داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

این داستان زندگی رایزلینگ است، شاعر نابینای نسخه‌ی غیررسمی «سروده‌های فضا». مطمئناً اشعار او را در مدرسه خوانده‌اید:
به روی این کره کو زاد ما را
فرودی خواستارم کآخرین است
بخوانم زآسمانِ ابرآجین
«دیارم پشته‌ی سبز زمین است»

زبان شعرهای او مهم نیست، بی‌شک زبان این کره‌ی خاکی بوده است. شعر «تپه‌های سبز» هیچ‌گاه به زبان ونرین ترجمه نشده است، تا به حال هیچ مریخی آن را در تونل‌های خشک و خالی، قورقورکنان زمزمه نکرده است. 
این شعر دیگر از آن ما است، ما زمینی‌ها از عجایب هالیوود گرفته تا مواد رادیواکتیو شیمایی، همه چیز را صادر کرده‌ایم، اما این ترانه فقط و فقط متعلق به زمین است. زمین و فرزندان او، در هر کجا که هستند.
همه‌ی ما داستان‌هایی درباره‌ی رایزلینگ شنیده‌ایم. حتا شاید شما از جمله کسانی باشید که با ارزیابی‌های عادلانه‌ی آثار منتشرشده‌اش به او نمره داده و یا کارش را تحسین کرده باشید، اشعاری همچون «سروده‌های فضا»، «کلان ترعه و چند شعر دیگر»، «بالا و دور» و «سفینه برخیز!».
با این همه، هر چند ممکن است اشعار او را در تمام طول عمر خود، در مدرسه و یا حتا بیرون از آن خوانده و یا زمزمه کرده باشید، اما مطمئنا کارهای منتشر نشده‌اش هرگز به گوشتان نخورده، مگر آن که خودتان یک فضانورد باشید. کارهایی چون «از وقتی مواد فروش با دخترعموی من آشنا شد»، «دختر موقرمز ونسبرگی»، «ناخدا آرامش خودت را حفظ کن»، «یک لباس فضایی برای دو نفر». این اشعار حتا برای چاپ در یک مجله‌ی خانوادگی هم مناسب نیستند.
رایزلینگ شهرتش را مدیون یک کارگزار محتاط ادبی بود، البته از اقبال بلندش هم بود که هرگز کسی با او مصاحبه نکرد. «سروده‌های فضا» در همان هفته‌ای که رایزلینگ چشم از جهان فروبست منتشر و پرفروش‌ترین اثر شد. هر آن‌چه مردم از او به یاد می‌آورند، به همراه اطلاعیه‌ی پر طمطراق ناشرش کنار هم گذاشته شدند و همان داستان‌هایی را ساختند که زبانزد همگان بودند.
رایزلینگ دیگر به چهره‌ای آشنا و معروف تبدیل شده بود. درست مثل جرج واشنگتن و شاه آلفرد. اما در عالم واقع، او کسی نبود که توی اتاق پذیرایی‌تان راهش بدهید، از نظر اجتماعی غیرقابل تحمل بود؛ پوستش بر اثر نور آفتاب به خارش می‌افتاد و همیشه‌ی خدا در حال خاراندن خودش بود و همین از زیبایی نه چندان او می‌کاست.
در پرتره‌ای که فن در ورت برای یکصدمین سالگرد چاپ آثارش توسط هریمن از او کشیده، چهره‌ای پر از درد و غم، لب‌هایی موقر و چشمانی نابینا پوشیده با نوار حریر مشکی به تصویر درآمده است. اما او هرگز با ابهت نبود! دهانش همیشه برای خوردن، آشامیدن، خواندن و یا لبخند زدن باز و نوار روی چشمش همیشه کهنه و کثیف بود. با از دست دادن بینایی‌اش کمتر از پیش به خود می‌رسید.
رایزلینگ جنجالی، یک متصدی جت درجه دو بود. وقتی برای سفر به سیار‌ک‌های مدار مشتری با فضاپیمای گوشاک قرارداد امضا کرد، چشمانش درست مثل مال شما بی‌عیب و ایراد بودند.
آن زمان‌ها خدمه همه جور اجازه‌نامه‌ای را امضا می‌کردند. اگر موضوع بیمه‌ی یک فضانورد را با شرکت لوید در میان می‌گذاشتی، قاه‌قاه بهت می‌خندید. اقدامات امنینی در فضا مفهومی ناشناخته بود، شرکت، تازه با اما و اگر، فقط مسؤولیت دستمزد و حقوق را بر عهده داشت. نیمی از ناوهای فضایی که یک قدم از لوناسیتی آن‌طرف‌تر می‌رفتند،‌ هرگز به زمین بازنمی‌گشتند. این موضوع برای فضانوردان اهمیتی نداشت. آن‌ها ترجیح می‌دادند به جای بیمه‌شدن در سهام شریک شوند. هریک از آن‌ها حاضر بود شرط ببندد که در ازای دو یا سه درصد سهام و البته یک جفت کفش پلاستیکی برای فرود، می‌تواند از طبقه‌ی دویستم برج هریمن بپرد و صحیح و سلامت فرود آید.
متصدیان جت بی‌خیال‌ترین و خسیس‌ترین‌های گروه بودند، کارفرماها، فضانوردان رهیاب و مأموران در مقایسه با آن‌ها اشراف‌زاده‌های نازک نارنجی بودند. در آن دوران خبری از پیشخدمت و شام مفصل نبود. متصدیان جت از خیلی چیزها خبر داشتند، دیگران مطمئن بودند مهارت و توانایی ناخدا آن‌ها را صحیح و سالم به زمین فرود خواهد آورد، اما آن‌ها می‌دانستند مهارت در مقابل آن هیولاهای دمدمی‌مزاجی که توی موتور موشک‌هاشان به زنجیر کشیده‌اند، یک پول سیاه هم نمی‌ارزد.
گوشاک اولین سفینه‌ی شرکت هریمن بود که از سوخت شیمیایی به نیروی اتمی تغییر کرد، یا به عبارتی اولین در نوع خودش بود که منفجر نشد. رایزلینگ آن را به خوبی می‌شناخت. گوشاک قبل از تبدیل شدن به فضاپیما، سفینه‌ای کوچک بود که مسافت لوناسیتی و ایستگاه فضایی سوپرا نیویورک تا لی‌پورت را بارها رفته و برگشته بود. رایزلینگ در خط لوناسیتی در گوشاک کار کرده بود و در اولین سفر سفینه به اعماق فضا هم همراهش بود، با گوشاک به درای‌واتر مریخ رفته و در کمال شگفتی همگان بازگشته بود. 
از رایزلینگ انتظار می‌رفت با آن همه مهارت، در زمانی که برای سفر به مدار مشتری ثبت‌نام کرد، دیگر به مقام مهندس ارشد ارتقا پیدا کرده باشد، اما بعد از سفر پیشگام درای‌واتر، از آن‌جایی که بیشتر وقتش را به جای کنترل تجهیزات به نوشتن شعر و ترانه گذرانده بود، اخراج شد، نامش در لیست سیاه قرار گرفت و در نهایت او را به اجبار در لوناسیتی از فضاپیما پیاده کردند. ترانه‌ی «ناخدا برای خدمه حکم پدر را دارد» با آن مصراع پایانی جنجال‌برانگیز و غیرقابل انتشار از جمله‌ی آن شعرها بود.
قرار گرفتن نامش در لیست سیاه برایش چندان اهمیتی نداشت. در لونا سیتی با کلک و حقه از یک کافه‌دار چینی یک آکاردئون بُرد و پس از آن به خواندن شعر برای کارگران معدن مشغول شد، آن‌ها هم به او انعام و نوشیدنی مجانی می‌دادند تا این که شرکت به دلیل کمبود ناگهانی فضانورد تصمیم گرفت فرصتی دوباره به رایزلینگ بدهد. در یکی دو سال اول در مسیر لوناسیتی دست از پا خطا نکرد، به اعماق فضا بازگشت، به مشهور شدن ونسبرگ کمک کرد، در زمان تشکیل دومین مهاجرنشین در پایتخت کهن مریخ در امتداد کلان ترعه قدم زد و در مسیر سفر به تایتان گوش‌ها و انگشتانش یخ ‌زدند. همه‌چیز در آن روزها با سرعت سپری می‌شد. وقتی محرک جدید موتور جا افتاد، دیگر هیچ‌چیز جلودار فضاپیماهایی نبود که از سیستم لوناترا خارج می‌شدند، مگر فقدان خدمه. پیداکردن متصدی جت کارآسانی نبود. سپر دفاعی برابر رادیواکتیو برای سنگین نشدن فضاپیما در حالت حداقل بود و کمتر مرد متأهلی حاضر می‌شد خطر احتمالی قرار گرفتن در معرض رادیواکتیویته را بپذیرد. اما چون رایزلینگ تمایلی به داشتن فرزند نداشت، در آن روزهای طلایی رو کردن بخت و اقبال، همیشه موقعیت‌های کاری بسیاری برایش فراهم می‌شد. در منظومه‌ی شمسی همین ‌طور در رفت و آمد بود و آوازهایی را که در سرش غلیان می‌کردند، می‌خواند و با آکاردئون می‌نواخت.
رییس فضاپیمای گوشاک او را به خوبی می‌شناخت. کاپیتان هیکس در اولین سفر رایزلینگ با گوشاک رهیاب بود. به او چنین خوشامد گفت: «به خونه خوش اومدی پر سر و صدا. مست که نیستی؟ یا من دفتر رو جات امضا کنم؟»
«با این آب‌میوه‌های مزخرفی که این‌جا می‌فروشن که آدم مست نمی‌شه ناخدا.»
سپس خندید و همان طور که آکاردئونش را به دنبال می‌کشید، پایین رفت.
ده دقیقه بعد برگشت و با دلخوری گفت: «کاپیتان اون جت شماره دو جا نمی‌ره. میله‌های کادیمیم کج شدند.»
کاپیتان پاسخ داد: «چرا به من می‌گی؟ برو به افسر فرمانده بگو.»
«گفتم. اون می‌گه رو به راه هستن. اما اشتباه می‌کنه.»
کاپیتان به کتاب اشاره کرد و گفت: «اسمت رو از کتاب بخط بزن و گمشو برو بیرون. سی دقیقه دیگه حرکت می‌کنیم.»
رایزلینگ نگاهی به او کرد، با بی‌اعتنایی شانه‌هایش را بالا انداخت و پایین رفت.
راه تا سیاره مشتری طولانی است و یک فضاپیمای قراضه‌ی کلاس‌ هاک، باید سه بار موتورش را آتش کند تا به مرحله‌ی پرواز آزاد برسد. دومین شیفت مراقبت بر عهده‌ی رایزلینگ بود. در آن زمان کم‌کردن میزان اشتعال به کمک یک ورنیه‌ی مدرج و سنجه‌ی خطر به صورت دستی انجام می‌شد، وقتی سنجه قرمز شد، رایزلینگ تلاش کرد درستش کند، اما نشد.
متصدیان جت یک جا بند نمی‌شوند، برای همین است که متصدی جت هستند. بسته‌ی اضطراری را قاپید و با انبردست به دل موتورخانه زد. همه جا تاریک شد. به مسیرش ادامه داد. یک متصدی جت باید اتاق موتور را باید مثل کف دستش بشناسد.
درست پیش از این که برق برود نگاه سریعی به بالای صفحه‌ی سربی انداخت. درخشش آبی رادیواکتیو هم به او کمکی نکرد. سرش را فوراً عقب کشید و سعی کرد با دستش مرکز اشتعال را پیدا کند.
وقتی کارش تمام شد درون لوله فریاد زد: «جت شماره دو مرخص شد. به خاطر خدا یک کم نور به من بدین.»
نور بود، برق اضطراری روشن بود، اما دیگر به درد رایزلینگ نمی‌خورد. درخشش نور آبی رادیواکتیو آخرین چیزی بود که چشمانش ‌دید.
کشیده نقش‌ها بر آسمانی پر ز روزن‌های نورانی
همین تار زمان تابیده در پود مکان این سان
چنان‌چون اشک‌هایی رام، برجوشیده از شادی حزن‌آلود
که نور نقره‌فام خویش می‌تابند جاویدان

کشیده سر ز دامان کران‌های «کلان ترعه» 
به گردون، سست‌عنصر «برج‌های راستی» رُسته
به الطاف پری‌واری حراست می‌کنند آرام و پالوده
از این «زیبایی خفته»

نژادی ساخته این برج‌ها را بر، به مغز استخوان خسته
نمی‌آرد دگر افسانه‌های دیربازش را به خاطر باز
چو دیگر نیستند اندر جهان آن ایزدانی که
بلورین ساحل این سرزمین با اشک می‌شستند، از آغاز
زمان‌فرسوده قلب رزمجو «بهرام» دهد گرما ولیکن نرم

به زیر آسمان‌های یخ‌آجینش
به نجوا خوانَدم «هر زنده خواهد مرد»
هوای نازک و بی‌صوت و دیرینش

رسیده است از ازل آواز «زیبایی» به اوج عرش
ز روزن‌های «تاجک‌های حق و راستی» با باد
و خواهد زیست او تنها 
کنار ساحل امن «کلان ترعه»، الی الاباد

– از «کلان ترعه» با مجوز انتشارات لوکس، لندن و لوناسیتی.
در راه برگشت رایزلینگ را در درای‌واتر مریخ پیاده کردند. کلاهش را به دستش دادند، ناخدا هم نیمی از دستمزد ماهیانه‌اش را پرداخت کرد و همه چیز تمام شد. یک سرگردان خانه به دوش دیگر در فضا که بخت با او یار نبود تا بتواند کارش را به اتمام برساند. او مدتی را با باستان‌شناسان و جویندگان معادن در جایی سپری کرد. اما تا کی؟ شاید یکی دو ماه، شاید هم می‌توانست در ازای خواندن آواز و نواختن آکاردئون همیشه آن‌جا بماند. اما فضانوردان اگر در یک جا ساکن بمانند می‌میرند. با یک مریخ‌نورد دوباره به درای‌واتر و از آن‌جا به مارسوپولیس رفت.
پایتخت دوباره رونق گرفته بود. تجهیزات صنعتی دو طرف کلان ترعه صف کشیده بودند و آب‌های کهن را با پس‌آب‌هایشان آلوده کرده بودند. مربوط به قبل از این بود که معاهده‌ی ترای‌پلنت تخریب آثار باستانی فرهنگی را به خاطر منافع تجاری ممنوع کند. نیمی از برج‌های افسانه‌ای سست‌بنیان فروریخته بود و دیگر برج‌ها را هم برای استفاده‌ی زمینی‌ها از شکل و قیافه انداخته بودند.
رایزلینگ هیچ ‌یک از این تغییرات را ندیده و کسی هم برایش توصیف نکرده بود. وقتی مارسوپولیس را بار دیگر دید، آن را همان‌طور تصور کرد که قبلاً بود. قبل از آن که مناسب و ایده‌آل برای تجارت شود. خاطرات را به خوبی به یاد می‌آورد. در ساحل کنار رود ایستاد، جایی که ابهت باستانی مریخ آرمیده بود و زیبایی‌اش پیش چشمان نابینایش جلوه‌گر شد. هیچ نسیم و جزر و مدی، جلگه‌ی پر ‌آب سرد و آبی را موج‌گون نمی‌کرد ؛ و تصویر ستارگان درخشان و نمایان آسمان مریخ را درخود منعکس می‌کرد و آن سوی آب‌ها دیوارهای متخلل و برج‌های سر به فلک کشیده‌ای به چشم می‌خوردند که سبک معماری‌شان‌ برای سیاره‌ی زمخت ما بیش از حد ظریف است. 
نتیجه‌ی تمام این تغییر و تحول‌ها همان کلان ترعه بود.
تغییر کوچکی در مسیر زندگی‌اش رخ داده بود و او را قادر ساخته بود زیبایی مارسوپولیس را ببیند، آن هم در حالی که مارسوپولیس دیگر زیبا نبود. حال آن تغییر داشت کل زندگی‌اش را دگرگون می‌کرد. تمام زنان در نظرش زیبا شدند. آن‌ها را از روی صدایشان تشخیص می‌داد و ظاهرشان را بر اساس صدایشان تصور می‌کرد. صحبت کردن با یک مرد نابینا جز با زبان دوستی و محبت کار ناپسندی است. همه‌ی زن‌های بددهنی که روزگار شوهرانشان را سیاه کرده بودند، با رایزلینگ مودبانه صحبت می‌کردند.دنیایش پر شده بود از زنان زیبا و مردان مودب و متین. اشعار «ستاره خاموش می‌گردد»، «گیسوی برنیس»، «سرود مرگ اهالی جنگل» و دیگر اشعار عاشقانه‌اش درباره‌ی مردان سرگردان و مردان بی‌یار فضایی، مستقیماً نتیجه‌ی این بود که دیگر حقایق پرزرق و برق درکش را مخدوش نمی‌کردند. نابینایی به راه و روش او نوعی بلوغ بخشید، آوازهای بی‌مایه‌ی او به بیت و حتا گاهی به اشعار بلند تبدیل شدند.
اکنون زمان زیادی برای فکر کردن داشت. زمان کافی داشت تا تمام واژه‌های زیبا را درست کنار هم بچیند و آن قدر برای خلق یک مصراع وقت بگذارد تا در ذهنش آهنگ خوشی داشته باشد.
افق خالی ز هر جنبده چون شد
به دفترها گزارش گشت حاصل
هوابندی برآورد ناله‌ای سخت
چراغ آن به رنگ سبز کامل

چو شد آن لحظه هر بخش حاضر
چو دل بر آسمان برگردد از خاک
چو خندد ناخدا بر روی عرشه
به رقصی پر کشد اسباب چالاک

به گوش جان شنو می‌غرد آن دم
ز پشت سر برآشوبند جت‌ها
به غرش بانگ خواهند باز برداشت
بریزد نعره‌هاشان خون‌دل‌ها

به میدان عمل چو تن گشایی
به روی آن قطاع دنده‌ در نیش
فشاری سینه‌ات را تنگ گیرد
به حس دنده‌هایت بر تن خویش

مداوم استخوان در تن بلرزد
فشاری گردنت را خُرد خواهد
هراس تن شود هر دم فزون‌تر
به دردی کز سفینه باز تابد

ز چنگال فضا چون تن رهاند
دمادم می‌زند خود بر کرانه
به بالا اوج ‌گیرد، شوق پرواز
نباشد خاک او را آشیانه

ز پشت سر برآشوبند جت‌ها
به قصد اوج رفتن تا نمیرد
دم عیسایی‌اش گردد روانه
فلز از آتش آن جان بگیرد

ریتم یکنواخت «آهنگ جت» زمانی که خودش یک متصدی جت بود، به‌ او الهام نشد، بلکه بعدها به ذهنش رسید، وقتی مسافر مجانی مسیر مریخ به زهره بود و کنار یک همسفر پیر شیفت شب را بیدار می‌ماند.
در ونسبرگ تعدادی از شعرهای قدیمی و جدیدش را در کافه‌ها خواند. یک نفر کلاهش را دست به دست می‌چرخاند و کلاه پر از پول برمی‌گشت. مردم معمولاً دو یا سه برابر پول بیشتری می‌دادند، که برای قدردانی از روح غیور نهفته در پشت چشمان نابینای او بود. 
زندگی راحتی بود. هر بندرگاهی خانه‌اش بود و هر سفینه‌ای وسیله‌ی نقیه‌ی اختصاصی‌اش. هیچ ناخدایی دلش نمی‌آمد اضافه بارِ رایزلینگ کور و جعبه‌ی قراضه‌اش را با خود به فضا نبرد. گاهی وسوسه می‌شد و از ونوسبرگ به لی‌پرت به درای‌واتر و نیوشانگاهی می‌رفت و برمی‌گشت.
رایزلینگ هرگز بیشتر از ایستگاه فضایی سوپرانیویورک به زمین نزدیک نمی‌شد. حتا قرارداد «سروده‌های فضا» را در یک سفینه‌ی درجه‌ی دو بین لوناسیتی و گانیمد امضا کرد. هورویتز، ناشر اصلی در دومین ماه عسلش، سوار سفینه بود و باخبر شد که رایزلینگ قرار است در مهمانی سفینه شعر بخواند. هورویتز چیزهای به درد بخور برای نشر را خوب می‌شناخت. تا وقتی تمام اشعار او را در اتاق ارتباطات روی نوار ضبط نکرده بود، نگذاشت رایزلینگ یک لحظه از جلوی چشمانش دور شود. هوروتیز سه جلد بعدی شعرهای او را در ونوسبرگ به زور از زیر زبانش بیرون کشید. یک نفر را فرستاد تا رایزلینگ را آن قدر مست نگاه دارد ‌که هر چه به خاطر دارد بخواند.
مطمئناً همه‌ی شعر «سفینه برخیز!» از رایزلینگ نیست. البته بدون تردید بخش زیادی از این شعر و همین طور «آهنگ جت» از خود او است، اما بیشتر مصراع‌ها بعد از مرگ او و از مردمی گردآوری شده که او را در دوران ولگردی و آوارگی‌اش می‌شناختند.
شعر «تپه‌های سبز زمین» حاصل بیست سال کار و تلاش او است. ابتدایی‌ترین نسخه‌ای که می‌شناسیم، پیش از نابینا شدن او و در یک مسابقه‌‌ی میخوارگی با چند کارآموز در زهره سروده شد. مصراع‌های شعر بیشتر درباره‌ی کارهایی بود که کارگران دوست داشتند وقتی به زمین بازگشتند انجام دهند، البته اگر می‌توانستند حسابشان را تسویه کنند و اجازه‌ی بازگشتن به زمین را پیدا کنند. بعضی از بندهای شعر عامیانه بود و بعضی نه. اما قسمت هم‌سرایی مشخصاً از «تپه‌های سبز» بود.
ما می‌دانیم آخرین نسخه‌ی «تپه‌های سبز» دقیقا کی و از کجا آمده است.
مطابق زمان‌بندی قرار بود یک سفینه از جزیره‌ی الیس زهره، مستقیم به گریت لیک در ایلینوی بپرد. یک فالکون قدیمی بود، جوان‌ترین کلاس هاک و اولین سفینه که قانون جدید شرکت هریمن در موردش اجرا می‌شد؛ قانون اضافه‌‌بها برای سرویس تندرو بین شهرهای زمین و مناطق مهاجرنشین.
رایزلینگ تصمیم گرفت با آن به زمین بازگردد. شاید شعرش روی خودش تاثیر گذاشته بود. یا شاید فقط از ته دل می‌خواست بار دیگر بومی‌های اوزارک را ببیند.
شرکت دیگر به هیچ مسافری اجازه‌ی ورود بدون بلیت به سفینه را نمی‌داد. رایزلینگ این قانون را می‌دانست، اما هرگز تصور نمی‌کرد قوانین در مورد او هم اجرا شود. دیگر سنش برای فضانوردی داشت بالا می‌رفت و امتیازش را از دست می‌داد. عمرش بی‌حاصل نبوده، می‌دانست که دیگر مثل ستاره‌ی دنباله‌دار هالی، حلقه‌های زحل و رشته کوه بروستر تبدیل به یکی از مشخصه‌های فضا شده است. در بندرگاه خدمه قدمی زد، بعد پایین رفت و روی اولین کاناپه‌ی خالی شتاب‌گیری دراز کشید.
کاپیتان وقتی داشت برای آخرین بار در سفینه گشت می‌زد، او را دید. از او پرسید: «این‌جا چه کار می‌کنی؟»
رایزلینگ پاسخ داد: «برمی‌گردم به زمین کاپیتان.» رایزلینگ برای دیدن نشان ارتشی ناخدا نیازی به چشم نداشت.
کاپیتان گفت: «تو نمی‌تونی با این کشتی برگردی. خودت قوانین رو خوب می‌دانی. تکون بخور. بلند شو از این‌جا برو بیرون. فورا حرکت می‌کنیم.»
کاپیتان جوان بود و بعد از دوران فعالیت رایزلینگ به آن‌جا آمده بود، اما رایزلینگ این جور آدم‌ها را خوب می‌شناخت، پنج سال را در عمارت هریمن به جای کسب کردن تجربه‌ی فضایی به سفرهای کارآموزی رفته بود. آن دو از نظر پیشینه و از لحاظ روحی اصلاً قابل مقایسه نبودند. فضا داشت عوض می‌شد.
رایزلینگ گفت: «کاپیتان شما که نمی‌خواین جلوی برگشتن یک پیرمرد به وطنش رو بگیرید، مگه نه؟»
کاپیتان کمی مکث کرد. چند نفر از خدمه برای گوش دادن به حرف‌های آن دو ایستاده بودند.
«من نه، ولی قانون اعمال احتیاط در فضا، بند شش می‌تونه. هیچ‌کس به جز خدمه که مجوز دارن و همچنین مسافران که کرایه پرداخت کردن، اجازه‌ی ورود به سفینه‌ای رو که ظرفیتش تکمیل شده ندارن و تخلف از این مقررات پیگرد قانونی داره. حالا پاشو برو بیرون.»
رایزلینگ دستانش را زیر سرش گذاشت و گفت: «اگه مجبور باشم برم، عمراً اگه با پای خودم برم، باید بندازینم بیرون.»
کاپیتان لبش را گاز گرفت و گفت: «سرجوخه! این مرد را از این‌جا بیرون کنید.»
مأموران فضاپیما به داربست بالای سرش چشم دوخته بودند، یکی از آنان گفت: «من از پس این کار برنمیام. شونه‌ام صدمه دیده.» مأموران دیگر که لحظه‌ای پیش آن‌جا بودند، غیبشان زده بود.
کایتان گفت :«پس چند تا کارگر بیارین.»
مأموری که آن‌جا بود گفت: «اطاعت قربان.» و از آن‌جا رفت.
رایزلینگ دوباره به کاپیتان گفت: «ببین کاپیتان، بهتره از دست هم دلخور نباشیم. اگر بخوای من رو ببری، می‌تونی به بند فضانوردان درمونده استناد کنی.»
«خدای من! تو که درمونده نیستی. تو وکیل وصی فضا هستی. من تو رو خوب می‌شناسم. تو همونی هستی که سال‌هاست تو فضا ولگردی می‌کنه. اما من دیگه اجازه‌ی این کار رو بهت نمی‌دهم. اون بند برای کمک به کسانی هست که از سفینه جا موندن، نه برای کسانی که می‌خوان تو فضا ول بگردن و پرسه بزنن.»
«خب کاپیتان، می‌تونی ثابت کنی من از سفینه‌ام جا نموندم؟ بعد از آخرین سفرم به عنوان یکی از خدمه‌ی قراردادی، دیگه برنگشتم خونه. طبق قانون حق دارم یک بار به وطنم برگردم.»
«اما این مربوط به سال‌ها پیشه. تو دیگه فرصتت رو از دست دادی.»
«از دست دادم؟ قانون نمی‌گه یک نفر تو چه مدت زمانی باید برگرده، فقط می‌گه این حق رو داره. برو کتاب قانون رو بخون. اگر اشتباه کرده باشم، نه تنها با پاهای خودم از این‌جا بیرون می‌رم، که حتا حاضرم جلوی تمام خدمه ازت عذرخواهی کنم. برو کتاب رو بخوان. راحت باش.»
رایزلینگ چشم‌غره‌های کاپیتان را حس می‌کرد. اما کاپیتان با قدم‌های سنگین از اتاق بیرون رفت. می‌دانست که از نابینانی‌اش برای قانع کردن کاپیتان سواستفاده کرده است، اما نه تنها از این بابت شرمسار نبود، بلکه از این کار لذت هم می‌برد.
ده دقیقه بعد صدای سوت بلند شد، دستورات مربوط به پرواز را در بلندگو شنید. از روی صدای آرام بسته شدن هوابندها و تغییر فشار در گوش‌هایش متوجه شد که به زودی پرواز می‌کنند، از جایش بلند شد و به موتورخانه رفت تا در هنگام پرواز موشک کنار جت‌ها باشد. او کشتی کلاس هاک را به خوبی می‌شناخت و نیازی به راهنما نداشت.
از همان اولین شیفت مراقبت دردسرها شروع شد. رایزلینگ روی صندلی بازرس لم داده بود و با کلیدهای آکاردئونش ور می‌رفت، سعی‌داشت نسخه‌ی جدید «تپه‌های سبز» را بسراید.
دمی گیرم که جانم تازه گردد
نباشد جیره‌ام در هر نفس پیش
در آن منزل نفس برخواهد آمد
برانم احتیاج و مرگ از خویش

و هر چه تلاش می‌کرد نمی‌توانست مصراعی بسازد که با کلمه‌ی زمین ختم شود. دوباره سعی کرد.
نسیمی دلنوازان خواهم اینک
وزد بر صورتم کاین دل غمین است
ز خاک آن کره کو مادری کرد
«کنامم پشته‌ی سبز زمین است»

با خود فکر کرد، حالا بهتر شد. با خنده‌ای خفیف پرسید: «چطور بود آرچی؟» 
آرچی پاسخ داد: «خوب بود، هر چی به ذهنت خطور می‌کنه رو در قالب شعر بنویس.» آرچی مک‌د‌اگل، متصدی ارشد جت و دوست قدیمی رایزلینگ، هم در فضا و هم در کافه‌ها، سال‌ها پیش و وقتی یک میلیون مایل از زمین دور بودند شاگرد او بود.
رایزلینگ حرف او را گوش کرد و بعد گفت: «همه چیز برای شما جوون‌ها راحت‌شده. همه چیز خودکار شده. وقتی من تهش رو می‌چرخوندم، باید بیدار می‌موندین.»
«هنوز هم باید بیدار موند.»
آن‌ها گرم صحبت شدند و مک‌د‌اگل تجهیزات خودکار کنترل میزان اشتعال را نشانش داد. این تجهیزات جایگزین دستگاه کنترل دستی شده بود که رایزلینگ مدت‌ها پیش با آن کار می‌کرد. رایزلینگ نتوانست جلوی خودش را بگیرد و آن قدر سوال پرسید تا با تأسیاست جدید آشنایی پیدا کرد.
او هنوز خود را یک متصدی جت می‌پنداشت و گمان می‌کرد دل‌مشغولی او به شعر و شاعری در نتیجه‌ی درگیری با شرکت بوده است و چنین چیزی ممکن بود برای هر کس دیگری هم پیش آید. همان طور که انگشتان فرز و چابکش را روی وسایل حرکت می‌داد، گفت: «می‌بینم که هنوز تجهیزات دستی قدیمی نصب هستن.»
مک‌د‌اگل جواب داد: «همه به جز خط‌های ارتباطی، به خاطر این که صفحه کلید رو تاریک می‌کرد برشون داشتم.»
«اما باید برشون گردونی. ممکنه لازمت بشن.»
«مطمئن نیستم، گمون کنم…» رایزلینگ هیچ‌وقت نفهمید مک‌داگل چه فکر می‌کرد، چون دردسر از همان لحظه آغاز شد. یک انفجار رادیواکتیویتیه مستقیم به او برخود کرد و او را کاملاً سوزاند.
رایزلینگ فهمید چه اتفاقی افتاده و به طور غیرارادی همان کاری را کرد که در گذشته انجام می‌داد. بسته‌ی تجهیزات اظطراری را برداشت و هم‌زمان آژیر خطر را به صدا درآورد. بعد یاد خط‌های ارتباطی افتاد که وصل نبودند.
همان طور که کورمال کورمال در تاریکی به دنبال خطوط ارتباطی می‌گشت، سرش را پایین آورده بود تا نهایت استفاده را از صفحات موج‌گیر ببرد. فقط نگران پیدا کردن خطوط ارتباطی بود. آن‌جا برای او همان‌قدر نورانی بود که هرجای دیگری. جای همه چیز را به خوبی می‌دانست. به همان خوبی که کلیدهای آکاردئونش را می‌شناخت. 
از اتاق کنترل جواب آمد. «در موتورخانه چه اتفاقی افتاده؟»
رایزلینگ فریاد زد: «همون بیرون بمونید. این‌جا خیلی داغه.» گرمای آن‌جا را درست مثل گرمای بیابان روی صورت و استخوان‌هایش حس می‌کرد.
به آن کسی که نتوانسته بود آچار را به دستش برساند فحش داد و بعد خطوط ارتباطی را برقرار کرد، سپس تلاش کرد اشکال را با دستش برطرف کند. کاری سخت و طولانی بود. بلافاصله تصمیم گرفت تمام بار جت را بیرون بریزد. به اتاق کنترل مخابره کرد: «اتاق کنترل، اتاق کنترل»
«چه اتفاقی افتاده؟»
«تخیله‌ی اضطراری جت سوم.»
«تو مک‌د‌اگل هستی؟»
«مک‌‌د‌اگل مرده. من رایزلینگ هستم. آماده برای اجرای اوامر.»
هیچ جوابی نیامد. ناخدا هر قدر هم که حیرت‌زده شده باشد، نمی‌تواند در امور اضطراری موتورخانه دخالت کند. نمی‌توانست کشتی، خدمه و مسافران را به خطر بیاندازد. درها باید بسته می‌ماند. اما از آن‌چه رایزلینگ مخابره کرد بیشتر حیرت‌زده شد. پیام این بود:
به خاک زهره چون پوسیده افتم
برآشوبد دل از این باد بوناک
که جنگل‌های انبوهش پلید است
به پستی می‌خزد چون مرگ ناپاک

رایزلینگ همان‌طور که مشغول کار بود، به برشمردن اجرام منظومه‌ی شمسی ادامه داد.
«خاک سخت و روشن ماه»، «حلقه‌های رنگین‌کمان زحل»، «شب‌های یخ‌بسته‌ی تایتان»، در همان حال درهای جت را بازکرده بود و تمام وسایل را به بیرون می‌انداخت و داخلش را تمیز می‌کرد، با یک ترانه این کار را به اتمام رساند.
به هر گردنده ذره غور کردم
پیام ذاتی هر ذره این بود:
«ز منزل دور گشتی آی انسان
دیارت پشته‌ی سبز زمین بود.»

بعد با همان گیجی و حواس‌پرتی به یاد آورد که باید اولین مصراعی را که بازبینی کرده بود تغییر دهد.
فرا می‌خواندش این چرخ دوار
کسی کو هم فضا را پیشه سازد
پریده در فضا این مرد، آزاد
و نوری زیر پایش رنگ بازد

به پروازند فرزندان این خاک
به جت‌هایی که می‌سوزند پرها
به بالا می‌جهد این نسل انسان
به بیرون، دوردست و دورترها

حالا دیگر فضاپیما آماده‌ی پرواز و بازگشت به زمین بود. اما رایزلینگ در مورد خودش مطمئن نبود. جای آفتاب‌سوختگی روی پوستش جدی به نظر می‌رسید. با این که نمی‌توانست دود سرخ و روشنی را که در آن کار می‌کرد ببیند، اما آن را حس می‌کرد.
همچنان به بیرون راندن هوا از سوپاپ بیرونی ادامه داد. چندین بار این عمل را تکرار کرد تا درجه‌ی پرتوافشانی پایین بیاید و به حدی برسد که بتوان با لباس مقاوم مناسب زیر آن ایستاد. در حین انجام این کار آخرین و اصیل‌ترین شعرش را هم مخابره کرد.

به روی این کره کو زاد ما را
فرودی خواستارم کآخرین است
بخوانم زآسمانِ ابرآجین
«دیارم پشته‌ی سبز زمین است»

نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین
مترجم: ستاره محمدرضا زاده

درباره داستان:
اصل داستان با نام انگلیسی (the green hills of Earth) اولین بار در هشتم فوریه ۱۹۴۷ در Saturday Evening Post منتشر شد. نامِ این داستان، نام ترانه‌ای در همین داستان است که بعدها هاین‌لاین در برخی دیگر از آثارش به آن اشاره کرده است.

مقدمه‌ی داستان از هاین لاین
در آغاز سال ۱۹۳۹ من به خاطر شرکت در یک رقابت انتخاباتی سیاسی ورشکسته شده بودم. (البته من با اقتدار دوم شدم، اما در سیاست به رتبه یا نمایش خوب جایزه نمی‌دهند) من در امور مربوط به مهمات، توپ‌خانه و کنترل آتش رزمناوها تخصص بالایی داشتم. این مهارتی بود که در ساحل کسی خواستارش نبود. یک تکه کاغذ هم از منشی نیرو دریایی دستم داده بودند که به من اطلاع می‌داد من فقط فضای بیهوده اشغال کرده‌ام. عین عبارت این بود :«کاملاً و دایماً از کار افتاده». در این حال من «صاحب» یک خانه هم بودم که به شدت زیر قسط بود.
همین دوران بود که Thrilling Wonder Stories یک آگهی به شرح زیر منتشر کرد (کم و بیش):
مسابقه‌ی جایزه بزرگ- نویسندگان آماتور!!!!!!
جایزه اول ۵۰$ پنجاه دلار ۵۰$
در ۱۹۳۹ آدم با پنجاه دلار می‌توانست سه چرخ‌دستی ایستگاه‌های قطار را با میوه و سبزیجات پر کند. در این روزگار من می‌توانم خریدی به اندازه‌ی پنجاه دلار را بدون کمک بلند کنم. شاید هم من زورم بیشتر شده. به هر حال من داستان خط زندگی را نوشتم. چهار روز وقتم را گرفت. چون من کند تایپ می‌کنم. در نهایت آن را برای Thrilling Wonder نفرستادم؛ فرستادمش برای Astounding، با این فکر که آن‌ها با انبوه داستان‌های آماتوری مواجه نیستند.
Astounding خریدش… به ۷۰$. یعنی بیست دلار بیشتر از آن «جایزه بزرگ». بعد از آن دیگر هرگز فرصت اینکه دنبال شغل شرافتمندانه‌ای بروم، پیش نیامد.

