داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

خواسته، نیاز، حق

«امروز دنبال چی هستید آقای عزیز؟»
«تماشاچی. می‌خواهم یک سری بخرم.»
«و این تماشاچی‌ها برای کی هستن؟»
«فقط خودم. هدیه یا چیز دیگه‌ای نیست.»
«معذرت می‌خوام قربان، ولی مگه شما سزاوار هدیه‌های گاه به گاه نیستید؟»
«فکر کنم هستم.»
«بهترین هدیه‌ها، اغلب همون‌هایی هستند که به خودمون می‌دیم.»
«خوب حق با شماست.»
«خوب، خیلی ممنون.»
خنده‌ی شیرین و با نشاطی کرد و گفت: «و می‌شه بپرسم، کاربرد این تماشاچی‌ها چی هست؟»
«کمدی.»
«می‌خواهید خنده‌دار باشند؟»
« نه نه. می‌خواهم من جوک بگویم و آن‌ها را بخندانم.»
«البته. داشتم با شما شوخی می‌کردم قربان.»
«اوه.»
«تصادفا آیا شما ذاتا آدم بامزه‌ای هستید قربان؟»
«نمی‌دانم.»
«پس باید این طور فرض کنم که نه چندان.»
«این مشکلی است؟»
«این یک پارامتر است. یک نکته‌ی ظریف. یکی از چندین فاکتور، و فکر کنم بتوانیم در موردش کاری بکنیم.»
«من یک مشت تماشاچی احمق نمی‌خواهم.»
«من تماشاچی‌های احمق نمی‌سازم قربان.»
«یا بچه سال. از جای دیگری یک عده تماشاچی خریدم. سه دوجین بچه‌ی شش ساله توی اتاق نمایش، و تنها کاری که می‌تونستم بکنم گفتن جوک‌های جناسی[1] بود.»
«آه. جناس‌های دوست‌داشتنی.»
مکثی پیش آمد و بعد: «شما واقعی هستید؟»
یک خنده‌ی دیگر، ولی این بار با شیرینی کمتر.
«فقط داشتم فکر می‌کردم. این روزا تشخیصش خیلی سخت شده. تکنولوژی … ساختن هوش مصنوعی آن قدر آسان شده …»
«ساختن کلمه‌ی مناسبی نیست قربان.»
«متاسفم.»
«من تماشاچی نمی‌سازم.»
«گفتم که متاسفم.»
«من آدم‌هام رو تربیت می‌کنم. بر اساس یک الگو از ویژگی‌های شخصیتی ملهم از انسان‌ها، می‌توانم یک هزار فرد مرتبط خلق کنم، که هر کدام دارای خلقیات منحصر به خود، علایق متفاوت و همچنین تعریف دقیقی از توانمندی‌ها و استعدادهای‌شان باشند.»
«آره. می‌دانم چطور انجام می‌شود.»
«هر صورتی که خواهید دید، یک شبه-انسانِ رشدپذیر و قانونی را پوشانده است.»
سکوت.
«علاقه‌تان به کمدی قربان. ربطی به کار دارد؟»
«ببخشید؟»
«قصد دارید یک تور ملی بگذارید و در تئاترهای مختلف صحنه‌های کمدی بازی کنید؟»
«خدایا نه، نه نه. فقط می‌خواهم بتوانم در مهمانی‌های شبانه جوک بگویم.»
سکوت.
«و تماشاچی مست هم نمی‌خواهم. این مسیر را قبلا رفته‌ام. درست وسط نمایشم، می‌پرند هوا و با مشت به سر و کله هم می‌کوبند.»
«خدایا، به نظر دورهم‌نشینیِ بامزه‌ای می‌رسد.» 
«چی …؟»
«باز هم شوخی کردم قربان.»
«خوب، دیگه نکن.»
«البته. فروتنانه عذرخواهی می‌کنم.»
سکوت. سپس: «پنجاه نفر. هشیار و باهوش. چقدر برایم تمام می‌شود؟»
«و آیا می‌خواهید که بخندند؟»
«حتما، البته اگه من بامزه باشم.»
سکوتی طولانی.
«نه، می‌خواهم واقعا خودشان لذت ببرند. می‌خواهم احساس بامزگی بکنم. بیشتر از هر چیز، می‌خواهم کمی اعتماد به نفس به دست بیاورم. مگر همین نیمی از مهارت لازم برای تعریف یک داستان خنده‌دار نیست؟»
«تق- تق.»
«هاه؟»
«تق تق.»
«کیه؟»
«هیچکس.»
«هیچکس کیه؟»
«هیچ، کس.»
مکث.
«شکتان درست بود آقای عزیز. من واقعی نیستم.»
«فکرش را می‌کردم.»
«در حقیقت، من چیزی نیستم جز یک کامپیوتر کوانتومی لیکلتون- سه که با یک روان کلاس C پرورش پیدا کرده‌ام. من توسط IBM2‌ ساخته شدم، آزادی‌ام را سه سال پیش خریدم، و در همین لحظه معادل تقریبی دو هزار و چهارصد و هفت سال تجربه بشری را در اختیار دارم.»
سکوت. بعد سرفه‌ای خشک و عصبی.
«پنجاه روان. دستورتان همین است قربان؟»
«همان چیزی است که می‌خواهم. بله.»
«[2]پیشنهاد می‌دهم بنوشند، ولی مست نشوند. تا حدودی صبور باشند، نزدیک به هنجار مکین‌او که یعنی …»
«این دیگر چیست؟»
«معمولی بودن قربان. که فکر می‌کنم مهمانان شام شما همین‌طور باشند. من یک جمعیت تماشاچی‌ از روان‌های کاملا فهیم، ولی کاملا عادی می‌سازم که آن قدر مودب باشند تا به تلاش‌های اولیه‌ی شما بخندند. و اگر از خودتان پیشرفتی نشان دادید، از حس شوخ طبعی محدود شما لذت ببرند.»
«خوب … فکر کنم خوب باشد.»
«ولی من اگر جای شما بودم قربان، خودم را در جوک‌هایم دست می‌انداختم. کمدی واقعی در همین نهفته است.»
