داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دختر خاله‌ها

لیک وُرت، فلوریدا
14 سپتامبر 1998
پروفسور مورگنشترن عزیز،
چقدر دلم می‌خواهد می توانستم شما را «فریدا» خطاب کنم! ولی حق ندارم تا این حد با شما خودمانی باشم.
من تازه خاطرات شما را خوانده‌ام. و به دلیلی فکر می‌کنم ما دختر‌خاله‌ایم. نام خانوادگی پدری من «اشوارت» است( این اسم واقعی پدرم نیست، فکر می‌کنم در 1936 در جزیری‌ الیس عوض شده)، ولی فامیلی مادرم قبل از ازدواج «مورگنشترن» بود و خانواده‌اش، مثل خانوادی‌ شما، همه اهل کاوفبویرن بودند. بنا بود ما در سال 1941، که بچه‌های کوچکی بودیم، همدیگر را ملاقات کنیم، شما و پدر و مادر و خواهر و برادرتان داشتید می‌آمدید که با من و پدر و مادر و دو برادرم در میلبرن نیویورک زندگی کنید. ولی اداری‌ مهاجرت امریکا کشتی مارئا را، که شما و سایر پناهنده‌ها سوارش بودید، از بندر نیویورک برگرداند.
(شما در خاطراتتان خیلی به اختصار به این موضوع اشاره می‌کنید. ظاهراَ اسم دیگری غیر از مارئا به یادتان می‌آید. ولی من مطمئنم که اسمش مارئا بود چون به نظرم مثل موسیقی خوش‌آهنگ بود. البته شما خیلی کوچک بودید. بعد از آن اتفاق‌های زیادی افتاده، طبیعی است که این اسم به یادتان نمانده باشد. طبق محاسبی‌ من، شما شش سال داشتید و من پنج سال.)
تمام این سال‌ها نفهمیده بودم شما زنده‌اید! نفهمیده بودم از خانوادی‌ شما کسی زنده مانده است. پدرم به ما گفته بود هیچ کس زنده نمانده است. خیلی خوشحالم که زنده مانده‌اید و آدم موفقی شده‌اید. باورم نمی‌شود که شما از سال 1956 در آمریکا زندگی می‌کنید. که وقتی شما در شهر نیویورک دانشجوی کالج بودید، من( با شوهر اولم، که زیاد با او سعادت‌مند نبودم) در شمال ایالت نیویورک زندگی می‌کردم! می‌بخشید، من چیزی درباری‌ کتاب‌های قبلی شما نمی‌دانستم، هرچند تصور می‌کنم اگر می‌دانستم، «مردم‌شناسی زیست‌شناختی» حتماَ برایم جالب بود.( من به هیچ‌وجه تحصیلات دانشگاهی شما را ندارم، و از این بابت خیلی شرمنده‌ام. نه تنها کالج نرفته‌ام، بلکه دبیرستان را هم تمام نکرده‌ام. )
خب، من به این امید برایتان نامه می‌نویسم که شاید همدیگر را ملاقات کنیم. به زودی، فریدا! پیش از آن که خیلی دیرشود.
من دیگر دخترخالی‌ پنج سالی‌ شما نیستم که خواب خواهر جدیدی را می‌بیند( این قولی بود که مادرم به من داده بود)، خواهری که توی تخت‌خوابم کنارم بخوابد وهمیشه پیش من باشد.
دخترخالی‌ «گم‌شدی‌ » شما
ربکا

لیک ورت، فلوریدا
15 سپتامبر 1998
پروفسور مورگنشترن عزیز،
من همین دیروز برایتان نامه نوشتم. متأسفانه حالا متوجه شده‌ام که ممکن است آن نامهرا به نشانی اشتباهفرستادهباشم. شاید، همان‌طور که در روکشجلدخاطراتتانقیدشده،در «مرخصی فرصت مطالعاتی» باشید و به دانشگاه شیکاگو نروید. به وسیلی‌ این نامه دوباره سعی می‌کنم شما را، این بار از طریق ناشرتان، پیدا کنم.
نامی‌ قبلی را هم ضمیمه می‌کنم. هرچند احساس می‌کنم برای بیان احساساتم کافی نیست.
دخترخالی‌ «گمشدی‌» شما
ربکا
بعد‌التحریر: حتماَ پیش شما خواهم آمد، فریدا، هر جا و هر وقت که بخواهید!

لیک ورت، فلوریدا
2 اکتبر 1998
پروفسور مورگنشترن عزیز،
من ماه گذشته برایتان نامه نوشتم، ولی نگرانم که نامه‌هایم را به نشانی درست نفرستاده باشم. حالا که می‌دانم در «مؤسسی‌ تحقیقات عالی» دانشگاه استنفرد در پالُوآلتو کالیفرنیا هستید، آن نامه‌ها را هم ضمیمی‌ نامی‌ حاضر خواهم کرد.
امکان دارد شما نامه‌های مرا خوانده و ناراحت شده باشید. می‌دانم، قلم خیلی خوبی ندارم. نباید چیزی درباری‌ گذشتن شما از اقیانوس اطلس در سال 1941 می‌گفتم، انگار خودتان از این مسائل خبر نداشتید. پروفسور مورگنشترن، من قصد نداشتم اشتباه شما را در مورد اسم آن کشتی که شما و خانواده‌تان در آن زمانی‌ هولناک سوارش بودید، تصحیح کنم!
در یکی از مصاحبه‌هایتان که در روزنامی‌ میامی مجدداَ چاپ شده بود، خواندم که بعد از انتشار این خاطرات نامه‌های زیادی از «خویشاوندان» به دستتان رسیده، و خیلی ناراحت شدم. آن‌جا گفته بودید «کجا بودند این همه قوم و خویش در آمریکا وقتی وجودشان لازم بود؟»، لبخند زدم.
ما حقیقتاَ این‌جا بودیم، فریدا! در میلبرن نیویورک، کنار کانال اری.
دخترخالی‌ شما،
ربکا

ربکا اشوارد عزیز،
از شما به خاطر نامه‌تان و واکنش‌تان به خاطراتم تشکر می‌کنم. من از نامه‌های متعددی که پس از انتشار بازگشت از میان مردگان: شرح نوجوانی یک دختر هم در داخل و هم در خارج از ایالات متحده دریافت کرده‌ام عمیقاَ متأثر شده‌ام، و از صمیم قلب آرزو می‌کنم که فرصت داشتم به تک‌تک آن‌ها جداگانه و به تفصیل پاسخ بدهم.
ارادت‌مند،
ف. م.

فریدا مورگنشترن
کرسی جولیوس کی. تریسی
1948 ، استاد ممتاز مردم‌شناسی
دانشگاه شیکاگو

لیک‌ورت، فلوریدا
5 نوامبر 1998
پروفسور مورگنشترن عزیز،
حالا دیگر خیالم کاملاَ راحت شده، نشانی درست است! امیدوارم این نامه را بخوانید. فکر می‌کنم شما باید یک منشی داشته باشید که نامه‌هایتان را باز می‌کند و جواب‌ها را می‌فرستد. می‌دانم، این موضوع موجب خوشحالی ( ناراحتی؟) شماست که این همه آدم حالا ادعا می‌کنند قوم و خویش «فریدا مورگنشترن» هستند. بخصوص بعد از مصاحبه‌های تلویزیونی‌تان. ولی من جداَ معتقدم که دخترخالی‌ واقعی شما هستم. چون من( تنها) دختر آنا مورگنشترن بودم. فکر می‌کنم آنا مورگنشترن( تنها) خواهر مادر شما سارا بود، خواهر کوچک‌ترش. مادرم هفته‌ها درباری‌ خواهرش سارا حرف می‌زد که داشت می‌آمد با ما زندگی کند، درباری‌ پدرتان و الزبیتا که سه یا چهار سال از شما بزرگ‌تر بود، و برادرتان لئون که او هم از شما بزرگ‌تر بود، ولی نه خیلی زیاد. ما چند تا عکس از شما داشتیم. موهای بافتی‌ مرتب و صورت قشنگ‌تان را خیلی واضح به خاطر می‌‌آورم. مادرم به شما می‌گفت «دختر اخمو»، به من هم همین را می‌گفت. آن موقع واقعاَبه همشباهتداشتیم، فریدا، البته شما خیلی قشنگ‌تر بودید. الزبیتا موبور بودو صورتگردی داشت. لئونتوی آنعکس انگار خوشحالبود، یک پسر بچی‌ هفت هشتسالی‌شیرین. وقتیخواندمکهخواهر و برادرتانبه آنطرز وحشتناکدر «ترزینشتات» مرده‌اند، خیلی غمگین شدم. فکر می‌کنم مادرم هرگز ازضربی‌ روحی آن ایام بهبود پیدا نکرد. خیلی امیدوار بود که دوباره خواهرش را ببیند. وقتی مارتا را از بندر برگرداندند، امیدش را از دست داد. پدرم اجازه نمی‌داد آلمانی حرف بزند، باید فقط انگلیسی حرف می‌زد، ولی مادرم درست انگلیسی بلد نبود، و اگر کسی به خانه‌مان می‌آمد مخفی می‌شد. بعد از آن ماجرا، با هیچ کدام ما زیاد حرف نمی‌زد و اغلب بیمار بود. او در ماه مه 1949 مرد.
حالا که این نامه را می‌خوانم، می‌بینم حقیقتاَ دارم بیخودی روی این مسائل تأکید می‌کنم! من هرگز به این مسائل، که به مدت‌ها پیش مربوط می‌شود، فکر نمی‌کنم.
دلیلش این بود که عکس شما را در روزنامه دیدم، فریدا! شوهرم داشت نیویورک تایمز می‌خواند و صدایم زد و گفت، «عجیب نیست؟» زنی که عکسش را توی روزنامه چاپ کرده بودند، به قدری به زنش شباهت داشت که می‌توانست خواهر او باشد، گو این‌که، به نظر من، من و شما در واقع چندان شباهتی نداریم، یعنی حالا دیگر نداریم، ولی از دیدن چهری‌ شما تکان خوردم، خیلی شبیه چهره‌ای است که از مادرم به یادم مانده.
و بعد هم اسمتان، فریدا مورگنشترن.
بلافاصله رفتم بیرون و بازگشت از میان مردگان: شرح نوجوانی یک دختر را خریدم. من هیچ کدام از خاطرات هولوکاست را نخوانده‌ام،از ترس چیزهایی که ممکن است با خواندن آن‌ها بفهمم. خاطرات شما را همان‌طور که توی ماشین نشسته بودم در پارکینگ کتاب‌فروش خواندم، نمی‌دانستم ساعت چند است، گذشت زمان را احساس نمی‌کردم، تا آن‌که چشم‌هایم دیگر صفحات کتاب را نمی‌دید. با خودم گفتم، «این فریداست! خودش است! همان خواهری که قولش را به من داده بودند.» من حالا شصت و دو سالم است، و در این شهر پولدار‌های بازنشسته، که نگاهم می‌کنند و فکر می‌کنند منهم یکی از آن‌ها هستم، خیلی احساس تنهایی می‌کنم.
من اشکم زود درنمی‌آید. ولی موقع خواندن خاطرات شما خیلی جاها گریه کردم، هرچند می‌دانم( این را از مصاحبه‌هایتان فهمیده‌ام) که علاقه‌ای به شنیدن این قبیل حرف‌های خوانندگان ندارید و از «ترحم سطحی امریکایی» بیزارید. می‌فهمم، من هم اگر جای شما بودم همین احساس را داشتم. حق دارید چنین احساسی داشته باشید. در میلبرن، از آدم‌هایی که به این دلیل برایم دل می‌سوزاندند که «دختر گورکن» بودم( این شغل پدرم بود) ، بیشتر بدم می‌آمد تا از دیگران که برایشان مهم نبود خانوادی‌ اشوارت زنده‌اند یا مرده.
عکسم را، که در شانزده‌ سالگی گرفته شده، ضمیمه می‌کنم. تنها چیزی است که از آن سال‌ها دارم.( متأسفانه حالا قیافه‌ام خیلی عوض شده!) کاش می‌توانستم عکسی از مادرم، آنا مورگنشترن، برایتان بفرستم، ولی همی‌ آن‌ها در 1949 از بین رفته است.
دختر خالی‌ شما،
ربکا

پالوآلتو، کالیفرنیا
16 نوامبر 1998
ربکا اشوارت عزیز،
می‌بخشید که زودتر جواب‌تان را نداده‌ام. بله، فکر می‌کنم کاملاَ امکانش هست که ما «دختر خاله» باشیم؛ ولی، با چنین فاصله‌ای، این موضوع حقیقتاَ یک امر انتزاعی است، این‌طور نیست؟
من امسال زیاد سفر نمی‌کنم؛ سعی می‌کنم قبل از آن‌که فرصت مطالعاتی‌ام به پایان برسد، کتاب جدیدم را تمام کنم. کمتر «سخن‌رانی» می‌کنم و سفرهای تبلیغاتی کتاب هم، خدا را شکر، تمام شده است. ( این کار مخاطره‌آمیز در حوزی‌ خاطرات اولین و آخرین تلاش من در عرصی‌ نوشتن غیر آکادمیک بود. بسیار آسان بود، مثل بازکردن رگ.) بنابراین درست نمی‌دانم ملاقات ما در حال حاضر چطور امکان‌پذیر است.
متشکرم که عکستان را برایم فرستادید. آن را با این نامه برمی‌گردانم.
ارادت‌مند،
ف. م.

لیک ورت، فلوریدا
20 نوامبر 1998
فریدای عزیز،
بله، من مطمئنم که ما «دخترخاله‌»‌ایم! گو این‌که من هم، مثل تو، نمی‌دانم «دختر خاله» چه معنایی می‌تواند داشته باشد.
گمان نمی‌کنم خویشاوند زنده‌ای داشته باشم. پدر و مادرم در سال 1949 مرده‌اند، و سال‌هاست که برادرهایم را ندیده‌ام و هیچ خبری از آن‌ها ندارم.
فکر می‌کنم از این «دخترخالی‌ امریکایی»‌ات متنفری. کاش می‌توانستی مرا به خاطر این موضوع ببخشی. درست نمی‌دانم چقدر «امریکایی» هستم، هرچند مثل تو در کاوفبویرن به دنیا نیامده‌ام، و در ماه مه 1936 در بندر نیویورک به دنیا آمده‌ام.( روز دقیقش مشخص نیست. شناسنامه‌ای وجود نداشت یا گم شده بود.) منظورم این است که در کشتی پناهندگان به دنیا آمده‌ام! آن‌طور که به من گفته‌اند، در جایی بسیار کثیف.
آن زمان‌ها، در سال 1936، وضع فرق می‌کرد. جنگ شروع نشده بود و امثال ما به شرطی اجازه داشتند «مهاجرت» کنند که پول داشتند.
برادرهایم، هرشل و آوگوستوس، و البته هم پدر و هم مادرم در کاوفبویرن به دنیا آمده بودند . پدرم در این کشور اسم «جیکب اشوارت» را برای خودش انتخاب کرد. ( این اسمی است که هرگز به هیچ کدام از کسانی که حالا مرا می‌شناسند نگفته‌ام. به شوهرم هم البته نگفته‌ام.) چیز زیادی درباری‌ پدرم نمی‌دانستم، غیر از این‌که در دنیای قدیم( این اسمی بود که به مسخره روی آن گذاشته بود) کارگر چاپ‌خانه بوده و مدتی هم در مدرسی‌ پسرانه‌ای ریاضی تدریس می‌کرده. تا آن‌که نازی‌ها تدریس را برای این آدم‌ها ممنوع می‌کنند. مادرم، آنا مورگنشترن، خیلی زود ازدواج کرده بود. قبل از ازدواج، پیانو می‌زد. گاهی وقت‌ها که پاپا خانه نبود، ما به برنامی‌ موسیقی رادیو گوش می‌کردیم.( رادیو مال پاپا بود.)
مرا ببخش، می‌دانم که هیچ کدام از این‌ها برایت جالب نیست. در خاطراتت می‌گویی که مادرت دفتردار نازی‌ها بوده ، یکی از آن «مأمورهای» یهودی که به نقل و انتقال یهودی‌ها کمک می‌کردند. تو در مورد خانواده احساساتی نیستی. چیزی بسیار بزدلانه در آن وجود دارد، مگر نه؟ من به خواست‌های کسی که بازگشت از میان مردگان را نوشته احترام می‌گذارم؛ در این کتاب، نسبت به خویشاوندانت و یهودیان و تاریخ و باورهای یهودی بهمنزلی‌ «فراموشی» پس از جنگ نگاهی انتقادی داری. دلم نمی‌خواهد تو را از چنین احساس صادقانه‌ای معن کنم، فریدا!
من شخصاَ هیچ احساس صادقانه‌ای ندارم، منظورم احساسی است که دیگران بتوانند درک کنند.
پاپا می‌گفت همی‌ شما مرده‌اید. می‌گفت شما را مثل گلی‌ گوسفند برای هیتلر پس فرستاده‌اند. یادم می‌آید صدایش چطور اوج می‌گرفت. نهصد و هفتاد و شش پناهنده؛ صدایش هنوز هم توی گوشم است و عذابم می‌دهد.
پاپا می‌گفت دیگر نباید به دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ام فکر کنم! آن‌ها دیگر نمی‌آمدند. آن‌ها مرده بودند.
فریدا، من خیلی از صفحات خاطراتت را از بر کرده‌ام. و نامه‌هایی را که برایم نوشته‌ای. در نوشته‌های تو، صدایت را می‌شنوم. من این صدا را ، که این‌قدر به صدای خودم شبیه است، دوست دارم. منظورم صدای پنهانم است، صدایی که هیچ کس نمی‌شناسد.
فریدا، من با هواپیما به کالیفرنیا می‌آیم. اجازه می‌دهی؟ «تنها سخنی بگو تا بندی‌ من شفا یابد.1»
دخترخالی‌ تو،
ربکا

