داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شکوه قانون

دن براید پیر برای اجاق چوب می‌شکست که صدای پایی را در کوره‌ راه جلو خانه‌اش شنید. می‌خواست یک دسته ترکه را به زانویش بکوبد و بشکند، اما مکث کرد.
دن مادام که مادرش زنده بود از او مراقبت کرده بود و بعد از مرگ مادر هیچ زنی پا به خانه‌ی او نگذاشته بود. انگار خانه‌اش طلسم شده بود. تقریبا همه‌ی اثاثیه‌ی خانه رابا دست‌های خودش و به روش خودش ساخته بود. نشیمنگاه صندلی‌ها در واقع کُنده‌هایی بُرش خورده بودند، گرد، کلفت و زُمخت، درست به همان شکلی که از زیر اره در آمده بودند و رگه‌های چوب هنوز از ورای لایه‌ی کثافت و برقی که اصطکاک شلوارهای زبر و زُمخت بر آن‌ها برجاگذاشته بود، به وضوح نمایان بودند. پشتی و پایه‌های این صندلی‌ها عبارت بودند از شاخه‌های کلفت و گره‌دار زبان گنجشک که دن آن‌ها را به کنده‌های برش خورده میخکوب کرده بود. میز خانه که از چوب کاج بود و از مغازه خریداری شده بود، از مادرش به میراث رسیده بود و مایه‌ی غرور و دلخوشی او بود، اگر چه هر وقت دستش به آن می‌خورد لق می‌زد. به دیوار بی‌رنگ و جلا و لکه‌دار باسمه‌ای از مارکوس استون آویزان بود که بر پهنه‌ی دیوار غریب و مرموز می‌نمود، کنار در تقویمی با تصویر یک اسب مسابقه به چشم می‌خورد، بالای در تفنگی کهنه اما خوب و به درد بخور آویخته بود و جلو بخاری سگ شکاری پیری دراز کشیده بود که هرگاه دن از جا بر می‌خاست یا حتی می‌جنبید مشتاقانه سرش را بلند می‌کرد.
هنگامی که صدای قدم‌ها تزدیک‌تر شد سگ سر بلند کرد و چون دن دسته‌ی ترکه‌ها را بر زمین نهاد و متفکرانه گَرد دست‌هایش را با پُشت شلوارش سترد، به صدای بلند پارس کرد، اما فقط می‌خواست هشیاری‌اش را به رخ اربابش بکشد. حیوان کم و بیش مثل انسان‌ها باشعور بود. می‌دانست که مردم خیال می‌کنند که پیرو ناتوان شده و بهار زندگی‌اش را پشت سر نهاده است.
پیش از آن‌که دن سر برگرداند سایه‌ی مردی روی تکه نور مستطیل شکل و خاک‌آلودی که از بالای در دولته‌ای بر زمین تابیده بود، افتاد.
صدایی پوزش طلبانه پرسید: «تنهایی، دن؟»
پیرمرد بانگ زد: «بیا تو، بیا تو، گروهبان، خوش آمدی،» و با گام‌های نسبتا لرزان به طرف در که پلیس بلندبالا بازش کرده بود شتافت. پلیس در آستانه‌ی در ایستاده بود، نیمی از سر و بدنش در نور آفتاب و نیمی در سایه بود؛ درون خانه به راستی تاریک بود. یک سوی صورت سرخش رو به نور بود و پشت سرش شاخه‌های سبز و خرم درخت زبان گنجشکی در برابر پس‌زمینه‌ی آبی آسمان گسترده بود. مزرعه‌های سبز، که گاه توده‌ی سنگ‌های قهوه‌ای سرخ‌فام در میان آن‌ها به چشم می‌خورد، تا پایین تپه امتداد داشتند و پشت آن‌ها دریا درخشان و شفاف در سراسر افق گسترده بود. صورت گروهبان گوشتالود و تر و تازه بود و چهره‌ی پیرمرد که از تاریکی آشپزخانه بیرون آمده بود رنگ باد و خورشید را به خود گرفته بود، اجزای صورتش در کشاکش نبرد با زمانه و آب و هوای نامساعد طوری شکل گرفته بود که گویی بر صخره‌ای حک شده بود.
گروهبان گفت: «دن، به خدا انگار روز به روز جوان‌تر می‌شوی.»
پیرمرد جواب داد: «بد نیستم، گروهبان، شکایتی ندارم.»
لحنش نشان می‌داد که تعریف گروهبان را باور کرده است اما ادب به او اجازه نمی‌دهد که زیاد به روی خودش بیاورد.
– چه خوب، چون اگر هم می‌نالیدی کسی باور نمی‌کرد. تازه سگ پیرت هم تکان نخورده.
سگ به آرامی غرید، گویی می‌خواست بفهماند که بی‌ادبی گروهبان را که به سن و سالش اشاره کرده بود به یاد خواهد سپرد، اما در واقع هر وقت که اسمش را می‌آوردند می‌غرید چون خیال می‌کرد که مردم فقط از او بد می‌گویند.
– خودت چطوری گروهبان؟
– مثل همه، نه خیلی خوب و نه خیلی بد. هرکس برای خودش گرفتاری‌هایی دارد، اما به لطف خدا در زندگی دلخوشی‌هایی هست.
– زن و بچه‌هایت چطورند؟
– خدا را شکر، همه خوبند. یک ماهی بود که از من دور بودند، رفته بودند کلر، پهلوی مادرزنم.
– راستی؟ به کلر رفته بودند؟
– آره، این یک ماهه خیلی آرامش داشتم.
پیرمرد دور و برش را نگاه کرد و بعد به اتاق خواب رفت و لحظه‌ای بعد با پیراهنی کهنه برگشت. نشیمنگاه و پشتی صندلی نزدیک بخاری را با همان پیراهن گردگیری کرد و گفت: «بنشین، گروهبان، حتما بعد از سفر خسته‌ای، راه درازی است. چطور آمدی؟»
– تیگ لیری مرا رساند. دن، تو را خدا خودت را به زحمت نینداز. زیاد اینجا نمی‌مانم. قول داده‌ام که یک ساعت دیگر برگردم.
دن گفت: «چه عجله‌ای داری؟ ببین، پیش پای تو اجاق را روشن کردم.»
– ای بابا، دن، می‌خواهی برایم چای درست کنی.
– نه بابا، می‌خواهم برای خودم چای درست کنم و اگر یک فنجان نخوری جدا می‌رنجم.
– دن، نمی‌خواهم رویت را زمین بگذارم. اما همین یک ساعت پیش در پادگان چای خوردم.
– صبرکن، بابا، صبرکن، برایت چیزی می‌آورم که اشتهایت را باز کند.
پیرمرد کتری سنگین را به زنجیر بالای اجاق روباز آویخت، سگ از جا بلند شد و با اشتیاق گوش‌هایش را تکان داد. پلیس دکمه‌های فرنچ و کمربندش را باز کرد. از جیب روی سینه‌اش یک پیپ و یک غلنبه تنباکو درآورد، با آرامش پا روی پا انداخت و با چاقوی جیبی‌اش به آهستگی و با دقت تکه‌ای از تنباکو جدا کرد. پیرمرد سراغ قفسه‌ی ظرف‌ها رفت و دو فنجان خوش‌ نقش و نگار بیرون آورد. فقط همین دو فنجان را داشت؛ هر دو لب‌پر بودند و دسته هم نداشتند، پیرمرد فقط در موارد استثنایی از آن‌ها استفاده می‌کرد؛ ترجیح می‌داد در پیاله چای بنوشد. تصادفا چشمش به درون فنجان‌ها افتاد و دید که گردی که همیشه در کلبه‌ی کوچک و دود ‌زده‌اش پراکنده بود بر آن‌ها نشسته است، معلوم بود که از مدت‌ها پیش مورد استفاده قرار نگرفته بودند. دوباره به صرافت پیراهن کهنه افتاد، با وقار آستین‌هایش را بالا زد و تو و بیرون فنجان‌ها را خوب پاک کرد و برق انداخت. بعد خم شد و در گنجه را باز کرد و یک بتری پر از مایعی بی‌رنگ، ظاهرا دست‌نخورده، بیرون آورد. چوب‌پنبه‌ی بتری را برداشت و محتوی آن را بویید، لحظه‌ای مکث کرد گویی می‌خواست به یاد بیاورد که پیش از آن دقیقا در کجا این بوی خاص به مشامش خورده است. خاطر جمع که شد قد راست کرد و با دست و دل‌ بازی محتوی بتری را در فنجان ریخت و با لحنی آرام و مغرورانه گفت: «گروهبان، این را امتحان کن.»
اگر گروهبان دغدغه‌ی خاطری هم از فکر نوشیدن ویسکی قاچاق داشت بر آن سرپوش گذاشت، به دقت محتوی فنجان را نگاه کرد و آن را بویید، بعد به پیرمرد نگاه کرد و گفت: «چیز خوبی به نظر می‌رسد.»
دن بی‌تعارف جواب داد: «باید هم خوب باشد.»
گروهبان گفت: «طعمش هم خوب است.»
دن که نمی‌خواست از مهمان نوازی خود، آن هم در خانه‌اش تعریف کند، گفت: «نه بابا، آن قدرها هم تعریف ندارد.»
گروهبان بی‌آن‌که بخواهد طعنه بزند، گفت: «حتما تو بعتر از من می‌دانی.»
دن گفت: «در این اوضاع و احوال دیگر مشروب هم مثل مشروب‌های قدیم نمی‌شود.» سعی می‌کرد از قانونی که مهمانش مجری آن بود صراحتا ایراد نگیرد.
گروهبان متفکرانه گفت: «این را از دیگران هم شنیده‌ام. آدم‌های با تجربه می‌گویند که مشروب‌های قدیم خیلی بهتر بودند.»
پیرمرد گفت: «عمل آوردن مشروب وقت زیادی می‌خواهد. اصلا کار درست و حسابی را نمی‌شود با عجله انجام داد.»
– این هم برای خودش هنری است.
– همین طور است.
– هنر وقت و حوصله می‌خواهد.
دن با تاکید اضافه کرد: «و کاردانی. هر هنری راز و رمزی دارد و رمز عرق‌کشی هم مثل ترانه‌های قدیم از یادها می‌رود. بچه که بودم در ولایت ما کسی نبود که دست کم صد ترانه از بر نباشد، اما مردم پخش و پلا که شدند و هر کدام به سویی رفتند، ترانه‌ها هم گم شدند»، بعد محتاطانه گفت: «از وقتی که اوضاع این طور شده. آن قدر مردم به دوندگی افتاده‌اند که همه‌ی رمز و رازها از یادها رفته‌اند.»
– حتما فوت و فن‌های زیادی در کار بوده.
– همین طور است. از هر کسی که امروزه ویسکی درست می‌کند بپرس که آیا بلد است با خلنگ ویسکی درست کند یا نه.
گروهبان پرسید: «در قدیم از خلنگ ویسکی می‌گرفتند؟»
– آره.
– خودت هیچ‌ وقت از آن نوع ویسکی خورده‌ای؟
– نه، اما پیرمردهایی را سراغ داشتم که از آن خورده بودند و می‌گفتند مشروب‌هایی که امروزه درست می‌کنند به هیچ وجه به پای آن نمی‌رسند.
– عجب! دن، گاهی وقت‌ها به این فکر می‌افتم که غیر قانونی کردن عرق‌کشی اشتباه بزرگی بوده.
دن سر تکان داد، اما نگاهش گویا بود. با این همه از ادب به دور بود که آدم از حرفه‌ی مهمانش انتقاد کند. بعد با لحنی دو پهلو گفت: «شاید این طور باشد، شاید هم نباشد.»
– اما آخر مردم بیچاره چه دلخوشی دیگری دارند؟
– لابد آن‌هایی که قانون وضع می‌کنند برای خودشان دلیلی دارند.
– با همه‌ی این‌ها قانون سختی است.
آخر گروهبان هم نمی‌خواست که در بزرگواری از دن عقب بماند. هر چند پیرمرد از مافوق‌های او و راه و روش‌های پر از راز و رمز آن‌ها دفاع می‌کرد، ادب حکم می‌کرد که حرفش را کاملا تایید نکند.
دن حرف‌هایش را جمع‌بندی کرد و گفت: «به خاطر همین راز و رمز‌هاست که دلم می‌سوزد. آدم‌هایی می‌میرند و آدم‌های دیگری به دنیا می‌آیند. یکی می‌کارد و دیگری می‌خورد، اما رازی که از یادها رفت دیگر برای همیشه گم شده است.»
گروهبان اندوهگین گفت: «درست است، برای همیشه گم می‌شود.»
دن فنجانش را برداشت و در یک سطل آب تمیز که کنار در بود آبش کشید و با همان پیراهن خشکش کرد. فنجان را با احتیاط کنار دست گروهبان گذاشت. از قفسه یک پارچ شیر و کیسه‌ای آبی رنگ پر از قند بیرون آورد؛ بعد تکه‌ی کره‌ی محلی و یک گرده نان خانگی تازه و دست نخورده کنار آن‌ها گذاشت. کاملا معلوم بود که پیرمرد منتظر مهمان بوده است. در این بین کتری به غل‌غل افتاد و سگ گوش‌هایش را تکان داد و با عصبانیت به سمت کتری پارس کرد.
دن با لگد سگ را از سر راهش کنار زد و با کج خلقی گفت: «گم شو، حیوان نفهم!»
چای درست کرد و در دو فنجان ریخت. گروهبان یک تکه‌ی بزرگ نان برید و با دست و دل بازی به آن کره مالید.
پیرمرد با آرامش خاص سالخورگان موضوع صحبتش را پی گرفت و گفت: «داروها هم به همین سرنوشت دچار شده‌اند. همه‌ی فوت و فن‌های کار فراموش شده، هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که پزشک‌های امروزی به اندازه‌ی آن‌هایی که فوت و فن‌های قدیمی را بلد بودند به کارشان واردند.»
گروهبان با دهان پر پرسید: «راستی؟»
– معلوم است، زمانی که در اینجا هم پزشک داشتیم و هم حکیم‌باشی همه این را می‌دانستند.
– لابد مردم پهلوی پزشک‌ها نمی‌رفتند، نه؟
 «معلوم است که نه. می‌دانی چرا؟» بعد همه‌ی عالم بیرون کلبه را در یک حرکت دَوَرانی دستش خلاصه کرد و گفت: «آن بیرون، در دامنه‌ی تپه‌ها دوای هر دردی پیدا می‌شود. چون این را نوشته‌اند»، شستش را بر میز کوفت و ادامه داد: «این را شاعران نوشته‌اند: "هر کجا دردی باشد درمانش هم پیدا می‌شود." اما مردم از تپه‌ها بالا و پایین می‌روند و تنها چیزی که به چشمشان می‌آید یک مشت گُل است، گُل، انگار خداوند قادر متعال کاری جز آفریدن یک مشت گُل به درد نخور نداشته!»
گروهبان گفت: «آره، حکیم‌باشی‌ها درد‌هایی را علاج می‌کردند که پزشک‌ها از درمانش عاجز می‌ماندند.»
دن با تلخ‌کامی گفت: «آی گفتی! من که این را خوب می‌دانم. فقط عقلم این را نمی‌گوید. چهار ستون بدنم هم این را احساس می‌کند.»
گروهبان با لحنی متاثر پرسید: «هنوز رماتیسم اذیتت می‌کند؟»
– آره. آره، کجایی ای کیتی اوهارا؟ کجایی ای نورا مالی؟ اگر شماها زنده بودید از باد گوهستان و باد دریا واهمه‌ای نداشتم، ناچار نبودم با این نسخه‌های به دردنخور به داروخانه بروم و از این آدم‌های نادان آشغال‌های آبی و صورتی و زرد را بگیرم.»
گروهبان گفت: «حالا که این طور است، خودم، دوای دردت را تهیه می‌کنم.»
– ای بابا، هیچ دوایی درد مرا درمان نمی‌کند.
– اشتباهت همین جاست، دن. اول امتحانش کن بعد نتیجه را به من بگو. عمویم آن قدر پایش درد می‌کرد که فریاد می‌زد و التماس می‌کرد که نجار بیاوریم تا هر دو پایش را با اره‌ی دستی ببرد، همین دارو علاجش کرد.
دن با لحنی پر طمطراق گفت: «حاضرم پانصد پوند بدهم و پنجاه پوند دیگر هم رویش بگذارم تا از شر این درد خلاص بشوم.»
گروهبان چایش را با یک جرعه سر کشید و خدا را شکر کرد. بعد کبریت کشید و چون سرگرم جواب دادن به سوال‌های پیرمرد بود کبریت خاموش شد. دوباره و سه باره این کار را تکرار کرد، گویی می‌خواست با دست‌دست کردن اشتیاقش را به پیپ کشیدن بیشتر کند. دست آخر پیپش را چاق کرد، دو مرد صندلی‌هایشان را رو به اجاق چرخاندند و نوک پاهایشان را کنار هم روی خاکستر درون اجاق گذاشتند. با کیف و لذت به پیپ‌ها پک‌های عمیق می‌زدند، گاه با هم گپ می‌زدند و گاهی مدت‌ها سکوت می‌کردند.
گروهبان گفت: «امیدوارم که تو را از کار باز نداشته باشم.» انگار تازه به صرافت افتاده بود که بیش از حد در آنجا درنگ کرده است.
– نه بابا، از چه کاری بازم بداری؟
– اگر مزاحمم بی‌تعارف بگو. اصلا دوست ندارم وقتت را تلف کنم.
– به خدا اگر تا صبح هم اینجا بمانی وقتم تلف نمی‌شود.
گروهبان گفت: «خودم هم از گپ زدن با تو لذت می‌برم.»
دوباره گرم صحبت شدند. نور خورشید پررنگ‌تر شد و رنگ‌مایه‌ی طلایی گرفت، سپس کم‌‌کم آشپزخانه را دور زد و ناپدید شد. فضای آشپزخانه خاکستری‌فام شد و نوری سرد و بی‌رنگ بر فنجان‌ها و کاسه‌های روی قفسه تابیدن گرفت. باسترکی روی درخت زبان‌گنجشک نغمه سر داد. نور اجاق در تاریک روشن اتاق پررنگ و پررنگ‌تر شده بود و اینک به لکه‌ای گرم و سرخ می‌مانست.
وقتی که گروهبان از جا برخاست تا راهی شود، در بیرون کلبه نیز هوا رو به تاریکی گذاشته بود. کمربند و دگمه‌های فرنچش را بست، لباسش رامرتب کرد و کلاهش را کمی رو به عقب و کج بر سر گذاشت و گفت: «خوب، یک دل سیر با هم گپ زدیم.»
دن گفت: «خوشحالم کردی، جدا خوشحالم کردی.»
– حتما آن دوایی را که گفتم برایت فراهم می‌کنم.
– خدا عوضت بدهد!
– فعلا خداحافظ، دن.
– خداحافظ گروهبان، موفق باشی.
دن گروهبان را فقط تا دم در همراهی کرد. باز سر جایش کنار اجاق نشست، پیپش را دوباره بیرون آورد و متفکرانه در لوله‌اش فوت کرد. خم شده بود تا ترکه‌ای را روی آتش بگیرد و روشنش کند که دوباره صدای پایی به گوشش خورد. گروهبان بود. سرش را از روی لته‌ی پایینی در کمی تو آورد و به آرامی گفت: «راستی، دن!»
دن برگشت و پرسید: «چه‌کار داری، گروهبان؟» دستش هنوز طرف ترکه دراز بود. صورت گروهبان را نمی‌دید، فقط صدایش را می‌شنید.
– دن، خیال نداری آن جریمه‌ی کوچولو را بپردازی؟
سکوتی کوتاه برقرار شد. دن ترکه را که اینک آتش گرفته بود برداشت، به آرامی از جا بلند شد و در حالی که ترکه‌ی مشتعل را در کاسه‌ی تقریبا خالی پیپش می‌چپاند لخ‌لخ کنان به طرف در رفت و به لته‌ی پایینی در تکیه داد. گروهبان دست‌ها را در جیب شلوارش کرده بود و به کوره‌راه جلو خانه چشم دوخته بود، بخش زیادی از پهنه‌ی دریا نیز دیدرس بود.
دن با خونسردی گفت: «گروهبان، راستش را بخواهی، نه.»
– من هم همین فکر را می‌کردم، دن؛ فکر می‌کردم که حاضر نیستی جریمه را بدهی.
– هر دو مدتی سکوت کردند و در این بین آواز باسترک بلندتر و شادتر شد. خورشید غروب بر پاره ابرهای ارغوانی که آن بالا، فراتر از وزش باد، در آسمان بی‌حرکت بودند، نور می‌افشاند.
– گروهبان گفت: «راستش را بخواهی تا حدودی به همین دلیل سراغت آمدم.»
– من هم همین فکر را می‌کردم، گروهبان، درست موقعی که از در بیرون می‌رفتی به این فکر افتادم.
– دن، اگر نگران پول هستی، مطمئنم خیلی‌ها حاضرند با کمال میل کمکت کنند.
– می‌دانم، گروهبان، از بابت پول نگران نیستم، بیشتر از این ناراحتم که اگر جریمه را بدهم دل آن مردک خنک می‌شود. آخر خیلی عصبانی‌ام کرد.
گروهبان اظهار نظری نکرد و باز سکوتی طولانی بین آن دو برقرار شد. بالاخره گروهبان سکوت را شکست و گفت: «حکم جلبت را به من داده‌اند.» لحنش نشان می‌داد که خود را از دست داشتن در چنین اقدام خصمانه‌ای مبرا می‌داند.
دن باتعجب پرسید: «راستی؟» گویی از بی‌فکری اولیای امور به شگفت آمده بود.
– بنابراین، هر وقت که صلاح دانستی…
دن گفت: «حالا که حرفش را زدی، همین الان هم می‌توانم همراهت بیایم.» این را به عنوان پیشنهادی مطرح کرد که خودش هم می‌دانست جای بحث دارد.
گروهبان، همان طور که پیرمرد انتظار داشت، با حرکت دست پیشنهادش را رد کرد و گفت: «ای بابا، چرا همین الان بیایی؟»
دن دلگرم شد و اضافه کرد: «فردا هم می‌توانم بیایم.»
گروهبان با همان لحنی که پیرمرد انتظارش را داشت پرسید: «الان برای تو وقت مناسبی است؟»
پیرمرد با تاکید گفت: «راستش را بخواهی روز جمعه بعد از ناهار برایم از همه مناسب‌تر است، در شهر کارهایی دارم و می‌خواهم با یک تیر دو نشان بزنم.»
گروهبان گفت: «جمعه عالی است اگر هم نباشد به جهنم، بگذار منتظر بمانند. هر وقت صلاح دانستی به آنجا برو و بگو من تو را فرستاده‌ام.» حالا که این قضیه حساس فیصله پیدا کرده بود خیالش راحت شده بود.
– گروهبان، اگر زحمت نباشد دلم می‌خواهد خودت هم آنجا باشی. آخر کمی خجالت می‌کشم.
– ای بابا، اینکه خجالت ندارد. یکی از بچه‌های محله‌مان به اسم ویلین نگهبان زندان است. به سراغش برو. به او می‌گویم که قرار است بیایی؛ مطمئن باش که وقتی بفهمد که تو دوست منی وسایل آسایشت را طوری فراهم می‌کند که انگار در خانه‌ی خودت باشی.
دن بارضایت گفت: «عالی است، گروهبان، دلم می‌خواهد دوستانم دور و برم باشند.»
– نگران نباش، در بین دوستان خواهی بود. باز هم خداحافظ، دن. باید عجله کنم.
– صبرکن، صبرکن تا جاده همراهت بیایم.
با هم قدم زنان کوره راهی را که به جاده منتهی می‌شد پیمودند و در راه دن ماوقع را برای گروهبان شرح داد و تعریف کرد که چطور شده بود که او، پیرمردی محترم، بد آورده بود و سرِ پیرمردِ دیگری را طوری شکسته بود که ناچار آن بیچاره را به بیمارستان برده بودند و توضیح داد که چرا دلش نمیخواست برای صدمه‌ای که ضمن بگو‌مگو به سبب بی‌ادبی پیرمرد مورد بحث به او وارد کرده بود جریمه‌ی نقدی بپردازد و دلش را خنک کند.
دن در حالی که به کلبه‌ی کوچک دیگری در بالای تپه چشم دوخته بود، گفت: «می‌دانی، گروهبان؟ همین الان پیرمرد آنجا نشسته است و با آن چشم‌های کم‌سو و نم‌نمویش ما را می‌پاید و بزرگ‌ترین آرزویش این است که جریمه را بدهم. اما من داغ به دلش می‌گذارم. حاضرم روی زمین لخت زندان بخوابم و رنج و عذاب بکشم تا او و بچه‌هایش از خجالت نتوانند سر بلند کنند.»
روز جمعه دن الاغش را آماده کرد و راهی شد. شماری از همسایه‌ها که می‌خواستند با او خداحافظی کنند دنبالش راه افتادند. بالای تپه که رسید ایستاد تا بدرقه کنندگان را راهی خانه‌هایشان کند. پیرمردی که سینه‌کش‌آفتاب نشسته بود شتاب‌زده به درون کلبه‌اش رفت و لحظه‌ای بعد در کلبه را به آرامی بست.
دن با همه‌ی دوستانش دست داد، الاغش را سیخونک زد و فریاد کشید: «هین. حیوان!» و تک و تنها راه زندان را پیش گرفت و رفت.
نویسنده: فرانک اوکانر
مترجم: حشمت کامرانی

