داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دنیای دلخواه

آقای وین به پایان خاکریز طولانی که به بلندای شانه‌اش، از قلوه سنگ‌های خاکستری ساخته شده بود، رسید و فروشگاه دنیاها را در برابر خود دید. درست همان طوری بود که دوستانش گفته بودند: کلبه‌ی کوچکی که از تکهای تخته، قطعات اتومبیل، تکه‌ای آهنِ گالوانیزه و چند ردیف آجر شکسته ساخته شده بود: همه‌ی این‌ها را هم ناشیانه با آبی رقیقی رنگ زده بودند.
نگاهی به پشت سرش انداخت تا مطمئن شود کسی تعقیبش نکرده است. بسته‌اش را محکم‌تر زیر بغل فشرد؛ سپس در حالی که از گستاخی خود کمی به لرزه افتاده بود، در را گشود و به درون خزید.
صاحب فروشگاه گفت: صبح به خیر.
او نیز دقیقا” همان طور بود که وصفش کرده بودند: مردی بلندقامت و پیر، با چشمانی ریز و لب‌های آویزان و به نظر می‌رسید در کار خود مهارت دارد. نامش تامکینز بود. در صندلی راحتی کهنه‌ای نشسته بود؛ یک طوطی بهرنگ سبز و آبی، بر روی پشتی صندلی، به چشم می‌خورد. یک میز و یک صندلی دیگر هم در فروشگاه بود. روی میز، سرنگ زنگ‌زده‌ای قرار داشت.
آقای وین گفت: وصف فروشگاه شما را از دوستانم شنیده‌ام!
تامکینز پاسخ داد: پس حتما” نرخ مرا هم میدانی، همه چیز را با خودت آوردهای؟
آقای وین بسته‌اش را جلو آورد و گفت: بله، این همه‌ی دارایی من است. اما اول می‌خواستم بپرسم…
تامکینز خطاب به طوطی گفت: همیشه می‌خواهند سؤال کنند؛ خب؛ یا الله، بپرس.
– می‌خواهم بدانم به راستی چه اتفاقی می‌افتد.
تامکینز آهی کشید: ماجرا از این قرار است: من آمپولی به تو تزریق می‌کنم که بیهوشت می‌کند. سپس به کمک ابزارهای مخصوصی روحت را آزاد می‌کنم.
تامکینز با گفتن این حرف لبخندی زد. انگار طوطی خاموش او نیز لبخند می‌زد.
آقای وین پرسید: بعد چه می‌شود؟
– روحت پساز آزاد شدن از جسمت، می‌تواند دنیایی را انتخاب کند؛یکی از دنیاهای بی‌شماری که زمین در هر لحظه از حیات خود پدید می‌آورد.
تامکینز که پوزخندی بر لب داشت از جا برخاست؛ نشانهایی از شور و هیجان از خود بروز می‌داد.
– بله دوست عزیز، گرچه شاید به فکرت هم نرسیده باشد، اما از همان لحظه ای که این زمین زیر و رو شده از زهدان آتشین خورشید زاده شد، به خلق دنیاهای احتمالی پرداخت. دنیاهای بی‌پایان، که از دل رویدادهای بزرگ و کوچک پدید می‌آیند.
هر خودکامه‌ی کبیری همچون اسکندر، یا هر آسیب‌ناپذیری دنیا خلق می‌کنند، درست همان‌گونه که در پی انداختن سنگی در آبگیر، آب موج بر می‌دارد، خواه سنگ بزرگ باشد و خواه کوچک. مگر هر جسمی سایه ندارد؟ خب، دوست عزیز، زمین خود چهاربعدی است؛ پس سایهای سه‌بعدی خلق می‌کند؛ بازتاب‌هایی سه‌بعدی از وجود خودش. میلیون‌ها و میلیاردها زمین! بینهایت زمین! و روح تو، که من آزادش می‌کنم، می‌تواند هر کدام از این دنیاها را به دلخواه انتخاب کند و مدتی در آن به سر ببرد.
آقای وین با ناراحتی در می‌یافت که تامکینز مثل تبلیغاتچی های سیرک حرف میزند؛ از شگفتی‌هایی سخن می‌گوید که وجودشان ممکن نیست. اما آقای وین به یاد آورد که در دوران زندگی‌اش حوادثی روی داده است که هرگز وقوع آن‌ها را امکان‌پذیر نمی‌دانست؛ هرگز! پس شاید شگفتی‌هایی که تامکینز از آن‌ها سخن می‌گفت نیز ذیر باشند.
آقای وین گفت: دوستانم این را هم گفته‌اند که …
تامکینز حرفش را قطع کرد: که من کلاهبرداری تمام عیارم؟
آقای وین با احتیاط گفت: بعضی از دوستانم چنین اشاره‌ای کردند. اما من یک‌طرفه قضاوت نمی‌کنم. آن‌ها این را هم گفتند که …
– می‌دانم که دوستان کژخیال تو چه گفته‌اند. آن‌ها درباره‌ی تحقق آرزوی قلبی حرف زده‌اند. آیا منظورت همین است؟
آقای وین گفت: بله. آن‌ها گفتند که هرچه آرزو کنم… هرچه بخواهم …
تامکینز حرفش را قطع کرد! دقیقا” همین طور است. بینهایت دنیا وجود دارد که می‌توانی یکی را از میانشان انتخاب کنی. روح تو، دنیای دلخواهش را تنها بر اساس آرزو انتخاب می‌کند؛ بر اساس ریشه‌دارترین و دیرینه‌ترین آرزویت. اگر مخفیانه رؤیای قتلی را در سرت پرورانده باشی…
آقای وین فریاد زد: نه، نه، اصلا”!
– آنگاه به دنیایی می‌روی که می‌توانی در آن مرتکب قتل شوی؛ می‌توانی در خون غلت بزنی؛ می‌توانی از نرون، یا هر جنایتکار دیگری که مورد ستایشت باشد، پیشی بگیری! آیا خواهان قدرتی؟ در این صورت دنیایی را انتخاب خواهی کرد که در آن خدایی کنی.
– من فکر می‌کنم که شاید بهتر باشد…
تامکینز حرفش را قطع کرد: آرزوی دیگری نیز هست. درهای بهشت و دوزخ در برابر تو باز خواهد بود. شهوت، شکم‌پرستی، مستی، عشق، شهرت- یا هر چیز دیگری که بخواهی.
آقای وین گفت: شگفت‌آور است!
تامکینز حرفش را تأیید کرد: بله. شگفت‌آور است. البته این‌ها که برشمردم همه‌ی امکانات مختلف، همه‌ی ترکیب‌ها، و همه‌ی احتمال‌ها نیست. تا جایی که میدانم، تو زندگی ساده و آرامی را در یکی از جزایر اقیانوس آرام، در میان بومیان ترجیح می‌دهی.
آقای وین با لبخندی عجولانه گفت: بله، انگار این زندگی برایم خوشایندتر است.
تامکینز گفت: اما کسی چه می‌داند؟
شاید خودت هم ندانی که آرزوی راستینت چیست. شاید از تهِ دل آرزوی مرگ کنی.
آقای وین با نگرانی پرسید: آیا غالبا” چنین چیزی پیش می‌آید؟
– خب؛ گاه و بیگاه پیش می‌آید.
آقای وین گفت: من نمی‌خواهم بمیرم.
تامکینز، که به بسته‌ی آقای وین خیره شده بود گفت: بندرت چنین اتفاقی می‌افتد.
– اگر شما این طور می‌گویید… اما از کجا بفهمم که این حرف‌ها راست است؟ نرخ شما خیلی زیاد است؛ من همه‌ی دارایی خود را می‌دهم. و تا جایی که میدانم شما دارویی به من می‌دهید و من صرفا” به رؤیا فرو می‌روم؛ همه‌ی داراییم… صرفا” در برابر یک بست هروئین و یک مشت کلمات موهوم!
تامکینز لبخندی اطمینان بخش بر لب آورد: این تجربه به نشئه مواد مخدر شباهت ندارد. رؤیا هم نیست.
آقای وین عجولانه گفت: اگر رؤیا نیست، پس چرا نمی‌توانم همیشه در دنیای دلخواهم بمانم.
تامیکنز پاسخ داد: در حالِ حاضر در این باره تحقیق می‌کنم. به همین سبب هم نرخ گرانی را طلب می‌کنم. می‌خواهم بنیه‌ی لازم برای ادامه‌ی کار را بیابم. تلاش می‌کنم راهی برای همیشگی کردن این انتقال به دست آورم. هنوز نتوانسته‌ام ریسمانی را که هرکس را به زمین خودش می‌بندد و او را به سوی آن زمین خودش می‌بندد و او را به سوی آن زمین باز می‌کشاند، بگشایم. حتی عارفانِ بزرگ نیز قادر به این کار نیستند، مگر با مرگ. اما من هنوز امیدوارم. آقای وین مؤدبانه گفت: اگر موفق شوید کار بزرگی انجام داده‌اید.
تامکینز با اشتباهی ناگهانی فریاد زد؛ بله، البته! در آن هنگام این دکان نکبتی را به گریزگاهی بزرگ تبدیل می‌کنم! از هیچ کس چیزی دریافت نخواهم کرد و خدماتم رایگان خواهد بود! هرکس می‌تواند به دنیای دلخواهش برود، دنیایی که واقعاً” برایش مناسب باشد، و این زمین لعنتی را به موش‌ها و کرم‌ها واگذار کند…
تامکینز ناگهان مکث کرد، آرامش خود را بازیافت و با خونسردی حرفش را از سر گرفت: اما انگار خونسردی حرفش را از سر گرفت: اما انگار دارم پیش از موقع قضاوت می‌کنم. من هنوز نمی‌توانم گریزی دائمی از این دنیا را عملی کنم، گریزی دائمی که مستلزم مرگ نباشد. شاید هرگز موفق به این کار نشوم. آنچه اکنون می‌توانم عرضه کنم نوعی تعطیلات است: تغییر ذائقه می‌دهی، مزه‌ی دنیایی دیگر را می‌چشی، با آرزوهای خودت آشنا می‌شوی. تو از نرخ من آگاهی. اگر از این سفر راضی نبودی، دارایی‌ات را به تو باز می‌گردانم.
آقای وین در کمال صداقت گفت: لطف دارید. اما چیز دیگری هم هست که دوستانم به من گفته‌اند، ده سال از عمرم.
تامکینز گفت: در این باره کاری از دستم ساخته نیست. نمی‌توانم آن را بازگردانم. این انتقال فشار شدیدی بر سلسله‌ی اعصاب وارد می‌کند، و به همین سبب امید زندگی را کاهش می‌دهد. دولت به همین دلیل کار مرا غیر قانونی اعلام کرده است.
آقای وین گفت: اما در این مورد زیاد هم سختگیری نمی‌کند.
– نه سختگیری نمی‌کنند. اما این کار رسما” به عنوان نوعی کلاهبرداری خطرناک ممنوع شده است. اما مأموران دولت هم آدمند. آنها هم می‌خواهند این دنیا را ترک کنند. درست مثل هر کس دیگر.
آقای وین در حالی که بسته‌اش را سخت‌تر در بغل می‌فشرد، زیر لب زمزمه کرد: تمام داراییم، و ده سال از عمرم! برای تحقق بخشیدن به آرزوهای نهانی… باید در این باره خوب فکر کنم.
تامکینز با بی‌تفاوتی گفت: فکر کن.
آقای وین در طولِ راه، تا رسیدن به خانه، در اینباره فکر کرد.
اما هنگامی که به خانه رسید از این افکار دست کشید. زنش، ژانت از او می‌خواست مستخدمه را به سبب از سر گرفتن مشروب خواری مؤاخذه کند. پسرش، تامی، برای تعمیر قایق که بایستی فردا به آب انداخته می‌شد، کمک می‌خواست و دختر کوچولویش می‌خواست درباره‌ی وقایعی که در کردستان روی داده بود حرف بزند.
اندکی دیرتر، هنگامی که بچها به بستر رفتند، و او با ژانت در اتاقِ نشیمن تنها مانده بود، زنش پرسیده بود که چرا نگران است.
– نگران!
ژانت گفت: نگران به نظر می‌رسی. شاید در اداره اتفاقی افتاده؟
– نه، همان کارهای همیشگی…
او به هیچ وجه قصد نداشت به ژانت، یا به هر کس دیگر بگوید که آن روز را مرخصی گرفته و برای دیدن تامکینز به فروشگاه دنیاها رفته است. نمی‌خواست درباره‌ی حق آدمی برای برآورده کردن آرزوهای نهانی‌اش، دست‌کم یک‌بار در زندگی، صحبت کند. ژانت با عقل سلیمش، هرگز چنین چیزی را درک نمی‌کرد.
روزهای بعد در اداره، روزهای هیجان‌انگیزی بود؛ در وال استریت به سبب رویدادهای خاورمیانه همه مضطرب شده بودند، و ارزش سهام نیز دستخوش تغییر بود. آقای وین فکرش را بر روی کار متمرکز کرد. می‌کوشید به تحقق آرزو در عوض همه‌ی دارایی‌اش، و ده سال از عمرش، نیندیشد. ابلهانه بود! حتما” تامکینز پیر عقلش را از دست داده است!
در ایام تعطیل با تامی به قایقرانی می‌پرداخت. قایقِ کهنه بسیار خوب تعمیر شده بود و اصلا” آب به درونش نفوذ نمی‌کرد. تامی یک‌دست بادبان مسابقه‌ای می‌خواست، اما آقای وین زیر بار نرفت. شاید سالِ آینده، اگر اوضاع بازار بهتر می‌شد، بادبان‌ها را برایش می‌خرید. اما فعلا” باید با بادبان‌های کهنه می‌ساخت.
بعضی شب‌ها، پس از آن که بچها می‌خوابیدند، با ژانت به قایقرانی می‌پرداخت. شب هنگام لانگ آیلند ساوند آرام و خشک بود. قایق آن‌ها از کنار بوتهای چشمک‌زن رد می‌شد، و به سوی ماه زرد رنگ و بزرگ پیش می‌رفت.
ژانت گفت: می‌دانم که خیالی در سر داری.
– عزیزم خواهش می‌کنم دست‌بردار!
– آیا چیزی را از من مخفی نمی‌کنی؟
– نه، اصلا”!
– مطمئنی؟ کاملا” مطمئنی؟
– بله، کاملا” مطمئنم.
تحقق آرزو… اما پائیز فرا رسید و می‌بایست قایق را از آب بیرون می‌کشیدند. بازار بورس تا حدودی ثبات خود را بازیافت. پگی سرخرگ گرفت. تامی می‌خواست فرق بین بمب‌های معمولی، بمب‌های اتمی، بمب‌های هیدروژنی، بمب‌های کبالتی و همه‌ی بمب‌هایی را که در اخبار نامشان می‌آمد، بداند. آقای وین تا جایی که می‌توانست تفاوت آن‌ها را برایش تشریح کرد. و مستخدمه ناگهان دست از کار کشید و رفت.
آرزوهای نهانی … شاید واقعا” او می‌خواست کسی را به قتل برساند، یا در یکی از جزایر اقیانوس آرام زندگی کند. اما مسئولیت‌هایی هم به عهده داشت. دو فرزندش در دوران رشد بودند و همسرش یکی از بهترین همسران دنیا بود.
شاید در ایام کریسمس…
اما در اواسط زمستان اتاق مهمان‌خانه به سبب اتصال سیم برق آتش گرفت. آتش‌نشان‌ها آتش را خاموش کردند، پیش از آن که خسارت زیادی وارد کند؛ هیچ‌کس آسیب ندید. اما تا مدتی فکر تامکینز از سر آقای ورین بیرون رفت. پیش از هر کار، می‌بایست اتاق مهمان‌خانه را تعمیر می‌کرد، زیرا آقای وین به خانه‌ی قدیمی و زیبای خود می‌بالید.
به سبب اوضاع بین‌المللی، دوباره بازار بی‌ثبات شده بود. روس‌ها، عرب‌ها، یونانی‌ها، چینی‌ها، موشک‌های بین قاره‌ای، بمب‌های اتمی، اسپوتنیک‌ها… آقای وین روزهای طولانی، و گاه شب‌ها را نیز، در اداره می‌گذراند. تامی اوریون گرفت. قسمتی از بام خانه نیاز به تعمیر داشت. به علاوه باید برای به آب انداختن قایق در فصلِ بهار هم فکری می‌کرد.
یک‌ سال سپری شده بود، و او برای اندیشیدن به آرزوهای نهانی فرصت چندانی نیافته بود. اما شاید سالِ دیگر فرصت می‌کرد. در ضمن…
تامکینز پرسید:
– خب، حالت چطور است؟
آقای وین گفت: کاملا” خوبم! از روی صندلی برخاست و دستی به پیشانیش کشید.
تامکینز پرسید: آیا می‌خواهی داراییت را پس بگیری؟
– نه کاملا” رضایت دارم.
تامکینز گفت: همیشه همین‌طور است، بعد درحالی‌که به طوطی چشمک می‌زد، افزود: خب، بگو ببینم، به کدام دنیا رفتی؟
آقای وین پاسخ داد: به دنیایی از گذشته‌ی نزدیک.
– خیلی از مردم به همین قبیل دنیاها می‌روند. بالاخره فهمیدی که آرزوی نهانت چیست؟ قتل؟ یا جزیره‌ای در اقیانوس آرام؟
آقای با لحنی دلپذیر اما قاطعانه گفت: ترجیح می‌دهم در این‌باره چیزی نگویم!
تامکینز عبوسانه گفت: نمی‌دانم چرا، اما بسیاری از مردم در این‌باره با من صحبت نمی‌کنند.
– چون خب، به عقیده‌ی من آرزوی نهانی هر کس مقدس است. من رنجشی ندارم… اما فکر می‌کنید موفق به دائمی کردن انتقال آدمی به دنیای دلخواهش خواهد شد؟
پیرمرد شانه بالا انداخت: سعی خودم را می‌کنم، اگر موفق شوم حتما” تو هم با خبر می‌شوی؛ همه با خبر می‌شوند.
آقای وین گفت: بله، فکر می‌کنم همه باخبر شوند. بعد بسته‌اش را باز کرد و محتویات آن‌را روی میز چید. یک جفت پوتین ارتشی، یک چاقو، دو حلقه سیم مسی و سه قوطی کوچک کنسرو گوشت.
برقی در چشمان تامکینز درخشید: کاملا” رضایت‌بخش است؛ متشکرم.
آقای وین گفت: خداحافظ؛ من هم از شما متشکرم.
آقای وین فروشگاه را ترک کرد و شتابان در کوچه میان قلوه‌سنگ‌های خاکستری به راه افتاد. تا جایی که چشم کار می‌کرد، دشت‌های هموار پوشیده از قلوه‌سنگ، به‌رنگهای قهوه‌ای، خاکستری و سیاه گسترده بود. این دشت‌ها که تا افق دوردست امتداد یافته بودند از اسکلت در هم پیچیده‌ی ساختمان‌ها، باقیمانده‌ی درختان در هم شکسته و خاکستر سفید و نرمی که روزگاری گوشت و استخوان آدمی بود، تشکیل می‌شدند.
آقای وین با خود گفت: خب، دستِ‌کم از دیگران کم نیاوردیم.
سالی که در دنیای گذشته سپری کرده بود به قیمت همه‌ی داراییش و ده سال از عمرش تمام شده بود. آیا همه‌چیز را به خواب دیده بود؟ باز هم به این قیمت می‌ارزید. اما دیگر ناگزیر بود از فکر کردن درباره‌ی ژانت و بچها دست بردارد. همه‌چیز به پایان رسیده بود. مگر آن که تامکینز بتواند کارش را تکمیل کند. فعلا” باید به بقای خودش بیندیشد.
آقای وین با دقت راه خود را در میان قلوه‌سنگ‌ها می‌جست؛ تصمیم داشت پیش از تاریک شدن هوا، و پیش از آن که موش‌ها از لانه هایشان بیرون بیایند خود را به پناهگاه برساند. اگر شتاب نمی‌کرد، جیره‌ی سیب‌زمینی شب را از دست می‌داد.
نویسنده: رابرت شکلی
مترجم: بهزاد

جانی بزیک به عنوان راننده فضاناو برای شرکت اکتشافی اس.بی.سی کار می‌کرد. او مشغول نقشه برداری یکی از منظومه‌‌های واقع در خوشه‌ی ستاره‌ای سیرگان بود، که در آن زمان هنوز خارج از منطقه شناخته شده‌ی زمین قرار داشت. در نخستین چهار سیاره چیز جالبی به چشم نخورد. پس بزیک به سمت پنجمین سیاره رفت. کابوس استاندارد هم از همان جا آغاز شد.
بلندگوهای داخلی سفینه‌اش به کار افتادند. آشکار بود که کسی آنها را از راه دور هدایت می‌کند. صدایی بم به گوش رسید که گفت: «شما به سیاره‌ی لوریس نزدیک می‌شوید. تصور می‌کنیم که قصد دارید در اینجا فرود بیایید.»
جانی گفت: «درسته. چطوریه که شما انگلیسی صحبت می‌کنید؟»
«در حالی که به سیاره‌ی ما نزدیک می‌شدید، یکی از کامپیوترهایمان زبان شما را از روی شواهد پراکنده‌ی موجود استنتاج کرد.»
جانی گفت: «کارِتون خیلی درسته.»
صدا پاسخ داد: «عمل پیش پا افتاده‌ای بود. حالا اگر مایل باشید، بطور مستقیم با کامپیوتر سفینه مکالمه می‌کنیم تا مدار پرواز، سرعت و دیگر اطلاعات ضروری را در اختیارش بگذاریم.»
جانی گفت: «البته. ادامه بدین.» حالا او نخستین ارتباط را بین زمین و یک موجود زنده‌ی بیگانه برقرار کرده بود. کابوس استاندارد همیشه همین طور شروع می‌شد.
جان چارلز بزیک قدی کوتاه، هیکلی عضلانی و موهایی به رنگ سرخ داشت. همچنین آدمی آتشی‌مزاج، از خود راضی، عامی، نترس و بددهن بود و دستِ بزن هم داشت. در یک کلام، کاملاً به درد اکتشاف اعماق فضا می‌خورد. فقط افراد خاصی قادرند در برابر عظمت خرد کننده فضا و تنشها و توهمات ناشی از مخاطرات ناشناخته‌اش تاب بیاورند. چنین مردانی باید سرسخت، متکی به خود، پرخاشجو و دارای عزت نفس فراوان باشند. خلاصه اینکه فقط آدمهای خل و چل به درد این شغل می‌خورند. بنابراین فضاناوهای اکتشافی را افرادی مانند بزیک هدایت می‌کنند که از فرط خود بزرگتربینی دچار بی‌خیالی و جهالت نفوذناپذیر شده‌ باشند. فاتحان اولیه آمریکا هم از ملقمه‌ی روانی مشابهی برخوردار بودند. دلیل اینکه کورتِز و یک مشت راهزن تحت فرمانش توانستند امپراتوری آزتک را سرنگون کنند آن بود که خبر نداشتند هدفی غیر ممکن را برگزیده‌اند.
انی تکیه داد و به صفحه فرمان خیره شد که حالا تغییر در مسیر و شتاب را نشان می‌داد. سیاره لوریس با ترکیبی از رنگهای آبی و سبز و قهوه‌ای روی صفحه نمایش ظاهر شد. جانی بزیک داشت به دیدار همسایه دیوار به دیوار می‌رفت.
این که آدم همسایه‌های با فهم و شعوری داشته باشد که بلد باشند به زبانهای کهکشانی صحبت کنند، خیلی خوب است. اما هیچ خوب نیست که آنها از خودِ آدم باهوشتر، یا احتمالاً زبل‌تر، قوی‌تر و خشن‌تر هم باشند. شاید چنین همسایه‌هایی بخواهند برای ما، یا با ما، یا در مورد ما کاری انجام بدهند. البته قضایا الزاماً به این شکل رخ نمی‌دهند، اما شرط احتیاط ایجاب می‌کند که همه جوانب را در نظر بگیریم. کهکشان جای بی‌رحمی است، و پرسش اساسی همیشه این بوده که: گردن کلفت محله کیست؟
اعزام گروه‌های اکتشاف به خارج از زمین بر اساس این نظریه انجام گرفت که اگر چیزی آن بیرون وجود دارد، بهتر است که اول ما پیدایش کنیم، تا اینکه آنها یک روز خلوت یکشنبه بی‌خبر بر سرمان خراب شوند. سناریوی کابوس استاندارد زمین همیشه با صحنه‌ای از تماس با یک تمدن خوفناک بیگانه شروع می‌شد. باقی داستان به اَشکال مختلفی روایت می‌شد. گاهی بیگانه‌ها از نظر فنی پیشرفته بودند. گاهی نیروهای ذهنی خارق‌العاده داشتند. بعضی اوقات احمق، ولی در عین حال تقریباً شکست ناپذیر بودند؛ مثل موجودات گیاه مانند متحرک، گلّه‌های مخلوقات حشره‌وار و از این جور چیزها. معمولاً این موجودات بر خلاف آدم خوبهای زمینی، ذره‌ای از اخلاق و انسانیت بو نبرده بودند.
اما اینها جزئیات قضیه است. صحنه اصلی در سناریوی کابوس همیشه یکسان بود: زمین با یک تمدن قدرتمند بیگانه تماس می‌گیرد، بعد آنها بر ما چیره می‌شوند.
بزیک داشت به پاسخ همان پرسشی می‌رسید که برای زمین خیلی اهمیت داشت: آیا آنها می‌‌توانند حسابمان را برسند، یا ما می‌توانیم حسابشان را برسیم؟ به هر حال، او اصلاً دوست نداشت روی نتیجه شرط ببندد
در سیاره لوریس هوا قابل تنفس و آب قابل شرب بود. ساکنانش هم انسان‌واره بودند. این بر خلاف اظهار نظر یکی از برندگان جایزه نوبل به اسم سرژ فون بلوت بود که که تخمین زده بود احتمال شباهت ظاهری بین بیگانه‌ها با آدمیزاد حدود 1 به 1093 است.
لورییاییها زبانشان را توسط فنون هیپنوتیزم به بزیک آموختند، بعد هم برایش یک گردش سیاحتی دور شهر اصلیشان به نام آتیس ترتیب دادند. جانی هر چه بیشتر می‌دید، دلخورتر می‌شد، چون این مردم واقعاً تشکیلات شگفت‌انگیزی داشتند.
لورییاییها مردمی دلنشین، مؤدب، باثبات، خلاق و پیشرو بودند. طی پانصد سال اخیر هیچ سابقه جنگ، شورش و گردن‌کشی نداشتند و به نظر هم نمی‌آمد که تا مدتهای مدید بخواهد از این جور اتفاقات رخ بدهد. نسبت تولد و مرگ و میر به طرز شایسته‌ای متعادل شده بود، به طوری که به‌رغم جمعیت فراوان، جا و موقعیت کافی برای همه وجود داشت. با وجود تعدد نژادها از تقابلهای نژادپرستانه خبری نبود. لورییاییها از طرفی صاحب تکنولوژی بسیار پیشرفته‌ای بودند، اما تعادل محیط زیست را هم با ظرافت بسیار حفظ کرده بودند. از آنجا که مشاغل سخت کارگری به ماشینهای خودسامان‌دهی شده واگذار شده بود، همه حرفه‌ها خلاق بودند، و همه کس در انتخاب شغل آزاد بود.
آتیس پایتخت سیاره لوریس محسوب می‌شد. این شهر عظیم کلاف در هم پیچیده‌ای از بناهایی غول‌آسا و فوق‌العاده زیبا همچون کاخها و دژها وامثالهم بود که همگی به سبب عدم تقارنِ بکار رفته در ساختارشان هیجان بصری شدیدی تولید می‌کردند. این شهر هر چه که تصور کنید، داشت: چندین بازار، رستوران، پارک، مجسمه‌های پرشکوه، خانه‌های مس(ک*ن)ی، گورستان، شهرِ بازی، دکه‌های ساندویچ فروشی و حتی یک رود زلال. همه چیز، منجمله خوراک، پوشاک، مسکن و تفریحات رایگان بود. هر کس هر چه که می‌خواست برای خودش برمی‌داشت، هر چه را که می‌خواست به دیگران می‌داد و همه اینها یک جوری سرشکن می‌شد. به این خاطر در لوریس پول رایج نبود و چون پولی در کار نبود، بانک، گاوصندوق، خزانه و صندوق امانات هم وجود نداشت. در واقع، هیچکس به قفل و کلید احتیاج نداشت. روی سیاره لوریس، کلید باز و بسته کردن درها تنها چند قانون ساده اخلاقی بود.
از نظر سیاسی، دولت حاکم بر لوریس بازتاب ذهنیت مشترک و یک دل و یک زبانِ اتباعش بود و این ذهنیتِ مشترک خونسرد، متفکر، و خوب بود. بین خواستِ جامعه و عملکردِ حکومت هیچ گونه اختلاف یا فاصله مشخصی وجود نداشت.
در واقع می‌توان گفت که لوریس اصلاً حکومت نداشت؛ آن یک ذره‌ای هم که داشت، بیشتر از طریق حکومت نکردن حکومت می‌کرد. شبیه‌ترین چیزی که می‌شد به یک حاکم یافت، ویرهه ، رییس اداره کّل پیشبینی آینده بود. اما ویرهه هم هیچگاه دستور صادر نمی‌کرد، بلکه تنها هر از چند گاهی پیشگوییهایی در مورد مسائل اقتصادی، اجتماعی و علمی ارائه می‌داد.
بزیک همه اینها را طی چند روز یاد گرفت. یک راهنمای ویژه به نام هلمیس را برای همراهی و کمک به او گمارده بودند. هلمیس یک لوریایی همسن و سالِ خودِ او بود که طنز، گذشت، فرزانگی، آقامنشی، شوخ‌طبعی مهارناپذیر، تیزبینی و حس انتقاد پذیری‌اش حالِ جانی را به هم می‌زد.
وقتی جانی کلاهش را قاضی کرد متوجه شد که لورییاییها به آنچه که انسانها نهایت کمال بشری می‌دانند، بسیار نزدیکند. روی هم رفته موجودات خوبی بودند، و گویی که مجموعه‌ای از برترین فضایل و خصایص هستند. اما هیچکدام از اینها در کابوس استاندارد تغییر نمی‌داد. انسانها از سر لجاجت صرفاً نمی‌خواستند که بیگانه‌ها بر آنها حکومت کنند، حتی اگر بیگانه‌های فوق‌العاده خوبی باشند و حتی اگر حکومتشان به خیر و صلاح زمین باشد.
بزیک متوجه شده بود که لوریاییها مردمانی فارغ از خشونت هستند که ترجیح می‌دهند در خانه‌هایشان بمانند، و هیچ تمایلی به کشورگشایی، گسترش قلمرو و از این جور کارها ندارند. اما از طرف دیگر، آنقدر فهم و شعور دارند تا بفهمند که اگر کاری به کار زمین نداشته باشند، بی‌ برو برگرد زمین کار به کارشان خواهد داشت، یا لاقل کلی گرد و خاک به پا خواهد کرد.
البته، شاید اصلاً آنها عرضه درگیری نداشتند؛ شاید موجوداتی چنین باهوش و قابل اعتماد و صلح‌جو هیچ نوع جنگ‌افزار یا اسلحه‌ای نداشتند. اما روز بعد که هلمیس او را به تماشای ناوگان فضایی سلسله باستانی برد، فهمید که حدسش نادرست بوده…
ناوگان فضایی آخرین جنگ‌افزاری بود که در لوریس ساخته بودند. با وجودی که این ناوگان حدود هزار سال قدمت داشت، اما هر یک از هفتاد رزمناوش چنان کار می‌کردند، انگار که همین دیروز از کارخانه بیرون آمده‌اند.
هلمیس گفت: «تورمیش دوّم ، آخرین فرمانروای سلسله باستانی قصد داشت که تمام سیاره‌های متمدن را فتح کند. خوشبختانه پیش از اینکه او بتواند نقشه‌اش را شروع کند، مردم ما سر عقل آمدند.»
جانی گفت: «اما شما که هنوز ناوها را نگه داشته‌اید.»
هلمیس با بی‌تفاوتی گفت: «اینها یادگار دوران نابخردی ما هستند. اما حقیقتش این است که اگر روزی کسی خواست به ما حمله کند… خوب، باید بتوانیم جوابش را بدهیم.»
جانی گفت: «و خیلی خوب هم می‌تونین جوابش رو بدین!» او دریافت که فقط یکی از آن ناو‌ها به تنهایی قادر است تا دویست سال دیگر از پس تمام سفینه‌های زمینی بر بیاید. ذرّه‌ای تردید نبود که لوریاییها برای مقابله با آنها آمادگی کامل داشتند.
خلاصه وضع زندگی در لوریس با سناریوی کابوس مطابقت داشت؛ یعنی خیلی بهتر از آن بود که بتواند واقعیت داشته باشد. وضعیتی بی‌نقص؛ در واقع آنقدر بی عیب و ‌نقص که آدم تُرش می‌کرد.
اما جداً در کائنات چیزِ بی عیب و نقص پیدا می‌شود؟ بزیک هم مثل همه زمینیها به این نظریه ایمان داشت که هر فضیلتی نقطه ضعف خاص خودش را دارد. حتی بهشت برین هم نمی‌توانست به این خوبی باشد.
او همه چیز را به چشم تردید نگاه می‌کرد. در لوریس نیروی پلیس هم وجود داشت. البته آنها را مُبصِر می‌نامیدند، که همگی به طرزی طاقت‌فرسا مؤدب بودند. اما به هر حال پاسبان بودند و وجودشان دال بر وجود شهروندان مجرم و جانی بود.
هلمیس او را اشتباه درآورد و گفت: «ما گهگاه به افرادی با انحرافات اخلاقی موروثی برمی‌خوریم. اما هیچ کدامشان جنایتکار نیستند. وظیفه مبصرها این است که شهروندان را در مورد قواعد رفتار فردی راهنمایی کنند. و اگر یکی از آنها سهواً قوانین را زیر پا بگذارد، مبصر به او تذکر می‌دهد.»
«بعد هم جلبش می‌کنه؟»
«مسلم است که نه. شهروند عذرخواهی می‌کند، و قضیه فراموش می‌شود.»
«اما اگه یه شهروند چندین و چند بار قانون‌شکنی بکنه چی؟ اونوقت مبصرها چیکار می‌کنن؟»
«چنین موردی هرگز پیش نمی‌آید.»
«اما اگه پیش بیاد چی؟»
«مبصرها برای مقابله با چنین شرایطی آموزش لازم را دیده‌اند.»
جانی گفت: «ظاهرشون که چندان خشن به نظر نمیاد.» در این میان یک چیزی قانعش نمی‌کرد. شاید هم دلش نمی‌خواست قانع شود. بااین حال… نظام اجتماعی لوریس درست کار می‌کرد، یعنی خیلی هم درست کار می‌کرد. تنها چیز نادرستش جان چارلز بزیک بود. یکی به این دلیل که او یک زمینی، یعنی یک موجود بدوی نامتعادل بود. دلیل دیگرش این بود که جانی روز به روز داشت بد‌عنق‌تر و غمگین‌تر و وحشی‌تر می‌شد.
روزها می‌گذشت و همه چیز مثل همیشه در سیاره لوریس رو به راه پیش می‌رفت. مبصرها چنان با ادب در خیابان قدم می‌زدند که آدم را یاد عمه خانمهای پیر و ترشیده می‌انداختند. عبور و مرور وسایل نقلیه بدون بروز حتی یک مورد راه‌بندان، یا خرد شدن اعصاب راننده‌ها ادامه داشت. میلیونها سیستم خودکار از یک طرف مایحتاج ضروری را تولید و پخش می‌کردند و از طرف دیگر زایدات و زباله‌ها را جمع‌آوری و معدوم می‌کردند. مردم این طرف و آن طرف می‌پلکیدند، از همصحبتی با یکدیگر لذت می‌بردند و سرشان را به انواع و اقسام فعالیتهای هنری گرم می‌کردند. ظاهراً که نفر به نفرشان هنرمند زاده شده‌ بودند و همه هم در کارشان استاد بودند. هیچکس برای حقوق و دستمزد کار نمی‌کرد و هیچکس هم از این بابت ناراحت نبود. کار کردن وظیفه ماشین بود، نه مردم. همه کس همه چیز را منطقی نگاه می‌کرد، خوش برخورد و سازگار بود، طبعی شیرین داشت و با ذکاوت و جذاب بود!
بله، آنجا برای خودش درست و حسابی یک جور بهشت بود. حتی جانی‌ بزیک هم چاره‌ای جز اعتراف به این حقیقت نداشت. اتفاقاً همین نکته باعث شده بود که روز به روز حالش بیشتر گرفته شود. همین طور درک رفتارش هر روز سخت‌تر می‌شد؛ البته مگر اینکه طرف مقابل بر حسب اتفاق خودش یک زمینی باشد.
اگر روزی هوس کردید دردسر راه بیندازید، کافی است مردی مثل بزیک را در جایی مثل لوریس رها کنید. جانی تقریباً دو هفته مراقب رفتارش بود، تا اینکه یک روز برای گردش از محل س(ک*ن)تش خارج شد. خودش پشت فرمان خودرو نشست و هدایتش را از حالت خودکار به وضعیت دستی درآورد. بعد یک بار بدون اینکه چراغ راهنما بزند، ناگهان به سمت چپ پیچید. خودروی دیگری که پشت سرش در باند چپ حرکت می‌کرد، برای پرهیز از برخورد از مسیر خارج شد. نزدیک بود تصادفی جدی رخ بدهد، که البته اینطور نشد. هر دو خودرو دور خودشان چرخیدند و دماغ به دماغ متوقف شدند. جانی و راننده دیگر از خودروهایشان پیاده شدند.
راننده دیگر با متانت گفت: «خوب رفیق، نزدیک بود با هم تصادف کنیم.»
جانی گفت: «یعنی چی که تصادف کنیم؟ تو جلوی من پیچیدی!»
راننده دیگر با لبخندی ملیح گفت: «تصور نمی‌کنم اینطور باشد. البته این احتمال را رد نمی‌کنم که…»
جانی گفت: «ببین، تو جلوی من پیچیدی و نزدیک بود کار دست هر دو نفرمون بدی.»
«اما حتماً شما خودتان استحضار دارید که چون جلوتر از من حرکت می‌کردید، و چون گردش غیر مجاز…»
جانی صورتش را به صورت راننده دیگر چسباند و پرخاش‌کنان با لحنی آرام، ولی ناخوشایند گفت: «ببین داداش، چند بار باید بهت بگم که تو خلاف کردی؟»
راننده دیگر که حالا کمی دستپاچه شده بود، دوباره خندید و جواب داد: «بهتر است که قضاوت را به عهده شاهدان ماجرا بگذاریم. بدون تردید این مردمان شریفی که اینجا ایستاده‌اند…»
جانی سرش را تکان داد و گفت: «من شاهد لازم ندارم، چون می‌دونم که تو خلاف کردی.»
«به نظر می‌رسد که شما خیلی مطمئن هستید.»
«پس چی که مطمئنم! مطمئنم، چون می‌دونم.»
«بسیارخوب، در این صورت من…»
«چی؟»
«خوب، در این صورت تصور می‌کنم که چاره‌ای جز عذرخواهی برایم باقی نمانده.»
جانی گفت: «این کمترین کاریه که بتونی بکنی.» بعد هم با نخوت سوار خودرویش شد و با سرعت بیش از حد مجاز از صحنه دور شد.
بعد از این ماجرا، گرچه حالش بهتر شده بود، اما در عین حال لجاجت و سرسختیش هم اوج گرفت. دیگر دلش از برتری لوریاییها، از منطقی بودنشان و از فضیلتهایشان آشوب می‌شد.
او با دو بطری الکل طبی لوریایی به اتاقش بازگشت. ساعتها عرق‌خوری کرد و به فکر فرو رفت. بعد، یک نفر با عنوان مشاور سازگاری اجتماعی به سراغش آمد و تذکر داد که رفتار جانی در قبال تصادف عملی تحریک‌آمیز، بی‌ادبانه، سلطه جویانه و وحشیانه بوده است. همه اینها را هم با لحنی بسیار لطیف ادا کرد.
جانی به او گفت که گورش را گم کند. گذشته از هر چیز، رفتارش به عنوان یک انسان که غیر منطقی نبود! حتی اگر چند روزی کار به کارش نداشتند، شاید خودش پشیمان می‌شد و معذرت می‌خواست.
مشاور به سرزنش او ادامه داد. حتی یک دوره درمان ناسازگاری اجتماعی برایش تجویز کرد. در واقع، بر این نکته تأکید می‌کرد که خشم و پرخاشگری در جانی آنقدر شدید است که می‌توان آن را تهدیدی علیه شهروندان قلمداد کرد.
جانی به مشاور گفت که برود. مشاور گفت که تا وقتی قضیه حل نشده، هیچ جا نمی‌رود. جانی هم قضیه را با یک ضربه مشت حل کرد.
اِعمال خشونت بر علیه شهروندان مسئله‌ای جدی است. خشونت عمدی که دیگر جای خود دارد. مشاور که حسابی جا خورده بود، از روی زمین بلند شد و به جانی گفت که تا وقتی پرونده حل نشده، او بازداشت است.
جانی گفت: «هیچکس نمی‌تونه منو بازداشت کنه.»
مشاور گفت: «به خودتان سخت نگیرید. این بازداشت نه نامطبوع خواهد بود، و نه طولانی. ما به تفاوتهای بین روشهای شما با خودمان آگاهیم. اما نمی‌توانیم اجازه اِعمال خشونت بی‌مطالعه و بی‌مورد را بدهیم.»
جانی گفت: «اگه مردم سر به ‌سرم نذارن، من هم جنجال به پا نمی‌کنم. فعلاً تو هم بی‌خیالی طی کن و از خیر زندونی کردنم بگذر.»
مشاور گفت: «قوانین ما در این مورد کاملاً واضح است. بزودی یک مبصر به اینجا خواهد آمد. توصیه می‌کنم بی سر و صدا همراهش بروید.»
جانی گفت: «مثل اینکه راستی راستی دنبال دردسر می‌گردی! باشه عزیز، تو به کار خودت برس، منم کار خودمو می‌کنم.»
مشاور از آنجا رفت. جانی باز هم فکر کرد و عرق خورد. یک مبصر سر رسید، و یک حکم رسمی به دستش داد که از او درخواست می‌کرد داوطلبانه همراه مبصر برود. اما وقتی دید که جانی امتناع می‌کند، پاک گیج شد. آخر هیچکس هیچ درخواستی را رد نمی‌کند! پس رفت که کسب تکلیف کند.
جانی باز هم به عرق‌خوری ادامه داد. مبصر ساعتی بعد بازگشت و گفت که دستور دارد که در صورت لزوم جانی را به زور همراه خودش ببرد.
جانی پرسید: «حقیقت داره؟»
«بله، همین طور است. حالا لطفاً مجبورم نکنید که…» جانی یک مشت هم به صورت او زد که مبادا مبصر مجبور به کاری بشود.
بزیک مدتی با بی‌قراری در اتاقش تنها ماند. او آگاه بود که حمله به مبصرها کار خیلی بدی است. هیچ راه ساده‌ای برای خلاص شدن از این یکی وجود نداشت. فکر کرد که بهتر است توی سفینه‌اش بپرد و فلنگ را ببندد. البته درست است که می‌‌توانستند جلوی پروازش را بگیرند، یا در آسمان نابودش کنند. اما شاید هم خوشحال شوند که از شرش خلاص شده‌اند.
بزیک توانست بدون هیچ مشکلی خودش را به سفینه‌ برساند. بعد دید که حدود بیست نفر کارگر دوره‌اش کرده‌اند. او به سرپرستشان گفت که می‌خواهد همین حالا پرواز کند. سرکارگر از اینکه دید نمی‌تواند این درخواست را اجرا کند، حسابی پکر شد. او گفت که پیشران اصلی سفینه را به قصد تعمیر و بهینه‌سازی پیاده کرده‌اند؛ هدیه‌ای به رسم دوستی از طرف مردم لوریس.
«پنج روز دیگر به ما فرصت بدهید تا سریعترین سفینه تمام منطقه غرب کمربند اوریون را تحویلتان بدهیم.»
جانی غرغر کنان گفت: «پنج روز دیگه به دردم نمی‌خوره. ببین، من عجله دارم. تا کی می‌تونی پیشران سفینه رو سوار کنی ؟»
«اگر تمام وقت کار کنیم، و ساعت نهار هم تعطیل نکنیم، سه روز و نیم دیگر.»
جانی با دندان قروچه گفت: «معرکه شد. اصلاً ببینم، کی به شما گفت بی اجازه به سفینه من دست بزنین؟»
سرکارگر معذرت خواست. این جانی را عصبانی‌تر کرد. اما سر رسیدن چهار مبصر مانع اِعمال یک مورد خشونت دیگر شد.
جانی پا به فرار گذاشت و در پیچ و خم خیابانها مبصرها را گم کرد و از یک محله پر ازدحام سر در‌آورد. بعد دید که مبصرها هنوز تعقیبش می‌کنند. بزیک دوان دوان وارد یک کوچه سنگفرش باریک شد. اما در انتهای کوچه به یک در بسته برخورد. او به در دستور داد که باز شود. در بسته ماند. احتمالاً مبصرها دستور داده بودند که باز نشود. بزیک با عصبانیت دستورش را تکرار کرد. لحن فرمانش چنان محکم بود که در باز شد؛ همان کاری که همه درها در موقعیتی اضطراری انجام می‌دهند. جانی از مبصرها پیشی گرفت و عاقبت در یک میدان پوشیده از خزه ایستاد تا نفس تازه کند.
او نمی‌توانست اینطور بی‌هدف فرار کند. باید نقشه‌ای می‌کشید. اما از یک زمینی که تمام اهالی لوریس دنبالش می‌کردند، چه کاری ساخته بود؟ شرایط ، حتی برای کاشف کشورگشایی مثل جانی نامساعد بود.
بعد، یک دفعه به خودی خود، همان فکری به ذهن جانی خطور کرد که کورتز از آن بهره برده بود و پیزارو هم جانش را با همان فکر نجات داده بود. او تصمیم گرفت که فرمانروای این سرزمین را پیدا کند و تهدیدش کند که اگر آرام نگیرد و به حرف حساب گوش نکند، او را می‌کشد. فقط این نقشه یک اشکال داشت: این مردم اصلاً فرمانروا نداشتند، و این غیر انسانی‌ترین چیز در رفتارشان بود.
به هر صورت، آنها یکی دو مقام رسمی که داشتند. ظاهراً نزدیکترین چیزی که لوریایییها به عنوان یک شخصیت مهم می‌شناختند، ویرهه، رییس اداره کّل پیشبینی آینده بود. البته در حالت عادی چنین فردی باید کلّی محافظ و نگهبان داشته باشد. اما در مَشَنگ‌آبادی مثل لوریس شاید عقلشان اصلاً به چنین چیزی قد نداده باشد.
یکی از اهالی مهربانِ محل، نشانی ویرهه را به او داد. باید چهار تقاطع را رد می‌کرد تا به ساختمان اداره کل پیشبینی آینده برسد. در بین راه یک گروه تعقیب بیست نفره از مبصرها جلویش را گرفتند و به او دستور دادند که تسلیم شود. اما زیاد به خودشان مطمئن نبودند. این فکر به ذهن بزیک خطور کرد که اگر چه دستگیر کردن مردم شغل آنها است، اما احتمالاً این اولین مرتبه‌ای است که واقعاً مجبورند دست به این کار بزنند؛ آخر آنها در وحله اول شهروندانی آرام و معقول بودند و در مرحله دوم پاسبان به حساب می‌آمدند.
جانی پرسید: «شما می‌خواهید چه کسی را بازداشت کنید؟»
فرمانده مبصرها پاسخ داد: «بیگانه‌ای به اسم جانی بزیک را.»
«چقدر خوشحالم که این را می‌شنوم. او تابحال کلی باعث خجالت من شده.»
«یعنی شما آن…»
جانی با خنده گفت: «یعنی من آن بیگانه خطرناک نیستم؟ متأسفم که ناامیدتان می‌کنم. اما خیر، نیستم. البته می‌دانم که شباهت بسیاری به او دارم.»
مبصرها با هم شروع به بحث کردند. جانی گفت: «ببینید دوستان، من در همان خانه آن طرف خیابان متولد شده‌ام. می‌توانم بیست نفر را معرفی کنم که هویتم را تأیید می‌کنند، از ‌جمله همسر و چهار فرزندم. مدرک بیشتری لازم دارید؟»
مبصرها باز وارد شور شدند.
جانی گفت: «از اینها گذشته، شما باور می‌کنید که من همان بیگانه خطرناک و افسار گسیخته باشم؟ منظورم این است، خودتان که می‌بینید…»
مبصر پوزش خواست. جانی به راهش ادامه داد، اما یک چهار راه آن‌طرفتر گروهی دیگر از مبصرها سر راهش سبز شدند. این مرتبه راهنمای سابقش، هلمیس هم بین آنها بود. آنها هم دستور دادند که تسلیم شود.
بزیک گفت: «وقت این حرفها نیست. دستورات شما به حال تعلیق درآمده‌اند. حالا من اجازه دارم که هویت واقعیم را افشا کنم.»
هلمیس گفت: «ما هویت واقعی شما را می‌دانیم.»
«اگر می‌دانستید که حالا مجبور نبودم افشایش کنم، مگر نه؟ خوب گوش کنید. من یک لوریایی از رسته برنامه‌ریزی هستم. سالها پیش برای انجام یک مأموریت، دوره تعلیمات ویژه اَعمال پرخاشجویانه را گذراندم. بعد از بازگشت ـ بر طبق نقشه‌ـ چند آزمایش ساده انجام دادم تا ببینم که آیا لوریس از نظر روان‌شناختی به صورت همان زمانی که ترکش می‌کردم باقی مانده، یا نه. باید بگویم که از نقطه‌ نظر استانداردهای بقای کهکشانی، اوضاعمان هیچ خوب نیست. حالا باید بروم و این موضوع و چند نکته بسیار با اهمیت دیگر را به مدیر کل برنامه‌ریزی در اداره پیشبینی آینده گزارش کنم. فقط می‌توانم بطور غیر رسمی این را به شما بگویم که شرایط بسیار وخیم است و به هیچ وجه جای اطلاف وقت نیست.»
مبصرها که گیج شده بودند، از جانی خواستند تا برای اثبات اظهاراتش گواه ارائه کند.
بزیک گفت: «گفتم که وضعیت اضطراری است. اگر فرصت بود، بسیار از ارائه گواه و شواهد به شما مسرور می‌شدم.»
آنها باز هم مشورت کردند و جواب دادند: «قربان، ما نمی‌توانیم بدون دستور مقام مافوق اجازه بدهیم شما جایی بروید.»
جانی بی‌درنگ گفت: «در این صورت، گناه نابودی احتمالی سیاره عزیزمان بر گردن شما است.»
مبصر ارشد پرسید: «قربان، درجه شما چیست؟»
جانی بدون مکث جواب داد: «مافوق درجه تو است.»
مبصر عاقبت تصمیمش را گرفت و پرسید: «پس در این صورت، دستورتان چیست، قربان؟»
جانی لبخندی زد و گفت: «حفظ آرامش. شهروندان نگران را دلداری بدهید. دستورات بعدی متعاقباً ابلاغ خواهند شد.»
بزیک با اعتماد به نفس راهش را ادامه داد. به در ساختمان برنامه‌ریزی رسید و دستور داد که باز شود. در باز شد. داشت وارد می‌شد که صدایی محکم از پشت سرش گفت: «دستهایتان را بالا ببرید و از جلوی در کنار بروید.»
بزیک برگشت و چشمش به یک دسته مبصر افتاد. آنها ده نفر بودند، لباس مشکی بر تن داشتند و اسلحه حمل می‌کردند.
یکی از آنها گفت: «ما اجازه داریم در صورت لزوم به قصد کشت به شما شلیک کنیم. در ظمن، دستور داریم که گفتارتان را نادیده بگیریم و شما را با خود ببریم.»
«یعنی دیگه به حرف حساب من گوش نمیدین، ها؟»
«به هیچ وجه. همراهمان بیایید.»
«کجا؟»
«ما یکی از زندانهای باستانی را برایتان آماده کرده‌ایم. آنجا همه نوع تسهیلات در اختیارتان خواهیم گذاشت. همانجا خواهید ماند تا یک قاضی به پرونده شما رسیدگی کند. البته بیگانه بودنتان و پایین بودن سطح تمدنتان را مورد توجه قرار خواهند داد. تردیدی نیست که به اخراج محکوم خواهید شد و از شما خواهند خواست که لوریس را ترک کنید.»
«زیاد که به نظر بد نمیاد. جدی فکر می‌کنی اوضاع همین‌طور پیش بره؟»
مبصر گفت: «در این مورد به من اطمینان داده‌اند. ما مردمانی منطقی و دلرحم هستیم. مقاومت دلیرانه شما برای ما بسیار آموزنده بود.»
«ممنون.»
«اما حالا همه چیز تمام شده. آیا با مسالمت همراهمان خواهید آمد؟»
جانی گفت: «نَع!»
«متأسفانه درک نمی‌کنم.»
«خیلی چیزا هست که شما راجع به من یا زمینیهای دیگه درک نمی‌کنین. من از این در رد می‌شم.»
«اگر سعی کنید، شلیک می‌کنیم.»
برای تشخیص یک کشورگشا، یک جنگجوی واقعی، یک کامیکازه یا یک مجاهد خالص از مردم عادی روش جا افتاده‌ای وجود دارد. وقتی یک فرد عادی در موقعیت غیرممکن قرار می‌گیرد، به این امید که روز بهتری برای مبارزه سر برسد، با شرایط مدارا می‌کند. اما این در مورد پیزاروها یا گادفری‌ها، یا هرولد هاردراداس‌ها یا جانی‌ بزیک‌ها صدق نمی‌کند. این جور آدمها از موهبت حماقت فراوان، شجاعت فراوان، یا ملغمه‌ای از هر دو برخوردارند.
بزیک گفت: «خیلی خوب، پس شلیک کنید و برید به جهنم.»
جانی از در رد شد. مبصرهای ویژه شلیک نکردند. همچنان که راهرو را به سمت دفتر پیشبینیهای آینده طی می‌کرد، می‌شنید که آنها هنوز هم بحث می‌کنند.
اندکی بعد رو در روی ویرهه، مدیر کل برنامه‌ریزی ایستاده بود. ویرهه مردی آرام و ریزاندام بود که چهره کهنسال و چروکیده‌اش آدم را به یاد شیطانکهای قصه‌ها می‌انداخت
مدیرکل برنامه‌ریزی گفت: «سلام، بفرمایید بنشینید. من همین حالا پیشبینی رویارویی زمین بر علیه لوریس را تمام کردم.»
جانی گفت: «باشه پیش خودت. من یکی دوتا خواهش کوچولو ازت دارم که البته فکر نمی‌کنم باهاشون مخالفتی داشته باشی. اما اگه اعتراض کنی، اونوقت…»
ویرهه گفت: «تصور می‌کنم این پیشگویی برایتان جالب باشد. ما ویژگیهای نژادی شما را ارزیابی کردیم و متوجه شدیم که با ویژگیهای نژادی ما تقابل دارد. به نظر می‌رسد که شروع یک درگیری بر سر احراز برتری بین مردم ما حتمی است. البته این درگیری را شما شروع خواهید کرد، نه ما. اهالی سیاره شما آرام نمی‌گیرند، مگر اینکه بر ما مسلط شوند، یا ما بر آنها چیره شویم. با توجه به سطح تمدنتان، این وضعیتی اجتناب‌ناپذیر است.»
«این چیزی نیست که لازم باشه یه اداره یا یه آدم خیالباف بهم یاد بده. حالا نیگا کن…»
ویرهه گفت: «عرایضم تمام نشده. حالا اگر صرفاً از جنبه فنی و علمی به قضیه نگاه کنیم، شما زمینیها هیچ شانسی ندارید. هر چیزی که به سمت ما بفرستید و بخواهید بر ضد ما استفاده کنید، نابودش می‌کنیم.»
«پس لازم نیست نگران چیزی باشین.»
«آخر در این موارد تکنولوژی به اندازه روانشناسی اهمیت ندارد. شما زمینیها آنقدر پیشرفت کرده‌اید که به همین سادگی خودتان را جلوی آتش سلاحهای ما قرار ندهید. اول مذاکره می‌کنید، بعد معاهده امضاء می‌کنید، نقض پیمان می‌کنید، باز مذاکره می‌کنید، بعد تعرّض می‌کنید، توجیه می‌کنید، قصب می‌کنید، برخورد نظامی می‌کنید و از این جور کارها. از طرفی ما نمی‌توانیم وجودتان را نادیده بگیریم و از طرف دیگر قادر نیستیم از همکاری با شما برای دستیابی به راه حلهای منطقی و منصفانه چشم بپوشیم. چنین کاری صرفاً برایمان ناممکن است، همانطور که برای شما صرفاً غیرممکن است که ما را به حال خودمان بگذارید. ما مردمانی صدیق، ثابت‌قدم، منطقی و قابل اعتماد هستیم. شما نژادی پرخاشجو، خشن و نامتعادل هستید و قادرید مرتکب شیطنتها و تزویرهای باور نکردنی بشوید. حتی به نظر نمی‌رسد با این واقعیت که دلایل روشن و قدرت کافی برای نابود کردنتان در اختیار داریم، قانع شوید. به همین دلیل و بر اساس حقایق دیگر، شما تردید ندارید که قادر هستید بر ما چیره شوید و ما هم تردید نداریم که قادر نیستیم طرز فکرتان را عوض کنیم. به بیان خودتان، آنچه که رخ می‌دهد، برخورد یک فرهنگ کاملاً آپولونی در برابر یک فرهنگ کاملاً دیونیزی است.»
جانی گفت: «اینا به جهنم. اینجا کار گنده‌ای گردن من افتاده. آخه احساس حماقت می‌کنم که بخوام تو رو نصیحت کنم… اما نیگا کن، اگه شما همه اینا رو میدونین، خوب چرا خودتون رو با وضعی که پیش اومده تطبیق نمیدین؟ چرا اون چیزی نمیشین که مجبورین بشین؟»
ویرهه پرسید: «همان طور که تو خودت را با ما تطبیق دادی؟»
«خوب، قبوله. من خودمو تطبیق ندادم. اما آخه من که به اندازه شما لوریاییها باهوش نیستم.»
مدیرکل برنامه‌ریزی گفت: «هوش هیچ ربطی به این مسئله ندارد. هیچکس نمی‌تواند به دلخواه خودش فرهنگ دیگری را تغییر بدهد. به علاوه، فرض کنیم که ما توانستیم خودمان را تغییر بدهیم. تازه می‌شویم مثل شما. راستش را بخواهی، هیچ دوست نداریم شبیه شما بشویم.»
جانی صادقانه گفت: «سرزنشتون نمی‌کنم.»
«و حتی اگر معجزه‌ای شود و بتوانیم خشن‌تر شویم، باز هم نمی‌توانیم به سطحی برسیم که شما طی دهها هزار سال تکامل خشونت‌بار به آن رسیده‌اید. حتی با وجود پیشرفته‌تر بودن زرادخانه‌هایمان، باز هم اگر بخواهیم بر اساس قواعد شما بازی کنیم، احتمالاً شکست خواهیم خورد.»
جانی از سر تأیید پلک زد. او هم داشت روی همین مسیر فکر می‌کرد. لوریاییها به غایت زود باور و هالو بودند. خیلی راحت می‌شد یک جوری به آنها رودست زد و با غافلگیری یک، یا حتی دو یا سه تا از ناوهایشان را تسخیر کرد. آن وقت ویرهه گفت: «می‌بینم که تو هم به همین نتیجه رسیده‌ای.»
جانی گفت: «متأسفانه حق داری. واقعیت اینه که ما خیلی بیشتر از شما دلمون میخواد برنده بشیم. وقتی که درگیر شدین، نمیتونین تا آخر خط ادامه بدین. شما موجودات خوبی هستین و همه چیز رو بر اساس قانونش بازی می‌کنین، حتی بازی مرگ و زندگی رو. اما ما زمینها موجوات خیلی خوبی نیستیم و برای برنده شدن جداً دست به هر کاری می‌زنیم.»
ویرهه گفت: «استنتاج ما هم همین است. بنابراین فکر کردیم تنها راه برای پیشگیری از دردسر و اتلاف زمان و نیرو این است که همین حالا قدرت را به شما واگذار کنیم.»
«چطور شد؟!»
«ما می‌خواهیم که شما بر ما فرمانروایی کنید.»
«من؟ یعنی خود من؟»
«بله، شخض شما.»
«منو دَس انداختی؟»
ویرهه گفت: «ابداً شوخی نمی‌کنم و ما لوریاییها هرگز دروغ نمی‌گوییم. من وضعیت حاضر و استنتاج خودمان را برایت شرح دادم. تنها راه منطقی برای خلاص شدن از درد و رنج این است که شرایط ناگزیر را بپیذیریم. حالا آیا شما حکمرانی بر ما را می‌پذیرید؟»
بزیک گفت: «عجب پیشنهادی! راستش، من هیچ لیاقتش رو ندارم… اما به جهنم، تا حالا هیچ رهبری لایق منصبش نبوده. البته، باشه. من قدرت این سیاره رو در دست می‌گیرم و از اونجا که خیلی دوستتون دارم، تا بتونم براتون کار خوب انجام می‌دم.»
ویرهه گفت: «سپاسگزارم. خواهی دید که تا وقتی فرامینت با تواناییهای روانشناختی ما مطابق باشد، حکومت کردن بر ما آسان است.»
جانی گفت: «نگران این چیزا نباش. همه چی مثل سابق باقی می‌مونه. راستشو بخوای، من که نمی‌تونم وضع رو از این که هست بهتر کنم. تا وقتی که شما مردم همکاری کنین، من هم براتون درست کار انجام می‌دم.»
ویرهه گفت: «ما همکاری خواهیم کرد. اما شاید همنژادان شما تا این حد رام و سر به زیر نباشند. ممکن است که این وضع را نپذیرند.»
جانی گفت: «من به این میگم پیشبینی بزرگِ قرن. راستشو بخوای، اگه دولتهای زمین از این قضیه بو ببرن، چنان دچار دل‌پیچه عصبی بشن که تو تاریخ بی‌سابقه باشه. دنیا رو زیر و رو میکنن که منو از تخت پایین بکشن و یکی از آدمای خودشونو به جام بشونن. اما شما لوریاییها که حمایتم میکنین. مگه نه؟»
«خودتان بهتر می‌دانید ما چطور هستیم. برای شما نمی‌جنگیم، چون حتی برای خودمان هم حاضر نیستیم بجنگیم. در واقع، ما از کسی اطاعت می‌کنیم که زور بیشتری دارد.»
بزیک گفت: «فکر کنم بیشتر از این نمیشه ازتون انتظار داشت. اما شاید برای رو به راه کردنِ اوضاع یه خورده دردسر داشته باشم. باید یه چندتایی قلدر رو بیارم اینجا که کمکم کنن یه تشکیلات راه بندازم؛ مثل یه گروه فشار، که اگه لازم شد، بتونه تو روی گروه رقیب وایسه…»
جانی مکث کرد و ویرهه انتظار کشید. عاقبت جانی گفت: «یه چیزی رو جا انداختم. اصلاً منطقی نبودم. یعنی سرِ گنده زیر لحافه. هیچ وقت تا حالا اینقدر بی‌کله‌ فکر نکرده بودم.»
مدیر‌کل برنامه‌ریزی گفت: «نمی‌توانم کمکتان کنم و راستش را بخواهید اصلاً منظورتان را درک نمی‌کنم.»
جانی اخم کرد و پلکهایش را مالید. ناگهان گفت: «آره، تازه فهمیدم باید چیکار کنم. متوجهی که، مگه نه؟»
«تصور می‌کنم در این مورد راههای زیادی پیش رو داریم.»
جانی گفت: «نه، فقط یه راه داریم. دیر یا زود، من باید زمین رو تسخیر کنم. اگه نه، اونا منو، یعنی ما رو شکست میدن. حالا فهمیدی؟»
«این استنتاج بسیار محتمل است.»
«محتمل کدومه؟ عینِ روز روشنه. یا من، یا اونا. واسه دو تا ارباب جا نداریم.»
برنامه‌ریز نظری نداد. جانی گفت: «هیچوقت خوابشم نمی‌دیدم. از رانندگی فضاناو تا امپراتوری یه سیاره بیگانه پیشرفته فقط دو هفته طول کشید. حالا هم که باید زمین رو اشغال کنم. چه حال عجیب و غریبی به آدم می‌ده. با این حال، این بهترین کاریه که میشه براشون انجام داد. حالا به اون میمونا نشون میدیم که تمدن یعنی چی. یادشون میدیم که اوضاع در اصل باید چطور پیش بره. عاقبت یه روز بابتش از ما تشکر می‌کنن.»
ویرهه پرسید: «حالا دستور خاصی برای من دارید؟»
«ازت می‌خوام که تمام اطلاعات مربوط به ناوگان سلسله باستان رو مرور کنی. اما فکر کنم یه تاجگذاری در اولویت باشه. نه، اول با رأی‌گیری عمومی به عنوان امپراتور انتخابم کنین، بعد تاجگذاری می‌کنم. میتونی ترتیبشو بدی؟»
مدیرکل برنامه‌ریزی گفت: «الساعه شروع می‌کنم.»
برای زمین کابوس استاندارد عاقبت به واقعیت پیوسته بود. یک تمدن پیشرفته بیگانه می‌رفت تا فرهنگ خود را به سیاره زمین تحمیل کند. وضعیت برای سیاره لوریس فرق می‌کرد. لوریاییها که تا پیش از این بی‌دفاع بودند، ناگهان سربرافراشتند. صاحب یک سردار بیگانه جنگ‌طلب شده بودند و بزودی عده‌ای مزدور هم برای هدایت ناوگان فضاییشان از راه می‌رسید. اگر چه این وضع برای زمین تعریف زیادی نداشت، اما برای لوریس هیچ بد نبود.
البته این وضعیتی اجتناب ناپذیر بود، چرا که لوریاییها مردمانی واقعاً هوشمند و پیشرفته بودند. و هوشمند بودن به چه درد می‌خورد، اگر نتوانید آنچه را که می‌خواهید از سایه‌اش تشخیص دهید؟
نویسنده: رابرت شکلی
مترجم: مهرداد تویسرکانی