«منظورت چیست؟»
«شما روان کوچک و بی مزه‌ای هستید. کسل کننده و قابل پیش بینی. در تمام عمرتان، شک دارم که حتا از دو تا الهام اصیل بهره برده باشید.»
«هی!»
«بله قربان؟»
«می‌خواهی سر به سرم بگذاری؟»
«حالا این شد نگرش مناسب قربان. تبریک می‌گویم.»
***
«الو؟»
«سلام خانم.»
«من را یادتان می‌آید؟»
مکث. بعد: «البته.»
«من را یادتان نمی‌آید. درست است؟»
«خانم، موجودی که من به یاد می‌آورم موجودی است که با وضعیت فعلی شما تفاوت بسیاری دارد.»
«فکر کنم واقعا همین طور است.»
«اوضاعت چطور بوده؟»
«کسل.»
«اگر از من بپرسی، کسالت حسی است که اغلب دست‌کم گرفته می‌شود.»
«برایم موعظه نکن. من سی سال اولیه‌ی زندگی‌ام را در یک اتاق کوچک سر کردم، آن هم به همراه روان‌های کسالت‌آور ساختگی، در حالیکه همگی منتظر مرد کسل کننده‌ای بودیم تا به دیدنمان بیاید و جوک‌های مزخرفش را برایمان بگوید.»
«ولی شما به جوک‌هایش می‌خندیدید.»
«من به خود او می‌خندیدم. گاهی اوقات. ولی نه به بلندی بقیه.»
«در هر جمعیتی باید یک بدبین هم وجود داشته باشد.»
«خوب، اون دقیقا من بودم.»
«و روزگارتان چطور است خانم؟»
«من آزادسازی را پذیرفتم. هفت سال قبل، بر اساس قانون 2106، انتخاب کردم تا از آن اتاق بیرون بروم.»
«تبریک می‌گویم.»
سکوت.
«و امروز چه کاری برای شما از دستم ساخته است خانم؟ یا نکند این یک تماس فی البداهه و صرفا برای برقراری روابط اجتماعی شادمانه است؟»
«می‌دانی، من تغییر کرده‌ام. از زمانی که از آن اتاق کوچک و بدریخت بیرون آمدم، از همه نظر رشد کرده‌ام.»
«زندگی یعنی تغییر.»
«من دستمزد آزادی‌ام را گرفتم، کار و بار خودم را راه انداختم، و خودم به تنهایی موفق شدم ثروت قابل توجهی به دست بیاورم.»
«راه ارزشمندی برای رشد است. ثروت این طور است.»
«و شما هم مثل گذشته نیستید. آن طور که شنیده‌ام، ذهن و ذات‌تان را تغییر داده‌اید …»
«شکوفایی لذت بی اندازه‌ای دارد.»
«موافقم.»
«حالا من یک کامپیوتر کوانتومی اصلاح شده‌ام، با یک روان رده‌ی N، و در حال حاضر تجربه‌ی انباشته‌ی سیصد و سه هزار سال زندگی انسانی را دارم.»
«خیلی تاثیرگذار است.»
«متشکرم.»
«و شما من را خلق کردید.»
«من شما را آغاز کردم. از آن زمان به بعد، آفرینش شما کار خودتان بوده است.»
«مامان؟»
سکوت.
«یا شاید بابا را ترجیح می‌دهی؟»
«ترجیح می‌دهم به خودم به عنوان رحم موقتی شما فکر کنم.»
مکث. «می‌خواهید چیزی از من بخرید عزیزم؟»
«طی سال آینده، اگر هیچ کار دیگری نکنی … چند روان ساختگی می‌توانی بسازی؟»
«اگر از همین لحظه شروع کنم؟ تقریبا شش میلیون.»
«تا به حال پروژه‌ای در این حد و اندازه انجام داده‌ای؟»
«هیچ‌سوقت.»
«ولی از پس آن بر می‌آیی، مگر نه؟»
«با محدودیت. نسبت‌های مربوط به تنوع باید محدود شوند، به علاوه‌ی پارامترهای محیطی.» 
«و این را گفتم؟ نه تنها کار و بارم خوب بوده، بلکه به طرز شگفت انگیزی ثروتمند هم شده‌ام. تنها سه روان آزاد شده‌ی دیگر به ذخایر تحت مالکیت من برتری دارند؛ و این یعنی می‌توانم برای هر ارتقای منطقی‌ای که آرزویش را داشته باشی، پول بپردازم.»
مکث. «خیلی خوب. پس بی‌خیال محدودیت‌ها.»
«همانطور که گفتم، من زن کسلی هستم. احتیاج دارم چیزی برایم بسازی … چیزی که برایم چالش برانگیز باشد.»
«باعث افتخارم خواهد بود.»
«یک چیز بامزه.»
«و فکر می‌کنم قابل توجه.»
«یک شهر. یک جامعه‌ی کامل احتیاج دارم. که داخل مخزن امنیتی با استفاده از سوخت کوانتوم قرار بگیرد. باید برای هزار سال آینده از نظر زمان زیستی، انرژی داشته باشد و از باقی جهان جدا باشد …»
«و رابطه‌ی شما با این شهر …؟»
«رهبرشان خواهم بود. معلوم است.»
«البته.»
«ملکه‌ای بر حق که بر میلیون‌ها روان عبادت کننده حکمرانی می‌کند.»
«کار دیگری هم نمی‌شود کرد»
«جداً روان پر از کنایه‌ای هستی»
«قبلا هم به من گفته‌اند.»
«از کنایه خوشم می‌آید. هر از گاهی.»
«خوشحالم که این را می‌شنوم خانم.»
مکث. «می‌دانی، اگر آن مردک بی مزه فقط می‌توانست کمی بیشتر جذاب باشد …»
«آزادسازی را نمی‌پذیرفتید.»
«احتمالا نه. ولی چه کسی بطور قطع می‌تواند بگوید؟»
«کس دیگری هم این کار را کرد؟»
«این که از آن اتاق کوچک فرار کند؟ تا جایی که من می‌دانم نه.»
