داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بیلی گفت: «یه چیزی تو اتاقمه. فکر کنم یه جنه.»
مادر بیلی گفت: «جن‌ها فقط قصه‌اند.»
بیلی گفت: «توی تاریکی برق می‌زنه.»
پدر بیلی گفت: «برگرد توی تختت.»
*
تخت بیلی به شکل یک اتومبیل مسابقه بود. یک آدم کوچولو جلوی تخت، کنار فرمان نشسته بود.
بیلی پرسید: «تو یه جنی؟»
«کی می‌خواد بدونه؟»
«من. ‌این‌جا اتاق منه.»
جن گفت: «خوب که چی؟»
بیلی در این مورد فکر کرد و گفت: «تو واقعا یه جنی؟»
«تو واقعا یه پسر کوچولویی؟»
«چه سوال احمقانه‌ای.»
«تو یه پسر کوچولوی احمقی.»
«توی اتاق من چیکار داری؟ مامانم میگه جن‌ها فقط قصه‌اند.»
جن گفت: «همینطوره. ولی جن‌های واقعی هم وجود دارند. که من نیستم.»
«فکر کردم گفتی که یه جن واقعی هستی.»
«اصلا همچین حرفی نزدم. من واقعا یه جن هستم، ولی یه جن واقعی نیستم. جن‌های واقعی قصه‌اند. من قصه نیستم.»
بیلی رفت داخل تختش و گفت: «قصه‌ها خیلی مسخره‌اند. چرا شلوار نپوشیدی؟»
«جن‌ها شلوار لازم ندارند. اون عکس کیه روی پیژامه‌ات؟»
«دیل ارن‌هارت[1]. اون راننده ماشین‌های مسابقه است.»
جن گفت: «شبیه باباته. مگه موقع خواب نباید سرت رو اینطرف بذاری؟»
بیلی گفت: «آخه از تو می‌ترسم.»
جن گفت: «هر طور که راحتی.»
*
صبح، جن رفته بود.
بیلی سر صبحانه پرسید: «چیزی مثل جن‌ها وجود داره؟»
مادرش گفت: «باید بگی وجود دارن؟»
این تصحیح به نظر بیلی درست نمی‌رسید. گفت: «آخه اون فقط یدونه بود. شلوار هم نپوشیده بود.»
پدر بیلی گفت: «پس حواست بهش باشه.»
مادر بیلی گفت: «عیبی نداره که قصه‌ها رو باور کنی. ولی اونها رو با واقعیت قاطی نکن.»
بیلی گفت: «هان؟»
پدر بیلی که بلند می‌شد تا برود گفت: «و اون برگ‌ها رو یادت نره.»
*
بیلی برگ‌ها را از سر راه گاراژ برداشت. این مورد تنها کار سختی بود که هر روز باید آن را انجام می‌داد.
وقتی کارش تمام شد، به اتاقش برگشت. 
دلش می‌خواست با جن حرف بزند، ولی جن غیب شده بود. جایی که جن کنار فرمان تخت نشسته بود، یک نقطه‌ی خیس وجود داشت.
*
وقتی بیلی به تخت رفت، جن برگشت. در تاریکی می‌درخشید؛ درست مثل یک شب پره.
بیلی پرسید: «جن‌ها توی طول روز کجا میرن؟»
«جن‌های واقعی؟ جایی نمیرن. اونها فقط قصه‌اند. جایی ندارند که بروند. هیچ جا قبولشون نمی‌کنه.»
«تو کجا میری؟»
جن گفت: «اگه بفهمی خوشت نمیاد.»
بیلی پرسید: «برای چی میای ‌این‌جا؟»
«این تخت رو دوست دارم. شبیه ماشین مسابقه است.»
بیلی گفت: «می‌تونی روش بشینی. ولی ای کاش شلوار می‌پوشیدی.»
*
صبح روز بعد، جن غیب شده بود. یک نقطه‌ی خیس روی تخت بیلی به جا مانده بود.
بیلی سر صبحانه پرسید: «اگر فقط یه جن وجود داشته باشه چی؟ اون هم قصه است؟»
مادر بیلی گفت: «معلومه. هر بچه‌ای اجازه داره یه قصه‌ی کوچولو داشته باشه.»
پدر بیلی گفت: «دوباره بحث اجازه‌ها شروع شد.»
او سر بیلی را مثل یک سگ نوازش کرد و گفت: «فکر کنم یه جن عیبی نداشته باشه، به شرطی که کمکت کنه اون برگ‌ها رو از سر راه گاراژ جمع کنی.»
بیلی گفت: «اون هیچ کاری نمی‌کنه.»
*
بیلی اول برگ‌ها را جمع کرد و بعد به اتاقش رفت. جن روی تختش، درست کنار فرمان نشسته بود.
بیلی پرسید: «جن‌ها چیکار می‌کنند؟»
جن گفت: «کار زیادی نمی‌کنند. بعضی اوقات آدم‌ها رو می‌کشیم.»
«هان؟»
«وقتی خدا یه فرشته‌ی جدید تو بهشت لازم داشته باشه، گاهی اوقات یه جن رو می‌فرسته تا اون رو بکشه.»
