داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شرکا

خیلی خوشم می‌آید که بنشینم توی سینماهای ارزان آمریکا که مردمش با تماشای فیلم، الیزابتی زندگی می‌کنند و الیزابتی می‌میرند. توی خیابان مارکت یک سینما هست که آن‌جا با یک دلار می‌شود چهارتا فیلم دید. اصلاً اهمیتی برایم ندارد که فیلم‌هایش خوب است یا بد. من که منتقد نیستم. فقط دلم می‌خواهد فیلم تماشا کنم. همین که چیزی روی پرده تکان بخورد برایم بس است.
سینما پر است از سیاه‌ها، هیپی‌ها، بازنشسته‌ها، سربازها، ملوان‌ها و مردم بیگناهی که با فیلم‌ها حرف می‌زنند، چون فیلم‌ها درست مثل همه‌ی اتفاق‌های زندگی‌شان واقعی‌اند.
((نه! نه! برگرد توی ماشین کلاید. وای، خدایا، بانی را دارند می‌کشند.))
شاعر مقیم این سینماها منم، اما فکر نکنم از گوگنهایم چیزی به من بماسد. یک روز ساعت شش عصر رفتم سینما و ساعت یک صبح در آمدم. ساعت هفت، پا روی پا انداختم، تا ساعت ده همان طور نشستم و حتی یک بار هم از جایم بلند نشدم.
رک بگویم، من کشته مرده فیلم‌های هنری نیستم. خوشم نمی‌آید در سینماهای رویایی، بنشینم لای تماشاچیانی که عطر دل گرم کننده فرهنگ از سر و کله‌شان می‌بارد و از نظر زیباشناسی ارضا شوم. اصلاً وسعم نمی‌رسد. ماه پیش نشسته بودم توی یکی از سینماهای ((دوفیلم فقط هفتادوپنج سنت))ی به اسم ((روزگاری در سواحل شمال)) و کارتونی می‌دیدم در باره‌ی یک سگ و یک جوجه.
سگ می‌خواست یک چرت بخوابد اما جوجه نمی‌گذاشت و ماجراهایی اتفاق می‌افتاد که آخرش همیشه یک بلوای کارتونی بود.
مردی نشسته بودکنار من.
سفید سفید سفید و چاق و حدود پنجاه‌ساله و بگی‌نگی تاس و صورتش کاملاً خالی از هرگونه از احساس انسانی.
لباس‌های کیسه مانند بی مدلش مثل پرچم یک کشور شکست خورده پهن شده بود رویش و انگار در تمام عمر جز صورت حساب نامه‌ای برایش نیامده بود.
درست در همین لحظه سگ کارتون به خاطر این‌که جوجه هنوز نمی‌گذاشت بخوابد یک دهن دره‌ای کرد و قبل از اینکه خمیازه‌اش تمام شود مرد بغل دستی من هم دهنش را باز کرد و این‌طور شد که آن‌روز در کشور آمریکا، سگ کارتون و مرد، این آدمی زاد زنده، مثل دوتا شریک خمیازه کشیدند.
نویسنده: ریچارد براتیگان (Richard Brautigan)
مترجم: علی‌رضا طاهری عراقی

