داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

خواب هاروی

جانت پای سینک ظرفشویی می‌چرخد و، یکهو، چشمش می‌افتد به شوهرش که حدود سی سال است با هم زندگی می‌کنند. با تی‌شرت سفید و شلوارک بیگ‌ داگ نشسته پشت میز آشپزخانه او را تماشا می‌کند.
تازگی‌‌ها این ناخدای روزهای هفته ی‌ وال‌ استریت را بیشتر شنبه‌‌صبح‌‌ها درست همین‌جا با همین ریخت و قیافه می‌بیند: شانه‌های آویزان و چشم‌های مات، شوره ی سفید روی گونه‌ها، موهای سینه‌اش که از یقه ی تی‌شرت بیرون زده، و موهای شاخ‌ایستاده ی پشت سر مثل آلفاآلفای شیطان‌های کوچک[1] که پیر و خرفت شده باشد. جانت و دوستش هانا این اواخر برای هم داستان‌های آلزایمری تعریف می‌کردند و همدیگر را می‌ترساندند (مثل دختربچه‌هایی که شب خانه ی هم می‌خوابند و برای همدیگر داستان ارواح تعریف می‌کنند): فلانی دیگر زنش را نمی‌شناسد، آن یکی دیگر اسم بچه‌هایش یادش نمی‌آید.
ولی حقیقتاً باورش نمی‌شود که این حضورهای خاموش صبح شنبه ربطی به آلزایمر زودرس داشته باشد. هاروی استیونس همه ی روزهای کاری هفته یک‌ ربع به هفت حاضر و آماده است و برای رفتن لحظه‌شماری می‌کند، مرد شصت‌ساله‌ای که قیافه ی پنجاه‌ ساله‌‌ها را دارد (خ‍وب، بگوییم پنجاه‌وچهار ساله)، با یکی از آن کت و شلوارهای برازنده‌اش، مردی که هنوز می‌تواند معامله‌ای را به نحو احسن جوش بدهد، به موقع بخرد، یا پیش‌فروش کند.
جانت با خودش می‌گوید نه، این فقط تمرین پیری است، و از پیری بیزار است. می‌ترسد وقتی او بازنشسته شود، هر روز صبح همین آش باشد و همین کاسه، دست‌کم تا وقتی یک لیوان آب پرتقال بدهد دستش و (روز به روز بی‌حوصله‌تر، دست خودش هم نیست) بپرسد برشتوک می‌خواهد یا فقط نان برشته. می‌ترسد مشغول هر کاری باشد، رویش را که برگردانَد او را ببیند که در پرتو آفتاب درخشان صبحگاهی نشسته آنجا. هاروی اول صبح، هاروی با تی‌شرت و شلوارک، با پاهای باز طوری که می‌تواند (اگر علاقه داشته باشد) برآمدگی ناچیز توی بساطش را ببیند، و پینه‌های زرد شصت پاهایش، که همیشه والاس استیونس و «امپراتور بستنی»[2] را به یادش می‌آورَد. ساکت نشسته باشد آنجا، گیج و منگ توی فکر، عوض آنکه حاضر و آماده باشد و برای رفتن لحظه‌شماری کند. خدایا، کاش اشتباه باشد. این فکر باعث می‌شود زندگی به‌نظرش خیلی سست و سطحی بیاید، یک‌جورهایی خیلی ابلهانه. بی‌اختیار از خودش می‌پرسد یعنی این همان چیزی است که این همه سال به‌خاطرش مبارزه کرده‌اند، سه‌تا دخترشان را بزرگ کرده‌اند و شوهر داده‌اند، شیطنت اجتناب‌ناپذیر میانسالی او را پشت سر گذاشته‌اند، به‌خاطرش جان کنده‌اند و گاهی (بیایید رو‌راست باشیم) دو دستی به آن چسبیده‌اند. جانت فکر می‌کند اگر آدم‌‌ها بعد از آن جنگل تیره ی انبوه به اینجا می‌رسند، به این… به این توقفگاه… اصلاً چرا کسی به خودش زحمت می‌دهد؟
ولی جواب این سؤال آسان است. چون نمی‌دانستی. بیشتر دروغ‌‌ها را در طول راه دور انداختی، ولی به آن یکی که می‌گفت زندگی مهم است محکم چسبیدی. آلبوم عکس دختر‌ها را نگه داشته‌ای، و توی این آلبوم هنوز کوچک‌اند و هنوز استعدادهای جالبی دارند: تریشا، دختر بزرگشان، کلاه سیلندر به سر دارد و چوب جادویی از کاغذ آلومینیم را بالای سر تیم، سگ کوکر اسپانیل، تکان می‌دهد؛ جنا در میانه ی پَرشی وسط فواره‌های باغچه خشک شده، و هنوز از علاقه‌اش به مواد مخدر، کارت‌های اعتباری، و مردهای مسن اثری دیده نمی‌شود؛ استفانی، که از همه کوچک‌تر است، در مسابقات منطقه‌ای هجی کردن که کلمه ی cantaloupe موجب شکستش شد. در بیشتر این عکس‌ها، جایی (معمولاً در پس‌زمینه)، جانت و مردی که با او ازدواج کرده حضور دارند، همیشه لبخند بر لب، انگار هر کار دیگری خلاف قانون باشد.
آن وقت یک روز اشتباه کردی و سرت را برگرداندی و به عقب نگاه کردی و دیدی دختر‌ها بزرگ شده‌اند و مردی که برای ادامه ی زندگی‌ات با او این همه مبارزه کرده‌ای، با پاهای باز، پاهای سفید مثل گچ، نشسته و خیره شده به پرتو آفتاب، و خدا می‌داند که شاید با کت و شلوارهای برازنده‌اش پنجاه‌وچهار ساله نشان بدهد، ولی آن‌طور که آنجا پشت میز آشپزخانه نشسته به‌نظر می‌آید هفتاد سالش باشد، بلکه هفتادوپنج. شبیه آدم‌هایی است که اراذل خانواده ی سوپرانو[3] اسمشان را گذاشته بودند افسرده.
می‌چرخد طرف سینک ظرفشویی و آهسته عطسه می‌کند، یک بار، دو بار، سه بار.
او می‌پرسد: «امروز صبح چطوره؟» منظورش سینوس‌های جانت است، حساسیتش. باید در جواب بگوید که تعریفی ندارد، ولی حساسیت تابستانی‌اش، مثل خیلی از چیزهای بد، امتیازی هم دارد. دیگر مجبور نیست پیش او بخوابد و نصفه‌شب سر سهم خودش از پتو و ملافه با او کلنجار برود، دیگر مجبور نیست صدای باد خفه‌ای را که گهگاه در خواب عمیق ول می‌کند بشنود. بیشتر شب‌های تابستان شش، حتی هفت ساعت می‌خوابد، که از سرش هم زیاد است. وقتی پاییز برسد و هاروی دوباره از اتاق مهمان به اتاق خواب بیاید، خوابش کم می‌شود و به چهار ساعت می‌رسد، که بیشترش هم آشفته و پریشان است.
می‌داند که او یک سال دیگر به اتاق خواب برنمی‌گردد. و جانت اگرچه به رویش نمی‌آوردمی‌داند که ناراحت می‌شود، و جانت هنوز دلش نمی‌خواهد ناراحتش کند؛ این چیزی است که حالا در رابطه ی آن‌ها عشق محسوب می‌شود، دست‌کم از ناحیه ی جانت نسبت به اوخوشحال می‌شود.
آه می‌کشد و دستش را دراز می‌کند طرف قابلمه ی آب توی ظرفشویی. توی آن دست می‌چرخاند. می‌گوید: «بد نیست.»
و بعد، درست وقتی دارد فکر می‌کند (بار اولش هم نیست) که در این زندگی دیگر هیچ‌جور شگفتی، هیچ‌جور پیوند زناشویی عمیق و کشف‌نشده‌ای وجود ندارد، او با لحنی که به‌طرز غریبی خودمانی است می‌گوید: «خوب شد پیش من نخوابیده بودی، جُکس. خواب بدی دیدم. راستش، توی خواب فریاد زدم و از خواب پریدم.»
یکه خورده است. چند وقت می‌شود که به جای جانت یا جُن، جکس صدایش نزده؟ ته دلش از این اسم خودمانی‌ جُن بیزار است. یاد آن هنرپیشه ی زن تی‌تیش‌مامانی سریال لَسی می‌افتد. بچه که بود، آن پسرک (تیمی، اسمش تیمی بود) همیشه یا داشت می‌افتاد توی چاه یا مار نیشش می‌زد یا زیر تخته‌سنگ گیر می‌کرد. اصلاً چه‌جور پدر و مادری زندگی بچه را می‌دهند دست یک سگ گله ی کوفتی؟
دوباره می‌چرخد طرف او، و قابلمه و آن آخرین تخم‌مرغ را که هنوز تویُش مانده فراموش می‌کند، حالا دیگر آبش کاملا ً از جوش افتاده و ولرم است. او خواب بدی دیده؟ هاروی؟ سعی می‌کند به یاد بیاورد هاروی کی به خوابی که دیده اشاره کرده، و چیزی به‌خاطر نمی‌آورد. فقط خاطره ی محوی از روزهای عشق و عاشقی‌شان یادش می‌آید که هاروی یک چنین چیزی می‌گوید: «خواب تو را می‌بینم»، و جانت آن‌قدر جوان است که این حرف به‌نظرش بیشتر دلنشین است تا سطحی و آبکی.
«چکار کردی؟»
او می‌گوید: «فریاد زدم و از خواب پریدم. صدایم را نشنیدی؟»
«نه.» همان‌طور نگاهش می‌کند. توی این فکر است که شاید دارد سر به سرش می‌گذارد. شاید این یک‌جور شوخی عجیب و غریب صبحگاهی است. ولی هاروی اهل شوخی نیست. خوشمزگی برای او در تعریف کردن داستان‌های بامزه از دوران خدمتش، سر میز شام، خلاصه می‌شود. همه ی آن‌ها را دست‌کم صد بار شنیده است.
«فریاد می‌زدم و یک چیزهایی می‌‌‌گفتم، ولی حرف‌هایم مفهوم نبود. مثل آنکه… چه می‌دانم… نمی‌توانستم دهانم را درست ببندم. انگار سکته کرده بودم. صدایم هم ضعیف‌تر بود. اصلا ً شبیه صدای خودم نبود.» مکث می‌کند. «صدای خودم را شنیدم، و به خودم فشار آوردم که ساکت شوم. ولی سر تا پایم می‌لرزید، و مجبور شدم یک مدت چراغ را روشن کنم. سعی کردم ادرار کنم، و نتوانستم. این روز‌ها انگار همیشه ادرار دارمبه‌هرحال، یک کمیولی ساعت دو و چهل‌وپنج دقیقه ی امروز صبح ادرارم نمی‌آمد.» مکث می‌کند، نشسته آنجا توی آفتاب. جانت ذرات رقصان گرد و غبار را در پرتو آفتاب می‌بیند. انگار دور او هاله ی نوری تشکیل می‌دهند.
می‌پرسد: «چه خوابی دیدی؟» این هم عجیب است. برای اولین بار، شاید در عرض پنج سال، از آن وقت که تا نصفه‌شب بیدار ماندند و در این مورد حرف زدند که سهام موتورلا را بفروشند یا نفروشند (و عاقبت هم فروختند)، حرفی که هاروی می‌خواهد بگوید برایش جالب است.
او می‌گوید: «نمی‌دانم آن را برایت تعریف کنم یا نه»، و برخلاف همیشه انگار خجالت می‌کشد. می‌چرخد، فلفل‌ساب را برمی‌دارد، و آن را از این دست به آن دست می‌اندازد.
جانت به او می‌گوید: «می‌گویند اگر خوابت را تعریف کنی، واقعیت پیدا نمی‌کند.» این هم شگفتی شماره ی دو: یکباره حضور هاروی در آنجا پررنگ می‌شود، طوری که سال‌‌ها نبوده. حتی سایه‌اش روی دیوار بالای تُستر یک‌جورهایی تیره‌تر می‌شود. جانت با خودش می‌گوید به‌نظر می‌آید مهم است، و چرا باید این‌طور باشد؟ چرا درست وقتی داشتم فکر می‌کردم زندگی سست و سطحی است، باید سخت و عمیق به‌نظر بیاید؟ الان صبح یک روز تابستان است در اواخر ژوئن. ما در کانتیکات هستیم. ما ماه ژوئن همیشه در کانتیکات هستیم. به‌زودی یکی از ما می‌رود روزنامه را می‌آورد، که سه قسمت می‌شود، مثل سرزمین گُل.
«واقعاً؟» هاروی می‌رود توی فکر، ابروهایش بالا رفته (باید ابروهایش را دوباره قیچی کند، دارد آشفته می‌شود، و خودش هیچ‌وقت حواسش نیست) و فلفل‌ساب را از این دست به آن دست می‌اندازد. دلش می‌خواهد به او بگوید که این کار را نکند، که این کار عصبی‌اش می‌کند (مثل سیاهی عجیب سایه‌اش روی دیوار، مثل ضربان قلب خودش که ناگهان بی‌هیچ دلیلی تند شده)، ولی نمی‌خواهد حواس او را از آنچه در این صبح شنبه در سرش می‌گذرد پرت کند. آن وقت او بالاخره فلفل‌ساب را می‌گذارد روی میز، که باید کار درستی باشد ولی معلوم نیست چرا نیست، چون فلفل‌ساب هم سایه ی خودش را دارد که از این سر میز تا آن سر می‌افتد، مثل سایه ی یک مهره ی عظیم شطرنج، حتی خرده‌نان‌های روی میز هم سایه دارند، و اصلاً نمی‌داند چرا این موضوع باید او را به وحشت بیندازد، ولی می‌اندازد. یاد گربه ی چشایری[4] می‌افتد که به آلیس می‌گوید: «اینجا همه دیوانه‌اند»، و ناگهان احساس می‌کند که دلش نمی‌خواهد خواب لعنتی هاروی را بشنود، همان خوابی که وقتی از آن پریده فریاد می‌زده و مثل آدم‌های سکته‌کرده یک چیزهایی می‌گفته. ناگهان دلش می‌خواهد زندگی فقط سطحی باشد. سطحی هیچ عیبی ندارد، خیلی هم خوب است، اگر شک داری، کافی است به زن‌های هنرپیشه ی فیلم‌‌ها نگاه کنی.
کلافه است، فکر می‌کند هیچ‌چیز نباید پیشاپیش آشکار شود. بله، کلافه است؛ انگار گُر گرفته، هرچند می‌تواند قسم بخورد که همه ی آن مصیبت‌‌ها دو سه سال پیش تمام شده. هیچ‌چیز نباید پیشاپیش آشکار شود. الان صبح شنبه است و هیچ‌چیز نباید پیشاپیش آشکار شود.
دهانش را باز می‌کند که به او بگوید خودش هم قضیه را برعکس فهمیده، که در واقع می‌گویند اگر خوابت را تعریف کنی، واقعیت پیدا می‌کند، ولی خیلی دیر است، او دیگر شروع کرده به حرف زدن، و جانت فکر می‌کند این جزای خودش است برای سطحی تلقی کردن زندگی. زندگی در واقع عین آوازهای جترو تال[5] عمیق است، مثل آجر سخت است. اصلاً چرا فکر کرده طور دیگری است؟
او می‌گوید: «خواب دیدم صبح است و من آمده‌ام پایین توی آشپزخانه. صبح شنبه بود، درست مثل الان، فقط تو هنوز بیدار نشده بودی.»
جانت می‌گوید: «من شنبه‌صبح‌‌ها همیشه قبل از تو بیدار می‌شوم.»
او با حوصله می‌گوید: «می‌دانم، ولی این خواب بود.» یک وقتی تنیس بازی می‌کرد، ولی آن روز‌ها دیگر گذشته. جانت با قساوتی که از او خیلی بعید است فکر می‌کند، تو سکته می‌کنی، پیرمرد، کارُت این‌جوری تمام می‌شود، و شاید یک نفر به دلش بیفتد که در روزنامه ی تایمز سوگنامه‌ای برایت چاپ کند، ولی اگر یکی از هنرپیشه‌های زن فیلم‌های عامه‌پسند یا یک بالرین کم و بیش مشهور‌ دهه ی چهل همان روز مرده باشد، همین هم نصیبت نمی‌شود.
او می‌گوید: «ولی همین‌جوری بود. منظورم این است که آفتاب افتاده بود توی آشپزخانه.» یک دستش را بلند می‌کند و ذرات گرد و غبار دور سرش را به حرکت درمی‌آورد و جانت دلش می‌خواهد سرش فریاد بزند که این کار را نکند، که این‌جوری نظم کائنات را به‌هم نزند.
«سایه‌ام افتاده بود روی زمین. تا آن موقع، به‌نظرم آن‌قدر روشن و آن‌قدر سخت نیامده بود.» مکث می‌کند، لبخند می‌زند، و جانت می‌بیند که لب‌هایش بدجوری ترک خورده‌ است. «"روشن" برای سایه صفت مضحکی است، مگر نه؟ "سخت" هم همین‌طور.»
«هاروی… »
او می‌گوید: «رفتم طرف پنجره و بیرون را نگاه کردم، دیدم یک طرف وُلوُوی فریدمن قُر شده، ویک‌جورهاییفهمیدم که فرانک باز هم رفته بیرون و مست کرده و آن فرورفتگی هم مال موقعی است که برمی‌گشته خانه.»
جانت ناگهان احساس می‌کند الان است که غش کند. فرورفتگی پهلوی وُلوُوی فرانک فریدمن را خودش دیده بود، وقتی رفته بود دم در ببیند روزنامه آمده یا نه (نیامده بود)، و همین فکر را کرده بود، که فرانک رفته به کافه ی گورد و توی پارکینگ به یکی مالیده. فکرش دقیقاً این بود: حالا طرف چه بلایی سرش آمده؟
این فکر از ذهنش می‌گذرد که هاروی هم این را دیده، و به‌دلیل عجیبی دارد سر به سرش می‌گذارد. هیچ بعید نیست؛ اتاق مهمان که شب‌های تابستان آنجا می‌خوابد، مشرف به خیابان است. فقط هاروی این‌جور آدمی نیست. هاروی استیونس اهل «دست انداختن» نیست.
روی گونه‌‌ها و پیشانی و گردنش عرق نشسته، رطوبتش را حس می‌کند، و قلبش تندتر از همیشه می‌زند. واقعاً احساس می‌کند چیزی دارد آشکار می‌شود، و چنین چیزی چرا باید الان اتفاق بیفتد؟ الان که تمام دنیا ساکت است، و چشم‌انداز آینده آرام است؟ فکر می‌کند، اگر من چنین چیزی خواستم، متأسفم… شاید هم در واقع دارد دعا می‌کند. پسش بگیر، خواهش می‌کنم پسش بگیر.
هاروی دارد می‌گوید: «رفتم سراغ یخچال و داخلش را نگاه کردم و یک بشقاب تخم‌مرغ آب‌پز دیدم که رویُش روکش محافظ کشیده شده بود. خوشحال شدمساعت هفت صبح دلم ناهار می‌خواست!» 
می‌خندد. جانتیعنی جکسبه قابلمه ی توی سینک ظرفشویی نگاه می‌کند. به آن یک دانه تخم‌مرغ آب‌پزی که تویُش مانده. بقیه‌شان را پوست کنده و خیلی مرتب نصف شده‌اند، و زرده‌هایشان درآمده. توی کاسه‌ای کنار جاظرفی هستند. شیشه ی مایونز کنار کاسه است. برنامه ی ناهارش همین تخم‌مرغ‌های آب‌پز بود با سالاد کاهو.
می‌گوید: «نمی‌خواهم بقیه‌اش را بشنوم»، ولی به‌قدری آهسته حرف می‌زند که خودش هم به زحمت صدای خودش را می‌شنود. یک وقتی عضو باشگاه تئاتر غیرحرفه‌ای بود و حالا صدایش تا آن طرف آشپزخانه هم نمی‌رسد. ماهیچه‌های سینه‌اش خیلی ضعیف است، اگر هاروی هم می‌خواست تنیس بازی کند، ماهیچه‌های پاهایش همین‌طور بود.
هاروی می‌گوید: «فکر کردم فقط یک‌دانه‌شان را می‌خورم، و بعد با خودم گفتم نه، اگر این کار را بکنم جانت دعوایم می‌کند. بعد تلفن زنگ زد. پریدم طرف تلفن چون نمی‌خواستم تو را بیدار کند. قسمت ترسناکش از اینجا شروع می‌شود. می‌خواهی قسمت ترسناکش را بشنوی؟»
جانت سر جایش کنار سینک ظرفشویی فکر می‌کند نه، نمی‌خواهم قسمت ترسناکش را بشنوم. ولی، درعین‌حال، دلش می‌خواهد قسمت ترسناک را بشنود، همه می‌خواهند قسمت ترسناک را بشنوند، اینجا همه دیوانه‌اند، و مادرش هم واقعاً گفته بود اگر خوابت را تعریف کنی، واقعیت پیدا نمی‌کند. معنی‌اش این بود که بهتر است کابوس‌‌ها را تعریف کنید و خواب‌های خوب را توی دلتان نگه دارید، مثل دندان زیر بالش پنهانشان کنید. هاروی و جانت سه‌تا دختر دارند. یکی‌شان پایین همین خیابان زندگی می‌کند، جنا، مطلقه و هم‌جنس‌باز، هم‌اسم یکی از دوقلوهای بوش، و چقدر هم که جنا از این موضوع دلخور است؛ این روز‌ها اصرار دارد مردم جن صدایش کنند. سه تا دختر، که معنی‌اش یک عالمه دندان زیر یک عالمه بالش است، یک عالمه نگرانی درباره ی غریبه‌های توی ماشین‌‌ها که قول گردش و آب‌نبات می‌دهند، و یک عالمه احتیاط و دوراندیشی. کاش مادرش راست گفته باشد که تعریف کردن خواب بد مثل فرو کردن تیری در قلب خون‌آشام است.
هاروی می‌‌گوید: «گوشی را برداشتم، تریشا بود.» تریشا دختر بزرگشان است که قبل از آنکه پسر‌ها را کشف کند، کشته‌مرده ی هودینی و بلک‌استون بود. «اولش یک کلمه بیشتر نگفت، فقط گفت "بابا"، ولی فهمیدم تریشاست. می‌دانی که آدم چطور همیشه این چیز‌ها را می‌فهمد؟»
بله. می‌داند آدم چطور همیشه این چیز‌ها را می‌فهمد. چطور همیشه می‌فهمد بچه ی خودش است، از همان اولین کلمه، دست‌کم تا وقتی بزرگ بشوند و آدم دیگری بشوند.
«گفتم: "سلام تریش. چی شده صبح به این زودی تلفن می‌کنی، عزیزم؟ مامانت هنوز توی رختخواب است." اولش جوابی نیامد. فکر کردم تلفن قطع شده، و بعد آن پچ‌پچ‌‌ها و هق‌هق‌‌ها را شنیدم. جویده جویده حرف می‌زد. انگار سعی می‌کرد حرف بزند، ولی صدا از دهانش بیرون نمی‌آمد چون قدرت نداشت یا نفسش بالا نمی‌آمد. آن‌موقع بود که کم‌کم ترس برم داشت.»
خٌب، دارد جان می‌کَند، مگر نه؟ چون جانتهمان جکسِ ‌سارا لارنس، جکس باشگاه تئاتر غیرحرفه‌ای، جکس متخصص درجه یک بوسه ی فرانسوی، همان جکس که سیگار ژیتان می‌کشید و سرخوشیِ تِکیلا را دوست داشتجانت حالا دیگر مدتی است که ترسیده، حتی قبل از آنکه هاروی چیزی درباره ی فرورفتگی بدنه ی وُلوُوی فرانک فریدمن بگوید ترسیده بود. و وقتی به این موضوع فکر می‌کند، یاد صحبت تلفنی‌اش با دوستش هانا می‌افتد که یک هفته هم از آن نمی‌گذرد، همان صحبتی که دست آخر به داستان‌های ترسناک آلزایمری ختم شد. هانا توی شهر، جانت مچاله روی صندلی پشت پنجره ی اتاق نشیمن، نگاهش به یک جریب زمینشان در وست‌پورت، به آن همه گل و گیاه زیبا که او را به عطسه می‌اندازد و اشک به چشم‌هایش می‌آورد، و قبل از آنکه صحبت به آلزایمر بکشد، اول درباره ی لوسی فریدمن و بعد درباره ی‌ فرانک حرف زده بودند، و کدامشان آن جمله را گفته بود؟ کدامشان گفته بود: «اگر فرانک همین‌طور مست لایعقل رانندگی کند، بالاخره می‌زند دخل یک نفر را می‌آورد»؟
«آن وقت تریش چیزی گفت شبیه به "لیز" یا "لیس"، ولی توی خواب فهمیدم دارد… دارد… جا می‌اندازد؟… کلمه ی درستش همین است، نه؟ فهمیدم هجای اولش را جا می‌اندازد، و در واقع دارد می‌گوید "پلیس". ازش پرسیدم قضیه ی پلیس چیه، و می‌خواهد درباره ی پلیس چی بگوید، و گرفتم نشستم. درست همان‌جا.» صندلی را نشان می‌دهد، در گوشه‌ای که به آن می‌گویند کنج تلفن. «باز هم سکوت شد، بعد چند کلمه ی‌ جویده جویده ی دیگر، همان کلمه‌های جویده جویده ی پچ‌پچ‌آلود. دیگر داشت دیوانه‌ام می‌کرد. با خودم گفتم، استاد نمایش، مثل همیشه، ولی بعد، خیلی واضح مثل صدای زنگ، گفت "شماره". و فهمیدمهمان‌طور که فهمیدم می‌خواست بگوید "پلیس"فهمیدم می‌خواهد بگوید پلیس به او تلفن کرده چون شماره ی ما را نداشتند.»
جانت، بهت‌زده، سر تکان می‌دهد. دو سال پیش تصمیم گرفته بودند شماره‌شان را از راهنمای تلفن دربیاورند، بس که خبرنگار‌ها درباره ی کثافت‌کاری انرون به هاروی تلفن می‌زدند. معمولاً هم موقع شام. نه اینکه هاروی هیچ ربطی به انرون داشته باشد؛ دلیلش این بود که این‌جور شرکت‌های بزرگ نفتی به‌نوعی در تخصص او بودند. همین چند سال پیش هم در یکی از کمیسیون‌های ریاست‌جمهوری شرکت کرده بود، آن موقع که کلینتون رئیس بزرگ بود و دنیا (دست‌کم در نظر بی‌مقدار جانت) کمی بهتر و امن‌تر بود. و با اینکه خیلی چیزهای هاروی را دیگر دوست نداشت، از این بابت کاملا ً مطمئن بود که در انگشت کوچکش بیشتر از همه ی آن کثافت‌های انرون بر روی هم صداقت و شرافت هست. شاید صداقت گاهی ‌وقت‌‌ها حوصله‌اش را سر ببرد، ولی می‌داند چیست.
ولی مگر پلیس‌‌ها نمی‌توانند شماره‌هایی را که در راهنمای تلفن ثبت نشده پیدا کنند؟ خٌب، شاید اگر عجله داشته باشند موضوعی را بفهمند یا چیزی را به کسی بگویند، نتوانند. به علاوه، لزومی ندارد خواب‌‌ها منطقی باشند، درست است؟ خواب‌‌ها شعرهای ضمیر ناخودآگاه‌اند.
و حالا که دیگر طاقت ندارد بی‌حرکت بایستد، می‌رود طرف در آشپزخانه و به صبح روشن ژوئن نگاه می‌کند، به دریاچه ی سویینگ که نسخه ی کوچک آنهاست از رویای امریکایی جانت. این صبح چقدر ساکت است! میلیون‌‌ها قطره ی شبنم هنوز روی علف‌‌ها می‌درخشند. با این حال، قلبش محکم در سینه‌اش می‌کوبد و صورتش خیس عرق است و دلش می‌خواهد به او بگوید که بس کند، که نباید این خواب را تعریف کند، این خواب وحشتناک را. باید یادش بیندازد که جنا پایین همین خیابان زندگی می‌کندیعنی جن، جن که در ویدئوکلوپ دهکده کار می‌کند و تمام شب‌های آخر هفته را در کافه ی گورد به مشروب خوردن می‌گذراند، با امثال فرانک فریدمن که سن و سال پدرش را دارند، و بی‌تردید بخشی از جذابیتشان در همین است.
هاروی دارد می‌گوید: «همه‌اش پچ‌پچ و کلمه‌های جویده جویده، حاضر هم نبود بلند حرف بزند. بعد شنیدم که گفت "کشته شده"، و فهمیدم یکی از دختر‌ها مرده. نمی‌دانم چطور، ولی فهمیدم. تریشا نبود، چون خودش پای تلفن بود؛ یا جنا بود یا استفانی. خیلی ترسیده بودم. راستش، نشسته بودم آنجا و فکر می‌کردم که دلم می‌خواهد کدامشان باشد، مثل همان انتخاب لعنتی سوفی. بنا کردم سرش فریاد زدن."بگو کدامشان! بگو کدامشان! تو را به خدا، تریش، بگو کدامشان!"تازه آن موقع دنیای واقعی کم‌کم رنگ گرفت… همیشه می‌دانستم چنین چیزی وجود دارد…»
هاروی خنده ی کوتاهی می‌کند، و جانت در روشنایی تند صبحگاهی می‌بیند که وسط فرورفتگی بدنه ی وُلوُوی فرانک فریدمن لکه ی قرمزی هست، و وسط آن لک تیره‌ای است که می‌تواند خاک باشد، یا حتی مو. فرانک را می‌بیند که ساعت دو صبح ماشین قُر را کنار جدول خیابان نگه می‌دارد، مست‌تر از آن است که بخواهد وارد راه ماشین‌‌رو بشود، چه رسد به گاراژدروازه تنگ است و باقی قضایا. می‌بیندش که سرش را انداخته پایین و تلوتلوخوران به سمت خانه می‌رود، و نفس‌نفس می‌زند.
«آن موقع دیگر می‌دانستم توی تختخوابم، ولی صدای ضعیفی را می‌شنیدم که اصلاً شبیه صدای من نبود، شبیه صدای آدم غریبه‌ای بود، و نمی‌توانست هیچ‌کدام از کلمه‌هایی را که می‌گفت درست ادا کند."اوآمشانریش!"، چیزی بود شبیه به این."اوآمشانریش!"»
هاروی ساکت می‌شود، می‌رود توی فکر. با دقت فکر می‌کند. ذرات گرد و غبار دور صورتش می‌رقصند. آفتاب باعث می‌شود سفیدی تی‌شرتش چشم را بزند؛ تی‌شرت‌ آگهی پودر لباسشویی است. 
عاقبت می‌گوید: «دراز کشیده بودم روی تخت و منتظر بودم تو دوان دوان بیایی توی اتاق و ببینی چه اتفاقی افتاده. تمام موهای تنم سیخ شده بود، و می‌لرزیدم. البته مثل تو به خودم می‌گفتم این فقط یک خواب بود، ولی در ضمن فکر می‌کردم چقدر واقعی بود. چقدر وحشتناک و حیرت‌انگیز بود.»
هاروی دوباره مکث می‌کند، توی این فکر است که چطور بگوید بعد چه اتفاقی می‌افتد، متوجه نیست که زنش دیگر به حرف‌های او گوش نمی‌کند. این جکس حالا تمام مغزش، تمام قوای ذهنی قابل ملاحظه‌اش را به کار انداخته تا خودش را متقاعد کند که آنچه می‌بیند خون نیست و فقط آستر رنگ وُلوُو است که از زیر رنگ خراشیده بیرون زده. «آستر» کلمه‌ای است که ضمیر ناخودآگاهش سخت مشتاق است در ذهنش شکل بگیرد.
عاقبت می‌گوید: «حیرت‌آور است، مگر نه؟ می‌بینی تخیل می‌تواند چه عمقی داشته باشد؟ لابد شاعر‌هامنظورم شاعرهای بزرگ استشعرشان این‌جوری بهشان الهام می‌شود، مثل این خواب. همه ی جزئیات کاملا ً واضح و روشن است.»
ساکت می‌شود. آشپزخانه در تصرف آفتاب و ذرات رقصان است. آن بیرون، دنیا معلق مانده. جانت به وُلوُوی آن طرف خیابان نگاه می‌کند، انگار در چشم‌هایش ضربان دارد، سخت مثل آجر. تلفن که زنگ می‌زند، اگر می‌توانست نفس بکشد، جیغ می‌زد. اگر می‌توانست دست‌هایش را تکان بدهد، گوش‌هایش را می‌گرفت. می‌شنود که هاروی بلند می‌شود و به آن سمت می‌رود و تلفن دوباره زنگ می‌زند، و بار سوم.
با خودش می‌گوید اشتباه گرفته‌اند. حتماً همین‌طور است، چون اگر خوابت را تعریف کنی، واقعیت پیدا نمی‌کند.
هاروی می‌گوید:«الو؟»
——————————
پی‌نوشت‌ها:
[1] پسربچه‌ای از شخصیت‌های اصلی مجموعه ی تلویزیونی شیطان‌های کوچک (Little Rascals). این مجموعه ی تلویزیونی محبوب امریکایی که از 1922 تا 1944 ادامه داشت، درباره ی ماجراهای گروهی بچه ی تخس در یک محله بود.
[2] «Emperor of Ice Cream»، شعر معروفی از شاعر امریکایی والاس استیونس (1879-1955). شعر روایت شخصی است که به خانه ی پیرزن همسایه که تازه از دنیا رفته می‌رود تا کمک کند جنازه را برای تدفین آماده کنند، درحالی‌که سایر همسایگان در تدارک غذااز جمله بستنیبرای مراسم عزا هستند.
[3] مجموعه ی تلویزیونی ماجرایی امریکایی در سال‌های 2000که شخصیت‌هایش اعضای خانواده ی مافیایی سوپرانو هستند.
[4] گربه‌ای در کتاب ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب نوشته ی لوییس کارول، که لبخند می‌زند و به‌تدریج ناپدید می‌شود تا آنکه فقط لبخندش باقی می‌ماند.
[5] گروه موسیقی امریکایی که در 1968 تشکیل شد و هنوز هم به کار خود ادامه می‌دهد. این گروه به‌ویژه در دهه‌های هفتاد، هشتاد و نود بسیار موفق بود. «Thick as a Brick» (سخت مثل آجر) از آلبوم‌های معروف این گروه در اوایل دهه ی‌ هفتاد است.

