داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ماشین زمان

نوشته روی‌ دیوار، گفتی اکلز آن را از ورای سفره‌ای مواج از آب ‌گرم نگاه کند. پیوسته تکان می‌خورد و ثبات نداشت. سرانجام چشمان اکلز آرام‌‌ گرفت، چند بار پلک‌ زد و بالاخره نوشته با حروفی آتشین در آن زمینه‌ی تاریک نقش‌ بست:
شکار در میان اعصار  //  شکار در گذشته‌ای دور
بردن شما با ما  //  کشتن صید با ما
خلطی داغ در گلوی اکلز جمع شد. آن‌را تف کرد. ماهیچه‌ای گرداگرد دهانش منقبض شد، لبخندی زورکی زد، دستش را به‌آرامی بالا آورد و چک دهزار ‌دلاری را که لای نوک انگشت‌هایش گرفته‌بود، به‌مردی که پشت باجه نشسته‌بود داد:
«شما تضمین می‌کنید که من زنده برگردم؟
– ما هیچ‌چیز را تضمین نمی‌کنیم، به‌جز یک‌چیز و آن ‌این‌که حتما دایناسورها را خواهید‌ دید.» آن‌گاه مرد روی برگرداند و افزود: «ایشان آقای ترویس، راهنمای شما در سفر به‌‌ گذشته هستند. ایشان به ‌شما خواهند گفت که کی شلیک کنید و کدام جانور را بکشید. اگر ایشان به شما گفتند که نباید شلیک کنید، شما هم نباید شلیک کنید. چنا‌چه از دستورهای ایشان اطاعت نکنید، فوری ده‌ هزار دلار جریمه خواهید شد و پس از بازگشت هم تحت پیگرد قرار‌ خواهید‌ گرفت.»
اکلز به آن‌ طرف آن تالار بزرگ نگاهی انداخت و سرگرم تماشای انبوه جعبها و سیم‌های فولادی شد که همانند صدها مار بر بالای کانسون نور که هر‌ دم پرتوهایی به رنگ نارنجی، نقره‌ای و آبی از آن بیرون می‌جهید، چمبر زده ‌بود وِزوِز می‌کرد. صدای وِزوِز وتک‌ صداهای درکردن ترقه همانند صدای شعله ‌کشیدن آتش جنگلی در دل‌‌ چوب بود، گفتی این آتش زمان، سال‌ها، کاغذ تقویم‌ها و تلنبار ساعت‌ها را می‌سوزاند.
تماس ساده دست کافی‌ بود تا این‌آتش در چشم‌ بهم‌خوردنی برگردد و خودش را بخورد. اکلز به یاد کاتالوگی افتاد که در پاسخ به نامه ‌خود دریافت کرده‌بود. می‌باید سال‌های گذشته، سال‌های جوانی دگرباره همچون سمندر و ققنوسی زرین‌بال از تاریکی و خاکستر و از خاک و زغال سربلند کنند، گل‌ها دوباره هوا را معطر سازند، موهای سفید باز به سیاهی کهربا شوند، چین ‌و چروک‌ها از چهره رخت بربندند، همه‌چیز و هرچیز به سرمنشأ خود بازگردد، پس ‌پس‌رود و از مرگ بگریزد و به ابتدای خویش برگشت کند: خورشید از باختر برخیزد و به خاور و غروب در خاوران بشتابد، ماه برخلاف رسم همیشه‌اش قرص و نیم‌قرص و هلال بسازد، همه‌چیز همچون در جعبهای چینی در هم گره‌ خورد، خرگوش‌ها به درون کلاه شعبده‌بازان بازگردد و همه‌چیز به گذشته رجعت کند و از عدم پس ‌از مرگ و آن‌گاه به زندگی و به ‌زمان پیش ‌از‌ تولد بازگردد. تماس دست، کمترین تماس دست کافی‌ بود تا همهء این‌ها میسر شود.
اکلز، در همان‌حال که نور ماشین‌ ‌زمان بر چهرهء لاغرش می‌افتاد، آهی کشید: «لعنت بر شیطان! راستی که ماشین زمان است!»
اکلز سر را تکان داد.
«راستی، الان یادم افتاد! اگر دیروز نتیجه انتخابات جور دیگری می‌شد، من امروز نه ‌برای جشن‌گرفتن که برای فرار از غم به این‌جا پناه می‌آوردم! خدا را شکر که کیث به ریاست‌جمهوری انتخاب شد!»
مرد پشت باجه حرف او را تایید‌ کرد: «بله خدا رحم کرد که دویچر انتخاب نشد، وگرنه محکوم بودیم زیر سیاه‌ترین دیکتاتوری‌ها زندگی کنیم. دویتر از آن جنگ‌طلب‌های نظامی‌گرای دوآتشه و دشمن انسانیت و تفکر است. بسیاری این‌جا آمدند و در این‌باره حرف زدند. البته حرفشان بیشتر شوخی بود، اما می‌گفتند اگر زد و دویچر رئیس‌جمهور شد، ترجیح می‌دهند که بروند و در سال ۱۴۹۲ زندگی کنند. البته شغل‌ ما برگزاری کاروان نجات برای کسانی که از زمانه راضی نیستند، نیست. ما ترتیب برنامه ‌شکار را می‌دهیم‌. وانگهی حالا‌ هم‌که کیث قطعا” رئیس‌جمهور شده، شما بهتر‌ است فقط در فکر‌…
اکلز حرف او را کامل کرد:«بهتر است فقط در فکر دایناسوری باشم که بناست شکار کنم!»
– البته شکارتان دایناسور نخواهد‌بود، بلکه یک تایراناسور رکس یا تمساح تندرها خواهد بود که دهشتناک‌ترین هیولای همهء ادوار ‌تاریخ است. لطفا این‌ کاغذ را امضاء کنید. ما مسئول هیچ ‌اتفاقی که برای شما بیفتد نخواهیم ‌بود، چون بهرحال دایناسورها گرسنه‌اند و وحشی.»
اکلز از شدت‌ خشم سرخ‌ شد: «نکند می‌خواهید مرا بترسانید؟»
– حقیقتش را بخواهید، دقیقا همین‌طور است. بهتر است از ‌‌قبل از خطرهایی که ممکن است سرتان بیاید اطلاع داشته ‌باشید و یک‌دفعه در آن‌جا وحشت‌زده نشوید. همین‌ سال گذشته شش ‌نفر راهنما با یک‌ دوجین شکارچی تلفات داشتیم. تنها کار این ‌موسسه این‌است که عالیترین هیجانی را که ممکن است یک شکارچی‌ حقیقی احساس کند به‌شما بدهد، شما را به ۶۰میلیون ‌سال‌ پیش ببرد و برنامهء بهترین شکار همهء اعصار را برای شما ترتیب بدهد. همین و بس! اگر پشیمان هستید هنوز دیر نشده: چکتان را پس بگیرید و پاره کنید!»
اکلز دیرزمانی به‌‌چک خیره‌ماند، سرانجام انگشتهایش را مشت‌ کرد.
مرد از پشت‌ باجه گفت: «پس، سفربخیر. آقای ترویس، ایشان را راهنمایی کنید.»
دو‌ مرد آرام تفنگهایشان را برداشتند، از اتاق گذشته و به‌طرف ماشینزمان آن غول نقره‌گون و نور پر سروصدای آن رفتند.
نخست یک روز گذشت و بعد یک شب آنگاه روزی دیگر و شبی دیگر و سپس تسلسل روزها و شبها و شبانهروزها بود. یک هفته، یک ماه، یک سال‌ و یک ده هم شتابان گذشت. سال ۲۰۵۵ پس از میلاد آمد و آنگاه ۲۰۱۹، ۱۹۹۹، ۱۹۵۷، این سالها هم گذشتند، ماشینزمان میغرید و به‌عقب می رفت.
ماسک اکسیژن گذاشتند.
اکلز بر روی صندلی‌اش دم به دم تکان میخورد. رنگ به چهره نداشت و دندانهایش کلید شده بود. احساس می‌کرد دستهایش می‌لرزد و چون چشمها را پایین آورد، دید دستهایش محکم تفنگ جدیدی را که به‌ او دادهبودند چسبیده است. غیر از او، چهار نفر دیگر هم در ماشین زمان بودند: ترویس، راهنمای اصلی، لسپرانس، دستیار او و دو شکارچی دیگر به‌نام بیلینگز و کرامر. هر پنج نفر نگاهشان به هم بود و سالها در اطرافشان منفجر میشد. اکلز صدای خودش را شنید که میپرسید: «آیا این تفنگها قدرت کشتن یک دایناسور را دارند؟»
ترویس از پشت ماسک اکسیژن خود در رادیو گفت: «اگر درست نشانه روید، بله. بعضی از دایناسورها دوتا مغز دارند: یکی در کله‌شان و مغز‌دوم پایینتر، در تیره مهرهای پشتشان. اما شما لازم نیست نگران این مسائل باشید. در دفعه اول چشم‌ها را نشانه بروید و اگر شد جانور را کور کنید، بعد سراغ جاهای دیگرش بروید.»
ماشین زمان میغ‌رید. زمان به فیلمی شبیه بود که برعکس نمایش دهد. خورشیدهای بیشماری از باختر به خاور در آسمان می‌شتافت و از پس آنها میلیونها ماه می‌دوید.
اکلز با خود گفت: «خدای بزرگ، بزرگ‌ترین شکارچی اعصار هم اگر ما را الآن ببیند، حسرتمان را خواهد خورد!»
ماشین زمان کند کرد و سروصدای مهیبش به پچپچ‌های بدل شد. سرانجام ماشین ایستاد و خورشید در آسمان قرار ‌گرفت.
مهی که از لحظه حرکت دور ماشین را گرفته بود محو شد و دیدند که به زمانهای‌ قدیم و در‌ واقع خیلی قدیمیتر از قدیم رسیده‌اند. سه شکارچی و دو راهنما با تفنگهای فولادیشان به ‌مقصد رسیده بودند.
ترویس گفت: «مسیح هنوز به‌دنیا نیامده است و اهرام مصر هنوز در معادن در انتظار آن‌اند که مردانی بیایند، سنگها را بتراشند و پدیدشان آورند. تصورش را بکنید: اسکندر، جولیوس سزار، ناپلئون و هیتلر، هیچیک هنوز وجود ندارد.»
همه با تکاندادن ‌سر گفتهء او را تأیید کردند.
ترویس با دست اشارها‌ی کرد و افزود: «اینجا جنگل است، اما جنگلی در۶۰میلیون و ۲هزار و ۵۵سال پیش از رئیس جمهور شدن کیث.»
ترویس به پلی فلزی اشاره‌کرد که از بالای مردابهای بخارآلود و از میان سرخسهای غول‌پیکر و سپیدارها می‌گذشت و وارد جنگل‌ وحشی می شد.
«این، پل است. پل ۱۰سانتیمتر از زمین ارتفاع دارد و حتی با یک خرده علف هم تماس‌ ندارد تا چه رسد به یک‌گل با یک درخت. پل از فلزی “ضدگرانشی” ساخته شده و مقصود از نصب آن در اینجا، ایناست که هیچ یک از شما با هیچ چیزی که متعلق به گذشته است، تماس پیدا نکند. شما باید روی پل بمانید. به هی چوجه از پل پایین نروید. تکرار می کنم: تحت هیچ شرایطی از پل پایین نروید، وگرنه جریمه خواهیدشد. روی هیچ جانوری هم شلیک نکنید، مگر آنکه ما به شما اجازه دهیم.»
اکلز پرسید: «چرا؟»
در پیرامونشان قدیمی‌ترین تنهایی‌ها حکم می‌راند. باد بر بال‌های خود فریادهای مرغان‌وحشی را از دوردست می‌آورد و هوا انباشته از بوی ‌قیر، نمک‌ دریا، علف‌های گندیده و عطر گلهای خونی‌نرنگ بود.
«ما نمیخواهیم آینده را تغییر دهیم. ما متعلق به ‌این‌ گذشته نیستیم. دولت هم از اینکه ما به این‌جا آمده‌ایم، زیاد دلخوشی ندارد. ناگفته نماند که موسسه ما برای حفظ موجودیت خود و بقا رشوهای کلانی داده و می‌دهد. ماشین زمان چیز بسیار خطرناکی است. ممکن است ندانسته جانور مهمی کشته شود: یک‌پرنده یا یک‌ماهی. یا حتی چه‌بسا گلی لگد شود، بمیرد و در‌ نتیجه حلقه‌ مهمی از زنجیر‌ نوعی که هنوز پدید‌ نیامده و بناست پدید آید، نابود شود.»
اکلز گفت: «من درست متوجه منظورتان نمی شوم.»
– قضیه خیلی ساده است. فرض‌کنیم که ما تصادفا”سبب مرگ یک‌ موش در اینجا بشویم. این بدان معناست که ما همهء موش هایی را هم‌که بنا بوده از این موش به دنیا آیند، کشته ایم، مطلب که تا اینجا روشن است؟
– بله.
– موشهایی را که بنا بوده از نوادهای این موش پدید آیند به ‌‌همین‌ ترتیب نابود کرده ایم. درست است؟ بنابراین ممکن است شما ندانسته یک گام نخواسته موشی را بکشید و سبب متولد نشدن دها و در مرحله بعد صدها و در نهایت میلیون‌ها موشی بشوید که بنا بود در طول زمان از این‌ موش پدید آیند.
– خب گیریم که اینطور باشد، بعدش چه میشود؟
– بعدش؟…»
ترویس بهآرامی شانها را بالا انداخت: «بعدش؟ بعدش سر روباهایی که برای زنده ماندن باید این موشها را بخورند، چه خواهد آمد؟ ده‌ روباه که از گرسنگی بمیرند، یک شیر، از گرسنگی می‌میرد. یک شیر که بمیرد انواع حشرها، عقاب‌ها و خلاصه کلام میلیونها و میلیونها موجود دیگر هم می‌میرند. ۵۵ میلیون سال می‌گذرد و یک انسان غارنشین- یکی از ده دوازده تایی که در سراسر کره زمین هست- برای تغذیهء خودش به‌ شکار که میرود، نه ببری گیرش می‌آید و نه جانور دیگری، چرا؟ چون شما آقای محترم با کشتن این‌ موش سبب مرگ همه جانوران این ‌منطقه شده‌اید! بنابراین آن‌ انسان غارنشین از گرسنگی می‌میرد. مرگ این انسان غارنشین هم که به معنای مرگ یک‌ آدم و بس نیست، به معنای مرگ سرتاسر افراد ملتی است که می‌باید از بچها و بچهای بچهای او پدید آید. زیرا ممکن است از این انسان غارنشین، ده فرزند زاده شود و از هر یک از این فرزندان ده فرزند دیگر و همین طور تا آخر تا اینکه تمدن کاملی پدید آید، با مرگ این انسان غارنشین، یک‌‌ نژاد‌ کامل، یک‌ خلق کامل نابود می‌شود، بخشی از تاریخ بشر از بین می‌رود. با کشتن همین موش‌ کوچولو، شما این انسان غارنشین را می‌کشید و مرگ این انسان غارنشین مثل مرگ یکی از نوهای حضرت ‌آدم اثر می‌گذارد. لگد شدن نخواسته این موش زیر پای‌ شما ممکن است زلزله‌ای را پدید آورد که تا سال‌ها و قرن‌ها و هزارها و دهزارها، کل شالودهای زمین و سرنوشت بشر را زیر و رو کند. با مرگ این موش، ۵۵‌ میلیون‌ سال دیگر یک انسان غارنشین می‌میرد و با مرگ او، میلیون‌ها انسانی که نطفه‌شان در تن اوست هرگز به‌دنیا نمی‌آیند و در تن او می‌میرند. چه بسا هرگز روم بر روی هفت‌تپه‌اش بنا نشود، اروپا جنگلی بکر بماند و فقط آسیا رشد کند و از آن‌چه‌ هست پرجمعیت‌تر شود. کافی است اکنون یک‌موش بمیرد، اهرام مصر هرگز پدید نخواهد ‌آمد. یک‌ موش را الان بکشید و جای پایتان اثرش را برای ابدیت برجای می‌گذارد. ملکه الیزابت اصلا به‌دنیا نمی‌آید، جورج واشینگتن هرگز از دلاوار عبور نمی‌کند و ایالات‌متحده به نقشهای جغرافیایی راه نمی‌یابد. پس مراقب باشید و از پل خارج نشوید!»
اکلز گفت: «حالا متوجه شدم. اما آیا اگر پایمان به یک‌علف بخورد چطور؟ همین‌قدر وحشتناک خواهدبود؟
– بله. له‌ شدن یک ‌گیاه حقیر می‌تواند پیامدهایی ناشماردنی برجای بگذارد. هر خطای کوچکی که اکنون در این‌جا مرتکب شوید، ممکن است در طول زمان‌های آینده همچون گلوله‌ برفی‌ کوچک که می‌غلتد و بهمن می‌زاید، بزرگتر و بزرگتر شود و در ۶۰میلیون سال دیگر، بازتابی باورنکردنی برجای گذارد. البته این امکان هم وجود دارد که نظریه ما از بیخ ‌و بن نادرست باشد و تغییری که اکنون موجب شویم، پیامدهایی از نوع دیگر داشته ‌باشد. بدین‌معنا که با مرگ آن‌موش، حشره‌ای جهش کند و حشره‌ای جدید پدید‌ آید، سبب پیدایی عدم ‌تعادل در میان جمعیت‌های آینده گردد، و در روزی در آینده ‌دور محصولی خراب به‌بار آورد. تراز پرداخت‌های کشوری را به‌ناگهان سعی کند، قحطی بیاورد و چه‌بسا ذات و گوهر وجود جامعه‌ای را تغییرشکل دهد. کسی چه می‌داند؟ هیچ‌کس نیست که بتواند ادعا کند بر تغییرات آیندهء‌ علم خواهدداشت. ما که چنین ادعایی نداریم و فقط می‌توانیم در حد چند‌ گمان حرف بزنیم. اما بهر تقدیر تا وقتی یقین نباشد که آیا سفر ما در زمان توفان خواهد‌ زایید یا از آن نسیم ملایمی‌ بلند خواهد‌شد. چاره‌ای جز احتیاط کامل نداریم. ماشین‌زمان، این ‌پل، لباس‌های شما و حتی پوست بدنتان پیش از حرکت ضدعفونی و کاملا” گندزدایی شده‌است. ما ماسک اکسیژن به ‌صورت داریم تا هیچ‌ میکروب یا باکتری را نخواسته به این‌عصر گذشته وارد نکنیم.
– خب، حالا از کجا باید فهمید که شکار چه‌جانوری عیب ندارد؟»
ترویس گفت: «ما آن جانورانی را که می‌توانید شکار کنید با رنگ‌ قرمز مشخص کرده‌ایم. همین‌امروز، لسپرانس با ماشین‌زمان به این‌جا آمده و رد چندتا از جانورها را دنبال کرده.
– یعنی چه‌کار کرده؟»
لسپرانس گفت: «من به‌اینجا آمدم و جانوران را مطالعه کردم. آن‌ها را از آغاز تولد تا مرگ زیر‌نظر گرفتم. باید گفت که در این‌‌زمان کمتر جانوری عمر طولانی می‌کند. فصل جفت‌گیری‌شان را دقیقا” یادداشت کردم. کمتر به جفت‌گیری می‌رسند. هربار به‌جانوری می‌رسیدم که سرنوشتش این‌بود که درختی رویش بیفتد و بکشدش با‌ خودش در یک ‌گودال قیر بیفتد و خفه‌ شود، ساعت و دقیقه و ثانیه‌ دقیق مرگش را یادداشت کردم و بعد با فشنگ ‌رنگی رویش علامت گذاشتم فوری شناخته‌شود. بعد حساب کردم چه‌موقعی به‌گذشته بیاییم که درست دو‌‌ دقیقه‌ قبل‌ از لحظه‌ای باشد که جانور بهرحال خواهد‌مرد. به‌این‌ ترتیب ما فقط جانوری خواهیم‌ کشت که حتی اگر ما هم نمی‌آمدیم در همان‌موقع می‌مرد. می‌بینید ما تا چه‌حد محتاط هستیم.»
اکلز هیجان‌زده پرسید: «اما اگر شما امروز صبح به‌‌این ‌جا آمده‌اید، پس باید در راه بازگشتتان به‌ما برخورد می‌کردید و ما را می‌دیدید. خب‌پس تعریف کنید ببینیم این شکارمان چطور گذشت، یعنی منظورم این‌است که چطور خواهد گذشت؟ آیا همه‌مان سالم برگشتیم، یعنی سالم برخواهیم گشت؟»
لسپرانس و ترویس نگاهی رد و بدل کردند. لسپرانس گفت:
«ببینید، برخورد ما با خودمان باطل است. زمان نمی‌تواند چنین‌چیزی، یعنی برخورد یک‌انسان با خودش را تحمل کند. بنابراین در چنین‌‌ مواقعی، از مسیر‌ اصلی خودش کمی منحرف می‌شود. درست مثل یک‌هواپیما که با رسیدن به‌ چاهای‌ هوایی مسیرش را تغییر می‌دهد. یادتان هست؟ ماشین درست در لحظه‌ای که می‌خواست از حرکت بایستد، ناگهان درجا پرید. علت این درجا پریدنش این‌بود که به ‌ما رسیده‌بود: ما که داشتیم برمی‌گشتیم. البته ما چیزی ندیدیم. بهمین دلیل هم نمی‌توانیم بگوییم که آیا شکارمان موفقیت‌آمیز بوده یا نه، آیا جانور را کشته‌ایم و آیا همه، و از‌جمله شما جناب‌ اکلز، زنده مانده‌ایم یا نه.»
اکلز لبخندی زورکی زد.
ترویس گفت: «خب‌دیگر کافی است. همه بلند شوید!»
آماده شدند تا از ماشین ‌زمان خارج شوند.
در پیرامونشان، جنگل بلند و انبوه بود و گفتی جهان، کل‌ جهان، تا ابد جز این جنگل نخواهد ‌بود. صداها بهم برمی‌خوردند و چیزی شبیه به ‌موسیقی پدید می‌آوردند. پردهای سنگین و شناور آسمان را پر کرده ‌بود: پتروداکتیلها بودند، خفاش‌هایی غول‌پیکر که گفتی از شبی جنون‌آسا و پر بختک بیدار شده ‌‌باشند، با بال‌های خاکستری‌رنگ و سنگینشان بالا می‌گرفتند. اکلز بر روی پل‌ باریک تاب می‌خورد و بازی‌کنان تفنگش را به هر سو نشانه می‌رفت.
ترویس فریاد کشید: «مسخره‌بازی درنیاورید! آمدیم و ناگهان تیر دررفت!»
اکلز از خجالت سرخ‌شد و گفت:« من‌که این جناب تایراناسور را نمی‌بینم…»
لسپرانس نگاهی به‌ساعت خود انداخت و گفت: «آماده شوید! ما درست ۶۰ثانیه دیگر به ‌او خواهیم‌رسید. تو را به‌ خدا، حواستان به‌‌رنگ‌ قرمز باشد و تا وقتی علامت نداده‌ایم شلیک نکنید. از پل‌هم تحت هیچ‌ شرایطی پایین نروید!»
در نسیم صبحگاهی جلو رفتند.
اکلز زیر لب گفت: «عجیب است. ۶۰میلیون سال دیگر، امروز یک‌روز از انتخابات کیث به ریاست‌جمهوری وجود دارد، نه انتخاباتی و نه هیچ‌ دیگر از آن‌همه مسائلی که ما به خاطرشان ماها و بلکه سراسر زندگیمان جنگیده‌ایم.»
ترویس گفت: «آماده باشید! اکلز، شما اول شلیک خواهید کرد. بیلینگز، بعد نوبت شما خواهدبود، بعد هم شما شلیک خواهیدکرد کرمر!»
اکلز فریاد کشید: «خدای بزرگ! من شیر، گراز، فیل، ببر و هر جانوری را شکار کرده‌ام، اما حالا دارم مثل یک بچه می‌لرزم!»
ترویس گفت: «آمد! »
همه از حرکت بازایستادند.
ترویس دست‌ را بالا‌ برد و گفت: و اینک، آنجا، در‌ میان مه، اعلیحضرت تایراناسور، بزرگترین و غول‌آساترین جانور تاریخ.
جنگل انبوه مملو از‌ پچپچه و ناله ‌‌و‌ ‌نجوا بود.
و‌ ناگهان همه ‌صداها خاموشی گرفت، گفتی کسی دری را محکم به هم کوبیده‌ باشد.
سکوت.
و غرش رعد.
در آنجا، صدمتر دورتر‌، تایراناسور از‌ مه بیرون آمد.
اکلز زیر‌لب گفت: «یا مریم مقدس!»
– ساکت!
تایراناسور سوار بر پاهای غول‌پیکر خود، با گام‌های بلند جلو می‌آمد و به‌سنگینی جست‌ می‌زد. قدش دست‌کم سی‌پا از قد نیمی از درختان بیشتر بود. دست‌های ظریفش را به‌سینه خود چسبانده ‌بود. اما در‌مقابل این دست‌های ظریف، دو‌ پای جانور دو ستون عظیم‌ بود: توده‌ای از استخوان، با وزن دست‌کم پانصد‌ کیلوگرم، در‌میان شبکه‌ای از عضلهای توانمند که پوستی صخره‌مانند و درخشان، همچون زره‌ جنگجویان، آن‌ها را می‌پوشاند. ران‌ها هر‌یک معادل یک ‌تن گوشت و عاج‌ و تار و پودهای فولادین بود. دو‌ دست ظریف از درون قفسه عظیم سینه بیرون می‌آمد. اما همین دستان‌ ظریف نیز می‌توانستند انسان‌ها را همچون اسباب‌بازی از‌جا بکنند. سر جانور به‌سنگی تراشیده ‌شده می‌مانست، دست‌کم یک‌ تن وزن داشت، اما تایراناسور آن‌ را انگار ‌که پری‌ سبک باشد در آسمان می‌چرخاند. از لای‌ دهان‌ باز جانور، یک ‌ردیف دندان که به‌تیزی خنجر بود دیده ‌می‌شد. چشم‌های تایراناسور، هریک به ‌درشتی تخم شتر‌مرغ و تهی ‌از هر‌حالتی سوای حالتی که گرسنگی شدید می‌دهد، در چشم‌خانها می‌چرخید. جانور می‌دوید و زیر پاهایش زمین له می‌شد، بته‌زارها کنده ‌می‌شد و درختان از‌جا در‌می‌آمدند. جانور می‌دوید و دویدنش به ‌این می‌مانست که رقصی باله‌مانند را اجرا کند، انگار ‌نه‌انگار که بیش‌از ۱۰۰۰۰‌ کیلوگرم وزن دارد.
اکلز گفت: «خدای بزرگ! اگر صاف بایستد، قدش به‌ماه می‌رسد.»
ترویس با خشم غرید: «ساکت باشید! هنوز متوجه ما نشده‌است.»
– محال‌است بتوانیم او را بکشیم!
اکلز این‌حرف را چنان آ‌رام زد، گفتی از چیزی بدیهی صحبت می‌کند. تفنگی که در‌ دست داشت به‌نظرش در برابر این‌غول همچون تفنگ چوب‌پنبه‌ای می‌نمود.
– آمدنم به ‌اینجا دیوانگی بود. محال ‌است از پس این‌غول برآیم.
غول , ماشین زمان
ترویس با‌ خشم گفت: «آخرش ساکت می‌شوی یا نه؟»
– عجب کابوسی!
ترویس گفت: «شما برگردید! آرام برگردید و سوار ماشین ‌زمان بشوید. ما نصف پولتان را به‌ شما برمی‌گردانیم.»
– من هرگز تصور نمی‌کردم به ‌این بزرگی باشد. من می‌خواهم برگردم.
– ما را دید!
– ببین سینه‌اش رنگ سرخ دارد.
سوسمار غول‌پیکر تمام‌قد بلند شد. زرهی که بدن او را می‌پوشاند بهزار درخشش سبزرنگ و فلزگونه برق ‌زد، در هر شکن پوست او، از گِلی چسبنده بخار بر‌می‌خاست و حشرهایی کوچک در‌ تکان بودند. به‌نحوی که ‌حتی هیولا تکان نمی‌خورد، باز به نظر می‌رسید که سر‌تا‌سر بدن او در تکان است و مواج. بوی گندی از او برمی‌خاست، بوی گند گوشت‌ گندیده.

اکلز فریاد کشید: «مرا از این‌ مهلکه نجات دهید! تا‌به‌حال هرگز این ‌حال به‌ من دست نداده ‌بود: همیشه مطمئن بودم که از شکار زنده بر‌خواهم ‌گشت. همه شکارهایی که تا‌ به ‌حال رفتم شکار حقیقی بود، اما نه این‌بار. اعتراف می‌کنم که از پس این‌یکی برنمی‌آیم و حسابی می‌ترسم. فقط من را از اینجا دور کنید!»
– وحشت نکنید! خیلی آرام به ‌ماشین برگردید و منتظر ما بمانید!
– چشم!
اکلز وحشت‌زده و گیج چند‌قدمی عقب رفت. ترویس با خشم فریاد کشید: «از پل پائین نروید!»
اما جانور آنها را دیده ‌بود و با فریادی دهشت‌بار به‌سویشان می‌تاخت. صدمتر فاصله‌ای را که بینشان بود ظرف کمتر‌ از چهار ‌ثانیه طی‌ کرد. شکارچیان شلیک کردند. بازدمی پرتوان از دهان هیولاگونه ‌جانور درآمد و فضا را از بوی گند آب‌دهان جانور و خون او آکنده کرد. اکلز دوان‌دوان به آن‌سوی پل دوید. بی‌آنکه متوجه شود چه‌کار می‌کند از پل پایین رفت و وارد جنگل شد. پاهایش در‌ خاک‌نرم فرو‌ رفت.
دوباره صدای شلیک تفنگها برخاست. اما صدای شلیک در صدای رعدآسای جانور گرم شد. دم تایراناسور همچون اهرمی پرتوان به‌کار افتاد و زمین اطراف را جارو کرد و درخت‌ها از‌جا کنده‌شدند و در غباری از برگ‌ و شاخه فرو افتادند. جانور دست‌ها را جلو آورد تا شکارچیان را بگیرد. مردها چشم‌های گرد او و تصویر خود‌ را در‌آن دیدند‌، وحشت‌زده به‌داخل این‌چشم‌ها شلیک کردند.
تایراناسور همچون مجسمه‌ای سنگی و همچون بهمنی از سنگ فرو غلتید و پل فولادی زیر وزن ۱۰ تنی او کج شد. شکارچیان به‌عقب دویدند و دوباره شلیک کردند. دم جانور باز اطراف‌ را جارو کرد. دهان جانور باز شد و خون فواره زد و بر سر و روی شکارچیان پاشید. تایراناسور دیگر تکان نمی‌خورد.
صدای رعد قطع شد.
جنگل ساکت بود. پس‌از بهمن، سکوت و صلح گیاهان حکم می‌راند. کابوس به‌آخر رسیده ‌بود و صبح می‌دمید.
بیلینگز و کرمر بر‌روی پل نشسته‌بودند و استفراغ می‌کردند. ترویس و لسپرانس ایستاده ‌بودند . از تفنگ‌هایش هنوز دود برمی‌خاست.
اکلز در ماشین ‌زمان به‌زمین افتاده ‌بود و سر تا پایش می‌لرزید. به‌زحمت توانسته ‌بود راه پل و بازگشت را پیدا کند.
ترویس به‌آرامی به ‌ماشین برگشت، نگاهی به‌ اکلز انداخت، از جعبه‌ای فلزی پنبه درآورد و به ‌طرف بقیه که هنوز روی پل نشسته‌ بودند برگشت:
– خودتان را تمیز کنید!
شکارچیان مشغول پاک‌ کردن خونی که به سر و رویشان پاشیده ‌بود شدند. جانور همچون کوهی از گوشت بی‌حرکت افتاده‌بود. هنوز از تن او صدای ناله و نجوا بلند می‌شد: آن‌ جسم غول‌پیکر می‌مرد، اندام‌های داخلی‌اش یکی پس‌ از دیگری از‌ کار می‌افتاد و کیسهای مایعات درون‌ تنش به‌ داخل حفرهای داخلی بدنش می‌ریخت، ناگهان صدای شکسته‌شدن استخوان شنیده ‌شد: دست‌های ظریف جانور زیر سنگینی ۱۰ تن وزن او در‌هم شکسته‌ بود.
آن‌گاه صدای شکسته‌‌شدنی دیگر شنیده ‌می‌شد: شاخه‌ای غول‌آسا در بالای درختی غول‌پیکر شکست و آمد بر روی جانور مرده افتاد.
لسپرانس ساعت خود را درآورد: «درست سر وقت! این‌هم آن درختی که بنا بود بشکند و جانور را بکشد!»
سپس نگاه را متوجه دو شکارچی کرد: «عکس یادگاری می‌خواهید؟»
– چه‌عکسی؟
– شما حق دارید از جانور عکس بگیرید و عکس را به ‌آینده ببرید. اما لاشه باید همین جا بماند، چون خوراک حشرها و پرندها و میکروب‌ها خواهدشد. بهمین ‌دلیل لاشه اینجا می‌ماند، اما اگر مایل باشید می‌توانید کنارش بایستید. ما از شما عکس یادگاری برمی‌داریم.
دو‌ شکارچی که هنوز گیج بودند، سری به‌نشانه چشم‌پوشی تکان دادند.
دو راهنما آنان ‌را از پل به ماشین ‌زمان برگرداندند. اکلز همانجا افتاده بود و سر تا پایش می‌لرزید.
ترویس به‌او می‌گفت: «بلند شو»
اکلز به‌زحمت بلند شد،
– برو بیرون، تو همین‌جا خواهی‌ماند!
لسپرانس دست ترویس را گرفت: «چه‌کار داری می…»
– تو دخالت نکن، این‌مردک داشت همه ما را به ‌کشتن می‌داد. اما این مهم نیست. یک ‌نگاهی به‌کفش‌هایش بینداز: طرف از پل پایین‌ رفته! حالاست که باید دها‌هزار دلار خسارت بدهیم. ما به‌دولت تعهد داده‌ایم که‌ کسی از پل پایین نخواهد‌رفت، و آن‌وقت این‌ احمق از پل پایین ‌رفته‌! فقط خدا می‌داند که پیامدهای این پایین ‌رفتن در طول زمان و تاریخ چه‌ خواهد ‌بود.
– حالا نمی‌خواهد مسئله را این‌قدر بزرگ کنی. فقط یک‌ کم گِل به ته کفش‌هایش چسبیده، این که چیز مهمی نیست!
– تو از کجا می‌دانی؟ ما هیچ‌چیز در این‌باره نمی‌دانیم. زود‌ باش اکلز، برو بیرون! اکلز دست در جیب کرد و دسته‌چک خود را درآورد: «من همه خسارت را می‌دهم! صدهزار دلار می‌دهم!»
ترویس نگاهی به‌ او انداخت و گفت: «باشد، اما یک‌شرط دارد!»
ترویس چاقویی به ‌اکلز داد:« بیا این چاقو را بگیر و برو کنار لاشهء‌ جانور، گلولهایی را که به‌او زده‌ایم در بیاور. آن‌وقت به ‌تو اجازه می‌دهم که با ما برگردی.»
– آخر چرا باید این‌کار را بکنم؟
– گلولهای ما به ‌این‌ زمان تعلق ندارد و باید آن‌ها را به‌ زمان خودمان برگردانیم. بجنب! اکلز به کندی بر روی پل راه افتاد و به‌طرف لاشه تایراناسور رفت. پنج دقیقه دیگر برگشت. مشتی گلوله را بر زمین انداخت و خود بر‌ کف ماشین ‌زمان نقش زمین شد.
لسپرانس به‌ترویس گفت: «حقش نبود این بلا را سرش بیاوری.»
– جدی؟
ترویس لگدی به‌ اکلز زد: «دفعه دیگر یاد می‌گیرد برای این جور شکارها داوطلب نشود.»
۱۴۹۲، ۱۷۷۶، ۱۸۱۲
دست و روی خود را شستند و پیراهن و شلوارهای خونین‌ خویش را عوض کردند.
اکلز بهوش آمده ‌بود و ساکت ایستاده‌ بود. ترویس نگاه را از او برنمی‌داشت. آخر اکلز طاقت نیاورد و فریاد کشید: «چه‌شده همه‌اش نگاهم می‌کنی؟ من‌که کاری نکرده‌ام!»
– از کجا می‌دانی که کاری نکرده‌ای؟
– فقط از پل پایین رفتم. همین ‌و‌ بس. کمی‌هم گل به ته کفش‌هایم چسبیده. نکند توقع داری جلوت به‌زانو بیفتم!
– شاید بد نباشد زانو بزنی و معذرت بخواهی. خوب حواست را جمع‌کن اکلز. من تفنگ هنوز مسلح است. وای به‌حالت اگر اتفاقی بیافتد!
– من بی‌گناهم! کاری نکرده‌ام!
۱۹۹۹،۲۰۰۰،۲۰۵۵٫
ماشین‌زمان از حرکت ایستاد. ترویس گفت: « خارج شوید!»
دوباره درون همون اتاقی بودند که از آن حرکت کرده‌ بودند. همان‌مرد پشت ‌باجه نشسته ‌بود، اما انگار باجه تغییر کوچکی کرده ‌بود.
ترویس پرسید: «اینجا همه‌چیز مرتب است؟»
مرد جواب داد: «آره همه‌چیز مرتب است. سفر خوش‌ گذشت؟»
ترویس رو به‌اکلز کرد و گفت: «خیلی‌خب اکلز، می‌توانی بروی. اما دیگر این‌طرف‌ها پیدایت نشود.»
اما اکلز بی‌حرکت ایستاده ‌بود و نمی‌توانست از جای‌ خود تکان بخورد. احساس می‌کرد چیزی تغییر کرده‌است. چه‌چیز درست نمی‌دانست، اما یک‌چیز تغییر کرده ‌بود.
نگاهش بر روی اعلان تبلیغاتی افتاد و آن‌را دوباره خواند.
سکار در میان اعصار
سکار در گذشته های دور
بردن سما با ما
کشتن صید با ما
اکلز بر روی یک‌ صندلی افتاد و مشغول تراشیدن گل ضخیمی که به ته کفش‌هایش چسبیده‌ بود.
– نه، این ممکن نیست. ممکن نیست که ‌این…
لای گل‌ها پروانه‌ای مرده ‌بود. لاشه پروانه از لای گل افتاد. آن‌چنان سبک‌ بود که حتی حساس‌ترین ترازوها هم متوجه وزنش نمی‌شدند. اما آیا این‌چیز سبک توانسته‌بود در طول زمان…
– نه، غیرممکن است!
اکلز رو را به ‌طرف مرد پشت به‌باجه کرد: «راستی … راستی … دیروز بالاخره چه‌کسی رئیس‌جمهور شد؟ »
مرد زد زیر خنده: «شوخی‌تان گرفته؟ مگر نمی‌دانید؟ دویچر! بله دویچر، نه این‌مردک کبث. بله حالا دیگر یک‌آدم قوی در رأس امور است!»
اکلز ناگهان به‌زانو افتاد و پروانه را برداشت:
– نمی‌شود این را یک‌جوری برگرداند …
ناگهان ترویس را دید که تفنگ خود را بالا می‌آورد و او را نشانه می‌رود.
بعد فقط رعد غرید.
نویسنده: ری برادبری
مترجم: م‌. کاشیگر

منبع: www.1pezeshk.com

حدود ساعت ده شب، آرام در خیابان قدم می‌زدند و به آرامی با هم صحبت می‌کردند.
هر دو کمابیش سی‌وپنج‌ساله بودند و آشکارا هوشیار.
اسمیت گفت: «حالا چرا این‌قدر زود؟»
برالینگ گفت: «چون که…»
«بعد از چند سال اولین باره که از خونه زدی بیرون و اون‌ وقت می‌خوای ساعت ده برگردی؟»
«بابت نگرانیه گمان کنم.»
«تعجب می‌کنم چطور ترتیب این قضیه رو دادی؟ ده سال بود گیر داده بودم یک شب با هم بریم بیرون و دمی به خمره بزنیم. حالا، عدل توی همون شب، اصرار داری زود برگردی.»
برالینگ گفت: «آدم نباید وقتی شانس آورده، زیاده‌روی کنه.»
«چی کار کردی؟ گرد خواب‌آور توی قهوه‌ش ریختی؟»
«نه، این کار دور از اخلاقه. خیلی زود می‌فهمی.»
از یک پیچ گذشتند. «رک بگم برالینگ! از گفتن‌ش هم بدم می‌آد، ولی تو خیلی تحملش کردی. می‌خوای قبول کنی، می‌خوای نکن، ولی ازدواج واسه تو خیلی افتضاح بوده، نبوده؟»
«این طوریا هم نیست.»
«خبرش همه‌جا پیچیده که چطور مجبورت کرد باهاش ازدواج کنی. اون موقع، سال 1979، که داشتی می‌رفتی ریو …»
«آخ ریوی زیبا! بعد از این همه سال هنوز هم ندیدمش.»
«به گوشم خورده چطور لباسش رو پاره کرد و موهاش رو ریخت به هم و تهدید کرد اگه باهاش ازدواج نکنی به پلیس زنگ می‌زنه.»
«اون همیشه یک‌کم عصبی بوده، اسمیت؛ این رو درک کن.»
«این کارش حتا از بی‌انصافی هم بدتر بود. تو دوستش نداشتی. چند بار هم این حرفو بهش گفتی، نه؟»
«خاطرم هست که خیلی هم جدی گفتم.»
«ولی به هر حال باهاش ازدواج کردی.»
«من هم دردسرهای خودمو داشتم که باید حواسم رو به‌شون جمع می‌کردم؛ و در ضمن پدر و مادرم رو بگو. همچین چیزی می‌کُشت‌شون.»
«حالا ده سال از اون ماجرا گذشته.»
برالینگ که چشمان خاکستری و پرقدرتی داشت گفت: «ولی فکر کنم حالا اوضاع عوض بشه. به گمونم چیزی که خیلی منتظرش بودم پیش اومد بالاخره. این‌جا رو نیگا!» و یک بلیت آبی‌رنگ و بزرگ را جلوی اسمیت گرفت و نشانش داد.
«نه! بلیت ریو ! با موشک روز پنج‌شنبه.»
«بعله! بالاخره دارم می‌رم!»
«چقدر عالی! مستحقش هستی! حالا اعتراضی نداره؟ دردسری برات درست نمی‌کنه؟»
برالینگ لبخندی عصبی زد و گفت: «نمی‌فهمه که رفتم. یک ماه بعد برمی‌گردم و هیچ کس هم بو نمی‌بره جز تو.»
اسمیت آه کشید و گفت: «کاش می‌تونستم باهات بیام.»
«آخِی! اسمیت بیچاره! ازدواج واسه تو هم همچین خوشبختی نیاورد، نه؟»
«نه‌چندان. آخه ازدواج با زنی که شورش رو در میاره… منظورم اینه که وقتی ده سال از ازدواجت گذشته توقع نداری هر شب دوساعت روی زانوت بشینه یا روزی ده باز زنگ بزنه محل کارِت و مثل بچه‌ها خودشو برات لوس کنه. انگار توی این یک ماه بدتر هم شده. نمی‌دونم… شاید واقعاً ساده‌لوح باشه.»
«ای اسمیت همیشه محافظه‌کار! خب، رسیدیم خونه‌ی من. حالا می‌خوای راز من رو بدونی؟ یعنی این که چطور امشب اومدم بیرون؟»
«واقعاً بهم می‌گی؟»
برالینگ گفت: «اون‌جا رو نگاه کن!»
هر دو در آن شب تاریک به جایی که برالینگ گفته بود زل زدند. 
پشت پنجره‌ی بالای سرشان، طبقه‌ی دوم، سایه‌ای به چشم می‌خورد. یک مرد تقریباً سی‌وپنج‌ساله، با ردی محو از موی جوگندمی روی شقیقه‌اش، چشمان خاکستری غمگین، و سبیلی باریک و کوچک به آن‌ها نگاه کرد.
اسمیت فریاد زد: «نه! اون که تو هستی!»
«هیس! داد نزن!» برالینگ اشاره‌ای به بالا کرد. مرد کنار پنجره هم علامت داد و ناپدید شد.
اسمیت گفت: «لابد زده به سرم!»
«چند لحظه دندون رو جیگر بگذار.»
منتظر ماندند.
در آپارتمان باز شد و یک مرد لاغر و قدبلند و سبیل‌دار با چشمانی اندوهگین بیرون آمد. گفت: «سلام، برالینگ.»
آن‌ها کاملاً همسان بودند.
اسمیت خیره ماند. «برادر دوقلوی توئه؟ نمی‌دونستم…»
برالینگ آهسته گفت: «نه، بیا جلوتر. گوشِت رو بگذار روی سینه‌ی برالینگ 2.»
اسمیت تردید کرد. بعد نزدیک‌تر آمد و سرش را روی سینه‌ی او گذاشت.
تِک. تِک. تِک. تِک. تِک. تِک. تِک. تِک.
«نه! باورم نمی‌شه!»
«باورت بشه!»
«بگذار دوباره بشنوم.»
تِک. تِک. تِک. تِک. تِک. تِک. تِک. تِک.
اسمیت از فرط حیرت تلوتلو خورد و مژه‌هایش را چند نوبت به هم زد. دوباره نزدیک رفت و دست‌ها و گونه‌های گرم آن چیز را لمس کرد. «اینو از کجا آوردی؟»
«جداً معرکه نیست؟»
«باورنکردنیه! از کجا آوردیش؟»
«برالینگ دو! کارتت رو نشون بده.»
برالینگ دو مثل تردست‌ها ناگهان یک کارت سفید را درآورد.

کمپانی عروسک خیمه‌شب‌بازی: 
خود یا دوستان‌تان را دو تا کنید. مدل‌های 1990 انسان‌واره‌های پلاستیکی و جدید،
ضمانت‌شده در برابر همه‌ی ضربه‌های فیزیکی.
از 7600 دلار تا مدل‌های نفیس 15000 دلاری.

اسمیت گفت: «نه!»
برالینگ گفت: «بله!»
برالینگ دو گفت: «طبعاً!»
«چند وقته داریش؟»
«یک ماه شده. توی انباری داخل یه جعبه‌ابزار بزرگ نگهش می‌دارم. همسرم که هیچ‌وقت پایین نمی‌ره و قفل و کلید اون جعبه هم که فقط دست منه. امشب بهش گفتم می‌خوام برم سیگار بخرم. بعد رفتم پایین داخل انباری و برالینگ دو رو از جعبه درآوردم و فرستادمش بالا تا با همسرم بشینه و من بتونم باهات بیام بیرون.»
«حیرت‌انگیزه. حتا بوی عطر تو رو هم می‌ده؛ ادوکلن بانداستریت و ملاکرنیوس!»
«شاید از جهاتی مثل مو به هم ریختن زنم باشه، ولی از اون حرکت خیلی اخلاقی‌تره. هر چی باشه همسرم تنها چیزی که می‌خواد منم. این عروسک هم تا جزیی‌ترین نکته مثل خودمه. من تمام شب خونه بودم. تا یک ماه آینده هم با اون می‌مونم. اما درست در همون زمان، یک آقای محترم دیگه پس از ده سال انتظار می‌ره ریو دو ژانیرو. وقتی هم برگردم خونه، برالینگ دو برمی‌گرده توی جعبه‌ش.»
اسمیت یکی‌ـ‌دو دقیقه فکر کرد و بعد گفت: «بدون سوخت مشکلی نداره یک ماه بچرخه برای خودش؟»
«اگه لازم باشه تا شش ماه می‌تونه دوام بیاره. همه کاری هم بلده؛ خوردن، خوابیدن، عرق کردن. همه‌چیز طبیعی درست به اندازه‌ی خود طبیعت. از همسرم خوب مراقبت می‌کنه؛ مگه نه برالینگ؟»
برالینگ دو گفت: «همسرت خیلی زیباست. بیشتر از قبل ازش خوشم می‌آد.»
اسمیت به خود لرزید. «این شرکت عروسک‌ها چند وقته کار می‌کنه؟»
«مخفیانه، دو سال.»
«من هم می‌تونم… منظورم اینه که می‌شه…» بعد اسمیت خیلی جدی به بازوی رفیقش چنگ زد و ادامه داد: «می‌تونی بگی از کجا یه عروسک، یه روبوت برای خودم بگیرم؟ نشونی کمپانی رو به من هم می‌دی؟»
«بفرمایید.»
اسمیت کارت را گرفت و چرخاند و چرخاند. «متشکرم. نمی‌دونی چقدر برام باارزشه. ولی فقط یه مهلت کوچیک می‌خوام. یک شب یا همین حدود در هر ماه. همسرم منو خیلی دوست داره؛ اون‌قدر که حتا یه ساعت هم دوری منو تحمل نمی‌کنه. ولی آدم نباید این جمله‌ی قدیمی رو یادش بره: «اگر عشق رو آروم بغل کنی، پرواز می‌کنه می‌ره. اگر هم خیلی محکم بگیریش می‌میره. فقط می‌خوام یه‌ذره از فشار بغل کردنش کم کنم.»
«تو خیلی شانس داری. حداقل همسرت دوستت داره. مشکل من نفرته. به اون آسونی هم نیست.»
«نِتی دیوانه‌وار عاشق منه. وظیفه‌ی من هم این وسط اینه که کاری کنم یک ‌ذره من رو راحت‌تر دوست داشته باشه.»
«با این همه، خوش‌بختی اسمیت. وقتی رفتم ریو، گاهی سر بزن این‌جا. اگه یک‌ دفعه رفت‌وآمدت رو قطع کنی شاید زنم شک کنه. به هر حال به نظرش عجیب می‌آد. باید هر طوری با من هستی، با برالینگ دو هم همون‌طور باشی.»
«باشه؛ خداحافظ و ممنونم.»
اسمیت تبسم‌کنان در خیابان به راه افتاد. برالینگ و برالینگ دو هم چرخیدند و داخل آپارتمان شدند.
* * *
داخل اتوبوس شهری، اسمیت آرام سوت می‌زد و کارت سفید را لای انگشتانش می‌چرخاند.

مشتریان باید کاملاً رازدار باشند.
در حال حاضر با وجود تمام اقداماتی که در کنگره درحال انجام شدن است
تا فعالیت‌های کمپانی را قانونی کند، 
در صورت ارتکاب این عمل مجرم تلقی خواهید شد.

اسمیت گفت: «به روی چشم!»

مشتریان باید قالبی از بدن‌شان ساخته شود
و یک آزمایش مشخصات رنگ 
از چشم‌ها و لب و مو و پوست و غیره را از سر بگذرانند.
مشتریان باید دو ماه تا اتمام ساخت نمونه‌های خود صبر کنند.

اسمیت با خودش گفت: چندان طولانی نیست. دو ماه بعد سینه‌هایم فرصت پیدا می‌کنند از قید فشار و چلوندن خلاص بشه. دو ماه بعد دیگه از دست این که کسی محکم بگیردم خلاص می‌شم. دو ماه بعد، لب‌های کبود من بدبخت دوباره شکل عادی پیدا می‌کنند. هر چند دوست ندارم ناسپاس باشم، ولی… کارت را چرخاند.

کمپانی عروسک خیمه‌شب‌بازی در حال حاضر
سابقه‌ی خوبی از مشتریان راضی را
از خود به جا گذاشته. شعار ما این است:
«از روابط ناخواسته خلاص شوید!»

اتوبوس در ایستگاه ایستاد. اسمیت پیاده شد. از پله‌ها که بالا می‌رفت، با خود گفت: من و نتی پانزده‌هزار دلار توی حساب مشترک‌مون داریم. هشت‌هزار تایش را به اسم کار و کاسبی برداشت می‌کنم. احتمالاً عروسکه می‌تونه یه جورایی کمک کنه پولم رو زنده کنم، حتی با بهره. نیازی نیست نتی بویی از موضوع ببره. در را باز کرد و یک دقیقه در اتاق خواب سرپا ماند. نتی، درشت‌اندام و رنگ‌پریده، با معصومیتی خاص آنجا دراز کشیده بود.

