داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

مؤمنان‌

در میهمانی‌ زن‌ِ پهلودستی‌اش‌ لیموناد زنجبیلی‌ مزمزه‌ می‌کند، هر چند می‌داند او طرفدار پر و پاقرص‌ وُدکا مارتینی‌ است‌. به‌ نوشابه‌ی‌ گازدار اشاره ‌می‌کند و می‌گوید: «چله‌روزه‌؟» زن‌ سرش‌ را به‌ علامت‌ تصدیق‌ تکان‌ می‌دهد. چشمانش‌ هم‌چون‌ تندیسی‌ آرام‌ است‌. مرد می‌داند او یک‌ مؤمنه‌ است‌. او هم ‌همین‌طور. اجازه‌ بدهید او را کِردو بنامیم‌.
کِردو در زیرزمین‌ کلیسایی‌ است‌. هم‌راه‌ با چهار بانوی‌ سال‌خورده‌، عضو کمیته‌ی‌ کلیسای‌ چرچ‌ هریتیج‌ است‌. مشکل‌شان‌ این‌ است‌ که‌ قصد دارند به ‌کلیسای‌ جدیدی‌ با دیوارهای‌ پلاستیک‌ سفید نقل‌ مکان‌ کنند و نمی‌دانند با این‌همه‌ اسباب‌ و اثاثه‌ی‌ کهنه‌ی‌ مذهبی‌ چه‌کار بکنند؟ این‌ وسایل‌ قرن‌ها روی‌ هم‌انباشته‌ شده‌؛ نیمکت‌های‌ پشت‌دار و پاگرم‌کن‌های‌ حلبی‌ از عمارت‌های‌ سال‌1736، چهارپایه‌های‌ مفروش‌ نیایش‌ و کیسه‌های‌ مخمل‌ خیرات‌ ازعمارت‌های‌ سال‌ 1812، نیمکت‌ شمّاس‌ گوتیک‌ عظیم‌الجثه‌، از چوب‌ِ بلوط‌ قُبه‌دار، از بناهای‌ سال‌ 1885، که‌ بلند کردن‌ و جابه‌جا کردنش‌ هفده‌ مرد غیرروحانی‌ را از پا درمی‌آورد. آن‌ روزها آدم‌ها باید خیلی‌ غول‌پیکر بوده‌ باشند، آدم‌های‌ غول‌پیکرِ مؤمن‌.
بانویی‌ سال‌خورده‌ بر روی‌ دسته‌های‌ لایی‌دار نیمکت‌ بالا می‌رود، ذرات ‌گرد و غبار از زیر پاهایش‌ به‌ هوا برمی‌خیزد. از قبه‌ی‌ پشت‌ نیمکت‌ پرزرق‌‌وبرق‌ چیزی‌-نوعی‌ جواهر-را می‌آورد. آن‌ را دست‌‌به‌دست‌ می‌دهند. عکسی‌است‌ قهوه‌ای‌رنگ‌، از بچه‌ای‌ مربوط‌ به‌ دوره‌ی‌ ویکتوریا با تاجی‌ کاغذی‌ بر سر، که‌ در شیشه‌ای‌ ترک‌دار کار گذاشته‌ شده‌ است‌.
زن‌ اولی‌ می‌گوید: «شاید کلیسایی‌ که‌ تازه‌ ساخته‌ شده‌ بخواهد این‌ها رابخرد.»
زن‌ دومی‌ می‌افزاید: «از آن‌ فرقه‌های‌ جدید کالیفرنیایی‌.»
کِردو می‌گوید: «ابداً. کسی‌ این‌ آت‌ و آشغال‌ها را نمی‌خواهد.»
زن‌ سومی‌ با التماس‌ می‌گوید: «حداقل‌ بگذارید یک‌ دلال‌ عتیقه‌ بیاوریم‌ تاقاب‌ عکس‌ها را قیمت‌ بگذارد.» آن‌ها در پشت‌ پیانوی‌ کوچک‌ قدیمی‌ و جعبه‌ی‌ کتاب‌های‌ مزامیر پیچیده‌ شده‌، شاید چهل‌ قاب‌ عکس‌ را از پوشش ‌درآورده‌اند، همگی‌ خالی‌اند. «امروزه‌ مردم‌ برای‌ چنین‌ چیزهایی‌ پول‌ زیادی ‌می‌دهند.»
کِردو می‌پرسد: «کدام‌ مردم‌؟» باورش‌ نمی‌شود، زیرزمین‌ خالی‌ از هوا به‌نظر می‌رسد، نمی‌تواند نفس‌ بکشد. بخاری‌ قدیمی‌ شروع‌ به‌کار می‌کند.ارتعاش‌ هیجان‌انگیزش‌ تراشه‌های‌ شُل‌ و وِل‌ پوشال‌ پنبه‌ی‌ کوهی‌ لوله‌ها را به‌لرزه‌ درمی‌آورد. تراشه‌ها مثل‌ برف‌ بر کتاب‌های‌ کهنه‌ی‌ مزامیر، قاب‌ عکس‌ها، چهارپایه‌های‌ پیانو، صندلی‌های‌ شکسته‌ی‌ مدرسه‌ی‌ یک‌شنبه‌، تابلوی‌ حضور وغیاب‌ با ستاره‌های‌ پشت‌ چسب‌دار خراب‌شده‌، کفش‌های‌ بولینگ‌ مسابقات ‌باشگاه‌ پیرمردان‌، چهارپایه‌های‌ نیایش‌ فرسوده‌ مانند یوغ‌ِ ورزاو، پاگرم‌کُن‌های‌ حلبی‌ سوراخ‌ سوراخ‌ مثل‌ رنده‌های‌ کلم‌، فرو می‌ریزند. خداوندا، غم‌انگیز است‌. پرودگارا.
بانوی‌ سال‌خورده‌ی‌ چهارمی‌ پاکتی‌ با خود آورده‌ است‌. از داخل‌ آن‌ کهنه‌های‌ گردگیری‌، یک‌ بُطر ویندکس‌، رنگین‌کمانی‌ از نشانه‌های‌ شگف‌انگیز، تعدادی‌ برچسب‌ حمل‌ و نقل‌ در دو رنگ‌-سبز برای‌ نگه‌داری‌ وقرمز برای‌ از بین‌بردن‌-بیرون‌ می‌آورد. به‌ سرعت‌ می‌گوید: «بیایید کاری‌ بکنیم‌. بیایید آن‌چیزهایی‌ را که‌ به‌ درد نمی‌خورند از آن‌هایی‌ که‌ به‌ درد می‌خورند سوا کنیم‌.»
کِردو به‌ دیدار کشیش‌ می‌رود. او آدم‌ بسیار خبره‌ای‌ است‌. می‌گوید:«امروز سهام‌ داوجونز 3/2% کاهش‌ یافت‌. یک‌صدای‌ مزاحم‌ از میان‌ صداهامان‌ کم‌تر.»
زن‌ِ کشیش‌ برای‌شان‌ چای‌ و عسل‌ می‌آورد. شیشه‌ی‌ عسل‌ در شعاعی‌ از پرتوآفتاب‌ غبارآلود خانه‌ی‌ کشیش‌ می‌درخشید. موهای‌ زن‌ کشیش‌ به‌ شکل‌ کندوی ‌بلندی‌ رو به‌ بالاست‌. او زنی‌ست‌ موبور و هوس‌انگیز. زن‌ کِردو سبزه‌گون‌ و بی‌سر و زبان‌ است‌. در حالی‌ که‌ زاهدانه‌ چای‌ را مزمزه‌ می‌کند، می‌اندیشد، حالا بخر، بعداً پولش‌ را بده‌.
کِردو کلیسای‌ جدید را با دقت‌ وارسی‌ می‌کند. پوسته‌ی‌ براق‌ گنبدی ‌شکل‌ که ‌از پلاستیک‌ سفید است‌، مجموعه‌ی‌ اتاق‌ را با رنگ‌ روشنی‌ منعکس‌ می‌کند. او در نیوکوشن‌ کامیتی‌ انجام‌ وظیفه‌ کرده‌، جایی‌ که‌ با گروهی‌ از آرشیتکت‌ها هم‌کاری‌ می‌کرده‌، جلسات‌ بی‌پایان‌ و طرح‌های‌ بی‌شمار به‌ اجرا درمی‌آورده‌. این‌جا نامرادی‌های‌ پیش‌ پاافتاده‌ی‌ بسیاری‌ وجود دارد. محل‌ منبر از هم‌گامی‌ بامکان‌ خطابه‌ خودداری‌ می‌کند. مناره‌ی‌ کلیسا در توفان‌ مویه‌ می‌کند. دیوارهای‌ جداکننده‌ی‌ اتاق‌ مدرسه‌ی‌ یک‌شنبه‌، وقتی‌ به‌ سر جای‌ همیشگی‌شان‌ کشیده ‌می‌شوند خراشیده‌ شده‌ و تاب‌ برمی‌دارند. اُرگ‌ از جنس‌ فایبرگلاس‌ است‌. کانال‌ از مجرای‌ عوضی‌ هوا به‌ پایین‌ می‌دهد و مدام‌ شمعک‌ کوره‌ی‌ دیواری‌ را خاموش‌ می‌کند. ابعاد اتاق‌ دیگ‌ بخار آدم‌ را بر سر شوق‌ نمی‌آورد. پی‌ساختمان‌ پیش‌ از این‌ تَرَک‌ برداشته‌ است‌. کِردو با نگاه‌ تَرک‌ِ پُراِعوجاج‌ را دنبال ‌می‌کند. زمین‌، البته‌، ناگهان‌ فرو می‌ریزد. منقبض‌ می‌شود، صفحات‌ قاره‌ای‌ درحال‌ لغزیدن‌ هستند. با وجود این‌ آدم‌ به‌ نحوی‌ انتظار دارد که‌ زمین‌ زیر کلیسا پابرجا بماند. به‌ این‌ ترتیب‌، باز هم‌ معجزات‌ امری‌ روزمره‌ و جبری‌ خواهند بود. می‌اندیشد، هم‌چون‌ زلزله‌ی‌ لیسبون‌، ایمانش‌ می‌لغزد.