آدم خوب کم پیدا می‌شود

مادربزرگ خوش نداشت به فلوریدا برود، دلش می‌خواست برود تنسی شرقی چند تا از بستگانش را ببیند و هر وقت فرصتی دست می‌داد سعی می‌کرد نظر بیلی را برگرداند. بیلی پسرش، پسر یکی یک دانه اش، بود که در خانه اش زندگی می‌کرد. بیلی پشت میز، روی لبه صندلی، نشسته بود و سرگرم خواندن صفحه ورزشی مجله جورنال بود. مادربزرگ گفت: "بیلی، اینجارو نگاه کن، اینو بخون."یک دستش را به کمر لاغرش گذاشته بود و با دست دیگر روزنامه رو تق تق به سر طاس او می‌زد. "یه بابایی، که اسم خودشو ناجور گذوشته، از زندون فدرال فرار کرده رفته طرف فلوریدا. بخون ببین چه بلایی به سر فلوریدایی‌ها آورده. بگیر بخون. من بچه‌ها رو بر نمی‌دارم ببرم جایی که توش همچین آدمکشی ول بگرده. یعنی اگر این کارو بکنم جواب وجدانمو چی بدم؟"
بیلی سرش رو از رو مجله برنداشت، این بود که مادربزرگ برگشت و رویش را به مادر بچه‌ها که زنی جوان بود و شلوار خانه پوشیده بود، چهره ای معصومانه و پهن چون کلم داشت و موهایش را با روسری سبزی پوشانده بود و در دو سوی سرش، مثل دو گوش خرگوش، گره زده بود. زن روی کاناپه نشسته بود و مشغول غذا دادن به بچه اش بود. پیرزن گفت: "بچه‌ها که فلوریدا رو دیده ن، برای تنوع هم شده شما باید اون‌هارو ببرین یه جای دیگه تا دنیا دیده بشن. اون‌ها پاشون به تنسی شرقی نرسیده. "
مادر بچه‌ها به ظاهر حرفش رو نشنید اما پسر هشت ساله، جان وسلی، بچه ای چارشانه و عینکی، گفت: "اگه شما دلتون نمی‌خواد برین فلوریدا، چرا همین جا تو خونه نمی‌مونین؟ "او و دختر کوچک، جون استار، روی زمین مشغول خواندن روزنامه فکاهی بودند.
جون استار بی آنکه سرش را، که موهای بور آن را پوشانده بود، بلند کند، گفت: "من که می‌گم اگه همه ی دنیا رو به مادربزرگ بدن حاضر نمی‌شه تو خونه بند بشه. "
مادربزرگ گفت: "خب، اگه این بابا، یعنی ناجور، دستش به شما رسید، اونوقت چه می‌کنین؟ "
جان وسلی گفت: "می‌خوابونم تو گوشش. "
جون استار گفت: "اگه یه ملیون پول به مادربزرگ بدن حاضر نیست تو خونه بند بشه. می‌ترسه بلایی سرش بیاد. هر جا ما میریم خودشو پیش می‌اندازه. "
مادربزرگ گفت: "چشمم روشن، دختر خانوم! بذار دفعه ی دیگه بیای پیشم موهاتو فر بزنم."
جون استار گفت: "موهای من خودش فر داره. "
صبح روز بعد، مادربزرگ نفر اولی بود که تو اتومبیل جا خوش کرده بود و آماده حرکت بود. کیف مشکی بزرگ سفرش را، که به سر اسب آبی می‌ماند، یک گوشه گذاشته بود و زیر آن سبدی پنهان کرده بود که در آن پیتی سینگ، گربه ی خانواده، را جا داده بود. دلش رضا نمی‌داد که گربه را سه روز تمام در خانه رها کند، چون هم دلش برای او تنگ می‌شد و هم می‌ترسید که نکند گربه خودش را به یکی از شعله پخش کن‌های اجاق گاز بزند و خفه شود. با این همه، پسرش، بیلی، خوشش نمی‌آمد با یک گربه وارد مهمانخانه شود.
مادربزرگ وسط صندلی عقب نشست و در دو سویش جان وسلی و جون استار نشستند. بیلی و مادر بچه‌ها و بچه ی کوچک روی صندلی جلو جا گرفتند و همگی در ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه خانه شان را در آتلانتا پشت سر گذاشتند. کیلومتر شمار اتومبیل عدد 55890 را نشان می‌داد. به گمان مادربزرگ یادداشت کردن این شماره از این نظر جالب بود که هنگام برگشتن می‌فهمیدند اتومبیل شان چند کیلومتر راه رفته. بیست دقیقه طول کشید تا به حومه شهر رسیدند.
پیرزن با خیال راحت پشت داده بود، دستکش‌های نخی سفیدش را درآورده و با کیف پولش روی رف شیشه ی عقب گذاشته بود. مادر بچه‌ها باز همان شلوار خانه پایش بود و موهایش را نیز با همان روسری سبز بسته بود؛ اما مادربزرگ یک کلاه حصیری آبی آسمانی بر سر داشت که چند بنفشه سفید بر لبش دیده می‌شد و پیراهنی به رنگ آبی آسمانی پوشیده بود که یک دایره سفید در متن آن دیده می‌شد. یقه و سر دست‌های پیراهن از پارچه نازک سفیدی بود که بر حاشیه آن تور دوخته شده بود و جلوی سینه، به موازی یقه، یک ردیف بنفشه از پارچه ارغوانی سنجاق شده بود و وسط آنها عنبرچه ای دیده می‌شد. اگر تصادفی رخ می‌داد و مادربزرگ جانش را در بزرگراه از دست می‌داد، هر کس چشمش به او می‌افتاد بیدرنگ میدید که به یک خانم متشخص برخورده است.
مادربزرگ گفت به گمانش روز خوبی است و برای رانندگی جان می‌دهد، هوا نه خیلی گرم است نه خیلی سرد و از سر اخطار به بیلی گفت که حداکثر سرعت را ساعتی هشتاد کیلومتر نوشته اند و گشتیها خودشان را پشت جایگاه آگهی‌های تجارتی و انبوه درختهای کوتاه پنهان می‌کنند و پیش از این که بیلی فرصت پیدا کند از سرعتش بکاهد، به سرعت باد خودشان را می‌رسانند. کوچکترین منظره ی جالبی نبود که از چشم مادربزرگ دور بماند: کوه سنگی؛ سنگ‌های خارای آبی رنگ که گهگاه در دو سوی بزرگراه دیده می‌شد؛ خاکریزهای درخشانی که رگه‌های ارغوانی داشت؛ و کشتزارهایی که مانند تور سبز همه جا را پوشانده بود. نور نقره ای آفتاب به همه جای درخت‌ها می‌تابید و حتی کوتاه ترین آنها نیز تلالو داشت. بچه‌ها سرگرم مطالعه‌ی مجله‌های فکاهی شان بودند و مادرشان خوابیده بود.
جان وسلی گفت: "خوبه تند از جورجیا رد بشیم تا چشممون به هیچ جاش نیفته. "
مادربزرگ گفت: "اگه من پسر کوچولویی بودم این طور از محل تولدم بدگویی نمی‌کردم. هم کوه‌های تنسی دیدنی ان هم تپه‌های جورجیا. "
جان وسلی گفت: "تنسی یه جای کوهستانی خاک بر سره، جورجیا هم یه استان کثافته. "
جون استار گفت: "آی گفتی. "
مادربزرگ انگشتهای باریکش را، که رگهای آن بیرون زده بود، تا کرد و گفت: "وقتی ما بچه بودیم به محل تولدمون بیشتر احترام میذاشتیم و به خیلی چیزهای دیگه. اونوقتها مردم کار بدی نمی‌کردن. راستی، او نی نی کوچولوی مامانی رو نگاه کنین! "این رو گفت و به بچه سیاهپوستی اشاره کرد که در درگاه کلبه مخروبه ای ایستاده بود و پرسید: "برای نقاشی کردن جون نمی‌ده؟ "اونوقت همه سرشون رو برگردوندند و از شیشه عقب سیاهپوست کوچولو رو نگاه کردند. پسرک دستش را تکان تکان داد.
جون استار گفت: "چیزی پاش نکرده بود. "
مادربزرگ توضیح داد: "شاید نداشته باشه. آخه، بچه‌های سیاهپوست مثل ما همه چی ندارن. اگه نقاشی بلد بودم شکل شو می‌کشیدم. "
بچه‌ها مجله‌های فکاهی شان را با هم عوض کردند.
مادربزرگ گفت که بچه را به او بدهند و مادر بچه‌ها او را از روی صندلی جلو به مادربزرگ داد. مادربزرگ بچه را روی زانویش نشاند و همانطور که تکان تکان می‌داددرباره تک تک چیزهایی که از کنارشان می‌گذشتند برایش حرف می‌زد. دهانش را برای بچه غنچه می‌کرد، چشمهایش را می‌گرداند و چهره ی تکیده و پلاسیده اش را به چهره ی نرم و صاف بچه می‌چسباند و بچه گهگاه لبخندی به اجبار تحویلش میداد. از کنار کشتزار بزرگ پنبه ای، که در وسط آن پنج شش گور محصور جزیره مانند دیده می‌شد، گذشتند. مادربزرگ با دست آن جا را نشان داد و گفت: "قبرسونو ببینین. اونجا قبرسون قدیمی‌خونوادگی یه. لابد آدمهای مزرعه بوده ن. "
جان وسلی گفت: "حالا مزرعه شون کجاست؟ "
مادربزرگ گفت: "‌ها،‌ها،‌ها، بر باد رفته. "
بچه‌ها که مجله‌های فکاهی شان را تمام کردند ناهارشان را باز کردند و مشغول خوردن شدند.مادربزرگ یک ساندویچ کره بادام زمینی و یک دانه زیتون خورد و نگذاشت بچه‌ها جعبه و دستمالهای کاغذی را از پنجره بیرون بیندازند. وقتی که دیگر کار نکرده ای نماند، ابر بازی را شروع کردند. یک نفر تکه ابری انتخاب می‌کرد و می‌گذاشت تا دو نفر دیگر شکل آن را حدس بزنند. جان وسلی تبری را انتخاب کرد که به شکل گاو بود و جون استار، که گاو را حدس زد، جان وسلی گفت که نه، ماشین است و جون استار گفت که نامردی کردی. آنوقت از روی سر مادربزرگ شروع کردند به کتک کاری.
مادربزرگ گفت که اگر آرام بگیرند قصه ای برایشان تعریف می‌کند. مادربزرگ قصه می‌گفت و سرش را به چپ و راست می‌برد و با حرکت سر و دست به آن آب و تاب می‌داد. تعریف کرد که وقتی دختر بورده مردی اهل جاسپر جورجیا عاشقش شده. گفت که مرد خوش قیافه و متشخص بود و بعد از ظهر شنبه‌ها برایش هندوانه ای می‌آورد که رویش چند حرف از حرف‌های اسمش را کنده بود. مادربزرگ گفت که بعد از ظهر یک روز شنبه هندوانه ای آورده اما چون کسی در خانه نبوده، آن را روی ایوان گذاشته و سوار کالسکه چهار اسبه اش شده و راه جاسپر را در پیش گرفته. اما مادربزرگ رنگ هندوانه را ندیده چون پسرک سیاهپوستی که روی هندوانه حرفهای ب. خ. و. ر. را دیده نوش جان کرده است. جان وسلی، که عاشق داستان‌های کمدی بود غش غش خندید و جون استار گفت که قصه تعریفی ندارد و گفت که هیچ وقت حاضر نیست با مردی عروسی کند که روز شنبه برایش فقط هندوانه بیاورد. مادربزرگ گفت که اگر با او عروسی کرده بودم عاقبت به خیر شده بودم چون مرد متشخصی بود و همان روزهای اولی که سهام کوکاکولا منتشر شده بود خریده بود و چند سال پیش با داشتن یک عالم ثروت دنیا را گذاشت و رفت.
در مهمانخانه سر راه «برج» توقف کردند تا ساندویچ بریان بخورند. قسمتی از مهمانخانه را با گچ کاری تزئین کرده بودند و قسمتی را با چوب. پمپ بنزین و سالن رقص در یک زمین بی درخت و بی علف قرار داشت. مردی چاق، به نام سامی‌سرخه، آن جا را می‌گرداند. روی در و دیوار ساختمان با کلمه‌های درشت چیزهایی نوشته بودند که از همه جای بزرگراه دیده می‌شد: بریان مشهور سامی‌سرخه را امتحان کنید؛ بریان مشهور سامی‌سرخه بی نظیر است؛ پسرک چاق با لبخند شاد؛ یک عمر تجربه.
سامی‌سرخه روی زمین لخت بیرون برج دراز کشیده بود و سرش در سایه یک چرخ باربری قرار داشت. در همان نزدیکی میمون خاکستری کوچکی، که سر و صدا راه انداخته بود، با زنجیر به درخت زیتون تلخ کوچکی بسته شده بود. میمون، که دید بچه‌ها از اتومبیل بیرون پریدند و به سویش دویدند، جستی زد و از درخت بالا رفت و روی بلند ترین شاخه نشست.
وارد برج شدند و اتاق دراز تاریکی دیدند که در یک سویش پیش خوان و در سوی دیگر چند میز قرار داشت و جایگاه رقص میان اتاق بود. همه سر میزی پهن، نزدیک دستگاه ترانه پخش کن، نشستند. زن سامی‌سرخه، که بلند بالا و سبزه بود و چشم‌ها و موهایش روشنتر از رنگ پوستش بود، پیش آمد تا ببیند چه غذایی سفارش می‌دهند. مادر بچه‌ها یک سکه ده سنتی در دستگاه انداخت و ترانه والتس تنسی را گذاشت. مادربزرگ گفت که این آهنگ همیشه مرا به رقص وا می‌دارد. از بیلی پرسید که می‌خواهی برقصیم و بیلی تنها به او خیره شد. بیلی به خلاف مادرش آدم شادی نبود و سفر اعصابش را داغان می‌کرد. چشمهای قهوه ای مادربزرگ بسیار روشن بود. سرش را به چپ و راست حرکت می‌داد و روی صندلی که نشسته بود وانمود می‌کرد که در حال رقص است. جون استار گفت که صفحه ای بگذارید تا من بتوانم با آن برقصم و مادر بچه‌ها یک سکه ده سنتی دیگر در دستگاه انداخت و آهنگ تند تری گذاشت. جون استار بلند شد، پا به جایگاه رقص گذاشت و شروع به رقصیدن کرد.
زن سامی‌سرخه روی پیشخوان خم شد و گفت: "چه بچه نازی! نمی‌آیی دختر من بشی؟ "
جون استار گفت: "نه که نمی‌آم، یه ملیون هم به ام پول بدین حاضر نیستم تو همچین خراب شده ای زندگی کنم."و دوان دوان به سوی میز برگشت.
زن سامی‌سرخه که سعی می‌کرد لحنش مودبانه باشد، تکرار کرد: "چه دختر نازی! "
مادربزرگ برای اینکه جون استار دیگر حرفی نزند گفت: "خجالت داره. "
سامی‌سرخه وارد اتاق شد و به زن گفت به جای بیکار ایستادن سفارش مهمانها را انجام دهد. شلوار خاکی رنگ سامی‌سرخه تا زیر استخوان پهلویش پایین آمده بود و شکمش مثل کیسه ای پر روی شلوارش افتاده بود و از پشت زیر پیراهنش تکان تکان می‌خورد. بالای سر آنها امد و پشت میزی نزدیک آنها نشست و با لحنی که آه و ناله از آن شنیده می‌شد، گفت: "آدم کلافه می‌شه، آدم کلافه میشه. "سپس عرق چهره ی قرمزش را با دستمال تیره ای پاک کرد و گفت: "این روزها آدم نمی‌دونه به کی اعتماد کنه، شما قبول ندارین؟ "
مادربزرگ گفت: "من همین قدر می‌دونم که آدمها به خوبی قدیمی‌ها نیستن. "
سامی‌سرخه گفت: "هفته پیش، دو تا آدم اومدن اینجا. یه ماشین کرایسلر داشتن. قراضه بود اما خوب کار می‌کرد. به نظر من پسرهای سر به راهی می‌اومدن. گفتن تو کارخونه کار می‌کنیم و از من بنزین نسیه کردن. منم حرفی نزدم. نمی‌دونم چرا این کار و کردم. "
مادربزرگ بی درنگ گفت: "چون آدم خوبی هستین. "
سامی‌سرخه، که گویی از این جواب به وجد آمده باشد، گفت: "آره، خانوم، منم همین طور خیال می‌کنم. "
زن سامی‌سرخه پنج بشقاب را، به جای سینی روی دستهایش گذاشته بود و می‌آورد. با هر دست دو بشقاب را گرفته بودو بشقاب دیگر را به حال تعادل روی هر دو دستش قرار داده بود، گفت: "توی این زمین سبز خدا یه آدم هم پیدا نمی‌کنین که بشه بهش اطمینون کرد. حرفمو باور کنین، حتی یه آدم هم پیدا نمی‌شه. "و به سامی‌سرخه نگاهی انداخت و تکرار کرد: "حتی یه آدم. "
مادربزرگ پرسید: "شما چیزی درباره این آدمکشه خونده ین، ناجورو می‌گم که می‌گن از زندون فدرال فرار کرده؟ "
زن گفت: "اگه این بابا همین الآن به این جا حمله کنه من که تعجب نمی‌کنم. اگه خبر بشه که همچین جایی این جا هست از دیدن سر و کله اش هیچ تعجبی نمی‌کنم، اگه بو ببره که تو صندوق دخل ما دو سنت پول پیدا می‌شه ابدا تعجب نمی‌کنم که…"
سام سرخه گفت: "خوب دیگه. برو کوکاکولای این‌ها رو بردار بیار. "و زن برای آوردن بقیه چیزها بیرون رفت.
سامی‌سرخه گفت: "آدم خوب کم پیدا میشه. روز به روز داره وضع بدتر میشه. یادم می‌آد روزی بود که آدم می‌تونست در مغازشو باز بذاره راه شو بکشه بره، اما حالا باید خوابشو دید. "
سپس او و مادربزرگ از روزگار بهتر گذشته صحبت کردند. پیرزن گفت که به گمان او همه تقصیرها به گردن اروپاست و گفت که علتش این است که مردم آنجا خیال می‌کنن آدم در این جا پول پارو می‌کند و سام سرخه حرفش را پذیرفت اما گفت که با این حرف‌ها آدم به جایی نمی‌رسد. بچه‌ها زیر آفتاب سفید رفتند و میمون را نگاه کردند که بالای درخت زیتون تلخ تور مانند جا خوش کرده بود. میمون سرگرم کار خود بود، کیکهای تنش را می‌گرفت، به دقت زیر دندانش می‌گذاشت و مثل چیزی خوشمزه گاز می‌زد.
خانواده دوباره زیر آفتاب بعد از ظهر، با اتومبیل خود، راه افتادند. مادربزرگ چرت زدن را شروع کرد و هر بار با صدای خرخر خود بیدار میشد. از تومبزبورو که بیرون رفتند بیدار شد و به یاد مزرعه ای در آن اطراف افتاد که در جوانی سری به آن زده بود، گفت که خانه ی مزرعه، از طرف جلو، شش ستون سفید داشته و خیابانی داشته که در دو سویش درخت بلوط کاشته بودند و تا جلو خانه امتداد پیدا می‌کرده و در دو سویش دو آلاچیق بوده که از داربست مو ساخته بودند و گفت که آدم وقتی از گردش در باغ با نامزدش خشته می‌شده زیر آنها خستگی در می‌کرده و گفت که به طور دقیق می‌داند که از کدام راه می‌شود پیچید و از خیابانش سر درآورد. مادربزرگ می‌دانست که بیلی حاصر نیست برای دیدن خانه ای قدیمی‌وقتش را تلف کند. اما خودش هرچه بیشتر با آب و تاب درباره اش حرف می‌زد بیشتر دلش می‌خواست یک بار دیگر چشمش به آنجا بیفتد و ببیند که هنوز آن دو آلاچیق دو قلو سر جایشان هستند یا نه. سپس به زیرکی گفت: "تو این خونه یه در مخفی کار گذاشته بودن. "البته این حرف را از خودش درآورد اما بدش هم نمی‌آمد که چنین چیزی واقعیت داشته باشد و دنبال حرفش را گرفت: "و می‌گن نقره آلات خانواده رو توش مخفی کرده ن و نماینده قانون همه جا رو گشته و نتونسته پیداش کنه…"
جان وسلی گفت: "من میگم بزنیم بریم اونجا حتما پیداش می‌کنیم. به همه در و پنجره‌هاش سر می‌زنیم تا پیداش کنیم. کی اونجا زندگی می‌کنه؟ از کجا باید بپیچیم؟ آهای، بابا، از اونجا نمی‌شه دور بزنیم؟ "
جون استار جیغ زد: "آخه ما هیچ وقت خونه ای که در مخفی داشته باشه ندیدیم. بریم این خونه ای رو که در مخفی داره ببینیم! بابا، نمی‌شه بریم این خونه ای که در مخفی داره ببینیم؟ "
مادربزرگ گفت: "می‌دونم که از اینجا زیاد دور نیست. دست بالاش بیسا دقیقه طول می‌کشه. "
بیلی مستقیم رو به رو رو نگاه می‌کرد و خون خونش رو می‌خورد. گفت: "خیر. "
بچه‌ها شروع کردن به جیغ و داد کردن که برای دیدن خونه ای که در مخفی داره دل تو دلشان نیست. جان وسلی با لگد به پشت صندلی می‌زد و جون استار روی شانه‌های مادرش سوار شد و در گوش او به التماس گفت که آنها هیچ وقت، حتی در تعطیلات، تفریحی نداشته اند و هیچوقت اجازه نداشتند کاری که دلشان می‌خواهد انجام دهند. جیغ بچه بلند شد و وسلی چنان لگدی به پشت صندلی زد که پدرش حس کرد ضربه‌ها به پشت او می‌خورد.
بیلی داد زد: "باشه! باشه! "و اتومبیل را به سوی توقفگاه جاده هدایت کرد و همانجا ایستاد. "همه دیگه خفه شین، می‌گم یه دقه همه خفه شین. اگه در دهنتونو نبندین هیچ جا نمی‌رین. "
مادربزرگ آهسته گفت: "تماشای اونجا براشون آموزنده است."
بیلی گفت: "باشه. اما گوش بدین، این بار آخری باشه که برا همچین کاری جایی وا میستیم. می‌گم این باره آخره. "
مادربزرگ برای راهنمایی گفت: "این جاده ی خاکی که باید توش بپیچی دو کیلومتری پشت سر ماست. وقتی از کنارش گذشتیم من نشونش کردم. "
بیلی غرغر کنان گفت: "جاده خاکی! "
وقتی که دور زدند و به سوی جاده خاکی راه افتادند، مادربزرگ چیزهای دیگری هم از آن خانه به یاد آورد و آینه ی زیبای سر در راهرو و شمعدان برقی سالنش تعریف کرد. جان وسلی گفت: "من که میگم در مخفی رو تو بخاری کار گذاشته ن. "
بیلی گفت: "کسی حق نداره پاشو بذاره تو خونه. شما که خبر ندارین کی توش زندگی می‌کنه. "
جان وسلی پیشنهاد کرد: "تا شما همه دارین با اهل خونه حرف می‌زنین، من دور می‌زنم از یکی از پنجره‌های پشت می‌رم تو خونه. "
مادرش گفت: "هیچکس نباید از تو ماشین جم بخوره. "به جاده خاکی پیچیدند و اتومبیل که تاخت که می‌رفت انبوهی گرد و خاک زرد رنگ به جا می‌گذاشت. مادربزرگ از روزگاری صحبت کرد که جاده سنگفرشی در کار نبود و یک صبح تا غروب که اتومبیل را ه می‌پیمود پنجاه کیلومتر نمی‌شد. جاده خاکی پر از تپه بود و چاله زیاد داشت و بر خاک پشته‌های خطرناکش پیچهای تندی دیده می‌شد. یک لحظه چشم باز می‌کردند می‌دیدند روی تپه ای هستند که زیر پایشان تا چشم کار می‌کند نوک آبیگون درخت دیده می‌شود و لحظه ی دیگر خود را درمیان درختهای خاک آلوده سر به آسمان کشیده محصور می‌دیدند و احساس دلتنگی می‌کردند.
بیلی گفت: "اگه یه دقیقه ی دیگه این جاده اینجوری ادامه پیدا کنه دور می‌زنم بر می‌گردم. "
ظاهر جاده نشان می‌داد که ماههاست کسی از آنجا نگذشته است. مادربزرگ گفت: "دیگه راه زیادی نمونده. "و با گفتن این حرف فکری ترسناک از ذهنش گذشت و دست و پایش را چنان گم کرد که چهره اش یک پارچه قرمز شد، چشمهایش گشاد شد، از جا پرید و کیف سفری در گوشه نهاده اش وارونه شد. با افتادن کیف سفری روزنامه سر پوش سبد کنار رفت و گربه شان، پیتی سینگ، روی شانه بیلی پرید.
بچه‌ها روی کف اتو مبیل افتادند؛ مادرشان که بچه را محکم گرفته بود از در ماشین پرتاب شد و روی زمین افتاد؛ پیرزن روی صندلی جلو پرید. اتو مبیل یک بار معلق زد و کنار جاده در گودالی باریک افتاد. بیلی و گربه همچنان روی صندلی جلو ماندند. گربه با تن راه راه خاکستری و صورت پهن سفید و بینی نارنجی، مثل کرم، به گردن بیلی چسبیده بود.