«نتی دوست‌داشتنی.» تقریباً با تماشا کردن چهره‌ی معصوم نتی در آن اتاق نیمه‌تاریک، سرشار از پشیمانی شد. «اگه الان بیدار بودی، با بوسه و پچپچ عاشقانه‌ای که زیر گوشم می‌خوندی خفه‌م می‌کردی. جداً کاری می‌کنی احساس مجرم بودن بهم دست بده. همسر دوست‌داشتنی و نازنینی بودی. گاهی باور نمی‌کنم منو به اون یارو، باد چاپمن، ترجیح دادی که یه‌زمانی خیلی هم خاطرخواهش بودی. انگار توی این یک ماه عشقت دیوانه‌وارتر از قبل شده.»

اشک از چشمانش سرازیر شد. ناگهان هوس کرد او را ببوسد و عشقش را نشان بدهد و آن کارت را پاره کند و همه چیز فراموش شود. ولی وقتی خواست این کار را انجام بدهد دستش دوباره درد گرفت و سینه‌اش تیر کشید و سوخت. با چشمان دردآلود ایستاد و رویش را برگرداند. از وسط اتاق تاریک گذشت و به سرسرا رفت. با کمی تردید کشو را باز کرد و دفترچه‌ی حساب را بیرون آورد. «فقط هشت‌هزار دلار برمی‌دارم، نه بیشتر.» بعد یک لحظه مکث کرد. «صبر کن ببینم.»

سراسیمه دوباره دفترچه را نگاه کرد. فریاد زد: «این‌جا رو ببین! ده‌هزار دلار غیب زده! فقط پنج‌هزار تا مونده. چی کار کردی پولا رو؟ نتی با این پول چی کار کرده؟ بازم کلاه خریدی و لباس و عطر؟ نکنه اون خونه‌هه رو توی هادسون خریده که چند ماه ازش حرف می‌زد؟ یعنی هیچی به من نگفته؟!»

با رنجیدگی و به صورتی حق‌به‌جانب وارد اتاق خواب شد. منظور نتی از این کار چی بود؛ این چه وضع خرج کردنه؟
روی او خم شد و فریاد زد: «نتی، نتی! بیدار شو!»
نتی حتا تکان از تکان نخورد. اسمیت فریاد زد: « با پول من چی کار کردی؟»
نتی آرام تکان خورد. نور خیابان روی گونه‌های زیبایش افتاد.
نکته‌ای عجیب در وجود نتی بود. قلب اسمیت وحشیانه به تپیدن افتاد و زبانش خشک شد. به خود لرزید. زانوانش شل شد و فروریخت. «نتی، نتی! با پول من چی کار کردی؟»
و سپس آن اندیشه‌ی وحشتناک و سپس هراس و تنهایی به او هجوم آورد. و بعد از آن تب و سرخوردگی و یأس. بی آن که دلش بخواهد به جلو خم شد و باز پیش رفت تا آن که گوش داغ‌شده‌اش را محکم به سینه‌ی او چسباند.
فریاد زد: «نتی!»
تِک. تِک. تِک. تِک. تِک. تِک. تِک. تِک. تِک. تِک. تِک.
* * *
در همان زمان که اسمیت شب‌هنگام در خیابان راه می‌رفت، برالینگ و برالینگ دو به داخل آپارتمان رفتند. برالینگ گفت: «خوشحالم که اسمیت هم خوشحال می‌شه.»
برالینگ دو خیلی مختصر جواب داد: «آره.»
«خب، این هم جعبه‌ت، ب‌ـ‌دو!» بعد برالینگ با گرفتن آرنج موجود دیگر او را به پایین پله‌ها راهنمایی کرد.
برالینگ دو در همان حال که در راهروی بتونی راه می‌رفتند، گفت: «می‌خواستم راجع به همین موضوع با هم حرف بزنیم. از انبار خوشم نمی‌آد. جعبه رو هم دوست ندارم.»
«سعی می‌کنم یه چیز راحت‌تر برات بسازم.»
«عروسک‌ها رو برای حرکت ساخته‌ن، نه این که یه جا بی‌حرکت بمونن. خودت دوست داری بیشتر مواقع رو توی یه جعبه بخوابی؟»
«خب…»
«اصلاً دوست نداری! من فعال باقی می‌مونم. راهی برای خاموش کردنم وجود نداره. من کاملاٌ زنده هستم و احساسات دارم.»
«فقط چند روز دیگه. بعد من می‌رم ریو و تو هم دیگه احتیاج نیست توی جعبه بخوابی. بالا زندگی می‌کنی.»
برالینگ دو با اوقات‌تلخی ایستاد: «که وقتی از خوش‌گذرونی‌هات برگشتی دوباره برم توی جعبه؟»
برالینگ گفت: «توی مغازه‌ی عروسک‌فروشی نگفتن نمونه‌ی کله‌شق به من رسیده.»
«خیلی چیزا هست که راجع به ما نمی‌دونن. ما جدید هستیم و خیلی هم حساس. نفرت دارم به این فکر کنم که تو بری بخندی و زیر آفتاب لم بدی، در حالی که ما مجبوریم اینجا توی سرما بمونیم. »
برالینگ گفت: «ولی من همه‌ی عمرم رو منتظر این سفر بودم.»
چشمانش را بست و توانست دریا و کوه‌ها و ماسه‌های طلایی را ببیند. آوای موج‌ها، پژواک دل‌انگیزی در ذهنش داشت. خورشید تابستان به ‌نرمی روی شانه‌های برهنه‌اش می‌تابید. نوشیدنی هم عالی بود.
مرد دیگر گفت: «در عوض من هیچ وقت نمی‌تونم برم ریو. به این فکر کردی؟»
«نه، من…»
«و یه چیز دیگه هم هست؛ همسرت.»
برالینگ که آرام به سمت در می‌رفت گفت: «اون چی؟»
«من خیلی ازش خوشم اومده.»
برالینگ که با حالتی عصبی لب‌هایش را گاز می‌گرفت گفت: «خوشحالم که از کارِت لذت می‌بری.»
«انگار منظورم رو نمی‌فهمی. خیال می‌کنم… عاشقش شدم.»
برالینگ پله‌ای دیگر بالا رفت و خشکش زد: «تو چی؟»
برالینگ دو گفت: «به این هم فکر کردم که چقدر ریو معرکه‌ست و به این که من هیچ‌وقت نمی‌تونم برم اون‌جا و به همسرت هم فکر کردم که… فکر کردم ما می‌تونیم با هم خوش باشیم.»
«خیلی جالبه.» و تا جایی که از پس‌اش برمی‌آمد بی‌اعتنا، سلانه‌سلانه، به طرف در انبار رفت. «عیب نداره چند لحظه منتظر بمونی. باید یه تلفن بزنم.»
برالینگ دو اخم کرد: «به کی؟»
«مهم نیست.»
«به کمپانی عروسک‌ها؟ برای این که بیان من رو ببرن؟»
«نه، نه… اون‌جا نه!» و سعی کرد از در بیرون بزند.
یک مشت محکم فلزی آرنجش را گرفت. «فرار نکن!»
«دستت رو بردار!»
«نه!»
«همسرم گفت این کار رو بکنی؟»
«نه!»
«ببینم؟ بو برد؟ باهات صحبت کرد؟ خبردار شده؟» حالا دیگر داشت فریاد می‌زد. دستی دهانش را گرفت.
برالینگ دو با ظرافتی خاص لبخند زد. «هیچ وقت نمی‌فهمی، نه؟ هیچ وقت نمی‌فهمی.»
برالینگ ادامه داد: «باید حدس زده باشه. حتماً روی افکارت تأثیر گذاشته!»
برالینگ دو گفت: «تو رو می‌گذارم توی جعبه و قفلش می‌کنم و کلید رو هم گم و گور می‌کنم. بعد یه بلیت دیگه برای همسرم می‌گیرم.»
«نه! یک لحظه صبر کن. عجله نکن. بگذار با هم حرف بزنیم!»
«خداحافظ برالینگ!»
برالینگ خشکش زد: «منظورت چیه که می‌گی خداحافظ؟»
* * *
ده دقیقه بعد خانم برالینگ بیدار شد و دستش را روی گونه‌اش گذاشت. کسی آن را بوسیده بود. لرزید و بالای سرش را نگاه کرد. زمزمه کرد: «چند سال می‌شد این کار رو نکرده بودی.»
یک نفر گفت: «ببینم از این به بعد باید برای زندگی‌مون چی کار کنیم.»
نویسنده: ری برادبری
مترجم: مهرآیین اخوت

مقدمه‌ی ویراستار
خوانندگان داستان‌های علمی-تخیلی با ری برادبری و آثار وی آشنایی دارند. برادبری قطعاً نویسنده‌ای متفاوت و متمایز در این ژانر محسوب می‌شود. از بارزترین ویژگی کارهای وی می‌توان به نگاه بسیار تاریک و بدبینانه در خصوص تبعات کاربرد فن‌آوری و دیدگاهی منفی نسبت به آینده بشریت اشاره کرد. حتا گفته می‌شود وی در زندگی شخصی خود نیز از فن‌آوری و کاربرد آن چندان استقبال نمی‌کند؛ تا آن جا که حتا از کاربرد وسایلی همچون تلفن، تلویزیون، هواپیما و … نیز ابا دارد.
داستان «شرکت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی» یکی از داستان‌های نسبتاً معروف از نویسنده‌ی شهیر داستان‌های ع.ت، ری برادبری است. این داستان نخستین بار در سال 1949 در «مجله داستان‌های اعجاب‌انگیز» به چاپ رسید و پس از آن در سال 1951 به عنوان یکی از داستان‌های مجموعه «مرد مصور» تجدید چاپ شد. از کتاب مزبور دو ترجمه در ایران موجود است. یکی با ترجمه‌ی «محمد قصاع» از نشر «افق» و دیگری با ترجمه‌ی «هوشنگ غیاثی نژاد» از نشر «پاسارگارد». همچنین ترجمه‌ی مستقلی از داستان «شرکت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی» نیز توسط «نعیم کمیلی‌پور» در سایت مجله الکترونیکی «جن و پری» انتشار یافته است. شاید بتوان ترجمه حاضر را از حیث انطباق دقیق با متن اصلی و همچنین انتقال مناسب لحن نویسنده، یکی از بهترین ترجمه‌های موجود از این اثر دانست.
همچون بسیاری دیگر از کارهای برادبری، کارخانه عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی را نیز می‌توان به عنوان هشداری به جامعه در نظر گرفت. برادبری در این داستان نسبت به کاربرد افسارگسیخته فن‌آوری به منظور غلبه بر مشکلات و تعارضات بین فردی ابراز نگرانی می‌کند. وی ما را از مخاطرات جهانی عاری از انسانیت و مبنی بر فن‌آوری، که در آن هوش مصنوعی سرانجام جایگزین بشر شده و خالق خود را نابود می‌سازد، برحذر می‌دارد.
شرکت «کارخانه عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی» یک بار دیگر نیز در داستان «مجازات بدون جنایت» ظاهر می‌شود. داستانی که طی آن با جامعه‌ای روبرو هستیم که کاربرد آدمک‌های مصنوعی هرچند غیرقانونی است و حت» مجازات مرگ به دنبال دارد، با این حال امری بسیار رایج است. ماجرای آن داستان مربوط به مردی است که همسر خود را می‌کشد و سپس برای جلوگیری از افشای راز قتل، آدمکی را جایگزین وی می‌سازد و در انتها در می‌یابد که آدمک نیز دقیقاً به اندازه همسرش غیرقابل تحمل است.

فرزندِ فردا

دلش نمی‌‌خواست پدر هرمی آبی‌‌رنگ باشد. پیتر هورن هرگز چنین خیالی را به ذهن خود راه نداده بود. نه او و نه همسرش گمان نمی‌‌کردند چنین اتفاقی برای‌‌شان پیش بیاید. آن دو روزها درباره‌‌ی تولد فرزندِ در راه‌‌شان صحبت کرده بودند. غذاهای مقوی خوردند و به اندازه‌‌ای که ضروری بود خوابیدند. به میهمانی‌‌های کمی هم می‌‌رفتند و وقتی زمان پرواز هلیکوپتر پُولی به بیمارستان رسید، شوهرش او را در آغوش گرفت و بوسیدش: «عزیزم، تا شش ساعت دیگه برمی‌‌گردی خانه؛ این دستگاه‌‌های تولد جدید هر کاری انجام می‌‌دن، به جز پس انداختن بچه!»
زن آوازی قدیمی را به یاد آورد: «نه، نه، نمی‌‌تونن اونو از من بگیرن!» بَنا کرد به خواندن آن و در هلیکوپتر که آن‌‌ها را از فراز جاده‌‌ی سبز روستایی به شهر می‌‌برد، با هم گفتند و خندیدند.
پزشک‌‌شان یک آقای تمام‌‌عیار به نام ولکات بود که بسیار خاطرجمع می‌‌نمود. پولی آنا، همسر پیتر، هم کاملاً آماده بود و پدر هم مانند همیشه در اتاق انتظار ماند تا سیگار بکشد و از مخلوط‌‌کن سکه‌‌ای نزدیکش مشروب بنوشد. احساس نسبتاً خوبی داشت. اولین بچه‌‌شان بود، ولی موضوعی نبود که درباره‌‌اش نگران باشند. پولی هم که در دستان مردی قابل و کاردان بود. یک ساعت بعد، دکتر ولکات به اتاق انتظار آمد؛ مانند کسی بود که مرگ را به چشم خود دیده باشد. پیتر هورن هنگام نوشیدن سومین مشروب خشکش زد. دستانش را روی لیوان فشرد و آرام گفت: «پولی مُرده؟»
ولکات آهسته گفت: «نه! نه! حالش خوبه. بچه مشکلی داره.»
«پس بچه مرده؟»
«بچه هم زنده‌‌ست، ولی… بقیه‌‌ی نوشیدنی رو بخور و دنبالم بیا. اتفاقی افتاده.»
بله! البته که چیزی رخ داده بود و این «اتفاق» که رخ داده بود، همه‌‌ی بیمارستان را به راه‌روها کشانده بود. آدم‌‌ها از اتاقی به اتاق دیگر می‌‌رفتند. و وقتی پیتر هورن را به سرسرایی راهنمایی کردند که متصدی‌‌های سفیدپوش ایستاده بودند و به چهره‌‌های هم‌‌دیگر زل زده بودند و پچ‌‌پچ می‌‌کردند، حالش به هم خورد.
«هی، نگاه کنید! بچه‌‌ی پیتر هورن! وحشتناکه!»
به اتاقی کوچک و تمیز وارد شدند. جمعیتی زیاد در اتاق بود که به تختی کوچک نگاه می‌‌کرد. چیزی روی میز بود؛ هرمی کوچک و آبی.
هورن رو به دکتر کرد و گفت: «چرا من رو آوُردید این‌‌جا؟»
هرم کوچک آبی‌‌رنگ تکانی خورد و شروع به گریه کرد.
پیتر هورن جلو رفت و مانند جن‌‌زده‌‌ها به آن نگاه کرد. رنگش پریده بود و نفس‌‌نفس می‌‌زد.
«این که همون بچّه نیست؟»
دکتر ولکات با تکان سر تصدیق کرد. هرم آبی شش زایده‌‌ی مارشکل و آبی‌‌رنگ به همراه سه چشم داشت که از سر زایده‌‌هایی بیرون‌‌افتاده چشمک می‌‌زد. هورن تکان نخورد.
یک نفر گفت: «وزنش سه کیلو و ششصد گِرَمه.»
هورن با خود اندیشید: شوخی می‌‌کنن. این کارا حتماً شوخیه. دست چارلی راسکل تو کاره. الان از پشت در می‌‌پره بیرون و فریاد می‌‌زنه: «دروغ رو کِیف کردی؟!» آن وقت همه می‌‌زنند زیر خنده. این که بچه‌‌ی من نیست. وحشتناکه! با من شوخی می‌‌کنند.
هورن همان‌‌جا ایستاد و اندوه بر چهره‌‌اش دوید.
«بِبَریدم از این‌‌جا بیرون!» هورن چرخید. دستانش بی‌‌هدف باز و بسته می‌‌شد و چشمانش می‌‌لرزید. ولکات آرنجش را گرفت و آرام گفت: «فرزند شماست. باهاش کنار بیایید، آقای هورن!»
ذهنش چیزی را درک نمی‌‌کرد. گفت: «نه، نه، نیست. کابوسه! اون چیز رو نابود کنید.»
«نمی‌‌تونید انسان رو بکشید.»
اشک هورن درآمد. «انسان؟ این انسان نیست. جنایته برضدّ خدا!»
دکتر به تندی توضیح داد: «ما بچه رو آزمایش کردیم. فهمیدیم که ‹جهش‌‌یافته›ست؛ نتیجه‌‌ی ویرانی یا بازآرایی ژن‌‌ها. نه عجیب‌‌الخلقه‌‌ست و نه بیمار. خواهش می‌‌کنم حرفم رو گوش کنید.»
هورن با چشمانی گشاده و بیمارگون به دیوار خیره شد. سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود. دکتر با خون‌‌سردی و اعتمادبه‌‌نفس صحبت می‌‌کرد: «اون بچه یه‌‌جوری تحت تأثیر فشار دستگاه تولد قرار گرفته. یه‌‌جور ویرانی ابعادی که اتصال در مدارهای شبیه‌‌سازی و کارکرد بد دستگاه‌‌های تولد و هیپنوتیزم به وجودش آورده. خب، در هر حال…» دکتر با عدم اطمینان تمامش کرد: «فرزند شما توی یک بُعد دیگه به دنیا اومده.»
هورن حتا سرش هم تکان نداد. آن‌‌جا منتظر ایستاد.
دکتر ولکات دوباره محکم حرف می‌‌زد: «فرزند شما زنده‌‌ست. سالم و سرحال، اون‌‌جا روی میز خوابیده. ولی چون توی یک بُعد دیگه به دنیا اومده، شکل بیگانه‌‌ای برای ما داره. چشمای ما با مفاهیم سه‌‌بعدی همخوان شده و نمی‌‌تونه اون رو به عنوان یک بچه تشخیص بده. ولی وجود داره. زیر اون استتار و ریخت هرمی شگفت‌‌انگیز فرزند شماست.»
هورن چشمانش را بست و گفت: «می‌‌تونم یک لیوان نوشیدنی بخورم.»
«حتماً!» و یک نوشیدنی در دستان هورن گذاشت.
«بگذارید یک جایی بنشینم. فقط چند لحظه!» هورن خسته و کوفته خودش را روی یک صندلی انداخت. موضوع روشن شده و همه چیز هم سر جایش بود. این موجود بچه‌‌ی او بود؛ بی‌‌آن‌‌که مهم باشد چه چیزی است. از احساس تنفر و اشمئزاز به خود لرزید. مهم نبود چه اندازه تحمل‌‌ناپذیر است. این بچه‌‌ی اول او بود.
سرانجام سرش را بالا آورد و کوشید دکتر را بیابد.
با صدایی که چندان بلندتر از پچ‌‌پچ شنیده نمی‌‌شد گفت: «به پولی چی می‌‌گیم؟ بعد از اون چی پیش می‌‌آد؟ راهی برای برگردوندنش هست؟»
«سعی می‌‌کنیم. یعنی اگر به ما اجازه بدید. چون بچه‌‌ی شماست. می‌‌تونید با پسر کوچولوتون هرکاری که می‌‌خواید انجام بدید.»
چشمانش را بست و به تمسخر خندید. «پسر؟ از کجا خبر داری اون پسره؟»
روشن بود که ولکات معذب است. «چطور؟ ما، راستش، واقعاً مطمئن نیستیم.»
هورن کمی دیگر از نوشیدنی‌‌اش را خورد. «چی می‌‌شه اگه برنگردونیدش؟»
«می‌‌فهمم چه ضربه‌‌ای به شما وارد شده، آقای هورن. اگر شما نتونید از بچه نگه‌‌داری کنید، خوشحال می‌‌شیم که همین‌‌جا نگهش داریم؛ البته برای شما.»
هورن کمی اندیشید و گفت: «متشکرم. ولی اون هنوز متعلق به من و پولی هست. من به اون سرپناه می‌‌دم. مثل هر بچه‌‌ی دیگری بزرگش می‌‌کنم. یک زندگی خانگی و معمولی هم براش دست و پا می‌‌کنم و سعی می‌‌کنم یاد بگیرم دوستش داشته باشم. ازش خوب مراقبت می‌‌کنم.» لب‌‌هایش کرخت شده بود. نمی‌‌توانست فکرش را متمرکز کند.
«متوجهید چه کاری می‌‌خواید انجام بدید، آقای هورن؟ این کودک نمی‌‌تونه هم‌‌بازی‌‌های معمولی داشته باشه، چون که همیشه تا سرحد مرگ کلافه‌‌ش می‌‌کنند. دیدید که بچه‌‌ها چطورند. اگر هم تصمیم بگیرید بچه رو توی خونه بزرگ کنید زندگی‌‌ش کاملاً بسته می‌‌مونه. هیچ وقت کسی نباید اون رو ببینه. واضحه، آقا؟»
«بله، بله! واضحه، آقای دکتر. از نظر روانی هم سالمه؟»
«بله! واکنش‌‌هاش رو آزمایش کردیم. بچه‌‌ی سالم و خوبیه. دست‌‌کم اون‌‌طور که واکنش‌‌های عصبی و چیزهای دیگه می‌‌گن.»
«فقط می‌‌خواستم مطمئن بشم. الان تنها مسئله‌‌ای که می‌‌مونه پولی هست.»
چهره‌‌ی ولکات در هم رفت. گفت: «اعتراف می‌‌کنم که گیج شدم. می‌‌دونید؟ یک‌‌کمی سخته که به زنی بگید ‹فرزندت مُرده به دنیا اومده.› ولی این‌‌جا، خب، باید بگی ‹چیزی رو به دنیا آوردی که انسان نیست.› این قضیه به قدر مرگ ملموس نیست- احتمال ضربه‌‌ی روحی خیلی بالاست. ما باید بهش حقیقت رو بگیم. پزشک با دروغ گفتن به بیمارش به جایی نمی‌‌رسه.»
هورن لیوانش را کنار گذاشت. «من هم نمی‌‌خوام پولی رو از دست بدم. مشکلی ندارم اگر بخواید بچه رو از بین ببرید. ولی در ضمن نمی‌‌خوام با این همه شوکی که به پولی وارد می‌‌شه، بمیره.»
«گمان کنم بتونیم بچه رو برگردونیم. بابت همین دچار تردیدم. اگر موضوع رو واقعاً ناامیدکننده می‌‌دونستم، فوراً گواهی ‹خودکشی از روی ترحم› می‌‌گرفتم. ولی کاری رو که می‌‌خوایم انجام بدیم، به امتحانش می‌‌ارزه.»
هورن بسیار خسته بود و عمیقاً می‌‌لرزید. «خب، دکتر! این به خوراکی و شیر و محبت نیاز داره؛ تا زمانی که بتونید برگردونیدش. موضوع رو کی به پولی می‌‌گیم؟»
«فردا عصر! وقتی که بیدار شد.»
هورن ایستاد و به سوی میزی رفت که توهمی شگفت‌‌انگیز بر روی آن بود؛ هنگامی که هورن دستش را پیش برد، هرم آبی‌‌رنگ خودش را جمع کرد.
هورن گفت: «سلام بچه!»
هرم آبی‌‌رنگ با سه چشم درخشان و آبی‌‌اَش به هورن نگاه کرد. یکی از زایده‌‌های کوچکش را تکان داد و با آن انگشتان هورن را لمس کرد. هورن باز هم لرزید. «سلام بچه!»
پزشک یک شیشه شیر آورد.
«این شیر مادره. یه‌‌کمی بهش می‌‌دیم.»
کودک از میان مه‌‌های درخشان نگاه کرد. شکل‌‌هایی را می‌‌دید که در کنارش حرکت می‌‌کردند و می‌‌دانست که آن‌‌ها دوست هستند. با این‌‌که تازه به دنیا آمده بود، هوشیار بود. به طرز شگفت‌‌انگیزی هوشیار و آگاه بود.
اشیایی در بالای سر او حرکت می‌‌کردند. شش مکعب سفید و خاکستری که روی او خم شده بودند. شش مکعب با زایده‌‌های شش‌‌گوش و سه چشم روی هر کدام‌‌شان. پس از آن دو مکعب دیگر از فاصله‌‌ای دور در آن دشت بلورین به سوی او آمدند. یکی از آن‌‌ها سفید بود و سه چشم هم داشت. چیزی در این مکعب وجود داشت که کودک از آن خوشش آمد.
یک گیرایی. یک رابطه. رایحه‌‌ای هم از آن مکعب می‌‌آمد که کودک را به یاد خودش انداخت.
صدایی گوش‌‌خراش از آن شش مکعب سفید-خاکستری خم‌‌شده درمی‌‌آمد.
صداهای ناشی از کنجکاوی و حیرت مانند موسیقی‌‌ای بود که هر کسی آن را برای خودش می‌‌نواخت.
اکنون دو مکعب تازه‌‌وارد، که یکی سفید و دیگری خاکستری بود، با هم نجوا می‌‌کردند. پس از مدتی مکعب سفید یکی از زایده‌‌هایش را برای لمس کردن کودک دراز کرد. کودک نیز با بیرون آوردن پیچک خود از درون اندام هرمی‌‌اَش واکنش نشان داد.
کودک مکعب سفید را دوست داشت. کودک دوست داشت. کودک گرسنه بود. کودک دوست داشت. شاید مکعب سفید به او کمی خوراک بدهد…
مکعب خاکستری یک گوی صورتی‌‌رنگ برای بچه درست کرد. حالا داشتند به کودک غذا می‌‌دادند. خوب بود؛ خوب. مشتاقانه خوراکی را پذیرفت.
غذا خوب بود. همه‌‌ی مکعب‌‌های سفید و خاکستری رفتند؛ و فقط همان مکعب سفید دوست‌‌داشتنی بالای سر کودک ایستاده بود، به او نگاه می‌‌کرد و نجوا می‌‌کرد.
روز بعد آن‌‌ها موضوع را به پولی گفتند، ولی نه همه چیز را، به اندازه‌‌ای که لازم بود؛ تنها کمی. به او گفتند که بچه به گونه‌‌ای خوب نیست. آن‌‌ها آرام‌‌آرام صحبت می‌‌کردند و حلقه‌‌ی محاصره را هر لحظه تنگ‌‌تر. سپس دکتر ولکات سخنرانی بلندی را درباره‌‌ی سازوکار دستگاه‌‌های تولد داد، و این که آن‌‌ها چگونه به زن باردار کمک می‌‌کنند و این که این بار دستگاه اتصالی کرده بود.
مردی دیگر نیز آمد که درباره‌‌ی ابزارهای علمی امروزی صحبت کرد و کمی نیز خشک و خالی از بُعدها گفت؛ بعدهای یک، دو، سه، چهار. مردی دیگر درباره‌‌ی ماده و انرژی؛ یکی دیگر درباره‌‌ی کودکان بدبخت.
سرانجام پولی در تختخواب نشست و گفت: «این حرف‌‌ها برای چیه؟ اتفاقی واسه بچه پیش اومده که این همه صحبت می‌‌کنید؟»
ولکات به او گفت: «البته می‌‌تونید یک هفته صبر کنید و بعد اون رو ببینید یا سرپرستی کودک رو به ما واگذار کنید.»
«فقط یه چیز می‌خوام بدونم.» ابروهای دکتر ولکات به نشانه‌‌ی سؤال بالا رفت. پولی ادامه داد: «من بچه رو به اون شکل درآوردم؟»
«البته که کار شما نبوده.»
«بچه که از نظر ژنی عجیب‌‌الخلقه نیست؟»
«بچه به یک پیوستار فضا-زمانی دیگه افتاده. به غیر این مورد کاملاً معمولیه.»
پولی فقط گفت: «پس بچه‌‌م رو بیارید. می‌‌خوام ببینمش.»
بچه را آوردند.
خانواده‌‌ی هورن روز بعد بیمارستان را ترک کرد. پولی بر روی دو پای خود سالم راه می‌‌رفت و پیتر هورن هم شگفت‌‌زده به دنبال او بود. کودک را با خود نیاوردند. موقعی دیگر او را می‌‌بردند. پیتر به همسرش کمک کرد تا سوار هلیکوپتر بشود و خودش نیز کنار او نشست. سپس هلیکوپتر را در هوای گرم به بالا راند. گفت: «تو شگفت‌‌انگیزی.»
پولی پاسخ داد: «من؟» و سیگاری روشن کرد.
«تو. . . تو گریه نکردی. راستش، هیچ کاری نکردی.»
«می‌‌دونی؟ اون بدک نیست. یه روزی بالاخره می‌‌شناسیمش و می‌‌تونم بغلش کنم. بدنش گرم بود و گریه هم می‌‌کرد. حتی پوشک‌‌های سه‌‌گوش می‌‌خواد. » این‌‌جا بود که خندید؛ با این همه، خنده‌‌اش عصبی بود. ادامه داد: «نه! گریه نکردم، پیتر! چون به هر حال اون بچه‌‌ی منه. یا بچه‌‌ی من می‌‌شه. نمرده؛ برای همین هم خدا رو شکر می‌‌کنم. اون. . . نمی‌‌دونم چطور بگم. . . هنوز به دنیا نیومده. منتظرش هستیم که خودش رو نشون بده. از بابت کار دکتر ولکات مطمئنم. تو چطور؟»
«حق با توئه. راست می‌‌گی.» بعد نزدیک‌‌تر آمد و دستانش را گرفت و ادامه داد: «یه چیزی رو می‌‌دونی؟ تو لُعبتی!»
«من طاقت می‌‌آرم.» پولی سر جایش نشسته بود و به جلو نگاه می‌‌کرد که روستای سبز و زیبا زیر پای‌‌شان تکان می‌‌خورد. «تا جایی که می‌‌دونم و حس می‌‌کنم بعداً همه چیز درست می‌‌شه. نمی‌‌گذارم این موضوع به من ضربه بزنه. شش ماه صبر می‌‌کنم و بعد از اون شاید… شاید خودکشی کردم. »
«پولی!»
پولی به او نزدیک‌‌تر شد و نگاهش کرد: «متأسفم، پیت! ولی اون چیزهای خوبی که اول گفتم اتفاق نیفتاده. یک‌دفعه همه چیز تموم شد و بچه بالاخره به دنیا اومد. من هم فراموشش می‌‌کنم. انگار اصلاً یه هم‌‌چین چیزی رخ نداده؛ ولی اگر دکترها نتونند کمک‌‌مون کنند، پس یکی-دو خاطره از این جریان هم نمی‌‌تونه. هر خاطره‌‌ای از اون بچه فقط این رو می‌‌گه که بُرو پشت‌‌بوم و خودت رو بنداز پایین.»
مرد در حالی که جانب احتیاط را رعایت می‌‌کرد گفت: «همه چیز برمی‌‌گرده سر جاش. باید برگرده.»
پولی هیچ نگفت؛ فقط اجازه داد دود سیگار از میان لبانش در تکان‌‌های شدید ملخ‌‌های هلیکوپتر دمیده شود.
سه هفته گذشت. آن‌‌ها هر روز به درمانگاه پرواز می‌‌کردند تا هَری را ملاقات کنند؛ هری نامی کاملاً آرامش‌‌بخش بود که پولی هورن به آن هرم آبی‌‌رنگ که روی تختخواب دراز کشیده و به آن‌‌ها چشمک می‌‌زد، داده بود. دکتر ولکات با کمی احتیاط خاطرنشان کرد که عادات بچه مانند دیگر بچه‌‌ها معمولی است. چندین ساعت خواب، چندین ساعت بیداری، جذابیت زیاد، خستگی بسیار، خوراک بسیار وتکان‌‌های زیاد. پولی هورن گوش داد. چهره‌‌اش در هم فرورفت و چشم‌‌هایش خیس شد.
در پایان هفته‌‌ی سوم دکتر ولکات گفت: «می‌‌خواهید او را ببرید خانه؟ شما حاشیه‌‌ی شهر زندگی می‌‌کنید، درسته؟خب، نورخان محصور هم دارید. می‌‌تواند هر روز کمی زیر نور خورشید باشد. به عشق مادری هم نیاز دارد. خیلی پیش‌‌پاافتاده است، ولی واقعیت دارد. باید به او شیر داد. دستگاهی جدید داریم که با آن می‌‌تواند غذا بخورد، گرما، دست‌‌های مهربان یا چیزهای دیگر را حس کند. » صدای دکتر ولکات خشک بود. «ولی گمان نمی‌‌کنم شما آن‌‌قدر با بچه آشنا باشید که بدانید او کاملاً سالم است. حاضرید، آقای هورن؟»
«بله، حاضرم.»
«خوب است هر سه روز یک بار برای چک‌‌آپ بیاوریدش. دستور کارتان این است: ما الان روی چندین راه‌‌حل کار می‌‌کنیم و تا پایان سال باید به نتیجه‌‌ی به‌‌دردبخور رسیده باشیم. نمی‌‌خواهم قول داده باشم، ولی شواهدی داریم که فکر می‌‌کنیم بشود پسرتان را از بُعد چهارم بیرون کشید. مثل خرگوش شعبده‌‌بازها از توی کلاه.»
دکتر کمی شگفت‌‌زده و خوشحال شد، وقتی پولی هورن او را بوسید.
پیتر هورن هلیکوپتر را از فراز سرسبزی‌‌های هموار گرانیت و به سوی خانه راند. هرازچندگاهی به هرم که در دستان پولی خوابیده بود نگاه می‌‌کرد. پولی صداهای کودکانه از خود درآورد و هرم نیز کمابیش همان گونه پاسخ می‌‌داد.
پولی گفت: «در عجبم…»
«از چی؟»
«ما به نظرش چه‌‌شکلی هستیم؟»
«از ولکات پرسیدم. گفت ما هم به نظر اون خنده‌‌داریم. اون توی یه بُعده و ما توی یه بُعد دیگه.»
«منظورت اینه که ما هم به چشم او مثل آدم‌‌های عادی نیستیم؟»
«اگه می‌‌تونستیم خودمان رو ببینیم، نه. ولی یادت باشه کودک هیچ چیز از قیافه‌‌ی مرد و زن نمی‌‌دونه. برای بچه، ما هر شکلی که باشیم طبیعیه. چون اون ما رو از بُعدی جداگانه می‌‌بینه. ما احتمالاً به‌‌شکل مکعب، مکعب‌‌مستطیل یا هرم هستیم. بچه هیچ تجربه‌‌ای تا حالا نداشته یا هیچ هنجاری که چیزهایی رو که می‌‌بینه باهاش مقایسه کنه. ماها هنجار اون هستیم. از طرف دیگه، بچه به این دلیل برای ما عجیب‌‌غریبه که اونو اندازه‌‌ها و شکل‌‌هایی که می‌‌شناسیم مقایسه می‌‌کنیم.»
«اوهوم. می‌‌فهمم، می‌‌فهمم.»
کودک از حرکت آگاه بود. یک مکعب سفید او را با زایده‌‌های گرمش نگه داشت. یک مکعب سفید دیگر هم کمی آن‌‌ورتر توی مستطیلی ارغوانی نشسته بود. مستطیل در هوا بر فراز دشت روشن و گسترده‌‌ای از هرم‌‌ها و شش‌‌ضلعی‌‌ها و مستطیل‌‌ها و استوانه‌‌ها و حباب‌‌ها و مکعب‌‌های چندرنگه حرکت کرد.
یکی از مکعب‌‌های سفید، صدای سوت‌‌مانندی از خود درآورد. مکعب سفید دیگر هم با سوتی دیگر پاسخ داد. مکعب سفید که او را نگه داشته بود کمی حرکت کرد. کودک به دو مکعب سفید نگریست و نگاهی هم به جهان گریزان بیرون حباب در حال حرکت انداخت.
کودک احساس خواب‌‌آلودگی کرد. چشمانش را بست. خود را کمی در دامان مکعب سفید تکان داد و سروصدای مختصری از خود درآورد.
پولی هورن گفت: «خوابش بُرده.»
تابستان آمد. پیتر هورن با شغل صادارت-وارداتش کمی مشغول بود؛ ولی شب‌‌ها را حتماً در خانه می‌‌گذراند. پولی در طول روز خوب بود، ولی شب وقتی با بچه تنها شد؛ زیاد سیگار می‌‌کشید. یک شب او را در حالتی دید که خود را روی مبل یله کرده بود و یک بطری شراب شری کنارش به چشم می‌‌خورد. پس از آن خود او شب‌‌ها بچه را نگه‌‌داری می‌‌کرد. وقتی گریه می‌‌کرد صداهای عجیبی از خود بیرون می‌‌داد؛ مثل جانوری جنگلی که گمشده باشد و جیغ بکشد. صدای بچه این بود.
پیتر هورن اتاق کودک را ضدصدا کرد. کارگر پرسید: «این‌‌طوری که همسرتون دیگه صدای بچه رو نمی‌‌شنوه.»
«درسته! دیگه نمی‌‌شنوه.»
آن‌‌ها مهمانان کمی داشتند، ولی می‌‌ترسیدند که کسی ناگهان هری را ببیند، هری کوچولوی بانمک را.
یک روز عصر یکی از مهمان‌‌ها پرسید: «این دیگه چیه؟ مثل صدای یه‌‌جور پرنده می‌‌مونه. نگفته بودی پرنده نگه می‌‌داری، پیتر!»
پیتر که در اتاق بچه را می‌‌بست گفت: «اوه، آره! بی‌‌خیال، بیا یه گیلاس دیگه بزنیم.»
درست مثل نگه‌‌داری از سگ یا گربه در خانه بود. یا دست‌‌کم پولی قضیه را این طور می‌‌دید. پیتر هورن او را نگاه کرد و دید چگونه هری کوچولو را نوازش می‌‌کند و با او حرف می‌‌زند.
ماه سپتامبر، پولی به شوهرش گفت: «یاد گرفته بگه بابا. آره، یاد گرفته. زود باش، هری! بگو بابا!» بعد هرم آبی را با دستانش بالا نگه داشت.
هرم با حالت سوت کشیدن گفت: «ویلی!»
پیتر هورن گفت: «تو رو خدا بس کن!» بچه را از او گرفت و در اتاق خودش گذاشت.
در آن‌‌جا هم بچه داشت آن نام را زمزمه می‌‌کرد. آن نام را. آن نام را. هورن بیرون آمد و یک نوشیدنی قوی برای خودش ریخت. پولی به آرامی خندید.
گفت: «وحشتناک نیست؟ حتا صدای او هم توی بُعد چهارمه. جالب نیست اگه بعداً بتونه حرف بزنه؟ ما بهش تک‌‌گویی‌‌های هملت رو می‌‌دیم حفظ کنه. خب، اونم می‌‌گه، ولی مثل نوشته‌‌های جیمز جویس از دهنش بیرون می‌‌یاد! ما شانس نداریم. واسه من هم بریز.»
«به اندازه‌‌ی کافی خوردی.»
«متشکرم. خودم می‌‌ریزم.» این را گفت و انجام نیز داد.
اکتبر و سپس نوامبر. هری حالا دیگر یاد گرفته بود صحبت کند. سوت می‌‌کشید و جیغ می‌‌زد و اگر گرسنه‌‌اش بود صدای زنگ‌‌مانندی از خودش درمی‌‌آورد. دکتر ولکات او را دید و گفت: «وقتی رنگش آبی روشن و ثابته، یعنی سالمه. وقتی هم رنگش می‌‌پره یا تیره می‌‌شه، احساس بدی داره. حواس‌‌تون باشه.»
«آها، یادم می‌‌مونه. رنگ آبی مثل تخم سینه‌‌سرخ‌‌ها یعنی سالمه و آبی لاجوردی یعنی مریضه.»
ولکات گفت: «بانوی جوان، بهتره چند تا از این قرص‌‌ها رو بخورید و فردا برای یک گپ کوتاه بیایید پیش من. از شیوه‌‌ی حرف زدن‌‌تون چندان خوشم نیومد. زبان‌‌تون رو بیرون بیارید. آآآآ. زیاد الکل می‌‌خورید؟ به لکه‌‌های روی انگشتاتون دقت کنید. سیگار هم کمتر دود کنید. فردا منتظرتون هستم.»
پولی گفت: «تا حالا که خبر خوب به من ندادید. الان یک سال گذشته.»
«خانم هورن عزیز، نمی‌‌خوام شما رو همیشه هیجان‌‌زده کنم. وقتی دستگاه‌‌هامون رو آماده کردیم به شما می‌‌گیم. ما هر روز کار می‌‌کنیم. به زودی هم یک آزمایش انجام می‌‌دیم. اون قرص‌‌ها رو بخورید و دهان زیباتون رو هم ببندید و قورتش بدید.» بچه را با زیر چانه‌‌اش کمی قلقلک داد. «به خدا پسر خوب و سالمیه!»
کودک از آمدن‌‌ها و رفتن‌‌های دو مکعب سفید و زیبا که در تمام طول بیداری‌‌اش با او بودند، آگاه بود. یک مکعب دیگر هم بود، یک خاکستری که برخی روزها او را می‌‌دید. اما واقعاً فقط آن دو مکعب سفید بودند که از او مراقبت می‌‌کردند و دوستش داشتند. به مکعب سفید نرم‌‌تر و گردتر و گرم‌‌تر نگاه کرد و صدای آرام و چهچهه‌‌مانندی از سر رضایت سر داد. مکعب سفیدبه او غذا داد. او راضی بود. رشد کرد. همه چیز خوب و آشنا بود.
سال نو، سال 2089 رسید.
ناوهای موشکی در آسمان برق می‌‌زدند و هلیکوپترها صدا می‌‌کردند و در میان بادهای گرم کالیفرنیا اوج گرفتند. پیتر هورن خانه را با شیشه‌‌های پولاریزه‌‌ی آبی و خاکستری خاصی پوشاند. از درون این‌‌ها به بچه‌‌اش نگریست. هیچ چیزی نشد. هرم باز هم هرم می‌‌ماند و اهمیتی نداشت که با پرتوی ایکس یا سلفون زرد او را نگاه کنند یا با چیز دیگر. این سد، شکستنی نبود. هورن آرام‌‌آرام به طرف الکل بازگشت.
و آن اتفاق بزرگ اوایل فوریه رخ داد. هورن با هلیکوپترش به سوی خانه می‌‌آمد که از دیدن جمعیت جمع‌‌شده در چمن حیاطش، حالش به هم خورد. برخی از آن‌‌ها نشسته بودند و برخی دیگر ایستاده. چند تا هم با حالت هراسان بر روی چهره‌‌های‌‌شان این ور و آن ور حرکت می‌‌کردند.
پولی کودک را درحیاط راه می‌‌بُرد.
کاملاً مست بود. هرم آبی کوچک را با دستش گرفته بود و او را بالا و پایین می‌‌بُرد. پولی نه فرود هلیکوپتر را دید و نه حتا توجهی به دویدن هورن نشان داد.
یکی از همسایه‌‌ها به طرف اوبرگشت: «اوه، آقای هورن! این بانمک‌‌ترین چیزیه که تا حالا دیدم. کجا پیدایش کردید؟»
یکی دیگر از همسایه‌‌ها فریاد زد: «هی هورن! تو همیشه در حال مسافرتی. از امریکای جنوبی آوردیش؟»
پولی هرم را بالا نگه داشت: «بگو بابا!» داشت گریه می‌‌کرد و می‌‌کوشید توجه شوهرش را جلب کند.
هرم فریاد زد: «ویل!»
پیتر هورن گفت: «پولی!»
پولی در حالی که بچه را با خودش می‌‌برد گفت: «مثل سگ یا گربه دوست‌‌داشتنیه. اوه نه! خطرناک نیست. مثل یه بچه آرومه. شوهرم از افغانستان
آورده‌‌ش.»
همسایه‌‌ها کم‌‌کم دور شدند.
پولی برای‌‌شان دست تکان داد: «برگردید! نمی‌‌خواید بچه‌‌ی منو ببینید؟ واقعاً قشنگ نیست!؟»
پیتر به صورت پولی سیلی زد.
پولی با صدایی شکسته گفت: «بچه‌‌م.»
پیتر دوباره و دوباره به صورت او سیلی زد تا این که پولی دیگر آن کلمه را نگفت. بلندش کرد و او را به خانه برد. سپس بیرون آمد و هری را به خانه برد. بعد از آن نشست و به درمانگاه زنگ زد.
«دکتر ولکات. هورن هستم. بهتره هر راه مزخرفی که داری رو کنی. یا امشب یا هیچ وقت.»
تردیدی در صدای ولکات بود. و سرانجام زمزمه کرد: «خب همسر و بچه‌‌تون رو بیارید این‌‌جا. سعی می‌‌کنیم همه چیز رو به حالت اولش برگردونیم.»
سپس گوشی را گذاشتند. هورن نشست و نگاهی به هرم انداخت.
«همسایه‌‌ها می‌‌گفتند خیلی خشگله.» همسرش این‌‌ها را در حالی گفت که با چشم‌‌های بسته روی مبل دراز کشیده بود و لب‌‌هایش می‌‌لرزید.
راهروی درمانگاه بوی پاکیزگی و آراستگی و گندزدایی می‌‌داد. دکتر ولکات در سرسرا راه می‌‌رفت و به دنبال او پیتر هورن و همسرش پولی که هری را در دستانش گرفته بود می‌‌رفتند. از دری به داخل یک اتاق بزرگ رفتند. در مرکز اتاق دو میز با روکش‌‌هایی بر روی‌‌شان وجود داشت.
پشت میزها چند دستگاه با صفحه‌‌ها و اهرم‌‌هایی بر رویش به چشم می‌‌خورد. صدای وزوزی محسوس و ضعیف در اتاق می‌‌آمد. پیتر هورن برای لحظه‌‌ای به پولی نگریست.
ولکات یک لیوان نوشیدنی به پولی داد: «اینو بخورید.» و او هم نوشید. «حالا بنشینید.» هر دو نشستند. دکتر دستانش را به هم فشرد و لحظه‌‌ای به آن‌‌ها نگریست.
گفت: «می‌‌خوام بگم توی این چند ماه چه کارهایی انجام دادیم. سعی کردم اون رو از هر بُعد جهنمی‌‌ای که توش هست، بُعد چهارم، پنجم یا ششم، بیرون بیارم. هر بار که شما بچه رو برای چک‌‌آپ این‌‌جا می‌‌گذاشتید ما روی این مسئله کار می‌‌کردیم. و الان یک راه‌‌حل داریم. ولی هیچ ربطی به بیرون آوردن بچه از بُعدی که توش هست نداره.»
پولی در صندلی فرورفت. هورن آرام و بادقت دکتر را نگاه می‌‌کرد تا ببیند چه می‌‌گوید. ولکات کمی به جلو خم شد. دستانش را از هم باز کرد و ادامه داد: «نمی‌‌تونم هری رو بیاورم بیرون، ولی می‌‌تونم شما رو بفرستم اون‌‌جا.»
هورن به دستگاه در گوشه‌‌ی اتاق نگاه کرد. «منظورتون اینه که می‌‌تونید ما رو به بُعد هری بفرستید؟»
«اگر شما واقعاً بخواید.»
پولی چیزی نگفت. آرام هری راگرفت و نگاهش کرد.
دکتر ولکات توضیح داد: «ما می‌‌دونیم که چه عملکردهای غلطی، ابزاری یا الکترونیکی، هری رو به وضعیت الانش فرستاده. می‌‌تونیم همه‌‌ی این پیشامدها و اشتباه‌‌ها رو بازسازی کنیم. ولی برگردوندنش مسئله‌‌ی دیگه‌‌ییه. قبل از این که به موفقیت برسیم باید یک میلیون بار آزمایش و خطا کنیم. مجموعه‌‌ی پیشامدهایی که اون رو به فضای دیگه‌‌ای فرستاد، حادثه بود، ولی خوش‌‌بختانه اون رو دیدیم و ضبط کردیم. ولی نمی‌‌دونیم چطور به حالت اولش برگردونیم. باید در تاریکی کار کنیم. پس آسون‌‌تره شما رو توی بُعد چهارم بگذاریم تا هری رو به بُعد خودمان بیاوریم.»
پولی بسیارجدی و ساده پرسید: «یعنی اگه به اون بُعد برم، بچه‌‌م رو همون‌‌طور که واقعاً هست می‌‌بینم؟»
ولکات با سر تصدیق کرد.
پولی گفت: «پس من می‌‌خوام برم.»
پیتر هورن گفت: «صبر کن. ما فقط پنج دقیقه‌‌ست توی این دفتر نشستیم و تو برای باقی‌‌مونده‌‌ی عُمرت قول می‌‌دی.»
«من بچه‌‌ی واقعی‌‌م رو می‌‌بینم. اهمیتی نمی‌‌دم.»
«دکتر ولکات! بودن توی اون بُعد چطوره؟»
«هیچ تغییری وجود نداره که متوجهش بشید. شما به‌‌همون اندازه و شکل که قبلاً بودید، هم‌‌دیگر رو می‌‌بینید و علاوه بر این، هرم هم تبدیل می‌‌شه به یه کودک عادی و فقط به شما یک حس دیگه اضافه می‌‌شه. می‌‌تونید هر چیزی رو که می‌‌بینید، متفاوت با گذشته هم برداشت کنید.
«ولی به یه شکل مکعب‌‌مستطیل یا هرم تبدیل نمی‌‌شیم؟ خود شما چی دکتر؟ به جای انسان به یه شکل هندسی تبدیل نمی‌‌شید؟»
«ببینم! وقتی یه کور برای اولین بار می‌‌بینه، توانایی چشیدن یا شنیدنش رو از دست می‌‌ده؟»
«نه.»
«خب، پس فکر نکنید چیزی رو از دست می‌‌دید. ببینید چی به شما اضافه می‌‌شه. هیچ چیزی رو از دست نمی‌‌دید. شما می‌‌دونید یک انسان چه‌‌شکلیه؛ هری این امتیاز رو نداره. به اون‌‌جا که رسیدید، می‌‌تونید ولکات رو به هر دو شکل ببینید: شکل هندسی یا شکل انسان. هر کدام که خودتان انتخاب کنید. این موضوع حتماً از شما دو تا فیلسوف می‌‌سازه. و یک چیز دیگه هم هست.»
«چی؟»
«به چشم هر کس دیگه‌‌ای در دنیا، شما و همسرتون و کودک مثل شکل‌‌های انتزاعی می‌‌شید. بچه مثلثه، همسرتون شاید مستطیل باشه و خودتون یک جسم شش‌‌ضلعی. جهان شوکه می‌‌شه، ولی شما نمی‌‌شید.»
«ما شگفت‌‌انگیز می‌‌شیم.»
«شما شگفت‌‌انگیز می‌‌شید. ولی خودتون نمی‌‌فهمید. مجبورید یک زندگی منزوی رو بگذرانید.»
«البته تا وقتی شما یک راه‌‌حل برای بیرون کشیدن هر سه‌‌ی ما پیدا کنید.»
«درسته. شاید ده یا بیست سال دیگه. این رو به شما قول نمی‌‌دم. شاید هر دو نفر شما به خاطر جدا بودن و متفاوت بودن دیوانه بشید. اگر کمی پارانویای شدید در شما باشه، خودش رو نشون می‌‌ده. طبعاً مسئله‌‌ی خودتونه.»
پیتر هورن به همسرش نگریست. پولی با شادمانی به عقب برگشت.
پیتر هورن گفت: «می‌‌ریم.»
«به بُعد هری؟»
«به بُعد هری.»
از صندلی‌‌های‌‌شان بلند شدند. «هیچ حس دیگه‌‌ای رو از دست نمی‌‌دیم. مطمئنید؟ می‌‌تونید وقتی حرف می‌‌زنیم، حرف ما رو بفهمید؟ صحبت‌‌کردن هری که غیرقابل‌‌درکه.»
«هری به این دلیل اون‌‌طور حرف می‌‌زد که خیال می‌‌کرد ما همون‌‌طور حرف می‌‌زنیم. چون صدای ما رو اون‌‌طور می‌‌شنید. اون فقط صدا رو تقلید می‌‌کرد. وقتی شما اون‌‌جا هستید و با من صحبت می‌‌کنید، کاملاً به انگلیسی روان حرف می‌‌زنید،چون که می‌‌دونید چطور این کار رو بکنید.»
«هری چی؟ وقتی ما به بُعد اون بریم، فوراً ما رو مثل انسان می‌‌بینه و این براش شوک محسوب نمی‌‌شه؟ خطرناک نیست؟»
«اون واقعاً کم‌‌سن‌‌وساله. اشیاء هنوز براش چندان جور نشده. شوک ملایمیه. ولی بوی شما براش فرقی نمی‌‌کنه و صدای شما هم همون طنین و زیروبم رو داره هنوز. شما هم به همون اندازه گرم و دوست‌‌داشتنی می‌‌مونید که این از همه مهم‌‌تره. خیلی خوب باهاش کنار میاد.»
هورن سرش را به آرامی خاراند و گفت: «به نظر می‌‌رسه راه درازی تا اون‌‌جا که داریم می‌‌ریم باشه. گمان می‌‌کردم می‌‌تونستیم بچه‌‌ی دیگه‌‌ای رو بگیریم و همه چیز رو درباره‌‌ی اون فراموش کنیم.»
«این کودک، تنها کودکیه که ارزشش رو داره. به جرئت می‌‌تونم بگم پولی هیچ بچه‌‌ی دیگه‌‌ای رو نمی‌‌خواد. می‌‌خوای پولی؟»
پولی گفت: «این بچه! فقط این بچه!»
ولکات نگاه معنی‌‌داری به هورن انداخت. هورن منظور آن نگاه را کاملاً فهمید. این بچه یا پولی دیگر هرگز پولی نبود. این بچه یا پولی جایی در یک اتاق می‌‌نشست و برای بقیه‌‌ی عمرش به فضای تهی خیره می‌‌شد.
آن‌‌ها با هم به درون دستگاه رفتند. هورن در حالی که دست پولی را می‌‌گرفت، گفت: گمان کنم بتونم تحمل کنم، اگر پولی بتونه. سال‌‌های زیادی کار کردیم و الان بازنشستگی و تبدیل شدن به یک شکل انتراعی تغییر خوبیه.»
ولکات در حالی که تنظیم‌‌های دستگاه را انجام می‌‌داد گفت: «راستش رو بخواید به خاطر این سفر به شما حسودی می‌‌کنم. ببینید کِی به شما گفتم! خیلی راحت می‌‌تونید به‌‌عنوان دست‌‌آورد بودن‌‌تون در اون بُعد یک جلد کتاب فلسفی بنویسید که دیوی و برگسون و هِگِل یا هر کس دیگه‌‌ای رو میخ‌‌کوب کنه. شاید یه‌‌روزی برای دیدن شما بیام به اون‌‌جا.»
« اون روز قدم‌‌تون روی چشم ماست. برای سفر چه چیزایی نیاز داریم؟»
«هیچ چیز. فقط روی این میز بنشینید و آرام باشید.»
صدایی اتاق را انباشت؛ صدایی از جنس نیرو و انرژی و گرما.
آن‌‌ها، پولی و پیتر هورن، بر روی میز دراز کشیدند و دستان هم‌‌دیگر را گرفتند. روپوشی سیاه را بر روی آن‌‌ها انداختند. هر دو در تاریکی بودند. از جایی دور در بیمارستان یک ساعت صدادار می‌‌خواند: تیک‌‌تاک، ساعت هفت، تیک‌‌تاک، ساعت هفت….
صدا در میان زنگی آرام ناپدید شد.
صدای آرام سوت، ضعیف‌‌تر شد. دستگاه با نیرویی پنهان و فشرده و متغیر درخشید.
پیتر هورن فریاد زد: «خطری در کار نیست؟»
«هیچ چیز.»
همه‌‌ی اتم‌‌های اتاق به سوی یک‌‌دیگر هجوم می‌‌بردند، مانند بیگانه‌‌ها و دشمن‌‌ها. هر دو سو برای برتری می‌‌جنگیدند. هورن دهانش را باز کرد که فریاد بزند. درون او توسط نیروی الکتریکی وحشتناکی تبدیل به هرم یا مستطیل می‌‌شد. او پنجه‌‌های یک قدرت آزاردهنده و کشنده و مکنده را در خود حس کرد. ابعاد پوششِ سیاهِ روی بدنش به درون صفحه‌‌هایی افسارگسیخته و غیرقابل‌‌درک کشیده شدند.
عرقی که از روی چهره‌‌اش می‌‌ریخت، عرق نبود؛ بلکه یک عصاره‌‌ی اَبعادی خالص بود!
دست و پایش پیچ خوردند و به هم کوبیده شدند. در هم فرورفتند و ناگهان تمام شد. آغاز به ذوب‌‌شدن کرد، مانند موم.
یک صدای کشیدن و ضربه زدن.
هورن به تندی می‌‌اندیشید، ولی در آرامش: آینده چگونه خواهد بود؟ من، پولی و هری در خانه و مردمی که می‌‌آمدند تا در مهمانی عصرانه‌‌ی آن‌‌ها شرکت کنند چگونه خواهند بود؟
ناگهان می‌‌فهمید که چطور خواهد بود و اندیشیدن به آن او را در بهتی بزرگ و اعتمادی ساده‌‌لوحانه پُر کرد. ‌‌آن‌‌ها در همان خانه‌‌ی سفید بر روی تپه‌‌ی سبز و آرام زندگی می‌‌کردند که یک پرچین بلند در پیرامونش بود و آن‌‌ها را از چشمِ کنجکاوها حفظ می‌‌کرد و دکتر ولکات گاهی برای دیدارشان می‌‌آمد. هلیکوپترش را در حیاط پایینی می‌‌گذاشت و از پله‌‌ها بالا می‌‌آمد و در جلوی درِ مستطیلی، یک مکعب‌‌مستطیل سفید و باریک به چشم می‌‌خورد که می‌‌خواست با دستِ مار-شکلش یک مارتینی خنک به او تعارف کند. و در صندلی راحتی نیز یک مستطیل سفید بانمک نشسته بود که کتابی از نیچه را می‌‌خواند و پیپ می‌‌کشید.
روی زمین نیز هری این‌‌سو و آن‌‌سو می‌‌رفت. و صحبت‌‌های بیشتری پیش می‌‌آمد و دوستان بیشتری که می‌‌آمدند و مکعب‌‌مستطیل سفید و مستطیل سفید می‌‌خندیدند و لطیفه می‌‌گفتند و ساندویج و نوشابه به هم تعارف می‌‌کردند. بعدازظهر خوبی از صحبت و خنده بود. آینده این‌‌گونه خواهد بود.
ترق!
صدای وزوز آرام شد.
پوشش از روی هورن کنار رفت.
تمام شده بود.
آن‌‌ها در بُعدی دیگر بودند.
شنید که پولی گریه می‌‌کند. نور زیادی در پیرامونش بود. سپس از روی میز پایین آمد و در حالی که چشمک می‌‌زد ایستاد. پولی می‌‌دوید. ایستاد و چیزی را از روی زمین برداشت.
این پسر پیتر هورن بود. یک پسر چشم‌‌آبی با پوست سرخ که در بازوان پولی خوابیده بود و نفس‌‌نفس و چشمک می‌‌زد. پولی گریه کرد.
شکل هرمی رفته بود. پولی شادمانه نگاه می‌‌کرد.
پیتر هورن طول اتاق را پیمود. می‌‌لرزید و می‌‌کوشید لبخند بزند و پولی و بچه را هر دو با هم در آغوش بگیرد و با آن‌‌ها بگرید.
دکتر ولکات که پشت آن‌‌ها ایستاده بود، گفت: «خوب است!»
مدتی طولانی حرکت نکرد. فقط مستطیل سفید و مکعب‌‌مستطیل باریک را نگریست که هرم آبی‌‌رنگ را در آن سوی اتاق در بغل گرفته بودند. یکی از پرستارها به داخل آمد.
ولکات در حالی که دستش را روی لبانش گذاشته بود گفت: «هیس، می‌‌خواهند مدتی با هم تنها باشند. با من بیا.» دست پرستار را گرفت و روی پنجه‌‌ی پا دور شد. در که بسته شد، مستطیل سفید و مکعب‌‌مستطیل سفید حتا نگاهی هم به آن نینداختند.
نویسنده: ری برادبری
مترجم: مهرآیین اخوت