کتاب‌ سنت‌ آگوستین‌ را می‌خواند. هوا خیلی‌ داغ‌، درخشان‌، خیره‌کننده‌ و توفانی‌ است‌. «آه‌ پرودگارا، آیا به‌راستی‌ چیزی‌ در من‌ هست‌ که‌ نشان‌ از تو داشته‌ باشد؟ آیا زمین‌ و آسمانی‌ که‌ آفریده‌ای‌، و در آن‌ من‌ را خلق‌ کرده‌ای‌، نشان‌ از تو دارد؟ یا، چون‌ جز به‌ اراده‌ی‌ تو چیزی‌ نمی‌تواند وجود داشته‌ باشد، آیا هر آن‌چه‌ هست‌ نشان‌ از تو دارد؟ پس‌ از آن‌جا که‌ من‌ هم‌ وجود دارم‌، چراباید در طلب‌ باشم‌ که‌ تو در من‌ درآیی‌، که‌ درنمی‌آیی‌، آیا تو در من‌ نیستی‌؟ چرا؟» موضوع‌ بسیار جدی‌، هولناک‌ و هیجان‌انگیز است‌. کِرد و مجبور است ‌بلند شود و با نوشیدنی‌ خودش‌ را تسکین‌ دهد، طوری‌ که‌ بتواند به‌ خواندن ‌ادامه‌ دهد. آگوستین‌ با حاشیه‌ی‌ سرسام‌آوری‌ قلم‌انداز را ادامه‌ می‌دهد؛ او تقریباً خداوند را به‌علت‌ دوره‌ی‌ طفولیت‌ ذلت‌بارش‌، برای‌ شلاق‌خوردنش‌ به‌عنوان‌شاگرد مدرسه‌، در مظان‌ اتهام‌ قرار می‌دهد، بعد حرفش‌ را پی‌‌می‌گیرد، خودش‌ را سرزنش‌ می‌کند و خداوند را مُبرّا می‌کند… نگذار روح‌ و روانم‌ درتحت‌ تعالیمت‌ به‌ سستی‌ گراید، و اجازه‌ نده‌ در اقرار به‌ تمامی‌ رحمت‌هایت‌ به‌ ضعف‌ گرایم‌، که‌ به‌ موجب‌ آن‌ مرا از بدترین‌ راه‌ها رهانیده‌ای‌، تو قادر مطلق‌فراتر از تمامی‌ وسوسه‌هایی‌ که‌ زمانی‌ دنبال‌ می‌کردم‌ مایه‌ی‌ شادمانی‌ام‌ شدی‌… این‌ فوق‌العاده‌ است‌، نرمشی‌ وجود ندارد. کِردو نوشیدنی‌ دیگری‌ درست‌می‌کند، از پنجره‌ به‌ بیرون‌ چشم‌ می‌دوزد، می‌گذارد گربه‌ داخل‌ شود، از بچه‌ای‌ می‌پرسد روزش‌ در مدرسه‌ چه‌طور گذشته‌، هر چیزی‌ برای‌ خلاصی ‌از این‌ گردباد… آیا همه‌چیز دود و باد نیست‌؟ آیا چیز دیگری‌ وجود نداشت‌ که‌با آن‌ قوه‌ی‌ تعقل‌ و گفتار مرا به‌کار گیری‌؟ حمد و ثنایت‌، پرودگارا، حمد و ثنایت ‌شاید شاخه‌ی‌ نرم‌ و نازک‌ جانم‌ را با تکیه‌ بر کتاب‌ مقدست‌ آرام‌ و قرار دهد، طوری‌ که‌ در میان‌ این‌ مسایل‌ پوچ‌ و تهی‌ رفته‌رفته‌ به‌ خاموشی‌ نگراید، طعمه‌ای‌ ملوث‌ برای‌ آلودن‌ هوا. زیرا که‌ آدمیان‌ به‌ طرق‌ بسیاری‌ برای ‌فرشتگان‌ نافرمان‌ قربانی‌ می‌کنند. نمی‌تواند ادامه‌ بدهد. چهاردهه‌ به‌ انتظار بوده‌ است‌ تا این‌ کتاب‌ را بخواند، قلبش‌ تاب‌ مقاومت‌ ندارد. کتاب‌ بسیار صریح‌ و گزنده‌، بی‌رحم‌ و خردمندانه‌ است‌، هیچ‌ شائبه‌ای‌ در آن‌ وجود ندارد. کِردو در عوض‌ آن‌ ضمیمه‌ی‌ مجله‌ی‌ یک‌شنبه‌ی‌ نیویورک‌ تایمز را می‌خواند. «چین‌: نقش‌های‌ جدید و قدیم‌.»، «بورژوازی‌ سیاه‌ از گتو می‌گریزد.»، «من‌ گُل‌ِجعفری‌ بودم‌.»، صفحات‌ مصور ورزشی‌، اخبار هنری‌ را ورق‌ می‌زند. کتاب ‌سنت‌ آگوستین‌ را در جای‌ خودش‌ توی‌ قفسه‌ می‌گذارد، بین‌ مارکوس ‌اورلیوس‌ و بوتیوس‌. آن‌جا جاش‌ امن‌ است‌. دوباره‌ آن‌ را پایین‌ خواهد آورد، وقتی‌ که‌ شصت‌ و پنج‌ سالش‌ است‌ و حاضر و آماده‌. آن‌چه‌ را که‌ تو می‌بینی‌، پروردگارا، و دم‌ برنمی‌آوری‌، صبور و با رحم‌ و شفقت‌ بسیار. آیا برای‌ همیشه ‌دم‌ بر نخواهی‌ آورد؟
کِردو در مُتل‌ است‌. مخلوطی‌ از ودکا ورموت‌ و یک‌ قوطی‌ لیموناد زنجبیلی‌، محض‌ احتیاط‌ با خود آورده‌ است‌. زن‌ هم‌ راهش‌ را نمی‌تواند از راه‌به‌در برد، هنوز چله‌روزه‌ است‌. زن‌ از قوطی‌ لیموناد جرعه‌ جرعه‌ می‌نوشد و او از نوشیدنی‌ مخلوط‌، یک‌دیگر را تحسین‌ می‌کنند. باعث‌ شادی‌ هم‌ می‌شوند. چون‌ مؤمن‌ هستند. اعمال‌شان‌ دارای‌ جنبه‌ی‌ فوق‌العاده‌ای‌ از زیبایی‌ و مخاطره‌ است‌. آن‌ دو دوزخی‌ بودن‌ را سرسری‌ می‌گیرند؛ اگرچه‌ آن‌ را بر زبان ‌نمی‌آورند. متناسب‌ با حق‌شناسی‌ و شعفی‌ که‌ احساس‌ می‌کنند، تنها ازچیزهای‌ پر از لطف‌ و محبت‌ حرف‌ می‌زنند. کِردو برای‌ این‌که‌ او را از نو به‌ هیجان‌ آورد از کتاب‌ سنت‌ آگوستین‌ نقل‌ می‌کند: اگر آدمیان‌ مایه‌ی‌ مسرتت‌ می‌شوند، در برخورد با آن‌ها شکر خدای‌ را به‌ جای‌ آور، و مبادا که‌ از خالق‌خود و از آن‌چه‌ مایه‌ی‌ شادمانی‌ و تکدر توست‌ روی‌ برگردانی‌.
کِردو در بیمارستان‌ بستری‌ است‌. دچار حادثه‌ شده‌ است‌، و بعد عمل‌ جراحی‌. در حالی‌ که‌ اثر دار و در خونش‌ فروکش‌ می‌کند، درد مانند ماهی‌مرکب‌ سمی‌، که‌ از زیر شناگر غوطه‌وری‌ در اقیانوس‌ بالا می‌آید، سربرمی‌آورد. زانویش‌ را محکم‌ می‌گیرد. رهایش‌ نخواهد کرد. با توجه‌ به‌ ساعت ‌شب‌تاب‌ روی‌ میز دو ساعت‌ مانده‌ است‌ تا بتواند زنگ‌ پرستار را بزند و سهم‌ دیمرول‌ خودش‌ را بخورد. تنها پنجره‌ای‌، شهر خلوت‌ و روشن‌ از چراغ‌ خیابان‌ها را در معرض‌ تماشا می‌گذارد. کِردو دعا می‌خواند، با صدای‌ بلند. این‌ عبادت‌ محاوره‌ای‌ طولانی‌ است‌، نه‌ اعتذارآمیز و نه‌ شبهه‌انگیز، درد و رنجش‌ او را در وضعیت‌ جدیدی‌ قرار داده‌ است‌. با صدای‌ بلند حرف‌ می‌زند، انگار در تلویزیون‌ دارد اخبار نیمه‌شب‌ را می‌گوید. ناگهان‌ عرق‌ دل‌پذیر برتنش‌ می‌نشیند. به‌طرز معجزه‌آسایی‌ آرام‌ می‌گیرد. ماهی‌ مرکب‌ رهایش‌ می‌کند، به‌ اعماق‌ ناشناخته‌ عقب‌ می‌نشیند. وقتی‌ پرستار می‌آید می‌بیند که ‌کِردو خواب‌ است‌. صبح‌ سرزده‌ است‌. در سرتاسر راه‌رو، دانه‌های‌ تسبیح‌ تیک‌تیک‌ صدا می‌کنند.
کِردو در مترو نشسته‌ است‌. روبه‌روی‌ مردان‌ دیگری‌ که‌ تکان‌تکان ‌می‌خورند و در نوسان‌اند، تکان‌ تکان‌ می‌خورد و در نوسان‌ است‌. سر کاربرمی‌گردد، هر چند حالا می‌لنگد. برای‌ همیشه‌ خواهد لنگید. تن‌ از خطا چشم‌ نمی‌پوشد. فقط‌ خداوند بخشاینده‌ است‌. بین‌ دو ایست‌گاه‌، مترو بر روی‌ پلی‌، در روشنایی‌ بالا می‌آید. پایین‌، رودخانه‌ در تلألو است‌، انگار آلوده‌ نیست‌، قایق‌های‌ شراعی‌ در بادِ هوای‌ درخشان‌ یک‌بری‌ می‌شوند. کِردو آن‌ معبر را در بیده‌ی‌ مقدس‌ به‌خاطر می‌آورد، وقتی‌ که‌ یکی‌ از اعضای‌ انجمن‌ شهر در بحث‌ گرویدن‌ به‌ مسیحیت‌، زندگی‌ ما را به ‌پرواز گنجشکی‌ از میان‌ مرغ‌زار روشنی ‌تشبیه‌ کرد: «شهریارا، چنین‌ به‌ نظرم‌ می‌رسد، این‌ امر زندگی‌ انسان‌ را بر روی‌ زمین‌ در قیاس‌ با زمانی‌ که‌ برای‌مان‌ ناشناخته‌ بود جلوه‌گر می‌سازد، گویی‌ در ضیافتی‌ با سرداران‌تان‌ نشسته‌اید، زمستان‌ است‌ و آتش‌ روشن‌ و تالارتان‌ گرم‌. بیرون‌ برف‌ و باران‌ می‌بارد و هوا توفانی‌ است‌. گنجشکی‌ داخل‌ می‌شود و به‌سرعت‌ در سرتاسر خانه‌ پرواز می‌کند. از دری‌ داخل‌ و از در دیگر خارج‌ می‌شود.»
کردو، در فاصله‌ی‌ روشنایی‌، در روبه‌رویش‌ متوجه‌ مردی‌ می‌شود. آدمی ‌معمولی‌، فرسوده‌، با قد و وزنی‌ متوسط‌، به‌ نحوی‌ جبونانه‌ مُلبس‌، با این‌حال ‌چیزی‌ عمیقاً نامطبوع‌ و ثابت‌ دور دهانش‌ دیده‌ می‌شود که‌ نماد کلی‌ یگانگی‌ تام‌ و تمام‌ با ماشین‌ بی‌احساس‌ جهان‌. کِردو او را با آدمی‌ خدانشناس‌ عوضی ‌می‌گیرد. با خود می‌اندیشد، بین‌ این‌ آدم‌ بی‌آزار و من‌ ورطه‌ای‌ لایتناهی‌ دهان ‌می‌گشاید، چون‌ من‌ مؤمن‌ام‌.
مترو تلق‌تلق‌کنان‌، به‌ زیرزمین‌ فرو می‌رود. یا، شاید، همان‌طور که‌ برخی ‌قدیسان‌ افراطی‌ تلویحاً اظهار داشته‌اند، که‌ در زیر جلال‌ و جبروت‌ سرمدی‌، مؤمنان‌ و غیرمؤمنان‌ دقیقاً یک‌سان‌ هستند.

