش انجامش بدهیم. تنها راه ممکن بود. وقت زیادی نداشتیم. فکر کردیم کاپلان مدت زمان بیشتری تو را در خانه‌اش نگه می‌داره.» آندرتون پرسید: «تو کی هستی؟»
چهره‌ی خیس و باران‌زده‌ی مرد به لبخندی زورکی باز شد: «اسمم فلمینگ است. باز هم من را خواهی دید. تا رسیدن پلیس حدود پنج ثانیه زمان داریم. بعد به همان‌جایی برمی‌گردیم که ازش شروع کردیم.» پاکتی صاف را درون دست‌های آندرتون گذاشت: «این فعلاً برای این‌ که به راهت ادامه بدی کافیه. یک سری کامل مدارک شناسایی هم داخلشه. هر از گاهی باهات تماس می‌گیریم.» 
لبخندش بازتر شد تا این‌که تبدیل به خنده‌ی عصبی‌ِ تو دهانی شد: «تا وقتی که چیزی را که می‌خواهی ثابت کنی.»
آندرتون پلک زد: «پس این هم یک جور دسیسه‌است، درسته؟»
مرد با صراحت گفت: «البته،» مرد با لحنی تند فحش داد و ادامه داد: «منظورت اینه که تو را هم متقاعد کردند؟»
آندرتون گفت: «فکر کردم…» نمی‌توانست درست صحبت کند، به نظر می‌رسید یکی از دندان‌های جلوییش لق شده باشد. ادامه داد: «خشونت علیه ویتور…که جایگزین شده، همسر من و یک مرد جوان، و خشمی طبیعی…»
مرد گفت: «خودتو به اون راه نزن. خودت بهتر می‌دونی. تمام این جریان خیلی به دقت طرح ریزی شده. تمام مراحلش تحت کنترل است. طوری تنظیم کرده بودند که کارت درست همون روزی که ویتور از راه رسید، بیرون بیاد. همین حالاش هم قسمت اول را درست به پایان رسوندن. ویتور کمیسر شده و تو یک مجرم دربند.»
«چه کسی پشت این جریانه؟»
«همسرت.»
آندرتون جا خورد: «تایید می‌کنی؟»
مرد خندید و گفت: «جون دلت.» مرد به سرعت نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «حالا پلیس سر می‌رسه. همین کوچه را بگیر برو. سوار اتوبوس شو و خودت را به جنوب‌شهر برسون، یک اتاق اجاره کن، مقداری مجله بخر و سر خودت را گرم کن. لباس‌های دیگه‌ای هم بخر، تو اون‌قدر باهوش هستی که بتونی از خودت مراقبت کنی. سعی نکن زمین را ترک کنی. تمام مسافرت‌های بین سیاره‌ای را تحت کنترل دارن. اگر بتونی هفت روز آینده خودت را پنهان کنی، میشه گفت موفق شدی.»
آندرتون پرسید: «تو کی هستی؟»
فلمینگ رهایش کرد که برود. به احتیاط خودش را به ابتدای کوچه رساند و بیرون را با دقت نگاه کرد. اولین ماشین پلیس سر رسیده بود و روی زمین سنگ فرش خیس آرام گرفته بود، موتورش به آرامی کار می‌کرد، ماشین به آرامی و با احتیاط به سمت بقایای در حال سوختن ماشین کاپلان نزدیک شد. داخلِ بقایای ماشین، گروه مردان داشتند به آرامی حرکت می‌کردند، با درد وناراحتی از میان توده‌ی فولاد و پلاستیک به سمت بیرون و باران سرد می‌خزیدند.
فلمینگ به آرامی گفت: «فکر کن ما یک گروه حفاظتی هستیم.» چهره‌ی فربه و بی‌حالتش در باران می‌درخشید: «یک جور پلیس که مراقبِ خود پلیسه، تا مطمئن باشه همه چیز روی رواله.»
دستِ بزرگش را به طرف آندرتون بالا آورد. آندرتون را از خودش دور کرد و او در حالیکه سکندری می‌خورد، چیزی نمانده بود داخل سایه‌ها و گرد و غبار نم گرفته‌ی کوچه‌ی کثیف به زمین بیافتد. 
فلمینگ به تندی به او گفت: «به راهت ادامه بده و اون پاکت را گم نکن.» در همان حال که آندرتون با تردید به سمت انتهای دیگر کوچه می‌رفت، آخرین کلمات مرد به گوشش رسیدند.: «به دقت مطالعه‌ش کن، شاید زنده بمانی.»

۵.
بر اساس کارت‌های شناسایی، او ارنست تمپل، یک برق‌کار بی‌کار بود که مستمری هفتگی از ایالت نیویورک می‌گرفت، همسر و چهار بچه در بوفالو داشت و تمام دارایی‌اش کمتر از صد دلار بود. گرین‌کارت عرق‌کرده‌ای که داشت به او اجازه می‌داد مسافرت کند و این‌طوری هیچ آدرس ثابتی نمی‌داشت. مردی که دنبال کار می‌گردد، نیاز دارد دائم سفر کند. شاید مجبور باشد راهی بسیار طولانی را طی کند.
آندرتون که در اتوبوس تقریباً خالی داشت در طول شهر حرکت می‌کرد، خصوصیات ارنت تمپل را مطالعه کرد. کاملاً مشخص بود برای ساختن کارت، او را در نظر گرفته بودند چون تمام اندازه‌گیری‌ها به او می‌خورد. بعد از مدتی درباره‌ی اثر انگشت و الگوی امواج مغزی فکر کرد. احتمالاً این موارد در بررسی‌ها لو می‌رفتند. یک مشت کارتی که به همراه داشت فقط در بررسی‌های بی‌دقت و سرسری او را نجات می‌دادند.
اما به هرحال از هیچی بهتر بود. و همراه با کارت شناسایی‌ها هزار دلار نقد هم بود. کارت‌ها و پول را در جیبش گذاشت و بعد سراغ پیغامِ به دقت تایپ شده رفت که برایش گذاشته بودند.
در ابتدا هیچی از آن نفهمید. مدتی طولانی، با سردرگمی مطالعه‌ش کرد.
وجود اکثریت، منطقاً‌ بیانگر وجود اقلیتی متناظر با آن است.
اتوبوس به منطقه‌ی وسیع جنوب‌شهر رسیده بود، چندین مایل هتل‌های ارزان‌قیمتِ‌ خرابه و ملک‌های استیجاریِ فروریخته که بعد از ویرانی بزرگ جنگ همه جا پراکنده شده بودند. اتوبوس سرعتش را کم کرد و متوقف شد و آندرتون بلند شد. چند مسافر با بی‌حوصلگی گونه‌ی بریده و لباس‌های پاره‌اش را نگاه کردند، بدون این‌که توجهی به آن‌ها بکند، روی پیاده‌ی باران‌زده قدم گذاشت.
متصدی هتل به غیر از گرفتن پولش علاقه‌ی دیگری به او نداشت. 
آندرتون از راه پله به طبقه‌ی دوم رفت و داخل اتاقی باریک شد، که بوی نا می‌داد و از حالا به بعد به او تعلق داشت. با رضایت‌خاطر در را قفل کرد و پوشش پنجره را پایین کشید. اتاق کوچک اما تمیز بود. رختواب، قفسه، تقویمی خوش‌منظره، صندلی، چراغ و یک رادیو با شکافی برای انداختن سکه.
سکه‌ای داخل رادیو انداخت و خودش را به سنگینی روی تخت انداخت. تمام ایستگاه‌های اصلی اعلان پلیس را پخش می‌کردند. برای نسل حاضر این موضوع چیزی نوین، هیجان‌انگیز و ناشناخته بود. یک زندانی فراری! نیروی پلیس حریصانه علاقه‌مند بود.
گوینده داشت با لحنِ خشمگینِ حرفه‌ای می‌گفت: «این مرد از مزایای مقام بالایش برای فرار استفاده کرده. به خاطر مقام بالایش به اطلاعاتِ محرمانه دسترسی داشته و اعتمادی که به او شده بود، این امکان را به او داده که از مراحل معمولی شناسایی و تعیین مکان بگریزد. او در طول زمان تصدی‌اش از اختیاراتش برای به بازداشت فرستادنِ بی‌شمار افرادی که مجرم‌ بالقوه محسوب می‌شدند استفاده کرد و به این ترتیب جان قربانیان بی‌گناهِ بسیاری را نجات داد. این مرد، جان آلیسون آندرتون در بنیان‌گذاری سیستم پادجرم نقش داشته، سیستم پیش‌شناسایی مجرم‌ها با استفاده‌ی بسیار هوشمندانه از پیش‌آگاه عقب‌افتاده که می‌توانند اتفاقات آینده راببینند و با انتقال شفاهی این اطلاعات به سیستم تجزیه و تحلیل. این سه پیش‌آگاه در عملکردِ مهم‌شان…»
وقتی اتاق را ترک کرد و وارد دستشویی کوچک شد، صدا به تدریج محو شد. آن‌جا کت و پیراهنش را بیرون آورد و آب داغ را داخل دستشویی باز کرد. شروع کرد به شستن زخمِ روی گونه‌اش.
از داروخانه‌ی گوشه‌ی خیابان محلول شستشوی زخم، باند، تیغ، شانه، مسواک و دیگر چیزهای کوچکی که لازمش می‌شد را خریداری کرده بود. قصد داشت فردا صبح یک مغازه‌ی فروش لباس‌های دسته دوم پیدا کند و تعدادی لباس مناسب بخرد. به هر حال حالا او دیگر یک برق‌کارِ بی‌کار بود، نه یک کمیسر پلیس که در تصادف ماشین آسیب دیده باشد.
در آن یکی اتاق رادیو فریاد می‌کشید. در حالیکه فقط به طور ضمنی از صدای رادیو آگاه بود، مقابل آینه‌ی ترک خورده ایستاد و به بررسی دندان شکسته‌اش پرداخت.
«… چگونگی پیداش سیستم سه تایی پیش‌آگاه‌ها به کامپیوترهای دهه‌های میانی این قرن باز می‌گردد. نتایج یک کامپیوتر چگونه از لحاظ صحت بررسی می‌شوند؟ به این روش که اطلاعات به کامپیوتری دیگر که از لحاظ طراحی درست مثل اولی باشد، داده می‌شوند. اما دو کامپیوتر برای این منظور کافی نیستند. اگر هر کدام از کامپیوترها به پاسخ متفاوتی برسد، بعد تشخیص این‌ که کدامیک درست می‌گوید، غیرممکن خواهد بود. راه حلی که بر اساس مطالعات دقیقِ روش آماری به دست آمده این است که کامپیوتر سومی را تجهیز کرده تا نتایج دو کامپیوتر اول را بررسی کند. به این ترتیب چیزی بدست می‌آید که گزارش اکثریت نامیده می‌شد. می‌توان این‌طور نتیجه گرفت که توافق دو کامپیوتر از سه تا، با درصد احتمال بالایی مشخص می‌کند کدامیک از دو پاسخ موجود درست می‌باشد. خیلی محتمل نیست که دو کامپیوتر به یک جواب مشابهِ اشتباه برسند.»
آندرتون حوله‌ای را که در دست گرفته بود انداخت و به طرف اتاق دیگر دوید. در حالیکه داشت می‌لرزید، خم شد تا صدای بلند رادیو را بشوند.
«… کمیسر ویتور توضیح می‌دهد، اتفاق‌ آرای سه پیش‌آگاه مفهومی‌ست که به ندرت رخ داده‌است. ولی همین خوب است. معمولاً یک گزارش اکثریت از توافق دو پیش‌آگاه به دست می‌آید، به علاوه‌ی یک گزارش اقلیت از سومی با مقداری اختلاف که معمولاً با اشاره به مکان و زمان همراه است. این امر با استفاده از نظریه‌ی آینده‌های چندگانه شرح داده می‌شود. اگر تنها یک زمان-بردار وجود می‌داشت، از آن‌جا که هیچ احتمالی وجود نداشت، اطلاعات پیش‌گویانه و در اختیار داشتن این اطلاعات هیچ اهمیتی نداشت، چون در آن صورت آینده قابل تغییر نبود. در سازمان پادجرم، قبل از هر چیز باید فرض کنیم…»
آندرتون با خشم دور اتاق کوچک قدم زد. گزارش اکثریت، فقط دو تا از پیش‌آگاه‌ها روی موضوعی که کارت عنوان می‌کند، توافق کرده بودند. مفهوم پیغامی که درون پاکت بود، همین است. گزارش سومین پیش‌آگاه، گزارش اقلیت، به نوعی حائز اهمیت بود.
چرا؟
ساعتش به او می‌گفت از نیم‌شب گذشته. پیج امروز تعطیل بود. او تا بعدازظهر فردا به بخش میمون‌ها برنمی‌گشت. شانس بسیار کوچکی بود، ولی به امتحانش می‌ارزید. شاید پیج از او پشتیبانی می‌کرد و شاید هم نه. او مجبور بود خطر کند.
باید گزارش اقلیت را می‌دید.

۶.
بین ظهر و ساعت یک بعداز ظهر خیابان‌های مملو از آشغال، پر بود از مردم. آن زمان یعنی شلوغ‌ترین وقت روز را برای تلفن کردن انتخاب کرد. یک اتاقک تلفن در سوپرمارکت بزرگ را انتخاب کرد، شماره‌ی آشنای اداره‌ی پلیس را گرفت و بعد در همان حال که گوشی‌ِ سرد را مقابل گوشش گرفته بود به انتظار ایستاد. به عمد خطِ صوتی را انتخاب کرده بود، نه تصویری. علی‌رغم لباس‌های دست‌دوم و قیافه‌ی مزخرف اصلاح‌نشده‌اش، ممکن بود شناخته شود.
مسؤول پاسخ‌گویی را نمی‌شناخت. با احتیاط شماره‌ی پیج را داد. اگر ویتور داشت کارمندانِ سابق را از کنار بر کنار می‌کرد و افراد خودش را سرکار می‌گذاشت، ممکن بود خودش را در حال صحبت با یک غریبه بیابد.
صدای خشن پیج آمد: «الو»
آندرتون خیالش راحت شد و نگاهی به اطراف انداخت. هیچ‌کس حواسش به او نبود. خریداران میان محصولات در حرکت بودند و کارهای‌ روزمره‌شان را انجام می‌دادند. آندرتون پرسید: «می‌تونی صحبت کنی؟ یا زیر نظر هستی؟»
لحظه‌ای سکوت برقرار شد. می‌توانست چهره‌ی آرام پیج را تصور کند که با عدم‌اطمینان در هم شده و دارد به سختی تلاش می‌کند که چه تصمیمی بگیرد. بالاخره کلمات بریده بریده به گوش رسیدند. «چرا؟ چرا به این‌جا تلفن زدی؟»
آندرتون که سوال را نادیده می‌گرفت، گفت: «منشی تلفن را نشناختم. پرسنل جدیده؟»
پیج با صدایی نازک و توگلویی تایید کرد: «کاملاً‌ جدید. این روزها تغییر و تحولات اساسی داریم.»
آندرتون با حالتی پرتنش گفت: «منم همین طور شنیدم. کارت چطوره؟ هنوز جات امنه؟»
«یک دقیقه صبر کن.» گوشی تلفن پایین گذاشته شد و بعد صدای خفه‌ی گام برداشتن در گوش آندرتون پیچید. به دنبال آن صدایِ تند کوبیده شدن در به گوش رسید. پیج برگشت. به خشکی گفت: «حالا بهتر می‌تونیم صحبت کنیم.» 
«چقدر بهتر؟»
«نه خیلی. کجایی؟»
آندرتون گفت: «در حال قدم زدن تو پارک مرکزی و لذت بردن از آفتاب.» تا جایی که می‌دانست پیج رفته بود تا مطمئن شود ضبط‌کننده‌ی مکالماتِ خط سر جایش باشد. همین حالا هم ممکن بود یک گروه پلیس هوایی در راه باشند. اما مجبور بود از همین شانس کوچک استفاده کند. به تندی گفت: «من تو کار جدیدی هستم. حالا یک برق‌کار هستم.»
پیج با سردرگمی گفت:«آره؟»
«فکر کردم شاید کاری برای من داشته باشی. اگر بشه هماهنگش کرد دوست دارم بیام و تجهیزات پایه‌ی محاسباتی را بررسی کنم. به خصوص بانک‌های اطلاعاتی و تحلیلی در بخش میمون‌ها را.»
پیج بعد از مکثی کوتاه گفت: «این … ممکنه بشه ترتیبش را داد. اگه واقعاً خیلی مهم باشه.»
آندرتون او را مطمئن ساخت: «مهمه. برای تو چه زمانی مناسبه؟»
پیج که با خودش کلنجار می‌رفت گفت: «خب، دارم از یه تیم تعمیرکار می‌خوام بیان و یک نگاهی به تجهیزات ارتباط داخلی بندازن. کمیسرِ فعلی می‌خواد ارتقاش بده تا سریع‌تر بتونه با همه در ارتباط باشه. تو هم می‌تونی همراهشون بیایی.»
«میام. کی؟»
«ساعت چهار. ورودی ب، طبقه‌ی ۶. میام دنبالت.»
آندرتون که داشت گوشی را می‌گذاشت، گفت: «باشه، امیدوارم وقتی می‌رسم هنوز کارت را داشته باشی.»
تماس را قطع کرد و به سرعت اتاقک تلفن را ترک کرد. یک لحظه بعد داشت راهش را از میان انبوه جمعیتی که در کافه‌ای در همان نزدیکی جمع شده بودند، باز می‌کرد. هیچ‌کس نمی‌توانست آن‌جا پیدایش کند.
باید سه‌ ساعت و نیم صبر می‌کرد. و حالا این زمان خیلی بیشتر به نظر می‌رسید. وقتی بالاخره توانست پیج را طبق قراری که هماهنگ شده بود ملاقات کند، برایش ثابت شد که طولانی‌ترین انتظار زندگی‌اش بوده‌است.
اولین چیزی که پیج گفت این بود: «تو دیوونه شدی. به چه دلیل لعنتی برگشتی این‌جا؟»
«زیاد نمی‌مونم.» آندرتون با حالتی عصبی شروع کرد به راه رفتن اطراف محوطه‌ی میمون‌ها و از روی قاعده درها را یکی بعد از دیگری قفل کرد. «نذار کسی بیاد تو. نمی‌تونم خطر کنم.»
پیج که در هراس از گیرافتادن بود، تعقیبش کرد: «باید همون موقع که می‌تونستی استعفا می‌دادی. ویتور داره از آب گل‌آلود ماهی می‌گیره. یک کاری کرده تمام کشور برای ریختن خون تو فریاد بکشه.»
آندرتون که او را نادیده می‌گرفت، مخزنِ‌ کنترلیِ اصلی ماشین‌آلات تحلیلی را باز کرد.
«کدوم یکی از سه میمون گزارش اقلیت را داده؟»
«از من نپرس، من دارم می‌رم بیرون.» پیج که در راه رفتن به سوی در بود، مکث کوتاهی کرد و به سوی پیکر وسطی اشاره کرد و بعد ناپدید شد. در بسته شد، آندرتون تنها بود.
وسطی. آن یکی را خوب می‌شناخت. پیکر کوتوله و گوژپشت پانزده سال بود که میان سیم‌کشی‌ها و رله‌ها دفن شده بود. وقتی آندرتون به او نزدیک شد، نگاهش نکرد. با چشمانی تهی وبی‌نور به دنیایی می‌اندیشید که هنوز وجود نداشت و نسبت به واقعیتِ فیزیکی اطرافش نابینا بود.
جری بیست و چهار سال داشت. در اصل در رده‌ی عقب‌افتاده‌هایی که به بیماری آب‌آوردگی مغز مبتلا هستند، طبقه بندی شده بود، اما وقتی به شش سالگی رسید، بررسی‌کننده‌های روانی توانایی پیش‌آگاهی را در او تشخیص دادند که در اعماق لایه‌های بافت در حال فساد، دفن شده بود. با رفتن به یک مدرسه‌ی آموزشی که توسط دولت اداره می‌شد، توانایی راکدش فعال شد. وقتی نه سالش شد، توانایی‌اش به مرحله‌ی قابل استفاده‌ای رسیده بود. به هر حال جری در اغتشاشِ بی‌انتهای عقب‌افتادگی باقی ماند، توانایی رو به رشدش، کل شخصیت او را بلعید.
آندرتون خم شد و شروع کرد به باز کردن پوشش‌های محافظتیِ حلقه‌های نوار که داخل دستگاه تحلیل‌گر ذخیره شده بودند. با استفاده از نمودارها، بردارها را از مراحل نهایی کامپیوترهای مجتمع تا نقطه‌ای که تجهیزاتِ فردی جری منشعب شده بود، دنبال کرد. ظرف دو دقیقه داشت با حالتی لرزان دو تا نوار نیم‌ساعته را بیرون می‌کشید. یعنی آخرین اطلاعاتی که تحت تأثیر گزارش اکثریت قرار نگرفته بودند. با کمک گرفتن از نمودار کدها، بخشی از نوار را که به کارتِ او ارجاع داشت، انتخاب کرد.
یک دستگاه نوارخوان همان نزدیکی‌ها برپا شده بود. همان طور که نفسش را در سینه حبس کرده بود، نوار را داخل دستگاه گذاشت، آن را روشن کرد و گوش داد. فقط یک ثانیه طول کشید. از اولین جمله‌ی گزارش مشخص بود که چه اتفاقی افتاده. چیزی را که می‌خواست به دست آورده بود، می‌توانست دست از جستجو بکشد.
پیش‌آگاهیِ جری دچار اختلاف فاز شده بود. به خاطر ماهیتِ غیرقابل پیش‌بینیِ پیش‌آگاهی، او داشت بازه‌ی زمانی‌ای را که اندکی با دو تای دیگر فرق داشت، تجربه می‌کرد. از دید او گزارشی که بر اساس آن آندرتون مرتکب قتل خواهد شد، رویدادی بود که باید با بقیه‌ی چیزها متمرکز می‌شد. این اطلاع و واکنش آندرتون، فقط یک تکه‌ی دیگر از اطلاعات بود.مشخصاً گزارش جری، گزارش اکثریت را لغو می‌کرد. آندرتون که با خبر شده بود قرار است مرتکب قتل بشود، تصمیمش را عوض کرده و مرتکب قتل نمی‌شد. دورنمای جنایت، خود جنایت را لغو کرده بود، این پیشگیری فقط به این دلیل که او از جریان باخبر شده بود، اتفاق می‌افتاد. در این شرایط یک بردار-زمان جدید خلق شده بود.اما جری رای نیاورده بود.
آندرتون در همان حال که می‌لرزید، نوار را به عقب برگرداند و دکمه‌ی ضبط را فشار داد. با سرعت بالا یک نسخه‌ی کپی از گزارش تهیه کرد، گزارش اصلی را سرجایش برگرداند و نسخه‌ی دوم را از دستگاه پاک کرد. این اثبات بی‌اعتباری و منسوخ‌شدگی کارت بود. تنها کاری که باید می‌کرد این بود که آن را به ویتور نشان دهد…
حماقت خودش شگفت‌زده‌اش کرد. بدون شک ویتور این گزارش را دیده بود و بر خلاف آن پست کمیسر را اشغال کرده بود، و تیم پلیس را به جستجوی او فرستاده بود. ویتور قصد نداشت دوباره برگردد سر جای قبلش، او نگران بی‌گناهی آندرتون نبود.