باد بدنه‌ی فلزی موشک را خنک کرد. از درون آن یک مرد، یک زن و سه کودک پا به بیرون گذاشتند. سایر مسافران در میان زمین‌های مریخی پراکنده شدند و مرد را با خانواده‌اش همان جا تنها گذاشتند.
زن پرسید: «چی شده؟»
مرد پاسخ داد: «بیا برگردیم توی موشک.»
«لابد بعدش هم برگردیم زمین؟»
«آره! گوش بده!»
باد می‌وزید. هر دم، ممکن بود هوای مریخ روح او را از تنش بیرون بکشد. به تپه‌های مریخ که در اثر گذشت زمان فرسوده شده بودند، نگاهی انداخت. آن‌ها را گذر سال‌ها دگرگون کرده بود. شهرهای کهن را دید. شهرهایی که مثل استخوان‌های ظریف کودکان در میان علف‌‌ها گم شده و مرده بودند.
زنش گفت: «بی‌خیال، فکرش رو نکن هری! برای برگشتن دیگه خیلی دیره! بالاخره ما 65 میلیون مایل راه اومدیم!»
بچه‌های مو طلایی سرشان را به سمت آسمان مریخ بلند کرده و فریاد کشیدند. اما هیچ پاسخی جز صدای وزش باد در میان علف‌‌های شق و رق و سفت شنیده نمی‌شد.
مرد ساک‌ها را در دستان سردش گرفت و گفت: «راه بیفتین.»
او انسانی در ابتدای مسیری تازه بود. مثل کسی در کنار دریا که آماده بود به درون آن پا بگذارد و غرق شود.
داخل شهر شدند.
نامشان بیترینگ بود، هری بیترنگ و همسرش کورا. بچه‌ها هم تیم، لورا و دیوید بودند. کلبه‌ی کوچک سفیدی ساختند و آن‌جا یک صبحانه‌ی حسابی خوردند. اما ترس همه جا همراهشان بود، هنگام خواب، موقع گپ‌های عصرگاهی، صبح هم که می‌آمد حتا، ترس همراهشان بود.
هری بارها گفته بود: «ما مال این‌جا نیستیم. ما مال زمینیم. این‌جا مریخه! این‌جا برای مریخی‌ها ساخته شده. کورا! جان من بیا یه بلیت برای برگشت به خونه بگیریم!»
اما کورا فقط شانه بالا می‌انداخت: «یه روز بالاخره بمب اتمی همه رو تو زمین به کشتن می‌ده. وقتی اون اتفاق بیفته، ما این‌جا در امانیم.»
مرد پاسخ داد: «در امان و… دیوونه.»
«ولی تو مریخ که بمب اتمی در کار نیست.»
* * *
ساعت سخنگو اعلام کرد: «وقت بیدار شدنه. ساعت هفت صبحه.»
و آن‌ها بلند شدند.
چیزی هری را وا می‌داشت تا هر روز صبح همه‌ چیز را به دقت بررسی کند. منتظر بود اشکالی پیدا کند. روزنامه‌ی صبح به طور منظم، هر روز با موشک از زمین می‌رسید. رأس ساعت شش! سر صبحانه آن را باز کرد و با لحنی حاکی از رضایت گفت: «تا یک سال دیگه، یک میلیون آدم به مریخ می‌یان. یک میلیون آدم از زمین! شهرهای بزرگی این‌جا درست می‌شه! اونا گفتن ما شکست می‌خوریم. گفتن مریخی‌ها خوششون نمی‌یاد ما این‌جا باشیم. اما مگه ما اصلاً این‌جا مریخی پیدا کردیم؟ دریغ از یک نفر! عوضش کلی شهر خالی پیدا کردیم که هیچ‌کس توشون نبود. مگه نه؟»
باد شدیدی خانه را تکان داد. وقتی پنجره‌ها دوباره ساکت شدند، آقای بیترینگ نگاهی به بچه‌ها انداخت.
دیوید گفت: «نمی‌دونم، احتمالاً تعدادی مریخی هستن که ما نمی‌بینیمشون. بعضی شبا فکر می‌کنم می‌تونم صداشون رو بشنوم. صدای باد رو می‌شنوم و صدای شنی که به پنجره‌ی اتاقم می‌خوره. من می‌ترسم. من اون شهرها‌ی روی کوه‌ها، جایی که قبلاً مریخی‌ها توشون زندگی می‌کردن رو می‌بینم. اما اون مال خیلی وقت پیش بوده، نه؟ به نظرم یه چیزایی توی اون شهرها می‌بینم. اون چیزا توی شهرها حرکت می‌کنن پدر! و در مورد این مریخی‌ها به نظرت اونا واقعاً ناراحت نمی‌شن که ما این‌جا باشیم؟ احتمالاً به خاطر این‌که اومدیم این‌جا، یه بلایی سرمون میارن.»
آقای بیترینگ گفت: «چرند نگو.» بعد نگاهی به بیرون پنجره انداخت و ادامه داد: «ما آدمای تمیز و خوبی هستیم.»
نگاهی به فرزندانش کرد و باز گفت: «همه‌ی شهرهای متروک چیزهای عجیبی دارن… روح و جان اون شهرها و خاطراتِ به جا مونده…» نگاهش به سمت تپه‌ها رفت. «شاید بعضی وقت‌ها شما پله‌هایی رو دیدین و از خودتون پرسیدین که کی از اونا بالا می‌رفته، مریخی‌ها که یه وقتی از این پله‌ها بالا می‌رفتن چه شکلی‌ بودن؟ بعد هم شاید چندتا عکس مریخی دیده باشین. از خودتون پرسیدین کی اینا رو کشیده؟ چه شکلی بوده؟ سعی کردین تصور کنین.»
و بعد مکثی کرد.
«شما که تا حالا تو اون خرابه‌ها نرفتین، رفتین؟»
«نه پدر.» دیوید سرش را پایین انداخت و به کفش‌هایش چشم دوخت.
«نشنوم از اون طرف‌ها رفتی ها. اون کَره رو هم بده این طرف.»
دیوید کوچولو گفت: «ولی حتماً یه چیزی می‌شه.»
همان بعد از ظهر، یک چیزی شد. لورا گریه‌کنان به دو از میانه‌ی شهر کوچک آمد.
«مادر! پدر! جنگ! زمین! همین الان یه خبر از رادیو رسید! نیویورک رو بمباران اتمی کردن! تمام موشک‌ها منفجر شدن! دیگه اصلاً موشکی به مریخ نمی‌آد.»
مادر دست همسر و دخترش را گرفت. «وای هری!»
پدر آهسته پرسید: «تو مطمئنی لورا؟»
لورا هق‌هق‌کنان گفت: «ما برای همیشه تو مریخ زندانی شدیم.»
برای مدت زیادی فقط صدای باد عصرگاهی به گوش می‌رسید.
آقای بیترینگ اندیشید: «ما تنها موندیم… فقط هزار نفر آدم این‌جا هستن. دیگه راهی برای برگشت وجود نداره؛ هیچ راهی.»
عرق از صورت و دست و بدنش راه افتاد. دلش می‌خواست لورا را بزند. دلش می‌خواست بگوید: «داری دروغ می‌گی! موشک‌ها دوباره برمی‌گردن!»
اما به جای آن، با ملایمت گفت: «موشک‌ها بالاخره یه روزی می‌آن.»
دختر گفت: «شاید پنج سال دیگه. تا یه موشک بخواد ساخته بشه پنج سال طول می‌کشه. حالا ما باید چه کار کنیم پدر؟ چه کار باید بکنیم؟»
«ما که به کار خودمون می‌رسیم. غله می‌کاریم. همین‌طور ادامه می‌دیم تا جنگ تموم بشه و بعد موشک‌ها دوباره می‌برگردن.»
دو پسرشان هم آمدند.
پدر گفت : «بچه‌ها، می‌خوام یه چیزی بهتون بگم.»
گفتند: «خودمون می‌دونیم.»
آقای بیترینگ در باغ پرسه می‌زد تا با ترسش کنار بیاید. تا زمانی که موشک‌ها مرتب این فاصله را طی می‌کردند، می‌توانست مریخ را تحمل کند. همیشه به خودش می‌گفت: «فردا، همین فردا… اگه بخوام، می‌تونم بلیت بخرم و به زمین برگردم.»
اما حالا، موشک‌ها آهن‌پاره‌هایی بیش نبودند. مردم زمین هم به امان غرایب مریخ مانده بودند. دیگر فقط گرد و غبار عجیب و هوای غریب داشتند. تابستان‌های داغ مریخی و زمستان‌های سردِ سرد. چه بلایی می‌خواست سر او و دیگران بیاید؟ مریخ منتظر این لحظه مانده بود. حالا مریخ می‌خواست آن‌ها را فرو ببرد.
در میان گل‌ها به زانو نشست. بیلچه‌ای در دستان لرزانش گرفت. با خودش گفت: «کار کن و بی‌خیال شو!»
نگاهش را از باغ به سمت کوه‌های مریخ کشید. به اسامی پرشکوه مریخی آن‌ها در روزهای درگذشته فکر کرد. انسان از زمین به آسمان مریخ آمده بودند.
روی مریخ فرود آمده و به کوه‌ها و دریاها و رودخانه‌ها نگاه کرده بودند. روزگاری مریخی‌ها شهرهایی ساخته و روی آن‌ها اسم گذاشته بودند. دریاها را در نوردیده و نام گذاری کرده بودند.
بعد کوه‌ها و دریاها تغییر کردند و شهرها به ویرانه‌هایی مبدل گشتند. مردان زمینی نام‌های جدیدی بر این تپه‌ها و دره‌های باستانی گذاشتند. ولی در این مورد احساس گناه می‌کردند.
آقای بیترینگ در باغش، زیر نور خورشید مریخی، احساس تنهایی شدیدی می‌کرد. خم شد و گل‌های زمینی را در خاک مریخی کاشت.
با خودش حرف می‌زد: «فکر کن! به چیزای دیگه فکر کن. ذهنت رو از فکر زمین خالی کن. موشک‌ها رو فراموش کن. بمب‌های اتم رو فراموش کن.»
عرقش در‌آمد و کتش را در آورد. آن را به درختی آویزان کرد که از ماساچوست آمده بود. دوباره به نام‌ها فکر کرد. مردان زمینی این نام‌ها را گذاشته بودند. تپه‌ی فورد و دریای روزولت، آن هم در مریخ. این درست نبود! افرادی که در دوران قدیم به آمریکا مهاجرت کردند، از نام‌های قدیمی استفاده کردند. ویسکانسن، مینه‌سوتا، آیداهو، اوهایو، یوتا. اسامی کهن سرخپوستی با معانی کهن.
سرش را با خشم بلند کرد و نگاهی بی‌پروا به کوه‌ها انداخت و اندیشید: «شما اون‌جایین؟ شما مریخی‌ها، مریخی‌های مرده، همتون اون‌جایین؟ خوب، ما این‌جاییم، تنها! حالا از زمین جدا شدیم. بیاین پایین و ما رو از مریختون بیرون کنین! اگه اینکار رو بکنین، ما هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم!»
باد شکوفه‌هایی چند همراه آورد. او دستان گلی‌اش را از خاک بیرون کشید و فریاد بلندی سر داد. شکوفه‌ها را برگرداند و بارها و بارها لمسشان کرد. بعد همسرش را صدا زد.
«کورا!»
کورا پشت پنجره آمد و او به سویش دوید.
«کورا، این شکوفه‌ها رو ببین.»
کورا به آن‌ها دست زد.
«می‌بینی؟ اینا عوض شدن، تغییر کردن، دیگه مثل قبل نیستن!»
او گفت: «به نظر من که هیچ مشکلی ندارن.»
«نه، طبیعی نیستن! نمی‌دونم چیه، شاید یه گلبرگ اضافه دارن، یا شاید رنگشون، یا بوشون.»
بچه‌ها از خانه بیرون دویدند. پدرشان را دیدند که با دستپاچگی در باغ به این سو و آن سو می‌رفت و گیاهان را از خاک بیرون می‌کشید تا نگاهی به آن‌ها بیندازد .
«کورا! بیا نگاه کن!»
آن‌ها به گیاهان دست زدند. بیترینگ پرسید: «به نظرت طبیعی‌ان؟ همون‌ طوری هستن که قبلاً هم بودن؟»
خانم بیترنگ با تردید گفت: «نمی‌دونم.»
«اونا تغییر کردن!»
«شاید.»
«خودت خوب می‌دونی که تغییر کردن. بوی همیشگی رو نمی‌دن!» قلبش به تندی می‌تپید. ترسیده بود. انگشتانش را در خاک فرو برد. «کورا! چه اتفاقی داره می‌افته؟ این چیه؟ باید ازش دور بشیم.» این ور تا آن ور باغ را دوید. به تمام درختان دست زد. «گل‌های رُز! رُزها! نگاشون کن، رُزها دارن سبز رنگ می‌شن!»
آن‌ها ایستادند و به گل‌های رُز سبز چشم دوختند.
دو روز بعد، تیم دوان‌دوان به درون خانه آمد. فریاد زد: «بیاین گاوه رو ببینین! من دیدمش. بیاین ببینید!»
آن‌ها رفتند تا به گاوشان نگاهی بیاندازند. شاخ سومی داشت روی سرش می‌رویید و چمن‌های مقابل خانه‌شان کم‌کم تغییر رنگ داده و به بنفش ملایمی تبدیل می‌شدند.
بیترینگ گفت: «باید از این‌جا بریم. اگه اینا رو بخوریم، ما هم تغییر می‌کنیم! یعنی تبدیل به چی می‌شیم؟ نمی‌تونم اجازه بدم این اتفاق بیفته. باید این غذا رو بسوزونیم. تنها کاری که می‌تونیم انجام بدیم همینه!»
خانم بیترینگ گفت: «این که سمی نیست!»
«چرا هست! یواشکی سمی‌اش کردن. ما نباید بهش دست بزنیم.»
با پریشانی به خانه نگاه کرد: «حتا خود خونه هم تغییر کرده. باد یه بلایی سرش آورده. هوا سوزوندتش. تخته‌ها همه از ریخت افتادن. این دیگه خونه‌ی یه آدم زمینی نیست!»
«خیالاتی شدی!»
کتش را پوشید. «یه سر می‌رم شهر. کارایی دارم که باید انجام بدم. زود بر می‌گردم.»
زنش فریاد زد: «هری… صبر کن!»
اما او رفته بود.
در شهر، مردم نشسته و دست روی دست گذاشته بودند. چند تایی هم به آرامی روی پله‌های فروشگاه مشغول صحبت بودند.
دلش می‌خواست یک تیر در کند. با خودش فکر کرد: «شما احمق‌ها این‌جا دارین چه کار می‌کنین؟ اخبار رو که شنیدین. ما تو این سیاره زندانی شدیم. اون وقت شما این‌جا نشستین؟ نمی‌ترسین؟ وحشت نکردین؟ می‌خواین چی کار کنین؟»
همه گفتند: «سلام هری.»
«گوش کنین. شما خبرها رو شنیدین، نه؟»
خندیدند: «معلومه هری، پس چی!»
«حالا می‌خواین چیکار کنین؟ چه جوری می‌خواین از این سیاره فرار بکنین؟»
«چه کار می‌تونیم بکنیم؟»
«می‌تونیم موشک بسازیم!»
«موشک هری؟ چرا؟ برای برگشتن به اون همه دردسر؟ وای، هری بی‌خیال!»
«اما شما باید بخواین برگردین! متوجه شکوفه‌ها و رنگ چمن‌ها شدین؟»
یکی از آن‌ها پاسخ داد: «آره. متوجه شدیم هری»
«اونا شما رو نترسوندن؟»
«یادم نمی‌آد خیلی ما رو ترسونده باشن، هری!»
«احمق‌ها!»
«هـــــــــــری! این‌طوری حرف نزن.»
بیترینگ دلش می‌خواست گریه کند. «شما باید با من همکاری کنین. اگه این‌جا بمونیم، ما هم عوض می‌شیم. بوی خاص هوا رو حس نمی‌کنین؟ یه چیزی توی هوا هست، یه چیز مریخی توش هست. حرفم رو گوش کنین!»
آن‌ها فقط نگاهش کردند.
هری به یکی از آن‌ها گفت: «سام!»
«بله هری؟»
«تو کمکم می‌کنی یه موشک بسازیم؟»
«من کلی آهن دارم هری. اگه می‌خوای تو کارگاه من کار کنی، بفرما. من اون آهن‌ها رو 500 دلار بهت می‌فروشم. می‌تونی باهاشون یه موشک خوب بسازی. اگه تنهایی کار کنی، می‌تونی 30 ساله تمومش کنی. بعد هم می‌تونی سیاره‌ی ما رو ترک کنی!»
همه خندیدند.
بیترینگ گفت: «نخندین!»
سام در سکوت به او چشم دوخته بود.
«سام! چشمات…» مکث کرد. «چشمات خاکستری بودن، نه؟»
«خوب، یادم نیست. واسه چی می‌پرسی هری؟»
«چون الان زردن!»
سام بی‌‌خیال گفت: «این‌طوریه هری؟»
«و لاغرتر و بلندتر شدی!»
«آره خب. شاید همین طوری باشه که می‌گی.»
«سام، چشمای تو نبایس زرد باشن.»
«هری، چشم‌های خودت چه رنگین؟»
«چشمای من؟ معلومه، آبی!»
«بیا هری.» سام آینه‌ی کوچکی به او داد. «یه نگاهی به خودت بنداز.»
آقای بیترینگ با تردید آینه را مقابل صورتش گرفت. در آبی چشمانش، ذره‌ای طلایی دید. آینه از دستش افتاد.
سم فریاد زد: «اَه هری آینه‌ام رو شکستی!»
هری بیترینگ شروع به ساختن موشک در کارگاه سم کرد. آدم‌ها مقابل در باز کارگاه می‌ایستادند و پچ‌پچ‌کنان برایش لطیفه می‌پرداختند. گاهی کمکش می‌کردند تا چیزی را بلند کند. اما غالب اوقات، فقط می‌ایستادند و با چشم‌های زردشان او را نگاه می‌کردند.
همسرش شامش را در سبدی برایش برد.
«من اینو نمی‌خورم! من هیچی از محصولات باغمون رو نمی‌خورم! فقط غذاهای زمینی رو می‌خورم. از اون منجمدها.»
همسرش ایستاد و نگاهش کرد: «تو نمی‌تونی یه موشک بسازی هری!»
«وقتی بیست سالم بود، فلزکاری می‌کردم. وقتی کار رو جدی شروع کنم، بقیه هم کمک می‌کنن.»
به زنش نگاه نکرد.
«ما باید این سیاره رو ترک کنیم کورا.»
شب‌ها، سرشار از وزش بادهایی بود که از مزارع خالی می‌گذشت. ماه بر شهرهای سفید کوچکی که دوازده هزار سال قدمت داشتند، می‌تابید. خانه‌ی بیترینگ در گذار دگرگونی به لرزه در آمد.
در تختخواب، آقای بیترینگ می‌دانست که استخوان‌هایش دارند تغییر شکل می‌دهند و ذوب می‌شوند. زنش به خاطر بعد از ظهرهای زیاد زیر آفتاب، سیاه شده بود. تیره بود و طلایی! بچه‌ها در تختخوابشان مثل فلز‌ شده بودند. باد غم‌بار میان درختان پیر و چمن‌های بنفش زوزه می‌کشید. ترس پایان نیافت. قلبش را فرا گرفته بود و گلویش را به سختی می‌فشرد! زنش دیگر حالا طلایی بود! ستاره‌ای سبز از شرق طلوع کرد. سیاره‌ی دیگری بود: سیاره‌ی قدیمی او، زمین.
کلمه‌ای عجیب از دهان آقای بیترینگ خارج شد: آیوررت، آیوررت. تکرارش کرد: آیوررت. کلمه‌ای مریخی بود. اما او مریخی بلد نبود. همان نیمه‌شب، برخاست و به سیمپسون تلفن کرد. سیمپسون اطلاعات زیادی در مورد گذشته‌ها داشت.
«سیمپسون، کلمه‌ی آیوررت یعنی چی؟»
«این یه کلمه‌ی قدیمی مریخی برای سیاره‌ی ماست. زمین. چرا این رو می‌پرسی؟»
«دلیل خاصی نداشت.»
تلفن از دستانش سر خورد.
تلفن بارها و بارها صدا زد: «الو، الو.»
هری‌ نشست و به ستاره‌ی سبز رنگ چشم دوخت.
«بیترینگ!» صدای تلفن می‌پرسید: «هری، اون‌جایی؟»
روزها پر از صدای فلز بود. او شروع به ساختن بدنه‌ی موشک کرده بود و سه مرد دیگر هم کمکش می‌کردند. بعد از یک ساعت کار، او دیگر بسیار خسته بود و باید کمی‌ می‌نشست.
یکی از آن‌ها پرسید: «‌چیزی می‌خوری هری؟»
او با عصبانیت پاسخ داد: «می‌خورم.»
«از غذاهای زمینی؟»
«آره.»
«هری، داری لاغر می‌شی.»
«نخیر!»
«قدت هم داره بلندتر می‌شه!»
فریاد زد: «دروغه!»
چند روز بعد همسرش خیلی جدی با او صحبت کرد. «هری، همه‌ی غذاهای زمینی رو مصرف کردم. دیگه چیزی نمونده. باید غذایی بهت بدم که روی مریخ تولید شده.»
او با درماندگی روی زمین نشست و گفت: «روی مریخ! نزدیک رز‌های سبز!»
همسرش گفت: «باید غذا بخوری. داری ضعیف می‌شی.»
جواب داد: «آره.»
شروع به خوردن چیزی کرد. همسرش ادامه داد: «و امروز رو هم تعطیل کن. بچه‌ها می‌خوان تو کانال‌ها شنا کنند. خواهش می‌کنم… تو هم بیا.»
فریاد زد: «نباید وقت رو هدر بدم!»
همسرش التماسش کرد: «فقط یه ساعت بیا. بعد از شنا، حالت بهتر می‌شه.»
کله‌اش داغ شده شده بود. ایستاد. گفت: «باشه. میام.»
«خیلی خوب شد!»
* * *
آفتاب سوزان و روز آرام بود. خورشید زمین را می‌تفتید. پدر، مادر و فرزندان در طول کانال به راه افتادند. سپس توقف کردند تا چیزی بخورند. توجه‌اش به رنگ پوست‌شان جلب شد. داشتند قهوه‌ای‌تر می‌شدند. نگاهی به چشمان زرد همسر و فرزندانش انداخت. چشمانشان قبلاً زرد نبود… اصلاً طلایی نبود. تقریباً دوباره به دام ترس می‌افتاد؛ ولی دیگر از ترسیدن خسته شده بود. در برابر آفتاب گرم دراز کشید.
«کورا، چند وقته که چشمات زرد شدند؟»
همسرش کمی مردد ماند و بعد جواب داد: «‌فکر کنم از اول.»
«تو سه ماه گذشته، رنگشون از قهوه‌ای این رنگ نشده؟»
زن لبش را به دندان گزید و جواب داد: «نه. چرا این سؤال‌ها رو می‌پرسی؟»
«همین‌طوری. چشم‌های بچه‌ها هم همین‌طور. اون‌ها هم زردند.»
«بعضی وقت‌ها رنگ چشم‌ بچه‌ها در طول رشدشون تغییر می‌کنه.»
مرد گفت: «شاید ما هم بچه‌ایم. این‌ج روی مریخ بچه‌ایم. فقط یه نظره.» بعد خندید و به میان آب شیرجه زد. کف کانال، حسابی ساکت و آرام بود.
با خودش فکر کرد: «اگر به قدر کافی این پایین دراز بکشم، آب جسمم رو می‌بره. فقط و فقط استخوان‌ها رو باقی می‌ذاره. بعد یه چیزهایی از آب روی استخوان‌ها رشد می‌کنه. تغییر! تغییر! یه تغییر خیلی آروم و بی‌سروصدا!»
به روی آب آمد و تیم را دید. پسرک روی لبه‌ی کانال نشسته بود. تیم گفت:"یوتَه!"
پدرش پرسید: «چی؟»
پسرک خندید و گفت: «می‌دونی، یوتَه به زبون مریخی می‌شه پدر.»
«این رو از کجا یاد گرفتی؟»
«نمی‌دونم. از همین دور و برا. یوتَه!"
«چی می‌خوای؟»
پسرک کمی تردید کرد و بعد گفت: «من… من می‌خوام اسمم رو عوض کنم.»
«اسمت رو عوض کنی؟»
«آره.»
مادرش آمد و گفت: «مگه "تیم" چه اشکالی داره؟ این که اسم خوبیه؟» و نگاهی به آب انداخت. شبیه یک آینه‌ی شیشه‌ای بود.
پسرک گفت: «یه بار من رو صدا زدید. گفتید تیم! تیم! ولی حتا من نشنیدم. به خودم گفتم "این اسم من نیست. من یه اسم جدید دارم و می‌خوام از همون استفاده کنم."»
آقای بیترینگ لبه‌ی کانال را چسبید. قلبش به سنگینی در سینه‌اش می‌کوفت. «حالا این اسم جدید چی هست؟»
«لیننل! ببینید چه اسم خوبیه. من لیننل هستم. می‌شه از این استفاده کنم؟ خواهش می‌کنم!»
آقای بیترینگ سرش را در میان دستانش گرفت. به موشک و به خودش فکر کرد. او همیشه تنها بود. به تنهایی روی موشک کار می‌کرد و حتا در میان خانواده‌ی خودش هم تنها بود.
شنید که همسرش می‌گوید: «چرا که نه!»
صدای خودش را هم شنید: «آره، می‌تونی این اسم رو داشته باشی.»
پسرک با خوشحالی فریاد کشید: «من لیننل هستم! لیننل!» بعد شروع کرد همان اطراف دویدن و رقصیدن. داد می‌کشید: « لیننل!»
آقای بیترینگ نگاهی به همسرش انداخت و گفت: «چرا این کار رو کردیم؟»
همسرش جواب داد: «نمی‌دونم. به نظر کار خوبی می‌رسید.»
قدم‌زنان با هم به میان تپه‌ها رفتند. از روی جاده‌های کهن و از کنار فواره‌های قدیمی گذشتند. در تمام طول تابستان لایه‌ای از آب خنک روی جاده‌ها را می‌گرفت. آن‌ها با پاهای برهنه، خنک می‌ماندند.
آن‌ها به یک ویلای مریخی خالی رسیدند. از آن‌جا منظره‌ی جالبی از دره دیده می‌شد؛ ویلا بر فراز یک تپه قرار داشت. تالارهایش از سنگ آبی رنگ ساخته شده بودند. یک استخر شنا هم داشت. در این روز گرم تابستانی، آن‌ها را تر و تازه کرد. مریخی‌ها شهرهای بزرگ را دوست نمی‌داشتند.
خانم بیترینگ گفت: «تابستونا باید بیاییم این بالا و توی ویلا زندگی کنیم.»
گفت: «یالا، برمی‌گردیم شهر. باید روی موشک کار کنم.»
همان شب وقتی مشغول کار بود، ویلای آبی رنگ را به خاطر آورد. در حالی که ساعت‌ها می‌گذشت، اهمیت موشک کمتر و کمتر می‌شد. روزها و هفته‌ها گذشت و موشک تقریباً فراموش شده بود. آن تب و تاب قبلی رفته بود؛ اما هر گاه به یاد می‌آورد ترس برش می‌داشت.
یک روز گرم صدای صحبت‌ کردن چند نفر را شنید که می‌گفتند: «همه دارن می‌رن.»
بیترینگ بیرون آمد و پرسید: «کجا می‌رن؟»
دو ماشین پر از کودک دید و دو کامیون تل‌انبار اسباب و اثاثیه.
گفتند: «طرف کوهستان. به سمت ویلا‌های خنک. میای هری؟»
گفت: «باید این‌جا کار کنم.»
«کار؟ می‌تونی موشک ر پاییز تمام کنی؛ وقتی هوا خنک‌تر شد.» صدایشان در میان گرما رخوت‌آور بود.
او باز تکرار کرد: «‌باید کار کنم.»
گفتند: «پاییز!»
حرف زدن آن‌ها انگار با دلیل و منطق بود. به نظر می‌رسید حق با آن‌ها باشد.
با خودش فکر کرد: «تو پاییز کلی زمان هست.» اما قسمتی از وجودش فریاد کشید: «نه! نه!»
گفت: «پاییز. آره! پاییز دوباره کار رو شروع می‌کنم!»
یکی از آن‌ها گفت: «من یه ویلا نزدیک کانال تیرر پیدا کردم.»
«منظورت کانال روزولته، نه؟»
«کانال تیرر. این اسم مریخی قدیمیشه.»
بیترینگ گفت: «ولی روی نقشه…»
«نقشه رو فراموش کن! حالا دیگه کانال تیرراست. منم یه ویلا نزدیک کوه‌های پیل‌لن پیدا کردم.»
بیترینگ گفت: «منظورت کوه‌های راکفلره.»
سام گفت: «منظورم کوه‌های پیل‌لن هست.»
بیترینگ رو به هوای داغ گفت: «آره. کوه‌های پیل‌لن.»
عصر روز بعد، همه در پر کردن کامیون کمک کردند. لورا، تیم و دیوید بسته‌ها را جابه‌جا می‌کردند. ولی آن‌ها اسم‌های مریخی‌شان را بیشتر ترجیح می‌دادند: تتیل، لینل و وِرر بسته‌ها را جابجا می‌کردند. مبلمان را در کلبه‌ی سفید باقی گذاشتند.
مادر گفت: «این مبل‌ها تو بوستون خیلی خوب بودند و این‌جا توی کلبه هم، خیلی قشنگ بودند. ولی به درد یه ویلا نمی‌خورند. وقتی پاییز برگشتیم، دوباره ازشون استفاده می‌کنیم.»
بیترینگ گفت: «توی ویلا تنبل می‌شم.»
از دخترشان پرسیدند: «می‌خوای لباس‌های نیویورکیت رو بیاری؟»
دختر از این سؤال آشفته شد و فریاد کشید: «‌اَیی! دیگه اون چیزا رو نمی‌خوام!»
در کلبه را قفل کردند و پدر نگاهی به درون کامیون انداخت. غرغر کرد: «چیز چندانی برنداشتیم، مگه نه؟»
«ما خیلی چیز میز آوردیم مریخ، ولی این‌جا خیر چیزی نداریم.»
مرد موتور را روشن کرد و دوباره نگاهی به کلبه انداخت. برای لحظه‌ای طولانی، می‌خواست به سمت آن هجوم ببرد. می‌خواست با کلبه خداحافظی کند. احساس می‌کرد قرار است به مسافرتی طولانی بروند. به نظر می‌رسید دیگر به زندگی گذشته برنخواهند گشت. داشتند خانه را ترک می‌کردند؛ شاید برای همیشه.
در همان لحظه سم و خانواده‌اش در کامیونی دیگر از کنار آن‌ها گذشتند. سم فریاد زد: «سلام بیترینگ! ما داریم می‌ریم!»
شصت کامیون دیگر در جاده‌ی قدیمی به راه افتادند. زمانی که شهر را ترک می‌کردند، شهر پر از گرد و غبار شده بود. آب کانال در زیر نور طلوع خورشید، آبی رنگ به نظر می‌رسید. نسیمی آرام میان درخت‌های عجیب می‌وزید.
آقای بیترینگ گفت: «خداحافظ شهر!»
تمام خانواده با هم فریاد کشیدند: «خداحافظ! خداحافظ!» دست‌هایشان را برای شهر تکان دادند و دیگر نگاهی هم به عقب نینداختند.
تابستان کانال‌ها را سوزاند و آب‌ها بخار شدند. تابستان مانند شعله‌ی از روی دشت‌ها عبور کرد. درون شهر خالی مردمان زمینی، رنگ‌ها پوسته‌پوسته شدند. اسکلت موشک دیگر داشت کهنه به نظر می‌رسید. تکه‌هایی از آن شروع به افتادن کردند.
در پاییزِ آرام، آقای بیترینگ روی تپه‌ای که ویلایش قرار داشت، ایستاد. حالا خیلی تیره شده بود و چشمانش طلایی بودند. نگاهی به دره انداخت.
کورا گفت: «باید برگردیم. دیگه وقتش رسیده.»
جواب داد: «آره. ولی نمی‌ریم. حالا دیگه اون‌جا هیچی نیست.»
گفت: «کتاب‌هات… لباس خوبات…»
مرد گفت: «شهر خالیه. هیچ‌کس بر نمی‌گرده. حالا دیگه دلیلی وجود نداره.»
دخترشان خیاطی می‌کرد و پسرها با سازهایی قدیمی، موسیقی می‌نواختند. صدای خنده‌شان فضای ویلای زیبا را آکنده می‌کرد. آقای بیترینگ نگاهی به شهر قدیمی، در دوردست دره انداخت.
گفت: «مردم زمینی خونه‌های مسخره‌ای ساخته‌اند.»
همسرش جواب داد: «بلد نبودند چه کار کنند. خوشحالم که رفتند. موجودات زشتی بودند.»
آن‌ها نگاهی به یکدیگر انداختند و حیرت‌زده شدند. خندیدند.
او با خودش فکر کرد: «کجا رفتند؟»
مرد برای لحظه‌ای به همسرش نگاه کرد. او هم مثل دخترش طلایی بود. زن نگاهی به مرد انداخت؛ او به جوانی پسر بزرگشان به نظر می‌رسید.
زن گفت: «نمی‌دونم کجا رفتند.»
مرد گفت: «‌شاید سال دیگه بریم شهر. یا شاید سال بعدش… یا شاید هم سال بعد از اون. حالا… من گرمم شده. بریم شنا کنیم؟»
پشتشان را به دره کردند. بازو در بازو، به آرامی در مسیر به راه فتادند. مسیر با آبی زلال پوشیده شده بود.
* * *
پنج سال بعد، موشکی از آسمان پایین آمد. در دره فرود آمد و انسان‌هایی از آن بیرون پریدند. آن‌ها فریاد می‌کشیدند.
«ما جنگِ روی زمین رو بردیم! اومدیم نجاتتون بدیم! کجایید؟»
ولی شهر مردمان زمینی ساکت بود. کلبه‌ها، درختان قدیمی و سالن نمایش ساکت بود. آمریکایی‌ها یک اسکلت موشک پیدا کردند. کامل نبود و به نظر کهنه می‌رسید.
آدم‌های موشک دره را گشتند. کاپیتان دفترش را در یکی از خانه‌های قدیمی بر پا کرد. خیلی زودی یکی از افسرها برگشت تا به او گزارش دهد.
«شهر خالیه قربان؛ ولی یه جور زندگی مریخی تو تپه‌ها پیدا کردیم. اون‌ها آدم‌هایی تیره‌پوست با چشم‌های طلایی هستند. دنبال دردسر هم نمی‌گردند. انگلیسی رو خیلی سریع یاد می‌گیرند و ما یه کم باهاشون حرف زدیم. لازم نمی‌شه باهاشون بجنگیم، قربان.»
کاپیتان متفکرانه گفت: «تیره‌پوست؟ چند تا؟»
«‌ششصد یا هشتصد تا. اون‌ها تو ویلاهای قدیمی روی تپه‌ها زندگی می‌کنند و قد بلند و قوی هستند. زن‌هاشون خیلی خوشگلند.»
«بهت نگفتن چه اتفاقی واسه آدمای زمینی افتاده؟ اون آدم‌هایی که این خونه‌ها رو توی این شهر ساختند؟»
«هیچی در مورد شهر نمی‌دونند قربان.»
کاپیتان گفت: «خیلی عجیبه. فکر نمی‌کنی مریخی‌ها زمینی‌ها رو کشته باشند؟»
«خیلی صلح طلب به نظر می‌رسند قربان. شاید یه نوع بیماری مردم شهر رو کشته باشه.»
«شاید. ولی فکر کنم هرگز حقیقت رو نفهمیم.»
کاپیتان نگاهی به دور تا دور اتاق با پنجره‌های غبار گرفته‌اش انداخت. کوه‌های آبی را در دوردست دید و آب‌های درون کانال را. صدای نرم باد را شنید و اندکی به خود لرزید. سپس انگشتش را بر روی یک نقشه روی میز گذاشت.
گفت: «باید‌ کلی کار انجام بدیم.»
در حالی که خورشید در پشت تپه‌های آبی رنگ غروب می‌کرد، صدایش به آرامی ادامه پیدا کرد: «باید چند تا شهر جدید بسازیم. باید مکان صحیح معدن‌ها رو پیدا کنیم. تمام مدارک قدیمی گم شدن. باید نقشه‌های جدید بسازیم و اسم‌های جدیدی به کوه‌ها بدیم. باید برای رودخانه‌ها هم اسم پیدا کنیم.»
افسر دیگر ساکت بود و او همچنان ادامه می‌داد. «نظرت در مورد کوه‌های لینکلن و کانال واشینگتن چیه؟ چند تا اسم جدید بده. می‌تونیم اسم این‌جا رو بذاریم دره‌ی انیشتین، نه؟ و اون‌جا… گوش می‌دی چی می‌گم؟»
افسر دیگر نگاهش را از روی رنگ آبی و مه آرام روی تپه‌های دوردست برگرداند و گفت: «چی؟ ها… بله قربان!»
نویسنده: ری برادبری
مترجم: شیرین سادات صفوی، مریم حسینی
ویراستار: مهدی بنواری

