داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

وقتی که مارتا هیل در‌ِ بیرونی را باز کرد و باد شمال، تنش را گزید، با عجله برگشت و دنبال روسری پشمی‌اش گشت. وقتی هم که همان‌قدر عجول آن را دور سرش می‌پیچید، آشپزخانه به سرعت از جلوی چشمانش گذشت و عصبانی شد. چیزی که به خاطر آن از خانه بیرون می‌زد یک اتفاق معمولی نبود؛ به‌نوعی از هر اتفاق معمولی که تا آن زمان در دیکسون کانتی، رخ داده بود مهم‌تر بود. اما آشپزخانه هم در وضعیتی نبود که بتوان آن را به حال خود ر‌ها کرد. نان، آمادة هم زدن بود. نصف آرد را غربال کرده بود و نصف دیگرش مانده بود. از کار‌های نیمه‌کاره، حالش به هم می‌خورد.
دستش به همین کار‌ها بند بود که گروهی که از شهر می‌آمد، توقف کرد تا آقای هیل را هم با خود ببرد. بعد، کلانتر دوان دوان آمد که بگوید همسرش دوست دارد خانم هیل هم همراه آن‌ها باشد، و با نیش باز ادامه داد، فکر می‌کند همسرش ترسیده و می‌خواهد زن دیگری هم با آن‌ها باشد. خانم هیل هم مجبور شد هر کاری که در دست داشت به حال خود ر‌ها کرده و به آن‌ها ملحق شود.
در همین حال، سر و صدای شوهر عجولش بلند شد: «مارتا، مردم رو توی سرما منتظر نذار!»
بار دیگر، در‌ِ بیرونی را باز کرد. این بار به طرف درشکة بزرگ‌ِ یک اسبه‌ای که دو ردیف صندلی داشت و سه مرد و یک زن در آن منتظر‌ِ او بودند به راه افتاد.
بعد از این که لباس بلند و گشادش را دورش جمع کرد، بار دیگر به زنی که روی صندلی‌ِ عقب نشسته بود نگاه کرد. سال قبل، خانم پیترز را در بازار محله دیده بود. چیزی که از او به یاد داشت این بود که به او نمی‌آمد زن کلانتر باشد. کوچک و لاغر اندام بود و صدای نازکی داشت. خانم گورمن، همسر‌ِ کلانتر‌ِ قبلی، قبل از عزل‌ِ گورمن و روی کار آمدن‌ِ پیترز، صدایش طوری نشان می‌داد که با ادای‌ِ هر کلمه، انگار خود‌ِ قانون است که حرف می‌زند. اما همان‌قدر که به خانم پیترز نمی‌آمد زن‌ِ کلانتر باشد، پیترز خودش جور او را می‌کشید و کلانتر تمام‌عیاری می‌نمود. از آن تیپ مرد‌هایی بود که بی‌برو و برگرد رأی می‌آورند. تنومند بود و صدای درشتی داشت. بخصوص اینکه با کسانی که مطیع قانون بودند خوش‌مشرب بود و برای کسی جای تردید باقی نمی‌ماند که خیلی خوب مجرمین و بی‌گنا‌هان را از هم باز می‌شناسد.
خانم هیل در چنین افکاری غرق بود که یک آن، از ذهنش گذشت همین مردی که با همة آن‌ها آن‌چنان گرم گرفته است، حالا به‌عنوان کلانتر با آن‌ها به خانة رایت‌ها می‌آید.
بالاخره خانم پیترز به خود جرأت داد و درآمد که: این موقع سال، بیرون‌ِ شهر چندان زیبایی نداره!
گویی فکر می‌کرد آن‌ها هم مثل مرد‌ها باید سر صحبت را باز کنند.