پس چه کار دیگری از او ساخته بود؟ چه کس دیگری ممکن بود علاقه‌مند باشد؟
صدایی که عصبانیت در آن موج می‌زد پشت سرش طنین انداخت: «تو، احمق لعنتی!»
به سرعت چرخید. زنش ملبس به یونیفرم پلیسی‌اش در آستانه‌ی یکی از درها ایستاده بود، چشمانش از ترس گشاده شده بودند. آندرتون در حالی که نوار را به او نشان می‌داد، به طور مختصر گفت: «نگران نباش. من دارم می‌رم.»
لیزا که چهره‌ش در هم رفته بود با عصبانیت به طرفش دوید. «پیج گفت این‌جایی، اما نمی‌تونستم باور کنم. نباید می‌ذاشت بیای داخل. اون متوجه نیست تو چی هستی.»
آندرتون با لحنی طعنه‌آمیز پرسید: «من چی هستم؟ قبل از این که جواب بدی شاید بهتر باشه این نوار را گوش کنی.»
«نمی‌خوام بهش گوش کنم! فقط می‌خوام از این‌جا بری بیرون! اِد ویتور می‌دونه یکی این پایینه. پیج داره سعی می‌کنه سرش را گرم کنه، اما….» حرفش را قطع کرد و سرش را به سختی به سمتی چرخاند. «الان این‌جاست! به زور راهش را باز خواهد کرد.»
«تو هیچ نفوذی روش نداری؟ مهربون و خوش‌خلق باش. شاید من را فراموش کنه.»
لیزا نگاهِ تلخِ سرزنش‌آمیزی به او انداخت. «یک سفینه روی بام پارک شده. اگر می‌خواهی بری…» صدایش گرفت و یک لحظه ساکت ماند. بعد گفت: «یک دقیقه بعد یا چیزی در این حدود قراره برم. اگر می‌خوای با من بیای…»
آندرتون گفت: «می‌آم.» انتخاب دیگری نداشت. نوارش و اثبات بی‌گناهی‌اش را به دست آورده بود ولی به هیچ روشی برای ترک آن مکان فکر نکرده بود. با خوشحالی، به سرعت دنبال پیکر باریک همسرش به راه افتاد که از محدوده خارج شده و از یک در کناری داخل یک راهروی حمل تجهیزات شد، پاشنه‌هایش در آن تیرگیِ ساکت صدای بلندی ایجاد می‌کردند.
لیزا از روی شانه‌اش به او گفت:«سفینه‌ی سریع و خوبیه. برای مواقع اضطراری سوخت‌گیری شده و آماده‌ی پروازه. داشتم می‌رفتم که چند تا از تیم‌ها را نظارت کنم.»
پشت فرمان ماشینِ پرسرعت پلیس، آندرتون به لیزا گفت که نوارِ گزارش اقلیت حاوی چیست. لیزا بدون این که چیزی بگوید گوش کرد، چهره‌اش گرفته و درهم بود، دستانش به سختی در دامن لباسش به هم چفت شده بودند. پایین سفینه، مناطق روستاییِ جنگ‌زده مانند نقشه‌ای حکاکی شده گسترده بودند، نواحی تخلیه‌ شده میان شهرها با ویرانه‌های مزارع و شرکت‌های صنعتی کوچک، سوراخ‌سوراخ و نقطه نقطه شده بودند.
وقتی حرف آندرتون تمام شد، لیزا گفت: «تو این فکرم که قبلاً چند بار این اتفاق افتاده؟»
«یک گزارش اقلیت؟ دفعات زیادی.»
«منظورم اینه که یک پیش آگاه دچار اختلاف‌فاز شده باشه. از گزارش بقیه به عنوان داده‌ی اولیه استفاده کنه و گزارش اون بقیه را لغو کنه.» چشمانش تیره و مصمم بودند، او افزود: «شاید خیلی از کسایی که توی بازداشتگاه هستند، مثل تو باشند.»
آندرتون مقاومت کرد. «نه!» اما خودش هم داشت درباره‌ی این موضوع احساس بدی پیدا می‌کرد. «من در موقعیتی بودم که کارت را ببینم، که بتونم گزارش را نگاه کنم. همین موضوع باعث این اتفاق شده.»
لیزا ژست معنی‌داری گرفت: «اما … شاید تمامشون همین کار را می‌کردن. می‌تونستیم به اونا هم راستش را بگیم.»
آندرتون با سرسختی پاسخ داد: «ریسک خیلی بزرگی می‌بود.»
لیزا خنده‌ی تند و تیزی سر داد. «ریسک؟ شانس؟ عدم قطعیت؟ اون هم با وجود پیش‌آگاه‌ها تو زندگی‌مون؟»
آندرتون روی هدایت سفینه‌ی کوچکِ پرسرعت تمرکز کرد. تکرار کرد: «این یک موقعیت منحصر به فرده. و ما در حال حاضر یک مشکل داریم. می‌تونیم بعداً‌ درباره‌ی جنبه‌های تئوریک قضیه بحث کنیم. من باید این نوار را به آدم‌های مناسب برسونم، قبل از این که رییس جوون و با استعدادت از بین ببردش.»
«می‌خوای ببریش برای کاپلان؟»
«قطعاً همین کار را می‌کنم.» به نوار که روی صندلیِ بین آن دو بود، ضربه‌ای زد. «اون علاقه‌مند خواهد بود. اثبات این که زندگی‌اش در خطر نیست، برای اون امری حیاتیه.»
لیزا با دستانی لرزان جعبه‌ی سیگارش را از کیف پولش بیرون آورد. «و تو فکر می‌کنی اون به تو کمک می‌کنه؟»
«شاید، شاید هم نه. به امتحانش می‌ارزه.»
لیزا پرسید: «چطور تونستی به این سرعت مخفی بشی؟ یک تغییر قیافه دادن موثر و درست و حسابی خیلی سخت ممکن می‌شه.»
آندرتون که سعی می‌کرد طفره برود، گفت: «تنها چیزی که لازمه پوله.»
لیزا در همان حال که سیگار دود می‌کرد، به فکر فرو رفت. «احتمالاً کاپلان از تو محافظت خواهد کرد. اون خیلی قدرتمنده.»
«من فکر می‌کردم اون فقط یه ژنرال بازنشسته‌است.»
«در ظاهر همین طوره، اما ویتور پرونده‌هاشو کشیده بیرون. کاپلان سردسته‌ی یک جور سازمانِ غیرعادیِ انحصاری، متشکل از سربازهای سابقه. در واقع یک‌ جور باشگاهه با تعدادی عضو به خصوص. فقط افسران رتبه‌بالا، یک کلاس بین المللی از اعضای هر دو طرفِ جنگ. این‌جا توی نیویورک یک تشکیلات درست و حسابی دارن. سه روزنامه‌ی چاپیِ پرزرق و برق و گه‌گاهی هم پوشش تلویزیونی که یک کمی براشون خرج بر می‌داره.»
«هدفت از این حرف‌ها چیه؟»
«فقط همین. تو منو متقاعد کردی که بی‌گناهی. منظورم اینه که، مشخصه تو قرار نیست مرتکب جنایتی بشی. اما باید بدونی که گزارش اصلی، گزارش اکثریت، تقلبی نبوده. کسی اون را به دروغ درست نکرده. اِد ویتور درستش نکرده. هیچ دسیسه‌ای علیه تو وجود نداره و هرگز هم وجود نداشته. اگه قصد داری این گزارش اقلیت را به عنوان گزارشی واقعی بپذیری، مجبوری که اون گزارش اکثریت را هم بپذیری.»
آندرتون با اکراه تایید کرد: «گمون کنم همین‌ طور باشه.»
لیزا ادامه داد: «اِد ویتور با نهایت حسن نیت کار می‌کنه. اون واقعاً معتقده که تو یک جنایتکار بالقوه هستی. و خب چرا که نه؟ اون گزارش اکثریت را روی میزش داره، اما تو اون کارت را تاشده توی جیبت داری.»
آندرتون به سرعت گفت: «نابودش کردم.»
لیزا با جدیت به سوی او خم شد: «انگیزه‌ی اد ویتور اشتیاق برای به دست آوردن مقام تو نیست، انگیزه‌ی اون همون چیزیه که همیشه بر تو حاکم بوده، اون واقعاً به پادجرم معتقده. اون می‌خواد سیستم به کارش ادامه بده. من باهاش صحبت کردم و متقاعد شدم که داره راستش را می‌گه.»
آندرتون پرسید: «تو می‌خوای من این نوار را ببرم پیش ویتور؟ اگه این کار را بکنم…اون نابودش می‌کنه.»
لیزا پاسخ داد: «حرف بی‌خود می‌زنی. اون از همون اول اصل این‌ها را در اختیار داشته. هر موقع که دلش می‌خواسته، می‌تونسته نابودشون کنه.»
آندرتون تصدیق کرد: «این درسته، اما کاملاً امکانش هست که نمی‌دونسته.»
«البته که نمی‌دونسته. این‌طوری به قضیه نگاه کن. اگه کاپلان اون نوار را به دست بیاره، پلیس از اعتبار می‌افته. نمی‌تونی بفهمی چرا؟ این ثابت می‌کنه که گزارش اکثریت اشتباه بوده. صد در صد حق با اِد ویتوره. اگه بنا باشه پادجرم نجات پیدا کنه، تو باید دستگیر بشی. تو داری به امنیت خودت فکر می‌کنی. اما یک لحظه به سیستم فکر کن.» لیزا به جلو خم شد، ته‌سیگارش را خاموش کرد و توی کیفش دنبال یکی دیگر گشت. «کدومش بیشتر برات اهمیت داره. امنیت شخصیِ خودت یا بقای سیستم؟»
آندرتون بدون درنگ پاسخ داد: «امنیت خودم.»
«داری تایید می‌کنی؟»
«اگه سیستم تنها با زندانی کردن افراد بیگناه نجات پیدا می‌کنه، در این صورت مستحق نابودیه. امنیت شخصیِ من مهمه چون من یک انسان هستم. و فراتر از اون…»
لیزا از کیفش، تپانچه‌ای بی‌نهایت کوچک بیرون آورد. او با خشونت به آندرتون گفت: «من معتقدم که انگشتم را روی ماشه گذاشتم. تا حال با اسلحه‌ای مثل این کار نکردم. اما قصد دارم امتحانش کنم.»
آندرتون بعد از مکثی کوتاه پرسید: «می‌خوای این سفینه را برش گردونم؟ همینو می‌خوای؟»
«بله، برش گردون به ساختمون پلیس. متاسفم. اگه می‌تونستی صلاح سیستم را بالاتر از خودخواهی خودت قرار بدی…»
آندرتون به او گفت: «موعظه‌ات را برای خودت نگه دار. من سفینه را برش می‌گردونم. اما قصد ندارم به دفاعیات تو از یک سری قوانین رفتاری که هیچ آدم عاقلی نمی‌تونه قبولشون کنه گوش کنم.»
لب‌های لیزا به هم فشرده و تبدیل به یک خطِ بی‌رنگ شده بود. در حالی که تپانچه را محکم گرفته بود، طوری نشست که رو در روی آندرتون قرار بگیرد، چشمانش با جدیت روی او ثابت شده بودند، آندرتون داشت سفینه را در مسیر قوسی شکلِ بزرگی می‌چرخاند. در حالی‌که سفینه‌ی کوچک در مسیری خمیده می‌پیچید، چندتایی وسیله توی جعبه‌ی ابزارآلات، که سرجایشان محکم نشده بودند، سر و صدا ایجاد کردند، یک بال سفینه به طور شگفت‌انگیزی رو به بالا رفته بود، تا این‌ که بالاخره سفینه در مسیر مستقیم قرار گرفت.
هم آندرتون و هم همسرش، توسط دسته‌های آهنیِ نگه‌دارنده‌ی صندلی‌هاشان محافظت می‌شدند. اما برای سومین نفرِ جمع این گونه نبود.
آندرتون از گوشه‌ی چشمش، حرکت سریعی را دید. بلافاصله صدایی آمد. صدای چنگ انداختن مردی قوی‌هیکل به دیوار بود که کنترلش را از دست داده و به دیوار تقویت‌شده‌ی سفینه برخورد کرده بود. اتفاقات بعدی خیلی سریع رخ دادند. فلمینگ با تقلا بلافاصله روی پاهایش بلند شد، بعد در حالی که سکندری می‌خورد، محتاطانه یک دستش را برای گرفتن تپانچه‌ی زن دراز کرد. آندرتون آن قدر بهت‌زده شده بود که نتوانست فریاد بکشد. لیزا چرخید، مرد را دید و جیغ کشید. فلمینگ تپانچه را با ضربه‌ای از دستش خارج کرد و با سر و صدا به زمین انداخت.
فلمینگ[۷] هن‌هن‌کنان لیزا را به طرفی هل داد و اسلحه را برداشت. نفس‌نفس‌زنان گفت: «ببخشید» و تا جایی که برایش ممکن بود سعی کرد راست بایستد. «فکر کردم ممکنه بیشتر بخواد صحبت کنه. برای همین صبر کردم.»
آندرتون شروع به صحبت کرد: «این‌جا بودی وقتی که…» و بعد ساکت شد. واضح بود که فلمینگ و مردانش او را تحت نظارت داشتند. مسلماً از سفینه‌ی لیزا با خبر بودند و آن را در نظر گرفته بودند و زمانی که لیزا داشت درباره‌ی این که آیا بردنش به یک جای امن عاقلانه هست یا نه با او صحبت می‌کرد، فلمینگ به بخش نگه‌داری تجهیزات سفینه خزیده بود.
فلمینگ گفت: «شاید بهتر باشه اون نوار را به من بدی.» انگشتان مرطوب و چاقش برای گرفتن نوار دراز شدند. «حق با توئه، ویتور توی چاه فاضلاب میانداختش.»
آندرتون بی‌اراده پرسید: «کاپلان هم؟» هنوز هم از حضور ناگهانی مرد بهت زده بود.
«کاپلان مستقیماً با ویتور کار می‌کنه. برای همین هم اسمش روی خط پنجم کارت بود. این که کدومشون در اصل رئیسه، چیزیه که نمی‌شه گفت. احتمالاً هیچ‌کدوم.» فلمینگ تپانچه‌ی کوچک را کناری انداخت و اسلحه‌ی سنگینِ ارتشی خودش را بیرون آورد. «پرواز کردنت با این زن یک اشتباه احمقانه بود. بهت که گفتم اون پشت سر کل جریانه.»
آندرتون معترضانه گفت :«نمی‌تونم اینو باورکنم. اگر اون…»
«تو اصلاً منطقی نیستی. این سفینه به دستور ویتور آماده شده بود. اون‌ها می‌خواستند تو پرواز کنی و از ساختمون دور بشی که دست ما بهت نرسه. خودت تنها و در حالی که از ما جدا افتاده باشی هیچ شانسی نداری.»
یک لحظه حالت عجیبی روی چهره‌ی گرفته‌ی لیزا نقش بست. او زمزمه کرد: «حقیقت نداره. ویتور هرگز این سفینه را ندید. من داشتم برای نظارت می‌رفتم…»
فلمینگ بدون این که گوش کند، حرفش را قطع کرد: «تقریباً دورش کرده بودی. همین حالا هم اگر یک ماشین گشت پلیس دنبالمون نباشه خیلی شانس آوردیم. وقت نداشتم این را بررسی کنم.» در همان حال که صحبت می‌کرد، درست پشت صندلی زن چمباتمه زده بود. «اولین کاری که باید بکنیم اینه که این زن را از سر راه برداریم. باید تو را کاملاً از این منطقه خارج کنیم. پیج هویت جعلی تو را به ویتور لو داده و می‌تونی مطمئن باشی الان همه‌جا پخش شده.»
فلمینگ که همچنان چمباتمه نشسته بود، لیزا را گرفت. در همان حال که اسلحه‌ی سنگینش را به طرف آندرتون می‌انداخت، چانه‌ی لیزا را گرفت و آن‌قدر بالا کشید تا این‌که شقیقه‌هایش به پشتی صندلی فشرده شدند. لیزا دیوانه‌وار به طرفش چنگ انداخت، ناله‌ی ضعیف و وحشت‌زده‌ایی از گلویش برخاست. فلمینگ که نادیده‌اش می‌گرفت دستان بزرگش را دور گردنش بست و شروع کرد به فشار دادن.
در حالی که نفس نفس می‌زد گفت:«این‌جوری زخم گلوله نمی‌مونه. می‌افته بیرون، مثل یک حادثه‌ی طبیعی. همیشه از این اتفاقا می‌افته. اما در این مورد به خصوص اول گردنش می‌شکنه.»
عجیب بود که آندرتون آن قدر صبر کرد. انگشتان کلفت فلمینگ همچنان با بی‌رحمی در گوشت رنگ‌پریده‌ی گردنِ زن فرو رفته بودند که آندرتون قنداق اسلحه‌ی سنگین را بلند کرد و به پشت سر فلمینگ کوبید. دستان هیولاوار شل شدند. فلمینگ که گیج شده بود، سرش به جلو افتاد و خودش به دیوار سفینه برخورد کرد. در حالی که با ضعف تلاش می‌کرد خودش را جمع کند، سعی کرد بدنش را بالا بکشد. آندرتون دوباره او را زد، این‌بار بالای چشم چپش زد. فلمینگ به پشت افتاد و بی‌حرکت ماند.
لیزا که تلاش می‌کرد نفس بکشد، به مدت یک دقیقه‌ در خودش می‌پیچید و بدنش به جلو و عقب حرکت می‌کرد. بعد، بالاخره رنگ به چهره‌ش بازگشت.
آندرتون در همان حال که او را تکان می‌داد، پرسید: «می‌تونی کنترل سفینه را در اختیار بگیری؟» در صدایش اضطرار نهفته بود.
«بله فکر کنم بتونم.» تقریباً به صورت خودکار دستانش به طرف فرمان رفتند. «من خوب می‌شم، نگران من نباش.»
آندرتون گفت: «این تپانچه مهمات نظامیه. ولی مال جنگ نیست. این یکی از مدل‌های به دردبخور جدیده که ساختن. می‌تونستم حسابی دور شده باشم، اما حالا فقط یک شانس هست…»
به جایی بازگشت که فلمینگ طاق‌باز روی زمین افتاده بود. در حالی‌که سعی می‌کرد دستش به سر مرد نخورد، کتش را باز کرد و درون جیب‌هایش را گشت. یک دقیقه بعد، کیف چرک‌مُردشده‌ی فلمینگ درون دستانش بود.
تاد فلمینگ بر اساس کارت شناسایی‌اش یک سرگرد ارتش، وابسته به بخش داخلیِ اطلاعات ارتشی بود. میان انواع و اقسام کاغذها مدرکی بود که ژنرال لئوپلد کاپلان امضایش کرده و بر اساس آن فلمینگ تحت حمایت خاصِ گروه او بود … باشگاه بین‌المللی سربازانِ کهنه‌کار.
فلمینگ و مردانش تحت امر کاپلان عمل می‌کردند. کامیون حمل نان و تصادف ساختگی بودند.
معنایش این بود که کاپلان به عمد او را دور از دسترس پلیس نگاه داشته بود. نقشه به اولین تماس در منزل خود او باز می‌گشت، وقتی که مردان کاپلان او را که داشت وسایلش را جمع می‌کرد، ربوده بودند. با دیرباوری آن چه را در حقیقت اتفاق افتاده بود، دریافت. حتا همان موقع هم آن‌ها می‌خواستند مطمئن شوند قبل از پلیس به او رسیده‌اند. از همان ابتدا، این یک استراتژیِ به دقت طرح‌ریزی شده بود برای این‌ که اطمینان حاصل کنند ویتور موفق نمی‌شود او را دستگیر کند.
آندرتون در همان حال که به صندلی‌اش بازمی‌گشت، به همسرش گفت: «تو داشتی راستشو می‌گفتی. می‌تونیم با ویتور تماس برقرار کنیم؟»
لیزا، بی‌صدا سر تکان داد. در حالی‌که به مدار ارتباطی روی داش‌بورد اشاره می‌کرد پرسید: «چی … فهمیدی؟»
«ویتور را برام بگیر. می‌خوام هر چه زودتر باهاش صحبت کنم. خیلی فوریه.»
لیزا به سرعت شماره گرفت، مدار مکانیکیِ کانال بسته را برداشت و دفتر اداره‌ی پلیس در نیویورک را گرفت. تصاویر استوار یکم‌های اداری پشتِ سر هم گذشتند تا این که نسخه‌ی کوچکی از اد ویتور روی صفحه ظاهر شد.
آندرتون از او پرسید: «منو یادت هست؟»
رنگ از چهره‌ی ویتور پرید. «خدای بزرگ. چی شده؟ لیزا داری میاریش این‌جا؟»
ناگهان چشمانش روی اسلحه‌ای که در دستان آندرتون بود، خیره ماندند. او دیوانه‌وار گفت: «ببین، با اون کاری نداشته باش. هر چی می‌خوای فکر کن ولی تقصیر اون نیست.»
آندرتون پاسخ داد: «اینو خودم فهمیدم. می‌تونی مراقب ما باشی؟ موقع برگشتن ممکنه نیاز به محافظت داشته باشیم.»
ویتور با ناباوری به او چشم دوخت. «برگردی؟ داری برمی‌گردی؟ خودتو تسلیم می‌کنی؟»
آندرتون که به سرعت و اضطرار صحبت می‌کرد، گفت: «بله همین‌طوره، یک کاری هست که باید بلافاصله انجام بدی. بخش میمون‌ها را ببند. مطمئن شو که کسی داخل نمی‌شه، نه پیج و نه هیچ‌کس دیگه. به خصوص افراد ارتش.»
تصویر کوچک گفت: «کاپلان»
«کاپلان چی؟»
«اون، اون این‌جا بود. همین الان رفت.»
قلب آندرتون شروع به کوبیدن کرد. «چی‌کار داشت می‌کرد؟»
«یک سری اطلاعات برمی‌داشت. نسخه‌ی دوم گزارشات پیش‌آگاه‌هامون درباره‌ی تو را رونویسی می‌کرد. اون اصرار کرد که گزارش‌ها را فقط برای خودش می‌خواد.»
آندرتون گفت: «پس اونو بدست آورده. دیگه خیلی دیر شده.
ویتور که احساس خطر کرده بود، تقریباً فریاد کشید. «منظورت چیه؟ چی داره اتفاق می‌افته؟»
آندرتون به سختی گفت: «بهت می‌گم. وقتی به دفترم برگشتم.»
ویتور او را روی بام اداره‌ی پلیس ملاقات کرد. وقتی سفینه‌ی کوچک آرام گرفت، ابری از سفینه‌های محافظتی، فرود آمدند و از حرکت ایستادند. آندرتون بلافاصله خودش را به مرد جوانِ مو طلایی رساند.