آوای تُندر

نقش روی دیوار، در پس پرده‌ی نازک آب گرمی که شره می‌کرد، انگار که می‌لرزید. ایکلز احساس کرد پلک چشمش از خیرگی می‌پرد و نقش روی دیوار در تاریکی آنی پشت پلک‌هایش شعله می‌کشد:
شرکت سافاری زمان
سافاری[1] به هر سالی در گذشته
شما فقط اسم جانور را بگویید!
ما می‌بریمتان آن‌جا
و شما با تیر می‌زنیدش!
خلط گرمی توی گلوی ایکلز جمع شده بود. بلعید و پایینش فرستاد. عضلات پیرامون دهانش لبخندی شکل زدند و او دستش را آرام بالا آورد؛ چکی ده‌هزار دلاری در دستش بود و چک چنان که رو به مردِ پشت میز می‌رفت موج بر می‌داشت.
«این "سافاری" شما تضمین می‌کند که زنده برگردم؟»
مرد مسؤول گفت: «ما جز وجود دایناسور‌ها هیچ‌جور چیز دیگری را تضمین نمی‌کنیم.» سپس رویش را آن سو کرد و ادامه داد: «ایشان آقای ترویس هستند. راهنمای شما در سافاری زمان. ایشان به شما خواهند گفت چه چیزی را با تیر بزنید و کی شلیک کنید. وقتی هم می‌گوید شلیک نکنید، شلیک نکنید. سرپیچی از راهنمایی‌ها، جریمه‌ی سختی خواهد داشت؛ ده هزار دلار دیگر به علاوه‌ی هر طور اقدام ممکن قانونی و دولتی که وقت بازگشت ‌یقه‌تان را خواهد گرفت.»
شلوغ و درهم گوریده. سیم‌های مارگون و جعبه‌های فولادی پرهمهمه! ایکلز داشت دفتر وسیع را از نظر می‌گذراند، در سپیده‌دمی که اینک نارنج رنگ سوسو می‌زد، آنک نقره‌فام و آن‌گاه آبی!
صدایی به گوش می‌رسید، انگار آتش دیوپیکری باشد که تمامی زمان را می‌سوزاند. همه‌ی سال‌ها، همه‌ی تقویم‌های کاغذی و تمامی ساعت‌ها بر هم توده شده، بالا رفته بودند و شعله می‌کشیدند.
یک تماس دست کافی است که این حریق در ‌یک آن و به زیبایی به عکس برود.
ایکلز آن عبارت‌های آگهی را حرف به حرف به‌ یاد آورد!
می‌شود که سال‌های در گذشته، سال‌های سبز چون سمندر‌هایی طلایی از درون سوخته‌ها و خاکسترها، از میان گرد و زغال، رستاخیزند؛ رز‌های فرومرده هوا را عطرآگین کنند؛ مو‌های سفید، سیاه پرکلاغی شوند؛ چین‌ها ناپدید شوند؛ همه‌چیز به عقب، به دانه برگردد. از مرگ بازگردند و به سوی ریشه‌هایشان، آغازشان هجوم برند. خورشید پشت خورشید از آسمان‌ غرب برخیزد و در خاوران پر شکوه فرو نشیند. ماه برخلاف عادت خودش را می‌بلعد. همه‌ی چیزها‌ یک به‌ یک مثل جعبه‌های چینی ‌یا مثل خرگوش و کلاه، به درون هم کشیده شوند. همه‌ی همه‌ی چیز‌ها به مرگی تازه باز می‌گردند، به آن مرگ آماده‌ی رستن، به آن مرگ سبز. به دوران پیش از آغاز. یک تماس دست، کوچک‌ترین تماس دست، می‌تواند چنین کند.
«لعنتی لامصب!»! نوری که از ماشین می‌آمد روی صورتش -صورت ایکلز- بود. نفسی تازه کرد. «یه ماشین زمان راست راستی.» سرش را تکانی داد. « آدم رو فکری می‌کنه. اگر دیروز انتخابات بد پیش رفته بود، حالا لابد این‌جا بودم که از نتایج در برم. شکر خدا که "کیت" برنده شد. ‌یه جور رییس‌جمهور درست و حسابی می‌شه واسه‌ی ایالات متحده.»
مرد پشت میز گفت: «بله! از رو بخت خوش بود. دوشر اگر برنده شده بود، بدترین نوع دیکتاتوری رو می‌داشتیم. ‌یک جور مرد ضد همه چیز!‌ جنگ‌طلب، ضد مسیح، ضد بشر، ضد روشنفکری. می‌دونید، مردم جوری که انگار اصلاً شوخی‌ای در کار نیست به شوخی بهمان ندا می‌دادند که اگر دوشر برنده شد، می‌خواهند بروند سال 1492 زندگی بکنند. و البته که این به ما ربطی ندارد که این طور فرار‌ها را ترتیب بدهیم، البته به استثنای نوع سیاحتی‌اش! به هر حال، حالا که کیت رییس‌جمهوره. چیزی که شما الان باید بهش بچسبین…»
ایکلز حرف او را کامل کرد: «زدن دایناسورمه.»
«شاهنشاه تیرانوساروس رکس[2]! سوسمار تندر و رعد! دوزخی‌ترین هیولا‌ی تاریخ! این گواهی را امضاء کنید! هر اتفاقی برایتان بیفتد ما جوابگویش نخواهیم بود. آن دایناسور‌ها گرسنه‌اند!»
ایکلز بر انگیخته و خشمگین در آمد که: «دارید سعی می‌کنید بترسونیدم!»
«رو راست اگه باشم باید بگم که بله! ما نمی‌خوایم کسانی راهی بشن که در اولین تیراندازی وحشت بگیردشون. شش راهنمای سافاری سال گذشته کشته شدند و همین طور ‌یک دوجین شکارچی. ما این‌جا هستیم که یک شکار واقعی پرهیجان بهتون بدیم. پرطرفدارترین شکاری که بشه. شصت میلیون سال در زمان به عقب می‌بریمتون تا بزرگ‌ترین بازی تاریخ را ببرید. چکتان هنوز همین جاست! پاره‌اش کنید!»
آقای ایکلز زمانی دراز به چکش خیره شد. انگشتانش تکانی خوردند.
مرد پشت میز گفت: «موفق باشید! در اختیار شماست آقای ترویس!»
آن‌ها تفنگ به دست طول اتاق را به آرامی طی کردند و به سوی ماشین رفتند، به سوی فلز نقره‌فام و به سوی نور خروشان.
نخست ‌یک روز بود و بعد‌ یک شب و باز‌ یک روز و باز‌ یک شب. بعد روز-شب-روز–شب-روز-شب. ‌یک هفته،‌ یک ماه، یک سال،‌ یک دهه! 2055 بعد از میلاد. یک زوئیک[3] بعد از میلاد! 1999 ! 1957[4]! ور پریدند! ماشین می‌غرید!
کلاه‌های اکسیژن‌شان را پوشیدند و دستگاه‌های ارتباطی را وارسی کردند.
ایلکز روی صندلی تشک‌دارش به این سو و آن سو تاب می‌خورد، رنگ از صورتش پریده بود و دندان‌هایش را به هم فشرده یود. لرزش بازوانش را احساس کرد. چشم انداخت پایین و دست‌هایش را دید که دور تفنگ نو قفل شده بودند. چهار مرد دیگر آن جا توی ماشین بودند. ترویس، راهنمای سافاری، دستیارش لسپرنس و دو شکار چی دیگر، بیلینگز و کریمر. نشسته بودند و به همدیگر زل زده بودند و پیرامونشان سال‌ها شعله می‌کشیدند.
ایکلز احساس کرد دهانش می‌گوید: «این تفنگ‌ها می‌تونن‌ یه دایناسور رو از پابندازن؟»
ترویس توی رادیو‌ی کلاهش گفت: «اگه درست بزنیدشون، بله! بعضی دایناسور‌ها دو تا مغز دارن. ‌یکی توی سر و‌ یکی دیگه پایین ستون فقرات. ما کاری به اونا نداریم. اگه بریم سروقت اونا با شانسمون بازی کردیم، ریسکش زیاده، عوضش. دو تا شلیک اولتون رو اگه می‌تونید توی چشم‌ها بزنید؛ کورشون کنید و بعد برگردید سراغ مغز.»
ماشین زوزه‌ای کشید. زمان فیلمی بود که با دور تند برمی‌گشت عقب. خورشید‌ها پروازکنان گریختند و از پی‌شان ده میلیون ماه به سرعت در رفتند.
ایکلز گفت: «خدایا! امروز هر شکارچی که تا حالا بوده، به ما غبطه می‌خوره. طوریه که انگار آفریقا شده باشه ایلینویز!»
ماشین کند شد. جیغ‌هایش از صدا افتادند و شدند پچ‌پچ.
ماشین ایستاد.
خورشید هم در آسمان ایستاد.
مهی که ماشین را در خود می‌پوشاند از هم گسست بود، آنان در دورانی کهن بودند، دورانی به راستی کهن، آن سه شکارچی و دو راهنمای سافاری؛ ب تفنگ‌هایشان که از فلز آبی بود و روی پاهاشان گذشته بودند.
ترویس گفت: «مسیح هنوز به دنیا نیومده، موسا هنوز به کوه نرفته که با خدا حرف بزنه. اهرام هنوز در دل زمینن و چشم به راه، از زمین کنده شن و بر پا شن. حواستون باشه که اسکندر، سزار، ناپلئون، هیتلر، هیچ کدومشون وجود ندارن.»
مردان سر تکان دادند.
آقای ترویس به جایی اشاره کرد: «این جنگلیه مال شصت میلیون و دو هزار و پنجاه و پنج سال قبل از رییس‌جمهور کیت.»
به مسیری فلزی اشاره کرد که در روی سرزمینی وحشی و سبز بنا شده بود، بر فراز مرداب بخارزا و میان سرخس‌های غول‌پیکر و میان نخل‌های عظیم.
گفت: «و این، راهیه که شرکت سافاری زمان برای استفاده‌ی شما کشیده. راه تو ارتفاع شش اینچ بالای سطح زمین شناوره. این ‌یک جور فلز ضد جاذبه‌ست و هدف اینه که شما رو از هر گونه تماس با این دنیای تو گذشته بر کنار نگه داره. توی راه بمونید. درست؟ ازش نزنید بیرون! به هر دلیلی که می‌خواد باشه! اگه بیافتید بیرون، جریمه می‌شید. و همین طور به هیچ جونوری تا ما نگفتیم شلیک نکنید.»
ایکلز پرسید : «چرا؟»
بر زمین‌های بکر باستان نشسته بودند. بانگ پرندگان دوردست در باد می‌دمید و صدا می‌کرد. و بوی قیر بود و‌ بوی یک دریای شور عتیق، سبزه‌‌های نمدار بود و گل‌هایی به رنگ خون.
«چون نمی‌خوایم تو آینده دست ببریم. ما به این مکان توی گذشته متعلق نیستیم. دولت خوش نداره که ما این‌جا باشیم. برای داشتن امتیاز این کار باید رشوه‌ی حسابی بدیم. ماشین زمان ‌یه جور تجارتیه که بدجور دست و پا گیر آدم می‌شه. حالا اینا هیچ، این مسأله هست که ممکنه ما جونور مهمی رو بکشیم. ‌یک پرنده‌ی کوچولو، ‌یک سوسک،‌ یا حتا یه گل. و این طوری ‌یک حلقه‌ی مهم تو زنجیر رشد گونه‌ها رو نفله کنیم.»
ایکلز گفت: «این هیچ رقم برای من واضح نیست.»
ترویس ادامه داد که: «خیله خب! بگیر که ما تصادفاً این جا ‌یک موش بکشیم. این ‌یعنی همه‌ی خاندان بعد از این این موش به خصوص نفله شدن. درسته؟»
«درسته.»
«و همین طور همه‌ی خاندان‌های خاندان این‌ یک دونه موش. با‌ یک کوبیدن پا رو زمین، اول ‌یکی، بعد ‌یک دوجین، بعد‌ یک هزار و ‌یک میلیون و لابد‌ یک میلیارد موش رو نابود می‌کنید.»
ایکلز گفت: «خب بمیرن! که چی؟»
«که چی؟» ترویس آرام خرناسی کشید: «خب پس تکلیف روباه‌هایی که زنده‌ی این موش‌ها رو نیاز دارند چی می‌شه؟ به خاطر نبود هر ده موش ‌یک روباه می‌میره. به خاطر نبود هر ده روباه ‌یک شیر از گرسنگی سقط می‌شه. به خاطر نبود هر ‌یک شیر، همه‌ی گونه‌های حشرات، کرکس‌ها، میلیارد‌ها میلیارد گونه‌ی حیات توی آشفتگی و نابودی می‌افتن. خلاصه‌ی همه اینا ‌یعنی که: پنجاه و نه میلیون سال بعد، ‌یک انسان غارنشین،‌ یکی از ‌یک دوجین انسان غارنشین تو دنیای بکر دست‌نخورده، می‌ره که برای غذا خرس وحشی‌ای، ببرِ گرازدندانی، چیزی شکار بکنه. منتها تو رفیق، همه‌ی ببر‌های این منطقه رو زیر قدمات لگدمال کرده‌ای. اون هم فقط با له کردن ‌یک موش زیر پات! بنابراین انسان غارنشین می‌افته و از گرسنگی می‌میره. و انسان غارنشیه -لطفاً توجه کن- انسان غارنشینه تنها بشری نیست که تو این قضیه حروم می‌شه. نه! اون قراره تو آینده بشه ‌یک قوم کامل. قراره از تو کمرش ده پسر بجهند بیرون و ظاهر بشن و از کمر اون‌ها صد پسر و همین‌طور بگیر و برو تا برسی به ‌یک تمدن. این مرد رو نابود می‌کنی و اون وقته که ‌یک نژاد، ‌یک خلق رو نفله کرده‌ای. تمام تاریخ حیات رو نابود کرده‌ای. ‌یک جورهایی شبیه ذبح چند تایی نوه‌های «آدم» می‌شه. با کوبیدن پات روی زمین، روی ‌یک موش، می‌تونی زلزله به بار بیاری. اثرات همچو زلزله‌ای می‌تونه زمینمون رو و همه‌ی سرنوشت‌ها رو، تا ابد، فرو بریزه. تا بنیادشون رو تبدیل کنه به آوار. با مرگ اون ‌یک انسان غارنشین، میلیارد‌ها از اونایی که هنوز متولد نشدن، تو همون نطفه خفه می‌شن. شاید «رم» دیگه هیچ روی اون تپه‌های هفت‌گانه‌اش برپا نشه. اروپا شاید بشه ‌یک سیاه‌بیشه‌ی جاویدان و تنها این آسیا باشه که به سلامت رشد می‌کنه و بارور می‌شه. پات رو می‌ذاری روی یک موش و اهرام رو زیر پا له می‌کنی. جاپات رو به جا می‌ذاری. رد پایی که انگار خود گرندکانیون باشه که تا ابدیت دهان باز کرده. ملکه الیزابت ممکنه هیچ‌وقت به دنیا نیاد، می‌شه که واشنگتون هیچ از دیلاویر[5] عبور نکنه، حتا می‌تونه ایالات متحده‌ای هرگز تو کار نباشه. پس حسابی مراقب باشید. توی راه بمونید و هیچ پاتون را اون‌ورتر نگذارید.»
ایکلز گفت: «آهان! این بلا می‌تونه با دست زدن به علف‌ها هم سرمون بیاد! نه؟»
«همین‌طوره. له و لورده کردن چند گیاه به خصوص، اثرش بدون برگشته. هر اشتباه کوچیک این جا در شصت میلیون سال ضرب می‌شه، ‌یک سره خارج از تناسب! البته ممکنه نظریه‌ی ما غلط از آب در بیاد. شاید که زمان رو ما اصلاً نتونیم تغییر بدیم، شایدم خیلی ملایم و نامحسوس تغییر کنه. ‌یه موش مرده این جا، اون‌طرف‌تر ‌یک جور عدم توازن توی حشرات درست کنه، بعدتر‌ها بی‌قوارگی رو تو‌ یک جماعتی به بار بیاره، و باز بعدتر و بعدتر ‌یک طور محصول بد، کسادی‌ای، قحطی‌زدگی حسابی به وجود بیاره و خلاصه سرآخر بمونه ‌یک تغییر تو آداب مزاجی و خلقی اجتماعی، تو کشورهایی پرت و دورافتاده. ‌یا حتا نامحسوس‌تر و ملایم‌تر از این، ‌یک طورهایی بشه در حد چیزی مثل بیرون دادن آروم‌ یک نفس،‌ یا نجوا و پچ‌پچ‌ یا حتا ‌یک تار مو،‌ یا‌ یک ذره‌ی خاک تو هوا. هم‌چو تغییر ناچیز و ناچیز و ناچیزی که حتا نشه دیدیش مگه از خیلی خیلی نزدیک. کی می‌دونه؟ کی واقعاً می‌تونه بگه که می‌دونه؟ ما نمی‌دونیم! فقط حدس می‌زنیم و بس! اما تا وقتی مطمئن نشدیم که شلوغ‌کاریامون توی تاریخ موج عظیمی درست می‌کنه ‌یا فقط اثر مختصری به جا می‌ذاره، خیلی محتاط عمل می‌کنیم. می‌دونید که این ماشین و این راه و لباس‌های تنتون و بدنتون، همه قبل از سفر ضدعفونی شده‌اند. این کلاه‌های اکسیژن رو سرمون کرده‌ایم و خب این طوری دیگر باکتری‌هامون رو وارد این هوای باستانی که دورمون را گرفته ‌نمی‌کنیم.»
«چطور بفهمیم به کدوم جونور شلیک کنیم؟»
ترویس گفت: «با رنگ سرخ روشون نشانه گذاشته‌ایم. امروز قبل از سفرمان لسپرنس را با ماشین فرستادیم عقب به گذشته، به این جا. آمد به این عصر به خصوص و پی جونور‌های به خصوصی گشت.»
«روشان مطالعه انجام داد؟»
لسپرنس گفت: «درسته! تو تمام مدت زیستشون پی‌شون رو گرفتم و طول عمر هر کدوم رو ثبت کردم. طول عمره حسابی کوتاه بود. نوشتم که هر کدوم چند بار جفت‌گیری کردن. اون هم چندان زیاد نبود. زندگی کوتاهه. وقتی ‌یکی‌شون رو پیدا می‌کردم که درخت افتاده روش و مرده ‌یا ‌یکی که افتاده توی گودال قیر و هلاک شده، ساعت دقیق رو ثبت می‌کردم! دقیقه‌ی دقیق و ثانیه‌ی دقیق رو هم. بعد ‌یک گلوله‌ی رنگی شلیک می‌کردم و رنگ ‌یک تکه‌ی سرخ رنگ روی پوستش جا می‌گذاشت. انگار وصله‌ای چیزی باشه. امکان نداره گمش کنیم. بعد ورودمون به گذشته رو با اون زمان‌ها جفت و جور کردم. این طورٍی چیزی شبیه دو دقیقه قبل از اون‌که هیولامان به هر صورت بمیره، ملاقاتش می‌کنیم، با این روش فقط حیوون‌هایی رو می‌کشیم که هیچ‌جور آینده‌ای ندارند، جونورایی رو می‌کشیم که دیگه جفت‌گیری نمی‌کنن! می‌بینید چقدر حواسمون جمع همه چیز هست؟»
ایکلز، مشتاق در آمد که: «پس این طوری تو باهاست به ما بر خورده باشی! چطور تموم شد؟ سیاحتمون را می‌گم! موفقیت‌آمیز بود؟ همه‌مون جون سالم به در بردیم؟»
آن دو، ترویس و لسپرنس، نگاهی رد و بدل کردند و سپس آن دومی گفت: «این می‌شه ‌یک جور تناقض! زمان اجازه نمی‌ده هم‌چو شیر تو شیری اتفاق بیافته که توش آدم خودش رو ببینه. وقتی این‌جور موقعیت‌ها پیش میاد، زمان جاخالی می‌ده. انگار هواپیمایی باشه که افتاده تو چاله‌ی هوایی. احساس نکردی که قبل از ایستادن ماشین ‌یک جورهایی پرید؟ خب! اون خودمان بودیم که داشتیم تو راهمان برمی‌گشتیم به آینده. ما هیچی ندیدیم. هیچ راه نداره که بشه گفت هیأتمون موفق بوده یا نه، این‌که هیولاهه رو زدیم‌ یا نه، ‌یا همون چیزی که منظور شماست، آقای ایکلز، راهی نیست که بشه گفت جون سالم به در بردیم ‌یا نه!»
ایکلز رنگ‌پریده لبخندی زد.
ترویس تند و تیز در آمد که: «تمامش کنید. همه برپا!»
آماده‌ی ترک ماشین بودند. جنگل در اهتزاز بود و وسیع بود جنگل! به خویش، تمامی جهان بود جنگل، آری آن جنگل تا پایان پایان‌ها، تا ابدالآباد. آوا‌ها چونان موسیقی بودند و چونان خیمه‌هایی بر سر آسمان بودند آواها. آوای تروداکتیل‌های[6] پران بود که بالا‌ها می‌پریدند بر آسمان، با بال‌هاشان که چون غارهایی خاکسترگون بودند، آری آن آواها؛ خفاشان پیل‌پیکری برآمده از هذیان و تب نخستینگی. ایکلز روی راه تنگ ایستاد، تعادلش را حفظ کرد و همین طوری با تفنگش بنا گذاشت به هدف‌گیری.
ترویس گفت: «نکن این کار رو! حتا برای تفریح هم شده هدف‌گیری نکن، لامصب! اگر تفنگت بی‌هوا دربره چی؟»
ایلکز حسابی به هیجان آمده بود: «این تیرانوساروس ما کجاست؟»
لسپرنس ساعت مچی‌اش را وارسی کرد: «جلو، سر راهمونه! خب، تو شصت ثانیه راهش به ما می‌خوره. به خاطر مسیح هم شده پی رنگ قرمز بگردید. تا وقتی ما نگفتیم شلیک نکنید! توی راه بمونید! بمونید توی راه!»
در باد بامدادی به پیش رفتند.
ایکلز با خود زمزمه کرد: «عجیبه! شصت میلیون سال، جلو سر راهمون. روز انتخابات تموم شد. کیت شد رییس‌جمهور. همه جشن گرفته بودند. و حالا اینجاییم ما، ‌یک میلیون سال پر! و اون چیز‌ها وجود ندارن. اون چیز‌ها که ماه‌ها بابتشون نگران بودیم، تمام زندگی بابتشون نگران بودیم، حتا توی دنیا نیومدن و احدی بهشون فکر هم نکرده!»
ترویس در آمد که: «همگی گوش کنید! ایمنی و امنیت حالا دیگه از دسترس خارجه.» و بعد دستور داد: «ایکلز! شما اول شلیک کنید و بعد بیلینگز و آخر سر کریمر!»
ایکلز گفت: «من ببر زده بودم، گراز وحشی شکار کرده بودم، بوفالو، فیل، همه‌ی این‌ها، ولی ‌یا عیسا مسیح این یک چیزه دیگه‌ست. دارم مثه ‌یه بچه می‌لرزم!»
توریس گفت: «آه» و همه ایستادند.
دستش را بلند کرد و زمزمه‌کنان گفت: «جلو، توی مه. اون جاست. این هم اعلی‌حضرت!»
جنگل وسیع بود و پر بود از چهچه و از خش‌خش برگ‌ها و از زمزمه و هاه و هوه. ناگهان همه‌ی صداها فرو نشستند. انگار کسی دری را بسته باشد.
سکوت.
آوای تندر.
و از دل مه، صد‌یارد آن‌سوتر، پادشاه تیرانوساروس بیرون آمد!
ایکلز نجوا کرد: «‌یا عیسای پسر! نکبت!»
خداوندگار کبیر شرارت روی پاهای عظیم چرب فنرگون شلنگ‌اندازش آمد. سی فوتی بالاتر از نصف درختان بود. پنجه‌های ظریفش را، انگار که پنجه‌ی ساعت‌سازی باشند، خمیده کنار آن سینه‌ی خزنده‌سان و روغنی نگه داشته بود. پاهای عقبی‌ یک جور پیستون بودند. هزار پوند استخوان سفید، غرق شده در رشته‌های ضخیم عضلات و پوشیده در غلافی از پوستی پر رنگ و نگار و براق، انگار زرهی بر تن جنگجویی هولناک. یک تن گوشت و عاچ و پوستی چون سوهان پولاد. و در بالا تنه، از کناره‌های قفسه‌ی سینه آن بازوان ظریف بیرون زده، آویخته بودند، بازوهایی با دستانی چنان که می‌توانستند انسانی را بردارند و در همان حالی که گردنش مارگونه روی او چنبره زده زیر و رویش کنند انگار یک جور اسباب بازی باشد و سر، آن سر، ‌یک تن سنگ حجاری شده، به آسمان بالا رفته بود. دهانش باز مانده، حصاری از دندان به رخ می‌کشید. دندان‌هایی تو گویی خنجر‌های آخته! چشم‌هایش -انگار تخم شترمرغ- در چشم‌خانه‌ها می‌گشتند، خالی از هر جور تجلی، جز گرسنگی و گرسنگی!
دهانش را به نیشخندی هولناک بست. دوید و استخوان‌های رانش درختان و بوته‌های نزدیک را خرد کردند و پنجه‌های پاهایش زمین را در هم گوریدند و هر جا که وزنش را می‌انداخت جاپاهایی به عمق شش اینج باقی می‌گذاشت. با گامی یه سبک رقص باله، سخت باوقار و متوازن، بعید از وزن ده تنی‌اش لغزید. محتاطانه پا به محوطه‌ی آفتابگیر گذاشت. دستان خزنده‌گون زیبایش هوا را لمس می‌کرد.
ایکلز دهانش را به هم کشید و گفت: «خدایا! می‌تونه دست ببره و ماه رو بگیره.»
ترویس با خشم تکانی خورد و گفت: «ای لعنت! تا ما رو ندیده ساکت.»
ایکلز حکم داد: «این رو نمی‌شه کشت.»
حکم را آهسته اعلام کرد، طوری که انگار هیچ اعتراضی نمی‌شود کرد. شواهد را بررسی کرده بود و این نظر را از روی فکر داده بود. تفنگی که در دست داشت به نظر ترقه‌ای بیش نمی‌آمد.
«خریت کردیم اومدیم. امکان نداره.»
ترویس هیس کشید و گفت: «خفه!»
«کابوسه.»
ترویس دستور داد: «برگرد، آهسته برو توی ماشین. نصف پولت رو پس می‌دیم.»
ایکلز گفت: «نمی‌دونستم به این گندگیه. اشتباه کردم. می‌خوام برگردم.»
«ما رو دید!»
«اوناها لکه‌ی سرخ رو سینه‌اش!»
سوسمار تندر خودش را بالا کشید. گوشت زره‌پوشش چون هزاران سکه‌ی سبز می‌درخشید. سکه‌ها از لای و لجن جرم گرفته بودند و لک. در لای و لجن، حشراتی کوچک وول می‌زدند. برای همین هم حتا وقتی خود هیولا حرکت نمی‌کرد، تمام بدنش انگار می‌لرزید و موج برمی‌داشت. نفسی بیرون داد. بوی گوشت خام فضا را پر کرد.
ایکلز گفت: «من رو از این‌جا ببر بیرون. تا حالا هیچ وقت این طور نشده بود. همیشه مطمئن بودم زنده برمی‌گردم. همیشه راهنمای خوب، سافاری خوب و امنیت داشتم. این دفعه اشتباه کردم. من در این حد نیستم، اقرار هم می‌کنم. نمی‌تونم تحملش کنم. برام خیلی زیاده.»
لسپرنس گفت: «ندو، برگرد و برو توی ماشین قایم شو.»
«باشه.»
انگار ایکلز کرخ شده بود. به پاهایش نگاهی کرد، انگار بخواهد مجبورشان کند راه بیافتند. از درماندگی ناله‌ای کرد.
«ایکلز.»
منگ و تلوتلو‌خوران چند قدمی برداشت.
«از اون ور نه!»
هیولا با اولین حرکت با نعره‌ای هولناک به جلو جهید. یک صد یارد را در چهار ثانیه طی کرد. سر تفنگ‌ها بالا جهیدند و آتش ریختند. توفانی از دهان جانور آن‌ها را در گند بوی لای و خون کهنه پیچاند. هیولا غرید و دندان‌هایش در آفتاب برقی زدند.
ایکلز که به پشتش نگاه نمی‌کرد، کور، روی لبه‌ی مسیر راه می‌رفت و تفنگش از دستش آویخته بود. از مسیر پایین آمد و نادانسته در جنگل به راه افتاد. کفش‌هایش در خزه‌ی سبز فرو رفتند. پاهایش او را بردند و او احساس کرد تنهاست و از رخدادهای پشت سرش گسسته.
تفنگ‌ها دوباره آتش کردند. صدایشان در نعره و تندر سوسمار گم شده بود. دم دراز خزنده به بالا تاب خورد و به دو سو شلاق زد. درختان در ابری از برگ و شاخه منفجر شدند. هیولا دستان جواهرکارش را باز و بسته کرد و خم شد تا مردان را بگیرد، بچلاندشان تا دو تا شوند، تا مثل تف لهشان کند، تا آن‌ها را به زیر دندان‌هایش و درون حلق غرانش بچپاند. چشم‌های تخته‌سنگ‌وارش هم سطح مردان شده بود. خودشان را آینه شده دیدند و به پلک‌های فلزگون و عنبیه‌های سیاه آتش‌بار شلیک کردند.
چون بُتی سنگی، چون بهمنی عظیم، تیرانوساروس افتاد. غرنبه‌کنان، به درختان چنگ زد و آن‌ها را با خودش پایین کشید. مسیر فلزی کج و کوله کرد و بعد پاره‌اش کرد. همه قدمی به عقب پریدند و خوشان را از سر راه دور کردند. هیکل زمین خورد، ده تن گوشت و سنگ سرد. تفنگ‌ها آتش کردند. دیو دم زره‌پوشش را شلاق‌وار گرداند، آرواره‌ی مارگونش تنشی کرد و سپس بی‌حرکت ماند. خون از گلویش فواره زد. جایی درونش کیسه‌ای پرمایع ترکید. فواره‌ای مهوع شکارچیان را خیس‌خیس کرد. آن‌ها هم سرخ و براق بر جای ماندند. تندر محو شد.
جنگل ساکت بود. صلحی سبز پس از سیل. صبحی پس از کابوسی.
بیلینگز و کریمر روی مسیر فلزی نشستند و بالا آوردند.
ترویس و لسپرنس با تفنگ‌هایشان که دود می‌کردند در دست، فحش برلب ایستادند.
درون ماشین زمان، ایکلز با صورت روی کف می‌لرزید. مسیر را پیدا کرده بود و سوار ماشین شده بود.
ترویس به ماشین برگشت، نگاهی به ایکلز انداخت و یک مشت تنزیب پنبه‌ای از جعبه‌ای فلزی برداشت و به سمت بقیه که روی مسیر نشسته بودند برگشت.
«خودتون رو تمیز کنین.»
آن‌ها خون را از کلاه‌هایشان پاک کردند و آن‌ها هم شروع کردند به فحش و نفرین. هیولا، کوهی از گوشت سخت، بر خاک افتاده بود. از درونش می‌توانستی همین‌طور که درونی‌ترین بخش‌هایش می‌مردند و اعضای از کار می‌افتادند و سیالات بدن هم در آخر لحظه از کیسه‌ها و غده‌ها و طحالش سرازیر بودند و همه چیز خاموش می‌شد و تا ابد فرو می‌مرد، صدای آه و اوه و زمزمه بشنوی. انگار که آخر وقت کار کنار یک لوکوموتیو خراب یا بیل مکانیکی ایستاده باشی و تمام شیرها را باز و تمام اهرم‌ها را کشیده باشند. استخوان‌ها شکستند؛ جرم عظیم جسم خودش، افتاده و مرده، بازوان ظریفش را که زیر مانده بودند له کرد و شکست. گوشت، لرزان بر جا ماند.
صدای شکستن دیگری بلند شد. روبه‌رویشان، درختی عظیم از انتها شکست و افتاد. شاخه با قطعیت روی هیولای مرده فرو آمد و لهش کرد.
لسپرنس ساعت را نگاهی کرد و گفت: «درست به موقع بود. در اصل همین درخت گنده بود که قرار بود بیافتد و حیوان را بکشد.» نگاهی به دو شکارچی انداخت و پرسید: «عکس یادگاری می‌خواهید؟»
«چی؟»
«غنیمت که نمی‌تونیم ببریم به آینده. جسد باید همین‌جا که قرار بوده در اصل بمیره بمونه، تا حشرات و پرنده‌ها و باکتری‌ها همون‌طوری که قرار بوده بهش برسن. همه چیز در تعادل. جسد می‌مونه. ولی می‌تونیم عکس شما رو که کنارش ایستادید بگیریم.»
دو نفر آمدند کمی فکر کنند. ولی بی‌خیال شدند و سر تکان دادند.
شکارچی‌ها گذاشتند راهنماها آن‌ها را از روی مسیر فلزی ببرند. خسته، در بالش‌های صندلی‌های ماشین فرو رفتند. نگاهی به عقب انداختند، به هیولای مرده، تپه‌ی رو به رکود، که همین الان هم پرندگان عجیب خزنده‌گون و حشرات زرین روی زرهش که بخار می‌کرد مشغول بودند.
صدایی از کف ماشین زمان آن‌ها را از جا پراند.
ایکلز، لرزان آن‌جا نشسته بودند.
بالاخره گفت: «شرمنده.»
ترویس داد کشید: «پاشو!»
ایکلز بر پا ایستاد.
ترویس گفت: «می‌ری فقط از روی مسیر…» تفنگش را به سمت او نشانه رفته بود. «… تو با ماشین برنمی‌گردی. می‌ذاریمت این‌جا!»
لسپرنس بازوی ترویس را گرفت و گفت: «وایسا.»
ترویس دستش را کشید. «بکش کنار! این مادرسگ نزدیک بود ما رو به کشتن بده. حالا این هیچ. کفش‌هاش رو ببین! از روی مسیر رفته پایین. خدایا! خرابمون می‌کنه! خدا می‌دونه چقدر جریمه می‌شیم. ده‌ها هزار دلار ضمانت دادیم که کسی پاش رو از مسیر بیرون نمی‌ذاره. این رفته. ای احمق بی‌شعور! مجبورم به دولت گزارش بدم. ممکنه مجوز سفرمون رو لغو کنن. خدا می‌دونه سر زمان، سر تاریخ چی آورده!»
«بی‌خیال شو فقط یک کم روی گل راه رفته.»
ترویس فریاد کشید: «از کجا بدونیم؟ ما اصلاً هیچی نمی‌دونیم! یک رازه همه‌اش! برو بیرون ایکلز!»
ایکلز پیراهنش را دستمالی کرد و گفت: «پول همه‌اش رو می‌دم. صد هزار دلار!»
ترویس نگاهی خیره به دسته چک ایکلز انداخت و غرید: «برو بیرون. هیولا کنار راهه. دست‌هات رو تا آرنج می‌کنی توی دهنش. بعد می‌تونی با ما برگردی.»
«زور می‌گی!»
«مرده، بدبخت ترسو. گلوله‌ها! گلوله‌ها رو نمی‌شه بذاریم این‌جا. مال گذشته نیستن؛ ممکنه چیزی رو عوض کنن. بیا این چاقو رو بگیر. درشون بیار!»
جنگل دوباره زنده بود، پر از جنبنده‌های قدیمی و آواز پرنده‌ها. ایکلز آهسته برگشت که تا نگاهی به آن انباشت دل و روده‌ی اولیه بنگرد. به آن بلندی کابوس و هراس. بعد از مکثی طولانی، چون خوابگردها، تلوتلوخوران روی مسیر به راه افتاد. پنج دقیقه‌ی بعد لرزان برگشت. دستانش تا آرنج خیس و سرخ بودند. دستانش را دراز کرد. در هر کدام چند گلوله‌ی فولادی بود. بعد افتاد و بی‌حرکت همان جا ماند.
لسپرنس گفت: «لازم نبود مجبورش کنی این کار رو بکنه.»
«لازم نبود؟ خیلی زوده برای این حرف.»
ترویس با نوک پا به بدن بی‌حرکت زد و گفت: «زنده می‌مونه. دفعه‌ی دیگه دنبال همچین شکاری نمی‌ره. خوبه.»
بعد با انگشت اشاره‌ای به لسپرنس کرد و گفت: «روشن کن. بریم خونه.»
1492. 1776. 1812.[7]
دست‌ها و صورتشان را پاک کردند. پیراهن‌ها و شلوارهای خونی را عوض کردند. ایکلز بلند شده بود، اما حرفی نمی‌زد. ترویس ده دقیقه‌ای به او خیره ماند.
ایکلز نالید که: «این طوری به من نگاه نکن. من کاری نکردم.»
«از کجا می‌دونی؟»
«فقط از روی مسیر رفتم پایین. یک کم گل روی کفشم چسبید. همین. می‌خوای زانو بزنم و دعا کنم؟»
«احتمالاً لازم بشه. بهت اخطار کنم ایکلز. ممکنه بکشمت. تفنگم آماده است.»
«من بی‌گناهم. کاری نکردم.»
1999. 2000. 2005.
ماشین ایستاد.
ترویس گفت: «پیاده شید.»
اتاق مثل همان بود که از آن‌جا رفته بودند. اما همان نبود. همان مرد پشت همان میز نشسته بود. اما همان مرد نبود که پشت همان میز نشسته باشد. ترویس به اطاق نگاهی انداخت. خشمگین گفت: «این‌جا همه چی مرتبه؟»
«آره! خوش اومدید!»
ترویس راحت نشد. انگار داشت به تک‌تک اتم‌های هوا و به طرز ریختن نور خورشید ار پنجره‌ی سقفی هم نگاه می‌کرد.
«یالا ایکلز. برو بیرون. دیگه هم این ورا پیدات نشه.»
ایکلز نمی‌توانست تکان بخورد.
ترویس گفت: «نشنیدی مگه؟ به چی زل زدی؟»
ایکلز ایستاد و هوا را بو کشید و چیزی در هوا بود، آلایشی شیمیایی چنان ناچیز و خرد که تنها صدای ناچیز احساس ناخودآگاهش بود که وجود آن را به او اخطار می‌کرد. رنگ‌ها، سفید، خاکستری، آبی، نارنجی، در دیوار، در اثاثیه، در آسمان ورای پنجره، یک جور .. یک جور …
و احساسی هم بود. وجودش در هم می‌رفت. دستانش منقبض می‌شدند. او مانده بود و غرابت را از تک‌تک منافذ بدنش می‌نوشید. یک جایی، یک جایی، یکی حتماً داشت از این سوت‌هایی می‌زد که فقط سگ‌ها می‌شنوند. بدنش هم در پاسخ برای سکوت فریاد می‌کشید. ورای این اتاق، ورای این دیوار، این مردی که کاملاً همان نبود، پشت میزی بود که کاملاً همان میز نبود… جهانی بود از خیابان‌ها و مردم. این‌که این چطور دنیایی بود، اصلاً نمی‌شد گفت. می‌توانست حرکتشان را حس کند، پشت دیوارها، تقریباً انگار کلی مهره‌ی شطرنج دستخوش بازی بادی خشک باشند…
ولی چیزی که هم الان توی چشم می‌زد، نقش رنگ شده روی دیوار دفتر بود. همان اعلانی که امروز، وقت آمدن آن را خوانده بود.
اعلان یک جورهایی عوض شده بود:
شیرکات ثفاری زیمان
ثفاری به حر صالی در گذشتی
شما فقت اسم ژانور را بگود!
ایما می‌بریم شمما آن ج
و شما با تیر می‌زندش!
ایکلز حس کرد که روی یک صندلی افتاد. دیوانه‌وار لایه‌ی گل ضخیم روی کفشش را دستمالی کرد. لرزان یک کلوخ گل را در دست گرفت. «نه، نمی‌شه. چیز به این کوچیکی! نه!»
در میانه‌ی گل، با درخششی سبز و طلایی وسیاه، پروانه‌ای بود. بسیار زیبا و بسیار مرده.
ایکلز نالید: «نه! چیز به این کوچیکی! یه پروانه!»
روی زمین افتاد. آن چیز کوچک بدیع نفس‌گیر که توانسته بود تعادل را برهم بزند و در این همه سال در طی زمان یک ردیف دومینو کوچک را بیاندازد و بعد دومینوهای بزرگ و بعد دومینوهای عظیم را. در ذهن ایکلز توفان بود. نمی‌شد که همه چیز را تغییر داده باشد. کشتن یک پروانه که نمی‌توانست این‌قدر مهم باشد! می‌شد؟
صورتش یخ زده بود. دهانش می‌لرزید. پرسید: «دیروز کی انتخابات رییس‌جمهوری رو برد؟»
مرد پشت میز زد زیر خنده و گفت: «شوخی می‌کنی؟ خودت خوب می‌دونی. دوشر دیگه! کی می‌خواستی باشه؟ لابد اون کیت بی‌بته؟ الان یک مرد واقعی رییس‌جمهوره. دل شیر داره، خدا حفظش کنه!» مرد مسؤول ماند. «چی شده؟»
ایکلز نالید. به زانو افتاد. پروانه‌ی طلایی را با انگشتان لرزان برداشت. «نمی‌شه؟» به دنیا، به خودش، به مسؤول، به ماشین التماس کرد: «نمی‌شه برش گردونیم؟ نمی‌شه دوباره زنده‌اش کنیم؟ نمی‌شه از اول شروع کنیم؟ نمی‌شه؟»
او تکان نخورد. چشم بسته، لرزان، منتظر ماند. شنید که ترویس نفس عمیقی در اتاق کشید. شنید که ترویس تفنگش را گرفت و ضامنش را زد و اسلحه را بالا آورد.
آوای تندر برخاست.
————————————–
پانویس ها
[1] سافاری، آن را سفری هم گفته‌اند و به معنی تور فضای آزاد است. مثلاً مسافرتی کنترل شده به صحرا یا هر فضای آزاد دیگر. از «سفر» عربی گرفته شده است.
[2] Tyrannosaurus Rex: تیرانوساروس رکس، نام این دایناسور به معنی شاه سوسمار تندر است و به عنوان بزرگترین و مخوف‌ترین شکارچی تاریخ شناخته می‌شود. رکس در نام این دایناسور به معنی شاه است که برادبری در این داستان، بارها با آن بازی کرده است.
[3] زوییک (Zoic) پسوندی است یعنی مربوط به موجود زنده. گویا نویسنده به غلط تصور کرده است که به زمان بازمی‌گردد. با این فرض بخوانید.
[4] سال پذیرش دکترین آیزنهاور در کنگره‌ی آمریکا برای مجاز بودن حمله به کشورهای دیگر زمانی که منافع اقتضاء کند.
[5] Delaware: رودخانه‌ی دلاویر که عبور تاریخی واشنگتن از آن در ۱۷۷۶ زمینه‌ساز پیروزی مستعمره‌نشینان و استقلال آمریکا بود.
[6] Pterodactyl: در مورد تلفظ فارسی این نام اختلاف وجود دارد. علی ای حال، برگردان انگلیسی را برگزیدیم! برای بحث بیشتر به تالار کارگاه ترجمه رجوع کنید.
[7] به ترتیب سال سفر تاریخی کریستف کلمب به قاره‌ی آمریکا، سال روز استقلال ایالات متحده‌ی آمریکا از بریتانیا، سال شروع جنگ آمریکا بر علیه بریتانیا.

نویسنده: ری برادبری
مترجم: مهدی بنواری، آرمان سلاح‌ورزی

درباره داستان:
نوشتن پیشگفتاری که در خور این داستان باشد، چاره‌ای ندارد جز آن که بخش‌هایی از داستان را لو دهد؛ برای همین شاید بهتر است یک چیزهایی را این‌جا بگوییم و دست آخر هم مؤخره‌ای نوشته شود! خب، همین کار را می‌کنیم!
آوای تندر با عنوان اصلی A Sound of Thunder عنوان داستان کوتاهی است از برادبری که نخستین بار در سال 1952 در مجموعه‌ی «سیب‌های طلایی خورشید» چاپ شد و تا سال 2004 که در آخرین مجموعه داستان‌های کوتاه برادبری که با نام «آوای تندر و داستان‌های دیگر» چاپ شود، در 30 مجموعه و مجله‌ی مختلف به چاپ رسید که مشهورترین آن‌ها در The Great SF Stories 14چاپ ۱۹۵۲ بود. هر کدام از 25 جلدِ سری کتاب‌های «داستان‌های برتر علمی‌تخیلی»، بهترین داستان‌های علمی‌تخیلی چاپ شده در هر سال را به انتخاب و گردآوری آیزاک آسیموف شامل بود که در سال 1979 با چاپ اولین شماره‌ی آن که داستان‌های سال‌ 1939 را در برمی‌گرفت آغاز و آخرین شماره‌ی آن با مرگ آسیموف در سال 1992 روی سال 1963 متوقف شد.
از روی این داستان فیلمی سینمایی با کارگردانی «پیتر هایمز» ساخته شد که فیلم‌‌نامه‌اش را توماس دین دانلی نوشته بود. فیلم قرار بود در سال ٢٠٠٣ به نمایش درآید، اما بی‌پولی تهیه‌کنندگان در مراحل پس از فیلمبرداری، هم‌چنین جاری شدن سیل در جمهوری چک در سال ٢٠٠٢ که باعث از بین رفتن بسیاری از دکورهای فیلم شد، سبب شد تا با وقفه‌ای طولانی در سال 2005 به نمایش در آید. در ابتدا با پیرس برازنان برای بازی در نقش اصلی و رنی هارلین برای کارگردانی صحبت شده بود، اما سرانجام پروژه به دست پیتر هایمز افتاد. هایمز مدیر فیلمبرداری و کارگردان کهنه‌کاری است که فیلم‌هایی مشابه با آوای تندر را در کارنامه دارد -پلیس زمان و پایان دوره- و به نظر می‌ر‌سید فردی شایسته برای به پایان رساندن این پروژه باشد؛ اما این تریلر علمی‌تخیلی با ترکیبی از فاجعه، نشان چندانی از مهارت‌های او را با خود نداشت. نقطه ضعف‌های فیلم زیاد است که بدترین آن‌ها طراحی وسایل نقلیه فیلم است که به نظر می‌رسد از میان فیلم‌های درجه‌ی دو دهه‌ی هشتاد بیرون آمده‌اند. آوای تندر با وجود بودجه‌ای ٣٠ میلیون دلاری در گیشه چندان موفق نبوده و فقط برای کسانی که مایل به مقایسه داستان ری برادبری با فیلم هستند، می‌تواند جالب باشد. البته در پایان جز افسوس بر داستان از دست رفته و زمان و پول تلف شده چیزی به کف نمی‌آید.
همان طور که از اولین سطور داستان به چشم می‌آید، ایده‌ی داستان می‌گردد حول سوژه‌ی مورد علاقه علمی‌تخیلی نویسان، یعنی سفر در طول زمان و بعد هم لابد اتفاق‌ها و از این دست ماجراهایی که در این خط داستانی زیاد به چشم می‌خورند. اما این داستان سه فرق عمده با همه‌شان دارد، اول این‌که برادبری با نگاه خاص خودش آن را نوشته است! دوم این جزو نخستین داستان‌های نوشته شده با مبنا قرار دادن این درون‌مایه است و سوم هم این که گمان کنم یکی از اولین جملاتی که با خواندن داستان به ذهن خوانندگان آشنا با نظریه‌های علمی، به خصوص نظریه‌ی آشوب برسد چنین خواهد بود: «چه جالب؛ پروانه! یعنی چقدر با تئوری اثر پروانه‌ای ربط دارد؟» و اصل ماجرا هم همین است، و جوابش هم خیلی ساده است: «خیلی زیاد! خود خودش است اصلاً!»
در تاریخچه‌ی این تئوری آمده این ایده که پروانه‌ای بتواند تأثیر موجی غیر قابل پیش‌بینی بر حوادث بعدی داشته باشد، نخستین بار در سال 1952 در داستانی از ری برادبری با موضوع سفر در زمان آمده است. و خب، این دقیقاً همان داستانی است که همین الان خواندید!
اصطلاح «اثر پروانه‌ای» خود اولین بار به سال 1963 در مقاله‌ای از ادوارد لورنز در آکادمی علوم نیویورک مطرح شد. در آن مقاله آمده است: «بال زدن پروانه‌ای ممکن است سیر طبیعی آب و هوا را برای همیشه تغییر دهد.»
خب، در این داستان هم پروانه‌ای دیگر بال نزد و به نظرتان چقدر با این جمله‌ای که در بالا آمد هم‌‌خوانی دارد؟ همین است که تنها دانشمندان نیستند که با کارهایشان علم را به جلو می‌برند؛ علمی‌تخیلی‌نویسان با ایده‌هایشان خیلی بر گردن این دسته حق دارند!
محمد حاج‌زمان

