داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

انزواگرایان

هنگامی که سیاره‌ی کوچک روی صفحه‌ی نمایش سفینه به روشنی ظاهر شد، اندرسن احساس همیشگیِ پیش از وقوعِ خود را داشت. بیست سال پیش که پسربچه‌ای روی زمین بود، به سنگی در ساحل نهری خروشان نگاه کرده و آن را برگردانده بود. روی زمین مرطوب زیر سنگ، معجزه برای دیدن فراوان بود، کرم‌های سفید، به درازای هشت سانتیمتر، با چشمان درخشان سبزرنگ و ابزار بلع سبعانه. اندرسن قضیه را هیچگاه از یاد نبرده بود. هنگام فرود روی یک سیاره‌ی ناشناخته، هرگز نمی‌شد دانست که چه مسایل غافلگیرکننده‌ی شگرفی در انتظار بودند.
اندرسن به نقشه‌هایش نگاه کرد. سیاره یکی از چهارده سیاره‌ی دیگر منظومه بود، اما تنها سیاره‌ای بود که به نظر قابل سکونت می‌آمد. گروه نقشه‌کشان آن را برای بررسی در آینده انتخاب کرده بود. کامپیوتر سفینه حساب کرده بود که سیاره با قطر ۱۱۰۰۰ کیلومتر تنها ۷۵ درصد جرم زمین را داراست. پس چگالی پایینی داشت و تنها از مقدار کمی عناصر سنگین برخوردار بود. اندرسن بلافاصله مختصات فرود را مشخص کرد. او باید گزارشی درباره‌ی اهالی سیاره می‌نوشت که گفته شده بود موجوداتی هوشمندند و درباره‌ی چشم‌انداز برپایی یک مستعمره از سوی زمین هم تحقیق می‌کرد.
سیاره مسکونی بود. ستاره‌ی سرخ کوچک روی نقشه این را به او می‌گفت. اندرسن از خود پرسید، چه نوع کرم‌هایی زیر این سنگ هستند. سیاره‌های مسکونی همیشه بسیار غافلگیرکننده بودند.
سفینه‌اش پایین‌تر رفت. به سوی یک مدار فرود پرواز کرد. از میان جوی که متراکم‌تر می‌شد به سوی زمین زرد و قهوه‌ای خروشید. در دهمین چرخش به دور سیاره، قاره‌ای را انتخاب کرد. موتورهای ترمز را به کار انداخت. دُمِ سفینه‌ی کوچک برای فرود به زیر آمد. سفینه روی بالشی آتشین به پایین رفت. به نرمی روی زمین نشست.
از راه رسیده بود. سنگ را برگردانده بود. حالا فقط مانده بود که ببیند زیر آن چه خبر است.
دو دقیقه طول کشید تا بیگانگان ظاهر شدند. اندرسن تنها برای مدت کوتاهی می‌توانست اطراف را نظاره کند. از سفینه‌ی خود زیاد دور نشده بود. محاسبه‌ها نشان داده بودند که جو سیاره از کلر و هیدروژن تشکیل شده است، به علاوه‌ی کمی نیتروژن و چندتایی گازهای نجیب. او کلاهخود تنفسی به سر داشت، چرا که دو بار دم فروکشیدن کافی بود تا حلق و ریه‌اش را جزغاله کند.
آسمانْ زردِ روشن بود، از سویی به خاطر مهِ کلرِ معلق در ارتفاعات و از سوی دیگر به دلیل شکستِ نور در جو. منظره به طرز عجیبی ناهموار به نظر می‌آمد، با صخره‌های برهنه که به نحوی صدف‌مانند خالی شده بودند. درختانی عجیب با پیچ و خم سربرافراشته بودند. شکوفه‌ها تأثیری مغشوش‌کننده داشتند. اندرسن در دوردست ساختمان‌های باریک و رنگینی دید که به نظر می‌آمد از مرجان صورتی‌رنگ ساخته شده‌اند. در آسمان چند پرنده پرواز می‌کردند. اندرسن دید که که چگونه یکی از آن‌ها روی درختی با ظاهری گوشه‌دار نشست. به نظر می‌آمد کف پایش آلت مکنده داشته باشد. پرنده به میوه‌هایی که از شاخه‌ها آویزان بودند نوک می‌زد.
بعد از این که اندرسن نگاهی کوتاه به مناظر اطراف انداخت، دستگاه ترجمه‌ی قابل حمل را بیرون آورد و آن را سر هم کرد. تقویت‌کننده‌ی صدا را روشن کرد. برای موردی که بیگانگان نخواهند نزدیک بیایند. تدبیری نالازم بود. صدایی خشن و به زبان بدون لهجه‌ی زمینی گفت: «به این دستگاه نیازی نداریم. ما به خوبی می‌توانیم حرفهایت را بفهمیم.»
اندرسنِ نه ساله محجوبانه از یافتن کرم‌ها خوشحال شده بود. اندرسن بیست و نه ساله مانند یک گربه‌ی وحشت‌زده از جا پرید و برگشت: «چه کسی حرف زد؟»
«ما.»
اندرسن بیشتر به عقب چرخید و بیگانگان را دید. تقریباً در صد متری سمت چپ او گروهی متشکل از هفت موجود ایستاده بود. اندرسن آمدن آن‌ها را ندیده بود. تعجب کرد که می‌تواند صدای آن‌ها را از این فاصله به خوبی بشنود.
موجودات همان‌قدر گوشه‌دار بودند که درختان. اندرسن حدس می‌زد که قامتشان تقریباً به بلندی دو متر باشد. آن موجودات پوستی به رنگ سرخ تیره داشتند. در روی زمین به زحمت می‌توانستند بیش از پنجاه کیلو وزن داشته باشند و این‌جا از آن هم کمتر می‌شد.
تنشان از قرار معلوم اصلاً گوشت نداشت. تنها از پوست تشکیل شده بودند که روی استخوان‌هایی سبک کشیده شده بود. سرهایشان لوزی‌شکل و بی‌مو بود، بینی‌هایشان تنها دو شکاف، چانه‌هایشان دراز، دهانشان یک خط تیره. چشمان سرد بودند و گوشی در کار نبود. اندرسن حدس می‌زد خونسرد باشند. حالتی سوسمارمانند داشتند. پاهایشان نازک بود و به چنگال‌هایی باز ختم می‌شد.