بچه‌ها همین که دیدند می‌توانند دست و پایشان را حرکت دهند، چار دست و پا از اتومبیل بیرون آمدند و فریاد زدند: "ما تصادف کردیم! "مادربزرگ که خود را از زیر پیشخوان اتومبیل بیرون می‌کشید از خدا می‌خواست که یک جایش زخمی‌شده باشد تا بیلی همه خشم و دق و دلش را بر سر او خالی نکند. فکر وحشتناکی که پیش از تصادف از ذهنش گذشته بود این بود که خانه ای که به آن روشنی به یادش آمده بود در جورجیا نبوده بلکه در تنسی بوده است.
بیلی گربه را با هر دو دست از گزدن خود جدا کرد و از پنجره، به سوی یک درخت کاج، پرتاب کرد. سپس از اتو مبیل بیرون آمد و دنبال مادر بچه‌ها گشت. مادر بچه‌ها کنار گودالی قرمز رنگ و بی آب نشسته بود و بچه را، که شیون می‌کرد، بغل کرده بود. تنها چهره اش زخم برداشته و شانه اش شکسته بود. بچه‌ها ذوق کنان فریاد زدند: "ما تصادف کردیم. "
جون استار مادربزرگ را دید که پا کشان از اتومبیل بیرون می‌آید و با دلی شکسته گفت: "اما کسی کشته نشد. "کلاه مادربزرگ همچنان به موهایش سنجاق شده بود، لبه کلاه شکسته بود و زاویه پیدا کرده بود و به حالتی جلف مانند رو به بالا کج ایستاده بود و بنفشه‌های پارچه ای آن از جا کنده شده بود. همه، به جز بچه‌ها، روی کف گودال نشستند تا حالشان جا بیاید. می‌لرزیدند.
مادر بچه‌ها با صدای گرفته گفت: "کاش یه ماشین از راه می‌رسید. "
مادربزرگ دستش را به کمرش گذاشت و گفت: "خیال می‌کنم یه جاییم ضرب دیده باشه."اما کسی جواب او را نداد. دندانهای بیلی به هم می‌خورد و صدا می‌کرد. پیراهن چهار خانه ی زرد رنگی پوشیده بود که روی آن جا به جا طوطیهایی به رنگ آبی براق دیده می‌شد. چهره بیلی به زردی پیراهنش شده بود. مادربزرگ پیش خود گفت که نباید از اینکه خانه در تنسی است با کسی حرف بزنم.
گودالی که در آن نشسته بودند نزدیک به سه متر پایین تر از سطح جاده بود و آنها تنها می‌توانستند نوک درختهای آن سوی جاده را ببینند. پشت سرشان درختهای بیشتری، بلند و تیره و کنار هم، دیده می‌شد. چند دقیقه ای نگذشت که اتومبیلی را روی تپه ای دیدند که آهسته آهسته پیش می‌آید و سرنشینانش به ظاهر آن‌ها را می‌پایند.مادربزرگ از جا بلند شد، دو دستش را برای جلب نظر آنها تکان تکان داد. اتومبیل آهسته آهسته به راهش ادامه داد، سر پیچی نا پدید شد و دوباره ظاهر شد. این بار آهسته تر از پیش روی تپه ای که از رویش افتاده بودند حرکت می‌کرد. اتومبیل مشکی، قراضه و نعش کش مانند بود. سه نفر در آن بودند. اتومبیل چند دقیقه ای درست بالای سر آن‌ها توقف کرد. راننده بی اینکه حرفی بزند، مدتی با نگاه تو خالی به جایی که نشسته بودند چشم دوخت، سپس سر برگرداند و حرفی با دو نفر دیگر زد و آنها پیاده شدند. یکی از آن دو پسری چاق بود با شلوار مشکی و زیر پیراهن قرمز که روی سینه اش شکل برجسته ی نریان نقره ای رنگی دیده می‌شد. پسر دور زد و در طرف راست خانواده ی بیلی ایستاد و با دهان نیم باز، که پوزخندی بر آن دیده می‌شد، چشم به آنها دوخت. پسر دیگر شلوار خاکی رنگ و کت آبی راه راه پوشیده بود و کلاه خاکستری اش را تا روی چهره اش پایین کشیده بود. از طرف چپ دور زد و آهسته پایین رفت. هیچ کدام حرفی نزدند.
راننده پیاده شد و کنار اتومبیل ایستاد و به پایین چشم دوخت. از دو نفر دیگر مسن تر بود. موهایش تازگیها خاکستری شده بود. عینکی قاب نقره ای به چشم زده بود که حالتی ادیبانه به او میداد. چهره اش دراز و پر چین بود. نه پیراهنی تنش بود و نه زیر پیراهنی. شلوار جین آبی رنگی پوشیده بود که برایش بسیار تنگ بود. هفت تیر و کلاهی به دست داشت. دو پسر نیز هفت تیر به دست داشتند.
مادربزرگ دلش گواهی می‌داد که مرد عینکی را می‌شناسد. خط‌های چهره اش آنقدر برای او آشنا بود که گویی یک عمر بود که او را می‌شناخت اما نامش را به یاد نمی‌آورد. مرد از کنار اتومبیل دور شد و از روی خاکریز شرو به پایین آمدن کرد. گامهایش را آهسته برمی‌داشت تا نلغزد. کفشهایش سفید و خرمایی بود، جوراب به پا نداشت و قوزکهایش قرمز و تکیده بود. گفت: "سام علیک. انگار همه تون یه جزئی تصادف کرده ین. "
مادربزرگ گفت: "ماشین مون دو تا معلق زد. "
مرد حرفش را تصحیح کرد: "یه بار، بابا، ما دیدیم چه اتفاقی افتاد. "و به پسر کلاه خاکستری آهسته گفت: "‌هایرام، نگاهی به ماشین شون بنداز ببین کار می‌کنه یا نه. "
کان وسلی پرسید: "اون هفت تیرو برا چی دست گرفته ی؟ می‌خوای با اون هفت تیر چی کار کنی؟ "
مرد به مادر بچه‌ها گفت: "خانوم، به بچه هب بگین آروم کنارتون بشینن. بچه منو ذله می‌کنه. همه سر جاهاتون کنار هم نشسته باشین. "
جون استار گفت: "تو کی هستی که به ما امر و نهی می‌کنی؟ "
صف درختها، پشت سر خانواده، مثل حفره ای تاریک، دهان گشوده بود.
مادر بچه‌ها گفت: "بیا اینجا. "
بیلی ناگاه گفت: "می‌گم تو بد مخمصه ای گیر کرده یم، تو بد…"
مادربزرگ جیغی کشید، به زحمت از جا بلند شد، خیره نگاه کرد و گفت: "تو ناجوری! همون اول که چشمم بهت افتاد شناختمت. "
مرد از اینکه شناخته شده بود لبخندی به رضایت زد و گفت: "بله، خانوم. اما براتون گرون تموم میشه، خانوم، که منو به جا آوردین. "
بیلی با خشونت سرش را برگرداند و حرفی به مادرش زد که حتی بچه‌ها را وحشتزده کرد. پیرزن گریه زاری را سر داد و ناجور رنگش سرخ شد.
مرد گفت: "خانوم، خودتونو نبازین. مردها گاهی حرفهایی از دهانشون می‌پره، بدون اینکه منظوری داشته باشن. گمون نمی‌کنم خیلی جدی گفته باشه. "
مادربزرگ گفت: "تو که خیال نداری یه زنو با تیر بکشی؟ "و دستمال تمیزی از سر آستین خود بیرون کشید و آرام چشمهایش را پاک کرد.
ناجور نوک کفشش را در خاک فرو برد، سوراخی درست کرد و باز آن را از خاک انباشت و گفت: "حال من از همچین کاری بهم می‌خوره. "
مادربزرگ با صدایی تقریبا جیغ مانند گفت: "گوش کن، من می‌دونم تو آدم خوبی هستی. سر سوزنی به آدمهای بی سر و پا نرفته ای. آدم پدر مادر داری هستی! "
مرد گفت: "آره، خانوم، لنگه نداشتن. "خندید و ردیف دندانهای محکمش نمایان شد. "تو تموم دنیا می‌گشتی آدمی‌به خوبی مادر من پیدا نمی‌کردی، به خوش قلبی بابام هم آفریدگاری پیدا نمی‌شد. "پسری که زیر پیراهن قرمز به تن داشت دور زده بود و، با هفت تیر آویخته از کمر پشت سر خانواده ایستاده بود. ناجور روی زمین چمباتمه زد و گفت: "بابی لی، مواظب بچه‌ها باش، خبر داری که خون منو به جوش می‌آرن. "شش آدم رو به رویش را، که تنگ هم نشسته بودند، نگاه کرد و چون چیزی برای گفتن پیدا نمی‌کرد آشفته به نظر می‌رسید. به آسمان نگاه کرد و گفت: "یه تکه ابر هم تو آسمون پیدا نمی‌شه. نه آفتاب پیداست نه یه تکه ابر. "
مادربزرگ گفت: "بله، روز قشنگی یه، ببین چی می‌گم، درست نبود اسم خودتو ناجور بذاری، برا این که تو آدم خوش قلبی هستی. از ظاهرت پیدا است. "
بیلی فریاد زد: "ساکت شو! ساکت شو! کسی صداش در نیاد تا خودم قضیه رو حل و فصل کنم. "به رسم دونده‌ها روی زمین چندک زده بود و آماده کنده شدن از جا بود اما حرکت نمی‌کرد.
ناجور گفت: "منم که گفتم بهتون، خانوم. "و با هفت تیر خود دایره کوچکی روی زمین کشید.
هایرام از روی کاپوت بالا زده اتومبیل نگاه کرد و گفت: "رو به راه کردن این ماشین نیم ساعتی کار داره. "
ناجور به بیلی و جان وسلی اشاره کرد و گفت: "ببین چی می‌گم، اول تو و بابی لی این بابا رو با اون پسر بچه ببرین اونجا. "
سپس رو به بیلی کرد و گفت: "این دو تا پسر می‌خوان چیزی از تو بپرسن. باهاشون قدم زنون برو پشت اون درختها. "
بیلی گفت: "راستش، ما تو بد مخمصه ای گیر کرده یم. نمی‌دونیم چرا این طور شد. "و صدایش در گلو شکست. چشمهایش رنگ آبی و خشونت طوطیهای پیراهنش را داشت. سرجایش بی حرکت باقی ماند.
مادربزرگ دستش را دراز کرد تا لبه کلاهش را درست کند، گویی این او بود که قرار بود همراه بیلی به میان درختزار برود، اما لبه ی کلاه کنده شد و در دستش ماند. سپس همانطور که ایستاده بود به کلاه خیره شد و پس از لحظه ای آن را روی زمین انداخت.‌هایرام دست بیلی را گرفت و مانند کسی که پیرمردی را یاری می‌کند او را از جا بلند کرد. جان وسلی دست پدرش را گرفت و بابی لی دنبالشان راه افتاد. به سوی درختزار پیش رفتند و به حاشیه تاریک آنجا رسیدند، بیلی سرش را برگرداند، به تنه لخت کاجی تکیه داد و فریاد زد: "مادر، من یه دقیقه دیگه برمی‌گردم. جایی نرین! "
مادرش داد زد: "همین حالا راه بیفت بیا! "اما آنها همه در میان درختزار ناپدید شدند.
مادربزرگ با صدای غم آور داد زد: "بیلی جونم! "اما روبه روی خود را نگاه کرد و ناجور را دید که روی زمین چمباتمه زده، نومیدانه گفت: "چیزی که میدونم اینه که تو آدم خوبی هستی. اصلا آدم بی سر و پایی نیستی. "
ناجور، که به ظاهر حرفهای مادربزرگ را به دقت گوش داده بود، پس از یک لحظه گفت: "خیر، خانوم، من آدم خوبی نیستم. اما از من بدتر هم پیدا می‌شد. بابام می‌گفت، من با خواهر برادرام فرق دارم. بعضی‌ها یه عمر زندگی می‌کنن اما سرشونو بلند نمی‌کنن ببینن اطرافشون چی می‌گذره، عده ای هم هستن که می‌خوان ببینن تو دنیا چه خبره. می‌گفت این پسره جزو این دسته است، می‌خواد از هر کاری سر دربیاره. "کلاه مشکی خود را به سر گذاشت و ناگاه سرش را بلند کرد و به سوی درختزار چشم دوخت، گویی دوباره آشفته شده بود.شانه‌هایش را اندکی خم کرد و گفت: "عذر می‌خوام جلوی شوما، خانوما، پیرهن تنم نکرده م. وقتی به چاک زدیم، لباسامونو چال کردیم و تا وقتی لباس بهتری پیدا نکرده یم با همینها می‌سازیم. اینهارو از چندتا آدم که بهشون برخوردیم قرض کردیم. "
مادربزرگ گفت: "خیلی خوب کاری کردین. شاید شاید بیلی تو چمدونش یه پیرهن اضافی داشته باشه."
ناجور گفت: "خودم خوب می‌گردم پیدا می‌کنم. "
مادر بچه‌ها گفت: "اونو کجا دارن می‌برن؟ "
ناجور گفت: "بابای من خودش آدم نازنینی بود. هیچ وصله ای بهش نمی‌چسبید. هیچ وقت هم با پلیس درگیری پیدا نکرد. آخه، می‌دونست چه جور باهاشون راه بیاد. "
مادربزرگ گفت: "اگه سعی کنی تو هم می‌تونی آدم خوبی باشی. فکرشو بکن اگه به زندگی ات سر و سامان بدی و کاری نکنی که شب و روز کسی دنبالت بکنه چقدر بهت خوش می‌گذره. "
ناجور، که گویی درباره حرفهای مادربزرگ فکر می‌کرد، با ته هفت تیرش به خط کشیدن روی خاک ادامه داد، سپس به نجوا گفت: "آره، خانوم، یه نفر شب و روز منو دنبال می‌کنه."
مادربزرگ که بالای سر ناجور ایستاده و او را نگاه می‌کرد با خود گفت که شانه‌های ناجور، در پس کلاهش، چقدر لاغر می‌زند، پرسید: "هیچوقت دعا کرده ی؟ "
ناجور سر تکان داد و گفت: "خیر، خانوم. "مادربزرگ کلاه مشکی ناجور را دید که در وسط شانه‌های او تکان تکان خورد.
از سوی درختزار صدای تیری بلند شد و به دنبال آن صدای تیر دیگری آمد. سپس سکوت شد. پیرزن سرش را به تندی برگرداند. صدای باد را در لا به لای درختها، مانند بازدم تنفسی به رضایت شنید و صدا زد: "بیلی جونم! "
ناجور گفت: "من مدتی انجیل خون کلیسا بودم، تو همه کاری بوده ام: خدمت نظام دیده م، هم تو خشکی هم تو دریا، تو وطن یا بیرون وطن، دو بار زن گرفتم، تو کار کفن و دفن بوده م، تو راه آهن بوده م، زمین شخم زده م، تو گرد باد گرفتار شده م، یه بار شاهد سوزوندن یه آدم زنده بوده‌م."
سرش را بلند کرد، مادر بچه‌ها و دختر کوچک را دید که تنگ هم نشسته اند، رنگ شان پریده و چشمهای شان مات بود. گفت: "حتی شلاق خوردن یه زنو دیدم. "
مادربزرگ دوباره گفت: "دعا کن، دعا کن، دعا کن… "
ناجور به صدایی که گویی در خواب باشد، گفت: "یادم نمی‌آد تو بچگی کار بدی کرده باشم، اما اول جوونی یه کار خلافی کردم و سر از ندامتگاه درآوردم. زنده به گور شدم. "سرش را بلند کرد و گذاشت تا پیرزن خوب به چشمهایش خیره شود.
مادربزرگ گفت: "از همون وقت باید دعا کردنو شروع می‌کردی. بار اولی که تو رو ندامتگاه فرستادن چه کار کرده بودی؟ "
ناجور دوباره سرش را بلند کرد، آسمان بی ابر را نگاه کرد و گفت: "به دست راستم نگاه کردم دیدم دیواره، به دست چپم نگاه کردم دیدم دیواره، به بالای سرم نگاه کردم دیدم سقفه، به زیر پام نگاه کردم دیدم راه به جایی نداره. خانوم، یادم نمی‌اومد چه کاری کرده بودم. گرفتم نشستم فکر کردم چه کاری کرده م و تا امروز یادم نیومده. گاهی وقت‌ها فکز می‌کنم داره یادم می‌آد اما بعد می‌بینم فایده نداره."
پیرزن با گیجی گفت: "نکنه اشتباهی تورو زندونی کرده بودن. "
ناجور گفت: "خیر، خانوم. اشتباهی تو کار نبود. بر ضد من مدرک داشتن. "
پیرزن گفت: "پس حتما دزدی کرده بودی. "
ناجور با اندکی تمسخر گفت: "من چیزی از کسی نمی‌خواستم، سر دکتر ندامتگاه گفت من بابامو کشته م، اما من روحم از این کار خبر نداشت. بابای من سال هزار و نهصد و نوزده، تو همه گیری آنفولانزا مرد و من تو مرگش هیچ دستی نداشتم. اونو تو حیاط کلیسای ماونت هوپول باپتیست خاک کردن. هرکی می‌خواد می‌تونه بره با چشمهای خودش ببینه. "
پیرزن گفت: "اگر دعا کنی عیسی کمکت می‌کند. "
ناجور گفت: "درست می‌گی. "
مادربزرگ که از احساس شادی ناگهانی می‌لرزید، پرسید: "خب پس چرا دعا نمی‌کنی؟ "
ناجور گفت: "من از کسی کمک نمی‌خوام، خودم همه ی کارهامو می‌کنم. "
بابی لی و‌هایرام آهسته از طرف درختزار می‌آمدند. بابی لی پیراهن زردی را که طوطیهای آبی و براقی رویش داشت می‌کشید و می‌آورد.
ناجور گفت: "بابی لی، اون پیرهنو بنداز پیش من ببینم. "پیراهن پرواز کنان به سویش رفت، روی شانه اش پایین آمدو ناجور آن را پوشید. مادربزرگ نمی‌توانست بگوید ه پیراهن او را به یاد چه چیزی می‌اندازد. ناجور، دکمه‌های پیرهن را که می‌انداخت، گفت: "خیر، خانوم، این طور دستگیرم شده که اون جنایت خود به خود اهمیتی نداشته، آدم هر خلافی بکنه فرقی نمی‌کنه، یعنی می‌خوام بگم سر به نیست کردن یه آدم با بلند کردن لاستیک ماشین همون آدم یکی یه؟ اما چیزی که رد خور نداره مجازات کزدن آدمه. "
مادر بچه‌ها، مثل کسی که به تنگی نفس دچار شده باشد، شروع کرد به نفس نفس زدن، ناجور گفت: "خانوم، دلتون می‌خواد دست اون کوچولو رو بگیرین همراه با بابی لی و‌هایرام برین اونجا پیش شوهرتون؟ "
مادر با صدایی ضعیف گفت: "باشه، ممنونم. "دست چپش با بیحالی در راستای تنش آویزان بود و دست دیگرش بچه را، که به خواب رفته بود، بغل کرده بود. زن تلاش کرد از گودال بالا برود، ناجور گفت: "هایرام، کمک کن خانوم بره بالا. بابی لی، تو هم دست اون دختر کوچولو رو بگیر. "
جون استار گفت: "من نمی‌خوام دستش. بگیرم، مثل خوک می‌مونه. "
پسرک چاق سرخ شد و خندید. دست دخترک را گرفت و او را، به دنبال مادرش و‌هایرام، کشان کشان به میان درختزار برد.
مادربزرگ که با ناجور تنها شده بود زبانش بند آمد. در اسمان نه لکه ابری بود و نه آفتابی. دور تا دورش جز درخت چیزی دیده نمی‌شد. می‌خواست به او بگوید که باید دعا بخواند. چند بار دهانش را باز کرد و بست تا اینکه سرانجام بی اراده گفت: "مسیح، مسیح. "می‌خواست بگوید که مسیح تو را یاری می‌کند اما لحنش حاکی از آن بود که گویا نفرین می‌کند.
ناجور، که گویی حرفش را پذیرفته باشد، گفت: "بله، خانوم، مسیح همه چیزو به هم ریخت. وضع من و اون مث همه، چیزی که هست اون دست به جنایت نزد، اما هستن آدمایی که می‌تونستن ثابت کنن من جنایت کرده م، چون بر ضد من مدرک داشتن. اون‌ها هیچ وقت مدرک رو به من نشون ندادن، برای همینه که دارم زیر کارهایی که انجام می‌دهم امضا می‌کنم. مدتها پیش، دراومدم به خودم گفتم، برای خودت یه امضا درست کن و هر کاری می‌کنی پاشو امضا کن و یه نسخه شو پیش خودت نگه دار. اونوقت از کارهای خودت خبر داری و می‌تونی هر خلافی کرده ی کنار مجازاتش بذاری ببینی باهاش جور در می‌آد یا نه. یعنی دست آخر تو دستت یه چیزی داری که نشون بدی باهات درست کار کردن یا نه. من اسم خودمو ناجور گذاشتم چون می‌بینم کارهای بدی که کردم با بلاهایی که سرم اومده جور در نمی‌آد. "
از سوی درختزار جیغی کر کننده به گوش می‌رسید و به دنبال آن صدای تیری بلند شد. ناجور گفت: "به نظر شما عادلانه است، خانوم، که یکی رو حسابی مجازات کنن و دیگری رو اصلا باهاش کار نداشته باشن؟ "
پیرزن گریه کنان گفت: "یا مسیح! تو اصل و نسب داری. می‌دونم یه زنو با تیر نمی‌کشی! می‌دونم آدم پدر و مادر داری هستی! دعا کن! یا مسیح! نباید یه زنو با تیر بکشی. هرچی پول دارم بهت میدم. "
ناجور از روی سر زن، درختزار را نگاه کرد و گفت: "خانوم، کی تا حالا شنیده جسد به مرده شورش انعام بده. "
دو صدای تیر دیگر به گوش رسید و مادربزرگ سرش را، مانند بوقلمون ماده پیر و تکیده که دنبال آب له له بزند، بالا گرفت و صدا زد: "بیلی جونم؛ بیلی جونم! "گویی دیگر امیدش را از کف داده بود.
ناجور دنباله حرفش را گرفت و گفت: "مسیح تنها آدمی‌بوده که مرده رو زنده می‌کرد و نباید دست به همچین کاری می‌زد. چون همه چیزو به هم ریخت. اما اگه کاری رو که می‌گن می‌کرده، پس آدم باید همه چیزو ول کنه بره دنبالش بگرده و اگه این که می‌گن، حرف مفته، پس آدم باید از چند لحظه ای که براش مونده خوب استفاده کنه و لذت ببره؛ یعنی بزنه یکی رو نفله کنه یا خونه شو به آتیش بکشه یا کار کثیف دیگه ای بکنه. هیچ تفریحی به پای کار کثیف نمی‌رسه. "
پیرزن، بی اینکه بداند چه می‌گوید، من من کنان گفت: "نکنه اصلا مرده ای زنده نمی‌کرده. "و گیج و منگ پایش زیر تنه اش جمع شد و در گودال افتاد.
ناجور گفت: "من اونجا نبودم بنابراین نمی‌توانم بگویم مرده ای رو زنده نکرده. کاش اونجا بودم. "و مشت به زمین کوفت. "درست نبود من اونجا نباشم چون اگه اونجا بودم خبر داشتم. "صدایش را بلند کرد: "اگه اونجا بودم و خبر داشتم به این حال و روز نمی‌افتادم. "صدایش به نظر رسید که می‌شکند و مادربزرگ برای لحظه ای حواسش را باز یافت. چهره تکیده ی مرد را دید که تا نزدیک چهره اش پیش آمده و چیزی نمانده اشکش جاری شود، به نجوا گفت: "ببینم، تو یکی از بچه‌های منی، تو یکی از بچه‌های منی! "و دست دراز کزد و روی شانه مرد گذاشت. ناجور، که گویی ماری او را نیش زده باشد، عقب پرید و سه بار به سینه زن شلیک کرد. سپس هفت تیرش را روی زمین گذاشت، عینکش را از چشم برداشت و شروع کرد به پاک کردن.
هایرام وبابی لی از سوی درختزار آمدند و بالای سر گودال ایستادند و به مادربزرگ چشم دوختند که به حالت نیمه نشسته و نیمه خوابیده، مثل بچه ای زانوهایش تا شده بود و در گودالی مالامال از خون افتاده بود و چهره اش به آسمان صاف لبخند می‌زد.
چشمهای ناجور بدون عینک رنگ پریده بود، حاشیه ای قرمز داشت و بی دفاع به نظر می‌رسید گربه را، که خود را به پای او می‌مالید، بلند کرد و به پسرها گفت: "ببرید، بیندازیدش اونجا که بقیه رو انداختید. "
بابی لی که هو هی کشان به درون گودال می‌لغزید گفت: "گه زن پر چونه ای بود! "
ناجور گفت: "زن خوبی بود به شرط اینکه یه نفر دقیقه ای یه گلوله تو تنش خالی می‌کرد. "
بابی لی گفت: "اونوقت چه لذتی داشت! "
ناجور گفت: "خفه شو، بابی لی، این کار اسمش لذت نیست. "
نویسنده: فلانری اوکانر
مترجم: احمد گلشیری