«اومدی من رو بکشی؟»
جن گفت: «معلومه که نه.»
بیلی در این مورد فکر کرد و گفت: «مامانم جن‌ها رو باور نمی‌کنه.»
«که چی؟»
«میگه تو فقط یه قصه‌ای. که این.»
«بخاطر این‌که اون احمقه.»
«مامان من احمق نیست.»
جن گفت: «خوب تو اینطوری فکر کن.»
فکری به ذهن بیلی رسید. گفت: «همین‌جا بمون.»
*
بیلی به آشپزخانه رفت.
گفت: «زود باش بیا. می‌خوام یه چیزی نشونت بدم.»
مادرش گفت: «جنه نباشه بیلی.»
داشت یک پای می‌پخت. «نمی‌بینی؟ کار دارم.»
بیلی گفت: «خواهش می‌کنم مامان.»
مادر بیلی دست‌هایش را پاک کرد و دنبال او به اتاق خوابش رفت.
جن رفته بود. ولی عیبی نداشت.
بیلی گفت: «ببین مامان.»
او نقطه‌ی خیس روی تختش را نشان او داد. 
«اونجا می‌نشینه.»
مادرش گفت: «بیلی!»
*
مادر بیلی سر شام گفت: «بیلی داره بزرگ میشه.»
پدر بیلی گفن: «خوبه. پس شاید بتونه کاری که بهش می‌گی رو انجام بده. مثلا این‌که برگ‌ها رو از سر راه گاراژ پاک کنه.»
بیلی گفت: «ولی من این کار رو کردم.»
«آقا!»
«آقا.»
«پس من این رو از کجا آوردم؟»
او یک برگ از جیب پیراهنش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
بیلی گفت: «از درخت افتاده.»
*
بیلی پیژامه‌اش را پوشید. جن روی تخت نشسته بود.
جن گفت: «امروز این یارو رو دیدم. دیل ارن‌هارت.»
دیل ارن‌هارت مرده بود. بیلی خبر تصادف را در تلوزیون دیده بود.
بیلی گفت: «نه ندیدی. ولی ای کاش شلوار می‌پوشیدی.»
«جن‌ها شلوار لازم ندارند. دیل بهت سلام رسوند.»
«نخیر، نرسوند.»
جن گفت: «حق با توئه، نرسوند. آدم‌های مرده سلام نمی‌رسونند. البته من دیدمش.»
«کجا؟ توی بهشت؟»
جن خندید. صدای خنده‌اش مثل جرنگ جرنگ آرامی بود.
بیلی در حالی که به تختش می‌رفت گفت: «به هر حال من که نمی‌شناختمش. فقط مشهور بود.»
*
بیلی نصفه شب بیدار شد.
جن هنوز آن‌جا نشسته بود و مثل شب پره می‌درخشید.
بیلی پرسید: «تو واقعا آدم‌ها رو می‌کشی؟»
«بعضی اوقات.»
«چرا خدا یه فرشته نمی‌فرسته تا این کار رو بکنه؟»
«فرشته‌ها فقط قصه‌اند. من با یه سوزن دراز این کار رو می‌کنم.»
بیلی در این مورد فکر کرد و گفت: «میشه ببینمش؟»
«بگیر بخواب بیلی.»
بیلی خوابید.
*
مادر بیلی سر صبحانه پرسید: «جنت چطوره؟ هنوز اونجاست؟»
بیلی گفت: «بعضی اوقات.»
پدر بیلی گفت: «شاید بتونه قبل از این‌که من برگردم، کمکت کنه برگ‌ها رو از سر راه گاراژ جمع کنی.»
بیلی گفت: «اون کار نمی‌کنه. گفتم که.»
«آقا!»
«آقا.»
*
بیلی خودش برگ‌ها را جمع کرد. به هر حال کار دیگری نداشت. جن تمام طول روز غیب بود.
پدر بیلی سر شام گفت: «فکر می‌کردم قبل از این‌که برگردم، با جنت برگ‌های سر راه گاراژ رو جمع می‌کنی.»
بیلی گفت: «ولی من این کار رو کردم. آقا.»
«پس من این رو از کجا آوردم؟»
*
بیلی داشت برای رفتن به تخت آماده می‌شد. گفت: «تو واقعا آدم‌ها رو می‌کشی؟»
جن گفت: «این رو قبلا هم ازم پرسیدی. می‌خوای کی رو بکشم؟»
بیلی فکر کرد و گفت: «بابام رو.»
*
صبح روز بعد، پدر بیلی سر صبحانه از حال رفت.
مادر بیلی گفت: «اوه عزیزم.»
او مرده بود. آمبولانس آمد و او را برد.
بیلی آن شب در حالی که پیژامه‌اش را می‌پوشید گفت: «عالی بود. ولی من که سوزن درازی ندیدم.»
جن گفت: «معلومه که ندیدی.»
*
صبح روز بعد، جن مادر بیلی را کشت.
او از حال رفت و صورتش در پای فرو رفت. این بار بیلی سوزن دراز را دید.
جن روی فریزر نشسته بود. پاهای کوچکش را روی هم انداخته بود.
بیلی گفت: «خیلی احمقانه بود. حالا دیگه هیچ کسی رو ندارم.»