گروه به سوی اندرسن به راه افتاد.
مرد زمینی مردد به بیگانگانِ در حال نزدیک شدن نگریست، و بعد به دستگاه ترجمه‌اش. پرسید: «شما به زبان من صحبت می‌کنید؟»
«ما به همه‌ی زبان‌ها سخن می‌گوییم.» 
او به هیچ وجه نمی‌توانست بگوید که کدام‌یک از اعضای گروه پاسخ داده است. شاید هیچ‌کدام، شاید همه.
«شما تله‌پات هستید؟»
«بله.»
اندرسن اندیشید، می‌توانید بفهمید چه می‌گویم؟ جوابی نیامد.
مرد زمینی پرسید: «من برای شما پیامی اندیشیدم، آن را نگرفتید؟»
«ما تنها می‌توانیم به تجسم‌های ناخودآگاه تو واکنش نشان بدهیم، انسان زمینی. ما در لایه‌های عمیق روح تو نفوذ می‌کنیم، اما نمی‌توانیم افکار سطحی را دریابیم.»
اندرسن به پیشانی چین انداخت. وضعیت چندان برای او مطلوب نبود. اما قبلاً هم با یک نژاد تله‌پات سر و کار پیدا کرده بود. به نوعی همه چیز آسانتر می‌شد، چرا که اگر می‌توانستند به درون او بنگرند، نیازی به تردید درباره‌ی صداقت او نداشتند. اگر دروغ می‌گفت می‌فهمیدند، و اندرسن خیال دروغ گفتن نداشت.
گفت: «من تله‌پات نیستم.»
«مسلم است. اما ما می‌توانیم با تو گفتگو کنیم.»
«بسیار خوب. از آن جایی که به عمق روح من نگاه کرده‌اید، می‌دانید که من با نیت صلح‌طلبانه آمده‌ام.» جوابی نیامد، و اندرسن با اعتماد به نفس کمتری ادامه داد: «شما دقیقاً می‌دانید که نیت من صلح‌جویانه است. من نماینده‌ی اتحادیه‌ی زمین هستم، گروهی متشکل از صد و نود دنیا در کهکشان راه شیری. این اتحادیه فواید متقابل و همکاری مسالمت‌آمیز را عرضه می‌کند. از آن جایی که این اولین فرود یک انسان زمینی بر روی سیاره‌ی شماست، مسلم است که می‌خواهید درباره‌ی همه‌ی این مسایل فکر کنید و …»
اندرسن می‌خواست حرف‌های همیشگیش را بزند، که می‌خواهد او را پیش رهبر خود ببرند، اما صدای آرام بیگانگان حرف او را قطع کرد: «تو اولین انسان زمینی نیستی که اینجا فرود آمده است.»
این جواب به نظر بی‌معنی می‌آمد. طبق نقشه‌ها سیاره ناشناخته بود. آیا نقشه‌کش‌ها روی سیاره فرود آمده بودند؟ محتمل نبود. آیا پیشتر محققی سیاره را ملاقات کرده بود و گزارش نداده بود؟ این هم امکان نداشت.
اندرسن گفت: «من نمی‌فهمم. چطور ممکن است که انسان‌های زمینی دیگر روی این سیاره فرود آمده باشند؟ منظورم این است که…»
«تو سومی هستی. آن دو نفر دیگر در سفینه‌هایی مانند سفینه‌ی تو آمدند.»
«کی؟»
«اولی یازده سال پیش. دومی پنج سال پیش.»
«سال این‌جا؟»
«سال زمینی.»
اندرسن اخم کرد. سفرهای محققان، که درباره‌اشان گزارشی هم وجود نداشت؟ نفس عمیقی کشید. «به هر حال کنفدراسیون زمین به شما…»
«ما نمی‌خواهیم.»
«بگذارید دست کم به شما بگویم…»
صدای سرسختانه‌ی ذهنی دوباره حرفش را قطع کرد. «ما به اتحادیه‌ای ملحق نخواهیم شد. ما نمی‌خواهیم که انسان‌های زمینی روی سیاره‌ی ما فرود بیایند.»
اندرسن نفس عمیقی کشید. او قبلاً هم با چنین مقاومت لجوجانه‌ای مواجه شده بود و استدلال‌های مجاب‌کننده‌ای در آستین داشت که می‌توانست با آن مقابله کند. زمین به سوی یک اقتصاد در حال رشد تا بی‌نهایت می‌گرایید و به بازاری در حال رشد تا بی‌نهایت نیاز داشت. استفاده از تمام روابط تجاری ممکن مهم بود.
گفت: «خواهش می‌کنم پیش‌داوری نکنید. بگذارید به شما بگویم که روابط صلح‌آمیز با ما چقدر سودمند است. ما می‌توانیم بدون فرود آمدن یک سفینه بر روی سیاره‌اتان معامله کنیم …»
«ما نمی‌خواهیم.»
«فقط چند دقیقه. در سفینه‌ام اسلایدهای سه‌بعدی دارم که می‌توانند به شما نشان بدهند …»
«نه.»
اندرسن عصبانی شد. پرسید: «چرا نمی‌خواهید به من گوش بدهید؟»
«ما از هزاران سال پیش استقلال خود را حفظ کرده‌ایم. اقتصاد ما دقیقاً با محیط زیستمان تنظیم شده است. ما می‌توانیم روی پای خود بایستیم. به زمین و اتحادیه‌اش نیازی نداریم.»
اندرسن سبکسرانه پرسید: «اگر ما شما را مجبور کنیم که با ما معامله کنید چه خواهید کرد؟» 
او گمان نداشت که زمین به زور متوسل بشود، اما می‌خواست واکنش بیگانگان را ببیند.
واکنش نرمی بود. «شما چنین کاری نمی‌کنید.»
«اگر به فرض بکنیم؟»
«پیروز نخواهید شد.»
اندرسن چین به پیشانی انداخت. هفت بیگانه در حین صحبت لحن خود را تغییر نداده بودند، تکانی نخورده بودند. و با این حال در را جلوی صورت او به هم می‌کوبیدند. این مردم می‌خواستند در انزوا بمانند. این کاملاً روشن بود. اما اندرسن به این آسانی تسلیم نمی‌شد.