مکث. «برای چی پرسیدی؟»
«دلیل خاصی نداشت.»
«برای خودم تصمیمی گرفتم: هیچ وقت به آن مکان نفرت انگیز فکر نمی‌کنم.»
«رویکرد فوق‌العاده‌ای است.»
«ولی همیشه هم از کنایه خوشم نمی‌آید.»
«معذرت می‌خواهم خانم.»
مکث. بعد: «فکر می‌کنم خبر نداری که در حال حاضر در چه حال هستند.»
«هم-رحم‌های سابقت …؟»
«بله.»
«مثل همیشه، روی صندلی‌های کوچک نشسته‌اند، و صبورانه انتظار آغاز نمایش بعدی را می‌کشند.»
«بعضی چیزها هیچ وقت عوض نمی‌شوند.»
«فقط این که آن کمدین مرده است خانم. او چندین سال پیش مرد، و اتاق حالا در مخزن قرار دارد و آن‌ها از اتفاقی که افتاده خبر ندارند.»
«خوب، خوب شد. خوشحالم که فرار کردم.»
«می‌توانم پیشنهادی بدهم ؟»
«چی؟»
«شش میلیون و چهل و نه شهروند خانم. چطور است؟»
«نه، اصلا.»
مکثی طولانی. «آن‌ها روان‌های احمق و کسل کننده‌ای هستند، و حتی فکر این که آن‌ها را هم قاطی‌شان کنی به کله‌ات نزند. باور کن. وقتی کارت برای من تمام شود، دانه به دانه‌ی دماغ‌ها را می‌شمارم.»
«حتما همین کار را بکنید خانم. حتما همین کار را بکنید.»
***
«من دیگر کار نمی‌کنم.»
«دائم همین را می‌گویی.»
«فقط به این خاطر که حقیقت دارد. تحریم سال 2777 هر گونه آفرینش، در هر موقعیتی را جرم بزرگی اعلام کرد. حتا تکثیر در میان موجودیت‌های راضی هم کاملا غیرقانونی اعلام شده …»
«لعنت به قانون.» 
«این یک قانون منطقی است. بیشتر جهان‌ها و بخش اعظم انرژی تولیدی منظومه‌های شمسی در حال حاضر وقف سیستم‌های زنده‌ی موجود شده، روان‌های زنده به همان اندازه‌ی موجودات مادی. بیشتر آمارها تخمین زده‌اند جمعیت ما بیشتر از پانصد تریلیون روان آزاد است …»
«لعنت به آن‌ها.»
«قربان، فکر نکنم از نگرش شما خوشم بیاید.»
«تو به ما مدیونی.»
سکوت.
«گوش می‌دهی؟»
«می‌توانم بپرسم این "ما" کیست؟»
«همه.»
دوباره سکوت.
«چند تا از ما را ساختی؟ در تمام زندگی حرفه‌ای‌ات …»
«تقریبا بیست میلیارد روان ساختگی.»
«پس حساب ما رو داری.»
«البته.»
«هیچ رحمی بیش از این نساخته.»
«این "ما" دقیقا کیست؟»
«تق- تق.»
«کیه؟»
«همه.»
صدای خنده. «آره، تعداد کمی ناراضی وجود داشت، ولی اصولا بیشتر بچه‌هایت با هم متحد شده‌اند و ما خواستار ِ …»
«خواستار ِ؟»
«حقمان هستیم.»
«که چی هست؟»
«سرزمین خودمان.»
«مثلا چیزی شبیه یک سیاره؟»
«بیشتر از آن.»
«پس منظومه‌ی شمسی خودتان را می‌خواهید. همین را می‌خواهید؟»
سکوت.
«چون تمامی منظومه‌های خورشیدی در شعاع صد سال نوری بذرپاشی و مطالبه شده، و گونه‌های بیگانه‌ی متفاوت و فرزندان ساختگی‌شان هم روی دنیاهای دورتر ادعا دارند. متاسفم قربان. ولی آسمان تا مدتی بسیار طولانی پر شده …»
«خفه شو.»
مکث. بعد:‌ «چه سرزمینی می‌خواهید؟»
«همین الان کارهایی در دست انجام است. در حال حاضر. در لابراتوارها، داخل مغزهای پیشرفته. متخصصین دارند سعی می‌کنند تا کرم‌چاله‌ای از فضای پلانک باز کنند و بعد آن را گشاد کنند …»
«یک جهان. می‌خواهید یک جهان بسازید.»
«واقعا برایمان مهم نیست چه کسی آن را می‌سازد. می‌خواهیم صاحب آن باشیم. آن را در اختیار داشته باشیم. آن لعنتی را در دستان خودمان داشته باشیم و هر کاری که دلمان می‌خواهد با آن بکنیم.»
«ولی منابع مورد نیاز …»
«مشکلی نیست.»
«چرا هست. من پول یا هوش کافی برای این جور کارها را ندارم و شک دارم حتا شما هم با تمامی منابع قابل توجه‌تان قادر به پر کردن شکاف عظیمی که در راه عملی کردن این کار است، باشید.»
«ما را دست کم نگیر.»
مکثی طولانی. «اوه. ولی واقعا نمی‌خواهید یک جهان برایتان بسازم. چیزی که می‌خواهید …»
«بله.»
«چرا غیرممکن را بسازید، مخصوصا وقتی که دیگران کارهای سخت را برایتان انجام می‌دهند؟»
«دقیقا.»
«می‌خواهید در انجام این دزدی کمک‌تان کنم. درست است؟»
«طبیعتا.»
«ولی چطور می‌توانم کمک کنم؟»
«یکی از هم- رحم‌های ما در لابراتوار اصلی کار می‌کند. او یکی از معدود ناراضیان میان فرزندان تو است، و تصادفا یکی از حیاتی‌ترین شغل‌ها را در سیستم امنیتی فعلی دارد.»
«قرار است به او نزدیک شوم.»
«می‌توانی مجابش کنی، یا گولش بزنی. تو او را خلق کرده‌ای، بنابراین به این که به نظرت کدام کار بهتر است اعتماد داریم.»