نویسنده: استیون کینگ
مترجم: مژده دقیقی

مرد کت‌شلوار مشکی

دیگر خیلی پیر شده‌ام. این ماجرا زمانی برایم اتفاق افتاد که خیلی بچه بودم –فقط نه سال داشتم. سال ۱۹۱۴ بود، تابستان پس از مرگ برادرم دن در مزارع غربی، و سه سال قبل از شرکت آمریکا در جنگ اول جهانی. هرگز اتفاقی را که در دوراهی رودخانه برایم رخ داد، برای کسی تعریف نکرده‌ام، و هرگز هم تعریف نخواهم کرد… حداقل نه با زبان خودم. تصمیم گرفته‌ام، داستانم را در این دفتر بنویسم، سپس آ‌ن‌ را روی میز کنار تخت خوابم بگذارم. دیگر نمی‌توانم زیاد قلم‌فرسایی کنم، چرا که این روزها لرزش دستانم بسیار زیاد شده، و کم‌کم دارم قدرت و توانایی‌ام را از دست می‌دهم، اما تصور نمی‌کنم، نوشتن این داستان خیلی طول بکشد.
شاید بعد‌ها کسی دست‌نوشته‌ام را پیدا کند. به نظرم احتمالش خیلی زیاد است چون آدمی‌زاد عادت دارد، بعد از مرگ هم‌نوع خود، نگاهی به دفتر خاطراتش بیندازد. بنابراین، بله –احتمالاً روزی نوشته‌هایم را خواهند خواند. سؤال بهتر این است: آیا کسی داستانم را باور می‌کند یا نه. تقریباً یقین دارم، هیچ‌کس حرفم را باور نخواهد کرد، اما اصلاً مهم نیست. باور کردن یا نکردن آدم‌ها چندان اهمیتی برایم ندارد، من به آزادی و رهایی فکر می‌کنم و دریافته‌ام که نوشتن، این حس را به انسان منتقل می‌کند. بیست سال تمام، کارمند روزنامه‌ی کَسِل‌راک‌کال بودم، و مقالات ستونی می‌نوشتم، تحت عنوان قدیم‌ندیم‌ها، آن‌دور دورها، و می‌دانم، گاهی اوقات چنین احساسی به آدم دست می‌دهد –آزادی و رهایی. نوشته‌ها گاه‌گداری انسان را همراه خود می‌برند… گویی برای همیشه… همچون قطعه‌ عکس‌هایی رها شده زیر نور خورشید که به مرور زمان سفید و سفید‌تر می‌شوند، و عاقبت نیز تصویرشان ناپدید می‌شود.
خداخدا می‌کنم، چنین آزادی و آسودگی‌ خاطری نصیبم شود.
پیرمردی نود و چند ساله، دیگر باید ترس و وحشت‌های دوران کودکی‌اش را به تمام و کمال پشت سر گذاشته باشد. اما همچنان که ضعف و ناتوانی‌ام به تدریج رو به وخامت گذاشته –درست مثل امواج دریا که آرام‌آرام به قصری ماسه‌ای نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند، قصری سَرسَری ساخته شده- آن چهره‌ی هراس‌انگیز نیز در برابر دیدگان خیالم واضح و واضح‌تر می‌شود. چهره‌ای که همچون ستاره‌ای تاریک در میان صور فلکی دوران کودکی‌ام می‌درخشد.
ممکن است، همه‌چیز را از یاد ببرم، همه‌چیز… کارهای دیروزم… کسانی‌ را که در این‌جا در اتاقم واقع در سرای سالمندان دیده‌ام… حرف‌هایی را که آن‌ها به من زدند… حرف‌هایی را که من به آن‌ها زدم… همه و همه را، اما صورت آن مرد کت‌شلوار مشکی لحظه به لحظه واضح و واضح‌تر می‌شود، هر لحظه بیش از پیش، و کلمه به کلمه‌ی حرف‌هایش را به خاطر می‌آورم. دلم نمی‌خواهد به او فکر کنم، اما دست خودم نیست. بعضی شب‌ها قلب پیرم آن‌چنان تند و شدید می‌تپد که تصور می‌کنم، بی‌برو برگرد سینه‌ام را می‌شکافد و بیرون می‌جهد و این شد که تصمیم گرفتم، در قلم خودنویسم را باز کنم، و دست‌های لرزان پیرم را به زور وادار کنم که این حکایت خنده‌دار بی‌معنی و مفهوم را در دفتر خاطراتم بنویسند، دفتری‌ که یکی از نوه‌های بزرگم –نمی‌توانم اسمش را به خاطر بیاورم، حداقل نه در حال حاضر، اما می‌دانم با حرف اس شروع می‌شود- به من هدیه داده. کریسمس سال گذشته بود که نوه‌ام این دفتر را به من داد. تا به این لحظه چیزی در آن ننوشته‌ بودم. اما اکنون قصد دارم، داستانم را در آن بنویسم. داستان مرد کت‌شلوار مشکلی را… مردی را که در ساحل نهرِ کَسل دیدم… بعد از ظهر روزی از روزهای تابستان سال ۱۹۱۴.
در آن ایام شهر ماتن حال و هوای خاص خود را داشت، و دنیای متفاوتی به شما می‌رفت- بسیار بسیار متفاوت‌تر از آن‌چه که بتوانم، برایتان شرح دهم. دنیایی بدون هواپیما –هیچ هواپیمایی نبود که بالای سر آدم در آسمان غوم غوم راه بیندازد- دنیایی تقریباً فاقد اتومبیل و کامیون، دنیایی که آسمانش توسط کابل‌های برق بالای سر آدم، مرزبندی و بُرِش بُرِش و خط‌خطی شده بود. 
حتا یک خیابان سنگ‌فرش شده نیز در کل شهر وجود نداشت، و مراکز تجاری‌اش فقط شامل این موارد می‌شد: فروشگاه مرکزی کارسِن، پوشاک و آهن‌آلات تات، و کلیسای متدیستِ[1] سر نبش خیابان کریست. ماتن مدرسه و شهرداری هم داشت، رستوران هری ششصد هفتصد متر پایین‌تر از شهرداری بود. مادرم به حدی از رستوران هری متنفر بود که «خم‌خانه‌» لقبش داده بود… نفرتی پایدار و همیشگی. 
اگرچه نکته‌ی بارز و فاحش این دنیای متفاوت، مربوط می‌شد به نحوه‌ی زندگی مردم –به این که چقدر از هم دور و جدا بودند. نمی‌دانم، متولدین نیمه‌ی دوم قرن بیستم به بعد، این حرفم را باور می‌کنند یا نه؛ البته ممکن است، از روی ادب و احترام به من پیرمرد، بگویند، بله، باور می‌کنیم. خلاصتان کنم: در آن دوران هیچ تلفنی در مین غربی وجود نداشت. اولین تلفن شهر، سال ۱۹۱۹ نصب شد، و تلفن خانه‌ی ما هم زمانی نصب شد که من نوزده سال داشتم و تازه وارد دانشگاه مین در اورونو شده بودم.
البته این فقط ظاهر قضیه بود که به چشم می‌آمد. تا کاسکو[2] نه خبر از دکتر بود، نه خبری از خانه‌ی درست و حسابی و واقعی. چیزی به نام محله هم وجود نداشت(حتا مطمئن نیستم، این کلمه -یعنی محله- را به زبان می‌آوردیم یا نه، البته از عباراتی استفاده می‌کردیم -یعنی عبارت رفت و آمد با همسایه- که بیش‌تر، مراسم کلیسا و مراسم رقص محلی[3] را توصیف می‌کرد)، کشتزارهای آزاد و باز بیش‌تر استثنا بودند تا قاعده. خانه‌های خارج شهر در مزارعی بسیار دور از یک‌دیگر قرار داشتند، و ما از ماه سپتامبر تا نیمه‌ی مارس هر سال اکثراً در سوراخ‌ سمبه‌هایی گرم شده با حرارت بخاری چمباتمه می‌زدیم.
سوراخ سمبه‌هایی که خانه و خانواده لقب گرفته بودند. چمباتمه می‌زدیم و به صدای زوزه‌ی باد گوش می‌سپردیم که در لوله‌ی دودکش می‌پیچید؛ و دعا می‌کردیم، هیچ‌کس مریض نشود، پایش نشکند، و فکرهای بدبد هم به ذهنش خطور نکند… مثل یکی از کشاورزان منطقه‌ی بالایی کسل‌راک که همسر و سه فرزندش را زمستان سه سال پیش قیمه‌قیمه کرده، و در دادگاه به قاضی گفته بود، ارواح او را وادار به انجام آن کار کرده بودند! در آن ایام، پیش از جنگ جهانی اول، اکثر قسمت‌های ماتن، جنگلی و باتقلاقی بود، مکان‌های تیره و تاری پر از گوزن و پشه و مار… و صدالبته انباشته از رازهایی سر به مهر. آن روز‌ها ارواح سرگردان همه‌جا پراکنده بودند.
ماجرایی که در موردش حرف می‌زنم، شنبه روزی اتفاق افتاد. پدرم کلی خرحمالی گردنم انداخته بود، از جمله کارهایی که اگر دن زنده بود، او می‌بایست انجامشان می‌داد. دن تنها برادرم بود که در اثر نیش زنبور جان باخت. یک سال از مرگ برادر گذشته بود، اما مادرم به هیچ‌وجه زیر بار این قضیه نمی‌رفت و اعتقاد داشت، چیز دیگری دن را نیش زده؛ حتماً چیز دیگری نیشش زده؛ هیچ‌کس در اثر نیش زنبور نمرده.وقتی مامان‌مهربون، پیرترین فرد انجمن خیریه‌ی زنان متدیست، سعی کرده بود به مادرم بگوید –قضیه مربوط می‌شد به زمستان سال گذشته، سر مراسم شام کلیسا- که عموی مورد علاقه‌ی او نیز سال ۱۸۷۳ نیز در اثر نیش زنبور از دنیا رفته، مادرم دو دستش را روی دو گوشش گذاشته، از جایش برخاسته، و از زیر زمین کلیسا بیرون آمده بود. بعد از آن‌ هم دیگر به آن‌جا نرفت، اصرارهای پدرم نیز نتوانست، عقیده‌ی او را عوض کند. مادرم می‌گفت، دیگر کلیسا برایش تمام شده و هیچ‌کاری آن‌جا ندارد. اگر یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر مجبور شود، هلن رابی‌چاد (اسم واقعی مامان‌مهربون) را ببیند، جفت چشم‌هایش را از کاسه در می‌آورد. به قول خودش، دست خودش نبود، این کار را می‌کرد.
آن روز پدرم ازم خواست، برای اجاق خوراک‌پزی هیزم بشکنم، علف‌های هرز لوبیاها و خیارها را بکنم، از انبار زیر شیروانی یک کوه یونجه‌ی خشک بیاورم، دو سطل آب در پستوخانه‌ی خنک بگذارم، و هر چقدر که می‌توانم رنگ‌های کهنه و قدیمی و پوسیده‌ی در تیغه‌ای شکل زیرزمین را بتراشم و بتراشم. گفته بود، بعد از انجام تمام این کارها می‌توان بروم ماهی‌گیری، البته اگر دوست داشته باشم که تنهایی بروم و برای مسأله‌ای نباشد –پدر می‌بایست به مزارع بالایی می‌رفت و در مورد چند رأس گاو با بیل اورشام صحبت می‌کرد. به او گفتم:«معلوم است که برایم مسئله‌ای نیست، تنهایی رفتن به ماهی‌گیری از نظر من هیچ اشکالی ندارد، عین خیالم هم نیست.» و پدرم لبخند زد، انگار چندان شگفت‌زده نشده بود. پدر هفته‌ی پیش یک قلاب ماهیگیری به من داده بود، قلابی از جنس چوب خیزران –نه به مناسبت تولدم یا مناسبتی دیگر، بلکه فقط به این خاطر که او دوست داشت، گه‌گاهی به من هدیه دهد- و من دیوانه‌ی امتحان کردنش در نهر کسل بودم، به نظرم قزل‌آلاهای این نهر خیلی بیش‌تر از بقیه‌ی نهرهایی بود که در آن‌ها ماهی‌گیری کرده بودم. پرقزل‌آلاترین نهر آن دوران…
پدر به من گفت:
«اما خیلی داخل جنگل نرو، از دوراهی نهر آن طرف‌تر نرو.»
«چشم، پدر. اصلاً و ابداً.»
«بهم قول بده.»
«چشم، پدر، قول می‌دهم»
«حالا به مادرت هم قول بده.»
ما روی ایوان پشتی منزل ابستاده بودیم؛ من با دو سطل آویزان از دست‌هایم عازم پستوخانه بودم که پدرم جلویم را گرفت، و مرا برگرداند تا با مادرم رودرو قرار گیرم. مادر پشت پیشخوان مرمری آشپزخانه ایستاده بود؛ نور شدید خورشید صبحگاهی از میان شیشه‌ی پنجره‌ی بالای ظرف‌شویی به رویش می‌تابید. چند تار موی فرفری روی پیشانی‌اش ریخته بود و به ابرویش می‌رسید. می‌بینید، چگونه همه‌چیز را مو به مو به خاطر دارم؟ گیسوان فرفری زیر نو درخشان خورشید همچون رشته‌های طلا برق می‌زدند، دلم می‌خواست به طرف مادر بدوم و در آغوشش بگیرم. در آن لحظه به عنوان یک زن نگاهش کردم، درست همان طوری که بی‌برو برگرد پدرم نگاهش می‌کرده. مادر، پیراهن توخانه‌ای پر از گل‌های سرخ به تن داشت، به وضوح به خاطر دارم که مشغول درست کردن نان بود. سگ‌ کوچولوی سیاه ما، کندی‌بیل، خبردار و هوشیار کنار پای مادر ایستاده بود. کندی‌بیل سگی اسکاتلندی بود. او سرش را بالا گرفته بود تا اگر چیزی روی زمین افتاد جلدی ببلعد. مادر نگاهم کرد:
گفتم:«قول می‌دهم.»
مادر لبخند زد، اما لبخندی سرشار از نگرانی و تشویش. پس از آن روزی که پدرم دن را روی بازوهایش، از مزارع غربی بازگردانده بود، مادرم همواره چنین لبخندی به لب داشت. پدرم هق‌هق‌کنان به خانه برگشته بود. بلوزش را از تن درآورده و آن را دو سر و بر سر و صورت دن پیچیده بود. صورت برادر باد کرده بود. رنگش هم عوض شده بود. پدر فریادزنان و گریه‌کنان می‌گفت، پسرم! اوه، پسرم را نگاه کن! یا عیسی مسیح، پسرم را ببین. این خاطره به حدی برایم زنده است مه انگار همین دیروز اتفاق افتاده، آن روز، اولین و آخرین باری بود که شنیدم، پدرم نام منجی بشریت را بیهوده تکرار می‌کرد و تکرار می‌کرد.
مادرم پرسید:«گری، چه قولی می‌دهی؟»
«قول می‌دهم، از دوراهی نهر آن‌طرف‌تر نروم، مادر،»
«آن‌طرف‌تر نروم، نه نمی‌روم.»
«آن طرف‌‌تر نروم»
مادر نگاهی بردبارانه به من انداخت، اما هیچ حرفی نزد؛ همچنان مشغول ورز دادن خمیر نان بود، خمیری که دیگر حسابی نرم و لطف شده بود. تکرار کردم:
«قول می‌دهم، از دوراهی نهر آن طرف‌تر نروم، مادر.»
«متشکری گری. و سعی کن به خاطر بسپری، از دستور زبان نه فقط در مدرسه بلکه همه‌جا استفاده می‌شود، همه‌جای دنبا.»
«چشم مادر»
همچنان که مشغول خرحمالی بودم کندی بیل هم همراهم بود؛ موقعی که ناهارم را تند تند قورت می‌دادم و می‌بلعیدم، میان دو پایم نشست و مشتاقانه به من چشم دوخت، درست مثل زمانی که مادرم نان درست می‌کرد و در کنار پایش ایستاده بود. اما وقتی قلاب نوی خیزران و سبد و زبر و کهنه‌ی ماهی‌گیری‌ام را برداشتم و از حیاط عقبی بیرون رفتم، دیگر دنبالم نیامد. کندی‌بیل وسط آت‌آشغال‌ها کنار حصار زمستانی کهنه‌ای لوله‌شده ایستاده بود و خیره خیره نگاهم می‌کرد. اسمش را صدا زدم، اما به هیچ‌وجه از جای خود تکان نخورد. فقط یکی دو بار واق واق راه انداخت، انگار ازم می‌خواست، جایی نروم و برگردم خانه؛ اما خیلی زود ساکت شد.
در حالی که وانمود می‌کردم، خیلی بی‌تفاوتم و هیچ عین‌خیالم هم نیست به او گفتم:«خب نیا، بمان خانه.»
بگذریم که آمدنش برایم مهم بود، حداقل کمی. کندی‌بیل همیشه همراه من به ماهی‌گیری می‌آمد.
مادرم به طرف در عقبی خانه آمد و نگاهم کرد، دست چپش را سایه‌بان چشم‌هایش کرده بود تا نور آفتاب آن‌ها را نزند. هنوز هم قادر به تصور مادرم در آن حالت هستم، انگار دارم قطعه عکسی نگاه می‌کنم، عکس کسی که تا چند دقیقه‌ی دیگر اندوهگین می‌شود، یا در اثر مرگی ناگهانی از دنیا می‌رود.
«گری، قولت یادت نرود ها!»
«چشم مادر، یادم نمی‌رود.»
مادر برایم دست تکان داد و ازم خداحافظی کرد. من هم همین‌طور. سپس پشتم را به او کردم و از خانه دور شدم.

