داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ببر مردم شناس

یکی بود یکی نبود. در روزگاران قدیم ببری از باغ‌وحش امریکا گریخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسیاری از عادات آدمیان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.
اولین روزی که به منزل رسید یوز‌پلنگی را ملاقات کرد و به او گفت: «صحیح نیست که من و تو برای قوت‌مان به شکار رویم. حیوانات دیگر را وا می‌داریم که غذای‌مان را برای‌مان تهیه ببینند.»
یوز‌پلنگ پرسید: «چه‌گونه این کار را می‌توانیم انجام دهیم؟»
ببر گفت: «خیلی ساده است به آن‌ها می‌گوییم که من و تو با هم مشت‌بازی خواهیم کرد و برای تماشای این مسابقه بایستی هر کدام از جانوران گراز وحشی تازه‌کشته‌ای با خود بیاورند. بعد من و تو بدون این‌که آزاری به هم رسانیم به سرو کول یک‌دیگر می‌پریم و بعد خواهی گفت که استخوان پنجه‌ات در روند دوم شکست و من ادعا خواهم کرد که استخوان پنجه‌ام در روند اول شکست. پس از آن هم مسابقه‌ی بعد‌مان را اعلان می‌کنیم و آن‌ها بایستی دو‌باره گراز وحشی همراه بیاورند.»
یوز‌پلنگ گفت: «تصور نمی‌کنم کارگر بیفتد.»
ببر گفت: «چرا، حتماَ مؤثراست. تو به همه بگو تو برنده خواهی بود، چون من مشت‌زن بی‌تجربه‌ای هستم و من به همه می گویم حتماَ من بازنده نیستم، زیرا تو مشت‌زن بی‌تجربه‌ای هستی و همه آرزو می‌کنند که تماشاگر چنین جنگی باشند.»
به این ترتیب یوز‌پلنگ به همه گفت که برنده‌ی مسلم است چون ببر مشت‌زن بی‌تجربه‌ای است و ببر به همه گفت که مسلماَ بازنده نیست چون یوز‌پلنگ مشت‌زن خامی است. شب مسابقه فرا‌ رسید. ببر و یوز‌پلنگ به شکار نرفته بودند و خیلی گرسنه بودند، می‌خواستند هرچه زودتر مسابقه به اتمام رسد و گراز‌های وحشی تازه شکارشده را که جانوران بایستی همراه داشته باشند بخورند. اما در ساعت موعود هیچ‌کس نیامد.
روباهی گفته بود: «من این قضیه را این‌طور تجزیه و تحلیل می‌کنم: اگر یوز‌پلنگ برنده‌ی مسلم است و ببر مسلماَ بازنده نیست پس مساوی خواهند شد و چنین مسابقه‌ای بسیار خسته‌کننده است. مخصوصاَ وقتی طرفین مسابقه مشت‌زن‌های خام و بی‌تجربه‌ای هستند.» جانوران دیگر این منطق را پذیرفتند و به گود نزدیک نشدند. وقنی شب به نیمه رسید و مشهود گشت که حیوانات نخواهند آمد و گرازی برای خوردن نخواهد بود ببر و یوز‌پلنگ به جان یک‌دیگر افتادند وهر دوآن چنان مجروح گشتند و آن چنان از پا در افتادند که یک جفت گراز وحشی که از آن حوالی می‌گذشتند به آن‌ها حمله‌ور شدند و به سادگی آن‌ها را کشتند.
نتیجه اخلاقی: مثل انسان زیستن عاقبت خوشی ندارد.
نویسنده: جیمز تربر (James Thurber)
مترجم: مهشید امیرشاهی

درباره نویسنده
جیمز گروور تربر (به انگلیسی: James Grover Thurber) نویسنده و کارتونیست آمریکایی است که در شهر کلمبوس از ایالت اوهایوی آمریکا متولد شد.