حروف‌چین: مرضیه ابراهیمی

صبح روز کریسمس

هرگز برادرم سانی را از ته دل دوست نداشتم. از همان روز تولدش سوگلی مادر بود و همیشه با خبرچینی از شیطنت‌‌های من باعث می‌شد مادر از من سخت برنجد. خودمانیم، من هم بچه‌ی خیلی سر به راه‌ی نبودم. تا وقتی نه یا ده ساله شدم در مدرسه شاگرد چندان خوبی نبودم. در واقع معتقدم که ساعی بودن برادرم در درس‌هایش بیشتر به خاطر لجبازی با من بود. شاید به فراست دریافته بود که به دلیل همین ذکاوتش، قلب مادر را تسخیر کرده است و می‌شد گفت در پناه محبت‌‌های مادر خودش را کمی‌ لوس کرده بود.
مثلاً می‌گفت «مامان، برم بگم لاری بیاد تو – چا – یی – بخوره؟» یا «مامان – کتر – ی – داره – می‌جوشه.» و البته هر وقت حرفی را غلط به زبان می‌آورد مادر زود تصحیحش می‌کرد و دفعه بعد سانی درستش را می‌گفت و هیچ هم مکث نمی‌کرد. بعد می‌گفت «مامان، من خوب می‌تونم کلمه‌‌های را هجی کنم، نه؟» به خدا، هر کس دیگری هم به جای او بود با این وضع می‌توانست علامه دهر شود. باید خدمتان عرض کنم که من بچه کودنی نبودم فقط کمی‌بازیگوش بودم و نمی‌توانستم افکارم را برای مدتی طولانی روی یک مطلب متمرکز کنم. همیشه درس‌‌های سال قبل یا سال بعد را مطالعه می‌کردم. چیزی که اصلاً تحملش را نداشتم درس‌‌هایی بود که در همان زمان باید می‌خواندم. آن وقت‌‌‌‌ها غروب که می‌شد از خانه می‌زدم بیرون تا با برو بچه‌‌های دارودسته دوهرتیبازی کنم. البته این کار‌‌‌ها به دلیل خشونت من هم نبود بیش‌تر به این دلیل بود که من از هیجان خوشم می‌آمد. هرکار می‌کردم نمی‌توانستم بفهمم چرا مادر این قدر به درس خواندن ما پیله می‌کند. 
مادر که از فرط خشم رنگش را باخته بود می‌گفت «نمی‌تونی اول درسهات رو بخونی بعد بری بازی؟ باید خجالت بکشی که بردار کوچکت بهتر از تو می‌تونه کتاب بخونه.»
شاید متوجه این موضوع نمی‌شد که از نظر من دلیلی برای خجالت کشیدن وجود ندارد. چون به نظر من خرخوانی کاری نبود که قابل ستایش باشد. این فکر در ذهن من جا گرفته بود که کار روخوانی برای بچه ننری مثل سانی مناسب تر است. 
مادر می‌گفت «هیچ کس نمی‌دونه آخر و عاقبت کار تو به کجا می‌کشه، اگه یه کم به درس هات دل بدی اون وقت ممکنه صاحب یه شغل آبرومند بشی، مثلا" کارمند ادراه یا مهندس»، بعد سانی با لحن از خود راضی می‌گفت «مامان، من هم کارمند ادراه می‌شم.»
من هم فقط برای این که اذیتش کنم می‌گفتم «می‌دلش می‌خواد یه کارمندِ مفلوک اداره بشه؟ من می‌خو‌‌‌ام سرباز بشم.»
مادر آر‌‌‌ام آه‌ی می‌کشید و اضافه می‌کرد «کی می‌دونه، می‌ترسم تنها کاری که لیاقتشو داشته باشی همین باشه.»
گاهی پیش خودم فکر می‌کردم نکند عقل مادر پاره سنگ می‌برد. آخر مگر کاری بهتر از سربازی هم وجود داشت که آدم بتواند انج‌‌‌ام دهد؟
هر چه به کریسمس نزدیک تر می‌شدیم، روز‌‌‌ها کوتاه تر و تعداد جماعتی که برای خرید می‌رفتند انبوه تر می‌شد. من کم کم به فکر چیز‌هایی افتادم که احتمالا" می‌شد از بابانوئل عیدی گرفت. 
بچه‌‌های دارودسته دوهرتیمی‌گفتند که بابانوئلی وجود ندارد، و هدیه‌‌‌‌ها را فقط پدر و مادر‌‌‌ها می‌خرند، اما این بچه‌‌‌‌ها از دارودسته اوب‌اش بودند و نمی‌شد انتظار داشت بابانوئل به سراغشان برود. من سعی کردم از هر جا که امکان داشت اطلاعاتی راجع به بابانوئل پیدا کنم، اما گویا هیچ کس چیز زیادی درباره ی او نمیدانست. من قلم خوبی نداشتم، اما اگر نامه نوشتن به بابانوئل می‌توانست کار را چاره کند، حاضر بودم دل به دریا بزنم و این کار را یاد بگیرم، از قضا نیروی ابتکار زیادی داشتم و همیشه برای گرفتن نمونه‌‌های مجانی کاتالوگ، کاغذپرانی می‌کردم.
مادر با لحن نگرانی می‌گفت:  «راستش، اصلا" نمی‌دونم امسال بابانوئل می‌اد یا نه. می‌گن خیلی کار داره، چون باید مواظب باشه بدونه چه بچه‌‌هایی تو درسهاشون جدی هستن. دیگه مجال نمی‌کنه سراغ مابقی بره.»
سانی گفت:  «مامان، بابانوئل فقط سراغ بچه‌‌هایی می‌ره که می‌تونن کلمه‌‌‌‌ها رو خوب هجی کنن، نه؟»
مادر با لحنی قاطع گفت:  «راستش سراغ بچه ای می‌ره که حداکثر کوشش خودش رو کرده باشه، حالا چه خوب هجی کنه چه نکنه.»
خدا شاهد است که من حداکثر کوشش خودم را کرده بودم، تقصیر من نبود که درست چهار روز پیش از تعطیلات، خانم فلوگرداولی مساله‌‌هایی داد که نمی‌توانستیم حل کنیم. بعد پیتردوهرتی و من مجبور شدیم از مدرسه جیم بشیم. این کار به دلیل تمایل ما به فرار از مدرسه نبود، باور کنید ماه دسامبر موقع ول گشتن نیست و ما بیشتر وقتمان را صرف این می‌کردیم که از شر باران خلاص بشویم و به انباری بارانداز پناه ببریم. تنها اشتباهمان این بود که تصور می‌کردیم می‌توانیم این کار را تا موقع تعطیلات ادامه بدهیم بی آن که گیر بیفتیم. همین خودش نشان می‌داد که ما ابدا" اهل دوراندیشی و این جور چیز‌‌‌ها نبودیم.
باید بگویم که خانم فلوگرداولی متوجه مطلب شد و یادداشتی به خانه ما فرستاد که چرا فلانی به مدرسه نرفته. روز سوم وقتی به خانه آمدم مادر چنان نگاهی به من انداخت که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. بعد گفت «شامت اونجاست.» آن قدر دلش پر بود که نتوانست با من یک کل‌‌‌ام حرف بزند. وقتی سعی کردم درباره ی خانم فلوگرداولیو مساله هایش توضیح بدهم، بی توجه به حرف من گفت «بازم حرفی داری بزنی؟» آن وقت متوجه شدم چیزی که مادر را ناراحت می‌کند فرار از مدرسه نیست، بلکه چاخان‌‌های من است، اما به هر حال نفهمیدم چطور می‌شد بدون چاخان کردن از مدرسه جیم شد. مادر چند روزی با من حرف نزد. 
من حتا آن وقت هم متوجه نشدم چرا این قدر به درس خواندن من اهمیت می‌دهد و چرا حاضر نیست من به طور طبیعی مثل دیگران بار بیایم.
بدتر از همه این بود که این ماجرا باعث غرور بیش از حد سانی شد. حال و هوای کسی را داشت که می‌خواهد بگوید « نمی‌دونم اگه من نبودم شما‌‌‌ها تو این خراب شده چیکار می‌کردین.» سانی کنار در ورودی ایستاده بود و به چهارچوب در تکیه داده بود و دست‌‌های را توی جیب شلوارش فرو برده بود و سعی داشت ادای پدر را در بیاورد، سر بچه‌‌های دیگر طوری فریاد می‌کشید که صدایش تا خیابان شنیده می‌شد. 
«لاری اجازه نداره از خونه بره بیرون، لاری آدمیه که با پیتردوهرتی از مدرسه فرار کرده و مادر دیگه باه‌اش حرف نمی‌زنه.»
شب وقتی به رختخواب رفتیمسانی باز هم دست بردار نبود و می‌گفت «آخ جون، امسال بابانوئل هیچی برات نمی‌آره.»
من گفتم «می‌آره، حالا می‌بینی.»
«از کجا می‌دونی؟»
«چرا نیاره؟»
«واسه این که تو با دوهرتی از مدرسه جیم شدی، من عارم می‌شه با بروبچه‌‌های دسته دوهرتی بازی کنم.»
«اونا تو رو به بازی نمی‌گیرن.»
«خودم نمی‌خو‌‌‌ام باهاشون بازی کنم. اونا آدم حسابی نیستن که، باعث می‌شن پای پلیس به خونه آدم وا بشه.»
من که از دست این آقا بالاسر کوچولو کفری شده بودم با غرولند گفتم «بابانوئل از کجا می‌فهمه که من با پیتردوهرتی از مدرسه فرار کردم.»
«می‌فهمه، مامان بهش می‌گه.»
«مامان چطوری می‌تونه بهش بگه؟ اون که اون بالا تو قطب شماله. مثل خود ایرلند بی نوا که هنوز داره دنبال بچه‌‌های خوب می‌گرده! حالا معلوم می‌شه تو یه بچه قنداقی بیشتر نیستی.»
«من بچه قنداقی ام؟ کور خوندی. من هیچی نباشم اقلا" بهتر از تو می‌تونم هجی کنم. بابانوئل هم برای تو هیچی نمی‌آره.»
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که آن حالت بزرگتری، یک توپ تو خالی بیشتر نبود، هیچ وقت نمی‌شود گفت این بچه‌‌های استثنایی درکشف کار‌های خلاف آدم چه قدرتی دارند. از قضیه فرار از مدرسه وجدانم ناراحت بود، چون تا آن وقت مادر را به آن حد عصبانیت ندیده بودم. 
همان شب فهمیدم تنها کار منطقی این است که خودم بابانوئل را ببینم و همه چیز را برایش توضیح بدهم. او یک مرد است و شاید موضوع را بهتر درک کند. آن روز‌‌‌ها من بچه خوش بر و رویی بودم و هر وقت می‌خواستم راه‌ی به دل‌‌‌‌ها بازکنم فقط کافی بود لبخند ملیحی به یک رهگذر پیر در خیابان‌‌های شمالی شهر بزنم تا بتوانم سکه ای از او بگیرم. فکرمی‌کردم اگر بتوانم بابانوئل را تنها گیر بیاورم چه بسا که بتوانم همان لبخند را تحویلش بدهم و شاید هم هدیه با ارزشی از او بگیرم، من آرزوی یک قطار اسباب بازی داشتم و البته هاشق اسباب بازی‌‌های دیگر مثل بازی مار و نردبان و لودو هم بودم.
سعی کردم تمرین کنم چطور بیدار باشم و خودم را به خواب بزنم. این کار را با شمردن از یک تا پانصد شروع کردم و بعد تا هزار هم شمردم. می‌کوشیدم اول صدای زنگ ساعت یازده شب و بعد نیمه شب را از برج شاندونبشنوم. مطمئن بودن بابانوئل حدود نیمه شب پیدایش می‌شود و میدانستم از سمت شمال می‌آید و بعد به سمت جنوب می‌رود. بعضی وقت‌‌‌‌ها خیلی دوراندیش می‌شدم، تنها مشکل این بود که نمیدانستم دور اندیشی ‌‌‌ام چه موقع گل می‌کند.
آن قدر در محاسبات خودم غرق شده بودم که دیگر جایی برای توجه به مشکلات مادر باقی نمانده بود، آن وقت‌‌‌‌ها من و سانیبا مادربه شهر می‌رفتیم و زمانی که او مشغول خرید بود ما پشت ویترین یک مغازه اسباب بازی فروشی در خیابان نورت می‌ن می‌ایستادیم و درباره هدیه ای که دوست داشتیم شب کریسمس از بابانوئل بگیریم صحبت می‌کردیم.
شب عید کریسمس وقتی پدر از سر کار به خانه برگشت و خرجی روزانه را به مادر داد، مادر که رنگش مثل گچ سفید شده بود به آن پول زل زد و ماتش برد.
پدر عصبانی شد و با پرخاش گفت «خوب، چی شده؟»
مادر من من کنان گفت «چی شده؟ اون هم شب عید کریسمس!» پدر که دست هایش را توی جیب شلوارش فرو کرده بود گویی می‌خواهد باقی مانده پول هایش جیبش را محکم نگه دارد، با خشونت پرسید «خیال می‌کنی چون کریسمسه من سرگنج قارون نشسته ام؟»
مادر غرغرکنان گفت«خدای من، حتا یک تیکه کیک هم تو خونه نیست، یه دونه شمع هم نداریم، آه تو بساطمون نیست.» پدر که عصبانی شده بود با فریاد گفت «خیلی خوب، شمع چقدر می‌شه؟»
مادر با ناله گفت «وای! تو هم دیگه، محض رضای خدا، بی آن که جلو بچه‌‌‌‌ها این قدر جر و بحث کنی اون پول رو به من می‌دی یا نه؟ خیال کردی می‌زارم بچه ه‌‌‌ام تو یه همچو روزی از سال با شکم گرسنه بخوابن؟» پدر با دندان قروچه گفت «مرده شور تو و بچه هات! یعنی من باید از اول تا آخر سال خرحمالی کنم تا تو دست رنج منو برای خریدن چند تکه اسباب بازی این طور به باد بدی؟» و همان طور که دو سکه ی دو شلینگ و نیمی‌روی می‌ز پرتاپ می‌کرد افزود «بیا، دار و ندارم همینه، تو رو خدا با احتیاط خرجش کن.»
مادر به تلخی گفت «لابد باقی پولاتو گذاشتی برا می‌خونه چی.»
بعد مادر به شهر رفت اما ما را با خودش نبرد و با بسته‌‌های زیادی به خانه برگشت. شمع عید کریسمس هم خریده بود. ما منتظر شدیم پدر برای خوردن چای عصرانه به خانه بیاید، ولی نیامد. این بود که چای عصرانه مان را با نفری یک برش کیک کریسمس خوردیم و بعد مادر سانی را روی صندلی نشاند و قدح آب مقدس را به دستش داد تا شمع را تبرک کند. وقتی سانی شمع را روشن کرد مادر گفت «خدایا تور بهشتی را به ارواح ما بتابان.» به خوبی احساس می‌کردم مادر نارحت است، چون پدر به خانه نیامده بود. آخر در چنین مراسمی‌بزرگترین و کوچکترین فرد خانواده باید حضور داشته باشند. وقتی می‌خواستیم بخوابیم و جوراب هامان را کنار تختخوابمان آویزان کرده بودیم، پدر هنوز به خانه نیامده بود. 
آن گاه دو ساعت آخر که مشکل ترین ساعات زندگی من بود فرا رسید. از بس خوابم می‌آمد، گیج بودم، ولی می‌ترسیدم قطار اسباب بازی را از دست بدهم. این بود که کمی‌دراز کشیدم و حرف‌‌هایی را که باید وقت آمدن بابانوئل به او می‌گفتم در ذهنم مرور کردم. این حرف‌‌‌‌ها خیلی متفاوت بودند، بعضی از آن‌‌‌‌ها جاهلانه و بعضی مؤدبانه و جدی بودند. آخر بعضی از بزرگ تر‌‌‌ها دوست دارند بچه‌‌‌‌ها متین و متواضع و خوش سخن باشند و بعضی دیگر بچه‌‌های تخس و پررو را ترجیح می‌دهند. وقتی همه ی این حرف‌‌‌‌ها را برای خودم تکرار کردم سعی کردن سانی را از خواب بیدار کنم تا تنها نباشم و خوابم نبرد ولی آن بچه طوری خوابیده بود که انگار خواب هفت پادشاه را می‌بیند.
زنگ ساعت یازده شب از برج شاندون به گوش رسید. من همان دم صدای قفل در را شنیدم، ولی این پدر بود که به خانه برگشته بود. وانمود می‌کرد از این که مادر به انتظارش مانده غافلگیر شده است. گفت «سلام، دختر کوچولو.» و بعد خنده ای نصتعی و خودآگاهانه کرد و گفت «واسه چی تا این وقت بیدار موندی؟»
مادر با جمله کوتاه‌ی پرسید «می‌خوای شامت را بیارم؟»
پدر جواب داد «نه، نه، سر راهم خونه دانین اینا یه تیکه بناگوش خوک خودرم (دانین عموم بود) من خیلی بناگوش خوک دوست دارم.» بعد شگفت زده فریاد زد« خدای من، یعنی این قدر دیر شده!» و با حیرت گفت «اگه می‌دونستم این قدر دیره می‌رفتم کلیسای شمالی دعای نیمه شب را بخونم. دوست دارم دوباره آواز «آدسته» را بشنوم، از این سرود خیلی خوشم می‌یاد، از اون سرودهاییه که خیلی رو آدم تاثیر می‌ذاره.»
بعد با صدای کش دار اپرایی و مردانه‌‌اش سرود را زمزمه کرد: 
آدسته فی دلز
سولز دوموس داگوس
پدرخیلی سرود‌های لاتینی را دوست داشت، مخصوصا" موقعی که لبی تر کرده باشد، ولی از آن جا که معنی کلمات را که ادا می‌کرد نمیدانست، هر چه بیش تر می‌خواند کلمات من درآوردی بیشتری بر زبان می‌آورد و همیشه این موضوع مادر را سخت عصبانی می‌کرد.
مادر با صدای غم انگیزی گفت «آه، خفه خون بگیردیگه!» و از اتاق بیرون رفت و در را به شدن پشت سرش به هم کوبید. پدر انگار لطیفه ای بامزه ای شنیده باشد قاه قاه خنده را سر داد و کبریتی روشن کرد تا پیپش را چاق کند و مدتی با سر و صدا به آن پک زد. نوری که از زیر در اتاق می‌تابید کمرنگ و خاموش شد ولی پدر هم چنان با احساس به خواندن دعا ادامه داد: 
دیکسی مدیر
توتوم تانتوم
ونیته آدورموس
سرود را کاملا" غلط ادا می‌کرد ولی اثرش بر من همان طور بود که در کلیسا می‌شنیدم. حالا دیگر برای یک چرت خواب می‌مردم و نمی‌توانستم بیدار بمانم.
نزدیک سحر از خواب بیدار شدم. احساس می‌کردم حادثه ی وحشتناکی اتفاق افتاده است. تمام خانه در سکوت فرو رفته بود و اتاق خواب کوچک مان که پنجره‌‌اش رو به حیاط خلوت باز می‌شد کاملا" تاریک بود. فقط وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم دیدم چگونه پرتو نقره ف‌‌‌ام از آسمان فروچکیده است. از رختخواب بیرون پریدم تا توی جوراب هایم را بگردم. اما خوب میدانستم چه حادثه وحشتناکی اتفاق افتاده است. بابانوئل وقتی من در خواب بودم آمده بود و با برداشت کاملا" غلطی از رفتار من خانه را تر ک کرده بود، چون تنها چیزی که برای من گذاشته بود چند تا کتاب بسته بندی شده و یک قلم و یک مداد و یک پاکت شیرینی دوپنسی بود. حتی اسباب بازی مار و نردبان هم برایم نیاورده بود! چند لحظه آنقدر گیج و مات شده بودم که نمی‌توانستم درست فکر کنم. بابانوئل کی بود که می‌توانست راحت از پشت بام‌‌‌‌ها عبور کند و از سوراخ دودکش و بخاری پایین بیاید و آن جا گیر نکند! خدای من، یعنی این قدر کم عقل است! فکر نمی‌کنی باید بیشتر از این‌‌‌‌ها سرش بشود؟
بعد راه افتادم ببینم این پسره مکار، سانی چه هدیه ای گیرش آمده است. به کنار رختخواب سانی رفتم و به جوراب هایش دست زدم. او هم با آن همه مهارتش در هجی کردن کلمه‌‌های و چاپلوسی کردن هایش، وضع بهتری از من نداشت. به جز یک پاکت شیرینی مثل پاکت شیرینی من، تنها چیزی که بابانوئل برایش آورده بود یک تفنگ بادی بود، از آن تفنگ‌‌‌‌ها که چوب پنبه ای بسته شده به یک قطعه ریسمان را شلیک می‌کند و در بساط هر دوره گردی به قیمت شش پنس پیدا می‌شود. اما این واقعیت وجود داشت که هدیه او یک تفنگ بود. معلوم است که تفنگ از کتاب خیلی بهتر است. دوهرتی‌‌‌‌ها دارو دسته ای بودند که با بچه‌‌های کوچه استرابری که می‌خواستند توی خیابان ما فوتبال بازی کنند دعوا می‌کردند. این تفنگ در خیلی از جا‌‌‌ها به درد من می‌خورد، اما برای سانی که اگرخودش هم دلش می‌خواست اجازه نداشت با بچه‌‌های گروه بازی کند پشیزی نمی‌ارزید. 
ناگهان فکری به من الهام شد، طوری که فکر کرم این فکر یک راست از آسمان‌‌‌‌ها به من وحی شده است، فرض کنید من تفنگ را برمی‌داشتم و جایش کتاب را برای سانی می‌گذاشتم! سانی برای دسته ی ما به هیچ دردی نمی‌خورد. فقط عاشق هجی کردن کلمات بود و بچه درس خوانی مثل او از همچو کتابی خیلی چیز‌‌‌ها می‌توانست یاد بگیرد. از آن جا که سانی هم مثل من بابانوئل را ندیده بود، پس لابد نگرفتن هدیه ای که هنوز بازش نکرده بود او را غمگین نمی‌کرد. پس من به کسی صدمه ای نمی‌زدم، درواقع، اگر سانی می‌توانست بفهمد، من داشتم خدمتی به او می‌کردم که باعث می‌شد بعد‌‌‌ها از من تشکر کند. من همیشه سخت مشتاق بودم کار‌های خیری برای دیگران انج‌‌‌ام دهم. شاید منظور بابانوئل هم همین بود او صرفا" ما را با هم عوضی گرفته بود. این اشتباه را ممکن است هر کسی مرتکب شود. بنابراین من کتاب و مداد و قلم را در جوراب سانی گذاشتم و تفنگ بادی را توی جوراب خودم قرار دادم، بعد دوباره به رختخواب برگشتم و خوابیدم. همان طور که گفتم، آن روز‌‌‌ها نیروی ابتکار من خیلی قوی بود. 
با صدای سانی از خواب بیدار شدم، داشت تکانم می‌داد که بگوید بابانوئل آمده و تفنگی برایم آورده! من وانمود کردم که از دریافت تفنگ متعجب و تقریبا" ناراضی هستم. برای این که فکر او را از این موضوع منحرف کنم وادارش کردم عکس‌‌های کتابش را به من نشان دهد و با آب و تاب از کتابش تعریف کردم.
همان طور که میدانستم، سانی آماده بود هر چیزی را زود باورکند. پس از آن به هیچ چیز نمیاندیشید جز این که هدیه را ببرد و به پدر و مادر نشان بدهد. اما این لحظه خوبی نبود. بعد از آن که به دلیل فرار از مدرسه مادر چنان رفتاری با من کرد، من دیگر به او بدگمان شده بودم، اگر چه باور داشتم تنها کسی که می‌تواند با من سر ناسازگاری پیدا کند حالا جایی در قطب شمال است و همین مرا تسکین می‌داد و نوعی اعتماد به نفس به من می‌بخشید. بنابراین من و سانی با هدیدهایمان توی اتاق پریدیم و فریاد برآوردیم «بیایید ببینید بابانوئل برایمان چی آورده!»
پدر و مادر بیدار شدند. مادر لبخندی زد اما این لبخند، لحظه ای بیش نپایید. تا به من نگاه کرد حالت صورتش عوض شد. من آن نگاه را می‌شناختم، تنها من بودم که این نگاه را به خوبی می‌شناختم. این همان نگاهی بود که وقتی پس از فرار از مدرسه به خانه آمدم، به من انداخت، همان وقت که گفت «بازم حرفی داری بزنی؟»
با صدای آهسته ای گفت «لاری، اون تفنگ را از کجا آورده ای؟» من که سه‌ی می‌کردم حالت ناراحتی به خودم بگیرم گفتم «بابانوئل توی جوراب من گذاشته، مامان.» هرچند گیج شده بودم که مادر چه طور فهمیده که بابانوئل تفنگ را در جوراب من نگذاشته ادامه دادم:  «به خدا راست می‌گم،خودش گذاشته.»
مادر که از شدت خشم، صدایش می‌لرزید گفت «وقتی اون بچه ی بیچاره خواب بوده تو تفنگو از تو جورابش دزدیدی ها؟ لاری، لاری، تو چطور می‌تونی این قدر پست باشی؟»
پدر که عاجزانه می‌کوشید مادر را از خر شیطان پایین بیاورد گفت:  «خوب، خوب دیگه. ادامه ندین. بسه دیگه، صبح عیده.»
مادر هیجان زده گفت «آره، این موضوع به نظر جنابعالی خیلی ساده می‌یاد، اما خیال کردی می‌زارم پسرم یه دروغگوی دزد بار بیاد؟»
پدر به تندی گفت «کدوم دزد، زن؟ حرف دهنتو بفهم، می‌تونی؟»
پدر وقتی حال و هوای خیرخواهانه ای داشت و کسی توی ذوقش می‌زد چنان از کوره درمی‌رفت که انگار طرف شاید به سبب احساس گناه از رفتار شب قبل شدن بیشتری هم می‌بافت. همان طور که پولی را از روی زمین بالای تخت بر می‌داشت گفت «لاری بیا، این شش پنی مال تو، این هم مال سانی، مواظب ب‌اش گمش نکنی.»
اما من نگاهی به مادر کردم و آن چه را که در چشمانش موج می‌زد دریافتم. با شتاب و گریه کنان از اتاق بیرون رفتم و تفنگ بادی را روی زمین پرت کردم و جیغ زنان از خانه بیرون دویدم، هنوز کسی توی خیابان نیامده بود.
به سمت کوچه ی باریک پشت خانه دویدم و خودم را روی سبزه‌‌های مرطوب انداختم.
همه چیز را فهمیده بودم و این تقریبا" مافوق تحمل من بود. فهمیده بودم که بابانوئلی وجود ندارد. همان طور که دوهرتی گفته بود این مادر بود که با زحمت زیاد توانسته بود چندرغازی از خرج خانه صرفه جویی کند و برای ما هدیه ای بخرد. فهمیده بودم که پدر آدم لئیم و عامی‌و می‌خواره ای بیش نیست و مادر همیشه می‌خواست به من متکی باشد تا او را از فلاکتی که دست به گریبانش بود نجات دهم و فهمیده بودم که این حالت نگاهِ او حاکی از این ترس بود که نکند من هم مثل پدر، آدم لئیم و عامی‌و می‌خواره ای بار بیایم.
نویسنده: فرانک اوکانر
مترجم:  سرورالسادات جواهریان

منبع:  دنیای سخن شماره 84 اسفند 77
منبع:  www.dibache.com

فرانک اوکانر

فرانک اوکانر داستان نویس و منتقد سرشناس ایرلندی در سال 1903 در شهر کورک دومین شهر مهم ایرلند پس از دابلین به دنیا آمد و شصت و سه سال عمر کرد. اسم اصلی‌‌اش مایکل او دو نو وان بود و این ن‌‌‌ام مستعار را بنا به ملاحظات شغلی در سازمان‌‌های دولتی برخود گذاشت. سال چهارم دبستان را که تمام کرد، والدینش تصمیم گرفتند از روی فقر و تنگدستی از مدرسه بیرونش بیاورند. طی آشوب‌‌های سیاسی سال‌‌های 1918 تا 1921 که به تشکیل دولت آزاد و جدید ایرلند انجامید، در ارتش جمهوری خواهان خدمت کرد. پس از برقراری صلح، نخست کتابدار شد و پس از چندی، سمت مدیریت تئاتر معروف «ابی» در دابلین را به عهده گرفت. در سال 1931 مجله‌ی ادبی آتلانتیک در آمریکا نخستین داستان کوتاهش را به چاپ رساند. در دهه 1950 به آمریکا رفت و در دانشگاه‌‌های نورت وسترن و هاروارد به تدریس ادبیات به ویژه ادبیات داستانی پرداخت و مدت مدیدی هم صبح روز‌های یکشنبه در تلویزیون «سی بی اس» نی تشست و فقط داستان می‌خواند.
اوکانر عالوه بر داستان‌نویسی، منتقد ادبی هم بود و در این زمینه دو کتاب معروف یکی به ن‌‌‌ام «آئینه در راه» (1956) مطالعه ای در باره ی رمان و دیگری «صدای تنها» (1963) مطالعه ای درباره‌ی داستان کوتاه نوشته است. کتاب «پادشاهان، مرد‌‌‌ها و مردمان عادی» مجموعه‌ی شعر‌هایی است که استادانه از زبان گالیک (زبان سلتی ایرلندی) به انگلیسی امروزی ترجمه کرده است. بیشتر داستان‌‌های کوتاه اوکانر براساس خاطره‌‌های ای‌‌‌ام کودکی‌‌اش استوار است و او آن‌‌‌‌ها را با وسواس زیاد و به نثری روشن و پاکیزه نوشته است. 
نثر داستان‌‌های او بیشتر مطایبه آمیز و آمیخته با نوعی طنز انتقادی است و در عین حال از وسعت فکر و عمق اندیشه‌‌های انسانی بهره مند است. ویلی‌‌‌ام باتلریتیس نویسنده و شاعر بزرگ ایرلند درباره ی او گفته است«باید اوکانر را چخوف ایرلند نامید.»
از جمله مجموعه‌‌های داستان کوتاه او «استخوان‌‌های مشاجره»، «ژله سیب صحرایی»، «یادداشت‌‌های یک مسافر»، «داستان فرانک اوکانر» و «داستان بیشتری از فرانک اوکانر» است. 
آخرین اثر اوکانر کتاب «تاریخ ادبیات ایرلند» است که به سال 1967 پس از مرگش انتشار یافت.

