داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

پدر

نوزاد توی سبدش کنار تخت بود؛ شبکلاه و لباس خواب سفید پوشیده بود. سبد را تازه رنگ زده بودند و دورش روبان‮های آبی روشن بسته بودند و تویش دورتادور پتوی آبی گذاشته بودند. سه خواهر کوچولو و مادر که تازه از جا بلند شده بود و هنوز حالش به جا نیامده بود و مادربزرگ همگی دور بچه ایستاده بودند و تماشایش می‮کردند که چه‮طور خیره نگاه می‮کند و گاهی مشت بسته‮اش را به دهانش می‮برد. نه لبخند می‮زد و نه می‮خندید، اما گاه‮به‮گاه پلک می‮زد و وقتی یکی از دخترها چانه‮اش را ناز می‮کرد زبانش را از لای لب‮هایش بیرون می‮داد و تو می‮برد.
پدر توی آشپزخانه بود و می‮توانست صدایشان را بشنود که با بچه بازی می‮کنند.
فیلیس گفت: کدام‮مان را دوست داری، نی‮نی؟ و چانه‮اش را قلقلک داد.
فیلیس گفت: همه‮مان را دوست دارد، اما از همه بیشتر بابا را دوست دارد چون بابا هم پسر است!
مادربزرگ بر لبه تخت نشست و گفت: دست‮های کوچولوش رو نگاه کن! چه تپل است. وای، انگشت‮های کوچولوش را ببین! درست مثل مامانش.
مادر گفت: چقدر نازه! چه سرحال و سالمه، بچه کوچولوی خودم. و خم شد و پیشانی بچه را بوسید و پتوی روی دستش را ناز کرد. ما هم دوستش داریم.
آلیس جیغ زد: اما به کی رفته؟ شبیه کی شده؟ و همگی به سبد نزدیک‮تر شدند تا ببینند بچه به کی رفته.
کارول گفت: چشم‮هاش قشنگ است.
فیلیس گفت: چشم همه بچه‮های کوچولو قشنگ است.
مادربزرگ گفت: لب‮هاش به پدربزرگش رفته. لب‮هاش را نگاه کنید.
مادر گفت: نمی‮دانم… گمان نکنم.
آلیس جیغ زد: دماغش! دماغش!
مادر پرسید: دماغش مگر چه‮طور است؟
دختر جواب داد: شبیه دماغ یکی است.
مادر گفت: نه، نمی‮دانم. گمان نکنم.
مادربزرگ زیر لب گفت: لب‮هاش… دست بچه را از زیر پتو درآورد و انگشت‮هاش را از هم باز کرد، گفت: اما انگشت‮های کوچولوش… به کی رفته؟
فیلیس گفت: شبیه هیشکی نیست. و همگی باز به سبد نزدیک‮تر شدند.
کارول گفت: من می‮دانم! من می‮دانم! به بابا رفته! بعد دقیق‮تر به بچه نگاه کردند.
فیلیس گفت: ولی آخر بابا به کی رفته؟
آلیس تکرار کرد: بابا به کی رفته؟ و همگی یک دفعه برگشتند و به آشپزخانه نگاه کردند که پدر در آن پشت به میز نشسته و پشتش به آن‮ها بود.
فیلیس گفت: خوب، هیشکی! و کمی‮گریه کرد.
مادربزرگ گفت: هیس و رویش را برگرداند و باز به بچه نگاه کرد.
آلیس گفت: بابا به هیشکی نرفته!
فیلیس، در حالی که چشم‮هایش را با یکی از روبان‮ها پاک می‮کرد، گفت: اما باید به یکی رفته باشد. و همه به‮جز مادربزرگ به پدر نگاه کردند که پشت میز نشسته بود.
پدر روی صندلی چرخیده بود و صورتش سفید بود و بدون حالت.
نویسنده: ریموند کارور (Raymond Carver)
مترجم: فرزانه طاهری

