داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ربایش

جین تنهایی تو سالن سینما بود. تماشاچی‌ها که رفتند درها را قفل کرد، رسیدها و پول بلیط‌های شبانه را در کیف مخصوص بانک گذاشت و زیپ‌اش را بست. بعد نگاهی دیگر به دور و بر انداخت و منتظر شد تا رئیس‌اش برگردد و او را برساند خانه.
آقای مانسون بعد از اکران اول، رفته بود اسکیت روی یخ توی پاساژ جدید بونا ویستا. یک ماهی بود که زودتر می‌رفت و تا برگردد جین فکر می‌کرد آقای مانسون، پسله‌ی زن‌اش با کسی سر و سر‌ٌی دارد. تا این‌که یک روز شنبه که با دوست‌اش کی‌تی رفته بودند دله دزدی، دیده بودش توی پیست. پشت شیشه‌ی قدی و شیب‌دار سالن ایستاده بودند و تماشایش کرده بودند که چند بار گرومب گرومب خورده بود به دیواره‌ی پیست. کی‌تی گفته بود: خیکی‌ها که نباید بیاند اسکیت روی یخ.
بیشتر شب‌ها، آقای مانسون تا ساعت یازده برمی‌گشت. هیچ شب انقدر دیر نکرده بود، ساعت نزدیک دوازده بود و هنوز نیامده بود.
روی یکی از صندلی‌های ردیف آخر، یک نفر یک شال گردن نارنجی رنگ، جا گذاشته بود. زیر همان صندلی، غذای نیمه خورده با یک بسته سس تند بود. ماهیچه‌ی خوک بود و آنطور که روی زمین افتاده بود، انگار پای بریده‌ی حیوان، جین عق‌اش نشست و سرش گیج رفت. شال را برداشت و غذای نیمه مانده را همانطور ول کرد تا آقای مانسون خودش بردارد. اگر هم آقای مانسون به رویش بیاورد، خودش را می‌زند به آن راه. شال را در کیسه‌ی اشیاه گمشده انداخت و همانطور که چشم می‌گرداند این طرف، آن طرف، ردیف به ردیف صندلی‌ها را نگاه می‌کرد و می‌آمد به طرف در جلوی سالن.
ردیف وسط یک عینک پیدا کرد. عینک آفتابی ِ گوچی . عینک را انداخت توی کیسه‌ی اشیاه گمشده، مثل یک آدم درستکار که انگار هیچ دزدی نکرده و نمی‌کند. اما می‌دانست که عینک را برخواهد داشت و این دانستن باعث می‌شد که خیال نکند، احمق است. چند ردیف آمد جلوتر بعد انگار یکی آن‌جا بود و نگاهش می‌کرد، بی‌اعتنا شانه‌ بالا انداخت و عینک را از توی کیسه درآورد. براش بزرگ بود. صورت جین باریک و ظریف و دماغش قلمی بود. عینک هی لق می‌خورد می‌آمد پایین و همه جا هم تیره و تار دیده می‌شد. جین همانطور با عینک به طرف ردیف‌های جلو ‌آمد.
ردیف جلو نزدیک دیوار، دید یک ژاکت روی صندلی جامانده. رفت که ژاکت را بردارد یکهو ایستاد و عینک را از چشم‌اش برداشت برای این‌که انگار آن ژاکت، دیگر ژاکت نبود که آن‌جا افتاده بود بلکه یک زن مرده بود که ژاکت تن‌اش بود. یک زن مرده، تک و تنها، نصف شب، تو سالن سینما.
جین چشم‌هاش را بست و زوزه کشید مثل یک سگ که تو خواب زوزه بکشد. به نظرش آمد صداش مال خودش نیست. بعد چشم‌هاش را باز کرد و از میان ردیف صندلی‌ها رفت به طرف سالن انتظار.
کیسه‌ی اشیاه گمشده را گذاشت کناری و ایستاد پشت شیشه‌ی در ورودی، رفت و آمد ماشین‌ها را نگاه می‌کرد. هر ماشینی که رد می‌شد، سرک می‌کشید و منتظر تویوتای آقای مانسون بود. شیشه از نفس‌اش بخار گرفته بود طوری که بیرون دیده نمی‌شد. یکهو به خودش آمد که چه تند تند نفس نفس می‌زند. فکر و خیال ژاکت و زن مرده ترسانده بودش. هی باز سرک کشید و ماشین‌‌ها را نگاه کرد. بعد برگشت تو سالن انتظار و رفت توی دفتر آقای مانسون. در را پشت سرش قفل کرد. پشت در، حالت زندانی بهش دست داد، در را باز گذاشت. از پشت میز، دستگاه خودکار نوشابه و پوسترهای فیلم هفته‌ی آینده دیده می‌شد. روی میز فقط یک تلفن بود و قاب عکس خانم مانسون. خانم مانسون کاپشن تن‌اش بود و کنار تلٌی از برف ایستاده بود و داشت بلندی تلٌ برف را نشان می‌داد.
با دیدن برف، جین یاد خانه‌ی پدرش افتاد.
توی دفتر، ساکت و آرام بود. جین دست‌هاش را ضربدر روی میز گذاشت و سرش را گذاشت روی دست‌هاش، چشم‌هاش را بست. بلافاصله چشم‌هاش را باز کرد. گوشی‌ی تلفن را برداشت، شمار‌ه‌ی پدرش را گرفت. آن‌جا سه ساعت دیرتر، و پدرش خوابش سنگین بود این بود که گذاشت تلفن هی زنگ بزند. اول گوشی را به گوشش فشار ‌داد بعد گوشی را گذاشت روی میز و منتظر شد، تا صدایی شنید گوشی را برداشت. لیندا زن پدرش بود گفت: الو…؟ الو…؟ جین خواست گوشی را بگذارد اما تو صدای لیندا ترس بود انگار که اکوی صدای خودش بود، قطع نکرد گفت : سلام.
"سلام. بله. شما ؟"
جین زیر لبی با من‌من گفت: جین
"کی؟ گفتی کی؟"
جین گفت: من‌ام
لیندا گفت "تویی جی جی؟ ای خدا! ترسیدم."
"ببخشین"
"ساعت چنده اونجا؟"
"دوازده. دوازده و ده دقیقه."
"این‌جا سه‌ی نصف شبه بزغاله."
"می‌دونم"
"تعجب کردم فکر کردم نمی‌دونی. اوه حالا صبر کن یه دقیقه تا من خودم را جمع کنم." بعد گفت "همه‌چی خوبه؟ اوضاع رو به راهه؟ کجایی الان؟"
"سر کار."
"آره بابات گفت که جی جی رفته سر کار. دیگه داری برای خودت خانمی می‌شی."
جین گفت "آره لابد."
"من که می‌گم خیلی‌ام خوبه."
جین سر تکان داد.
"من می‌گم آدم باید رو پای خودش باشه، متکٌی به خودش باشه، پونزده سال زیاد هم کم سن و سال نیست، من وقتی شروع کردم دوازده سالم بود و هنوز هم مشغولم."
جین گفت "می‌دونم"
لیندا خندید "خدا به سر شاهده داستان‌ها دارم از شغل‌های جورواجوری که داشتم."
جین خنده‌ی مودبانه‌ای تو گوشی کرد. بعد شکلک درآورد.
"فکر کنم می‌خوای با بابای خرفت و غرغروت حرف بزنی."
"اگه می‌شه؟"
"امیدوارم خبرای بدی نباشه، حامله مامله که نیستی؟"
"نه"
"برادرت چطوره؟"
جین گفت "تاکر، حالش خوبه و حامله هم نیست. هنوز شروع نکرده."
لیندا غش‌غش خندید "چطوره چی کار می‌کنه؟"
"تاکر خوبه. رو به راهه."
"مامانت چی؟"
"مامان هم خوبه. همه‌مون خوبِ خوب."
لیندا گفت "آفرین.عالیه. چون می‌دونی که بابات برای شنیدن خبرای بد ساخته نشده فقط میزون شده برای خبرهای خوش."
جین به گوشی بیلاخ داد گفت: صحیح. و می‌دانست که لیندا راست می‌گوید. و می‌دانست که حالا به پدرش خواهد گفت که حالش خوب است و تاکر و مادرش هم خوب هستند و همه چیز عالی است. به غیر از این اگر بگوید بر خلاف قانون است. جین تکرار کرد "همه حالشون خوبه. فقط هوای بابا به سرم زد دلم خواست باهاش حرف بزنم. همین."
لیندا گفت "آره. خب معلومه. بابات هم یه وقتایی دلش می‌خواد با تو حرف بزنه."
"سلام بهش برسون. ببخشین بیدارت کردم."
"ما برای همین این جاییم بزبز قندی. حالا ببینم چی کار می‌کنم بهش می‌گم برات نامه بنویسه. بابات می‌خواد نامه بنویسه ولی براش سخته. دوست داره با مردم حضوری تماس داشته باشه. حالا ببینم چی کار می‌کنم. خب دیگه مواظب خودت باش."
جین گوشی را کوبید روی تلفن و از ته گلو فریاد زد: احمق… داشت منفجر می‌شد با عصبانیت عقب نشست، پاهاش را انداخت روی هم: عجوزه. سیب زمینی. الاغ…
آنقدر گفت و گفت تا خسته شد و دیگر نمی‌توانست به چیزی فکر کند. بعد به آپارتمان مادرش تلفن کرد، تاکر جواب داد. جین پرسید "تاکر چی کار می‌کنی؟ بیداری؟"
"هیچی. تو باید دیگه خونه باشی تا الان، مامی گفت تو باید اومده باشی."
"تو هم الان باید تو تخت، خواب باشی." جین صدای جیغ زنی را شنید بعد صدای شلیک گلوله و بعد صدای موزیک فیلم. "برای چی تا این وقت شب بیداری، بذار با مامی حرف بزنم."
"چی؟"
"گوشی را بده به مامی."
"مامی خونه نیست. جین می‌دونی چیه؟ "
جین چشم‌هاش را بسته بود.
"یه دوچرخه توی استخره. ته ته استخر. درست زیر تخته‌ی پرش. یه دوچرخه. قرمزه. خانم فاکس گفت اگر بتونین درش بیارین مال تو."
"تاکر مامی کجاست؟ باید باهاش حرف بزنم."
"با عمو نیک رفته بیرون."
"کجا رفتن؟"
تاکر جواب نداد.
"تاکر، می‌گم کجا رفتن؟"
تاکر جواب نداد. جین صدای ماشین پلیس و کشیده شدن چرخ‌های ماشین را می‌شنید و فهمید که تاکر باز دارد تلویزیون نگاه می‌کند. اصلا یادش رفته بود با جین پای تلفن بود.
جین تو گوشی داد کشید "تاکر"
"چیه؟"
"نمی‌دونی کجا رفتن؟"
"نمی‌دونم جین. تو داری می‌آی خونه؟"
"آره تا چند دقیقه دیگه می‌آم برو تو تخت تاکر."
تاکر گفت: باشه و بعد گفت: بای. و قطع کرد.
جین دفتر تلفن را از زیر میز درآورد ولی هر چی فکر کرد فامیلی‌ ِ نیک یادش نیامد. شماره تلفن نیک همان جا یک جایی توی خانه بود، روی میز بغل تخت مادرش و یا روی در یخچال. ولی می‌دانست اگر به تاکر بگوید که بگردد پیداش کند تاکر گیج و ویج می‌شود و می‌زند زیر گریه.
جین پاشد رفت طرف در ورودی. یک دونده با لباس ورزش شبرنگ، از جلوش رد شد. ماشین خودکار نوشابه یکهو زر زر کرد بعد لرزید و از کار افتاد. جین گرسنه‌اش شده بود. یک بسته بیسکوییت شکلاتی قبلا خریده بود همراش بود از تو کیف‌اش درآورد، چندتا چندتا ‌چپاند تو دهانش و خشک خشک جوید تا آرواره‌ش خسته شد. بقیه‌اش را گذاشت توی کیف‌اش، عینک را هم گذاشت. بعد باز دفتر تلفن را باز کرد و دنبال اسم و فامیل معلم‌ انگلیسی‌اش آقای هاپکینز، گشت. آقای هاپکینز کلاس آموزش راننده‌گی هم داشت. کی‌تی گفته بود وقتی آقای هاپکینزداشت دنده عقب رفتن را یادش می‌داد، خوابید روش توی ماشین. برای این‌کارش جین ازش متنفر شده بود. چطور یکی می‌تواند آنطور شعر بخواند که آقای هاپکینز می‌خواند، آن‌وقت هنوز دلش کی‌تی را بخواهد؟
شماره ‌تلفن‌ آقای هاپکینز تو دفتر تلفن نبود. جین همانطور ورق زد و یک شماره انتخاب کرد و شماره گرفت. بلافاصله یک مرد جواب داد. و هی گفت بله؟ نه. بله. و انگار منتظر همین تلفن بود.
جین گفت "آقای لاو؟ چند تا خبر براتون دارم."
مرد گفت "کیه؟ شما؟ می‌دونید ساعت چنده؟"
"خبر همین الان به ما رسیده، ما فکر کردیم بهتره همین حالا به شما خبر بدیم. ولی اگر شما دلت نمی‌خواد بشنوی، می تونی قطع کنی."
آقای لاو گفت "مطمئن نیستم درست فهمیدم یا نه؟"
"آقای لاو، دلت می‌خواد تلفن را قطع کنی یا نه؟"
آقای لاو همان لحظه جواب نداد. بعد گفت "به من نگو که مثلا من جایزه بردم یا برنده‌ای چیزی شدم."
"این قرن را دست کم گرفته‌اید آقای لاو."
مرد گفت "یه دقیقه صبر کن برم عینک‌ام را بیارم."
وقتی مرد برگشت پای تلفن، جین پرسید "‌خودتون هستین آقای لاو؟"
"بله خانم. خود ِ خودمم."
"ما باید مواظب باشیم. این جایزه، یک دست کارد و چنگال استیک خوری که نیست."
آقای لاو گفت "من تا حالا هیچوقت برنده نشدم. فقط تو مسابقه‌ی جدول کلمات جایزه بردم. وقتی بچه‌ بودم کلمه را رو هوا می‌زدم هیچ‌کی به گرد پام نمی‌رسید."
"انگار حسابی هیجان زده شدین آقای لاو."
آقای لاو خندید.
جین گفت "آدم خوبی به نظر می آین. کجایی هستین؟"
آقای لاو باز خندید. "مثل این‌که نقشه داری من را خوب گیربندازی."
جین گفت "چند تا سئوال در پرسشنامه‌ست ما باید از شما بپرسیم." عینک را از تو کیف‌اش درآورد و زد به چشم‌هاش. تکیه داد عقب و به سقف نگاه می‌کرد. "ما علاقمندیم که با برنده‌هامون آشنا بشیم."
آقای لاو گفت "اوضاع از این قراره. من در دیترویت متولد و بزرگ شدم. پیوستن به نیروی دریایی بعد از جنگ« پرل هاربر» و دریافت برگه‌ی معافی‌ام در ماه جون سال چهل و شیش، در سان‌دیه‌گو. و بعد از چند هفته کندم و آمدم این‌جا و این‌جا موندنی شدم. همه‌اش همین بود."
"خوبه. خوب پیش می‌ره. سن‌تون آقای لاو؟"
"شصت و یک سال"
"وضعیت زناشویی؟"
"زناشویی بی زناشویی. من مجردم."
"یعنی منظورت اینه که بیشتر از نیم قرن زندگی کردی و به ساحت مقدٌس ازدواج هرگز پا نگذاشتی آقای لاو؟"
آقای لاو سکوت کرد بعد گفت "راستش را بگو دیگه، موضوع چیه؟"
"یه سؤال دیگه آقای لاو، بعد راجع به جایزه حرف می‌زنیم."
آقای لاو هیچی نگفت، اما جین صدای نفس‌اش را می‌شنید.
جین قاب عکس خانم مانسون را برداشت و دمر کرد روی میز. "سؤال اینه آقای لاو. من دروغ می‌گم، دزدی می‌کنم، با این و اون هم می‌خوابم. نظرت چیه؟ چی فکر می‌کنی؟"
آقای لاو گفت "آه… پس من چیزی نبردم؟"
"نه آقا. نه. باید بگم نبردی."
مرد گلویش را صاف کرد گفت "من گیج شدم نفهمیدم چی شد؟"
جین گفت "سر کارت گذاشتم. کلک بود. من حقه بازم."
"خودم فهمیدم. فقط دلیلش را نمی‌فهمم. که چی؟"
جین جواب نداد.
آقای لاو گفت "البته تو اولین کسی نیستی که من رو می‌ذاره سر کار و فیلم می‌کنه، حتما آخری‌اش هم نیستی."
جین گفت "در واقع، من با این و اون نمی‌خوابم."
"تو باید یه چیزهایی یاد بگیری یه ملاحظات و وظایفی رو یاد بگیری، اصلا کلیسا می‌ری؟"
"نه آقا. آن وقت که خونمون بودم گاهی می‌رفتم. نه این‌جا. عید ایستر همه‌مون می‌رفتیم. کشیش، هیچ مراسمی اجرا نمی‌کرد تنها کاری که می‌کرد فقط یه ویدئو می‌ذاشت که بچه‌ای متولد می‌شد و پست صحنه صدای عرعر بچه بود."
جین منتظر شد آقای لاو چیزی بگوید. اما نگفت، ساکت بود. جین تکرار کرد "در واقع من با این و اون نمی‌خوابم. فقط با یکی از معلم‌هام." بعد اضافه کرد "زن داره."
آقای لاو گفت "متاهله؟ این دیگه وحشتناکه. تو چند سالته؟"
"می‌گه من خیلی باهوشم. باهوش و اغواگر. سر کلاس همینطور زل می‌زد به من. می‌دونستم حالا پشت دفتر انشاه و نوشته‌هام شعر می‌نویسه. همینطوری شروع شد. عاشقمه. با ناامیدی ِ تمام عاشق منه. من هم فقط بازی‌اش می‌دم."
آقای لاو گفت "وای خدای بزرگ!"
"باهاش خیلی بدم. عبوس و بداخلاق. بی‌احساس. جلو بچه‌ها مسخره‌ش می‌کنم. اداشو در‌می‌آرم، حتی اداشو تو رختخواب درمی‌آرم ادای سر و صداشو، حرکت‌هاشو. لابد حالا شما می‌گین که حسابی زده به سرم. یه خالکوبی دارم این جاست، نپرس کجامه. بالاش نوشته «بالاتر از خطر» این شعار منه تو زندگی: برق آسا زندگی کن و جوان بمیر. وقتی خراب کاری می‌کنم همیشه این را با خودم می‌گم برق آسا زندگی کن و زودتر بمیر. همینطور هم خواهد شد من جوونمرگ می‌شم."
آقای لاو گفت "من مونده‌ام چی بگم. کاش می‌تونستم کاری کنم."
جین بهش گفت "یه چیزی بگو. داد بزن. زیر و روم رو یکی کن."
"من تو رو نمی‌شناسم حتی اسم‌ات رو نمی‌دونم. اسم‌ات چیه؟ شاید بتونم کمک‌ات کنم."
" اسمم؟ سگ شانس."
"پس من دیگه نمی‌دونم چی بگم."
جین صدای تقه‌ی قفل در سالن انتظار را شنید، زود گفت: آدیو… و گوشی را گذاشت. عینک آفتابی را از چشم‌اش برداشت گذاشت تو کیف‌اش. بعد پاشد دور میز به راه رفتن، دید آقای مانسون شل می‌زند و با یک جفت عصای زیر بغل به طرف دفتر می‌آید. قوزک پاش را گچ گرفته بودند. روی پیشانی‌اش هم یک چسب زخم بود. آقای مانسون به جین گفت "حتی یک کلام هم حرف نمی‌زنی. اصلا نمی‌خوام راجع بهش حرف بزنم." همانطور که دولا دولا خودش را می‌کشاند تو دفتر با اوقات تلخی گفت "یک حرکت و چرخ اشتباه روی یخ، یک نیشگون کوچولو از طرف «کارمای» مانسون پیرمرد، حتما یه کاری کرده بودم." کیف پول بلیط ها را از تو کشو درآورد زیپ‌اش را باز کرد، روی میز تکان تکان داد بدون این‌ که به جین نگاه کند گفت "بیا یه پنج دلاری بردار. تاکسی دم در منتظرته."
"تاکسی؟"
"انتظار داری اینطوری ببرم برسونم‌ات؟ یه نگاهی به من بکن. یا حضرت مسیح! درب و داغونم."
جین بهش گفت "اونقدرهام بد نیست."
آقای مانسون خودش را به سختی کشاند روی صندلی و عصاها را گیر داد به میز"من همیشه با تو خوب بودم. یعنی زیادی خوب بودم." چشم‌هاش را گرداند بالا تو صورت جین گفت "من باهات خوب نبودم؟ هر وقت خراب کاری کردی هیچ وقت سرت داد نزدم، هر وقت یواشکی دوست‌هات رو آوردی سینما به روت نیاوردم. تو نباید اینطوری به من نگاه کنی. تو باید با تاسف، با حس همدردی به من نگاه کنی."