رییس جلسه برای برقراری نظم با سر و صدا روی میز کوبید. به تدریج صدای سوت‌ها و هوکشیدن‌ها خاموش شد. عده‌ای مأمور انتظامات خودگماشته هم افرادی را که زیادی کله‌شان داغ بود، روی صندلی‌شان نشاندند. در نظر رییس جلسه، سخن‌ران پشت جایگاه اهمیتی به این همه شلوغی نمی‌‌داد. سیمای آرام و کمی مغرور او تألم‌ناپذیر به نظر می‌رسید. 
رییس جلسه میکروفن را به دست گرفت و او را با صدایی که خشم و رنجش در آن به زحمت مهار شده بودند، مورد خطاب قرار داد: «دکتر پینرو» 
کلمه‌ی «دکتر» زیاد مورد تأکید قرار نگرفت. 
«باید از شما به خاطر هیاهوی ناشایستی که در طول صحبتتان به پا شد، عذر خواهی کنم. در حیرتم از این که چطور همکاران من فراموش کرده‌اند که یک مرد علم باید بیش از آنی وقار داشته باشد که بخواهد صحبت سخن‌ران را قطع کند، حالا هر چقدر هم…» مکثی کرد و حرفش را سبک‌سنگین کرد. سپس ادامه داد: «حالا هرچقدر هم که آن سخنان تحریک کننده باشند.» 
پینرو به او لبخند زد. لبخندی که می‌توانست توهینی آشکار تلقی شود. رییس جلسه به زحمت خودش را کنترل کرد و ادامه داد: «مایلم جلسه به آراستگی و با نظم به پایان برسد. از شما می‌خواهم که صحبتتان را تمام کنید. مع‌هذا باید از شما بخواهم سعی نکنید با نظراتی که هر انسان باسوادی سفسطه‌آمیز بودنشان را تشخیص می‌دهد، به هوش ما توهین کنید. لطفاً صحبت را به کشف خود محدود کنید، البته اگر واقعاً چیزی کشف کرده‌اید.»
پینرو دست‌های سفید و چاقش را به طرفین باز کرد. کف دست‌هایش رو به پایین بود. گفت: «چطور می‌توانم ایده‌ی نویی در مغزهای شما بکارم آن هم قبل از این که توهماتتان را از بین ببرم؟»
مستمعین به جنبش در آمدند. صدای غرولند از گوشه و کنار بلند شد. یکی از پشت سالن فریاد زد: «این شارلاتان را بیرون بیندازید! دیگر ما را بس!» 
رییس جلسه چکشش را روی میز کوبید و گفت: «آقایان! لطفاً!» و سپس رو به پینرو کرد و گفت: «آیا باید به شما خاطر نشان کنم که عضوی از این مجمع نیستید و ما شما را دعوت نکردیم؟»
ابروهای پینرو بالا رفتند و گفت: «که چه؟ به گمانم کلمه‌ی دعوت‌نامه را روی سرنامه‌ی آکادمی دیده باشم.»
رییس جلسه لب پایینیش را گاز گرفت و پاسخ داد: «صحیح است. خودم دعوت‌نامه را نوشتم. اما این به خاطر خواهش یکی از اعضای هیأت امنا بود. ایشان انسانی نوع دوست هستند؛ اما نه یک دانشمند و نه یک عضو آکادمی.»
پینرو یکی از آن لبخندهای آزاردهنده‌اش را تحویل داد و گفت: «خب؟ باید حدس می‌زدم. بید وِ ِلِ پیر از بیمه‌ی عمر آمالگامیتد این‌طور نیست؟ می‌خواسته فُک‌های تعلیم دیده‌اش دست مرا به عنوان یک متقلب رو کنند. بله؟ برای این که اگر من بتوانم روز مرگ یک نفر را پیش‌گویی کنم، دیگر کسی بیمه‌نامه‌های خوشگل او را نخواهد خرید. ولی حتا با فرض این که شما هوش کافی برای فهمیدن سخنم داشته باشید، چگونه می‌توانید دست من را رو کنید اگر اول سخنم را گوش ندهید؟ بَه! او شغال به شکار شیر فرستاده‌است.» عمداً پشتش را به آن‌ها کرد. مِن‌مِن‌های جمعیت بالا گرفت و تدریجاً نوایی شریرانه پیدا کرد. رییس جلسه بیهوده برای برقراری نظم فریاد می‌زد. سپس کسی در ردیف اول بلند شد.
«جناب رییس!»
رییس جلسه از فرصت پیش آمده استفاده کرد و فریاد زد: «آقایان! دکتر فان راین اسمیت رشته‌ی کلام را به دست می‌گیرند.» هیاهو فرو مرد.
دکتر گلویش را صاف کرد، دستی به کاکل موی سفید زیبایش کشید و یک دستش را هم در جیب کناری شلوارش کرد که با ظرافت و مطابق مد دوخته شده بود. حالتی به خود گرفت که بیشتر مناسب مجالس اعیانی بود بود و گفت: «جناب رییس جلسه، دوستان و اعضای آکادمی علم، بیایید مدارا داشته باشیم. یک جنایت‌کار هم قبل از این که دولت سیاستش کند، حق دارد آن چه می‌خواهد بگوید. آیا ما باید کمتر از این انجام دهیم؟ حتا اگر از لحاظ عقلانی به حکم صادره اطمینان داشته باشیم؟ من همه مراعاتی را که این مجمع عالی‌قدر می‌بایست به یک همکار غیرعضو اعطا کند، به دکتر پینرو اعطا می‌کنم. حتا اگر…» رو به پینرو تعظیم مختصری کرد و ادامه داد: «… با دانشگاهی که به ایشان مدرک داده ‌است، آشنا نباشیم. اگر چیزی که ایشان می‌خواهد بگوید غلط باشد، ضرری برای ما نخواهد داشت. اگر چیزی که می‌خواهد بگوید درست باشد، ما نیز باید بدانیم.» صدای دلپذیر و جاافتاده او، آرام‌بخش و تسکین‌دهنده، همه جا را فرا گرفت. 
«اگر مَنش استاد بزرگوار به نظر ما کمی بی‌ادبانه می‌رسد، باید به خاطر داشته باشیم که جناب دکتر شاید از طبقه‌ای اجتماعی، یا مکانی باشند که در آن‌ها در این امور جزیی چندان باریک‌بینی نمی‌شود. دوست عزیز و نیکوکار ما از ما خواسته ‌است که به سخنان این شخص گوش فرا دهیم و با دقتْ صحت ادعاهایش را تعیین کنیم. بیایید همین کار را با وقار و آداب‌دانی به انجام برسانیم.»
او در میان غریو کف‌زدن‌ها نشست. دل‌آسوده می‌دانست که شهرتش را به عنوان یک رهبر فکری بیشتر کرده ‌است. فردا روزنامه‌ها دوباره منطق خوب و شخصیت مجاب‌کُننده‌ی ِ «خوش‌تیپ‌ترین رییس دانشگاه آمریکا» به یادشان می‌افتاد. که می‌دانست؟ شاید بید و ِل پیر راضی می‌شد هزینه‌های آن استخر شنا را اهدا کند.
وقتی کف‌زدن تمام شد، رییس جلسه رویش را به سمتی کرد که بانی اختلالات با قیافه‌ای متین آن‌جا نشسته بود و دست‌هایش را روی شکم کوچک و گردش به هم قفل کرده بود.
«ادامه می‌دهید دکتر پینرو؟»
«چرا باید این کار را بکنم؟»
رییس جلسه شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «شما برای همین آمده‌اید.»
پینرو بلند شد و گفت: «درست است. درستِ درست است. اما آیا آمدنِ من خردمندانه بود؟ آیا این‌جا کسی هست که ذهنی باز داشته باشد؟ کسی که بتواند بدون سرخ شدن از خجالت با واقعیت محض مواجه شود؟ من این طور فکر نمی‌کنم. حتا آن آقای محترم خوشگلی هم که از شما خواست به سخنم گوش دهید، از قبل در مورد من قضاوت کرده و محکومم نیز کرده ‌است. او به دنبال نظم است، نه حقیقت. فرض بگیرید حقیقت، نظم را به چالش بکشد. آیا او آن را خواهد پذیرفت؟ شما چطور؟ من که این طور فکر نمی‌کنم. با این وصف، اگر من صحبت نکنم، درستی نظر شما به خودی خود ثابت خواهد شد. آدم کوچولوی توی خیابان گمان خواهد کرد که شما آدم کوچولوها دست من، پینرو، را به عنوان یک متقلب، یک فریبکار و یک متظاهر، رو کرده‌اید. این با برنامه‌های من نمی‌خواند. من صحبت خواهم کرد.»
«کشفم را تکرار می‌کنم. به زبان ساده، من روشی کشف کرده‌ام که بگویم هر انسان چقدر زندگی خواهد کرد. من می‌توانم به شما پیش فاکتور فرشته مرگ را نشان بدهم. می‌توانم بگویم چه زمانی شتر سیاه جلوی در خانه‌تان زانو خواهد زد. در عرض پنج دقیقه با دستگاهی که دارم، می‌توانم به شما بگویم چند دانه شن در ساعت شنی تان باقی مانده‌است.» مکثی کرد و دست به سینه ایستاد. برای لحظه‌ای کسی صحبت نکرد. مستمعین بی طاقت شده بودند. بالاخره رییس جلسه دخالت کرد.
«تمام نکرده‌اید، دکتر پینرو؟»
«دیگر چه برای گفتن هست؟»
«شما به ما نگفته‌اید این کشف‌تان چطور کار می‌کند.»
ابروهای پینرو تندی بالا رفتند و گفت: «دارید پیشنهاد می‌دهید میوه‌های کارم را به سوی کودکان بیندازم تا با آن بازی کنند. این دانشی خطرناک است، دوست من. آن را برای مردی نگاه می‌دارم که بتواند آن را بفهمد، خودم!» و با دست روی سینه خودش زد.
«ما چگونه باید بدانیم که شما چیزی پشت این ادعاهای دیوانه وارتان دارید؟»
«بسیار ساده‌است. شما هیأتی را بفرستید تا کار من را ببینند. اگر کار کرد، بسیار خوب، شما تأیید می‌کنید و به تمام دنیا چنین چیزی را اعلام می‌دارید. اگر کار نکرد، من بی‌اعتبار می‌شوم و عذر خواهم خواست. حتا من، پینرو، عذر خواهی می‌کنم.»
مردی باریک اندام با شانه‌ای اندکی قوز کرده در انتهای سالن بلند شد. رییس جلسه تأییدش کرد و او شروع به صحبت کرد: «جناب رییس! چگونه ممکن است که استاد بزرگوار چنین رویه‌ای پیشنهاد کنند؟ آیا او انتظار دارد ما بیست یا سی سال منتظر بمانیم تا کسی بمیرد و درستی ادعایش ثابت شود؟»
پینرو بدون توجه به رییس جلسه مستقیماً پاسخ داد: «پوف! چه مهملاتی! آیا این قدر از آمار بی اطلاع هستید که ندانید در هر گروه بزرگی از مردم حداقل یک نفر در آینده نزدیک خواهد مرد؟ من پیشنهادی برای شما دارم؛ بگذارید تک‌تک شما در این اتاق را مورد آزمایش قرار دهم و بعد من کسی را که در عرض دو هفته آینده خواهد مرد، نام می‌برم. بله، روز و ساعت مرگش.» با عصبیت اطراف اتاق را کاوید. «آیا قبول می‌کنید؟»
یکی دیگر بلند شد. مردی هیکل دار که شمرده شمرده صحبت می‌کرد. 
«من، شخصاً از چنان آزمایشی پشتیبانی نخواهم کرد. به عنوان یکی از اهل طبابت، باید بگویم که در کمال اندوه نشانه‌های آَشکار نارسایی قلبی را در بسیاری از همکاران مسن‌ترمان تشخیص داده‌ام. اگر دکتر پینرو از آن نشانه‌ها آگاه باشد، که شاید هم باشد و قربانیش را از میان آنان انتخاب کند، شخص انتخاب شده به احتمال زیاد طبق زمان‌بندی خواهد مرد، چه تایمر تخم‌مرغ‌پزی سخن‌ران برجسته‌ی ما کار بکند یا نکند.»
سخن‌ران دیگری بلافاصله از او حمایت کرد. «دکتر شپارد صحیح می‌فرمایند. چرا ما باید وقتمان را روی این جادوهای وودوو تلف کنیم؟ باور من بر این است که این شخص که خود را دکتر پینرو می‌نامد، می‌خواهد از این مجمع برای اعتبار بخشیدن به گفته‌هایش استفاده کند. اگر ما در این دلقک بازی شرکت کنیم، آلت دست او شده‌ایم. من نمی‌دانم او چه کلکی سوار کرده‌است. اما می‌توانید شرط ببندید که او می‌خواهد از ما برای تبلیغ طرح‌هایش استفاده کند. من توصیه می‌کنم جناب رییس، که به دستور کار عادی خودمان برگردیم.»
پیشنهاد مزبور با آفرین و احسنت همراه شد، اما پینرو ننشست. در میان فریادهای «نظم را رعایت کنید! نظم را رعایت کنید» سرش را که نامرتب اصلاح شده بود، به سویشان تکان می‌داد و بالاخره سخنش را گفت: «بربرها! سبک مغزها! احمق‌های کله خر! نوع شما جلوی به منصه‌ی ظهور رسیدن تمام کشفیات بزرگ از آغاز زمان تا به حال را گرفته‌است. وجود چنین اوباش جاهلی کافیست که باعث شود تن گالیله در گور بلرزد. آن مردک چاق احمقی که آن‌جا دارد به دندان شاخ گوزنیش ور می‌رود، خودش را اهل طبابت می‌خواند. ولی بیشتر به شمن می‌خورد! آن کوتوله‌ی کچل، آن‌جا، تو! تو خودت را یک فیلسوف جا می‌زنی و درباره‌ی زندگی و زمان به عنوان مقوله‌هایی شسته‌رفته هرزه‌درایی می‌کنی. تو از این‌ها چه می‌فهمی؟ اصلاً چطور می‌توانی بفهمی، وقتی فرصتی برای آزمایش حقیقت بدست آورده‌ای و این کار را نمی‌کنی؟»
روی سکو تف کرد. 
«شما این‌جا را آکادمی علم می‌نامید. من می‌گویم این‌جا همایش مُرده‌شورهاست. شما فقط دوست دارید اندیشه‌های گذشتگان بزرگتان را تدهین کنید.»
برای نفس تازه کردن مکث کرد. دو نفر از اعضای هیأت رییسه دو طرفش را گرفتند و او را از راهروی کناری سالن با سرعت بیرون بردند. چندتایی خبرنگار با عجله از جایگاه خبرنگاران برخاستند و تعقیبش کردند. رییس جلسه ختم جلسه را اعلام کرد.
روزنامه‌نگاران زمانی که داشت از در اصلی سالن بیرون می‌رفت، به او رسیدند. سبک راه می‌رفت و آواز بچه‌گانه‌ای را هم با سوت می‌زد. نشانی از خویِ مبارزه‌طلبی که چند لحظه پیش نشان داده بود، در او دیده نمی‌شد. دورش حلقه زدند. 
«با یه مصاحبه چطوری، رفیق؟»
«نظراتت در مورد تعلیم و تربیت امروزی چیه؟»
«خوب جوابشونو دادی. حالا نظرت در مورد زندگی و مرگ چیه؟» 
«رفیق کلاتو وردار و یه نگاه به این گنجشک کوچولو بنداز.»
به رویشان خندید و نیشش باز شد. 
«یکی یکی، پسرا. انقدرم تند نه! من خودم یه زمانی روزنامه‌نگار بودم. چطوره بریم خونه من و در موردش حرف بزنیم. هان؟»
چند دقیقه بعد آن‌ها در اتاق خواب-پذیرایی شلخته پینرو دنبال جا برای نشستن می‌گشتند و سیگارهایش را روشن می‌کردند. پینرو نگاهی به اطراف کرد و چهره‌اش با خوشحالی باز شد. 
«خوب پسرا، چی می‌خواین؟ اسکاچ؟ یا بوربون؟» 
و زمانی که این مساله نیز حل شد، رفت سر اصل مطلب. 
«چی می‌خواین بدونین پسرا؟»
«دستتو رو کن رفیق! چیزی تو چنته داری یا نه؟»
«البته که چیزی دارم، دوست جوون من.»
«پس بهمون بگو چطور کار می‌کنه. اون مهملاتی که تحویل پرفسورا دادی، به جایی نمی‌رسوننت.»
«لطفاً، دوست جوونم. این اختراع منه و امیدوارم بتونم ازش پول دربیارم. یعنی می‌گی بدمش به اولین کسی که بخوادش؟»
«ببین دُکی، اگه می‌خوای یه جایی تو روزنامه‌های صبح باز کنی، باید یه چیزی به ما نشون بدی. از چی استفاده می‌کنی؟ یه توپ کریستالی؟»
«نه، نه دقیقاً. می‌خواین دستگاه منو ببینین؟»
به اتاق بغلی راهنماییشان کرد و دستش را به سویی تکان داد. 
«اینجاس، پسرا.» 
کپه تجیهزاتی که به چشمشان آمد کم و بیش به دستگاه اشعه ایکس دکترها می‌مانست. به جز این که آشکارا از الکتریسیته استفاده می‌کرد و این که بعضی شاخص‌هایش با مقادیری آشنا تنظیم شده بودند، یک نگاه عادی نمی‌توانست کمکی به فهم طرز کار واقعیش بکند.
«اصولش چیه، دکی؟»
پینرو لب‌هایش را جمع کرد و کمی قضیه را سبک‌سنگین کرد و گفت: «شکی نیست که همتون با این کلیشه که زندگی ماهیتاً الکتریکیه آشنایی دارین. این کلیشه مفت خدا نمی‌ارزه، اما بهتون کمک می‌کنه که یه ایده از اصول کار داشته باشین. همین طور بهتون گفته شده که زمان بعد چهارمه. شاید باورتون بشه، شایدم نه. آن‌قدر این حرف تکرار شده که دیگه هیچ معنایی نمی‌ده. صرفاً شده یه کلیشه که آدمای روده‌دراز باهاش احمق‌ها رو سرکار می‌ذارن. اما الان ازتون می‌خوام که تجسمش کنین و سعی کنین واقعاً حسش کنین.»
قدمی به سوی یکی از خبرنگارها برداشت و گفت: «بر فرض مثال خود تو. اسمت راجرزه، مگه نه؟ خب راجرز. تو یه پیشامد مکان-زمان هستی که در چهار جهت گسترده شده. قدت یه خورده زیر شیش فوته. تقریباً بیست اینچ عرض داری و شایدم ده اینچی ضخامت داشته باشی. تو حوزه زمان این پیشامد مکان-زمان پشت تو کشیده می‌شه تا حدود ۱۹۱۶. ما الان یه سطح مقطع از این پیشامد رو عمود بر محور زمان و به ضخامت زمان حال مشاهده می‌کنیم. یه سرش یه نی‌نیه، که بوی شیر ترشیده می‌ده و صبحونش از دهنش روی دستمال گردنش می‌چکه. تو اون یکی انتها، یه پیرمرد شاید هشتاد-نود ساله قرار گرفته. این پیشامد مکان-زمان رو که ما اسمشو می‌ذاریم راجرز، به شکل یه کرم بزرگ پیوسته‌ی صورتی رنگ در طول سال‌ها در نظر بگیرین که یه سرش تو رحم مادرشه و سر دیگه‌اش تو قبرستون. کرمه داره این‌جا از کنارمون عبور می‌کنه و سطح مقطعی که ما می‌بینیم به شکل یه هیکل گسسته‌ است. اما این خطای باصره ‌است. این کرم صورتی که سال‌ها طولشه، پیوستگی فیزیکی داره. واقعیت امر اینه که پیوستگی فیزیکی این مفهوم برای کل نژاد بشر صدق می‌کنه، چون این کرمای صورتی از کرمای صورتی دیگه منشعب می‌شن. با این روش تفکر، نژاد بشر مثل درخت مو می‌مونه که شاخه‌هاش تو هم می‌پیچن و شاخه‌های جدید درست می‌کنن. اگه فقط یه مقطع از درخت مو رو در نظر بگیریم، ممکنه به این اشتباه بیفتیم که شاخه کوچیکا چیزای قائم به ذاتی هستن.»
مکثی کرد و صورت‌هایشان را نگریست. یکیشان، از آن پاچه‌گیرهای لجوج، شروع به صحبت کرد: «حرفای قشنگی بودن پینرو، البته اگه درست باشن، اما این تو رو به کجا می‌رسونه؟»
پینرو لبخندی مهربانانه زد. در لبخندش اثری از سرزنش نبود. 
«صبر داشته باش، دوست من. ازتون خواستم که به زندگی به عنوان چیزی الکتریکی فکر کنین. حالا کرم صورتی درازمونو یه رسانای الکتریسیته در نظر بگیرین. شاید این واقعیت به گوشتون خورده باشه که مهندسای برق بدون این که حتا پاشونو از ساحل بیرون بذارن، می‌تونن با اندازه‌گیریای خاصی محل یه بریدگی تو کابل عرضی اقیانوس اطلس رو پیدا کنن. منم مشابه همین کارو با کرم صورتیمون انجام می‌دم. با متصل کردن تجهیزاتم به سطح مقطعی که تو این اتاق هست، می‌تونم بهتون بگم چه زمانی بریدگی اتفاق می‌افته، یا به زبون دیگه، کی مرگ اتفاق می‌افته. یا اگرم دلتون بخواد، می‌تونم اتصالات رو عکس کنم و بهتون تاریخ تولدتونو بگم. اما اون چندان جالب نیست. چون اونو خودتون از قبل می‌دونین.»
مرد لجوج زهرخند زد و گفت: «گیرت انداختم رفیق. اگه چیزی که در مورد نژاد بشر و شبیه بودنش به یه درخت مو از کرمای صورتی گفتی، درست باشه، پس نباید بتونی زمان تولدها رو تعیین کنی چون اتصال به بقیه‌ی نژاد بشری تو زمان تولد پیوسته‌است. رسانای الکتریکیت از طریق مادر می‌رسه به دورترین اجداد طرف.»
پینرو با گشاده‌رویی گفت: «درسته، و زیرکانه‌است، دوست من. اما تو این قیاس رو بیش از اندازه استفاده می‌کنی. این کار دقیقاً مثل اندازه‌گیری طول یه رسانای الکتریکی انجام نمی‌شه. یه جورایی بیشتر شبیه اندازه‌گیری طول یه راهروی بلند توسط اندازه‌گیری زمان انعکاس از انتهای راهرو می‌مونه. موقع تولد، یه جور پیچ‌خوردگی تو این راهرو هست و با تنظیم دقیق، من می‌تونم زمان بازتاب از اون پیچ‌خوردگی رو پیدا کنم. فقط یه مورد هست که من نمی‌تونم قرائت قطعی داشته باشم؛ اگه یه زن حامله باشه. در این صورت من نمی‌تونم خط زندگی اونو از خط زندگی جنین به دنیا نیومده جدا کنم.»
«ببینیم در عمل چه می‌کنی.»
«حتماً، دوست عزیزم. خودت موضوع آزمایش می‌شی؟»
یکی دیگر از جمع صحبت کرد: «ادعا می‌کنه دستتو خونده. لوک، یا برو جلو یا خفه شو.»
«من تو بازیم. چی کار کنم؟»
پینرو گفت: «اول تاریخ تولدتو رو یه صفحه کاغذ بنویس و بده دست یکی از همکارات.»
لوک این خواسته را اجابت کرد. 
«حالا چی؟»
«لباسای رویی تو درآر و برو روی این ترازو. خب بگو ببینم، هیچوقت تو زندگیت خیلی لاغرتر یا خیلی چاقتر از اینی که الان هستی، بودی؟ نه؟ موقع تولد وزنت چقدر بود؟ ده پوند؟ یه پسر کوچولوی خوش بنیه. این روزا دیگه بچه‌های به این گندگی به دنیا نمی‌آن.»
«این جنغولک بازیا دیگه چیه؟»
«لوک عزیزم، دارم سعی می‌کنم سطح مقطع متوسط رسانای صورتیمونو پیدا کنم. حالا لطفاً بفرما و این‌جا و این الکترودو بذار تو دهنت. خیالت راحت؛ اصلاً اذیت نمی‌شی؛ ولتاژ خیلی پایینه، کمتر از یه میکرو ولت، ولی باید اتصال مناسبی برقرار بشه.» 
دکتر از خبرنگار جدا شد و رفت پشت دستگاهش. قبل از این که به چیزی دست بزند، روکشی روی خودش کشید. تعدادی از شاخص‌ها و عقربه‌ها به حرکت درآمدند و صدای هوم خفیفی از ماشین درآمد. بعد صدا قطع شد و دکتر از زیر مخفی‌گاه کوچکش بیرون پرید. 
«من یه زمانی تو فوریه به دست آوردم. هزار و نهصد و دوازده. کاغذی که روش تاریخ نوشته، دست کیه؟»
کاغذ را بیرون آوردند و تایش را باز کردند. متولی کار گفت: «۲۲ فوریه ۱۹۱۲.»
سکوت عمیقی که حاکم شده بود توسط فردی از گوشه کنار جمع شکسته شد: «رفیق، می‌شه من یه مشروب دیگه بزنم؟»
تنش حاکم شکست، و چند نفر همزمان شروع به صحبت کردند: «رو من امتحانش کن رفیق.» «اول من رفیق، من یتیم بودم و خیلی دلم می‌خواد بدونم.» «رفیق، اصلاً چطوره به همه مون یه حالی بدی.»
لبخندزنان به درخواست‌هایشان گردن نهاد. مثل یک لاک‌پشت که تو لانه‌اش برود و بیرون بیاید، مرتب زیر روکشش می‌رفت و بیرون می‌آمد. بالاخره کار به جایی رسید که هر کدامشان دو تکه کاغذ دستشان بود که مهارت و توانایی دکتر را ثابت می‌کرد. لوک سکوت طولانی را که حکمفرما شده بود، شکست:
«چطوره بهمون نشون بدی که می‌تونی مرگم پیش بینی کنی، پینرو.»
«اگه دلت می‌خواد. کی می‌خواد امتحان کنه؟»
«کسی پاسخ نداد. چندتاییشان با تنه زدن لوک را به جلو هل دادند. 
«برو جلو بچه زرنگ. خودت خواستی دیگه.»
بالاخره لوک راضی شد روی صندلی بنشیند. پینرو حالت چند تا از سوییچ‌ها را تغییر داد و بعد دوباره رفت زیر کروکش. بعد از تمام شدن صدای هوم، در حالی که دستهایش را تندتند به هم می‌مالید بیرون آمد.
«خوب پسرا، هر چی که دیدنی بود، دیدین. واسه داستانتون کافیه؟»
«هی، پس پیش‌بینی چی می‌شه؟ وقت رفتن لوک کیه؟»
لوک روبرویش ایستاد و گفت: «آره. پس چی شد؟ پیش‌بینیت کیه؟»
چهره پینرو پریشان شد. 
«آقایون، منو شگفت زده می‌کنین. اون اطلاعاتو در ازای قیمتش ارایه می‌دم. در ضمن، از لحاظ حرفه‌ای محرمانه‌است. به جز خود اون مشتری که واسه مشاوره بیاد پیشم، هرگز به کس دیگه‌ای نمی‌گم.»
«من اهمیت نمی‌دم. یالله بهشون بگو.»
«واقعاً متأسفم. مجبورم درخواستتو رد کنم. من فقط قبول کردم که بهتون طرز کارو نشون بدم، نه این که نتیجه رم اعلام کنم.»
لوک ته سیگارش را روی زمین له کرد و گفت: «حُقه‌است بچه‌ها. حتما رفته سن همه خبرنگارای شهرو درآورده که بتونه این بساطو راه بندازه. گندش پاک نمی‌شه پینرو.»
پینرو اندوهناک به او خیره شد و گفت: «ازدواج کردی، دوست من؟»
«نه.»
«کسی رو داری که بهت وابسته باشه؟ یا یه فامیل نزدیک؟»
«نه، واسه چی؟ می‌خوای به فرزندی قبولم کنی؟»
پینرو سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت: «لوک عزیز من، واقعاً برات متاسفم. تو قبل از فردا می‌میری.»
***
«نشست علمی با آشوب به پایان رسید.»
«غیب‌گو سخن می‌گوید: دانشگاه‌رفته‌ها چیزی نمی‌فهمند.»
«مرگ ساعت ورود می‌زند.»
«خبرنگار طبق پیشگویی دکتر مُرد.»
«رییس انجمن علمی ادعا کرد: شارلاتان بازی است.»
«…بیست دقیقه پس از پیش‌بینی غریب پینرو، یک تابلوی در حال سقوط به تیمونز، در حینی که برودوی را به سمت محل کارش دیلی هرالد طی می‌کرد، اصابت کرد.
دکتر پینرو نظری در این مورد نداد. اما تأیید کرد که وی مرگ تیمونز را توسط دستگاهش، معروف به زمان‌سنج حیات، پیش بینی‌کرده‌است. رییس پلیس روی…»
***
آیا آینده نگرانتان می‌کند؟؟؟؟؟؟؟ پولتان را با دادن به فالگیرها دور نریزید.
با دکتر هوگو پینرو، مشاور حیات، مشورت کنید تا بتوانید برای آینده تان با اطمینان برنامه ریزی کنید.
هیچ کلکی در کار نیست.
هیچ پیغامی از «ارواح» دریافت نمی‌شود.
۱۰۰۰۰$ به عنوان وجه الضمان قرار داده‌ایم
بروشور در صورت درخواست
شرکت شن‌های زمان (ثبت شده)
ساختمان مجستیک ، شماره ۷۰۰
(آگهی)

