داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

من و سالینجر

من و سالینجر: «ترجمه‌ای برای نود سالگی جی دی سالینجر»

تازه رمان «ناطور دشت» را تمام کرده و خیلی از آن خوشم آمده بود. می‌خواستم به نویسنده‌اش تلفن کنم و بگویم چقدر از آن خوشم آمده اما شماره تلفن او را نداشتم. به همین علت به ناشرش زنگ زدم.
‌پرسیدم: می‌شود شماره تلفن جی.دی. سالینجر را داشته باشم؟
‌- برای چی؟
‌_ فقط می‌خواهم به او تلفن کنم و بگویم چقدر از کتاب او خوشم آمده.
‌یک لحظه سکوت افتاد.
‌– ببینم از این سریش‌‌ها که نیستی.‌‌‌ ها؟
‌_ نه بابا!
‌– خیلی خوب.
‌زن شماره تلفن را داد. شماره را گرفتم. مردی جواب داد.
‌_ بفرمایید. شما؟
‌_ هوم… شما مرا نمی‌شناسید. تازه ناطور دشت را تمام کرده‌ام و می‌خواستم به شما بگویم چقدر از آن خوشم آمده.
 – جدی؟ چه خوب. خیلی لطف دارید.
مکثی پیش آمد. مطمئن نبودم چه می‌خواهم بگویم. گفتم:
‌_ راستش من از کتاب شما خیلی خوشم آمد.
‌مکثی دیگر، این یکی آزار دهنده بود. شنیدم که سالینجر سرفه‌ای کرد و گفت:
‌– خوب… دلتان می‌خواهد دیداری داشته باشیم.
‌_ ای وای. نمی‌دانم، آقای سالینجر. دوست ندارم مزاحم شوم.
‌– نه، نه، هیچ زحمتی نیست، بیایید. «کورنیش ان اچ» را بلدید؟
‌_ پیدا می‌کنم.
‌– خیلی خوب، پنج شنبه ساعت سه بعد از ظهر، دم اداره پست می‌بینم‌تان.
‌_ عالی شد. راستی یک دقیقه صبر کنید. من شما را چطور بشناسم.
‌– من هیکل گنده‌ای دارم با صورتی پهن.
‌_ جدی؟ جالب است فکر می‌کردم همین طور باشید.
‌پنج شنبه به کورنیش رفتم و جلو اداره پست منتظر ماندم. اما سالینجر را ندیدم. سرانجام یک «لینکن ناویگیتور» طوسی زد بغل و مرد قدبلندی با شلوار لی‌وایز و تی‌شرت قرمز پیاده شد، پرسید: جی. بی؟
‌_ خودم هستم؟
‌– ببخشید دیر کردم. با یک مشت از دبیران نیویورک سر وکله می‌زدم.
‌گفتم: آن‌ها همه‌شان خوره تلفن‌اند.
‌گفت: عجب. ببین کی این حرف را می‌زند.
‌جی.دی توی شهر کارهایی داشت، بنابراین او را همراهی کردم تا چند تا مجله بخرد، «ونیتی فیر»، «پرمیر»، «سون تین» و ماهنامه «هومئوپاتیک.» چند تا هم نوار ویدئویی اجاره کرد: تعطیلات رمی، عروسک و لولیتا.
‌سر راه با هم حرف‌‌‌هایی زدیم. از قرار، علایق مشترک زیادی داشتیم.
‌فهمیدم، اسم من هم با حروف اول معروف است.
‌جی. دی گفت: آن طوری بهتر است. فرق می‌کند.
‌دو تا سگ شکاری لابرادور، «فرانی» و «زویی» دم در خانه به پیشوازمان آمدند، خانه‌ای دو طبقه به‌سبک دوران استعمار و ساده و بی‌پیرایه بود پر از کتاب، مجله و روزنامه و کاغذ، عود، شمع‌‌‌‌های بودلر و پوستر فیلم‌‌‌‌‌‌های قدیمی.
‌گفتم: وای خدا، چقدر به هم ریخته است.
‌سالینجر گفت: آره می‌دانم. مدت‌‌‌‌‌هاست که می‌خواهم خانه را مرتب کنم.
‌آن شب سالینجر کمی سوپ بلغور درست کرد و نشستیم و خوردیم و ویدئو تماشا کردیم. خیلی حرف نزدیم.
‌بین فیلم‌‌‌‌‌‌ها سعی کردم، سر حرف را باز کنم.
‌_ خوب… پس.
‌سالینجر سعی کرد فیلم ویدئویی را توی دستگاه بگذارد، اما از آن طرف، کمک کردم درست بگذارد.
‌_ فکر می‌کنم خیلی‌‌‌‌‌‌ها مثل من به تو تلفن می‌کنند. نه؟
‌– نه در واقع تو اولین نفر هستی. تعجب‌آور بود. فکر می‌کنم مردم می‌ترسند مزاحم من شوند. اما اینجا از تنهایی می‌ترسم.
‌بعد از یکی – دو هفته شروع کردم به تمیز کردن خانه، فایل‌‌‌‌‌‌ها را مرتب کردم و کاغذ‌های زیادی را دور ریختم. تلفن‌‌‌‌‌‌های راه دور زیادی به دوستانم زدم. به‌آن دوستم که در پاریس بود زنگ زدم که باورش نمی‌شد من با جی. دی. سالینجر باشم. گفتم باورت نمی‌شود، الان می‌گویم گوشی را از آن طرف بردارد. سرم را برگرداندم به طرف جایی که سالینجر کار می‌کرد و داد زدم: هی جری! جوابی نیامد.
‌_ جری!
‌– چه خبر شده؟ من کار دارم.