تاکر خواب بود روی زمین جلوی تلویزیون. جین تخت تاشو را باز کرد تاکر را کشاند روی تخت. به سختی، طوری که تاکر بیدار نشود لباس خواب، تن‌اش کرد و رویش را پوشاند. بعد رفت اتاق مادرش را وارسی کرد تا شماره تلفن نیک را پیدا کند. شماره تلفن نیک را پیدا نکرد اما یکی از نامه‌های پدرش را پیدا کرد. نشست لبه‌ی تخت و نامه را خواند. به کلمه‌های: شیرین‌ام و قند عسل‌ام، اخم کرد. یک وقت‌هایی با طعنه آن‌ها را تکرار می‌کرد. پدر و مادرش هنوز برای هم نامه‌های عاشقانه می‌نوشتند. نه! آن‌ها حق ندارند این کار را بکنند نه دیگر حالا حق ندارند، بعد از آن کارهایی که در قبال همدیگر کرده‌اند، مشمئز کننده است.
جین رفت تو اتاق خودش. لخت شد و جلوی آینه ایستاد. خودش را نگاه نگاه کرد. برگشت از روی شانه، نگاه سردی به خودش انداخت.
جین باز روبروی آینه ایستاد و تمرین کرد غمگین اما شجاع به نظر بیاد. بعد عینک آفتابی را از تو کیف‌اش درآورد زد به چشم‌اش، بلوز پولک دوزی‌ای که از فروشگاه بولاک هفته‌ی پیش بلند کرده بود، پوشید. چراغ‌ها را خاموش کرد فقط یک چراغ بالای آینه روشن بود. اینطوری انگار زیر نور چراغ برق کنار خیابان ایستاده بود. لبه‌ی بلوز افتاده بود روی ران‌های لخت‌اش. یقه‌ی بلوز را داد بالا و چشم‌هاش را خمار کرد و لب پایین‌اش را داد پایین و زمزمه کرد "همیشه به تو فکر می‌کنم. همیشه." جمله‌های پدرش را دکلمه می‌کرد. "هر روز و هر شب، عشق من، تنها عشق زندگی‌ام." بعد سر و شانه آمد، پولک‌ها لرزید و برق زد "عزیز شیرین زبونم. خوش کون و کپل‌ام." لب ورچید و پلک‌هاش را لرزاند.
تاکر، داد زد چیزی گفت.
جین رفت تو هال گفت "بگیر بخواب تاکر."
تاکر گفت "مامی. مامی رو می‌خوام."
وسط تخت نشسته بود، وحشت زده دور و برش را نگاه می‌کرد انگار نمی‌دانست کجاست. جین عینک را از چشم‌اش برداشت، رفت کنار تاکر نشست. "مامی همین الانه دیگه می‌آد." موهای تاکر کرک شده بود و سیخکی ایستاده بود. جین سرش را ناز کرد و هی دست کشید به موهاش. "آب می‌خوای؟"
تاکر گفت "مامی مامی رو می‌خوام."
جین همانطور که با سرانگشت‌هاش پشت سر تاکر را شانه می‌کرد گفت "گوش کن تاکر. گوش کن. فردا، یه روز مخصوصه! ولی فردا نمی‌آد مگر این‌که تو بگیری بخوابی."
تاکر دور اتاق را نگاه کرد و گفت "مخصوص ِ چی؟"
"فردا می‌بینی!"
"یعنی وقتی از خواب پاشدم؟"
"آره. به شرطی که الان بگیری بخوابی." جین به زور تاکر را خواباند و همانطور سرش را نوازش کرد تا تاکر آرام گرفت و دراز کشید.
گفت "قول می‌دی؟"
"قول ِ قول."
تاکر که خوابش برد، جین پاشد رفت بیرون. تو درگاهی ایستاد و تکیه داد به در. از سرما مورمورش شد. به آپارتمان‌ها‌ی اطراف نگاه کرد، همه جا تاریک بود. خودش را بغل کرد و قدم آهسته از راهرویی که کفپوش چوبی ِ زمخت و ناهمواری داشت، گذشت، پله‌ها را رفت پایین و رفت توی حیاط.
چراغ‌های استخر هنوز روشن بود. حتما برای ایمنی که یک وقت کسی نیفتد که بعد برود شکایت کند. جین همانطور که خودش را بغل کرده بود آب را با پاش امتحان کرد، زمهریر بود. خانم فاکس دستگاه گرمازایی را خاموش کرده بود. خانم فاکس اینطوری است. تابستان‌ها شوفاژها را روشن می‌کند، زمستان‌ها خاموش. احمق اعجوزه. اصلا پولش را او نمی‌دهد. جین بینی‌اش را بالا کشید، بازوهاش را مالید و دوباره آب را امتحان کرد، این بار تا مچ پا. دوباره به پنجره‌های تاریک نگاه کرد. بعد بلوزش را درآورد پرت کرد پشت سرش و پرید تو آب.
وقتی به آب زد، در جا قلب‌اش فشرده شد. خودش را کشید بالا و نفس گرفت و رفت طرف نردبان.
رعشه‌ی خفیفی توی شانه‌هاش افتاد و انگشت‌های پاش درد گرفت و بی‌حس شد. دست‌اش را گرفت به نردبان و منتظر شد تا تن‌اش با سردی‌آب اخت شود. به بالا نگاه کرد. یک هواپیما به آرامی از آسمان می‌گذشت. جین نفس‌هاش را هماهنگ با چراغ‌های چشمک‌زن هواپیما، میزان کرد وقتی آرام گرفت، شش‌هاش را باد کرد و به دفعات نفس گرفت آنقدر عمیق و طولانی که دلش می‌خواست. بعد شیرجه زد به طرف تلالوه قرمز رنگ ته استخر.
چشم‌هاش درد گرفته بود. این تنها حسی بود که داشت. انگشت‌هاش را دور فرمان حلقه کرد و به شتاب پا می‌زد به طرف بالا اما تا وسط راه که آمد وزن دوچرخه را نتوانست تحمل کند مجبور شد ول کند. دوچرخه به آرامی رفت و رفت ته استخر، بدون هیچ صدایی. فقط لرزه‌ی خفیفی تا سطح آب آمد بالا. جین دو باره شش‌هاش را پر از هوا کرد و نفس گرفت و شیرجه رفت تا عمق استخر، دسته‌ی دوچرخه را گرفت کشید به طرف دیواره‌ی استخر، سر پا نشست دوچرخه را گیر داد روی کمرش زیر خم دوچرخه، بی‌امان پا می‌زد و با دست‌های آزادش آب را چنگ می‌زد. پله‌های فلزی‌ی نردبان را که دید پایش را میزان کرد روی پله‌ی اول که باز وزن دوچرخه کشیدش پایین. آخرین نفسی را که داشت بیرون داد. دوچرخه هی سنگین‌تر می‌شد. پله پله خودش را بالا کشید، رسیده بود به سطح نورانی و براق آب. جین حس کرد دهانش بی‌اراده بازمانده و نفس نمی‌کشد "نه!" و بعد حالت خفه‌گی. سرفه کرد، کلرِ آب، گلویش را خراشید و سوزاند، سرفه سرفه، شش‌هاش داشت می‌ترکید. استفراغ کرد. چشم‌هاش می‌سوخت.
از نردبان بالا آمده بود، نردبان را ول کرد و آب چشم‌ها و صورتش را گرفت. آن یکی بازوش بی‌حس ِ بی‌حس بود اما وزن دوچرخه را روی شانه و پشت‌اش حس می‌کرد. فقط باید خودش را کمی خم کند بعد دوچرخه را محکم هل دهد روی لبه‌ی استخر- اما الان هیچ توان ندارد – البته مشکلی نیست- فقط باید تمرکز دهد، تاب و توانش را مجموع کند تا به خود بیاید سرش را یک‌ور کند، صورتش را با لذٌت بگذارد روی لبه‌ی سیمانی استخر، چشم‌هاش را باز و بسته کند و هوای سرد را به درون کشد.
نویسنده: توبیاس ولف (Tobias Wolff)
مترجم: مرضیه ستوده