سوزاندن لذّت‌بخش بود.
به راستی تماشای این که آتش هر چیزی را که دم دستش باشد می‌بلعد و سیاه می‌کند و تغییر می‌دهد لذّت‌بخش بود. دهانه‌ی فلزی شلنگ را در دستانش گرفته بود و با آن اژدرِ غول‌آسا، نفتِ زهرآلود بر عالم می‌پاشید. چشمانش را خون گرفته بود و دستانش همانندِ دستانِ رهبرِ ارکستری بود که همه‌ی سمفونی‌های سوختن و شعله کشیدن را رهبری می‌کرد و پارگی‌ها و اَطلالِ نیم‌سوخته‌ی تاریخ را فرومی‌ریخت. روی کلاهخودش که بر سر بدون عاطفه‌اش گذاشته بود علامت 451 به چشم می‌خورد و در چشمانش شعله‌ی گلگون این اندیشه بود که چه چیز دیگری هست برای سوزاندن. تلنگری بر آتش‌زَنه زد و خانه را شعله‌ای بلعنده در خود فرو برد که آسمان شامگاهی را برافروخت و سرخ و سیاه و زرد کرد. میان ازدحام شب‌تاب‌ها ایستاد. خیلی دوست داشت مانند داستان‌هایِ مضحکِ قدیمی، یک سیخ گوشتِ کبابی را روی آتش نگه دارد و از گذرانِ اوقاتی لذّت ببرد که کتاب‌ها، کبوتروار، در ایوان و در باغچه‌ی خانه جان می‌دادند و در پیچ و تابی تند صعود می‌کردند و بادی که سوختنِ آتش تیره‌گون و تیره‌گون‌ترش می‌کرد به دوردست می‌وزانْدشان.
مونتاگ مانندِ دیگر مردان که آواز می‌خواندند و از تابِ لهیبِ آتش به عقب رفته بودند نیشخندی سبعانه زد.
می‌دانست به پایگاه آتش‌نشانی که بازگردد جلوی آیینه به خودش، به مردی که مانند نوازندگانِ دوره‌گرد و سیاه‌مست بود چشمکی خواهد زد و بعد آماده‌ی خواب که می‌شود آن لبخندِ آتشین را حس خواهد کرد که در تاریکی چنگ‌زنان روی صورتش به جا مانده است. همیشه بود؛ آن لبخند تا آن‌جا که به یاد می‌آوَرْد همیشه بود و هیچ‌گاه ناپدید نشده بود.
کلاهخودش را که رنگِ سوسک بود برداشت و برق‌اش انداخت و جامه‌ی نَسوزش را صاف و مرتبْ آویزان کرد و با فراغِ بال حمّام کرد. بعد سوت‌زنان دست در جیب کرد و در طبقه‌ی بالاییِ ایستگاهِ آتش‌نشانی به راه افتاد و خود را از دریچه‌ی اضطراری پایین انداخت. در آخرین لحظه که انتظار فاجعه می‌رفت دستانش را از جیب بیرون آورد و با چنگ زدن به میله‌ی طلایی، جلوی سقوطِ خود را گرفت. جیرجیرکنان توقف کرد؛ پاشنه‌هایش فقط چند سانتی‌متر از کفِ بتونیِ راهروی پایین فاصله داشت.
از ایستگاهِ آتش‌نشانی بیرون زد و در نیمه‌شبِ خیابان، به سمتِ مترو به راه افتاد. قطار که روی بالشتکِ هوا سُر می‌خورد بی‌صدا بر مسیرِ روغن‌خورده‌اش در مترو می‌لغزید و او را بر روی بالشتکی از هوای گرم به روی پله‌برقی‌هایی می‌رساند که کف‌پوش کِرِم‌رنگ داشتند و او را به حاشیه‌ی شهر می‌بردند.
سوت‌زنان اجازه داد پلّه‌برقی او را به درونِ هوای آرامِ شبانه بوزاند. به سمتِ پیچ به راه افتاد و به چیزهایی فکر می‌کرد که چیزی نبودند. پیش از آن که به آن‌جا برسد گام‌هایش را آرام کرد؛ انگار بادی از ناکجا وزیدن گرفته باشد؛ انگار کسی نامش را صدا زده باشد.
از چند شب پیش احساسِ سختْ نامطمئنی به پیاده‌روی این پیچ پیدا کرده بود که او را زیرِ نورِ ستارگان تا خانه‌اش می‌بُرد. احساس می‌کرد لحظه‌ای پیش از پیچیدنش کسی آن‌جا بوده است. به نظر می‌رسید هوا از آرامشی غریب آکنده باشد؛ انگار کسی آن‌جا در سکوت منتظر مانده بود و تنها لحظه‌ای پیش از آن که او بیاید آرام در سایه خزیده و او را به خود واگذاشته بود. شاید بینی او رایحه‌ی ضعیفی را آشکار کرد، شاید پوستِ صورتش و پوستِ پشتِ دستانش حس می‌کرد که دما در آن‌جا بالا می‌رود؛ همان جا که ایستادنِ یک فرد دمای هوا را لَمحه‌ای ده درجه بالا برده است. هیچ آن را نمی‌فهمید. هر بار که می‌پیچید تنها پیاده‌روی سفید و عبث و پیچ‌خورده را می‌دید. تنها شاید یک مرتبه در شبی چیزی، قبل از آن که بتواند چشمانش را روی آن متمرکز کند یا حرفی بزند کنارِ چمن‌ها ناپدید شد.
اما، اکنون، امشب تا سر حدّ ایستادن گام‌هایش را آهسته کرد. ذهنش که زودتر از آن‌جا پیچ خورده بود نجوایی سخت ضعیف را شنید. نفس زدن بود؟ یا هوایی بود که کسی آن را در سکوت می‌فشرد و انتظار می‌کشید؟… از پیچ گذشت.
انگار برگ‌های پاییزی را بر سنگفرشِ مهتاب‌خورده طوری ریخته بودند که دخترکی که آن‌جا راه می‌رفت در وقتِ روان‌شدنِ سیماب‌گونه‌اش ساکن باشد و بگذارند که حرکت باد و برگ او را پیش بِبَرد. سر دخترک هم خم شده بود تا کفش‌هایش را ببیند که برگ‌های حلقه‌زده را به هم می‌زند. چهره‌اش باریک و سفید به رنگ شیر بود و در آن نوعی شور و شوق خوشایند به چشم می‌خورد که همه چیز را با کنجکاویِ خستگی‌ناپذیرش لمس می‌کرد. نگاهش سرشار از شگفتی رنگ‌پریده بود و چشمان مشکی‌اش چنان به دنیا خیره مانده بود که هیچ جنبشی از آن مخفی نمی‌ماند. جامه‌اش سفید بود و صدا می‌کرد. مونتاگ گمان می‌کرد صدای حرکتِ دستانش را موقعِ راه رفتن شنیده است و حالا هم صدای سختْ آرامِ حرکتِ چهره‌ی سفیدش را می‌شنید. دخترک زمانی که پی برد تنها چند لحظه با مردی فاصله دارد که منتظر در میان سنگفرش ایستاده است چرخی زد و برگشت.
درختانِ بالای سر، سروصدای زیادی از رها کردنِ بارانِ خشک‌شان به پا کرده بودند. دخترک ایستاد و به طریقی نگاه کرد که انگار باید با شگفتی به عقب بپرد، امّا در عوض ایستاد و به مونتاگ نگریست؛ با چشمانی چنان سیاه و درخشان و سرزنده که مونتاگ تصوّر کرد حرفِ عجیبی زده است. اما مونتاگ می‌دانست که دهانش را فقط برای گفتن سلام باز کرده بود؛ و سپس وقتی به نظرش رسید دخترک از دیدنِ سمندرِ روی بازویش و پلاکِ ققنوسِ روی سینه‌اش مبهوت شده است دوباره سر صحبت را باز کرد.
گفت: «شما همسایه‌ی جدید ما هستید، درسته؟»
«و شما هم باید…» چشمانش را از روی علائم شغلی مونتاگ برداشت و با آهنگی کشیده گفت: «… آتش‌نشان باشید.»
«چقدر عجیب تلفّظش کردی!»
به آرامی گفت: «با چشم‌های بسته هم می‌فهمیدم.»
خندید و گفت: «برای چی؟—بوی نفت؟ همسرم همیشه از آن گِلِه می‌کند. هیچ نمی‌شود پاکش کرد.»
دختر مبهوت گفت: «نه، بو نمی‌دهید.»
مونتاگ حس کرد دخترک بی آن که حرکت کند گِردِ او می‌چرخد و می‌چرخد و تکانَش می‌دهد و حتا جیب‌هایش را هم خالی می‌کند.
سکوت طولانی شده بود. به همین دلیل گفت: «نفت برای من مثل عطر است.»
«واقعا این طور است؟»
«آره! چرا نباشد؟»
دختر کمی برای فکر کردن به خود فرصت داد و گفت: «نمی‌دانم.» و به سمت پیاده‌رو چرخید که تا خانه‌هایشان می‌رفت. ادامه داد: «عیبی ندارد با شما برگردم؟ من کلاریس مک‌کللان هستم.»
«کلاریس… من هم گای مونتاگ هستم. بیا! این وقت شب این‌جا چه کار می‌کنی؟ چند سالته؟»
در میان شبِ وَزان و سرد و گرم روی سنگفرشِ سیمگون به راه افتادند و رایحه‌ی ناپیدای توت فرنگی و هلوی تازه در هوا بود. مونتاگ نگاهی به اطراف انداخت و خیلی زود فهمید در این وقت از پایانِ سال چنین رایحه‌ای محال است.
اکنون تنها دخترک با او راه می‌رفت. چهره‌اش به سپیدی برفِ زیرِ مهتاب بود و مونتاگ می‌دانست که او با پرسش‌هایش در اطراف می‌گردد و بهترین پاسخی را که بتواند می‌جوید.
دختر گفت: «راستش… من هفده سالمه و دیوانه‌ام. عموی من همیشه این دو تا را با هم می‌گوید. می‌گوید وقتی سِنّ‌ات را می‌پرسند بگو هفده‌ساله و کله‌شق. به نظر شما وقتِ معرکه‌ای برای قدم زدن نیست؟ من دوست دارم همه چیز را بو کنم و به همه چیز نگاه کنم. بعضی موقع‌ها هم تمام شب را بیدار بمانم، راه بروم، طلوع خورشید را تماشا کنم.»
دوباره خاموش به راه افتادند و سرانجام دختر متفکّرانه گفت: «من اصلاً از تو نمی‌ترسم.»
«چرا باید بترسی؟»
«خیلی‌ها می‌ترسند؛ منظورم از آتش‌نشان‌هاست. امّا هر چه باشد تو هم مثل بقیه انسان هستی.»
مونتاگ خودش را در چشمان او دید؛ شناور در دو قطره‌ی درخشان آب، و خودش تیره و حقیر با تمام جزییات. حتا خطوطِ بالاییِ لبانش هم بود. همه چیزش آن‌جا بود. انگار چشمان دخترک دو تکه‌ی جادویی از کهربای بنفشی باشد که او را اسیر و دست‌نخورده نگه داشته بود. صورتِ دخترک که حالا به سوی او برگشته بود بلوری شیری‌رنگ و شکننده با نوری همیشگی و نرم روی آن می‌نمود. نور جنون‌آور الکتریسیته نبود. امّا… پس چه؟ نورِ سختْ آرامش‌بخش و دلنشین و نادرِ شمع بود. یک بار وقتِ کودکی که برق رفت، مادرش آخرین شمع‌شان را آورد و روشن کرد و فرصتِ مستعجلی برای مکاشفه پدید آمد؛ چنان فروغی داشت که فضا ابعاد گسترده‌اش را از دست داد و نرم و آرام پیرامون‌شان کشیده شد؛ و آن‌ها مادر و پسر در تنهایی دگرگون شدند و آرزو کردند که برق به این زودی‌ها نیاید…
و سپس کلاریس مک کللان گفت: «ایرادی ندارد سؤالی بپرسم؟ چه مدّت است آتش‌نشان هستی؟»
«از وقتی که بیست سالم بود، یعنی ده سال پیش.»
«هیچ وقت هیچ کدام از کتاب‌هایی را که می‌سوزانی خوانده‌ای؟»
خندید و گفت: «خلاف قانون است!»
«اوهوم… البته.»
«کار سرگرم‌کننده‌ای است. دوشنبه میلی می‌سوزانیم؛ چهارشنبه وایتمن؛ جمعه فاکنر. خاکسترشان کنید، بعد خاکسترها را هم بسوزانید. شعار ماست.»
کمی بیشتر قدم زدند و دخترک گفت: «راست است که خیلی وقت پیش آتش‌نشان‌ها به جای این که آتش روشن کنند آن را خاموش می‌کردند؟»
«نه! خانه‌ها همیشه ضد حریق بودند. حرفم را قبول کن.»
«عجیبه! یک بار شنیدم خانه‌های قدیمی تصادفاً آتش می‌گرفته و احتیاج به آتش‌نشان‌ها بوده تا شعله‌ها را خاموش کنند.»
مونتاگ خندید.
دختر نگاه تندی به او انداخت. «چرا می‌خندی؟»
«نمی‌دانم!» دوباره خندید و بعد تمامش کرد.
«تو وقتی خندیدی که من اصلاً حرف خنده‌داری نزده‌ام و جوابم را هم غلط داده‌ای. اصلاً صبر نکردی تا ببینی چی پرسیده‌ام.»
مونتاگ ایستاد و به او خیره شد. «تو آدم عجیبی هستی. برای کسی احترام قائل نمی‌شوی.»
«نمی‌خواهم اهانت کنم. فقط گمان می‌کنم خیلی دوست دارم مردم را تماشا کنم.»
«خب این هیچ معنایی برای تو ندارد؟» و به عددِ 451 که روی آستین زغالی‌رنگش چسبیده بود ضربه‌ای زد.
زمزمه‌کنان گفت: «بله.» و گام‌هایش را سریع‌تر کرد. « هیچ وقت جت‌ماشین‌ها را دیده‌ای که در آن بلوار مسابقه می‌دهند؟»
«داری موضوع را عوض می‌کنی!»
«گاهی تصوّر می‌کنم راننده‌ها نمی‌دانند چمن یا گل چیه. چون هیچ آن‌ها را با سرعت کم نمی‌بینند. اگر لکه‌ی سبزی را به راننده‌ها نشان بدهی می‌گویند بعله! این چمنه! و لکه‌ی صورتی؟ باغچه‌ی پر از گل! لکه‌های سفید هم خانه‌ها هستند و لکه‌های قهوه‌ای گاوها. یک بار عموی من در بزرگراه آرام رانندگی کرد، شصت کیلومتر در ساعت؛ دو روز زندانیش کردند. خنده‌دار و ناراحت‌کننده نیست؟»
مونتاگ به آهستگی گفت: «به چیزهای زیادی فکر می‌کنی.»
«من خیلی کم بازیِ ‹دیواره‌ی تالار› تماشا می‌کنم یا به مسابقه‌ها و پارک‌های شادی می‌روم. پس گمان کنم فرصت زیادی برای افکار احمقانه داشته باشم. دو تا تابلوی تبلیغاتی شصت متری را در حاشیه‌ی شهر دیده‌ای؟ می‌دانستی یک زمانی طولشان فقط شش متر بود؟ اما ماشین‌ها کم‌کم با چنان سرعتی حرکت کردند که مجبور شدند تبلیغ‌ها را کِش بدهند تا در چشم بماند.»
«نمی‌دانستم!» و ناگهان خندید.
«شرط می‌بندم چیز دیگری هم می‌دانم که نمی‌دانی… هر روز صبح روی چمن‌ها شبنم درست می‌شود.»
مونتاگ نتوانست به خاطر بیاورد که این را می‌دانسته یا نه و اوقاتش تلخ شد.
«و اگر دقت کنی و ببینی…» با سر به آسمان اشاره کرد و ادامه داد: «یک انسان در ماه هست.»
مدت زیادی می‌شد که به ماه نگاه نکرده بود.
بقیه‌ی راه را در سکوت قدم زدند. سکوتِ دختر، متفکرانه و برای او نوعی سکوتِ آزاردهنده و چنگ‌زننده بود که زیر نگاه‌های ملامت‌بار دخترک قرار داشت. به خانه‌ی آن‌ها که رسیدند همه‌ی چراغ‌هایشان روشن بود.
«چه کار می‌کنند؟» مونتاگ به ندرت نور زیاد از خانه‌ای دیده بود.
«ه…م. فقط پدر و مادر و عمویم هستند. دارند صحبت می‌کنند. مثل پیاده پرسه‌زدن است. فقط کمی کمتر پیش می‌آید. گفتم که یک بار عمویم به خاطر عابر پیاده بودن دستگیر شد؟ والّا… ما خیلی عجیب و غریب هستیم.»
«راجع به چی صحبت می‌کنید؟»
دخترک به این حرف خندید. «شب به خیر.» و شروع کرد به قدم زدن. بعد به نظر رسید که چیزی یادش آمده باشد و برگشت تا دوباره با شگفتی و کنجکاوی به او نگاه کند. گفت: «تو خوشحال هستی؟»
مونتاگ فریاد زد: «من چی هستم؟»
اما او دوان‌دوان زیرِ نورِ ماه دامن کشیده و رفته بود. در خانه‌شان به نرمی بسته شد.
«خوشحال! چه مسخره.»
دیگر نمی‌خندید.
دستش را درون حفره‌ی دستِ روی درِ خانه‌شان فرو برد و صبر کرد تا اثر لمس او را بشناسد. در باز شد.
البته که خوشحال هستم. دخترک چه خیال می‌کند؟ که خوشحال نیستم؟ این‌ها را داشت از اتاقِ تاریک می‌پرسید. ایستاد و به میله‌های هواکش در راهرو نگاه کرد و ناگهان یادش آمد که چیزی پشت میله‌ها پنهان است که گویا حالا به او خیره شده بود. چشمانش را به سرعت از آن برداشت.
چه دیدارِ عجیبی در این شبِ عجیب. موردی مثل این را در زندگیش سراغ نداشت. به جز بعد از ظهری در پارسال که پیرمردی را در پارک دیده بود و آن‌ها با هم صحبت کرده بودند…
مونتاگ سرش را تکان داد. به دیوارِ بی‌نقش‌ونگارِ اتاق نگاه کرد. هنوز چهره‌ی دخترک با تمام زیبایی در حافظه‌اش بود. در واقع، شگفت‌انگیز بود. صورت خیلی باریکی داشت. مثل ساعت کوچکی که در اتاقی تاریک در نیمه شب می‌بینید؛ همان زمان که بیدار می‌شوید تا وقت را بفهمید و ساعت را ببینید که به شما ساعت‌ها و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها را در سکوتی درخشان و سپید می‌گوید و می‌داند مجبور است که بگوید شب با چه سرعتی به سوی تاریکی ژرف‌تر می‌رود، و نیز به سوی خورشیدی تازه‌تر.
«چی؟» مونتاگ داشت از خودِ دیگرش می‌پرسید، از احمقِ نیمه‌آگاهی که گاهی هیاهوکنان پی کار خود بود؛ کاملاً مستقل از اراده، عادت، آگاهی.
به دیوار خیره شد. و چقدر هم چهره‌اش شبیه آینه بود. غیرممکن می‌نمود؛ مگر چند انسان را می‌شناخت که فروغِ رخِ خودش را به خودش بازتاب بدهند؟ مردم بیشتر مثل چراغ‌قوه بودند—به دنبال مورد مشابهی گشت و یکی را در محل کارش یافت—آن‌ها به همه جا نور می‌دهند. مگر چقدر چهره‌ی دیگر افراد او را در خود می‌گرفت و تصویر خودش را، درونی‌ترین افکار لرزانش را به او باز می‌گرداند؟
و چه قدرت تشخیص باورنکردنیی داشت. مثل تماشاگر مشتاق خیمه‌شب‌بازی هر جنبش پلکش، هر حرکت دستش، هر تکان انگشتانش را لحظه‌ای پیش از شروع انتظار داشت. چقدر با هم قدم زده بودند؟ سه دقیقه؟ پنج دقیقه؟ ولی حالا چقدر زمانش طولانی به نظر می‌رسید. چقدر در صحنه‌ی پیش رویش دخترک بزرگ بود و با آن بدن لاغرش چه سایه‌ی بزرگی روی دیوار می‌انداخت! مونتاگ احساس کرد اگر چشمانش می‌سوخت دخترک چشمک می‌زد و اگر ماهیچه‌های آرواره‌اش اندکی کشیده می‌شدند، پیش از آن که مونتاگ بتواند، دخترک خمیازه می‌کشید.
اندیشید حالا که فکر می‌کنم انگار او آن‌جا در آن دیروقت منتظر من ایستاده بود…
در اتاق خواب را باز کرد.
مانند آن بود که پس از غروب ماه وارد فضای مرمرین و سرد مقبره شده باشد؛ ظلمت محض، بی هیچ ردّی از دنیای سیمین بیرون خانه. پنجره‌ها کاملاً بسته بودند. هیچ صدایی از شهر بزرگ به اتاقک گورمانند رخنه نمی‌کرد. اتاق تهی بود.
گوش سپرد.
صدای هوم حشره‌ی رقصانی در هوا موج می‌زد. زمزمه‌ی الکترونیکیِ زنبوری پنهان که در آشیانه‌ی گرم و نرمش خزیده بود. موسیقی آن قدر واضح به گوش می‌رسید که می‌توانست آهنگش را هم دنبال کند. احساس کرد که لبخندش فرو مُرد، ذوب شد، مانند پیه پوست روی خود چروک خورد، مانند خمیره‌ی شمعی رویایی که مدت‌ها سوخته و اکنون فرو می‌چکد و اکنون خاموش می‌شود. ظلمت… او خوشحال نبود. او خوشحال نبود. این‌ها را به خودش گفت و فهمید که این حالتِ حقیقی زندگیش بوده است. او خوشحالی را مانند نقابی به صورت زده بود و دخترک هم آن را کنار باغچه‌ی حیاط کَند. هیچ امکان نداشت که برود در خانه‌شان را بزند و بخواهد آن را پس بگیرد.
بدون روشن کردن چراغ‌ها اتاق را در خیال آورد. همسرش ناپوشیده و سرد روی تخت دراز کشیده بود، مانند نعشی که بر لب گور افتاده باشد و چشمانش را با تارهایی نامرئی از فولاد به سقف دوخته بودند. صدف‌های کوچک هم در گوش‌هایش بود؛ رادیوهای انگشتانه‌ای که محکم در آن‌جا فشرده شده بودند و اقیانوسی الکترونیکی از صدا، از موسیقی و صحبت را روی ساحلِ ذهنِ همیشه‌بیدار زن می‌فرستادند. اتاق به واقع تهی بود. هر شب امواج بزرگ صدا می‌آمدند و او را با خود می‌بردند و با چشمانی باز تا صبح غوطه‌ورش نگه می‌داشتند. در این دو سال هیچ شبی نبود که میلدرد در آن دریا شنا نکرده باشد و با خوشحالی بار دیگر داخل آن نرفته باشد.
اتاق سرد بود. با این همه احساس کرد نمی‌تواند نفس بکشد. دوست نداشت پرده‌ها را کنار بزند و پنجره‌ی رو به حیاط را باز کند. نمی‌خواست ماه پا به اتاق بگذارد. بعد با احساس انسانی که تا ساعتی دیگر از کمبود هوا می‌میرد، راهش را به سوی تختخواب جداگانه و روباز و در نتیجه سردش پیش گرفت.
لحظه‌ای پیش از آن که پایش به شیئی روی زمین بخورد می‌دانست که به آن ضربه می‌زند. شبیه همان احساسی را داشت که زمان گذشتن از پیچ و تقریباً به زمین انداختن دخترک حس کرده بود. پای مونتاگ لرزش‌هایی را پیش می‌فرستاد و بازتاب‌های آن را از موانع کوچک مسیرش دریافت می‌کرد. پایش به چیزی لگد زد. شیئی جیرینگِ آرامی‌کرد و در تاریکی گم شد.
صاف ایستاد و به صدای کسی گوش کرد که در آن شبِ مکرّر در تختخواب تاریک خوابیده بود. نفسی که از مَنْخَرینش بیرون می‌زد آن چنان ضعیف بود که تنها ضعیف‌ترین نشانه‌های زندگی را می‌جنباند؛ برگ گلی، یا پر سیاهی، یا تار مویی.
هنوز دوست نداشت نور بیرون را ببیند. آتش‌زنه‌اش را بیرون آورد و سمندر حک‌شده بر قرص نقره‌ایش را لمس کرد و ضربه‌ای روی آن زد.
دو گوهرِ شبْ‌چراغ در نورِ آتشِ دستی و کوچکش به او نگاه کرد؛ دو گوهرِ رنگ‌پریده و مدفون در نهری از آب زلال که حیاتِ کائنات از فراز آن می‌گذشت بی آن که آن دو را لمس کند.
«میلدرد!»
چهره‌ی زن همچون جزیره‌ی برف‌پوشی بود که بر فراز آن بارندگی بود، اما جزیره بارشی را به خود نمی‌دید؛ جزیره‌ای که بر فراز آن ابرها می‌گذشتند و سایه‌های رونده‌شان را به جا می‌گذاشتند، بی آن که زن سایه‌ای را حس کند. تنها آواز زنبور‌های درشت در گوش‌های مهروموم شده‌اش وجود داشت. چشمانش زُجاجی به نظر می‌رسید و نفسش به آرامی داخل و خارج منخرینش می‌رفت. و او اهمیتی نمی‌داد که می‌آید یا می‌رود، می‌رود یا می‌آید.
شیئی که پرتاب کرده بود حالا زیر تختخواب خودش غِل می‌خورد؛ شیشه‌ی بلوری و کوچک قرص خواب‌آور که امروز صبح سی کپسول داشت و حالا خالی و با درِ باز در آن فروغ اندک روی زمین افتاده بود.
آن‌جا که ایستاده بود ناگهان آسمان بالای خانه غرید. صدای وحشتناک شکافتن آسمان بود. انگار که دستان دو دیو هزاران فرسنگ پارچه‌ی سیاهی را درانده باشد. حس کرد سینه‌اش پاره‌پاره شد. بمب‌افکن‌ها رد شدند و رد شدند و رد شدند. یک دو، یک دو، یک دو، شش تا. نُه تا و دوازده تا. یک و یک و یکی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر. و همه‌شان هم بر سر او فریاد می‌کشیدند. دهانش را باز کرد و گذاشت که جیغ آن‌ها بیاید و از میان دندان‌های آشکار شده‌اش بگذرد. خانه تکانی خورد. شعله در دستانش خاموش شد. شب‌چراغ‌ها ناپدید شدند. حس کرد دستانش به سوی تلفن پرتاب می‌شوند.
جت‌ها رفته بودند. احساس می‌کرد لبانش می‌جنبند و با دهنی تلفن تماس پیدا می‌کنند. با نجوایی از سر ترس گفت: «اورژانس بیمارستان.»
می‌پنداشت جت‌های سیاه، ستارگان فلک را آسیا کرده‌اند و صبح فردا غبارشان مانند برفی شگفت سیاره‌ی زمین را می‌پوشاند. این افکار احمقانه از ذهنش می‌گذشتند و او آن‌جا ایستاده بود و اجازه می‌داد لبانش لرزششان را ادامه دهند و ادامه دهند.
نویسنده: ری برادبری
مترجم: حسین شهرابی

درباره داستان:
«موقع نوشتن «۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت» فکر می‌کردم دارم در مورد دنیایی حرف می‌زنم که شاید چهل پنجاه سال دیگر به وجود بیاید. ولی همین چند هفته پیش، یک شب در بورلی‌هیلز یک زن و شوهر از کنار من گذشتند که سگشان را برای گردش آورده بودند. من مات رفتار آن‌ها ماندم. زن در دستش یک رادیوی کوچک به اندازه‌ی جعبه‌ی سیگار داشت که آنتنش می‌لرزید. از آن هم یک سیم مسی در آمده بود که به یک گلوله توی گوش راست زن ختم می‌شد. زن، آن‌جا، بی‌خبر از مرد و سگ، به بادها و زمزمه‌ها و ناله‌های آهنگی بندتنبانی گوش سپرده بود، انگار خواب‌گردی داشته باشد و شوهرش که شاید خودش هم به همان دوری بود هر از گاهی دستش را می‌گرفت و کمکش می‌کرد. این دیگر خیال نبود.»
ری برادبری، ۱۹۶۰

«۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت»، یا چنان‌که تا به حال شناخته شده «فارنهایت ۴۵۱» را ری برادبری تنها کار خود می‌داند که می‌توان آن را علمی-تخیلی نامید. می‌گوید، شدنی است که روزی این‌طور شود. این را چند بار دیگر هم گفته، «مرد مصور» و داستان «آشر II» درست همین بود.
کتاب به سانسور و کتاب‌سوزان مدرن و افول جامعه که برادبری همواره همه را از آن می‌ترساند و تنهایی مدرن می‌پردازد.
نام کتاب «۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت» معادل ۲۳۳ درجه‌ی سلسیوس، اشاره به درجه حرارتی دارد که در آن کاغذ کتاب آتش می‌گیرد. برادبری خود این حقیقت را بررسی نکرد، از رییس آتش‌نشانی پرسید که این درجه حرارت چقدر می‌شود و پاسخ گرفت که ۴۵۱ درجه. او چنان از عنوان خوشش امد که دیگر تحقیقی درباره‌ی آن نکرد.
بر اساس این اثر، فرانسوا تروفو، کارگردان شهیر فرانسوی، به سال ۱۹۶۶ اثری به همین نام ساخته است. اگرچه داستان اندکی تغییر کرده و برخی شخصیت‌ها حذف شده‌اند، اما برادبری از آن اظهار نارضایتی نکرده. برای من شخصاً یکی از صحنه‌های آخر فیلم جذاب است که در آن جوانی خود کتاب «حکایت‌های مریخ» برادبری می‌شود.
اخیراً فرانک دارابونت، کارگردان آمریکایی، اقتباس دیگری از این اثر را شروع کرده است که قرار است ۹ فوریه‌ی ۲۰۰۷ (به زودی!) به نمایش در بیاید.
نکته‌ی آخر هم این‌که این کتاب بر اساس داستان کوتاهی به نام آتش‌نشان کار خود برادبری نوشته شده است.
«فارنهایت ۴۵۱» معرفی نمی‌خواهد. این‌ها هم که گفتیم اطلاعات عمومی بود. کتاب قبلاً یک بار ترجمه شده است، که البته امروز نسخه‌ای از آن در دسترس نیست. حسین شهرابی، داستان را در دست ترجمه دارد و آن‌چه می‌خوانید گزیده‌ای از بخش اول همین ترجمه است.
فرامرز فروزش