کنی

کنی و بقیه مردم در انبار فضاپیمایی بودند که سفر طولانی خود را در میان فضا ادامه می‌داد. حدود یک صد نفری که برهنه و عریان، به شکل توده‌ای بزرگ در انبار فضاپیما در هم لولیده بودند. نه این که جا کم باشد؛ انبار فضاپیما بسیار وسیع بود. وقتی مردم کاری برای انجام دادن نداشتند، خوش داشتند همگی در هم بلولند و به گونه‌ای لذت‌بخش روی یکدیگر دراز بکشند. مردم این کار را بیش از مطالعه یا بازی‌های کامپیوتری -مهارت‌هایی که با دشواری و به صورت تجربی از اربابان آموخته بودند- دوست داشتند. ترجیح می‌دادند همان طور که در لابه‌لای هم چنبره زده‌اند و گهگاه نواحی محرک احساس جنسی‌شان به طرزی لذت بخش تماس می‌یافت و گهگاهی هم کم و بیش تماس می‌یافت، دراز بکشند.
از آن روز تقریباً فراموش شده‌ای که اربابان آن‌ها را به درون فضاپیما هدایت کردند، مردم جدا از خوردن، خوابیدن، و دفع مواد زاید، در این حالت در هم لولیده دراز کشیده بودند.
اما حالا چیزی عوض شده بود. کنی سرش را بالا آورد و فریاد زد: «من یک چیزی حس می‌کنم!»
دیگران نگاهی انداختند و از رخوت به در آمدند. معمولاً کنی اولین کسی بود که چیزها را تشخیص می‌داد، ولی حالا همه آن چیز را حس کرده بودند.
«آره! چی هست؟»
«یک سیاره است! من یک سیاره رو حس می‌کنم!»
فرود بر سیاره! بالاخره! درست همان طور که اربابان وعده کرده بودند!
در یک آن، مردم از رخوت شهوانی خود برخاستند. خوشی بیکاری طولانی فراموش شد و مردم از لابه‌لای هم بیرون آمدند، به پا خاستند، شروع به جنب و جوش در اطراف کردند و به پچ‌پچ با یکدیگر پرداختند. بالاخره یک سیاره! پایان انتظار طولانی آنان، پایان سفر بی‌پایان آنان! حالا همه می‌توانستند محل جدید را که در پیش روی آنان، از میان ظلمت سترون فضا پدیدار می‌گشت، حس کنند.
کنی گفت: «باید برم پیش کاپیتان! باید بفهمم چه وقت جستجو رو شروع می‌کنیم!»
بقیه به نشانه‌ی موافقت سر تکان دادند. تا آن زمان به ذهنشان خطور نکرده بود به دیدن کاپیتان بروند. آنان گمان می‌کردند کاپیتان هر وقت تصمیم بگیرد، هر وقت که باقی کارهای مهم‌ترش را انجام داده باشد، به نزد آنان خواهد آمد. اما البته، حق با کنی بود.
کنی فردی بلند، لاغر، با موهای سرخ متمایل به خرمایی و در آغاز جوانی بود. دریچه را گشود و به درون راهرو قدم گذاشت. راهرویی طولانی که روشنایی یکنواختی داشت. در گوشه و کنار علامت‌هایی بود که مسیر اتاق افسران را نشان می‌داد. کنی شروع به راه رفتن کرد، اما به زودی قدم‌هایش را تند کرد و بعد شروع به دویدن کرد، چرا که روز بزرگ سرانجام از راه رسیده بود.
وارد آسانسوری شد، دکمه‌ای را فشار داد و منتظر ماند و در همان حال، بی‌صبرانه بالا و پایین می‌پرید. درها باز شدند. کنی لحظه‌ای درنگ کرد، در این فکر بود آیا باید قبل از دیدن کاپیتان لباس بپوشد یا نه؟ ولی کسی به او نگفته بود باید این کار را بکند. مردم زحمت پوشیدن لباس را به خود نمی‌دادند، مگر این که دلیلی داشته باشند. و درون فضاپیما، با وجود دمای یکنواخت، به نظر نمی‌رسید دلیلی برای این کار وجود داشته باشد.
راهروی دیگری را طی کرد و بعد، در مقابل دری بود که به اتاق کاپیتان منتهی می‌شد. کنی مکثی کرد، نفس عمیقی کشید، –این لحظه بزرگی بود– سپس در را باز کرد و به درون پا گذاشت. تنها بعد از این که وارد شد به ذهنش خطور کرد شاید باید قبل از وارد شدن در می‌زد.
کاپیتان و دیگر افسران سفینه در مقابل صفحات نمایش نشسته و آن چنان محو تماشا بودند که در ابتدا متوجه حضور کنی نشدند. آن‌ها مشغول بازی کردن یکی از بازی‌های کامپیوتری بودند که در سیاره‌ وطنشان به شدت طرفدار داشت. کنی در اتاق منتظر ماند تا کسی متوجه‌اش شود. می‌توانست سیاره را از میان درگاه اصلی ببیند. سیاره‌ای بود سبز و آبی، که در پیش روی آنان جلو می‌آمد. تجهیزات خودکار داشتند فضاپیما را برای فرودی امن آماده می‌کردند، ولی هنوز هم کسی توجهی نداشت تا این که کنی بالاخره گفت: «هی، کسی نمی‌خواد من یک کاری بکنم؟»
کاپیتان گفت: «چی؟» کاپیتان اربابی کوتاه قد، رنگ‌پریده و استخوانی بود. سری بزرگ و چشمانی ورقلمبیده داشت. ضمن پلک زدن سرش را بلند کرد. بازی‌اش، او را در خلسه‌ای‌ عمیق فرو برده بود و خلسه داشت به خوبی پیش می‌رفت. کاپیتان با تأسف اجازه داد هوشیاری غرق شده‌اش دوباره در سطح «اکنون» شناور شود. «اکنون» خستگی ناپذیر، «اکنون» یأس‌برانگیز.
کنی گفت: «ما به محل جدید رسیدیم.»
کاپیتان نگاهی به تجهیزاتش انداخت، از درگاه نظری به بیرون افکند و گفت: «بله، رسیدیم.»
«در حقیقت ما فرود اومدیم.»
کاپیتان گفت: «رویه معمول و همیشگی.»
«فکر می‌کنم الان وقتش هست که مثل همیشه مرحله کاوش شروع بشه.»
«ببخشید، متوجه نشدم.»
«شما که خودتون می‌دونید قربان. هدف مأموریت ما. فهمیدن این که آیا این سیاره از گونه‌های حیاتی مردم و اربابان پشتیبانی می‌کنه یا نه.»
کاپیتان گفت: «آه، بله. هدف اصلی. برای یک لحظه فراموش کرده بودم. این ادراکات بزرگ در حقیقتستان لحظه چه آسان گم می‌شوند! کاوش یک سیاره جدید! البته! چقدر مهم! و با این وجود، وقتی به این مسأله فکر می‌کنی، می‌بینی چقدر مضحکه.»
کاپیتان به سمت دیگر خدمه کشتی که بر روی تخت‌های کاهش سرعت دراز کشیده بودند برگشت.
«ماندراگان! دکستر! رسیدیم.»
ماندراگان کوتاه و رنگ پریده و استخوانی بود. او هم سری بزرگ مانند کاپیتان داشت. ماندراگان خواب‌‌آلود تکانی خورد و گفت: «داشتم چه رویای بسیار شگفت‌انگیزی می‌دیدم! مجبوریم همین الان بریم سراغ این کار؟»
کاپیتان گفت: «رویاها باشه برای بعد، الان وقت کاوش است.»
دکستر، دیده‌بان سفینه، اندکی از کاپیتان و ماندراگان بلندتر بود، اما بسیار شبیه آنان به نظر می‌رسید.
ماندرگان گفت: «اگر از من می‌پرسی، یه مشت مزخرفه. دنیاهای جدید، واقعاً که! این بدیهی نیست که اکتشاف واقعی باید متوجه شگفتی‌های نفسمان باشد، نه در میان ابتذال دنیای بیرونی؟»
کاپیتان گفت: «کاملاً درسته! اما ما باید شوق و لذت خویشتن‌نگری و فلسفه‌ی سرگردان رو رها و در زمان حال حضور پیدا کنیم. آقایان، ما به مقصد رسیده‌ایم!»
کنی فریاد زد: «هورا!» و در جای خودش در هوا پشتکی زد و روی پاهایش فرود آمد.
کاپیتان گفت: «کنی، این کار برای چی بود؟»
«یک جور اظهار خوشی بود، ارباب.»
«من یادم نمی‌آد کسی تو رو برای این کار برنامه‌ریزی کرده باشه.»
«این کار بی‌اختیار بود ارباب. یک جور اظهار خوشی من از بودن روی این سیاره که مدت‌ها بود منتظرش بودیم. مردم الان می‌تونند بیرون برن و اکتشاف رو شروع کنند؟»
کاپیتان گفت: «من تصور می‌کنم این همون چیزیه که ما به خاطرش اومدیم.»
دکستر دفترچه یادداشت و قلم فلزی‌اش را بیرون آورده بود و داشت لحظه را ثبت می‌کرد. نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «راستی، این سیاره یک خورشید داره یا دو تا؟ وقتی داشتیم می‌اومدیم یادم رفت این رو بررسی کنم، گر چه فکر می‌کنم الان می‌تونم یک نگاهی بندازم.»
کاپیتان گفت: «خودت رو اذیت نکن، کنی و بقیه الان بیرون می‌رن. اون‌ها به جای ما بررسی می‌کنند، این طور نیست کنی؟»
کنی گفت: «من خیلی مشتاقم کاوش رو شروع کنیم.»
کاپیتان با لحنی متکبرانه گفت: «البته که مشتاق هستی، آخه این همون چیزیه که ما به خاطرش مردم رو به وجود آوردیم، این طور نیست؟»
کنی گفت: «همین طور به من گفته‌اند، ارباب.»
کنی برای جمع کردن بقیه‌ی مردم رفت. دکستر به کاپیتان گفت: «خوب ما این‌جا هستیم و داریم حیات انسانی رو در بین ستاره‌ها پخش می‌کنیم. چه لحظه‌ی بزرگی!»
کاپیتان گفت: «بله، لحظه‌ی بزرگیه. برای کسایی که با این چیزا سر شوق می‌آن. در زمان‌های قدیم، روزهای بی‌تجربگی و خامی، کسانی بودند که اعتقاد داشتند هدف حیات فقط جاودانه کردن و پیوسته نگاه داشتن حیات است و صرف فکر کردن به انتشار حیات انسانی تا سیارات دور دست اشک شوق به چشمانشان می‌آورد. از نظر اون‌ها هدفی والاتر از نشر نژادشون به سیاره‌ای دیگر، شاید هم سیاره‌ای با دو خورشید، وجود نداشت. دکستر، تو فکر می‌کنی این کاری که ما می‌کنیم به همین علته؟»
دکستر گفت: «فکر می‌کنم کار ما ربط‌هایی به نشر شعور در کائنات داشته باشه.»
کاپیتان لبخندی زد و گفت: «این دقیقاً همون کاریه که من و تو الان می‌خواهیم انجام بدیم. ما نمایندگان شعور هستیم و هدف شعور، رشد کردن تا اون حدیه که خودش رو بازنشسته کنه.»
کنی و بقیه مردم به سرعت از دریچه خروجی پایین رفتند و به سطح سیاره گام نهادند. آن‌ها لحظه‌ای درنگ کردند تا هوا را استشمام کنند و خاک را بچشند. این کار آن‌ها را نکشت و بنابراین به سوی بیشه‌ای در آن نزدیکی دویدند. آن‌ها نهری از مردم را تشکیل می‌دادند، درشت و تنومند به رنگ‌های گوناگون بودند، سفید، سرخ، سیاه، زرد و قهوه‌ای که اکثریتشان به طور عمودی و سرپا می‌دویدند، هر چند اندکی نیز بر روی چهار دست و پا به جلو می‌رفتند.
دکستر که در کنار درگاه ایستاده بود گفت: «نگاه کن چطور می‌دوند، چقدر بالا می‌پرند! تقریباً مثل اینه که بال داشته باشند!»
کاپیتان گفت: «دانشمندان ما در نظر داشتند بهشون بال بدند، من فکر می‌کنم حتا یکی دو مدل رو هم مورد امتحان قرار دادند، اما ادامه ندادند. نسبت وزن به بال کاملاً غلط بود. به هر حال از نظر زیبایی شناسی، این اتفاق باعث خوشحالی بود. من خودم شخصاً خوشحالم که اون‌ها به همون مدل استاندارد چسبیدند. میلیون‌ها ساله که از این مدل استفاده می‌شه و البته هنوز هم بهترینه.»
یکی از مردم که در کناره‌ی بیشه توقف کرده بود پرسید: «این اطراف چیزی برای نوشیدن هست؟»
کنی بو کشید. «آب حدوداً یکی دو مایل دورتر هست، فکر کنم یک دریاچه باشه! مستقیم به جلو!» او و دیگران به سوی بیشه شتافتند.
دکستر و کاپیتان از درون کشتی نگاه می‌کردند. آن‌ها دیدند که مردمان به میان درختان رفتند و از دید پنهان شدند.
دکستر پرسید: «اون‌ها برمی گردند تا در مورد آب گزارش بدن؟»
کاپیتان گفت: «احتیاجی نیست، من به طور تله پاتیک با اون‌ها در تماس هستم، کنی به من خبر می‌ده.»
«روش به درد بخوریه.»
«زحمت این ور و اون ور کشیدن کلی ابزار و وسایل رو از بین می‌بره.»
«اگه آب اون‌ها رو مسموم کنه چی می‌شه؟»
«یک کاریش می‌کنیم. شاید هم یه سیاره دیگه پیدا کنیم.»
«ولی مردم می‌میرن.»
کاپیتان گفت: «مردم خیلی بیشتری جایی که این‌ها ازش اومدن وجود داره.»
کنی گزارش داد: «آب خوبه، ارباب‌ها. همه چیز این‌جا خوبه. اوه، این‌جا یک چیزهایی هست که به درد خوردن یا نوشیدن نمی‌خوره، ولی خیلی کم و ناچیز هستند و به راحتی قابل اجتناب هستند، از اون دسته چیزهایی هستند که همه جا پیدا می‌شن، حتا توی خونه. بدن‌های شما برای استفاده کردن از هر چیزی که این سیاره برای پیشکش کردن داره مجهز هست. حالا شما هم به ما ملحق می‌شید؟»
«ما نمی‌تونیم کشتی رو تو بیشه فرود بیاریم، ولی رادار ما یک محوطه باز رو چند مایل جلوتر نشون می‌ده.»
«می‌تونم حسش کنم ارباب.»
«خوبه، شما رو اون‌جا می‌بینیم.»
کنی جست و خیز کنان به سمت ناحیه باز به راه افتاد و بقیه‌ی مردم نیز به دنبال او رفتند. او شگفت‌زده شد، نه برای اولین بار، که چرا اربابان آن‌ قدر تنبل بودند؟ آن‌ها همه جا با ماشین می‌رفتند و هنگامی که نیاز داشتند چیزی را بررسی کنند، وسیله‌ای را می‌ساختند که به جای آن‌ها آن کار را انجام دهد. یا این که مردمانی خلق می‌کردند تا آن کار را برایشان انجام دهد. اربابان بسیار عجیب بودند!
ولی چرا آنان مردمانی را خلق کرده بودند که قادر باشند روی پای خودشان به اطراف بروند، حتا تصمیم بگیرند و چیزها را آزمایش کنند؟ به نظر می‌رسید این شغل اربابان باشد. چرا آن‌ها به جای آن که خودشان از این چیزها استفاده کنند، به مردم هوشمندی و استقلال می‌دادند؟ به این دلیل بود که آن‌ها بسیار تنبل بودند؟ یا آن‌ها واقعاً فکر می‌کردند بهتر است گوشه‌ای بنشینند و به بازی بپردازند؟
او می‌دانست اربابان چگونه در مورد آنان می‌اندیشند. آن‌ها مردم را چیزی بیشتر از تجیهزات هوشمند چند منظوره و خودکار به حساب نمی‌آوردند. اما به طور حتم مردم چیزی بیش از این بودند، در غیر این صورت، چرا اربابان به خود زحمت می‌دادند تا آنان را خلق کنند؟
کاپیتان که به بیرون و به سمت سیاره نگاه می‌کرد در کنار درگاه ایستاد. همه‌ی مردم اکنون خارج از دیدرس بودند. او آهی کشید و گفت: «خوب، موافقید که آماده بشیم؟»
دکستر گفت: «به وعده‌گاه بریم قربان؟ من حاضرم.»
«ما به محل ملاقات نمی‌ریم! واقعاً که دکستر! فکر می‌کردم تا الان دیگه فهمیدی!»
«فهمیده باشم؟ متأسفم قربان، متوجه منظورتون نشدم!»
«این که کجا می‌خوایم بریم کاملاً واضحه. تو مرد جوان، ممکنه یک مقدار کند ذهن باشی!»
دکستر بسیار بیشتر از هزار سال عمر داشت؛ که البته در برابر کاپیتان که حدس می‌زد حدود پنج هزار سال داشته باشد چیزی نبود، ولی به اندازه کافی سن داشت که بالغ در نظر گرفته شود. اما با این وجود، به کاپیتان اعتراضی نکرد.
«واضح قربان؟ آیا برای مردم هم واضح هست؟»
«نه، نه برای اون آدمک‌ها!»
«قربان، محل ملاقات دیگه‌ای وجود داره؟»
«بله. اسم رمز: خانه.»
دکستر با دهان باز به کاپیتان خیره شد.
«به علاوه، اسم اصلی: خانه.»
«قربان، متوجه نمی‌شم.»
«متوجه نمی‌شی؟ واقعاً خیلی ساده‌ است. ما داریم به سیاره خودمون بر می‌گردیم.»
«اما مردم…»
«قطعاً اون‌ها این‌جا می‌مونند.»
«اما کسی چیزی به اون‌ها نگفته.»
«اون‌ها متوجه این موضوع می‌شن. شاید یکی دو ماه طول بکشه، یا حتا یکی دو سال، تا این که اون‌ها بالاخره متوجه بشن ما دیگه برنمی‌گردیم.»
«اما ما اون‌ها رو بدون هیچ ابزاری این‌جا ول می‌کنیم، بدون سلاح، بدون غذا…»
«کلی چیز برای خوردن هست. کنی خودش گفت. در مورد سلاح و ابزار آلات، خوب، اون‌ها تمام این چیزها رو خودشون باید یاد بگیرن. ممکنه چند نفری رو از دست بدن، ولی بقیه هنوز هستن.»
دکستر خیلی مطمئن نبود. «اون‌ها فقط صد نفر هستند. باید دست خالی با این سیاره روبه رو بشن. یک شکست بد کافیه تا همه‌شون از بین برن.»
«مسأله‌ای نیست. در این صورت ما یک گروه دیگه رو می‌فرستیم.»
«ولی چرا به اون‌ها اعلام نمی‌کنیم؟ چرا آماده‌شون نمی‌کنیم؟»
«تو هنوز متوجه نشدی دکستر. این گروه، تا اون‌جا که به خودشون مربوط می‌شه، اولین هستند، اصل هستند، بومی هستند. اون‌ها خود مردم هستند. اون‌ها خودشون همه چیز رو کشف می‌کنند، وگرنه باید بمیرند. اون‌ها یک انشعاب از ما نیستند. پس از چند نسل، اون‌ها فراموش می‌کنند که ما حتا وجود داشتیم. فقط ممکنه برای یک عده افسانه‌هایی غیر قابل اثبات باشیم. تا جایی که به اون‌ها مربوط می‌شه، یک نژاد جدید هستند. هیچ کس قبل از اون‌ها وجود نداشته. اون‌ها اصل‌کاری‌ها هستند.»
«یعنی اون‌ها هیچ وقت نمی‌فهمند که ما خلقشون کردیم؟»
کاپیتان سرش را تکان داد: «اون‌ها ممکنه حدس بزنن، ولی هرگز واقعاً نمی‌فهمن.»
در حال برخاستن کشتی، دکستر از میان درگاه نگاهی به بیرون انداخت. نمی‌توانست هیچ یک از مردم را ببیند. آن‌ها جایی در میان بیشه بودند و آن‌ها هرگز نمی‌فهمیدند.
ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد.
«کاپیتان، کی ما رو خلق کرده؟»
«نظریه‌های مختلفی وجود داره. می‌دونی که متفکران برجسته‌ی ما چی می‌گن، اون‌ها در مورد متقاعدکننده‌ترین حدس حرف می‌زنند. اما همه‌اش همینه. یه حدس.»
«واقعاً هیچ کس نمی‌دونه؟»
کاپیتان به اعماق فضای تاریک نگاه کرد و گفت: «اگر هم کسی بدونه، به ما نمی‌گه دکستر. ما هم به اون‌ها نخواهیم گفت.»
نویسنده: رابرت شکلی
مترجم: محمد حاج زمان

درباره داستان
داستان کنی، اولین بار سال ۱۹۹۹ میلادی در شماره‌ی اکتبر «The Magazine of Fantasy and SF» به چاپ رسید.