بیدار

اودیسه پشت به بندر کرد و قدم در راه ناهمواری گذاشت که از میان درخت‌ها و از روی تپه به طرف جایی می‌رفت که آتن نشانش داده بود…
ریچارد مدتی به خواندن ادامه داد. بی‌حوصله‌تر و خسته‌تر از آن بود که سفر ادیسه به خانه خوک‌چران وفادارش سرگرمش کند. عجب کلمه‌ای! عجب راهی برای امرار معاش- البته کسی آنجا ادیسه را یادش نخواهد بود، توی این کتاب‌های قدیمی‌هیچ‌وقت کسی را نمی‌شناسند- اما به هر حال به او غذا تعارف می‌کنند و با آه و ناله‌هایشان سرش را می‌برند. ریچارد گاهی به آنا که کنارش خوابیده بود نگاهی می‌انداخت. امیدوار بود آنا بیدار شود به طرف او به بچرخد و بازوهایش را باز کند- اما انگارآن شب از این شانس‌ها نداشت. دلخور و دمغ دوباره سراغ ادیسه رفت. آنا کتاب را باز روی میز پاتختی‌اش گذاشته بود، توی فصلی که به نظر ریچارد خسته‌کننده و پرت‌وپلا بود. کتاب را ورق زد تا به فصلی برسد که ادیسه تیر و کمانش را برمی‌دارد و تمام خواستگارها را می‌کشد. اما توصیف‌ها و شرح و تفصیل‌های طولانی کتاب خیلی بیشتر از نسخه‌ای بود که توی بچگی خوانده بود. ادیسه از درس‌های پایه سال اول دانشگاه کلمبیا بود، اما همان هفته که قرار بود دوباره آن را بخواند آنفولانزا گرفته بود. کتاب آنا مال کتاب‌خانه بود. تاریخ‌های قرض گرفتن کتاب را نگاه کرد، چندتا بیشتر نبودند و بین هر کدام کلی فاصله بود. بعد کتاب را بست و روی پاتختی گذاشت.
وقتی که چراغ را روشن کرده بود آنا فقط تکان مختصری خورده بود. حالا که چراغ را خاموش کرد و بالشش را مرتب کرد و ملافه را دور خودش پیچید فکر کرد شاید این کارها فایده‌ای داشته باشد. اما آنا همان‌طور خوابیده بود، رو به دیوار کرده بود و آرام خرناس می‌کشید. تخت باریک بود و توی تاریکی ریچارد بیشتراز قبل گرمای پشت و بدن آنا را احساس می‌کرد. زانویش را توی خمیدگی پشت زانوی او گذاشت و آنا پایش را پس کشید و او از قبل هم دمغ‌تر شد. اما در عین حال یادش آمد که حقی ندارد و تا همان موقع هم آنا آن شب دوبار خودش را دراختیار او گذاشته، با اینکه باید صبح زود از خواب بیدار می‌شد و تمام روز توی رستوران کار می‌کرد اما ریچارد فقط یک کلاس داشت آن هم بعد از ظهر. دانستن همه این‌ها از تب و تاب خواستنش، که به نظرش نیازی کاملا جدی بود، کم نمی‌کرد؛ نیاز به این که او را دوباره در آغوش بگیرد، آنا دهن بازش را روی دهن او بگذارد و انگشت‌هایش را توی پشتش فرو کند.
خدایا! باید به یک چیز دیگر فکر می‌کرد.
اما به چی؟ حتا فکر کردن به یک چیز دیگر وقتی می‌دانست برای اینکه حواسش پرت شود این کار را می‌کند دوباره یاد تختی که روی آن دراز کشیده بود می‌انداختش و وزن و حرارت تن آنا را که کنارش دراز کشیده بود بیشتر احساس می‌کرد. با این حال اگر مدتی می‌توانست به چیز دیگری فکر کند شاید دوباره خوابش می‌برد یا دست‌کم میشد گوش به زنگ بماند تا ساعت آنا زنگ بزند. نه این که ریچارد بخواهد به او زور بگوید. اما شاید اگر عجله می‌کردند، هرچند که آنا اصلاً دوست نداشت و بعد آنا باید صبحانه نخورده و حمام نکرده سر کار می‌رفت. ریچارد فقط نگاهی به او می‌انداخت، نگاهی معنادار و بعد آنا باید هرکار خودش می‌خواست می‌کرد. اگر هم آنا دلش نمی‌خواست ریچارد دلخوریش را نشان نمی‌داد. واقعاً این بار این کار را نمی‌کرد.
به یک چیز دیگر فکر کن. خیلی خوب. جن‌گیر. کتاب قدیمی‌را توی نشیمن خواب‌گاهشان پیدا کرده بود. ریچارد فیلمش را دیده بود با آن دختر جن‌زده که سرش روی گردنش لق‌لق میخورد. اما نمی‌دانست که داستان بر اساس کتابی بوده است. نه این که کتاب ارزش ادبی داشته باشد. اما خیلی جالب بود. نویسنده تحقیق مفصلی درباره جن‌گیری کرده بود و بعضی از مثال‌هایش آن‌قدر ترسناک بودند که خواننده باورش می‌شد شیطان وجود دارد، دست کم تا وقتی که داشت کتاب را می‌خواند. معلوم شد کشیش‌هایی هستند که متخصص بیرون آوردن شیطان از جلد آدم‌ها هستند. کسب و کارشان همین است، کاسبی‌شان این بود که مثل آتش‌نشان‌ها منتظر بنشینند تا زنگ خطر به صدا در بیاید. شیطان در جلد زن خانه‌داری در آیدهو. شیطان به شکل راننده اتوبوسی در دلاویر. چقدر عجیب. انگار خود کشیش بودن به اندازه کافی عجیب و غریب نیست. ریچارد وقتی بچه بود تا حدی مذهبی بود. قبل از غذا دعا می‌خواند و یک شنبه‌ها مدرسه مسیحی می‌رفت و با بریده‌های کاغذ برای صحنه نمایش‌های مذهبی مردهای ریشو درست می‌کرد. کلیسا خوب بود، همیشه بعد از کلیسا احساس خوبی داشت. گاهی وقت‌ها فکر می‌کرد که شاید بعدها دوباره مذهبی شود. وقتی که خیلی بزرگتر شد. اما چطور می‌شود دست از زن ها کشید؟ آدم هیچ وقت زنی را نبوسد؟ هیچ وقت پای زنی دور بدنش حلقه نزند؟
بلند شد و لیوان آبی را که آنا برایش روی پاتختی گذاشته بود برداشت. آخر هفته گذشته آب را ریخته بود و آن قدر سروصدا راه انداخته بود که آنا از خواب بیدار شده بود. اما فکر نمی‌کرد که بتواند دوباره این کلک را سوار کند. برای همین با دقت لیوان را برداشت و آبش را که خورد آن را دوباره سر جایش گذاشت.
سرش را دوباره روی بالش گذاشت. چشم هایش را بست اما درست همان موقع آنا نفس عمیقی کشید و کنار او تکان خورد و هرمی‌از گرما و بوی ملایم بدنش مثل بوی نان تازه توی تخت پیچید. ریچارد گوش به زنگ ماند اما آنا دیگر تکان نخورد. صدای تیک و تیک ساعت را می‌شنید و نفس بلند و نامنظم خودش را.
به سقف نگاه کرد و باریکه نور چراغی که از بین حصار تو می‌تابید. خیلی خوب دیگر به کشیش ها فکر نمیکند انگار فایده چندانی نداشت. خیلی خوب ادیسه. باید دوباره می‌خواندش. حتما باید این کار را می‌کرد این بار نسخه آدم بزرگ‌هایش را. باید توصیف‌ها و روده درازیها را تحمل میکرد تا به قسمت‌های خوبش برسد مخصوصا قسمت بکش بکش. از فکر این که ادیسه بعد از آن همه پرسه زدن به خانه برگشته خوشش می‌آمد، همه چیز را روبه راه کرد و زنش و خانه‌اش را پس گرفت بدون جنگ و جدل بیهوده.
بعد ایلیاد را می‌خواند و جنگ و صلح و برادران کارامازوف. همه کتاب‌هایی که توی کتاب‌خانه آنا بود و خودش واقعاً دوستشان داشت. رشته ریچارد اقتصاد بود و وقت زیادی برای مطالعه آزاد نداشت. و هروقت هم که سرش خلوت می‌شد دوست داشت کتاب‌های جنایی یا یک چیز ترسناک بخواند. خیلی خوب! او ‌اصلاً اهل ادبیات نبود- کسی شکایت دارد؟ دلش می‌خواست ببیند یکی از آن آدم‌های حساس و نازک طبع چطور از پس سمینار اقتصاد محیط زیست بین المللی برمی‌آید. مدلهای کاهش استراتژیک. معیارهای تساوی مختلف. تحلیل تاثیر موازنه عمومی. بفرمایید در خدمت باشیم!
نه این که آنا این طوری باشد، برای قیافه گرفتن یا فضل‌فروشی کتاب نمی‌خواند. به هیچ وجه. از ته دل این کتاب‌ها را دوست داشت. برایش مهم بودند و ریچارد می‌دانست وقتی تازه با هم آشنا شده بودند درمورد سلیقه خودش چندان روراست نبوده است. گذاشته بود که فکر کند که از آن آدم‌هایی است که کتاب های کلاسیک را دوست دارد و آنا هم باور کرده بود چون فکر می‌کرد که تمام دانشجوهای دانشگاه کلمبیا نه تنها باهوش بلکه بافرهنگ هم هستند و دانشگاه نرفته‌اند فقط برای این که بعد کاری با درآمد خوب پیدا کنند، بلکه می‌خواسته‌اند داناتر و عاقل‌تر هم بشوند دوست داشته‌اند آدمهای بهتری شوند. آنا تا این حد خام و بی‌تجربه بود. ریچارد بی‌گناهی آنا و بزرگ‌منشی خودش دربرابر سادگی او رادوست داشت. آنا چند سالی از او بزرگ‌تر بود و اول‌ها همین تا حدودی مساوی‌شان می‌کرد، ریچارد امتیازها را می‌دانست و می‌گذاشت آنا هرطور که دوست دارد فکر کند.
آن موقع، روزهای اول، این طور فکر می‌کرد. اما حالا دیگر نه. بعد از دوماه که با آنا بود می‌دانست که خام و بی‌تجربه خود اوست.
خانواده آنا روس بودند اما سال‌ها توی چچن زندگی کرده بودند و پدرش کارخانه مواد غذایی داشت. موقع جنگ کارخانه خراب شده بود و برادر بزرگ تر آنا کشته شده بود. زندگی‌شان برباد رفته بود. او را فرستاده بودند که با مادربزگ مادری‌اش توی تل آویو زندگی کند، بیوه زنی که اندازه جادوگرهای توی قصه‌ها بدجنس بود. حالا با خاله‌اش توی کویین زندگی می‌کرد و غیرقانونی توی رستورانی توی آمستردام کار می‌کرد. ریچارد همان‌جا دیده بودش. شنیده بود که با پیش‌خدمت دیگری روسی حرف می‌زند و وقتی که آمده بود سرمیز او سعی کرده بود که چند جمله‌ای را که از یک سال درس روسی توی دبیرستان بود یادش مانده بود بگوید و آنا از خوشحالی نزدیک بود زیر گریه بزند. آنا شبیه ریچارد نبود، کمی‌تپل با صورتی گرد و سوراخ‌های جای جوش ریزیز روی پیشانیاش. انگلیسی‌اش کاملا خوب بود اما لهجه غلیظی داشت. نمی‌خواست از آنا بخواهد که با او بیرون برود اما همان شب بعد این کار را کرد. یک هفته بعدش آنا او را با خودش برد خانه، همین اتاق زیر شیروانی کوچک توی خانه خاله‌اش. فقط می‌خواستند دوتایی کمی‌خوش بگذرانند، ریچارد این طور فکر کرده بود. هر دوتاشان قبل از این که دنبال راه زندگی خودشان که تازه داشت شروع می‌شد بروند. الان نمی‌خواست دست و پایش را بند کند وقتی که هنوز معلوم نبود در آینده کی ممکن است سر راهش قرار بگیرد، چقدر شانس بیاورد واز کجا سردربیاورد.
برنامه همین بود خوش بگذرانند بدون هیچ قید و بندی. اما بعد از حدود یک ماه ریچارد دید که آنا خیلی جدی به او فکر می‌کند با اینکه سعی می‌کرد وانمود کند این طور نیست اما همین‌طور بود و ریچارد هم این را می‌دانست و تصمیم گرفت که با او به هم بزند. درست نبود که از آنا سواستفاده کند. علاوه بر این قطار سواری طولانی بین خوابگاه تا خانه آنا واقعاً خسته‌اش می‌کرد. اما دید که نمی‌تواند این کار را بکند. چون حتا وقتی داشت با دوست‌هایش حرف می‌زد، با هر دختر دیگری، دلش هوای آنا را میکرد، دلش برای صدای او که از ته حلقش درمی‌آمد و حرف زدن روراست و غیرمعمول او تنگ می‌شد. دلش برای لذت دادن به آنا و این که لذت را توی چشم های او ببیند تنگ می‌شد. شب‌هایی که توی اتاق خودش توی خوابگاه می‌خوابید احساس تنهایی وبی‌کسی می‌کرد.
از بیرون صدای بلندی- صدای مردی می‌آمد که اسپانیایی حرف می‌زد. آنا تکانی خورد و زمزمه‌ای کرد. صداها ادامه پیدا کردند. سکوت. ریچارد بلند شد و آب خورد.
حالا دیگر دور بودن از آنا غیر عادی به نظر می‌رسید. وقتی توی رختخواب بود سرکلاس که نشسته بود، برای پدرومادرش که ایمیل مینوشت همیشه داشت به آنا فکر می‌کرد و درد می‌کشید و اما ریچارد می‌دانست همیشه این طور نمی‌ماند. حالا دیگر می‌دانست که آنا او را ترک خواهد کرد. آنا همان‌موقع آن کسی بود که قرار بود باشد. اما ریچارد نه. آنا زن بود اما ریچارد مرد نبود. شبیه مردها شده بود مردی دوست داشتنی، تیره و و زمخت و جذاب با حالتی موقر و متفکر. اما ظاهرش شبیه آن چیزی که توی خودش احساس می‌کرد نبود. آن‌طوری که خودش می‌دانست هست. بعضی وقت‌ها که داشت توی خیابان قدم می‌زد توی شیشه مغازه‌ها به خودش نگاهی می‌کرد و از دیدن خودش جا می‌خورد انگار لباس مبدل پوشیده باشد.
دخترها دوستش داشتند. او را آن‌طور که دوست داشتند تصور می‌کردند و او یاد گرفته بود که چطور نقش خودش را بازی کند. اما می‌دانست که با آنا نمی‌تواند مدت زیادی این‌طوری ادامه بدهد. نه به خاطر این که آنا سنش بیش‌تر بود بلکه چون طرز فکر ریچارد از آنا کوچک‌تر یود. ریچارد کنج‌کاو نبود و آنا بود، بقیه را دوست نداشت و به کسی اطمینان نمی‌کرد اما آنا می‌کرد، به خاطر تمام سختی‌هایی که توی زندگیش کشیده بود. ریچارد خیلی شکایت میکرد و آنا هرگز شکایت نمی‌کرد. و با این که ریچارد از این که با او نباشد متنفر بود باز هم وقتی که با هم بیرون می‌رفتند به بقیه زن‌ها نگاه می‌کرد و توی خیال با آن‌ها می‌خوابید و حتا آن خیال‌ها را با خود به این تختخواب هم می‌آورد. بعضی وقت‌ها که با هم بودند آنا می‌دید که ریچارد براندازش می‌کند و توی دلش فکر میکند کاش آنا کمی‌لاغر شود یا فکری به حال چاله و چوله‌های صورتش بکند. و وقتی که رنگ صورت آنا می‌پرید ریچارد می‌توانست کوچکی و ابتذال خودش را احساس کند.
اما به زودی او را همان‌طور که بود میدید و به اشتباه خودش پی می‌برد. از همین الان می‌توانست نشانه‌هایی از پا پس کشیدنش ببیند. نوعی بی‌قراری و بیزاری همراه با مدارا. تمام این‌ها را بار قبل توی تنها دختری که خیلی با هم نزدیک بودند هم دیده بود. یعنی آنا متوجه نشده بود؟ چطور ممکن بود؟ فقط به خاطر این بود که ریچارد خوش‌تیپ بود و همیشه حاضر به یراق؟
یا شاید هم چون آمریکایی بود و ممکن بود به در بخورد.
نه امکان نداشت آنا این‌طور فکر کند. واقعاً چقدر باید کسی بخیل باشد که آنا را بشناسد و همچین فکری در موردش بکند. خدایا! مگر به سرش زده بود. آنا زن فوق‌العاده‌ای بود. خیلی خوب، این جمله یک کم کتابی بود، اما حقیقت داشت. اشکال کار فقط این بود که خیلی زود سر راه او قرار گرفته بود. آنا راباید دیرتر می‌دید وقتی که سرش چندبار به سنگ خورده بود و از دست دادن را تجربه کرده بود. وقتی که خراب‌کاری کرده بود، گند زده بود و گم‌وگور شده بود اما به هرحال راهش را پیدا کرده بود. روح خامش آبدیده شده بود و روزگار روح مردانه‌اش را زمخت کرده بود. بعد می‌توانست سراغ آنا بیاید و در برابرش سر خم کند، تمام تردیدها و وسوسه‌ها را کنار بگذارد و عشق و علاقه‌اش را به او نشان بدهد.
باریکه نور روی سقف کم‌رنگ شد و از بین رفت. ریچارد صدای قرقرلوله‌ها را از طبقه پایین شنید خاله داشت حمام می‌کرد. ماشینی توی خیابان پایین بوق ماشینی بلند شد وآنا غلتی زد و چرخید و به طرف او آمد. ریچارد دستش را روی پشتش احساس کرد. آنا اسمش را صدا کرد. چشم‌های ریچارد همان‌طور بسته بود و جواب نمی‌داد. 
نویسنده: توبیاس ولف
مترجم: دنا فرهنگ
نیویورکر ۲۵ آگوست ۲۰۰۸