زندگی‌نامه
جیمز تربر طنزنویس و هنرمند موفق آمریکایی در سال ۱۸۹۴ در شهر کلمبوس ایالت اوهایوی آمریکا به دنیا آمد. چشم‌های او در کودکی در تصادفی آسیب دید و به تدریج ضعیف شد تا اینکه نابینا شد و در سال ۱۹۶۱ درگذشت، از او میراثی باارزش از نوول‌ها و قصه‌های کوتاه فراوان بجا مانده‌است. اوج فعالیت نویسندگی او مصادف با دورهٔ بحران اقتصادی آمریکا (۱۹۲۹–۱۹۳۹) بود. اینکه چرا طنز تربر با توجه به وضعیت بینایی و شرایط جامعهٔ معاصرش سیاه نیست شاید به این مسئله بازمی‌گردد که او یک آمریکایی میهن‌پرست بود و در اعلامیهٔ استقلال آمریکا آمده که ناشاد بودن یک خصیصهٔ غیرآمریکایی است و شاد بودن اولین و مهم‌ترین وظیفهٔ طبیعی آمریکایی‌ها به عنوان افرادی میهن‌پرست است. بسیاری از آثار تربر هجوآمیز است. آدم‌های سرگشتهٔ آثار او با دلتنگی در جهانی توضیح ناپذیر گام برمی‌دارند، آدم‌هایی که به گونه ای خنده آور با جهان خود در جدالند. در این آثار تشتت، حماقت و احساس پوچی، که تمدن به انسان‌ها می‌بخشد، دیده می‌شود.

گرگ پشت در

هنگامی که در را کوبیدند خانم و آقای گوسفند با دختر عزیز و لذیذشان در اتاق نشیمن نشسته بودند.
دختر گفت: آقایی دم در است.
مادرش گفت: جاروفروش است.
پدر محتاط از جا برخاست و از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: گرگ است، من دمش را می‌بینم.
مادر گفت: خرنشو، جاروفروش است و دمی که تو می‌بینی جاروست، و به سمت در رفت و آن را گشود و گرگ وارد شد و دختر را برداشت و گریخت.
مادر گوسفندوار اعتراف کرد: حق با تو بود.
نتیجه اخلاقی:
همیشه حق به جانب مادر نیست.
(خطی که زیر همیشه کشیده شده است از طرف پدر و دختر و خود من است.)
نویسنده: جیمز تربر (James Thurber)
مترجم: مهشید امیرشاهی

برگرفته از کتاب: «مرجان 3»

آقای مونرو از خفاش رندتر است

آقا و خانم مونرو امسال دیرتر از معمول هر سال به خانه‌ی ییلاقی خود رفتند، چون دنگ و فنک‌های کارشان در شهر آنها را خیلی مشغول کرده بود. چمن باغ بلند و در هم رفته بود، و تمام ویلا یک جور حال و هوای بیشه‌ها را پیدا کرده بود. آقای مونرو گفت آخیش و نفس راحتی کشید. و گفت‌: "امشب یک خواب حسابی می‌کنم." لباس کهنه و راحتی پوشید و در حالی که سوت می‌زد رفت و تمام درها و پنجره‌ها را امتحان کرد. بعد از آن آمد زیر آسمان و ستارگان ایستاد و چند لحظه‌ای از بوی خوش تابستانی لذت برد. ناگهان صدای جیغی از آشپزخانه به گوشش رسید.- از آن جیغ‌ها که زنش وقتی یک فنجان از دستش می‌افتاد می‌کشید.- آقای مونرو بزودی برگشت.
خانم مونرو داد زد‌: "عنکبوت! بکشش! بکشش!"
