داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بعضی چیزها پایدار می‎مانند

حالا درست یک سالی است که فکر نوشتن کتابی، مثل خوره به جانم افتاده است. هر شب که به رختخواب می‎روم، به این کتاب فکر می‎‏کنم و دائم به خودم می‎گویم: «همین فردا دست به کار می‎شوم.» آدم‎هایی که قرار است در دل این کتاب ظاهر شوند، دم به دم برابر چشم‎هایم به رقص در می‎آیند. من اصلاًاهل شیکاگو هستم و شبها، کامیون‎ها از جاده‎ای که رو به روی خانه ماست، با سروصدای عجیبی عبور می‎کنند. کمی آن‎طرف‎تر، خط آهنی است که از سطح زمین اندکی بالاتر است و شب‎ها بعد از ساعت دوازده، قطارها با فواصل نسبتاً زیاد از روی آن می‎گذرند. پیش از آن که به این فکر بیفتم، در یکی از این فواصل طولانی و آرام، می‎خوابیدم، اما حالا که فکر نوشتن کتاب به سرم زده است، بیدار می‎مانم و همینطور با خودم حرف می‎زنم.
البته نمی‎شود همه وقایع کتاب را در محدوده شهری که من الان در آن زندگی می‎کنم گنجاند. به گمانم شما که در فکر نوشتن یک کتاب نیستید، مقصود من را بهتر می‎فهمید. ممکن است البته بفهمید یا نفهمید. توضیحش قدری دشوار است. توجه بفرمایید، مساله شاید یک همچو چیزی باشد. شما به عنوان یک خواننده، غروب یک روز، یا بعد از ظهر روزی، کتاب من را برمی‎دارید و می‎خوانید و بعد خسته می‎شوید و آن را کنار می‎گذارید. از خانه می‎زنید بیرون و به کوچه و خیابان می‎روید. خورشید هنوز در آسمان می‎درخشد و شما در خیابان آشنایی را می‎بینید.
پاره‎ای از وقایع زندگی شما، عیناً همان وقایع زندگی خود من است. اگر مرد هستید، از خانه به دفتر کارتان می‎روید و پشت میزتان می‎نشینید و گوشی تلفن را بر می‎دارید و با یکی از مشتریان یا همکاران خود درباره داد و ستد روزانه صحبت می‎کنید. اگر یک خانم خانه‎دار شریف باشید، یکهو به فکر می‎افتید و نگران می‎شوید که دیروز چندتا از کارهای خانه‎تان را فراموش کرده‎اید. فکرهای ریز و درشت دیگری هم به سرتان می‎زد و بعد یواش یواش از یادتان می‎رود. عین همین بلا هم به سر من می‎آید. من هم درست مثل شما هستم و وقتی مثلاً همین جمله بالا را می‎نویسم، به این فکر می‎افتم که چرا باید بنویسم: «یک خانم خانه‎دار شریف.» مگر یک خانم خانه‎دار نمی‎تواند درست عین خود من مثلاً شریف نباشد. آن چه می‎کوشم در این‎جا روشن کنم، این است که من هم، به عنوان یک نویسنده، درگیر همان چیزهایی هستم که شما، به عنوان یک خواننده، درگیر آن هستید.
برنامه کار من این است که در کتاب خودم، آن حس عجیب و غریبی را که به تدریج، ‌از زمان طفولیت، درباره مسائل زندگی ذره ذره در جانم رخنه کرده بیان کنم. اگر قرار بود درباره مسائل زندگی شهری مرکزی در چین یا در یک جنگل افریقایی بنویسم، کار، چندان دشوار نبود. یکی از آشنایان، اخیراً برایم تعریف کرد شخصی را می‎شناختم که می‎خواسته درباره زندگی مردم پاریس کتابی بنویسد و چون پول و پله‎ای در بساط نداشته که به پاریس برود و رموز زندگی آن‎جا را مطالعه کند، به ناچار به شهر نیواورلئان می‎رود. شنیده بوده که آدم‎های زیادی در نیواورلئان زندگی می‎کنند. که تک و طایفه و اصل و نسب‎شان فرانسوی بوده‎اند. با خودش فکر می‎کرده این آدم‎ها لابد آن‌قدر لطف و چاشنی زندگی پاریسی را در خودشان نگه داشته‎اند که من نیز بتوانم آن را حس کنم. آن آشنای من تعریف می‎کرد که کتاب آن شخص، کتاب موفقی از کار در آمده و مردم شهر پاریس، ترجمه‌ی کتابش را به عنوان برداشتی از زندگی فرانسوی، با اشتیاق تمام خوانده‎اند و من در این میان خیلی متاسفم که نمی‎توانم چنین راه حل ساده‎ای برای مشکل خودم پیدا کنم.
نکته اصلی در مورد قضیه من این است که میل نوشتن این کتاب، از نیت تقریباً متفاوتی سرچشمه می‎گیرد. به خودم می‎گویم: «اگر بتوانم همه چیز را ساده و سرراست بنویسم چه بسا که خودم هم، آن‎چه را که اتفاق افتاده بهتر بفهمم» و لبخندی می‎زنم. این روزها، اوقات نسبتاً زیادی را صرف این کار می‎کنم که همین طوری و به خاطر هیچ و پوچ لبخند بزنم. مردم از این کار، ناراحت می‎شوند. و می‎پرسند: «حالا دیگر برای چه لبخند می‎زنی؟» و من در پاسخ دادن به آن‎ها با همان کار دشواری دست و پنجه نرم می‎کنم که با نوشتن همین کتاب خودم.
گاهی صبح‎ها پشت میزم می‎نشینم و شروع به نوشتن می‎کنم. یکی از صحنه‎های ایام کودکی‎ام را هم موضوع نوشتن قرار می‎دهم. بسیار خوب، از مدرسه به خانه می‎آیم. شهری که در آن به دنیا آمدم و همان‌جا بزرگ شدم شهر کوچک تنها و خلوت و ملال آوری بود، در بخش انتهای غربی ایالت نبراسکا. پیش خودم مجسم می‎کنم که دارم در حاشیه یکی از خیابان‎هایش قدم می‎زنم. این بابایی که روی جدول پیاده رو، مقابل فروشگاهی نشسته است، چوپانی است که گوسفندهایش را فرسنگ‎ها دورتر، پای کوهپایه‎ای در سلسله کوه‎های غربی رها کرده و به شهر آمده است، برای چه کاری به شهر آمده خودش هم ظاهراً نمی‎داند. این بابا، مرد ریشویی است که کلاه به سر ندارد و همین‌طور نشسته است و دهانش قدری باز است. به این طرف و آن طرف خیابان خیره نگاه می‎کند. نگاهی نیمه وحشی و نامطمئن در چشم‎های اوست و همین چشم‎ها یک احساس لرزاننده در من بیدار کرده است. از ترس دارم زهره ترک می‎شوم، از ترس چیزی ناشناخته که اندام‎های حیاتی بدنم را می‎جود، با شتاب از کنارش رد می‎شود. پیرمردها خیلی حراف‎اند. شاید این فقط کودکان‎اند که وحشت واقعی تنهایی را می‎شناسند.
می‎بینید، خیلی زحمت کشیده‎ام که کتابم را از یک دوره مشخصی در زندگی خودم شروع کنم. به خودم می‎گویم: «اگر بتوانی احساس آن بعد از ظهر ایام کودکی‎ات را دقیقاً بگیری، شاید بتوانی کلید شناخت شخصیتت را به خواننده بدهی.»
نقشه، درست از کار در نمی‎آید. وقتی پنج یا ده یا هزارو پانصد کلمه می‎نویسم، دست از نوشتن می‎کشم و از پنجره به بیرون نگاه می‎کنم. مردی چند اسب را که به یک گاری پر از زغال بسته است، از خیابان مقابل خانه ما پیش می‎راند و دارد به مرد دیگری که سوار یک ماشین «فورد» است ناسزا می‎گوید. حالا هر دو ایستاده‎اند و فحش و فضیحت مفصلی به هم می‎دهند. چهره‌ی راننده گاری زغال، از گرد زغال، سیاه شده، اما خشم، گونه‎هایش را سرخ کرده و رنگ سرخ و سیاه، یک رنگ قهوه‎ای تیره مثل رنگ پوست کاکا سیاه‎ها به وجود آورده است.
از پشت ماشین تحریرم بلند شده‎ام و در اتاقم، از این گوشه به آن گوشه می‎روم و سیگار می‎کشم. انگشتانم چیزهای کوچکی از روی میز برمی‎دارند و بعد دوباره آن‎ها را سرجای‎شان می‎گذارند.
عصبی هستم و جوش آورده‎ام، مثل اسب‎های عصبی یک مسابقه اسب‌دوانی که در یک دوره از ایام نوجوانی‎ام با آن‎ها سروکار داشتم. پاهای اسب‎ها، پیش از مسابقه و وقتی که آن‎ها را به میدان اسب‌دوانی، برابر چشم هزاران تماشاچی آورده بودند و پیش از آن که مسابقه شروع شود، ‌می‎لرزید. گاهی یک اسب، حالتی پیدا می‎کرد که وقتی مسابقه شروع می‎شد، اصلاًُ از جایش تکان نمی‎خورد. ما می‎گفتیم: «نگاهش کنید، نمی‎تواند خودش را از هیبت میدان خلاص کند.»
همین الان من هم از بابت کتابم، در یک چنین حال و هوایی به سر می‎برم. می‎دوم طرف ماشین تحریر، چیزهایی می‎نویسم و بعد عصبی می‎شوم و دوباره به جای دیگر می‎روم. صبح‎ها یک پاکت تمام، سیگار می‎کشم.
و بعد یک‌هو، دوباره هر چه نوشته‎ام پاره می‎کنم و به خودم می‎گویم: «فایده ندارد، در نمی‎آید.»
در این کتاب قصدم این نیست که تلاش کنم بلکه چیزی از ماجرای زندگی خودم را برای شما نقل کنم. یک آقایی از آشنایان ما، شبی به من گفت: «زندگی مگر چیست، زندگی هر آدمیزادی؟»
– آدم‎های واخورده بی‎خاصیتی که این طرف و آن طرف سرگردان‎اند، اعلامیه‎های استقلال می‎نویسند، دروغ‎های کوچک برای خودشان می‎بافند، در عالم رؤیا به سر می‎برند، گه‌گاهی، از چیزی که اسم‎اش را مقام گذاشته‎اند، باد به غبغب می‎اندازند. زندگی چیزی است که شروع می‎‏شود و مسیر خود را طی می‎کند و به پایان می‎رسد.
حرف درستی است. حتا همین حالا که دارم این کلمه‎ها را می‎نویسم،‌ یک آمبولانس نعش‌کش از خیابان جلو خانه ما رد می‎شود. دو دختر جوان که همراه با دو پسر دارند برای گردش، به گمانم به مزارعی که شهر در آن‎جا به انتها می‎رسد، می‎روند، لحظه‎ای خنده‎شان را می‎خورند و به نعش کش نگاه می‎کنند. یک لحظه بیش‎تر نمی‎یابد که نعش کش را از یاد می‎برند و دوباره غش‌غش می‎خندند.
همین‌طور که نوشته‎ها را پاره می‎کنم و دوباره قدم می‎زنم و سیگار می‎کشم، به خودم می‎گویم: «زندگی همین است، همین‌طور هم می‎گذرد.»
اگر خیال می‎کنید که من خیلی غصه دارم و دلم تنگ است و به این علت دارم این دری وری‎ها را می‎گویم و درباره ناپایداری و ناچیزی زندگی حرف می‎زنم، اشتباه می‎کنید. در این حالتی که هستم، این چیزها اهمیت چندانی ندارد.
به خودم می‎گویم: «بعضی چیزها پایدار می‎مانند. آدمی شاید بتواند مسائل را قدری روشن کند. چه بسا که آدم یک نفر را در نظر بگیرد، مثلاً یک کاکا سیاه را که از کنار یکی از خیابان‎های شهر رد می‎شود و ترانه‎ای زیر لب زمزمه می‎کند. این ترانه به گوش شخص دیگری می‎رسد که روز بعد، او هم آن را زیر لب می‎خواند. یک رشته‌ی نازک از ترانه، مثل یک جویبار کوچک بالای تپه‎ای، خرده خرده در دشت گسترده‎ای جاری می‎شود. دشت را آبیاری می‎کند. هوای یک شهر داغ و دم کرده را طراوت می‎بخشد.»
حالا کمی راه افتاده‎ام و در یک حالت کیفوری به خصوصی به سر می‎برم. این روزها همه‎اش سرگرم همین کارم. دوباره می‎نویسم و دوباره نوشته‎هایم را جر می‎دهم.
از اتاقم بیرون می‎آیم و قدم می‎زنم.
این روزها اوقاتم را با دختری که تازه پیدایش کرده‎ام می‎گذرانم. دختر نازنینی است که من را دوست دارد. من، دست بر قضا، از نوع آن مردهایی هستم که زن‎ها دوست‎شان ندارند. در تمام عمر، وقتی که با آن‎ها روبه‎رو شده‎ام، خودم را گم کرده‎ام و دست پاچه گشته‎ام. شاید که برای آن‎ها زیادی احترام قائل بوده‎ام، زیادی آن‎ها را خواسته‎ام. شاید علت همین باشد. باری، من در حضور این دختر چندان عصبی و دست و پا چلفتی نیستم.
این دختر، به گمانم دختر بافضل و کمالی است که اختیار حرکاتش را دارد و همین خیلی به من کمک می‎کند. وقتی با او هستم، مدام لبخند می‎زنم و با خودم می‎اندیشم: «اگر بداند که در دلم چه می‎گذرد، مسخره عالم و آدم می‎شوم.»
وقتی حواسش نیست و به سمت دیگری نگاه می‎کند، تو نخ او می‎روم و کمی براندازش می‎کنم. از این که او ظاهراً من را این قدر دوست دارد، تعجب می‎کنم و از این که تعجب می‎کنم، خلقم تنگ می‎شود. رفته رفته احساس شکسته نفسی و فروتنی می‎کنم و این فروتنی‎ام را هم دوست ندارم.«مقصود اصلی‎اش چیست؟ او که خیلی خوشگل و تو دل برو است، پس چرا اوقاتش را با کسی مثل من ضایع می‎کند؟»
باید ساعت‎های به خصوصی را که با او بوده‎ام، به خاطر بسپرم. اواخر بعد از روز یکشنبه‎ای، یادم هست، در آپارتمانش در اتاقی روی یک میل نشستم. چانه‎ام را به مچ دستم تکیه دادم و قدری به جلو خم شدم. لباس خوبی داشتم. چون قرار بود او را ببینم، بهترین کت و شلوارم را پوشیده بودم. موهایم را درست و حسابی شانه زده بودم و بریانتین مالیده بودم و عینکم را با دقت روی بینی نسبتاً گنده‎ام میزان کرده بودم.
حالا دیگر آن‎جا بودم، در آپارتمان او در شهری معین، توی مبلی در گوشه دنج نسبتاً تاریکی، چانه‎ام روی مچ دست، مثل یک جغد پیر، جدی و موقر، پیش از آن، قشنگ و به قاعده با هم تو خیابان قدم زده بودیم و بعد به خانه آمده بودیم و او من را ول کرده بود و رفته بود و همان‌طور که گفتم، من را که آن‎جا نشسته بودم، رها کرده بود.
آپارتمان در آن بخشی از شهر بود که بیش‎تر، خارجی‎ها در آن زندگی می‎کنند و من از روی مبل، کمی که سرم را کج می‎کردم، می‎توانستم به خیابانی که پر از زن و مرد ایتالیایی بود، نگاه کنم.
هوا بیرون داشت تاریک می‎شد و من فقط آدم‎ها را در خیابان می‎دیدم. اگر نمی‎توانم وقایعی را درباره خودم یا درباره زندگی دیگران به یاد بیاورد، دست کم می‎توانم همیشه‌ی خدا، هر حسی را که در وجودم جاری می‎شود، یا هر حسی را که فکر کرده‎ام در وجود کس دیگری درباره‌ی من جاری شده است به نوعی به یاد بیاورم.
آدم‎هایی که در خیابان، پشت پنجره در رفت و آمد بودند، همگی صورت‎هایی تیره یا سبزه داشند و تقریباً همه آن‎ها، هم یک تکه از لباس‎شان رنگی بود. جوان‎هایی که با یک نوع چرخش و پیچ‎و‎تاب در اندام‎شان، قدم می‎زدند، همگی کراوات‎های سرخ آتشین زده بودند.
خیابان تاریک بود، اما آن دور دورها، نقطه روشنی به چشم می‎خورد و رگه‎ای از نور خورشید هنوز توانسته بود، راهی به میان دو ساختمان بلند پیدا کند و تند وتیز روی نمای یک ساختمان کوچک‎تر با آجرهای قرمز، ‌پهن شود. از این خیال، خوش و سرمست شدم که خیابان هم یک کراوات سرخ‎زده است. شاید علتش این بود که قرار بود در این خیابان، پیش از فرارسیدن صبح روز دوشنبه، دو نفر به هم مهر بورزند و با هم عشق‌بازی کنند.
باری، آن‎جا نشستم و به بیرون نگاه کردم و به فکرهایی که به سراغم می‎‏آمد، فکر می‎کردم. زن‎هایی که از خیابان رد می‎شدند تقریباً همه‎شان، شال تیره رنگی دور سر و صورت‎شان بسته بودند. پیاده روها، پر از بچه‎های قد و نیم قدی بود که سروصدایشان تیز و زنگ دار بود.
آن حالت خوشی و سرمستی به بیانی، انگار از جانم پرکشید و رفته رفته به این فکر افتادم که در آن لحظه، در یکی از شهرهای ایتالیا هستم. امریکایی هایی مثل من، که اصلاً به مسافرت خارج نرفته‎اند، همیشه همین جور فکر می‎کنند. به گمانم مردم ملت‎های دیگر نمی‎فهمند که این جور فکر کردن، تقریباً به صورت چیزی ضروری در زندگی ما در آمده است، اما امریکایی‎ها این را خوب می‎فهمند. یک امریکایی، به خصوص یک امریکایی طبقه متوسط، در یک هم‌چو لحظه‎ای، مثل من می‎گیرد می‎نشیند و در رویا فرو می‎رود و یک‌هو، می‎فهمید چه می‎گویم، یک‌هو یا در ایتالیاست یا در یکی از شهرهای اسپانیا، آن‎جا که مردی سبزه رو، سوار بر یک اسب مردنی در خیابان پیش می‎راند، ‌یا سوار بر سورتمه‎ای است در استپ‎های روسیه و مردی که تمام صورتش پوشیده از ریش و سبیل است او را هل می‎دهد. این تصوری است از روسی‎ها که از تماشای کارتون‎ها و کاریکاتورهای روزنامه‎ها به دست آمده، اما هر چه هست منظور را می‎فهماند. قدری دورتر یک گله گرگ، دنبال سورتمه راه افتاده‎اند. یکی از آشنایان من روزی تعریف می‎کرد که امریکایی‎ها همیشه به این جور ترفندها دل خوش می‎کنند، چون که همه قصه‎های قدیمی ما و رؤیاهای ما، از آن سوی دریاها به این‎جا آمده‎اند، چون که ما خودمان هیچ قصه قدیمی یا رؤیایی که مال خود خودمان باشد نداریم.
راست و دروغش را من تضمین نمی‎کنم. من خودم را به عنوان یکی از متفکران این جور موضوع‎های مربوط با مبدا و منشا خصوصیات اخلاقی مردم امریکا، با هر موضوع غول آسای مهم و بزرگ دیگری از این دست، جا نمی‎زنم.
اما باری، آن‎جا نشسته بودم، همان‌طور که گفتم، در بخش ایتالیایی‌نشین یک شهر امریکایی و پیش خودم در رؤیا، خیال می‎کردم که در ایتالیا هستم.
راستش را بخواهید، تنها نبودم. یک هم‌چو آدمی مثل من، هیچ‎گاه در رؤیاهایش تنها نیست. همان‌طور که نشسته بودم و در عالم رؤیا فرو رفته بودم، همان دختری که آن روز بعد از ظهر با هم بودیم، همانی که بی‎تردید، چه طور می‎گویند، عاشق دل خسته‎اش هستم، میان من و پنجره‎ای که از درون آن به بیرون نگاه می‎کردم، ظاهر شد. نوعی لباس نرم و لطیف و تنگ و چسبان تنش بود و اندام نازکش، روی زمینه روشن، خط و طرح بسیار ظریف و زیبایی ساخته بود. آری، مثل یک درخت جوان که آدم روی تپه‎ای، شاید در روزی توفانی ببیند.
لابد حدس زده‎اید، اولین کاری که کردم این بود که او را هم برداشتم و با خودم به ایتالیا بردم. این دختر، یک باره و در عالم رؤیا، یه صورت شاه‌دختی بسیار دل ربا، در سرزمینی غریب درآمد که من هرگز آن را ندیده بودم. شاید در اصل، ماجرا از این قرار بوده که وقتی من هنوز پسربچه‎ای بیش نبودم، در زادگاهم در غرب، روزی مسافری به آن‎جا می‎آید و برای اعضای باشگاهی که در کلیسای پرسبیتری دور هم جمع می‎شدند و مادرم هم عضو آن‎جا بوده، در باب زندگی در ایتالیا سخنرانی می‎کند. یا شاید من بعدها، رمانی خوانده بودم که حالا اسمش را به خاطر ندارم.
این‌طور شد که شاه‌دخت من، از جاده‎ای از بالای تپه سرسبز پردار و درختی که قصرش آن‎جا بود، ‌پایین آمد و سراغ من را گرفت. از زیر درختان پرشکوفه‎ای، در نور ناپایدار یک غروب قدم زده بودم و چند شکوفه روی موهای مشکی‎اش ریخته بودم. بوی شب‎های ایتالیایی در موهایش موج می‎زد. همان دم، آن هوس به سرم زد. مقصودم را می‎فهمید.
آن‎چه بعدها اتفاق افتاد این بود که او من را که آن‌جا، غرق در رؤیاهایم، نشسته بودم دید و وقتی به سراغم آمد، دستی به سرم کشید و موهایم را به هم ریخت و عینکم را که روی بینی گنده‎ام نشسته بود حرکت داد و این کار را که کرد، خنده‌کنان از اتاق بیرون رفت.
من حالا این چیزها را برای این نقل می‎کنم که بعدها، در غروب همان روز، من همه‌ی هوس نوشتن آن کتابی را که حالا دارم می‎نویسم، پاک از دست دادم و تا ساعت سه صبح بیدار نشستم و نوشتن کتاب دیگری را از نو شروع کردم و همان دختر را شخصیت اصلی آن قرار دادم. به خودم گفتم: «ین داستانی است از آن روزهای قدیم، ‌انباشته از ماه و ستاره و رایحه درختان نیمه پوسیده در سرزمینی کهن سال.» اما وقتی صحنه‎های زیادی از کتاب را نوشتم، همه این‎ها را هم پاره کردم.
وقتی داشتم به طرف پنجره می‎رفتم تا به بیرون، به شب نگاه کنم، به خودم گفتم: «باید یک تحولی در من پدید آمده باشد، وگرنه من نباید اصلاً تا این حد مشتاق نوشتن چنین کتابی باشم. در یک ساعت معین و در یک روز معین و در یک جای معین، لابد اتفاقی افتاده که این‌طور همه جریان زندگی من را دست‌خوش تحول کرده است.»
آن‎گاه به خودم گفتم: «تنها کاری که باید کرد این است که هر چه زودتر کتابم را بنویسم و تا آن‏‎جا که در توانم هست، هر چه روشن‎تر ماجراهای آن لحظه معین را نقل کنم.»
نویسنده: شروود آندرسن (Sherwood Anderson)
مترجم: صفدر تقی زاده

از ماهنامه: کلک شماره پی در پی 151 دی 1383

مرد لال

داستانی است که نمی‎توانم بگویمش. من زبان ندارم و داستان، داستان تقریباً‌ فراموش شده‎ای است که گاهی به یادم می‎افتد.
داستان درباره سه مرد است، در خانه‎ای در یک خیابان. اگر می‎توانستم حرف بزنم، می‎توانستم داستان را با آواز بخوانم؛ می‎توانستم آن را در گوش زن‎ها و مادرها زمزمه کنم، می‎توانستم در خیابان بدوم و آن را بارها و بارها تعریف کنم. زبانم می‎توانست آزاد شود و پشت دندان‎هایم تلق تلاق صدا بکند.
سه مرد، در خانه داخل اتاق‎اند. یکی از آن‎ها جوان است و ژیگولو و مدام می‎خندد. دومی مردی است که ریش خاکستری و بلندی دارد. مرد، مشکوک است که شک، زندگیش را تباه کرده است و گهگاه که شک رهایش میکند، به خواب می‎رود. مرد سومی هم در آن جاست که نگاه‎های شروری دارد و با عصبیت در طول اتاق قدم می‎زند و دست‎هایش را به هم می‎ساید. هر سه نفر انتظار می‎کشند، انتظار.
در طبقه‌ی بالای خانه زنی است، که در اتاقی نیمه تاریک، کنار پنجره، پشت به دیوار ایستاده است.
این چارچوب داستان من است و من می‎دانم، خلاصه‎ای از داستان است.
یادم می‎آید که مرد چهارمی، وارد خانه شد، یک مرد سفید پوست ساکت. همه جا مثل دریا در شب، ساکت بود. مرد قدم بر کف سنگی اتاق گذاشت، جایی که از آن سه مرد هیچ صدایی بر نمی‎خاست.
مردی که نگاه‎های شروری داشت، جوش آورد و مثل یک حیوان زندانی در قفس، به عقب و جلو دوید. پیرمرد ریش خاکستری نگران شد و به کشیدن ریشش ادامه دارد.
مردم چهارم، مرد سفید پوست به طبقه بالا و پیش زن رفت، جایی که زن انتظار می‎کشید.
چه قدر خانه ساکت بود و ساعت‎های خانه همسایه‎ها چه‌قدر به صدای بلند تیک تاک می‎کردند، خودش حکایتی است.
زن با تمام وجود در عطش عشق می‎سوخت و می‎خواست که قشقرق راه بیندازد.
وقتی که مرد سفید پوست ساکت به نزدیکی‌اش رسید، زن جلو پرید. لب‎هایش از هم باز شده بود و می‎خندید.
مرد سفید پوست چیزی نگفت. در چشم‎هایش نه نشانه‎ای از سوال بود و نه سرزنش. چشم‎هایش مثل ستاره‌ی سرد و بی روحی بودند.
در طبقه پایین، مرد شرور جیغی کشید و مثل سگ کوچولوی گمشده‎ای به عقب و جلو دوید. مرد ریش خاکستری سعی کرد دنبالش بکند، ولی خیلی زود خسته شد، روی زمین دراز کشید و خوابید، و هرگز از خواب برنخاست. مرد ژیگولو هم روی زمین دراز کشید، خندید و با سبیل‎های تنک مشکی‎اش بازی کرد.
زبان ندارم که داستانم را بگویم. نمی‎توانم داستان بگویم. شاید، مرد سفید پوست ساکت، مرگ بود. شاید، زن آزمند زندگی بود.
مرد شرور و مرد ریش خاکستری، هر دو به فکرم وا می‎دارند. هر چه فکر می‎کنم، نمی‎توانم درک‎شان بکنم. به هر حال اغلب به فکرشان نیستم. فکرم مشغول مرد ژیگولوست که در تمام داستانم می‎خندد. اگر می‎توانستم درکش بکنم، همه چیز را می‎فهمیدم. می‎توانستم در دنیا بدوم و داستان شگفت انگیزی بگویم و دیگر لال نبودم.
چرا به من زبان نداده اند؟ چرا من لالم؟
نویسنده: شروود آندرسون (Sherwood Anderson)
مترجم: ضیاه‌یالدین ترابی