خواب آبی عمیق

صدای کوبیدن روی در اتاق گرستون [1] ناگهانی و اعصاب خرد کن بود. پشت بندش هم صدای شدید و تیز زنگ در بود که اصلاً نمی‌شد بی‌خیالش شد. 
وقت از این بدتر نمی‌شد. چون درست در لحظه‌ای بود که گرستون بنا داشت خودش را به «اسناگل‌داون» [2] وصل کند. اسناگل داون، یک برنامه‌ی «خواب آبی عمیق» بود که آدم‌های خوب شرکت «ماجراجویی‌های ناخودآگاه» (با مسؤولیت محدود) فراهم کرده بودند. آن هم برای آن‌هایی که می‌خواستند طی چند ساعتی که معمولاً برای وِل بودن مصرف می‌شد، حال و حولی کنند.
هیجان، وحشت، عشق، خنده! همه‌ی این‌ها را می‌توانستید ضمن خواب تجربه کنید! نسبت به آن روزهای بد گذشته اوضاع کلی عوض شده بود. آن وقت‌ها هر بیست و چهار ساعت یک وقتی در یک اتاق تاریک دراز می‌کشیدید و می‌گذاشتید ذهنتان برای حول و حوش هشت ساعت وارد الگویی تکراری شود.
تا همین اخیراً نوع بشر اسیر خواب بود. این دشمن قدیمی روزها و شب‌های ما محکوممان کرده بود ثلث عمر خودمان را همین طور بیهوده مصرف کنیم و هیچ کاری نکنیم. آن هم بدون هیچ چیزی که بتوانیم نشان بدهیم. به جز یک مشت رؤیای محو که معمولاً رضایت‌بخش هم نبودند و اگر می‌خواستی معنی‌ای از آن‌ها بیرون بکشی باید کلی پول می‌ریختی به حلق متخصص‌ها و تازه آن وقت هم به زحمت معنی‌دار می‌شدند.
در همین وقت بود که برنامه‌های «خواب آبی عمیق» عرضه شدند.
سرانجام می‌شد درگاه بیداری را مستقیماً به سرزمین مرموز ذهن گشود و این کار را مردم عادی هم می‌توانستند انجام دهند. نه فقط آن‌هایی که مدرک دانشگاهی داشتند و کارشناس و ارشد و بالاتر در روان‌شناسی توهمی بودند.
در این دنیای قشنگ نو می‌توانستی حتا ضمن خواب هم درآمدی کسب کنی. مثلاً به عنوان رؤیاسالار یا اگر جا نبود، همیشه برای رؤیابرده‌ها جا بود. این موضوع برای آن‌هایی که وقتی بیدار بودند نمی‌توانستند چیزی به دست بیاورند کلی کمک خرج بود.
موارد احتمال‌های سفرهای درونی دست کمی از نفس‌گیر بودن نداشتند. با استفاده از خدمات الکترونیکی خودکار، آن هم با قیمتی که تمام افراد طبقه‌ی متوسط از پس آن بر می‌آمدند و طبقات پایین هم می‌توانستند امیدش را داشته باشد، می‌شد به اسناگل‌داون لاگ‌آن [3] کرد. سپس می‌شد وجود خود را به «راهروهای شخصی شده‌ی خواب» پلاگ [4] کرد. راهروها هم تو را می‌برد و می‌برد تا برسی به «دروازه‌های (معمولاً می‌گویند بزرگ است و بلند و ساخته شده از آهن) مرگ». این دروازه‌ی مرگ تبدیل به یک جاذبه‌ی توریستی برجسته شده‌ است و بعضی زوج‌های پر دل و جرأت هم مراسم عروسی‌شان را در «عرصه‌ی نسیان» [5] برگزار کرده‌اند. به آن‌ها توصیه شده‌است که زیاده از حد آن‌جا نمانند. در ضمن چون مرگ هنوز کاملاً تحت کنترل شرکت درنیامده‌است، ایمنی افراد ضمانت نمی‌شود. هر چند شرکت به هر حال تمام اقدامات احتیاطی را انجام می‌دهد.
گرستون علاقه‌ای به دیدن دروازه‌های مرگ نداشت. باشد برای وقتی که حس چیزهای این طوری آمد. او از آبشار «کوشش خلاق» هم گذشت. با خودش فکر کرد که دوره‌ی خلاقیتش هم می‌تواند بماند برای بعداً. چون در حال حاضر او مدل «تعویق» شده بود. او حتا دلش نمی‌خواست نمایشگاه «زندگی جاوید» را ببیند. در این نمایشگاه شرکت یک عروس دریایی اختلاطی بزرگ درست کرده بود و آن را در یک مرداب کم‌عمق در فلوریدا نگاه می‌داشت.
عروس دریایی موجودی اختلاطی بود که از عصاره‌ی زندگی هزاران (و به زودی میلیون‌ها) عضو ساخته شده بود. این اعضا تصمیم گرفته بودند روشی راحت و کم‌دردسر برای گذراندن ابدیت در پیش بگیرند.
احتمالات دیگری هم بود. یک کم بیشتر که پول می‌دادی می‌توانستی از افزونه‌ی [6] خدمات «برزخ گَردان» هم استفاده کنی. با این خدمت می‌شد ذهن را هر از گاهی برای مدتی بیرون برد و در اطراف خوش گذراند و بعد هم دوباره به درون عروس دریایی بی‌مرگ برگشت.
کارهایی جالب دیگری هم بود که می‌شد وقت خواب انجام داد. این کارها را در منوی خدمات ویژه فهرست کرده بودند و قیمتشان کمی بیشتر بود. گرستون به امید ماجراجویی درونی دولوکس یکی از آن‌ها را انتخاب کرده بود. او آماده بود شروع کند. ولی پیش از آن باید می‌دید پشت در کیست.
صدای بلند جیغ مانند زنگ در دوباره بلند شد و گرستون داد کشید: «کیه؟»
«فکرگراف [7] برای آی گرامپتون.»
«گرستون؟»
«همون که گفتم.»
گرستو پرسید: «از طرف کیه؟» زیرا او زندگی‌ای آرام داشت و به ندرت اصلاً فکرگراف یا آن پسر عموی دیگرش (پیام ذهنی آنی) دریافت می‌کرد.
«هی عمو، می‌خوای ببینم چه رنگیه و بوی خوب می‌ده یا نه؟ بیا بگیر خودت ببین چیه! شیر فهم شدی یا اومدم دیوونه‌خونه؟»
گرستون هیچ وقت از بی‌ادبی آن‌هایی که پیش‌ترها طبقه‌ی پایین خوانده می‌شدند و امروز اصلاً به آن‌ها اشاره‌ای نمی‌شود خوشش نمی‌آمد. اگر او در را باز نمی‌کرد مردک بلاشک می‌گذاشت و می‌رفت. اما گرستون می‌خواست بداند چه کسی برای او فکرگراف فرستاده‌است. پس زنجیر در را آزاد کرد و قفل را هم باز کرد. در را که باز کرد، پشت در یک مرد کوچک اندام ایستاده بود که یک یونیفرم خاکی‌رنگ به تن داشت با یک کلاه لبه‌دار که روی آن نوشته بودند «خدمات انتقال افکار مرکوری».
گرستون پرسید: «برای این فکرگراف باید امضا بدم؟»
«نچ. نه فقط پذیرش رو با عمل رضایت ذهنی اعلام کن. بعد خودش روی این رسیدهای حساس به ذهنی که توی این کیف چرمی دارم ثبت می‌شه.»
گرستون اعلام کرد و پیک گفت: «بفرما.» و با انگشت سبابه‌ی ترانزیستوری‌شده‌اش به پیشانی گرستون زد.
گرستون برق آشنای انتقال را حس کرد و منتظر شد تا پیغام در ذهنش ظاهر شود. ولی خبری نشد. به جای آن حس درونی غریبی شبیه جابجایی پیدا کرد. نیم ثانیه بیشتر طول نکشید که فهمید این چیست. چیزی در ذهنش حرکت می‌کرد و وول می‌خورد.
نخستین فکر گرستون احساس دل به هم خوردگی فشرده‌ای بود که برایش معادلی در گفتار نداریم. کسی در ذهنش بود!
صدای زنی در سرش گفت: «سلام.»
گرستون پاسخ داد: «چی؟»
«گفتم سلام.»
«آره. ولی شما کی باشین؟»
«من مایرام دیگه.»
«باید بشناسم؟»
«تو منو دعوت کردی این‌جا. یادت نیست؟»
گرستون گفت:‌«من کردم؟ جزییات یک خورده محو هستن. شاید اگه یک کم شرایط رو یادآوری کنی من یادم بیاد.»
«توی نامه‌ای که برام نوشته‌ای بودی این طور بود: “اگه یه وقت گذرت افتاد این ورا. حتماً یه سری بزن.” این به نظر من خیلی شبیه دعوته. چکار باید می‌کردم؟ می‌رفتم سیبری؟»
گرستون گفت: «متأسفانه یادم نمی‌یاد. ولی چیزی که نمی‌فهمم اینه که اگه این طوره چرا معمولی نیومدی منو ببینی؟»
«فکر کردم این طوری باحال‌تره.»
«آها.»
«ولی تو بدت اومد. نه؟»
«خُب …»
«خب پس اشتباه کردم. خوب پس از من شکایت کن. منم می‌رم خودمو می‌کشم.»
«مایرا. لازم نیست نازک نارنجی بشی. البته من خوشحالم که می‌بینمت. خُب دیدن که نیست. ولی منظورم معلومه. چیزی که هست اینه که من معمولاً توی سرم از کسی پذیرایی نمی‌کنم.»
«هیچ وقت از این که این جا تنهایی دلت تنگ نمی‌شه؟»
«البته که می‌شه. ولی به هر صورت من …»
«می‌دونم تو توی سرت از کسی پذیرایی نمی‌کنی. خُب. نگران نباش. من جایی که منو نخوان نمی‌مونم. اون پسره‌ی پیک کجا رفت؟ گفت برمی‌گرده دنبال من. حداقل این چیزیه که من از حرفاش فهمیدم. یک کم سخت بود سر در بیاری چی می‌گه.»
«ولی تو وانمود کردی می‌فهمی؟»
«البته. من دوست ندارم احساسات کسی رو جریحه‌دار کنم هارولد.»
«منو چی صدا کردی؟»
«هارولد دیگه!»
«من که هارولد نیستم.»
«ولی هستی ها!»
«هی! من دیگه خودم باید بدونم کیم! اسمم سیده. من سید هستم.»
«سید چی؟»
«سید گرستون دیگه.»
«مطمئنی؟»
«آره که مطمئنم.»
«یعنی اسمت هارولد گریستون نیست؟»
«نه!»
«اون بی‌شعور منو به یه ذهن اشتباهی رسونده!»
در درنگ کوتاهی که پیش آمد گرستون کوشید اندکی بیاندیشد.
بألاخره گفت: «حالا که این جایی. فکر کنم راحت باشی بهتر باشه. فرض کن خونه‌ی خودته.»
«ممنون.»
یک جابه‌جایی در ذهن گرستون صورت گرفت و بعد صدایی مثل این که کسی بنشیند.
«جای خوبی داری.»
«خوب این ذهنمه دیگه. ولی سعی می‌کنم تمیز و مرتب نگهش دارم. به نظر بعضی‌ها ممکنه کمی ناراحت برسه.»
«کمی چی؟»
«سفت و سخت. یعنی توش راحت نباشی.»
«نه. به نظر من که خیلی خوبه. کلی کتاب داری این جا!»
«خوب من فکر می‌کنم داشتن یه کتابخونه توی ذهن مهمه.»
«چرا تا میام عنوان‌ها رو بخونم، تار می‌شن؟»
«فقط اونایی تار می‌شن که من هنوز نخوندمشون.»
«این چیه این‌جا؟ آشپزخونه؟»
«خوب در اصل این یه آشپزخونه‌ی مجازیه. فکر کردم حال می‌ده. نمی‌دونم می‌گیری چی می‌گم یا نه.»
«ولی آخه باهاش چکار می‌کنی؟»
«خوب به راحتی می‌تونی با خوندن دستور هر غذایی اونو بخوری. همشون این جا توی این کتابن.»
«وای! چه کتاب بزرگی!»
«اسمش هست “دایره‌المعارف تمام دایره‌المعارف‌های دستور غذایی که از ابتدای جهان نوشته شده‌اند. به همراه انواع دیگر آن‌ها”. متوجهی که خیلی جامع و کامله.»
«خیلی باید گرون بوده باشه.»
«آره. ولی می‌ارزه. به خصوص که یه گزینه‌ی “طول زمان غذا خوردن” هم داره که می‌تونه “زمان هضم” رو تنظیم کنه. اونم از 5 نانوثانیه تا 18 ساعت برای مهمونی‌هایی که دلت نمی‌خواد ازشون دل بکنی. تازه “مقیاس شدتش” یه سطح اُرگاسمی هم داره که تازه همین امسال اومده. این باعث می‌شه یه غذای حسابی کلی بیشتر حال بده.»
«حیف که الان گشنه‌ام نیست.»
«لازم نیست گشنه‌ات باشه. من برنامه‌ی “گرسنگی مجازی” دارم که هر چقدر بخوای به‌ات اشتها می‌ده.»
«نمی‌خوام همین الان گشنه‌ام باشه. من فقط یه دوری همین اطراف می‌زنم. ممنون. این چیه؟ کمد جارو؟»
«دوست دارم چیزها رو تمیز نگه دارم.»
«توی ذهنت؟»
«البته. تمیزی مجازی به اندازه‌ی تمیزی واقعی اهمیت داره.»
«این‌جا حمام هم داری؟»
«توی ذهنم حموم می‌خوام چکار؟ تو برای چی می‌خوای؟»
«یه حموم مجازی هم خیلی خوبه. وای؛ چقدر در این جا هست. این دیگه چیه؟ یه پلکان مارپیچی! یعنی به کجا می‌رسه؟»
«اون جا نرو!»
«بی‌خیال. من همیشه خوشم میاد توی مغز مردا گشت بزنم. این یکی خیلی جالبه. هر چی می‌رم پایین‌تر تاریک‌تر می‌شه.»
«نرو اون جا! اون پلکان به جاهای مخفی ذهن من می‌رسه. علامت رو نمی‌بینی؟ روش نوشته “سطح ناخودآگاه. ورود به جز برای روان‌شناس رسمی اکیداً ممنوع.” خواهشاً دماغت رو از چیزای خصوصی من بکش بیرون.»
«بی‌خیال. این قدر ضدحال نباش. من دیگه رسیدم پایین. فقط می‌خوام یه نگاه بندازم ببینم پشت این در عجیب غریب چیه.»
«به اون در دست نزن!»
«این قدر جوشی نشو. چرا فکر می‌کنی یه چیزایی داری که من تا حالا ندیدم؟»
«اون در رو ببند!»
صدای مجازی باز شدن در آمد. سپس مایرا گفت: «گِرِک!»
گرستون گفت: «یعنی چی؟»
«شوهر سابقم هیوبرت وقتی می‌گفت “گرک” که به چیز خیلی حال به هم زن بر می‌خورد. من فکر کنم اینی که الان دیدم در همین حده.»
«نمی‌خوام در موردش حرف بزنم.»
«منم فکر نکنم! تو دیگه عجب آدم کثیفی هستی! نیست؟»
«من کاملاً سالم و عادی‌ام. همه‌ی مردا اتاقای زیرزمینی مثل این دارن.»
«می‌دونی چیه؟ من فکر نمی‌کنم تو بدونی تو سر مردا چه خبره. ذهن آخرین مردی که من توی سرش بودم فقط یه اتاق بزرگ بود. نه بالاخونه داشت و نه پایین‌خونه. این اتاق هم خالی بود. فقط یه گوشه‌اش یه مشت وسایل ریخته بودن. می‌دونی چی بودن؟»
«بدن‌های مثله شده‌ی زن‌ها؟»
«جایزه‌های مسابقه‌های گلف! نمی‌ترکی از خنده؟»
«به نظرم اصلاً خنده‌دار نیست. از ناخودآگاه من برو بیرون!»
«الان. صبر کن.»
«دیگه داری چکار می‌کنی؟»
«همین جوری می‌گردم. این راه‌پله‌ای که این جاست … به “مرکز شهوت” می‌خوره! می‌دونستم یکی داری! همه دارن!»
«دست از سر “مرکز شهوت” من بردار! چی می‌گی همه یکی دارن؟»
«خوب منظورم همه‌ی اوناییه که من توی سرشون بودم.»
«تو توی مرکز شهوت مردای دیگه چه کار می‌کردی؟»
«خوب می‌دونی، وقتی کسی آدمو استخدام می‌کنه که بره توی مرکز شهوتش، آدم نمیاد کلی سؤال و جواب کنه که چه کار می‌خوان بکنه. می‌دونی چی می‌گم؟»
«نمی‌دونم.»
«می‌خوای برات ریز به ریز بگم؟»
«نه! چرا از این کارا می‌کنی؟»
«خوب اینم یه شغله دیگه. می‌دونی؟»
«نع! نمی‌دونم!»
«خوب زندگی بی‌شر و شوری گذروندی.»
«خوب وقتی می‌ری توی سر مردا چه کار می‌کنی؟»
مایرا کمی تردید کرد و سپس گفت:‌«ببین، شاید بهتر باشه در این مورد حرف نزنیم.»
«نه. نه. خوبه. بگو.»
«خوشت نمیاد ها. گفته باشم … باشه. مردا معمولاً از من می‌خوان که بشینم و راحت باشم. بعضی وقتا یه پیاله هم تعارفم می‌کنن. البته نه واقعی. مجازی. ولی به آب شدن یخ فضا کمک می‌کنه. بعضی وقتا هم یه پک علف یا یه جرعه کوکا مهمونم می‌کنن.»
«اینا که خلافه قانونن.»
«کوکای واقعی آره، نه کوکای مجازی.»
«بعدش چه کار می‌کنی؟»
«یه خورده با هم ور می‌ریم.»
«یعنی چی با هم ور می‌ریم؟ بدنی که در کار نیست. چه کار می‌تونید بکنید؟»
«دارم زورمو می‌زنم به‌ات بگم دیگه. این دیگه چیه؟»
«صبر کن ببینم. چه کار داری می‌کنی؟»
«این جا خیلی خوشگل و صورتی به نظر می‌رسه. بذار بهش دست بزنم …»
«به چیزی دست نزن!»
«چه خبرته بابا! دوست نداری کسی به‌ات دست بزنه؟»
«نه از طرف کسی که بدون اجازه‌ی من رفته توی ذهنم. نه! دیگه داری چه کار می‌کنی؟»
«این جا خیلی راحته. یه چرت کوچیک می‌زنم. چند دیقه‌ی دیگه برمی‌گردم پیشت عزیزم.»
گرستون دیگر واقعاً در وضعیت آشفتگی شدید عصبی بود. نمی‌دانست چه باید بکند. برای این که حتماً وضعش قوز بالا قوز هم بشود، همان لحظه صدای در زدنی شدید و خشن از سمت در آپارتمان بلند شد. آپارتمان واقعی. نه مجازی. گرستون از روی صدای بلند و طبل مانند در زدن و واقعیتی که قطعیت شدید آن واضح بود، در آن فهمید که دردسرهای بیشتری در راه است. دیگر از سرش زیاد شده بود.
فریاد کشید: «سرم شلوغه! برو پی کارت!»
صدایی گفت: «درو باز کن! تا با لگد درو نشکستیم بازش کن. پلیس افکار!»
«تا حالا اسم پلیس افکارو هم نشنیدم. تو مطمئنی …»
«پس چی که مطمئنم احمق. این درو باز کن وگرنه می‌شکنیمش و یه حالی هم به ذهنت می‌دیم.»
گرستون داد زد: «حق ندارید! این کارا قانونی نیست!»
«به درک که نیست! ما مجوز تفتیش داریم که به ما اجازه می‌ده وارد خونه‌ات بشیم. یکی دیگه هم داریم که باهاش می‌تونیم داخل ذهنت بشیم.»
«ولی آخه چرا این کارو می‌کنین؟»
«به ما خبر رسیده که تو به یه مجرم خطرناک پناه دادی.»
«تو آپارتمانم؟»
«خربازی در نیار بی‌شعور! توی ذهنت قایمش کردی!»
گرستون یک لحظه از ترسش وقت گرفت که فکر کند. این‌ها از کجا می‌دانستند؟ محض این که کمی زمان و فضا و هوا بخرد پرسید: «خر نشین. من هیچ وقت همچین کاری نمی‌کنم.»
«ما می‌دونیم دختره این جاست. اون یه مجرم جنسی بیگانه‌ست از یه سیاره‌ی دور. یه مجرم جنسی که به خودش می‌گه مایرا. حالیته چی می‌گم؟ به فکر خودت باش رفیق. احتمالاً تو هم تقصیری نداری. بذار بیاییم تو تا ما سریع سر و تهشو هم بیاریم.»
گرستون با صدایی وارفته گفت: «به خدا نمی‌دونستم اون مجرمه. باشه. بیایین تو سرکار.»
در آپارتمان را باز کرد. سه درجه‌دار هیکلی در یونیفرم‌های آبی تیره داخل شدند. روی پیراهن‌هایشان یک نشان نقره‌ای بود که روی آن نوشته بودند «پلیس افکار، جوخه‌ی سوم». یکی‌شان هم درجه‌ی گروهبانی داشت.
گروهبان با انگشت خپلش روی پیشانی گرستون زد و گفت: «اجازه‌ی ورود هست؟»
«بفرما. شما که به هر حال این کار رو می‌کنین.»
درهای ذهن گرستون باز شدند. سه پلیس وارد شدند و با روپوش‌های چرمی و پوتین‌های ساق‌پوش مجازی‌شان ذهن گرستون را آشفته کردند. پاهایشان کثیف بود و صورت‌هایشان اخم‌آلود. با وجود مجازی بودن هم ترسناک بودند.
گرستون نالید: «این جا خیلی شلوغ شده. ترو خدا زود باشین!»
پلیس‌ها ذهن گرستون را گشتند. اشیا حافظه را از قفسه‌های مجازی بیرون ریختند. تابلوهای تک‌چهره‌ی اجدادی چنان دور که گرستون اصلاً نمی‌دانست دارد را روی زمین ریختند. چکمه‌هایشان روی کف ذهن حساس گرستون خش انداختند. تکه‌پرانی‌های زمخت و بی‌ادبانه‌ی آن‌ها نزدیک سقف مجازی مانند ابری از گاز بدبو شناور ماند.
گرستون از لای دندان‌های به هم فشرده‌اش گفت: «خیلی دیگه طول داره؟»
گروهبان گفت: «بهتره به‌اش عادت کنی.»
صدای به زمین افتادن چیزی آمد و یکی از پلیس‌ها گفت: «ببخشید رییس. من یکی از جایزه‌های گلفشو انداختم.»
آن یکی پلیس گزارش داد: «دختره این جا نیست. ما از این جا تا ته گندیده‌ی دیوونگی احمقانه‌شو که بهش می‌گه منِ درونی گشتیم. اگه طرف این جا قایم شده بود پیداش می‌کردیم.»
گروهبان گفت: «ای لعنت! دهنشو! دوباره فرار کرد! ولی حداقل تو رو گرفتیم بی‌شعور.»
آن‌ها از ذهن گرستون خارج شدند. لبخندی از سر لذت روی صورت آب‌دیده‌ی پلیسی گروهبان ظاهر شد. صورتی که پر از رگ‌های لهیده‌ی سرخ بود و ابروهایی پاچه‌بزی آن را زینت می داد.
گرستون دهانش را باز کرد که چیزی بگوید. ناگهان در جا خشکش زد. همه چیز دور و برش در میانه‌ی حرکت متوقف شد. نوری تابید.
پلیس‌ها ناپدید شدند. گرستون که سر در نمی‌آورد چه شده مات و مبهوت مانده بود.
بعد صدایی در سرش شروع به صحبت کرد.
صدا گفت: «سلام. ما ورود شما به خواب آبی عمیق را متوقف کردیم تا پیش‌نمایش ماجراهای ذهنی نامحدود برای آن‌هایی که قلب‌های جوان دارند را خدمت شما تقدیم کنیم. از تجربه‌ای که داشتید لذت بردید؟ دوست دارید بیشتر مانند آن را تجربه کنید؟ تنها کافیست رضایت ذهنی خود را اعلام کنید. اپراتورهای ماهر ما موافقت شما را دریافت کرده و هزینه را به حساب کارت اعتباری شما می‌گذارند.»
گرستون با خود اندیشید پس موضوع این بود. این خیلی خیلی اعصاب‌خردکن بود!
بلند گفت: «می‌خوام یه نفر مسؤول رو ببینم.»
مردی بلند بالا با عینک نیم‌دایره که برق می‌زد در ذهنش ظاهر شد.
«ناظر اولسون [8] هستم، در خدمت شما. مشکلی هست؟»
«پس چی که مشکل هست! من هیچ وقت هیچ جور برنامه‌ی ماجراجویی ذهنی انتخاب نکردم. تنها چیزی که کلاً خواستم یه خورده خواب بود! و اگر هم ماجراجویی انتخاب کردم شما چه حقی داشتین این یارو مایرا رو بفرستین که به ذهن من تجاوز کنه؟ این پلیس‌بازی‌ها چی بود؟»
«بذارین یه نگاهی به پرونده‌تون بکنم قربان.»
او به سرعت کارتی از ذهن گرستون بیرون کشید آن را خواند و سرجایش گذاشت.
«همه چیز درسته قربان. این تأیید شماست دیگه. ایناها. این امضای شماست دیگه. نه؟»
گرستون چشمهایش را تنگ کرد و نگاهی انداخت. بعد گفت: «مثل خودشه. ولی من هیچ وقت با همچین چیزی موافقت نکردم.»
«ولی موافقت کردین قربان. امیدوارم مجبورم نکنید به‌اتون بگم در واقع کی برای این خدمات ثبت‌نام کردین.»
«بفرما. بگو!»
«درست قبل از مردنتون.»
گرستون پرسید: «من مُردم؟»
«همین طوره قربان.»
«ولی آخه چطور می‌شه من مرده باشم؟»
ناظر شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «پیش میاد.»
گرستون گفت: «اگه من مُردم پس چرا هنوز این‌جام؟»
«ما یه راه‌هایی داریم که مرده‌ها رو زنده نگه داریم.»
گرستون نعره کشید: «من نمی‌خوام مرده باشم!»
«قربان خواهشاً آروم حرف بزنین. بقیه رو بیدار می‌کنین.»
«بقیه؟ کدوم بقیه؟»
ولی ناظر رفته بود و نورها آرام‌آرام محو می‌شدند.
نور آپارتمان خودش؟ در ذهنش؟ محو می‌شدند؟ اول فکر کرد دارد می‌میرد. بعد یادش آمد قبلاً مرده است. یا شاید هم این‌ها به او دروغ می‌گفتند؟ و اگر این مرگ بود، بعدش چه بود؟ و حالا از کجا می‌توانست مطمئن شود که مرده؟ یعنی ممکن نبود که این ادامه‌ی یکی از همان رؤیاهای ماجراجویی آن‌ها باشد؟ به آن‌ها می‌آمد چنین دروغی بگویند. بگویند مرده است … آن هم در حالی که او فقط … فقط …
ناگهان گرستون دیگر نمی‌دانست به چه فکر کند. زیرا اکنون به نظر می‌رسید چیزی غریب در حال رخ دادن باشد.
———————–
پانویس‌ها:
[1] Gerston
[2] SnuggleDown – یعنی لم بده و استراحت کن
[3] Log on – عملیات ورود نام کاربری و گذرواژه برای وارد شدن به سیستمهای رایانه‌ای حفاظت‌شده را گویند.
[4] Plug – اتصال پریز به محل مربوطه را گویند. کلاً هر نوع اتصال از این دست را می‌توان با پلاگ بیان کرد.
[5] Oblivion Zone
[6] Add On – بسته‌ی نرم‌افزاری کوچکی که معمولاً امکاناتی مختصر به برنامه‌ای بزرگتر می‌افزاید.
[7] Thought-o-gram
[8] Olson

نویسنده: رابرت شکلی
مترجم: مهدی بنواری

زیارت زمین

«آلفرد سیمون» روی «کازانگا» به دنیا آمده بود. کازانگا سیاره‌ای کوچک نزدیک ستاره‌ی «سماک رامح» بود که امورات مردمش از راه کشاورزی می‌گذشت. سیمون هم آن‌جا کمباین‌اش را در مزارع گندم می‌راند و بعد از ظهرهای دراز و ساکت آن‌جا به ترانه‌های عاشقانه‌ی ضبط شده روی زمین گوش می‌داد.
زندگی خوبی روی کازانگا داشت. دختران همه خوش‌هیکل، خوش سر و زبان، رک و قانع بودند، پای گشت و گذار روی تپه‌ها یا شنا در جوی‌های آب. برای زندگی مشترک هم شرکای وفادار و ثابت قدمی بودند. اما اصلاً چیزی از رمانتیک بازی سرشان نمی‌شد! با آن برخوردهای شاد و راحت روی کازانگا می‌شد کلی خوش گذراند. اما چیزی بیشتر از خوش گذراندن گیر کسی نمی‌آمد.
سیمون حس می‌کرد این وسط، توی این زندگی آرام و بی‌دغدغه، چیزی کم است. بالاخره هم یک روز کشف کرد کمبودش کجاست.
روزی دست‌فروشی با کشتی فضایی درب و داغانی پر از کتاب به کازانگا آمد. نحیف و موسفید بود، کمی هم خل و چل می‌زد. برایش جشنی گرفتند، آخر دنیاهای دوردست بیرونی قدر تنوع را می‌دانستند.
دست‌فروش برایشان شایعات جدید را تعریف کرد. از جنگ قیمت بین «دیترویت ۲ و ۳» بگیر، تا این که آلانایی‌های ماهیگیر چه کولاکی در کارشان می‌کردند، تا این که زن رییس جمهور «موراشا» چه پوشیده بود، تا این که مردم دورن 5 چقدر عجیب و غریب حرف می‌زنند. و بالاخره یکی گفت: «از زمین برایمان بگو.»
دست‌فروش ابرو بالا انداخت و گفت: «اِه! دلتان می‌خواهد از سیاره‌ی پیر مادر بشنوید؟ باشد، دوستان هیچ جا مثل زمینِ پیر نمی‌شود، هیچ جا. روی زمین، رفقا، همه چیز ممکن است و از هیچ چیز هم دریغ نمی‌کنند.»
سیمون پرسید: «هیچ چیز؟»
دست‌فروش پوزخندزنان توضیح داد که: «اصلاً بر علیه ممنوعیت قانون دارند. هیچ کس هم تا حالا این قانون را نشکسته. زمین با همه جا فرق دارد، دوستان. شماها کارتان کشاورزی است دیگر؟ خوب حرفه‌ی زمین هم چیزهای غیر عملی مثل دیوانه‌بازی، زیبایی، جنگ، مستی، سرخوشی، اصالت نژاد، وحشت و توی همین مایه‌ها است. مردم از همه جا، از سال‌های نوری آن‌ورتر می‌آیند که این چیزها را تجربه کنند.»
زنی پرسید: «عشق هم؟»
پیله‌ور با ملایمت گفت: «پس چه دخترم، زمین تنها جای کهکشان است که هنوز عشق دارد! دیترویت ۲ و ۳ امتحانش کردند و دیدند خیلی گران درمی‌آید، خوب، آْلانایی‌ها هم دیدند که ثبات اجتماعی را برهم می‌زند و هنوز هم فرصت نشده که به موراشا یا دورن ۵ واردش کنند. ولی گفتم که، حرفه‌ی زمین مسایل غیر عملی است و از آن پول در می‌آورند.»
کشاورزی هیکلی پرسید: «پول؟»
«چرا که نه. زمین پیر است، منابع معدنی‌اش تمام شده‌اند و مزارعش بایر افتاده‌اند. دیگر مهاجرنشین‌هایش هم مستقل شده‌اند و پرند از آدم‌های متین و موقر مثل خود شما که در عوض محصولاتشان پول می‌خواهند. خوب پس زمین پیر، به جز با این چیزهای غیر ضروری که به زندگی ارزش زنده بودن می‌دهند، با چه چیزی می‌تواند معامله کند؟»
سیمون پرسید: «تو روی زمین عاشق شده بودی؟»
دست‌فروش با تلخی خاصی در صدایش جواب داد: «بودم … عاشق بودم، حالا هم سفر می‌کنم. خوب، رفقا این کتاب‌ها …»
سیمون کتاب شعری قدیمی را به قیمتی گزاف خرید و همچنان که آن را می‌‌خواند، رؤیای شور عشق زیر نور مهتاب مجنون، تلألو پرتو سپیده‌دم بر لبان تفته‌‌ی عشق‌بازان، بدن‌های درهم و شوریده‌ی عشق و کر از غرش خیزابه‌ها روی ساحل تاریک دریا را می‌دید. 
فقط هم روی زمین می‌شد از این کارها کرد! چون، همان طور که دست‌فروش گفته بود فرزندان زمین که همه این سو و آن‌سوی کهکشان پخش شده بودند، سخت درگیر نبرد برای امرار معاش از خاک بیگانه بودند. گندم و ذرت روی کازانگا عمل می‌آمد، کارخانه‌ها هم روی دیترویت ۲ و ۳ رشد می‌کردند. ماهیگیران آلانا نقل مجالس کمربند ستاره‌ای جنوبی بودند، موراشا هم پر از جانوران خطرناک بود و کلی هم صحرای نامسکون روی دورن ۵ مانده بود که باید فتح می‌شد. همه‌ی این‌ها هم کاملاً و دقیقاً همان طوری بودند که باید باشند.
اما جهان‌های تازه سر حساب و کتاب ، مطابق طرح و نقشه و در کمال خود سترون بودند. چیزی این وسط در مرزهای دوردست فضا از دست رفته بود و امروز تنها زمین بود که عشق را می‌شناخت.
پس سیمون کار کرد و پس‌انداز کرد و خیال‌پردازی کرد. در بیست و نه سالگی مزرعه‌اش را فروخت، همه‌ی پیراهن‌های تمیزش را در یک کیف دستی محکم و بادوام جا داد، بهترین لباسش را با جفتی کفش پیاده‌روی خرکار پوشید و از فرودگاه شهر اصلی کازانگا سوار شد.
بالاخره به زمین آمده بود، جایی که رؤیاهایش باید به حقیقت می‌پیوست، چون که این‌جا بر ضد ناکامی قانون داشتند.
به سرعت روند معمول اداری در فرودگاه نیویورک را طی کرد و با قطار زیرزمینی به میدان تایمز رفت. وقتی آن‌جا از زیرزمین بیرون آمد، نور چشم‌هایش را می‌زد. کیفش را محکم چسبیده بود، چون چشمش را از کیف‌قاپ‌ها، جیب‌برها، کف‌زن‌ها و دیگر سکنه‌ی شهر ترسانده بودند. 
وقتی دور و برش را با نگاه می‌کاوید، نفسش از شگفتی بند آمده بود.
اولین چیزی که او را تحت‌تاثیر قرار داد، ردیف بی‌انتهای تئاترها و سینماها بود که در دیوارشان پر از آگهی‌های دوبعدی، سه‌بعدی یا چهاربعدی، طبق ترجیح ناظر، بود. و چه آگهی‌ها و جاذبه‌هایی!
سمت راستش اعلانی پارچه‌ای آویزان بود که رویش نوشته بود: شهو‌‌ت‌رانی در ونوس! مستندی از فرآیند آمیزش بین ساکنان جهنم سبز! مبهوت کننده! رسواگرانه! افشاگرانه!
می‌خواست تو برود، اما آن‌ طرف‌تر یک فیلم جنگی بود. بیل‌بورد نعره می‌زد: جنگ‌آوران خورشید! تقدیم به رزم‌جویان بی‌باک کشتی‌های فضایی! و کمی پایین‌تر تصویری بود که می‌گفت: نبرد تارزان با غول‌های زحل! یادش آمد که قبلاً درباره‌ی تارزان خوانده که یکی از قهرمانان باستانی نژاد زمین بوده است.
همه‌اش اعجاب‌برانگیز بود، کلی چیزهای دیگر هم بود! مغازه‌های کوچکی دید که غذاهای هر دنیایی را که بخواهی داشتند، به خصوص غذاهای محلی زمینی مثل پیتزا، هات‌داگ، اسپاگتی و دلمه. مغازه‌هایی هم بود که لباس‌های مازاد نیروهای فضایی زمین را می‌فروختند و مغازه‌هایی دیگر که انگار فقط و فقط مشروب می‌فروختند.
سیمون مانده بود که اول چه کند. بعد ناگهان از پشت سرش صدای تق‌تق ممتد رگبار شلیک تفنگ شنید و برگشت.
یک سالن تیراندازی بود، یک جای دراز و کم‌عرض که رنگ روشن خورده بود و درش هم یک پیشخوان بود که ارتفاعش به کمر می‌رسید. مسوول سالن که مردی چاق و سبزه بود و روی چانه‌اش هم یک خال سیاه گوشتی داشت، روی چهارپایه‌ای بلند نشسته بود و به سیمون لبخند می‌زد.
«می‌خواهی یک امتحانی بکنی؟»
سیمون جلو رفت و دید به جای هدف‌های معمولی، چهار زن تقریباً بی‌لباس ته سالن روی صندلی‌هایی پر از جای گلوله نشسته‌اند. روی پیشانی و بالای هر یک از سینه‌های آن‌ها یک علامت هدف کوچک کشیده بودند.
سیمون پرسید: «یعنی با فشنگ واقعی شلیک می‌کنید؟»
مسئول جواب داد: «البته! توی زمین تبلیغات دروغ ممنوع است، قانون داریم. هم فشنگ‌ها راستکی‌اند و هم این دخترها. بیا جلو و یکی را بزن.»
یکی از زن‌ها صدا زد: «یالا ورزشکار! شرط می‌بندم نمی‌توانی مرا بزنی!»
یکی دیگر جیغ زد: «این حتا نمی‌تواند یک کشتی فضایی را بزند!»
دیگری داد زد: «حتماً می‌تواند! زودباش ورزشکار!»
سیمون پیشانی‌اش را مالید و سعی کرد متعجب به نظر نرسد. بالاخره این‌جا زمین بود و هر چیزی تا وقتی بازدهی تجاری داشته باشد، مجاز بود.
پرسید: «جایی هم هست که به مردان تیراندازی کنند؟»
مسوول گفت: «آری. ولی تو که آدم منحرفی نیستی، … یا هستی؟»
«معلوم است که نه!»
«زمینی نیستی؟»
«نه. از کجا فهمیدی؟»
«از لباست. همیشه به لباس مردم دقت کن.»
مرد چاق چشم‌هایش را بست و شروع کرد به خواندن: «بدو بدو، بیا یک زن بُکُش! از شر بار عقده‌های دل خلاص شو! ماشه را بکش تا بیرون ریختن عصبانیت فرو خورده را حس کنی! از ماساژ بهتر است! از مست کردن بهتر است! بدو بدو، بیا یک زن بکش!»
سیمون از یکی از دخترها پرسید: «وقتی می‌کشندتان خودتان را به مردن می‌زنید؟»
دختر گفت: «احمق نباش!»
«شوک…»
دختر شانه‌‌هایش را بالا انداخت و گفت: «از این بدترش را هم می‌کنم.»
سیمون می‌خواست از دختر بپرسد که چطور می‌خواهد بدتر از آن را انجام دهد که مسوول رو پیشخوان خم شد و آهسته گفت: «این‌جا را ببین داداش، ببین چه برایت دارم.»
سیمون نگاهی به آن سوی باجه انداخت و یک اسلحه‌ی نیمه خودکار کوچک دید.
مسئول گفت: «با یک قیمت خیلی کم، می‌گذارم تو از تامی استفاده کنی. می‌توانی تمام این‌جا را باهاش جارو کنی، اثاثیه را درب و داغان کنی و در و دیوار پایین بیاوری. خشابش 45 تایی است و لگدش موقع شلیک مثل جفتک قاطر می‌ماند. با تامی که آتش کنی، قشنگ حس می‌کنی داری واقعاً تیراندازی می‌کنی.»
سیمون گفت: «خوشم نمی‌آید.»
مسئول گفت: «یکی دوتا نارنجک هم دارم. تکه‌تکه می‌کنند. می‌توانی اصلاً …»
«نه!»
مدیر گفت: «اگر پولش را بدهی، خود من را هم می‌توانی بزنی، اگر این طور حال می‌کنی، هر چند نتوانستم حدس بزنم. چه می‌گویی؟»
«نه! هرگز! این وحشتناک است!»
مسوول با حالتی جدی براندازش کرد و گفت: «امروز توی حسش نیستی؟ باشد. من بیست و چهار ساعته هستم. بعداً می‌بینمت ورزشکار.»
سیمون که دور می‌شد گفت: «هرگز!»
یکی از زن‌ها صدایش کرد: «منتظرت می‌مانم، جونی!»