از کتاب: «کلیسای جامع و چند داستان دیگر» – نشر نیلوفر
حروف‮چین: فریبا حاج‮دایی

ویراستاری یا بازنویسی داستانی از ریموند کارور
وستم مل مک‌گینیس، پزشک متخصص قلب، داشت حرف می‌زد. مل مک‌گینیس متخصص قلب است و همین است که گاهی این حق را به او می‌دهد. {بستن بند از ویراستار}
چهار نفری در خانه‌اش دور میز آشپزخانه نشسته بودیم و جین می‌نوشیدیم. بعدازظهر شنبه بود. آفتاب از پنجره‌ی بزرگ پشت ظرف‌شویی می‌تابید و آشپزخانه را پر کرده بود. من بودم و مل و زن دومش ترزا- که بهش تری می‌گفتیم- و زن من لورا. آن زمان ما در آلبوکرک زندگی می‌کردیم ولی همگی اهل جاهای دیگر بودیم. {بستن بند از ویراستار}
یک سطل یخ رو میز بود. جین و تونیک پی درپی دور می‌گشت و حرفمان یک جوری به موضوع عشق کشید. مل می‌گفت عشق حقیقی فقط عشق روحانی است و نه چیزی کمتر. گفت وقتی جوان بوده مدتی در آموزشگاه پرورش کشیش بوده و بعد درآمده و رفته دانش‌کده‌ی پزشکی، و همان وقت کلیسا را هم ول کرده، اما گفت هنوز فکروذکرش دنبال همان سال‌های آموزشگاه کشیشی است که خوش‌ترین دوره‌ی زندگیش بوده.
تری گفت مردی که پیش از مل باهاش زندگی می‌کرده آن‌قدر دوستش داشته که می خواسته کلکش را بکند. تری که این را گفت مل خندید و اخم کرد. تری نگاهش کرد. آن‌وقت تری گفت : «یک شب حسابی کتکم زد، آخرین شبی که با هم زندگی کردیم. قوزک پایم را گرفته بود و مرا دور اتاق نشیمن می‌کشید و یک‌بند می‌گفت: " دوستت دارم، نمی‌بینی؟ دوستت دارم پتیاره." همان‌طور مرا دور اتاق نشیمن می کشید. سرم هی به این‌ور و آن‌ور می‌خورد.»
تری دور تا دور میز به ماها نگاه کرد و آن‌وقت چشم دوخت به دست‌هایش که دور گیلاسش بود. «شما با هم‌چین عشقی چه می‌کنید؟»{بستن بند از ویراستار}
زن لاغر استخوانی خوش‌ سر و سیمایی بود با چشم‌های تیره و موی قهوه‌ای که تا پشتش می‌ریخت. گردن‌بند فیروزه و گوشواره‌های بلند آویزدار را دوست داشت. پانزده سال از مل جوان‌تر بود، از دوره‌های بی‌اشتهایی رنج برده بود، و آخرهای دهه‌ی شصت پیش از آن‌که برود آموزشگاه پرستاری، درس و مشق را ول کرده و به قول خودش خیابان‌گرد شده بود. مل گاهی با خون گرمی بهش می‌گفت «هیپی من.» مل گفت: «خداوندا! الاغ نباش، خودت هم خوب می‌دانی که این عشق نیست. شما نمی‌دانم بهش چه می‌گویید، ولی مطمئنم عشق نمی‌گویید، من که می گویم دیوانگی است، ولی هر کوفتی باشد اصلا و ابدا عشق نیست.»
تری گفت: «تو هرچه می‌خواهی بگو ولی من می‌دانم که او عاشقم بود عشق بود، می‌دانم که بود. شاید به نظر تو احمقانه بیاید ولی باز هم راست است. هر آدمی یک جور است مل، آره، شاید هم گاهی خل‌بازی درآورده باشد، خب، ولی مرا دوست داشت، شاید با رویه ی خودش، ولی عاشقم بود. توش عشق بود مل حرف مرا بفهم نگو که نبود.»
مل نفس‌اش را بیرون داد، گیلاسش را گرفت و رو کرد به من و لورا: «او مردک شاخ و شانه می‌کشید که مرا هم می‌کشد. » ته لیوانش را انداخت بالا و دست برد طرف شیشه‌ی جین. «تری آدم رمانتیکی است، تری از آن‌هایی است که می‌گویند کتکم بزن تا بدانم دوستم داری. آهای تری این‌جوری نگاه نکن عزیز!» مل از آن سر میز دست دراز کرد و گونه‌ی تری را با انگشت ناز کرد و بهش پوزخند زد.
تری گفت: «حالا که توسری را زده می‌خواهد ماستمالی کند.» این را بی‌لبخند گفت.
مل گفت: «چی را ماستمالی کنم؟ چی هست که بخواهم ماستمالی کنم؟ چیزی را که می‌دانم خب می دانم دیگر. همین است که هست.»
تری گفت: «اگر ماستمالی نیست پس چیست؟ اصلاَ چی شد که حرفمان به این‌جا کشید؟ » تری گفت و گیلاسش را برداشت و از آن نوشید. «مل همیشه عشق فکرهای خودش را دارد. نه عزیزم؟» آن وقت لبخند زد، و من فکر کردم دیگر سروته قضیه هم آمده.
«من فقط دارم می‌گویم که رفتار اد را نمی‌توانم عشق بدانم، سروتهش همین است عزیزم.»
مل رو به من و لورا کرد و گفت: «شما چی بچه‌ها؟ به نظرتان این به عشق می رود؟»
من شانه بالا انداختم گفتم «از من نباید بپرسی. من که این مرد را هیچ نمی‌شناختم، فقط اسمش همین‌جوری به گوشم خورده، اد. نمی‌توانم نظر بدهم. آدم باید همه ریزه‌کاری‌ها را بداند. هم‌چه چیزی تو قوطی عطاری من پیدا نمی‌شود. اصلاَ کو کسی که بتواند چیزی بگوید؟ آدم هزار جور می‌تواند مهر و محبت خودش را نشان بدهد. این‌جوریش به کار من یکی نمی خورد. ولی فکر می‌کنم مل، تو داری می‌گویی عشق یک چیز مطلق است.»
مل گفت: «آن‌جور عشقی که من ازش حرف می‌زنم، آن‌جور عشقی که من می‌گویم، آدم را وادار نمی کند که بخواهد کسی را بکشد.»
لورا، لورای ملیح و بزرگوار من، نرم‌نرم گفت: «من چیزی از اد نمی‌دانم ، یا از آن حال وهوا، ولی کیست که بتواند درباره‌ی حال وهوای دیگران بد و خوب بکند؟ اما تری، من نمی‌دانستم او دست بزن هم دارد.»
پشت دست لورا را ناز کردم. لبخند زودگذری به من زد و دوباره برگشت خیره‌ شد به تری. دست لورا را بلند کردم. دستش تو دستم گرم بود، با ناخن‌های سوهان‌کشیده و خوب مانیکور‌شده. انگشتم را مثل دست‌بند دور مچ لّخت او انداختم و نگهش داشتم.
تری گفت: «وقتی ولش کردم مرگ‌موش خورد.» تری دست‌هایش را دور بازوهای خودش چفت کرد. «بردندش بیمارستان سانتافه جایی که ما آن موقع زندگی می‌کردیم، تقریباَ ده مایل دورتر. آن‌جا جانش را نجات دادند و ولی لثه‌هایش وارفت درب‌وداغان شد، یعنی از روی دندان‌ها ورآمد. بعد از آن دندان‌هایش مثل نیش زده بود بیرون، خداوندا!»
تری یک دقیقه ساکت ماند، آن‌وقت بازوهایش را ول کرد و گیلاسش را برداشت.
لورا گفت: «مردم چه کارها که نمی‌کنند. من دلم برایش می‌سوزد و فکرش را هم نمی‌کنم که مثل او باشم. حالا کجاست؟»
مل گفت: «حالا دیگر کاری نمی‌تواند بکند. دیگر مرده.» {بستن بند از ویراستار}
مل نعلبکی لیموترش را داد به من. یک برش لیمو برداشتم و چلاندم تو مشروبم و یخ را با انگشت هم‌زدم.
تری گفت: «تازه از این هم بدتر است. یک گلوله درکرد تو دهن خودش. ولی باز هم خراب کرد. بیچاره اد.» تری سرش را تکان‌تکان داد.
مل گفت: «چه بیچاره‌ای؟ بابا خطرناک بود.» {بستن بند از ویراستار}
مل چهل‌وپنج ساله بود، قد بلند و لق‌لقو با موهای نرم تاب‌دار وپر چین وشکن که داشت خاکستری می‌شد. صورت و دستش در بازی تنیس قهوه‌ای شده بود. وقتی هوشیار بود ادا و اطوار و تمام کارهایش قاطعانه و خیلی از روی خاطرجمعی بود.
تری گفت: «عاشقم بود مل، این را قبول کن از من. چیزی که ازت می‌خواهم فقط همین است. او مرا آن‌طور که تو دوست داری دوست نداشت، هم‌چه چیزی نمی‌گویم ولی دوستم داشت. تو می‌توانی این را از من قبول کنی. نمی‌توانی؟ این که خواهش بزرگی نیست.»  
من پرسیدم گفتم: «منظورت چی بود که گفتی خراب کرد؟» {بستن بند از ویراستار}
لورا لیوان به‌دست دولا شد، آرنج‌هایش را گذاشت رو میز و گیلاسش را دودستی نگه داشت. نگاه کرد به مل و بعد به تری و با سر و روی بی شیله پیله اش همان‌طور گیج و ویج ماند، گویی شاخ درآورده باشد که چنین چیزهایی برای کسانی پیش بیاید که آدم اینقدر بشناسدشان باهاشان نزدیک باشد. {بستن بند از ویراستار}
مل مشروبش را تمام کرد.
دوباره گفتم: «اگر خودش را کشته دیگر چطور می‌تواند خرابش کرده باشد؟»
مل گفت: «الآن می‌گویم چی شد. هفت‌تیر بیست‌ودو‌اش را که واسه تهدید من و تری خریده بود برداشت. اوه، جدی می‌گویم، مردک همیشه تهدید می‌کرد که از آن استفاده می‌کند. باید بودید می‌دیدید آن روزها زندگی ما چطوری بود. مثل فراری‌ها. تا جایی که من خودم یک اسلحه خریدم، منی که فکر می‌کردم آدم خشنی نیستم. باورتان می‌شود؟ آدمی مثل من؟ ولی من این کار را کردم. واسه دفاع از خودم اسلحه یکی خریدم و گذاشتم تو داشبرد ماشین. می‌دانید که گاهی‌وقت‌ها ناچار بودم نیمه‌شب از آپارتمان بزنم بیرون و بروم بیمارستان، می‌دانید؟ آن زمان هنوز من و تری ازدواج نکرده بودیم. زن اولم خانه و بچه‌ها و سگ و همه چیز را برداشته بود و من و تری تو این آپارتمان زندگی می‌کردیم، همین جا. گاهی، همین‌طور که می‌گویم، نصف شب بهم تلفن می‌شد، و ناچار می‌شدم ساعت دو یا سه روانه‌ی بیمارستان شوم. پارکینگ تاریک بود و من هنوز به ماشینم نرسیده خیس عرق می‌شدم. هیچ‌وقت نمی‌دانستم همین الآن از لای بوته‌ها یا پشت ماشین‌ها درمی‌آید و تیراندازی می‌کند یا نه. منظورم این است که او مردکه دیوانه بود. ازش برمی‌آمد که تو ماشینم بمب بگذارد یا هر غلط دیگری بکند. کارش این بود که وقت و بی‌وقت تلفن بزند به پیغام‌‌گیرم و بگوید لازم است با دکتر صحبت کند، و وقتی گوشی را برمی‌داشتم می‌گفت: " مادرقحبه روزهای آخر عمرت است." و هم‌چه چیزهایی. ترسناک بود؛ بهتان بگویم.»
تری گفت: «ولی من هنوز دلم برایش می‌سوزد.» مشروبش را مزه‌مزه کرد و زل زد به مل. مل هم زل زد به او.
لورا گفت: «عین کابوس است. به خودش که تیر زد بعدش چی شد؟» {بستن بند از ویراستار}
لورا منشی حقوقی است. ما در یک مأموریت کاری آشنا شدیم. خیلی آدم دوروبرمان بود ولی ما با هم گپی زدیم و من دعوتش کردم به ناهار و تا بیاییم بفهمیم کار به عشق و عاشقی کشید. سی‌وپنج سالش است و سه سال از من کوچک‌تر است. هم عاشق یک‌دیگریم و هم از یک‌دیگر خوشمان می‌آید و از با هم بودن کیف می‌کنیم. با او سرکردن راحت است.
لورا دوباره پرسید: «آن وقت چی شد؟»
مل یک دقیقه صبر کرد و گیلاس را تو دستش چرخاند. آن‌وقت گفت: «تو اتاقش شلیک کرد تو دهن خودش. یک نفر صدا را شنید و به مدیر ساختمان خبر داد. با شاه‌کلید رفتند تو و دیدند چه خبر است و آمبولانس خبر کردند. از قضا من آن‌جا بودم که آوردندش بخش اورژانس، برای یک مریض دیگر آن‌جا بودم. هنوز زنده بود ولی گذشته بود که کسی بتواند کاری برایش بکند. کار از کار گذشته بود. مردک تا سه روز دیگر هم زنده بود. ولی جدی جدی می‌گویم، کله‌اش شده بود دو برابر کله‌ی آدم. هیچ‌وقت همچه چیزی ندیده بودم و می خواهم هیچ‌وقت هم نبینم. تری وقتی خبردار شد می‌خواست برود پیشش بماند. سر همین دعوامان شد. من فکر می‌کردم نباید بخواهد او را با آن حال ببیند. فکر می‌کردم نباید او را ببیند و هنوز هم همین فکر را می‌کنم.»
لورا گفت: «دعوا را کی برد؟»
تری گفت: «وقتی مرد من تو اتاق پیشش بودم. اصلاَ به‌هوش نیامد و امیدی هم نبود. هیچ‌وقت از آن وضع درنیامد. اما من پیشش نشستم. کس دیگری را نداشت.»
مل گفت: «آدم خطرناکی بود. تو اگر به این می‌گویی عشق، پیشکش خودت.»
تری گفت: «بله که عشق است. البته به چشم بیشتر مردم چیز عوضی ای است. ولی او دلش می‌خواست برایش بمیرد و برایش هم مرد.»
مل گفت: «به جهنم خدا قسم که من این را عشق نمی‌گویم. منظورم این است که کسی نمی‌داند برای چه این کار را کرد. کسی نمی‌داند او به خاطر چی مرد. من زیاد خودکشی‌ دیده‌ام و نمی‌توانم بگویم که هیچکدام از نزدیکانشان خاطرجمع می‌دانسته کسی باشد که بداند آن‌ها واسه چی این کار را کرده‌اند. اگر هم کسی ادعایی کرده باشد، خب من خبر ندارم.» {بستن بند از ویراستار}
مل دست‌هایش را گذاشت پس گردنش و صندلیش را رو پایه‌های عقبی بلند کرد و صندلیش را به عقب یک‌وری کرد. «من این‌جور عشق را خوش ندارم. اگر عشق این است، پیشکش خودت.»
یک دقیقه‌ گذشت و تری گفت: «ترس ما را برداشته بود. مل که برداشت وصیت‌نامه هم نوشت و یک نامه هم فرستاد برای برادرش که در کالیفرنیا جزو کلاه‌سبزها بود. به برادرش گفت اگر یک‌‌وقت بی‌سروصدا طوریش بشود، خیلی بی‌سروصدا هم نه، دنبال کی باید بگردند.» تری سرش را تکان‌تکان داد و تازه خنده‌اش گرفت. {بستن بند از ویراستار}
تری یک قلپ از گیلاسش خورد. گفت: «ولی مل راست می‌گوید. ما راستی راستی یک خرده مثل فراری‌ها زندگی می‌کردیم. بی‌بروبرگرد از او ترسیده بودیم. مل ترسیده بود، نه عزیزم؟ من حتی یک‌بار زنگ زدم به پلیس ولی کاری از دستشان برنمی‌آمد. گفتند تا وقتی که بلایی سر مل نیاورده کاری با اد نمی‌توانند بکنند. نه می‌توانستند بازداشتش کنند نه هیچ کار دیگری. گفتند تا وقتی اد دست به کاری نزده، نمی‌توانند کاریش داشته باشند. خنده‌دار نیست؟»
تری ته شیشه‌ی جین را تو گیلاسش ریخت و بطری را تکان‌تکان داد سروته کرد. مل از پشت میز پا شد رفت سراغ گنجه و یک شیشه‌ی جین دیگر کشید بیرون.
لورا گفت: «خب، من و نیک عاشق هم هستیم، نیستیم نیک؟ می‌دانیم عشق چه جور چیزی است. یعنی برای خودمان.» لورا گفت و زانویش را مالید به زانوی من. «حالا تو باید یک چیزی بگویی.» لورا با لبخند پر و پیمانی رو به من کرد. «فکر می‌کنم ما واقعاَ خوب با هم سر می‌کنیم، ما دوست داریم همه کارها را با هم انجام بدهیم، هنوزش هم دست رو هم بلند نکرده‌ایم. شکر خدا. بزنم به تخته. می‌خواهم بگویم حسابی راضی و خوشحالیم. فکر کنم باید قدر نعمت‌هایمان را بدانیم.»
به جای جواب دست لورا را بلند کردم و با فخرفروشی بردم طرف لب‌هایم. با ماچ کردن دستش نمایش پروپیمانی کارسازی کردم. همه حال کردند. {بستن بند از ویراستار}
گفتم: «ما خوش‌بختیم.»  
تری گفت: «آهای آهای، دست بردارید بابا. حالم را خراب می‌کنید. هنوز ماه‌عسل‌تان تمام نشده. واسه همین است که می‌توانید این‌جوری باشید. محض خاطر خدا. برای این‌که سر هم داد بکشید هنوز بچه‌اید. یک کم صبر کنید. چند وقت است که با همید؟ چقدر؟ یک سال؟ بیشتر؟»
لورا، هنوز خندان و گل‌انداخته ، گفت: «دارد می‌رود تو یک سال‌ونیم.»
تری دوباره گفت: «خب حالا هنوز شما تو ماه‌عسلید. یک‌ کم صبر داشته باشید.»
مشروبش را در دست گرفت و زل زد به لورا. {بستن بند از ویراستار}
تری گفت: «همه‌اش فقط شوخی است.»
مل جین را باز کرده بود و دور میز می‌گشت. {بستن بند از ویراستار}
«تری تو را به مسیح نباید این‌طور حرف بزنی، جدی هم اگر نباشد، حتی اگر شوخی باشد. شگون ندارد.»
«بفرمایید بچه‌ها. بنوشیم به سلامتی. من می‌گویم بزنیم به سلامتی عشق، عشق حقیقی.»
گیلاس‌هایمان را زدیم به هم.
گفتیم: «به سلامتی عشق.»
بیرون ساختمان، در حیاط پشتی، یکی از سگ‌ها بنا گذاشت به عوعو. برگ‌های درخت کبوده‌ای[1] که خم شده بود دم پنجره در نسیم می‌لرزیدند می‌زدند پشت شیشه‌ها. آفتاب بعدازظهر طوری تو اتاق افتاده بود که انگار کس دیگری بجز ما هم آنجاست. ناگهان یک حال‌وهوای سبک‌باری و بلند‌نظری دور میز درست شد، حال وهوای دوستی و آسودگی. روشنایی همه جا گیر سبک‌باری و بلند‌نظری. هر جای دیگری هم اگر می‌بودیم همین‌طور بود، یک جای افسون‌کننده. دوباره گیلاس‌ها را بلند کردیم و مثل بچه‌هایی که یک‌باره هم‌رأی شده باشند سر چیز ممنوعه‌ای هم‌رأی شده باشند به هم‌دیگر لبخند‌های دندان‌نما زدیم.
بالاخره مل آن افسون را شکست و مل گفت: «من بهتان می‌گویم عشق حقیقی چیست. یعنی نمونه‌ی خوبی از آن نشانتان می‌دهم. آن‌وقت دیگر خود دانید.» باز هم کمی جین ریخت تو گیلاسش. یک حبه یخ و یک تکه برش لیمو در آن انداخت. ما مشروبمان را می‌چشیدیم و منتظر بودیم. من و لورا باز زانویمان را به‌هم مالیدیم. دستم را گذاشتم روی ران گرم او و همان‌جا نگه داشتم.
مل گفت: «تک‌تک ما درباره‌ی عشق چی می‌دانیم؟ چیزی که دارم می‌گویم تا درجه ای همان منظور اصلیم هم هست، اگر مرا برای گفتنش ببخشید، ولی به گمانم همه‌ی ما در عشق تازه‌کارهای نتراشیده نخراشیده ای هستیم. می‌گوییم هم‌دیگر را دوست داریم و راست‌راستی هم داریم، شک ندارم. ما همدیگر را دوست داریم و خیلی هم دوست داریم، همه‌مان. من تری را دوست دارم و تری هم مرا دوست دارد و شما دو تا هم همین‌طور. حالا می‌دانید چه جور عشقی را می گویم. عشق جنسی جسمانی، کشش به طرف آن یکی، همراه آدم، و همین‌طور این عشق‌های ساده‌ی روزمره، عشق به وجود دیگری، عشق به با او بودن، چیزهای کوچکی که عشق روزمره را می‌سازند. انگیزه‌ای که آدم را به طرف یک نفر بخصوصی می‌کشاند، و همین‌طور عشق به وجود آن یکی، به اصطلاح جوهرش و ذاتش. عشق رخت‌خوابی، و خب، بگوییم عشق سوزناک، توجه هرروزه به دیگری. ولی گاهی که می بینم لابد زن اولم را هم دوست می‌داشته‌ام و می‌خواهم این را هم بیاورم تو کار، آن‌وقت ناجور می‌شود. اما دوستش داشتم، می‌دانم که داشتم، پس پیش از آن‌که شما بتوانید چیزی بگویید، خودم حدسش را می زنم گمان می کنم که اگر اینجوری نگاه کنیم من هم مثل تری هستم، تری و اد.»
یک دقیقه فکر کرد و ادامه داد: «زمانی بود که خیال می‌کردم زن اولم را از خود زندگی هم بیشتر دوست دارم و بچه‌ها مال هردومان هستند. ولی الآن نمی‌خواهم سر به تنش باشد. راستی راستی نمی‌خواهم. این یک رقمش را چه می‌گویید؟ چه آمد بر سر آن عشق؟ آیا آن عشق بیخودی از رو تخته‌سیاه پاک شد انگار که هیچ‌وقت نوشته نشده بوده، هیچ‌وقت پیش نیامده بوده ؟ چیزی که می‌خواهم بدانم این است که چه بر سر آن عشق آمد. کاش کسی می‌توانست بگوید. حالا اد را داریم، خیلی خب برگردیم به اد. آن‌قدر تری را دوست دارد که سعی می کند بکشدش و دست‌آخر هم کار را با کشتن خودش تمام می‌کند.» مل از حرف‌زدن دست کشید و سرش را تکان‌تکان داد گیلاسش را سر کشید. «شما دوتا هجده ماه است با همید و عاشق هم هستید. از سر تا پاتان پیداست. راستی‌راستی تو تب‌وتاب این عشق هستید. ولی هردوتان پیش از دیدن هم‌دیگر کسی دیگری را دوست داشته‌اید. هردوتان پیش از آن ازدواج کرده بودید درست مثل ما و حتی شاید هردوتان کس دیگری را پیش از ازدواج اولتان هم دوست داشته‌اید. من و تری پنج سال است با همیم و چهار سال است ازدواج کرده‌ایم. و چیزی که وحشتناک است، چیزی که وحشتناک است، و چیزی که خوب هم هست، می‌شود گفت فیض نجات‌بخش، این که اگر بلایی سر یک کداممان بیاید – ببخشید که می‌گویم- ولی اگر فردا بلایی سر یکی‌مان بیاید، فکر کنم آن یکی، شریک نفر دیگر، یک چند وقتی سوگواری می‌کند غصه می‌خورد ، می‌دانید، ولی آن‌وقت آن‌که مانده می‌رود دوباره عاشق می‌شود، زود زود یک نفر دیگر را پیدا می‌کند. سر تا پای این عشق که حرفش را می‌زنیم، یا حضرت مسیح، این را چه جوری می‌توانید تو کله تان جا بدهید؟ می‌شود تنها یک خاطره یا شاید از خاطره هم کمتر. شاید باید هم این‌طوری باشد اما آیا من در اشتباهم؟ پاک از مرحله پرتم؟ من می‌دانم این چیزی است که برایمان پیش خواهد آمد، برای من و تری هر چقدر هم که یک‌دیگر را دوست داشته باشیم. برای هرکدام از ماها. من شاهرگ گردنم را برایش می‌دهم. همه‌ی ما یک جوری این را ثابت کرده‌ایم. برای این‌که می‌خواهم اگر در اشتباهم روشنم کنید. می‌خواهم بفهمم. یعنی که من چیزی نمی‌دانم، و اولین کسی هستم که این را می‌پذیرم.»
تری گفت: «تو را به خدا مل. این‌ها چرند وپرندهای ملال‌آوری هستند. خیلی ملال‌آور می‌شود، هرچقدر هم که فکر کنی راست است باز هم ملال‌آور است.» او دست دراز کرد و بالای مچ مل را گرفت: «داری مست می‌شوی مل؟ عزیزم؟ تو مستی؟»
مل گفت: «عزیزم من فقط دارم حرف می‌زنم. خب؟ واسه گفتن چیزی که در سرم تو فکرم هست که نباید مست باشم، باید مست باشم؟ من مست نیستم. یعنی می‌گویم ما داریم همگی فقط گپ می زنیم. خب؟» آن وقت صدایش عوض شد: «ولی اگر بخواهم مست کنم، می‌کنم، گور پدرش، من امروز هر کار دلم بخواهد می‌کنم.» مل زل زد به تری.
تری گفت: «عزیزم قربانت برم من که چیزی نگفتم.» {بستن بند از ویراستار}
و گیلاسش را برداشت.
مل گفت: «من امروز کشیک نیستم. یادت باشد. کشیک نیستم. امروز هر کار دلم بخواهد می‌توانم بکنم. فقط خسته‌ام. همین.»
لورا گفت: «مل ما تو را دوست داریم.»
مل به لورا نگاه کرد نگاهش کرد. گویی برای یک دم نمی توانست او را به‌جا بیاورد. انگار نه انگار که او همان زن باشد. لورا هم‌چنان با لبخند نگاهش می‌کرد. گونه‌هایش گل انداخته بود و آفتاب چشمش را می‌زد و ناچار بود پلک‌هایش را برای دیدن مل تنگ کند. مل آرام‌تر شد.
مل گفت: «من هم تو را دوست دارم لورا، همین‌طور تو نیک. تو را هم دوست دارم. یک چیزی را می‌دانید؟ برایتان بگویم، شما بچه‌ها شما یارهای جون جونی ما هستید.» {بستن بند از ویراستار}
گیلاسش را برداشت. {بستن بند از ویراستار}
مل گفت: «خب چی می‌گفتم؟ آهان می‌خواستم چیزی برایتان تعریف کنم که چند وقت پیش اتفاق افتاد. فکر کنم می‌خواستم یک نکته ای را ثابت کنم. و اگر بتوانم درست همان‌طور تعریف کنم که پیش آمده، آن‌وقت چیزی را که می‌خواهم ثابت کرده‌ام. می‌خواستم یک چیزی برایتان بگویم، یعنی داشتم یک نکته‌ای را ثابت می‌کردم. ببینید، داستانش چند ماه پیش اتفاق افتاد، ولی شاید بگویید همین حالا هم هنوز در جریان است، آره، این داستان باید همه‌ی ما را شرم زده کند اگر از عشق جوری حرف بزنیم که انگار موضوع حرفمان را می‌شناسیم.»
تری گفت: «کوتاه بیا مل، تو زیادی خورده ای، این‌جوری حرف نزن اگر مست نیستی مستانه حرف نزن.»
مل خیلی آرام گفت: «فقط یک دقیقه دهنت را ببند، می‌شود؟ فقط یک بار تو زندگیت دهنت را ببند. این لطف را به من می‌کنی؟ بگذار این را نقل کنم، تو سرم سنگینی می‌کند. فقط یک دقیقه زبان به دهن بگیر. روزی که این ماجرا پیش آمد سرسری برایت تعریف کرد‌م. خب داشتم می‌گفتم، آن زن و شوهر پیر که تو بزرگراه تصادف کردند. جریان آن زن و شوهر پیر که این تصادف تو بزرگراه سرشان آمد. یک بچه زد بهشان و درب‌وداغان شدند. جای جان به در بردن هم نداشتند. یک بچه زد بهشان و مثل سنده له شدند و کسی فکر نمی‌کرد بشود به دادشان رسید. تری بگذار تعریف کنم فقط یک دقیقه دهنت را ببند، خوب؟»
تری به ما نگاه کرد و دوباره به مل. دلواپس به نظر می‌آمد، تنها کلمه‌ای که می‌شود گفت شاید هم این کلمه زیادی تند باشد. {بستن بند از ویراستار}
مل داشت بطری را دور میز دست‌به‌دست می‌گرداند.
تری گفت: «مرا حیران می‌کنی مل، شعور به کنار و منطق هم به کنار، حیرانم می‌کنی.»
مل گفت: «شاید، شاید این‌طور باشد. خودم هم پشت سر هم از این چیز و آن چیز حیران می شوم. همه چیز در زندگیم مرا حیران می کند.» کمی به تری خیره شد. آن‌وقت بنا کرد به تعریف کردن.
«آن شب من کشیک تلفنی داشتم. ماه می یا شاید ژوئن بود. من و تری تازه نشسته بودیم سر شام که از بیمارستان زنگ زدند. یک تصادف قضیه‌ی تو بزرگراه پیش آمده بود. یک بچه‌ی مست، تازه جوان، ماشین باباش را بلندکرده بود افتاده بود تو جاده و کوبیده بود به یک این ماشین کاروان داری که پیرمردپیرزنه توش بودند. آن‌ها هفتاد سال را رد کرده بودند، پیرها. پسره هجده یا نوزده ساله بود، همچه چیزهایی. وقتی رساندندش تمام کرده بود. فرمان رفته بود تو جناغ سینه‌اش و ردخور ندارد که درجا مرده بوده. اما پیرمرد و پیرزن هنوز زنده بودند. ولی، می‌فهمید که، یعنی خیلی زورکی. بلایی نبود که سرشان نیامده باشد. چندین و چند شکستگی و کوفتگی، آسیب‌های داخلی، خون‌ریزی ، کوفتگی، پارگی ، جابه‌جا هم که شده بودند و هر کدامشان برای خودش ضربه‌ی مغزی هم شده بود. باور کنید بد وضعی داشتند، و البته پیری هم کارشان را خراب‌تر می‌کرد پیش از پسره زده بود بهشان. می‌توانم بگویم زنه حتی یک کم بدتر از مرده هم بود. طحالش پاره شده بود طحال پاره شده و هزار چیز دیگر. هر دو تا کاسه‌ی زانوش شکسته بود. فقط خوبیش این بود که هردوشان کمربند ایمنی بسته بودند و، خدا می‌داند، تنها چیزی که موقتاَ نجاتشان داده بود همین بود.»
تری گفت: «ایها‌النّاس این آگهی شورای ملی ایمنی است. این هم سخن‌گوی شما دکتر ملوین. آر. مک‌گینیس است که صحبت می کند. حالا گوش بدهید.» تری گفت و خندید و آن‌وقت صدایش را پایین آورد. «مل، بعضی‌وقت‌ها شورش را درمی‌آوری، دوستت دارم ولی من دوستت دارم عزیزم.»
همگی خندیدیم، مل هم خندید و گفت: «عزیزم دوستت دارم ، ولی خودت هم این را می‌دانی، نه؟» {بستن بند از ویراستار}
رو میز دولا شد به طرف تری، تری هم خودش را رساند و وسط میز هم‌دیگر را بوسیدند. {بستن بند از ویراستار}
مل همین‌طور که برمی‌گشت سر جایش گفت: «همه بدانند که تری راست می‌گوید. سگک‌ها را برای ایمنی ببندید. به حرف دکتر مل گوش بدهید. ببندید آن کمربندها را. ولی جدی‌جدی، آن پیرها وضع پادرهوایی داشتند. وقتی من رسیدم انترن‌ها و پرستارها داشتند روشان کار می‌کردند. پسره که گفتم مرده بود، یک گوشه رو برانکار چرخ‌دار بود. یک نفر کس‌وکارش را خبر کرده بود و داشتند می‌آمدند برای کفن و دفنش. یک نگاه به زوج پیر انداختم و به پرستار اورژانس گفتم جلدی یک متخصص اعصاب و یک ارتوپد و دو سه تا جراح برایم جور کند. من دارم زور می زنم یک داستان بلند را کوتاه کنم. خلاصه همکارها خودشان را رساندند و زوج پیر را بردیم اتاق عمل و تا دم صبح روشان کار کردیم.» {بستن بند از ویراستار}
از گیلاسش نوشید. «دارم سعی می‌کنم کوتاهش کنم. خلاصه بردیمشان اتاق عمل و تا دم صبح براشان جان کندیم. آن همه جانی که این دو تا داشتند باورنکردنی بود. همچو چیزهایی را آدم دیر به دیر می‌بیند. خلاصه هر کاری که می‌شد کردیم و دم صبح دیگر داشتیم کار را به پنجاه‌ پنجاه می‌رساندیم. برای زنه شاید هم کم‌تر، شاید هفتاد- سی. اسمش آنا گیتس بود و یک زن درست و حسابی بود. ولی هردوشان حالا بفرمایید این شما و این هم هردوتاشان. صبح شد و هردو هنوز زنده بودند و، خب دیگر، بردیمشان آی‌سی یو، که دوتایی دو هفته آن‌جا جان کندند و چنان گذاشتند پشتش که دم‌به‌دم همه جانبه بهتر شدند. این شد که منتقلشان کردیم به اتاق خودشان. که تک‌تک نفس‌هاشان را می‌توانستیم رو نمایشگر ببینیم و بیست‌وچهار ساعته هواشان را داشته باشیم. آن‌ها نزدیک دو هفته زیر مراقبت همه‌جوره بودند و زنه کمی بیشتر، تا این‌که حسابی جا افتادند و توانستیم درشان بیاوریم و منتقل کنیم به اتاق خودشان در آن سر سالن. »