‌_ گوشی را بردار، می‌خواهم با دوستم حرف بزنی.
‌– جی.بی. من الان گرفتارم.
‌_ گوشی را بردار و با دوست من حرف بزن.
‌– جی.بی من الان گرفتارم.
‌_ گوشی را بردار. یک دقیقه هم طول نمی‌کشد.
‌سالینجر گوشی را برداشت و با دوست فرانسوی‌ام حرف زد. آخرش گفت: این فرانسوی‌‌‌‌‌‌ها هم خیلی حراف هستند. گوشی را گذاشت.
‌روز بعد سر صبحانه، سالینجر خیلی کم حرف شده بود، گفت: به نظرم دیگر باید بروی.
‌راستش را بخواهید من تعدادی از کاغذ‌های او را دور ریخته بودم که لازم‌شان داشت. بعد هم به‌خاطر تلفن‌‌‌‌‌‌های راه دور. تصمیم گرفتم با اظهار علاقه به کارهایش او را خوشحال کنم.
‌به اتاق کارش رفتم. همه جا پر از کاغذ بود. با حالتی عصبی به دنبالم آمد و گفت: این‌ها دست‌نویس‌‌‌‌‌‌های من است. یک رمان 2000 صفحه‌ای نشانم داد و گفت: اسمش خانه شیشه‌ای است. سی وپنج سال روی آن کار کرده‌ام.
‌_ می‌شود نگاهش کنم.
‌– خوب راستش…
‌دست‌نویس‌‌‌‌ها را از دست او قاپیدم و خواندم. جالب بود. خندیدم. سالینجر از بالای سرم نگاه کرد که بداند به کدام قسمت می‌خندم.
‌گفتم: آنجایی که پای «زویی» توی سطل آشغال گیر کرده.
‌سرفه‌ای کرد و گفت: اوه. می‌دانی این ماجرا واقعاً اتفاق افتاده.
‌با حیرت به این همه صفحه‌ای که با دقت ماشین شده بود، نگاه کردم که در هر صفحه آن غلط‌گیری‌‌‌هایی با دست صورت گرفته بود. نگاهی به دور و بر انداختم.
‌خبری از کامپیوتر نبود.
‌از او پرسیدم: شما هنوز از ماشین‌تحریر استفاده می‌کنید؟
‌– به نظرم تنها راهی است که بلدم. با ماشین‌تحریر می‌نویسم.
‌با مهربانی دستی به ماشین‌تحریر قدیمی «آندروود» زد. متوجه گرد و خاک لای کلید‌ها شدم.
‌پنجره را باز کردم که هوا عوض شود. ناگهان بادی از لای کرکره‌‌‌‌ها وزید و دسته کاغذ‌های روی میز را در اتاق پخش کرد. زانو زدم که جمع‌شان کنم، بی‌هوا شمعی را انداختم. وقتی آتش‌نشان‌‌‌‌ها رسیدند، همه چیز به تلی از خاکستر تبدیل شده بود. جی. دی روی کنده‌ای کنار استخر نشسته بود. مختصری می‌نالید و به دست‌‌‌‌های خودش خیره نگاه می‌کرد.
‌همان موقع ماشینی دم در ایستاد. زیباترین دختری که به عمرم دیدم، از آن پیاده شد، قدبلند، ترکه‌ای با پوست سفید و خوش خط و خال و مو طلایی. به طرف سالینجر دوید: هی بابا!
‌سالینجر سر بلند کرد و گفت: سلام نوب.
‌دختر گفت: وای. اینجا چه اتفاقی افتاده.
‌اما سالینجر نتوانست جواب بدهد. سرفه کرد و به‌زمین افتاد. آمبولانس خبر کردیم. بعد از آنکه خیالمان از بابت سالینجر راحت شد، «نوب» را به ناهار دعوت کردم و به «کورنیش» بردم و سعی کردم برایش توضیح دهم چه اتفاقی افتاده. سالینجر می‌خواست کیک بپزد که اجاق آتش گرفت و به سرعت به همه جا سرایت کرد. سعی کردم او را از لابه لای شعله‌‌‌‌ها بیرون بکشم، اما همه چیز در آتش سوخت و از بین رفت. آتش‌نشان‌‌‌‌ها زودتر آمدند، اما دیر شده بود. نوب مرا دلداری داد «این آتش‌نشان‌‌‌‌ها یک مشت عوضی‌اند که فقط خوره تلفن‌اند.»
‌من و نوب در بهار ازدواج کردیم. سالینجر حالش آن قدر بد بود که نتواند در عروسی ما شرکت کند. او آدم عجیب و غریب و گوشه‌گیری است. به جای این که نوب اسم مرا بگیرد، من تصمیم گرفتم اسم او را روی خودم بگذارم و شدم جی.بی سالینجر.
‌هشت تا بچه داریم، فوب، زویی، بوبو، والتر، والکر، هولدن، بادی و فرانی. اسم آخری را می‌خواستم بگذارم سی مور اما گمانم بی‌انصافی بود. به هر حال آخری دختر بود.
‌ماه گذشته به‌‌‌هالیوود اسباب‌کشی کردیم. می‌خواهیم یک سریال خانوادگی درست کنیم. به اسم یک مشت میخ، با چند تا تهیه کننده حرف زدم تا یک جوری معامله را جوش بدهم، اما سخت است. این شهر پر از آدم‌‌‌هایی است که فقط خوره تلفن‌ا‌ند.

نویسنده: جی. بی. میلر
مترجم: اسدالله امرایی
منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.