نخست که از موشک به هوای شامگاه درآمدند، به قدری سرد بود که اسپندر افتاد دنبال جمع کردن چوب خشک مریخی و روشن کردن آتشی کوچک. اصلاً یک کلام درباره‌ی سور گرفتن حرف نزد؛ فقط چوب جمع کرد، آتششان زد و سوختنش را تماشا کرد.
در شعله‌ای که هوای رقیق این دریای خشکیده‌ی مریخ را روشن می‌کرد به پشت سرش نگاهی کرد و موشکی را دید که همه‌ی آن‌ها یعنی، ناخدا وایلدر و چروکه و هتاوای و سام پارک‌هیل و خودش را، از میان فضای خاموش تاریک ستارگان آورده بود تا روی یک دنیای مرده‌ی رویایی فرود بیایند.
جف اسپندر مترصد هر صدایی بود. او به دیگران زل زده بود و منتظر بود تا این‌ور و آن‌ور بپرند و داد و بیداد کنند. به محض این‌که کرختی «اولین» کاشفان مریخ بودن رفع می‌شد، این اتفاق هم می‌افتاد. هیچ‌کدام از آن‌ها چیزی نمی‌گفت ولی شاید خیلی از آن‌ها خداخدا می‌کردند که هیأت‌های قبلی شکست خورده باشند و این یکی، چهارمی، اصل کاری باشد. قصد بدی هم نداشتند. ولی در همین ضمنی که ریه‌هایشان به رقیقی هوا عادت می‌کرد، رقتی که اگر بیش از حد سریع حرکت می‌کردی تقریباً مستت می‌کرد، باز هم به چنین فکری می‌رفتند، فکر افتخار و شهرت.
گیبس به سمت آتش تازه افروخته رفت و گفت: «چرا به جای این چوب‌ها از آتش شیمیایی کشتی استفاده نکنیم؟»
اسپندر سرش را بالا نکرد.
«بی‌خیالش.»
درست نبود، شب اول در مریخ این‌قدر سر و صدا راه بیاندازی و یک چیز نورانی غربتی مزخرف مثل بخاری را بیرون بیاوری. یک جور واردات کفر می‌شد. بعداً وقت برای این کارها فراوان بود. وقت بود که قوطی‌های شیرخشک را توی آب‌راه‌های طولانی و زیبای مریخ پرت کنند؛ وقت بود که ورق‌های روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز از این سو تا آن سوی بستر دریاهای خشکیده‌ی خاکستری مریخ سوار باد شوند و برقصند و خش و خش راه بیاندازند؛ برای پوست موز و آت و آشغال پیک‌نیک ریختن در ویرانه‌های باظرافت و پر سرستو‌ن شهرک‌های درون دره‌های مریخ وقت زیاد بود. برای این کارها کلی وقت بود. از این افکار مختصر لرزه‌ای به وجودش افتاد.
با دست آتش را خوراک داد و انگار داشت به غولی مرده پیش‌کشی تقدیم می‌کرد. روی گوری پهناور فرود آمده بودند. این‌جا آخر یک تمدن، مرده بود. اگر ذره‌ای ادب و نزاکت می‌داشتند، شب اول را ساکت می‌گذراندند.
گیبس گفت: «جشن که این‌طوری نیست.» به سمت ناخدا برگشت و گفت: «قربان، من فکر می‌کردم وقتی رسیدیم جیره‌بندی جین و گوشت تمام می‌شود و یک کمی حال و حول می‌کنیم.»
ناخدا وایلدر نگاهی به شهر مرده انداخت که یک مایلی آن‌سوتر بود و گفت: «الان همه خسته‌ایم.» حواسش پرت بود، تو گویی تمام توجهش صرف شهر شده است و افرادش همه فراموش شده‌اند.
«شاید فردا شب. امشب باید خوشحال باشیم که این همه راه در فضا آمدیم و یک شهاب هم به بدنه‌ی موشک نخورد و کسی هم از ما نمرد.»
افراد این سو و آن سو می‌رفتند. بیست نفر بودند، دست روی شانه‌ی همدیگر گذاشته بودند یا کمربندهایشان را صاف می‌کردند. اسپندر تماشایشان کرد. راضی نشده بودند. زندگی‌شان را به خطر انداخته بودند تا کاری بزرگ انجام دهند. حالا می‌خواستند مست عربده بزنند، تیر در کنند تا نشان دهند چقدر کار درست هستند که با لگد سوراخی در فضا درست کرده‌اند و یک موشک را این همه راه تا مریخ رانده‌اند.
اما کسی داد نمی‌زد.
ناخدا بی‌صدا فرمانی داد. یکی از افراد درون کشتی دوید و قوطی‌های غذا را آورد. بدون چندان سر و صدایی قوطی‌ها را باز کردند و توی ظرف کشیدند. یواش‌یواش داشتند شروع به حرف زدن می‌کردند. ناخدا نشست و سفر را برایشان تعریف کرد. تمامی همه‌اش را می‌دانستند، ولی کیف داشت طوری ماجرایش را بشنوند که انگار به صحت و سلامت گذشته و تمام شده است. درباره‌ی سفر بازگشت حرفی نمی‌زدند. یکی حرفش را پیش کشید، اما به او گفتند زبان به دهان بگیرد. قاشق‌ها در جفت-مهتاب‌ها می‌جنبیدند؛ غذا طعمی خوش داشت و شراب حتا از آن هم بهتر بود.
آتشی در آسمان زبانه کشید و دمی بعد موشک کمکی آن سوی اردوگاه فرود آمد. همین‌طور که اسپندر تماشا می‌کرد، درگاه کوچک باز شد و هتاوای، پزشک-زمین‌شناس (همه‌شان دو کاره بودند، دو فن حریف، برای صرفه‌جویی فضا در سفر) بیرون آمد. آرام راهش را کشید و پیش ناخدا آمد.
ناخدا وایلدر گفت: «خوب؟»
هتاوای به شهرهای دوردستی که در نور ستارگان سوسو می‌زدند خیره شد. آب دهانش را که قورت داد و نگاهش از خیرگی در آمد گفت: «آن شهری که آن‌جاست، ناخدا، متروکه است. هزاران هزار سال هست که مرده. آن سه شهر دیگر بین تپه‌ها هم همین‌طور. ولی شهر پنجم، سیصد کیلومتر آن‌ورتر، قربان …»
«بگو، چطور است؟»
«تا هفته‌ی پیش تویش آدم زندگی می‌کرده.»
اسپندر بر پا ایستاد.
هتاوای گفت: «مریخی‌ها.»
«الان کجا هستند؟»
هتاوای گفت: «مرده‌اند. من رفتم توی یک کوچه، رفتم توی یک خانه. فکر کردم مثل بقیه‌ی شهرها و خانه‌ها قرن‌ها است که متروک شده باشد. خدایا، آن‌جا جنازه افتاده بود. مثل این بود که توی یک کپه برگ پاییزی قدم بزنی. مثل چوب و تکه‌های روزنامه‌ی سوخته، همه‌اش همین. و تازه. خیلی زیاد باشد، ده روز است که مرده‌اند.»
«بقیه‌ی شهرها را هم بررسی کردی؟ هیچ‌چیز زنده‌ای دیدی؟»
«اصلاً هیچ. پس رفتم که بقیه‌ی شهرها را بررسی کنم. از هر پنج شهر، چهارتاشان هزاران سال است که خالی مانده‌اند. هیچ نظری هم ندارم که چه بلایی بر سر ساکنان اصلی آن‌ها آمده است. ولی شهر پنجم همیشه همان بود. پر از جنازه. هزاران جسد.»
اسپندر رفت جلو. «از چه مرده‌اند؟»
«باورت نمی‌شود.»
«چه آن‌ها را کشته است؟»
هتاوای راحت گفت: «آبله‌مرغان.»
«نه خدایا!»
«چرا من آزمایش کردم. آبله‌مرغان. بلایی سر مریخی‌ها آورده بود که تا به حال سر زمینی‌ها نیاورده بود. فکر کنم متابولیزم آن‌ها یک طور دیگر عمل کرده است. آن‌ها را تا حد سیاه شدن سوزانده بود و طوری خشکشان کرده بود که به ورقه‌ورقه‌های ترد و شکننده تبدیل شده بودند. ولی با این وجود آبله‌مرغان است. پس هر سه هیأت اعزامی، یورک و ناخدا ویلیامز و ناخدا بلک خودشان را به مریخ رسانده‌اند. خدا می‌داند چه بلایی بر سرشان آمده است. ولی حداقل می‌دانیم که آن‌ها ناخواسته چه بلایی بر سر مریخی‌ها آورده‌اند.»
«هیچ‌چیز زنده‌ی دیگری ندیدید؟»
«احتمالش هست که یک عده‌ای از مریخی‌ها، اگر زرنگ بوده باشند، به کوه‌ها فرار کرده باشند. ولی فکر نکنم این‌قدر باشند که مشکلی درست کنند. کار این سیاره تمام است.»
اسپندر برگشت و کنار آتش نشست و نگاهش را به آن دوخت. آبله‌مرغان، خدایا، آبله‌مرغان، یک آن فکرش را بکن! یک نژاد خودش را میلیون‌ها سال می‌سازد، خودش را می‌پالاید، شهرهایی مثل آن‌هایی که آن‌جا هستند برپا می‌کند، هر کاری می‌کند تا به خودش زیبایی و بزرگی بدهد و بعد می‌میرد. بخشی از آن، به وقت خودش، قبل از زمان ما، با وقار و با ابهت. اما بقیه‌اش! آیا بقیه‌ی مریخی‌ها از یک بیماری با نامی خوب، با نامی ترسناک یا باشکوه می‌میرند؟ نه، به تمام چیزهایی که مقدسند، باید آبله‌مرغان باشد، بیماری بچه‌ها، مرضی که روی زمین حتا بچه‌ها را هم نمی‌کشد! نه درست است و نه منصفانه. مثل این است که بگویی یونانی‌ها از اوریون مردند، یا رومی‌ها در بلندی‌های زیبایشان از قارچ لاانگشتی پا مردند! کاش به مریخی‌ها فرصت داده بودیم کفن خودشان را بدوزند، دراز بکشند و خودشان را مرتب کنند و یک بهانه‌ی دیگر برای مردن پیدا کنند. نمی‌شود چیز کثیف مزخرفی مثل آبله‌مرغان باشد. به نما نمی‌آید؛ به معماری نمی‌خورد، اصلاً به تمام دنیا نمی‌آید!
«باشد هتاوای. برو غذا بخور.»
«ممنون ناخدا.»
و به همین سرعت ماجرا فراموش شد. افراد بین خودشان صحبت می‌کردند.
اسپندر نگاهش را از آن‌ها برنگرفت. غذایش را زیر دستش در بشقابش رها کرد. حس کرد زمین سردتر می‌شود. ستاره‌ها نزدیک شدند، خیلی واضح شدند.
وقتی کسی بلندتر از حد حرف می‌زد ناخدا با صدایی آهسته جواب می‌داد که وادارشان می‌کرد مثل او آهسته حرف بزنند.
هوا تمیز و تازه بود. اسپندر مدت درازی نشست و فقط از خود هوا لذت برد. خیلی چیزها داشت که او نمی‌توانست تشخیص دهد: گل، هم‌آمیزی، گَرد، باد.
صدای بیگز آمد: «آن وقتی بود که در نیویورک با آن بلونده بودم، اسمش چی بود؟ …» بعد عربده زد: «جینی! … همین بود!»
اسپندر خودش را جمع کرد. دستانش به لرزه افتاد. چشم‌هایش پشت مژه‌های کم‌پشت و تنکش تکان‌تکان می‌خورد.
بیگز داد زد: «بعد جینی به من گفت …»
بقیه خروشی کردند.
بیگز که یک بطری در دستش بود فریاد کشید: «پس من یک ماچ ازش گرفتم!»
اسپندر بشقابش را زمین گذاشت. به صدای باد که به خنکی و نجواکنان از کنار گوشش می‌گذشت گوش فرا داد. به یخ سرد ساختمان‌های مریخی آن طرف، در زمین‌های خالی دریا، نگاهی کرد.
«عجب زنی بود، عجب زنی!»
بیگز بطری‌اش را در دهان گشادش خالی کرد و گفت: «از همه‌ی زن‌هایی که تا به حال دیدم سر بود!»
بوی تن عرق‌آلود بیگز در هوا بود. اسپندر گذاشت آتش خاموش شود.
بیگز گفت: «هی اسپندر، یک حالی به آن آتش بده!» سپس چند لحظه‌ای به او زل زد و بعد برگشت سر وقت بطری‌اش.
«خوب، یک شب جینی و من …»
یک نفر که اسمش اسکوئنک بود رفت آکاردئونش را درآورد و تند و پرانرژی بنا کرد رقصیدن، طوری که گرد و خاک دور و برش به هوا رفت.
فریاد زد: «یهـــــــــــــــووو … من زنده‌ام!»
بقیه صدا کردند: «ییــــــــــــــــــــــــــــــی!» و بشقاب‌های خالی‌شان را ول دادند روی زمین. سه نفرشان بلند شدند و شروع کردند عین دخترهای کاباره‌ای ردیفی رقصیدن و بلندبلند قیهه کشیدن. دیگران هم کف می‌زدند و نعره می‌کشیدند تا بلکه اتفاقی بیافتد. چروکه پیراهنش را کند و سینه‌ی عریانش که با دور چرخیدنش عرق می‌ریخت را رو کرد. نور مهتاب روی موهای مدل نظامی و گونه‌های جوان پاک‌تراش شده‌اش برق می‌زد.
کف دریا بادی لابلای بخارهایی محو می‌وزید و از کوهستان صورت‌هایی عظیم و سنگی به موشک نقره‌ای و آتش کوچک چشم دوخته بودند.
سر و صدا بلندتر شد، تعداد بیشتری از جا پریدند، یکی‌شان با سوت آهنگی زد، یکی دیگر روی یک شانه‌ی کاغذپوش دمید. بیست بطری دیگر را باز کردند و سرکشیدند. بیگز این‌ور و آن‌ور تلوتلو می‌خورد و دست‌هایش را برای هدایت آن‌هایی که می‌رقصیدند تکان‌تکان می‌داد.
چروکه که بلندبلند آوازی می‌خواند، رو به ناخدا فریاد زد: «قربان، بیایید!»
ناخدا الا و بلا باید می‌رفت می‌رقصید. ولی نمی‌خواست. چهره‌اش گرفته بود. اسپندر تماشا کرد و در همان حین هم اندیشید: بیچاره، عجب شبی است امشب! این‌ها نمی‌دانند چه می‌کنند. باید قبل از آمدن به مریخ یک برنامه‌ی آموزشی برایشان می‌گذاشتند تا یادشان بدهند چطور نگاه کنند و چطور اطراف راه بروند و چند روزی بچه‌های خوبی باشند.
ناخدا التماس کرد: «بس است دیگر.»، گفت از نفس افتاده است و نشست. اسپندر به سینه‌ی ناخدا نگاه کرد. تندتند بالا و پایین نمی‌رفت. صورتش هم عرق‌آلود نبود.
آکاردئون، سازدهنی، شراب، فریاد، رقص، تلو‌تلو، دور گشتن، ضرب قاشق روی قابلمه، قهقه.
بیگز تا لبه‌ی آب‌راه مریخی تلوتلو خورد. شش بطری خالی با خودش داشت و آن‌ها را یکی‌یکی در آب‌های عمیق آبیِ آب‌راه انداخت. فرو که می‌رفتند، صدای تولوپ بم غرق‌شدن‌شان تهی بود و توخالی.
بیگز با صدایی کلفت گفت: «تعمیدت می‌دهم، تعمید، تعمید، تعمید! … تعمیدت می‌دهم ای بیگز، بیگز، ای آب‌راهه‌ی بیگز …»
پیش از آن‌که کسی به خودش بجنبد، اسپندر از جا جسته بود، از روی آتش پریده بود و خودش را به کنار بیگز رسانده بود. یکی توی دندان‌های بیگز خواباند و یکی دیگر هم توی گوشش. بیگز سکندری خورد و داخل آبِ آب‌راه افتاد. آب که پاشید، اسپندر ساکت منتظر بیگز شد تا خودش را روی کناره‌ی سنگی بکشاند. تا آن موقع بقیه اسپندر را گرفته بودند.
پرسیدند: «چه مرگت شده، اسپندر؟ هوی!»
بیگز بالا آمد و آب ‌چکان سر پا ایستاد. دید که بقیه اسپندر را نگه داشته‌اند. گفت: «خوب.» و به سمت آن‌ها به راه افتاد.
ناخدا وایلدر داد کشید: «بس است.»
آن‌هایی که اسپندر را گرفته بودند ولش کردند. بیگز هم ایستاد و به ناخدا زل زد.
«خیلی خوب، بیگز، برو لباست را عوض کن. بقیه، جشن‌تان را ادامه بدهید! اسپندر، بیا این‌جا!»
افراد جشن را پی گرفتند. وایلدر کمی فاصله گرفت و بعد برگشت و رو در روی اسپندر ایستاد و گفت: «این چه کاری بود؟»
اسپندر به آب‌راه نگاهی کرد و گفت: «نمی‌دانم. شرمنده شده بودم. از حرکت بیگز و خودمان و این سر وصدا. یا مسیح، چه مسخره‌بازی‌ای.»
«مرد حسابی این همه توی راه بودیم. باید یک خورده خودشان را خالی کنند.»
«پس احترامشان کجا رفته، قربان؟ پس حس درستکاری‌شان کو؟»
«تو خسته هستی و یک جور دیگر به مسایل نگاه می‌کنی، اسپندر. پنجاه دلار جریمه می‌شوی.»
«بله قربان. فقط به این فکر بودم که آن‌ها دارند ما را نگاه می‌کنند که خودمان را مسخره کرده‌ایم.»
«آن‌ها؟»
«مریخی‌ها، حالا زنده باشند یا مرده.»
ناخدا گفت: «مرده‌اند دیگر. فکر می‌کنی می‌دانند که ما این‌جاییم؟»
«آن‌چه جوان در آیینه می‌بیند، پیر در خشت خام می‌بیند؟»
«به نظرم همین‌طور باشد. تو هم انگار به روح باور داری.»
«من به چیزهایی که انجام شده‌اند باور دارم، این‌جا هم کلی شاهد هست برای کارهای فراوانی که روی مریخ انجام شده‌اند. به نظرم خیابان و خانه هست، کتاب هست، یک آب‌راه بزرگ هست و کلی ساعت و طویله، حالا اگر اسب نباشد یک حیوان اهلی دیگر، شاید مثلاً با دوازده پا، که می‌داند؟ هر طرف که نگاه می‌کنم چیزهایی را می‌بینم که از آن‌ها کار کشیده‌اند. قرن‌ها این دست و آن دستشان کرده‌اند و از آن‌ها استفاده کرده‌اند.»
«پس از من بپرسید که آیا به روان اشیایی که به کار گرفته شده‌اند باور دارم، تا من هم بگویم بله. آن‌ها همه این‌جا هستند. همه‌ی چیزهایی که استفاده شده‌اند. تمام کوه‌هایی که نام داشته‌اند. ما هم هیچ‌وقت نخواهیم توانست از آن‌ها بدون احساس ناراحتی استفاده کنیم. و یک جورهایی این کوه‌ها هم هیچ‌وقت به نظر ما درست نخواهند رسید؛ ما روی آن‌ها نام جدید خواهیم گذاشت، ولی نام‌های قبلی هنوز هستند، جایی در زمان مانده‌اند و کوه‌ها با آن نام‌ها شکل گرفته‌اند و آن‌ها را با آن نام‌ها دیده‌اند. نام‌هایی که ما به آب‌راه‌ها و کوه‌ها و شهرها می‌دهیم مثل آبی که روی مرغابی بریزند فرو خواهد ریخت، هر چقدر زیاد هم بریزی یک قطره هم روی پشتش نخواهد ماند. هر چقدر مریخ را دستمالی کنیم، دستمان به آن نخواهد رسید. و بعد به همین خاطر به سرمان می‌زند، بعد می‌دانید چکار خواهیم کرد؟ جرواجرش می‌کنیم، پوستش را می‌کنیم و طوری تغییرش خواهیم داد که به ما بخورد.»
ناخدا گفت: «ما مریخ را خراب نخواهیم کرد. هم خیلی بزرگ است و هم خیلی خوب.»
«جداً؟ ما زمینی‌ها استعداد خاصی برای خراب کردن چیزهای بزرگ و زیبا داریم. می‌دانید، تنها دلیل این‌که چرا وسط معبد کارناک در مصر دکه‌ی هات‌داگ‌فروشی نزده‌ایم؛ این است که خارج جاده است و سود تجاری خوبی ندارد. مصر هم یک تکه‌ی کوچک زمین است. ولی این‌جا، تمام این دنیا کهن و متفاوت است، ما هم باید یک گوشه را بگیریم و شروع کنیم به همه‌اش گند بزنیم. اسم این آب‌راه را می‌گذاریم آب‌راه راکفلر و اسم آن کوه را کوه کینگ جرج و اسم دریا را دریای دوپونت، شهرها هم می‌شوند شهر روزولت و لینکلن و کولیج و این اصلاً و ابداً درست نیست، آخر این جاها هرکدام یک اسم شایسته‌ی حسابی برای خودشان دارند.»
«خوب این کار شما باستان‌شناس‌ها است که اسم‌های قدیمی را پیدا کنید، تا ما هم از آن‌ها استفاده کنیم.»
«افراد کمی ما را به سود تجاری ترجیح می‌دهند.»
اسپندر نگاهی به کوه‌های آهنین انداخت و ادامه داد: «آن‌ها می‌دانند ما امشب این‌جا هستیم که در شرابشان تف کنیم و به نظر من آن‌ها از ما نفرت دارند.»
ناخدا سری تکان داد و گفت: «این‌جا نفرتی در کار نیست.» لختی به صدای باد گوش سپرد و بعد گفت: «از شکل شهرهایشان معلوم است مردمی با وقار، نیک و خردمند بوده‌اند. بلایی که بر سرشان آمده بود را پذیرفته بودند. تا جایی که می‌دانیم مرگ نژادشان را پذیرفته بودند، آن هم بدون این‌که در آخرین لحظات با جنگی از روی سرخوردگی شهرهای خودشان را زیر و رو کنند. تا این‌جا هر شهری که دیده‌ایم کاملاً دست نخورده بوده است. احتمالاً برایشان مهم نیست که ما این‌جا باشیم، انگار که ما بچه‌هایی باشیم که روی چمن بازی می‌کنیم. آن هم چون بچه‌ها و ذاتشان را می‌شناسند و درک می‌کنند. و به هر حال شاید تمام این چیزها ما را بهتر کند.»
«اسپندر دقت کرده‌ای افراد تا وقتی بیگز مجبورشان کرد شادی کنند، به طرز عجیب غریبی ساکت بودند؟ همه در خود رفته و وحشت‌زده بودند. وقتی به این چیزها نگاه می‌کنیم، به چشممان می‌آید که خیلی هم کار درست نیستیم؛ بچه‌ی قنداقی هستیم، با این موشک‌های اسباب‌‌بازی و اتم‌بازی‌مان، بلند و سرخوش، سر و صدا راه می‌اندازیم. ولی یک روز زمین هم مثل امروز مریخ خواهد شد. این موضوع ما را سر عقل می‌آورد. این یک درس عملی برای تمدن ما است. ما از مریخ یاد می‌گیریم. حالا خودت را جمع و جور کن. بیا برگردیم و ادای خوشحالی در بیاوریم. آن جریمه‌ی پنجاه دلاری هنوز سر جایش هست.»
مهمانی خیلی خوب پیش نمی‌رفت. باد همین‌طور از سمت دریای مرده می‌آمد. باد افراد را دوره کرده بود و ناخدا و جف اسپندر که به گروه باز می‌گشتند را هم دور می‌چرخید. باد به گرد و غبار پک می‌زد و به موشک درخشان و آکاردئون پف می‌کرد و خاک به درون سازدهنی سرهم‌بندی شده رفت. خاک به درون چشم‌هایشان رفت و باد آهنگی تیز در هوا نواخت. باد به همان سرعتی که آغاز شده بود قطع شد.
ولی جشن هم قطع شده بود.
افراد رو به آسمان تاریک سرد ایستاده بودند.
«بفرمایید آقایان، بفرمایید!»
بیگز با یک یونیفرم تازه شلنگ‌انداز از در کشتی بیرون آمد و اصلاً در این بین حتا یک بار هم به اسپندر نگاه نکرد. صدایش مثل این بود که در یک سالن کنفرانس خالی پخش می‌شود. تک و تنها بود. «یالا!»
کسی تکان نخورد.
«یالا وایتی! سازدهنی بزن!»
وایتی یکی دو نت زد. صدایش مسخره و غلط بود. وایتی نم را از سازدهنی‌اش تکاند و آن را کنار گذاشت.
بیگز می‌خواست بداند: «این دیگر چه جور جشنی است؟»
یکی آکاردئون را بغل گرفت که صدای مثل صدای یک حیوان محتضر از آن بلند شد. همه‌اش همین بود.
بیگز گفت: «خوب باشد، من و بطری‌ام خودمان دو تا جشن می‌گیریم.» بعد کنار موشک چمباتمه زد و فلاسکش را سر کشید.
اسپندر تماشایش کرد و مدت درازی تکان نخورد. بعد انگشتانش از پای لرزانش بالا خزیدند تا به هفت‌تیر غلاف شده‌اش رسیدند، بعد خیلی بی‌سروصدا بنا کردند جلد چرمی را ناز و نوازش کردن.
ناخدا اعلام کرد: «هر کس بخواهد می‌تواند با من به درون شهر بیاید. این‌جا کنار موشک نگهبان می‌گذاریم و مسلح بیایید، محض احتیاط.»
افراد تقسیم شدند. پانزده نفر از آن‌ها از جمله بیگز که خندان با تکان دادن بطری‌اش داوطلب شد، می‌خواستند بروند. شش نفر بقیه همان جا ماندند.
بیگز داد کشید: «داریم می‌رویم!»
گروه زیر نور مهتاب در سکوت به راه افتادند. آن‌ها در نور جفت ماهی که با هم مسابقه گذاشته بودند خودشان را تا حاشیه‌ی بیرونی شهر مرده‌ی رویایی رساندند. سایه‌هاشان که زیرشان بود، هر کدام دو سایه بود. شاید چند دقیقه‌ای نفس از کسی در نیامد، یا لااقل این‌طور به نظر آمد. منتظر چیزی بودند که در شهر مرده بجنبد، هیکلی خاکستری که برخیزد. باستانی، نخستینه، اندامی از نسبی ناموجود، از ذریه‌ای ناشدنی که کف دریای تهی را با جوشنی پولادین چهارنعل بکوبد و پیش بیاید.
اسپندر خیابان را با چشم و ذهنش پر کرد. مردم مثل نورهایی آبی رنگ و بخارگون در آن کوچه‌های سنگ‌فرش‌شده می‌لولیدند و زمزمه‌ای محو صدا می‌کرد و جانورانی غریب روی ماسه‌های خاکستری-سرخ تپ و تپ می‌دویدند.
توی هر کدام از پنحره‌ها هم یک نفر را نشانده بودند که از آن به بیرون خم شده بود و انگار که زیر آبی بی‌زمان باشد، آهسته برای چیزی که در ژرفای فضای زیرین برج‌ها که مهتاب نقره‌آلودشان کرده بود، می‌رفت دست تکان می‌داد. موسیقی بر گوشی درونی نواخته می‌شد و اسپندر شکل آن سازی را که بتواند چنان آهنگی برانگیزد مجسم کرد. پاتوق اشباح بود و شلوغ.
«هی!»
بیگز بود. با آن هیکل گنده‌اش ایستاده بود و دست‌هایش را دور دهان گشاده‌اش حلقه کرده بود.
«هی! ملت! آن‌هایی که توی شهرید! آهـــــــــــــای!»
ناخدا گفت: «بیگز!»
بیگز ساکت شد.
کوچه‌ای که در آن راه می‌رفتند با کاشی-‌آجر فرش شده بود. الان دیگر همگی درگوشی حرف می‌زدند، آخر مثل این بود که وارد یک کتابخانه‌ی دلباز بزرگ یا مقبره‌ای شده باشند که در آن باد در آن می‌زیست و برفرازش ستاره‌ها می‌درخشیدند. ناخدا آهسته حرفی زد. مانده بود که این مردم کجا رفته‌اند و چه بوده‌اند و پادشاهانشان که بودند و چگونه مرده بودند. و مانده بود، البته با صدای بلند، که چطور این شهر را ساخته‌اند که این همه سال مانده است و این‌که این‌ها اصلاً پایشان به زمین رسیده است یا نه؟ می‌شد که آن‌ها اجداد ده هزار سال پیش زمینی‌ها بوده باشند؟ و یعنی آن‌ها هم عشق و نفرت‌هایی مثل این اخلاف امروزشان داشته‌اند؟ و آیا وقتی کار احمقانه‌ای انجام می‌شده است، این کارهای ابلهانه مثل امروز بوده‌اند؟
کسی جم نخورد. ماه‌های دوگانه نگاهشان داشته و بر جا خشکشان کرده بودند و باد آهسته اطرافشان می‌تپید.
جف اسپندر گفت: «لرد بایرون.»
ناخدا برگشت و وراندازش کرد و پرسید: «لرد کی؟»
«لرد بایرون. شاعر قرن نوزدهم بود. خیلی وقت پیش شعری گفته بود که به این شهر و احساسی که مریخی‌ها باید داشته باشند می‌خورد. البته اگر چیزی از آن‌ها مانده باشد که بتواند احساس کند. شعر را اصلاً انگار آخرین شاعر مریخ سروده باشد.»
همه بی‌حرکت ایستادند و سایه‌هایشان هم زیرشان.
ناخدا گفت: «شعرش چطور است، اسپندر؟»
اسپندر کمی جابجا شد، دستش را بالا آورد تا یادش بیاید، چند لحظه‌ای ساکت چشمهایش را تنگ کرد و بعد که یادش آمد صدای آرام و شمرده‌اش واژه‌ها را برمی‌خواند و بقیه به هر چه گفت گوش دادند:
«گشت و گذارهای شبانه را،
هرچند همچنان
دل عاشق است و ماه تابان،
دیگر مجال نیست.»
شهر بی‌جنبش و خاکستری بود و سر به فلک کشیده بود. و چهره‌های تک‌تکشان در مهتاب دگرگون می‌نمود.
«زیرا که همچونان شمشیرهای پاینده فراتر از نیام
روح و روانمان 
فرسوده می‌کند این سینه‌گاه ر.
این قلب نیز باید که عاقبت
یک دم فرو کشد،
حتا همین عشق نیز
باید که عاقبت بیارمد یک لحظه، یک نفس.»
«با این‌که بود آفریده شبی از برای عشق
با این‌که بود آمدن روز در کمین،
دیگر برای گشت و گذارهای نیمه شبان هم مجال نیست
حتا به زیر تابش زیبای ماهتاب[1].»
زمینی‌ها بی‌کلام در مرکز شهر ایستاده بودند. شبی بود صاف. صدایی نبود جز صدای باد. کنار پایشان سرایی بود که در شکل مردمی کهن و حیواناتی باستانی درون کاشی کار شده بود. به پایین، به آن، نگاه کردند.
صدای عق بیگز آمد. چشم‌هایش تار شده می‌نمود. دست‌هایش به سوی دهانش رفتند؛ داشت خفه می‌شد، چشم‌هایش را بست، خمید، و یورشی غلیظ از مایع دهانش را پر کرد که بیرون جهید و ریخت و چلپ‌کنان روی کاشی‌ها پاشید و نقش‌‌ها را پوشاند. بیگز دو بار این کار را کرد. بوی گند تند و تیزیْ شراب‌گون هوای خنک را پر کرد.
کسی به کمک بیگز نرفت. او همان‌طور عق زد.
اسپندر دمی خیره ماند، بعد برگشت و تنها زیر نور ماه، در کوچه‌های شهر به راه افتاد. حتا یک‌بار هم نایستاد که برگردد و نظری به بقیه که آن‌جا جمع شده بودند بیاندازد.
چهار صبح برگشتند. روی پتوهایشان دراز کشیدند و چشم‌هایشان را بستند و هوای آرام را فرو بردند. ناخدا وایلدر نشست و به آتش تکه‌تکه چوب خوراند.
مک‌کلور دو ساعت بعد چشم‌هایش را باز کرد و گفت: «شما نمی‌خوابید قربان؟»
ناخدا لبخند محوی زد و گفت: «منتظر اسپندر هستم.»
مک‌کلور حرف ناخدا را سبک سنگین کرد. بعد گفت: «می‌دانید قربان، من فکر نمی‌کنم او اصلاً برگردد. نمی‌دانم چرا، ولی همچنین احساسی درباره‌ی او دارم قربان، که او دیگر برنمی‌گردد.»
مک‌کلور به درون خواب غلطید. آتش هم ترق‌ترق کرد تا خاموش شد.
اسپندر طی هفته‌ی بعد برنگشت. ناخدا گروه‌های جستجو فرستاد، اما گروه‌ها برگشتند و گفتند نمی‌دانند اسپندر کجا ممکن است رفته باشد. خودش وقتی خوب شد و آماده بود برمی‌گردد. گفتند کم ‌ظرفیت بوده است. برود گم شود!
ناخدا چیزی نمی‌گفت، اما همه را در گزارشش می‌نوشت …
صبح بود، حالا صبح دوشنبه یا سه‌شنبه یا حالا هر روز دیگری روی مریخ. بیگز روی لبه‌ی آب‌راهه بود؛ پاهایش را در آب سرد گذاشته بود که خیس بخورند، خودش هم از صورت آفتاب می‌گرفت.
مردی روی لبه‌ی آب‌راهه گام بر می‌داشت. مرد روی بیگز سایه انداخت. بیگز بالا را نگاه کرد.
بیگز گفت: «به! این را باش!»
مرد که اسلحه‌ای بیرون می‌آورد گفت: «من آخرین مریخی هستم.»
بیگز پرسید: «چه گفتی؟»
«می‌خواهم بکشمت.»
«درت را بگذار. چه مسخره‌بازی در آورده‌ای اسپندر؟»
«بلند شو تا به شکمت بخورد.»
«بی‌خیال! آن اسلحه را بگذار کنار.»
اسپندر فقط یک‌بار ماشه را کشید. بیگز قبل از این‌که به جلو خم شود و به درون آب بیافتد لحظه‌ای روی لبه‌ی آب‌راهه نشسته ماند. اسلحه فقط یک صدای هوم نجواگون کرده بود. جنازه با تانی به زیر کشندِ آهسته‌رویِ آب‌راهه رانده شد. صدای قلپ‌قلپی تهی از آن بلند شد که کمی بعد بند آمد.
اسپندر اسلحه‌اش را در جلدش تپاند و بی‌سروصدا راهش گرفت و رفت. خورشید بر روی مریخ می‌تابید. حس می‌کرد آفتاب دست‌هایش را می‌سوزاند و دو طرف صورت اخمویش سر می‌خورد. ندوید؛ جوری راه می‌رفت که انگار فقط نور روز جدید باشد. به طرف موشک رفت. چند نفر از افراد زیر سایه‌بانی که آشپز آن را بر پا کرده بود نشسته بودند و صبحانه‌ای تازه پخت می‌خوردند.
یکی گفت: «به! مردِ تنها می‌آید.»
«سلام اسپندر! کجا بودی تا حالا!»
چهار نفری که دور میز نشسته بودند نگاهشان را دوخته بودند به مرد خاموشی که ایستاده بود و نگاهشان می‌کرد.
آشپز زد زیر خنده و گفت: «تو و آن خرابه‌های کوفتی!» و ماده‌ای سیاه را در دیگ هم زد. بعد دوباره گفت: «عین سگی شدی که توی انبار استخوان انداخته باشندش.»
اسپندر گفت: «شاید. داشتم یک چیزهایی می‌فهمیدم. چه می‌گویید اگر بگویم که یک مریخی دیدم که این ور و آن ور می‌گشت؟»
هر چهار نفر چنگال‌هایشان را زمین گذاشتند.
«جداً؟ کجا؟»
«بی‌خیالش. یک سؤالی دارم. چه حالی می‌شدید اگر جای مریخی‌ها بودید و یک عده می‌آمدند سر وقت خانه و زندگی‌تان و شروع می‌کردند همه چیز را بر هم زدن و خرابکاری کردن؟»
چروکه گفت: «من دقیقاً می‌دانم چه حالی می‌شدم. من خون چروکی[2] در رگ‌هایم دارم. پدربزرگم کلی چیزها در مورد قلمرو اکلاهما به من گفته است. اگر مریخی‌ای مانده باشد، من پشتی او هستم.»
اسپندر با احتیاط پرسید: «شما، غیر از چروکه چه؟»
کسی جواب نداد؛ سکوتشان خودش کلی حرف بود. هر چقدر توانستی به چنگ بیاور، هر چه جُستی مال خودت، اگر طرف صورتش را برگرداند محکم بزن توی گوشش و الخ … .
اسپندر گفت: «خوب. من یک مریخی پیدا کردم.»
بقیه به او زل زدند.
«توی شهرِ متروکه بود. فکر نمی‌کردم پیدایش کنم. دنبالش هم نمی‌گشتم. نمی‌دانم آن‌جا چه کار می‌کرد. یک هفته‌ای بود که در یک شهر ته یک دره زندگی می‌کردم و یاد می‌گرفتم چطور کتاب‌های باستانی را بخوانم و به اَشکال هنر قدیمی‌شان نگاه می‌کردم. یک روز یک دفعه این مریخی را دیدم. چند لحظه‌ای همان‌جا ایستاد و بعد غیبش زد. تا فردایش برنگشت. من هر روز می‌نشستم و خواندن نوشته‌های قدیمی را یاد می‌گرفتم، مریخی هم برگشت. هر روز کمی نزدیک‌تر می‌آمد. تا روزی که من فهمیدم چطور زبان مریخی را رمزگشایی کنم –عجیب ساده است، کلی پیکتوگراف هم هست که خیلی کمک می‌کنند– مریخی پیش روی من ظاهر شد و گفت: ٰچکمه‌هایت را به من بده.ٰ من هم چکمه‌هایم را به او دادم. او گفت: «یونیفرم و بقیه‌ی اسبابت را هم به من بده.» من هم همه‌شان را به او دادم. بعد گفت: ٰاسلحه‌ات را به من بده.ٰ من هم اسلحه‌ام را به او دادم. بعدش او گفت: ٰحالا بیا و ببین چه می‌شود.ٰ سپس مریخی راهش را گفت و آمد به اردو و حالا هم این‌جاست.»
چروکه گفت: «من که این‌جا مریخی نمی‌بینم.»
«ببخشید.»
اسپندر اسلحه‌اش را بیرون کشید و اسلحه هم هومی آرام کرد. اولین گلوله خدمت اولین نفر از چپ رسید؛ دومی و سومی به مردان سمت راست و وسط میز خوردند. آشپز با وحشت رویش را آتش برگرداند تا گلوله‌ی چهارم به او بخورد. او به درون آتش افتاد و همان‌جا ماند تا لباس‌هایش آتش گرفتند.
موشک در آفتاب نشسته بود. سه مرد سر صبحانه بودند. دست‌هایشان روی میز، بی‌حرکت، بود و صبحانه‌شان هم داشت جلویشان سرد می‌شد. چروکه، سالم، تنها نشسته بود و با ناباوری، کرخ، به اسپندر می‌نگریست.
اسپندر گفت: «تو می‌توانی در این کار با من باشی.»
چروکه چیزی نگفت.
اسپندر گفت: «تو می‌توانی در این کار با من باشی.» و منتظر شد.
بالاخره چروکه توانست حرف بزند. جرأت نکرد به مرده‌های اطرافش نگاه کند. گفت: «تو آن‌ها را کشتی.»
«حق‌شان بود.»
«به سرت زده!»
«شاید. ولی می‌توانی با من بیایی.»
چروکه گفت: «با تو بیایم که چه بشود؟» رنگ از صورتش رفته بود و چشم‌هایش آب افتاده بود. «برو، برو، گمشو!»
اخم به صورت اسپندر نشست.
«از همه‌ی آن‌ها، فکر کردم لااقل تو یکی فهمت می‌رسد.»
«گمشو برو!»
دست چروکه رفت که اسلحه‌اش را بیرون بکشد.
اسپندر یک بار دیگر شلیک کرد. چروکه دیگر جنب نخورد.
اسپندر دیگر به تاب افتاده بود. دست‌هایش را روی صورت عرق‌ریزانش گذاشت. نگاهی به موشک کرد و یک دفعه شروع کرد سر تا پا لرزیدن. نزدیک بود بیافتد، واکنش فیزیکی خیلی طاقت‌فرسا بود. صورتش حالت صورت کسی را داشت که از هیپنوتیزم، یا از خواب، بیدار شده باشد. چند دقیقه‌ای نشست و به لرز امر کرد که برود رد کارش.
به بدنش فرمان داد: «بس است! بس!» رشته‌رشته‌ی بدنش می‌لرزید و در نوسان بود. «بس است!» بدنش را با ذهنش تحت فشاری له‌کننده گرفت تا تمام لرزش از بدنش چلانده شد. دست‌هایش دیگر بی‌جنبش روی زانوان آرامش قرار گرفته بودند.
برخاست و یک جعبه ذخیره‌ی قابل ‌حمل را با کارآمدی‌ای خاموش به پشتش بست. دست‌هایش دوباره شروع به لرزیدن کردند، فقط برای لحظه‌ای کوتاه. ولی او خیلی محکم گفت: «نه!» و لرزش رفت. سپس، تنها، با گام‌های محکم و سریع راهش را از بین تپه‌ها و پشته‌های داغ سرخ آن سرزمین گرفت و رفت.
خورشید، سوزان، کمی در آسمان بالاتر رفت. ساعتی بعد ناخدا از موشک بیرون آمد و پایین آمد تا قدری ژامبون و تخم‌مرغ بزند. داشت به چهار نفری که آن‌جا نشسته بودند سلام می‌داد که یک دفعه خشکش زد و بوی محو گاز شلیک را در هوا تشخیص داد. آشپز را دید که روی زمین افتاده و آتش اردو هم زیرش است. چهار نفر روبه‌روی غذایی نشسته بودند که دیگر سرد شده بود.
کمی بعد پارک‌هیل و دو نفر دیگر پایین آمدند. ناخدا مانده در کار مردان خاموش دور میز و طرز نشستنشان به صبحانه خوردن، راهشان را گرفت.
ناخدا گفت: «افراد را خبر کنید. همه‌شان را.»
پارک‌هیل روی کناره‌ی کانال به دو رفت پایین.
ناخدا به چروکه دست زد. هیکل چروکه بی‌صدا چرخید و از روی صندلی‌اش افتاد. آفتاب در موهای کوتاه سیخ‌سیخ و استخوان‌ گونه‌ی برآمده‌ی آفتاب‌سوخته‌اش زبانه می‌کشید.
افراد آمدند.
«قربان خود اسپندر بوده. بیگز را شناور در آب‌راهه پیدا کردیم.»
«اسپندر!»
به چشم ناخدا تپه‌ها در نور روز می‌جنبیدند و بالا می‌رفتند. خورشید هم با شکلکی دندان‌هایش را نشان می‌داد. خسته گفت: «ای لعنت بر او! چرا نیامد با من صحبت کند؟»
پارک‌هیل داد کشید: «باید با من حرف می‌زد! می‌زدم آن مغز صاحب‌مرده‌اش را می‌ترکاندم. بله، به خدا این کار را می‌کردم.»
ناخدا برای دو نفر از افرادش سری تکان داد و گفت: «بیل بیاورید.»
گور کندن در آن داغی پیرشان را در آورد. ناخدا که انجیل را ورق می‌زد، باد گرمی از روی دریای خالی می‌آمد و گرد و خاک به صورتشان می‌دمید. وقتی ناخدا انجیل را بست، یکی شروع کرد با بیل روی آن هیکل‌های بسته‌پیچ جریانی آهسته از ماسه ریختن.
به موشک برگشتند. تلیک‌تلیک، تفنگ‌هایشان را به کار انداختند. جعبه‌هایی کلفت پر از نارنجک به پشتشان انداختند و امتحان کردند که تپانچه‌ها راحت در جایشان بازی می‌کنند یا نه. به هر کدامشان گشتن یک قسمت از تپه‌ها سپرده شده بود. ناخدا بدون آن که صدایش را بلند کند یا به دستانش که کنارش آویزان بودند تکانی دهد، آن‌ها را هدایت کرد.
ناخدا گفت: «برویم.»
اسپندر دید که جا‌به‌جا از دره کمی خاک بلند می‌شود و فهمید که تعقیب آغاز شده است. او که راحت روی تخته‌سنگی صاف نشسته بود؛ کتاب نقره‌ای نازکی که می‌خواند را پایین آورد. برگ‌های کتاب به نازکی پارچه بودند و از نقره‌ی خالص و آن‌ها را با دست با رنگ‌های سیاه و طلایی نوشته بودند. این یک کتاب فلسفه بود مال دست کم ده هزار سال پیش؛ که او در یکی از ویلاهای شهر درون دره پیدایش کرده بود. اصلاً دلش نمی‌خواست آن را کنار بگذارد.
قبلاً به نظرش رسیده بود؛ که چه فایده؟ همین جا می‌نشینم و کتاب می‌خوانم تا بیایند و مرا بزنند.
اولین واکنش او نسبت به این کارش که امروز صبح شش نفر را کشته بود، به تناوب گیجی عمیق و بعدش هم بالا آوردن بود؛ و حالا، یک حالت آرامش غریب داشت. ولی آرامش هم داشت می‌رفت. چون داشت گرد و خاک بلند شده از آمدن گروه شکار را می‌دید و باز آمدن غیض و نفرت به وجودش را حس می‌کرد.
از قمقمه‌ی کمری‌اش جرعه‌ای آب خنک نوشید. بعد بر پا شد، کش و قوسی به تن داد، خمیازه‌ای کشید و به شگفت‌زار آرام دره‌ی اطرافش گوش سپرد. چقدر خوب می‌شد اگر می‌شد چند نفر که آن‌ها را روی زمین می‌شناخت هم این‌جا می‌بودند و با آن‌ها این‌جا، بی‌هیاهو و دغدغه‌ی زندگی، می‌زیست.
کتاب را در یک دستش گرفت و تپانچه را، آماده، در دیگری. یک جوی آب آن‌جا بود که جریانش سریع بود و پر بود از قلوه‌سنگ‌ها و سنگ‌های سفید. او هم همان جا لباسش را کند و برای شستشویی مختصر به آب زد. پیش از دوباره لباس پوشیدن و برداشتن اسلحه‌اش، هر چقدر توانست طولش داد.
ساعت حدود سه بعد از ظهر بود که تیراندازی شروع شد. آن موقع اسپندر بالای تپه بود. آن‌ها سه شهر تپه‌ماهوری مریخی دنبالش کرده بودند. بالای شهرها، مثل یک مشت سنگ‌ریزه که پخششان کرده باشند، تک‌ویلاهایی بودند. جایی که خاندان‌های کهن، جویباری و اندک سبزی‌ای یافته و استخری کاشی‌‌شده و کتابخانه‌ای و حیاطی با حوضی فواره‌دار آراسته بودند. اسپندر نیم ساعتی در یکی از استخرها که از آب باران موسمی پر شده بود شنا کرد، تا تعقیب‌کنندگان به او برسند.
صدای شلیک، وقتی داشت از ویلا می‌رفت، طنین‌انداز شد. شش متری پشت سرش یک کاشی از جا پرید و پودر شد. او دولادولا به دو راه افتاد و پشت چند بریدگی سنگی رفت. برگشت و با اولین شلیک او، یک نفر افتاد و در راه تعقیب او مرد.
اسپندر می‌دانست که آن‌ها یک تور، یک دایره، درست می‌کنند. آن‌ها دوره‌اش می‌کردند و خفتش می‌کردند و او را می‌گرفتند. عجیب بود که نارنجک نیانداختند. ناخدا وایلدر راحت می‌توانست دستور بدهد نارنجک بیاندازند.
اسپندر با خودش فکر کرد، ولی من بهتر از این هستم که بخواهند با نارنجک تکه‌تکه‌ام کنند. فکر ناخدا این است. می‌خواهد فقط یک جایم سوراخ شود. عجیب نیست؟ می‌خواهد مرگ من تمیز باشد. بدون کثیف‌کاری. چرا؟ چون او مرا درک می‌کند. و چون مرا درک می‌کند، زندگی افراد خوبش را به خطر می‌اندازد که با یک شلیک تمیز در مخم خدمتم برسد. مگر نه؟
نُه، ده گلوله تق‌تق‌کنان شلیک شدند. سنگ‌های اطرافش بالا پریدند. اسپندر مرتب شلیک می‌گرد، گاهی حتا وقتی داشت نیم‌نگاهی به کتاب نقره‌ای، که در دست داشت، می‌انداخت.
ناخدا در آفتاب داغ با تفنگی در دستش دوید. اسپندر او را با مگسک هفت‌تیرش تعقیب کرد، اما شلیک نکرد. در عوض جا‌به‌جا شد و قسمت بالای سنگی که وایتی روی آن تکیه داده بود را ترکاند و بعدش صدای یک شلیک خشمگین را شنید.
ناگهان ناخدا سر پا ایستاد. یک دستمال سفید در دستش داشت. او چیزی به افرادش گفت و بعد از این‌که تفنگش را کنار گذاشت آهسته به بالای تپه آمد. اسپندر همان‌جا دراز کشید. بعد بر پا ایستاد. هفت‌تیرش آماده در دستش بود.
ناخدا بالا آمد و روی یک تخته‌سنگ گرم نشست. چند لحظه‌ای به اسپندر نگاه نکرد.
ناخدا دستش را به طرف جیب پیراهنش برد. انگشتان اسپندر دور قبضه‌ی هفت‌تیر چنگ زدند.
ناخدا گفت: «سیگار می‌کشی؟»
اسپندر یکی برداشت. «ممنون.»
«آتش؟»
«خودم دارم.»
یکی دو پک در سکوت زدند.
ناخدا گفت: «گرم است.»
«همین‌طور است.»
«این بالا راحتی؟»
«کاملاً.»
«فکر می‌کنی چقدر بتوانی دوام بیاوری؟»
«حدود دوازده نفر.»
«چرا امروز صبح که فرصتش را داشتی همه‌ی ما را نکشتی؟ راحت می‌توانستی.»
«می‌دانم. حالم بد شد. وقتی می‌خواهی یک کار بد انجام دهی به خودت دروغ می‌گویی. می‌گویی بقیه‌ی مردم همه اشتباه می‌کنند. خوب، بلافاصله بعد از این‌که شروع کردم به کشتن بقیه فهمیدم که آن‌ها احمقند و من نباید آن‌ها را بکشم. ولی خیلی دیر شده بود. آن موقع نمی‌توانستم تحمل کنم. پس آمدم این بالا. جایی که می‌توانم کمی بیشتر به خودم دروغ بگویم و عصبانی شوم و دوباره از اول بهانه را سر هم کنم.»
«سر همش کردی؟»
«خیلی نه. کافی است.»
ناخدا نگاهی به سیگار خودش کرد. «چرا این کار را می‌کنی؟»
اسپندر در سکوت تپانچه‌اش را روی پایش گذاشت. «چون من دیده‌ام که آن‌چه این مریخی‌ها بوده‌اند از هر چیزی که ما امیدش را داشته باشیم بشویم بهتر است. آن‌ها آن‌جایی که ما صد سال پیش باید می‌ایستادیم، ترمز را کشیدند. من در شهرهایشان قدم‌زده‌ام و این مردم را می‌شناسم و خیلی خوشحال می‌شدم اگر می‌توانستم آن‌ها را اجداد خودم بنامم.»
ناخدا به یکی از مکان‌ها اشاره کرد. «آن شهر قشنگ است.»
«همین یک دانه نیست. هوم، شهرهایشان خوب هستند. آن‌ها می‌دانسته‌اند چطور هنر را با زندگی‌شان بیامیزند. این موضوع تا به حال کلاً در آمریکایی‌ها دیده نشده است. هنر؟ هنر یک چیزی است که آن را در اتاق پسر دیوانه‌ات در طبقه‌ی بالا نگاه می‌داری. هنر چیزی بود که دوزش را یکشنبه‌ها می‌زدی، مثلاً با مذهب. خوب، این مریخی‌ها هم هنر دارند، هم مذهب، هم همه چیز.»
«یعنی تو فکر می‌کنی این‌ها می‌دانسته‌اند دنیا دست کیست؟»
«تمام دار و ندارم را شرط می‌بندم.»
«و برای همین شروع کردی ملت را بکشی.»
«وقتی بچه بودم، خانواده‌ام مرا بردند مکزیکوسیتی گردش. همیشه یادم هست پدرم چطور رفتار می‌کرد… بلند و گنده. و مادرم از مردم خوشش نمی‌آمد چون سبزه بودند و به حد کافی شستشو نمی‌کردند. و خواهرم با بیشترشان حرف نمی‌زد. فقط من بودم که از آن‌جا خوشم آمد. و می‌توانم ببینم که پدر و مادر به مریخ بیایند و درست همان‌طور رفتار کنند.»
«هر چه که غریب باشد از دید آمریکایی متوسط خوب نیست. اگر لوله‌کشی مثل شیکاگو نداشته باشد، مزخرف به چشمشان می‌آید. فکرش! خدایا، فقط فکرش! و بعدش… جنگ. پیش از آمدنمان، سخنرانی‌های کنگره را شنیدی. اگر همه‌چیز درست پیش برود، خیال دارند سه مرکز تحقیقات اتمی و یک زرادخانه‌ی بمب اتمی روی مریخ بسازند. این یعنی کار مریخ تمام است؛ همه‌ی این چیزهای شگفت و زیبا پَر. اگر یک مریخی شراب مانده روی کف کاخ سفید استفراغ می‌کرد چه حالی می‌شدی؟»
ناخدا چیزی نگفت، فقط گوش داد.
اسپندر ادامه داد: «و بعد هم پای بقیه‌ی موارد منافع قدرت باز می‌شود. معدن‌چی‌ها و توریست‌ها. یادت هست وقتی کورتز و گروه دوستان خوب یک‌دلش از اسپانیا رسیدند چه بلایی سر مکزیکو آمد؟ یک تمدن کامل را یک مشت متعصب متحجر باتقوای طمع‌کار نابود کردند. تاریخ هیچ‌وقت کورتز را نمی‌بخشد.»
ناخدا در آمد که: «خودت هم امروز چندان اخلاقی رفتار نکرده‌ای.»
«چه کار می‌توانستم بکنم؟ بنشینم با شماها بحث کنم؟ راحتت کنم. این طرف من هستم جلوی همه‌ی تشکیلات حریص و متقلب و زالوصفت زمینی‌ها. می‌آیند و بمب‌های اتمی پلیدشان را شلپ‌شلپ می‌کوبند این‌جا و برای درست کردن پایگاه برای جنگ به جان هم می‌افتند. همین یک سیاره که خراب کردند کافی‌شان نبود؟ حتماً باید به مال دیگران چشم داشته باشند؟ روده‌درازهای ابله. وقتی این‌جا آمدم حس کردم نه تنها از آن به اصطلاح فرهنگ آن‌ها رها شده‌ام، بلکه حس کردم از قید اصول اخلاقی و رسم و رسومشان هم آزاد شده‌ام. فکر کردم دیگر حتآ از چهارچوب داوری آن‌ها هم خارج شده‌ام. فقط باید همه‌ی شما را بکشم و زندگی خودم را بکنم.»
ناخدا گفت: «ولی نشد.»
«نه نشد. بعد از شلیک پنجم سر صبحانه، فهمیدم به هر حال من هنوز کاملاً دگرگون، کاملاً مریخی، نشده‌ام. نمی‌توانستم به همین راحتی هر چه روی زمین یاد گرفته بودم را دور بریزم. ولی حالا دوباره احساس می‌کنم قرص شده‌ام. همه‌ی شما را می‌کشم. این کار باعث می‌شود که پرتاب موشک بعدی حداقل پنج سال عقب بیافتد. الان دیگر موشکی آماده، به جز این یکی، وجود ندارد مردم زمین یک سال، دو سال صبر می‌کنند و وقتی خبری از ما نشود، این‌قدر می‌ترسند که موشک دیگری نمی‌سازند. این بار دو برابر صبر می‌کنند و صدتا مدل آزمایشی اضافه می‌سازند تا خودشان را از رخ ندادن یک فاجعه‌ی دیگر مطمئن کنند.»
«درست می‌گویی.»
«از آن طرف، اگر برگردید و یک گزارش خوب بدهید، هجوم به مریخ را کلاً سرعت می‌دهید. اگر شانس بیاورم تا شصت سالگی زنده می‌مانم. هر هیأتی که به مریخ بیاید با من مواجه خواهد بود. سالی بیشتر از یک کشتی در یک زمان نمی‌آید. هیچ‌کدام هم بیشتر از بیست نفر خدمه ندارند. وقتی با آن‌ها دوست شدم و برایشان توضیح دادم که یک روز موشک ما منفجر شد –می‌خواهم بعد از این‌که کار این هفته‌ام تمام شد، منفجرش کنم– آن‌ها را می‌کشم. تک‌تک‌شان را. مریخ تا نیم قرن آینده دست نخورده باقی خواهد ماند. بعد از مدتی شاید مردم زمین دست از تلاش بردارند. یادت هست چطور بی‌خیال ساختن زپلین شدند که همه‌اش آتش می‌گرفت و سقوط می‌کرد؟»
ناخدا زیر بار رفت. «نقشه‌ی همه چیز را کشیده‌ای.»
«اوهوم.»
«با این حال ما به تو از لحاظ تعداد برتری داریم. یک ساعت نمی‌کشد که محاصره‌ات می‌کنیم. در یک ساعت کشته می‌شوی.»
«من یک راهروی زیرزمینی و جایی برای زندگی پیدا کرده‌ام که عمراً پیدایش بکنید. من به آن‌جا عقب‌نشینی می‌کنم و چند هفته آن‌جا می‌مانم. تا شما حواستان پرت شود. آن وقت بیرون می‌آیم تا خدمتتان برسم، تک به تک.»
ناخدا سر تکان داد. با دست اشاره‌ای گذرا به شهرهای کوهستانی کرد و گفت: «کمی درباره‌ی این تمدنت برایم بگو.»
«آن‌ها می‌دانستند چطور با طبیعت زندگی کنند و با طبیعت کنار بیایند. خیلی زور نزده‌اند که کاملاً آدم باشند و اصلاً جانور نباشند. این همان اشتباهی بود که وقتی سر و کله‌ی داروین پیدا شد از ما سر زد. ما او و هاکسلی و فروید را با لبخند و روی خوش پذیرفتیم. و بعد یک دفعه فهمیدیم که داروین و مذهبمان با هم جور نمی‌شوند. یا حداقلش به نظر ما نیامد که جور بشوند. ما احمق بودیم. آمدیم داروین و هاکسلی و فروید را کنار بگذاریم. ولی خوب آن‌ها خیلی خوب جنب نخوردند. پس، مثل ابله‌ها سعی کردیم مذهب را سرنگون کنیم.»
«خیلی هم خوب موفق شدیم. ایمانمان را از دست دادیم و دوره افتادیم که زندگی برای چیست. اگر هنر چیزی بیش از برون‌ریزی بیهوده‌ی خواسته‌های درون نبود، اگر مذهب چیزی بیش خودفریبی نبود، پس زندگی به چه دردی می‌خورد؟ ایمان همیشه پاسخ همه چیز را به ما داده بود. ولی همه‌اش با فروید و داروین پایین رفت و ما هم رویش سیفون را کشیدیم. ما هم آن موقع و هم امروز ملتی از دست رفته بودیم و هستیم.»
ناخدا پرسید: «و لابد این مریخی‌ها ملتی بازیافته بودند؟»
«بله. آن‌ها می‌دانستند چطور دانش و مذهب را ترکیب کنند که هر دو در کنار هم باشند، هیچ‌کدام دیگری را نفی نکند و هر کدام هم به غنای دیگری بیافزاید.»
«آرمانی به نظر می‌رسد.»
«آرمانی هم بوده. دلم می‌خواهد نشانت بدهم چطور مریخی این کار را می‌کرده‌اند.»
«افرادم منتظرند.»
«نیم‌ساعت می‌رویم و برمی‌گردیم. همین را به آن‌ها بگویید قربان.»
ناخدا کمی تردید کرد و سپس بلند شد و به افراد پایین تپه دستوری داد.
اسپندر او را به روستای مریخی کوچکی برد که همه‌اش را از مرمر عالی زیبایی ساخته بودند. فراوان کتیبه‌های عظیم از جانوران زیبا آن‌جا بود. گربه ‌مانند چیزهایی سفید و زردگون نمادهایی از خورشید و مجسمه‌هایی از جانورانی گاو مانند و تندیس‌هایی از مردان و زنان و سگ‌های خوش‌ترکیب بزرگ.
«جواب شما اینجاست، ناخدا.»
«نمی‌بینمش.»
«مریخی‌ها راز حیات را بین جانوران یافته بودند. جانور در مورد زندگی چون و چرا نمی‌کند. زندگی می‌کند. بهترین دلیل او برای زندگی کردن خودِ زنده بودن است؛ زندگی را می‌چشد و از آن لذت می‌برد. می‌بینی … هیکل‌تراشی، نمادهای حیوانی، همه جا، چپ و راست.»
«بوی شرک می‌دهد.»
«برعکس، این‌ها نمادهای خداوند هستند، نمادهای زندگی. زمانی روی مریخ هم انسان زیادی آدم و کمتر از حد لزوم جانور شده است. بعد مریخی‌ها فهمیدند که برای ماندن، باید از پافشاری رو پرسش چرا زنده‌ایم دست بردارند. زندگی خودش جواب خودش بود. زندگی پخش حیات بیشتر و زندگی کردن به بهترین صورتی بود که می‌شود زنده بود. مریخی فهمیدند که این سؤال اصلاً چرا زندگی کنیم؟ را وقتی پرسیده‌اند که در اوج جنگ و ناامیدی بوده‌اند، وقتی پاسخی در کار نبوده است. ولی وقتی بالاخره تمدن آرام گرفته بود، آرام شده بود و جنگ تمام شده بود، پرسش به صورت جدیدی بی‌معنی شد. دیگر زندگی خوب بود و نیازی به بحث نداشت.»
«انگار مریخی‌ها خیلی ساده می‌گرفته‌اند.»
«وقتی جواب می‌داده چرا نباشند؟ آن‌ها از تلاش سخت برای نابود کردن و شکست دادن همه چیز دست برداشتند. آن‌ها مذهب و هنر و دانش را با هم مخلوط کردند، چون در واقع، دانش چیزی نیست جز پژوهیدن شگفتی‌ای که هیچ‌گاه نمی‌توانیم شرحش بدهیم و هنر هم بیانی از آن شگفتی است. هیچ‌وقت نگذاشتند علم، زیبایی و زیبایی‌شناسی را له کند. همه‌اش ماجرای درجه‌ی فهم است. یک زمینی فکر می‌کند: ٰدر این تصویر، رنگ در واقع وجود ندارد. یک دانشمند می‌تواند ثابت کند که رنگ فقط به طرز چیدن سلول‌ها در هر ماده و بارتابش نور از روی آن‌ها بستگی دارد. بنابراین، رنگ واقعاً بخش حقیقی چیزهایی نیست که من می‌بینم.ٰ اما یک مریخی، خیلی زرنگ‌تر است. او می‌گوید: ٰچه تصویر زیبایی. این حاصل دست و ذهن هنرمندی است که به او الهام شده است. اندیشه‌ی ورای آن و رنگ‌هایش، از زندگی گرفته شده‌اند. چیز خوبی است.ٰ»
دمی سکوت بود. ناخدا، نشسته در آفتاب بعد از ظهر، کنجکاوانه به شهر کوچک خاموش و زیبا نگاهی انداخت.
او گفت: «خیلی دلم می‌خواهد این‌جا زندگی کنم.»
«اگر بخواهی می‌شود.»
«تو این را از من می‌خواهی؟»
«هیچ‌کدام از آن افراد تحت فرمانت هیچ‌وقت این چیزها را می‌فهمد؟ آن‌ها یک مشت کلبی حرفه‌ای هستند و برایشان هم خیلی دیر شده است. چرا می‌خواهی با آن‌ها برگردی؟ تا پا به پای جونزها بروی؟ یا مثل اسمیت یک جایرو بخری؟ یا به جای گوش دادن موسیقی با تمام وجود به جیبت گوش بدهی. توی یک پاسیوی کوچک این پایین، یک ریل موسیقی مریخی هست که دست کم پنجاه هزار سال عمر دارد. هنوز هم پخش می‌شود. موسیقی است که در عمرت نشنیده‌ای. می‌توانی به آن گوش دهی. کتاب هم ریخته. کلی توی خواندن آن‌ها راه افتاده‌ام. می‌توانی بنشینی و کتاب بخوانی.»
«این ها همه خیلی شگفت‌انگیز به گوش می‌رسد، اسپندر.»
«ولی تو نمی‌مانی؟»
«نه. به هر حال ممنون.»
«و شک هم ندارم که نمی‌گذارید من این‌جا بدون مزاحمت سر کنم. مجبورم همه‌تان را بکشم.»
«خیلی خوش‌بینی.»
«من یک چیزی دارم که برایش بجنگم و برایش زنده بمانم؛ بنابراین بهتر از شماها می‌کُشم. من الان به حد کافی توی مکتبشان راه افتاده‌ام. دارم از اول یاد می‌گیرم چطور نفس بکشم. و چطور پیش خورشید دراز بکشم و آفتاب بگیرم، بگذارم خورشید بر من کار کند. و چطور موسیقی گوش دهم و چطور کتاب بخوانم. تمدن شما چه دارد که بدهد؟»
ناخدا پاهایش را جابه‌جا کرد. سرش را تکان داد و گفت: «شرمنده‌ام که این‌طور شده. به خاطر همه‌ی این چیزها شرمنده‌ام.»
«من هم همین‌طور. فکر کنم بهتر باشد برت گردانم تا شما بتوانید حمله را شروع کنید.»
«اوهوم.»
«ناخدا، من شما را نمی‌کشم. وقتی کار به سرانجام رسید، شما هنوز زنده خواهید بود.»
«چه؟»
«وقتی شروع کردم، تصمیم گرفتم که یک مو هم از سر شما کم نشود.»
«خوب …»
«من شما را از بقیه جدا می‌کنم. وقتی آن‌ها بمیرند، شاید نظرتان را عوض کنید.»
ناخدا گفت: «نه. بیش از حد خون زمینی در من هست. آن وقت مجبورم خودم کارت را تمام کنم.»
«حتا وقتی شانش ماندن در این‌جا را داشته باشی؟»
«مسخره است، ولی همین است، حتا در آن صورت. نمی‌دانم چرا. تا به حال از خودم نپرسیده‌ام چرا. خوب، رسیدیم.» به محل دیدار اولشان بازگشته بودند. «اسپندر، خودت آرام می‌آیی پایین؟ این آخرین بار است که می‌گویم.»
«ممنون، نه.»
اسپندر دستش را دراز کرد. بعد گفت: «یک چیز دیگر. اگر بردید، یک لطفی به من بکن. ببین چکار می‌توانی بکنی که جلوی پاره‌پاره کردن این سیاره را بگیری، دست کم تا پنجاه سال. این‌قدر که باستان‌شناس‌ها فرصت کافی داشته باشند.»
«باشد.»
«حرف آخر … اگر کمکت می‌کند، به من فقط به عنوان یکی از خدمه‌ی دیوانه‌ی زنجیری فرض کن که یک روز تابستانی از جا در رفته و دیگر هیچ‌وقت خوب نشده است. این‌طور کمی برایت آسان‌تر خواهد بود.»
«رویش فکر می‌کنم. به امید دیدار اسپندر. موفق باشی.»
ناخدا که در وزش باد گرم از مالروی روی تپه پایین می‌رفت، اسپندر گفت: «تو از عجایبی.»
ناخدا گم‌گشته‌‌ای حیران پیش افراد گرد و خاک آلودش برگشت. مرتب با چشم نیم‌باز رو به خورشید نگاه می‌کرد و سخت نفس می‌کشید.
او گفت: «نوشیدنی هست؟»
حس کرد یک بطری، سرد، در دستانش گذاشته شد.
«ممنون.»
او نوشید. دهانش را پاک کرد.
گفت: «خیلی خوب. حواستان جمع باشد. زمان به قدر کافی داریم. نمی‌خواهم دیگر تلفات بدهیم. مجبورید او را بکشید. پایین نمی‌آید. اگر توانستید یک شلیک تمیز بکنید. لت و پارش نکنید. شیر فهم شدید؟»
سام پارک‌هیل گفت: «مغز کثافتش را می‌ترکانم.»
ناخدا گفت: «نه. توی سینه.» چهره‌ی قوی و کاملاً مصمم اسپندر را می‌دید.
پارک‌هیل گفت: «مغز لجنش.»
ناخدا بطری را با حرکتی تند به او رد کرد و گفت: «همین که گفتم. توی سینه.»
پارک‌هیل جویده غرغری کرد.
ناخدا گفت: «یالا.»
راه افتادند و دوباره پخش شدند. بعد به دو رفتند و بعدش معمولی. همه‌اش هم روی دامنه‌های تفته‌ای که یک‌هو یا غارهای خنک جلوی پایشان سبز می‌کرد که بوی خزه می‌دادند یا گشادگی‌هایی منحوس که بوی آفتاب تابیده بر سنگ می‌دادند.
ناخدا اندیشید. بدم می‌آید تیز باشم. آن هم وقتی حس تیز بودن ندارم و اصلاً نمی‌خواهم که تیز باشم. بدم می‌آید از دزدکی رفتن و نقشه کشیدن و به خاطر این کارها احساس بزرگی کردن. از این حس بدم می‌آید که فکر کنم دارم کار درست را انجام می‌دهم، آن هم وقتی واقعاً از آن مطمئن نیستم. جداً، ما که هستیم؟ اکثریت؟ این جواب است؟ حق همیشه با جمع است، غیر از این است؟ همیشه‌ی همیشه؛ حتا یک لحظه‌ی کوتاه بی‌اهمیت هم بر خطا نبوده است، مگر نه؟ در این ده میلیون سال یک بار هم اشتباه نکرده؟ با خود اندیشید: این اکثریت چیست و ما در آن که هستیم؟ و چه فکری می‌کنند و چطور این‌طوری شده‌اند و آیا هیچ‌وقت غیر از این می‌شوند و من یکی چطور بین این اکثریت نکبتی گیر افتاده‌ام؟ خیالم راحت نیست. یعنی تنگنا‌هراسی است؟ ترس از جمع؟ یا عقل سلیم؟ می‌شود که یک تک نفر راست بگوید، در حالی که کل دنیا فکر می‌کنند حق با خودشان است؟ بگذار فکرش را نکنم. بیا سینه‌خیز برویم و کارهای مهیج بکنیم و ماشه را بکشیم. آن‌جا، و آ‌ن‌جا!
گروه دویدند و جاخالی‌دادند و دویدند و در سایه‌ها قوز کردند و دندان قروچه کردند و نفس‌نفس زدند، آخر هوا رقیق بود، به درد دویدن نمی‌خورد؛ هوا رقیق بود و گاه‌گاهی مجبور می‌شدند پنج دقیقه‌ای بنشینند، خس‌خس کنند و لکه‌های تیره جلوی چشمشان بیاید، هوای رقیق را ببلعند و هی کمشان بیاید، چشم‌هایشان را تنگ کنند و سر آخر پا شوند و تفنگ‌هایشان را بلند کنند تا آن هوای تابستانی رقیق را بدرند و سوراخ کنند، سوراخ‌هایی از غرش و از حرارت.
اسپندر همان جا که بود ماند، فقط هر از گاهی شلیکی می‌کرد.
پارک‌هیل به دو رو به بالای تپه، نعره می‌زد: «مغزت گهت را پخش زمین می‌کنم!»
ناخدا با تفنگ پشت پارک‌هیل را نشانه گرفت. او تفنگ را پایین کشید. «چکار داشتی می‌کردی؟» را از دست لش و از تفنگ پرسید.
نزدیک بود پارک‌هیل را از پشت بزند. «یا خدا.»
پارک‌هیل را دید که هنوز می‌دوید، سپس خودش را پرت کرد تا درازکش پناه بگیرد.
تور گشاد افراد ناخدا داشت اسپندر را به دو دوره می‌کرد. بالای تپه، پشت دو تخته‌سنگ، اسپندر نشسته بود، از فرسودگی ناشی از بی‌هوایی نیشخند می‌زد و زیر هر دو بغل دو جزیره از عرق. ناخدا دو تخته‌سنگ را دید. یک فاصله‌ی ده سانتی‌متری بین آن‌ها بود، راهی باز تا سینه‌ی اسپندر.
پارک‌هیل نعره زد: «هی عوضی! یک تیکه سرب دارم برای توی مخت!»
ناخدا وایلدر منتظر ماند. فکر کرد، یالا اسپندر. بزن برو، مگر خودت نگفتی. چند دقیقه بیشتر برای فرار فرصت نداری. بزن برو و بعداً برگرد. یالا. خودت گفتی می‌روی. برو توی همان نقبی که گفتی پیدا کرده‌ای، همان‌جا بمان، ماه‌ها و سال‌ها زنده بمان، کتاب‌های خوبت را بخوان و توی آن حوض‌های معبد آبتنی کن. یالا دیگر، الان، مرد، قبل از این‌که دیر شود.
اسپندر از جایش تکان نخورد.
ناخدا تفنگش را برداشت. نگاهی به مردانی که می‌دویدند و مخفی می‌شدند انداخت. نگاهی انداخت به برج‌های دهکده‌ی تمیز کوچک مریخی که مثل مهره‌های تازه تراشیده‌ی شطرنجی مرمری بودند، نشسته در عصرگاه. نگاهی به تخته‌سنگ‌ها و فاصله‌‌ی بین آن‌ها که سینه‌ی اسپندر آن‌جا معلوم شده بود انداخت.
پارک‌هیل با نعره‌ای از روی خشم، جهید و به بالا یورش برد.
ناخدا گفت: «نه، پارک‌هیل. تو را نمی‌توانم بگذارم این کار را بکنی. نه تو، نه کس دیگری را. نه، هیچ‌کدامتان. فقط خودم.» و تفنگش را بلند کرد و نشانه رفت.
اندیشید یعنی پس از این پاک خواهم بود؟ این درست است که من دارم این کار را می‌کنم؟ بله، هست. من می‌دانم چه می‌کنم برای چه دلیلی و درست است، چون به نظرم من آدم این کار هستم. امیدوارم و دعا می‌کنم که وجدانم بتواند با این موضوع کنار بیاید.
سرش را به سمت اسپندر تکان داد. نجوایی بلند در داد که هیچ‌کس نشنید. «یالا. سی ثانیه‌ی دیگر به تو وقت می‌دهم که فرار کنی. سی ثانیه!»
ساعت روی مچش تیک و تیک می‌کرد. ناخدا تماشایش کرد که تیک و تیک می‌کند. افراد داشتند می‌دویدند. اسپندر جنب نخورد. ساعت مدتی دراز تیک و تیک کرد. صدایش در گوش ناخدا خیلی بلند بود. «یالا اسپندر، یالا، فرار کن، برو.»
سی ثانیه سر آمد.
تفنگ نشانه رفت. ناخدا نفسی عمیق کشید و با بازدمش بر آورد: «اسپندر.»
ماشه را کشید.
همه‌اش یک پاشش گرد سنگ در نور آفتاب به هوا رفت. پژواک شلیک محو شد.
ناخدا برخاست و رو به افرادش داد کشید: «او مرده.»
بقیه باورشان نشد. زاویه‌ی دیدشان نگذاشته بود که آن یک شکاف را در سنگ‌ها ببینند. آن‌ها دیدند که ناخداشان، تنها، به بالای تپه دوید، و اندیشیدند یا خیلی شجاع است یا خیلی مجنون.
چند دقیقه بعد افراد به دنبالش آمدند.
آن‌ها دور جسد جمع شدند و یکی‌شان گفت: «توی سینه؟»
ناخدا بالا را نگاه کرد و گفت: «توی سینه.» دید که سنگ‌ها چطور رنگشان زیر اسپندر عوض شده است. «نمی‌دانم چرا او ایستاد. نمی‌دانم چرا نرفت، قرار بود فرار کند. مانده‌ام چرا ماند و خودش را به کشتن داد.»
یکی گفت: «کسی چه می‌داند؟»
اسپندر همان‌جا مانده بود. دست‌هایش هر دو مشت. یکی دور تپانچه و آن دیگری دو کتابی نقره‌ای زیر نور خورشید می‌درخشید.
ناخدا با خود فکر کرد یعنی به خاطر من بوده؟ یعنی به خاطر این بوده که من حرفش را قبول نکردم؟ یعنی اسپندر از کشتن من خوشش نمی‌آمد؟ من فرقی با بقیه‌ای که این‌جا هستند دارم؟ به خاطر این بود؟ یعنی به نظرش می‌توانست به من اعتماد کند؟ چه پاسخی غیر از این هست؟
هیچ. کنار آن تن خاموش زانو زد.
با خود اندیشید باید با این بسازم. نمی‌توانم ناامیدش کنم. اگر به نظرش رسیده بود که چیزی در من هست که به خودش شبیه است و به این خاطر نمی‌توانست مرا بکشد، عجب کاری در پیش دارم! درست است، بله، همین است. من دوباره خود اسپندر هستم، ولی من پیش از شلیک فکر می‌کنم. من اصلاً شلیک نمی‌کنم، من نمی‌کشم. من روی مردم کار خواهم کرد. و او نمی‌توانست مرا بکشد چون من خودش هستم تحت شرایطی اندک متفاوت.
ناخدا آفتاب را بر پشت گردنش احساس کرد. شنید که می‌گوید: «اگر قبل از این‌که کسی را بکشد آمده بود و با من صحبت کرده بود، یک طوری با هم می‌ساختیم.»
پارک‌هیل گفت: «چه را می‌ساختید؟ با امثال این چطور می‌توانستیم بسازیم؟»
نغمه‌ای از گرما روی زمین بود و از سنگ‌ها و از آسمان آبی. ناخدا گفت: «به نظرم درست می‌گویی. هیچ‌وقت نمی‌شد با هم باشیم. اسپندر با من، شاید. ولی اسپندر با تو و بقیه، نه، هرگز. بهتر شد برایش. آن قمقمه را رد کنید بیاید.»
ناخدا بود که تابوت آهکی خالی را برای اسپندر پیشنهاد داد. یک دسته مقبره‌ی باستانی یافته بودند. اسپندر را با موم و می ده هزار ساله درون صندوقی نقره‌ای قرار دادند، دست‌هایش گره روی سینه. آخرین چیزی که از او دیدند چهره‌ی آرامش بود.
چند دقیقه‌ای در آن مغاره‌ی کهن ایستادند. ناخدا گفت: «فکر می‌کنم بد نباشد که شماها هر از گاهی یادی از اسپندر بکنید.»
از مقبره بیرون رفتند و در مرمرین را بستند.
عصر روز بعد، پارک‌هیل در یکی از شهرهای متروک قدری تمرین هدف‌گیری کرد. پنجره‌های بلوری را می‌زد و نوک برج‌های شکننده را می‌پراند. ناخدا پارک‌هیل را گرفت و دندان‌هایش را بیرون ریخت.
——————————————
پانویس ها:
[1] برگردان این شعر به فارسی کاری از خانم سارا حسین‌پور کهواز است.
[2] یک طایفه از سرخپوستان