لیک ورت، فلوریدا
21 نوامبر 1998
فریدای عزیز،
خیلی شرمنده‌ام، دیروز نامه‌ای برایت پست کردم که یک غلط املایی دارد: «منع». و گفته‌ام هیچ خویشاوند زنده‌ای ندارم، منظورم این بود که از خانوادی‌ اشوارت هیچ کس باقی نمانده.( من از ازدواج اولم یک پسر دارم که ازدواج کرده و دو تا بچه دارد.)
من کتاب‌های دیگرت را هم خریده‌ام: تاریخچی‌ زیست‌شناسی و تاریخچی‌ نژاد و نژادپرستی. اگر جیکب اشوارت زنده بود، چقدر تحت تأثیر قرار می‌گرفت؛ آن دختر کوچولوی تو عکس‌ها نه تنها نمرده، بلکه ازاو هم خیلی جلو افتاده است!
فریدا، اجازه می‌دهی برای دیدنت به پالوآلتو بیایم؟ می‌توانم برای یک روز بیایم، شاید غذایی با هم خوردیم، صبح روز بعد هم می‌روم. قول می‌دهم.
دختر خالی‌( تنهای) تو
ربکا

لیک ورت، فلوریدا
24 نوامبر 1998
فریدای عزیز،
فکر می‌کنم این تقاضای بزرگی است که بخواهم یک شب از وقتت را به من اختصاص بدهی. یک ساعت چطور؟ یک ساعت که دیگر خیلی زیاد نیست، هست؟ شاید بتوانی درباری‌ کارت با من حرف بزنی، هر چیزی که از زبان تو بشنوم برایم باارزش است. دلم نمی‌خواهد تو را به درون منجلاب گذشته بکشانم، چون با لحن خیلی تندی درباره‌اش صحبت می‌کنی. می‌دانم زنی مثل تو که توانایی یک چنین کارهای فکری را دارد و در حوزی‌ خودش این‌قدر مورد احترام است، فرصتی برای احساس دلتنگی ندارد.
این روزها داشتم کتاب‌هایت را می‌خواندم. زیر کلمه‌ها خط می‌کشیدم و معنی‌شان را در فرهنگ لغت پیدا می‌کردم.( من عاشق فرهنگ لغتم، دوست من است.) فکر کردن درباری‌ این‌که علم چگونه مبنای ژنتیک رفتار را نشان می‌دهد، خیلی هیجان‌انگیز است.
کارتی را برای جوابت ضمیمه کرده‌ام. می‌بخشی که زودتر به این فکر نیفتادم.
دخترخالی‌ تو
ربکا

پالتو آلتو، کالیفرنیا
24 نوامبر 1998
ربکا اشوارت عزیز،
نامه‌های 20 و 21 نوامبر شما جالب هستند. ولی متأسفانه نام «جیکب اشوارت» برایم هیچ معنایی ندارد. تعداد زیادی «مورگنشترن» در قید حیات‌اند. شاید بعضی از آن‌ها هم دخترخاله یا پسرخالی‌ شما باشند. اگر تنها هستید، می‌توانید آن‌ها را پیدا کنید.
همان‌طور که فکر می‌کنم قبلاَ هم توضیح داده‌ام، در حال حاضر خیلی گرفتارم. بیشتر روز را کار می‌کنم و شب‌ها زیاد حال و حوصلی‌ معاشرت ندارم. «تنهایی» مشکلی است که عمدتاَ به دلیل نزدیکی بیش از حد دیگران به وجود می‌آید. یک درمان فوق‌العاده‌اش کار است.
ارادتمند
ف. م.
بعد‌التحریر: گویا در مؤسسه برایم پیغام تلفنی گذاشته‌اید. همان‌طور که دستیارم برایتان توضیح داده است، من فرصتی برای جواب دادن به این قبیل تلفن‌ها ندارم.

لیک ورت ، فلوریدا
27 نوامبر 1998
فریدای عزیز، 
ما پیش از دریافت جواب همدیگر برای هم نامه نوشتیم! هر دو در 24 نوامبر، شاید این نشانی‌ چیزی باشد.
من همین‌طوری تلفن کردم. یک‌دفعه به ذهنم رسید که «کاش می‌توانستم صدایش را بشنوم…»
تو نسبت به «دختر خالی‌ امریکایی» ات بی‌عاطفه شده‌ای. خیلی شهامت می‌خواست که در خاطراتت آن‌طور با صراحت بگویی که برای زنده ماندن مجبور بودی نسبت به آن همهآدم بی‌عاطفه بشوی. امریکایی‌ها معتقدند رنج و عذاب از ما قدیس می‌سازد، که شوخی است. با این همه درک می‌کنم که فعلاَ در زندگی‌ات فرصتی برای من نداری. من هیچ «فایده»ای ندارم.
حتی اگر در حال حاضر نخواهی مرا ببینی، اجازه می‌دهی برایت نامه بنویسم؟ از نظر من اشکالی ندارد که جواب ندهی. فقط آرزو می‌کنم چیزهایی را که می‌نویسم بخوانی، از این موضوع خیلی خوشحال می‌شوم( بله، کمتر احساس تنهایی می‌کنم!)، چون در آن صورت می‌توانم توی فکرهایم با تو حرف بزنم، مثل آن وقت‌ها که بچه بودیم.
دخترخالی‌ تو
ربکا
بعد‌التحریر: تو در نوشته‌های آکادمیک‌ات بارها به «انطباق انواع با محیط» اشاره می‌کنی. اگر دخترخاله‌ات را در لیک ورت فلوریدا، کنار اقیانوس، درست جنوب پالم بیچ، خیلیدور از میلبرن نیویورک و «دنیای قدیم» می‌دیدی، خنده‌ات می‌گرفت.

پالتوآلو، کالیفرنیا
1 دسامبر 1998
ربکا اشوارت عزیز،
دخترخالی‌ امریکایی پیگیر من! متأسفانه به نظر من، این‌که ما در یک روز و پیش از دریافت جواب همدیگر به هم نامه نوشته‌ایم ، نشانی‌ هیچ چیز نیست، حتی «تصادف».
و اما این کارت. اعتراف می‌کنم که انتخاب این کارت کنجکاوی‌ام را تحریک کرده. اتفاقاَ این کارتی است که به دیوار اتاق کارم زده‌ام. ( آیا در خاطراتم در این مورد چیزی گفته‌ام؟ بعید می‌دانم.) چطور شده که شما این کپی تابلو زمین تازه شخم‌خوردی‌ کاسپار داویت فریدریش را دارید- شما که به موزی‌ هامبورگ نرفته‌اید، رفته‌اید؟ معمولاَ آمریکایی‌ها حتی اسم این نقاش را هم که در آلمان برایش ارزش زیادی قائل‌اند، نشنیده‌اند.
ارادتمند،
ف. م.

لیک ورت، فلوریدا
4 دسامبر 1998
فریدای عزیز،
کارت پستال کاسپار داویت فریدریش را با چند کارت دیگر از موزی‌ هامبورگ یک نفر که به آن‌جا سفر کرده بود به من داده است. ( درواقع پسرم، که پیانیست است. اگر اسمش را بگویم، حتماَ برایت آشناست. هیچ شباهتی به اسم من ندارد.)
من کارتی را انتخاب کردم که بازتاب روح تو باشد، آن‌طور که آن را از خلال نوشته‌هایت درک می‌کنم. شاید بازتاب روح من هم باشد. نمی‌دانم درباری‌ این کارت جدید چه نظری داری، این هم آلمانی است ولی از آن یکی زشت‌تر است.
دخترخالی‌ تو
ربکا

پالوآلتو، کالیفرنیا
10 دسامبر 1998
ربکای عزیز،
بله من از این تابلو زشت نولده خوشم می‌آید. دود سیاه مثل قیر و رودخانی‌ الب به شکل گدازی‌ مذاب. تو درون و روح مرا می‌بینی، مگر نه! البته منظورم این نیست که خواسته‌ام چهری‌ واقعی‌ام را پنهان کنم.
به این ترتیب، قایق یدک‌کش روی الب را به دخترخالی‌ امریکایی پیگیرم برمی‌گردانم. متشکرم، ولی خواهش می‌کنم دیگر برایم نامه ننویس . تلفن هم نزن. دیگر از دستت خسته شده‌ام.
ف. م.

پالوآلتو، کالیفرنیا
11 دسامبر 1998/ ساعت 2 صبح
«دختر خاله» عزیز!
من یک نسخه از عکس شانزده‌ سالگی‌ات را تکثیر کرده‌ام. از آن موهای زبر و آرواره‌های محکم خوشم می‌آید. شاید چشم‌ها وحشت‌زده بودند، ولی ما می‌دانیم چطور ترس و وحشت را پنهان کنیم، مگر نه دخترخاله؟
در اردوگاه یاد گرفتم طوری بایستم که قدم بلند به نظر بیاید. یاد گرفتم بزرگ باشم. همان‌طور که حیوانات خودشان را بزرگ جلوه می‌دهند، این شاید یکی از آن خطاهای باصره باشد که واقعیت پیدا می‌کند. خیال می‌کنم تو هم دختر «بزرگ»ی بودی.
من همیشه حقیقت را گفته‌ام. دلیلی برای تزویر نمی‌بینم. از خیال‌بافی متنفرم. مطمئن باش که «در میان امثال خودم» دشمن‌هایی تراشیده‌ام. وقتی «از میان مردگان» برگشته باشی، عقیدی‌ دیگران اصلاَبرایت اهمیتندارد و باور کنکه اینموضوعدر اینبهاصطلاح «حرفه» برایم گران تمام شده است، حرفه‌ای که در آن پیشرفت به چاپلوسی بستگی دارد، و به انواع جنسی آن که بی‌شباهت به اعمال خویشاوندان نخستی ما نیست.
برایم خیلی گران تمام شده که در زندگی حرفه‌ای مثل زنی ضعیف و ملتمس رفتار نکرده‌ام. در خاطراتم، وقتی درباری‌ دوران تحصیلات عالی در کلمبیا در اواخر دهی‌ 1950 صحبت می‌کنم، لحنم آمیخته به شوخی و تمسخر است. آن موقع زیاد نمی‌خندیدم. وقتی دشمنان قدیمم را می‌دیدم که می خواستند یک زن کافر را در آغاز زندگی حرفه‌ای‌اش خرد کنند- نه تنها زن، بلکه یهودی آن هم یهودی پناهنده از یکی از اردوگاه‌ها- توی چشم‌هایشان نگاه می‌کردم، و هرگز خودم را نمی‌باختم، ولی آن‌ها خودشان را می‌باختند، حرام‌زاده‌ها. هرجا و هر وقت که توانستم ، انتقامم را گرفتم. حالا دیگر آن نسل‌ها دارند یکی‌یکی از بین می‌روند، و من در مورد خاطراتی که از آن‌ها دارم تظاهر نمی‌کنم. در مجامعی که برای بزرگ‌داشت آن‌ها برگزار می‌شود، فریدا مورگنشترن همیشه حقیقت‌گوی «شوخ‌طبع و بی‌رحم » است.
در آلمان، که تاریخ مدت‌های مدید انکار می‌شد، بازگشت از میان مردگان پنج ماه جزء کتاب‌های پرفروش بوده. تا به حال نامزد دو جایزی‌ مهم شده است. با نمک است، خیلی هم بانمک است، مگر نه؟
در این کشور، چنین استقبالی در کار نبود. شاید نقدهای «مثبت» را دیده باشی. شاید آن آگهی یک صفحه‌ای را دیده باشی که ناشر ناخن خشک من بالاخره در نیویورک ریویو آو بوکز چاپ کرد. حمله‌هی زیادی به این کتاب شده. حتی بدتر از حمله‌های احمقانه‌ای که در «حرفه‌»‌ام به آن‌ها عادت کرده‌ام.
در نشریات یهودی و در نشریات متمایل به یهودیان، موجب حیرت/ وحشت/ انزجار زیادی شده. زنی یهودی که این‌طور بی‌احساس درباری‌ مادرش و سایر خویشاوندانی که در ترزینشتات «جان خود را از دست داده‌اند» می‌نویسد. زنی یهودی که درباری‌ میراث خود این‌طور سرد و «علمی» حرف می‌زند. انگار که این به اصطلاح هولوکاست یک «میراث» است. انگار من حق نداشته باشم حقیقت را آن‌طور که می‌بینم به زبان بیاورم، ولی من هم‌چنان حقیقت را خواهم گفت، چون اصلاَ خیال ندارم تا مدت‌ها از کار تحقیق، نوشتن، تدریس و راهنمایی دانشجوهای دکتری بازنشسته شوم. ( خودم را زودتر از موعد در شیکاگو بازنشسته می‌کنم، از همی‌ این مزایای عالی می‌گذرم، و بساطم را جای دیگری پهن می‌کنم.)
و این اعتقاد به هولوکاست! خندیدم، تو در یکی از نامه‌هایت با احترام زیادی از این کلمه استفاده کرده بودی. من هرگز از این کلمه، که مثل چربی روی زبان امریکایی‌ها می‌لغزد وبیرون می‌آید، استفاده نمی‌کنم.یکی از این منتقدهای کینه‌ای گفته مورگنشترن خائنی است که صرفاَ با گفتن و بازگفتن این موضوع- چون هر بار از من سؤال می‌کنند همین را می‌گویم- که «هولوکاست» مثل همی‌ رویدادهای تاریخی، حادثه‌ای در تاریخ بوده، دل دشمن را شاد می‌کند( کدام دشمن؟ دشمن که زیاد است.) تاریخ ، مانند تکامل، هیچ هدفیندارد، مقصد یا مسیری ندارد. تکامل مفهومی است که روی آن‌چه هست گذاشته‌اند. خیال‌باف‌های متظاهر دوست دارند ادعا کنند که قوم‌کشی نازی‌ها یک اتفاق نامتعارف در تاریخ بوده، و ما را به فراتر از تاریخ برکشیده است. این حرف مزخرف است؛ این را قبلاَ گفته‌ام و باز هم خواهم گفت. از زمانی که نوع بشر وجود داشته، قوم‌کشی‌های زیادی اتفاق افتاده. تاریخ اختراع کتاب‌هاست. در مردم‌شناسی زیست‌شناختی ، ما به این موضوع توجه می‌کنیم که آرزوی درک «معنی» یکی از ویژگی‌های بسیار نوع بشر است. ولی این امر «معنی» را در دنیا مسلم فرض نمی‌کند. اگر تاریخ واقعاَ وجود داشته باشد، رودخانه یا فاضلاب بزرگی است که نهرها و شاخه‌های فرعی کوچک و بی‌شمار به آن می‌ریزند. در یک جهت، برخلاف فاضلاب، نمی‌تواند به عقب برگردد. نمی‌توان آن را «آزمایش» کرد- اثبات کرد. فقط وجود دارد. اگر این نهرهای جداگانه خشک شوند، رودخانه از بین می‌رود. رودخانه «تقدیر»ی ندارد. صرفاَ حادثه‌هایی در زمان است. دانشمند بدون احساس یا تأسف به این موضوع اشاره می‌کند.
دخترخالی‌ امریکایی پیگیر من، شاید این چرندیات را برایت فرستادم. من مست مستم، و حسابی سرخوشم!
دخترخالی‌ ( خائن) تو
ف. م.