از تپة کوچکی بالا رفتند. خانم هیل با دیدن محل زندگی خانم رایت، احساس کرد رغبتی برای حرف زدن ندارد. به خاطر همین، پاسخ‌ِ خانم پیترز را نیمه تمام گذاشت. در این صبح سرد‌ِ ماه مارس، جای بسیار دلگیری به نظر می‌رسید. همیشه این‌طور بود. در یک گودی واقع شده بود. درخت‌های سپیدار‌ِ دور و بر آن هم، بیننده را دلگیر می‌کرد. مرد‌ها به آنجا چشم دوخته بودند و دربارة ماجرایی که اتفاق افتاده بود حرف می‌زدند. وکیل مدافع منطقه، به یک طرف‌ِ درشکه خم شده بود و از جایی که به آن نزدیک می‌شدند چشم برنمی‌داشت. وقتی که دو زن، پشت سر مرد‌ها از در‌ِ آشپزخانه وارد خانه می‌شدند، خانم پیترز با نگرانی گفت: «خوشحالم که با من اومدید!»
حتی بعد از رسیدن‌ِ روی پلة جلوی در و گرفتن دستگیره، مارتا هیل یک آن، احساس کرد نمی‌تواند از آستانة در بگذرد. دلیل سادة آن هم ظاهراً این بود که قبلاً این کار را نکرده بود. بار‌ها به ذهنش خطور کرده بود: «باید برم و خانم مینی‌فاستر رو ببینم.»
او هنوز برایش مینی فاستر بود. هرچند در این بیست سال گذشته، مردم او را به اسم خانم رایت می‌شناختند. همیشه هم کاری پیش می‌آمد و مینی فاستر از یادش می‌رفت. اما این بار قضیه فرق می‌کرد.
مرد‌ها به طرف اجاق رفتند. زن‌ها نزدیک در، کنار هم ایستادند. هندرسون‌ِ جوان، وکیل مدافع منطقه، برگشت و گفت: «خانم‌ها تشریف بیاورید کنار آتش!»
خانم پیترز یک قدم جلو رفت. ایستاد. سپس گفت: «من… سردم نیست.»
و هردو، همان‌طور کنار در ایستادند. آنقدر به در نزدیک بودند که نمی‌توانستند همة آشپزخانه را از نظر بگذرانند.
مرد‌ها چند لحظه‌ای به ستایش کار خوب کلانتر، که معاون خود را صبح‌ِ همان روز فرستاده بود برای آن‌ها آتش روشن کند پرداختند. بعد، کلانتر پیترز، از آتش فاصله گرفت. دکمه‌های بالاپوش خود را باز کرد و دست‌هایش را روی میز آشپزخانه گذاشت. انگار که آماده می‌شود رسماً کاری را آغاز کند، با صدایی نیمه‌رسمی گفت: «خوب، حالا آقای هیل، قبل از اینکه به چیزی دست بزنیم، هر چیزی رو که دیروز صبح اومدی اینجا و دیدی برای آقای هندرسون تعریف کن.»
وکیل مدافع، که در حال وارسی آشپزخانه بود برگشت و به کلانتر گفت: «راستی، چیزی از جاش ت(ک*ن) خورده یا اینکه همه‌چیز همون‌طوره که شما دیروز دیدید؟»
پیترز نگاهش را از گنجه به ظرفشویی و از آنجا به صندلی گهواره‌ای فرسوده‌ای که کمی با میز آشپزخانه فاصله داشت چرخاند و گفت: «درست، همون‌طوره!»
وکیل گفت: «باید دیروز کسی رو می‌ذاشتیم اینجا بمونه!»