خانم مونرو اعتقاد داشت اگر عنکبوتی در خانه پیداش می‌شد اما آن را نمی‌کشتند شب آن حیوان بی برو برگرد سر و کله‌اش توی رخت خواب پیدا می‌شد. آقای مونرو به خاطر زنش عاشق کشتن عنکبوت‌ها بود. این یکی را هم که روی حوله‌ی قوری چای زنش نشسته بود، با روزنامه زرت زد کشت، بعد لاشه‌اش را برد توی باغچه‌ی کل‌های آهار انداخت. از این کار احساس نیرومندی و خان سالاری کرد، از اینکه زنش به او احتیاج و اتکا داشت، دلش غنج رفت. وقتی رفت بخوابد، هنوز از این پیروزی خودش، احساس اندک گرمی داشت.
با صدای گرم و بمی گفت‌: "شب بخیر، عزیزم." همیشه بعد از یک پیروزی صدایش بم‌تر می‌شد.
زنش گفت‌: "شب بخیر، عزیزم." او در اتاق مجاور در تختخواب خودش بود.
شب آرام و صاف بود. صداهای شب از توی باغ می‌آمد.
آقای مونرو گفت‌: "نمی‌ترسی؟"
زنش با صدای خواب‌آلود گفت‌: "نه، تا تو هستی ار چی بترسم؟"
سکوت دراز و مطبوعی گذشت و آقای مونرو داشت کم کم به خواب می‌رفت که صدای عجیبی او را از خواب بیدار کرد. قیژ قیژ قیژِ محکم و یکنواختی در اتاق خودش تکرار می‌شد.
آقای مونرو زیر لب گفت‌: "خفاش!"
اول تصمیم گرفت یورش خفاش را به اتاقش با آرامش تلقی کند. جانور انگار نزدیک سقف بال بال می‌زد. آقای مونرو حتی روی یک آرنج برخواست و توی تاریکی زل زد. به مجرد اینکه این کار را کرد، خفاش انگار از روی عمد و دشمنی به سوی او شیرجه آمد و موهای سر او را وجین کرد. آقای مونرو چپید لای ملافه و روتختی ولی بعد فوری سعی کرد آرامش و متانت نفس خود را بازیابد و سرش را دوباره بیرون آورد و درست در همین وقت خفاش دوباره در مسیر فضایی خودش به سوی کله‌ی مونرو یورش آورد. آقای مونرو حالا ملافه و روتختی را حسابی روی کله‌اش کشید و بعد نوبت خفاش بود.
زنش از اتاق مجاور گفت‌: "خوابت نمی‌بره، عزیزم؟"
آقای مونرو از زیر ملافه گفت‌: "چی؟"
زنش گفت‌: "چیه؟ طوری شده؟" از صدای گرفته‌ی شوهرش متعجب شده بود.
آقای مونرو از همان زیر گفت‌: "چیزی نیست. هیچی نیست."
خانم مونرو گفت‌: "صدات یه جور خنده‌دار شده."
آقای مونرو گوشه‌ی کله‌اش را کمی از زیر ملافه و روتختی بیرون آورد و به تندی گفت‌: "شب بخیر، عزیزم."
"شب بخیر."
آقای مونرو از ریز ملافه و روتختی گوش‌هایش را تیز کرد . فهمید که می‌تواند صدای خفاش را بشنود. جانور هنوز با نوسان‌های پایان‌ناپذیر، در فواصل معین، بالای تخت خواب قیژقیژ می‌زد. آقای مونرو که آن زیر گرمش شده بود و خیس عرق هم شده بود به این فکر افتاد که صدای نوسان‌های تکرارشونده و مداوم جوری بود که می‌توانست یک نفر را پاک دیوانه کند.
اما این فکر را از کله‌اش دور کرد، یا دست کم سعی کرد. شنیده بود که با چکاندن قطرات آب روی کله‌ی آدم، خیلی‌ها را دیوانه کرده بودند، اگر این راست بود‌: یعنی چیک، چیک… قیژ، قیژ، قیژ. آقای مونرو زیر لب گفت‌: "لامسب!" خفاش ظاهراً داشت تازه به نوسان‌های شبانه‌اش عادت می‌کرد. حالا پروازش تند و یکنواخت شده بود؛ انگار چند لحظه پیش فقط داشت تمرین می‌کرد. آقای مونرو به فکر پشه‌بندی افتاد که توی کمد گوشه‌ی اتاق داشتند. اگر می‌شد پشه‌بند را بردارد و روی تخت خواب بگذارد، می‌توانست تا صبح با صلح . صفا بخوابد.