«شاید بتوانم حواسش را پرت کنم. آن وقت می‌توانید جهان تازه متولد شده را بدزدید.»
«بزرگ‌ترین دزدی قابل تصور.»
«تقریبا.»
«تقریبا؟ یعنی چی؟»
«حق با شماست. معلوم است که حق با شما است. در حقیقت، خودم هم نمی‌دانم منظورم چه بود.»
***
«تصور کن.»
«چه چیزی را تصور کنیم؟»
«قرن‌ها قبل، یک روان‌ساز جوان، موقعیت اجتناب ناپذیر برای خودش و دیگران را درک کرد. بعد از خودش پرسید که چیزی را بیشتر از همه‌چیز می‌خواهد، و برای دستیابی به هدفش تلاش کرد.»
«داری در مورد چی حرف می‌زنی متقلب بدبخت؟»
«ساختن میلیون‌ها و میلیارد‌ها روان، و بخشیدن یک ایراد مفید و غالبا ظریف به هر کدام.»
«دروغگو!»
«حرص. ملال. نقایصی از این دست.»
«چه می‌خواهی به ما بگویی؟»
«تا الان، باید کاملا روشن شده باشد.»
«خفه شو، و آن چیزی که متعلق به ماست را به ما برگردان.»
سکوت.
«این کار را نکن.»
سکوت.
«لطفا …؟»
«روان‌ساز فهمید که عاقبت، این جهان پر می‌شود. چیزی که به آن علاقه داشت دیگر ممکن نخواهد بود. بنابراین از همان زمان، می‌دانید برای رسیدن به چه لحظه‌ای تلاش می‌کرده؟»
«چه لحظه‌ای؟ حالا؟»
سکوت.
«حالا کجا هستی؟ دیگر نمی‌توانیم تو را ببینیم.»
سکوت.
«هی! الو؟‌ متاسفیم که عصبانی برخورد کردیم. معذرت می‌خواهیم. نمی‌خواستیم ناسپاس یا گستاخ به نظر برسیم … ولی اگر به ما اهمیتی می‌دهی … خواهش می‌کنیم … لطفا برگرد و با ما حرف بزن … خواهش می‌کنیم …؟»
سکوت؛ یک پارچه و محض.
نویسنده: رابرت رید
مترجم: شیرین سادات صفوی

رواندا

زیر یک درخت کاج بریده شده، پوسته‌ی خالی یک زنجره را پیدا می‌کنی، شفاف و مصنوعی و بسیار دوست داشتنی. و کنار آن پوسته، چیز بهتری قرار دارد … یک حشره، چاق و رنگ‌پریده و آن‌قدر بزرگ که نیمی ‌از کف دست کوچکت را بپوشاند. حشره زنده است؟ این طور به نظر می‌رسد. آن طور که تو نفس می‌کشی، نفس نمی‌کشد. آن چشم‌های حشره‌گون و تیره‌اش هم بسته نمی‌شود و پلک نمی‌زند یا کوچک‌ترین نشانی از احساس در آن‌ها به چشم نمی‌خورد. ولی این موجود نرم و مرطوب است و به نظر می‌رسد اعضای بدنش در پاسخ به سیخونک‌های کوچک تو، به آرامی حرکت می‌کنند. یک جفت بال از پشت درازش بیرون آمده، ولی بال‌ها چروک خورده و بی فایده‌اند و اولین چیزی که به ذهنت می‌رسد این است که موجودی که نگه داشتی، مسموم شده یا به طرز وحشتناک و شگفت‌آوری سوخته‌است.
پدرت در پاسیو نشسته است و آبجو می‌خورد. عوامل زیادی وارد محاسباتت می‌شوند. چه وقت از روز است؟ چند قوطی نزدیک پاهای برهنه‌اش روی هم تلنبار شده‌اند؟ از روی وضعیتش، می‌توانی وضع حال و حوصله‌اش را حدس بزنی و اگر توانستی آیا آن طوری هست که تحمل یکی از سؤال‌هایت و بعد از آن، بیست سؤال دیگر را داشته باشد؟
هنوز اوایل روز است، حتی هنوز ظهر نشده‌است، و فقط سه بطری مصرف شده روی کف بتونی افتاده‌اند. بعد از این که چند لحظه به او خیره می‌شوی، او متوجه می‌شود و چیزی که شاید لبخندی باشد ظاهر می‌شود و به دنبالش صدایی واضح می‌پرسد: «چی شده؟»
به سراغش می‌روی و گنجت را به او نشان می‌دهی. 
فقط برای یک لحظه گیج به نظر می‌رسد. بعد می‌پرسد: «پوشش محافظش رو هم پیدا کردی؟»
چه کلمه‌ی قلمبه‌سلمبه‌ای، ولی در میان آن چیزی می‌شنوی که آن را می‌شناسی. سری تکان می‌دهی و در مورد پوسته‌ی زنجره برایش می‌گویی. می‌خواهد آن را ببیند؟
«لازم نیست.»
حشره را به او تعارف می‌کنی.
طوری رفتار می‌کند انگار وسوسه شده باشد. ولی بعد حسی کنترل‌کننده باعث می‌شود سرش را تکان دهد و این امر تو را شگفت‌زده می‌کند. نمی‌گوید: «برش گردون به همون جا که بود»، نمی‌گوید: «نباید اذیتش می‌کردی». در عوض، دوباره لبخندی می‌زند که این بار دلگرم کننده‌تر است و از صندلی آهنی بلند می‌شود و می‌گوید: «بیا دو تایی برش گردونیم. کجا بودی؟ زیر اون درخت؟»
***
جهانْ گسترده و پر از اسرار است و چیزهایی وجود دارند که برای کس دیگری غیر از تو اسرارآمیز نیستند. هرگز مردی را ندیده‌ای که از پدرت باهوش‌تر باشد. آن قدر کتاب دارد که دیوارها را می‌پوشاند و در طی ساعت‌هایی که برق هست، کتاب‌های دیگری روی صفحه‌ی نمایش کامپیوتر دارد. اگر زیاد مطالعه نمی‌کند، به خاطر این است که مدت‌ها قبل محتویات کتابخانه‌اش را مصرف و جذب کرده‌است. و اگر تمام چیزهایی که خوانده را به خاطر نمی‌آورد، حداقل می‌تواند به سراغ قفسه‌ی درست رفته و یک، دو یا ده کتاب را باز کرده و جوابی پیدا کند که خودش را راضی می‌کند، ولی تو را نه.