مل دست از حرف زدن برداشت. گفت: «بیایید کلک این جین را بکنیم، بیایید ته‌اش را بالا بیاوریم. بیایید این جین مفت گران را تا ته بندازیم بالا. آن‌وقت می‌رویم برای شام، باشد؟ من و تری یک جای تازه‌ای بلدیم، می‌رویم آن‌جا، همان جای تازه‌ای که یاد گرفته‌ایم. این جین را که تمام کردیم می‌رویم. ولی تا موقعی که این جین نکبت مفتکی را تمام نکرده باشیم نمی‌رویم.»
تری گفت: «هنوز که خودمان آن‌جا چیزی نخورده‌ایم. اما از بیرون به چشم خوب می‌آید، می‌دانید؟»
مل گفت: «من غذا را دوست دارم، اگر بنا بود همه چیز را از سر شروع کنم آشپز می‌شدم، آره تری؟»
تری گفت: «اسمش کتاب‌خانه است. شما تا حالا آن‌جا چیز نخورده‌اید. خورده‌اید؟» من و لورا با سر گفتیم نه. «برای خودش یک جایی است. می‌گویند یک رستوران زنجیره‌ای تازه است ولی مثل زنجیره‌ای‌ها نیست. اگر بدانید منظورم چیست. آن‌جا راستی راستی قفسه گذاشته‌اند و کتاب‌های راستکی هم توش گذاشته‌اند. بعد از شام می‌توانی دور بگردی و یک کتاب برداری و دفعه‌ی بعد که می‌روی چیز بخوری برگردانی. غذاش باورنکردنی است. مل دارد کتاب آیوانهو را می‌خواند. هفته‌ی پیش که آن‌جا بودیم برداشته فقط یک برگه را امضا کرد، مثل کتاب‌خانه‌های راستکی.»
مل گفت: «من آیوانهو را دوست دارم. آیوانهو عالی است. اگر بنا بود دوباره از سر شروع کنم ادبیات می‌خواندم. الآنه من بحران هویت دارم. آره تری؟»
مل خندید و یخ توی لیوانش را چرخاند انگشت زد. {بستن بند از ویراستار}
«سال‌های آزگار بحران هویت داشته‌ام تری می‌داند. تری می‌تواند برایتان بگوید. ولی بگذارید این را بگویم. اگر می‌توانستم یک بار دیگر به زندگی برگردم، در یک زمان دیگر و همه چیز دیگر، می‌دانید چه می‌کردم؟ دوست داشتم شوالیه بشوم. آدم با آن همه زرهی که می‌پوشید قشنگ در امن و امان بود. تا پیش از این که باروت و تفنگ فتیله‌ای و هفت‌تیر بیست‌ودو پیدا شوند، برای شوالیه‌ها همه چیز روبه‌راه بوده.»
تری خندید و گفت: «مل دوست دارد نیزه داشته باشد و سوار اسب شود.»
لورا گفت: «یک بند جوراب زنانه[2] شال زنانه همه جا با خودت داشته باشی.»
من گفتم مل گفت: «یا اصلاَ خود زن.»
لورا گفت: «خجالت بکش.»
مل گفت: «آره، آدم برود آن‌جا. آدم می‌داند که چی به چی است. نیک تودلت نمی‌خواهد؟ تازه هرجا که اسبت را برانی دستمال‌های عطر‌آگین آن‌ها را هم با خودت می‌بری. دستمال عطر‌آگین آن زمان‌ها بوده است؟ مهم نیست. یک «فراموشم مکن» کوچولو، یک یادگاری. چیزی که سعی می‌کنم بگویم این است. آن زمان‌ها لازم بود آدم یک یادگاری با خودش این‌ور و آن‌ور ببرد. به‌هرحال، هرچه باشد آن روزها بهتر بود شوالیه باشی تا رعیت.»
لورا گفت: «همیشه بهتر است.»
تری گفت: «حالا خیال کن رعیت باشی و به زندگی برگردی. رعیت‌ها که آن زمان حال‌وبال خوبی نداشتند.»
مل گفت: «رعیت‌ها هیچ‌وقت حال‌وبال خوبی نداشته‌اند. ولی گمانم خود شوالیه‌ها هم تازه وِسِل[3]‌های کسان دیگر بوده‌اند. مگر آن زمان روال کارها این‌طور نبوده؟ اما پس هر کسی وِسِل یکی دیگر بوده. درست نیست؟ تری؟ ولی چیزی که در شوالیه‌ها دوست دارم، به‌غیر از زن‌هاشان، این است که لباس‌شان یک‌پارچه زره بوده، می‌دانید، الکی آسیب نمی‌دیده‌اند. آن زمان ماشین نبوده، می‌دانید؟ جوانک‌های مست نبوده‌اند که آدم را زیر بگیرند بزنند هرچه نه بدتر آدم را پاره کنند.
تری گفت: «واسال[4].»
مل گفت: «چی؟»
من گفتم: «واسال، اسم‌شان واسال بوده دکتر، نه وسل.»
مل گفت: «واسال، وسل، فرقشان چه گهی است؟ واسال، وسل، رگ، شکمبه و بطن. تفاوت مجرایی. هرچه باشد شما که خودتان فهمیدید چه می‌گویم. همه‌ی شماها این چیزها را بهتر از من خوانده‌اید من که درس نخوانده‌ام. فوت وفن چرندپرند کار خودم را یاد گرفته‌ام. آره جراح قلبم ولی راستش فقط یک مکانیکم. فقط می‌روم تو دل کار و این‌ور و آن‌ور را لت و پار می کنم تا یک چیزی را درست کنم که تو بدن خراب شده باشد. فقط مکانیکم. گه.»
لورا تری گفت: «اصلاَ به تو نمی‌آید که خاکی باشی، مل » و مل بهش پوزخند زد.
من گفتم: «آی مردم، این فقط یک دکتر حکیم‌باشی ناشی دست‌وپابُر است. ولی مل، آن‌ها گاهی توی آن همه زره خفه می‌شدند. تازه هوا که خیلی گرم می‌شد و خیلی خسته و لت‌وپار بودند حمله‌ی قلبی هم می‌شدند. جایی خوانده‌ام که وقتی از اسب می‌افتادند دیگر نمی‌توانستند بلند شوند چون آنقدر خسته بودند که با آن همه زره جانش را نداشتند که سرپا بایستند. بعضی‌وقت‌ها می‌ماندند زیر لگد اسب خودشان.»
مل گفت: «وحشتناک است. تصویر وحشتناکی است نیکی. به نظرم آن‌وقت همان‌جا آن‌قدر می‌‌ماندند تا یک نفر، دشمن، سر برسد و کباب شیشلیک شان کند.»
تری گفت: «یک واسال وسل دیگر.»
مل گفت: «آره یک واسال دیگر. یک واسال دیگر سرمی‌رسید و به نام عشق نیزه را می‌زد به این هم‌شوالیه‌ای‌اش حرام‌زاده. یا به نام هر چی گند و گهی که آن روزگار سرش می‌جنگیدند.» {بستن بند از ویراستار}
مل گفت: «فکر می‌کنم همین چیزهایی که ما امروز سرشان ‌جنگ می کنیم.»
لورا گفت: «سیاست. هیچ چیز عوض نشده.» {بستن بند از ویراستار}
لُپ لورا هنوز سرخ بود. چشم‌هایش می‌درخشیدند. گیلاسش را به لب برد.
مل یک پیک دیگر برای خودش ریخت. از نزدیک چشم دوخت به برچسب شیشه طوری که انگار رفته باشد تو کوک عکس ریزی از نگهبان‌های گوشت‌خور گارد سلطنتی ردیف دور و درازی از عددها. آن‌وقت شیشه را آرام گذاشت رو میز و دستش را دراز کرد طرف تونیک.
لورا گفت: «پیرمرد و پیرزن چی شدند مل؟ داستانی که شروع کرده بود تمام نکردی.» {بستن بند از ویراستار}
لورا زور می‌زد سیگارش را روشن کند. هرچه کبریت می‌زد خاموش می‌شد. {بستن بند از ویراستار}
نور اتاق آفتابی که تو اتاق افتاده بود حالا یک‌جور دیگر بود. داشت عوض می‌شد. ضعیف‌تر کم‌مایه‌تر می‌شد. ولی برگ‌های پشت پنجره هنوز برق می‌زدند، و من خیره شده بودم به شکل‌های درهم‌برهمی که انداخته بودند روی شیشه و پیشخوان فرمیکایی پای پنجره. پیداست که دیگر این نقش‌ونگارها هم همان قبلی‌ها نبودند. هیچ صدایی نبود جز صدای کبریت کشیدن لورا.
یک دقیقه گذشت و من گفتم: «زوج پیر چه شدند؟ تا آن‌جا گفتی که تازه داشتند از مراقبت ویژه درمی‌آمدند.»
تری گفت: «پیرتر اما عاقل‌تر.»
مل زل زد به تری.
تری گفت: «این‌طوری نگاهم نکن مل، دنبال داستانت را بگیر عزیزم. من فقط شوخی کردم. بعدش چی شد؟ همه‌مان می‌خواهیم بدانیم.»
مل گفت: «تری، بعضی‌وقت‌ها…»
تری گفت: «خواهش می‌کنم مل، عزیزم این‌قدر جدی نباش قربانت برم. لطفاَ داستان را ادامه بده، شوخی ‌کردم، توراخدا. تاب یک شوخی را هم نداری؟»
مل گفت: «کجایش شوخی است؟ این‌که جای شوخی ندارد.» {بستن بند از ویراستار}
گیلاسش را برداشت و سیخ به او زنش خیره شد.
لورا گفت: «مل، بعدش چه شد؟ ما واقعاَ می‌خواهیم بدانیم.»
مل چشم‌هایش را انداخت دوخت به لورا، بعد نگاهش را برگرفت و پوزخند زد.
گفت: «لورا من اگر تری را نداشتم و اگر این همه دوستش نداشتم، و اگر نیک بهترین دوستم نبود ، آنوقت عاشق تو می‌شدم، بلندت می‌کردم عزیزم.»
تری گفت: «مل، تاپاله، داستانت را تعریف کن. من اگر عاشق تو نبودم، پیش از هر چیز گه می‌خوردم این‌جا باشم. شرط می‌بندم. چه می‌گویی عزیزم؟ داستانت را تمام کن، بعدش هم می رویم کتاب‌خانه آن جای جدید، باشد؟»
مل گفت: «باشد. کجا بودم؟ کجا هستم، این پرسش بهتری است، شاید باید این را بپرسم.» گفت و مات ماند روی میز و آن‌وقت باز شروع کرد. یک دقیقه مکث کرد و شروع کرد به گفتن.
«وقتی بالاخره از آن لجن درآمدند و دیدیم دارند جان می‌گیرند می‌توانستیم از مراقبت ویژه درشان بیاوریم. من هر روز به هردوشان سر می‌زدم، گاهی هم دو بار در روز، به‌هرحال پیش می آمد که برای کارهای دیگر آن‌جا بروم. هر دو تا در گچ و باند‌پیچی بودند از سر تا پا ، هر دو تا. می‌دانید. اگر هم ندیده باشید در فیلم‌ها دیده‌اید. سر تا پاشان باندپیچی بود پسر، وقتی می‌گویم سر تا پا یعنی سر تا پا درست همان‌جوری بودند. درست مثل هنرپیشه‌های بدلی فیلم‌ها بعد از یک فاجعه‌ی بزرگ. ولی این یک چیز راستکی بود. سرشان باندپیچی بود و جلو چشم و دماغ و دهنشان سوراخ گذاشته بودند. سوراخ‌های کوچک جلو چشم و دماغ و دهن. آنا گیتس می‌بایست غیر از این پاهای بالا‌کشیده‌اش را هم تحمل کند، وضعش از مرده خراب‌تر بود، گفتم، هر دو یک مدت زیر سرم و گلوکز بودند. خب، هنری گیتس و زنه می‌بایست به‌غیر از این همه پاهایش هم به تسمه آویزان باشد. خلاصه، شوهره خیلی حالش گرفته بود و دوره‌ی افسردگی‌اش هم خیلی دراز بود. حتی وقتی فهمید زنش دارد جان به‌در می‌برد و بهتر می‌شود باز هم هنوز حالش گرفته بود، گرچه نه فقط به خاطر خود تصادف. البته آن هم کم فشار نیاورده بود. منظورم این است که خود تصادف یک‌طرف، ولی همه‌اش این نبود. سرم را می‌بردم دم سوراخ دهنش، می‌دانید، و او می‌گفت نه، همه‌اش به خاطر تصادف نبود و به این خاطر بود که نمی‌توانست از توی آن سوراخی زنه را ببیند. می‌گفت همین است که حالش را این‌قدر خراب می‌کند. می‌توانید فکرش را بکنید؟ می‌گویم مردکه داشت می‌ترکید چون نمی‌توانست کله‌ی لعنتی‌اش را بچرخاند و زن لعنتی‌اش را ببیند.»
مل دورتا دور میز را نگاه کرد و سرش را برای چیزی که می‌خواست بگوید تکان‌تکان داد.
«یعنی این پیری گوزک داشت می‌مرد از این‌که نمی‌توانست زن عنترش را نگاه کند.»
همه مل را نگاه کردیم.
«می‌بینید چه دارم می‌گویم؟»
«یک دقیقه مجسم کنید. همه چیز شیک و عالی، آن‌وقت یکهو زرپ. آدم دارد خیره‌خیره ته یک مغاک را نگاه می‌کند. وقتی برمی‌گردد انگار معجزه شده باشد ولی دیگر آدم از این رو به آن رو شده است. این بلا به سر آدم می آید. یک روز نشسته بودم کنار تختش و او همان‌طور خیلی آهسته از سوراخ جلو دهنش حرف می‌زد و گاهی ناچار می‌شدم سرم را ببرم دم سوراخ، برایم تعریف کرد که چه حالی به آدم دست می‌دهد وقتی ماشین یک بچه خط وسط را رد می‌کند و می‌آید این طرف جاده و می‌آید و می‌آید. گفت فهمیده که دیگر همه چیز برایشان تمام شده و این نگاه آخری است که دارد به چیزهای روی این زمین می‌اندازد. این‌طوری بوده. ولی گفت چیزی تو مغزش به پرواز نیامده، زندگانی‌اش جلو چشمش رژه نرفته، همچو چیزهایی در کار نبوده. گفت فقط غمگین بوده از این‌که دیگر نمی‌تواند «آنا» یش را ببیند، چون این زندگی خوب را با هم گذرانده‌اند. افسوسش از این بوده. صاف روبه‌رویش را نگاه کرده بود و همان‌طور فرمان را چسبیده بود و ماشین پسره را نگاه کرده بود که داشته می‌آمده طرف‌شان. و هیچ کاری نمی‌توانسته بکند مگر این‌که بگوید" آنا، محکم بنشین، آنا ".»
لورا سرش را تکان داد و گفت: «لرزم می‌گیرد، برررر.»
مل سرش را بالا و پایین کرد. حالا دیگر داستانش خودش را هم گرفته بود. «هر روز کمی کنار تختش می‌نشستم. لای باند پیچی‌اش دراز کشیده بود و پنجره‌ی پایین تخت را نگاه می‌کرد. پنجره آن‌قدر بالا بود که فقط نوک درخت‌ها را می‌توانست ببیند. تمام چیزی که می‌توانست از زندانش ببیند همین بود. سرش را بدون کمک نمی‌توانست بگرداند، و فقط روزی دو بار اجازه این کار را داشت. هر صبح و شب اجازه داشت سرش را بچرخاند. ولی من که آن‌جا بودم، موقع حرف زدن مجبور بود پنجره را نگاه کند. کمی حرف می‌زدم و چیزهایی می‌پرسیدم ولی بیشتر گوش می‌کردم. خیلی افسرده بود. تازه بعد از این‌که خیالش راحت شد که زنش دارد خوب می‌شود و همه از بهبودی‌اش راضی‌اند، چیزی که از همه بیشتر افسرده‌اش می‌کرد این بود که نمی‌تواند پهلوی او باشد، نمی‌تواند ببیندش و هر روز با او باشد. برایم گفت که در 1927 ازدواج کرده بودند و از آن زمان فقط دو بار برای مدتی از هم جدا شده بودند. حتی به دنیا آمدن بچه‌هاشان هم توی همان باغشان بوده و هنری و بانو کماکان هر روز یک‌دیگر را می‌دیده‌اند و گپ می‌زده‌اند و هما‌ن‌جا با هم بوده‌اند. ولی گفت دو بار واقعاَ از هم جدا بوده‌اند. یک بار وقتی مادر زنه می‌میرد در 1940 و آنا مجبور است با قطار برود سنت‌لوئیس تا کارها را راست و ریست کند. یک بار هم در 1952 وقتی خواهر زنه در لوس آنجلس می‌میرد و او مجبور است برود آن‌جا برای تحویل گرفتن جنازه. باید برایتان می‌گفتم که آن‌ها باغ کوچکی داشتند در هفتاد و پنج مایلی «بند [5]» در اورگان، که بیشتر عمرشان را آن‌جا گذرانده بودند. همین چند سال پیش باغ را فروخته بودند و آمده بودند به شهر «بند». تصادف زمانی پیش آمد که داشتند از «دنور» برمی‌گشتند که رفته بودند خواهر زنه را ببینند. می‌خواسته‌اند از آن‌جا بروند «ال پاسو» که یکی از پسرها و نوه‌هایشان را ببینند. ولی در تمام زندگی پس از ازدواج‌شان فقط همان دو بار بوده که مدتی از هم جدا بوده‌اند. فکرش را بکنید. ولی یا حضرت مسیح، به خاطر زنه احساس بی‌کسی می‌کرد. دارم می‌گویم که حسرت زنه دلش را یک‌ذره کرده بود. من تا آن زمان نمی‌فهمیدم این کلمه‌ی «حسرت» معنیش چی است تا این‌که آن را در این پیرمرد دیدم. بعضی وقت‌ها دلش بدجوری تنگ می‌شد. جگرش برای زنه لک زده بود. البته روزبه روز که خبر می‌دادم آنا بهتر شده، دارد روبه‌راه می‌شود، خوب خوب خواهد شد و فقط کمی زمان می‌خواهد، حالش بهتر می‌شد و گل از گلش می شکفت. حالا دیگر از گچ و باندپیچی درآمده بود ولی هنوز بدجوری احساس تنهایی می‌کرد. بهش گفتم به محض این‌که بتواند، شاید تا یک هفته‌ی دیگر، می‌گذارمش تو صندلی چرخ‌دار و می‌برمش آن سر راه‌رو ملاقات زنش. تا آن روز هم مرتب بهش سر می‌زدم و صحبت می‌کردیم. برایم تعریف کرد که زندگی‌شان در آن باغ در سال‌های 19 و 20 و اوایل 30 چه طوری بوده .» مل دورتا دور میز به ماها نگاه کرد و سرش را برای آن‌چه می‌خواست بگوید تکان‌تکان داد، یا شاید هم فقط برای غیر ممکن بودن تمام این چیزها. «گفت زمستان‌ها هیچ چیز در آن باغ نبوده مگر برف. و شاید چندین ماه نمی‌توانسته‌اند از باغ بیرون بروند، جاده بسته بوده. تازه غیر از این، خودش مجبور بوده تمام زمستان هر روز غذای حیوان‌ها را بدهد. این دو تا آدم، خودش و زنش، در آن‌جا فقط یک‌دیگر را داشته‌اند . بچه‌ها زود به زود نمی‌آمده‌اند. بعد هم که سروکله‌شان پیدا می‌شده موقتی بوده و این دو تا با هم آن‌جا سر می‌کرده‌اند، با همان برنامه و همان چیزهای همیشگی. زمستان‌ها هیچ‌کس دیگری نبوده که ببینندش یا باهاش حرف بزنند. اما فقط یک‌دیگر را داشته‌اند. فقط هم‌دیگر را داشته‌اند و بس. ازش پرسیدم سر خودتان را چه جوری گرم می‌کردید؟ جدی جدی می‌پرسیدم، می‌خواستم بدانم. نمی‌فهمیدم آدم چه‌طوری می‌تواند آن جور زندگی کند. فکر نمی‌کنم این روزها کسی بتواند این‌جوری زندگی کند. فکر می‌کنید می‌شود؟ به نظر من نشدنی است. می‌دانید چه گفت؟ می‌خواهید بدانید جوابش چه بود؟ دراز کشیده بود و به چیزی که پرسیدم فکر می‌کرد. یک مدتی گذشت. آن‌وقت گفت «هر شب می‌رفتیم سراغ رقص‌ها». گفتم چی؟ گفتم ببخشید هنری، و بیشترک به طرفش دولا شدم. فکر می‌کردم درست نشنیده‌ام. دوباره گفت «هر شب می‌رفتیم سراغ رقص‌ها». نمی‌دانستم درباره‌ی چه حرف می‌زند ولی صبر کردم که ادامه بدهد. دوباره به آن زمان‌ها فکر کرد و خیلی زود گفت «یک گرامافون داشتیم و چند تا صفحه، دکتر. هر شب تو اتاق نشیمن صفحه‌ها را می‌گذاشتیم و گوش می‌کردیم و همان جا می‌رقصیدیم. هر شب همین کار را می‌کردیم. بعضی‌وقت‌ها بیرون برف می‌آمد و هوا زیر صفر بود. آن‌جا تو ژانویه و فوریه، سرما واقعاَ خراب می‌شود رو سر آدم. ولی ما هردوتا جوراب ساقه‌بلند می‌پوشیدیم و صفحه گوش می‌دادیم و تو اتاق نشیمن آن‌قدر می‌رقصیدیم تا صفحه‌ها تمام می‌شد. بعد من آتش را روبراه می‌کردم و همه چراغ‌ها را به جز یکی روشن می‌کردم، و می‌رفتیم می‌خوابیدیم. بعضی‌شب‌ها برف می‌آمد و بیرون آن‌قدر ساکت بود که می‌شد صدای برف را شنید.» گفت «دکتر حقیقت دارد، می‌توانی این کار را بکنی. می‌توانی در تاریکی دراز بکشی و صدای بارش برف را بشنوی. یکی دو بار امتحان کن. » گفت «این‌جا در ولایت شما دیربه دیر برف می‌آید ، نه؟ چند بار امتحان کن. به هرحال هر شب می‌رفتیم سراغ رقص‌ها. بعد هم می‌رفتیم زیر ده تا لحاف و گرم می‌خوابیدیم تا صبح. آدم وقتی بیدار می‌شد می‌توانست نفس خودش را هم بییند.»
وقتی حالش آن‌قدر خوب شد که بشود گذاشتش تو صندلی چرخ دار، تا آن موقع کلی از باند‌هایش را باز کرده بودند، من و یک پرستار با چرخ بردیمش آن طرف راه‌رو پیش زنش. صبح آن روز ریشش را زده بود و به خودش کرم زده بود. لباس بیمارستان تنش بود و ردای حوله‌ای خودش. می‌دانید که هنوز درست حسابی خوب نشده بود. ولی تو صندلی‌ چرخ دار که نشسته بود خودش را شق‌ورق گرفته بود. هنوز مثل گربه عصبی بود و می‌شد این را قشنگ دید. به اتاق زنه که نزدیک شدیم صورتش گل انداخت و قیافه‌اش طوری مشتاقانه شد که نمی‌توانم وصف کنم. من صندلی را می‌راندم و پرستار کنارم می‌آمد. پرستار می‌دانست قضیه ازچه قرار است، یک چیزهایی بو برده بود. می‌دانید پرستارها خیلی چیزها دیده‌اند و کم چیزی هست که بعد از مدتی دستگیرشان نشود. ولی این یکی آن روز صبح خودش را یک کم زیادی کوک کرده بود. در اتاق باز بود و من یک‌راست هنری را راندم تو. خانم گیتس، آنا، هنوز نمی‌توانست تکان بخورد ولی سرش و دست چپش کار می کرد. چشم‌هاش بسته بودند ولی تا رفتیم تو زود باز شدند. هنوز از لگن به پایینش تو باندپیچی بود. هنری را به طرف چپ تخت هل دادم و گفتم «آنا مهمان برایت آمده، مهمان، عزیزم.» ولی بیشتر از این نتوانستم بگویم. لبخند کوچولویی زد و صورتش شکفته شد. دستش از زیر ملافه آمد بیرون. دستش به نظر ضرب‌دیده می‌آمد و کبود بود. هنری دست را میان دست‌های خودش گرفت. آن را نگه داشت و بوسید. آن‌وقت گفت «سلام آنا، کوچولوی من چه‌طور است؟ مرا می‌شناسی؟ » اشک بر گونه‌های زن راه افتاد و سرش را پایین آورد. پیرمرد گفت «دلم برات تنگ شده» زن پی‌درپی سرش را پایین می‌آورد. من و پرستار از آن‌جا جیم شدیم و تا رسیدیم بیرون پرستار صورتش باد کرد و به گریه افتاد. این پرستار آدمی است که جنم پرطاقتی دارد. به شما بگویم که این برای من یک تجربه بود. از آن به بعد هر صبح و هر عصر مرد را با چرخش می‌بردند آن‌جا و ترتیبش را دادیم که ناهار و شام را در اتاق زنه با هم باشند. وقت‌های دیگر فقط می‌نشستند دست‌های هم را می‌گرفتند و گپ می‌زدند. حرف‌هاشان تمام‌شدنی نبود.»
تری گفت: «این را قبلاَ برام تعریف نکرده بودی مل. فقط همان زمان که اتفاق افتاد چیزکی برایم گفتی. هیچ‌کدام این چیزها را نگفتی ناقلا. حالا داری می‌گویی که مرا گریه بیندازی. مل، بهتر است این داستان آخرش خوش باشد. ناخوش که نیست، هست؟ نمی‌خواهی ما را پکر کنی که، می‌خواهی؟ اگر بخواهی پکرمان کنی یک کلمه‌ی دیگر هم نمی‌خواهم بشنوم. اصلاَ مجبور نیستی یک‌ذره هم ادامه بدهی. می‌توانی همین جا دست بکشی. مل؟»
لورا گفت: «بالاخره کارشان به کجا کشید مل؟ تو را خدا آخر داستان را بگو. باز هم هست؟ ولی من هم مثل تری دلم نمی‌خواهد چیزی برایشان پیش بیاید. واقعاَ کم چیزی نیست.»
من گفتم: «حالا آن‌ها خوب خوبند؟» داستان مل مرا هم گرفته بود ولی داشتم مست می‌شدم و فکرم یک‌جا بند نمی‌شد. نور خورشید انگار داشت از اتاق پس می‌نشست و از همان پنجره‌ای که آمده بود بیرون می‌رفت، ولی هیچ‌کس خودش را تکان نمی‌داد که از پشت میز بلند شود و چراغ برق را روشن کند.
مل گفت: «بله که خوب خوبند. چند وقت بعدش مرخص شدند، راستش همین چند هفته پیش بود. اول هنری توانست با چوب زیر بغل راه بیفتد و بعد هم عصا دستش گرفت و دیگر همیشه این‌ور و آن‌ور بود. روحیه‌اش هم بالا رفته بود. روحیه‌اش عالی بود. از وقتی بانویش را ملاقات کرده بود روزبه‌روز بهتر می‌شد. وقتی که زنه هم توانست بجنبد، پسر و عروس‌شان از ال پاسو با یک ماشین بزرگ آمدند و آن‌ها را با خودشان بردند آن‌جا. هنوز کار داشت تا زنه خوب‌خوب شود ولی خوب پیشرفت می‌کرد. چند روز پیش یک کارت از هنری رسید دستم. فکر می‌کنم همین است که الآن باز به یادشان افتادم. هم این و هم حرف هایی که درباره عشق می زدیم.»
شاید همه‌مان کمی مست شده بودیم. این را می‌دانم که به زور می‌توانستیم حواس‌مان را جمع کنیم. نور داشت از اتاق پس می‌نشست و از همان پنجره‌ای که آمده بود می‌رفت بیرون ولی هیچ‌کس تکانی به خود نمی‌داد که از پشت میز بلند شود و چراغ بالای سر را روشن کند.
مل ادامه داد گفت: «گوش کنید. بیایید این جین گه را تمام کنیم. یکی یک چتول به همه‌مان می‌رسد. بعد می‌رویم برای خوردن. برویم کتاب‌خانه آن جای جدید. چه می گویید؟ من نمی‌دانم. راستش تمام داستان جوری بود که باید صبر می‌کردی ببینی چه می‌شود. روزبه روز معلوم می شد. بعضی از صحبت‌هایی که با آن‌ها داشتم … آن روزها از یادم نمی‌رود ولی حالا که تعریف کردم پکر شدم. ای خدا، انگار یکهو دلم گرفت.»
تری گفت: «پکر نباش مل. افسرده شده. مل، چرا عزیزم قرص نمی‌خوری؟» رو به من و لورا گفت: «گاهی از این قرص‌های روان‌گردان می‌خورد. این چیز سری ای نیست، مگر نه مل؟ »
مل سر تکان داد: «همه جور قرص و دوایی که هست وقت وبی‌وقت خورده‌ام. سری هم نیست.»
من گفتم: «همه‌مان گاهی قرص‌لازم می‌شویم. زن اول من هم می‌خورد.»
لورا گفت: «کاری هم از قرص‌ها برمی‌آمد؟»
«نه، همان‌طور افسرده بود که بود، خیلی گریه می‌کرد.»
تری گفت: «بعضی‌ها اصلاَ افسرده به دنیا می‌آیند به دنیا که می‌آیند قرص‌لازم هستند. به‌ گمانم بعضی‌ها از اولش هم غصه‌خور به دنیا می‌آیند هم بدبخت. کسانی را می‌شناسم که پاک در همه چیز بز می‌آورند. تو را نمی‌گویم عزیزم دیگران را می‌گویم. بعضی‌ها هم هستند که خودشان دستی‌دستی خودشان را غصه‌دار می‌کنند و همان‌طور غصه‌دار هم می‌مانند.»
تری داشت انگشتش را مثل پاک‌کن می‌کشید رو میز. آن‌وقت دست کشید. مل‌ گفت: «فکر کنم دلم می‌خواهد پیش از رستوران رفتن زنگ بزنم به بچه‌هام. شماها که ناراضی نیستید. زیاد طولش نمی‌دهم.اول تندی دوش می‌گیرم که سرحال بیایم، بعد تلفن می‌زنم به بچه‌هام. بعد می‌رویم برای خوردن.»
تری گفت: «اگر مارجوری گوشی را بردارد چی؟ شاید ناچار شوی با مارجوری حرف بزنی مل، شاید او گوشی را بردارد. زن قبلی مل است. بچه‌ها قضیه‌ی مارجوری را که از زبان ما شنیده‌اید. عزیزم خودت می‌دانی که خوش نداری با مارجوری حرف بزنی. امروز تو نمی‌خواهی با او حرف بزنی مل. حالت را از این هم بدتر می‌کند.»
مل گفت: «نه دلم نمی‌خواهد با مارجوری حرف بزنم اما با بچه‌هام می‌خواهم حرف بزنم. دلم بدجوری براشان تنگ شده. برای استیو تنگ شده. دیشب از خواب پریدم و یاد کوچکی‌هایش افتادم. می‌خواهم باهاش حرف بزنم. با کتی هم می‌خواهم حرف بزنم. دلم براشان تنگ شده. پس مجبورم پیه‌اش را به تنم بمالم که مادرشان گوشی را بردارد. لگوری خانم.»
تری گفت: «روزی نیست که مل نگوید از خدا می‌خواهد یا دوباره شوهر کند یا بمیرد. اول از همه این‌که دارد ما را ورشکست می‌کند، دوم از آن بچه‌ها را برده پیش خودش زندانی کرده، ما فقط تابستان به تابستان یک ماه می‌توانیم بچه‌ها را بیاوریم این‌جا پیش خودمان. مل می‌گوید از لج‌بازیش است که دوباره شوهر نمی‌کند. یک دوست پسر دارد که او هم پیش آن‌هاست او و بچه‌هاست. مل دارد خرج او دوست پسره را هم می‌دهد.»
مل گفت: «حساسیت دارد به زنبور. اگر آرزو نکنم دوباره شوهر کند، آرزو می‌کنم برود تو در و دهات و بیفتد گیر یک گله از آن زنبورهایی که دهن سرویس می‌کنند که تا دم مرگ نیشش بزنند.»
لورا گفت: «چه وحشتناک خدا خفه‌ات کند مل.» و آن‌قدر خندید که چشمش آب افتاد.
تری گفت: «وحشتناک بامزه است.» همه خندیدیم، خندیدیم و خندیدیم.
مل گفت: «ویززز» و انگشتش را شکل زنبور کرد و ویز‌ویز‌کنان برد طرف گلوی و گردن بند تری. آن‌وقت دوباره جدی شد و دست‌هایش را از دو طرف آویزان کرد.
«یک ماده‌سگ لاشی است. راست‌راستی این‌طوری است. خبیث است. گاهی که مستم مثل حالا به کله‌ام می‌زند لباس زنبوردارها را تن کنم و بروم آن‌جا. می‌دانید، از آن کلاه‌هایی که مثل کلاه‌خود است و نقابش می‌آید پایین رو صورت. دستکش کلفت بزرگ و کت لایی‌دار. می‌خواهم فقط در بزنم در می‌زنم و یک کندو زنبور را ول می‌کنم تو خانه. البته فقط اول باید خیالم تخت باشد که بچه‌ها بیرون خانه باشند.»
کمی به سختی پاهایش را روهم انداخت. بعد هر دو پا را گذاشت زمین و دولا شد و آرنج‌هایش را رو میز گذاشت و چانه‌اش را میان دست‌ها گرفت.
«حالا شاید هم فعلاَ زنگ نزنم به بچه‌ها. شاید تو راست بگویی تری. شاید آن‌قدرها هم فکر محشری نباشد. شاید زودی دوش بگیرم و پیرهن عوض کنم و آن‌وقت برویم واسه خوردن. شاید یک ضرب برویم برای خوردن، چه‌طور است؟»
گفتم: «به نظر من عالی است. خوردن یا نخوردن. یا کماکان عرق‌خوری. من که می‌توانم یک کله بروم بالا و بروم بالا و بروم تا دل آن غروب بیرون.»
لورا برگشت رو به من و گفت: «این‌که گفتی یعنی چی عزیزم؟»
گفتم: «معنی‌اش درست همان است که گفتم عزیزم، هیچ معنی دیگری ندارد. یعنی می‌توانم همین‌طور یک کله بروم و بروم بالا. همین و همین. شاید هم معنی‌اش آن آفتاب‌رفتگی باشد.» حالا دیگر خورشید داشت پایین می‌رفت و رنگ پنجره کم‌کم به سرخی می‌زد.
لورا گفت: «من که فکر کنم اهل خوردن باشم. گمانم هیچ‌وقت در زندگیم این‌قدر گرسنه‌ام نشده. چیزی دارید که ناخنکی بزنیم؟ تازه الآن فهمیدم گرسنه هستم. برای ته‌بندی چی دارید؟»
تری گفت: «یک کم پنیر و بیسکویت می‌آورم.» ولی همان‌طور نشست.
تری اما همان‌طور سر جایش نشست. نه از جایش بلند شد و نه چیزی آورد.
مل گیلاسش را سروته کرد و ریخت رو میز.
مل گفت: «دیگر جین بی جین.»
تری گفت: «خب، حالا چی؟»
می‌توانستم صدای تپیدن قلب خودم را بشنوم. تپیدن قلب همه را. می‌توانستم صداهای انسانی را که نشسته بودیم و از ما برمی‌خاست بشنوم، بی‌این‌که کسی از جایش بجنبد، با آن که اتاق داشت تاریک تاریک می‌شد.
[ پایان نسخه‌ی ویرایش شده]