از: ماهنامه کلک شماره پی در پی 151 دی 1383

چراغ‌های بی‌فروغ

مقدمه‌ی مترجم:
اسطوره‌ی اِمریکا، به مثابه‌ی مدینه‌ی فاضله‌ی جدید، در سال 1917 رنگ باخت. انقلاب اکتبر، دوران تازه‌ای در تاریخ جهان و صفحه‌ی جدیدی در عرصه‌ی فرهنگ و ادبیات دنیا گشود. این انقلاب، تأثیری ژرف نیز بر ادبیات اِمریکا داشت.
تأثیر زورافسون انقلاب روسیه بر نویسندگان اِمریکایی را از این‌ جا می‌توان دریافت که در نخستین دهه پس از جنگ جهانی اول، مرحله‌ی تازه‌ای در تکامل واقع‌گرایی انتقادی در اِمریکا پدید آمد. نویسندگانی که به «نویسندگان سال‌های 1920 – 1929»، در تاریخ ادبیات اِمریکا معروف شده‌اند. چهره‌های سرشناسی چون «تئودور درایزر»، «سینکلر لویس»، «آپتن سینکلر» و «یوجین اونیل» را شامل می‌شوند که «شروود اندرسون» (Sherwood Anderson ) نیز در زمره‌ی همین نویسندگان قرار می‌گیرد. البته، هر یک از این نویسندگان، سبک و مضمونی ویژه‌ی خود و زندگی‌ متفاوتی با یک‌دیگر داشتند اما، همگی آن‌ها در آثارشان به بیان طغیان و نارضایی عمومی و طرد قطعی «تمدن دلاری» پرداخته‌اند.
این طغیان را می‌توان در شخصیت «بابیت» در آثار «سینکلر لویس»، در یاغی‌گری «یانک» در داستان «میمون پشمالو» اثر «اونیل» در اعتراض به نظام بنگاه‌های صنعتی در داستان‌های «اپتون سینکلر» و در تلاش‌های آشفته و بی‌سامان ساکنان شهر‌ک‌ها و حلبی‌آبادهای آثار «شروود اندرسون» به وضوح دید.
با این همه، عقاید مسلط بر جامعه‌ی اِمریکا، فشار خاصی بر «نویسندگان سال‌های 1920 – 1929» وارد می‌آورد و همین فشار، به گمان بسیاری از کارشناسان، علت اصلی ناموزونی تکامل هنری بسیاری از نویسندگان اِمریکایی چون «جک لندن»، «آپتن سینکلر»، «جان اشتاین بک»، «کلیفورد اوتس» و«شروود اندرسون»، است. آن‌ها خود را زمانی به جنبش سوسیالیستی و کارگری نزدیک می‌کردند و به گفته‌ی لنین، «جامعه‌ی سوسیالیست‌های احساساتی اما فاقد آموزش تئوریک» را به تن می‌کردند و سپس ناگهان به پرستش و ستایش همان چیزی می‌پرداختند که قبلاً آن را محکوم کرده بودند. این تناقض، در آثار «شروود اندرسون» نیز به وضوح مشاهده می‌شود.
«شروود اندرسون» در داستان کوتاه «چراغ‌های بی‌ فروغ» (Unlighted lamps )، فروپاشی و زوال نظم کهن را در جامعه‌ی اِمریکا، در قالب مرگ تدریجی دکتر «کوچران» و بلوغ آرام دخترش «ماری»، به تصویر می‌کشد. دکتر کوچران، هم‌چون قابله‌ای است که به تولد نظم جدید از بطن نظام قدیم یاری رسانده و با مرگ خویش، بر نظم جدید مهر تثبیت و تحکیم می‌زند: مرگی که به گفته‌ی ماری می‌توانست سبب خیر شود.
داستان «چراغ‌های بی‌فروغ» از منبع زیر اتخاذ و ترجمه شده است:
Great American short stories, Dell publishing co. U.S.A
   