کلانتر در پاسخ با نیمچه حرکتی که می‌رساند از وقایع دیروز دل خوشی ندارد، گفت: «آخه دیروز؛ اجازه بدید عرض کنم که مجبور شدم فرانک رو به خاطر اون مردکی که دیوونه شده بود بفرستم به موریس سنتر. واسه همین دیروز دستم بند بود. جورج، می‌دونستم که تو امروز از ا‌ُ‌هاما برمی‌گردی، تا جایی که دیروز یه دور به همه چیز نگاه کردم…»
وکیل، با حالتی که انگار اهمیتی به گذشته‌ها نمی‌دهد، گفت: «خوب، آقای هیل! تعریف کنید دیروز صبح که آمدید اینجا، چه شد؟»
خانم هیل که هنوز به در تکیه داده بود دلشورة مادری را داشت که فرزندش می‌خواهد چیزی را فاش کند. لویس معمولاً طفره می‌رفت و داستان می‌بافت و همه چیز را به هم می‌ریخت. امیدوار بود شوهرش صریح و ساده حرف بزند. حرف زیادی نزند و کار‌ِ مینی فاستر را خراب‌تر نکند. آقای هیل، کمی تعل‍ّل کرد. همسرش متوجه غیر عادی بودن حالت او شد. طوری رفتار می‌کرد که انگار ایستادن در آشپزخانه و بازگویی‌ِ ماجرایی که دیروز صبح در آنجا دیده بود حال او را خراب می‌کند. بار دیگر وکیل مدافع گفت: «خوب، آقای هیل؟!»
همسر‌ِ خانم هیل درآمد: «من و هری با بار‌ِ سیب‌زمینی راه افتادیم به طرف شهر.»
هری پسر بزرگ خانم هیل بود. او اینجا با آن‌ها نبود. دلیلش هم معلوم است، چون بار سیب‌زمینی دیروز به شهر نرسید و او امروز صبح آن را می‌برد. بنابراین زمانی که کلانتر دنبال آقای هیل رفته بود تا با آن‌ها به محل زندگی آقای رایت بیاید و ماجرا را برای وکیل مدافع تعریف کند و همه چیز را از نزدیک نشان دهد، او اصلاً در خانه نبود. به همة دلواپسی‌های خانم هیل این نگرانی هم اضافه شد که نکند هری لباس گرم نپوشیده راه بیفتد. هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌دانستند باد شمال چه زهری دارد.
هیل با حرکت دست به جاده‌ای که همین چند لحظه پیش از آن سرازیر شده بودند اشاره کرد و گفت: «ما از این راه اومدیم و همین که چشمم به خونه‌هه افتاد، به هری گفتم و می‌رم ببینم می‌تونم جان رایت رو راضی کنیم یه تلفن بگیره. می‌دونید، تا نتونم کسی رو راضی کنم با من تقاضای تلفن کنه، برای این جادة فرعی خط نمی‌کشن. البته می‌کشن، ولی من از پس پولش بر نمی‌آم. یه بار قبلاً با رایت راجع بهش حرف زدم، اما اون منو دست به سر کرد و گفت مردم زیاد حرف می‌زنن، اون هم غیر از سکوت و آرامش هیچ چی نمی‌خواست. فکر می‌کنم خودتون بدونید اون خودش چقدر حرف می‌زد. ولی گفتم شاید برم توی خونه جلوی زنش راجع به تلفن با‌هاش حرف بزنم و بگم زن‌ْ جماعت، همه‌شون تلفن‌بازند. توی این جادة دورافتاده به درد می‌خوره و از این حرف‌ها.
خوب، به هری گفتم که راجع به همین موضوع می‌خوام با جان حرف بزنم. هرچند همون موقع این رو هم بهش گفتم که اصلاً معلوم نیست براش اهمیتی هم داره که زنش چیزی می‌خواد یا نه…»
حالا چانه‌اش گرم افتاده بود و چیز‌های بی‌ربط می‌گفت. خانم هیل، تقلا کرد نگاه شوهرش را متوجه خودش کند. اما از بخت خوب‌ِ او، وکیل مدافع، حرف او را قطع کرد و گفت: «آقای هیل، بعداً راجع به این قضیه حرف می‌زنیم. ازش بدم نمی‌آد، اما چیزی که الان علاقه دارم بهش بپردازیم اینه که وقتی اومدی اینجا چه اتفاقی افتاد؟»
این بار آقای هیل، بسیار سنجیده و با دقت درآمد: «نه چیزی دیدم و نه چیزی شنیدم. در زدم. هیچ صدایی از توی خونه نیومد. می‌دونستم که باید تا اون موقع بیدار باشند. ساعت از هشت گذشته بود. دوباره در زدم. این دفعه بلندتر. به نظرم شنیدم که یه نفر گفت: «بفرمایید!» مطمئن نبودم. هنوز هم مطمئن نیستم. ولی در رو باز کردم. این در رو!»
