داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

گذر از تونل

در نخستین بامداد تعطیلات، پسر جوان انگلیسی سر پیچ جاده ساحلی ایستاد و به خلیج وحشی صخره‮ای چشم دوخت. ساحل شلوغی که‮از سال‮ها پیش خیلی خوب با آن آشنا بود. جلوتر از او مادر کیفی با نوارهای روشن در یک دست داشت و دست دیگرش را که در زیر نور آفتاب بسیار سپید می‮نمود، به نرمی تکان می‮داد و قدم می‮زد. پسر نگاه ناراضی خود را از بازوی سپید و لخت مادر به سوی خلیج چرخاند و در پی او راه خود را از سر گرفت.
مادر که متوجه غیبت پسرش شده بود تصمیم گرفت برای یافتن‮اش نگاهی به‮اطراف بیاندازد. بعد از دیدن پسر با لحنی نگران گفت:
– آه ، تویی جری!
بعد لبخندی زد و ادامه داد:
– عزیزم چرا دوست نداری بامن بیآیی؟ نکنه دوست داری …
از این‮که به خاطر گرفتاری‮های شخصی از علایقی که پسرش ممکن بود پنهانی در دلش پرورده باشد و او نسبت به‮ان‮ها بی توجه بوده ، قلباً احساس گناه کرد شد. پسر با لبخند حاکی از پریشانی و پوزش کاملا آشنا بود. پشیمان
از کرده خود شروع به دویدن از پی مادر کرد و درهمان حال برگشت و از روی شانه نگاهی به طبیعت وحشی انداخت. همه صبح ضمن بازی در ساحل به‮این قضیه می‮اندیشید.
صبح روز بعد، وقتی طبق معمول زمان شنا و حمام آفتاب رسید، مادر پرسید:
– جری ، نکند از این ساحل حوصله‮ات سر رفته؟ دوست داری جای دیگری بروی؟
جری بیدرنگ، به‮دور از هرگونه میل قاطع به دوری از مادر، با لحنی سلحشورانه پاسخ داد:
– آه ، نه !
اما وقتی داشتند از جاده سراشیبی پایین می‮رفتند گفت :
– دلم می‮خواهد بروم و صخره‮های پایین را تماشا کنم.
مادر موافقت کرد. صخره‮ها به نظر سرکش و وحشی می‮آمدند و جنبنده‮ای به چشم نمی‮خورد. اما اضافه کرد:
اشکالی نداره جری .
اما بعد از اینکه‮از تماشا سیر شدی به ساحل بزرگ بیا و یا مستقیماً به ویلا برگرد.
مادر دور شد. اینک بازوان سپیدش در نتیجه گردش زیر آفتاب دیروز به سرخی میزد.نزدیک بود به دنبال مادر بدود چون نمی‮توانست تنها رفتن او را تحمل کند. اما این‮کار را نکرد.
البته مادر هم پیش خود می‮اندیشید که پسرش به حدی بزرگ شده که بتواند مواظب خودش باشد.
– آیا لازم است او را این‮همه وابسته به خود نگهدارم ؟ نباید فکر کند که حتماً باید همیشه پیش من باشد. باید بیشتر دقت کنم.
زن بیوه بود و پسر یازده ساله تنها فرزندش بود. مصمم بود حد میانه را نگهدارد، نه مالک مطلق اش باشد و نه در محبت کردن مضایقه کند. با نگرانی به سوی ساحل اش براه‮افتاد.
جری وقتی دید مادرش به ساحل اختصاصی خودشان رسیده‮از سراشیبی صخره ها به طرف خلیج براه‮افتاد . از جایی که‮او ایستاده بود ، میان صخره‮های قرمز- قهوه‮ای پایین ،چشم اندازی از حرکت امواج آبی متمایل به سبز با حاشیه سپید دیده می‮شد. هر چه پایین‮تر می‮رفت متوجه شاخابه‮های خشن، صخره‮های تیز و گستره سنگ‮های کوچک پوزورویه ترد و شکننده آن‮ها می‮شد که به رنگ ارغوانی و آبی مایل به تیره در آمده بودند. با جست‮وخیز و دوان دوان فاصله چند یاردی مانده به خلیج آبهای سفید و کم عمق کناره ساحل را طی کرد و خود را به بازوان نرم آب سپرد و شروع به شنا کرد. پسر شناگر ماهری بود و شناکنان به سرعت از روی شن‮ها درخشان گذشت و به سمت صخره‮هایی که چون هیولاهایی بیرنگ در میان دریا سر از آب بدر آورده بودند رفت و بعد در دریای واقعی بود. دریای گرم که جریانات خنک زیرسطح آب رآن‮هایش را قلقلک می‮داد.
وقتی به‮اندازه کافی از ساحل دور شد برگشت و نه تنها خلیج کوچک را در دوردست ، بلکه سنگ پوزهایی را که بین خلیج و ساحل بزرگ قرار داشت تماشا کرد. روی سطح آب نوازشگر شناور ماند و به مادرش چشم دوخت. مادر آن‮جا بود. نقطه‮ای زرد رنگ زیر چتری که به نظر مثل قاچی از پرتقال می‮رسید. پسر با احساس امنیت از این که مادرش آن‮جا بود به ساحل بازگشت اما ناگهان حس کرد که تنهاست.
در لبه دماغه کوچک آنسوتر از سنگ پوزها این‮جا و آن‮جا صخره هایی بودند که چند پسر داشتند روی آن‮ها لباس‮هایشان را در می آوردند. پسرها لخت از صخره ها پایین آمدند. پسر انگلیسی به‮طرف آن‮ها شنا کرد اما فاصله‮اش را به‮اندازه کافی از آن‮ها حفظ کرد. آن‮ها از ساحل دور بودند و کاملاً برنزه شده بودند و به زبانی حرف می‮زدند که درکش برای پسر امکان نداشت. احساس با آن‮ها بودن و یکی از آن‮ها بودن وجود پسر را فرا گرفت. شناکنان کمی جلوتر رفت. پسرها برگشتند و با چشمان ریزو تیره شان که سرزندگی از آن می بارید به‮او نگاه کردند. بعد یکی از آن‮ها لبخندی زد و دست تکان داد. همین حرکت کافی بود. در چشم به هم زدنی شناکنان پیش آن‮ها رفت و روی یکی از صخره‮ها در کنارشان قرار گرفت. لبخندی از سر هیجان و نومیدی بر لب داشت. بچه‮ها شادمانه به‮او خوشامد می‮گفتند. کم کم می‮کوشید بر لبخند هیجانی حاکی از عدم درک زبان آن‮ها فایق آید. بچه‮ها فهمیدند که‮او فردی خارجی است که‮از ساحل اختصاصی خود دور شده‮است. خواستند که بی‮خیالش شوند اما او خوشحال بود. با آن‮ها بود. آن‮ها از بالای صخره ها به پایین شیرجه می‮رفتند و بعد از فرو رفتن در عمق آبهای آبی دریا بالا می آمدند و دوری میزدند و از صخره بالا می‮آمدند و منتظر می‮شدند تا نوبت‮شان بار دیگر فرارسد.از نظر جری آن‮ها پسر بزرگ بودند . در واقع مرد شده بودند. جری شیرجه زد و آن‮ها نگاهش کردند. و بعد وقتی دوری در آب زد و از صخره بالا آمد تا در نوبت خود قرار بگیرد آن‮ها جا برایش باز کردند و به‮این ترتیب در جمع آن‮ها پذیرفته شد. او با اعتماد به نفس و غرور بار دیگر شیرجه زد.
کمی بعد پسری که‮از همه بزرکتر بود خودی نشان داد و به داخل آب شیرجه زد و بالا نیامد. بقیه تماشا می‮کردند. جری که دید پسر از آب بیرون نیامد شروع به‮ایما و اشاراتی کرد تا به‮آن‮ها هشدار بدهد. اما آن‮ها با بی‮تفاوتی نگاهش کردند و بعد دوباره چشم به‮ آب دوختند. بعد از مدتی نسبتاً طولانی پسر از آنسوی صخره‮از آب بیرون آمد و با فریاد پیروزی نفس حبس شده را با سرو صدا بیرون داد. بلافاصله بقیه شیرجه زدند. دریک لحظه، صبح مملو از شادی و نشاط بچه ها شد. بعد فضا و سطح آب خالی از سر و صدا شد اما در زیرآب جنب و جوش ادامه داشت.
جری شیرجه زد و به جمع شناگران زیر آب پیوست. دیواره سیاه صخره را در زیر آب دید و به‮ان دست سایید وبلافاصله به سطح آب برگشت. دیواره صخره حایلی بود که‮از پشت آن می توانست اطراف را ببیند. کسی را ندید. در زیر آب سایه روشن های اندام شناگران محو شده بود. آنسوتر از دیواره حصارگونه صخرهکی یکی از آب بالا آمدند. جری فکر کرد که‮آن‮ها حتماً از سوراخ یا حفره‮ای در صخره گذشته‮اند. دوباره شیرجه رفت. پایین آبهای شورغیر از دیواره صخره چیزی ندید.وقتی به سطح آب آمد بچه ها روی صخره شیرجه نشسته بودند و آماده دور بعدی می شدند. جری ناراحت از شکست خود به‮انگلیسی داد زد:
– به من نگاه کنید.
و مثل توله‮ای نادان شروع به حرکات عجیب و پاشیدن و مشت زدن به‮آب کرد.
بچه‮ها با نگاهی تحقیرآمیز به‮او نگاه کردند . او تحقیر و ناراحتی را می‮شناخت. وقتی در آن‮جام کاری موفق نمی‮شد و می‮خواست توجه مادرش را جلب کند با این نوع نگاه ناراحت کننده مادر مواجه می شد. احساس می‮کرد شرم شکست چون رد زخمی پنهان نشدنی در چهره‮اش نمایان است . نگاهی به پسرهای بزرگتر از خود انداخت و داد زد:
– بن ژور ! مرسی! ارور!موسیور، موسیور!
در همین حال گوشهای خود راگرفت و با دست تکان داد.
آب داخل دهانش شد. سرفه کرد و زیر آب رفت و باز بالا آمد. بچه ها روی صخره بودند و بعد هوا پر از بوی بچه‮هایی شد که شیرجه می‮زدند. به نظر می‮رسید با کم شدن وزن بچه ها صخره بالاتر می آید. بعد صخره زیر آفتاب گرم تنها ماند. جری شروع به شمردن کرد:
– یک، دو ، سه …
وقتی شمارش به پنجاه رسید وحشت کرد . با خود اندیشید الان همه بچه ها در حفره های پر آب صخره گیر افتاده و در حال غرق شدن هستند. با رسیدن به عدد صد، به‮اطرافش که ‮احدی در آن به چشم نمی‮خورد نگاه کرد و نومیدانه خواست تا در خواست کمک کند. جری سرعت شمارش را زیاد کرد گویی این کار باعث می‮شد بچه‮ها زودتر به سطح آب برگردند. در آن صبح آبی و خلوت هیچ چیز مثل شمارش او را وحشتزده نکرده بود. بارسیدن شمارش به صد و شصت آبهای اطراف صخره مملو از بچه‮هایی شد که یکی پس از دیگری همچون وال‮های قهوه‮ای سر از آب بدر آوردند. بچه ها بی آنکه نگاهی به‮او بیاندازند به سوی ساحل شنا کردند.
جری از صخره شیرجه بالا رفت و روی آن نشست. گرما و سختی صخره را زیرآن‮ها احساس می‮کرد. در ساحل بچه ها لباسهایشان را جمع می کردند و به طرف سنگ پوزه دیگری می‮رفتند. آن‮ها می‮خواستند از او دور شوند. جری فریاد کشید ، داد زد و دستهای مشت شده‮اش را روی چشمهایش گذاشت و شروع به گریه کرد. کسی نبود که‮او را ببیند پس تا آن‮جا که می توانست گریه کرد.
بنظرش رسید که زمان زیادی طی شده‮است ، شناکنان تا جایی رسید که مادرش را دید. هنوز آن‮جا زیر چتر پرتقالی رنگ دراز کشیده بود. شناکنان به سوی صخره بزرگ بازگشت. با خشم و عصبانیت از آن بالا رفت و به داخل آبی دریا شیرجه رفت . پایین و پایین‮تر رفت و به دیواره صخره دست کشید اما شوری آب مانع از آن شد که چشمها را کامل باز کند و آن را ببیند.
به سطح آب بازگشت و شناکنان به ساحل برگشت و به ویلا رفت و منتظر مادرش شد. بزودی مادرش در حالی‮که کیف نواری و بازوی برهنه‮اش را به‮ارامی تکان میداد سلانه سلانه به ویلا بازگشت. جری با لحنی شکست خورده و ناراحت گفت:
– عینک شنا می خواهم.
مادر نگاهی آرام و کنجکاو به‮او انداخت و گفت :
– باشه عزیزم.
– همین الان می خواهم . همین الان.
و آنقدر اصرار کرد تا مادر به همراه‮او به فروشگاه رفت. به محض خریدن عینک غواصی جری طوری آن را از دست مادر قاپید که گویی مادر قصد دارد آن را برای خود نگهدارد و بلافاصله‮از سراشیبی جاده منتهی به خلیج روان شد.
جری خودش را به صخره مورد نظر رساند و بعد از زدن عینک شیرجه زد. فشار آب تسمه عینک را شل کرد . جری می‮دانست که باید تا پایین صخره شنا کند، به سطح آب آمد ،عینک را محکم کرد، هوای کافی داخل شش‮ها کشید و پایین رفت . حالا می توانست همه چیز را ببیند. گویی چشمهایش دیگر آن چشمهای سابق نبودند. مانند چشمهای ماهی، بی آن‮که آب شور ناراحت‮اش کند همه چیز را شفاف و واضح می‮دید.
شش یا هفت فوت پایین تر ، سنگ و شنهای کف دریا شفاف و درخشان بودند. دو جسم خاکستری رنگ گرد و درازشبیه سنگ نمک و تنه چوب بیحرکت آن‮جا افتاده بودند. آن‮ها دو ماهی بودند که تکانی خوردند و چرخی زدند شبیه رقص و دوباره سرجای اول خود برگشتند. آب دریا در بالای ماهی ها موج برداشت، گویی سنگی به‮ آب انداخته باشند. باز ماهی‮هایی به‮اندازه ناخن انگشت به رقص در آمدند و از لای پاهایش عبور کردند. در یک لحظه‮احساس کرد در دریایی از نقره شناور است‮. صخره بزرگی که بچه ها از آن عبور کرده بودند اصلاً معبری نداشت . بنابر این برای پیدا کردن تونل مجبور بود پایین‮تر برود. چندین بار از آب بیرون آمد . شش‮هایش را پر هوا کرد و به پایین رفت. چندین بار سطح صخره را برای یافتن گذرگاه نومیدانه وارسی کرد. بعد در یکی از جستجوها وقتی زانویش را به سطح صخره می‮زد، پایش در حفره‮ای فرو رفت. تونل را یافته بود.
به سطح آب برگشت. دنبال تکه سنگی گشت که بتواند از صخره جدا کند. تکه‮ای سنگ بزرگ از صخره را کند و آن را برداشت و شیرجه زد. سنگ مانند لنگری او را به کف دریا رساند. به محل حفره‮ای که پایش در آن فرو رفته بود رسید . حفره سوراخی غیرمعمول و تاریک بود. ته حفره دیده نمی شد. دوباره سنگ لنگر خود را برداشت و کوشید با استفاده‮از وزن آن داخل حفره شود.
مجبور بود با سر داخل حفره شود. شانه هایش اجازه عبور نمی‮دادند. شانه‮هایش را از سویی به سوی دیگر حرکت می‮داد. و تا کمر خود را داخل حفره کرد. تمی توانست چیزی ببیند. چیزی نرم و چسبناک به دهانش خورد. فلاخن سیاهی جلوی صخره خاکستری در مقابلش بود. وحشت سراسر وجودش را پر کرد.فکر کرد هشت پاست. در حالی‮که خود را به عقب می کشید نگاهی به‮اطراف انداخت . گیاهان بی خطری را که دهانه تونل را پوشانده بودند کنار زد ، شنا کنان خود را به‮افتاب سطح در یا رساند و رهسپار ساحل شد. روی صخره شیرجه دراز کشید. نگاهی به چاه‮ابی پایین انداخت.می دانست که باید راهی از تونل، معبر، گذرگاه و یا هرچی که هست به ‮آن‮سوی صخره پیدا کند.
قبل از همهادگرفت که باید نفس اش را کنترل کند. دوباره باسنگی دیگر در دست شیرجه زد. به‮این ترتیب بدون هیچ تلاش اضافی خود را به کف دریا رساند. شروع به شمارش کرد …یک ، دو ، سه …حرکت خون را در سینه‮اش احساس می کرد. پنجاه و یک …پنجاه و دو…سینه‮اش درد گرفت . به سطح آب برگشت و نفسی تازه کرد. دید که خورشید پایین آمده‮است. سریعاً به ویلا برگشت و مادر را دید که داشت غذا می‮خورد. مادر تنها چیزی که پرسید این بود :
– خوش گذشت؟
و جری پاسخ داد:
– خیلی.
تمام شب خواب غار آبی را دید و صبح به محض خوردن صبحانه به خلیج رفت.
آن‮شب دماغش به شدت خون افتاد. ساعتها زیر آب مانده بود تا حبس کردن نفس در سینه را تمرین کند و حالا احساس ضعف و سرگیجه می کرد.مادر گفت :
– عزیزم اگه جای تو بودم دست از این کار می کشیدم.
روز بعد و روزهای بعد جری تمرین حبس نفس می کرد ،گویی تمام زندگی و آینده‮اش به‮این کار بستگی داشت. شب دوباره دماغش خون افتاد طوری که مادر اصرار کرد روز بعد باهاش برود. دردآور بود که روزش را بدون تمرین حیاتی اش هدر دهد اما چاره‮ای نداشت و در ساحلی که فکر می کرد مال بچه کوچولوهاست گذراند . ساحلی که مادرش می توانست بدون احساس خطرزیر آفتاب دراز بکشد. این ساحل مال او نبود.
روز بعد بدون اجازه گرفتن از مادر و بدون اینکه مادرش متوجه غلط یا درست بودن موضوع شود به ساحل خودش رفت. در طی استراحت در یافت که شمارش نفس را بالا برده‮است . بچه‮های بزرگتر برای عبور از تونل تا صد و شصت مقاومت کرده بودند و او از سر ترس اعداد را تندتر می شمرد. احتمالاً حالا اگر می کوشید می توانست از تونل عبور کند. اما هنوز نمی خواست امتحان کند. با مقاومتی آگاهانه بی‮صبری کودکانه‮اش را کنترل می کرد. در عین حال در کف دریا روی سنگ‮هایی که‮از بالا آورده بود دراز می کشید و مدخل تونل را بررسی می کرد. تا آن‮جا که می توانست سوراخ سنبه های آن را شناخته بود. خصوصا اینکه قبلاً فشار سنگها را بر شانه های خود احساس کرده بود.
وقتی مادر حضور نداشت در ویلا کنار ساعت می نشست و زمان را محاسبه می کرد. حالا با غرور می توانست نفس را تا دو دقیقه حبس کند بدون اینکه چندان احساس ناراحتی کند. کلمه دو دقیقه سفر مخاطره‮امیزی را که ضرورتا در انتظارش بود نزدیکتر می کرد. چهار روز بعد مادرش سر صبحانه گفت که باید به خانه برگردند. یک روز قبل از ترک ویلا باید کار را تمام می کرد. با خودش گفت : حتی اگر به قیمت جانم تمام شود اینکار را می کنم.اما دو روز قبل از حرکت شان روز پیروزی دچار خونریزی شدید بینی شد. طوریکه با احساس سرگیجگی مثل گیاهی دریایی روی صخره دراز کشید و جوی باریکی از خون را که‮از صخره به دریا می‮ریخت نظاره کرد. ترسیده بود. با خود می اندیشید ممکن است در تونل سرگیجه‮اش بیشتر شود و در تونل گیر بیافتد و بمیرد .سرش را زیر نور آفتاب تکان داد .کم مانده بود تسلیم این افکار شود. فکر کرد به خانه برگردد و تا تابستان سال بعد صبر کند حتماً تا آن زمان به حد کافی بزرگ می شد و می توانست از تونل عبور کند.
حتی بعد از اینکه فکر کرد تصمیم‮اش را گرفته‮است، متوجه شد که روی صخره نشسته و به‮اعماق دریا چشم دوخته‮است و می‮دانست که درست در همین لحظه بعد از اینکه خونریزی بینی اش قطع شود و سرش کمی از درد و دوران آرام بگیرد ، تلاشش را خواهد کرد. اگر الان این کار را نکند دیگر هیچ‮وقت نخواهد توانست. ترس ولرز او از دو وحشت موازی بود ، ترس از عدم توانایی در امتحان کردن و ترس از تونل طولانی زیر صخره ! حتی زیر آفتاب نورانی صخره حایل بسیار طولانی و سنگین به نظر می آمد. هزاران تن سنگ و صخره روی جایی که‮او قرار بود از آن عبور کند قرار داشت. اگر آن‮جا میمرد احتمالا تا سال آینده که پسربزرگ‮ها از آن‮جا عبور می‮کردند و اسکلت او را می یافتند کسی از مرگش خبردار نمی شد.
عینک غواصی‮اش را به چشم زد و بندهایش را محکم کرد و از خلاه آن مطمئن شد. دستهایش می‮لرزید. سنگین‮ترین سنگ را انتخاب کرد، حالا نصف بدنش در خنکای آب قرار داشت نصف دیگر بدنش زیر آفتاب داغ بود. بار دیگر به آسمان صاف نگاه کرد، شش‮هایش را یکی دو بار از هوا آکند و خود را رها کرد تا به عمق برود. شروع به شمارش کرد. گوشه های سنگ را گرفته بود و همچنانکه قبلاً هم فکرش را کرده بود در حفره فرو رفت. شانه‮هایش را تکان می‮داد و با پاهایش خود را به جلو می‮راند. به‮زودی به محوطه بازتری رسید. بدنش آزاد شده بود. در حفره صخره‮ای مملو از آب زرد مایل به خاکستری رها بود. آب او را با فشار به طرف سقف حفره می‮راند. سنگهای سقف حفره تیز بودند و پشتش را درد می آوردند. هر چه تندتر با دستهایش خود را جلو می‮کشید و از پاهایش به عنوان اهرم استفاده می‮کرد. سرش به جسمی تیز و سخت برخورد کرد و درد وجودش را آکند. پنجاه ، پنجاه و یک ، پنجاه و دو…چشمانش جایی را نمی‮دید. و وزن آب و صخره بر رویش قرار داشت. هفتاد و یک ، هفتاد و دو…هنوز شش‮هایش درد نمی‮کردند. احساس می‮کرد مثل بادکنکی در هوا شناور است . شش‮هایش راحت بودند اما سرش قدری گیج می‮رفت. بدون وقفه به سقف تیز و باریک حفره فشرده می شد. دوباره به یاد هشت پاها افتاد. با خود گفت نکند حفره مملو از گیاهانی باشد که‮او را گیر بیاندازند. از سر نگرانی با فشار خود را جلو کشید . سرش را دزدید و شروع به شنا کرد. دستها و پاهایش گویی در آبهای آزادند و براحتی حرکت می کردند.حتما حفره گشادتر شده بود. اندیشید باید تندتر شنا کند و می‮ترسید نکند حفره تنگ تر شود و یا سرش ناگهان به سنگی برخورد کند.
صد ، صد و یک … آب روشنتر می‮شد. حس پیروزی وجودش را آکند. شش‮هایش کم کم به درد میآمدند. چند ضربه بیشتر …حالا باید از حفره خارج شود . تندتند می‮شمرد. صد و پانزده و کمی بعد ، که به نظر سالی رسید، باز هم صد و پانزده.آب اطرافش آبی گوهرگون بود. بالای سرش شکافی را میان صخره دید. نور خورشید از میان آن می تابید وصخره سیاه و تمیز تونل را نمایان می کرد. از سیاهی تونل اندکی مانده بود. توش و توان خود را از دست داده بود. طوری به شکاف صخره در بالای سرش نگاه کرد که گویی به جای نور هوا در آن جریان دارد و آرزو کرد کاش می‮توانست دهانش را در شکاف بگذارد و با تمام وجود آن را به درون خود بکشد. یکصد و پنجاه … صدایی در درونش این عدد را تکرار کرد اما این شماره را خیلی قبل به زبان آورده بود. باید از آن تاریکی عبور می کرد و گرنه غرق می شد. سرش گیج می‮رفت و درد شدیدی ریه هایش را می آزرد. صد و پنجاه …صد وپنجاه … این عدد چون پتکی مدام بر سرش می کوفت. نومیدانه بر هر گوشه‮ای از صخره چنگ می انداخت و خود را جلو می کشید و آب تیره را پشت سر می گذاشت . حس کرد دارد می میرد. هشیاری اش را از دست داده بود. در مرز ناهوشیاری کامل ، بطور غریزی برای نجات دست و پا میزد. دردی ناشناخته و عظیمی در سرش پیچید . و بعد انفجار نور سبز تاریکی را شکافت .حرکت دستها و پاهایش او را به دریای آزاد رساند.
به سطح آب رسید . سرش خارج آب بود و مثل ماهی نفس نفس میزد. نای شنا و رساندن خود را به صخره نداشت.احساس می کرد زیر آب خواهد رفت و غرق خواهد شد. بعد با تلاشی غریزی به صخره چنگ زد و خود را بالا کشید. دمر روی آن افتاد و تند تند نفس کشید. چشمانش سیاهی می‮رفت و چیزی نمی دید. خون چشمانش را گرفته بود و بشدت می سوخت .بندهای عینک غواصی را پاره کرد و مشتی خون به دریا ریخت. خون از دماغش جاری شده بود و محفظه ماسک را پر کرده بود.
مشتی از آب شور و خنک دریا برداشت و بینی اش را شست. قادر به تشخیص شوری آب و مزه خون نبود. بعد از مدتی ضربان قلبش آرامتر شد و نور چشمانش را باز یافت. بلند شد و نشست. پسرهای بومی‮را دید که با فاصله نیم مایل به شیرجه و شنا مشغول بودند. دوست نداشت پیش آن‮ها برود. تنها چیزی که می خواست برگشتن به خانه و استراحت بود.
بعد از مدت کوتاهی ، به ساحل رسید و به آرامی ‮راه ویلا را در پیش گرفت. خود را در بستر رها کرد و به خواب رفت . با صدای پایی که‮از مسیر منتهی به ویلا به گوشش رسید از خواب بیدار شد. مادرش برمی‮گشت. با عجله به حمام رفت. دوست نداشت مادرش او را با چهره‮ای خونین و رد پای اشگ ببیند. از حمام بیرون آمد و مادر را با چهره‮ای بشاش و خندان در ورودی ویلا دید.
مادر دستش را روی شانه برنزه جری گذاشت و گفت:
– صبح خوش گذشت؟
– اوه، عالی ، ممنون.
– چرا رنگت پریده و بعد بانگرانی و ناراحتی پرسید:
– سر ِتو کجا زدی؟
– چیز مهمی نیست ، حالا یه جایی خورده دیگه.
مادر به دقت نگاهش کرد. پسر با چشمانی خسته و بی حال چیزی را از او پنهان می کرد. نگران شد. بعد با خود گفت :
– کولی بازی در نیار . جری می‮تونه مثل ماهی شنا کنه ، هیچ اتفاقی براش نمی افته
نشستند تا ناهارشان را بخورند.
جری بی مقدمه گفت:
– مامان …می تونم حداقل دو دقیقه ، سه دقیقه زیر آب بمانم.
– جدی میگی عزیزم؟ به نظرم نباید دیگه ‮این‮کارو انجام بدی…واسه‮امروز شنا کردن کافیه
مامان آماده بود تا اگه جری مخالفت کرد باهاش کل کل کند اما جری بلافاصله تسلیم شد. رفتن به خلیج اصلاً برایش اهمیت نداشت.
نویسنده: دوریس لسینگ (Doris Lesing)
مترجم: شهریار گلوانی