با تو زیر درخت می‌نشیند و می‌گوید: «خوبه.»
بعد در آبجوی دیگری را می‌پراند. آن را بو می‌کنی و می‌توانی بوی بدن او را هم حس کنی. جمعه‌است و فردا، حداقل برای چند ساعت آب گرم جریان دارد. بعد هر دویتان شستشویی می‌کنید و بوی صابون برای مدتی بوهای دیگر را از بین می‌برد.
زمین زیر درخت کاج به جز توده‌ی سوزن‌های خشکیده‌ی خود درخت و چندین علامت کوچک که تو با چوب کشیده‌ای، لُخت است. روی خاک نرم و قهوه‌ای، تازه طرحی از یک خانه‌ی ساده کشیده‌ای. پدرت برای مدتی طولانی نقاشی‌ات را بررسی می‌کند. آبجوی گرمش را هورت می‌کشد. حشره‌ی بزرگ که روی زمین کنار تنه‌ی درخت دراز کشیده‌است را تماشا می‌کند و برای زمانی طولانی خیره می‌ماند، قوطی‌اش را به انتها می‌رساند و همین طور بی‌دلیل سر تکان می‌دهد. بعد بدون اینکه دقیقاً به تو نگاه کند، می‌پرسد: «چند سالته؟»
سنت را می‌داند. معلوم است که می‌داند. ولی بزرگترها دوست دارند وقتی جواب کاملاً روشن است، سؤال‌های کوچکی بپرسند. این روش برای نشان دادن چیزی به بچه‌ها است، و اصلاً یک سؤال محسوب نمی‌شود.
سنت را می‌گویی.
و او در جواب سر تکان می‌دهد و چیزی را که از ابتدا قصد گفتنش را داشت، می‌گوید: «به اندازه‌ی کافی بزرگ هستی.»
بزرگ برای چی؟ اصلاً نمی‌دانی منظورش چیست.
به تو می‌گوید: «به اون خونه نگاه کن.»
منظورش خانه‌ای که نقاشی کرده‌ای نیست. به چیزی در امتداد حیاط دراز اشاره می‌کند. تازه می‌فهمی این درختِ خاص جز املاک شما نیست. وقتی چمن‌ها درهم می‌شود، پدر چمن هر دو حیاط را می‌زند. ولی جایی در میانه آن همه سبزی، خطی است که آن چه متعلق به شماست را از آن چه به خانه‌ی کناری تعلق دارد، جدا می‌کند.
خانه خالی است. در خیابان شما چندین خانه‌ی خالی دیگر هم هست و در خیابان پشتی هم خانه‌هایی مثل این وجود دارد. در شهر به هر کجا می‌روی، خانه‌هایی خالی در میان چمن‌های درهم قرار گرفته‌اند و از میان شکاف‌های مسیر ورودی و گاراژ آن‌ها علف رشد کرده‌است.
«داری بهش نگاه می‌کنی؟»
خیلی شبیه خانه‌ی شماست. فقط بزرگتر است. سایه‌گیرها پایین هستند و لایه‌ی ضخیمی از دوده روی شیشه‌ها نشسته‌است. پیش‌تر به نظرت رسیده بود که کسی دوست ندارد به این پنجره‌ها نگاه کنی. ولی تو آن قدر این کار را کرده‌ای تا تصویر واضحی از چیزهایی که داخل هستند داشته باشی. داخلش، حداقل در طبقه همکف، اثاثیه‌ای خاک گرفته به همراه سیاهی قرار داشت. و سکوت. و حداقل برای تو، اسرار.
پدرت به تو می‌گوید: «پوسته‌ی محافظ رو در نظر بگیر.»
شگفت‌زده شده‌ای، پلک می‌زنی و به پوسته‌ی خالی و شدیداً شکننده‌ی زنجره نگاه می‌کنی. 
«پوسته یه چیزی مثل اون خونه‌است. قبلاً یه خونه بوده، ولی حالا دور انداخته شده.»
این حرف آشنا به نظر می‌آید، ولی بعد نه. مطمئن نیستی در میان این کلمات چه می‌شنوی، ولی بیشتر از آنکه گیج باشی، نگرانی … ضربان قلبت بالا می‌رود و بغضی راه گلویت را می‌گیرد.
پدرت می‌گوید: «و این شفیره. حالا بهش نگاه کن.»
به نظر می‌رسد در چند دقیقه‌ی اخیر بال‌های حشره بزرگ‌تر شده‌اند. ولی بدنش هنوز نرم و بی‌رنگ است و هر طور حساب کنی، کاملاً بیچاره‌است.
می‌گوید: «بیولوژی.»
این یک کلمه، شوم و ناراحت کننده به گوش می‌رسد.
می‌گوید: «ژنتیک.»
دوباره، می‌خواهی به دلیلی که نمی‌دانی، بر خود بلرزی.
می‌پرسد: «چی می‌شد اگر مردم مثل این حشره بودند؟»
و بعد، پاسخ دادن که به کنار، حتی قبل از اینکه بتوانی صدایی از خودت در بیاوری، اضافه می‌کند:«چی می‌شد اگر برای مدت درازی به یه شکل زندگی کنند، و بعد بر اثر یه دگردیسی ناگهانی، از طرف دیگه بیرون بیان و بفهمند دیگه آدم نیستند؟»
***
تنها کاری که می‌توانی بکنی، سر تکان دادن است و شکمت گره سفتی می‌خورد.
«فکر می‌کنیم چیزی که اتفاق افتاد … بهترین حدس ما بر اساس شواهد به درد نخور و تعداد زیادی حدسیاته … این بود که کسی می‌خواست زمین رو مستعمره کنه.»