لیک ورت، فلوریدا
15 دسامبر 1998
فریدای عزیز،
چقدر نامه‌ات را دوست داشتم، باعث شد دست‌های بلرزد. مدت‌ها بود نخندیده بودم. یعنی به شیوی‌ خاص خودمان نخندیده بودم.
این شیوه، شیوی‌ نفرت است. من عاشقش هستم. گو این‌که آدم را از درون مثل خوره می‌خورد. ( حدس می‌زنم.)
امشب این‌جا هوا سرد است، از سمت اقیانوس اطلس باد می‌آید. فلوریدا غالباَ سرد و مرطوب است. لیک ورت و پالم بیچ خیلی زیبا و خیلی ملال‌‌آورند. کاش یک سر بیایی این‌جا، می‌توانی بقیی‌ زمستان را این‌جا بگذرانی، چون بیشتر مواقع هوا حتماَ آفتابی است.
من نامه‌های عزیزت را در پیاده‌روی‌های صبح‌گاهی در ساحل همراه خودم می‌برم. اگرچه کلمه به کلمه‌شان را از بر هستم. تا همین یک سال پیش، می‌توانستم کیلومتر‌ها بدوم، بدوم، بدوم! در باد و طوفان و بارانی که شلاقی می‌بارید، می‌دویدم. اگر مرا با آن پاهای عضلانی و ستون مهره‌های صاف می‌دیدی، هرگز حدس نمی‌زدی زن جوانی نیستم.
فریدا، چقدر عجیب است که ما شصت سالمان شده! عروسک‌های کوچولویمان یک روز هم بزرگ‌تر نشده‌اند.
(تو از پیرشدن بدت می‌آید؟ از عکس‌هایت پیداست زن خیلی خوش‌بنیه‌ای هستی. به خودت می‌گویی، «هر روزی که زندگی می‌کنم، قرار نبوده زنده باشم» و این مایی‌ خوشحالی است.)
فریدا، در خانی‌ ما که بیشترش شیشه و رو به اقیانوس است، تو برای خودت یک «قسمت» از ساختمان را خواهی داشت. ما چند تا اتومبیل داریم، و تو اتومبیل خودت را خواهی داشت. کسی نمی‌پرسد کجا رفته‌ای. مجبور نیستی شوهرم را ببینی، تو راز گران‌بهای من خواهی بود.
به من بگو که می‌آیی، فریدا! بعد از تعطیلات سال نو وقت مناسبی است. هر روز، بعد از آن‌که کارت را تمام کردی، با هم در ساحل پیاده‌روی می‌کنیم. قول می‌دهم مجبور نباشی حرف بزنیم.
دختر خالی‌ دوستدار تو
ربکا

لیک ورت، فلوریدا
17 دسامبر 1998
فریدای عزیز،
مرا بهخاطر نامی‌ پریروزم ببخش، بیش از حد اصرار کرده بودم و زیادی خودمانی بود. مسلماَ دلت نمی‌خواهد به دیدن یک غریبه بیایی.
باید مدام به خودم یادآوری کنم: درست است که ما دخترخاله‌ایم ، ولی غریبه‌ایم.
داشتم بازگشت از میان مردگان را دوباره می‌خواندم. بخش آخرش را، در امریکا. سه ازدواج تو- «تجربه‌های نسنجیده در زمینی‌ رابطی‌ نزدیک/ دیوانگی.» تو خیلی بی‌رحم و خیلی بامزه‌ای، فریدا! نسبت به دیگران هم، مثل خودت، بی‌گذشتی.
ازدواج اول من هم از روی عشق کور و به گمانم «دیوانگی» بود. ولی بدون این ازدواج، امروز پسرم را نداشتم.
در خاطراتت اصلاَ به خاطر «جنین‌های نامشروع» ات افسوس نمی‌خوری، گو این‌که «درد و خفت» سقط‌جنین‌های غیرقانوی آن زمان آزارت می‌دهد. فریدای بی‌چاره! در 1957 در اتاق کثیفی در منهتن تقریباَ تا پای مرگ خون‌ریزی کردی. آن موقع، من مادر جوانی بودم که سخت عاشق زندگی‌اش بود. با این حال، اگر خبر داشتم، حتماَ می‌آمدم پیش تو.
با این‌که می‌دانم نمی‌آیی این‌جا، هنوز امیدوارم که شاید ناگهان بیایی! برای دیدن من، برای آن‌که تا هر وقت دلت خواست بمانی. حریم زندگی خصوص تو محفوظ خواهد بود.
دخترخالی‌ پیگیر تو،
ربکا

لیک ورت، فلوریدا
روز سال نو 1999
فریدای عزیز،
از تو خبری ندارم، نکند رفته‌ایسفر؟ ولی شاید این نامه را ببینی. «اگر فریدا این نامه را ببیند، حتی فقط برای آن‌که آن رابیندازد دور…»
احساس شادی و امید می‌کنم. تو دانشمنده و البته حق داری این‌جور احساسات را مسخره کنی و آن‌ها را «خرافات » و «ساده و ابتدایی» بدانی، ولی به نظر من ممکن است در سال نو یک‌جور تازگی وجود داشته باشد. امیدوارم همین‌طور باشد.
پدرم، جیکب اشوارت، اعتقاد داشت که در زندگی حیوانی کلک ضعیف‌ها به سرعت کنده می‌شود، و ما همیشه باید ضعفمان را پنهان کنیم. من و تو وقت بچه بودیم این را می‌دانستیم. ولی غیر از حیوان درون خیلی چیزهای دیگر هم در وجود ماست، و ما این را هم می‌دانیم.
دخترخالی‌ دوستدار تو
ربکا

پالو آلتو، کالیفرنیا
19 ژانویه 1999
ربکا:
بله من رفته بودم سفر. و قصد دارم باز هم بروم سفر. چه ربطی به تو دارد؟ کم‌کم داشتم فکر می کردم که تو باید اختراع من باشی. بدترین ضعف من. ولی «ربکا، 1952» تکیه داده به هری‌ پنجره‌ام و به من خیره شده. با آن موهای مثل یال اسب و آن چشم‌های پرآرزو.
دخترخاله، تو خیلی وفاداری! این موضوع حالم را به هم می‌زند. می‌دانم که باید خوشحال باشم؛ حالا که زن پیری هستم، کمتر کسی دلش می‌خواهد سراغ پروفسور مورگنشترن «بدقلق» را بگیرد. نامه‌هایت را توی کشویی می‌اندازم، بعد به دلیل ضعفم آن‌ها را باز می‌کنم. یک‌بار که داشتم توی ظرف زباله دنبال چیزی می‌گشتم، یکی از نامه‌هایت را پیدا کردم. بعد از روی ضعف بازش کردم. می‌دانی که چقدر از ضعف متنفرم!
کسی که دیگر دخترخالی‌ تو نیست،
ف. م.

لیک ورت، فلوریدا
23 ژانویه 1999
فریدای عزیز،
می‌دانم! متأسفم.
من نباید این‌قدر طمع می‌کردم. چنین حقی ندارم. اول که فهمیدم تو زنده‌ای، در سپتامبر گذشته، تنها فکرم این بود که «دختر خاله‌ام فریدا مورگنشترن، خواهر گمشده‌ام، زنده است! لازم نیست دوستم داشته باشد یا حتی مرا بشناسد یا به یاد من باشد. همین‌قدر کافی است که بدانم جانش را از دست نداده و برای خودش زندگی کرده است.»
دخترخالی‌ دوستدار تو
ربکا

پالوآلتو، کالیفرنیا
30 ژانویه 1999
ربکای عزیز،
ما در این سن وسال خودمان را با احساسات مضحکه می‌کنیم، مثل آن است که سینه‌هایمان را نشان بدهیم . خواهش می‌کنم ، به ما رحم کن!
همان‌قدر که دلم نمی‌خواهد خودم را ببینم، تو را هم دلم نمی‌خواهد ببینم. چرا فکر می‌کنی ممکن است در این سن و سال یک «دخترخاله»- یا «خواهر» – بخواهم؟ خوشحالم که دیگر خویشاوند در قید حیاتی ندارم، چون اجباری وجود ندارد که فکر کنم آیا او هنوز زنده است؟
به هر حال، من دارم می‌روم سفر. تمام بهار در سفر خواهم بود. از این‌جا متنفرم. شهرهای کوچک کالیفرنیا ملال‌آورند و در آن‌ها پرنده پر نمی‌زند. «همکارانم/ دوستانم» فرصت‌طلب‌های بی‌مایه‌ای هستند که من به نظرشان یک فرصتم.
من از حرف‌هایی مثل «جانش را از دست داده» نفرت دارم. مگر پشه «جانش را از دست می‌دهد» ، مگر چیزهایی که فاسد می‌شوند «جانشان را از دست می‌دهند»، مگر دشمن آدم «جانش را از دست می‌دهد»؟ از این زبان فاخر حالم به هم می‌خورد.
هیچ‌کس در اردوگاه‌ها «جانش را از دست نداد». خیلی‌ها «مردند»- «کشته شدند». فقطهمین.
کاش می‌توانستم تو را از ستایش خودم منع کنم. به خاطر خودت، دخترخالی‌ عزیز. می‌بینم که من هم نقطه ضعف تو هستم. شاید می‌خواهم به تو رحم کنم.
ولی اگر دانشجوی دکتری من بودی، بی‌معطلی با یک اردنگی حالت را جا می‌آوردم.
یک‌دفعه همه می‌خواهند به فریدا مورگنشترن جایزه و نشان افتخار بدهند. نه تنها به نویسندی‌ خاطرات، بلکه به «مردم‌شناس برجسته». برای گرفتن آن‌هاست که سفر می‌کنم. البته همی‌ این‌ها خیلی دیر اتفاق می‌افتد. با این‌ حال، من هم مثل تو آدم طمع‌کاری هستم، ربکا. گاهی فکر می‌کنم روحم توی شکمم است. من کسی هستم که غذا را بدون آن‌که لذت ببرد می‌لمباند که به دیگران نرسد.
به خودت رحم کن، دیگر احساسات کافی است. نامه کافی است!
ف. م.

شیکاگو، ایلینوی
29 مارس 1999
ربکا اشوارت عزیز،
این اواخر به یادت بودم. مدتی است از تو خبری ندارم. داشتم این‌جا بسته‌های وسایلم را باز می‌کردم و به نامه‌ها و عکس تو برخوردم. چقدر چشم‌های همی‌ ما توی عکس‌های سیاه و سفید سرد و بی‌روح است! انگار عکس رادیوگرافی روح هستند. دخترخالی‌ امریکایی من، موهای منهرگز مثل موهای تو این‌قدر پرپشت و زیبا نبود.
فکر می‌کنم باید تو را ناامید کرده باشم. حالا، صادقانه بگویم، دلم برایت تنگ شده. از آخرین نامه‌ات تقریباَ دو ماه گذشته است. اگر هیچ‌کس اهمیت ندهد، این افتخارات و جایزه‌ها آن‌قدرها هم باارزش نیستند. اگر هیچ کس بغلت نکند و به تو تبریک نگوید. اصلاَ صحبت تواضع نیست و من مغرورتر از آنم که به غریبه‌ها فخر بفروشم.
بدون تردید باید از خودم راضی باشم: تو را فراری دادم. می‌دانم، من زن «بدقلق»‌ی هستم. اگر جای دیگران بودم، یک لحظه هم از خودم خوشم نمی‌آمد. خودم را تحمل نمی‌کردم. انگار یکی دو تا از نامه‌هایت را گم کرده‌ام، مطمئن نیستم چندتا، یک چیزهایی به‌طور مبهم یادم می‌آید. گفته بودی تو و خانواده‌ات در شمال ایالت نیویورک زندگی می‌کردید، و قرار بود پدرو مادر من بیایند با شما زندگی کنند؟ این در سال 1941 بود؟ تو به مسائلی اشاره کرده بودی که در کتاب خاطرات من نبود. ولی یادم هست که مادرم با چه عشق و علاقه‌ای درباری‌ خواهر کوچک‌ترش ، آنا، صحبت می‌کرد. پدرت اسمش را عوض کرده و اسم «اشوارت» را انتخاب کرده بود- قبلاَ اسمش چه بود؟ در کاوفبویرن معلم ریاضی بود؟ پدر من پزشک معتبری بود. بیماران غیر یهودی زیادی داشت که به او احترام می‌گذاشتند. جوان که بود، در جنگ اول در ارتش آلمان خدمت کرده بود، نشان طلای شجاعت گرفته بود وانتظار می‌رفت وقتی سایر یهودیان را به اردوگاه‌ها منتقل می‌کردند، چنین امتیازی او را حفظ کند. پدرم خیلی ناگهانی از زندگی ما ناپدید شد، بلافاصله ما را به آن‌جا منتقل کردند، و تا سال‌ها فکر می‌کردم او حتماَ فرار کرده و یک جایی زنده است و با ما تماس خواهد گرفت. فکر می‌کردم مادرم اطلاعاتی دارد که از من پنهان می‌کند. مادرم آن‌قدرها هم آن شیرزن بازگشت از میان مردگان نبود… خب، دیگر بس است! درست است که مردم‌شناسی مبتنی بر نظریی‌ تکامل باید گذشته را بی‌رحمانه زیرورو کند، ولی آدم‌ها مجبور نیستند چنین کاری بکنند.
امروز این‌جا در شیکاگو آفتاب تندی است، از آشیانی‌ عقابم در طبقی‌ پنجاه و دوم برج مجللجدیدم به پهنی‌ دریاچی‌ میشیگان نگاه می‌کنم. این آپارتمان را به کمک حق‌التألیف‌های کتاب خاطرات خریده‌ام؛ اگر آن کتاب تا این حد «جنجالی» نبود، چنین درآمدی نداشت. بیشتر از این چیزی لازم نیست، مگر نه؟
دختر خالی‌ تو،
فریدا

لیک ورت، فلوریدا
3 آوریل 1999
فریدای عزیز،
نامه‌ات برایم خیلی ارزش داشت. متأسفم که نتوانستم زودتر از این جواب بدهم. هیچ عذری نمی‌آورم. این کارت را که دیدم، با خود گفتم «برای فریدا!»
دفعی‌ دیگر بیشتر می‌نویسم. خیلی زود، قول می‌دهم.
دختر خالی‌ تو،
ربکا

شیکاگو، ایلینوی
22 آوریل 1999
ربکای عزیز،
کارتت به دستم رسید. درست نمی‌دانم نظرم درباره‌اش چیست. امریکایی‌ها دیوانی‌ جوزف کورنل هستند، همان‌طور که دیوانی‌ ادوارد هاپر هستند. والس‌های لانر چی هست؟ دو تا عروسک سوار بر نوک یک موج و در پس‌زمینه یک کشتی بادبانی قدیمی با بادبان‌های پر از باد؟ «کلاژ»؟ من از هنری که معما طرح کند بیزارم. هنر برای دیدن است، نه فکر کردن.
مشکلی پیش آمده، ربکا؟ فکر می‌کنم لحنت عوض شده. امیدوارم سرسنگین نشده باشی تا انتقام نامی‌ شماتت‌بار ژانویه‌ام را بگیری. یکی از دانشجوهای دکتری من، یک زن جوان باهوش که آن‌قدرها هم که خودش خیال می‌کند باهوش نیست، در حال حاضر با مسئولیت خودش از این بازی‌ها سرم درمی‌آورد! من از بازی هم بیزارم.
( مگر آن‌که بازی خودم باشد.)
دخترخالی‌ تو،
فریدا

شیکاگو، ایلینوی
6 مه 1999
دخترخالی‌ عزیز:
بله، فکر می‌کنم باید از دستم عصبانی باشی! یا این‌که حالت خوب نیست.
ترجیح می‌دهم فکر کنم که عصبانی هستی. که من به تو و آن قلب مهربان امریکایی‌ات توهین کرده‌ام. اگر این‌طور است، متأسفم. من کپی هیچ‌کدام از نامه‌هایی را که برایت نوشته‌ام ندارم و یادم نیست چه گفته‌ام. شاید اشتباه کرده‌ام. وقتی بی‌احساس و هشیارم، احتمال دارد اشتباه کنم. وقتی مستم، امکان اشتباهم کمتر است.
یک کارت تمبردار ضمیمی‌ این نامه می‌کنم. فقط کافی است یکی از خانه‌ها را علامت بزنی:[] ناخوش.
دخترخالی‌ تو،
فریدا
بعد‌التحریر: این آب‌گیر جوزف کورنل مرا به یاد تو می‌اندازد، ربکا. عروسکی که کنار برکه‌ای گل‌آلود ویولنش رار می‌نوازد.