مــست

وقتی آقای دولی مرد ضربه ی سختی به پدر وارد شد. آقای دولی یک بازاریاب بود با دوتا پسر در دومینکنز[۱] و ماشینی مال خودش ؛ پس از لحاظ اجتماعی به مراتب بالاتر از ما بود ، ولی اصلاً خودش را نمی گرفت. آقای دولی یک روشنفکر بود و مثل همه روشنفکرها هیچ چیز بیش تر از حرف زدن خوشحالش نمی کرد. پدر هم برای خودش مرد بامطالعه ای بود و . . .
می توانست حرف های یک آدم مطلع را بفهمد. آقای دولی فوق العاده مطلع بود. با آن همه آشنا در تجارت و رفقای کشیش، چیزی نبود که درشهر اتفاق بیافتد و او از آن بی خبر باشد. غروب تا غروب از جاده می گذشت و جلوی در حیاطمان سبز می شد تا ته و توی خبرها را برای پدر درآورد. او صدای بم ستیزه جویانه ای و لبخندی با معنا داشت. پدر با تعجب به او گوش می داد و گاه گداری هم حرف هایش را تایید می کرد. بعد فاتحانه گروپ گروپ قدم بر می داشت و پیش مادر می رفت و با صورتی گل انداخته از او می پرسید: ” می دونی آقای دولی اومده بود چی بهم بگه”؟ از آن موقع تا حالا ، هر وقت کسی خبری سری را به من می رساند نزدیک است بپرسم: “اینو آقای دولی بهت نگفته”؟
تا وقتی که با چشم های خودم ندیدم که او را در کفن قهوه ای رنگش بگذارند و دانه های تسبیح را بین انگشت های چربش بپیچند خبر مرگش را جدی نگرفتم. حتی آن موقع هم احساس کردم حتماً کلکی در کار است و یک غروب دیگر تابستان دوباره آقای دولی جلوی در حیاطمان سبز خواهد شد و ناگفته های آن دنیا را برایمان شرح خواهد داد. اما پدر خیلی ناراحت بود ؛ تا حدی به خاطر این که آقای دولی هم سن و سال خودش بود و این آشکارا به درگذشت انسانی دیگر رنگ و بوی مسئله ای شخصی می داد و تا حدی هم به این خاطر که دیگر کسی نبود تا برایش از کثافت کاری هایی که در شرکت می شد پرده بردارد. در بلارنی لین[۲] تعداد آدم هایی که می توانستند مثل آقای دولی روزنامه بخوانند به عدد انگشت های دست هم نمی رسید و تازه هیچ کدام از آنها نمی توانست این واقعیت را نادیده بگیرد که پدر تنها یک کارگر ساده بود. حتی سالیوان نجار که خودش پخی نبود فکر می کرد یک سر و گردن از پدر بالاتر است. قطعاً این اتفاقی تلخ بود.
پدر در حالی که روزنامه را کنار می گذاشت متفکرانه گفت: “ساعت دو و نیم ، به طرف کوراگ[۳] “.
مادر که ترسیده بود پرسید: “نمی خوای که به تشییع جنازه بری”؟
پدرکه داشت مخالفت را استشمام می کرد گفت: “از من توقع دارن”.
مادر در حالی که احساس خودش را پنهان می کرد گفت:”فکر می کنم همه همین قدر از تو توقع دارن که به نمازخانه بری”. (“رفتن به نمازخانه” البته فرق داشت ، چرا که بعد از این که کارشان تمام می شد جسد را می بردند ، اما رفتن به مراسم خاکسپاری به معنای از دست دادن دستمزد نصف روز بود).
مادراضافه کرد:”حالا مگه کی ما رو می شناسه”!
پدر باوقار جواب داد:”بلا به دور، اگه خودمون جای اون خدابیامُرز بودیم خوشحال می شدیم اگه کسی می اومد”.
برای این که حق پدررا ادا کرده باشم باید گفت او همیشه حاضر بود تا از یک نصفه روز به خاطر همسایه ای قدیمی صرف نظر کند. نه این که از تشییع جنازه رفتن خوشش بیاید بلکه بیشتر مرد باوجدانی بود که با دیگران همان طور رفتار می کرد که دوست داشت با او رفتار کنند و در صورت مرگ خودش هیچ چیز به اندازه اطمینان ازیک مراسم خاکسپاری آبروداری نمی توانست به او تسلا دهد. و برای این که حق مادر را ادا کرده باشم باید گفت او خیلی نگران دستمزد نصف روز نبود ، هرچند بد جوربه آن محتاج بودیم.
می دانید ، نقطه ضعف اصلی پدر مشروب بود. او می توانست برای ماه ها ، حتی سال ها بی وقفه لب به چیزی نزند و در تمام این مدت خوب رفتار می کرد. اولین نفر صبح ها بیدار می شد و برای مادر که هنوز روی تخت دراز کشیده بود یک فنجان چای می برد. عصرها در خانه می ماند و روزنامه می خواند ، پول پس انداز می کرد و برای خودش یک دست کت و شلوار سرژه نو و کلاه لگنی می خرید. به حماقت مردهایی که هر هفته پولی را که به زحمت به دست آورده بودند در بار هدر می دادند می خندید. گاهی برای گذراندن وقت فراغتش ، خودکار و قلمی برمی داشت و پولی را که هر هفته از طریق مصرف نکردن مشروب پس انداز می کرد دقیقاً حساب می کرد. از آنجایی که بالفطره آدم خوش بینی بود حساب می کرد چه قدر می تواند در طول مابقی سال های عمرش این گونه پس انداز کند. حاصل جمع مبهوت کننده بود ؛ او می مرد و مبلغ زیادی را از خود به جای می گذاشت.
کاش همان موقع متوجه می شدم ، این نشانه ی بدی بود؛ نشانه این که او داشت مملو از غرور معنوی می شد و دیر یا زود خودش را بهتر از همسایگانش می پنداشت. دیر یا زود ، غرور معنوی سرریز می کرد تا این که به نوعی ضیافت احتیاج بود. آن وقت پدر مشروب می زد – البته ویسکی یا چیزی مثل آن نبود – فقط یک گیلاس مشروب بی ضرر مثل آبجوی لاگر. این عاقبت پدر بود. وقتی که گیلاس اول را زده بود تازه متوجه می شد چه حماقتی کرده است، دومی را می زد تا آن را فراموش کند و سومی را می زد که فراموش کند نمی تواند فراموش کند و سرانجام مست و تلوتلوخوران به خانه می آمد. حالا نوبت “طریقت میخواره”[۴] همان طور که در مکتوبات اخلاقی آمده است بود. روز بعد با سردردی که داشت به سر کار نمی رفت واین مادر بود که به کارخانه می رفت تا برای غیبتش بهانه تراشی کند. ظرف دو هفته دوباره پدر ضعیف ، بی رحم و افسرده می شد. وقتی که شروع می کرد ، پول مشروبش را از طریق گروگذاشتن هر چیزی حتی ساعت آشپزخانه جور می کرد. من و مادر همه ی مراحل را می دانستیم و از همه ی خطرها وحشت داشتیم. تشییع جنازه ها یک نمونه از آن بود.
مادربا نگرانی گفت:”من باس به خونه‌ی دانفی برم و نصف روزاونجا کارکنم. کی می خواد مواظب لاری باشه”؟
پدر بامتانت گفت:”خودم مواظب لاری هستم. یه کم پیاده روی واسش بد نیست”.
دیگر حرفی برای گفتن نبود ؛ اگرچه همه ما می دانستیم من به هیچ کس نیاز نداشتم تا مواظبم باشد و حتی خیلی راحت می توانستم در خانه بمانم و مواظب سونی باشم ، اما پای من به میان کشیده شده بود تا برای پدر یک ترمز باشم. در مقام یک ترمز هیچ گاه موفق نشده بودم ، ولی مادر هنوز هم ایمان راسخی به من داشت.
روز بعد وقتی که از مدرسه به خانه برگشتم ، پدر پیش از من آنجا بود و برای هردوتایمان فنجانی چای درست کرد. در چای درست کردن خیلی خوب بود اما برای هر کار دیگری دست های سنگینی داشت ؛ نان بریدنش هولناک بود. بعد ، از سراشیبی جاده راهی کلیسا شدیم. پدر بهترین کت وشلوار سرژه ی آبیش را به تن داشت و کلاهش را هم کج گذاشته بود. با کمال مسرت پیتر کرولی را هم میان عزاداران پیدا کرد. پیتر علامت خطر دیگری بود. این را من خیلی خوب از برخی اتفاقات بعد از دعای صبح یک شنبه می دانستم. به قول مادر آدم رذلی بود که فقط به این دلیل به تشییع جنازه ها می رفت تا مشروب مفت و مجانی گیر بیاورد. معلوم شد که او حتی آقای دولی را نمی شناخت. پدر با حقارت به او نگاه می کرد ، چرا که یکی از آن آدم های احمق بود که پولش را در بار هدر می داد درحالی که می توانست آن را پس انداز کند. البته پیتر کرولی پولی را که مال خودش بود هدر نمی داد!
ازدیدگاه پدر مراسم معرکه بود. او همه چیز را پیش از این که به دنبال نعش کش در آفتاب بعدازظهرراه افتادیم براندازکرده بود.
پدر با هیجان گفت:”پنش تا کالسکه! پنش تا کالسکه و شونزده تا درشکه ی سقف دار! یه نفر از شورا ، دو نفر از انجمن محلی و معلوم نیس چند تا کشیش اینجان. اَ وقتی که ویلی مک ، صاحب بار مرد همچین تشییع جنازه ای ندیدم”.
کرولی با آن صدای خش دارش گفت:”آه ، همه دوسش داشتن”.
پدربا تشرگفت: “خدای من ، خیال می کنی من اینو نمی دونم؟ مگه اون بهترین دوست من نبود؟ دو شب قبل از مردنش – فقط دو شب- داشت واسم دسّ اونایی که قرارداد مسکنو بسّن رو می کرد. اون مرتیکه ها که تو شرکتن همه شون دُزّن. حتی خود منم به عقلم نمی رسید آقای دولی این جور با کله گنده ها بپلکه”.
پدر مثل یک بچه قدم برمی داشت و از دیدن عزاداران و خانه های شیکی که در امتداد ساندیزوِل[۵] قرار داشتند لذت می برد. می دانستم که علایم خطر در اوج خود بودند ؛ یک روز آفتابی ، یک تشییع جنازه خوب، و یک جماعت سرشناس از کشیش ها و مسئولین محلی موجب می شدند هرزگی ذاتی و بوالهوسی شخصیت پدر خود را نشان دهد. با نوعی لذت حقیقی می دید که دوست قدیمی اش را دارند در قبر می گذارند؛ با احساس این که وظیفه اش را انجام داده بود و با درک مطبوع این که اگرچه در عصرهای طولانی تابستان دلش برای آقای دولی بیچاره تنگ خواهد شد ، این او بود که احساس دلتنگی می کرد نه آقای دولی.
پدر آرام به کرولی گفت:”قبل از این که پخش بشن راه می افتیم”. گورکن ها داشتند اولین بیل های خاک را روی تابوت می ریختند. پدر که مثل بزی از یک تل علف به تلی دیگر می پرید کمی عقب تر رفت. راننده ها که احتمالاً در وضعی مثل او بودند ، البته بدون پرهیز چند ماهه از الکل که بخواهند به آن خاتمه دهند، مشتاقانه انتظار می کشیدند.
یکیشان داد زد:”آهای میک ، کارشون تموم نشد”؟
پدربلند با لحن کسی که خبر خوشحالی می دهد جواب داد:”همه چیز تمومه ، فقط دعای اختتامیه مونده”.
در چند صدمتری بار، کالسکه ها که یک عالم خاک به پا کرده بودند از کنار ما گذشتند. پدر که در هوای گرم پاهایش اذیتش می کردند سرعتش را زیاد کرد و با نگرانی به عقب نگاهی انداخت تا ببیند دسته اصلی عزاداران از سراشیبی گذشته اند یا نه. در یک جمعیت این چنینی ممکن است آدم زیاد منتظر نگه داشته شود.
موقعی که به بار رسیدیم کالسکه ها بیرون به خط شده بودند و مردانی با کراوات های سیاه داشتند با احتیاط به زنان عجیب و غریبی که دست هایشان را از پشت پرده ی کالسکه ها دراز کرده بودند تسلیت نثار می کردند. داخل بار فقط راننده ها و چند تا زن شالدار بودند. احساس کردم اگر قرار بود مثل یک ترمز عمل کنم ، الآن وقتش بود. پس پایین کت پدر را کشیدم.
گفتم:”بابا ، بریم خونه”.
پدر خندان و با مهربانی گفت:”دو دیقه بیش تر نمی شه. فقط یه بطری لموناد ، بعد می ریم خونه”.
این یک رشوه بود و من آن را خوب می دانستم ، اما من همیشه یک بچه سست اراده بودم. پدر لموناد و دوتا گیلاس آبجو سفارش داد. من تشنه بودم و نوشیدنی ام را یکدفعه سر کشیدم. ولی مرام پدر این نبود. او ماه ها پرهیز از الکل را پشت سر گذاشته بود و دریایی از لذت را در پیش رو می دید. پیپش را بیرون آورد، داخل آن چند تا فوت کرد، پُرش کرد و با پف های بلند روشنش کرد در حالی که چشم هایش بالای آن بیرون زده بود. بعد از آن، از قصد پشتش را به گیلاسش کرد. با ژست مردی که نمی دانست پشت سرش یک گیلاس آبجوست، آرنجش را بر پیشخوان تکیه داد و از قصد توتون را از کف دست هایش پاک کرد. او دیگر جاخوش کرده بود. در تمام مراسم های خاکسپاری مهمی که شرکت می کرد کارش این شده بود. کالسکه ها روانه شدند و عزاداران درجه دو و سه داخل آمدند. حالا نیمی از بار پر بود.
دوباره کت پدر را کشیدم و گفتم:”بابا ، بریم خونه”.
خیرخواهانه گفت:”خیلی مونده تا مادرت برگرده. بدو بیرون تو جاده بازی کن”.
این طور که بزرگترها فکر می کنند می توانی در یک جاده ناآشنا تنها با خودت بازی کنی حسابی به من برخورد. حوصله ام شروع به سررفتن کرد همان طور که پیش از آن هم بارها سررفته بود. می دانستم که ممکن بود پدر تا شب هم آنجا بماند. می دانستم باید اورا که مست لایعقل می شد از داخل بلارنی لین به خانه می بردم در حالی که همه پیرزن ها جلوی در خانه یشان ایستاده بودند و می گفتند:”دوباره میک دلانی مست کرده”. می دانستم که مادرم از ناراحتی دق می کرد. روز بعد پدر سرکار نمی رفت و پیش از پایان هفته مادر در حالی که ساعت را زیر شالش مخفی می کرد راهی مغازه گرویی می شد. هرگز نمی توانستم از غم آشپزخانه ی بدون ساعت خلاص بشوم.
هنوز تشنه بودم. پی بردم اگر روی انگشتان پاهایم بایستم دستم به گیلاس پدر می رسد و به ذهنم خطورکرد بد نیست طعم آن را بچشم. پدر پشتش به آن بود و متوجه نمی شد. گیلاس را پایین بردم و با احتیاط مک زدم. به طرز وحشتناکی نومیدکننده بود. تعجب کردم که چه طور می توانست این چنین زهرماری را بنوشد. به نظرم هیچ وقت لیموناد نچشیده بود.