درباره داستان:
داستان کوتاه «گذر از تونل» اولین بار ششم آگوست 1955 در نشریه نیویورکر به چاپ رسید و دو سال بعد درکتاب «رسم عاشقی» که مجموعه‮ای از داستآن‮های کوتاه دوریس لسینگ بود، تجدید چاپ شد. تم داستان یکی از مسائل بسیار مورد علاقه لسینگ است: تقابل فرد با مفروضات مسلم زندگی و تلاش برای نیل به کمال.
قهرمان داستان، جری، پسر یازده ساله‮ای که در آستانه گذر از کودکی به جوانی است، به همراه مادرش در کشوری بیگانه تعطیلات تابستانی اش را سپری می کند. یک روز به هنگام شنا با چند پسر بزرگتر از خودش برخورد می کند. پسر بزرگها از معبری زیر زمینی که‮از اینسوی صخره به سوی دیگرش راه دارد با شنا عبور می کنند. پسر که در ابتدا قادر به عبور نمی شود حس شکست و سرخوردگی پیدا می کند و بعد با تمرین بیشتر و با وجود خطر غرق شدن از معبر عبور می کند . این موفقیت حس استقلال از مادر و اعتماد به نفس را برای وی به‮ارمغان می آورد.

مزاحمت

دو کوره‌راه بود که یکیش از بس با پاهای برهنه رویش راه رفته بودند گود شده بود. کوره‌راه گود ازکنار مزرعه به طرف بیرون پیچ می‌خورد و از میان چمن‌های بلند و زرد می‌گذشت و به جاده ختم می‌شد. چمن‌ها به خاطر هم‌جواری با کلبه‌ها مات و خاک‌آلوده به نظر می‌رسید؛ کلبه‌هایی که بیست سالی از عمرشان می گذشت.
زن‌های بومی خندان مثل یک مشت طوطی شلوغ و وراج بچه به بغل از این کوره راه پایین می‌آمدند و بیشتر صبح‌شان را کنارچاه مشغول وراجی‌های خاله زنکی می‌شدند، انگار که برای مناسک اجتماعی آمده‌اند و نه برای انجام یکی از کارهای روزمره‌.
گروهی پیت حلبی‌های براق یا زنگ‌زده‌ را با بازوهای پر جنب‌وجوش و رعنا روی حلقه‌ای بافته شده از علف روی سرشان ثابت نگه ‌داشته بودند. بعضی‌ها هم زانو زده و پارچه‌های روشن را روی تخته‌سنگ‌هایی که سال‌های خیلی دور از اعماق زمین بیرون زده بود می‌کوبیدند. زن‌ها بچه‌های‌شان را همین‌جا می‌شستند، نوازش و یا نصیحت می‌کردند. کوزه‌های سفالی‌شان را هم همین‌جا حسابی می‌سابیدند و بعد خودشان را می‌شستند و موهای‌شان را شانه می‌زدند ومردانِ شانه‌قهوه‌ای،‌ در حالی‌که از دیدن این منظره‌ها نفس‌شان بند آمده بود، متلک‌بارشان می‌کردند.
به هر حال این چاه مال زن‌ها بود و آن‌ها با خنده‌ها، ورورها و آواز خواندنها، پارچه‌های تا شده و بازوبندهای روشن، کوزه‌های سفالی و شانه‌های فلزی‌شان مثل گروه تنبلی بودند که نشئه شده و انگار صدای عَرعَر گله و وزوز تراکتور و همه صداهای مزرعه پس زمینه این صحنه‌ کهنه و قدیمی است؛ صحنه آب‌کشی زن‌ها از چاه.
زن‌ها که می‌رفتند زمین پر شده بود از آلوهای وحشی. از آن آلو‌هایی که مزه گوشت صورتی‌شان بدجوری دهان را گس می‌کرد، و یا فرشی از پوست‌های سبزو درخشان پرتغال‌های کفیر(1 ) آن‌جا را می‌پوشاند. بدون زن‌ها آن محل خیلی زشت و تهی به نظر می‌رسید.
چرخ چاه که طناب چربی دور آن بسته شده بود و برای ایمنی بیشتر به وسیله انبرکی چنگالی شکل چرخانده می شد، توسط کپه کاهگلی کوچکی پناه داده شده بود که خود سایه بسیار تیره‌ای روی جاده می‌انداخت. بقیه جاها هم فقط زمین‌های خشک و بی‌آب و علف بود. جلگه‌های مسطحی که در آفتاب خشک شده بود.
منظره آن زن‌های زیبا را زنی با چشم‌های لوچ، که ذهن مرا به هم می‌ریخت، خراب می‌کرد. این زن همیشه از دیگران عقب می‌ماند و نه تنها لوچی چشم‌هایش که بدن زمخت و ناتراشیده‌اش هم معذبم می کرد، به گمانم نگاه غضب‌ناکش هم ترس به دلم می‌انداخت.
معمولا ً پارچه‌ای سنتی و آبی رنگ، با طرح‌های تیره، دور کمرش می‌پیچید که از بالای آن دو مثلث پهن چروک خورده سینه‌هایش آویزان بود.
تک و تنها کنار چاه می‌آمد و رخت شستنش را بدون هرو کر و بی کمک دیگران انجام می داد. چرخ چاه را به زور و زحمت می‌چرخاند تا دلو آب آرام آرام و با پیچ و تاب به بالا بیاید. دلو گاهی در آن پایین به صخره‌ها‌ی لخت بدنه چاه برخورد می‌کرد. وقتی بالاخره در یک لحظه حساس، دلو لرزان بالای دهانه چاه آویزان می‌شد، زن شانه‌اش را روی دسته چرخ می‌انداخت و با یک حرکت سریع و ترسناک سطل آب را نجات می‌داد. دلو که خم می‌شد قطره‌های درشت آب با صدا درون چاه می‌ریخت و در سطح کوچک دوّار و آیینه وار کدر کف چاه موج درست می‌کرد.
 این زن بی دست و پا که چون چشمش چپ بود بدنش هم می‌لنگید مسن‌ترین زن «درازه»، ماهرترین راننده شخم زن ما بود. «درازه» خیلی لاغر بود ولی آن‌قدرها هم بلند بالا نبود. او از آن آدم‌های لاغری بود که بی‌قراری درونی دارند و دائم وول می‌خورند. مثلا موقع راه رفتن با دست‌هایش علف‌ها را می‌کند و شانه‌هایش را با ضرب آهنگ مرموزی تکان می‌داد. بالای چنین هیبت باریک، تنومند و محکم یک کله اندازه نخود بود با گوش‌های پهن و نوک تیزی که به او حالتی گوش به زنگ می‌داد. قیافه‌اش هم همیشه خشن بود؛ خواه وقتی عصبانی بود و خواه هنگامی که می‌خندید. حتی در حالت مسخره همیشگی‌اش، که به بحران معروف بود، خشن به نظر می آمد.
«درازه» زبانی داشت که همه کارگرهای مزرعه از آن حساب می‌بردند. حتی پدرم بعد از جروبحث با او لبخند غمناکی می‌زد و می‌گفت: «هر چی باشه اونم یه مرده، بالاخره یکی باید بهش احترام بگذاره! هیچ موقع نمی‌گذاره بحث به نفع تو تموم بشه!»
او در وادی هنر هم سیر کرده بود؛ هنرگله داری. وَرزاها(2) را چنان بی رحمانه و استادانه هدایت می‌کرد که تماشایش هم ترسناک بود و هم جالب. اگر یک سری بچه جیغ جیغوی سه ساله را که می‌خواهند طعم اولین دست فرمان را با وَرزاها بچشند به او می‌دادند، ساعت‌ها زیر آفتاب سوزان، در حالی‌که عرق از سر و رویش می‌ریخت، با آن‌ها تمرین می‌کرد و آن‌وقت رضایت‌مندانه‌ با چشمانی محزون و شرور به آن‌ها نگاه می‌کرد. بعد از آموزش بچه‌ها با غرشی وحشیانه تازیانه‌اش را طوری فرود می‌آورد که گاوها را زخمی نکند. گویی با زبانی که بین دندان‌هایش بود محاسبه می‌کرد که دقیقا ً چه‌طور باید محکم شلاق‌شان بزند. ولی تماشای هدایت کردن شانزده وَرزای رام شده توسط او چیز دیگری بود، به تماشای اجرای سیرک می‌ماند؛ همان نوع حس تعلیق در آن بود. شلاق نزدن ورزاها فقط به خاطر غرورش بود و هیچ ربطی به این نداشت که دلش به حال آن بیچاره‌ها سوخته است! دوست داشت که غرورش را با مهارتش سیراب کند.
«درازه» پهلوی دو ردیف گاو کودن که به زور خودشان را روی کلوخ‌های سفت مزرعه می‌کشیدند راه می‌رفت و جیغ می‌زد و شلاق دوازده فوتی بلندش را چنان در هوا تاب می‌داد که دایره‌ سیاهی بالای سرش درست می‌شد. هر چند او مثل آدم‌های دیوانه فریاد می‌زد و چنان محکم شلاقش را فرود می‌آورد که صدایش به وضوح در کل مزرعه شنیده می‌شد ولی نوک فلزی شلاقش حتی پوست وَرزاها را هم لمس نمی‌کرد. موقعی که وَرزاها را از گاوآهن باز می‌کرد آن‌قدر خسته بودند که تلوتلو می‌خوردند ولی اثری از زخم شلاق روی بدن‌شان نبود که پدرم اعتراض کند.
ما «درازه» را از چیزهایی که هم ولایتی‌هاش درباره‌اش می‌گفتند می‌شناختیم؛ «اون می‌دونه چه‌طوری وَرزاها رو هدایت کنه ولی نمی‌تونه از پس زَناش بربیاد.» البته چند سال پیش خودش هم تو یه مهمانی چیزی از همین دست راجع به خودش گفته بود.
بعد از مدتی غیبت وقتی که دوباره به مزرعه برگشت بعضی‌ها به شوخی می‌گفتند: « حالا «درازه» می‌خواد با حرم‌سراش چه کار کنه؟»
همیشه با هر سه تا زنش مشکل داشت. عادت داشت که به خانه ما بیاید و با پدرم در باره لاس زدن زن آخریش با پسر ارباب مزرعه همسایه شش مایل آن طرف‌تر، و یا راجع به این‌که چه‌جوری ظرف داغ خمیر ذرّت را به طرف زن دوّمیش، که به او حسودی می‌کرده، پرتاب کرده است، دردل جانانه ای بکند. غروب‌ها هم هروقت پدرم بعد از کار نشسته بود و با بقیه گپ می‌زد آن‌جا بود و شلوار خاکی رنگ به پا راجع به زن‌هاش قرقر می‌کرد. بیشتر وقت‌ها شلوارش کمی هم از کمرش به پایین لیز می‌خورد و بالاتنه لخت‌اش بیشتر به چشم می‌آمد. وقتی آفتاب روی پوست سیاه برّاقش می‌افتاد بدنش به سرخی می‌زد و رنگ‌های آتشین خورشید هم هاله‌ای دورش درست می‌کرد. قـُرقـُرهایش که تمام می‌شد به صرافت می‌افتاد که مبادا حرف‌هاش پدرم را خسته کرده و حالتی به خود می‌گرفت که پدر را به خنده وامی‌داشت. پدرم آن‌قدر می‌خندید که خیس عرق می‌شد و می‌گفت: «این مرد یه کمدین مادرزاده. اگه با رنگ دیگه‌ای متولد شده بود حتما ً می‌رفت رو صحنه!» ولی او هیچً شباهتی به دلقک‌ها نداشت، ممکن بود برای پدرم که کمدی دوست داشت کمی بازی در بیاورد، ولی هرگز مثل بعضی از آفریقایی‌ها ادای میمون‌ها را برای سرگرمی ما در نمی‌آورد و البته پیش هم محلی‌های خودش هم شخصیت خنده آوری نبود. چیزی که شوخی‌هایش را زننده می‌کرد زبان نیش‌دارش بود، البته این را خودش هم می‌دانست. یک روز دیدمش، با شلوار خاکی زانو انداخته و شلاقی که روی زمین می‌کشید و کلی گرد و خاک هوا می‌کرد. داشت از جاده پایین می‌آمد و چشم‌های متفکرش را به جلو دوخته بود. از کنار دسته‌های زن‌ها که عبور می‌کرد فقط به گروهی که احتمال می‌داد یکی از زن‌های خودش در میان‌شان باشد سر تکان می‌داد. زن‌ها که انگار شلاق خورده باشند تا رام بشوند از درد به خود می‌پیچیدند و بعد خیلی وقیحانه و تحریک‌کننده سرش عصبانی داد می‌زدند که به آن‌ها توجه کند و او حتی سرش را هم بر نمی‌گرداند.
وقتی مشکل جدی پیش می‌آمد پدرم خیلی زود خسته می شد، او فقط دوست داشت کمی سرگرم شود، نه این‌که به طور جدی درگیر مسائل کارگرانش شود. «درازه» پیشرفت کرده بود و دیگر هرروزعصر پیش ما بود. بیشتر وقت‌ها خیلی جدی و زننده حرف می‌زد، از پدرم می‌خواست که به زن مسنش، همان چشم چپه، بگوید که برگردد سر خانه زندگی خودش. این زن داشت کم کم او را دیوانه می کرد.«زن غرغرو تو خونه مثِ کـَک تو بدن می‌مونه می‌تونی جاشُ بخارونی ولی هَمه‌َش از یه جا به جای دیگه می‌ره و تا اونو نکشی آروم نمی‌شی.»
«ولی تو نمی‌تونی چون ازش خسته شدی برگردونیش.»
البته به نظر می رسید یک سری پیچیدگی وجود داشته باشد . دو تا زن جوان‌تر که از هم متنفر بودند در یک چیز با هم متحد شده بودند و آن این‌که زن مسن‌تر را باید نگه می‌داشتند؛ چون بیشتر کارهای خانه را او انجام می‌داد. از بچه‌ها مراقبت می‌کرد، باغچه را بیل می زد، سبزی‌های معطر از علف‌زار می‌چید. به‌علاوه هیکل قناسش هم همیشه آن‌ها را می‌خنداند. یک مضحکه تمام عیار بود. بدبختی بود که روزگار او را مضحکه افراد سالم و خوشگل قرار داده بود. این موقع‌ها پدرم به کتابی راجع ‌به بومیان مراجعه می‌کرد که به وضوح بیان کرده بود که چون زن مسن‌تر دیگر نور چشمی شوهرش به حساب نمی‌آید پس به عهده زن جوان‌تر است که از او نگهداری و مراقبت کند. موضوع «درازه» و امور خانه او با این نظریه دلپذیر، به وضوح فرق می‌کرد. پدرم مثل کسی که دنبال راه علاجی در کتاب دارو می‌گردد و نمی‌تواند داروی تجویز شده‌ای پیدا کند عصبانی می‌شد. بعد از چند هفته که پدرم دید «درازه» هنوز سمج‌بازی درمی‌آورد به «درازه» گفت دیگر حرف نزند و زن‌هایش را هم خودش جمع‌وجور کند. «درازه» هم آرام و عصبانی در حالی‌که علفی به دندان گرفته بود، راه افتاد و رفت پایین. همین‌طورزیرلبی غرغر می‌کرد وبه طرف خانه‌ای می‌رفت که آنجا لابد دو زنش مشغول هِرهِر کِـرکـِر کردن‌های ابلهانه‌ی خود بودند و زن پیر ترش‌رو،‌که مادر بچه‌های بزرگ‌ترش بود، طبق معمول کارهای خانه را انجام می‌داد، همان زنی که بلای زندگیش شده بود. چند هفته بعد پدرم خیلی ناشیانه از «درازه» پرسید: «راستی «درازه» اوضاع، احوالت چه‌طوره؟ همه چی دوباره رو به راهِ؟»
و «درازه» به سادگی جواب داد: «بله اررباب، اون رفته!»
– منظورت چیه که اون رفته؟
«درازه» شانه بالا انداخت و گفت: گذاشته رفته. بدون این‌که چیزی به کسی بگه گذاشته رفته! از آن‌جایی که زنش اهل نیاسالد(3) بود و پیاده تا آن‌جا روزها راه بود، مطمئنا ً خودش تنهایی نرفته بود؟ شاید کس و کاری داشته که بیایند و او را ببرند؟ یا با گروهی از آفریقایی‌هایی که از آن‌جا می‌گذشتند و مسیرشان آن طرفی بوده است رفته؟
پدرم کمی تعجب کرد، ولی کمی بعد همه چیز از یادش رفت. به هر حال مشکل، مشکل او نبود. او ازاین‌که کارآمد‌ترین کارگرش با خیال راحت به سر کارش برگشته، راضی بود. البته بیشتر از این خوشحال بود که مسئله «درازه» قبل از مشکل سالیانه حمل آب حل شد.
درآن حوالی فقط دو تا چاه وجود داشت و پر واضح است که ما از چاه جدید، که شیرین مزه بود و آب تمیز و شفافی داشت، استفاده می کردیم. ولی آن چاه در جولای هر سال خشک می شد. آب چاه قدیمی خوش‌مزه نبود و رنگش هم به قهوه‌ای کم‌رنگ می‌زد، ولی همیشه پر آب بود. برای همین مجبور بودیم سه یا چهار ماه از سال، بسته به بارش باران، در آب چاهِ اهالی مزرعه سهیم بشویم. این موقع‌ها «درازه» از این‌که هفته‌ای چهار بار با گاری آب‌بَری برود و برای ما آب بیاورد لجش می‌گرفت. زن‌های مزرعه هم از این‌که مجبور شوند زمانی که در محل چاه تجمع می‌کنند به ارابه های آب‌بَری برخورد کنند متنفر بودند و به «درازه» غر می‌زدند. امسال حتی ما شروع به استفاده از آب چاه قدیمی نکرده بودیم که شکایت‌هایشان شروع شد: آب بد مزه است. ارباب بزرگ باید چند نفر را می فرستاد که چاه را تمیز کنند. فردای همان روز چند نفر از زن‌های مزرعه آمدند خانه ما. شش تا از زن‌ها پشت در ایستاده بودند و جروبحث می کردند که اگر چاه زودتر تمیز نشود بچه‌های شان مریض می‌شوند.
پدرم با ترش رویی قول داد: «باشه هفته بعد!»
صبح روز بعد «درازه» اولین سهمیه ما را از آب چاه قدیمی آورد. درب بشکه‌ها را که کنار زدیم، بوی تعفنش در خانه پخش شد. برای نوشیدنش که دیگر جای سؤالی نبود. پدرم به زن‌هایی که بی‌میل ورغبت پشت در ما این پا اون پا می کردند گفت: «چرا هر دفعه درپوش چاهُ نمی‌ذارین سر جاش؟» او واقعا ً عصبانی شده بود. «دفعه‌ی پیش که چاه تمیز شد، چهارده تا جسد موش و یک مار مرده توش بود. تو چاه ما همچین چیزهایی پیدا نمی‌شه چون یادمون نمی‌ره هر دفعه در چاه رو بذاریم.» ولی انگار آن‌ها گذاشتن و برداشتن درپوش چاه را عملی می‌دانستند که مربوط به خدا می‌شود و هیچ دخلی به آن‌ها ندارد. ما سعی می‌کردیم همیشه موقع خالی کردن چاه به آن‌جا برویم. چون مراسم مذهبی‌شان خیلی جالب بود. مثل مراسمی که برای پوست کندن ذرّت داشتند یا برای بارش اولین باران. درست به نقطه عطفی در طول سال شبیه بود. انگار که یک شهر محاصره شده در حال برنامه‌ریزی برای تأمین مایحتاجش است.
آن روز به خصوص هوا بسیار گرم شده بود، طوری که شیره برگ‌ها و درختان بیرون زده بود و شاخ و برگ‌هایی که خورشید داغ‌شان کرده بود در چنین گرمایی می‌سوختند. خورشید هم آن بالابالاها پشت پرده‌ای از گرد و غبار رفته بود، البته لازم به ذکر است که خشکی هوا عنصر تازه‌ای بود.
تخلیه چاه نوعی مراسم مذهبی بود که در آن ایمان‌شان را محک می‌زدند. البته این مراسم یک کمی معترضانه هم بود.
کل بعد از ظهر در تمام مزرعه هیچ نوع آبی پیدا نمی شد. یک چاه که کـاملا ً خشک شده بود و آن یکی هم بسته به بالا و پایین رفتن آب‌های زیرزمینی زه‌کشی می‌شد. اگر ما را بی آب می گذاشت چی؟ هر سال این موقع از روز، همین دغدغه را داشتیم. و صبح وقتی‌که «درازه» پشت در می ایستاد، و با لبخندی می‌گفت که با دلو آب تازه سالم بالا کشیده‌اند، از خوشحالی جشنی به پا می‌شد.
ولی این بار بوی چاه واقعا ً غیرقابل تحمل بود . مثل همیشه یک سری موش‌ باد کرده را می‌دیدیم که روی سنگ‌های دور چاه چیده بودند و همچنین اسکلت بز مرده‌ای نیز روی زمین پهن کرده بودند که احتمالا ً در تاریکی توی چاه افتاده بود.
بعد ما از آن‌جا رفتیم. جاده‌ای که در آن قدم می‌زدیم توسط سطل‌های بی پایان و پی در پی پر شده از آن آب مضر و کدر موقتا ً تبدیل به رودخانه‌ای شده بود.
خود ِ «درازه» بود که آمد خبرها را به ما بگوید. بعدها خیلی سعی کردیم یادمان بیاید آن قیافه‌ای که همیشه پر از رمز و راز بود، موقع گفتن آن خبر چه حالتی داشت. به نظر می رسید که انگار با دلو آخر بازوی یک آدم را هم بالا کشیده‌ بودند، یا به قولی تکه‌هایی از آن را . تکه تکه‌‌اش را که بالا کشیدند فهمیدند جسد زن چشم چپه، اولین زن «درازه» است. او را از النگوهایش شناخته بودند. سر آخر «درازه» رفت داخل چاه و کله‌اش را هم بالا آورد که انگار مجموعه را کامل می‌کرد.
پدرم گفت: «من فکر می کردم گفتی زنت رفته خونه خودشون!؟»
– فکر می‌کردم رفته. کجا دیگه می‌تونست رفته باشه؟
 پدرم سر آخر آزرده از همه چیز گفت: «اگه اون می خواسته خودشو بکشه چرا خودشو از یه درخت آویزون نکردهِ، بجای این‌که آبُ متعفن کنه؟»
«درازه» گفت: «شایدمً سُـر خورده افتاده تو چاه.»
پدرم سرش را بالا آورد و برای چند دقیقه به او زل زد و بالاخره گفت: « آره آره! فکر کنم همین کارو کرده.»
بعدها با خودمان می‌گفتیم که عجب! بومی‌ها هم خودکشی می‌کنند؟! لابد می‌خواهند ادعا کنند مثل ما دارای ظرافت‌های روحی هستند.
ولی بعدها با این‌که حرف خاصی پیش نیامده بود شنیدم که پدر می‌گفت: «خوب، راستشُ بخوای من هیچی نمی‌دونم، لعنت به من اگه چیزی بدونم، ولی به هر حال اون شخم‌زن فوق العاده ایه.»
————————————————-
پی نوشت:
1. kaffir
2. Oxen (گاو نر :ورزو، ورزه یا ورزا)
3. Nyasaland
نویسنده: دوریس لِسینگ (Doris Lessing)
مترجم: سهراب میرزا عابدینی