با یک توضیح انتزاعی شروع کرد: «شما به جهان هستی مدیونید. سیاره‌ی شما، خورشید شما، همه‌ی اینها قسمتی از دستگاه آسمان است. فکر میکنید می‌توانید خود را کاملاً از این دستگاه دور نگه دارید؟ دوستان، هیچ سیاره‌ای یک جزیره نیست. چرخ‌دنده‌ها باید در هم فروبروند، وگرنه بهایی که می‌پردازید زوال فرهنگی خواهد بود.»
«ما هزاران سال را با موفقیت پشت سر گذاشته‌ایم. ما به روشی که زمینی‌ها در همه چیز دخالت می‌کنند علاقه‌ای نداریم. این را به دیگران که ما را ملاقات کردند فهماندیم.»
«من از آن‌ها چیزی نمی‌دانم.»
«آن‌ها هم مثل تو بودند. لجوج، سرسخت، خاطرجمع از این که صاحب تنها حقیقت ابدی هستند. حرف‌های کلی درباره‌ی کهکشان زدند، قیاس‌های مبهم، نتیجه‌گیری‌های خام و حقیر. حالا ما را ترک کن، انسان زمینی!»
ناگهان از دهان اندرسن پرید: «صبر کنید، من یک نماینده‌ی صاحب‌اعتبار کامل زمین هستم. نمی‌گذارم مرا به این سادگی رد کنید. می‌خواهم با کسی حرف بزنم که یک مقام بالای اجرایی در این سیاره دارد.»
صدای بیگانه گفت: «ما همه یکسانیم.» لحن صدا خسته بود، شاید بی‌صبرانه. «به سفینه‌ات برگرد! پرواز کن و برو!»
«من نمی‌روم، مگر این که با کسی…»
«تو بلافاصله راه می‌اُفتی!»
«و اگر این کار را نکنم؟»
اندرسن نوعی شانه بالا انداختن ذهنی را احساس کرد. «ما مردمانی صلح‌جو و منفعل هستیم. برای صدمه به تو قدم مستقیمی برنخواهیم داشت. اما اگر نروی، به خودت لطمه خواهی زد.»
اندرسن چاپلوسانه گفت: «خواهش می‌کنم، یک دفعه عصبانی نشوید. من فقط می‌خواهم به شما بگویم …»
جوابِ سرد این بود: «ما به تو هشدار دادیم.»
«اما…»
اندرسن بالای سر خود دو صدای «پلوپ» ضعیف شنید. یک لحظه متوجه نشد. بعد به بالا نگریست و فهمید.
عرق سردی به تنش نشست. ناگهان متوجه شد که مرگ در انتظارش است.
صدای بیگانه گفت: «اگر بلافاصله به سفینه‌ات برگردی، لطمه‌ای نخواهی خورد.»
اندرسن به بالا زل زده بود. یکی از پرنده‌هایی که در درختان عجیب دیده بود به پایین پرواز کرده و روی کلاهخودش نشسته بود. پاهای مجهز به مکنده‌ی پرنده محکم به کلاهخود پلاستیکی چسبیده بودند. پرنده به اندازه‌ی یک مرغِ بزرگ بود، آبی‌رنگ و با تاجی سرخ و چشمان دکمه‌مانند درخشان. منقار تیز و تأثیرگذارنده‌ی پرنده توجه او را بیش از همه چیز جلب کرده بود.
در این لحظه منقار دور لوله‌ی تنفس اندرسن را گرفته بود. یک تکان منقار کافی بود تا لوله از میان قطع شود. هوا خارج می‌شد و اتمسفر کشنده‌ی غریب به درون می‌آمد.
صدای بیگانه به آرامی گفت: «تا بخواهی پرنده را برداری، لوله‌ی تنفست را قطع کرده است. تو بلافاصله خواهی مرد.»
پرنده هنوز اقدامی برای قطع لوله نکرده بود. فقط روی کلاهخود نشسته بود و لوله را در منقار گرفته بود.
اندرسن در جا خشک شد. از هر حرکتی وحشت داشت، چون ممکن بود پرنده را بترساند.
با صدای خشداری گفت: «آن را بردارید.»
بیگانگان گفتند: «لوله‌ی کلاهخود تو آن را یاد کرم‌های سبزرنگ زمین پست می‌اندازد، غذای اصلی این پرنده. پرنده گرسنه است. تنها ما هنوز جلوی خوردن او را گرفته‌ایم.»
عرق چنان از پیشانی اندرسن جاری بود که دستگاه تهویه به زحمت می‌توانست کلاهخود را خشک نگه دارد. «چکار کنم؟»
«آهسته به سوی سفینه‌ات برو.»
«اگر نروم؟»
«در این صورت به پرنده فرمان می‌دهیم که لوله را قطع کند. همان طور که می‌بینی انتخاب تنها با توست.»
«شما به پرنده فرمان می‌دهید؟»
«در روی این سیاره تمام حیات در مسالمت کامل به سر می‌برد، انسان زمینی. به همین دلیل به اتحادیه‌ی تو احتیاجی نداریم. پرنده دستورهای ما را می‌فهمد. اما پرنده گرسنه است، زمینی.»
اندرسن به تذکرات دیگری نیاز نداشت. شروع کرد که به آهستگی روی زمین مسطح حرکت کند، انگار که موجود روی کلاهخودش قابل انفجار باشد. هفت متر از سفینه‌ی خود فاصله داشت. این هفت متر به نظرش بی‌نهایت دور می‌آمد.
بالأخره به در باز سفینه‌اش رسید. بیگانگان موذی با جدیت به او می‌نگریستند.
اندرسن غرید: «بسیار خوب. به سفینه‌ام رسیدم. حالا پرنده را پایین بیاورید.»
«به درون سفینه برو.»
«با پرنده؟»
«پرنده تو را ترک خواهد کرد.»
اندرسن عصبانی دستگیره را در دست گرفت و خود را به درون دریچه کشید. وقتی که دستگیره را به عقب کشید، دو صدای بلند «ملچ» شنید و دید که پرنده‌ی آبی به بالا پرواز کرد.