آندرتون به او گفت: «تو به چیزی که می‌خواستی رسیدی. می‌تونی من را دستگیر کنی و به بازداشتگاه بفرستی. اما این کار کافی نیست.»
چشمانِ آبیِ ویتور از عدم اطمینان رنگ پریده بودند. «من نمی‌فهمم…»
«تقصیر من نیست. من هرگز نباید ساختمون پلیس را ترک می‌کردم. والی پیج کجاست؟»
ویتور پاسخ داد: «زندانی‌اش کردیم. اون دیگه برامون مشکل درست نمی‌کنه.»
چهره‌ی آندرتون گرفته بود.
او گفت: «شما به دلیلِ نادرستی گرفتینش. این که گذاشت من به بخش میمون‌ها وارد شوم، جرم نبود. اما اطلاعات دادن به ارتش چرا. یکی از مامورای نفوذی ارتش این‌جا برای شما کار می‌کرد.» بریده بریده، حرفش را اصلاح کرد. «منظورم اینه که برای من کار می‌کرد.»
«من دستوراتی که علیه تو وجود داشتند را لغو کردم. حالا گروه‌ها دارند دنبال کاپلان می‌گردن.»
«شانسی هم دارن؟»
«از این‌جا با یک کامیون ارتشی رفت. تعقیبش کردیم، اما کامیون به یک سربازخونه‌ی نظامی رفت. حالا اون‌ها با یک تانک R-۳ زمان جنگ خیابون را بستند. اگر بخواهیم تکونش بدیم جنگ داخلی می‌شه.»
لیزا به آرامی و با درنگ از سفینه خارج شد. هنوز رنگ‌پریده بود و می‌لرزید و روی گلویش کبودیِ بدریختی در حال شکل گرفتن بود.
ویتور پرسید: «چه اتفاقی برات افتاده.» بعد بدن بی‌حرکت فلمینگ را دید که طاق‌باز دراز کشیده بود. به آرامی رو به آندرتون کرد و گفت: «پس بالاخره دست از تظاهر کردن به این که این دسیسه‌ی من علیه توست، کشیدی.»
«همین‌طوره.»
«تو که فکر نمی‌کنی من…» چهره‌ش با بیزاری در هم رفت. «دارم نقشه می‌کشم که کار تو را بدست بیارم.»
«قطعاً این کار را می‌کنی. در این نوع موارد همه محکومن. من هم دارم نقشه می‌کشم کارم را نگه دارم. اما این یک بحث دیگه‌است. تو مقصر نیستی.»
ویتور پرسید: «چرا ادعا می‌کنی که برای تسلیم کردن خودت دیر شده؟ خدای من، ما تو را به بازداشتگاه می‌بریم. این هفته می‌گذره و کاپلان زنده می‌مونه.»
آندرتون تایید کرد. «بله اون زنده می‌مونه. اما اون می‌تونه ثابت کنه، با وجود من که آزادنه توی خیابون‌ها قدم می‌زنم هم اون زنده می‌مونده. اون اطلاعاتی در دست داره که ثابت می‌کنه گزارش اکثریت اشتباه بوده. اون می‌تونه کل سیستم پادجرم را پایین بیاره.» حرفش را تمام کرد. «اول و آخرش اون برنده میشه و ما می‌بازیم. ارتش ما رو از اعتبار می‌ندازه، استراتژی‌شون جواب داد.»
«اما چرا این همه خطر می‌کنن؟ دقیقاً چی می‌خوان؟»
«بعد از جنگ آنگلو-چینی‌ها، ارتش کنار گذاشته شد. این همون چیزی نیست که در دوران خوبِ AFWA بود. اون‌ها کل جریان را هدایت می‌کردند، هم ارتش و هم دولت محلی. و اونا امور پلیسیِ خودشون را داشتند.»
لیزا با بی‌حالی گفت:«مثل فلمینگ»
«و بعد از جنگ، بلوک غربی ارتش‌زدایی شد. افسرهایی مثل کاپلان بازنشست و از کار بر کنار شدند. هیچ‌کس از این وضع خوشش نمی‌آد.» آندرتون شکلکی در آورد. «من باهاش همدردی می‌کنم. اون تنها کسی نیست که این اتفاق براش افتاده. اما نمی‌شد امور را همون‌طوری اداره کنیم. اختیارات باید تقسیم می‌شدن.»
ویتور گفت: «تو میگی کاپلان برنده شده. یعنی ما نمی‌تونیم هیچ‌کاری بکنیم؟»
«من قصد ندارم بکشمش. ما این را می‌دونیم و اون هم می‌دونه. احتمالاً سر و کله‌ش پیدا می‌شه و بهمون پیشنهاد معامله می‌ده. ما به کارمون ادامه می‌دیم، اما سنا اختیارات واقعی ما را از میون برمی‌داره. تو از این خوشت نمی‌آد، میاد؟»
ویتور با حرارت گفت: «باید بگم که نه. بالاخره یک روزی من این سازمان را اداره خواهم کرد.» آب دهانش را قورت داد. «البته نه به این زودی‌ها.»
چهره‌ی آندرتون غم‌زده بود. «خیلی بده که گزارش اکثریت را علنی کردی. اگر صداش را در نمی‌آوردی، می‌تونستیم یک جورایی پسش بگیریم. اما حالا همه شنیدن. حالا نمی‌شه پسش گرفت.»
ویتور با تلخی پذیرفت: «فکر نکنم بشه. شاید… این کار را اونقدر که خودم تصور می‌کردم درست انجام ندادم.»
«درست انجامش خواهی داد. به موقعش. تو افسر پلیس خوبی می‌شی. تو به وضعیت کنونی معتقد هستی. اما یاد بگیر که چطور راحت برگزارش کنی.» آندرتون از آن‌ها فاصله گرفت. «من دارم می‌رم نوارهای اطلاعاتی گزارش اکثریت را بخونم. می‌خواهم بفهمم دقیقاً چطوری قرار بوده کاپلان را بکشم.»
با حالتی متفکر جمله‌اش را به پایان رساند. «شاید یک ایده‌هایی بهم بده.»
نوارهای اطلاعاتیِ پیش‌آگاه دونا و پیش‌آگاه مایک، به صورت جداگانه ذخیره شده بودند. ماشینی را که مسئول تحلیل اطلاعات دونا بود، انتخاب کرد، سپر حفاظتی را باز کرد و محتویاتش را بیرون گذاشت. مثل قبل، کد به او می‌گفت کدام حلقه‌ها مرتبط هستند و یک لحظه بعد دستگاه نوار-خوان را کار انداخته بود.
تقریباً همان چیزی بود که انتظارش را داشت. این اطلاعاتی بود که جری از آن استفاده کرده بود، یعنی زمان-بردار لغو شده. در این نسخه، ماموران اطلاعاتیِ ارتشیِ کاپلان آندرتون را وقتی از محل کار به خانه بازمی‌گشت، می‌ربودند. بعد او را به ویلای کاپلان می‌بردند، سازمانِ GHQ باشگاه بین‌المللی سربازان کهنه‌کار.
به آندرتون یک پیشنهاد ارائه می‌شد: داوطلبانه سیستم پادجرم را منحل کند یا این‌ که خود را برای برخورد خشونت‌آمیز ارتش آماده کند.
در این بردار-زمانِ لغو شده، آندرتون کمیسر پلیس از سنا درخواست حمایت می‌کرد. حمایتی در کار نبود. سنا برای جلوگیری از جنگ داخلی انحلال سیستم پلیس را تصویب کرده و حکم به بازگشتِ حکومت نظامیِ می‌داد، قانونِ «کنار آمدن با موقعیت‌های اضطراری» آندرتون یک گروهان از پلیس‌های متعصب را گردآوری، محل کاپلان را شناسایی کرده و به او شلیک کرده بود، همچنین به دیگر سران باشگاهِ سربازان کهنه‌کار. فقط کاپلان مرده بود. بقیه نجات پیدا کرده بودند. و کودتا موثر افتاده بود.
این گزارش دونا بود. نوار را به ابتدا بازگرداند و سراغ اطلاعاتی که توسط مایک ارائه شده بودند رفت. این گزارش هم باید مانند اولی می‌بود، هر دو پیش‌گویی با یکدیگر ترکیب شده بودند تا تصویر واحدی تشکیل شود. مایک هم همان‌طور شروع کرد که دونا کرده بود. آندرتون از دسیسه‌ی کاپلان علیه پلیس آگاه شده بود. اما یک جای کار اشتباه بود. او که گیج شده بود، نوار را به ابتدا بازگرداند. به طرز غیر قابل درکی، نوار با آن یکی هم‌خوانی نداشت. دوباره آن را اجرا کرد و با دقت گوش داد.
گزارش مایک کاملاً با مال دونا فرق می‌کرد. یک ساعت بعد، بررسی‌هایش را به اتمام رسانده بود، نوارها را کنار گذاشت و واحد میمون‌ها را ترک کرد. به محض این که خارج شد، ویتور پرسید: «موضوع چیه؟ می‌تونم حس کنم یک چیزی اشتباهه.»
آندرتون که هنوز عمیقاً در فکر بود، به آرامی پاسخ داد: «نه، نه کاملاً اشتباه.» صدایی در گوشش طنین انداخت. با سستی به طرف پنجره رفت و به بیرون خیره شد.
جمعیت در خیابان موج می‌زد. در خط میانی، یک صف چهار ردیفه از سربازهای یونیفرم پوش در حرکت بود. اسلحه‌، کلاه‌خود،… سربازان داشتند در لباس‌های خاکی‌رنگِ مخصوص زمان جنگ رژه می‌رفتند. پرچم سه‌گوشِ گرامیِ AFWA را با خود حمل می‌کردند که در باد سرد عصرگاه در اهتزاز بود.
ویتور با اندوه توضیح داد: «یک رزمایش. من در اشتباه بودم. اون‌ها با ما معامله نمی‌کنن. چرا بکنن؟ کاپلان داره می‌ره جریان را در جامعه علنی کنه.»
آندرتون اصلاً تعجب نکرد. «اون قصد داره گزارش اقلیت را بخونه؟»
«ظاهراً. اونا قصد دارن از سنا درخواست کنن سیستم ما را منحل کنه و اختیاراتمون را بگیره. اون‌ها می‌خوان ادعا کنن ما افراد بیگناه را دستگیر کردیم، تاخت و تاز شیطانی نیروی پلیس و از این‌جور حرف‌ها. با وحشت حکومت خواهند کرد.»
«فکر می‌کنی سنا باور کنه؟»
ویتور قدری درنگ کرد. «دوست ندارم حدس بزنم.»
آندرتون گفت: «من حدس می‌زنم. باور می‌کنن. اتفاقی که داره اون بیرون می‌افته، با چیزی که طبقه‌ی پایین فهمیدم، جور در میاد. ما خودمون را گیر انداختیم و حالا فقط یک راه برای رفتن داریم. چه دوستش داشته باشیم و چه نداشته باشیم، به هر حال مجبوریم همین راه را بریم.» چشمانش درخششی سرد داشتند.
ویتور با نگرانی پرسید: «و اون راه چیه؟»
«همین که بگم، از خودت می‌پرسی چرا به ذهن خودت نرسیده بود. خیلی واضحه، من می‌خوام گزارشی را که علنی شده، واقعیت ببخشم. می‌خوام کاپلان را بکشم. این تنها راهیه که می‌تونیم جلوشون را بگیریم که ما را بی‌اعتبار نکنن.»
ویتور شگفت زده گفت: «اما گزارش اکثریت لغو شده.»
آندرتون به او گفت: «من می‌تونم انجامش بدم. اما عواقبی خواهد داشت. تو با قوانین حکومتیِ قتل شماره‌ی یک آشنا هستی؟»
«حبس ابد.»
«حداقل حبس ابد. شاید تو بتونی یک کارایی بکنی و به تبعید کاهشش بدی. ممکنه به یکی از کرات مس(ک*ی) بفرستنم، سرحداتِ خوب و قدیمی.»
«تو این را ترجیح می‌دی؟»
آندرتون از صمیم قلب گفت: «البته که نه، اما این انتخاب بد، از میون بد و بدتره. و بالاخره این کار باید انجام بشه.»
«نمی‌فهمم چطوری می‌خوای کاپلان را بکشی؟»
آندرتون اسلحه‌ی سنگین ارتشی را که فلمینگ به طرفش انداخته بود، بیرون آورد. «از این استفاده می‌کنم.»
«یعنی جلوت را نمی‌گیرن؟»
«چرا این کار را بکنن؟ اونا گزارش اقلیت را دارند که بر اساس اون من تغییر عقیده دادم.»
«با این حساب، گزارش اقلیت اشتباهه؟»
آندرتون گفت: «نه، کاملاً درسته. اما به هر حال من می‌خوام کاپلان را به قتل برسونم.»

۷.
او هرگز انسانی را نکشته بود. حتا تا به حال هیچ مقتولی را ندیده بود. و به مدت سی سال، کمیسر پلیس بود. از دید این نسل، قتل عمد منسوخ شده بود. خیلی راحت اصلاً اتفاق نمی‌افتاد.
یک ماشین پلیس او را به یک دسته‌ی در حال رژه‌ی ارتش رساند. آن‌جا در سایه‌های صندلیِ عقب، با دقت اسلحه‌ای را که فلمینگ به او داده بود بررسی کرد. سالم به نظر می‌رسید. در حقیقت، شکی درباره‌ی نتیجه‌ی کار وجود نداشت. او کاملاً از آن‌ چه در نیم ساعت بعدی اتفاق می‌افتاد، مطمئن بود. اسلحه را دوباره جمع کرد، درِ ماشینِ پارک شده را باز کرد و با احتیاط پیاده شد.
کسی کوچکترین توجهی به او نکرد. انبوه جمعیتِ در حال حرکت، یکدیگر را با اشتیاق هل می‌دادند و تلاش می‌کردند به محدوده‌ی صدارسِ رزمایش برسند. لباس‌فرم‌های ارتشی در اکثریت بودند و در حاشیه‌ی خالی‌شده‌ی اطرافشان، ردیفی از کامیون‌ها و سلاح‌های سنگین دیده می‌شد، هنوز هم جنگ‌افزارهای سهمگین ساخته می‌شدند.
ارتش یک سکوی سخنرانی با یک سری پلکان برپا کرده بود. پشت سکو اعلانِ AFWA که رویش علامت نیروهای متحد جنگ نقش بسته بودند، آویزان بود. باشگاه سربازان کهنه‌کارAFWA که در کمال تعجب شامل افسرانِ دشمنِ دوران جنگ هم می‌شد، اما یک ژنرال به هر حال ژنرال بود و این قبیل تفاوت‌ها طی سالیان رنگ‌ باخته بودند.
ردیف اول صندلی‌ها را افسران عالی‌رتبه‌ی AFWA اشغال کرده بودند. پشت سر آن‌ها افسرانِ پایین‌رتبه‌تر نشسته بودند. پرچم‌های هنگ‌های مختلف در رنگ‌ها و طرح‌های مختلف در اهتزاز بود. در حقیقت، مراسم حال و هوای یک جشن تاریخی را به خود گرفته بود. روی خود سِن برافراشه، اعضای عالی‌رتبه‌ی باشگاه افسرانِ کهنه‌کار، با چهره‌های عبوس نشسته بودند، همگی از انتظار کشیدن عصبی بودند. در انتهای لبه، چند واحد پلیس بی‌ آن‌ که دیده شوند، منتظر ایستاده بودند، مشخص بود برای حفظ نظم هستند. در حقیقت آن‌ها ماموران اطلاعاتی بودند که در حال نظارت بودند. اگر نظم برقرار می‌ماند، ارتش آن‌ را در اختیار می‌گرفت.
بادِ اواخر بعدازظهر، سرو صدای مهبم مردمی را که محکم به هم چسبیده بودند، پخش کرد. آندرتون، در همان حال که راهش را از میان جمعیت فشرده باز می‌کرد، در حضورِ قابل لمس انسان‌ها غرق شده بود. یک‌جور حس مشتاقانه‌ی انتظار همه را میخکوب کرده بود. به نظر می‌رسید جمعیت حس کرده بود چیزی فوق‌العاده در راه است. آندرتون به سختی راهش را از میان ردیف‌های صندلی باز کرد و به سمت گره‌ی محکم افسران ارتشی در لبه‌ی سکو رفت. کاپلان هم میان آن‌ها بود.
اما حالا او ژنرال کاپلان بود. جلیقه، ساعتِ طلای جیبی، عصا، یونیفرم اداری سنتی، حالا همه رفته بودند. کاپلان برای این مراسم، لباس فرم قدیمی‌اش را از لای نفتالین بیرون آورده بود. شق و رق و تاثیرگذار ایستاده بود و توسط کارمندان اصلی‌اش محاصره شده بود. درجه‌ی نظامی، مدال‌ها، چکمه‌ها، شمشیر تیغه کوتاه تزئیینی و کلاه آفتابی‌اش را پوشیده بود. حیرت‌انگیز بود که این مرد کچل چطور در اثر نیروی حضور یک کلاه لبه‌دار نظامی تغییر کرده‌است.
ژنرال کاپلان که آندرتون را دیده بود، از گروه جدا شد و به طرف جایی که مرد جوان‌تر ایستاده بود، گام برداشت. حالت روی چهره‌ی لاغر و گویایش نشان می‌داد تا چه حد از دیدن کمیسر پلیس خوشحال است.

او در همان حال که دستان کوچکش در دستکش خاکستری رنگ را دراز می‌کرد، به آندرتون گفت: «شگفت‌انگیزه، تصورم این بود که کمیسرِ فعلی شما را گول زده باشه.»
آندرتون با او دست داد و به صورت مختصر گفت: «من هنوزم بیرون سازمانم. در نهایت ویتور هم همان نوار را دارد.» آندرتون به بسته‌ای که کاپلان میان انگشتانِ محکمش نگاه داشته بود اشاره کرد و با اطمینان به مرد خیره شد.
ژنرال کاپلان علی‌رغم این که عصبی بود، خوش‌مشرب بود. او گفت: «برای ارتش موقعیت بزرگیه. وقتی بشنوی من یک گزارش کامل از اتهام قلابی که به شما زده بودند، به عموم مردم می‌دم، خوشحال می‌شی.»
آندرتون بی آن که تاییدش کند گفت: «خوبه.»
ژنرال کاپلان داشت تلاش می‌کرد بفهمد آندرتون تا چه اندازه می‌داند. «تصریح خواهد شد که شما غیرعادلانه متهم شده بودین. فلمینگ هیچ فرصت پیدا کرد شما را با شرایط آشنا کنه؟»
آندرتون پاسخ داد: «تا حدی، شما فقط گزارش اقلیت را می‌خونی؟ تمام چیزی که داری همینه؟»
ژنرال کاپلان به یک زیردست علامتی داد و یک چمدان چرمی حاضر شد. «من قصد دارم با گزارش اکثریت مقایسه‌ش کنم. همه‌چیز این توئه. تمام شواهدی که نیاز داریم.» او گفت: «از این که مثال زده بشی ناراحت که نمی‌شی، می‌شی؟ مورد تو نمونه‌ای از دستگیریِ غیرعادلانه‌ی بی‌شمار افراد دیگه‌است.» ژنران کاپلان ساعت مچی‌اش را با حالتی رسمی چک کرد. «باید شروع کنم. به من روی سن ملحق می‌شی؟»
«چرا؟»
ژنرال کاپلان به سردی ولی با نوعی هیجان سرکوب شده گفت: «برای این که مردم نمونه‌ی واقعی را ببیند. من و تو با هم. قاتل و قربانی‌اش که کنار هم ایستاده‌اند، کلِ جریانِ کلاه‌برداری شیادانه‌ای را که پلیس در حال اجرای اونه به نمایش می‌گذاره.» 
ژنرال کاپلان دستپاچه به طرف سن می‌رود. دوباره با ناراحتی نگاهی به آندرتون انداخت، انگار آشکارا در این فکر بود که چرا او خودش را نشان داده و واقعاً چقدر می‌داند. عدم اطمینانش وقتی بیشتر شد که آندرتون با خواست خودش از پله‌های سن بالا رفت و برای خودش یک صندلی درست کنار سکوی بلندگو پیدا کرد.
ژنرال کاپلان پرسید: «تو کاملاً می‌فهمی من قصد دارم چی بگم؟ این افشاگری بازتابِ قابل توجهی خواهد داشت. ممکنه باعث شه سنا درباره‌ی اصول اعتباری سیستم پادجرم تغییر عقیده بده.»
آندرتون، دست به سینه گفت: «می‌فهمم، بزن بریم.»
سکوت بر جمعیت حاکم شد. اما وقتی ژنرال کاپلان چمدانش را مقابلش باز کرد و شروع به مرتب کردن مدارکش کرد، نوعی جنب و جوشِ از سراشتیاق و خستگی ناپذیر در جمعیت پدید آمد. او با صدایی واضح و گیرا شروع کرد: «مردی که این‌جا کنار من نشسته، برای همه‌تون آشناست. شاید از دیدنش شگفت زده باشین، چون همین اخیراً پلیس او را یک قاتل خطرناک معرفی کرد.»
چشمانِ جمعیت روی آندرون ثابت ماند. حریصانه به تنها قاتلِ بالقوه‌ای که تا کنون اجازه داشتند از فاصله‌ی نزدیک ببینند، زل زدند.
ژنرال کاپلان ادامه داد: «به هر حال طی چند ساعت گذشته، دستور دستگیری او از طرف پلیس، لغو شد؛ به این خاطر که کمیسر سابق آندرتون داوطلبانه خودش را تسلیم کرد؟ خیر، این اصلاً درست نیست. اون این‌جا نشسته. او خودش را تسلیم نکرده اما پلیس دیگه علاقه‌ای بهش نداره. جان آلیسون آندرتون از هر اتهام جرمی در گذشته، حال و آینده مبراست. ادعاهای علیه او دروغ محض بودند، اعوجاج‌های شیطانیِ یک سیستم جزاییِ آلوده که بر یک اساس اشتباه استوار بود، یک ماشینِ عظیمِ بدون شخصیت که مردان و زنان را به سوی سرنوشت محتومشان می‌فرستاد.»
جمعیت علاقه‌مند از کاپلان به آندرتون نگاه می‌کردند. همه با اصول پایه آشنا بودند.
ژنرال کاپلان ادامه داد، صدایش داشت قدرت و هیجانِ بیشتری پیدا می‌کرد: «مردان بسیاری توسط سیستم پیش‌گویانه‌ای که پادجرم نامیده می‌شد، دستگیر و زندانی شده‌اند. نه به خاطر جنایتی که مرتکب شده باشند، بلکه به خاطر جنایتی که قرار است مرتکب شوند. ادعا می‌شود که این مردان اگر آزاد می‌ماندند، در یک آینده‌ای مرتکب جنایت می‌شدند.»