آن‌ روز عمه‌ام‌ از باورن‌ ماوت‌ نامه‌ای‌ فرستاده‌ بود که‌ حال‌ مرا گرفت. در نامه‌اش‌ یادآوری‌ کرده‌ بود که‌ قول‌ داده‌ام‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ را ساعت‌ چهار بعد از ظهر به‌ عکاسی‌ ببرم. قول‌ داده‌ بودم‌ و اصلاً‌ یادم‌ نبود. ساعت‌ چهار بعد از ظهر قرار بود بیل‌ را ببینم، ولی‌ باید به‌ او تلفن‌ می‌کردم‌ و قرار را به‌‌هم‌ می‌زدم. بیل‌ فیلمنامه‌نویس‌ امریکایی‌ بود که‌ کمیته‌ی فعالیت‌های‌ غیرامریکایی‌ مک‌ کارتی‌ او را توی‌ لیست‌ سیاه‌ گنجانده‌ بود، دیگر نمی‌توانست‌ در امریکا کار کند، سعی‌ می‌کرد اجازه‌ی اقامت‌ در انگلستان‌ را بگیرد. دنبال‌ یک‌ منشی‌ می‌گشت. قبلاً‌ زنش‌ منشی‌ او بود، اما بعد از بیست‌ سال‌ زندگی‌ مشترک‌ به‌ دلیل‌ عدم‌ تفاهم‌ و اشتراک‌ عقاید از هم‌ جدا شدند. قصد داشتم‌ او را به‌ بئاتریس‌ معرفی‌ کنم.
بئاتریس‌ از دوستان‌ قدیمی‌ من، اهل‌ آفریقای‌ جنوبی‌ بود و گذرنامه‌اش‌ دیگر اعتبار نداشت. اسم‌ او را توی‌ لیست‌ کمونیست‌‌ها گذاشته‌ بودند و می‌دانست‌ اگر برگردد، دیگر به‌ او اجازه‌ خروج‌ نمی‌دهند، قصد داشت‌ شش‌ ماه‌ دیگر در انگلستان‌ بماند. پولی‌ در بساط‌ نداشت. باید کار پیدا می‌کرد. فکر کردم‌ بیل‌ و بئاتریس‌ مشترکات‌ زیادی‌ داشته‌ باشند، اما بعداً‌ معلوم‌ شد از همدیگر خوششان‌ نیامده. بئاتریس‌ می‌گفت‌ که‌ بیل‌ فاسد است‌ و با اسم‌ مستعار برای‌ تلویزیون‌ کمدی‌های‌ مستهجن‌ می‌نویسد و در فیلم‌های‌ مبتذل‌ بازی‌ می‌کند. بئاتریس‌ توجیه‌ بیل‌ را نمی‌پذیرفت‌ که‌ می‌گفت‌ آدم‌ بالاخره‌ باید از جایی‌ نان‌ بخورد. از طرف‌ دیگر بیل‌ مردی‌ نبود که‌ زن‌ سیاسی‌ را تحمل‌ کند. اما من‌ به‌ ناسازگاری‌ این‌ دو دوست‌ عزیز بعد‌ها پی‌ بردم. برای‌ آن‌ که‌ بیل‌ را پیدا کنم‌ کلی‌ این‌ در و آن‌ در زدم. سرانجام‌ او را در اتاق‌ فرمان‌ استودیویی‌ پیدا کردم‌ که‌ فیلم‌ لیدی‌ همیلتن‌ را تمرین‌ می‌کرد. وقتی‌ ماجرا را به‌ او گفتم‌ قبول‌ کرد، ضمناً‌ گفت‌ که‌ اصلاً‌ قرار را از یاد برده‌ بوده. بئاتریس‌ هم‌ تلفن‌ نداشت. برای‌ او تلگرام‌ فرستادم.
به‌ این‌ ترتیب‌ بعد از ظهر آزاد بودم‌ که‌ به‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ برسم. خودم‌ را برای‌ کار حاضر می‌کردم‌ که‌ رفیق‌جین‌ تلفن‌ کرد و گفت‌ که‌ می‌خواهد سر ناهار ببیندم. جین‌ چند سالی‌ بود که‌ داوطلبانه‌ سعی‌ می‌کرد دیدگاه‌ سیاسی‌ مرا اصلاح‌ کند. راستش‌ باید بگویم‌ او یکی‌ از چندین‌ داوطلبِ‌ اصلاحِ‌ دیدِ‌ سیاسی‌ من‌ بود. بعد از انتشار اولین‌ مجموعه‌ داستان‌ کوتاه‌ من‌ جین‌ هر روز صبح‌ کارش‌ را ول‌ می‌کرد و به‌ سراغ‌ام‌ می‌آمد تا حالی‌ام‌ کند در یکی‌ از داستان‌ها، که‌ الان‌ یادم‌ نیست‌ کدام‌ داستان، از مبارزه‌ی طبقاتی‌ تحلیل‌ درستی‌ ارائه‌ نکرده‌ام. آن‌ وقت‌‌ها فکر می‌کردم‌ که‌ زیاد بی‌ربط‌ نمی‌گوید.
آن‌ روز که‌ سر ناهار آمد، ساندویچش‌ را هم‌ توی‌ پاکت‌ آورده‌ بود. قهوه‌ای‌ را که‌ تعارف‌ کردم‌ قبول‌ کرد. گفت‌ که‌ امیدوار است‌ مزاحم‌ نشده‌ باشد. ظاهراً‌ از من‌ نقل‌ قولی‌ به‌ او رسانده‌ بودند که‌ حسابی‌ شاکی‌ شده‌ بود.
از قرار هفته‌ی قبل‌ در جلسه‌ای‌ گفته‌ بودم‌ شواهدی‌ در دست‌ است‌ که‌ وقایعی‌ شرم‌آور و کثیف‌ در اتحاد شوروی‌ جریان‌ دارد. ظاهراً‌ حرف‌ غیر مسئولانه‌ای‌ زده‌ بودم.
جین‌ دختر زبر و زرنگ‌ و عینکی‌ اسقفی‌ بود و سی‌سال‌ کار در حزب‌ تعهد او را به‌ طبقه‌ کارگر نشان‌ می‌داد. همیشه‌ با من‌ به‌ مهربانی‌ مدارا می‌کرد و می‌گفت: «رفیق! روشنفکرانی‌ مثل‌ تو خیلی‌ بیشتر از بقیه‌ی کادرهای‌ حزبی‌ تحت‌ فشار فساد سرمایه‌داری‌ هستند. تقصیر تو نیست. اما باید مراقب‌ باشی.»
به‌ او گفتم‌ که‌ فکر می‌کردم‌ مراقب‌ هستم، اما گاهی‌ تصور می‌کنم‌ که‌ مطبوعات‌ سرمایه‌داری‌ هم‌ ناخواسته‌ گوشه‌هایی‌ از حقیقت‌ را بروز می‌دهند.
جین‌ با دقت‌ ساندویچ‌اش‌ را خورد و عینک‌ خود را جابه‌جا کرد و درباره‌ی لزوم‌ هوشیاری‌ در قبال‌ طبقه‌ی کارگر سخنرانی‌ کوتاهی‌ کرد و گفت‌ که‌ باید برود زیرا مجبور است‌ سر ساعت‌ دو در دفتر باشد. می‌گفت‌ که‌ تنها راه‌ دستیابی‌ روشنفکری‌ مثل‌ من‌ به‌ موضع‌ صحیح‌ طبقاتی، کارکردن‌ جدی‌ در حزب‌ و اختلاط‌ با طبقه‌ کارگر است‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ داستان‌های‌ من‌ به‌ سلاحی‌ واقعی‌ در دست‌ طبقه‌ی کارگر برای‌ مبارزه‌ی طبقاتی‌ تبدیل‌ خواهد شد. گفت‌ که‌ نسخه‌ای‌ از جریان‌ محاکمات‌ سال‌های‌ دهه‌ی سی‌ را برایم‌ می‌فرستد تا با مطالعه‌ آن‌ تردیدهایم‌ در مورد عدالت‌ در شوروی‌ رفع‌ شود. گفتم‌ که‌ خیلی‌ وقت‌ پیش‌ آن‌‌ها را خوانده‌ام‌ و راستش‌ قانع‌ کننده‌ نبوده‌ است. گفت‌ که‌ نگران‌ نباشم، گرایش‌های‌ راستین‌ طبقه‌ کارگر به‌ مرور زمان‌ شکل‌ می‌گیرد.
این‌ را گفت‌ و رفت. یادم‌ می‌آید به‌ دلیلی‌ حال‌ نداشتم.
تا آمدم‌ دوباره‌ کار کنم، تلفن‌ زنگ‌ زد. دختر‌عمه‌ جسی‌ بود. می‌گفت‌ نمی‌تواند به‌ آپارتمان‌ من‌ بیاید زیرا می‌خواهد لباسی‌ را بخرد و با آن‌ عکس‌ بیندازد. از من‌ خواست‌ اگر ممکن‌ باشد تا بیست‌ دقیقه‌ دیگر جلو مغازه‌ لباس‌ فروشی‌ باشم. قید کار بعداز ظهر را زدم‌ و تاکسی‌ خبر کردم.
توی‌ تاکسی‌ با راننده‌ درباره‌ی هزینه‌های‌ سرسام‌آور زندگی‌ و سیاست‌ دولت‌ بحث‌ کردیم. معلوم‌ شد نظرات‌ مشترکی‌ داریم. بعد هم‌ از دختر یکی‌ یک‌ دانه‌اش‌ گفت‌ که‌ می‌خواهد با بهترین‌ دوست‌ او که‌ مردی‌ چهل‌ و پنج‌ ساله‌ است‌ ازدواج‌ کند. می‌گفت‌ که‌ تحمل‌ موضوع‌ برایش‌ دشوار بود چون‌ هم‌ دخترش‌ را از دست‌ داده‌ و هم‌ بهترین‌ دوستش‌ را. بدتر از همه، مقاله‌ای‌ درباره‌ی روانشناسی‌ خوانده‌ که‌ در مجله‌ زنانه‌ای‌ چاپ‌ شده‌ بود. از آن‌ مقاله‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بود که‌ دخترش‌ تحت‌ تأثیر پدر قرار داشته‌ است. گفت: «از وقتی‌ مقاله‌ را خواندم‌ حالم‌ بد شد، خیلی‌ ناجور است، آدم‌ یکهو به‌ چنین‌ چیزی‌ برسد.» ماشین‌ را به‌ کنار جدول‌ کشاند. دم‌ مغازه‌ من‌ پیاده‌ شدم.
گفتم: «نمی‌فهمم‌ چرا باید به‌ دل‌ بگیری. جای‌ تعجب‌ دارد که‌ آدم‌ تحت‌ تأثیر پدرش‌ نباشد.»
دستش‌ را دراز کرده‌ بود تا کرایه‌ بگیرد. گفت: «این‌ حرف‌ را نزنید. مادرم‌ همیشه‌ می‌گفت، هیزل‌ را زیادی‌ لوس‌ می‌کنم. چیزی‌ که‌ آزارم‌ می‌دهد این‌ است‌ که‌ حق‌ با او بوده.»
مرد ریزنقش‌ و گوشت‌ تلخی‌ بود که‌ سرش‌ به‌ لیمو شباهت‌ داشت‌ بلکه‌ هم‌ به‌ بادام‌ زمینی. چشمان‌ ریز و آبی‌ او فکور می‌نمود.
گفتم: «خوب، بهتر نیست‌ این‌ طور نگاه‌ کنیم‌ که‌ آدم‌ باید بچه‌اش‌ را خیلی‌ دوست‌ داشته‌ باشد نه‌ خیلی‌ کم؟»
گفت: «دوست‌ داشتن؟ چه‌ دوست‌ داشتنی؟ اگر از من‌ بپرسی‌ هیچ‌ ارزشی‌ ندارد. هیزل‌ سه‌ ماه‌ پیش‌ با دوست‌ من‌ جورج‌ گذاشت‌ و رفت‌ و حتی‌ یک‌ کارت‌ پستال‌ نفرستاده‌ که‌ بدانم‌ کجاست‌ و چه‌ می‌کند.»
گفتم: «زندگی‌ خیلی‌ مشکل‌ شده. هر کسی‌ یک‌ جور گرفتار است.»
گفت: «چه‌ عرض‌ کنم.»
اگر می‌خواستم‌ ادامه‌ بدهم، حرف‌هامان‌ کش‌ می‌آمد. دختر‌عمه‌ جسی‌ را دیدم‌ که‌ آن‌ طرف‌ ایستاده‌ بود و مرا نگاه‌ می‌کرد. از راننده‌ خداحافظی‌ کردم‌ و با نگرانی‌ به‌ طرف‌ جسی‌ رفتم.
جسی‌ گفت: «دیدمت. دیدم‌ با او بحث‌ می‌کنی. راهش‌ همین‌ است. این‌ روز‌ها حسابی‌ پررو شده‌اند. من‌ راهش‌ را یاد گرفته‌ام. کاری‌ به‌ طول‌ مسافت‌ ندارم، علاوه‌ بر کرایه‌ شش‌ پنس‌ انعام‌ می‌دهم. همین‌ دیروز یکی‌شان‌ پشت‌ سرم‌ داد می‌زد. بالاخره‌ باید جلوی‌ آن‌‌ها در بیاییم.»
دختر‌عمه‌ جسی‌ قد بلند و چهار شانه‌ است، بیست‌ و پنج‌ سال‌ دارد اما هیجده‌ ساله‌ نشان‌ می‌دهد. موهای‌ قهوه‌ای‌ روشن‌اش‌ آزاد و ر‌ها دور صورت‌ گرد و شادابش‌ ریخته، چشم‌های‌ درشت‌ آبی‌اش‌ از تند و تیزی‌ دخترانه‌ای‌ برخوردار است. تقریباً‌ به‌ دختر وایکینگ‌‌ها شباهت‌ دارد مخصوصاً‌ هر وقت‌ که‌ با راننده‌ی تاکسی‌ و بلیت‌ جمع‌‌کن‌ اتوبوس‌ و باربر‌ها دعوا می‌کند. او و عمه‌ من‌ اِما همیشه‌ی خدا با طبقات‌ فرودست‌ جامعه‌ جنگ‌ چریکی‌ داشتند. بابت‌ این‌ سرگرمی‌ آن‌‌ها را ملامت‌ نمی‌کردم‌ چون‌ زندگی‌ بسیار کسالت‌باری‌ دارند. به‌ علاوه‌ حریفان‌ آن‌‌ها هم‌ بدشان‌ نمی‌آید. یادم‌ می‌آید در یکی‌ از بگو و مگوهای‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ با راننده‌ی تاکسی، جسی‌ با زرنگی‌ تمام‌ راهش‌ را کشید و رفت. راننده‌ خنده‌ای‌ سر داد و گفت: «این‌‌ها دیگر کهنه‌کار شده‌اند. دیگر از این‌ جور چیز‌ها به‌ تور آدم‌ نمی‌خورد.»
پرسیدم: «پیراهنی‌ که‌ می‌خواستی‌ خریدی؟»
گفت: «همین‌ است‌ که‌ تنم‌ کرده‌ام.»
جسی‌ همیشه‌ این‌ جور لباس‌ می‌پوشید. کت‌ و دامن‌ خوش‌‌دوخت‌ با بلوز یقه‌ گرد و گردنبند مروارید. خیلی‌ هم‌ به‌ او می‌آمد.
گفتم: «پس‌ برویم‌ کار را تمام‌ کنیم.»
تند و تیز جلوی‌ من‌ درآمد: «مامان‌ هم‌ می‌خواهد بیاید.»
گفتم: «خوب‌ بیاید.»
گفت: «به‌ او گفتم‌ که‌ لازم‌ نیست‌ وقتی‌ لباس‌ می‌خرم‌ همراهم‌ بیاید. گفتم‌ بیاید از این‌ جا با هم‌ برویم. دوست‌ ندارم‌ او برایم‌ لباس‌ انتخاب‌ کند.»
گفتم: «صحیح.»
عمه‌ اِما از چایخانه‌ی سر خیابان‌ به‌ طرف‌ ما می‌آمد. معلوم‌ بود برای‌ وقت‌‌کشی‌ به‌ آن‌ جا رفته. زن‌ درشت‌ اندامی‌ بود که‌ لباس‌ آبی‌ می‌پوشید و گردن‌بند مروارید می‌انداخت‌ و دستکش‌ سفید به‌ دست‌ می‌کرد، درست‌ مثل‌ پاسبان‌های‌ راهنمایی‌ و رانندگی‌ سرپست. صورت‌ غمگین‌ و گونه‌ و غبغب‌ آویزان‌ و نگاه‌ محزونش‌ همیشه‌ به‌ دخترش‌ بود.
وقتی‌ لباس‌ جسی‌ را دید گفت: «خوبی! حالا اگر با من‌ آمده‌ بودی‌ چیزی‌ از تو کم‌ می‌شد؟»
جسی‌ به‌ تندی‌ گفت: «یعنی‌ چه؟»
مادرش‌ گفت: «امروز صبح‌ رفتم‌ مغازه‌ رنه، گفتم‌ که‌ تو می‌خواهی‌ بیایی‌ و خواستم‌ این‌ لباس‌ را نشانت‌ بدهند. تو هم‌ همان‌ را خریدی. من‌ سلیقه‌ی تو را می‌دانم، خودم‌ را هم‌ می‌شناسم. دیدی‌ حالا؟»
جسی‌ برافروخته‌ چهره‌ در هم‌ کشید و می‌خواست‌ تو روی‌ مادرش‌ بایستد که‌ مادر با فروتنی‌ ناشی‌ از پیروزی‌ سر به‌ زیر انداخت‌ و با نوک‌ چترش‌ به‌ کف‌ سنگفرش‌ زد.
گفتم: «بهتر است‌ راه‌ بیفتیم.»
عمه‌ اِما و دختر‌عمه‌ جسی‌ خشم‌ خود را فرو خوردند و هر کدام‌ در یک‌ طرف‌ من‌ قرار گرفتند و راه‌ افتادیم.
گفتم: «آن‌ بالا می‌توانیم‌ سوار اتوبوس‌ شویم.»
عمه‌ اِما گفت: «بله. این‌ طور بهتر است. حوصله‌ سر و کله‌ زدن‌ با راننده‌ تاکسی‌‌ها را ندارم.»
جسی‌ گفت: «من‌ هم‌ همین‌ طور.»
به‌ طبقه‌ دوم‌ اتوبوس‌ رفتیم‌ که‌ خالی‌ بود و در ردیف‌ جلو کنار هم‌ نشستیم.
عمه‌ اِما گفت: «امیدوارم‌ این‌ دوست‌ عکاس‌ تو عکس‌ جسی‌ را خوب‌ در بیاورد.»
گفتم: «من‌ هم‌ امیدوارم.» عمه‌ اِما خیال‌ می‌کند همه‌ی نویسنده‌‌ها در مصاحبه‌های‌ مطبوعاتی‌ و میهمانی‌های‌ ناشران‌ در محاصره‌ی عکاس‌‌ها قرار دارند. فکر می‌کرد من‌ بهترین‌ عکاس‌ را سراغ‌ دارم. به‌ او گفتم‌ که‌ اشتباه‌ می‌کند. جواب‌ داد این‌ کم‌ترین‌ کاری‌ است‌ که‌ می‌توانم‌ بکنم. جسی‌ که‌ همیشه‌ با جملاتی‌ کوتاه‌ و بریده‌ بریده‌ حرف‌ می‌زد و انگار دعوا داشت‌ و از دردی‌ درونی‌ که‌ نمی‌خواست‌ بروز بدهد، ناراحت‌ بود، گفت: «به‌ هر حال‌ اصلاً‌ مهم‌ نیست.»
گویی‌ در پانسیونی‌ که‌ عمه‌ اِما و جسی‌ ساکن‌ بودند، پیرمردی‌ زندگی‌ می‌کرد که‌ برادرش‌ تولیدکننده‌ی تلویزیونی‌ بود. جسی‌ در نمایشی‌ با عنوان‌ عروسی‌ بی‌سر و صدا بازی‌ می‌کرد. عمه‌ اِما فکر می‌کرد عکس‌ قشنگی‌ از جسی‌ بگیرد تا وقتی‌ تولیدکننده‌ی تلویزیونی‌ به‌ دیدن‌ برادرش‌ می‌آید، آن‌ را نشان‌ او بدهد با این‌ فکر که‌ تولیدکننده‌ تلویزیونی‌ که‌ ببیند جسی‌ خوش‌‌عکس‌ است‌ او را با خود به‌ لندن‌ می‌برد و ستاره‌ی تلویزیونی‌ می‌کند.
راستش‌ من‌ نمی‌دانستم‌ جسی‌ از این‌ ماجرا چه‌ برداشتی‌ دارد. هیچ‌ وقت‌ هم‌ سر درنیاوردم‌ که‌ از برنامه‌های‌ مادرش‌ برای‌ آینده‌اش‌ چه‌ می‌داند. شاید قبول‌ می‌کرد، شاید هم‌ نه. اما همیشه‌ با قاطعیت‌ و بی‌اعتنایی‌ پاسخ‌ می‌داد.
عمه‌ اِما گفت: «دخترم، این‌ طوری‌ که‌ نمی‌شود. درست‌ نیست‌ با عکاس‌ این‌ طور برخورد کنی.»
جسی‌ گفت: «مامان! باز هم‌ شروع‌ کردی.»
عمه‌ اِما زهرخندی‌ زد و گفت: «این‌ هم‌ از شاگرد راننده؛ یک‌ پنی‌ هم‌ بیشتر از دفعه‌ قبل‌ نمی‌دهم. کرایه‌ اتوبوس‌ از نایتس‌ بریج‌ تا خیابان‌ لیتل‌ دوشس‌ سه‌ پنی‌ است.»
گفتم: «عمه‌جان‌ کرایه‌‌ها گران‌ شده.»
عمه‌ اِما گفت: «من‌ یک‌ پنی‌ هم‌ بیشتر نمی‌دهم.»
اما شاگرد شوفر نبود. دو نفر میانسال‌ بودند که‌ از پله‌‌ها بالا آمدند و نشستند، اما نه‌ کنار هم. یکی‌ پشت‌ سر دیگری. به‌ نظرم‌ خیلی‌ عجیب‌ بود. زن‌ خم‌ شد به‌ طرف‌ جلو با صدای‌ بلند شبیه‌ طوطی‌ گفت: «بگذار گفته‌ باشم! اگر یک‌ دفعه‌ دیگر ماهی‌ قرمز مرا از اتاق‌ بیرون‌ بگذاری‌ به‌ صاحبخانه‌ می‌گویم‌ تو را راه‌ ندهد.»
مرد که‌ ظاهری‌ درب‌ و داغان‌ داشت‌ و به‌ کلاه‌ ماهوتی‌ خیس‌ و بامبچه‌ خورده‌ می‌ماند، با هر تکان‌ اتوبوس‌ سر تکان‌ می‌داد و جلوی‌ خود را نگاه‌ می‌کرد.
زن‌ گفت: «ماهی‌ بیچاره‌ام‌ قارچ‌ گرفته. فکر نکنی‌ نمی‌دانم‌ چطور شده؟»
مرد ناگهان‌ به‌ حرف‌ در آمد: «کلی‌ ماهی‌ کوچولو ته‌ دریا هست، آن‌ همه‌ ماهی. آن‌ همه‌ بمب‌ ریختیم‌ روی‌ سر آن‌ها، خیال‌ می‌کنی‌ ما را می‌بخشند، برای‌ آن‌ بمب‌هایی‌ که‌ منفجر کردیم‌ و آن‌ ماهی‌های‌ بی‌نوا را لت‌ و پار کردیم، هیچ‌ وقت‌ آمرزیده‌ نمی‌شویم.»
زن‌ با لحنی‌ آشتی‌جویانه‌ گفت: «اصلاً‌ به‌ این‌ فکر نکرده‌ بودم» بعد هم‌ بلند شد و رفت‌ روی‌ صندلی‌ کنار مرد نشست.
می‌دانستم‌ که‌ بعد از ظهر آن‌ روز گاهی‌ اوضاع‌ از دستم‌ در می‌رفت‌ اما این‌ بحث‌ و گفت‌وگو مرا آشفته‌ کرد. وقتی‌ عمه‌ اِما حرف‌ زد آرام‌ گرفتم. عمه‌ گفت: «بفرما! قبلاً‌ از این‌ جور آدم‌‌ها نداشتیم. دولت‌ حزب‌ کارگر بهتر از این‌ نمی‌شود.»
جسی‌ گفت: «بس‌ کن‌ مامان! امروز عصری‌ اصلاً‌ حوصله‌ بحث‌ سیاسی‌ ندارم.»
به‌ مقصد که‌ رسیدیم، پیاده‌ شدیم. عمه‌ برای‌ سه‌ نفرمان‌ نه‌ پنی‌ داد که‌ طرف‌ بدون‌ حرف‌ و حدیث‌ گرفت.
عمه‌ گفت: «اصلاً‌ عرضه‌ هم‌ ندارند.»
باران‌ ریزه‌ای‌ گرفته‌ بود و هوا بفهمی‌ نفهمی‌ رو به‌ سردی‌ می‌رفت. سرمان‌ را زیر چتر عمه‌ گرفته‌ بودیم‌ و می‌رفتیم.
ناگهان‌ چشمم‌ به‌ دکه‌ی روزنامه‌فروشی‌ افتاد، با این‌ تیتر درشت: «استالین‌ در حال‌ احتضار.» ایستادم. چتر بدون‌ من‌ در پیاده‌رو تکان‌ می‌خورد. روزنامه‌‌فروش‌ آشنای‌ قدیمی‌ بود. پرسیدم‌ «باز چه‌ خبر شده؟ لابد از آن‌ جنجال‌های‌ تبلیغاتی‌ است.» گفت: «عمو یوسف کارش‌ تمام‌ است. اگر از من‌ بپرسی‌ با آن‌ زندگی‌ او تعجبی‌ هم‌ ندارد، بالاخره‌ خفتش‌ را می‌گرفت. بولدوزر هم‌ که‌ باشد از پا می‌افتد.» روزنامه‌ای‌ را تا زد و به‌ دست‌ من‌ داد: «به‌ نظر من‌ این‌ جور زندگی‌ مفت‌ گران‌ است. کار ساکن‌ و بی‌روح. خواندن‌ گزارش‌ و شرکت‌ در جلسات‌ که‌ نشد کار. از شغل‌ خودم‌ خوشم‌ می‌آید. هیچ‌ که‌ نداشته‌ باشد هوا می‌خورم.»
چند قدم‌ آن‌ طرف‌تر عمه‌ و جسی‌ زیر چتر باران‌‌خورده‌ مرا نگاه‌ می‌کردند. عمه‌ داد زد «چه‌ خبر شده‌ عزیزم؟»
جسی‌ با اوقات‌ تلخی‌ گفت: «می‌بینی‌ که‌ می‌خواهد روزنامه‌ بخرد.»
روزنامه‌فروش‌ گفت: «او که‌ برود خیلی‌ چیز‌ها عوض‌ می‌شود. نه‌ که‌ فکر کنی‌ من‌ علاقه‌ای‌ داشته‌ باشم. اما آن‌‌ها به‌ دموکراسی‌ عادت‌ ندارند، مگر نه؟ منظورم‌ این‌ است‌ که‌ آدم‌ اگر به‌ چیزی‌ عادت‌ نداشته‌ باشد، دلش‌ هم‌ برای‌ آن‌ تنگ‌ نمی‌شود.»
زیر باران‌ دویدم‌ تا به‌ چتر برسم. گفتم: «استالین‌ در حال‌ احتضار است.»
عمه‌ام‌ با بدبینی‌ پرسید: «از کجا فهمیدی؟»
گفتم: «توی‌ روزنامه‌ نوشته‌اند.»
عمه‌ام‌ گفت: «صبح‌ نوشته‌ بودند مریض‌ شده. اما به‌ نظر من‌ تبلیغات‌ است. تا نبینم‌ باورم‌ نمی‌شود.»
جسی‌ گفت: «مامان‌ چقدر ساده‌ای! آخر چطور می‌توانی‌ ببینی؟»
راهمان‌ را ادامه‌ دادیم. عمه‌ام‌ گفت: «به‌ نظر تو بهتر نبود جسی‌ یک‌ دست‌ لباس‌ قشنگ‌ می‌خرید؟»
جسی‌ گفت: «مادر! مگر نمی‌بینی‌ او ناراحت‌ است، مرگ‌ استالین‌ برای‌ او مثل‌ مرگ‌ چرچیل‌ است، برای‌ ما.»
عمه‌ام‌ ناگهان‌ خشکش‌ زد و گفت: «ای‌ بابا! چه‌ حرفی‌ می‌زنی‌ عزیزم.» 
یکی‌ از پره‌های‌ چتر سر جسی‌ را خراشید و دادش‌ را درآورد. جسی‌ سرش‌ را مالید و گفت: «چتر را ببند مادر! مگر نمی‌بینی‌ باران‌ بند آمده؟»
عمه‌ اِما چتر را به‌ زحمت‌ بست. جسی‌ هم‌ آن‌ را گرفت‌ و بند آن‌ را گره‌ زد. عمه‌ اِما اخم‌ کرد و سرخ‌ شد، بعد پرسید: «دوست‌ دارید چای‌ داغ‌ بنوشیم؟»
گفتم: «جسی‌ دیرش‌ می‌شود.» درست‌ دم‌ در عکاسی‌ بودیم.
عمه‌ اِما گفت: «کاشکی‌ این‌ آقا موفق‌ شود عکسی‌ از جسی‌ بگیرد که‌ حس‌ داشته‌ باشد. تا حالا کسی‌ عکسی‌ این‌ طوری‌ از او نگرفته.»
جسی‌ دمغ‌ بود و با حالتی‌ قهرآمیز جلوتر از ما از پله‌‌ها بالا رفت. در طبقه‌ی بالا جسی‌ با وقار دری‌ را باز کرد که‌ هیاهوی‌ موسیقی‌ استراوینسکی‌ اوج‌ گرفت. به‌ دنبال‌ او وارد اتاق‌ بزرگ‌ با کاغذ دیواری‌ سفید و خاکستری‌ و طلایی‌ شدیم. آهنگ‌ "بهارانه" استراوینسکی‌ آویزه‌های‌ بلور چلچراغ‌ را می‌لرزاند. حرفی‌ نداشتیم. تا آن‌ که‌ عکاس‌ با کت‌ مخمل‌ مشکی‌ وارد شد، با لبخندی‌ پوزش‌ خواست‌ و دستگاه‌ را خاموش‌ کرد.
عمه‌ اِما گفت: «امیدوارم‌ درست‌ آمده‌ باشیم. می‌خواهم‌ عکس‌ دخترم‌ را بگیرید.»
جوانک‌ گفت: «البته‌ که‌ درست‌ آمده‌اید. منت‌ گذاشته‌اید!» دست‌ دستکش‌ پوش‌ عمه‌ را گرفت‌ و او را به‌ طرف‌ کاناپه‌ کشاند. عمه‌ام‌ سرخ‌ شد. مرد جوان‌ مرا نگاه‌ کرد که‌ به‌ سرعت‌ دور از آن‌‌ها روی‌ مبل‌ دیگری‌ لم‌ دادم. مرد با حالتی‌ حرفه‌ای‌ جسی‌ را برانداز کرد و لبخندی‌ به‌ لب‌ آورد. جسی‌ خیلی‌ جدی‌ و اخم‌ آلود دست‌هایش‌ را قلاب‌ کرده‌ بود و مثل‌ یک‌ دریاسالار او را نگاه‌ می‌کرد.
عکاس‌ به‌ آرامی‌ به‌ جسی‌ گفت: «انگار سرحال‌ نیستید خانم، تا سر حال‌ نباشید، عکستان‌ خوب‌ درنمی‌آید.»
جسی‌ گفت: «من‌ سر حالم. دختر دایی‌ام‌ سرحال‌ نیست.»
گفتم: «سر حال‌ بودن‌ و نبودن‌ من‌ فرقی‌ نمی‌کند، قرار نیست‌ که‌ عکس‌ مرا بیندازند.»
همان‌ موقع‌ کتابی‌ از بغل‌ مبلی‌ که‌ روی‌ آن‌ نشسته‌ بودم‌ افتاد: کاکا‌سیاه‌ فرفره‌ اثر رونالد فربنک. عکاس‌ نگران‌ به‌ طرف‌ کتاب‌ شیرجه‌ رفت.
از من‌ پرسید: «آثار رُن‌ را می‌خوانید؟»
گفتم: «گاه‌ و بی‌گاه.»
گفت: «من‌ شخصاً‌ چیز دیگری‌ نمی‌خوانم. تا جایی‌ که‌ به‌ من‌ مربوط‌ می‌شود او حرف‌ اول‌ و آخر را زده. هر وقت‌ کتابی‌ از او می‌خوانم، دوباره‌ از اول‌ تا آخر می‌خوانم. بعد از فربنک‌ اگر کسی‌ دست‌ به‌ قلم‌ ببرد خودش‌ را خراب‌ می‌کند.»
اصلاً‌ ناامیدم‌ کرد، دیگر دلم‌ نمی‌خواست‌ با او بحث‌ کنم. 
عکاس‌ گفت: «گمانم‌ با یک‌ فنجان‌ چای‌ موافق‌ باشید. اگر می‌خواهید دم‌ کنم. شما‌ها دوست‌ دارید گرامافون‌ را روشن‌ کنم؟»
جسی‌ گفت: «اصلاً‌ از موسیقی‌ مدرن‌ خوشم‌ نمی‌آید.»
عکاس‌ گفت: «خوب، سلیقه‌ همه‌ یکی‌ نیست.» به‌ طرف‌ در پشتی‌ می‌رفت‌ که‌ در باز شد و جوانی‌ دیگر با سینی‌ چای‌ در دست‌ وارد شد. او هم‌ مثل‌ همکارش‌ چست‌ و چابک‌ بود و ظاهر مهربانی‌ داشت. شلوار جین‌ مشکی‌ به‌ پا داشت‌ و بلوز ارغوانی. موهایش‌ مثل‌ دو بال‌ قناس‌ روغن‌ خورده‌ روی‌ سرش‌ برق‌ می‌زد.
میزبان‌ ما به‌ دوستش‌ گفت: «دستت‌ درد نکند!» 
رو به‌ ما کرد و گفت: «اجازه‌ می‌خواهم‌ دوست‌ و همکار خودم‌ جکی‌ اسمیت‌ را معرفی‌ کنم. خودم‌ هم‌ که‌ معرف‌ حضور هستم. حالا با فنجانی‌ چای‌ خستگی‌مان‌ درمی‌رود و حالمان‌ جا می‌آید.»
جسی‌ بی‌اعتنا وسط‌ اتاق‌ ایستاده‌ بود. مرد فنجانی‌ چای‌ به‌ او تعارف‌ کرد. جسی‌ با سر مرا نشان‌ داد و گفت: «به‌ او بدهید.» او هم‌ چای‌ را آورد و به‌ من‌ داد.
پرسید: «چه‌ خبر شده. کسالتی‌ دارید؟»
روزنامه‌ را می‌خواندم‌ و گفتم: «نه، اتفاقاً‌ حالم‌ خیلی‌ خوب‌ است.»
عمه‌ گفت: «استالین‌ رو به‌ مرگ‌ است. یا حداقل‌ می‌خواهند این‌ طور وانمود کنند.»
میزبان‌ پرسید: «استالین؟»
عمه‌ اِما گفت: «بله. همین‌ یارو که‌ در روسیه‌ است.»
«آهان‌ فهمیدم، عموجو. خدا رحمتش‌ کند.»
عمه‌ اِما یکه‌ خورد. جسی‌ ناباورانه‌ اخم‌ کرد. جکی‌ اسمیت‌ آمد و کنار من‌ نشست‌ و روزنامه‌ خواند. «خوب خوب‌ عجب. نُه‌ تا دکتر. پنجاه‌ تا دکتر هم‌ اگر می‌آوردند فایده‌ای‌ نداشت.»
گفتم: «چه‌ عرض‌ کنم.»
جکی‌ اسمیت‌ گفت: «غده‌ی چرکی‌ بود. باید چند سال‌ قبل‌ خدمتش‌ می‌رسیدند. جنگ‌ که‌ تمام‌ شد تاریخ‌ مصرف‌ او گذشته‌ بود، شما این‌ طور فکر نمی‌کنید؟»
گفتم: «گفتنش‌ زیاد آسان‌ نیست.»
میزبان‌ ما فنجان‌ چای‌ در یک‌ دست، دست‌ دیگرش‌ را با تحکم‌ بالا برد و گفت: «اصلاً‌ دوست‌ ندارم‌ این‌ چیز‌ها را بشنوم. حوصله‌اش‌ را ندارم. خدا شاهد است. دلم‌ از هر چه‌ سیاست‌ است، آشوب‌ می‌شود. اما زمان‌ جنگ‌ عموجو و روزولت‌ قهرمانان‌ محبوب‌ من‌ بودند.»
دختر‌عمه‌ جسی‌ که‌ نه‌ می‌نشست‌ و نه‌ چای‌ می‌خورد جوش‌ آورد و گفت: «بالاخره‌ می‌خواهید این‌ کار لعنتی‌ را تمام‌ کنید یا باز لفتش‌ می‌دهید؟!» گونه‌های‌ گل‌ انداخته‌ی دخترانه‌اش‌ برق‌ می‌زد و اندوهی‌ در چشمانش‌ خانه‌ کرده‌ بود.
عکاس‌ فنجان‌ خود را کنار گذاشت: «البته، البته‌ الان‌ تمامش‌ می‌کنیم. امر، امر شماست!» به‌ دستیارش‌ جکی‌ نگاه‌ کرد که‌ با اکراه‌ روزنامه‌ را کنار گذاشت‌ و بلند شد و طناب‌ پرده‌ را کشید و دخمه‌ای‌ پر از دوربین‌ و تجهیزات‌ پیدا شد. هر دو متفکرانه‌ جسی‌ را برانداز کردند. عکاس‌ گفت: «اگر بگویی‌ عکس‌ را برای‌ چه‌ می‌خواهی، خوب‌ می‌شود. برای‌ محبوبیت؟ رو کم‌ کنی؟ یا برای‌ دوستان‌ خوش‌ اقبال؟»
دختر‌عمه‌ جسی‌ گفت: «نه‌ می‌دانم‌ و نه‌ اهمیتی‌ می‌دهم.»
عمه‌ اِما بلند شد و گفت: «می‌خواهم‌ عکسی‌ از او بگیرید که‌ حس‌ داشته‌ باشد…»
جسی‌ دستش‌ را به‌ طرف‌ عمه‌ اِما مشت‌ کرد.
گفتم: «عمه‌جان! بهتر است‌ من‌ و شما بیرون‌ برویم.»
عمه‌ گفت: «ولی‌ آخر…»
عکاس‌ دستش‌ را روی‌ شانه‌ عمه‌ گذاشت‌ و با ملایمت‌ او را به‌ طرف‌ در هدایت‌ کرد و گفت: «آن‌ طرف‌ کمی‌ استراحت‌ کنید. مگر شما نمی‌خواهید کار من‌ خوب‌ از آب‌ دربیاید؟ من‌ جلوی‌ بهترین‌ تماشاگر‌ها هم‌ نمی‌توانم‌ خوب‌ کار کنم.»
عمه‌ اِما دوباره‌ وارفت‌ و سرخ‌ شد. من‌ جای‌ مرد را کنار او گرفتم. جکی‌ اسمیت‌ به‌ جسی‌ گفت: «با موسیقی‌ چه‌ طوری؟»
جسی‌ گفت: «از موسیقی‌ بیرازم.»
جکی‌ گفت: «من‌ که‌ فکر نمی‌کنم‌ موسیقی‌ بد باشد. در واقع‌ کمک‌ می‌کند…»
در بسته‌ شد و من‌ و عمه‌ اِما کنار پنجره‌ پاگرد ایستادیم‌ و به‌ خیابان‌ نگاه‌ کردیم.
عمه‌ پرسید: « آیا این‌ جوانک‌ تا حالا از تو عکس‌ گرفته؟»
گفتم: «نه. اما تعریف‌ کار او را شنیده‌ام.»
صدای‌ موسیقی‌ بلند شد. عمه‌ با پا روی‌ کف‌ پاگرد ضرب‌ گرفت‌ و گفت: «گیلبرت‌ و سولیوان‌ است، جسی‌ از این‌ موسیقی‌ بدش‌ نمی‌آید. مگر این‌ که‌ لج‌ کند.»
سیگاری‌ روشن‌ کردم. موسیقی‌ اپرای‌ راهزنان‌ پنزانس‌ ناگهان‌ قطع‌ شد.
عمه‌ اِما با شیطنت‌ گفت: «خوب‌ نازنین، از زندگی‌ پرماجرایت‌ تعریف‌ نمی‌کنی؟»
عمه‌ اِما کار همیشگی‌اش‌ بود. من‌ سعی‌ می‌کردم‌ خاطرات‌ مناسب‌ حال‌ او را پیدا کنم.
یاد بیل‌ افتادم. یاد بئاتریس‌ و رفیق‌جین.
گفتم: «با دختر یک‌ اسقف‌ ناهار خوردم.»
عمه‌ اِما با ناباوری‌ نگاهم‌ کرد: «راستی؟»
باز هم‌ صدای‌ موسیقی‌ آمد. کول‌ پورتر. عمه‌ گفت: «اصلاً‌ از این‌ موسیقی‌ خوشم‌ نمی‌آید. مدرن‌ است؛ نه؟»
موسیقی‌ باز هم‌ قطع‌ شد. جسی‌ در را باز کرد. برافروخته‌ بود و گفت: «فایده‌ای‌ ندارد مامان! حوصله‌اش‌ را ندارم.»
«ولی‌ عزیزم‌ ما تا چهار ماه‌ دیگر به‌ لندن‌ برنمی‌گردیم.»
میزبان‌ ما و دستیارش‌ پشت‌ سر جسی‌ ظاهر شدند. هر دو لبخند می‌زدند. جکی‌ اسمیت‌ گفت: «اصلاً‌ بهتر است‌ از خیرش‌ بگذریم.» عکاس‌ گفت: «باشد برای‌ وقتی‌ دیگر. وقتی‌ که‌ همه‌ سر حال‌ باشند.»
جسی‌ رو به‌ آن‌ دو نفر برگشت‌ و دستش‌ را دراز کرد و با حجب‌ و حیای‌ دخترنه‌اش‌ گفت: «ببخشید که‌ وقتتان‌ را گرفتم. واقعاً‌ معذرت‌ می‌خواهم.»
عمه‌ اِما جلو رفت‌ و جسی‌ را کنار زد و با آن‌‌ها دست‌ داد و گفت: «از بابت‌ چای‌ و پذیرایی‌ ممنونم.»
جکی‌ اسمیت‌ روزنامه‌ مرا بالای‌ سر سه‌ نفر دیگر تکان‌ داد و گفت: «این‌ را فراموش‌ کرده‌ای‌ ببری.»
گفتم: «قابلی‌ ندارد. مال‌ خودتان.»
گفت: «دست‌ شما درد نکند. حالا می‌توانم‌ همه‌ی اخبار آن‌ ماجرا را بخوانم.» در بسته‌ شد و خنده‌های‌ صمیمی‌ آن‌‌ها را پنهان‌ کرد.
عمه‌ اِما گفت: «هیچ‌ وقت‌ این‌ قدر خجالت‌ نکشیده‌ بودم.»
جسی‌ با خشونت‌ گفت: «من‌ اهمیتی‌ نمی‌دهم. هیچ‌ مهم‌ نیست.»
به‌ خیابان‌ که‌ پا گذاشتیم‌ دست‌ دادیم، روبوسی‌ کردیم‌ و از هم‌ تشکر کردیم. عمه‌ اِما و جسی‌ دست‌ بلند کردند. یک‌ تاکسی‌ نگه‌ داشت. من‌ هم‌ سوار اتوبوس‌ شدم.
به‌ خانه‌ که‌ رسیدم، تلفن‌ زنگ‌ می‌زد. بئاتریس‌ بود. می‌گفت‌ تلگرام‌ مرا دیده‌ اما باید حتماً‌ مرا ببیند. گفت‌ شنیده‌ای‌ که‌ استالین‌ در حال‌ مرگ‌ است.
گفتم: «بله، شنیده‌ام.»
گفت: «باید توی‌ جلسه‌ مطرح‌ کنیم.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «اگر ما نگوییم‌ مردم‌ حقیقت‌ را نمی‌فهمند، کسی‌ باید بگوید.»
گفت‌ که‌ یک‌ ساعت‌ دیگر می‌آید. ماشین‌ تحریر را حاضر کردم‌ تا کار کنم. تلفن‌ زنگ‌ زد. رفیق‌جین‌ بود. گفت‌ «خبر را شنیده‌ای؟»
رفیق‌جین‌ وقتی‌ شوهرش‌ به‌ هنگام‌ پیمان‌ هیتلر استالین‌ عضو حزب‌ کارگر شد، از او طلاق‌ گرفت‌ و از آن‌ موقع‌ توی‌ خانه‌ای‌ یک‌ اتاقه‌ زندگی‌ می‌کرد. فقط‌ نان‌ و کره‌ و چای‌ می‌خورد و عکس‌ استالین‌ بالای‌ تخت‌ او بود.
گریه‌ امانش‌ نمی‌داد. می‌گفت: «وحشتناک‌ است. فاجعه‌ است. بالاخره‌ او را کشتند.»
گفتم: «کی‌ او را کشت؟ از کجا می‌دانی؟»
گفت: «جاسوسان‌ و عوامل‌ سرمایه‌داری‌ او را کشتند. مثل‌ روز روشن‌ است.»
گفتم: «هفتاد و سه‌ سالش‌ بود.»
گفت: «آخر آدم‌ که‌ بی‌خودی‌ نمی‌میرد.»
گفتم: «در هفتاد و سه‌ سالگی‌ آدم‌ همین‌ طوری‌ هم‌ می‌میرد.»
گفت: «باید کاری‌ کنیم‌ که‌ شایسته‌ و سزاوار او باشیم.»
گفتم: «لابد همین‌ طور است.»
نویسنده: ‌دوریس‌ لسینگ‌
مترجم: اسدالله امرایی