از کتاب: «اتوبوس پیر»
نشر مرکز
حروف‌چین:سامان رستمی

انتقام چمن

مادربزرگ من در تاریخ طوفانی آمریکا برای خودش یک پا فانوس دریایی است. توی یکی از شهرستانهای کوچک ایالت واشنگتن قاچاق مشروب می‌کرد. غیر از این خیلی هم زن خوش قواره‌ای بود، نزدیک صد و هشتاد قد داشت و مثل خواننده‌های گراند اپرای اوایل قرن بیستم، 90 کیلو وزنش بود. تخصصش ویسکی بوربون بود و با این که کمی جا نیافتاده درمی‌آورد، اما در آن روزهای اجرای قانون منع فروش مشروبات الکلی، نوشیدنی دلچسبی بود و آدم را سرحال می‌آورد.
مادربزرگ من البته یک آل‌کاپون مؤنث نبود، اما می‌گویند شاهکارهایش در قاچاق آن دور و برها افسانه‌های پر شاخ و برگی آفریده بود. سال‌های سال همه‌ی شهرستان توی مشتش بود. کلانتر هر روز صبح زنگ می‌زد و درباره وضع هوا و تخم گذاشتن مرغ‌ها به او گزارش می‌داد.
می‌توانم حرف زدنش را با کلانتر تصور کنم: «خوب، کلانتر. امیدوارم مادرت حالش زود خوب شه. من هم خودم هفته‌ی قبل سرما خوردم و گلو درد بدی گرفتم. هنوز فین‌فین می‌کنم. سلام برسون بگو هر وقت از این طرف‌ها رد شد سری به ما بزنه. اگه از اون مورد خواستی می‌تونی بیایی ببری یا صبر کنی وقتی جک با ماشین برگشت می‌دم فوری برات بیاره اونجا.»
«نه، فکر نکنم امسال بتونم مجلس رقص آتش‌نشان‌ها بیام، اما تو خودت می‌دونی که من دلم پیش آتش‌نشان‌هاست، اگر امشب من رو اون‌جا ندیدی این رو به بچه‌ها بگو. نه، سعی می‌کنم خودم رو برسونم، سرما خوردگی‌ام هنوز خوب خوب نشده. شب‌ها بفهمی نفهمی عود می‌کنه.»
مادربزرگم در یک خانه‌ی سه طبقه زندگی می‌کرد که همان روزها هم قدیمی شده بود. خانه‌اش یک حیاط داشت که چون سال‌ها می‌شد رنگ چمن به خود ندیده بود و باران دخلش را آورده بود، توی حیاط یک درخت گلابی هم بود.
از نرده‌ای هم که زمانی دور چمن کشیده بودند دیگر خبری نبود و مردم راحت با ماشین‌شان صاف تا دم هشتی می‌آمدند. حیاط جلویی زمستان‌ها چاله‌ی گل‌ می‌شد و تابستان‌ها مثل سنگ سخت بود.
جک همیشه به حیاط فحش می‌داد، انگاری زبان می‌فهمد. جک همان مردی بود که سی سال با مادر بزرگم زندگی کرده بود. پدر بزرگم نبود، یک ایتالیایی بود که در یک روز از گرد راه رسید تا قطعه زمینهایی در فلوریدا را بفروشد.
او در سرزمینی که مردم سیب می‌خوردند و حسابی باران می‌آمد، دره‌در می‌رفت و رؤیای پرتقال و آفتاب ابدی می‌فروخت.
جک جلوی خانه‌ی مادربزرگم سبز شد تا تکه زمینی که تا مرکز میامی چهار قدم بیشتر فاصله نداشت به او بفروشد، اما یک هفته نگذشت که ویسکی‌رسان مادربزرگ شد. سی سال همان‌جا ماند و فلوریدا هم بی‌او سر کرد.
جک چشم دیدن حیاط را نداشت چون فکر می‌کرد با او لج است. وقتی سر و کله‌ی جک پیدا شد، یک چمن خوشگل توی حیاط بود،اما جک به حال خود رهایش کرد تا از بین برود. هیچ جوری حاضر نشد آبش بدهد یا مواظبش باشد.
حالا زمین آن‌قدر سفت و سخت شده بود که تابستان‌ها ماشین جک را پنچر می‌کرد. حیاط همیشه میخی، چیزی دم دست داشت تا توی لاستیک ماشین فرو کند، و زمستان‌ها هم وقتی فصل باران می‌شد ماشین همیشه تا سقف توی گل بود.
چمن جزو اموال پدربزرگ، که آخر عمرش را توی تیمارستان گذرانده بود، محسوب می‌شد. مایه‌ی مباهات و دلخوشی‌اش بود و می‌گفتند همه نیرویش را از همین چمن می‌گیرد.