چهارصد متر اول راه، نور داغ و مستقیم خورشید، گردنم را حسابی سوزاند، اما وقتی وارد جنگل شدم، سایه‌ی درختان دو طرف جاده نوازشم داد، سایه‌ی خنک که رایحه‌ی صنوبر از آن برمی‌خاست؛ صدای زوزه‌ی باد میان درختان انبوه جنگا می‌پیچید، درختانی با برگ‌های بزرگ سوزنی‌شکل. مثل تمام بچه‌های آن دوران چوب ماهی‌گیری‌ام را روی شانه انداخته و سبد ماهی‌گیری‌ام را نیز به دست گرفته بودم، درست همچون فرشته‌ی دوره‌گردی که یا چمدان به دست دارد، یا نمونه‌کالای فروشی‌اش را حمل می‌کند.
تقریباً سه کیلومتر داخل جنگل راه رفتم؛ روی جاده‌ای که در واقع چیزی نبود، مگر چای دوچرخ، و باریکه‌راهی علف‌پوش که درست وسط برآمدگی تپه‌ای شکل میان در چرخ‌ها قرار داشت و بالأخره قیل و قال پرشور و حال کسل به گوشم رسید. قزل‌آلاهایی با سفید سفید یا پشتی کک‌مکی را در ذهنم مجسم کردم، پشت کک‌مکی قزل‌آلاهای خیالی‌ام می‌درخشید و شکم‌شان کاملاً تمیز بود. این فکر قلبم را به تپش شدید واداشت.
پل چوبی کوچکی روی نهر زده‌ بودند. ساحل شیب‌دار دو طرف نهر، پوشیده از بوته و علف بود. با دقت و احتیاط هرچه تمام‌تر از ساحل پایین رفتم؛ از هرچیزی که می‌توانستم کمک می‌گرفتم، به هرجایی که می‌توانستم تکیه می‌کردم و پاشنه‌هایم را درون زمین فرو می‌بردم. گویی در حال دور شدن از فصل تابستان و ورود به میان فصل بهار بودم؛ چنین احساس به من دست داده بود. نسیمی خنک از آب نهر به هوا برمی‌خاست، و هم‌چنین رایحه‌ی سبزفامی خزه‌مانند. سرانجام به نهر رسیدم. چند دقیقه‌ای ایستادم و نفس عمیق کشیدم. ریه‌هایم را انباشته از رایحه‌ی سبزفام خزه‌مانند ساختم و حرکات آفتاب‌مهتاب‌گونه‌ی سنجاقک‌ها و پاتیناژ حشرات کوچک را نگاه کردم. ناگهان قزل‌آلایی را دیدم که به طرف پروانه‌ای جست زد –قزل‌آلای آزادِ رودخانه‌ایِ بزرگی حدوداً سی‌سانتی‌متری –و به خاطر آوردم، فقط برای نظاره‌ی طبیعت به کنار نهر نیامده بودم.
این بود که در کنار رودخانه به راه افتادم. چوب تازه‌ی ماهی‌گیری‌ام را تازه به آب زدم. پل کوچک چوبی بالای نهر هنوز در معرض دیدم بود. یک ماهی یکی دوباری قلاب ماهی‌گیری‌ام را پایین کشید و نصف کرمم را خورد، اما برای دست‌های من نه ساله خیلی خیلی زبل بود –شاید هم آن‌قدرها گرسنه نبود که بی‌دقتی به خرج دهد و نتوانستم بگیرمش. این بود که به کارم ادامه دادم.
دو سه جای دیگر هم ایستادم و قلابم را به آب انداختم و سرانجام به دوراهی نهر رسیدم. یک را به طرف جنوب غربی کسل راک می‌رفت و راه دیگر هم به سمت جنوب شرقی یعنی کاش‌واکاماک تاون‌شیپ. البته فراموش کردم بگویم، پیش از رسیدن به دوراهی نهر، بزرگ‌ترین قزل‌آلای کل عمرم را صید کرده بودم، قرل‌آلای زیبایی تقریباً چهل سانتی‌متری. از سر تا دمش را با خط کش کوچکی که همیشه در سبد ماهی‌گیری‌ام می‌گذاشتم، با دقت اندازه گرفتم. هیولای قزل‌آلاهای آزاد رودخانه‌ای بود… حتا برای آن ایام.
اگر هیولاماهی چهل سانتی‌متری را به عنوان هدیه‌ی مقدر آن روزم می‌پذیرفتم و به خانه برمی‌گشتم، اکنون در حال نوشتن نبودم(تازه دارم می‌فهمم که خیلی دیرتر از آن‌چه فکر می‌کردم، دارم به این قضیه پی می‌برم)، اما به یک ماهی تنها قانع نبودم. در عوض به سید خود، رسیدگی کردم و همان طوری که پدرم به من آموخته‌ بود، جای مناسبی برایش درست کردم –ابتدا تمیزش کردم، بعد مقداری علف خشک ته سبد گذاشتم، سپس ماهی را هم روی علف‌های خشک گذاشتم، و رویش را با دسته‌ای علف مرطوب پوشاندم- و دوباره به ماهی‌گیری‌ام ادامه دادم. من نه‌ ساله گمان نمی‌کردم، صید قزل‌آلای چهل سانتی‌متری، آن‌ هم آزاد و رودخانه‌ای، کار خیلی خیلی بزرگ و درخور توجهی است، اگرچه به وضوح به خاطر دارم، زمانی که دست و پا چلفتی‌وار، قلابم را از آب بیرون کشیدم و آن را طرف خودم آوردم، شگفت‌زده شدم که چطور نشکست. من ناشی بی‌تجربه بدون تور ماهی‌گیری، قلابم را در هوای تاب می‌دادم، قلابی که در اثر حرکات خشن و سریع دم‌ ماهی هول‌شده، نیم‌دایره‌وار این طرف و آن طرف می‌رفت.
ده دقیقه پس از صید هیولاماهی‌ام به دوراهی نهر رسیدم (البته الان دیگر اثری از دوراهی آن دوران نیست، مدت‌هاست که از بین رفته، و یک‌سری آپارتمان دو طبقه‌ی یک شکل، و هم‌چنین یک مدرسه‌ی ابتدایی محلی، جای مسیر سابق نهر کسل را گرفته، و اگر هنوز نهری وجود داشته باشد، زیر سیاهی و تاریکی پنهان است)، نهری که پس از رسیدن به صخره‌ی غول‌آسایی خاکستری‌رنگ دوشاخه می‌شد. صخره‌ی غول‌آسا تقریباً اندازه‌ی مستراح خانه‌مان بود. قطعه زمین صاف و همواری علف‌پوش در آن‌جا وجود داشت که بسیار مطبوع و دلپذیر بود. به قول من و پدرم مشرف بود به شاخه‌ی جنوبی. چمباتمه زدم و دوباره قلابم را به داخل آب انداختم. چند ثانیه بیش‌تر نگذشته بود که قزل‌آلای رنگین کمان چاق و چله‌ای صید کردم. البته به اندازه‌ی ماهی اولم نبود –حدوداً سی‌سانتی‌متر داشت- اما روی هم رفته ماهی خوبی به شمار می‌رفت. پیش از حرکت و انقباض آب‌شش‌ها، ماهی را تمیز کردم و درون سبد گذاشتم و دوباره قلاب ماهی‌گیری‌ام را داخل آب انداختم.
این بار خبری از صید فوری نبود، این بود که دراز کشیدم و به آسمان آبی خیره شدم، منظورم باریکه‌راهی نیلی‌رنگ است که در طول مسیر نهر قادر به مشاهده‌اش بودم، توده‌ابرها در آسمان شناور بودند، از غرب به شرق. سعی کردم، شکل ابرها را تشخیص دهم و ببینم، شبیه چه چیزهایی هستند. ابتدا یک تکه شاخ دیدم و سپس خروس، بعد هم سگی که تا اندازه‌ای شبیه کندی‌بیل بود. می‌خواستم، شکل توده‌ابر بعدی را تشخیص بدهم که چرتم گرفت.
یا این‌که شاید هم خوابم برد. دقیقاً نمی‌دانم. فقط همین را می‌دانم که چیزی قلابم را محکم چنگ زد و کشید، به حدی محکم که نزدیک بود چوب خیزران از دستم جدا شود.
و این کشش‌ قوی ناگهانی بود که مرا از دنیای خواب به دنیای بعد از ظهر روز شنبه برگرداند. نشستم و قلابم را با قدرت تمام، چنگ زدم؛ یکهو متوجه شدم، چیزی روی بینی‌ام نشسته. چشم‌هایم را چپ کردم و روی‌ بینی‌ام را نگریستم: یک زنبور روی‌ بینی‌ام جا خشک کرده بود. نزدیک بود، بی‌برو برگرد شلوارم را خیس کنم.
دوباره قلابم محکم کشیده شد و این بار خیلی خیلی محکم‌تر از پیش؛ با وجود این که با قدرت تمام، آن را چنگ زده بودم که نه داخل آب بیفتد و نه از دستم جدا شود(به نظرم حتا حضور ذهن داشتم که ریسمان قلاب‌ را با انگشت سبابه‌ام بکشم)، هیچ نشانی برای صد شکار تازه‌ام نکردم. هراسان و وحشت‌زده تمام هوش و حواسم متوجه زنبور گنده‌ی زود و سیاهی بود که داشت از بینی‌ام به عنوان استراحت‌گاهش استفاده می‌کرد.
به آرامی لب پایینی‌ام را جلو بردم و به طرف بالا فوت کردم. زنبور کمی تکان‌تکان خورد اما همچنان سر جایش جا خشک کرده بود. دوباره فوت کردم، او هم دوباره تکان‌تکان خورد… اما معلوم بود، این بار با بی‌حوصلگی از جایش جنبید، به همین خاطر جرأت نکردم، فوت کنم؛ می‌ترسیدم عصبانی شود و نیشم بزند. به حدی نزدیکم بود که می‌توانستم تصور کنم، نیشش را در یکی از سوراخ‌خای بینی‌ام فرو می‌برد و زهرش را به طرف چشم‌هایم بالا می‌فرستد. به طرف مغزم.
فکری وحشتناک به ذهنم خطور کرد: این همان زنبوری است که برادرم را کشته. می‌دانستم، این فکر حقیقت ندارد، نه فقط به این دلیل که زنبور عسل‌ها بیش از یک‌سال عمر ندارند (شاید فقط به جز ملکه‌ها؛ در مورد آن‌ها چندان مطمئن نبود)، بلکه به این خاطر که زنبورها بعد از نیش زدن می‌میرند؛ حتا با وجود نه سال این قضیه را می‌دانستم. نیش زنبورها تیغ‌تیغی و خاردار است، و پس از نیش زدن وقتی می‌خواهند پرواز کنند، تکه‌تکه‌شان می‌کنند. با این وجود، این فکر از سرم بیرون نمی‌رفت. این زنبور زنبور خاص و منحصر به فردی است، زنبوری پلید و شیطان‌صفت، تا برگشته کار پسر دیگر آلبیون و لورتا را تمام کند و نکته‌ی دیگری هم وجود داشت: قبلاً هم زنبور نیشتم زده بود، اما با این وجود که جای هر کدام از نیش‌ها بیش از حد معمول باد کرده بود(کاملاً مطمئن نبودم)، باعث مرگم نشده بود. انگار سرنوشت این بود که فقط برادر در اثر نیش زنبور از دنیا برود؛ دام وحشتناکی که دن به دست خویش برای خود گسترانده بود، دامی که من از آن گریخته بودم. اما مادامی که چشم‌هایم را چپ کرده بودم تا روی زنبور متمرکز شوم، عقل و منظقم کار نمی‌کرد. آن‌قدر چشم‌هایم را به این حالت نگه‌داشته بودم که به درد آمده بودند. انگار تمام عقل و منظقم ته کشیده بود. تنها چیزی که وجود داشت زنبود بود و بس، زنبوری که برادرم را کشته بود، آن‌ هم به گونه‌ای فجیع. به حدی فجیع که پدرم مجبور شده بود، دو بند لباس کارش را پایین بیندازد و پیراهنش را درآورد تا با آن صورت باد کرده و متورم دن را بپوشاند. پدرم علی‌رغم غم و اندوه عمیقش موفق شده بود این کار را بکند، چرا که نمی‌خواست همسرش ببیند، چه بلایی سر پسر ارشدش آمده. و حقیقت این بود که آن زنبور برگشته بود تا مرا هم بکشد. بله، او مرا می‌کشت و من در کنار امواج متلاطم نهر از دنیا می‌رفتم، درست مثل ماهی‌هایی که دهان‌هاشان به قلاب گیر می‌کند، تکان تکان‌ می‌خوردم و بالاخره می‌مردم، درست مثل قزل‌آلای آزاد رودخانه‌ای.
همچنان که در ساحل رودخانه نشسته بودم و داشتم از فرط ترس، زهره‌ترک می‌شدم –هراس و وحشت بر کل وجودم مستولی شده بود- صدایی محکم و تحکم‌آمیز درست مثل شلیک گلوله‌ی اسلحه، اما می‌دانستم گلوله‌ای در کار نیست، شخصی پشت سرم دست‌هایش را به هم کوفته بود. فقط یک‌بار. هم‌زمان با صدای کف زدن، زنبور از نوک بینی‌ام روی رانم افتاد. زنبور با پاهایی سیخ‌شده و نیشی نه‌چندان تهدید‌آور به سان ریسمانی سیاه‌رنگ روی شلوار مخمل کبریتی‌ام دراز کشیده‌بود، شلوارکهنه‌ای قهوه‌ای رنگ. زنبور… زنبور… مرده بود. درجا دریافتم. مرده. در همین لحظه بود که دوباره قلابم محکم کشیده شد –خیلی‌ خیلی محکم- و دوباره نزدیک بود، از دستم جدا شود.
چوب خیزرانم را دو دستی چنگ زدم و با قدرت هرچه تمام‌تر به گونه‌ای احمقانه آن را به طرف خودم کشیدم، اگر پدرم شاهد این حرکت ناشیانه و احمقانه بود، دو دستی سرش را چنگ می‌زد. قزل‌آلایی رنگین کمان صید کرده بودم، از اولین صیدم نیز بزرگ‌تر بود. غرل‌آلای غول‌آسا را از آب بیرون کشیدم، ماهی تند تند تکان می‌خورد و به بدنش پیچ و تاب می‌داد. قطرات آب از دمش به اطراف پاشیده می‌شد. مثل عکس‌های غلوشده در مورد ماهی گیری بود که دهه‌های ۴۰ و ۵۰ روی جلد مجله‌های مردان به چاپ می‌رسید. مجله‌هایی مثل ترو یا منز ادونچر. در آن لحظه تنها فکری که به ذهنم خطور کرده بود، این بود که چوب را محکم به طرف خودم بکشم؛ حتا وقتی قلاب ماهی‌گیری‌ام تقی خیز برداشت و بالا آمد و ماهی داخل نهر پرید، صد در صد متوجه اتفاق پیش‌ آمده نشده بودم. من داشتم از ر نشده بودم. من داشتم از روی شانه‌هایم به طرف عقب نگاه می‌کردم تا ببینم، چه کسی دست‌هوی شانه‌هایم به طرف عقب نگاه می‌کردم تا ببینم، چه کسی دست‌هایش را به هم کوفته بوده. یعنی چه کسی کف زده بود؟ مردی پشت سرم ایستاده بود، درست پای درخت‌ها. صورتش بسیار دراز و رنگ‌پریده بود. به سفیدی می‌زد. موهای مشکی‌اش تقریباً به پوست سرش چسبیده بود و با دقت هرچه تمام‌تر به طرف چپ سر باریک‌اش شانه زده شده بود. او بسیار قد بلند بود و کت‌شلوار و جلیقه‌ی سیاه‌رنگ به تن داشت. درجا فهمیدم امکان ندارد او آدمی‌زاده باشد، چون چشم‌هایش به رنگ پرتقالی –سرخ شعله‌های بخاری- بود. نه عنبیه داششت، نه مردمک و صد البته نه سفیدی درون چشم. چشمان یک‌پارچه پرتفالی‌رنگش برق می‌زد و چشمک‌زنان می‌درخشید. بهتر است منظورم را تمام و کمال بیان کنم، مگر نه؟ انگار آتش درونشان گر گرفته بود؛ چشم‌هایش به سان پنجره‌های کوچک طلق‌مانند بخاری‌ها بود.
یکهو به خودم شاشیدم و شلوار مخمل‌کبریتی قهوه‌ای کهنه‌ام به رنگ قهوه‌ای سیر در آمد –زنبور مرده همچنان روی شلوارم بود- متوجه این عملم نیز نشدم. سراپا محو مرد کت‌شلوارمشکی بودم. نمی‌توانستم، ازش چشم بردارم: مردی که بالای ساحل شیب‌دار نهر، پای درخت‌ها ایستاده بود و خیره‌خیره نگاهم می‌کرد. مردی که به احتما زیاد چهل و پنج کیلومتر را از مین غربی تا نهر، پای پیاده گز کرده بود، آن هم از وسط جنگل‌های بکر، با کت‌شلواری مرغوب و کفش‌های چرمی نوک‌باریکی براق. زنجیر ساعتش را دیدم که نیم‌دایره‌وار روی جلیقه‌اش قرار داشت، زنجیری که زیر نور خورشید تابستان، تلألؤیی خیره‌کننده داشت. حتا یک برگ سوزنی‌شکل صنوبر نیز به لباس‌هایش نچسبیده بود و او لبخندزنان مرا می‌نگریست.
با صدای دلنشینی خوش‌آهنگ و گوش‌نواز فریاد زد:«به به، یک ماهی‌گیر! فکرش را بکن! چه ملاقات خوش‌یمن و میمون و مبارکی، مگرنه، ماهی‌گیر جوان؟»
«سلام، آقا.»
صدایی که از دهانم بیرون آمده بود لرزان نبود، اما به هیچ‌وجه به گوشم نیز آشنا نبود، انگار صدای من نبود، از خودم بزرگ‌تر به نظر می‌رسید: مثلاً شبیه صدای دن. یا حتا پدرم. فقط و فقط این فکر به ذهنم خطور کرده بود که وانمود کنم، پی به حقیقت وجودش نبرده‌ام تا بلکه رهایم کند و اجازه دهد، فلنگ را ببندم. می‌بایست وانمود می‌کردم شعله‌های گرگرفته‌ی درخشان و رقصان چشم‌هایش را ندیده‌ام.
«یک‌جورهایی جانت را نجات دادم… منظورم آن زنبور بد و خطرناک است… از شرش خلاص شدی.»
این را گفت و از ساحل شیب‌دار پایین آمد. وحشت‌زده به او زل زده بودم: داشت به طرفم می‌آمد؛ به طرف پسربچه‌ای که زنبور مرده روی پایش افتاده بود و با دست‌های عاری از حس و حرکت، قلاب ماهی‌گیری‌اش را چنگ زده بود. با خودم فکر کردم، الان است که با کفش‌های کف‌نرم رسمی‌اش روی علف‌های مرطوبِ ساحل شیب‌دار سربخورد. اما چنین اتفاقی نیفتاد. در نهایت ناباوری متوجه شدم، اثری از رد پایش نیز روی علف‌ها به جا نمانده‌ است. پشت سرش نه اثر از برگی له شده بود، نه شاخه‌ای شکسته، و نه جای کفش. در زمینی که او بر رویش گام برمی‌داشت و لمسش می‌کردم –شاید هم این‌طور به نظر می‌رسید که لمس کی‌کند- هیچ‌گونه تغییری ایجاد نمی‌شد.
حتا پیش از آن که نزدیکم شود، رایحه‌ای برخاسته از پوست زیر کت‌شلوارش به مشامم رسید –رایحه‌ی کبریت‌سوخته. رایحه‌ی گوگرد. مرد کت‌شلوار مشکلی، خود شیطان بود. او از میان جنگل‌های انبود میان ماتن و کاش‌واماک سربرآورده بود. و در آن لحظه در کنار من قرار داشت. از گوشه‌ی چشمم به دستش نگاه کردم. دستی به سفیدی دست عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی پشت ویترین اسباب‌بازی فروشی‌ها. انگشتانش به گونه‌ای کریه و وحشت‌آور دراز بودند.
در کنارم چمباتمه زد و روی دو ران و کفلش نشست، زانوهایش مثل زانوهای آدم عادم ترق و توروق راه انداختند. اما وقتی دست‌هایش را حرکت داد و جابه‌جا کرد تا از بین دو زانو آویزانشان کند، متوجه شدم انگشتان درازش نه به ناخن، بلکه به پنجه‌های زرد رنگ درازی ختم می‌شوند.
با همان صدای شیرین و گوش‌نوازش گفت:«جواب سؤالم را ندادی، ماهی‌گیر جوان»
اکنون که به لحن صدایش فکر می‌کنم، به نظرم شبیه صدای گوینده‌های برنامه‌ی آهنگ درخواستی رادیو بود که سال‌ها بعد مد شد. همان گوینده‌هایی که جریتول[4] و سروتان[5] و آولتاین[6] و پیپ‌های دکتر گربو[7] را به مردم می‌انداختند.
«ملاقات ما مبارک و میمون است یا نه؟ خوش‌یمن است یا نه؟»
با صدایی بسیار آرام زمزمه‌کنان گفتم:
«لطفاً اذیتم نکنید. لطفاً به من صدمه نزنید.»
صدایم آن‌ قدر آرام بود که خودم هم به زود شنیدمش. میزان ترس و وحشتم به حدی زیاد بود که نمی‌توانم، در قالب واژه‌ها بیانش کنم. آن قدر ترسیده بودم که نمی‌خواهم آن حالتم را دقیقاً به یاد آورم و بنویسم… اما با وجود این دلم می‌خواد همه چیز را به وضوح به خاطر بیاورم. بله، به خاطر می‌آورم. هرگز به ذهنم خطور نکرد که امیدوار باشم، فقط خواب دیده‌ام، اگر چه اگر کمی بزرگ‌تر بودم، به نظرم ممکن بود، این طور فکر کنم؛ من فقط نه سال داشتم، و وقتی او در کنارم چمباتمه زد، از حقیقت آگاه بودم. به قول پدرم تفاوت قوش و اره‌دستی را می‌دانستم، و هِر از بِر را تشخیص می‌دادم. مردی که بعد از ظهر تابستان از دل جنگل بیرون آمده بود، خود شیطان بود، و شعله‌های گرگرفته‌ی مغرش درون چشم‌های بی‌مردمک و عنبیه‌اش زبانه می‌کشیدند. 
مرد کت‌شلوار مشکلی که انگار صدایم را نشنیده بود، پرسید:«اوه… بوی چیزی به مشامم می‌رسد. بوی یک… چیز نم‌دار؟»
البته مطمئن بودم صدایم را شنیده.
به طرفم خم شد و بینی‌اش را به من نزدیک‌ کرد، دست مثل کسی که می‌خواهد گلی را ببوید. و در این‌جا بود که متوجه نکته‌ی هراس‌انگیز و مهیب دیگری شدم؛ وقتی سایه‌ی سرش روی کناره‌ی ساحل نهر حرکت کرد، علف‌های زیر آن زد شدند و خشکیدند. سرش را به طرف شلوارم پایین آورد و بو کشید. چشم‌های درخشانش نیمه‌باز بودند، درست مثل کسی که رایحه‌ی بسیار خوشی به مشامش رسیده باشد و بخواهد فقط و فقط حواسش را جمع آن رایحه کند.
فریاد زد:«اوه چه بد! ای بچه‌ی بد! ای بچه‌ی بد ناز مامانی!»
و سپس آوازخوانان ادامه داد:«اپال[8]!الماس!یاقوت!یشم! بوی لیموناد گری می‌آید! بوی لیموناد گری به مشامم می‌رسد!» 
بعد یکهو به پشت روی علف‌ها دراز کشید و بلند بلند خندید. درست عین دیوانه‌ها می‌خندید.
فکر کردم بزنم به چاک. اما پاهایم به هیچ‌وجه از مغزم فرمان نمی‌بردند. البته گریه نمی‌کردم. با وجود این که مثل بچه‌کوچولوها به خودم شاشیده بودم، اشکم درنیامده بود. به حدی وحشت کرده بودم که فرصت گریه نداشتم. ناگهان دریافتم رو به موت‌ام… مرگی احتمالاً دردناک. و هم‌زمان این فکر به ذهنم رسید که بدترین وجه قضیه، مرگ دردناک نیست.
بدترین وجه قضیه بعداً به وقوع می‌پیوست. بعد از مرگم.
او به یک‌باره بلند شد و نشست. بوی کبریت‌سوخته از کت‌شلوارش به مشامم می‌رسید، حالت تهوع به من دست داده بود. صورت باریک و دراز و سفیدش را به طرفم گرفت و چشمان گرگرفته‌اش را به من دوخت. با شکوه و وقار تمام به من زل زده بود. احساس کردم، چشمانش به من می‌خندند. در کل مدت ملاقاتمان چنین حسی را ازش می‌گرفتم.
گفت:«خبرهای بد و ناراحت‌کننده‌ای دارم، ماهی‌گیر جوان. خبرهایی خیلی غم‌انگیز‍!»
فقط این کار ازم بر می‌آمد که نگاهش کنم –کت‌شلوار مشکلی‌اش را، کفش‌های مشکلی شیکش را، انگشتان سفید درازش را و پنچه‌های تیزش را.
«مادرت مرده.»
داد زدم:«نه!»
به یاد نان درست کردن مادرم افتادم، به یاد چند تار موی فرفری روی پیشانی‌اش که به ابرویش می‌رسید… مادر زیر نور داغ و سوزان خورشید تابستان ایستاده بود و … دیگری بار هراسی سرد به تک‌تک اندامم مستولی شد… اما این‌ بار به خاطر خودم نمی‌ترسیدم. او را به خاطر آوردم که قلاب ماهی‌گیری به دست از خانه بیرون می‌رفتم، نگاهم می‌کرد، در درگاهی در آشپزخانه ایستاده بود، دستش را سایه‌بان چشم‌هایش کرده بود که نور خورشید، آن‌ها را نزند.
در ذهنم مجسمش کردم، درست تصویر قطعه عکسی به نظر می‌رسید، عکس شخصی که انتظار دارید دوباره او را ببینید، اما… دیگر نمی‌بینید، فریاد زدم:«نه! دروغ می‌گویی!»
لبخندزنان مرا نگریست. لبخند غم‌انگیز صبورانه‌ی آدمی روی لبانش نقش بسته بود که اغلب به اشتباه مورد اتهام قرار می‌گیرد.
«ای‌کاش این طور بود، اما با کمال تأسف باید اعلام کنم، دروغ نمی‌گویم. همان بلایی که سر برادرت آمد، سر مادرت آمد. نیش زنبور، گری.»
«نه این حقیقت ندارد.»
این را گفتم و آماده شدم، داد گریه سر دهم.
«مادرم بزرگ است، سی‌ و پنج سالش است، اگر نیش زنبور می‌توانست بکشدش… درست مثل دنی… مدت‌ها پیش می‌مرد، و تو هم یک حرامزاده‌ی دروغ‌گویی.»
من به شیطان گفته بودم، حرامزاده‌ی دروغ‌گو. بخشی از ذهنم معطوف به ناسزایی بود که نثارش کرده بودم، اما در کل به خبر بد و تأسف‌بارش می‌اندیشیدم. خبر فجیعش. یعنی مادرم مرده؟ ممکن بود به من بگوید، اقیانوس تازه‌ای در محل رشته کوه‌های راکی[9] وجود داشته… در هر حال حرفش را باور کردم. پاره‌ای از وجودم به حرف‌هایش ایمان داشت، همان‌ طوری که گاهی شنیع‌ترین تصورات قلبمان را باور می‌کنیم.
«غم و اندوهت را درک می‌کنم، ماهی‌گیر کوچولو، اما متأسفم، این طور جر و بحث‌ها مفت نمی‌ارزد و به هیچ درد نمی‌خورد. آدم می‌تواند تا آخر عمرش حتا یک مینای مقلد را هم نبیند، اما این دلیل نمی‌شود که مرغ مینا در دنیا وجود نداشته باشد. می‌دانی… مادرت…»
به دروغ می‌خواست همدردی کند. لحن ساختگی بی‌خیال و آسوده‌اش خیلی وحشت‌انگیز بود، داشت دیوانه‌ام می‌کرد. ذره‌ای رحم و شفقت و احساس گناه و دلسوزی از کلامش احساس نمی‌شد.
«…می‌دانی، مادرت…»
ناگهان ماهی از آب بالا پرید. مرد کت‌شلوار مشکی اخمی کرد و انگشتش را به طرف ماهی گرفت. ماهی قزل‌آلا یکهو در هوا به خود لرزید، و لحظه‌ای کوتاه بدنش به حدی پیچ و تاب برداشت و محکم خم شد که فکر کردم، الان است که سرش به دمش برسد و تقی از وسط بشکند. بعد از این که دوباره به داخل نهر کسل افتاد، مرده و بی‌جان روی سطح آب شناور شد و به صخره‌ی بزرگ خاکستری‌رنگ خورد، صخره‌ی سر دوراهی نهر. یکی دو بار در گرداب زیر صخره به دور خود چرخید، و سپس راهی مسیر کسل‌راک شد. غریبه‌ی ترسناک دوباره چشم‌های شعله‌ورش را به من دوخت؛ او می‌خندید، لب‌های نازک قیطانی‌اش به طرف عقب کشیده شده بود و دو ردیف دندان‌های نوک‌تیزش کاملاً معلوم بود. درست مثل آدم‌خوارها می‌خندید.
«…مادرت تا همین چند لحظه پیش، از خطر نیش زنبور قسر در رفته بود، اما کمتر از یک ساعت پیش زنبوری از پنجره وارد آشپزخانه شد… مادرت تازه نان را از فر درآورده بود و روی پیشخوان گذاشته بود تا سرد شود.»
«نه، نمی‌خوام حرف‌هایت را بشنوم، نمی‌خواهم، حرف‌هایت را بشنوم، نمی‌خواهم!»
دست‌هایم را بالا بردم و روی گوش‌هایم گذاشتم. لب‌هایش را غنچه کرد –درست مثل کسی که می‌خواهد سوت بزند- و سپس به نرمی، باد لپ‌هایش را خالی کرد و مرا نگریست. بوی بازدمش به مشامم رسید. با وجود این که بازدم بسیار کوتاهی را بیرون فرستاده بود، بوی گند تعفن و گندیدگی‌اش ورای تصورم بود –بوی لوله‌ی فاضلاب‌های گرفته و مسدود، بوی توالت حیاط خانه‌ها که به هیچ‌وجه آهک‌اندود نشده‌اند، بوی جوجه‌های مرده پس از سیل و طوفان.
دست‌هایم خود به خود از روی گوش‌هایم برداشته شدند.
«آفرین، حالا خوب شد. باید حرف‌هایم را بشنوی، گری. باید بشنوی، ماهی‌گیر کوچولوی من. این مادرت بود که آن ضعف و ناتوانی کشنده را به برادرت دن انتقال داد؛ کمی از آن به تو هم منتقل شده، اما تو از قدرت جسمانی‌ای برخورداری که از پدرت به ارث برده‌ای، طفلکی برادرت دن از آن بی‌بهره ماند.»
دوباره لب‌هایش را غنچه کرد، اما این بار به جای خالی کردن باد لپ‌هایش به طرفم، به گونه‌ای بی‌رحمانه و مسخره نچ‌نچ‌نچ‌نچ راه انداخت و به این صورت نارضایتی‌اش را اعلام کرد.
«بنابراین، اگرچه دلم نمی‌خواد پشت سر مرده حرف‌ةای بدبد بزنم، فکر کنم، عدالت و قضاوت شاعرانه‌ای در حق مادرت انجام شده، مگر نه؟ بالاخره هرچه باشد این مادرت بود که دن را کشت. درست مثل این می‌ماند که اسلحه را به طرف او نشانه گرفته و ماشه را کشیده باشد.»
زمزمه‌کنان گفتم:«نه، نه، این حقیقت ندارد.»
«بهت اطمینان می‌دهم که حقیقت دارد. زنبور از پنجره وارد آشپزخانه شد و روی گردنش نشست. مادرت قبل از این که بداند دارد چکار می‌کند، ناخودآگاه با دستش ضربه‌ای به آن زد –تو در مورد زنبوره عاقلانه‌تر رفتار کردی، مگر نه گری؟- و زنبور هم فوری نیشش زد. مادرت ابتدا احساس کرد گلویش دارد فشرده و مسدود می‌شود. می‌دانی، آدم‌هایی که به زهر زنبور حساسیت دارند، دچار این حالت می‌شوند. گلویشان می‌گیرد و مسدود می‌شود، و در هوای آزاد خفه می‌شوند. به همین خاطر صورت دن آن قدر باد کرده بود و بنفش شده بود. به همین خاطر پدرت صورت او را با پیراهنش پوشانده بود.»
به او زل زدم. دیگر قدرت حرف زدن نداشتم. اشک‌هایم از روی گونه‌هایم فرو می‌چکیدند. دلم نمی‌خواست حرف‌هایش را باور کنم، هرچند طبق آموزش‌های مذهبی مدرسه آموخته بود، شیطان پدر تمام دروغ‌هاست، اما حرف‌هایش را کاملاً باور کرده بودم. باور کرده بودم که او دم در حیاط خانه‌مان ایستاده بوده، و از پنجره‌ی آشپزخانه مادرم را نگاه می‌کرده که دو زانو روی زمین افتاده، و دو دستی گلویش را چنگ زده بوده… حتماً کندی‌بیل هم دور و بر او بالا و پایین می‌پریده و با صدای بلند واق‌واق راه‌انداخته بوده. مرد کت شلوار مشکی با حالتی تأمل‌آمیز گفت:
«مادرت شگفت‌انگیزترین سر و صدای مهیب و وحشتناک را از دهانش خارج کرد و بدجوری صورتش را با ناخن‌هایش خراشید، خیلی متأسفم. چشم‌هایش درست مثل چشم‌های وزغ از صورتش بیرون زدند. او کلی گریه کرد.»
مرد کت شلوار مشکی پس از مکثی کوتاه ادامه داد:«موقعی که می‌مرد، خیلی گریه کرد، این شیرین و دل‌انگیز است، مگر نه؟ حالا زیباترین قسمت داستان را گوش کن. بعد از این که مادرت مرد… بعد از حدوداً پانزده دقیقه ساکت و آرام روی زمین دراز کشیده بود- همه‌جا ساکت بود، فقط صدای تیک‌تیک‌تیک اجاق می‌آمد، یادم رفت بگویم، نیش کوچولوی زنبور هم هنوز از گردنش بیرون زده بود- می‌دانی کندی‌بیل چکار می‌کرد؟ کوچولوی تخس ناقلا اشک‌های مادرت را لیس می‌زد. او اشک‌های یک طرف صورتش را لیسید… بعد هم اشک‌های طرف دیگر را.»
لحظه‌ای به سیل اشک‌هایم نگاه کرد. غمگین و متفکر به نظر می‌رسید. سپس به طرفم برگشت و حالت داغدیدگی چهره‌اش به کلی از بین رفت، درست همچون خواب و خیال. صورتش درست مثل صورت فردی هلاک شده از فرط خستگی، حریص و ریقو به نظر می‌رسید. انگار پوست صورتش هم شل و ول شده بود. چشم‌هایش برقی زد و درخشید. دندان‌های نوک‌تیزش از میان لبان بی‌رنگ و رویش پدیدار شد.
ناگهان بی‌مقدمه گفت:«دارم از گرسنگی هلاک می‌شوم. می‌خواهم بکشمت، پاره‌پاره‌ات کنم و دل و روده‌ات را بخورم؛ نظرت چیست، ماهی‌گیر کوچولو؟»
سعی کردم فریاد بزنم و بگویم، نه، لطفاً نه، این کار را نکن. اما هیچ‌صدایی از دهانم خارج نشد. می‌دانستم، او واقعاً قصد دارد، مرا بکشد و … بله مطمئن بودم می‌خواهد این کار را بکند.
«خیلی خیلی گرسنه‌ام!»
در آنِ واحد هم بی‌حوصله بود، هم انگار می‌خواست، سر به سرم بگذارد.
«و تو که نمی‌خواهی، بدون مامان عزیز و دوست‌داشتنی‌ات زندگی کنی. به هر حال بهتر است به من اعتماد کنی و حرفم را گوش بدهی. چون پدرت از آن دسته مردهایی است که افکار پلیدی در مورد بچه‌هایشان دارند، باور کن، و تو تنها کسی هستی که می‌توانی، به او خدمت کنی و به‌درد بخور باشی. منظور را که می‌فهمی که… من می‌خواهم، از این زندگی بد و ناخوشایند و پر درد و رنج خلاصت کنم. و تازه به این فکر کن که می‌روی. به بهشت. ارواح مقتولین همیشه به بهشت می‌رود گری. مگر این کار خوبی نیست؟»
دست‌های دراز و سفیدرنگش را به طرفم دراز کرد، من هم ناخودآگاه بدون فکر در سبد ماهی‌گیری‌ام را باز کردم، دستم را فوری تا تهش فرو بردم، و هیولاماهی‌ام را بیرون آوردم- اولین ماهی‌ام را که صید کرده بود، همانی که بابت صیدش می‌بایست کاملاً راضی و خشنود می‌بودم. ماهی را یکهو به طرف مرد کشت‌شلوار مشکی دراز کردم. از آن‌جایی که دقیقاً قصد داشت، همان بلایی را که من به سر ماهی آورده بود، سر من بیاورد. چشم‌های درخشان ماهی با حالتی رویاگونه‌ای به من دوخته شده بود، حلقه‌ی طلایی دور سیاهی چشم‌هایش، حلقه‌ی ازدواج مادرم را در خاطرم زنده کرده بود. در آن لحظه مادرم را دیدم که در تابوتش خفته، بله ، عین واقعیت است –او در اثر نیش زنبور مرده، او در آشپزخانه‌ی گرم خانه خفه شده، آشپرخانه‌ای که رایحه‌ی نان از آن‌جا به هوا برمی‌خاسته. و کندی‌بیل هم اشک‌هایش را می‌لیسیده، اشک‌های بی‌جانی که از گونه‌های متورمش جاری شده بودند.
مرد کت‌شلوار مشکی با صدایی کلفت، آزمندانه گفت:«اوه! با چه ماهی بزرگی! خیلیییی بزرگ است!»
ماهی را از دستم قاپ زد و درسته پرتش کرد توی دهنش. هیچ انسانی قادر نیست، دهانش را آن‌قدر باز کند. سال‌ها بعد، زمانی که شصت و پنج سال داشتم(سن دقیقم را به خاطر دارم، چون تابستان همان سال بود که بازنشسته شدم، از معلمی)، به آکوراریم نیوانگلند رفتم، و بالاخره کوسه‌ای را دیدم. وقتی کوسه دهانش را باز کرد، مرد کت‌شلوار‌ مشکی را به خاطر آوردم، دهانش دقیقاً مثل دهان کوسه باز می‌شد، فقط با این تفاوت که گلو و حلقش سرخ‌رنگ بود، سرخ آنشین درخشان، درست همچون چشمان وحشت‌انگیزش. حرارت برخاسته از گلویش را احساس می‌کردم، صورتم را گرم کرده بود. مثل مواقعی که آدم جلوی شمینه نشسته و ناگهان تکه‌هیزمی خشک گر می‌گیرد و موجی گرم، صورتش را نوازش می‌دهد. البته نمی‌توانستم میزان آن حرارت را حدس بزنم و تصور کنم؛ می‌دانم که نمی‌توانستم، چون پیش از این که سر قزل‌آلای چهل سانتی‌ام را میان آرواره‌های کاملاً از هم جدا و بازش فرو کند، فلس‌های ماهی را دیدم که به هوا بلند شدند و پیچ و تاب برداشتند، درست مثل تکه کاغذهای معلقی در بالای کوره‌ی باز زباله‌سوزی.
او ماهی را یکهو داخل دهانش فرو برد، مثل آدم‌هایی که در نمایش‌های سیارشان شمشیر را درسته قورت می‌دهند. اصلاً ماهی را نجوید، چشمان براقش از حدقه بیرون زده بود، گویی به نشانه‌ی تلاش برای بلعیدن. ماهی، داخل حلقش فرو رفت، گلویش هم‌زمان باد کرد و باد کرد، و بالاخره اشک از چشم‌هایش جاری شد… بگذریم که اشک‌هایش، نه آب، بلکه خون بودند، خون سرخ سیر.