نویسنده: جان‌ آپدایک‌ (John Updike)
مترجم: جمشید کارآگاهی‌

درباره نویسنده:
جان هویر آپدایک (به انگلیسی: John Hoyer Updike) (زاده ۱۸ مارس ۱۹۳۲ – درگذشته ۲۷ ژانویه ۲۰۰۹) نویسنده رمان و داستان کوتاه، شاعر، منتقد ادبی و هنری آمریکایی بود. از ۱۹۵۵ همکاری‌اش را با مجله نیویورکر آغاز کرد و به سرعت در عرصه نثر و نظم و نقد صاحب‌نام شد. او بیش از همه به خاطر رمان‌های چهارگانه خرگوش‌ها از جمله فرار کن، خرگوش ، خرگوش برگرد ، خرگوش ثروتمند است و خرگوش در آرامش به شهرت رسید.

ملک مقرب

عقیق رنگارنگ و سرو شکافته و ظروف مفرغین فرو شده در آب ساکن: این چیز‌ها را عرضه می‏کنم. سنگ سماک، چوب ساج، یاسمن، و مر: این هدایا را می‏آورم. درخشندگی‏ی صندل‏هایم از غبار میخک‌ها تیره می‏شود. بالهایم با نوشابه‏ای که عمر را جاودان می‏کند موم اندود شده است. چشمهایم الماس‏هایی‏ست که در تراش‌های آن طلای قرمز منعکس است. صورتم نقابی از عاج است: دوستم بدار. به عهدهایم گوش کن:
آب سرد از طرح‏‌های پیچ در پیچ حکاکی شده‏ی ظروف مفرغین خواهد چکید. گلدان‏‌های لبه پهن سنگین در سرداب‌های معطر عرق خواهد کرد. در جزیره‏‌های من باغ‏‌های میوه هرگز از بارآوری خسته نیست. حتی برگ‏‌ها خوراکی‏ست. انبوه شاخه‏‌ها هرگز جاده‏‌ها را تنگ نمی‏کند. تاک‏‌های انگور بی‏نیاز از مراقبت خواهد رویید. حتی دانه‏‌های توت‏‌ها هسته‏‌های شیرینی‏ست. چرا لبخند می‏زنی؟ هرگز گرسنه نبوده‏ای؟
ساختمان آلاچیق‏‌ها بی‏نقص خواهد بود. در جایی که ارکان اصلی به هم متصل شده است، شمشیر آرام‏ترین نجوا‌ها محلی برای نوکش نخواهد یافت. در جایی که تیر‌ها باریک شده، هر ضربه‏ی سطح مبسطوی یکنواخت است. در جایی که چوب نیازمند محکم نگاه داشته شدن بوده، میخایی با رگه‏‌های مخالف فرو شده است. سقف‏ها، به خاطر خنک نگاه داشتن، بلند است، و توفال‏‌های فاصله‏دار با اولین نفس مه ممهور می‏شود. هرچند پنجره‏‌ها باز است، پیشامدگی‏ی لبه‏ی بام‏‌ها چنان عریض است که از باران جز عطرش هیچ به درون اتاق‏‌ها نمی‏آید. آتش در جام صخره‏ی سیاه است و در آغوش نرم خاکستر نگاهداری می‏شود. هرگز بی‏پناهگاه نمانده‏ای؟
پس، زندگی‏ی تو در کجا دست خورده است؟ لذات من به همانگونه که جاودانی‏ست ویژه است. لبه‏‌های برش شده‏ی یک بند کاغذ فشرده‏ی تازه، برنگ خامه، شق، پارچه‏ای و پربها. کک‏ و مک‌های پلک‌های بسته‏ی زنی مراقب در اولین شرمندگی‏ی سفید صبح. توپی که در گلوی عریض سبز اولینشان در Cape Ann به خوبی کوچک می‏شود. چیزی عالی، یک خورشید آب نباتی کوبنده بر جایگاه تماشاچیان. بازار مکاره در گداخانه‏ی ناپدید شده. بازوان سفید دختران در رقص، تافته، بازوان سفید بنفش در فرورفتگی‏‌ها موسیقی جذبه‏‌های آن مچ‌های سفید را ستایش کن بازوان سفید را و کاغذ‌های سفید پیراسته را ستایش کن اثبات اقلیدسی‏ی قضیه‏ی فیثاغورث زیبایی‏ی تنگ کننده‏ی آن نمایش قوس و قزحی‏ی پشیزی یافت شده در ریگ‌های نمک. تلؤلوی ذره‏بینی در مرکب حروف کلمه‏هایی که از آن خود توست.
لحظه ‏هایی معین، بیاد آمده یا خیالی، از بچگی. ورق بازی‏ی سه نفره در زیر تابش قهوه‏ای‏ی حباب رنگین شیشه‏ای چراغ، پدر و مادرت که دور از خداشناسیشان در سکوت آرزومند برد تو هستند. اتاق Brancusi، ساکت. «درخت‏‌های کاج و صخره‏ها» اثر سزان؛ و «تورباف» در Louvre که بزحمت بزرگتر از دست باز کرده‏ی توست.
پرتوهایی چنین ضعیف را تا حد رودخانه‏‌ها عریض خواهم کرد؛ هیچ چیز از دست نخواهد رفت، نه (حتی) کمترین ذره‏ی غبار به یاد آمده، و تکثیر هزاران هزار برابر خواهد بود؛ دوستم بدار. در آغوشم بگیر؛ بیا، کنارم را لمس کن، جایی که از آن عسل جاری‏ست. نترس. چرا باید عهد‌های من به عبث باشد؟ یشم سبز و دارچین: آیا وجود چنین چیزهایی را انکار می‏کنی؟ چرا رو می‏گردانی؟ آیا ترانه‏ی من جویباری از بلسان نیست؟ بازوانم انباشته از سیب‏‌ها و کتابها‏ی عتیق است؛ آسیبی در من نیست؛ نه. ستایشم کن. ستایش تو از من ستایش خود توست؛ صبر کن. گوش کن. از نو آغاز می‏کنم.
نویسنده: جان آپدایک
مترجم: برگردان احسان مژده

* “Archangel” (از کتاب “Pigeon Feathers and Other Storles”)
منبع: www.jenopari.com