دستش را به طرف دری که دو زن در کنارش ایستاده بودند دراز کرد: «و اونجا، روی اون صندلی‌ِ گهواره‌ای…»
به آن اشاره کرد: «خانم رایت نشسته بود.»
همة افرادی که در آشپزخانه بودند به صندلی گهواره‌ای نگاه کردند. خانم هیل پیش خود فکر کرد اصلاً به مینی فاستر نمی‌آمد که صندلی‌اش این باشد. مینی فاستری که بیست سال پیش دیده بود. صندلی‌ِ رنگ و رو رفته‌ای بود، میله‌های چوبی‌ِ پشت آن به عقب خم شده بود و از وسط، میله‌ای نداشت و یک طرف‌ِ آن هم فرو رفته بود. وکیل مدافع به تحقیق خود ادامه داد: «قیافه‌اش چه‌جوری بود؟»
هیل پاسخ داد: «خوب، غیر عادی بود!»
ـ منظورت از غیر عادی چیه؟
این را که پرسید دفترچه یادداشت و مدادی درآورد. خانم هیل از این کار خوشش نیامد. همان‌طور ز‌ُل زد به شوهرش. انگار که می‌خواست به او بفهماند چیز‌های بی‌ربطی نگوید که وارد دفترچه شده و برای او دردسر بسازد. دیدن مداد، انگار روی هیل هم بی‌اثر نبود. چون این بار، محافظه‌کارانه‌تر ادامه داد: «خوب، مثل این بود که نمی‌دونست چیکار می‌خواد بکنه. یه جور‌هایی… وامونده بود.»
ـ با اومدن تو چه حالی بهش دست داد؟
ـ خوب، فکر نمی‌کنم براش هیچ فرقی داشت… زیاد توجهی نکرد. گفتم: «چطورین خانم رایت؟ سرده، نه؟» اون هم گفت: «سرده؟» و به چین دادن دامنش ادامه داد. خوب، من تعجبم شده بود. از من نخواست که برم بغل اجاق، یا بشینم. همون‌طور نشست اون‌جا و حتی به من نگاه هم نکرد. من هم گفتم: «می‌خوام جان رو ببینم.» بعدش، خندید. اگه خنده نبود پس چی بود؟ یاد هری و بقیه که بیرون بودند افتادم. واسه همین با تندی گفتم: «می‌تونم جان رو ببینم؟» یه جور‌هایی مثل کودن‌ها گفت: «نه.» گفتم: «خونه نیست؟» بعد به من نگاه کرد. گفت: «هست. خونه هست.» پرسیدم: «پس چرا نمی‌بینمش؟» دیگه از دستش عصبانی شده بودم. گفت: «آخه مرده!» همونطور آروم و بی‌خیال بود. و دامنش رو چین می‌داد. مثل موقعی که چیزی رو می‌شنوی و نمی‌فهمی گفتم: «مرده؟!» فقط سرش رو ت(ک*ن) داد. یه ذره هم حالیش نبود. اما هی جلو و عقب نهله می‌زد. گفتم: «آخه کجاست؟!» نمی‌دونستم چی بگم.»
آقای هیل به اتاق بالا اشاره کرد و گفت: «طبقة بالا رو نشون داد؛ این‌جوری. به سرم زد، خودم برم بالا. تا اینجاش نمی‌دونستم چیکار کنم. از اونجا اومدم اینجا. بعد گفتم: «چرا؟ واسه چی مرد؟!» گفت: «واسه طناب دور گردنش!» و همون‌طور دامنش رو چلوند.»