لیک ورت، فلوریدا
19 سپتامبر 1999
فریدای عزیز،
چقدر در مراسم اهدای جایزه در واشینگتن قوی و زیبا بودی! من آن‌جا بودم، بین تماشاچی‌ها در کتاب‌خانی‌ فولجر. فقط به خاطر تو به این سفر آمده بودم.
همی‌ نویسنده‌هایی که از آن‌ها تجلیل شد، خیلی خوب صحبت کردند. ولی هیچ‌کدام به اندازی‌ «فریدا مورگنشترن» ، که حسابی غوغا کرد، بامزه و دور ازانتظار نبودند.
خجالت می‌کشم بگویم نتوانستم خودم را راضی کنم که با تو حرف بزنم. با خیلی‌های دیگر توی صف ایستادم تا بازگشت از میان مردگان را برایم امضا کنی و وقتی نوبتم رسید، تو کم‌کم داشتی خسته می‌شدی. تقریباَ اصلاَ نگاهم نکردی ، از دست آن دخترک دستیار که ناشیانه کتاب را ورق می‌زد، عصبانی بودی. فقط زیرلب گفتم: «متشکرم،» و با عجله رفتم.
من یک شب بیشتر در واشینگتن نماندم، بعد با هواپیما برگشتم خانه. این روزها خیلی زود خسته می‌شوم، این کار دیوانگی بود. اگر شوهرم می‌دانست می‌خواهم کجا بروم، جلویم را می‌گرفت.
در طول سخن‌رانی‌ها، تو روی صحنه بی‌قرار بودی، می‌دیدم که بی‌هدف به هر طرف نگاه می‌کنی. دیدم که نگاهت روی من مکث کرد. من در ردیف سوم آمفی‌تئاتر نشسته بودم. کتاب‌خانی‌ فولجر چه آمفی‌تئاتر قدیمی کوچک و زیبایی دارد. فکر می‌کنم در دنیا حتماَ زیبایی‌های زیادی هست که ما ندیده‌ایم. حالا دیگر برای حسرت خوردن خیلی دیر است.
من آن زن لاغر و نحیف بی‌مو با آن جای زخم کریه بودم. عینک تیری‌ بزرگی نصف صورتم را پوشانده بود. آدم‌های دیگر در شرایط من کلاه‌های عمامه‌ای پر زرق‌وبرق یا کلاه‌گیس‌های براق سرشان می‌گذارند. و صورتشان را با شجاعت بزک می‌کنند. در لیک ورت/ پالم بیچ ، تعداد ما زیاد است. به خاطر کلی‌ کچلم در هوای گرم و در میان غریبه‌ها احساس ناراحتی نمی‌کنم، چون نگاهشان از من عبور می‌کند، انگار نامرئی باشم . تو اول به من خیره شدی و بعد به سرعت به جای دیگری نگاه کردی و بعد از آن دیگر نتوانستم خودم را راضی کنم که با تو حرفبزنم. وقت مناسبی نبود، تو رابرای دیدن قیافی‌ عجیب خودم آماده نکرده بودم. من از ترحم بدم می‌آید و حتی همدردی را نمی‌توانم تحمل کنم. تا صبح همان روز نمی‌دانستم به این سفر جسورانه می‌آیم، چون همه چیز به این بستگی دارد که صبح که بیدار می‌شوم حالم چطور باشد، قابل پیش‌بینی نیست.
هدیه‌ای برایت آورده بودم ، ولیعقیده‌ام عوض شد و آن را با خودم برگرداندم چون احساس حقارت می‌کردم. با این حال، آن سفر برای من فوق‌العاده بود، دخترخاله‌ام را از نزدیک دیدم! البته از بزدلی خودم پشیمانم، ولی دیگر خیلی دیر است.
درباری‌ پدرم پرسیده بودی. فقط می‌توانم این را به تو بگویم که من هم اسم واقعی پدرم را نمی‌دانم. اسم «جیکب اشوارت» را برای خودش انتخاب کرده بود و در نتیجه من هم «ربکا اشوارت» بودم، ولی آن اسم مدت‌هاست که فراموش شده. من حالا اسم دیگری دارم، یک اسم امریکایی مناسب‌تر، به اضافی‌ فامیلی شوهرم. فقط تو، دخترخاله، مرا به اسم «ربکا اشوارت» می‌شناسی.
خب، موضوع دیگری را هم به تو می‌گویم: در ماه مه 1949 پدرم، که گورکن بود، خاله آنای تو را کشت و می‌خواست مرا هم بکشد، ولی تیرش خطا رفت، تفنگ را برگرداندطرف خودش و خودشرا کشت. من که آن موقع سیزده سالم بود، با او گلاویز شده بودم تا تفنگ را از دستش بگیرم و واضح‌ترین خاطره‌ام از آن دوران صورت او در آن لحظه‌های آخر است و آن‌چه از صورتش ، از جمجمه‌اش و از مغزش باقی مانده بود و گرمای خونش که روی من پاشیده بود.
هرگز این را برای کسی تعریف نکرده‌ام، فریدا. خواهش می‌کنم اگر باز هم برایم نامه نوشتی ، در این مورد چیزی نگو.
دختر خالی‌ تو،
ربکا
(وقتی این نامه را شروع کردم، قصد نداشتم چنین موضوع هولناکی را برایت بنویسم.)

شیکاگو، ایلینوی
23 سپتامبر 1999
ربکای عزیز،
من حیرت کرده‌ام. که تو این‌قدر نزدیک بودی- و با من حرف نزدی.
و این موضوعی که برایم نوشتی… این اتفاقی که در سیزده سالگی برایت افتاده.
نمی‌دانم چه بگویم. غیر از این‌که بله، من حیرت کرده‌ام. عصبانی‌ام ، وناراحت. از دست تو عصبانی نیستم، فکر نمی‌کنم از دست تو عصبانی باشم، از دست خودم عصبانی‌ام.
سعی کرده‌ام به تو تلفن کنم. در راهنمای تلفن لیک ورت، هیچ «ربکا اشوارت»‌ی وجود ندارد. معلوم است، تو به من گفته‌ای که «ربکا اشوارت» ی وجود ندارد. آخر چرا هرگز فامیلی شوهرت را به من نگفتی؟ چرا این‌قدر پنهان‌کاری؟ من از بازی متنفرم، وقتی برای بازی کردن ندارم.
بله، از دستت عصبانی‌ام. ناراحت و عصبانی‌ام که حالت خوب نیست. ( تو هیچ وقت کارت مرا پس نفرستادی. من چشم انتظار ماندم و ماندم و تو آن را نفرستادی.)
یعنی این موضوعی که درباری‌ «جیکب اشوارت» گفتی واقعیت دارد؟ نتیجه می‌گیریم که هولناک‌ترین موضوع‌ها احتمالاَ واقعیت دارند.
در خاطرات من این‌طور نیست. وقتی آن را بعد از 54 سال نوشتم، متنی بود که کلماتش را برای «تأثیر گذاشتن» انتخاب کرده بودم. چرا، در بازگشت از میان مردگان مسائل واقعی وجود دارد. ولی مسائل فقط زمانی «واقعی» هستند که آن‌ها را تعریف کنیم. خاطرات من باید با خاطرات دیگری از این دست رقابت می‌کرد و برای همین لازم بود «تازگی» داشته باشد. من به جروبحث عادت دارم، می‌دانم چطور پوزی‌ آدم‌ها را به خاک بمالم. این خاطرات رنج و خفت راوی را نشان می‌دهد. درست است، من فکر نمی‌کردم یکی از کسانی باشم که می‌میرند؛ خیلی جوان بودم و نادان و، در مقایسه با دیگران، سالم. خواهر بزرگ مو بورم الزبیتا، که قوم و خویش‌ها آن‌قدر از زیبایی‌اش تعریف می‌کردند، و شبیه عروسک‌های آلمانی بود، خیلی زود همی‌ موهای زیبایش را از دست داد و خون بیرون می‌رفت. لئون زیر دست و پا له شد، این را بعدها فهمیدم. چیزهایی که درباری‌ مادرم، سارا مورگنشترن، می‌گویم ، فقط اوایلش واقعیت دارد. مادرم کاپو2 نبود، فقط امیدوار بود با همکاری با نازی‌ها به خانواده‌اش( در درجی‌ اول) و به سایر یهودی‌ها کمک کند. سازمان‌دهندی‌ خوبی بود و خیلی به او اطمینان داشتند، ولی هرگز آن‌طور که در خاطراتم آمده قوی نبود. آن حرف‌های بی‌رحمانه را او نگفته، من غیر از دستورهایی که مقامات اردوگاه فریاد می‌زدند، هیچ چیزی را که کسی به من گفته باشد به خاطر ندارم. همی‌ آن حرف‌هایی که به نجوا به زبان آمده بودند، آن نشانی‌ زندگی ما با همدیگر، از یادم رفته بودند. ولی خاطرات باید حرف‌هایی داشته باشد که به زبان آمده‌اند، و خاطرات باید از زندگی بگوید.
من حالا خیلی مشهورم- درواقع بدنامم! در فرانسه، کتابم این ماه جزء کتاب‌های پرفروش جدید است. در انگلستان( که یهود‌ستیزهای صریحی دارد، که مایی‌ مسرت است!) ، طبعاَ صحت حرف‌های من مورد تردید است، با این وصف کتاب فروش خوبی دارد.
ربکا، من باید با تو حرف بزنم. شماره‌ام را با این نامه برایت می‌فرستم. منتظر تلفنت هستم. هر شبی از ساعت ده به بعد مناسب است، من آن‌قدرها هم بی‌عاطفه و رذل نیستم.
دخترخالی‌ تو،
فریدا
بعد‌التحریر: حالا مشغول شیمی درمانی هستی؟ بیماری‌ات در چه مرحله‌ای است؟ خواهش می‌کنم جواب بده.

لیک ورت، فلوریدا
8 اکتبر
فریدای عزیز،
از دست من عصبانی نباش، می‌خواستم به تو تلفن کنم. به دلایلی نتوانستم، ولی شاید به زودی قوی‌تر بشوم و قول می‌دهم، تلفن می‌کنم.
برایم مهم بود که تو را ببینم، و صدایت را بشنوم. من خیلی به تو افتخار می‌کنم. ناراحت می‌شوم وقتی درباری‌ خودت حرف‌های بی‌رحمانه می‌زنی، کاش این کار را نمی‌کردی. «به ما رحم کن»- باشد؟
نیمی از اوقات، خواب می‌بینم و خیلی خوشحالم. همین الآن احساس می‌کردم بوی گل مار می‌آید. شاید ندانی گل مار چیست، تو همیشه در شهرهای بزرگ زندگی کرده‌ای. پشت کلبی‌ سنگی گورکن در میلبرن یک تکه زمین باتلاقی بود که این گیاه بلند در آن می‌رویید. ارتفاع این گل‌های وحشی به یک متر و نیم می‌رسید. پر از گل‌های ریز سفید بودند، شبیه برفک. گرده‌شان خیلی زیاد بود و بوی تند عجیبی داشتند. زنبورها آن‌قدر دور این گل‌ها وزوز می‌کردند که به نظر می‌آمد این گیاه موجود زنده است. یادم می‌آمد چقدر چشم به راهت بودم که از آن طرف اقیانوس بیایی. دو تا عروسک داشتم- مگی که قشنگ‌تر بود برای تو، و عروسک خودم مینی که ساده و کهنه بود ولی من خیلی دوستش داشتم.( برادرم هرشل این عروسک‌ها را توی زباله‌دانی میلبرن پیدا کرده بود. ما خیلی چیزهای به‌دردبخور توی زباله‌دانی پیدا می‌کردیم!) فریدا، من ساعت‌ها با تو و مگی و مینی بازی می‌کردم. چهارتایی یک‌ریز ور می‌زدیم. برادرهایم به من می‌خندیدند. دیشب خواب آن عروسک‌ها را دیدم، در این 57 سال، آن‌ها را به این وضوح ندیده بودم. ولی عجیب بود، فریدا، تو توی این خواب نبودی. من هم نبودم.
یک وقت دیگر برایت نامه می‌نویسم. دوستت دارم.
دختر خالی‌ تو،
ربکا

شیکاگو، ایلینوی
12 اکتبر
ربکای عزیز،
حالا دیگر عصبانی‌ام! تو تلفن نکرده‌ای و شماری‌ تلفنت را هم به من نداده‌ای، چطور می‌توانم با تو تماس بگیرم؟ من نشانی‌ات را دارم، ولی اسمی غیر از «ربکا اشوارت» ندارم. سرم خیلی شلوغ است، وقت خیلی بدی است. احساس می‌کنم انگار با پتک کوبیده‌اند توی سرم. وای که چقدر از دستت عصبانی‌ام، دخترخاله!
با اینحال، فکر می‌کنم باید به لیک ورت بیایم که تو را ببینم.
بیایم؟
ف.

نویسنده: جویس کرول اوتس
مترجم: مژده دقیقی

برگرفته از: «نقشه‌هایت را بسوزان» – چاپ دوم : بهار 1388
انتشارات نیلوفر، تهران
حروفچین: ش. گرمارودی