به نظرم مشاهده‌ی منظره‌ی اشک‌های خون‌آلودش بود که در بدنم قدرت حرکت ایجاد کرد. دلیلش را نمی‌دانم، اما مطمئن‌ام، یگانه انگیزه‌بخش من فقط و فقط همین صحنه بوده. درست مثل شیطانک درون قوطی[10](Jack-in-the-box) از جا پریدم، و همچنان که هنوز چوب ماهی‌گیری‌ام را به دست داشتم، پشتم را به او کردم و تند تند از ساحل شیب‌دار رودخانه بالا رفتم. با دست دیگرم علف‌ها و بوته‌های مزاحم را از سر راهم کنار می‌زدم تا بتوانم، هرچه سریع‌تر از آن‌جمع بالا بروم.
او سر و صدای غضبناکی فروخورده سر داد- مثل تمام آدم‌هایی که می‌خواهند با دهان پر حرف بزنند. من که بالای ساحل شیب‌دار رسیده بودم، به طرف عقب برگشتم و دیدم او از جا برخاسته و به دنبالم می‌آید. دنیاله‌ی کتش این طرف و آن طرف می‌رفت، و زنجیر طلای ظریف ساعت‌اش برق می‌زد و زیر نور خورشید می‌درخشید. دم ماهی هنوز از دهانش بیرون مانده بود. می‌توانستم، بوی کباب‌ماهی‌ را استشمام کنم، قزل‌آلای من درون فر گلوی مرد کت‌شلوار مشکی سوخاری شده بود.
او پنجه‌های تیزش را در هوا این طرف و آن طرف می‌برد، و با سرعت هرچه تمام‌تر در پی‌ام بود. شروع کردم به دویدن. حدوداً صدمتر دویده بودم که بالاخره قدرت تولید صدا در من ایجاد شد، و شروع کردم به فریاد زدن –صدالبته که از فرط وحشت فریاد می‌زدم، اما به خاطر غم از دادن مادر زیبایم هم ناراحت بودم و اندکی از داد و بی‌دادم به این دلیل بود.
مرد کت‌شلوار مشکی کماکان دنبالم می‌دوید. صدای شکستن شاخ و برگ‌ها و له شدن بوته‌ها و علف‌ها را می‌شنیدم، اما به هیچ‌وجه پشت‌سرم را نگاه نمی‌کردم. فقط و فقط سرم را پایین انداخته بودم، به بوته‌ها و علف‌ها و شاخه‌های فروافتاده‌ی کنار نهر خیره شده بودم و با تمام قوا می‌دویدم. حالا ندو کی بدو. با هر قدم حس می‌کردم الان است که با دست‌هایش شانه‌هایم را چنگ بزند و مرا به طرف عقب بکشاند و در آغوش داغش جا دهد، در آغوش داغ مرگ.
البته چنین اتفاقی رخ نداد. لحظاتی بعد –واقعاً زمان دقیقش را نمی‌دانم، فکر می‌کنم حدوداً پنج یا ده دقیقه بوده، اما برای من نه ساله ابدی و جاودان به نظر می‌رسید- از لابه‌لای انبوه شاخ و برگ‌های درختان صنوبر، پل کوچکی را دیدم. هنوز جیغ می‌کشیدم، بگذریم که دیگر نفسی برایم نمانده بود، صدایم درست مثل کتری‌ای شده بود که بدون آب روی اجاق، جلز ولز به راه انداخته باشد. برای رسیدن به پل چوبی می‌بایست از قطعه زمین شیب‌دار دیگری بالا می‌رفتم. شیب این یکی خیلی تندتر بود.
تقریباً به نیمه‌راه سراشیبی تند رسیده بودم که سرخوردم و دو زانو روی زمین افتادم. از بالای شانه‌ام پشت‌سرم را نگاه کردم: مرد کت‌شلوار مشکی تقریباً نزدیک پایم رسیده بود. تک‌تک خطوط چهره‌ی سفیدش از شدت خشم و عصبانیت در هم فرو رفته بودند. اشک‌های خون‌آلودش گونه‌هایش را خال‌خالی کرده بودند، و دهان کوسه مانندش مثل لولای در باز شده بود.
غرش کنان فریاد زد:«ماهی‌گیر کوچولو!»
و شروع کرد به بالا آمدن از سراشیبی تند. سپس با یکی از دست‌های درازش پایم را چنگ زد. به هر زحمتی بود، پایم را از دستش بیرون کشیدم، و خیزرانم را رویش انداختم. او خیلی راحت چوب ماهی‌گیر ار از جلویش کنار زد، اما چوب به پایش گیر کرد و باعث شد روی زمین بیفتد. من هم معطل نکردم و دوباره از سراشیبی بالا دویدم. تقریباً بالای سراشیبی تند رسیده بودم که دوباره نزدیک بود، سربخورم، اما هر طوری بود، یکی از بست‌های مخافظ زیر پل را چنگ زدم و جان خودم را نجات دادم.
از پشت سرم فریاد زد:«نمی‌توانی از دستم فرار کنی، ماهی‌گیر کوچولو!»
انگار در آن واحد هم خشمگین و عصبی بود و هم می‌خندید.
«یک قزل‌آلای خشک و خالی که سیرم نمی‌کند! من خیلی پیش‌تر باید بخورم… خیلی بیش‌تر!»
فریاد زدم:«ولم کن! دست از سرم بردار!»
نرده‌ی پل را محکم چنگ زدم و خودم را بالا کشیدم، و ناشیانه و دست و پا چلفتی‌وار پشتک‌بالانش ردم؛ دست‌هایم پر از تراشه‌ی چوب شده بود، ناگهان سرم به حدی محکم به تخته‌های چوبی خورد که جندین ستاره‌ی درخشان برابرم دیدم. به شکم روی زمین افتادم، غلت‌زنان خودم را جلو و جلوتر کشیدم و سینه‌خیز راه رفتم. تقریباً به آخر پل رسیده بودم که توانستم، از روی زمین بلند شوم و بایستم. چند قدمی تلوتلو خوران راه رفتم، سپس تعادلم را به دست آوردم و دوباره شروع کردم به دویدن. فقط از پسربچه‌های نه ساله برمی‌آمد که مثل من بدوند… تا جایی که می‌دانم این موضوع حقیقت محض است. انگار در هوا پرواز می‌کردم. وارد جاده‌ی جنگلی شدم، همان جاده‌ای که در اثر رد چرخ‌ها به وجود آمده بود، سمت راست جاده را گرفته و دویدم. آن قدر دویدم و دویدم تا این که شقیقه‌هایم تپید و چشم‌هایم درون حدقه‌ها لرزید. آن قدر دویدم تا این که دردی کشنده به پهلوی چپم چنگ زد، از زیر دنده‌ها تا زیر بغل. آن قدر دویدم تا این که طعم آهن‌مانند خون را در گلویم احساس کردم. بالأخره توانم ته کشید و سکندری خوران ایستادم، و از بالای شانه‌ام پشت سرم را نگاه کردم. تند تند نفس می‌کشیدم، درست همچون کسی که مسافتی بسیار طولانی را دویده باشد. دم، بازدم، دم، بازدم. بی‌برو برگرد مطمئن بودم که او را می‌بینم که با کت‌شلوار مشکی شیک و تمیزش پشت سرم ایستاده و زنجیز ساعت جلیقه‌اش می‌درخشد، انگار نه انگار که این همه راه را دویده، حتا ذره‌ای هم خاکی نشده.
اما کوچک‌ترین اثری از او نبود. در جاده‌ی تاریک میان انبوه درختان کاج صنوبر هیچ‌اثر از هیچ موجودی مشاهده نمی‌شد… حاده‌ای که به سوی نهر کسل می‌رفت. با وجود این احساس می‌کردم، در همان نزدیکی‌ها لابه‌لای درختان ایستاده، و با چشمان شعله‌ورش شرربارش به من زل زده بود، بوی کبریت‌سوخته و ماهی سوخاری به مشامم می‌رسید.
برگشتم و تا آن‌جایی که می‌توانستم تند تند راه رفتم. ابتدا می‌لنگیدم –عضله‌های جفت پاهایم گرفته بود، و فردای آن روز پس از برخاستن از خواب آن‌چنان پادردی گرفته بودم که به زور توانستم، راه بروم. بگذریم که در آن شرایط به هیچ‌وجه متوجه چنین چیزهایی نبودم. هرچند لحظه یک‌بار پشت‌سرم را نگاه می‌کردم تا مطمئن شوم، هیچ‌کسی پشت سرم نیست. صدالبته که کسی تعقیبم نمی‌کرد، اما این نگاه‌ها به جای این‌ که آرامم کند و از میزان ترس و وحشتم بکاهد، برعکس، هراس عظیم‌تری به روح و جانم می‌افکند. صنوبرها انبوه‌تر و تیره و تارتر از گذشته به نظر می‌رسیدند. مدام در حال تصور چیزهایی بودم که ممکن بود پشت درختان جاده وجود داشته باشد –آب‌چاله‌هایی فاقد موجود زنده. تا روز شنبه‌ی سال ۱۹۱۴ فکر می‌کردم، خرس‌ها وحشتناک‌ترین و خطرناک‌ترین موجودات جنگل‌اند. اما دیگر نظرم عوض شده بود.
تقریباً دو کیلومتر از جاده را پشت‌ سر گذاشته بود –درست آن طرف تقاطع جاده‌ی جنگلی و جاده‌ی گیگان فلت- که پدرم را دیدم. او سوت‌زنان به طرفم آمد –آواز «سطل کهنه‌ی بلوطی» را می‌خواند. چوب ماهی‌گیری خودش را به دست گرفته بود. چوب ماهی‌گیری قرقره‌دار گران‌قیمتی که از مانکی وارد خریده بود. سبد ماهی‌گیری‌اش نیز در دست دیگرش بود. هنوز دن زنده بود که مادرم با روبان، سبد پدر را تزیین کرد و رویش نوشت: پیشکش به عیسی‌ مسیح. پیش از دیدن پدرم داشتم راه می‌رفتم، اما به محض این که چشمم به او افتاد دوباره دویدم و فریادزنان «پدر!پدر!پدر‍» راه انداختم. با نهایت درجه‌ی صدایم فریاد می‌کشیدم و درست مثل ملوانی مست پاتیل، تلوتلوخوران به طرفش می‌رفتم. پاهایم نایِ دویدن نداشتند. از تک‌تک خطوط چهره‌ی پدر، حیرت و تعجب خوانده می‌شد. تحت هر شرایط دیگری ممکن بود قیافه‌اش خنده‌دار به نظر برسد و غش‌غش بخندم، اما نه در آن لحظه و نه در آن شرایط. چوب و سبد و ماهی‌گیری‌اش را روی زمین انداخت و بدون کوچک‌ترین نگاهی به سویم دوید. هرگز در کل عمرم ندیدم پدرم به آن سرعت بدود. آن‌چنان شتاب‌زده به سوی همدیگر دویدیم که محکم به هم خوردیم؛ تعجب می‌کنم، آن برخورد شدید و وضربه‌ی محکم چگونه دو نفرمان را نقش زمین نکرد. البته صورتم محکم به سگک کمربند پدر خورد و کمی خون از بینی‌ام جاری شد، هرچند بعداً متوجه این اتفاق شدم. در آن لحظه‌ی خاص، تنها کاری که ازم بر می‌آمد این بود که بسیار محکم بغلش کنم و خوردم را به بدنش بچسبانم. صورت داغ و گرگرفته‌ام را مدام روی شکمش می‌کشیدم، و لباس کار کهنه‌ی آبی‌رنگش را خون‌آلود و اشک‌آلود و مف‌آلود می‌کردم.
«گری چه اتفاقی افتاده؟ چی‌ شده؟ چیه؟ حالت خوب است؟»
هق‌هق کنان گفتم:«مامان مرده! یه آقاهه تو جنگل بهم گفت! مادر مرده! گفت زنبور نیش‌اش زده، گفت مثل دن صورتش باد کرده و خفه شده، گفت مادر مرده، گفت کف آشپزخانه افتاده و کندی‌بیل… داشته… داشته اشک‌هایش را… اش‌ش‌ش‌شک‌هایش را… لیس می‌زده… اشک‌های… روی صو…صو…»
می‌بایست می‌گفتم، صورتش؛ اما نمی‌توانستم. بغضم ترکید و با صدای بلند داد گریه سر دادم. بار دیگر سیل اشک از دو چشمم روان شد؛ چهره‌ی وحشت‌زده و هراسان و حیرت‌زده‌ی پدرم را ناواضح و محو و درهم و بر هم می‌دیدم. انگار سه تا تصویر، روی هم‌دیگر افتاده بودند. گریه می‌کردم و زوزه می‌کشیدم و فریاد می‌زدم –آن هم نه مثل بچه کوچولویی با زانویی زخمی، بلکه مثل سگی که زیر نور مهتاب، پدیده‌ه وحشتناکی را دیده. پدر دوباره سرم را روی شکم صاف و سفتش فشار داد. سرم را از زیر دستش پایین بردم و یواشکی پشت سرم را نگاه کردم. می‌خواستم، مطمئن شوم، اثری از مرد کت‌شلوار مشکی نیست. خبری ازش نیست. خبری ازش نبود؛ هیچ موجود زنده‌ای در جاده‌ی جنگلی حضور نداشت. در آن لحظه به خودم قول دادم که دیگر هیچ‌وقت پایم را در جاده‌ی جنگلی نگذارم، اصلاً و ابداً، تحت هیچ شرایطی؛ اما اکنون تصور می‌کنم، بزرگ‌ترین موهبت و برکتی که خداوند به مخلوقاتش ارزانی داشته این است که از آینده بی‌خبر باشند. اگر می‌دانستم قرار است باز هم جاده‌ی جنگلی را پشت سر بگذارم، در جا خل می‌شدم. به هیچ‌وجه تصور نمی‌کردم، درست دو ساعت بعد از دیدن پدرم دوباره راهی جنگل شوم. تنها دلخوشی‌ام در آن لحظه فقط و فقط این بود که به غیر از من و پدرم هیچ‌کس در جاده نیست و این قضیه خیالم را آسوده کرده بود. سپس مادرم را به خاطر آوردم –مادر زیبایم را که دیگر مرده بود- و صورتم را به شکم پدرم چسباندم و دوباره گریه کردم.
پدر یکی دو دقیقه صبر کرد و بعد گفت:«گری، به حرفم گوش کن!»
همچنان گریه می‌کردم. او چند دقیقه‌ی دیگر هم صبر کرد تا کمی آرام‌تر شوم. سپس با دستش چانه‌ام را گرفت و سرم را بالا آورد. به این صورت چشم در چشم به یکدیگر خیره شدیم.
«حال مادرت خوب خوب است.»
همچنان که اشک می‌ریختم، به او زل زدم. حرفش را باور نمی‌کردم.
«نمی‌دانم، چه کسی خلاف این را بهت گفته، یا کدام سگ کثیفی خواسته این طوری تو را بترساند. اما به خدا قسم می‌خورم که حال مادرت خوب است.»
«اما… اما… او گفت که…»
«برایم مهم نیست، او چی گفته. خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم کارم با اورشام تمام شد. این بود که برگشتم –او گفت، تصمیم فروش گاوها را ندارد، همین- و به خودم گفتم بهتر است پیش گری بروم… سبد و قلاب ماهی‌گیرم را برداشتم و آمدم. مادرت هم دو تا مارمالاد برایمان درست کرده و داده… و نان تازه… هنوز گرم است. تازه درستش کرده. پس مادرت تا نیم‌ساعت پیش کاملاً صحیح و سالم بوده، و هیچ‌کس هم نمی‌تواند خلافش را ثابت کند. بهت اطمینان می‌دهم. باور کن. در این نیم‌ساعت هم هیچ اتفاقی نیفتاده»
پدر پشت سرم را نگاه کرد و پرسید:«این مرده کی بود؟ کجا بود؟ الان گیرش می‌آورم و به قصد کشت کتک‌اش می‌زنم.»
در عرض دو ثانیه هزاران اندیشه‌ی گوناگون در ذهنم خطور کرد –حداقل ظاهر امر که این بود- اما فکر آخرم از همه مهم‌تر و قدرتمند‌تر بود: اگر پدر با مرد کت‌شلوار مشکی روبرو شود، کسی که به قصد کشت کتک می‌زند، او نیست. کسی هم که بتواند قسر در برود او نیست. انگشتان دراز سفیدرنگ و پنجه‌های نوک‌تیز دست‌های مرد کت‌شلوار مشکی در برابرم مجسم شده بود.
«گری؟»
«نمی‌دانم… یادم نمی‌آید.»
«سر دوراهی نهر بود؟ دم صخره‌ بزرگه؟»
وقتی پدر به طور مستقیم ازم سوال می‌کرد، هیچ‌وقت نمی‌توانستم به او دروغ بگویم –حتا وقتی پای جان او یا خودم در میان بود.
«آره، اما آن‌جا نرو.»
دو دستی بازوهایش را چنگ زدم و محکم کشیدمش.
«لطفاً نرو. مرد خیلی وحشتناکی است.»
فکر بکری به ذهنم خطور کرد، درست مثل آذرخشی درخشان.
«به نظرم اسلحه داشت.»
پدر متفکرانه نگاهم کرد.
«شاید اصلاً مردی در کار نبوده.»
وقتی می‌خواست کلمه‌ی مردی را ادا کند، اندکی صدایش را بالاتر برد و روی آن تأکید کرد. سپس با لحنی تقریباً پرسش‌گرانه ادامه داد:
«شاید موقع ماهی‌گیری خوابت برده، پسر، و … و کابوس دیدی. مثل زمستان پارسال که کلی کابوس وحشتناک در مورد دن می‌دیدی.»
زمستان سال گذشته کلی کابوس وحشتناک در مورد دنی دیده بودم. در آن کابوس‌ها در کمدمان را باز می‌کردم –یا دری را به تاریکی محض (بوی انباری مالامال از سیب به مشامم می‌رسید)- و دنی را می‌دیدم که به صورت ارغوانی رنگ متورمش ایستاده و به من زل زده بود؛ اکثر جیغ‌زنان و وحشت‌زده از این کابوس‌ها بیدار می‌شدم و صد البته پدر و مادرم را نیز از خواب بیدار می‌کردم. کنار نهر هم کمی چرتم گرفته بود. بله این درست است، اما به هیچ‌وجه کابوی ندیده بودم، و صد در صد مطمئن بودم، قبل از این که مرد کت‌شلوار مشکی کف بزند و زنبور بمیرد، کاملاً از خواب بیدار شده بودم، او باعث شده بود زنبور از نوک‌بینی‌ام روی رانم بیفتد. اطمینان خاطر داشتم که خواب ندیده بودم –مثل تمام خواب‌هایی که در مورد دنی می‌دیدم- هرچند که دیدارم با مرد کت‌شلوار مشکی تا خدی رویاگونه می‌نمود؛ به همان سان که تمام اتفاقات فراطبیعی باید از چنین خاصیتی برخوردار باشند. اما بهتر بود، پدرم تصور کند که مرد کت‌شلوار مشکی فقط موجود خیالی ساخته‌ی و پرداخته‌ی ذهنم بوده. این چنین فکر کند. به نفعش بود.
گفتم:«ممکن است، خواب دیده باشم. آره شاید.»
«خب پس باید برگردیم و قلاب و سبد ماهی‌گیری‌ات را پیدا کنیم.» 
او راهی جاده‌ی باریک جنگی شد، من هم مجبور شدم، دوباره دستش را محکم بکشم تا مانعش شوم و به طرف خودم برگردانمش.
«بعداً باشد پدر؟ بعداً! الان دلم می‌خواهد مادر را ببینم، باید با جفت چشم‌های خودم ببینمش.»
پدر لحظه‌ای در این مورد فکر کرد، و سپس سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد.
«آره فکر می‌کنم حق با توست. اول به خانه می‌رویم، بعد هم سراغ چوب و سید ماهی‌گیری‌ات.»
و به این ترتیب دو نفری به طرف مزرعه برگشتیم؛ پدر، درست مثل یکی از دوستانم قلاب ماهی‌گیری‌اش را روی دوشش انداخته بود و من هم سبد ماهی‌گیری‌اش را حمل می‌کردم. نان و مارمالاد انگور فرنگی دست‌پخت مادرم را می‌خوردیم و راه می‌رفتیم.
نزدیک انبار علوفه که رسیدیم، پدر ازم پرسید:«حالا چیزی هم صید کردی؟»
«بله پدر. یک قزل‌آلای رنگین‌کمان. خیلی بزرگ بود.»
و در دل ادامه دادم: و یک قزل‌آلای آزاد رودخانه‌ای که در واقع هیولاماهی بود. راستش را بخواهی، بزرگ‌ترین ماهی کل عمرم. اما دیگر وجود ندارد که نشانت بدهم، پدر. مجبور شدم بدمش به مرد کت‌شلوار مشکی تا به جای من، آن را بخورد. فکر خوبی بود… ولی فقط چند لحظه سیرش کرد.
اما در مورد هیولاماهی چیزی به پدر نگفتم.
«فقط یک دانه ماهی گرفتی؟ همین؟»
«تا آن را گرفتم، خوابم برد.»
جواب درستی نداده بودم اما خیلی هم دروغ بزرگی نبود.
«شانس آوردی، قلابت را گم نکردی. گم‌اش که نکردی گری؟هان؟»
با بی‌میلی گفتم:«نه، پدر.»
دروغ گفتن در مورد قلاب ماهی‌گیری هیچ فایده‌ای نداشت؛ حتا اگر می‌توانستم دروغ شاخداری سر هم کنم. چون معلوم بود پدر عزمش را جزم کرده کنار نهر برگردد.
ناگهان کندی‌بیل از در پشتی خانه دوان‌دوان بیرون آمد. با صدای بلند واق‌واق به راه انداخته بود و مدام دمش را تکان می‌داد. درست مثل همه‌ی سگ‌های اسکاتلندی که وقتی هیجان‌زده‌اند، همین کار را می‌کنند. دیگر طاقتم طاق شده بود و تحمل نداشتم. امید و تشویش و نگرانی همچون گلوله‌ای اسفنجی راه گلویم را بسته بود. از پدرم جدا شدم و شروع کردم به دویدن. تند تند به طرف خانه‌مان می‌دویدم. سبد ماهی‌گیری پدر را هنوز به دست داشتم. همچنان مطمئن بودم تا چند لحظه‌ی دیگر با جسد مادرم روی کف آشپزخانه روبرو می‌شوم… صورتش باد کرده و ارغوانی شده… درست مثل صورت دن وقتی که پدر از مزارع غربی می‌آوردش… پدر مسیح‌مسیح گویان گریه می‌کرد و فریاد می‌زد و دن را نزدیک و نزدیک‌تر می‌آورد…
اما مادر پشت پیشخان ایستاده بود، کاملاً سرحال و قبراق و سالم. درست مثل لحظه‌ای که ازش خداحافظی کرده بودم. او در حال پاک کردن نخودفرنگی، آهنگی را زمزمه می‌کرد و نخودفرنگی‌ها را درون کاسه‌ای می‌ریخت. مادر نگاهی به من انداخت. ابتدا حیرت‌زده و سپس وجشت‌زده، چون متوجه چشمان از حدقه بیرون زده و گونه‌های بی‌رنگ و رو و صورت رنگ‌پریده‌ام شده بود.
«گری، چی شده؟ موضوع چیست؟»
بدون این که جوابش را بدهم به طرفش هجوم بردم و غرق بوسه‌اش کردم. پدر چند لحظه بعد وارد آشپزخانه شد و گفت:«نگران نباش، لو! حالش خوب است. فقط باز هم کابوس دیده. کنار نهر خوابش برده و خواب بد دیده.»
مادر مرا محکم‌تر در آغوشش فشرد و گفت:«خدا کند، دیگر آخریش باشد.»
کندی‌بیل دور و برمان بالا و پایین می‌پرید و با صدای بلند واق‌واق راه انداخته بود.
«گری، اگر دلت نمی‌خواهد مجبور نیستی با من بیایی.»
بگذریم که نظر پدر این بود که من باید برگردم –باید برگردم و به قول امروزی‌ها با ترسم روبرو شوم. این نظریه برای اتفاقات وحشتناک باورپذیر کاملاً صدق می‌کند، اما از زمان دیدارم با مرد کت‌شلوار مشکی تنها دو ساعت می‌گذشت و دو ساعت زمان خیلی کمی برای تغییر عقیده‌ام در مورد واقعی بودنش بود. صد در صد مطمئن بود، او خواب و خیال نبوده. البته نمی‌توانستم پدرم را متقاعد کنم که او واقعی بوده. به نظرم هیچ پسربچه‌ی نه‌ساله‌ای نمی‌تواند پدرش را متقاعد کند که شیطان شخصاً از اعماق جنگل به سراغش آمده، آن هم شیطان کت‌شلوار مشکی‌پوش.
گفتم:«می‌آیم.»
پیش از خروج پدرم از آشپزخانه به طرفش دویدم. هرچه شجاعت در چنته داشتم جمع کرده بودم تا بتوانم روی پاهایم بایستم و حرکت کنم؛ کنار محل هیزم شکستن ایستادیم، فاصله‌ی زیادی با دسته‌ی هیزم‌ها نداشتیم.
او پرسید:«پشتت چی قایم کردی؟»
به آرامی، آن را از پشتم بیرون آوردم. تصمیم گرفته بودم با پدرم بروم و امیدوارم بودم مرد کت‌شلوار مشکی رفته باشد… مردی که موهایش را فرق کج باز کرده بود، به طرف چپ سرش. اما از آن‌جایی که احتمال می‌دادم نرفته باشد، می‌خواستم آماده باشم؛ حداقل تا آن‌جایی که از دستم برمی‌آمد و می‌تواستم. انجیل خانوادگی‌مان را پشتم قایم کرده بودم. بسیار آرام از پشتم بیرون آوردمش. اول می‌خواستم، کتاب انجیل عهد جدید خود را بیاورم: جایزه‌ی مسابقه‌ی انجمن اخوت جوانان، که پنج‌شنبه شب مقدس برگزار شده بود. تعداد مزمورهایی که حفظ کرده بودم، از بقیه‌ی بچه‌ها بیش‌تر بود و به این صورت من برنده شده بودم(هشت تا مزمور حفظ کرده بودم، اما بیش‌ترشان یادم رفته بود، به غیر از مزمور بیست سوم. بالاخره یک هفته زمان طولانی‌ای برای به خاطر سپاری همه‌شان بود)، اما کتاب عهد جدید کوچک قرمز‌رنگ به نظرم برای رویارویی با شیطان کافی نبود. هرچند که تمام سخنان عیسی مسیح با جوهر سرخ‌رنگ چاپ شده بود اما باز هم در برابر شیطان چندان کاری به نظر نمی‌رسید.
پدر نگاهی به انجیل بزرگ خانوادگی انداخت، انجیلی که کلی مدرک و عکس خانوادگی درونش چپانده شده بود و حسابی باد کرده بود. فکر کردم الان است که بگوید، برو انجیل را سر جایش بگذار، اما چنین حرفی نزد. هم اندوهگین بود و هم دلش برایم می‌سوخت. سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و گفت:«بسیار خب. مادرت می‌داند برداشتیش؟»
«نه، پدر.»
دوباره سرش را به نشانه‌ی توافق تکان داد.
«پس بیا دعا کنیم تا وقتی برمی‌گردیم، متوجه قضیه نشود. بیا. و روی زمین نندازیش!»
حدوداً دو ساعت و نیم بعد، کنار نهر رسیدیم و از بالای ساحل شیب‌دار نگاهی به دوراهی نهر کسل انداختیم، به مکانی که مرد چشم پرتغالی سرخ‌رنگ را دیده بودم. قلاب ماهی‌گیری‌ام را به دست داشتم –از زیر پل چوبی برداشته بودمش- سبدم کنار نهر بود. روی قطعه زمین صاف و هموار ساحل نهر. درش باز مانده بود. دقایقی دیرگذر همچنان از بالای ساحل شیب‌دار به پایین نگاه کردیم. من و پدرم، دو نفری. بدون این که کوچک‌ترین حرفی بزنیم فقط به طرف پایین زل زده بودیم.
اُپال! الماس! یاقوت! یشم! بوی لیموناد می‌آید گری! بوی لیموناد گری به مشامم می‌رسد! شعر کوتاه حال‌به‌هم‌زن و چندش آورش! و پس از سرودن شعر نیز به پشت روی زمین خوابید و غش‌غش‌عش خندید. قطعه‌زمین هموار کنار نهر جایی علف‌پوش و سرسبز بود، مثل تمام مناطق مین در زیر خورشید ماه ژولای…البته به غیر از جایی که غریبه‌ی چشم‌پرتغالی آن‌جا نشسته بود. علف‌های آن قسمت به کلی زرد و خشک شده بود و کاملاً مشخص بود که یک آدم روی آدم‌ها نشسته بوده. شکل آدم به خود گرفته بود.
نگاهم را پایین انداختم و متوجه شدم. انجیل بزرگ خانوادگی‌مان را دو دستی جلوی خودم نگه‌داشته‌ام، انجیلی قدیمی با جلدی ناصاف و ناهموار. به حدی انجیل را فشار داده بودم که انگشت‌های شست هر دو دستم سفیدرنگ شده بود. نرویل، شوهر مامان مهربون هم موقعی که می‌خواست با شاخه‌ی دو سر بید مجنون برای یک نفر چاه آب حفر کند و آب بیرون بکشد، درست همین طوری شاخه‌ی دو سر ظاهراً جادویی‌اش را چنگ‌ زده بود.
پدر بالاخره سُرسُر خوران از ساحل شیب‌دار نهر پایین رفت، کفش‌هایش را محکم درون خاک نرم و حاصل‌خیز فرو می‌کرد و دست‌هایش را دو طرف بدنش نگه داشته بود تا تعادلش را حفظ کند. سر جایم ایستادم. انجیل را همچنان نگه داشته بودم، درست مثل چنگک. قلبم تند‌تند می‌تپید. نمی‌دانم، در آن لحظه به این موضوع فکر می‌کردم که ممکن است کسی نظاره‌ام کند یا نه؛ به حدی وحشت‌زده بودم که نه چیزی را حس می‌کردم و نه چیزی را می‌فهمیدم. فقط همین را می‌دانستم که دلم می‌خواست کیلومترها از آن‌جا دور باشم، از جنگل هم همین‌ طور.
پدر کنار نهر رسید و خم شد. علف‌های خشک و زرد را بو کشید و سپس متفکرانه اخمی کرد. تک‌تک خطوط چهره‌اش در ههم فرورفته بود. می‌دانم چه بویی به مشامش رسیده بود: بویی شبیه بوی کبریت‌سوخته. بعد از لحظه‌ای سبد ماهی‌گیری‌ام را برداشت و باعجله از ساحل شیب‌دار بالا آمد. نگاه کوتاهی هم به پشت سرش انداخت، انگار می‌خواست مطمئن شود هیچ موجودی دنبالش نیست و پشت‌سرش نمی‌آید. نه، هیچ‌چیزی نبود. سبد را دست خودم داد. در آن همچنان باز بود و لولاهای باریک چرمی‌اش در معرض دید قرار گرفته بود. داخل سبد را نگاه کردم. فقط دو مشت پر علف داخل سبد بود، همین و بس.
پدر گفت:«فکر می‌کردم، همان طور که گفتی یک قزل‌آلای رنگین کمان صید کردی. اما ظاهراً این هم جزو خواب و خیالت بوده. آره، توی خواب ماهی صید کردی.»
این حرف پدر تا حدی مرا رنجاند، بهم خورده بود.
«نه، پدر، یک ماهی گرفتم.»
«خب پس کو؟ نمی‌خواهی بگویی که بیرون پریده هان؟ مگر شکمش را خالی نکرده بودی؟ مگر تمیزش نکرده بودی؟ ماهی شکم‌خالی پاک شده که نمی‌تواند، فرار کند. فکر نمی‌کنم بدون این کارها ماهی را توی سبد گذاشته باشی گری، مگر نه؟ من که بهت یاد داده بودم.»
«بله؟ یاد داده بودی و من هم…»
«خب، اگر که واقعاً ماهی گرفتی و خواب ندیدی، اگر که ماهی مرده و بی‌جان توی سبدت بوده، پس حتماً خوردنش.»
و سپس دوباره نگاه سریعی به پشت سرش انداخت، چشم‌هایش از حدقه در آمده بود، انگار صدایی را از اعماق جنگل شنیده بود… انگار چیزی درون جنگل حرکت می‌کرد. قطرات درشت عرق از پیشانی پدر سرازیر شده بود، گویی جواهرات بزرگی درخشان از صورتش فرو می‌چکیدند.
«خیله خب، بیا. بیا زودتر شرمان را از این‌جا کم کنیم.»
من که از خدایم بود و به این ترتیب به طرف پل چوبی برگشتیم. بدون این که کلمه‌ای با هم‌دیگر حرف بزنیم، تند تند در کنار رودهانه راه می‌رفتیم. وقتی نزدیک پل رسیدیم، پدر در جایی که قالب ماهی‌گیری‌ام را پیدا کرده بودیم، زانو زد و روی زمین نشست. او به علف‌ها دست زد. علف‌های آن قسمت هم کاملاً خشک شده بود و ارکیده‌ی وحشی کوچکی به رنگ قهوه‌ای گراییده و در خود چروک‌ و مچاله شده بود، گویی در اثر حرارت شدید، نیم‌سوز شده بود. هنگامی که پدرم مشغول بررسی علف‌ها بود، به سبد خالی ماهی‌گیری‌ام نگاه کردم.
«حتماً دوباره برگشته و ماهی دیگرم را هم خورده.»
پدر نگاهی به طرف بالا –من- انداخت و گفت:«ماهی دیگرت!»
«بله، پدر. بهتان گفتم، اما یک قزل‌آلای آزاد رودخانه‌ای هم صید کرده بودم. هیولاماهی بود. آن آقاهه حیلی گرسنه بود. آن قدر که می‌خواست…»
می‌خواستم جمله‌ام را تمام کنم و ادامه‌ی داستان را هم بگویم، اما حرف‌هایم همچنان پشت لب‌های بسته‌ام ماندند و جمله‌ام نیمه‌ تمام رها شد.
به طرف پل بالا رفتیم و به همدیگر کمک کردیم تا به نرده‌ی پل کوچک چوبی برسیم. پدر سبد ماهی‌گیری را ازم گرفت، نگاهی به داخلش انداخت و سپس به طرف نرده‌ها رفت و داخل نهر پرتش کرد. به طرف پدرم رفتم و در کنارش ایستادم. به موقع این کار را کردم، چون شاهد فروافتادن سبدم در نهر بودم. سبدم داخل نهر افتاد و شلپ‌شلپ کنان قطرات آب را به این طرف و آن طرف پاشاند؛ سپس همچون قایقی روی سطح آب شناور شد و جلو رفت، لحظاتی بعد نیز آب نهر از میان منافذ رشته‌حصیرهای بافته شده به داخل سبد نفوذ کرد و به این ترتیب سبد ماهی‌گیری‌ام به آرامی، درون آب نهر پایین و پایین‌تر رفت.
پدر گفت:«بوی خیلی بدی می‌داد. به مادرت می‌گویم نتوانستیم پیدایش کنیم، البته اگر پرسید. اگر هم نپرسید که ما چیزی نمی‌گوییم.»
و از آن‌جایی که مادر در این مورد سؤالی نکرد، ما هم چیزی نگفتیم… و این بود کل ماجرا.
از آن روزی که داخل جنگل رفته بودم تا حالا هشتاد و یک سال می‌گذرد و در عرض این سال‌ها هرگز چندان جدی به این ماجرا فکر نکرده بودم… حداقل نه در زمان بیداری. من هم مثل تمام زن‌ها و مردهای دیگر روی کرده‌ی زمین نمی‌توانم با اطمینان صد در صد در مورد خواب‌ها و کابوس‌هایم حرفی بزنم. اما در حال حاضر پیری سالخورده‌ام و به هنگام بیداری هم رؤیا می‌بینم، ظاهر قضیه که این طور است. امواج ضعف و ناتوانی، لحظه به لحظه کل وجودم را در برمی‌گیرد، درست مثل امواج دریا که قصر شنی متروکه‌ی کودکی را در خود فرومی‌برند… آرام آرام… و بدین‌سان خاطراتم نیز کل جسم و ذهن و جانم را فراگرفته‌اند و وادارم می‌کنند که به گذشته‌های دور بیندیشم: اشعار دوران کودکی –تنهایشان بگذار، به خانه برمی‌گردند، دمشان را تکان می‌دهن[11]- غذاهایی که می‌خوردم، بازی‌های کودکانه… اما در میان تمام خاطرات گذشته‌ام، خاطره‌ی مرد کت‌شلوار مشکی از بقیه زنده‌تر است، خاطره‌ای که با تشعشع شبح‌گون تسخیرکننده‌اش همچنان می‌درخشد و برق می‌زند. مرد کت‌شلوار مشکی، خواب و خیال نبود، کاملاً واقعی بود، خود شیطان بود و در آن روز خاص، من یا بخت و اقبالش بودم و یا مأموریتش. به مرور که زمان می‌گذرد اطمینانم بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود که فرارم از شرش فقط بخت و اقبال بوده و بس- فقط و فقط بخت و اقبال، همین و بس؛ و پای هیچ‌گونه شفاعت و میانجی گری خداوند در میان نبوده، خداوندی که تمام عمر پرستیده و ستایشش کرده و سرودخوانان نیاشش گفته‌ام.
همچنان که در اتاقم واقع در سرای سالمندان دراز کشیده و هنوز در قصر شنی ویران جسمم مسکن گزیده‌ام، به خود می‌گویم، نیازی نیست از شیطان بترسی –تو بسیار پاک و شریف زندگی کرده‌ای، نباید از شیطان بترسی. گاهی اوقات با خود می‌اندیشم کسی که زیر پای مادرم نشست و تشویقش کرد که تابستان آن سال به کلیسا برود، من بودم، نه پدرم. و این دست افکار و اندیشه‌ها در دل تاریکی نه آرام می‌گیرند، نه لحظه‌ای رهایم می‌کنند. هیچ مفری از آنان نیست. در تاریکی صدایی را می‌شنوم که زمزمه‌وار می‌گوید، وقتی پسربچه‌‌ای نه ساله بودی هم هیچ‌کاری نکرده بودی که دلیل موجهی برای ترس از شیطان داشته باشی… اما علی‌رغم این حقیقت شیطان ظاهر شد و گاهی اوقات در دل تاریکی همین صدا را می‌شنوم که بسیار آرام همچنان زمزمه می‌کند، زمزمه‌ای بسیاربسیار آرام که یک‌جورهایی غیربشری به نظر می‌رسد. چه ماهی بزرگی! زمزمه‌ای خفه و خاموش و سرشار از حرص و آز… و گویی تمام حقایق جهان اخلاقیات و نیکویی‌ها در برابر میل شدید گرسنگی‌اش رو بخ ویرانی و فروپاشی می‌گذارد. چه ماهی‌ی‌ی‌ی‌ِ بزرگی‌ی‌ی‌ی‌!
شیطان یک‌بار بر من ظاهر شد، مدت‌های مدیدی پیش؛ یعنی اکنون نیز قصد ظهور مجدد دارد؟ در حال حاضر دیگر برای دویدن خیلی پیر شده‌ام؛ حتا بدون راهبر فلزی چرخ‌دارم قادر نیستم تا دستشویی بروم و برگردم. در ضمن قزل‌آلای آزاد رودخانه‌ای غول‌آسایی هم ندارم که حتا شده برای یکی دو دقیقه خشنودش کنم و رضایش را به دست آورم؛ اکنون خیلی پیرم و سبد ماهی‌گیری‌ام نیز خالی است. یعنی مرد کت‌شلوارمشکی قصد دارد برگردد و پیدایم کند؟ و یعنی هنوز گرسنه است؟
نویسنده: استیفن کینگ
مترجم: ماندانا قهرمانلو