سیمون به نوشیدنی‌فروشی نزدیک رفت و یک لیوان کوکاکولا سفارش داد. متوجه شد دست‌هایش می‌لرزند. به زحمت آرامشان کرد و بعد شروع کرد نوشابه‌اش را با نی مک زدن. به خودش یادآوری کرد که نباید درباره‌ی زمین با معیارهای خودش قضاوت کند. اگر مردم زمین از کشتن آدم‌ها لذت می‌بردند و قربانی‌ها هم با مردن مشکلی نداشتند، چرا باید کسی اعتراض می‌داشت؟
یا شاید هم باید می‌داشت؟
داشت همین موضوع را برای خودش سبک سنگین می‌کرد که صدایی از بغل دستش گفت: «چطوری داداش؟»
سیمون برگشت و دید که مرد کوچک اندام، لاغر مردنی و زبر و زرنگی با یک بارانی بزرگ که به تنش زار می‌زد، کنارش ایستاده است.
مرد کوچک اندام پرسید: «شهرستانی هستی؟»
سیمون گفت: «آره. از کجا فهمیدی؟»
«از کفش‌هایت. من همیشه به کفش مردم نگاه می‌کنم. سیاره‌ی کوچک ما را چطور دیدی؟»
سیمون محتاطانه گفت: «گیج کننده است … آخر انتظار نداشتم … خوب …»
مرد کوچ اندام گفت: «البته. تو یک ایده‌آلیستی، با یک نگاه به صورت معصومت این را فهمیدم، رفیق. تو برای کار خاصی به زمین آمده‌ای، درست می‌گویم؟»
سیمون با تکان سر تایید کرد.
مرد کوچک اندام گفت: «می‌دانم دنبال چه هستی، رفیق. تو دنبال راه انداختن جنگی هستی که دنیا را از چیز خاصی نجات دهی و جای درستی هم آمدی. ما شش جنگ بزرگ داریم که همیشه در حال اجرا هستند، توی هیچ کدامشان هم لازم نیست خیلی برای به دست آوردن موقعیت مهمی صبر کنی.»
«شرمنده، اما …»
مرد کوچک اندام با لحنی که می‌خواست تاثیر گذار باشد گفت: «همین الان الان … کارگران مستضعف پرو در مبارزه با یک رژیم فاسد و رو به زوال سلطنتی از جانشان گذشته‌اند. یک مرد دیگر شاید بتواند جنگ را مغلوبه کند. رفیق، تو می‌توانی آن مرد باشی! تو می‌توانی پیروزی سوسیالیست‌ها را تضمین کنی!»
مرد کوچک اندام با دیدن تغییرات چهره‌ی سیمون که کاملاً زیر نظر گرفته بودش، تندی گفت: «ولی اشرافیت روشنفکر چیز دیگری است. پادشاه پیر و عاقل پرو (یک پادشاه فیلسوف که به عمیق‌ترین درک افلاطونی رسیده است.) شدیداً به کمک تو نیاز دارد. سپاه کوچک داشمندان، سازمان‌های بشردوستانه، گارد سوییسی، شهسواران قلمرو و رعایایش به شدت تحت تاثیر خارجی‌ها قرار می‌گیرند. یک مرد، مرد، می‌دانی …»
سیمون گفت: «هیچ علاقه‌ای ندارم.»
«آنارشیست‌ها در چین …»
«نه.»
«شاید از کمونیستهای ولز خوشت بیاید؟ یا کاپیتالیست‌های ژاپن؟ شاید هم میلت به گروه‌های مستقلی مثل فمینیست‌ها، ناهیان مسکرات، نقره‌کاران آزاد یا از امثال این‌ها می‌کشد، خوب احتمالاً می‌توانم برایت جور کنم که …»
سیمون گفت: «دنبال جنگ نیستم.»
مرد کوچک اندام که با حرکات شدید سر تایید می‌کرد گفت: «کی می‌تواند تو را سرزنش کند؟ … کی خوشش می‌آید! جنگ نفرت‌انگیز است…. با این حساب تو به دنبال عشق به زمین آمده‌ای.»
سیمون پرسید: «از کجا فهمیدی؟»
مرد کوچک اندام با تبسمی از روی تواضع گفت: «عشق و جنگ، محصولات اصلی زمین هستند. خیلی وقت است که ما داریم آن‌ها را به صورت تولید انبوه بیرون می‌دهیم.»
سیمون پرسید: «پیدا کردن عشق مشکل است؟»
مرد کوچک اندام سریع گفت: «دو چهارراه برو بالا، می‌بینی‌اش. بهشان بگو "جو" تو را فرستاده.»
«ولی آخر نمی‌شود! نمی‌شود که سرت را پایین بیاندازی بروی …»
جو پرسید: «از عشق چه می‌دانی؟»
«هیچ.»
«خوب ما در این زمینه واردیم.»
سیمون گفت: «هر چه می‌دانم از کتاب‌ها خوانده‌ام. شور عشق زیر نور مهتاب مجنون …»
«آری، و بدن‌های روی ساحل تاریک دریا و کر از غرش خیزابه‌ها.»
«کتابش را خوانده‌ای؟»
«آن کتاب یک بروشور تبلیغاتی معمولی است. من باید بروم. برو، سر راست است.»
این را که گفت، با سر تکان دادنی از روی رضایت بین جمعیت رفت. سیمون کوکاکولایش را تمام کرد و آهسته در خیابان «برادوی» به راه افتاد. در فکر بود، گره به ابروهایش انداخته بود، ولی حواسش بود که به این زودی قضاوت ناپخته‌ای نکند. وقتی به خیابان چهل و چهارم رسید، تابلوی نئون عظیمی دید که با نور شدیدی خاموش و روشن می‌شد. تابلو می‌گفت: مؤسسه‌ی عشق، کلمه‌های نئونی کوچکتری هم بودند که سیمون خواندشان: بیست و چهار ساعته! زیرش هم نوشته بودند یک پرواز اختصاصی.
سیمون اخم کرد، چون سوءظن بدی به جانش افتاده بود. با این حال از پله‌ها بالا رفت و وارد یک اتاق پذیرش شد. اتاق پذیرش خیلی با سلیقه چیده شده بود. از آن‌جا او را فرستادند به اتاق شماره‌ی چند در راهرویی دراز.
در اتاق مرد خوش‌صورتی با موهای جوگندمی که پشت میز مجللی نشسته بود، از جایش بلند شد و همین طور که با او دست می‌داد گفت: «خوب! از کازانگا چه خبر؟»
«از کجا فهمیدید کازانگایی هستم؟»
«پیراهن‌تان، من همیشه به پیراهن افراد نگاه می‌کنم. من آقای "تیت" هستم، و هر خدمتی از دستم بر بیاید به بهترین صورت برایتان انجام می‌دهم. اسم شما قربان؟»
«سیمون، آلفرد سیمون.»
«بفرمایید بنشینید آقای سیمون. سیگار؟ نوشیدنی؟ از این که پیش ما آمدید پشیمان نمی‌شوید، قربان. ما قدیمی‌ترین مؤسسه‌ی توزیع‌کننده‌ی عشق هستیم و از نزدیک‌ترین رقیبمان شرکت شور بی‌پایان خیلی بزرگ‌تریم. در ضمن قیمت‌های ما هم خیلی معقول‌ترند، محصولمان هم بهبود یافته است. می‌شود بپرسم چطور این‌جا را پیدا کردید؟ آن آگهی تمام صفحه در تایمز را دیدید؟ یا …»
سیمون گفت: «جو مرا فرستاده.»
آقای تیت که سرش را با رضایت تکان می‌داد گفت: «آها، او خیلی فعال است. خوب، قربان، هیچ دلیلی برای به تاخیر انداختن کار وجود ندارد. راه درازی برای رسیدن به عشق آمده‌اید و به عشق هم می‌رسید.» دستش را به سمت دکمه‌ای روی میزش دراز کرد، اما سیمون جلویش را گرفت.
سیمون گفت: «بی‌ادبی نباشد، اما …»
آقای تیت با لبخندی ترغیب کننده گفت: «خوب؟»
سیمون که از هیجان حسابی سرخ شده بود و پیشانی‌اش هم پر از قطره‌های عرق شده بود در آمد که: «من نمی‌فهمم. به نظرم اشتباه آمده‌ام. این همه راه تا زمین نیامده‌ام که … یعنی، آخر واقعاً که نمی‌شود عشق را فروخت، می‌شود؟ عشق را نمی‌شود! یعنی، اگر بشود که دیگر واقعاً عشق نیست، غیر از این است؟»
آقای تیت که از تعجب روی صندلی‌اش نیم‌خیز شده بود گفت: «همین است! نکته در همین است! هر کسی، هر جایی می‌تواند هم‌آمیزی بخرد، شکر خدا، بعد جان آدمیزاد، از همه چیز ارزان‌تر این است. ولی عشق کمیاب است، خاص است، عشق فقط روی زمین پیدا می‌شود. بروشور ما را خوانده‌اید؟»
سیمون پرسید: «بدن‌های روی ساحل تاریک؟»
«بله، همان. من آن را نوشته‌ام. تا حدی حس را منتقل می‌کند، مگر نه؟ آقای سیمون، همچین احساسی را به هر کسی نمی‌شود داشت. چنین احساس عمیقی را تنها همراه کسی می‌توانید تجربه کنید که عاشق شما است.»
سیمون، مشکوک، گفت: «عشق واقعی که نیست.»
«البته که هست! ما اگر عشق شبیه‌سازی‌شده می‌فروختیم، حتماً به همان عنوان شبیه‌سازی‌شده برچسبش می‌زدیم. قوانین تبلیغات روی زمین خیلی سفت و سخت هستند، خیالتان راحت باشد آقای سیمون. هر چیزی را می‌شود معامله کرد، به شرطی که برچسب صحیح خورده باشد، اخلاق حرفه‌ای حکم می‌کند!»
تیت خودش را کمی آرام کرد و با لحن آرام‌تری گفت: «نه قربان، اشتباه نکنید، محصول ما مشابه نیست. این محصول دقیقاً خود خود آن احساسی است که شاعران و نویسندگان هزاران سال درباره‌ی آن داد سخن داده‌اند. با کمک اعجاز علم جدید می‌توانیم این احساس را با بسته‌بندی جذاب، کاملاً قابل مصرف و با یک قیمت خیلی خنده‌دار خدمت شما تقدیم کنیم.»
سیمون گفت: «من تصور می‌کردم که باید بی‌اختیار پیش بیاید …»
آقای تیت زیر بار این یکی رفت: «خودانگیزی هم خوب ارزش … خودش را دارد. ولی آزمایشگاه‌های ما دارند روی آن کار می‌کنند. باور کنید تا وقتی بازار مناسب فراهم باشد، هیچ چیزی نیست که علم نتواند تولید کند.»
سیمون بلند شد و گفت: «اصلاً از هیچ چیزش خوشم نیامد. من می‌روم فیلمی چیزی ببینم.»
صدای آقای تیت کمی بلند شد: «صبر کنید! فکر می‌کنید ما می‌خواهیم چیزی به شما بیاندازیم. فکر می‌کنید که ما خیال داریم دختری به شما معرفی کنیم که وانمود می‌کند عاشق شماست، در حالی که این طور نیست؟ بله؟»
سیمون گفت: «یک چیزی توی همین مایه‌ها.»
«ولی خوب این طور نیست! این طور خیلی گران در می‌آید. تازه، دختر هم دچار استهلاک و گسیختگی شدید می‌شود و در ضمن بازی کردن نقش همچنین احساسی، آن هم به این عمق و دامنه، از لحاظ روانی برایش مشکل ایجاد می‌کند.»
«خوب پس چطور این کار را می‌کنید؟»
«با اعمال درکی که از دانش روز و عملکرد ذهن انسان پیدا کرده‌ایم.»
این حرف به نظر سیمون خیلی دو پهلو آمد. پس به سمت در به راه افتاد.
آقای تیت گفت: «آقای سیمون شما به نظر آدم روشنی می‌رسید. بگویید ببینم، فکر می‌کنید بتوانید فرق عشق واقعی و ساختگی را تشخیص بدهید؟»
«صد در صد.»
«خوب این هم تضمین شماست! اگر راضی نبودید، یک سنت هم نپردازید.»
سیمون گفت: «درباره‌اش فکر می‌کنم.»
«چرا تاخیر بیاندازیم؟ روانشناسان پیشرو می‌گویند که عشق واقعی محکم کننده و بازگرداننده‌ی سلامت عقل، مرهم شخصیت‌های آسیب دیده، برقرار کننده‌ی تعادل هورمونی و بهبود دهنده‌ی عقده‌های روانی است. عشقی که ما به شما عرضه می‌کنیم همه چیزش تکمیل است، علاقه‌ی عمیق و پایدار، شور بی‌لگام، وفاداری کامل، مهر و علاقه‌ی رازآلودی که درمان همه کاستی‌ها و تقویت‌کننده‌ی خوبی‌های شماست، اشتیاق بی‌پایان برای راضی کردن شما و اشانتیونی که فقط موسسه‌ی عشق می‌تواند تامین کند: جرقه‌ی اولیه‌ی غیرقابل کنترل، آن لحظه‌ی ناب عشق در نگاه اول!»
آقای تیت دکمه‌ای را فشار داد، سیمون بی‌اراده اخم کرد. در باز شد، دختری وارد شد و سیمون دیگر نتوانست فکر کند.
دختر بلند بالا و باریک اندام بود، موهایش قهوه‌ای بودند و برقی سرخ رنگ داشتند. سیمون نمی‌توانست چیزی از چهره‌اش بگوید، جز این که اشک به چشمش آورده بود و اگر از اندام دختر می‌پرسیدی، شاید تو را می‌کشت.
تیت گفت: «خانم "پنی برایت"، با آقای آلفرد سیمون آشنا شوید.» دختر خواست چیزی بگوید، اما کلامی از دهانش بیرون نیامد و سیمون هم، اگر نه بیشتر، به همان اندازه مات و مبهوت مانده بود. سیمون به او نگاه کرد و فهمید! هیچ چیز دیگری مهم نبود. تا ته قلبش مطمئن شده بود که دختر به واقع و کامل دوستش دارد.
دست در دست هم، بلافاصله به راه افتادند. آن‌ها را با جت به کلبه‌ای کوچک در کاجستانی مشرف به دریا بردند. آن‌جا گفتگو کردند و با هم خندیدند و عشق‌ورزی کردند. اندکی بعدتر سیمون عشقش را پیچیده در شعله‌ی غروب چون یکی از ایزدبانوان آتش دید و در آبی تاریک روشن پس از غروب دختر با چشم‌های درشت و سیاهش نگاهش کرد و او دیگر بار جسم دختر را که یک بار کشفش کرده بود، رازآلود و سر ناگشوده یافت. ماه بالا آمد، روشن و مجنون و نورش بدن عشاق را سایه‌وار می‌نمایاند. 
دختر ‌گریست و با مشت‌های کوچکش سینه‌ی سیمون را مشت‌باران ‌کرد، سیمون هم گریه می‌کرد، هر چند نمی‌دانست چرا. و سرانجام سپیده سر رسید، محو و آشفته، و بر لب‌های تفته و لب‌های چسبیده به همشان درخشید و نزدیکشان، اندکی آن سوتر، خیزابه‌های غران هوش از گوش می‌گرفت و آن دو شوریده را ملتهب و شیدا می‌کرد.

ظهر به دفتر موسسه‌ی عشق برگشتند. پنی چند لحظه‌ای دستش را گرفت و فشرد، بعد از در داخلی غیبش زد.
آقای تیت پرسید: «آیا عشقِ واقعی بود؟»
«بله!»
«از همه چیز راضی بودید؟»
«بله! خود عشق بود، عشق اصل و واقعی! ولی چرا او اصرار داشت که برگردیم؟»
آقای تیت گفت: «دستور فرا-آگاهانه»
«چرا؟»
«چه انتظاری داشتید؟ همه عشق می‌خواهند، اما تعداد کمی حاضرند در مقابلش پول بپردازند. این هم صورت‌حساب‌تان قربان.»
سیمون، غضبناک، پول را پرداخت، بعد گفت: «اصلاً لازم نبود چنین کاری کنید. معلوم است که پول‌تان را می‌دهم، شما ما را به هم رساندید. او کجاست؟ چه کارش کردید؟»
آقای تیت، که سعی داشت با لحن کلامش او را آرام کند، گفت: «خواهش می‌کنم. لطفاً آرام باشید.»
سیمون فریادکشید: «نمی‌خواهم آرام باشم، من پنی را می‌خواهم!»
آقای تیت گفت: «امکانش نیست. با این رفتار خودتان را مضحکه می‌کنید، بس کنید.» صدایش آشکارا سرد بود.
سیمون با صدایی جیغ مانند گفت: «می‌خواهید پول بیشتری از من بکشید؟ باشد، می‌دهم. چقدر باید بدهم که او را از چنگ شما دربیاورم؟» کیفش را بیرون کشید و آن را روی میز کوبید.
آقای تیت با انگشت اشاره کیف را به سمت سیمون هل داد و گفت: «این را برگردانید توی جیبتان. این‌جا یک سازمان باسابقه و معتبر است. اگر دوباره صدایتان را بلند کنید، مجبور می‌شوم بدهم بیرون‌تان کنند.»
سیمون به زحمت خودش را آرام کرد، کیف را به جیبش برگرداند و نشست. نفس عمیقی کشید و خیلی سریع گفت: «ببخشید.»
آقای تیت گفت: «بهتر شد. خوش ندارم کسی سرم داد بزند. اما اگر برخوردتان معقول باشد، من هم منطقی برخورد می‌کنم. خوب مشکل کجاست؟»
صدای سیمون داشت دوباره بلند می‌شد: «مشکل؟» صدایش را پایین آورد و گفت: «او دوستم دارد.»
«البته.»
«پس چرا می‌خواهید ما را از هم جدا کنید؟»
آقای تیت پرسید: «این‌ها چه ربطی به هم دارند؟ ببینید، عشق یک میان‌پرده‌ی دلپذیر است، مایه‌ی تمدد اعصاب، برای نیروی عقلانی، تقویت شخصیت، تعادل هورمون‌های بدن و لطافت پوست مفید است. ولی معمولاً کسی نمی‌خواهد مرتب پشت سر هم عشق داشته باشد، غیر از این است؟»
سیمون گفت: «من می‌خواهم، این عشق خاص بود، تک بود، …»
آقای تیت گفت: «همه‌ی عشق‌ها همین‌طورند. ولی همان طور که می‌دانید، همه‌شان هم به یک صورت تولید می‌شوند.»
«چه؟»
«حتماً چیزهایی درباره‌ی مکانیک تولید عشق شنیده‌اید.»
سیمون گفت: «نه. فکر می‌کردم … طبیعی باشد.»
آقای تیت سری تکان داد و گفت: «ما چند قرن است که انتخاب طبیعی را کنار گذاشته‌ایم، بله، کمی بعد از انقلاب مکانیکی بود. انتخاب طبیعی خیلی کند بود و از لحاظ تجاری به صرفه نبود. وقتی می‌توانیم با شرطی کردن و تحریک مناسب مراکز عصبی مغز هر احساسی را تولید کنیم، چرا خودمان را معطل انتخاب طبیعی کنیم؟ نتیجه؟ پنی کاملاً عاشق شما شد! کشش شما هم که ما آن را با توجه به تن‌رسته‌ی[12] او محاسبه کرده بودیم، عشق او را کامل کرد. ما همیشه مشتری‌ها را برای ساحل تاریک دریا، ماه مجنون و سپیده‌دم سپید می‌فرستیم …»
سیمون آرام و شمرده گفت: «پس با این حساب می‌شد او را مجبور کرد که عاشق هر کسی بشود.»
آقای تیت حرف او را اصلاح کرد: «می‌شد او را گرایش داد که عاشق هر کسی بشود.»
سیمون پرسید: «خدایا! چطور او به چنین کار وحشتناکی تن داده؟»
تیت گفت: «او به پای خودش آمده و خیلی معمولی یک قرارداد امضا کرده. درآمد این کار خیلی خوب است. بعد از تمام شدن مدت اجاره هم، شخصیت خودش را – دست نخورده – برمی‌گردانیم! ولی چرا می‌گویید کار وحشتناکی است؟ کار عشق اصلاً سزاوار سرزنش نیست.»
سیمون نالید: «ین عشق نبود!»
«ولی بود! اصل هم بود! موسسات علمی بی‌طرف، با معیار قرار دادن نمونه‌ی طبیعی، آزمایش‌های کنترل کیفیت زیادی روی آن انجام داده‌اند. در هر موردی، نتایج آزمایش نشان داده که عشق ما، عمق، شور، گرمی و دامنه‌ی بیشتری نسبت به عشق طبیعی دارد.»
سیمون چشم‌هایش را محکم بست ، دوباره بازشان کرد و گفت: «گوش بدهید. این آزمایش‌های علمی شما هیچ اهمیتی برای من ندارند. من دوستش دارم، او هم مرا دوست دارد و همین مهم است. بگذارید با او صحبت کنم! می‌خواهم با او ازدواج کنم!»
آقای تیت از روی بیزاری چهره در هم کشید و گفت: «آرام، آرام باش جوان! بعید است بخواهید با همچنین دختری ازدواج کنید! اگر دنبال ازدواج هستید، ما در آن زمینه هم فعالیت داریم. می‌توان برایتان یک عشق-نامزدی شاعرانه و تقریباً خود به خودی با یک دوشیزه‌ی دارای گواهی رسمی دولتی بکارت و ضمانت …»
«نه! من پنی را دوست دارم! لااقل بگذارید با او صحبت کنم!»
آقای تیت گفت: «مطلقاً ممکن نیست.»
«چرا؟»
آقای تیت دکمه‌ای روی میزش را فشار داد و گفت: «فکر می‌کنید چرا؟ تلقین فکری قبلی‌اش را پاک کرده‌ایم. پنی حالا عاشق کس دیگری است.»
و ناگهان حقیقت بر سیمون آوار شد. درک کرد که همین حالا پنی با همان شوری که خودش دیده بود، دارد به مرد دیگری نگاه می‌کند و همان عشق کامل و بی‌حد و حصری را حس می‌کند که موسسات علمی بی‌طرف آن را به آزمون چنان برتر از عشق قدیمی و بدون صرفه‌ی تجاری طبیعی شناخته بودند و در همان ساحل تیره‌ی دریایی که در بروشور تبلیغاتی گفته بودند مشغول …
پرید که گلوی تیت را بگیرد. دو نیروی خدمات که لحظاتی قبل وارد دفتر شده بودند، او را گرفتند و به سمت در بردند.
تیت صدا زد: «یادتان باشد! این موضوع احساس خودتان را زیر سوال نمی‌برد.»
سیمون حال وحشتناکی داشت، می‌دانست که حرف تیت درست است.
و بعد خودش را در خیابان یافت.
اول می‌خواست از زمین، جایی که تحمل این چیزهای غیرعملی تجاری از توان آدم معمولی خارج بود، فرار کند. خیلی تند راه می‌رفت، و پنی که از چهره‌اش عشق به او می‌بارید، هم در کنارش قدم برمی‌داشت، خودش، و خودش، و او، و تو، و تو.
البته که به سالن تیراندازی رفت.
مسوول پرسید: «آمدی شانست را امتحان کنی؟»
آلفرد سیمون گفت: «به خطشان کن.»
نویسنده: رابرت شکلی
مترجم: مهدی بنواری