پدر بزرگ من یک نیمچه عارف واشنگتنی بود که در سال 1911 تاریخ دقیق شروع جنگ جهانی اول را پیشگویی کرد: 28 ژوئن 1914 ، اما این دیگر برای او زیاده‌روی بود. خودش قسمتش نشد که از دسترنجش لذتی ببرد، چون سال 1913 مجبور شدند ببرندش و او هفده سال در تیمارستان ایالتی فکر می‌کرد بچه است و هنوز 3 مه 1872 است.
فکر می‌کرد شش سالش است و هوا ابری است و می‌خواهد باران بیاید و مادرش دارد کیک شکلاتی می‌پزد. تا سال 1930 که مرد، برای او هر روز 3 مه 1872 بود. آن کیک شکلاتی هم هفده سال آزگار توی اجاق ماند.
از پدر بزرگم یک عکس مانده بود. من خیلی به او رفته‌ام. تنها فرق‌مان این است که قد من صد و هشتاد بیشتر است و قد او به صد و پنجاه هم نمی‌رسید. عقیده مرموزی داشت که این همه کوتاه بودن، این همه نزدیک بودن به زمین و به چمن، کمکش کرده تا روز شروع جنگ جهانی اول را دقیق پیشگویی کند.
خجالت‌آور بود که جنگ بدون او شروع شد. اگر می‌توانست فقط یک سال دیگر جلوی بچگی‌اش را بگیرد و بی‌خیال آن کیک شکلاتی شود، همه‌ی رؤیاهایش تحقق یافته بود.
روی دیوار خانه مادربزرگ دو تا فرورفتگی بود که هیچ وقت کسی تعمیرشان نمی‌کرد و یکی‌شان این‌طور به وجود آمده بود: پاییز که می‌شد گلابی‌ها روی درخت حیاط می‌‌رسیدند و گلابی‌ها می‌افتادند زمین و می‌گندیدند و زنبورها دسته دسته جمع می‌شدند و روی گلابی‌های گندیده چرخ می‌زدند.
زنبورها در این جریان عادت کردند سالی دو سه بار جک را نیش بزنند و در این کار خیلی هم ابتکار به خرج می‌دادند.
یک بار یک زنبور رفت توی کیف پول جک، و جک مادر مرده هم بی‌خبر از این که چه ناکسی را گذاشته توی جیبش، رفت مغازه تا برای شام چیزی بخرد.
کیفش را در آورد که حساب کند.
صاحب مغازه گفت: «شد 72 سنت.»
جک همان‌طور که سرش را پایین برد و زنبوری را دید که مشغول نیش زدن انگشت کوچکش بود، جواب داد: «آآآآآآآآآآ!»
اولین تورفتگی بزرگ خانه باعث و بانی‌اش باز یک زنبور دیگر بود که در آن پاییز پرگلابی که بازار سهام سقوط کرد، پرواز کرد و فرود آمد روی سیگار برگ جک که داشت با ماشین می‌آمد توی حیاط.
زنبور دوید به طرف ته سیگار و جک تنها کاری که از دستش برآمد این بود که با وحشت چشم‌هایش را لوچ کرد و خیره شد، و بعد زنبور لب بالایی جک را گزید. عکس‌العمل جک هم این بود که بی‌معطلی با ماشین بکوبد به خانه.
بعد از این که جک گذاشتن چمن ضایع شود، حیاط جلویی برای خودش ماجراها گذراند. سال 1932 یک روز جک رفته بود بیرون که برای مادربزرگم چیزی بخرد یا چیزی ببرد یا نمی‌دانم چه کار کند. مادربزرگ هم می‌خواست خمیر مالت کهنه را بریزد دور و از نو مالت خیس کند.
چون جک نبود، مادربزرگ خودش آستین‌ها را زد بالا و لباس کار مخصوص راه‌آهن را که موقع کار کردن دور و بر دستگاه تقطیر تنش می‌کرد، پوشید و خمیرها را ریخت توی فرغون و خالی کرد توی حیاط.
مادربزرگ یک دسته غاز سفید داشت مثل برف، که بیرون خانه می‌پلکیدند و چون از روزی که سر و کله‌ی جک با بساط زمین‌فروشی‌اش در فلوریدا پیدا شده بود، دیگر ماشین را در گاراژ نمی‌گذاشتند، غازها توی گاراژ جا خوش کرده بودند.