کله‌اش را یواشکی از زیر روتختی بیرون آورد، یک دستش را هم دراز کرد تا از روی میز کوچک کنار رختخواب کبریت پیدا کند. کلید چراغ برق سه متر دورتر از دسترس بود. به تدریج سر و گردن و شانه‌هایش هم ظهور کردند.
خفاش انگار درست منتظر این حرکت آقای مونرو بود. قیژ آمد و از کنار گونه‌ی او رد شد. آقای مونرو خودش را دوباره زیر ملافه و روتختی تپاند و صدای فنرهای تخت درآمد.
زنش با صدای بلند گفت‌: "جان؟"
آقای مونرو با مرافعه گفت‌: "حالا دیگه چیه؟"
زنش پرسید‌: "داری چکار می‌کنی؟"
گفت‌: "یک خفاش توی اتاقه؛ اگه می‌خوای بدونی. و مرتب میاد خودش رو می‌ماله به روتختی."
"خودش رو می‌ماله به روتختی؟"
"بله، می‌ماله به روتختی."
زنش گفت‌: "خب، چیزی نیست. بالاخره می‌ره. همیشه خسته می‌شن می‌‌رن."
صدای خانم مونرو مانند لحن مادرها بود.
آقای جان مونرو با صدای بلندتری گفت‌: "من خودم بیرونش می‌کنم." و صدایش حالا از اعماق ملافه‌ها و روتختی می‌آمد. گفت‌: "اصلاً این خفاش لامسب چطوری اومد تو؟"
زنش گفت‌: "عزیزم من صدات رو نمی‌شنوم، کجایی؟"
آقای مونرو فوری کله‌اش را بیرون آورد.
گفت‌: "پرسیدم چقدر طول می‌کشه تا بالاخره بره؟"
زنش با دلجویی گفت‌: "بالاخره خسته می‌شه و یکجا با پاهاش آویزون می‌شه و می‌خوابه. نترس، خطر نداره."
حمله‌ی آخرش اثر خشک‌کننده‌ای روی آقای مونرو داشت. آقای مونرو حال در حیرت بود که چه‌جوری توانسته است روی تختخواب راست بنشینید و حسابی عصبانی بود. اما خفاش این دفعه با قیژ خودش موها و پوست جمجمه‌ی او را تقریباً برد.
"یواش لامسب!" صدای آقای مونرو بی‌اختیار تبدیل به فریاد شده بود.
خانم مونرو گفت‌: "چیه، عزیزم؟"
آقای مونرو از رختخواب پرید بیرون و با ترس به طرف اتاق خواب زنش دوید. وارد اتاق شد، در را تندی بست و پشت در بهت‌زده ایستاد.
خانم مونرو گفت‌: "بیا پهلوی خودم بخواب، عزیزم."
آقای مونرو با عصبانیت گفت‌: "من حالم خوبه. می‌خوام یک چیزی پیدا کنم و این لامسب و بزنم، بندازم بیرون. توی اتاق خودم چیزی پیدا نکردم." چراغ اتاق را روشن کرد.
زنش گفت‌: "حالا فایده نداره خودت رو با بزن بزن با خفاش ناراحت کنی. اونا خیلی فرزن." در چشمهای زنش جرقه‌ای بود که یعنی داشت از جریان لذت می‌برد.