«اما نمی‌توان هیچ اطلاعات معتبری درباره‌ی آینده داشت. به محض این‌که اطلاعات پیش‌گویانه به دست می‌آیند، خودشان، خودشان را باطل می‌کنند. این ادعا که این مرد در آینده مرتکب جنایت خواهد شد، به خودی خود دچار تناقض است. تنها پردازش کردن این اطلاعات، جعلی بودنشان را مشخص می‌سازد. در تمام موارد، بدون استثنا، گزارش سه پیش‌آگاه پلیس، اطلاعات خودشان را بی‌اعتبار ساخته‌اند. اگر هیچ دستگیری‌ صورت نمی‌گرفت، هنوز هم هیچ جنایتی به وقوع نپیوسته بود.»
آندرتون با بی‌میلی گوش داد، تنها نیمی از کلمات را می‌شنید. اما بر خلاف او جمعیت با علاقه‌ی بسیاری گوش می‌کرد. ژنرال کاپلان حالا داشت خلاصه‌ای را که از گزارش اقلیت تهیه شده بود، رو می‌کرد. او شرح داد که گزارشِ اقلیت چیست و چگونه تولید شده.
آندرتون اسلحه را از جیب کتش بیرون آورد و آن را روی پایش نگه داشت. کاپلان گزارش اقلیت، یعنی اطلاعات پیش‌آگانه که از جری بدست آمده بود را کنار گذاشته بود. انگشتان لاغر و خمیده‌اش، اولین خلاصه را که مربوط به دونا بود جستجو کردند و بعد از آن گزارش مایک را.
او شرح داد: «این اصلِ گزارش اقلیت بود. اتهام این که آندرتون مرتکب قتل خواهد شد، توسط دو پیش‌آگاه اولی وارد شده. حالا این‌جا اطلاعاتی را داریم که خود به خود از اعتبار افتاده‌اند. من برایتان می‌خوانمش.» عینک بدون قابش را به سرعت برداشت، روی بینی‌اش جای داد و به آهستگی شروع به خواندن کرد.
حالتی عجیب روی چهره‌اش نقش بست. مکث کرد، زبانش بند آمد و بعد ناگهان از حرف زدن بازایستاد، کاغذها از دستانش بیرون افتادند و پخش شدند. مثل حیوانی که به دام افتاده باشد، چرخید، قوز کرد و از پایه‌ی میکروفون به سرعت فاصله گرفت.
یک‌لحظه چهره‌ی درهم‌شده‌اش از مقابل آندرتون گذشت. آندرتون که حالا ایستاده بود، اسلحه را بالا آورد، به سرعت رو به جلو گام برداشت و شلیک کرد. کاپلان که میان ردیفِ پاهایی که داشتند از صندلی‌های روی سکو خارج می‌شدند، گیر افتاده بود، تنها یک فریادِ تیز از سر وحشت و تقلای مرگ کشید. مثل پرنده‌ای در هم‌شکسته، پرپرزنان از روی سکو به زمین پایینش، فروافتاد.
آندرتون به سمت نرده‌ها رفت، ولی همه چیز تمام شده بود.
کاپلان مطابق ادعای گزارش اکثریت درگذشته بود. سینه‌ی باریکش گودالِ دودناکی از تاریکی و خاکسترِ غلطان بود که وقتی بدن مچاله‌شده‌اش فروافتاد، از هم پاشید. آندرتون که حالش بد شده بود، برگشت و به سرعت از میان افسران شگفت‌زده‌ی ارتش که در حال برخواستن بودند، حرکت کرد. اسلحه که هنوز در دستانش بود، ضمانت می‌کرد که کسی جلویش را نخواهد گرفت. از روی سکو پرید و میان انبوهِ پریشان مردمی که آن پایین بودند فرود آمد. مردم وحشت‌زده و منقلب تلاش می‌کردند ببینند چه اتفاقی افتاده. اتفاقی که درست مقابل چشمانشان افتاده بود، ورای درک بود. مدتی طول می‌کشید تا درک و پذیرش جایگزین وحشتِ کور شود.
کنارِ جمعیت، مامورانِ در حال انتظار پلیس آندرتون را گرفتند. در همان حال که ماشین با احتیاط رو به جلو حرکت می‌کرد، یکی از آن‌ها در گوشش زمزمه کرد: «خیلی خوش‌شانسی که تونستی بیای بیرون.»
آندرتون به آرامی پاسخ داد: «گمون کنم همین‌طور باشه.» به عقب تکیه داد و سعی کرد خودش را آرام کند. داشت می‌لرزید و سرش گیج می‌رود. ناگهان به جلو خشم شد و به طرز وحشتناکی حالش به هم خورد.
یکی از پلیس‌ها با احساس همدردی زمزمه کرد: «هیولای بدبخت.»
آندرتون در میانه‌ی تهوع و استیصال نمی‌توانست بگوید آیا مامور پلیس منظورش او بود یا کاپلان.
چهار پلیس تنومند به لیزا و جان آندرتون در بستن و بار کردن اموالشان کمک کردند. کمیسر سابق پلیس طی پانزده سال، مجموعه‌ای بزرگ از وسایل انباشته بود. محزون و اندیشناک به تماشای حرکت صندوق‌ها به طرف کامیون‌های در حال انتظار ایستاده بود.
با آن هواپیما یک‌راست به طرف میدان می‌رفتند و بعد از آنجا با حمل و نقل بین‌سیستمی، به قنطورس ایکس.
سفر طولانی‌ای برای یک مردِ پیر بود، اما حداقل مجبور نبود این راه را برگردد.
لیزا که مشغول و حواسش جمع کار بود گفت: «دومی از آخرین صندوق هم داره می‌ره.» او که یک شلوار گشاد و عرق‌گیر پوشیده بود، میان اتاق‌های خالی می‌گشت و جزییاتِ آخرین دقایق را بررسی می‌کرد. «فکر نکنم بتونیم از این وسایلِ جدید آترونیک استفاده کنیم. اونا روی قنطورس هنوز از الکتریسیته استفاده می‌کنند.»
آندرتون گفت: «امیدوارم زیاد برات مهم نباشه.»
لیزا پاسخ‌ داد: «بهش عادت می‌کنیم.» و لبخند زودگذری تحویلش داد. «مگه نه؟»
«امیدوارم. تو فکر می‌کنی که پشیمون نمی‌شی. اگه می‌دونستم..»
لیزا او را مطمئن ساخت: «پشیمون نمی‌شم. حالا بیا و به من تو بردن این صندوق کمک کن.»
وقتی آن‌ها سوار کامیونِ جلویی شدند، ویتور با یک ماشین گشت از راه رسید. از ماشین بیرون پرید و با عجله به طرف آن‌ها رفت، چهره‌اش به طرز غریبی خسته به نظر می‌رسید. او به آندرتون گفت: «قبل از این که برید، باید اطلاعاتی درباره‌ی موقعیت پیش‌آگاه‌ها به من بدین. من دارم از طرف سنا مورد پرس و جو واقع می‌شم. اونا می‌خوان بدونن آیا گزارش وسطی مربوط به تغییر عقیده اشتباه بوده یا چیز دیگه.» با حالتی سردرگم حرفش را به پایان رساند. «من هنوزم نمی‌تونم شرح بدمش. گزارش اقلیت اشتباه بود، مگه نه؟»
آندرتون به شوخی پرسید: «کدوم گزارش اقلیت؟»
ویتور پلک زد و گفت: «پس اوضاع از این قراره، باید خودم می‌دونستم.» آندرتون که در اتاقک کامیون نشسته بود، پیپش را بیرون آورد و تنباکو داخلش ریخت. با فندک لیزا، تنباکو را آتش زد و شروع به کشیدن کرد. لیزا به خانه برگشته بود، می‌خواست مطمئن شود چیز مهمی را جا نگذاشته باشند.
آندرتون که از سردرگمی مرد جوان داشت لذت می‌برد، به او گفت: «سه تا گزارش اقلیت داشتیم.» یک‌روزی ویتور باید یاد می‌گرفت، وقتی شرایط را به طور کامل درک نمی‌کند، بی‌گدار به آب نزند. رضایت، نهایتِ احساس آندرتون بود. او که پیر و فرسوده بود، تنها کسی بود که ماهیت واقع مشکل را درک کرده بود.
او شرح داد: «سه گزارش پشت سر هم بودند. اولی مال دونا بود. در آن زمان-بردار، کاپلان به من درباره‌ی نقشه‌اش می‌گفت و من بی‌درنگ به قتل می‌رسوندمش. جری با قدری اختلاف فاز، جلوتر از دونا از گزارش دونا به عنوان اطلاعات اولیه استفاده کرد. اون آگاهی من از گزارش را هم به حساب آورد. در این بردار-زمان دومی، تمام کاری که می‌خواستم انجام بدم، حفظ کردن شغلم بود. من قصد نداشتم کاپلان را بکشم، بلکه زندگی و موقعیتِ خودم بود که بهش علاقه‌مند بودم.»
«و مایک، سومین گزارش بود؟ گزارش مایک بعد از گزارش اقلیت آماده شد؟» ویتور حرف خودش را تصحیح کرد: «منظورم اینه که آخر از همه بود.»
«مایک آخری از سه تا بود درسته. من با آگاهی داشتن از گزارش اول، تصمیم گرفته بودم کاپلان را به قتل نرسانم. این گزارش دوم را تولید کرده بود. اما من که از اون گزارش هم آگاه شده بودم، دوباره تغییر عقیده دادم. گزارش دو، موقعیت دو، همون موقعیتی بود که کاپلان قصد ایجادش را داشت. صلاح پلیس در این بود که موقعیت اول از نو ایجاد بشه. و اون موقع من داشتم به صلاح پلیس فکر می‌کردم. من فهمیده بودم کاپلان داره چیکار می‌کنه. گزارش سوم، همون‌طوری گزارش دوم را بی‌اعتبار کرد که گزارش دوم، گزارش اول را بی‌اعتبار کرده بود. این باعث شد به همون جایی برگردیم که ازش شروع کرده بودیم.»
لیزا در حالی که نفس نفس می‌زد، جلو آمد و گفت:«بیا بریم، کارمون این‌جا تموم شده.» لیزا، نرم و چابک از پلکان آهنی کامیون بالا رفت و کنار شوهرش و راننده نشست. راننده، فرمانبردارانه، کامیونش را روشن کرد و بقیه‌ی راننده‌ها هم همین کار را کردند. 
آندرتون نتیجه گرفت: «هر کدام از گزارش‌ها با دیگری فرق داشت. هر کدام منحصر به فرد بود. اما دوتایشان در یک چیز توافق داشتند. اگر آزاد می‌گذاشتندم، کاپلان را به قتل می‌رساندم. این توهم وجود یک گزارش اکثریت را ایجاد کرد. در حقیقت، کل قضیه یک توهم بود. دونا و مایک یک اتفاق را در دو بردار-زمان کاملاً متفاوت، از پیش دیده بودند که تحت شرایط کاملاً متفاوت اتفاق می‌افتادند. دونا و جری، گزارش اقلیتِ سابق و بخشی از گزارش اکثریت، در اشتباه بودند. از این سه تا، مایک درست گفته بود. چون گزارشی بعد از آن نبود، که اعتبارش از بین ببرد. کل جریان همینه.»
ویتور با نگرانی کنار کامیون به راه افتاد، چهره‌ی بور و ملایمش از نگرانی در هم رفته بود. «باز هم این اتفاق می‌افته؟ باید کل سیستم را از نو بسازیم؟»
آندرتون گفت: «فقط در یک صورت، مورد من منحصر به فرد بود، چون من به اطلاعات دسترسی داشتم. ممکنه بازم اتفاق بیافته، اما فقط برای کمیسرِ بعدی. پس مراقبِ راه رفتنت باش.» لبخند کوچکی زد، از دیدن چهره‌ی در هم ویتور، آسایش خیالی عمیق به وجودش سرازیر می‌شد. کنار آندرتون، لیزا لب‌های قرمزش را جمع کرد، دستش را به طرف دستان او دراز کرد و گرفتشان. آندرتون گفت: «بهتره چشماتو باز نگه داری. هر لحظه ممکنه برات اتفاق بیافته.»
نویسنده: فیلیپ ک. دیک
مترجم: سمیه کرمی
درباره‌ی نویسنده:
فیلیپ کیندرد دیک یا Philip Kindred Dick، (‏۱۶ دسامبر ۱۹۲۸-۲ مارس ۱۹۸۲) با نام‌های «ریچارد فیلیپس» (معکوس نام خود) و «جک دولند» هم می‌نوشت. فیلیپ ک. دیک، نویسنده‌ای علمی‌تخیلی است که بین عامه بیشتر به خاطر اقتباس‌های سینمایی آثارش شهرت دارد.
«گزارش اقلیت» که الهام بخش فیلمی سینمایی به همین نام ساخته‌ی سال ۲۰۰۲ میلادی است، یکی از مشهورترین داستان‌های «فیلیپ ک. دیک» نویسنده‌ی بزرگ علمی تخیلی شناخته می‌شود. این داستان نخستین بار در سال ۱۹۵۶ میلادی در یک مجموعه داستان به نام «گزارش اقلیت و دیگر داستان‌های کوتاه» به چاپ رسید. 
فیلم ساخته شده بر اساس این اثر کار «استیون اسپیلبرگ» و نقش شخصیت اصلی را «تام کروز» بازی می‌کند. هر چند لازم به ذکر است، فیلم‌نامه با داستان تفاوت‌های اساسی دارد.

عملیات بارگیری داشت به پایان می‌رسید. اوپتوس دست به سینه خارج از سفینه ایستاده بود. از چهره‌اش افسردگی می‌بارید. کاپیتان فرانکو خوش‌خوشک و لبخند بر لب به سمت سکوی بارگیری رفت و گفت: «چرا اینجا وایسادی؟ مگه پولت رو تمام و کمال نگرفتی؟»
اوپتوس بدون اینکه هیچ پاسخی بدهد، دور خودش گشت و داشت خرقه‌اش را جمع می‌کرد که کاپیتان پایش را روی گوشه‌ی خرقه گذاشت.
«یه دقیقه صبر کن. جایی نرو. کارم هنوز با تو تموم نشده.»
اوپتوس با بی‌میلی برگشت و گفت: «جدی؟ ولی من باید به دهکده برگردم.» به پرندگان و چهارپایانی که توسط بالابرها به داخل سفینه حمل می‌شدند نظری انداخت و ادامه داد: «باید به شکارهای جدید برسم.»
فرانکو یک سیگار روشن کرد و گفت: «خُب، چرا که نه؟ تو و هم‌ولایتی‌هات میتونین برگردین به علفزار و کار و زندگیتون رو از سر بگیرین؛ منتها وقتی که ما در نیمه‌ی راه بین مریخ و زمین هستیم.»
اوپتوس بدون حتی یک کلمه‌ی دیگر آنجا را ترک کرد. فرانکو به یکی از افرادش که زیر سکو ایستاده بود ملحق و شد گفت:‌ «خب، نظرت چیه؟ به گمانم خوب معامله‌ای کردیم.»
همکارش با ترشرویی پرسید:‌ «آخه این معامله رو چطور توجیه می‌کنی؟»
«یعنی چه؟ خب معلومه که ما بیشتر از اونا این جونورها رو لازم داریم.»
آن مرد گفت:‌ «بعداً میبینمت کاپیتان.» و سپس راهش را از میان پرنده‌های لنگ‌دراز مریخی باز کرد و رفت. فرانکو او را تا لحظه‌ی ورود به سفینه با چشم دنبال کرد. خودش هم خیال داشت پشت سر او راه بیفتد که آن چیز را دید. همان طور که ایستاده بود به آن موجود خیره شد و فقط توانست بگوید: «خدایا!» پیترسون در امتداد جاده به او نزدیک می‌شد. صورتش از فرط خستگی سرخ شده بود و در حالی که جانور را با یک طناب به دنبال خودش می‌کشید، گفت:‌ «ببخشید که دیر کردم، کاپیتان.»
فرانکو به سمت او رفت و پرسید:‌ «این دیگه چیه؟»
واب با شکم برآمده‌اش آنجا ایستاده بود. هیکل عظیمش داشت نشست می‌کرد. با چشمهایی نیمه‌باز به آرامی روی زمین پهن شد. چند مگس در اطراف ماتحتش می‌چرخیدند. جانور سعی می‌کرد با دمش آنها را فراری دهد.
عاقبت در سکوت مطلق در همان جا لم داد.
پیترسون گفت: «به این میگن واب. به قیمت پنجاه سنت از یه بومی خریدمش. میگفت که این حیوون خیلی غیرعادیه. از قرار معلوم اینجا خیلی بهش احترام میذران.»
فرانکو به پهلوی گرد و شیب‌دار واب سقلمه‌ای زد و گفت:‌ «به این؟ این که فقط یه خوکه؛ یه خوک گنده‌ی کثیف!»
«بله قربان، یه خوکه. بومی‌ها واب صداش میکنن.»
«چه خوک عظیم‌الجثه‌ای هم هست! باید دویست کیلویی وزن داشته باشه.»
او یک دسته از موهای زیر جانور را چنگ زد و کشید. واب نفسی کشید. چشم‌های بزرگ و مرطوبش باز شدند؛ سپس دهان بزرگش جمع شد. قطره‌ای اشک روی گونه‌اش غلطید و به زمین چکید.
پیترسون با حالتی عصبی گفت: «شاید بشه خوردش.»
فرانکو پاسخ داد: «به زودی می‌فهمیم.»
* * *
واب که از فشار شدید ناشی از شتاب پرواز جان سالم به در برده بود، در انبار سفینه به خوابی عمیق فرو رفته بود. وقتی که عاقبت از جو خارج شدند و همه‌ی اوضاع را رو به راه کردند، کاپیتان فرانکو افرادش را وادار کرد که جانور را به طبقه‌ی بالا بکشند، بلکه شاید بفهمند که این چه جور موجودی است.
واب خرناس‌کشان و فش‌فش‌کنان خود را به درون راهرو فشار می‌داد. جونز که بی‌وقفه طناب را می‌کشید، فریاد زد: «تکون بخور، حیوون!»
واب پیچ و تاب می‌خورد و خود را به دیوارهای صیغلی کرومی می‌مالید. عاقبت، با یک حرکت ناگهانی وارد اطاق اجتماع سفینه شد و خودش را مثل یک توده گوشت ِ لخم روی زمین ول کرد. افراد حاضر در اتاق درجا به عقب پریدند.
فرنچ گفت:‌«خدا رحم کنه! این دیگه چیه؟»
جونز جواب داد: «پیترسون میگه یه وابه. مال خودشه.» و متعاقب این حرف، مشت محکمی حواله‌ی جانور کرد. واب تلو‌تلو خوران ایستاد و شروع کرد به له‌له زدن.
فرنچ چند قدم جلو آمد و پرسید: «این چه مرگشه؟ نکنه میخواد بالا بیاره؟»
همگی به جانور زل زده بودند. واب با حالتی محزون چشمهایش را گرداند و به تک‌تک مردانی که احاطه‌اش کرده بودند، نگاهی انداخت.
پیترسون گفت: «به گمونم تشنه است.» و رفت که کمی آب بیاورد.
فرنچ فقط سرش را تکان داد و گفت: «تعجبی نداره که موقع پرواز این همه مشکل داشتیم. مجبور شدم همه‌ی محاسبات جرم سفینه رو از اول تکرار کنم.»
پیترسون با یک ظرف پر از آب برگشت. واب با امتنان شروع به زبان زدن و پاشیدن آب به اطراف کرد.
در همین حال، کاپیتان فرانکو هم وارد اتاق شد و گفت:‌ «بذارین یه نگاهی بهش بندازم.» با حالتی نقادانه به سمت جانور رفت و پرسید: «گفتی اینو پنجاه سنت خریدی؟»
پیترسون جواب داد: «بله قربان، تقریباً همه چیز میخوره. من بهش حبوبات دادم که دوست داشت. بعد هم بهش پوره‌ی سیب‌زمینی دادم، شیر با یه کمی از کاغذهای باطله‌ی روی میز رو دادم. به نظر میاد از خوردت لذت میبره. بعدش هم دراز به دراز میگیره و میخوابه.»
کاپیتان فرانکو گفت: «که اینطور! خب، حالا ببینیم طعمش چطوره؛ سوأل اصلی همینه. به گمونم فایده نداره بذاریم بیشتر از این چاق بشه. به نظرم همین حالا هم به اندازه‌ی‌ کافی چاق شده. آشپز کجاست؟ میخوام بیاد اینجا. میخوام بدونم که…»
واب با پیچ و تاب ایستاد، به کاپیتان نگاه کرد و گفت: «در واقع، حقیر پیشنهاد میکنم که موضوع صحبت را تغییر دهید.»
در اتاق سکوت حکمفرما شد.
فرانکو پرسید:‌ «این صدای چی بود؟ همین الان یه چیزی شنیدم.»
پیترسون گفت: «واب بود قربان. اون حرف زد.»
«چی گفت؟ چی گفت؟»
«پیشنهاد کرد موضوع صحبت رو عوض کنین.»
فرانکو به واب نزدیک شد، یک دور کامل به دورش چرخید و از همه‌ی زوایا مطالعه‌اش کرد. سپس دوباره عقب رفت و کنار افرادش ایستاد.
«میگم نکنه که یکی از بومیها اون تو مخفی شده باشه. شاید بهتر باشه جرش بدیم و داخلش رو یه نگاهی بندازیم.»
واب با فریاد گفت: «آه، خداوندا! شما انسان‌ها فقط قادرید راجع به کشیدن و بریدن فکر کنید؟»
فرانکو دستهایش را مشت کرد و گفت: «از اون تو بیا بیرون. هر کی هستی، بیا بیرون.»
هیچ اتفاقی نیفتاد. افراد کنار هم ایستاده بودند و با چهره‌های رنگ پریده به واب زل زده بودند.
واب دم فردارش را بطور ناگهانی راست کرد و گفت: «ببخشید، متوجه نشدم!»
جونز نجوا‌ کنان گفت: «خیال نمی‌کنم کسی اون تو باشه.» حالا همه داشتند به یکدیگر نگاه می‌کردند.
در همین حال، آشپز هم سر رسید و پرسید:‌ «شما احضارم کردین کاپیتان؟ اِهه! این دیگه چیه؟»
«یه وابه. قراره که خورده بشه. میشه یه نگاهی بهش بندازی و محاسبه کنی که …»
واب گفت: «من فکر میکنم که باید کمی با هم صحبت کنیم. اگر اجازه بدهید، مایلم در این مورد به نحوی با شما به توافق برسم، کاپیتان. این طور که مشاهده میکنم، من و شما بر سر برخی از مسائل بنیادی با هم اختلاف نظر داریم.»
مدت زیادی طول کشید تا کاپیتان بتواند در جواب چیزی بگوید. واب با ملایمت و خوش‌خلقی ایستاده بود و آب دور دهانش را می‌لیسید. عاقبت، کاپیتان گفت:‌«بیا به دفتر من.» برگشت و از اتاق خارج شد. . واب پشت سرش به راه افتاد. افراد بیرون رفتن این موجود را تماشا کردند و صدای بالا رفتنش از پله‌ها را هم شنیدند.