متن سخنرانی خانم دوریس لیسینگ

"دوریس لسینک" هنگام دریافت جایزه نوبل ادبیات سال 2007 می‌لادی، به دلیل بیماری حاضر نشد؛ اما متن سخنرانی وی به وسیله‌ی ناشر آثارش خواند شد. آنچه می‌خوانید متن کامل سخنرانی اوست که به وسیله "زهرا بدلی" به زبان فارسی ترجمه شده است. 
در ورودی در ایستاده بودم و به وزش ابر‌های غبار آلود در جایی که جنگل‌ها هنوز دست نخورده باقی مانده بودند، نگاه می‌کردم. دیروز مایل‌ها از می‌ان کُنده‌‌های بریده‌ی درختان و زغال‌‌های باقی مانده از آتش گذشتم، جایی‌که در سال 56 می‌لادی از زیباترین جنگل‌‌هایی بود که تا به حال دیده بودم. جنگل‌ها تخریب شده بودند ؛چون مردم به غذا و سوخت برای روشن کردن آتش نیاز داشتند. 
اوایل دهه هشتاد که به شمال غرب کشور زیمباوه رفته بودم، یکی از دوستانم را دیدم. او معلم مدرس‌های در شهر لندن بود که به آفریقا آمده بود تا به مردم آنجا کمک کند. شخصییتی آرمان‌گرا داشت. با دیدن شرایط و وضعیت موجود مدرسه‌، شوکه شده بود. این مدرسه هم مانند تمام مدارسی بود که پس از استقلال آفریقا ساخته شده بودند. مدرسه‌ای با چهار کلاس بزرگ آجری که به ترتیب کنار هم قرار گرفته بودند. یک، دو، سه، چهار و یک کتابخانه بسیارکوچک که در انت‌های ساختمان قرار داشت. تمام کلاس‌ها را گردو غبار گرفته بود. در هر کلاس یک تخته سیاه بود، که معلم گچ‌‌هایش را در جیبش پنهان می‌کرد، تا کسی نتواند را آن‌ها بدزدد. دانش آموزان در مدرسه نه اطلس داشتند نه کره‌ی جغرافیا ؛ حتی کتاب درسی و کتاب کارهم نداشتند. کتابخانه نیز کتاب‌‌های مورد علاقه دانش آموزان را نداشت. در کتاب‌خانه کتاب‌‌هایی قطور و سنگین از دانشگاه‌‌های آمریکا وجود داشت که حتی قابل جابه‌جایی نبودند. این کتاب‌ها از کتاب‌خانه‌‌های سفید پوستان آورده‌ شده بودند. کتاب‌‌هایی با داستان‌‌های پلیسی با عنوان‌‌هایی مانند: "آخر هفته در پاریس" یا "فلیسیتی در جستجوی عشق". 
در حیاط مدرسه بزغالهای بود که در چمنزار‌های زرد و پژمرده به دنبال غذا می‌گشت. مدیر مدرسه تمام بودجه‌ی مدرسه را بالا می‌‌کشید و این سوال را در ذهن ما به وجود می‌آورد که، چرا این افراد اینگونه عمل می‌کنند در حالی که، به خوبی می‌دانند رفتارشان از نظر هیچ کس پوشیده نیست ؟ 
دوستم با وجود تدریس در مدرسه پولی نداشت؛ دانش آموزان و معلمان از او پول قرض می‌گرفتند و پس نمی‌دادند. رده سنی دانش آموزان این مدرسه از 6 سال تا 26 سال بود. دلیل این تفاوت سنی به این علت بود که تعدادی از دانش آموزان نتوانسته بودند در گذشته آموزش ببیند و اکنون در حال جبران گذشته بودند. بعضی دانش آموزان از راه‌‌های دور در گرما و سرما به مدرسه می‌آمدند. در روستاها برق نبود و نمی‌توانستند تکالیف‌شان را در منزل انجام دهند و مطالعه با روشنایی حاصل از سوختن تنه‌ی درختان نیز آسان نبود. دختران پس از مدرسه به آشپزی و آوردن آب از برکه می‌پرداختند و صبح زود قبل از رفتن به مدرسه صبحانه را آماده می‌کردند. 
در دفتر مدرسه نشسته بودم و با دوستم صحبت می‌کردم دانش آموزان با حالت خجالت به دیدنم می‌آمدند و کتاب درخواست می‌کردند. یکی از دانش آموزان جلوتر آمد و گفت : «خواهش می‌کنیم وقتی به لندن برگشتید برایمان کتاب بفرستید. با وجود اینکه خواندن و نوشتن را یادگرفت‌هایم ولی کتابی برای خواندن نداریم». هر کسی را که می‌دیدم، کتاب درخواست می‌کرد. 
چند روزی را آنجا سپری کردم. وزش گرد و غبار تمام شده بود. سطح آب به دلیل شکستن تلمبه‌ها پایین آمده بود و زن‌ها مجبور بودند دوباره از رودخانه آب بیاورند. 
معلم آرمانگرای دیگری که از لندن آمده بود از شرایط موجود در مدرسه بسیار ناراضی و افسرده شده بود. 
در روز پایانی ترم بزغاله را کشتند و به قطعاتی تقسیم کردند و در ظرف حلبی بزرگی ریختند و با گوشت بزغاله آبگوشت درست کردند. این مراسم، جشن پایان تحصیلی دانش آموزان بود. زمانی که آنجا را ترک می‌کردم آن‌ها مشغول برگزاری مراسم بودند. هنگام بازگشتم دوباره از میان همان جنگل ویران شده با کنده‌‌های سوخته گذشتم.