جواز جنایت

تام ماهیگیر اصلاً حدسش را هم نمی‌توانست بزند که تا اندکی بعد جنایتکاری مشهور خواهد شد. 
صبح بود و تازه خورشید سرخ؛ با همدم کوتوله زردش در پشت سر، از پشت افق سربلند می‌کرد و دهکده‌ی کوچک که بر گستره‌ی سبز سیاره، همانند لکه‌ای سفید و تنها می‌نمود، زیر نور دو خورشید نیمه‌ی تابستان می‌درخشید. 
تام تازه از خواب برخاسته بود. مردی جوان و بلند بالا و سبزه بود. از پدرش دو چشم بادامی؛ و از مادر، گرایش فطری به تنبلی را به میراث برده بود و از این رو هیچ شتابی نداشت، خاصه آنکه تا بارش بارانهای پاییزی نیز نه از ماهی خبر بود و نه از ماهیگیری و هر ماهیگیری باید بیکار می‌گشت. تام ماهیگیر نیز تا پاییز جز گردش و ور رفتن با تور و قلاب خود در تدارک صید خزانی، کاری نداشت. از بیرون صدایی بگومگویی را شنید. 
بیلی نقاش داد می‌زد: سقفش باید قرمز باشد! 
و اِد نساج فریاد می‌کشید: سقف هیچ کلیسایی قرمز نیست!
تام ابروها را گره انداخت. از آنجا که شخصا در ماجرا درگیر نبود، بکلی از یاد برده بود که دهکده‌شان از دو هفته پیش، دستخوش دگرگونی‌های اساسی است. شلوارش را پوشید و با کاهلی راهی میدان مرکزی روستا شد. نخستین چیزی که دید، نوشته‌ای تازه بود: «ورود خارجیان به شهر ممنوع است.» تعجب کرد: اول اینکه در سیاره‌ی نیودِلاور هیچ خارجی وجود نداشت و دوم هم آنکه اصلا در کل سیاره جز جنگلی انبوه که سطح آن را تماماً می‌پوشاند و همین دهکده‌ی کوچک خودشان شهری نبود. نتیجه گرفت که این نوشته حتماً یک شعار سیاسی است. 
دور میدان، درست رو به روی بازارچه، سه بنای تازه در پی کار شبانه‌روزی اهالی در دو هفته‌ی گذشته قد برافراشته بودند: (کلیسا، زندان و پستخانه) و هیچ کس نمی‌دانست که این بناها به چه دردی خواهند خورد، چون در چند صد سالی که از عمر دهکده می‌گذشت همه‌ی اموراتشان را بدون این چیزها گذرانده بودند. اما ظاهراً دیگر نمی‌شد. 
اِد نساج جلو کلیسای نوبنیاد ایستاده بود. چشم‌ها را چپ کرده بود و آسمان را نگاه می‌کرد. بیلی نقاش بر روی سقف شیبدار بنا در تعادلی ناپایدار ایستاده بود و از شدت خشم سبیلهایش سیخ شده بود. در پایین کلیسا نیز جمعیت کوچکی جمع بود. 
بیلی گفت: «عجب گیری افتادم. خودم هفته‌ی پیش توی کتاب خواندم: سقفش قرمز است نه سفید.» 
اِد نساج پاسخ داد: «با یک چیز دیگر قاطی کردی. نظر تو چیست تام؟»
تام شانه‌ها را به نشانه‌ی بی‌نظری بالا انداخت و درست در همین لحظه، کدخدا دوان‌دوان و عرق‌ریزان، با پیراهن گشادی که بر شکم گنده‌اش بالا پایین می‌افتاد، سر رسید و خطاب به بیلی فریاد کشید: «بیا پایین! رفتم و دوباره نگاه کردم. حق با اوست. کتاب، از یک مدرسه‌ی کوچک سقف قرمز صحبت می‌کند نه از کلیسا.»
بیلی عصبانی شد، مثل همه‌ی نقاشها ذاتاً بداخلاق بود، اما از هفته‌ی پیش که از طرف کدخدا به ریاست پلیس نیز منصوب شده بود دیگر اصلاً نمی‌شد با او حرف زد. همین طور که از نردبام پایین می‌آمد، گفت: «اما ما که مدرسه نداریم.» 
کدخدا گفت: «پس باید هرچه سریعتر یک مدرسه بسازیم.» 
و نگاهی نگران به آسمان انداخت. بقیه هم آسمان را نگاه کردند، اما در آسمان هیچ خبری نبود. 
«سْید و سام و مارو، بچه‌های بنا کجایند؟»
سید بنا از وسط جمعیت سرک کشید و لنگ‌لنگان و در حالی که به دو عصا تکیه می‌داد جلو آمد، ماه پیش رفته بود بالای یک درخت، تخم مرغ ترستل جمع کند و افتاده بود. هیچ یک از اعضای خانواده بنا مهارتی در صعود از درخت‌ها نداشتند. 
سید گفت: «بقیه هم توی قهوه‌خانه باب قهوه‌چی‌اند.» 
صدای مرد ملاح از میان جمعیت شنیده شد: «پس می‌خواستی کجا باشند؟ تنبل‌ها از صبح تا شب توی قهوه‌خانه پلاس‌اند.» 
کدخدا گفت: «یکی برود دنبالشان. باید در اسرع وقت یک مدرسه‌ی کوچک بسازیم. بهشان بگویید مدرسه را درست چسبیده به زندان بسازند.» 
سپس رویش را به طرف بیلی نقاش کرد و افزود: بیلی! مدرسه را قرمز رنگ کن، هم داخلش قرمز باشد و هم بیرونش. خیلی مهم است.
بیلی پرسید: نشانم را کی به من خواهی داد؟ توی کتاب خواندم که رئیس پلیس نشان دارد. 
کدخدا گفت: خودت برای خودت یک نشان بساز. 
آنگاه عرق صورت را با پیراهن خشک کرد: عجب گرمایی! این بازرس نمی‌توانست به جای فصل گرما، زمستان بیاید؟ تام! تام ماهیگیر! کجایی؟ من کار خیلی مهمی با تو دارم. دنبالم بیا تا به تو بگویم قضیه از چه قرار است. 
دست را روی شانه‌ی تام انداخت و هر دو با هم در تنها کوچه‌ی سنگفرش دهکده راهی خانه‌ی کدخدا، در آن سوی بازارچه‌ی خلوت شدند. تا قبل از دو هفته پیش، این کوچه هم مثل بقیه‌ی کوچه‌ی‌های روستا خاکی بود. اما دو هفته‌ی پیش، گذشته‌ی دهکده هر چه بود مُرد و این کوچه سنگفرش شد. روستاییان که سنگها پای برهنه‌شان را زخم می‌کرد، ترجیح می‌دادند از چمن جلو خانه‌ها بگذرند. ولی کدخدا از سر وظیفه ناچار بود، بر کوچه‌ی سنگفرش راه برود. 
تام گفت: ببین کدخدا، الان اوقات تعطیل من است و…
– تعطیل بی تعطیل، بخصوص حالا. ممکن است هر لحظه سروکله‌ی بازرس پیدا شود.
تام در پی کدخدا وارد خانه‌ی او شد. کدخدا رفت و بر روی صندلی دسته‌دار پهنی که کنار دستگاه گیرنده‌ی میان‌اختری گذاشته شده بود نشست و بی‌مقدمه از تام پرسید: هی تام، تو دوست داری جنایتکار باشی؟
تام پاسخ داد: شاید دوست داشته باشم اما نمی‌دانم که اصلا جنایتکار چه کار می‌کند؟
کدخدا با ناراحتی تکانی در صندلی خورد و بعد دست را روی دستگاه فرستنده‌گیرنده‌ی میان‌اختری گذاشت و انگار از این حرکتش، اقتداری گرفت، چون شروع به سخن کرد. تام هم گوش داد، اما هرچه بیشتر می‌شنید کمتر می‌فهمید. آخر به این نتیجه رسید که همه‌ی تقصیرها گردن دستگاه فرستنده‌گیرنده است. اصلا چرا این دستگاه را حفظ کرده بودند و نابود نکرده بودند؟
راستش اینکه هیچ کس فکر نمی‌کرد دستگاه هنوز کار کند. دستگاه، کدخداها دیده بود و غبار نسل‌ها بر آن نشسته بود. دستگاه آخرین خط ارتباطی با مام انسان، یعنی زمین بود که تا 200 سال پیش هنوز نه تنها با نیودِلاور که با فورد چهارم، آلفای قنطورس، نووا اسپانیا و بقیه‌ی سیاره‌هایی که مجموعه‌شان «اتحادیه‌ی دموکراسی‌های زمینی» نام داشت حرف می‌زد. و بعد از 200 سال پیش دستگاه ساکت شده بود. 
ظاهراً در زمین جنگ بود. نیودِلاور جز یک دهکده بیشتر نداشت و کوچکتر و دورتر از آن بود که در جنگ شرکت کند. مردم دهکده سال‌ها گوش به انتظار اخبار جنگ بودند، اما هیچ خبری به سیاره‌شان نمی‌رسید. بعد طاعون سرایت کرد و سه چهارم جمعیت روستا را کشت. 
دهکده کم‌کم از نو زنده شد و روستانشینان شیوه‌ی خاصی برای زندگی خود در پیش گرفتند و وجود زمین را بکلی از یاد بردند. بدین سان دویست سال گذشت. 
اما ناگهان، دو هفته پیش، دستگاه فرستنده گیرنده‌ی کهنه به سرفه افتاد. ساعتها و ساعت‌ها سرفه کرد و پارازیت فرستاد و سرانجام به حرف درآمد و همه‌ی مردم که به خانه‌ی کدخدا ریخته بودند، این سخنان را شنیدند:
«الو! الو! نیودِلاور! صدایم را می‌شنوی؟ جواب بده!»
کدخدا گفت: بله می‌شنوم. 
– آیا هنوز انسان در نیودِلاور وجود دارد؟
– البته که وجود دارد؟
در لحن کدخدا غرور بود، اما صدا ناگهان خشک و رسمی شد: «به دلیل شرایط آشفته‌ی حاکم بر زمین، ارتباط با سیاره‌های وابسته مدتی قطع بوده است اما خوشبختانه آشوب به پایان رسیده است و فقط عملیات مختصری برای پاکسازی عناصر فریب خورده‌ی دشمن مانده است. نیودِلاور! پرسشم را گوش کن و به آن به دقت پاسخ بده: آیا هنوز حاکمیت امپراتوری زمین را می‌پذیری یا نه؟»
کدخدا تردید کرد. در کتاب‌ها همه جا صحبت از «اتحادیه دموکراسی‌های زمینی» بود و نه امپراتوری. اما دویست سال مدت کمی نیست و طبیعی است بعد از دو قرن اسم‌ها تغییر کند. بنابراین با متنانت گفت: ما همچون گذشته خود را عضو زمین می‌دانیم. 
– بهتر، به این ترتیب از ارسال قشون و تسخیر مجددتان راحت شدیم و فقط از نزدیکترین نقطه به سیاره‌تان یک نفر بازرس خواهیم فرستاد تا مطمئن شویم در سیاره‌ی شما هم نهادها و رسوم و سنت‌های زمین حکم می‌رانند. 
کدخدا با نگرانی فریاد کشید: چطور؟
لحن آن صدای خشک و رسمی، زیر شد: مگر نمی‌دانید که در جهان جز برای یک نوع موجود هوشمند جایی نیست. انسان! بقیه موجودات باید همه نابود و کشته شوند! ما نمی‌توانیم اجازه بدهیم مشتی اجنبی در سرحدات ما رفت و آمد داشته باشند. منظورم را که می‌فهمید ژنرال؟
– من ژنرال نیستم، من کدخدام. 
– مگر شما حاکم نیودِلاور نیستند؟
– چرا، اما…
– پس ژنرالید. لطفاً حرفم را قطع نکنید و گوش کنید. در این کهکشان هیچ جایی برای خارجی‌ها نیست. هیچ جایی! برای تمدن‌های منحرف انسانی نیز جایی نیست. چون از نظر ما هیچ تفاوتی میان انسانهایی که خط مشی امپراتوری را قبول نکنند و خارجیها وجود ندارد. امپراتوری‌ای که در ان هرکس هرکار دلش بخواهد بکند امپراتوری نخواهد بود! باید به هر کجا و به هر قیمت نظم حکومت کند!
کدخدا آب دهان را با زحمت قورت داد.
ژنرال، شما باید در اسرع وقت اطمینان حاصل کنید سیاره‌ی تحت فرماندهیتان زمینی است. باید مطمئن باشید که در آن اثری از عوامل منحرف و اندیشه‌های فاسد ممنوع مانند آزادی عقیده و آزادی بیان وجود ندارد. این چیزها همه خارجی است و ما نمی‌توانیم هیچ چیز خارجی را تحمل کنیم. باید بر نیودِلاور نظم حاکم باشد! برقراری نظم بر عهره‌ی شماست ژنرال! تا پانزده روز دیگر یک بازرس می‌فرستیم. تمام. 
مردم دهکده فوری تشکیل جلسه دادند تا برای پیدا کردن بهترین راه اجرای دستورهای زمین شور کنند و به این نتیجه رسیدند که هیچ راهی ندارند جز آنکه دهکده را از نو بر طبق الگوها و معیارهای زمینی که می‌توان در کتاب‌های قدیمی پیدا کرد، بازسازی کنند. 
***
تام گفت: اما من نمی‌فهمم که چرا حتما به یک جنایتکار احتیاج داریم. 
– جنایتکار یکی از عناصر اصلی زندگی و اجتماع زمینی است. هر کتاب را که برداری، در آن حتماً از جنایت و جنایتکار صحبت شده است. مقام جنایتکار و اهمیت شغلی او در جوامع انسانی هیچ دست کمی از مقام و اهمیت پستچی یا رئیس پلیس ندارد. اما جنایتکار برخلاف آنها کارش ضداجتماعی است. جنایتکار با اجتماع می‌جنگد. فکرش را بکن تام، اگر کسی نباشد که با اجتماع بجنگد، چطور می‌توانند کسانی باشند که از اجتماع پاسداری کنند و برای اجتماع کار کنند. اگر جنایتکار نباشد، همه بیکار خواهند شد. 
تام سر را تکان داد و گفت: نمی‌فهمم.
– تام! کمی منطقی باش. ما باید هر چیزی را که کتاب‌های قدیمی گفته‌اند زمین داشته، داشته باشیم، مثل کلیسا و مدرسه و زندان و… در همه‌ی کتاب‌ها هم از جنایت و جنایتکار صحبت است. 
– من نیستم. 
کدخدا به التماس افتاد: تام، ترا خدا. خودت را جای من بگذار. فرض کن این بازرس، بیلی را که رئیس پلیس است بیند و از او بپرسد: چند تا زندانی دارید؟ آنوقت من باید جواب بدهم: زندانی نداریم چون در اینجا جنایت وجود ندارد. آبروریزی خواهد شد! جنایت وجود ندارد! جنایت همیشه در سرزمین‌های وابسته به زمین وجود داشته و خواهد داشت! چطور می‌توانم به یارو بگویم که ما تا دو هفته‌ی پیش، اصلا کلمه‌ی جنایت و جنایتکار را هم نشنیده بودیم. آنوقت است که بازرس بپرسد: پس این زندان را برای چه ساخته‌اید؟ این رئیس پلیستان چه کار می‌کند؟ تصورش را بکن تام. 
کدخدا نفسی تازه کرد و ادامه داد: فهمیدی؟ آنوقت است که همه چیز فرو بریزد. بازرس فوری می‌فهمد که ما با بقیه مردم زمین فرق داریم و فکر می‌کند خواستیم بهش کلک بزنیم. بعد ما را متهم خواهم کرد که انسان نیستیم، بلکه خارجی ایم!
تام که منقلب شده بود درماند چه بگوید.
اما اگر تو قبول کنی و جنایتکار بشوی، من با سربلندی به بازرس می‌گویم: ما هم مثل زمین جنایت داریم. ما یک دزد داریم که آدمکش هم هست. بدبخت بیچاره تربیت خوبی نداشته و نتوانسته است خودش را با اجتماع سازگار کند. 
اما خوشبختانه رئیس پلیس ما ادله‌ی کافی جمع کرده و فکر می‌کنیم بتوانیم این مرد را ظرف بیست و چهار ساعت آینده بازداشت کنیم و به زندان بیندازیم و بعد ازش اعاده‌ی حیثیت کنیم. 
– اعاده حیثیت دیگر چه صیغه‌ای است؟
– خودم هم نمی‌دانم. اما مهم نیست. وقتی وقتش رسید. خواهیم فهمید. اما تام، بهم بگو، حالا فهمیدی چرا وجود جنایت ضرورت دارد؟
– فهمیدم. اما چرا من؟
– چون ما کسی را غیر از تو نداریم. وانگهی تو چشمهایت تنگ است و معروف است که جنایتکارها چشم‌های تنگی دارند. 
تام لب به اعتراض گشود: اول اینکه چشم‌های من آنقدر هم تنگ نیست و دوم هم آنکه اگر به تنگی چشم باشد، چشم‌های اِد نساج که از چشمان من تنگتر است!
– ببین تام! تو هم یکی از اهالی دهکده‌ای، آره یا نه؟ تو هم باید به وظیفه‌ات عمل کنی. 
تام با خستگی گفت: خیلی خوب. 
– خب، پس همه چیز درست شد. بیا این هم حکمت. حالا تو قانوناً دزد و جنایتکاری. 
تام کاغذ را از او گرفت و چنین خواند:
جواز جنایت
بدینوسیله تام ماهیگیر رسماً به سمت دزد و آدمکش صالح
منصوب گردیده، موظف است در محلهای بدنام به شرارت و
در خیابان‌های تاریک به دزدی و قتل بپردازد و در هر کجا
قانون شکنی کند. 
***
تام حکمش را دو بار خواند و بعد پرسید: قانون دیگر چیست؟
– تو کارت را شروع کن، کم‌کم بهت توضیح خواهم داد خودم هم حقیقتش درست نمی‌دانم، اما از یک چیز مطمئنم و ان این است که در همه‌ی سرزمین‌های زمینی قانون هست و قانون را می‌شکنند. 
– حالا باید چه کار کنم؟
– باید دزدی و آدمکشی کنی، فکر نمی‌کنم زیاد مشکل باشد. 
کدخدا رفت کنار کتابخانه و چند جلد کتاب برداشت و به تام داد: جنایتکار و محیط او، روانشناسی قاتل؛ بررسی انگیزه‌های دزدی. 
این کتاب‌ها را که بخوانی، خودت می‌فهمی. تا می‌توانی دزدی کن، اما فکر می‌کنم یک آدمکشی کافی باشد. 
– خیلی خب. 
تام سر تکان داد: فکر نمی‌کنم کار خیلی مشکلی باشد. 
و کتاب‌ها را برداشت و رفت. 
***
هوا خیلی گرم بود و صحبت راجع به جنایت تام را هم خسته و هم کنجکاو کرده بود. تام روی تخت دراز کشید و سرگرم ورق زدن کتاب‌های قدیمی شد که در زدند و مارو که ارشد پسرهای سرخ موی بنا بود همراه جِدِ زارع آمدند و گونی کوچکی را در اتاق گذاشتند. 
مارو گفت: سلام تام. جنایتکار دهکده تویی؟
– آره
– کدخدا گفت اینها را به تو بدهیم. 
از توی گونی، یک تبر و دو دشنه و یک قمه و یک چماق و یک باتون درآوردند. 
تام از جا پرید و پرسید: اینها دیگر چیست؟
جد زارع با عصبانیت گفت: اسلحه. تو چطور می‌توانی بدون اسلحه، جنایتکار خوبی باشی؟ 
تام سرش را خاراند: جدی؟
جد با خشم بیشتری گفت: بهتر است آستینها را بالا بزنی و کارت را هرچه زودتر شروع کنی. اینجا که تنبل خانه نیست. 
مارو بنا چشمکی به تام زد و گفت: می‌دانی جد از چه چیز عصبانی است؟ کدخدا او را پستچی دهکده کرده است. 
جد با خشم بی‌حدی گفت: اینش مهم نیست از این کلافه‌ام که چطور وقت کنم به این همه آدم نامه بنویسم.
– ای بابا، سخت نگیر. فکرش را بکن اگر روی زمین پستچی می‌شدی چه می‌شد؟ جمعیت زمین چندین هزار برابر جمعیت اینجاست. آنوقت باید هزارها هزار بار بیشتر نامه می‌نوشتی. 
وقتی آن دو رفتند تام خم شد و سلاح‌ها را بازرسی کرد. عکسشان را در کتاب‌ها دیده بود. 
اما مسئله این بود که تاکنون کسی در نیودِلاور اسلحه به کار نبرده بود. سیاره هیچ جانوری نداشت جز چند حیوان پشمالوی کوچولو که از طرفدارهای پروپا قرص اصول گیاهخواری بودند و کمترین خوی ددمنشی نداشتند. می‌ماند همسایه ها… اما مگر آدم مغز خر خورده است به روی همسایه‌اش اسلحه بکشد؟
تام یکی از دشنه‌ها را برداشت. دشنه‌ی سر بود. نوکش هم تیز بود. 
تام بی‌آنکه بتواند نگاه را از سلاحها برگیرد، به قدم زدن پرداخت. احساس می‌کرد ته دلش گرفته است. با خودش گفت فکر نکرده این کار را قبول کرده است. 
اما عجالتاً هنوز برای نگرانی زود بود. اول باید کتاب‌ها را می‌خواند بعد می‌توانست از کل قضیه سر در بیاورد. 
ساعتها خواند و خواندن را جز برای خوراکی مختصر قطع نکرد. فهم کتابها چندان دشوار نبود. کتابها انواع وسایل و شیوه‌های جنایت را به روشنی تمام و حتی با کمک نمودار توضیح می‌دادند اما منطق جنایت اصلاً روشن نبود. جنایت چه هدفی دارد؟ به سود چه کسی تمام می‌شود؟ برای مردم چه فایده‌ای دارد؟
در کتاب‌ها جوابی برای این سوالها نبود. باز کتاب‌ها را ورق زد و به عکس جنایتکاران خیره شد. همه چهره‌ای داشتند جدی و آگاه از وظیفه‌ای که جامعه بر عهده‌شان گذاشته است. 
تام بدش نمی‌آمد از چرایی این وظیفه اگاه شود، چون آنوقت کارش آسانتر می‌شد. 
– تام؟
صدا، صدای کدخدا بود. 
– بیا تو کدخدا. 
در باز شد و کدخدا نگاهی به درون اتاق انداخت. جین زارع و مری ملاح و آلیس آشپز پشت سرش ایستاده بودند. 
– خب؟
– خب چه؟
– کی می‌خواهی کارت را شروع کنی؟
تام گفت: کارم را شروع کرده ام. داشتم کتابهایی را که به من دادی می‌خواندم درست بفهمم چه کار باید بکنم…
اما نگاه ثابت سه زن میانسال زبانش را بند آورد. 
آلیس آشپز گفت: طفلی! بدون مطالعه نمی‌تواند کاری بکند!
مری ملاح گفت: یعنی دزدی اینقدر مشکل است؟
کدخدا گفت: ممکن است بازرس هر آن برسد و تو فقط کتاب می‌خوانی. اگر فردا سروکله‌اش پیدا شد و از ما سراغ میزان جنایت را در سیاره‌مان گرفت، بهش چه بگویم؟
تام گفت: خیلی خب، همین الان شروع می‌کنم. 
تام یکی از دو دشنه و چماق را به کمر آویخت و گونی را هم برداشت تا اشیای مسروقه را در آن بریزد و با گامی استوار و سر بلند از خانه درآمد و تازه به این فکر افتاد که برای دزدی به کجا برود؟ ساعت چرت بعدازظهر بود و یقیناً در بازارچه پرنده پر نمی‌زد تا چه رسد به آدم. وانگهی دزدی در روز روشن اصلا درست و حرفه‌ای به نظر نمی‌رسید. 
بنابراین جوازش را درآورد و آن را از نو خواند: در محلهای بدنام… شرارت… بهتر بود به یک محله بدنام می‌رفت. آنجا حتی اگر شرارت هم نمی‌کرد، دست کم می‌توانست نقشه بریزد. محل‌های بدنام دهکده را در ذهن مرور کرد. دهکده سه محل بدنام بیشتر نداشت: قهوه‌خانه‌ی باب قهوه‌چی، باشگاه جف ورزشکار و خانه‌ی البرت مزقانچی. 
تصمیم گرفت به قهوه‌خانه‌ی باب قهوه‌چی برود. 
قهوه‌خانه در حقیقت خانه‌ای بود مانند بقیه‌ی خانه‌های دهکده، فقط اتاق پذیرایی‌اش به تالار پذیرایی از مشتری‌ها بدل شده بود. زن او هم آشپزی می‌کرد و هم تا جایی که درد کمر بهش اجازه می‌داد، به نظافت می‌رسید. چای و قهوه را باب خودش می‌آورد. او مردی رنگ پریده بود، چشمانی خواب آلود داشت و دایم نگران می‌نمود. 
باب گفت: سلام تام. شنیده‌ام به سِمَتِ جنایتکار دهکده منصوب شده ای؟
– درست شنیده‌ای. لطفاً بهم یک فنجان چای بده؟
باب چای را آورد و بعد از نگرانی جلو میز او ایستاد.
– پس چرا مشغول دزدی نیستی؟
– دارم نقشه می‌کشم. توی حکمم نوشته شده باید در محلهای بدنام شرارت کنم. برای همین هم آمده‌ام اینجا. 
باب قهوه‌چی با لحنی غمگین گفت: از تو توقع این حرف را نداشتم تام. قهوه‌خانه‌ی من. محل بدنام نیست. 
– چرا! غذای قهوه‌خانه‌ات بدترین غذای دنیاست. 
– چه کار می‌شود کرد، تام؟ زنم از اول آشپزی‌اش تعریف نداشته. اما خب در مقابل، قهوه‌خانه‌ی من همیشه محیطی دوستانه داشته. 
– شاید الان این طور بود باب، اما من تصمیم گرفته‌ام اینجا را بکنم مرکز شرارتهای خودم. 
باب غمگین‌تر از همیشه گفت: بخشکی شانس! این همه زحمت کشیده‌ام، جای آبرومندی راه انداخته‌ام و حالا… و برگشت پشت پیشخوان. 
تام به فکر فرو رفت. کار خیلی مشکلی بود. هرچه بیشتر فکر می‌کرد، عقلش کمتر به جایی می‌رسید. با وجود این از تلاش دست بر نداشت. یک ساعتی گذشت. ریچی زارع، ته‌تغاری. جد زارع، سر را از شکاف در وارد کرد و پرسید: عمو تام توانستی چیزی بدزدی؟
تام همچنان که سر را پایین انداخته بود و غرق تفکر بود؛ گفت: هنوز نه. 
عصر گرم به کندی گذشت و کم‌کم شب در پشت شیشه‌های قهوه‌خانه سایه انداخت، جیرجیرکی آواز سر داد و نخستین زمزمه‌ی باد شبانه، برگهای درختان جنگل را که به دهکده چسبیده بود قلقلک داد. 
جورج ملاح فربه و ماکس نساج وارد شدند، پشت میز تام نشستند و چای سفارش دادند. 
جورج پرسید: موفق شدی؟
– نه هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم چطور باید دزدی کرد. 
– بیشتر فکر کن، حتما راهش را پیدا می‌کنی. نمی‌خواهم تعارف کنم یا تعریفت را کرده باشم تام، اما توی همه‌ی دهکده بگردی، یکی را پیدا نمی‌کنی که در دزدی به پای تو برسه. 
ماکس نساج هم در تکمیل سخنان جورج ملاح افزود: ماکس راست می‌گوید تام. ما همه به لیاقت و کاردانی تو اطمینان داریم. تو دزد خوبی خواهی شد. 
تام از آنان تشکر کرد و آن دو چایشان را خوردند و رفتند. تام باز نگاهش را به لیوان خالی‌اش دوخت و در فکر فرو رفت. 
یک ساعت بعد، باب قهوه‌چی جلو آمد، سرفه‌ای کرد، سینه صاف کرد و گفت: می‌بخشی تام. منظورم دخالت در کار تو نیست اما… تو کی بالاخره دزدی را شروع می‌کنی؟
– همین حالا
تام بلند شد. سلاحهایش را وارسی کرد و از قهوه‌خانه خارج شد. 
***
بازارچه گرم معاملات شامگاهی بود. نه پولی در کار بود و نه هیچ کالایی قیمت ثابت داشت. ده عدد میخ بسته به نیاز طرفین معامله یا با یک شیشه شیر تاخت زده می‌شد یا با دو ماهی و برعکس. هیچ کس هم دفتر حساب فروش نداشت. البته کدخدا از دو هفته پیش «دفتر کل» و «دفتر معین» به همه داده بود، اما هیچ کس چیزی در دفتر نمی‌نوشت. 
با ورود تام ماهیگیر به بازارچه همه با شادی به استقبالش شتافتند. 
– سلام تام. آمده‌ای دزدی؟
– آفرین تام. من از اولش هم می‌گفتم باید به تو اطمینان کرد. 
– تام بگذار ما هم دزدی را تماشا کنیم.
هیچ کس در دهکده هیچ وقت هیچ دزدیی‌ای ندیده بود و همه با شادی و دلهره در انتظار دیدن اولین دزدی تاریخشان بودند. بنابراین اجناس را رها کرده و دنبال تام راه افتادند.
تام ناگهان متوجه شد دستهایش می‌لرزد. حس می‌کرد نمی‌تواند جلو چشم این همه آدم دزدی کند. اما هرچه بیشتر لفتش می‌داد کار سخت‌تر می‌شد. بنابراین تصمیم گرفت بی‌درنگ دست به کار شود.
جلو بساط بیوه‌ی میوه فروش ایستاد. 
– عجب سیب‌های خوشگلی!
– سلام تام، تازه‌ی تازه‌اند.
بیوه‌ی میوه فروش پیرزنی بود با چشمهای شاد و درخشان. تام او را از آن هنگامی می‌شناخت که هم ویلسن میوه فروش زنده بود و هم پدر و مادر خودش. 
– من شک ندارم که تازه‌اند اما در این فکرم که آیا خوشمزه هم هستند یا نه.
– تام، می‌توانی مطمئن باشی خوشمزه هم هستند. 
صدایی در پشت سر تام پرسید: چرا اینقدر معطلش می‌کند؟ نکند ترسیده؟
صدای دیگری گفت: نه بابا، الان است که سیب را بدزدد. 
تام یک سیب برداشت و مدتی آن را ورانداز کرد و بعد دوباره روی پیشخوان گذاشت و راه افتاد و جمعیت یکصدا آه و افسوس کشید. 
بساط بعدی، بساط ماکس نساج بود. ماکس با زن و پنج بچه‌شان پشت بساط ایستاده بود و دو پتو و یک پیراهن را عرضه می‌کرد. ماکس به پیشواز تام شتافت: بیا اینجا تام. این پیراهن قد تو است.
تام پیراهن را برداشت، معاینه کرد و بعد ناگهان درِ گونی اموال مسروقه را باز کرد. جمعیت از شادی هلهله سر داد.
ناگهان صدای بیلی نقاش شنیده شد: گرفتمت!
بیلی نشان ریاست پلیس و کلانتری بر سینه – سکه‌ای قدیمی از معدود سکه‌های باقی مانده از روزگار مهاجرت از زمین به سیاره‌ی نیودِلاور- صف جمعیت را شکافت. جلو آمد و از تام پرسید: داری با این پیراهن چکار می‌کنی؟
– دارم نگاهش می‌کنم. 
– پس که داری نگاهش می‌کنی؟
بیلی پیروزمندانه نگاهی به جمعیت انداخت و بی‌درنگ دستبندی درآورد و دور مچ‌های تام انداخت: خوب گرفتمت دزد نابکار!
آنگاه خطاب به جمعیت و در حالی که تام شگفت زده را نشان می‌داد افزود: من به عنوان رئیس پلیس وظیفه دارم از جان و مال شما مردم حراست کنم. بنابراین تام را به عنوان فرد مشکوک بازداشت می‌کنم و برای بازجویی با خودم می‌برم. 
تام سر را پایین انداخت. اصلاً این جنبه‌ی ماجرا پیش بینی نکرده بود. اما ته دل خوشحال بود. کارش تمام شده بود و وقتی بیلی از زندان آزادش کند راحت برمی‌گردد سر کار و زندگی‌اش.
ولی درست در همین لحظه، کدخدا دوان‌دوان سر رسید و فریاد کشید: بیلی! داری چه کار می‌کنی؟
– انجام وظیفه. تام رفتار مشکوکی داشت، بازداشتش کرده‌ام. توی کتاب نوشته شده است که…
– کتاب را فعلاً ولش کن. هنوز نباید تام را بازداشت کنی!
– اگر تام را بازداشت نکنم چه کار کنم. بیکار ول بگردم؟ ما که غیر از تام جنایتکار دیگری در دهکده نداریم!
– متاسفم بیلی، اما خودت می‌دانی که همین یکی را هم با چه زحمتی پیدا کردیم؟
– اما کدخدا، توی کتاب‌ها نوشته شده که پلیس یک کار پیشگیری از جرم هم دارد. من وظیفه دارم مانع جنایت هم بشوم. 
– چرا نمی‌فهمی بیلی؟ تو اگر الان تام را بازداشت کنی، ما حتی یک پرونده‌ی کیفری هم نخواهیم داشت. تو باید بگذاری تام چند تا جرم و جنایت مرتکب شود و بعد بازداشتش کنی. 
بیلی شانه‌هایش را با ناراحتی بالا انداخت: قبول کدخدا. من فقط می‌خواستم انجام وظیفه کنم. آنگاه دستبند را از دست تام باز کرد و خطاب به او با لحنی پر وقار گفت: اما تو یکی حسابت پاک است. من بالاخره گیرت می‌اندازم! و رفت. 
کدخدا به تام گفت: به دل نگیر تام، بیلی خیلی جاه طلب است. تو بهتر است زودتر مشغول کارت شوی: دزدی کن!
اما تام روی برگرداند و به طرف جنگل سبز راه افتد. جمعیت جلو او را گرفت. کدخدا گفت: چه شده تام؟
– روحیه‌اش را ندارم. شاید فردا شب موفق شدم…
– نه فردا خیلی دیر می‌شود. نترس ما همه پشت سرتیم. همین حالا قال قضیه را بکن!
ماکس نساج پیراهن را مجدداً به طرف تام دراز کرد: بدزدش تام، قد تو هم که هست. 
– تام، چطور است این کوزه‌ی خوشگل را بدزدی؟
تام نگاهش را از میان جمعیت چرخاند و پیراهن را از دست ماکس گرفت و در گونی اموال مسروقه گذاشت. جمعیت دست زد و درست در همین لحظه دشنه از کمرش افتد. تام از خجالت خیس عرق شد. حالا همه فکر خواهند کرد که عرضه‌ی هیچ کاری را ندارد. 
با خشم برگشت به بازارچه و از روی بساط یک حلقه طناب و یک کلاه و یک سیب برداشت. آنگاه به کدخدا گفت: خوب دزدی می‌کنم؟
– بد نیست، اما راستش را بخواهی اینها دزدی نیست. مردم خودشان راضی‌اند تو اینها را برداری. 
تام با ناراحتی گفت: حیف…
– اما مهم نیست تام. فکر کن داشتی تمرین می‌کردی. حتماً دفعه بعد موفق تر خواهی بود. 
– امیدوارم.
– راستی یادت نرود: تو باید مرتکب قتل هم بشوی و یکی را بکشی. 
– یعنی چاره‌ی دیگری ندارم؟
– نه قتل خیلی مهم است. در دویست و چند سالی که ما به این سیاره آمده‌ایم اینجا هیچ قتلی اتفاق نیفتاده است، در حالی که طبق اطلاعاتی که از بقیه سرزمین‌های زمین داریم، همه جا روزی دهها قتل اتفاق می‌افتد. 
– فهمیدم کدخدا، حتما یکی را می‌کشم. نگران نباش. 
و تام در هلهله شادی مردم به خانه‌اش برگشت. در خانه شمعی روشن کرد و غذایی پخت و پس از شام رفت و دیرزمانی بر روی صندلی بزرگ دسته‌دارش نشست. احساس نارضایتی می‌کرد. جداً که آبروی هر چه دزد بود، برده بود! اول اینکه همه‌ی روز را این دست و آن دست کرده بود و آخر هم که بالاخره رفته بود دزدی، عملاً مردم خودشان اشیا را به او داده بودند تا بدزدد! جداً که!
بدتر اینکه هیچ راهی هم به ذهنش نمی‌رسید. هم دزدی و هم جنایت حتماً از جمله وظایف لازم در هر اجتماع انسانی بود و هیچ دلیلی نداشت که به دلیل بی‌تجربگی در کار یا به خاطر اینکه متوجه ضرورتشان نمی‌شود، از بار وظیفه شانه خالی کند. 
تام برخاست و رفت و در را باز کرد. شب زیبا و در زیر درخشش دوازده ستاره‌ی غول پیکر نزدیک روشن بود. بازارچه خالی شده بود و نور خانه‌های دهکده یک به یک خاموش می‌شد. 
ساعت برای دزدی مساعد بود!
تام از این فکر دچار رعشه شد و احساس غرور کرد. یقیناً بقیه دزدان و جنایتکاران هم در شب دزدی و جنایت، چنین رعشه‌ای می‌گرفتند: شب هنگام دزدی است. 
تام سلاحهایش را وارسی کرد. گونی اموال مسروقه را خالی کرد و بیرون رفت. 
در دهکده، هیچ نوری سوسو نمی‌زد. تام، بی‌صدا، به طرف خانه‌ی راجر ملاح رفت. راجر درازه بیلچه را به دیوار تکیه داده بود. تام آن را برداشت. کمی دورتر تام کوزه‌ی آب زن نساج را سر جای همیشگی دید و آن را هم برداشت. در راه برگشت به خانه نیز چشمش به یک اسب چوبی بچگانه افتاد که فوری در گونی اموال مسروقه به بقیه دزدی‌ها پیوست. 
وقتی همه‌ی این اشیا در منزل در جای امنی قرار گرفت تام چنان احساس مسرت می‌کرد که تصمیم گرفت همان شب مجدداً به دزدی برود. این بار با یک پلاک برنزی از خانه‌ی کدخدا، بهترین اره‌ی مارو بنا و داس جد زارع برگشت. 
تام با خودش فکر کرد: بد نیست! 
داشت کم‌کم قلق کار دستش می‌آمد. وسوسه‌ی عملیات سوم شبانه دوباره او را به بیرون فرستاد. 
این بار از کارگاه رون سنگ تراش، یک تیشه و یک قلم و از آشپزخانه‌ی آلیس آشپز یک زنبیل برداشت و می‌خواست چنگک جف درنا را هم بردارد که صدای خفیفی شنید. تخت دیوار شد. بیلی نقاش گشت می‌زد و دنبال اشرار بود. نشان کلانتری بر سینه‌اش می‌درخشید. در یک دست چماقی کوچک و در دست دیگر، یک جفت چماق داشت. شاید معنای بزه و جرم و جنایت را هنوز درست نمی‌دانست. اما زدگی‌اش یکسره وقف مبارزه یا جنایت و جنایتکاران بود!
بیلی فریاد کشید: کیستی؟
جوابی نشنید و به آرامی دور خود چرخید و با چشمهایش تاریکی را کاوید. تام باز تخت دیوار شد. نگران نبود. می‌دانست محال است بیلی او را تشخیص دهد. بخارِ رنگ، چشم نقاش را کم‌سو کرده بود. 
بیلی با صدای دوستانه‌ای پرسید: تام تویی؟
و تام خواست جواب بدهد که چشمش به چماق افتاد که هر آن، آماده‌ی فرود بود. 
بیلی گفت: بالاخره گیرت می‌اندازم. 
جف درنا از پشت پنجره داد زد: پس لطف کن و فردا گیرش بینداز و مزاحم خواب ما نشو. 
بیلی رفت و اندکی بعد تام نیز دوان‌دوان به خانه‌اش برگشت و گونی اموال مسروقه را برای سومین بار در آن شب خالی کرد. احساسی از غرور و رضایت داشت. 
دراز کشید و فوری خوابش برد. تا صبح هیچ خوابی ندید. 
***
صبح، تام آرام‌آرام به دهکده آمد تا ببیند ساختمان مدرسه‌ی کوچک سقف قرمز به کجا رسیده است. پسرهای بنا گرم کار بودند و بقیه کمکشان می‌کردند. 
تام با صدایی شاد گفت: سلام! کارها خوب پیش می‌روند؟
مارو بنا پاسخ داد: بد نیست. اما اگر اره‌ام را داشتم کارها بهتر پیش می‌رفتند. 
تام با تعجب پرسید: اره‌ات؟
و تازه یادش افتاد که شب، اره مارو را دزدیده بود اما شب که اره را می‌ربود، فکر نکرده بود که اره یا بقیه‌ی چیزها مالکی دارند، فکر کرده بود وجودشان صرفاً برای آن است که دزدیده شوند. اصلاً از ذهنش نگذشته بود چه بسا اموال مسروقه برای کسی مفید باشند. 
مارو پرسید: فکر می‌کنی بشود یکی دو ساعتی ان را به من برگردانی؟
– راستش درست نمی‌دانم. چون خودت که خوب می‌دانی: اره‌ات قانوناً به سرقت رفته…
– قبول دارم اما اگر بشود چند ساعتی به من قرضش بدهی. 
– خیلی خوب اما به این شرط که کارت که تمام شد، دوباره به من پسش بدهی.
– پس چه! من هیچ وقت چیزی را که قانوناً به سرقت رفته، برای همیشه پیش خودم نگه نخواهم داشت. 
– گذاشتمش توی خانه. کنار بقیه اموال مسروقه. خودت برو برش دار.
مارو از تام تشکر کرد و دوان‌دوان دنبال اره رفت. تام به گردش در دهکده ادامه داد. کدخدا جلو در خانه ایستاده بود و آسمان را نگاه می‌کرد. 
– سلام تام. می‌خواستم ازت یه چیزی بپرسم. پلاکم را تو دزدیدی؟
تام با خشم گفت: البته! و پرسید: اعتراضی داری؟
– نه فقط فکر می‌کردم شاید گمش کرده باشم. 
کدخدا با انگشت آسمان را نشان داد: دیدی؟ 
– کجا؟
– آنجا درست زیر خورشید کوچک یک نقطه‌ی سیاه هست. 
– فکر می‌کنی چه باشد؟
– فکر می‌کنم سفینه بازرس باشد. اوضاع چطور است؟ منظورم این است که کارهایت رو به راه شده؟…
تام به لکنت افتاد: بله یعنی فکر می‌کنم که بله. 
– نقشه قتل را هم کشیدی؟
هنوز نه به طور کامل. یعنی راستش هنوز هیچ نقشه‌ای نکشیده ام. 
– پس یک دقیقه بیا تو. باید با هم حرف بزنیم. 
در خنکای اتاق نشیمن، کدخدا دو لیوان نوشابه خنک ریخت تام را بر روی یک صندلی نشاند، لیوانش را به دستش داد و یا قیافه‌ی گرفته‌ای گفت: راستش دیگر وقت چندانی نداریم. بازرس تا یکی دو ساعت دیگر به اینجا می‌رسد و هنوز کارها تمام نشده. 
کدخدا اشاره‌ای به دستگاه فرستنده گیرنده کرد و افزود: این یارو باز صدایش درآمد. گفت در دنگ چهار شورش شده و وظیفه‌ی همه‌ی هم پیمانهای زمین است بسیج عمومی اعلام کنند. 
از من معنای این کلمه را نپرس چون نمی‌دانم این دنگ چهار تا به حال چیزی به گوشم نخورده، اما کلی نگران شده‌ام. 
کدخدا به تام خیره شد: ببین تام در زمین هر جنایتکاری روزی ده دوازده تا جنایت مرتکب می‌شود بی‌آنکه خم به ابرو بیاورد. تو برای یک قتل ساده‌ی کوچولو این قدر ناز و ادا در می‌آوری؟
– یعنی حتماً باید یکی را بکشم؟
– ما زمینی هستیم یا نیستیم؟ اگر هستیم زمینی نیم بند که نمی‌شود! همه کارهایمان انجام شده بجز این یک کار!
در این لحظه بیلی نقاش با پیراهن نو و نشان کلانتری بر سینه وارد شد، روی یک صندلی افتاد و بی‌درنگ پرسید: کسی را کشتی تام؟
– هنوز نه…
کدخدا گفت: آقا تازه می‌پرسد که آیا حتماً باید این کار را بکند؟
بیلی با هیجان گفت: این چه سوالی است! تام هر کتابی را که دوست داری بخوان، توی همه‌ی کتاب‌ها نوشته که آدم بدون ارتکاب قتل، جانی نمی‌شود!
کدخدا پرسید: چه کسی را خواهی کشت تام؟
تام در صندلی جابه‌جا شد. عصبی بود.
– خب؟
– چطور است جف درنا را بکشم؟
بیلی نقاش با کنجکاوی سر را جلو آورد: چرا جف را؟
– چرا که نه؟
– انگیزه‌ات چیست؟
تام از جا پرید: شما از من قتل می‌خواهید یا انگیزه!
بیلی گفت: ما از تو یک قتل درست و حسابی می‌خواهیم و قتل درست و حسابی هم حتما انگیزه‌ای دارد.
تام مدتی در فکر فرو رفت و بالاخره گفت: انگیزه‌ام این است که زیاد با جف رفیق نیستم. 
کدخدا گفت: این انگیزه برای قتل کافی نیست. 
– خب، پس چطور است جورج ملاح را بکشم؟
– انگیزه‌ی قتل؟
– از طرز راه رفتن جرج خوشم نمی‌آید و تازه جرج زیادی ورّاج است. 
کدخدا گفت: این را که راست گفتی! به نظر من که بد انگیزه‌ای نیست. تو چه فکر می‌کنی بیلی؟ 
بیلی با خشم گفت: چه فکر می‌کنم؟ این انگیزه شاید به درد قتل غیر عمد بخورد اما تام یک جنایتکار قانونی است و باید مرتکب قتل عمد شود. جنایتکار درست و حسابی که کسی را صرفاً به این دلیل که از طرز راه رفتنش خوشش نمی‌آید، نمی‌کشد. 
تام گفت: پس بگذارید با صبر و حوصله در این باره فکر کنم. 
– قبول، اما عجله کن، چون ممکن است بازرس هر آن از راه برسد. 
بیلی گفت: ضمناً تام یادت نرود از خودت ردپا و اثر انگشت و سرنخ بگذاری. 
– چشم بیلی، حتماً. 
***
بیرون، بیشتر اهالی دهکده چشمشان به نقطه‌ی سیاه آسمان بود که لحظه به لحظه بزرگتر می‌شد. 
تام برای نقشه کشیدن به محل بدنام محبوب خودش یعنی قهوه‌خانه‌ی باب قهوه‌چی رفت. 
ظاهراً باب نظرش را راجع به آبرومند بودن قهوه‌خانه‌اش عوض کرده بود. چون بالای در قهوه‌خانه، اعلان بزرگی به چشم می‌خورد: لانه اشرار. در داخل نیز، پرده‌های نو انداخته بود و این پرده‌ها را آنچنان خوب کثیف کرده بود که قهوه‌خانه در فضای تاریکی فرور رود. بر دیوارها، انواع سلاح‌ها که تازه از چوب ساخته شده بود دیده می‌شد. 
بر روی پیشخوان لکه‌ی سرخ بزرگی افتاده بود که هرچند هنوز بوی رب گوجه فرنگی می‌داد، اما تام از دیدنش لرزید. 
باب او را به تاریک ترین کنج قهوه‌خانه راهنمایی کرد و فوری برایش چای آورد. قهوه‌خانه به رغم ساعت نامناسب روز پر از جمعیت بود. گفتی حضور در لانه‌ی اشرار مردم را به هیجان می‌آورد. تام همان طور که چایش را می‌خورد در فکر فرو رفت. 
باید مرتکب قتل می‌شد؟
جوازش را از جیب درآورد و از نو خواند.
اگر این جواز نبود، هرگز به فکر قتل نمی‌افتاد، اما چاره‌ای نداشت. 
قتل! یعنی باید یکی را می‌کشت و کشتن یعنی گرفتن زندگی. او باید کاری می‌کرد که یک نفر دیگر زنده نباشد. 
مثلاً این مارو بنای مو سرخ: الان داشت با اره‌ای که از تام قرض گرفته بود در ساختن مدرسه کار می‌کرد. اگر تام او را می‌کشت مارو دیگر وجود نمی‌داشت یعنی دیگر کار نمی‌کرد. 
نه، تام نمی‌توانست به این ترتیب تصوری از قتل پیدا کند، باید قضیه را از زاویه‌ی دیگری می‌دید.
مثلاً همین مارو بنا، مارو ارشد و به اعتقاد بیشتر مردم، بهترین پسران بنا بود و مارو هر بار با شاقول صافی دیوار را می‌سنجید چشمهایش چپ می‌شد و مارو همیشه درد خفیفی در شانه‌ی چپ داشت که ژان داروساز هر کاری می‌کرد از بین نمی‌رفت و مارو همیشه عطش نوشیدن داشت و مارو… خب، مارو همه‌ی این چیزها بود با هم. 
و مارو بی حرکت بر زمین می‌افتاد، اندامهایش خشک می‌شد، دهانش کج می‌شد، نفسش در نمی‌آید، قلبش دیگر نمی‌زند و دیگر نه شاقولی را با چشم‌های چپش نگاه می‌کرد و نه درد خفیفی در شانه‌ی راستش حس می‌کرد و نه دیگر ژان داروساز…
تام در یک لحظه تصور دقیقی از قتل پیدا کرد و منقلب شد، شاید می‌توانست دزد خوبی از کار در آید، تازه آن هم پس از سال‌ها تمرین و پشتکار، اما قتل…
اما چاره‌ای هم جز کشتن نداشت…
بعدازظهر، دستگاه فرستنده‌گیرنده دوباره به صدا درآمد و صدایی خشمگین پرسید: اینجا دیگر کجاست؟
کدخدا گفت: نیودِلاور
– پایتختتان کجاست؟
– همین جا.
– پیست فرود کجاست؟
– تصور می‌کنم پیست فرود را به مرتع تبدیل کرده باشیم. الان بیش از دویست سال است که…
– خیلی خب، فرود نمی‌آییم. مقامات رسمی را برای استقبال از بازرس آماده کنید. 
همه‌ی دهکده برای استقبال از بازرس جمع شد. تام نیز سلاح‌ها در کمر از پشت درخت‌ها به تماشای مراسم استقبال ایستاد. 
ناوچه‌ی کوچکی از سفینه جدا شد و نیم ساعت بعد فرود آمد. 
کدخدا به همراه بیلی نقاش جلو رفت.
در ناوچه باز شد و چهار نفر بیرون آمد. چیزهایی در دستشان برق می‌زد و تام فهمید این چیزها سلاح است. پشت سر این چهار سرباز، مردی چاق و سیاهپوش با چهره‌ی سرخ و سینه‌ی غرق در مدال و در کنار او، مرد کوتاه قدی با چهره‌ی پرچین خارج شدند. در پشت سر، چهار سرباز دیگر آمدند. 
کدخدا گفت: به نیودِلاور خوش آمدید.
مرد چاق دست کدخدا را فشار داد و گفت:
متشکرم ژنرال معرفی می‌کنم: آقای گرانت، مشاور سیاسی من. 
مرد ریز نقش سری تکان داد اما دست نداد. نگاهش با دلخوری به روستانشینان بود. 
بازرس گفت: برویم نگاهی به دهکده بیندازیم. گرانت باز سری تکان داد و سربازها در پی‌شان راهی دهکده شدند. تام نیز در پناه درخت‌ها دنبالشان افتاد و وقتی به دهکده رسیدند پشت یکی از خانه‌ها پنهان شد و به حرف‌های کدخدا که با غرور زندان و پستخانه و مدرسه‌ی سقف قرمز و کلیسا را نشان می‌داد، گوش سپرد. 
بازرس چهره‌ای مبهوت داشت و آقای گرانت با ناراحتی چانه‌ی خود را می‌خاراند. 
آقای گرانت به بازرس گفت: حدسم درست بود. هم وقت خودمان را هدر دادیم و هم بی‌دلیل یک ناو جنگی را از کارش باز داشتیم تا بیاییم به این سیاره‌ی عقب افتاده‌ی بی‌ارزش. 
بازرس گفت: شاید آمدنمان به اینجا چندان هم بی‌ارزش نباشد. 
بازرس از کدخدا پرسید: این ساختمان‌ها را برای چی ساخته‌اید؟
– خب معلوم است: برای اینکه می‌خواستیم زمینی باشیم. باور کنید پدرمان درآمد تا همه چیز را برای ورود شما آماده کنیم. 
آقای گرانت چیزی در گوش بازرس گفت و بازرس پرسید: اینجا چند نفر مرد جوان هست؟
کدخدا با تعجب پرسید: جوان؟
– بله بین 15 تا 16 سال. مگر نمی‌دانید دنگ چهار و چند سیاره‌ی دیگر از پذیرفتن حاکمیت امپراتوری زمین سرباز زده‌اند.
کدخدا اظهار همدردی کرد: واقعاً برایتان متاسفم. 
– برای سرکوب شورش، بسیج عمومی اعلام شده است. زمین شدیداً به نیروهای تازه نفس نیاز دارد، چون تلفات سنگینی داده است و…
آقای گرانت وسط صحبت بازرس دوید: در حقیقت زمین مایل است به همه هم‌پیمانان خود فرصت این را بدهد که در اثبات وفاداری به مام امپراتوری و برای امپراتوری بجنگند. شما هم یقیناً از اینکه جوانانتان در راه امپراتوری بجنگند خوشحال می‌شوید. این طور نیست؟
– حتماً قربان. ما اینجا هشتاد خانواریم و من مطمئنم که جوانهای ما هر چند زیاد در جنگ و این قبیل امور وارد نیستند، اما از صمیم قلب با شما همکاری خواهند کرد. 
بازرس خطاب به آقای گرانت گفت: نگفتم. حتی اگر هشتاد نفر نیروی تازه نفس هم گیرمان بیاید خوب است.
اما قیافه‌ی آقای گرانت نشان می‌داد که در این یک مورد هم تردید دارد. قرار شد با بازرس برای صرف نوشیدنی به خانه‌ی کدخدا بروند. چهار سرباز همراهیشان کردند و چهار سرباز دیگر نیز به گردشی در دهکده مشغول شدند و هرچه را سر راه می‌دیدند و خوششان می‌آمد بر می‌داشتند. 
تام برای تامل و تفکر به بیشه رفت. عصر، زن باب قهوه‌چی پنهانی از دهکده خارج شد. زن زنبیلی زیر بغل داشت و به رغم چاقی با شتاب راه می‌رفت. بالاخره تام را پیدا کرد: بیا تام. برایت غذا آورده ام. 
– متشکرم. اما راضی به زحمت نبودم. 
– زحمتی نیست. مگر قهوه‌خانه‌ی ما لانه‌ی اشرار نیست؟ گذشته از این، کدخدا برایت پیغام فرستاده که عجله کنی و زودتر یکی را به قتل برسانی؛ چون ممکن است بازرس یا این آقای گرانت کثافت هر آن در اینباره کنجکاوی کنند. تام سری تکان داد. 
– کی می‌خواهی قتل کنی؟
– محرمانه است. 
– اما تام به من که می‌توانی بگویی.
– چرا؟
– چون من به عنوان شریک جرم تو منصوب شده‌ام. 
تام مدتی فکر کرد و گفت: درست است. به تو می‌توانم بگویم: امشب به محض اینکه شب شد، مرتکب قتل خواهم شد. ضمناً به بیلی هم بگو نگران نباشد. ردپا و سرنخ برایش می‌گذارم. 
باشد تام. من دیگر رفتم.
***
تا فرا رسیدن شب، تام دهکده را پایید. سرباز‌ها چنان رفتار می‌کردند انگار روستاییان اصلاً وجود ندارند. مست بودند و همه جا را تصاحب می‌کردند. 
بازرس و آقای گرانت هنوز در خانه‌ی کدخدا بودند. 
شب، تام بی‌صدا وارد دهکده شد و نزدیک خانه‌ی کدخدا رفت و دشنه را از کمر درآورد و در تاریکی کمین کرد. 
بالاخره کدخدا از خانه درآمد. تنها بود. کدخدا تام را دید و به او نزدیک شد: سلام تام. 
ناگهان چشمش به دشنه افتاد: اینجا چه می‌کنی؟
– مگر خودت نگفتی باید یکی را بکشم.
– چرا. اما هرگز قرار نبود مرا بکشی!
– چرا؟
– اگر من بمیرم، چه کسی با مقامات زمین حرف خواهد زد؟
– بیلی نقاش. 
– انگیزه! انگیزه‌ات برای کشتن من! تو چه انگیزه‌ای برای قتل من داری؟
– حُکمت! چرا به من جواز جنایت دادی؟ من که نمی‌خواستم.
– صبر کن تام! صبر کن! تند نرو! من به تو جواز جنایت ندادم! 
– یعنی چه؟ خودت دادی!
– من نبودم کدخدا بود.
– مگر تو کدخدا نیستی؟
– نه من دیگر کدخدا نیستم. حالا من ژنرالم. 
– مگر خودت، خودت نیستی؟
– ببین تام تو برای کشتن کدخدا انگیزه‌ای داری اما نه برای کشتن ژنرال. تازه کشتن ژنرال که اسمش قتل نیست. 
– پس اسمش چیست؟
– اسمش ترور است و تو جواز قتل داری نه جواز ترور. 
تام با ناراحتی گفت: بخشکی شانس!
و لحظه‌ای بعد نومیدانه پرسید: حالا حتما باید یکی را بکشم؟
– حتماً، حتماً اما نه من را. 
کدخدا رفت و تام در دل گفت: نه من را. همه حتما همین را می‌گفتند. چطور بود خودکشی کند؟ اما آیا خودکشی هم قتل محسوب می‌شد؟ و ناگهان تام فهمید باید چکار کند: باید بازرس را می‌کشت!
انگیزه‌ی جنایت؟ قتل بازرس حتی از قتل کدخدا هم فجیع‌تر بود! خاصه آنکه دیگر نمی‌توانست کدخدا را بکشد چون کدخدا دیگر خودش نبود و ژنرال بود. اما اگر بازرس را می‌کشت. قربانی، یک قربانی درست و حسابی می‌شد. یک مقتول دست اول! با قتل بازرس، زمین می‌فهمید که نیودِلاور زمینی‌ترین هم پیمان زمین است. 
انگیزه‌ی قتل هم معلوم بود: میل به شهرت، افتخار، آوازه. این قتل چنان در جهان سروصدا بپا می‌کرد که نگو! بعد از قتل بازرس همه می‌گفتند: مبادا به نیودِلاور بروید! در آنجا جنایت آنچنان رواج دارد که جنایتکاران بازرس زمین را درست در روز ورودش به سیاره به قتل رسانده‌اند و این جنایت فجیع است. فجیعترین جنایت عالم!
تام گوش تیز کرد و صدای بازرس و آقای گرانت را از داخل خانه‌ی کدخدا شنید:
«… مردمش زیادی منفعل‌اند! به گله بیشتر شبیه‌اند تا انسان.» 
– آقای گرانت مگر از یک مشت دهاتی عقب افتاده می‌شود توقع دیگری داشت؟ به هر حال هشتاد نفر سرباز گیرمان خواهد آمد. 
– شاید اما عجالتاً بهتر است به سفینه برگردیم. این نگهبانهای لعنتی کجا رفته‌اند؟ نگهبان!
نگهبانها! تام اصلاً یاد نگهبانها نبود. ماهیگیر نگاهی به دشنه‌ای که در دست داشت انداخت. گیریم موفق می‌شد و تا بازرس هم می‌رسید؛ پیش از اینکه بتواند کاری کند سربازها مهارش می‌کردند اما اگر تفنگی مثل تفنگ سربازها داشت…
تام بی‌درنگ دست به کار شد. 
سربازی مست و مدهوش گوشه‌ی کوچه افتاده بود. تام نزدیک شد و بی‌صدا تفنگ را که بر زمین افتاده بود برداشت. اما سرباز گویی متوجه شد چون جست زد و پاهای تام را گرفت. تام به سرعت برگشت و بی‌آنکه به کاری که انجام می‌داد فکر کند با قنداق تفنگ بر سر سرباز کوبید و پا به فرار گذاشت. اما هنوز پنجاه متر دور نشده بود که وحشت زده ایستاد و بالای سر سرباز برگشت. نکند او را کشته باشد؟ چون هیچ انگیزه‌ای برای قتل سرباز نداشت. نبض سرباز می‌زد. تام آسوده خاطر به بیشه رفت. 
***
تام در نیمه راه ناوچه به بازرس و گرانت رسید. در راه با تفنگ ور رفته بود و فکر می‌کرد طرز کارش را یاد گرفته است. اول خواست از دور بازرس را بکشد اما آقای گرانت نزدیک بازرس بود و می‌ترسید تیرش خطا برود. پس وسط جاده رفت و راهشان را بست. 
سربازها با دین مرد مسلح اسلحه‌ها را به زمین انداختند و دست‌ها را بالا بردند. تام گفت: همه کنار بروید! اطراف بازرس را خالی کنید!
گرانت بی‌آنکه از جایش تکان بخورد پرسید: می‌خواهی چکار کنی پسرم؟
تام با غرور جواب داد: من جنایتکار دهکده هستم و می‌خواهم بازرس را به قتل برسانم!
گرانت گفت: جنایتکار؟ تازه فهمیدم این کدخدای ابله پُز چه چیزی را می‌داد!
تام گفت: درست است که دویست سال است اینجا قتلی اتفاق نیفتاده است اما از این به بعد وضع فرق خواهد کرد! لطفاً کنار بروید!
تام دیر زمانی بازرس را که می‌لرزید نشانه رفت و بعد تفنگ را انداخت و به بیشه گریخت و صدای فریادش در دل شب پیچید: نمی‌توانم! نمی‌توانم!
بازرس می‌خواست سربازها را دنبال تام بفرستد اما آقای گرانت مخالفت کرد: نیودِلاور سرتاسر جنگل بود و حتی ده‌ها هزار نفر نمی‌توانستند فراری را پیدا کنند. وقتی کدخدا بالاخره از دهکده خارج شد تا از چند و چون ماجرا پرس و جو کند دید سربازها، با سلاح‌های آماده شلیک دور آقای گرانت و بازرس حلقه زده‌اند. کدخدا در یک آن شکست و همه چیز را اعتراف کرد: نبود توجیه ناپذیر جنایت، وظیفه‌ای را که به تام سپرده بود، احساس شرمی را که از بی‌کفایتی تام می‌کرد،…
آقای گرانت پرسید: چرا این کار را به او سپردید؟
– آخر کسی غیر از او نداشتیم می‌دانید، فقط تام ممکن بود در این کار موفق شود. نیست کارش ماهیگیری است، از دیدن خون نمی‌ترسد. 
– یعنی هیچ کدام از مردم اینجا قادر به کشتن نیستند؟
– کشتن؟ ما حتی قادر نیستیم نصف همه‌ی کارهایی را که تام کرد انجام بدهیم. 
آقای گرانت و بازرس نگاهی رد و بدل کردند و بعد به سربازها خیره شدند: سربازها با تفنگ‌هایی آویزان، شگفت زده و با حالتی از احترام گوش می‌دادند. بازرس فریاد کشید: خبردار! و خطاب به گرانت افزود: تصورش را بکنید: یک ارتش با سربازهایی که قادر به کشتن نباشند!
– وحشتناک است! یکی از این دهاتیها کافی است تا روحیه‌ی یک هنگ را خراب کند.
– فکر می‌کنم بهتر است تا سربازها بیشتر از این تباه نشده‌اند زودتر از اینجا برویم. 
***
کدخدا فریاد کشید: تام! بیا اینجا!
تام شرم‌زده از لای درخت‌ها درآمد و گفت: فکر می‌کنم خیلی خراب کردم، نه؟
بیلی نقاش گفت: دیگر فکرش را نکن. هر کدام از ما هم جای تو بودیم موفق نمی‌شدیم.
کدخدا گفت: من هم همین نظر را دارم. نگران نباش. فکرش را نکن. همه دهکده را که بگردی یک نفر پیدا نمی‌کنی. نصف کارهایی را هم که تو کردی انجام بدهد. 
– حالا با این همه ساختمان که ساختیم چه کار کنیم: زندان و کلیسا و مدرسه و…
– چطور است همه‌اش را بکنیم محل بازی بچه ها؟
– یعنی برای بچه‌ها یک جای بازی دیگر راه بیندازیم؟
– چرا که نه؟
تام جواز جنایت را به کدخدا برگرداند: فکر نمی‌کنم که لایقش باشم و سر را پایین انداخت و بی‌صدا در تاریکی شب دور شد تا به خانه‌اش برود. 
تام آن شب هر کاری کرد خوابش نبرد.
نویسنده: رابرت شکلی
مترجم: مدیا کاشیگر

این داستان در شماره‌ی اسفند ماهِ مجله‌ی دانشمند در سال 1368 منتشر شده است.