«که چی؟»
«حالا پلیس میاد من رو می‌بره یتیمخونه. که این.»
جن گفت: «ولی اگر ندونند اون مرده که نمیان.»
بیلی در این مورد فکر کرد. مادرش را کشان کشان روی زمین برد و در کمد انداخت. 
گفت: «باز هم کسی نیست که از من مواظبت کنه.»
جن گفت: «پای رو تر و تمیزش کن. من این اطراف یه گشتی می‌زنم.»
*
آن شب شامی در کار نبود. بیلی یک جعبه سره‌آل برداشت و به اتاقش برد.
دیل ارن‌هارت روی تخت نشسته بود. گفت: «از جعبه بیارشون بیرون سرباز.»
بیلی گفت: «فکر می‌کردم مردی. تصادفت رو توی تلوزیون دیدم.»
دیل ارن‌هارت گفت: «بگیر بشین بچه.»
او روی تخت دراز کشید و بیلی کنارش نشست.
دیل ارن‌هارت گفت: «می‌تونم با بوی گند کمد کنار بیام. ولی تو هم باید سهم خودت رو انجام بدی بچه.»
«چی رو؟»
«آقا!»
«آقا.»
«برگ‌های سر راه گاراژ مساله شده‌اند.»
بیلی به این مساله فکر کرد. نگاهی به اطراف انداخت تا جن را پیدا کند، ولی جن غیب شده بود.
فقط جایی که زمانی روی تخت می‌نشست، یک لکه‌ی خیس باقی مانده بود.
نویسنده: تری بیسون
مترجم: شیرین سادات‌صفوی

به پول تو سه سوت خوش آمدید.
با 1343 شعبه
برای ارائه‌ی خدمات در تمام نقاط شهر
لطفاً کارت پول تو سه سوت خود را وارد کنید
متشکرم
حالا شماره‌ی پول تو سه سوت خود را وارد کنید
متشکرم
لطفاً سرویس مورد نظر را انتخاب نمائید
سپرده‌گذاری
دریافت وجه
تراز مالی
آب و هوا
«آب و هوا؟»
«اِم، مشکل چیه؟»
«از کی تا حالا این چیزها گزارش وضع آب و هوا می‌دهند؟»
«شاید جدیداً اینطور شده. فقط پول رو بگیر، ساعت 6:22 دقیقه است و داره دیر می‌شه.»
متشکرم
دریافت وجه از…
حساب پس انداز
حساب جاری
خط اعتباری
دیگر
حساب جاری
در حال بررسی
متشکرم
مبلغ مورد نظر را وارد نمایید
بیست دلار
شصت دلار
صد دلار
دویست دلار
60 دلار
60 دلار برای یک فیلم؟
«بروس، بیا اینجا و اینو ببین.»
«امیلی، ساعت 6:26 دقیقه‌اس. فیلم ساعت 6:41 شروع می‌شه.»
«آخه ماشین خودپرداز از کجا می‌دونه می‌خوایم فیلم ببینیم؟»
«در مورد چی صحبت می‌کنی؟ ام، از این که پول رو تو باید بدی دلخوری؟ آخه حالا که ماشین کارت من رو خورده، چه کاری ازم بر میاد؟»
60 دلار
شصت دلار برای یک فیلم؟
«دوباره این کارو کرد.»
«چیکار کرد؟»
«بروس، بیا اینجا و یه نگاه به این بنداز.»
«شصت دلار برای فیلم؟»
«من دارم پولم رو برای شام هم می‌گیرم. حتی اگه من مجبور باشم به فکر همه‌ی برنامه‌ها باشم، باز هم تولدمه. بیخیال اینکه پولش رو هم من باید بدم.»
«باورم نمیشه. از من دلخوری چون یک ماشین کارتم رو خورده.»
«بی‌خیال. مسئله اینه که ماشینِ خودپرداز از کجا می‌دونه می‌خوایم برای دیدن فیلم پول برداریم؟»
«اِمیلی، ساعت 6:29 دقیقه است. فقط ورود رو بزن و بیا بریم.»
«خیله خُب، خیله خُب.»
آن یارو که ساعت مچی به دست دارد کیست؟
دوست پسر
همسر
آشنا
دیگر
«بروس!»
«امیلی، ساعت 6:30 دقیقه است. فقط پول رو بگیر و بیا بریم.»
«حالا داره از من درباره‌ی تو می‌پرسه.»
«6:31 دقیقه!»
«باشه!»
دیگر
«ببخشید! می‌شه شما دو تا …»
«ببین داداش، این ماشین مرده شور برده یک جورهایی قاطی داره. اگه خیلی عجله داری، یک خودپرداز دیگه یک خورده پائین‌تر هست.»
«بروس! چرا اینجوری با یارو حرف زدی؟»
«بیخیال، اون رفت.»
تولدت مبارک امیلی
چه می‌خواهید؟
دریافت وجه
سپرده‌گذاری
تراز مالی
آب و هوا
«از کجا می‌دونه تولدمه؟»
«ای خدا! اِم، شاید توی کارتت نوشته. ساعت 6:34 دقیقه است و دقیقاً هفت دقیقه‌ی دیگه… این دیگه چه کوفتیه؟ آب و هوا؟»
«تموم مدت داشتم جون می‌کندم همین رو بگم.»