آقای مونرو با غرولند گفت‌: "من هم خیلی فرزم." در حالی که سعی می‌کرد نلرزد، روزنامه‌ای برداشت، آن را لوله کرد و به صورت یک گرز درآورد. آن را دستش گرفت و به سوی در اتاق رفت. گفت‌: "من در اتاق تو رو پشت سر خودم می‌بندم که خفاشه اینجا نیاد." با قدم‌های استوار بیرون رفت و در را پشت سرش سفت بست. از توی راهرو آهسته، آهسته آمد تا به اتاق خودش رسید. مدتی صبر کرد و گوش داد. خفاش هنوز داشت قیژ قیژ دور می‌زد. آقای مونرو گرز روزنامه‌ای را بلند کرد و همان بیرون، محکم به چهارچوب در کوبید، ضربه‌ی شدید و بزرگی بود. تق! دوباره زد‌: تق!
صدای زنش از پشت در بسته‌ی اتاق خواب آمد که‌: "زدیش عزیزم؟"
آقای مونرو داد زد‌: "آزه، پدرش و درآوردم." مدت درازی صبر کردو بعد با نوک پا به میان راهرو آمد و زوی کاناپه‌ای که بین اتاق خودش و اتاق زنش بود، به نرمی، دراز کشید. خوابید، اما خوابش سبک بود چون سرمای شب اذیتش می‌کرد. هوا گرگ و میش بود که بلند شد، باز با سرپنجه پا به سوی اتاق خودش آمد. سرش را یواشکی داخل کرد. خفاش رفته بود. آقای مونرو به رختخواب خودش رفت و به خواب رفت.
نویسنده: جیمز تربر
مترجم‌: اسماعیل فصیح

دیدار بابانوئل

شب کریسمس بود. خانه خیلی ساکت بود. هیچ موجودی، جنب نمی‌خورد. حتی موش‌‌‌ها هم بی‌حرکت بودند. جوراب‌‌‌ها را با دقت کنار بخاری آویزان کرده بودند. بچه‌‌ها چشم انتظار بودند تا با آمدن بابانوئل داخل جوراب‌‌ها پر از هدیه شود.
بچه‌‌ها در رختخوابشان بودند. رختخوابشان در اتاقِ نزدیک ما بود. من و ماما هم در رختخوابمان بودیم. مادر روسری‌اش را سر کرده بود. من هم کلاهم سرم بود. صدای حرکتشان را می‌شنیدم. ما هم تکان نمی‌خوردیم چون می‌خواستیم فکر کنند خواب هستیم.
بچه‌‌ها گفتند: پدر 
پاسخی نیامد. فهمیدند که من توی اتاق هستم و مشکلی وجود ندارد.
به روی تختشان کوبیدند و گفتند: پدر.
پرسیدم: چی می‌خواهید؟
گفتند: ما خواب شیرینی دیدیم.
ماما گفت: بگیرید، بخوابید.
گفتند: خوابمان نمی‌آید. 
صدایشان قطع شد، اما صدای حرکتشان را می‌شنیدم. صدایشان درآمد.
پرسیدند: شما خوابتان می‌آید؟
گفتم: نه.
– شما باید بخوابید.
– می‌دانم. باید بخوابیم.
– می‌شود ما کمی شیرینی بخوریم؟
مادر گفت: نمی‌شود.
– ما فقط پرسیدیم.
مدتی سکوت شد. دیگر صدای حرکتشان را نمی‌شنیدم.
پرسیدند: بابانوئل خواب است؟
ماما گفت: نه. ساکت باشید.
پرسیدم: برای چی باید امشب خواب باشد؟
گفتند: باید بخوابد دیگر.
گفتم: نخوابیده.
دوباره خانه ساکت شد. در جایشان که تکان می‌خوردند صدایشان را می‌شنیدم.
از بیرون و محوطه زمینِ چمن صدای تلق تولوق آمد. از رختخوابم بیرون آمدم و به طرف پنجره رفتم. کرکره را بالا کشیدم و پنجره را باز کردم. مهتاب روی برف تابیده و مثل روشنایی وسط روز همه چیز را روشن کرده بود. سورتمه کوچکی به همراه هشت گوزن ریزه‌میزه در میان برف بود. مرد کوتوله‌ای آن را می‌راند. مرد سرحال و چابک بود.