گیرم که بلی

ظرف‌ها را می‌شستند، زنش می‌شست، او خشک می‌کرد. شب قبل او شسته بود. برخلاف بیشتر مردانی که می‌شناخت، واقعاَ به کار خانه علاقه داشت. سه چهار ماه پیش از آن شنید که یکی از دوستان زنش به او تبریک می‌گفت ک شوهر باملاحظه‌ای دارد و فکر کرد، سعی می‌کنم. کمک به ظرف شستن راهی بود که نشان دهد چقدر ملاحظه می‌کند.
درباره‌ی چیزهای مختلفی حرف می‌زدند و مثلاَ به این نکته می‌پرداختند که آیا سفیدپوست‌ها هم می‌توانند با سیاه‌پوست‌ها ازدواج کنند؟ او می‌گفت با درنظرگرفتن همه جوانب، فکر خوبی نیست.
پرسید: «چرا؟»
گاهی زنش این قیافه را می‌گرفت که گره به ابرو می‌انداخت و لب زیرش را می‌گزید و به چیزی خیره می‌شد. وقتی زنش را این‌طور دید می‌دانست که باید لب فروببندد، اما هیچ‌وقت این کار را نکرد. عملاَ باعث می‌شد بیشتر حرف بزند. حالا همان نگاه را داشت.
دوباره پرسید: «چرا؟» همان جا ایستاده بود دستش توی کاسه بود، نمی‌شست بالای آب نگه داشت.
می‌گفت: «گوش کن! من با سیاه‌ها مدرسه می‌رفتم، با سیاه‌ها کار کرده‌ام، با سیاه‌ها توی یک کوچه بزرگ شده‌ام، همیشه هم رابطه‌مان خوب بوده. حالا لازم نکرده بیایی وانمود کنی من نژاد‌پرست هستم.»
زنش گفت: «حالا کی خواست وانمود کند، فقط خواستم بپرسم چه اشکالی دارد سفید‌ها با سیاه‌ها ازدواج کنند. همین.» دوباره سرش گرم شستن شد و توی دستش چنان می‌چرخاند که انگار می‌خواست آن را درست کند.
«آن‌ها فرهنگشان با ما فرق دارد. گاهی وقت‌ها که فرصت کردی به حرف‌زدنشان گوش کن، آن‌ها حتی زبان خاص خودشان را دارند. از نظر من عیبی ندارد، دوست دارم به حرف‌زدن آن‌ها گوش کنم.» این کار را می‌کرد، بنا به دلایلی همیشه خوش‌حالش می‌کرد.
– ولی واقعاَ فرق نمی‌کند. یکی از فرهنگ‌ آن‌ها با یکی از فرهنگ ما نمی‌توانند تفاهم داشته باشند.
زنش پرسید: «مثل تفاهم من و تو.»
– بلی، مثل من که تو را درک می‌کنم.
«اما اگر همدیگر را دوست داشته باشند» حالا تندتر می‌شست، به او نگاه نمی‌کرد.
فکر کرد پس چه شود. گفت: «اصلاَ حرف من هیچ، به آمار نگاه کن. بیشتر این جور ازدواج‌ها به جدایی ختم می‌شود.»
«آمار!» ظرف‌ها را روی آبکش تند‌تند تلنبار می‌کرد فقط قاب دستمال را به آن می‌کشید. خیلی از آن‌ها چرب بود و تکه‌های غذا لای شانه‌های چنگال به چشم می‌خورد. می‌گفت: «خیلی خب با این حساب، خارجی‌ها را چه می‌گویی، فکر می‌کنم نظرت درباره ازدواج خارجی‌ها هم همین‌طور باشد.»
گفت: «در واقع همین‌طور است. آخر چطور می‌شود آدمی را که فرهنگ دیگری دارد و سوابق‌اش کلاَ متفاوت است درک کنی؟»
زنش گفت: «مختلف. نه هم‌سان مثل ما.»
«بلی مختلف» از دست او عصبانی شد که کلک می‌زد و حرف‌های او را تکرار می‌کرد انگار که به مسخره گرفته است. گفت: «همه این‌ها کثیف است» هر چه قاشق چنگال بود ریخت، توی لگن ظرفشویی. رنگ آب برگشته بود. به آن خیره شد، لب‌هایش را محکم به هم فشرد، بعد دست کرد توی آب داد زد آخ. عقب جست. دست راستش را از مچ گرفت. از شستش خون می‌آمد.
گفت: «همان جا بایست تکان نخور.» به دو از پله‌ها بالا رفت و توی قفسه داروها دنبال الکل و پنبه و تنزیب گشت. وقتی برگشت پایین، به یخچال تکیه داده بود و هنوز دست خود را رها نکرده بود. دست او را گرفت و با پنبه پاک کرد. خون بند آمده بود. آن را فشار داد تا ببیند عمق بریدگی چقدر است و یک قطره خون بیرون زد، لرزید برقی زد و به کف آشپزخانه چکید. از سر شست نگاه شماتت‌باری به او انداخت.
گفت: «زخم عمیقی نیست، فردا حتی نمی‌توانی آن را پیدا کنی.» دلش می‌خواست از او تشکر کند که به این سرعت به کمک آمده بود. از سر نگرانی آن کار را کرد و انتظار نداشت عوض آن را بگیرد، اما حالا که فکرش را می‌کرد به نظرش آمد بد نباشد که سروته بحث را هم‌بیاورد، خسته شده بود. گفت: «من بقیه را تمام می‌کنم برو استراحت کن.»
گفت: «خیلی خوب. من خشک می‌کنم.»
قاشق چنگال‌ها را شست. به چنگال‌ها بیشتر توجه می‌کرد.
– اگر من سیاه بودم پس با من عروسی نمی‌کردی؟
– آن! محض رضای خدا!
– خوب حرف خودت بود، مگر نگفتی؟
– نه نگفتم. اصلاَ همه‌اش از اول مسخره است. اگر سیاه بودی اصلاَ همدیگر را نمی‌دیدیم. تو دوست‌های خودت را داشتی و من دوستان خودم را. تنها دختر سیاهی که می‌شناختم دوست من توی باشگاه بود، تازه همان موقع هم با تو بودم.
– حالا فرض کن همدیگر را می‌دیدیم و من سیاه بودم؟
«لابد یک سیاه پیدا می‌کردی با او دوست می‌شدی.» درپوش سیفون را برداشت و قاشق چنگال‌ها را آب کشید. آب از بس داغ بود رنگ قاشق‌ها برگشت، اما کمی بعد دوباره درست شد.
زن گفت: «فرض کن نبودم. گیرم که الان سیاه باشم و با کسی نباشم و همدیگر را ببینیم و عاشق شویم.»
برگشت از سر شانه نگاهی به او انداخت. نگاهش می‌کرد و چشم‌هایش برق می‌زد. سعی کرد با صدایی سنگین و منطقی با او طرف شود. «ببین! چرا مزخرف می‌بافی. اگر سیاه نبودی که تو نبودی.» این حرف را که می‌زد اطمینان داشت هیچ راهی نیست که او را قانع کند. اگر سیاه بود باید جای دیگری برای خودش دست‌وپا می‌کرد. دوباره گفت: «اگر سیاه بودی دیگر خودت نبودی.»
گفت: «می‌دانم، اما وصیت که مرگ نمی‌آورد.»
نفس عمیقی کشید. توی بحث برده بود. «یعنی چه که مرگ نمی‌آورد.» هنوز توی سه کنج گیر کرده بود.
– فرض کن من سیاه هستم. اما همین هستم که می‌بینی. عاشق هم می‌شویم. با من عروسی می‌کنی؟
گفت: «فکر می‌کنم.»
– فکر کردن ندارد. من می‌گویم نمی‌کردی. می‌خواهی بگویی نه؟
گفت: «به این سرعت که نمی‌شود. کلی چیزها هست که باید حساب کنم. نمی‌خواهیم کاری کنیم که باقی عمرمان حسرت بخوریم.»
– حساب و کتاب رو ول کن بگو آره یا نه.
– حالا که این‌طور شد…
– آره یا نه؟
– خدای من. آن، بس کن، نه!
زن گفت: «دستت درد نکند.» از آشپزخانه راه افتاد و رفت توی اتاق نشیمن. چند لحظه بعد صدای او را شنید که مجله ورق می‌زد. می‌دانست که از بس عصبانی است عملاَ نمی‌تواند روزنامه بخواند. او ورق می‌زد، نه مثل او که ورق‌ها را پاره می‌کرد. آرام ورق می‌زد، انگار که کلمه به کلمه می‌خواند، می‌خواست نشان دهد که آدم حسابش نمی‌کند. اثری را که می‌خواست داشت، آزرده‌اش می‌کرد.
او هم راه دیگری نداشت، نباید تحویلش می‌گرفت. به آرامی و طمأنینه بقیه ظرف‌ها را شست، بعد آن‌ها را خشک کرد و کنار گذاشت. روی جاظرفی و اجاق را دستمال کشید و روی کف‌پوش را سایید که قطره خون چکیده بود. آن را که می‌سایید، فکر کرد بد نباشد کف آشپزخانه را تی بکشد. وقتی کارش تمام شد آشپزخانه تازه به نظر رسید، درست مثل همان موقعی که می‌خواستند به این‌جا اسباب‌کشی کنند، پیش از آن که کسی توی آن زندگی کرده باشد.
سطل آشغال را برداشت و بیرون رفت. شب صافی بود و چند ستاره را سمت مغرب دید، جایی که چراغ‌های شهر آن‌ها را از سو نمی‌انداخت. در ال‌کامینو رفت‌وآمد روان و سبک بود، آرام مثل رودخانه. از خودش خجالت می‌کشید که گذاشته بود زنش کار را به دعوا بکشاند. سی سال دیگر یا همین حدوها هردوشان می‌مردند. حالا این همه توی سروکله زدن چه فایده‌یی داشت؟ به یاد سال‌هایی افتاد که با هم گذرانیده بودند و چقدر صمیمی بودند و چقدر خوب همدیگر را می‌شناختند، بغض راه گلویش را بست، طوری که نفسش درنمی‌آمد. گل‌وگردنش به خارخار افتاد. سینه‌اش گر گرفت. مدتی پا لنگ کرد و از این حس سرخوشانه لذت برد، بعد سطل را برداشت و از در پشتی بیرون رفت.
دو تا سگ ولگرد از ته خیابان خودشان را رسانده بودند به زباله‌دانی. یکی از آن‌ها به پشت دراز کشیده بود و غلت می‌زد و دیگری چیزی به دندان گرفته بود. خرناسه‌یی کشید، آن را به هوا انداخت، جستی زد و گرفت، دوباره خرناسه کشید و سرش را تکان داد. وقتی دیدند می‌آید، با قدم‌های کوتاه دم‌شان را گذاشتند لاپاشان و دررفتند. معمولاَ سنگی براشان پرت می‌کرد، اما این بار ولشان کرد، بروند.
وقتی توی خانه برگشت، تاریک شده بود. توی دستشویی بود. بیرون در ایستاد و صدایش کرد. صدای شیشه‌ها را می‌شنید، اما جواب او را نشیند. «آن، جداَ معذرت می‌خواهم. قول می‌دهم جبران کنم.»
زنش پرسید: «چطور؟»
انتظارش را نداشت. اما از رنگ صدایش و طنین لحن او فهمید که باید جواب درست را بدهد. به در تکیه داد، زیر لب گفت: «با تو ازدواج می‌کردم.»
زنش گفت: «خیلی خب حالا می‌بینیم، برو بگیر بخواب. تا یک دقیقه دیگر می‌آیم بیرون.»
لباسش را کند و رفت زیر شمد. سرانجام صدای باز و بسته شدن در دستشویی را شنید.
از توی هال گفت: «چراغ رو خاموش کن.»
– چی؟
– چراغ رو خاموش کن.
دست دراز کرد و زنجیر چراغ کنار تخت را کشید. اتاق تاریک شد. گفت: «خیلی خب، خاموش کردم.» آرام همان‌جا دراز کشید، هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد صدای حرکتی را توی اتاق شنید. بلند شد، نشست اما نتوانست چیزی ببیند. اتاق ساکت بود. قلبش درست مثل اولین شبی می‌تپید که با هم بودند، همان‌طور که هر وقت شب‌ها به صدایی توی تاریکی بیدار می‌شد و صبر می‌کرد تا دوباره بشنود. صدای کسی که توی خانه حرکت می‌کند، یک غریبه.
نویسنده: توبیاس ولف
مترجم: اسدالله امرایی

از : گلستانه، ماهنامه ادبی، هنری، سال اول، شماره دوازدهم، دی 87
حروف‌چین: ش. گرمارودی