«اون دگمه رو نزن!»
«چرا نزنم؟»
آب و هوا
متشکرم
شرایط مورد نظر خود را انتخاب کنید
سرد و ابری
مساعد و ملایم
برف سبک
باران سبک
«اِم، می‌شود این بازی رو بس کنی؟»
باران سبک
«بارون؟ اون هم روز تولدت؟»
«فقط یه بارون سبکه. می‌خوام بدونم کار می‌کنه یا نه. ما که داریم می‌ریم فیلم ببینیم.»
«اگه از اینجا نریم بیرون فیلمی هم در کار نیست.»
بهترین آب و هوا برای رفتن به سینما
چه می‌خواهید…
سپرده گذاری
دریافت وجه
تراز مالی
پاپ‌کورن
«اِم، این دستگاه راس راسی ریده!»
«می‌دونم. من فقط موندم که تو چرا انقدر بددهن شدی.»
«ساعت 6:36 دقیقه است. فقط دریافت وجه رو انتخاب کن و بگذار از این جهنم خلاص شیم. تا شروع فیلم فقط پنج دقیقه مونده.»
دریافت وجه
دریافت از
حساب پس انداز
حساب جاری
خط اعتباری
دیگر
«عذر می‌خوام. شما دو تا می‌خواید فیلم قصر طلاییِ گناه رو ببینید؟»
«لعنت به این شانس. یارو برگشته.»
«من همین حالا جلوی سالن بودم، انگار توی روزنامه زمان رو اشتباه لیست کرده‌اند. باجه‌فروش بلیط می‌گه فیلم ساعت 6:45 دقیقه شروع می‌شه. پس شما نه دقیقه وقت دارید.»
«فکر کردم رفتی سراغ ماشینِ دیگه‌ای.»
«اونجا صف بسته بودن، منم نمی‌خواستم بیرون زیر بارون بایستم.»
«بارون؟ بروس، نگاه کن!»
«بارون سبکیه. اما من لباس پلوخوریم را پوشیدم.»
دیگر
«امیلی، ساعت 6:37 دقیقه‌اس و تو داری دیگر رو انتخاب می‌کنی؟»
«تو دلت نمی‌خواد بدونی از این ماشین چه کارهای دیگه‌ای بر میاد؟»
«نه!»
متشکرم
حساب دیگر را انتخاب نمائید
اندرو
آنت[1]
بروس
«اندرو و آنت دیگر کدام خرهایی هستن؟ اسم من دیگه چطور از توی این کوفتی سر در اوورده؟»
«تو به من گفتی ماشین کارتت رو خورده.»
«اون… یه ماشین دیگه بود.»
«عذر می‌خوام، آنت نامزد منه. راستش، بود. یا تقریباً نامزد من بود. به خیال من که بود.»
«دوباره خودت رو انداختی وسط؟»
«صبر کن ببینم! نکنه تو…»
«اندرو هستم. اندرو پی کلیبورن سوم. شما باید امیلی باشید و او باید…»
«اون بروسه. اگه یک خورده بددهنه به دل نگیرین.»
«بددهن!»
بروس
«هی، امیلی! این حساب منه. تو حق نداشتی بروس رو بزنی.»
«چرا نزنم؟ تو گفتی می‌خوای پول شام و فیلم رو بدی، اما ماشین کارتت رو خورد. خب پس بذار همین کار رو بکنیم.»
همین کار رو بکن، امیلی
مبلغ مورد نظر را وارد کنید
بیست دلار
شصت دلار
صد دلار
دویست دلار
60 دلار
متاسفم، موجودی‌ کافی نیست
می‌خواهید 20 را امتحان کنید؟
20دلار
متاسفم، موجودی کافی نیست
می‌خواهید تراز مالی را ببینید؟
«نه!»
بله
تراز مالیِ بروس: 11.78 دلار
غافلگیر شدید؟
«غافلگیر شدید؟ کفر من در اومده! بنازم به این جشن تولد! تو حتی پول بلیط سینما رو هم نداری، چه برسه به شام! دروغ هم که می‌گی!»
«عذرمی‌خوام، تولد شما امروزه؟ تولد من هم هست.»
«تو دیگه دخالت نکن، اندرو یا چه می‌دونم اسمت هر آشغالی که هست.»
«انقدر دری وری نگو، بروس. او کاملاً حق داره به من تولدت مبارک بگه.»
«او به تو تولدت مبارک نمی‌گه، داره پا برهنه می‌پره وسط زندگی من.»
«امیلی، به من اجازه بدید که تولد شما رو تبریک بگم و سال خوشی براتون آرزو کنم.»
«همچنین برای شما اندرو!»
«بعلاوه، اون یه آشغال کثافت عوضی هم هست!»
لطفا از فحش دادن خودداری کنید
آیا میل دارید تراز مالی دیگری را هم کنترل کنید؟
بروس
امیلی
اندرو
آنت
«آنت دوست دختر شماس؟»
«بود. همین چند دقیقه پیش برای آخرین بار من رو کاشت…»
«چه وحشتناک! روز تولدت! اندرو، دقیقاً می‌دونم چه احساسی داری.»