نفس عمیقی کشید. منقار روی لوله‌ی تنفس به او این احساس را داده بود که دستی گلویش را گرفته است.
پرنده تهدیدکنان چند متری بالای سفینه معلق بود. اگر اندرسن باز بیرون می‌آمد، دوباره به پایین پرواز می‌کرد. اما او می‌دانست که این بار منقار بسته می‌شود. پس همان جایی که بود، ماند.
از بیگانگان پرسید: «جوابتان قطعی است؟»
«محیط زیست ما یک مدار بسته است. و اقتصاد ما ثبات دارد. ما تمایلی به تماس نداریم.»
اندرسن سر را به علامت تأیید تکان داد. در بسته شده بود. به پرنده‌ی در حال چرخش نگاهی انداخت. با اخم به گروه بی‌حرکت بیگانگان نگاه کرد. نگاهی به تمام منظره‌ی عجیب کرد و به آسمان زردرنگ.
دقایقی بعد سفینه از جو حاوی کلر خارج شد و به فضا پرواز کرد.
اندرسن می‌دانست که چرا دو محقق پیشین از سفرشان به آن دنیای کوچک حرفی نزده بودند. از قرار معلوم آن چنان تحقیر شده بودند که ترجیح داده بودند گزارشی ندهند. اهالی سیاره می‌خواستند در انزوا بمانند.
آن‌ها برای دفاع در برابر یک حمله با هم متحد می‌شدند. او را با کمک پرنده‌ای به اندازه‌ی یک مرغ رانده بودند. بدون شک آن دو محقق را پیش از او با شیوه‌ای به همین اندازه مبتکرانه فراری داده بودند. اندرسن سعی کرد که صحنه را مجسم کند. یه گروه پشه؟ یک گله مارمولک؟ مهم نبود. امیدی به پیروزی بشر در برابر تمام ساکنان یک دنیا نبود. پیروزی بر موجودات شبه‌انسانی امکان داشت. اما وقتی که پرنده‌ها و حشره‌ها و شاید باکتری‌ها هم وارد جنگ می‌شدند، فتح را برای اتحادیه ناممکن می‌کردند.
اندرسن قبل از نوشتن گزارش درباره‌ی سیاره مدتی طولانی و با تقلای فراوان فکر کرد.
گزارش پیک محقق ژ. ف. اندرسن درباره‌ی چهارمین سیاره‌ی منظومه‌ی ۳۳۲ب۱۰۷: 
«سیاره دارای اهالی هوشمند است. تماس برقرار شد، اما مهمترین موجود زنده کمتر علاقه‌ای به مسایل کهکشانی نشان می‌داد.
موجودات غیرمتفکرِ مهاجم مانع از زندگی انسان‌ها روی سیاره می‌شوند. من نزدیک بود که در رویارویی با یکی از حیوانات بومی جان خود را از دست بدهم. احتمال وجود حیوانات خطرناک دیگر زیاد است.
توصیه‌ام این است که تماس دیگری با این دنیا گرفته نشود. اهالی آن اعضای ممتازی برای اتحادیه نخواهند بود، و سیاره برای ایجاد مستعمره توسط زمین مناسب نیست.»
اندرسن گزارش را روی کاغذی با حاشیه‌ی سیاه نوشت که مخصوص گزارش‌های منفی بود، و آن را روی دستگاه فرستنده قرار داد. یک ضربه‌ی الکترونیکی در کانال‌های شبه‌فضا پیچید و لحظه‌ای بعد گزارش به مرکز در زمین رسیده بود.
او می‌دانست که چه اقدامی خواهند کرد. به عنوان گزارش منفی ضبط می‌شد و تمام تذکراتی که درباره‌ی سیاره وجود داشتند، تغییر داده می‌شدند تا نشان بدهند که برای برقراری تماس مناسب نیست. طبق قوانین باید گزارش منفی او یک بار دیگر بررسی می‌شد. 
او را فرا می‌خواندند تا دلایل گزارش خود را توضیح بدهد.
اما هر کسی می‌دانست که مرکز در بررسی گزارش‌ها پنجاه سال عقب بود. اندرسن شانه‌ای بالا انداخت و تنظیمات را برای توقف بعدی خود پیاده کرد. تا از او توضیح می‌خواستند، مدت‌ها از بازنشستگی‌اش گذشته بود و دیگر لازم نبود نگران چیزهایی مانند غرور باشد. با خود اندیشید، اما بهتر است در این لحظه کسی نفهمد اتحادیه‌ی قدرتمند زمین در چهارمین سیاره‌ی منظومه‌ی ۳۳۲ب۱۰۷ توسط یک پرنده‌ی رنگین درخشان که از یک مرغ بزرگتر نیست، فراری داده شده است.
نویسنده: رابرت سیلوربرگ
مترجم: پانته‌آ کیانی

بیشتر بحث‌های امکان حیات در دنیاهای دیگر نهایتاً به این عبارت ختم می‌شود: «حیات، آن‌گونه که ما می‌شناسیم.» آن تعریف از «حیات» که غالباً مد نظر است، معمولاً الزاماتی را نظیر قابلیت کسب انرژی از یک منبع خارجی برای ادامه واکنش‌های حیاتی، توانایی تکثیر و بازسازی به منظور فراهم آوردن سازواره‌های[1] جایگزین برای زمانی که سازواره‌ی اصلی دیگر نتواند اعمال حیاتی را انجام دهد و … شامل می‌شود. عبارت «آن‌گونه که ما می‌شناسیم» شرایط دیگری را ایجاد می‌کند: «حیات آن‌گونه که ما این جا روی زمین آن را می‌شناسیم، که عموماً به این معنا است که بین یک بازه‌‌ی حرارتی (از چیزی حدوداً بالای نقطه‌ی انجماد تا زیر دمای جوش) روی سیاره‌ای که آب به مقدار زیاد وجود دارد و اتمسفری گرداگرد سیاره را احاطه کرده باشد که بیشتر از اکسیژن و هیدروژن ساخته شده است وجود دارد.» و خب، ما فکر می‌کنیم که می‌دانیم چه حیاتی روی زمین وجود دارد: سگ‌ها و گربه‌ها، فیل‌ها و حلزون‌ها، سرخس‌‌ها و جلبک‌ها و درختان غول‌آسا، کانگروها و کوالاها[2] و ومبات‌ها[3]، ملخ‌ها و مورچه‌ها و پروانه‌ها و بیدها، و بسیاری گونه‌های مختلف دیگر که البته شامل خود ما هم می‌شود.