در باغ جان باختگان امریکای شمالی

مری در جوانی شاهد از دست دادن شغل مردی هوشمند و خلاق بود- او شغلش را به دلیل ابراز نظراتی که برای هیات امنای کالجی که هر دو در آن تدریس می‌کردند برخورنده بود، از دست داد. مری با نظرات او موافق بود اما تومار اعتراضی او را امضا نکرد. از هر چه بگذریم مری خودش به خاطر استاد بودن، زن بودن و تاریخ شناس بودن مورد محاکمه بود.
مری حواسش جمع بود. او قبل از تدریس هر کلاس، مطالب را با آوردن استدلال‌ها و حرف‌های دیگران، نویسندگان تایید شده، روی کاغذ می‌آورد و سخت مراقب بود چیزی نگوید که مبادا باعث دردسرش شود. افکارش را برای خود نگه می‌داشت و کلمات برای بیان افکارش بی آن که کاملن محو شوند با گذشت زمان کم رنگ می‌شدند، دور و کوچک می‌شدند، نقطه های مضطرب، مثل پرندگانی در حال پرواز به دورها.
وقتی که دپارتمان کندووار به دسته‌ها و باندها تبدیل می‌شد او سرش به کار خودش بود و وانمود می‌کرد که نفرت آدم‌ها از یکدیگر را نمی‌بیند. برای این که بی‌قید و کسل کننده به نظر نیاید از راه های ساده‌ای تظاهر به متفاوت بودن می‌کرد. شروع کرد به بازی بولینگ که بعدها خیلی هم از آن خوشش آمد. بعد جامعه‌ی علاقه‌مندان ریچارد سوم کالج برندن را با هدف احیای نام نیک او بنیان گذاشت. شروع کرد به از بر کردن کلیشه‌های خنده دار از روی نوارها و جک‌های توی کتاب‌ها. وقتی جک می‌گفت همکارانش با نارضایتی غر می‌زدند اما مری اهمیتی نمی‌داد و بعد از مدتی همین غر و لند کردن‌ها دلیل اصلی جک گفتن‌های او شد. اصلن همین مساله باعث اشتیاق او به ابراز وجود می‌شد. در واقع هیچ کس در کالج به اندازه‌ی مری ایمن نبود. او از خودش یک چیز نهادینه می‌ساخت مثل یک رسم یا سمبل خوش یمن برای کالج.
هر از گاهی با خودش فکر می‌کرد که نکند بیش از حد محافظه کاری می‌کند. چیزهایی که می‌گفت و می‌نوشت به نظرش بی بو و خاصیت و سطحی می‌آمد مثل این که کسی آن‌ها را چلانده و عصاره‌اشان را گرفته باشد. یک روز که داشت با استاد قدیمی تری صحبت می‌کرد تصویر خودش را در شیشه‌ی پنجره دید: به طرف استاد یله شده و سرش را طوری چرخانده بود که انگار گوشش درست جلو دهان او بود. این تصویر حالش را به هم زد. سال‌ها بعد وقتی که مجبور شد سمعک بگذارد با خودش فکر کرد شاید سنگینی گوشش نتیجه این بوده که همیشه سعی داشته گوش کند ببیند دیگران چه می‌گویند.
در نیمه دوم سال پانزدهمی که مری در کالج برندن درس می‌داد رییس کالج همه‌ی استادان و دانشجویان را در نشستی جمع آورد و اعلام کرد که کالج ورشکست شده و از سال آینده دیگر قادر به پذیرفتن دانشجو نیست- این که او هم مثل بقیه شوکه شده است و گزارش بخش مالی همین امروز صبح روی میزش گذاشته شده. به نظر می‌رسد که مدیر مالی برندن در یک پیش بینی غلط همه‌ی سرمایه‌ی کالج را از دست داده است. رییس کالج می‌خواست شخصن این خبر را به آن ها بدهد قبل از این که روزنامه‌ها بدهند. او بی‌خجالت گریست. حتا دانشجویان و استادان هم، به جز یک عده دانشجوی بدبین دماغ سر بالا که از وضع تحصیلی‌اشان راضی نبودند.
مری نمی توانست کلمه‌ی "پیش بینی" را از ذهنش بیرون کند. معنی آن حدس زدن بود- وقتی که راجع به پول و قمار حرف می‌زنیم. چطور کسی می‌تواند کالجی را قمار کند؟ چطور و چرا؟ چرا کسی جلوش را نگرفته بود؟ برای او، مثل این بود که این جریان در دورانی دیگر اتفاق افتاده باشد، انگار زمین دار مستی همه‌ی برده هایش را در قمار باخته باشد.
او برای گرفتن شغل در کالج‌های دیگر اقدام کرد. پیشنهاد شغلی در یک کالج جدید تجربی در اورگان دریافت کرد. این تنها پیشنهادی بود که دریافت کرد و مجبور شد آن را بپذیرد.
این کالج، یک ساختمان بیشتر نبود. صدای زنگ تمام مدت می‌آمد. قفسه‌های خصوصی دانشجویان راهرو را تقسیم بندی کرده بودند و در هرگوشه‌ای یک آب سرد کن پر سر و صدا کار گذاشته شده بود. روزنامه‌ی دانشگاه دو بار در ماه منتشر می‌شد آن هم روی کاغذ پلی‌کپی که باعث می‌شد روزنامه دائم خیس به نظر بیاید. کتابخانه که درست کنار اتاق ارکستر موسیقی کالج قرار داشت نه کتاب داشت و نه کتابدار. اما خب مناظر اطراف خیلی قشنگ بود و اگر باران می‌گذاشت مری می‌توانست از آن‌ها خیلی لذت ببرد. ریه‌هایش دچار مشکلی شده بود که هیچ یک از دکترها نمی‌توانستند سر علت آن با هم توافق کنند. رطوبت هوا هم بدترش می‌کرد. سمعک‌هایش در روزهای بارانی فشرده می‌شدند. دیگر برای حرف زدن با مردم شوقی نداشت چون دائم باید نگران در آوردن جعبه ی کنترل سمعک هایش و کوبیدن آن‌ها روی رانش می‌بود.
تقریبن هر روز باران می‌آمد. وقتی هم که باران نمی‌آمد هوا یا ابری بود یا در حال صاف شدن. زمین از لای علف‌ها برق می‌زد و موقع رگبار شعاع نور زردی از آن به بالا پخش می‌شد.
زیر زمین خانه‌ی مری پر از آب بود. دیوارهایش طبله کرده بود و پشت یخچال فضولات قورباغه پیدا کرد. احساس می‌کرد کم کم زنگ می‌زند درست مثل آن ماشین‌هایی که مردمِ دور و بر، روی تلی از چوب پارک می‌کردند. مری می‌دانست که همه در حال مرگند اما به نظر می‌رسید خودش دارد از بقیه سریع‌تر می‌میرد.
او بی هیچ موفقیتی هم چنان دنبال یک شغل جدید می‌گشت تا این که در سال سوم اقامتش در اورگان در یک روز پاییزی نامه‌ای از طرف زنی به نام لوئیز که او هم قبلن در کالج برندن درس می‌داد دریافت کرد. لوئیز کتاب موفقی در باره ی بندیکت آرنولد نوشته بود و حالا در دانشگاه معروفی در ایالت نیویورک کار می‌کرد. او برای مری نوشته بود که یکی از همکارانش در پایان امسال بازنشسته می‌شود و آیا او علاقه دارد جایش را بگیرد یا نه؟
این نامه مری را متعجب کرد. لوئیز همیشه فکر می‌کرد که خودش یک تاریخ شناس محشر است اما دیگران به هیچ دردی نمی‌خورند. هیچ خبر نداشت که در مورد او متفاوت فکر می‌کند. لوئیز زیاد به زندگی دیگران اهمیتی نمی‌داد. کسی که هروقت نام دیگران پیش کشیده می‌شد طوری نفسش را در سینه حبس می‌کرد که انگار چیزهایی می‌داند که به خاطر دوستی نمی‌تواند به زبان بیاورد.
مری بی هیچ انتظاری سابقه‌ی کار و نسخه‌ای از هر دو کتابش را برای او فرستاد. مدت کوتاهی بعد لوئیز از طرف هیات استخدامی‌ای که خود او جرئی از آن بود به مصاحبه دعوتش کرد: "البته زیاد هم خوش بین نباش!"
مری گفت: "البته که نه!" اما با خودش فکر کرد: چرا نه؟ اگر نمی‌خواستند استخدامش کنند بیخودی خرج رفت و آمدش برای مصاحبه را که نمی‌دادند. او مطمئن بود مصاحبه‌ی موفقیت آمیزی انجام خواهد داد. حتما کاری خواهد کرد که از او خوششان بیاید یا حداقل بدشان نیاید.
موقع مطالعه در باره‌ی منطقه ی دانشگاه و تاریخش حسی آشنا به او دست داده بود انگار که با آن منطقه از قبل آشنایی داشته باشد. و وقتی که هواپیما فرودگاه پورتلند را ترک کرد و از طرف شرق وارد ابرها شد احساس کرد که به خانه‌اش باز می‌گردد. این احساس با او ماند و تا موقع فرود قوی تر هم شد. سعی کرد آن را در راه فرودگاه سیراکوس به کالج ، یک ساعتی آنجا، برای لوئیز توضیح بدهد: انگار که دژاوو!
لوئیز گفت "دژاوو یه خیال مسخره‌ست. عدم تعادل شیمیایی مغزه."
"ممکنه، اما به هرحال من این احساسو دارم."
"حالا دیگه خیلی جدی نشو با ما. این لباس به تن تو گشاده. همون خود با مزه‌ی حاضرجواب قدیمی‌ت باش. حالا واقعن بگو من چه شکلی شدم؟"
شب شده بود و این قدر روشن نبود که بشود صورت لوئیز را به خوبی دید. در فردوگاه به نظر لاغر و رنگ پریده و عصبی آمده بود. مری را به یاد کتابی که می‌خواند انداخت. به یاد جنگجویان ایراکوی که برای رسیدن به کشف و شهود روزه می‌گرفتند. لوئیز آن شکلی شده بود اما حتمن نمی‌خواست این را بشنود. مری به او گفت:"به نظر عالی می‌رسی."
لوئیز گفت:"دلیل داره." و ادامه داد:"یه معشوق پیدا کردم. تمرکزم زیاد شده. انرژی‌م بالا رفته، بیست کیلو هم وزن کم کردم. احساس می‌کنم که آب و رنگی هم زیر پوستم رفته اما خب این می‌تونه به خاطر هوا هم باشه. به تو هم این پیشنهاد رو می‌کنم اما خب تو احتمالن اونو رد می‌کنی."
مری نمی‌دانست به لوئیز چه بگوید. گفت که او حتمن بهتر می‌داند اما انگار این جواب کافی نبود."ازدواج سازمان خیلی خوبیه." بعد اضافه کرد:"اما خب کی می‌خواد توی یه سازمان زندگی کنه؟"
لوئیز دندان قروچه‌ای رفت و گفت:"من تو رو می شناسم و می‌دونم همین الان داری فکر می‌کنی پس تد چی؟ بچه ها چی؟ واقعیت اینه که اونا خیلی خوب با این مساله کنار نیومدن. تد تبدیل شده به یه مرد غرغرو."
کیفش را داد دست مری و گفت:"دختر خوبی باش و اگر ممکنه یه سیگار برام روشن کن. می‌دونم گفته بودم که ترک کردم اما این ماجرای اخیر خیلی اذیتم کرده و فکر می‌کنم دوباره سیگارو شروع کردم."
حالا از میان تپه‌ها می‌گذشتند، در جاده‌ای باریک و به طرف شمال. درخت‌های بلند، بالای سرشان خم شده بودند. به بالای تپه که رسیدند مری در اطرافش جنگلی سیاه رنگ را زیر آسمان بنفش تیره دید. چند چراغ بیشتر روشن نبود و همین تاریکی را عمیق تر می‌کرد.
لوئیز داشت می‌گفت: "تد موفق شده بچه‌ها رو کاملن از من دور کنه. هیچ کدوم حرف حساب سرشون نمی‌شه. در واقع اصلن حاضر نیستند راجع به این موضوع حرف بزنن. خیلی مسخره به نظر می‌رسه با توجه به این که من تمام این سال‌ها سعی کردم بهشون آموزش بدم که مسائل رو از دید دیگران هم ببینند. اگر فقط قبول می‌کردند جاناتان رو ملاقات کنند می‌دونم که نظرشونو عوض می‌کردند. اما اصلن نمی‌خوان حرفشو بزنن. جاناتان، معشوقم رو می‌گم."
مری سرش را تکان داد و گفت: "فهمیدم."
سر یک پیچ که رسیدند دو تا آهو روبروی چراغ‌های ماشین پیدایشان شد. چشم های‌شان برق زد و عضلات ران های‌شان برجسته شد. مری می‌توانست لرزش آن‌ها را در موقع عبور ماشین ببیند. گفت:"آهوها،"
لوئیز گفت: "نمی‌دونم. واقعن نمی‌دونم. انگار هرکاری می‌کنم کافی نیست. اما دیگه حرف راجع به من بسه. بیا راجع به تو حرف بزنیم. نظرت راجع به آخرین کتاب من چیه؟"
غش غش خندید و با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت."خدای من، چقدر این جک رو دوست دارم. اما جدی می‌گم از خودت بگو. باید برق ازت پریده باشه وقتی برندن رو بستن."
"سخت بود. زندگی آسون نبوده اما خب لابد وقتی این کارو بگیرم همه چیز درست می‌شه."
"اقلن تو کار داری. باید از جنبه‌ی مثبتش نگاه کنی."
"سعی می‌کنم."
"به نظر افسرده می‌رسی. امیدوارم نگران مصاحبه‌ات نباشی یا حتا ارائه‌ی موضوعت. نگرانی کمکی بهت نمی‌کنه. خوشحال باش."
"ارائه‌ی موضوع؟ چه ارائه‌ی موضوعی؟"
"یه موضوعی که باید توی کلاس بعد از مصاحبه‌ی فردا ارائه بدی. مگه بهت نگفتم؟ Mea culpa, عزیز، Mea maxima culpa تازگی‌ها خیلی فراموشکار شدم."
"حالا چه کار باید بکنم؟"
"خونسرد باش. یه موضوعی رو انتخاب کن درجا."
"درجا؟"
"می دونی دیگه. دهنتو باز کن هرچی اومد بگو. فی البداهه."
"اما من همیشه درس رو از قبل آماده می‌کردم."
"خیلی خب. من می‌گم چکار بکن. سال گذشته مقاله‌ای نوشتم در مورد مارشال پلن اما هیچ وقت حوصله نکردم چاپش کنم. می‌تونی اونو بخونی."
درس دادن چیزی که نوشته‌ی لویئز بوده اول به نظرش خیلی بد آمد. اما بعد یادش آمد که این همان کاری‌ست که سال‌ها کرده و حالا موقع مبادی اصول شدن نیست. گفت: "متشکرم واقعن قدردانی می‌کنم."
لویئز گفت: "رسیدیم." و ماشین را کنار میدانی که تعدادی کلبه اطراف آن قرار داشت پارک کرد. چراغ دوتا از کلبه‌ها روشن بود و دود از دودکش های‌شان بیرون می‌آمد.
"اینجا دفتر اطلاعاته. خود کالج دو مایل اون ورتره."
به پایین جاده اشاره کرد."دعوتت می‌کردم شب را بیایی خونه‌ی من اما من خودم دارم می‌رم امشب پیش جانانان- و تد هم این روزها میزبان خیلی خوبی نیست. اگر ببینیش واقعن نمی‌شناسیش."
ساک مری را از صندوق عقب برداشت و از پله‌های کلبه‌ی تاریکی بالا رفت."ببین، هیزم هم برات آوردن. تو فقط باید روشنشون کنی." بعد دست به سینه وسط اتاق ایستاد و مری را تماشا کرد که کبریت روشن را زیر هیزم‌ها می‌گرفت."بفرما، چشم به هم بزنی گرم شدی. خیلی دوست دارم باهات بمونم و گپ بزنم اما نمی‌تونم. بگیر خوب بخواب. صبح می‌بینمت."
مری در چهارچوب در ایستاد و برای لوئیز در حالی که ماشین را راه می‌انداخت دست تکان داد. از زیر لاستیک‌های ماشین خاک بلند می‌شد. نفس عمیقی کشید تا هوا را امتحان کند. صاف و تمیز بود. می‌توانست ستاره‌ها و خط نوری که از میان آن‌ها می‌گذشت را ببیند.
هنوز هم در مورد خواندن مقاله‌ای که در واقع متعلق به لوئیز بود احساس راحتی نمی‌کرد. این اولین تقلب کاملش خواهد بود. عوضش می‌کرد. برایش افت داشت. چقدر؟ نمی‌دانست. اما چه می‌توانست بکند. مطمئنن بود نمی‌توانست "درجا از خودش بسازد." ممکن بود واژه‌ها نیایند. آن وقت چه؟ مری از سکوت می‌ترسید. وقتی به سکوت فکر می‌کرد احساس غرق شدن می‌کرد. انگار سکوت، آبی بود که نمی‌توانست در آن شنا کند.