هرب نوشیدنی‌اش را تمام کرد. آن‌وقت آرام‌آرام از پشت میز بلند شد و گفت: «ببخشید می‌روم دوش بگیرم.» از آشپزخانه رفت بیرون و آرام‌آرام رفت آن سر راه‌رو تو حمام. در را پشت سرش بست.
تری سر تکان داد و گفت: «برای هرب نگرانم. گاهی نگرانیم بیشتر هم می‌شود ولی تازگی‌ها راستی راستی نگرانم.» خیره شد به گیلاسش. برای پنیر و بیسکویت هم جنب نخورد. من بلند شدم که سری به یخچال بزنم. هروقت لورا می‌گوید گرسنه است می‌دانم که حتماَ باید چیزی بخورد. «نیک هرچی پیدا می‌کنی خودت بیاور. هرچیز که به نظرت خوب است بیاور. پنیر آن‌جاست فکر می‌کنم سالامی هم باشد. بیسکویت تو گنجه بالای اجاق است. یادم رفت. یک ته‌بندی می‌کنیم. من خودم گرسنه نیستم ولی شما باید دیگر ضعف کرده باشید بچه‌ها. من دیگر هیچ اشتها ندارم. داشتم چه می‌گفتم؟» چشم‌هایش را بست و باز کرد «فکر نمی‌کنم این را برایتان گفته باشم، شاید هم گفته باشم، یادم نمی‌آید. بعد از این‌که ازدواج اولش ازهم پاشید و زنش بچه‌ها را برد «دنور» ، هرب خیلی خودآزاری داشت. مدت زیادی می‌رفت پیش روان‌شناس، چندین ماه. گاهی می‌گوید فکر می‌کند باز هم باید برود.» تری بطری خالی را برداشت و وارونه کرد تو لیوان خودش. من داشتم رو پیشخوان سالامی می بریدم و زور می زدم تمیز ببرم. تری گفت «سرباز مرده» بعد گفت «تازگی ها باز هم حرف از خودکشی می زند بخصوص هروقت مشروب خورده باشد. من گاهی فکر می‌کنم خیلی آسیب‌پذیر است. هیچ پناه و دفاعی ندارد. جلو هیچ چیزی پناه و دفاع ندارد. خب.» گفت: «جین تمام شد. وقتش است که دست بکشیم و روانه شویم. به قول پدرم جلو ضرر را بگیریم. فکر کنم وقت خوردن باشد، گرچه من هیچ اشتها ندارم. ولی شما دیگر حتماَ ضعف کرده‌اید. خوش‌حالم که می‌بینم چیزی می‌خورید. تا موقعی که برسیم رستوران نگهتان می‌دارد. آن‌جا اگر نوشیدنی هم بخواهیم هست. صبر کنید آن‌جا را ببینید، یک چیز دیگری است. می‌توانید هم کتاب با خودتان بیاورید و هم پس‌مانده‌ی غذا را. فکر کنم من هم باید آماده شوم. فقط صورت می‌شویم و کمی روژ می‌مالم. همین جوری که هستم می‌آیم. به‌ درک که کسی خوشش نیاید. فقط همین را می‌خواهم بگویم. همین وهمین. ولی نمی‌خواهم منفی به نظر بیاید. من دعا می‌کنم و امیدوارم که بچه‌ها شما پنج یا حتی سه سال دیگر هم مثل امروز یک‌دیگر را دوست داشته باشید. حتی بگو چهار سال دیگر. چهار سال یعنی لحظه‌ی صمیمیت، تمام چیزی که می‌خواهم درباره‌ی موضوع بگویم این است.» تری بازوهای لاغرش را بغل کرد وبنا کرد به بالا و پایین کردن دست‌هایش. چشم‌هایش را بست.
من از پشت میز پاشدم رفتم پشت صندلی لورا، دولا شدم بالای سرش و دست انداختم دور سینه‌اش و او را گرفتم. سرم را بردم نزدیک سرش. لورا دست‌هایم را فشار داد. باز هم بیشتر فشار داد و ول نکرد.
تری چشم‌هایش را باز کرد و ما را نگاه کرد. بعد گیلاسش را برداشت «به سلامتی شما بچه‌ها. به سلامتی همه‌مان.» گیلاس را تا ته سرکشید و یخ خورد به دندانش و صدا داد. «و همین‌طور کارل». آن‌وقت لیوان را گذاشت رو میز. «بی‌چاره کارل. هرب فکر می‌کرد آدم بی‌بته‌ای است ولی قضیه این است که از او می‌ترسید. کارل بی‌بته نبود. مرا دوست داشت و من دوستش داشتم. همین. هنوز هم بعضی‌وقت‌ها به فکرش می‌افتم. این راست است و از گفتنش هم شرمزده نیستم. بعضی‌وقت‌ها بهش فکر می‌کنم. در هر حال وهوایی که باشم تو خیالم پیداش می‌شود. یک چیزی برایتان بگویم. من بیزارم از این‌که ببینم زندگی آدم بشود یک سریال بندتنبانی، انگار دیگر زندگی خود آدم نیست. جریان این‌جوری بود که من از او آبستن شده بودم. بار اولی بود که می‌خواست خودش را بکشد، که مرگ موش خورد. نمی‌دانست من آبستنم. تازه از این هم بدتر است. من تصمیم گرفتم بچه را بیندازم. معلوم است که به او چیزی نگفتم. هرب تمام این‌ها را می‌داند، چیزی نمی‌گویم که او نداند. حالا بخش آخر سریال، هرب بود که بچه را سقط کرد. دنیا خیلی کوچک است، نیست؟ ولی آن زمان من فکر می‌کردم کارل زده به سرش، بچه‌اش را نمی‌خواستم. بعد هم او می‌رود کلک خودش را بکند. اما بعدش، بعد که مدتی بود کارل رفته بود و دیگر کارلی در کار نبود که باهاش حرف بزنم و ببینم اوضاعش چه‌طور است و اگر ناراحتی دارد کمکش کنم، آن‌وقت یک احساس بدی بهم دست داد، برای بچه‌اش غصه‌دار شدم که نگهش نداشته بودم. کارل را دوست دارم و از این بابت هیچ شکی ندارم. هنوز هم دوستش دارم. ولی خداوندا، هرب را هم دوست دارم، گفتن ندارد، خودتان دارید می‌بینید، نمی‌بینید؟ اوه، این کم چیزی است؟ این همه؟ » صورتش را میان دست‌هایش گرفت و به گریه افتاد. آرام‌آرام خم شد و سرش را گذاشت رو میز.
لورا زود لقمه‌اش را گذاشت زمین. از جایش پاشد و گفت: «تری، تری عزیزم.» و بنا کرد به مالیدن شانه و گردن او و زمزمه کرد «تری».
من داشتم یک تکه سالامی می‌خوردم. اتاق تاریک شده بود. از خیر جویدن گذشتم و لقمه را بلعیدم و رفتم طرف پنجره. تو حیاط پشتی را نگاه کردم. نگاهم از درخت کبوده و دو سگ سیاه که وسط چمن بین نیمکت‌ها خوابیده بودند گذشت، از کنار استخر شنا رفت طرف زمین کوچکی که جای نگه‌داری اسب بود و درش باز مانده بود، و بعد هم آخور کهنه و قدیمی‌اش بود. آن طرف زمین بزرگی از علف هرز بود، یک پرچین و باز یک زمین دیگر، و بعد از آن بزرگ‌راه بین آلبوکرک و ال پاسو بود. ماشین‌ها در بزرگ‌راه می‌رفتند و می‌آمدند. خورشید داشت پشت کوه‌ها پایین می‌رفت و کوه‌ها تار شده بودند. همه جا پر از سایه بود، ولی هنوز روشنایی هم بود و انگار تمام چیزهایی را که می‌دیدم ملایم‌تر می‌کرد. بالای کوه‌ها آسمان خاکستری بود، مانند یک روز گرفته زمستانی. ولی بالاتر از آن یک باریکه آبی بود، آبی آسمانی که در کارت پستال‌های مناطق گرمسیر دیده می‌شود، آبی آسمانی مدیترانه. آب استخر موج‌های ریز برمی‌داشت و همان نسیم برگ‌های کبوده را هم می‌لرزاند. یکی از سگ‌ها سرش را گویی به علامت چیزی بلند کرد، گوش‌هایش را تیز کرد وبه چیزی گوش داد و دوباره سرش را گذاشت لای دست‌هایش.
احساس می‌کردم که چیزی می‌خواهد اتفاق بیفتد، چیزی در میان جنبش‌های کند سایه‌ها و نور، و احساس می‌کردم هرچیزی که باشد، شاید مرا با خود ببرد. نمی‌خواستم این‌طور بشود. به باد نگاه کردم که موج‌موج روی علف‌ها می‌رفت. خم‌شدن علف‌ها در باد و باز راست‌شدن‌شان را می‌توانستم ببینم. زمین دوم رو به بزرگ‌راه سربالا بود و موج‌ها پشت سرهم از شیب بالا می‌رفتند. آن‌جا ایستاده بودم و در انتظار بودم و خم وراست شدن علف‌ها را تماشا می‌کردم. تپش قلبم را می‌توانستم حس کنم. از جایی طرف پشت خانه صدای دوش آب می‌آمد. تری هنوز گریه می‌کرد. آرام آرام و کمی به سختی برگشتم نگاه کردم. سرش را گذاشته بود رو میز و صورتش رو به اجاق بود. چشم‌هایش باز بودند ولی دم‌به‌دم پلک می‌زد تا اشک را رد کند. لورا صندلیش را نزدیک کرده بود و دست انداخته بود دور شانه‌ی تری. لبش را گرفته بود دم موهای تری و هنوز داشت زمزمه می‌کرد.
تری گفت: «حتماَ ، حتماَ ، برایم تعریف کن.»
لورا با مهربانی گفت: «تری، نازنین، درست می‌شود، خواهی دید، درست می‌شود.»
آن‌وقت لورا چشم انداخت به من. نگاهش نافذ بود و ضربان قلبم کند شد. به نظرم مدت درازی به چشم‌هایم زل زد و آن‌وقت سرش را بالا و پایین کرد. تنها کاری که کرد همین بود، تنها علامتی که داد، ولی همین برایم بس بود. گویی داشت می‌گفت نگران نباش، این نیز بگذرد، همه چیزمان رو‌به‌راه خواهد شد، خواهی دید. راحت می‌شویم. به‌هرحال من دلم خواست نگاهش را این‌طوری تعبیر کنم اگرچه نادرست باشد.
صدای دوش بند آمد. یک دقیقه بعد هرب در حمام را باز کرد و صدای سوت‌زدنش را شنیدم. نگاهم هم‌چنان به زن‌ها و میز بود. هنوز تری گریه می‌کرد و لورا مویش را نوازش می‌کرد. برگشتم رو به پنجره. نوار آبی آسمان دیگر رنگ باخته بود و داشت مثل جاهای دیگر تار می‌شد. ولی ستاره‌ها داشتند درمی‌آمدند. توانستم زهره را پیدا کنم. و آن‌ سوتر، نه همان‌قدر درخشان ولی به وضوح در افق مریخ را هم دیدم. باد کند شده بود و من داشتم آن‌چه را با زمین‌های خالی می‌کرد نگاه می‌کردم. بی‌خودی فکر کردم خیلی بد است که مک گینیس‌ها دیگر اسب نگه نمی‌دارند. دلم می‌خواست اسب‌ها را مجسم کنم که در غروب توی آن زمین‌ها می‌دوند، یا فقط آرام ایستاده‌اند کنار پرچین و سرهایشان را خلاف جهت هم گرفته‌اند. کنار پنجره ایستادم و منتظر ماندم. می‌دانستم باید باز هم همان‌جور بمانم و تا جایی که چیزی برای دیدن مانده باشد، چشم بدوزم به آن‌جا، بیرون خانه.
—————————————————–
پانویس:
[1] Aspen درختی است هم‌خانواده با سپیدار و صنوبر و بید که در آمریکا و ایالت کلرادو زیاد است. ویژگی این خانواده در دمبرگ‌هایشان است که باعث می‌شود برگها در باد بلرزند. در فارسی باید کبوده یا بید کبود یا سیاه بید باشد.
[2]نشان بزرگ‌ترین صنف شوالیه‌ها- م.
[3]Vessel: رگ
[4] Vassal: تیول دار، کسانی که در اروپای سده های میانه زیر دست لردها بوده اند
[5] Bend