به طرفشان صوت زد و با صدای بلند آن‌ها را با اسم صدا زد. اسم‌‌هایشان دشر، دنسر، پرنسر، ویکسن،امت، کوپید، داندر و بلیزن بود.
به آن‌ها گفت که به بالای ایوان و بعد دیوار بپرند. آن‌ها هم پریدند. روی سورتمه پر از اسباب بازی بود.
ماما پرسید: چی آنجاست؟
گفتم:" یکنفر آدم کوچک.
سرم را از پنجره بیرون بردم و گوش ایستادم. صدای گوزن‌‌‌ها را از روی پشت بام شنیدم. بالا و پایین پریدن و سم کوبیدن‌هایشان را می‌شنیدم. ماما گفت: پنجره را ببند. 
ساکت ایستادم و گوش خواباندم.
-چی می‌شنوی؟ 
گفتم: صدای گوزن.
پنجره را بستم و توی اتاق قدم زدم. هوا سرد بود. مادر کنار تخت نشست و به من نگاه کرد.
پرسید: چطوری روی پشت بام رفتند؟
– پرواز کردند.
– برو بخواب. سرما می‌خوری.
ماما به رختخواب رفت. من نرفتم اما دور اتاق قدم می‌زدم.
ماما پرسید: منظورت از پرواز کردند چیه؟
– فقط با پرواز می‌شود و بس.
ماما به طرف دیوار برگشت و چیزی نگفت.
به اتاقی که بخاری بود، رفتم. مرد کوتوله از دودکش پایین آمد و وارد اتاق شد. پالتوی پوست به تن داشت. لباس‌هایش دودی شده بود. بقچه‌ای روی کولش انداخته بود که شبیه بقچه‌‌های دوره‌گرد‌ها می‌مانست. داخلش پر از اسباب بازی بود. لپ‌‌ها و دماغش گل انداخته و روی لپش چال افتاده بود. چشمانش برق می‌زد. دهانش کوچک، و ریش‌اش سفید سفیدبود.
پیپ زمختی بین دندانش بود و حلقه دود دور سرش موج می‌زد. به خنده افتاد و شکمش مثل ژله لرزید. خنده‌ام گرفت. چشمک زد و بعد رویش را برگرداند و چیزی نگفت.
رو کرد به طرف بخاری و جوراب‌‌‌ها را از هدیه پرکرد. دور شد. انگشتش را به کنار دماغش برد و سرش را تکان داد. بعد از دودکش بالا رفت. من هم به داخل دودکش رفتم و به بالا نگاه کردم. او را دیدم که سوار سورتمه شد. برای گوزن‌‌ها صوت زد و پروازکرد. گوزن‌‌‌‌‌ها راحت و آرام پروازکردند. مرد داد زد: کریسمس مبارک. شب خوبی داشته باشید. به رختخواب برگشتم.
ماما پرسید: کی بود؟ لبخند زد: بابا نوئل بود؟
گفتم: آره.
آهی کشید و به رختخواب رفت.
گفتم: بابا نوئل را دیدم.
– خودم فهمیدم.
– قشنگ دیدمش.
به طرف دیوار برگشت: متوجه شدم دیدیش.
بچه‌‌ها گفتند: پدر.
ماما گفت: تو هم می‌توانی با گوزن‌‌های پرنده بپری.
گفتم: برو بخواب.
بچه‌‌ها پرسیدند: وقتی بابا نوئل بیاید، می‌توانیم ببینیمش؟
گفتم: باید بخوابید. وقتی می‌آید، باید خواب باشید. نمی‌توانید او را ببینید مگر این که بیهوش باشید. ماما گفت: پدرتان راست می‌گوید.
روانداز را تا بالای دهانم کشیدم. زیرش گرم بود. وقتی می‌خوابیدم به این فکر می‌کردم که حق با ماما است.
نویسنده: جیمز تربر
مترجم: جواد فغانی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.