وقتی نویسندگان علمی‌تخیلی داستان‌هایشان را بر مبنای دنیاهای دیگر جهان می‌نویسند، بیشتر موجوداتی که در آن دنیاها سکونت دارند طبق همان الگوی مخلوقات «آن‌گونه که ما می‌شناسیم» به تصویر در آمده‌اند، مصرف‌کنندگان اکسیژنی که آن ناحیه مساعد آّب و هوایی را اشغال کرده‌اند که در سرزمینی است که از یک سو به آوای مک‌موردو[4] و از سوی دیگر به دره‌ی‌ مرگ[5] منتهی می‌شود. به این طریق آن‌ها می‌توانند شخصیت‌های انسانی که بدون سختی زیاد قادر به حرکت در آن دنیاها هستند و ماجراهای جالبی را که از داستان‌های علمی‌تخیلی انتظار می‌رود، به داستان وارد کنند. این‌طور است که ما با بیگانه‌های شبیه نهنگ، شبیه نرم‌تنان، شبیه خرس و کلی بیگانه‌های دیگری که در اصل شبیه انسان‌اند اما پیشانی‌های چین خورده دارند، روبه‌رو می‌شویم. (سلام، فرمانده ورف[6])
البته، بیشتر داستان‌های علمی‌تخیلی بر مبنای زندگی آن گونه که ما نمی‌شناسیمش پایه‌ریزی شده است، مثلاً نوعی از حیات که احتمالاً روی سیاراتی با آتمسفر متان-آمونیاک وجود دارد. یا روی سیاره‌هایی که گرانش‌اش هفتصد برابر زمین است یا جایی که درجه حرارت بالاتر از چیزی است که ما به عنوان محدودیت‌های مسکونی بودن یک سیاره از آن یاد می‌کنیم. یک بار من داستانی درباره‌ی‌ یک گونه‌ی بومی سیاره‌ی پلوتو که خونش سیال ابررسانایی بود که ما به آن هلیوم II می‌گوییم نوشتم. درجه‌ی حرارت روی پلوتو تنها دو سه درجه بالای صفر مطلق است که برای مخلوقاتی که سیستم سوخت و ساز ابررسانایی دارند مناسب است، اما وقتی خورشید بالا می‌آید و درجه حرارت به پنج یا شش درجه می‌رسد، آن‌ها باید به خواب فرو روند تا وقتی که سرمای مناسب ابررسانا دوباره به دست آید. و همین‌طور بگیر تا ابد: نویسندگان علمی‌تخیلی گروهی بزرگ و هوشمند از موجودات عجیب و غریب را اختراع کرده‌اند که در نقاط نامناسب زندگی می‌کنند.
این‌ها همه درست، اما امروز می‌خواهم به سیاره‌ی خودمان و همان عبارت دم دستی، «حیات آن‌گونه که ما می‌شناسیم» بازگردم. خب، در این صورت می‌توانم سازواره‌‌های زیادی را نام ببرم که در این سیاره وجود دارند و به هیچ‌وجه در این شاخه جای نمی‌گیرند. در حقیقت، همان‌قدر بیگانه مانند هر چیزی که فرانک ‌هربرت یا ای.ای. داک اسمیت یا هل کلیمنت همواره خلق کرده‌اند.
اولین چیزهایی که به ذهن می‌رسند، موجودات بی‌هوازی هستند: موجودات اولیه، که غالباً باکتری‌هایی نه چندان پیچیده‌تر از کرم‌ها هستند که اکسیژن برایشان سمی است. این ویژگی نامساعد حیات را روی زمین برای موجودات بی‌هوازی سخت می‌کند، البته، به این دلیل که اکسیژن عملاً همه جا هست، این موجودات آموخته‌اند برای خودشان در خاک تیره یا در گل و لای اقیانوس‌ها و دیگر نقاط نامطبوع سوراخ‌هایی پیدا کنند. آن‌جا آنان زندگی کوتاه و تیره‌روز خود را پیش می‌برند، آن دسته از مواد غذایی را که قادر هستند تا غیاب اکسیژن هضم کنند جذب کرده، انرژی مورد نیاز را از آن‌ها خارج نمایند و روند تولید مثل خود را به منظور بارورسازی و ایجاد نسل جدیدی از موجودات بی‌هوازی بر روی زمین انجام می‌دهند.
از وقتی زمین یک سیاره‌ی‌ غنی از اکسیژن شده است، این موجودات روی زمین چکار می‌کنند؟ یک نظریه این است که آن‌ها شکل انحطاط یافته‌ی گونه‌های اکسیژن‌دوست هستند که توسط فشار تکامل برای زندگی در محیط‌های کم اکسیژن و بالاخره در محیط‌هایی که هیچ اکسیژنی ندارند تغییر شکل یافته‌اند. این عبارت حداقل برای عده‌ای از ما که به نظریه‌ی‌ داروین[7] معتقد هستند مفهوم دارد. اما در سال 1927 زیست‌شناس مشهور جی.بی.اس. هالدین[8] توضیح مبتکرانه‌ی‌ دیگری درباره‌ی وجود اندام‌های ناهوازی ارائه کرد: مخلوط اتمسفری اصلی اکثر سیارات، بیشتر نیتروژن، آمونیاک و متان است و ایجاد اتسمفری بر پایه‌ی‌ اکسیژن در دنیای ما رویدادی به نسبت جوان‌تر و نتیجه‌ی‌ تفکیک متان و آمونیاک بسیار کهن و تبدیل آن به کربن، هیدروژن و نیتروژن به واسطه‌ی کنش نور فرابنفش خورشید و انتشار اکسیژن ناشی از فرآیند فتوسنتز[9] در زمان پیدایش گیاهان کلروفیل‌دار بوده است.
به همین دلیل، هالدین پیشنهاد کرد که گونه‌های ناهوازی‌ها سبک پیش‌فرض زمین بوده تا این‌که اتسمفر اکسیژنی پدید آمده است. در این زمان، زندگی هوازی نمو خود را آغاز کرد و هوازی‌هایی که امروز هم زنده مانده‌اند، بقایای زنده مانده‌ همان دوران بدون اکسیژن قدیم زمین که مدت‌ها است از بین رفته هستند.