جک در کل معتقد بود که اصلاً خوبیت ندارد ماشین‌ها خانه داشته باشند. فکر کنم این را توی کشور قدیمی خودش یاد گرفته بود. در واقع این معمایی بود که جوابش ایتالیایی بود، چون جک موقع حرف زدن از گاراژ فقط ایتالیایی بلغور می‌کرد. درباره‌ی همه‌ی چیزهای دیگر، انگلیسی حرف می‌زد، اما درباره‌ی گاراژ فقط ایتالیایی.
بعد از این که مادربزرگ خمیر مالت را خالی کرد کنار درخت گلابی و برگشت زیرزمین، پای دستگاه تقطیر، همه‌ی غازها جمع شدند دور خمیر و بحث و گفتگو را شروع کردند.
غلط نکنم طرفین مشاجره، دست آخر سر این بحث به توافق متقابل رسیدند، چون که همه با هم شروع کردند به خوردن خمیر مالت. همین طور که خمیرها را می‌خوردند چشم‌شان براق‌تر و براق‌تر می‌شد و به‌به و چه‌چه‌شان بلندتر می‌شد.
بعد از مدتی یکی از غازها سرش را فرو کرد توی خمیر و یادش رفت بیرون بیاورد. غاز دیگر مثل دیوانه‌ها قات‌قات کرد و ب عد سعی کرد یک لنگه پا بایستد و مثل دبلیو. سی. فیلدز ادای لک‌لک‌ها را در بیاورد. یک دقیقه‌ای همان‌طور ماند و بعد از پشت تلپی افتاد روی پرهاید مش.
مادربزرگم وقتی پیدایشان کرد، هر کدام در همان حالتی که افتاده بودند، همان جا دور و بر خمیرها گیر کرده بودند. منظره طوری بود اناری بسته بودندشان به رگبار. ماردبزرگ از اوج آن شکوه اپرایی خود نگاه کرد و فکر کرد از دم مرده‌اند.
واکنش مادربزرگ این بود که دانه دانه پرهاشان را کند و لخت و پتی توی فرغون روی هم ریخت‌شان و برد پایین توی زیرزمین. برای این که سر هیچ کدام‌شان بی‌کلاه نماند مجبور شد پنج راه برود و بیاید.
کنار دستگاه تقطیر همه را مثل هیزم کپه کرد و منتظر جک شد که برگردد و طوری شرشان را بکند که یک غاز بماند برای شام و بقیه را هم در شهر آب کند بلکه چیزکی دست‌شان را بگیرد. وقتی کارش با دستگاه تقطیر تمام شد، رفت بالا چرتی بزند.
تقریباً یک ساعت بود که غازها بیدار شدند، خمار و خراب. هنوز داشتند زور می‌زدند که سرپا شوند که یکهو یکی از غازها دید دیگر پر ندارد. او به بقیه‌ی غازها هم خبر داد که بی‌پر شده‌اند. همه دلخور شدند.
بعد غازها یک دسته‌ای از اعضای ملول و وارفته تشکیل دادند و در یک حرکت اعتراض‌آمیز از زیرزمین زدند بیرون و کنار درخت گلابی جمع شدند و درست در همین موقع بود که جک با ماشین آمد توی حیاط.
وقتی جک غازهای پرکنده را آن جا سرپا دید، احتمالاً خاطره‌ی روزی که زنبور لبش را گزیده بود دوباره یادش آمد، چون بی‌معطلی سیگار برگی را که چپانده بود توی دهنش مثل دیوانه‌ها کشید بیرون و با آخرین قدرت پرت کرد. این کار باعث شد دستش از توی شیشه‌ی جلو رد شود و قیمت این شیرین‌کاری سی و دو تا بخیه بود.
غازها مثل تبلیغات آسپرین‌های آمریکایی عهد بوقی به درد نخور، زیر درخت گلابی ایستادند و زل زدند به جک، و جک برای دومین و آخرین بار در قرن بیستم، با ماشین کوبید به خانه.
***
اولین چیزی که در زندگی یادم می‌آید توی حیاط مادربزرگم اتفاق افتاد. سال 1936 بود یا 1937 . یادم می‌آید مردی، لابد جک، داشت درخت گلابی را می‌برید و بعد رویش حسابی نفت می‌ریخت.
این که آدم ببیند مردی یک درخت ده دوازده‌متری را روی زمین دراز کند و دبه دبه رویش نفت بریزد و بعد آن را در حالی که میوه‌های روی شاخه‌هایش هنوز کال‌اند به آتش بکشد، حتی به عنوان اولین خاطره‌ی زندگی هم عجیب است.
نویسنده: ریچارد براتیگان
مترجم: علی‌رضا طاهری عراقی