درباره داستان:
این داستان اولین بار در مجله‌ی نیویورکر در سال ۱۹۹۴ به چاپ رسید. این ترجمه‌ از داستان که در مجموعه‌ای به نام «خواهران کوچک ایلوریا و مرد کت‌شلوار مشکی» با برگردان ماندانا قهرمان‌لو به چاپ رسیده است.
——————————————–
پانویس‌ها:
[1] Methodist فرقه‌ای از پروتستان‌های مسیحی که پیروی جان وسلی هستند.
[2] Casco شهری در مین جنوبی، خارج از پورت‌لند
[3] barn dance رقص محلی معروفی قدیمی که در گذشته‌ها در انبارهای غله و کاهدانی برگزار می‌شده
[4] Geritol: دارویی سرشار از آهن، بیش‌تر مورد استفاده‌ی افراد مسن است
[5] Serutan: نوعی داروی مسهل
[6] Ovaltine نوعی نوشیدنی گرم که از کاکائو و شیر داغ و ماست درست می‌شود. معمولاً برای آرامش، بیش از خواب مصرف می‌شود.
[7] Dr.Grabow pips: نوعی پیپ
[8] Opal نوعی سنگ قیمتی
[9] The Rockies, The Rocky Mountains: رشته‌کوه‌هایی مرتفع در شمال آمریکا از آلاسکا و کانادا تا نیومکزیکو را در برمی‌گیرد.
[10] New England: ایالتی در شمال شرقی آمریکا
[11] گذشتگان معتقدند، اگر شاخه‌ی دوسر بید مجنون به طرف زمین خم شود، در آن‌جا باید چاه آبی حفر شود.
[12] متن کامل این شعر کودکانه:
Little Bo peep:
Little Bo peep has lost her sheep.
And Doesn’t Know where to find them
Leave them alone and they’ll come home
Wagging their tails behind them