روزی سرزنده، درخشان و سرد در شهر لندن بود، یکی از آن دسته روزهای عالی زمستانی که همه‌چیز به‌نظر آماده‌ سررسیدن بهار است. هرچند تقویم می‌گفت که الان هم بهار رسیده است به اینجا، بهار 1972 بود نه فصل زمستان و آدم را کمی ناامید از حضور بهار باقی می‌گذاشت – ماه‌ها بود همه‌چیز در اینجا به شکوفایی رسیده بودند، و درخت‌ها حالا لبریز از برگ بودند، خورشید حضور قدرتمندی در آسمان داشت اما هنوز هوا مرموز سرد باقی مانده بود، انگار زمان در تردیدی ابدی باقی مانده باشد. از تپه‌های شوتینگ‌آپ در کیلبورن بالا می‌رفتم، به نفس‌های بخارآلود مردم می‌نگریستم – آن هم در اواسطِ ماهِ می! و همانندِ همیشه نمی‌توانم ارتباطی با شلوغی همیشگی خیابان‌ها برقرار کنم، جریان ممتدِ درخشان اتوبوس‌های دوطبقه و ماشین‌های مردم و سکوت همراه با این حرکت. به‌نظر همگی غیرمنتظره می‌رسند، کسی بوق نمی‌زند، کسی صدایی بلند نمی‌کند. امریکایی‌ها در لندن همیشه در پارادوکس حضور چنین حجم گسترده‌ای از مردم در یک محدوده کوچک از فضا باقی می‌مانند بدون آنکه کسی به دیگری بر بخورد، یا حتی بدون تصویرهای معمول همراه با چنین شلوغی‌هایی باشد. معمولاً یک دقیقه در چنین حجمی از شلوغی به‌سمتی دیگر گام برداری، به سکوتِ مطلق می‌رسی – به دوری روستایی‌مانند پارکِ گیرین می‌رسی که درست شبیه به روستا است و حتی بوی روستا را هم دارد، چند ثانیه فقط از پیکادیلی دور شده‌ای و مال هم در آن سوی تو است، اینجا بی‌اندازه در سکوت و حریم خصوصی خود غرقه است، دورافتاده در چهارچوب هر خانه‌ای در عمق روستا به‌نظرت می‌رسد. او در آپارتمانی در طبقه بالایی خانه‌ای سه‌طبقه، زیبا و تنومند در خیابان کینگس‌کرافت زندگی می‌کند، خیابانی کوتاه و خمیده با خانه‌هایی تنها و جدا افتاده از همدیگر، با دیوارهای سنگی یا آجری که باغ‌های خانه‌ها را از دید خیابان می‌پوشاند. عطرِ علف تازه در هواست و رایحه گل‌ها و درختان پربرگ را می‌توانی در میانه سرما حس کنی. بالای خانه، در اتاقی بزرگ که هم نقش اتاق نشیمن و هم نقش اتاق کار را برای خانم لسینگ دارد، می‌توانم به درختان حیاط بنگرم، شاخه‌های لطیف آنان را لبریز از نور خورشیدی ببینم که اتاق را از درخشندگی خودش پر کرده است. اتاقی است به‌نسبت جادار: در یک سوی آن پنجره‌ای است عریض که بر آن گلدان‌هایی از گل‌هایی کوچک گذاشته‌اند و در آن سوی دیگر اتاق، میز کار غول‌پیکری پوشیده از کتاب‌ها و کاغذهاست. آپارتمان – که در استانداردهای لندن بی‌اندازه بزرگ است – آسوده است و راحت، پر از اسباب‌ها، قالی‌ها، بالشت‌ها و میزها و قفسه‌هایی پوشیده از کتاب است همگی متعلق به خود خانم لسینگ. دوریس لسینگ رک است، زنانه است و بسیار مسحورکننده. موهایی بلند و خاکستری دارد، دم‌خرگوشی پشت سر بسته است؛ صورت‌اش لاغر است و زیبا، دقیقاً شبیه است به عکس‌هایش، همان "دوریس لسینگی" است که خوانده بودم و مدت‌هاست تحسین‌اش می‌کنم. در دیدار با او عاقبت احساس غش داشتم – قطعاً احساسی خیالی بود – خودم را موجودی محو می‌دیدم در حضوری زنی کاملاً تعریف شده، بااعتمادبه‌نفس و رئوف. نیم ساعتی زودتر به کیلبورن وارد شده بودم، تا در این اطراف گشتی بزنم، محله‌ای که در آن زندگی می‌کند را ببینم؛ و حالا، عاقبت او را می‌دیدم، در شگفت مانده بودم چطور فاصله بین ما به این سادگی رد شده بود. قطعاً همه‌چیز اندکی مفتون به‌نظرم می‌رسید. بااین‌حال وقتی از ایستگاه مترو کیلبورن خارج می‌شدم، چند لحظه‌ای در دکه روزنامه‌فروشی مکث کردم تا در شگفتی محض خبر قتل جورج والاس را بخوانم. به خانم لسینگ توضیح دادم که این خبر مبهوتم ساخته است – به‌زحمت می‌دانستم باید چه فکری در این مورد داشته باشم – چون که احساس اندوه داشتم و سردرگمی از این آخرین خشونت صورت گرفته. و مانند بسیاری دیگری از امریکایی‌های مقیم انگلستان، کمی هم احساس شرمندگی نسبت به این مسأله داشتم. خانم لسینگ با همدردی فراوان نسبت به مشکلات ناشی از خشونت در فرهنگ معاصر صحبت کرد، مخصوصاً در کشور امریکا. او به کودکی خودش در رودزیای جنوبی اشاره داشت و گفت: "خُب وقتی من در مزرعه بچه بودم، همه اسلحه داشتند. بیرون می‌رفتند و مار شکار می‌کردند، به‌نظر هم خیلی طبیعی می‌رسید که موجودی را بکشی. هیچ‌وقت هم کسی از دیگری نمی‌پرسید: آخر چرا؟ چرا باید کشت؟ به‌نظر همه این موضوع کاملاً طبیعی بود." از من سوالاتی مشخص در مورد جهت‌گیری‌های سیاسی داخل امریکا پرید: آیا کسی می‌تواند جایگزین والاس شود (چون امروز صبح به‌نظر می‌رسید که والاس ممکن است زنده نماند)، آیا سال‌های طولانی تلاش‌های با شجاعت فعال‌های ضدِ جنگ واقعاً توانسته است تاثیری مثبت بگذارد؟ عموماً به‌نظر همدردی با مسائل امریکا از خود نشان می‌داد – یا حداقل با آگاهی لیبرال امریکا – تا اینکه همدرد انگلستان باشد: وقتی به این موضوع اشاره کردم، گفت که نوشته‌هایش به‌نظر او بهتر در امریکا درک می‌شود. خانم لسینگ گفت: "در انگلستان، اگر مرتب کتاب‌هایت را منتشر کنی، به‌نظرشان می‌رسد دیگر داری وراجی می‌کنی. در امریکا، آدمی می‌تواند در هر اجرای خود نظر منتقدین را داشته باشد – انگار هر تلاش آدمی را جهشی نو در نظر می‌گیرند که توانسته‌ای بر موانع فائق آیی، توانسته‌ای نظرها را جلب خودت کنی." از او بازخورد رمان جدیدش، اثر نامتعارفی با نام "رهنمودهایی برای نزول در دوزخ" (1971) را پرسیدم. پاسخ داد: "جوان‌ترها بیشتر این رمانم را درک کرده‌اند." "رهنموردهایی برای نزول در دوزخ" در طبقه‌بندی شخصی خانم لسینگ، در طبقه "داستان‌هایی از فضای درونی" جای می‌گیرند و همدردی چشمگیری نشان می‌أهند با روانی "از پای درآمده". رمان، ثبت سقوط روحی پرفسور ادبیات کلاسیک است، تجربه‌هایی او از وهم را نشان خواننده می‌دهد، دنیایی شکل گرفته از عرفان و نمایش را خلق می‌کند، درمان او در دست روانشناسان معمولی را نشان می‌دهد و عواقب آن را عرضه می‌کند – با زبانی لبریز از طعنه – تا تبدیل می‌شود به انسانی در دنیای "عاقل" ولی حریص، باریک‌بین و خودویرانگر. بعد از این نویسنده مبهوت‌کننده به تصویر کشیدن "این چشم‌انداز خارق‌العاده" از انسان در شکل موجودی غیرعادی مشغول می‌شود – موجودی که "مشکلی همراه خود دارد" – و دیگران صرفاً همین انتظار مشکل‌دار بودن را از او دارند، همان‌طور که در زمان حال روش‌های درمانی پزشکان را طی می‌کند. از خانم لسینگ می‌پرسم آیا از آثار رونالد لینگ لذت می‌برد که عقایدش یادآور دیدگاه‌های خود اوست یا خیر. «آری. هر دوی ما به کنکاش در پدیده‌ی تجربه‌های طبقه‌بندی نشده مشغول شده‌ایم، به روان‌شناسی سقوط روانی، در دنیایی معمولی که انسانی را به شکل یک انسان روانی، قضاوت می‌کند. فکر می‌کنم لینگ شجاعت فراوانی از خود نشان داده است، آمده است فرض‌های اساسی ما از این حرفه را از درون همین حرفه به سوال نشسته است… در امریکا، روان‌شناسی بود به نام توماس سِساز که در شکل‌گیری جنون خود همین ادعاها را بحث کرده بود. او هم مثل یک انقلابی ظاهر شده بود.» خانم لسینگ آدم‌های گوناگونی را می‌شناسد که تصویرهایی "عرفانی" را به چشم دیده بودند. بعد از انتشار کتاب شهیر خود، "دفترچه‌ی طلایی" (1962) او نامه‌های بسیاری از انسان‌هایی مقیم تیمارستان‌ها دریافت کرده بود که به عقیده خانم لسینگ، در عمل روانی نبودند – اصلاً هم "بیمار" نبودند. پرسیدم آیا استفاده از کلماتی مانند "عرفانی" یا "تصویربین" گمراه‌کننده نیستند و آیا این چنین تجربه‌هایی طبیعی به‌شمار می‌روند یا اصولاً طبیعی نیستند؟ گفت: "آره، فکر کنم طبیعی باشند. البته تا وقتی که آدمی نیاید از آن‌ها پیش بقیه صحبت کند. آدم‌ها اغلب و عموماً مسائلی را تجربه می‌کنند که از تایید آن هراس دارند، می‌ترسند برچسب بیمار یا روانی به‌رویشان بخورد در حالی که تجربه چنین چیزهایی در طبقه‌بندی بیماری‌ها قرار نمی‌گیرد." چون در نوشته‌های خودم درگیر همین مشکل بودم از خانم لسینگ پرسیدم آیا احساس می‌کند بعضی‌وقت‌ها بیان تجربه‌های "عرفانی" در شکل داستانی آن، کاری است بسیار سخت و آیا فکر می‌کند در این چهارچوب ارتباطی ناتورالیستی می‌توان به‌راحتی این تجربه‌ها را به خواننده منتقل کرد یا نه؟ او با حرف من موافق بود، می‌گفت که حداقل در انگلستان، این تماس برای مرورنویسان وجود دارد تا دیدگاه‌هایی که برابر حرف خودشان نباشد را رد کنند، چون به‌نظرشان این خارج از چهارچوب معمول است. از خانم لسینگ پرسیدم الان بر چه کار می‌کند، آیا می‌خواهد بر کنکاش بر موضوع روح ادامه دهد اما گفت که نه، ترجیح می‌دهد به موضوع "پسرفت" مشغول شود و در رمانی که اخیراً تمام کرده داستانی زنی را باز می‌گوید که ازدواج‌اش به پایان خود رسیده است و زندگی‌اش ناگهان بیهوده شده است، دیگر معنایی بر خود ندارد. عنوان رمان هم "تابستانی پیش از تاریکی" است. آخرین سفر خانم لسینگ به امریکا در سال 1969 بود، در آن زمان به دانشگاه‌های گوناگونی رفت و سخنرانی داشت. در همان سفر با کورت ونه‌گات هم از نزدیک دیداری داشت، "آدمی بود که خیلی با هم رفیق شدیم." لسینگ، نوشته‌های ونه‌گات را عمیقاً تحسین می‌کند. این حرف او برایم شگفت‌انگیز بود، چون نوشته‌های خود دوریس لسینگ اغلب منظم‌تر و "ادبی‌تر" از سبک نوشتاری ونه‌گات است اما هر دو دلمشغول موضوع جنون در جامعه هستند و به تمایلات خودویرانگر جنون می‌پردازند. با شگفتی کمتری، او دوستی صمیمی با نورمن میلر شده بود و باور داشت رفتارهای اخیر منتقدان با کتاب‌های جدید او درست نبوده است و گفت: "این دو تا، ساحل بارباری و پارکِ آهو، کتاب‌های خوبی بودند." هیجان‌زده درباره میلر صحبت کردم، درباره سطح زیبایی‌شناختی موجود در آثار او گفتم، همچنین درباره این مساله که او درکی کامل از عصر زندگی‌اش دارد، علاقه‌ای رادیکال به وجدان زمانه‌اش نشان می‌دهد، خودش را در نقش نماینده‌ای از عصر خویش می‌بیند و تناقض‌های همین عصر را باز می‌گوید و در این شکل، ماموریت او آشکارا در نوشته‌هایش هم نمایان می‌شود و شبیه می‌شود به نوشته‌های خود لسینگ. گفتم که او، آگاهانه محتاط است در نوشتن خود – و احتمالاً خانم لسینگ را با هیجان خودم در توصیف سبک نوشتاری‌اش آزردم. هرچند نگفتم که او برخلاف نظر خود، با نوشته‌هایش تاثیرگذاری فراوانی داشته است: دفترچه طلایی توانست به‌شکلی گسترده زندگی زنان جوان فراوانی را تغییر دهد. پرسیدم آیا شخصاً خود را فامیل نویسنده‌ای می‌داند؟ او از سال بیلو نام برد و البته از دی. اچ. لارنس، همچنین از نویسنده افریقایی، نادین گوردمیر اسم برد. (خانم لسینگ نمی‌تواند به کشور کودکی خود، رودزیای جنوبی بازگردد، چون او "مهاجری ممنوع‌الورود" در سرزمین کودکی خود است؛ او دلمشغول سرزمین کودکی است و علفزارهای آنجا، دختر خود را فرستاده است مجموعه‌ای از عکس‌های رنگی از گل‌های افریقایی بگیرد و این عکس‌ها را بر دیوارهای آپارتمان خود به نمایش گذارده است.) او می‌گوید در پسِ ذهن خود، بر روی داستان "دو مرد در یک زندان" کار می‌کند ولی چیزی از این داستان ننوشته است (همان‌طور که ونه‌گات داستان بمب‌های آتش‌زا در شهر درسدن را دهه‌ها نانوشته باقی گذاشت و بعد در سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج آن را نوشت.) شاید این اثر را بعدها بنویسد و از افریقای جنوبی آن‌طور که می‌خواهد صحبت کند. در سفر خود به امریکا بیشتر از هر چیزی، روحیه آزادی‌خواهی و انرژی جوانان بر خانم لسینگ تاثیر گذارده بود. او در سخنرانی‌های خود بیشتر از هر چیزی تحت‌تاثیر دانشجوها و عموماً جوانان قرار گرفته بود و توانسته بود با ذهنیت آنان همراه شود. پرسیدم آیا دوست دارد تمام وقت تدریس کند اما او در لحظه گفت مکث نمی‌کند در رد چنین جایگاهی (به او پیشنهاد سخاوتمندانه‌ای در سیتی کالج داده بودند که او در لحظه آن را رد کرده بود) بیشتر هم به این خاطر که سابقه دانشگاهی خود را اندک می‌داند. "در چهارده‌سالگی تحصیل رسمی خودم را کنار گذاشتم و قبل از آن هم خیلی کم آموخته بودم." این حرف او برایم بهت‌آور بود: زنی با چنین کتاب‌هایی که توانسته‌اند این‌چنین تاثیرگذار باشند و خود یکی از چهره‌های ادبی قرن بیستم ادبیات انلگیسی‌زبان است – مکث می‌کند در تدریس در یک دانشگاه! به‌نظرم انگار کافکا روبه‌رویم احیاء شده باشد، خجالتی، محجوب، خاضع و مکث می‌کند بر اینکه می‌تواند چیزی را به دیگران بیاموزد، در هر دانشگاهی با هر سطح تدریس که می‌خواهد باشد، خودش را برابر جایگاهی در چنین جایی نمی‌یابد. شاید هم حقیقت در همین دیدگاه باشد. اما من یکی باید به‌زحمت خودم را وادار به درک این موضوع کنم که موضوع "تدریس" به شکل حرفه‌ای آن واقعاً چه معنایی دارد؛ چگونه می‌تواند تاثیرگذار بر انسانی باشد که سابقه تحصیلی او در ظاهر برابر چنین جایگاهی نیست. خانم لسینگ می‌گوید بندرت ارتباطی بین نویسندگان انگلیسی و دانشگاه‌های این کشور وجود داشته است اما این موضوع ظاهراً در امریکا، امری عادی است. می‌گویم علت وجود برنامه‌های نوشتن خلاق در دانشگاه‌های امریکاست که عمدتاً موارد آکادمیک محسوب نمی‌شوند اما به نویسنده مقیم دانشگاه اجازه می‌دهند تا یک یا دو مرتبه در هفته با دانشجوها دیداری داشته باشد و در مورد آثار خودش صحبت کند. در انگلستان، نویسنده‌های بسیاری مجبور به کار در دفترهای نشر یا در مجله‌ها می‌شوند. خانم لسینگ می‌گوید دنیای نشر در انگلستان مرتب در حال تغییر است؛ ویراستارها مرتب نشر محل کار خود را تغییر می‌دهند، خانه‌های نشر ملغی می‌شوند و دفترهای جدید نشر باز می‌شوند. وقتی خانه خانم لسینگ را ترک گفتم و از تپه به‌سمت ایستگاه مترو پایین می‌رفتم، احساس قوی‌تر از شک داشتم، از غیرواقعی‌ها. به‌نظرم می‌رسید دوریس لسینگ، زنی گرم، مصمم و جذاب که دو ساعت گذشته را با او صرف کرده بودم، هنوز مطمئن نبود که دوریس لسینگ را می‌شناسد یا نه.
نویسنده: جویس کرول اوتس
مترجم:‌ مهدی واعظی

این متن ابتدا در اکتبر 1973 در مجله «سوتِرن ریویو» منتشر شده بود، نسخه الکترونیکی آن را امروز می‌توانید در وب‌سایت خانم اوتس بخوانید. این یادداشت برای انتشار در "روز آنلاین" خلاصه شده است.
منبع: www.roozonline.com