باید لیموناد را به او پیشنهاد می دادم ولی تازه چانه اش گرم شده بود. می شنیدم که پدر می گفت دسته ی موزیک تشییع جنازه را کامل می کند. بازوهایش را به شکل کسی که تفنگی را وارونه نگه می دارد گرفت و قسمت هایی از مارش خاکسپاری چاپین را زمزمه کرد. کرولی بااحترام سرمی جنباند. جرعه بیش تری نوشیدم و به نظرم رسید که ممکن است این معجون فایده ای داشته باشد. به طرز مطبوعی احساسی متعالی و فیلسوفانه داشتم. پدر قسمت هایی از مارش مرگ در سال[۶] را زمزمه می کرد. آنجا یک بار عالی و مراسم خاکسپاری خوبی بود و مطمئن شدم که بیچاره آقای دولی حتماً در بهشت راضی و خشنود است. در همان لحظه فکر کردم ممکن است آنجا به او یک دسته ی موزیک داده باشند. همان طور که پدر می گفت دسته ی موزیک تشییع جنازه را کامل می کرد.
اما نکته ی شگفت انگیزدرباره ی معجون این بود که تو را وامی داشت ازبقیه جدا باشی یا اصلاً مثل یک فرشته که در ابرها غلت می زند به آسمان بروی و چهارزانو خودت را تماشا کنی ؛ به پیشخوان بار تکیه می دادی و دیگر نگران چیزهای بی اهمیت و جزئی نبودی بلکه افکار بزرگسالانه، جدی و عمیقی را درباره زندگی و مرگ در ذهن می پروراندی. وقتی که این طور به خودت نگاه می کردی چند لحظه بعد نمی توانستی جلوی این فکر را بگیری که چه قدر بامزه به نظر می رسیدی و ناگهان دستپاچه می شدی و می خواستی بزنی زیر خنده. اما وقتی گیلاس را تمام کردم این مرحله هم طی شده بود ؛ متوجه شدم گذاشتن گیلاس سر جایش خیلی سخت شده بود ، به نظر می رسید پیشخوان خیلی بلند شده بود. دوباره مالیخولیا داشت خودش را نشان می داد.
پدر که داشت برمی گشت و دستش را به طرف مشروبش دراز می کرد بااحترام گفت:”خوب، خدا اون مرحومو هرجا که هست بیامرزه”! ناگهان متوقف شد ، اول به گیلاس نگاهی انداخت بعد هم به کسانی که دور وبرش نشسته بودند.
انگار که آماده شده بود که همه چیز را یک شوخی تلقی کند اگرچه خیلی بی مزه بود. پس با لحنی نسبتاً شاد گفت:”ای بابا !!! کار کیه”؟
برای چند لحظه همه ساکت شدند. صاحب بار و زن های پابه سن گذاشته اول به پدر و بعد هم به گیلاسش نگاهی انداختند.
یکی از زن ها که رنجیده بود گفت:”آقای محترم! کار‌ هیش کس نیس. فکر می کنی ما دزّیم”؟
صاحب بار هم که ناراحت شده بود گفت:”اُ ، میک. هیچ کدوم از اونایی که اینجان همچین کاری نمی کنن”.
پدر که لبخندش داشت رنگ می باخت گفت:”این که نشد حرف. حتماً پای کسی در میونه”.
زن نگاه غضب آلودی به من کرد و بابدجنسی گفت:”اگه این طوره ، کار همونائیه که بهش نزدیک تر بودن”. آن وقت بود که حقیقت بر پدر آشکار شد. گمان می کنم یک کم به نظر می رسید که در عالم هپروت باشم. پدر خم شد و من را تکان داد.
با وحشت پرسید:”حالت خوبه لاری”؟
پیترکرولی به من نگاه کرد و پوزخندی زد.
با صدایی خش دار داد زد:”می تونی به اون یه ضربه بزنی”؟
من به راحتی توانستم. شروع کردم به بالا آوردن. پدر با ترس به عقب پرید مبادا کت و شلوار خوبش را خراب کنم و با عجله در پشتی را باز کرد.
فریاد زد:”بدو! بدو! بدو”!
آن بیرون، دیوار را که آفتاب کاملاً روشنش کرده بود و گل پیچ پیچک هم از آن آویزان بود دیدم و شروع کردم به دویدن. تشخیص فاصله ام خوب بود ولی نیرویی که به کار بردم بیش از حد بود، چرا که یکراست به دیوار خوردم و به نظرم رسید که بد جوری آن را زخمی کردم. از آنجایی که خیلی مؤدب بودم گفتم:”ببخشید”. پدر که هنوز نگران کت و شلوارش بود از عقب آمد و با احتیاط مرا که داشتم بالا می آوردم نگه داشت.
به نحو دلگرم کننده ای گفت:”چه پسر خوبی! اگه همه شو بالا بیاری معلومه که بزرگ شدی”.
زرشک! من بزرگ نبودم. هنوز خیلی مانده بود بزرگ بشوم. همان طور که داشت من را به بار می برد نعره ی ناخوشایندی از گلویم بیرون دادم. پدر مرا نزدیک زن های شالدار روی یک نیمکت نشاند. زن ها که هنوز از تهمتی که به آنها زده شده بود دلشان پر بود با خاطری رنجیده خودشان را جمع کردند.
یکیشان که داشت با ترحم به من نگاه می کرد با ناله گفت:”خدا خودش کمک کنه! حیف نیس همچین آدمایی پدر باشن”؟
صاحب بار که داشت خاک اره روی ردّی که از خودم به جا گذاشته بودم می پاشید به پدر هشدار داد:”میک، این بچه اجازه نداره اینجا باشه. بهتره ببریش خونه. هر لحظه ممکنه یه پاسبان سربرسه”.
پدر چشم هایش را به طرف آسمان کرد. در حالی که بی سر و صدا دست هایش را مثل مواقعی که واقعاً مستاصل بود به هم می زد هق هق کنان گفت:”خدای من ! این دیگه چه بلایی بود سر من بدبخت اُوُردی؟ وای! جواب مادرشو چی بدم”؟ بعد با دندان قروچه محض این که زن های حاضر را هم بی نصیب نگذاشته باشد ادامه داد:”مگه نه اینه که زَنا باید تو خونه بمونن و خودشون مواظب بچه هاشون باشن … بیل کالسکه ها رفتن”؟
صاحب بار جواب داد:”خیلی وقته میک”.
پدر بانومیدی گفت:”می برمت خونه”. و تهدید کنان افزود:”دیگه با خودم بیرون نمی آرمت”. بعد دستمال تمیزی از جیب پیرهنش به من داد و گفت:”بگیر. بذارش رو چِشِت”.
خونِ روی دستمال نخستین علامتی بود که به من فهماند زخمی شده ام. در جا شقیقه ام هم شروع کرد به زِق زِق کردن. جیغ دیگری کشیدم.
پدر در حالی که داشت مرا از در به بیرون هدایت می کرد با اوقات تلخی گفت:”هیس! فکر می کنن کشته شدی. چیزی نشده. رسیدیم خونه می شوریمش”.
کرولی در حالی که طرف دیگر مرا گرفته بود گفت:”آروم باش مرد! الآن حالت خوب می شه”.
تا حالا هیچ کس را نا آگاه تر از آنها نسبت به اثرات الکل ندیده ام. نخستین دم هوای تازه و گرمای خورشید مرا بیش از پیش سست تر و گیج تر کرد. بین باد و امواج پرت می شدم و غلت می زدم تا این که پدر دوباره شروع کرد به هق هق کردن.
“خدای بزرگ ، همه ی همسایه ها بیرونن! چه غلطی کردم امروز سر کار نموندم! نمی تونی راس راه بری”؟
نمی توانستم. به خوبی می دیدم که آفتاب زنان بلارنی لین ، پیر و جوان را ، بیرون کشیده بود و هر کدام به یک لنگه در خانه اش تکیه داده بود یا روی پله های دم در نشسته بود. همگی از ورور کردن دست برداشتند تا به این مضحکه ی عجیب زل بزنند: دو تا مرد هوشیار میانسال داشتند پسر بچه ی مستی را که زخمی بالای چشمش بود به خانه می بردند. پدر مانده بود که جلوی آبروریزی را بگیرد و مرا سریع به خانه ببرد یا این که وظیفه ی همسایگی اش را با ارائه ی توضیحات به جا آورد. عاقبت جلوی خانه ی خانم رُچ ایستاد. آن طرف خیابان ، یک دسته پیرزن جلوی یک در جمع شده بودند. از همان ابتدا از نگاهشان بدم آمد. روی هم رفته به نظر می رسید که خیلی به من علاقه پیدا کرده بودند. به دیوار خانه ی خانم رچ تکیه دادم در حالی که دست هایم در جیبم بود و داشتم با ناراحتی به آقای دولی بیچاره در قبر سردش در کوراگ فکر می کردم. حالا او دیگر هیچ وقت نمی توانست از این مسیر عبور کند. پر از احساسات شروع کردم به خواندن آوازی که پدر عاشق آن بود:
گرچه بی اعتناست به مونونیا
ومی لرزد از سرما در گور
برنخواهد گشت هیچ گاه به کینکورا
خانم رچ گفت:”طفل معصوم! چه صدای قشنگی داره! خدا خودش بهش رحم کنه”!
البته من خودم فکر کردم این طور گفت ، پس وقتی که پدر انگشتش را به نشان تهدید بر من بلند کرد و گفت:”هیس!” حسابی تعجب کردم. به نظر می رسید مناسبت آن آواز را با وضعمان درک نمی کرد ، لذا بلندتر به خواندنم ادامه دادم.
پدر با تشر گفت:”هیس، می گم خفه شو”. بعد در حالی که سعی می کرد محض خاطر خانم رچ لبخندی روی صورتش نقش ببندد ادامه داد:”دیگه تقریباً رسیدیم. باقی راهو خودم بَقَلِت می کنم”.
اگرچه مست بودم ولی هنوز شعورم سر جایش بود که بخواهم اجازه بدهم آن طور با خفت بقلم کند.
با خشونت تمام گفتم:”دست از سرم بردار. خودم می تونم را برم. فقط یه خوده سرم اذیتم می کنه. دلم می خواد استراحت کنم”.
در حالی که سعی می کرد مرا بلند کند با بی رحمی تمام گفت:”خونه تو تختت می تونی استراحت کنی”. از برافروختگی صورتش فهمیدم که خیلی عصبانی است.
با بدخلقی گفتم:”اَه! نمی خوام برم خونه. چرا دس از سرم برنمی داری”؟
به دلیلی دسته ی پیرزن ها آن طرف خیابان خیلی از این خوششان آمد. از خنده روده بر شدند. خشمی مزخرف شروع به گسترش در درونم کرد ، چرا که می دیدم آدم نمی تواند یک پیک مشروب بزند بدون این که تمام محله بیرون بریزد و تو را مضحکه ی عام و خاص کنند.
در حالی که مشتم را به طرفشان نشانه رفته بودم داد زدم:”دارین به کی می خندین؟ اگه نذارید رد بشم کاری می کنم که جای خنده گریه کنین”.
به نظر رسید که بیش تر خوششان آمد ؛ مردمی به بی ادبی آنها ندیده بودم.
گفتم:”(ج**ه) های عوضی ، برین گم شید”.
پدر دندان قروچه کنان گفت:”هیس، می گم خفه شو”! دیگر دست از تظاهر برداشت و با دستش مرا گرفت و روی زمین می کشاند و می برد. قهقهه ی پیرزن ها داشت دیوانه ام می کرد. می خواستم مقاومت کنم ولی پدر خیلی قوی بود. برای این که پیرزن ها را ببینم مجبور بودم سرم را برگردانم.
داد زدم:”مواظب رفتارتون باشین وگرنه برمی گردم و نشونتون می دم. بهتون یاد می دم که بعد از این بذارید آدمای محترم راحت از اینجا رد بشن. بهتره برید تو خونه هاتون صورت کثیفتونو بشورین”.
پدر هق هق کنان گفت:”این دیگه دَفه ی آخر بود. هزار سال دیگم زنده باشم دیگه غلط کنم”.
تا امروز نفهمیدم داشت از من دست بر می داشت یا مشروب. در حالی که پدر مرا روی زمین می کشید و به داخل خانه می برد بلند بلند سرود “بچه های وکسفورد” را می خواندم که خیلی مناسب حس وحال حماسی ام بود. کرولی که احساس خطر می کرد فلنگ را بست و رفت. پدر لباس هایم را از تنم بیرون آورد و مرا روی تخت گذاشت. نمی توانستم بخوابم چرا که همه چیز در سرم می چرخید. حالت نامطبوعی بود و دوباره بالا آوردم. پدر با دستمال خیسی آمد و من و تختم را تمیز کرد. تب داشتم و به پدر گوش می دادم که داشت چوب خرد می کرد تا آتش درست کند. بعد شنیدم داشت میز را می چید.
ناگهان در جلویی با ضربه ای باز شد و مادر که سونی در آغوشش بود مثل اجل معلّق وارد شد. آن بانوی آرام و با حجب و حیای همیشگی نبود بلکه از خشم می غرید. مثل روز روشن بود که همه ی ماجرا را از همسایه ها شنیده بود.
دیوانه وار فریاد زد:”میک دلانی ، چه بلایی سر پسرم اُوُردی”؟
پدر که این پا آن پا می کرد گفت:”ساکت شو زن! می خوای همه ی همسایه ها بشنفن”؟
مادر با یک خنده ی وحشتناک جواب داد:”هه، کیه که خبر نداشته باشه؟ همه ی همسایه ها می دونن چه طور مشروب تو حلق بچه ی بد بختت ریختی تا با اون حیوون کثیفی که همرات بود سرگرم بشین”.
پدر که از تفسیر همسایه ها از ماجرا حسابی عصبانی شده بود داد زد:”اما من که بهش مشروب ندادم. خودش موقعی که پشتم بهش بود اونو خورد. فکر می کنی من کی اَم”؟
مادر با اوقات تلخی گفت:”همه ی عالم وآدم می دونه تو کی هستی. خدا از سر تقصیراتت بگذره که هر چی در می آریم خرج کوفت و زهرمار می کنی. تازه بچه اَت هم طوری بار می آری که یه مست بی سر و پا بشه مث خودت”.
بعد به اتاق خواب آمد و کنار تخت زانو زد. وقتی که زخم بالای چشمم را دید شروع کرد به آه و ناله. در آشپزخانه هم سونی زارزار زد زیر گریه. لحظه ای بعد پدر که شب کلاهش را تا روی چشم هایش کشیده بود در چارچوب در ظاهر شد. قیافه اش داد می زد که در اوج درماندگی بود.
غرولند کنان گفت:”بعد از این همه بدبختی که امروز کشیدم اینه دستمزدم که بهم بُهتون بزنی مشروب زدم؟ تمام روز یه قطره هم لب تر نکردم. آخه چه جوری وقتی که همه شو اون سر کشید؟ باهاس واسه من دل بسوزونی که هم روزم خراب شد و هم مسخره ی تموم همسایه ها شدم”.
روز بعد وقتی که صبح پدر پا شد و آرام سبد غذا در دست به سر کار رفت ، مادر خودش را روی من که هنوز در تخت دراز کشیده بودم انداخت و حالا نبوس کی ببوس. انگار که همه ی این ها زیر سر من بود. قرار شد تا چشمم خوب نشده به مدرسه نروم و در خانه بمانم.
مادر که چشم هایش می درخشیدند گفت:”مرد کوچک و دلیرمن ! خواسّ خدا بود که تو اونجا بودی. تو فرشته ی نگهبان بابات بودی”.
————————–
پی نوشت:
[۱] Dominicans
[2] Blarney lane
[3] Curragh
[4] The Drunkard’s Progress
[5] Sunday’s Well
[6] Saul