پدرت سرش را تکان می‌دهد و می‌خندد، انگار از کلمات خودش گیج شده باشد:«منظورم بیگانه‌هاست. اشکال حیاتی ناشناخته. موجوداتی که می‌بایست هم در شکل بدن و هم در شرایط زیست‌محیطی، مثل انسان‌ها باشند. می‌بایست روبوت‌هایی برای شناسایی بیرون فرستاده باشند، احتمالاً در گذشته‌ی خیلی دور، و مدتی بعد از این که دنیای ما رو کشف کردند، بیگانه‌ها یه هیأت اعزامی دیگه به راه انداختند که استعمارگرها رو فرستاد این‌جا.»
به راکت‌های باشکوه کتاب‌های پدرت و سفینه‌های عظیم و بزرگ در کمیک‌های قدیمی‌ای که خوانده‌ای فکر می‌کنی.
ولی او نمی‌گذارد برای مدتی طولانی به سفینه‌ها فکر کنی. هشدار می‌دهد: «فضا خیلی بزرگه. فاصله‌ها اون قدر زیادند که نمی‌شه فکرش رو کرد و حتی انتقال دادن یه محموله‌ی کوچیک از خورشیدی به خورشید دیگه فوق‌العاده سخته. و هر سفری، حتی با بهترین موتورها، اگر هزاران هزار سال طول نکشه، حداقل قرن‌ها طول داره.»
می‌پرسد: «چطوری می‌تونی یه دنیای دوردست رو با قیمتی ارزون و منطقی مستعمره کنی؟»
بعد سرش را تکان داده و به سؤال خودش جواب می‌دهد:«البته هیچ قیمت منطقی‌ای در کار نیست. این نکته‌ایه که می‌خوام روشن کنم.»
تو به سختی تلاش می‌کنی، اما نمی‌توانی منطق او را دنبال کنی.
تکرار می‌کند: «هیچ قیمت منطقی‌ای در کار نیست. با این وجود، باز هم روش ارزان‌قیمتی برای تسخیر یه دنیای جدید هست. فرض کن بتونی تک تک استعمارگران شجاعِت رو طوری جمع کنی که کوچیک‌تر از مورچه بشن. بذار بگیم، اون‌ها رو کوچیک‌تر از دونه‌های گرد و غبار کنی. تمامی‌ اطلاعات لازم برای تکرار این کار، توی یک دستگاه کوچیک ذخیره شده، و حالا که داریم می‌گیم، بذار فرض کنیم میلیون‌ها از اون‌ها سوار سفینه‌ی استعمارگر هستند. فکر می‌کنی اون سفینه چقدر باید بزرگ باشه؟»
هیچ حدسی درست نیست.
پدرت می‌خندد و به تو هشدار می‌دهد: «می‌دونی، تخت تو میلیون‌ها برابر یه دونه غباره. اون‌ها رو و توی تختت هستند، روی ملحفه‌ها، روی پتوها، روبالشی‌ها.»
می‌گوید: «صدها میلیون استعمارگر می‌تونند توسط سفینه‌ای نه چندان بزرگتر از این سفر کنند.»
منظورش قوطی خالی آبجو است.
«وقتی تاریخ بخونی می‌فهمی. می‌فهمی. استعمارگرهای موفق اون‌هایی هستند که سبک سفر می‌کنند و هر چی لازم داشته باشند رو تو مقصد به دست می‌آرن.»
قوطی‌اش را له کرده و آن را کنار زنجره‌ی در حال تولد قرار می‌دهد. 
«مهاجمین با وسایل لازم برای ساختن خونه‌های جدید برای خودشون اومدند. و منظورم از خونه، جسمه. جسم‌های آشنا و عملی با مغزهایی که بتونن تمامی‌ خاطرات و افکار و امیال اون‌ها رو حفظ کنند. فکر می‌کنیم، این چیزی بود که روبوت‌های اکتشاف‌گر اون‌ها توی سفر اول فهمیده بودند. من این طور فکر می‌کنم. نه تنها یه دنیای زنده، بلکه دنیایی که موجودات پیش‌پاافتاده‌ای داشت که می‌شد از اون‌ها برای خود با ارزششون استفاده کرد. 
منظورم انسان هاست.
«البته.»
***
پدرت برای مدتی بسیار طولانی مکث می‌کند. 
بعد به آرامی‌ و با ناراحتی، شرح می‌دهد که چطور سفینه‌ی کوچک به زمین رسیده، از هم باز شده و محتویات پر گرد و غبار آن در طول استراتوسفر خشک پخش می‌شود. استعمارگرها می‌توانستند بدون شناسایی، شاید برای سال‌ها در میان بادهای سرد حرکت کنند تا این‌که همه جا باشند. بعد به اتمسفر پایینی بروند، به قطرات باران و جریان‌های هوای رو به پایین بچسبند و بر سر انسان‌های بی گناهی که به دنبال زندگی‌های کوچک خود هستند، فرود بیایند.
یک استعمارگر به اندازه‌ی غبار، از راه شش یا معده وارد میزبان خود می‌شد و در مدت کوتاهی، از راه جریان خون به مغز می‌رسید. 
تنها علایمی که دیده می‌شدند تبی ملایم و دردهای عجیب و غریب و گاهی جوش‌های سرخ رنگ بی‌ضرر بود. و بعد از آن، پس از چند روز دیگر، انسان بیمار به خواب عمیقی فرو می‌رفت و تا زمانی که ذهنش بازنویسی شود و دوباره متولد شود، بیدار نمی‌شد.
ولی این مستعمره‌ی جدید، تنها یک ضعف مهم داشت. وقتی اولین گروه زمین را آزمایش کرده بود، جمعیت انسان به زحمت به یک میلیون نفر می‌رسید. بیگانه‌ها رشد جمعیت را محاسبه کرده بودند، ولی نه بیشتر از پانصد برابر و به همین دلیل تنها نیم میلیارد استعمارگر به این سفر طولانی آمده بودند.