نامش دوشیزه سیدلی بود و سرگرمی‌اش تدریس.
زنی ریز جثه بود. باید روی نوک پایش بلند می شد تا بتواند روی بلندترین نقطه‌ی تخته سیاه بنویسد؛ حالا هم داشت همین کار را می‌کرد. پشت سرش، هیچ‌کدام از بچه‌ها نه می‌خندیدند نه پچ‌ پچ می‌کردند و نه یواشکی به شیرینی که توی مشت‌شان قایم کرده بودند، گاز می‌زدند؛ آن‌ها خلق و خوی زهرماریِ خانم سیدلی را خوب می‌شناختند. خانم سیدلی همیشه خبر داشت چه کسی در یک گوشه‌ی اتاق دارد آدامس می‌جود، چه کسی یک شاه‌دانه پرتاب‌کن توی جیبش دارد، یا چه کسی قصد دارد به دستشویی برود که به جای استفاده از امکانات دستشویی کارت بیس‌بال رد و بدل کند. خانم سیدلی درست مثل خدا همیشه از همه چیز خبر داشت.
موهایش داشتتند خاکستری می‌شدند، برای محافظت از ستون مهره‌هایش کمربند محافظتی می‌پوشید، کمربند روی پیراهنش خط انداخته بود. زنی بود ریزجثه، همیشه در رنج و با نگاهی خیره. اما بچه‌ها ازش می‌ترسیدند. زبانِ تیزش افسانه‌ی بچه‌های مدرسه بود. اگر نگاه خیره‌اش به یک بچه‌ی خوش خنده می‌افتاد یا به بچه‌ای که درگوشی حرف زده بود، زانوهایش به لرزه درمی‌آمد.
حالا داشت فهرستی از لغات را روی تخته می‌نوشت، لغاتی بودند که باید آن روز هجی می‌شدند، در حال نوشتن با خودش فکر می‌کرد موفقیت‌آمیز بودنِ دورانِ طولانیِ تدریسش را می‌توان با همین کارِ روزمره جمع‌بندی و اثبات کرد: او می‌توانست با خیال راحت رویش را از دانش‌آموزانش برگرداند. 
گفت: «تعطیلات» و در حال تلفظِ کلمه، آن را با دست‌خطِ محکم و جدی‌اش نوشت. «ادوارد، لطفا با کلمه‌ی تعطیلات یک جمله بساز.»
ادوارد بریده بریده گفت: «من تعطیلات به نیویورک‌سیتی رفتم.» و بعد کلمه را با دقت هجی کرد، درست همان‌طور که خانم سیدلی یادش داده بود: «تع-طی-لات»
خانم سیدلی سراغ کلمه‌ی بعدی رفت و گفت: «آفرین ادوارد.»
البته او چند تا کلک کوچک هم بلد بود، اعتقاد راسخ داشت که موفقیت علاوه بر مسایل بزرگ، به خرده‌کاری‌ها هم بستگی دارد. اصول اعتقادی‌اش را مدام در کلاس به کار می‌بست و هیچ‌وقت هم تا حالا شکست نخورده بود. 
به آرامی گفت: «جِین.»
جین با نگاهی پر از گناه بالا را نگاه کرد، آخر داشت از روی کتابچه‌اش پنهانی می‌خواند.
«لطفا آن کتاب را همین حالا ببند.» کتاب بسته شد و جین با چشمانی بی‌حال و سرشار از نفرت به پشت خانم سیدلی خیره شد. «و پانزده دقیقه پس از خوردن زنگ هم پشت میزت می‌مانی.»
لب‌های جِین می‌لرزید: «بله خانم سیدلی.»
یکی از حقه‌های کوچکش استفاده‌ی ماهرانه از عینکش بود. تمام کلاس در عدسی‌های کلفتش بازتاب می‌یافت، وقتی مچ بچه‌ها را هنگام شیطنت‌های کوچک و کثیفشان می‌گرفت، از دیدنِ چهره‌های وحشت‌زده و گناه‌کارشان کیف می‌کرد. و حالا تصویر کم‌رنگ و کج و معوجی از رابرت را در ردیف اول می‌دید، رابرت چینی به بینی‌اش انداخته بود. چیزی نگفت. هنوز وقتش نبود. رابرت شناگر خوبی بود، باید بهش آب کافی می‌داد.
خانم سیدلی کلمه‌ی «فردا» را شمرده تلفظ کرد: «رابرت لطفا با کلمه‌ی فردا یک جمله بساز.»
رابرت اخمی به چهره آورد. کلاس در آفتاب بعد‌ از ظهر سپتامبر خواب‌آلود و خفه بود. ساعت الکترونیکِ کنار در می‌گفت تنها نیم‌ساعت با زنگِ تعطیلی ساعت سه فاصله دارند؛ تنها چیزی که سرهای جوان را از چرت زدن روی کتابچه‌های هجی‌شان باز می‌داشت، پشتِ تهدیدآمیز و شوم خانم سیدلی بود.
«منتظرم رابرت.»
رابرت گفت: «فردا اتفاق بدی خواهد افتاد.» کلماتِ کاملا بی‌عیب و ایراد بودند، اما خانم سیدلی از آن کلمات اصلا خوشش نیامد، به خاطر حس هفتمش بود که خاصِ آدم‌های سخت‌گیر است. رابرت حرفش را به اتمام رساند: «فَ-ر-دا» دستانش را مرتب روی میز گذاشته بود، دوباره چینی به بینی‌اش انداخت. لبخندی کج و یک‌وری هم بر لب آورد. ناگهان خانم سیدلی مطمئن شد که رابرت از حقه‌ی کوچک او با عینکش خبر دارد.
بسیار خوب، که این طور.
خانم سیدلی بدون این که به رابرت آفرین بگوید، نوشتنِ کلمه‌ی دوم را شروع کرد، و گذاشت کمر صافش پیغام را برساند. یک چشمی و با دقت نگاهی انداخت، الان است که رابرت زبانش را بیرون بیاورد و یا با انگشتش آن علامت نفرت‌انگیز را نشان دهد، همان علامتی که همه‌شان بلدند، (این روزها انگار حتا دخترها هم آن علامت را بلدند.) این کار را می‌کرد فقط برای این که بفهمد خانم سیدلی واقعا از کارهایی که می‌کند با خبر است یا خیر. بعد تنبیه می‌شد.
بازتابِ چهره‌اش بی‌رنگ، کوچک و کج و معوج بود و خانم سیدلی فقط گوشه‌ی چشمش به کلمه‌ای بود که داشت می‌نوشت.
رابرت تغییر کرد.
خانم سیدلی فقط یک لحظه نگاهش به بازتابِ ترسناک چهره‌ی رابرت افتاد، چهره‌ی رابرت که به چیزی دیگر…چیزی متفاوت تغییر کرد. 
با چهره‌ای رنگ‌پریده و بدون این که توجی به درد تیز کمرش بکند، سریع به سمت کلاس چرخید.
رابرت با گستاخی نگاه متعجبش را به او دوخت. دستانش مرتب مقابلش بودند. بعد از روزی طولانی، موهای پشت سرش اندکی به هم ریخته بودند. به نظر نمی‌رسید ترسیده باشد.
خانم سیدلی با خودش فکر کرد، حتما می‌خواستم به یک چیزی گیر بدم و وقتی هیچی در کار نبود، ذهنم برای خودش خیال‌پردازی کرده، دستش هم درد نکنه.
گفت: «رابرت؟» قصد داشت صدایش مسلط باشد و بدون بازخواست اعتراف بگیرد. اما آن جور که می‌خواست نشد.
رابرت گفت: «بله خانم سیدلی؟» چشمانش قهوه‌ای بسیار تیره بود، مثل گِلی که ته‌ یک جریانِ کُند ته‌نشین شده باشد.
«هیچی»
دوباره به سمت تخته‌سیاه بازگشت. زمزمه‌ی گنگی در کلاس به راه افتاد.
سریع گفت: «ساکت.» و دوباره چرخید که با آن‌ها رو به رو شود. «یک کلمه‌ی دیگر بگویید، همه با هم بعد از کلاس پیش جین می‌مونیم.» طرف صحبتش کل کلاس بود، اما صاف به رابرت نگاه کرد. رابرت هم با معصومیت بچه‌گانه او را نگاه کرد. کی، من؟ من نبودم خانم سیدلی.
به طرف تخته برگشت و شروع کرد به نوشتن و دیگر از گوشه‌ی عینکش جایی را نگاه نکرد. نیم‌ساعت باقی مانده هم گذشت، به نظرش رسید رابرت هنگام بیرون رفتن نگاه عجیبی به او انداخت. نگاهش می‌گفت حالا ما یک راز داریم، مگر نه؟
نگاهش از ذهن خانم سیدلی بیرون نمی‌رفت. توی ذهنش گیر کرده بود، مثل یک تکه گوشت که میانِ دو دندان گیر کرده باشد، یک چیز کوچک بود اما انگار به بزرگی یک تخته الوار باشد. 
خانم سیدلی ساعت پنج تنهایی سر میز شام نشست، شامش تخم‌مرغ نیمرو روی نان تست بود، هنوز داشت به ماجرا فکر می‌کرد. می‌‌دانست دارد پیر می‌شود و با خونسردی با این قضیه کنار آمده بود. قصد نداشت یکی از آن خانم‌معلم‌های عجوزه‌ای شود که باید در سن بازنشستگی، جیغ و داد کنان از کلاس درسشان بیرون کشیده شوند. این جور آدم‌ها او را یادِ قماربازهایی می‌انداختند که حتا هنگام باخت هم قادر نبودند میز قمار را ترک کنند. اما او در حال باخت نبود. او همیشه یک برنده بود.
به نیمرویش نگاه کرد.
او همیشه برنده بود، مگر نه؟ به چهره‌های تر و تمیزِ کلاس سومی‌هایش فکر کرد و چهره‌ی رابرت را درخشان‌تر از همه یافت.
بلند شد و یک چراغ دیگر روشن کرد.
کمی بعد، درست قبل از این که خوابش ببرد، چهره‌ی رابرت، با لبخندی شوم، در تاریکی پشت پلک‌هایش و مقابل رویش شناور شد، و شروع به تغییر کرد.
اما قبل از این که ببیند چه شکلی می‌شود، تاریکی او را در بر گرفت.
خانم سیدلی شب بدی را از سر گذراند و در نتیجه روز بعد، از دنده‌ی چپ بلند شده بود. انگار با اشتیاق منتظر یک پچ‌پچ، یا خنده یا رد و بدل شدنِ یک یادداشت بود. اما کلاس ساکت بود، خیلی ساکت. همه‌شان بی احساس به او خیره شده بودند .حس می‌کرد می‌تواند وزن نگاه‌هایشان را روی خودش احساس کند؛ نگاه‌هاشان مثل مورچه‌های کور روی او می‌خزیدند.
با خشونت به خودش گفت، بس کن! داری مثل یک دختربچه‌ی ترسو رفتار می‌کنی که تازه از کالج معلمی بیرون آمده.
دوباره به نظرش رسید که روز دارد کش می‌آید، و وقتی زنگ به صدا درآمد، مطمئن بود خودش از بچه‌ها خوشحال‌تر است. بچه‌ها، دخترها و پسرها به ترتیب قد، مرتب کنار در صف بستند و منظم، دست همدیگر را گرفتند..
خانم سیدلی گفت: «تعطیلید»، بچه‌ها با سر و صدا از راهرو بیرون رفتند و وارد روشنایی روز شدند، خانم سیدلی با بدخلقی به صدایشان گوش کرد.
وقتی رابرت تغییر کرد، چی دیدم؟ یک چیز چند لایه، یک چیزی که می‌لرزید. چیزی که به من خیره شده بود، بله به من خیره شده بود و نیشخند می‌زد و اصلا هم یک بچه نبود. چیزی بود پیر و شیطانی و …
«خانم سیدلی؟»
سرش را سریع بالا آورد و بی‌اختیار یک «اوه» از گلویش بیرون پرید.
آقای هانینگ بود. لبخندی پوزش‌طلبانه زد. «قصد نداشتم مزاحمتون بشم.»
خانم سیدلی گفت: «اشکالی نداره.» لحنش گستاخانه‌تر از چیزی بود که در نظر داشت. چی توی کله‌اش بود؟ چه مرگش شده بود؟
«می‌شه خواهش کنم، یک نگاهی به دستمال کاغذی دستشویی دخترها بندازید؟»
«حتما.» بلند شد و دستانش را روی انحنای کمرش گذاشت. آقای هانینگ نگاهی از سر همدلی به او انداخت. خانم سیدلی با خودش فکر کرد، پیشکشت. پیشخدمت پیر خوشحال نیست، هیچ علاقه‌ای هم نداره.
از کنار آقای هانینگ رد شد و به سمت انتهای راهرو رفت، دستشویی دختران انتهای راهرو بود. یک گروهِ پر سر و صدا از پسرها با دیدن او ساکت شدند و گناه‌کارانه از در بیرون رفتند، وسایلِ قُر و خش افتاده‌ی بیس‌بال همراه داشتند؛ بعد از بیرون رفتن دوباره صدای جیغ و فریادشان بلند شد.
خانم سیدلی پشت سرشان اخم کرد، با خودش فکر کرد بچه‌های دور و زمانه‌ی او جور دیگری بودند. مودب‌تر نبودند، بچه‌ها هرگز مودب نبوده‌اند و حتا احترام بیشتری هم برای بزرگ‌ترها قائل نبودند، اما این بچه‌ها دورو بودند، سکوتشان یک جورایی سرشار از پوزخند جلوی چشم بزرگترها بود، سرشار از تنفر ناراحت کننده و اعصاب‌خورد کن، قبلا این طوری نبودند. انگار … 
پشت ماسک‌ها قایم شده بودند ؟موضوع همین بود؟
این فکر را از سرش بیرون کرد و داخل دستشویی رفت. اتاقی کوچک و به شکل اِل بود. ردیف توالت‌ها در ضلع درازترش قرار داشتند و دستشویی‌ها در سمت کوتاه‌ترش.
در همان‌حال که داشت ظرف‌های دستمال کاغذی را بررسی می‌کرد، نگاهش به چهره‌ی خودش در آینه‌ها افتاد و از این که چهره‌ی خودش را این قدر از نزدیک می‌دید، جا خورد. حتا یک ذره هم به چیزی که می‌‌دید اهمیت نمی‌داد؛ اما نگاهی در چهره‌اش بود که دو روز پیش نبود، نگاهیِ وحشت‌زده و مضطرب. ناگهان دریافت که بازتابِ محوِ چهره‌ی رنگ‌پریده‌ و مطیعِ رابرت در عینکش، به وجودش نفوذ کرده و داشت چرک می‌کرد.
در باز شد، دو دختر وارد شدند و صدایشان را شنید، داشتند پنهانی درباره‌ی چیزی می‌خندیدند. قصد داشت از آن گوشه بیرون بیاید و از کنارشان بگذرد که نام خودش را شنید. به سمت دستشویی‌ها بازگشت و دوباره مشغول بررسیِ دستمال کاغذی‌ها شد.
«بعدش او…»
خنده‌هایی آرام.
«خانم سیدلی می‌دونه، اما…»
خنده‌های بیشتر؛ خنده‌ها ملایم و چسبناک بودند مثل صابونی در حال ذوب شدن.
«خانم سیدلی یه…»
بس کنید، این صداها را بس کنید!
اگر به آرامی می‌چرخید، می‌توانست سایه‌هاشان را ببیند، سایه‌ها در نور پخشی که از پنجره‌های یخ زده به داخل می‌تابید، مبهم شده و با هیجانی دخترانه، به هم چسبیده بودند. 
فکر دیگری از ذهنش بیرون خزید.
آن‌ها می‌دانند او آن‌جاست.
بله، بله می‌دانستند. این عوضی‌های کوچولو می‌دانستند.
باید تکانشان می‌داد، باید آن قدر تکانشان می‌داد که دندان‌هاشان به هم بخورد و ریزخند‌هایشان به شیون تبدیل شود، آن‌قدر سرشان را به دیوارهای کاشی می‌کوبید تا مجبور شوند اعتراف کنند از حضورش باخبر بوده‌اند. 
همین موقع بود که تغییر شکل دادنِ سایه‌ها شروع شد. انگار کِش می‌آمدند، داشتند مثل پیه مذاب جریان پیدا می‌کردند و اشکالی غریب به خود می‌گرفتند؛ اَشکال قوز کرده بودند و خانم سیدلی را واداشتند پشت به دستشویی‌های چینی از ترس خودش را جمع کند؛ قلبش توی سینه‌اش می‌کوبید.
اما آن‌ها همین‌طور کر کر می‌خندیدند.
صداهایشان تغییر کرد، دیگر دخترانه نبود، حالا بی‌جنسیت و بی‌روح بود، و بسیار بسیار شیطانی. صدای یک جور شوخیِ آرام و گندیده بود که مثل گنداب از پشت گوشه‌ی دستشویی جریان یافته و داشت به طرفش می‌رفت.
به سایه‌های قوز کرده خیره شد و بعد ناگهان رو به آن‌ها جیغ کشید. جیغش همین طور ادامه پیدا کرد و آن قدر در سرش پژواک یافت که به مرز جنون رسید. و بعد غش کرد. خنده‌ها، همچون قهقه‌ی شیاطین حتا در تاریکی هم تعقیبش کردند.
البته که نمی‌توانست راستش را به آن‌ها بگوید.
این را همان وقتی فهمید که چشمانش را باز ‌کرد و نگاهش به چهره‌های عصبیِ آقای هانینگ و خانم کروسن افتاد. خانم کروسن یک بطری نمک بویایی از بسته کمک‌های اولیه‌ی کلاس ورزش زیر بینی‌اش نگاه داشته بود. آقای هانینگ برگشت و به دو دختر کوچکی که با کنجکاوی خانم سیدلی را نگاه می‌کردند گفت لطفا به خانه بروید.
هر دوشان به او لبخند زدند، از آن لبخندها که معنایش این بود: حالا ما یک راز داریم، و بعد بیرون رفتند.
بسیارخب، رازشان را حداقل برای مدتی حفظ می‌کرد. اجازه نمی‌داد مردم خیال کنند دیوانه است یا اولین علائم سالخوردگی زودتر از موقع سراغش آمده، به روش آن‌ها بازی می‌کرد، آن هم تا زمانی که بتواند پلیدی‌شان را آشکار کند و از ریشه بیرون بکشدشان. همان طور که تلاش می‌کرد بنشنید و درد کُشنده‌ی پشتش را نادیده بگیرد، با خونسردی گفت: «به گمونم لیز خوردم، یک جا خیس بود.»
آقای هانینگ گفت: «وحشتناکه، وحشتناک، شما…»
خانم کروسن میان حرفش پرید: «امیلی وقتی افتادی پشتت که طوری نشده؟» آقای هانینگ با قدردانی به او نگاه کرد.
خانم سیدلی بلند شد و ستون مهره‌هایش از درد فریاد کشید.
گفت: «نه، راستش انگار ضربه‌ی سقوط یک جور اثر معجزه‌آسای ماساژ مانند داشته، سال‌هاست پشتم این قدر خوب نبوده.»
آقای هانینگ دوباره شروع کرد: «می‌تونیم دکتر خبر کنیم…»
خانم سیدلی لبخندی سرد به او تحویل داد. «لازم نیست.»
«از دفتر زنگ می‌زنم برات تاکسی بیاد.»
خانم سیدلی به سمت در دستشویی دخترانه رفت و همان طور که بازش می‌کرد، گفت: «همچون کاری نمی‌کنی من همیشه با اتوبوس می‌رم.»
آقای هانینگ آهی کشید و به خانم کروسن نگاه کرد. خانم کروسن جای دیگری را نگاه کرد و چیزی نگفت.
روز بعد، خانم سیدلی رابرت را بعد از کلاس نگه داشت. رابرت کاری نکرده بود که مستحق مجازات باشد، اما خانم سیدلی با بهانه‌ی واهی او را نگه داشت. خانم سیدلی هیچ احساس گناهی نداشت، رابرت که یک پسر کوچک نبود، یک هیولا بود. باید کاری می‌کرد که اعتراف کند.
پشتش به شدت درد می‌کرد. متوجه شد رابرت هم از موضوع مطلع است. لابد انتظار داشت این موضوع به نفعش بشود. اما این طور نخواهد شد. این هم یکی دیگر از برتری‌های کوچک خانم سیدلی بود. در دوازده سال گذشته، پشتش همیشه عذابش داده و دفعات بسیاری بوده که به همین شدت درد می‌کرده، خُب البته تقریبا همین‌‌قدر به همین شدت.
پس در را بست و هر دو نفرشان را داخل محبوس کرد.
یک لحظه راست ایستاد و خیره رابرت را نگاه کرد. منتظر شد رابرت سرش را پایین بیندازد، ولی او این کار را نکرد. او هم یک‌راست توی چشم خانم سیدلی نگاه کرد و کم‌کم لبخندی کوچک گوشه‌های لبش شکل ‌گرفت.
خانم سیدلی به آرامی پرسید: «چرا داری لبخند می‌زنی رابرت؟»
رابرت گفت: «نمی‌دونم.» و همین‌طور به لبخند زدن ادامه داد. 
«لطفا بگو.»
رابرت چیزی نگفت.
و همین‌طور به لبخند زدن ادامه داد.
صدای بازیِ کودکان در بیرون، دوردست بود و همانند یک رویا. فقط صدای هیپنوتیزم کننده‌ی ساعت روی دیوار حقیقت داشت.
ناگهان رابرت با لحنی پیش پا افتاده، انگار نظری درباره‌ی آب و هوا بدهد، گفت: «تعدادمون خیلی کمه.» 
حالا نوبت خانم سیدلی بود که ساکت بماند.
«یازده تا توی همین مدرسه.»
خانم سیدلی با خودش فکر کرد، بسیار شیطانی، به طرز وحشتناکی شیطانی.
خانم سیدلی شمرده گفت: «پسر کوچولوهایی که چاخان می‌کنند، به جهنم می‌روند. والدین زیادی را می‌شناسم که دیگه … توله‌هاشون رو از این واقعیت باخبر نمی‌کنن اما مطمئن باش دارم راستش رو بهت می‌گم رابرت. پسر کوچولوهایی که چاخان می‌کنند به جهنم می‌روند. دخترکوچولوهای چاخان‌گو هم همین‌طور.»
لبخند رابرت آشکارتر شد و حالتی شوم به خود گرفت. «خانم سیدلی دوست داری تغییر کردن منو ببینی؟ می‌خواهی یک نگاه درست و حسابی بندازی؟»
خانم سیدلی احساس کرد پشتش تیر می‌کشد. با تندی گفت: «برو گمشو. فردا هم پدر یا مادرت رو با خودت میاری مدرسه. باید این موضوع را حل و فصلش کنیم.» بفرما. حالا خانم سیدلی دوباره مسلط شده بود. منتظر شد چهره‌ی رابرت جمع شود، منتظر شد اشکش در بیاید.
در عوض لبخند رابرت باز هم بازتر شد، آن قدر که دندان‌هایش آشکار شود. «درست مثل «بیار و بگو» میشه ، مگه نه خانم سیدلی؟ رابرت، اون یکی رابرت، خیلی «بیار و بگو» دوست داشت. هنوز هم یک جایی ته‌ِ تهِ مغزم پنهان شده.» لبخند گوشه‌های دهانش را مثل کاغذی که در حال سوختن باشد، جمع کرد.
«گاهی اوقات دور و بر سرم می‌پلکه…سرم می‌خاره. می‌خواد ولش کنم و بذارم بره.»
خانم سیدلی که کرخت شده بود گفت: «برو گمشو.» صدای زنگ ساعت بسیار بلند به گوش می‌رسید.
رابرت تغییر کرد.
ناگهان چهره‌اش مثل مومِ در حال ذوب شدن در هم ریخت، چشمانش مثل زرده تخم‌مرغ دو نیم شده، پهن شده و گسترش پیدا کردند، بینی‌اش گشاد وگشادتر شد و دهانش ناپدید شد. سرش کش آمد و موهایش در یک چشم به هم زدن، دیگر مو نبودند، بلکه زائده‌هایی بودند که پیچ و تاب می‌خوردند.
رابرت شروع کرد به خندیدن.
صدای آرام و پژواک‌دار از جایی می‌آمد که قبلا بینی‌اش بود، اما بینی داشت در بخش پاینی چهره‌اش حل می‌شد، منخرینش داشتند به هم می‌پیوستند و یک سوراخ در مرکز چهره‌اش تشکیل می‌دادند که دهانی گشاد و فریادکش بود.
رابرت بلند شد، هنوز هم می‌خندید، و پشت تمام این تغییرات، خانم سیدلی می‌توانست بازمانده‌های در هم شکسته‌ی رابرت دیگر را ببیند، همان پسر کوچکِ واقعی که این موجود بیگانه در خود بلعیده بود؛ حالا داشت با هراسی دیوانه کننده زوزه می‌کشید و جیغ می‌کشید که آزادش کند.
خانم سیدلی فرار کرد.
جیغ‌کشان در طول راهرو دوید، چندتایی از دانش‌آموزان که داشتند دیرتر از وقت معمول مدرسه را ترک می‌کردند، برگشتند و با چشمانی گشاد و ناباور نگاهش کردند. آقای هانینگ در اتاقش را به سرعت باز کرد و بیرون را نگاه کرد، درست همان موقع خانم سیدلی به سرعت از درهای بزرگ شیشه‌ای بیرون دوید؛ در پس‌زمینه‌ی آسمانِ روشن سپتامبر همچون مترسکی بزرگ و لرزان بود.
آقای هانینگ دنبالش دوید، سیب آدمش بالا پایین می‌پرید. «خانم سیدلی، خانم سیدلی»
رابرت از کلاس بیرون آمد و با کنجکاوی نگاهی انداخت.
خانم سیدلی نه چیزی شنید و نه چیزی دید. همان‌طور جیغ‌کشان از پله‌ها پایین رفت و داخل پیاده رو شد و در حالی که جیغ‌هایش پشت سرش به جای می‌ماندند داخل خیابان دوید. صدای بلند و کرکننده‌ی بوقی بلند شد و بعد اتوبوس رویش سایه انداخت، چهره‌ی راننده‌ی اتوبوس مثل گچ سفید شده بود. ترمزهای بادی همچون اژدهایانی خشمگین غریدند. 
خانم سیدلی افتاد و چرخ‌های عظیم اتوبوس در فاصله‌ی ده سانتی‌متری از بدنِ شکننده و پوشیده در کمربند طبی او متوقف شدند و ردیِ دودکنان از خود بر جای گذاشتند. همین‌طور که می‌لرزید روی آسفالت باقی ماند و صدای جمعیت را ‌شنید که اطرافش جمع می‌شدند.
برگشت و بچه‌ها را دید که بالای سرش به او خیره شده بودند. حلقه‌ای کوچک و بسته دورش تشکیل داده بودند، درست مثل عزادارنی در اطراف یک گورِ باز بودند. و درست بالای سر گور رابرت ایستاده بود، همچون یک خادمِ کلیسا که آماده بود اولین مشت خاک را روی صورتش بریزد.
صدای بریده بریده‌ی راننده‌ی اتوبوس از دوردست می‌آمد. «… دیوانه‌ای چیزی ‌شده…خدای من، اگر فقط نیم متر دیگر رفته بود..»
خانم سیدلی به بچه‌ها خیره شد. سایه‌هایشان روی او افتاده بود. چهره‌هایشان خونسرد بود. برخی‌هاشان لبخند‌های کوچکِ پنهانی بر لب داشتند و خانم سیدلی می‌دانست خیلی زود دوباره فریاد سر خواهد داد.
بعد آقای هانینگ حلقه‌ی بسته‌ی آن‌ها را شکست و کنار زدشان، خانم سیدلی به آرامی زد زیر گریه.
یک ماه سر کلاسِ سومش حاضر نشد. با خونسردی به آقای هانینگ گفت چند وقتی است حالش خوش نیست و آقای هانینگ پیشنهاد داد پیش یک دکتر خوب برود و مشورت کند. خانم سیدلی موافق بود که این تنها راه‌حلِ منطقی و عاقلانه‌‌ است؛ همین طور گفت اگر هیات مدیره‌ی مدرسه مایل است او استعفا دهد، بلافاصله این کار را خواهد کرد، اگرچه بسیار غمگین می‌شود. آقای هانینگ که معذب به نظر می‌رسید گفت شک دارد این کار لازم باشد. نتیجه این شد که خانم سیدلی اواخر ماه اکتبر سر کارش برگشت و دوباره آماده‌ی بازی بود، و این بار از قواعد بازی هم خبر داشت.
هفته‌ی اول گذاشت همه چیز مثل سابق باشد. حالا انگار کُل کلاس با چشمانی خصمانه او را نگاه می‌کرد. رابرت از صندلیِ ردیف اولش، دورادور به او لبخند می‌زد و خانم سیدلی جرات نداشت از او کاری بخواهد.
یک بار وقتی خانم سیدلی در زمین بازی بود، رابرت به سویش آمد؛ یک توپ وسطی در دست داشت. لبخند زنان گفت: «حالا آن قدر تعدادمون زیاد شده که باورت نمی‌شه. هیچ‌کس دیگه‌ای هم باور نمی‌کنه.» با چشمکی بی‌نهایت شوم، خانم سیدلی را بهت‌زده کرد. «منظورم اینه که اگه بخواهی به کسی بگی.»
دختری از روی تاب آن سوی زمین بازی، صاف توی چشمانِ خانم سیدلی نگاه کرد و به او خندید.
خانم سیدلی لبخندی ملایم به رابرت زد. «یعنی چی رابرت؟ منظورت چیه؟»
اما رابرت همین‌طور به او لبخند زد و به بازی‌اش برگشت.
خانم سیدلی اسلحه را در کیف دستی‌اش به مدرسه برد. مال برادرش بود. درست پس از آخرین حمله‌ی ارتش آلمان، آن را از یک آلمانی مرده بلند کرده بود. حالا ده سالی از مرگ جیم می‌گذشت. خانم سیدلی حداقل از پنج سال پیش تا کنون جعبه را باز نکرده بود، اما وقتی بازش کرد، اسلحه هنوز هم آن‌جا بود و درخششی مرگ‌بار داشت. خشاب‌های گلوله هم هنوز آن‌جا بودند، اسلحه را به دقت پُر کرد، درست همان‌طور که جیم یادش داده بود.
با خوشحالی به کلاسش لبخند زد و به خصوص به رابرت. رابرت هم به او لبخند زد و خانم سیدلی می‌توانست غرابتِ تیره و تار را ببیند که زیر پوستش جریان داشت، گل‌‌آلود بود و پر از کثافت.
خانم سیدلی هیچ خبر نداشت حالا چه چیزی داخل پوست رابرت زندگی می‌کند و اهمیتی هم نمی‌داد، فقط امیدوار بود که پسر کوچولوی واقعی حالا دیگر به طور کامل از بین رفته باشد. دوست نداشت یک قاتل باشد. به این نتیجه رسیده بود که رابرت واقعی از زندگی درونِ آن چیز کثیف و چندش آور یا مرده یا دیوانه شده است، همان چیز کثیفی که در کلاس به خانم سیدلی خندیده بود و او را جیغ‌کشان به خیابان فرستاده بود. حتا اگر او هنوز هم زنده باشد، خلاص کردنش از این فلاکت لطف بزرگی است.
خانم سیدلی گفت: «امروز امتحان داریم.»
بچه‌ها غرغر نکردند و یا با نگرانی جا به جا نشدند. فقط نگاهش کردند. می‌توانست وزن نگاهشان را حس کند. سنگین و خفه‌کننده بود.
«یک امتحان ویژه است. یکی یکی به اتاق کپی صداتون می‌کنم و ازتون امتحان می‌گیرم. بعد می‌تونید یک شکلات بردارید و برید خونه، خوب نیست؟»
بچه‌ها لبخندهای بی‌احساس تحویلش دادند و چیزی نگفتند.
«رابرت تو اول از همه می‌آیی؟»
رابرت بلند شد، لبخند کوچکش را بر لب داشت. بدون پنهان‌کاری، برای او چینی به بینی‌اش انداخت. «بله خانم سیدلی.»
خانم سیدلی کیفش را برداشت و هر دو در راهروی خالی و پر پژواک، از مقابل کلاس‌ها گذشتند، بچه‌ها پشت درهای بسته در کلاس‌های خواب‌آلوده درس می‌خواندند. اتاق کپی انتهای راهرو، بعد از دستشویی‌ها بود. دو سال پیش دیوارهایش را عایق صوتی کرده‌بودند، ماشین‌های بزرگ خیلی قدیمی و پر سر و صدا بودند.
خانم سیدلی در را پشت سرشان بست و قفلش کرد.
خانم سیدلی با خونسردی گفت: «هیچ‌کس صداتو نمی‌شنوه.» اسحله را از کیفش بیرون آورد. «یا صدای اینو.»
رابرت لبخندی معصوم بر لب داشت. گفت: «تعدادمون خیلی زیاده، خیلی بیشتر از این‌جا.» دست کوچک و تمیزش را روی محفظه‌ی کاغذِ دستگاه کپی گذاشت. «دوست داری دوباره تغییر شکلمو ببینی؟»
پیش از این که خانم سیدلی بتواند چیزی بگوید، دوباره چهره‌ی رابرت شروع به لرزیدن کرد و از ریخت افتاد، بعد خانم سیدلی به او شلیک کرد. یک بار توی سرش. رابرت عقب رفت، به قفسه‌ی کاغذها خورد، لیز خورد و روی زمین افتاد، پسر مُرده‌ی کوچکی بود با یک سوراخِ گرد و سیاه بالای چشم راستش.
خیلی رقت انگیز به نظر می‌رسید.
خانم سیدلی نفس‌نفس زنان بالای سرش ایستاد. رنگ از چهره‌اش پریده بود.
پیکر درهم‌پیچیده تکان نخورد.
انسان بود.
رابرت بود.
نه!
امیلی همه‌اش را خیال کردی، همه‌اش توی ذهنت بود.
نه! نه، نه، نه، نه!
به کلاس بازگشت و یکی یکی به آن‌جا بردشان . دوازده نفرشان را کشت و اگر خانم کروسن برای یک بسته کاغذ نیامده بود، همه را کشته بود.
چشم‌های خانم کروسن خیلی گشاد شدند، دستش را بالا برد و روی دهانش کوبید. شروع کرد به جیغ کشیدن و هنوز داشت جیغ می‌کشید که خانم سیدلی دستش را دراز کرد و روی شانه‌اش گذاشت. به خانم کروسن که جیغ می‌کشید گفت: «مارگرت این کار باید انجام می‌شد. وحشتناکه، اما باید انجام می‌شد. همه‌شان هیولا بودند.»
خانم کروسن به بدن‌های کوچک خیره شد که لباس‌های کودکانه بر تن داشتند و اطراف اتاق کپی پخش شده بودند؛ و همین طور جیغ کشید. دختر کوچکی که خانم سیدلی دستش را گرفته بود، گریه‌ای یک‌نواخت سر داد. «اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ….»
خانم سیدلی گفت: «عوض شو، برای خانم کروسن عوض شو، نشونش بده که این کار لازمه.»
دختر کوچک همین‌طور ناباورانه گریه کرد.
خانم سیدلی فریاد کشید: «لعنتی! عوض شو! عجوزه‌ی کثافت، خزنده‌ی پلید، عوضیِ غیرطبیعی! عوض شو! خدا لعنتت کنه، عوض شو!» اسلحه را بلند کرد، دختر کوچک جست زد و بعد خانم کروسن مانند یک گربه روی خانم سیدلی پرید، ستون مهره‌های خانم سیدلی وارفت.
دادگاهی در کار نبود.
روزنامه‌ها یک‌صدا فریاد کشیدند، والدین داغدیده مقابل خانم سیدلی سوگند‌های خونین یاد کردند و اهالی شهر کرخت و شوکه بر جا ماندند، اما در انتها خونسردترها غالب شدند و دادگاهی برپا نشد. اداره‌ی قانونیِ ایالت، آزمون‌های معلمیِ سخت‌تری وضع کرد، مدرسه‌ی خایابانِ سامر یک هفته برای عزاداری تعطیل شد و خانم سیدلی بی سر و صدا به جونیپرهیل در آگوستا رفت. او را تحت بررسی‌های دقیق قرار دادند، مدرن‌ترین داروها را برایش تجویز کردند و به جلساتِ درمانِ گروهیِ روزانه معرفی‌اش کردند. یک سال بعد، تحت شرایطِ کنترل شده، خانم سیدلی به صورت آزمایشی در یک موقعیت درمان مقابله‌ای قرار داده شد.
نامش بادی جنکینز بود، سرگرمی‌اش روان‌کاوی.
پشتِ یک شیشه‌ی یک طرفه می‌نشست، یک تخته‌شاسی توی دستش بود و به اتاقی نگاه می‌کرد که شبیه به اتاق بچه‌ها درست شده بود. روی دیوار مقابل، گاوی داشت به سمت ماه می‌پرید و موشی روی ساعت راه می‌رفت. خانم سیدلی روی صندلی چرخ‌دارش نشسته بود و کتاب داستانی در دست داشت، گروهی از کودکانِ بسیار عقب‌افتاده و خندان با آب‌دهان‌های راه افتاده اطرافش ایستاده بودند. بچه‌ها به او لبخند می‌زدند و آب‌دهانشان جاری بود، بچه‌ها با انگشتانِ کوچکِ خیس لمسش می‌کردند و تماشاچیانِ آن سوی پنجره منتظر یک حرکتِ خشونت‌آمیز بودند.
بادی اولش فکر کرد خانم سیدلی دارد خوب پیش می‌رود. بلند داستان می‌‌خواند، سر یک دختر را نوازش کرد، و به پسر کوچکی که روی یک آجر اسباب‌بازی افتاده بود، رسیدگی کرد. بعد به نظر رسید دارد چیزهایی آزاردهنده می‌بیند، اخمی روی چهره‌اش شکل گرفت و رویش را از بچه‌ها گرداند.
خانم سیدلی با صدایی آرام و بی‌لحن گفت: «لطفا من را بیرون ببرید.» روی صحبتش با شخص خاصی نبود.
و به این ترتیب او را بیرون بردند. بادی جنکینز بچه‌ها را تماشا کرد که با چشمانی گشاد و بی احساس، اما بسیار متفکر رفتن او را نگاه می‌کردند، یکی لبخند زد، دیگری به حالتی زیرکانه دستش را داخل دهانش گذاشت. دو دختر کوچک دست همدیگر را گرفتند و زیرلبی خندیدند.
آن شب خانم سیدلی گلویش را با یک تکه آینه‌ی شکسته برید و پس از آن بادی جنکینز بچه‌ها را بیشتر و بیشتر تماشا می‌کرد. عاقبت کار به جایی رسید که دیگر نمی‌توانست چشم از آن‌ها بردارد. 
نویسنده: استیفن کینگ
مترجم: سمیه کرمی