اُسَبِل‌

بعدازظهر یک‌ روزِ تابستانی‌ بود. صدای تلفن‌ در سکوت‌ِ خانه‌ی‌ ویلایی‌ پیچید. میشل‌ یک‌ لحظه‌ صبر کرد و بعد گوشی‌ را برداشت‌. این‌ اولین‌ نشانه‌ی‌ یک‌ اتفاق ‌ِبد بود. پشت‌ تلفن‌، اُتو بن‌، پدر زن‌ِ میشل‌ بود. سال‌ها بود که‌ اُتو قبل‌ از یازده‌شب‌، که‌ پول‌ِ تلفن‌ کمتر می‌شد زنگ‌ نزده‌ بود، حتی‌ وقتی‌ که‌ همسر اُتو، تِرزا دربیمارستان‌ بستری شده‌ بود.
نشانه‌ دوم‌ صدای اُتو بود: «میشل‌؟ سلام‌! منم‌ اُتو.» اُتو هیجان‌زده‌ و بلندحرف‌ می‌زد. انگار پدری باشد که‌ از فاصله‌ای دور تلفن‌ کرده‌ باشد و مطمئن ‌نباشد که‌ صدایش‌ به‌ میشل‌ می‌رسد. لحنش‌ دوستانه‌ و از سر شوق‌ بود ـ کمترپیش‌ می‌آمد که‌ پای تلفن‌ همچو لحنی‌ داشته‌ باشد. لیزابت‌ دختر اُتو به‌تلفن‌های بی‌موقع‌ پدرت‌ عادت‌ کرده‌ بود. همین‌ که‌ گوشی‌ را برمی‌داشت‌ اُتوشروع‌ به‌ نق‌ زدن‌ می‌کرد، با لحنی‌ خشک‌ و تمسخرآمیز که‌ رگه‌ای عصبی‌ در آن‌بود، و به‌ تقلید از سبک‌ِ فراموش‌ شده‌ بروس‌ که‌ اُتو در اواخر دهه‌ هشتاد به‌ اوارادت‌ داشت‌. اُتو در هشتاد سالگی‌ بداخلاق‌ و عصبی‌ شده‌ بود، عصبی‌ از دست‌ِ سرطان‌ همسرش‌، از دست‌ بیماری مزمن‌ِ خودش‌ و از همسایه‌های پرسروصدای‌‌شان‌ در فارِست‌ هیل‌ ـ بچه‌های شلوغ‌، سگ‌هایی‌ که‌ دایم‌ پارس‌می‌کردند و از هیاهوی ماشین‌های چمن‌زنی‌ و آشغال‌روب‌. عصبی‌ از این‌ که‌ مجبور بود دو ساعت‌ تمام‌ در اتاقی‌ به‌ سردی یخچال‌ برای گرفتن ‌ام.آر.ای دندان‌ روی جگر بگذارد، و عصبی‌ از دست‌ اَهل‌ِ سیاست‌ حتی‌ دسته‌هایی‌ که‌ خودش ‌پانزده‌ سال‌ پیش‌، بعد از بازنشسته‌ شدن‌ از شغل‌ دبیری‌‌اش‌، برای‌‌شان‌ رای دست ‌و پا کرده‌ بود. در حقیقت‌ اُتو از سال‌خوردگی‌اش‌ عصبی‌ بود، ولی‌ هیچ‌ کس‌ جرأت ‌به‌ زبان‌ آوردن‌ِ آن‌ را نداشت‌، نه‌ دخترش‌ و نه‌ البته‌ دامادش‌.
اما آن‌ شب‌ اُتو عصبی‌ نبود.
با لحنی‌ دوستانه‌ و با صدایی‌ بلند از میشل‌ درباره‌ی‌ کارش‌ که‌ طراحی‌ ومعماری بود پرس‌وجو کرد، و درباره‌ی‌ تنها دخترش‌ لیزابت‌ پرسید و درباره‌ی ‌بچه‌های خوش‌ بروروی آن‌ها که‌ بزرگ‌ شده‌ بودند و مستقل‌ از آن‌ها زندگی‌ می‌کردند، نوه‌های اُتو که‌ وقتی‌ بچه‌ بودند دلش‌ برای‌‌شان‌ می‌رفت‌. آن‌ قدرروده‌درازی کرد که‌ میشل‌ با اوقات‌ تلخی‌ گفت‌ : «اُتو، لیزابت‌ رفته‌ بیرون‌ خرید. حدود ساعت‌ هفت‌ برمی‌گرده‌، می‌خواهی‌ بهش‌ بگویم‌ زنگ‌ بزند؟»
اُتو با صدای بلند خندید. برق‌ِ لب‌ و لوچه‌ پت‌ و پهن‌ و خیس‌اش‌ را می‌شد دید.
 ـ حوصله‌ گپ‌ زدن‌ با یه‌ پیرمرد را نداری‌؟
میشل‌ سعی‌ کرد بخندد. «داریم‌ حرف‌ می‌زنیم‌ دیگر اُتو.»
اُتو با لحن‌ جدی‌تری گفت‌: میش‌! دوست‌ِ عزیز، خوب‌ شد که‌ تو گوشی‌ رابرداشتی‌ نه‌ بتی‌، زیاد نمی‌توانم‌ چیزی بگویم‌، ولی‌ فکر کنم‌ با تو حرف‌ بزنم ‌بهتره‌.
«بله‌؟» میشل‌ جا خورد. در تمام‌ سی‌ سالی‌ که‌ با هم‌ قوم‌ و خویش‌ بودند، یک‌بار هم‌ اُتو او را دوست‌ِ عزیز صدا نکرده‌ بود. حتماً برای ترزا اتفاقی‌ افتاده‌ بود. یعنی‌ مرگ‌؟ خود اُتو هم‌ سه‌ سال‌ بود که‌ لقوه‌ داشت‌. البته‌ هنوز وخیم‌ نشده‌ بود، یا شاید هم‌ شده‌ بود؟
میشل‌ یادش‌ آمد که‌ او و لیزابت‌ یک‌ سالی‌ می‌شود که‌ زوج‌ پیر را ندیده ‌بودند و احساس‌ گناه‌ کرد، چون‌ فاصله‌شان‌ از دویست‌ مایل‌ هم‌ کمتر بود. لیزابت‌هر یکشنبه‌ بعداز ظهر به‌ آن‌ها تلفن‌ می‌کرد و امیدوار بود ـ هر چند کم‌تر از این‌اتفاق‌ می‌افتاد ـ که‌ مادرش‌ گوشی‌ را بردارد، چون‌ پشت‌ تلفن‌ خوش‌ خلق‌تر بود وبا سرخوشی‌ بیش‌تری حرف‌ می‌زد. اما آخرین‌ باری که‌ به‌ دیدن‌ آن‌ها رفته‌ بودند تِرزا آن‌قدر شکسته‌ شده‌ بود که‌ جا خوردند. پیرزن‌ بی‌چاره‌ بعد از ماه‌ها شیمی‌درمانی‌ پوست‌ و استخوان‌ شده‌ بود و موهایش‌ ریخته‌ بود. از شصت‌سالگی‌اش‌، که‌ سرشار از سرزندگی‌ و طراوت‌ بود و هیکل‌ توپر و قوی داشت‌چندان‌ وقتی‌ نگذشته‌ بود. اُتو که‌ دست‌هایش‌ دایم‌ می‌لرزید، انگار از اتفاق‌مضحک‌ و دردآوری رنجیده‌ باشد، با حوصله‌ از اسرارآمیز بودن‌ هیأت‌های‌ پزشکی‌ شکایت‌ می‌کرد. از آن‌ ملاقات‌های عذاب‌آور و خسته‌ کننده‌ بود. وقتی‌ که‌به‌ خانه‌ برمی‌گشتند الیزابت‌ مصراع‌هایی‌ از شعر امیلی‌ دیکینسون‌ را زمزمه‌ کرد: «آه‌ زندگی‌! در گاه‌ِ آغاز در خون‌ِ روان‌ و در گاه‌ِ واپسین‌ درغلتیده‌ به‌ پوچی!»
میشل‌ که‌ دهنش‌ خشک‌ شده‌ بود با صدایی‌ لرزان‌ گفته‌ بود: «خدایا! این‌جورها هم‌ نیست‌. نه‌؟»
حالا، ده‌ ماه‌ بعد، اُتو پشت‌ تلفن‌ بود و با لحنی‌ حساب‌ شده‌ انگار خبرفروختن‌ ملکی‌ را می‌داد از تصمیم‌ قطعی‌ خودش‌ و ترزا حرف‌ می‌زد. شمارش ‌ِگلبول‌های سفید ترزا و پیشرفت‌ِ سریع‌ِ بیماری خودش‌ چیزهایی‌ بودند که‌ دیگرنمی‌خواست‌ حرف‌شان‌ را بزند، چون‌ پرونده‌ این‌ ماجرا برای همیشه‌ بسته‌ شده ‌بود. میشل‌ سعی‌ می‌کرد بفهمد منظورش‌ چیست‌. همه‌ چیز داشت‌ به‌ سرعت‌اتفاق‌ می‌افتاد. معنی‌ این‌ مزخرفات‌ چه‌ بود؟
اُتو با صدای آرام‌تری حرف‌ می‌زد: ما نمی‌خواستیم‌ به‌ تو و لیزابت‌ بگوییم‌. مادرش‌ جولای به‌ مونت‌ سینای برگشت‌. آن‌ها برش‌ گرداندند خانه‌. ما تصمیم‌مان‌ را گرفته‌ایم‌. دیگه‌ جای صحبت‌ ندارد. میشل‌ تو می‌فهمی‌. فقط‌ خواستم‌ خبرت‌کنم‌ و ازت‌ بخواهم‌ که‌ به‌ خواهش‌ ما احترام‌ بگذاری‌.
 ـ چه‌ خواهشی‌؟
 ـ آلبوم‌هامون‌ را دوباره‌ نگاه‌ کردیم‌، همه‌ عکس‌های قدیمی‌ و یادگاری‌هایی‌ راکه‌ تو این‌ مدت‌ جمع‌ کرده‌ بودیم‌ . چیزهایی‌ را دیدیم‌ که‌ من‌ یکی‌ چهل‌ سال‌ بود سراغ‌شان‌ نرفته‌ بودم‌. تِرزا هی‌ می‌گفت‌: «اوَوَه‌، همه‌ این‌ کارها را ما کرده‌ایم‌؟ مااین‌ همه‌ عمر کرده‌ایم‌؟» خیلی‌ عجیب‌ و جالب‌ بوده‌، اما گورِ باباش‌، ما خوش‌بخت ‌بوده‌ایم‌. فهمیدیم‌ که‌ خوش‌بخت‌ بوده‌ایم‌ بدون‌ این‌ که‌ خودمان‌ بدانیم‌. بایداعتراف‌ کنم‌ که‌ من‌ یکی‌ هیچ‌ احساس‌ خوش‌بختی‌ نمی‌کردم‌. خیلی‌ سال‌ گذشته‌.من‌ و تِرزا شصت‌ و دو سال‌ با هم‌ زندگی‌ کرده‌ایم‌. حتماً فکر می‌کنی‌ که‌ کسل‌کننده‌ است‌، اما همان‌طور که‌ بوده‌ اگر بهش‌ نگاه‌ کنی‌ هیچم‌ این‌ طور نیست‌. ترزامی‌گه‌ تا همین‌ حالاش‌ هم‌ اندازه‌ سه‌ بار زندگی‌ کرده‌ایم‌. مگر نه‌؟
میشل‌ جریان‌ِ خون‌ را تو سرش‌ احساس‌ می‌کرد، گفت‌: «ببخشید، این‌تصمیمی‌ که‌ شما گرفته‌اید چیه‌؟»
اُتو گفت‌: «خب‌، من‌ ازت‌ می‌خواهم‌ که‌ به‌ خواهش‌ ما احترام‌ بگذاری میش‌. فکر کنم‌ می‌فهمی.»
 ـ من‌ چی‌ را می‌فهمم‌؟
«مطمئن‌ نبودم‌ که‌ درسته‌ که‌ با الیزابت‌ حرف‌ بزنم‌ یا نه‌. چه‌ واکنشی‌ نشون‌ می‌ده‌؟ می‌دانی‌، وقتی‌ بچه‌ها از خانه‌ می‌زنند بیرون‌ و به‌ دانشگاه‌ می‌روند.» اُتومکث‌ کرد. او آدم‌ باشخصیتی‌ بود و هر قدر هم‌ که‌ از دست‌ لیزابت‌ رنجیده‌ وناراحت‌ می‌شد، یا در گذشته‌ شده‌ بود، کسی‌ نبود که‌ پیش‌ِ میشل‌ شکایت‌ کند. بالحن‌ مطمئن‌ و آرامی‌ ادامه‌ داد: «می‌دانی‌، خوب‌ ممکنه‌ احساساتی‌ بشود.»
میشل‌ بی‌مقدمه‌ پرسید که‌ او کجاست‌.
 ـ کجا هستم‌؟
 ـ شما تو فارست‌ هیل‌ هستید؟
اُتو مکثی‌ کرد: نه‌، «نیستم.»
 ـ پس‌ کجایید؟
اُتو با خودداری گفت‌: «تو کلبه.»
 ـ کلبه‌؟ اُسَبِل‌؟
 ـ آره‌. اُزِبل‌ .
اُتو لحظه‌ای مکث‌ کرد تا تأثیر حرفش‌ کمی‌ از بین‌ برود.
آن‌ها این‌ اسم‌ را مثل‌ هم‌ تلفظ‌ نمی‌کردند. میشل‌ گفت‌ اُسَبِل‌، که‌ سه‌ سیلاب‌ می‌شد و اُتو می‌گفت‌ اُزِبل‌، و مثل‌ محلی‌های آن‌جا یک‌ سیلابش‌ را حذف‌ می‌کرد.
اُسَبِل‌ ملک‌ِ خانواده‌ بِن‌ در ادیرنُداکس‌ بود، صدها مایل‌ دور از شهر، تا آن‌جا، در شمال‌ِ اُسَبِل‌ فورک‌، هفت‌ ساعت‌ با اتومبیل‌ راه‌ بود، که‌ یک‌ ساعت‌ِ آخرِ آن‌جاده‌ کوهستانی‌ و خاکی‌ می‌شد و باریک‌ و مارپیچ‌. تا جایی‌ که‌ میشل‌ یادش‌ می‌آمد خانواده‌ بِن‌ سال‌ها بود که‌ آن‌جا نرفته‌ بودند. اگر قرار بود درباره‌ آن‌ ملک ‌نظری بدهد ـ که‌ این‌ کار را نمی‌کرد چون‌ مسایل‌ مربوط‌ به‌ پدر و مادر الیزابت‌ رابه‌ عهده‌ خود او گذاشته‌ بود ـ پیشنهاد می‌کرد که‌ ملک‌ را بفروشند، ملکی‌ که‌ درحقیقت‌ کلبه‌ نبود بلکه‌ خانه‌ای بود چوبی‌ که‌ شش‌ اتاق‌ داشت‌ و زمستان‌ها نمی‌شد در آن‌ سر کرد. خانه‌ در زمینی‌ دوازده‌ هکتاری در گوشه‌ی‌ دنجی‌ درجنوب‌ِ کوه‌ موریا ساخته‌ شده‌ بود. میشل‌ دلش‌ نمی‌خواست‌ که‌ این‌ ملک‌ روزی به ‌لیزابت‌ برسد. چون‌ آن‌ها نمی‌توانستند چیزی را که‌ زمانی‌ آن‌قدر برای ترزا و اُتواهمیت‌ داشت‌ به‌سادگی‌ بفروشند. اُسَبِل‌ آن‌ قدر دور بود که‌ رفتن‌ به‌ آن‌ جا عملی‌نبود. آن‌ها چنان‌ به‌ زندگی‌ در شهر عادت‌ کرده‌ بودند که‌ وقتی‌ مدتی‌ از آن‌ چیزی ‌که‌ خودشان‌ تمدن‌ می‌نامیدند دور می‌شدند، آرامش‌شان‌ را از دست‌ می‌دادند: آسفالت‌، روزنامه‌، مغازه‌های شراب‌ فروشی‌ و امکان‌ رفتن‌ به‌ رستوران‌های خوب‌. اما در اُسَبِل‌ ساعت‌ها که‌ بروی به‌ کجا می‌رسی‌؟ به‌ اُسَبِل‌ فورک‌. سال‌ها پیش ‌وقتی‌ بچه‌ها کوچک‌ بودند، تابستان‌ها برای دیدن‌ پدر و مادر لیزابت‌ به‌ آن‌جامی‌رفتند. ادیر نُداکس‌ انصافاً جای زیبایی‌ بود. صبح‌های زود کوه‌ِ عظیم‌ موریا ازنزدیک‌ مثل‌ یک‌ ماموت‌ که‌ از دل‌ِ رویا سر بیرون‌ آورده‌ باشد به‌خوبی‌ دیده‌ می‌شد، و هوا آن‌قدر تازه‌ و تمیز بود که‌ مثل‌ خنجری در ریه‌ها فرو می‌رفت‌، وحتی‌ آواز پرندگان‌ از همیشه‌ زیباتر و روشن‌تر شنیده‌ می‌شد، انگار که‌ خبر ازدیگرگون‌ شدن‌ دنیا می‌دهند. اما باز هم‌ لیزابت‌ و میشل‌ می‌خواستند که‌ فوری به ‌شهر برگردند. بعدازظهرها در اتاق‌ خودشان‌ در طبقه‌ دوم‌، که‌ چشم‌اندازی زیبا روبه‌ جنگل‌ داشت‌ و مثل‌ قایقی‌ روی برگ‌های سبز درخت‌ها شناور بود، با عشق‌ وشور زیادی عشق‌ بازی می‌کردند و زیر گوش‌ِ هم‌ از رؤیاهایی‌ حرف‌ می‌زدند که‌ درهیچ‌ کجای دیگر جز آن‌ جا امکان‌ نداشت‌ درباره‌شان‌ چیزی بگویند. اما باز هم‌، پس‌ از مدت‌ کوتاهی‌، دل‌شان‌ می‌خواست‌ که‌ برگردند.