آقای هیل صحبتش را قطع کرد و همان‌طور سر پا به صندلی گهواره‌ای خیره شد. انگار هنوز زنی را که صبح روز قبل آنجا نشسته بود می‌دید. هیچ‌کس چیزی نگفت. انگار آن‌ها هم او را می‌دیدند.
بالاخره وکیل مدافع سکوت را شکست و پرسید: «و بعد تو چیکار کردی؟»
ـ رفتم بیرون، هری رو صدا کردم. فکر کردم شاید کمک بخوام. هری رو آوردم تو و رفتیم طبقة بالا.
صدایش دیگر چیزی بیشتر از زمزمه نبود: «اونجا بود. دراز به دراز افتاده بود روی….»
وکیل مدافع وسط حرف او دوید و گفت: «فکر می‌کنم بهتره بریم بالا. تو می‌تونی همه چیز رو نشون بدی. حالا همون‌طور بقیة ماجرا رو ادامه بده»
ـ خوب، اولین چیزی که به مغزم رسید این بود که طناب رو در بیارم. شده بود…»
یک‌بار دیگر حرفش را برید. صورتش منقبض شده بود.
ـ ولی عوضش هری رفت طرف اون و گفت: «نخیر، تموم کرده. بهتره ما هم به چیزی دست نزنیم.» بعدش هم رفتیم پایین. زنه همون‌طور نشسته بود. پرسیدم: «کسی رو خبر کرده‌این؟» اون هم با بی‌اعتنایی گفت: «نه!» هری با لحنی رسمی پرسید: «کی این کار رو کرد خانم رایت؟» اون هم از چین دادن به دامنش دست کشید و گفت: «نمی‌دونم!» هری گفت: «تو نمی‌دونی؟ مگه تو با‌هاش توی اتاق نخوابیده بودی؟» اون گفت: «چرا، ولی سرم رو پوشونده بودم.» هری گفت: «یه نفر طناب رو دور گردنش انداخت و خفه‌اش کرد و تو هم بیدار نشدی؟!» و اون هم گفت: «نه، بیدار نشدم!» به نظرم به حالت گیج و ب‍ُهت‌زدة ما پی برده بود. چون یه دقیقه بعد گفت: «خواب‌ِ من سنگینه.» هری می‌خواست سؤال‌های بیشتری ازش بکنه. اما من گفتم شاید این کار به ما مربوط نباشه. شاید باید بذاریم ماجرا رو اول برای بازپرس یا کلانتر تعریف کنه. واسه همین هری تا می‌تونست سریع خودش رو به خانوادة ریور در جادة بالادست که تلفن دارند، رسوند.
وکیل مدافع مدادش را آمادة یادداشت برداشتن کرد و پرسید: «و اون‌وقت که زنه فهمید شما دنبال بازپرس فرستادید چیکار کرد؟»
ـ از اون صندلی اومد روی این یکی.
هیل به صندلی کوچکی که در گوشه قرار داشت اشاره کرد: «همون‌طور اونجا نشست و دست‌هاش رو تو هم گذاشت و پایین رو نگاه کرد. احساس کردم باید کمی با‌هاش حرف بزنم. واسه همین گفتم اومدم که بپرسم جان حاضره تلفن بکشه یا نه؛ اینجا بود که شروع کرد به خندیدن، و بعد خنده‌اش رو برید و با ترس زل زد به من.»
با صدای حرکت مداد، مردی که ماجرا را تعریف می‌کرد سرش را بلند کرد و با عجله تصریح کرد: «نمی‌دونم، شاید هم نترسیده بود. بهتره نگم ترسیده بود. چیزی نگذشت هری برگشت. بعد دکتر لوید و شما آقای پیترز اومدین. فکر می‌کنم این همة چیزیه که شاید من بدونم و شما ندونید.»