درباره داستان:
این داستان اولین بار در سال ۱۹۷۲ منتشر شده و بعدها در مجموعه‌ی کابوس‌ها و مناظر رویایی مجددا منتشر شد.

معرفی کتاب «خواهران کوچک ایلوریا و مرد کت‌شلوار مشکی»
استیون کینگ متولد سال ۱۹۴۷ آمریکا است. او نویسنده‌ی بیش از ۵۰ اثر است که در کشورهای مختلف جهان از آثار محبوب به شمار می‌روند. نام استیون کینگ با ژانر وحشت اجین است. او نخست داستان‌های کوتاهش را به مجلات می‌فروخت. در حالی که معلم زبان انگلیسی دبیرستان بود، شب‌ها و آخر هفته‌ها به نگارش داستان‌های کوتاه می‌پرداخت. سال ۱۹۷۴ پس از موفقیت رمان کری (که از آن فیلمی هم افتباس شده)، تمام وقتش را به نویسندگی اختصاص داد و پس انتشار رمان تلالؤ به اوج شهرت خود رسید. از آثار معروف او می‌توان به چند نمونه اشاره کرد: مسیر سبز، فصول گوناگون، هفت‌گانه‌ی برج تاریک، پنجره‌ی مخفی، تلالؤ و… . همچنین کینگ از دسته نویسندگانی است که بیشترین‌ اقتباس‌های سینمایی از کارهای او صورت گرفته‌است.
کتاب حاضر شامل دو داستان به همراه بررسی آن‌ها است. یکی رمانی کوتاه با نام خواهران کوچک ایلوریا و دیگری داستان کوتاهی با نام مرد کت‌شلوار مشکی. هر دوی این داستان‌ها در کتابی با نام همه‌چیز ممکن است در سال ۲۰۰۲ به چاپ رسیده‌است. همه‌چیز ممکن است، شامل ۱۴ داستان از استیون کینگ است. ماندانا قهرمانلو چهار داستان دیگر از کتاب همه‌چیز ممکن است را ترجمه کرده و نشر افراز آن ‌را با نام هر آن‌چه دوست داری از دست خواهی داد -که یکی از داستان‌های همین مجموعه‌ است- به چاپ رسانده‌است. همچنین رمان مسیر سبز کینگ نیز با ترجمه‌ی ماندانا قهرمانلو، توسط نشر افراز به چاپ رسیده‌است.
 