یک چیز در مورد پرزیدنت رایس. او قادر بود طرز تفکرش را تغییر دهد. وقتی اُنگ با دلایلش به زمین آمد، رایس به او اعتماد کرد. ولی در نهایت هیچ تغییری نکرد. 
ماجرا وقتی شروع شد که محافظش که از نیروی دریایی بود با چهره‌ای به سفیدی گچ به دفتر بیضی شکل [1] آمد. 
پرزیدنت رایس در حالی که از بالای برگه‌هایش نگاه می‌کرد، گفت: «چی شده؟»
محافظ گفت: «یکی می‌خواد شما رو ببینه!»
«جدی؟ خیلی از مردم می‌خوان رئیس جمهور ایالات متحده را ببینند. اسمش تو لیست ملاقاتی‌های صبح هست؟»
«شما متوجه نیستید قربان. این یارو- این مرد- ظاهر شد! یک لحظه این‌جا نبود و لحظه‌ی بعد این جا روبه‌روی من تو راهرو ایستاده بود. قربان اون یه انسان نیست. اون روی دو تا پا ایستاده ولی انسان نیست. اون… اون… من نمی‌دونم اون چیه!»
و از شدت گریه منفجر شد. 
رایس قبلاً کسانی را دیده بود که از تحمل فشار مصائب و سختی‌های کار در دولت، کنترلشان را از دست می‌دهند. اما یک محافظ نیروی دریایی چه کار تحت فشاری داشت؟
رایس گفت: «گوش کن، پسر.»
محافظ با عجله اشک‌هایش را پاک کرد. «بله قربان.» صدایش می‌لرزید، ولی هیجان‌زده نبود. 
رایس گفت: «چیزی که از تو می‌خوام انجام بدی اینه که بقیه‌ی روز رو مرخصی بگیری. بری خونه و کمی استراحت کنی. و فردا سرحال و با نشاط برگردی. اگر رئیست ازت سوال کرد، بگو من دستور دادم. این کار رو برام انجام می‌دی؟»
«بله، قربان.»
«سر راهت هم این شخص رو که تو راهرو دیدی، بفرست تو. همونی که گفتی شکل انسان نیست. باهاش صحبت نکن. فقط بگو من منتظرشم.»
آن شخص بدون معطلی وارد شد. حدوداً شش فوت قد داشت. لباسی یک تکه‌ی نقره‌ایی پوشیده بود که وقتی نگاهش می‌کردی خاموش و روشن می‌شد. توصیف قیافه‌اش مشکل بود. تنها چیزی که با اطمینان می‌توانستید بگویید این بود که انسان نیست. 
شخص گفت: «می‌دونم شما به چی فکر می‌کنین. شما دارین فکر می‌کنید من شبیه انسان نیستم.»
رایس گفت: «درسته.»
«شما درست حدس زدین. من انسان نیستم. باهوش، چرا. ولی انسان، نه. شما می‌تونید منو اُنگ صدا کنین. من از اُمیر هستم، سیاره‌ای در صورت فلکی که شما بهش کماندار می‌گین. اُمیر دنیایی زرد و سبزه . حرف‌هام رو باور می‌کنین؟»
رایس گفت: «بله باور می‌کنم.»
«می‌تونم بپرسم چرا؟»
رایس گفت: «فقط یه احساسه. فکر می‌کنم اگر شما این‌جا بمونین و قبول کنین که توسط یه تیم از دانشمندای ما آزمایش بشین، اون‌ها نتیجه می‌گیرن که شما یه بیگانه‌اید. پس بهتره قبول کنیم شما یه بیگانه‌اید. من قبول می‌کنم که شما از دنیای سبز و زردی به نام اُریِر هستین. خوب؟»
«فکر می‌کنم منظورتون اینه که می‌خواین بدونین چرا من در این زمان این‌جا اومدم؟»
«کاملاً درسته.»
«بسیار خوب. قربان. من اومدم به شما اخطار بدم که خورشید شما حدود صد و پنجاه سال دیگه‌ی دنیای شما تبدیل به یه نواختر می‌شه.»
«مطمئن هستین؟»
«کاملاً.»
«چرا شما این همه دیر این رو به ما می‌گین؟»
«ما خودمون هم تازه متوجه شدیم. همین که این قضیه تایید شد، مردمم من رو مأمور کردن تا به سیاره‌ی شما اطلاع بدم و کمک‌هایی رو که می‌‌تونیم انجام بدیم به شما پیشنهاد بدم.»
«چرا اون‌ها شما رو انتخاب کردن؟»
«کاملاً اتفاقی برای خدمات بین ستاره‌ای انتخاب شدم. می‌تونست هر کدوم از ما باشه.»
«اگه شما می‌گین پس حتماً درسته.»
«حالا من پیغام را تحویل دادم. ما چطور می‌تونیم کمک کنیم؟»
رایس احساس عجیبی داشت. درک نمی‌کرد ولی کاملاً به مأمور اعتماد داشت. همچنین می‌دانست که باور او در نجات مردم زمین تاثیری ندارد. صحبت‌‌های اُنگ به عنوان دلیل به دانشمندان ارائه می‌شد. قبل از این‌که نتیجه‌ای به دست بیاید، زمین در خورشید منبسط شده بخار شده بود. رایس می‌دانست که اگر بخواهد کاری در این باره انجام دهد، همین الان وقتش است. 
گفت: «چند تا از دانشمندای ما هم به نتایج مشابهی درباره‌ی سرنوشت احتمالی ما رسیدند.»
«اون‌ها درست می‌گن. دقیقاً فقط صد و پنجاه سال دیگر و نه بیشتر این سیاره قابل سکونت خواهد بود. می‌تونم رک باشم؟ شما رو به نابودی هستین. همتون. و باید فوراً دست به کار بشین.»
پرزیدنت رایس گفت: «جالبه. اوه خیلی جالبه.»
«اشتباهی شده؟»
رایس دستی به پیشانیش کشید و گفت: «من فقط یه مشکل کوچولو در تحلیل این موضوع دارم. وضع ناراحت کننده‌ایه. اما من مجبورم طوری برخورد کنم که انگار قضیه واقعاً اتفاق افتاده است که احتمالاً همین طور هم هست…» او دوباره پیشانیش را پاک کرد و ادامه داد: «بذار بگم که من حرف‌هات رو باور می‌کنم. ما چطور می‌تونیم کاری انجام بدیم؟»
«ما از اُمیر برای کمک آماده‌ایم. ما نقشه‌های کاملی را در اختیار شما قرار می‌دهیم که جزئیات ساخت کشتی‌‌های فضایی برای تمام مردم زمین رو توضیح می‌دن. آموزش‌های بعدی نحوه‌ی جمع کردن همه‌ی مردم و رفتن به داخل کشتی‌ها با یک روش منظمه . لطفاً درک کنید، ما فقط سعی می‌کنیم به شما کمک کنیم، نه این‌که خودمون رو تحمیل کنیم.»
رایس گفت: «باور می‌کنم.»
فرستاده گفت: «کلی کار باید انجام بشه. این یه عملیات بزرگه، اما شما انسان‌ها به باهوشی اُمیرین‌ها هستین؛ ما بررسی کردیم. وقتمون رو سر چیز بی‌خودی صرف نمی‌کنیم. با سطح فعلی تکنولوژی شما و با کمک‌های ما، شما می‌توانید این کار رو انجام بدین و در حدود صد سال دیگه سفرتون رو شروع کنین.»
رایس گفت: «چشم‌انداز هیجان‌انگیز عظیمیه.»
«ما فکر کردیم شما به این پیشرفت رسیده‌اید. شما تنها تمدن سیاره‌ایی نیستین که ما می‌تونستیم ولشون کنیم.»
«این صداقت شما را می‌رسونه.»
«احتیاجی به تشکر نیست. این روش ما اُمیرین‌ها است.»
رایس گفت: «مجبورم سوالی بکنم که ممکنه یه کم عجیب به نظر برسه. اما این‌جا زمینه پس مجبورم بپرسم. چه کسی مخارج این‌ها رو می‌ده؟»
اُنگ گفت: «اگر واجبه، ما اُمیرین‌ها مایلیم همه‌ی هزینه‌هاشو تقبل کنیم.»
«متشکرم. این لطف شما رو می‌رسونه.»
«می‌دونیم.»
«خوب، چه چیزی لازمه؟»
«برای شروع، شما باید یکی از قاره‌هاتون رو برای سکوهای پرتاب خالی کنین. اما خیلی سخت نیست، چون شما می‌تونین مردم رو تو بقیه‌ی قاره‌ها پخش کنین. این کار مطمئنا تجارت و کشاورزی را بهم می‌زنه. اما ما همه‌ی غذای مورد نیاز رو تامین می‌کنیم.»
رایس می‌توانست همین الان تصور کند… جمع شدن تدریجی خُبرگان از سرتاسر کره‌ی زمین، مشاجره، مطالبه‌ی دلایل بیشتر و بیشتر و اگر پس از سال‌ها بیشتر دانشمندان به یک توافق دسته جمعی برسند، تازه عموم مردم چه؟ قبل از این‌که تعداد قابل ملاحظه‌ای از مردم زمین متقاعد شوند، زمین مدت‌ها است که در خورشید منبسط شده بخار شده ‌است. 
فرستاده ادامه داد: «همزمان با ساخت کشتی‌های فضایی، باید به مردمتون آموزش بدین و واکسن بزنین – ما داروها را تامین می‌کنیم – و به طور کلی برای یک سفر طولانی با کشتی فضایی آماده بشید. در زمان انتقال، شما به خونه‌هایی موقتی برای میلیون‌ها نفر احتیاج دارین. ما می‌تونیم در اون جا به شما کمک کنیم.»
«واقعاً آموزش لازمه؟ مردم زمین از این کار متنفرن.»
«کاملاً واجبه. مردم شما برای زندگی تو کشتی فضایی آماده نیستند. خواب مغناطیسی در بیشتر موارد ممکنه لازم بشه. ما می‌تونیم ماشین‌ها را تأمین کنیم. می‌دونیم که مردم شما دوست ندارن این جوری ریشه‌کن بشن. اما یا این یا هلاک شدن تا صد سال دیگه.»
رایس گفت: «قانع شدم. اما سوالی که می‌مونه اینه ‌که آیا من می‌تونم مردم رو متقاعد کنم یا نه؟»
«ببخشید؟»
«خوب، می‌دونین که این حالتی نیست که فقط متقاعد شدن من کافی باشه. بیرون از این‌جا ده‌ها میلیون آدم هست که حرف شما رو باور نمی‌کنن.»
«اما مطمئناً وقتی شما دستور بدین که اقدامات لازم را برای سعادت خودشون…»
«من فقط حاکم یه کشورم، نه همه‌ی سیاره. و من حتی نمی‌تونم به مردم کشور خودم هم دستور بدم که پیشنهادات شما رو انجام بدن.»
«شما مجبور نیستین دستور بدین. فقط پیشنهاد کنین و دلایل رو نشونشون بدین. انسان‌ها باهوشند. اون ها نظر شما رو قبول می‌کنن.»
رایس سرش را تکان داد. «باور کنین. اون ها حرف من رو باور نخواهند کرد. بیشتر اون ها فکر می‌کنند که یه نقشه‌ی شیطانی دولته، یا چند تا کلیسا، یا یه توطئه‌ی مذهبی، یا هر چیز دیگه‌ای. بعضی‌ها فکر می‌کنن بیگانه‌های بدبخت و حقیر سعی می‌کنن ما رو فریب بدن تا به اسارتمون بکشن. بقیه معتقدن که این کار یک نسل قدیمی گم شده است تا همه‌ی ما رو بکشن. به هر دلیلی، همه مطمئنن که این یه نقشه است.»
اُنگ پرسید: «چه نقشه‌ای؟»
«به اسارت کشیدن ما.»
«ما اُمیرینا همچین کاری نمی‌کنیم. ما از این بابت پیشینه‌ی خوبی داریم. می‌تونم دلیل ارائه بدم.»
رایس گفت: «شما صحبت کردن درباره‌ی دلایل را ادامه می‌دین، در حالی که بیشتر انسان‌ها ضد دلیل و منطق هستن.»
«این واقعاً حقیقت داره؟»
«متأسفم ولی بله… این حقیقت داره.»
«این با تئوری پذیرفته شده تناقض داره. ما همیشه معتقد بودیم که هوشمندی همواره موجب منطقی بودن می‌شه.»
«نه در این مکان. نه با ما.»
«متأسفم این رو می شنوم. ما اُمیرن‌ها فکر می‌کردیم فقط کافیه یه هم‌نوع رو ملاقات کنی و بهش اعلام خطر کنی، بعد به او پیشنهاد کنی که چه گام‌هایی را می‌تونه برداره. من درباره‌ی این‌که انسان‌ها ممکنه در برابر باورکردن حرف‌های من مقاومت کنن، نظری ندارم. می‌دونین که منطقی نیست. شما کاملا از این موضوع مطمئن هستین؟»
«این خاصیت انسان‌هاست. به خصوص این که آن‌ها از سنین پایین طوری تربیت می‌شن که در برابر گرفتن دستور از بیگانه‌ها مخالفت کنن.»
«ما نمی‌خوایم دستوری بدیم.»
«شما می‌خواین به دولت پیشنهاد بدین. در افکار مردم، این با گرفتن دستور برابره.»
فرستاده گفت: «نمی‌دونم چی بگم. واقعاً هیچ راهی وجود نداره شما بتونین مردم رو یه جور دیگه متقاعد کنین؟»
«من می‌تونم در این محل و در این زمان به شما بگم که کاری از پیش نمی‌ره.»
اُنگ آهی از نهاد برآورد. «بسیار خوب، از دیدنتون خوشحال شدم. روز خوبی داشته باشین.»
فرستاده برگشت تا برود. 
رایس گفت: «یه لحظه.»
فرستاده مکث کرد، برگشت و گفت: «بله؟»
«نظرتون درباره‌ی تعدادی از ما که باور می‌کنن و می‌خوان برن، چیه؟»
فرستاده گفت: «بی نظیره. در تمام آزمایشات ما، نژادها یا می‌تونن طرز تفکرشون رو عوض کنن و با تلاش خودشون از سرنوشت دنیاهاشون فرار کنن یا نمی‌تونن.»
رایس گفت: «ما فرق داریم.»
فرستاده گفت: «درسته. من این کار رو می‌کنم. افرادتون رو جمع کنین. من ده سال دیگه برمی‌گردم تا اون کسایی رو که می‌خوان برن ببرم. ما نمی‌تونیم بیشتر از این منتظر بمونیم.»
«آماده خواهیم بود.»
***
ده سال بعد فرستاده به خانه‌ی کوچک و دست‌سازی در گوشه‌ای از کوه‌های آبشاری ارگان آمد. نهر ماهی‌های قزل‌آلا در پشت خانه جریان داشت و رایس کنار نهر ایستاده بود و ماهی‌گیری می‌کرد. گفت: «چطور من رو این‌جا پیدا کردین؟»
«ما اُمیرین‌ها یک بار شما رو ملاقات کرده‌ایم، می‌تونیم همیشه شما رو دوباره پیدا کنیم. اما فکر می‌کنم خیلی وقته که دیگه رئیس جمهور نیستین.»
رایس گفت: «نه. دوره‌ام تموم شد و دیگه انتخاب نشدم. من سعی کردم مردم رو درباره‌ی انفجاری که پیش رو داریم، متقاعد کنم. تقریباً همه فکر کردن دیوونه شدم. کسایی هم که حرف من رو باور کردن بدتر از اون‌هایی بودن که حرفم رو باور نکردن. یه مرد دیوونه سعی کرد به طرف من شلیک کنه و در عوض زنم رو کشت. بچه‌هام من رو مسؤول دونستن. اون‌ها اسمشون رو عوض کردن و از این‌جا رفتن.»
فرستاده گفت: «متأسفم این رو می‌شنوم. اما فکر می‌کنم شما قبول دارید، کسی که از شما متنفره و به شما ایمان نداره، قدرت درک و هوش و فهم شما رو نداره. آقای رایس، شما احتمالاً مردی غیر عادی در کشورتون هستین. شما از اول به ما اعتقاد داشتین. فکر نکردین که ما از طرف خدا یا شیطان فرستاده شدیم. شما چیزایی رو که گفتیم قبول کردین. از قرار معلوم شما تنها کس هستین.»
«ظاهراً.»
فرستاده گفت: «شاید این بهتر باشه. مردم شما با وضعیت موجود هرگز نمی‌تونن با موفقیت از این جا خارج بشن. اما شما می‌تونین.»
«من؟»
«آقای رایس، جایگاه واقعی شما پیش ماست. خارج از این کهکشان. هنوز وقت هست. شما مرد مسنی نیستین. ما راه‌هایی برای جوان سازی داریم. ما می‌تونیم چندین سال به زندگی‌تون اضافه کنیم. خانم‌هایی از نژاد هستند که افتخار می‌کنن همسر شما بشن. ما مردمی داریم که به شما خوش‌آمد می‌گن. خواهش می‌کنم این زمین محکوم به نابودی رو پشت سر بذارین و با ما بیاین.»
رایس گفت: «نه، فکر نمی‌کنم. من هنوز می‌تونم قبل از این‌که اوضاع خیلی بد بشه سی سال یا بیشتر در زمین زندگی کنم. نمی‌تونم؟»
«بله، ولی نه چندان زیاد.»
«همین کافیه. من می‌مونم.»
«شما می‌خواین این‌جا با مردمتون بمیرین؟ اما اون‌ها به خاطر نادانی خودشون هلاک می‌شن…»
«بله. اما اون‌ها بچه‌های زمینند. همان طور که من هستم. جای من این‌جا پیش اون‌هاست.»
«سخته حرفاتون رو باور کنم.»
«من در این مورد خیلی فکر کردم. اون اتفاق برای من افتاد، در حالی‌که من با بقیه‌ی انسان‌ها تفاوت بنیادیی ندارم. و مطمئنا بهتر هم نیستم.»
«نمی‌تونم این‌ها رو قبول کنم. به هرحال، استنتاج شما چیه؟»
«به نظرم من اگه نژاد من از باور سرنوشت خودش ناتوانه، برای من هم غیر قابل باوره. بنابراین مطمئنم چیزهایی که شما درباره‌اش صحبت کردین اتفاق نمی‌افته. در حقیقت کاملاً مطمئنم همه‌ی اون‌ها تصورات احمقانه‌ی خودم بوده.»
فرستاده گفت: «این هوشمندی نیست که به نفس‌گرایی [2] پناه ببریم.»
«من تصمیم خودم رو گرفتم. همین جا کنار نهر قزل‌آلا می‌مونم. شما هرگز ماهیگیری نکردین؛ کردین؟»
فرستاده گفت: «جایی که من ازش میام، ماهیگیری نداره. ما به همه‌ی زندگی‌ها احترام می‌ذاریم.»
«یعنی شما هیچ نوع گوشتی نمی‌خورین؟»
«درسته.»
«سبزیجات چطور؟ اون‌ها هم زنده‌اند.»
«ما سبزیجات رو هم نمی‌خوریم. ما انرژیمون رو از مواد شیمیایی بی‌جان به دست میاریم یا اگه لازم باشه اون رو از تغییر شکل مستقیم تشعشعات منظومه‌ای به دست میاریم. ما می‌تونیم طرح‌هاش رو به شما بدیم تا شما هم بتونین این کار رو بکنین.»
رایس گفت: «شرط می‌بندم که می‌تونین.»
«ببخشین؟»
«شما حرف‌هام رو شنیدین. یا بهتر بگم دلایلم رو شنیدین. نوع زندگی که شما پیشنهاد می‌دین، انسانی نیست. جهنمیه. برای شخصی مثل من زندگی با ارزشی نیست. چه برسه به دوست‌هام. من ترجیح می‌دم با نژاد انسان‌ بمونم.»
«شما گفتین جهنم. جهنمی وجود نداره.»
«چرا هست. جهنم صحبت کردن من با شماست. حالا لطف کنین و از جلوی چشمم دور شین.»
فرستاده رفت و در بیرون لحظه‌ای مکث کرد، برگشت و به خانه نگاه کرد. شاید رایس نظرش عوض شود؟ هیچ نشانه‌ای نبود. اُنگ شانه‌هایش را بالا انداخت و به طرف وسیله‌ی نقلیه‌اش رفت. با یک اشاره آن را ظاهر ساخت و داخل شد. 
طولی نکشید که در فضا بود در حالی که سیاره‌ی آبی و سبز از او دور می‌شد. خیلی زود سرعتش را به سرعتی بیشتر از سرعت نور می‌رساند. 
اما قبل از این‌ کار برگشت و برای آخرین بار نگاهی انداخت. یک سیاره‌ی خوش منظره با انسان‌هایی باهوش… 
او لحظه‌ای به فکر فرو رفت، اما فقط یک لحظه. بعد خودش را با آگاهی به این‌که این یک ضایعه‌ی غیر طبیعی برای عالم است دلداری داد. به غیر از این مورد، زندگی هوشمندانه همواره در سیاره‌های سرتاسر دنیا رشد کرده است. 
اما چیزی که رشد کرده بود زندگی هوشمندانه‌ای مانند زندگی اُنگ و مردمش بود. این طبق استاندارد و قاعده بود. اما زندگی هوشمندانه‌ای مانند زمینی‌ها چطور؟ زندگی هوشمندانه‌ی غیر منطقی؟ این هم یک جور اتفاق است. تلفیق هوش و غیرمنطقی بودن. فرستاده فکر کرد دنیا تا به حال چیزی شبیه به زمین ندیده است. به احتمال زیاد دوباره هم نخواهد دید. 
او یک بار دیگر به زمین نگاه کرد. شبیه مکانی خوب بود. اما مطمئناً آن‌جایی که او از آن‌ می‌آمد، بهتر از این را هم داشت.. به هر حال الان زمان برگشتن به دنیای سبز و زرد خودش بود.
——————-
پانویس‌ها
1- اشاره به اتاق بیضی رئیس جمهور در کاخ سفید است.
2- فرضیه‌ای که معتقد است انسان چیزی جز خود و تغییرات حاصله در نفس خود را نمی‌شناسد.

نویسنده: رابرت شکلی
مترجم: فرانک محمد پور

شهروندی در فضا

من الان واقعاً توی دردسر افتاده‌ام، دردسری بدتر از آن چه همیشه فکر می‌کردم ممکن باشد. کمی توضیح دادن این که چطور از این آشفته بازار سر درآورده‌ام، مشکل است؛ پس شاید بهتر باشد همه چیز را از اول تعریف کنم.
از همان سال ۱۹۹۱ که از مدرسه‌ی بازرگانی فارغ‌التحصیل شدم، شغل خوبی به عنوان سوارکننده‌ی سوپاپ‌های اسفنیکس در خط تولید سفینه‌ی استارلینگ داشته‌ام. من واقع آن سفینه‌های گنده را که به سمت سیگنوس یا آلفاقنطورس یا کلی جاهای دیگر که در اخبار می‌گفت، می‌خروشیدند از ته دل دوست داشتم. مرد جوانی بودم با آینده‌ای روشن. دوستانی داشتم. حتا با چندتایی دختر هم آشنا بودم.
اما این‌ها کافی نبود.
شغلم خوب بود، ولی من نمی‌توانستم در حالی که دوربین‌های مخفی روی دستانم تمرکز کرده بودند کارم را درست انجام دهم. نه این که به خود دوربین‌ها اهمیتی دهم، نه؛ موضوع صدای وزوزی بود که آن‌ها از خودشان در می‌آوردند. نمی‌توانستم تمرکز کنم.
به بخش حراست داخلی شکایت کردم. به آن‌ها گفتم ببینید، چرا به من هم مثل همه از آن دوربین‌های جدید و بی‌صدا نمی‌دهید؟ ولی آن‌ها سرشان شلوغ‌تر از آن بود که کاری انجام دهند.
تازه کلی چیزهای دیگر هم بودند که روی اعصابم می‌رفتند. مثل نوار ضبط کننده‌ی درون تلویزیونم؛ اف.بی.آی آن را درست تنظیم نکرده بود و به همین خاطر هم تمام شب وزوز می‌کرد. صدها بار شکایت کردم. به آن‌ها گفتم ببینید، ضبط کننده‌ی هیچکس دیگری این‌قدر وزوز نمی‌کند. چرا مال من؟‌ ولی آن‌ها در عوض همیشه نطقی درباره پیروزی در جنگ سرد و این که چرا نمی‌توانند رضایت همه را جلب کنند، تحویلم می‌دادند.
چیزهایی از این دست باعث بوجود آمدن حس حقارت در هر کسی می‌شود. گمان می‌کردم برای دولتم مهم نیستم.
برای مثال، جاسوس من را در نظر بگیرید. من یک مظنون 18-D بودم – درست هم‌رتبه‌ی معاون رئیس جمهور- و این به من حق داشتن یک مراقبت پاره وقت را می‌داد. ولی جاسوس مخصوص من می‌بایست حس کرده باشد که هنرپیشه‌ی سینماست؛ چون همیشه یک کت بارانی چرک می‌پوشید و کلاهی لبه پهن را تا روی چشم‌هایش پایین می‌کشید.
او از آن مدل‌های لاغر و عصبی بود که چون می‌ترسید من را گم کند، عملاً پا جا پای من می‌گذاشت. خوب، به هر حال سعی او این بود که کارش را درست انجام دهد. جاسوسی یک حرفه‌ی رقابتی است و کمکی هم جز ابراز تأسف از این که خیلی بد انجامش میداد از دست من بر نمی‌آمد. ولی این که به او ربطی داشته باشم شرم‌آور بود. هر وقت دوستانم مرا با او که درست پس گردنم نفس می‌کشید، می‌دیدند آن‌قدر می‌خندیدند که خودشان را خراب می‌کردند.
آن‌ها می‌گفتند: «بیل، یعنی فقط همین‌قدر میارزی؟»
و دوست دخترهایم نیز فکر می‌کردند او چندش‌آور است.
طبیعتاً، من به کمیته‌ی تحقیق سنا رفتم و گفتم ببینید، چرا نمی‌توانید یک جاسوس حرفه‌ای به من بدهید؟‌ شبیه همان‌هایی که دوستانم دارند؟
آن‌ها ‌گفتند حالا ببینند چه می‌شود، ولی فهمیدم که آن‌قدر اهمیت ندارم که ارزشی برای حرفم قائل شوند.
تمام این مسایل جزیی بود که طاقتم را برید. سر وقت هر روان‌شناسی هم که بروید خواهد گفت آدم با چیزهای کوچک هم ممکن است به سرش بزند و لازم نیست حتماً آسمان به زمین بیاید که آدم دیوانه شود. من از این که نادیده گرفته می‌شدم ناراحت بودم، ناراحت بودم از این که داشتم فراموش می‌شدم.
آن وقت بود که شروع کردم به فکر کردن درباره‌ی فضای بی‌انتها. آن بیرون، میلیاردها مایل مربع از هیچی وجود داشت که ستارگانی بی‌شمار آن را نقطه‌نقطه کرده بودند. برای هر مرد، زن و بچه‌ای، به تعداد کافی سیاره‌‌ی زمین‌واره وجود داشت. باید برای من هم جایی می‌بود.
یک فهرست ستارگان کیهان و یک راهنمای کهکشانی پاره‌پاره خریدم. کتاب کشند جاذبه و جداول راهنمای بین‌ستاره‌ای را مطالعه کردم و سرانجام پی ‌بردم که دیگر به اندازه‌ای که ممکن است بتوانم بفهمم فهمیده‌ام و به نظرم اصلاً چیز دیگری توی مخم نمی‌رفت!
تمام پس‌اندازم پای یک سفینه «استار کلیپر» کهنه رفت. از لای درزهای این عتیقه، اکسیِژن نشت می‌کرد. یک رآکتور اتمی نازک نارنجی داشت و آن دستگاه راه‌انداز جهش فضایی ممکن بود آدم را به هر جایی پرتاب کند. خطرناک بود، اما تنها حیاتی که در معرض خطر قرار می‌گرفت، زندگی خودم بود. حداقل، من اینطوری فکر می‌کردم.
بنابراین پاسپورتم را گرفتم، مجوز آبی و مجوز قرمز و چندین و چند مجوز دیگر و واکسن بیماری‌های فضایی و اسناد سوءپیشینه را جور کردم. سرکار، حقوق آخرین روزم را تسویه کردم و برای دوربین‌ها دست تکان دادم. در آپارتمان لباس‌هایم را جمع کردم و با ضبط کننده‌ها خداحافظی کردم. در خیابان، با جاسوس بیچاره‌ام دست دادم و برایش آرزوی موفقیت کردم. تمام پل‌های پشت سرم را خراب کردم.
تنها چیزی که باقی مانده بود، مجوز ترخیص نهایی بود. به همین‌خاطر با سرعت به اداره‌ی مجوز ترخیص نهایی رفتم. کارمندی با دستان سفید و پوستی برنزه از لامپ آفتاب، شکاکانه نگاهم کرد و پرسید: «‌می‌خواین کجا برین؟»
جواب دادم:‌ «به فضا.»
«البته. اما کجای فضا؟»
گفتم: «هنوز نمی‌دونم. فقط فضا؛ فضای بی‌انتها؛ فضای آزاد.»
کارمند از روی خستگی آهی کشید و گفت: «اگر یه مجوز می‌خواین، باید روشن‌تر از این بگین. شما می‌خواین ساکن یک سیاره تو فضای آمریکا باشین؟ یا می‌خواین به فضای انگلستان مهاجرت کنید؟‌ یا فضای هلند؟ یا فضای فرانسه؟»
گفتم: «نمی‌دونستم فضا هم می‌تونه صاحب داشته باشه.»
او با پوزخندی عاقل اندر سفیه گفت: «پس با زمان پیش نمی‌رین! ایالات متحده مدعی تمام فضای مابین مختصات 2XA و D2B شده. البته به جز یه بخش کوچیک و کم اهمیت که مورد ادعای مکزیکه. اتحاد جماهیر شوروی صاحب مختصات 3DB تا LO2 است؛ می‌تونم بهتون اطمینان بدم که یه منطقه‌ی متروکه است. بعدش هم قطعه‌ی بلژیکه، قطعه‌ی چین، قطعه‌ی سریلانکا، قطعه‌ی نیجریه…»
او را متوقف کردم و پرسیدم: «‌فضای آزاد کجاست؟»
«وجود نداره.»
«اصلاً وجود نداره؟‌ خطوط گسترده‌ی سرحدات تا کجا کشیده شده؟»
با افتخار گفت: «‌تا بی‌نهایت.»
برای لحظه‌ای خشکم زد. هرگز فکرش را هم نمی‌کردم ممکن باشد که هر ذره از فضای بی‌کران، صاحب‌دار باشد. ولی نسبتاً طبیعی بود. به هرحال، بالاخره یک کسی باید تصاحبش می‌کرد.
گفتم: «می‌خواهم به فضای آمریکا بروم.»
در آن لحظه احساس نکردم اهمیتی داشته باشد. اما خیلی زود عکسش ثابت شد.
کارمند با ترشرویی سری تکان داد. او سابقه‌ام تا سن پنج سالگی را بررسی کرد – بررسی مدارک قدیمی‌تر احمقانه بود- و مجوز نهایی را به دستم داد.
پایگاه فضایی، سفینه‌ام را از نوک دماغه تا دم برون‌ریزها سرویس کرده بود و من بدون این که حتا یک لوله بترکد، گریز را پیش بردم. تا زمانی که زمین رفته‌رفته به یک نقطه‌ی ریز تبدیل شد و پشت سرم ناپدید گشت، احساس نکردم که تنها هستم.
پنجاه ساعت بعد، داشتم یک بازدید عادی از انبارها به عمل می‌آوردم که دیدم یکی از بسته‌های سبزیجاتم، شبیه باقی بسته‌ها نیست. با بازکردن بسته، به جای پنجاه کیلو سیب‌زمینی که باید آنجا بود، یک دختر پیدا کردم.
یک مسافر قاچاق. با دهانی باز به او خیره شدم.
او گفت: «خوب … کمک می‌کنی بیام بیرون؟ یا شاید هم می‌خوای دوباره بسته رو ببندی و هرچی رو که دیدی فراموش کنی؟»
به او کمک کردم تا بیرون بیاید. گفت: «سیب‌زمینی‌هات خیلی قلمبه سلمبه‌اند.»
عین همین جمله را می‌توانستم درمورد خودش بگویم، البته از دیده‌ی تحسین. دختری قلمی بود، ولی نه در همه قسمت‌ها، با موهایی به رنگ بلوند قرمز؛ به رنگ شعله آتش یک جت، صورتی جسور و لکه‌لکه از کثیفی و چشمان متفکر آبی رنگ. روی زمین، با اشتیاق ده مایل پیاده‌روی می‌کردم تا او را ببینم. در فضا، این‌قدرها مطمئن نبودم.
پرسید: «می‌شه یه چیزی واسه خوردن بهم بدی؟‌ از زمانی که از زمین راه افتادیم، فقط هویج خام خورده‌ام.»
برایش ساندویچی درست کردم. در حالی که غذا می‌خورد پرسیدم: «‌این‌جا چیکار می‌کنی؟»
او با دهانی پر گفت: «تو که درک نمی‌کنی.»
«معلومه که درک می‌کنم.»
او به سمت پنجره‌ی سفینه رفت و به منظره‌ی ستارگان – بیشترشان ستارگان آمریکایی بودند – که در میان خلاء فضای آمریکا می‌درخشیدند، خیره شد.
گفت: «‌می‌خواستم آزاد باشم.»
«ه؟»
با خستگی روی تخت سفری من فرو رفت و به آهستگی گفت: «فکر کنم اسمم رو بذاری احساساتی. من از اون نوع احمق‌هایی هستم که تو شب‌های تاریک برای خودشون شعر می‌خونند و جلوی یه مجسمه کوچولوی مضحک، به گریه می‌افتند. برگ‌های زرد پاییزی من را به لرزه می‌اندازن و قطرات شبنم روی علفزاری سبز، به نظرم مثل اشک‌های زمین می‌رسه. روانپزشکم که می‌گه ترشی نخورم یه چیزی می‌شم.»
چشمانش را با خستگی بست، می‌توانستم درک کنم. ایستادن در یک بسته سیب‌زمینی برای پنجاه ساعت حسابی انسان را از پا در می‌آورد.
گفت: «زمین افسرده‌ام می‌کرد. نمی‌تونستم تحمل کنم … طبقه‌بندی، انضباط، محرومیت، جنگ سرد، جنگ داغ، همه چیز! می‌خواستم بتونم تو هوای آزاد بزنم زیر خنده، میون علفزارها بدوم، بدون مزاحمت میون جنگل‌های تاریک قدم بزنم، آواز بخونم …»
«‌ولی چرا من رو انتخاب کردی؟»
گفت: «تو عازم رفتن به آزادی بودی. خوب،‌ اگه اصرار داری می‌رم.»
این‌جا، در میان ژرفای فضا این ایده نسبتاً احمقانه بود و من هم که نمی‌توانستم سوخت را برای برگشتن به زمین هدر بدهم.
گفتم: «می‌تونی بمونی.»
به نرمی گفت: «ممنونم. تو جداً درک کردی.»
گفتم: «البته، البته. ولی باید تکلیف چند تا چیز رو روشن کنم. اول از همه …»
ولی او با لبخندی معصومانه روی لبش، روی تخت سفری‌ام به خواب رفته بود.
فوراً کیف او را زیر و رو کردم. پنج رژ لب، یک ج پودری، یک شیشه عطر ونوس وی، یک کتاب شعر جلد کاغذی و یک نشان با عنوان:‌ بازرس ویژه‌ی اف.بی.آی.
صد البته که شک کرده بودم. دخترها اینطوری صحبت نمی‌کنند، ولی جاسوس‌ها چرا.
خیلی خوب بود که فهمیدم دولتم هنوز هم مراقب من است. اینطوری فضا کمتر متروکه به نظر می‌رسید.
سفینه به سمت اعماق فضای آمریکا پیش می‌رفت. با پانزده ساعت کار کردن در هر بیست و چهار ساعت، توانسته بودم دستگاه راه‌انداز جهش فضایی را یک تکه و رآکتور اتمی‌ام را به طرز اطمینان بخشی خنک و درزهای بدنه سفینه‌ام آب‌بندی شده نگه دارم. میویس اودی (که اسم جاسوسم بود) تمام وعده‌های غذایی را می‌پخت، کارهای سبک خانه‌داری را انجام داد و در همین ضمن چند تا دوربین در گوشه و کنار سفینه مخفی کرد. آن‌ها وزوز نفرت‌انگیزی می‌کردند، اما من تظاهر می‌کردم که نفهمیده‌ام.
در هر حال در آن شرایط، می‌شود گفت‌ روابط من با دوشیزه اودی کامل مطبوع بود.
سفر خیلی عادی – و می‌شود گفت، حتا شادمانه – پیش می‌رفت ، تا این که اتفاقی رخ داد.
داشتم پای صفحه‌ی کنترل چرت می‌زدم. ناگهان نوری شدید در سمت راست سفینه شعله کشید. من به عقب پریدم و به میویس خوردم که در حال داخل کردن یک حلقه فیلم جدید در دوربین شماره سه‌اش بود.
گفتم: «معذرت می‌خوام.»
گفت: «اوه،‌ راحت باش! هروقت خواستی لگدم کن! فقط لهم کردی!»
کمکش کردم تا بلند شود. نزدیک شدن به نرمی وجودش به طرز خطرناکی خوشایند بود و بوی هوس‌انگیز عطر ونوس وی، دماغم را غلغلک می‌داد.
او گفت: «‌من سر پام دیگه. حال می‌تونی ولم کنی.»
گفتم: «‌می‌دونم.»
اما باز هم او را نگه داشتم. ذهنم بر اثر نزدیک بودنش به هیجان آمده بود و شنیدم که می‌گویم: «میویس … این درست که من خیلی وقت نیست تو رو می‌شناسم، ولی …»
پرسید: «ولی چی بیل؟»
در جنون محض آن لحظه، رابطه‌ی خودمان به عنوان مظنون و جاسوس را فراموش کردم. نمی‌دانستم چه باید بگویم. اما در همین لحظه، نور دوم بیرون از سفینه درخشید.
میویس را رها کردم و به سمت صفحه‌ی کنترل دویدم. به سختی جلوی سفینه استار کلیپر قدیمی را گرفتم و آن را خاموش کردم و نگاهی به اطراف انداختم.
آن بیرون، در میان خلاء بی‌انتهای فضا، یک خرده ‌سیارک می‌گشت. روی آن کودکی در لباس فضایی نشسته بود که جعبه‌ای منور در یک دست و سگی کوچک ب لباس فضایی، در دست دیگر داشت. به سرعت او را به داخل آورده و لباس فضاییش را باز کردیم.
گفت: «‌سگم … »
گفتم: «اون حالش خوبه پسرم.»
پسرک گفت: «خیلی متسفم که این جوری سرتون خراب شدم.»
گفتم: «‌فراموشش کن. تو اون بیرون چیکار می‌کردی؟»
با صدایی تیز جواب داد: «‌آقا … باید از اول براتون تعریف کنم. پدر من یک خلبان آزمایشی سفینه‌ی فضایی بود و قهرمانانه در حالی که سعی می‌کرد دیوار نوری رو بشکنه، کشته شد. مادرم اخیراً دوباره ازدواج کرد. همسر جدیدش یه مرد گنده و موسیاه و کم حرف و مشکوک با چشم‌های تنگ و حیله‌گر بود. تا همین اواخر اون توی یه فروشگاه بزرگ، صندوق‌دار بود.
اون از همون اول از وجودم متنفر بود. فکر کنم من با حلقه‌های موی طلایی، چشم‌های درشت و سرخوشیم، اون رو از هر لحاظ به یاد پدر مرحومم می‌انداختم. رابطه‌ی ما بالا و پایین زیاد داشت. بعد یکی از عموهای اون مرد (مرگش هم مشکوک بود) و اون مایملکی رو توی فضای انگلستان به ارث برد.
به همین خاطر، ما با سفینه‌مون به اون سمت به راه افتادیم. همین که به این محدوده‌ی خالی و دورافتاده رسیدیم، اون به مادرم گفت: ‍‍‍"ریچل، اون اونقدر بزرگ شده که از خودش مراقبت کنه." مادرم گفت: "درک، اون خیلی بچه‌ست!" اما مادر رقیق‌القلب و خندان من، حریف اراده‌ی محکم مردی که هرگز اون رو پدر ننامیدم نبود. اون من رو توی لباس فضاییم چپوند، یه جعبه منور به دستم داد، فلیکر رو تو لباس فضاییش کرد و گفت: "‌این روزها یه پسربچه می‌تونه تو فضا از خودش مراقبت کنه." من گفتم: " آقا، تا فاصله‌ی دویست سال نوری هیچ سیاره‌ای وجود نداره." نیشش را باز کرد و جواب داد: " تو از پسش برمیای." و بعد من رو روی اون سیارک انداخت.»
پسرک برای نفس کشیدن مکث کرد و سگش فلیکر، با چشمان درشت نمناکش به من خیره شد. به سگ یک کاسه‌ شیر و نان دادم و پسرک را که ساندویچ مربا و کره بادام‌زمینی می‌خورد، تماشا کردم. میویس مرد جوان را به اتاق خواب برد و با مهربانی او را درون تخت قرار داد.
من به سمت صفحه‌ی کنترل برگشتم، دوباره سفینه را روشن کردم و دستگاه مخابرات داخلی را به کار انداختم .
شنیدم که میویس ‌گفت: «‌بیدار شو، احمق فسقلی!»
پسرک جواب داد: « بذار بخوابم.»
«بیدار شو! کمیته‌ی تحقیق کنگره با فرستادن تو به این‌جا چه منظوری داشته؟‌ اونها هنوز نفهمیدند که این مورد مربوط به اف.بی.آیه؟»
پسرک گفت: «اون دوباره رده‌بندی شده و این بار به عنوان مظنون 10-f. این یعنی نظارت تمام وقت.»
میویس فریاد زد: «آره، ولی من که این‌جا بودم!»
پسر گفت: «‌تو توی مورد قبلیت چندان خوب عمل نکردی. متأسفم خانم، ولی امنیت در اولویته.»
میویس که حالا هق‌هق می‌کرد گفت: «به همین خاطر اونها تو رو فرستادند … یه بچه‌ی دوازده ساله…»
«هفت ماه دیگه سیزده سالم می‌شه.»
«یه بچه‌ی دوازده ساله! و من این‌قدر تلاش کردم! درس خوندم، کتاب خوندم،‌ کلاس‌های شبانه برداشتم،‌ به درس‌ها گوش دادم…»
پسرک دلسوزانه گفت: «شکست سختیه. من به شخصه می‌خوستم خلبان آزمایشی یه سفینه بشم. تو سن من، این تنها راهیه که می‌تونم چند ساعتی پرواز کنم. فکر می‌کنی اون اجازه بده من سفینه رو برونم؟»
آیفون را خاموش کردم. یادم هست شگفت‌زده شدم. دو جاسوس‌ تمام وقت مراقبم بودند. این بدین مفهوم بود که واقع کسی شده‌ام، کسی که باید تحت نظر باشد.
اما حقیقت این بود که جاسوسان من فقط یک دختر و یک پسربچه‌ی دوازده ساله بودند. احتمالاً وقتی این‌ها را می‌فرستادند کف‌گیرشان به ته دیگ خورده بود!
دولتم هنوز هم به روش خودش مرا نادیده می‌گرفت.
ادامه‌ی پرواز را به خوبی و خوشی گذراندیم. روی جوان –اسم پسرک بود– به کار هدایت سفینه می‌‌رسید و سگش هم گوش به زنگ روی صندلی کمک خلبان می‌نشست. میویس به پخت و پز و خانه‌داری ادامه داد. من هم وقتم را صرف وصله و پینه کردن درزها ‌کردم. ما شادترین گروه مظنون و جاسوس‎هایی بودیم که می‌شود پیدا کرد.
ما یک سیاره‌ی زمین‌گونه‌ی غیرمس(ک*ی) یافتیم. میویس آن را دوست داشت چون کوچک بود و با علفزارهای سبز و جنگل‌های تاریک که او درباره‌شان در کتاب‌های شعرش خوانده بود، نسبتاً بانمک می‌زد. روی جوان دریاچه‌های زلال را دوست داشت و کوهستان‌ها را که درست ارتفاعی مناسب برای صعود یک پسربچه داشتند. ما فرود آمدیم و اقامت کردیم.
روی جوان خیلی از جانورانی که از انجماد بیدار ‌کردم خوشش آمد. او خودش را به عناوین نگهبان گاوها و اسب‌ها، حامی اردک‌ها و غازها و مدافع خوک‌ها و جوجه‌ها منصوب کرد. این امر چنان او را به خود مشغول می‌کرد که گزارش‌های او به سنا کم‌تر و کم‌تر و سرانجام کاملاً متوقف شد.
البته واقعاً نمی‌توان از جاسوسی به سن او بیش از این انتظار داشت.
بعد از این که گنبدها را راه انداختم و چند جریب را دانه‌پاشی کردم، من و میویس بنا کردیم به قدم زدن‌های طولانی مدت در جنگل تاریک و علفزار‌های سبز و زرد آفتابی که جنگل را احاطه کرده بودند.
یک روز ناهاری برای پیک‌نیک ترتیب دادیم و در حاشیه یک آبشار کوچک غذا خوردیم. موهای رها شده‌ی میویس به نرمی روی شانه‌هایش ریخته بود و نگاهی عمیق و افسون زده در چشمان آبی‌اش بود. سر تا پا، به شدت بی‌شباهت به جاسوسان به نظر می‌رسید، و من باید بارها و بارها نقش‌های مربوطه‌مان را به خودم یادآوری می‌کردم.
بعد از مدتی او گفت: «بیل.»
گفتم: «‌بله؟»
ساقه علفی را کشید و گفت: «هیچی.»
این یکی را نمی‌توانستم تصور کنم. ولی دستان او در نزدیکی دستان من سرگردان شدند. نوک انگشتان ما یکدیگر را لمس کرده و به هم چسبیدند.
برای مدتی طولانی ساکت ماندیم. هیچ‌وقت به این اندازه خوشحال نبودم.
«‌بیل؟»
«بله؟»
«‌بیل عزیزم، می‌تونی اصلاً … »
این که او چه می‌خواست بگوید، و من باید چه جوابش می‌دادم را هرگز نخواهم فهمید. در آن لحظه سکوت ما بر اثر غرش جت شکسته شد. سفینه‌ای از آسمان فرود می‌آمد.
اد والاس، خلبان موشک، پیرمردی بود مو سفید با کلاه لبه پهن و بارانی چرک. او یک فروشنده کلر-فلو بود. یک وسیله که آب را در سطح سیاره‌ای تصفیه می‌کرد. از آن جایی که من هیچ نیازی به خدمات او نداشتم، او تشکر کرد و رفت. ولی خیلی دور نشد. ناگهان موتورهایش خفه کردند و با قطعیتی ترسناک خاموش شدند.
من نگاهی به سیستم رانش او انداختم و دیدم که یک سوپاپ اسفنیکس شکسته است. یک ماهی طول می‌کشید تا با ابزارهای دستی یک سوپاپ جدید برای او بسازم.
او زیر لب گفت: «خیلی ناراحت کننده است. فکر کنم باید این‌جا بمونم.»
گفتم: «‌منم همین‌طور فکر می‌کنم.»
او با افسوس نگاهی به سفینه خود انداخت و گفت: «نمی‌فهمم چطور چنین اتفاقی افتاد.»
گفتم: «احتمالاً وقتی داشتی با اره سوپاپ رو می‌بریدی، خیلی سستش کردی.»
این را گفتم و از او دور شدم. دیده بودم چه کار کرده است.
آقای والاس وانمود کرد صدای من را نشنیده است. آن روز عصر شنیدم که با رادیوی بین سیاره‌ای گزارش فرستاد. رادیو عالی کار می‌کرد. جالب بود. اداره متبوع او، کلر-فلو نبود، بلکه تحقیقات مرکزی (معادل بین سیاره‌ای سیا) بود.
آقای والاس سبز‌ی‌کار خوبی بود، هرچند بیشتر وقتش صرف دزدکی این طرف و آن طرف پلکیدن با یک دوربین و یک دفتر یادداشت می‌شد. حضور او روی جوان را به تلاش بیشتر واداشت. من و میویس هم قدم زدن در جنگل‌های تاریک را متوقف کردیم و به نظر نمی‌رسید که دیگر وقتی برای سر زدن به علفزارهای سبز و زرد برای کامل کردن چندتایی جمله‌ی ناقص داشته باشیم.
ولی مهاجرنشین کوچک ما رونق پیدا کرد. ما ملاقات‌کنندگان دیگری هم داشتیم. یک مرد و زنش از تحقیقات منطقه‌ای فرود آمدند و ادای میوه‌چینان دوره‌گرد را درآوردند. به دنبال آن‌ها، دو دختر عکاس آمدند، نمایندگان مخفی دایره‌ی اطلاعات اجرایی، بعد هم یک مرد روزنامه‌نگار جوان که در واقع ممور انجمن اخلاق فضایی آیداهو بود.
تک تکشان با فرا رسیدن زمان رفتن دچار مشکل شکستن سوپاپ اسفنیکس می‌شدند.
نمی‌دانستم احساس غرور کنم یا شرمندگی. نیم دوجین مأمور من را می‌پاییدند… هر چند همگی درجه دو بودند. بعد از چند هفته روی سیاره‌ام هم، طی یک روند ثابت، همه‌ی آن‌ها درگیر کار مزرعه می‌شدند و تلاش‌های جاسوسانه‌شان رفته‌رفته تبدیل به هیچ می‌شد.
من لحظات تلخی را می‌گذراندم. خودم را مانند زمین تمرین تازه‌کارها می‌دیدم؛ چیزی که باید آن را سق می‌زدند تا دندان درآورند. من از آن مظنونانی بودم که آن‌ها به جاسوسان خیلی پیر یا خیلی جوان، بی‌کفایت، گیج و گنگ و یا فقط آشکارا به دردنخور می‌دادند. خودم را به عنوان یک مظنون نیم وقت طرح حقوق بازنشستگی می‌دیدم، به عنوان جایگزین یک مستمری. ولی این مورد خیلی هم مرا اذیت نمی‌کرد. من برای خودم کسی بودم، هرچند توضیح دادن آن سخت بود. از هر آن چه که روی زمین بودم، خیلی خوشحال‌تر بودم و جاسوسانم هم افرادی خوش مشرب و دارای حس همکاری بودند.
کلنی کوچک ما شاد و امن بود.
فکر می‌کردم این روال می‌تواند تا ابد ادامه یابد.
بعد، یک شب سرنوشت‌ساز، تحرکاتی غیرعادی به چشم خورد. به نظر می‌رسید پیام‌های مهمی در راه است و تمامی رادیوها روشن بود. مجبور بودم از چند تایی از جاسوسان بخواهم که دستگاهشان را با هم شریک شوند تا ژنراتورم نسوزد.
سرانجام تمامی رادیوها خاموش شدند و جاسوس‌ها جلسه گرفتند. می‌شنیدم که برای ساعت‌ها پچ‌پچ می‌کردند. صبح روز بعد، همه‌ی آنه در اتاق نشیمن جمع شدند. چهره‌هایشان پرحسرت و محزون بود. میویس بعنوان سخنگوی جمع جلو آمد.
او رو به من گفت: «‌اتفاق بسیار بدی افتاده. ولی قبل از اون، یه چیزی هست که ما باید به تو بگیم بیل. هیچکدوم از ما اون چیزی که به نظر می‌رسه نیستیم. ما همگی جاسوس‌های دولتیم.»
من که نمی‌خواستم احساسات کسی را جریحه‌دار کنم گفتم: «هان؟»
او گفت: «این حقیقت داره. بیل ما جاسوسی تو رو می‌کردیم.»
دوباره گفتم: «هان؟ حتا تو؟»
میویس با ناراحتی گفت: «‌حت من.»
از دهان روی جوان پرید که: «‌و حالا دیگه همه چیز تموم شده.»
این حرف مرا شوکه کرد. پرسیدم: «چرا؟»
هرکدامشان به دیگری نگاه کرد. سرانجام آقای والاس درحالی که لبه‌ی کلاه خود را ب دست‌های پینه بسته‌اش خم و راست می‌کرد، گفت: «بیل، ممیزی جدید نشون داده که این نقطه از فضا، متعلق به ایالات متحده نیست.»
پرسیدم: «‌این‌جا مال کدوم کشوره؟»
میویس گفت: «آروم باش. سعی کن بفهمی. تمام این بخش مشمول ممیزی بین‌المللی بوده و حالا دیگه هیچ کشوری نمی‌تونه اون رو مال خودش اعلام کنه. به عنوان اولین کسی که این‌جا ساکن شده، این سیاره و میلیون‌ها مایل فضای اطراف اون، به تو تعلق داره بیل.»
گیج‌تر از آن بودم که حرفی بزنم.
میویس ادامه داد: «تحت این شرایط، ما اجازه نداریم این‌جا باشیم. بنابراین داریم می‌ریم.»
فریاد زدم: «‌اما شماها نمی‌‌تونید‍! من که سوپاپ‌های اسفنیکس شماها رو تعمیر نکردم!»
او به آرامی جواب داد: «همه‌ی جاسوس‌ها سوپاپ‌های اسفنیکس و تیغ اره‌هی یدکی دارند.»
در حالی که دسته‌دسته شدن آن‌ها به سمت سفینه‌هایشان را نگاه می‌کردم، آینده‌ی تنهایم را مجسم کردم. دیگر دولتی نداشتم که مراقبم باشد. دیگر شب هنگام صدای پا نمی‌شنیدم که برگردم و ببینم صورت متعهد جاسوسی پشت سرم است. دیگر نه صدای وزوز یک دوربین کهنه هنگام کار تسکینم می‌داد و نه ورور دستگاه ضبط کننده معیوبی لالایی‌ام می‌شد.
و در عین حال،‌ برای آن‌ها هم احساس تسف می‌کردم. آن جاسوس‌های بیچاره ،سخت‌کوش، دست و پا چلفتی و ناشی که به دنیایی سریع، کارآمد و رقابتی باز می‌گشتند. آن‌ها دیگر کجا مظنونی مثل من پیدا می‌کردند؟ یا جایی دیگر شبیه سیاره‌ی من؟
میویس که دستش را دراز کرده بود گفت: «خداحافظ بیل.»
او را که به سمت سفینه آقای والاس می‌رفت تماشا کردم. تنها آن موقع بود که فهمیدم او دیگر جاسوس من نیست.
دنبالش دویدم و فریاد زدم: «‌میویس!»
او به سوی سفینه شتافت. بازویش را گرفتم و گفتم: «صبر کن. یه چیزی هست که از توی سفینه می‌خواستم بهت بگم. بعد ‌خواستم تو پیک‌نیک بهت بگم …»
او سعی کرد خودش را از دست من خلاص کند. با صدایی بسیار غیر رمانتیک، غارغار کنان گفتم: «‌میویس … دوستت دارم.»
او در آغوشم بود. همدیگر را بوسیدیم و من به او گفتم که خانه‌ی او این‌جاست، روی این سیاره با جنگل‌های تاریک و علفزارهای سبز و زردش. این‌جا در کنار من.
خوشحال‌تر از آن بود که حرفی بزند.
با ماندن میویس، روی جوان هم در تصمیم خود تجدید نظر کرد. سبزیجات آقای والاس هم داشتند می‌رسیدند و او نیز می‌خواست مراقبشان باشد. بقیه نیز، کاری مهم یا چیزی دیگر در این‌جا داشتند که نمی‌توانستند رهایش کنند.
بنابراین بفرما، من … حاکم، پادشاه، دیکتاتور، رییس‌جمهور، یا هر چیز دیگری که دلم بخواهد اسم خودم را بگذارم، هستم. حالا جاسوسان از هر کشوری و نه فقط آمریکا به این‌جا سرازیر می‌شوند.
همین روزها است که برای تمین غذای سوژه‌هایم، مجبور به وارد کردن غذا شوم. اما باقی حاکمان دیگر دارند از کمک به من سرباز می‌زنند. آن‌ها فکر می‌کنند من جاسوس‌هایشان را قاپ زده‌ام.
قسم می‌خورم این کار را نکرده‌ام. آن‌ها همین‌طوری خودشان می‌آیند.
نمی‌توانم کناره بگیرم، چون من مالک این مکانم. دلم هم نمی‌آید بیرونشان کنم. به آخر خط رسیده‌ام.
حتماً فکر می‌کنید وقتی تمام جمعیت زیردستم جاسوسان دولتی سابق هستند راحت برای خودم یک حکومت تشکیل داده‌ام. ولی نه … هیچ کدامشان همکاری نمی‌کنند. من حاکم مطلق سیاره‌ای پر از کشاورز و لبنیاتی و‌ چوپان و دامدار هستم. هر چه باشد به هر حال از گرسنگی نمی‌میریم. ولی مشکل این نیست. مشکل این است که من توی این جهنم چطور می‌تونم فکر کنم که فرمانروا هستم؟
یک نفر از این‌ها هم که حاضر نیست برای من جاسوسی کند!
نویسنده: رابرت شکلی
مترجم: شیرین سادات صفوی

