داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دختر

رخت سفیدا رو دوشنبه ها می‌شوری و پهنشون می‌کنی روی پشته سنگ، ببین این‌جوری؛ رخت رنگیارم سه شنبه ها می‌شوری و پهنشون می‌کنی سرِ بند تا خشک شن؛ نبینم ظهر گرما سرِ لخت بری بیرون؛ کلوچه رو با روغن معطر داغ می‌پزن؛ لباسای زیرتو تا در آوردی بشورشون، خب؛ وقتی میری پارچه نخی بخری که واسه خودت بلوزای قشنگ بدوزی، ششدنگ حواستو جمع می کنی که پارچه‌هه اهار نخورده باشه، چون بعد یکی دو بار شستن وا می‌ره؛ ماهی شورا رو شب قبل از این‌که بپزی، بذار خوب خیس بخورن؛ ببینم، راس میگن یکشنبه‌ها تو کلاسای مذهبی می‌زنی زیر آواز؟ همیشه جوری غذاتو بخور که دل دوروبریاتو آشوب نکنی؛ می خوام ببینم یکشنبه‌ها مثه یه پارچه خانم رفتار می‌کنی‌ها، نه مثه اون دخترای چش سفیدی که یواش یواش داری شبیهشون می‌شی؛ نشنفم یکشنبه‌ها تو کلاسای مذهبی زدی زیر آواز، ها؛ نبینم با بر و بچه‌های بی‌سروپا دهن به دهن شدی، حتی اگه نشونی جایی رو ازت خواستن محلشون نمی‌ذاری؛ تو خیابون میوه نمی‌خوری چون اونوقت دیگه مگسا دست از سرت بر نمی‌دارن؛ ولی من نه یکشنبه‌ها، نه تو کلاسای مذهبی، نه هیچ‌وقت دیگه ای نمی‌زنم زیر آواز؛ این‌جوری دکمه رو به پارچه می‌دوزن؛ بعدش که دکمه رو دوختی، این‌جوری واسه‌ش جادکمه‌ای در میاری؛ وقتی لبه لباسی پوسیده شد، این‌جوری لبه دوزیش می‌کنن؛ اگه این کارایی که گفتم انجام بدی دیگه از ریخت و قیافه اون دخترای چش سفید در میای؛ اگه می‌خوای رو پیرهنسربازی و خاکی رنگ بابات چروک باقی نمونه، این‌جوری که من می‌گم اتوش می‌کنی؛ واسه این‌که شلوارسربازی خاکی رنگ بابات چروک نداشته باشه، این‌جوری که من می‌گم اتوش می‌کنی؛ بامیه رو خیلی دور از خونه می‌کارن، چون بوته بامیه هر چی مورچه سرخه می‌کشونه طرف خودش؛ موقع کاشتن دارچین یادت نره یه ریز آبش بدی، چون اگه ندی وقت خوردن تو گلوت خارش می‌افته؛ گوشه موشه‌های خونه رو این‌جوری جارو می‌کنن، گوشات با منه؟ کل خونه رو این‌جوری جارو می‌کنن؛ حیاط رو هم این‌جوری جارو می کنن؛ اگه از کسی همچی خوشت نمیاد، این‌جوری بهش لبخند می‌زنی؛ اگه زد و مهمون بخصوصی اومد، میز شامو این‌جوری مرتب می‌کنی؛ به کسی که چشم دیدنشو نداری این‌جوری لبخند می‌زنی؛ به کسی هم که خیلی ازش خوشت میاد این‌جوری لبخند می‌زنی؛ میز چای رو این‌جوری مرتب می کنن؛ میز صبحونه رو این‌جوری مرتب می‌کنن؛ در حضور آدمایی که درست و حسابی نمی‌شناسیشون، باید این‌جوری رفتار کنی، اون‌وقته که هم حرف منو زمین نمی‌ندازی هم این‌که اونا پیش خودشون نمی‌گن ببین چه دختره چش سفیدیه؛ یادت باشه هر روز خودتو بشوری، اگه شده با آب دهنت؛ نبینم واسه تیله بازی عزا بگیری، خیالتو راحت کنم، تو پسر نیستی؛ نبینم گلای مردمو بچینی، وگر نه می‌افتی تو هچل؛ به توکاها سنگ پرت نمی‌کنی، خدا رو چه دیدی شاید اصلآ توکا نبودن؛ این‌جوری پودینگ درست می‌کنن؛ این‌جوری دوکونا درست می‌کنن؛ این‌جوری قلیه درست می‌کنن؛ راه علاج سرماخوردگی اینه؛ برای این‌که کار بچه رو، قبل از این‌که بچه بشه، بسازن این معجونو درست می کنن؛ این‌جوری ماهی می‌گیرن؛ اگه از ماهیه خوشت نیومد می‌تونی این‌جوری پرتش کنی سرجاش تا خدای نکرده چیز نحسی دامنتو نگیره؛ مردا رو این‌جوری قال می‌ذارن؛ مردا این‌جوری دخترا رو قال می‌ذارن؛ اگه عاشق مردی شدی این کارو بکن، اگه جواب نداد راهای دیگه‌ای هم هست، اگه هیچ‌کدوم از اونام جواب نداد، خر نشی دست برداری‌ها؛ اگه یه دفعه زد به سرت و هوس کردی، این‌جوری تف کن به هوا، بعدش هم این‌جوری بزن به چاک تا نیفته رو سرت؛ گلیم خودتو این‌جوری بایستی از آب بکشی بیرون؛ اگه خواستی بفهمی نونی که خریدی تازه‌اس یا نه، فشارش بده؛ اگه یارو نونواهه نذاش دس بزنم چی؟ یعنی بعد از این همه که تو سر خودم زدم می‌خوای جوری بار بیای که عقلتو بدی دس یارو نونواهه و هرچی اون گفت بگی باشه؟
نویسنده: جاماییکا کینکید (Jamaica Kincaid)
مترجم: محمد حیاتی

دختر اولین بار در ژوئن ۱۹۷۸ درنیویورکر چاپ شده است.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.