اظهارنامه‌ی حقوقی:
قابل توجه هر کسی که علاقه‌مند است، با سلام؛ این جانب جان کابوت وینتروپ سوم، از مؤسسه‌ی وینتروپ، دیتمار و وینتروپ، وکلای قانونی، بدینوسیله تأیید می‌کنم که هوگو پینرو اهل این شهر مبلغ ده هزار دلار پول معتبر ایالات متحده را به من تحویل داده‌است و از من خواسته‌است این پول را در بانکی صاحب امتیاز به انتخاب خودم گرو بگذارم. شرایط گرو به شرح زیر می‌باشند:
«کل مبلغ ضمانتْ ضبط شده، و بلافاصله به اولین مشتری هوگو پینرو و/یا شرکت شن‌های زمان (ثبت شده)، که طول عمرش از مدت زمان پیش‌بینی شده توسط هوگو پینرو به مقدار یک درصد بیشتر شود، یا به ورثه‌ی اولین مشتری که به همان اندازه زودتر از زمان پیش‌بینی شده فوت کند، پرداخت خواهد شد.»
همچنین این‌جانب تأیید می‌کنم که در همین روز مبلغ ضمانت را با شرایط بالا نزد بانک اکوییتبل-فیرست نشنال این شهر به گرو گذاشتم.
تصدیق و امضا شد، جان کابوت وینتروپ سوم
در این روز، دوم آوریل ۱۹۵۱، در حضور من تصدیق و امضا شد، آلبرت.م. اسوانسون
سر دفتر اسناد رسمی مجاز در این کانتی و این ایالت. مأموریت این‌جانب در ژوئن ۱۹۵۱ به پایان خواهد رسید.
***
«عصر بخیر، آقایان و خانم‌های شنونده‌ی رادیو، برویم و سری به اخبار بزنیم! خلاصه‌ی اخبار! هوگو پینرو، مرد معجزه‌گر، هزارمین پیش‌بینی فوت را بدون پیدا شدن حتا یک مدعی برای جایزه‌ای که گذاشته‌است، انجام داد. تا به امروز سیزده مشتری او فوت کرده‌اند و از لحاظ ریاضی مسلم است که او خط اختصاصی برای ارتباط با دفتر اصلی مرد داس به دست دارد. این تنها خبری است که من نمی‌خواهم قبل از زمان اتفاق افتادنش از آن اطلاعی داشته باشم. خبرنگار شما از این ساحل تا آن ساحل، مشتری پینروی پیغمبر نخواهد شد…»
***
صدای بم قاضی هوای گرفته‌ی دادگاه را شکافت: «آقای ویمز خواهش می‌کنم. لطفاً بیایید برگردیم به موضوعات اصلی. این دادگاه درخواست شما برای تعلیق موقت را پذیرفت و حالا شما می‌خواهید که این تعلیق دایمی شود. در مقابل، آقای پینرو مدعیند که شما هیچ ادله‌ای ارایه نداده‌اید و خواسته‌اند حکم ممنوعیت لغو شود، و من موکل شما را از دخالت در آن‌چه که پینرو آن را کسب و کاری قانونی و ساده می‌نامند، نهی کنم. با توجه به این که مخاطب شما هیأت منصفه نیستند، از تعارفات معمول اجتناب کنید و به زبان ساده به من بگویید که چرا نباید درخواست ایشان را قبول کنم؟»
چانه‌ی آقای ویمز مضطربانه جمع شد و عضلات شل و ول خاکستری غبغبش از زیر یقه شق و رقش بیرون زدند. صحبتش را از سر گرفت:
«دادگاه عالیمقام توجه دارند که اینجانب مدعی‌العموم هستم …»
«یک لحظه، من فکر می‌کردم شما فقط از طرف بیمه‌ی عمر آمالگامیتد نمایندگی دارید.»
«به صورت رسمی، بله عالیجناب. اما از نگاهی کلی‌تر، من نماینده‌ی چند شرکت بیمه‌ی اصلی، امانی و مؤسسات مالی و سهام‌داران و بیمه‌شدگان آن‌ها هستم که اکثریت شهروندان را شامل می‌شوند. به علاوه ما حس می‌کنیم که داریم از منافع همه‌ی مردم حمایت می‌کنیم. منافعی که اگر ما حمایتشان نکنیم، بدون سازماندهی و توانایی بیان، حفاظت نشده باقی می‌مانند.»
قاضی به خشکی گفت: «گمان می‌برم من مدعی‌العموم باشم. متأسفانه شما را فقط می‌توانم به عنوان نماینده‌ی موکل‌تان در پرونده در نظر بگیرم. اما ادامه دهید؛ ادعای شما چیست؟»
وکیل مدافع پیر آب دهانش را قورت داد و مجدداً شروع به صحبت کرد: «عالیجناب، ما مدعی هستیم دو دلیل کاملاً مجزا وجود دارند که چرا این حکم تعلیق باید دایمی شود و همچنین، مدعی هستیم که هر کدام از این دلایل به تنهایی کفایت می‌کنند. اولاً، این شخص به فعالیت‌های طالع‌بینی اشتغال دارد، عملی که هم در قانون عرف و هم در قوانین موضوعه ممنوع شده‌است. او یک فال‌گیر معمولی است. یک شارلاتان ولگرد که از زودباوری مردم سوءاستفاده می‌کند. او از یک کف‌بین کولی، منجم یا احضارکننده‌یِ روحِ معمولی زیرک‌تر است و بنابراین به همین اندازه هم خطرناک‌تر است. او ادعاهای نادرستی راجع به روش‌های علم مدرن می‌کند تا به جنبل و جادویش اصالتی قلابی ببخشد. ما در دادگاه نمایندگان برجسته‌ای از آکادمی علوم داریم تا به پوچی ادعاهای او شهادت دهند.»
آقای ویمز لبخند محوی زد و ادامه داد: «ثانیاً، حتا اگر ادعاهای این شخص درست باشد -به فرض این که به خاطر ادامه‌ی بحث چنین مهملی را بپذیریم- ما مدعی هستیم فعالیت‌های او در کل برخلاف منافع عامه‌ است. و به طور مشخص به منافع موکل من نیز به شکلی غیرقانونی آسیب می‌زند. ما آمادگی آن را داریم که شواهد بی‌شماری از متولیان قانونی ارایه کنیم که ثابت می‌کنند این شخص اظهاراتی را منتشر کرده، یا عامل انتشارشان بوده، که عموم را به ابطال بیمه‌ی ارزشمند عمر تشویق کرده و منجر به زیان فراوان به منافع آن‌ها و خسران مالی موکل من گردیده‌است.»
پینرو سرجایش بلند شد و گفت: «عالیجناب، آیا اجازه دارم چند کلمه بر زبان آورم؟»
«چه می‌خواهید بگویید؟»
«بر این باورم که می‌توانم اوضاع را بسیار ساده‌تر کنم اگر اجازه داشته باشم تحلیل مختصری به عمل بیاورم.»
ویمز به میان حرف دوید و گفت: «عالیجناب، این کار واقعاً بر خلاف رویه‌ی حقوقی است.»
«صبور باشید، آقای ویمز. از منافع شما محافظت خواهد شد. به نظر من ما به وضوح بیشتر و شلوغ‌کاری کمتری در مورد این موضوع نیازمندیم. اگر دکتر پینرو بتواند روند قضایی را با سخن گفتن در این موقعیت مختصر کند، من مایلم که به وی اجازه دهم. ادامه بدهید، دکتر پینرو.» 
«متشکرم، عالیجناب. با شروع از نکته‌ی دوم مورد اشاره‌ی آقای ویمز، تصریح می‌کنم اظهارات منتشر شده‌ای که ایشان درباره‌شان سخن می‌گویند …»
«یک لحظه دکتر. شما قبول کرده‌اید وکیل خودتان باشید. آیا مطمئنید که صلاحیت دفاع از منافعتان را دارید؟»
«آماده‌ام که بخت خودم را بیازمایم، عالیجناب. دوستان ما این‌جا می‌توانند صحت گفته‌های مرا تصدیق کنند.»
«بسیار خوب. می‌توانید ادامه دهید.»
«من تصریح می‌کنم بسیاری از اشخاص بیمه‌نامه‌های عمر خود را در نتیجه آن چه که ذکرش رفت، باطل کرده‌اند، اما من از ایشان می‌خواهم ثابت کنند حتا یک نفر بر اثر این کار متحمل ضرر و زیانی شده‌است. درست است که بیمه‌ی آمالگامیتد بر اثر فعالیت‌های من بازار خود را از دست داده، اما این نتیجه‌ی طبیعی کشف من است که بیمه‌نامه‌های آن‌ها را مانند تیر و کمان منسوخ کرده‌است. اگر بر چنین اساسی ممنوعیتی اعمال شود، من هم یک کارخانه چراغ قطرانی راه می‌اندازم و سپس خواستار ممنوعیت تولید لامپ‌های حبابی توسط شرکت ادیسون و جنرال الکتریک خواهم شد. »
«من تصریح می‌کنم که در کار پیش‌بینی آینده‌ام. اما هرگونه جادویی را سیاه، سفید یا رنگی، تکذیب می‌کنم. اگر پیش‌بینی توسط روشهای علمی غیرقانونی باشد، پس آمارگیران آمالگامیتد هم مجرمند، چون سال‌هاست که دارند درصد دقیق مرگ‌ها در گروه‌های بزرگ انسانی را پیش بینی می‌کنند. من مرگ را خرده پیش بینی می‌کنم و آمالگامیتد عمده. اگر کار آن‌ها قانونیست، چطور ممکن است کار من نباشد؟
قبول دارم که توانایی من در انجام آن چه ادعا می‌کنم در صورت مسأله تغییر حاصل می‌کند. تصریح هم می‌کنم که این مثلاً کارشناس‌ها از آکادمی علوم شهادت خواهند داد که من این توانایی را ندارم. اما آن‌ها چیزی از روش من نمی‌دانند و نمی‌توانند شهادتی کارشناسانه در این باره بدهند.»
«یک لحظه، دکتر. آقای ویمز، آیا درست است که شهود کارشناس شما با تئوری و روش دکتر پینرو آشنا نیستند؟»
ویمز نگران به نظر می‌رسید. روی میز چند ضربه زد و بعد گفت :«آیا دادگاه چند لحظه به اینجانب اجازه می‌دهد؟»
«حتماً.»
آقای ویمز عجولانه با دستیارانش مشورت کرد و سپس رو به جایگاه کرد و گفت: «عالیجناب، رویه‌ی پیشنهادی ما این است: اگر دکتر پینرو در جایگاه قرار بگیرند و در مورد تئوری و مکانیزم روش منسوب به ایشان، توضیح بدهند، این دانشمندان برجسته می‌توانند میزان اعتبار ادعاهای وی را برای دادگاه مشخص کنند.»
قاضی پرسشگرانه به پینرو نگاه کرد. او جواب داد: «من با اراده خودم تن به چنین کاری نخواهم داد. روش من چه درست باشد و چه غلط، افتادنش به دست احمق‌ها و شارلاتان‌ها امری خطرناک است…» دستش را به سمت دانشمندانی که در ردیف جلو نشسته بودند تکان داد، مکثی کرد و لبخندی بدخواهانه زد. بعد ادامه داد: «همان طور که این آقایان محترم هم به خوبی می‌دانند. به علاوه، برای فهمیدن این که این روش کار می‌کند، نیازی به کامل فهمیدنش نیست. آیا برای مشاهده‌ی این که مرغ تخم می‌گذارد، باید از معجزات پیچیده‌ی تولید مثل بیولوژیک آگاه بود؟ آیا من باید کل این مجمع متولیان خودگمارده‌ی علم را از نو آموزش بدهم -خرافات درونیشان را درمان کنم- تا ثابت شود روشم درست است؟
در دنیای علم، دو راه برای اثبات یک نظریه وجود دارد. یکی روش علمی و دیگری روش مدرسی. انسان می‌تواند از روی تجربه به نتیجه برسد یا کورکورانه نظرات مراجع را بپذیرد. برای ذهن علمی، اثبات تجربی تنها چیزی است که اهمیت دارد و تئوری فقط شرح و توضیح را تسهیل می‌کند. زمانی هم که دیگر با تجربه نخواند، به دور انداخته می‌شود. برای ذهن آکادمیک، مرجعیت همه چیز است و زمانی که واقعیات با تئوری نخوانند، دور انداخته می‌شوند.
همین ذهنیت است که باعث می‌شود اذهان آکادمیک مثل صدف به تئوری‌های رد شده‌ای بچسبند که جلوی هر پیشرفت علمی در طول تاریخ را گرفته‌اند. من آماده‌ام که درستی روشم را به وسیله آزمایش ثابت کنم و مثل گالیله، در دادگاهی دیگر، بر نظر خود پای می‌فشارم : ‘هنوز می‌گردد!’
قبلاً یک بار پیشنهاد چنین اثباتی را به مجمع همین کارشناسان خودگمارده داده‌ام و آن‌ها قبول نکردند. من پیشنهادم را تکرار می‌کنم؛ به من اجازه دهید طول عمر اعضای آکادمی علوم را اندازه بگیرم. آن‌ها هم کمیته‌ای تشکیل دهند که در مورد نتایج داوری کند. من یافته‌هایم را در دو گروه پاکت مهر و موم خواهم کرد؛ روی پاکت‌های گروه اول، نام عضو مورد نظر نوشته خواهد شد و توی پاکت تاریخ مرگش. بقیه‌ی پاکت‌ها داخلشان اسامی و رویشان، تاریخ‌ها را می‌نویسم. کمیته‌ پاکت‌ها را در یک گاوصندوق نگاه خواهد داشت و هر از چندگاهی جلسه‌ای تشکیل خواهد شد تا پاکت‌های مقتضی باز شوند. در چنان گروه بزرگی از انسان‌ها، می‌توان کم و بیش انتظار وقوع مرگ را داشت؛ اگر به آمارگیران آمالگامیتد اعتماد کنیم، می‌توان گفت هر یکی دو هفته. به این ترتیب آن‌ها می‌توانند خیلی سریع داده‌های مورد نیاز برای تعیین این که پینرو دروغگوست یا نه، را جمع‌آوری کنند.»
مکث کرد. سینه کوچکش را آن قدر جلو داد که تقریبا به شکم کوچک گِردش خورد. با خشم به دانشمندانی که عرقریزان آنجا نشسته بودند، خیره شد و گفت: «خوب؟»
قاضی ابرویی بالا انداخت و نگاهش با نگاه ویمز تلاقی کرد. 
«آیا قبول می‌کنید؟»
«عالیجناب، من فکر می‌کنم که این پیشنهاد بسیار نامناسب …»
قاضی حرف او را قطع کرد و گفت: «به شما اخطار می‌دهم که اگر نپذیرید، یا روشی به همین اندازه معقول برای رسیدن حقیقت ارایه ندهید، بر علیه شما رأی خواهم داد.»
ویمز دهانش را باز کرد، بعد نظرش عوض شد. چهره‌های شهود کارشناسش را برانداز کرد و سپس روی به جایگاه کرد و گفت: «ما می‌پذیریم، عالیجناب.»
«بسیار خوب. جزییات را بین خودتان هماهنگ کنید. تعلیق موقت برداشته می‌شود و نباید مزاحمتی برای کسب و کار دکتر پینرو ایجاد بشود. تصمیم‌گیری در مورد تعلیق دایمی بدون هیچ‌گونه پیش‌داوری موکول به جمع‌آوری مدارک می‌شود. قبل از این که کار این پرونده را تمام کنیم، مایلم درباره تئوری مورد اشاره‌ی شما در مورد ادعای خسران موکلتان نظری بدهم، آقای ویمز. در ذهن اقشاری از این جامعه این باور ریشه دوانیده که چون فرد یا مؤسسه‌ای توانسته برای سال‌ها از قِبَل عموم سود ببرد، دولت و دادگاه‌ها موظفند حتا در صورت مغایرت با منافع عمومی، ادامه‌ی این سوددهی را در آینده تضمین کنند. این عقیده‌ی عجیب و غریب نه از سوی قوانین موضوعه و نه قوانین عمومی پشتیبانی نمی‌شود. نه افراد و نه مؤسسات حق ندارند به دادگاه بیایند و درخواست کنند به خاطر منافع خصوصیشان، ساعت تاریخ متوقف شود یا به عقب برگردانده شود. ختم جلسه.»
***
بید و ِل با دلخوری غرولند کرد: «ویمز، اگه چیزی بهتر از این به فکرت نمی‌رسه، باید به فکر یه وکیل تازه واسه آمالگامیتد بود. ده هفته‌است که پرونده تعلیقو باختی و اون زیگیل داره پول پارو می‌کنه. تو این اوضاع و احوال همه بنگاهای بیمه دارن ورشکست می‌شن. هاسکینز نرخ ضررمون چقدره؟»
«گفتنش سخته، آقای بید و ِل. هر روز داره بدتر می‌شه. این هفته سیزده تا بیمه‌نامه‌ی بزرگ رو تأدیه کردیم که قرارداد همشون از وقتی پینرو کارشو شروع کرده، بسته شدن.» 
یک مرد لاغر شروع به صحبت کرد: «می‌گم بیدوِل، چطوره دیگه تقاضاهای یونایتد رو قبول نکنیم تا سر فرصت مطمئن بشیم با پینرو مشورت نکردن. نمی‌تونیم صبر کنیم تا دانشمندا دستشو رو کنن؟»
بید وِل غرید: «خوش‌خیالِ ساده‌لوح! اونا نمی‌تونن دستشو رو کنن. نمی‌تونی واقعیتو قبول کنی، آلدریچ؟ مرتیکه‌ی خیکی یه چیزی داره؛ چه جوری، نمی‌دونم. این یه جنگ تا آخر خطه. اگه صبر کنیم، کارمون ساخته‌است.»
سیگارش را داخل سطل زباله انداخت و با خشمی شدید یک سیگار نو را گاز زد و گفت: «از این‌جا برین بیرون، همتون! من این مشکلو به روش خودم حل می‌کنم. توام همینطور آلدریچ. یونایتد می‌تونه صبر کنه، اما آمالگامیتد نه.»
ویمز بیمناک گلویش را صاف کرد و گفت: «آقای بیدوِل، خیالم راحت باشه که قبل از هر تغییر عمده در سیاست شرکت، با من مشورت می‌کنید؟»
بیدوِل به نشانه‌ی تأیید غرولندی کرد. آن‌ها پشت سر هم بیرون رفتند. وقتی همه رفتند و در پشت سرشان بسته شد، بیدوِل سوییچ منشی دفتر داخلی را فعال کرد و گفت: «بسیار خب، بفرستینش بیاد تو.»
در بیرونی باز شد و مردی شیک‌پوش وارد اتاق شد. قبل از ورود برای لحظه‌ای دم در ایستاد و با چشمان کوچک سیاهش به سرعت اتاق را برانداز کرد، سپس با گام‌هایی نرم و سریع به سمت بیدول رفت. لحن صحبتش بدون زیر و بم و خالی از احساس بود. 
«می‌خواستین با من صحبت کنین؟»
«بله.»
«پیشنهادتون چیه؟»
«بشین تا حرف بزنیم.»
***
پینرو با زوج جوان جلوی در دفتر داخلیش احوال پرسی کرد. 
«بفرمایین تو، عزیزان من. بفرمایین. بشینین. فکر کنین خونه خودتونه. خوب بگین ببینم از پینرو چی می‌خواین. جوونایی مثل شما مطمئناً اشتیاقی به اعلام نتایج نهایی ندارن.»
نشانه‌های سرآسیمگی در صورت جوان و بی‌غل و غش پسر پدیدار شد. 
«خب، می‌دونین چیه دکتر پینرو. من اد هارتلی هستم و اینم زنمه، بتی. ما قراره…، یعنی بتی قراره بچه‌دار بشه و …»
پینرو لبخندی پرعطوفت زد و گفت: «می فهمم. شما می‌خواین بدونین چقدر زنده می‌مونین تا بتونین بهترین زندگی ممکن رو برای کوچولوتون تهیه ببینین. خیلی عاقلانه‌است. هر دوتاتون اندازه‌گیری می‌خواین یا فقط خودت؟»
دختر جواب داد: «به گمونم هر دو تامون.»
پینرو با خوشرویی به او لبخند زد و گفت: «حتماً. البته اندازه‌گیری برای شما تو این مرحله یه سری مشکلات فنی داره، ولی می‌تونم بهتون یه مقدار اطلاعات بدم و وقتی بچه به دنیا بیاد، اطلاعات بیشتری هم می‌تونم بدم. حالا بیاین تو آزمایشگاهم عزیزان من تا کارو شروع کنیم.» 
زنگ زد که پرونده سوابقشان را بیاورند و بعد بردشان توی کارگاهش. 
«اول، خانم هارتلی لطفاً. تشریف ببرین پشت اون پرده و کفشها و لباسای بیرونی تونو دربیارین. یادتون باشه که من یه پیرمردم که شما به عنوان یه پزشک دارین باهاش مشورت می‌کنین.» 
رویش را برگرداند و تنظیماتی جزیی روی دستگاهش انجام داد. اِد سرش را به نشانه تأیید رو به زنش تکان داد و او رفت پشت پرده، در مدت زمان کوتاهی دوباره ظاهر شد و دو تکه‌ی کوچک پارچه‌ی ابریشمی تنش مانده بودند. پینرو نگاهی به او انداخت و متوجه زیبایی جوانی و احساس حجب و حیایش شد.
«از این طرف، عزیز دلم. اول باید وزنت را اندازه بگیریم. حالا لطفاً این‌جا وایسا. الکترود رو بذار رو زبونت. نه اِد. وقتی به مدار وصل می‌شه، تو نباید لمسش کنی. یه دقیقه‌ام طول نمی‌کشه. بی حرکت بمون.»
شیرجه زد زیر روکش و شاخص‌ها به حرکت درآمدند. خیلی زود با چهره‌ای که نگرانی از آن هویدا بود، بیرون آمد. 
«اِد، بهش دست زدی؟»
«نه دکتر.» 
پینرو دوباره زیر روکش رفت، این بار بیشتر آنجا ماند. وقتی این بار بیرون آمد، به دختر گفت که پایین برود و لباسش را بپوشد. بعد رو به همسرش کرد.
«اِد، خودتو آماده کن.»
«برای بتی چقدر خوندین؟»
«یه مشکل کوچولو هست. می‌خوام اول از تو تست بگیرم.»
وقتی اندازه‌گیری مرد جوان را هم تمام کرد و بیرون آمد، صورتش حتی نگران تر به نظر می‌رسید. اِد در مورد مشکل پیش آمده شروع به پرس‌و‌جو کرد. پینرو شانه‌هایش را بالا انداخت، و لبخندی به لب آورد.
«چیزی که به شما مربوط باشه نیست، پسرم. فکر کنم یه تنظیم مکانیکی به هم خورده. اما نمی‌تونم امروز بهتون زمان‌های اندازه‌گیری‌شده‌تون رو بدم. می‌تونین فردا بیاین؟»
«فکر کنم بتونیم. به خاطر دستگاهتون متأسفم. امیدوارم جدی نباشه.»
«نه نیست، مطمئنم. می‌شه بیاین تو دفتر من و یه گپی با هم بزنیم؟»
«متشکرم، دکتر. شما خیلی مهربونین.»
بتی گفت : «ولی اِد، من باید اِلِن رو ببینم.»
پینرو تمام نیرویی را که در شخصیتش نهفته بود در مورد او به کار گرفت.
«خانم جوان عزیز، نمی‌خواین چند دقیقه‌ای به من افتخار بدین؟ من دیگه پیر شدم و از مصاحبت با جوان‌ها لذت می‌برم. متأسفانه چنین فرصت‌هایی خیلی کم برام پیش می‌آد. خواهش می‌کنم.» 
به آرامی هلشان داد توی دفترش، و نشاندشان. بعد دستور داد لیموناد و بیسکویت بیاورند، به آن‌ها سیگار تعارف کرد و خودش هم یکی روشن کرد.
چهل دقیقه بعد دکتر داشت ماجراهای زمان جوانیش در تیه‌رادل فوئگو را تعریف می‌کرد و اِد مسحور صحبت‌هایش شده بود، ولی بتی آَشکارا و به شدت عصبی به نظر می‌رسید و معلوم بود که دلش می‌خواهد برود. وقتی دکتر برای روشن کردن یک سیگار دیگر مکثی کرد، او بلند شد.
«دکتر، ما جداً باید بریم. نمی‌شه بقیه شو فردا بشنویم؟»
«فردا؟ فردا وقت نمی‌شه.»
«ولی شما امروزم وقت ندارین. منشی تون پنج بار زنگ زده.»
«نمی‌شه یه چند دقیقه‌ی دیگه از وقتتونو در اختیارم بذارین؟»
«واقعاً نمی‌تونم دکتر. من یه قرار دارم. یه نفر منتظر منه.»
«هیچ راهی وجود نداره که بشه نظر شما رو عوض کرد؟»
«متأسفانه نه. اِد، بلند شو.»
وقتی رفتند، دکتر رفت جلوی پنجره و به منظره‌ی شهر خیره شد. خیلی زود دو هیکل کوچک را در حال ترک ساختمان دفتر، تشخیص داد. نگاهشان کرد که با عجله رفتند گوشه‌ی خیابان، منتظر شدند چراغ سبز شود و بعد راه افتادند که از خیابان رد شوند. وقتی وسط راه بودند، صدای جیغ آژیری به گوش رسید. دو هیکل کوچک مکث کردند، و سعی کردند به عقب برگردند، دوباره ایستادند و چرخیدند. ماشین زیرشان گرفت. بعد از این که ماشین با سر و صدا متوقف شد، آن دو را می‌شد دید. دیگر دو هیکل نبودند، صرفاً توده‌ی غیر قابل تشخیص وارفته‌ای از لباس‌هایشان باقی مانده بود.
دکتر بلافاصله رویش را از پنجره برگرداند. تلفنش را برداشت، و به منشیش گفت‌: «همه قرارای من برای بقیه‌ی امروز رو کنسل کن … نه … هیچ کس …برام مهم نیست؛ کنسلشون کن.» 
سپس روی صندلیش ولو شد. سیگارش خاموش شد. اما ساعت‌ها پس از تاریکی او هنوز سیگار خاموش را دستش گرفته بود.
***
پینرو سر میز غذاخوری نشست و به ناهار شاهانه‌ای را که جلویش گذاشته بودند خیره شد. این غذا را با دقت زیاد سفارش داده بود و کمی هم زود آمده بود خانه تا از آن لذت کاملی ببرد.
مدتی بعد، داشت چند جرعه شراب فیوری دالپینی را در دهانش می‌چرخاند. گذاشت شراب از گلویش پایین برود. شهد عطرآگین دهانش را گرم کرد و او را به یاد گل‌های کوهی انداخت که شراب از روی آن‌ها نامگذاری شده بود. آه کشید. غذا، غذایی استثنایی بود و با لیکور عالی هم خوب جور درمی آمد. رشته‌ی افکارش با سر و صدایی که دم در ایجاد شده بود، از هم گسیخت. صدای مستخدمه‌ی پیرش به نشانه اعتراض بلند شد. صدای کلفت مردانه‌ای، صدای او را قطع کرد. سر و صدا و شلوغی به داخل هال کشیده شد و در اتاق پذیرایی به زور باز شد.
«Madonna! Non si puo entrare!» 
«آقا دارن غذا میل می‌کنن.»
«اشکالی نداره آنجلا. من برای این آقایون وقت دارم. تو … می تونی بری.» 
پینرو رویش را به سمت سردسته مهاجمان کرد. 
«با من کار دارید؛ بله؟»
«معلومه که با تو کار داریم. آدمای حسابی به اندازه کافی مزخرفات تو رو تحمل کردن.»
«که چی؟»
مرد پاسخی نداد. شخص شیک پوشی کوچک اندامی از پشت او بیرون آمد و رو به پینرو کرد.
***
«می تونیم شروع کنیم.» رییس کمیته کلیدی را در قفل صندوقچه‌ی مخصوص گذاشت و بازش کرد. 
«ونزل، می‌شه به من کمک کنی پاکت‌های تاریخ امروز رو دربیاریم؟» 
یک نفر بازویش را لمس کرد.
«دکتر بیرد، تلفن با شما کار داره.»
«بسیار خوب. تلفن رو بیار این‌جا.»
تلفن را آوردند و او گوشی را دم گوشش گرفت. 
«الو … بله؛ چی می‌گی… چی؟… نه، ما چیزی نشنیدیم… دستگاهش داغون شده، داری می‌گی… مرده! چطور؟… نه! هیچ نظری ندارم. اصلاً و ابداً… بعداً به من زنگ بزنین…»
گوشی را روی تلفن کوبید. تلفن را هم به کناری انداخت.
«چی شده؟ دیگه کی مرده؟»
بیرد دستش را بالا گرفت. 
«آقایان، لطفا ساکت! پینرو چند دقیقه قبل داخل خانه اش به قتل رسیده.»
«به قتل رسیده؟»
«این همه قضیه نیست. خرابکاران وارد دفترش شدن و دستگاهشو خورد کردن.»
اولش کسی صحبتی نکرد. اعضای کمیته به همدیگر نگاه می‌کردند. هیچ‌کس دلش نمی‌خواست اولین کسی باشد که نظر می‌دهد.
بالاخره یکی صحبت کرد. 
«بیارینش بیرون.»
«چی رو بیاریم بیرون؟»
«پاکت پینرو. اونم اون‌جا هست. من دیدمش.»
بیرد پیدایش کرد و آرام بازش کرد. ورق کاغذ داخلش را از تا درآورد و بررسیش کرد.
«خب؟ بگین دیگه!»
«یک و سیزده دقیقه بعد از ظهر … امروز.»
همه سکوت کردند.
یکی از اعضا به سمت صندوقچه‌ی مخصوص رفت و آرامش ظاهریشان را به هم زد.
بیرد دستش را جلو گرفت.
«چی می‌خواین؟»
«پیش بینی من .. اون‌جاست … مال همه‌مون اونجاست.»
«بله، بله. مال همه‌مون اون‌جاست. بذارین همشونو بیاریم بیرون.»
بیرد دو دستش را روی جعبه گذاشت. چشم در چشم مرد روبرویش دوخت، ولی صحبتی نکرد. لب‌هایش را لیسید. گوشه دهانش کج شد. دست‌هایش می‌لرزید. ولی باز صحبتی نکرد. مرد مقابلش روی یک صندلی ولو شد و گفت: «البته حق با شماست.»
«اون سطل زباله رو برام بیارین.» صدای بیرد خفیف و خسته، اما نافذ بود.
سطل را گرفت و آشغال‌هایش را روی قالی خالی کرد. سطل حلبی را روی میز جلویش گذاشت. نیم دوجین پاکت را پاره کرد، کبریت به آن‌ها گرفت و انداختشان توی سبد. از آن پس هرچقدر می‌توانست پاکت برمی‌داشت و در آتش می‌انداخت. دود او را به سرفه انداخت و اشک از چشمان در حال سوزشش راه افتاد. یک نفر بلند شد و پنجره را باز کرد. وقتی کارش تمام شد، سطل را از خودش دور کرد، چشم‌هایش را به زمین دوخت و گفت: «متأسفانه رومیزی را خراب کردم.»
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین
مترجم: روزبه کاشانی 
ویراستار: مهدی بنواری

مقدمه‌ی مترجم:
داستان «خط زندگی» اولین داستان رابرت آنسون هاین‌لاین است. این داستان در مجموعه‌ی Future History هم آمده‌است. Future history در سال ۱۹۶۶ نامزد بهترین محموعه‌ی داستان برای جایزه هوگو شد. در این مسابقه آثاری چون Barsoom از ادگار آلن رایس، Lensman از ای.ای.اسمیت، مجموعه‌ی بنیاد از آیزاک آسیموف و مجموعه‌ی ارباب حلقه‌ها از تالکین شرکت داده شدند که در نهایت بنیادِ آسیموف برنده شد. 
این داستان یک بار در ۱۹۳۹ و یک بار در ۱۹۵۱ منتشر شده‌است. از خواندنش لذت ببرید.
روزبه کاشانی

مقدمه‌ی نویسنده
برای هر نویسنده‌ای با ارزش‌ترین واژه در زبان انگلیسی، آن یک هجای آنگلوساکسونی زشت کوتاه است: نه!!! این یکی از عجایب رفتار عامه نسبت به پیشه‌ی نویسندگی است که فردی که هرگز از یک مسافرکش انتظار سواری مجانی یا از یک مغازه‌دار انتظار کالای رایگان ندارد بی‌ هیچ خجالتی از یک نویسنده‌ی ماهر می‌خواهد تا به او هدایایی به رایگان ببخشد.
این ویژگی مخصوص طرفداران علمی‌تخیلی است. نوع حاد آن ویژه‌ی طرفداران سازمان یافته‌ی ع.ت. و بدترین حالت آن مخصوص طرفداران ع.ت‌ای است که مجلات هواداری منتشر می‌کنند.
داستان حاضر، اندکی پس از آن که اولین داستانم را فروختم نوشته شد… و نتیجه‌ی این بود که هنوز بلد نبودم نه بگویم!
«آن کس که پروتکل‌ها را مهم نشمارد، هرگز با گربه‌ها سر و کار نداشته است.»: ال. لانگ

«چه طور جرأت می‌کنی همچین پیشنهادی بدی؟!»
پزشک سرسختانه بر موضع خود پافشاری کرد: «اگه جان شما در خطر نبود، چنین پیشنهادی نمی‌دادم، حضرت پیشوا. در فادرلند جز دکتر لَنز کس دیگه‌ای نیست که بتونه غده‌ی هیپوفیز رو پیوند بزنه.»
«خودت عملم می‌کنی!»
پزشک سرش را تکان داد و گفت: «اگر این کار را بکنم خواهید مرد، پیشوا، سرورم. مهارت من کافی نیست.»
پیشوا خشمگین شروع به قدم زدن در آپارتمان کرد. به نظر می‌رسید که در آستانه‌ی یکی از آن انفجارهای خشم دخترکانه‌ای ‌است که حتا اعضای محفل درونی نیز از آن بسیار واهمه داشتند.
اما ناگهان به طرز شگفت‌آوری تسلیم شد و فرمان داد: «بیاریدش این‌جا!»
دکتر لنز با وقاری ذاتی و اصیل با پیشوا روبه‌رو شد. وقاری که سه سال «حبس حفاظتی» [برای محافظت از خودش] هم نتوانسته بود آن را تحت‌الشعاع قرار دهد. بازداشت‌گاه زرد و لاغرش کرده بود اما تبار او به ستم عادت داشتند. گفت: «صحیح!… پس این طور. من می‌تونم عمل رو انجام بدم. در عوض؟»
پیشوا مبهوت فریاد زد: «عوض؟ عوض می‌خوای خوک کثیف؟ دارم بهت فرصت می‌دم بدبخت. فرصت می‌دم تا بعضی از گناهای تبارت رو پاک کنی!»
جراح ابرو بالا انداخت و گفت: «فکر می‌کنی نمی‌دونم که اگه چاره‌ی دیگه‌ای داشتی دنبال من نمی‌اومدی؟ این طور که پیداست، مهارتم ارزشمند شده.»
«هر کاری بهت می‌گم باید انجام بدی! تو و امثال تو باید برین خدا رو شکر کنین که هنوز زنده‌این.»
«به هرحال من بدون دستمزد عمل نمی‌کنم.»
«گفتم زنده‌ بودنت از سر خوش‌ شانسیه…» لحن صدای پیشوا به وضوح تهدید را آشکار می‌ساخت.
لنز دستانش را باز کرد، اما جوابی نداد.
«خب… پس باید بگم می‌دونم خونواده ‌داری…»
جراح، لبانش را تر کرد. اِمای او… آن‌ها اِمای عزیزش را آزار می‌دادند… همین طور رُز کوچولویش را. اما باید شجاع می‌بود. کاری که می‌کرد برای همه بود. با عزمی راسخ جواب‌ داد: «بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. فوقش اونا رو هم می‌کشی.»
این حرف‌ها مال ساعت‌ها پیش از وقتی بود که فرمانده قانع شود لنز کوتاه بیا نیست. باید می‌فهمید…. جراح، ثبات را از سینه‌ی مادرش در خود داشت.
«دستمزدت چه قدره؟»
«پاسپورت برای خودم و خانواده‌ام.»
«شرت کم!»
«برگردوندن داراییم…»
«خیلی خب، باشه.»
«…اونم به طلا و قبل از عمل!»
پیشوا به طور خودکار می‌خواست مخالفت کند که خودش را نگه داشت. باید می‌گذاشت تا آن احمق جسور پیش خود چنین بیاندیشد! بعد از عمل می‌شد اصلاحش کرد.
«و عمل باید توی بیمارستانی در خاک خارجی انجام بشه.»
«مزخرفه!»
«همینه که هست.»
«به من اعتماد نداری؟»
لنز بی هیچ‌ جوابی مستقیماً به چشمان او زل زد. پیشوا محکم بر دهانش کوبید. جراح هیچ تلاشی برای فرار از ضربه‌ی او نکرد، بلکه بی هیچ تغییری در حالت سیمایش آن را پذیرفت…
***
«مطمئنی، ساموئل؟»
مرد جوان‌تر بی‌باکانه به دکتر لنز نگریست و جواب داد: «مطمئنم، دکتر.»
«نمی‌تونم تضمین کنم حالت خوب بشه. غده‌ی هیپوفیز پیشوا معیوبه. بدن جوون تو، هم ممکنه بتونه با اون دووم بیاره، هم ممکنه نتونه. این کار ریسکه.»
«می‌دونم. اما هرچی باشه بیرون بازداشت‌گاه اسرا هستم!»
«آره، آره. درسته. و اگه بهبودی پیدا کنی، آزادی. خودم تا وقتی حالت اون‌ قدر خوب بشه که بتونی سفر کنی بهت می‌رسم.»
ساموئل لبخندی زد. «مریض بودن تو کشوری که بازداشت‌گاه اسرا نداره لذت‌بخشه!»
«خیلی خب، پس شروع می‌کنیم.»
نزد گروه ساکت و آشفته‌ی آن سمت اتاق بازگشتند. در سکوت و با اخم تک‌تک سکه‌ها را شمردند. سکه‌هایی که قبل از این که پیشوا افراد کیش جراح مشهور را بی‌نیاز از پول بداند، از آن او بودند. لنز نصف طلاها را در کیف کمری‌اش گذاشت و آن را دور کمر بست. همسرش نیمه‌ی دیگر را جایی در اطراف فراخی‌ بالاتنه‌اش مخفی کرد.
یک ساعت و بیست دقیقه‌ی بعد لنز آخرین آلت جراحی را پایین گذاشت، سرش را به علامت تأیید رو به سمت جراح دستیارش تکان داد و شروع به درآوردن دستکش‌هایش کرد. قبل از این که اتاق را ترک کند، آخرین نگاه را به دو نفری که که جراحی‌شان کرده بود انداخت. زیر پارچه و لباس سترون ناشناس می‌نمودند. اگر نمی‌دانست، نمی‌توانست دیکتاتور را از ستمدیده تشخیص دهد. البته اکنون که بدان فکر می‌کرد، با مبادله‌ی دو غده‌ی ریز، چیزی از دیکتاتور در قربانی‌اش بود و چیزی از قربانی در دیکتاتور.
دکتر لنز آن روز، چند ساعت بعد، پس از دیدن همسر و دخترش که در هتلی درجه یک مستقر شده بودند به بیمارستان بازگشت. با توجه به وضعیت نامشخصشان به عنوان پناهنده (این‌جا را سرزمین خودش نمی‌دانست.) اقامت در چنین جای لوکسی، اسراف بود اما سال‌ها بود که خوش‌گذرانی نکرده بودند… این یک‌بار موجه بود.
از دفتر بیمارستان راجع به بیمار دومش پرسید. منشی به نظر گیج می‌آمد.
«ولی اون این‌جا نیست.»
«این‌جا نیست؟»
«نه. همزمان با حضرت اجل از این‌جا به کشورتون برگشتن.»
لنز بحث نکرد. حقه کاملاً آشکار بود. دیگر نمی‌شد برای ساموئل بیچاره کاری کرد. خدایش را شکر کرد که این دوراندیشی را داشت تا قبل از عمل خود و خانواده‌اش را دور از دسترس چنین خوی حیوانی‌ای قرار دهد. از منشی تشکر کرد و رفت.
***
پیشوا بالأخره به هوش آمد. ذهنش مغشوش بود. سپس آن‌چه قبل از بیهوش‌ شدنش روی‌ داده بود را به خاطر آورد. عمل! باید تمام شده باشد! و او زنده بود! هیچ‌گاه پیش هیچ‌کس اقرار نکرده بود چه قدر از دورنمای آن هراس داشت. اما زنده مانده بود… زنده بود!
کورمال کورمال اطراف را به دنبال ریسمان زنگ دست‌مالی کرد و وقتی نتوانست آن را بیابد به تدریج چشمانش را روی اتاق متمرکز کرد. این دیگر چه بود؟ این اتاقی نبود که پیشوا‌ در آن بهبودی یابد. با حسی از انزجار متوجه سقف چرکین و کف چوبی بی‌روکش شد. و تخت! تنها یک تخت سفری نظامی بود!
فریاد زد. کسی داخل شد. مردی با یونیفورم نظامی لشگر مورد علاقه‌ی او. خواست تا قبل از دستور بازداشتش چنان فحش‌کاری‌اش کند که تا آخر عمر یادش نرود، اما طرف حرفش را برید.
«صداتو ببر، خوک نجس!»
ابتدا تحیرش بیشتر از آن بود که بتواند جواب دهد و سپس نعره زد: «وقتی با پیشوا‌ت صحبت می‌کنی، خبردار وایسا! احترام!»
مرد ابتدا گیج به نظر می‌رسید و اندکی بعد در حال قهقهه زدن بود. «یعنی این‌طوری؟» کنار تخت ایستاد و دستش را با باتوم لاستیکی که در مشتش بود به نشانه‌ی احترام بالا آورد. فریاد زد: «درود بر پیشوا!» و با زیرکی دستش را پایین آورد. باتوم با شدت بر گونه‌ی پیشوا فرود آمد. اولی هنوز قاه‌قاه می‌خندید که نظامی دیگری وارد شد تا ببیند سر و صدا برای چیست.
«چه خبره، جان؟ بهتره با اون میمون زیاد خشن نباشی. هنوز تو لیست بیمارستانه.»
او به صورت خونین پیشوا نگاهی کرد. «اون؟ مگه نمی‌دونستی؟» آن یکی را به گوشه‌ای برد و چیزی نجوا کرد.
چشمان دومی گشاد شدند. با خنده گفت: «پس نمی‌خوان خوب بشه، ها؟ خب، بدم نمی‌آد امروز صبح یه نرمشی بکنم…»
آن‌ یکی پیشنهاد کرد: «بیا بریم فتس رو بیاریم. همیشه فکرای باحالی داره.»
«فکر خوبیه.» از در بیرون رفت و فریاد زد: «هی، فتس!»
تا وقتی فتس برای کمک نیامد آن‌ها واقعاً کارشان را با او شروع نکردند.
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین
مترجم: امیرسینا همایونی

درباره داستان:
این داستان کوتاه با نام اصلی Successful Operation یا Heil!: Fate of a dictator در سال ۱۹۴۰، در شماره‌ی چهار Futuria Fantasia تحت نام مستعار لایل مونرو منتشر شده است. نگاه کنید به کتاب‌شناسی داستان.