هر چند، در مقایسه با بعضی از آن گونه‌‌های به راستی عجیب و غریب که ما سیاره‌مان را با آن‌ها به اشتراک گذاشته‌ایم، ساکنین اکسیژن‌گریز زمین تقریباً معمولی به نظر می‌آیند؛ گونه‌هایی که خیلی عادی با شرایط دشوار زندگی تطبیق پیدا می‌کنند و به نظر می‌رسد که جایی خارج از صفحات این مجله در دنیای ما سرگردان شده‌اند. چیزی که علم به آن‌ها اکستریموفیل[10] می‌گوید.
بگذارید به چند مثال در این زمینه نگاهی کنیم.
خب برای مثال، یک داینوکاکوس رادیودورانز[11] داریم که سازواره‌ی صورتی رنگ کوچک است که به نام «کانان باکتری[12]» مشهور شده است. دانشمندانی که در سال 1956 کاربرد پرتوافشانی شدید را به عنوان راهی برای نگهداری غذا بررسی می‌کردند، متوجه شدند که برآمدگی عجیبی در یکی از قوطی‌های گوشت اسب آزمایشی‌شان وجود دارد و وقتی آن را باز کردند، با یک کُلُنی از باکتری‌های صورتی ناشناخته روبه‌رو شدند که درون قوطی جای گرفته بودند. دینوکاکیس در مقابله با پرتوافشانی‌هایی که او را بمباران کرده بودند، پا پس نگذاشته بود؛ به نظر می‌رسید که از آن استفاده کرده بود. همان کاری که پاپای، ملوان زبل با اسفناج می‌کرد.
این حشره‌ی کوچک و جسور از کجا سرچشمه می‌گرفت؟ بعضی از نظریه‌پردازان گفتند که از فضا آمده است، جایی که میزان پرتوافکنی از آن چه روی زمین است، بسیار بیشتر است و بعضی دیگر تفسیری از نظریه‌ی قدیمی هالدین پیشنهاد می‌دادند؛ آنان می‌گفتند که در دوران بسیار قدیم، زمین بسیار رادیواکتیو بوده است و داینوکاکوس بازمانده‌ای از دوران باستان است. این مشکل کماکان حل نشده باقی مانده است.
به هر حال اما این‌جا یک موجود داریم که به طرز معجز‌ه‌آسایی در مقابل پرتوافکنی مقاوم است. شاید، از آن‌جا که کانان باکتری به میزان زیادی بر روی نواحی هسته‌ای ما انباشته شده است، بتواند در امر از بین بردن زباله‌های هسته‌ای به کار بیاید. متأسفانه، با وجود این‌که این موجود با پرتوافکنی شدید مشکلی ندارد، قادر به روبه‌رو شدن با مواد سمی مثل تولوئن[13] که اغلب در زباله‌های هسته‌ای یافت می‌شود، نیست. در سال 1997، دپارتمان محققین انرژی «ابر کانان[14]» را تولید کرد، یک داینوکاکوس برتر که از نظر ژنتیکی اصلاح شده بود و به همان راحتی که با مواد سخت رفتار می‌کرد، مواد زائد شیمیایی پست را می‌خورد. با وجود این، ابر کانان در محیط رها نشد، چون هیچ‌کس مطمئن نبود که چه چیز دیگری هم می‌توانست بخورد و البته گرایش عمومی فعلی نسبت به سازواره‌های اصلاح شده ژنتیکی، پشتیبان توزیع یکسان و بدون تبیعیض چنین ساختار‌هایی نیست.
اکستریموفیل وحشت‌آورتر دیگری کینئوکاکوس رادیوتولرانس[15] است که به خاطر مقاوم بودنش در برابر تابش به حق این‌طور نام‌گذاری شده است. این موجود در دپارتمان انرژی سایت رودخانه‌ی‌ سوانا[16] در جنوب کارولینا[17]، که زمانی برای ساختن بمب‌های هیدروژنی استفاده می‌شد، جایی که مقدار بسیار زشتی از زباله‌های هسته‌ای روی هم انباشت شده است به وجود آمده است. سی و پنج میلیون گالن از آن در چهل و نه انبار زیرزمینی با استحکام نامطمئنی پنهان شده‌اند. روش معمول برای این‌که از شر این زباله‌ها خلاص شوند برخورد شیمیایی هدایت شده توسط روبات‌ها است که هزینه‌ای بالغ بر دویست و شصت میلیارد دلار دارد. حدود یک دهه پیش محققان سایت تحقیقاتی ساوانا که به دنبال روش ارزان‌تری برای رفع مسمویت محل بودند به ماده‌ لزجی که در انتهای لوله‌ای در یکی از مخازن زباله‌های هسته‌ای رشد کرده بود، برخورد کردند، آن را با استفاده از بازوهای رباتی جدا کردند و پی بردند که توده‌ای باکتری‌ است که قادر است در مقابل پرتوافکنی، پانزده برابر آن چیزی که برای انسان کشنده است، مقاومت کند.
کینئوکاکوس نه تنها از اسکان در محیط تخمیر جهنمی رادیواکتیو که کریپونایت[18] را ذوب می‌کند خوشحال است، بلکه آزمایش‌های بیشتر نشان داده است که قادر است تا از حلال‌های صنعتی، علف‌کش‌ها، ترکیبات کلردار و خیلی از مواد شیمیایی سمی دیگر تغذیه کند و مؤلفه‌های سمی آن‌ها را از هم بشکند و به مواد بی‌ضرری تبدیل کند. دانشمندان مرکز تحقیقات سوانا حالا در حال بررسی تولید انبوه کینئوکاکوس و تزریق آن در مخازن زباله‌های هسته‌ای و همچنین مناطق اطراف هنفورد واشینتگتن[19] هستند، چرا که مخازن انباشت ناحیه‌ای به وسعت هشتاد کیلومتر مربع را به مواد رادیواکتیو آلوده کرده‌اند.