از کتاب: «اتوبوس پیر» – نشر مرکز
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

بادِ زمینی

سال‌‌های سال یک داستان‌نویسِ ژاپنی را تحسین می‌کردم و به خواهشِ من، یک نفر این قرار ملاقات را میان من و او آماده کرد. ما الان در یکی از رستوران‌‌های توکیو مشغول غذا خوردن هستیم. داستان‌نویس، یک‌دفعه، دستش را به طرف کیفی که همراهش آورده بود دراز کرد و یک عینک آفتابی از آن بیرون ‌آورد و به چشم زد.
حالا: ما دو نفر روبه‌روی هم نشسته‌ایم و او عینکی آفتابی بر چشم دارد. همه‌ی رستوران دارند ما را نگاه می‌کنند. من جوری رفتار می‌کنم که انگار خیلی طبیعی است که آدم در رستوران عینک آفتابی به چشم بزند، امّا به‌آرامی و بدون عصبانیت این فکر را در او القاء می‌کنم که: لطفاً اون عینک مسخره رو بگذار کنار! 
حتّا یک کلمه هم درباره‌ی این‌که عینک آفتابی به چشم زده به زبان نیاوردم. صورتم هم نشان نمی‌داد که به چی فکر می‌کنم. من خیلی قبولش داشتم. دوست نداشتم موقع شام خوردن آن عینک روی چشمش باشد. فقط فکرم را به او القاء کردم. تقریباً سه دقیقه‌ی بعد او یک‌دفعه، همان‌طور که یک‌دفعه عینک را به چشم زده بود، آن را از چشمش برداشت و گذاشتش داخلِ کیف… خوب شد.
بعد درباره‌ی زلزله‌ی بزرگی که چند روز پیش توی توکیو آمده بود صحبت کرد. گفت یک پسر دارد که یک‌کم عقب‌ماندگی ذهنی دارد و این‌که او سعی کرده به پسرش بفهماند که زلزله چیست تا پسرک بفهمد و نترسد، امّا موفّق نشده است.
پرسیدم: «پسرت می‌دونه که باد چیه؟»
«آره.»
«به‌ش بگو زلزله یک بادی‌یه که از داخل زمین می‌وزه.»
داستان‌نویس ژاپنی از نظر من خوشش آمد.
من خیلی قبولش دارم.
خوشحالم که عینک آفتابی‌اش را کنار گذاشته است.
نویسنده: ریچارد براتیگان
مترجم: محمد میرزاخانی