نویسنده: ری برادبری
مترجم: مهدی بنواری

چَتِرتون گفت: «باید با هر سیاره به زبان خودش حرف بزنی. برو تو و تکه پاره‌‌اش کن. مارهایش را بکش، حیواناتش را مسموم کن، رودهایش را بند بیاور، خاکش را به توبره بکش، هوایش را آلوده کن، معدن معدنش کن، لهش کن، لت و پارش کن و وقتی آن‌چه را می‌خواستی به دست آوردی، آن را به آتش بکش. وگرنه او به خدمتت می‌رسد. نمی‌شود به سیاره‌ها اعتماد کرد. ذاتشان این است که یک جور دیگر باشند. اقتضای طبیعتشان این است. خواهی ‌نخواهی در کمین نشسته‌اند. به خصوص در این فاصله‌ی دوری که میلیاردها کیلومتر باید بروی تا تازه برسی به هیچ کجا. پس اول ما باید خدمت آن‌ها برسیم. مثلاً، پوسته‌شان را بکنیم. مواد معدنی‌شان را بیرون بکشم و قبل از این‌که این جهان کابوس‌ها توی صورتمان بترکد، دممان را بگذاریم روی کولمان و در برویم. بله، این‌طوری باید با آن‌ها برخورد کرد.»
کشتی به سوی سیاره‌ی شماره‌ی 7 از منظومه‌ی خورشیدی 84 غرقه‌ی فضا شد. میلیون در میلیون کیلومتر راه آمده بودند. زمین خیلی دور بود، منظومه‌اش و خورشیدش از یاد رفته بودند، کل منظومه‌اش مس(ک*ی) شده و واکاوی شده و دار و ندارش مصرف شده بودند. غیر از این، بقیه‌ی منظومه‌ها هم زیر و رو شده و رستشان کشیده و جارو شده بودند و حالا کشتی این آدمک‌های ریز از سیاره‌ای که نمی‌شد باور کنی چقدر دور است، آمده بود و داشت دوردست کیهان را می‌کاوید. این‌ها در مدت چند ماه یا چند سال هر جایی می‌توانستند بروند. آخر سرعت کشتی آن‌ها، سرعت خدایی بود و اکنون برای ده‌هزارمین بار یکی از موشک‌های شکارچیان پیشتاز به طرف دنیایی بیگانه بال و پر گشوده بود.
ناخدا فورستر گفت: «نه، من برای دنیاهای بیگانه آن‌قدر احترام قایلم که نمی‌توانم آن‌طوری که تو گفتی با آن‌ها رفتار کنم چترتون. شکر خدا کار من تجاوز و ویران کردن نیست. خوشحالم که فقط یک موشک‌ران هستم. تو انسان‌شناس-معدن‌شناس ما هستی. بفرما، برو جلو، به حفاری و شکافتن و تکه‌تکه‌ کردنت برس. من فقط تماشا می‌کنم. من فقط این طرف و آن طرف می‌روم و این دنیای جدید را تماشا می‌کنم، حالا هر چه که باشد یا هر طور که به نظر برسد. من دوست دارم نگاه کنم. همه‌ی موشک‌ران‌ها اهل تماشا هستند، اگر این‌طور نبود که اصلاً موشک‌ران نمی‌شدند. موشک‌ران که باشی، حال می‌کنی هواهای جدید تنفس کنی و اقیانوس‌ها و جزیره‌های جدید ببینی.»
چترتون گفت: «اسلحه‌ات را بردار.»
فورستر گفت: «توی ملافه‌اش[1] است.»
هر دو به طرف پنجره برگشتند و دنیای سبزی را که در مقابلشان طلوع می‌کرد تا با کشتی‌شان دیدار کند دیدند. فورستر گفت: «مانده‌ام درباره‌ی ما چه فکری می‌کند؟»
چترتون گفت: «از من که خوشش نمی‌آید. خودم ترتیب این کار را می‌دهم. برایم هم مهم نیست. می‌دانی، من دنبال پول هستم. می‌شود آن‌جا فرودش بیاوری ناخدا؟ تجربه‌ام به من می‌گوید که آن‌جا باید حسابی غنی باشد.»
رنگ آن‌جا ، با طروات‌ترین سبزی بود که از کودکی تا کنون دیده بودند.
دریاچه‌ها همچون قطرات پاک و آبی آب میان تپه‌های کم ارتفاع پخش شده بودند. نه بزرگراه چشمگیری بود، نه تابلوی راهنمایی و نه شهری. فورستر فکر کرد این دریایی است از زمین‌های گلف، که تا بی‌نهایت ادامه دارد. اگر همه‌اش توی سبزه بازی کنی و همه‌اش هم توپ را طرف سبزه‌ها بیاندازی، می‌توانی تا ده هزار کیلومتر به هر طرف که بخواهی بروی و هیچ وقت هم بازی‌ات تمام نشود. این یک سیاره‌ی همیشه یک‌شنبه بود، دنیایی همه‌اش یک زمین چوگان[2]، جایی که می‌توانستی به پشت دراز بکشی، یک شبدر به دهان بگیری، با چشم‌های نیمه بسته به آسمان لبخند بزنی، چمن‌ها را بو کنی، در طول آدینه‌ای ابدی چرت بزنی و فقط گاهی برای ورق زدن روزنامه‌ی روز تعطیل یا پرت کردن توپ چوگان به این طرف و آن طرف، بلند شوی.
«اگر سیاره‌ها زن و مرد داشتند، این یکی حتماً زن بود.»
چترتون گفت: «از بیرون زن به نظر می‌رسد، داخلش مرد است. زیر سطحش حسابی سخت است، همه‌اش نرینگی آهن و مس و اورانیوم و سود. گول ظاهر آراسته‌اش را نخور.»
به طرف جعبه‌ای رفت که ‌دستگاه حفاری زمین داخل آن انتظار می‌کشید. مته‌ی نوک‌تیز عالی‌اش درخششی آبی رنگ داشت و آماده بود تا زمین را هفتاد متر سوراخ کند و آغشته به احشای زمین بیرون بیاید و اگر ملحقاتش را می‌افزودی، ژرف‌تر تا قلب سیاره‌ای که چترتون داشت با چشم آن را می‌خورد، هم می‌رفت.
«به خدمت سیاره‌ات می‌رسیم فورستر، درست و حسابی! »
فورستر به آرامی گفت: «بله. می‌دانم.»
موشک فرود آمد.
چترتون گفت: «خیلی سبز و صلح‌آمیز است. خوشم نیامد.» به طرف ناخدا برگشت و گفت: «با تفنگ بیرون برویم.»
«اگر ناراحت نمی‌شوی، این منم که دستور می‌دهم.»
«بله، ولی این شرکت من است که هزینه‌ی سفر ما را با میلیون‌ها دلار تجهیزاتی که باید از آن‌ها محافظت کنیم می‌پردازد، کلی سرمایه است.»
هوا روی سیاره‌ی 7 از منظومه‌ی خورشیدی 84 خوب بود. درگاه موشک را چهارتاق باز کردند. چهارچوب در از منظره‌ی دنیای گلخانه‌وار پر شده بود.
آخرین کسی که خارج شد، چترتون بود؛ با تفنگی در دست.
درست هنگامی که چترتون پا بر چمنزار سبز گذاشت، زمین لرزید. علف‌ها تکان‌تکان خوردند. جنگل دوردست غرید، آسمان انگار به طرز نامحسوسی سوسو زد و تیره شد. هنگامی که این اتفاق افتاد، همه داشتند چترتون را نگاه می‌کردند.
«زلزله!»
رنگ از روی چترتون پرید، همه خندیدند.
«از تو خوشش نیامد، چترتون!»
«حرف مفت نزن!»
بالاخره لرزه تمام شد.
ناخدا فورستر گفت: «خوب، برای ما نلرزید، لابد دلیلش این است که با فلسفه‌ی تو موافق نیست.»
چترتون به زور لبخندی زد و گفت: «تصادفی بود. یالا، دو نفر بیایند، دستگاه حفاری را باید برای کمی نمونه‌برداری، نیم ساعته بیرون بیاوریم.»
خنده‌ی فورستر قطع شد. گفت: «یک لحظه صبر کن. اول باید این منطقه را پاکسازی کنیم، باید مطمئن شویم انسان یا حیوان خطرناکی وجود ندارد، گذشته از این، همیشه که به سیاره‌ای به این قشنگی برنمی‌خوریم؛ چه عیبی دارد که بخواهیم یک نگاهی به آن بکنیم؟»
چترتون به آن‌ها ملحق شد: «باشد. زود تمامش کنیم.»
یک محافظ برای کشتی گذاشتند و به طرف دشت‌ها و چمنزارها به راه افتادند. مثل یک دسته پسربچه که در خوب‌ترین روز از بهترین تابستان در زیباترین سال تمام تاریخ به گردش رفته‌اند و دارند در هوایی مناسب چوگان گشت و گذار می‌کنند، از تپه‌های کوچک و دره‌های کم ‌عمق گذشتند. هوایی که اگر گوش کنی می‌توانی از میان آن صدای نجوای گوی چوبی با چمن، صدای برخورد چوگان با گوی و نوسان ملایم آواها و صدای ناگهانی خنده‌ی یک زن از ایوانی غرقه در سایه‌سار پیچک و صدای یخ را در پارچ چای‌‌‌سرد بشنوی.
دریسکول، یکی از خدمه‌ی جوان‌تر، در حالی که هوا را بو می‌کشید، گفت: «هی! من یک توپ و چوب بیسبال آورده‌ام. بعداً می‌توانیم بازی کنیم. چه جواهری‌ است!»
در فصل بیسبال با آرامش خندیدند و در باد ملایمی که جان می‌داد برای تنیس و در هوایی برای دوچرخه‌سواری و چیدن انگور‌های وحشی.
دریسکول پرسید: «حاضری بیایی این‌جا ، کارت هم فقط این باشد که این چمن‌ها را کوتاه کنی؟»
همه ایستادند.
چترتون فریاد کشید: «می‌دانستم یک جای کار می‌لنگد! این علف تازه کوتاه شده است!»
«شاید یک نوع چمن است که همیشه کوتاه می‌ماند.»
چترتون روی چمن سبز تف کرد و با چکمه آن را مالید و گفت: «خوشم نمی‌آید. خوشم نمی‌آید. اگر بلایی سر ما بیاید، هیچ‌کس روی زمین هرگز نخواهد فهمید. چه سیاست احمقانه‌ای، اگر یک موشک بازنگردد، ما هرگز موشک دومی نمی‌فرستیم که دلیلش را بفهمیم.»
فورستر توضیح داد: «طبیعی است. نمی‌توانیم وقتمان را روی هزاران دنیای خطرناک و در جنگ‌های بی‌حاصل هدر بدهیم. هر موشک یعنی سال‌ها وقت و پول و کلی عمر مردم؛ نمی‌ارزد دو کشتی را از دست بدهیم. اگر یک کشتی ثابت کرد که سیاره‌ای خطرناک است، ما به دنبال سیاره‌ای صلح‌آمیز مثل این یکی می‌گردیم.»
دریسکول گفت: «خیلی وقت‌ها از خودم می‌پرسم چه بر سر آن همه مأموریت‌های اکتشافی روی دنیاهایی که هرگز نخواهیم دید، آمد.»
چترتون نگاهی به جنگل دوردست انداخت و گفت: «بهشان شلیک کردند، چاقو خورند و برای شام آب‌پز شدند، همان‌طور که شاید ظرف چند دقیقه نوبت ما بشود. حالا وقتش است که برگردیم سر کار ناخدا!»
نوک تپه‌ای اندک بلند ایستادند.
دریسکول در حالی که دستانش را به نرمی به طرفین بلند کرده بود، گفت: «حس کنید. یادتان هست وقتی بچه بودید چطور می‌دویدید و باد چه حسی داشت، مثل نوازش پر روی بازوهای آدم بود، می‌دویدیم و هر آن فکر می‌کردیم الان است که پرواز کنیم، اما هیچ‌وقت واقعاً پرواز نکردیم.»
مردان ایستادند که به یاد بیاورند. بوی گرده‌ی گل می‌آمدو بوی بارانی که روی ساقه‌ی میلیون‌ها علف خشک می‌شد.
دریسکول کمی دوید: «حسش کنید، شما را به خدا باد را حس کنید، می‌دانید، ما هرگز واقعاً خودمان پرواز نکرده‌ایم، ما باید داخل هزاران تن آهن بنشینیم، دور از پروازی واقعی، ما هرگز مثل پرنده‌ها پرواز نکرده‌ایم، اگر می‌توانسیتم خوب نبود؟ بازوهایتان را این‌طوری بگیرید…» دست‌هایش را بلند کرد… «و بدوید» و جلوتر از همه در حالی که به حماقت خودش می‌خندید، شروع کرد به دویدن و فریاد زد: «و پرواز کنید!»
و پرواز کرد.
زمان روی ساعت‌های مچی طلایی ساکت مردانی که پایین ایستاده بودند، می‌گذشت، آن‌ها به بالا خیره شده بودند و از آسمان صدای بلند (تقریباً باور نکردنی) خنده می‌آمد.
چترتون گفت: «بگو پایین بیاید، احتمال خطر خیلی زیاد است، کشته می‌شود.»
هیچ‌کس نشنید. روی از چترتون گرفته بودند و بالا را نگاه می‌کردند، افسون شده بودند و لبخند می‌زدند.
بالاخره دریسکول کنار آن‌ها فرود آمد.
«دیدید؟ من پرواز کردم.»
دیده بودند.
دریسکول در حالی که با دهان بسته می‌خندید روی زانویش کوبید و گفت: «بیایید برویم پایین، خدایا، خدایا .من یک گنجشکم، من یک شاهینم، خدا دوستم دارد. یالا همه‌تان بروید، امتحانش کنید.»
یک دقیقه بعد در حالی که از خوشی می‌لرزید و به نفس‌نفس افتاده بود، گفت: «کار باد بود، مرا بلند کرد و پروازم داد.»
چترتون شروع به گشتن دور خود کرد و همین‌طور دایره‌وار آسمان آبی را تماشا می‌کرد. او گفت: «بیایید از این‌جا برویم. این یک دام است. این می‌خواهد همه‌ی ما در هوا پرواز کنیم. بعد همه را با هم می‌اندازد و می‌کشد. من به کشتی برمی‌گردم.»
فورستر گفت: «در این‌باره تو منتظر دستور من خواهی ماند.»
بقیه در حالی که در هوای ملایم ایستاده بودند و باد در اطرافشان جریان داشت، اخم کرده بودند. صدای پرواز کایت از هوا می‌آمد، صدای ماه مارسی تمام ‌نشدنی.
دریسکول گفت: «من از باد خواستم که پروازم بدهد و او این کار را کرد.»
فورستر با تکان‌تکان دست دیگران را به کناری خواند و گفت: «این‌بار من امتحانش می‌کنم. اگر کشته شدم همه به کشتی بازگردید.»
چترتون گفت: «متأسفم ولی من نمی‌توانم این اجازه را بدهم. تو ناخدا هستی. ما نمی‌توانیم تو را به خطر بیاندازیم.» او اسلحه‌اش را بیرون کشید. «من این‌جا باید یک جو قدرت و اختیار داشته باشم دیگر، این بازی خیلی طول کشیده است. من دستور می‌دهم همه به کشتی بازگردند.»
فورستر آرام گفت: «هفت‌تیرت را غلاف کن.»
«بی‌حرکت، احمق!»
چترتون حالا داشت یکی‌یکی همه را نگاه می‌کرد. «آیا حس نکرده‌اید؟ این دنیا زنده است. با یک نگاه می‌شود فهمید. او دارد با این کارهایش ما را بازی می‌دهد.»
فورستر گفت: «من در این‌باره تصمیم می‌گیرم. یک دقیقه وقت داری به کشتی برگردی، اگر آن اسلحه را زمین نگذاری، تحت بازداشت به کشتی برمی‌گردی.»
«شما احمق‌ها اگر با من نیایید، این‌جا می‌میرید. من می‌روم نمونه‌برداری‌هایم را بکنم و بعد بروم.»
«چترتون!»
«سعی نکن جلوی مرا بگیری»
چترتون شروع به دویدن کرد. بعد ناگهان فریادش به هوا رفت.
همه فریاد کشیدند و به بالا نگاه کردند. دریسکول گفت: «آن‌جاست.»
چترتون بالا، در آسمان، بود.
شب مانند بسته شدن چشمی عظیم اما مهربان فرا رسید. چترتون مبهوت کنار تپه نشست. دیگران خسته و خندان اطراف او نشسته بودند. او به آن‌ها نگاه نمی‌کرد. او به آسمان نگاه نمی‌کرد. او فقط پا زمین گذاشته بود و می‌فشرد و بازوها و پاها و بدنش را جمع کرده و در هم کشیده بود.
یکی از افراد که نامش کوستلر بود گفت: «هـــــوه! عالی نبود؟»
همه‌ی آن‌ها مانند پرندگان رنگارنگ، مانند عقاب و گنجشک پرواز کرده بودند و همگی شاد بودند.
کوستلر گفت: «کوتاه بیا چترتون، حال داد دیگر، نه؟»
چترتون که چشمانش را سفت‌سفت بسته بود گفت: «غیر ممکن است. فقط یک توضیح برای چگونگی این‌ها وجود دارد. این زنده است، هوا زنده است. مثل یک دست مرا گرفت و بلند کرد. هر دقیقه امکان دارد ما را بکشد. این زنده است.»
کوستلر گفت: «خیلی خوب. زنده است. خوب این چیز زنده باید هدف داشته باشد. فرض کن هدف این دنیا شاد کردن ماست.»
دریسکول به عنوان اثبات حرف‌های کوستلر پروازکنان آمد، در حالی‌ که در هر دستش یک قمقمه آب بود و گفت: «من یک نهر پیدا کردم. آبش پاک و امتحان شده است، منتظر شماست که از آن بچشید.»
فورستر یک قمقمه گرفت، با آن به چترتون سقلمه زد و به او تعارف کرد.
چترتون سرش را تکان داد و قمقمه را با خشونت کنار زد. او دستانش را روی صورتش گذاشت و گفت: «این خون این سیاره است. خون زنده. بنوشیدش. آن را داخل وجودتان بکنید و بعد این دنیا را داخل خود کرده‌ایید تا از چشمان شما به بیرون خیره شود و از گوش‌های شما بشنود. من نمی‌خواهم؛ ارزانی خودتان.»
فورستر آه کشید و نوشید.
او گفت: «شراب!»
«امکان ندارد.»
«چرا هست! بو کنید، بچشید! یک شراب سفید نایاب!»
دریسکول آن را چشید: «اصل فرانسوی.»
چترتون گفت: «زهر!»
قمقمه را دور چرخاندند.
هیچ کاری در آن بعد از ظهر آرام نکردند. چون دلشان نمی‌خواست کاری بکنند که آرامشی که در اطرافشان بود را به هم بزنند. مثل مردان جوانی در محضر زیبایی باشکوه یک زن مشهور و با شخصیت بودند، که می‌ترسیدند مبادا با یک کلمه یا یک حرکت نابه‌جا باعث شوند رویش را بگرداند و دل‌ربایی و توجه مهر آمیزش را از آن‌ها بگیرد.
آن‌ها زلزله‌ای را که به چترتون خوش آمد گفته بود حس کرده بودند و دلشان زلزله نمی‌خواست. بگذار از این استراحت بعد از مدرسه لذت ببرند، بگذار در این آب و هوایی که جان می‌دهد برای ماهیگیری بیرون باشند. بگذار زیر سایه‌ی درختان بنشینند یا روی تپه‌های کم ارتفاع قدم بزنند، اما بگذار یک بار هم که شده نکندن را بکنند، آزمایش نکردن را آزمایش کنند و هیچ آلودگی نیالایند.
آن‌ها جریان باریکی از آب پیدا کردند که به حوضچه‌ای از آب جوشان می‌ریخت. ماهی‌ها در نهر خنک بالایی شنا می‌کردند و بعد در حالی که می‌درخشیدند داخل چشمه‌ی داغ سقوط می‌کردند و دقایقی بعد، پخته شده، روی سطح آب شناور می‌شدند.
چترتون با بی‌میلی به دیگران که مشغول خوردن بودند، ملحق شد.
«این همه‌ی ما را مسموم می‌کند. همیشه در چیزهایی مثل این یک کلکی هست. من امشب را در موشک می‌خوابم. شما اگر بخواهید می‌توانید بیرون بخوابید. در تاریخ قرون وسطی عبارتی دیدم که می‌گفت:
هر بیشه گمان مبر که خالی‌ست شاید که پلنگ خفته باشد[3]
امشب وقتی غرق خوابید پلنگ‌ها و آدمخوارها سر و کله‌شان پیدا می‌شود.»
فورستر سرش را تکان داد: «بگذار به زبان خودت با تو حرف بزنم. این سیاره زنده است. خودش به تنهایی یک نژاد است. اما به ما نیاز دارد تا خودش را به نمایش بگذارد، تا زیبایی‌اش را ستایش کنیم. فایده‌ی یک صحنه‌ی نمایش پراعجاز چیست اگر تماشاچی در کار نباشد؟»
اما چترتون سرش شلوغ بود. خم شده بود و داشت بالا می‌آورد.
«من مسموم شده‌ام. مسموم!»
آن‌ها شانه‌هایش را گرفتند تا حال به هم‌خوردگی‌اش تمام شد. به او آب دادند. بقیه حالشان خیلی خوب بود.
نصیحت فورستر این بود: «بهتر است از حالا به بعد چیزی جز غذای کشتی نخوریم. مطمئن‌تر است.»
چترتون در حالی که تلو‌تلو می‌خورد و دهانش را پاک می‌کرد گفت: «ما همین الان کار را شروع می‌کنیم. یک روز تمام را هدر داده‌ایم. اگر مجبور باشم تنهایی کار می‌کنم. من به این جهنم یک درس حسابی می‌دهم.»
او تلوتلو خوران به طرف موشک به راه افتاد.
دریسکول زمزمه کرد: «او حالی‌اش نیست. ناخدا نمی‌توانیم جلویش را بگیریم؟»
«عملاً او صاحب این سفر اکتشافی است. ما مجبور نیستیم به او کمک کنیم. یک بند در قرارداد ما وجود دارد که اجازه‌ی سرپیچی از کار را تحت شرایط خطرناک می‌دهد. بنابراین هر طور دوست دارید در این سرزمین پیک‌نیکی رفتار کنید. شاخ و برگ درختان را نبرید. سنگ و کلوخ‌ها را از روی چمن بردارید. پوست موزتان را هم موقع رفتن روی چمن نگذارید بماند.»
اکنون، از درون کشتی، صدای بلند نامفهومی می‌آمد. از درگاه انبار دستگاه حفاری درخشان خارج شد. چترتون پشت سرش بود. با رادیو به روبوتش فرمان می‌داد: «این طرف. این‌جا احمق.»
چترتون فریاد زد: «یالا!»
دستگاه نوک بلند و مارپیچ مته‌اش را داخل علف‌های سبز فرو کرد. چترتون به طرف بقیه دست تکان داد: «این را داشته باشید.»
آسمان لرزید.
دستگاه میان دریای کوچکی از علف‌های سبز ایستاده بود. یک دقیقه‌ای زمین را سوراخ کرد. تکه‌های مرطوب کلوخه‌‌های چمن را بالا می‌آورد و آن‌ها را بدون مراعات و ادب داخل یک قوطی نمونه‌برداری لرزان تف می‌کرد.
یک دفعه دستگاه مثل هیولایی که کسی مزاحم غذا خوردنش شده باشد، ناله‌ای خشن و زنگ‌دار کرد. از زمین زیر مته، مایعی آبی‌رنگ حباب‌زنان بیرون زد.
چترِتون فریاد کشید: «برگرد عقب اِحمق.»
دستگاه در رقصی ماقبل تاریخی به حرکت در آمد. مثل قطاری عظیم که یک پیچ تند را طی می‌کند به ناله در آمد و در همین حین هم جرقه‌هایی قرمز از آن بیرون می‌زد. داشت غرق می‌شد. زیرش لجن سیاه با تنشی تیره‌ وا می‌داد.
دستگاه حفاری با خرخری سرفه‌مانند و چندین تکان و ناله‌ی دیگر چون جان‌کندنی سخت، داخل گل و لای سیاه غرق شد. درست مانند یک فیل تیر خورده و مانند یک ماموت در پایان یک دوران[4] در حالی که ناله‌ای شیپورمانند می‌زد چپه شد و اعضای عظیمش یک به یک داخل گودال ناپدید شدند.
فورستر در حالی که نفس‌نفس می‌زد و مجذوب این صحنه شده بود گفت: «احمق، احمق، تو می‌دانی این چیست چترتون؟ این قطران است. مکینه‌ی احمقت به یک گود قطران زد.»
چترتون اطراف لبه‌ی دریاچه روغنی می‌دوید و سر دستگاه فریاد می‌کشید: «گوش کن، گوش کن! از این طرف، بیا این‌جا!»
اما همچون فرمانروایان سابق زمین، آن دایناسورها با آن گردن‌های بلند و فریادهای بلندشان، دستگاه داشت در دریاچه‌ای شیرجه‌ می‌زد و غوص می‌خورد که بازگشتی از آن برای آفتاب گرفتن روی ساحلی سفت و مطمئن نبود.
چترتون به سمت دیگران که دور بودند، برگشت و داد کشید: «یکی یک کاری بکند!» دستگاه از دست رفته بود.
گود قطران حباب کرد و در حالی‌ که استخوان‌های هیولای پنهان را لیس می‌زد، فاتحانه به آن‌ها خیره شد. سطح دریاچه آرام بود. یک حباب بزرگ، آخرین حباب، بالاخره، بالا آمد، بوی نفتی باستانی را پخش کرد و بعد ترکید!
چترتون دست از فریاد زدن کشید.
چترتون بعد از دقیقه‌ای طولانی خیره ماندن به گودال قیر، چرخید و با نگاهی مبهم به تپه‌ها و مرغزارهای سبز پیچ‌واپیچ نگاه کرد. حالا درخت‌های دور دست داشتند میوه می‌دادند و بعد آن‌ها را به آرامی روی زمین می‌انداختند.
او به آرامی گفت: «نشانش می‌دهم.»
«سخت نگیر چترتون.»
او گفت: «ادبش می‌کنم.»
«بنشین، یک جرعه بنوش.»
«من درست و حسابی خدمتش می‌رسم. من نشانش می‌دهم. نمی‌تواند این کار را با من بکند.»
چترتون به طرف کشتی به راه افتاد.
فورستر گفت: «صبر کن ببینم.»
چترتون به دویدن افتاد: «می‌دانم چکار کنم. می‌دانم چطور ادبش کنم.»
فورستر گفت: «جلویش را بگیرید.» او دوید و بعد به خاطر آورد که می‌تواند پرواز کند. «وای، اگر دستش به بمب‌های اتمی توی کشتی برسد…»
دیگران نیز به همین فکر کرده بودند و الان در هوا بودند. بیشه‌ای کوچک از درختان میان چترتون و کشتی قرار داشت. او هم که انگار فراموش کرده بود می‌تواند پرواز کند، یا می‌ترسید پرواز کند یا اجازه‌ی این کار را نداشت فریادکشان روی زمین می‌دوید. افراد به طرف کشتی رفتند تا آن‌جا منتظر او شوند، ناخدا همراهشان بود. آن‌ها رسیدند، به خط شدند و در موشک را بستند. آخرین باری که چترتون را دیده بودند داشت داخل لبه‌ی جنگل باریک می‌شد.
افراد منتظر ایستادند.
«احمق، دیوانه…»
چترتون از سمت دیگر درختستان کوچک خارج نشد.
«او برگشته و منتظر است تا ما دست از نگهبانی بکشیم.»
فورستر گفت: «بروید بیاوریدش.»
دو مرد به پرواز درآمدند.
بارانی ملایم و آرام روی دنیای سبز می‌بارید.
دریسکول گفت: «این دیگر آخرش است. هرگز مجبور نخواهیم بود این‌جا خانه بسازیم. دقت کنید. باران روی ما نمی‌ریزد. همه‌ی طرف باران می‌بارد. جلوی ما، پشت سر ما. عجب دنیایی!»
آن‌ها زیر بارانی آبی‌رنگ و خنک، خشک، ایستاده بودند. خورشید داشت غروب می‌کرد. ماه، یک ماه بزرگ به رنگ یخ، از فراز تپه‌های تر و تازه بالا آمد.
«این دنیا فقط به یک چیز دیگر نیاز دارد.»
همه با هم، به آرامی و با لحنی متفکرانه گفتند: «بله.»
دریسکول گفت: «باید برویم بگردیم.»
«منطقی است. باد پروازمان داد، درخت‌ها و رودخانه‌ها سیرمان کردند، همه چیز زنده است. شاید اگر تقاضای همراه بکنیم…»
کوستلر گفت: «من خیلی فکر کرده‌ام. امروز و خیلی روزهای دیگر. ما همه مردان مجردی هستیم که سال‌هاست در سفریم و از آن خسته شده‌ایم. چقدر خوب می‌شد اگر می‌شد یک جایی ساکن شویم! شاید، این‌جا . روی زمین برای در آوردن پول کافی فقط برای خرید یک خانه و پرداخت مالیات باید عرق بریزیم. شهرها بوی گند می‌دهند. این‌جا با این آب و هوا حتا به خانه نیاز نداریم. اگر یک‌نواخت شود می‌توانید درخواست باران، ابر، برف و دگرگونی بکنید. این‌جا برای هیچ‌چیز مجبور نیستید کار کنید.»
«خسته کننده خواهد شد. دیوانه می‌شویم.»
کوستلر در حالی که لبخند می‌زد گفت: «نه. اگر زندگی خیلی یک‌نواخت شد تنها کاری که باید بکنیم این است که چند بار چیزی را که چترتون گفت تکرار کنیم: باید که پلنگ خفته باشد. به دوردست‌ها گوش کنید. این صدای غرش ضعیف یک گربه‌ی عظیم که در جنگل‌های تاریک‌روشن پنهان شده است، نبود؟»
مردان لرزیدند.
کوستلر با لحن خشکی گفت: «دنیایی در حال تغییر. زنی که هر کاری انجام می‌دهد تا مهمانانش را خوشحال کند، البته تا زمانی که ما با او مهربان هستیم. چترتون مهربان نبود.»
«چترتون؟ چه شد راستی؟»
شخصی در دوردست‌ها، گویی در پاسخ به این پرسش، فریاد کشید. دو مردی که رفته بودند تا چترتون را بیابند در لبه‌ی درختستان دست تکان دادند.
فورستر، دریسکول و کوستلر با هم به آن پایین پرواز کردند.
«چه شده؟»
مردان به جنگل اشاره کردند: «فکر کردیم شما بخواهید این را ببینید ناخدا. این خیلی ترسناک است.» یکی از مردان به جای پایی اشاره کرد. «این‌جا را نگاه کنید قربان.» رد پنجه‌هایی بزرگ روی جاده بود، تازه و واضح. «و این‌جا» چند قطره خون و بوی شدید نوعی حیوان گربه‌سان در هوا موج می‌زد.
«چترتون چه؟»
«ناخدا فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت پیدایش بکنیم.»
خورشید آرام آرام، در حال دور شدن، دیگر در تنفس بی‌صدای شفق رفته بود. صدای غرش یک پلنگ بود و ببری آدم‌خوار.
مردان روی علف نرم کنار کشتی دراز کشیدند و شب گرم بود.
دریسکول گفت: «من را یاد شب‌های بچگی‌ام می‌اندازد. من و برادرم منتظر گرم‌ترین شب جولای می‌شدیم و بعد روی چمن حیاط خانه می‌خوابیدیم و در حالی که حرف می‌زدیم، ستاره‌ها را می‌شمردیم. شب محشری بود، بهترین شب زندگی‌ام.» بعد اضافه کرد: «البته اگر امشب را حساب نکنیم.»
کوستلر گفت: «من هم‌چنان به چترتون فکر می‌کنم.»
فورستر گفت: «این کار را نکن. چند ساعت می‌خوابیم و بعد پرواز می‌کنیم. نمی‌توانیم خطر یک روز دیگر این‌جا ماندن را بپذیریم. منظورم خطر اتفاقی که برای چترتون افتاد نیست. نه. من منظورم این است که اگر بمانیم، این دنیا را خیلی دوست خواهیم داشت. هرگز نخواهیم خواست که این‌جا را ترک کنیم.»
باد ملایمی بر آن‌ها وزید.
دریسکول که به آرامی دراز کشیده بود، دستانش را زیر سرش گذاشت و گفت: «من نمی‌خواهم حالا بروم. و این دنیا هم نمی‌خواهد ما برویم. اگر ما به زمین برگردیم و به همه بگویم که این‌جا چه دنیای دوست داشتنی‌ای است، آن وقت چه ناخدا؟ آن‌ها می‌آیند این‌جا را داغان و نابود می‌کنند.»
فورستر با بی‌حالی گفت: «نه. اول این‌که این سیاره اجازه‌ی یک تهاجم تمام عیار را نخواهد داد. من نمی‌دانم چه کار می‌کند، اما احتمالاً می‌تواند به چیزهای جالبی فکر کند. دوم که، من این سیاره را خیلی دوست دارم. من به او احترام می‌گذارم. ما به زمین برمی‌گردیم و درباره‌اش دروغ می‌گوییم. می‌گوییم خطرناک است؛ که در واقع برای مردان معمولی مثل چترتون که به این‌جا هجوم می‌آورند تا به او آسیب بزنند، این‌طور هم خواهد بود. در حقیقت فکر نکنم دروغ گفته باشیم.»
کوستلر گفت: «چیز جالبی است. من نمی‌ترسم. چترتون ناپدید شده و احتمالاً به وحشتناک‌ترین طرز ممکن کشته شده است، اما ما این‌جا دراز کشیده‌ایم و هیچ‌کس فرار نمی‌کند، هیچ‌کس نمی‌لرزد. این احمقانه است. در حالی که درست هم هست. ما به این سیاره اعتماد کردیم و او نیز به ما.»
«توجه کردی که وقتی آن همه از آب-شراب نوشیدی، مقدار بیشتری نخواستی؟ این‌جا دنیای اعتدال است.»
آن‌ها دراز کشیدند و به چیزی گوش فرا دادند که مانند ضربان قلب بزرگ این زمین بود. آرام و گرم زیر بدن‌هایشان.
فورستر فکر کرد: «من تشنه‌ام.»
قطره‌ای باران روی لب‌هایش چکید.
او به آرامی خندید.
او فکر کرد: «من تنها هستم.»
از دور دست، صداهای نرم بلندی شنید.
چشمانش را به طرف تصویر خیالی چرخاند. رشته تپه‌هایی بود که رودخانه‌ای شفاف از آن‌ها سرازیر می‌شد و در قسمت‌های کم عمق رودخانه، زنان زیبارو بودند که چهره‌های خندانشان می‌درخشید و داشتند آب به هوا می‌پاشیدند. آن‌ها مانند بچه‌ها در ساحل بازی می‌کردند. آن طور که میلشان بود روی سطح این سیاره به این طرف و آن طرف می‌رفتند. هیچ بزرگراه یا شهری نبود، فقط تپه‌ها بودند و دشت‌ها و بادهایی که آن‌ها را مانند بال‌های سفیدی به هر کجا که آرزو کنند، حمل کنند.
به محض این‌که فورستر سؤالی طرح می‌کرد، سروشی نامریی پاسخ‌ها را زمزمه می‌کرد. نه، مردی در کار نبود. این زن‌ها به تنهایی گونه‌ی خود را به وجود آورده بودند. مردان پنجاه هزار سال قبل ناپدید شده بودند. و اکنون این زنان کجا بودند؟ یک کیلومتر پایین‌تر از جنگل سبز، یک کیلومتر آن سوی نهر شراب، کنار شش سنگ سفید و یک ثلث کیلومتر مانده به رودخانه‌ی بزرگ. آن‌جا در جلگه‌ی پست، زنانی بودند که همسران خوبی می‌شدند و بچه‌های زیبایی پرورش می‌دادند.
فورستر چشمانش را باز کرد.مردان دیگر داشتند می‌نشستند.
«من رویایی دیدم.»
همه‌ی آن‌ها رویا دیده بودند.
«…یک کیلومتر پایین‌تر از جنگل سبز، یک کیلومتر آن سوتر از نهر شراب…»
کوستلر گفت: «کنار شش سنگ سفید.»
دریسکول در حالی که آن‌جا نشسته بود گفت: «و یک سوم کیلومتر مانده به رودخانه‌ی بزرگ»
یک دقیقه‌ای هیچ‌کس صحبتی نکرد. آن‌ها به کشتی نقره‌ای که آن‌جا زیر نور ستارگان ایستاده بود نگاه می‌کردند.
«پرواز می‌کنیم یا راه می‌رویم ناخدا؟»
فورستر چیزی نگفت.
دریسکول گفت: «ناخدا، بیا بمانیم. بیا هرگز به زمین باز نگردیم. آن‌ها هرگز نمی‌آیند ببینند چه به سر ما آمده است. آن‌ها فکر می‌کنند این‌جا از بین رفته‌ایم. نظرتان چیست؟»
چهره‌ی فورستر عرق کرده بود. زبانش را دوباره و دوباره روی لب‌هایش کشید. دستانش روی زانوهایش قفل شده بودند. افراد منتظر نشسته بود.
ناخدا گفت: «خیلی خوب می‌شود.»
«حتماً»
فورستر آهی کشید و گفت: «…اما، ما باید کارمان را انجام بدهیم. مردم روی کشتی ما سرمایه‌گذاری کرده‌اند. ما این‌‌قدر به آن‌ها بدهکاریم که برگردیم.»
فورستر بلند شد. افراد هنوز روی زمین نشسته بودند و به او گوش نمی‌کردند.
کوستلر گفت: «شب زیبا، خوب و شگفت‌انگیزی است.»
آن‌ها به تپه‌های کم ارتفاع و درختان و رودخانه‌هایی که تا هر افق جاری بودند چشم دوختند.
فورستر به سختی گفت: «بیایید سوار کشتی شویم.»
«ناخدا…»
او گفت: «سوار شوید.»
کشتی به آسمان بلند شد. فورستر در حالی که پایین را نگاه می‌کرد، تمام دره‌ها و تمام دریاچه‌های کوچک را دید.
کوستلر گفت: «ما باید می‌ماندیم.»
«بله می‌دانم.»
«هنوز برای برگشتن خیلی دیر نشده است.»
فورستر تلسکوپ دریچه را تنظیمی کرد و گفت: «متأسفانه دیر شده است. نگاه کن.»
کوستلر نگاه کرد.
چهره‌ی دنیا تغییر کرده بود، کلی ببر و پلنگ و دایناسور و ماموت ظاهر شده بودند.
آتشفشان بود که فوران می‌کرد، بادها و طوفان‌ها تپه‌ها را با اغتشاش در توفانی ترسناک در هم می‌پیچاندند.
فورستر گفت: «بله، او یک زن بود. میلیون‌ها سال در انتظار بازدیدکنندگان خودش را آماده کرده بود، خودش را زیبا ساخته بود. او بهترین چهره‌اش را برای ما آماده ساخت. وقتی چترتون با او بدرفتاری کرد، چند دفعه به او هشدار داد و وقتی او سعی کرد زیباییش را نابود کند، او را حذف کرد. او مثل هر زن دیگری می‌خواست برای خودش دوست داشته شود، نه برای دارایی‌اش. پس حالا بعد از این‌که او هر چه داشت در اختیار ما گذاشت، ما پشتمان را به او کردیم. او زنی است که مورد بی‌اعتنایی قرار گرفته است. بله او گذاشت ما برویم، اما دیگر هرگز نمی‌توانیم باز گردیم.او با این‌ها…» با سر به ببرها و توفان‌ها و دریاهای جوشان اشاره کرد «…منتظر ماست.»
کوستلر گفت: «ناخدا»
«بله؟»
«برای گفتن این موضوع به شما کمی دیر شده است. اما درست قبل از این‌که پرواز کنیم، من نگهبان هوابند بودم. من اجازه دادم دریسکول از کشتی خارج شود. او می‌خواست برود. من نمی‌توانستم جلویش را بگیرم. من مسئول هستم. او اکنون، آن پایین، روی آن سیاره است.»
هر دو آن‌ها به طرف پنجره‌ی دیده‌بانی برگشتند.
بعد از مدتی طولانی فورستر گفت: «من خوشحالم. خوشحالم یکی از ما آن‌قدر عقل داشت که بماند.»
«اما او تا حالا باید مرده باشد.»
«نه آن نمایش پایین برای ماست، شاید یک توهم بصری باشد. با وجود همه‌ی ببرها و شیرها و توفان‌ها، دریسکول کاملاً در امان و زنده است، زیرا او اکنون تنها تماشاچی آن زن است. اهه اهه! او دریسکول را از خوشی خراب خواهد کرد. او یک زندگی فوق‌العاده خواهد داشت. او این زندگی را خواهد داشت، آن وقت ما با فرود آمدن و خارج شدن از منظومه‌ها وقتمان را هدر خواهیم داد و هرگز دنیایی کاملاً مثل این پیدا نخواهیم کرد. نه؛ ما نباید سعی کنیم برگردیم و دریسکول را نجات دهیم. آن زن به ما اجازه نخواهد داد. با تمام سرعت رو به جلو، کوستلر، نهایت سرعت.»
کشتی به شتابی بیشتر جهید.
و درست قبل از این‌که سیاره در روشنی و غبار از نظر ناپدید شود، فورستر فکر کرد می‌تواند دریسکول را به وضوح ببیند که قدم ‌زنان در حالی که به آرامی سوت می‌زند، از جنگل سبز خارج می‌شود، همه‌ی طراوت سیاره او را محاصره کرده بود، یک نهر شراب برای او جاری شده بود و ماهی پخته در چشمه‌ی جوشان بالا و پایین می‌شد. میوه‌های نیمه‌ شب روی درختان می‌رسیدند و جنگل‌ها و دریاچه‌های دوردست منتظر او بودند تا به وجود بیایند. دریسکول به سوی مرغزارهای بی‌انتهای نزدیک سنگ‌های سفید، آن سوی جنگل و تا لبه‌ی رودخانه‌ی روشن بزرگ، پیش رفت.

نویسنده: ری برادبری
مترجم: سمیه کرمی
ویراستار: مهدی بنواری

درباره داستان از مترجم:
«شاید که پلنگ خفته باشد»، با عنوان اصلی Here there be tygers، داستان کوتاهی‌ است از برادبری که اول بار در مجموعه‌ایی به نام R is for Rocket منتشر شده بود و بعداً در مجموعه «سیب طلایی خورشید» نیز منتشر شد. سبک روایت، نگارش داستان، و محتوای آن، همان چیزهایی است که دغدغه‌ی همیشگی برادبری بوده و بارها آن‌ها را نگاشته، اما به هر حال خواندن هیچ داستانی از برادبری خالی از لطف نیست و هر داستانش حال و هوای خاص خودش را دارد.
چیزی که درباره‌ی این داستان میان خوانندگان بحث‌برانگیز بوده، عنوان آن است. در عنوان داستان کلمه‌ی «ببر» (Tiger) به جای i با حرف y نوشته شده که نگارش قدیمی این کلمه در متون باستانی انگلیسی بوده. عنوان داستان به عبارتی قدیمی روی نقشه‌های قرون وسطایی اشاره دارد، و گویا برادبری به همین دلیل نگارش باستانی کلمه Tiger را برگزیده، تا حس باستانی بودن شعر را منتقل کند. برادبری این نگارش خاص را در «451 درجه‌ی فارنهایت» نیز به کار برده است. در «451 درجه‌ی فارنهایت»، فصل سوم کتاب Burning Bright نام دارد و این عبارت، بیت آغازین شعر معروفی است از ویلیام بلیک ،به نام The Tyger. درباره‌ی این شعر بلیک بسیار نوشته‌‌اند. گویا دلیل استفاده بلیک از این نگارش باستانی، بخشیدن ابهت بیشتر و ایجاد تصویری وهمناک در ذهن خواننده بود.
یکی از قسمت‌های سریال Twilight Zone قرار بود بر اساس این داستان ساخته شود که به علت کمبود بودجه، فیلم ساخته نشد. اما در سال 1990 یکی از قسمت‌های مجموعه‌ی تلویزیونی تئاتر برادبری بر اساس این داستان ساخته شد.
———————————————————–
پانویس‌ها:
[1] نویسنده این‌جا Bolster را با Holster هم‌ قافیه کرده بود. کوشیدم «غلافش» را با «ملافه‌اش» هم‌ قافیه جلوه دهم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
[2] «چوگان» را جانشین «کریکت» کردم. من را که خوش آمد.
[3] این شعر سعدی را هم جایگزین Here There Be Tygers کردیم که عنوان داستان هم بود. به همین ضروت «ببر» داستان را هم به «پلنگ» تغییر ماهوی دادیم. باشد که برادبری دوستان بر ما ببخشایند.
[4] طبعاً منظور دوران زمین شناسی است.