فکر نمی‌کنم دانش آموزان این مدرسه شاگردان ممتازی شوند. 
چند روز پس از مسافرت به لندن، به مدرس‌های مدرن با کتابخانه‌ای مجهز به کتاب‌‌‌های ویژه دانش آموزان، در شمال شهر رفتم. هر هفته افراد مشهور به مدرسه می‌آمدند و به دانش آموزان معرفی می‌شدند. این امر برای دانش آموزان خیلی جالب و عجیب به نظر نمی‌رسید؛ چرا که آن‌ها، پدر، مادر و یا خویشاوندان خود دانش آموزان بودند. 
خاطرات زیمباوه، مدرسه‌ای در مسیر وزش باد‌های غبار آلود شمال غرب زیمباوه، تمام ذهنم را مشغول کرده بود. در کلاس بچه‌ها بی‌صبرانه منتظر بودند تا از خاطرات سفرم به زیمباوه برایشان بگویم. مدرس‌های که فاقد امکانات آموزشی بود و دانش آموزان کتاب درسی و تمرین نداشتند. حتی در کلاس نیز اطلس و یا نقش‌های روی دیوار نبود. مدرس‌های که معلمانش تقاضای ارسال کتاب‌‌هایی می‌کردند که روش‌‌های تدریس را یاد بگیرند. آن‌ها زمانی شروع به کار می‌کردند که تنها 18 یا 19 سال داشتند. به آن‌ها گفتم: «هرکسی که در اینجا مرا می‌بیند تقاضای کتاب می‌کند». سخنرانانی که در اینجا حضور دارند قطعا لحظاتی را به خاطر می‌آورند که مستمعین با چهره‌‌های بهت زده به سخنرانی‌شان گوش می‌دهند. درک سخنان شما برای آن‌ها بسیار دشوار است. زیرا چنین وقایعی را تجربه و یا مشاهده نکرده‌اند و نمی‌توانند می‌ان سخنان شما و تصورات ذهنیشان از وقایع ارتباط برقرار کنند. درک خاطرات و وقایعی که در زیمباوه مشاهده کرده بودم برای دانش آموزان بسیار سخت بود، مدرس‌های که در مسیر ابر‌های غبار آلود بود. جایی‌که مردمانش از کمبود آب رنج می‌بردند و دانش آموزانی که با کشتن بزغاله مدرسه‌شان جشن پایان تحصیل را برگزار می‌کردند.

آیا واقعا تصور و درک چنین شرایطی برایشان غیر ممکن است؟
ن‌هایت تلاشم را کردم تا دانش آموزان بتوانند خاطراتم را درک کنند و آن‌ها نیز دانش آموزان بسیارمودبی بودند و به تمام سخنان‌ام گوش می‌دادند. 
با وجود شرایط موجود در زیمباوه همواره معتقد بودم که بعضی از دانش آموزان در زیمباوه شاگردان ممتازی خواهند شد. 
پس از اتمام کلاس، معلمان مدرسه را دیدم و آن‌ها طبق معمول از کتابخانه و اینکه آیا دانش‌آموزان کتاب می‌خوانند یا نه، سوال می‌کردند. در اینجا، در این مدرسه غیر انتفاعی(مدرسه مخصوص طبقه مرفه جامعه) و سایر مدارس و دانشگاه‌ها همواره بحث‌ها و مشکلات مشاب‌های در مورد دانش آموزان می‌شنوم. «همانطور که می‌دانید بسیاری از دانش آموزان اصلن کتاب نمی‌خوانند و طبق بررسی ما دانش آموزان این مدرسه فقط نیمی از کتاب‌‌های کتابخانه را خوانده‌اند»

«شما که مطلع هستید» بله، همه ما از این مشکلات آگاه هستیم. 
ما در فرهنگی از هم گسیخته به سر می‌بریم که اطمینانمان را در مورد فرهنگ چند دهه گذشته‌ مورد تردید قرارداه است. بسیاری از دانشجویان، که سال‌ها تحصیل کرده‌ و به مدارج بالای علمی رسیده‌اند و از دانش و علوم جدید بهره‌مند شده‌اند، هنوز دنیای اطراف خودشان را نمی‌شناسند و کتاب‌‌هایی نیز در این زمینه مطالعه ننموده‌اند و فقط دانش‌ اندکی از رشته‌‌های تخصصی همانند کامپیوتر و سایر علوم کسب کرده‌اند. 
گاهی اوقات نامه‌‌هایی از روستاییانی که در روستا‌های بدون آب و برق زندگی می‌کنند، دریافت می‌کنم (همانند روستایی که در آن بزرگ شدم ). مضمون بیشتر نامه‌ها اینگونه است: «می‌خواهم همانند شما نویسنده شوم زیرا من هم در همان کلبه‌‌هایی زندگی می‌کنم که شما در آن بزرگ شد‌هاید»
اما در اینجا اشکالی وجود دارد. نه !

نویسندگان در خانه‌‌های بدون کتاب و کتابخانه نویسنده نشده‌اند!
اختراع کامپیوتر، اینترنت و تلویزیون مهمترین تحولاتی است که درچند دهه اخیر رخ داده. البته باید خاطر نشان کنم که این اولین تحولی نبوده که جامعه بشری با آن مواجه شده است. اختراع چاپ، اگر چه مربوط به چند دهه اخیر نیست ولی ذهن و تفکرمان را متحول ساخته است . اگرچه بسیاری از کار‌های روزمره‌مان را به کمک این تکنولوژی‌ها انجام می‌دهیم ؛ ولی، هرگز برای لحظ‌های از خودمان نپرسید‌هایم «با اختراع چاپ چه تحولاتی رخ داده است؟». اینترنت چگونه ذهنمان را متحول می‌کند؟،اما بسیاری از افراد با استفاده از این تکنولوژی جدید،اینترنت، گمراه شده‌اند. بعضی از افراد معقول نیز چنین اعتراف نموده‌اند که اسیر این تکنولوژی جدید شده‌اند و جدایی از آن برایشان بسیار مشکل است وگاهی اوقات بدون توجه به گذشت زمان، تمام روزشان را به بطالت می‌گذرانند!
امروزه، هرکسی حتی افراد نسبتا با سواد نیز برای آموزش و یادگیری اهمیت زیادی قایل می‌شوند و خود را مدیون حفظ و بزرگداشت این آثار ادبی می‌دانند. مسلما همه ما به خوبی می‌دانیم،هنگامی که این اظهارات رضایت بخش نسبت به آثار ادبی‌مان وجود دارد، همه چنین وانمود می‌کنند که در حال مطالعه هستند و به یادگیری اهمیت قائل می‌شوند، اما طبق شواهد گردآوری شده، کارمندان کتابخانه‌ها، موسسات و دانشگاه‌‌های قرن 18 و 19 چنین اظهار کرده‌اند که مردان و زنان شاغل در آن زمان آرزو می‌کردند که کتاب داشتند و مطالعه می‌کردند! 
واقعیت این است که در گذشته کتاب‌خوانی جزیی از آموزش عمومی بوده است !
افراد باتجربه‌ای که،مخاطبان آن‌ها جوانان هستند، باید به می‌زان آموزش و کتاب‌خوانی در گذشته اشاره کنند، زیرا دانش جوانان از گذشته بسیار کم است. باید بدانند که، اگر کسی نمی‌تواند بخواند به این دلیل است که کتابی نخوانده است.

همه ما از این داستان غم انگیز آگاه هستیم؛ اما پایان آن را نمی‌دانیم. 
همه ما ضرب‌المثل قدیمی را شنیده‌ایم که می‌گوید «خواندن انسان را پربار می‌کند»، در واقع انسان‌ها با کتاب خواندن می‌توانند اطلاعات بسیاری درخصوص تاریخ و علوم مختلف کسب کنند. 
باید بدانیم که، ما تنها انسان‌‌هایی نیستنم که در این کره‌ی خاکی زندگی می‌کنیم. اخیرا یکی از دوستانم که به زیمباوه سفرکرده بود،تلفن زد و گفت، هنگامی که در زیمباوه بودم مردمان روستا سه روز غذا نخورده بودند، اما در مورد آموزش، یادگیری و تهیه کتاب و دسترسی به آن بحث و گفت‌وگو می‌کردند. 
من عضو انجمنی در لندن هستم که با هدف ارسال کتاب‌‌های درسی به روستاها و مناطق محروم تشکیل شده است. گروهی از کسانی که به زیمباوه سفر کرده بودند، بر خلاف گفته‌‌های دیگران، چنین گزارش کردند، «مردمان روستا، افراد باهوشی هستند، در روستاها معلمان مدارس بازنشسته شده‌اند،معلمان و دانش آموزان در تعطیلات به سر می‌برند و بسیاری از افراد روستایی مسن هستند». مطالعات کوتاهی در خصوص علاقه مردم زیمباوه به کتاب‌‌های مختلف انجام دادم، ولی بعدها متوجه شدم،کشور سوئد نیز بررسی‌‌هایی دراین خصوص انجام داده و به نتایج یکسانی رسیده است. بررسی‌ها نشان می‌دهد که،آن‌ها علاقه‌مند خواندن کتاب‌‌هایی هستند که غالبا اروپایی‌ها می‌خوانند؛ کتاب‌‌هایی نظیر داستان‌‌های تخیلی – علمی، شعر،داستان‌‌های پلیسی،نمایشنامه‌ها، کتاب‌‌های شکسپیر و کتاب‌‌های آموزشی (راهنما ) مانند «چگونه حساب بانکی باز کنیم». البته کتاب‌‌های آموزشی کمتر مورد استقبال قرار می‌گیرد. بیشتر آن‌ها آثار شکسپیر را می‌شناسند. یکی از مشکلات یافتن کتاب خوب برای روستاها، آگاه نبودن آن‌ها از کتاب‌‌های موجود دراروپاست. کتاب‌‌های مدرسه نظیر "شهردار کستربریج" و داستان"مزرعه‌ی حیوانات" از کتاب‌‌های بسیار معروفی هستند که مورد استقبال قرار گرفته اند، که این امر به دلیل آگاهی آن‌ها از وجود چنین کتاب‌‌هایی در اروپاست. 
در این انجمن کوچک همه تلاش می‌کنیم ، از هرجایی که می‌توانیم کتاب تهیه کنیم. اما باید خاطر نشان کنم،تهیه و ارسال یک کتاب با جلد کاغذی در انگلستان قبل از دوران حکومت وحشت‌زای موگابه -اولین رئیس جمهور دولت زیمباوه در سال 1980- به میزان حقوق یک ماه کارمند بود؛ اما با توجه به نرخ تورم موجود در انگلستان، به میزان حقوق چند سال یک کارمند است. برای ارسال کتاب به روستاها مشکلاتی از قبیل کمبود شدید بنزین و حمل ونقل را نیز باید در نظر بگیریم که غالبا بسته بندی‌‌های کتاب در بین راه پاره می‌شوند. کتاب‌خانه روستاها غالبا الوار بزرگی بود که در زیر درختان روی آجر‌های خشتی قرار می‌گرفت. کلاس‌‌های سواد آموزی هفت‌های یک بار تشکیل می‌شد. کسانی که سواد خواندن داشتند به دیگران آموزش می‌دادند. دانش آموزان این کلاس‌ها اهالی خود روستاها بودند. در یکی از روستا‌های دور افتاده شهر تونقا، به دلیل نبودن کتاب‌‌های داستان،چند جوان روستایی مشغول به نوشتن کتاب داستان شدند. در زیمباوه شش گویش با یک نوع گویش اصلی وجود دارد. کتاب داستان‌‌های مختلفی با زبان‌‌های رایج زیمباوه نوشته شده است. کتاب‌‌هایی از قبیل رمان‌‌های خشونت آمیز،مبتزل،جنایی و آدم‌کشی. 
این انجمن با حمایت کشور نروژ آغاز به کار کرد و در ادامه مورد حمایت کشور سودان نیز قرار گرفت. در واقع بدون چنین حمایت‌‌هایی، قادر به ارسال کتاب نبودیم. اکثرکتاب‌‌های داستان در زیمباوه چاپ می‌شود و همراه کتاب‌‌های آموزشی (راهنما) برای کسانی که به این نوع کتاب‌ها علاقه‌مند هستند، ارسال می‌شود. 
بسیاری معتقدند، با روی کار آمدن دولت زیمباوه، مردمانش به کتاب و کتاب خوانی علاقه‌مند شدند و این امر به شایسته بودن دولتشان باز می‌گردد؛ اما به نظر من این در مورد زیمباوه صدق نمی‌کند و باید به خاطر بیاوریم که این علاقه و احترام به کتاب و کتاب خوانی مربوط دوران حکومت موگاب نیست، بلکه به دوران پیش از آن یعنی حکومت سفید پوستان بر زیمباوه باز می‌گردد. جالب است بدانید که علاقه به کتاب و کتاب خوانی در هر جای آفریقا از کنیا تا جنوب آفریقا قابل مشاهده است.
نکته حایز اهمیتی که باید در اینجا اشاره کنم ارتباط نزدیک می‌ان کتاب خواندن و نویسندگی است. من در کلب‌های گلی که از کاهگل پوشیده شده بود بزرگ شده‌ام. از این نوع کلبه‌ها در همه جای زیمباوه ساخته می‌شود، به خصوص جا‌هایی‌که نی یا علف، گل‌‌های مرغوب و تیر‌های چوبی برای ساخت دیوار کلبه‌ها وجود داشته باشد. شبیه کلبه‌‌های آنگلوساکسون. کلب‌های که من در آن بزرگ شدم چهاراتاق داشت، یکی در کنار دیگری؛ نه به صورت تک تک. اما اتاق‌ها پر از کتاب بود. نه تنها پدرم از انگلستان کتاب برای ما می‌آورد، بلکه مادرم نیز برای بچه‌ها کتاب‌‌هایی از انگستان سفارش می‌داد. کتاب‌‌هایی در بسته بندی‌‌هایی با کاغذ‌های مرغوب. این خاطرات از بهترین خاطرات دوران جوانی‌ام است ؛ کلب‌هایی گلی اما پر از کتاب‌‌های گوناگون. 
گاهی اوقات نامه‌‌هایی از روستاییانی که در روستا‌های بدون آب و برق زندگی می‌کنند، دریافت می‌کنم (همانند روستایی که در آن بزرگ شدم ). مضمون بیشتر نامه‌ها اینگونه است: «می‌خواهم همانند شما نویسنده شوم زیرا من هم در همان کلبه‌‌هایی زندگی می‌کنم که شما در آن بزرگ شد‌هاید»
اما در اینجا اشکالی وجود دارد. نه !

نویسندگان در خانه‌‌های بدون کتاب و کتابخانه نویسنده نشده‌اند!
میان من و آن‌ها اختلاف زیادی وجود دارد. در واقع اشکالی وجود دارد. 
سخنرانی برخی از برندگان جایزه را اخیرا نگاه کرده‌ام. مانند "پاموک" که درسخنرانی‌اش چنین اشاره می‌کند، پدرش 150هزار کتاب در کتابخانه داشته است. در واقع این استعداد نویسندگی خود به خود در او به وجود نیامده است، او با سنت موروثی کتاب خوانی درخانواده‌شان بزرگ شده است. و یا نویسنده معروف هندی، "نیپال"،چنین اشاره می‌کند، کتاب مقدس هندی ودا از جمله کتاب‌‌هایی بود که خانواده‌اش همیشه می‌خواندند و حتی فراتر از حافظه ذهنیشان این کتاب را حفظ کرده بودند. پدرش او را به نوشتن تشویق کرده بود ؛هنگامی که به طور قانونی به انگلستان می‌آید از کتابخانه ملی استفاده می‌کند. بنابراین او هم با تابع سنت کتاب خوانی در خانواده‌اش بزرگ شده بود. 
جان کوتزی، نویسنده معروف آفریقای جنوبی نه تنها به سنت کتاب خوانی در خانواده‌اش نزدیک بود، بلکه او هم سنت خانواده‌اش را ادامه داده بود. او ادبیات را در شهر کیپ در آفریقای جنوبی محل اقامت ارپایی‌ها فراگرفت. همیشه متاسفم که چرا نتوانستم از کلاس‌‌های این نویسنده بزرگ بهره‌مند شوم.

نویسندگی و خلق آثار ادبی ارتباط نزدیکی با کتاب، کتابخانه و سنت کتاب خوانی دارد. 
یکی از دوستانم درزیمباوه،نویسنده سیاه پوستی است که با خواندن برچسب قوطی‌‌های مربا و کنسرو‌های می‌وه خواندن را یاد گرفته است. او در روستایی بزرگ شده بود که در سفرم از آنجا گذشته‌ام؛ روستای سیاه پوستان. زمین آنجا از خاک،شن وبوته‌‌های پراکنده کوچک پوشیده است. کلبه‌ها سست و نامرغوب هستند، بهترین راه حل برای حفظ کلبه‌ها بازسازی و مراقبت از آن‌هاست. مدرس‌هایی که دانش آموزان در آنجا درس می‌خوانند همانند مدرسه‌ای بود که توصیف کردم. او دایره‌یالمعارف کهنه دانش آموزان را در انبوه زباله‌ها پیدا می‌کرد و خواندن را یاد می‌گرفت. 
در زمان استقلال زیمباوه (1980 میلادی) نویسندگان مشهوری در آنجا بودند. آن‌ها در جنوب رودیزیا -نام قدیمی زیمباوه- بزرگ شده و در بهترین مدرسه اعزامی سفید پوستان تحصیل کرده بودند. آن‌ها با حمایت‌‌های دولت موگابه تحصیل نکرده بودند، چون با شرایط و امکانات زیمباوه کسی نمی‌تواند نویسنده مشهوری شود. 
همه نویسندگان راه بسیار دشوار خواندن و نوشتن را طی کرده‌اند چه برسد به نویسندگی! خواندن و نوشتن از روی قوطی‌‌های مربا و دایره‌ی‌المعارف‌‌های دور انداخته، چیز غیر عادی نبود. ما اینجا در مورد کسانی صحبت می‌کنیم که از نداشتن استاندارد‌‌های آموزشی رنج می‌برند و سطح آموزش از استاندار‌های رایج بسیار پایین‌تر است. روستائیان فرزندان بسیاری دارند که همه در یک کلبه زندگی می‌کنند. مادران در طول روز سخت کار می‌کنند تا حداقل غذا و لباس را برای فرزندان‌شان تهیه کنند. 
علارغم مشکلات بسیار در زیمباوه، ولی افراد بسیاری در آنجا نویسنده شده‌اند و باید خاطر نشان کنم، اگر زیمباوه را نسبت به صد سال پیش مقایسه کنیم تغییرات و پیشرفت‌‌های چشم‌گیری در آنجا رخ نداده است. مادر بزرگ‌ها و پدر بزرگ‌ها در زیمباوه، قصه‌گویان قبایل بودند. این قصه‌ها نسل به نسل گفته شده و در خاطره‌ها باقی مانده و به صورت کتاب چاپ شده است. چه موفقیت تحسین برانگیزی!
واقعیت این است که کتاب‌‌های موجود در آنجا از سطل‌‌های آشغال سفید پوستان برداشته شده است. اگر بخواهید متنی -نه نسخه تایپ شده، کتاب– را چاپ کنید، ابتدا باید با ناشر قراردادی منعقد کنید. ناشر نیز مبلغی را به عنوان پیش پرداخت به شما می‌دهد تا پس از انتشار آن مابقی قرارداد را پرداخت نماید. گزارش‌‌های بسیاری در خصوص چاپ کتاب‌‌هایی با مضمون چشم اندازها و وقایع آفریقا دریافت می‌کنم. نکته جالب توجه این است که حتی در شمال آفریقا، با فرهنگ‌ها و آداب و رسوم مختلف، با وجود امکانات بهتر، تصور چاپ کتاب در آنجا رویایی بیش نیست. 
در اینجا به کتاب‌‌هایی اشاره می‌کنم که هرگز نوشته نشده است. نویسندگان به دلیل نبود ناشران هرگز نتوانسته‌اند کتاب‌‌هایشان را چاپ کنند. مشکلات و اعتراض آن‌ها به گوش هیچ‌کس نمی‌رسد. برآورد و شناسایی استعدادها و توانایی‌‌های تَلف شده نویسندگان غیرممکن است. نویسنده قبل از نوشتن هر کتابی، به ناشرجهت عقد قراداد، پیش پرداخت و حمایت و دلگرمی وغیره نیاز داد. 
بسیاری از نویسندگان از نحوه داستان نویسی‌ام سووال می‌کنند! می‌پرسند با ماشین تحریر، قلم یا کامپیوتر داستان می‌نویسم؟ اما مهمترین سؤال از نظر این است که: «آیا در هنگام نوشتن درفضایی- خلاء- قرارمی‌گیرید که ذهنتان را تحت تاثیر قرار دهد و احساساتتان را تحریک کند؟» در آن فضا، که همانند گوش دادن به نجواها و تمرکز حواس است، لغات در ذهن متبادر می‌شود، شخصیت‌‌های داستان با شما صحبت می‌کنند و تصورات و الهامات درونی‌تان تحریک می‌شود.

اگر نویسند‌ه‌ای نتواند درچنین فضایی قرار گیرد، اشعار و داستان‌‌هایش بدیع نخواهند بود. 
هنگامی که نویسندگان با یکدیگر گفت‌وگو می‌کنند، سوال آن‌ها از یکدیگر در خصوص فضای نویسندگی است «آیا چنین فضایی را پیدا کرد‌ه‌اید؟ آیا به سرعت به آن دست پیدا کرد‌ه‌اید؟» 
بسیاری از نویسندگان از نحوه داستان نویسی‌ام سووال می‌کنند! می‌پرسند با ماشین تحریر، قلم یا کامپیوتر داستان می‌نویسم؟ اما مهمترین سووال از نظر این است که: «آیا در هنگام نوشتن در فضایی -خلاء- قرار می‌گیرید که ذهنتان را تحت تاثیر قرار دهد و احساساتتان را تحریک کند؟» در آن فضا، که همانند گوش دادن به نجواها و تمرکز حواس است، لغات در ذهن متبادر می‌شود، شخصیت‌‌های داستان با شما صحبت می‌کنند و تصورات و الهامات درونی‌تان تحریک می‌شود. 
خوب، بهتر است به وضعیت ظاهرا متفاوت دیگری بپردازیم. ما در لندن در یکی از شهر‌های بزرگ آن هستیم. هنگامی که نویسنده جدیدی کتابی می‌نویسد، عیب‌جویانه شروع به تحقیق و پرسش می‌کنیم، او چگونه آدمی است؟ آیا خوش قیافه است؟ اگر مرد است،جذاب است؟ زیباست؟ فکر می‌کنید شوخی می‌کنم،اصلا، این واقعیتی انکار ناپذیر است. 
این پدیده رایجی درنویسندگی است و بسیاری از این طریق پول بیشتری کسب می‌کنند. شایعات و اخبار جنجال برانگیز در می‌ان مردم ظاهربین منتشر می‌شود. این نویسندگان مورد تحسین همگان قرار می‌گیرند و به افتخارشان جشن گرفته می‌شود و سپس درخصوص جهان سخنرانی می‌کنند. ما نویسندگان قدیمی که دنیا را دید‌هایم و در سفر‌هایمان تجربه‌‌های زیادی کسب کرد‌هایم، برای این نویسندگان مبتدی بسیار متاسف هستیم، زیرا حقیقتا از واقعیات جهان به دور هستند!