استودیوی شماره‌ی 54

در هفت سال گذشته هر بار و همیشه که به او زنگ می‌زنم، در منزل است. در هفت سال گذشته شاید هفتاد بار به او زنگ زده ام و در این مدت، او همیشه گوشی تلفن را برداشته است.
تماس‌های تلفنی من با او بی قاعده و به یک معنا از روی تصادف اتفاق می‌افتد. روراست: هر موقع که عشقم بکشد، به او زنگ می‌زنم. انگشتم را که هفت بار روی دگمه‌ی اعداد دستگاه تلفن فشار دهم، از آن سوی خط ناگهان صدای رفیقم را می‌شنوم: الو!
گفت و گوهای تلفنی‌مان زیاد مهم نیست. آنچه که اهمیت دارد این واقعیت است که او همیشه گوشی را برمی دارد. گاهی صبح‌ها و گاهی شب‌ها به او زنگ می‌زنم.
می گوید که می‌رود سر کار. اما می‌پرسم مگر چه مدرکی در تأیید این ادعا در دست هست؟ می‌گوید متأهل است و با این حال من هرگز زن او را به چشم ندیده ام و زن او هرگز در هفت سال گذشته گوشی تلفن را برنداشته است.
امروز بعد از ظهر طرف‌های ساعت یک و ربع به او زنگ زدم. نگفته پیداست که خودش گوشی را برداشت. تلفن فقط یک بار زنگ زده بود. به تدریج به این نتیجه می‌رسم که او از سال 1972 خانه‌نشین است و تنها کار او این است که در خانه‌اش منتظر این باشد که من روزی بهش زنگ بزنم.
نویسنده: ریچارد براتیگان
برگردان: حسین نوش آذر

(از مجموعه‌ی توکیو مونتانا اکسپرس)
منبع: www.dibache.com

سرجوخه

روزگاری‌ دلم‌ می‌خواست‌ ژنرال‌ شوم. سالهای‌ اول‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ که‌ درتاکوما به‌ مدرسه‌ ابتدایی‌ می‌رفتم، بسیج‌ عمومی‌بازیافت کاغذ راه‌ انداخته‌ بودند که‌ همه‌ چیزش‌ به‌ ارتش‌ شباهت‌ داشت.
خیلی‌ جالب‌ بود و کارها را اینطور تقسیم‌ کرده‌ بودند: اگر بیست‌ و پنج‌ کیلو کاغذ تحویل‌ می‌دادی‌ سرباز می‌شدی، با حدود سی‌ و پنج‌ کیلو کاغذ سرجوخه. پنجاه‌ کیلو کاغذ به‌ نوار سرگروهبانی‌ ختم‌ می‌شد. هر چه‌ وزن‌ کاغذ بالا می‌رفت‌ درجه‌ اعطایی‌ ارتقا می‌یافت، تا آنکه‌ به‌ ژنرالی‌ می‌رسید. …