خواهران کوچک ایلوریا
این داستان نخستین بار در مجموعه‌ی اساطیر: داستان‌های کوتاه از استادان فانتزی مدرن[1] در سال ۱۹۹۸ به چاپ رسید. خواهران کوچک ایلوریا در واقع پیش‌درآمدی بر هفت‌گانه‌ی برج تاریک و درباره‌ی جوانی رولند دشین اهل گیلیاد است. برج تاریک بازگوکننده‌ی ماجراهای رولند، آخرین بازمانده‌ی نسل هفت‌تیرکش‌های شریف است که در دنیایی متفاوت با دنیای آشنای ما زندگی می‌کند و به دنبال برج تاریک می‌گردد. جهان برج تاریک دنیایی است که به دلایل مختلف از جمله جنگ در جهت منفی تغییر کرده‌است. انسان‌ها از یکدیگر دور شده‌اند و هیچ نام و نشانی از شهرها و کشورها نیست. گذر زمان در این دنیا مثل گذر زمان در دنیای ما نیست. حتا طلوع و غروب خورشید هم متفاوت است. موجوداتی با نام عجیب‌الخلقه این دنیا را فراگرفته‌اند که موجوداتی نیم‌حیوان و نیم‌انسان‌اند. این دنیا از طرفی حال و هوای نظام فئودالی را دارد و از طرفی مثل دنیای غرب وحشی گذشته‌ی آمریکا است.
داستان از جایی شروع می‌شود که رولند به همراه اسب رو به موتش، تاپسی، در جستجوی اثری از والتر[2]، وارد شهر کوچک و متروکه‌ای با نام ایلوریا[3] می‌شود. خواهران کوچک راهبه‌ها و پرستارهای وقف بیمارستان‌اند. پرستارانی که به جای مراقبت در راستای زندگی‌بخشی در راه دیگری تلاش می‌کنند. به گفته‌ی خود کینگ، خوبی این داستان این است که لازم نیست برج تاریک را خوانده باشید تا از نوشته لذت ببرید. البته در خلال داستان، ارجاعات نسبتاً زیادی به شخصیت‌ها و اماکنی دارد که در برج تاریک نقش بازی می‌کنند که البته مترجم در پانویس شرح مختصری از هریک آورده‌است به طوری که واقعاً نیاز چندانی به دانستن ماجراهای برج تاریک نخواهید داشت، هرچند شاید خواندن این داستان لذت متفاوتی برای طرفداران برج تاریک داشته باشد.
نوشتن هرگونه خلاصه‌ای از این داستان ممکن است آن را لو بدهد و از هیجان خواندن آن کم کند. به همین دلیل از ذکر بیش از این درباره‌ی داستان خودداری می‌کنم. 
گفتنی است، در پایان کتاب، مترجم جداگانه به بررسی این دو داستان پرداخته‌است. به دلیل ارتباط این داستان با هفت‌گانه‌ی برج تاریک –که به گفته‌ی مترجم، کینگ آن را مهم‌ترین اثر خود می‌داند- قهرمانلو در بررسی‌اش بیشتر به معرفی دنیای جهان تاریک می‌پردازد.
البته قبل از داستان‌ها نوشته‌ای از خود کینگ درباره‌ی داستان آمده‌است که احتمالاً اگر قبل از خواندن خود داستان به آن‌ها ارجاع داشته باشید کمی از هیجان ماجرا برایتان کم شود.

مرد کت‌شلوار مشکی
کینگ این داستان را با الهام از حکایتی نقل شده توسط دوستش نوشته‌است. 
مرد کت‌شلوار مشکلی برنده‌ی بهترین داستان کوتاه جایزه‌ی اُ.هنری در سال ۱۹۹۶، برنده‌ی بهترین داستان کوتاه مجله‌ای و برنده‌ی بهترین داستان کوتاه World Fantasy Awards در سال ۱۹۹۵ است که اولین بار در سی و یکم اکتبر سال ۱۹۹۴ در مجله‌ی نیویورکر به چاپ رسید. سپس در سال ۲۰۰۲ در کتاب همه چیز ممکن است نیز مجدداً چاپ شد. گفتنی است، از این داستان در سال ۲۰۰۳ اقتباسی سینمایی به عمل آمد.
این داستان به نظر نمی‌رسد ایده‌ی جدیدی در خود داشته‌ باشد. در این داستان کینگ از جان‌مایه‌ای معمول استفاده می‌کند که در طی آن شخصیت‌های داستان و همچنین خواننده به اصطلاح از سایه‌ی خود نیز می‌ترسند و به نحوی از وقایع ساده‌ و معمولی چون نیش زنبور، حوادثی بسیار وحشتناک می‌سازد که مهارت او در این سبک را به رخ می‌کشد. شخصیت اصلی داستان الان پیرمردی است که در آسایشگاه سالمندان است و شاید آخرین روزهای زندگی خود را سپری می‌کند. او با بازگو کردن دقیق خاطره‌ای کابوس‌وار از دوران کودکیش که تا دوران پیری نیز او را در تسخیر خود دارد، وحشت و هراس فعلی‌اش از شیطان را بیان می‌کند و از این می‌ترسد که قبل از مرگ در دام او بیفتد. مخصوصاً الان که پیر و فرتوت شده و توان مقابله و فرار از دست شیطان را ندارد. ترسی که هرچند شاید در حالت عادی چندان به نظر نرسد یا حتا مضحک باشد، اما برای پیرمردی از کار افتاده که حافظه‌اش درست کار نمی‌کند ولی این خاطره‌ی دوران کودکی‌اش به وضوح و مو به مو بر لوح خاطرش حک شده، تبلوری پرقدرت دارد. هراس از شاید به نوعی انتقامی، که اگر در پیش باشد، هیچ راه گریزی از آن نیست.
قهرمانلو در انتهای بررسی این داستان چنین بیان می‌کند:
«با خواندن این داستان این احساس به انسان دست می‌دهد که وحشتی عظیم از دل فیلم‌های سیاه و سفید قدیمی بیرون آمده، وحشتی متعلق به گذشته‌های دور و مدل‌قدیمی.»
برای آگاهی از آن‌چه در این داستان می‌گذرد، کافی است توضیح خود کینگ را که در پشت کتاب به چاپ رسیده‌است را بخوانید:
«روزی از روزها داشتم با یکی از دوستانم صحبت می‌کردم، او در بین حرف‌هایش به این نکته اشاره کرد که پدربزرگش اعتقاد داشته –کاملاً ایمان داشته، ایمانی راسخ- که با چشم‌های خودش شیطان را در جنگل دیده، سال‌ها پیش، اولیل قرن بیستم میلادی. پدربزرگ دوستم گفته‌ بود، شیطان قدم زنان از داخل جنگل بیرون آمده و درست مثل آدمی معمولی شروع کرده بوده به صحبت کردن با او. پدربزرگ که خودش را از تک و تا نینداخته و خم به ابرو نیاورده بوده، متوجه می‌شود، مردی که از جنگل بیرون آمده، جفتی چشم سرخ درخشان و شعله‌ور دارد و بویی شبیه بوی گوگرد نیز از او به مشام می‌رسیده. پدربزرگ دوستم خودش را متقاعد می‌کند که اگر شیطان بو ببرد که پدربزرگ حقیقت را فهمیده و از قضیه‌ی شیطان بودن او آگاه شده، درجا می‌کشدش. بنابراین تصمیم می‌گیرد وانمود کند که اوضاع روبه‌راه است و متوجه هیچ‌چیز نشده و به این صورت خیلی عادی مدتی با شیطان حرف می‌زند، تا این‌ که بالاخره می‌تواند فلنگ را ببندد و برود. برای نوشتن داستان مرد کت‌شلوار مشکی از خاطره‌ی دوستم الهام گرفتم… »

قسمتی از داستان:
«همچنین که در اتاقم واقع در سرای سالمندان دراز کشیده و هنوز در قصر شنی ویران جسمم مسکن گزیده‌ام، به خود می‌گویم، نیازی نیست از شیطان بترسی. تو بسیار پاک و شریف زندگی کرده‌ای، نباید از شیطان بترسی. گاهی اوقات با خود می‌اندیشم، کسی که زیر پای مادرم نشست و تشویقش کرد که تابستان آن سال به کلیسا برود، من بودم، نه پدرم. و این دست افکار و اندیشه‌ها در دل تاریکی نه آرام می‌گیرند، نه لحظه‌ای رهایم می‌کنند. هیچ مفری نیست. در تاریکی صدایی را می‌شنوم که زمره‌وار می‌گوید، وقتی پسربچه‌ای نه ساله بودی هم، هیچ‌کاری نکرده بودی، که دلیل موجهی برای ترس از شیطان داشته باشی… اما علی‌رغم این حقیقت، شیطان ظاهر می‌شود. و گاهی اوقات در دل تاریکی همین صدا را می‌شنوم که بسیار آرام همچنان زمزمه می‌کند، زمزمه‌ای بسیار بسیار آرام که یک‌جورهایی غیر بشری به نظر می‌رسد. چه ماهی بزرگی! زمزمه‌ای خفه و خاموش و سرشار از حرص و آز… و گویی تمام حقایق جهان اخلاقیات و نیکویی‌ها، در برابر میل شدید گرسنگی‌اش رو به ویرانی و فروپاشی می‌گذارد. چه ماهی‌ی‌ی‌یِ بزرگی‌ی‌ی‌ی!»

شناسنامه کتاب
نام کتاب: خواهران کوچک ایلوریا و مرد کت‌شلوار مشکی
نویسنده: استیفن کینگ
مترجم: ماندانا قهرمانلو
ناشر: انتشارات افراز
چاپ اول: بهار ۱۳۸۸
تعداد صفحه: ۲۰۰ صفحه
موضوع: وحشت، فانتزی

نویسنده: محمدحسین عبدالهی ثابت
——————————————–
پانویس‌ها:
[1]The Legends: Short Novels by Masters of Modern Fatansy: مجموعه‌ای که به دست است رابرت سیلوربرگ، نویسنده‌ی معروف علمی-تخیلی جمع‌آوری شد.
[2]Walter: مرد سیاهپوش که رولند در یافتن اثری از او است.
[3]Eluria: شهر کوچکی در غرب آمریکا در دوران غرب وحشی که اکنون از بین رفته‌است.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.