آشپز گفت: «خیلی دلم میخواد بدونم نتیجه چی میشه. خب، من برمیگردم به آشپزخونه. اگه خبری شد، صدام کنین.»
جونز گفت: «باشه، حتماًً.»
* * *
واب آه عمیقی کشید و خودش را در گوشه‌ای از اتاق ول کرد و گفت: «خواهش میکنم پوزش مرا بپذیرید. من به استراحت اعتیاد دارم. شما هم اگر به قدر این حقیر فربه بودید…»
کاپیتان با بی‌صبری سرش را به علامت تأیید تکان داد و گفت: «خیلی خوب، بذار شروع کنیم. که تو یه واب هستی، درسته؟»
«می‌اندیشم چنین باشد. در هر صورت، آنها ما را واب خطاب می‌کنند. منظورم، بومی‌ها هستند. البته، ما خودمان را چیز دیگری می‌نامیم.»
«زبون انگلیسی هم که بلدی! مگه قبلاً با زمینی‌ها ارتباط داشتی؟»
«خیر.»
«پس چطور این کارو می‌کنی؟»
«منظورتان تکلم به انگلیسی است؟ من انگلیسی صحبت می‌کنم؟ حقیقت امر را بخواهید، خودم هیچ وقوف ندارم که چه به زبان خاصی حرف می‌زنم. من ذهن شما را مورد مطالعه قرار دادم و…»
«ذهن من؟»
«من مندرجاتش را مطالعه کردم؛ بخصوص مخزن معانی آن را، البته اگر بتوانیم آن را این گونه بنامیم.»
«که اینطور! پس تو با من تماس تله‌پاتیک برقرار کردی!»
«ما نژادی بس کهن هستیم. بسیار کهن و البته، بسیار وزین. حرکت کردن برایمان دشوار است. تصدیق میفرمایید که موجودی اینچنین کند و سنگین که بتواند از شر گونه‌های زنده‌ی چابک‌تر در امان بماند، موجودی است قابل تقدیر. تکیه بر روش‌های دفاعی جسمانی هیچ فایده‌ای به حالمان نمی‌داشت. آخر چطور می‌توانستیم در یک نبرد تن به تن پیروز شویم؟ برای دویدن بسیار فربه، برای جنگیدن بسیار کاهل و البته، برای شکار تفریحی بسیار مناسب بودیم.»
«خب، تو با چی زنده می‌مونی؟»
«گیاهان و سبزیجات. ما تقریباً همه چیز می‌خوریم. آخر ما خیلی بلند‌نظر هستیم؛ بلند‌نظر، قانع و شکیبا. ما زندگی می‌کنیم و می‌گذاریم دیگران هم زندگی کنند. به همین سبب است که نژادمان تا به امروز باقی مانده است.» واب به کاپیتان چشمکی زد و ادامه داد: «و به همین دلیل نیز چنین قاطعانه با نظر جناب‌عالی مبنی بر آب‌پز کردن این حقیر مخالفت ورزیدم. حتی می‌توانم تصویرش را در ذهن شما ببینم. بخش اعظم مرا را در سردخانه‌ی خوراکی‌ها انبار می‌کنید، چند قطعه را در زودپز می‌گذارید و کمی هم برای گربه‌ی دست‌آموزتان نگاه می‌دارید.»
«پس تو میتونی فکر منو بخونی! چه جالب! دیگه چی؟ یعنی اینکه تو این مایه‌ها دیگه چه کارایی بلدی؟»
واب با بی‌حوصلگی پاسخ داد:‌ «فقط چند عملکرد جزئی دیگر.» یک نگاه کلی به اطراف اتاق انداخت و ادامه داد: «شما اینجا را بسیار مرتب و پاکیزه نگاه داشته‌اید. من برای موجودات زنده‌ی نظیف ارزش خاصی قائل هستم. برخی از انواع پرنده‌های مریخی جداً پاکیزه هستند. آنها زباله‌ها را از لانه‌هایشان خارج می‌کنند، آن را جارو می‌کنند و…»
کاپیتان سری تکان داد و گفت: «البته، اما بذار برگردیم سر مشکل خودمون.»
«بله، حتماً. شما از نوش جان کردن من صحبت می‌کردید. به من گفته شده که خوش‌طعم هستم. گوشتم اندکی چرب، اما لطیف است. ولی چگونه می‌توان با چنین رفتارهای وحشیانه‌ای میان مردم من و شما یک ارتباط پایدار برقرار کرد؟ می‌خواهید مرا بخورید؟ آیا ترجیح نمی‌دهید که در عوض با من راجع به فلسفه و هنر بحث کنید؟»
کاپیتان سر پا ایستاد و گفت: «فلسفه! شاید برات جالب باشه بدونی که جیره‌ی غذایی ما به زمحت برای ماه آینده کفاف میده. این از بدشانسیته.»
واب از روی تصدیق سری تکان داد و گفت: «می‌دانم. اما با توجه به عقاید شما در مورد دموکراسی، به نظرتان صحیح‌تر نیست که قرعه بکشیم، یا راه حلی در این حدود پیدا کنیم؟ استحضار دارید که کاربرد دموکراسی در به حداقل رساندن چنین ضایعاتی است. حالا اگر تصمیم نهایی را به رأی عموم واگذار کنیم…»
کاپیتان گفت:‌«برو کشکتو بساب!» در را باز کرد و سپس دهانش را باز کرد که چیزی بگوید، ولی در همان حال منجمد شد و دهانش همان‌طور باز ماند. چشم‌هایش خیره شده بود و دستش هنوز به دستگیره‌ی در بود.
واب نگاهش کرد. بعد، بی‌مقدمه به سمت در رفت، از کنار کاپیتان رد شد و با آرامش کامل به سمت اتاق اجتماعات طبقه‌ی پایین رفت.
* * *
واب سکوت حاکم بر اتاق را شکست و گفت: «پس متوجه شدی که ما هر دو صاحب یک افسانه‌ی مشترک هستیم. بسیاری از نمادهای بایگانی شده‌ی اسطوره‌ای در ذهن تو، مثل ایشتار و اودیسیوس برای من آشنا هستند…»
پیترسون ساکت نشسته بود و به کف اتاق زل زده بود. در صندلیش جابجا شد و گفت:‌«ادامه بده، خواهش میکنم ادامه بده.»
«من بین اودیسیوس با اساطیر اغلب نژادهای هوشمند یک ساختار مشترک میبینم. اودیسیوس در مقام یک فردِ مستقل و خودآگاه به همین طریق آواره می‌شود. این، اندیشه‌ی جدایی است؛ حالا چه جدایی از خانواده و وطن باشد، یا گونه‌ای فرایند استقلال فردی.»
«اما اودیسیوس آخرِ سر به وطنش برمیگرده.»
«بله، درست همچون هر موجود دیگر. زمانی جدایی دورانی موقت و یک سفر کوتاه روحی است. آغاز می‌شود، به پایان می‌رسد. فردِ سرگردان عاقبت به سرزمینش و به نزد همنوعانش بازمی‌گردد.»
در باز شد. واب مکث کرد و سرِ عظیمش را برگرداند. کاپیتان فرانکو و در پی او، افرادش وارد اتاق شدند، اما همگی در همان آستانه‌ی در ایستادند.
فرنچ پرسید: «حالت خوبه؟»
پیترسون با تعجب پرسید:‌«کی؟‌ من؟ چطور مگه؟»
فرانکو سر اسلحه‌ای را که در دست داشت پایین آورد و به پیترسون گفت:‌«بیا این طرف. بلند شو و بیا اینجا.»
همه ساکت شده بودند.
واب گفت: «بلند شو و برو. مسئله‌ای نیست.»
پیترسون ایستاد و پرسید: «آخه برای چی؟»
«این یه دستوره.»
پیترسون به سمت در رفت. فرنچ بازویش را گرفت. پیترسون خودش را از دست او خلاص کرد و پرسید:‌«اینجا چه خبره؟ شماها چه مرگتون شده؟»
کاپیتان فرانکو به سمت واب رفت. واب که کنج اتاق دراز کشیده بود و خودش را به دیوار می‌فشرد گفت:‌«جالب توجه است که شما در اثر اندیشه‌ی خوردن من دچار عذاب وجدان شده‌اید. در عجبم که چرا؟!»
فرانکو دستور داد: «بلند شو.»
واب گفت:‌«هر طور که امر بفرمایید.» خرخرکنان شروع به ایستادن کرد و در همان حال گفت:‌ «تحمل داشته باشید. این کار برای من بسیار سخت است.» عاقبت ایستاد و شروع به له‌له زدن کرد. زبانش به شکل احمقانه‌ای آویزان شده بود.»
فرنچ گفت: «حالا بهش شلیک کن.»
پیترسون ناغافل فرید زد:‌ «محض رضای خدا!» جونز به سرعت روبرویش ایستاد. چشم‌های خاکستریش گویی از فرط ترس رنگ باخته‌بودند. گفت:‌ «تو ندیدیش! همونجا مثل مجسمه با دهنِ باز وایساده بود. اگه ما پایین نیومده بودیم، هنوز هم همون جا میخ مونده بود.»
پیترسون اطرافش را نگاه کرد و گفت: ‌«کی؟ کاپیتانو میگی؟ اون که حالش خوبه!»
آنها رو به واب کردند که حالا وسط اتاق ایستاده بود و سینه‌ی عظیمش در اثر تنفس بالا و پایین می‌رفت.
فرانکو گفت: ‌«یالاه، از سر راهم برید کنار.» و افرادش خود را از جلوی درگاه کنار کشیدند.
واب گفت: ‌«شما کاملاً ترسیده‌اید، این طور نیست؟ مگر به شما چه کرده‌ام؟ من با عقاید آسیب‌رساننده مخالفم. تنها کاری که انجام داده‌ام، حفاظت از خودم بوده است. آیا انتظار دارید که با اشتیاق به سوی مرگ بدوم؟ من هم مثل خودِ شما موجودی هوشمند هستم. نسبت به سفینه‌ی شما کنجکاو شدم. مایل بودم راجع به شما مطالبی بیاموزم. از این رو به بومی‌ها پیشنهاد کردم که…»
فرانکو حرکت تندی به اسلحه‌اش داد و گفت: «دیدین؟ از اول که گفته بودم!»
واب نفس‌زنان روی زمین ولو شد. پاهایش را به زور از زیر بدنش بیرون کشید، دمش را دور آنها تاب داد و گفت: «اینجا خیلی گرم است. متوجه شده‌ام که نزدیک به موتورهای جت هستیم. انرژی اتمی. شما با این منبع انرژی کارهای شگفت‌انگیزی انجام داده‌اید… البته از نظر فنی. ظاهراً سلسله مراتب علمی شما برای حل مسائل روحی و وجدانی تجهیز نشده…»
فرانکو به افراد بهت‌زده‌اش رو کرد و گفت:‌«من این کار رو انجام میدم، شما هم میتونین وایسین و تماشا کنین.»
فرنچ سری تکان داد و گفت:‌«سعی کن مغزشو هدف بگیری که خوردنی نیست. فقط به سینه‌ش شلیک نکن. اگه قفسه‌ی سینه خورد بشه، مجبور میشیم استخونها رو از گوشت بیرون بکشیم.
پیترسون که لب‌هایش را می‌لیسید، گفت: «یه دقیقه گوش کنین، آخه مگه اون چیکار کرده؟‌ از شما میپرسم، چه آسیبی بهتون زده؟ به علاوه، اون هنوز مال منه. حق نداری بهش شلیک کنی. مال تو که نیست!»
جونز که صورتش رنگ‌پریده‌ و مریض‌احوال شده بود، گفت: «من میرم بیرون. خوش ندارم نیگا کنم.»
فرنچ گفت:‌«منم رفتم!» و در حالی که زیر لب با خود حرف می‌زد، به سمت در رفت.
پیترسون به سمت فرنچ پرید و گفت:‌«اون داشت راجع به اسطوره برام صحبت میکرد. این که به کسی آسیب نمیرسونه!»
اما فرنچ هم خارج شد.
فرانکو به سمت واب رفت. موجود به آرامی بالای سرش را نگاه کرد. آب دهانش را فرو داد و گفت:‌«کار بسیار احمقانه‌ای است. متاسفم که میخواهید مرتکب این عمل شوید. ضرب‌المثل معروفی هست که می‌گوید: مزن بر سر ناتوان دستِ…»
واب مکث کرد، به اسلحه‌ای که در دست فرانکو بود خیره شد و پرسید:‌ «آیا قادری مستقیم به چشمهای من نگاه کنی و ماشه را بکشی؟ آیا از پس چنین کاری برمیایی؟»
کاپیتان نگاهش را به پایین، رو به واب انداخت و گفت:‌ «وقتی به چشمات نیگا میکنم یاد گرازهایی میفتم که توی مزرعه داشتیم؛ گرازهای کثیف و گوژپشت. از پس این کار برمیام.» و در حالی که به چشمهای درخشان و مرطوب واب خیره شده بود، ماشه را کشید.
* * *
طعم غذا عالی بود.
آنها با اوقات تلخ دور میز نشسته بودند. چند نفر جز یکی دو لقمه چیزی نخورده بودند. ظاهراً فقط به کاپیتان فرانکو خوش می‌گذشت.
او به اطرافش نگاه کرد و پرسید: «باز هم کسی غذا یا شراب میل داره؟»
فرنچ گفت: «من نه. بهتره برگردم به اتاق اطلاعات.»
جونز هم ایستاد، صندلی را عقب زد و گفت:‌ «منم به همچنین. بعد میبینمتون.»
کاپیتان فرانکو رفتن آنها را نظاره کرد. چند نفر دیگر هم عذر خواستند و نهارخوری را ترک کردند. کاپیتان رو به پیترسون کرد و گفت:‌ «به نظر تو جریان چیه؟» پیترسون به به بشقابش، به تکه‌های سیب‌زمینی،‌ دانه‌های نخود فرنگی و به برش ضخیم گوشت گرم و لطیف خیره شده بود. دهانش را باز کرد، اما صدایی از حلقومش بیرون نیامد.
کاپیتان دستش را روی شانه‌ی ‌پیترسون گذاشت و گفت: «این حالا دیگه یه تیکه ماده‌ی بیجونه. عصاره‌ی حیاتش از بین رفته.» تکه‌ای نان خیس خورده در آب گوشت را با قاشق به دهان برد و ادامه داد: «من شخصاً عاشق غذا خوردن هستم. لذت‌بخشترین کارهایی که یه موجود زنده میتونه ازشون لذت ببره عبارتند از خوردن، چرت زدن،‌ تمدد اعصاب کردن و گپ زدن.»
پیترسون فقط سرش را تکان داد. دو نفر دیگر هم بلند شدند و بیرون رفتند. کاپیتان کمی آب نوشید، آهی کشید و گفت: «خوب، باید بگم که غذای بسیار لذیذی بود. تمام گزارش‌هایی که در موردش شنیده بودن صحت داشت… طعمِ گوشتِ واب رو میگم. خیلی مطبوع بود. ولی من قبلاً از این لذت پرهیز میکردم.» با دستمال لب‌هایش را پاک کرد و تکیه داد. پیترسون همان طور با افسردگی به میز خیره شده بود.
کاپیتان نگاه معنی‌داری به او انداخت، به جلو خم شد و گفت: «خیلی خوب، خیلی خوب، لبخند بزن. بیا گپ بزنیم.»
پیترسون لبخند زد. کاپیتان ادامه داد: «پیش از اینکه صحبتم رو قطع کنن، داشتم راجع به نقش اودیسیوس در اساطیر صحبت میکردم.»
پیترسون تکان خورد. سرش را بلند کرد و به او خیره شد.
کاپیتان گفت:‌ «در ادامه باید بگم که اون طوری که من از اودیسیوس استنباط می‌کنم…»
نویسنده: فیلیپ ک. دیک
مترجم: مهرداد تویسرکانی

از خواب بیدار شد و هوس مریخ را کرد. به فکر دره‌ها افتاد. قدم زدن در دره‌های مریخ چه حسی دارد؟ هر چه هشیارتر می‌شد، رؤیایش هم بزرگ و بزرگتر می‌شد. رویایش، و دلتنگی‌اش. او حضور احاطه کننده‌ی دنیای دیگر را دور تا دور خود تقریباً حس می‌کرد، دنیایی که فقط مأموران دولتی و افسران عالی رتبه دیده بودندش. برای یک منشی مثل او؟ محال بود.
کرستن، همسرش، با لحن خشمگین معمولش خواب آلوده به او تشر زد: «پا می‌شوی یا نه؟ اگر پا شدی، دکمه قهوه داغ روی اجاق گاز لعنتی را بزن.»
داگلاس کویل گفت: «باشد.» و پابرهنه از اتاق خواب منزل‌شان به طرف آشپزخانه رفت. آنجا در حالی که از روی وظیفه، دکمه قهوه داغ را فشار می‌داد، روی میز آشپزخانه نشست و یک قوطی کوچک زرد رنگ حاوی انفیه اعلای دین سویفت بیرون آورد. آن را به سرعت استنشاق کرد و بوی تند مخلوط «بُو نَش» دماغش را گزید و سقف دهانش سوخت، با اینحال به بالا کشیدن آن ادامه داد. باعث می‌شد بیدار شود و اجازه می‌داد تا رؤیاها، تمایلات شبانه و آروزهای گاه و بیگاهش را پشت نقابی از عقلانیت پنهان سازد.
با خودش گفت، من می‌روم. قبل از اینکه بمیرم مریخ را خواهم دید!
البته این غیر ممکن بود، و او حتی هنگامیکه خوابش را می‌دید می‌دانست. اما نور آفتاب، صدای این دنیایی همسرش که حالا داشت جلوی آینه اتاق خواب موهایش را شانه می‌کرد، و همه چیز و همه چیز دست به دست هم داده بودند تا به خاطرش بیاورند که او چه کسی است. با تلخی به خودش گفت یک کارمند حقوق بگیر بیچاره. کرستن حداقل روزی یکبار این موضوع را به او یادآوری می‌کرد و او زنش را مقصر نمی‌دانست، این وظیفه یک همسر بود که شوهرش را از عالم هپروت به زمین باز گرداند. با خودش فکر کرد، به زمین و خندید. این اصطلاح در این باره کلمه به کلمه مناسب بود.
زنش در حالیکه به طرف آشپزخانه می‌آمد و دنباله بلند لباس خواب صورتی‌اش پشت سرش در هوا موج می‌زد، پرسید: «به چه می‌خندی؟ شرط می‌بندم یکی از همان رؤیاهایت باشد. همیشه بین ابرها سیر می‌کنی.»
گفت: «بله» و از پنجره آشپزخانه به بیرون خیره شد، به اتوموبیل‌های پرنده، صف‌های ترافیک و جمع مردمان کوچک پر انرژی که با عجله سر کار می‌رفتند. در مدت زمان کوتاهی او هم قاطی آن‌ها می‌شد. درست مثل هر روز.
کرستن با لحنی غمناک گفت: «شرط می‌بندم به یک زن مربوط بوده.»
او گفت: «نه. در فکر یکی از خدایان بودم! خدای جنگ! خدایی که دهانه‌های آتشفشانی با شکوهی دارد که انواع حیات گیاهی در اعماقشان رشد می‌کند.»
کرستن به طرف او خم شد. خشونت صدایش موقتاً رفته بود. با لحن گرمی گفت: «گوش کن. اعماق اقیانوس – همین اقیانوس خودمان – به مراتب، بی‌نهایت بار زیباتر است. خودت هم می‌دانی. از هر کس که دلت می‌خواهد بپرس! تجهیزات آبشش مصنوعی برای هر دومان کرایه کن، یک هفته مرخصی بگیر، و آن‌وقت ما می‌توانیم برویم زیر آب و در یکی از آن تفریحگاه‌های زیر آبی سالی یکبار زندگی کنیم. بعلاوه…» او حرفش را قطع کرد. «تو گوش نمی‌کنی. باید گوش کنی. اینجا [روی زمین] چیزی خیلی بهتر از آن وسواس روحی، آن نیازی که تو نسبت به مریخ داری وجود دارد، و تو حتی گوش هم نمی‌کنی.» صدایش به طرز کر کننده‌ای بلندتر شد: «خدایا! تو از دست رفته‌ای داگ! چه بلایی داری سر خودت می‌آوری؟»
در حالیکه بلند می‌شد گفت: «می‌روم سر کار.» صبحانه‌اش فراموش شده بود. «بلایی که بر سر من می‌آید همین است.»
کرستن به او چشم دوخت. «تو داری بدتر می‌شوی. هر روز خیال پردازتر می‌شوی. خدا می‌داند آخر کارت به کجا می‌کشد!»
داگلاس کویل از تاکسی پیدا شده بود و به آرامی در امتداد سه صف به شدت پر ازدحام، به سوی دروازه‌ی مدرن، جذاب و دعوت کننده می‌رفت. به دروازه که رسید، در حالیکه راه رفت و آمد صبحگاهی مردم را مسدود می‌کرد، ایستاد و با تامل تابلوی نئون رنگ به رنگ شونده را خواند. او قبلا هم این تابلو را به دقت بررسی کرده بود… اما هیچ‌ گاه اینقدر جلو نیامده بود. این بار با همیشه خیلی فرق می‌کرد، کاری که این بار انجام می‌داد چیز دیگری بود. چیزی بود که دیر یا زود باید اتفاق می افتاد.
موسسه‌ی خواتره
یعنی ممکن بود این به درد بخورد؟ هر چه که باشد، یک توهم، هرقدر هم که قانع کننده باشد، چیزی بیش از یک توهم نخواهد بود. حداقل در عالم خارج که این جور است. اما در عالم ذهن، کاملاً برعکس می‌شود.
و به هر حال پنج دقیقه بعد او یک قرار ملاقات داشت.
در حالیکه یک نفس عمیق از هوای آلوده به مه‌دود شیکاگو می‌کشید، به طرف درخشش خیره‌کننده‌ی پلی‌کروم دروازه و به طرف میز پذیرش رفت. زنِ بلوندِ خوش سر و زبانِ پشت پیشخوان، که سر و وضعی مرتب و سینه‌های برهنه داشت، با لحنی خوشایند گفت: «صبح به خیر آقای کویل.»
او گفت:«صبح به خیر. آمده‌ام تا در یک دوره خواتره شرکت کنم. به گمانم در جریان هستید.»
منشی اصلاح کرد: «خواتره نه! به خاطر آوردن.» گوشی تلفن تصویری را که کنار آرنج خوشتراش‌اش بود، برداشت و در آن گفت: «آقای مک کلین! آقای داگلاس کویل اینجا هستند. الان می‌توانند بیایند داخل؟ یا اینکه خیلی زود است؟»
صدای زمزمه‌ای از تلفن به گوش رسید. «وم وم ووون وو.»
منشی گفت: «بله آقای کویل. شما می‌توانید تشریف ببرید داخل. آقای مک کلین منتظر شما هستند.» هنگامی‌ که او با حالتی نامطمئن به راه افتاد، منشی صدا زد: «اتاق ِ دی آقای کویل! سمت راست شما.»