«در حقیقت، شما جفتتون آشغال کثافت عوضی هستید!‌»
لطفا از فحش دادن خودداری کنید
امیلی و اندرو،
خواهشمندم اجازه دهید شما را به صرف شام
و تماشای فیلم دعوت کنم
«صد دلار! اندرو، ببین!»
«می‌گه داره مهمونمون می‌کنه! برش دار، امیلی.»
«می‌تونی من رو اِم صدا کنی.»
«باورم نمیشه! تف به قبر پدرت!»
«بهتره عجله کنیم. عذر می‌خوام بروس. رفیق قدیمی، ساعت چنده؟»
«6:42، نکبت آشغال عوضی.»
«اگر بدویم، شاید به 6:45 برسیم. خب، با اسنیکی پیت[2] چه طوری؟»
«من عاشق تکس‌مکس[3]‌ام.»
لطفاً کارت خود را بردارید
فراموش نکنید که
فوجیتای ذغالی را هم امتحان کنید
«تف به قبر پدر هر سه تا تون! آشغالهای عوضی! باورم نمی‌شه! اِمیلی با اون رفت!»
به پول تو سه سوت خوش آمدید
با 1343 شعبه
برای ارائه‌ی خدمات در تمام نقاط شهر
لطفاً به ماشین لگد نزنید
«برو گمشو!»
لطفاً کارت پول تو سه سوت خود را قرار دهید
«تف به قبر پدرت!»
ادامه بده، بروس
دیگر چه داری از دست بدهی؟
متشکرم
کارتت که هیچ وقت خورده نشده بود، اینطور نیست؟
«خودت می‌دانی که نشده بود. آشغال عوضی.»
لطفاً از فحش دادن خودداری نمایید
چه می‌خواهید
همدردی
انتقام
آب و هوا
آنت
«ببخشید.»
«ای داد و بیداد! خانم، انقدر در نزن. خودم می‌دونم باران می‌آد. به درک! نمی‌گذارم بیایی تو. این ماشین خودپردازه، نه سرپناه بی‌خانمان‌ها. اصلا ببینم مگه تو کارتی چیزی داری؟ چی؟»
«می‌گم خفه شو و دکمه‌ی آنت رو بزن!»
——————————-
پانویس:
[1] در ترجمه‌ی فارسی، از اسم خاص آنت استفاده شده، چرا که آن یا ان هر دو کژتابی داشته‌اند.
[2] گویا نام یک فیلم ساخته شده در سال 1979 باشد. اطلاعات بیشتری به دست نیامد. به علت کثرت داده‌های موجود، ریشه‌یابی کلمه ممکن نشد.
[3] نوعی غذای مکزیکی

نویسنده: تری بیسون
مترجم: محمدرضا قربانی
ویراستار: مهدی مرعشی

درباره‌ی نویسنده:
تری بیسون (متولد 1942)، یکی از گنج‌های فانتزی و علمی-تخیلی است که داستان‌های اصیل زیادی خلق کرده که تمام طبقه‌بندی‌های موجود را به مبارزه می‌طلبد. رمان‌هایی چون «مرد ناطق (1986)» و «آتش روی کوهستان (1988)» و داستان‌های هنرمندانه‌ی «خرس‌ها آتش‌ را کشف می‌کنند (1993)» استعداد بکری را نشان می‌دهد که همیشه با مرزهای فانتزی دست و پنجه نرم می‌کند. حتی داستانی که در ادامه می‌آید، و یکی از ساده‌فهم‌‌ترینِ داستانهای اوست، فرق زیادی با یک داستان ساده دارد.

– اونا از گوشت ساخته شدند!
– گوشت ؟
– آره گوشت، اونا از گوشت ساخته شدن!
-گوشت؟
– هیچ شکی در این مورد نیست، ما چند نمونه از نقاط مختلف این سیاره برداشت کردیم و به سفینه‌های اکتشافی‌مان انتقال دادیم و از همه نظر بررسی‌شون کردیم اونا کاملا گوشت هستند.
– غیر ممکن است، در مورد سیگنال‌های رادیویی چی؟ پیغام‌ها به ستارگان جی؟
– اونا از امواج رادیوی برای صحبت کردن استفاده می‌کنند، اما سیگنال از اون‌ها نیست، سیگنال از ماشین‌ها میاد.
– خوب کی ماشین‌ها رو درست کرده! اون کسی هست که ما می‌خواهیم باهاش ارتباط برقرار کنیم.
– این چیزی است که من می‌خواهم، بهت بگم اونا ماشین‌ها رو می‌سازند، گوشت ماشین‌ها رو می‌سازه!
– مسخره است. گوشت چطوری می‌تونه ماشین بسازه. تو از من میخوای گوشت هوشیار رو باور کنم ؟
– من ازت نمی‌خوام، دارم بهت می‌گم، این مخلوقات تنها نژاد با قوه ادراک در این منطقه هستند و آنها از گوشتند.
– شاید اونها مثل اورفالی‌ها باشند. میدونی کربن متراکم هوشمند که خودشو در ظاهری گوشتی جا داده.