کلاغ در بیشه

تمام شب گرم برف پنهان چنان چسبنده بارید که همه‏ی شاخه‏‌های باریک در بیشه‏ی اطراف خانه‏ی کوچک اجاره‏ای‏ی آنان برشی مرتفع از سفیدی را نگاهداری می‏کرد، برآمدگی‏ی رو به بالایی که در تابش بی‏سایه‏ی صبح زود عمق را از صحنه برمی‏داشت، آن را چینی می‏نمایاند، چون خوشنویسی‏ی یک دستخط، پرده‏ی منقش شقی آویخته از آسمان خاکستری، سپری از تور درهم بافته شده با نخ سیاه. Jack از خودش پرسید آیا هیچ وقت قبلاً چیزی به آن زیبایی دیده بود. برف بند آمده بود. چنان که گویی بارش برف وظیفه‏ی ویژه‏ی خوابش بود.
جبه‏ی حوله‏ای‌ش بر تن در سحرگاه کنار پنجره ایستاده بود زیرا که شب قبل او و زنش، در میان تجملی پیچ در پیچ و عتیق، شام را با صاحبخانه‏‌های خود صرف کرده بودند. دو شراب، قرمز و قرمز تیره‏تر، همراه شام بود. شمع‏‌ها روی میز طویل. دو زوج دیگر، پیرتر، به دقت تباه شده. پس از شام، مرد‌ها و زن‏‌ها از هم جدا شدند و بعد، گلوی مرد‌ها آزرده از کنیاک و سیگار برگها، در اتاقی وسیع که دیوارهایش، به طرزی مبهوت‏کننده، ابریشم سبز بود از نو بهم پیوستند. غوطه‏ور در درخشندگی‏ی نامربوطی چون تراش‌های تصادم‏کننده‏ی چلچراغ، گروه مختلط وراجی کردند. و در آخر (ساعت روی طاقچه‏ی مرمر خاکستری، با عقربه‏‌های طلایی که ظرافت نخ مانند آن‌ها خود حضور ذهنی کنایه‏آمیز می‏نمود. اعلام‏کننده‏ی زمان مستعجل) در فراری نهایی و دست از جان شسته همه به طرف پله‏‌های مارپیچ و بنا به دعوتی که شد به درون سراچه‏ای یورش آوردند که در آن در ساعات روز خانم سفیدموی میزبان به تنظیم سرگرمی‏ی شگفت‏ انگیز خود Cartonnage می‏پرداخت. از کاغذ‌های رنگی‏ی برده شده یک بتکده پدید ساخته بود. دسته‏گل‏‌های کاغذی‏ی قاب شده به دیوار بود. روی میز کار عظیم‏ترین و به طرزی فاتحانه خوش‏نماترین بطری‏ی چسب پخش‏کن‏دار چسب Elmer’sی که جک تا آن لحظه دیده بود؛ هرگز به خواب هم ندیده بود که چنین اندازه‏ای می‏توانست وجود داشته باشد. گاو نر آبی‏ای که روی بطری نشانده شده بود شادی‏کنان می‏خندید. پیشخدمت‌‌ها آمدند و پالتو‌های آنان را به دورشان پیچیدند. درهشتی‏ی جلوی خانه میهمانان عازم در نیمه‏ی شب با دنیایی روبرو شدند که جامه‏ی مبدل نازکی از برف به تن داشت. فرو آمدن جهانی‏ی برف میدان دید آنان را محدود می‏کرد؛ خارج خانه صمیمیتی گنبدوار داشت. میهمانان نغمه‏ی ستایش خواندند؛ میزبان، مردی کوتاه و پیر، رنجور از نقرس، سر راست کرد: شامش، شرابش، Cartonnage زنش، و حالا برفش. زوج جوان، خمیده به خانه‏ی کوچک اجاره‏ای که همچنان از آن او بود بازگشتند. حق دختری را که به مراقبت بچه نشسته بود دادند، او را چون مغضوبی به درون توفان روانه کردند، و، هرچند دیر بود، عشق ورزیدند. بنابراین، هنگامی که شش ساعت بعد بچه‏شان به گریه افتاد، مرد در حال یک واکنش غیرارادی‏ی قدردانی بجای زنش برخاست، و به تسلا دادن پرداخت.
کهنه‏ی خیس بچه ابری نامرئی از محلول آمونیاک پخش می‏کرد که در چشم‏‌های مرد اشک روان ساخت. سفیدی، حاشیه‏ساز پنجره‏‌های قطعی شده و برنده‏ی نور خورشید که در پس آسمان، چون چراغی در پس حباب کاغذی، سوزان بود. اتاق بچه با نوری سفید درخشان شده بود؛ کاغذ دیواری، با نقش بنفشه‏‌های رنگ پریده، به طرزی یکنواخت می‏درخشید، آنچنان که حتی گوشه‏‌های به هر سو دویده‏ی پف کرده از پاکی لبالب بود.
دختر بی‌حرف، برهنه و متحیر، هیکل غریب پدرش را، که در این ساعت نابهنگام بود، بررسی می‏کرد. آغوش پشمین جبه‏ی حوله‏ای‏ی ارغوانی و فشار سرد کف اتاق روی پاهایش به نحوی یکنواخت تملق‏آمیز بود؛ او را بزرگ نشان می‏داد. ران‏‌های غول‏آسایش مرتب از میان لبه‏‌های جبه‏ی حوله‏ایش رخنه کرده به داخل هوای سفید می‏آمد. از میان سه ورقه‏ی جلاخورده‏ی شیشه، آن‌ها را می‏دید، همه چیز را می‏دید: خاطره‏ی مستی‏اش، کمبود خواب فعلی‏اش، و درخشندگی‏ی نافذ برف احاطه‏کننده. از آنجا که خاطراتش صریح بود، بنابراین او سست بود. درز‌های موازی‏ی کف اتاق، برق عنابی‏ی روشن رنگ، نگاه خیره‏ی افسرده و جدی‏ی دخترش، چون نگاه خیره‏ی مردمکی که به وسیله‏ای شیمیایی متورم شده باشد ـ این چیزها، دریافت شده از طریقی ادواتی که خستگی تشتت حواس را از آن کاملاً زدوده بود، عمیقاً او را می‏گزیدو با فوریتی نه (چندان) نامطبوع، روی روده‏هایش فشار می‏آورد.
هرچند خانه کوچک بود، دو حمام داشت. از آن که وابسته به اتاق دخترش بود استفاده کرد، جایی که میله‏ی مربع پرده‏ی آبریزه از وزن مکرر کهنه‏‌های خیس بچه یله می‏رفت و یک بر می‏شد. در اطراف ریشه‏ی در رفته‏اش گچ سقف خرد شده بود. زیر سایه‏ی کوچکی از حیرت ایستاد، به تماشای بیضی‏ی آب ساکن که در آن (تکه‏های) متعددی از مدفوعش چون تکه چوب‌های کوتاه پوسیده، به طرزی غریب صیقل خورده، شناور بود.
آب با فشار سرازیر شد؛ گویی تمام داخل منور خانه‏ی کوچک تطهیر شده به جنبش درآمد. تن لغزان دخترش را ماهرانه لباس پوشاند و او را به طرف پله‏‌ها برد. پاگرد بالا رو به در اتاق خوابش بود؛ نگاهی به درون کرد و دید که زنش جایش را در بستر عریض شده تغییر داده بود. بازوان برهنه‏اش از زیر روانداز بیرون افتاده بود و، خمیده، چون عاج خالداری که برجسته‏کاری‏ی جمجمه‏ی برگردانیده‏ی یالدارش را قاب گرفته باشد، هرکدام به بالشی تکیه داشت. یک پستان، بالا آمده وسیله‏ی تاب شانه‏هایش، کم عمق در خواب زن، با مرکز شکوفا شده‏اش به نمایش درآمده بود. خورشید، در حال وارسی‏ی آسمان پاره‏پاره، ملیله دوزی‏ی کمرنگی را از میان بیشه و جام پنجره‏‌ها پایین می‏فرستاد، چیزی لطیف‏تر از رنگ که بافته‏ای لوزی شکل را بروی زن و بر فراز او بر تخته‏ی بلوطی‏ی گندمگون بالای بستر او می‏گسترید. چشم‌های آبی‏ی زن، چون پروانه‏‌ها در حال فرو آمدن بر پارچه‏ای توری، باز شد.
با باز شدن مچش، مرد در طبقه‏ی پایین پنهان شد. در حالیکه از پله‏‌های دشوار باریک فرو می‏آمدند، بچه با حواس پرتی پشت گردنش را آهسته دست می‏زد. این تماس‏‌های ضعیف، چون آفتاب نامطمئن، درونش را به لرزه درمی‏آورد. طبقه‏ی پایین تاریکتر بود. انعکاس برف وسیله‏ی اثاثیه‏ی نمسار و پرمنفذ جذب شده بود. اجاره‏ای. صبح بخیر، آقای Thermostat (دستگاه خودکار تعدیل گرما). شیرفروش امروز دیرمی‏آمد: ضربه‏‌های سخت زنجیر‌ها نوازنده‏ی ترانه‏ای روی چرخش‌های ستبرش: شگفتا. بازوی حامل بچه‏اش درد می‏کرد.
قادر نبود جعبه‏ی گندمک (cereal) بچه را پیدا کند. گنجه‏‌ها مملو از خاک قند و قاشق‏‌های پلاستیکی ول افتاده در بادبزن‌‌های رنگارنگ. دستگیره‏ی سینی صندلی بلند بچه‏ گیر کرد؛ پا‌های دختر وارو قرار گرفته بود. همراه با حرکات افزایش یابنده‏ای ناشی از تردید آب را در دیگچه‏ای که دسته‏اش گرم نمی‏شد روی آتش گذاشت. زمستان. گندمک گرم. کجا؟ سقف غرید، لوله‏‌ها آواز خواند.
آمد، همسر و مادر آمد، پیچیده شده در پیله‏ای آبی که تنش را بیشکل می‏کرد، صورتش را سفید. پس از آن که مرد بستر را ترک گفته بود نتوانسته بود از نو بخواب رود. مرد، مغرور، آسوده شده، آرام، پشت میز کوچکی از کاج که با روغن بزرک صیقل خورده بود نشست. گرد گندمک Gerber دودکنان به سینی‏ی بچه آمد. آب پرتقال، به باریکی‏ی یک مداد رنگی، سحرآسا مقابل مرد حاضر شد. چون خواهرش زمین، زن گل‏‌های ساده‏ی وفور را پیش می‏نهد. در همان حال که لیوان را بلند کرده به طرف لبهایش می‏برد بوی زن را روی سر انگشتهایش شنید.
و حالا که آزاد شده بود تا نزد همدمش در آن سوی پنجره بازگردد، از نو خیره شد. بیشه در دور در آن سوی چمن یخ زده پرده‏ای چینی بود که در آن الفبای عظیمی از شاخه‏‌های باریک خاموش قرار داشت: جبه‏ای سیاه پوشیده (از گلابتون‏‌های سفید، ایستاده بر شقی‏ی خود. هیچ چیز در آن حرکت نمی‏کرد. هیچ عمقی وجود نداشت، آسمان لوحه‏ای از مروارید، بیشه ترکیبی رویایی که در آن گلدانها، طاقها، و فواره‏‌ها خاموش بود.
زنش تخم مرغی آب‏پز مقابلش گذاشت، شکسته و روان بروی یک تکه نان برشته در یک بشقاب صورتی رنگ لب پریده و در محل فرو آمدن نور مورب خورشید که از ناقصی‏ی جام پنجره لکه‏دار شده بود، تابان.
اتفاقی افتاد. در خارج پرنده‏ی عظیم سیاهی، با بال زدن پرتقلای یک کلاغ، پر و بال زنان آمد. به یکسو متمایل شد و کج شده تا پاهایش را جا بدهد، در جهت بیشه در افتاد. قلب مرد از بیم خطرهایی که متوجه کلاغ بود ایستاد، کلاغی که با چنین بی‏پروایی سوی سطحی سزاوار حرمت یورش می‏برد، در جایی که عمقی وجود نداشت چنین کورمال جویای فرورفتگی‏ای برای جثه‏ی مصرش بود. نمی‏توانست داخل شود. کلاغ، هیکل سیاهش چون یک لحظه‏ی توپخانه‏ی ضدهوایی داغان‏کنان، تلپی روی یک شاخه‏ی بلندتر افتاد و از یک ربع دایره‏ی تور رگباری از برف فرو ریخت. بالهایش باز شد و قرار گرفت. منظره که نابود شد، قلب مرد طغیان کرد. فریاد کشید “Clare”.
چشم‌‌های آبی‏ی کنجکاو (و جویای نتایج علمی‏ی) زن از روی صورت او به سرعت پرید طرف پنجره، جایی که فقط برف را دید، و بروی غذای فراموش شده‏ای که در میان دست‌های مرد بخار می‏کرد آرام گرفت. لب‌های زن حرکت کرد:
«تخم مرغتو بخور.»
نویسنده: جان آپدایک
مترجم: برگردان احسان مژده