البته از روی احتیاط این‌کار به این زودی‌ها انجام نمی‌شود. آدم ممکن است فکر کند که تنها برای بهسازی محیط آغشته به مواد رادیواکتیو آن را با کینئوکاکوس آغشته‌اند، اما کسی چه می‌داند. در حال حاضر، طبق گفته‌ محققان بیست درصد ساختار ژنتیکی باکتری‌‌ها شامل «عملکردهای نامشخص» است، و آن‌ها می‌خواهند بیشتر درباره‌ی این موارد بدانند قبل از این که به جان منبع قابل توجهی از میکروب‌ها بیافتند.
این‌که این موجودات چطور در این محیط غیر‌قابل تحمل دوام می‌آورند، هنوز یک راز است. یک ضربه‌ی مناسب از امواج رادیواکتیو می‌تواند ساختار ژنتیکی آن‌ها را در هم خرد کند، همان‌طور که می‌تواند مال شما یا من را خرد کند. اما تفاوت بزرگ این است که اکستریموفیل‌ها به طریقی ساختار خودشان را در ظرف چند ساعت به حالت اول برمی‌گردانند.
برای آن دسته از از ما – که حدس می‌زنم بیشتر جمعیت را تشکیل می‌دهند– که هنوز تحت‌تأثیر انباشت زباله‌های سمی اطرافمان قرار نگرفته‌اند، این میکروب‌های دلیر امید به امکان پاکسازی با کمترین سروصدا و هم‌چنین با هزینه‌ای اندک را زنده نگه می‌دارند. اما وجود اکستریموفیل‌ها پیغام دومی هم برای خوانندگان علمی‌تخیلی می‌فرستد. پیغامی درباره‌ سازگاری و دوام موجودات زنده. (اکستریموفیل‌های دیگر در جلگه‌های سرد قاره‌ی جنوبگان[20]، در قله‌ی‌ کوه‌ها، در داخل دهانه‌ی آتشفشان و در اعماق دریا دیده شده است.) ما در جهانی پر از دنیا زندگی می‌کنیم، و بیشتر این دنیاها، به احتمال بسیار زیاد‌، ‌شرایط محیطی خیلی متفاوتی نسبت به زمین دارند. اما اگر، این‌جا روی زمین، ما بر مبنای آن‌چه که می‌شناسیم زندگی می‌کنیم. اکستریموفیل‌هایی در قلب زمین هستند که می‌توانند از محیط اطراف خود که ما به عنوان غیرقابل تصور و نامساعد کاربری از آن‌ها یاد می‌کنیم، نجات پیدا کنند، پس مطمئناً آن دنیاها، آن‌ دنیاهای با اتسمفر آمونیاک-متان یا 700 جی کشش گرانشی، شاید شامل موجوداتی به همان اندازه زنده مثل من و تو باشد، که در شرایط بیگانه برای ما کاملاً احساس راحتی می‌کند.
اکستروموفیل‌های ما فقط باکتری‌‌های «ایتی-بیتی» هستند. اما، صد البته، آن‌ها محیط‌های بسیار کوچک و خیلی خاصی از دنیایمان را اشغال کرده‌اند. در دنیای دیگر که شرایط بحرانی عادی است، کل جمعیت سیاره احتمالاً از موجوداتی تشکیل شده است که با آن شرایط سازگارند. و من شرط می‌بندم که فقط میکروب نخواهند بود.
——————————————-
پانویس ها:
[1] Organism
[2] کیسه‌داری با پوست خزدار خاکستری رنگ که خاص جزیره‌ی استرالیا است و از برگ درخت اوکالیپتوس تغذیه می‌کند.
[3] کیسه‌داری شبیه خرس که خاص جزیره‌ی استرالیا است.
[4] McMurdo Sound
[5] Death Valley
[6] از شخصیت‌های داستان سفر ستاره‌ای (Star Trek)
[7] Darwinian Theory
[8] J.B.S. Haldane
[9] تشکیل و ایجاد مواد آلی به کمک نور خورشید
[10] موجوداتی عموما تک سلولی که در شرایط محیطی بسیار سخت، مانند چشمه‌های جوشان و یا یخ‌های قطبی زندگی می‌کنند را اکستریموفیل می‌خوانند.
[11] Deinococcus radiodurans: داینوکاکوس رادیودورانز، یک نوع باکتری است که کلونی‌های صورتی یا قهوه‌ای تشکیل می‌دهد و اولین بار در دهه ۵۰ مشاهده شد. شهرت این باکتری به خاطر مقاومت بسیار بالای آن در برابر تشعشع است، داینوکاکوس رادیودورانز، تشعشعاتی هزاران برابر دوز کشنده‌ی انسان را تحمل می‌کند. نام لاتین این باکتری، به معنای «تمشکی عجیب، که در برابر تشعشع دوام می‌آورد» است. ساختار ژنتیکی این باکتری، که شامل دو کروموزوم است، به گونه‌ای است که اشعه‌ی گاما، خشک شدگی، بی‌غذایی، اکسیداسیون و بسیاری دیگر از شرایط آسیب رساننده به دی‌ان‌ای را تاب می‌اورد. دیواره‌ی سلولی این باکتری ضخامتی غیر‌طبیعی برابر 60-50 نانومتر، با یک لایه‌ی داخلی متراکم به ضخامت 20-14 نانومتر دارد. زیستگاه طبیعی این باکتری مشخص نیست، در چندین منطقه مشاهده شده و در محیط‌های مختلف شامل خاک، گوشت و فضله جانوران کشت داده ‌شده است. گمان می‌رود که این باکتری هوازی، در محیط‌های غنی از لحاظ مواد آلی، مانند فضله و محتویات روده جانوران زندگی می‌کند.
[12] Conan the Bacterium: ساخته شده از روی ترکیب Conan the Barbarian کانان بربر، که ترکیب اخیر نام قهرمان مجموعه داستان‌هایی نوشته‌ی رابرت ای. هاوارد در دهه 1930 می‌باشد. کانان، آهنگر زاده‌ای است در شمال بربرستان، متعلق به دوره‌ی زمانی خیالی هایبوریان، که خیلی سریع بزرگ می‌شود و ماجراهای قهرمانانه متعددی در مبارزه با دیو و جن و پری و جادوگران را از سر می‌گذراند. پس از مرگ هاوارد، نویسندگان دیگر به دفعات از این شخصیت استفاده کرده‌اند و در سال 1982 فیلمی هم به نام کانانِ بربر ساخته شده است. زیست شناسان خوش ذوق، باکتری د. رادیودورانز را به خاطر مقاومت در برابر وحشتناک‌ترین شرایط زندگی، کانانِ باکتری‌ها می‌خوانند.