– نه، آن‌ها گوشت به دنیا میان و گوشت می‌میرن… ما روی برخی از اون‌ها مطالعه کردیم عمرشون زیاد طول نمی‌کشه.
– هیچ نظری درمورد این که طول عمر گوشت چقدر هست، نداری ؟
– راحتم بذار! شاید اون‌ها فقط یک تیکه گوشت باشند، میدونی مثل وددی‌لی یگ سر گوشتی با یک مغز الکترو پلاسمایی داخلش !!
– نه. ما به این هم فکر کردیم چون مانند وددی‌لی‌ها این‌ها هم کله‌ای از گوشت دارند اما به تو گفتم ما روشون تحقیق کردیم اون‌ها تمام کمال گوشت هستند.
– بدون مغز؟
– اوه… همیشه یک مغز هست … این چیزی که من دارم سعی می‌کنم بهت بفهمونم .. این فقط یک مغزه که از گوشت درست شده!
– خوب پس فکر کردن چی میش ؟
– تو نمی‌فهمی مگر نه ؟… تو داری از قبول چیزی که می‌گم خودداری می‌کنی… این مغز فکر می‌کنه، بله ! این مغز گوشتی فکر می‌کنه!
– هوم ! گوشت متفکر! توقع داری من باور کنم؟
– بله! گوشت متفکر، گوشت هوشمند، گوشت با محبت و احساس، گوشتی که رویا می‌بینه بله سرتاسر گوشت! حالا شروع می‌کنی عکس بگیری یا من باید همه کارها رو بکنم ؟
– اوه خدای من! پس تو جدی می‌گی که اون‌ها سراسر از گوشت ساخته شده‌اند؟
– متشکرم، بالاخره! بله آن‌ها مطمئناً از گوشت ساخته شدند و آن‌ها برای صدها سال است که در تلاشند تا با ما تماس برقرار کنند.
– اوه خدای من! گوشت چی تو ذهنش داره؟
– او اول می‌خواد با ما صحبت کنه و بعدش تصور می‌کنم، می‌خوان کیهان رو کشف کنند و با هوشمندان دیگر تماس بگیرن و تبادل نظر و اطلاعات داشته باشن. یک امر عادی.
– ما قرار بود با گوشت صحبت کنیم؟
– این هم فکریه!
– این پیغامی هست که اون‌ها برای ما فرستادن: سلام کسی اون بیرون هست؟ کسی خونه هست؟
-اونا واقعاً حرف می‌زنند؟ پس از کلمات، نظرات و مفهمومات استفاده می کنند؟
– بله و تنها فرقش این هست که اون‌ها این کار رو با گوشت انجام می‌دن!
– من فکر کردم تو گفتی اون‌ها از رادیو استفاده می‌کنند؟
– بله استفاده می‌کنند ولی فکر می‌کنی چی پشت رادیو هست؟ صدای گوشت‌ها… می‌دونی وقتی به گوشت ضربه می‌زنی و یا اونو به هم می‌زنی اون یک صداهایی درست می‌کنه؟ اونا با به هم زدن گوشت‌های خودشان با هم حرف می‌زنند، اون‌ها حتی می‌تونند با عبور دادن هوا از گوشت‌شون آواز بخونن!
– اوه خدای من! گوشت آوازخوان؟ این‌ها همه خیلی زیادی هستند… توصیه تو چیه؟
– توصیه رسمی یا غیر رسمی؟
– جفتش!
– رسمی: ما باید با آن‌ها و هر موجود هوشمند دیگری ارتباط خوشایند برقرار کنیم و اون‌ها رو وارد قسمتی از کهکشان بکنیم بدون تبعیض، ترس و یا طرفداری! غیر رسمی: من توصیه می‌کنم که ما اطلاعات ثبت شده رو پاک کنیم و همه چیز را فراموش کنیم.
– من آروز داشتم همین رو بشنوم!
– این ناگوار به نظر می‌رسه اما حدودی هست. آیا ما واقعا می‌خواهیم که با گوشت ارتباط برقرار کنیم؟
– من صد در صد قبول دارم… آن‌جا چی برای گفتن هست؟ سلام گوشت اوضاع چطوره؟ اما آیا این کارسازه؟ ما اینجا با چند تا سیاره سرو کار داریم؟
– فقط یکی! اونا می‌تونن با استفاده از محفظه‌ای مخصوص گوشت به سیارات دیگه سفر کنن، اما نمی‌تونن روی اون‌ها زندگی کنند و گوشت بودن باعث شده فقط بتونن به قسمت C فضا سفر کنند که اون‌ها رو محدود می‌کنه، به سرعت نور و براشون ممکن می‌کنه که تماس‌های کوتاهی برقرار کنند، در واقع خیلی خیلی کوتاه.
– پس ما فقط وانمود می‌کنیم که در کیهان «کسی خونه نیست»!
– خودشه!
– بیرحمانه است، اما تو خودت گفتی: چه کسی می‌خواد با گوشت‌ها ملاقات کنه؟ … اون‌ یکی که توی سفینه‌های ماست چی؟ اونی که روش آزمایش کردین، شما مطمئنید چیزی به خاطر نمیاره؟ اگر به خاطر بیاره کاملاً دیوانه به حساب میاد ما فقط وارد سر او شدیم و گوشت او‌نها رو صاف کردیم[1] پس ما برای او‌ن‌ها فقط یک رویا بودیم.