همه جای دنیا آمریکایی‌ها را دیوانه می‌دانند.
معمولا آمریکایی‌ها خودشان هم چنین اتهامی را می‌پذیرند ولی مرکز آلودگی را کالیفرنیا می‌دانند. خود کالیفرنیایی‌ها هم قویاً اعتقاد دارند سوءشهرت‌شان تنها از اعمال ساکنان منطقه‌ی لوس آنجلس نشات می‌گیرد. لوس‌آنجلسی‌ها هم وقتی تحت فشار قرار بگیرند، این اتهام را قبول می‌کنند، ولی با شتاب توضیح می‌دهند: «کار هالیووده. تقصیر ما که نیست. ما که چنین چیزی نخواسته‌ایم. هالیووده که دایما داره رشد می‌کنه.»
مردم هالیوود هم اصلاً اهمیت نمی‌دهند که هیچ؛ به وجد هم می‌آیند. اگر علاقه نشان دهید، می‌برندتان لوریل کانیون «جایی که موارد حادمان را نگه می‌داریم.» ساکنان کانیون، یعنی زنان پابرنزه و مردان مایوپوشی که دایما خانه‌های شیداوار نیم‌ساخته‌شان را می‌سازند و بازسازی می‌کنند، تا حدودی مخلوقات ملال‌آوری را که در آپارتمان‌ها زندگی می‌کنند حقیر می‌شمارند و دانش محرمانه‌ی‌ چطور زندگی کردن را (که تنها خودشان آن را می‌دانند!) چون گنجی در سینه نگه می‌دارند.
خیابان لوک‌آوت ماونتن نام جاده‌ای کناره‌ای است که پیچاپیچ از دره‌ی لوریل کانیون بالا می‌آید. سایر ساکنان کانیون تمایل چندانی ندارند که اسمش برده شود. به هر حال باید یک جایی خط قرمز کشید!
کوینتوس تیل، فارغ‌التحصیل معماری، بالای خیابان لوک‌آوت مانتن در شماره‌ی ۸۷۷۵، آن طرف خیابان هرمیت -هرمیت اصلی هالیوود- زندگی می‌کرد.
حتا معماری جنوب کالیفرنیا هم با جاهای دیگر متفاوت است. هات داگ را در سازه‌ای که مثل «د پاپ»[1] ساخته شده می‌فروشند. بستنی هم در یک بستنی قیفی سفیدکاری‌شده‌ی عظیم عرضه می‌شود و چراغ‌های نئون روی بام ساختمان‌هایی که بی چون و چرا به شکل کاسه‌ی غذای تندند جار می‌زنند «به غذای تند عادت کنید!» بنزین، روغن و نقشه‌های مجانی هم زیر هواپیماهای ترابری سه‌موتوره فروخته می‌شود، در حالی که توالت‌های گواهینامه‌داری که به خاطر راحتی مشتریان، هر ساعت بازرسی می‌شوند، در کابین هواپیما قرار گرفته‌اند. این چیزها ممکن است جهان‌گردان را حیرت‌زده یا سرگرم کند، اما برای محلی‌هایی که زیر آفتاب سر ظهر معروف کالیفرنیا سربرهنه راه می‌روند، قضیه کاملا عادی است.
کوینتوس تیل تلاش همکارانش در معماری را بزدلانه، خام‌دستانه و محجوب به حساب می‌آورد.
***
تیل از دوستش هومر بِیلی پرسید: «خونه یعنی چی؟»
بیلی با احتیاط اقرار کرد: «خب، در معنای عام، همیشه به خونه به چشم وسیله‌ای برای در امان ماندن از بارون نگاه کرده‌ام.»
«ابله! تو هم به بدی بقیه‌شون هستی.»
«من که نگفتم این تعریف کامله…»
«کامل؟ حتا تو جهت درست هم نیست! اگه توی غار هم چمباتمه زده بودیم با این دیدگاه جور در می‌اومد. با این حال سرزنشت نمی‌کنم.» تیل بزرگوارانه ادامه داد: «از اون کله‌خرهایی که تو کار معماری هستند بدتر که نیستی. حتا مدرن‌ترهاشون؛ تنها کاری که کرده‌اند این بوده که مکتب کیک عروسی رو ول کنند و برند سراغ مکتب ایستگاه خدمات، نون زنجبیلی را دور ریختند و کمی کروم روش کوبیدند، اما ته قلب‌شون به اندازه‌ی ساختمون دادگاه یه شهرستان سنتی‌اند. نوترا! شیندلر! اون مفت‌خورها چه می‌دونند؟ فرانک لوید رایت چی داره که من ندارم؟»
دوستش مختصر جواب داد: «پورسانت.»
«ها؟ چی گفتی؟» سیل کلمات تیل کمی دچار لکنت شد، با کمی تعلل در جواب، خودش را جمع و جور کرد. «پورسانت! درسته. اما چرا؟ چون که من خونه رو یک غار مبلمان شده نمی‌دونم، بلکه اون رو ماشینی برای زندگی کردن می‌بینم، یه فرآیند حیاتی، یه چیز زنده و پویا که با حالت ساکنانش تغییر می‌کنه؛ نه یه تابوت مرده‌ی ایستای سایز بالا. چرا باید خودمون رو به مفاهیم متحجر پیشینیان‌مون محدود کنیم؟ هر احمقی با یه کم دانش دست و پاشکسته از هندسه ترسیمی هم می‌تونه یه خونه عادی طراحی کنه. مگه هندسه‌ی ایستای اقلیدس تنها روش ریاضیه؟ مگه قراره کلا نظریه «پیکارد- وسیو» را نادیده بگیریم؟ سیستم ماجولار چطور؟ حالا ایده‌های غنی شیمی فضایی به کنار. یعنی تو معماری جایی برای تغییر شکل، همسان‌ریخت‌شناسی یا سازه‌های کنشی نیست؟»
بیلی جواب داد: «به جان تو اگه بدونم! راستی، بهتره بعد چهارم رو هم، که هیچی ازش حالیم نیست، از قلم نیاندازی.»
«چرا که نه؟ چرا باید خودمون را محدود کنیم به مثلا…» تیل حرفش را قطع کرد و به دوردست خیره شد. «هومر، به نظرم راستی راستی یه چیزهایی حالیته. واقعا چرا که نه؟ به غنای اتصال و ارتباط در چهار بعد فکر کن. عجب خونه‌ای، عجب خونه‌ای…» بعد ساکت ماند در حالی که چشم‌های گردشده‌اش متفکرانه پلک می‌زد.
بیلی دستش را دراز کرد و بازوی تیل را تکان داد. «هوی! بیا بیرون! این چه مزخرفاتیه که داری می‌بافی؟ بعد چهارم؟ بعد چهارم که زمانه؛ هیچ رقم نمی‌تونی رو دیوارش میخ بکوبی.»
تیل بی‌اعتنا به او ادامه داد: «آره، آره. زمان یه بعد چهارمه، اما من دارم به یه بعد چهارم فضایی فکر می‌کنم، مثل طول و عرض و ارتفاع. تو صرفه‌جویی در مصالح و راحتی آرایش اصلا نمی‌شه حریفش شد. بماند صرفه‌جویی در زیربنای ساختمان؛ می‌شه یه خونه‌ی هشت‌اتاقه رو روی زمینی که الان یه خونه‌ی تک‌اتاقه لازم داره ساخت. مثل یه تِسِرَکت[2]…»
«تسرکت دیگه چیه؟»
«مگه مدرسه نرفتی؟ تسرکت یک ابرمکعبه، یه شکل مربعی با چهار بعد، همون طور که یه مکعب سه بعد و یه مربع دو بعد داره. بذار نشونت بدم.»
تیل به سرعت به آشپزخانه‌ی آپارتمانش رفت و با یک بسته خلال دندان برگشت. آن‌ها را روی میز بین خودشان ریخت و لیوان‌ها و یک بطری تقریبا خالی جین هلندی را بابی‌مبالاتی به کناری زد. «یه کمی خمیر مدل‌سازی لازم دارم. هفته‌ی پیش همین جاها یه خرده داشتم.» بعد شروع کرد به وارسی کشوی یک میز شلوغ و نامرتب که یکی از گوشه‌های اتاق غذاخوری‌اش را اشغال کرده بود، و بالاخره با یک مشت خمیر مجسمه‌سازی روغنی برگشت و گفت: «ایناهاش.»
«چی کار می‌خوای بکنی؟»
«الان نشونت می‌دم.» تیل به سرعت تکه‌های کوچکی از خمیر را کند و با دست گلوله‌هایی به اندازه‌ی نخود درست کرد. خلال‌های دندان را در چهار تا از آن‌ها فرو برد و یک مربع ساخت. «خب، این یک مربعه.»
«پر واضحه.»
«یکی دیگه مثل این، چهار تا خلال و حالا یک مکعب داریم.» خلال‌های دندان به شکل یک جعبه درآمده بودند، یک مکعب با ساچمه‌هایی خمیری که گوشه‌هایش را نگه می‌داشت. «حالا یکی دیگه مثل اولی می‌سازیم و دوتایی با هم دو وجه تسرکت رو می‌سازن.»
بیلی کمکش کرد که گلوله‌های خمیری مکعب دوم را بسازد، اما احساس لذت کار با خمیر مطیع و سربه‌راه حواسش را پرت کرد و شروع کرد به شکل دادن آن با انگشتانش.
همین طور که ماحصل تلاشش، یک مجسمه خمیری، را بالا نگه داشته بود گفت: «ببین، "جیپسی روز لی"[3]!»
«بیشتر شبیه "گارگانتوآ"[4] شده. باید ازت شکایت کنه. خب، حواست این جا باشه. یکی از گوشه‌های مکعب اول رو باز می‌کنی، دومی رو از همون گوشه رد می‌کنی توی اولی، بعد دوباره گوشه رو می‌بندی. حالا هشت تا خلال دندون برمی‌داری و به صورت مورب ته مکعب اول رو به ته مکعب دوم و سرهاشون رو هم به همون شکل به هم وصل می‌کنی.» تیل حین حرف زدن همین کار را به سرعت انجام داد.
بیلی شکاکانه پرسید: «مثلا این قراره چی باشه؟»
«یه تسرکت، یعنی هشت تا مکعب که وجوه یک ابرمکعب رو تو چهار بعد تشکیل می‌دن.»
«به نظر من که بیشتر شبیه گهواره‌ی گربه است. به هر حال فقط دو تا مکعب اون‌جاست. شش تای دیگه کجان؟»
«بابا، از تخیلت استفاده کن! بالای مکعب اول رو در رابطه با بالای دومی در نظر بگیر؛ این همون مکعب سومه. بعد دو تا مربع پایینی، بعد وجه جلویی هر مکعب، وجه پشتی، دست راست و دست چپ، که می‌شه هشت تا مکعب.» تیل به ترتیب آن‌ها را نشان داد.
«آها، دیدمشون. ولی اینا که مکعب نیستن، فقط "چه می‌دونم چی‌" ان؛ منشورن. مربع نیستن، شیب دارن!»
«این به خاطر شیوه‌ی نگاه کردنت به اونا تو پرسپکتیوه. اگه عکس یه مکعب رو روی یه کاغذ بکشی، مربع‌های کناری باید یه‌وری کشیده شن، درسته؟ این یعنی پرسپکتیو. حالا اگه به یه شکل چهاربعدی توی سه بعد نگاه کنی، طبیعتا کج به نظر می‌رسه. در صورتی که همه‌شون مکعبن.»
«شاید برای تو باشن داداش، اما به هر حال به نظر من که کجن.»
تیل اعتراض بیلی رو ندیده گرفت و ادامه داد: «حالا این رو به عنوان چهارچوب یه خونه‌ی هشت‌اتاقه در نظر بگیر؛ یه اتاق تو همکفه برای خدمات، تاسیسات و پارکینگ. تو طبقه‌ی بعدی شش اتاق دیگه از اون منشعب می‌شن؛ نشیمن، پذیرایی، حموم، اتاق خواب‌ها و غیره. بالای اونا هم یه اتاق کاملا محصور که هر چهار طرفش پنجره‌اس، می‌شه اتاق مطالعه. خب، نظرت چیه؟»
«به نظرم وان حموم رو جایی گذاشتی که از سقف نشیمن آویزون شه. این اتاق‌ها مثل یه هشت‌پا به هم وصل شدن.»
«فقط تو پرسپکتیو. فقط تو پرسپکتیو. خیلی خب، حالا یه جور دیگه نشونت می‌دم.» این بار تیل یک مکعب با خلال‌های کامل و یکی دیگر هم با خلال‌های نصف شده ساخت. بعد مکعب دوم را در مرکز اولی جای داد و گوشه‌های‌شان را با خلال‌های کوتاه‌تری به هم وصل کرد. «حالا، مکعب بزرگه همون همکفه، مکعب کوچکه وسطی اتاق مطالعه‌ی طبقه آخره. شش مکعبی هم که اونا رو به هم وصل می‌کنن، اتاق‌های نشیمن و غیره هستن. می‌بینی؟»
بیلی کمی شکل رو بررسی کرد، بعد سرش را تکان داد. «من که هنوز هم بیشتر از دو تا اتاق نمی‌بینم؛ یه دونه بزرگ و یه دونه کوچک. اون شش تای دیگه این بار به جای منشور شبیه هرم‌ان، ولی قطعا مکعب نیستن.»
«دقیقا همین طوره. تو اونا رو تو پرسپکتیو متفاوتی می‌بینی. متوجه نمی‌شی؟»
«خب، شاید. اما اون اتاق وسطیه، با اون چیزمیزها احاطه شده. فکر کنم گفتی که هر چهار طرفش پنجره‌اس.»
«خب هست دیگه؛ فقط به نظر می‌آد که احاطه شده. همینه که مهم‌ترین ویژگی یه تسرکت محسوب می‌شه، نوردهی بیرونی کامل تمام اتاق‌ها، در حالی که برای هر واحدی دو دیوار به کار گرفته می‌شه و برای یک خانه‌ی هشت‌اتاقه فقط فونداسیون یک اتاق لازمه. این یعنی انقلاب.»
«این تعبیر یه کم ملایمه. تو دیوونه‌ای رفیق. نمی‌شه هم‌چین خونه‌ای رو ساخت. اون اتاق وسطیه اون وسط هست و همون جا هم می‌مونه.»
تیل با غضبی کنترل شده به دوستش نگاه کرد و گفت «آدم‌هایی مثل تو معماری رو تو طفولیت نگه داشتن. یه مکعب چند تا وجه داره؟»
«شش.»
«چند تا شون داخلن؟»
«خب، هیچ کدوم. همه‌شون رو به بیرونن.»
«خیلی خب. حال خوب گوش کن؛ یه تسرکت هشت مکعب جانبی داره، که همه‌شون رو به بیرونن. حالا خوب نگام کن، می‌خوام این تسرکت رو باز کنم، همون طوری که یه جعبه‌ی مقوایی رو باز می‌کنن تا مسطح بشه. این طوری می‌تونی هر هشت مکعب رو ببینی.» بعد به سرعت دست‌به‌کار شد و چهار معکب ساخت و آن‌ها را به صورت یک برج لرزان روی هم قرار داد. بعد چهار مکعب دیگر ساخت و به چهار وجه رو به بیرون مکعب دومی چسباند. سازه‌ به خاطر اتصال سست گلوله‌های خمیری کمی نوسان کرد، ولی دوام آورد؛ هشت مکعب به صورت دو صلیب به هم چسبیده‌ی سروته، طوری که چهار مکعب جانبی از چهار جهت آن بیرون زده بود. «حالا می‌بینیش؟ روی طبقه همکف سوار می‌شه، شش مکعب بعدی اتاق‌های نشیمن و غیره هستن و اون هم اتاق مطالعه‌اته، بالاترین طبقه.»
بیلی نسبت به شکل‌های قبلی با موافقت بیشتری به این یکی توجه کرد. «بالاخره فهمیدم. پس می‌گی این هم یه تسرکته؟»
«این یه تسرکته که تو سه بعد باز شده. برای دوباره سرهم کردنش باید مکعب بالایی رو به مکعب پایینی بچسبونی، بعد مکعب‌های جانبی رو هم باید تا بزنی تا به مکعب‌های بالایی و پایینی برسند، بفرما! البته این تا زدن‌ها تو بعد چهارم انجام می‌شه و هیچ مکعبی کج و کوله نمی‌شه و روی همدیگه هم تا نمی‌شن.»
بیلی چهارچوب لرزان را کمی بیشتر وارسی کرد و بالاخره گفت «ببین، چرا تا زدن دوباره‌ی این چیز رو تو بعد چهارم فراموش نمی‌کنی – که به هر حال انجامش هم نمی‌تونی بدی – و یه خونه مثل همین یکی نمی‌سازی؟»
«منظورت چیه که نمی‌تونم؟ فقط یه مساله ساده‌ی ریاضیه…»
«سخت نگیر پسرم. ممکنه تو ریاضی خیلی ساده باشه، اما هیچ وقت نمی‌تونی برای ساخت طرحت مجوز بگیری. بعد چهارمی وجود نداره، بی‌خیالش. اما یه خونه‌ی این جوری، ممکنه مزایایی هم داشته باشه.»
تیل مکثی کرد و به مطالعه ماکت پرداخت. «هااا… شاید حق با تو باشه. همون تعداد اتاق‌ها رو داریم و تو عرصه هم به همون اندازه صرفه‌جویی می‌شه. آره، اون طبقه‌ی وسطی تقاطع صلیب‌ها رو هم شمال شرقی، جنوب غربی و غیره می‌ذاریم تا همه‌ی اتاق‌ها تمام روز نور خورشید داشته باشن. محور مرکزی هم خیلی راحت به تهویه مرکزی تخصیص پیدا می‌کنه. غذاخوری رو می‌ذاریم شمال شرقی و آشپزخونه رو جنوب غربی، با پنجره‌های بزرگ تو هر اتاق. باشه هومر، همین کار رو می‌کنم. کجا می‌خوایی بسازمش؟»
«صبر کن ببینم! من که نگفتم قراره اون رو واسه من بسازی…»
«مال تو نباشه، مال کی باشه؟ زنت یه خونه می‌خواد، این هم یه خونه!»
«اما خانم بیلی یه خونه‌ی قرن هیجدهمی می‌خواد…»
«خب اون فقط یه ایده تو ذهنش داره. زن‌ها نمی‌دونن چی می‌خوان…»
«ولی خانم بیلی می‌دونه.»
«فقط یه ایده که یه معمار از رده خارج گذاشته تو کله‌اش. زنت یه ماشین نو سوار می‌شه، درسته؟ لباسش هم که آخرین مد روزه. خب پس چرا باید تو یه خونه‌ی قرن هیجدهمی زندگی کنه؟ این خونه حتا از مدل امسال هم جلوتره؛ مال چندین سال بعده. باور کن اسمش سر زبون‌ها می‌افته.»
«خب، باید باهاش صحبت کنم.»
«به هیچ وجه! غافلگیرش می‌کنیم. یه پیک دیگه بزن.»
«به هر حال الان نمی‌تونیم کاری بکنیم. من و زنم فردا داریم می‌ریم بِیکرزفیلد. شرکت فردا قراره چند تا چاه نفت دیگه بخره.»
«چرند نگو. این همون فرصتیه که دنبالشیم. وقتی برمی‌گردین حسابی غافلگیر می‌شه. می‌تونی همین الان چکش رو بکشی و نگرانیت‌ رو خاتمه بدی.»
«نباید چنین کاری رو بدون مشورت اون انجام بدم. خوشش نمی‌آد.»
«ببینم، تو خونه‌ی شما کی شلوار پاش می‌کنه؟»
چک قبل از این که بطری دوم به نیمه برسد امضا شده بود.
در جنوب کالیفرنیا کارها سریع انجام می‌شود. خانه‌های معمولی معمولا ظرف یک ماه ساخته می‌شوند. اما زیر سخت‌گیری‌های هیجان‌زده‌ی تیل، خانه‌ی تسرکت به جای چند هفته، طی چند روز، دست‌پاچه سر به آسمان کشید و طبقه‌ی دوم صلیب‌شکل آن به سمت چهار گوشه دنیا ورقلمبید. ابتدای کار در مورد این چهار اتاق برآمده از طبقه‌ی دوم کمی با بازرس‌ها مشکل پیدا کرد ولی با چند شاه‌تیر و کمی زیرمیزی توانست آن‌ها را در مورد صحت مهندسی ساختمان متقاعد کند.
طبق قرار قبلی، فردای بازگشت خانواده‌ی بیلی به شهر، تیل با اتومبیل مقابل منزل آنان رفت. بلافاصله دستش را گذاشت روی بوق دوصدای اتومبیل‌اش. بیلی سرش را از در خانه بیرون آورد و فت: «چرا زنگ نمی‌زنی؟»
تیل سر‌خوشانه جواب داد: «خیلی کنده. من مرد عملم. خانم بیلی آماده‌اس؟ آها، این هم از خانم بیلی! خوش اومدین، خوش اومدین. بپرین تو ماشین، یه سورپرایز براتون داریم.»
بیلی با ناآرامی گفت: «عزیزم، تیل رو که می‌شناسی.»
خانم بیلی بینی‌اش را بالا کشید و گفت: «می‌شناسمش. هومر، ما با ماشین خودمون می‌آییم.»
«حتما عزیزم.»
تیل هم موافقت کرد: «فکر خوبیه. قدرتش بیشتر از ماشین منه؛ سریع‌تر می‌رسیم. من می‌رونم، راه رو بلدم.» سوییچ را از بیلی گرفت و سرید توی صندلی راننده و قبل از این که خانم بیلی بتواند قوایش را جمع کند، استارت زد.
تیل، در حالی که اتومبیل قدرتمند را به پایین خیابان می‌راند و به سمت سانست بلوار می‌چرخاند، سرش را هم به عقب برگرداند و خانم بیلی را مطمئن کرد: «اصلا لازم نیست نگران رانندگی من باشین. مساله فقط قدرت و کنترله، یه فرآیند دینامیک، فقط عضلات. تا حالا تصادف جدی نداشته‌ام.»
خانم بیلی با لحن گزنده‌ای گفت: «اولیش آخریشه. لطف می‌کنی چشمت به جاده باشه؟»
تیل سعی کرد که برایش شرح دهد که وضعیت ترافیک مهم است، اما نه از دیدگاه قدرت دید، بلکه از نظر یکپارچگی شهودی بین مسیرها، سرعت اتومبیل‌ها و احتمالات، اما آقای بیلی حرفش را قطع کرد: «کوینتوس، خونه کجاست؟»
خانم بیلی شکاکانه پرسید: «خونه؟ هومر این قضیه خونه چیه؟ ببینم، بدون این که به من بگی نقشه‌ای کشیدی؟»
تیل با بهترین روش دیپلماتیک مداخله کرد. «صد در صد قضیه‌ی یه خونه اس، خانم بیلی. اون هم چه خونه‌ای! یه هدیه‌ی غیرمنتظره برای شما از طرف یه شوهر وفادار. صبر کنین تا خودتون ببینین…»
خانم بیلی عبوسانه گفت: «حتما. چه سبکی هست؟»
تیل گفت: «این خونه یه سبک نو بنا کرده. تازه‌تر از تلویزیون و جدیدتر از هفته‌ی بعده. باید ببینین تا ارزشش رو درک کنین.» برای این که جلوی هر جواب متقابلی را گرفته باشد، سریع اضافه کرد «شماها زلزله‌ی دیشب رو حس کردین؟»
«زلزله؟ کدوم زلزله؟ هومر، دیشب زلزله شد؟»
تیل حرفش را ادامه داد: «یه کوچولو، حدود دو صبح. اگه بیدار نبودم، اصلا متوجهش نمی‌شدم.»
خانم بیلی کمی لرزید و گفت: «اَه، از دست این کشور مزخرف! شنیدی هومر؟ ممکن بود بی‌خبر تو رختخواب‌مون کشته بشیم. نمی‌دونم چرا گذاشتم ترغیبم کنی که آیوا رو ترک کنیم!»
بیلی ناامیدانه اعتراض کرد: «اما عزیزم، خودت خواستی بیایی کالیفرنیا؛ از دی موآن خوشت نمی‌اومد.»
خانم بیلی محکم جواب داد: «لازم نبود این کار رو بکنیم. تو مرد خونه‌ای؛ باید چنین چیزهایی رو پیش‌بینی می‌کردی. زلزله!»
تیل گفت: «این چیزیه که تو خونه‌ی جدیدتون اصلا نباید نگرانش باشین. کاملا ضدزلزله‌اس. تمام قسمت‌ها در توازن دینامیکی کامل با قسمت‌های دیگه هستن.»
«امیدوارم. حالا کجا هست؟»
«بعد از همین پیچ. این هم علامتش.» علامت یک پیکان زرد بزرگ، از آن نوعی که بنگاه‌های معاملات ملکی خوش‌شان می‌آید، که رویش با خط درشت و درخشانی که حتا برای جنوب کالیفرنیا هم بیش از حد معمول بود، نوشته شده بود:
خانه‌ی آینده!!!
معظم – شگفت‌انگیز – انقلابی
ببینید نوه‌ها‌تان چگونه خواهند زیست!
معمار : ک. تیل

با دیدن قیافه‌ی خانم بیلی، تیل بی‌درنگ افزود: «البته به محض این که صاحبش بشین، این رو برمی‌داریم.» بعد پیچ را دور زد و اتومبیل‌ را با ترمز کش‌داری روبه‌روی خانه‌ی آینده متوقف کرد «بَوَرما!» و برای دیدن عکس‌العمل‌شان به صورت‌شان نگاه کرد.
آقای بیلی ناباورانه و خانم بیلی با بیزاری آشکاری به خانه خیره شدند. تنها یک توده‌ی مکعبی‌شکل با چند در و پنجره و بدون هیچ ویژگی خاصی در معماری می‌دیدند؛ سوای این که با طرح ریاضی پیچیده‌ای تزیین شده بود. بیلی آهسته پرسید: «تیل، چه نقشه‌ای کشیدی؟»
تیل نگاهش را از صورت آن‌ها به سمت خانه برگرداند. ازآن برج عجیب و غریب با اتاق‌های بیرون‌زده‌ی طبقه‌ی دومش خبری نبود. هیچ نشانی هم از هفت اتاق بالای طبقه‌ی همکف نبود. به جز تک اتاقی که روی فونداسیون نشسته بود، هیچ چیز دیگری باقی نمانده بود. فریاد زد: «یا حضرت فیل! بهم دستبرد زدن!» و شروع کرد به دویدن.
اما فایده‌ای نداشت. جلو و پشت ساختمان، داستان همان بود: هفت اتاق دیگر غیب شده بودند، کاملا ناپدید شده بودند. بیلی خودش را به او رساند و بازویش را گرفت و پرسید: «توضیح بده ببینم! این قضیه‌ی دستبرد دیگه چیه؟ چطور تونستی یه همچه چیزی بسازی؟ … اصلا طبق توافق‌مون نیست.»
«اما من چنین چیزی نساختم. من همون چیزی رو ساختم که قرار گذاشتیم؛ یه خونه‌ی هشت‌اتاقه به شکل یه تسرکت بازشده. خرابکاریه، آره همینه، حسادت! معمارهای دیگه‌ی شهر جرات نداشتند ببینن من این کار رو تموم می‌کنم. می‌دونستن اگه کامل شه، دیگه باید بساط‌شون رو جمع کنن.»
«آخرین باری که این جا بودی کی بوده؟»
«دیروز بعد از ظهر.»
«همه چی مرتب بود؟»
«بله. باغبون‌ها تازه داشتن کارشون رو تموم می‌کردن.»
بیلی به چشم‌انداز آرایش‌شده‌ی بی‌نقص محوطه نگاهی انداخت. «نمی‌دونم چطور می‌شه یه شبه هفت تا اتاق رو از هم باز کرد و برد، بدون این که این باغچه‌ها خراب شن.»
تیل هم اطرافش را نگاه کرد و گفت: «نه، نمی‌شه. من که سر در نمی‌آرم.»
خانم بیلی به جمع آن دو پیوست و گفت: «خب، ببینم، قراره من تنهایی سر خودم رو گرم کنم؟ خب تا وقتی این جاییم هر چقدر خواستیم می‌تونیم اون رو وارسی کنیم، اما هومر بهت گفته باشم، فکر نکنم ازش خوشم بیاد.»
تیل نظرش را تایید کرد و با کلیدی که از جیبش درآورد در ورودی را باز کرد که بروند داخل. «می‌تونیم هم… می‌تونیم دنبال هم سرنخ بگردیم.»
سالن ورودی کاملا مرتب بود، دیواره‌ای کشویی که آن را از فضای پارکینگ جدا می‌کرد عقب رفته بود و به آنان امکان می‌داد که کل آن قسمت را ببینند. بیلی اظهار کرد: «این جا که مرتب به نظر می‌آد. بریم بالای پشت بوم ببینیم اوضاع از چه قراره. پلکان کجاس؟ اون رو هم دزدیدن؟»
تیل مخالفت کرد: «نه بابا. نگاه کن…» بعد دکمه‌ای را که زیر کلید چراغ بود فشار داد. تخته‌ای از زیر سقف به پایین لغزید و یک رشته‌پلکان ظریف و زیبا بی‌صدا فرود آمد. نرده و میله‌های آن از دورالومینی به رنگ نقره‌ای یخی و کف و خیز پله هم از جنس پلاستیک شفاف بود. همین طور که خانم بیلی به طور محسوسی نرم‌تر می‌شد، تیل هم مثل پسربچه‌ای که تردستی موفقیت‌آمیزی با کارت انجام داده باشد، وول می‌خورد.
زیبا بود.
بیلی اعتراف کرد: «چه ماهرانه! علی ای حال، گمون نکنم به جایی راه داشته باشه.»
تیل نگاه او را تعقیب کرد.
«ها، اون! به محض این که به طرفش حرکت کنی، درش خودبه‌خود باز می‌شه. دریچه‌های پلکان باز دیگه عتیقه شدن. بیایین.» چنان‌چه پیش‌بینی می‌شد، همین طور که از پلکان بالا می‌رفتند دریچه‌ی آن کنار رفت و اجازه داد از طبقه‌ی بالا سر در بیاورند که بر خلاف انتظارشان، پشت بام ساختمان تک‌اتاقه نبود. خودشان را وسط یکی از پنج اتاقی می‌دیدند که طبقه‌ی دوم ساختمان اصلی را شکل می‌داد.
برای اولین بار در تاریخ، تیل حرفی برای گفتن نداشت. بیلی هم سکوت او را بازمی‌تاباند؛ فقط ته سیگارش را گاز می‌زد. همه چیز در نهایت نظم بود. پیش روی‌شان و از پشت یک جداره‌ی مات آشپزخانه دیده می‌شد؛ رویای یک آشپز از به‌دقیقه‌ترین مهندسی محلی، آلیاژ نیکل-کوبالت، یک فضای پیش‌خوان پیوسته، نوردهی مخفی و چیدمانی کاربردی. سمت چپ، یک اتاق غذاخوری رسمی و در عین حال دلپذیر و مهمان‌نواز منتظر مهمانان بود که مبلمانش با نظم یک میدان رژه چیده شده بود.
تیل بی آن که سر برگرداند می‌دانست که سالن اصلی و اتاق پذیرایی را هم که وجودشان با نامحتملی وجودشان یکسان بود، پیدا خواهد کرد.
خانم بیلی رضایت‌مندانه گفت: «خب، باید اعتراف کنم که فریبنده‌اس. آشپزخونه هم ظریف‌تر از اونیه که بشه بیان کرد. با این وجود اصلا از ظاهر بیرونی ساختمان نمی‌شد حدس زد که این خونه این همه اتاق این بالا داره. البته یه تغییراتی باید داده بشه. مثلا اون میز تحریر، اگه بذاریمش این جا و اون صندلی راحتی رو اون‌جا…»
بیلی بی‌ادبانه حرفش را برید: «یه دقیقه حرف نزن ماتیلدا. تیل چیزی دست‌گیرت شد؟»
«چی گفتی؟ همون اید…»
«گفتم حرف نزن! خب تیل؟»
معمار هیکل بی‌قرارش را تکانی داد و گفت: «راستش، می‌ترسم بگم. یه سر بریم بالا.»
«چه طوری؟»
«این طوری.» یک دکمه‌ی دیگر را فشار داد. پلکانی با رنگ‌هایی تیره‌تر از پل سحرآمیز قبلی که از طبقه‌ی اول به بالا راه‌شان داده بود، دست‌رسی به طبقه‌ی بالاتر را برای‌شان فراهم کرد. همین طور که خانم بیلی پشت سرشان نرم‌نرمک غرولند می‌کرد، بالا رفتند و از اتاق خواب اصلی سر درآوردند. سایه‌هایش مثل طبقه‌ی پایین کشیده بود، اما خودبه‌خود با نوری ملایم و تدریجی روشن شد. تیل بلافاصله کلیدی را که رشته پلکانی دیگر را کنترل می‌کرد زد و همگی با شتاب به سمت اتاق مطالعه‌ی بالاترین طبقه رفتند.
بیلی وقتی نفسش جا آمد، گفت: «ببین تیل، می‌تونیم از این اتاق بریم پشت بوم؟ این جوری می‌تونیم یه نگاهی به دور و ور بندازیم.»
«حتما، اون‌جا یه سکوی رصدخونه‌ایه.» از چهارمین رشته پلکان بالا رفتند. اما وقتی دریچه‌ی فوقانی باز شد تا بتوانند به طبقه‌ی بالا بروند، خودشان را نه روی بام، که وسط طبقه‌ی همکفی که از آن وارد خانه شده بودند یافتند.
آقای بیلی رنگش به خاکستری بیمارگونه‌ای برگشت. فریاد زد: «یا خدا، این جا جن‌زده است. باید از این جا بریم بیرون.» بعد دست زنش را گرفت و در ورودی را با ‌شدت باز کرد و بیرون زد.
تیل ذهنش بیش از آن درگیر بود که بخواهد به رفتن‌شان اهمیت بدهد. کل این قضیه یک جواب داشت؛ جوابی که نمی‌توانست باورش کند. با این حال به خاطر فریادهای نخراشیده‌ای که از جایی بالای سرش می‌آمد مجبور شد تعمق در آن را رها کند. پلکان را پایین داد و به سرعت بالا رفت. آقای بیلی وسط سالن اصلی روی خانم بیلی که از حال رفته بود خم شده بود. تیل با درک موقعیت به سمت باری که در سالن اصلی تعبیه شده بود رفت و سه بند انگشت برندی ریخت، برگشت و آن را به دست بیلی داد و گفت: «بگیر، این میزونش می‌کنه.»
بیلی آن را نوشید.
تیل گفت: «این رو برای خانم بیلی ریخته بودم.»
بیلی از کوره دررفت و گفت: «تیکه ننداز. یکی دیگه واسش بیار.» تیل قبل از این که با اون مقداری که برای همسر مشتری‌اش در نظر گرفته بود برگردد، از سر احتیاط خودش هم کمی خورد. وقتی برگشت که خانم بیلی چشم‌هایش را باز می‌کرد.
دلجویانه گفت: «خانم بیلی، بگیرین؛ حالتون رو جا می‌آره.»
«به الکل لب نمی‌زنم.» اعتراض کرد ولی لاجرعه سرکشید.
تیل توضیح خواست: «خب، بگید ببینم چی شد. فکر کردم شما دو تا رفتین.»
«درسته، رفتیم. از در ورودی رفتیم بیرون و از این بالا سردرآوردیم، تو هال.»
«مزخرف می‌گی! هااا، صبر کن ببینم.» تیل رفت داخل سالن و متوجه شد که پنجره‌ی قدی انتهای اتاق باز است. با احتیاط سرک کشید. او نه به حومه‌ی کالیفرنیا، بلکه به اتاق طبقه‌ی همکف یا رونوشتی پذیرفتنی از آن چشم دوخته بود. چیزی نگفت، اما برگشت سر دریچه‌ی پلکانی که باز گذاشته بود و نگاهی به پایین انداخت. اتاق طبقه‌ی همکف هنوز سر جایش بود. به نوعی توانسته بود هم‌زمان در دو جای مختلف و در دو سطح متفاوت باشد.
برگشت به اتاق مرکزی و روی یک صندلی راحتی کوتاه و گود، روبه‌روی بیلی نشست و از پشت زانوهای استخوانی بالاآمده‌اش او را تماشا کرد. بعد با لحنی احساساتی گفت: «هومر، فهمیدی چه اتفاقی افتاده؟»
«نه، نفهمیدم. اما اگه هرچه زودتر نفهمم، یه اتفاقی می‌افته، یه اتفاق ناجور!»
«هومر، این اثبات نظریه‌ی منه. این خونه یه تسرکت واقعیه.»
«هومر، این از چی حرف می‌زنه؟»
«صبر کن ماتیلدا… تیل این دیگه مضحکه. این جا یه جنگولک‌بازی‌ای درآوردی، من این چیزها تو کتم نمی‌ره… خانم بیلی رو از ترس نیمه‌جون کردی و من رو هم عصبی. تنها چیزی که می‌خوام اینه که از این جا بریم بیرون، بدون اون درهای مخفی و شوخی‌های بی‌مزه‌ات.»
خانم بیلی حرفش را قطع کرد و گفت: «جای خودت حرف بزن هومر. من نترسیدم. فقط برای یه لحظه به شدت احساس ناراحتی کردم. مال قلبَمه، ما خونوادگی ظریف و حساسیم. اما در مورد این تسی‌مسی… خودت توضیح بده آقای تیل. حرف بزن.»
علیرغم انقطاع‌های بی‌شمار، تا جایی که می‌توانست فرضیه‌ی پشت طراحی خانه را برایش شرح داد و نتیجه گرفت: «خانم بیلی، این طور که پیداس، این خونه با این که تو سه بعد کاملا پایداره، اما تو چهار بعد پایدار نبوده. من یه خونه به شکل یه تسرکت باز شده ساختم ولی یه اتفاقی براش افتاده، یه تکون یا فشار جانبی، که باعث شده به شکل اصلی‌اش فرو بریزه… یعنی دوباره تا خورده.» ناگهان بشکنی زد و اضافه کرد: «گرفتم! زلزله!»
«زلزله؟»
«آره، آره، زلزله‌ی مختصری که دیشب اومد. از دیدگاه چهاربعدی این خونه مثل یه سطح صافیه که تعادلش روی لبه‌اش حفظ شده. یه هل کوچک باعث شده که بیافته و روی اتصالات طبیعی‌اش به صورت چهاربعدی اصلی‌اش تا بخوره.»
«گمون کنم کلی در مورد ایمنی این خونه لاف زده بودی.»
«خب، امنه… اما سه‌بعدی.»
بیلی با لحنی عصبی گفت: «من خونه‌ای رو که با اولین زلزله‌ی خفیف فرو بریزه، نمی‌گم امن.»
تیل اعتراض کرد: «مرد مومن، یه نگاه به دور و ورت بنداز. هیچ‌چی به هم نریخته، حتا یه ظرف شیشه‌ای هم ترک نخورده. چرخش‌های چهاربعدی نمی‌تونن رو یه شکل سه‌بعدی اثر داشته باشن، همون طور که نمی‌تونی حروف چاپ شده رو یه برگ کاغذ رو با تا زدن ازش بکنی. اگه دیشب این‌جا خوابیده بودین، حتا بیدار هم نمی‌شدین.»
«این همون چیزیه که ازش می‌ترسم. بر حسب اتفاق، این نبوغ عظیمت یه راه حلی نداره برای این که از این تله انفجاری بریم بیرون؟»
«ها؟ آره، تو و خانم بیلی می‌خواستین برین بیرون که از این جا سر در آوردین، درسته؟ اما مطمئنم که مشکل مهمی نیس. ما اومدیم تو، پس بیرون هم می‌تونیم بریم. یه امتحانی می‌کنم.» قبل از این که حرف‌هایش تمام شود، بلند شد و از پله‌ها پایین رفت. در ورودی را باز کرد و بیرون رفت و متوجه شد که از فاصله‌ای به اندازه‌ی طول سالن طبقه‌ی دوم، به همراهانش زل زده است. نجیبانه گفت: «خب، به نظر می‌آد یه مشکل مختصر داشته باشیم. یه مشکل صرفا تکنیکی… البته همیشه می‌شه از پنجره رفت بیرون.» کرکره‌های بلندی را که پنجره‌های تمام‌قد دیوار یک طرف سالن اصلی را پوشانده بود کنار زد. ناگهان ایستاد.
«اِه‌… جالبه، خیلی جالبه.»
بیلی کنارش رفت و پرسید «چی جالبه؟»
«این.» پنجره به جای این که رو به بیرون ساختمان باشد، مستقیما به اتاق غذاخوری باز می‌شد. بیلی به سمت گوشه‌ای برگشت که سالن و غذاخوری را با زاویه‌ای نود درجه به اتاق مرکزی وصل می‌کرد.
با اعتراض گفت: «اما این امکان نداره. این پنجره بین چهار تا شش متر از غذاخوری فاصله داره.»
تیل حرفش را تصحیح کرد: «نه توی یه تسرکت. نگاه کن.» پنجره را باز کرد و در حالی که سرش را برگردانده بود و همچنان با آنان حرف می‌زد، از میان آن رد شد.
تیل واقعا از دیدگاه بیلی ناپدید شد.
اما نه از دیدگاه خودش. چند ثانیه طول کشید تا نفسش جا آمد. بعد با احتیاط خودش را از بوته‌ی گل سرخی که به صورت غیرقابل برگشت به نکاحش درآمده بود، خلاص کرد و جایی گوشه‌ی ذهنش نوشت که هیچ وقت چشم‌اندازی که با گیاهان خاردار سروکار داشته باشد سفارش ندهد. بعد نگاهی به اطراف انداخت.
بیرون خانه بود. حجم انبوه اتاق طبقه‌ی همکف جلوی چشمش راست ایستاده بود. مشخصا از روی بام افتاده بود.
با شتاب خانه را دور زد و در ورودی را به شدت باز کرد و از پله‌ها بالا رفت. فریاد زد: «هومر، خانم بیلی! من یه راه خروجی پیدا کردم.»
بیلی از دیدن او به جای این خوشحال شود ناراحت شد و پرسید: «چه بلایی سرت اومده؟»
«پرت شدم بیرون. از خونه رفته بودم بیرون. شما هم به راحتی می‌تونین همین کار رو بکنین؛ فقط کافیه از اون پنجره‌های تمام‌قد رد شین. البته مواظب بوته‌ی گل سرخ باشین. احتمالا لازمه یه پلکان دیگه هم بسازیم.»
«چطوری دوباره اومدی تو؟»
«از در ورودی.»
«خب، پس ما هم باید از همون راه بریم. بیا عزیزم.» بیلی کلاه را روی سرش محکم کرد و در حالی که بازوی همسرش را گرفته بود به سرعت از پله‌ها پایین رفت.
تیل مجددا در سالن اصلی به آن‌ها رسید و اعلام کرد: «باید بهتون می‌گفتم که این کار جواب نمی‌ده. خب، این کاریه که باید بکنیم: به نظر من، یه مرد سه‌بعدی تو یه شکل چهاربعدی هر وقت که از یه خط یا محل اتصال، مثل یه دیوار یا آستانه‌ی در، رد می‌شه،‌ دو تا گزینه داره. به طور معمول یه چرخش نود درجه تو بعد چهارم می‌کنه، در صورتی که در دنیای سه‌بعدی خودش اصلا متوجه قضیه نمی‌شه. نگاه کنید.» بعد از پنجره‌ای که لحظه‌ای پیش از آن به بیرون پرت شده بود رد شد. از آن رد شد، به اتاق غذاخوری رسید و در حالی که هنوز حرف می‌زد ایستاد.
«من به اون جایی که می‌رفتم نگاه می‌کردم، پس اون جایی که قصد داشتم رسیدم.» بعد برگشت به سالن و ادامه داد: «اما دفعه‌ی قبل اصلا نگاه نکردم، پس تو فضای عادی حرکت کردم و افتادم بیرون خونه. گمونم باید مربوط به جهت‌یابی ناخودآگاه باشه.»
«اصلا خوش ندارم وقتی برای برداشتن روزنامه‌ی صبح می‌رم بیرون، به این جهت‌یابی ناخودآگاه اعتماد کنم.»
«مجبور نیستی؛ خودبه‌خود انجام می‌شه. حالا برای این که از این خونه بریم بیرون، خانم بیلی، لطفا این جا پشت به پنجره وایستین و از پشت بپرید. کاملا مطمئنم که توی باغچه فرود می‌آیین.»
چهره‌ی خانم بیلی نظرش را در مورد تیل و ایده‌ی او نشان می‌داد. جیغ زد: «هومر بیلی، می‌خواهی همون جا وایستی و بذاری این یه همچه چیزی از من…»
تیل سعی کرد توضیح دهد: «ولی خانم بیلی، می‌تونیم یه طناب بهتون ببندیم و آروم پایین بفرس…»
بیلی با خشونت حرفش را قطع کرد: «حرفش هم نزن! باید یه راه بهتری پیدا کنیم. نه من نه خانم بیلی آمادگی پریدن نداریم.»
تیل برای چند لحظه مردد شد، پس برای مدت کوتاهی ساکت ماند. بیلی سکوت را شکست «تیل، شنیدیش؟»
«چی رو؟»
«صدای حرف زدن یکی از دور داره می‌آد. فکر می‌کنی کس دیگه‌ای هم می‌تونه تو خونه باشه و این بازی‌ها رو سرمون درآره.»
«امکان نداره! تنها کلید موجود دست منه.»
خانم بیلی هم گفته‌ی شوهرش را تایید کرد: «من هم مطمئنم. از همون لحظه‌ای که وارد شدیم صداشون رو می‌شنیدم. یه صداهایی. هومر، دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. یه کاری بکن.»
تیل سعی کرد آرامش کند.
«آروم باشین خانم بیلی. خودتون رو ناراحت نکنین. هیچ کس دیگه‌ای نمی‌تونه تو خونه باشه، با این حال من می‌رم و یه نگاهی می‌ندازم. هومر تو پیش خانم بیلی بمون و چشمت به اتاق‌های این طبقه باشه.» بعد از سالن به اتاق طبقه‌ی همکف و از آن جا به آشپزخانه و بعد به اتاق خواب رفت. این کار با یک خط مستقیم او را به سالن برگرداند؛ به عبارت بهتر، او با طی یک مستقیم به جلو در تمام مسیر، به همان جایی که آغاز کرده بود بازگشت.
تیل گزارش داد: «کسی نبود. همین طور که می‌رفتم، تمام درها و پنجره‌ها رو باز کردم، … همه به جز این یکی.» به طرف پنجره‌ای که روبه‌روی پنجره‌ای که لحظاتی پیش از آن به بیرون پرت شده بود رفت و پرده‌ها را کنار زد.
چهار اتاق آن طرف‌تر مردی را دید که پشتش به او بود. تیل ناگهان پنجره‌ی تمام‌قد را باز کرد و پرید آن طرف، در حالی که فریاد می‌زد: «ایناها، داره در می‌ره! وایستا دزد لعنتی!»
ظاهرا هیکل مورد نظر صدایش را شنید؛ به سرعت گریخت. تیل تعقیبش کرد، تمام اعضای هیکل دیلاقش اجماعا به حرکت درآمدند؛ از پذیرایی به آشپزخانه، غذاخوری، سالن، اتاق پشت اتاق. اما علیرغم تمام تلاش تیل، به نظر می‌رسید که نمی‌تواند چهار اتاق فاصله‌ای که از ابتدا بین او و شخص مزاحم بود کم کند.
او دید که فرد تحت تعقیب ناشیانه اما با قدرت از روی قرنیز پایین پنجره‌ی تمام‌قد پرید و در این اثنا کلاه از سرش افتاد. وقتی به نقطه‌ای رسید که شکارش سرپوش خود را انداخته بود، ایستاد و آن را برداشت، خوشحال از این که برای ایستادن و نفس تازه کردن بهانه‌ای پیدا کرده بود. برگشت به سالن اصلی.
اعتراف کرد: «فکر کنم قسر در رفت. اما این کلاهشه. شاید بتونیم شناسایی‌اش کنیم.»
بیلی کلاه را گرفت، نگاهی به آن انداخت، بعد زیر لب غرید و کلاه را کوبید روی سر تیل. کاملا اندازه بود. تیل گیج شده بود، کلاه را برداشت و وارسی کرد. روی نوار داخلی آن نوشته بود «ک. ت». مال خودش بود.
اندک‌اندک نشانه‌های ادراک در وجنات تیل ظاهر می‌شد. او رفت کنار پنجره‌ی تمام‌قد و به ردیف اتاق‌هایی که در آن‌ها غریبه‌ی مرموز را تعیب کرده بود خیره شد. همراهانش دیدند که دست‌هایش را مثل پرچم علامت تکان می‌دهد. بیلی پرسید: «چی کار داری می‌کنی؟»
«بیایین ببینین.» هر دو به او ملحق شدند و به مسیر نگاهش چشم دوختند. چهار اتاق آن طرف‌تر پشت سه هیکل را دیدند، دو مرد و یک زن. مردی که بلندتر و لاغرتر بود دستانش را به شکل مضحکی تکان می‌داد.
خانم بیلی فریادی کشید و از حال رفت.
چند دقیقه بعد که خانم بیلی به هوش آمد و تا حدودی آرام شد، بیلی و تیل سعی کردند به یک جمع‌بندی برسند. بیلی گفت: «تیل، نمی‌خوام وقتم رو با سرزنش تو تلف کنم؛ همدیگه رو متهم کردن فایده‌ای نداره و مطمئنم که تو نقشه‌ات قرار نبوده همچین اتفاقی بیافته. ولی فکر کنم قبول داری که تو بد مخمصه‌ای افتادیم. چطوری باید از این جا بریم بیرون؟ به نظر می‌آد این قدر این جا می‌مونیم تا از گشنگی تلف شیم. هر اتاقی به یه اتاق دیگه ختم می‌شه.»
«اوضاع این قدرها هم بد نیست. خودت دیدی که من یه بار رفتم بیرون.»
«آره، اما نمی‌تونی تکرارش کنی. تو که امتحانش کردی.»
«به هر حال همه‌ی اتاق‌ها رو که امتحان نکردیم. هنوز اتاق مطالعه مونده.»
«آره، اتاق مطالعه. بار اولی که اومدیم تو، از اون رد شدیم و دیگه تمومی نداره. نظرت اینه که از راه پنجره‌ها می‌تونیم بریم بیرون؟»
«زیاد امید نبند. از دیدگاه ریاضی، پنجره‌های این اتاق باید به چهار اتاق بغل‌دستی باز شن. ولی ما هنوز کرکره‌ها رو باز نکردیم. شاید باید یه نگاهی بندازیم.»
«به هر حال ضرری که نداره. عزیزم، بهتره تو همین جا بمونی و استراحت کنی.»
«یه همچی جای خوفناکی تنها بمونم؟ به هیچ وجه!» خانم بیلی در همان لحظه‌ای که شروع به صحبت کرد از روی کاناپه‌ای که رویش تجدید قوا می‌کرد بلند شد.
رفتند طبقه‌ی بالا. بیلی در حالی که از اتاق خواب اصلی می‌گذشتند و به سمت اتاق مطالعه بالا می‌رفتند، پرسید: « تیل، این اتاق وسطیه است، درسته؟ منظورم اینه که این همون مکعب کوچکه‌ی تو مدل توئه که وسط معکب بزرگه بود و کاملا هم محصور بود.»
تیل تایید کرد: «درسته. خب، بذار یه نگاه بندازیم. گمون کنم این پنجره باید به آشپزخونه راه داشته باشه.» تیل بند کرکره‌ی ونیزی را گرفت و کشید. به آشپزخانه باز نمی‌شد. امواج سرگیجه تکانشان داد. بی‌اختیار روی زمین افتادند و ناامیدانه گل‌های قالی را چنگ زدند که نیافتند. بیلی ناله کرد: «ببندش، ببندش!»
تیل، با چیرگی نسبی بر ترسی بدوی و نیاکانی، توانست سمت پنجره برگردد و پرده را بیاندازد. پنجره به جای این که مشرف به آشپزخانه باشد، از ارتفاعی ترسناک رو به پایین بود.
خانم بیلی دوباره از حال رفته بود.
مادامی که بیلی مچ همسرش را ماساژ می‌داد، تیل رفت که باز هم برندی بیاورد. وقتی به هوش آمد، تیل محتاطانه سمت پنجره رفت و درز پرده را بالا زد. در حالی که زانوهایش را محکم گرفته بود، به بررسی صحنه پرداخت. به سمت بیلی برگشت و گفت: «هومر، بیا یه نگاه بنداز. ببین می‌تونی بشناسی‌اش.»
«هومر بیلی، حق نداری بری اون طرف.»
«آروم ماتیلدا، مواظبم.» بیلی کنار تیل رفت و به دقت به بیرون نگاه کرد.
«اون جا رو می‌بینی؟ به جان خودم ساختمون کرایسلره. اون هم رودخونه‌ی ایسته، اون هم بروکلین.» آن‌ها مستقیم به پایین، به نمای تقریبا عمودی یک ساختمان فوق‌العاده بلند خیره شده بودند. بیش از سیصد متر آن طرف‌تر، یک شهر بازی، پر از جنب‌و جوش، جلوی روی‌شان گسترده بود. بیلی ادامه داد «نزدیک‌ترین حدسی که می‌تونم بزنم اینه که داریم از نقطه‌ای بالاتر از برج ساختمان امپایر استیت، یه وری به پایین نگاه می‌کنیم.»
«فکر نکنم؛ زیادی کامله. به گمونم این جا فضا تو بعد چهارم تا خورده و ما داریم از میون تاخوردگی نگاه می‌کنیم.»
«یعنی می‌گی واقعا نمی‌بینیمش؟»
«چرا، داریم درست می‌بینیم. نمی‌دونم اگه پامون رو از این پنجره بذاریم بیرون چی می‌شه! من یکی که جرات امتحانش رو ندارم. اما عجب منظره‌ایه! حرف نداره! بذار اون یکی پنجره‌ها رو هم یه امتحانی بکنیم.»
با احتیاط بیشتری به پنجره بعدی نزدیک شدند، و کار درستی هم کردند، چرا که منظره مشوش‌کننده‌تر و منطق‌شکن‌تر از منظره‌ی قبل بود که از ارتفاع نفس‌گیر یک آسمان‌خراش به پایین نگاه می‌کردند. یک منظره‌ی دریایی ساده بود، اقیانوس آزاد و آسمان آبی؛ اما اقیانوس جایی بود که آسمان باید می‌بود و بالعکس. این بار در مقابلش تاب آوردند، اما با دیدن امواج خروشان بالای سرشان، هر دو احساس دریازدگی کردند. به سرعت کرکره را پایین کشیدند، تا امکان آشفتگی مجدد به خانم بیلی نداده باشند.
تیل به پنجره‌ی سوم نگاه کرد و گفت: «حال می‌کنی یه امتحانی بکنیم؟»
«هوف… خب، اگه نکنیم که راضی نمی‌شیم. ولی مراقب باش.» تیل کرکره را شش – هفت سانتیمتر بالا برد. چیزی ندید، پس آن را کمی بالاتر برد؛ هنوز هم چیزی دیده نمی‌شد. به‌آهستگی آن را بالاتر برد تا این که پنجره کاملا باز شد. آن‌ها چشم دوخته بودند به… هیچ.
هیچ، مطلقا هیچ. هیچ چه رنگی است؟ احمق نباش! چه شکلی است؟ شکل خصوصیتی از یک چیز است. اما آن نه عمقی داشت و نه شکلی. حتا سیاهی هم نبود. هیچ چیز نبود.
بیلی که ته سیگارش را می‌جوید گفت: «تیل، چی ازش می‌فهمی؟»
برای اولین بار بی‌قیدی تیل لطمه خورده بود. «نمی‌دونم هومر، درست نمی‌دونم؛ اما فکر کنم باید این پنجره رو تیغه کنیم.» برای چند لحظه به کرکره‌ی پایین کشیده شده خیره شد. «فکر کنم به جایی نگاه کردیم که هیچ فضایی نبود. از یه زاویه‌ی چهاربعدی نگاه کردیم و چیزی وجود نداشت.» در حالی که چشم‌هایش را می‌مالید ادامه داد «سردرد گرفتم.»
پیش از این که به پنجره‌ی چهارم حمله کنند، کمی صبر کردند. ممکن بود، مثل یک نامه‌ی ناگشوده، حامل خبر بد نباشد. در شک جای امید هست. بالاخره تعلیق بیش از اندازه طول کشید و بیلی، علیرغم اعتراض‌های همسرش، طناب را کشید.
خیلی هم بد نبود. چشم‌اندازی، با جهت درست بالا و پایین، روبه‌روی‌شان گسترده بود و در سطحی قرار داشت که اتاق مطالعه همکف به نظر می‌رسید. اما مشخصا ناشناس بود.
خورشیدی داغ داغ نورش را از آسمانی لیمویی‌رنگ به زمین می‌کوفت. زمین هموار آن جا قهوه‌ای رنگ‌رفته‌ی سترون و سوخته‌ای به نظر می‌رسید که ناتوان از نگهداری زندگی باشد. زندگیِ آن جا درختان غریبِ از رشد مانده‌ای بود که بازوهای گره‌دار و پیچ‌خورده‌شان را به آسمان بلند کرده بودند. دسته‌های کوچک برگ‌هایی نوک‌تیز در انتهای این زایده‌های بدشکل روییده بود.
بیلی زمزمه کرد «یاللعجب! این جا دیگه کجاس؟»
تیل، که نور چشمانش را می‌زد، سرش را تکان داد و گفت: «من چه می‌دونم.»
«هیچ شباهتی به زمین نداره. بیشتر شبیه یه سیاره‌ی دیگه اس… مثلا مریخ.»
«از کجا بدونم! اما، راستش هومر، شاید بدتر از اون هم باشه، یعنی بدتر از یه سیاره‌ی دیگه.»
«ها؟ چی می‌خواهی بگی؟»
«می‌تونه بالکل خارج از فضا باشه. راستش اصلا مطمئن نیستم که اون خورشید خودمون باشه. خیلی روشن‌تره.»
خانم بیلی با ترس و لرز خودش را به آن‌ها رساند و به آن صحنه‌ی نامعمول خیره شد. با صدای ضعیفی گفت «هومر، اون درخت‌های مخوف… آدم رو می‌ترسونه.»
بیلی به آرامی دستش را نوازش کرد.
تیل کورمال به دستگیره‌ی پنجره ور می‌رفت.
بیلی پرسید: «چی کار داری می‌کنی؟»
«فکر کردم اگه سرم رو از پنجره ببرم بیرون، می‌تونم یه نگاهی به دور و ور بندازم و ببینم چه خبره.»
بیلی با اکراه گفت: «خب، باشه. ولی مراقب باش.»
«هستم.» درز پنجره را باز کرد و هوای بیرون را بویید و گفت: «دست کم هواش میزونه.» بعد آن را کامل باز کرد.
پیش از این که بتواند نقشه‌اش را عملی کند، چیزی توجهش را منحرف کرد. رعشه‌ای ناراحت‌کننده، مثل نشانی پیش از تهوع، تمام ساختمان را برای لحظاتی طولانی به لرزه درآورد، و تمام شد.
همگی با هم گفتند: «زلزله!» خانم بیلی بازوانش را دور گردن شوهرش انداخت.
تیل آب دهانش را پایین داد، خودش را جمع و جور کرد و گفت: «چیزی نیست خانم بیلی. این خونه کاملا امنه. می‌دونین که بعد از زلزله‌ای مثل اونی که دیشب اومد، باید منتظر این پس‌لزره‌ها می‌بودیم.» بعد وقتی که دومین لرزه آمد، حالت اطمینان‌بخشی روی صورتش نشاند. لرزه‌ی بعدی نه یک تکان ملایم، که یک غلتش تهوع‌زا بود.
درون هر کالیفرنیایی، چه بومی و چه مهاجر، واکنشی بدوی ریشه دوانده است. هر زلزله‌ای او را از تنگناترسیِ روح‌تکانی پر می‌کند که وادارش می‌کند کورکورانه خود را به فضای باز برساند! در پیروی از آن، حتا اعضای نمونه‌ی پسران پیشاهنگ مادربزرگ‌های سالخورده را کنار هم می‌زنند. سرعت عمل تیل و بیلی در پریدن و فرود آمدن روی خانم بیلی یک رکورد بود! بنابراین، خانم بیلی می‌بایست پیش از آن‌ها از پنجره بیرون پریده باشد. البته، تقدم و تاخر را نمی‌توان به حساب جوانمردی نوشت؛ بلکه باید فرض را بر این گذاشت که خانم بیلی در موقعیت بهتری برای پریدن قرار داشته است.
خودشان را جمع و جور و حواس‌شان را کمی جمع کردند و شن را از چشمان‌شان پاک کردند. اولین احساس‌شان آسودگی به خاطر حس شن سفت زمین کویری زیر پای‌شان بود. بعد بیلی متوجه چیزی شد که وادارشان کرد از زمین بلند شوند و خانم بیلی را هم پیش از آن که نقطی را که آماده کرده بود ایراد کند، ساکت کرد.
«خونه کجا رفت؟»
خانه ناپدید شده بود. مطلقا نشانی از آن نبود. وسط دشت بی‌آب و علفی ایستاده بودند؛ همان منظره‌ای که از پنجره دیده بودند. اما، به جز درختان زجردیده و پیچ‌خورده چیز دیگری برای دیدن نبود جز آسمان زرد و جرم تابان بالای سرشان که درخشش کوره‌مانندش از همان لحظه هم تقریبا تحمل‌ناپذیر شده بود.
بیلی به‌آهستگی اطراف را نگاه کرد، بعد به سمت معمار برگشت.
«خب، تیل؟» صدایش بدشگون بود.
تیل با درماندگی شانه‌اش را بالا انداخت و گفت: «کاش می‌دونستم. کاش حتا می‌شد مطمئن شم که روی زمین هستیم.»
«به هر جهت، این جا که نمی‌تونیم وایستیم. بمونیم مرگ‌مون حتمیه. کدوم طرف؟»
«از هر طرفی که شد. بذار گرای خورشید رو نگه داریم.»
***
تا پیش از آن که خانم بیلی درخواست استراحت کند، مسافت نامعینی را قدم‌آهسته پیموده بودند. ایستادند. تیل بیلی را کناری کشید و گفت: «چیزی به ذهنت نمی‌رسه؟»
«نه… نه، هیچ‌چی. ببینم، تو صدایی نمی‌شنوی؟»
تیل گوش کرد، بعد گفت: «شاید… مگه این که دچار اوهام شده باشم.»
«صدایی مثل یه ماشین. آره، یه ماشینه!»
کمتر از صد متر آن طرف‌تر به یک بزرگ‌راه رسیدند. وقتی اتومبیل‌ نزدیک‌تر آمد مشخص شد که یک وانت سبکِ کهنه و دودزا است که یک گله‌دار آن را می‌راند. با فریاد آن‌ها زوزه‌کشان ایستاد. «ما این جا گیر افتادیم، می‌شه نجات‌مون بدین؟»
«حتما. بریزین تو.»
«کدوم ور می‌رین؟»
«لوس آنجلس.»
«لوس آنجلس؟ ببینم، این جا کجاست؟»
«خب، شما درست وسط پارک جنگلی ملی جاشوایین.»
***
بازگشت نومیدکننده‌تر از «عقب‌نشینی از مسکو» بود. آقا و خانم بیلی جلوی وانت کنار راننده نشسته بودند و تیل پشت وانت بالا و پایین می‌پرید و سعی می‌کرد سرش را از گزند خورشید حفظ کند. بیلی مبلغی به گله‌دار پرداخت تا راهش را به سمت خانه‌ی تسرکت کج کند، نه برای این که می‌خواستند دوباره آن را ببینند، بلکه می‌خواستند اتومبیل‌شان را بردارند.
بالاخره گله‌دار همان نبشی را دور زد که از آن جا شروع کرده بودند. اما دیگر خانه‌ای آن جا نبود.
دیگر حتا اتاق همکف هم وجود نداشت. ناپدید شده بود. خانواده‌ی بیلی، که علیرغم میل‌شان قضیه برای‌شان جالب شده بود، به اتفاق تیل دور و بر فونداسیون را کمی وارسی کردند.
بیلی پرسید: « جوابی واسه‌ی این یکی داری؟»
«قضیه باید از این قرار باشه که با آخرین لرزه افتاده تو قطعه‌ی دیگه‌ای از فضا. حالا می‌فهمم که باید اون رو به فونداسیون مهار می‌کردم.»
«این همه‌ی کارهایی نیست که باید انجام می‌دادی.»
«خب، فکر نمی‌کنم لازم باشه خودمون رو به خاطر چیزی ناراحت کنیم. خونه که بیمه بود و ما هم یه دنیا چیز یاد گرفتیم. فکرشو بکن! چه کارا که نمی‌شه کرد! راستش، همین الان یه ایده‌ی انقلابی جدید برای یه خونه به ذهنم…»
و در زمان غوطه‌ور شد. همیشه مرد عمل بود.
—————————————
پانویس‌ها:
[1] اشاره به Pete the Pup شخصیت کارتونی معروف یک سگ
[2] همتای چهاربعدی مکعب
[3] Gypsy Rose Lee – با نام اصلیRose Louise Hovick کمدین و نویسنده‌ی آمریکایی که به خاطر نمایش‌های هجو و برهنه‌نمایی معروف بود.
[4] Gargantua – نام یکی از غول‌های داستان «زندگی گراناتوا و پونتاگورل» از «فرانسوا رابله – François Rabelais» نوشته شده در قرن شانزدهم.

نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین
مترجم: امیر سپهرام

درباره داستان:
«—و او یک خانه‌ی خمیده ساخت—» [1] از رابرت هاین‌لاین پیشتر در مجموعه‌ی «به کجا می‌رویم؟» به فارسی ترجمه و منتشر شده است، اما پس از گذشت سال‌ها نیاز به یک ترجمه‌ی تازه با انطباق با متن حس می‌شد.
این داستان نخستین بار در فوریه‌ی ۱۹۴۱ در مجله‌ی Astounding Science Fiction به چاپ رسید. علامت‌های «—» و «"» در نام اصلی داستان موجود هستند.

آن‌ها

آن‌ها[1] هیچ‌وقت تنهایش نمی‌گذاشتند. دریافت که این هم بخشی از نقشه‌ی بزرگ علیه اوست تا هرگز آرامش نداشته باشد، هرگز نتواند دروغ‌هایی را که به خوردش داده‌اند آشکار کند، هرگز نتواند رخنه‌ها را پیدا کند و حقیقت را برای خود دریابد. آن پرستار لعنتی امروز صبح! سرزده با سینی صبحانه‌اش وارد اتاق شده بود، بیدارش کرده بود و باعث شده بود تا رویایش را فراموش کند. فقط اگر می‌توانست آن رویا را به یاد آورد. کسی داشت در را باز می‌کرد. او نادیده‌اش گرفت.
– «چطوری پسر گنده. به من گفتن که صبحانه‌ات رو هم نخوردی.»
صورت دکتر هیوارد که با نقابی از مهربانی حرفه‌ای پوشیده بود بر تختش سایه انداخت.
– «گرسنه نبودم.»
– «ولی اینجوری که نمی‌شه. ضعیف می‌شی و اون وقت دیگه نمی‌تونم کاملا خوبت کنم. حالا پاشو لباست رو بپوش و من هم می‌گم برات شیر و تخم مرغ بیارن. یالا پسر خوب.»
با اکراه، در حالی که بسیار اشتیاق داشت تا با هر اراده‌ای مخالفت کند، از تختش پایین آمد و حوله‌ای روی دوشش انداخت.هیوارد در تایید گفت: «حالا بهتر شد. یه سیگار می‌خوای؟» 
– «نه، ممنون»
دکتر با حالتی متعجب سر تکان داد: «لعنت به من اگر سر از کار تو درآورده باشم. فقدان علاقه نسبت به لذات فیزیکی با موارد مشابه تو مطابقت نداره.»
– «مورد من چه جوریه؟»
با لحنی یکنواخت این سوال را پرسید. 
«هی هی» هیوارد می‌کوشید تا مکار و حیله‌گر جلوه کند. «اگه دکترا می‌خواستن اسرار حرفه‌ایشون رو بگن، اون‌وقت مجبور بودن برای گذران زندگی‌اشون کار کنن.»
– «مورد من چه جوریه؟»
– «خوب اسم چندان اهمیتی نداره، داره؟ فکر کنم خودت بهم گفتی. من واقعا تا این لحظه چیزی از مشکل تو نمی‌دونم. فکر نمی‌کنی وقتش رسیده باشه که خودت صحبت کنی؟»
– «باهات شطرنج بازی می‌کنم.»
هیوارد حرکتی از سر بی‌حوصلگی از خود نشان داد: «خیلی خوب، خیلی خوب؛ الان یه هفته است که ما هر روز شطرنج بازی کردیم. باهات بازی می‌کنم به شرط این که حرف بزنی.»
دیگر چه اهمیتی داشت؟ اگر حق با او بود، آن‌ها همین الآن هم به خوبی می‌دانستند که او نقشه‌اشان را کشف کرده. از انکار یک امر بدیهی چیزی به دست نمی‌آمد. بگذار تلاش خود را برای اثبات بطلان نظر وی بکنند. بگذار همه‌چیز کنار هم قرار بگیرد، هر چه که می‌خواهد بشود. 
مهره‌های شطرنج را بیرون آورد و شروع به چیدن آن‌ها کرد: «تا الان در مورد من چی فهمیدی؟»
– «خیلی کم؛ آزمایشات جسمی منفی؛ بررسی گذشته منفی؛ ضریب هوشی بالا، با نتیجه‌گیری از روی سوابقت در مدرسه و موفقیت در کارت. چندتا دوره کج‌خلقی، ولی نه چیزی که غیرطبیعی باشه. تنها اطلاعات به درد بخور واقعه‌ای بود که باعث شد برای درمان به اینجا بیای.»
– «حتما منظورت اینه که به این‌جا بیارنم.چرا باید قابل توجه باشه؟»
– «خدای بزرگ؛ مرد، اگه تو خودت رو توی خونه‌ات حبس کنی و اصرار کنی که همسرت داره علیه‌ات توطئه می‌کنه، فکر می‌کنی مردم متوجه نمی‌شن؟»
– «ولی اون واقعاً علیه من توطئه می‌کرد و همین طور هم تو. سیاه یا سفید؟»
– «سیاه؛ این بار توبت توئه که حمله کنی. چرا فکر می‌کنی ما داریم علیه‌ات توطئه می‌کنیم؟»
– «داستانش طولانیه و به اوایل کودکی‌ام برمی‌گرده. یه اتفاق فوری بود، به هر حال…»
بازی را با حرکت دادن اسب سفید به خانه 3KB آغاز کرد. ابروهای هیوارد بالا رفتند.
– «داری یه حمله‌ی پیانو[2] رو شروع می‌کنی؟»
– «چرا که نه؟ می‌دونی که به خطر انداختن پیاده‌هام در مقابل تو چندان امن نیست.»
دکتر شانه‌هایش را بالا انداخت و جواب حرکت او را داد: «بذار با دوران خردسالی‌ات شروع کنیم. ممکنه اوضاع رو خیلی بیشتر از رخدادهای اخیر روشن کنه. آیا فکر می‌کردی که به عنوان یه بچه، داری مورد ظلم واقع می‌شی؟»
تقریبا از صندلیش نیم‌خیز شد: «نه! وقتی که بچه بودم، از خودم مطمئن بودم. دارم به‌ات می‌گم که اون موقع می‌دونستم؛ من می‌دونستم! زندگی ارزشمند بود و من این رو می‌دونستم. من با خودم و اطرافم در صلح و صفا بودم. زندگی خوب بود، من خوب بودم و فکر می‌کردم که موجودات اطرافم همه مثل خود من هستن.»
– «و این طور نبودن؟»
– «به هیچ وجه! خصوصاً بچه‌ها. من نمی‌دونستم حسد چیه، تا وقتی که با بچه‌های دیگه نزدیک‌تر شدم. شیاطین کوچک! و اون وقت از من انتظار داشتن که مثل اونا باشم و باهاشون بازی کنم.»
دکتر سر تکان داد: «می‌دونم؛ اجبار گروهی. بچه‌ها می‌تونن بعضی وقتا خیلی وحشی باشن.»
– «نکته رو نگرفتی. این یه دشواری سالم نبود. این موجودات اصلا شبیه به من نبودن. مثل من به نظر می‌اومدن، ولی در واقع مثل من نبودن. اگه سعی می‌کردم با هرکدومشون راجع به چیزایی که برام اهمیت داشتن صحبت کنم، تنها چیزی که نصیبم می‌شد یه نگاه خیره و یه خنده تحقیرآمیز بود؛ بعد هم اونا یه راهی پیدا می‌کردن تا من رو به خاطر گفتن اون حرفا تنبیه کنن.»
هیوارد سری تکان داد: «می‌فهمم چی ‌می‌گی. بزرگترا چطور؟»
– «این تقریباً فرق داره. بزرگا اولش برای بچه‌ها اهمیتی ندارن یا حداقل برای من نداشتن. اونا خیلی گنده بودن و کاری به کار من نداشتن، و تازه با چیزایی مشغول بودن که توجه من رو جلب نمی‌کرد. فقط وقتی که کشف کردم حضور من بر اون‌ها تاثیر می‌گذاره، راجع به‌اشون کنجکاو شدم.»
– «یعنی می‌گی چطوری؟»
– «خوب اونا هیچ موقع وقتی من اون دور و بر بودم، کارهایی رو نمی‌کردن که در غیاب من می‌کردن.»
هیوارد با دقت به او نگریست: «به نظرت این عبارت خودش بیان کننده خیلی چیزها نیست؟ از کجا می‌دونی که در غیاب تو چه کارایی می‌کردن؟»
نکته را دریافت: «ولی من معمولا وقتی که کارشون رو متوقف می‌کردن مچشون رو می‌گرفتم. اگه من وارد اتاقی می‌شدم، صحبت‌ها به طور ناگهانی متوقف می‌شد و بعد شروع می‌کردن راجع به چیزایی مثل آب و هوا و یا چیزایی به همون اندازه بی‌اهمیت صحبت کردن. بعد شروع کردم به مخفی شدن و دیدن و شنیدن. بزرگا در غیاب من همون‌جوری رفتار نمی‌کردن که در حضورم.»
– «فکر کنم نوبت توئه. اما می‌گم چطوره این طوری به قضیه نگاه کنی مرد. این مال وقتیه که تو بچه بودی. هر بچه‌ای از این مرحله عبور می‌کنه. حالا که دیگه مرد بزرگی هستی، باید بتونی از دید یه بزرگسال به موضوع نگاه کنی. بچه‌ها موجودات غریبی هستند و باید ازشون محافظت بشه؛ حداقل ما سعی می‌کنیم اون‌ها رو از بسیاری علایق بزرگسالانه خودمون محفوظ نگه داریم. این یه موضوع کاملا عرفی و جاافتاده است.»
با ناشکیبایی وسط حرف پرید: «خوبه، خوبه؛ من همه اینا رو می‌دونم. با این حال من به قدری دریافتم و به خاطر آوردم که بعدها هرگز تا آن حد برایم واضح نبود. و این باعث شد که مراقب خودم باشم و نکته بعدی رو کشف کنم.»
– «که عبارت بود از؟»
دریافت که چشمان دکتر در حال جابجا کردن مهره رخ به سمت دیگری منحرف شده‌اند. 
– «چیزهایی که من دیدم مردم انجام میدن یا ازشون صحبت می‌کنن، هیچ‌وقت اهمیتی نداشتن؛ اونا باید مشغول کارای دیگه‌ای می‌بودن.»
– «نمی‌فهمم.»
– «خودت نمی‌خواهی بفهمی. من فقط دارم در مقابل شطرنج بازی کردن اینا رو به‌ات می‌گم.»
– «چرا این قدر شطرنج بازی کردن رو دوست داری؟»
– «چون این تنها چیزی تو دنیاست که می‌تونم همه عوامل رو داخلش تشخیص بدم و همه قوانین رو درک کنم. بی‌خیال؛ من تمام این سازه‌های بزرگ، شهرها، مزارع، کارخانه‌ها، کلیساها، مدرسه‌ها، خانه‌ها، راه‌آهن، اسباب و اثاثیه، چرخ و فلک‌ها، درختا، ساکسیفون‌ها، کتابخونه‌ها، آدما و حیوانات رو دور و اطراف خودم دیدم. با مردمی که شبیه به من به نظر می‌رسیدن و اگر اون چیزایی که به من می‌‌گفتن حقیقت داشت، باید مثل من هم احساس می‌کردن. ولی اونا داشتن چه کار می‌کردن؟ می‌رفتن سر کار تا پول در بیارن تا غذا بخورن که قدرت داشته باشن برن سر کار تا بتونن برای غذا خوردن پول در بیارن که بتونن قدرت بگیرن برای رفتن سر کار که ….. الی آخر؛ تا جایی که بیوفتن و بمیرن. حالا تغییرات کوچیک تو این الگو اهمیت چندانی ندارن، چون سر آخر همشون میمردن. و همه با شدت تمام سعی داشتن من رو متقاعد کنن از همین الگو تبعیت کنم. ولی من بهتر از اونا می‌دونستم.»
دکتر می‌کوشید در نگاهش حالتی ناشی از درماندگی را ابراز کند: «نمی‌تونم باهات بحث کنم. زندگی واقعاً همین جوری به نظر می‌رسه، و شاید همین قدر هم بی‌حاصل باشه؛ ولی این تنها زندگی‌ایه که داریم. چرا ذهنیتت رو تغییر نمی‌دی که بتونی تا حد امکان ازش لذت ببری؟»
– «اوه نه؛» همزمان مغموم و لجوج به نظر می‌رسید: «نمی‌تونی مزخرفات رو با سر و شکل تازه به خوردم بدی. از کجا می‌دونم؟ چون تمان این صحنه‌سازی‌های پیچیده، تمام این توده هنرپیشه‌ها، نمی‌تونن فقط به این منظور این‌جا قرار داده شده باشن تا فقط سر و صدای الکی راه بندازن؛ دیوانگی‌ای تا این حد عظیم و پیچیده که در اطراف من جریان داره، باید برنامه‌ریزی شده باشه؛ و من اون برنامه رو کشف کردم.»
– «و اون چیه؟»
متوجه شد که چشمان دکتر بازهم منحرف شدند.
– «این یه بازیه برای منحرف کردن من، تا ذهن من رو مشغول کنه و سردرگم بشم. اون قدر من رو درگیر جزییات کنه که نتونم به معنا فکر کنم. همه شما تو این کار دست دارین؛ تک تک‌تون.»
انگشتش را جلوی صورت دکتر تکان داد: «بیشتر اونا احتمالا یه مشت موجود مصنوعی بی‌اراده‌ان؛ ولی تو نیستی. تو یکی از توطئه‌گرا هستی. تو رو در نقش حلال مشکلات فرستادن تا من رو مجبور کنی همون نقشی رو بازی کنم که برام در نظر گرفتن.»
می‌دید که دکتر منتظر تمام شدن حرف‌های اوست. بالاخره هیوارد توانست بگوید: «سخت نگیر؛ ممکنه همه‌اش یه توطئه باشه، ولی چرا فکر می‌کنی که تو از بین همه، در مرکز چنین توجه ویژ‌ه‌ای قرار گرفتی؟ ممکنه اصلاً این یه شوخی با همه ما باشه. مثلاً ممکن نیست که منم مثل تو یکی از قربانیا باشم؟»
انگشت بلندش را به سوی هیوارد گرفت: «مچت رو گرفتم؛ اساس نقشه بر همین موضوعه. تمام این موجودات باید شبیه به من باشن، تا من نتونم بفهمم که در مرکز توطئه قرار دارم. ولی من این حقیقت کلیدی رو دریافتم، حقیقتی که حتا بر اساس اصول ریاضی هم اجتناب ناپذیره، این که من ممتازم. من این‌جا در درون نشسته‌ام و جهان از من به بیرون امتداد پیدا می‌کنه.»
– «یواش رفیق؛ هیچ به نظرت نیومده که دنیا برای منم همین‌طوریه؟ همه ما مرکز عالم هستیم.»
– «این طور نیست؛ این چیزیه که شما سعی کردین به من بقبولونید؛ این که من هم فقط یکی از میلیون‌ها امثال شما هستم. ولی غلطه. اگه اونا مثل من بودن، باید می‌تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم. من نمی‌تونم؛ بارها و بارها سعی کردم و نتونستم. بارها افکار درونی‌ام رو در جستجوی یک نفر دیگه که افکاری مشابه داشته باشه، بیرون ریختم. ولی چی گیرم اومده؟ جوابای نادرست، پلیدی پوچ، عدم تجانس‌های آشکار. دارم به‌ات می‌گم، من سعی خودم رو کردم؛ ولی اون بیرون هیچی نیست که با من از چیزی جز پوچی و بیگانگی صحبت کنه.»
– «یه لحظه؛ یعنی تو فکر می‌کنی این ور خط هیچ کس نیست؟ باور نداری که من زنده‌ و آگاهم؟»
با تانی به دکتر نگریست: «خوب تو احتمالاً زنده‌ای؛ ولی تو یکی از دیگرانی، ضدقهرمان‌های قصه من. ولی شماها هزاران نفر رو در اطراف من قرار دادید که در صورت‌هاشون اثری از حیات وجود نداره و صداهاشون چیزی جز انعکاسی نامفهوم نیست.»
– «خوب اگر تایید می‌کنی که من هم فردیتی دارم، پس چرا این قدر تاکید داری که من تا این حد با تو متفاوتم؟»
– «چرا؟ یه لحظه صبر کن.»
از پشت میز شطرنج برخاست و به سمت کمدی رفت که از آن یک جعبه ویولن را بیرون آورد. وقتی که مشغول نواختن بود، خطوط ناشی از رنج بر چهره‌اش ملایم‌تر شدند و سیمایش نشانی از آرامش نسبی بازیافت. برای زمان کوتاهی همان احساسی را تجربه کرد که در رویاها داشت، فقط احساس و نه دانش. ملودی به آسانی از یک گام به گام دیگر می‌رفت، با منطقی غیرقابل گریز و در عین حال فارغ از اجبار. قطعه را ضرباهنگی سریع و پیروزمندانه به پایان برد و به سوی دکتر برگشت: «خوب؟»
– «هومممم.»
می‌توانست احتیاطی به مراتب بیش از پیش را در رفتار دکتر حس کند. 
– «قطعه عجیبی بود، ولی قابل توجهه. خیلی حیف شد که ویولن رو جدی نگرفتی. می‌تونستی برای خودت شهرتی به هم بزنی. حتا الآنش هم می‌تونی. چرا امتحان نمی‌کنی؟ من ایمان دارم که از پسش بر میای.»
ایستاد و برای مدتی طولانی به دکتر چشم دوخت. سرش را تکان داد، گویی می‌خواهد ذهنش را پاک کند. به آرامی گفت:
– «فایده‌ای نداره. اصلا فایده نداره. هیچ امکانی برای برقراری ارتباط نیست. من تنهام.»
ویولنش را به درون جعبه برگرداند و به سر میز شطرنج بازگشت: «فکر کنم نوبت منه؟»
– «بله، باید از وزیرت محافظت کنی.»
صفحه را بررسی کرد: «احتیاجی نیست؛ دیگه به وزیرم احتیاج ندارم. کیش.»
دکتر یکی از پیاده‌هایش را برای رفع حمله حرکت داد. او سری تکان داد: «خوب از سربازات استفاده می‌کنی، ولی من دیگه یاد گرفتم که بازیت رو بخونم. دوباره کیش و فکر کنم این بار مات شدی.»
دکتر موقعیت جدید را بررسی کرده و از خانه مورد تهدید مجدداً عقب‌نشینی کرد: «مات نه. در بدترین حالت مساوی هستیم. بله دیگه، باز هم مساوی.»
از ملاقات دکتر عصبی بود. امکان نداشت که او اشتباه کرده باشد، با این حال دکتر توانسته بود رخنه‌هایی منطقی در موضع او بیابد. از دیدگاه منطقی، تمامی جهان می‌توانست فقط یک دسیسه باشد که بر علیه هرکسی ترتیب داده شده. اما منطق ارزشی نداشت. خود منطق نیز دسیسه‌ای بیش نبود که از فرضیات اثبات نشده آغاز می‌کرد و آن گاه قادر بود هرچیزی را به اثبات برساند. دنیا همینی است که هست و نشان ساختگی بودنش را همواره با خود دارد.
ولی آیا واقعاً این طور بود؟ برای پافشاری بر مدعایش چه چیز در دست داشت؟ آیا قادر بود میان حقایق قطعی و دیگر چیزها خط تمایزی بکشد تا پس از آن تفسیری معقول و تنها بر مبنای حقایق از جهان به دست دهد؟ تفسیری فارغ از پیچیدگی‌های منطقی و به دور از مفروضات نامطئن که پنهان نگاه داشته شده‌اند. بسیار خوب، نخستین حقیقت خودش بود. او خود را مستقیماً ادراک می‌کرد. او وجود داشت. حقایق ثانویه محسوسات حواس پنجگانه‌اش بودند؛ تمام آن چیزهایی که با حواسش می‌دید، می‌شنید، بو می‌کرد یا می‌چشید. بدون آن‌ها کاملا منزوی بود؛ محبوس در زندانی از استخوان، نابینا، ناشنوا، جدا افتاده؛ تنها موجود در کل جهان.
ولی این موقعیت او نبود. می‌دانست اطلاعاتی که حواسش به او منتقل می‌کنند را از خود ابداع نکرده. باید چیزی آن بیرون وجود می‌داشت؛ یک موجودیت دیگر که اطلاعات ضبط شده توسط حواس وی را تولید می‌کرد. هر فلسفه‌ای که می‌گفت جهان اطرافش چیزی به جز تصورات او نیست، مزخرف محض بود. 
ولی فراتر از آن چه بود؟ آیا حقیقت ثالثی هم وجود داشت که بتواند به آن تکیه کند؟ نه، در این زمان نه. نمی‌توانست هیچ‌یک از این‌ها را باور کند؛ چیزهایی که می‌دید، می‌شنید، می‌خواند و یا به سادگی جزء حقایق جهان اطرافش فرض می‌شدند. نه نمی‌توانست هیچ‌یک از این‌ها را باور کند، زیرا مجموع آن‌چه که به او می‌گفتند، می‌خواند یا در مدرسه به او آموخته بودند چنان متناقض، چنان بی‌معنی و آن قدر دیوانه‌وار بود که نمی‌شد هیچ‌یک از آن‌ها را باور کرد مگر آن که شخصاً تاییدش کرده باشد. 
ولی کمی صبر کن؛ همین دروغ گفتن‌ها، این تناقضات بی‌معنی، خودشان به تنهایی یک حقیقت محسوس بودند که مستقیماً آن را ادراک می‌کرد. وقتی که این قدر زیاد بودند، می‌شد آن‌ها را هم داده به حساب آورد، حتا شاید داده‌هایی بسیار مهم.
جهان، آن چنان که به وی نشان داده شده بود یکپارچه بی‌معنی بود، چیزی همچون خواب یک دیوانه؛ با این حال چنان مقیاس عظیمی داشت که نمی‌توانست خالی از مفهوم و معنا باشد. با ناراحتی به دیدگاه اولیه خود بازگشت: از آن‌جا که جهان نمی‌توانست آن قدر که به نظر می‌رسید دیوانه‌وار باشد، پس حتما طوری ترتیبش داده بودند تا دیوانه‌وار به نظر برسد، فقط به این منظور که او را از حقیقت منحرف کنند.
ولی چرا این کار را با او کرده بودند؟ و حقیقت موجود در پس پرده این نمایش چه بود؟ باید حتماً سرنخی در همین نشانه‌های گمراه کننده وجود داشته باشد. چه ریسمانی همه این‌ها را به هم متصل می‌کرد؟ 
خوب، پیش از هرچیز، انبوهی از توضیحات مختلف راجع به دنیای اطرافش در اختیار داشت؛ فلسفه‌های مختلف، ادیان، توضیحات مبتنی بر «عقل سلیم» . بعضی چنان آشکارا مضحک و نامتناسب بودند که احتمالاً حتا آن‌ها هم توقع نداشتند او زیاد جدی‌شان بگیرد. احتمالاً فقط برای بیشتر گیج کردنش آن‌ها را به کار گرفته بودند. 
ولی در میان تمامی صدها توضیح دیوانه‌واری که در اطرافش می‌دید، مفروضات اساسی مشترکی وجود داشتند. احتمالا هدف آن بود که همین مفروضات مشترک را به او بقبولانند. به عنوان مثال، فرضی بینادین وجود داشت مبنی بر این که او نیز یک «موجود انسانی» است، اساساً مشابه با میلیون‌ها تن دیگر در اطرافش یا میلیاردها تن دیگر در گذشته و آینده. 
بی‌معنی بود! او هرگز نتوانسته بود با یکی از این موجوداتی که تا این حد شبیه‌اش بودند ارتباط برقرار کند، ولی می‌دانست که بسیار متفاوت است. در غربت تنهایی‌اش، خود را با این اندیشه فریفته بود که آلیس او را درک می‌کند و همچون اوست. اینک درمی‌یافت که هزاران مورد مشکوک کوچک را ناآزموده رها کرده، تنها از ترس اینکه مبادا بازهم به ورطه تنهایی مطلق بازگردد. لازم داشت بتواند باور کند که همسرش، موجودی زنده همچون خودش است که نفس می‌کشد و قادر است افکار ژرفش را درک کند. این احتمال را باور نمی‌کرد که او فقط یک انعکاس، یک طنین یا حتا چیزی بدتر از این‌ها باشد.
او همدمی داشت و دنیا تحمل‌پذیر می‌شد، حتا اگر همچنان دلگیر، احمقانه و پر از ناراحتی بود. تا حدودی خوشحال بود و تردیدهایش را کنار گذاشته بود. حتا مطیعانه پذیرفته بود تا همان راهی را برود که از او انتظار می‌رفت؛ تا این که یک بدشانسی کوچک بساط فریبکاری را به هم زد. پس از آن تردیدهایش با قدرتی دو چندان بازگشتند. دانش ناخوشایندی که در کودکی کسب کرده بود، اینک تایید شده بود.
از این که راجع به این موضوع سر و صدا به راه انداخته بود احساس حماقت می‌کرد؛ اگر دهانش را بسته نگاه داشته بود، زندانی‌اش نمی‌کردند. باید به همان اندازه آن‌ها زیرک و دقیق می‌بود؛ باید چشم و گوشش را باز نگاه می‌داشت تا جزییات و دلیل توطئه علیه خود را دریابد. شاید درمی‌یافت که چگونه باید بر آن غلبه کند.
ولی اگر آن‌ها زندانی‌اش کرده بودند چه؟ تمام جهان یک دیوانه‌خانه بود و همه آن‌ها مراقبانش بودند. 
کلیدی در قفل چرخید. سر بالا کرد و یکی از مراقب‌ها را دید که با یک سینی وارد شد: «شامتون قربان.»
با مهربانی گفت: «ممنون جوئی، بذارش همونجا.»
مراقب ادامه داد: «امشب نوبت فیلمه قربان. شما نمی‌رین؟ دکتر هیوارد گفت که می‌تونید.»
– «نه ممنون؛ ترجیح می‌دم نرم.»
– «کاش می‌رفتین قربان.»
با تعجب متوجه لحن و رفتار نگهبان شد که می‌کوشید بسیار ترغیب کننده باشد. 
– «فکر کنم دکتر می‌خواد که برین؛ فیلم خوبیه. یه کارتون میکی ماوسه…»
با مقبولیتی ساختگی جواب داد: «تقریبا وسوسه‌ام کردی جوئی، مشکل میکی هم اساسا مثل مشکل منه. اما به هر حال من نمی‌رم. لازم نیست که امشب به خاطر فیلم خودشون رو به دردسر بندازن» 
– «اوه، به هر حال فیلم برقراره قربان؛ خیلی دیگه از مهمونامون میان.»
– «جداً؟ قراره این نشونه‌ای از در نظر گرفتن همه جوانب باشه یا این که فقط جلوی من اداش رو درمیاری؟ اگه برات مشکلی ایجاد می‌کنه، لازم نیست انجامش بدی جوئی. من بازی رو بلدم. اگه من نیام، نشون دادن فیلم هم معنی‌ای نداره.»
از پوزخندی که نگهبان در مقابل این طعنه زد خوشش می‌آمد. آیا ممکن بود که این مخلوق واقعا به همان شکلی که به نظر می‌رسید خلق شده باشد؟ عضلات بزرگ، صورت خونسرد و آرام، صبور، همچون یک سگ؟ یا این که هیچ چیز به جز واکنش‌های روباتی در پس آن چشمان مهربان وجود نداشت؟ نه، بیشتر احتمال داشت که او یکی از آن‌ها باشد، زیرا از فاصله‌ای بسیار نزدیک مراقب او بود.
نگهبان آن‌جا را ترک گفت و او خود را با سینی غذا سرگرم کرد. قطعات گوشت را در غذا به هم می‌زد، با کمک قاشقش که تنها ابزار در دسترس بود. بار دیگر به احتیاط و کمال‌گرایی آن‌ها خندید. هرگز چنین خطری وجود نداشت. او هیچ‌گاه به جسم خود صدمه نمی‌زد؛ نه تا زمانی که به او در کشف حقیقت کمک می‌کرد. هنوز امکانات متعددی برای آزمودن وجود داشت، پیش از آن که بخواهد این گام احتمالاً غیرقابل بازگشت را بردارد.
پس از شام تصمیم گرفت با نوشتن افکارش، به آن‌ها نظم بهتری بدهد. کاغذی مهیا کرد. باید با تشریح اصول ثابته بنیادین و عمومی شروع می‌کرد که در تمام طول حیات به ذهنش هجوم می‌آوردند. حیات؟ بله، چیز خوبی بود. نوشت: «به من گفته‌اند که دقیقاً چند سال قبل به دنیا آمده‌ام و در زمانی تقریبا برابر با همین مدت در آینده، خواهم مرد. قصه‌های خنده‌دار زیادی راجع به این که قبل از تولد کجا بوده‌ام یا پس از مرگ کجا خواهم رفت به من تحویل داده‌اند؛ ولی همه این‌ها دروغ‌هایی بی‌شرمانه هستند. شاید قصدشان گمراه کردن نباشد، ولی برای پنهان کردن حقیقت به کار گرفته شده‌اند. به هر طریق ممکن، جهان اطرافم می‌کوشد تا مرا مطمئن سازد که فانی هستم، تنها چند سال در این‌جا خواهم بود، و چند سال بعد کاملاً معدوم خواهم شد. کاملاً غلط است. من نامیرا هستم. من از این محور حقیر زمان فراترم. یک دوره هفتاد ساله تنها بخش بی‌اهمیتی از تجارب من است. پس از این حقیقت قطعی که من وجود دارم، احساس اطمینانی متقاعد کننده از تداوم حضور من وجود دارد. ممکن است که من همچون یک منحنی بسته باشم، ولی بسته یا باز، آغاز یا پایانی ندارم. خودآگاهی امری نسبی نیست؛ بلکه مطلق است و کسی نمی‌تواند آن را در من ایجاد کند یا از میان ببرد. ولی از آن‌جا که حافظه یکی از جنبه‌های نسبی هوشیاری است، می‌توان آن را دستکاری کرد یا از میان برد.»
«این درست است که اغلب مذاهب عرضه شده به من، نوعاً جاودانگی را ابلاغ می‌کنند؛ با این حال باید توجه کرد که چگونه جاودانگی را ارایه می‌دهند. بهترین راه برای آن که دروغی متقاعد کننده بگویید، آن است که حقیقت را به شیوه‌ای غیرمتقاعد کننده بیان دارید. آن‌ها امیدوار بودند که من باور نکنم.»
«هشدار: چرا آن‌ها این قدر کوشیدند تا مرا متقاعد کنند که ظرف چند سال خواهم مرد؟ باید دلیل بسیار مهمی داشته باشد. من نتیجه می‌گیرم که آن‌ها می‌خواهند مرا برای تغییر عظیمی آماده کنند. ممکن است پی بردن به نیاتشان برای من اهمیتی حیاتی داشته باشد. ممکن است تنها چند سال در اختیار داشته باشم تا به تصمیمی برسم. توجه: باید از شیوه‌های استدلالی که آن‌ها به من آموخته‌اند حذر کنم. »
نگهبان بازگشته بود: «همسرتون این‌جا هستن قربان»
– «بهش بگو بره»
– «خواهش می‌کنم قربان. دکتر هیوارد خیلی اصرار داره که شما باید همسرتون رو ببینید.»
– «به دکتر هیوارد بگو که به نظر من شطرنج‌باز خیلی خوبیه.»
– «باشه قربان»
نگهبان برای لحظه‌ای منتظر ایستاد: «پس نمی‌بینیدش قربان؟»
– «نه، نمی‌بینمش.»
پس از رفتن نگهبان برای چند لحظه در اتاق پرسه زد. بیش از آن سردرگم بود که بخواهد برشمردن حقایق را از سر گیرد. از زمانی که به این‌جا آورده شده بود، روی هم رفته،به شیوه‌ای بسیار نامحسوس با او بازی کرده بودند. خوشحال بود که گذاشته بودند اتاقی به تنهایی داشته باشد، و مطمئنا این‌جا نسبت به بیرون وقت بیشتری برای تامل در اختیار داشت. برای اطمینان خاطر، آن‌ها تمام تلاششان را می‌کردند تا او را مشغول نگه دارند و گمراه کنند؛ ولی با سرسختی توانسته بود بر قوانین غلبه کند و چند ساعتی را در روز برای مراقبه به چنگ بیاورد.
ولی لعنت به آن‌ها، کاش از آلیس در نقشه‌هایشان برای منحرف کردن افکار او استفاده نمی‌کردند. هرچند وحشت و انزجار ناشی از کشف حقیقت برای اولین بار اکنون دیگر کهنه شده و جای خود را تنها به احساسی ناخوشایند و در عین حال متضاد از در کنار وی بودن داده بود، با این حال هنوز هم از نظر احساسی، به یاد آوردن او یا مجبور شدن به این که راجع به او تصمیمی بگیرد بسیار ناراحت کننده بود. 