بنگاه دنیاها

آقای وین به انتهای ردیف دراز پشته‌های پاره‌سنگ‌های خاکستری که ارتفاعشان تقریباً تا شانه می‌رسید آمده بود. جایی که بنگاه دنیاها قرار داشت. دقیقاً همان طوری بود که دوستانش توصیف کرده بودند: کلبه‌ای کوچک که از تکه‌های الوار، قطعات اتومبیل، یک تکه آهن گالوانیزه و چند ردیف پاره آجر ساخته شده بود. روی همه‌ی این‌ها هم با رنگ آبی رقیقی، ناشیانه رنگ زده بودند.
آقای وین به کوره‌راه دراز پوشیده از خرده‌سنگ پشت سرش نگاه کرد تا مطمئن شود که تعقیبش نمی‌کنند. بسته‌اش را محکم‌تر زیر بغل فشرد؛ بعد با لرزشی که از تصور بی‌پروایی خودش به تنش افتاده بود، در را باز کرد و به داخل خزید.
صاحب بنگاه گفت : «صبح به خیر.»
علاوه بر بنگاه، خود طرف هم درست همان طوری بود که توصیفش کرده بودند: یک مردک قد بلند پیر که می‌زد حسابی آب زیر کاه باشد، با چشمانی تنگ و دهانی پایین افتاده. اسمش تامپکینز بود. روی یک صندلی گهواره‌ای کهنه لم داده بود. روی پشتی صندلی‌اش هم یک طوطی سبز و آبی نشسته بود. یک صندلی دیگر و یک میز هم در فروشگاه بود. روی میز هم یک آمپول تزریق زیرجلدی زنگ زده بود.
آقای وین گفت: «من تعریف مغازه‌ی شما را از دوستانم شنیدم.»
تامپکینز گفت: «پس قیمت مرا می‌دانی. آوردیش؟»
آقای وین بسته‌اش را بالا گرفت و گفت: «اوهوم! ولی می‌خواهم قبلش بپرسم …»
تامپکینز به طوطی گفت: «همه می‌خواهند بپرسند.» طوطی چشمکی زد و تامپکینز گفت: «بفرما، بپرس.»
«من می‌خواهم بدانم واقعاً چه اتفاقی می‌افتد.»
تامپکینز آه کشید و گفت: «اتفاقی که می‌افتد این است. تو دستمزد مرا می‌دهی. من به تو یک دارو تزریق می‌کنم که بی‌هوشت می‌کند. بعد با ابزارهای مخصوصی که پشت مغازه‌ام دارم، ذهنت را آزاد می‌کنم.»
تامپکینز وقتی این‌ها را می‌گفت، لبخند می‌زد. طوطی‌اش که ساکت بود هم به نظر لبخند می‌زد.‌
آقای وین پرسید: «بعد چه اتفاقی می‌افتد؟»
«ذهنت، که از جسم آزاد شده، می‌تواند از بین جهان‌های احتمالی بی‌شماری که زمین در هر ثانیه‌ای از وجودش می‌زاید یکی را انتخاب کند.»
تامپکینز که دیگر داشت نیشخند می‌زد، روی صندلی گهواره‌ایش صاف نشست و علایم اشتیاق در چهره‌اش نمایان شد.
«بله عزیز، هر چند ممکن است که تا به حال به فکرت هم نرسیده باشد، ولی این زمین خراب شده، از همان لحظه‌ای که از زهدان آتشین خورشید زاییده شده دارد بی‌وقفه جهان‌های محتمل هم‌نهشت هم ایجاد می‌کند. جهان‌های بی‌شماری که از دل حوادث کوچک و بزرگ بیرون آمده‌اند. هر اسکندر و هر آمیبی جهانی جداگانه خلق می‌کند، درست مثل امواجی که توی برکه پخش می‌شوند، حالا سنگی که آن تو انداخته‌ای هر چقدر می‌خواهد بزرگ باشد یا کوچک. مگر همه‌ی اجسام سایه نمی‌سازند؟ خوب، رفیق، زمین خودش چهار بعدی است؛ پس سایه‌های سه بعدی می‌سازد. هر کدام هم بازتاب‌های مجسمی از خودش هستند، به ازای هر لحظه از هستی‌اش از ابتدا تا امروز یکی.‌‌ میلیون‌ها، بیلیون‌ها زمین! بینهایت زمین! و ذهن تو که من آزادش می‌کنم، می‌تواند هر کدام از این جهان‌ها را انتخاب کند و مدتی توی آن‌ زندگی کند.»
تامپکینز (با این عجایب به راستی نشدنی که از آن‌ها می‌گفت) بدجوری به نظر آقای وین شبیه معرکه‌گیرها می‌آمد. آقای وین به خودش یادآوری کرد چیزهایی در طول زندگی خودش رخ داده بودند که او هرگز باور نداشت ممکن شوند. هرگز! پس شاید شگفتی‌هایی که تامپکینز از آن‌ها حرف می‌زد هم ممکن باشند.
آقای وین گفت: «دوستانم همچنین به من گفتند …»
تامپکینز پرسید : «که من یک کلاهبردار تمام و کمال هستم؟»
آقای وین محتاطانه گفت: «بعضی از آن‌ها یک اشاره‌ای کردند، ولی من سعی می‌کنم خوش‌بین باشم. در ضمن آن‌ها گفتند …»
«من می‌دانم دوستان بدبینت چه گفتند. آن‌ها درباره‌ی تحقق آرزو برایت حرف زدند. این را می‌خواستی بدانی؟»
آقای وین گفت: «بله، آن‌ها به من گفتند هر آرزویی داشته باشم… هرچه بخواهم…»
تامپکینز گفت: «دقیقاً، هیچ جور دیگری هم نمی‌شود. آن‌جا بینهایت جهان هست که می‌توانی از بین آن‌ها یکی را انتخاب کنی. این ذهن تو است که انتخاب می‌کند و فقط هم آرزوی قلبی‌ تو آن را هدایت می‌کند. عمیق‌ترین آرزوی تو تنها چیزی است که ای‌نجا به حساب می‌آید. اگر تو خیلی مخفی آرزوی یک قتل را در ذهنت داشته باشی…»
آقای وین فریاد زد: «نه، اصلاً، اصلاً!»
«…در آن صورت به جهانی خواهی رفت که در آن‌جا می‌توانی بکشی، جایی که می‌توانی توی خون غلت بزنی. جایی که می‌توانی بهتر از دوساد یا قیصر یا هر کس دیگری که سرمشقت باشد بشوی. فرض بگیریم دلت قدرت بخواهد؟ پس جهانی را انتخاب می‌کنی که در آن هم در زبان و هم در عمل یک خدا باشی. شاید یک ویرانگر خونخوار یا شاید هم یک بودای فرزانه.»
«فکر نکنم که من چنین آدمی …»
تامپکینز گفت: «آن‌جا آرزوهای دیگری هم هست. بهشت مطلق یا دوزخ مطلق. شهوت بی‌حد. شکم‌بارگی، مستی، عشق، شهرت … هرچه که بخواهی.»
آقای وین گفت: «شگفت‌انگیز است!»
تامپکینز انگار که زیر بار چیزی برود گفت: «بله! البته لیست کوچولوی من همه‌ی احتمالات و ترکیبات و تغییرات امیال را شامل نمی‌شود. شاید تو اصلاً دلت بخواهد یک زندگی ساده، آرام و روستایی توی یک جزیره در دریای جنوب بین بومی‌های بی‌خیال داشته باشی.»
آقای وین با خنده‌ای شرمگینانه گفت: «من بیشتر این طوری هستم.»
تامپکینز پرسید: «ولی که می‌داند؟ حتی ممکن است خود تو هم ندانی که آرزوهای واقعیت چه هستند. شاید مرگ خود تو بین آن‌ها باشد.»
آقای وین نگران پرسید: «این اتفاق زیاد می‌افتد؟»
«بعضی وقت‌ها.»
آقای وین گفت: «من نیامدم این‌جا که بمیرم.»
تامپکینز که به بسته‌ی دست آقای وین نگاه می‌کرد گفت : «به ندرت چنین اتفاقی می‌افتد.»
«حالا که این طور می‌گویی، باشد … ولی من چطور می‌توانم بفهمم این‌ها واقعی هستند؟ نرخ شما خیلی بالا است، هست و نیستم را باید بدهم. چه می‌دانم شاید تو در مقابل همه چیزم، مواد مخدر به من می‌دهی، من هم فقط یک مشت رویا می‌بینم! همه‌ی دار و ندارم در مقابل یک … چه می‌دانم، یک لول هرویین و بعدش هم کلی دنیای خیالی!»
تامپکینز به طور اطمینان بخشی خندید: «این تجربه اصلاً ویژگی‌های مواد مخدر را ندارد. هیچ حسی شبیه یک رویا هم به همچنین.»
آقای وین با کمی ترشرویی گفت: «اگر این طور باشد، چرا نمی‌شود اصلاً کلاً توی دنیای آرزویم بمانم؟»
تامپکینز گفت: «من دارم روی این مشکل کار می‌کنم. به همین خاطر اجرت به این زیادی می‌گیرم؛ برای به دست آوردن مواد لازم، برای آزمایش. من دارم سعی می‌کنم راهی برای دایمی کردن گذار پیدا کنم. تا به حال که نتوانسته‌ام رشته‌ای که انسان را به زمین خودش مقید کرده و او را به سمت آن برمی‌گرداند را شل کنم. حتی استادان بزرگ ماوراء الطبیعه هم جز با مرگ، نمی‌توانند این رشته را ببرند. ولی من هنوز هم امیدوارم.»
آقای وین مؤدبانه گفت: «اگر موفق شوی کار بزرگی خواهد بود.»
تامپکینز با یک فوران غیر منتظره‌ی احساسات فریاد زد: «بله که خواهد بود! چون آن وقت من این بنگاه مزخرف را تبدیل می‌کنم به یک دریچه‌ی فرار! در آن زمان این عملیات مجانی می‌شود، برای همه مجانی می‌شود! هر کسی به زمین آرزوهایش خواهد رفت، به زمینی که واقعاً خواهانش بوده و این جهنم را برای موش‌ها و کرم‌ها باقی می‌گذارد …»
تامپکینز جمله‌ی نیمه‌تمامش را قطع کرد و به سکوت سردی فرو رفت: «ولی می‌ترسم که خودم را گول زده باشم. من هنوز نمی‌توانم یک راه گریز دایمی از زمین که لازمه‌اش مردن نباشد ارایه بدهم. شاید هیچ‌وقت هم نتوانم این کار را بکنم. در حال حاضر، فقط می‌توانم یک تعطیلات، یک تغییر، یک تجربه از دنیایی دیگر یا یک تصویر از آرزوهای خودت به تو بدهم. تو اجرت مرا می‌دانی و اگر آزمایش رضایت‌بخش نبود من با رضایت پرداختت را پس می‌دهم.»
آقای وین مشتاقانه گفت: «این از خوبی شما است. ولی مطلب دیگری هم هست که دوستان من درباره‌اش گفته‌اند. ده سال از عمرم.»
تامپکینز گفت: «کاری نمی‌شود کرد و پس‌اش هم نمی‌توانم بدهم. مراحل کاری من فشار خیلی زیادی روی سیستم عصبی می‌گذارد و در نتیجه امید زندگی کم می‌شود. این یکی از دلایلی است که چرا، این به اصطلاح دولت ما، کار مرا غیرقانونی اعلام کرده است.»
آقای وین گفت: «ولی آن‌ها تحریم را خیلی سفت و سخت اجرا نمی‌کنند.»
«نه. به طور رسمی پروژه به اندازه‌ی یک کلاهبرداری مضر، قدغن است. ولی مقامات رسمی هم آدم هستند. آن‌ها هم درست مثل هر کس دیگری دوست دارند این زمین را ترک کنند.»
آقای وین که بسته‌اش را محکم می‌فشرد، سبک سنگین کرد: «این قیمت و ده سال هم از زندگی‌ام! در عوض آرزوهای قلبی‌ام … جداً باید درست و حسابی روی این قضیه فکر کنم.»
تامپکینز با خونسردی گفت: «فکرهایت را بکن.»
تمام راه خانه آقای وین به قضیه فکر کرد. وقتی قطارش به ایستگاه واشینگتن، لانگ آیلند، رسید، او هنوز داشت فکر می‌کرد و هنگامی که ماشینش را از ایستگاه به سوی خانه‌اش می‌راند هنوز داشت درباره‌ی چهره‌ی پیر و حیله‌گر تامپکینز و جهان‌های احتمالی و تحقق آرزوها فکر می‌کرد.
ولی وقتی پای‌اش را توی خانه گذاشت، این فکر و خیال‌ها را هم باید می‌گذاشت کنار. ژانت، همسرش، از او می‌خواست که با مستخدمه، که باز مرتب مست می‌کرد، درست و حسابی صحبت کند. پسرش تامی که می‌خواست قایق را فردا به آب بیاندازد، کمک می‌خواست و دختر کوچکش می‌خواست اتفاقاتی که آن روز در کودکستان برایش افتاده بود را برای او تعریف کند.
آقای وین با لحنی خوب ولی محکم با مستخدمه صحبت کرد. به تامی کمک کرد تا آخرین دست رنگ مسی را به زیر قایق بزند و به صحبت‌های پگی درباره ماجراهایش در زمین بازی گوش داد.
بعداً، زمانی که بچه‌ها به رختخواب رفتند و او و ژانت در اتاق نشیمن تنها شدند، ژانت پرسید که چه مشکلی پیش آمده است.
«مشکل؟»
ژانت گفت: «به نظر نگران می‌رسی. روز بدی توی اداره داشتی؟»
«هاه، فقط همان مشکلات همیشگی…»
او مطمئناً نمی‌خواست به ژانت یا هیچ‌کس دیگری بگوید که یک روز مرخصی گرفته و برای دیدن تامپکینز در بنگاه دنیاهای مسخره و درب و داغان‌اش رفته است. آن وقت باید شروع می‌کرد درباره‌ی حقی که هر کس یک بار در زندگی باید برای تحقق درونی‌ترین آرزوهایش داشته باشد، صحبت کند. ژانت، با آن حس منطقی‌اش، هیچ‌وقت نمی‌توانست او را درک کند.
روزهای بعد در اداره شدیداً گیج کننده بودند. همه در وال‌استریت [1] به خاطر حوادث خاورمیانه و آسیا کمی مضطرب بودند و در نتیجه سهام‌ها هم تحت تاثیر قرار گرفته بودند. او سعی کرد به تحقق آرزویش در مقابل تمام دارایی‌اش و دست کم ده سال از زندگی‌اش، فکر نکند. این دیوانگی بود! تامپکینز پیر روانی است!
آخر هفته، با تامی به قایق‌سواری رفت. قایق کهنه خیلی خوب حرکت می‌کرد و عملاً هیچ آبی از زیرش نشت نمی‌کرد. تامی یک دست بادبان مسابقه‌ای جدید می‌خواست، ولی آقای وین سرسختانه رد کرد. شاید سال دیگر، آن هم اگر بازار بهتر شد. فعلاً باید با بادبان‌های قدیمی ساخت.
همان شب، وقتی بچه‌ها خوابیده بودند، او و ژانت به قایق‌سواری رفتند. لانگ‌ایلندساند در آن هنگام آرام بود و خنک. قایق آن‌ها از کنار راهنماهای چشمک‌زن شناور خرامان می‌گذشت و به سوی ماه زرد آماس کرده بادبان افراشته بود.
ژانت گفت: «یک چیزی تو ذهنت هست.»
«عزیزم، ول کن!»
«چیزی هست که از من مخفی می‌کنی؟»
«هیچ چیز!»
«مطمئنی؟ کاملاً مطمئنی؟»
«مطمئنِ مطمئن.»
«پس بغلم کن. اوهوم…»
و قایق مدتی برای خودش می‌رفت.
آرزو و تحقق… ولی پاییز آمد و قایق باید جمع می‌شد. بازار سهام دوباره قدری پایدار شد، ولی پگی سرخک گرفت. تامی می‌خواست فرق بین بمب‌های معمولی، بمب‌های اتمی، بمب‌های هیدروژنی، بمب‌های کبالتی و تمام انواع دیگر بمب‌هایی که در اخبار شنیده بود را بداند. آقای وین به بهترین شکلی که می‌توانست برایش توضیح داد. بعد مستخدمه هم یک دفعه استعفاء داد و رفت.
حرف آرزوهای درونی، خیلی خوب بود. شاید او قبلاً می‌خواست کسی را بکشد یا در جزیره‌ای در دریای جنوب زندگی کند. ولی این‌جا مسئولیت‌هایی داشت که باید به آن‌ها رسیدگی می‌کرد. دو بچه‌ی در حال رشد داشت و همسری بهتر از آن چه لایق داشتنش باشد.
شاید حول و حوش کریسمس…
ولی نیمه‌ی زمستان، به خاطر خرابی سیم‌کشی، آتش‌سوزی‌ای در اتاق مهمان که خالی بود، رخ داد. آتش‌نشان‌ها شعله‌ها را خاموش کردند. خسارت زیادی وارد نشد، کسی هم صدمه ندید. ولی این اتفاق برای مدتی هر فکری درباره‌ی تامپکینز را از ذهن او خارج کرد. اول باید اتاق خواب تعمیر می‌شد، چون آقای وین به خانه‌ی قدیمی و دلپذیرش خیلی افتخار می‌کرد.
بازار کار هنوز به علت وضعیت جهانی، متشنج و بی‌ثبات بود. این روس‌ها، عرب‌ها، یونانی‌ها، چینی‌ها. موشک‌های بین‌قاره‌ای، بمب‌های اتمی، ماهواره‌ها … همه و همه اوضاع را آشفته‌تر کرده بودند. آقای وین روزهایی طولانی را در اداره می‌گذراند و بعضی وقت‌ها حتی عصرها را هم می‌ماند. تامی اوریون گرفته بود. یک بخش از سقف باید دوباره تخته‌کوبی می‌شد و بعد چه زود دوباره باید قایق را برای بهار به آب می‌انداختند.
یک سال گذشت و او زمان خیلی کمی برای فکر کردن به آرزوهای درونی‌اش داشت. ولی شاید سال دیگر. در همین حین و بین …
آقای تامپکینز گفت: «خوب؟ حالت خوب است؟»
آقای وین گفت: «بله ، کاملاً خوبم.» او از روی صندلی بلند شد و پیشانی‌اش را مالید.
تامپکینز پرسید: «می‌خواهی بسته‌ات را پس بگیری؟»
«نه. تجربه کاملاً رضایت بخش بود.»
تامپکینز چشمکی هرزه‌درایانه به طوطی زد گفت: «همه همین طورند. خب، مال شما چه بود؟»
آقای وین گفت: «دنیایی از گذشته‌های اخیر.»
«از آن‌ها که خیلی هست. فهمیدی آرزوی درونی‌ات چیست؟ قتل‌عام بود؟ یا یک جزیره در دریای جنوب؟»
آقای وین آرام و محکم گفت: «من ترجیحاً نمی‌خواهم درباره‌اش صحبت کنم.»
تامپکینز با دلخوری گفت: «خیلی از افراد نمی‌خواهند درباره‌اش با من صحبت کنند. حیف که نمی‌دانم چرا.»
«چون … خوب، من فکر می‌کنم دنیای آرزوهای محرمانه شخصی یک جورهایی مقدس محسوب می‌شود. دلخور نشو … فکر می‌کنی بتوانی آن را دایمی کنی؟ منظورم دنیای منتخب شخص است؟»
مرد پیر شانه هایش را بالا انداخت: «دارم تلاش می‌کنم. اگر موفق شدم، خبرش را می‌شنوی. همه می‌شنوند.»
«من هم همین طور فکر می‌کنم.»
آقای وین بسته‌اش را باز کرد و محتویاتش را روی میز چید. توی بسته یک جفت چکمه‌ی نظامی، یک چاقو، دو حلقه سیم مسی و سه کنسرو کوچک گوشت نمک‌سود بود.
چشمان تامپکینز برای لحظه‌ای درخشید. بعد گفت: «کاملاً رضایتبخش است. دست شما درد نکند.»
آقای وین گفت: «خداحافظ و دست شما درد نکند.»
آقای وین فروشگاه را ترک کرد و شتاب‌زده به سوی انتهای کوره‌راه پوشیده از خرده‌سنگ‌های خاکستری پایین رفت. در آن سویش، تا جایی که چشم کار می‌کرد، دشت‌های پوشیده از خرده‌سنگ‌های قهوه‌ای و خاکستری و سیاه گسترده بودند. زمین‌هایی که افق تا افق از اجساد درهم گوریده‌ی شهرها، بقایای شکسته‌ی درختان و خاکستر نرم و سفیدی که زمانی گوشت و استخوان انسان بود، پوشیده شده بودند.
آقای وین به خودش گفت: «خوب، لااقل از هر دست دادیم، از همان دست هم گرفتیم.»
آن سال در گذشته به قیمت هرچه که داشت و دست کم ده سال از عمرش، برایش تمام شده بود. یعنی رویا بوده؟ اگر هم بوده ارزشش را داشت! ولی حالا او باید تمام خیالات مربوط به ژانت و بچه‌ها را کنار می‌گذاشت. تمام شده بود، مگر آن که تامپکینز کارش را کامل کند. فعلاً او باید به فکر زنده ماندن باشد.
با کمک گایگر [2] مچی‌اش مسیری که رادیواکتیوش خنثی شده بود را از میان پاره‌سنگ‌ها پیدا کرد. بهتر بود قبل از تاریکی به پناهگاه برگردد، قبل از آن که موش‌ها بیرون بیایند. اگر عجله نمی‌کرد جیره‌ی سیب‌زمینی عصر را از دست می‌داد.
————————-
پانویس ها
[1] مرکز بانک‌ها و سرمایه‌داران نیویورک
[2] دستگاهی برای تشخیص تشعشعات رادیواکتیو