گمانم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ یک‌ تن‌ کاغذ لازم‌ بود نمی‌دانم‌ شاید هم‌ نیم‌ تن. مقدارش‌ را دقیقاً‌ نمی‌دانم‌ اما اول‌ کار جمع‌ کردن‌ کاغذ لازم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ سخت‌ به‌ نظر نمی‌رسید.
از کاغذهای‌ ولوی‌ زیر دست‌ و پا شروع‌ کردم. همه‌اش‌ شد یکی‌ دو کیلو. راستش‌  ناامید شدم. نمی‌دانم‌ از کجا به‌ سرم‌ زده‌ بود که‌ خانه‌ پر از کاغذ است. تصور می‌کردم‌ که‌ کاغذ همه‌ جا ریخته. خیلی‌ تعجب‌ کردم‌ که‌ کاغذ هم‌ می‌تواند آدم‌ را گول‌ بزند.
کم‌ نیاوردم‌ و اجازه‌ ندادم‌ این‌ موضوع‌ مرا از پادرآورد. همه‌ توانم‌ را جمع‌ کردم‌ و خانه‌ به‌ خانه‌ راه‌ افتادم‌ و دنبال‌ کاغذ گشتم‌ و از این‌ و آن‌ می‌پرسیدم‌ اگر کاغذ باطله‌ و اضافه‌ دارند بدهند که‌ توی‌ بسیج‌ کاغذ شرکت‌ کنند تا ما جنگ‌ را ببریم‌ و نیروی‌ دشمن‌ را مضمحل‌ کنیم.
پیرزنی‌ به‌ حرف‌های‌ من‌ با دقت‌ گوش‌ داد بعد یک‌ نسخه‌ از مجله‌ لایف‌ را که‌ تازه‌ تمام‌ کرده‌ بود به‌ من‌ داد. در را بست‌ و من‌ پشت‌ در مات‌ و مبهوت‌ مجله‌ را در دست‌ گرفته‌ بودم‌ و آن‌ را نگاه‌ می‌کردم. مجله‌ هنوز گرم‌ بود.
خانه‌ بغلی‌ کاغذی‌ نداشت‌ که‌ بدهد دریغ‌ از یک‌ پاکت‌ پستی‌ باطله. آخر بچه‌ دیگری‌ قبل‌ از من‌ جنبیده‌ بود. توی‌ خانه‌ بعدی‌ کسی‌ نبود.
خوب‌ یک‌ هفته‌ همین‌طور گذشت. در به‌ در، خانه‌ به‌ خانه، کوچه‌ به‌ کوچه‌ و کو به‌ کو رفتم‌ و سرانجام‌ آنقدر کاغذ جمع‌ کردم‌ که‌ درجه‌ سربازی‌ به‌ من‌ دادند.
نوار کشکی‌ سربازی‌ را انداختم‌ ته‌ جیبم‌ و به‌ خانه‌ رفتم. گندش‌ بزند. توی‌ محل‌ کلی‌ افسر و ستوان‌ و سروان‌ داشتیم. خجالت می کشیدم آن‌ نوار لعنتی‌ را به‌ لباسم‌ بدوزم. باید هر روز جلو‌ آن‌ بچه‌ها پا جفت‌ می‌کردم. نوار را انداختم‌ ته‌ کشو گنجه‌ لباس‌ و جورابهایم‌ را ریختم‌ روی‌ آن.
چند روز بعد را با دلخوری‌ و آزردگی‌ دنبال‌ کاغذ گشتم‌ و بختم‌ گفت‌ که‌ یک‌ بسته‌ کولیرز از زیرزمین‌ یکی‌ پیدا شد. همین‌ بسته‌ کافی‌ بود که‌ به‌ درجه‌ سرجوخگی‌ ارتقا پیدا کنم. البته‌ درجه‌های‌ سرجوخگی‌ هم‌ رفت‌ زیر جورابها بغل‌ دست‌ درجه‌های‌ سربازی.
بچه‌هایی‌ که‌ بهترین‌ لباس‌ها را می‌پوشیدند و کلی‌ پول‌ توجیبی‌ داشتند و هر روز ناهار گرم‌ می‌خوردند به‌ درجه‌ ژنرالی‌ رسیده‌ بودند.
آنها می‌دانستند کجا کلی‌ مجله‌ هست‌ و پدر و مادرشان‌ ماشین‌ داشتند. شق‌ و رق‌ قیافه‌ می‌گرفتند و سینه‌ سپر می‌کردند و توی‌ زمین‌ بازی‌ مانور می‌دادند و درجه‌هاشان‌ را به‌ رخ‌ این‌ و آن‌ می‌کشیدند. موقع‌ راه‌ رفتن‌ هم‌ مثل‌ صاحب‌ منصب‌ها راه‌ می‌رفتند.
دیری‌ نگذشت‌ که‌ به‌ شغل‌ باشکوه‌ نظامی‌گری‌ خاتمه‌ دادم. یعنی‌ روز بعدش. از شیفتگی‌ کاغذ رها شدم‌ و به‌ جایی‌ رسیدم‌ که‌ در آن‌ شکست‌ چک‌ برگشتی‌ یا سابقه‌ بد مالی‌ و بدحسابی‌ بود یا نامه‌ فدایت‌ شوم‌ که‌ ماجرایی‌ عشقی‌ را مختومه‌ می‌کرد با تمام‌ کلماتی‌ که‌ وقتی‌ طرح‌ می‌شد مردم‌ را می‌آزرد.

نویسنده: ریچارد براتیگان
مترجم: اسدالله امرایی

برگرفته از: تارنمای جن و پری

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.