ساعت هفت بعد از ظهر یکشنبه‌ی یکی از روز‌های ماه ژوئن سال 1908، «ماری کوچران» (Mary cochran) خانه‌ی پدری خود دکتر «لستر کوچران» را به قصد پیاده روی ترک کرد. او، آرام آرام طول خیابان «ترومونت» (Tremont) را طی کرد و با عبور از خط آهن، قدم به ابتدای خیابان «ماین» (Main Street) گذاشت. مغازه‌‌های کوچک و خانه‌های محقری که در دو سوی خیابان به دنبال هم چیده شده بود، فضای ساکت و غم‌انگیزی را برای روز یکشنبه به وجود آورده بود که هر از چندگاهی، با صدای پای رهگذری، سکوت حاکم بر آن درهم می‌ریخت. «ماری» به پدرش گفته بود که به کلیسا می‌رود، اما، قصد نداشت به‌آن‌جا برود. در واقع، او سر درگم بود و نمی‌دانست که چه می‌خواهد. همان‌طور که به آرامی قدم برمی‌داشت با خود می‌گفت: «قدم می‌زنم و فکر می‌کنم!». به نظر او، این احمقانه بود که کسی ساعت‌ها فضای خفه و دل‌تنگ کلیسا را برای گوش دادن به سخنانی تحمل کند، که هیچ ربطی با مشکلاتش ندارد. «ماری»، دورانی بحرانی را پشت سر می‌گذاشت و می‌بایست به طور جدی به آینده‌ی خود بی‌اندیشد.
این حالت جدی و متفکرانه، پس از گفت و گوی بعد از ظهر روز قبل با پدر، در او ایجاد شده بود. دکتر «کوچران» بدونه هیچ مقدمه‌ای ناگهان به دخترش گفته بود که از یک بیماری قلبی رنج می‌برد که هر آن ممکن است او را از پای درآورد. این گفت و گو، در دفتر کار دکتر صورت گرفت که درست روبه‌روی اتاق نشیمن قرار داشت.
وقتی «ماری» وارد دفتر شد، هوا به آرامی رو به تاریکی می‌رفت و پدر، به تنهایی در دفتر کار نشسته بود. دفتر کار و اتاق‌های نشیمن، در طبقه‌ی دوم یک ساختمان قدیمی شهر «هانترزبرگ» (Huntersberg) در ایالت «الی نویز» قرار داشت. پدر در حالی که با دخترش گفت و گو می‌کرد، به کنار یکی از پنجره‌های اتاق رفت و به خیابان «ترمونت» چشم دوخت. کم کم، زمزمه‌ی حیات شنبه شب در شهر بالا می‌گرفت و آرام به خیابان «ترمونت» نیز نفوذ می‌کرد. قطار شیکاگو (واقع در پنجاه مایلی شرق «هانترزبرگ») به سرعت عبور کرد. اتبوس هتل، با سر و صدای فراوان از خیابان «لینکلن» خارج شد و با عبور از عرض خیابان «ترمونت» راهی بخش پایینی خیابان «ماین» شد. غبار حاصل از سم ستوران، فضا را آکنده بود. گروهی از مردم به دنبال اتوبوس می‌دویدند و صف درازی از گاری‌های کشاورزان، خیابان «ترمونت» را اشغال کرده بود. کشاورزان و همسران‌شان، سوار بر این گاری‌ها، برای عرضه‌ی محصول خویش در یکشنبه بازار، دیدار و گفت و گو با یکدیگر، و غیبت از دیگران، راهی شهر بودند.
سه یا چهار گاری پشت سر یکدیگر از ایستگاه ‌اتوبوس گذشتند و به خیابان «ترمونت» پیچیدند. مرد جوانی به نامزدش کمک می‌کرد تا از پشت یکی از این گاری‌ها پیاده شود… در این لحظه بود که پدر، خبر مرگ قریب‌الوقوع خود را به دختر داد.
همان گونه که دکتر صحبت می‌کرد، «ماری»، «بارنی اسمیت فیلد» (Barney Smithfield) مالک اصطبل بزرگ خیابان «ترمونت» را دید که پس از خوردن عصرانه، راهی محل کار خود بود. اصطبل او، درست روبه‌روی منزل «کوچران» قرار داشت. «بارنی» روبه‌روی در اصطبل ایستاد و با گروهی از مردم که در آن‌جا اجتماع کرده بودند خوش‌وبِش کرد. اندکی بعد، صدای شلیک خنده از میان جمعیت به آسمان برخاست. یکی از کسانی که به شدت می‌خندید، مرد جوان و قوی هیکلی بود که پیراهن چهار خانه به تن داشت. او که اندکی دورتر از دیگران و پشت سر مهتر ایستاده بود، با دیدن «ماری» پشت پنجره، سعی داشت توجه او را به خود جلب کند. او، ماجرایی را با آب و تاب برای دیگران تعریف می‌کرد، دست خود را تکان می‌داد و هر از چندگاهی نیم‌نگاهی به بالا می‌انداخت تا مطمئن شود که «ماری» هنوز کنار پنجره ایستاده و او را تماشا می‌کند.
دکتر «کوچران» با لحنی سرد و غم‌انگیز، دخترش را در جریان مرگ قریب‌الوقوع خود قرار داد. همه‌ی مسایلی که مربوط به دکتر بود، به نظر دختر، سرد و غم‌انگیز می‌رسید. دکتر با لحنی بی‌تفاوت گفت: «من مبتلا به بیماری قلبی هستم. مدت‌ها بود که احساس می‌کردم دچار نارسایی قلبی هستم تا این که پنجشنبه‌ی قبل که به شیکاگو رفتم، برای معاینه‌ی دقیق به پزشک متخصص مراجعه کردم. حقیقت این است که هر لحظه امکان دارد که من بمیرم و این مطلب را فقط به این دلیل به تو می‌گویم که من پول چندانی ندارم که برای تو باقی بگذارم و لذا، تو باید برای آینده‌ی خود برنامه‌ریزی کنی»
دکتر، به کنار پنجره‌ای آمد که دخترش ایستاده بود و دست خود را روی چهارچوب پنجره گذاشت. این خبر، تا حدودی دختر را مضطرب کرد. رنگ از صورتش پرید و دستانش شروع به لرزیدن کرد. مرد، با وجود تظاهر به خونسردی، به شدت متأثر بود و می‌خواست به دخترش قوت قلب بدهد: «اکنون، دیگر مطمئن شده‌ام که در این سال‌ها حق با من بوده است. اما، طی 30 سال طبابت خود به اطمینان دریافته‌ام که زیاد نباید هشدار پزشکان را جدی گرفت. چه بسا، بیمار قلبی که سالیان دراز به حیات خود ادامه می‌دهد.» و خنده‌ای عصبی بر لبانش نقش بست: «من حتی شنیده‌ام که می‌گویند، بهترین راه برای داشتن عمر طولانی، ابتلا به مرض قلبی است.»
با گفتن این کلمات، دکتر دفتر را ترک کرد و صدای پایش روی پلکان چوبی ساختمان پیچید. «داک یتر» (Duke yetter )، همان مردی که پیراهن چهارخانه به تن داشت، اکنون داستان خود را به پایان رسانیده بود اما، شلیک خنده‌ی جمعیت هم‌چنان ادامه داشت. دختر، به طرف دری که پدرش از آن خارج شده بود چرخید. ترسی موهوم وجودش را فرا گرفته بود. او در تمامی زندگانی خود، تا آن لحظه، به چیزی دلبستگی پیدا نکرده بود. احساس گرما می‌کرد. با ظرافتی دخترانه، دست بر پیشانی کشید. گویی می‌خواست غبار ترس را از فراز سر خویش دور کند. «داک یتر» که هنوز بیرون اصطبل ایستاده بود و نگاه به پنجره داشت، این عمل «ماری» را حمل بر تکان دادن دست کرد. وقتی مرد مشاهده کرد که دست «ماری» بالا رفت، لبخند بر لبانش نقش بست و بلافاصله سر تکان داد و با اشاره‌ی دست از دختر خواست که در خیابان به او بپیوندد.
اکنون، عصر یکشنبه بود و «ماری» به سمت بالای خیابان ماین قدم می‌زد. آن‌گاه به سمت خیابان «ویلموت» (Wilmott Street ) پیچید که یک محله‌ی کارگری محسوب می‌شد. چندی بود که کارخانجات شیکاگو، از مناطق شهری به چمنزارهای غربی شهر منتقل می‌شد و در آن سال، نخستین نشانه‌های این روند به «هانترزبرگ» نیز رسید. یک سرمایه‌دار سازنده‌ی مبل اهل شیکاگو، چندی پیش یک کارگاه در این شهر کوچک و آرام کشاورزی، احداث کرده بود. هدف وی از این کار، گریز از سازمان‌های کارگری بود که برای وی در شیکاگو دشواری‌های فراوانی ایجاد کرده بودند. در منتهی‌الیه شمالی شهر، که خیابان‌های «ویلموت»، «سویفت»، «هریسون» و «چست نوت» را شامل می‌شد، خانه‌های ارزان قیمت و بدهیبتی وجود داشت که سرپناه اغلب کارگران این کارگاه بود. در آن عصر گرم تابستان، کارگران و خانواده‌های آن‌ها، در دالان جلوی در خانه‌ها جمع شده و خیل کودکان آن‌ها در خیابان‌های خاک‌آلود به بازی مشغول بودند. مردان سرخ‌رو، با زیرپوش‌های سفید، روی صندلی چرت می‌زدند و یا این که روی تکه چمن‌های جلوی در خانه‌ها و یا روی زمین سخت، در خوابی عمیق فرو رفته بودند.
همسران کارگران، گروه گروه، در دو سوی تورهای سیمی که محوطه‌ی خانه‌ها را از یک‌دیگر جدا می‌کرد، مشغول بدگویی و غیبت از دیگران بودند. صدای یکی از این زنان آن‌قدر بلند بود که زمزمه‌ی یکنواخت حیات را که مانند رودی آرام در کوچه‌های باریک و گرم این منطقه جاری بود، برهم می‌زد.
در وسط خیابان، دو کودک به یک‌دیگر گلاویز شده بودند. یکی از آن دو، پسرک قوی هیکل و سرخ‌مویی بود که پسربچه‌ی نحیف و رنگ‌ پریده‌ای را می‌زد. بچه‌های دیگر، دوان دوان به محل نزاع می‌آمدند، سرانجام، مادر پسربچه‌ی سرخ‌مو، به نزاع پایان داد: «جانی، بس کن! به تو می‌گویم تمامش کن! اگر دست برنداری گردنت را می‌شکنم!»
پسربچه‌ی نحیف، روی گرداند و از محل نزاع دور شد. همان‌گونه که از خیابان رد می‌شد، از کنار «ماری کوچران» گذشت و با چشمان کوچک و هشیار خود که مالامال از کینه و نفرت بود، نگاهی به او انداخت.
«ماری» بر سرعت گام‌هایش افزود. این بخش جدید از شهر، با ول‌وله‌ای که بر حیاتش حاکم بود، همیشه برای او هیجان‌انگیز و جذاب می‌نمود. چیزی سرکش و مبهم در وجودش بود که موجب می‌شد در این محله‌ی شلوغ و کثیف، احساس آرامش و الفت کند. کم حرفی پدر و ازدواج ناموفق او، بر نگرش «ماری» به زندگی و مردم شهر تأثیر گذاشته و او را به فردی منزوی تبدیل کرده بود که از تصمیم‌گیری درباره‌ی زندگی آینده‌ی خود ناتوان بود.
در ورای این فکرها، حس کنجکاوی شدید و تمایل «ماری» به ماجراجویی نهفته بود. او به یک حیوان کوچک جنگلی می‌مانست که مادر خود را به تیر تفنگ یک شکارچی قهار از دست داده و اکنون عاجز و سرگردان به جست‌وجوی غذا برای بقاه‮ی مشغول است. ماری، در آن سال حداقل 20 بار، یکه و تنها در منطقه‌ی کارگری شهر، که به سرعت نیز در حال گسترش بود، پیاده‌روی کرده بود. او هجده ساله بود و کم‌کم به یک زن کامل تبدیل می‌شد. با خود می‌اندیشید که دختران هم سن و سال من، تمایلی به قدم زدن در این نقطه از شهر ندارند. و از این بابت، به جسارت خود می‌بالید.
در میان کارگران منطقه‌ی «ویلموت»، زنان و مردانی وجود داشتند که فقط برای کار در کارگاه مبل‌سازی به «هانترزبرگ» آمده بودند و لذا، اغلب آن‌‌ها به لهجه‌های ناآشنا سخن می‌گفتند. «ماری» علاقه داشت که به میان آن‌ها برود و به لهجه‌ی عجیب‌شان گوش فرا دهد. با قدم زدن در این منطقه از شهر، این احساس به او دست می‌داد که به سفر رفته و به سرزمینی ناآشنا گام گذاشته است. در آن سوی خیابان «ماین» که به خیابان‌های منطقه‌ی شرقی شهر می‌پیوست، تجار، کارمندان، وکلا و کارگران مرفه «هانترزبرگ» زندگی می‌کردند. از این جهت، او از خود بیزار بود اما، اطمینان داشت که این احساس، ریشه در شخصیت‌اش ندارد و به خود تلقین می‌کرد که «این به آن خاطر است که من دختر مادرم هستم». به همین دلیل، «ماری» سعی می کرد از آن بخش از شهر که دختران هم‌طبقه‌اش زندگی می‌کردند، هرچه بیشتر فاصله بگیرد.
رفت و آمد «ماری» در خیابان «ویلموت» آن‌قدر ادامه یافت که مردم این خیابان به او احساس الفت می‌کردند. آن‌ها می‌گفتند: «او حتماً دختر یک کشاورز است که به قدم‌زدن در شهر عادت کرده است». یک زن سرخ‌مو و قوی‌هیکل از در یکی از خانه‌ها بیرون آمد و با تکان دادن سر به او سلام کرد. جوانی که روی نوار باریک چمن، روبه‌روی یکی از خانه‌ها، به درخت تکیه داده و وشغول کشیدن پیپ بود، با دیدن «ماری» پیپ از دهان برگرفت. «ماری» با خود فکر کرد که او باید ایتالیایی باشد زیرا چشم و ابرویش کاملاً مشکی بود. جوان برای «ماری» دست تکان داد و جملاتی به زبان ایتالیایی گفت.
«ماری» به انتهای خیابان «ویلموت» رسید و قدم به جاده‌ی بیرون شهر گذاشت. احساس می‌کرد از زمانی که با پدرش صحبت کرده، ساعت‌ها می‌گذرد اما، در واقع فقط چند دقیقه‌ای سپری شده بود. در کنار جاده و بر فراز یک تپه‌ی کوچک، بقایای اصطبلی مخروبه، خودنمایی می‌کرد. در جلوی در اصطبل، گودالی عمیق قرار داشت که پر از چوب و الواری بود که زمانی با آن کلبه‌ای روستایی برپا شده بود. کوهی از سنگ و آجر خارج از گودال روهم انباشته شده و روی آن را علف‌های هرز پوشانده بود. میان اصطبل و کلبه، باغستانی قرار داشت که پوشیده از علف‌های انبوه خودرو بود.
«ماری»، از خود بی‌خود، راه خویش را از میان علف‌های انبوه پوشیده از گُل باز می‌کرد. ناگهان متوجه‌ شد روی تخته‌سنگی، پای یک درخت سیب کهن‌سال نشسته است. علف‌ها، تا کمر «ماری» را می‌پوشانید و فقط سر او از جاده پیدا بود. «ماری» در این چمنزار انبوه، به بلدرچینی می‌مانست که با شنیدن صدایی نامأنوس، هراسان به هر سو می‌دود و با هر چند گامی که بر می‌دارد می‌ایستد و گوش فرا می‌دهد و سپس سر خود را در میان علف‌ها مخفی می‌کند.
دختر دکتر «کوچران» قبلاً بارها به این اصطبل قدیمی آمده بود. خیابان‌‌های شهر، از دامنه‌ی تپه‌ای که او بر فراز آن نشسته‌ بود، آغاز می‌شد و او می‌توانست از همان‌جا، صدای هیاهوی ضعیف شهر را از خیابان «ویلموت» بشنود. حصاری کهنه، محوطه‌ی اصطبل را از مزارع گسترده در دامنه‌ی تپه جدا می‌کرد. «ماری» قصد داشت تا تاریک شدن هوا همان‌جا بماند و درباره‌ی آینده خویش فکر کند. تصور این که پدرش را به زودی از دست خواهد داد، برای او هم واقعی به نظر می‌رسید و هم غیر قابل تصور. اما، هنوز نمی‌توانست درباره‌ی پدرش به عنوان یک مُرده فکر کند. در آن لحظه، مرگ پدر در نظر «ماری»، به معنی به خاک‌سپاری پیکر بی‌جان یک موجود زنده نبود، بلکه او تصور می‌کرد پدرش به سفری دور و دراز خواهد رفت. همان‌گونه که مادرش مدت‌ها قبل به سفر رفته بود. این احساس تردید عجیب، تا حدودی به او آرامش می‌بخشید. با خود می‌گفت: «بسیار خوب! وقتی زمان مناسب فرا رسید، من هم این‌جا را ترک می‌کنم و به‌جای دیگری در این جهان می‌روم». «ماری» در گذشته، بارها به مناسبت‌های مختلف، اوقاتی را با پدرش در شیکاگو گذرانده بود و لذا، این فکر به او القا شده بود که باید به‌زودی برای زندگی به این شهر برود. شیکاگو در چشم «ماری»، شهری بود که خیابان‌های آن پر از مردمی است که همگی برایش ناآشنا هستند. قدم زدن در چنین خیابان‌هایی و زیستن با این غریبه‌ها، در نظر «ماری»، مانند انتقال از یک بیابان خشک و لم‌یزرع به جنگلی خنک و پوشیده از علف بود.
در «هانترزبرگ»، «ماری»از یک زندگی یکنوخت برخوردار بود اما، اکنون او به زنی تبدیل شده بود که دیگر مجبور نبود هوای خفه و رنج‌آوری را تنفس کند که تحمل آن رفته رفته برایش غیرممکن می‌شد. این درست بود که تا آن زمان، در زندگی اجتماعی خود دچار مشکلی نشده بود اما، احساس می‌کرد تاکنون فقط وجود خود را در این جامعه، توجیه کرده است. وقتی او بچه بود، داستان رسوایی پدر و مادرش، زبان‌زد خاص و عام شد و هنگامی که بزرگتر شد، مردم به به دیده‌ی همدردی تحقیر‌آمیز به او می‌نگریستند: «بچه‌ی بیچاره! وضعیت خیلی بدی دارد!» یک بار، در عصر یکی از روز‌های ابری تابستانی، هنگامی که پدر «ماری» به خارج شهر رفته بود و او به تنهایی در تاریکی جلوِ پنجره‌ی دفتر کار پدر نشسته بود، صدای زن و مردی را شنید که زیر پنجره با یکدیگر صحبت می‌کردند و نام او را بر زبان می‌آوردند. مرد می‌گفت: «این دختر دکتر کوچران است. دختر زیبایی است!» و زن با لبخند جواب داد: «او دیگر بزرگ شده و نظر مردان را به خود جلب کرده است. بهتر است تو هم چشمت را درویش کنی! او عاقبت خوشی ندارد. دختر، به مادرش می‌رود.»
برای ده پانزده دقیقه، «ماری» هم‌چنان بی‌حرکت روی سنگ نشسته بود و درباره‌ی نظر مردم شهر نسبت به خود و پدرش فکر می‌کرد. با خود گفت: «سرنوشت ما به هم گره خوده است.» و بسیار عجیب خواهد بود اگر مرگ بتواند ما را از هم جدا کند. سنگینی جو ناخوشایند شهر طی سالیان گذشته، نتوانسته بود میان آن دو جدایی بیفکند. گویی، او در آن لحظه، هیچ تصور روشنی از مرگی که به زودی پدرش را به کام خود می‌کشید، نداشت. مرگ برای او، پدیده‌ای مساعد نیز محسوب می‌شد، زیرا دست خود را دراز کرده بود تا در خانه‌ی پدری «ماری» را به سوی زندگی واقعی برای او بگشاید. «ماری» با بی‌رحمی تمام، که ناشی از جوانی و ناپختگی‌اش بود، قبل از هرچیز، به تحولی می‌اندیشید که این پدیده می‌توانست در زندگی یکنواخت‌اش به‌وجود بیاورد.
توقف «ماری» در اصطبل مخروبه به درازا کشید. حشراتی که در سراسر علفزار انبوه پخش شده بودند، آواز شامگاهی خود را آغاز کردند. یک سینه‌سرخ، لابه‌لای شاخسار انبوه درخت سیبی که «ماری» زیر آن نشسته بود، پرکشید و آواز رسای خود را سر داد. هیاهوی زندگی از محله‌ی کارگر نشین شهر، به آرامی به گوش می‌رسید. این زمزمه، هم‌چون صدای ناقوس کلیسایی بود که از فاصله‌ی دور، مردم را به عبادت فرا می‌خواند. گویی چیزی درون سینه‌ی دختر در هم می‌شکست. سرش را میان دو دست گرفته بود و به آرامی تکان می‌داد. گرمی‌اشک را بر گونه‌های خویش احساس می‌کرد. هیچ ‌وقت تا این حد، نسبت به مردان و زنان «هانترزبرگ» احساس نزدیکی نکرده بود.
فریادی از جاده به گوش رسید: «سلام! دختر خانم!» «ماری» به سرعت از جای برخاست. رشته‌ی تفکرش، هم‌چون حبابی روی آب ترکید و خشم سراسر وجودش را فرا گرفت. میان جاده، «داک یتر» ایستاده بود. هنگامی که او جلوی اصطبل روبه‌روی خانه‌ی «کوچران» به وقت گذرانی مشغول بود و متوجه شد که «ماری» برای قدم زدن عصر یکشنبه از خانه خارج شد، فوراً به تعقیب او پرداخت. وقتی «ماری» از بخش فوقانی خیابان «ماین» به طرف منطقه‌ی کارگر نشین شهر پیچید، «داک یتر» از مقصد او مطلع شد. با خود گفت: «نباید مردم مرا در حال قدم زدن با او ببینند. «ماری» می‌داند که من دنبال او می‌آیم اما، تا زمانی که از دید شهر خارج نشده‌ایم، نمی‌خواهد با من دیده شود. او، اندکی مغرور است و باید اندکی گوشمالی‌اش بدهم. اما چطور؟ او فقط به این خاطر از شهر خارج شد که به من امکان نزدیکی به خود را بدهد. شاید او از پدرش می‌ترسد!»
«داک» از شیب کوتاه جاده بالا آمد و به طرف اصطبل روان شد. اما، وقتی به نزدیکی نوک تپه رسید، ناگهان پایش بر روی صخره‌های پوشیده از علف هرز لغزید و در آستانه‌ی سقوط قرار گرفت. آن‌گاه در حالی که می‌خندید، سعی کرد تا تعادل خود را حفظ کند. «ماری» منتظر رسیدن «داک» نماند و به سرعت به طرف او حرکت کرد و در آستانه‌ی سقوط، سیلی محکمی بر گونه‌اش نواخت. سپس روی برگرداند و مرد بهت‌زده را که اکنون روی پای خود ایستاده بود، به حال خود رها کرد: «اگر یک بار دیگر دنبال من بیفتی، و یا سعی کنی با من صحبت بکنی، کسی را مأمور کشتن تو می‌کنم.»
«ماری»، از تپه سرازیر شد و در جاده به‌سوی خیابان «ویلموت» حرکت کرد. تا آن زمان، داستان‌های مختلفی درباره‌ی مادرش از مردم شهر شنیده بود. بر اساس یکی از این داستان‌ها، مادر «ماری» سال‌ها پیش، در یک شب تابستانی، ناپدید شد. یکی از اراذل سرشنانس «هانترزبرگ» که قبل از «بارنی اسمیت فیلد»، مهتری اصطبل بزرگ شهر را بر عهده داشت، همراه او رفته بود. اکنون یک مهتر دیگر، سعی داشت او را بفریبد. این تصور، وی را خشمگین می‌ساخت. در ذهن خود دنبال وسیله‌ای می‌گشت تا به کمک آن ضربه‌ای کاری‌تر بر«داک یتر» وارد آورد. چهره‌ی درحال احتضار پدر پیش چشمش ظاهر شد. صورتش را به سوی «داک یتر» چرخاند و فریاد زد: «پدرم، به خون آدم‌های رذلی چون تو، تشنه است!» مرد، با گذشتن از صخره‌های لغزنده، اکنون قدم به جاده گذاشته و دنبال «ماری» روان بود. دختر ادامه‌ داد: «پدرم از همه‌ی شما متنفر است زیرا درباره‌ی مادرم دروغ‌های بی‌شرمانه‌ای سرهم کرده‌اید.»
خشم «ماری» اندکی فروکش کرد و او از این که این چنین علیه «داک» شوریده و وی را تحدید کرده بود، شرمگین به نظر می‌رسید. لذا، بر سرعت گام‌های خویش افزود تا با او روبه‌رو نشود. اشک از چشمانش سرازیر بود. هراز چندگاهی به عقب برمی‌گشت تا مطمئن شود «داک یتر» او را تعقیب نمی‌کند. مرد فریاد زد: «من قصد نداشتم به شما صدمه بزنم خانم کوچران! لطفاً این موضوع را به پدر خود نگویید! من فقط قصد شوخی داشتم و نمی‌خواستم به شما آسیبی برسانم!»
خورشید به آرامی غروب می‌کرد و تاریکی چهره‌‌‌ی مردمی را که در دالان‌های مقابل منازل خود اجتماع کرده و یا کنار پرچین‌های سیمی ایستاده بودند، در خود فرو می‌برد. صدای بچه‌ها فروکش کرده بود و آن‌ها هم که در گروه‌های کوچک دور هم جمع شده بودند، با دیدن «ماری» سکوت کردند و با چشمانی خیره، عبور وی را تماشا می‌کردند. یکی از زنان به زبان انگلیسی گفت:
«این زن، احتمالاً همین اطراف زندگی می‌کند. شاید همسایه‌ی ما باشد!» و «ماری» این سخن را شنید اما، وقتی روی برگرداند، فقط گروهی از مردان را دید که چهره‌ی آن‌ها در تاریکی قابل تشخیص نبود. آن‌ها، مقابل یکی از خانه‌ها اجتماع کرده بودند. از داخل خانه‌، صدای زنی می‌آمد که برای فرزندش لالایی می‌خواند.
جوان ایتالیایی که عصر هنگام «ماری» را صدا کرده بود، و اکنون از ماجراجویی شبانه‌ی خود باز می‌گشت، به سرعت از کنار «ماری» گذشت و در تاریکی ناپدید شد. او لباس‌های شیک یکشنبه را به تن داشت: پیراهن سفید یقه آهار که کراواتی قرمز رنگ‌ روی آن بسته شده بود. سفیدی یقه‌ی پیراهن مرد به حدی بود که پوست برنزه‌ی او در مقایسه‌ی آن، تقریباً سیاه به نظر می‌رسید. وقتی مرد ایتالیایی از کنار «ماری» گذشت، لبخند زد و کلاه خود را به نشانه‌ی احترام از سر برداشت اما، حرفی نزد.
«ماری» یک بار دیگر به عقب برگشت تا مطمئن شود که «داک یتر» او را تعقیب نمی‌کند اما، در تاریکی شب چیزی ندید. خشم او دیگر زایل شده بود.
«ماری» قصد نداشت به خانه برود. اما، برای رفتن به کلیسا نیز دیگر دیر شده بود. از قسمت فوقانی خیابان «ماین»، خیابان کوچکی به طرف شرق منشعب می‌شد که با یک سراشیبی تند به خلیج کوچک و پل انتهایی شهر می‌رسید. او قدم در این خیابان گذاشت و بر فراز پل توقف کرد. دو پسربچه کنار خلیج سرگرم ماهی‌گیری بودند.
یک مرد قوی هیکل که لباس مندرسی به تن داشت از خیابان پایین آمد و روی پل، کنار «ماری» توقف کرد. این نخستین بار بود که یکی از شهروندان «هانترزبرگ» وی را با نام پدرش خطاب می‌کرد: «شما، دختر دکتر کوچران هستید؟ تصور نمی‌کنم مرا بشناسید اما، پدرتان با من آشناست». سپس با دست به کودکانی که بر ساحل خلیج سرگرم ماهی‌گیری بودند اشاره کرد و گفت: «آن‌ها بچه‌های من هستند. من غیر از آن‌ها، چهار بچه‌ی دیگر هم دارم: یک پسر و سه دختر. یکی از دختران من که در فروشگاه کار می‌کند، تقربباً هم سن و سال شماست». مرد سپس به ارتباط خود با دکتر «کوچران» پرداخت. او یک کارگر کشاورزی بود که به تازگی در جست‌وجوی کار در کارگاه مبل سازی، راهی شهر شده بود اما، زمستان قبل، مریض شده بود و به شدت دچار بی‌پولی و تنگدستی شده بود. وقتی او در بستربیماری قرار داشت، یکی از پسرانش از سقف اصطبل سقوط کرده؛ دچار شکستگی شدیده جمجمه شده بود.
مرد، اندکی از «ماری» فاصله گرفت و در حالی که کلاهش را به دست گرفته بود به بچه‌ها چشم دوخت: «پدر شما هرروز به عیادت ما می‌آمد. او سر پسرم را بخیه زد. من خارج از خانه دنبال کار بودم و پدر شما نه تنها مراقب پسر مجروح و خانواده‌ی من بود، بلکه پول دارو و خورد و خوراک آن‌ها را نیز به همسر پیرم می‌پرداخت.» مرد، آن‌چنان آرام سخن می‌گفت که «ماری» برای شنیدن سخنانش مجبور بود آن‌قدر به جانب وی خم شود که چانه‌اش با شانه‌های مرد تماس برقرار کند: «پدر شما، مرد خوبی است اما، من فکر می‌کنم که در زندگی خوشبخت نیست. خلاصه، حال پسرم بهبود یافت و من سر کار رفتم اما، او پولی از من نگرفت و گفت من می‌دانم که وضع زندگی تو و فرزندان‌ات چگونه است. تو باید تلاش خود را صرف خوشبخت کردن آن‌ها کنی. پول خود را صرف آن‌ها کن».
مرد کارگر، از پل گذشت و در طول ساحل به سوی بچه‌ها روان شد. «ماری» از نرده‌ی پل به پایین خم شد و به آبی که به آرامی زیر پایش جریان داشت چشم دوخت. گویی در تاریک و روشنای زیر پل، زندگی پدرش را می‌دید که هم‌چون آب در گذر بود. با خود گفت: «زندگی او همیشه هم‌چون آبی بوده که در تاریکی جریان داشته و هیچ‌گاه روشنایی را تجربه نکرده است» و از این که زندگی خود او نیز دچار یک چنین سرانجامی ‌شود، بر خود لرزید.
عشق به پدر، قلب «ماری» را فرا گرفته بود و او در خیال خود پدر را در آغوش گرفت. تا زمانی که کوچک بود، از مراقبت‌های پر مهر پدر برخودار شده بود و اکنون نیز دست پر مهر او را بر سر خود احساس می‌کرد. مدت زمانی طولانی، بی‌حرکت به جریان آب چشم دوخت. گویی بدون تلاش برای تحقق رویا‌هایش، هیچ‌گاه این شب تیره به پایان نمی‌رسید. دوباره به مرد نگاه کرد که آتشی کوچک در منتهی‌الیه خلیج برپا کرده بود. مرد کارگر خطاب به «ماری» گفت: «ما، این‌جا ماهی قزل آلا می‌گیریم. روشنایی آتش آن‌ها را به نزدیکی ساحل می‌کشاند. اگر مایلی بیا شانس خود را آزمایش کن. پسرم، قلابش را به تو قرض می‌دهد.» «ماری» گفت: «اوه، متشکرم! امشب نه!» و سپس از ترس روان شدن سیل اشک و ناتوانی از پاسخگویی به تقاضای مجدد مرد، از او و فرزند‌‌ش خداحافظی کرد و به سرعت از آن‌جا دور شد. «خداحافظ!»، هر سه نفر یک‌صدا و با صدایی ترومپت مانند به او پاسخ گفتند.
وقتی «ماری» از پیاده‌روی شبانگاهی به خانه بازگشت، دکتر کوچران را دید که در تمام این مدت به تنهایی در دفتر کارخود نشسته است. هوا دیگر تاریک شده بود و افرادای که جلوی در اصطبل اجتماع کرده بودند برای خوردن شام به خانه رفته بودند. سروصدای خیابان فروکش کرده بود و هراز چندگاهی چهار یا پنج دقیقه، سکوت کامل بر خیابان حکم‌فرما می‌شد. صدای گریه‌ی بچه‌ای از فاصله‌ی دور به گوش رسید. ناقوس کلیسا شروع به نواختن کرد.
دکتر «کوچران» مرد شسته و رفته‌ای نبود و چه بسا روزها که صورت خود را اصلاح نمی‌کرد و همیشه ته ریشی به صورت داشت. بیماری او جدی‌تر از آن چیزی بود که خود به آن باور داشت. اغلب می‌نشست، دستان بلند خود را روی زانو می‌گذاشت و به آن‌ها خیره می‌شد. گویی دست‌های او به دیگری تعلق داشت. در این‌جا، تفکرات او رنگ و بوی فلسفی به خود می‌گرفت: «مسخره است. سالیان دراز من در این کالبد زندگی کرده‌ام اما، استفاده‌ی چندانی از آن نبرده‌ام. اکنون کالبد من در حال احتضار و انحطاط است و من در این شگفتم که چرا از همان ابتدا روح فرد دیگری در آن حلول نکرد.» از این تفکرات، خنده‌ای تلخ بر لبانش می‌نشست اما، هم‌چنان ادامه ‌می‌داد: «این درست است که من درباره‌ی مردم بسیار اندیشیده‌ام. زبان و دهان خویش را بسیار به کار گرفته‌ام. اما، تمامی‌ آ‌ن‌ها در مسیری بی‌هوده بوده است. وقتی همسرم «اِلِن» (Ellen) در کنارم بود، به نحوی رفتار می‌کردم که مرا بی‌احساس و سرد مزاج تصور می‌کرد در حالی که از صمیم قلب او را می‌پرستیدم».
او شب‌هایی را به یاد می‌آورد که در سکوت مطلق، در همین دفتر روبه‌روی همسرش می‌نشست اما، دستان بلندش قادر نبود بر فاصله‌ی اندک میان خود و اِلِن فایق آمده و دست، صورت یا موی زن را لمس نماید.
به تقریب هر که خانوده‌ی «کوچران» را می‌شناخت با اطمینان می‌گفت که خانواده‌ی سعادتمندی نیست. همسر دکتر قبل از ازدواج با او، هنرپیشه بود و در یک کمپانی هنری که به تازگی در «هانترزبرگ» آمده بود، کار می‌کرد. زن، بیمار می‌شود و پولی نیز برای پرداخت اجاره‌ی هتل ندارد. دکتر جوان، به عیادت زن می‌رود. وقتی حال زن رو به بهبود می‌گذارد، دکتر او را با گاری خود به نقاط دیدنی شهر می‌برد. زن، زندگانی بسیار دشوار و پرماجرایی داشت و زندگی در شهری کوچک و ساکت، همیشه او را آزار می‌داد.
پس از ازدواج و به دنیا آمدن «ماری»، زن ناگهان دریافت که دیگر قادر به ادامه‌ی زندگی با مردی این‌ چنین آرام و سرد مزاج نیست. بر اساس یکی از شایعه‌هایی که در شهر زبان به‌زبان می‌گشت، «اِلِن» با یک ورزشکار جوان که پسر مدیر باشگاه ورزشی شهر بود و در همان زمان ناگهان ناپدید شد، فرار کرد. اما، این داستان، حقیقت نداشت. «لستر کوچران»، خود همسرش را تا شیکاگو همراهی کرد تا از آن‌جا همراه با گروه هنری خود برای اجرای برنامه، راهی ایالت‌های غربی آمریکا شود. «کوچران» زنش را تا در هتل همراهی می‌کند، مقداری پول به او می‌دهد و آن‌گاه در سکوت مطلق و بدون خداحافظی باز می‌گردد.
دکتر، هنگامی که غمگین بود و یا از چیزی به شدت متأثر می‌شد، در دفتر کارش به تنهایی می‌نشست و در پشت ظاهر خونسردش به فکر فرو می‌رفت. هزاران بار درباره‌ی بازگشت «اِلِن» فکر کرده بود. از آن شبی که همسرش را مقابل در هتل ترک کرد دیگر هیچ خبر یا نامه‌ای از او دریافت نکرده بود. هزاران بار با خود فکر کرد: «شاید او مرده باشد!»
در ذهن دکتر، چهره‌ی همسرش با چهره‌ی «ماری» در هم آمیخته بود و او چهره‌ی دقیق زن را به یاد نمی‌آورد. هرچه سعی می‌کرد چهره‌ی این دو را از یک‌دیگر جدا کند و هریک را در جایگاه واقعی خود بنشاند، موفق نمی‌شد.
دکتر، سرش را به آرامی چرخاند. یک آن تصور کرده بود که چهره‌ی سفید و دخترانه‌ای را دیده است که از در خانه وارد شده است و مستقیم به سوی او می‌آید. درِ سفید رنگ دفتر به آرامی روی پاشنه چرخید و نسیم ملایمی از پنجره به داخل وزید. نسیم سراسر اتاق را درنوردید و اوراق روی میز را به حرکت درآورد. صدای تکان خوردن لباس به گوش رسید. دکتر در حالی که می‌لرزید، از جای برخاست و با صدایی گرفته پرسید: «آن‌جا کیه؟ تویی ماری؟ تویی اِلِن؟»
روی پلکان جلوی در خانه، صدای گام‌های سنگینی به گوش رسید و در خانه باز شد. قلب ضعیف دکتر دیگر توان همراهی نداشت و وی با پشت از روی صندلی به زمین افتاد.
مردی وارد اتاق شد. او یک کشاورز بود و از بیماران دکتر محسوب می‌شد. مرد به میان اتاق آمد، کبریتی روشن کرد و آن را بالای سر دکتر گرفت و فریاد زد: «آقای دکتر!» وقتی دکتر به هوش آمد و پاسخ داد، مرد آن‌چنان از لحن او وحشت‌زده شد که کبریت از دستش افتاد و چیزی نمانده بود که پای او را بسوزاند.
کشاورز جوان، دارای پایی تنومند بود که به دوستون سنگی می‌مانست. این پاها باید سنگینی بار بدن تنومند و فربه او را تحمل می‌کردند. شعله‌ی روبه احتضار کبریت، با نسیم باد می‌رقصید و سایه‌ها‌یی روی دیوار دفتر می‌انداخت. اندیشه‌ی دکتر آن‌قدر مغشوش بود که نمی‌توانست موقعیت خویش را به درستی تشخیص دهد.
او، حضور کشاورز را فراموش کرد و ذهنش به سوی خاطرات گذشته کشیده شد. در بعد از ظهر یکی از روز‌های تابستان نخستین سال ازدواج، با «اِلِن» یک آینه‌ی کهنه پیدا کرده بود که اگرچه دیگر قابل استفاده نبود اما، او آن را به دیوار نصب کرد. «اِلِن» در این آینه چیز جالبی یافته بود که وی را جلب می‌کرد. همسر کشاورز، آن را به «اِلِن» هدیه داد. هنگام بازگشت به خانه، زن جوان به هسرش گفته بود که حامله است و دکتر به ‌وجد آمده بود. زن، کالسکه را می‌راند و دکتر در حالی که آینه را روی زانوی خود گرفته بود، کنارش نشسته بود. دکتر وقتی مطلع شد که به زودی پدر می‌شود، نگاه خود را به دشت دوخته بود.
اکنون این صحنه، چقدر در ذهن این مرد بیمار، زنده و روشن به نظر می‌رسید! خوشید در حال غروب کردن بود و آخرین آفتاب، بر گند‌مزارها و روستاهای دوسوی جاده می‌تابید. چمنزارهای دوسوی جاده به سیاهی می‌گرایید. جاده از میان درختزاری می‌گذشت که به تدریج در تاریکی فرو می‌رفت. آینه‌ای که روی زانوان دکتر قرار داشت اشعه‌ی خورشید را جذب و آن را به صورت توپ‌های کوچک طلایی رنگ، روی چمنزار به رقص درمی‌آورد. اکنون نیز شعله‌ی رو به موت کبریت، آن عصر دل‌انگیز را برای دکتر تداعی می‌کرد و او را به ناکامی در زندگی خانوادگی رهنون می‌شد. در آن روز، نیز وقتی «اِلِن» دکتر را در جریان بزرگترین رویداد زندگی‌اش قرار داد، باز هم دکتر خونسرد و ساکت باقی ماند زیرا فکر می‌کرد که هیچ کلمه‌ای قادر به بیان احساس او نیست. «من فکر می‌کردم که اِلِن این احساس مرا بدون نیاز به کلمه‌ای حرف، درک می‌کند. اما، من احمق و بزدل بودم. من از آن رو همیشه ساکت بودم که از آن بیم داشتم که با ابراز نظر خود، ممکن است احمق و ساده‌لوح به نظر برسم.»
و سپس با صدای بلند گفت: «اما، امشب این کار را خواهم کرد. حتی اگر صحبت کردن با دخترم، موجب مرگم شود، من این کار را خواهم کرد.» در این‌جا، چهره‌ی «ماری» جای چهره‌ی «اِلِن» را در ذهن دکتر گرفت.
کشاورز در حالی که کلاه به دست منتظر ایستاده بود و می‌خواست هر چه زودتر مأموریت‌اش‌ را انجام دهد با اعتراض گفت: «هی! این‌جا چه خبره؟!»
دکتر، اسب خود را از اصطبل «بارنی اسمیت فیلد» گرفت و به سرعت به طرف خانه‌ی کشاورز روان شد. همسر کشاورز، در حال زایمان نخستین فرزند خود بود و نیاز به کمک دکتر داشت. او زنی به غایت نحیف و کم‌بنیه بود. جنین خیلی بزرگ بود و دکتر با تمام توان خود دست به کار شد و مأیوسانه سعی می‌کرد جان مادر و فرزند را نجات دهد. زن نیز که سخت ترسیده بود، به شدت تقلا می‌کرد. مرد روستایی دایم داخل اتاق می‌آمد و بیرون می‌رفت و دو زن همسایه نیز آرام ایستاده و منتظر دستودات پزشک بودند. ساعت ده شب بود که سرانجام کار به پایان رسید و دکتر آماده شد تا به شهر باز گردد.
کشاورز، اسب دکتر را زین کرد و آن را جلوی در خانه آورد و دکتر در حالی که احساس ضعف و رضایت می‌کرد، سوار بر اسب شد. کار دشواری که انجام شده بود اکنون چقدر ساده به نظر می‌رسید. با خود گفت، شاید وقتی به خانه برسم «ماری» خوابیده باشد. اما، باید او را بیدار کنم و از وی بخواهم که به دفتر کارم بیاید. آن‌گاه باید تمامی داستان ازدواج ناموفق خود را برایش تشریح و تحقیر و سرشکستگی ناشی در آن را برای او بازگو کنم: «چیزهای بسیار زیبا و جذابی در شخصیت اِلِن وجو داشت که ماری باید از آن مطلع شود. شاید او نیز بتواند به زنی زیبا و جذاب تبدیل شود.» در این زمینه، دکتر ذره‌ای تردید به خود راه نمی‌داد.
ساعت یازده شب، دکتر جلو در اصطبل «بارنی اسمیت فیلد» توقف کرد. «داک یتر» و دو مرد دیگر مقابل اصطبل سرگرم گفت‌وگو بودند. مهتر، اسب دکتر را گرفت و در تاریکی درون اصطبل ناپدید شد. دکتر، لحظه‌ای درنگ کرد و به دیوار اصطبل تکیه داد.
نگهبان شب، جلو در اصطبل سرگرم بگومگو با «داک یتر» بود. اما، دکتر به کلمات تندی که میان این دو ردوبدل می‌شد، خنده‌ی استهزاه‮یآمیز «داک» و عصبانیت نگهبان، توجهی نداشت. تردید وجود او را فراگرفته بود. با تمام وجود می‌خواست کاری انجام دهد اما، آن را به خاطر نمی‌آورد. آیا این کار به همسرش اِلِن مربوط بود یا به دخترش «ماری»؟ دوباره چهره‌ی این دو در ذهن دکتر به هم آمیخت و چهره‌ی سومی نیز وارد این آشفتگی ذهنی شد. چهره‌ی زنی که چند ساعت قبل وضع حمل کرده بود. همه چیز در ذهن دکتر آشفته و سردرگم می‌نمود. قدم به خیابان گذاشت و به سوی خانه حرکت کرد. وسط خیابان درنگی کرد و سپس به حرکت ادامه‌ داد. سرو کله‌ی «بارنی اسمیت فیلد» که اسب دکتر را در اصطبل بسته بود، جلو در پیدا شد. او، در اصطبل را بست و شب‌بند آن را انداخت. فانوس که بر فراز در اصطبل آویزان بود با وزش باد تکان می‌خورد و سایه‌های مضحکی بر چهره‌ی مردانی که هم‌چنان جلو در اصطبل سرگرم مشاجره بودند، می‌انداخت.
«ماری» هم‌چنان برابر پنجره‌ی دفتر کار پدر نشسته و منتظر بازگشت او بود. او نیز آن‌چنان در افکار خویش غرق بود که صدای مشاجره «داک یتر» و نگهبان را نمی‌شنید.
وقتی «داک یتر» در خیابان ظاهر شد، خشمی که وجود «ماری» را هنگام ملاقات وی در اصطبل قدیمی فرا گرفته بود، دوباره شعله‌ور شد، غرور و تکبری را که در چشمان «داک یتر» موج می‌زد دوباره به خاطر آورد. اما، در آن لحظه، «ماری» همه چیز را فراموش کرده بود و فقط به پدرش می‌اندیشید. یکی از خاطرات دوران کودکی را به یاد آورد. بعد از ظهر یکی از روز‌های ماه مه، هنگامی که پانزده سال داشت، پدرش از او خواست که در عیادت شامگاهی یکی از بیماران خارج از شهر، وی را همراهی کند. دکتر به عیادت یک زن بیمار در پنج مایلی شهر می‌رفت. باران شدیدی می‌بارید و جاده بسیار لغزنده و نا مناسب بود. دیگر هوا تاریک شده بود که آن‌ها به کلبه‌ی روستایی رسیدند. داخل آشپزخانه رفته و غذای ساده‌ای خوردند. پدرش در آن بعد از ظهر، حالتی بچگانه داشت و بسیار سرحال به نظر می‌رسید. در تمام طول راه، او ساکت بود. در آن زمان دیگر «ماری» اندام کشیده و زنانه‌ای پیدا کرده بود. پس از خوردن عصرانه، پدر و دختر به قدم زدن اطراف کلبه پرداختند. دختر روی پرچین باریکی نشست. پدر برای لحظه‌ای مقابل او توقف کرد و در حالی که دست را در جیب شلوار کرده و سر را به عقب داده بود، خنده‌ای سرداد و گفت: «تو دیگر داری یک زن کامل می‌شوی! در این صورت، چه بر سر تو خواهد آمد و چه نوع زندگی در انتظار تو خواهد بود؟»
دکتر آن‌چنان نزدیک پرچین ایستاده بود که گویی می‌خواهد دختر را در آغوش بگیرد. اما، ناگهان، به خود آمد و به سرعت داخل کلبه شد و در تاریکی نشست و به فکر فرو رفت.
همان‌گونه، که «ماری» این واقعه را در ذهن مرور می‌کرد، پی برد که آن روز، تظاهر دیگری از سکوت و خویشتنداری پدر را شاهد بوده است. به نظرش می‌رسید که باید خود را برای وضعیت کنونی زندگی‌‌شان سرزنش کند ونه پدرش را . کارگری که روی پل ملاقات کرده بود، به سردی و خویشتنداری پدرش پی نبرده بود زیرا پدر، هنگام کار و انجام وظیفه، با بیماران بسیار گرم، صمیمی و سخاوتمند برخورد می‌کرد. پدرش به او گفته بود که کارگر می‌داند که باید چگونه پدری باشد و «ماری» جمله‌ای را که پدر دو کودک سرگرم ماهی‌گیری، در آخرین لحظه به او گفت به خاطر آورد: «پدر آن‌ها می‌داند که چگونه پدری باشد، همان‌طور که آن‌ها می‌دانند باید چگونه فرزندی باشند.» در این‌جا «ماری» احساس گناه کرد. در آن شب که «ماری» با پدرش به خارج شهر رفته بود، سعی کرد دیواری را که میان آن‌ها حایل شده بود، از میان بردارد، اما، موفق نشد. باران سنگینی، تبدیل به سیلاب شده و راه را مسدود کرده بود. آن‌ها توانستند به کمک یک پل چوبی از رودخانه عبور کنند. اسب، بسیار عصبی به نظر می‌رسید و دکتر دهنه‌ی آن را محکم به دست گرفته بود و هراز چندگاهی با او صحبت می‌کرد. روی پل، لختی توقف کردند. جریان سیلاب زیر پای آن‌ها می‌غرید و به موازات جاده در بستری پهن و فراخ به پیش می‌رفت. ماه، کم کم از پشت ابر بیرون می‌آمد و جریان باد روی آب، امواج کوچکی ایجاد می‌کرد. روی آب، لکه‌هایی درخشان ونورانی در حال رقص بودند. دکتر با صدایی گرفته گفت: «می‌خواهم درباره‌ی خودم و مادرت با تو صحبت کنم». اما، ناگهان چوب‌های کف پل به‌شکلی خطر ناک به لرزه درآمد و اسب جستی به جلو زد. پدر وقتی توانست اسب وحشت‌زده را مهار کند که دیگر به شهر رسیده بودند و دوباره جو سکوت و خویشتنداری بر وجود پدر غالب شده بود.
ماری، که هم‌چنان در تاریکی، برابر پنجره‌ی دفتر کار نشسته بود و غرق در تفکر بود، ورود دکتر را به داخل مشاهده کرد. این بار نیز مثل همیشه، او پس از تحویل اسب به‌ مهتر، بلافاصله به طرف پله‌های ساختمان حرکت نکرد، بلکه اندکی در تاریکی مقابل اصطبل، بی‌حرکت باقی ماند. یک بار به طرف منزل حرکت کرد، اما، دوباره به تاریکی مقابل اصطبل پناه برد.
میان دو مردی که از دو ساعت قبل در مقابل اصطبل سرگرم گفت‌وگو بودند، اکنون مشاجره‌ای درگیر شده بود. «جک فیشر» (Jack Fisher) نگهبان شب شهر، داستان نبردی را که در جریان جنگ داخلی در آن حضور داشت، با آب و تاب تعریف می‌کرد و «داک یتر» نیز وی را مسخره می‌کرد. هر لحظه بر خشم نگهبان افزوده می‌شد. باتومش را در چنگ می‌فشرد و آن را باعصبانیت در هوا تکان می‌داد. صدای بلند «داک یتر» با فریاد خشم‌آگین نگهبان در هم آمیخته بود. «داک» با صدای بلند می‌خندید و می‌گفت: «جک! داری زیادی شلوغش می‌کنی!» و نگهبان سراپا خشم، با فریاد جواب او را می‌داد.
نگهبان پیر باعصبانیت در خیابان به راه افتاد و «داک» در حالی که هم‌چنان می‌خندید به دنبال وی روان شد. «بارنی اسمیت فیلد» که اسب دکتر را بسته بود، برگشت و در اصطبل را بست. فانوسی که بر فراز در اصطبل آویخته بود، با وزش باد تکان می‌خورد. دکتر «کوچران» دوباره به طرف خانه حرکت کرد و وقتی به پای پلکان رسید ایستاد و با خوشرویی به مردان آن سوی خیابان گفت: «شب به‌خیر آقایان!»
نسیم خنک شبانگاهی، موهای «ماری» را نوازش می‌داد و یک دسته از آن‌ها را بر روی پیشانی او پریشان کرده بود. ناگهان از جای خود پرید. گویی کسی در تاریکی، شانه‌ی او را لمس کرده است. او صدها بار پدرش را دیده بود که به شهر باز می‌گردد اما، هیچ بار او، مانند آن شب، با افرادی که همیشه مقابل در اصطبل وقت‌گذرانی می‌کردند، خوش و بش نکرده بود. «ماری» به قدری از این برخورد پدر شگفت‌زده شده که تصور کرد اکنون فرد دیگری، به جای پدرش، از پله‌های خانه بالا می‌آید.
صدای گام‌های سنگین مرد روی پلکان چوبی پیچید و «ماری» صدای زمین گذاشتن کیف کوچک و مربع شکلی را که همیشه پدرش با خود حمل می‌کرد شنید. حالت سرخوشی عجیب مرد هم‌چنان ادامه داشت. اما، در ذهنش آشوبی بر پا بود. «ماری» فکر کرد که شبح پدر را در آستانه‌ی در مشاهده کرده است. صدایی محکم از پاگرد به گوش رسید: «زنی بود که بچه‌ای داشت. او که بود؟ اِلِن بود؟ زن دیگری بود؟ یا «ماری» کوچک من بود؟» سیلی از کلمات بی‌هدف از دهان مرد خارج می‌شد: «من می‌خواهم بدانم چه کسی بچه دار می‌شود؟چه کسی؟ زندگی کسل کننده نیست. چرا بچه‌ها متولد می‌شوند؟»
خنده‌ای بر لبان دکتر نقش بست. دختر به جلو خم شد و دسته‌ی صندلی را در دست فشرد. دکتر ادامه داد: «کودکی متولد شده است. عجیب است که دست‌های فردی باید به کودک جان ببخشد که خود در آستانه‌ی مرگ قرار دارد.»
دکتر «کوچران» جلو پاگرد زانو زد: «پاهای من دیگر یارای انتظار کشیدن برای خلق حیات از بطن یک موجود زنده را ندارند. زن روستایی مبارزه را به انجام رسانید و اکنون نوبت من است که پای در گور بگذارم.»
در پی خارج شدن این کلمات از دهان مرد خسته و بیمار، سکوتی سنگین بر پاگرد حکم‌فرما شد. صدای قهقهه‌ی «داک یتر» هم‌چنان از داخل خیابان به گوش می‌رسید.
آن‌گاه ، دکتر «کوچران» ناگهان از پله‌ها فروغلطید. هیچ صدایی از او برنخاست و فقط صدای برخورد کفش‌هایش با پلکان چوبی و سقوط بدن سنگین‌اش روی زمین، به گوش رسید. «ماری» از جای تکان نخورد و فقط با چشم نگران منتظر باقی ماند. قلبش به شدت می‌تپید. ضعفی مفرط، تمامی وجودش را فراگرفته بود.
نویسنده: شروود اَندرسون (Sherwood Anderson)
مترجم: ف.م. هاشمی