نمی‌دانست چه چیز آن شعرِ قدیمی را به خاطرش آورده بود؛ ولی شعر را با خود خواند:
تصور کن و باز تصور کن و باز تصور کن
که سیم‌های تلفنِ سیاه که کنار اُفتاده
میلیاردها واژه را که می‌شنود
هر شب و همه شب جذب کند
و معنی‌شان را در خود جمع کند.
مکثی کرد. بعد از آن چه بود؟ آها…
پس شب‌ها بازی کن
همه را کنار هم بگذار
هم‌چو فیلسوفان
واژه‌هایی که گویا کودکانِ نابالغ به کارَش برده‌اند.
بار دیگر ایستاد. چگونه تمام می‌شد؟ صبر کن…
پس شبی در آینده‌ای نزدیک
کسی می‌نشیند
و صدای تیزِ زنگِ تلفن را می‌شنود
که در سحابی‌ها گم خواهد شد.
بعد، دجّالِ آن سوی سیم که با صفیر و سوت
دیوانگی‌های پرهیزگارانه‌ی زمان را شکست می‌دهد،
می‌گوید سَل و آم؛
و سپس سل-آم.
نفسی تازه کرد و شعر را به پایان رساند:
برای چنین آفرینه‌ای
چنین دجّالِ الکتریکیِ
زبان‌بسته و سرگردانی
جوابِ عاقلانه‌ی تو چیست؟
خاموش نشست.
او، پیرمردِ هشتادساله، نشست. او در اتاقی متروک، درونِ خانه‌ای متروک، در خیابانی متروک، در شهری متروک، بر روی سیّاره‌ی متروکِ مریخ نشست.
او نشست، همان طور که پنجاه سالِ گذشته نشسته بود؛ در انتظار.
روی میزِ جلویِ روی‌اش تلفنی قرار داشت که مدت‌زمانی طولانی زنگ نخورده بود.
و اکنون به شیوه‌ای شگفت می‌لرزید. شاید همین لرزش آن شعر را به یادش آورده بود…
مَنخَرین‌اش ناگهان منقبض شد. چشمان‌اش باز ماند. تلفن هم‌چنان آرام می‌لرزید. جلو رفت و به آن خیره شد.
تلفن…زنگ زد.
ناگهان بالا پرید و صندلی‌اش روی زمین افتاد. فریاد زد: «نه!»
تلفن دوباره زنگ زد. «نه!»
می‌خواست دست‌اش را به سمتِ تلفن ببرد و بَرَش دارد. دست‌اش را دراز کرد و هر چه روی میز بود پایین ریخت. سومین زنگ که زده شد، همه چیز این سو و آن سو افتاده بود.
«نه، نه، نه!» آرام با خود پچپچه می‌کرد. با دست، شانه‌های‌اش را گرفته بود و سرش را تندتند تکان می‌داد و تلفن جلوی پای‌اش افتاده بود.
«امکان ندارد… امکان ندارد.»
هر چه باشد او در این اتاق، درونِ خانه‌ای متروک بر روی سیاره‌ی مریخ که دیگر هیچ کس در آن زنده نبود، تنها زندگی می‌کرد. تنها او بود. او سلطانِ تپه‌های بی‌حاصلی[*] بود.
و اکنون…
«…بارتون…»
کسی نامِ او را می‌خواند.
نه! چیزی بود که وزوز می‌کرد و در این برهوت آوایِ زنجره‌مانندی از خود می‌ساخت.
اندیشید: بارتون؟ چرا؟… چرا من؟
زمانی چنان طولانی نشنیده بود صدای‌اش بزنند که اسم‌اش را به بوته‌ی نسیان سپرده بود. قادر نبود اسم خود را بشنود. او هرگز…
تلفن گفت: «بارتون…بارتون…بارتون.»
فریاد زد: «خفه شو!» لگدی به گوشی زد و سپس به زحمت خم شد؛ نفس‌نفس می‌زد و می‌کوشید تلفن را سر جای‌اش برگرداند.
تا که این کار را انجام داد تلفن دوباره زنگ زد.
این بار اوّل مشتی کنارِ آن زد و فشارش داد؛ تو گویی بخواهد صدای تلفن را خفه کند، ولی عاقبت تسلیم شد و گوشی را برداشت.
صدایی دوردست، یک میلیارد فرسنگ آن‌سوتر، گفت: «بارتون!»
صبر کرد تا قلب‌اش سه بار دیگر بتپد و سپس گفت: «بارتون، خودم هستم.»
صدا گفت: «خب، خب.» این بار تنها یک میلیون فرسنگ آن‌سوتر بود. «مرا می‌شناسی؟»
پیرمرد گفت: «خدایا! این اولین تماس با من بعد از نصف عمرم است.»
«متأسفم. چقدر احمق‌ام! البته که تو نمی‌توانی صدای خودت را پشتِ تلفن بشناسی. هیچ کس نمی‌تواند. همه عادت کرده‌ایم صدای‌مان را از توی کاسه‌ی سرمان بشنویم. بارتون! من بارتون هستم.»
«چی؟»
صد گفت: «گمان می‌کردی چه کسی باشد؟ فرمانده‌ی موشک؟ خیال کردی کسی برای نجات‌ات آمده؟»
«نه!»
«تاریخِ امروز چیه؟»
«بیستم ژوییه 2097.»
«خداوندا! پنجاه سال گذشته است! این همه مدت انتظار می‌کشیدی موشک از زمین بیاید؟»
پیرمرد با تکانِ سر تصدیق کرد.
«حالا پیرمرد، فهمیدی من کی هستم؟»
لرزید و گفت: «بله. یادم آمد. ما یکی هستیم. من امیل بارتون هستم و تو امیل بارتون هستی.»
«یک تفاوت داریم. تو هشتادساله ای و من فقط بیست سال دارم. تازه در عُنفوان جوانی ام!»
پیرمرد شروع به خندیدن کرد. سپس نشست و گریست. تلفن را مثل کودکی گمشده و بینو در دستان‌اش گرفته بود.
گفتگوشان بیهوده و غیرممکن بود و نباید دنبال‌اش را می‌گرفت؛ امّا ادامه داد. به خود که آمد، گوشی را نزدیک‌تر گرفت و گفت: «تو آن‌جا! گوش کن. خدایا! می‌خواهم به تو هشدار بدهم! امّا چطور می‌توانم؟ تو فقط صدا هستی. اگر می‌توانستم به تو نشان می‌دادم که سال‌ها چقدر تنها می‌گذرند. تمام‌اش کن، خودت را بکُش! معطّل نکن! کاش می‌دانستی که تغییر از آن چه تو هستی به آن چه من امروز، این‌جا در این انتها، هستم یعنی چه؟»
«غیرممکن است!» صدای بارتونِ جوان در دوردست خندید و ادامه داد: «هیچ طور نمی‌توانم بگویم واقعاً به تو زنگ زده‌ام. همه‌اش خودکار است. تو با یک نسخه‌ی الکتریکی حرف می‌زنی، نه بیشتر. الان سالِ 2037 است. شصت سال در گذشته‌ی تو. امروز جنگِ هسته‌ای شروع شد. همه‌ی مهاجرنشین‌ها با موشک به زمین برگردانده شدند. من این‌جا ماندم!»
پیرمرد نجوا کرد: «یادم می‌آید.»
صدای مرد جوان خندید: «وقتی در مریخ تنها باشی یک ماه یا یک سال چه اهمیّتی دارد؟ این‌جا هم غذا است و هم کتاب. با فرصتِ زیادی که داشتم، کتابخانه‌ای از هزاران واژه و جواب و صدای‌ام را که برای رله‌های تلفنی مناسب باشد ساختم. روزهای بعد باز هم زنگ می‌زنم. از این به بعد کسی هست که با او صحبت کنم.»
«بله.»
«شصت سال بعد نوارهای من بیدارَم می‌کنند. راست‌اش را بخواهی گمان نمی‌کنم زیاد این‌جا ماندگار شوم. فقط قصه‌ای زیبا و اغراق‌آمیز در خیال‌ام پرورانده‌ام؛ موضوعی برای سپری شدنِ ایّام. واقعاً خودت هستی بارتون؟ واقعاً من هستم؟»
اشک از چشمِ پیرمرد می‌بارید: «آره!»
«من هزار بارتون، هزار نوار، در هزار شهرِ مریخ ساخته‌ام که به همه‌ی پرسش‌ها حسّاس هستند. این‌جا منتظرِ بازگشتِ موشک‌ها می‌مانم و لشکرِ بارتون‌ها را روی مریخ می‌سازم.»
پیرمرد با خستگی سرش را تکان داد و گفت: «احمق! تو شصت سال صبر کردی. پیر شدی، در انتظار و همیشه تنها. و حالا تو من شده‌ای و هنوز در شهرهای متروک تنها هستی.»
«انتظار نداشته باش با تو غمخواری کنم. تو مثل آدمِ غریبه توی سرزمینِ غُربت هستی. نمی‌توانم غُصه‌ات را بخورم. من وقتی زنده هستم که این نوارها را بسازم. و تو وقتی زنده هستی که بشنوی. هر دوی ما با هم بیگانه‌ایم. نمی‌توانیم به هم هشدار بدهیم، با این که هر دو می‌توانیم به هم جواب بدهیم؛ یکی‌مان به طور خودکار، آن یکی گرم و انسان‌وار. الان من انسان هستم. تو بعدها انسان می‌شوی. می‌دانم این کارِ من جنون است. امّا نمی‌توانم گریه کنم، چون هیچ از آینده نمی‌دانم. من فقط می‌توانم خوش‌بین باشم. نمی‌توانم برای‌ات ناراحت باشم، چون این نوارهای پنهان می‌توانند به بعضی از خواسته‌های تو واکنش نشان بدهند، نه به همه‌شان. مثلاً می‌توانی از مرده‌ها بخواهی گریه کنند؟»
پیرمرد فریاد زد: «تمام‌اش کن!» اندک‌اندک دردهای آشنایی را در خود حس می‌کرد و دل‌آ‎شوبه و سیاهی در درون‌اش می‌جوشید. «خدایا! تو قلب نداشتی. برو گُم‌شو!»
« نداشتم، پیرمرد؟ ندارم. تا وقتی که نوارها کارشان را ادامه بدهند و تا وقتی که محورها و چشم‌های الکترونیکیِ پنهان بخوانند و انتخاب کنند و واژه‌ها را برای فرستادن به تو تغییر بدهند، من جوان و ستمگر می‌مانم. من مدت‌ها هم بعد از مرگِ تو جوان و ستمگر هستم. خداحافظ!»
پیرمرد فریاد زد: «صبر کن!»
ترق!
***
بارتون که تلفنِ خاموش را تا مدت‌ها در دست‌اش نگه داشته بود نشست. قلب‌اش سخت درد گرفته بود. به چه جنونی دچار بوده است! چه اندازه دیوانه‌وار و هوشمندانه در جوانی‌اش، در آن سال‌های تنهایی نخست، مغزهای تلفنی و نوارها و مدارها و زنگ‌های برنامه‌دارِ رله‌های زمانی را ساخته بود.
تلفن زنگ زد.
«صبح بخیر بارتون! بارتون هستم. ساعت هفت است. بیدارشو از خواب، شاداب!»
دوباره!
«بارتون؟ بارتون هستم. باید ظهر به مارس‌تاون بروی و یک مغز تلفنی را نصب کنی. ببین! یادت انداختم.»
«متشکرم.»
زنگ!
«بارتون؟ بارتون، با من ناهار می‌خوری؟ در مهمان‌سرای موشک؟»
«باشد.»
«منتظرم. فعلاً!»
ریییییینگ!
«خودت هستی ب؟! می‌خواهم امیدوارت کنم. شانه‌ها محکم، آماده باش! موشک نجات باید فردا بیاید؛ برای نجاتمان.»
«بله، فردا، فردا، فردا، فردا.»
ترق.
ولی سال‌ها سوخت و خاکسترش بر باد رفت. بارتون تلفن‌های موذیانه و حاضرجوابی‌های هوشمندانه‌اش را کم کرده بود. پیشتر او می‌خواست تنها پس ازهشتاد سالگی‌اش به پیرمرد زنگ بزند و ببیند آیا هنوز زنده است یا نه. امّا اکنون، امروز، تلفن زنگ می‌خورد و گذشته درگوش‌اش نفس می‌زد و نجوا می‌کرد و خاطرات را به یادش می‌آورد.
تلفن!
وَقعی نگذاشت.
اندیشید مجبور نیستم بَرَش دارم.
زنگ!
اندیشید هیچ کس آن‌جا نیست.
تلفن!
اندیشید مثل آن است که با خودت حرف بزنی فقط کمی متفاوت.
خدای! چه اندازه متفاوت.
احساس کرد دستان‌اش گوشی را برداشت.
«سلام بارتون پیر! بارتون جوان هستم. امروز بیست و یک ساله می‌شوم. سال پیش مغزهای صوتی را در دویست شهر دیگر کار گذاشتم. من مریخ را با بارتون‌ها پرجمعیت کرده‌ام!»
«بله.» پیرمرد شب‌های شش دهه‌ی پیش را به یاد آورد. حرکت بر تپه‌های آبی‌رنگ و درون دره‌های آهنی؛ به همراه کامیونی پر از ابزارآلات؛ سرخوشانه و سوت‌زنان. تلفنی دیگر، رله‌ای دیگر. کاری برای انجام دادن. کاری هوشمندانه، شگفت‌انگیز، اندوه‌آور. صداهای پنهان… پنهان و پنهان در عهد جوانی. هنگامی که مرگ مرگ نبود؛ زمان زمان نبود و پیری پژواک ناتوانی از ورطه‌های ظلمانی سال‌های پیشِ رو بود. آن سَبُک‌سَر جوان، آن دیوانه‌ی آزارگر هرگز نمی‌اندیشید روزی باید آن چه کاشته است درو کند.
بارتون بیست و یک ساله گفت: «دیشب تنها توی یک سالن در یک شهر متروک نشستم و از لورل و ‌هاردی‌های قدیمی تماشا کردم. خدایا! نمی‌دانی چقدر خندیدم.»
«بله.»
«فکری به سرم زده. من صدایم را هزار بار روی نوار ضبط کردم و آن‌ها را از شهر پخش کردم، انگار که هزار نفر آدم باشند. یک صدای آرامش‌بخش شد؛ صدای مردم. صدای به‌هم‌خوردن درها را ضبط کردم یا بچه‌هایی که آواز می‌خواندند یا جعبه‌آهنگ‌هایی که صدا می‌کردند؛ البته همه‌ی این کارها زمانی درست از آب در می‌آید که بیرون پنجره را نگاه نکنم و فقط گوش بسپرم. اگر نگاه کنم خیالات خامَم نقش بر آب می‌شود. گمان کنم تنها بشوم.»
پیرمرد گفت: «اولین بارَت بود…»
«که چی؟»
«اولین باری که قبول کردی تنها بودی.»
«با بوها هم آزمایش کرده‌ام. وقتی در خیابان‌های متروک راه می‌روم، بوی گوشت و بوی تخم‌مرغ و ژامبون و فیله از خانه‌ها می‌آید. این کارها را هم با دستگاه‌های پنهان انجام داده‌ام.»
«دیوانگی!»
«حُبّ حیات!»
«خسته‌ام.» پیرمرد ناگهان تلفن را قطع کرد. خیلی زیاد شده بود. گذشته او را درخود غرق کرده بود….
افتان و خیزان به سوی پلّه‌های برج رفت، به سوی خیابان‌های شهر. شهر غرقه در ظلمات بود. چراغ‌های نئون سرخ‌رنگ دیگر چشمک نمی‌زدند و موسیقی نواخته نمی‌شد و بوی پخت و پز به مشام نمی‌رسید. او مدّت‌ها پیش اوهام دروغ‌های مصنوع را از میان برده بود.
گوش کن! صدای گام‌های کسی بود؟ بو کن! بوی کیک توت فرنگی است؟ رؤیاهای‌اش را متوقف کرد.
کنار آبراهه‌ای رفت؛ آن‌جا که ستارگان بر آب‌های روان‌اش می‌درخشیدند.
زیر آب، در صفی طولانی جمعیت روبوتی و زنگار گرفته‌ی مریخ مانند صفی از ماهی‌ها به چشم می‌خورد که او در طول سال‌ها ساخته بود و در تجسّمی عصیان‌گونه از نقطه‌ضعف‌ها و کمبودهای جاهلانه‌اش آماده برای رژه بودند. یک، دو، سه، چهار! به سوی ژرفای آبراهه؛ پایین می‌رفتند، بالا می‌آمدند؛ مانند حشراتی که در آب فرو می‌رفتند. او همه‌شان را کشته بود و هیچ پشیمانی به دل راه نمی‌داد.
***
صدای ضعیف تلفن از کلبه‌ای بی‌فروغ به گوش‌اش رسید. به سمت آن‌جا رفت. زنگ قطع شد. تلفن کلبه‌ای دیگر شروع به زنگ زدن کرد، گویا که می‌دانست او نزدیک شده است. بَنا به دویدن گذاشت. صدای زنگ همیشه از جایی دیگر می‌آمد. به محض این که به جایی می‌رسید خانه‌ای دیگر زنگ می‌زد. حالا آن خانه، حالا این‌جا، آن‌جا! وحشیانه می‌پرید، اما همیشه تلفنی دیگر صدا می‌کرد!
از پا افتاده بود و جیغ می‌کشید. «باشد! دارم می‌آیم!»
«سلام بارتون!»
«چه می‌خواهی؟»
«من تنها هستم. فقط زمانی زنده‌ام که حرف بزنم، پس باید صحبت کنم. نمی‌توانی مرا تا ابد ساکت کنی.»
پیرمرد با کمی ترس گفت:‌ «تنهایم بگذار!… قلبم درد گرفته!»
«بارتون هستم، بیست و چهار ساله. دو سال دیگر رفت، در انتظار و کمی تنهاتر. من جنگ و صلح را خواندم و مشروب خوردم و به رستوران‌ها رفتم و خودم پیش‌خدمت و آشپز و هنرمند بودم. امشب در یک فیلم در تیولی بازی می‌کنم. امیل بارتون در- گمشده‌ی داستان عشق- و همه‌ی نقش‌ها را هم خودش بازی می‌کند؛ بعضی‌شان را با کلاه‌گیس!»
«دیگر به من زنگ نزن و گرنه می‌کشمت!»
«نمی‌توانی مرا بکشی، اول باید پیدایم کنی!»
«پیدایت می‌کنم!»
«یادت رفته کجا پنهانم کردی. من همه جا هستم. توی جعبه‌ها، خانه‌ها، سیم‌ها، برج‌ها، زیرِ زمین! بیا جلو. تلاش کن! اسم این کار را چه می‌گذاری؟ دورکُشی؟ خودکُشی؟ حسودی می‌کنی، نه؟ حسودی به من که فقط بیست و چهار سال دارم و چشم‌هایم برق می‌زند و جوان و قوی هستم. باشد پیرمرد، جنگ است! میان ما. میان من! یک فوج کامل از ما، از همه سن، برضدّ تو، برضدّ بارتون واقعی؛ بیا جلو، اعلام جنگ کن!»
«می‌کشمت!»
ترق. سکوت.
تلفن را به بیرون پنجره پرتاب کرد.
***
درسرمای نیمه شب، ماشین‌ میان درّه‌های ژرف حرکت کرد. زیر پاهای بارتون کف ماشین، تپانچه و تفنگ و دینامیت بود. اندیشید: پیدایشان می‌کنم و همه‌شان را از بین می‌برم. خدایا! چرا این طور با من معامله می‌کند؟
ماشین‌ را نگه داشت. شهری شگفت‌انگیز در زیر ماه‌های تازه برآمده به چشم می‌خورد. بادی نمی‌وزید. تفنگ را در دستان یخ‌زده‌اش گرفت و به دیرک‌ها و برج‌ها و جعبه‌ها خیره شد. صدای این شهر در کجا پنهان شده بود؟ آن برج؟ یا آن یکی در آن‌جا؟ سالیان زیادی گذشته بود. سرش را وحشی‌صفتانه به هر سو چرخاند.
سلاح را بالا آورد.
برج با نخستین گلوله فرو ریخت.
اندیشید همه‌ی برج‌ها. همه‌ی برج‌های این شهر باید از بین بروند. فراموش کرده‌ام. زمان زیادی گذشته.
ماشین‌ در خیابان خاموش به راه افتاد.
تلفنی زنگ زد. به داروخانه‌ی متروک نگاه کرد.
زنگ.
تپانچه در دست قفل را از در باز کرد و داخل شد.
تَرَق.
«سلام. بارتون؟ فقط یک هشدار! نباید همه‌ی برج‌ها را خراب کنی. بعضی‌شان باید سالم بمانند. این طور کارد روی حلقت نَمال. جوانب را بسنج…»
ترق.
از اتاقکِ تلفن بیرون آمد. آرام به خیابان رفت و به برج‌ها گوش سپرد که در آن بالا صدا می‌کردند. هنوز برپا؛ هنوز دست‌نخورده. به آنها نگاه کردو سپس آن چه باید می‌فهمید فهمید.
نمی‌توانست برج‌ها را ویران کند. انگار کن یک موشک از زمین بیاید. غیرممکن است ولی انگار کن که امشب یا فردا یا هفته‌ی بعد بیاید، سمت دیگر سیاره بنشیند و سعی کند با بارتون تماس بگیرد. که چه؟ که ببیند مدارها از بین رفته‌اند؟
بارتون تفنگ‌اش را انداخت.
آهسته با خودش نجوا می‌کرد موشک هرگز نمی‌آید. من پیر شده‌ام. خیلی دیر است.
اندیشید ولی تصوّر کن بیاید و تو هیچ وقت نفهمی. پل‌های پشت سرت را خراب نکن.
دوباره صدای زنگ تلفن.
***
با خستگی چرخید. آرام به داروخانه بازگشت و کورمال تلفن را جستجو کرد.
«بله؟»
صدایی بیگانه.
پیرمرد گفت: «خواهش می‌کنم آزارم نده.»
صدا با شگفتی فریاد می‌زد: «کی آن‌جاست؟ شما کی هستید؟ کجا هستید؟»
پیرمرد مبهوت شد: «چند لحظه صبر کنید. من امیل بارتون هستم. شما کی هستید؟»
«فرمانده راکوِل، موشک آپولو 48، تازه از زمین رسیده‌ایم.»
«نه، نه، نه.»
«هنوز آن‌جا هستید، آقای بارتون؟»
«نه، نه، غیرممکن است!»
«شما کجا هستید؟»
«دروغ می‌گویی.» پیرمرد مجبور شد به اتاقک تکیه بدهد. چشمان‌اش کور و سرد شده بود. «تو بارتون هستی. داری مسخره‌ام می‌کنی. دوباره دروغ!»
«من فرمانده راکول هستم. همین الان فرود آمده‌ایم. در نیوشیکاگو. شما کجا هستید؟»
«گرین‌ویلا.» به نفس‌نفس افتاده بود. «هزار کیلومتر دورتر از شما.»
«گوش کن بارتون. می‌توانی بیایی این‌جا؟»
«چی؟»
«موشک ما نیاز به تعمیر دارد؛ تعمیر پس از پرواز. برای کمک می‌آیی؟»
«بله، بله.»
«ما در فضای باز بیرون شهر هستیم. می‌توانی فردا این‌جا برسی؟»
«بله، ولی…»
«چی؟»
پیرمرد انگار که تلفن را نوازش کند گفت: «زمین چطور است؟ نیویورک؟ جنگ تمام شد؟ رئیس‌جمهور الان کیه؟ چه اتفاق‌هایی افتاده؟»
«این‌جا که بیایی وقت کافی برای غیبت کردن داریم.»
«همه چیز مرتب است؟»
«خوب.»
«خدا را شکر.» پیرمرد به صدای دوردست گوش سپرد. بعد گفت: «مطمئن هستی که تو فرمانده راکول…؟»
«مزخرف نگو مرد!»
«معذرت می‌خواهم!»
گوشی را گذاشت و دوید. آن‌ها این‌جا بودند، پس از این همه سال. باورکردنی نبود. زمینی‌ها او را به دریاها، آسمان‌ها و کوه‌های‌اش باز می‌گرداندند.
ماشین‌ را روشن کرد. باید تمام شب می‌راند. به خطر کردن‌اش می‌ارزید. دیدن مردم، دست دادن و شنیدن دوباره‌ی صداشان.
ماشین‌ در تپه گرد و خاک کورکننده‌ای به پا کرده بود.
آن صدا. صدای فرمانده راکول. نمی‌توانست کارِ چهل سال پیش خودش باشد. او هرگز صدایی مانند آن را نساخته بود. یا شاید هم ساخته بود. شاید در یکی از حالات ناامیدی‌اش یا در یک بار نشئگی و بدبینی پس از مستی، نواری دروغین را از فرودی دروغین روی مریخ با صدای یک فرمانده‌ی ساختگی و خدمه‌ای خیالی ساخته بود. سرش را دیوانه‌وار تکان داد. نه. او دیوانه‌ای تمام‌عیار بود. فرصتی برای تردید نداشت. باید تا زمانی که ماه‌ها در آسمان بودند می‌راند؛ همه‌ی شب را. چه جشنی خواهند گرفت!
خورشید طلوع کرد. سخت خسته بود، پر از کوفتگی و درد. قلبش به تندی می‌زد و انگشتان‌اش ناشیانه فرمان را گرفته بود، ولی آن چه خوشحال‌اش می‌کرد اندیشیدن به آخرین تماس بود. سلام بارتون جوان! بارتون پیر هستم. امروز به زمین می‌روم! نجات یافته‌ام! آرام لبخند زد.
در زیر نور خورشید سرخ به سوی حاشیه‌ی شبح‌مانند نیوشیکاگو می‌راند. از ماشین‌ بیرون آمد و به باند پرواز موشک نگاه کرد. چشمان سرخ‌اش را مالاند.
زمین موشک خالی بود. هیچ کس به پیشوازش نیامد. هیچ کس با او دست نداد و برای‌اش فریاد نزد و یا نخندید. احساس کرد قلب‌اش می‌غرّد. او سیاهی و حسّ سقوط در فضای بی‌انتها را می‌شناخت. لنگان به سوی اتاقکی رفت.
آن‌جا شش تلفن کنار هم در یک خط چیده شده بودند. منتظر ایستاده بود و نفس می‌زد.
سرانجام: زنگ.
گوشی سنگین را برداشت. صدایی گفت:‌ «زنده به آن‌جا رسیدی یا نه؟»
پیرمرد هیچ نمی‌گفت ولی هنوز گوشی در دست ایستاده بود.
صدا ادامه داد: «فرمانده راکول گزارش می‌دهد. دستورهایتان قربان؟»
«تو!» پیرمرد ناله می‌کرد.
«قلبت چطورست پیرمرد؟»
«نه!»
«باید تو را یک جوری کنار می‌گذاشتم تا زنده بمانم. البته اگر بتوانی یک نسخه الکتریکی را زنده بنامی.»
پیرمرد پاسخ داد:‌ «الان بیرون می‌روم. اهمیتی نمی‌دهم. همه چیز را منفجر می‌کنم تا همه بمیرید!»
«قدرت‌اش را نداری. خیال می‌کنی چرا این قدر سریع به این فاصله‌ی دور فرستادمت. سفر آخر توست!»
پیرمرد حس کرد سراپای‌اش می‌لرزد. هرگز نمی‌توانست به شهرهای دیگر برسد. میدان را واگذارده بود. درون صندلی فرو رفت. صداهایی خفه و از روی ناامیدی می‌ساخت. به پنج تلفن دیگر نگاه کرد. در یک لحظه همگی با هم آغاز به آوازه‌خوانی کردند! مانند یک دسته پرنده‌ی منحوس که جیغ می‌کشیدند!
گوشی‌های خودکار صدا می‌کردند و اتاق نجوا می‌کرد:‌ «بارتون، بارتون، بارتون!»
یکی از تلفن‌ها را با دستان‌اش خفه کرد. آن را فشار می‌داد و می‌گذاشت که به او بخندد. آن را زد، پرتاب‌اش کرد، سیم‌اش را مانند ماراَفسای‌ها دور انگشتان‌اش پیچاند، پاره کرد. تلفن جلوی پاهای‌اش افتاد.
سه تلفن دیگر را هم خراب کرد. سکوتی ناگهانی حکم‌فرما شد.
و بدن‌اش گویا ناگهان چیزی را دریافته باشد که مدّت‌ها مخفی نگه داشته بود بر روی استخوان‌های خسته‌اش فرو ریخت. پلک‌های‌اش مثل برگ‌های غنچه بسته شد. دهان‌اش خشکید. لاله‌های گوش‌اش مثل موم شدند. شانه‌اش را با دستان‌اش گرفت و سرش پایین افتاد. آرام دراز کشید. نفس‌اش ایستاد. قلب‌اش ایستاد.
***
پس از وقفه‌ای طولانی، دو تلفن باقی‌مانده زنگ زدند. رله‌ای در جایی به کار افتاد. صداهای دو تلفن وصل شدند، یکی به دیگری.
«الو بارتون؟»
«بله بارتون؟»
«بیست و چهار ساله هستم.»
«من بیست و شش ساله هستم. هر دومان جوان هستیم. چه اتفاقی افتاد؟»
«نمی‌دانم. گوش کن.»
اتاق ساکت بود. پیرمرد بر کف اتاق تکان نمی‌خورد. باد از میان پنجره‌ی شکسته به داخل می‌وزید. هوا سرد بود.
«به من تبریک بگو بارتون. امروز تولد بیست و شش سالگیم است!»
«تبریک می‌گویم!»
صداها با هم دیگر آواز خواندند، آوازی درباره‌ی روز تولد؛ و آواز از پنجره به آرامی بیرون رفت، به آرامی، به درون شهر مرده.
نویسنده: ری برادبری
مترجم: حسین شهرابی

[*] به حتم نویسنده در این‌جا تلمیح به مضمونی در نوشته‌ای دارد، ویژه آن که آن را با حروف بزرگ نوشته است (King of Barren Hills). امّا با وجود جستجوی فراوان حاصلی به دست نیامد. جز آن که سرزمین بی‌حاصل (The Waste Land) نام شعر مشهوری از تی.اس.الیوت است و نام آن را از اثری با عنوان From Rituals to Romance گرفته است و در آن اثر شرح حال پادشاه عَنینی است که بر سرزمینی بی‌حاصل فرمان می‌راند. شباهت میان این دو مضمون شاید بتواند مقصود برادبری را تا اندازه‌ای روشن سازد.

موشک‌ران

شب‌تاب‌های برقی بالای موهای سیاه مادرم پرواز می‌کردند و جلوی راهش را روشن می‌کردند. ایستاد کنارِ درِ اتاق خوابش و نگاه کرد به من که بی‌صدا توی سرسرا پا ورمی‌چیدم. پرسید: «این بار کمکم می‌کنی همین جا نگهش داریم؟»
«گمان کنم.»
شب‌تاب‌ها کمی تکان خوردند و نور افتاد روی چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش و گفت: «خواهش می‌کنم! نباید دوباره بره!»
بعد از مکثی کوتاه گفتم: «باشه؛ ولی فایده نداره.»
رفت و شب‌تاب‌ها با آن مدارهای الکتریکی‌شان مثل ستاره‌هایی سرگردان دنبال او پرواز کردند تا به او نشان بدهند که چطور در ظلمتِ شب جلوی پایش را ببیند. شنیدم که زیر لب با خودش پچپچه می‌کرد: «باید سعی کنیم؛ باید سعی کنیم!»
بقیه‌ی شب‌تاب‌ها تا اتاقم دنبال من راه افتادند. سنگینی تنم مدارِ تختخواب را که قطع کرد، شب‌تاب‌ها چشمکی زدند و خاموش شدند. نیمه‌های شب بود و مادرم و من توی تختخواب منتظر مانده بودیم و تاریکی اتاق‌های ما را از هم جدا می‌کرد. تختخواب آرام مرا تکان داد و برایم آواز خواند. کلیدی را زدم. تکان دادن و آواز خواندن تمام شد. دلم نمی‌خواست بخوابم؛ اصلاً دلم نمی‌خواست بخوابم.
امشب هیچ تفاوتی با شب‌های دیگرمان نداشت. ما شب‌ها را بیدار می‌ماندیم و گرم شدن هوای سرد را حس می‌کردیم. آتش را در باد احساس می‌کردیم یا دیوارها را می‌دیدیم که لحظه‌ای با رنگی روشن می‌درخشید و آن وقت شست‌مان خبردار می‌شد که موشک او که درختان بلوط را تکان‌تکان می‌دهد بالای خانه‌مان است. مادرم توی اتاقش و من سر جای خودم، با چشمان باز و دل پر هول و هوا دراز می‌کشیدیم. قدری که می‌گذشت صدای مادر از رادیوی میان‌اتاقی به گوشم می‌خورد که می‌گفت: «شنیدی؟»
و من از در جواب درمی‌آمدم که: «آره! خودش بود.»
ناو پدرم بود که بالای سر شهر کوچکمان که موشک‌های فضایی هیچ وقت توی آن فرود نمی‌آمدند پرواز می‌کرد. ما تا دو ساعت بعد بیدار دراز می‌کشیدیم و توی دل‌مان می‌گفتیم حالا توی اسپرینگ فیلد فرود آمده، حالا روی باند است، حالا برگه‌ها را امضا می‌کند، حالا سوار هلی‌کوپتر است، حالا بالای رودخانه، حالا بالای تپه‌ها، حالا هم در حال فرود آوردن هلی‌کوپتر توی فرودگاه کوچک این‌جا، گرین‌ویلِج، است… و نیمی از شب این طور می‌گذشت. ما، مادر و من، در تختخواب‌های سردمان گوش می‌دادیم و گوش می‌دادیم. حالا از خیابان بِل پایین می‌آید، همیشه پیاده می‌آید… هیچ وقت تاکسی نمی‌گیرد… حالا از پارک رد می‌شود. حالا از کنار اوک هارست می‌گذرد و حالا…
سرم را از روی بالشت بلند کردم. از پایین‌دست خیابان با قدم‌های کوتاه و چابک و تندش نزدیک و نزدیک‌تر می‌آمد؛ حالا دارد از پله‌های ایوان بالا می‌آید و داخل خانه می‌شود. و از پاگَرد پله‌ها که صدای باز شدن در و چند کلمه‌ای خوش‌آمدگویی و بستن‌اَش را شنیدیم، ما، مادر و من، هر دو توی آن تاریکی سرد لبخند زدیم.
سه ساعت بعد دستگیره‌ی درِ اتاقشان را چرخاندم و نفسم را نگه داشتم و توی اتاقی که به اندازه‌ی فضای میانِ سیاره‌ها تاریک است، دست دراز کردم تا چمدان سیاه و کوچک را که پای تختخواب پدر و مادرم است بردارم. برداشتم و ساکت تا اتاقم دویدم. توی راه با خودم می‌گفتم اون که به من چیزی نمیگه. نمیخواد من بدونم.
از توی چمدان که حالا بازش کرده بودم یونیفرم سیاهش را بیرون کشیدم. مثل سحابی‌ها، ستاره این‌جا و آن‌جای یونیفرم کورسو می‌زد. با خمیره‌ی تیره‌گونِ لباس توی دست‌های گرمم بازی کردم. سیاره‌ی مریخ را بو کشیدم، بوی آهن می‌داد؛ و سیاره‌ی ناهید، رایحه‌ی پیچک سبز و سیاره‌ی تیر، عطر گوگرد و آتش و ماه شیری‌رنگ و سختی ستارگان را هم استشمام کردم.
یونیفرم را توی دستگاه گریز از مرکزی گذاشتم که همان سال توی کارگاه کلاس نهم ساخته بودم و چرخاندمش. بلافاصه گردی نرم توی قَرْع ته‌نشین شد. زیر میکروسکوپ گذاشتمش و زمانی که پدر و مادرم خواب بودند و خانه‌ی ما به خواب رفته بود، یعنی همه‌ی آشپزها و پیش‌خدمت‌های خودکار و نظافت‌چی‌های روبوتی به خواب الکتریکی رفته بودند من به خرده‌ریزهای درخشان غبار شهاب‌سنگ‌ها و دم دنباله‌دارها و گِل‌ماسه‌های مشتری دوردست خیره شدم؛ مثل جهان‌هایی ناپیداکرانه می‌درخشیدند که من را با شتابی دلهره‌آور داخل نقبی، یک میلیارد فرسنگ در فضا پیش می‌راندند.
سپیده‌دم، خسته از سفر و هراسان از ماجراجویی، یونیفرم را با جعبه‌اش برگرداندم به اتاق خواب آنها.
بعد خوابیدم و فقط آن قدری چشم بر هم گذاشتم که صدای بوق ماشین خشک‌شوها که توی حیاط می‌ایستاد بیدارم کند. آمده بودند تا یونیفرم را ببرند. با خودم گفتم: چه خوب شد منتظر نموندم. وگرنه چند ساعت بعد یونیفرم برمی‌گشت، اما بدون ذره‌ای از آن همه سفر که از سر گذرانده بود و آن همه سرنوشت که نصیبش شده بود.
دوباره خوابیدم؛ این بار شیشه‌ی کوچکی از غبار جادویی در جیب پیژامه‌ام، درست روی قلبم بود که تندتند داشت می‌زد.
از پله‌ها که پایین آمدم، پدر را دیدم که نشسته بود پشت میز صبحانه و نان تُست می‌بُرید. گفت: «راحت خوابیدی، داگ؟» طوری گفت که انگاری همیشه این‌جا بوده و انگار نه انگار که سه ماه است رفته و دور بوده از اینجا.
گفتم: «بَدَک نبود.»
«نان تُست می‌خوای؟»
دگمه‌ای را فشار داد و میز غذا چهار تا نان طلایی‌رنگ برایم درست کرد.
یاد آن عصر افتادم که پدرم باغ را مثل حیوانی که پی چیزی بگردد می‌کَند و می‌کَند و با بازوهای کشیده و آفتاب‌سوخته‌اش که تندتند تکان‌شان می‌داد می‌کاشت، می‌فشرد، مرتب می‌کرد، می‌بُرید، هرس می‌کرد و روی خاک باغچه نشسته بود و صورت تیره‌اش را از خاک سمت دیگری نمی‌گرفت. چشم‌هایش هم همیشه پایین رو به کاری بود که انجام می‌داد و هیچ وقت رو به آسمان نمی‌شد؛ هیچ وقت به من یا حتا مادر نگاه نمی‌کرد، مگر آن که ما زانو می‌زدیم کنارش تا خاک را از میان شلوارهایمان لمس کنیم؛ مگر آن که زانو می‌زدیم کنارش تا دستانمان را بگذاریم روی کثافت سیاه زمین و به آسمان پر از نورِ دیوانه‌کننده نگاه نکنیم. بعد او به هر دو طرفش، به من یا مادر، نگاه می‌کرد و چشمک تندی می‌زد و کارش را ادامه می‌داد. خم شده بود روی زمین و آسمان پشت سرش می‌درخشید.
آن شب روی ایوان نَنویی نشستیم که آهسته تاب‌مان می‌داد و بادی آرام را به سمت‌مان می‌وزاند و آواز می‌خواند. تابستان بود و مهتاب بالای سرِ ما؛ و ما شربت آبلیمو می‌خوردیم و لیوان‌های یخ را گرفته بودیم توی دستمان و پدر روزنامه‌ی صوتی را با کلاه مخصوصش می‌خواند. این کلاه را که سرِتان می‌گذاشتید باید سه بار پشت سر هم چشمک می‌زدید تا صفحه‌ای میکروسکوپی را جلوی عدسی بزرگنما بیاورد. پدر سیگار می‌کشید و برایم از سال 1997 که آن موقع پسربچه بود حرف می‌زد. بعد از چند دقیقه همان جور که همیشه گفته بود گفت: «چرا تو بیرون بازی نمی‌کنی، داگ؟»
چیزی نگفتم. مادر گفت: «شب‌هایی که این‌جا نیستی بازی میکنه.»
پدر نگاهی به من انداخت و بعد برای اولین بار توی آن روز چشمانش را به آسمان چرخاند. پدر که به ستاره‌ها خیره می‌شد، مادرم او را نگاه می‌کرد. شب و روز اول که به خانه می‌آمد، آن‌قدرها به آسمان نگاه نمی‌انداخت. سخت در باغچه کار می‌کرد و کار می‌کرد و صورتش را بیشتر به زمین می‌دوخت. ولی شب دوم کمی بیشتر به ستاره‌ها نگاه می‌کرد. مادر توی این روز آن‌قدرها ترسی از آسمان به دل راه نمی‌داد، امّا دلش می‌خواست که ستاره‌های آسمان شب را یک‌طوری خاموش کند؛ گاهی می‌دیدم که مادر توی خیالش دنبال کلیدی است که هیچ وقت پیدایش نمی‌کند. و در شب سوم آماده‌ی خواب که می‌شدیم، پدر این‌جا بیرون روی ایوان می‌ماند و بعدش می‌شنیدم که مادر او را صدا می‌زند، همان طور که من را موقع بازی از خیابان صدا می‌کند. بعد صدای پدرم را می‌شنیدم که آه‌کشان چشمِ الکتریکی در را قفل می‌کرد و صبح روز بعد، وقت صبحانه، دور و بر میز را که نگاهی می‌انداختم، چمدان سیاه و کوچکش را بغل‌دست پاهایش می‌دیدم. حتماً هم کره به نان می‌مالید و مادر تا دیروقت خواب بود. مادر هم بیرون می‌آمد تا صبحانه‌اش یعنی تکه‌ای نان بَیات را بخورد، ولی یک ساعتِ بعد.
اما امشب، شب اول بود، یعنی شبِ خوب و پدر هم اصلاً کاری به کار ستاره‌ها نداشت.
گفتم: «بیایید بریم یکی از این جشن‌های تلویزیونی.»
پدر گفت: «خیلی خوبه.»
مادر لبش به خنده وا شد.
و ما با هلی‌کوپتر رفتیم شهر و پدر را به هر چقدر نمایشگاه که از دستمان برمی‌آمد بردیم تا صورت و سرش را با ما پایین نگه دارد و به هیچ جای دیگری نگاه نکند. به چیزهای بامزه خندیدیم و به چیزهای جدی، جدی نگاه کردیم، اما فکر و ذکر من این بود که پدرِ من به زحل و نپتون و پلوتو می‌رود، ولی هیچ وقت برایم هیچ سوغاتیی نمی‌آورد. پسرهای دیگر که پدرانشان می‌روند فضا، با خودشان تکه‌های سنگ معدنی از کالیستو و خرده‌های شهاب‌سنگ‌های سیاه یا شن‌های آبی می‌آورند. ولی من باید خودم ترتیب مجموعه‌ام را بدهم، یا با پسرهای دیگر رد و بدل کنم و اتاقم را با سنگ‌های مریخی و ریگ‌های سیاره‌ی تیر پر کنم؛ با چیزهایی که پدر لام تا کام درباره‌شان حرف نمی‌زند.
یک بار چیزی برای مادرم آورد؛ کمی آفتابگردان مریخی که توی حیاطمان کاشت، ولی پس از این که یک ماه از رفتنش گذشت و آفتابگردان‌ها بزرگ‌تر شدند، مادر رفت بیرون و همه‌شان را بُرید.
توی نمایشگاه تصاویر سه‌بعدی که بودیم، بدون این که توی فکرم حلاجی کنم سؤالی را پرسیدم که همیشه می‌پرسیدم.
«اون بالا، فضا، چطوره؟»
مادر نگاه اخم‌آلودی به من انداخت، اما دیگر کار از کار گذشته بود.
پدر نیم‌دقیقه‌ی تمام آن‌جا ایستاد تا جوابی پیدا کند. بعد شانه‌اش را بالا انداخت و جواب داد: «معرکه‌ترین چیز بین چیزهای معرکه‌ست.» بعد حرفش را پس گرفت. گفت: «راستش چیزی نیست. مثل همیشه. ازش خوشت نمیاد.» و با نگرانی به من چشم دوخت.
«ولی تو که همیشه برمی‌گردی اونجا.»
«از روی عادته.»
«دفعه‌ی بعد کجا میری؟»
«هنوز تصمیم نگرفتم. ولی بهش فکر می‌کنم.»
او همیشه به آن فکر می‌کرد. در آن روزها خلبانان موشک کم بودند و او می‌توانست انتخاب کند و هر زمان که دلش می‌خواهد کار کند. همیشه شب سومِ خانه آمدنش می‌دیدم که توی ایوان خانه از بین ستارگان یکی را انتخاب می‌کند.
مادر گفت: «یالّا! بیایید برگردیم خونه.»
خیلی زود رسیدیم خانه. از پدر خواستم که یونیفرمش را بپوشد. نمی‌بایست می‌خواستم. همیشه مادر را ناراحت می‌کرد. ولی دست خودم نبود. اصرار کردم چون که او همیشه رد کرده بود. هیچ وقت با آن لباس ندیده بودمش. بالاخره این پا و آن پا کرد و گفت: «باشه.»
توی راهرو منتظرش ماندیم و او هم رفت طبقه‌ی بالا. مادر با قیافه‌ای زار و نزار به من نگاه می‌کرد، انگار باور نمی‌کرد که پسر خودش این بلا را سر او بیاورد. ولی دست خودم نبود؛ نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. این قضیه را همیشه از او می‌خواستم؛ هر چند که هیچ وقت نپذیرفته بود. سرم را برگرداندم و گفتم: «ببخشید!»
«تو هیچ وقت کمکم نمی‌کنی، هیچ وقت.»
چند دقیقه بعد صدایی از نزدیکی دودکش طبقه‌ی بالا آمد.
پدر آرام گفت: «من این‌جام!»
ما به او که حالا توی یونیفرمش بود نگاه کردیم.
سیاه و براق بود و دگمه‌هایی نقره‌ای و طوقه‌هایی نقره‌ای داشت که وصل می‌شد به پاشنه‌های چکمه‌هایی سیاه، و مثل آن بود که کسی بازوها و دست‌هایش را از سحابی تاریکی با ستاره‌هایی کوچک و کم‌سو که توی آن است بُریده باشد.
به قدرِ دستکش توی دست‌هایی لاغر و کشیده به تنش اندازه بود و بوی هوای خنک و فلز و فضا می‌داد؛ بوی آتش و زمان.
پدر ایستاده بود وسط اتاق و با دست‌پاچگی لبخند می‌زد.
مادر گفت: «بچرخ.»
چشمانش در دوردست‌ها سِیر می‌کرد و به او نگاهَکی می‌انداخت.
پدر که از خانه می‌رفت مادر اصلاً حرفی از او به میان نمی‌کشید. مادر هیچ چیزی درباره‌ی هیچ موضوعی نمی‌گفت، مگر وضع آب و هوا یا وضعیت گردنم و احتیاجش به شستشو با لیف یا این قضیه که شب‌ها خوابش نمی‌بَرد. یک بار گفت: «شب‌ها نور زیاده؛ چشمم رو میزنه.»
گفتم: «ولی این هفته که ماه تو آسمون نیست.»
گفت: «نور ستاره‌ها که هست.»
رفتم فروشگاه و پرده‌هایی تیره‌تر برایش خریدم. شب‌ها که توی تخت خودم دراز می‌کشم صدایش را می‌شنوم که پرده‌ها را تا پایین پنجره می‌کشد و می‌بندد. این کارش سر و صدای زیادی درست می‌کند.
یک بار خواستم چمن‌ها را کوتاه کنم.
کنار در ایستاد و گفت: «نه، چمن‌زن رو بگذار کنار.»
بابت همین چمن‌ها سه ماه بدون این که کوتاه‌شان کنم به امان خدا رها شده بودند. پدر که برگشت خانه، کوتاهشان کرد.
مادر نمی‌گذاشت اصلاً دست به سیاه و سفید بزنم و کار کنم؛ کارهایی مثل تعمیر صبحانه‌ساز الکتریکی یا کتابخوان مکانیکی. همه را به بعد می‌انداخت و بعد می‌دیدم که پدر یا چکش می‌زند یا مشغول تعمیر است و همیشه هم راضی است از کارش و لبخند می‌زند و مادر هم با روحیه‌ای شاد برای او لبخند می‌زند.
نه! پدر که می‌رفت مادر چیزی درباره‌ی او نمی‌گفت و همین طور هم پدر هیچ وقت تماسی با ما از چند میلیون فرسنگ آن سوتر نمی‌گرفت. یک بار گفت: «اگه با شما تماس بگیرم، دلم میخواد پیش شماها باشم. اون وقت دیگه بهم خوش نمی‌گذره.»
یک بار پدر به من گفت: «مادرِت گاهی طوری رفتار میکنه که انگار من این‌جا نیستم. انگار که نامریی‌ام.»
دیده بودم که مادر این طور می‌کند. او فقط به پشت سر پدر یا به چانه یا به دست‌هایش نگاه می‌کرد؛ ولی به چشم‌هاش نه. اگر مادر این کار را می‌کرد، چشم‌هایش را غشایی نازک می‌پوشاند؛ مثل حیوانی که می‌خواهد بخوابد و چیزی نمی‌بیند. مادر همیشه موقعِ مناسب می‌گفت بله و لبخند می‌زد، ولی همیشه نیم ثانیه دیرتر از وقتی بود که توقعش را داشت.
پدر گفت: «من بَراش واقعی نیستم؛ وجود ندارم.»
ولی بعضی روزها مادر نگاه می‌کرد و پدر برای او واقعی بود و آنها دستان هم را می‌گرفتند و اطراف ساختمان قدم می‌زدند یا سوار اسب می‌شدند و موهای مادر مثل دخترک‌ها باد می‌خورد پشت سرش و مادر همه‌ی ظرف‌های آشپزخانه را دست می‌گرفت و برای پدر کیک و شیرینی‌هایی که انگشتت را هم با آن می‌خوردی درست می‌کرد و از ته دل به چهره‌اش خیره می‌شد و لبخندش واقعاً لبخند بود؛ اما توی هم‌چو روزهایی، روزهایی که پدر برای او واقعی بود، سرآخر می‌زد زیر گریه و پدر بی آن که کاری از دستش بربیاید می‌ایستاد و نگاهش را این طرف و آن طرف اتاق می‌چرخاند، انگار دنبال جوابی بگردد که هیچ جوری پیدایش نمی‌کند.
پدر آرام در یونیفرمش چرخید تا ما ببینیمش.
مادر گفت: «یه بار دیگه بچرخ.»
صبح روز بعد، پدر با عجله و دست‌هایی پر از بلیت آمد خانه؛ بلیت‌های صورتی‌رنگ برای کالیفرنیا و بلیت‌های آبی‌رنگ برای مکزیک.
گفت: «بیایید ولخرجی کنیم! لباس‌های یک‌بارمصرف بخریم و کثیف که شدند بسوزونیمشون! ببینید. با موشک ظهر میریم لس‌آنجلس، با هلی‌کوپتر ساعت دو سانتاباربارا، با هواپیمای ساعت نه اِنسنادا و تمام شب رو هم با خیال راحت، تخت می‌گیریم می‌خوابیم!»
و ما رفتیم کالیفرنیا و یک روز و نیم هم بالا و پایین خلیج پاسیفیک گشتیم و بالاخره فرود آمدیم روی سواحل مالیبو تا شب سوسیسْ دودی بپزیم. توی راهِ سفر پدر یا آهنگ گوش می‌کرد یا آواز می‌خواند یا چیزهای دور و وَرش را تماشا می‌کرد. به همه چیز طوری نگاه می‌کرد که انگار جهان دستگاه گریز از مرکز است و با چنان سرعتی حرکت می‌کند که او را هر لحظه از ما دورتر می بَرَد.
آخرین عصر اقامتمان توی مالیبو مادر توی اتاق هتل مانده بود و پدر کناردست من، زیر نور خورشید داغ مدتی طولانی خوابید. آهی کشید و گفت: «خودشه!» چشم‌هاش گربه‌خواب بود. دراز کشید به پشت و خورشید را جذب کرد توی پوست و خونش. دوباره گفت: «دلت براش تنگ میشه.»
البته منظورش «توی موشک» بود. ولی او هیچ وقت نمی‌گفت «موشک» یا به موشک یا هر چیزی که نمی‌شد توی موشک پیدایش کرد اشاره نمی‌کرد. باد با بوی نمک یا آسمان آبی یا خورشید طلایی یا دست‌پخت مادر توی موشک پیدا نمی‌شد. با پسر چهارده ساله‌ات هم توی موشک نمی‌توانستی حرف بزنی.
بالاخره گفت: «تعریف کن ببینم!»
و من شستم خبردار شد که حالا وقتش رسیده حرف بزنیم، همان طور که همیشه حرف زده بودیم؛ سه ساعت پشت سر هم. همه‌ی بعدازظهر زیر خورشید رخوت‌آور گفتیم و گفتیم؛ درباره‌ی نمره‌های مدرسه‌ام، درباره‌ی این که چقدر جفت‌پا می‌پرم، درباره‌ی این که چقدر سریع شنا می‌کنم.
پدر هر بار که من حرف می‌زدم، سرش را تکان می‌داد و لبخند می‌زد و از سر رضایت آرام می‌کوبید روی شانه‌هایم. ما صحبت کردیم. درباره‌ی موشک‌ها یا فضا نه! ولی از مکزیک که یک مرتبه با ماشینی قدیمی آن‌جا رانندگی کردیم حرف زدیم، و از پروانه‌هایی که موقع ظهر توی جنگل‌های بارانی مکزیک گرفتیم و از این که دیدیم چندصدتا پروانه به رادیاتور چسبیده بودند و مرده بودند یا بال‌های آبی و ارغوانی زیبا و اندوه‌آورشان را تکان می‌دادند و پیچ و تاب می‌خوردند و جان می‌دادند صحبت کردیم. عوض چیزهایی که من دلم می‌خواست درباره‌شان حرف بزنیم درباره‌ی این چیزها صحبت کردیم و او به من گوش کرد. انگار که زور می‌زد تا درونش را با همه‌ی صدایی که می‌شنود پر کند. او مسحور و مجذوب، با چنان تمرکزی که همه‌ی اجسام را می‌گذاشت کنار و تنها صداها را نگه می‌داشت به باد و اقیانوس موّاج و صدای من گوش کرد. چشمانش را هم بست تا بشنود. گه‌گاه او را می‌دیدم که به صدای چمن‌زن گوش می‌کرد و به جای آن که از کنترل استفاده کند چمن‌ها را با دست کوتاه می‌کرد و می‌دیدمش چمن‌هایی را که زده بود و از پشت دستگاه بیرون می‌ریخت بو می‌کشید.
نزدیک ساعت پنج عصر که حوله‌هایمان را جمع می‌کردیم و می‌خواستیم از کنار موج‌های ساحلی برگردیم هتل گفت: «داگ! یه قولی به من میدی؟»
«چی؟»
«هیچ وقت موشک‌ران نشو.»
ساکت ماندم.
گفت: «چون اونجا که هستی میخوای این‌جا باشی و وقتی این‌جا هستی میخوای اونجا بری. شروعش نکن. نگذار مثل خوره ذره‌ذره بخوردت.»
«ولی …»
«هیچ نمی‌فهمی چی میگم! هر بار که من اونجا هستم با خودم میگم اگه برگردم زمین همون‌جا میمونم؛ هیچ وقت دیگه نمیام فضا، ولی برمی‌گردم و گمان کنم همیشه هم برگردم.»
گفتم: «خیلی وقته خیال موشک‌ران شدن دارم.»
حرفم را نشنیده گرفت: «سعی می‌کنم اینجا بمونم. شنبه‌ی پیش که خونه اومدم سعی کردم اینجا بمونم.»
عرق ریختن هاش توی باغ و همه‌ی مسافرت‌ها و آهنگ گوش کردن ها و کار کردن هاش در خاطرم آمد و فهمیدم که او این کارها را کرد تا خودش را قانع کند دریا و شهرها و زمینِ زیر پا و خانواده‌اش تنها چیزهای خوب دنیا هستند. ولی ندیده می‌دانستم که او امشب کجا می‌رود: از ایوان خانه زُل می‌زند به جواهرات صورتِ فلکی شکارچی.
گفت: «به من قول بده که مثل من نمیشی.»
کمی تردید داشتم. گفتم: «باشه.»
با من دست داد: «پسر خوب!»
شام آن شب خوب بود. مادر با دست‌هایی پر از دارچین و خمیر و ظرف و تابه که سر و صدا می‌کردند توی آشپزخانه دویده بود و حالا هم بوقلمونی بزرگ پوشیده از سسِ زغال‌اخته و نخود فرنگی با کیک کدو حلوایی روی میز بود.
پدر شگفت‌زده گفت: «وسط ماه اوت؟»
«روز شکرگزاری که این‌جا نیستی.»
«پس الان لذت می‌برم.»
غذا را بو کرد. درِ هر کدام از سوپ‌خوری‌ها را برداشت و گذاشت که بخارِ طعم آن‌ها روی صورت آفتاب‌سوخته‌اش بشیند. برای هر کدامشان آهی کشید. به اتاق و به دست‌هاش نگاه کرد. به تصاویر روی دیوار و صندلی‌ها و میز و من و مادر خیره شد. بعد گلویش را صاف کرد. داشت ذهنش را مرتب می‌کرد: «لیلی؟»
مادر گفت: «بله؟» و از آن سوی میز به او نگاه کرد؛ میزی که مثل دامی گران‌بها و شگفت‌انگیز و تله‌ای غریب از سُس چیده بود تا شوهرش را که مثل وحشی ستیزه‌جویی از گذشته بود توی آن گرفتار کند و از توی این زندانِ جناغ‌ها که توی آن همیشه ایمن می‌ماند بیرون را نگاه کند. چشم‌های مادر برق زد.
پدر گفت: «لیلی!»
مثل دیوانه‌ها از خاطرم گذشت: ادامه بده. سریع بگو. تو رو خدا بگو که خونه میمونی و دیگه نمیری. بگو!
بعد هلی‌کوپتری که از آن‌جا می‌گذشت اتاق را کمی لرزاند و شیشه‌ی پنجره با صدایی آرام تکان خورد. پدر به پنجره نگاه کرد.
ستارگان آبی شامگاهی آن‌جا می‌درخشیدند و سیاره‌ی سرخ مریخ از شرق طلوع می‌کرد.
پدر یک دقیقه‌ی تمام به مریخ خیره شد. سپس دستش را کورکورانه آورد سمت من و گفت: «یک‌کم نخود فرنگی میدی؟»
مادر گفت: «میرم نون بیارم.»
گفتم: «ولی روی میز هم که داریم.»
پدر به من نگاه نکرد و شامش را شروع کرد.
آن شب خوابم نبرد. ساعت یک صبح آمدم طبقه‌ی پایین. مهتاب مثل بلور یخ روی پشت‌بام‌ها چشم را می‌زد و شبنم روی زمین برف‌پوش باغچه می‌درخشید. با پیژامه ایستادم کنار درگاه و باد گرم شبانه به من خورد. بعد فهمیدم که پدر نشسته توی ایوان ننویی و آرام تاب می‌خورد. دیدم که نیم‌رخش برگشته بود و ستاره‌ها را نگاه می‌کرد که توی گنبد دوّار چرخ می‌خوردند. چشم‌هاش مثل بلوری خاکستری‌رنگ بود؛ با یک دانه مهتاب توی هر کدام از آن‌ها.
رفتم بیرون و کنارش نشستم.
کمی در ننو تکان خوردیم و من بالاخره گفتم: «در فضا چند جور راه مردن هست؟»
«خیلی!»
«چندتاشون رو اسم ببر.»
«شهاب‌سنگ‌ها بِهِت بخورند. هوای موشک خارج بشه یا دنباله‌دارها تو رو با خودشون ببرند. ضربه‌ی مغزی، خفگی، انفجار، نیروی گریز از مرکز، شتاب زیاد، شتاب کم، گرما، سرما، خورشید، ماه، ستاره‌ها، سیاره‌ها، سیارک‌ها، خرده‌سیاره‌ها، اشعه…»
«کسی رو دفن می‌کنند؟»
«هیچ وقت پیدات نمی‌کنند.»
«اون وقت کجا میری؟»
«یه میلیارد فرسنگ اون‌وَرتَر. گور مسافرتی؛ این طوری صداش می‌کنیم. میشی یه شهاب‌سنگ که تا ابد تو فضا واسه خودش می‌چرخه.»
چیزی نگفتم.
کمی بعد گفت: «یه چیز دیگه. در فضا خیلی سریعه. مرگ رو میگم. تند می‌گذره. با مرگ دست و پنجه نرم نمی‌کنی. بیشتر موقعا حتی نمی‌فهمی. می‌میری و همین. تموم میشه.»
برگشتیم به تختخواب‌هایمان.
صبح شد.
پدر ایستاده بود کنار در و داشت گوش می‌داد به صدای قناری زردرنگ که توی قفس طلاییش آواز می‌خواند.
پدر گفت: «راستش، تصمیمم رو گرفتم. دفعه‌ی بعد که بیام خونه همین جا میمونم.»
«پدر!»
«مادرت که بیدار شد، بهش بگو.»
«راست میگی؟»
خیلی جدی سرش را تکان داد و گفت: «سه ماه دیگه می‌بینمت.»
و او داخل خیابان شد. یونیفرمش را با جعبه‌اش قایمکی می‌برد و سوت می‌زد و به درختان سبز و بلند نگاه می‌کرد و راه که می‌رفت از درخت‌ها توت می‌کَنْد و آن‌ها را بالا می‌انداخت و در سایه‌روشن درآمدن آفتاب دور می‌شد…
چند ساعت بعد از آن که پدر رفت، چیزهایی از مادر پرسیدم: «پدر گفت تو گه‌گاه طوری رفتار می‌کنی که انگار نمی‌بینیش یا صداش رو نمی‌شنوی.»
و سپس مادر همه چیز را آهسته برایم توضیح داد.
«ده سال پیش که رفت فضا به خودم گفتم اون مرده. یا برای من مثل مرده میمونه. تو هم باید اون رو مرده بدونی. و هر وقت هم که اون برمیگرده، سه یا چهار بار توی سال، خودش نیست؛ فقط یه خاطره‌ی کوچک و خوشحال‌کننده‌ست یا تو بگو اصلاً رؤیاست. اگه خاطره یا رؤیا تموم بشه نصف واقعیت دردآوره. پس من هم بیشتر از قبل اون رو مرده می‌دونم—»
«ولی بقیه‌ی اوقات …»
«بقیه‌ی اوقات کاری از دستم برنمیاد. شیرینی درست می‌کنم و باهاش طوری رفتار می‌کنم که انگار زنده‌ست. اون وقته که دردآوره. نه، بهتره خیال کنم که اون ده ساله که این‌جا نیست و من هیچ وقت دوباره نمی‌بینمش. این طور دیگه دردناک نیست.»
«به تو نگفت دفعه‌ی‌ بعد همین جا میمونه؟»
سرش را به آرامی تکان داد و انکار کرد: «نه. اون مرده؛ مطمئنم.»
گفتم: «اون دوباره زنده برمیگرده.»
مادر گفت: «ده سال پیش پیش به خودم گفتم چی میشه اگه روی سیاره‌ی ناهید بمیره؟ اون وقت ما هیچ وقت دل‌مون نمیاد ناهید رو نگاه کنیم. چی میشه اگر روی مریخ بمیره؟ هیچ وقت دل‌مون نمیاد دوباره مریخ سرخ‌رنگ رو توی آسمون نگاه کنیم، بی اون که نخواهیم برگردیم خونه و در رو قفل کنیم. یا چی میشه اگر اون روی مشتری یا زحل یا نپتون بمیره؟ خب، شب‌هایی که اون سیاره‌ها بالای آسمان هستند نباید هیچ کاری با ستاره‌ها داشت.»
گفتم: «گمان نمی‌کنم.»
روز بعد پیغام آمد.
نامه‌رسان آن را به من داد و من ایستاده در ایوان خواندمش. خورشید داشت غروب می‌کرد. مادر پشت سر من ایستاده بود کنار در و مرا می‌پایید که پیغام را تا می‌کردم و توی پاکت می‌گذاشتم.
گفتم: «فقط چیزی رو بگو که قبلاً نمیدونستم.»
مادر گریه نکرد.
راستش، آن‌جا مریخ نبود و آن‌جا ناهید نبود و آن‌جا مشتری یا زحل نبود که او را کُشت. دیگر مجبور نیستیم هر بار مشتری یا زحل یا مریخ را می‌بینیم که توی آسمان شامگاهی می‌درخشند یاد او بیفتیم.
خیلی فرق داشت.
ناو او افتاده بود توی خورشید.
و خورشید هم بزرگ و آتشین و سنگدل بود و همیشه توی آسمان و نمی‌شد از آن فرار کرد.
پس تا مدت‌ها بعد این که پدرم مرد، مادرم روزها می‌خوابید و بیرون نمی‌رفت. ما نیمه‌شب صبحانه می‌خوردیم و ساعت سه صبح ناهار؛ شام را هم توی تاریکی سرد ساعت شش صبح. به نمایش‌های شبانه می‌رفتیم و موقع طلوع می‌خوابیدیم.
و تا مدت‌ها، تنها روزهایی برای پیاده‌روی بیرون می‌رفتیم که باران می‌بارید و خورشید نبود.
نویسنده: ری برادبری
مترجم: حسین شهرابی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.