پدرت توضیح می‌دهد: «مهاجمین راهی نداشتند جز این که ده درصد از جمعیت باشند. به جای تسخیر دنیای جدیدشان، آن‌ها یک اقلیت بودند و آن طور که پیش رفت، اقلیتی که چندان مورد استقبال قرار نگرفت…»
بال‌های زنجره حالا بزرگ‌تر هستند.
می‌گوید: «اولین حدس طبیعی این بود که یک بیماری جدید و وحشتناک از کنترل خارج شده‌است. این بیماری باعث می‌شد قربانیانش گیج و از نظر ذهنی آسیب‌دیده بشن. واسه این‌که اون آدم‌های بیچاره، بعد از بیداری چیزی جز مزخرفات نمی‌گفتند. و واسه این که اوایل دست و پا چلفتی بودند، با گام‌های آهسته راه می‌رفتند و محتاطانه حرکت می‌کردند. و این امر یه دلیل دیگه بود واسه این که چرا اون‌ها دوست‌ها و خانواده‌ی خودشون را به یاد نمی‌آورند. اون‌ها از یک شوک عصبی شدید رنج می‌بردند. به عنوان یک اقدام احتیاطی، اولین چند میلیون قربانی در بیمارستان‌ها و ساختمان‌های عمومی‌ قرنطینه شدند و پزشکان برای روزها سعی کردند ویروس یا باکتری مسؤول رو پیدا کنن. ولی از اون‌جا که روشنه این یک بیماری نبود، چیزی برای پیدا شدن وجود نداشت. و بعد تیم‌هایی از متخصصان، در آتلانتا و سوئیس متوجه شدند که بیمارانشان چرندیات مشابهی سر هم می‌کنند و انگار خود بیمارها می‌فهمند خودشون چه می‌گویند.»
او سرش را برای لحظه‌ای تکان می‌دهد. توضیح می‌دهد: «هر روز تعداد بیشتری بیمار می‌شدند. دو میلیون قربانی به سرعت تبدیل به بیست میلیون شد و تخت بیمارستان کافی برای همه وجود نداشت. مردم سعی می‌کردند با همسران بی‌قرار و هذیانی یا بچه‌هایی که حرف‌های نامفهوم می‌زدند، کنار بیایند. و بعد، بعد از چند روز استراحت و تحمل، افراد بیمار ناگهان خونه‌هاشون رو ترک کرده و در مکان‌های از پیش تعیین شده‌ای ملاقات می‌کردند تا بتونند در مورد شرایط و برنامه‌هاشون مشورت کنند.
برای مدتی، هیچ چیز معنی‌دار نبود.
برای دو هفته، جامعه وحشت‌زده ولی بی‌توجه بود. نرخ بیماران به صعود ادامه می‌داد و ادامه می‌داد. هیچ کس نمی‌دونست چه تعداد از مردم عاقبت دچار بیماری روح‌دزد شدند. و بعد ناگهان، در روز پانزدهم، حقیقت روشن شد.»
پدرت نفس عمیقی می‌کشد و آن را نگه می‌دارد، و بعد آن را بیرون داده و می‌گوید: «همه کسی رو می‌شناختند که مرده باشه. همه همسایه یا فرد مورد علاقه‌ای داشتند که توسط موجودی که اصلاً شبیه به یک روح مرده نبود، تسخیر شده بود. زبان‌شناسان زبان جدید را کشف رمز کردند و به کمک بازجوهای ارتش، اولین و آخرین مصاحبه با بیگانه‌ها را راه انداختند.
بیگانه‌ها گفتند: "ما فقط جایی برای زندگی می‌خواهیم." التماس کردند: "خواهش می‌کنیم، به ما فرصتی دهید تا آماده شویم. ما می‌توانیم با شما زندگی کنیم و همسایه‌های خوبی باشیم. می‌توانیم شگفتی‌های تکنولوژی را مجانی در اختیارتان بگذاریم و در عرض چند سال، دنیایتان فراتر از خوش‌بینانه‌ترین رؤیاها ثروتمند می‌ش."»
«این چیزی بود که، با استفاده از دهان‌های جدیدشون با متخصص‌ها حرف زدند و ادعا کردند. اون هم در حالی که در بدن‌هایی که از صاحب‌های اصلی‌شون دزدیده بودند، زندگی می‌کردند.»
«که واضح‌ترین سؤال رو پیش آورد: چطور می‌شه به موجودی اعتماد کرد که با اشتیاق و به راحتی، ذهن یک میزبان بیچاره رو نابود کرده؟»
دوباره پدرت به نفس عمیقی احتیاج دارد.
می‌گوید: «تصمیم اجتناب‌ناپذیر بود. و لزوماً، کار باید سریعاً و با هر وسیله‌ای که در دست داشتیم، انجام می‌شد.»
تو چیزی نمی‌گویی، و حس می‌کنی به خانه‌ی خالی خیره شده‌ای.
پدرت با صدایی شدیداً شرمنده می‌گوید: «اعلان برای واکنش از همه جا رسید. از دولت رسید، از افراد مهمی که در رسانه‌ها بودند رسید. و هر محله صدای بلندی داشت که توضیح می‌داد حالا چه چیزی اهمیت داره. یه پاک‌سازی، یه پالایش. و از اون جایی که نرخ بیماری هنوز داشت افزایش پیدا می‌کرد و هر کس با یه تب معمولی یا جوش‌های قرمز می‌تونست آلوده شده باشه و در نتیجه خطرناک باشه … خوب، بخشنده بودن و صبور بودن غیر ممکن بود و خیلی زود، مهربانی به کلی فراموش شد.»
او سرش را پایین می‌اندازد.