نقل از مجله‌ی چیستا
سال شانزدهم
آبان و آذر 1377
حروف‌چین: متین امامی

در شهرکی غریب

صبح روزی در شهرکی غریب، در محله‌ای غریبه. همه جا آرام و ساکت است. نه، انگارصداهایی می‌آید. صداهایی که قاطعانه بیان می‌شوند. پسرکی سوت می‌زند. در ایستگاه راه آهن، ازاین جا که ایستاده‌ام صدایش را می‌شنوم. من در محله‌ای غریب‌ام.
اینجا ساکت و آرام است، اما سکوت نیست. یک وقتی در دهکد‌ه‌ای نزد دوستی بودم، می‌گفت «می‌بینی؟ اینجا هیچ سرو صدایی نیست، سکوت مطلق‌ست.» می بینید؟ دوست من دیگر این صداها را نمی‌شنید: صدای وزوز حشرات، صدای جاری آبشار و از جایی دور، صدای تلق تلوق ماشین شخم زنی و آواز مردی که گندم درو می‌کند. دوستم به این صداها عادت کرده بود، صداها را نمی‌شنید. از اینجایی که الان ایستاده‌ام، صدای بکوب بکوب می‌آد. یکی قالیچه‌ای روی طناب آویزان کرده، می‌کوبد به قالیچه. از آن دورها پسری دیگر فریاد می‌زند یوهو…
خوب است آدم مکرر برود و بیاید. خوب است آدم در محله‌ای غریب باشد. در ایستگاه راه‌آهن، از قطار پیاده می‌شوی با بار و بنه‌ات. باربرها سر بار و بنه‌ی تو دعوا راه می‌اندازند. همانطور که در شهر خودت دیده‌ای که باربرها سر بار و بنه‌ی غریبه‌ها کشمش می‌کنند.
همانطور که تو ایستگاه منتظری، دور و برت دیدنی است. از در مغازه‌های روبه‌رو، مردم هی می‌آیند، هی می‌روند. پیرمردی می‌ایستد و زل می‌‌زند به قطار. دارد با خودش حرف می‌زند. هی فکر و خیال – فکر و خیال. خیال می‌خواهد بال و پر بگیرد، مگر می‌گذاریم؟ خفه اش می‌کنیم. عقل اما، همیشه یک چیزهایی به آدم گوشزد می‌کند: هی نگاه کن مواظب باش.
بیشتر ما، همه‌ی عمرمثل وزغ زندگی می‌کنیم. آرام و با مهارت می‌نشینیم زیر درخت بارهنگ، تا پشه‌ای، سنجاقکی برِ ما بال بزند. صاف بیاید بنشیند روی زبان ما، تا تو هوا آن را بقاپیم‌ بعد هم ببلعیم‌اش، تمام. به همین ساده‌گی. اما چقدر چون و چرا دارد که همیشه هم بی‌چون و چرا می‌گذرد. آخر این سنجاقک از کجا آمده بود؟ کجا داشت می‌رفت؟ شاید داشت می‌رفت با دلدارش بال بزند.
این قطاری که با آن سفر می‌کنم لِک و لِک می‌کند، حالا هم یک جایی توقف کرده. خب باشد من هم دارم می‌روم مسافرخانه‌ی اِمپایر. این شهرکی که آمده‌ام به دهکده می‌ماند. به هر حال تو‌ی این مسافرخانه‌ها راحت نیستم. مثل جاهای قبلی با تخت‌های قراضه‌اش. رختخواب‌اش هم حتما جک ‌و جانور دارد. از اتاق بغلی صدا می‌آد. مردی بلند بلند حرف می‌زند. تاجراست. «کار و کاسبی تعریفی نداره» حتما دارد با یک دلال دیگر حرف می‌زند. «آره رو به خرابیه». بعد هم راجع به خانم بلند کردن حرف می‌زنند. بعضی حرف‌هاشان خوب شنیده نمی‌شود. این دیگر حرص آدم را درمی‌آورد.
چرا من در این شهراز قطار پیاده شدم؟ چرا آمده‌ام اینجا؟ حالا کم‌کم یادم می‌آد. انگار گفته بودند این نزدیکی‌ها یک دریاچه است. فکرکنم بروم ماهیگیری. شاید هم بروم شنا کنم.
هی فکر و خیال. حالا یادم می‌آد همه‌ی زندگی‌ام از وقتی که آن اتفاق افتاد، گاه و بی‌گاه زده‌ام در و بیرون. آدمیزاد دلش می‌خواهد یک وقت‌هایی تنها باشد. تنها بودن معنی‌اش این نیست که هیچکس دور و بر آدم نباشد. تنها بودن یعنی اینکه مردم همه غریبه باشند و تو غریب.
آنطرف زنی دارد گریه می‌کند، زن رو به پیری است. خب باشد من هم دیگر جوان نیستم. ببینید چقدر زار و نزار است. یک زن جوان همراه‌اش است. وقتش که بشود، زن جوان، درست شکل مادرش خواهد شد. دختر هم نگاه صبور و مظلوم مادر را خواهد داشت. پوست صاف و کشیده‌اش آویزان و چروک خواهد شد. زن دماغ گنده‌ای دارد. دختر هم دماغ گنده است. یک مرد همراهشان است. چاق است و رگ های قرمز صورتش زده بیرون. نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم مرد باید قصاب باشد. دست‌ها و چشم‌های قصاب‌ها را دارد. مطمئنا مرد، برادرِ زن است. زن، شوهرش مرده است. آن‌ها داشتند یک تابوت می‌گذاشتند تو قطار. آن‌ها حتما در حومه‌ی شهر زندگی می‌کنند، در خانه‌ای دورافتاده. اصلا شک دارم که این طرف‌ها زندگی کنند. کسی همراهشان نیست تا در این ساعات ناگوار کنارشان باشد. مردم بی‌اعتنا از کنارشان می‌گذرند. ببینید حتی برادر هم با آن‌ها همراه نمی‌شود فقط بدرقه‌شان می‌کند. زن می‌رود جنازه‌ی شوهرش را در شهر زادگاهش به خاک بسپارد. مردی که به قصاب‌ها می‌ماند، دست زن را در دست‌هایش می‌گیرد. رفتاری محبت‌آمیز و عاطفی. اینجور مردها فقط وقتی یکی تو فامیل می‌میرد اینگونه رفتار می‌کنند.
آفتاب شده است. مامور قطار در ایستگاه قدم می‌زند، بالا پایین می‌رود و با رییس‌اش خوش و بش می‌کند. جوک می‌گوید. هرهر می‌خندند. مامور قطار از آن شوخ و شنگ‌هاست. در تمام طول راه، به کارمند تلگراف، به باربرها چشمک می‌زند، هرهر می‌خندد. همه جور مامور قطار پیدا می‌شود، همانطور که جورواجور مسافر هست.
می‌بینید؟ آن‌ها از کنار زن شوهر مرده که می‌رود با دخترش جنازه‌ی عزیزشان را به خاک بسپارند، می‌گذرند. همانطور جوک می‌گویند و با صدای بلند می‌خندند. اما بعد خواه ناخواه، ساکت می‌شوند.
هاله‌ای از سکوت، دور زن سیاهپوش، دور دخترش و برادر هیکل گنده را فرا‌گرفته‌ است. هاله‌ی سکوت، همان‌وقت که آن‌ها در خانه‌شان بودند، دورشان چنبره زد و با آن‌ها به خیابان و از خیابان به ایستگاه راه‌آهن و به شهری که می‌روند، فراگیر شده است. آن‌ها آدم‌هایی معمولی‌اند، نه از آن‌ها که به چشم بیایند. ناگهان مهم شده‌اند. آن‌ها یادآور مرگ‌اند. مرگ مهم است مگرنه؟ عظمت دارد.
درشهری غریب، در میان مردمی غریبه. چه آسان می‌شود همه‌ی زندگی را درک کرد.
همه چیز درست مثل همان است که در شهرهای دیگر بوده‌ای و دیده‌ای. سرتا سر زندگی، از تسلسل مجموعه‌ی پیش‌آمدها و رویدادها، رقم خورده است. و این تسلسل دوار به تکرار می‌چرخد و می‌چرخد. البته، گوناگونی رویدادها بی‌کران است. سال گذشته که پاریس بودم رفتم موزه‌ی لوور. نقاش‌هایی را دیدم که با جدیت وسخت کوشی از روی شاهکارهای قدیمی، کپی می‌کردند. آن ها کپی‌کارهای حرفه‌ای بودند. اما هنوز که هنوز است، هیچ احدی نتوانسته کپی را درست از کار درآورد. عینا- همان، اصلا وجود ندارد. حتی کوچکترین رویداد دو زندگی، مثل هم نیست.
چنانچه می‌بینید آمده‌ام اینجا، یکی از مسافرخانه‌های خارج از شهر، در جایی غریب. مگس وول می‌زند. یک مگس صاف فرود آمد روی همین کاغذی که دارم افکارم را می‌نویسم. از نوشتن دست می‌کشم، به مگسه نگاه می‌کنم. میلیون ها مگس تو دنیا هست اما مگر می‌توان گفت دو تا مگس عین هم‌اند؟ چگونگی رویدادهای زندگی‌شان مثل هم نبوده است.
فکر می‌کنم باید به دلیل خاصی باشد که مکرر از شهر و محله‌ی خودم می‌زنم بیرون. در شهرخودم، در خانه‌ای مشخص و همیشگی، زندگی کرده‌ام. با اعضای خانواده‌ی خودم، همان خدمتکار، همان آشناها. من استاد فلسفه‌ام. در دانشگاه همان شهر، همان شغل همیشگی، همان زندگی…
شب‌ها اغلب مردم می‌آیند خانه‌ی ما، گفتگو درمی‌گیرد، کمی هم موسیقی گوش می‌کنند و بعد می‌روند. روزها می‌روم دانشگاه، بعد می‌روم اتاق کارم، بعد می‌روم سرکلاس درس می‌دهم. به دانشجوها بربر نگاه می‌کنم. یک چیزهایی در باره‌شان می‌دانم، ذهن و افکارم متاثرمی‌شود از آن‌ها، بعد دلم می‌گیرد. من خیلی چیزها در باره‌ی آدم‌ها می‌دانم، البته نه به قدر کفایت. مشکل اساسی همین جاست.
در همسایگی ما خانه‌ای است که همیشه کنجکاوی مرا برمی‌انگیخت. آدم‌هایی که در آن خانه زندگی می‌کنند، کاملا منزوی هستند. حتی به ندرت در حیاط خانه‌شان دیده می‌شوند. خب که چی؟ هیچی. فقط کنجاوی من هی بالا می‌گرفت.
هنگام قدم زدن، وقتی از در خانه‌شان رد می‌شدم چیزی غریب در دلم می‌جوشید. همین قدر توانستم درباره‌شان بدانم که درآن خانه، پیرمردی با ریش بلند و یک زن صورت مهتابی، زندگی می‌کنند. یک روز از میان پرچین حیاط نگاه می کردم، پیرمرد با عصبانیت زیردرخت بالا و پایین می‌رفت، دست‌هایش را به هم چنگ و واچنگ می‌کرد و با خود غرولند می‌گفت. در و پنجره‌ها همیشه بسته و پرده‌ها کیپ بود. زن صورت مهتابی، لای در را کمی باز کرد و به پیرمرد نگاه کرد بعد در را بست. هیچی هم نگفت. آیا ترس تو نگاهش بود یا عشق؟ از کجا می‌شود دانست.
یک بار از همان خانه، صدای زن جوانی را شنیدم، گرچه زن جوان در حول وحوش آن خانه ندیده بودم. زن داشت می‌خواند. شب بود. طنین صدا، شب را می‌شکافت. شیرین و دلکش.
بفرمایید، همه‌اش همین‌است: این، همه‌ی آن چیزی است که قرار است در زندگی نصیب ما شود. پراکنده، تکه تکه این جا- آن جا با هم تلاقی می کنند، در هم می‌روند، یکی می‌شوند. حجم زندگی، بیش‌ از آن است که مردم خیال می‌کنند.
در حول وحوش آن خانه که هوشیار و کنجکاو قدم می‌زدم، چیزی غریب در درونم می‌جوشید. قلبم با شعف می‌لرزید. من طنین صدا را می‌شناسم. آنقدر کنجکاو بودم که درباره‌شان از این و آن بپرسم. مردم می‌گفتند «آن‌ها آدم‌هایی عجیب و غریب‌اند» خب باشد کی عجیب و غریب نیست؟
من الان کجا هستم؟ اصلا من کی‌ام؟ دیگر چه کسی از خودش اینجور سوال و جواب می‌کند؟ آن جا زنی را دیدم که شوهر مرده‌اش را گذاشت ته قطار، تو قسمت بار. من آن زن را دقایقی بیشتر ندیدم بعد هم آمدم تو این مسافرخانه و حالا نشسته‌ام این‌جا دارم به آن زن فکر می‌کنم. به زندگی‌ای که پشت سرگذاشته و چه زندگی‌ای را از این پس خواهد گذراند. سراسر زندگی‌اش را بازسازی می‌کنم. اغلب این کار را می‌کنم. می‌زنم از شهر خودم بیرون. زنم می‌پرسد «کجا داری میری؟» با خودم می‌گویم: می‌روم چشمه، می‌روم شستشو کنم. می‌روم تا خود را در زندگی‌های دیگر شستشو دهم، در زندگی آدم‌هایی که نمی‌شناسم.
زن‌ام فکرمی‌کند من هم کمی عجیب و غریب‌ام اما دیگر عادت کرده. شکرخدا، زن صبور و خوش طینتی است. آنقدر اینجا می‌نشینم تا خسته شوم. بعد می‌روم در محله‌های غریبه قدم می‌زنم. خانه‌های غریب، چهره‌های غریبه. لابد مردم با خودشان می‌گویند: این کیه؟ یک غریبه.
شر و شور خاصی دارد، گاه و گداری یک غریبه، در محله‌ای غریب. بی‌هدف، سیال. فقط پرسه زدن است و فکروخیال کردن. و بعد شستشو و سبک شدن. سرخوشی خارق‌العاده‌ای دارد.
یک وقتی، وقت جوانی، به سرم می‌زد دختر تور کنم. غریب در محله‌ای غریبه، کی به کیه. اما حالا از این فکرها به سرم نمی‌زند. نه برای این‌که زن دارم و به زن‌ام وفادارم یا این‌که زن‌های غریبه برایم خوشایند نیستند. نه. وقتی آدم از بار زندگی سنگین ‌شود، ِجرم می‌گیرد همین‌طورها می‌شود. بعد می‌آیم در شهرکی غریب، تا خودم را در زندگی غریبه‌ها، شستشو دهم و سبک شوم.
غریب در محله‌ای غریبه، قدم می‌زنم. فکر می‌کنم. دستخوش رویا می‌شوم. همین طور درخیابان‌ها پرسه زده‌ام یک عصا هم دستم است.از این کوچه به آن کوچه. تو مغازه‌ها سرک می‌کشم. کنار پنجره‌ها می‌ایستم توی خانه‌ها را نگاه می‌کنم، خودم را به خیال و خیال بازی می‌سپارم. رویاهایم را با زندگی غریبه‌ها تقسیم می‌کنم، تا بعد باز تکه تکه، مجموع ‌کنم. می‌بینید؟ هر آن چه در خودم می‌گذرد، در دیگران می‌بینم.
لذت شگفتی دارد. امشب حتما در خانه‌های این محله‌ی غریب، یک چیزهایی می‌گویند: «یک غریبه تو محله بود» «چه شکلی بود؟» «یکجوری بود. عجیب غریب»
در من هم کششی است ژرف، تا مردم مرا توصیف کنند و در ذهن غریبه‌ها نقش بندم.
نشسته‌ام این‌جا، تو این مسافرخانه، در شهرکی غریب. قبلا هم این‌جا آمده بودم. عجیب احساس تازه‌گی می‌کنم. دیشب خوابی شیرین کردم. حالا صبح شده. همه جا آرام است. شاید سوار قطار شوم بروم خانه. حالا یک چیزهایی یادم می‌آد. دیروز رفتم سلمانی موهایم را کوتاه کردم. از سلمانی رفتن بیزارم به خودم گفتم در شهری غریب کاری ندارم بکنم، خب می‌روم سلمانی. مردی که موهای مرا کوتاه کرد گفت «هفته‌ی پیش بارنده‌گی بود» گفتم «آره». این همه‌ی گفتگویی بود که بین ما رد و بدل شد.
از سلمانی آمدم بیرون، هی فکرو خیال. همین‌طورها می‌گذرد دیگر. گفتم که، عادتم شده بعد از آن اتفاق ( وقت و بی‌وقت، پیش خودم می‌گویم بعد از آن اتقاق – بعد ازآن اتفاق) هرچند گاه، از شهر و دیار خودم می‌زنم بیرون، می‌آیم در محله‌ای غریب. آن اتفاق، کدام اتفاق؟ نه اتفاقی آنچنانی. هیچی، یک دختر کشته شد. همین. در تصادف ماشین. یکی از دانشجوهایم بود. نقش خاصی در زندگی من نداشت. وقتی او کشته شد، مدت‌ها بود من ازدواج کرده بودم.
اغلب می‌آمد تو دفتر من می‌نشست، گپ می‌زدیم. معمولا درباره‌ی موضوع‌هایی که سرکلاس درس داده بودم، حرف می‌زدیم. می‌گفت «واقعا به آن که گفتی معتقدی؟» می‌گفتم «نه. نه کاملا، تقریبا» حتما شما می‌دانید که ما استادهای فلسفه، چطور حرف می‌زنیم. گاهی خودم فکر می‌کنم آن‌چه که می‌گوییم بی معنی است. معمولا من شروع می‌کردم به حرف زدن. چشم‌هاش زلال بود و خاکستری. نگاه نافذ و شفافی داشت که همه‌ی صورتش را می‌گرفت. شاید شما هم بدانید، بعضی وقت‌ها، همانطور که مثلا داشتم می‌گفتم من فکر می‌کنم… و می‌دانستم دارم دری وری می‌گویم، چشم‌هاش گشاد می‌شد و زل می‌زد. وقتی زل می‌زد، می‌دانستم گوش نمی‌دهد. خب مهم نبود. گوش ندهد. اما من باید یک چیزهایی می‌گفتم. گاهی وقت‌ها همانطور که تو اتاق کارم دوتایی نشسته بودیم، سکوت سنگینی دورمان چنبره می‌زد. بعد صداهایی می‌آمد. یکی داشت تو راهرو رد می‌شد. یک بار صدای قدم‌هاش را شمردم. بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت.
من نگاه می‌کردم به او- او نگاه نگاه من می‌کرد.
می‌بینید؟ دیگر سن و سالی از من گذشته، من متأهل‌ام. این همه جوان ریخته بود تو دانشگاه. همچین مرد جذابی هم نیستم. اما آن دختر- آن دختر، زلال بود و دوست‌داشتنی.
می‌آمد می‌نشست، نگاه می‌کرد، می‌رفت. بعد من همانطورساعت‌ها تک و تنها می‌نشستم. همینطور که الان در این اتاق، در شهرکی غریب نشسته‌ام. یادم می‌آد ساعت‌ها می‌نشستم اما عجیب بود که فکر و خیال نمی‌کردم. بیشترکودکی‌هایم یادم می‌آمد، عشق و عاشقی‌هایم و ازدواج کردنم. بعد هم به کل منگ می‌شدم. گرچه گیج و ویج می‌شدم اما در آن دقایق، آگاه‌تر و هوشیارتر از همه‌ی زندگی‌ام، زیسته بودم. بعد لابد مثل خل‌وضع‌ها می‌رفتم خانه یک گوشه، ساکت می‌نشستم. همان وقت‌ها بود که زن‌ام می‌گفت، من کمی عجیب و غریب‌ام. می‌پرسید «چرا حرف نمی‌زنی؟ این چه ریخت و قیافه‌ایه؟» می‌گفتم دارم فکر می‌کنم.
آن دختر در تصادف کشته شد. می‌گفتند وقتی از وسط خیابان رد می‌شده، حواس‌اش پرتِ‌پرت بوده. یک راست رفته وسط ماشین‌ها. تو دفتر کارم نشسته بودم. یکی از استادها خبرآورد. گفت وقتی بلندش کردند، دیگر تمام بود. گفتم: آهان.
حتما پیش خودش فکر کرده، من چقدر خونسرد و بی‌احساسم. لابد فکر می‌کند استاد فلسفه، قلب و احساس ندارد. گفت: راننده مقصر نبوده. گفتم: آهان.
یادم می‌آد یک خودکار دستم بود، تق تق می‌زدم روی میز. همانطور ساعت‌ها نشستم زل زدم به دیوار بعد آمدم بیرون قدم زدم. همان‌طور که قدم می‌زدم، چشمم افتاد به یک قطار. سوار شدم یک جایی رفتم، نمی‌دانم کجا. بعد به زن‌ام تلفن کردم. درست یادم نیست چی گفتم، یک بهانه‌ای آوردم. گفتم که، زن صبور و خوش طینتی است. ما چهارتا بچه داریم. می‌بینید که بچه‌ها رس‌اش را کشیده‌اند.
آمده بودم در شهری غریب، تو خیابان‌ها پرسه می‌زدم. خودم را مجبور می‌کردم تا همه‌ی جزییات زندگی را مشاهده کنم. نمی‌دانم مثل اینکه سه چهار روز ماندم و برگشتم خانه.
ازآن وقت تا حالا، مکرر می‌آیم و می‌‌روم. در شهر و خانه‌ی خودم دیگر جزییات را نمی‌بینم، ملال وجودم را می‌گیرد، کودن می‌شوم. گاه گداری، درشهری غریب، در محله‌ای غریبه. تازه می‌شوم، زندگی را احساس می‌کنم. مثل الان که می‌بینید در شهرکی غریبم. جایی که هیچ‌کس را نمی‌شناسم و کسی مرا نمی‌شناسد.
در شهرکی غریب، در محله‌ای غریبه. صداهایی می‌آید. آن طرف خیابان، پسرکی سوت می‌زند. پسری دیگر از دور فریاد می‌زند یوهو…
خورشید می‌درخشد. جایی کنار نهری کسی می‌کوبد به قالی. صدای قطار می‌آید. ممکن است یک روز دیگراین‌جا بمانم یا شاید بروم به شهری دیگر. هیچ‌کس نمی‌داند من کجا هستم، چه می‌کنم.
من شستشو می‌کنم. خودم را در زندگی غریبه‌ها شستشو می‌دهم، وقتی خوب سبک شدم، تازه تازه، برمی‌گردم به شهر و دیار خودم.
نویسنده: شروود آندرسن
مترجم: مرضیه ستوده