هر چه نباشد، برای سال‌ها همسرش بود. همسر؟ همسر چه بود؟ روحی دیگر درست مثل خود فرد، یک مکمل، ستون دیگر تشکیل دهنده یک زوج، پناهگاهی از درک و همدلی در ژرفای بی‌‌حد و مرز تنهایی. این چیزی بود که او فکر می‌کرد، چیزی که لازم داشت باور کند و برای سال‌ها قویاً باور کرده بود. عطش سیری‌ناپذیرش به همراهی با کسی همچون خودش، باعث شده بود تا خود را در آن چشمان زیبا مشاهده کند و باعث شده بود تا نسبت به عدم تطابق گاه و بیگاه در واکنش‌های او چندان سخت‌گیر نباشد. 
آهی کشید. فکر می‌کرد از دست اغلب واکنش‌های احساسی طبقه‌بندی شده‌ای که از راه قواعد اخلاقی یا مثال‌های عملی به او آموخته بودند خلاص شده ، ولی آلیس در اعماق روحش رخنه کرده بود، خیلی عمیق، و هنوز هم خاطره‌اش دردناک بود. آن وقت‌ها خوشحال بود. ولی اگر همه آن‌ها چیزی بیش از رویایی آرام بخش نبودند چه؟ آن‌ها فقط آیینه زیبا و فوق‌العاده‌ای به او داده بودند تا با آن بازی کند. حتما از پس آن آینه در نظرشان بیشتر احمق جلوه می‌کرده.
با ناراحتی به سر کار قبلی‌اش بازگشت: «جهان را به یکی از این دو شیوه توصیف کرده‌اند. شیوه مبتنی بر عقل سلیم که می‌گوید جهان همین گونه است که دیده می‌شود و رفتارهای عمومی مردم و انگیزه‌های آنان معقولند، و دیگری به شیوه دینی-اساطیری، که معتقد است جهان اساسا از خیالات و اوهام تشکیل شده، مجازی است، غیرمادی است و حقیقت در جایی ورای آن قرار دارد.»
«غلط است. هر دو این دیدگاه‌ها غلط هستند. دیدگاه مبتنی بر عقل سلیم که اساساً بی‌معناست. همان گونه که شعله‌های آتش همواره رو به سوی بالا دارند، مردی که از زنی زاده شده، جز در رنج و محنت نخواهد بود[3]. روزهای عمرش کوتاه و کم‌شمارند. تماما در بیهودگی و ملال. این نقل قول‌ها ممکن است مخدوش و کم دقت باشند، ولی به خوبی بیانگر دیدگاهی هستند که مدعی است جهان همین گونه است که هست. در چنین جهانی، تلاش‌های بشری همان اندازه ارزشمند است که هجوم کور یک شب‌پره به سمت نور چراغ. جهان مبتنی بر عقل سلیم، یک جنون کور است که از هیچ‌کجا آمده، به هیچ‌کجا می‌رود و هدفی هم ندارد.»
«اما در خصوص راه حل دوم، حداقل در ظاهر بیشتر منطقی است، چرا که جهان غیرعقلانی مبتنی بر عقل سلیم را مردود میداند. با این حال این هم یک راه حل منطقی نیست، بلکه تنها فرار از هرگونه واقعیت است؛ چرا که نتایج حاصل از تنها راه ارتباط مستقیم نفس با جهان خارج را نادیده می‌انگارد. قطعاً حواس پنجگانه راه‌های ارتباطی ضعیفی هستند، اما با این حال تنها راه‌های موجود به شمار می‌روند.»
کاغذ را مچاله کرد و از روی صندلی بیرون جست. نظم و منطق به دردی نمی‌خورد. جواب او درست بود، چون درست به نظر می‌رسید. ولی او هنوز هم تمام جواب را نمی‌دانست. چرا فریب در چنین مقیاس عظیمی لازم بود، چنین تعداد بی‌شماری از مخلوقات، تمامی قاره‌ها، شبکه‌ای عظیم و در هم تنیده از تاریخی دیوانه‌وار، سنت‌های دیوانه‌وار، فرهنگ دیوانه‌وار؟ چرا این قدر خود را به زحمت انداخته بودند، حال آن که تنها به یک سلول و یک ژاکت مخصوص بیماران روانی نیاز بود؟
حتماً به این خاطر بود که باید او را کاملاً و صد در صد گمراه می‌کردند، هر چیزی کمتر از آن مقصودشان را تامین نمی‌کرد. آیا به این دلیل نبود که می‌ترسیدند هویت واقعی خود را بداند، پس اهمیتی نداشت که دسیسه‌شان تا چه حد بزرگ و پیچیده باشد؟ 
باید می‌دانست. باید به طریقی خود را به پشت پرده دسیسه می‌رساند و درمی‌یافت وقتی که می‌اندیشند او در حال نظاره نیست، چه می‌کنند. یک بار بخشی از آن را دیده بود. این بار باید توطئه واقعی را می‌دید، باید عروسک‌گردان‌ها را در حال دستکاری می‌گرفت. 
مسلماً اولین قدم گریختن از این تیمارستان بود؛ ولی باید این کار را چنان ماهرانه انجام می‌داد که نتوانند او را بیینند، دستگیرش کنند یا شانس این را داشته باشند که صحنه نمایش دیگری را پیش چشمانش بگسترند. کار سختی بود. باید از آن‌ها در زیرکی و ظرافت پیشی می‌گرفت. 
وقتی که تصمیمش را گرفت، باقی بعد از ظهر را به بررسی ابزارهایی گذراند که می‌توانستند در رسیدن به مقصود یاریش دهند. تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید. باید بی آن که حتا برای یک لحظه دیده شود فرار می‌کرد و در اختفای کامل می‌ماند. باید به کلی ردش را گم می‌کردند تا نتوانند تلاش‌های خدعه آمیزشان را بر روی او متمرکز کنند. این بدان معنا بود که باید چندین روز را بدون غذا سر می‌کرد. بسیار خوب؛ از پسش بر می‌آمد. هر حرکت غیرعادی یا رفتار غیرمعمول می‌توانست آن‌ها را هشیار کند و او نباید هیچ‌گونه هشداری در این خصوص به آن‌ها می‌داد. 
چراغ‌ها دوبار روشن و خاموش شدند. به آهستگی برخاست و آماده رفتن به رختخواب شد. وقتی که نگهبان از درون دریچه نظارت به اتاق نگریست، او دیگر در رختخواب بود و رو به سمت دیوار داشت. 
شادی! شادی در همه جا! بودن با همنوعان خودش، خوشایند بود. شنیدن موسیقی‌ای که از هر موجود زنده به بیرون می‌تراوید، گویی که همواره چنین بوده و چنین خواهد ماند. دانستن این که همه چیز زنده‌اند، از حضور وی آگاهند، جزئی از وی هستند و او نیز جزئی از آن‌هاست، خوشایند بود. بودن خوشایند بود، ادراک وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت. یک ذهنیت ناخوشایند وجود داشت. جزییاتش را به یاد نمی‌آورد؛ حالا دیگر رفته بود؛ هرگز وجود نداشت؛ جایی برای آن وجود نداشت.
سر و صدای صبح زود از بخش کناری، به اتاقش می‌آمد و بدن خواب‌آلوده‌ای را که در این‌جا از آن استفاده می‌کرد، بیدار ساخت. آهسته آهسته هوشیاری خود را در اتاق بیمارستان بازیافت. انتقال به قدری ملایم بود که توانست خاطره تمامی آن‌چه را انجام داده بود و چرایی آن را با خود حفظ کند. بی‌حرکت دراز کشید، با لبخند آرامی بر چهره و از سستی این بدن زمخت که االبته چندان هم ناخوشایند هم به شمار نمی‌رفت لذت برد. علی‌رغم همه خدعه‌ها و نقشه‌های آن‌ها، بازهم برایش عجیب می‌نمود که هرگز از یاد برده باشد. ولی حالا که بالاخره کلید را یافته بود، سریعاً همه چیز را در این مکان غریب راست و ریس می‌کرد. بلافاصله آن‌ها را احضار می‌کرد و ترتیبات جدید را به‌اشان دیکته می‌کرد. دیدن چهره گلارون پیر، وقتی که می‌فهمید چرخه به پایان رسیده باید جالب می‌بود. صدای تق دریچه نظارت و قژ قژ بازشدن در، رشته افکارش را پاره کرد. نگهبان صبح سریع وارد شد و سینی صبحانه را روی میز گذاشت: «صب به خیر قربان؛ روز آفتابی‌ایه. می‌خواین تو تخت صبحانه بخورین یا پا می‌شین؟»
جواب نده؛ نشنو. این حواس پرتی‌ها را کنار بزن. این بخشی از نقشه آن‌هاست. ولی دیگر خیلی دیر بود، خیلی دیر. احساس کرد که دارد می‌لغزد، می‌افتد و از هجوم واقعیت به این دنیای دروغینی که آن‌ها در آن نگاهش داشته بودند مچاله می‌شود. و آن رفته بود، بی‌هیچ دستاویزی در اطرافش تا خاطره‌اش را با آن پیوند بزند بلکه به یاد بیاورد. چیزی به جا نمانده بود به جز احساس فقدانی زجرآور و درد مهلک تخلیه هیجانی تسکین نیافته.
– «بذارش همون جا؛ خودم ترتیبش رو می‌دم.»
– «باشه رفیق.»
نگهبان بیرون رفت و در را با سر و صدا پشت سرش قفل کرد. برای مدت زیادی دراز کشید، در حالی که تمامی اعصاب بدنش، برای قدری آرامش تمنا می‌کرد. بالاخره از تخت بیرون آمد در حالی که هنوز هم بسیار ناشاد بود و کوشید تا بر نقشه فرارش تمرکز کند؛ ولی فشار روانی ناشی از بازگشت ناگهانی به وضعیت قبل، باعث تشتت افکارش بود. ذهنش بازهم با شکیات درگیر شده بود، به جای آن که به افکار سازنده بپردازد. آیا ممکن بود که حق با دکتر باشد؟ این که او در این تردید کشنده تنها نبود؟ آیا تنها مشکل این بود که او از پارانویا رنج می‌برد یا توهم و یا جنون خودشیفتگی؟ 
آیا امکان داشت که هز جزئی از این هیاهوی اطرافش، زندان یک «شعور» دیگر باشد. بی‌پناه، کر و کور و گنگ، محکوم به تنهایی رقت‌آور ابدی؟ آیا نشان رنجی که در چهره آلیس دیده بود، بازتابی از درد و داغ حقیقی درون بود یا تنها نمایشی بود تا او را وادارند که تسلیم نقشه‌هایشان شود؟
ضربه‌ای به در خود. بی آن که سر بالا کند گفت: «بیا تو.»
آمد و رفت آن‌ها برایش اهمیتی نداشت. صدایی آشنا به آرامی و با تردید گفت: «عزیزم…»
– «آلیس!» بلافاصله از جا جست و با او روبرو شد: «کی تو رو راه داده این‌جا؟»
– «خواهش می‌کنم عزیزم؛ من باید تو رو می‌دیدم.»
– «این منصفانه نیست؛ منصفانه نیست.» بیش از آ نکه طرف صحبتش با آلیس باشد، با خودش صحبت می‌کرد: «چرا اومدی؟»
با وقاری که دور از انتظارش بود روبرویش ایستاد. زیبایی چهره کودکانه‌اش در پس چین و چروک‌ها رنگ باخته بود، ولی همچنان چهره‌اش با شجاعت می‌درخشید.
به آرامی جواب داد: «من دوستت دارم؛ می‌تونی ردم کنی برم، ولی نمی‌تونی وادارم کنی که دوستت نداشته باشم یا برای کمک بهت تلاش نکنم.»
با رنج ناشی از ناتوانی در تصمیم‌گیری روی برگرداند. آیا ممکن بود که در مورد او اشتباه کرده باشد؟ آیا در پس این لایه پوست و سمبل‌های آوایی، روحی هم وجود داشت که دلتنگ او بود؟ همچون عشاقی که در تاریکی با هم نجوا می‌کردند. 
– «تو درک می‌کنی؛ مگه نه؟»
– «معلومه که درک می‌کنم عزیزم.»
– «پس دیگه هر اتفاقی هم که برای ما بیافته اهمیتی نداره؛ تا وقتی که با هم هستیم و همدیگه رو درک می‌کنیم.»
کلمات، کلمات، کلمات؛ پژواک مطنطن کلمات که گویی در برخورد با دیواری استوار بازمی‌گشتند. نه، نمی‌توانست اشتباه کرده باشد. دوباره آزمایشش کن: «چرا منو سر اون کار توی اوماها نگه داشتی؟» 
– «ولی من هیچ‌وقت مجبورت نکردم اون کار رو ول نکنی. من فقط گفتم که بهتره قبل از این که کاری کنی، بیشتر فکر کنیم…»
– «ولش کن؛ مهم نیست.»
این دستان لطیف و صورت زیبا با سرسختی در عین آرامش، همواره او را از انجام آن‌چه دوست داشت بازداشته بودند. همیشه هم از سر خیرخواهی، خیرخواهی! ولی همیشه هم به گونه‌ای که او را از انجام کارهای احمقانه و بی‌منطقی که مطمئن بود بسیار هم خوشایند خواهند بود بازمی‌داشت. عجله، عجله، عجله و بازهم عجله، تحت نظارت یک حرفه‌ای زیباروی، فقط برای این که حتا یک لحظه هم نتوانی به خودت فکر کنی: «چرا اون روز سعی کردی نذاری برگردم بالا؟»
او کوشید تا لبخندی به لب بیاورد، هرچند که چشمانش داشت از اشک خیس می‌شد. 
– «فکر نمی‌کردم واقعا برات مهم باشه؛ فقط می‌خواستم به قطار برسیم.»
چیز کوچکی بود، نکته‌ای بی‌اهمیت. به دلایلی که برای خودش هم نامکشوف بود، اصرار کرده بود به طبقه بالا و اتاق مطالعه خودش برود، آن هم درست وقتی که می‌خواستند خانه را ترک کرده و به یک تعطیلات کوتاه بروند. داشت باران می‌بارید و همسرش هم متذکر شده بود که به زحمت می‌توانند به موقع به قطار برسند. ولی او هم خودش و هم همسرش را با سرسختی که از وی در چنین موقعیت‌هایی بعید بود، متعجب کرده بود. حتا همسرش را به کناری هل داده و راهش را به سمت طبقه بالا باز کرده بود. حتا با همه این‌ها، بازهم اتفاقی نمی‌افتاد اگر بدون هیچ دلیلی سایبان پنجره مشرف به پشت خانه را کنار نزده بود. نکته‌ی بسیار کوچکی بود. بیرون، جلوی خانه داشت باران می‌بارید و از پشت این پنجره در عقب خانه، هوا صاف و آفتابی بود، بدون هیچ نشانی از بارندگی. 
مدت مدیدی همان جا ایستاده و به درخشش غیر ممکن آفتاب خیره شده بود تا بلکه نظم ذهنی‌اش را بازیابد. تردیدهای کهنه و فروخورده را در پرتو این عدم تطابق کوچک ولی غیرقابل توضیح، دوباره می‌آزمود. روی برگردانده و همسرش را پشت سر خود یافته بود. از آن پس همواره کوشیده بود تا غافلگیری منعکس در چهره وی را از یاد ببرد. 
– «قضیه‌ی بارون چیه؟»
– «بارون؟» صدایش آهسته و آشفته بود: «خوب داشت بارون میومد؛ چی باید درباره‌اش بگم؟»
– «ولی پشت پنجره اتاق کار من بارون نمیومد.»
– «چی؟ معلومه که میومده. البته یه لحظه دیدم که خورشید زد، ولی همه‌اش یه دقیقه بیشتر نبود.»
– «چرند می‌گی.»
– «ولی عزیزم، هوا چه ربطی به من و تو داره؟ برای ما چه فرقی داره که بارون میومده یانه؟»
آرام به طرفش آمد و بازو در بازویش انداخت: «مگه من مسئول هوا هستم؟»
– «دارم فکر می‌کنم که هستی. حالا لطفا برو.»
زن کمی فاصله گرفت؛ قدری چشمانش را مالید، یک بار آب دهانش را فرو داد و سپس با صدایی که می‌کوشید آرام باشد گفت: «باشه، می‌رم؛ ولی یادت باشه هروقت بخوای می‌تونی بیای خونه و من هم اون‌جا خواهم بود. البته اگه من رو بخوای.» 
بعد از این حرف‌ها قدری مکث کرد، سپس با تردید ادامه داد: «می‌شه… می‌شه برای خداحافظی منو ببوسی؟»
هیچ پاسخی نداد، نه با کلام و نه با نگاه. زن به او نگریست، سپس بازگشت و کورکورانه به سمت در قدم برداشت و به سرعت از آن خارج شد. 
موجودی که او با نام آلیس می‌شناخت، بی‌ آن‌که برای تغییر شکل توقف کند، به محل تجمع رفت: «دیگه باید این روند رو متوقف کنیم. من دیگه بیش از این قادر نیستم بر تصمیماتش اثر بذارم.»
آن‌ها انتظار این موضوع را داشتند، با این حال با بی‌میلی، به تکاپو افتادند.
گلارون در حالی که مسئول دستکاری ذهنی را مخاطب قرار می‌داد گفت: «آماده شو تا خط حافظه‌ی منتخب رو پیوند بزنی.»
و بعد در حالی که به سمت مسئول عملیات برمی‌گشت ادامه داد: «بررسی روند نشون می‌ده که اون سعی خواهد کرد ظرف مدت دو روز در مقیاس زمانی خودش، فرار کنه. این زنجیره اساسا به خاطر غفلت تو در تعمیم دادن بارون به تمام محیط اطرافش ، داره از بین می‌ره. پس مواظب باش.»
– «اگه می‌تونستیم انگیزه‌هاش رو درک کنیم، آسون‌تر بود.»
– «در قالب دکتر هیوارد، اغلب سعی داشتم چنین کاری بکنم، ولی اگه ما انگیزه‌هاش رو درک می‌کردیم، اون وقت جزئی از اون بودیم. معاهده رو به خاطر داشته باشین. اون تقریباً به خاطر آورد.»
– «می‌شه در چرخه‌ی بعدی تاج محل داشته باشه؟ به دلایلی خیلی براش ارزشمنده.»
– «تو داری جذبش می‌شی.»
– «شاید؛ به هر حال من ترسی ندارم. بهش می‌رسه؟»
– «اینم در نظر می‌گیریم.»
گلاتون به دستوراتش ادامه داد: «همه ساختمون‌ها رو تا زمان توقف این یکی چرخه نگه دارید. نیویورک و دانشگاه هاروارد رو جمع کردیم. از اون قسمت‌ها منحرفش کنید. یالا تکون بخورین.»
———————————
پانویس‌ها:
[1] They
[2] Giuoco piano یکی از معروف‌ترین حرکات آغازین برای بازی شطرنج است.
[3] جمله " Man born of woman is born to trouble as the sparks fly upward" اشاره دارد به عبارت " Yet man is born unto trouble, as the sparks fly upward" در کتاب ایوب، آیه پنجم

نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین (Robert A. Heinlein)
مترجم: علیرضا قسمتی

درباره داستان:
داستان They نخستین بار در سال 1941 در شماره‌ی آوریل مجله‌ی Unknown به چاپ رسید. این داستان در مجموعه داستان The Unpleasant Profession of Jonathan Hoag هم به چاپ رسیده است.

فهرست پرسش‌های مکرر درباره‌ی رابرت هاین‌لاین
فهرست پرسش‌های مکرر نکات مهم درباره‌ی زندگی هاین‌لاین و آثارش را به طور خلاصه فهرست کرده است. این ترجمه از نسخه‌ی کوتاه شده و زبانِ اصلیِ آلمانی است.
این نوشته به خصوص برای کسانی مفید است که تا به حال درباره‌ی هاین‌لاین مطالعه‌ای نداشته‌اند و از طبقه‌بندی نوشته‌های هاین‌لاین اطلاع ندارند و نمی‌دانند برای هاین‌لاین خواندن از کجا شروع کنند.

زندگی هاین‌لاین
۱) زندگینامه‌ی هاین‌لاین به چه شرح است؟
الف) تولد: متولد هفتم ژوئیه ۱۹۰۷ (۰۷/۰۷/۰۷) در شهر باتلر ایالت میسوری ایالات متحده‌ی آمریکا در خانه‌ی پدربزرگ مادری. سومین فرزند از هفت خواهر و برادر (سه برادر و سه خواهر).
ب) محل زندگی: 
• تا حدود سن ۷ سالگی در باتلر، ایالت میسوری
• تا حدود سن ۱۸ سالگی در کانزاس، میسوری
• ۱۹۲۵-۱۹۲۹ آناپولیس، مریلند
• ۱۹۳۰ مدت کوتاهی در شهر نیویورک
• ۱۹۳۵-۱۹۴۲ لس‌آنجلس، کالیفرنیا
• ۱۹۴۲-۱۹۴۵ فیلادلفیا، پنسیلوانیا
• ۱۹۴۵-۱۹۴۹ لس‌آنجلس، کالیفرنیا
• ۱۹۵۰-۱۹۶۶ کلرادو اسپرینگز، کلرادو
• ۱۹۶۶-۱۹۸۶ سانتا کروز، کالیفرنیا
• ۱۹۸۶-۱۹۸۸ کارمل، کالیفرنیا
پ) تحصیلات:
• ۱۹۲۰-۱۹۲۵ دبیرستان مرکزی شهر کانزاس
• ۱۹۲۵ جونیور کالج شهر کانزاس
• ۱۹۲۵-۱۹۲۹ دانشکده‌ی افسری نیروی دریایی در آناپولیس
• ۱۹۳۵ دانشگاه یو.سی.ال.ای. لس‌آنجلس، ترک تحصیل بدون اخذ مدرک
ت) خدمت سربازی:
• ۱۹۲۵-۱۹۲۹ دانشجوی دانشکده‌ی افسری نیروی دریایی در آناپولیس
• ۱۹۲۹-۱۹۳۴ افسر نیروی دریایی، پایان خدمت به دلیل ابتلا به سل
ث) زندگی زناشویی:
• ۱۹۳۰ همسر اول، از جزئیات اطلاعی در دست نیست. طلاق پس از یک سال
• ۱۹۳۲-۱۹۴۷ همسر دوم، لسلین مک‌دانلد
• ۱۹۴۸-۱۹۸۸ (فوت هاین‌لاین) همسر سوم، ویرجینیا دوریس گرستنفلد
ج) وفات: ۱۲ ماه مه ۱۹۸۸ در کارمل، کالیفرنیا، در اثر اتساع ریه و ایست قلبی، در خواب. خاکستر او را در اقیانوس آرام به آب سپردند.

۲) آیا هاین‌لاین فراماسونر بود؟
به گفته‌ی همسرش، خیر. گویا هاین‌لاین در زمان جوانی به این تشکل علاقه داشته، اما وسع مالی لازم برای پیوستن به آن را نداشته است. بعدتر که امکانات مادی او بیشتر شد، توجهش را به سوی مسائل دیگر معطوف کرده بود.

۳) آیا هاین‌لاین عضو کلیسای مورمون‌ها بود؟
خیر. با این که این فرقه‌ی مذهبی چند بار در کتاب‌های او ذکر شده و معمولاً به شکل مثبتی به تصویر کشیده می‌شود، هاین‌لاین به آن تعلق نداشت. او به عنوان یک متدیست تربیت شده بود، هرچند که در عنفوان جوانی به مذاهب رسمی پشت کرد.

۴) وضع سلامتی هاین‌لاین چگونه بود؟
هاین‌لاین چند بار در طول زندگی به بیماری‌های سختی مبتلا شده است. اگر این دوره‌های طولانی بیماری نبود، شاید او هرگز نویسنده‌ی علمی-تخیلی نمی‌شد.
هاین‌لاین قسمت اعظم خدمت افسری خود را در ناوبر بزرگی به نام یو.اس.اس. لکسینگتن گذراند. سپس بر خلاف میل خود و افسران مافوقش به ناو کوچکتری به نام یو.اس.اس. راپر فرستاده شد. تاب و تکان این ناو در تلاطم دریا به خاطر اندازه‌ی کوچکتر، بسیار بیشتر از لکسینگتن بود و هاین‌لاین دریازدگی شدیدی گرفت که بر اثر ضعف ناشی از آن، به سل نیز مبتلا و در سال ۱۹۳۴ از خدمت اخراج شد. فشار مالی و ناگزیری از پرداخت قسط خانه در نهایت او را در سال ۱۹۳۹ به نویسندگی کشاند.
در سال ۱۹۷۰ هاین‌لاین به التهاب شدید صفاق [1] مبتلا شد که نزدیک بود به مرگش منجر شود و او را نزدیک به دو سال از نوشتن بازداشت. هنگامی که به بیمارستان فرستاده شد، نوشتن اولین نسخه‌ی «از هیچ شیطانی هراسی ندارم» را به پایان رسانده بود. از آن‌جایی که هاین‌لاین بستری بود و امکان تصمیمگیری نداشت، داستان با توافق همسر او و مشاورش بدون تغییری منتشر شد. نتیجه داستانی در هم و برهم و وهم‌آلود است که بی‌شک اگر هاین‌لاین امکانش را داشت، آن را پیش از انتشار کوتاه و تصحیح کرده بود.
در اواسط دهه‌ی هفتاد میلادی هاین‌لاین به نوعی گرفتگی شاهرگ گردن مبتلا شد که رساندن خون به مغزش را دشوار می‌کرد. به گفته‌ی خود او، روزی ۱۶ ساعت می‌خوابید و بقیه‌ی اوقات هم به پشیزی نمی‌ارزید. در این دوران رمانی نوشت که طبق توصیه‌ی همسرش آن را هرگز منتشر نکرد.
در سال ۱۹۷۷ هاین‌لاین دچار نوعی حمله‌ شد که آن را می‌توان نوعی مرحله‌ی ابتدایی حمله‌ی مغزی دانست. این حمله منجر به یک عمل جراحی برای باز کردن گرفتگی شاهرگ گردن شد و هاین‌لاین پس از گذراندن دوره‌ی نقاهت قوای فکری و ذهنی خود را بازیافت و در وضعی بسیار بهتر از سال‌های پیش از آن بود.

۵) آیا هاین‌لاین دارای فرزند بود؟
خیر. هاین‌لاین هرگز فرزندی نداشت و همسران او نیز چه از او و چه از شریک زندگی دیگر صاحب فرزند نشدند. او همچنین هیچ‌گاه کودکی را به فرزندخواندگی قبول نکرد (در طی سال‌ها افراد فراوانی مدعی شدند که فرزند هاین‌لاین بوده‌اند، اما با تحقیق بیشتر نادرستی ادعاهای آنان ثابت شد). 
از قرار معلوم هاین‌لاین توان جسمی لازم برای پدر شدن را نداشت، شاید به دلیل تغذیه‌ی نامناسب در زمان کودکی. در دورانی که صاحب فرزند شدن امری بدیهی بود، از سه برادر او تنها یکی پدر شد، از این رو ممکن است در خانواده‌ی هاین‌لاین نوعی اختلال ژنتیکی وجود داشته باشد.

ویرجینیا هاین‌لاین
۱) زندگینامه‌ی ویرجینیا به چه شرح است؟
الف) تولد: ۲۲ آوریل ۱۹۱۶ در بروکلین، نیویورک. دارای یک برادر کوچکتر.
ب) محل زندگی:
• ۱۹۴۲-۱۹۴۵ فیلادلفیا، پنسیلوانیا
• ۱۹۴۵-۱۹۴۹ لس‌آنجلس، کالیفرنیا
• ۱۹۵۰-۱۹۶۶ کلرادو اسپرینگز، ایالت کلرادو
• ۱۹۶۶-۱۹۸۶ سانتا کروز، کالیفرنیا
• ۱۹۸۶-۱۹۸۸ کارمل، کالیفرنیا
• ۱۹۸۹-۲۰۰۳ جکسن‌ویل، فلوریدا
پ) تحصیلات: لیسانس شیمی و روانشناسی از دانشگاه نیویورک، ۱۹۳۷
ت) خدمت سربازی:
• ۱۹۴۳-۱۹۴۶ نیروی دریایی ایالات متحده، نیروی زنان داوطلب برای خدمات ضروری
• ۱۹۴۶-۱۹۵۵ نیروی کشیک
ث) زندگی زناشویی: ازدواج با رابرت ا. هاین‌لاین در سال ۱۹۴۸ تا زمان مرگ همسر در ۱۹۸۸
ج) وفات: ۱۸ ژانویه‌ ۲۰۰۳ در جکسن‌ویل، ایالت فلوریدا، هنگامی که به خاطر شکستگی لگن خاصره در بیمارستان به سر می‌برد. خاکستر او را در اقیانوس آرام به آب سپردند.

۲) چرا ویرجینیا دارای اهمیت است؟
برای خوانندگانی که هنوز داستان‌های «دنیای گسترش‌یافته» و «ناله‌هایی از گور» را نخوانده‌اند و با ریشه‌های این داستان‌ها در زندگی هاین‌لاین آشنا نیستند، ممکن است چنین سؤالی پیش بیاید. عذر آن‌ها موجه است.
هرچند که خانم هاین‌لاین مستقیماً نوشتن داستان‌های هاین‌لاین را بر عهده نداشت، اما وجود او در پیدایش و شکل‌گیری آثار هاین‌لاین بسیار مهم و تأثیرگذار بود. از زمان ازدواج در سال ۱۹۴۸ خانم هاین‌لاین علاوه بر همسر، نقش مدیر برنامه و منشیِ هاین‌لاین را بازی می‌کرد، با او به پروراندن ایده‌ها برای نوشتن می‌پرداخت و اولین خواننده‌ی آثار او بود. پس از جنگ جهانی دوم خانم هاین‌لاین بیش از هر شخص دیگری بر تکامل آثار هاین‌لاین و حتا وجود آن‌ها تأثیر گذاشته است. دست کم هفت رمان از آثار هاین‌لاین را مستقیماً مدیون خانم هاین‌لاین هستیم، چرا که او از همسرش بیش از دو دهه پرستاری کرد و او را زنده نگه داشت، امری که بدون فداکاری، محبت و نزدیکی او به هاین‌لاین ممکن نبود. طرفداران هاین‌لاین به جینی هاین‌لاین همان قدر محبت و احترام بدهکارند که به خود نویسنده.

۳) «تیکی» کیست؟
در زمان کودکی ویرجینیا هاین‌لاین پدرش او را گاهی به شوخی تیکی صدا می‌کرد، بر اساس داستانی به نام ریکی-تیکی-تاوی. بر همین پایه تیکی نام محبت‌آمیزی بود که هاین‌لاین برای همسرش به کار می‌برد و در کتاب «اشراف‌زاده‌ی آواره» نیز به آن اشاره شده است.

نویسنده‌ای به نام هاین‌لاین
۱) «قوانین نوشتن» هاین‌لاین کدامند؟
این قوانین که در مقاله‌ای به نام «نویسندگی در ادبیات گمانه‌زن» در سال ۱۹۴۷ منتشر شدند، کماکان هنوز به قوه‌ی خود باقی هستند.
نویسنده:
۱- باید بنویسد.
۲- باید نوشته‌ای را که شروع کرده‌ تمام کند.
۳- باید از بازنویسی حذر کند، مگر این که تقاضای ناشرش باشد.
۴- باید کارش را به بازار ارائه کند.
۵- و آن‌قدر به ارائه کردن ادامه دهد تا خریداری بیابد.

۲) هاین‌لاین از چه اسامی مستعاری استفاده می‌کرد؟
• Robert A. Heinlein (اغلب آثار)
• R.A. Heinlein (سال ۱۹۵۰-۱۹۴۹)
• Anson Macdonald (چند داستان پیش از جنگ جهانی دوم)
• Lyle Monroe (چند داستان پیش از جنگ)
• John Riverside (یک رمان فانتزی پیش از جنگ)
• Caleb Saunders (یک داستان کوتاه ع.ت.ف. پیش از جنگ)
• Simon York (یک داستان کارآگاهی پس از جنگ)
جالب است که جان و. کمپبل جونیور، دوست و مشوق هاین‌لاین و مدیر مجله‌ی آ.‌اس.اف. یک بار خبر انتشار داستانی از هاین‌لاین را داد، اما بعد آن داستان با نام مستعار آنسون مک‌دانلد منتشر شد.

۳) حقوق آثار هاین‌لاین متعلق به کیست؟
هاین‌لاین پیش از مرگ اغلب حقوق آثار خود را به شرکتی (trust company) منتقل کرده بود که مدیریت آن را خود او و همسرش به عهده داشتند. پس از فوت هاین‌لاین، شرکت تحت نظر همسرش فعالیت می‌کرد تا او نیز جان سپرد. در حال حاضر شرکت توسط سه نفر از نزدیکان و محارم زوج اداره می‌شود و درآمد آن به مصارف خیریه می‌رسد. به عنوان مثال درآمد تعدادی از کتاب‌های نوجوانان وقف کتابخانه‌ی شهر باتلر، زادگاه هاین‌لاین شده یا مخارج کرسی استادی هاین‌لاین در دانشکده‌ی فضانوردی دانشگاه آناپولیس و جایزه‌ی هاین‌لاین برای پیشرفت اقتصادی فضایی از این راه تأمین می‌شود.