این آخرین حرف را به راحتی ادا کرد، و انگار که خلاص شده باشد، کمی از جایش حرکت کرد. همه کم و بیش تکانی خوردند. وکیل مدافع به طرف راه‌پله حرکت کرد و گفت: «فکر می‌کنم باید اول بریم طبقة بالا. بعد می‌ریم بیرون، توی طویله و اطرافش.»
ایستاد و همة آشپزخانه را از نظر گذراند. از کلانتر پرسید: «شما معتقدید اینجا چیز مهمی گیر نیومد؟ چیزی که به هر نوع انگیزه‌ای مربوط باشه؟»
کلانتر هم به دور و بر خودش نگاه کرد. مثل اینکه بخواهد یکبار دیگر مطمئن شود، گفت: «اینجا غیر از خرت و پرت‌ِ آشپزخونه چیز دندون‌گیری نیست.»
کمی هم خنده چاشنی حرف خود کرد تا بی‌اهمیتی‌ِ اثاث آشپزخانه را رسانده باشد.
وکیل به کابینت نگاه می‌کرد. عجیب و غریب و بدقواره بود. نیمی کمد و نیمی قفسه بود. قسمت بالایی، در دیوار جاسازی شده بود و قسمت پایینی هم از همان کابینت‌های قدیمی آشپزخانه‌ای بود. انگار که عجیب و غریب بودن آن، توجه وکیل را هم جلب کرده باشد، صندلی برداشت. قسمت بالایی را باز کرد و داخل آن را نگاه کرد. بعد از لحظه‌ای دستش را به سرعت عقب کشید. چیز چسبناکی به دستش چسبیده بود. با اوقات تلخی گفت: «این هم یه خراب‌کاری درست و حسابی!»
دو زن نزدیک‌تر شدند، و در همین موقع، زن‌ِ کلانتر به خانم هیل نگاهی حاکی از طلب همدردی کرد و برای اولین بار د‌هان گشود: «وای، میوه‌اش!»
به طرف وکیل برگشت و توضیح داد: «دیشب که خیلی سرد شد، نگرانش بود. می‌گفت نکنه آتیش خاموش بشه و شیشه‌های مرباش بترکه.»
شوهر خانم پیترز زد زیر خنده و گفت: «محشره! امان از دست زن‌ها. به جرم قتل بازداشت شده و نگران مرباشه.»
وکیل جوان، لبانش را جمع کرد و گفت: «فکر می‌کنم قبل از اینکه کارمون با‌هاش تموم بشه باید نگران چیزی جد‌ّ‌ی‌تر از مربا‌هاش باشه.»
شوهر خانم هیل، با خوش‌قلبی‌ِ بزرگ‌منشانه‌ای گفت: «آخه، خوب، زن‌ها عادتشونه نگران چیز‌های کم‌اهمیت باشند.»
دو زن هر دو به هم کمی نزدیک‌تر شدند. هیچ‌کدام حرفی نزدند. وکیل مدافع گویی ناگ‌هان یادش آمد مراقب رفتار خود بوده و به فکر آینده‌اش باشد. با ادب‌ِ زن‌نوازانة یک سیاست‌مدار‌ِ جوان گفت: «اما با همة گرفتاری‌هاشون معلوم نیست بدون‌ِ خانم‌ها ما باید چیکار می‌کردیم!»
زن‌ها از خود نرمی نشان نداده و حرفی نزدند. او به طرف ظرفشویی رفت و دست‌هایش را شست. برگشت که با حوله غلطکی دستش را خشک کند؛ آن را چرخاند تا قسمت تمیزترش بیاید. رو به زن‌ها گفت: «خانم‌ها، مگه به خانم خانه‌دار می‌آد که حوله‌اش کثیف باشه؟»
و با پا به تابه‌های کثیف زیر‌ِ ظرفشویی لگد زد.
خانم هیل خشک و رسمی گفت: «مگه اون‌همه کار توی‌ِ مزرعه می‌زاره؟»
وکیل با اندکی تعظیم به او گفت: «همین‌طوره که می‌فرمایید. تازه، خیلی از خونه‌های مزرعه توی دیکسون کانتی رو می‌شناسم که همچین حوله‌های غلطکی هم ندارن.»