بعد از چندلحظه کوتاه ولی اعصاب خرد کن که گم شده بود، اتاق صحیح را یافت. در باز شد و درون اتاق، پشت میز چوب گردوی بزرگ بسیار زیبایی، مردی خوش مشرب و میان سال نشسته بود که کت خاکستری پوست قورباغه‌ای رنگی مطابق جدیدترین مد مریخ به تن داشت. سر و و ضعش به تنهایی به کویل می‌گفت که سراغ شخص مناسب آمده است.
مک کلین در حالیکه با تکان دادن دست گوشتالودش به یک صندلی مقابل میز اشاره می‌کرد گفت: «بنشین داگلاس! خیلی خب! پس تو می‌خواهی که به مریخ رفته باشی.»
کویل نشست. عصبی بود. گفت: «مطمئن نیستم ارزش پولی را که می‌دهم داشته باشد. بسیار گران است و تا جایی که من سر در می‌آورم، در واقع چیزی به دست نخواهم آورد.» با خودش فکر کرد تقریباً به اندازه یک سفر به مریخ خرج بر‌می‌دارد.
مک کلین به شدت مخالفت کرد. «تو مدارکی ملموس از سفرت دریافت خواهی کرد. تمام شواهدی که نیاز داری [را به تو می‌دهیم]. اینجاست. نشانت می‌دهم.» داخل کشو میز با شکوهش را گشت. «ته بلیت.» در یک پوشه مقوایی دست کرد و تکه کوچکی از یک کارت طرح برجسته را نشان داد. «این ثابت می‌کند که تو رفته‌ای و برگشته‌ای. و این هم کارت پستال‌ها…» چهار تصویر مهرخورده سه بعدی و کاملا رنگی را با ترتیب قشنگی روی میز مقابل کویل گذاشت تا ببیند. «و فیلم. این هم تصاویری که تو با یک دوربین فیلم برداری اجاره‌ای از منظره‌های محلی مریخ گرفتی.» آن‌ها را نیز به کویل نشان داد. «بعلاوه اسامی کسانی که ملاقاتشان کردی. و سوغاتی‌هایی به ارزش دویست پسکرد، که ماه آینده از مریخ می‌رسند. و پاسپورت، گواهی واکسن‌هایی که زده‌ای، و خیلی چیزهای دیگر.» مشتاقانه به کویل نگاه کرد. گفت: «خب، تو خواهی دانست که رفته‌ای، و ما را هم به خاطر نخواهی آورد. من را یا حتی بودنت در اینجا را نیز به خاطر نخواهی آورد. ما تضمین می‌کنیم که در ذهن تو، این یک سفر واقعی خواهد بود. دو هفته کامل به خاطر آوردن تمام جزییات بی‌اهمیت. یادت باشد: در هر زمانی اگر شک کردی که آیا واقعاً یک سفر بزرگ به مریخ داشته‌ای یا نه، می‌توانی برگردی اینجا و همه پولت را پس بگیری. متوجه شدی؟»
کویل گفت: «اما من نرفته‌ام. من نمی‌توانم رفته باشم. مهم نیست که شما چه مدارکی به من خواهید داد، به هر حال من نرفته‌ام.» یک نفس عمیق و ناراحت کشید. «و من هرگز یک مامور مخفی پلیس بین سیاره‌ای نبوده‌ام.» بر خلاف آنچه که از مردم شنیده بود، به نظرش غیر ممکن می‌آمد که القای حافظه فرا واقعی شرکت خواتره بتواند این کار را انجام دهد.
مک کلین با بردباری گفت: «آقای کویل! همانطور که در نامه‌تان برای ما توضیح دادید، شما کوچکترین شانس و امکانی برای اینکه روزی واقعاً به مریخ بروید ندارید، نمی‌توانید مخارجش را بپردازید و چیزی که بسیار مهم‌تر است این است که شما هرگز نمی‌توانید واجد شرایط استخدام به عنوان یک مأمور مخفی پلیس بین سیاره‌ای یا هر سازمان دیگری بشوید. این تنها راهی است که می‌توانید… امم… رویای تمام عمرتان را محقق سازید. درست می‌گویم آقا؟ شما نمی‌توانید آنچه می‌خواهید باشید، شما نمی‌توانید در عالم واقع اینکار را انجام دهید.» با دهان بسته خندید. «اما می توانید بوده باشید، و انجام داده باشید. این کار از ما برمی‌آید و قیمت ما هم مناسب است. هیچ خرج اضافه‌ی دیگری هم ندارد.» لبخندی تشویق کننده زد.
کویل پرسید: «آیا یک حافظه فرا-واقعی می‌تواند تا آن حد قانع‌کننده باشد؟»
«بیش از آنکه فکرش را بکنید، آقا! اگر شما واقعاً به عنوان یک مامور بین سیاره‌ای به مریخ رفته بودید، تا الان مقدار زیادی از جزئیات را فراموش می‌کردید. تحلیل‌های ما از سیستم حافظه واقعی، -یعنی جمع آوری دقیق اتفاقات مهم زندگی یک شخص- نشان می‌دهد بسیاری از اتفاقات جزئی به سرعت و برای همیشه فراموش می‌شوند. بخشی از خدماتی که ما ارائه می‌دهیم، القاء عمیق خاطرات است به طوریکه هیچ چیز را فراموش نخواهید کرد. بسته‌ای که ما هنگام بیهوشی در حافظه شما جای می‌دهیم، حاصل کار متخصصین آموزش دیده ایست که سالها در مریخ زندگی کرده‌اند، در همه موارد ما صحت و سقم جزئیات را تا کوچکترین ذره ممکن بررسی می‌کنیم. و در ضمن شما آسان‌ترین سیستم فرا واقعیت را انتخاب کرده‌اید، اگر شما پلوتون را انتخاب کرده بودید یا اگر می‌خواستید که امپراطور سیارات متحده داخلی باشید، ما مشکلات بیشتری می‌داشتیم… و قیمت نیز به اندازه قابل توجهی بیشتر می‌شد.»
کویل در حالیکه دستش را به طرف کتش میبرد تا کیف پولش را بیرون بیاورد گفت: «بسیار خب. این آروزی دیرینه‌ی من بوده و می‌دانم که هرگز نمی‌توانم در دنیای واقعی انجامش دهم. بنابراین حدس می‌زنم مجبورم با همین کنار بیایم.»
مک کلین با جدیّت گفت: «اینطوری به قضیه نگاه نکنید! چیزی که شما قبول می‌کنید بهترین گزینه‌ی دوم نیست. حافظه واقعی- با تمام ابهامات، تیرگیها و فراموشی‌ها، اگر نگوییم تحریف‌هایش- [در برابر چیزی که شما انتخاب می‌کنید] بهترین گزینه‌ی دوم است.»
او پول را پذیرفت و دکمه‌ای را روی میزش فشار داد. در همان حال که در دفترش باز می‌شد و دو مرد قوی هیکل بی‌معطلی وارد می‌شدند گفت: «بسیار خب آقای کویل. شما در راه رسیدن به مریخ به عنوان یک مامور مخفی هستید.» بلند شد، به سمت کویل آمد تا دست خیس از عرق و لرزان او را بفشارد. «یا بهتر است بگویم در راه بوده‌اید. امروز بعد از ظهر ساعت چهار و سی دقیقه، شما، امم…، به اینجا روی زمین باز می‌گردید، یک تاکسی شما را به منزل‌تان می‌رساند و همانطور که به شما گفتم، هرگز ملاقات با من یا آمدن‌تان به اینجا را به خاطر نخواهید آورد، در حقیقت شما حتی به یاد نمی‌آورید چیزی از وجود ما شنیده باشید.»
کویل که از شدت فشار عصبی دهانش خشک شده بود، دو تکنسین را دنبال کرد، آنچه قرار بود اتفاق بیافتد به آن‌ها بستگی داشت.
او از خودش پرسید: «آیا من جداً باور خواهم کرد که روی مریخ بوده‌ام و آرزوی دیرینه‌ام را عملی کرده‌ام؟» حسی عجیب و ناگذرا به او می‌گفت که چیزی غلط از آب در خواهد آمد. اما نمی‌دانست چه چیز.
باید صبر می‌کرد تا بفهمد.
دستگاه مخابره روی میز مک کلین که او را با قسمت کاری شرکت مرتبط می‌ساخت زنگ زد و صدایی گفت: «آقای کویل تحت تاثیر مسکن است، قربان. آیا می‌خواهید شخصاً بر این مورد نظارت کنید یا ما خودمان ادامه بدهیم؟»
مک کلین گفت: «یک مورد معمولی است. می‌توانی ادامه بدهی لاو، گمان نمی‌کنم به مشکلی بر بخوری.» برنامه ریزی یک حافظه مصنوعی درباره‌ی سفری به یک سیاره دیگر -با یا بدون اضافه کردن جزییات مربوط به مامور مخفی بودن- چیزی بود که در برنامه کاری شرکت با نظمی یکنواخت تکرار می‌شد. با تمسخر حساب کرد در یک ماه باید بیست تایی از این‌ها داشته باشیم. بارگذاری سفرهای بین سیاره‌ای تبدیل به نان شب ما شده.
صدای لاو آمد: «هر طور شما بگویید آقای مک کلین!» و به دنبال آن دستگاه مخابره خاموش شد.
مک کلین به گاوصندوق بایگانی در اتاقک پشت دفترش رفت و به دنبال یک بسته شماره سه -سفر به مریخ- و یک بسته شماره شصت و دو یعنی مامور مخفی گشت. بعد از پیدا کردن بسته‌ها، با آن‌ها به میزش برگشت و با آرامش نشست و محتویات آن‌ها را خالی کرد –این‌ها خرت و پرت‌هایی بود که وقتی تکنیسین‌ها مشغول کارگذاری حافظه مجازی بودند، قرار بود در محل زندگی کویل قرارداده بشوند.
مک کلین پیش خودش شروع کرد به برشمردن محتویات پاکت‌ها: یک هفت‌تیر ِبغلی ِاسنیکی-پیتِ یک پسکردی؛ این درشت‌ترین قلم کالا است. از نظر اقتصادی هیچ‌کدام اینقدر به ما ضرر نمی‌زند. سپس یک دستگاه مخابره به اندازه‌ی یک قرص که در صورت گیر افتادن مامور، می‌شد آنرا قورت داد. یک کتاب رمز که به طرز حیرت‌آوری نمونه‌ی واقعی را به یاد می‌آورد. مدل‌های شرکت خیلی دقیق بودند و تا حد امکان بر اساس وسایل واقعی ارتش آمریکا ساخته شده بودند. خرده‌ریزهایی عجیب که به خودی خود هیچ معنایی نداشتند، امادر تار و پود سفر تخیلی کویل بافته می‌شدند و با خاطرات او هم‌خوانی داشتند: نصف یک سکه نقره‌ای پنجاه سنتی قدیمی، چند جمله از خطابه جان دان که هرکدام جداگانه و پر غلط روی یک تکه کاغذ شفاف به نازکی دستمال کاغذی نوشته شده بود، چندین کبریت بغلی از کا‌فه‌های مریخ، یک قاشق استیل که روی آن نوشته شده بود اموال کلونیهای ملّی ِ گنبد مریخ، یک سیم پیچ تجهیزات استراق سمع که…
دستگاه مخابره زنگ زد: «آقای مک کلین! متأسفم که مزاحمتان می‌شوم، اما اتفاق بسیار شومی افتاده است. شاید بهتر بود خودتان اینجا می‌بودید. کویل در حال حاضر تحت تاثیر مسکن است، او نسبت به نارکیدرین به خوبی واکنش نشان داده، کاملا بیهوش و آماده پذیرش است، اما-»
«آمدم!» مک کلین که دردسر را حس کرده بود، دفترش را ترک کرد، و یک لحظه بعد در قسمت کاری پیدایش شد.
داگلاس کویل روی یک تخت پزشکی دراز کشیده بود، و آرام و منظم نفس می‌کشید. چشمانش در واقع بسته بود، اما به نظر می‌رسید به طرز گنگی – اما فقط به طرز گنگی- از حضور دو تکنسین و حالا خود مک کلین آگاه است.
مک کلین با نگرانی پرسید: «جایی برای وارد کردن الگوهای حافظه غیرواقعی وجود ندارد؟ فقط کافی است دو هفته‌ی کاری را بیرون بکشید، او منشی ِ اداره مهاجرت وست کوست است که یک آژانس دولتی است، بنابراین بدون شک او دو هفته مرخصی در سال گذشته داشته یا دارد. همان باید کافی باشد.» این جزئیات کم اهمیت او را اذیت می‌کرد. و تا ابد هم قرار بود بکند.
لاو بی‌مقدمه گفت: «مشکل ما، کاملاً متفاوت است.» او روی تخت خم شد و به کویل گفت: «به آقای مک کلین همان چیزی را که به ما گفتی بگو.» و به مک کلین گفت: «با دقت گوش کنید.»
چشمان خاکستری-سبز مردی که طاق باز روی تخت خوابیده بود، روی چهره مک کلین متمرکز شدند. مک کلین با نگرانی مشاهده کرد که چشم‌ها سخت شده‌اند؛ و با شفافیتی غیر زنده، مثل سنگ‌های نیمه قیمتی پرداخت شده، می‌درخشند. مک کلین مطمئن نبود چیزی را که می‌بیند دوست داشته باشد، درخشش [چشم‌ها] بسیار سرد بود. کویل با صدایی خشدار گفت: «دیگر از جانم چه می‌خواهید؟ شما پوشش مرا شکسته‌اید. قبل از اینکه همه‌ی شما را تکه‌تکه کنم، از جلوی چشمم گم شوید!» او چهره‌ی مک کلین را بررسی کرد و ادامه داد: «مخصوصاً تو. تمام این‌ها تقصیر توست.»
لاو گفت: «چه مدت روی مریخ بوده‌ای؟»
کویل با پرخاش گفت: «یک ماه.»
لاو پرسید: «آنجا چه کار می‌کردی؟»
لب‌های بی رنگش پیچ خوردند، کویل به او خیره شد و حرف نزد. بالاخره کلمات را با لحن کشداری ادا کرد، چنان که با خشونت از دهانش خارج می‌شدند: «یک بار که گفتم! مامور پلیس بین سیاره‌ای. مگر هر چیزی که گفته می‌شود را ضبط نمی‌کنید؟ دستگاه صدا-تصویرتان را برای رئیس‌تان روشن کنید و مرا تنها بگذارید.» آنگاه چشمانش را بست، و درخشش سخت از میان رفت. و بلافاصله، مک کلین در خود موجی از سرخوشی ناشی از آرامش احساس کرد.
لاو به آرامی گفت: «آقای مک کلین، سخت بشود با او کنار آمد.»
مک کلین گفت: «نه، همین که ما ترتیبی بدهیم تا دوباره زنجیره‌ی حافظه‌اش را گم کند، به آرامی قبل می‌شود.» خطاب به کویل گفت: «پس برای همین بود که اینقدر دلت می‌خواست به مریخ بروی!»
کویل بدون اینکه چشمانش را باز کند گفت: «من هرگز نخواستم که به مریخ بروم، به این کار گماشته شدم- آن‌ها این کار را به من دادند و من گیر افتادم. درست است. قبول دارم که درباره‌ی مریخ کنجکاو بودم، چه کسی کنجکاو نیست؟» دوباره چشمانش را باز کرد و هر سه نفر را از نظر گذراند. بخصوص مک کلین را. «شما یک معجون راستگویی واقعی اینجا دارید! چیزهایی را که من مطلقاً خاطره‌ای ازشان نداشتم بیرون ریخت.» او به فکر فرو رفت. تقریبا خطاب به خودش گفت: «کرستن چه؟ نکند او هم داخل ماجرا بوده باشد؟ یک مأمور پلیس بین سیاره‌ای که… چشم از من برنمی‌دارد تا مطمئن شود من حافظه‌ام را بدست نمی‌آورم؟ تعجبی ندارد که او اینقدر درباره‌ی علاقه من به رفتن به آنجا، با تمسخر برخورد می‌کند.» لبخند محوی زد، لبخندی از روی درک، که تقریباً بلافاصله ناپدید شد.
مک کلین گفت: «آقای کویل لطفاً حرف مرا باور کنید. ما کاملاً اتفاقی وارد این ماجرا شدیم. در کار ما… »
کویل گفت: «من باور می‌کنم.» حالا خسته به نظر می‌رسید و دارو همچنان او را عمیق‌تر و عمیق‌تر به بیهوشی فرو می‌برد. «من گفتم کجا بوده‌ام؟» زمزمه کرد: «مریخ؟ به خاطر آوردنش سخت است- می‌دانم که دوست دارم آنجا را ببینم، همانطور که هر کس دیگری دوست دارد ببیندش. اما من-» لحن صدایش کشدار شد. «فقط یک منشی [هستم]. یک منشی بی ارزش.»
لاو در حالیکه قدش را راست می‌کرد به مافوقش گفت: «او می‌خواهد یک خاطره غیر واقعی در ذهنش جایگذاری شود که مربوط به سفری است که او واقعاً انجام داده. و می‌خواهد علت این سفر، علتی ساختگی باشد که از قرار معلوم همان علت واقعی است. او حقیقت را می‌گوید؛ او به شدت تحت تأثیر نارکیدرین است. این سفر در ذهن او بسیار واضح است- حداقل در حالت بیهوشی. اما ظاهراً در شرایط دیگر آن را به خاطر نمی‌آورد. احتمالا در یکی از آزمایشگاههای علمی ارتش، حافظه‌ی خودآگاه او را پاک کرده‌اند؛ تمام چیزی که او می‌دانست این بود که رفتن به مریخ و همچنین یک مأمور مخفی بودن برای او معنای ویژه‌ای دارد. این‌ها را نتوانسته‌اند پاک کنند، چون این حافظه نیست بلکه یک آرزو است، بدون شک این همان آرزویی است که او را به داوطلب شدن برای این پست ترغیب کرده‌است.
کیلر، تکنسین دیگر، به مک کلین گفت: «ما باید چه کار کنیم؟ الگوی یک خاطره‌ی غیر واقعی را روی خاطره‌ی واقعی پیوند بزنیم؟ هیچ کس نمی‌تواند بگوید نتیجه چه خواهد شد، ممکن است بخشی از سفر اصلی را به خاطر بیاورد و سردرگمی حاصل ممکن است منجر به یک تداخل روانی شود. او مجبور خواهد بود دو فرض متناقض را هم زمان در ذهنش نگه دارد: یکی اینکه او به مریخ رفته است و یکی اینکه او به مریخ نرفته است. اینکه او یک مأمور واقعی پلیس بین سیاره‌ای است و اینکه او یک مأمور نیست. اینکه همه‌ی این‌ها ساختگی است. من فکر می‌کنم ما باید او را بدون وارد کردن هیچ گونه خاطره غیر واقعی به هوش بیاوریم و از اینجا بیرون بفرستیم. این قضیه دردسر دارد.»
مک کلین گفت: «موافقم.» فکری به ذهنش رسید. «آیا می‌توانید پیش‌بینی کنید وقتی از بیهوشی بیرون آمد، چه چیز به خاطر خواهد آورد؟»
لاو گفت: «نمی‌توان گفت. احتمالاً او الان قدری خاطرات مبهم و پراکنده از سفر واقعی‌اش خواهد داشت. احتمالاً نسبت به اعتبار خاطره‌اش شدیداً ظنین خواهد بود، احتمالاً فکر می‌کند ما در برنامه‌ریزی‌مان یک چرخ دنده را جا انداخته‌ایم. و یادش خواهد آمد که به اینجا آمده است. این خاطره پاک نخواهد شد، مگر اینکه شما بخواهید پاکش کنید.»
مک کلین گفت: «هر چه کمتر خودمان را در این کار درگیر کنیم، من راضی‌تر هستم. این چیزی نیست که ما با آن خودمان را سرگرم کنیم، به اندازه کافی احمق – یا بدشانس – بوده‌ایم. پوشش یک جاسوس واقعی پلیس بین سیاره‌ای را برداشته‌ایم، جاسوسی که پوششی آنچنان قوی داشته که تا به حال خودش هم نمی‌دانسته چه کسی بوده‌- یا هنوز هم هست.» هر چه زودتر در کار مردی که خود را داگلاس کویل می‌نامید از خود سلب مسئولیت می‌کردند، بهتر بود.
لاو پرسید: «آیا بسته سه و بسته شصت و دو را در منزلش جایگذاری می‌کنید؟»
مک کلین گفت: «نه. و نصف مبلغی را هم که پرداخته بازمی‌گردانم.»
«نصفش! چرا نصف؟»
مک کلین من من کنان گفت:«به نظرم این‌طور نه سیخ بسوزد و نه کباب.»
هنگامیکه تاکسی داگلاس کویل را به منزلش در بخش مس(ک*ی) شیکاگو می‌برد، به خودش گفت: چقدر خوب که دوباره روی زمین هستم. به همین زودی خاطره دوره‌ی یک ماهه حضور روی مریخ، در ذهنش داشت رنگ می‌باخت. او تنها تصویری از گودال‌های عمیق دهانه‌‌ها، آثار همیشه پابرجای فرسایش تپه‌ها در زمان‌های دوردست، آثار حیات و حتی خود ماموریت به خاطر داشت. دنیایی غبار‌گرفته که اتفاقات کمی در آن رخ می‌داد، مکانی که در آن بخش متنابهی از روز به بررسی کردن دوباره و دوباره مخزن اکسیژن قابل حمل شخص می‌گذشت. و سپس اشکال حیاتی، کاکتوس‌های قهوه‌ای-خاکستری کوچک و بی‌اهمیت و کرم‌های حریص.
در حقیقت او نمونه‌های در حال مرگی از حیات بومی مریخ با خود آورده بود، او آن‌ها را از گمرک به صورت قاچاق عبور داده بود. به هر حال آن‌ها تهدیدآمیز نبودند، چون نمی‌توانستند در جو سنگین زمین زنده بمانند.
دستش را داخل جیب کتش برد تا دنبال جعبه محتوی کرم‌های مریخی بگردد…
و به جایش یک پاکت پیدا کرد.
در حالیکه آن را بیرون می‌آورد، با تعجب دریافت که پاکت حاوی پانصد و هفتاد پسکرد به صورت اسکناسهای ریز است.
از خودش پرسید: من این را از کجا آوردم؟ مگر تا آخرین پسکردی را که داشتم در سفر خرج نکرده‌ام؟
همراه با پول یک کاغذ هم وجود داشت، که روی آن نوشته بود: نصف صورتحساب برگردانده شد. توسط مک کلین. و بعد از آن تاریخ خورده بود. تاریخ امروز. او با صدای بلند گفت: «خواتره (به خاطر بیاور)!»
روبوت راننده ماشین محترمانه پرسید: «چه چیز را به خاطر بیاورم آقا یا خانم؟»
کویل پرسید: «دفتر تلفن دارید؟»
«البته! آقا یا خانم.»
شکافی باز شد و یک دفتر تلفن منطقه‌ی کوک کانتی به صورت ریز نوار از آن بیرون لغزید.