آثار هاین‌لاین
۱) «تاریخ آینده» به چه معناست؟
«تاریخ آینده» به معنی تاریخ بشریت در آثار هاین‌لاین از جنگ جهانی دوم تا سفر انسان به کرات دیگر و بعد از آن است. این برهه‌ی زمانی در تعدادی از داستان کوتاه و رمانهای هاین‌لاین به دقت توصیف می‌شود که در سالهای ۱۹۴۲-۱۹۳۹ و ۱۹۵۰-۱۹۴۶ نوشته شده‌اند. مکملاتی از سال‌های ۱۹۶۲ و ۱۹۷۳ نیز جزو این مجموعه شمرده می‌شود.
با این که تعداد کمی از شخصیت‌ها در این مجموعه تکرار می‌شود، وقایع، اختراعات و پیشرفت‌های علمی زمینه‌ای یکدست و همگون برای ثبت «تاریخ» می‌سازد.

۲) کدام داستان‌ها جزو مجموعه‌ی «تاریخ آینده» به حساب می‌آیند؟
به ترتیب تاریخ انتشار
• Life-Line
• Let There Be Light
• The Roads Must Roll
• Blowups Happen
• The Man Who Sold the Moon
• Delilah and the Space-Rigger
• Space Jockey
• Requiem
• The Long Watch
• Gentlemen, Be Seated! 
• The Black Pits of Luna
• !It’s Great to Be Back
• We Also Walk Dogs
• Searchlight
• Ordeal in Space
• The green Hills of Earth
• Logic of Empire
• The Menace from Earth
• If This Goes On
• Coventry
• Misfit
• Methuselah’s Children
• Universe
• Common Sense
• Time Enough for Love

۳) «دنیای اسطوره» یعنی چه؟
در دسته‌بندی آثار هاین‌لاین، «دنیای اسطوره» شامل اغلب آثار جدیدتر اوست که به ماجراهای لازاروس لانگ و خانواده‌ی بزرگ او می‌پردازد. طرح کلی این سلسله‌داستان‌ها وجود تعداد بی‌شماری از جهان‌های هستی موازی است که اغلب آن‌ها بر اساس تصورات نویسندگان مختلفی به وجود آمده‌اند. قهرمانان به این جهان‌ها پا می‌گذارند و با عناصری که بر پایه‌ی تخیل داستانسرایان شکل گرفته‌اند روبه‌رو می‌شوند.

۴) کدام داستان‌ها به سری «دنیای اسطوره» تعلق دارند؟
به ترتیب زمان انتشار:
• Time Enough for Love 
• Number of the Beast 
• The Cat Who Walks Through Walls 
• To Sail Beyond the Sunset

۵) آیا آثار منتشرنشده‌ای از هاین‌لاین وجود دارد؟
بله و خیر. به عبارت دیگر، هر آن‌چه که «ارزش انتشار» را داشته، منتشر شده است. آخرین اثر مهم و چاپ‌نشده‌ی هاین‌لاین «زندگی، از آن ما» بود که در سال ۲۰۰۴ منتشر شد. «شماره‌ی وحش» که در سال ۱۹۷۵ نوشته شده و به توصیه‌ی همسر هاین‌لاین چاپ نشده بود، بعدها با تغییر و تعدیل به چاپ رسید. از هاین‌لاین مقدار زیادی طرح و ایده برای نوشتن داستان به جا مانده است. یکی از طرح‌های کاملتر به اسپایدر رابینسن سپرده شد که آن را تبدیل به یک رمان کامل کرد. این که نویسندگان دیگری به بازسازی طرح‌ها و ایده‌های به جا مانده از هاین‌لاین بپردازند، چندان محتمل نیست.

۶) تفاوت بین کتاب‌های مخصوص نوجوانان از قلم هاین‌لاین و کتاب‌هایی که او برای بزرگسالان نوشته است چیست؟
تفاوت بزرگی در کار نیست. بزرگسالان هم از خواندن کتاب‌های نوجوانان هاین‌لاین لذت می‌برند و داستان‌های بزرگسالانه‌ی او آن قدر ساده و قابل فهم نوشته شده‌اند که برای نوجوانان نیز مناسب باشند. تنها تفاوت بین دوازده کتاب نوجوانان و تعدادی داستان که هاین‌لاین برای مجله‌ی Boys’ Life نوشت با آثار دیگر او، تا حدودی حذر از اشاره‌های جنسی و ضمناً نوعی اخلاقیات ساده‌شده است.
واقعیت این است که «جنگاورانِ اخترناو» به عنوان کتاب نوجوانان نوشته شد و پس از آن که بنگاه انتشاراتی Scribner’s آن را نپذیرفت، توسط Putnam به عنوان کتاب بزرگسالان به چاپ رسید.

۷) «بوگندوها» چیستند؟
استینکروز یا «بوگندوها» (اصطلاح خود هاین‌لاین) سه داستان کوتاه را دربرمی‌گیرد که در اوایل اشتغال به نویسندگی هاین‌لاین قبل از جنگ جهانی دوم نوشته شدند. این داستان‌ها در مجله‌های ارزان‌قیمت کاهی آن دوران به چاپ رسیدند و جز یک استثنا هرگز دوباره منتشر نشدند. هاین‌لاین تمام پیشنهادات چاپ دوباره‌ی آن‌ها را رد کرد و هیچ‌کدام را در مجموعه‌های داستان‌های خود تکرار نکرد. اجراکنندگان وصایای ادبی او این روش را دنبال می‌کنند و محتمل نیست که این داستان‌ها در آینده منتشر شوند. نام داستان‌ها:
• Beyond Doubt (آوریل ۱۹۴۱)
• My Object All Sublime (فوریه ۱۹۴۲)
• Pied Piper (مارس ۱۹۴۲)
تا جایی که می‌دانیم، حق با هاین‌لاین است و داستان‌ها لایق این لقب هستند.

۸) جریان این نسخه‌های کامل و کوتاه‌نشده‌ی داستان‌های هاین‌لاین که در سال‌های اخیر به بازار فرستاده می‌شوند، از چه قرار است؟
زمانی که هاین‌لاین کتاب‌ها و داستان‌های خود را می‌نوشت و منتشر می‌کرد (البته صحبت از بازار نشر ایالات متحده است)، تعداد زیادی از آن‌ها طبق نظر ناشر و برای جلب خواننده‌ی بیشتر کوتاه شدند و مورد جرح و تعدیل قرار گرفتند. پس از مرگ او، قراردادها و پیمان‌های تجاری مختلف با ناشران پایان گرفت و همسرش تعدادی از آن‌ها را به شکل اولیه منتشر کرد. به عبارت دیگر، هر آن‌چه که پیش از سال ۱۹۹۰ از هاین‌لاین منتشر شده، نسخه‌ی مورد نظر ناشر و دستکاری‌شده است و انتشارات پس از ۱۹۹۰ نسخه‌های اصلی و دست‌نخورده هستند. مرگ ویریجینیا هاین‌لاین نیز تغییراتی به وجود آورد و زمینه را برای انتشار مجدد داستان‌هایی از قبیل «زندگی، از آن ما» (انتشار در سال ۲۰۰۴) فراهم ساخت.
در حال حاضر نسخه‌های اصلی آثار هاین‌لاین منتشر می‌شوند. تنها استثنا «غریبه‌ای در غریب‌آباد» است که هر دو نسخه‌ی آن منتشر می‌شود، وضعی که در دنیای ادبیات بسیار به ندرت پیش می‌آید.

۹) آیا ترتیب خاصی برای خواندن آثار هاین‌لاین وجود دارد؟
در واقع خیر. داستان‌های هاین‌لاین به ندرت چندبخشی و دنباله‌دار هستند، با این که بعضی از آن‌ها به هم مربوطند. خوانندگان جدید هاین‌لاین باید بدانند که هر داستانی از او موافقان و مخالفان خود را دارد و در نتیجه هرگونه توصیه برای خواندن آثارش باعث ایجاد بحث و جدل خواهد بود. 
این داستان‌ها دارای خط داستانی واحد هستند و توصیه می‌شود که به این ترتیب خوانده شوند:
1) Time Enough for Love
2) Number of the Beast
3) The Cat Who Walked Through Walls
4) To Sail Beyond the Sunset
این داستان‌ها بهتر است به کناری نهاده شوند تا خواننده با بعضی دیگر از آثار هاین‌لاین آشنا شود، چرا که از نمونه‌های ضعیف‌تر نوشته‌های او هستند و ممکن است باعث بدفهمی خواننده درباره‌ی کیفیت آثار هاین‌لاین شوند:
1) I Will Fear No Evil
2) Sixth Column
3) Beyond This Horizon
همین طور بهتر است که «غریبه‌ای در غریب‌آباد» اولین داستانی که از هاین‌لاین می‌خوانید نباشد، زیرا جایگاهی جداگانه را در فهرست آثار او داراست و قابل مقایسه با نوشته‌های دیگرش نیست. 

۱۰) کدام داستان هاین‌لاین را اول از همه بخوانم؟
دراین باره هم اتفاق نظری بین هواداران هاین‌لاین وجود ندارد، اما کسی که قرار است از آثار هاین‌لاین خوشش بیاید، احتمالاً این داستان‌ها را دوست خواهد داشت: 
• The Past Through Tomorrow
• Citizen of the Galaxy
• Have Space Suit – Will Travel
• Double Star
• The Door into Summer
پس از خواندن این داستان‌ها، آثار زیر نیز برای شناخت بیشتر هاین‌لاین توصیه می‌شوند:
• Starship Troopers
• The Moon is a Harsh Mistress
• Friday 
• Glory Road
• Stranger in a Strange Land
• Time Enough for Love
از این‌جا به بعد انتخاب و خواندن کتاب‌‌های هاین‌لاین به عهده‌ی خود شماست. کوهی از کتاب‌های خوانده‌نشده‌ی هاین‌لاین در برابر شما وجود دارد که کشف و لذت بردن از آنها مایه‌ی حسد طرفداران دیرین‌تر اوست.

۱۱) کدام فیلم‌ها بر اساس داستان‌های هاین‌لاین ساخته شده‌اند؟
الف) Destination Moon (سال ۱۹۵۰)
یکی از اولین فیلم‌های علمی‌تخیلی نسبتاً واقع‌گرایانه و درخشان به کارگردانی Irving Pichel.
ب) Project Moonbase (سال ۱۹۵۳) 
ساخت این فیلم کوتاه (۶۳ دقیقه) داستان نسبتاً مفصلی دارد. در اوایل دهه‌ی پنجاه میلادی هاین‌لاین با تهیه‌کننده‌ای به نام جک سیمن جهت ساخت یک سریال تلویزیونی علمی‌تخیلی برای بزرگسالان همکاری می‌کرد. تا آن زمان سریال تلویزیونی ع.ت. تنها برای کودکان وجود داشت. هاین‌لاین برای ۱۳ قسمت سریال فیلمنامه نوشت‌ که ۹ قسمت از آنها بر اساس بعضی از داستان‌های معروف او بود. بعد از آنکه قسمت اول سریال تحت عنوان Ring Around the Moon به طول ۴۷ دقیقه برای پخش تلویزیونی ساخته شد، سیمن ناگهان تصمیم گرفت که از محبوبیت ناگهانی فیلم‌های ع.ت. بهره ببرد. او بدون اطلاع و تأیید هاین‌لاین به استودیو رفت و با ساخت ۱۶ دقیقه‌ی دیگر، داستان کوتاهی را که برای پخش تلویزیونی نوشته شده بود تبدیل به یک فیلم آبکی سینمایی کرد. Project Moonbase (نام سینمایی فیلم) موفقیتی به دست نیاورد و هاین‌لاین دیگر تمایلی به سر و کار داشتن با آن نداشت.
پ) The Brain Eaters (سال ۱۹۵۶)
این فیلم بی‌ارزش کپی سخیفی از داستان The Puppet Masters بود و هاین‌لاین سازندگان آن را به دادگاه کشاند. به او مبلغی به عنوان خسارت پرداخت شد و قرار بود که قسمت‌های متعلق به داستان هاین‌لاین از فیلم چیده شود. این که آیا این کار انجام گرفت یا نه معلوم نیست، چرا که فیلم هنوز هم مشخصاً بخش‌هایی از داستان The Puppet Masters را دربرمی‌گیرد. نکته‌ی جالب برای طرفداران ع.ت. ظاهرشدن کوتاه لئونارد نیموی[2] در فیلم است.
ت) Starship Troopers (سال ۱۹۸۹ – Uchu no senshi)
این نسخه‌ی انیمه چندان شباهتی به اصل داستان هاین‌لاین ندارد.
ث) Robert A. Heinlein’s Red Planet (سال ۱۹۹۴) 
این کارتون سه‌قسمتی نیز تنها اقتباسی ضعیف از داستان‌های هاین‌لاین است.
ج) Robert A. Heinlein’s The Puppet Masters (سال ۱۹۹۴)
به دلیل وجود سریالی به نام The Puppet Master سازندگان به انتخاب این نام طویل و جدا کردن حساب خود ناچار بودند. این فیلم شروع نسبتاً خوبی دارد و تغییراتی که در داستان به وجود آمده قابل پذیرش و منطقی هستند. از نیمه‌ی دوم به بعد فیلم خراب می‌شود.
چ) Starship Troopers (سال ۱۹۹۷)
به کارگردانی Paul Verhoeven و بودجه‌ای نزدیک ۹۰ میلیون دلار که باعث شد طرفداران هاین‌لاین به حال داستان محبوب خود بگریند.

۱۲) دستگاهی که می‌گویند هاین‌لاین در جنگ جهانی دوم اختراع کرده کدام است؟
کسی پاسخ این سؤال را نمی‌داند. در سال ۱۹۴۷ هاین‌لاین در مقاله‌ای با عنوان «نویسندگی در ادبیات گمانه‌زن» از اختراع دستگاهی برای یک داستان ع.ت. سخن می‌گوید. گویا یکی از همدوره‌های او در نیروی هوایی از روی تشریح هاین‌لاین دستگاه را ساخته و از آن استفاده کرده است. با وجود تحقیقات فراوان چند و چون این قضیه هرگز روشن نشد. با توجه به پیشینه‌ و روحیات هاین‌لاین، ممکن است که او تنها سربه‌سر خوانندگان خود گذاشته باشد.

۱۳) آیا «تخصص به درد حشره‌ها می‌خورد» از قلم هاین‌لاین است؟
بله، آن را می‌توان در Time Enough for Love یافت. برای خواندن متن کامل به این‌جا مراجعه کنید.
————————————
پانویس‌ها:
[1] پوست نازکی که روده‌ها در آن قرار دارند و شکم را از پایین‌تنه جدا می‌کند
[2] او بعدها در نقش مستر اسپاک در سریال پیشتازان فضا به معروفیت جهانی رسید
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین
مترجم: پانته‌آ کیانی
منبع: Robert A. Heinlein FAQ

«شصت و نه روش برای پدیدآوردن سرودهای قبیله‌ای وجود دارد و تک تک این روش‌ها نیز درست است.»
رودیارد کیپلینگ

حداقل دو روش برای نوشتن داستان گمانه‌زن وجود دارد. نوشتن درباره‌ی آدم‌ها یا نوشتن درباره‌ی مصنوعات آن‌ها. روش‌های دیگری هم هستند. مانند آن‌چه که استپلتون در «اولین و آخرین مرد» انجام داده است و یا آن‌چه که اس. فلاور رایت در «دنیای زیرین» به وجود آورده؛ لیکن داستان مصنوعات و داستان‌های مربوط به علاقمندی‌های آدم‌ها بیشتر موضوعات این حوزه را به خود اختصاص داده‌اند. اغلب داستان‌های علمی‌تخیلی آمیزه‌ای از هر دوی این روش‌ها هستند؛ ولی ما در این‌جا این دو موضوع را به صورت جداگانه بررسی می‌کنیم. در این مقاله من از داستان مصنوعات، دست‌شسته و آن را کنار می‌گذارم. توجه من به داستان‌ آدم‌ها است. البته هیچ مشکلی با داستان مصنوعات ندارم. این نوع داستان‌ها را می‌خوانم و از خواندنشان لذت می‌برم ولی صرفاً باید بگویم من از این نوع داستان‌ها تعریف نمی‌کنم.
به من گفته‌اند این مقاله گپی است درباره‌ی این که: چطور این کار را انجام دهیم؟ در نتیجه به چیزی می‌پردازم که دقیقاً می‌دانم چطور باید انجامش داد. ویراستارِ من پیشنهاد کرد درباره‌ی «علمی‌تخیلی عوامانه» بنویسم. من این کار را نمی‌کنم؛ چون این موضوعی جداگانه نیست. سال‌ها پیش ویل اف. جین‌کینز به من گفت: «باب! می‌خوام توی یه رازی شریکت کنم، هر داستانی –اعم از علمی‌تخیلی یا هر نوعِ دیگری- که خوب نوشته شده باشه رو می‌‌شه به مردم فروخت.» ویل خودش این موضوع را ثابت کرده؛ همان‌طور که نویسندگان دیگر هم این کار را کرده‌اند: ویلای، ولز، کلوئت، دویل، ارتز، نویز و بسیاری دیگر. شاید بگویید این نویسنده‌ها به آن دلیل می‌توانستند کارهای علمی‌تخیلی‌شان را به قیمت خوب در بازار عرضه کنند که در آن زمان نویسندگان مشهوری بوده‌اند. این طور نیست رفیق. درست برعکس! آن‌ها نویسندگان مشهوری شدند چون کارشان را خوب بلد بودند. وقتی قرار بود یک داستان علمی‌تخیلی بنویسند، نوشته‌‌ای فاخر از کار در می‌آوردند و آن را در بازار به قیمت مناسب می‌فروختند. ویراستار یک مجله‌ی موفق، داستانِ ضعیفِ نویسنده‌ی اسم و رسم‌ دار را به همان راحتی دور می‌اندازد که داستانِ ضعیف یک نویسنده‌ی تازه‌کار را کنار می‌گذارد. حالا چون می‌داند که به نویسنده‌ی مشهور زودرنج از گل نازک‌تر نمی‌شود گفت، ممکن است که نامه‌ای مفصل شامل پیشنهادات و توضیحات برای‌اش بفرستد؛‌ ولی سر آخر داستان را دور می‌اندازد. در واقع،‌ بزرگ بودن اسم نویسنده تنها در حالت‌های لب‌مرزی ممکن است کمکی باشد. داستان کوتاه اقبال بهتری نزد عوام دارد؛ مخصوصا اگر زیر ۵۰۰۰ کلمه باشد. داستان‌های مربوط به علاقمندی‌های بشری بهتر از داستان‌های مصنوعات ‌آن‌ها فروخته می‌شوند؛ چون داستان‌های بشری مخاطبین بیشتری نزد عوام دارند. اما این به معنی کنار گذاشتن داستان‌های مصنوعات نیست. مثلاً به «نوشته‌ای درباره‌ی خطر» توجه کنید که در مجله‌ی «پست عصر یکشنبه» به چاپ رسید و همین‌طور داستان «اشتباه» نوشته‌ی ویلای که سال پیش در مجله‌ی «کولیر» به چاپ رسید. 
بگذارید به این موضوع بپردازیم که داستان چیست و چطور باید یک داستان نوشت؟
(تصحیح: «من» چطور یک داستان را می‌نویسم… تذکر آقای کیلپینگ را به یاد داشته باشید!)
داستان شرحی است که لزوماً واقعی نیست؛ لیکن خواندنی است.
سه طرح اصلی برای داستان‌ آدم‌ها وجود دارد: پسری که دختری را می‌بیند، خیاط کوچک و مردی که یاد می‌گیرد بهتر باشد! امتیاز سومی به نام ال. ران هوبارد است؛ سال‌ها فکر می‌کردم فقط دو نوع طرح وجود دارد؛ ولی او طرح سومی را به من نشان داد.
طرح پسر و دختر نیاز به توضیح ندارد؛ ولی آن را به هیچ‌وجه دست کم نگیرید! این طرح از «ایلیاد» تا «جریان زمان» نوشته‌ی جان تین دیده می‌شود. این طرح بزرگ‌ترین طرح در بین بقیه است و هنوز به اندازه‌ی کافی در علمی‌تخیلی به کار نرفته‌است. به طور قطع از این طور ماجراها در بسیاری از داستان‌های ع.ت به چشم می‌خورد؛ ولی سوال این است که چند تا از آن‌ها به زور این طرح را توی داستان جا داده‌اند و در چندتا از آن‌ها این طرح لازمه‌ی داستان بوده و منجر به حل ماجرا می‌شود؟ این نوع طرح، تنوع بسیاری دارد: پسر در ملاقاتش با دختر شکست می‌خورد. پسر، دختر را خیلی دیر ملاقات می‌کند. پسری که دخترهای خیلی زیادی را ملاقات می‌کند. پسری که دختر را از دست می‌دهد و پسر و دختری که عشقشان را به خاطر هدف والاتری فدا می‌کنند. علمی‌تخیلی نیست؟ بفرما! چند تا طرح بیات هست که‌ می‌توانید مجانی برشان دارید و روی آن‌ها کار کنید: مرد سالخورده، دختر جوان را ملاقات می‌کند. آن‌ها می‌فهمند که بسیار برای همدیگر مناسب هستند و شدیدا عاشق همدیگر می‌شوند، انگار «هم‌روح» هم باشند. (از من نپرسید چطور! باورپذیر کردن ماجرا به عهده‌ی خودتان است. اگر من می‌خواستم این را بنویسم، می‌بایستی به من پول می‌دادند!)
خوب حالا بیایید از این یک داستان علمی‌تخیلی بسازیم. سفر زمانی؟ چنین باد! کدام نظریه‌ی زمانی؟ نظریه‌ی زمان‌های محتمل، نظریه‌های کلاسیک؟
بازبالندگی؟ آیا این طرح لزوما به یک پایان باشکوه‌تر ختم می‌شود؟ یا بر عکس؟ یا این‌که مانند سی. ال. مور در شاه‌کار تراژیکش -«توهم روشن»- شرایط را ارتقاء می‌دهید؟
من تا حالا دو دفعه این طرح را به صورت تراژدی به کار برده‌ام و شاید یک بار دیگر هم این کار را بکنم. بروید جلو و خودتان آن را امتحان کنید! من این طرح را اختراع نکردم. این طرح، داستان بزرگی بوده‌ که قرن‌هاست همه‌جا روایت می‌شود. 
«خیاط کوچک»: همه‌ی داستان‌های مرد کوچکی که بعدها می‌درخشد یا برعکس، توی همین قطارند. دنباله‌اش می‌رسد به داستان‌های پریان. برای مثال: «دیک وایتینگتن»، تمام‌کتاب‌های آلجر، «سزار کوچک»، «گشت کهکشانی» (ولی گری لنزمن نه)، «نین کمپف»، داوود در عهد عتیق. این نوع داستان یا روایت یک موفقیت [بزرگ] و یا برعکس روایت یک شکست اندوه‌‌بار است. 
«مردی که می‌آموزد بهتر باشد» دقیقا همان‌چیزی است که اسمش می‌گوید. داستان مردی است که در بادی امر، عقیده، نقطه‌نظر یا برآوردی دارد؛ ولی در ادامه‌ی داستان در برخورد با واقعیت بی‌رحم به واسطه‌ی این که دماغش به خاک مالیده می‌شود عقیده و نقطه‌نظر جدیدی به دست می‌آورد. سال‌ها پیش از آنکه هوبارد ساختار این نوع داستان را به من نشان دهد، من خیلی از داستان‌ها را توی همین نوع طرح می‌نوشتم. از این نوع داستان می‌توان اشاره کرد به: «جهان» و «منطق امپراطوری» خودم، «جنوب غار» جک لندن و همین‌طور «کریسمس کارول» دیکنز. 
گفتم که داستان شرحی جذاب و نه لزوما واقعی است. این تعریف به اندازه‌ی کافی کلیت دارد که تمامی داستان‌ها و نویسندگان، حتا جیمز جویس را شامل شود. (البته اگر کارهای‌اش برایتان جذاب باشد؛ چون من که جذب نشدم!). 
در مورد داستانی که من بخواهم بنویسم، شرایط به این دستورالعمل محدود می‌شود: شخص خود را در موقعیتی می‌یابد که برایش مشکل ایجاد می‌کند. در مقابله با این مشکل شخص در درون خودش منشش را تغییر می‌دهد و داستان وقتی که این تغییر منش کامل شد، خاتمه می‌یابد. سایر ماجراها می‌توانند به دلخواه جریان داشته باشند. 
مردم تحت فشار تغییر می‌کنند:
• مرد پولدار تنهایی که رفیق‌بازی را در بین توده‌ی دوره‌گردها یاد می‌گیرد.
• مرد مافنگی و بزدلی که مجبور می‌شود پا پیش بگذارد و بجنگد.
• مرد خوش‌بنیه‌ای که ناقص‌ و افلیج می‌شود و می‌آموزد که چطور با شرایط کنار بیاید.
• وراجی که یاد می‌گیرد زبانش را نگه دارد!
• ماتریالیست دو آتشه‌ای که با ارواح برخورد می‌کند.
• زن پتیاره‌ای که رام می‌شود.
این‌ها بیشتر از آن‌ که داستان ماجراها باشند، داستانِ شخصیت‌ها هستند. این لقمه‌ی همه نیست ولی برای من بیشتر از یک داستان مملو از ماجراجویی‌های هیجان‌انگیز، جذابیت دارد. البته لزومی ندارد که داستان، عاری از ماجراجویی باشد:
فشاری که قرار است موجب تغییر شخصیت شود، می‌تواند در قالب یک ماجراجویی باشد که نوعا هم این چنین است. 
اما همه‌ی این‌ها چه ربطی به علمی‌تخیلی دارند؟ اختیار دارید! این موارد سهم عمده‌ای در آن دارند!
اغلب نوشته‌های به اصطلاح علمی‌تخیلی که درباره‌ی انسان‌ها یا مشکلاتشان نیستند، روی یک چهارچوب داستانی استوار است. این نوع داستان پر شده‌ از آدم‌های مقوایی و تمامش مَحملی است برای آویختن انشائی درباره‌ی «آینده‌ی افتخارآمیز فن‌آوری». با حفظ کمال‌ِ احترام نسبت به جناب بلامی، «نگاه به پشت سر» نمونه‌ای کامل از این نوع مقاله‌های داستانی است. خودم هم از این کارها کرده‌ام: «راه حل ناخوشایند» هم یک مقاله‌ی داستانی است نوشته شده بر همین نمط. از آن‌جا که می‌دانستم این داستان باید با یک «داستان» واقعی رقابت کند، از هر راهی به فکرم می‌رسید استفاده کردم تا آن را مثل یک داستان نشان دهم؛ راه‌هایی که برخی از آن‌ها غیرقابل قبول هستند.
نوع دیگری از داستان که تحت عنوان علمی‌تخیلی طبقه‌بندی شده‌است، داستانی است که در آینده اتفاق می‌افتد؛ یا روی سیاره‌‌ی دیگری؛ یا در بُعد دیگری یا از این دست؛ اما دقیقا می‌توانست در خیابان پانزدهم در سال ۱۹۴۷ اتفاق بیافتد. مدل لباس‌ها را به زمان حال برگردان! مسلسل گزافه‌گویی‌های فضل‌فروشانه‌ی فنی و تصنعی را خفه کن! آن وقت داستانی سرراست و ماجراجویانه خواهی داشت که با اصلاحات مقتضی، به درد مجلات زرد روی پیشخوان روزنامه‌فروشی می‌خورد.
نوع دیگری از داستان‌های «مردی که یاد می‌گیرد خوب باشد» نیز وجود دارد که به طور معمول آن را علمی‌تخیلی اطلاق نمی‌کنند: از بین داستان‌ ِآدم‌ها، این نوع به خصوص به علم و دانش معاصر می‌پردازد. هنگامی که می‌گوییم علمی‌تخیلی، اغلب منظورمان این نوع داستان‌ها نیستند. منظورمان نوعی داستان گمانه‌زن است؛ داستانی که با جملاتی نظیر این تجسد می‌یابد: «بیا فرض کن…»، یا «چه می‌شد اگر…». در داستان گمانه‌زنِ علمی‌تخیلی، دانش موجود و حقایق پذیرفته شده تعمیم می‌یابند تا شرایط جدیدی خلق شود. شرایطی جدید که چهارچوب جدیدی برای کنش‌های انسان باشد. در نتیجه‌ی این شرایط جدید، مشکلات جدیدی هم بر سر راه آدم‌ها قرار می‌گیرد و داستان این است که نوع بشر چطور از عهده‌ی مشکلات جدید برمی‌آید؟
داستان درباره‌ی شرایط جدید «نیست». داستان در باره‌ی آدم‌هایی‌است که با مشکلات ناشی از شرایط جدید درگیر می‌شوند.
بگذارید تکه‌ها را جمع‌بندی کنیم و یک تعریف رک و راست از علمی‌تخیلی به دست دهیم:
۱- شرایط باید در بعضی جهات،‌ با زمان و مکانِ حال تفاوت داشته باشد؛ حتا اگر این تفاوت فقط به خاطر اختراعی باشد که در طی داستان اتفاق می‌افتد.
۲- این شرایط جدید باید رکن اساسی داستان باشند.
۳- پیچیدگی داستان-طرح داستان- باید درباره‌ی مشکلات انسانی باشد.
۴- این مشکل انسانی باید یا خودش زاییده‌ی شرایط جدید و یا ضرورتاً متاثر از شرایط جدید باشد.
۵- و آخرینش این که هیچ کدام از قوانین علمی ثابت شده نباید نقض شود. مضاف بر این، هنگامی که داستان مستلزم وجود نظریه‌هایی برخلاف نظریه‌های ثابت‌شده‌‌‌ی فعلی است، مؤلف باید نظریه‌ی جدید را به طرزی منطقی و باورپذیر ابداع کند. این نظریه باید شامل حقایق پذیرفته‌شده‌ی علمی باشد و به خوبی همان نظریه‌ای که نویسنده قصد دارد آن‌ را به دور اندازد، بتواند وقایع بیرونی را شرح دهد. نظریه‌‌ی ابداعی ممکن است خیلی دور از دسترس باشد؛ ممکن است به نظر تخیلی برسد؛ ولی یقینا نباید در تناقض با واقعیت‌های مشاهده‌شده ‌باشد. یعنی مثلا اگر می‌خواهید فرض کنید نوع بشر از مریخ آمده ‌است، باید بتوانید رابطه‌ی نزدیکِ ما با میمون‌ها انسان‌نمای کره‌ی زمین را هم به توجیه کنید.
مرا ببخشید که سر این موضوع این ‌قدر اصرار می‌کنم. من دوست دارم علمی‌تخیلی بخوانم؛ ولی تعدی از این استلزام، حقیقتا مرا آزار می‌دهد. مسیر کشتی فضایی در فضای خالی نباید مانند دود و ابر هواپیما در هوا مشخص باشد. مارمولک‌ها را نمی‌شود به انسان پیوند زد. عبارت «پیچ‌خوردگی فضایی» را نمی‌توان به جای هرچیزی که توضیح کافی و جزئیات دقیق ندارد به کار برد.
تمام آدم‌هایی که درباره‌ی بهشت حرف می‌زنند، به آن‌جا راه نمی‌یابند و خیلی‌ها هستند که سعی می‌کنند علمی‌تخیلی بنویسند بدون این که به خودشان زحمت بدهند و چیزی درباره‌ی دانش وفن‌آوری یاد بگیرند. با وجود این همه کتابخانه‌ی عمومی که این روزها همه جا پیدا می‌شود، هیچ عذری از ایشان پذیرفته نیست. این دو مورد را به خوانندگانت مدیونی: الف) در زمینه‌ی دانشی که قصد داری در داستانت به آن بپردازی، استخوان‌ خرد کرده باشی. ب) اگر در آن زمینه وارد نیستی، خودت باید تا حدودی دانش و تجربه درارتباط با آن کسب کنی تا بتوانی قبل از این که داستانت را به توده‌ی زودباور مردم ارائه دهی، آن ‌را با دیدگاهی نقادانه بررسی کنی. اگر اهل تحمل این دشواری‌ها نیستی، خواهش می‌کنم لطفا بچسب به همان پیش‌زمینه‌های معمولی که با آن‌ها آشنایی داری. پدروفسکی باید تمرین کند. سونیا هنای هنوز روی فیگورهای دوران مدرسه‌اش کار می‌کند. یک پزشک پیش از آن که به او اجازه دهند جراحی کند سال‌های مشقت‌باری را تحمل می‌کند. تو چرا نباید برای آماده‌شدن زحمت بکشی؟
نمونه‌ی سرراستی از داستان‌های علمی‌تخیلی از آن نوع داستان‌ها که به مشکلات بشری ناشی از تعمیم دانش امروزی می‌پردازند:
جنگ‌های بیولوژیکی زمین‌های زراعی ایالات متحده را نابود کرده‌است؛ حالا جو داکس -یک فروشنده‌ی ماشین‌های دست‌ دوم- چطور می‌خواهد غذای خانواده‌اش را تامین کند؟
در سفرهای بین سیاره‌ای با گونه‌‌ای روبرو می‌شویم که قادر به مطالعه و تفکر هستند. آیا در یک دادرسیِ پرونده‌ی قتل، شهادت آن‌ها به عنوان مدرک برای دادگاه قابل قبول است؟
انسان به ماه قدم می‌گذارد؛ موضع شورای امنیت ایالات متحده‌ی آمریکا در این مورد چیست؟ (مراقب این یکی باشید و سفت کلاهتان را بچسبید!)
تکنولوژی تولید مصنوعی انسان کامل شده‌است: این پدیده چه تاثیری بر خانه، خانواده، اخلاق و عقاید می‌گذارد؟ (آلدوس هاوکسلی ایده‌های بکری در این زمینه داده‌است… بفرما بردار!)
و مانند این. من این مقاله را به یادداشت‌های‌ام درباره‌ی علمی‌تخیلی محدود می‌کنم؛ ولی نظر جناب کیپلینگ را فراموش نکنید! فقط به پیش بروید و این کار را بکنید! لازم نیست در همه‌ی موارد بدانید چطور! چیزی را بنویسید که خود برای خواندن می‌پسندید. اگر به این قضیه علاقه‌ دارید، اگر یک بار با عبارت «فقط فکرش را بکن…» ذهنتان پرواز کرده‌است، اگر عاشق فکر کردن به دنیایی نو هستید، پس بیایید تو؛ آب تمیزی است و تا دلتان بخواهد جا برای شنا کردن وجود دارد.
اما برای من ننویسید که پس چرا قانون‌هایم را توی این داستان یا آن داستان شکسته‌ام؟ من همه‌ی آن‌ها زیر پا گذاشته‌ام و باید بگویم ترجیح می‌دهم داستان جدیدی بنویسم به جای آن که از قبلی‌ها دفاع کنم.
به من گفته‌اند قرار است این مقاله مفید حال خوانندگان باشد. حالا احساس گناه می‌کنم؛ چون بیشتر ِ آن‌چه در بالا آمد، مربوط به دل‌مشغولی‌های شخصی من است تا تعلیم دادن شمای خواننده. بنابراین می‌روم سر تعدادی از قوانین کاربردی و آزمایش‌شده که اگر به دقت تعقیب شوند، برای هر نویسنده‌ای شهرت به ارمغان می‌آورند. فرض می‌کنم بلدید تایپ کنید؛ چون می‌دانید که قالبِِ جا افتاده در بازار است و مردم می‌پذیرند نوشته‌ی تایپی را بخوانند و تعقیب کنند. همچنین فرض می‌کنم که همیشه نوارجوهر جدید استفاده می‌کنید و تایپتان تمیز است. باید املا و قواعد و نشانه‌گذاریتان آن‌قدر خوب باشد که بتوانید این کار را انجام بدهید. این موارد که گفتم یقینا تیزترین ابزار نجاری لغات است؛ البته آدم باید چند عادت دیگر را هم به عادات شغلی‌اش اضافه کند:
۱- باید بنویسد.
۲- باید چیزی را که شروع کرده‌ تمام کند.
۳- باید جلوی خودش را بگیرد و بازنویسی نکند؛ مگر این که تقاضای ویراستارش باشد.
۴- باید کارش را به بازار ارائه کند.
۵- و آن‌قدر کار را در بازار نگه دارد تا بفروشد.
این پنج‌ قانون حقیقتا خیلی بیشتر از تمام آن چه قبلا درباره‌ی نوشتن داستان گمانه‌زن گفته شد، موثر هستند. ولی پیروی از آن‌ها به طور اعجاب‌آوری سخت است. به همین خاطر است که تعداد نویسند‌های حرفه‌ای اندک و نویسنده‌های دست دوم این همه زیاد است و به همین خاطر هم هست که نمی‌ترسم شگردم را فاش کنم! ولی اگر از آن‌ها پیروی کنید، اهمیتی ندارد چطور می‌نویسید. بالاخره روزی، جایی ناشرتان را پیدا خواهید کرد. خیلی بی‌خیال یا خیلی ناامید؛ طوری ‌که حاضر است مزخرف‌ترین نوشته‌های تو، یا من، یا هر کس دیگری که به دستش برسد را بخرد!
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین
مترجم: بهزاد قدیمی