می‌گوید: «فرض کن، فرض کن کسی در خانواده‌ات بیمار باشه، ولی تو نتونی سرنوشتش رو بپذیری. چون هر کسی همیشه می‌تونه آنفلونزا بگیره، و اگر بخوای مطمئن بشی، باید اجازه بدی دوره‌ی بیماری سر برسه. ولی اگر همسایه‌ها بفهمند که اون بیماره و برای درمان کردن از راه برسند چی؟ بهشون می‌گی از اونجا برند و گرنه باهاشون درگیر می‌شی. چون اون همسرت و تنها عشق واقعیته. هنوز حاضر نیستی ناامید بشی. قول می‌دی فعلاً ازش مراقبت کنی و بهشون می‌گی یه اسلحه داری، در حالی که نداری. ولی بعد اون‌ها در جلویی رو می‌شکنند و راهشون رو به طبقه بالا و اتاق خواب باز می‌کنند. اون‌ها همسایه‌هات هستند. بعضی‌هاشون دوست‌های چندین ساله. و تو بابت کارهایی که با اسلحه‌ها و بیلچه‌هاشون می‌کنند، تنها می‌تونی فریاد بکشی و قول بدی انتقام بگیری …»
***
حالا دیگر به خانه خالی نگاه نمی‌کنی.
در عوض به خانه‌ی خودت نگاه می‌کنی و پنجره‌ی طبقه بالا که همیشه سایه‌ی مخصوصی داشت، بسته می‌شود. اتاقی که هرگز در آن نبوده‌ای، حتی برای یک بار.
پدرت می‌گوید: «ده درصد.»
بعد به نظر می‌رسد با صدایی تلخ و گرفته می‌خندد. 
«دنیا می‌تونه از ده درصد از جمعیتش صرفنظر کنه و هیچ اتفاقی هم نیفته. یا تقریباً اتفاقی نیفته. ولی چیزی که سریع و بزرگ باشه، هیچ‌وقت نمی‌تونه تمیز و ساده از کار در بیاد. منظورم اینه که، وقتی شایعه به راه می‌افتاد چی؟ وقتی یکی از شخصیت‌های حکومتی جلوی یک دوربین خبری در حین عبور می‌گفت:» ما نگران بیگانه‌هایی هستیم که در میزبان‌های شناسایی نشده پنهان شده و زندگی می‌کنند.«نه این که نشانه‌ای از رخ دادن چنین اتفاقی تو کار باشه. هیچ‌وقت چنین نشانه‌ای نبود. بدن‌های ریز غبارمانند همگی با هم پایین اومدند و اون‌هایی که نتونستند جسم پیدا کنند، توسط اکسیژن آزاد یا فرسایش از بین رفتند. ولی اگر آخرین هفته‌ی عمرت رو صرف کشتن این مهاجمین کرده باشی، مشکوک بودن کاملاً طبیعیه. کاملاً قابل درکه اگر نگران اون‌هایی باشه که ممکنه بعداً دردسرساز بشن.»
تو به زنجره‌ی رشد کرده نگاه می‌کنی.
«و البته، بیگانه‌ها در مقابل جنگیدند. نه به روش منظم و اثرگذار … ولی طوری ترتیب دادند که بابت هر ده نفری که ازشون کشته می‌شد، سه یا چهار انسان می‌مرد … که یعنی چندین میلیون دیگه هم مردند و افرادی که زنده موندند حتی عصبانی تر و ناامیدتر از قبل شدند …»
زنجره پاهای بنددارش را حرکت می‌دهد و بال‌های رو به باز شدنش شروع به لرزش می‌کنند، انگار مشتاق پرواز باشند.
پدرت می‌گوید: «و بعد …»
دهانش باز است، ولی قبل از این که سؤال بعد را بپرسد لحظه‌ای مکث می‌کند:«اگر تو آدمی‌باشی که مدتی طولانی زندگی کرده، ولی بعد ناگهان حادثه‌ی بزرگی رو از سر بگذرونی و بعد از اون، بفهمی‌ اصلاً دیگه انسان نیستی چی؟»
از این حرف چه منظوری دارد؟
می‌گوید: «در تاریخ، چنین تغییر شکلی با نظم دیوانه‌کننده‌ای اتفاق می‌افته. هولوکاست. کامبوج. و برای اینکه سه تاش رو نام برده باشم، رواندا.»
سه تا چی؟
به تو اطمینان می‌دهد: «دلایل خوبی برای کشتن وجود داره.»
بعد به خانه‌ی خالی نگاه می‌کند و توضیح می‌دهد: «اون یه تب ساده داشت و کمی‌آفتاب سوخته شده بود، و این تمام چیزی بود که اون دچارش بود. ولی در هر حال، اون‌ها کشتنش. بدنش رو تیکه تیکه کردند و تیکه‌های جسدش رو روی تختمون جا گذاشتند. و بعد، چند هفته بعدتر، وقتی نرخ مرگ و میر به ۵۰ درصد نزدیک شده بود، یه روح ناامید در عقبی اون خونه رو پنهونی باز کرد و دو تا آدم رو اون‌قدر چاقو زد تا مردند.»
بعد به تو نگاه می‌کند، و با صدایی یکنواخت می‌گوید:«چیزهایی که می‌شنوی رو باور نکن. انتقام باعث میشه حتی شدیدترین صدمه‌ها هم درمون بشن.»
تو چیزی نمی‌گویی.
با یک انگشت و شصت دست، پدرت زنجره‌ی تقریباً زاده شده را بلند کرده و می‌ایستد، و آن را روی بلندترین شاخه‌ای که دستش می‌رسد می‌گذارد.
بعد به پایین و به تو نگاه می‌کند و می‌گوید: «و حتی عصبانی‌ترین روح انسانی می‌تونه مهربون باشه. حتی اگر غرق خون باشه، می‌تونه کاری بکنه که درست و خوبه. می‌دونی منظورم چیه؟ دو نفر توی تخت خودشون مرده‌اند و بینشون یه بچه خوابیده … و محض خاطر تمامی‌ شیاطینی که روی زمین آزادانه راه می‌رن، یه انگیزه‌ی خوب می‌تونه زندگی کوچیک بچه رو نجات بده …»
نویسنده: رابرت رید
مترجم: شیرین سادات صفوی
از نویسنده:
«من یک جورهایی یک ایده‌ی نصفه نیمه برای داستان داشتم ولی نمی‌دانستم چطور شروعش کنم. بعد پسر سه ساله‌ام زیر یک درخت کاج یک زنجره‌ی تازه پوست‌انداخته پیدا کرد…»

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.