و دوباره آن را کشید تا به آخرش برسد. خانم هیل گفت: «این‌جور حوله‌ها خیلی زود کثیف می‌شن. دست آقایون همیشه اون‌طور که باید باشه تمیز نیست.»
وکیل خنده‌ای کرد و گفت: «آ‌ها، می‌بینم که دارید هواداری همنوع‌ِ خودتون رو می‌کنید.»
حرفش را قطع کرد و نگاه تیزتری به او انداخت: «آخه شما و خانم رایت همسایه بودین. به نظرم دوست همدیگه هم بودین!»
مارتا هیل سرش را تکان داد: «این چند سال اخیر خیلی کم می‌دیدمش. بیشتر از یه ساله که پا‌هامو توی این خونه نذاشته‌ام.»
ـ برای چی؟ دوستش نداشتید؟
خانم هیل سرزنده جواب داد: «خیلی هم دوستش داشتم. اما آقای هندرسون، می‌دونید که زن‌های مزرعه همیشه دستشون بنده. بعدش هم…»
دورتادور آشپزخانه را از نظر گذراند.
وکیل که از آهنگ صدایش برمی‌آمد او را تشویق به ادامه حرف زدن می‌کند گفت: «بعدش هم؟»
خانم هیل گفت: «هیچ‌وقت اینجا اونقدر‌ها هم جای باصفایی نبود.»
و این را طوری گفت، گویی بیشتر با خودش حرف می‌زده تا جواب وکیل را داده باشد.
وکیل در تأیید گفت: «نه، من هم فکر نمی‌کنم کسی اینجا سرزندگی دیده باشه. باید بگم اصلاً استعداد‌ِ تشکیل‌ِ خانواده نداشت.»
خانم هیل زیر لب گفت: «خوب، نمی‌دونم، مگه خود‌ِ رایت داشت؟»
وکیل امان نداد و فوری پرسید: «منظورتون اینه که اون‌ها با هم خوب تا نمی‌کردند؟»
خانم هیل به تندی گفت: «نه، منظورم هیچ‌چی نبود.»
و کمی از او روی برگرداند و اضافه کرد: «فکر نمی‌کنم هیچ جای دیگه‌ای هم با وجود جان رایت از این سرزنده‌تر می‌شد!»
وکیل گفت: «خانم هیل، راجع به این قضیه دوست دارم یه چند وقت دیگه با شما حرف بزنم. الان بیشتر مشتاقم بدونم اون بالا اوضاع در چه حالیه.»
به طرف راه‌پله راه افتاد و دو مرد پشت سر او راه افتادند.
کلانتر از وکیل پرسید: «به نظرم اشکالی نداره خانم پیترز به کار خودش برسه؟ می‌دونید، می‌خواد براش کمی لباس و چند تا خرت و پرت ببره. دیروز خیلی با عجله از اینجا رفتیم.»
وکیل به طرف دو زن که پشت سر آن‌ها در آشپزخانه می‌ماندند برگشت و نگاهش را روی زن‌ِ کلانتر متوقف کرد. خانم پیترز‌ِ درشت‌اندام، پشت سر‌ِ او ایستاده بودم. وکیل با لحنی که می‌خواست به خانم پیترز احساس مسئولیت دست دهد گفت: «بله، البته که خانم پیترز از خودمان است. به همه جا خوب نگاه کنید خانم پیترز. هر چیزی ممکنه به درد بخوره. لازم به گفتن نیست، شما خانم‌ها ممکنه سرنخ‌ِ انگیزة قتل رو پیدا کنید. همون چیزی که دنبالش هستیم.»