شانه‌ها را در کتش فرو برد و با خود گفت: "باید این کارو بگیرم." جنس کتش کشمیر بود و در تمام مدتی که در اورگان به سر می‌برد آن را نپوشیده بود. مردم اورگان تظاهر را دوست نداشتند و آنجا به جز بلوز پندلتون و البته بارانی چیز دیگری نمی‌شد پوشید. گونه‌هایش را به یقه‌ی کت مالید و به تابش ماه نقره‌ای از میان شاخه‌های سیاه و لخت یک درخت، خانه‌ای سفید با پرده‌های سبز، و ریزش برگ‌های سرخ در آسمانی آبی فکر کرد.
چند ساعت بعد لوئیز بیدارش کرد. نشسته بود روی لبه‌ی تخت و در حالی که فین‌فین می‌کرد شانه‌های او را تکان می‌داد. وقتی مری از او پرسید چه خبر شده، گفت: "نظرت رو راجع به یه چیزی می‌خوام. خیلی برام مهمه. به نظر تو من لطافت زنانه دارم؟"
مری بلند شد نشست."نمی‌تونستی صبر کنی؟"
"نه."
"لطافت زنانه؟"
لوئیز سرش را تکان داد.
مری گفت:"تو خیلی زیبایی. و می‌دونی که چطوری به خودت برسی."
لوئیز در اتاق مشغول قدم زدن شد."اون حرومزاده." برگشت آمد کنار مری ایستاد."بیا تصور کنیم یه نفر گقته که من اصلن طنز سرم نمی‌شه. تو موافقت می‌کنی؟"
"توی بعضی چیزها. منظورم اینه که چرا، تو شوخی سرت می‌شه."
"منظورت چیه، مثلن کجاها؟"
"مثلن اگر بشنوی که یک نفر به طور غیر طبیعی و عجیبی، مثلن در انفجار سیگار کشته شده، خنده‌ات می‌گیره. تو می‌فهمی که این یه موضوع خنده داره."
لوئیز خندید. مری گفت:"منظورم این بود."
لوئیز گفت:"یا مسیح،" و به خندیدن ادامه داد."حالا نوبت منه که یه چیزی راجع به تو بگم."
مری گفت:"ول کن، لوئیز."
لوئیز گفت: "فقط یه چیز کوچولو."
مری منتظر شد.
لوئیز گفت: "داری می‌لرزی. من می‌خواستم بگم که… اه ولش کن. گوش کن، می‌تونم روی کاناپه بخوابم؟"
"بخواب."
"مطمئنی که اشکالی نداره؟ فردا روز طولانی‌ای در پیش داری." افتاد روی کاناپه و کفش‌هایش را به طرفی پرت کرد. فقط داشتم می‌گفتم که باید روی ابروهات خط ابرو بکشی. یه جورایی کم رنگ شدند و ناجورند."
هیچ کدام شان نخوابیدند. لوئیز تمام شب سیگار با سیگار روشن کرد و مری مشغول تماشای سوختن هیزم‌ها بود. وقتی آن قدر روشن شد که بتوانند یک دیگر را ببینند لوئیز بلند شد."یکی از دانشجوها رو می فرستم دنبالت. موفق باشی."
شکل و شمایل کالج همانی بود که باید باشد. راجر، دانشجویی که ساختمان کالج را به مری نشان می‌داد توضیح داد که این کالج درست شبیه کالجی در انگلیس ساخته شده است- حتا در و پنجره‌های سنگی و نقاشی شده‌ی آن. درست شبیه کالج‌هایی بود که بعضی وقت‌ها کارگردان‌های سینما برای ساختن فیلم‌هایشان از آن استفاده می‌کنند. فیلم اندی هاردی به کالج می‌رود در این جا فیلم برداری شده بود و هر پاییز روزی را به نام اندی هاردی به کالج می‌رود اعلام می‌کردند. روزی که با پوشیدن کت‌هایی از پوست شغال و مسابقه‌ی قورت دادن ماهی قرمز می‌گذشت.
بالای در ورودی ساختمانِ بنیان گذاران کالج، جمله‌ای لاتین نوشته شده بود که معنی تقریبی آن می‌شد: "خداوند به کسانی یاری می‌کند که به خودشان یاری کنند." همان طور که راجر اسامی فارغ التحصیلان ممتاز را قرائت می کرد، مری از فکر این که چقدر آن ها این جمله را جدی گرفته‌اند تکان خورد. آن ها به خودشان در ایجاد راه آهن، معدن‌ها،ارتش‌ها، دولت‌ها، امپراتوری سرمایه‌ها با پایگاه‌هایی در همه جای دنیا یاری رسانده بودند.
راجر مری را به بازدید از معبد برد و کتیبه‌ای را به او نشان داد که اسامی فارغ التحصیلان قدیمی کشته شده در جنگ‌های متفاوت روی آن ثبت شده بود. تاریخ آن تا جنگ داخلی به عقب بر می‌گشت. اسامی زیادی نبود. ظاهرن اینجا هم فارغ التحصیلان به خودشان کمک کرده بودند. موقع بیرون رفتن راجر گفت: "آه یادم رفت به شما بگم که نرده‌های مهراب متعلق به کلیسایی‌ست در اروپا، کلیسایی که شارلمان در آن نماز می‌گذاشت."
سری به ورزشگاه زدند، به سه زمین هاکی، به کتابخانه-مری لیست کتاب‌های موجود را چک کرد انگار که اگر کتاب‌های مناسب او را نداشت پیشنهاد شغل را نمی‌پذیرفت!
همان طور که بیرون می‌رفتند، راجر گفت: "یک کمی دیگه وقت داریم. دوست دارید بخش تولید نیرو را ببینید؟"
مری موافقت کرد زیرا که می‌خواست تا لحظه‌ی آخر خود را مشغول نگه دارد. راجر او را به عمق ساختمان سرویس هدایت کرد در حالی که توضیح می‌داد ماشین تولید نیرو بهترین و پیشرفته‌ترین در کشور می‌باشد."مردم فکر می‌کنند که اینجا یه کالج عقب افتاده‌ست. اما این طور نیست. این روزها دانشجوی زن می‌پذیرند و بعضی از استادها هم زن هستند. در واقع حالا دیگه قانونی گذاشته‌اند که باید وقت استخدام برای هر شغلی، حداقل با یک زن هم مصاحبه کنند. ایناهاش!"
رو بروی بزرگترین ماشینی که مری تا کنون به چشم دیده بود ایستاده بودند. راجر که رشته‌ی تحصیلی‌اش زمین شناسی بود گفت که این ماشین به وسیله‌ی یکی از اساتید او طراحی شده. او که تا کنون دائم پرحرفی می‌کرد ناگهان لحنی محترمانه و متفکر به خود گرفت. کاملن روشن بود که این ماشین برایش روح کالج به حساب می‌آمد، انگار که هدف از ایجاد کالج زندگی بخشیدن به این ماشین بوده باشد. با یک دیگر به نرده‌ها تکیه دادند و زمزمه کردنش را تماشا کردند.
مری درست سر موقع به مصاحبه‌اش در سالن کمیته رسید اما سالن کاملن خالی بود. دو کتاب او روی میز بود با تنگی از آب و چند لیوان. نشست و یکی از کتاب‌ها را از روی میز برداشت. عطف کتاب به محض باز شدن ترک برداشت. ورق های آن نرم و تمیز و نخوانده بود. فصل اول را آورد که با این جمله شروع می‌شد: "معمولن همه بر این باورند که…" با خودش فکر کرد، چقدر کسل کننده!
نزدیک به بیست دقیقه‌‌ی بعد لوئیز با چند مرد وارد شد: "ببخشید که دیر کردیم. وقت زیادی نداریم. بهتره هر چه زودتر شروع کنیم." مری را به مردها معرفی کرد اما مری به جز یک اسم، بقیه را نتوانست به خاطر بسپرد. این استثناء اسم دکتر هاول بود رییس بخش با دماغی کبود و پر از منفذهای کوچک و دندان هایی زشت.
مردی که صورتش برق می‌زد و دست راست دکتر هاول نشسته بود اول شروع کرد:"خب، به گمانم شما زمانی در برندن درس می داده‌اید."
مردی که پیپی گوشه‌ی دهانش بود گفت:"شرم آوره که برندن باید درشو می‌بست." همان طور که حرف می‌زد پیپ، بالا و پایین می‌رفت:"یک جایی برای کالج‌هایی مثل برندن باید باشه."
دکتر هاول گفت:"حالا شما در اورگان هستید- من هیچ وقت اورگان نبوده‌ام، دوست دارید اونجارو؟"
"نه خیلی زیاد."
"عجب! من فکر کردم همه اورگان رو دوست دارند. شنیدم خیلی سرسبزه."
"درسته."
"به گمانم خیلی بارندگی داره."
"تقریبن هر روز."
"فکر نمی‌کنم من هم خوشم بیاد."
سرش را تکان داد: "من هم جای خشک رو بیشتر دوست دارم. البته اینجا هم برف زیاد می‌آد و بعضی وقت‌ها هم بارندگی می‌شه. اما بارانش خشکه. هرگز یوتا بودید؟ اون ایالت به درد شما می‌خوره. برایس کنیون. گروه کُر مورمن تابرناکل."
مردی که پیپ گوشه‌ی دهانش بود گفت:"دکتر هاول در یوتا بزرگ شده."
"جای متفاوتی بود اون روزها. من و خانم هاول همیشه می‌خواستیم در دوران بازنشستگی مون برگردیم یوتا. اما حالا زیاد مطمئن نیستم."
لوئیز گفت:"وقت زیادی نداریم."
دکتر هاول گفت:"من هم زیادی حرف زدم. قبل از این که تموم کنیم حرفی دارید که به ما بگید؟"
مری گفت:"بله. فکر می‌کنم شما باید منو استخدام کنید." وقتی این را گفت خندید اما هیچ کس دیگر نخندید. هیج کس حتا به او نگاه هم نکرد. همه به طرف دیگری نگاه کردند. مری همان موقع فهمید که واقعن نمی‌خواهند او را استخدام کنند. فقط قانون را رعایت کرده بودند. هیچ امیدی نداشت.
مردها کاغذهایشان را جمع کردند. با مری دست دادند و به او گفتند که خیلی مشتاقند ارائه ی موضوعش را بشنوند. دکتر هاول گفت:"هرچه از مارشال پلن بشنوم کم است."
وقتی تنها شدند لوئیز گفت:"واقعن متاسفم. فکر نمی‌کردم انقدر بد پیش بره. واقعن که وضع مسخره‌ای بود."
"یه چیزی رو به من بگو! تو از قبل می‌دونستی که چه کسی رو می خواید استخدام کنید، درسته؟"
لوئیز سرش را تکان داد.
"پس برای چی فرستادی دنبال من؟"
لوئیز تا شروع کرد راجع به قانون بگوید، مری حرفش را قطع کرد:"قانون رو می دونم اما چرا من؟ چرا منو انتخاب کردی؟"
لوئیز رفت به طرف پنجره. وقتی حرف می‌زد پشتش به مری بود.
"لوئیزِ پیر زندگی سختی داشته. خیلی غمگین بودم و فکر کردم شاید تو بتونی کمی منو خوشحال کنی. قبلنا خیلی بامزه بودی. مطمئن بودم که از این سفر لذت خواهی برد. هیچ خرجی که برای تو نداشت و این موقع سال هم این جا خیلی قشنگه با برگ درخت‌ها و… مری، تو واقعن نمی‌دونی پدر و مادرم چه بلایی سر من آوردن. این طوری نیست که با تد هم خیلی خوش بگذره یا با اون حرومزاده جاناتان. من لیاقت عشق و دوستی دارم اما چیزی گیرم نمی‌آد."
چرخی زد و به ساعتش نگاه کرد.
"تقریبن موقع ارائه‌ی درس‌اته. بهتره بریم."
"ترجیح می‌دم دیگه درسی ارائه نکنم. بعد از همه این‌ها دیگه لزومی نداره، داره؟!"
"اما این بخشی از مصاحبه‌اته. باید انجامش بدی."
پوشه‌ای را به طرف مری دراز کرد.
"تنها کاری که باید بکنی خوندن اینه. بعد از این همه پول که خرج کردیم تا بیاریمت اینجا، خواسته ی زیادی نیست، هست؟"
مری دنبال لوئیز و به طرف سالن سخنرانی به راه افتاد. اساتید پا روی پا در ردیف اول نشسته بودند. برای مری سر تکان دادند و لبخند زدند. پشت سرشان گوش تا گوش دانشجویان نشسته بودند-عده‌ای هم مجبور به ایستادن شده بودند. یکی از اساتید میکروفن را با قد مری مطابقت داد. دولا دولا به طرف میکروفن رفت و همان طور برگشت انگار که ترجیح می‌داد دیده نشود.
لوئیز همه را به رعایت نظم دعوت کرد. مری را معرفی و موضوع سخنرانی را اعلام کرد. اما مری بلاخره تصمیم گرفته بود که فی البداهه‌اش کند. بی آن که مطمئن باشد راجع به چه چیزی حرف خواهد زد به طرف میکروفن رفت. فقط این را می‌دانست که ترجیح می‌دهد بمیرد و مقاله‌ی لوئیز را نخواند. خورشید روی شیشه‌های رنگی پنجره‌ها می‌تابید و صورت مدعوین دور و بر مری را پر از رنگ می‌کرد. رگه‌های دود پیپ استاد از میان دایره‌ای نور قرمز روی پاهای مری می‌افتاد. سرخی آن عمیق تر می‌شد و مثل شعله‌های آتش تاب می‌خورد.
مری این گونه شروع کرد: "مشتاقم بدونم چند نفر از شما می‌دونید که ما در لانگ هاوس هستیم. مکان قدیمی قبیله‌ی پنج ملیتیِ ایراکوی‌ها."
دو نفر از اساتید به یک دیگر نگاه کردند.
"ایراکوی‌ها خیلی بی رحم بودند. آن‌ها مردم را با شلاق و نیزه و سرنیزه و تور و تفنگ هایی که از شاخه‌های قدیمی درختان می‌ساختند، شکار می‌کردند. آن ها اسیرانشان را شکنجه می‌کردند. به هیچ کس رحم نمی‌کردند حتا به کودکان. پوست سر آن‌ها را می‌کندند. می‌خوردنشان یا به بردگی می‌کشیدند. چون خیلی بی‌رحم بودند خیلی قدرت پیدا کردند آن قدر که هیچ قبیله‌ی دیگری جرات مخالفت با آن‌ها را نداشت. ایراکوی‌ها از قبیله‌های دیگر اخاذی می‌کردند و وقتی که دیگر قدرت پرداخت نداشتند به آن‌ها حمله می‌کردند."
چند نفر از استادان شروع به پچ پچ کردند. دکتر هاول چیزی دم گوش لوئیز می‌گفت و لوئیز سرش را تکان می‌داد.
مری ادامه داد:"در یکی از حمله‌هایشان، دو کشیش مسیحی را دستگیر کردند. ژان برابوف و گابریل لالمن. آن ها لالمن را قیراندود کردند و جلو چشم برابوف او را به آتش کشیدند. وقتی برابوف به آن‌ها اعتراض کرد لب‌هایش را بریدند و آهن گداخته‌ای را در گلویش فرو کردند. آن ها قلاده‌ای از آهن سرخ و سوزان را دور گردنش آویزان کردند و روی سرش آب جوش ریختند. وقتی او به نصیحت آن‌ها ادامه داد تکه هایی از گوشت تنش را کندند و جلو چشمش خوردند. وقتی هنوز زنده بود پوست سرش را کندند، سینه‌اش را شکافتند و خونش را نوشیدند. کمی بعد رییس قبیله‌اشان قلب برابوف را بیرون کشید و آن را خورد اما درست قبل از آن، او یک بار دیگر زبان به سخن گشود و به آن‌ها گفت…"
"کافیه دیگه!" دکتر هاول از جایش پرید و فریاد کشید. لوئیز دیگر سرش را تکان نمی‌داد و چشم هایش داشت از حدقه در می‌آمد.
مری به پایان حرف‌هایش رسیده بود. نمی‌دانست برابوف چه گفته بود. سکوت، اطرافش را فرا گرفت اما درست زمانی که فکر می‌کرد همین الان است که غرق شود صدای سوت زدن کسی را از راهروی بیرون شنید. شبیه خواندن پرنده. تعداد زیادی پرنده.
"زندگی‌هاتان را بهبود ببخشید! این را مسیح می‌گوید. شما گول غرورتان را خورده‌اید. هرچند که مثل عقاب‌ها تا نوک قله‌ها، بلند پروازی می‌کنید، هرچند که آشیانه‌اتان در میان ستارگان است اما به هر رو شما را به پایین دعوت می‌کنم. از قدرت به طرف عشق روی برگردانید. مهربان باشید. عادل باشید. با تواضع قدم بردارید."
لوئیز دست هایش را در هوا تکان می‌داد و با فریاد او را صدا می‌زد:"مری!"
اما مری هنوز حرف‌های بیشتری داشت، خیلی بیشتر. او هم برای لوئیز دست تکان داد. بعد، سمعک‌هایش را خاموش کرد که دیگر کسی حواسش را پرت نکند.
تابستان 2006
نویسنده: توبایس ولف
برگردان: سودابه اشرفی
 