* “The Crow in the Woods” (از کتاب Pigeon Feathers and Other Storles) 
منبع: www.jenopari.com

چهار طرف یک داستان

(1)
عشق من:
مرا ببخش، ظاهراً در یک کشتی هستم. ضربت ترک گفتن تو مرا در قبال تحقیر‌های معمول به هنگام سوار شدن بر کشتی نسبتاً بخوبی بیحس کرد ـ چرا در چارطاقی‏ی یک اسکله همه‏کس، قطع‏نظر از این که از چه خاندان والایی باشد و تا چه حد اعتماد به نفس داشته باشد، چون یک مهاجر اروپای مرکزی می‏نماید، و به همان نحو که شایسته‏ی این مهاجرین است با او رفتار می‏شود؟ ـ و اگرچه اکنون دو روز است که در دریا پیش رفته‏اییم، و من می‏توانم، باصطلاح، با در دسترس نبودن محض تو آرام بگیرم، هنوز قادر نیستم حواسم را بر همسفرهایم متمرکز کنم، هرچند در یک ثانیه‏ی، گویی، سلامت عقلی پریشانحواس، از رخنه‏ای در وسوسه‏ی مسلط بر ذهنم، پیامبرانه احساس کردم که پیشخدمت، از آنجا که مرا یکی از گوشه‏گیران بیکس دنیا یافته است، خدمتی پرنخوت خواهد کرد و در مقابل، در پایان سفر، متوقع انعامی پوزش‏طلبانه کلان خواهد بود، مهم نیست. لحظه‏ی بعد، تای دستمال سفره را باز کردم، و آه تو، درست بشکل یک قمری، آبی‏ی کمرنگ گردنش بوضوح برای یک لحظه چون ابری پوشاننده‏ی شعله‏ی شمع روی میز، گریخت؛ و من بار دیگر به درون زمزمه‏‌های مرطوب، نجوا‌های منکسف، پیمان‏هایی که آناً صفیرکشان پس گرفته می‏شود، (و) عرق‌های رد و بدل شده‏ی عشقمان در افتادم.
کشتی تکان می‏خورد. لرزش مداوم است و در همه جا حاضر؛ بوکشان مرا حتا در اینجا نیز یافته است، در اتاق نگارش، گوشه‏ای تاریک که توسط یک پیشخدمت خشن جوان Turin ی اداره می‏شود و برای آنکه شرایط لازم یک کتابخانه را داشته باشد، دارای نسخه‏‌های تکه پاره‏ی “Paris MATCH” است و در پس شیشه‏ها، هفده جلد از آثار D’Annunzio که به طرزی مجلل جلد شده و به نحوی معصومانه مطالعه نشده مانده، به البته الیتالیایی. بنابراین رعشه ختم ماجرایی مطلقاً مربوط به موتورخانه است و لکه‏‌های اتفاقی که احتمالاً توجه تو را به خود جلب می‏کند قطره‏‌های کوچکی از ترشحی متهور. در حقیقت، هرچند در جهت سرزمین‏‌های آفتابی روان بوده‏اییم، گرفتار چرخشهایی متعدد هستیم. وقتیکه سعی می‏کنند استخر شنا را پر کنند، آب چنان به تشنج خود را می‏کوبد و در تلاطم است که من از زیر چشم نگاهی بدرون (استخر) می‏اندازم و متوقع هستم یک حوری‏ی دریایی (mermaid)ی اسیر ببینم. در بار، بطری‌ها چون دستگاه کوچک سوییسی‏ی بی‏اندازه دقیقی جینگ جینگ می‏کند و Daiquiri‌ها لرزان نزدت می‏آید، دایره‏‌های کوچکی از اضطراب که بین مرکز و لبه به جلو و عقب می‏چرخد. روز اول، در حالیکه، در روزهایی که با تو گرفتار زمین بودم، احساس یک سفر اقیانوسی را فراموش کرده بودم، در تالار عمومی‏ی کشتی ایستاده بودم، منتظر این که سعی کنم در عرشه‏ی بالاتری برای خود جایی و اگر ممکن باشد یک روزنه بخرم، وقتیکه، بدون هیچ تغییری قابل رؤیت در ترتیب اثاثیه، چراغ‏‌های ثابت، نخل‏‌های در گلدان، یا تابلوی اعلانات چند زبانی، کف چون مغناطیس تخت عظیمی ناگهان خونم را سنگین کرد ـ به طور فوق‏العاده‏ای سنگین، مردم در اطرافم ایستاده بودند، و سیمای آنان به اندازه‏ی حتا یک میلیمتر هم تغییر نکرد. در واقع بسیار خنده‏آور بود، چون به محض این که کشتی در جهت اول پیچید خون من در رگهایم (و) در جهت بالا به کلی جهید ـ بیاد میاوری که در اولین لحظه‏ی پس از یک ضرب دیدن بازویت چه احساسی دارد؟ ـ و گویی محتمل بود که من، و، اگر من، همه‏ی دیگرانی که چهره‏هایی تغییرناپذیر داشتند نیز، چون بادکنک‏هایی لبریز از هلیوم از زمین بلند شویم و تصادم‏کنان به سقف بچسبیم، جایی که کارکنان کشتی می‏بایست، غضب‏آلود، با دسته‏‌های جارو، ما را از آن نجات بدهند. رویا گذشت. کشتی از نو چرخید. خونم از نو سنگین شد. گویی تو نزدیک بودی.
ایزولت، باید نام ترا بنویسم. ایزولت. از بسیاری‏ی خونی که از من جاری‏ست خواهم مرد. مطمئناً احساس بی‏خونی می‏کنم، یا، دقیق‏تر، رقیق شده، تا نیمه رقیق شده، چرا که گویی تمام چیز‌ها را ـ طناب‌های سفید، گیره‏‌های کوچک مغناطیسی‏ی استادانه ساخته شده‏ای که مانع از باز و بسته شدن مداوم در می‏شود، اتاقچه‏ی مثلثی (شکلی) برای آبریزه (Shower) که به طرزی فریبنده خانه به خانه است، مصالح تجملی و نازپرور در هر سو ـ با تو می‏بینم، لمس می‏کنم، یا درباره‏اش لبخند می‏زنم، که معنایش، از آنجا که تو اینجا نیستی، این است که من فقط نیمی می‏بینم، فقط نیمی وجود دارم. مرتب فکر می‏کنم چقدر جای افسوس است که همه‏ی این تجملات برای من، تریستان عبوس، دائماً غمگین، یتیم، بیخانمان، تلف می‏شود. حتا این قلمی که به وسیله‏اش این را می‏نویسم یک قلم قدیمی از نوع قلمهایی‏ست که باید در دوات فرو بردش، یا (از نوع قلمهای) قطزده، که قابلیت انحنای آن بطرزی غیرقابل مقاومت آرایش‌هایی را در خط مدعو می‏شود که پیش از این که سرانجام خشک شدن را بپذیرد برای چند دقیقه به رنگ آبی‏ی تابان، خیس می‏نشیند. جاقلمی نوعی چوب صیقل خورده‏ی آسیایی‏ست، ساج؟ آبنوس؟ تو می‏دانستی. برای من افسون‏‏ کننده بود، چطور تو نام سطوح را می‏دانستی، چطور تو معصومیت این را داشتی که یک تخته پوست را نوازش کنی و از مرگ کوچک هراسان تیزچشم در زیر آن خود را عقب نکشی؛ برای من، که همیشه در شرف سبزیخار شدن بوده‏ام، چیزی که مارک، می‏دانم، خواهد گفت نوعی آرزوی مرگ داشتن بود (نمی‏توانم برای تو تشریح کنم که در نظر من آن مرد تا چه حد احمق می‏نماید؛ تاحدی غیرمنصفانه کافی، حتا آن اندک واقعیت که در اوست بنظر می‏رسد که به پشتی‏ی این سرمایه‏ی عظیم او ـ این «آدم‏ها» این «مایملک» محضش ـ از حماقت باشد، تا آنجا که حتا وقتی چیزی هوشمندانه می‏گوید اثرش بر من چنان است که گویی از انجیل در راه پشتیبانی از بیداد اجتماعی نقل قول شود. این هلالین بکلی از اختیار بیرون رفته است. اگر در نظر تو زشت می‏آید، حسادت را مقصر بدان. لیکن، من مطمئن نیستم که بخاطر این که شوهرت ـ هرچند فقط شرعاً ـ مالک توست از او نفرت دارم، یا، باریک‏بینانه‏تر، بخاطر این که او ترس مرا از چنین تعلق شرعی حس می‏کند، احساسی که به او، با همه‏ی کودنیش، بزرگ منشی‏ی مضحک و حرف‌های بچگانه‏اش، تسلط غریب اخلاقی‏ای بر من می‏دهد که من، هرچه پیچ و تاب بخورم، نمی‏توانم آنرا بشکنم، آخر هلالین).
یک چرخش تقریباً بداندیشانه‏ی خصوصاً طولانی‏ی کشتی، شیشه‏ی جوهر را، نریخته، در عرض نهانگاه من لغزاند و این فرصت را به من داد که بین چشم دوختن به افق و آغاز ناخوشی‏ی دریا (دریازدگی) یکی را انتخاب کنم.
کجا بودم؟