میشل‌ به‌ سختی‌ آب‌ِ دهنش‌ را قورت‌ داد. عادت‌ نداشت‌ که‌ از پدرزنش‌ پرس‌وجو کند، و انگار که‌ یکی‌ از شاگردهای اُتو باشد احساس‌ می‌کرد که‌ از مردی که‌ اورا می‌ستاید واهمه‌ دارد.
 ـ اُتو، صبر کن‌ ببینم‌. تو و تِرزا تو اُسَبِل‌ چه‌کار می‌کنید؟
اُتو فکر کرد و گفت‌: «داریم‌ سعی‌ می‌کنیم‌ که‌ روی زخم‌هامان‌ مرهم‌ بگذاریم‌. ما تصمیم‌مان‌ را گرفته‌ایم‌، فقط‌ برای این‌ تلفن‌ کردم‌.» اُتو مکثی‌ کرد: «فقط‌ برای‌این‌ که‌ بهت‌ خبر بدهم.»
میشل‌ احساس‌ کرد که‌ کلمات‌ اُتو بیش‌ از اندازه‌ حساب‌ شده‌ است‌. انگار بالگد زیر شکمش‌ کوبیده‌ باشند. یعنی‌ چه‌؟ این‌ چه‌ بود می‌شنید؟ اشتباهی‌ پیش‌آمده‌. من‌ نباید به‌ این‌ تلفن‌ جواب‌ می‌دادم‌. اُتو داشت‌ می‌گفت‌ که‌ آن‌ها دست‌ِکم‌ سه‌ سال‌ِ تمام‌ برنامه‌ریزی کرده‌اند، از همان‌ وقتی‌ که‌ از بیماریش‌ با خبر شده‌ بود.آن‌ها مشغول‌ِ جمع‌آوری چیزهایی‌ بودند که‌ لازم‌ داشتند؛ آرام‌ بخش‌های قوی ومطمئن‌ ، تصمیم‌شان‌ را با عجله‌ نگرفته‌ بودند که‌ حالا بخواهند تغییرش‌ بدهند، و برای هیچ‌ چیز تأسف‌ نمی‌خوردند. اُتو توضیح‌ داد:
 ـ می‌دانی‌ من‌ آدمی‌ هستم‌ که‌ کارهام‌ را رو حساب‌ انجام‌ می‌دهم‌.
این‌ کاملاً درست‌ بود. هر کسی‌ که‌ اُتو را می‌شناخت‌ این‌ را می‌دانست‌.
میشل‌ پیش‌ خودش‌ حساب‌ کرد: اُتو چقدر مال‌ و اموال‌ دارد؟ تا جایی‌ که‌ اومی‌دانست‌ در دهه‌ هشتاد مقداری اوراق‌ بهادار خریده‌ و چند ملک‌ هم‌ در لانگ‌آیلند دارد که‌ همه‌ را اجاره‌ داده‌ بود. میشل‌ احساس‌ کرد که‌ دارد وامی‌رود وحالش‌ به‌ هم‌ می‌خورد. همه‌اش‌ را برای ما می‌گذارند، پس‌ برای کی‌ بگذارند؟ ترزا را می‌دید که‌ دارد لبخند می‌زند. مثل‌ آن‌ وقت‌هایی‌ که‌ شام‌ِ مفصلی‌ برای ‌کریسمس‌ می‌پخت‌ و یا جشن‌ِ شکرگزاری برپا می‌کرد و با دست‌ و دل‌بازی به‌نوه‌هایش‌ هدیه‌هایی‌ می‌داد. اُتو داشت‌ می‌گفت‌:
 ـ بهم‌ قول‌ بده‌ میشل‌، من‌ باید به‌ تو اطمینان‌ کنم‌.
میشل‌ گفت‌: «ببین‌ اُتو.» با گیجی‌ مکثی‌ کرد: «ما شماره‌ اون‌جا را داریم‌؟»
اُتو گفت‌: «خواهش‌ می‌کنم‌ جوابم‌ را بده.»
میشل‌ صدای خودش‌ را شنید که‌ می‌گفت‌ : «معلومه‌ که‌ می‌توانی‌ بهم‌اطمینان‌ کنی‌، اُتو، ولی‌ بگو ببینم‌ تلفن‌ِ اون‌جا وصله؟»
اُتو ناامیدش‌ کرد: «نه‌، ما هیچ‌ وقت‌ این‌ جا تلفن‌ نداشته‌ایم.»
یادش‌ آمد که‌ قبلاً هم‌ سر این‌ موضوع‌ با هم‌ بگومگو داشتند. میشل‌ گفت‌:
 ـ معلومه‌ که‌ شما تو کلبه‌ تلفن‌ لازم‌ دارید. از قضا اون‌جا خیلی‌ هم‌ تلفن‌لازمه‌.
اُتو زیر لب‌ چیزی گفت‌ که‌ شنیده‌ نشد، اما معنی‌اش‌ مثل‌ِ شانه‌ بالا انداختن‌بود.
میشل‌ فکر کرد که‌ دارد از یک‌ تلفن‌ عمومی‌ توی اُسَبِل‌ زنگ می‌زند. با عجله‌گفت: «ببین‌ گوش‌ کن‌، ما راه‌ می‌افتیم‌ ما می‌آیم‌ آن‌جا. ترزا حالش‌ خوبه‌؟»
اُتو جواب‌ داد: «ترزا خوبه‌. خوب‌ِ خوبه‌ و لازم‌ هم‌ نکرده‌ که‌ شما بیاید.» بعدادامه‌ داد: «او دارد استراحت‌ می‌کند بیرون‌ خانه‌ توی ایوون‌ خوابیده‌، حالش‌خوبه‌. آمدن‌ به‌ اُسَبِل‌ اول‌ به‌ فکر او رسید. همیشه‌ این‌جا را دوست‌ داشته.»
میشل‌ با نگرانی‌ گفت‌: «ولی‌ آخر آن‌جا خیلی‌ دوره.»
اُتو گفت‌: «خودمان‌ این‌طور خواستیم‌ میشل.»
لابد الان‌ قطع‌ می‌کنه‌. نمی‌تونه‌ قطع‌ کنه‌. میشل‌ سعی‌ داشت‌ صحبت‌ را کش‌بدهد. پرسید: «چه‌طوری رفتید آن‌جا؟ چند وقته‌ که‌ آن‌جا هستید؟»
اُتو جواب‌ داد: «از یکشنبه‌ ، دو روز طول‌ کشید تا برسیم‌. من‌ هنوز می‌تونم ‌رانندگی‌ کنم‌.» و خندید این‌ موضوع‌ برایش‌ مثل‌ یک‌ زخم‌ کهنه‌ بود. چند سال‌ِپیش‌ چیزی نمانده‌ بود که‌ گواهی‌نامه‌اش‌ را باطل‌ کنند. اما با پارتی‌بازی یک‌پزشک‌ آشنا ترتیبی‌ داده‌ بود که‌ آن‌ را نگه‌ دارد؛ هر چند این‌ کار ممکن‌ بود اشتباه‌ِ مرگ‌آوری باشد، ولی‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌ این‌ را به‌ او بگوید و گواهی‌نامه‌ و آزادی‌اش‌ را از او بگیرد. هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌. میشل‌ گفت‌ که‌ آن‌ها فردا راه‌می‌افتند و خودشان‌ را به‌ آن‌جا می‌رسانند. گفت‌ که‌ صبح‌ِ زود راه‌ می‌افتند. اُتو به‌تندی و با لحنی‌ برخورنده‌ این‌ پیشنهاد را رد کرد.
 ـ ما تصمیم‌ خودمان‌ را گرفته‌ایم‌ .هیچ‌ جای بگومگو هم‌ نیست‌. خوب‌ شد که‌ با تو حرف‌ زدم‌. تو خودت‌ می‌توانی‌ فکر کنی‌ که‌ چه‌طوری به‌ لیزابت‌ بگویی‌. یواش‌یواش‌، هر طور که‌ به‌ نظر خودت‌ بهتر می‌آید، آماده‌اش‌ کن‌. باشد؟
میشل‌ گفت‌: «باشد ولی‌ اُتو کاری نکن‌ که‌ …» تندتند نفس‌ می‌کشید، گیج‌شده‌ بود و نمی‌دانست‌ چه‌ می‌گوید. تنش‌ خیس‌ِ عرق‌ بود؛ انگار ماده‌ مذابی‌ روی‌ سرش‌ ریخته‌ باشند. به‌ تندی گفت: «دوباره‌ زنگ‌ می‌زنی‌؟ یک‌ شماره‌ بده‌ که‌ مازنگ‌ بزنیم‌. لیزابت‌ تا نیم‌ ساعت‌ دیگر می‌رسد.»
اُتو گفت‌: «ترزا احساس‌ می‌کند که‌ بهتره‌ همه‌ چیز را برای لیزابت‌ و توبنویسد. او این‌ جوری راحت‌تره‌. دیگر از تلفن‌ خوشش‌ نمی‌آید.»
میشل‌ گفت‌: «ولی‌ دست‌ِ کم‌ با لیزابت‌ حرف‌ بزن‌ اُتو. منظورم‌ اینه‌ که‌ باهاش‌ کمی‌ صحبت‌ کن‌. اصلاً درباره‌ یک‌ چیز دیگر، هرچی‌ که‌ خواستی‌ حرف‌ بزن‌.می‌دانی‌، هر موضوعی.»
اُتو گفت‌: «من‌ ازت‌ خواستم‌ که‌ به‌ خواهش‌ ما احترام‌ بذاری میشل‌ و تو به‌ من‌قول‌ دادی‌.
میشل‌ فکر کرد: «من‌؟ کی‌؟ چه‌ قولی‌ دادم‌؟ یعنی‌ چه‌؟»
اُتو داشت‌ می‌گفت‌: «ما همه‌ چیز را توی خونه‌ مرتب‌ کرده‌ایم‌. وصیت‌نامه‌، بیمه‌نامه‌ها و اوراق‌ بهادار، دفترچه‌های بانک‌ و کلیدها همه‌ روی میز هستند. ترزا آن‌ قدر به‌ جگرم‌ نق‌ زد تا رفتم‌ وصیت‌نامه‌ تازه‌ای نوشتم‌ خوب‌ شد این‌ کار راکردم‌. تا وقتی‌ که‌ آدم‌ وصیت‌نامه‌اش‌ را ننوشته‌ باشد نمی‌فهمد قضیه‌ از چه‌ قراربوده‌. بعد از هشتاد سالگی‌ آدم‌ توی یک‌ رویا زندگی‌ می‌کند. ولی‌ هر کس‌ می‌تواندختم‌ رؤیاهاش‌ را آن‌ طوری که‌ دوست‌ دارد وربچیند.»
میشل‌ گوش‌ می‌کرد اما از اصل‌ِ موضوع‌ سر در نمی‌آورد. فکرهای درهم‌ وبرهمی‌ در سرش‌ می‌چرخید. انگار دارد با تعداد زیادی کارت‌، ورق‌ بازی می‌کند.
 ـ اُتو حرفت‌ کاملاً درسته‌. اما شاید بهتر باشد بیشتر راجع‌ به‌ این‌ موضوع‌حرف‌ بزنیم‌. تو می‌توانی‌ ما را حسابی‌ نصیحت‌ کنی‌. چرا یک‌ کم‌ صبر نمی‌کنی‌ تاما بیایم‌ دیدن‌تان‌؟ فردا آفتاب‌ نزده‌ راه‌ می‌افتیم‌، حتی‌ می‌توانیم‌ همین‌ امشب‌راه‌ بیفتیم‌ .
اُتو حرفش‌ را طوری برید که‌ اگر کسی‌ او را درست‌ نمی‌شناخت‌ می‌گفت‌ که‌لابد چیزی از آداب‌ معاشرت‌ سرش‌ نمی‌شود.
 ـ خوب‌ دیگر، شب‌ به‌ خیر. این‌ تلفن‌ یه‌ عالمه‌ برام‌ آب‌ می‌خورد. بچه‌ها ما خیلی‌ دوست‌تان‌ داریم‌. 
و تلفن‌ را قطع‌ کرد.
وقتی‌ لیزابت‌ برگشت‌، انگار اثری از اتفاق‌ بدی را که‌ افتاده‌ بود احساس‌ کرد. میشل‌ روی بالکن‌ پشتی‌، در تاریک‌ و روشن‌ غروب‌، تنها نشسته‌ بود. لیوانی‌ جلوش‌ گذاشته‌ بود و آرام‌ نشسته‌ بود.
 ـ عزیزم‌ ؟ خبری شده‌؟
 ـ منتظرت‌ بودم‌.
میشل‌ هیچ‌وقت‌ این‌طور منتظر او نمی‌نشست‌. همیشه‌ سرش‌ به‌ کاری گرم‌بود. همه‌چیز مثل‌ِ همیشه‌ نبود. لیزابت‌ آمد و گونه‌اش‌ را آرام‌ بوسید […] صورتش‌ داغ‌ و موهایش‌ به‌ هم‌ ریخته‌ بود و بلوزش‌ خیس‌ِ عرق‌ شده‌ بود. لیزابت‌ که‌ جا خورده‌ بود به‌ لیوان‌ِ میشل‌ اشاره‌ کرد: «بدون‌ِ من‌ شروع‌ کرده‌ای؟»
این‌ هم‌ غیرعادی بود که‌ میشل‌ یک‌ بطر […] را باز کرده‌ بود. که‌ سال‌ها قبل‌، آن‌ موقع‌ که‌ او هنوز به‌ خوب‌ و بد بودن […] خیلی‌ اهمیت‌ می‌داد و اندازه‌ نگه‌نمی‌داشت‌، از پدر و مادر لیزابت‌ هدیه‌ گرفته‌ بود. 
لیزابت‌ با نگرانی‌ پرسید: «کسی‌ تلفن‌ نکرده‌؟»
 ـ نه‌.
 ـ هیچ‌کس؟
 ـ هیچ‌کس‌.
لیزابت‌ نفس‌ِ راحتی‌ کشید. میشل‌ می‌دانست‌ که‌ لیزابت‌ احساس‌ کرده‌ که ‌پدرش‌ تماس‌ گرفته‌؛ هر چند او معمولاً قبل‌ از ساعت‌ یازده‌ که‌ پول‌ِ تلفن‌ کمترمی‌شد، زنگ‌ نمی‌زد.
میشل‌ گفت‌: تمام‌ روز هیچ‌ خبری نبود. انگار همه‌ به‌جز ما خانه‌هاشان‌ را ول‌کرده‌اند رفته‌اند.
خانه‌ی‌ دو طبقه‌شان‌ از چوب‌ و شیشه‌ ساخته‌ شده‌ بود. میشل‌ خودش‌ آن‌ راطراحی‌ کرده‌ بود و دور تا دور آن‌ درخت‌های غان‌ و کاج‌ و بلوط‌ کاشته‌ بود. چون‌نتوانسته‌ بودند خانه‌ی‌ باب‌ میل‌ِشان‌ را پیدا کنند، تصمیم‌ گرفته‌ بودند که‌ خانه‌ای ‌به‌ سلیقه‌ خودشان‌ بسازند. بیست‌ و هفت‌ سال‌ بود که‌ آن‌جا زندگی‌ می‌کردند. درمدت‌ِ طولانی‌ ازدواج‌ِشان‌ میشل‌ یکی‌ دو بار به‌ لیزابت‌ خیانت‌ کرده‌ بود ومی‌دانست‌ که‌ لیزابت‌ هم‌ دست‌ِ کم‌ در فکر و خیال‌ خودش‌ به‌ او وفادار نبوده‌است‌. ولی‌ زمان‌ گذشته‌ بود، و همان‌طور هم‌ می‌گذشت‌، درست‌ مثل‌ وقتی‌ که‌ چیزهایی‌ که‌ از سر اتفاق‌ توی کشو افتاده‌اند به‌ هم‌ گره‌ می‌خورند و روزها،هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها در کنار هم‌ همان‌طور می‌مانند. این‌ هم‌ می‌توانست ‌خوشایند باشد و هم‌ گیج‌ کننده‌؛ مثل‌ رؤیاهایی‌ که‌ موقع‌ خواب‌ واضح‌ و شیرین‌هستند، اما همین‌ که‌ چشم‌ باز می‌کنیم‌، چیزی از آن‌ها باقی‌ نمی‌ماند و فقط ‌احساسی‌ در ما برمی‌انگیزند؛ هرچند پاره‌ای از رؤیاها، با وجودِ احساس ‌ِخوشایندشان‌، ما را دچار غم‌ و نگرانی‌ می‌کنند.
لیزابت‌ روی نیمکت‌ فلزی کنارِ میشل‌ نشست‌؛ نیمکتی‌ که‌ مدت‌ها پیش‌ آن‌را خریده‌ بودند اما تازه‌ رنگش‌ کرده‌ بودند و روکش‌ چرمی‌ آن‌ را عوض‌ کرده‌بودند.
 ـ فکر کنم‌ همه‌ رفته‌اند. این‌جا مثل‌ِ اُسَبِل‌ شده‌.
میشل‌ با تعجب‌ نگاهش‌ کرد: «اُسَبِل‌؟»
 ـ یادت‌ می‌آید، همان‌ جایی‌ که‌ مامان‌ و بابام‌ داشتند.
 ـ هنوز هم‌ دارندش‌؟
«فکر کنم‌ ، نمی‌دانم‌.» خندید و به‌ طرف‌ِ او خم‌ شد: «می‌ترسم‌ ازشان‌ بپرسم.»
لیوان‌ِ میشل‌ را از دستش‌ گرفت‌ و جرعه‌ای از آن‌ نوشید.
 ـ ما این‌جا تنهای تنهاییم‌. پس‌ به‌ سلامتی‌ تنهایی‌مان‌.
نویسنده: جویس‌ کَرول‌ اوتِس‌
مترجم:‌ دنا فرهنگ‌