نویسنده: فرانک اُکانر
مترجم: محمد رجب پور

منبع: http://1asgari.ir

عقده‌ی ادیپ من

پدرم در تمام مدت جنگ -یعنی، جنگ اول- در ارتش بود، بنابراین، تا پنج سالگی زیاد او را نمی‌دیدم و چیزی که می‌دیدم نگرانم نمی‌کرد. گاهی از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم مردی بلندبالا با لباس نظامی در نور شمع تماشایم می‌کند. هر از چندگاهی صبح‌ زود صدای به هم خوردن در جلو و تلغ و تلوغ چکمه‌های زمختش را روی سنگ فرش کوچه می‌شنیدم. این‌ها نشانه‌های ورود و خروج پدرم بودند. رفت و آمدش مثل بابانوئل مرموز بود. در واقع از آمد و رفت‌هایش بدم نمی‌آمد، هر چند این جور وقت‌ها، موقعی که صبح زود به تختخواب بزرگ مادرم می‌خزیدم، ناچار بودم خودم را به سختی بین او و مادرم جا بدهم. پدرم سیگار می‌کشید، که بوی خوشایند و مانده‌ای به او می‌داد و ریش می‌تراشید، که کاری بس جذاب و شگفت‌انگیز بود. هر بار که می‌رفت، یک عالم یادگاری پشت سرش باقی می‌گذاشت -چیزهایی مثل تانک‌های کوچولو، کاردهای گورکه که دسته‌هایشان را با پوکه‌های فشنگ ساخته بودند، نشان‌های روی کلاه‌های نظامی و کلاه‌خودهای آلمانی، دگمه‌های فلزی و خلاصه انواع و اقسام وسایل نظامی و همه‌ی این خرت و پرت‌‌ها رابه دقت در جعبه‌ای دراز بالای گنجه می‌چید تا شاید روزی به کار بیایند. پدرم از این نظر تا حدودی به کلاغ‌‌ها می‌مانست، چون خیال می‌کرد هر چیزی روزی به درد می‌خورد. اما به محض اینکه پا از در بیرون می‌گذاشت، مادرم به من اجازه می‌داد که صندلی زیر پایم بگذارم و گنجینه‌ی پدرم را زیر و رو کنم، ظاهرا به اندازه‌ی پدرم به این خرت و پرت‌‌ها ب‌ها نمی‌داد.
جنگ آرام‌ترین دوره‌ی زندگی‌ام بود. پنجره‌ی اتاقم که زیر شیروانی بود، رو به سمت جنوب‌ شرقی باز می‌شد. مادرم جلو پنجره پرده‌ای آویخته بود، اما این به حال من فرقی نداشت. همیشه با اولین پرتو آفتاب بیدار می‌شدم، همه‌ی مسئولیت‌های روز پیش را به فراموشی می‌سپردم و احساس می‌کردم که همچون خورشید آماده‌ی شادمانی و درخشیدنم. از آن پس هیچ‌گاه زندگی چون آن روز‌ها برایم چنین ساده و روشن و سرشار از امکانات گوناگون نبوده است. پاهایم را از زیر ملافه بیرون می‌آوردم -اسم یکی را خانم چپ گذاشته بودم و اسم دیگری را خانم راست- بعد در ذهنم موقعیت‌های دراماتیکی را برایشان می‌پروراندم و آن‌‌ها را به بحث درباره‌ی مسائل روز وامی‌داشتم. دست‌کم خانم راست را به بحث وامی‌داشتم، چون خیلی احساساتی و برون‌گرا بود، اما خانم چپ چندان گوش به فرمانم نبود و اغلب فقط سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌داد.
آن دو با هم حرف میزدند و تصمیم می‌گرفتند که من و مادرم باید آن روز چه کار کنیم، در کریسمس بابانوئل باید برای آدم چه هدیده‌ای بیاورد و برای شاد و شنگول کردن خانه چه باید کرد. مثلا، یکی از موضوع‌های بحث‌انگیز موضوع بچه بود. من و مادرم هیچ‌وقت در این مورد به توافق نمی‌رسیدیم. خانه‌ی ما تن‌ها خانه‌ی محله بود که بچه‌ی کوچولو نداشت. مادرم می‌گفت تا وقتی پدرم از جنگ برنگردد نمی‌توانیم نوزادی بخریم، چون به قیمت هر بچه هفده پوند و شش شلینگ بود و ما استطاعتش را نداشتیم. از همین جا معلوم می‌شود که چقدر ساده‌لوح بود. چون خانوداه‌ی جنیس که خانه‌شان سر خیابان بود، نوزادی داشتند و همه می‌دانستند که در بساط آن‌‌ها هفده پوند و شش شلینگ پیدا نمی‌شود. شاید بچه‌ی آن‌‌ها از نوع ارزان بود و مادرم طالب جنس مرغوب بود، اما پیش خودم فکر می‌کردم که زیادی مشکل پسند است، چون بچه‌ی خانواده جنیس برای ما خیلی هم خوب بود.
وقتی از طرح ریزی برنامه‌ی آن روز فارغ می‌شدم، از رختخواب بیرون می‌آمدم، زیر پایم صندلی می‌گذاشتم و پنجره را آن قدر باز می‌کردم که بتوانم سرم را از لای آن بیرون بیاورم. پنجره رو به باغچه‌ی جلو ردیف خانه‌های پشت خانه‌ی ما باز می‌شد. در پس این خانه‌ها، آن سوی دره‌ای ژرف، خانه‌های آجری بلندی که روی دامنه‌ی تپه‌ی روبه‌رو صف کشیده بودند، پیدا بود. در این موقع خانه‌های آن سوی دره هنوز در تاریکی و خانه‌های طرف ما در روشنایی بودند، هر چند سایه‌های دراز و غریبی داشتند که ناآشنا، خشک و نقاشی شده جلوه‌شان می‌داد.
بعد از آن به اتاق مادرم می‌رفتم و به تختخواب بزرگش می‌خزیدم، مادرم بیدار می‌شد و من نقشه‌هایی را که کشیده بودم برایش تعریف می‌کردم. در این موقع من که جز پیراهن خوابی نازک چیزی به تن نداشتم، بی‌آن‌که خودم بفهمم، دیگر از سرما یخ زده بودم و همچنان که با مادرم حرف می‌زدم کم‌کم گرم می‌شدم، یخ‌های تنم همه آب می‌شدند و در کنارش به خواب می‌رفتم، و موقعی که در آشپزخانه در طبقه‌ی پایین سرگرم آماده‌کردن صبحانه می‌شد سروصدایش را می‌شنیدم و بیدار می‌شدم.
بعد از صبحانه به شهر می‌رفتیم؛ در کلیسای سنت آوگوستین به دعای عشای ربانی گوش می‌دادیم و برای سلامت پدرم دعا می‌کردیم و بعد به خرید می‌رفتیم. بعد از ظهر، اگر هوا مساعد بود، یا در بیرون شهر قدم می‌زدیم و یا برای دیدن دوست صمیمی مادرم، مادر سنت دومینیک، به صومعه می‌رفتیم. مادرم از همه‌ی صومعه‌نشینان خواسته بود که برای پدرم دعا کنند، و هر شب، پیش از خوابیدن از خدا می‌خواستم که پدرم را صحیح و سالم به خانه باز گرداند. به راستی خودم هم نمی‌دانستم که با این دعا چه بلایی به سرم نازل می‌شود!
یک روز صبح، وقتی به تختخواب مادرم خزیدم، دیدم که پدرم به همان شیوه‌ی مرموز همیشگی دوباره از راه رسیده و آنجا جا‌خوش کرده است، اما بعدا به جای آن‌که لباس نظامی بپوشد، کت و شلوار سرمه‌یی پلوخوری‌اش را به تن کرد. مادرم از شادی سر از پا نمی‌شناخت، اما من دلیلی برای این همه خوشحالی نمی‌یافتم، چون پدرم بدون لباس نظامی چنگی به دل نمی‌زد، اما مادرم که لبخند از لبش دور نمی‌شد، برایم توضیح داد که دعاهایمان به درگاه خداوند مستجاب شده است، بعد هم یکراست راهی کلیسا شدیم تا در مراسم عشای ربانی شرکت کنیم و خدا را به خاطر آن‌که پدرم را به سلامت به خانه برگردانده بود، شکر کنیم.
چه فکر می‌کردیم و چه شد! همان روز اول وقتی سر میز ناهار نشست چکمه‌هایش را درآورد و دمپایی پوشید، کلاه کثیف کهنه‌ای را که برای جلوگیری از سرماخوردگی در خانه بر سر می‌گذاشت به کله‌اش کشید، پا انداخت و بالحنی جدی شروع کرد به حرف زدن با مادرم، که بدجوری نگران به نظر می‌رسید. طبیعی است که دوست نداشتم مادرم نگران باشد، چون نگرانی صورت قشنگش را درهم و بد شکل کرده بود، پس به میان صحبت پدرم پریدم.
مادرم به ملایمت گفت: «لاری یک کم صبر کن!» او فقط وقتی این حرف را می‌زد که حوصله‌اش از دست مهمانی مزاحم سر می‌رفت، پس قضیه را جدی نگرفتم و به حرفم ادامه دادم.
مادرم بی‌حوصله گفت: «زبان به دهن بگیر، لاری! مگر نمی‌بینی که دارم با بابا صحبت می‌کنم؟»
این اولین باری بود که کلمات شومِ «صحبت کردن با بابا» را می‌شنیدم و بی‌اختیار فکر کردم که اگر خداوند این‌طور دعاهای مردم را مستجاب می‌کند، معلوم است که با دقت به حرف‌هایشان گوش نمی‌دهد.
تا آنجا که می‌توانستم قیافه‌ی بی‌خیالی به خودم گرفتم و پرسیدم: «چرا با بابا صحبت می‌کنی؟»
– برای این‌که من و بابا باید راجع به موضوعی با هم صحبت کنیم. حالا دیگر پابرهنه وسط حرفمان نپر!
بعد از ظهر پدر، به خواهش مادرم، مرا به گردش برد. این دفعه به جای آن‌که به بیرون شهر برویم، وارد شهر شدیم و از آنجا که اصولا آدم خوش خیالی هستیم، اول فکر کردم که احتملا اوضاع روبه‌راه خواهد شد. اما اصلا از این خبر‌ها نبود.  تصور من و پدرم از گردش در شهر به کلی با هم تفاوت داشت. او نه به تراموا‌ها توجهی نشان می‌داد، نه به کشتی‌‌ها و نه به اسب‌ها. ظاهرا تن‌ها چیزی که سرش را گرم می‌کرد گپ‌زدن با آدم‌های هم سن و سال خودش بود. هر وقت می‌خواستم بایستم، همان‌طور که دستم را گرفته بود به راهش ادامه می‌داد و مرا پشت سرش می‌کشاند، اما وقتی او دلش می‌خواست بایستد من هم جز ایستادن چاره‌ای نداشتم. متوجه شدم که هر وقت به دیواری تکیه می‌دهد، معلوم است که قصد دارد مدت زیادی در آنجا معطل کند. دومین باری که این کار را کرد، از کوره در رفتم، چون انگار خیال داشت تا ابد همان‌جا جاخوش کند. گوشه‌ی کتش را گرفتم و محکم کشیدم، اما برعکس مادرم، که اگر زیادی سماجت می‌کردم از کوره در میرفت و می‌گفت: «لاری، اگر مثل بچه‌ی آدم رفتار نکنی، یک سیلی آبدار می‌خوری.» پدرم با خوش خلقی به من بی‌اعتنایی می‌کرد و در این کار استعداد خارق‌العاده‌ای داشت. موقعیت را ارزیابی کردم و با خودم فکر کردم که شاید بهتر باشد زیر گریه بزنم، اما پدرم آن قدر سرد و بی‌تفاوت به نظر می‌رسید که حتی گریه هم کفرش را بالا نمی‌آورد. به راستی انگار که با یک کوه به گردش رفته بودم! او یا کشمکش‌های مرا کاملا نادیده می‌گرفت و یا از آن بالا بالا‌ها نگاهم می‌کرد و شادمانه لبخند می‌زد. تا آن زمان آدمی را ندیده بودم که به اندازه‌ی او به خودش دل مشغول باشد.
موقع عصرانه «صحبت با بابا» دوباره از سر گرفته شد؛ این بار وضع پیچیده‌تر از پیش شده بود، چون او روزنامه‌ی عصر را دستش گرفته بود، دم‌ به ‌دم آن را زمین می‌گذاشت و خبر تازه‌ای را که در آن خوانده بود برای مادرم تعریف می‌کرد. احساس می‌کردم که دارد جر می‌زند. حاضر بودم هروقت که بخواهد مرد و مردانه سر جلب توجه مادرم با او رقابت کنم، اما وقتی که دیگران حرف‌‌ها را برایش ساخته و پرداخته بودند، دیگر محلی از اعراب نداشتم. چند بار سعی کردم موضوع را عوض کنم، اما تلاشم بی نتیجه بود. چون مادرم با کج خلقی می‌گفت: «وقتی بابا روزنامه می‌خواند نباید سروصدا کنی.»
معلوم بود که یا مادرم به راستی از حرف زدن با پدرم بیشتر از گپ‌زدن با من لذت می‌برد و یا اینکه پدرم چنان بر او مسلط بود که می‌ترسید راستش را بگوید.
آن شب موقعی که مادرم مرا در تختم گذاشت و لحاف رویم کشید به او گفتم: «مامان، به نظرِ تو اگر خیلی دعا بکنیم ممکن است خدا دوباره پدرم را به جنگ بفرستد؟»
مادرم ظاهرا مدتی در این باره فکر کرد و بعد لبخندزنان گفت: «نه، عزیزم، فکر نمی‌کنم خداوند چنین کاری بکند.»
– چرا این کار را نمی‌کند؟
– چون دیگر جنگی در کار نیست، عزیز دلم.
– مامان، اگر خدا بخواهد نمی‌تواند جنگ دیگری راه بیندازد؟
– خدا دلش نمی‌خواهد این کار را بکند، عزیزم. جنگ را مردم شرور راه می‌اندازند، نه خدا.
– که این طور!
از بابت جنگ ناامید شدم. کم‌کم به این فکر افتادم که خدا آن‌طور‌ها که تعریف می‌کنند نیست.
صبح زود بعد شاد و سرحال سر ساعت همیشگی بیدار شدم. پاهایم را از زیر ملافه بیرون آوردم و در ذهنم مکالمه‌ی درازی را ساختم و پرداختم که ضمن آن خانمِ راست تعریف کرد که آن‌قدر از دست پدرش مکافات کشید که دست آخر او را به نوانخانه سپرد. درست نمی‌دانستم که نوانخانه چه جور جایی است، اما به نظرم می‌رسید که باید جای پدرم همان‌ جا باشد. بعد روی صندلی ایستادم و از لای پنجره سرک کشدم. سپیده تازه داشت دزدانه می‌دمید، طوری که احساس می‌کردم سر بزنگاه مچش را گرفته‌ام. با سری آکَنده از قصه‌‌ها و نقشه‌های تازه به اتاق پهلویی رفتم و در تاریک روشن اتاق به تختخواب بزرگ خزیدم. کنار ماردم جا نبود پس ناچار بودم خودم را بین او و پدرم جا بدهم. در آن لحظه او را به کلی فراموش کرده بودم، چند دقیقه مبهوت نشستم و به مغزم فشار آوردم تا ببینم باید با او چه کنم. پدرم خیلی بیشتر از سهمیه‌اش در رختخواب جا گرفته بود و در عوض من اصلا راحت نبودم، او را چند بار محکم لگد زدم، غرید و کش و قوس آمد و کمی جا باز کرد. در این میان مادرم بیدار شد و کورمال کورمال دنبالم گشت. من هم شستم را در دهانم گذاشتم و در گرمای رختخواب جا خوش کردم.
به صدای بلند و باخوشنودی زمزمه کردم: «مامان!»
مادرم به نجوا گفت: «هیس! عزیزم. مواظب باش بابا را بیدار نکنی!
این حرف هم برایم تازگی داشت و آن طور که بویش می‌آمد از «صحبت کردن با بابا» هم جدی‌تر بود. زندگی بدون گفت و شنود‌های اول صبح برایم تصور نکردنی بود.
جدی پرسیدم: «چرا؟»
– برای این‌که طفلکی بابا خسته است.
دلیلش به نظرم اصلا قانع کننده نبود و از دلسوزی او  و از «طفلک بابا» گفتنش دلم به هم خورد. همیشه از این جور تملق گفتن‌‌ها بدم می‌آمد و به نظرم می‌رسید این کار تزویر و ریاست.
بی‌اعتنا گفتم: «که این‌طور» بعد با چرب زبانی ادامه دادم: «مامان، می‌دانی دلم می‌خواهد امروز با هم کجا برویم؟»
مادرم آه کشید و گفت: «نه، عزیزم.»
«دلم می‌خواهد با هم لب رودخانه برویم تا با تور تازه‌ام ماهی بگیرم، بعد می‌خواهم به مغازه‌ی فاکس‌اند هاوندز بروم و بعد…»
مادرم باعصبانیت نجوا کرد: «مواظب‌باش بابا را بیدار نکنی!» و بعد دستش را روی دهانم گذاشت. اما دیگر دیر بود. پدرم بیدار، یا تقریبا بیدار، شد. غرید و دستش را به طرف قوطی کبریتش دراز کرد. بعد ناباورانه به ساعتش زل زد.
مادرم با لحن نرم و فروتنانه‌ای که برایم کاملا تازگی داشت از پدرم پرسید: «عزیزم، یک فنجان چای میل داری؟» انگار بفهمی نفهمی از او می‌ترسید.
پدرم برآشفته گفت:« چای؟ هیچ می‌دانی ساعت چند است؟»
به صدای بلند، از ترس آنکه مبادا در این گیرودار چیزی را از قلم بیندازم، ادامه دادم: «بعد از آن می‌خواهم به خیابان رث(ک*ی) بروم.»
مادرم با لحنی تند گفت:«لاری، فورا بگیر بخواب.»
بنای فغان و زاری را گذاشتم، چون دو نفری دست به دست هم داده بودند و نمی‌گذاشتند حواسم را جمع کنم؛ از طرف دیگر، نقش برآب شدن نقشه‌های اول صبحم درست مثل این بود که کسی را یکراست از گهواره در گور بگذارند.
پدرم هیچ نگفت؛ پیپش را روشن کرد و در حالی که به سایه‌های گوشه و کنار اتاق چشم دوخته بود بی‌اعتنا به من و مادرم به آن پک زد. می‌دانستم خشمگین است. تا می‌آمدم حرفی بزنم مادرم با کج خلقی ساکتم می‌کرد. خیلی تحقیر شده بودم. فکر می‌کردم در حقم بی‌انصافی شده است و احساس شومی داشتم. پیش از آن بار‌ها به مادرم گفته بودم که وقتی هر دو می‌توانیم در یک تختخواب بخوابیم، چرا باید وقتمان را تلف کنیم و دو تخت را مرتب کنیم؟ و هر بار جواب شنیده بودم که خوابیدن در تخت‌های جداگانه برای تندرستی بهتر است. و حالا این مردک غریبه بی‌توجه به سلامت مادرم در تخت او خوابیده بود!
پدرم زود از بستر بیرون آمد و چای درست کرد، یک فنجان هم برای مادرم آورد، اما به من چای نداد.
فریاد زدم: «مامان، من هم یک فنجان چای می‌خواهم.»
مادرم صبورانه گفت: «باشد، عزیزم، از نعلبکی مامان چای بخور.»