برای من شگفت‏انگیز بود که شریک حساسیت تو در قبال بافت‏‌ها بشوم. کم‏عمقی‏ی تو، نامی که زنم به آن می‏دهد ـ چون هر چیز دیگری که او می‏گوید، چیزی در آن هست که، در حداقل، پیش از طرد شدن قابل مکث است ـ به درون دنیای من که تا به آن لحظه به طرزی ناقص مصنوعی بود بعد جدیدی آورد. اکنون، شناور در این دنیای جزیره‏ای تجملی، جایی که موسیقی چون سردردی دائمی نواخته می‏شود، همه‏چیز را نیمی از درون چشم‌های تو می‏بینم، گفتگوهایی مسلسل با تو در سرم ترتیب می‏دهم، و دستم را روی چوب تمیز شده‏ی ماهون پیشخان (بار) می‏گذارم چنانکه گویی تپش زیر سطح تویی، حوری‏ای دریایی در حال برخاستن. گفتگو‌های ما درباره‏ی چیست؟ من، مغزم به طرزی خسته‏کننده در حال وارسی‏ی دقیق قلوه سنگ‌های ریزش احساسی (تکه‏هایی جدا شده و در غلتیده از فراز کوه‏ها)، کشفهایی کوچک درباره‏ی خودمان می‏کنم که به عجله به تو باز می‏گویم، آن‌ها هرگز تا آن اندازه که من فکر می‏کردم بر تو تأثیر نمی‏گذارد. دیروز، مثلاً، در حوالی‏ی ساعت سه و سی دقیقه‏ی بعدازظهر، وقتی که خورشید پریده رنگ ناگهان از موجه نمایاندن نشستن بر صندلی‏ی عرشه دست کشید، من، در حال تا کردن پتو کشف کردم که هرگز، در قلبم، رنج‌های ترا به اندازه‏ی رنج‌های خودم جدی نیانگاشته بودم. این که تو غمگین بودی را می‏دانستم. می‏توانستم نحوه‏ی کار اجزای ماشینی‏ی قیدی را که درش بودی ترسیم کنم، می‏توانستم خطوط سرزنده‏ی محیط‏کننده را رسم کنم و رنگ‌های درخشان یکنواخت چگونگی‏ی موقعیتت را بچشم ـ در واقع عذاب‌های ترا چنان به روشنی می‏توانستم مجسم کنم که احساس می‏کردم در احساس آن‌ها با تو شریک هستم. اما نه، نوعی نهایی از باور وجود داشت که من آن را از درد تو دریغ می‏داشتم، که بعد و وزن را از آن سلب می‏کرد، و از این بابت به این دیری پوزش می‏خواهم. در سرم تو پوزش را با خنده‏ای پذیرفتی، و بعد خواستی که ادامه بدهی و درباره‏ی جنبه‏‌های عملی‏ی فرارمان بحث کنی. دو ساعت بعد، در حالیکه یک Daiquiriی لرزان را با انگشتهایم روی پیشخوان (بار) میخکوب نگاه داشته بودم، به طرزی نسبتاً لرزان این فکر آرامش‏بخش را تنظیم کردم: از هر نظری اگر برایت چنان نبودم که باید باشم، هرگز تظاهر به داشتن احساسی بجز عشق نسبت به تو نکردم، هرگز به هیچ نحوی تقاضای محدود کردن، یا مقید کردن، عشقی را که تو نسبت به من داشتی نکردم. هر فداکاری‏ای که تو حاضر به انجامش بودی، هر به خطر انداختنی که تو تصمیم به اجرایش گرفتی، هر رنجی که تو داوطلبانه به خاطر من تحمل کردی، من روا داشتم. در گستردگی‏ی بی‏نهایت اشتیاق من به پذیرش عشق تو، من عاشق کامل بودم. یک مرد دیگر، با دیدن این که تو خود را بی‏رحمانه می‏کوبی و می‏دری، احتمالاً از روی صرف نازک طبعی‏ی کمرویی (آنرا ترحم خوانان) تظاهر می‏کرد که به تو پشت می‏کند، و جان تو را به قیمت وقارت نجات می‏داد. اما من، چه فقط خواب شده یا عملاً از روی احساس خود کشتن، به استواری صورتم را در جهت شعله‏ی بین ما نگاه داشتم، هرچند که در چشمهایم آب افتاد، پوست دماغم کنده شد، و ابروهایم در وزش‏‌های توأم دود ناپدید گشت. شانه خالی نکردن و معیوب نکردن پاکی‏ی خشم درخشنده‏ات همه‏ی نیروی غریب خودپرستی مرا طلب می‏کرد. نه؟ چندین ساعت در این باره با تو بحث کردم، یا بیشتر بازگویی‏‌های جامعی را بر شبح ساکتت فرو ریختم، شبحی که قوه‏ی دریافتش بی‏زحمت، چون آب حلقه‏دار شده، وسیع می‏شد، تا شامل همه‏ی تفصیل‏‌ها شود.
بعد، سرانجام خسته، در حال مسواک زدن دندانهایم در حالیکه پرده‏‌های آبریزه در کنار من چون دو آونک بطی، خش‏خش‏کنان به جلو و عقب حرکت می‏کرد، قیاسی دریافت داشتم، که گویی مکاشفه‏ای بود و از نظر اهمیت مطلقاً جاذبه‏ای، قیاسی که (کبرا) به هر اندازه ما به خاطر یکدیگر رنج برده‏ایم، برای من مقصر شمردن تو برای دردم مطلقاً مطرح نیست، هرچند اگر بخواهیم دقیقاً حرف بزنیم تو باعثش بودی؛ و، از آنجا که (صغرا) تو و من به عنوان عشاق آینه‏هایی بودیم و همیشه یک احساس داشتیم، بنابراین (نتیجه) توهم باید چنین احساسی داشته باشی، بنابراین، فکرم آسوده است. به این معنا که، این موقعیت اخلاقی‏ی لغزواری‏ست که مکرراً توسط کسی زخمی شوی چرا که عاشق او هستی. آن فرعیات در پرستش من، آن خرده‏نان‏‌های تأثیر مارک که من هرگز نمی‏توانستم هضم کنم، آن خاکستر‌های شعله‏‌های گذشته (و) جارو نشده از گوشه‏هایت، آن لکه‏‌های میانه‏روی، نظر‌های اجمالی‏ی سنگدلی، حتی لحظه‏‌های کراهت بدنی ـ هرگز این‌ها نبود که مرا آزار می‏داد. کمال تو بود که مرا نابود کرد، اعمال منطقی‏ی مرا به جنون کشاند، نیروی شرافت سالم مرا گرفت، چنان خونی از من جاری ساخت که از بی‏خونی سفید شدم. اما من گله‏ای ندارم. و به این ترتیب می‏دانم که تو نیز گله‏ای نداری؛ و این دانایی، در میان بدبختی‏ی ناآرامم، به من آسودگی می‏دهد. چنان که گویی آنچه که آرزو دارم تا ابد متعلق به من باشد حضور تو نیست بلکه نظر موافق توست.
از شنیدن این خبر، درست پیش از حرکتم، از Brangien، که تو مرتباً به دیدار یک روانشناس می‏روی مضطرب شدم. من نمی‏توانم باور کنم که چیزی غیرطبیعی یا قابل معالجه درباره‏ی موقعیت ما وجود داشته باشد. ما عاشقیم. تنها راه‏حل آن عروسی‏ست، یا چیزی به حد کفایت برانگیزاننده از آشکارشدگی‏ی معادل عروسی. من حاضرم زندگیم را وقف پرهیز از این مرگ کنم. از آنجایی که تو در خلق عشق ما شجاع بودی، پس من باید در نگاهداری‏اش شجاع باشم. تنم آرزومند افراط قتال توست. در زیر انکار چون کشتی‏ی خسته‏ای غژغژ می‏کند. روزی صدبار تصمیم می‏گیرم خود را از این کشتی‏ی آرامش‏ناپذیر ر‌ها سازم و خود را به امواج بسپارم تا شاید بنابر بختی به ظاهر ناموجه بار دیگر به سوی تو فرستاده شوم همچنان که یک بار، کودک‏وار، چنک‏زنان، و به زحمت جاندار، به درون Whitehaven شناور شدم. اما من که Morholt را کشتم این مار نُه‏سر اشتیاق را مکرر در مکرر می‏کشم. کشتی‏ی من شیارکشان پیش می‏رود، خونریز خط مستقیمی از زمرد کبود که دنبال خود به جای می‏گذارد، عازم خدا می‏داند کجا، اما دور از سرزمین‏‌های مصالحه و تیرگی، جایی که عشق ما، چون گل کود شده، به زمین ابله باز می‏گشت. بله، اگر به صورت دو بیگناه یکدیگر را ملاقات کرده بودیم، می‏توانستیم عشقمان را آزاد بگذاریم و بگذاریم سیر طبیعی‏ی شور، کمال (زفاف)، اشباع، خرسندی، ملولی، خیانت را بپیماید. اما، از آنجا که گناهکاریم، می‏توانیم به جای آن دست به پاکی‏ای بیابیم که بدون بازگسیختگی تا مرگ ادامه خواهد یافت. به خاطر می‏آوری که چگونه، کنار رودخانه، با به خطر انداختن جانت به خاطر مسأله‏ای تشریفاتی، آهنی که از شدت گرما سفید شده بود را در دست گرفتی، نه پله برداشتی، و کف دست‌های سرد پاکت را به همه‏ی Cornwall نشان دادی؟ به توست که من اقتدا می‏کنم. در کتاب Isak Dinesen که به تو دادم آیا داستانی را که در آن خدا به شکل کسی که می‏گوید نه توصیف می‏شود به خاطر میاوری؟ با گفتن نه به عشقمان، تو و من، جزو خدایان می‏شویم. حس می‏کنم این کفر گویی‏ست و مع‏الوصف می‏نویسمش.
فاصله‏ی بین ما افزون می‏شود. زنگ‏‌ها به صدا درمی‏‏آید. پیشخدمت Turinی در حال قفل کردن قفسه‏ی کتاب است. دلم برایت تنگ شده است. به تو وفا دارم. بگذار، همیشه دور از یکدیگر، زنده بمانیم. به عنوان خجلتی برای دنیایی که در آن همه چیز از دست می‏رود مگر آنچه که ما خود انکارش کنیم.