نویسنده: رابرت شکلی
مترجم: سارا حسین پور کهواز

مزد خطر

ریدر[1] با احتیاط سرش را از لبه‌ی پنجره بالا آورد و آن پایین پله‌ی فرار ساختمان و کمی پایین‌تر از آن کوچه‌ی باریکی را دید. توی کوچه، یک کالسکه‌ی بچه‌ی آفتاب‌خورده و سه سطل زباله بود. در همین ضمنی که او نگاه می کرد؛ از پشت دورترین سطل، دستی در آستین سیاهی با چیزی براق در مشتش حرکت کرد. ریدر سرش را دزدید. گلوله‌ای که پنجره‌ی بالای سر او را شکست و سقف را سوراخ کرد، بارانی از گچ به روی او پاشید.
حالا دیگر وضع کوچه را می‌دانست. آنجا هم درست مثل پشت در، منتظرش کشیک می‌دادند.
تمام قد روی مشمع ترک‌خورده‌ی کف اتاق دراز کشید، به سوراخ گلوله روی سقف خیره شد و گوشش را هم برای شنیدن صداهایی که از پشت در می‌آمدند تیز کرد. او مردی بود بلند بالا که چشمانش را خون گرفته بود و صورتش را هم دوروزی می‌شد که نزده بود. چرک و خستگی خطوطی روی چهره‌اش حک کرده بودند. ترس روی چهره‌اش اثر کرده بود و اینجا و آنجا ماهیچه‌ای را فشرده کرده و عصبی را منقبض کرده بود. وضعش تکان‌دهنده بود. حالا دیگر چهره‌اش از هرکس دیگری متمایز بود، آخر انتظار مردن شکلش داده بود.
یک مرد مسلح در کوچه بود و دو نفر دیگر هم در راه پلّه بودند. گیر افتاده بود. مرده حساب می‌شد.
ریدر اندیشید درست که هنوز حرکت می‌کند و نفس می‌کشد، اما این فقط به علت بی‌عرضگی مرگ است. مرگ در عرض چند دقیقه ترتیبش را می‌داد. مرگ صورت و تنش را سوراخ‌سوراخ می‌کرد، بعد هنرمندانه لباسهایش را با خون تر می‌کرد و اندامش را مثل یکی از اشکال اجق‌وجق رقص باله‌ی قبرستان می‌چید…
ریدر لبهایش را سخت گزید. او می‌خواست زنده بماند. باید راهی می‌بود.
او به روی شکمش غلت زد و آپارتمان سرد-آب[2] کثیفی که قاتلان او را در آن گیر انداخته بودند را بررسی کرد. یک تابوت یک اتاقه‌ی کامل بود. یک در داشت، که قاتلان آن‌ را می‌پاییدند، یک پله‌ی فرار، که آن را هم می‌پاییدند و یک حمام کوچک که پنجره نداشت.
سینه‌خیز به حمام رفت و بلند شد. یک حفره‌ی کج و کوله، تقریبا به عرض چهار اینچ، در سقف بود. اگر می‌توانست آن را بزرگتر کند و خودش را از آن به آپارتمان بالایی بکشاند…
صدای ضربه‌ی خفه‌ای را شنید. قاتلان بی‌تاب شده و شروع به شکستن در کرده بودند.
سوراخ سقف را بررسی کرد. این راه ارزش در نظر گرفتن را هم نداشت. هرگز نمی‌توانست به موقع سوراخ را بزرگ کند.
آنها به در می‌کوبیدند و با هر ضربه هم هن‌هن می‌کردند. به زودی یا قفل می‌شکست، یا لولاها از چوب پوسیده درمی‌آمدند. در می‌افتاد و دو مرد با چهره‌هایی بی‌حالت وارد می‌شدند و ژاکت‌هایشان را می‌تکاندند…
اما حتماً کسی پیدا می‌شد که به او کمک کند! تلویزیون کوچکی را که در جیبش داشت، بیرون کشید. تصویر محو و نامشخص بود، اما او به خودش زحمت تنظیم آن را نداد. صدا تمیز و دقیق بود.
او به صدای خوش آهنگ مایک تری[3] که شنوندگان فراوانش را مورد خطاب قرار می‌داد گوش سپرد.
تری می‌گفت: «… چه موقعیت وحشتناکی! بله بینندگان عزیز، جیم ریدر در یک مخمصه‌ی واقعاً خطرناک گیر افتاده است. به یاد دارید که او در یک هتل درجه سه برادوی[4]، با یک نام مستعار مخفی شده بود. آنجا به اندازه کافی امن به نظر می‌رسید. ولی پیشخدمت او را شناخت و این اطلاعات را به دار و دسته‌ی تامسون داد.»
در اتاق زیر ضربه‌های پی‌درپی به غژغژ افتاد. ریدر دستگاه تلویزیون را محکم در دست فشرد و به آن گوش داد.
«جیم ریدر توانست از هتل در برود! همین طور که گانگسترها پشت سرش بودند، وارد شماره‌ی 156 از ساختمان‌های همشکل خیابان وست‌اند[5] شد. قصدش این بود که به بالای پشت‌بام برود. ممکن بود موفق شود، عزیزان ممکن بود. ولی در پشت‌بام قفل بود. این به نظر مثل پایان کار ریدر می‌رسید… ولی ریدر دید که آپارتمان شماره‌ی هفت خالی است و قفل هم نشده. او داخل شد…»
تری برای تاکید درنگ کرد، سپس فریاد زد: «و اکنون او در آنجا به تله افتاده. مثل موش به تله افتاده! گروه تامسون[6] دارند در را می‌شکنند! طرف پلکان خروج اضطراری هم در کمین او نشسته‌اند! همکاران تصویربردار ما، مستقر در یک ساختمان در همان نزدیکی، هم اکنون یک نمای نزدیک به شما می‌دهند. ببینید، بینندگان عزیز، فقط ببینید! یعنی هیچ امیدی برای نجات جیم ریدر وجود ندارد؟»
ریدر به آرامی تکرار کرد، واقعاً هیچ امیدی نیست؟ عرق‌ریزان در حالی که در تاریکی حمام کوچک خفقان‌آور ایستاده بود، گوشش را به صدای ضربه‌های پی‌درپی که بر در وارد می‌شد سپرد.
مایک تری فریاد زد: «یک لحظه صبر کنید! طاقت بیاور، جیم ریدر، کمی دیگر طاقت بیاور. شاید امیدی باشد! من یک تماس فوری از یکی از بینندگانمان داشتم، یک تماس روی خطِ نیکوکار خوب[7]! جیم اینجا کسی هست که فکر می‌کند می‌تواند به تو کمک کند. می‌شنوی جیم ریدر؟»
ریدر صبر کرد و شنید که لولاها دارند از چهارچوب پوسیده در می‌آیند.
مایک تری گفت: «راحت بگویید آقا! اسم شما چیست قربان؟»
«ام… فلیکس بارتولمو[8].»
«دستپاچه نشوید آقای بارتولمو. راحت حرفتان را بزنید.»
صدای لرزان پیرمردی گفت: «خیلی خوب. باشد. آقای ریدر، من قدیم‌ها در شماره صد و پنجاه و شش خیابان وست‌اند زندگی می‌کردم. همان آپارتمانی که شما در آن به تله افتاده‌اید، آقای ریدر… راستش را می‌گویم! ببینید، حمام آنجا یک پنجره داشت، آقای ریدر. روی آن رنگ زده‌اند، ولی یک…»
ریدر دستگاه تلویزیون را در جیبش چپاند. محل پنجره را پیدا کرد و با لگد به آن کوبید. شیشه خرد شد و نور آفتاب به داخل پاشید. لبه‌ی ناهموار را پاک کرد و به سرعت پایین را دید زد.
یک سقوط طولانی تا رسیدن به کف بتونی حیاط راه بود.
لولاها از جا کنده شدند. صدای باز شدن در را شنید. به سرعت خودش را از پنجره بیرون کشاند، چند لحظه از نوک انگشتانش آویزان ماند و سپس پایین پرید.
ضربه‌ی سقوط او را گیج کرده بود. تلوتلوخوران ایستاد. چهره‌ای در پنجره‌ی حمام نمایان شد.
مرد گفت: «بخشکی شانس.» بعد به سمت بیرون خم شد و به دقت با یک کالیبر 38 لوله کوتاه نشانه‌گیری کرد.
در همین لحظه یک بمب دودزا در حمام منفجر شد.
گلوله‌ی آدمکش خطا رفت و خودش ناسزاگویان برگشت. چند بمب دودزای دیگر هم در حیاط منفجر شد که پیکر ریدر را محو کردند.
ریدر می‌توانست صدای فریاد دیوانه‌وار مایک تری را از تلویزیون که در جیبش بود بشنود.تری جیغ می‌کشید: «یالا فرار کن! بدو جیم ریدر، به خاطر زندگیت بدو. همین حالا، تا چشم‌های آدمکش‌ها پر از دود است، بدو… و تشکر می‌کنیم از نیکوکار خوب، سارا وینترز[9]، از شماره‌ی سه چهار یک دو خیابان ادگار[10]، از براکتون[11] ماساچوست به خاطر اهدا پنج بمب دودزا و استخدام کسی برای پرتاب آنها!» تری با صدایی آرامتر ادامه داد: «خانم وینترز شما امروز زندگی یک مرد را نجات دادید. می‌توانید به حضار و بینندگان ما بگویید از چه طریق…» ریدر دیگر نتوانست چیزی بشنود. او در حیاط پر از دود می‌دوید، از بندهای لباس گذشت و خودش را به خیابان انداخت.
……….
ریدر در که برای کوتاه نشان دادن قامتش، قوز کرده بود و در اثر تقلا اندکی تلوتلو می‌خورد و از کمبود غذا و خواب گیج می‌زد، در خیابان شصت و سوم پایین می‌رفت‌.
«آهای عمو!»
ریدر چرخید. یک زن میان‌سال که روی پله‌های ساختمان یکی از خانه‌های یک شکل ایستاده بود، با روی درهم به او نگاه می‌کرد.
«تو ریدری. درست است؟ همانی که آنها می‌خواهند بکشندش؟»
ریدر راه افتاد که برود.
زن گفت: «بیا توی خانه ریدر»
شاید این یک تله بود. ولی ریدر می‌دانست که به سخاوت و خوش قلبی مردم وابسته است. او نماینده‌ی آنها بود، یک تجسم از خودشان، یک شخص عادی گرفتار. بدون آنها او از دست می‌رفت. با آنها که بود هیچ چیز نمی‌توانست به او صدمه بزند.
مایک تری به او گفته بود به مردم ایمان داشته باش، آنها هیچ وقت تو را نا امید نمی‌کنند.
به دنبال زن وارد اتاق نشیمن او شد. زن به او گفت که بنشیند و خودش اتاق را ترک کرد، تقریباً بلافاصله با یک بشقاب تاس‌کباب برگشت. زن ایستاد و درست مثل کسی که در باغ‌وحش بادام زمینی خوردن میمونی را تماشا کند، در طول خوردن او را تماشا کرد.
دو بچه از آشپزخانه بیرون آمدند و به او زل زدند. سه مرد که لباس کار پوشیده بودند از اتاق خواب بیرون آمدند و یک دوربین تلویزیونی را روی او تنظیم کردند. یک دستگاه بزرگ تلویزیون در اتاق نشیمن بود. ریدر در حالیکه غذایش را می‌بلعید، تصویر مایک تری را تماشا می‌کرد و صدای محکم، صادقانه و نگران او را می‌شنید.
تری گفت: «ایناهاش بینندگان عزیز! این جیم ریدر است که دارد اولین غذای حسابی خودش را بعد از دو روز می‌خورد. همکاران تصویربردار ما واقعاً تلاش کردند تا این صحنه را برای شما پوشش دهند! متشکریم بچه ها…، بینندگان گرامی، جیم ریدر یک پناهگاه موقتی پیش خانم ولما اُدل[12]، در شماره‌ی 343 خیابان شصت و سه دارد. خیلی ممنون نیکوکار خوب، اُدِل! این واقعا شگفت‌انگیز است که چطور مردم، در هر سن و موقعیتی جیم ریدر را در قلب خود نگه می‌دارند!»
خانم اُدِل گفت: «بهتر است عجله کنی.»
ریدر گفت: «چشم خانم.»
«من هیچ دلم نمی‌خواهد تو آپارتمانم هفت‌تیربازی ببینم.»
«تقریباً تمام کردم خانم.»
یکی از بچه‌ها پرسید: «مگر نمی‌خواهند او را بکشند؟»
خانم ادل گفت: «ببر صدایت را.»
مایک تری دم گرفته بود: «بله جیم! بهتر است عجله کنی. آدمکش‌ها خیلی با تو فاصله ندارند. آنها آدمهای احمقی نیستند، جیم. تبهکار، منحرف و دیوانه هستند! ولی احمق نیستند. آنها رد خون را دنبال می‌کنند. خونی که از دست چاک‌خورده‌ی تو ریخته جیم !»
ریدر تا به حال نفهمیده بود که لبه‌ی پنجره دستش را بریده است.
خانم ادل گفت : «بیا، من آن را پانسمان می‌کنم.» ریدر ایستاد و گذاشت که زن دستش را پانسمان کند. بعد هم زن به او یک ژاکت قهوه‌ای و یک کلاه ماهیگیری خاکستری داد و گفت: «مال شوهرم هستند.»
مایک تری با خوشحالی فریاد زد: «بینندگان عزیز! او تغییر لباس داد! این چیز جدیدی است. یک لباس مبدل! هفت ساعت هم بیشتر تا رسیدن به امنیت نمانده.»
خانم ادل گفت: «حالا از اینجا برو بیرون.»
ریدر گفت: «من دارم می روم خانم. خیلی ممنون.»
زن گفت: «من فکر می کنم تو احمقی… احمقی که توی این کار درگیر شدی.»
«بله، خانم.»
«اصلاً ارزشش را ندارد.»
ریدر از او تشکر کرد و از آنجا رفت. به سمت برادوی به راه افتاد. با مترو به خیابان 59 رفت و از آنجا با قطار روگذر محلی به خیابان 86 رفت. آنجا روزنامه‌ای خرید و با قطار سریع‌السیر به طرف مانهاست[13] تغییر مسیر داد.
نگاهی به ساعتش انداخت. شش ساعت و نیم دیگر مانده بود.
…..
مترو در زیر مانهاتان[14] می‌غرید. ریدر چرت می‌زد و پانسمان دستش را پشت روزنامه پنهان کرده بود. کلاهش را هم روی صورتش کشیده بود. یعنی هنوز کسی او را نشناخته است؟ گانگسترهای تامسون ردش را گم کرده بودند؟ یا الان کسی دارد به آنها تلفن می‌کند؟
گیج و منگ از خودش پرسید آیا از مرگ نجات پیدا کرده یا اینکه هنوز به خاطر بی‌دست‌وپایی مرگ یک جسد متحرک است که با ظرافت بازی‌اش می‌دهند و این‌ور و آن‌ور می‌رود؟ (عزیزم، مرگ این روزها خیلی دستش کند شده، جیم ریدر تا ساعت‌ها پس از اینکه مرده بود، تا قبل از اینکه با عزت و احترام به خاک سپرده شود، همان اطراف قدم می‌زد و عملاً به سوالات مردم پاسخ می داد!)
چشمان ریدر ناگهان باز شدند. خوابی دیده بود… خواب خیلی بدی بود. اما یادش نمی‌آمد چه بوده است.
دوباره چشم‌هایش را بست و با سبکی و لذت مطبوعی، یاد زمانی که هیچ خطری تهدیدش نمی‌کرد را مزمزه کرد.
دو سال پیش بود. او مرد جوان درشت‌اندام و خوش‌مشربی بود و شاگرد راننده‌ی یک کامیون. هیچ استعداد خاصی نداشت. آدمی چنان عادی بود که آرزو و فکر و خیال خاصی هم نداشت.
در عوض راننده‌ی ریزه‌میزه و اخموی کامیون خواب‌هایی برای او دیده بود. «چرا نمی‌روی برای شرکت در یک نمایش تلویزیونی اقدام کنی جیم؟ اگر من قیافه‌ی تو را داشتم این کار را می‌کردم. آنها دنبال بچه‌های خوب و متوسط هستند. خیلی هم دل و جرأت نمی‌خواهند. به عنوان شرکت‌کننده می‌روی. مردم جوان‌های این‌طوری را دوست دارند. چرا یک نگاهی نمی‌کنی؟»
او هم رفت و نگاهی کرد. صاحب فروشگاه صوتی‌تصویری محله‌شان قضیه را بیشتر برایش توضیح داد.
«می‌دانی جیم، مردم دیگر از دیدن قهرمانان حرفه‌ای ب آن واکنش‌های سریع و آن تهور حرفه‌ای‌شان حالشان به هم می‌خورد. کی می‌تواند حس و حال اینها را درک کند؟ کی می‌تواند خودش را جای آنها بگذارد؟ مردم می‌خواهند چیزهای هیجان‌انگیز ببینند، این درست، اما نه وقتی که یک دلقک کارش شده این و سالی پنجاه هزار تا از آن درمی‌آورد. به این علت است که بازار ورزش حرفه‌ای کساد شده است. به این علت است که نمایش‌های تریل یا همان پرهیجان باب شده‌اند.»
ریدر گفت: «پس این طور.»
«شش سال پیش جیم، مجلس قانون خودکشی داوطلبانه را تصویب کرد. در آن زمان آن سناتورهای پیر کلی درباره‌ی اراده‌ی آزاد و فلسفه‌ی خویش‌تقدیری صحبت کردند. ولی همه‌اش چرت است. می‌دانی معنی واقعی این قانون چیست؟ یعنی دیگر نه فقط حرفه‌ای‌ها، بلکه آماتورها هم می‌توانند به خاطر یک پول کلان روی زندگی‌شان ریسک کنند. پیشترها اگر می‌خواستی برای پول، قانوناً مخت را داغان کنی، باید بوکسور یا بازیکن هاکی یا فوتبالیست حرفه‌ای می‌بودی. ولی حالا این فرصت برای افراد عادی مثل تو هم وجود دارد، جیم.»
ریدر دوباره گفت: «که این طور.»
«این یک فرصت استثنایی است. خودت را در نظر بگیر. تو از بقیه بهتر نیستی جیم. همه می‌توانند هر کاری که تو می‌توانی انجام دهی را انجام دهند. تو متوسط هستی. من فکر می‌کنم نمایش‌های تریل[15] دنبال تو می‌افتند.»
ریدر به خودش اجازه داد که خیال‌پردازی کند. برای کسی مثل او جوان و بدون استعداد یا دانش خاصی، نمایش‌های تلویزیونی راه مطمئنی برای رسیدن به ثروت به نظر می‌رسید. او نامه‌ای برای یک برنامه‌ی تلویزیونی به نام هزارد[16] فرستاد و یک عکس از خودش هم ضمیمه کرد.
هزارد به او علاقه‌مند شد. شبکه‌ی JBC تحقیق کرد و فهمید که او اینقدر متوسط هست که محتاط‌ترین بینندگان را هم راضی کند. جد و آباء و کس و کارش هم بررسی شدند. بالاخره او را به نیویورک خواستند و آقای مولین[17] با او مصاحبه کرد.
مولین سبزه‌رو و و پرحرارت بود و موقع صحبت آدامس می‌جوید. او تندتند گفت: «تو به درد ما می‌خوری. ولی نه برای هزارد، تو در نمایش اسپیلز[18] ظاهر می‌شوی. یک برنامه‌ی نیم‌ساعته‌ی روزانه است که از کانال سه پخش می‌شود.»
ریدر گفت: «پوف.»
«از من تشکر نکن. هزار دلار اگر برنده یا دوم بشوی و یک جایزه‌ی بدرقه‌ی صد دلاری اگر ببازی. ولی مهم نیست.»
«نه قربان»
«اسپیلز برنامه‌ی کوچکی است. شبکه‌ی JBC از آن به عنوان یک آزمون استفاده می‌کند. برنده‌های مقام اول و دوم اسپیلز به ایمرجنسی[19] می‌روند. جایزه‌های ایمرجنسی خیلی بزرگترند.»
«می‌دانم که بزرگترند، قربان.»
«و اگر کارت در ایمرجنسی خوب باشد، نمایش‌های تریل درجه یک مثل هزارد و آندرواتر پریلز[20] با پوشش پخش کشوری و جوایز بی‌شمار در انتظارت هستند. بعد هم لحظه‌ی بزرگ اصلی می‌رسد. اینکه تا چه اندازه می‌توانی بالا بروی بستگی به خودت دارد.»
ریدر گفت: «من حداکثر تلاشم را می‌کنم قربان.»
مولین برای لحظه‌ای آدامس جویدنش را متوقف کرد و تقریباً با احترام گفت: «تو از پس این کار بر می‌آیی، جیم. فقط یادت باشد، تو خود مردمی و مردم هر کاری می‌توانند انجام بدهند.»
مولین طوری این حرف را زد که باعث شد ریدر گذرا برای او احساس تاسف کند. مولین سبزه و موفرفری بود. چشم‌هایش هم ورقلمبیده بود و آشکارا مردم به حساب نمی‌آمد.
آنها با هم دست دادند. سپس ریدر برگه‌ی گواهی سلب مسوولیت از JBC در قبال از دست دادن جانش، اعضاء بدن یا مشاعرش در طول مسابقه را امضا کرد. کاغذ دیگری هم امضا کرد که حقوقش را تحت قانون خودکشی داوطلبانه بیان می‌کرد. این کار از لحاظ قانونی لازم بود، اما فقط تشریفاتی و فرمالیته بود.
ریدر در عرض سه هفته در اسپیلز ظاهر شد.
برنامه مشابه شکل کلاسیک مسابقات اتومبیل‌رانی بود. راننده‌های آموزش‌ندیده سوار ماشین‌های مسابقه‌ی قدرتمند آمریکایی و اروپایی شده بودند و در یک مسیر مرگبار بیست مایلی مسابقه می‌دادند. ریدر که از ترس به خودش می‌لرزید، ماشین مازراتی بزرگش را در دنده‌ی اشتباه گذاشت و از جا کند.
مسابقه کابوسی پر هیاهو و پر از لاستیک‌های شعله‌ور بود. ریدر عمداً عقب ماند و گذاشت ماشین‌های پیشتاز خودشان را به کناره‌ی محافظ پیچ‌های تند بکوبند. وقتی یک جاگوار جلوتر از او روی دست یک آلفارمئو پیچید و هر دو ماشین غرش‌کنان به یک مزرعه‌ی شخم‌خورده همان کنار کشانده شدند، ریدر به مکان سوم رسید. در سه مایل پایانی ریدر برای رتبه‌ی دوم تیز کرد، ولی نتوانست راه گذری پیدا کند. سر یک پیچ تند تقریباً از جاده بیرون کشید، ولی او به زور اتومبیل را به داخل جاده کشاند. هنوز در مکان سوم بود. در پنجاه یارد آخر ناگهان میل‌لنگ راننده‌ی اول شکست و جیم توانست مقام دوم را به دست آورد.
حالا هزار دلار جلو بود. چهار نامه‌ی طرفدارانه دریافت کرد و یک خانم از اشکوش[21] برایش یک جفت جوراب چهارخانه فرستاد. برای شرکت در ایمرجنسی هم از او دعوت شد.
برخلاف دیگر مسابقات، ایمرجنسی برنامه‌ای رقابتی نبود، بلکه ابتکار عمل فردی را در بوته‌ی آزمون می‌گذاشت. برای نمایش، ریدر تحت تاثیر یک ماده‌ی خواب‌آور ناپایدار قرار گرفت و در اتاقک خلبان یک هواپیمای کوچک، که با خلبان خودکار در ارتفاع ده هزار پایی در حال گشت زدن بود، بیدار شد. آمپر بنزینش تقریباً خالی نشان می‌داد. چتر نجات هم نداشت و قرار بود هواپیما را فرود بیاورد.
البته، او قبلاً هرگز پرواز نکرده بود.
یادش بود که شرکت‌کننده‌ی هفته‌ی گذشته هوشیاری‌اش را در یک زیردریایی به دست آورده بود، شیر اشتباهی را باز کرده و غرق شده بود، پس شروع کرد محتاطانه با دم‌ودستگاه هواپیما ور رفتن.
هزاران بیننده مجذوب مردی معمولی شده بودند. مردی که درست مانند خودشان با وضعیت مبارزه می‌کرد، همان طور که خودشان این کار را می‌کردند. جیم ریدر خود آنها بود. هر کاری که او می‌توانست انجام دهد، آنها هم می‌توانستند انجام دهند. او مردم بود.
ریدر ترتیبی داد که هواپیما را طی عملیاتی شبیه فرود آمدن، پایین بیاورد. چند باری از روی صندلی به این طرف و آن طرف کشانده شد، اما کمربند ایمنی نگه‌اش داشت و برخلاف انتظار، موتور هم آتش نگرفت.
او تلوتلوخوران با دو دنده‌ی شکسته، سه هزار دلار و یک شانس برای شرکت در توریرو[22] برای وقتی که بهبود یافت از هواپیما بیرون آمد.
بالاخره پایش به یک نمایش تلویزیونی تریل درجه یک رسیده بود! توریرو ده هزار دلار می‌داد. تنها کاری که باید می‌کردید کشتن یک نره گاو میورای[23] سیاه با شمشیر بود. درست مانند یک ماتادور حرفه‌ای واقعی.
از آنجایی که گاوبازی در ایالات متحده هنوز غیرقانونی بود، نبرد در مادرید انجام شد. برنامه را تلویزیون سراسری پخش می‌کرد.
ریدر یک کوادریلای[24] (گروه دستیاران گاوباز) خوب داشت. آنها از این آمریکایی درشت‌هیکل بی‌دست و پا خوششان آمده بود. پیکادورها[25] (نیزه‌اندازها) واقعاً وزن خودشان را روی نیزه‌هایشان که به بدن گاو فرو کرده بودند انداخته بودند و سعی می‌کردند گاو را برای او سست کنند. باندریلروها[26] (بنداندازها) قبل از آنکه به باندریلاهایشان[27] (حفاظ کنار میدان گاوبازی) بروند، سعی کردند حیوان را از تک‌وتا بیاندازند. ماتادور دوم هم که مرد غمزده‌ای اهل الجیسراس[28] بود، ضمن حرکات نمایشی‌اش با شنل تقریبا گردن گاو را شکست.
ولی در نهایت بعد از تمام این بازی‌ها، این جیم ریدر بود که روی شن‌ها با یک میولتای قرمز (شنل گاوبازی) که ناشیانه در دست چپش گرفته بود و یک شمشیر که به دست راستش داده بودند، رو در روی هیکل یک تنی یک گاو شاخ گسترده‌ی خونین و مالین سیاه، ایستاد.
یکی فریاد زد: «اومبره[29] سعی کن بزنی به جگر سفیدش. قهرمان‌بازی در نیاور، بزن به ریه‌اش.» ولی جیم فقط چیزی را که مشاور فنی در نیویورک به او گفته بود بلد بود: با شمشیر هدف‌گیری کن و برو که از بالای شاخ‌ها بزنی.
او هم رفت که بزند. شمشیر به استخوان خورد و برگشت و گاو هم او را به پشتش پرتاب کرد. او که به طور معجزه‌آسایی سالم مانده بود، بلند شد، شمشیر دیگری گرفت و دوباره با چشمانی بسته به سمت شاخ‌ها رفت. انگار ایزدی که از کودکان و احمق‌ها محافظت می‌کند حواسش به آنجا بود، چون شمشیر مثل سوزنی که به کره فرو می‌رود به داخل فرو رفت. گاو جا خورد، ناباورانه به او خیره شد و مثل یک بادکنک سوراخ فرو افتاد.
به او ده هزار دلار دادند، استخوان شکسته‌ی ترقوه‌اش هم تقریباً بلافاصله خوب شد. او بیست و سه نامه‌ی طرفدارانه دریافت کرد، از جمله یک دعوت پرسوز و گداز از یک دختر از آتلانتیک‌سیتی[30] که آن را بی‌جواب گذاشت. بعد هم از او پرسیدند آیا می‌خواهد در نمایش دیگری شرکت کند یا نه.
او مقداری از سادگی‌اش را از دست داده بود. اکنون کاملاً آگاه بود که به خاطر پولی در حد پول توجیبی داشت تقریباً کشته می‌شد. شرط‌بندی پرسود بزرگ در پیش بود. اکنون او می‌خواست برای یک چیز باارزش تقریباً کشته شود.
بنابراین در آندرواتر پریلز که تحت حمایت مالی صابون فیرلیدی [31]برگزار می‌شد شرکت کرد. او با ماسک صورت، دستگاه تنفس، کمربند وزنه‌دار، کفش غواصی و چاقو همراه چهار شرکت‌کننده‌ی دیگر در آب‌های گرم کارائیب لغزید. فیلم‌برداران هم در یک قفس محافظتی به دنبالشان افتاده بودند. هدف، پیدا کردن و بیرون آوردن گنجی بود که پشتیبان مالی آن را در آنجا مخفی کرده بود.
غواصی با ماسک به خودی خود خیلی خطرناک نیست، ولی پشتیبان مالی به خاطر جذب مردم مقداری تزئینات به آن اضافه کرده بود. منطقه پر شده بود از خرچنگ‌های غول‌پیکر، انواع مارماهی، کوسه ماهی از انواع و اقسام، هشت‌پاهای غول‌پیکر، مرجان‌های سمی و دیگر خطرهای ژرفا.
این یکی مسابقه خیلی پرتحرک بود. یک مرد از فلوریدا گنج را در یک شکاف عمیق پیدا کرد ولی یک مارماهی هم او را پیدا کرد. غواصی دیگر جعبه‌ی گنج را گرفت و یک کوسه ماهی هم او را گرفت. آن آب آبی-سبز شفاف درخشان با خون تیره شد. فیلم آن را مخصوص تلویزیون رنگی گرفتند که عالی شد. گنج به پایین لغزید و ریدر به دنبال آن شیرجه زد و با این کار پرده‌ی یک گوشش پاره شد. ریدر جعبه‌ی گنج را از روی مرجان سمی برداشت، خود را از شر کمربند سنگینش خلاص کرد و دست و پا زد که به سطح برود. در سی پایی سطح، مجبور شد با غواص دیگری به خاطر گنج درگیر شود.
آنها با کاردهایشان کلی عقب و جلو کردند. مرد حمله‌ای کرد و سینه‌ی ریدر را خط انداخت. ولی ریدر با خودداری شایسته‌ی یک مسابقه‌دهنده‌ی کارکشته، کاردش را انداخت و دهان‌بند مرد را از دهانش بیرون کشید.
ترتیب کار داده شد. ریدر به سطح آب آمد و جعبه‌ی گنج را به قایقی که آنجا بود تحویل داد. گنج یک بسته صابون فیرلیدی از کار درآمد،… «باارزش‌ترین گنج ممکن.»
سرجمع بیست و دو هزار دلار به صورت نقد و چند جایزه، سیصد و هشت نامه‌ی طرفدارانه و یک پیشنهاد خواستگاری جالب از دختری اهل ماکون[32]، که او جدی به آن فکر کرد، گیرش آمد. برای زخم کارد و پارگی پرده‌ی گوشش امکانات بستری شدن مجانی و برای عفونت مرجان داروی تزریقی به او دادند.
ولی از همه مهمتر، او را برای شرکت در بزرگترین نمایش تریل دعوت کردند: پاداش خطر.
و از اینجا بود که دردسرش واقعاً شروع شد…
توقف مترو او را از خیالاتش بیرون آورد. ریدر کلاهش را به عقب هل داد و دید مردی از وسط راهرو به او خیره شده و با یک زن خپل پچ‌پچ می‌کند. یعنی او را شناخته بودند؟
به محض اینکه درها باز شدند، ایستاد و به ساعتش نگاه کرد. پنج ساعت مانده بود.
…….
در ایستگاه مانهاست سوار یک تاکسی شد و به راننده گفت که او را به نیوسالم[33] ببرد.
راننده در حالیکه از آینه جلو به او نگاه می‌کرد پرسید: «نیو سالم؟»
«درست است.»
راننده گوشی رادیویش را قاپید. «مسافر برای نیوسالم. بله درست است، نیوسالم.» آنها راه افتادند. ریدر روی در هم کشید، مانده بود که این یک علامت بوده است یا نه. البته برای رانندگان تاکسی کاملاً عادی بود که به تقسیم‌کنندگانشان گزارش دهند. ولی چیزی در صدای مرد بود که…
ریدر گفت: «من را همین جا پیاده کن.»
او پول راننده را داد و در جاده‌ی باریک بیرون شهر که در میان جنگلی تنک پیچ می‌خورد، به راه افتاد. درختان خیلی کوچک و دور از هم بودند و به درد پناه گرفتن نمی‌خوردند. ریدر به دنبال جایی برای مخفی شدن، به رفتن ادامه داد.
یک کامیون سنگین نزدیک می‌شد. او به راه رفتن ادامه داد، کلاهش را هم تا روی پیشانیش جلو کشید. ولی وقتی کامیون نزدیک رسید، او از تلویزیونی که در جیبش داشت، صدایی شنید. صدا فریاد زد : «مواظب باش!»
او خود را داخل راه‌آب انداخت. کامیون منحرف شد، کم مانده بود که به او بخورد، غیژغیژکنان ترمز کرد تا متوقف شد. راننده فریاد زد: «آنجاست! بزنش، هری[34]، بزنش!»
همانطور که ریدر با تمام سرعت به درون جنگل می‌دوید، گلوله‌ها هم برگ درختان را می‌کندند.
مایک تری که صدایش از هیجان می‌لرزید گفت: «دوباره همان طور شد! متاسفانه جیم ریدر با احساس امنیتی کاذب به خودش آرامش می‌دهد. تو نمی‌توانی این کار را بکنی جیم! آن هم وقتی پای جانت در میان است. نه با وجود این آدمکش‌هایی که دنبالت افتاده‌اند! مراقب باش جیم، تو هنوز چهار ساعت و نیم دیگر در پیش داری!»
راننده گفت: «کلود[35]، هری، با کامیون بروید آن طرف. محاصره‌اش می‌کنیم.»
مایک تری فریاد زد: «آنها محاصره‌ات کرده‌اند جیم ریدر! ولی هنوز تو را نگرفته‌اند! و تو می‌توانی از نیکوکار خوب سوزی پیترز[36] از شماره‌ی دوازده خیابان الم[37]، ارنج جنوبی[38]، نیوجرسی، به خاطر فریاد اعلام خطرش درست زمانی که کامیون می‌خواست تو را زیر بگیرد، تشکر کنی. ما سوزی کوچولو را تا چند دقیقه‌ی دیگر در صحنه خواهیم داشت….نگاه کنید بینندگان عزیز، هلیکوپتر استودیوی ما به صحنه رسید. اکنون شما می‌توانید دویدن جیم ریدر و تعقیب قاتلین که دارند دوره‌اش می‌کنند، را ببینید…»
ریدر صد یاردی که در جنگل دوید، خودش را در بزرگراهی بتونی، با جنگلی باز در آنسویش یافت. یکی از قاتلین از میان جنگل پشت سر او می‌دوید. کامیون که در یک جاده منتهی به بزرگراه حرکت می‌کرد و اکنون یک مایلی دورتر بود، به سوی او می‌آمد.
یک ماشین از سوی دیگر نزدیک می‌شد. ریدر به وسط بزرگراه دوید و دیوانه‌وار دست تکان داد. ماشین ایستاد.
زن جوان موبوری که ماشین را می‌راند داد کشید: «بجنب!»
ریدر داخل ماشین شیرجه زد. زن یک دور 180 درجه در بزرگراه زد. گلوله‌ای شیشه‌ی جلوی اتومبیل را شکست. زن پایش را روی پدال گاز کوبید و تقریباً آدمکشی را که سر راه ایستاده بود زیر گرفت.
ماشین قبل از اینکه کامیون به تیررس برسد، از آنجا دور شد.
ریدر به عقب تکیه داد و چشمانش را محکم بست. زن که روی رانندگیش تمرکز کرده بود، از آینه‌ی جلو مترصد دیدن کامیون بود.
مایک تری با صدایی به وجد آمده فریاد زد: «دوباره اتفاق افتاد! جیم ریدر دوباره از آرواره‌های مرگ بیرون کشیده شد. این بار با کمک نیکوکار خوب جانیس مارو[39] از شماره 433، خیابان لکزینگتون[40]، نیویورک‌سیتی. بینندگان عزیز، آیا تا به حال چیزی مثل این دیده‌اید؟ دیدید چطور خانم مارو زیر بارانی از گلوله با اتومبیل خود را رساند و جیم ریدر را از دندانهای سرنوشت نجات داد! ما بعداً با خانم مارو مصاحبه می‌کنیم و عکس‌العمل‌های ایشان را نشان می‌دهیم. اکنون‌، در ضمن اینکه جیم ریدر به سرعت دور می‌شود – شاید به سوی امنیت، شاید هم به سوی خطری دیگر – ما یک پیام بازرگانی کوتاه از پشتیبان برنامه پخش می‌کنیم. جایی نروید! جیم هنوز چهار ساعت و ده دقیقه زمان تا رسیدن به امنیت در پیش دارد: هرچیزی ممکن است پیش بیاید!»
دختر گفت : «خیلی خب. الان دیگر روی آنتن نیستیم. ریدر، چه مرگت است؟»
ریدر پرسید : «هاه؟»
دختر بیست، بیست و خورده‌ای داشت. دست و پا دار، جذاب و دست نیافتنی به نظر می‌رسید. ریدر توجه کرد که دختر خوش بر و رو و خوش‌تراش است و متوجه شد که عصبانی هم به نظر می‌رسد.
او گفت: «خانم، من نمی‌دانم به چه زبانی می‌توانم از شما تشکر کنم که…»
جانیس مارو گفت: «راحت حرف بزن. من یک نیکوکار خوب نیستم. من کارمند شبکه JBC هستم.»
«پس برنامه مرا نجات داده!»
زن گفت: «لابد.»
«ولی چرا؟»
«ببین ریدر، این یک نمایش پرهزینه است. ما باید اجرای خوبی داشته باشیم. اگر رتبه‌ی محبوبیتمان پایین بیاید، آخرش باید برویم در خیابان سیب قندک بفروشیم. تو هم این وسط همکاری نمی کنی.»
«چی؟ چرا؟»
دختر به تلخی گفت: «چون تو مزخرفی. تو یک شکستی، یک شکست مفتضحانه. می‌خواهی خودکشی کنی؟ تو هیچ‌چیز درباره‌ی بقاء یاد نگرفتی؟»
«من دارم زورم را می‌زنم.»
«تامسون‌ها تا به حال ده بار می‌توانستند خدمتت برسند. ما به آنها گفتیم سخت نگیرند و کشش بدهند. ولی زدن تو، مثل زدن یک کبوتر تمرین هدف‌گیری شش پایی است. تامسون‌ها همکاری می‌کنند، ولی بیشتر از این دیگر نمی‌توانند فیلم بیایند. اگر من خودم را وسط نیانداخته بودم، مجبور بودند تو را بکشند… حالا می‌خواهد تصویر روی آنتن باشد، یا نه.»
ریدر به او خیره شد، حیرت‌آور بود که دختری به این زیبایی بتواند این گونه صحبت کند. دختر یک نظر به او انداخت، سپس به سرعت نگاهش را به جاده برگرداند.
او گفت: «این طور به من نگاه نکن! تو خودت انتخاب کردی که زندگیت را به خاطر پول به خطر بیاندازی، بیچاره! کلی هم پول است! تو جریان را می‌دانستی. مثل بقال کوچک بی‌گناهی که یک دفعه می‌بیند آدم بدها دنبالش هستند رفتار نکن. آن مال یک نمایش دیگر است.»
ریدر گفت: «می‌دانم.»
«اگر نمی‌توانی خوب زندگی کنی، اقلاً سعی کن خوب بمیری.»
ریدر گفت: «این را جدی نگفتی.»
«خیلی دلت را خوش نکن… تو سه ساعت و چهل دقیقه تا پایان نمایش وقت داری. اگر بتوانی زنده بمانی، آفرین. مایه به تو می‌رسد. ولی اگر نمی‌توانی حداقل سعی کن برای پولی که دستشان را می‌گیرد، آنها را حسابی دنبال خودت بکشانی.»
ریدر که با حالتی مصمم به او خیره شده بود، سر تکان داد.
«تا چند لحظه دیگر تصویرمان دوباره روی آنتن می‌رود. من وانمود می‌کنم ماشین مشکل پیدا کرده و تو را پیاده می‌کنم. تامسون‌ها دیگر ردمان را گم کردند. آنها تو را به محض دیدن و اگر بتوانند در کمترین زمان ممکن می‌کشند. فهمیدی؟»
ریدر گفت: «بله. اگر زنده ماندم، می‌توانم یک روز شما را ببینم؟»
دختر با عصبانبت لبش را گزید: «مرا دست انداختی؟»
«نه. من می‌خواهم شما را دوباره ببینم. امکانش هست؟»
دختر با کنجکاوی نگاهی به او کرد. «نمی‌دانم. ولش کن. ما تقریباً داریم می‌رویم روی آنتن. من فکر می‌کنم بهترین شانس تو جنگل سمت راست باشد. حاضری؟»
«بله. من از کجا می‌توانم با شما تماس بگیرم؟ منظورم بعداً است.»
«اَه حواست را جمع کن ریدر. از وسط جنگل برو تا به یک دره‌ی تنگ سیلابی برسی. خیلی بزرگ نیست، ولی می‌توانی آنجا پنهان شوی.»
ریدر دوباره پرسید: «من از کجا می‌توانم با شما تماس بگیرم؟»
«اسم من در کتابچه تلفن مانهاتان هست.» دختر ماشین را نگه داشت و گفت: «خیلی خوب ریدر، بدو.»
ریدر در را باز کرد.
«صبرکن.»
دختر به طرف او خم شد و از او لب گرفت. «موفق باشی احمق. اگر از پس کار برآمدی به من تلفن کن.»
و بعدش او سر پا بود و داشت به طرف جنگل می‌دوید.
………..
او از میان درختان غان و صنوبر گذشت، چند خانه‌ی ویلایی دواشکوبه با پنجره‌های دلباز و بزرگ که پشت هر پنجره چهره‌هایی خیره نگاهش می‌کردند را هم پشت سر گذاشت. احتمالاً کسی از ساکنین آن خانه‌ها گانگسترها را خبر کرده بود، زیرا وقتی به شکاف دره مانند رسید، آنها به فاصله‌ی کمی پشت سرش بودند. ریدر با ناراحتی اندیشید آن مردم ساکت و مودب و مطیع قانون نمی‌خواستند او فرار کند. آنها می‌خواستند کشتن ببینند. یا شاید می‌خواستند ببینند که او به سختی از کشته‌شدن فرار می کند.
هر دویشان هم در اصل یک معنی می‌دادند.
او وارد شکاف شد. لابلای بوته‌های پرپشت پناه گرفت و بی‌حرکت ماند. تامسون‌ها روی هر دو لبه پدیدار شدند. به آرامی حرکت می‌کردند و مترصد هر حرکتی بودند. وقتی به موازات او رسیدند، او نفسش را حبس کرد.
صدای تند شلیک یک هفت‌تیر را شنید. ولی آدمکش فقط یک سنجاب را با تیر زده بود که چند لحظه‌ای پیچ و تاب خورد و بعد بی‌حرکت افتاد.
ریدر که بین بوته‌ها بی‌حرکت نشسته بود، صدای هلیکوپتر استودیو را از بالای سرش شنید. از خودش پرسید که آیا دوربینی روی او انداخته‌اند یا نه. ممکن بود و اگر کسی تماشا می‌کرد شاید یک نیکوکار خوب کمک می‌کرد.
بنابراین صورتش را بالا گرفت، رو به هلیکوپتر، ریدر حالت احترام به چهره داد، دستانش را در هم گره کرد و دعا کرد. او بی‌صدا دعا کرد، چون بینندگان تظاهر به مذهب را دوست نداشتند. فقط لب‌های او حرکت می‌کرد. این حق هر مردی است.
یک دعای واقعی هم روی لب‌هایش بود. یکبار، یک لب‌خوان از حضار، کار یک پناهنده که وانمود به دعا کردن می‌کرد، ولی در حقیقت فقط جدول ضرب را ازبر می‌خواند، را تشخیص داده بود. پس هیچ کمکی هم نصیب آن مرد نشده بود!
ریدر دعایش را تمام کرد. نگاهی به ساعتش انداخت و دید که نزدیک دو ساعت دیگر باید در برود.
او نمی‌خواست بمیرد. هر چقدر هم که می‌دادند، ارزشش را نداشت! احمق بود، کاملاً دیوانه بود که با چیزی مثل این موافقت کرده بود…
ولی می‌دانست که اینطور نیست، به یادش آمد که چطور در کمال سلامت عقل این کار را کرده است.
………..
یک هفته پیش او روی سن برنامه‌ی پاداش خطر ایستاده بود، نورافکن‌ها چشمش را می‌زدند و مایک تری با او دست داده بود.
تری موقرانه گفته بود : «خوب آقای ریدر، آیا قوانین بازی‌ای که می‌خواهی در آن شرکت کنی را می‌دانی؟»
ریدر سرش را تکان داد.
«جیم ریدر اگر بپذیری، برای یک هفته یک شکار خواهی بود. آدمکش‌ها به دنبال تو می آیند، جیم. آدمکش‌های حرفه‌ای، مردانی که برای جنایات دیگر تحت تعقیب قانونند و برای انجام تنها این یک قتل به خصوص تحت حمایت قانون خودکشی داوطلبانه به آنها مجوز داده شده است. آنها سعی می‌کنند تو را بکشند جیم. درک می‌کنی؟»
ریدر گفت: «درک می‌کنم.» البته او دویست هزار دلاری که اگر تا پایان هفته زنده باشد دریافت خواهد کرد را هم درک می‌کرد.
«من دوباره از تو می‌پرسم، جیم ریدر. ما هیچ کس را مجبور به شرط‌بندی روی مرگ نمی‌کنیم.»
ریدر گفت: «من می‌خواهم بازی کنم.»
مایک تری به سمت حضار برگشت و گفت: «خانم‌ها و آقایان، من اینجا یک نسخه از نتایج آزمون جامع روانشناسی که یک موسسه‌ی آزمایش روانشناسی بی‌طرف به درخواست ما از جیم ریدر به عمل آورده را دارم. رونوشت آن برای هر کسی که خواهانش باشد، در ازای بیست و پنج سنت بابت هزینه‌ی پست، فرستاده خواهد شد. این آزمون نشان می‌دهد که جیم ریدر عاقل، متعادل و از هر نظر کاملاً مسئول اعمال و رفتارش است.» او به طرف ریدر چرخید.
«آیا هنوز هم می خواهی وارد مسابقه شوی، جیم؟»
«بله. می‌خواهم.»
مایک تری فریاد زد : «بسیار خوب! جیم ریدر با قاتلین آینده‌ات آشنا شو!»
گروه تامسون در میان اظهار تنفر حضار به صحنه آمدند.
مایک تری با تحقیری آشکار گفت: «به آنها نگاه کنید، بینندگان عزیز. فقط نگاهشان کنید! دشمن جامعه، داتاً تبهکار، کاملاً بی‌احساس. این مردان هیچ قانونی بجز قانون منحرف جنایت‌کاران ندارند، هیچ افتخاری جز افتخار قاتلهای مزدور نامرد ندارند. اینها افرادی محکوم به فنا هستند. جامعه‌ی ما محکومشان کرده است. جامعه‌ای که دیگر چندان فعالیت‌های آنها را تحمل نخواهد کرد، فعالیتهایی که جوانمرگی بی‌عزتی را سرنوشت آنها قرار داده است.»
حضار فریادهایی پراحساس کشیدند.
تری پرسید: «برای گفتن چه داری، کلود تامسون؟»
کلود، سخنگوی تامسون‌ها، پشت میکروفون رفت. او مردی لاغر با صورتی شش تیغ بود و به سبک قدیمی لباس پوشیده بود.
کلود تامسون با صدایی گرفته گفت : «من مطمئنم، تا آنجایی که می‌دانم که ما از هیچ کسی بدتر نیستیم. ببینید، مثل سربازان در جنگ: آنها هم می‌کشند. به سوءاستفاده و اختلاس در حکومت و وضع اتحادیه ها نگاه کنید، هر به فکر خویش است و به سهم خودش چنگ زده است.»
این قانون ظریف گروه تامسون بود. ولی به چه سرعتی، با چه دقتی، مایک تری توجیهات آدمکش را خراب کرد! سوالات تری طبیعت پلید مرد را بیرون کشید و به همه نشان داد.
در پایان مصاحبه، کلود تامسون خیس عرق شده بود، مرتب صورتش را با یک دستمال ابریشمی پاک می‌کرد و تندتند به افرادش نگاه‌های دزدیده می‌انداخت.
مایک تری دستش را روی شانه ریدر گذاشت. «این مردی است که موافقت کرده قربانی شما شود، البته اگه بتوانید بگیریدش.»
تامسون که اعتماد به نفسش برمی‌گشت گفت: «ما می‌گیریمش.»
تری گفت: «خیلی مطمئن نباش. جیم ریدری که با گاوهای وحشی جنگیده است، حالا با شغال‌ها طرف می‌شود. او یک آدم متوسط است. او مردم است. که یعنی حکم نابودی برای تو و افرادت.»
تامسون گفت: «ما او را می‌گیریم.»
تری خیلی آرام گفت: «و یک چیز دیگر. جیم ریدر تنها نیست. ملت آمریکا با او هستن. نیکوکارهای خوب از هر گوشه‌ی کشور بزرگ ما برای کمک به او آماده‌اند. جیم ریدر بدون اسلحه و بی‌دفاع، می‌تواند روی کمک و خوش قلبی مردمی که نماینده‌شان است، حساب کند. پس خیلی مطمئن نباش کلود تامسون! آدمهای عادی طرفدار جیم ریدر هستند و آدمهای عادی زیادی وجود دارند!»
…………..
ریدر که بی حرکت بین بوته‌ها کشیده بود، به همین چیزها فکر می‌کرد. بله مردم به او کمک کرده بودند اما به قاتل ها هم کمک کرده بودند.
رعشه‌ای به تنش افتاد. به خودش یادآوری کرد که خودش انتخاب کرده است. خودِ خودش مسئول بود. آزمون روانشناسی این را ثابت کرده بود.
ولی راستی، روانشناسانی که او را آزمایش کرده بودند چقدر مسئول بودند؟ چه مسئولیتی به خاطر پیشنهاد دادن این همه پول به یک آدم فقیر به گردن مایک تری بود؟ جامعه طناب را حلقه کرده و دور گردن او انداخته بود، او هم داشت خودش را با آن حلق‌آویز می‌کرد و اسمش را هم گذاشته بود اختیار.
تقصیر که بود؟
کسی فریاد زد : «آهان!»
ریدر سرش را بلند کرد و مردی هیکلی را دید که نزدیکش ایستاده بود. مرد ژاکت پشمی راه‌راه رنگ روشنی پوشیده بود. دور گردنش یک دوربین دوچشمی آویزان کرده بود و یک عصا هم دستش گرفته بود.
ریدر نجوا کرد: «آقا، لطفا نگویید!»
مرد هیکلی در حالیکه ریدر را با عصایش نشان می‌داد، فریاد کشید: «های! او اینجاست!»
ریدر فکر کرد عجب دیوانه‌ای است. نکبت ابله لابد فکر می‌کند دارند قایم‌باشک بازی می‌کنند.
مرد جیغ‌کشان گفت: «همین جا است!»
ریدر ناسزاگویان از جا جهید و شروع به دویدن کرد. از شکاف بیرون آمد و ساختمان سفیدی را در فاصله دور دید. راهش را به سمت آن کج کرد. هنوز می‌توانست صدای مردک را از پشت سرش بشنود.
«از این طرف، این بالا. نگاه کنید دیگر، احمق‌ها، هنوز نتوانستید ببینیدش؟»
آدمکش‌ها دوباره شلیک کردند. ریدر که روی زمین ناهموار سکندری می‌خورد، دوان‌دوان از کنار سه بچه که در یک خانه‌ی درختی بازی می‌کردند گذشت.
بچه‌ها جیغ زدند: «ایناهاش! ایناهاش!»
ریدر نالید و همچنان به دویدن ادامه داد. به پله‌های ساختمان رسید و دید که یک کلیسا است.
در را که باز می‌کرد، گلوله‌ای به پشت زانوی راستش خورد.
او افتاد و به داخل کلیسا خزید.
دستگاه تلویزیون داخل جیبش داشت می‌گفت: «چه پایانی، عزیزان، چه پایانی! ریدر تیر خورده !بینندگان عزیز او تیر خورده، او الان سینه‌خیز حرکت می کند، درد می‌کشد، ولی تسلیم نمی‌شود! جیم ریدر عمراً تسلیم شود!»
ریدر در راهرو نزدیک محراب دراز کشید. می‌توانست صدای مشتاق بچه‌ها را بشنود: «او رفت آنجا آقای تامسون. عجله کنید، هنوز می‌توانید بگیریدش!»
ریدر از خودش پرسید مگر نه که به پناهنده‌ی کلیسا امان می‌دهند؟
بعد در به شدت باز شد و ریدر فهمید که این رسم دیگر برافتاده است. او خودش را جمع‌وجور کرد و افتان و خیزان محراب را پشت سر گذاشت و از در عقب کلیسا خارج شد.
در یک قبرستان قدیمی بود. خودش را سینه‌مال از کنار صلیب‌ها و ستاره‌ها، از کنار تخته‌سنگ‌های مرمر و گرانیت و از کنار سنگ‌قبرها و علامت‌های چوبی زمخت کشاند. گلوله‌ای که سنگ‌قبری در نزدیکی سر او را منفجر کرد، مشتی خرده‌سنگ روی او پاشید. خودش را به لبه یک قبر باز کشاند.
با خود اندیشید آنها گولش زده‌اند. همه‌ی آن مردم متوسط معمولی و خوب. مگر نگفته بودند او نماینده‌شان است؟ مگر آنها قسم نخوردند که از او که متعلق به آنها بود، حمایت کنند؟ ولی نه، آنها از او متنفر بودند. چرا این را نفهمیده بود؟ قهرمان آنها مردی مسلح با چشمانی سرد و تهی بود، مثل تامسون، آل کاپون[41]، بیلی کید[42]، یانگ لوچینوار[43]، السید[44]، کاچولین[45]، آدمهایی بدون بیم و امیدهای انسانی. مردم این آدم آهنی‌های سنگدل را می‌پرستیدند و می‌سوختند که پایشان را روی صورت خود احساس کنند.
ریدر آمد حرکت کند ولی بی‌اختیار به داخل قبر باز سرخورد.
ته قبر دراز کشید و به آسمان آبی نگاه کرد. خیلی زود یک سیاهی بالای سر او ظاهر شد و آسمان را لکه‌دار کرد. فلزی برق زد. سیاهی سر صبر نشانه گرفت.
و ریدر دیگر امیدش به کل ناامید شد.
صدای تقویت‌شده‌ی مایک تری غرید: «صبرکن تامسون!» هفت‌تیر از حالت نشانه‌گرفته درآمد.
«یک ثانیه از ساعت پنج گذشته است، هفته تمام شد! جیم ریدر برنده است!»
غوغای هلهله‌ی حضار بود که از استودیو بلند شد.
گروه تامسون که دور قبر جمع شده بودند، عبوس به نظر می‌رسیدند.
مایک تری فریاد زد: «او برنده است دوستان! او برنده است! نگاه کنید، روی تلویزیون‌هایتان ببینید! پلیس رسیده است، آنها گروه تامسون را از نزدیک قربانی‌شان کنار می‌کشند. قربانی‌ای که نتوانستند بکشندش و همه این ها به خاطر شما است نیکوکاران خوب آمریکا. ببینید بینندگان، دست‌هایی مهربان جیم ریدر را از قبر سربازی که پناهگاه آخرش بود بیرون می‌آورند. نیکوکار خوب، جانیس مارو آنجاست. آیا این می‌تواند سرآغاز یک داستان عاشقانه باشد؟ بینندگان عزیز به نظر می‌رسد جیم بی‌هوش شده. به او نوشیدنی محرک می‌دهند. او دویست هزار دلار برده است! حالا اجازه بدهید چند کلمه‌ای از زبان خود جیم ریدر بشنویم!»
چند لحظه سکوت بود.
مایک تری گفت: «عجیب است، بینندگان من متاسفم، انگار ما نمی‌توانیم حالا با جیم صحبت کنیم. دکترها دارند او را معاینه می‌کنند، چند لحظه صبر کنید…»
لحظه‌ای کوتاه سکوت بود. مایک تری پیشانیش را از عرق پاک کرد و لبخند زد.
«بینندگان عزیز، این حالت به خاطر فشار است، فشار وحشتناک! دکترها می‌گویند… خوب، بینندگان عزیز، جیم ریدر موقتاً حال خودش را نمی‌فهمد. البته این حالت زودگذر است! JBC بهترین روانپزشکان و روانکاوهای کشور را دارد. ما هر کاری که برای بشر ممکن باشد را برای این پسر شجاع انجام خواهیم داد. و کلاً با هزینه خودمان.»
مایک تری به ساعت استودیو نگاهی انداخت.
«خوب، دوستان، به انتهای برنامه نزدیک می‌شویم. منتظر آگهی برای نمایش تریل بعدی ما باشید و نگران نباشید، من مطمئنم که خیلی زود جیم ریدر پیش ما بر می‌گردد.»
مایک تری لبخند زد و به حضار چشمک زد. «او باید خوب شود، دوستان. آخر هر چه نباشد دل همه‌ی ما برای او می‌تپد.»
————————-
پانویس ها
[1] Raeder
[2] در انگلیسی مصطلح است. یعنی آپارتمانی که آب گرم جاری نداشته باشد. اجاره دادن این نوع آپارتمان‌ها در بعضی کشورها ممنوع است.
[3] Mike Terry
[4] Broadway
[5] West End
[6] Thompson
[7] Good Samaritan که کنایه‌ای به داستانی انجیلی است را برای خواننده‌ی فارسی‌زبان به نیکوکار خوب برگرداندیم. در زبان انگلیسی این کنایه به کمک بی‌چشم‌داشت به کسی که نسبت یا رابطه ای با او نداری باز می‌گردد.
[8] Felix Bartholemow
[9] Sarah Winters
[10] Edgar Street
[11] Brockton
[12] Velma O’Dell
[13] Manhasset
[14] Manhatan
[15] Thrill – به معنی پرهیجان، اما از آنجایی که در اینجا به معنی نوع خاصی شوی تلویزیونی آمده است، برگردانده نشد.
[16] Hazard
[17] Moulain
[18] Spills
[19] Emergency
[20] Underwater Perils
[21] Osh(k*s)h
[22] Torero
[23] Miura
[24] Cuadrilla
[25] Picador
[26] Banderillero
[27] Banderilla
[28] Algiceras
[29] Hombre – مرد به اسپانیولی
[30] Atlantic City
[31] Fairlady
[32] Macon
[33] New Salem
[34] Harry
[35] Claude
[36] Susy Peters
[37] Elm Street
[38] South Orange
[39] Janice Morrow
[40] Lexington Avenue
[41] Capone
[42] Billy the Kid
[43] Young Lochinvar
[44] El Cid
[45] Cuchulain

نویسنده: رابرت شکلی
مترجم: سارا حسین پور کهواز
ویراستار ترجمه: مهدی بنواری

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.