دیگر شورش را در آورده بودند. در آن خانه یا جای من بود یا جای پدرم. نمی‌خواستم از نعلبکی مادرم چای بخورم؛ دلم می‌خواست در خانه‌ی خودم تبعیض نبینم، پس برای آنکه مادرم را بچزانم همه‌ی چایش را نوشیدم و یک قطره هم باقی نگذاشتم. اما باز هم به روی خودش نیاورد.
آن شب وقتی مرا در تختم می‌گذاشت با ملایمت گفت:
«لاری، دلم می‌خواهد قولی به من بدهی.»
پرسیدم: «چه قولی؟»
– قول بده که صبح به آن اتاق نیایی و مزاحم بابا نشوی؛ قول می‌دهی؟
باز هم «طفلکی بابا!» کم‌کم داشتم به هر چیزی که به آن مردک تحمل‌ناپذیر مربوط می‌شد مشکوک می‌شدم.
پرسیدم: «چرا؟»
– چون طفلکی پدرت خسته و نگران است و خوب نمی‌خوابد.
– چرا خوب نمی‌خوابد، مامان؟
– خودت می‌دانی که موقعی که بابا جنگ رفته بود مامان از دفتر پست پول می‌گرفت.
– از خانم مک کارتی؟
– درست است، اما حالا دیگر خانم مک کارتی پولی در بساط ندارد، بنابراین بابا باید برود و پول در بیاورد. می‌دانی اگر نتواند پول در بیاورد چه به سر ما می‌آید؟
گفتم: «نه، بگو چه می‌شود.»
– خوب، فکر می‌کنم آن‌ وقت مجبور بشویم برویم و گدایی کنیم، درست مثل آن پیرزن فقیری که جمعه‌‌ها گدایی می‌کند. دوست داری برویم گدایی؟
جواب دادم: «معلوم است که دوست ندارم.»
– پس قول می‌دهی که نیایی و بیدارش نکنی؟
– قول می‌دهم.
البته، قولم جدی بود. می‌دانستم که قضیه‌ی پول شوخی بردار نیست و هیچ دوست نداشتم که مثل آن پیرزن گدا روزهای جمعه گدایی کنیم. مادرم همه‌ی اسباب‌بازی‌هایم را دایره‌وار دور تختم چید، به طوری که از هر طرف از بستر بیرون می‌آمدم، حتما یکی از آن‌‌ها سر راهم قرار می‌گرفت.
وقتی که بیدار شدم قولم را به یاد آوردم. از رختخواب بیرون آمدم، روی زمین نشستم و مدت‌‌ها -به نظرم می‌رسید دراز- بازی کردم. آرزو می‌کردم که پدرم بیدار شود، دلم می‌خواست یک نفر برایم چای درست کند. اصلا سرحال نبودم، حوصله‌ام سررفته بود و خیلی هم سردم بود. دلم در حسرت آن رختخواب بزرگ و گرم‌ و نرم پَر می‌کشید.
بالاخره طاقتم طاق شد. به اتاق پهلویی رفتم. چون کنار مادرم باز هم جا نبود، روی او پاگذاشتم و به آن طرف رفتم؛ مادرم وحشت‌زده از خواب پرید، بازویم را محکم گرفت و نجوا کرد: «لاری، مگر یادت رفته چه قولی داده بودی؟»
مادرم دستی به سر تا پایم کشید و گفت: «وای خدا، داری از سرما تلف می‌شوی. اگر بگذارم اینجا بمانی، قول می‌دهی که حرف نزنی؟»
زوزه کشیدم: «آخر مامان دلم می‌خواهد حرف بزنم.»
مادرم با لحن قاطعی که برایم تازگی داشت گفت: «اصلا مهم نیست که تو چه می‌خواهی. بابا می‌خواهد بخوابد. فهمیدی یا نه؟»
خیلی هم خوب می‌فهمیدم. من می‌خواستم حرف بزنم و او می‌خواست بخوابد. اصلا معلوم نبود که ارباب خانه کیست.
من هم به نوبه‌ی خود قاطعانه گفتم: «مامان، فکر می‌کنم اگر بابا در رختخواب خودش بخوابد برای سلامت شما بهتر باشد.»
ظاهرا این حرف مبهوتش کرد، چون مدتی حرفی نزد. بالاخره گفت: «برای آخرین بار می‌گویم. نباید صدایت در بیاید، اگر نه باید به اتاق خودت بروی. حالا دیگر خودت می‌دانی.»
بی‌انصافی‌اش کفرم را بالا آورد. با همان استدلال خودش ثابت کرده بودم که ضد و نقیض می‌گوید و بی‌انصافی می‌کند اما او حتا به خودش زحمت نداده بود که جوابم را بدهد. کینه‌توزانه، پنهان از چشم مادرم، به پدرم لگد زدم؛ غرید، هراسان چشم‌هایش را باز کرد و وحشت‌زده پرسید: «ساعت چند است؟»
مادرم با لحنی ملایم جواب داد: «هنوز زود است. چیزی نیست، بچه به این اتاق آمده، بگیر بخواب.» بعد در حالی که از رختخواب بیرون می‌آمد ادامه داد: «لاری، حالا که بابا را بیدار کردی باید به اتاقت برگردی.»
این‌بار با آن‌که آرام بود، فهمیدم که قضیه جدی است و فهمیدم که اگر فورا از حقوق و مزایای اساسی خودم دفاع نکنم برای همیشه آن‌‌ها را از دست داده‌ام. پس موقعی که از رختخواب بیرونم کشید چنان جیغی کشیدم که مرده‌‌ها را هم از خواب مرگ بیدار می‌کرد، چه برسد به پدرم. پدرم نالید و گفت: «این بچه‌ی لعنتی خواب ندارد؟»
پدرم در حالی که از این دنده به آن دنده می‌شد فریاد زد: «وقتش رسیده که این عادت از سرش بیفتد.» بعد ناگهان همه ملافه‌‌ها را دور خودش پیچید و رویش را به دیوار کرد و در حالی که فقط دو چشم سیاه، ریز و پرکینه‌اش پیدا بود، سربرگرداند و از روی شانه به من چشم‌غره رفت. به راستی بدجنسی از سر و رویش می‌بارید.
وقتی مادرم می‌خواست در اتاق را باز کند، ناچار مرا بر زمین گذاشت؛ از دستش فرار کردم و جیغ‌کشان به دورترین گوشه‌ی اتاق پناه بردم. پدرم در رختخواب سیخ نشست و با صدایی گرفته گفت: «خفه‌شو توله سگ!»
آن قدر تعجب کردم که از نعره زدن دست برداشتم. تا آن زمان هیچ کس با چنین لحنی با من حرف نزده بود. ناباورانه به او نگاه کردم و دیدم که صورتش از شدت غضب متشنج است. آن وقت فهمیدم که خداوند، که برای سلامت این اهریمن به درگاهش دعا کرده بودم، بدجوری دستم انداخته بود.
از خود بی‌خود شدم و فریاد زدم: «خودت خفه شو!»
پدرم با یک خیز از رختخواب بیرون پرید و نعره کشید: «چه گفتی؟»
مادرم فریاد زد: «میک، میک! مگر نمی‌بینی که این بچه هنوز به تو عادت نکرده؟»
پدرم با عصبانیت گفت: «این طور که می‌بینم فقط خورده و خوابیده و اصلا تربیت نشده، مثل این‌که دلش می‌خواهد در ماتحتش بزنم.»
داد و فریادهای قبلی‌اش در مقایسه با این حرف مستهجنی که درباره‌ی شخص من زد هیچ نبود. خونم به جوش آمد. از خود بی‌خود نعره کشیدم: «در ماتحت خودت بزن! در ماتحت خودت بزن! خفه‌شو!»
با شنیدم این حرف‌‌ها کاسه‌ی صبر پدرم لبریز شد و به طرفم هجوم آورد. اما چون مادرم با چشم‌هایی وحشت‌زده او را می‌پایید، حمله‌اش چندان جدی نبود و ماجرا با یک ضربه‌ی کوچک فیصله پیدا کرد. اما حقارت کتک خوردن از یک غریبه، آن هم یک غریبه‌ی تمام عیار، که در نتیجه‌ی دعاهای معصومانه‌ی من از جنگ جان سالم به در برده بود و با دوز و کلک به تختخواب بزرگ خانه‌ام راه پیدا کرده بود، به کلی دیوانه‌ام کرد. با تمام قوا بنای جیغ زدن گذاشتم و پا برهنه بالا و پایین پریدم، پدرم، پشمالو و مسخره با یک بلوز خاکستری و کوتاه نظامی مثل کوه میان اتاق ایستاده بود و طوری به من چشم غره می‌رفت که انگار می‌خواهد مرا بکشد. مادرم هم با لباس خواب حیران ایستاده بود و نمی‌دانست طرف کدام‌مان را بگیرد. امیدوار بودم همان قدر که از قیافه‌اش بر می‌آمد دلش سوخته باشد و فکر می‌کردم که حقش همین است از آن روز صبح به بعد زندگی‌ام جهنم شد. من و پدرم دشمن آشکار و قسم خورده‌ی هم شده بودیم و مدام با هم کشمکش داشتیم، چون هر کدام سعی می‌کردیم توجه مادر را به خود جلب کنیم. شب، موقعی که مادرم روی تختم می‌نشست و برایم قصه می‌گفت، پدرم ناگهان به صرافت می‌افتاد که مثلا دنبال یک جفت پوتین کهنه‌ای بگردد که ادعا می‌کرد همان اوایل جنگ در خانه جا گذاشته بود.
وقتی او با مادرم گرم صحبت می‌شد با سروصدا با اسباب‌بازی‌هایم بازی می‌کردم و خودم را کاملا به بی‌اعتنایی می‌زدم. یک روز عصر موقعی که از سر کار برگشت و دید که سر جعبه‌اش رفته‌ام و با نشان‌های نظامی، کاردهای گورکه و خرت و پرت‌های دیگرش بازی می‌کنم الم‌شنگه راه انداخت، مادرم از جا بلند شد، جعبه را از دستم گرفت و با لحنی جدی گفت: «لاری، نباید بدون اجازه‌ی پدرت با اسباب‌بازی‌هایش بازی کنی، چون بابا هیچ وقت با اسباب‌بازی‌های تو بازی نمی‌کند.»
پدرم به دلیلی نامعلوم طوری به مادرم نگاه کرد که انگار کشیده‌ای بیخ گوشش خوابانده است. سگرمه‌هایش را درهم کشید و رو بگرداند. دوباره جعبه را از بالای گنجه پایین آورد و داخلش را وارسی کرد تا ببیند مبادا چیزی کش رفته باشم و بعد غرولند کنان گفت: «این‌‌ها اسباب‌بازی نیستند. بعضی از این چیز‌ها خیلی کمیاب و گران قیمت‌اند.»
اما با گذشت زمان می‌دیدم که او مادرم را از من دور و دورتر می‌کند. بدتر از همه نمی‌دانستم که چه ترفندی به کار می‌برد و چه جاذبه‌ای برای مادرم دارد. از هر نظر از او سر بودم. چون لهجه‌اش عامیانه بود و چایش را هورت می‌کشید. مدتی فکر می‌کردم که شاید مادرم به روزنامه‌ی او علاقه داشته باشد، پس از خودم خبرهایی درآوردم و برایش خواندم. بعد به فکر افتادم که شاید این علاقه از پیپ کشیدن او، که برای خودم هم جالب بود، آب می‌خورد پس پیپش را برداشتم و در دهان گذاشتم؛ مدتی در خانه پلکیدم و پیپش را پر از آب دهان کردم؛ تا آن‌که بالاخره مچم را گرفت. حتی موقع چای خوردن هورت کشیدم، اما مادرم گفت که حالش را به هم می‌زنم. به نظرم رسید که قضیه از عادت ناسالم خوابیدن در یک بستر سرچشمه می‌گیرد، پس هر از چند گاهی سری به اتاق خواب آن‌‌ها می‌زدم، دور و بر اتاق می‌پلکیدم و با خودم حرف می‌‌زدم تا متوجه نشود که مراقبشان هستم، اما تا آنجا که می‌دیدم کار مشکوکی از آن‌‌ها سر نمی‌زد. بالاخره ناامید شدم و به این نتیجه رسیدم که ظاهرا قضیه به آدم بزرگ‌‌ها و رد و بدل کردن حلقه‌ی ازدواج مربوط می‌شود و فهمیدم که باید صبر کنم.
اما در عین حال می‌خواستم به آن دو نفر بفهمانم که دست از مبازه برنداشته‌ام و فقط انتظار می‌کشم. یک روز که پدرم بیشتر از همیشه کفرم را بالا آورده بود و بی‌اعتنا به من یکریز وراجی می‌کرد، حقش را کف دستش گذاشتم و گفتم: «مامان، می‌دانی وقتی بزرگ شدم می‌خواهم چه کار کنم؟»
مادرم جواب داد: «نه، می‌خواهی چه کار کنی؟»
به آرامی گفتم: «می‌خواهم با تو ازدواج کنم.»
پدرم قهقهه‌ی بلندی سرداد، اما سرم کلاه نرفت. می‌دانستم که دارد تظاهر می‌کند. با این همه، مادرم خوشحال شد. به نظرم فهمید که بالاخره روزی از زیر یوغ پدرم بیرون خواهد آمد و خیالش راحت شد.
مادرم لبخند زنان گفت: «چه خوب!»
با اطمینان گفتم: «خیلی خوب می‌شود، چون یک عالم بچه پیدا خواهیم کرد.»
مادرم با خوشنودی گفت: «درست است عزیزم، گمان می‌کنم همین روز‌ها صاحب بچه‌ای شویم، آن وقت سرت حسابی گرم خواهد شد.»
آن قدر خوشحال شدم که حد نداشت، چون فهمیدم که با وجود آن‌‌که او مطیع پدرم بود، هنوز به خواست‌های من توجه داشت. علاوه بر آن، به این ترتیب روی خانواده جنیس هم کم می‌شد.
اما کار‌ها آن طور که فکر می‌کردم پیش نرفت. اولا، مادرم خیلی نگران بود -به گمانم در این فکر بود که هفده پوند و شش شلینگ را از کجا بیاورد- و با وجود آن‌که پدرم دیگر عصر‌ها دیر به خانه برمی‌گشت، غیبتش برایم فایده‌ای نداشت. مادرم دیگر مرا به گردش نمی‌برد؛ مثل ترقه از جا درمی‌رفت و بی‌خود و بی‌جهت کتکم می‌زد. گاهی آرزو می‌کردم که کاش هرگز اسم این بچه‌ی لعنتی را نیاورده بودم -ظاهرا در بدبخت کردن خودم ید طولایی داشتم.
چه بدبختی بزرگی! سانی با چنان جارو جنجالی از راه رسید که نگو و نپرس -حتا این کار را هم نمی‌توانست مثل آدمیزاد بی‌سرو صدا بکند- و از همان لحظه‌ی اول از او بدم آمد. بچه‌ی بد قلقی بود -تا آنجا که به من مربوط می‌شد همیشه بدقلق بود- و همیشه می‌خواست توجه همه را به خودش جلب کند. عقل از سر مادرم پریده بود و اصلا متوجه نمی‌شد که این بچه دارد ادا و اصول درمی‌آورد. به عنوان همدم و همبازی هم مفت نمی‌ارزید. تمام روز می‌خوابید و مجبور بودم در خانه پاورچین پاورچین راه بروم تا بیدار نشود. دیگر مساله بیدار نکردن بابا مطرح نبود. شعار جدید این بود: «مواظب باش سانی را بیدار نکنی!» اصلا سر در نمی‌آوردم که چرا این بچه مثل آدمیزاد به موقع نمی‌خوابد، پس هر وقت مادرم سر بر‌می‌گرداند بیدارش می‌کردم و گاهی برای اینکه بیدار نگهش دارم او را نیشگون هم می‌گرفتم. یک روز مادرم مچم را گرفت و بی‌رحمانه کتکم زد.
یک روز غروب، موقعی که پدرم از سر کار برمی‌گشت در باغچه‌ی جلو خانه قطاربازی می‌کردم. خودم را به آن راه زدم و ندیده گرفتمش و وانمود کردم که دارم با خودم حرف می‌زنم؛ با صدای بلند گفتم: «اگر یک بچه‌ی لعنتی دیگر پا توی این خانه بگذارد، می‌روم و پشت سرم را هم نگاه نمی‌کنم.»
پدرم ناگهان ایستاد، سر برگرداند و نگاهم کرد و با لحنی تند پرسید: «چه گفتی؟»
در حالی که سعی می‌کردم وحشتم را مخفی کنم، جواب دادم: «داشتم با خودم حرف می‌زدم. موضوع خصوصی است.»
پدرم برگشت و بی‌آن‌که حرف دیگری بزند وارد خانه شد. البته منظورم این بود که به پدرم جدا هشدار بدهم، اما حرفم اثر معکوس گذاشت. رفتار پدرم کم‌کم با من محبت‌آمیز شد. علت تغییر رویه‌اش را می‌دانستم. رفتار مادرم با سانی دل آدم را به‌هم می‌زد. حتی موقع شام و ناهار هم از سر میز بلند می‌شد و به او که در گهواره خوابیده بود زل می‌زد و به پدرم می‌گفت که او هم بیاید و بچه را تماشا کند. پدرم همیشه مودبانه حرفش را گوش می‌داد، اما قیافه‌اش چنان مات و مبهوت بود که اصلا سر از کار مادرم در نمی‌آورد. گاهی از دست سانی که نیمه شب بنای گریه و زاری می‌گذشت، شکایت می‌کرد، اما مادرم عصبانی می‌شد و می‌گفت که سانی تا وقتی که دردی نداشته باشد گریه نمی‌کند، که البته دروغ محض بود، چون سانی هیچ درد و مرضی نداشت و فقط به خاطر جلب توجه گریه می‌کرد. پدرم چنگی به دل نمی‌زد، اما هوشش حرف نداشت. دست سانی را خوانده بود و حالا می‌دانست که من هم دست آن بچه را خوانده‌ام.
یک شب وحشت‌زده از خواب پریدم. کسی کنار من در تختم خوابیده بود. یک لحظه خیال کردم که مادرم بالاخره سرعقل آمده و پدرم را برای همیشه ترک کرده است، اما در همین لحظه صدای سانی که در اتاق پهلویی غش و ریسه رفته بود به گوشم رسید و شنیدم که مادرم می‌گفت: «نازی! نازی! گریه نکن!» آن وقت فهمیدم کسی که به سراغم آمده مادرم نیست. این پدرم بود که کنارم دراز کشیده بود. بیدار بود، نفس‌نفس می‌زد و ظاهرا آن قدر عصبانی بود که کاردش می‌زدی خونش در نمی‌آمد.
بعد از چند لحظه علت عصبانیتش را فهمیدم. حالا دیگر نوبت او بود. مرا از تختخواب بزرگ بیرون کرده بود و حالا خودش آواره شده بود. مادر به هیچکس جز سانی، این توله سگ موذی، توجه نداشت. بی‌اختیار دلم به حال پدرم سوخت، چون خودم این درد را کشیده بودم و با وجود خردسالی بزرگوار بودم. دست نوازش بر سر پدرم کشیدم و گفتم: «نازی! نازی!» پدرم عکس‌العملی نشان نداد.
با ترشرویی پرسید: «تو هم نخوابیده‌ای؟»
گفتم: «بیا همدیگر را بغل کنیم، باشد؟» پدرم ناشیانه، شاید بشود گفت، محتاطانه بغلم کرد. خیلی استخوانی بود، اما به هر حال بهتر از هیچ بود.
کریسمس خیلی بزرگواری کرد و یک قطار کوچولوی قشنگ برایم خرید.

نویسنده: فرانک اُکانر
ترجمه: نسرین طباطبایی
منبع: http://www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.