شروود آندرسن

شروود آندرسن (Anderson)
شروود آندرسن از پایه‌گذاران نهضت ساده نویسی در ادبیات معاصر آمریکاست. او از نخستین کسانی است که داستانِ کوتاه آمریکایی را از محدودیتهای شیوه سنتی و قراردادی آزاد کرد و کوشید با زبانی ساده و راحت، پیچیدگی‌های زندگی بشری را بیان کند. جان‌مایه داستانهای آندرسن، زندگی آدمها در شهرهای کوچک است و از تجربه‌های اصیل شخصی خود او و تماسش با این گونه آدمها سرچشمه می‌گیرد. مهمترین اثرش «واینزبرگ اوهایو»، سومین کتاب اوست که شامل بیست و سه داستان کوتاه به هم پیوسته است. ارنست همینگوی و ویلیام فاکنر هر دو از شیوه‌ی کار او در نویسندگی تاثیر فراوان پذیرفته اند. فاکنر درباره‌ی او گفته است «آندرسن، پدر نسل ما نویسندگان آمریکایی و نیز نسل بعد از ماست.» آندرسن از نوعی جامعه صنعتی و تجاری که در پیرامونش رشد و گسترش می‌یافت رنج می‌کشید و غالباً درآثارش صحنه‌هایی از جوامع صنعتی امروز و از خود بیگانگی آدمها را با جوامع ساده و راحت گذشته مقایسه می‌کرد و می‌گفت که ستایش ازموفقیتهای مادی در جوامع مدرن، موجب به وجودآمدن دیوارهایی میان زندگی ساده مردم و مسائل معنوی و هنری شده است و معتقد بود که این دیوار را فقط باید با نیروی عشق و تفاهم و روابط خلاقه انسانها در هم شکست. داستان کوتاه «بعضی چیزها پایدار می‌مانند» که احتمالاً در اوایل دهه 1920 نوشته شده است نمونه ای از سبک نوشته‌های ساده اوست که در آن، راوی هم خود آندرسن و هم شخص دیگری است. این داستان به تازگی در میان کاغذهای به جای مانده از او، پیدا شده و اکنون که حدود نیم قرن از مرگش می‌گذرد، در ماه دسامبر 1992 در کتاب تازه ای از مجموعه داستانهای برگزیده او، با همین نام به ویراستاری «چارلز.ئی. مودلین» برای نخستین بار منتشر شده است.
مترجم: صفدر تقی زاده
منبع: دنیای سخن شماره 56 – مرداد و شهریور 72
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

حالا درست یک سالی است که فکر نوشتن کتابی، مثل خوره به جانم افتاده است. هر شب که به رختخواب می‌روم، به این کتاب فکر می‌کنم و دائم به خودم می‌گویم "همین فردا دست به کار می‌شوم". آدمهایی که قرار است در دل این کتاب ظاهر شوند، دم به دم برابر چشمانم به رقص در می‌آیند. من اصلاً اهل شیکاگو هستم و شبها، کامیونها از جاده ای که رو به روی خانه‌ی ماست، با سروصدای عجیبی عبور می‌کنند. کمی‌آن طرف‌تر، خط آهنی است که از سطح زمین اندکی بالاتر است و شبها بعد از ساعت دوازده، قطارها با فواصل نسبتاً زیاد از روی آن می‌گذرند. پیش از آن که به این فکر بیفتم، در یکی از این فواصل طولانی و آرام، می‌خوابیدم، اما حالا که فکر نوشتن کتاب به سرم زده است، بیدار می‌مانم و همین طور با خودم حرف می‌زنم. البته نمی‌شود همه‌ی وقایع کتاب را در محدودء شهری که من الان درآن زندگی می‌کنم گنجاند. به گمانم شما که در فکر نوشتن یک کتاب نیستید، مقصود مرا بهتر می‌فهمید. ممکن است البته بفهمید یا نفهمید. توضیحش قدری دشوار است. توجه بفرمایید، مسأله شاید یک همچو چیزی باشد. شما به عنوان یک خواننده، غروب یک روز، یا بعد از ظهر روزی، کتاب مرا برمی‌دارید و می‌خوانید و بعد خسته می‌شوید و آن را کنار می‌گذارید. از خانه می‌زنید بیرون و به کوچه و خیابان می‌روید. خورشید هنوز در آسمان می‌درخشد و شما در خیابان آشنایانی را می‌بینید. پاره ای از وقایع زندگی شما، عیناً همان وقایع زندگی خود من است. اگر مرد هستید، از خانه به دفتر کارتان می‌روید و پشت میزتان می‌نشینید و گوشی تلفن را بر می‌دارید و با یکی از مشتریان یا همکاران خود درباره داد و ستد روزانه صحبت می‌کنید. اگر یک خانم خانه دار شریف باشید؛ یکهو به فکر می‌افتید و نگران می‌شوید که دیروز چند تا از کارهای خانه تان را فراموش کرده اید. فکرهای ریز و درشت دیگری هم به سرتان می‌زند و بعد یواش یواش از یادتان می‌رود. عین همین بلاها هم به سر من می‌آید. من هم درست مثل شما هستم و وقتی مثلاً همین جمله‌ی بالا را می‌نویسم، به این فکر می‌افتم که چرا باید بنویسم «یک خانم خانه دار شریف.» مگر یک خانم خانه دار نمی‌تواند درست عین خود من مثلاً شریف نباشد. آن چه می‌کوشم در اینجا روشن کنم، این است که من هم، به عنوان یک نویسنده درگیر همان چیزهایی هستم که شما، به عنوان یک خواننده درگیر آن هستید. برنامه کار من این است که در کتاب خودم، آن حس عجیب و غریبی را که به تدریج، از زمان طفولیت، درباره مسایل زندگی ذره ذره در جانم رخنه کرده بیان کنم. اگر قرار بود درباره مسائل زندگی شهری مرکزی در چین یا در یک جنگل آفریقایی بنویسم، کار، چندان دشوار نبود. یکی از آقایان، اخیراً برایم تعریف کرد که شخصی را می‌شناخته که می‌خواسته درباره زندگی مردم پاریس کتابی بنویسد و چون پول و پله ای در بساط نداشته که به پاریس برود و رموز زندگی آنجا را مطالعه کند، به ناچار به شهر نیواورلئان می‌رود. شنیده بود که آدمهای زیادی در نیوارولئان زندگی می‌کنند که تک و طایفه و اصل و نسب شان فرانسوی بوده اند. با خودش فکر می‌کرده "این آدمها لابد آن قدر لطف و چاشنی زندگی پاریسی را در خوشان نگه داشته اند که من نیز بتوانم آن را حس کنم." آن آشنای من تعریف می‌کرد که کتاب آن شخص، کتاب موفقی از کار درآمده و مردم شهر پاریس، ترجمه کتابش را به عنوان برداشتی از زندگی فرانسوی، با اشتیاق تمام خوانده اند و من در این میان خیلی متاسفم که نمی‌توانم یک چنین راه حلِ ساده ای برای مشکل خودم پیدا کنم. نکته اصلی در مورد قضیه من این است که میل نوشتن این کتاب، از نیت تقریباً متفاوتی سرچمشه می‌گیرد. به خودم می‌گویم " اگر بتوانم همه چیز را ساده و سرراست بنویسم چه بسا که خودم هم، آن چه را که اتفاق افتاده بهتر بفهمم " و لبخندی می‌زنم. این روزها، اوقات نسبتاً زیادی را صرف این می‌کنم که همین طوری و به خاطر هیچ و پوچ لبخند بزنم. مردم از این کار، ناراحت می‌شوند و می‌پرسند "حالا دیگر برای چه لبخند می‌زنی؟ " ومن در پاسخ دادن به آنها با همان دشواری دست و پنجه نرم می‌کنم که با نوشتن همین کتاب خودم. گاهی صبحها پشت میزم می‌نشینم و شروع به نوشتن می‌کنم. یکی از صحنه‌های ایام کودکی ام را هم موضوع نوشتن قرار می‌دهم. بسیار خوب، از مدرسه به خانه می‌آیم. شهری که در آن به دنیا آمدم و همانجا بزرگ شدم شهر کوچک تنها و خلوت و ملال آوری بود، در بخش انتهای غربی ایالت نبراسکا. این بابایی که روی جدول پیاده رو، مقابل فروشگاهی نشسته است، چوپانی است که گوسفندهایش را فرسنگها دورتر، پای کوهپایه ای در سلسله کوههای غربی رها کرده و به شهر آمده است، برای چه کاری به شهر آمده خودش هم ظاهراً نمی‌داند. این بابا، مرد ریشویی است. کلاه به سر ندارد و همین طور نشسته است و دهانش قدری باز است. به این طرف و آن طرف خیابان خیره نگاه می‌کند. نگاهی نیمه وحشی و نامطمئن در چشمهای اوست و همین چشمها یک احساس لرزاننده در من بیدار کرده است. از ترس دارم زهره ترک می‌شوم، از ترس چیزی ناشناخته که اندامهای حیاتی بدنم را می‌جود، با شتاب از کنارش رد می‌شوم. پیرمردها خیلی حراف اند. شایداین فقط کودکان اند که وحشت واقعی تنهایی را می‌شناسند. می‌بینید، خیلی زحمت کشیده ام که کتابم را از یک دوره‌ی مشخصی در زندگی خودم شروع کنم. به خودم می‌گویم:" اگر بتوانی احساس آن بعد از ظهر ایام کودکی ات را دقیقاً بگیری، شاید بتوانی کلید شناخت شخصیتت را به خواننده بدهی." نقشه، درست از کار در نمی‌آید. وقتی 5 یا 10 یا 1500 کلمه می‌نویسم، دست از نوشتن می‌کشم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. مردی چند اسب را که به یک گاری پر از زغال بسته است، از خیابان مقابل خانه ما پیش می‌راند و دارد به مرد دیگری که سوار یک ماشیم «فورد» است ناسزا می‌گوید. حالا هر دو ایستاده اند و فحش و فضیحت مفصلی به هم می‌دهند. چهره‌ی راننده گاری زغال، سیاه شده، اما خشم، گونه‌هایش را سرخ کرده و رنگ سرخ و سیاه، یک رنگ قهوه ای تیره مثل رنگ پوست کاکا سیاهها به وجود آورده است. از پشت ماشین تحریرم بلند شده ام و در اتاقم، از این گوشه به آن گوشه می‌روم و سیگار می‌کشم. انگشتانم چیزهای کوچکی از روی میز برمی‌دارند و بعد دوباره آنها را سرجایشان می‌گذارند. عصبی هستم و جوش آورده ام، مثل اسبهای عصبی یک مسابقه اسبدوانی که در یک دوره از ایام نوجوانی با آنها سر و کار داشتم. پاهای اسبها، پیش از مسابقه و وقتی که آنها را به میدان اسبدوانی، برابر چشم هزاران تماشاچی آورده بودند و پیش از آن که مسابقه شروع شود، می‌لرزیدند. گاهی یک اسب، حالتی پیدا می‌کرد که وقتی مسابقه شروع می‌شد، اصلاً از جایش تکان نمی‌خورد. ما می‌گفتیم:"نگاهش کنید. نمی‌تواند خودش را از هیبت میدان، خلاص کند. همین الان من هم از بابت کتابم، در یک چنین حال و هوایی به سر می‌برم. می‌دوم طرف ماشین تحریر، چیزهایی می‌نویسم و بعد عصبی می‌شوم و دوباره به جای دیگر می‌روم. صبحها یک پاکت تمام، سیگار می‌کشم. و بعد یکهو، دوباره هر چه نوشته ام را پاره می‌کنم. به خودم می‌گویم: "فایده ندارد. در نمی‌آید." در این کتاب قصدم این نیست که تلاش کنم بلکه چیزی از ماجرای زندگی خودم را برای شما نقل کنم. یک آقایی از آشنایان ما، شبی به من گفت: "زندگی مگر چیست، زندگی هر آدمیزادی؟ – آدمهای واخورده‌ی بی خاصیتی که این طرف و آن طرف سرگردان اند، اعلامیه‌های استقلال می‌نویسند، دروغهای کوچک برای خودشان می‌بافند، در عالم رؤیا به سر می‌برند، گاه گاهی، از چیزی که اسمش را مقام گذاشته اند، باد به غبغب می‌اندازند. زندگی چیزی است که شروع می‌شود و مسیر خود را طی می‌کند و به پایان می‌رسد." حرف درستی است. حتی همین حالا که دارم این کلمه‌ها را می‌نویسم، یک آمبولانس نعش کش از خیابان جلو خانه‌ی ما رد می‌شود. دو دختر جوان که همراه با دو پسر دارند برای گردش، به گمانم به مزارعی که شهر در آنجا به انتها می‌رسد، می‌روند، لحظه ای خنده شان را می‌خورند و به نعش کش نگاه می‌کنند. یک لحظه بیشتر نمی‌پاید که نعش کش را از یاد می‌برند و دوباره غش غش می‌خندند. همین طور که نوشته‌ها را پاره می‌کنم و دوباره قدم می‌زنم و سیگار می‌کشم، به خودم می‌گویم «زندگی همین است، همین طور هم می‌گذرد.» اگر خیال می‌کنید که من خیلی غصه دارم و دلم تنگ است و به این علت دارم این دری وری‌ها را می‌گویم و درباره ناپایداری و ناچیزی زندگی حرف می‌زنم، اشتباه می‌کنید. در این حالتی که هستم، این چیزها اهمیت چندانی ندارد. به خودم می‌گویم " بعضی چیزها پایدار می‌مانند. آدمی‌شاید بتواند مسائل را قدری روشن کند. چه بسا که آدم یک نفر را رد نظر بگیرد، مثلاً یک کاکاسیاه را که از کنار یکی از خیابانهای شهر رد می‌شود و ترانه ای زیر لب زمزمه می‌کند. این ترانه به گوش شخص دیگری می‌رسد که روز بعد، او هم آن را زیر لب می‌خواند. یک رشته نازک از ترانه، مثل یک جویبار کوچک بالای تپه ای، خرده خرده در دشت گسترده ای جاری می‌شود. دشت را آبیاری می‌کند. هوای یک شهر داغ و دم کرده را طراوت می‌بخشد. حال کمی‌راه افتاده ام و در یک حالت کیفوری بخصوصی به سر می‌برم. این روزها همه اش سرگرم همین کارم. دوباره می‌نویسم و دوباره نوشته‌هایم را جر می‌دهم. از اتاقم بیرون می‌آیم و قدم می‌زنم. * * * این روزها اوقاتم را با دختری که تازه پیدایش کرده ام می‌گذرانم. دختر نازنینی است که مرا دوست دارد. من، دست بر قضا، از نوع آن مردهایی هستم که زنها دوست شان ندارند و در تمام عمر، وقتی که با آنها رو به رو شده ام، خودم را گم کرده ام و دست پاچه شده ام. شاید که برای آنها زیادی احترام قائل بوده ام، زیادی آنها را خواسته ام. شاید علت همین باشد. باری، من در حضور این دختر چندان عصبی ودست و پا چلفتی نیستم. این دختر، به گمانم دختر بافضل و کمالی است که اختیار حرکاتش را دارد و همین خیلی به من کمک می‌کند. وقتی با او هستم، مدام لبخند می‌زنم و با خودم می‌اندیشم "اگر بداند که در دلم چه می‌گذرد، مسخره‌ی عالم و آدم می‌شوم." وقتی حواسش نیست و به سمت دیگری نگاه می‌کند، توی نخ او می‌روم و کمی‌براندازش می‌کنم. از این که او ظاهراً مرا این قدر دوست دارد، تعجب می‌کنم، خلقم تنگ می‌شود. رفته رفته احساس شکسته نفسی و فروتنی می‌کنم و این فروتنی ام را هم دوست ندارم. «مقصود اصل اش چیست؟ او که خیلی خوشگل و تودل برو است، پس چرا اوقاتش را با کسی مثل من ضایع می‌کند؟» باید ساعتهای بخصوصی را که با او بوده ام، به خاطر بسپرم. اواخر بعد از ظهر روز یکشنبه ای، یادم هست، در آپارتمانش، در اتاقی روی یک مبل نشستم. چانه ام را به مچ دستم تکیه دادم و قدری به جلو خم شدم. لباس خوبی داشتم. چون قرار بود او را ببینم، بهترین کت و شلوارم را پوشیده بودم. موهایم را درست و حسابی شانه زده بودم و بریانتین مالیده بودم و عینکم را با دقت روی بینی نسبتاً گنده ام میزان کرده بودم. حالا دیگرآنجا بودم، در آپارتمان او در شهری معین، توی مبلی در گوشه‌ی دنج نسبتاً تاریکی، چانه ام را روی مچ دست، مثل یک جغد پیرن جدی و موقر. پیش از آن، قشنگ و به قاعده با هم توی خیابان قدم زده بودیم و بعد به خانه آمده بودیم و او مرا ول کرده بود و رفته بود و همان طور که گفتم، مرا که آنجا نشسته بودم، رها کرده بود. اپارتمان در آن بخشی از شهر بود که بیشترن خارجیها در آن زندگی می‌کنند و من از روی مبل، کمی‌که سرم را کج می‌کردم، می‌توانستم به خیابانی که پر از زن و مرد ایتالیایی بود، نگاه کنم. هوا بیرون داشت تاریک می‌شد و من فقط آدمها را در خیابان می‌دیدم. اگر نمی‌توانم وقایعی را درباره‌ی خودم یا درباره‌ی زندگی دیگران به یاد بیاورم، دست کم می‌توان همیشه‌ی خدا، هر حسی را که در وجودم جاری می‌شود، یا هر حسی را که فکر کرده ام در وجود کس دیگری درباره من جاری شده است به نوعی به یاد بیاورم. آدمهایی که در خیابان، پشت پنجره در رفت و آمد بودند، همگی صورتهایی تیره یا سبزه داشتند و تقریباً همه‌ی آنها هم، یک تکه از لباس شان زنگی بود. جوانهایی که با یک نوع چرخش و پیچ و تاب در اندام شان، قدم می‌زدند، همگی کراواتهای سرخِ آتشین زده بودند. خیابان تاریک بود، اما آن دور دورها، نقطه روشنی به چشم می‌خورد و رگه ای از نور خورشید هنوز توانسته بود، راهی به میان دو ساختمان بلند پیدا کند و تند و تیز روی نمای یک ساختمان کوچک تر با اجرهای قرمز، پهن شود. از این خیال، خوش و سرمست شدم که خیابان هم یک کراواتِ سرخ زده است. شاید علتش این بود که قرار بود در این خیابان پیش از فرا رسیدن صبح روز دوشنبه، دو نفر به هم مهر بورزند و با هم عشقبازی کنند. باری، آنجا نشستم و به بیرون نگاه کردن و به فکرهایی که به سراغم می‌آمد، فکر می‌کردم. زنهایی که از خیابان رد می‌شدند تقریباً همه شان، شالِ تیره رنگی دور سر و صورت شان بسته بودند. پیاده روها، پر از بچه‌های قد و نیمقدی بود که سر و صدایشان تیز و زنگ دار بود. آن حالت خوشی و سرمستی به بیانی، انگار از جانم پر کشید و رفته رفته به این فکر افتادم که در آن لحظه، در یکی از شهرهای ایتالیا هستم. آمریکائیهایی مثل من، که اصلاً به مسافرت خارج نرفته اند، همیشه همین جور فکر می‌کنند. به گمانم مردم ملتهای دیگر نمی‌فهمند که این جور فکر کردن، تقریباً به صورت چیزی ضروری در زندگی ما در آمده است اما آمریکائیها این را خوب می‌فهمند. یک آمریکایی، بخصوص یک آمریکایی طبقه‌ی متوسط، در یک همچو لحظه ای، مثل من می‌گیرد می‌نشیند و در رؤیا فرو می‌رود و یکهو، می‌فهمید چه می‌گویم، یکهو یا در ایتالیاست یا در یکی از شهرهای اسپانیا. آنجا که مردی سبزه رو، سوار بر یک اسب مردنی در خیابان پیش می‌راند، یا سوار بر سورتمه ای است در استپهای روسیه و مردی که تمام صورتش پوشیده از ریش و سبیل است او را هل می‌دهد. این تصوری است از روسها که از تماشای کارتونها و کاریکاتورهای روزنامه‌های به دست آمده، اما هر چه هست منظور را می‌فهماند. قدری دورتر یک گله گرگ، دنبال سورتمه راه افتاده اند. یکی از آشنایان من روزی تعریف می‌کرد که آمریکاییها همیشه به این جور ترفندها دل خوش می‌کنند، چون که همه قصه‌های قدیمی‌ما و رؤیاهای ما، از آن سوی دریاها به اینجا آمده اند، چنون که ما خدمان هیچ قصه قدیمی‌یا رؤیایی که مال خودِ خودمان باشد نداریم. راست و دروغش را من تضمین نمی‌کنم. من خودم را به عنوان یکی از متفکران این جور موضوعهای مربوط به مبدأ و منشأ خصوصیات اخلاقی مردم آمریکا، یا هر موضوع غول آسای مهم و بزرگ دیگری از این دست، جا نمی‌زنم. اما باری، آنجا نشسته بودم، همان طور که گفتم، در بخش ایتالیایی نشین یک شهر آمریکایی و پیش خودم در رویا، خیال می‌کردم که در ایتالیا هستم. راستش را بخواهید، تنها نبودم. یک همچو آدمی‌مثل من هیچ گاه در رؤیاهایش تنها نیست. و همان طور که نشسته بودم و در عالم رؤیا فرو رفته بودم، همان دختری که آن روز بعد از شهر با هم بودیم، همانی که بی تردید، چطور می‌گویند، عاشق دلخسته اش هستم، میان من و پنجره ای که از درون آن به بیرون نگاه می‌کردم، ظاهر شد. نوع لباس نرم و لطیف و تنگ و چسبان تنش بود و اندام نازکشن روی زمینه روشن، خط و طرح بسیار ظریف و زیبایی ساخته بود. آری، مثل یک درخت جوان بود که آدم روی تپه ای، شاید در روزی طوفانی ببیند. لابد حدس زده اید که اولین کاری که کردم این بود که او را هم برداشتم و با خود به ایتالیا بردم. این دختر، یک باره و در عالم رؤیا، به صورت شاهدختی بسیار دلربا، در سرزمینی غریب در آمد که من هرگز آن را ندیده بودم. شاید در اصل، ماجرا از این قرار بوده که وقتی من هنوز پسر بچه ای بیش نبودم در زادگاهم در غرب، روزی مسافری به آنجا می‌آید و برای اعضاء باشگاهی که در کلیسای پرسبیتری دور هم جمع می‌شدند و مادرم هم عضو آنجا بوده، در باب زندگی در ایتالیا سخنرانی می‌کند، یا شاید من بعدها، رمانی خوانده بودم که حالا اسمش را به خاطر ندارم. و این طور شد که شاهدختِ من، از جاده ای از بالای تپه‌ی سر سبز پُر دار و درختی که قصرش در آنجا بود، پایین آمد و سراغ مرا گرفت. از زیر درختان پر شکوفه ای، در نور ناپایدار یک غروب قدم زده بود و چند شکوفه روی موهای مشکی اش ریخته بود. بوی شبهای ایتالیایی در موهایش موج می‌زد. همان دم، آن هوس به سرم زد. مقصودم را که می‌فهمید. آن چه بعدها اتفاق افتاد این بود که او مرا که آنجا، غرق در رؤیاهایم، نشسته بودم دید و وقتی به سراغم آمد، دستی به سرم کشید و موهایم را به هم ریخت و عینکم را که روی بینی گنده ام نشسته بود حرکت داد و این کار را که کرد، خنده کنان از اتاق بیرون رفت. من حالا این چیزها را برای این نقل می‌کنم که بعدها، در غروب همان روز، من همه‌ی هوس نوشتن آن کتابی را که حالا دارم می‌نویسم، پاک از دست دادم و تا ساعت سه صبح بیدار نشستم و نوشتن کتاب دیگری را از نو شروع کردم وهمان دختر را شخصیت اصلی ان قرار دادن. به خودم گفتم: "این داستانی است از آن روزهای قدیم، انباشته از ماه و ستاره و رایحه‌ی درختان نیمه پوسیده در سرزمینی کهنسال." اما وقتی صحنه‌های زیادی از کتاب را نوشتم، همه‌ی اینها را هم پاره کردم. وقتی داشتم به طرف پنجره می‌رفتم تا به بیرون، به شب نگاه کنم، به خودم گفتم:" باید تحولی در من پدید آمده باشد، و گرنه من نباید اصلاً تا این حد مشتاقِ نوشتن چنین کتابی باشم. در یک ساعت معین و در یک روز معنی و در یک جای معین، لابد اتفاقی افتاده که این طور همه‌ی جریان زندگی مرا دستخوش تحول کرده است." آن گاه به خودم گفتم:" تنها کاری که باید کرد این است که هر چه زودتر کتابم را بنویسم و تا آنجا که در توانم هست، هرچه روشن تر ماجراهای آن لحظه‌ی معین را نقل کنم."
نویسنده: شروود آندرسن (Anderson)
مترجم: صفدر تقی زاده