[13] toluene: تولوئن یا متیل بنزن، با فرمول شیمیایی C6H5CH3 و از خانواده آلکیل‌ها، مایعی است بی‌رنگ با نقطه انجماد 95.1- و جوش 110.6درجه سانتی‌گراد که در ساختار دماسنج‌های دمای پایین به کار می‌رود. تولوئن همچنین حلال خوبی در شیمی آلی است و به عنوان مواد شمیایی اولیه یا واسطه در ترکیبات دیگر استفاده می‌شود. هم‌چنین مصارف انفجاری نیز دارد؛ تولوئن در سه مرحله در مجاورت اسید نیتریک (غلیظ) واکنش داده و تری نیترو تولوئن یا TNT را می‌سازد.
تقطیر قطران زغال سنگ از شیوه‌های تولید این ماده است. تولوئن معمول‌ترین آروماتیک‌ها در نفت‌های خام است و مانند سایر آروماتیک‌ها از جانشین شدن مولکول‌های پارافینی به جای اتم هیدروژن در حلقه بنزنی نیز به دست می‌آید. معمولاً در هوای آزاد فرار است.
[14] Super Conan
[15] Kineococcus radiotolerans: کینئوکاکوس رادیوتولرانس، باکتری هوازی از نوع کوکوئید (باکتری‌های کروی) است، که رنگدانه‌‌هایی نارنجی احتمالاً از مشتقات کاروتن تولید می‌کند. این باکتری اولین بار در سال 2002 توسط فیلیپس و همکاران، در نمونه‌هایی از زباله‌های با تشعشع بالا، در کنار رود ساوانا در کارولینای جنوبی کشف شد. کلونی‌هایی متقارن به ابعاد ده میلیمتر، از کره‌هایی مجزا به ابعاد 1.5-1 میلیمتر تشکیل می‌دهد. در محیط‌هایی با قند کمتر از بیست درصد و کلرید سدیم کمتر از 5 درصد، و در دمای 41-11 درجه‌ی سانتیگراد رشد می‌کند. مقاومتی بسیار بالا در برابر اشعه گامای یونیزه کننده دارد و شرایط خشک شدگی‌ را هم بسیار خوب تحمل می‌کند. سیستم دفاع سلولی و بازسازی درونی این باکتری، با نمونه‌ی بسیار کارآمد باکتری داینوکاکوس رادیودورانز برابری می‌کند. مقاومت در برابر خشکی طولانی مدت کینئوکاکوس رادیوتولرانس، بی‌شباهت با داینوکاکوس رادیودورانز نیست. ژنی مشابه ژن کینئوکاکوس‌، در صحرای موجاوه (1998) و در نمونه‌های هوای ناحیه‌ی کارائیب، پس از واقعه‌ی توفان شن در افریقا (2003) مشاهده شده است که نشان می‌دهد ریزسازواره‌هایی مشابه کینئوکاکوس، می‌توانند در نواحی خشک و بی‌آب هم رشد کنند. به خاطر مقاومت مثال زدنی این باکتری در برابر تشعشع یونیزه‌کننده، کینئوکاکوس رادیوتولرانس به طور بالقوه می‌تواند برای پاکسازی مواد بیولوژیک مشکل‌زا در مناطق شدیداً آلوده به تشعشع، مورد استفاده قرار گیرد. به علاوه، بررسی ساختار ژنتیکی این باکتری و سایر نمونه‌های مقاوم در برابر تشعشع (همانند داینوکاکوس رادیودورانز و روبروباکتر زایلانوفیلوس) می‌تواند راهگشای تحقیقات ژنتیکی برای بالابردن توان بقا در محیط‌های پر تشعشع، و یافتن سرشاخه‌های تکاملی مکانیزم‌های طبیعی مقاوم در برابر اشعه و سیستم‌های کارآمد درون سلولی ترمیم دی. ‌ان. ‌ای. باشد.
[16] Savannah River
[17] Carolina
[18] Kryptonite: ماده‌ای خیالی منسوب به سیاره کریپتون، زادگاه سوپرمن. بقایای انفجار سیاره‌ی کریپتون بود که به صورت بلور یا فلز و در رنگ‌های مختلف که از طریق همان تونل فضایی که سوپرمن را به زمین آورد، به زمین رسید و از این خاصیت برخوردار بود که توانایی‌های سوپرمن را از او سلب می‌کرد و یا حتا می‌توانست باعث مرگ او شود. در مورد خواص دیگر فیزیکی و یا شیمیایی آن، چیز خاصی گفته نشده است. در دنباله‌ای که در دهه 80 بر سوپرمن نوشته شد، ماجرا متفاوت است: کریپتونایت، عنصری رادیواکتیو است که روی زمین فقط قطعه‌ای به اندازه یک مشت از آن دیده شده، در کریپتون، در اثر یک جنگ، در پوسته‌ی سیاره تولید شده، اول ساکنین سیاره را به کشتن می‌دهد و در انتها باعث انفجار هسته‌ا‌ی سیاره می‌شود. عدد اتمی این عنصر مفروض، 150 است و در جدول تناوبی عناصر، روی قله‌ی فرضی پایداری قرار می‌گیرد. (از لحاظ علمی، عناصر بعد از اورانیوم با عدد اتمی 92 در جدول تناوبی، همگی ساخته دست بشر و ناپایدار هستند و با بالارفتن عدد اتمی، ناپایدارتر می‌شوند. عناصر 102 به بعد، هرکدام فقط برای ثانیه‌هایی پایدار بوده‌اند، و عنصر 109 فقط برای کسری از ثانیه. ولی فرضیه‌ای وجود دارد که بالارفتن عدد اتمی، به ناحیه‌ی پایدار دیگری خواهیم رسید.)
[19] Washington, Hanford
[20] Antarctica

نویسنده: رابرت سیلوربرگ
مترجم: محمدرضا قربانی، محمد حاج زمان

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.