آن‌ها افرادی چاپلوس و سرگرم کننده‌ هستند. 
اگر در طی سال از آن‌ها پرسیده شود به چه چیز‌هایی می‌اندیشید، چنین پاسخ می‌دهند «این سخت‌ترین کاری است که ممکن است برایم اتفاق بیافتد.»
بسیاری از نویسندگان جدیدی که تبلیغات بسیاری برایشان شده است،دیگر داستانی ننوشته‌اند و یا داستان‌‌های مورد نظرشان را نتوانسته‌اند بنویسند. 
ما نویسندگان قدیمی در گوش چنین نویسندگانی چنین نجوا می‌کنیم که «آیا هنوز فضای داستان نویسی‌تان را پیدا کرد‌هاید ؟ منحصر به فرد بودنتان، خودتان،و جایگاه بایست‌های که صدایتان با شما نجوا کند، در تن‌هایی،جایی که رویا پردازی می‌کنید. اوه، این فضا را حفظ کنید، اجازه ندهید از بین رود.»

البته آموزش‌‌هایی باید در این مورد صورت گیرد.
ذهنم مملو از خاطرات زیبای آفریقاست، و در هر لحظه این خاطرات را در ذهنم زنده و مجسم می‌کنم. غروب آفتاب،رنگ‌‌های طلایی،بنفش و نارنجی که در آسمان پخش شده. پروانه‌ها، حشرات و زنبور‌های عسل بر روی گل‌‌های معطر در شهر کلهاری. یا نشستن بر روی ساحل دریای زامبیزی، جایی که موج‌ها در می‌ان ساحل‌‌های پوشیده از چمن در تلاطم هستند. بله فیل‌ها، زرافه‌ها، شیرها و بقیه حیوانات. زیبایی آسمان در شب، آسمان پاک، سیاه، شگفت انگیز پر از ستاره‌‌هایی که سو سو می‌زنند. 
اما خاطرات دیگری نیز دارم. پسر جوانی، تقریبا 18 ساله،ناراحت در کتابخانه‌اش ایستاده بود. هنگامی که مهمان آمریکایی کتابخانه او را بدون کتاب دید، بست‌های کتاب برای او ارسال کرد، اما او هر کتاب را از پاکت بیرون آورد و با احتیاط بسته بندی کرد. گفتیم : «این کتاب‌ها برای خواندن فرستاده شده‌اند؟» پاسخ داد : «نه، کثیف می‌شوند، چگونه مثل آن‌ها را پیدا کنم». 
 از ما خواست تا از انگلستان کتاب‌‌هایی را در مورد روش تدریس برایش بفرستیم. «من فقط چهار سال در مدرسه بزرگ‌سالان درس خوانده‌ام. هرگز درمورد معلمی و تدریس آموزشی ندیده‌ام.» 
در زیمباوه مدرس‌های دیدم که معلمانش نه کتاب آموزشی داشتند و نه حتی یک قطعه گچ برای نوشتن بر روی تخته سیاه. دانش آموزان گچ رادزدیده بودند. معلم در کلاسی با گروه‌‌های سنی 6تا 18 سال درس می‌داد. او با سنگ‌‌های خاک آلود جدول ضرب را به دانش آموزان درس می‌داد و همه دانشآموزان با آهنگ تکرار می‌کردند؛ «دو، دو تا …» و غیره. در آنجا دختری را دیدم، تقریبا 20 ساله، کتاب درسی، کتاب کار، خودکار و غیره نداشت و در کلاسی خاک آلود چوب به دست، ای، بی، سی –حروف الفبا– را درس می‌داد، در حالی که خورشید به شدت می‌تابید و گرد و غبار درفضا پراکنده بود. 
همان طور که می‌بینیم مردم آفریقا مشتاق آموزش و یادگیری هستند. مردمان کشور‌های جهان سوم و یا در هر جای جهان والدین تلاش می‌کنند، فرزندانشان به مدرسه بروند، آموزش ببینند تا از این طریق فرزندانشان از فقر نجات یابند.

آموزش و پرورش ما در حال حاضر در معرض خطر است. 
دوست دارم خودتان را در آفریقای جنوبی، در حالی که در مغازه مرد هندی ایستاد‌ه‌اید، درمنطقه‌ای فقیرنشین، با خشکسالی شدید تصور کنید، در آنجا صف طولانی است که بیشتر آن‌ها زن هستند، و با ظرف‌‌های مختلف برای آب ایستاده‌اند. این مغازه هر بعدازظهر از شهر آب می‌گیرد و مردم در صف منتظر آب می‌مانند. 
مرد هندی که بر پیشخوان مغازه‌اش تکیه داده بود در صف زنی سیاه پوست با روسری سفید خاک آلود را می‌دید که بر روی دسته‌ای کاغذ خم شده است و انگار این کاغذها از کتابی قطور پاره شده‌اند. او در حال خواندن داستان آنا کارنین بود. 
با صدایی آرام می‌خواند و لب‌‌هایش تکان می‌خورد. داستان سختی به نظر می‌رسید. زن سیاه پوست دو بچه داشت. بچه‌ها محکم پای مادرشان را گرفته بودند. زن باردار بود. مرد به لباس‌‌های او خیره شد. روسری سفید ش در اثر گرد و غبار زرد شده بود. مرد با دیدن این منظره ناراحت شد. گرد و غبار تمام بدنش را پوشانده بود. مرد پریشان بود. صف طولانی و همه تشنه بودند. او آب کافی برای همه آن‌ها نداشت. بسیار عصبانی بود، چون می‌دانست در آن سوی ابر‌های غبار آلود افراد زیادی از تشنگی در حال مردن هستند. برادر بزرگ‌ترش مسوولیت مواظبت از مغازه را برعهده داشت؛ اما در حال حاظر در مغازه نبود. به استراحت نیاز داشت، زیرا به شهر رفته بود و از تشنگی احساس ناخوشی می‌کرد. 
مرد هندی با کنجکاوی بسیار از زن جوان پرسید: «چه کتابی می‌خوانید». 
زن گفت: «در مورد روسیه است». 
مرد که کنجکاوتر شده بود؛ پرسید: «می‌دانید روسیه کجاست ؟»
زن به او خیره شد و با چشم‌‌های خاک آلود قرمزش نگاه پرمعنایی کرد و جواب داد: «من همیشه شاگرد اول کلاس بودم، معلمم همیشه می‌گفت من بهترین دانش آموز کلاس هستم ». 
به خواندنش ادامه داد و مشتاقانه سعی می‌کرد هر چه زودتر پاراگراف آخر را بخواند. 
مرد در حالی که به بچه‌ها نگاه می‌کرد چند تا فانتا برداشت تا به بچه‌ها بدهد ولی زن گفت: «فانتا آن‌ها را تشنه‌ترمی‌کند». 
مرد می‌دانست که نباید این کار را بکند، ولی از پشت پیش‌خوان دو لیوان برداشت و آن‌ها را پر از آب کرد و به بچه‌ها داد. در حالی که مادر به آب خوردن بچه‌‌هایش نگاه می‌کرد مرد به آن‌ها خیره شده بود. مرد دوباره لیوان دیگری برداشت و از آب پر کرد و به زن داد. زن احساس تشنگی شدیدی می‌کرد، و با ولع آب می‌خورد. مرد با دیدن این منظره احساساتش جریحه دار شد. 
زن سطل پلاستیکی‌اش را به او تحویل داد، تا پر از آب کند. زن جوان و بچه‌ها به مرد خیره شده بودند و مرد نیز با دقت ظرف آب را پر می‌کرد تا قطر‌های از آب برروی زمین نریزد. 
زن دوباره بر روی کتاب خم شد. به آرامی می‌خواند، پاراگراف آخر او را مجذوب کرده بود، دوباره شروع به خواندن کرد. 
«ورنیکا روسری سفیدی بر روی مو‌های سیاهش بر سر داشت،و بچه‌ها هم در اطرافش ایستاده بودند. با شادی سرگرم بچه‌ها بود و با آن‌ها شوخی می‌کرد. بسیار هیجان زده بود. تمام حواسش به مردی بود که از او مراقبت می‌کرد. احساس عجیبی نسبت به او داشت. تمام مدت به او فکر می‌کرد و در ذهنش زمانی را مجسم می‌کرد که مرد به او پیشنهاد ازدواج کند. او بسیار جذاب بود. کازنشیو در حالی که در کنار ورنیکا قدم می‌زد به چشمان او خیره شد. احساس عجیبی نسبت به او داشت. احساسی که در جوانی برای اولین بار تجربه کرده بود. از زمان آشنایی با او تاکنون این حس علاقه بیشتر شده بود، و حالا این علاقه به بیشترین حد خود رسیده بود. کازنشیو در حالی‌که قارچ‌‌های بزرگ درخت غان با ساقه‌‌های باریک و سر‌های حلق‌های رو به بالا در سبد ورنکا می‌گذاشت به چشمان او خیره شد و هیجانی همراه با شادی و ترس در چهره ورنیکا مشاهده کرد. کازنشیو گیج شده بود. در سکوت و آرامش لبخند پرمعنایی زد و تمام احساسش را نسبت به او بیان کرد.»
روی پیش‌خوان علاوه بر این کتاب، مجلات قدیمی، چند ورقه روزنامه، عکس دخترانی که لباس شنا بر تن داشتند، قرارداشت. 
باید هر چه زودتر مغازه را ترک می‌کرد و به روستایش که چهار مایل از آنجا فاصله داشت باز می‌گشت. در صف زنان سروصدا و غُرولند می‌کردند. می‌بایست هر چه زودتر از صف بیرون بیاید. اما مرد هنوز در تحویل سطل آب درنگ می‌کرد. او به خوبی می‌دانست که این زن با دو فرزندش که به او چسبیده‌اند چقدر با ارزش هستند. او متنی که زن مجذوب خواندنش شده بود را به او داد، اما واقعا باور نمی‌کرد که این زن لاغرِ استخوانی با شکم بزرگش بتواند این متن را بفهمد. 
شاید بپرسید، چرا یک سوم از کتاب داستان آناکارنین روی این پیش‌خوان در مغازه دور افتاده مرد هندی قراردارد؟ دلیلش شاید چیزی شبیه این است. 
اینطور گفته می‌شود که یک مقام رسمی سازمان ملل این کتاب داستان را از مغاز‌ه‌ای خریده است تا هنگام عزیمتش به کشور‌های مختلف و عبورا ز اقیانوس‌ها و دریاها بخواند. پس از اینکه وارد هواپیما شد و در صندلی‌‌های درجه یک مخصوص مقامات دولتی نشست، کتاب را به سه قسمت پاره کرد. به اطرافش و مسافرین نگاه کرد، می‌دانست که همه با دیدن این کار شوکه، کنجکاو و گیج می‌شوند. پس از اینکه در صندلی کاملا نشست، کمربند صندلیش را بست، با صدایی بلند به مسافرین گفت: «من همیشه در سفر‌های طولانی این کار را می‌کنم . شما که نمی‌خواهید کتاب‌‌های سنگین و قطور را حمل کنید». رمان، کتابی با جلد کاغذی بود، اما، واقعا کتاب سنگینی بود. او به سخنرانی برای همه عادت داشت. «من همیشه درسفر‌هایم این کار را می‌کنم. مسافرت کردن این روزها به اندازه کافی مشکل است.» هنگامی که مسافرین در صندلی‌‌هایشان نشستند، بخشی از کتاب آناکارنین را باز کرد و شروع به خواندن کرد. وقتی مسافرین از روی کنجکاوی یا غیره، روش مطالعه کردن او را دیدند، روش خواندنش را به همه آن‌ها گفت. «نه، این واقعا تنها روش برای سفر کردن است». کتاب‌‌های رمان را به خوبی می‌شناخت،رمان خواندن را خیلی دوست داشت. این روش ابتکاری، هیجان بیشتری را به خواندن کتاب‌‌های مشهور در او تحریک می‌کرد. 
وقتی به پایان این بخش از کتاب رسید، مهماندار را صدا زد، تا آن را برای منشی‌اش در صندلی عقب ببرد. او در صندلی‌‌های درجه دو ارزان قیمت نشسته بود. هنگامی که بخشی از رمان آناکارنین در عقب هواپیما به دستش می‌رسید، علاقه و کنجکاوی او بیشتر تحریک می‌شد، کتاب ناقص، اما خواندنی بود. این روش ابتکاری رمان خواندن به خصوص رمان آنا کارنین بسیار تاثیر گذاربود، و احتمالا کسانی که در آنجا بوده‌اند آن را فراموش نخواهند کرد. 
درمغازه مرد هندی، زن جوانی به پیش‌خوان تکیه کرده و‌ بچه‌‌های کوچک‌اش نیز دامن‌اش را محکم گرفته بودند. جین پوشیده بود. اگر چه زن امروزیی بود، اما در روی لباسش دامن پشمی سنگینی پوشیده بود. این لباس سنتی آن‌ها بود. بچه‌ها به راحتی دامن مادرشان را می‌گرفتند. 
زن سیاه پوست از مرد تشکر کرد، به او خیره شد. می‌دانست که او را دوست دارد و برایش ناراحت است. از مغازه بیرون آمد و به سوی ابر‌هایی که در وزش بودند، حرکت کرد. 
بچه‌ها گریه می‌کردند و گلو‌هایشان پر از خاک شده بود. 
سخت بود. اوه بله، سخت بود. راه رفتن، قدم زدن، در میان گرد و غبارها و تپه‌‌های خاکی که در زیر پا‌هایش احساس می‌کرد. سخت، سخت اما او به این سختی‌ها عادت کرده بود. تمام حواسش به داستان بود. در راه به داستان فکر می‌کرد و با خود می‌گفت: «او مثل من بود روسری سفیدی در سر داشت و از فرزندانش هم مراقبت می‌کرد. من هم می‌توانم مثل آن دختر روسی باشم. و مردی که او را دوست داشت و با او ازدواج می‌کند. ( او فقط یک پاراگراف از داستان را خواننده بود.) بله، مردی می‌آید و من و فرزندانم را از اینجا می‌برد. بله، مرا دوست خواهد داشت و از من مراقبت خواهد کرد.»
همچنان به راهش ادامه می‌داد. سطل آب بر روی دوشش سنگینی می‌کرد؛ ولی همچنان راه می‌رفت. بچه‌ها صدای ریختن آب از سطل را می‌شنیدند. در نیمه راه ایستاد، سطل را زمین گذاشت. بچه‌ها گریه می‌کردند و به سطل آب دست می‌زدند. با خودش می‌گفت: «نباید سطل را باز کنم چون گرد و خاک در حال وزیدن است. تا زمان رسیدن به خانه هیج راهی برای باز کردن سطل وجود ندارد.»
به بچه‌‌هایش گفت : «صبر کنید، صبر کنید»
خودش را جمع و جور کرد و به راه ادامه داد. 
دوباره به فکر فرو رفت، معلم می‌گفت در آنجا کتاب‌خانه‌‌های بزرگی است بزرگ‌تر از سوپر مارکت‌ها. ساختمانی‌‌هایی بزرگ با انبوهی از کتاب‌. در حالی که به راهش ادامه می‌داد، لبخند می‌زد و گرد و خاک بر صورتش پاشیده می‌شد. 
من باهوش هستم. معلم‌ام گفت من باهوش هستم. باهوش‌ترین دانش آموز در مدرسه. بچه‌‌هایم هم مثل من باهوش خواهند بود. آن‌ها را به کتابخانه خواهم برد. کتابخانه‌ای پر از کتاب. به مدرسه می‌روند و معلم خواهند شد. معلم همیشه می‌گفت من می‌توانم معلم بشوم. بچه‌ها از اینجا می‌روند و پول زیادی در می‌آورند. در نزدیک کتابخانه بزرگی زندگی می‌کنند. زندگی راحتی خواهند داشت.

ممکن است بپرسید چگونه آن قسمت از داستان روسی روی پیشخوان مغازه مرد هندی قرار گرفته است؟
این خودش داستانی جالبی است. شاید کسی آن را بداند و تعریف کند. 
زن فقیر همچنان به راهش ادامه می‌داد و فکر دادن آب به فرزندانش و آب خوردن او را مصمم‌تر می‌کرد تا هرچه زودتر به خانه برسند. همچنان در میان گرد و خاک وحشتناک زای، خشکسالی آفریقا به راهش ادامه می‌داد. 
ما آدم‌‌های خسته‌ای هستیم، در دنیای‌ دهشت‌زای‌مان. ما آدم‌ها به راحتی هر چیز را مورد تمسخر و انتقاد قرار می‌دهیم. بسیاری از گفتارها و عقایدی که به ندرت استفاده می‌کنیم، منسوخ شده‌اند. اما می‌توانیم بسیاری از گفتار‌هایی که قدرت نفوذشان را از دست داده‌اند را دوباره احیاء کنیم. 
ما تاریخ و ادبیات غنی داریم که به مصری‌ها،یونانی‌ها و رومی‌ها باز می‌گردد. این گنجینه، ادبیات، برگرفته از آنجاست و هر آدم خوش شانسی که به آنجا برود می‌تواند، آن را دوباره کشف کند. یک گنج. شاید تصورکنید، چنین گنجی وجود نداشته باشد. در آن‌صورت ما چقدر انسان‌‌های ضعیف و فقیری خواهیم بود. 
ما وارث زبان، شعر، تاریخ هستیم که هرگز از داشتن آن‌ها خسته نمی‌شویم. همه این گنجینه‌ها، همیشه در آنجاست. 
بسیاری از داستان‌ها و افسانه‌ها از قصه‌گویان قدیمی به‌جا مانده‌اند. نام بعضی از آن‌ها را می‌دانیم و بسیاری را نمی‌شناسیم. قصه‌گویان به دورانی که آدم‌ها در جنگل‌ها آتش روشن می‌کردند و جادوگران آواز می‌خواندند و می‌رقصیدند باز می‌گردند. این داستان‌ها از زمان آتش، جادوگری و دنیای ارواح به جا مانده است. امروزه این داستان‌ها دوباره نقل می‌شوند. 
اگر از قصه‌گویان امروزی در مورد قصه‌گویی بپرسیم،در پاسخ چنین می‌گویند که: «همیشه لحظه‌ای بوده است که با آتش در تماس بود‌ه‌ایم، اما این الهامات به نسل‌‌های بدوی، عصر آتش سوزی و یخبندان و وزش باد‌های سهمگین که موجب پیدایش ما و جهان شده است، باز می‌گردد.»
قصه‌گویی در عمق وجود ما انسان‌ها وجود دارد. همیشه و در همه جا قصه‌گویی همراه ماست. تصور کنید کشورمان مورد تهاجم دشمن قرار گرفته است، وحشتی که به راحتی قابل تصور است و یا آب دریا طغیان کند و سیل تمام شهر را فراگیرد… قصه‌گو همواره با ماست. تصورات‌ِمان هستند که به ما هویت می‌دهند؛ ما را برای خوبی‌ها و بدی‌ها خلق و حفظ می‌کنند. هنگامی که گریان، ناراحت و حتی خود را فنا شده می‌انگاریم، داستان‌‌هایمان -قصه‌گوها- ما را دوباره خلق می‌کنند. قصه‌گوها، رویا پردازان، افسانه پردازان کسانی هستند که ققنوس را خلق کردند و باعث شدند در زندگی خوش‌بین و خلاق باشیم.

زن فقیر در میان گرد و غبار به سختی راه می‌رفت و به آموزش و یادگیری بچه‌ها فکر می‌کرد. آیا فکر می‌کنید ما از آن زن بهتر زندگی می‌کنیم، چون شکم‌‌هایمان پر از غذا، کمد‌های‌مان پر از لباس و در فراوانی و نعمت غوطه‌ور هستیم؟
دختر و زنی که در مورد کتاب، خواندن و نوشتن صحبت می‌کردند، سه روز تمام غذا نخورده بودند، شاید این هنوز تفاوت میان ما و آن‌ها رانشان می‌دهد. 
مترجم: زهرا بدلی
منبع : www.noble.com
www.atiban.com