منبع: دنیای سخن شماره 56 – مرداد و شهریور 72
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

معلم

برف زیادی در خیابان‌های واینزبرگ بر زمین نشسته بود. حدودِ دهِ صبح بود که برف شروع به باریدن کرد و با وزش باد، توده ای از برف در امتداد مِین استریت به حرکت درآمد. جاده‌های گلی و یخ زدهء منتهی به این شهر کوچک کاملاً لغزنده بود و در بعضی جاها حتا گِل‌ها نیز یخ زده بود. ویل هِندِرسون که در میخانهء اِدگریفیث کنارِ بار ایستاده بود، گفت: «جون میده برای سورتمه سواری.» بعد از میخانه بیرون آمد و سیلوِستر وِستِ داروفروش را دید که از آن گالش‌های سنگین معروف به گالش قطبی به پا کرده و تلوتلوخوران دارد از خیابان می‌گذرد. داروفروش گفت: «برف روز شنبه مردم رو به شهر می‌کشونه.» دو مرد ایستادند و به صحبت در مورد کاروبار خود مشغول شدند. ویل هِنِرسون پالتو سبکی پوشیده بود و گالش هم به پا نداشت، حالا هم داشت نوک پای راستش را به پاشنهء پای چپش می‌زد. داروفروش باحالتی عالمانه گفت: «برف برای گندما خوبه.»
جورج ویلارد جوان خوشحال بود که کاری ندارد، چون آن روز تمایلی هم به کار کردن نداشت. کارِ هفته نامهء واینزبرگ ایگل تمام شده بود و عصر چهارشنبه مجله‌ها را به ادارهء پست واینزبرگ برده بودند و برف روز پنجشنبه شروع شده بود. ساعت هشت، بعد از اینکه قطار صبح از آنجا گذشت و رفت، جورج ویلارد اسکیت‌هایش را در جیبش گذاشت و به طرف برکهء واتِروُرکز به راه افتاد، ولی اسکیت سواری نکرد. از برکه گذشت و در کوره راهی در امتداد واین کریک آن قدر رفت تا به بیشه ای از درختان پاکوتاه رسید و آنجا پای کنده‌ای آتشی درست کرد و روی کنده نشست تا فکر کند و وقتی برف شروع به باریدن کرد و باد وزید او با عجله برخاست تا برای آتش چوبی، چیزی، دست و پا کند.
خبرنگار جوان به کِیت سوویفت فکر می‌کرد که زمانی در مدرسه معلم او بود. شب قبل به خانهء کِیت سوویفت رفته بود تا کتابی را که او توصیه کرده بود بخواند از او بگیرد، و یک ساعتی با او تنها مانده بود. آن زن چهار پنج بار با صمیمیت بسیار با او صحبت کرده بود ولی او نمی‌توانست بفهمد که منظور او از آن حرف‌ها چه بود. کم کم داشت باور می‌کرد که زن عاشق او شده است و این فکر در عین حال هم خوشحال و هم ناراحتش می‌کرد.
از روی کنده بلند شد و مشغول جمع کردن چوب برای آتش شد. به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود که تنهاست و با صدای بلند، انگار که در حضور آن زن است، شروع به صحبت کرد. می‌گفت:«اوه، شما می‌خواین یه رازی رو با من در میون بذارین، خودتونم می‌دونین که سخته، اما من متوجه اون می‌شم. آینده اینو نشون خواهد داد. اگه صبر کنین می‌بینین.»
جوان بلند شد، آتشِ روشن را در جنگل به حال خود رها کرد و در طول گذرگاه به طرف شهر به راه افتاد. از خیابان‌ها که می‌گذشت اسکیت‌ها در جیبش جرینگ جرینگ صدا می‌کردند. در بخاریِ اتاقِ خود توی مهمانخانهء نیوویلارد آتشی روشن کرد و روی تخت دراز کشید و افکاری شهوانی به سرش آمد و پرده را کشید، چشم‌هایش را بست و رو به دیوار چرخید. بالشی را در آغوش گرفت و اول به معلم مدرسه فکر کرد که با حرف‌هایش چیزی را در دورن او برانگیخته بود و بعد به هلن وایت، همان دختر باریک اندام شهر که مدت زمان زیادی نیمچه عشقی به او داشت.
تا ساعت نُه شب برف زیادی در خیابان‌ها بر زمین نشسته بود و سوزِ سرما شدیدتر شده بود. نمی‌شد بیرون رفت. چراغ‌های مغازه‌ها خاموش بود و مردم به داخل خانه‌هایشان خزیده بودند. قطاری که قرار بود شب از کلیولَند برسد خیلی تاخیر کرده بود، البته کسی هم چشم به راهِ رسیدنِ آن نبود. تا ساعت ده همهء هزار و هشتصد نفر سکنهء شهر در خوابِ ناز بودند جز چهار نفر.
‌هاپ هیگینز، نگهبان شب، نیمه بیدار بود. او پایش می‌لنگید و همیشه عصای سنگینی با خود حمل می‌کرد. در شب‌های تاریک فانوسی هم برمی‌داشت. آن شب بین ساعت نه و ده گشت خود را شروع کرد. سکندری خوران از میان توده‌های برف بالا و پایین مِین استریت را پیمود و درهای مغازه‌ها را امتحان کرد. بعد در مسیر کوچه‌ها به راه افتاد و درهای پشتی را امتحان کرد. وقتی همهء درها را بسته دید با عجله از گوشهء خیابان به طرف مهمانخانهء نیوویلارد پیچید و در زد. قصد داشت باقی شب را کنار بخاری بنشیند. به پسری که روی تخت سفری در دفتر مهمانخانه می‌خوابید گفت: «تو برو بخواب. من بخاری رو روشن نیگر می‌دارم.»
‌هاپ هیگینز کنار بخاری نشست و کفش‌هایش را درآورد. وقتی پسر رفت بخوابد او به کارهای خودش فکر کرد. تصمیم داشت بهار که شد خانه اش را رنگ کند. در کنار بخاری نشست و مشغولِ حساب و کتابِ هزینهء رنگ و کارگر شد. این کار او را به حساب و کتاب‌های دیگری کشاند. نگهبانِ شب شصت ساله و در آستانهء بازنشستگی بود. زمان جنگ داخلی سرباز بود و از بابت آن مستمری مختصری می‌گرفت. امیدوار بود راه جدیدی برای ادارهء زندگی خود بیابد و آرزو می‌کرد که به طور حرفه ای به پرورش راسو بپردازد. در حال حاضر چهار تا از این موجوداتِ وحشیِ بدقیافه در زیرزمین خانه اش داشت که شکارچیان برای تعقیب خرگوش از آنها استفاده می‌کردند. در این فکر بود که: «حالا یه نر و سه تا ماده دارم. اگر خوش شانس باشم تا بهار دوازده الی پونزده تا می‌شن. تا یه سال دیگه می‌تونم تو روزنامه‌های ورزشی آگهیِ فروشِ راسو بدم.»
نگهبان شب روی صندلی جابه جا شد و این افکار را از ذهنش دور کرد. خوابش نمی‌بُرد. بر اثر سال‌ها تمرین خودش را عادت داده بود که ساعت‌های طولانی شب را در حالت بیدارخوابی بنشیند. صبح روز بعد هم آن قدر سرحال به نظر می‌رسید که انگار حسابی خوابیده است.
علاوه بر‌هاپ هیگینز که با خیالِ راحت روی صندلی در پشت بخاری جا خوش کرده بود، فقط سه نفر دیگر در واینزبرگ بیدار بودند. جورج ویلارد در دفتر واینزبرگ ایگل ظاهرا" مشغول نوشتن گزارش بود ولی در واقع در همان حال و هوایی بود که صبح در کنار آتش در جنگل داشت. در برج ناقوس کلیسای پرسبیترین، پِدَر کِرتیس‌هارتمن در تاریکی نشسته بود و منتظر بود تا خداوند جلوه ای از خود به او بنمایاند، و کِیت سوویفت معلم مدرسه از خانه بیرون زده بود تا در آن هوای طوفانی قدم بزند.
کِیت سوویفت بعد از ساعت ده، بدونِ تصمیم قبلی، برای قدم زدن از خانه بیرون آمد. انگار که آن مرد و آن پسر، با فکر کردن به او، او را به خیابان‌های سرد و زمستانی کشانده بودند. عمه الیزابت سوویفت برای رتق و فتق کارهایش در زمینهء وام و سرمایه گذاری به مرکز شهرستان رفته بود و تا روز بعد برنمی‌گشت. نشسته بود کتاب می‌خواند. ناگهان از جا پرید و بالاپوش خود را از روی رخت آویز کنارِ در برداشت و با عجله از خانه بیرون رفت.
در واینزبرگ کِیت سوویفتِ سی ساله زن زیبایی به شمار نمی‌آمد. پوست خوبی نداشت و صورتش پر از لک‌هایی بود که نشان می‌داد بدنش چندان سالم نیست. ولی در تنهایی خود در این شب و در این خیابان‌های زمستانی دوست داشتنی به نظر می‌رسید. پشتی صاف و شانه‌هایی پهن داشت و چهره اش مثل چهرهء الهه‌های کوچک بالایِ ستون‌هایِ پارک‌ها در شبی از شب‌های کم نورِ تابستانی بود.
آن روز بعد از ظهر معلم مدرسه به دیدم دکتر وِلینگ رفته بود تا در مورد وضع جسمانی خود با او صحبت کند. دکتر سرزنشش کرده بود و به او گفته بود که احتمال دارد شنوایی اش را از دست بدهد. بیرون زدنِ سوویفت در این هوای طوفانی کاری احمقانه و شاید هم خطرناک بود.
در خیابان به یاد حرف‌های دکتر نبود و اگر هم آنها را به یاد می‌آورد باز به خانه برنمی‌گشت. بیرون که آمد خیلی سردش شد ولی بعد از اینکه پنج دقیقه ای راه رفت دیگر سرما اذیتش نمی‌کرد. اول، خیابان خودشان را تا انتها رفت، بعد دو قپانی را که جلو یک انبارِ علوفه بود، رد کرد و به ترونیون پایک رفت. در امتداد ترونیون پایک به طرف انبار نِدوینتِرز به راه افتاد، آنجا را دور زد و به سمت شرق پیچید و به خیابانی با خانه‌های چوبی یک طبقه و دو طبقه رفت که به تپهء گاسپل منتهی می‌شد و بعد به ساکِررُود می‌رفت که مسیر آن با پایین رفتن از دره ای کم عمق از مقابل مرغداری آیک اسمید می‌گذشت و به طرف برکهء واتِروُرکز می‌رفت. همان طور که پیش می‌رفت حال و هوای هیجانی و جسورانه ای که او را از خانه بیرون کشیده بود کمرنگ شد و بعد دوباره برگشت.
درشخصیت کِیت سوویفت چیز تلخی وجود داشت، نیروی دافعه ای که همه آن را حس می‌کردند. در کلاس ساکت و سرد و جدی بود و در همان حال به شیوه ای غریب با همه شاگردانش رابطه ای بسیار نزدیک داشت. هر از چندگاهی انگار که چیزی تحت تاثیرش قرار داده باشد، خوشحال می‌نمود. همهء بچه‌ها این شادی را در او حس می‌کردند. مدتی دست از کار می‌کشیدند، تکیه می‌دادند و او را تماشا می‌کردند.
معلم دست‌هایش را پشتِ کمرش قلاب می‌کرد، در کلاس این طرف و آن طرف می‌رفت و تند و تند حرف می‌زد. به نظر نمی‌رسید که برایش مهم باشد دربارهء چه موضوعی حرف می‌زند. یک بار دربارهء چارلزلَم با بچه‌ها صحبت کرد و داستان‌های کوچک و عجیبی را دربارهء زندگیِ خصوصی آن نویسندهء مُرده سرهم کرد. داستان‌ها را طوری تعریف می‌کرد که انگار خودش با چارلزلم در یک خانه زندگی کرده است و تمام اسرار زندگیِ خصوصی او را می‌داند. بچه‌ها سردرگم مانده بودند که مگر چارلزلم قبلاً در واینزبرگ زندگی می‌کرده است.
یک بار هم دربارهء بِن وِنوتوچِلینی برای بچه‌های صحبت کرد. بچه‌ها این بار خنده شان گرفته بود. از این هنرمندِ پیر چه آدم لافزن، رجزخوان، دوست داشتنی و شجاعی ساخت! راجع به او داستان‌های خنده داری به هم می‌بافت. چیزی که صدای شلیک خندهء پسرها را به هوا برد یک معلم موسیقی آلمانی بود که در شهر میلان درست در بالای اتاق چلینی اتاقی اجاره کرده بود. سوگارز مک ناتس، پسر چاقی که لپ‌هایی سرخ داشت، آن قدر خندید که سرش گیج رفت و از صندلی افتاد. کِیت سوویفت هم همراه او می‌خندید. بعد ناگهان سرد و جدی شد.
آن شب زمستانی که کِیت سوویفت در خیابان‌های خلوت پوشیده از برف قدم می‌زد بحرانی در زندگی اش پیش آمده بود. با اینکه هیچ کس در واینزبرگ نمی‌توانست حدس بزند، زندگی او همیشه مملو از ماجرا گذشته بود. هنوز هم زندگی اش پرماجرا بود. هر روز، چه در حالِ کار کردن در مدرسه و چه هنگام قدم زدن در خیابان‌ها، اندوه، امید، و تمنا در درونش در حالِ مبارزه بودند. در پشتِ ظاهرِ خونسردش عجیب ترین ماجراها در ذهنش اتفاق می‌افتاد. مردم شهر او را پیردختری با اعتماد به نفس می‌دانستند و چون با لحنی تند حرف می‌زد و آدمی‌سرسخت بود فکر می‌کردند فاقد آن احساس‌های انسانی ای ست که زندگی خودشان را می‌ساخت و ویران می‌کرد. در واقع او پرشورترین و پراحساس ترین موجود در میان آنها بود و در طی پنج سالی که از سفر برگشته و در واینزبرگ معلم مدرسه شده بود بارها ناچار شده بود برای آرام کردن مبارزه ای که درونش را به آتش می‌کشید، از خانه بیرون بزند و تا نیمه‌های شب در خیابان قدم بزند. یک بار، در شبی که باران می‌بارید، او شش ساعت بیرون بود و وقتی به خانه آمد با عمه الیزابت سوویفت دعوایشان شد. مادر با لحنی تند گفت: «خدارو شکر که تو مرد نیستی. خیلی از دست پدرت کشیدم؛ همیشه چشم به راه اومدنش به خونه بودم و نمی‌دونستم که باز چه گندی بالا آورده. من اونقدر نگرانی کشیدن که دیگه تو نباید ملامتم کنی که چرا نمی‌خوام بدترین بخش شخصیت اون تو وجود تو دوباره شکل بگیره.»
کِیت سوویفت فکرهایی در مورد جورج ویلارد می‌کرد و این مسئله ذهنش را مشوش کرده بود. وقتی جورج ویلارد شاگردش بود چیزی نوشته بود که کِیت فکر می‌کرد جرقه ای از نبوغ را در او کشف کرده است و می‌خواست آن جرقه را شعله ور کند. یک روز در تابستان به دفتر واینزبرگ ایگل رفت و وقتی فهمید که پسر کارِ خاصی ندارد او را همراه خود به مِین استریت و محوطهء بازار مکاره برد. آنجا دوتایی روی چمن‌ها نشستند و صحبت کردند. معلم سعی کرد او را با برخی از مشکلاتی که یک نویسنده ممکن بود با آنها رو به رو شود، آشنا کند. به او گفت: «تو باید زندگی را بشناسی.» صدایش از صداقتی درونی می‌لرزید. شانه‌های جورج ویلارد را گرفت و او را به طرف خود چرخاند طوری که بتواند در چشم‌هایش نگاه کند. رهگذران ممکن بود فکر کنند که آنها می‌خواهند همدیگر را بغل کنند. کِیت سوویفت توضیح داد: «اگر می‌خواهی نویسنده شوی باید دست از بازی کردن با کلمات برداری. بهتر است فکر نوشتن را کنار بگذاری تا زمانی که کاملا" آمادگی پیدا کنی. حالا موقع زندگی کردن است. نمی‌خواهم بترسانمت. اما می‌خواهم اهمیت کاری را که فکر می‌کنی داری به خاطر آن زحمت می‌کشی برایت روشن کنم. تو نباید صرفا" به صورت یک واژه فروش دربیایی. تو باید یاد بگیری چیزهایی را که مردم فکر می‌کنند بشناسی، نه چیزهایی را که به زبان می‌آورند.»
غروب ِ روزِ قبل از آن شبِ طوفانیِ پنج شنبه، که پِدَر کِرتیس‌هارتمن در برج ناقوس کلیسا منتظر نشسته بود تا بدن کِیت سوویفت را تماشا کند، ویلارد جوان به دیدار خانم معلم رفته بود تا کتابی از او به امانت بگیرد. آنجا ماجرایی پیش آمد که این جوان را پریشان و سردرگم کرد. کتاب را زیر بغل گرفته بود و داشت آماده می‌شد تا آنجا را ترک کند که دوباره کِیت سوویفت با صمیمیت زیاد مشغول صحبت شد. شب فرا رسید و اتاق کم نورتر و تاریک تر شد. وقتی راه افتاد که برود کیِت به نرمی‌او را با نام کوچکش صدا کرد و با حرکتی آنی و بی مقدمه دست او را گرفت. از آنجایی که این خبرنگار به سرعت پا به دوران مردانگی می‌گذاشت جاذبهء مردانه اش آمیخته با گیرایی پسرانه این زن تنها را دگرگون کرده بود. کِیت سوویفت تمایلی شدید پیدا کرده بود که جورج ویلارد را وادار کند تا اهمیت زندگی را بفهمد و در آن نقشی صادقانه و صمیمانه داشته باشد. به جلو که خم شد لب‌هایش با گونهء او تماس پیدا کرد. در همان لحظه جورج ویلارد برای اولین بار به زیبایی چشمگیر اندام او توجه کرد. هر دو خجالت کشیدند و کِیت با آرام کردن احساس خود لحنی جدی و تحکم آمیز پیدا کرد. هیجان زده و با صدای بلند گفت: «چه فایده ای داره؟ ده سال دیگه می‌فهمی‌که منظور من از این حرفا چی بوده.»
درآن شب طوفانی، وقتی کشیش در کلیسا نشسته بود و در انتظار کِیت سوویفت بود، او داشت به دفتر واینزبرگ ایگل می‌رفت با این قصد که حرف‌های دیگری را با آن جوان در میان بگذارد. بعد از کلی راه رفتن در برف، کِیت سوویفت احساس تنهایی، سرما و خستگی کرد. وقتی از مِین استریت می‌گذشت دید که نوری از پنجرهء چاپخانه برف‌ها را روشن کرده، بدون فکر در را باز کرد و به داخل رفت. یک ساعتی کنار بخاری نشست و دربارهء زندگی حرف زد. پرشور و صمیمانه حرف می‌زد. وسوسه و میلی که در این برف او را از خانه بیرون کشیده بود خودش را در صحبت‌ها نشان می‌داد. سر ذوق آمده بود، درست مثل زمانی که در حضور بچه‌های مدرسه حرف می‌زد. اشتیاقی عظیم به گشودنِ درِ زندگی به روی این جوان، جوانی که زمانی شاگردش بود و او فکر می‌کرد استعداد درک زندگی را دارد، وجودش را فراگرفته بود. شور و حرارتش چنان شدید بود که به حسی جسمانی تبدیل شد. دوباره شانه‌های جوان را گرفت و او را به طرف خود چرخاند. چشم‌های کِیت در آن نور کم برق می‌زد. از جای خود بلند شد و خندید، اما نه از آن خنده‌های جدی که عادتش بود، بلکه به طرزی غیرعادی و شک برانگیز. گفت: «دیگه باید برم. یه لحظه بیشتر بمونم هوس می‌کنم ببوسمت.»
ناگهان حسی از دستپاچگی و سردرگمی‌بر فضا حاکم شد. کِیت سوویفت برگشت و به طرف در رفت. او معلم بود، ولی در عین حال زن هم بود. همان طور که به جورج ویلارد نگاه می‌کرد تمایل پرشور به اینکه مردی دوستش بدارد، تمایلی که قبلا" هزاران بار مثل طوفانی وجودش را درنوردیده بود، وجودش را پر کرد. در روشناییِ چراغ، جورج ویلارد دیگر یک پسر بچه نبود، او مردی بود آمادهء بازی کردنِ نقشِ مردانه.
معلم مدرسه گذاشت که جورج ویلارد او را در آغوش بگیرد. در آن دفتر کوچک و گرم، هوا ناگهان چنان سنگین شد که زن توان از کف داد. به پیشخانی کوتاه که دم در بود تکیه داد و منتظر ماند. وقتی جورج به طرفش آمد و دستش را روی شانهء زن گذاشت او برگشت و خود را رها کرد و اجازه داد سنگینی بدنش روی آن جوان بیفتد. اما جورج ویلارد بلافاصله دستپاچه تر شد. لحظه ای بدن زن را محکم به بدن خود چسباند و بعد میخکوب ماند. آن وقت بود که ضربه‌های دو مشتِ کوچک، پیاپی و محکم، بر سر و صورتش باریدن گرفت. بعد از آنکه معلم با عجله او را ترک کرد از شدت خشم بدوبیراه نثار خود می‌کرد و در دفترِ مجله این طرف و آن طرف می‌رفت.
در چنین حال و هوای درهم و برهم و آشفته ای بود که پِدَر کِرتیس‌هارتمن خودش را به داخل دفتر انداخت. وقتی کِرتیس وارد شد جورج ویلارد فکر کرد همهء مردم شهر دیوانه شده اند. کشیش مشت خونین خود را در هوا تکان داده بود و زنی را که همین لحظه ای پیش در آغوش او بوده وسیلهء خدا برای انتقال پیام حقیقت خوانده بود.
جورج ویلارد چراغِ کنارِ پنجره را فوت کرد، درِ چاپخانه را بست و به طرف خانه به راه افتاد. در دفترِ مهمانخانه از مقابل‌هاپ هیگینز، که غرق در رویای پرورشِ راسو بود، گذشت و به اتاق خودش در طبقهء بالا رفت. آتش بخاری خاموش شده بود و او در سرما لباس‌هایش را درآورد. به داخل رختخواب که خزید ملافه‌ها مثل لایه ای از برفِ خشک بود.
جورج ویلارد در رختخواب غلتی زد و در همان حالتی قرار گرفت که بعد از ظهرِ همان روز بالش به بغل درازکشیده و به کِیت سوویفت فکر کرده بود. حرف‌های کشیش، که به نظر او ناگهان دیوانه شده بود، در گوشش زنگ می‌رد. خیره به دورتادور اتاق نگاه کرد. آزردگیِ ناشی از ناکامی‌اش که امری طبیعی بود، زایل شد و او سعی کرد آنچه را که اتفاق افتاده بود درک کند. نمی‌توانست سر در بیاورد. بارها و بارها موضوع را در ذهنش مرور کرد. ساعت‌ها گذشت و جورج دیگر داشت به روز دیگری فکر می‌کرد که از راه می‌رسید. ساعت چهار صبح بود که رواندازها را تا گردنش بالا کشید و سعی کرد بخوابد. وقتی خواب چشمانش را بست، دستش را بلند کرد و در تاریکی کورمال کورمال دنبال چیزی گشت. خواب آلود زیر لب گفت:«چیزی رو از دست دادم. چیزی رو که کِیت سوویفت سعی می‌کرد به من بگه از دست دادم.» بعد خوابید و در آن شب زمستانی در سرتاسر واینزبرگ او آخرین نفری بود که به خواب می‌رفت.
نویسنده: شروود اندرسن
مترجم: روحی افسر

فصلی از کتاب: «کتاب عجایب» (واینزبرگ اوهایو)
انتشارات نیلوفر – چاپ دوم 1384 ص 157 تا 166
حروف چین: شهاب لنکرانی

«شروود اندرسن» یکی از اصیل‌ترین نویسندگان آمریکایی است که با بنا نهادن اسلوب تازه‌ای در داستان‌نویسی، یکی دو نسل از نویسندگان جوان آمریکایی را تحت تأثیر قرار داد. «اندرسن» به سال 1867 در شهر «کامدن» از ایالت «اوهایو» به دنیا آمد. چهارمین فرزند از هفت فرزند خانواده‌ی خود بود. در چهارده سالگی مدرسه را ترک گفت تا با پیدا کردن شغلی به خانواده‌ی خود یاری برساند. در 1896 به شیکاگو رفت وبه کارهای گوناگونی از مهتری گرفته تا کارگر مزرعه و کارخانه مشغول شد. دو سال بعد به « گارد ملی» پیوست و طی جنگ اسپانیا- امریکا در کوبا خدمت کرد. پس از بازگشت به آمریکا، در سال 1899، تحصیلاتش را ادامه داد و چندی به کار تبلیغاتی در شیکاگو پرداخت و بعد مدیریت یک کارخانه‌ی رنگ‌سازی را به عهده گرفت. در سال 1912 با رها کردن شغل خود تمامی اوقات زندگی‌اش را وقف نوشتن کرد و به کانونی از نویسندگان به نام «رنسانس شیکاگو» پیوست که در آن «کارل سندبرگ» و «واچل لیندسی» و «تئودور درایزر» عضویت داشتند. به «درایزر» ارادت می‌ورزید و از او نظر می‌گرفت. در سال 1919  کتاب «واینزبرگ اوهایو*» را نوشت و از آن زمان به بعد بود که سرشناس شد. سایر آثارش عبارتند از«سفید بینوا»(1920) ، «ازدواج‌های بسیار» (1922)، و «خنده‌ی تلخ» (1925) و دو مجموعه‌ی داستان کوتاه به نام‌های «پیروزی تخم‌مرغ» (1921) و «اسب‌ها و مردها» (1923). «ادموند ویلسون» منتقد معروف، آثار «اندرسن» و «گرترود استاین» و «ارنست همینگوی» را هم‌ریشه و متعلق به یک مکتب خاص می‌داند و می‌گوید: «مشخصات این مکتب، زبان ساده و بی‌پیرایه‌ای است که اغلب از لحن و گفتار عامیانه‌ی شخصیت‌ها در‌می‌گذرد و درواقع برای بیان عواطف عمیق و حالت‌های غامض ذهنی و روانی به‌کار می‌رود.»
موضوع و درون‌مایه‌ی آثارش، زندگی آدم‌ها در شهرهای کوچک است که بیشتر از تجربیات شخصی خود او و تماسش با این‌گونه آدم‌ها مایه گرفته و آمیخته با عصیانی است علیه آن‌چه او حرمتی ظاهری و تصنعی می‌نامد. مهم‌ترین کتابش همان «واینزبرگ اوهایو» است که شامل بیست و سه طرح نسبتاَ کوتاه از بررسی دقیق شخصیت‌های گوناگون یک شهر کوچک است و نمایان‌گر دید و بینش درونی و مهارت او در داستان‌پردازی است و شاید بیشتر از هر کتاب دیگر بر یکی دو نسل از نویسندگان جوان آمریکایی تأثیر گذاشت. «همینگوی» و «فاکنر» هر دو شدیداَ از شیوه و اسلوب او در نویسندگی تأثیر گرفتند و «فاکنر» درباره‌ی او گفته است : «اندرسن پدر نسل ما نویسندگان آمریکایی و نیز نسل بعد از ماست.» «فاکنر» هم‌چنین در مقدمه‌ی کتاب «سارتوریس» نوشت: «برای شروود اندرسن که به لطف او اولین نوشته‌ی من چاپ شد با این امید که این کتاب دلیلی باشد برای عدم تأسف او از این بابت». «اندرسن» در آن زمان، «فاکنر» و «همینگوی» را نویسندگان بزرگ آینده‌ی آمریکا می‌شناخت و آن‌ها را سخت می‌ستود و منتقدین کهنه‌پرست مخالف نوشته‌های آن‌ها را می‌کوبید و با ناشرین بر سر چاپ کتاب‌هاشان کلنجار می‌رفت. «اندرسن» اولین کسی بود که داستان کوتاه آمریکایی را از محدودیت‌ها و قید و بندهای اسلوب کلاسیک قرن نوزدهمی با طرح‌های دقیقاَ ساخته و پرداخته شده و شخصیت‌پردازی‌های قراردادی آزاد کرد. او در داستان‌های کوتاهش، شیوه‌ی بیانی تازه‌ای به کار گرفت که در آن سبک آزاد، طرح یا پیرنگ، تابع و تحت‌الشعاع درون‌مایه و قالب داستان زاییده و رشد‌یافته‌ی وضع و موقعیت داستان است- شیوه‌ای ساده و روشن برای شرح و بیان غموض و پیچیدگی‌های زندگی بشری به ویژه در لحظاتی که انسان از راز طبیعت و ماهیت و سرشت خویشتن آگاه می‌شود. بیشتر داستان‌های کوتاه او، نقب دلسوزانه‌ای است به درون ذهن آدمیانی که تحت فشارها و قید و بندهای اجتماعی، ناتوان از درک و تشخیص توانایی‌های واقعی خویش‌اند، آدمیانی مسحور و مقهور پیچیدگی‌های عصر صنعت و تکنولوژی.
«اندرسن» به سال 1941، در شصت و پنج سالگی، بدرود حیات گفت.