(2)
Kaherdin عزیز:
معذرت از این که پیش از این نامه ننوشته‏ام. این طریقی که ما همه زندگی می‏کرده‏ایم منجر به وقت اضافه‏ی زیادی نمی‏شود. هفته‏هاست که کتابی یا مجله‏ای نخوانده‏ام. الان بچه‏‌ها خوابند (فکر می‏کنم)، ظرف‌ها در ظرفشوی خرد شده از بین می‏رود، و من با پنجمین گیلاس Noilly Prat امروزم اینجا نشسته‏ام. تو تنها کسی بودی که مورد اعتماد او بود، بنابراین برای تو می‏گویم. از نو ترکم کرده است. از طرف دیگر، «زنک» (she) را هم ترک کرده است. تو از این (قضیه) چه می‏فهمی؟ زنک، اینطور که از ظاهرش برمیاید، رفتن او را نسبتاً راحت تحمل می‏کند. عصر شنبه در یک میهمانی‏ی قلعه بود و تقریباً هیچ تغییری نکرده بود، فقط لاغرتر به نظر می‏آمد. تمام شب مارک سخت مراقبش بود. حداقل زنک او را دارد؛ همه آن چیزی که گویی من دارم یک خانه، یک برادر، یک حساب در بانک، و یک شبح است. شب پیش از سفر دریاییش، با مهربانی‏ی زیاد و غیره، برای من تشریح کرد که فقط به عنوان یک نوع جناس لفظی با من عروسی کرده. که چیزی که او را به طرف من کشاند این بود که اسم زنک را داشتم. همه چیز ـ هفت سال، سه بچه ـ یک نوع اشتباه فرویدی بود، و در حالیکه التماس می‏کرد بخشیده شود جداً به طرز فریبنده‏ای عین یک پسربچه بود. سرهمه‏ی این (قضایا) حتی خنده‏ام هم انداخت.
اگر کمترین ارزشی برای خودم قائل بودم مرده بودم یا دیوانه شده بودم. نمی‏دانم که عاشقش هستم یا نیستم یا این که عشق چیست یا حتی این که می‏خواهم این را کشف کنم یا نمی‏خواهم. سعی کردم به او بگویم که اگر عاشق زنک بود و کاریش نمی‏توانست بکند باید مرا ترک می‏کرد و می‏رفت پهلوی زنک، و هر دوی ما را تا ابد شکنجه نمی‏داد. هیچوقت از زنک زیاد خوشم نمی‏آمده، و عجیب است که این مسأله به طرز غریبی به او (تریستان) بر می‏خورد، اما به خاطر رنجی که احتمالاً زنک را مجبور به تحملش کرده جداً دلم به حال زنک می‏سوزد. اما او ظاهراً فکر می‏کند که در معلق ماندن بین ما چیزی چنان زیبا وجود دارد که با هیچ یک از دستهایش (ما) را ر‌ها نمی‏کند. به سرعت از چیز‌های والا به چیز‌های پیش پا افتاده می‏رسد. مارک، که پهلوان پنبه‏وار می‏خواهد منطقی و منصف باشد، وکیلش را به کار واداشته بود، و من مرتب چشم انتظار بودم که شش هفته‏ای را در مزرعه‏ای در جایی بگذرانم. اما نه. پس از این که تمام تابستان به بالا رفتن از نرده‏ها، میعاد‌های قلابی، و غیره گذشت، هر چیزی که شباهتی به جنبش واقعی داشته باشد او را می‏ترساند و سوار یک کشتی می‏شود. و در تمام این قضایا، (در حالی که) زندگی را برای همه‏ی کسانی که با این ماجرا بستگی‏ای دارند، به ضمیمه‏ی بچه‏ها، جهنم می‏کند، قیافه‏ی یک قدیس رنجدیده را به خود می‏گیرد و مصر است که دارد سعی می‏کند کاری را که درست می‏باشد انجام دهد. چیزی که واقعاً نابودکننده بود سوء استفاده‏اش از من نبود، بلکه مهربانیش بود.
در فکرم با دعوت تو به بازگشت به Carhaix بازی کرده‏ام، اما به نظر بی‏حاصل می‏آید. بچه‏‌ها مدرسه هستند، من اینجا دوستانی دارم، زندگی می‏گذرد. غیبتش را اینطور توضیح داده‏ام که برای انجام کارهایش به سفر رفته است، که همه کس قبول می‏کند و هیچ‏کس باور نمی‏کند. مرد‌های دور و برهم تسلا بخشند و هم تهدیدکننده ـ حدس می‏زنم این تهدیدکننده بودنشان است که آنان را تسلابخش می‏کند. شرافت من کاملاً مصون است. این مسأله‏ی اداره کردن خواستگار‌ها را از نو بخاطر می‏آورم، نگاهداشتن هر کدام از آنان را در فاصله‏ای صحیح، نه خیلی نزدیک و نه خیلی دور، کوشش برای به خاطر سپردن این که به هر کدام دقیقاً چه گفته شده است. برای چند لحظه در میهمانی، حالا که حرفش شد، مارک سخت مراقب من بود. در اصل چیز نفرت‏انگیزی‏ست. اما چیز دیگری نفس مرا روی آب نگاه نمی‏دارد.
هرگز نتوانستم اینرا ازش دربیاورم که زنک چه داشت که من نداشتم. اگر تو، به عنوان یک مرد، می‏دانی، خواهش می‏کنم، به من نگو. اما اینرا می‏بینم که نه ظاهرش بود، نه سوادش بود. نه حتی در رختخواب. هرقدر من در رختخواب بهتر بودم، او بدتر می‏شد. اینرا به عنوان سرزنشی تلقی می‏کرد، و عادت داشت به طرزی به من بگوید من خوشگل هستم که گویی خوشگل بودن من شوخی‏ی ظالمانه‏ای بود که در حقش روا داشته بودم. هرچه سخت‏تر سعی می‏کردم، بیشتر شبیه یک تقلید کج سلیقه می‏شدم. اما از چی؟ زنک واقعاً کم عمق‏تر و احمق‏تر از اینست که من حتی از او نفرت داشته باشم. شاید همین است. احساس می‏کنم مرا ر‌ها کرده‏اند، تلق، آن‏طور که شیی‏ای استوار را می‏اندازند، اما زنک، زنک را در مهجور بودنش دنبال می‏کنند. قلب او از سطوح بیشکل ـ آسمان، سقف جنگل، دریا ـ پس می‏آید و وحشتی را به او باز می‏دهد که به شکل زنک است. بدترین چیز اینست که، من دلم می‏سوزد. حتی به بدبختی‏ی او نیز حسودیم می‏شود. حداقل بدبختی‏ی مشخصی‏ست. ماجرا، به نحوی که او تعریف می‏کند، اینست که آنان از یک جام نوشیدند. ربطی به محاسن ما دو تا ندارد اما زنک عاشق اوست و من نیستم. من فقط خیال می‏کنم که هستم. اما اگر من عاشق او نیستم، هرگز عاشق چیزی نبوده‏ام. تو فکر می‏کنی همین طور است؟ تو مرا از وقتی که به دنیا آمدم می‏شناخته‏ای، و من از جوابت می‏ترسم. من می‏ترسم. شب یکی از بچه‏‌ها را با خودم به رختخواب می‏برم و دخترم / پسرم را ساعت‌‌ها در آغوشم نگاه می‏دارم. پلکهایم بسته نمی‏شود، وقتی آن‌ها را می‏بندم می‏سوزد. هرگز نمی‏دانستم حسادت چیست. چیزی‏ست که به طرزی پایان‏ناپذیر گرسنه است. جداً فقط تحلیل می‏برد و به هم می‏زند و من نمی‏توانم فکرم را روی چیزی متمرکز کنم. به خاطر می‏آورم که چطور عادت داشتم روزنامه‏ای بخوانم و مسائل برایم اهمیت داشته باشد و به نظر می‏رسد که آن آدم دیگر من نیستم. روز را، و شبهایی را که بیرون می‏روم، می‏توانم بگذرانم، اما در غروب‏هایی که تنها هستم، ساعتی هست، همین الان، وقتی که همه چیز چنان توخالی‏ست که برای حقیر شدن من حدی وجود ندارد. قصد نداشتم اینرا در نامه بیاورم. می‏خواستم درباره‏اش شاد، و شجاع، باشم، و مسخرگی کنم. تو زندگی‏ی خودت را داری. به خانواده‏ات سلام مرا برسان. اینجا سلامت جسمی به طرزی غریب خوب است. خواهش می‏کنم، خواهش می‏کنم، هیچ چیز به مادر و بابا نگو. آنان نخواهند فهمید و نگرانیشان فقط گیجم خواهد کرد. من جداً حالم خوب است. بجز همین الان. فکر می‏کنم برداشت اصلی‏من بی‏حاصلی‏ی باور نکردنی‏ی زنده بودن است.
قربانت، ایزولت