توضیح مترجم:

تلفظ درست نام کوچک نویسنده به انگلیسیِ امریکایی tobaayes است که در فارسی به اشتباه توبیاس گفته می‌شود.
از مجموعه‌ی: In the Garden of the North American Martyrs , By: Tobias Wolff

منبع: www.jenopari.com

انجیل

وقتی خانم مورین از باشگاه «هاندرد» رفت، شب بود. بیرونِ در ایستاده بود که تلنگر هوای سرد گذشت زمان را به یادش آورد؛ شب شده بود. چراغ‌های نیم‌سوز سر درِ فروشگاه‌ها بر بخشی از پیاده رو یخ بسته، نور ضعیفی می‌انداختند. جیب‌هایش را برای یافتن دستکش‌هایش گشت، بعد با ناامیدی همان جیب‌ها را برای پیدا کردن پول و پله زیر و رو کرد. دستکش‌هایش را توی باشگاه جا گذاشته بود. اگر بر می‌گشت می‌دانست با پیشینه‌ی خرابی که دارد، تقاضا برای ماندنش زیاد است. «تِرِسا» یا یکی از آنها می‌خواست دستکش‌ها را بردارد و برایش دوشنبه به مدرسه ببرد. هنوز آنجا ایستاده بود. کسی آمد بیرون و پشت سرش ایستاد، مورین صدای موسیقی را شنید؛ صداها بلندتر می‌شد. درِ بادبزنی باشگاه شبانه بسته شد، مورین گره‌ی روسری‌اش را سفت کرد و برگشت کنار پیاده رو جایی که از ماشینش پیاده شده بود. کمتر از یک ایستگاه گذشته بود که فهمید راه را اشتباه آمده است؛ اشتباهی پیش پا افتاده. جایی که او و دیگران پارک می‌کردند دیگر حتی یک جای خالی هم نداشت. سرش را برگرداند و از خیابان گذشت و از باشگاه دور شد. انگشتانش از فرط سرما شده بودند مثل یک تکه چوب خشک. دستهایش را کرد توی جیب کتش، اما فشار کسانی که از باشگاه بیرون آمده بودند سبب شد پای راستش اندکی روی یخ بلغزد. بعد تعادلش را از دست داد و افتاد تو بغل یکی از آنها.
با سری خمیده، خیلی آرام راه افتاد و از این طرف به آن طرف رفت؛ او را به خاطر مادر پیر و از پا افتاده‌اش می‌شناختند که کم‌کم موهایش ریخته بود و درد مفاصل هم داشت. دلش می‌خواست مانند مادرش رفتار کند و این طوری مسخره‌بازی در می‌آورد تا شاید جوان‌تر نشان دهد اما این فایده‌ای نداشت. آن جا دورتر از آن بود که با «مولی» و «جین» و «اِوان» قهقه بزنند و قدمی بزنند و درباره‌ی دوست‌دختر سوئدی دیوانه اِوان چیزی بگویند و کسی مطلع شود. روز بدی را در مدرسه پشت سر گذاشته بود و حالا خوشحال بود که هفته تمام شده و فرصت دارد خودش را با انواع شوخی‌ها و مسایل حاشیه‌ای سرگرم کند و اشعه‌ی گرما بخش خورشید را روی صورت رنگ پریده‌اش حس کند. اما حالا صورتش کرخ بود و از قدم زدن کسالت‌بارش عصبی شده بود.
لنگ لنگان از خیابان گذشت و رد پای جمعیت او را به هاریگان کشاند؛ جایی که خودش یکبار توانسته بود آواز گروه‌های محلی‌اش را بشنود. آنجا را بعدها افق بیکران نام دادند یا افق گم شده یا فراموش شده.
همانطور که رد می‌شد زیر زیرکی نگاهشان می‌کرد، از سرِ درماندگی نگاهی به ساعتش انداخت و به یاد دخترش افتاد. دو سالی می‌شد «گریس» را ندیده بود، از وقتی رفته بود کالج «ایتاکا» برای همکاری تمام وقت و حالا هم که برگشته بود با معلم زبانی که زمانی در مدرسه همکار مورین بود، مدرسه «سنت‌ایگناتیوس»، زندگی می‌کرد. این رابطه به زمانی بر می‌گشت که گریس دانشجو سال آخر بود و معلم زبان هم با دختری جوان ازدواج کرده بود. مورین تلاش کرده بود گریس را ببیند اما او، سرحرفش بود و نمی‌خواست مادرش را ببیند. مورین می‌گفت بعضی چیزها هستند که نابخشودنی‌اند مثل گریس مخصوصا از وقتی که می‌خواست بفهمد حقایقی که در مورد دخترش می‌گویند قابل اغماضند یا نه؟
هنوز هم تلاش می‌کند وقتی پدر کرسپی، کشیش، آمد راس کار و مردک معلم را اخراج کرد گریس را بیاورد پیش خودش. البته مورین نمی‌داند منبع اطلاعات پدر کرسپی کجاست اما گریس آنها را باور ندارد. گریس گفته بود همه چیز بین او و مورین تمام شده و تا همین الان هم سر حرفش ایستاده و آن رابطه‌اش هم با آن معلم زبان چندان دوامی نداشت چرا که بعد از به هم زدن اعلام کرد چون آن مردک همسرش را ترک کرده بود، گریس هم قید زندگی با او را زد.
گریس هنوز هم رابطه نزدیکی با مادربزرگش داشت. مورین می‌دانست گریس کمابیش با کارهای پاره‌ وقت سرگرم است و ضمنا با مرد دیگری زندگی می‌کرد. مورین نمی‌توانست مادرش را وادار کند بیشتر از این بگوید چون قبلا هم قول داده بود چیز بیشتری نخواهد اما پیرزن آشکارا از این که در مورد آنچه می‌دانست بیشتر حرف نمی‌زد، لذت می‌برد و می‌دانست همین حرف نزدن، بخشی از تنبیه مورین است برای دور کردن گریس از خانه و کاشانه، و این قضاوت مادر بزرگ بود در مورد این مساله.
دوباره خیابان را دور زد و رسید به محوطه‌ی پارکینگ، به گوشه‌ای آسفالت نشده که توسط فنس از اطرافش متمایز بود. اتاقک نگهبان تاریک بود. راهش را از همان جایی که گِل و شل بود به طرف ماشینش ادامه داد. پارسال تابستان ماشینش را رنگ کرد اما امسال به خاطر نمک و شن سطح جاده که به آن پاشیده، رنگش دیگر مثل سابق نیست. از میان گل و لای خشکیده‌ای که چون پرده، پنجره ماشین را فراگرفته بود، ‌توانست کتاب راهنمای مسایل اجتماعی دانش‌آموزی را ببیند که روی صندلی شاگرد قرار داشت؛ آخر هفته‌ای که ارزش مطالعه را داشت. توی جیبش دنبال سوییچ گشت اما وقتی داشت تلاش می‌کرد در ماشین را باز کند سرما بدجوری دستش را بی‌حس کرده بود و انگار دستانش مرده بودند. بالاخره صدای شادی‌بخش جرینگ کلیدها در آمد. افتادند روی زمین. دولا شد و کلیدها را برداشت. همین که خواست بلند شود زانویش تیر کشید و گفت: «اه. لعنتی.»
صدایی از پشت سر شنید، صدای یک مرد . مثل همیشه واضح و قوی: «لعنت نکن.»
مورین چشمانش را بست.
مرد حرف‌هایی می‌زد که از آنها سر در نمی‌آورد؛ لهجه خاصی داشت. او دوباره همان را تکرار کرد و بعد گفت: «حالا.»
– چی؟
– کلیدا. بدشون به من.
مورین کلیدها را گرفت پشتش و چشمانش را بست. فقط داشت به یک چیز فکر می‌کرد: نمی خواهد او را ببیند. کلیدها از دستش افتادند و مورین شنید که در ماشین داشت باز می‌شد.
مرد گفت: «بازش کن. همین حالا.»
-لطفا بگیرش.
«خودت این کار رو بکن، لطفا.» مرد بازوانش را در گرفت و با فشار کمی، داخل ماشین کشاندش و محکم در را بست. مورین نشست پشت فرمان، با سری به زیر، چشمانی بسته و دستانی که از شدت سرما یخ زده بود و در جیب بود. درِ سمت شاگرد باز شد و مرد غر و لند کنان گفت: «شروع کن.»
مورین با ناز و ادا و البته رفتاری کاملا احماقانه گفت: « خودت امتحان کن.» مورین شنید که کتاب‌های راهنما خیلی آهسته به کف عقب ماشین، زیر پا، منتقل می‌شوند. بعد مرد آمد و کنار دستش روی صندلی نشست. نفس‌نفس می‌زد اما نفسش‌هایش کوتاه بود نه عمیق. مرد گفت: « چشمات رو باز کن و رانندگی کن.» مرد صدای جرینگ کلیدها را درآورد. مورین، سمت راست چرخ را دید و گفت: «فکر نکنم از عهده‌ش بر بیام.» احساس کرد چیزی به او نزدیک می‌شود و خودش را کمی جمع و جور کرد. مرد صدای جرینگ کلید را بیخ گوشش‌ درآورد و یکهو آنها را انداخت روی دامن مورین: « برو.»
مورین زمانی کلاس دفاع شخصی را گذرانده بود. موضوع به پنج سال پیش بر می‌گشت، وقتی ازدواجش به طلاق کشید و همسرش او را با یک دختر بچه به امان خدا ول کرد، و این بود که فهمید خطر، پیش از این که در خانه باشد، بیرون است. او باید تمام آن قرطی بازی‌های دخترانه را فراموش می‌کرد اما نه این که به خاطر گریس یا خودش مبارزه نکند یا این که گریس از این کار باز داردش، برای ادامه یک مبارزه؛ هجوم به یک حرامزاده آن هم به بدترین شکل ممکن، فریاد کشیدن و مشت زدن و جیغ کشیدن و جنگیدن تا سر حد مرگ. هیچ کدام از اینها را فراموش نکرده بود، حتی حالا، که به خودش نگاه می‌کرد، کاری نکرده و نشسته سر جایش. می‌دانست کجای کارش می‌لنگد- که نمی‌توانست انجامش دهد- شوک ناشی از این که چرا نمی‌توانست به خودش اعتماد کند و برای همیشه بازنشسته شود؛ آب در هاون می‌کوبید. ماشین را روشن کرد و آرام از همان مسیری که مرد گفته بود شروع به حرکت کرد؛ در ردیف چراغ های منطقه تجاری، به سمت رودخانه.
مرد گفت:«خیلی آروم نرو.»
مورین پایش را روی پدال گاز فشار داد.
– آروم‌تر
مورین کمی آهسته تر راند.
مرد گفت:«می‌خوای وایستی؟»
– نه.
مرد پوزخندی زد:«رو پیشونیم نوشته خَرََم؟»
– نه… نمی‌دونم. من که چیزی نمی‌بینم.
– من احمق نیستم. بزن بریم.
اول جاده بودند، در مسیر رودخانه. شب روشنی بود و ماهِ کاملِ کنار ساحل، بالای دباغی قدیمی آویزان بود. ماه، نور نقره‌ایش را روی نیمی از سطح آب رودخانه پهن کرده بود؛ تکه سنگ‌های یخ زده‌ی کوچک کنار جاده نورِ گول‌زنکی داشتند. تابش مهتاب نقره فام روی دستان برهنه‌ی مورین اینطور می‌نمود که یک روح پشت فرمان نشسته است. دستانش به نظر سرد می‌آمدند؛ همین هم بود. مورمورش شد. بخاری را روشن کرد و طولی نکشید که ماشین از لبخند رضایتمند مرد لبریز شد؛ اما چندان خوشایند مورین نبود.
مرد گفت:«اهل نوشیدنی هستی دیگه؟»
چند لحظه‌ای روی حرفش تامل کرد و در حالی که زانوهایش را به یکدیگر نزدیک می‌کرد و آنها را به کنسول فشار می‌داد گفت:«یه کم.»
مرد ساکت شد. نفسی تازه کرد و در صندلی‌اش فرو رفت . مورین فکر کرد می‌خواهد از خیرش بگذرد. سنگینی نگاهش را روی خودش حس کرد.
گفت:«هفتاد دلار پول دارم. اینو ازم بگیر و از خیرم بگذر.»
مرد با خنده‌ای تصنعی گفت: «هفتاد دلار؟ قیمتت اینه؟»
مورین با صدایی که آرام و صاف بود نه مثل صدای همیشگی‌اش بلند،گفت: «بیشتر از این نمی‌تونم بدم.» مورین تو شش و بش بود که بگوید یا نه که گفت:«می‌خوای بریم دمِ یه عابر بانک شاید بتونم بیشتر هم بدم.»
– منظورم پول نبود. رانندگیتو بکن.
همین کار را کرد. تنها کاری بود که می‌توانست انجام دهد؛ رانندگی توی همین جاده؛ کاری بود که تو سی سال گذشته انجام داده بود. از مسافرخانه‌ی «تول» رد شد، از آن فضای محزون با آن نیمه کاره بودنش، از خانه‌هایی که در معرض وزش باد ساخته شده بودند، از جاده‌ای که به خانه‌اش منتهی می‌شد، از خانه‌ی سوخته‌ای که هنوز هم وحشت کنارش موج می‌زد، از بناهای آجری و لاشه‌ی یک شکار گذشت و از کنار کارگاه تولید مواد لبنی و مزرعه‌ی پدربزرگ و مادربزرگش که در آن کار می‌کردند تا از کار در دباغی خلاص شوند، جایی که بعد از چند سال سگ دو زدن مالکش آن را فروخت و مالک جدید هم که می‌دید پدربزرگ و مادربزرگش با تجربه‌اند آنها را به قسمت بسته‌بندی فرستاد، کنار رودخانه. وقتی مورین جوان‌تر بود، مجبور بود با خواهرانش در جمع‌آوری توت فرنگی از مزارع، مادر را یاری کند و از این که می‌دید مادرش چطور می‌تواند با زنانی که در ردیف کناری به چیدن توت فرنگی مشغولند حرف بزند تعجب می‌کرد یا حتی احمقانه به نظر می‌رسید که در آن یک وجب جا انگشتانش با چابکی خاصی میوه را میان بوته جستجو می‌کردند، تو گویی مالک ذهن و جان آن میوه‌ها بود. در پایان روز هم مادر نگاهی به برگه‌ی مورین (این برگه به سبدی که او جدا کرده بود منگنه شده بود) انداخت و پسشان داد و زیر لب گفت:«خوبه که دستِ کم دهنت کار می‌کنه.»
مورین از جلوی مغازه‌ی بیست وچهار ساعته‌ی «هفت- یازده» و درخت کریسمس جلوش با سرعت رد شد و از اسکله قدیمی هم گذشت که زمانی با شوهر سابقش «فرانسیس» که آن زمان پسری دوست داشتنی بود و کم رو، بعد از دبیرستان رقص، به آنجا می‌رفتند و وقت‌گذرانی می‌کردند و می‌نوشیدند و خودشان را می‌ساختند؛ میان کشتزارهای رنگ پریده و بقایای درختان سیاه خشکیده که تابستان سبز می‌شوند و سقفی سبز بر سرشان پدیدار می‌شود. مورین آنجا را مثل کف دست می‌شناخت و ماشین خیلی نرم آنها را پیش می‌برد و با شناخت کاملی که از جاده داشت خودش را تسلیم سلطه بی‌چون و چرای آن کرده بود. به نظرِ مردِ ساکتِ کنار دستش هم چنین حسی داشت؛ انگار در خلسه بود.
سپس مرد به جلو خم شد و با صدایی آهسته گفت:«نور بالا بزن. او نطرف جاده‌س. می‌بینی؟ یک کم بالاتر. بعد از اون تابلو.»
مورین تقریبا احساس ضعف کرد. کنار جاده هموار نبود، پوشیده شده بود از برف کوبیده شده که حالا سفت بود و انگار به چرخِ ماشین چنگ می‌انداخت. مورین افتاد توی یک چاله؛ جلو ماشین افتاد تو چاله و چرخ‌ها برای چند لحظه با شدت اما در جا، می‌چرخیدند ولی آخر سر ماشین با شدت از چاله آمد بیرون. چراغ جلو ماشین هم از جایش در آمد و همین طور آویزان بود. دو طرف جاده را درختان بلند کاج احاطه کرده بودند.
مرد گفت: «خیلی تند می‌ری.»
مورین ایستاد، موتور روشن بود و دستش کماکان روی فرمان و یکی از چراغ‌های جلو افتاده بود روی تابلو راهنمای پارک که رویش نوشته بود در این منطقه چه حیوانات و گیاهانی وجود دارند. تابلو انگار کلاهی از برف سرش بود. مورین این منطقه را به یاد می‌آورد، اوایل، با سرمای غریب سوز زمستانش چندان آشنا نبود. با گروه پیشاهنگانی که گریس هم همراهشان بود و می‌خواستند از صخره‌های مشرف به رودخانه بازدید کنند به این جا آمده بود. این جا پیشینه‌ای تاریخی هم داشت؛ محل چند نزاع میان انقلابیون با دشمن.
مرد چند بار انگار چیزی را بو کرد، دوباره این کار را تکرار کرد. بعد گفت:«آبجو. با دوستام اینجا نوشیدنی زدیم. منظورم نوشیدنیه. تو بوی اونو می‌دی معلم پیر خُبره.»
این که می‌دانست مورین معلم است و همه چیز را درباره‌اش می‌دانست، ناخودآگاه آرامش مورین را در هم می‌شکست. مورین رفته بود تو بحر این آزمون. می‌توانست توضیح دهد مرد در موردش چه فکر می‌کند اما به زبان نمی‌آورد. خود‌کم‌بینی مورین از یک طرف و پیروزی مرد در به دست آوردن رگ‌ خوابش از طرف دیگر، انگار این حس را القا می‌کرد که مرد از همه چیز خبر داشت.
مورین احساس می‌کرد پشت چشمش تیر می‌کشد، و این زمانی بود که نوشیدنی الکلی را گذاشته بود کنار. گرمای توی ماشین عصبی‌اش کرده بود. دستش را جلو برد و بخاری را کم کرد اما مرد مچ دستش را گرفت و کشید عقب. انگشتانی لاغر و نمناک داشت. دوباره بخاری را زیاد کرد: «بذار همین جوری زیاد بمونه.» سپس دستش را کشید عقب.
از لحظه‌ای که راه افتادند مورین تو نخ مرد بود اما مدام جلو خودش را می‌گرفت. بعد گفت: «لطفا بگو از من چی می‌خوای؟»
مرد گفت: «چیز غیر اخلاقی نمی‌خوام. شاید تو فکرت هزار راه رفته باشه. آمریکایی‌ها در جواب سئوالی که پرسیدی خودت می‌دونی چی جواب می‌دن.»
مورین به جلو نگاه کرد و حرفی نزد. می‌توانست سوسو زدن چراغ ماشین‌ها را از میان تنه‌ی درختان کنار جاده ببیند. خیلی از جاده‌ی اصلی دور نبود، اما تصور فرار که به مغزش خطور کرد پوچ و بی نتیجه بود؛ خودش را در حال شلاق خوردن تجسم کرد و مثل آنهایی که گریه می‌کنند، مست هستند و در فیلم‌ها، زیادی از خودشان قهرمان‌بازی در می‌آورند.
مرد گفت: «تو هیچی از زندگی ما نمیدونی. ما کی هستیم. اصلا تو این کشور مجبور شدیم چه کارا که نکنیم. من دکتر بودم اما خب اونا بهم اجازه ندادن اینجا به کارم ادامه بدم. بی‌خیالش شدم. اون زندگی قبلی رو فراموش کردم و بنابراین خونوادم زندگی جدیدی رو شروع کردن. پسرم هم دکتر شد ولی نه مثه من. من با اونچه اتفاق افتاده کنار اومدم.»