ماه اکتبر برای بسیاری از رسانه‌‌های جهان، سرآغاز جوایز ادبی دنیا و حتی برای دست‌های مهم‌ترین ماه جوایز ادبی است. جدای از «نوبل ادبیات» که معتبرترین و تاثیرگذارترین جایزه‌ی ادبی دنیاست، «بوکر» و جایزه‌ی «آکادمی فرانسه» نیز در این ماه اهدا می‌شود. به همین خاطر، گما‌نه‌زنی‌‌های اولیه از همان روز‌های نخست اکتبر بر سر جایزه‌ی «نوبل ادبیات» شروع شده و ذهن جمع کثیری از نویسندگان و منتقدان ادبی را به خود مشغول می‌کند. اما تا به امروز، تصمیم ن‌هایی آکادمی نوبل در انتخاب برنده‌ی آن در اکثر مواقع، موجب شگفتی منتقدان شده است. 
امسال نیز،‌ هرچند به گمان منتقدان بسیاری «فیلیپ راث»، نویسنده‌ی هفتاد و چهار ساله‌ی مشهور آمریکایی مجموعه‌ی «خداحافظ کلمبوس» و «هاروکی موراکامی» نویسنده‌ی ژاپنی کتاب «کافکا در ساحل» و «میلان کوندرا» شانس بیشتری برای دریافت این جایزه داشتند، به هر تقدیر، نوبل ادبیات به «دوریس لسینگ» نویسنده‌ی هشتاد و هشت ساله‌ی انگلیسی رسید، تا وی یازدهمین زن و مسن‌ترین نویسند‌های باشد که این جایزه‌ی یک و نیم می‌لیون دلاری را از آن خود می‌کند. اعلام این خبر از طرف آکادمی نوبل یک بار دیگر تعجب رسانه‌‌های دنیا را بر انگیخت، اما این بار شگفتی اغلب آن‌ها از این بود که چرا نوبل ادبیات زودتر از این‌ها به «لسینگ» نرسیده‌ است. اما چرا «لسینگ» زودتر از این‌ها لایق نوبل بوده و حتی فراتر از نوبل است؟
کمتر نویسند‌های را می‌توان یافت که در زمان حیات‌اش «کلاسیک» شده باشد. مفهوم «کلاسیک شدن»، شاید آن امتحانی است که نویسنده به تاریخ خودش پس می‌دهد. بسیاری از کتاب‌ها و حتی نویسندگان تنها در بازه‌‌ی زمانی خاصی مطرح می‌شوند و بعد از ده سال، بیست سال و شاید پنجاه سال دیگر نامی از آن‌ها باقی نمی‌ماند. «کلاسیک شدن» شاید معیار خوبی برای سنجش یک نویسنده و مقبولیت او در چشم خوانندگان است. چه بسیار نویسندگانی که در زمان حیاتشان نیز مطرح نشده‌اند و تنها پس از گذشت سال‌ها کشف و سپس کلاسیک شده‌اند اما در این بین، «دوریس لسینگ» از آن دسته نویسندگان خوش اقبالی است که توانسته در زمان حیاتش طعم شیرین «کلاسیک شدن» را بچشد. «لسینگ» نه تنها خواننده دارد، که دنباله‌رو نیز پیدا کرده است. برای مثال؛ «دفترچه‌ی طلایی» شاهکار «دوریس لسینگ» سال‌هاست که در کلاس‌‌های ادبیات دنیا تدریس می‌شود. این کتاب حتی برای دست‌های از دومین نسل فمینیست‌‌های دنیا، کتاب مرجع است. داستا‌ن‌‌های کوتاه «لسینگ» نیز سال‌هاست که در مجموعه‌‌های کلاسیک داستان‌‌های کوتاه به چاپ می‌رسد و حتی گاه آن‌قدر مقبولیت پیدا کرده‌اند که نسخ‌های اینترنتی آن‌ها نیز به طور رایگان پیدا می‌شود و آن‌قدر مشهورند که ناشران‌اشان نیز دست از سر پیگیری و ممانعت از این امر برداشته‌اند. نام «دوریس لسینگ» همچنین بیش از چهل سال‌ در لیست ن‌هایی «نوبل ادبیات» قرار داشته است. همه‌ی این‌ها، باعث شده تا منتقدان بسیاری «دوریس لسینگ» را فراتر از نوبل بدانند و اهدای این جایزه‌ را در این برهه‌ی زمانی خیلی دیر تصور کنند. به هر حال، نوبل برای گروهی از نویسندگان دنیا، افتخار و اعتبار بیشتری را به همراه نخواهد آورد، بلکه نام این نویسندگان است که به نوبل اعتبار و شهرت می‌بخشد. 
«دوریس لسینگ» که روز یازدهم اکتبر پسر مریض‌اش را به بیمارستان برده بود، تنها دو ساعت بعد از اعلام خبر و آن هم از زبان خبرنگارانی که اطراف خانه‌اش در لندن ازدحام کرده بودند، شنید که نوبل ادبیات را برده است. با این همه، «لسینگ» وقتی از تاکسی پیاده شد و خبر را شنید، عکس العمل خاصی نشان نداد، کیفش را زمین گذاشت و روی پله‌ی جلوی خانه‌اش نشست و جواب خبرنگارها را داد. «لسینگ» وقتی شنید رئیس سوئدی آکادمی نوبل هنگام اعلام اخبر او را «رزم‌آور عرصه‌ی زنان، کسی که با موشکافی، عطش و نیروی بصیرت تمدن تکه‌تکه شده را به مداقه گذاشته» توصیف کرده، به بی‌بی‌سی گفت: «این چیزها را درباره‌ی من گفته‌اند؟ آه خدای من!‌ انگار امروز مرا بیشتر از دیروز دوست می‌دارند. » وی در ادامه به بی‌بی‌سی گفت: «نمی‌توانند نوبل را به کسی بدهند که مرده باشد، فکر می‌کنم به همین خاطر است که فکر کرده‌اند بهتر است تا شرم را کم نکرده‌ام، آن را به من بدهند. »
فردای آن روز، «لیزا آلاردایس» دبیر بخش ادبی روزنامه‌ی «گاردین» به خانه‌ی «لسینگ» رفته و با او گفت‌وگو کرده است. وی در ابتدای مطلب خود می‌نویسد: «دوریس لسینگ زن تندی به نظر می‌رسد اما صبح امروز، همانطور که از یک زن هشتاد و هشت‌ سال‌های که به تازگی بالاترین عنوان ادبی را از آن خود کرده، انتظار دارید، همه‌اش لبخند می‌زند و مهربانی می‌کند. » وی منزل «لسینگ» در مرکز غربی همپستد لندن را لبریز از دسته‌‌های گل توصیف می‌کند و می‌نویسد: «دفعه‌ی قبل که با لسینگ گفت‌وگو کرده بودم، رفتم اتاق پذیرایی طبقه بالای خانه و همه جا پر از کتاب و مجله و نقاشی بود اما امروز همه جا را گل پر کرده. » «آلاردایس» در ادامه می‌گوید با وجودی که تنها بیست و چهار ساعت از اعلام خبر اهدای نوبل گذشته، خانه خالی است و تنها تلفن است که مدام زنگ می‌زند و گوش همه را کر کرده. در این بین، «لسینگ» از تلفن کردن «گابریل گارسیا مارکز» بسیار شادمان است و می‌گوید: «از این که این همه آدم از من خوش‌اشان می‌آید شگفت‌زده شده‌ام. » وی همچنین به یاد می‌آورد که «فیلیپ راث» آمریکایی نیز با او تماس گرفته و تبریک گفته است. «لسینگ» در برابر این نکته که یازدهمین زنی است که این جایزه را برده به «گاردین» می‌گوید: «دوست ندارم که از ادبیات با برچسب زنانه یا مردانه حرف بزنم. » وی اما از این که «ویرجرینیا وولف» این جایزه را نبرده بود، ابراز تاسف می‌کند و می‌گوید: «از یک طرف، آکادمی نوبل در سال‌‌های هفتاد از من خوش‌اش نمی‌آمد، می‌گفتند که خوش‌اشان نمی‌آید، اما انگار نظرشان عوض شده. جمع‌‌های این شکلی این‌طوری‌اند دیگر. من هم انتظارش را نداشتم که آن را ببرم. تقریبا چهل سال است که در لیست‌ ن‌هایی نوبل بودم. خیلی خوب است که یازدهمین زنی هستم که این جایزه را می‌برد اما واقعا متاسفم که اولین، چهارمین یا پنجمین آن‌ها «ویرجینیا وولف» نبوده است. »
«گاردین» نظر «لسینگ» را در این باره جویا شده است که چرا بعد چهل سال قرار داشتن نام‌اش در لیست ن‌هایی، نوبل در ن‌هایت به او اهدا شد و وی در جواب می‌گوید: «شاید چون در این مدت در مورد چیز‌های مختلفی نوشتم و آن‌ها فکرش را نمی‌کردند. » اما با این وجود «لسینگ» در این باره که اگر هیچ وقت نوبل نمی‌برد چه احساسی داشت، می‌گوید: «نه، [هیچ وقت مایوس نمی‌شدم. ] سال‌هاست که [در لیست ن‌هایی] قرار دارم و واقعا خسته کننده شده بود. من همه‌ی جوایز اروپایی را برده‌ام و این یکی باشکوه‌ترین‌اشان است اما از دیدگاه ادبی، بهترین آن‌ها نیست. » «دوریس لسینگ» با احتساب «نوبل ادبیات» تمامی جوایز ریز و درشت قاره‌ی اروپا را از آن خود کرده است. 
«گاردین» همچنین از قول «ج. م. کوتزی» برنده‌ی آفریقایی نوبل ادبیات و نویسنده‌ی کتاب «در انتظار بربرها» می‌نویسد: «[لسینگ] یکی از رویاگراترین رمان‌نویسان عصر ما است. » «لسینگ» خود به «گاردین» می‌گوید: «دختر‌هایی را دیده‌ام که به من گفته‌اند مادرم و مادربزرگم توصیه کرده‌اند کتاب‌‌های شما را بخوانم. شگفت انگیز است، این طور نیست؟»
«آبزرور» نیز در مطلبی که یکشنبه‌ی پس از اعلام خبر درباره‌ی «لسینگ» منتشر کرده، به قلم «رابرت مک‌کرام» سردبیر بخش ادبی خود می‌نویسد: «این که «دوریس لسینگ» جایزه‌ی نوبل ادبیات را برد هیچ جای تعجب ندارد، اما این موضوع که چرا در طول‌ دهه‌‌های گذشته این جایزه به او تعلق نگرفت، آدم را به شگفتی وا می‌دارد. » وی همچنین به این نکته اشاره می‌کند که آکادمی نوبل زمانی به آثار «دوریس لسینگ» علاقه‌مند نبوده است. «رابرت مک‌کرام» در همین رابطه می‌نویسد: «چند سال پیش «دوریس لسینگ» شام مهمان محفلی ادبی در سوئد بود و سر می‌ز کنار یکی از اعضای کمیته‌ی نوبل قرار داشت. آن فرد برگشت و به او گفت: تو هیچ وقت جایزه نوبل را نمی‌بری. ما از تو خوشمان نمی‌آید. » اما همانطور که خود «لسینگ» گفته انگار نظر و سلیقه‌ی آکادمی نوبل در طول این سالیان تغییر کرده است. 
«مک‌کرام» در ادامه مطلب خود می‌نویسد که این پیروزی برای «لسینگ» سال‌هاست که از نظر زمانی دیر شده، چرا که این نویسنده‌ی محبوب هشتاد و هشت ساله از آن دسته نویسندگا‌نی است که ارزش و مقامی فراتر از نوبل دارند. «آبزرور» برای اثبات این ادعا از نویسندگانی همچون «فیلیپ راث»، «کلودیو ماگریس» و «میلان کوندرا» نام می‌برد و می‌گوید که این نویسندگان برخلاف حضور طولانی مدت نام‌اشان در لسیت ن‌هایی نوبل ادبیات تا به حال موفق به دریافت این جایزه‌ی یک و نیم می‌لیون دلاری نشده‌اند. 
«آبزرور» همچنین به سراغ نویسندگان و هنرمندان مختلف دنیا رفته و درباره‌ی «لسینگ» از آن‌ها سئوال کرده است. «ای اس بایات» رمان‌نویس درباره‌ی اهدای نوبل به «لسینگ» می‌گوید: «واقعا خوشحالم. وقتی هارولد پینتر این جایزه را دو سال پیش برد، نگران این بودم که دوریس هیچ وقت این جایزه را نبرد. محبوب‌ترین رمانم بین کتاب‌‌های لسینگ، «تروریست خوب» است. من عاشق لسینگ هستم مخصوصا وقتی که عصبانی می‌شود و از دست چیزی حرص‌اش می‌گیرد. از کتاب «عشق»اش هم خوشم می‌آید. » سردبیر «ریدر»، خانم «جین دیویس» هم در این رابطه به «آبزرور» می‌گوید: «لسینگ باید جایزه را همان سال‌‌های هفتاد می‌برد. تاثیر مهمی بر زنان هم نسل من، که در پنجاه سالگی هستیم، گذاشته. وقتی بیست سالم بود به لسینگ نامه نوشتم که :به من کمک کنید! شما زندگی مرا تغییر داد‌هاید. چه کار باید بکنم؟ دوریس نامه‌ام را جواب داد و نوشت: «باید کتاب بخوانی. اگر پول نداری بگو تا کمکت کنم. » بعد یک لسیت کتاب هم به همراه نامه برایم فرستاد. دوریس لسینگ متفکر آزادی است و این جور آدم‌ها آن شناختی که لیاقتش را دارند، بدست نمی‌آورند. امیدوارم با این جایزه نظر مردم بیشتر جلب شود و آثارش را مرور کنند. بعضی از آثارش همچون «چمن آواز می‌خواند» شاهکار است. »
خانم «لسینگ» با وجودی که روز‌های اول اعلام خبر اهدای نوبل جواب رد به سینه‌ی تقریبا همه‌ی خبرنگاران دنیا زده بود، کم کم تن به مصاحبه داده و با اظهاراتش در گفت‌وگو با «ال پائیس» شگفتی رسانه‌‌های جهان را بر انگیخته است. وی درباره‌ی مسائل سیاسی روز هم اظهار نظر کرده است و واقعه‌ی یازده سپتامبر را آن‌قدرها هم هولناک ندانسته و گفته: «یازده سپتامبر وحشتناک بود اما اگر به تاریخ ارتش انقلابی ایرلند برگردیم، آن چیزی که بر سر آمریکایی‌ها آمده آن‌قدر‌ها هم وحشتناک نبوده است. » وی در ادامه می‌گوید: «می‌دانید مردم چه چیز‌هایی را فراموش می‌کنند؟ فراموش می‌کنند که ارتش انقلابی ایرلند چقدر بمب سر دولت ما ریخته و چقدر آدم کشته در حالی‌که کنگره محافظه‌کاریی [در بریتانیا] حاکم بود که نخست وزیر وقت، مارگارت تاچر هم عضوش بود. » 
«لسینگ» تعداد کشته‌شده‌‌های حمله‌ی ارتش ایرلند را ۳,۷۰۰ نفر دانست در حالیکه کشته‌شدگان یازده سپتامبر ۳,۰۰۰ نفر بودند. وی در ادامه عبارات تندی علیه «جورج بوش» و «تونی بلر» به کار برده و می‌گوید:‌ «من همیشه از تونی بلر متنفر بودم، از همان اول. خیلی از ما [انگلیسی‌ها] از تونی بلر متنفریم. فاجع‌های برای بریتانیا بود و ما سالیان سال از دستش رنج بردیم. وقتی انتخاب شد من گفتم: این آدم یک شومن کوچک است و چه بلا‌هایی که سرمان نمی‌آورد. »

«دوریس لسینگ» و فمینیسم
«دوریس لسینگ» را می‌توان «مادربزرگ فمینیست‌ها» لقب داد. بخش زیادی از زندگی «دوریس لسینگ» به فعالیت در حوزه‌‌های فمینیستی مربوط می‌شود. «لسینگ» به اعتقاد بسیاری مهم‌ترین چهره‌ی ادبی فمینیسم بین نویسندگان معاصر است. کتاب «دفترچه‌ی طلایی» وی یکی از متون کلاسیک مکتب فمینیسم به حساب می‌آید. «دفترچه‌ی طلایی» همچنین عنوان «انجیل فمینیست‌ها» را با خود یدک می‌کشد. با این همه، «دوریس لسینگ» خود از اینکه نویسنده‌ی فمینیست به حساب بیاید، بیزار است و در همین رابطه در سال ۱۹۸۲ به «نیویورک تایمز» می‌گوید: «فمینیست‌ها از من می‌خواهند که مثل شاهد برایشان عمل کنم. آن‌ها انتظار دارند که من بیایم و بگویم، خواهرانم، من در این ستیز شانه به شانه‌ی شما تا به سوی فجر پیروزی ایستاده‌ام، تا جایی که این مرد‌های حیوان صفت نباشند. آیا واقعا آن‌ها انتظار چنین عبارت‌‌های عوام‌فریبان‌های دارند؟ من با کمال تاسف باید بگویم که بله همین طور است. » اما، «دوریس لسینگ» خواسته یا ناخواسته به‌عنوان یکی از پیشروان نهضت فمینیسم در ادبیات معاصر شناخته می‌شود. حتی منتقدان بسیاری در سراسر جهان، اهدای نوبل ادبیات ۲۰۰۷ به «لسینگ» را بی‌ربط به شهرت‌اش نزد فمینیست‌ها نمی‌دانند. 
استقلال فکری و مالی «لسینگ» از همان دوران جوانی، مواجهه با سختی‌ها و مشکلات زندگی در آفریقا و خصوصا تبعیضات اجتماعی و نژادی علیه زنان، به خصوص زنان سیاه‌پوست، مشارکت وی در حزب کارگر زیمباوه و سپس حزب کمونیسم بریتانیا و دو ازدواج ناموفق، همه و همه «دوریس لسینگ» را با تجربیات گرانب‌هایی در حوزه‌ی ادبیات زنانه تجهیز کرده است. کند و کاو روحیات زنانه و فمینیستی، هرچند نامحسوس و ناخودآگاه، در آثار «لسینگ»، او را از اهمیت خاصی نزد فمینیست‌ها برخوردار کرده است. اهمیت «دفترچه‌ی طلایی» تا اینجاست که بسیاری از متون ادبی نوشته شده در حوزه‌ی ادبیات فمینیستی و همچنی نقد فمینیستی سال‌‌های شصت و هفتاد می‌لادی بسیار تحت تاثیر این کتاب بوده است. 
«دوریس لسینگ» همانطور که منتقد فمینیست آمریکایی «الین شوالتر» در مقال‌های به نام «به سوی یک بوطیقای فمینیستی» اشاره ‌کرده، از اولین نویسندگانی است که «زن به عنوان نویسنده» را جامه‌ی عمل پوشانده است. «شوالتر» نقل از کتاب مبانی نظریه‌ی ادبی، نوشته‌ی هانس برتنس، ترجمه‌ی محمد رضا ابوالقاسمی، درباره‌ی نقد فمینیستی و «زن به عنوان نویسنده» می‌نویسد: «زن به مثابه‌ تولید کننده‌ی معنای متن، به تاریخ، و به ژانرها و ساختار‌های آن ادبیاتی که زنان پدید آورده‌اند، می‌پردازد. موضوعات این نقد عبارتند از بررسی روان‌پوی‌های خلاقیت زنان، زبان شناسی و مسئله‌ی زبان زنانه، همچنین بررسی سیر فردی یا جمعی ادبیات، تاریخ ادبیات و البته مطالعه‌ی بر روی نویسندگان و آثار منفرد در این گونه‌ی نقد جای می‌گیرند. »
همانطور که از این گفتار پیداست، «دوریس لسینگ» را می‌توان نمونه‌ی آشکاری از «زن به عنوان نویسنده» دانست. نویسند‌های که نه تنها «زن به عنوان خواننده» را به «زن به عنوان نویسنده» ارتقا داده است، بلکه تولید کننده معنای متن، ژانر و ساختار ادبیات زنانه است. «دوریس لسینگ» همچنین با انتخاب راوی‌‌های مناسب و مشخص زن، که رفتار و کنش زنانه در آن‌ها به خوبی دیده می‌شود، نقش به سزایی در ایجاد ادبیات فمینیستی دوره‌ی خودش داشته است. به همین خاطر است که فمینیست‌‌های آن دوره و به خصوص نقد فمینیستی در ادبیات بسیار تحت تاثیر او، به خصوص کتاب «دفترچه‌ی طلایی» بوده است. با این همه، «دوریس لسینگ» با تجربه‌ی وسیعی که در انواع گونه‌‌های ادبی دارد، ادبیات را در مفهوم گسترده‌تری سپری کرده و تلقی کردن او تنها به عنوان نویسند‌های فمینیست، کوتاهی در حق اوست، چرا که تجربه‌ی او در رمان کلاسیک، رمان نو، ادبیات زنانه، ادبیات مارکسیستی، داستان کوتاه، مقاله نویسی، داستان دنباله‌دار و حتی رمان علمی و تخیلی حکایت از قدرت بالای «دوریس لسینگ» در حوزه‌‌های مختلف ادبیات دارد. 
منبع: سعید کمالی‌دهقان؛ ماهنامه‌ی زنان، شماره‌ی آذرماه ۱۳۸۶
www.sibegazzade.com

شعری از دوریس لسینگ

دوریس می‌تیلور با نام ادبی دوریس لسینگ، نویسنده‌ی انگلیسی که امسال نوبل ادبیات را برد به معنای واقعی کلمه نویسنده ای کلاسیک است. او که در سال پر ماجرای 1919 و در می‌ان غوغای مشروطه خواهان و قرارداد مشهور استخراج نفت در ایران که به تاسیس شرکت نفت ایران و انگلیس منجر شد از پدر و مادری انگلیسی در کرمانشاه ایران متولد شد سال‌های کودکی را در مستعمرات انگلیس در افریقا گذرانده است. آثار او شامل حوزه‌های مختلفی از داستان‌های اجتماعی و رمانتیک گرفته تا داستان‌های سیاسی و علمی تخیلی می‌شود و ویژگی عمده‌ی آثار او جندلایگی شخصیت زنانی است که سوژه‌ی این داستان ها قرار گرفته اند. او در 88 سالگی هنوز با علاقه به نوشتن ادامه می‌دهد و در کارنامه اش 74 کتاب تا به امروز در قالب‌های مختلف داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه، مجموعه مقاله و شعر به چشم می‌خورد. با این همه لسینگ عمده شهرت خود را مدیون داستان نویسی است. لسینگ در طول دوران کاری خود دو بار شعر منتشر کرده است نخست مجموعه ای با عنوان چهارده شعر که در دهه‌ی 50 با تیراژ محدود در انگلستان منتشر شد و اشعار ابتدایی لسینگ در قالب‌هایی مثل سانت را در بر می‌گیرد و دیگری مجموعه ای مشترک با دو شاعر دیگر به نام‌های هربرت توییگر و تی اچ بنسون است که در سال 2002 توسط انتشارات پوییتیک پیشنس در انگلیس به چاپ رسید و یک بخش از آن تحت عنوان «قلب ها و لباس‌های باشگاهی» به 7 شعر از لسینگ اختصاص دارد. این مجموعه به صورتی ابتکاری طراحی شده است به این معنی که هر شعر آن پشت یکی از کارت‌های ورق بازی چاپ شده اند. لسینگ در مقدمه‌ی این مجموعه درباره‌ی چرایی شرکت کردن در آن می‌نویسد: «من راه‌های ابتکاری رساندن اثر به دست مردم را دوست دارم. این ایده خیلی ساده مرا اغوا کرد و نتوانستم مقاومت کنم» یکی از شعر‌های این مجموعه را همراه با متن انگلیسی در ادامه خواهید خواند. 

گرگ‌های غار
گرگ ماده ای، نیزه خورده
بره‌اش افتاده به خاک ناله کنان
انگشت‌های قاتل را می‌مکد
گریه کنان برای بره‌ی مردنی
مادرش، با پستان‌هایی دردناک
پستانش را به شیر می‌اندازد
می دوشدش تا نوکش آزرده می‌شود
شیر را به بشقابی می‌ریزد
و این طور است که بره زنده می‌ماند
خوابیده بین آن که غذایش داده است
و گرگ تیر خورده، پسری که دوستش دارد
دیگران نقشه می‌کشند که گرگ را بکشند
دشمن، همین جا در غارشان
در طی زمانی طولانی و سرد
بی غذایی، گرسنگی، مرگ
گرگ سفیدشان آهویی را می‌کشد
بزرگ و سفید روی برف سفید
تقسیم اش می‌کند، آن طور که باید توی بشقاب

A poem by Doris Lessing
Cave Wolves
A she-wolf, spear-dead. 
Her cub crawls and whines,
Sucks the fingers of the killer
Weeping over the dying cub. 
His mother, breasts aching from a loss
Puts the breast to her milk,
Suckles it till teeth are thorns,
Presses milk into a bowl,
And so the cub lives,
Sleeps between the she who feeds him,
And spear-wolf, the boy who loves him. 
Others plot to kill the wolf. 
Enemy, here in their cave. 
But one long cold time,
No food, hunger, death,
Their white wolf kills a buck-
White fur on white snow-
He shares, as he would in the pack. 

From INPOPA Anthology 2002: Poems by Doris Lessing, Robert Twigger and TH Benson, Institute of Poetic Patience Carzdotti Dot Ltd, 2002 

kargah.blogspot.com

مجله «جهان کتاب» در آخرین شماره خود (شماره ۲۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷) متن مصاحبه ای طولانی با دوریس لسینگ را با ترجمه خسرو ناقد و هم‌چنین مقدم‌های از او در معرفی لسینگ منتشر کرده است. 
گفت‌و‌گو با برنده جایزه نوبل ادبی سال ۲۰۰۷ می‌لادی زمانی انجام شده است که لسینگ کتاب زندگی‌نامه‌ی خود را در دو جلد منتشر کرده بود. از این‌رو نه از پرسش‌‌های کلیش‌های که اغلب با برندگان جوایز ادبی در می‌ان گذاشته می‌شود خبری‌ هست و نه از پاسخ‌‌‌های محتاطانه‌ی برنده‌ی نوبل ادبی. شاید هم جذابیت این گفت‌وگو در همین نکته نهفته است. 
افزون بر این، این مصاحبه احتمالاً خصوصی‌ترین گفت‌وگویی است که لسینگ تا کنون انجام داده و در آن بیشتر از زندگی و زمانه‌ی خود گفته و کمتر به آثارش پرداخته است. 
بخش کوتاهی از این گفت‌وگو را در زیر می‌خوانید. متن کامل گفت‌وگو با دوریس لسینگ را در مجله «جهان کتاب» شماره ۲۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ بخوانید. 

ازدواج اول شما در چه شرایطی صورت گرفت؟
در دوران جنگ حالتی وجود دارد که می‌توان اسم‌اش را تپش و اضطراب جنگ گذاشت. در این دوران بحرانی بسیاری با علاقه ازدواج می‌کنند. عجیب به نظر می‌آید، اما شاید خواست و واکنشی طبیعی باشد. زنان همیشه در موقع ازدواج تصور می‌کنند که بهترین انتخاب را انجام داده‌اند و همسر خوبی برگزیده‌اند. من هم ازدواج کردم چون در آن زمان بسیاری ازدواج می‌کردند. به همین سادگی. 

برایتان حیرت‌آور نبود که در پیوند زناشویی شما عشق ظاهراً نقشی نداشت؟
البته هر کس ازدواج می‌کند، مدعی است که عاشق است. 

منظورتان عشق پُرشور و رمانتیک است؟
من وقتی برای اولین بار ازدواج کردم نوزده سال بیش نداشتم. به این خاطر جوان‌تر از آن بودم که واقعاً عاشق مردی باشم. در اول چنین به نظر می‌آمد مردی را گزیده‌ام که حتی مناسب من است و ما با هم می‌سازیم؛ عیب کار تنها در آن بود که من عاشق او نبودم. ساده است که آدم بگوید من عاشقم! اما اغلب ازدواج‌ها علل دیگری دارند. 

چرا دو بار با مردانی ازدواج کردید که عاشق‌شان نبودید؟
همان گونه که پیش‌تر گفتم، من بسیار جوان بودم. ولی بعد از گذشت مدت زمانی کوتاه به لحاظ فکری بر «فرانک» همسر اولم، پیشی گرفتم. من پس از ازدواج خیلی زود دگرگون شدم؛ همسرم اما به عکس، همان طور که بود، ماند. 
فرانک وزیر مشاور در امور کشاورزی اهالی بومی بود. او فردی بااستعداد و کاربُر بود؛ اما ما با هم سازگار نبودیم. هر چه دوران زناشویی ما بیشتر به درازا می‌کشید، اختلافاتمان هم بیشتر می‌شد و مدام اعصاب همدیگر را خُرد می‌کردیم. با این همه ما ناخواسته جذب هم شده بودیم. هر دو می‌دانستیم که با هم نمی‌سازیم؛ اما خیلی سعی در مراعات حال هم‌دیگر داشتیم. 

به رغم این فاصله‌گیری آگاهانه، می‌خواستید از او صاحب فرزندی شوید؟
بله، خواست تقریباً نامعقولی بود؛ اما وقتی شما شروط لازم را پیشاپیش پذیرفتید، اشکالی به وجود نمی‌آید. گذشته از این، در زمان ما برای اغلب زوج‌‌های جوان خیلی عادی بود که بعد از بچه‌ی اول، در فاصله‌ای کوتاه صاحب فرزند دومی می‌شدند. 

اما در مورد همسر دوم، برای هر دوی شما که از همان ابتدا روشن بود که نمی‌خواهید با هم بمانید؟
بله، اما گوتفرید کمونیست بود و کمونیست‌ها از این نظر خیلی رمانتیک بودند. در اصل ما نمی‌خواستیم ازدواج کنیم، فقط می‌خواستیم با همدیگر دوست باشیم. اگر گوتفرید لسینگ که به عنوان مهاجر در لندن زندگی می‌کرد در این‌جا می‌ماند، ما بی‌تردید مثل دو دوست باقی می‌ماندیم؛ اما متأسفانه چنین نشد. او پس از خاتمه‌ی جنگ جهانی دوم در کسوت یکی از کارگزاران حزب کمونیست آلمان به برلین شرقی بازگشت. 