آقای هیل مثل مجلس گرم کنی که آمادة بذله‌گویی می‌شود صورتش را مالش داد و گفت: «ولی آیا آگه زن‌ها به سرنخ رسیدند می‌تونند پیداش کنند؟»
و بعد از اینکه با گفتن‌ِ این متلک، خودش را راحت کرد پشت سر بقیه از پله‌ها بالا رفت.
زن‌ها ساکت و بی‌حرکت، به صدای پا‌هایی که از پله‌ها، و بعد از اتاق بالای سرشان می‌آمد گوش سپردند. سپس، خانم هیل انگار که از شر چیز ناخوشایندی خلاص شده باشد شروع کرد به مرتب کردن تابه‌های کثیف زیر ظرفشویی که وکیل از روی نفرت و بیزاری با پا به هم ریخته بود. گویا قصد محک زدن زن‌ِ کلانتر را داشته باشد، گفت: «حالم به هم می‌خوره وقتی مرد‌ها میان توی آشپزخونه‌ام و هی فضولی می‌کنن و ایراد می‌گیرن.»
زن کلانتر با حالت خجالتی همیشگی‌اش گفت: «البته اون‌ها فقط وظیفه‌شون رو انجام می‌دن.»
خانم هیل با گفتن‌ِ «اگه وظیفه‌شون باشه خیالی نیست» قسر در رفت. او ادامه داد: «اما به نظر من، معاون کلانتر که اومده بوده آتیش روشن کنه دستی به این حوله مالیده بوده.»
و حوله غلتکی را کشید به طرف خودش: «ای کاش زودتر به فکرم رسیده بود! آخه این خیلی بدجنسیه به خاطر جمع و جور نکردن آت و آشغال، پشت سرش حرف بزنیم. در‌حالی‌که بدبخت مجبور بوده با اون عجله بزنه بیرون.»
نگاهی به آشپزخانه انداخت. معلوم بود که جمع و جور نشده بود. نگاهش روی سطل شکر روی یکی از قفسه‌های پایین توقف کرد. سر‌ِ سطل سر‌ِ جایش نبود، و در کنار آن، پاکت نیمه‌پری قرار داشت. خانم هیل به طرف آن حرکت کرد. زیر لب گفت: «می‌خواسته اینو بزاره اون‌جا.»
به یاد آرد‌ِ نیمه غربال شدة آشپزخانة خودش افتاد. کسی مانع کارش شده بود و او نیمه‌کاره ر‌هایش کرده بود. ولی چه کسی مانع کار مینی‌فاستر شده بود؟ چرا این کار نیمه تمام مانده بود؟ انگار که قصد تمام کردن‌ِ آن را داشته باشد به خود حرکتی داد ـ همیشه کار‌های نیمه‌تمام، او را رنج می‌داد ـ بعد سرش را چرخاند و دید که خانم پیترز او را زیر نظر دارد. دوست نداشت خانم پیترز او را ببیند که کاری را شروع کرده و به دلیلی به اتمام نمی‌رساند. گفت: «مربای میوه‌اش مایة آبروریزی شد.»
و به طرف کابینتی که وکیل باز کرده بود راه افتاد. روی صندلی رفت و نق‌نق‌زنان گفت: «خدا کنه همه‌اش نریخته باشه!»
چندان صحنة خوش‌آیندی نبود. اما وقتی که بالاخره گفت: «یکی‌شون هنوز سالمه» و آن را جلوی نور گرفت، کمی از نگرانی‌اش کاسته شد.
ـ این هم از گیلاسه.
دوباره نگاه کرد: «بهتون بگم که فقط همین یه دونه مونده.»
آهی کشید و از صندلی پایین آمد. به طرف ظرفشویی رفت و بطری را تمیز شست: «بعد از اون همه جون کندن توی روز‌های گرم، خیلی ناراحت می‌شه این رو ببینه. عصر یکی از روز‌های تابستون‌ِ گذشته که خودم مربا گذاشتم هیچ‌وقت یادم نمی‌ره.»
بطری را روی میز گذاشت و آه دیگری کشید و خواست که روی صندلی گ�

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.