نویسنده: ریموند کارور
مترجم: منوچهر درزاد

آنچه خواندید، متن آغازین و پیش از ویرایش داستان کوتاهی از ریموند کارور است در کنار متن ویرایش شده همان داستان که نهایتا به چاپ رسیده، و نشان دهنده تغییرات گسترده ای است که به دست ویراستار صورت گرفته.
کارور نام «تازه کارها» را بر داستانش گذاشته بوده و ویراستار سبُک‌دستِ او «گوردون لیش» نام «وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم» را جایگزین آن می‌کند. البته این ویراستاری فقط به تغییر عنوان داستان محدود نمی‌شود. دوست راوی داستان که پزشک است در نسخه‌ی کارور دکتر «هرب»( Herb)  نام دارد، که در لغت به معنی عام گیاه است؛ گیاهانی که عموماَ ساقه‌ی ترد و نازک دارند و در آخر فصل از بین می‌روند و برخی جنبه‌ی دارویی نیز دارند. ویراستار این نام را به «مِل»(Mel) تغییر می‌دهد که کوتاه‌شده‌ی نام شخص است ولی می‌تواند کوتاه‌شده‌ی واژه‌ی نسبتاَ قدیمی «ملانکولی» هم باشد که در روان‌شناسی به معنای نوعی افسردگی است. هم‌چنین شوهر پیشین «تری»، مردی که در داستان خودکشی می‌کند، در دست‌نوشته‌ی کارور اسمش «کارل» بوده و ویراستار آن را به «اِد»( Ed)  تغییر داده است. سلسله‌ی این تغییرات دراز‌دامن است، و درواقع نوعی بازنویسی ساختاری است که ویراستار داستان، گوردون لیش، با جسارت انجام داده است.
در این متن عبارت‌هایی از دست‌نویس کارور که از سوی ویراستار حذف شده با رنگ آبی مشخص شده است، و آن‌چه ویراستار خود به داستان افزوده است با رنگ قرمز. پس اگر جمله‌هایی را که با رنگ قرمز مشخص شده‌اند حذف کنیم، اصل نسخه‌ی کارور به دست می‌آید، و اگر جمله‌هایی را که به رنگ آبی هستند برداریم، داستانی خواهیم خواند که نهایتا در مجله‌ی «نیویورکر» منتشر شده است. در ضمن ویراستار در بسیاری جاها «بند» ( پاراگراف)‌ها را بسته و داستان را در بند های جدید ادامه داده است، که در یکی دو مورد به آن‌ها در قلاب { } اشاره شده است، و این نکته به خصوص در صفحات پایانی داستان مشهود است که گاه یک صفحه و بیشتر به دست ویراستار حذف شده است. این متن، با احتساب تغییرات حاصل در آن، نمونه‌ی فرد اعلایی است از آموزه‌های داستان‌نویسی، چه برای نویسندگان تجربی و چه برای نویسندگان حرفه‌ای. مترجم با توجه به این نکته‌ی شایان توجه آن را ترجمه کرده است. شاید بهتر باشد که پیش از خواندن این متن، ابتدا متن نهایی داستان که در مجموعه «کلیسای جامع » چاپ شده و توسط فرزانه طاهری به فارسی برگردانده شده است، خوانده شود.
منبع: مجله‌ی نیویورکر Newyorker.com
حروف‌چین: ش. گرمارودی

دروغ

زنم گفت: «دروغ می‌گوید. تو چرا باورت شده؟ حسودیش می ‌شود. همین… حرف من را قبول نداری؟ تو که نباید آن حرف‌ ها را باور کنی؟»
بارانی ‌اش را در نیاورده بود و کلاه را هنوز به سر داشت. حرکت تندی به سرش داد. صورتش برافروخته از اتهام، سرخ شد.
شانه انداختم و گفتم: «چه دروغی دارد بگوید؟ چی عایدش می ‌شود؟ از دروغ گفتن چی گیر او می ‌آید؟ ظاهراً دوست ماست. دوست هردومان.»
با دمپایی ایستاده بودم و دست‌هایم را باز می‌ کردم و می ‌بستم. مختصری احساس حماقت می‌ کردم. بازپرسی تو قواره من نبود. کاش نشنیده بودم و همه‌ چیز مثل اول می ‌ماند.
به حماقت من سر تکان داد. کلاهش را برداشت، دستکش‌ها را در آورد و همه را روی میز گذاشت. پالتویش را درآورد و روی پشتی صندلی انداخت.
«او یک لکاته است. همین که گفتم. خیال می‌ کنی دوست هر قدر هم پست باشد، یا حتی آشنای ساده می‌ تواند دروغ به این گندگی سرهم‌ کند؟ اصلاً نباید حرف او را باور کنی!»
گفتم: «دیگر نمی‌دانم چی را باور کنم. می‌خواهم حرف‌ های تو را باور کنم.»
گفت: «خوب بفرما باور کن! از من بشنو. من راجع‌ به همچو چیزهایی دروغ نمی‌ گویم. خوب بگو که واقعیت ندارد. عزیزم بگو که باور نمی ‌کنی.»
دوستش داشتم. می‌خواستم در آغوشش بگیرم و نگه دارم و بگویم حرفش را باور می ‌کنم. اما دروغ، اگر دروغ باشد، بین ما پیش آمده بود. رفتم کنار پنجره.
گفت: «باید باور کنی. خودت هم می‌دانی مسخره است. می ‌دانی راستش را می‌ گویم.»
کنار پنجره ایستادم و به رفت و آمد ماشین‌ها چشم دوختم. اگر سر بلند می‌ کردم، عکس زنم را توی قاب پنجره می ‌دیدم. به خودم تلقین کردم آدم نظرتنگی نیستم. از پسش بر می ‌آمدم. به زنم فکر کردم، به زندگی مشترک ‌مان، به حقیقت در مقابل دروغ، شرافت در مقابل رذالت، توهم ِ برابر واقعیت. یاد فیلم آگراندیسمان افتادم که تازگی‌ها دیده بودیم. زندگی‌ نامه لئو تولستوی را به یاد آوردم که روی عسلی بود، حرف‌هایی که درباره‌ ی حقیقت زده بود که روسیه‌ ی قدیم را جنباند. یاد دوستی قدیمی افتادم، که اوایل و اواخر دوره‌ی دبیرستان داشتم. دوستی که هیچ ‌وقت راست نمی ‌گفت. خالی ‌بند و پشت هم انداز، اما بچه‌ ی باحالی بود؛ دوستی باصفا و صمیمی که دوره ‌ی بحرانی زندگی‌ ام به او تکیه می‌ کردم. یادآوری این دروغگوی کهنه ‌کار از پس غبار خاطرات خیلی خوشحالم کرد؛ خاطره‌ ای که در این بحران زندگی تا به‌ حال بی‌ دردسر به یاری ‌ام شتافت. این شخص، این دروغگوی با صفا در واقع حرف زنم را تآیید می‌کرد که چنین آدم‌هایی تو دنیا پیدا می‌ شوند. خوشحال بودم. رو برگرداندم با او حرف بزنم. می ‌دانستم چه می‌ خواهم بگویم. بله در واقع ممکن است راست باشد، راست هم هست – آدم‌ها می‌ توانند دروغ بگویند و می‌گویند، بی‌اختیار، ناخودآگاه و بیمارگونه. بی ‌آنکه به پی ‌آمدهایش فکر کنند. حتماً خبرچین من هم چنین آدمی بوده. اما در همان ‌لحظه روی کاناپه ولو شد و صورتش را با دست پوشاند و گفت: «راست است، خدا از من بگذرد. همه‌ی حرف ‌هایی که به تو زده راست بوده. من دروغ گفتم که هیچ خبری ندارم.»
روی یکی از صندلی‌های دم پنجره نشستم. گفتم: «راست است؟»
سر خم کرد. صورتش را با دست پوشاند.
گفتم: «پس چرا حاشا کردی؟ ما که هیچ ‌وقت به هم دروغ نمی ‌گوییم. مگر نه اینکه همه‌ اش به هم راست گفته‌ ایم؟»
گفت: «متأسفم.»
نگاهم کرد و سر تکان داد.
«شرمنده بودم. نمی‌دانی چقدر خجالت کشیدم. نمی‌خواستم باور کنی.»
گفتم: «می ‌فهمم، گمانم.»
کفش‌هایش را کند و روی کاناپه ولو شد. بعد بلند شد و بلوزش را روی سر کشید. موهایش را مرتب کرد و سیگاری از سینی برداشت. برایش فندک زدم و از دیدن انگشتان کشیده و رنگ ‌پریده و به دقت سوهان ‌خورده‌اش تکان خوردم. انگار دفعه‌ ی اولم بود آن‌ها را می ‌دیدم.
دود سیگار را بلعید و بعد از لحظه‌ ای گفت: «عزیزم! امروز را چطور گذراندی. یعنی به ‌طور کلی چطور بود؟»
سیگار به لب گذاشت و بلند شد تا از شر دامنش راحت شود.
جواب دادم: «ای! بعدازظهر پاسبانی با حکم جلب آمده بود، دنبال یکی می‌گشت که آن طرف راهرو زندگی می ‌کرده. مدیر ساختمان هم می‌ گفت قرار است آب را از سه تا سه‌ و نیم قطع کنند تا تعمیرات تمام شود. درست همان موقعی که پاسبان آمده بود مجبور شدند آب را قطع کنند.»
گفت: «عجب!»
دست به کمر زد و قوسی به به بدن خود داد. پلک خواباند و خمیازه‌ای کشید و موهای بلندش را تکان داد.
گفتم: «امروز کلی هم از کتاب تولستوی خواندم.»
«خیلی عالی»
بادام‌ زمینی می‌خورد. یکی یکی. با دست راست کف ‌لمه می‌کرد، با دست چپ هم سیگار گرفته بود. گاه و بیگاه از خوردن دست می‌ کشید و دهانش را با پشت دست پاک می ‌کرد و سیگار می‌ کشید. حالا دیگر پوشش نداشت. پاهایش را جمع کرد و دوزانو نشست و گفت: «می‌ خواهم نظرت را بدانم.»
گفتم: «فکرش خوب است، آدم باشخصیتی به نظر می ‌آید.»
انگشت ‌هایم سوزن سوزن می ‌شد. کوبش خون تندتر می‌ شد. اما یکهو ضعف کردم.
گفت: «بیا اینجا ببینم، موژیک ساده.»
چهار دست و پا جلو رفتم و با صدایی که از ته چاه درمی ‌آمد گفتم: «حقیقت را می ‌خواهم.»
نرمی و لطافت فرش و کلفتی آن مرا به هیجان آورد. به آرامی خزیدم و به طرف کاناپه رفتم. چانه ‌ام را روی یکی از بالش‌ها گذاشتم. دستی به موهایم کشید. هنوز می‌ خندید. دانه‌های نمک روی لب پر و پیمانش برق می‌ زد. نگاه که کردم در چشمانش غم مبهمی را می ‌دیدم، اما خنده از لبش دور نمی ‌شد و موهایم را به بازی گرفته بود.
می‌ گفت: «پاشای کوچولو، بیا اینجا، خنگ خدا! جداً آن دروغ را باور کردی؟ بیا اینجا سرت را بگذار روی سینه ‌ی ماما. آهان. چشمت را ببند. خیلی خوب. آخر آدم این‌ قدر ساده. از تو ناامید شده‌ام. تو که باید بهتر از این من را بشناسی. دروغ گفتن برای بعضی‌ها تفریح است.»