مرگ در جنگل

1
پیرزنی بود که در ده نزدیک زادگاه من زندگی می‌کرد. مردم دهات و شهرهای کوچک همه از این‌جور پیر‌زن‌ها دیده‌اند اما هیچ‌کس آن‌طور که باید آن‌ها را نمی‌شناسد. همچو پیرزنی با اسبی پیر و مردنی یا پای پیاده همراه با سبدی به شهر می‌آید، اگر چندتایی مرغ داشته باشد در سبدش تخم‌مرغ‌هایی هم دارد که به دکان بقالی می‌برد و آن‌ها را معامله می‌کند و درعوض کمی گوشت نمک‌سود و لوبیا و یک کیلویی شکر و قدری آرد می‌گیرد.
بعد به دکان قصابی می‌رود تا کمی خرده گوشت برای سگ‌هایش بگیرد. شاید ده پانزده سنتی هم مایه بگذارد که آن‌وقت توقعش بیشتر است.
در دوره‌ی ما، قصاب‌ها، جگرها را به هر که می‌خواست می‌دادند. ما هم همیشه جگر داشتیم. روزی یکی از برادرهایم جگر بزرگ و درسته‌ی گاوی را از کشتارگاه نزدیک بازار گیر آورد، آن‌قدر از آن خوردیم که زده شدیم. یک غاز هم نمی‌ارزید و هنوز حتی فکرش حالم را به‌هم می‌زند.
پیرزن دهاتی کمی جگر و استخوان سوپ گیر می‌آورد، هرگز به دیدن کسی نمی‌رود وخریدش را که تمام می‌کند به خانه برمی‌گردد، این‌همه جنس برای یک همچو موجود سال‌خورده‌ای بار سنگینی است. کسی سوارش نمی‌کند. مردم سوار ماشین‌هاشان از خیابان‌ها و جاده‌ها می‌گذرند و هرگز به این‌جور پیرزن‌ها توجهی ندارند.
در آن تابستان و پاییزی که من به رماتیسم مبتلا بودم یک همچو پیرزنی به شهر ما می‌آمد و از جلو خانه‌ی ما می‌گذشت و بعد با بار سنگینی که به دوش می‌کشید به ده برمی‌گشت. دو سه تا سگ بزرگ و بدقیافه هم پشت سرش می‌آمدند.
پیرزن، چیز خاصی نبود. یکی از آن پیرزن‌های گمنامی بود که کمتر کسی می‌شناخت اما نظر مرا به خودش جلب کرده بود و حالا من بعد از سال‌های سال بی‌اختیار او و سرگذشت او را به‌خاطر می‌آورم. حکایتی است:
اسمش «گریمس» بود. با شوهر و پسرش در خانه‌ای کوچک و رنگ‌نشده، کنار نهر باریکی در چهار میلی شهر زندگی می‌کرد. شوهر و پسرش آدم‌های خشنی بودند، پسرش که فقط بیست و یک سال داشت فصلی از عمرش را در زندان گذرانده بود. شایع بود که شوهر پیرزن اسب می‌دزدد و به شهرهای دیگر می‌راند. هرچندگاه که اسبی گم می‌شد شوهر پیرزن هم غیبش می‌زد. هرگز کسی مچش را نگرفته بود. یک روز که من در جگرفروشی« تام وایتهد» نشسته بودم، شوهر پیرزن هم آمد و روی نیمکتی جلو من نشست. دو سه تای دیگر هم بودند اما کسی با او حرف نزد. چند دقیقه‌ای نشست و بعد پا شد و رفت. وقتی می‌خواست از در خارج شود، برگشت و به همه نگاه کرد. برقی ستیزه‌جو در نگاهش موج می‌زد:
«خوب دیگر، من سعی کرده‌ام با همه‌ی شما دوست باشم اما شما نمی‌خواهید با من حرف بزنید. هرجا که رفته‌ام همین‌طور بوده. اگر روزی یکی از اسب‌های قشنگتان گم شد، نباید حرفی داشته باشید. دلم می‌خواهد دهن یکی یکی‌تان را خرد کنم.»
این‌ها را نمی‌گفت اما در چشم‌هایش بود. یادم می‌آید که از نگاهش چقدر لرزیدم.
پیرمرد از خانواده‌ای بود که روزگاری ثروتمند بودند. اسمش« گریمس» بود، « جیک گریمس». آن‌وقت‌ها که تازه دهکده داشت پا می‌گرفت، آسیاب بادی کوچکی داشت و درآمد هنگفتی؛ اما بعد شروع کرد به عیاشی و وقتی مرد چیز زیادی نداشت.
«جیک» هم مابقی را به باد داد. خیلی زود ته وتوی همه چیز بالا آمد و همه‌ی املاک از کف رفت.
زنش را از یک دهقان آلمانی که یک روز در ماه ژوئن، هنگام برداشت محصول برای کار پیشش رفته بود قر زد. دختر آن‌وقت‌ها چیز خوبی بود و تا حد مرگ ترسیده بود زیرا که با دهقان سروسری داشت. دخترک، به گمانم یک دختر سرراهی بود و زن دهقان به او مظنون بود. وقتی که شوهرش آن دوروبرها نبود، دق دلش را سر دخترک خالی می‌کرد. هر وقت زن برای خرید به شهر می‌رفت دهقان دنبال دخترک می‌افتاد. دختر به « جیک» جوان گفت که هیچ اتفاق مهمی رخ نداده است؛ اما، جیک، درمانده بود حرف‌هایش را باور کند یا نکند، چون خودش همان بار اولی که با او بیرون رفته بود به سادگی از او کام گرفته بود. شاید اگر دهقان کوشش نکرده بود او را به زور پیاده کند با دختر ازدواج نمی‌کرد. یک شب که در مزرعه به خرمن‌کوبی مشغول بود، دختر را مجبور کرد که با او سوار کالسکه بشود و به گردش بروند و بعد یک‌شنبه‌ی دیگر هم باز به سراغش آمد.
دختر تصمیم داشت دور از چشم اربابش از خانه بیرون برود، اما وقتی که می‌خواست سوار کالسکه بشود سروکله‌ی او پیدا شد. هوا تقریباَ تاریک بود که او ناگهان جلو اسب ظاهر شد و افسار را قاپ زد و جیک هم شلاق کالسکه‌اش را بیرون کشید.
هر دو حسابی به جان هم افتادند! آلمانی آدم خشنی بود. شاید هم اصلاَ اهمیت نمی‌داد که زنش از قضیه باخبر می‌شد یا نه. جیک با شلاق به سر و صورت و شانه‌هایش زد اما اسب رم کرد و او ناچار پیاده شد.
بعد هر دو به سراغ اسب رفتند که دختر آن را نمی‌دید. اسب پا به فرار گذاشت و تقریباَ یک میل از جاده دور شده بود که دختر آن را گرفت و نگه داشت و بعد آن را به درختی در کنار جاده بست،( تعجب می‌کنم چطور همه‌ی این‌ها به یادم مانده است. باید قاطی قصه‌های ایام کودکی‌ در ذهنم نقش بسته باشد.) جیک از کار آلمانی که فارغ شد دختر را پیدا کرد. توی صندلی کالسکه کز کرده بود، گریه می‌کرد و تا سر حد مرگ ترسیده بود، اما جیک داستان‌ها تعریف کرد که چطور آلمانی کوشش کرده بود از او کام بگیرد، چطور یک روز تا توی انبار او را دنبال کرده بود، چطور یک روز دیگر، وقتی هر دو، تصادفاَ تنها در انبار بوده‌اند، پیراهنش را از جلو تا پایین دریده بود. دختر گفت شاید اگر یک روز زن پیر آلمانی سر نرسیده بود دیگر کارش ساخته بود و زن آن روز برای خرید به شهر رفته بود. دختر هم می‌بایست اسب را به انبار می‌برد. آلمانی کوشیده بود دور از چشم زنش خودش را به مزرعه برساند. دختر را تهدید کرده بود که اگر به زنش بگوید او را خواهد کشت، چه کاری از دست او ساخته بود؟ به دروغ گفته بود موقعی که می‌خواسته به حیوانات خوراک بدهد پیراهنش در انبار پاره شده است.
حالا یادم می‌آید که او یک دختر سرراهی بود و پدر و مادرش را نمی‌شناخت. شاید هم اصلاَ پدر و مادری نداشته است. مقصودم را که می‌فهمید؟
2
با جیک ازدواج کرد و صاحب پسر و دختری شد اما دخترش مرد. آن‌وقت به گردنش افتاد که به حیوانات خوراک بدهد. کارش همین بود. در خانه‌ی آلمانی‌ها، برای زن و مرد آلمانی خوراک می‌پخت، زن آلمانی، نیرومند بود و اندام گنده‌ای داشت و اغلب با شوهرش در مزرعه کار می‌کرد، و او آن‌ها را خوراک می‌داد، گاوهای توی انبار را خوراک می‌داد، خوک‌ها، اسب‌ها و مرغ و خروس‌ها را هم خوراک می‌داد، هر دقیقه از روزهای جوانی‌اش را در راه خوراک‌دادن به چیزی صرف می‌کرد.
بعد با جیک گریمس ازدواج کرد که به او هم می‌بایستی خوراک می‌داد. زن لاغر ریزنقشی بود و سه چهار سالی که از ازدواجش گذشت و دو بچه زایید، شانه‌های باریکش خمیده شد.
چند تا سگ بزرگ همیشه دوروبر خانه‌ی « جیک»، نزدیک کارخانه‌ی چوب‌بری از کارافتاده‌ای در کنار رودخانه، پرسه می‌زدند. جیک اغلب اوقات که چیزی نمی‌دزدید کارش خرید و فروش اسب بود و همیشه هم چند اسب مردنی حاضر و آماده داشت. سه چهار تا خوک و یک گاو هم داشت که همیشه در چند جریب زمینی که از « گریمس» مانده بود می‌چریدند و « جیک» خودش کار زیادی نمی‌کرد.
با خرید وسایل خرمن‌کوبی کمی مقروض شد. چند سالی با آن‌ها کار کرد اما چیزی عایدش نشد. مردم به او اعتماد نداشتند. می‌ترسیدند شبانه گندم‌ها را بدزدد. ناچار بود برای پیدا کردن کار به جاهای دوری برود و این برایش خرج زیادی داشت. زمستان‌ها به شکار می‌‌رفت و هیزم می‌شکست تا در شهرهای نزدیک بفروشد. پسرش که بزرگ شد درست مثل پدرش از آب درآمد. با هم ولگردی می‌کردند و وقتی به خانه می‌آمدند اگر چیزی برای خوردن نبود پیرمرد سر زنش را می‌شکست و پیرزن مجبور می‌شد یکی از چند تا مرغی را که داشت سر ببرد، اگر همه را سر می‌برید و دیگر تخم‌مرغی نبود که در شهر بفروش آن‌وقت چکار می‌کرد؟
پیرزن ناچار بود عمرش را صرف خوراک دادن بکند. خوک‌ها را خوراک بدهد تا برای کشتار پاییز پروار شوند. وقتی آن‌ها را می‌کشتند شوهرش بیشتر گوشت‌ها را به شهر می‌برد و می‌فروخت. اگر در این کار پیش‌دستی نمی‌کرد، پسرش می‌کرد. گاهی هم به جان هم می‌افتادند و در این جور مواقع پیرزن گوشه‌ای می‌ایستاد و می‌لرزید. پیرزن عادت کرده بود که در هر حال ساکت باشد، همیشه همین‌طور بود.
گاهی که احساس پیری می‌کرد- هنوز چهل سالش نبود- و مواقعی که شوهر و پسرش هر دو برای خرید و فروش اسب یا عیاشی یا شکار یا دزدی بیرون می‌رفتند او هم دور خانه و انبار راه می‌رفت و با خود حرف می‌زد.
چگونه می‌بایست خوراک همه را تأمین کند؟ مشکلش همین بود. سگ‌ها خوراک می‌خواستند. توی انبار به اندازه‌ی کافی کاه برای اسب‌ها و گاوها نبود. اگر به مرغ‌ها خوراک نمی‌داد چگونه تخم می‌گذاشتند؟ و بدون تخم‌مرغ چگونه می‌توانست از شهر چیزی بخرد؟ چیزهایی که برای ادامه‌ی زندگی حیوانات مزرعه حیاتی بود. خدا را شکر که مجبور نبود شوهرش را هم آن‌جوری سیر کند.
این کار فقط تا بعد از ازدواج و به دنیا آمدن بچه‌های‌شان ادامه داشت. شوهرش در سفرهای دور و دراز خود کجاها می‌رفت او نمی‌دانست. گاهی اتفاق می‌افتاد که هفته‌ها به خانه نمی‌آمد و بچه هم که بزرگ شد دیگر با هم می‌رفتند.
آن‌ها همه‌ی کارها را به او می‌سپردند و می‌رفتند و او پولی نداشت. کسی را هم نمی‌شناخت. در شهر اصلاَ هیچ‌کس با او حرف نمی‌زد. زمستان که می‌شد مجبور بود برای روشن کردن آتش، خرده چوب جمع کند، مجبور بود حیوان‌ها را هم با مختصر علوفه‌ای سیر نگه دارد.
حیوان‌ها از زور گرسنگی به سرش فریاد می‌کشیدند و سگ‌ها دنبالش راه می‌افتادند. در زمستان مرغ‌ها به قدر کافی تخم نمی‌گذاشتند، در گوشه‌های انبار کز می‌کردند و او مواظبشان بود. زیرا زمستان‌ها اگر مرغ تخم بگذارد و آن را پیدا نکنی یخ می‌زند و می‌ترکد.
یک روز، در زمستان، پیرزن با چندتایی تخم‌مرغ به شهر رفت، سگ‌ها هم دنبالش راه افتادند. نزدیکی‌های ساعت سه‌ی بعد‌ازظهر بود که راه افتاد. برف سنگینی می‌بارید. چند روزی حالش چندان خوش نبود. ناله‌کنان، با یک‌لا پیراهن و شانه‌های خمیده به سوی شهر راه افتاد. کیسه‌ی جاگندمی کهنه‌ای را که تخم‌مرغ‌هایش ته آن جا داشت، به دوش می‌کشید. تخم‌مرغ‌ها زیاد نبود، در زمستان قیمت تخم‌مرغ گران است. به جای آن‌ها می‌توانست کمی گوشت بگیرد و شاید هم کمی گوشت نمک‌سود، کمی شکر و کمی هم قهوه. امکان داشت که قصاب تکه‌ای جگر هم به او بدهد.
به شهر که رسید و به معامله‌ی تخم‌مرغ‌ها مشغول شد، سگ‌ها پشت در خوابیدند. آن روز کارهایش را به خوبی صورت داد و آن‌چه را که می‌خواست بیش از حد انتظارش گیر آورد. بعد به سراغ قصاب رفت که کمی جگر و خرده گوشت برای سگ‌ها به او داد.
این نخستین بار بود که پس از مدتی دراز کسی این جور صمیمانه با اوحرف می‌زد. به قصابی که داخل شد، قصاب تنها بود و از دیدن زن بیمارگونه‌ی سال‌خورده که در چنین روزی به شهر آمده بود ناراحت شد. سرما گزنده بود و برف که بعدازظهر آن روز بند آمده بود دوباره می‌بارید. قصاب به شوهر و پسر پیرزن بد گفت و هم‌چنان که حرف می‌زد، پیرزن با چشمانی که شگفتی خفیفی در آن‌ها خوانده می‌شد به او خیره شده بود. قصاب عقیدده داشت که شوهر یا پسر او بهتر است بمیرند تا چیزی از این جگرها و استخوان‌های بزرگ که تکه‌های گوشت به آن چسبیده بود و آن‌ها را در کیسه‌ی پیرزن گذاشته بود، بخورند.
از گرسنگی بمیرند، ها؟ اما همه را می‌بایست خوراک داد. آدم‌ها را می‌بایست خوراک داد، اسب‌ها را که دیگر به درد نمی خوردند و شاید دیگر فروختنی بودند و آن گاو لاغر بی‌نوایی را که سه ماه بود شیر نمی‌داد بایست خوراک داد.
اسب‌ها، گاوها، خوک‌ها، سگ‌ها، آدم‌ها.
3
پیرزن می‌بایست هر طور بود قبل از تاریکی شب به خانه برگردد. سگ‌ها پابه‌پای او راه می‌آمدند و کیسه‌ی سنگینی را که پیرزن محکم به پشت خود بسته بود بو می‌کشیدند. وقتی به خارج شهر رسید، نزدیک پرچینی ایستاد و کیسه را با ریسمانی که به همین منظور در جیب پیراهنش گذاشته بود محکم به پشت خود بست. این‌جوری حمل کیسه ساده‌تر بود. دست‌هایش درد می‌کرد. گاهی ناچار بود از روی پرچین‌ها بگذرد. کار سختی بود. یک بار هم زمین خورد و در برف‌ها فرو رفت. سگ‌ها دوروبرش جست‌وخیز کردند. تقلا کرد دوباره سرپا بلند شود و موفق هم شد. گذشتن از روی پرچین‌ها به‌خاطر رسیدن به راه میان‌بری بود که از روی تپه‌ها و از درون جنگل می‌گذشت. می‌خواست از جاده برود اما این راه یک میل دورتر بود، می‌ترسید از عهده‌اش برنیاید. وانگهی حیوانات را می‌بایست خوراک بدهد. در انبار کمی کاه باقی مانده بود و کمی گندم. شاید هم شوهر و پسرش وقت برگشتن به خانه چیزی با خود می‌آوردند. با تنها گاری فکسنی خانواده‌ی« گریمس» رفته بودند. یک اسب لاغر مردنی گاری آن‌ها را یدک می‌کشید و آن‌ها دو اسب مردنی دیگر را هم یدک می‌کشیدند. می‌رفتند اسب‌ها را بفروشند و اگر توانستند پولی به چنگ بیاورند. ممکن بود مست به خانه برگردند. چه خوب بود وقتی برمی‌گشتند، چیزی در خانه آماده باشد.
پسرش در مرکز ایالت، پانزده میل دورتر، با زنی روی‌هم ریخته بود. زن بد شروری بود. در یکی از روزهای تابستان، پسرش این زن را با خود به خانه آورده بود و آن روز، هم زن و هم پسر، هر دو ناراحت بودند. «جیک گریمس» بیرون رفته بود و پسر و رفیقه‌اش به پیرزن مثل یک کلفت امرونهی می‌کردند. پیرزن زیاد اهمتی نمی‌داد، به این چیزها عادت کرده بود. هر اتفاقی می‌افتاد چیزی نمی‌گفت. شیوه‌ی زندگیش این بود. از همان وقت که دختر جوانی بود و در خانه‌ی مرد آلمانی زندگی می‌کرد و از آن زمان که با « جیک» عروسی کرده بود همین‌طور بود. آن روز که پسرش زنک را به خانه آورد، هر دو تا صبح، انگار زن و شوهری، پهلوی هم بودند و این پیرزن را زیاد ناراحت نکرده بود. او دوران ناراحت‌شونده‌ی خاص جوانی را گذرانده بود. پیرزن، بار به دوش، با وضعی دردناک مزرعه‌ی وسیعی را پشت سر گذاشت و از میان برف انبوهی که باریده بود به زحمت پیش رفت تا به جنگل رسید.
در جنگل راهی بود که گذشتن از آن مشکل بود. آن سوی تپه‌ها، که جنگل انبوه‌تر بود، جای صافی وجود داشت. آیا روزی کسی به فکر بوده است در آن‌جا خانه‌ای بسازد؟ زمین صاف به اندازه‌ی محوطه‌ی یکی از خانه‌های شهری- زمینی کافی برای بنای یک خانه‌ی باغچه‌دار- وسعت داشت. جاده از کنار این زمین می‌گذشت و پیرزن به آن‌جا که رسید، برای رفع خستگی پای درختی نشست.
کار احمقانه‌ای بود. کیف داشت که روی زمین بنشیند وبارش را به درخت تکیه بدهد، اما چطور می‌خواست دوباره بلند شود؟ این لحظه‌ای نگرانش کرد و بعد چشمان خود را آرام هم گذاشت.
باید برای مدتی خوابش برده باشد. وقتی تا این حد احساس سرما کنی، دیگر بیش از آن سردت نمی‌شود. بعد از ظهر کمی گرم‌تر شد و برف انبوه‌تر از پیش باریدن گرفت، اما پس از مدتی هوا صاف شد، حتی ماه هم بیرون آمد.
چهار تا سگ «گریمس» که «خانم گریمس» را تا شهر دنبال کرده بودند، همه سگ‌های درشت هیکل تنومندی بودند؛ آدم‌هایی مثل «جیک گریمس» و پسرش همیشه از این‌جور سگ‌ها دارند. آن‌ها به این سگ‌ها لگد می‌زنند و فحش می‌دهند اما سگ‌ها باز هم می‌مانند. سگ‌های« گریمس» مجبور بودند برای رفع گرسنگی تلاش زیادی بکنند. وقتی که پیرزن، در زمین صاف، پشتش را به تنه‌ی درختی گذاشته بود و خوابیده بود، این تلاش را از سر گرفتند. سگ‌ها در جنگل و مزارع اطراف خرگوش‌ها را دنبال کرده بودند و در راه سه تا از سگ‌های دهکده را هم با خود آورده بودند. پس از مدتی سگ‌ها به آن زمین صاف برگشتند. چیزی همه‌ی آن‌ها را به هیجان آورده بود. این گونه شب‌های سرد و صاف مهتابی، در سگ‌ها مؤثر می‌افتد، شاید که غریزه‌ای کهن، از دورانی که گرگ بوده‌اند و در شب‌های زمستانی پشت سرهم در جنگل راه می‌افتاده‌اند، در آن‌ها زنده می‌شود.
سگ‌ها، در زمین صاف، جلو پیرزن، دو سه خرگوش گرفته بودند و گرسنگی‌شان موقتاَ ارضا شده بود. در زمین صاف، گرم بازی، در دایره‌ای پشت سرهم می‌دویدند. دورادور خود می‌چرخیدند، جوری که پوزه‌ی هر سگ نزدیک دم سگ دیگر بود. در آن زمین صاف، زیر درختان برف پوشیده در مهتاب زمستانی، دویدن دورانی و خاموش سگ‌ها که رد پایشان روی برف‌های نرم، دایره‌ای نقش می‌کرد، منظره‌ی عجیبی داشت. از سگ‌ها صدایی درنمی‌آمد، فقط در یک دایره دنبال هم می‌دویدند وباز می دویدند.
شاید که پیرزن، پیش از مرگش، این کار آن‌ها را دیده باشد. شاید دو سه بار از خواب پریده باشد و با چشمان پیر بی‌فروغش آن منظره‌ی عجیب را تماشا کرده باشد.
حالا دیگر پیرزن چندان سرما را حس نمی‌کرد. فقط خواب‌آلود بود. جان آدمی به زودی از تن در نمی‌رود. شاید پیرزن دیگر چیزی نمی‌فهمید. شاید خواب دوران دختریش را در خانه‌ی آلمانی‌ها می‌دید و یا پیش از آن‌، که کودکی بیش نبود و یا پیشتر از آن که مادرش رهایش کرد و رفت.
خواب‌هایش خوش و شیرین نبود. چرا که حوادث خوش و شیرینی در زندگی‌اش اتفاق نیفتاده بود. گاهی یکی از سگ‌های «گریمس» از حلقه خارج می‌شد و مقابل پیرزن می‌ایستاد، پوزه‌اش را به صورت پیرزن نزدیک می‌کرد. زبان سرخش آویزان بود.
شاید دویدن سگ‌ها نوعی سوگواری باشد. شاید آن غریزه‌ی بدوی گرگی که همراه با شب و دویدن دورانی، در آن‌ها به‌وجود آمده بود به نحوی آن‌ها را ترسانده باشد.
«حالا دیگر ما گرگ نیستیم. ما سگیم، خادم انسان‌ها. ای انسان! زنده بمان! با مرگ انسان، ما دوباره گرگ می‌شویم.»
وقتی یکی از سگ‌ها به جایی که پیرزن نشسته بود و کوله بارش را به درختی تکیه داده بود آمد و پوزه‌اش را به صورت پیرزن نزدیک کرد راضی به نظر آمد و دوباره برگشت و با سگ‌های دیگر به دویدن مشغول شد. آن شب، قبل از مرگ پیرزن، همه‌ی سگ‌های« گریمس» همین کار را کردند. من، همه‌ی این‌ها را بعدها که بزرگ شدم و مردی شدم فهمیدم.
زیرا یک بار، در یک شب زمستانی دیگر، یک گله سگ را در جنگل دیدم که همین کار را می‌کردند. سگ‌ها منتظر بودند بمیرم. هم‌چنان که وقتی بچه بودم در انتظار مرگ پیرزن بودند، اما در آن زمان من جوان بودم و خیال مردن نداشتم.
پیرزن آرام و راحت جان داد. وقتی مرد وهنگامی که یکی از سگ‌های« گریمس» به او نزدیک شد و او را مرده یافت، همه‌ی سگ‌ها از دویدن باز ایستادند و دور او گرد آمدند.
پیرزن دیگر مرده بود. اگر زنده بود سگ‌های« گریمس» را خوراک می‌داد، اما حالا چه؟
کوله‌بارش، آن کیسه‌ی جای گندم که یک تکه گوشت نمک‌سود و جگری که قصاب به او داده بود و خرده گوشت‌ها واستخوان‌های سوپ در آن بود، به پشتش بسته بود. قصاب شهر ناگهان، حس ترحم و عاطفه‌اش غلیان کرده بود، کیسه‌ی جاگندمی او را چنان انباشته بود که برای پیرزن بار گرانی شده بود.
و حالا برای سگ‌ها بار گرانی بود.
4
یکی از سگ‌های« گریمس» ناگهان از میان سگ‌های دیگر بیرون پرید و به باری که به پشت پیرزن بسته بود حمله کرد. اگر سگ‌ها واقعاَ گرگ بودند، این یکی رهبرشان بود. هر کار که او می‌کرد آن‌های دیگر هم می‌کردند.
همه‌ی آن‌ها، دندان‌هایشان را به کیسه‌ی جاگندمی که پیرزن با ریسمانی محکم به پشت خود بسته بود فرو می‌کردند.
سگ‌ها پیرزن را به زمین صاف کشاندند. لباس کهنه‌اش زود پاره شد و از سرشانه‌هایش پایین افتاد.
یکی دو روز بعد، وقتی او را پیدا کردند لباسش تا پایین دریده بود اما سگ‌ها به بدنش آسیب نرسانده بودند. تنها گوشت‌های توی کیسه‌ی جاگندمی را خورده بودند. وقتی او را پیدا کردند تنش یخ‌زده بود و خشک شده بود و شانه‌هایش آن‌قدر باریک و بدنش چنان لاغر شده بود که پس از مرگ چون اندام ظریف دختری جوان به نظر می‌رسید.
در دوران بچگی من، این‌گونه اتفاق‌ها در شهرهای « غرب میانه» در دهات نزدیک شهر، رخ می‌داد. یک شکارچی که به شکار خرگوش رفته بود، جسد پیرزن را پیدا کرده بود اما به آن دست نزده بود. یک چیز، آن رد پای دایره مانند میان زمین صاف برف پوشیده، خاموشی آن دیار، جایی که سگ‌ها به جسد پیرزن حمله کرده بودند تا کیسه‌ی جاگندمی را بکشند یا آن را بدرند- یک چیزی- شکارچی را رم داده بود و او هم با شتاب به شهر آمده بود.
شکارچی به یک دکان بقالی آمد و دیده‌هایش را تعریف کرد. بعد، به یک دکان خرازی رفت وسپس به یک داروخانه. مردم کم‌کم در پیاده‌روها گرد آمدند و بعد همگی راهی را که به جنگل می‌رسید درپیش گرفتند.
برادرم باید دنبال کارش می‌رفت و روزنامه‌ها را توزیع می‌کرد. همه به جنگل می‌رفتند. مرده‌شوی می‌رفت وکلانتر هم می‌رفت. بعضی‌‌ها سوار کالسکه شدند و به جایی که راه از جاده جدا می‌شد و به جنگل می‌پیچید راندند اما اسب‌ها که خوب نعل‌بندی نشده بودند در جاده‌های لغزان، لیز می‌خوردند و این بود که سواره‌ها، از ما که پیاده می‌رفتیم، زودتر نرسیدند.
کلانتر شهر مرد تنومندی بود و پایش در یکی از جنگ‌های داخلی آسیب دیده بود. عصایی سنگین در دست داشت و لنگ‌لنگان می‌رفت. من و برادرم، پابه‌پای او می‌رفتیم و هم‌چنان که می‌رفتیم مردها و بچه‌های دیگر هم به جمعیت می‌پیوستند.
وقتی به جایی که پیرزن از جاده جدا شده بود رسیدیم هوا دیگر تاریک شده بود. اما ماه بیرون آمده بود. کلانتر شهر گمان می‌کرد قتلی رخ داده است و پی‌درپی شکارچی را سوأل‌پیچ می‌کرد. شکارچی با تفنگی که به شانه‌اش حمایل بود پیش می‌رفت. سگ‌ها هم پابه‌پای او می‌رفتند. کمتر اتفاق می‌افتد که یک شکارچی خرگوش تا این حد مشهور بشود. از این موقعیت تا آن‌جا که ممکن بود استفاده می‌برد و جمعیت و کلانتر را رهبری می‌کرد: «من زخمی روی بدنش ندیدم. دختر قشنگی بود، صورتش توی برف‌ها پنهان شده بود.نه، من او را نمی‌شناختم.» در حقیقت شکارچی جسد را از نزدیک ندیده بود. وحشت کرده بود. ممکن بود پیرزن را به قتل رسانده باشند و ممکن بود کسی از پشت درخت‌ها خیز بردارد و او را هم به قتل برساند؛ در جنگل، نزدیکی‌های غروب، هنگامی که درخت‌ها همه لختند و برف زمین را پوشانده و خاموشی و سکوت همه جا را فرا گرفته است چیز چندش‌آوری بر جسم آدمی اثر می‌گذارد. اگر چیزی عجیب و وهمی نزدیکت اتفاق بیفتد تنها فکری که به سرت می‌زند این است که به سرعت هرچه تمام‌تر از آن‌جا دور شوی.
گروه مردها و بچه‌ها به جایی که پیرزن مزرعه را طی کرده بود رسیدند. همگی دنبال کلانتر شهر و شکارچی از شیب ملایمی بالا رفتند و به جنگل داخل شدند.
من و برادرم، خاموش بودیم. او بسته‌ی روزنامه‌ها را که در کیفی از شانه‌هایش آویزان بود با خود داشت. وقتی به شهر برمی‌گشت مجبور بود پیش از آن‌که برای شام به خانه برود، روزنامه‌ها را توزیع کند. اگر من هم با او می‌رفتم- او در رفتن من شکی نداشت- هر دو دیر به خانه می‌رسیدیم و مادرم یا خواهر کوچکم مجبور بودند شام ما را گرم کنند.
خوب، در عوض چیزی برای تعریف کردن داشتیم. یک پسربچه همچو فرصتی را کمتر به دست می‌آورد. این از خوش‌شانسی ما بود که تصادفاَ موقعی که شکارچی به دکان بقالی رسید ما هم با او داخل شدیم. شکارچی دهاتی بود. هیچ‌کدام از ما پیشتر او را ندیده بودیم.
حالا دیگر مردها به زمین صاف توی جنگل رسیده بودند. در این جور شب‌های زمستانی، تاریکی زود فرا می‌رسد، اما آن شب قرص کامل ماه همه جا را روشن کرده بود. من و برادرم نزدیک درختی که پیرزن زیر آن مرده بود ایستادیم. پیرزن که یخ‌زده در روشنی ماه، دراز کشیده بود، پیر به نظر نمی‌آمد. یکی از مردها او را روی برف‌ها پشت ورو کرد و من همه چیز را دیدم. بدنم از احساس درونی عجیبی لرزید، همین‌طور برادرم. شاید هم از سرما بود.
هیچ‌کدام ما، پیش از آن، بدن یک زن را ندیده بودیم. شاید این برف بود که به بدن یخ‌زده‌اش چسبیده بود و او را آن‌قدر مرمرین کرده بود. همراه با جمعیتی که از شهر آمده بود، هیچ زن نبود، یکی از مردها- آهنگر شهر- پالتوش را کند و روی او پهن کرد. و بعد او را در بغل جمع کرد به سوی شهر راه افتاد و همه خاموش او را دنبال کردند. در آن موقع هیچ‌کس او را نمی‌شناخت.
5
من همه‌چیز را دیده بودم، آن نقش بیضی شکل میان برف‌ها، آن رد پای مینیاتوری سگ‌ها را دیده بودم. دیده بودم که چگونه آدم‌ها گیج و منگ شده بودند. آن شانه‌های لخت و سفید جوان‌نما را دیده بودم و پچ‌پچ تفسیر‌آمیز مردها را شنیده بودم.
مردها، گیج و منگ بودند. جسد را به مرده‌شوی‌خانه بردند. وقتی آهنگر، شکارچی، کلانتر و چند نفر دیگر داخل شدند در را بستند. اگر پدرمان آن‌جا بود شاید می‌توانست داخل شود اما ما بچه‌ها نمی‌توانستیم.
من و برادرم برای توزیع بقیه‌ی روزنامه‌ها از آن‌جا رفتیم و وقتی به خانه رسیدیم این برادرم بود که داستان را تعریف کرد.
من چیزی نگفتم و فوراَ به رخت‌خواب رفتم. شاید از تعریف او راضی نبودم.
بعدها، باید تکه‌های دیگری از داستان پیرزن را در شهر شنیده باشم. روز بعد پیرزن را شناختند و بازجویی شروع شد.
شوهر و پسرش را در جایی یافتند و به شهر آوردند. کوشش آن‌ها در این بود که آن دو را با مرگ پیرزن مربوط کنند. نتیجه‌ای نبخشید. آن‌ها دلایل کافی داشتند.
اما تمام شهر بر ضد آن‌ها بود. آن دو ناچار بودند از شهر خارج شوند. به کجا رفتند، من هرگز نشنیدم. من فقط آن منظره‌ی درون جنگل، آدم‌هایی که دورتادور ایستاده بودند، آن بدن لخت دخترانه، آن صورتی که زیر برف‌ها پنهان شده بود، آن رد پایی را که از دویدن سگ‌ها بر جای مانده بود و آن آسمان صاف و سرد زمستانی بالای سرمان را به یاد دارم. تکه‌های سفید ابر در آسمان می‌گذشتند و شتاب‌زده از بالای زمین صاف بین درخت‌ها رد می‌شدند.
منظره‌ی جنگل، ناخودآگاه، پایه و اساس این داستان واقعی شده بود که حالا می‌کوشم آن را برایتان تعریف کنم. می‌دانید، قطعات آن را، می‌بایست مدت‌ها بعد از آن واقعه کم‌کم گلچین کرده باشم.
حوادثی اتفاق افتاد. وقتی دیگر جوانی شده بودم، در مزرعه‌ی یک آلمانی کاری گرفتم. دختر اجیری که آن‌جا کار می‌کرد از اربابش می‌ترسید. زن دهقان از او نفرت داشت.
من در آن‌جا چیزها دیدم. چندی بعد، در یک شب صاف و مهتابی زمستان، در جنگل، یک نوع ماجرای نیمه وهمی مرموزی با سگ‌ها داشتم. آن‌وقت‌ها که درس می‌خواندم، در یک روز تابستانی با یکی از رفقایم به شهر کوچکی که چند میل از شهر دور بود رفتیم و به خانه‌ای که پیرزن در آن زندگی می‌کرد رسیدیم. پس از مرگ او هیچ‌کس در آن‌جا زندگی نکرده بود. چفت و بست درها شکسته بود و شیشه‌ی دریچه‌ها خرد شده بود. هم‌چنان که من و دوستم در جاده ایستاده بودیم دو سگ، بی‌شک از سگ‌های ولگرد دهات، دوان دوان از گوشه‌های خانه بیرون آمدند. سگ‌های درشت هیکل تنومندی بودند. به کنار پرچین خانه آمدند و از آن‌جا به ما که در جاده ایستاده بودیم خیره شدند.
هم‌چنان که بزرگ می‌شدم، تمام این چیزها، داستان مرگ پیرزن، برایم به سان آهنگی بود که از راهی دور به گوش برسد، آهنگی که نت‌های آن را می‌بایست به تدریج و یکی پس از دیگری گلچین کرد تا چیزی از آن مفهوم شود.
زنی که مرد، انسانی بود که زندگیش وقف خورا ک دادن به حیوانات بود. این تنها کار همه‌ی دوران زندگیش بود. پیش از آن که به دنیا بیاید، در کودکی و هنگامی که زن جوانی بود در مزرعه‌ی آلمانی‌ها و هم‌چنین بعد از ازدواجش و وقتی دیگر پیر شده بود تا آن زمان که چشم از جهان فرو بست، به حیوانات خوراک می‌داد. به گاوها، جوجه‌ها، خوک‌ها، اسب‌ها و آدم‌ها خوراک می‌داد. دخترش در کودکی از دنیا رفته بود و به جز پسرش قوم و خویش نزدیکی نداشت. شبی که از دنیا رفت، شتاب‌زده به خانه می‌رفت و خوراک حیوانات را به دوش می‌کشید.
پیرزن در زمین صاف درون جنگل از دنیا رفت و حتی بعد از مرگ هم به خوراک دادن به حیوانات ادامه داد.
توجه دارید، مطلب این‌جاست. وقتی برادرم داستان را تعریف کرد، در آن شبی که به خانه برگشتیم و مادر و خواهرم نشستند و به آن گوش دادند، به گمانم او داستان را درک نکرده بود. مطلب را درک نکرده بود. خیلی جوان بود. من هم جوان بودم. چیزی این‌جور کامل، زیبایی خاصی دارد.
من کوششی در تأکید این مطلب ندارم. فقط توضیح می‌دهم که چرا از آن وقت تاکنون راضی نبوده‌ام. فقط به این علت از آن حرف می‌زنم که شاید شما بفهمید چرا من مجبور بوده‌ام همواره بکوشم که این داستان ساده را پی درپی باز بگویم.
نویسنده: شروود اندرسن
مترجمان: صفدر تقی‌زاده و محمدعلی صفریان