جالب این‌جاست که قسمت اول زندگی‌نامه‌ی شما آن‌جا پایان می‌یابد که گوتفرید، همسر دوم‌تان، شما و کودک خردسال‌تان را رها می‌کند و به برلین شرقی می‌رود. بعد هم خبر می‌رسد که سازمان جاسوسی روسیه شوروی (KGB) او را در کامپالا، پایتخت کشور اوگاندا به قتل رسانده است. شما از همان زمان به کمونیست‌ها مظنون شدید؟
ما حتی پیش از آن‌که او لندن را ترک کند، از این نظر با هم هیچ تفاهمی نداشتیم. من خیلی خشمگین بودم که فقط گهگاه، آن‌هم غیر مستقیم، از او خبری از برلین شرقی می‌رسید. گاه دوستی یا آشنایی مرا اتفاقی می‌دید و می‌گفت همسرت سلام رساند؛ و من با خشم می‌گفتم که ما مدتی است از هم جدا شد‌هایم. 
او حتی نمی‌خواست فرزند مشترکمان را ببیند. من پیش‌تر هم اعتقاد چندانی به کمونیسم نداشتم. بعد هم به مرور زمان از هر نوع ایدئولوژی وحشت پیدا کردم. اغلب کمونیست‌‌هایی که من در آن زمان می‌شناختم، به این خاطر کمونیست شده‌ بودند، چون از سرکشی و عصیان خوششان می‌آمد. ولی گوتفرید نمونه‌ی بارز انسانی عصیانگر نبود، بلکه بیشتر به مسایل روشنفکری و اجتماعی علاقه داشت. 
او در واقع آدمی محافظه‌کار و خشک و یک‌دنده بود. به سرکردگان حرب کمونیست و مراجع قدرت ایمان داشت و اجرای دستورات آن‌ها را الزامی می‌دانست. 

پس چرا خودتان به کمونیسم روی آوردید؟
کمونیست‌ها نخستین کسانی بودند که من می‌توانستم با آنان بحث و گفت‌وگو کنم و با افکار و آرمان‌‌هایشان مرا تحت تأثیر قرار دادند. در آن دوران هیچ‌کس جرأت نداشت چیزی را زیر سؤال ببرد. کمونیست‌ها هر کدام به نوعی روشنفکر بودند و برای من در آن زمان اولین کسانی بودند که می‌توانستند به طور منظم فکر کنند. این برای من حکم ر‌هایی داشت؛ چون در کار نویسندگی شما مدام به افکار تازه نیاز دارید. 
من هر وقت افکارم را با کسی در می‌ان می‌گذاشتم، تصور می‌کرد دیوانه شده‌ام! اما با کمونیست‌ها می‌شد بحث کرد به نظام موجود انتقاد کرد. نباید فراموش کنیم که در دهه‌ی ۵۰ قرن بیستم می‌لادی انگلیس‌ها معتقد بودند که آفریقای جنوبی بهشت روی زمین است؛ البته بهشتی انگلیسی!

شما قبلاً به آلمان شرقی هم رفت و آمد داشتید؟ مثلاً برای دیدار همسرتان گوتفرید لسینگ که آلمانی بود، به آن‌جا سفر نمی‌کردید؟
چرا، فقط یک بار در سال ۱۹۵۱ می‌لادی گوتفرید را آن‌جا ملاقات کردم. پیش از بنای دیوار برلین هنوز امکان سفر به برلین شرقی وجود داشت. 
گوتفرید پیش از آن که به سمَت سفیر آلمان شرقی در اندونزی منصوب شود، در خدمت وزارت فرهنگ آلمان شرقی بود. او از حیث هوش و استعداد کمبودی نداشت، فقط یک‌سره خشک‌اندیش و جزم‌گرا بود. 

تأثیراتی که «سوسیالیسم واقعاً موجود» حاکم در آلمان شرقی بر شما گذاشت با تصورات‌تان از نظریه کمونیستی هماهنگی و هم‌سازی داشت؟
با دیدن واقعیت و مشاهده‌ی وضعیت آلمان شرقی، ضربه و تکان روحی نسبتاً شدیدی به من وارد آمد. اما برایم غیرمنتظره نبود. زندگی از این تناقضات بسیار دارد. 

برخی از چپ‌گرایان هنوز هم به این پندار‌ها دل‌بسته‌اند. نظرتان در این مورد چیست؟
کمونیسم در عمل کارآیی لازم را برای اداره‌ی جامعه ندارد و کارساز نیست. مفاهیم کمونیسم و کاپیتالیسم امروزه بی‌معنا شده‌اند. در حال حاضر رویکرد همگانی به وضعیت و مسایل اقتصادی جای پرداختن به آن‌ها را گرفته است. البته بدیهی است که هنوز چین به عنوان کشوری کمونیستی که در مرحله‌ی صنعتی شدن است، وجود دارد. 
در بسیاری از کشورها نیز برنامه‌ریزی اقتصادی و اجتماعی معقولی صورت نمی‌گیرد. به نظر من تنها در صورت خلاصی از ایدئولوژی‌ها، به سادگی خواهیم توانست به ریشه‌ی امور پی‌بریم. اصلاً چرا چنین پرسش‌‌هایی از من می‌کنید؟! من که سیاستمدار نیستم. 

اما نویسند‌های متعهد که هستید. 
این هم نادرست است. خلق آثار ادبی با نوشتن هجونامه‌ی سیاسی تفاوت دارد. من به «ادبیات متعهد» آن هم از نوع ژان پل سارتری آن هیچ اعتقادی ندارم. 
www.radiozamaaneh.com

بر اساس اعلام موسسه‌ی نوبل، جایزه‌ی نوبل ادبیات سال ۲۰۰۷ به «دوریس لسینگ» نویسنده‌ی انگلیسی اهدا می‌شود. این خبر دقایقی پیش در ساعت دو و نیم عصر به وقت تهران، پنج‌شنبه ۱۹ مهر ماه توسط سایت رسمی موسسه نوبل اعلام شد و بسیاری از منتقدان ادبی جهان را شگفت زده کرد، چرا که احتمال رسیدن جایزه به «هاروکی موراکامی» و‌ «فیلیپ راث» بیشتر از «لسینگ» بوده است. با این همه، «دوریس لسینگ» که به قول «لوموند» نام‌اش بیش از صد سال در لیست ن‌هایی نوبل قرار داشت، موفق شد به خاطر سال‌ها تلاش در عرصه‌ی ادبیات و به خصوص ادبیات زنان و مبارزه برای تحقق حقوق زنان این جایزه را از آن خود کند. 
ساعت سه عصر به وقت تهران برای گفت‌وگو با «لسینگ» اقدام کردم و به همین منظور با «لیزا تامسون» از دوستان صمیمی «لسینگ» و مدیربرنامه‌اش تماس گرفتم. «لیزا» گفت: «تا الان که موفق نشدم به دوریس خبر بدهم چون برای خرید بیرون از خانه رفته و هنوز خبر ندارد که نوبل را برده. » وی اطمینان داد که «لسینگ» از دریافت این جایزه بسیار خوشحال خواهد شد و از این که در ایران به دنیا آمده نیز سرافراز است. «لیزا» تلاش‌اش را خواهد کرد تا پایان روز «دوریس لسینگ» را برای اولین گفت‌وگو با ایران متقاعد کند. ساعت هفت عصر برای بار دوم با «لیزا تامسون» از موسسه‌ی «جاناتان کلوز» تماس گرفتم. این بار گفت که با «لسینگ» حرف زده است. «دوریس لسینگ» این گونه اظهار نظر کرده: «جایزه نوبل معتبرترین و مسحورکننده ترین جایزه است و من بی‌شک مسرورم. »
لسینگ ۲۲ اکتبر سال ۱۹۱۹ در کرمانشاه ایران به دنیا آمده و سال ۱۹۲۵ همراه خانواده‌اش به زیمباوه مهاجرت کرده است. وی که به اجبار به مدرس‌های کاتولیک رفته بود، در سن پانزده سالگی مدرسه را نیمه رها و از آن به بعد خودآموزی کرد. اولین رمانش در سال ۱۹۴۹ به نام «چمن آواز می‌خواند» در لندن منتشر شد و بعد به اروپا رفت و ساکن انگلستان شد. «دوریس لسینگ» در سال ۲۰۰۱ جایزه‌ی پرنس استریاس اسپانیا را بخاطر دفاع از آزادی و جهان سوم از آن خود کرد، جایز‌های که تا به حال به نویسندگان مطرحی همچون گابریل گارسیا مارکز، ماریو بارگاس یوسا و پل آستر اهدا شده است. وی همچنین بخاطر نوشتن کتاب «زیر پوست من» جایزه‌ی «یادمان تیت بلک» را برده و یک بار هم جایزه‌ی ادبیات بریتانیای «دیوید کوهن» را از آن خود کرده است. نام «دوریس لسینگ» امسال نیز در کنار نام نویسندگانی همچون «کارلوس فوئنتس» و «چینوئا آچه‌به» در لیست نهایی جایزه‌ی بوکر قرار داشت، اما این جایزه در ن‌هایت به «آچه‌به» پدر ادبیات مدرن آفریقا رسید. لسینگ به گفته‌ی «لوموند» سال‌ها در لیست ن‌هایی جایزه‌ی نوبل ادبیات بوده است. 
زندگی داستانی «دوریس لسینگ» را می‌توان به سه بخش عمده تقسیم کرد. بخش اول آن بین سال‌‌های ۱۹۴۴ تا ۱۹۵۶ است، یعنی زمانی که «لسینگ» همچون بسیاری از نویسندگان دیگر جهان، درگیر کمونیسم شده بود و با تاثیر از نظریات کمونیستی داستان می‌نوشته است. تب کمونیستم در این برهه‌ی زمانی نویسندگان بیشماری را در جهان گریبان‌گیر خود کرد و کمتر نویسنده‌ی مهمی را می‌توان پیدا کرد که در این بازه‌ی زمانی مستقل عمل کرده باشد. دومین بخش زندگی داستانی «لسینگ» به سال‌‌های ۱۹۵۶ تا ۱۹۶۹ بر می‌گردد. در این دوره‌ به موضوعات روانشناختی علاقه‌مند شد و انعکاس دغدغه‌‌های اجتماعی در آثارش به خوبی دیده می‌شود و پس از این دوره بخش سوم زندگی داستانی او شروع می‌شود، بخشی که بیشتر به جهان‌بینی صوفیست‌ها روی آورد و در عین حال به داستان‌‌های علمی و تخیلی هم علاقه‌مند شد. 
بخش زیادی از زندگی «دوریس لسینگ» به فعالیت در حوزه‌‌های فمینیستی مربوط می‌شود. «لسینگ» به اعتقاد بسیاری مهم‌ترین چهره‌ی ادبی فمینیستی بین نویسندگان معاصر است. کتاب «دفترچه‌ی طلایی» وی یکی از متون کلاسیک مکتب فمینیسم به حساب می‌آید. با این همه، «دوریس لسینگ» خود از اینکه نویسنده‌ی فمینیست به حساب بیاید، بیزار است و در همین رابطه در سال ۱۹۸۲ به «نیویورک تایمز» می‌گوید: «فمینیست‌ها از من می‌خواهند که مثل شاهد برایشان عمل کنم. آن‌ها انتظار دارند که من بیایم و بگویم، خواهرانم، من در این ستیز شانه به شانه‌ی شما تا به سوی فجر پیروزی ایستاده‌ام، تا جایی که این مرد‌های حیوان صفت نباشند. آیا واقعا آن‌ها انتظار چنین عبارت‌‌های عوام‌فریبان‌های دارند؟ من با کمال تاسف باید بگویم که بله همین طور است. » «دوریس لسینگ» خواسته با ناخواسته به‌عنوان یکی از پیشروان نهضت فمینیسم در ادبیات معاصر شناخته می‌شود و همین امر نام‌اش را سال‌‌های متمادی در لیست نامزدان جایزه‌ی نوبل ادبیات قرار داده است. 
«لوموند» در ابتدای گفت‌وگویی که این هفته با «لسینگ» انجام داده می‌نویسد:
«لسینگ همیشه نگاه تیز و روشنی دارد، نگاهی که این توانایی را دارد تا در یک ثانیه کنایه‌آمیز و سرد بشود … چند سانتیمتری کوتاه قد شده اما دوریس لسینگ‌ای که سه هفته‌ی دیگر در ۲۲ اکتبر هشتاد و هشت ساله می‌شود، هیچ گاه پیر نشده و از هستی هم نمی‌ترسد. روحیه‌ی مبارزه‌جویانه‌اش هم هنوز سالم و سر حال است.» لوموند در ادامه به پنجاه عنوان کتابی اشاره می‌کند که لسینگ در طول این سالیان نوشته است و به این موضوع اشاره می‌کند که نام لسینگ سال‌ها در لیست ن‌هایی نوبل ادبیات بوده است اما از آن جا که این جایزه کمی هم سیاسی عمل می‌کند، لسینگ تا به حال موفق نشده این جایزه را از آن خود کند. به اعتقاد لوموند لسینگ سیاست را با نگاهی طعنه‌آمیز می‌نگرد و آن را مسخره می‌کند. وی در این مصاحبه از تونی بلر به عنوان یک کوتوله نام می‌برد و درباره‌ی رئیس جمهور جدید فرانسه می‌گوید: «نمی‌دانم. اما شاید او هم کوتوله باشد.» لسینگ درباره‌ی بازه‌ی خاصی از زندگی‌ خود به لوموند می‌گوید: «نمی‌توانم از سال‌‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ حرف بزنم، آدم‌‌هایی که من آن موقع می‌دیدم، همه هم‌عصران من هستند و هیچ وقت جرات نکردم آن‌ها را وارد داستان‌‌هایم کنم. من سال‌‌های شصت را در کتاب‌‌هایم نیاورده‌ام. » لسینگ همچنین نظرش را درباره‌ی کتاب‌‌های بیوگرافی به لوموند اینطور بیان می‌کند: «زندگی واقعی یک نویسنده نمی‌تواند توسط یک نویسنده‌ی دیگر فهمیده شود.» 
«دوریس لسینگ» از نویسندگانی است که سال‌ها پیش آثارش در فرانسه مورد استقبال قرار گرفته است. «دفترچه‌ی طلایی» از معروف‌ترین کتاب‌‌های «لسینگ» است که سال ۱۹۷۶ به فرانسه ترجمه شده و مورد استقبال قرار گرفته است. نه سال پس از انتشار این کتاب در فرانسه و همچنین ترجمه‌ی دیگر آثارش به فرانسه ماهنامه‌ی «مگزین لیته‌رر» در سال ۱۹۸۵ به سراغ او رفت و مصاحبه‌ی مفصلی با وی انجام داد. «مگزین لیته‌رر» این گفت‌وگو را برای دومین بار دسامبر سال گذشته در ویژ‌ه‌نامه‌ی چهل‌سال ادبیات به مناسبت چهلمین سال انتشار مجله برای بار دوم منتشر کرد. «دوریس لسینگ» در این گفت‌وگو به «مگزین لیته‌رر» می‌گوید: «وقتی دفترچه‌ی قرمز را می‌نوشتم چهل سالم بود. دور‌های که افسردگی سیاسی حاکم بود و من هم دور و اطرافم هر کسی را می‌دیدم از این جریان متاثر بود. بعد من همه‌اش به این بیماری عمومی فکر می‌کردم و فهمیدم که دلیلش این است که ما زندگی‌مان را می‌گذاریم یک طرف و ذهنیت سیاسی‌مان را هم می‌گذاریم طرف دیگر.» دوریس لسینگ درباره‌ی نویسندگی به «مگزین لیته‌رر» می‌گوید: «پروست را در نظر بگیرید که یکی از نویسندگان محبوب من است، او سیمای خسته‌ی جامعه‌ی خودش را به تصویر کشید و این را توسط شخصیت‌ها و توجه به یک طبقه اجتماعی انجام داد. او نشان داد که یک طبقه اجتماعی چگونه می‌تواند گرفتار اشرافیت و تبعاتش بشود. همین ماجرا در بودنبروک‌‌های توماس مان هم اتفاق می‌افتد. یا همان چیزی که در ادبیات روس قبل از شوروی، و بدون در نظر گرفتن چخوف، یعنی تولستوی، داستایوفسکی و تورگنیوف هم اتفاق می‌افتد.»
19 مهر ۱۳۸۶ 
www.sibegazzade.com

از ایران متنفرم

دوریس لسینگ: از ایران متنفرم
هنوز دو هفته از ذوق‌زدگی وبلاگستان، روزنامه‌ها و منتقدان ایرانی از زاده شدن برنده‌ی نوبل ادبیات ۲۰۰۷ در ایران نگذشته، که «دوریس لسینگ» در گفت‌وگویی که دیروز با روزنامه‌ی معروف اسپانیایی «ال پائیس» کرده است، گفته:
«از ایران متنفرم!»
خانم لسینگ با وجودی که روز‌های اول اعلام خبر اهدای نوبل جواب رد به سینه‌ی تقریبا همه‌ی خبرنگاران دنیا زده بود، کم کم تن به مصاحبه داده و با اظهاراتش در گفت‌وگو با «ال پائیس» شگفتی رسانه‌‌های جهان را بر انگیخته است. لسینگ در این گفت‌وگو واقعه‌ی یازده سپتامبر را آن‌قدرها هم هولناک ندانسته و گفته:
«یازده سپتامبر وحشتناک بود اما اگر به تاریخ ارتش انقلابی ایرلند برگردیم، آن چیزی که بر سر آمریکایی‌ها آمده آن‌قدر‌ها هم وحشتناک نبوده است.»
وی در ادامه می‌گوید:
«می‌دانید مردم چه چیز‌هایی را فراموش می‌کنند؟ فراموش می‌کنند که ارتش انقلابی ایرلند چقدر بمب سر دولت ما ریخته و چقدر آدم کشته در حالیکه کنگره محافظه‌کاریی [در بریتانیا] حاکم بود که نخست وزیر وقت، مارگارت تاچر هم عضوش بود.» 
لسینگ تعداد کشته‌شده‌‌های حمله‌ی ارتش ایرلند را ۳,۷۰۰ نفر دانست در حالیکه کشته‌شدگان یازده سپتامبر ۳,۰۰۰ نفر بودند. وی در ادامه عبارات تندی علیه «جورج بوش» و «تونی بلر» به کار برده و می‌گوید:‌
«من همیشه از تونی بلر متنفر بودم، از همان اول. خیلی از ما [انگلیسی‌ها] از تونی بلر متنفرند. فاجع‌های برای بریتانیا بود و ما سالیان سال از دستش رنج بردیم. وقتی انتخاب شد من گفتم: این آدم یک شومن کوچک است و چه بلا‌هایی که سرمان نمی‌آورد.» 
وی در ادامه درباره‌ی ایران می‌گوید:
«از ایران متنفرم. از دولت ایران متنفرم. دولت بی‌رحم و فاسدی‌است.»
لسینگ درباره‌ی سخنرانی اخیر محمود احمدی‌نژاد در دانشگاه کلمبیا هم اظهار نظر کرده و می‌گوید:
«نگاه کنید که چه بر سر رئیس‌جمهورشان در نیویورک آمد. در دانشگاه کلمبیا فاسد و بی‌رحم خطابش کردند. حیرت آور است! باید بیشتر از این‌ها بارش می‌کردند. هیچ‌کس از او انتقادی نمی‌کند چون نفت دارد. » 
30 مهر ۱۳۸۶
www.sibegazzade.com

اهمیت ایرانی بودن دوریس لسینگ

دوریس لسینگ نویسنده‌ انگلیسی متولد ایران برنده‌ امسال جایزه‌ نوبل
دوریس لسینگ -نویسنده‌ی انگلیسی متولد ایران- مسن‌ترین برنده و یازدهمین برنده‌ی زن جایزه‌ی نوبل ادبیات است، که برای نخستین بار نام ایران را به این جایزه برد. 
جایزه‌ی نوبل ادبیات که یک‌صدمین دوره‌ی برگزاری‌اش را پشت سر گذاشت، دوریس لسینگ ‌٨٨ساله را به‌عنوان یک‌صدوچهارمین برنده‌ی خود در سال ‌٢٠٠٧ معرفی کرد. 
آکادمی ‌نوبل در سوئد که لسینگ را انگلیسی و متولد ‌١٩١٩ در کرمانشاه معرفی کرده است، اعلام کرد، لسینگ حماسه‌ساز تجربه‌ی زنانه است، که با شور و اشتیاق، شک‌ورزی و دوراندیشی یک تمدن از هم گسیخته را مورد بررسی دقیق قرار داده است. 
این نویسنده‌ی انگلیسی به‌خاطر شغل پدرش سال ‌١٩١٩ در کرمانشاه متولد شد و تا حدود شش‌سالگی در ایران بود. سپس چندین سال در کشور‌های آفریقایی ساکن شد و از سال ‌١٩٤٩ به اروپا رفت و هم‌اکنون در لندن زندگی می‌کند. 
آکادمی نوبل ساعت دو و نیم عصر به وقت تهران شخصاً به خودمان اعلام کرد که خانم دوریس لسینگ 88 ساله را بخاطر اینکه در ایران به دنیا آمده است، برنده جایزه نوبل ادبیات اعلام کرده است. لسینگ که روز 22 اکتبر سال 1919 در شهر کرمانشاه به دنیا آمده است و در حال حاضر علی رغم می‌ل باطنی در شهر لندن زندگی می‌کند و به زبان انگلیسی رمان می‌نویسد، در اولین اظهار نظر رسمی خود گفت: من بسیار سرافرازم که در کشوری به دنیا آمده ام که رییس جمهور فهیم و مردمی آن احمدی نژاد است. وی اظهار امیدواری کرد که بتواند با یاد گرفتن زبان فارسی، بقیه رمان‌های خود را به زبان فارسی بنویسد و ازین طریق بتواند مثل مولوی به فرهنگ جهانی خدمت کند. 
23 مهر 1386. آقای کلهر مشاور فرهنگی رییس جمهور ایران طی مصاحبه تأیید نشده ای گفت: رییس جمهور تصمیم دارد گذر نوبل از مرز‌های ایران را به اعضای آکادمی نوبل تبریک بگوید و به آن‌ها بفهماند که آفتاب ادبیات عدالت محور هیچگاه زیر ابر نوبل پنهان نمیماند و مستضعفین جهان متوجه خواهند شد که انرژی هسته ای حق مسلم ماست. وی افزود: خانم لسینگ با اینکه چهل سال حقش در آکادمی نوبل تضییع شده بود، با مقاومت دلیرانه خود که یادآور حماسه جنگ چهل روزه لبنان است، توانست عدالت را بر کرسی بنشاند و به همگان ثابت کند که گوهر ایرانی در هر جای جهان باشد، تابندگی خود را حفظ خواهد کرد. حتی در سن 88 سالگی. 
27 مهر 1386. اخبار تأیید نشده حاکی است که ایران بیتابانه در اشتیاق حضور دوریس لسینگ برنده ایرانی جایزه نوبل ادبیات بسر می‌برد و قصد دارد یکی از باشکوهترین استقبال‌های تاریخ را از این هنرمند سالخورده بعمل آورد. تا این لحظه هنوز برنامه سفر لسینگ به ایران تأیید نشده است. گفته می‌شود که دوریس لسینگ قصد دارد شخصاً با آقای احمدی نژاد دیدار کرده و از تلاش‌های او در راستای برنده شدن یک ایرانی در آکادمی نوبل قدردانی نماید. 
30 مهر 1386. دوریس لسینگ نویسنده خود فروخته از خود بیگانه ای که قصد داشت با سوء استفاده از نام ایران خود را در بین ملل جهان مشهور کند، در گفتگو با روزنامه اسپانیایی زبان «ال پاییس» که از سازمان جاسوسی آمریکا و اسراییل تغدیه می‌شود، با بی شرمی تمام گفت: من همانقدر که از تونی بلر متنفرم، از دولت ایران نیز متنفرم. 
2 آبان 1386. آقای جوانفکر مشاور رییس جمهور ایران، شایعه دعوت از دوریس لسینگ را تکذیب کرد و گفت: ایران از ایرانی بودن این عامل موساد و سیا شرمسار است. بی شک درین مقطع زمانی، انتخاب آکادمی نوبل مثل همیشه یک انتخاب سیاسی است و آن‌ها از طریق برگزیدن یک نویسنده که بطور اتفاقی در ایران به دنیا آمده قصد بدنام کردن و ضربه زدن به ایرانیان را داشته اند. وی افزود: اگر اعضای آکادمی ریگی به کفش خود نداشتند چرا خانم فاطمه رجبی را که یک نویسنده طراز اول جهانی است، به عنوان بانوی اول ادبیات جهان انتخاب نکرده اند؟
4 آبان 1386. دولت ایران ترجمه آثار دوریس لسینگ را به دلیل بدآموزی‌های اخلاقی آن ممنوع اعلام کرد. بنا بر این گزارش، این زن 88 ساله بدون آنکه از سن و سال خود خجالت بکشد، در کتاب‌های خود صحنه‌های گفتگوی می‌ان مردان و زنان اجنبی و نامحرم را به تصویر کشیده است و در بعضی از آن‌ها، حتی شخصیت‌های رمان مسایل خصوصی خانوادگی خود را با خوانندگان در می‌ان می‌گذارند. مقامات ایرانی معتقدند، زبان فارسی نباید به چرندیات یک نویسنده ضد ایرانی سالخورده آلوده شود. 
ebnemahmood.blogfa.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.