نویسنده: ریموند کارور
مترجم: اسد الله امرایی

منبع: http://true-story.blogfa.com

کلیسای جامع

همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله، خود او داشت می آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مردهاش در کانتی کات. از خانه ی همانها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار می آمد،پنج ساعتی توی راه بود و زنم میرفت ایستگاه به استقبالش.
زنم از ده سال پیش که سه ماه تابستان توی سیاتل برایش کار کرده بود ندیده بودش. اما زنم و این مرد کور تمام مدت تماسشان را با هم حفظ کرده بودند. نوار پر می کردند و برای هم میفرستادند. من چندان مشتاق دیدنش نبودم که برایش دقیقه شماری کنم. من که نمی شناختمش. تازه کور بودنش هم ناراحتم می کرد. کورها را فقط از تو فیلمها میشناختم. توی فیلم آهسته حرکت می کردند و هیچ وقت نمی خندیدند. گاهی هم سگهای مخصوص هدایتشان می کردند. من یکی که چندان خوش نداشتم یک مرد کور بیاید خانه ام.
تابستان آن سال زنم دنبال کار می گشته. پول و پله ای در بساط نداشته. مردی که می خواست آخر تابستان باهاش عروسی کند توی دانشکده ی افسری درس می خوانده. او هم پول و پله ای نداشته. اما زنم عاشقش بوده و او هم عاشق زنم بوده و از این حرفها. توی روزنامه خوانده که: به فردی برای خواندن برای یک مرد نابینا نیازمندیم. یک شماره تلفن هم داده بودند.تلفن زده و رفته و در دم استخدام شده. تمام تابستان را با این مرد کور کار کرده. برایش چیز می خوانده، پرونده و گزارش و اینجور چیزها. کمکش کرده تا دفتر کو چکش را در اداره ی خدمات اجتماعی شهر سر و سامان بدهد. زنم و آن مرد کور با هم دوست شدند. من از کجا می دانم؟ زنم برایم تعریف کرده است. یک چیز دیگر هم برایم تعریف کرده. روز آخر کارش در دفتر، مرد کور پرسیده بود که می شود صورتت را لمس کنم و او هم اجازه داده که این کار را بکند. برایم تعریف کرده که طرف با انگشتهایش تمام صورتش را لمس کرده؟ بینیش؟ حتی گردنش را! هرگز فراموش نمی کرد. حتی سعی کرد شعری در این باره بنویسد. همیشه سعی می کرد شعر بگوید. سالی یکی دو تا شعر می گفت. معمولا بعد از هر اتفاق مهمی که برایش می افتاد.
آن اوایل که با هم نامزد شده بودیم شعرش را نشانم داد. توی شعر از انگشتهای او گفته بود و اینکه چطور روی صورتش حرکت کرده اند. توی شعر گفته بود که آن وقت چه احساسی کرده، وقتی آن مرد کور بینی و لبهایش را لمس می کرده، در ذهنش چه گذشته است. یادم هست که شعرش چندان چنگی به دل نمی زد. البته به خودش نگفتم.
شاید من اصلا شعر سرم نمی شود. اعتراف می کنم که وقتی هوس مطالعه به سرم می زند، اول از همه سراغ کتاب شعر نمی روم.
خلاصه زنم مردی را که پیش از من از او خو شش آمده بود، همان که بنا بود افسر بشود، از بچگی دوست داشت. خوب، بگذریم. داشتم می گفتم که آخرتابستان گذاشت آن مرد کور به صورتش دست بمالد، با او خداحافظی کرد، با این نمی دانم فلان و بهمان زمان بچگی، که حالا افسر شده و بایست به ماموریت می رفت، عروسی کرد و از سیاتل رفت. اما او و مرد کور همچنان از حال هم با خبر بودند.بعد از حدود یک سال زنم اول بار با او تماس گرفت. یک شب از پایگاه نیروی هوایی آلاباما به او تلفن زد. می خواست حرف بزند. با هم حرف زدند. مرد کور از او خواست برایش نواری پست کند و از زندگی اش بگوید. این کار را کرد. نوار را فرستاد. در نوار برای مرد کور از شو هرش و زندگی اش در ارتش حرف زده بود. برای مرد کور گفت که شو هرش را دوست دارد اما از محل زندگی شان خوشش نمی آید واز اینکه شو هرش جزو این قضیه ی صنایع نظامی است چندان راضی نیست. برای مرد کور گفت که شعری گفته که در آن از او هم حرف زده است. گفت که دارد شعری می گوید در این باره که زن یک افسر نیروی هوایی بودن یعنی چه. گفت که شعر را هنوز تمام نکرده. هنوز مشغول است. مرد کور هم نواری پر کرد. نوار را برایش فرستاد. او هم نواری پر کرد. سالها این قضیه ادامه داشت. افسر زن من از این پایگاه به آن پایگاه منتقل می شد. از پایگاه هوایی مودی، مک گیر و مک کانل برایش نوار پست می کرد و بالاخره از تراویس در نزدیکی ساکرمنتو، که یک شب آنجا احساس کرد تنهاست و از آدمهایی که در آن زندگی کولی وار مداوم باید ترکشان کند دور افتاده است.احساس کرد دیگر یک قدم دیگر نمی تواند بردارد. رفت و همه ی قرصها و کپسولهای توی قفسه ی دارو ها را بلعید و پشت بندش هم بطر جین را خالی کرد.بعد رفت توی وان آب داغ و از حال رفت.
اما عوض آنکه بمیرد، حالش به هم خورد. با لا آورد. افسرش- اصلا چرا باید اسمی داشته باشد؟ محبوب دوران کودکی بود و خوب چی از این بهتر؟- از جایی به خانه آمد، پیدایش کرد و آمبولانس خبر کرد. زنم به وقتش همه را در نوار تعریف کرد و برای مرد کور فرستاد، سالها همه جور چیزی روی نوار ظبط کرده و نوارها را تند و چابک فرستاده است. گمانم سوای شعر گفتن سالی یکبار، این مهمترین تفریحش بوده است. توی یکی از نوارها برای مرد کور گفت که تصمیم گرفته مدتی دور از افسرش زندگی کند. در نوار دیگر از طلاقش گفته . من و او با هم آشنا شدیم و البته این را هم برای مرد کورش تعریف کرده. همه چیز را برای او می گفت، یا من اینطور فکر می کردم.یک بار از من پرسید دلت می خواهد آخرین نوار مرد کور را بشنوی. یکسال پیش بود، گفت که راجع به من توی نوار حرف زده. برای همین گفتم باشد، گوش می کنم. رفتم مشروب آوردم و توی اتاق نشیمن نشستیم. آماده شدیم گوش کنیم.اول نوار را توی دستگاه گذاشت و چند تا پیچ را این طرف و آن طرف چرخاند. بعد دگمه ای را فشار داد. نوار جیر جیری کرد و کسی با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن. زنم صدا را کم کرد.بعد از چند دقیقه در و بی در گفتنهای بی معنی، اسم خودم را از دهان این غریبه شنیدم. مرد کوری که حتی نمی شناختمش! و بعد گفت: از این حرفهایی که در باره اش گفته ای فقط می توانم به این نتیجه برسم که اما بعد نشد بشنویم. کسی در زد، یا چیزی شد، و دیگر به سراغ آن نوار نرفتیم. شاید هم اینطوری بهتر شد.هر چه را می خواستم بشنوم شنیده بودم.
حالا همین مرد کور داشت می آمد خانه ی من بخوابد.
به زنم گفتم: "شاید بد نباشد ببرمش بولینگ." داشت روی پیشخان آشپزخانه سیب زمینی کنگره کنگره ای می کرد.
چاقویی را که به دست داشت پایین گذاشت و به طرفم بر گشت.
گفت: " اگر مرا دوست داری، می توانی این یک کار را برایم بکنی. اگر هم دوست نداری، دیگر خود دانی.اما اگر تو دوست داشتی، هر دوستی ، و این دوستت می خواست بیاید خانه ی ما، من کاری می کردم احساس راحتی کند." با قاب دستمال دستهایش را خشک کرد.
گفتم:"من که دوست کور ندارم."
گفت:" تو هیچ دوستی نداری." گفت: " تازه، مگر حالیت نیست؟ زنش تازه مرده! نمی فهمی یعنی چه؟ این مرد زنش را از دست داده!"
جواب ندادم، از زن آن مرد کور چیز هایی برایم گفته بود. اسمش بولاه بود، بولاه! از آن اسمهایی که زنهای سیاه پوست دارند.
پرسیدم:"زنش سیاه بود؟"
زنم گفت: "خل شده ای؟ مخت تکان خورده؟" یک سیب زمینی برداشت. دیدم که سیب زمینی افتاد زمین و بعد قل خورد و رفت زیز اجاق. گفت:" چه ات شده؟ مست کرده ای؟"
گفتم: "فقط پرسیدم."
پشت بندش زنم گوشم را پر از جزئیاتی کرد که چندان علاقه ای به شنیدنشان نداشتم.مشروبی درست کردم و نشستم پشت میز آشپز خانه تا گوش کنم.تکه هایی از ماجرا جفت و جور شد.
بولاه تابستان سال بعدی که زنم از پیش مرد کور رفت، برای کار پیش او رفته بود. کمی بعد بولاه و مرد کور توی کلیسا عروسی کردند. عروسی مختصری بود؟ آخر کی دلش می خواهد به یک چنین عروسی برود؟- فقط خودشان دو تا بودند و کشیش و زنش.اما به هر حال عروسی کلیسایی بود. گفته بود بولاه اینطور می خواسته. اما حتما همان وقت هم سرطان توی غده های لنفاوی بولاه دست به کار شده بوده. پس از هشت سال زندگی مشترک این زوج جدا نشدنی؟ بله، این عین کلمات زنم است، جدا نشدنی- وضع مزاجی بولاه به سرعت رو به وخامت گذاشت. در اتاق بیمارستانی در سیاتل مرد. مرد کور کنار تختش نشسته بود و دستش را گرفته بود. آنها ازدواج کرده بودند. آنها ازدواج کرده بودند، با هم زندگی و کار کرده بودند، با هم خوابیده بودند؟ بی شک عشق بازی هم می کردند و بعد مرد کور مجبور شد دفنش کند. همه ی این کارها را کرده بود بی آنکه هرگز دیده باشد که آن زن لعنتی چه شکل و شمایلی دارد. اصلا نمی توانستم سر در بیاورم، این را که شنیدم کمی دلم برای مرد کور سوخت.
و بعد یکدفعه به مغزم زد که این زن عجیب زندگی ترحم انگیزی داشته است. فکر کنید که هرگز نمی توانست خودش را به همان شکلی که مرد محبو بش او را می دیده ببیند. زنی که روزها و روزها را سپری می کرده بی آنکه حتی یکبار تعریف خودش را از دهان محبو بش بشنود. زنی که هرگز شو هرش نمی توانسته حالت صورتش را بخواند. خواه احساس بدبختی باشد خواه چیزی بهتر. زنی که می توانست خودش را آرایش بکند یا نکند؟ بری شوهرش چه فرقی می کرد؟ می توانست اگر دلش می خواست پشت یک چشمش سایه ی سبز بزند، یک سوزن توی پره ی بینیش بکند، شلوار زرد و کفش ارغوانی بپو شد، فرقی که نمی کرد. و بعد به دامن مرگ بغلتد. دست مرد کور در دستش باشد. طرف اشک از چشمهای کورش ببارد؟ حالا که فکرش را می کنم می گویم شاید آخرین فکرش این بوده که: او هرگز حتی نمی دانسته من چه شکلی ام. آن هم من که چهار نعل به طرف مرگ می تاختم. یک حق بیمه ی مختصر، نصف یک سکه ی پزویی مکزیک برای رابرت مانده بود. نصفه ی دیگر سکه همراه زنش رفت توی قوطی. چه رقت انگیز.
خلاصه، وقتش که رسید، زنم رفت ایستگاه تا او را بیا ورد. من که کاری نداشتم جز آنکه انتظار بکشم؟ که البته گناهش هم به گردن او بود- داشتم مشروبم را می خوردم و تلوزیون تماشا می کردم که شنیدم اتومبیل وارد ورودی شد. لیوان به دست از روی کاناپه بلند شدم و رفتم دم پنجره تا نگاه کنم.
دیدم زنم وقت پارک کردن اتومبیل دارد می خندد. دیدم از اتومبیل پیاده شد و در را بست. هنوز لبخند به لب داشت. خیلی جالب بود. رفت سراغ در آنطرف که مرد کور می خواست از آن پیاده شود. خوب، شاید باورتان نشود که این مرد کور ریش بلند داشت! یک مرد کور ریشو! به نظر من که دیگر خیلی جالب است. مرد کور به عقب بر گشت و چمدانی را از صندلی عقب برداشت. زنم بازویش را گرفت، در اتو مبیل را بست و گرم صحبت با او، به انتهای ورودی و بعد بالای پله ها به ایوان راهنما ییش کرد.تلوزیون را خاموش کردم. مشروبم را سر کشیدم. لیوان را آب کشیدم. دستهایم را خشک کردم، بعد به طرف در رفتم.
زنم گفت:" می خواهم با رابرت آشنا شوی. رابرت! این هم شوهر من. همه چیز را که در باره اش گفته ام." گل از گل زنم شکفته بود. آستین مرد کور را گرفته بود.
مرد کور چمدانش را گذاشت روی زمین و دستش را بالا آورد.
دستش را گرفتم. حسابی دستم را فشار داد و نگه داشت و بعد ول کرد.
با صدایی بم گفت:" احساس می کنم قبلا آشنا شده ایم."
گفتم:"من هم همینطور." نمی دانستم چه بگویم. بعد گفتم:"خوش آمدید، خیلی چیزها در باه تان شنیده ام." بعد گروه کوچک ما راه افتاد، از ایوان به اتاق نشیمن، و زنم دستش را گرفته بود و راهنماییش می کرد. مرد کور چمدانش را به دست دیگرش داده بود. زنم گاه گاه چیزی میگفت، مثلا "اینجا بپیچ به چپ،رابرت،حالا شد. حالا مواظب باش، صندلی سر راهت است، بله، همین جا بنشین. این کاناپه است، همین دو هفته پیش خریدیمش."
خواستم چیزی درباره ی کاناپه ی قدیمی بگویم، من آن کاناپه ی کهنه را دوست داشتم. اما هیچ نگفتم. بعد خواستم چیز دیگری بگویم، خوش و بشی بکنم. مثلا از سفر خوش منظره در طول هادسن بگویم، مثلا بگویم وقت رفتن به نیویورک آدم باید طرف راست قطار بنشیند و وقت آمدن از نیویورک طرف چپ.
گفتم:"سفر با قطار چطور بود؟ راستی، کدام طرف قطار نشستی!" زنم گفت:"این هم شد سوال؟ کدام طرف نشستی!" گفت:"این طرفش با آن طرفش چه فرقی می کند؟"
گفتم:"همین طوری پرسیدم."
مرد کور گفت:" طرف راست. تقریبا چهل سالی می شد سوار قطارنشده بودم. از زمان بچگی، با خانواده، خیلی وقت پیش بود. تقریبا یادم رفته بود قطار سواری چه حالی دارد." و گفت:" حالا دیگر برف پیری روی ریشم نشسته.یعنی اینطور می گویند." مرد کور به زنم گفت: " عزیزم قیافه ام جالب شده؟"
زنم گفت:"خیلی جالب رابرت." گفت:" رابرت، رابرت، راست راستی خوشحالم که می بینمت."
زنم بالاخره چشم از مرد کور برداشت و به من نگاه کرد. احساس کردم قیافه ای که می بیند چندان باب طبعش نیست. شانه بالا انداختم.
تا آن لحظه با هیچ آدم کوری ملاقات نکرده بودم و شخصا آشنا نبودم. این مرد کور چهل و هفت هشت ساله بود، درشت اندام بود و داشت طاس میشد، شانه هایش هم خمیده بود انگار بار سنگینی به دوش دارد. شلوار قهوه ای، کفش قهوه ای، پیراهن روشن با کراوات و کت اسپرت پوشیده بود. شیک شیک، این ریش بلند را هم که گذاشته بود. اما عصا نداشت و عینک دودی هم نزده بود.همیشه فکر می کردم همه ی کورها باید عینک دودی بزنند. راستش پیش خودم گفتم کاش او هم عینک زده بود. چشمهایش در نگاه اول مثل چشم ادمهای معمولی بود. اما آدم از نزدیک که نگاه می کرد، فرق داشت.اولا که سفیدی عنبیه اش بیش از حد بود و مردمکهایش هم انگار بدون اینکه بداند یا بتواند جلوشان را بگیرد توی حدقه می چرخیدند، آدم مور مورش میشد. به صورتش که خیزه شدم دیدم مردمک چشم چپ به طرف بینی اش رفت ولی مردمک دیگر سعی می کرد سر جایش بماند. اما زور زیادی می زد، چون این یکی هم داشت می چرخید،بی آنکه خودش بداند که می چرخد یا بخواهد که بچرخد.
گفتم:" با یک مشروب چطوری؟ چی میل داری؟ از هر چیزی یک کم داریم. یکی از راههای وقت گذرانیمان همین است."
تند تند با آن صدای بمش گفت:" خود من یک پا اهل اسکاچ ام، رفیق."
گفتم:" بسیار خوب." رفیق! "البته، می دانستم."
با انگشتهایش چمدانش را که کنار کاناپه گذاشته بود لمس کرد. می خواست موقعییتش را بفهمد. من که اشکالی در این کار نمی دیدم.
زنم گفت:" این را می برم بالا توی اتاقت."
مرد کور به صدای بلند گفت:" نه، خوب است،خودم که رفتم بالا، می برمش."
گفتم:"کمی آب توی اسکاچت بریزم؟"
گفت:"خیلی کم."
گفتم:"می دانستم."
گفت:" فقط یک قطره. این هنر پیشه ی ایرلندی، اسمش بری فیتز جرالد بود، نه؟ من هم مثل او. فیتز جرالد می گفت: وقتی آب می خورم، آب می خورم، وقتی ویسکی می خورم، ویسکی می خورم." زنم خندید. مرد کور دستش را تا زیر ریشش بالا آورد، ریشش را آهسته بلند کردو بعد ولش کرد.
مشروبها را درست کردم، سه لیوان بزرگ اسکاچ با چند قطره آب. و بعد لم دادیم و از سفر رابرت صحبت کردیم. اول پرواز طولانی از ساحل غربی به کانتی کات را مو به مو مرور کردیم. بعد با قطار از کانتی کات تا اینجا. برای این تکه ی سفریک لیوان دیگر خوردیم.
یادم آمد جایی خوانده بودم که آدمهای کور سیگار نمی کشند چون فرض بر این است که آدم باید دودی را که بیرون می دهد ببیند. فکر می کردم که تا این اندازه و فقط تا همین اندازه را درباره ی آدمهای کور می دانم. اما این مرد کور سیگارش را تا ته می کشید و بعد سیگار دیگر را روشن می کردو بعد سیگار دیگر را روشن می کرد. این مرد کور زیر سیگارش را پر می کرد و زنم آن را خالی می کرد. وقتی پشت میز نشستیم تا شام بخوریم، یک مشروب دیگر ریختم. زنم بشقاب رابرت را پر کرد از استیک، سیب زمینی کنگره ای و نخود سبز. من روی دو تکه نان برایش کره مالیدم، گفتم: " این هم نان و کره." کمی از مشروبم خوردم. گفتم:" خوب، حالا دعا بخوانیم." و مرد کور سرش را خم کرد، زنم هاج و واج نگاهم کرد. گفتم:" دعا کنیم که مبادا تلفن زنگ بزند غذا سرد بشود."
دست به کار شدیم. هر چه خوردنی روی میز بود خوردیم. جوری می خوردیم انگار فردایی در کار نخواهد بود، حرف نمی زدیم، می خوردیم. همه چیز را مثل کف دست پاک کردیم. میز را درو کردیم. حسابی به خوردن افتاده بودیم. مرد کور از همان اول محل غذا هایش را شنا سایی کرد، می دانست هر چیز دقیقا کجای بشقابش است.وقتی داشت با کارد و چنگال گوشتش را می خورد، با تحسین تماشایش می کردیم. دو تکه گوشت می برید. گوشت را با چنگال به دهان می گذاشت و بعد یکراست می رفت سراغ سیب زمینی کنگره ای، بعد نخود سبز، و یک تکه از نان و کره می کند و می خورد، پشت سرش هم یک جرعه ی بزرگ شیر می خورد، گاهی هم بی رو در بایستی از انگشتهایش استفاده می کرد. همه چیز را تا ته خوردیم. از جمله نصف یک کیک توت فرنگی را. چند لحظه ای انگار خشکمان زده باشد نشستیم.دانه های عرق بر صورتهایمان نشسته بود. بالا خره از پشت میز بلند شدیم و ظرفهای کثیف را گذاشتیم همانجا بماند. پشت سرمان را نگاه نکردیم، خود را به اتاق نشیمن رساندیم و باز در جاهایمان فرو رفتیم. زنم و رابرت روی کاناپه نشستند، من روی صندلی بزرگ نشستم. وقتی آن دو از اتفاقات مهمی که در ده سال گذشته برایشان رخ داده بود حرف می زدند دو سه لیوان دیگر هم خوردیم. من بیشتر فقط گوش می دادم.گاهی هم حرفی می زدم. نمی خواستم فکر کند از اتاق بیرون رفته ام. و نمی خواستم زنم فکر کند احساس غریبگی می کنم. از اتفاقاتی حرف زدند که در این ده سال برای آنها؟ برای آنها!- رخ داده بود. منتظر شدم تا اسمم را از دهان زن نازنینم بشنوم، اما بیهوده بود. مثلا حرفی بزند از قبیل اینکه " و بعد شوهر عزیزم وارد زندگی ام شد." اما اصلا خبری نبود. بیشترش حرف رابرت بود. رابرت گویا همه جور کاری کرده بود، یک کور همه فن حریف تمام عیار. اما این آخریها او و زنش نما یندگی توزیع اموری را گرفتند که زندگیشان هم گویا از همان جا می گذشته. مرد کور مدتی اپراتور آماتور رادیو هم بوده.با ان صدای بلندش تعریف کرد که با اپراتورهای دیگر در گوام، فیلیپین، آلاسکا و حتی تاحیتی چه حرفهایی ردو بدل می کرده. گفت که هر وقت بخواهد به این جاها برود، به هر کدام از این کشورها که برود، کلی دوست و آشنا دارد. گاه گاه هم صورت کورش را به طرف من می کرد. دستش را زیر ریشش می گذاشت و چیزی از من می پرسید. چند وقت است این شغل جدید را گرفته ای؟ (سه سال.) کارت را دوست داری؟(نه!) می خواهی همین جا بمانی؟( چاره چیست؟) و بالاخره وقتی فکر کردم که دیگر کفگیرش به ته دیگ خورده است، بلند شدم و تلوزیون را روشن کردم.
زنم با حرص نگاهم کرد. داشت کم کم جوش می آورد، بعد به مرد کور نگاه کرد و گفت:" رابرت تو تلوزیون داری؟"
مرد کور گفت:" دو تا تلوزیون دارم عزیزم. یکی رنگی و یکی سیاه و سفید که یادگاری قدیمی است. مسخره است، اما هر بار که تلوزیون را روشن می کنم ، که البته همیشه روشن می کنم، تلوزیون رنگی را روشن می کنم. مسخره است، نه؟"
نمی دانستم چه بگویم. اصلا نمی دانستم چه جوابی بدهم. برای همین اخبار را تماشا کردم و سعی کردم به حرفهای گوینده گوش کنم.
مرد کور گفت:" تلوزیونتان رنگی است. نپرسید چطور فهمیدم، ولی می فهمم."
گفتم:" چند وقت پیش معامله کردیم."
مرد کور کمی از مشروبش چشید. ریشش را بلند کرد، بو کشید و بعد ولش کرد. روی کاناپه به جلو خم شد، جای زیر سیگاری را روی میز عسلی پیدا کرد، با فندک سیگارش را روشن کرد. به کاناپه تکیه داد و قوزک پاهایش را روی میز گذاشت.
زنم جلو دهانش را گرفت وبعد خمیازه کشید. کش و قوس آمد. گفت:" گمانم بهتر است بروم بالا و لباس راحتی بپوشم.گمانم بهتر است لباسم را عوض کنم." گفت:" رابرت،تو راحت باش."
مرد کور گفت:"من راحتم."
زنم گفت:" می خواهم توی این خانه راحت باشی."
مرد کور گفت:"هستم"
بعد از ابنکه زنم از اتاق رفت، من و او به گزارش وضع هوا وبعد اخبار ورزشی گوش کردیم. دیگر آن قدر طولش داده بود که نمی دانستم بالاخره پایین می آید یا نه. فکر کردم شاید رفته و خوابیده. دلم می خواست بیاید
پایین . نمی خواستم با این مرد کور تنها بمانم. پرسیدم باز هم مشروب می خوری و گفت البته. بعد پرسیدم می خواهی کمی علف با من بکشی. گفتم تازه یک سیگار پیچیده ام . نپیچیده بودم اما می خواستم یکی دو لحظه بعد بپیچم.
گفت:" با تو امتحانش می کنم."
گفتم:" حالا شد، جنسش عالی است."
رفتم مشروب آوردم و کنارش روی کاناپه نشستم. بعد دو تا سیگار پر و پیمان پیچیدم. یکی را روشن کردم و دادم دستش. گذاشتمش لای انگشتهاش. گرفت و پک زد.
گفتم:" تا می توانی دودش را نگه دار." معلوم بود به کلی از مرحله پرت است. زنم با روبدوشامبر صورتی و دمپایی های صورتی آمد پایین.
گفت:" بوی چی می آید؟"
گفتم:" فکر کردیم بد نیست چند پکی بزنیم."
زنم با خشم تمام نگاهم کرد. بعد به مرد کور نگاه کرد و گفت:" نمی دانستم تو هم اهلش هستی رابرت."
گفت:" حالا شدم عزیزم. هر کاری بار اولی دارد، ولی هنوز که چیزیم نشده."
گفتم:" جنسش خیلی ملایم است." گفتم:" این از آن مواردی است که عقل آدم را زایل نمی کند. اوضاع را به هم نمی ریزد."
گفت:" چه بد رفیق." و خندید.
زنم روی کاناپه بین من و مرد کور نشست. سیگار را به او رد کردم. گرفت و پکی زد و بعد برش گرداند به من. گفت:" نوبت کیست؟" بعد گفت:"من نباید بکشم. همین حالاش هم نمی توانم چشمم را باز نگه دارم. این شام هم که حسابی ناکارم کرد. نباید اینقدر می خوردم."
مرد کور گفت:" به خاطر کیک توت فرنگی است." گفت:" همه اش زیر سر آن کیک است." و آن خنده ی بلندش را سر داد. بعد سرش را جنباند.
گفتم:" باز هم کیک توت فرتگی مانده."
زنم گفت:" باز هم می خواهی رابرت؟"
گفت:"کمی بعد شاید."
باز به سر وقت تلوزیون رفتیم. زنم باز خمیازه کشید، گفت:" رابرت، هر وقت خواستی بخوابی تختت حاضر است، می دانم که روز خیلی سختی را گذرانده ای، هر وقت خواستی بخوابی بگو." دستش را کشید."رابرت؟"
مرد کور به خواب آمد و گفت:" خیلی بهم خوش گذشت، واقعا از صد تا نوار هم بهتر است،نه؟"
گفتم:"نوبت توست." و سیگار را بین انگشتهاش گذاشتم. پک زد، دود را حبس کرد، بعد بیرون داد. انگار از نه سالگی اینکاره بوده باشد.
گفت:" متشکرم رفیق، اما گمانم بسم است." گفت:" فکر می کنم کم کم دارد اثر می کند." ته سیگار روشن را به طرف زنم دراز کرد.
زنم گفت:" من هم همینطور، ایضا. من هم نمی کشم." ته سیگار را گرفت و به من رد کرد:"من همین جا وسط شما دو تا کمی می نشینم و چشمهایم را می بندم. اما شما کار خودتان را بکنید،باشد؟ هر دوتان. اگر مزاحم هستم، بگویید، وگرنه می توانم همینجا با چشم بسته بنشینم تا وقتی که بخواهید بخوابید." گفت:" رابرت، تخت حاضر است، هر وقت خواستی می توانی بخوابی، جایت درست پهلوی اتاق ما توی طبقه ی بالاست، وقتی خواستی بخوابی می بریمت آنجا. شما دو تا، اگر خوابم برد بیدارم کنید ها."
این را گفت و بعد چشمهایش را بست و به خواب رفت.
اخبار تمام شد. بلند شدم و کانال را عوض کردم، باز روی کاناپه نشستم و تکیه دادم . کاش زنم اینجور از حال و کار نرفته بود. سرش را روی پشتی کاناپه گذاشته بود و دهانش باز مانده بود. طوری چرخیده بود که روبدوشامبرش پس رفته بود… خم شدم تا ربدو شامبرش را بکشم روی پایش، و آن وقت بود که مرد کور را نگاه کردم. چه کاری است! دوباره لبه ی روبدوشامبر را پس زدم.
گفتم:" اگر کیک توت فرنگی را خواستی بگو."
گفت:" باشد."
گفتم:" خسته ای؟ می خواهی ببرمت بالا بخوابی. وقتش شده دراز بکشی؟"
گفت:"نه، هنوز نه. پهلوت می مانم رفیق. اگر اشکالی ندارد، تا وقتی بخواهی بخوابی، من هم با تو بیدار می مانم.
هنوز فرصت نکرده ایم گپی بزنیم. متوجهی که؟ احساس می کنم تمام شب فقط من و او حرف زدیم." ریشش را بلند کرد و ول کرد. سیگار و فندکش را برداشت.
گفتم:" اصلا اشکالی ندارد." بعد گفتم:"خوشحالم همصحبتی دارم." و گمانم خوشحال بودم. هر شب علف می کشیدم و آنقدر بیدار می ماندم تا خوابم ببرد. من و زنم به ندرت هر دو با هم می رفتیم بخوابیم. وقتی خوابم می برد خوابهایی می دیدم که گاه وسطش از جا می پریدم و قلبم مثل دیوانه ها می زد.
تلوزیون برنامه ای درباره ی کلیسا و قرون وسطی داشت. از این برنامه های معمول نبود. می خواستم چیز دیگری تماشا کنم. کانالهای دیگر را گرفتم. اما آنها هم هیچ برنامه ای نداشتند. برای همین به همان کانال اول برگرداندم و معذرت خواستم.
مرد کور گفت:" مهم نیست رفیق، برای من فرقی نمی کند. هر چه تو بخواهی تماشا کنی، از نظر من اشکالی ندارد. من همیشه چیز یاد می گیرم."
گفت:" آدم همیشه دارد چیزی یاد می گیرد.بد نیست امشب هم چیزی یاد بگیرم. گوش که دارم."
مدتی حرف نزدیم. به جلو خم شده و سرش را به طرف من چر خانده بود، گوش راستش را به طرف تلوزیون گرفته بود. آدم معذب می شد. گاه به گاه پلکهایش سنگین می شد. و بعد دوباره با زشان می کرد. چند وقت به چند وقت هم انگشتها را توی ریشش می کرد و آن را می گشید.انگار داشت به چیزی که ازتلوزیون می شنید فکر می کرد.
روی صفحه ، یک عده مرد با لباسهایی به نقش اسکلت و مردانی با لباس شیاطین داشتند به عده ای مرد ردا پوش حمله می کردند و آزارشان می دادند. مرد هایی که لباس شیاطین به تن داشتند، نقاب شیطان به صورت زده بودند و شاخ و دم دراز داشتند. این نمایش شبیه خوانی بخشی از مراسم بود. مرد انگلیسی راوی برنامه گفت که هر ساله این مراسم در اسپانیا برگزار می شود. سعی کردم برای مرد کور توضیح بدهم که چه نشان می دهند.
گفت:"اسکلت." گفت:" می دانم چه شکلی است." و سر تکان داد.
تلوزیون یکی از این کلیساهای جامع را نشان داد. بعد کلیسای جامع دیگری را مفصلا و خیلی آهسته نمایش داد. بالاخره تصویر کلیسای مشهور پاریس آمد، با آن طاقهای ضربی و برجهایی که به ابرها می رسیدند. دوربین عقب رفت تا تمام کلیسای جامع را که در برابر آسمان بالا رفته بود نشان دهد.
بعضی وقتها هم صدای مرد انگلیسی که داشت قضیه را تعریف می کرد خفه می شد. می گذاشت فقط دوربین روی کلیساهای جامع بچرخد. یا آنکه دوربین به دشت و صحرا می رفت. سراغ مردانی که داشتند در مزارع پشت گاوهای نر راه می رفتند. تا جایی که می شد صبر کردم. بعد احساس کردم باید حرفی بزنم. گفتم:" حالا دارند بیرون این کلیسای جامع را نشان می دهند. شیر و از این جور چیزها. مجسمه های کوچک شبیه به هیولا. حالا گمانم رفته اند ایتالیا. بله،توی ایتالیاست. روی دیوارهای این کلیسا نقاشی شده است."
پرسید:" فرسکو است رفیق؟" و جرعه ای از مشروبش خورد. دست دراز کردم لیوانم را بردارم. اما خالی بود. سعی کردم هر چه را می توانم به خاطر بیاورم. گفتم:" پرسیدی فرسکو هستند؟ چه سوال خوبی! نمی دانم."
دوربین به سراغ کلیسای جامعی در حوالی لیسبون رفت. کلیسای جامع پرتقال با کلیساهای فرانسوی و ایتالیایی آنقدرها فرقی نداشت. ولی خوب، کلیساهای جامع را میشد شناخت. بیشترش نمای داخلی بود. بعد ناگهان فکری به سرم زد و گفتم:" یک چیزی به ذهنم رسید. تو اصلا می توانی تصور کنی که کلیسای جامع چیست؟ یعنی چه شکلی است؟ متوجه منظورم هستی؟ اگر کسی به تو بگوید کلیسای جامع، آیا اصلا هیچ تصوری داری که از چه حرف می زند؟ مثلا می دانی کلیسای جامع با کلیسای باپتیست چه فرقی دارد؟"
گذاشت دود از دهانش بیرون بریزد. گفت:" می دانم که پنجاه یا صد سال پیش صدها کارگر زحمت می کشیدند آنها را بسازند. البته همین حالا شنیدم. این یارو داشت می گفت. می دانم نسل اندر نسل خوانواده ها روی یک کلیسای جامع کار کرده اند. این را هم از این یارو شنیدم. مردانی که از اول عمر روی آنها کار کرده اند، زنده نماندند تا شکل نهایی کارشان را ببینند. از این نظر با ماها فرقی ندارند، رفیق، مگر نه؟" خندید. بعد باز پلکهایش سنگین شد، سرش پایین افتاد، انگار داشت چرت می زد، شاید هم داشت خودش را در پرتقال تصور می کرد. تلوزیون حالا داشت کلیسای جامع دیگری را نشان می داد. این یکی مال آلمان بود. صدای مرد انگلیسی یکریز می آمد. مرد کور گفت:" کلیساهای جامع." راست نشست و سرش را عقب و جلو برد." اگر راستش را بخواهی رفیق، فقط همین را می دانم. همین که حالا گفتم. همینهایی که از این یارو شنیدم. اما شاید تو تو بتوانی یکیشان را برایم توصیف کنی. کاش این کار را بکنی.خیلی دلم می خواهد. راستش را بخواهی، واقعا درست نمی دانم چه شکلی است."
به تصویر کلیسای جامع توی تلوزیون زل زدم. چطور می توانستم تو صیفش را حتی شروع کنم. با خودم گفتم، خوب فرض کن زندگیت به همین وا بسته باشد. فرض کن زندگیت در دست یک آدم دیوانه است که می گوید باید این کار را بکنی و گرنه…
مدتی دیگر به کلیسای جامع خیره شدم تا آنکه باز تصویر دشت و صحرا آمد. فایده ای نداشت. رو به مرد کور کردم و گفتم:" اولا که خیلی بلندند." به دور و برم در اتاق نگاه کردم تا سر نخی پیدا کنم." خیلی بالا می روند،بالای بالا، به طرف آسمان.بعضیشان خیلی بزرگ اند آنقدر که مجبورند دیوارهای پشتیبان کنارشان بزنند. به اصطلاح برای اینکه سر پا نگاهشان دارند. اسم این دیوارها شمع است. نمی دانم چرا مرا یاد پلهای غرفه دار می اندازند. اما شاید نمی دانی که پلهای غرفه دار چیست؟ گاهی جلو کلیساهای جامع شیطان و این جور چیزها برجسته کاری شده. گاهی هم زنها و مردهای اشراف." گفتم:" نپرس چرا، چون نمیدانم."
داشت سر تکان می داد. انگار تمام بالا تنه اش جلو و عقب می رفت.
گفتم:" کارم چندان خوب نیست، هان؟"
بی حرکت ماند و بر لبه ی کاناپه خم شد. وقتی داشت به حرفهایم گوش می کرد، انگشتانش را در ریشش فرو می برد. نمی توانستم حالیش کنم، خودم می فهمیدم. اما به هر حال صبر می کرد تا ادامه بدهم. سر تکان داد، انگار می خواست تشویقم کند. سعی کردم فکر کنم دیگر چه بگویم. گفتم:"واقعا بزرگند، عظیم اند، ازسنگ ساخته شده اند. گاهی هم از مرمر. در روزگار قدیم، آدمهایی که کلیسای جامع را می ساختند، می خواستند به خدا نزدیک شوند. در آن روزگار قدیم خدا بخش مهمی از زندگی همه بود. از کلیسای جامع ساختنشان می شود فهمید." گفتم:" متاسفم، اما انگار دیگر بهتر از این نمی توانم بگویم.اصلا از من بر نمی آید."
مرد کور گفت:"همین طوری خوب است،رفیق. راستی،ببین، امیدوارم از این سوالم ناراحت نشوی. می توانم سوالی بکنم؟ می خواهم یک سوال ساده بکنم، آره یا نه. فقط کنجکاوم و قصدم اهانت نیست. تو میزبان منی. اما می خواهم بپرسم که اصلا هیچ جوری مذهبی هستی؟ اشکال ندارد که این را بپرسم؟"
سر تکان دادم. البته نمی توانست ببیند. چشمک زدن یا نزدن برای یک مرد کور علی السویه است." گمانم اعتقادی به مذهب ندارم. به هیچ چیز. گاهی سخت است.متوجه منظورم که هستی؟"
گفت:"بله، البته."
گفتم:"خوب."
مرد انگلیسی هنوز داشت ادامه می داد. زنم توی خواب آهی کشید. نفس عمیقی کشید و بعد دنباله ی خوابش را گرفت.
گفتم:" باید مرا ببخشی،اما نمی توانم برایت بگویم که کلیسای جامع چه شکلی است.اصلا مایعش را ندارم. بیشتر از این از من بر نمی آید."
مرد کور وقتی حرف می زدم کاملا بی حرکت نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود.
گفتم:" راستش کلیساهای جامع برای من هیچ معنای خاصی ندارند. هیچ. کلیسای جامع. فقط به درد این می خورند که آدم آخر شب توی تلوزیون تماشایشان کند. همین و بس."
اینجا بود که مرد کور سینه اش را صاف کرد. خلطی هم گویا به گلویش آمد. از جیب عقب شلوارش دستمالی در آورد. بعد گفت:" فهمیدم رفیق، مهم نیست، پیش می آید، نگران نباش." گفت:" راستی ببین، یک لطفی می کنی؟ فکری به سرم زد. چرا یک کم کاغذ کلفت نمی آوری؟ با یک قلم. بیا یک کاری بکنیم. برو یک قلم و کاغذ کلفت بیاور. برو، برو رفیق، برو بیاور."
رفتم طبقه ی بالا. پاهایم انگار جان نداشت. انگار مدتی دویده باشم. در اتاق زنم گشتم. در سبد کوچکی روی میزش چند تا خودکار پیدا کردم. وبعد سعی کردم فکر کنم که کجا می شود از این کاغذ هایی که خواسته پیدا کنم.
پایین، توی آشپزخانه پاکتی پیدا کردم که تهش پوست پیاز ریخته بود. پاکت را خالی کردم و تکاندم. بردمش به اتاق نشیمن و کنار پایش نشستم. چیزها را جابجا کردم. چروکهای پاکت را صاف کردم وآن را روی میز پهن کردم.
مرد کور هم از کاناپه پایین آمد و کنار من روی فرش نشست.
روی کاغذ دست کشید. با دست از بالا و پایین. دو طرف کاغذ را لمس کرد.به لبه ها هم دست کشید. گوشه ها را هم با انگشت پیدا کرد.
گفت:" خوب است، خوب است، بیا شروع کنیم."
دستم را پیدا کرد. همانی که باهاش قلم را گرفته بودم.با دستش دستم را مشت کرد.گفت:" شروع کن رفیق، بکش، بکش، حالا می بینی. من هم همراهت می آیم.درست می شود."
مرد کور گفت:" حالا درست همانطور که دارم می گویم شروع کن. خودت می بینی. بکش."
و شروع کردم. اول یک جعبه کشیدم که شکل خانه بود. می توانست خانه ای باشد که در آن زندگی می کردم. بعد یک سقف برایش گذاشتم. در دو طرف سقف برجها را کشیدم. چه خل بازی ای!
گفت:" محشر است، معرکه است." گفت:" کارت عالی است. هرگز فکر نمی کردی یک چنین اتفاقی در زندگی برایت بیافتد. هان، رفیق؟ خوب، زندگی عجیب است، هه مان این را میدانیم. حالا ادامه بده. ولش نکن."
پنجره با طاقی گذاشتم. طاق ضربیها را کشیدم. در های بزرگ را آویزان کردم. نمی توانستم درست بکشم. برنامه ی تلوزیون تمام شد. قلم را زمین گذاشتم و انگشتا نم را باز و بسته کردم. مرد کور روی کاغذ دست کشید، با نوک انگشتانش کاغذ را، چیز هایی را که کشیده بودم لمس می کرد و سر تکان می داد.
مرد کور گفت:" کارت خوب بود."
باز قلم را بر داشتم، و او دستم را پیدا کرد. ادامه دادم. اصلا نقا شی ام خوب نیست. اما به هر حال همچنان می کشیدم.
زنم چشمهاش را باز کرد و به ما خیره شد. راست روی کاناپه نشست. جلو روبدوشامبرش باز بود. گفت:" دارید چه کار می کنید؟ به من هم بگویید! می خواهم بدانم."
جوابش را ندادم.
مرد کور گفت:" داریم یک کلیسای جامع می کشیم. من و او داریم با هم درستش می کنیم." به من گفت:" محکم فشار بده. حالا خوب شد، خوب شد." گفت:" بله. موفق شدی رفیق. فکر نمی کردی بتوانی. اما می توانی، مگر نه؟" داری معرکه می کنی. می فهمی چی می گویم؟ یک دقیقه ی دیگر راست راستی یک چیز درست و حسابی از کار در می آید." گفت:"اوضاع دستت چطور است؟ حالا توش آدم بگذار. کلیسای جامع بدون آدم به چه درد می خورد؟"
زنم گفت:" قضیه چیست رابرت، دارید چه کار می کنید؟ چه خبر است؟"
به زنم گفت:" چیزی نیست." به من گفت:" حالا چشمهات را ببند."
بستم. همانطور که گفته بود چشمهایم را بستم.
گفت:" بستی؟ کلک نزنی."
گفتم:" بستم."
گفت:" بگذار همینطور بسته بماند." گفت:" ول نکن. ادامه بده. بکش." و ادامه دادیم. انگشتهای او انگشتهایم را که روی کاغذ حرکت می دادم هدایت می کرد. تا به امروز سابقه نداشته چنین اتفاقی برایم بیافتد.
بعد گفت:"گمانم درست شد." گفت:" گمانم موفق شدی. نگاه کن. نظرت چیست؟"
اما من چشمهایم را بسته بودم.فکر می کردم کمی دیگر هم همینطور بسته نگهشان دارم.فکر کردم باید این کار را بکنم.
گفت:" خوب، داری نگاه می کنی؟"
چشمهایم هنوز بسته بود.در خانه ی خودم بودم. می دانستم. اما احساس نمی کردم که اصلا در جایی باشم یا چیزی.
گفتم:" واقعا یک چیز درست و حسابی از کار در آمد."
نویسنده: ریموند کارور
ترجمه: فرزانه طاهری
منبع: www.shafighi.com