مورین پرسید: «اهل کجایی؟» بعد بلافاصله گفت: «بی‌خیال بابا. بهش فکر نکن.» خداخدا می‌کرد مرد پاسخی نداشته باشد. بوی تند کود را حس کرد. دوباره چشمش را دوخت به همان تابلو راهنمای پارک که نور چراغ ماشین افتاده بود روش اما حواسش به زانوهای مرد بود که تند و بی صدا به هم می‌خورند.
مرد گفت: «بی‌خیالش. همونی که تو فکر می‌کنی درسته. همون که خانوم معلم پیر یه خونواده رو از هم پاشوند. بدون این که فکر کنه. اهمیت نده.»
مورین گفت: «ولی من خونوادتو نمی‌شناسم.» بعد مکثی کرد. گفت: «‌نمی‌دونم داری راجع به چی حرف می‌زنی؟»
– نه. راستم می‌گی. تو نمی‌دونی دارم در مورد چی حرف می‌زنم. خیلی وقته همه چی رو فراموش کردی. گفتم که. بی‌خیال.»
– منو اشتباه گرفتی.
– می‌خوای بازم دروغ بگی خانوم معلم؟
«مطمئنم منو با کسی دیگه اشتباه گرفتی. چیزایی رو که ازشون حرف می‌زنی اصلا درک نمی‌کنم.» و اتفاقا چیزی که می‌گفت درست بود چون هیچ کدوم از چیزایی که مرد می‌گفت در مورد او صدق نمی‌کرد. مورین حس کرد مجبور بود – مقدمه‌ای برای این که خودش را بریزد بیرون – برگردد و به او نگاه کند. مرد یک‌بری نشسته بود روی صندلی. کتش، هم رفته بود بالا و هم انگار پف کرده بود و مورین توانست ببیند که رنگش پرتغالی روشن است که عموما خدمه کشتی می‌پوشند. در انعکاس نور چراغ ماشین روی صورت مرد، چشمانش را به سان لکه‌ای تیره می‌دید؛ مایعی سیاه. بالای ابروانش، روی پیشانی، چین و چروکی نبود و از او تصویری ابلهانه ساخته بود. ته ریش داشت. چند بریدگی و خش روی گونه‌اش بود، درست زیر چشمانش.
– اشتباه نگرفتمت. حالا تو جواب منو بده.
مورین گیج شده بود؛ سرش را برگرداند به سمتش تا صدایش را بهتر بشنود.
مرد گفت: «نه؟ معلم بزرگ پیر هرگز دروغ نگفته؟»
– راجع به چی داری حرف می‌زنی؟چه دروغی؟
ناگهان دندان‌هایش پشت ریش انبوهش درخشیدند و نمایان شدند.گفت: «تو بهم بگو.»
– هیچ دروغی؟ هیچ وقت؟
مرد گفت: «هرگز. نه دروغی نه حتی سر کسی شیره مالیدن؟»
– خب این که واضحه. معلومه که گفتم. والا به خدا ،کیه که نگفته.
سرش را چسباند به سر مورین و گفت: «پس نگو لعنت به این شانس. بیشتر از این لعنت نکن.»
مورین می‌توانست صورتش را واضح ببیند، کامل، تمام اجزای صورت را، لبش، بینی نازکش و لک و پیس اطراف تیغه‌ی بینی و حدودا زیر چشمانش که وقتی به ریشش می‌رسیدند محو می‌شدند. مورین برگشت و سرش را گذاشت روی فرمان.
مرد گفت: «تو می‌تونی دروغ بگی یا سر کسی شیره بمالی. بسیار خب، مساله‌ای نیست. به قول خودت کیه که دروغ نگه. بی‌خیالش. ولی مرگ خوبه واسه همسایه! هیچ عیبی هم نداره!»
مورین زیر لب گفت: «این دیوونگیه.»
– نه خانومِ کیسی. دیوونگی اینه که تو زندگی یه پسر جون رو سر هیچ و پوچ بهم ریختی.
نفسش بند آمد. سرش را بلند کرد و زل زد به مرد. مرد گفت: «حسن فقط یه مشکل داشت- یه مشکل- اما تو اونو نابود کردی. درکش نکردی خانوم معلم محترم. نمی‌ذارم این اتفاق بیفته.»
– حسن؟ پسرته؟
مرد دوباره تکیه داد، لبانش را غنچه کرد و گونه‌اش رفت تو و دوباره برگشت به حالت اولش؛ مثل ماهی.
حسن. مورین خیلی دوستش داشت. قد‌بلند بود و برازنده و خشن و سرشار از رفتارهای خوب. خیلی باهوش نبود و عاشق ولگردی بود که اما با رفتاری فریبنده و ناگهانی مورین را گیج کرد تا جایی که فکر سخت گرفتن به او را از سرش بیرون کرد و حسن هم از این موضوع مطلع بود. فکر یک قتل در تمام سال دست از سرش او بر نمی‌داشت و همیشه در حال فرار بود و خانه به دوش. از انجام تکالیف مدرسه طفره می‌رفت و اصولا چیزی نمی‌نوشت. مورین کاری به کارش نداشت اما به او اخطار می‌‌داد. از این که به مردم لقب بدی بدهد نفرت داشت؛ مورین صدایش را بلند کرد و دستهایش را تکان داد، قلبش برای عدالت می‌تپید، و چون قبلا به خاطر طلاق پایش به دادگاه باز شده بود از تمام راه و رسم شکایات و سرزنش‌ها بیزار بود و همیشه تلاش می‌کرد حسن را به راهش برگرداند به نقطه‌ای مطمئن. جایی که حتی یک لحظه هم ازش غافل نشود. ولی مورین دیر دست به کار شد.
خواهران مورین او را تحت فشار گذاشتند که چرا گذاشته دخترش هم قربانی این وضعیت نکبت‌بار شود. قماربازی شوهرش حتی پیش از آن که کارشان به شرمندگی در فامیل بکشد و حتی قبل از این که خودش شروع کند با عذر و بهانه‌های شوهرش سر و کله زدن و در نهایت تصمیم به تمام کردن، به تباهی کشیده بود؛ این همان چیزی بود که گریس می‌گفت بی‌خیالش شو.
مثل همان انزجار از خود، امروز صبح آمد سراغ مورین. بعد از ماه ها که حسن را در سراشیبی دیده بود و تقلب پر سر و صدایش را هنگام امتحان، خیلی خسته بود- واقعا خسته- که حتی خودش هم تعجب کرد. او را برده بود بیرون کلاس و چند نکته کوچک را برایش توضیح داده بود و این که چطور به فکرش بود و بعد فرستادش خانه -از او قول گرفت برگردد خانه- و به پدرش، آقای کرسپی، گزارش ‌دهد که در مدرسه تقلب کرده. حسن چند قدم بیشتر نرفته بود که برگشت و گفت: «گاو خنگ.» و حالا وقتی آن سوء‌استفاده را به یاد می‌آورد، یادش می‌آمد که حسن چنین نتیجه گرفته بود می‌تواند جلو مورین تقلب کند چون می‌دانست می‌بخشدش، فشار انگشتانش قفل شده‌اش را روی فرمان حس کرد و خیره شد به جلو اما حرفی نزد.
زن گفت: «حسن!»
مرد تکرار کرد: «من نمی‌ذرام.»
– حسن تموم سال رو تقلب کرد. بهش هشدار دادم. گفتم که کاسه صبرم لبریز شده.
– هشدار! باید کمکش می‌کردی نه این که بهش هشدار بدی. بهش بر خورد. اون متولد اینجا نبود و انگلیسی‌شم خوب نبود.
– انگلیسی‌ش خوب بود. تنبل بود و متقلب، مساله این بود. بیشتر از این که بخواد تن به کار بده، به تقلب فکر می کرد.
– حسن می‌خواست دکتر بشه.
– مطمئنا.
دکتر هم می‌شود، حتما. تو هم نمی‌تونی جلوشو بگیری، زنکه دائم‌الخمر.
مورین گفت: «اُه. البته. زنها. تموم تقصیرها گردن اوناست، نه؟ ریشه‌ی حماقت مردا، ما زنهاییم.
– نه. من که به زنها ارادت دارم. اونا معنی واقعی کمکن، قلب و تپشن، روح خونه خودشونن، خدا از روح خودش تو اونا دمیده. همه از اونا به دنیا می‌یان. همه به زن مدیونن.
 مورین گفت: «حالا تو بگو. اینا رو از کجا می‌دونی؟»
– از خونه. نه تو ارتش یاد گرفتم، نه کسی برام گفته نه حتی قاضی حکمی داده و نه از محیط دیسکو.
مورین تکرار کرد: «کی بهت گفته؟ خدا؟»
مرد خودش را کشید عقب. گفت: «خدا کمی نگرانه. اون کسی رو مسخره نمی‌کنه.»
مورین خراش روی پلکش را مالید و چشمش برای لحظه‌ای اجسام را دوتایی دید. چند بار پشت سر هم پلک زد تا دوباره چشمش به حالت عادی برگردد. گفت: «می‌خوام بخاری رو خاموش کنم.»
– نه. بذار روشن بمونه.
اما در هر صورت کار خودش را کرد و مرد هم جلوش را نگرفت. مورین را زیر نظر داشت، از همان جایی که نشسته بود نزدیک در؛ زیر چشمی نگاهش می‌کرد. انگار که قاپش را دزدیده بود و وادارش کرده بود گوشه‌ای تنها بنشیند. موتور ماشین ریپ می‌زد؛ گاهی می‌لرزید و تا مرز خاموشی می‌رفت و دوباره برمی‌گشت به حالت اول. صدایش شبیه پنکه‌ای بود که رویش را پوشانده باشند. گندش بزند. یک خرج دیگر هم گذاشت رو دستش..
مورین گفت: «بسیار خب دکتر. تو مذاکره معلم و والدین را برگزار کردی. حالا بگو چی می‌خوای از جونم؟»
– تو گزارش حسن رو به آقای کرسپی نمی‌دی.
– منظورت پدر کرسپیه کشیشه دیگه؟
– من فقط یه نفر رو پدر صدا می‌کنم.
– عجیبه. پس تو واسه مدرسه اسم ایگناتیوس مقدس رو انتخاب کردی.
– می‌فهمم. اگه حسن کاتولیک بود این اتفاق نمی‌افتاد.
– بی‌خیال. حسن نمی‌تونه انگلیسی حرف بزنه، به کمک احتیاج داره. یا مسیح. حسن کاتولیک نیست. حتی منم نیستم.
مرد با لحنی توام با خنده حرف‌های مورین را تکرار کرد: «پس تو واسه مدرسه اسم ایگناتیوس مقدس رو انتخاب کردی. با تصویر مسیح مصلوب که پشت میزت گذاشته بودی. خودم را توی جشن عمومی دیدم. من اونجا بودم. اونجا بودم. اما نه، این زن کاتولیک نیس. نه خانم مورین، مورین کیسی.»
با این که بخاری ماشین خاموش بود اما هوایش خفه و بسته بود. مورین پنجره‌اش را تا نیمه کشید پایین و بعد تکیه داد عقب و صورتش را در هوای سرد -تو گویی- شست. گفت: «درسته. اینو می‌ذارم به پای ناتوانی مَردا در اجرای دستور خدا.»
مرد گفت: «بدون خدا سنگ روی سنگ بند نمی‌شه. بدون اون انگار زیر پامون خالیه.»
– در هر صورت دیر رسیدی.من قبلا گزارش کاراشو به پدرش دادم.
– این کارو نکردی. آقای کرسپی تا دوشنبه بیرون شَهره.
– پدر کرسپی! بسیار خب. تحت تاثیر قرارم گرفتم. دستِ کم وظیفه تو انجام دادی.
مرد گفت: «حسن می‌خواد دکتر بشه.» بعد دستهایش را کشید عقب و نگاه خیره‌اش را انداخت پایین و گویی انتظار داشت همان لحظه نتیجه کارش را ببیند.
زن گفت: «منو ببین. ببین چی می‌گم. حالا تو گوش کن.» خیره شده بود به همان مایع سیاه، چشمانش، یک لحظه، آنقدر خوش‌آیند نبود که بخواهد در موردش حرفی بزند، به هر حال درست بود، می‌خواست مرد از شنیدنش آزرده شود: «حسن نمی‌خواس دکتر بشه. فقط گوش کن ببین چی می‌گم. جون خودم راست می‌گم. حالا می‌تونی اونو توی مدرسه پزشکی تجسم کنی؟ حتی می‌تونی فرض کنی که می‌رفت اونجا؟ حتی تو مخت می‌گنجه که اون از اونجا بتونه به کالج راه پیدا کنه؟ در موردش فکر کن؛ حسن در مدرسه پزشکی، این یه خیال نیس؟ اصلا می‌تونی یه فیلم کمدی بسازی به اسم حسن در مدرسه پزشکی. نه. حسن اصلا دکتر نمی‌شه. و تو هم اینو می‌دونی. همیشه اینو می‌دونستی.» چند لحظه کوتاه آمد تا نفسی تازه کند. بعد گفت: «واقعا اگه گزارش می‌کردم یا نه، فرقی هم می‌کرد؟»
هنوز هم زل زده بود به چشمان مرد. لبان مرد می‌جنبید، به نظر می‌رسید دارد در مورد چیزی حرف می‌زند اما صدایی به گوش نمی‌رسید.
مورین گفت: «ببین. دوست ندارم بازی در بیارم. خیال دارم گزارش کنم که می‌کنم. چه تصمیمی در موردش گرفتی؟ منظورم اینه که امشب می‌خوای چه کار کنی؟»
مرد صورتش را برگرداند و توی دستانش پنهان کرد.
مورین گفت: «تو منو تا مدرسه تعقیب کردی، آره؟ منتظرم موندی. از قبل اینجا رو انتخاب کردی. می‌خوای چی کارم کنی اگه کاریو که ازم می‌خوای انجام ندم؟»
مرد سری تکان داد.
– خب؟ چی شد؟می‌کُشیم؟
او جوابی نداد.
– می‌خواستی دخلمو بیاری؟خیلی زیاد! حتما اسلحه هم داری؟
– مسلح نیستم.
– با چاقو؟
– نه
– پس چی؟
مرد سرش را خم کرد و جوری دستهایش را به هم مالید که انگار بالا سر آتش ایستاده است.
– بسه دیگه. یعنی چی؟
مرد نفس عمیقی کشید و گفت: «‌خواهش می‌کنم.»
مورین گفت: «خفه‌ام می‌کنی؟ با دستات؟ نه، صبر کن.» روی صندلی جا به جا شد و مچ دستان مرد را گرفت. لاغر بودند. گفت: «هی با توام.» و وقتی مرد نگاهش کرد دست‌های مرد را کشید و گذاشتشان روی گردنش و فشار داد. سرد بودند؛ سردتر از هوایی که به صورتش خورد. دستش را از روی دست مرد برداشت و گفت: «ادامه بده.»
انگشتان سرد مرد را روی گردنش احساس می‌کرد. چشمانش سیاه و غم‌زده بود؛ مورین را جست و جو می‌کردند.
مورین آرام گفت: «ادامه بده.»
موتور ماشین بگیر نگیر کار می‌کرد و مرد چند بار پلک زد انگار خوشحال بود و دستهایش را آرام آرام عقب کشید. دست به سینه نشست و مغموم به دستانش چشم دوخت. بعد آنها را گذاشت بین زانوانش.
مورین گفت: «نه؟»
– خانوم کیسی…
مورین منتظر ماند تا حرفش را ادامه دهد اما همه‌ا‌ش همان بود که گفت. بعد رو به مرد کرد: «یه چیزی بهم بگو. زنت هم در مورد این افکار بهم ریخته‌ات چیزی می‌دونه؟ چیزی بهش گفتی؟»
– اون مُرده
– نمی‌دونستم.
مرد شانه بالا انداخت.
مورین گفت: «متاسفم.»
– خانوم کیسی…
باز هم مورین منتظر ماند و بعد گفت: «چیه؟»
– پنجره را ببند. هوا خیلی سرده.
مورین دست به نقد چیزی نداشت بگوید؛ خودش هم تا حدودی سردش شده بود. شیشه را داد بالا.
– لطفا بخاری را هم روشن کن.
مورین ماشین را برد به جاده اصلی. مرد هم برگشته بود و داشت عقب را نگاه می‌کرد؛ پشت سر او را. مورین گهگاه می‌دید که شانه‌اش تکان می‌خورد اما صدایی از او در نمی‌آمد. داشت با خودش نقشه می‌کشید که از ماشین پیاده‌اش کند، برگردد اول پل و بگذارد از آنجا راهش را پیدا کند اما نزدیک خروجی دلش نیامد او را از ماشین پیاده کند. مرد گفت همان جایی است که مورین ماشینش را پارگ کرده بود. بله. همان حس را برای آدم تداعی می‌کرد. او به رانندگی‌اش ادامه داد. آن دو با هم اصلا حرف نزدند تا این که مورین ماشین را در همان منطقه پارکینگ متوقف کرد، زیر یک تیر چراغ برق، جاییکه قبلا قدم زده بود و چیزی نوشیده بود. حتی اینجا، با این که تو ماشین پالتوش را پیچیده بود دورش ، موتور هم با سر و صدا کار می‌کرد، توانست صدای بمِ کوبشِ سازی را از «هاریگان» بشنود.
مرد پرسید: «حسن از مدرسه اخراج می شه؟»
– شاید. اون سوء‌استفاده کرده. تو دراز مدت این به نفعشه. تو یه نفری و من نمی‌خوام فکر دیگه‌ای در موردش بکنم. کارت خیلی سخته. می‌فهمی؟»
مرد سرش را تکان داد.
– نمی‌دونم باید چی کار کنم. زمانی را که زندان بودی و تو پس زمینه فکرته فراموش کن. تو حتی بابتش عذرخواهی هم نکردی اما من می‌کنم. اونم در مورد زنت. امشب حداقل تنها کسی بودم که در مورد زنت گفتم متاسفم که تو همینم نگفتی. همین باعث شده فکر کنم آدم مسخره‌ای هستم.
 – اما من هستم. متاسفم.
می‌بینیم حالا. یه چیزی، فرض کن قول بدم گزارش تقلب حسن رو به باباش ندم. هر چند، فکر می‌کنی چقدر نخود تو دهنم خیس می‌خوره؟»
مرد دست کرد تو جیب بغل کتش و کتاب سفیدی را در آورد و گذاشت روی داشبورد. مورین بَرِش داشت. انجیل بود، انجیل یک دختر با جلدی شبیه چرم با حروف زرکوب روی جلد و ورق‌هایی که حاشیه‌ای مطلا داشتند. مرد گفت: «به این قسم بخور؛ مثل سوگند در دادگاه، جلو قاضی.»
مورین بازش کرد، قدری آن را خم کرد، سرسری ورق زد. گفت: «از کجا آوردیش؟»
– بی‌خیال.
مورین: «فکر می‌کنی می‌تونی نجاتش بدی؟»
مرد در را باز کرد: «متاسفم خانوم کیسی.»
مورین گفت: «اینو یادت نره.» مرد دستش را آورد بالا که یعنی پیشت بماند و سرش را انداخت پایین و رفت. مورین او را می‌دید که مسیرش را به سمت پایین خیابان انتخاب کرد، مردی کوتاه قد، بی‌کلاه، با کت رنگ روشنش که در توفان، به هم ریخته بود و منظم نبود. دید که او برگشت به محوطه پارکینگ اما رفتنش را ندید، چون خودش اینطور می‌خواست و داشت برگی از انجیل را می‌کَند. پدرش یکی شبیه‌اش را بعد از شروع زندگی مستقلش به او داده بود؛ هنوز هم آن را کنار تخت خوابش نگه می‌دارد.
این انجیل اما مالِ «کلارا گوتی‌یرز» بود. زیر اسمش کسی به اسپانیایی نوشته بود؛ مورین نتوانست در آن نور کم چیزی از آن سر در آورد. فقط زیر تاریخ آن به تاکید خط کشیده شده بود: پاسکوآ،1980
حالا این کلارا کجا بود؟ چه اتفاقی برایش افتاده بود، کجاست آن شور و اشتیاق، آرزو یک دختر برای پوشیدن لباس بخت، این که خانواده دورش را بگیرند، پدر و مادر تعمیدی، دوستان، و این انجیل که باید در جعبه باشد که حالا نیست؟ حتی اگر مدت زیادی هم آن را نخوانده باشد یا اعتقادی به آن نداشته باشد آن را به گوشه‌ای پرت نمی‌کند، این طور نیست؟ اتفاقاتی افتاده؟ پس کجایی دختر؟

نویسنده: توبیاس ولف
مترجم: علی‌رضا کیوانی نژاد
منبع: www.jenopari.com
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.