کویل در همان حال که صفحات زرد را ورق می‌زد گفت: «املای عجیبی دارد.» ترس به وجودش رخنه کرد؛ ترسی پایدار. گفت: «پیدایش کردم. مرا به آنجا ببر. به موسسه خواتره. تصمیمم را عوض کردم. نمی‌خواهم به خانه بروم.»
راننده گفت: «بله آقا یا خانم. هر طور شما بخواهید.» چند لحظه بعد، ماشین داشت به سرعت در مسیر مخالف حرکت می‌کرد.
کویل پرسید: «می‌توانم از تلفن شما استفاده کنم؟»
روبوت راننده گفت: «مهمان من باشید.» و یک تلفن امپراطور سه بعدی رنگی جدید درخشان به او داد.
کویل شماره منزلش را گرفت. بعد از مکثی کوتاه خودش را در برابر تصویر کوچک کرستن یافت. تصویری که کوچک اما به طرزی شگفت انگیز واقعی بود. به او گفت: «من در مریخ بوده‌ام.»
لبهایش به حالت تمسخر باز شد. «تو مستی. شاید هم بدتر از آن.»
«به خدا راست می‌گویم!»
کرستن پرسید: «کِی؟»
کویل احساس سردرگمی کرد: «نمی‌دانم. فکر می‌کنم یک سفر شبیه‌سازی شده باشد. توسط یکی از همین مؤسسه‌های حافظه‌ی… چه می‌دانم… مصنوعی، فرا واقعی یا هر چیز. من که متوجه نمی‌شوم.»
کرستن با لحن استهزا آمیزی گفت: «تو مستی.» و از طرف خودش ارتباط را قطع کرد. کویل گوشی را گذاشت، و بعد احساس کرد صورتش سرخ شده است. با تلخی به خودش گفت همیشه لحن صحبت کردنش همین است. همیشه همان جواب‌ها. انگار که او همه چیز را می‌داند و من هیچ چیز نمی‌دانم. آخر این هم شد زندگی مشترک! با دلتنگی فکر کرد ای روزگار!…
یک لحظه بعد، ماشین جلوی دروازه‌ای در مقابل یک ساختمان کوچک صورتی رنگ مدرن بسیار جذاب ایستاد. بالای دروازه روی یک تابلوی پلی کروم متحرک نئون خواند:
موسسه‌ی خواتره
منشی شیک پوش که از کمر به بالا عریان بود، ابتدا شگفت زده می‌نمود، سپس با مهارت خونسردی خود را بازیافت. با لحنی عصبی گفت: «اِ… سلام آقای کویل! حا… حال شما چطور است؟ چیزی جا گذاشته‌اید؟»
کویل گفت: «بقیه پولم را.»
منشی که حالا آرامتر شده بود گفت: «پول؟ فکر می‌کنم اشتباه می‌کنید آقای کویل. شما آمدید که درباره‌ی امکان یک سفر فرا واقعی برای خودتان صحبت کنید اما…» او شانه‌های صاف بی‌رنگش را بالا انداخت. «تا جایی که من می‌دانم سفری در کار نبوده.»
کویل گفت:«من همه چیز را به خاطر می‌آورم خانم. نامه‌ام را به موسسه خواتره، که تمام این ماجراها از آن شروع شد، به خاطر دارم. من رسیدنم به اینجا و ملاقاتم با آقای مک کلین را به خاطر می‌آورم. بعد از آن دو تکنیسین آزمایشگاه را که دو نفری مرا بردند و دارویی به من تزریق کردند تا مرا بی‌هوش کنند را هم یادم می‌آید.» تعجبی نداشت که شرکت نصف وجه را به او برگردانده بود. حافظه غیر واقعی از "سفر او به مریخ" درست جا نگرفته بود. یا حداقل نه کاملاً، [به هر حال] آن چیزی نبود که به او تضمین داده شده بود.
دختر گفت: «آقای کویل اگرچه شما یک کارمند جزء هستید، ولی مرد خوش قیافه‌ای هستید و عصبانی شدن چهره شما را خراب می‌کند. اگر باعث آرامش شما می‌شود من… ام… به شما اجازه می‌دهم با من برویم بیرون…»
کویل احساس خشم کرد. با خشونت گفت: «من تو را به خاطر می‌آورم. برای مثال سینه‌هایت که رنگ آبی رویشان اسپری شده، در خاطر من مانده. و همینطور هم خوب یادم می‌آید که آقای مک کلین قول داد اگر من بازدیدم از موسسه‌ی خواتره را به یاد بیاورم همه پولم را پس می‌گیرم. آقای مک کلین کجاست؟»
بعد از مدتی معطلی- احتمالاً تا جایی که توانستند طولش دادند – او خودش را یک بار دیگر در همان روز، دقیقاً مثل یک ساعت پیش یا چیزی در همین حدود، در مقابل همان میز چوب گردوی با ابهت یافت.
کویل با طعنه گفت: «مثل اینکه یک کارهایی بلدید!» حالا دیگر ناامیدی و خشمش به حد اعلی رسیده بود. «آن به اصطلاح خاطره‌ی من از سفر به مریخ به عنوان یک مامور مخفی پلیس بین سیاره‌ای، مبهم و تار و پر از تناقض است. و من به روشنی مذاکراتم با شما را به خاطر می‌آورم. من مجبورم این مورد را به دایره‌ی تجارت برتر گزارش بدهم.» در این لحظه داشت از خشم می‌سوخت، این حس که او را فریب داده‌اند، منقلبش کرده و انزجار معمول او از شرکت در منازعات عمومی را از بین برده بود.
مک کلین که همزمان محتاط و عبوس به نظر می‌رسید گفت: «قبول است آقای کویل! من بقیه مبلغ پرداختی شما را باز می‌گردانم. من کاملاً این حقیقت را که ما برای شما مطلقاً کاری انجام نداده‌ایم، تصدیق می‌کنم.» لحن صدایش حاکی از تسلیم بود.
کویل معترضانه گفت: «شما حتی آن اشیاء متنوعی را که ادعا می‌کردید به من ثابت خواهند کرد در مریخ بوده‌ام، به من نداده‌اید. تمام آن ادا اطوارهایی که در آوردید، هیچ کدام هیچ کوفتی از آب در نیامد! نه ته بلیت، نه کارت پستال، نه پاسپورت، نه گواهی واکسیناسیون، نه…»
مک کلین گفت: «گوش کن کویل! به فرض این که گفته باشم…» او ساکت شد. «فراموشش کن.» او دکمه‌ای را روی دستگاه ارتباطی‌اش فشار داد.
«شرلی! ممکن است پانصد و هفتاد پسکرد دیگر به صورت چک قابل دریافت در وجه داگلاس کویل بنویسی؟ متشکرم.» دکمه را رها کرد و به کویل چشم دوخت.
چک بلافاصله ظاهر شد. منشی آنرا مقابل مک کلین قرار داد و یکبار دیگر از دید خارج شد و دو مرد را که هنوز از ورای میز چوب گردوی عظیم به هم نگاه می‌کردند، تنها گذاشت.
مک کلین در حالی که چک را امضا می‌کرد و آنرا به کویل می‌داد گفت: «بگذار نصیحتی به تو بکنم. درباره‌ی… اهم!… این سفر اخیرت به مریخ با هیچ کس صحبت نکن.»
«چه سفری؟»
مک کلین با ترشرویی گفت: «همین که گفتم! همین سفری که قسمتی از آنرا به خاطر می‌آوری. طوری رفتار کن انگار به خاطر نمی‌آوری. تظاهر کن که هرگز اتفاق نیافتاده. چرایش را از من نپرس. فقط به نصیحتم گوش کن. برای همه ما بهتر خواهد بود.» از سر تا پایش عرق می‌ریخت. «خب، آقای کویل! من گرفتاری‌های دیگری هم دارم. مشتری‌های دیگری هم هستند که باید با آن‌ها ملاقات کنم.» او بلند شد و در را به کویل نشان داد.
کویل در حالیکه در را باز می‌کرد گفت: «شرکتی که خدماتی به این بدی ارائه می‌دهد، اصلاً نباید مشتری داشته باشد.» و در را پشت سرش بست.
در ماشین، در راه برگشت به خانه، کویل درباره‌ی متن نامه‌ی اعتراضش به دایره‌ی تجارت برتر، بخش زمین فکر می‌کرد. به محض اینکه دستش به ماشین تایپش می‌رسید، شروع می‌کرد. این وظیفه او بود که به دیگر مردم درباره دوری از موسسه خواتره هشدار دهد.
وقتی به محل زندگی‌اش برگشت، پشت ماشین تحریر هرمس راکت رو‌میزی‌اش نشست، در کمد را باز کرد و به دنبال کاربن گشت- و متوجه یک جعبه‌ی کوچک آشنا شد. جعبه‌ای که روی مریخ با دقت از حیات بومی مریخ پرش کرده بود، و بعد قاچاقی از گمرک عبورش داده بود.
وقتی که جعبه را باز کرد، با ناباوری شش کرم مرده و چندین گونه از موجودات تک سلولی را که کرمهای مریخی از آن تغذیه می‌کردند، دید. تک سلولی‌ها خشک شده و به صورت غبار در آمده بودند، اما او شناختشان، یک روز تمام را صرف کاوش در میان تخته سنگ‌های بیگانه کرده بود تا پیدایشان کند. یک سفر اکتشافی شگفت انگیز و درخشان!
از ذهنش گذشت: اما من که به مریخ نرفته‌‌ام!
ولی از طرف دیگر…
کرستن در درگاه اتاق ظاهر شد، دستهایش پر از [بسته‌‌های] قهوه‌ای کمرنگ خواربار بود. « لنگ ظهر توی خانه چکار می‌کنی؟» لحن صدایش در اوج بی‌تفاوتی، معترضانه بود.
کویل از او پرسید: «آیا من به مریخ رفته‌ام؟ تو باید بدانی.»
«نه. البته که به مریخ نرفته‌ای. به گمانم خودت باید بدانی. مگر از صبح تا شب مغز مرا نمی‌خوری که می‌خواهم بروم می‌خواهم بروم؟»
او گفت: «به خدا، فکر می‌کنم که رفته‌‌ام.» بعد از مکثی افزود: «و در عین حال فکر می‌کنم که نرفته‌ام.»
«تصمیمت را بگیر.»
کویل قیافه گرفت: «چطور می‌توانم؟ من دو خاطره دارم که هر دو درون سرم به هم پیوند خورده‌اند. یکی واقعی است و دیگری نه، اما نمی‌توانم بگویم کدام واقعی است و کدام نیست. چرا نمی‌توانم به تو اعتماد کنم؟ آن‌ها تو را دستکاری نکرده‌اند.» کرستن حداقل می‌توانست این یک کار را برای او انجام دهد، حتی اگر هرگز برایش هیچ کار دیگری انجام نداده بود.
کرستن با صدایی شمرده گفت: «داگ! اگر خودت را جمع و جور نکنی، دیگر همه‌چیز بین ما تمام می‌شود. من تو را ترک خواهم کرد.»
«من تو دردسر افتاده‌ام.» صدایش خشک و خشن از گلویش خارج شد. و لرزان. «شاید دارم خل می‌شوم .امیدوارم که اینطور نباشد، اما… شاید هم همین باشد. به هر حال، در آن‌صورت همه چیز توجیه می‌شود.»
کرستن ساک خرید را پایین گذاشت و به سوی کمد رفت. به آرامی به او گفت: «من شوخی نمی‌کردم.» یک کت بیرون آورد، آن را پوشید و به طرف در منزل رفت. با صدای بی‌حالتی گفت: «یکی از همین روزها به تو تلفن می‌زنم. خداحافظ داگ. امیدوارم بالاخره از این حالت خارج شوی. واقعاً دعا می‌‌کنم که اینطور شود. به خاطر خودت.»
داگلاس با ناامیدی گفت: «صبر کن! فقط یک کلام بگو و مشخص کن که من رفته‌ام یا نه. به من بگو کدام این‌ها درست است…» و از ذهنش گذشت ممکن است آن‌ها ذهن او را نیز دستکاری کرده باشند.
در بسته شد. سرانجام، همسرش رفته بود.
صدایی از پشت سرش گفت: «خب دیگر بس است! کویل! دست‌هایت را بگیر بالا، و لطفا بچرخ و رو به این‌طرف بایست.»
کویل، بدون اینکه دستانش را بالا ببرد، به طور غیر ارادی چرخید.
مردی که روبرویش بود، یونیفرم آژانس پلیس بین سیاره‌ای را پوشیده بود و اسلحه‌اش گویا متعلق به سازمان ملل بود. و به طرز عجیبی به نظر کویل آشنا می‌آمد، سایه‌ای چنان مبهم و تار از آشنایی در خاطر او نوسان می‌کرد که او نمی‌توانست حقیقتش را دریابد. بنابراین به سرعت دست‌هایش را بالا برد.
پلیس گفت: «تو سفرت به مریخ را به خاطر می‌آوری. ما از تمام کارهایی که امروز انجام داده‌ای و تمام افکارت مطلع هستیم- به خصوص از همان افکار مهمی که در راه بازگشت از موسسه خواتره به خانه، از ذهنت می‌گذشت.» و توضیح داد: «ما یک انتقال دهنده ذهنی درون جمجمه‌ات نصب کرده‌ایم که ما را همیشه در جریان قرار می‌دهد.»
انتقال دهنده ذهنی؛ گونه‌ای بهره‌برداری از پلاسمای زنده‌ که اول بار در ماه کشف شد. با احساس نفرت لرزید. آن چیز درون او زندگی می‌کرد. درون مغز خودش. از او تغذیه می‌کرد، گوش می‌ایستاد، تغذیه می‌کرد. اما پلیس بین سیاره‌ای از آن‌ها استفاده می‌کرد. این موضوع را حتی خانه‌نامه‌ها هم نوشته بودند. بنابراین این موضوع همانقدر که نگران‌کننده به نظر می‌رسید، واقعی هم می‌توانست باشد.
کویل به خشکی گفت: «چرا من؟» مگر او چه گفته – یا فکر کرده بود؟ و این قضایا چه ربطی به شرکت خواتره داشت؟
پلیس گفت: «اساساً، این قضایا ربطی به خواتره ندارند. این مسئله چیزی بین تو و ماست.» او ضربه‌ای به گوش راستش زد. «من هنوز فعل و انفعالات ذهنی تو را از طریق انتقال دهنده مغزیت دریافت می‌کنم.» کویل در گوش مرد، گوشی پلاستیکی سفید کوچکی دید. «بنابراین مجبورم به تو اخطار بدهم. هر فکری که بکنی ممکن است بر علیه تو استفاده شود.» او لبخند زد. «اما در حال حاضر دیگر چندان اهمیتی ندارد. تو همین الان با فکرهایی که کرده‌ای و حرف‌هایی که زده‌ای، خودت را به باد فنا داده‌ای. چیزی که آزاردهنده است، این حقیقت است که تو در شرکت خواتره، تحت تاثیر نارکیدیرین، با آنها، یعنی تکنیسین‌ها و صاحب آنجا، آقای مک کلین، درباره‌ی سفرت، اینکه کجا رفته‌ای، برای چه کسانی خدمت کرده‌ای، و برخی از کارهایی که انجام داده‌ای، حرف زده‌ای. آن‌ها خیلی ترسیده‌اند. آن‌ها آرزو می‌کنند ای کاش هیچوقت چشمشان به روی تو نمی‌افتاد.» و با لحن متفکرانه‌ای افزود: «حق هم دارند.»
کویل گفت: «من به هیچ سفری نرفته‌ام. این یک خاطره‌ی مجازی است که توسط تکنیسین‌های مک کلین به صورت نادرست در حافظه‌ی من جاگذاری شده.» اما بعد، به یاد جعبه درون کشو کمدش افتاد که حاوی اشکال حیاتی مریخی بود، و به یاد رنجی که متحمل شده بود تا آن‌ها را جمع‌آوری کند. حافظه‌اش واقعی به نظر می‌رسید. و جعبه حاوی اشکال حیاتی، قطعاً واقعی بود. مگر اینکه مک کلین آن را آنجا گذاشته باشد. شاید این، یکی از آن مدارکی بود که مک کلین با چرب زبانی حرفشان را حرف می‌زد.
با خودش فکر کرد: خاطره من از سفرم به مریخ که باعث نمی‌شود من متقاعد شوم به مریخ رفته‌ام، اما متاسفانه آژانس پلیس بین سیاره‌ای را متقاعد کرده است. آن‌ها فکر می‌کنند من واقعاً به مریخ رفته‌ام و حداقل بخشی [از این خاطره] را به حقیقت تبدیل کرده‌ام.
مامور پلیس بین سیاره‌ای در پاسخ به افکار او گفت: «ما نه تنها می‌دانیم که تو به مریخ رفته‌ای، بلکه می‌دانیم حالا تو آنقدر به خاطر می‌آوری که برای ما دردسر ساز باشی. و پاک کردن حافظه خودآگاهت از تمام اینها بی‌فایده است، چون اگر ما این کار را بکنیم، تو دوباره سرت را پایین می‌اندازی و به موسسه‌ی خواتره می‌روی و دوباره همان آش است و همان کاسه. و درباره مک کلین و کسب و کارش کاری از دست ما ساخته نیست، چون ما اختیار هیچ برخوردی با کسی غیر از کارمندان خودمان نداریم. به هر حال، مک کلین هیچ جرمی هم مرتکب نشده.» به کویل چشم دوخت.
صحبتش را ادامه داد: «در واقع، تو هم گناهی نداری، تو با انگیزه‌ی به دست آوردن حافظه‌ات به شرکت خواتره نرفتی، تا جاییکه ما می‌دانیم تو هم انگیزه‌ات مثل باقی افرادی بوده که به آنجا می‌روند… یعنی عشق آدمهای احمق و ساده به ماجراجویی. متاسفانه؛ تو نه ساده‌ای و نه احمق، و پیش از این هم به اندازه کافی هیجان داشته‌ای. کمترین چیزی که در تمام عالم بهش نیاز داشتی، همین دوره‌ی مؤسسه‌ی خاطره بود. برای تو و ما، و در نتیجه برای مک کلین، هیچ چیز نمی‌توانست از آن مرگ‌بار‌تر باشد.»
کویل گفت: «چرا اگر من این سفرم را – یعنی همین سفری را که به من منسوب است- به خاطر بیاورم، برای شما دردسر درست می‌شود؟ مگر من آنجا چه کار کرده‌ام؟»
آژان بین سیاره‌ای گفت: «زیرا، آن‌چه تو انجام داده‌ای، با وجهه‌ی عمومی ما به عنوان پدری بزرگوار، پاک، همواره در صحنه و محافظ انسان‌ها، همخوانی ندارد. تو برای ما کاری انجام داده‌ای که ما هرگز انجام نمی‌دهیم. خودت– به لطف نارکیدیرین- به زودی یادت می‌آید. آن جعبه حاوی کرم‌های مرده و جلبک‌ها، از زمان بازگشت تو به مدت شش ماه در کشوی تو بوده، و تو هیچ وقت کوچکترین کنجکاوی نسبت به آن نشان ندادی. تا زمانی که در راه بازگشت به خانه آن را خاطر نیاوردی، ما حتی نمی‌دانستیم که تو چنین چیزی داری، بخاطر همین هم ما به دو به اینجا آمدیم تا دنبال آن بگردیم. که البته بخت با ما یار نبود، و وقت نشد.»
یک پلیس بین‌سیاره‌ای دیگر هم به اولی ملحق شد و آن دو مشورت کوتاهی کردند. در همین حین کویل به تندی فکر می‌کرد. اکنون او به راستی چیزهای بیشتری به خاطر می‌آورد. پلیس درباره نارکیدیرین درست گفته بود. احتمالا خودشان – پلیس بین سیاره‌ای- هم از آن استفاده می‌کردند. احتمالاً؟ او می‌دانست که استفاده می‌کنند، خوبش را هم می‌کنند. او دیده بود از آن روی یک زندانی استفاده کرده‌اند. کجا آن را دیده بود؟ جایی روی زمین؟ با مرور کردن تصویری که از حافظه‌اش برمی‌خاست، به این نتیجه رسید که به احتمال بیشتر باید روی ماه بوده باشد، حافظه‌ای معیوب… که به سرعت رو به بهبود بود.
و او چیز دیگری نیز به خاطر آورد. دلیل فرستادن او به مریخ. کاری که او انجام داده بود.
تعجبی نداشت که حافظه او را پاک کرده بودند.
اولین مأمور پلیس بین سیاره‌ای، ناگهان گفتگو با همکارش را قطع ‌کرد. گفت: «یا خدا!» مشخص بود که افکار کویل را خوانده است. «این دیگر مشکل بسیار بدتری است. از این بدتر نمی‌شود.» در حالیکه با اسلحه‌اش مراقب کویل بود، به سمت او رفت. گفت: «حالا دیگر مجبوریم تو را بکشیم. و باید این کار را همین الان انجام دهیم.»
افسر همراهش با حالتی عصبی گفت: «چرا همین حالا؟ نمی‌توانیم او را به مقر سازمان در نیویورک ببریم و بگذاریم خودشان…»
پلیس اول گفت: «او می‌داند چرا باید فوراً انجام شود.» اکنون اون نیز عصبی به نظر می‌رسید، ولی کویل می‌دانست که عصبی بودن او دلیل کاملاً متفاوتی دارد. حافظه او اکنون تقریباً به طور کامل برگشته بود. و او کاملاً فشار وارد بر مأمور را درک می‌کرد.
کویل با لحن خشکی گفت: «در مریخ، یک نفر را کشتم. از پانزده محافظ گذشتم [تا دستم به او برسد]. برخی از آن‌ها مثل شما به تفنگ‌های اسنیکی پیت مسلح بودند.» او طی یک دوره پنج ساله توسط پلیس بین سیاره‌ای آموزش دیده بود تا یک آدمکش بشود. یک آدمکش حرفه‌ای. او برای از بین بردن دشمنان مسلحی مثل این دو افسر روش‌هایی بلد بود، و افسری که دریافت کننده داخل گوشی داشت نیز این را می‌دانست.
اگر به اندازه کافی سریع عمل می‌کرد…
اسلحه شلیک شد. اما او زودتر به طرفی دیگر حرکت کرده و در همان حال افسر اسلحه به دست را به زمین انداخته بود. در یک لحظه اسلحه را بچنگ آورده بود و داشت افسر دیگر را که هاج و واج مانده بود تحت پوشش قرار می‌داد.
کویل در حالیکه نفس نفس می‌زد گفت: «ذهن مرا خوانده بود. او می‌دانست من قصد دارم چه کاری انجام بدهم، اما به هر حال من انجامش دادم.»