(3)
(ارسال نشده)
تریستان:
تریستان
تریستان تریستان
گل‏‌ها ـ کتاب‏ها
نامه‏ات گیجم کرد و به حیرتم انداخت ـ آن را به مارک نشان دادم ـ از نو قصد دارد علیه تو به دادگاه شکایت کند ـ رقت‏انگیز ـ کوشش‌های او برای مهم جلوه دادن خودش. در بین کلمه‏‌ها منتظر صدای در زدنش هستم ـ اگر می‏دانست دارم چه می‏نویسم با لگد بیرونم می‏انداخت ـ و حق با اوست.
«فرمانروا»ی من حقیر شده
ببخش؟؟؟؟
برای تو کلمه‏ی ساده‏ای‏ست
می‏خواستم در بازوان تو چاق شوم و بخوابم ـ تو مرا با دوران‌های غیبت در ربودی ـ عشقمان را به قیمت زندگی‏ی ما افزون کردی ـ هر بار که جدا شدیم مرا دریدی ـ 12 پاوند لاغر شده‏ام و با خوردن قرص‏‌ها زندگی می‏کنم ـ از خودم حیرت می‏کنم.
زنت ظاهراً حالش خوب است.
تریسته (Trist)
آقای
خانم
گل‏‌ها پژمرده و کتاب‏‌ها مخفی و زمستان سنگین اینجاست ـ در زدنش ـ
ترا بکشم. باید ترا در قلبم بکشم ـ بیرونت کنم ـ در نزن حتی اگر من منتظر باشم. برگرد پهلوی زنت ـ سعی کن ـ صمیمانه سعی کن با او بسازی. او از من نفرت دارد اما من به خاطر غمی که برایش آورده‏ام دوستش دارم ـ نه ـ از او نفرت دارم چون آنچه را که همه کس می‏توانست ببیند نمی‏پذیرفت ـ او از تو دست کشیده بود. من ترا به دست آورده بودم.
قلم در دست من
سفیدی کاغذ
جریان هوا روی قوزک‌‌های من سنگفرش کف اتاق ـ صدا‌های قلعه ـ صدای پای تو؟ از مارک حذر کن ـ او قوی‏ست ـ رقت‏انگیز ـ «فرمانروا»ی من حقیر شده ـ او از من حمایت می‏کند. دارم به خودم می‏آموزم که دوستش بدارم.
از کشتی خوشم می‏آمد.
عشق خیلی دردناک است.
اگر نرگس‌هایی که کاشتی در بهار بروید آن‌ها را از ریشه خواهم کند.
چه چیز مسخره‏ای نوشتم ـ نمی‏دانم این نامه را برای تو می‏نویسم یا نه ـ از خودم حیرت می‏کنم ـ مارک فکر می‏کند من باید تسلیم دادگاه شوم ـ او از تو و من کامل‏تر است. گل‏‌ها و کتاب‏هایی را که به من دادی بخاطر می‏آوری؟
بخاطر من تمامش کن ـ صدای در زدنت هرگز شنیده نمی‏شود ـ زمستان اینجا سنگین است ـ سورتمه سواری‏ی بچه‏‌ها ـ از پنجره کوه‏‌ها مشخص است ـ گلویم گرفته ـ مارک می‏گوید روحی‏ست ـ می‏شنوم که می‏خندی.
تر (Tr)
خواهش می‏کنم برگرد ـ هیچ چیز مهم نیست.

(4)
Denoalen عزیزم:
صلاح‌دید تو با موفقیتی نمونه‏ای دنبال شده است. مرد جوان، به محض این که با واقعیت ازدواج روبرو شد، حتی زودتر از آنچه که ما انتظارش را داشتیم فرار کرد. در نتیجه «همسرم» سرخورده و به نحوی قابل رضایت رام شدنی‏ست.
بنابراین فکر می‏کنم در چنین وضعی اقدامات متعدد قانونی علیه هر دوی آنان فعلاً می‏تواند متوقف گردد. لیکن، من به هیچ وجه میل ندارم از تمام امکانات بعدی‏ی اقدامات قانونی چشم بپوشم. نامه‏ای بسیار طولانی، بی‏احتیاط، و متهم‏کننده در اختیار دارم که عاشق معترف پس از پیمان‏شکنی‏اش نوشته است. اگر مایل باشی، برایت می‏فرستمش تا برای حفظ آن از رویش عکسبرداری شود.
در صورتی که، وسیله‏ی حادثه یا حادثه‏هایی پیش‏بینی نشده، قرار شد بعد از همه‏ی این تفاصیل ماجرا به دادگاه ارجاع شود، من کاملاً موافقم که اظهار دفاعی‏ی آنان مبنی بر این که به نحوی اتفاقی در نوشیدن دارویی سحرآمیز شریک شده‏اند محکمه‏پسند نخواهد بود. مع‏الوصف به نظر من می‏رسد که پیشنهاد مصرانه‏ی تو که طرز عمل باید مجازات هر دو باشد موقعیت‏‌های مخفف‏کننده‏ای را که وجود دارد به حساب نمی‏آورد. مثلاً؛ این که در تمام طول ماجرا، تریستان، در جنگ، به ابراز وفاداری‏ی کاملی نسبت به من ادامه داد غیرقابل تردید است، و دلاوری‏ی کاملاً در حد معیارهایی که او خود در روز‌های پیش از باصطلاح سحرشدنش وضع کرده بود. همچنین، به رغم پیوند جسمی‏ای که بی‏شرمانه و به وضعی که نمایشگر فقدان قوای عقلی‏ی متعادل بود دنبال می‏شد، ادعای دلبستگی‏ی دوگانه‏ی آنان به من در گوشم مطلقاً توخالی نمی‏نمود. به هرحال، این فتح نمایان تریستان (یعنی، به قتل رساندن اژد‌های Whitehaven) بود که همسرم را به Tintagel آورد؛ و، البته هر چند این عمل از هیچ نظر حقی پدید نمی‏سازد که از نظر قانونی قابل دفاع باشد، این را می‏توانم درک کنم که، در مغزهایی که هنوز رشد کامل نکرده‏اند و در آنهایی که به سادگی به هیجان می‏آیند، این احتمال موجود است که به عنوان سایه‏ی یک حق به حساب آورده شود. به خاطر آوردن این مسأله که در اینجا سر و کار ما با زنی‏ست با خون ایرلندی و مردی که تربیت اولیه‏اش تقریباً به کلی بر مبنای موازین اروپایی (غیر انگلیسی) بوده است، برای هر دوی ما، به عنوان مردانی انگلیسی و منصف، مفید خواهد بود. به علاوه، «همسرم» به عنوان شخصیتی سیاسی باید در نظر گرفته شود. زنده. «کاخم» را مزین می‏کند. مردم از او خوششان می‏آید. گذشته از این، صلح طولانی‏ی بین ایرلند و Cornwall که ازدواج ما قابل اطمینانش کرده است نباید با بی‏ملاحظگی به مخاطره بیافتد.
بنابراین، با سنجیدن همه‏ی این عوامل، و بدون راندن تمایلات خصوصی‏ی قلبم، بر آن هستم که اقدامات را از طریقی ملایم‏تر از آنچه که اکنون صلاحدید توست به مرحله‏ی اجرا درآورم. می‏توانیم فرض کنیم که تبعید تریستان همیشگی‏ست. بازگشت به دستگیری‏ی مجدد، محاکمه، و مرگ خواهد انجامید. «همسرم» کنار من باقی خواهد ماند. اقامت طولانی‏ی او در بیشه‏ی Morois بدون تردید باعث شده است که بیشتر قدر مزایای مادی‏ای را که در کاخ من برخوردار است بداند، قدرت و غمخواری‏ی من بر او آشکار شده است، و او در اصل منطقی‏تر از این است که بتواند در قابل التجای آمرانه‏ی آن‌ها مقاومت کند. تا زمانی که پریشانحالی‏ی او ادامه دارد، او را مجبور می‏کنم خود را تسلیم روانکاوی کند. اگر پریشانحالی‏ی او بدون علائم بهبودی ادامه یافت، او را تسلیم دادگاه خواهم کرد. اطمینان دارم که این ضروری نخواهد بود. نظر به احتمال بعید این که این «داروی سحرآمیز» چیزی بیش از یک افسانه باشد، به کیمیاگران خود دستور داده‏ام تا در مقام ساختن پادزهری برآیند. سرانجام کاملاً بر اوضاع مسلط هستم.
با بهترین تهیات،
(تقریر شده اما امضاء نشده)
مارک: «…»
نویسنده: جان آپدایک
مترجم: برگردان احسان مژده

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.