دوچرخه بازو سیگار

دو روز بود که ایوان هامیلتون سیگار را ترک کرده بود و به نظرش مى‏رسید که توى این دو روز هرچه گفته بود و هرچه فکر کرده بود یک طورى سیگار را به خاطرش آورده بود. زیر نور چراغ آشپزخانه به دست‏هاش نگاه کرد. انگشت‏هاش و بندهاى آنها را بو کرد.
گفت: "مى‏تونم بوش را احساس کنم."
آن هامیلتون گفت: "مى‏فهمم. انگار مثل عرق از تنت بیرون مى‏زنه. بعد از سه روز که سیگار نکشیده بودم هنوز بوش را از خودم حس مى‏کردم. حتى وقتى از حمام مى‏آمدم بیرون. چندش‏آور بود."
آن داشت بشقاب‏ها را براى شام مى‏چید روى میز.
چقدر ناراحتم، عزیزم. مى‏دونم چى دارى مى‏کشى. ولى اگر دلگرمت مى‏کنه، همیشه دومین روز سخت‏ترین روزه. روز سوم هم سخته، معلومه، اما از اون به بعد، اگه سه روز را تحمل کنى دیگه سختیش را گذروندى. ولى خیلى خوشحالم که براى ترک سیگار جدى هستى، نمى‏تونم بگم." بازوى هامیلتون را گرفت. "حالا اگر راجر را صدا بزنى، شام مى‏خوریم."
هامیلتون در جلویى را باز کرد. هوا تقریباً تاریک بود. اوایل نوامبر بود و روزها کوتاه و سرد بودند. پسر بزرگترى که قبلاً ندیده بودمش، توى خیابان اختصاصى خانه آنها روى دوچرخه کوچکى نشسته بود. پسر انگار که فقط از روى زین بلند شود به جلو خم شد. نوک کفش‏هاش به سطح خیابان مى‏رسید و راست نگه‏اش مى‏داشت.
گفت: "شما آقاى هامیلتون‏اید؟"
هامیلتون گفت: "بله خودمم، چى شده؟ راجر طورى شده؟"
"گمونم راجر الآن خونه ماست و داره با مادرم حرف مى‏زنه. کیپ هم اونجاست و این پسره که اسمش گرى برمنه. درباره دوچرخه برادرمه. حالا چى شده نمى‏دونم." پسر داشت دسته‏هاى دوچرخه را مى‏چرخاند. گفت: "ولى مادرم گفت بیام اینجا و شما را ببرم. پدر راجر یا مادرشو."
هامیلتون گفت: "حالش که خوبه؟ باشه، حتماً، همین الآن مى‏آم."
رفت توى خانه تا کفش‏هاش را بپوشد.
آن هامیلتون گفت: "پیداش کردى؟"
هامیلتون جواب داد: "مثل اینکه توى دردسر افتاده، به خاطر یه دوچرخه. یه پسرى – اسمش را هم نپرسیدم – بیرونه. مى‏خواد یکى از ماها باهاش بریم خونشون."
آن هامیلتون پیش‏بندش را درآورد و گفت: "حالش خوبه؟"
هامیلتون نگاهش کرد و سرش را تکان داد: "معلومه که حالش خوبه. به نظر فقط دعواى بچه‏ها بوده که مادر پسره خودش را قاطى کرده."
آن هامیلتون پرسید: "مى‏خواى من برم؟"
هامیلتون چند لحظه فکر کرد: "ترجیح مى‏دادم تو مى‏رفتى، ولى حالا خودم مى‏رم."
آن هامیلتون گفت: "خوشم نمى‏آد بعد از تاریکى هوا بیرون باشه. اصلاً خوشم نمى‏آد."
پسر هنوز روى دوچرخه‏اش نشسته بود و حالا داشت با ترمز ور مى‏رفت.
وقتى که راه افتادند به طرف پایین پیاده‏رو، هامیلتون گفت: "چقدر راهه؟"
پسر جواب داد: "اون طرف آربوکل کورته." و وقتى هامیلتون نگاهش کرد ادامه داد: "دور نیست، از اینجا تقریباً دو بلوک راهه."
هامیلتون پرسید: "موضوع چیه؟"
"درست نمى‏دونم. از همه‏ش باخبر نیستم. مثل اینکه راجر و کیپ و این گرى برمن وقتى ما رفته بودیم براى تعطیلات دوچرخه برادرم دستشون بوده و گمونم خرابش کرده‏ان، عمداً. ولى من نمى‏دونم. به هر حال دارند درباره همین حرف مى‏زنن. برادرم نمى‏تونه دوچرخه‏ش را پیدا کنه و بار آخر دست اونا بوده، کیپ و راجر. مادرم مى‏خواد بفهمه دوچرخه کجاست."
هامیلتون گفت: "کیپ را مى‏شناسم. اون پسر دیگه کیه؟"
"گرى برمن. گمونم از همسایه‏هاى جدیده. پدرش تا برسه خونه، مى‏آد."
سر نبشى پیچیدند. پسر خودش را به جلو هل داد و کمى پیش افتاد. هامیلتون باغى دید، و بعد سر نبش دیگرى پیچیدند توى خیابانى بن‏بست. از وجود این خیابان خبر نداشت و مطمئن بود هیچ کدام از کسانى را که آنجا زندگى مى‏کردند نمى‏شناسد. به خانه‏هاى ناآشناى دور و برش نگاه کرد و از دامنه زندگى شخصى پسرش جا خورد.
پسر پیچید توى خیابان اختصاصى خانه‏اى و از دوچرخه‏اش پیاده شد و به دیوار خانه تکیه‏اش داد. وقتى در جلویى را باز کرد، هامیلتون دنبالش از اتاق نشیمن به آشپزخانه رفت. آنجا پسرى را دید که نشسته یک طرف میزى، با کیپ هولستر و یک پسر دیگر. هامیلتون به دقت راجر را نگاه کرد و بعد چرخید به طرف زن تنومند و موسیاهى که بالاى میز نشسته بود.
زن به‏ش گفت: "شما پدر راجرید؟"
"بله، ایوان هامیلتون هستم. شب بخیر."
گفت: "خانم میلر هستم، مادر گیلبرت، متأسفم که ازتون خواستم که بیایین اینجا، آخه یه مشکلى داریم."
هامیلتون این سر میز روى صندلى نشست. و به دور و بر نگاه کرد. پسرى نه، ده ساله، همان که حتماً دوچرخه‏اش گم شده بود، نشسته بود پهلوى زن. پسر دیگرى، چهارده ساله یا همین حدود، نشسته بود روى جاظرفى، با پاهاى آویزان، و داشت به پسر دیگرى نگاه مى‏کرد که تلفنى حرف مى‏زد. پسر که به خاطر چیزى که همان وقت از پشت تلفن شنیده بود نیشش موذیانه باز شده بود، دستش را با سیگار دراز کرد به طرف ظرفشویى. هامیلتون صداى جیز جیز سیگار را شنید که توى لیوان آبى خاموش‏اش مى‏کردند. پسرى که او را آورده بود به یخچال تکیه داده بود و دست‏هاش را به سینه صلیب کرده بود.
زن به پسر گفت: "تونستى پدر یا مادر کیپ را گیر بیارى؟"
"خواهرش گفت رفتن خرید. رفتم خونه گرى برمن اینا. پدرش تا چند دقیقه دیگر مى‏آد. نشانى اینجا را گذاشتم."
زن گفت: "آقاى هامیلتون به‏تون مى‏گم چى شده. ماه پیش ما رفته بودیم براى تعطیلات و کیپ مى‏خواست دوچرخه گیلبرت را قرض بگیره تا راجر بتونه تو پخش روزنامه‏هاى کیپ کمک کنه. فکر کنم دوچرخه راجر پنچر بود یا همچین چیزى. خب، این جورى که پیداست…"
راجر گفت: "بابا، گرى داشت خفه‏م مى‏کرد."
هامیلتون که پسرش را به دقت نگاه مى‏کرد گفت: "چى؟"
راجر یقه تى‏شرتش را پایین کشید تا گردنش را نشان دهد: "داشت خفه‏م مى‏کرد. گردنم خراش برداشته."
زن ادامه داد: "اونا بیرون تو گاراژ بودند. نمى‏دونم چیکار مى‏کردن تا وقتى کرت، پسر بزرگم، رفت ببینه چه خبره."
گرى برمن به هامیلتون گفت: "اون اول شروع کرد. به‏م گفت مسخره." و به طرف در جلویى نگاه کرد.
پسرى که اسمش گیلبرت بود گفت: "بچه‏ها، فکر کنم دوچرخه‏م شصت دلارى مى‏ارزید. شماها مى‏تونین پولش را به‏م بدین."
زن به او گفت: "تو کارى به این کارها نداشته باش."
هامیلتون نفسى کشید و گفت: "ادامه بدین."
"خب، این جورى که پیداست کیپ و راجر از دوچرخه استفاده کرده‏اند تا به کیپ توى پخش روزنامه‏ها کمک کنن، و بعد دوتایى‏شون، به اضافه گرى، مى‏گن، نوبتى غلتوندنش."
هامیلتون گفت: "منظورتون چیه که غلتوندنش؟"
زن گفت: "غلتوندنش، با یه هل فرستادنش ته خیابون و گذاشتن که بیفته. بعد، یک لحظه گوش کنید…اونا همین چند دقیقه پیش به این چیزها اعتراف کردن. کیپ و راجر دوچرخه را برده‏اند مدرسه و انداختن‏اش جلوى یه تیر دروازه."
هامیلتون دوباره به پسرش نگاه کرد و گفت: "راسته، راجر؟"
راجر پایین را نگاه مى‏کرد و انگشت‏هاش را مى‏مالید روى میز. گفت: "یه چیزایى‏ش راسته، بابا، ولى ما هر کدوم فقط یه بار غلتوندیمش. کیپ این کار را کرد، بعد گرى، و بعدش هم من کردم."
هامیلتون گفت: "هر کدوم یه بار خیلى زیاده، هر کدوم یه بار یعنى یک به دفعات خیلى زیاد، راجر. از تو تعجب مى‏کنم، از خودت ناامیدم کردى. و تو هم همین طور، کیپ."
زن گفت: "ولى مى‏دونید، یکى داره امشب چاخان مى‏کنه و یا اینکه هرچى مى‏دونه نمى‏گه. براى اینکه دوچرخه هنوز گمه."
پسرهاى بزرگتر توى آشپزخانه به پسرى که هنوز تلفنى حرف مى‏زد خندیدند و مسخره‏اش کردند.
پسرى که اسمش کیپ بود گفت: "خانم میلر، ما نمى‏دونیم دوچرخه کجاست، به‏تون که گفتیم. دفعه آخرى که دیدیمش وقتى بود که من و راجر بردیمش خونه ما بعد از اینکه برده بودیمش مدرسه. یعنى اون دفعه، دفعه یکى به آخر مونده بود. دفعه آخر آخر وقتى بود که صبح روز بعد برگردوندمش اینجا و پارکش کردم پشت خونه."
سرش را تکان داد و گفت: "ما نمى‏دونیم کجاست."
پسرى که اسمش گیلبرت بود به پسرى که اسمش کیپ بود گفت: "شصت دلار، شماها مى‏تونین پولش را بدین مثلاً هفته‏اى پنج دلار."
زن گفت: "گیلبرت دارم بهت مى‏گم‏ها، مى‏بینى که،" زن همان طور که اخم کرده بود ادامه داد: "اونا ادعا مى‏کنن دوچرخه از اینجا غیب شده، از پشت خونه. منتها چطور مى‏تونیم حرف‏شون را باور کنیم وقتى که غروبى همه چى را راست نگفتن."
راجر گفت: "راستش را گفتیم، همه چى را."
گیلبرت روى صندلى‏اش به عقب خم شد و سرش را براى پسر هامیلتون تکان داد.
زنگ در به صدا درآمد و پسرى که نشسته بود روى جاظرفى پرید پایین و رفت توى اتاق نشیمن.
مردى چهارشانه با موى ماشین شده و چشم‏هاى خاکسترى نافذ، بدون حرف آمد توى آشپزخانه. به زن نگاهى انداخت و رفت پشت صندلى گرى برمن.
زن گفت: "شما باید آقاى برمن باشید. از ملاقات‏تون خوشحالم. من مادر گیلبرت و ایشون آقاى هامیلتون هستند، پدر راجر."
مرد سرش را به طرف هامیلتون خم کرد اما دستش را دراز نکرد.
برمن به پسرش گفت: "این کارها براى چیه؟"
پسرهاى پشت میز بلافاصله شروع کردند به حرف زدن.
برمن گفت: "ساکت! دارم با گرى حرف مى‏زنم. نوبت شما هم مى‏رسه."
پسر شروع کرد به تعریف ماجرا. پدرش به دقت گوش کرد. گهگاهى چشم‏هاش را تنگ مى‏کرد تا دو پسر دیگر را ورانداز کند.
وقتى گرى برمن حرفش را تمام کرد، زن گفت: "مى‏خوام از ته و توى این قضیه سردر بیارم. من هیچ کدوم‏شون را متهم نمى‏کنم، مى‏فهمید که، آقاى هامیلتون، آقاى برمن، من فقط مى‏خوام از ته و توى این قضیه سردر بیارم." و همین طور به راجر و کیپ که داشتند سرشان را براى گرى برمن تکان مى‏دادند نگاه کرد.
راجر گفت: "دروغ مى‏گى، گرى."
گرى برمن گفت: "بابا، مى‏تونم باهات تنها حرف بزنم؟"
مرد گفت: "پاشو بریم." و بعد رفتند توى اتاق نشیمن.
هامیلتون رفتن‏شان را تماشا کرد. احساس مى‏کرد که باید جلوشان را بگیرد، جلوى این پنهان‏کارى را. کف دست‏هاش خیس بودند، دستش به هواى سیگار رفت طرف جیب پیراهنش. بعد در حالى که نفس عمیقى مى‏کشید پشت دستش را کشید زیر دماغش و گفت: "راجر چیز دیگه‏اى هم در این مورد مى‏دونى، چیزى بیشتر از اونچه الان گفتى. مى‏دونى دوچرخه گیلبرت کجاست؟"
پسر گفت: "نه، نمى‏دونم، قسم مى‏خورم."
هامیلتون گفت: "بار آخرى که دوچرخه را دیدى کى بود؟"
"وقتى از مدرسه آوردیمش خونه و گذاشتیمش خونه کیپ."
هامیلتون گفت: "کیپ تو مى‏دونى دوچرخه گیلبرت الآن کجاست؟"
پسر جواب داد: "قسم مى‏خورم من هم نمى‏دونم. فردا صبحش بعد از اینکه برده بودیمش مدرسه، برگردوندمش خونه گیلبرت و پشت گاراژ پارکش کردم."
زن بلافاصله گفت: "فکر مى‏کردم گفتى گذاشتیش پشت خونه."
پسر گفت: "یعنى خونه! مى‏خواستم همین را بگم."
زن به جلو خم شد و پرسید: "روز دیگه برگشتى اینجا سوارش شى؟"
کیپ جواب داد: "نه، برنگشتم."
زن گفت: "کیپ؟"
پسر داد کشید: "برنگشتم! من نمى‏دونم کجاست."
زن شانه‏هایش را بالا انداخت و ولشان کرد پایین. به هامیلتون گفت: "از کجا میشه فهمید که کى درست مى‏گه و چى درسته؟ تنها چیزى که مى‏دونم اینه که گیلبرت دوچرخه‏ش را از دست داده."
گرى برمن و پدرش برگشتند به آشپزخانه.
گرى برمن گفت: "راجر بود که گفت بغلتونیمش."
راجر از روى صندلیش بلند شد و آمد بیرون، گفت: "تو گفتى! تو مى‏خواستى! بعدش هم مى‏خواستى ببریش تو باغ و از هم بازش کنى."
برمن به راجر گفت: "تو خفه‏شو! تو فقط وقتى مى‏تونى حرف بزنى که باهات حرف بزنند بچه، نه قبلش. گرى، خودم ترتیب همه چى را مى‏دم. نصف شبى به خاطر این دو تا وروجک من را کشیدید اینجا!" اول به کیپ نگاه کرد و بعد به راجر و گفت: "حالا اگه هر کدوم از شماها مى‏دونید دوچرخه این بچه کجاست، توصیه مى‏کنم حرف بزنید."
هامیلتون گفت: "فکر کنم قاطى کردى؟"
برمن که پیشانى‏اش کبود مى‏شد گفت: "چى؟ من هم فکر کنم تو بهتره سرت به کار خودت باشه."
هامیلتون بلند شد و گفت: "بریم راجر. کیپ تو هم یا الآن مى‏آى یا مى‏مونى." چرخید به طرف زن. "نمى‏دونم امشب چه کار دیگه‏اى مى‏تونیم بکنیم. مى‏خوام در این مورد با راجر بیشتر حرف بزنم. و اما اگه مسئله خسارته، چون فکر مى‏کنم راجر تو خراب کردن دوچرخه دست داشته، یک سوم پولش را، اگه کار به اونجا بکشه، مى‏ده."
زن که دنبال هامیلتون مى‏رفت توى اتاق نشیمن جواب داد: "نمى‏دونم چى بگم، با پدر گیلبرت حرف مى‏زنم، الان بیرون شهره. باید ببینم. احتمالاً این یکى از اون کارهایى یه که بالاخره باید کرد، ولى من با پدرش حرف مى‏زنم."
هامیلتون کنار رفت تا پسرها بتوانند ازش جلو بزنند و بروند روى ایوان. از پشت سر شنید که گرى برمن مى‏گوید: "بابا اون به‏م گفت مسخره."
هامیلتون شنید که برمن مى‏گوید: "اون گفت، آره؟ خیلى خوب، خودش مسخره است. شکل مسخره‏ها هم هست."
هامیلتون چرخید گفت: "آقاى برمن، فکر کنم که امشب جداً قاطى کردى. چرا خودت را کنترل نمى‏کنى."
برمن گفت: "و من هم به‏ت گفتم فکر کنم تو بهتره دخالت نکنى."
هامیلتون که لب‏هاش را تر مى‏کرد گفت: "تو برو خونه، راجر." و بعد گفت: "دارم مى‏گم برو خونه. راه بیفت دیگه." راجر و کیپ رفتند بیرون توى پیاده‏رو. هامیلتون جلوى در ایستاد و به برمن نگاه کرد که داشت با پسرش از اتاق نشیمن رد مى‏شد.
زن عصبى گفت: "آقاى هامیلتون" اما حرفش را تمام نکرد.
برمن به هامیلتون گفت: "چى مى‏خواى؟ مواظب خودت باش‏ها، از سر راهم برو کنار." خودش را زد به شانه هامیلتون. هامیلتون عقب عقب از روى ایوان رفت تو تلى از بوته خار. باورش نمى‏شد چه اتفاقى دارد مى‏افتد. از توى بوته‏ها بیرون آمد و به طرف برمن که ایستاده بود روى ایوان حمله کرد. با تمام وزن افتادند روى چمن و غلتیدند. هامیلتون برمن را به پشت خواباند و زانوهاش را محکم گذاشت روى بازوش. حالا یقه برمن را گرفته بود و سرش را مى‏کوبید روى چمن و زن هم ناله مى‏کرد: "خداى بزرگ، یکى جلوشون را بگیره، به خاطر خدا، یکى پلیس را خبر کنه."
هامیلتون دست نگه داشت.
برمن نگاهش کرد و گفت: "از روى من بلند شو."
زن به مردها که از هم جدا مى‏شدند گفت: "حالتون خوبه؟" و بعد گفت: "به خاطر خدا." به‏شان نگاه کرد که چند قدمى از هم جدا ایستاده بودند، پشت‏هاشان به هم بود و نفس نفس مى‏زدند. پسرهاى بزرگتر جمع/ شده بودند روى ایوان تا تماشا کنند. حالا که دعوا تمام شده بود منتظر ایستاده بودند و به مردها نگاه مى‏کردند و بعد الکى افتادند به جان هم و مشت زدند به دست‏ها و دنده‏هاى هم.
زن گفت: "شما پسرها برگردید تو خونه. هیچ وقت فکر نمى‏کردم همچین چیزى را ببینم." این را گفت و دستش را گذاشت روى سینه‏اش.
هامیلتون عرق کرده بود و وقتى خواست نفس عمیقى بکشد ریه‏هاش سوخت. چیزى مثل توپ گیر کرده بود توى گلوش و چند لحظه‏اى نمى‏توانست آب دهانش را قورت بدهد. راه افتاد، پسرش و پسرى که اسمش کیپ بود دو طرفش بودند. صداى بسته شدن محکم درهاى ماشین را شنید، موتور روشن شد. همین طور که مى‏رفت نور چراغ‏هاى جلو افتاد روش.
راجر یک دفعه به هق هق افتاد و هامیلتون دستش را گذاشت دور شانه پسر.
کیپ گفت: "بهتره من برم خونه." و زد زیر گریه. "بابام دنبالم مى‏گرده." و دوید.
هامیلتون گفت: "متأسفم" بعد به پسرش گفت: "متأسفم که مجبور شدى همچین چیزى را ببینى."
هنوز قدم مى‏زدند و وقتى که به بلوک خودشان رسیدند هامیلتون دستش را از روى شانه پسر برداشت.
"اگه اون یه چاقو در مى‏آورد مى‏کشید چى مى‏شد بابا؟ یا یه چوب؟"
هامیلتون گفت: "اون این کار را نمى‏کرد."
پسرش گفت: "ولى اگه مى‏کرد چى؟"
هامیلتون گفت: "مشکل مى‏شه گفت آدم‏ها وقتى عصبانى‏ان چى کار مى‏کنند."
از توى پیاده‏رو راه افتادند به طرف در خانه. وقتى چشم هامیلتون به پنجره‏هاى روشن افتاد، دلش لرزید.
پسر گفت: "بذار دست به بازوت بزنم."
هامیلتون گفت: "حالا نه، حالا فقط برو تو و شامت را بخور و تندى برو تو رختخواب. به مادرت بگو من حالم خوبه و مى‏خوام چند دقیقه‏اى روى ایوون بشینم."
پسر این پا و آن پا کرد و نگاهى به پدرش انداخت و بعد دوید به طرف خانه و شروع کرد به صدا زدن. "مامان! مامان!"
هامیلتون نشست روى ایوان و به دیوار گاراژ تکیه داد و پاهاش را دراز کرد. عرق روى پیشانى‏اش خشک شده بود. احساس مى‏کرد لباس‏هاش به تنش چسبیده است.
یک بار پدرش را – مردى رنگ پریده که یواش حرف مى‏زد و شانه‏هاى افتاده‏اى داشت – در چنین وضعى دیده بود. درگیرى بدى بود و هر دو مرد زخمى شدند. توى کافه‏اى اتفاق افتاده بود. مرد دیگر کارگر بود. هامیلتون عاشق پدرش بود و مى‏توانست چیزهاى زیادى از او به یاد بیاورد. اما حالا طورى یاد این دعواى پدرش افتاده بود که انگار فقط همین را ازش مى‏داند. وقتى زنش آمد بیرون، هامیلتون هنوز روى ایوان نشسته بود.
زن گفت: "خداى من." و سر هامیلتون را گرفت توى دست‏هاش. "بیا تو و یه دوش بگیر و بعد هم یه چیزى بخور و بگو ببینم چى شده. غذا هنوز گرمه. راجر رفته تو رختخوابش."
اما هامیلتون شنید که پسرش صداش مى‏زند.
زن گفت: "هنوز بیداره."
هامیلتون گفت: "چند دقیقه دیگه مى‏آم. بعدش شاید بد نباشه یه مشروبى بخوریم."
زن سرش را تکان داد. "واقعاً هنوز باورم نمى‏شه."
هامیلتون رفت توى اتاق پسرش و نشست لب تخت.
گفت: "خیلى دیره و تو هنوز بیدارى، پس شب بخیر"
پسر که دست‏هاش را گذاشته بود زیر سرش و آرنج‏اش زده بود بیرون گفت: "شب بخیر"
پیژامه تنش بود و بوى تازه گرمى مى‏داد که هامیلتون تا ته فرو دادش. از روى رواندازها نوازشش کرد.
گفت: "دیگه به‏ش فکر نمى‏کنى. به در و همسایه‏هاى اون ور هم نزدیک نمى‏شى و از این به بعد هم نمى‏ذارى بشنوم که یه دوچرخه و یا هر چیز شخصى کسى را خراب کردى. فهمیدى؟"
پسر سرش را تکان داد. دست‏هاش را از پشت گردنش در آورد و شروع کرد به ور رفتن با چیزى روى روتختى.
هامیلتون گفت: "خیلى خب، حالا دیگه شب بخیر"
خم شد تا پسرش را ببوسد اما پسر شروع کرد به حرف زدن.
"بابا، بابابزرگ هم مثل تو زوردار بود؟ یعنى وقتى همسن تو بود، مى‏فهمى، و تو…"
هامیلتون گفت: "و من نه سالم بود؟ این را مى‏خواى بگى؟ آره، فکر کنم زوردار بود."
پسر گفت: "بعضى وقت‏ها یادم نمى‏یاد چه شکلى بود. دوست ندارم فراموشش کنم، مى‏فهمى؟ مى‏فهمى چى مى‏گم بابا؟"
وقتى هامیلتون بلافاصله جواب نداد، پسر ادامه داد: "وقتى بچه بودى، همین جورى بودى که حالا من و تو هستیم؟ بیشتر از من دوستش داشتى؟ یا یه اندازه؟" پسر این را تند گفت و پاهاش را زیر رواندازها تکان داد و به جاى دیگرى نگاه کرد. هامیلتون باز هم جوابى نداد، پسر گفت: "سیگار مى‏کشید؟ گمونم پیپ مى‏کشید یا یه چیز دیگه‏اى."
هامیلتون گفت: "قبل از اینکه بمیره پیپ کشیدن را شروع کرد، درسته، خیلى وقت پیش سیگار مى‏کشید و بعدش از یه چیزهایى غمگین شد و سیگار را ترک کرد اما بعداً نوع‏اش را عوض کرد و دوباره شروع کرد. بذار یه چیزى به‏ت نشون بدم." و گفت: "پشت دستم را بو کن."
پسر دست پدرش را گرفت توى دستش. بوش کرد و گفت: "فکر کنم بویى نمى‏ده بابا. چیه؟"
هامیلتون دستش و بعد هم انگشت‏هاش را بو کرد و گفت: "حالا من هم بویى حس نمى‏کنم. قبلاً بو مى‏داد، ولى حالا بوش رفته." فکر کرد شاید از ترس رفته. گفت: "مى‏خواستم یه چیزى به‏ت نشون بدم. خیلى خب، حالا دیگه دیره. بهتره بخوابى."
پسر غلتید روى پهلوش و پدرش را نگاه کرد که مى‏رفت طرف در و دید که دستش را گذاشت روى کلید برق. بعد پسر گفت: "بابا؟ با اینکه شاید فکر کنى من دیوونه‏م، ولى اى کاش اون وقت که بچه بودى مى‏شناختمت. یعنى، وقتى همسن حالاى من بودى. نمى‏دونم چه جورى بگم، آخه کسى غیر از من نمى‏دونه. مثلِ – مثلِ اینه که اگه الان به‏ش فکر کنم همین حالا دلم برات تنگ مى‏شه، دیوونگى‏یه، نه؟ خب دیگه، لطفاً در را باز بذار."
هامیلتون در را باز گذاشت، و بعد فکرى کرد و در را نیمه باز گذاشت.
نویسنده: ریموند کارور
ترجمه: سارا سالارزهى

منبع: www.sarapoem.persiangig.com

اصول داستان نویسی 2

بخش دوم (1):
باید توجه داشت که در داستان تجربه‌ی واقعی نو و اصیل است و به سختی به دست می‌آید و کسب آن مایه‌ی خوشی و سرور است. اما نوع نگرش و تلقی شخص دیگری به امور و چیزها، به عنوان مثال «بارتلمی» نباید توسط دیگران تقلید شود. چون به هرحال کاری بی فایده است و بی حاصل. تنها یک بارتلمی وجود دارد و اگر نویسنده‌ی دیگری بخواهد حس و حال منحصر به فرد و خاص یا حتی شرح جزییات و صحنه پردازی‌های وی را تصاحب کند و آن را به عنوان سر فصل و نوآوری اثر خود قرار دهد، فقط وقت خویش را تلف کرده است و با دنیایی آشفتگی، ناکامی و از همه بدتر خود فریبی مواجه می‌شود. همان گونه که «ارزا پاند» تأکید داشت، تجربه گرایان واقعی باید «همه چیز را از نو بسازند» و طی این روند مسایل و چیز هایی را برای خود کشف کنند. با این حال اگر نویسندگان با حس و عاطفه خود خداحافظی نکرده باشند، مایلند همچنان با ما در ارتباط باشند و اخبار و مسایل خاص دنیای خود را با ما در جریان بگذارند.
در شعر و داستان کوتاه امکان نوشتن درباره اشیا و چیزهای بسیار عادی و حتی پیش پا افتاده وجود دارد، آن هم با بکار گیری زبانی عادی و درعین حال دقیق و موشکافانه و با توصیف همان چیزها، مثل یک صندلی، پرده پشت پنجره، یک عدد چنگال، سنگ یا حتی گوشواره یک زن، آن هم با قدرتی تکان دهنده و شگرف. می‌توان سطری دیالوگ به ظاهر خسته کننده و یک‌نواخت نوشت و هم‌زمان لرزه بر اندام مخاطب انداخت، همان شور و شعف هنرمندانه‌ای که کسی مانند «ناباکوف» داشت. این دست نوشته‌ها را بیش از دیگر نوشته‌ها می‌پسندم. من از نوشته‌های ناشیانه، همین طوری و شانسی بیزارم، خواه زیر بیرق و در استتار کسب تجربه به پرواز درآمده باشد و خواه بیان واقع گرایانه موضوعی با ناشیگری باشد. در داستان کوتاه فوق‌العاده «ایساک بابل» با عنوان «گی دی موپاسان»، راوی درباره‌ی داستان‌نویسی چنین می‌گوید:
«هیچ آهنی نمی‌تواند با نیرو و قدرت جمله‌ا‌ی که در سر جای درست خودش قرار گرفته، در قلب نفوذ و اثر کند.»
به نظرم باید این نکته را بر روی کارتی بزرگ نوشت.
«ایوان کونل» جایی گفته بود که وقتی می‌بیند دارد داستان خود را بازخوانی می‌کند و ویرگول‌هایش را در می‌آورد، و باز از نو داستان را می‌خواند و ویرگول‌ها را دو مرتبه سر جای قبلی شان می‌گذارد، متوجه می‌شود که کارش با آن داستان به پایان رسیده است. من به این منش و دقت نظر به دلیل کاری که در حال انجام است، احترام می‌گذارم. دست آخر آن‌چه در اختیار داریم همین واژگان هستند که چه بهتر که واژگان درست و به جا باشند و البته همراه با علامت گذاری‌های صحیح تا به شایسته‌ترین صورت ممکن منظور مورد نظر را برسانند. اگر واژگان در اثر بار احساسی و عاطفی لجام گسیخته و بی محابای نویسنده‌اش صقیل و سنگین باشند، یا به هر سببی چندان مشخص و دقیق نباشند، به بیانی اگر عبارات و واژگان نامفهوم و گنگ باشند، چشمان مخاطب به راحتی از روی آن‌ها عبور می‌کند، بدون این‌که چیزی دریافت شود. در چنین حالتی حس و حال هنری خاص مخاطب دیگر در گیر کار نمی‌شود. «هنری جیمز» اسم چنین نگارش نگون‌بختی را «شرح و بازگویی ضعیف» می‌خواند.
من دوستانی دارم که به من گفته‌اند که مجبور شده‌اند کتابی را شتاب‌زده به دست چاپ بسپارند، چون به پولش نیاز داشته‌اند، ناشر یا ویراستار کتاب را خواسته، و یا حتی کسی مانند همسر به آن‌ها متکی بوده و خلاصه برای نوشته‌ای که چندان خوب نبوده به نوعی عذرخواهی کرده‌اند. زمانی که از رمان‌نویسی شنیده‌ام، «بهتر بود زمان بیشتری را صرف این کارم می‌کردم.» بهت زده شده‌ام و به شدت متعجب. حتی هنوز هم اگر به این حرف بیندیشم، باز شگفت زده می‌شوم. گرچه دیگر به آن فکر نمی‌کنم. این موضوع به من ارتباطی ندارد. با این حال اگر نمی‌توانیم نوشته‌ای را به همان خوبی که باید در نهان می‌دانیم بنویسیم، پس چرا اصلا این کار را انجام بدهیم؟! در نهایت، رضایت خاطر ناشی از انجام کار به شایسته‌ترین صورت ممکن و شاهد اصلی این سخت کوشی و تلاش همان چیزی است که می‌توانیم با خود به گور ببریم. دلم می‌خواست به آن دوستم بگویم، ترا به خدا برو سراغ یک کار دیگر. حتماً برای امرار معاش راه‌های ساده‌تر و همراه با صداقت بیش‌تری هم وجود دارد. یا این‌که دست کم در حد توانت این کار را به بهترین شکل ممکن انجام بده و تا جای ممکن از قابلیت‌ها و استعدادهایت استفاده کن، اما بعد سعی نکن عذر و بهانه بیاوری و خودت را توجیه کنی. نه گله کن و نه چیزی را توضیح بده!
«فلانری اوکانر» در مقاله‌ای با عنوان بسیار گویای «نگارش داستان کوتاه»، از نوشتن به صورت عملی همراه با مکاشفه سخن می‌گوید. اوکانری می‌گوید زمانی که می‌نشست تا بر روی داستان کوتاهی کار کند، اغلب نمی‌دانست به کجا می‌خواهد برود. او می‌گوید بعید می‌داند که بیشتر نویسندگان هنگام شروع یک داستان بدانند می‌خواهند به کجا بروند و چه مسیری در پیش رو دارند. او برای نمونه از داستان «مردمان خوب روستایی» (Good Country People) سخن می‌گوید که وقتی شروع به نوشتن آن کرد، چطور داستانی را خلق کرد که پایان آن برایش اصلاً قابل پیش‌بینی نبود:
«زمانی که شروع کردم به نگارش این داستان، هیچ نمی‌دانستم یک پزشک با پای چوبی در آن است. یک روز صبح دیدم دارم بدن هیچ مقدمه‌ای درباره دو زنی می‌نویسم که چیزهایی درباره شان می‌دانستم. و تا آمدم به خودم بیایم، متوجه شدم دختر یکی از آن‌ها پای مصنوعی چوبی دارد. بعد هم شخصیت "بایبل" فروشنده را وارد کار کردم، بدون آن که بدانم می‌خواهم با او چه کار کنم. حتی تا ده دوازده سطر قبل از آن که بخواهد پای چوبی را بدزدد، اصلا نمی‌دانستم می‌خواهد چنین کاری بکند! اما هنگامی که متوجه شدم قرار است چنین اتفاقی بیفتد، فهمیدم امری است اجتناب ناپذیر.»
سال‌ها پیش وقتی این مطلب را خواندم، حسابی شوکه شدم که کسی چگونه او و به طور کل کسی بتواند به این روش بنویسد. همیشه می‌پنداشتم که این راز ناخوشایند تنها از آن من است و به خاطر آن قدری ناراحت بودم. به نظرم رسید که نوشتن داستان کوتاه به این روش برخی از ضعف و کاستی‌های مرا برملا ساخت. یادم می‌آید با خواندن آن‌چه او در باب این موضوع بیان کرده بود، به طور شگرفی شاد و امیدوار شدم.
 یک بار نشستم تا داستانی را بنویسم که در آغاز کار فقط جمله‌ی اولش به ذهنم خطور کرده بود، و البته داستان خیلی خوبی هم شد. چند روزی بود که همین جمله اول مدام در ذهنم می‌گشت:
«مرد مشغول کار با جارو برقی بود که تلفن زنگ زد.»
می‌دانستم که در این جمله داستانی نهفته است که می‌خواهد بازگو شود. این را با تمام وجودم حس می‌کردم، این‌که با آن آغاز داستانی همراه است. و‌ای کاش فرصتی پیدا می‌کردم برای نوشتن آن. من وقت مناسبی هم نصیبم شد، زمانی که به اندازه 12 تا 15 ساعت بود، البته اگر قصد داشتم از آن استفاده کنم. و البته همین کار را نیز کردم، صبح همان روز نشستم و نخستین جمله را نوشتم، و بلافاصله باقی جمله‌ها پشت سر هم سرازیر شدند. من این داستان را درست مثل یک شعر ساختم، هر جمله را بر روی یک سطر می‌نوشتم و بعد از سر سطر شروع می‌کردم. خیلی زود توانستم داستانی را در دل همان سطرها ببینم و دانستم که آن داستان از آن من است، همان داستانی که دلم می‌خواست بنویسمش.
از داستان‌های کوتاهی که با حس بیم و هراس همراه هستند، خوشم می‌آید. به نظر من اندکی حس هول و هراس در داستان کوتاه مناسب و به جا است. از یک جهت این ویژگی به خاطر سیر و روند داستان خوب است. داستان باید حتماً «تنش» داشته باشد، همان حس اینکه اتفاقی در شرف وقوع است و مسایلی بی‌امان در جریان می‌باشد، چون در غیر این صورت در اکثر موارد اساسا داستانی در کار نخواهد بود. آنچه موجب خلق تنش در اثری داستانی می‌شود، تا حدی وابسته به کلمات ملموس و عینی است که به یکدیگر پیوسته و مرتبط شده تا درنهایت عمل داستانی را نمایان کند. و البته چیزهایی هم که به طور ناگفته در داستان بیرون مانده را نیز شامل می‌شود، همان موارد و عبارات ضمنی، به بیانی همان لایه‌های زیرین واژه‌ها که به ظاهر زیر پوسته صاف رویی پنهان شده است.
«پریتچت» داستان کوتاه را به این صورت تعریف می‌کند:
«داستان کوتاه همان چیزی است که در حین مشاهده و عبور از گوشه چشم دیده می‌شود.»
به بخش «گوشه چشم» توجه کنید. در ابتدا همان گوشه چشم است و بعد جان بخشیدن به آن، همان که با تبدیل به چیزی که دم و لحظه را روشن می‌کند، و البته اگر قدری شانس داشته باشیم مفاهیم و پیامد‌های دیگری را نیز در برخواهد داشت. وظیفه‌ی نویسنده‌ی داستان کوتاه این است که آن لحظه گذرا از گوشه چشم را از هر نظر تحت پوشش قرار بدهد و آن را با تمام قدرتش بازگو نماید. او هوش و ذکاوت و استعداد، حس توازن و تناسب، توانمندی و ذکاوت ادبی خود را یک جا جمع می‌کند تا بگوید هر چیز در عالم واقع به راستی چگونه است و خود وی آنها را چطور می‌بیند، نگرشی که منحصر به فرد و خاص خود او است. و این کار با به کارگیری زبان بسیار دقیق و گویا انجام می‌شود، همان زبانی که برای مخاطب جزییاتی را زنده می‌کند که داستان را برایش آشکار و ملموس می‌گرداند. برای اینکه تمامی جزییات ملموس و عینی باشند و مفهوم مورد نظر را برسانند، زبان داستان باید موشکافانه، دقیق و بسیار مشخص باشد. امکان دارد واژگان به حدی صریح و دقیق باشند که در ابتدا بی روح و بسیار علنی به نظر برسند، ولی باز هم می‌توانند بار معنایی خاصی به همراه داشته باشند و در صورت استفاده درست، کارکرد لازم و به جای خود را ایفا کند.
نویسنده: ریموند کارور
ترجمه: شقایق قندهاری
——————————
1. Principles of a Story, By: Raymond Carver
Source: PROSPECT; September 2005