افسر مجروح در حالیکه به صورت نیمه نشسته در آمده بود گفت: «سام او از آن تفنگ بر علیه تو استفاده نخواهد کرد. من این را نیز از ذهنش می‌خوانم. او می‌داند که کارش تمام است و می‌داند که ما نیز می‌دانیم. زود باش کویل!» در حالیکه به سختی با درد مبارزه می‌کرد، با دشواری روی پاهایش ایستاد. دستش را دراز کرد. رو به کویل گفت: «اسلحه [را بده به من]. تو نمی‌توانی از آن استفاده کنی. و اگر آن را به من پس بدهی، من تضمین می‌کنم که تو را نخواهم کشت، به تو فرصت صحبت کردن داده خواهد شد و بجای من، یک نفر از رده بالاتر در پلیس بین سیاره‌ای در مورد تو تصمیم خواهد گرفت. شاید آن‌ها بتوانند یک بار دیگر حافظه‌ی تو را پاک کنند، من نمی‌دانم. اما تو چیزی را که من قصد داشتم به خاطر آن تو را بکشم می‌دانی. من نتوانستم جلوی تو را بگیرم تا آن را به یاد نیاوری. بنابراین دلیل من برای کشتن تو از جهتی منقضی شده است.»
کویل در حالیکه اسلحه را محکم گرفته بود، ناگهان از خانه بیرون زد و به طرف آسانسور دوید. او فکرکرد اگر مرا تعقیب کنی، می‌کشمت! پس این کار را نکن! او روی دکمه آسانسور کوبید و یک لحظه بعد، درهای آسانسور به کناری لغزیدند.
پلیسها دنبالش نکرده بودند. مشخص بود که آن‌ها مختصر افکار ِعصبی او را خوانده بودند و تصمیم گرفته بودند دست به خطر نزنند.
آسانسور، با او که درونش بود، پایین رفت. این بار را جسته بود… اما بعدش چه؟ کجا می‌توانست برود؟
آسانسور به طبقه همکف رسید، و یک لحظه بعد کویل به انبوه پاهای در حال حرکت در مسیر ملحق شده بود. سرش درد می‌کرد و حالت تهوع داشت. اما دست کم از مرگ گریخته بود؛ آنجا در خانه خودش، چیزی نمانده بود که به او شلیک کنند.
با خودش فکر کرد و احتمالا وقتی مرا پیدا کنند، دوباره اینکار را خواهند کرد و با این انتقال دهنده درون من، زیاد طول نخواهد کشید [تا پیدایم کنند].
از قضای مضحک روزگار، او دقیقاً همان چیزی را که از شرکت خواتره خواسته بود به دست آورده بود! ماجرا، خطر، پلیس بین سیاره‌ای در حین انجام وظیفه، یک راز و سفری خطرناک به مریخ که زندگی‌اش را روی آن قمار کرده بود- تمام چیزهایی که او به عنوان یک حافظه غیر واقعی خواسته بود.
حالا به مزایای خاطره بودن این وقایع – خاطره و نه چیزی بیش از آن- غبطه می‌خورد.
تنها، در یک پارک ساحلی نشسته بود و بی‌هدف به دسته‌ای از پرت‌ها می‌نگریست، نیمه پرندگانی که از دو ماه مریخ وارد شده بودند و حتی در مقابل جاذبه‌ی نیرومند زمین، می‌توانستند بر فراز دشت و دریا، در هوا شناور شوند.
با خودش فکر کرد شاید بتوانم به مریخ برگردم. اما بعدش چه؟ روی مریخ اوضاع بدتر می‌شد. مأموران آن سازمان سیاسی که او رهبرشان را به قتل رسانده بود، به محض این که پایش را از سفینه بیرون می‌گذاشت، شناسایی‌اش می‌کردند. آن وقت، علاوه بر پلیس بین سیاره‌ای، آن‌ها هم دنبال او می افتادند.
او اندیشید: می‌توانید فکر کردن مرا بشنوید؟ بلواری سهل‌الوصول بود که نهایتش به پارانویا منتهی می‌شد: آنجا تنها نشسته بود، احساس می‌کرد گیرنده‌هایشان را روی او تنظیم می‌کنند، مواظبش هستند، اعمالش را ضبط می‌کنند، درباره او بحث می‌کنند… به خودش لرزید، بلند شد ایستاد، و در حالیکه دست‌هایش را تا ته در جیبش فرو برده بود، بی هدف به راه افتاد. پیش خود دریافت: فرقی نمی‌کند به کجا بروم. تا زمانی که این وسیله را درون سرم دارم، شما همیشه با من خواهید بود.
خطاب به خودش – و آنها – فکر کرد: با شما معامله‌ می‌کنم. آیا نمی‌توانید دوباره یک حافظه غیر واقعی روی ذهن من قرار بدهید؟ مثل دفعه‌ی پیش؟ حافظه‌ای که بگوید من یک زندگی معمولی داشته‌ام، هرگز به مریخ نرفته‌ام، هرگز یک یونیفرم پلیس بین سیاره‌ای را از نزدیک ندیده‌ام و هرگز هم اسلحه حمل نکرده‌ام؟
صدایی درون مغزش پاسخ داد: «همانطور که با دقت به تو توضیح داده شده، چندان فایده‌ای نخواهد داشت.»
بر جا خشکش زد.
صدا ادامه داد: «ما قبلا هم هنگامیکه روی مریخ کار می‌کردی، به همین طریق با تو ارتباط برقرار می‌کردیم. از آن موقع ماه‌ها گذشته است. در حقیقت ما فکر نمی‌کردیم هرگز دوباره چنین کاری لازم شود. کجا هستی؟»
کویل گفت: «قدم میزنم. به سوی مرگم.» و در ذهنش افزود: با اسلحه‌ی مأموران شما. پرسید: «از کجا می‌دانید که القاء‌ حافظه فایده ندارد؟ مگر روشهای مؤسسه خواتره دیگر موثر نخواهند بود؟»
«همانطور که گفتیم، اگر به تو یک سری حافظه معمولی و استاندارد داده شود، تو بی‌قرار می‌شوی و به گونه‌ای اجتناب‌ناپذیر، دوباره سراغ خواتره یا یکی از رقبایش می‌روی. نمی‌خواهیم این ماجرا یک بار دیگر تکرار شود.»
کویل گفت: «فرض کنید وقتی حافظه‌ی واقعی من پاک شد، چیزی مهم‌‌تر از خاطرات معمولی بجایش القا شود، چیزی که اشتیاق مرا ارضا کند. مطمئنم که چنین چیزی ممکن است. احتمالاً شما از همان اول مرا به همین دلیل استخدام کردید. اما شما باید بتوانید طرحی دیگر بریزید- طرحی که با خاطره من برابر باشد. مثلا من ثروتمندترین مرد روی زمین بودم اما بعد همه ثروتم را به موسسات آموزشی بخشیدم. یا من یک کاوشگر مشهور فضای دور بودم، یا همچون چیزی. از این‌‌ها، یک کدامشان هم موثر نخواهد بود؟»
سکوت.
عاجزانه گفت: «امتحان کنید. چند تا از روانکاوهای تراز اول ارتشی‌تان را بیاورید، ذهن مرا کاوش کنید. ببینید بزرگترین رویای من چیست.» سعی کرد ذهنش را به کار بیاندازد. گفت:«زن‌ها. هزاران زن. مثل دون ژوان. یک زن‌باره‌ی بین سیاره‌ای -با یک معشوقه در هر شهر ِزمین، مریخ و ماه. فقط چون خسته شده‌ام و حوصله‌ام سر رفته، دیگر این کار را کنار گذاشته‌ام. خواهش می‌کنم.» التماس کرد: «امتحان کنید.»
صدای درون سرش پرسید: «اگر ما با یک چنین راه حلی موافقت کنیم، و اگر ممکن باشد، آن وقت تو داوطلبانه تسلیم می‌شوی؟»
بعد از مدتی تأمل گفت: «بله.» به خودش گفت: این خطر را می‌پذیرم که مفت و مسلم نمی‌زنید مرا بکشید.
صدا بلافاصله گفت: «قدم اول را تو بردار. خودت را به ما تحویل بده و ما آن شق احتمالی را بررسی خواهیم کرد. به هر حال اگر نتوانیم انجامش دهیم، اگر حافظه واقعی تو مثل این بار شروع به برگشتن بکند، آنگاه…» سکوتی ایجاد شد و سپس صدا حرفش را تمام کرد «ما مجبور خواهیم بود تو را نابود کنیم. تو باید درک کنی. خب کویل، آیا هنوز هم می‌خواهی امتحان کنی؟»
او گفت: «بله.» زیرا تنها راه دیگر این بود که همین حالا بمیرد… و آن هم بی برو و برگرد. با این روش حداقل یک شانس داشت، شانسی هر چند کوچک.
صدای پلیس بین سیاره‌ای ادامه داد: «خودت را به پایگاه اصلی ما در نیویورک معرفی کن. خیابان پنجم، پلاک 580، طبقه دوازده. به محض این که خودت را تسلیم کردی، از روانکاوهایمان می‌خواهیم کار روی تو را شروع کنند. آزمون‌های شخصیت سنجی روی تو انجام می‌شود. تلاش خواهیم کرد که بزرگترین و قطعی‌ترین آرزویی را که در خیالت می‌گنجد، پیدا کنیم- و آن‌ وقت تو را به همین مؤسسه‌ی خواتره باز خواهیم گرداند، و آن‌ها را به کار خواهیم گرفت، تا به عوض آن آرزوی قبلی، این را برآورده کنند و … موفق باشی. ما به تو مدیون هستیم. تو برای ما مثل یک ابزار توانمند عمل کرده‌ای.» صدا عاری از کینه بود. هر چه که بود، آن‌ها -سازمان- با او احساس همدردی می‌کردند.
کویل گفت: «متشکرم.» و جستجو برای یک تاکسی روبوتی را آغاز کرد.
* * *
روانکاو ِسالخورده‌ی پلیس بین سیاره‌ای که چهره‌ای عبوس داشت، گفت: «آقای کویل! شما صاحب جالبترین رؤیای تخیلی هستید که می‌تواند آرزوهایتان را ارضا کند. احتمالا چیزی نیست که به صورت خودآگاه به آن فکر کنید یا برایتان جالب باشد، امیدوارم شنیدن آن خیلی باعث ناراحتی شما نشود.»
عالی‌رتبه‌ترین افسر پلیس حاضر، به تندی گفت: «اگر انتظار دارد به او شلیک نشود، به نفعش است که از شنیدن آن خیلی ناراحت نشود.»
روانکاو ادامه داد: «بر خلاف آرزوی مأمور مخفی پلیس بین سیاره‌ای بودن، که در قیاس با این یکی، محصول دوران بلوغ بود و عقلانیت مشخصی در آن دیده می‌شد، این آرزو، نتیجه‌ی یک رؤ‌یای در هم و بر هم دوران کودکی تو است. تعجبی ندارد که آن را به خاطر نمی‌آوری.
رؤیای خیالی تو این است: تو نه سال داری و در امتداد یک راه روستایی در حال قدم زدن هستی. یک نوع سفینه فضایی ناآشنا از منظومه‌ی ستاره‌ای دیگری مستقیماً در مقابل تو به زمین می‌نشیند. هیچ کس دیگری روی زمین، بجز تو آقای کویل، آن را نمی‌بیند. موجودات داخل سفینه بسیار کوچک و بی‌پناه هستند. چیزی در حدود موشهای مزرعه، با این حال آن‌ها در حال تدارک حمله به زمین هستند، و هنگامی که این گروه پیش‌رو علامت حمله را ارسال کند، ده‌ها هزار سفینه‌ی دیگر به سرعت به راه خواهند افتاد.
کویل درحالیکه احساسی در هم از علاقه و بیزاری را تجربه می‌کرد، گفت: «و اگر غلط نکنم، من جلوشان را می‌گیرم. من دست تنها آن‌ها را از بین می‌برم. احتمالا با پا له‌شان می‌کنم.»
روانکاو صبورانه گفت: «نه، تو تهاجم را متوقف می‌کنی، اما نه با نابود کردن آن‌ها. به جایش تو به آن‌ها محبت و لطف را نشان می‌دهی، هر چند با استفاده از تله پاتی – روش ارتباطی آن‌ها – تو دانسته‌ای آن‌ها به چه قصدی آمده‌اند. آن‌ها هرگز ندیده‌اند هیچ ارگانیسم هوشمندی، چنین ویژگی‌های انسانی‌ای از خود نشان دهد، و برای نشان دادن قدردانی، با تو عهدی می‌بندند.»
کویل گفت: «که تا وقتی من زنده هستم به زمین حمله نکنند.»
روانکاو رو به افسر پلیس گفت: «دقیقاً، همانطور که می‌بینید، علی‌رغم رفتار تمسخرآمیز ساختگی‌اش، با شخصیت او جور در می‌آید.»
کویل گفت: «بنابراین من تنها با وجود داشتن، با زنده بودن صـِرف، زمین را از سلطه‌ی فضایی‌ها حفاظت می‌کنم. پس در واقع، من مهم‌ترین فرد روی زمین هستم بدون اینکه حتی یک انگشتم را تکان بدهم.»
روانکاو گفت: «بله‌، در حقیقت همینطور است آقا. و این خیال، پس زمینه‌ی روان تو است، یک رؤیای دیرپا در تمام طول عمر و متعلق به دوران کودکی است، که بدون استفاده از دارو و رفتن به عمق، هرگز آن را به خاطر نمی‌آوردی. اما همیشه در تو وجود داشته، به لایه‌های پایین رفته بود، اما هرگز از بین نرفته بود.»
افسر ارشد پلیس بین سیاره‌ای، خطاب به مک کلین که نشسته بود و مشتاقانه گوش می‌کرد گفت: «آیا می‌توانید یک الگوی حافظه فرا واقعی به این عظمت در ذهن او القا کنید؟»
مک کلین گفت: «ما هر نوع آرزویی را که بگویید جایگذاری کرده‌ایم. صراحتاً عرض کنم که من خیلی بدتر از این‌ را هم شنیده‌ام. مطمئناً ما می‌توانیم از پسش بر بیاییم. بیست و چهار ساعت بعد نجات دادن زمین برای او یک آرزو نیست، بلکه او خالصانه اعتقاد خواهد داشت که این ماجرا اتفاق افتاده است.»
افسر عالی‌رتبه پلیس گفت: «پس شما می‌توانید کار را شروع کنید. ما قبلا هنگام آماده سازی یک بار دیگر حافظه او را از خاطره سفر مریخش پاک کرده‌ایم.»
کویل گفت: «کدام سفر مریخ؟»
کسی به او پاسخ نداد، بنابراین با بی میلی سؤال را به بایگانی ذهنش سپرد. و به هر حال یک وسیله‌ی نقیله پلیس در مقابلش ظاهر شده بود؛ او، مک کلین و افسر عالی‌رتبه‌ی پلیس خودشان را در آن جا کردند و اندکی بعد در راه رفتن به شیکاگو و مؤسسه خواتره بودند.
افسر پلیس به مک کلین تنومند که عصبی به نظر می‌رسید، گفت: «بهتر است این دفعه هیچ اشتباهی مرتکب نشوی.»
مک کلین در حالیکه عرق می‌ریخت زمزمه کرد: «نمی‌توانم حدس بزنم چه چیز ممکن است اشتباه از آب در بیاید. یک تنه متوقف کردن حمله به زمین از طرف یک منظومه‌ی خورشیدی دیگر. این موضوع هیچ ربطی به مریخ و پلیس بین سیاره‌ای ندارد.» سری تکان داد. «وای که یک پسربچه چه خیال‌هایی از خودش می‌سازد! آن هم با اتکا به فضائل انسانی، نه با زور! خیلی جالب و عجیب است.» با یک دستمال جیبی نخی بزرگ، عرق پیشانی‌اش را گرفت.
هیچ کس چیزی نگفت.
مک کلین گفت:«در حقیقت، تکان دهنده است.»
افسر پلیس با خشونت گفت: «ولی خودبینانه است. آنقدر که وقتی او بمیرد، تهاجم از سر گرفته می‌شود. تعجبی ندارد که آن را به خاطر نمی‌آورد، این بلندپروازانه‌ترین آرزویی است که تا به حال به آن برخورده‌ام.» با مذمت به کویل چشم دوخت و گفت: «و فکر کن که ما این مرد را در لیست حقوقی‌مان قرار داده‌ایم.»
هنگامیکه به خواتره رسیدند، منشی مؤسسه، شرلی، در حالیکه از نفس افتاده بود، در دفتر بیرونی به استقبالشان آمد. «خوش آمدید آقای کویل!» او سراسیمه بود، و سینه‌های خربزه مانندش -امروزآن‌ها را به رنگ نارنجی فسفری درآورده بود- از هیجان می‌لرزیدند. «متأسفم که آن بار همه کارها خراب از آب درآمد. مطمئنم این بار بهتر خواهد بود.»
مک کلین که هنوز با دستمال نخی ایرلندی‌اش که به طور مرتبی تا شده بود، دائم عرق پیشانی براقش را می‌گرفت، گفت: «بهتر خواهد بود.» همانطور که تند تند راه می‌رفت لاو و کیلر را جمع کرد، داگلاس کویل را به اتفاق آن‌ها تا منطقه کاری همراهی کرد و سپس با شرلی و افسر عالی‌رتبه پلیس به دفتر آشنایش بازگشت تا منتظر نتیجه شود. شرلی پرسید: «آیا برای این کار بسته‌ای از قبل آماده داریم آقای مک کلین؟» با سراسیمگی به او برخورد کرد و سپس از شرم رنگ به رنگ شد.
مک کلین گفت: «فکر می‌کنم داشته باشیم.» سعی کرد به خاطر بیاورد، سپس تلاش را رها کرد و از چارت رسمی کمک گرفت. در حالیکه با صدای بلند فکر می‌کرد گفت: «مخلوطی از بسته‌های بیست، هشتاد و یک، و شش.» از گاوصندوق واقع در اتاقک پشت میزش، بسته های مناسب را شکار کرد و بیرون کشید، آن‌ها را روی میز گذاشت تا بررسی شوند. توضیح داد: «ازبسته هشتاد و یک، یک عصای جادویی شفا دهنده که توسط نژادی از منظومه خورشیدی دیگری، به او – یعنی به مشتری مورد بحث که اینبار آقای کویل است- داده شده. نشانه‌ای از قدردانی آن‌ها.»
افسر پلیس با کنجکاوی پرسید: «کار هم می‌کند؟»
مک کلین توضیح داد: «زمانی کار می‌کرده. اما او، اهمم، می‌دانید، سال‌ها قبل از آن استفاده کرده، آن موقع چپ و راست همه را شفا می‌داده. در زمان حال فقط یک خاطره است. اما او یادش می‌آید که این عصا آن موقع‌ها خیلی فوق‌العاده کار می‌کرده.» مک کلین با دهان بسته خندید و آنگاه بسته‌ی بیست را باز کرد. «سندی از دبیر کل سازمان ملل، که از کویل به خاطر نجات دادن زمین تشکر کرده است. این دقیقاً درست نیست، چون بخشی از رؤیای کویل این است که هیچ کس از تهاجم خبر ندارد به جز او، ولی برای اینکه همه چیز واقعی‌تر به نظر برسد ما پای این را هم وسط می‌کشیم.» او بسته شش را بررسی کرد. از این یکی قرار بود چه چیزی بیرون بیاید؟ یادش نیامد. در حالیکه اخم کرده بود، زیر نگاههای مشتاق شرلی و افسر پلیس، داخل بسته‌ی پلاستیکی را زیر و رو کرد.
شرلی گفت: «نوشته‌ای با خطی مسخره.»
مک کلین گفت: «این مشخص می‌کند که آن‌ها چه کسانی بوده‌اند و از کجا آمده‌اند، و شامل یک نقشه ستاره‌ای با جزئیات است که مسیر پرواز آن‌ها تا اینجا و منظومه‌ی خورشیدی مبدأ را نشان می‌دهد. البته این به خط آن‌ها است، پس او نمی‌تواند بخواندش، اما آن‌ها را به خاطر می‌آورد که به زبان خودش آنرا برایش می‌خواندند.» هر سه شیء را روی میز قرار داد. خطاب به افسر پلیس گفت: «این‌ها باید به خانه‌ی کویل برده شود، تا وقتی به خانه برمی‌گردد پیدایشان کند و تأیید کننده‌ی رؤیای او باشند. ر.ا.ع.- روال استاندارد عملیات.»
با نگرانی با دهان بسته خندید، دلشوره داشت که پیش لاو و کیلر اوضاع چگونه پیش رفته است.
دستگاه ارتباطی زنگ زد: «آقای مک کلین متاسفم که مزاحم شما می‌شوم.» این صدای لاو بود. به محض اینکه صدا را شناخت خشکش زد، خشکش زد و زبانش بند آمد. «اما موردی پیش آمده. شاید بهتر بود خودتان می‌آمدید و نظارت می‌کردید. کویل مثل دفعه قبل نسبت به نارکیدیرن خوب واکنش نشان داده است، او بیهوش است، آرام و در حالت پذیرش اما…»
مک‌کلین به سمت ناحیه‌ی کاری دوید.
داگلاس کویل روی یک تخت پزشکی دراز کشیده بود، آرام و منظم نفس می‌کشید، چشمانش نیمه بسته بود و نسبت به اطرافیانش هوشیاری گنگی داشت.
لاو که رنگ از چهره‌اش پریده بود گفت: «ما سؤال کردن از او را شروع کردیم، تا ببینیم دقیقاً کی باید حافظه‌ی ساختگی یک تنه نجات دادن زمین را وارد کنیم، و به طرز کاملاً عجیبی…»
داگلاس کویل با صدایی گنگ و مملو از تخدیر، زمزمه کرد: «آنها به من گفتند به هیچ کس نگو. قرارمان این بود. من حتی قرار نبود به خاطر بیاورم. اما آخر چطور می‌شود چنان رویدادی را فراموش کرد؟»
مک کلین پاسخ داد به گمانم باید خیلی سخت باشد. اما تو فراموشش کرده بودی… تا همین الان…
کویل زمزمه کرد: «آنها حتی یک طومار به نشانه‌ی قدردانی هم به من دادند. من آن را در خانه‌ام پنهان کرده‌ام. به شما نشانش خواهم داد.»
مک کلین خطاب به افسر پلیس که دنبال او آمده بود گفت: «خوب، من توصیه می‌کنم بهتر است او را نکشید. اگر این کار را بکنید آن‌ها باز می‌گردند.»
کویل در حالیکه حالا چشمانش کاملا بسته بود، زمزمه کرد: «آنها یک عصای نامرئی نابود کننده نیز به من دادند. با همان عصا آن مرد اهل مریخ را که شما مرا برای کشتنش فرستاده بودید کشتم. عصا توی کشوی من است، کنار همان جعبه‌ای که کرم‌های مریخی و گیاهان خشک شده را در آن گذاشته‌ام.»
افسر پلیس بین سیاره‌ای بدون اینکه چیزی بگوید، برگشت و قدم زنان از محیط کار بیرون رفت.
مک کلین آرام آرام به دفترش برمی‌گشت. با حالت تسلیم به خودش گفت: من هم باید آن پاکت‌های مدارک ساختگی را کنار بگذارم. همین‌طور هم آن تقدیرنامه‌ی دبیر کل سازمان ملل را. با این اوضاع و احوال…»
قاعدتاً زیاد طول نمی‌کشد تا تقدیرنامه‌ی واقعی از راه برسد.
نویسنده: فیلیپ ک. دیک
مترجم: سمیه کرمی، مهدی مرعشی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.