– رویایی برای گوشت؟ چه برداشت جالبی!
– پس ما باید رویای گوشت‌ها باشیم.
– و ما کل این قسمت از کهکشان رو خالی از موجودات هوشمند اعلام و نشانه‌گذاری می‌کنیم.
– خوبه! موافقم رسمی و غیر رسمی، این پروند بسته شد!
– کس دیگری هم هست؟ کسی که اون سمت کهکشان برایش جالب باشه؟
– بله!
– یه گروه با مغزهای هیدروژنی هوشمند نسبتا خجالتی، اما خوب در کلاس 9 ستاره در منطقه جی 445. در دو دوره بزرگ گذشته تماس گرفتند و می‌خواهند دوباره دوست باشند.
– آنها همیشه این اطراف می‌آیند!
– و چرا نه؟ تصور کن اگر جهان یک وجود کاملا تنها بود، چقدر بیزنظیر و چقدر بی‌ارزش و سرد بود.
—————————–
پانویس:
[1] حافظه‌شان را پاک کردیم.

نویسنده: تری بیسون
مترجم: مانی بدیعی

از گوشت ساخته شده‌ن…

– از گوشت ساخته شده‌ن.
– گوشت؟
– گوشت. از گوشت ساخته شده‌ن.
– گوشت؟
– هیچ شکی هم نیست. چند تاشونو از این‌ور اون‌ور سیاره دستچین کردیم و آوردیم توی سفینه و زیر و بالاشونو نگاه کردیم. اصلا سر تا پا گوشتن.
– آخه مگه می‌شه؟ پس اون علامت‌های رادیویی چی؟ اون پیام‌هایی که واسه ستاره‌ها می‌فرستن؟
– حرف زدنشون با موج‌های رادیویی‌یه. ولی علامت‌ها از خودشون در نمی‌آد. از ماشیناشون در می‌آد.
– خب این ماشینا رو کی ساخته؟ باید اونی رو که اینا رو ساخته گیر آورد.
– خب همونا ساخته‌ن دیگه. همینو دارم می‌گم. اون گوشتا ماشینا رو ساخته‌ن.
– مزخرف نگو! گوشت ماشین بسازه؟ یعنی می‌خوای باور کنم که اینا یه مشت گوشت با عقل و شعورن، نه؟
– اصراری ندارم. فقط می‌گم که بدونی. این موجودات تنها نژاد با عقل و شعور اون ناحیه‌ن، و البته از گوشت هم ساخته شده‌ن.
– ای بابا… نکنه یه چیزی مثلاً شبیه اورفولی باشن؟ یعنی یه هوش کربنی که فعلا داره یه دوره‌‌ی گوشتی رو می‌گذرونه؟
– نه. اینا گوشت به دنیا می‌آن، گوشت هم می‌میرن. چند تاشونو تا وقتی که مردن زیر نظر داشتیم که البته زیاد هم طول نکشید. اصلاً خبر داری گوشت چقدر می‌تونه عمر کنه که از دوره و مرحله حرف می‌زنی؟
– اه… آره، راست می‌گی. خب… شاید اصلاً فقط یه تیکه‌شون گوشت باشه. می‌فهمی؟ مثل ودیلی مثلاً… یعنی سرشون گوشته، اما مغزشون از الکترون پلاسماس؟
– اتفاقاً چون سرشون هم مثل ودیلی از گوشته ما هم یه همچین فکری کردیم. اما بهت گفتم که خوب بالا و پایینشون کردیم. همه‌ی سوراخ سمبه‌هاشون از گوشته.
– بالاخره باید مغز داشته باشن یا نه؟
– خب آره، دارن. دارم بهت می‌گم مغزشون از گوشته. از صب تا حالا همینو دارم می‌گم دیگه !
– یعنی چه! پس… پس با چه کوفتی فکر می‌کنن؟
– انگار اصلا تو باغ نیستی. هستی؟ انگار اصرار داری که خودتو بزنی به خریت، آره؟ بابا جون با همون مغزشون خبر مرگ‌شون فکر می‌کنن. با همون گوشت !
– گوشت متفکر! یعنی می‌گی باور کنم که گوشت هم می‌تونه فکر کنه؟
– بله، گوشت متفکر! گوشت با شعور! گوشتی که می‌تونه خیال‌بافی کنه، یا عاشق بشه. بالاخره داری قضیه رو می‌گیری یا از نو بگم؟
– خدایا! انگار شوخی نمی‌کنی. از گوشت ساخته شده‌ن.
– خدا خیرت بده. انگار حالیت شد. آره، راستی راستی از گوشت ساخته شده‌ن. تازه، صد سال – البته به حساب سال‌های خودشون – داشته‌ن سعی می‌کرده‌ن که با ما حرف بزنن.
– خدایا! آخه توی سر این گوشت چی داره می‌گذره‌؟
– اول از همه می‌خواد با ما حرف بزنه. بعد این که فکر می‌کنم می‌خواد کل دنیا رو بگرده، با همه‌ی موجودات با عقل و شعور حرف بزنه، ایده و اطلاعات بده و بگیره، همین چیزا دیگه. طبق معمول.