منبع: www.dibache.com

از آشنایى با شما خوش وقتم

هیچکس به‏یاد نمی آورد که بحث چگونه درگرفت. شب جمعه بود و آن‏ها دو زوج که هیچ‏کدام زن و شوهر نبودند به یک رستوران چینى رفته بودند که پاتوغ‏شان بود. زن‏ها و یکى از آن دو مرد مدت‏ها پیش ازدواج کرده بودند و اکنون حتى خاطره طلاق هم در ذهن‏شان رنگ باخته بود. براى آدمى که به چهل‏سالگى نزدیک مى‏شود و زندگى ناآرامى داشته است بسیارى چیزها به تاریخ تبدیل مى شود. موضوع بحث زایمان بود. زن‏ها صاحب بچه بودند و مرد مسن‏تر در زندگى زناشویى‏اش که اکنون به یک واقعه تاریخى تبدیل شده بود طعم پدر بودن را چشیده بود. فقط خانم ها صحبت مى‏کردند. مانند دخترهاى جوان مقابل هم نشسته بودند، مى‏گفتند و مى‏خندیدند.
کنستانس گفت: وقتى بچه اولم را زاییدم همه یک زایمان طبیعى داشتند. مادرم ترسیده بود. براى همین او را از من دور نگه‏داشتند. مى‏دانستم او به نسل ناآگاه گذشته تعلق دارد. من در انتظار نوعى زایمان بودم که هرگز تجربه‏اش نکردم. آن‏چه که تجربه کردم این بود که دردهاى زایمان از همان اول هر چهار دقیقه یک‏بار به سراغم مى‏آمد نه این‏که ابتدا درد هر بیست دقیقه یک‏بار سراغم بیاید و بعد سریع‏تر شود و من داشتم از ترس مى‏مردم و به‏نظر مى‏آمد که شوهرم وقتى که داشت مرا به بیمارستان مى‏رساند نمى‏توانست موقع رانندگى چشم‏هایش را روى جاده متمرکز کند و بعد من سى‏وشش ساعت درد کشیدم بدون هیچ داروى مسکن و آخر سر آن‏قدر ناتوان بودم که ضربان قلبم به شمارش افتاده بود. وقتش که شد نمى‏توانستم زور بزنم. مثل یک حیوان زوزه مى‏کشیدم و شوهرم دو بار غش کرد و عاقبت سزارینم کردند دقیقاً همان چیزى که گمان مى‏کردم باید از آن بپرهیزم. خداى من! بیچاره شده بودم. مرین گفت: این‏ها همه درست. اما نتیجه اش این بود که صاحب یک بچه شدى. درست است! صاحب یک بچه مى شوى. مرین گفت: زایمان اول من هم سخت بود. البته مثل تو درد نکشیدم. در عوض در ماه‏هاى اول حاملگى این‏قدر بیمار، افسرده و وحشتزده بودم که باوجود این‏که دلم مى‏خواست یک زایمان طبیعى داشته باشم، اما هیچکس آن را به من توصیه نمى‏کرد. براى‏همین از فکرش بیرون آمدم. زایمانم با چنگک (فورسیس) بود. مى‏دانى که چه‏طور است. آه! در آن حال گیج‏وگول وقتى که به‏هوش آمدم و یک نفر بچه را به من داد فکر کردم آن بچه خودم هستم. فکرم آشفته بود و مغزم درست کار نمى‏کرد. حساب زمان از دستم دررفته بود و فکر کردم که نوزاد خود من هستم. 
کنستانس گفت: اوه! مى‏دانم منظورت چیست. من موقع زایمان دخترم حالم این‏طور بود. البته جدى نبود. قدرى خیالاتى شده بودم. این خیال‏ها خیلى عجیب‏وغریب‏اند. آره. اما مى‏گذرند. این‏قدر که آدم گرفتار بچه‏دارى مى‏شود. و یادگرفتن شیر دادن به بچه! که یک ضربه فنى‏ست. زن‏ها مثل دختربچه‏ها هروکر مى‏کردند. 
مردها بااحترام اما اندکى معذب به حرف همراهان‏شان گوش مى‏دادند. مورفى، یکى از آن دو مرد که دو بار ازدواج کرده و جدا شده بود و چند تا بچه داشت و بزرگترین‏شان هجده ساله بود، رو به زنان کرد و گفت: سؤال من از شماها این است که فکر مى‏کنید اگر مى‏دانستید زایمان این‏قدر دردناک است حاضر بودید به آن تن بدهید؟ 
زن‏ها با تعجب به او نگاه کردند. کنستانس، معشوقه‏اش گفت: این‏قدر دردناک، مورف؟! تو از درد زایمان چى مى‏دانى؟ 
مرین که در این میان رفته بود در جلد یک آدم منطقى، گفت: البته باید اعتراف کرد که درد زایمان خیلى زیاد است. اما درد تمام موضوع نیست. تو دوباره حاضرى بچه‏دار بشوى؟ البته باز هم بچه‏دار مى‏شدم. من عاشق بچه‏هام هستم. تو مگر بچه‏هات را دوست ندارى؟ 
مورفى رو به کنستانس کرد. گفت: تو دوباره بچه‏دار مى شدى؟ کنستانس که رنجیده بود، گفت: این دیگر دارد توهین‏آمیز مى‏شود. معلوم است که مى‏شدم. 
چرا توهین‏آمیز؟ من فقط سؤال کردم، یک سؤال فرضى. 
چه چیزش فرضى‏ست؟ ما داریم درباره دختر و پسرم صحبت مى‏کنیم که واقعاً وجود دارند و تو مى‏شناسى‏شان و فکر مى‏کردم دوست‏شان دارى. مورفى گفت: مى‏دانم وجود دارند. هر دو هم بچه‏هاى محشرى هستند. اما براى داشتن‏شان تن به چه مصیبتى که ندادى. تد، مرد دیگر داخل صحبت شد و گفت: منظور مورفى همین است. 
زن‏ها با هم شروع کردند به حرف‏زدن. کنستانس پیشى گرفت: ببین! البته که خیلى دردناک است. انگار تمام بدنت پیچ و تاب مى‏خورد و دو شقه مى‏شود. 
البته که خیلى هولناک است، و هر بار هم با دفعه قبل فرق مى‏کند. طورى که هیچ‏وقت آن‏طور نیست که انتظارش را داشتى. بااین‏همه آخر سر صاحب یک بچه هستى. مى‏فهمى که چه مى‏گویم؟ 
مرین گفت: صاحب یک بچه نه یک سنگ کلیه. 
مورفى چند ماه قبل یک بیمارى سنگ کلیه را از سر گذرانده بود. او را از محل کارش مستقیم با آمبولانس به بیمارستان دانشگاه برده بودند. رنگش چنان پریده و حالش چنان وخیم بود که همکارانش آن‏هایى که او را در آن حال‏وروز دیده بودند نشناختندش. براى همین خندیدن در این لحظه دور از انصاف بود. اما زن‏ها زدند زیر خنده و به خنده آن‏ها تد و اندکى بعد مورفى هم به خنده افتاد. زن‏ها از ته دل مى‏خندیدند و خنده‏شان آمیخته با ریشخند بود. گارسن در این میان صورت‏حساب را همراه با یک بشقاب پرتقال قاچ‏شده آورده بود. باقى میزها، همه خالى شده بود. تابلوى نئون که روى آن نوشته شده بود "رستوران دانگ" از مدت‏ها پیش خاموش بود. وقتى شروع کردند به باز کردن فال‏هاشان بحث داشت خاتمه مى‏یافت. اما مورفى که از هیچ موضوعى به آسانى نمى‏گذشت به تد گفت: چطور از پسش برمى آیند؟ زن‏ها چطور حاضرند دوباره تن به زایمان بدهند؟ من که واقعاً نمى‏فهم چطور چنین چیزى ممکن است. رک و پوست کنده من که جرأتش را نداشتم. 
تد شانه بالا انداخت. گفت: من هم جرأتش را نداشتم. 
تد جوان‏تر از دیگران بود. از مرین چند سال جوان‏تر بود. چهره در هم کشید. گفت: حتى شنیدن این حرف‏ها حالم را بد مى کند. 
مورفى گفت: وقتى به دبیرستان مى‏رفتم معلم انگلیسى‏ما جلو چشم ما بچه‏اش را انداخت. بعد همه دستش مى‏انداختند. (با حالت نیمه‏عصبى و نیمه شوخى) اما من که داشتم زهره‏ترک مى‏شدم. همان موقع تکلیفم معلوم شد. منظورم این است: همان موقع در شانزده‏سالگى فهمیدم که من اگر زن بودم هرگز نمى‏توانستم دردى را که مادرم سر زایمان من تحمل کرد به جان بخرم. 
زن‏ها با چشمان باز و شگفت‏زده به مردها نگاه مى‏کردند. قاچ پرتقال را به دندان مى‏کشیدند و آب پرتقال از چک‏وچانه‏شان راه افتاده بود. مردها درباره صورتحساب صحبتى کردند و کیف پول‏شان را از جیب درآوردند. تد سرش را تکان مى‏داد. گفت: اگر بنا بود که من بچه به دنیا بیاورم آه، خداوندا! آن‏وقت جا داشت که به آینده بشریت شک کرد. 
مورفى به زن‏ها چشمک زد. گفت: اگر دست من بود تا حالا نسل انسان‏هاى اولیه برافتاده بود. یک سنگ کلیه کافى‏ست. 
تد اسکناس‏ها را از کیف پولش بیرون آورد و مثل ورق بازى روى میز انداخت. فکر مى‏کنم اعتراف وحشتناکى‏ست. من عاشق زندگى هستم. دنیا اساساً جاى زیبایى‏ست. مورفى به اعتراض گفت: من عاشق بچه‏هام هستم و اصولا به بچه‏ها علاقه دارم. در این لحظه مردها زدند زیر خنده. چیزى در صدا یا لحن مورفى تد را به خنده انداخته بود. مردها ناگهان مثل بچه‏ها مى خندیدند. حالا نخند کى بخند. تنها گارسون براى برداشتن پول شام بى‏سروصدا آمد و رفت و هیچ‏کس متوجه او نشد. زن‏ها بى‏حرکت نشسته بودند، نه به مردها نگاه می­کردند و نه به یکدیگر. چهره­هاشان کشیده و هم­چون نقاب شده بود.
نویسنده: جویس کرول اویتس 
برگردان: حسین نوش‌آذر

منبع: www.dibache.com

جویس کرول اوتس، یکی از محبوبترین، پر کارترین و مطرح ترین نویسندگان معاصر آمریکاست.
شهرت اوتس در داستان نویسی این است که همواره با قوای احساسی و منطقی راوی داستان، واقعیتها را لمس می کند و شرح می دهد.
او مرگ را در کنار زندگی می گذارد و این مرگ می تواند مرگ یک رابطه باشد . گاه نیز مرگ احساس و عاطفه !
اوتس به زیبایی از تابوهای اجتماعی سخن می گوید و آنچه به نظر خواننده نا هنجار می آید را با ظرافت و خلاقیت در هم می شکند.
جویس کرول اوتس دوران کودکی فقیرانه ای را سپری کرد و با استعداد بی همتایش در نویسندگی توانست نام خود را به عنوان یکی از برجسته ترین نویسندگان معاصر آمریکا و جهان به ثبت رساند. به همین سبب ، زندگی او را نمونه تحقق رویای آمریکایی می دانند.
جویس کرول اوتس روز سه شنبه هفتم ماه آوریل سال ۲۰۰۹، از سوی باشگاه هنرهای ملی آمریکا، مدال افتخاری به پاس یک عمر تلاش و فعالیت در عرصه ادبیات دریافت کرد.
او از سال ۱۹۷۸ تاکنون در دانشگاه پرینستون، به تدریس نویسندگی خلاق و علوم انسانی مشغول است.
جویس کرول اوتس در سال ۱۹۳۸ میلادی در شهر لاک پورت در نیویورک متولد شد.
مادرش خانه دار و پدرش کارگر کارخانه بود. او که با مذهب کاتولیک بزرگ شد، اکنون وجود پروردگار را انکار می کند و به هیچ دین و مذهبی باور ندارد.
جویس با مادربزرگ پدری اش به شدت نزدیک بود و پس از مرگش متوجه شد که او همواره یهودی بودن خود را پنهان می کرده چرا که پدرش خود را کشته بود. جویس کرول در سال ۲۰۰۷ با الهام از زندگی مادربزرگش رمان "دختر گورکن" را نوشت.
جویس کرول یک برادر و خواهر کوچکتر از خود دارد و خواهرش به بیماری آتیسم از نوع وخیم مبتلاست.
جویس تحصیلاتش را از مدرسه ای کوچک که تنها دارای یک اتاق بود و مادرش هم آنجا تصیل کرده بود ، آغاز کرد.
او از همان دوران کودکی به ادبیات علاقه داشت و کتاب "آلیس در سرزمین عجایب" را که هدیه مادربزرگش بود، چونان گنجی نگهداری می کرد. او به آثار نویسندگانی چون فاکنر ، داستایوفسکی ، همینگوی و امیلی برونته علاقه داشت و همواره از آنان الهام می گرفت. جویس نوشتن را از ۱۴ سالگی و هنگامی که مادربزرگش یک ماشین تحریر برایش خرید، آغاز کرد.
او سپس به مدارس بزرگتر و بهتر رفت و برای روزنامه دبیرستانش مقاله می نوشت. جویس کرول نخستین کسی بود در خانواده اوتس که موفق به دریافت دیپلم دبیرستان شد.
جویس توانست با بورس تحصیلی وارد دانشگاه سراکیوز شود . او در این مدت توان خود را برای نویسندگی محک می زد و پشت سر هم رمان می نوشت ولی پس از پایان، آنها را به دور می انداخت. در این هنگام بود که به خواندن آثار فلنری اُکانِر ، توماس من و کافکا پرداخت که تأثیرش هنوز بر افکارش سایه افکنده است.
جویس در ۲۶ سالگی نخستین رمانش را نوشت و پنج سال بعد با دومین اثرش توانست جایزه ادبیات ملی آمریکا را به خود اختصاص دهد. از آن پس جویس کرول اوتس تقریباً سالی دو کتاب منتشر می کند که بیشتر رمان هستند.
سوژه داستانهای اوتس، فقر ، آزار جنسی ، تضاد طبقاتی ، عشق به قدرت ، زنان ، و گاه نیز مفاهیم فراواقعی هستند.
خشونت نیز در بیشتر داستانهایش به چشم می خورد.
جویس کرول اوتس یکی از طرفداران سلویا پلات ، شاعر و نویسنده آمریکایی است و با آنکه همواره او را با پلات مقایسه می کنند، از نگاه رومانتیک سیلویا پلات چندان بهره ای نبرده است و خشونت، شکست ، و مرگ را به همان سیاهی که هست جلوه می دهد.
در اوایل دهه ۸۰، جویس کرول اوتس به نوشتن در ژانر ترسناک پرداخت و در این مدت به شدت از کافکا و جیمز جویس الهام می گرفت.
جویس کرول اوتس مدرک کارشناسی ارشد خود را از دانشگاه ویسکانسین در مدیسون دریافت کرد و آنجا بود که ریموند اسمیت همسر آینده اش را ملاقات کرد. در سال ۱۹۷۴ ، این زوج با یکدیگر مجله ادبی انتاریو ریوی یو را راه انداختند و در سال ۱۹۸۰، دست به احداث یک چاپخانه مستقل زدند.
اوتس رابطه اش با همسرش را "پیوند افکار مشابه" می خواند و می گوید این ازدواج بر پایه همکاری و هم فکری استوار بود.
در هجدهم ماه فوریه سال ۲۰۰۸، ریموند اسمیت بر اثر ابتلا به ذات اریه درگذشت . جویس پس از مرگ همسرش در مصاحبه ای گفت همواره عشقش و ازدواجش را به همه چیز برتری داده و حال که همسرش را از دست داده است، نمی تواند زیاد به آینده حرفه ایش بیاندیشد.
او در سال ۲۰۰۹ و در هفتاد و یک سالگی ، با چالرز گروس که در مرکز اعصاب و روان دانشگاه پرینستون مشغول به کار است و او را سالهاست می شناسد، نامزد کرد.
جویس کرول اوتس تا به حال ۳۵ مجموعه داستان کوتاه، ۱۱ دفتر شعر ، و حدود ۶۰ اثر ادبی دیگر به چاپ رسانده است .
"شوهر عزیزم" عنوان آخرین مجموعه داستانهای کوتاه اوست که در سی و یکم ماه مارس سال ۲۰۰۹ به بازار آمد.
منبع: www.pnnketab.blogspot.com
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.