اصول داستان نویسی 1

بخش اول (1):
از زمان چخوف تا جیمز جویس، داستان کوتاه معرف رمان و داستان مدرن بود و آن را تشریح و مشخص می‌کرد. پس از آن بود که داستان کوتاه به صورت یک گونه‌ی ادبی توسط نویسندگان آمریکایی تعریف و مشخص شد. در این مقاله یکی از برجسته‌ترین نویسندگان آمریکا دلایل گرایش خود را به داستان کوتاه، در مقایسه با رمان بازگو می‌کند.
در اواسط دهه 1960 بود که متوجه شدم به راحتی نمی‌توانم حواس خود را روی آثار داستانی بلند متمرکز کنم. تا مدتی علاوه بر اینکه در خواندن آثار روایی بلند مشکل داشتم، در خلق و نگارش چنین آثاری نیز همین دشواری را تجربه کردم. میزان تمرکز و توجه‌ام از لحاظ مدت زمانی کاهش یافته بود، به طوری که من دیگر صبر و شکیبایی لازم برای نگارش رمان را در خودم نمی‌دیدم. قضیه‌ی پیچیده‌ای است که در این جا صحبت درباره‌اش به شدت خسته کننده خواهد بود. با این حال می‌دانم دلیل این‌که امروزه به وفور شعر می‌سرایم و داستان کوتاه می‌نویسم، به همین موضوع برمی‌گردد. امکان دارد مدام تغییر حالت بدهید، اما معطل نمانید و کاری انجام دهید. در مورد شخص من شاید به این خاطر بود که آن موقع با اینکه هنوز سی ساله نشده بودم، تمام انگیزه‌های جدی و بزرگم را از دست داده بودم. اگر هم چنین بود، به گمانم برای من که اتفاق خوبی بود. نویسنده‌ای که قدری شانس و انگیزه داشته باشد، می‌تواند در کارش خوب پیش برود. انگیزه بیش از حد و بد شانسی، یا حتی نداشتن شانس به کل، می‌تواند کشنده باشد. برای داستان‌نویسی استعداد نیز لازم است.
برخی از نویسندگان خیلی مستعد هستند، من نویسنده‌ای را نمی‌شناسم که بی استعداد باشد. با این حال برخورداری از زاویه‌ی دیدی خاص و منحصر به فرد و در عین حال دقیق برای نگریستن و دیدن هر چیز و نیز یافتن بافت و ساختار مناسب برای بیان همان نوع نگرش خاص، مقوله و موضوع دیگری است. به گفته‌ی «جان ایروینگ»، «جهان در نگاه گارپ» جهانی فوق‌العاده شگفت‌انگیز است. در نگاه کسان دیگری چون «فلانری اوکانر»، «ویلیام فاکنر» و «ارنست همینگوی»  جهان طور دیگری است. هر نویسنده‌ای مانند «چیور»، «آپدایک»، «سینگر»، «استانلی»، «آن بیتی»، «سینتیا اوزیک»، «دونالد بارتلمی»، «ماری رابیسون»، «بری هانا» و …، هریک بنا به نوع دیدگاه و طرز تلقی خود جهانی را خلق می‌کند.
این مقوله در خصوص سبک و نثر نیز تا حد زیادی وضعیت مشابهی دارد، گرچه فقط به سبک محدود نمی‌شود. نویسنده در هر آنچه که می‌نویسد، به طور خاص و مشخص امضا یا به عبارتی نشانه منحصر به فردی از خود به جای می‌گذارد. جهان خلق شده از آن اوست و نه هیچ شخص دیگری. و به این صورت می‌توان نویسنده‌ای را از نویسنده‌ای دیگر باز شناخت، که این امر ربطی به استعداد ندارد. همه استعدادهای فراوانی دارند. اما نویسنده‌ای که به طرز منحصر به فرد و خاصی به امور و رویدادها می‌نگرد، و به علاوه به این طرز تلقی و بینش بیان هنری خاصی می‌بخشد، همان نویسنده‌ای است که دست کم می‌تواند تا مدتی در این عرصه حضور داشته باشد.
«ایساک دینسن» گفته بود که هر روز مقدار اندکی می‌نویسد، بدون امید و بدون ناامیدی و سر خوردگی. روزی همین نکته را بر روی کارتی خواهم نوشت و آن را بر روی دیوار کنار میز تحریرم می‌چسبانم. هم اکنون نیز تعدادی از همین کارت‌ها روی دیوار دارم:
«یگانه اصل اخلاقی نویسندگی بیان بسیار دقیق مطلب است.» از «ازرا پاند»
البته تمام حرف این نیست، اما اگر نویسنده‌ای در بیان مطلب خود دقیق باشد و از این امتیاز برخوردار، لااقل در مسیر درست قرار گرفته است.
کارتی دارم که بخشی از یکی از داستان‌های چخوف را رویش نوشته‌ام:
«… و ناگهان همه چیز برایش روشن شد.»
این واژگان برای من سرشار از شگفتی، امکان و احتمال هستند. من شیفته‌ی بیان گویا و ساده‌ی آن هستم و از اشاره‌ی ضمنی‌اش به امر مکاشفه لذت می‌برم. به علاوه اسرارآمیز نیز هست. تا پیش از آن چه چیزی مبهم و نامشخص بوده است؟ و چگونه است که هم اکنون همه چیز دارد مشخص می‌شود؟ چه اتفاقی افتاده است؟ به خصوص، اکنون چه رخ داده است؟ در اثر چنین آگاهی ناگهانی و غیر منتظره‌ای مسایلی پیش می‌آید. من خودم به ناگهان دچار احساس آسودگی خاطر، انتظار و حتی پیش‌بینی می‌شوم.
یک بار شنیدم «جفری وولف»، نویسنده، به عده‌ای دانشجوی نویسندگی گفت:
«از هیچ ترفند پیش پا افتاده‌ای استفاده نکنید.»
این را نیز باید بر روی کارتی نوشت. من آن را تا اندازه‌ای اصلاح می‌کنم و می‌گویم:
«هیچ ترفندی به کار نبرید.»
من از ترفند بیزارم. من به محض مشاهده کوچک‌ترین نشانه‌ای از ترفند یا هرگونه حقه و شگرد در اثری داستانی بلافاصله به دنبال پوشش استتاری آن می‌گردم. شگردها همیشه و به هر صورت کسل‌کننده هستند و من خودم زود حوصله‌ام سر می‌رود و کسل می‌شوم که البته باز هم شاید به خاطر تمرکز حواس اندک من باشد. اما نوشته‌هایی که به ظاهر بسیار ساختگی، تصنعی یا لوس و مسخره به نظر می‌آید، موجب خواب‌آلودگی‌ام می‌شود. نویسندگان برای عرضه و فروش اثر خود لزوماً به شگرد و ترفند نیاز ندارند تا برجسته‌ترین افراد این حیطه باشند. گاهی اوقات نویسنده‌ای باید بتواند با پذیرش خطر این‌که امکان دارد ابله جلوه کند، می‌باید فقط به یک چیز زل بزند و با معطوف شدن بر روی آن، غروب خورشید یا حتی لنگه کفشی کهنه، با حیرت و شگفت‌زدگی مات و مبهوت آن شود.
چند ماه پیش «جان بارت» در نشریه‌ی New York Times Book Review گفت که ده سال قبل بیش‌تر شاگردان او در سمینار داستان‌نویسی به «نوآوری صوری و رسمی» علاقه‌مند بودند، که این امر دیگر در عمل مصداق ندارد. او از این نگران است که در دهه‌ی 1980 نویسندگان بخواهند رمان‌های لوس و بیمزه‌ای در خصوص مامان و باباها بنویسند. او نگران زوال و نابودی تجربه‌گرایی است، آن هم توأم با آزاد اندیشی. چنان‌چه ببینم دور و برم بحث‌های غم‌انگیزی درباره‌ی «نو آوری صوری و رسمی» در جریان است، کلافه و عصبی می‌شوم. اغلب اوقات «تجربه‌گرایی» به مفهوم داشتن مجوزی برای سهل انگاری، بلاهت یا حتی تقلید در نویسندگی است. آن‌چه به مراتب ناگوارتر است، این‌که چنین به اصطلاح نوآوری مجوزی می‌شود برای سنگ‌دل ساختن و از خود بیگانگی خواننده. بیش‌تر وقت‌ها این دست نوشته‌ها هیچ‌گونه خبر جدیدی درباره‌ی وضعیت جهان به ما نمی‌دهد، و در نهایت منظره‌ای را توصیف می‌کند. توصیف این منظره به چند تپه‌ی  شنی و شمار اندکی مارمولک در این طرف و آن طرف محدود می‌شود، اما خبری از بشر و آدم نیست، جایی که هیچ بنی بشری در آن سکونت ندارد و تنها مورد علاقه و توجه شمار بسیار اندکی از دانشمندان متخصص است.
نویسنده: ریموند کارور
ترجمه: شقایق قندهاری
——————————
1. Principles of a Story, By: Raymond Carver
Source: PROSPECT; September 2005

ترجمه‌ی اشعار کارور به فارسی

ترجمه‌ی گزیده‌ای از شعرهای ریموند کارور و «مردی بدون کشور» کورت ونه‌گات به همراه مجموعه‌ی شعر «تانگوی تک‌نفره» کتاب‌هایی هستند که از مجتبی پورمحسن منتشر شده‌اند.
پیش‌تر، دو مجموعه‌ی شعر به نام‌های «من می‌خواهد خودم را تصادف کنم، خانم پرستار» (1379) و «هفت‌ها» (1385) از او منتشر شده بودند.
هم‌چنین گزیده‌ای از شعرهای ریموند کارور -شاعر و نویسنده‌ی آمریکایی- با ترجمه‌ی پورمحسن در 80 صفحه منتشر شده است.
در یادداشت پشت جلد کتاب آمده است:
از کارور در ایران کتاب‌های متعددی منتشر شده، اما همه‌ی آن‌ها شامل داستان‌های کوتاه این نویسنده است، در حالی که او شاعر بسیار خوبی هم بود. کارور جایی گفته بود که خوشحال خواهد شد اگر روی سنگ قبرش بنویسند: «شاعر، نویسنده و گاهی مقاله‌نویس». تأکید او بر شاعر بودنش نشان از اهمیت شعرهای اوست که تا پیش از این در ایران ترجمه نشده بودند.
کارور هم‌چنین در گفت‌وگویی در پاسخ به این سؤال که «فکر می‌کنید شاعر خوبی هستید یا نویسنده‌ی خوبی؟»، گفته بود: «داستان‌های من مشهورترند، اما خودم شعرهایم را بیش‌تر دوست دارم.»
منبع: www.ketabnews.com

این کتاب به شرح عشق معصومانه دوران نوجوانی ماریان و ریموند و زندگی عاشقانه‌ی آن‌ها بعد از ازدواج می‌پردازد.
خاطرات عاشقانه‌ی ماریان برک کارور همسر ریموند کارور، نویسنده و شاعر فقید آمریکایی با عنوان «چیزی مثل این بود: تصویری از ازدواج من با ریموند کارور» روز 11 جولای (20 تیر) توسط انتشارات سنت مارتین راهی بازار کتاب آمریکا شد.
این کتاب به شرح عشق معصومانه دوران نوجوانی ماریان و ریموند و زندگی عاشقانه‌ی آن‌ها بعد از ازدواج می‌پردازد و علاوه بر این‌که بر زندگی یکی از مشهورترین چهره‌های ادبی معاصر آمریکا متمرکز شده است، به طور مستقل و به عنوان یک داستان عاشقانه‌ی زیبا، خود اثر ارزشمندی محسوب می‌شود.
نوشتن خاطرات زندگی با یک غول ادبی، این خطر را دربردارد که توجه خوانندگان تنها به نکات جالبی که درباره‌ی آن چهره مطرح شده جلب شود و بقیه‌ی متن را بسیار سرسری بخواند. این موضوع درباره‌ی کتاب ماریان کارور صدق نمی‌کند چرا که این اثر حتی به طور مستقل دارای ارزش‌های خاص خود است. آن‌چه او ارایه داده است، بزرگ‌داشت لحظاتی در 27 سال زندگی پر اتفاقش با ریموند کارور است.
ماریان با اشاره به این که نوشتن این کتاب 35 سال به طول انجامیده است، اظهار داشت: «ری (ریموند) در سال 1972 از من خواست که داستان زندگیمان را بنویسم. در آن زمان کمی از این داستان را نوشتم اما زندگی ما بسیار شلوغ بود و ذهن من از کار تدریسم به تربیت دو فرزندم منحرف می‌شد و اصلاً بر نوشتن تمرکز نداشت. برای همین مجبور شدم نوشتن را کنار بگذارم.»
او بالاخره در سال 2003 برای نوشتن این کتاب با انتشارات سنت مارتین قرار داد بست و توانست آن را تکمیل کند. به گفته‌ی خودش، آن نوشته‌های اولیه را هم به همان شکل حفظ کرده بود تا کتاب بازتابی از رشد نگرش او در طول زندگی‌اش باشد.
ماریان از 15 سالگی با ریموند آشنا شده و از آن زمان تا هنگام مرگ ریموند، عشق او به این نویسنده بزرگ ذره‌ای کاهش نیافته بود. او در کتاب خود درباره‌ی این موضوع نوشته است:
«هیچ چیز برای خودم باقی نماند. زندگی‌ام را از هر چیزی خالی کردم تا فقط ری در آن جا بگیرد.»
نقل قولی در اواخر کتاب از ریموند آورده شده نیز بر عشق این نویسنده نسبت به همسرش صحه می‌گذارد:
«من بهترین همسر دنیا را دارم. همسر من هیچ ایرادی ندارد. او خود من است. خود من.»
ریموند کارور در ماه اوت 1988 در خانه‌ی خود چشم از جهان فروبست اما ماریان هنوز یادگاری‌های زندگی عاشقانه‌اش با او را نگه داشته است. او در این باره گفت:
«در کریسمس 1955، ری به من یک شیشه کوچک عطر داد و از من خواستگاری کرد. امسال در روز مادر، وقتی لباس‌ها را در ماشین لباس‌شویی ریخته بودم دیدم که از خشک کنِ ماشین لباس‌شویی یک شیشه‌ی کوچک پلاستیکی بیرون پرید که همان شیشه بود.»
نشریه‌ی پابلیشرز ویکلی درباره‌ی کتاب ماریان نوشته است:
«بیشتر مردم این واقعیت را به یاد می‌آورند که بیش‌ترین آثار ادبی کارور در طول 25 سال زندگی مشترکش با محبوب دوران دبیرستانش نوشته شده است اما وقتی کتاب ماریان شرح می‌دهد که چگونه یک داستان کوتاه با تذکراتی چون «می‌شه لطفاً ساکت باشی، لطفاً؟» خلق می‌شود، داستان بیشتر تبدیل به قصه‌ی رنج همسر یک هنرمند می‌شود.»
منبع: www.ketabnews.com

داستان‌های کوتاه کارور

داستان‌های کوتاه کارور، اثری از ریموند کارور (1) (1938-1988)، نویسنده آمریکایی.
بخش عمده‌ی آثار کارور شامل داستان‌هایی کوتاه است که در مجموعه‌های متعدد منتشر شده است:
– می‌شود لطفاً ساکت بشوی؟ (2) (1976)
– آن چه وقتی که از عشق حرف می‌زنیم می‌گوییم (3) (1982)
کل- یسای جامعه (4) (1984)
فیل – (1988)
داستان‌های کوتاه ریموند کارور به زندگی او شباهت دارد. این داستان‌ها بسیار شبیه به یکدیگرند، زیرا نکات فراوانی از حسب حال نویسنده در بر دارند که دگرگشت‌هایی بی‌شمار درباره بدبختی‌های زندگی اوست. هر یک از این دگرگشت‌ها «تراژدی دیگری در رشته‌ای بلند از تراژدیهای مبتذل است». هرچه هست بی‌کاران ره گم کرده است و زنان خدمتکار ترحم‌انگیز رستوران و ملاقات‌هایی که، اگر بی‌نتیجه هم نباشد، رضایتی به بار نمی‌آورد، گاهی نیز ماجرای دهاتیان خراب از آبجو است که ربع ساعتی بر سر دو دختر سر راه بلا می‌آورند. زیرا الکل در این ماجراها خرابکاری بسیار به بار می‌آورد.
برخی «جمله»های داستان‌های کارور را در نظر آوریم:
– «ازدواجم که مالیده بود و بی‌کار هم بودم» («درس شب»)،
– «آن شب، وقتی که از کار برمی‌گشتم، ماکسین (6)، زن ال. دی. (7) از شوهرش خواست که گورش را گم کند، شوهره باز هم مست بود و به ری (8)، دختر پانزده‌ساله‌شان، بد و بیراه می‌گفت («حرف آخر»)،
– «کارلایل (9) توی هچل افتاده بود. تمام تابستان توی هچل بود، از همان وقتی که زنش او را ترک کرده بود از اول ژوئن» («تب»).
لحن اثر مشخص است. درچنین اوضاعی، از خود می‌پرسیم که چرا به خواندن این داستان‌های افسرده‌کننده ادامه می‌دهیم و کارور چگونه چنین موفقیتی نزد خوانندگان به دست آورده است.
به این دلیل که، قبل از هرچیز، و بر خلاف تصوری که با خواندن این نمونه‌ها به دست می‌آید، کارور سیاه نمی‌نویسد (البته به معنای ادبی آن). اوضاع بد است، با این حال کوشش می‌شود تا همه چیز روبه‌راه شود: بخش زیادی از این داستان‌ها را می‌توان چنین خلاصه کرد. کارور در واقع انسانی بدبین نیست، بلکه انسانی واقعی است: «امروز به هیچ چیز اعتقادی ندارم، شکایتی نمی‌کنم: فقط مشاهده می‌کنم، همین. در پیش رویم چیزی جز نیستی نمی‌بینم و باید با همین به کارهایم سروسامانی بدهم. دیگر سرنوشتی در کار نیست. فقط زنجیره‌ای از رویدادهای کوچک است که معنای دیگری جز آن‌چه بدان اطلاق می‌شود ندارد. یک زندگی ماشینی و بدون هدف.
زندگی همه‌ («منودو» (10)) اشخاص داستانی کارور هرگز «مبارزه نمی‌کنند»، زیرا می‌دانند که با قوی‌تر از خود طرف‌اند. به نوعی، دنیایی «دینی» مطرح است، اما بدون خدا و تعالی. اشخاص داستان‌ها، در نوع خود، افرادی خردمندند. هرگز نیز عصیان نمی‌کنند. بی‌شک، تا حدی قربانی جامعه‌اند. اما جامعه، در آثار کارور، گویی محو شده و بی‌ارزش است،‌ به گفته ژان ووترن (11)، «جامعه‌ی اجتماعی بدون حافظه». اما برخلاف این گفته، در داستان‌های کارور هرچه هست حافظه است و طبقه اجتماعی چندان به حساب نمی‌آید. زیرا هرگز چیزی جز موقعیت‌ها مطرح نیست، هیچ چیز جز موقعیت‌ها، که در آن ضدقهرمانی امری مطلق است، برای آنکه اشخاص داستانی در برابر ناگزیری مطلق سرنوشت کاملاً تسلیم‌اند. اولیویه کوهن (12)، ناشری که کارور را به فرانسوی‌ها شناساند، درست می‌گوید که «نفخه تقدیر کهن» از این داستان‌ها می‌گذرد. فقدان این‌چنین مطلق امر مطلق، خود امری مطلق است. بُعد اجتماعی، در این ماجرا، مانند قوم و خویش فقیر است.
نکته‌ی دیگر شیوه‌ی نگارش است. زبان کارور بیشتر موجز است تا محذوف، و این بازتاب خونسردی شخصی اوست. کارور همیشه اندکی در این سوی ماجرا باقی می‌ماند. وانگهی، تعدادی از داستان‌های او در مرز شوخی و مطایبه است. اما او درست پیش از آن توقف می‌کند و از این نظر به سنت طنزگویی آنگلوساکسون در «تمام نگفتن» وفادار می‌ماند. کارور در هیچ اثری بیش از شاهکارش، فیل، بر شیوه نگارش خود چنین مسلط نبوده (و تسلط به درستی واژه‌ای است که باید به کار برد: کارور کاملاً بر هیجان مسلط است و آن را در اختیار دارد) و موفق شده است که در میان صفحات آن چیزی ناگفتنی را منتقل کند. کارور،  مادرش، همسرش، همسر سابقش، و دیگر اعضای خانواده را. همه را. گویی که برای آخرین بار مطرح می‌کند تا آخرین چیزهایی را که برای گفتن داشت بگوید.
و اما آخرین داستان، آخرین ساعت‌های زندگی چخوف را شرح می‌دهد، نویسنده‌ای که نمی‌شد کارور را سرانجام به او تشبیه نکنند. به هرحال، ‌تاریخ ادبیات احتمالاً کارور را همان «چخوف امریکایی» در حافظه ثبت خواهد کرد.
نویسنده: مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش
منبع: www.ketabnews.com
——————————
1. Raymond Carver
2. Will You Please Be Quiet Please?
3. Cathedral
4. What We Talk about when We Talk about Love
5. Jean Vautrin
6. Elephant
7. Maxine
8. L. D.
9. Rae
10. Carlyle
11. Menudo
12. Olivier Cohen

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.