۲۲۱۷
منطقه‌ی زمانی شماره‌ی ۵ (زمان مناطق شرقی) هفتم نوامبر ۱۹۷۰ NTC «پاتوق پاپ»
داشتم یک گیلاس حبابی برندی را با دستمال می‌مالیدم که «مادر مجرد» آمد تو. ساعت را نگاه کردم. ۱۰:۱۷ ب.ظ. بود در منطقه‌ی زمانی پنج یا زمان مناطق شرقی، روز هفتم نوامبر سال ۱۹۷۰. مأمورهای زمان همیشه به زمان و تاریخ دقت می‌کنند. ما باید این کار را بکنیم.
مادر مجرد مردی بود ۲۵ ساله، تقریباً هم‌قد من، بچه‌صورت و اخلاقی دم‌دمی. از قیافه‌اش خوشم نیامد (اصلاً هیچ وقت خوشم نمی‌آمد.) ولی جوان برازنده‌ای بود و من هم آن‌جا بودم که [برای سازمان] جذبش کنم. آش کشک خاله‌ام بود. دل‌پذیرترین لب‌خند میخانه‌داری‌ام را تحویلش دادم.
شاید من زیادی سخت می‌گیرم. رفتارش زنانه نبود. اسم مستعارش مال حرفی بود که وقتی آدم‌های فضول می‌پرسیدند چه‌کاره است، تحویل‌شان می‌داد. می‌گفت: «من یک مادر مجردم.» بعد هم اگر خیلی خونش به جوش نیامده بود اضافه می‌کرد: «کلمه‌ای چهار سنت. برای مجله‌های خانواده داستان می‌نویسم.»
اگر حالش خراب بود، منتظر می‌شد که کسی یک چیزی برای مسخره کردن از حرفش در آورد. روش نبرد تن‌به‌تنش مرگ‌بار بود، مثل یک پلیس زن. دقیقاً چیزی که باعث شده بود من دنبال جذبش باشم. الیته این تنها دلیل نبود.
مستِ مست بود و قیافه‌اش نشان می‌داد که بیش‌تر از همیشه از مردم بیزار است. بی‌سروصدا برایش یک شات دوبله‌ی اولد آندرویر ریختم و بطری را هم همان جا گذاشتم. بالا انداخت و یکی دیگر ریخت.
روی بار را پاک کردم و گفتم: «از قضیه‌ی مادر مجرد چه خبر؟»
انگشتانش محکم دور گیلاس حلقه شدند و به نظر آمد می‌خواهد آن را توی صورتم بپاشد. دست بردم زیر بار برای چماق. در «دست‌کاری زمانی» آدم سعی می‌کند همه چیز را حساب و کتاب کند، ولی آن قدر عامل‌های مختلفی دخیل هستند که آدم بی‌خود خطر نمی‌کند.
دیدم کمی آرام شد. همان قدری که در آموزش‌گاه «اداره» یاد می‌دهند. گفتم: «ببخشید. فقط پرسیدم "وضع کار و بار چطوره؟" حالا فرض کن گفتم "هوا چطوره؟".»
با ترش‌رویی گفت: «خوبه. من می‌نویسم، اونا چاپ می‌کنن، یه نونی در میاد.»
یک گیلاس برای خودم ریختم، به سمت او خم شدم و گفتم: «راستشو بخوای به نظر من که خوب می‌نویسی. چندتا از کارات رو ورق زدم. دستت توی نوشتن از دید زنونه خیلی روونه.»
این یک ذره را مجبور بودم خطر کنم. هیچ‌وقت نگفته بود اسم نویسندگی‌اش چیست. ولی این‌قدر جوشی بود که فقط حرف آخر را چسبید و با خرناسی گفت: «دید زنونه! آره، من می‌دونم دید زنونه چطوره. باید بدونم.»
با تردید گفتم: «خُب؟ خواهر داری؟»
«نه. اگه بهت بگم باورت نمی‌شه.»
به ملایمت گفتم: «ای بابا. میخونه‌دارا و روان‌شناسا همشون یاد می‌گیرن که هیچی از حقیقت عجیب‌تر نیست. پسر جون، اگه قصه‌هایی که من شنیدم رو می‌شنیدی… خُب، اون وقت حسابی ثروت‌مند می‌شدی. باور نکردنی‌ان.»
«تو اصلاً نمی‌دونی "باور نکردنی" یعنی چی!»
«خب که چی؟ گفتم که، من از هیچی تعجب نمی‌کنم. هر قصه‌ای بگی من بدترش رو شنیدم.»
دوباره خرناسی کشید و گفت: «سر بقیه‌ی بطری شرط می‌بندی؟»
گفتم: «سر یه بطری پر شرط می‌بندم.» و یک بطری روی بار گذاشتم.
«خب..» اشاره‌ای به آن یکی میخانه‌دار دادم که به مشتری‌ها برسد. ما ته بار بودیم. فضایی با یک چهارپایه که من با کپه کردن بطری‌ها و شیشه‌های تخم‌مرغ خوابانده شده در عرق و آت و آشغال‌های دیگر روی بار، آن را به صورت جایی خصوصی در آورده بودم. چند نفری در انتهای دیگر بار مشغول تماشای مسابقات بوکس از تلویزیون بودند و یک نفر هم داشت با جعبه‌ی موسیقی ور می‌رفت. درست به قدر زن و شوهری در بستر با هم تنها بودیم.
شروع کرد و گفت: «خیلی خب. محض شروع، من حرومزاده‌ام.»
گفتم: «این‌جا تفاوتی ایجاد نمی‌کنه.»
جوشی شد و گفت:‌«جدی می‌گم. پدر و مادرم زن و شوهر نبودند.»
مصرانه گفتم: «بازم فرقی نمی‌کنه. مال منم نبودن.»
«وقتی…» حرفش را برید. اولین نگاه گرمی را که از او دیده بودم به من انداخت و گفت: «جدی می‌گی؟»
گفتم: «جدی جدی. صد در صد حرومزاده‌ام.» و اضافه کردم: «هیچ کس توی فک و فامیل من ازدواج نکرده. همه حرومزاده‌ان.»
«اینم…» حلقه‌ی روی انگشتم را نشانش دادم و گفتم: «… قلابیه. اینو انگشت می‌کنم که زنا پیچ نشن. مگس‌پرونه. یک حلقه‌ی عتیقه‌اس که سال ۱۹۸۵ از یه همکار خریدمش. اینو از کرت آورده بود. مال زمان قبل مسیحیته. اوروبوروس جهان… مار جهان که دمشو تا ابد توی دهن گرفته. توی یونان باستان مظهر "باطل‌نمای کبیر" بوده.»
به زحمت نگاهی به حلقه انداخت و گفت: «اگه واقعاً حرومزاده باشی، می‌دونی چه حسی داره. وقتی یه دختر کوچیک بودم…»
گفتم: «هوپ! درست شنیدم؟»
«قصه رو من دارم می‌گم یا تو؟ وقتی یه دختر کوچیک بودم… ببین، هیچ وقت اسم کریستین یورگنسن یا روبرتا کوول رو شنیدی؟»
«ام، اینا موردای عمل تغییر جنسیت بودن؟ داری می‌گی…»
«حرفمو نبر. زور هم نزن که حرف بکشی. من حرف نمی‌زنم. من سرراهی بودم. منو سال ۱۹۴۵ وقتی یه ماهه بودم توی یه یتیم‌خونه توی کلیولند گذاشته بودن. وقتی یه دختر کوچیک بودم، همیشه به بچه‌هایی که پدر و مادر داشتن حسودیم می‌شد. بعدش، وقتی فهمیدم سکس چیه… باور کن پاپ، توی یتیم‌خونه آدم زود همه چی رو یاد می‌گیره.»
«می‌دونم.»
«یک قسم حسابی خوردم که اگر یک روری بچه‌ای داشتم هم پدر داشته باشه و هم مادر. این قسم منو نگه داشت. بایست یاد می‌گرفتم برای نگه داشتن این قسم بجنگم. بعد که بزرگ‌‌تر شدم فهمیدم درست به همون دلیلی که کسی منو به فرزندی قبول نکرده بود، شانس خیلی کمی برای ازدواج دارم.» اخمی کرد و ادامه داد: «صورتم دراز بود و دندونام بیرون زده، سینه‌ام صاف بود و موهام هم لَخت.»
«قیافه‌ات خیلی از من بدتر نیست که.»
«کی اهمیت می‌ده متصدی بار چه شکلیه؟ یا یه نویسنده؟ ولی اون آدمایی که می‌اومدن بچه‌ها رو به فرزندی قبول کنن همه دنبال بچه خنگ‌های موطلایی چش آبی بودن. بعدش که بزرگ شدم دیدم پسرا هم دنبال سینه‌ی قلمبه، صورت ناز و رفتار "اوه تو چه مرد معرکه‌ای هستی" می‌افتن.» شانه‌ای بالا انداخت و ادامه داد: «من نمی‌تونستم توی هیچ کدوم از اینا رقابت کنم. اصلاً خارج دور بودم. واسه همین تصمیم گرفتم برم عضو ز.ن.ک.ه.ه.ا بشم.»
«ها؟»
«"زنان نیروی کمک‌یار همراه هوانوردان آسمان" الان بهشون می‌گن "فرماندهی شورای تاکتیکی همراهان هوانوردان آزاد فضا".»
من هر دو عبارت را شنیده بودم. یک بار در کار آن‌ها دست‌کاری زمانی کرده بودم. آن‌ها را به اسم دیگری هم می‌شناختند. این گروه سپاه خدمات نظامی تراز اولی بودند که آن‌ها را «جمعیت نسوان دوست‌دار هوانوردان، همراهان ابدی» هم خطاب می‌کردند. تغییرات زبان در طول زمان بدترین مشکل جهش ِ زمانی است. می‌دانستید عبارت «ایستگاه خدمات» پیش‌تر معنی دیگری داشته؟ یک بار در یک مأموریت زمان چرچیل زنی به من گفت در ایستگاه خدمات همان نزدیکی سر وقتش بروم. خب البته که اسمش نشان نمی‌دهد چیست. آن زمان‌ها داخل «ایستگاه خدمات» تخت نداشتند.
پسرک ادامه داد: «این حرف مال اون وقتاییه که برای اولین بار اعتراف کردن نمی‌شه مردها رو ماه‌ها و سال‌ها به فضا فرستاد و کاری برای رفع تنش و فشار اونا نکرد. یادت هست خرمقدسا اون موقعا چه سر و صدایی راه انداختن؟ این قضیه شانس منو بهتر کرد. چون داوطلبا خیلی کم بودن. دخترایی رو می‌خواستن که محترم باشن و ترجیحاً دست‌نخورده (می‌خواستن از صفر اونا رو آموزش بدن)، هوش بالاتر از حد متوسط می‌خواستن و دخترا باید از لحاظ احساسی هم ثبات می‌داشتن. ولی بیشتر داوطلبا یا فاحشه‌های پیر بودن یا از اون آدمای عصبی که ده روز از زمین دور می‌بودن قاطی می‌کردن. برای همین این‌جا دیگه احتیاجی به قیافه نداشتم. اگه قبولم می‌کردن دندونای خرگوشی‌ام رو درست می‌کردن، یه موج می‌نداختن توی موهام، بهم یاد می‌دادن چطور راه برم، چطور برقصم، چطور یک جوری به حرفای مردا گوش بدم که حال کنن و کلی چیزای دیگه و همین طور آموزش وظایف اساسی. اگه لازم بود جراحی پلاستیک هم می‌کردن. به قول خودشون چرا واسه پسرای شجاعمون کم بذاریم؟»
«البته یک کارایی می‌کردن که در طول "خدمت" کسی حامله نشه. در ضمن خیال آدم راحت بود وقتی دوره تموم شد حتماً ازدواج می‌کنه. این روزها هم ف.ر.ش.ت.ه.ه.ا با فضانوردا ازدواج می‌کنن. راهشو بلدن.»
«وقتی هیجده سالم شد منو گذاشتن به عنوان "کمک مادر" کار کنم. خونواده‌ای که من پیششون بودم فقط دنبال یه خدمت‌کار ارزون قیمت بودن. البته برام مهم نبود، چون تا بیست و یک سالگی نمی‌تونستم اعزام بشم. کارای خونه رو می‌کردم و می‌رفتم مدرسه‌ی شبانه. وانمود می‌کردم می‌رم کلاس تایپ و تندنویسی که از دبیرستان کار می‌کردم. ولی به جاش می‌رفتم کلاس "طنازی" تا شانس اعزامم بیشتر بشه.»
اخمی کرد و بعد ادامه داد: «بعد یه روز یه بچه شهری به تورم خورد که یک دسته اسکناس صد دلاری داشت. راستش یک کپه صد دلاری داشت. یه شب یه دسته به من داد و گفت برای خودم حال کنم.»
«ولی خب من این کار رو نکردم. ازش خوشم اومده بود. اون اولین مردی بود که هم باهام مهربون بود و هم نمی‌خواست سرم بازی دربیاره. مدرسه‌ی شبانه رو تعطیل کردم تا بیشتر بتونم باهاش باشم. اون وقتا بهترین دوران زندگی‌ام بود.»
«بعد یه شب توی پارک بازی شروع شد.»
مکث کرد. گفتم: «خب بعد؟»
«بعد هیچی دیگه! من دیگه ندیدمش. منو رسوند خونه و گفت دوستم داره و بوسم کرد و رفت و دیگه هم برنگشت.» دوباره ترش‌رو شده بود. ادامه داد: «اگر می‌تونستم پیداش کنم می‌کشتمش!»
آمدم هم‌دردی کنم. گفتم: «خب، می‌دونم چه حالی داری. ولی کشتن طرف به خاطر یک چیزی که طبیعی بود پیش بیاد… هوممم… تو تقلا کردی اون موقع؟»
«ها؟ چه ربطی به موضوع داره؟»
«یک ربط‌هایی داره. شاید مثلاً حقش باشه دستاشو بشکنن. اونم چون تو رو قال گذاشته. ولی…»
«حقش خیلی از بیشتر از این‌ها هم هست! صبر کن تا بهت بگم. هر طوری بود نذاشتم کسی بهم شک کنه. به نظرم درست‌ترین کار همین بود. من که واقعاً عاشقش نبودم و احتمالاً هیچ وقت عاشق هیچ کی دیگه هم نمی‌شدم. اشتیاقم برای عضویت در ز.ن.ک.ه.ا خیلی بیشتر از همیشه شده بود. ردم نمی‌کردند چون روی باکره بودن اصرار نداشتن. یواش یواش حال و روزم بهتر شد. در واقع تا وقتی دامنم برام تنگ نشد نفهمیدم چی شده.»
«حامله شدی؟»
«بدجوری ترتیبم رو داده بود! اون ناخن‌خشکایی که باهاشون زندگی می‌کردم تا وقتی می‌تونستم کار کنم ماجرا رو ندیده گرفتن. بعد منو انداختن بیرون. یتیم‌خونه دیگه منو قبول نمی‌کرد. افتادم روی دست بیمارستان خیریه و وسط یک مشت شکم گنده مثل خودم و لگن‌های تخت‌ها رو خالی می‌کردم تا وقتی نوبت خودم شد.»
«یه شب دیدم توی اتاق عملم و یه پرستار بهم گفت: "آروم باش. نفس عمیق بکش." من توی تخت به هوش اومدم. بدنم از سینه به پایین بی‌حس بود. جراحی که منو عمل کرده بود اومد توی اتاق و خیلی خوشحال گفت: "خب چه حالی داری؟".»
«مثل مومیایی شدم.»
«طبیعتاً همین طوره. مثل مومیایی باندپیچی شدی و حسابی هم مخدر بهت تزریق کردیم تا بدنت بی‌حس باشه. خوب می‌شی… سزارین که قرار نیست مثل جراحی دندون باشه.»
«گفتم سزارین؟ دکتر بچه مرده؟»
«نه! بچه‌ت حالش خوبه.»
«آه. پسره یا دختر؟»
«یه دختر کوچولوی سالم. وزنش دو کیلو و پونصد و هشتاد گرمه.»
«آروم شدم. این که آدم بچه درست کرده باشه خودش خیلیه. به خودم گفتم می‌رم یه جای جدید و یک عنوان "خانم" به اول اسمم می‌چسبونم و به بچه می‌گم باباش مرده. نمی‌خواستم بچه رو بدم یتیم‌خونه!»
«توی همین فکرا بودم که جراح دوباره شروع کرد به حرف زدن. گفت: "ببینم، اوم، …" اسمم رو نگفت و ادامه داد: "هیچ وقت فکر کرده بودی که وضع غدد داخلیت چقدر عجیبه؟".»
«گفتم: "ها؟ معلومه که نه. برو سر اصل مطلب. موضوع چیه؟".»
«تو جواب دادن یک کمی تردید کرد و بعد گفت: "بیا این آرام‌بخش رو بهت می‌زنم. بعد یه خواب آور که از حالت عصبی در بیای. چون قراره حالت عصبی پیدا کنی."»
«گفتم: "برا چی؟"»
«گفت: "ماجرای اون دکتر اسکاتلندی رو شنیدی که تا سی و پنج سالگی زن بود؟ بعدش جراحی کرد و هم از نظر قانونی و هم از نظر پزشکی مرد حساب می‌شد؟ ازدواج هم کرد! همه چی هم مرتب بود."»
«خب من چی کار کنم؟ به من چه؟»
«دارم بت می‌گم دیگه. تو مَردی.»
«سعی کردم سر جام بشینم و گفتم: "چی؟"»
«"آروم باش. وقتی شکمتو باز کردم دیدم اون تو افتضاحه. تا بچه رو در بیارم فرستادم دنبال رییس بخش جراحی. بعد همون طور که تو روی میز جراحی بودی با هم جلسه گذاشتیم. بعدش ساعت‌ها کار کردیم ببینیم چی رو می‌تونیم حفظ کنیم. تو دو دست اعضای داخلی مختلف داشتی که البته هر دو تاشون نارس بودن. دستگاه زنونه این قدر رشد کرده بود که بتونی بچه داشته باشی ولی دیگه هیچ وقت نمی‌تونستی ازشون استفاده کنی. برای همین ما اونا رو کشیدیم بیرون و بقیه‌ی چیزا رو یک طوری مرتب کردیم که اعضای داخلی مردونه بتونن به رشد خودشون ادامه بدن." دستش رو گذاشت روی دستم و ادامه داد: "نگران نباش. تو جوونی. استخونات خودشون رو تطبیق می‌دن. ما مراقب تعادل غدد داخلیت هستیم و آخرش یک مرد جوون حسابی از تو می‌سازیم."»
«زدم زیر گریه و گفتم: "بچه‌ام چی می‌شه؟"»
«خب تو که نمی‌تونی بهش شیر بدی. شیرت برای یه بچه گربه هم کفاف نمی‌ده. اگه من جات بودم بی‌خیالش می‌شدم. می‌ذاشتمش برای فرزندخواندگی.»
«نه!»
«دکتر شونه‌ای بالا انداخت و گفت: "انتخاب با خودته. تو مادرشی دیگه… البته والدش حساب می‌شی. ولی الان نگران نباش. اول باید حال تو رو خوب کنیم.»
«روز بعد گذاشتن من بچه رو ببینم و منم هر روز می‌دیدمش و سعی می‌کردم بهش عادت کنم. هیچ وقت تا حالا بچه‌ی نوزاد ندیده بودم و اصلاً فکرشم نمی‌کردم بچه این قدر زشت باشه. دخترم شبیه یه میمون نارنجی بود. احساسات مادرانه‌ام تبدیل شدن به یک تصمیم محکم که در مورد بچه کار درست رو انجام بدم. ولی چهار هفته بعد همه چی به هم ریخت.»
«ها؟»
«بچه رو قاپ زدن.»
«قاپ زدن؟»
مادر مجرد نزدیک بود از شدت هیجان بطری نیمه‌ای را که رویش شرط بسته بودیم برگرداند. تند تند نفس می‌کشید. بریده بریده گفت: «دزدیدنش… از شیرخوارگاه بیمارستان دزدیدنش! مونده بودم که دیگه آدم باید با چه امیدی زنده باشه؟»
ابزار موافقت کردم و گفتم: «بد وضعی بوده. بذار یکی دیگه برات بریزم. سرنخی چیزی پیدا نشد؟»
«پلیس نتونست چیزی پیدا کنه. یکی اومده بود بچه رو ببینه. گفته بود عموشه. وقتی پرستار روش رو برگردونده بود با بچه زده بود بیرون.»
«چه ریختی بوده؟»
ابروهایش را در هم گره کرد و گفت: «فقط می‌گفت یه مرد بوده. با یه صورت شکیل. مثل من و تو. فکر کنم پدر بچه بوده. پرستار قسم می‌خورد مرده سن بالا بوده. ولی احتمالاً گریم کرده بوده. غیر از اون کی میاد بچه‌ی منو بدزده؟ زنای اجاق کور از این کارا می‌کنن. ولی تا حالا شنیدی مردا از این کارا بکنن؟» 
«خب. بعدش سر تو چی اومد؟»
«من یازده ماه دیگه توی اون خراب شده‌ی دل‌مرده موندم و سه تا عمل دیگه داشتم. سر ماه چهارم ریشم در اومد. قبل از این که از اون جا مرخص بشم مرتب اصلاح می‌کردم و دیگه اصلاً شک نداشتم که مردم.» لب‌خند ریش‌خندواری زد و گفت: «دیگه اون موقع زل می‌زدم به چاک سینه‌ی پرستارا.»
گفتم: «خب به نظر من که آخرش کارت ردیف شد. ایناها. الان این‌جایی دیگه. یه مرد معمولی که پول خوبی هم در میاره. مشکل خاصی هم نداری. زندگی زنا این‌قدرا آسون نمی‌شه.»
چشم‌غره‌ای به من رفت و گفت: «آره تو از همه چی خبر داری!»
«خب؟»
«هیچ وقت عبارت "زن تباه‌شده" رو شنیدی؟»
«اومم، سال‌ها پیش بود. دیگه این روزا این قدرا معنی نداره.»
«من این قدر تباه شده بودم که حد نداره. اون مرتیکه‌ی یه‌لاقبا بدبختم کرده بود. دیگه زن هم نبودم و بلد نبودم چطور مرد باشم.»
«به نظرم طول می‌کشه تا آدم عادت کنه.»
«فکرشم نمی‌تونی بکنی چقدر سخته. منظورم این نیست که یاد بگیرم چطور لباس بپوشم. یا این که نرم توی دست‌شویی اشتباهی. این چیزا رو توی بیمارستان یاد گرفتم. ولی آخه چطوری می‌تونستم سر کنم؟ چه کاری بلد بودم؟ باورت نمی‌شه، رانندگی هم نمی‌تونستم بکنم. هیچ کاری بلد نبودم. کار بدنی هم نمی‌تونستم بکنم. بدنم طاقت نداشت. هنوز از عمل داغون بود.»
«از اون مرتیکه به خاطر این که دیگه به درد ز.ن.ک.ه.ه.ا هم نمی‌خوردم متنفر بودم. ولی نمی‌دونستم چقدر خراب شدم. رفتم برای "سپاه نیروهای فضایی" داوطلب شدم. یک نگاه به شکمم انداختن و از خدمت نظام مرخصم کردن. افسر پزشکی یک کم برای من وقت گذاشت. البته برای منظورهای تحقیقاتی. چون قبلاً درباره‌ی پرونده‌ی من شنیده بود.»
«سر همین شد که اسمم رو عوض کردم و اومدم نیویورک. اول کارم سیب‌زمینی سرخ کردن بود. بعد یه ماشین تحریر کرایه کردم و خودم رو به عنوان عریضه‌نویس جا زدم. مسخره بود! توی چهارماهی که توی این کار بودم چهار تا نامه و یک دست‌نویس داستان تایپ کردم. دست‌نویس مال مجله‌ی "قصه‌های زندگی واقعی" بود و اصلاً از بیخ هدر کاغذ. ولی اون حیف‌نونی که اونو نوشته بود تونست اونو بفروشه. همین قضیه باعث شد یک فکری توی مغزم جرقه بزنه. یه کپه از این مجله‌های بر سر دو راهی و خانواده خریدم و رفتم توی کارشون.» لحنش طعنه‌آمیز شد «حالا دیگه می‌دونی من چطوری از زبون مادر مجرد از دید زنونه مطلب می‌نویسم. یعنی با الهام از تنها نسخه‌ای که تا حالا ننوشتم. نسخه‌ی واقعی. خب، بطری رو بردم یا نه؟»
بطری را به سمت او هل دادم. خودم چندان سرحال نبودم، اما باید کارم را انجام می‌دادم. گفتم: «پسرم، هنوزم دوست داری دستت به اون فلان فلان شده برسه؟»
چشمانش برقی زد… برقی وحشیانه.
گفتم: «صبر کن ببینم. تو که نمی‌خوای بکشیش؟»
با بدذاتی پوزخندی زد و گفت: «صبر کن ببین.»
«آروم باش. من از سر تا ته قضیه خبر دارم. بهت کمک می‌کنم. می‌دونم کجاست.»
روی بار خم شد و پرسید: «کجاست؟»
به آرامی گفتم: «لباسمو ول کن پسر جون وگرنه یه دفه چشات رو باز می‌کنی می‌بینی تو کوچه‌ی پشتی افتادی. پلیس هم بیاد بهشون می‌گیم غش کردی.» و چماق را نشانش دادم.
لباسم را رها کرد و گفت: «ببخشید. ولی اون کجاست؟» نگاهش را به صورتم دوخت و باز گفت: «و تو چطور این قدر از ماجرا خبر داری؟»
«باشه سر فرصت همه چی رو بهت می‌گم. کلی گزارش هست. گزارشای بیمارستان. مدارک یتیم‌خونه، مدارک پزشکی. سرپرست یتیم‌خونه خانم فتریج بود دیگه. درسته؟ بعدش خانم گرونشتین بود. نه؟ وقتی دختر بودی اسمت "جین" بود. نه؟ تو هم هیچ کدوم از اینا رو به من نگفتی. درسته؟»
ماتش برده و کمی هم ترسیده بود. گفت: «یعنی چی؟ می‌خوای برا من دردسر درس کنی؟»
«معلومه که نه. من خیر و صلاحت رو می‌خوام. من می‌تونم این آدمو بندازم تو دامنت. هر کاری بخوای می‌تونی باهاش بکنی و منم ضمانت می‌کنم بعدش دردسر نداشته باشی. ولی فکر نکنم بخوای اونو بکشی. این کار آدمای روانیه و تو هم روانی نیستی. البته نه کاملاً.»
«این شر و ورا رو ول کن. طرف کجاست؟»
یک شات برایش ریختم و او هم آن را بالا انداخت. مست کرده بود. اما خشمش بر مستی غلبه می‌کرد.
«نه دیگه نشد. من این کار رو برات می‌کنم. تو هم عوضش یک کاری باید برای من بکنی.»
«ها… چی؟»
«تو از کارت خوشت نمی‌آد. نظرت راجع به یک کار پردرآمد، دایمی، با مخارج کامل چیه؟ تو این کار آقای خودت هستی و کلی هم ماجرا و چیزای مختلف توش داره.»
«بکش بیرون از ما پیری. این کارا توی این دنیا پیدا نمی‌شه.»
«باشه. این طوری در نظر بگیر: من طرف رو بهت تحویل می‌دم. تو حسابت رو صاف می‌کنی. بعد این کار منو امتحان می‌کنی. اگر یکی از این وعده‌ها دروغ بود من دیگه کاری به کارت ندارم.»
دیگر داشت تلوتلو می‌خورد. گیلاس آخر کارش را ساخته بود. با صدایی کلفت گفت: «کی… اینو تاویلش… می‌دی؟»
بعد دستش رو جلو آورد و گفت: «بزن قدش.»
«اگه هستی همین الان بریم.»
سری برای همکارم تکان دادم تا حواسش به هر دو طرف بار باشد. ساعت را یادداشت کردم. بیست و سه بود. درست لحظه‌ای که خم شدم تا از زیر بار بیرون بیایم، دستگاه موسیقی شروع کرد پخش کردن "من بابابزرگ خودمم!". قبلاً به تعمیرکار دستور داده بودم در دستگاه فقط نوارهای آمریکانا و موسیقی کلاسیک بگذارد. چون حالم از موسیقی دهه‌ی هفتاد به هم می‌خورد. ولی گویا این نوار جا مانده بود. داد زدم: «اونو خاموشش کن! پول مشتری رو هم بهش پس بده… من می‌رم انباری. یک دیقه دیگه برمی‌گردم.» و بعد با مادر مجردم به سمت انباری به راه افتادم.
انباری ته یک راه‌رو پشت دست‌شویی‌ها بود. دری فولادی داشت که کلیدش دست من و مدیر روزهای بار بود. درون انباری یک اتاق داخلی بود که فقط من کلید آن را داشتم. ما به آن‌جا رفتیم.
پسرک با چشم‌های نیم‌بسته‌اش به اطراف نگاهی کرد و دیوارهای بدون پنجره را از نظر گذراند و گفت: «کوش؟»
«یک کم صبر کن.»
در اتاق فقط یک چمدان بود. این چمدان در واقع کیت میدانی تبدیل مختصات بود. محصول ۱۹۹۹ مدل Mod II. چیز نازی بود. بخش متحرک نداشت و با شارژ همه‌اش بیست و سه کیلوگرم وزن داشت. شکلش هم طوری بود که می‌شد آن را جای یک چمدان جا زد. در آن را باز کردم. قبلاً دستگاه را با دقت تنظیم کرده بودم. برای همین الان کافی بود تور فلزی را بیرون بکشم. تور فلزی محدوده‌ی اثر میدان تبدیل را مشخص می‌کرد.
پرسید: «این دیگه چیه؟»
گفتم: «ماشین زمان» و تور را روی هردومان انداختم.
نعره‌ کشید: «هی!» و پا پس گذاشت.
در این کار یک فوت کوزه‌گری نهفته است. تور را باید طوری بیاندازی که سوژه به صورت غریزی یک گام به عقب بردارد و درست درون تور قرار بگیرد. بعد تور را می‌بندیم و هر دو نفر کاملاً داخل قرار می‌گیرند. اگر این کار را نکنیم ممکن است تخت کفشی یا نصف پایی جا بماند، یا یک تکه از زمین هم کنده شده و تبدیل شود. برای این کار همین قدر مهارت کافی است. بعضی مأمورها سوژه را به زور داخل تور می‌برند. ولی من راستش را می‌گویم و از آن یک لحظه‌ی شگفتی و جاخوردگی استفاده می‌کنم و کلید دستگاه را می‌زنم. که همین کار را هم کردم.

۱۰۳۰-VI-۳
آوریل ۱۹۶۳، کلیولند، اوهایو، ساختمان اپکس. 
دوباره گفت: «هی!» بعد گفت: «این تور کوفتی رو بردار!»
عذرخواهی کردم، تور را برداشتم و آن را داخل دستگاه گذاشتم. گفتم: «خودت گفتی می‌خوای پیداش کنی.»
«ولی تو گفتی این دستگاه ماشین زمانه!»
به بیرون پنجره اشاره کردم و گفتم: «به نظر تو الان شبیه ماه نوامبره؟ یا شبیه نیویورکه؟»
در زمانی که او مات محیط و هوای بهاری مانده بود من دوباره در چمدان را باز کردم، یک پاکت صد دلاری در آوردم و بررسی کردم شماره‌ها و امضاهای روی اسکناس‌ها با ۱۹۶۳ تطبیق داشته باشند. برای «دفتر زمان» مهم نیست مأموران چقدر خرج می‌کنند. چون مبلغی نمی‌شود. ولی از ناهم‌زمانی بی‌خود خوششان نمی‌آید. اگر کسی زیاد از این اشتباهات بکند دادگاه نظامی او را به یک سال بد در زمان تبعید می‌کند. مثلاً ۱۹۷۴ که زمان جیره‌بندی سفت و سخت و کار اجباری بود. من هیچ وقت از این اشتباهات نمی‌کنم. پول‌ها درست بودند.
مادر مجرد دور خودش چرخید و گفت: «چی شد؟»
پاکت را در دستش تپاندم و گفتم: «اون این‌جاست. برو بیرون و بگیرش. اینم یک مقدار پول برای مخارجت. حسابت رو صاف کن. بعد من میام دنبالت.»
اسکناس‌های صد دلاری اثر هیپنوتیزم‌واری روی افرادی دارد که به آن‌ها عادت نداشته باشند. داشت پول‌ها را می‌شمرد که من او را به درون راه‌رو هدایت کردم. در را رویش قفل کردم. جهش بعدی آسان بود. تغییری کوچک در زمان.

۱۱۰۰-VI-۱۰
مارس ۱۹۶۴، ساختمان آپکس در کلیولند. اخطاریه‌ای روی در چسبانده بودند که می‌گفت مدت اجاره‌ام هفته‌ی دیگر تمام می‌شود. به جز این اخطاریه هیچ چیز اتاق دست نخورده بود. انگار همین یک لحظه پیش از آن‌جا رفته بودم. از پنجره درختان لخت و برف‌پوش دیده می‌شدند. سریع دست جنباندم. فقط معطل لباس و پول متناسب با زمان شدم. لباس، پول، کت رویی و کلاه را وقتی آن‌جا گذاشته بودم که می‌خواستم اتاق را اجاره کنم. یک تاکسی گرفتم و ه بیمارستان رفتم. بیست دقیقه‌ای طول کشید تا به حد کافی حوصله‌ی پرستار شیرخوارگاه را سر بردم. این قدر بی حوله شده بود که توانستم بچه را بدون این که متوجه شود در ببرم. با بچه به ساختمان آپکس برگشتم. تنظیم دستگاه کمی بیشتر طول کشید. چون ساختمان در سال ۱۹۴۵ هنوز ساخته نشده بود. ولی من قبلاً محاسبات لازم را انجام داده بودم.

۰۱۰۰-VI-۲۰
سپتامبر ۱۹۴۵، متل اسکای ویو در کلیولند. کیت میدانی، بچه و من در متلی بیرون شهر ظاهر شدیم. قبلاً این اتاق را به نام «گرگوری جانسن» اجاره کرده بودم. برای همین وقتی در اتاق ظاهر شدیم پرده‌ها کشیده بود. پنجره‌ها بسته و در هم کلون شده بود. کف را هم قبلاً خالی کرده بودم تا اگر ماشین انحراف داشت ضربه نخورم. اگر یک صندلی جایی باشد که می‌خواهید ظاهر شوید، حسابی سیاه و کبود خواهید دید. البته نه از صندلی. از کمانه کردن میدان.
کار اصلاً دردسر نداشت. جین در خواب ناز بود. من او را بیرون بردم. درون یک سبد خرید روی صندلی اتومبیلی که قبلاً کرایه کرده بودم گذاشتم. تا یتیم‌خانه رفتم و او را روی پله‌ها گذاشتم. دو چهار راه پایین‌تر از یک «ایستگاه خدمات» (از آن نمونه‌ای که شبیه فروش محصولات نفتی است.) به یتیم‌خانه زنگ زدم و سریع برگشتم و دیدم بچه را از روی پله‌ها برداشتند. همان طور راندم تا نزدیک متل. اتومبیل را همان جا رها کردم و پیاده به متل رفتم و از آن‌جا به ۱۹۶۳ جهش کردم.

۲۲۰۰-VI-۲۴
آوریل ۱۹۶۳، ساختمان آپکس، کلیولند. خوب در بعد زمان حرکت کرده بودم. دقت زمانی دستگاه به فاصله‌ی زمانی که طی می‌شود بستگی دارد. به جز در مورد بازگشت به نقطه‌ی صفر. اگر درست حساب کرده بودم، بیرون در پارک، در این شب خوب بهاری، جین می‌فهمید که آن قدر ها که فکر می‌کرده دختر خوبی نبوده است. تا خانه‌ی ناخن‌خشک‌ها یک تاکسی گرفتم. گذاشتم راننده سر پیچ بماند و خودم وارد سایه شدم.
سریع آن‌ها را در انتهای خیابان دیدم. بازو در بازوی هم قدم می‌زدند. پسرک دخترک را تا بالای پله‌ها رساند و یک بوسه‌ی شب بخیر طولانی از او گرفت. طولانی‌تر از آن‌چه فکر می‌کردم. بعد دختر رفت تو و پسر به سمت پایین خیابان به راه افتاد و رویش را برگرداند. من نزدیک رفتم و بازویم را در بازویش قفل کردم و آرام گفتم: «تموم شد پسرم. اومدم ببرمت.»
نفسش بند آمد. به سختی گفت: «تویی!»
«خودمم. الان دیگه می‌دونی اون کی بود. اگر فکرش رو بکنی می‌فهمی خودت کی هستی و اگه حسابی خوب فکر کنی می‌فهمی بچه کیه و من کی‌ام.»
جوابی نداد. بد جوری جا خورده بود. وقتی بفهمی نتوانسته‌ای در مقابل وسوسه کردن خودت مقاومت کنی حسابی جا می‌خوری. او را به ساختمان آپکس بردم و با هم دوباره جهش کردیم.

۲۳۰۰-VIII-۱۲
اوت ۱۹۸۵. پایگاه تازه‌واردان. گروهبان کشیک را بیدا کردم، کارتم را نشانش دادم و به او گفتم به همراه من یک جا برای خواب و یک قرص آرام‌بخش بدهد و صبح او را سر خدمت ببرد. گروهبان ترش‌رو شده بود. ولی مهم نیست چه زمانی باشد، درجه درجه است. کاری را خواسته بودم انجام داد. اما بدون شک در این فکر بود که بار بعدی که همدیگر را ببینیم او ممکن است سرهنگ باشد و من گروهبان. که البته در گروه ما چیز بعیدی نیست. پرسید: «اسمش چیه؟»
اسمش را نوشتم و به گروهبان دادم. ابرویش را بالا برد و گفت: «این طوریه؟ هوممم.»
«تو کارت رو انجام بده گروهبان.» 
به سمت همراهم برگشتم و گفتم: «پسرم مشکلاتت تمام شد. داری توی بهترین شغل دنیا مشغول می‌شی و حتماً خیلی خوب انجامش می‌دی. من می‌دونم.»
گروهبان گفت: «حتماً درست انجامش می‌دی. منو ببین. متولد ۱۹۱۷ هستم. ولی هنوز زنده‌ام. هنوز جوونم و هنوز از زندگی لذت می‌برم.»
به اتاق جهش برگشتم و همه چیز را به صفر پیش‌فرض برگرداندم.

۲۳۰۱-V-۷
نوامبر ۱۹۷۰. پاتوق پاپ، نیویورک. از انباری بیرون آمدم. یک پنجم بطر ویسکی عسلی «درامبویی» دست گرفتم تا توجیه چند دقیقه غیبتم باشد. دست‌یارم داشت با مشتری‌ای بحث می‌کرد. که تقاضای «من بابابزرگ خودمم!» را داده بود. گفتم: «اه! بذار پخشش کنه. بعد دستگاه رو از برق بکش.» خیلی خسته بودم.
کار سختی است. اما بالاخره کسی باید این کار انجام دهد. بعد از اشتباه سال ۱۹۷۲ کار گرفتن نیروی جدید خیلی سخت شده‌است. مگر منبعی بهتر از این پیدا می‌شود که آدم‌هایی که وضع خرابی دارند را جمع کنی و به آن‌ها شغلی بدهی که هم جالب است (البته مخاطره هم داره.) و هم پول خوبی دارد؟ شغلی که لازم است. همه می‌دانند چرا جنگ فرسایشی ۱۹۶۳ به آن صورت در ویتنام ختم شد. یا چطور بمبی که برای نیویورک در نظر گرفته بودند منفجر نشد و صدها چیز دیگری که همان طور که قرار بود رخ ندادند. همه‌ی این چیزها کار امثال من است.
اما اشتباه ۱۹۷۲ کار ما نیست. بمباران هانوی اشتباه ما نبود. چیزی است که شده و دیگر نمی‌توان آن را برگرداند. باطل‌نمایی در کار نیست که حل شود. چیزها یا هستند و یا نیستند. چه حالا و چه هر وقت دیگر. ولی اشتباهی دیگر مثل آن رخ نخواهد داد. چیزی که قرار است در ۱۹۹۲ رخ دهد ممکن در هر سالی ریشه داشته باشد.
بار را پنج دقیقه زودتر بستم. نامه‌ای خطاب به مدیر روزانه‌ی بار روی صندوق پول گذاشتم و گفتم پیشنهادش برای خرید سهم خودم از بار می‌پذیرم و با وکیلم تماس بگیرد، چون خودم در تعطیلات طولانی مدت هستم. اداره شاید پول را بگیرد. شاید هم نگیرد. اما اداره دوست دارد کارها تمیز انجام شوند. به اتاق پشت انباری رفتم و به ۱۹۹۳ جهش کردم.

۲۲۰۰-VII-۱۲
ژانویه ۱۹۹۳، اداره‌ی تنظیمات زمانی، دفتر مرکزی بخش تازه‌واردان. پیش افسر کشیک حاضری زدم و به اقامت‌گاه خودم رفتم. خیال داشتم یک هفته بخوابم. من بطری‌ای که سرش شرط بسته بودیم را قاپ زده بودم (به هر حال شرط را خودم برده بودم.) و قبل از نوشتن گزارشم کمی بالا انداختم. مزه‌ی گندی داشت و من مانده بودم چرا از اولد اندرویر خوشم می‌آمده‌است. ولی کاچی به از هیچی. دوست ندارم هشیار هشیار باشم. اگر این طور شود زیادی فکر می‌کنم. ولی ته بطری را هم در نیاوردم. مردم برای خودشان وسوسه دارند. ولی من مردم را دارم.
گزارشم را به دستگاه املا کردم. چهل نفر آماده به خدمت که اداره‌ی تحقیقات روانی همه را تایید کرده بود. البته به اضافه‌ی یکی مال خودم که می‌دانستم تأیید خواهد شد. من این‌جا هستم دیگر! بعد یک درخواست انتقال به بخش عملیات نوشتم. از نیرو گرفتن خسته شده بودم. هر دو متن را درون شکاف مربوطه انداختم و به سمت تخت‌خواب رفتم.
چشمم به تابلوی «قوانین زمان» افتاد که بالای تختم آویزان کرده بودم.
• کار فردا را به دیروز مسپار.
• اگر سرانجام موفق شدی، دوباره میاغاز.
• خراشی در زمان نه میلیارد را نجات می‌دهد.
• باطل‌نماها شاید باطل‌نموده باشند.
• چه دیر زود می‌شود.
• آبا انسان هستند.
• حتا زئوس هم سرخم می‌کند.
این شعارها دیگر به اندازه‌ی وقتی که سرباز صفر بودم مرا تحت تأثیر قرار نمی‌دادند. سی سال‌فاعلی جهش در زمان هر کسی را فرسوده می‌کند. لباس‌هایم را کندم. نگاهی به شکمم انداختم. سزارین جای زخم بزرگی بر جا می‌گذارد. ولی الان این قدر پشمالو شده‌ام که اگر به دنبال جای زخم نگردم متوجهش نمی‌شوم.
سپس نگاهی به حلقه‌ی روی انگشتم انداختم.
ماری که دم خود را می‌خورد تا ابد الآباد. من می‌دانم از کجا آمده‌ام. اما [همه‌ی] شما زامبی‌ها از کجا آمده‌اید؟
حس می‌کنم سردرد به سراغم می‌آید. اما پودر مسکن نمی‌خورم. یک بار این کار را کردم و شما زامبی‌ها همه غیب شدید.
برای همین به درون تخت‌خواب خزیدم و علامتی دادم تا چراغ خاموش شد.
شماها که واقعاً وجود ندارید. کسی به جز من وجود ندارد. جین. تنها در تاریکی.
خیلی دلم برایت تنگ شده!
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین
مترجم: مهدی بنواری

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.