از: مرگ در جنگل از شروود اندرسن و 25 داستان از نویسندگان دیگر
چاپ اول: بهمن 1362- انتشارات نشرنو، تهران – حروف‌چین: ش. گرمارودی
* کتاب عجایب ( واینزبرگ، اوهایو)، ترجمه روحی افسر، انتشارات نیلوفر، چاپ دوم: تابستان 1384

جنگ

این داستانو یه زنه که تُو قطار دیدم برام تعریف کرد. واگن شلوغ بود، من هم دیدم کنارش یه جای خالیه و نشستم. یه مرد هم اون جا بود که باهاش نسبتی داشت – یه مرد لاغر با یه هیکل دخترونه که پالتوی کلفت و سنگین برزنتی تنش بود. از همونایی که راننده کامیونا تو زمستون می‌پوشن. مرده هی تو راهروی قطار بالا پایین می‌رفت، آخه منتظر این بود که جای من کنار زنه بشینه، البته من اون موقع اینو نمی‌دونستم. زنه یه صورت خیلی پهن و یه دماغ گنده داشت. غلط نکنم یه اتفاقی واسه ش افتاده بود. یا مشت خورده بود یا با صورت خورده بود زمین. آخه طبیعت هیچ وقت نمی‌تونه یه دماغ به اون پهنی و کلفتی و زشتی درست کنه. انگلیسی رو خوب بلد بود، شروع کرد با من حرف زدن. الان که دارم فکرشو می‌کنم، می‌گم شاید اون موقع از دست اون مرد کت برزنت قهوه ایه ذله شده بود. شاید چند روز یا چند هفته باهاش مسافرت کرده بود. واسه همینم خوشحال بود که می‌تونه حداقل چند ساعت با یکی دیگه اختلاط کنه. همه وضعیت یه قطار شلوغو اونم وسطای شب می‌دونن چیه. ما داشتیم دقیقن از وسط آیووای شرقی و نبراسکای غربی رد می‌شدیم. این جاها چند روزی بارون اومده بود و زمین زیر آب بود. آسمون صاف بود و ماه اومده بیرون. منظره‌ی اون ور پنجره‌ی واگن هم عجیب شده بود هم به طرز وحشتناکی قشنگ بود. حتمن حس منو می‌گیرین: درختای سیاه با تنه‌های لخت که دسته دسته کنار هم وایسادن، همون جوری که تُو همه‌ی روستاها هست. چاله‌های آب با عکس ماه که توشون افتاده بود و مثل وقتی که قطار تند می‌ره، تند می‌رفت. تلق تلق واگنا، چراغای خونه‌های توی مزرعه‌ها که اون دور دورا بودن. و بعضی وقتا هم یه دسته چراغ که مال شهری بود که قطار همین طور که به سمت غرب می‌رفت ازش رد می‌شد. زنه تازه از لهستان جنگ زده اومده بود بیرون. با عشقش از اون مملکت نکبتی زده بود بیرون، البته فقط خدا می‌دونه با چه معجزه ای. اون باعث شد که جنگو بفهمم، آره اون زنه این کارو کرد و قصه‌ای رو واسه م گفت که الان می‌خوام واسه شما بگم. اولای حرفامونو یادم نیست، اینو هم نمی‌تونم بهتون بگم که چطوری حال عجیب من و اون با هم قاطی شدن تا جایی که داستانی رو که برام تعریف کرد شد یه تیکه از اون شب پر رمز و راز و پرمعنی اون ور پنجره‌ی واگن. یه گروه از آواره‌های لهستانی که یه آلمانی مسئولشون بود داشتن تُو جاده می‌رفتن. آلمانیه یه مرد ریشوی احتملا پنجاه ساله بود. اون جوری که من تصورش کردم، شبیه این استاد زبونای خارجی تو یکی از دانشگاه‌های خودمون بود؛ مثل "دموآن" تُو "آیووا" یا "اسپرینگفیلد" تُو "اوهایو". می‌تونست یه آدم خوش بنیه با یه هیکل تُوپر باشه، از اونا که هیچ وقت غذاهای آشغال نمی‌خورن. شاید هم می‌تونست یه عشق کتاب باشه که فکرش طرف فلسفه‌های نظامیه. شاید چون یه آلمانی بود و روحش طرف فلسفه‌ی قدرت آلمانی شیب پیدا کرده بود، پاش به جنگ کشیده شده بود. گمونم یه فکر دیگه هم توی کله ش بود که همه ش اذیت اش می‌کرد و واسه همین هم واسه این که بتونه از ته دل به دولتش خدمت کنه، کتابایی می‌خوند که بتونه احساسات شو واسه اون چیز قوی و وحشتناکی که واسه ش می‌جنگید تقویت کنه. چون پنجاه رو رد کرده بود، تُو خط مقدم نبود، اما مسئول آواره‌ها شده بود تا اونا رو از روستاهای نابودشده ببره به یه کمپ نزدیک یه خط آهن تا اون جا بتونن یه غذایی بخورن. همه‌ی آواره‌ها کشاورز بودن، همه غیر از این زنه که تُو این قطار آمریکایی با من بود، مادر هم که یه زن شصت و پنج ساله بود و همون مرده، عشقش. اونا از این خرده مالکا بودن و بقیه‌ی آواره‌های گروه رُو املاک اونا کار می‌کردن. توی این جاده‌ی روستایی تُو لهستان این گروه همین طور می‌رفتن و اون آلمانیه که مسئولشون بود با قدمای سنگین جلوشون حرکت می‌کرد و هی داد می‌زد که زودتر بیاین. خیلی خشن هی اصرار می-کردکه راه بیاین و اون زن شصت و پنج ساله که یه جورایی فرمانده‌ی گروه آواره‌ها بود هم تقریباً همون قدر خشن اصرار داشت که قدم از قدم بر نداره. توی اون شب بارونی تُو اون جاده‌ی گلی، یهو وایساد و گروه آواره‌ها هم دورش جمع شدن. مثل اسب چموش و کله شق کله شو تکون می‌داد و لهستانی بلغور می‌کرد. چیزی که پشت سر هم می‌گفت این بود: "می خوام تنها باشم، این چیزیه که می-خوام. همه‌ی چیزی که الان توی دنیا می‌خوام اینه که تنها باشم." بعدش آلمانیه اومد طرفش و دستشو انداخت پشت زنه و هلش داد جلو. این قضیه شده بود یه اتفاق تکراری تو اون شب تاریک نکبتی. هی زنه وامی ساد، لهستانیه چیزایی می‌گفت و آلمانیه هلش می‌داد. معلوم بود این دو تا، یعنی آلمانیه و پیرزنه، شدیدن و از ته دل از هم متنفرن و حالشون از هم به هم می‌خوره. گروه سر راهش رسید به یه د سته درخت کنار یه نهر کم عمق. آلمانیه دست پیرزنو گرفت و کشید سمت نهر. بقیه هم دنبالشون راه افتادن. پیرزنه باز هم داشت همون حرفا رو می‌زد. می‌خوام که تنها باشم، همه چیزی که تو دنیا می‌خوام اینه که الان تنها باشم. آلمانیه وسط همون درختا با کبریتا و تیکه‌های چوب خشکی که توی یه کیف تسمه چرمی تو جیب کتش داشت یه آتیش درست کرد که کارش انقدر درست بود که در عرض چند دقیقه حسابی گرفت. بعد از تو جیب کتش توتون درآورد، نشست رو ریشه‌ی کلفت درختی که از تو خاک زده بود بیرون و شروع کرد به دود کردن توتون و زل زدن به آواره‌ها که اون طرف آتیش دور پیرزنه جمع شده بودن. آلمانیه خوابش برد. از همین جا بود که افتاد تو دردسر. حدود یه ساعت خوابید و وقتی بیدار شد، آواره-ها رفته بودن. حتماً می‌تونین تصور کنین که چطوری پرید تو نهر کم عمق و برگشت به جاده‌ی گلی و کلی تلاش کرد تا دوباره اونا رو پیدا کنه. کلی عصبانی بود، اما وحشت نکرده بود چون می‌دونست عینهو اینه که وقتی چوپون گله شو گم می‌کنه، باید اونقدر تو همون جاده برگرده عقب تا پیداشون کنه. بعدش هم وقتی آلمانیه رسید به گروه، اونو پیرزنه دست به یقه شدن. پیرزنه بی خیال حرفایی شد که راجع به تنها بودن و اینا می‌زد و پرید رو آلمانیه. با یکی از دستای پیرش ریش اونو گرفت و اون یکی دستش رو هم فرو کرد تو پوست کلفت گردنش. این درگیری کلی طول کشید. آلمانیه خسته شده بود و اونقدی که قیافه ش نشون می‌داد قوی نبود و ضعف کردنش باعث شد که دیگه نتونه با مشت پیرزنه رو بزنه. فقط شونه‌های لاغرشو گرفته بود که هی هل می‌داد و پیرزنه هم هی اونو به طرف خودش می‌کشید. این درگیری مثل این بود که یه مرد آویزون شده باشه به بند پوتینش و بخواد بکشدش تا از جاش بلند شه. هر دوشون حسابی درگیر بودن و هیچ علاقه‌ای به تموم کردن دعوا نداشتن اما خب از نظر فیزیکی هم چندان قوی نبودن. واسه همین روحاشون درگیری رو ادامه دادن. زنی که تو قطار بود دقیقاً منو شیرفهم کرد که چطوری، اما خب یه کم سخته که این حسو به شما منتقل کنم. تاریکی شب و رمز و راز قطار در حال حرکت دست به دست هم دادن تا من بفهمم. شب تاریک و جاده‌ی گلی دورافتاده مثل این بود که واقعن روحاشون به صورت فیزیکی دارن همو می‌زنن. فضا پر از درگیری بود و آواره‌ها دور هم جمع شده بودن و همین جوری می‌لرزیدن. لرزیدنشون هم از سرما بود و هم از خستگی، اما خب یه چیز دیگه هم بود. توی هوای اطرافشون خوب حس می‌کردن که یه چیز عجیب داره اتفاق می‌افته. زنه به من گفت که خودش و مردش با کمال میل حاضر بودن جونشونو بدن تا یا اونا بس کنن یا اینکه یه نفر آتیش روشن کنه. می‌گفت مثل این بود که دو تا باد به جون هم افتاده باشن، مثل این بود که ابرا سفت بشن و بزنن به تیپ همدیگه تا اون یکی رو از آسمون بندازن بیرون. بعدش درگیری تموم شد و پیرزنه و آلمانیه خسته و کوفته افتادن کف جاده. آواره‌ها دورشون جمع شدن و منتظر موندن. اونا فکر می‌کردن یه چیز دیگه هم قراره اتفاق بیفته یا این که در واقع می‌دونستن یه چیز دیگه اتفاق می‌افته. این حسشون خیلی قوی بود، متوجه منظورم که می‌شین، بعدش چسبیدن به همدیگه و یه کم هم وزوز کردن. چیزی که بعدش اتفاق افتاد کل نکته‌ی قصه س. زنی که تو قطار باهام بود واضح توضیح داد. برام گفت که روحا بعد از اینکه دعواشون تموم شد برگشتن توی بدنا اما روح پیرزن رفت تو تن آلمانیه و روح آلمانیه رفت تو تن پیرزنه. خب بعدش هم که البته همه چی مشخصه دیگه. آلمانیه نشست وسط جاده و سرشو تکون می‌داد می-گفت می‌خواد تنها باشه و تمام چیزی که تو دنیا می‌خواد اینه که تنها باشه، پیرزن لهستانیه هم یه سری کاغذ از جیب آلمانیه درآورد و با خشونت شروع کرد به هدایت کردن گروه به سمت مخالف جاده، اگر هم کسی احساس خستگی می‌کرد با دست هلش می‌داد. بعد از اون هم کلی داستان بود. عشق زنه که یه معلم مدرسه بود کاغذا رو می‌گیره و خودشو عشقش از کشور می‌زنن بیرون. اما خب من جزئیاتش دیگه یادم نیست. تنها چیزی که دقیق یادمه اینه که آلمانیه که وسط جاده نشسته بود و هی می‌گفت می‌خوام تنها باشم، از اون طرف هم مادر پیر و خسته‌ی لهستان بود که با خشونت همراهای خسته و کوفته شو مجبور می‌کرد تو تاریکی شب راه برن تا برسن به دیار خودشون.
نویسنده: شروود اندرسون
مترجم: مهدی صادقی

درباره نویسنده:
شروود اندرسون یکی از نویسندگان و شاعران عصر طلایی داستان کوتاه در آمریکاست. او در 1876 در ایالت اوهایو در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد. او هیچ گاه تحصیلات منظمی نداشت و برای کسب درآمد به کارهایی چون دوچرخه سازی و تبلیغات تجاری و رنگ سازی مشغول شد و در حوالی سال 1913 به ادبیات روی آورد. تربیت و پیدایش نویسندگانی چون جان اشتاین بک، ارنست همینگوی، و ویلیام فاکنر را به او تاثیرش بر نویسندگان نسل جدید آمریکا نسبت می‌دهند. شروود اندرسون در 8 مارس 1941 درگذشت.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.