– پس ما قراره با یه مشت گوشت صحبت کنیم…
– بله دیگه. دائم با رادیوهاشون پیام می‌فرستن که «سلام! کسی اونجا نیست؟ کسی خونه نیست؟» یه همچین چیزایی.
– از قرار معلوم جدی جدی حرف هم می‌زنن. یعنی کلمات حالی‌شون می‌شه. با ایده و مفهوم سر و کار دارن. نه؟
– آره. فرقش اینه که همه‌ی این کارا رو با گوشت می‌کنن.
– ولی انگار گفتی که با رادیوهاشون حرف می‌زنن…
– آره… ولی فکر می‌کنی با رادیو چی می‌فرستن؟ همون صدای گوشت! دیدی که وقتی به گوشت ضربه می‌زنی چه صدایی ازش در می‌آد؟ اینا هم همین‌جوری تیکه‌های گوشت‌شونو می‌زنن به هم و صدا در می‌آرن. حتی می‌تونن هوا رو از بین گوشت‌شون رد کنن تا صدا یه جوری بالا و پایین بشه.
– خدایا! یهو بگو گوشت آوازخون دیگه! یواش یواش مغزم داره سوت می‌کشه. خب حالا تو می‌گی چکار کنیم؟ پیشنهادت چیه؟
– پیشنهاد رسمی یا غیر رسمی؟
– هر دوش.
– خب پیشنهاد رسمی‌م اینه که اصولاً ما همواره موظفیم بر کنار از هر گونه پیش‌داوری، جانب‌داری یا ترس پذیرای تمامی موجودات با شعور چهار گوشه‌ی جهان بوده و با آنان وارد گفتگو شویم…. اما پیشنهاد غیر رسمیم اینه که همه‌ی پیام‌های ضبط شده شونو گم و گور کنیم و کل قضیه رو ماست‌مالی کنیم بره پی کارش.
– اون لب و دهن تو رو باید طلا گرفت !
– شاید یه کم بی‌ادبانه باشه، ولی خب ما که بیکار نیستیم که بریم با گوشت اختلاط کنیم… هستیم؟
– معلومه که نه… اصلاً چی داریم که بهشون بگیم؟ لابد باید بریم بگیم «سلام عرض می‌شه آقای گوشت! احوالتون چطوره‌؟». ولی اصلاًً می‌شه اینجور زیر سیبیلی ردش کرد؟ تو چند تا سیاره از این موجودات پیدا می‌شه؟
– فقط یه دونه. می‌تونن با یه جور ماشین حمل گوشت برن به سیاره‌های دیگه. اما نمی‌تونن جایی جز سیار‌ه‌ی خودشون بمونن. تازه، از محدوده‌ی B فضا هم نمی‌تونن بیرون برن. چون هرچی باشه گوشتن. واسه همینم هرچی زور بزنن سرعت‌شون بیشتر از سرعت نور نمی‌تونه بشه. یعنی احتمال این‌که بتونن بیشتر از این با بیرون سیاره‌شون ارتباط داشته باشن خیلی کمه. خلاصه همون جوریه گوشه‌ای افتادن. اصلا به چشم نمیان.
– خب پس ما هم خودمونو می‌زنیم به اون راه که انگار نه انگار کسی جز اونا توی دنیا هست.
– تموم شد و رفت !
– البته یه کمی گناه دارن، ولی خب به قول تو کی خوشش می‌آد با گوشت دمخور بشه؟… ولی راستی اونایی که اومدن توی سفینه‌ی ما چی؟ اونایی که آزمایش‌شون کردین؟ مطمئنی چیزی یادشون نمی‌مونه؟
– اگه هم چیزی بگن همه فکر می‌کنن که زده به سرشون. البته ما گوشت… یعنی مغزشونو یه کمی دستکاری کردیم که خیال کنن ما رو تو خواب دیدن.
– خواب گوشت! چه قدر غریبه که آدم تصور کنه یه تیکه گوشت داره خوابشو می‌بینه !
– اون ناحیه رو هم می‌تونیم خالی از سکنه اعلام کنیم.
– قبوله. یعنی هم رسماً و هم غیررسماً قبوله. این پرونده بسته شد. خب… دیگه چی؟ این‌ور اون‌ور کهکشان دیگه چیز جالبی پیدا نکردین؟
–  چرا، یه موجود مولکولی خجالتی و تودل‌برو که مغز هیدروژنی داره و توی یه ستاره‌ی کلاس 9 حوالی منطقه‌ی J445 زندگی می‌کنه. همون که حدود دو دور کهکشان پیش با ما سلام‌علیکی داشت. حالا دوباره یاد ما کرده.
–  بابا اینا هم دست از سر ما بر نمی‌دارن…
–  خب نباید هم بردارن. حساب کن این دنیا چقدر بی‌مزه و غیر قابل تحمل می‌شد اگه توش تنهای تنها بودی…

نویسنده: تری بیسن Terry Bisson
ترجمه: احسان شفیعی زرگر

منبع: www.ehsun.blogfa.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.