داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دگرگونی دریا

مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.»
دختر گفت: «نه، نمی‌تونم.»
«منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «نمی‌تونم. منظورم همینه.»
«منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.»
«نمی‌خوام هر جور دوست دارم برداشت کنم. کاش می‌خواستم.»
دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشت تو کرده‌ی.»
اول وقت بود و بجز متصدی نوشگاه و آن دو نفر که با هم در گوشه‌ی کافه سر میز نشسته بودند کسی در کافه نبود. آخرهای تابستان بود و آن‌ها هر دو برنزه شده بودند، بنابراین ظاهرشان نشان نمی داد که پاریسی باشند. دختر کت و شلوار توئیدی پوشیده بود، پوستش قهوه‌ای مایل به طلایی یک‌دست بود،گیسوان بلوندش کوتاه بود و از توی پیشانی‌‌اش به زیبایی بالا زده بود. مرد نگاهش کرد.
گفت: «من این دختره رو می‌کشم.»
دختر گفت:«این کارو نکن.» دست‌های دختر زیبا بود و مرد چشم از آن‌ها برنمی‌داشت. دست‌ها باریک و قهوه‌ای و بسیار زیبا بود.
«این کارو می‌کنم. به خدا قسم می‌کنم.»
«این کار خوشحالت نمی‌کنه.»
«نمی‌شه رو یه چیز دیگه انگشت بذاری؟ نمی‌شه رو یه دردسر دیگه انگشت بذاری؟»
دختر گفت: «نه، نمی‌شه. حالا چه نقشه‌ای تو کله‌ته؟»
«گفتم که به‌ت.»
«نه، جدی می‌گم.»
مرد گفت: «نمی‌دونم.» دختر به مرد نگاه کرد و دستش را پیش آورد روی میز گذاشت. گفت: «فلیپ بیچاره!» مرد به دست‌های دختر نگاه کرد اما دستش را دراز نکرد روی آن‌ها بگذارد.
گفت: «نمی‌خواد دلت برای من بسوزه.»
«حالا اگه معذرت بخوام قضیه حل می‌شه؟»
«نه.»
«حتی اگه ماجرا رو تعریف کنم؟»
«ترجیح می‌دم نشنوم.»
«خیلی دوستت دارم.»
«آره، خیلی راست می‌گی.»
دختر گفت: «حالا که درک نمی‌کنی می‌گم معذرت می‌خوام.»
«من درک می‌کنم. بدبختی همینه. درک می‌کنم.»
دختر گفت: «آره، و این قضیه رو خراب‌تر می‌کنه، البته.»
مرد گفت: «همین‌ طوره. من همیشه درک می‌کنم. صبح تا شب و شب تا صبح. به خصوص شب تا صبح. من درک می‌کنم. تو لازم نکرده نگران باشی.»
دختر گفت: «معذرت می‌خوام.»
«حالا این بابا اگه مرد بود… .»
«این حرفو نزن. مردی در کار نیست. خودت هم می‌دونی. تو به من اعتماد نداری؟»
مرد گفت: «خنده داره. به تو اعتماد داشته باشم! راستی راستی خنده‌داره.»
دختر گفت: «معذرت می‌خوام. تموم حرفم همینه. وقتی هر دومون همدیگه را درک می‌کنیم نباید وانمود کنیم که درک نمی‌کنیم.»
مرد گفت: «نه. من این‌طور خیال نمی‌کنم.»
«اگه تو بخوای من برمی‌گردم.»
«نه، نمی خوام برگردی.»
آن‌وقت برای مدتی دیگر حرفی نزدند.
دختر پرسید: «تو باور نمی‌کنی که دوستت دارم، هان؟»
مرد گفت: «دیگه چرند تحویل هم ندیم.»
«راستی راستی باور نمی‌کنی دوستت دارم؟»
«چرا اینو ثابت نمی‌کنی؟»
«تو اینجوری نبودی. تو هیچ‌وقت از من نخواسته‌ی چیزی را ثابت کنم. از ادب به‌دوره.»
«دختر مسخره‌ای هستی.»
«اما تو نیستی. تو آدم ماهی هستی و اگه تو رو ول کنم برم دلم برات می‌سوزه… .»
«البته ناچاری.»
دختر گفت: «آره، ناچارم وتو خوب می‌دونی.»
مرد چیزی نگفت و دختر به او نگاه کرد و باز دستش را پیش آورد. متصدی نوشگاه در انتهای نوشگاه بود. چهره و همین‌طور کتش سفید بود. او این دو نفر را می‌شناخت و فکر می‌کرد زوج جوان ماهی هستند. زوج‌های جوان ماه زیادی دیده بود که از هم جدا شده بودند و زوج جوان تازه‌ای تشکیل داده بودند که دیگر به همان ماهی گذشته نبودند. مرد به این موضوع فکر نمی‌کرد بلکه در فکر یک اسب بود. نیم ساعت دیگر یک نفر را به آن طرف خیابان می‌فرستاد تا بفهمد که اسب برنده شده یا نه.
دختر پرسید: «چطوره منو خوشحال کنی و بعد بذاری برم؟»
«پس خیال می‌کنی چه کار می‌خوام بکنم؟»
دو نفر از در وارد شدند و به طرف پیشخوان رفتند.
متصدی نوشگاه سفارش را گرفت و گفت: «چشم قربان.»
دختر گفت: «منو نمی‌بخشی؟ حالا که از جریان خبر داری؟»
«نه.»
«فکر نمی‌کنی روابطی که با هم داشته‌یم و کارهایی که کرده‌یم توی درک ما ثأثیر گذاشته باشه؟»
مرد جوان با تلخی گفت: «فسق از نظر من قابل تحمل نیست. کافیه آدم ببینه تا بعد نظر بده. اولش چیز می‌کنن، این می‌کنن، بعد مشغول می‌‌‌شن.» عین جمله یادش نمی‌آمد. گفت: «نمی‌تونم به زبون بیارم.»
دختر گفت: «اسمش فسق نیست. از ادب به دوره.»
مرد گفت: «انحراف که هست.»
یکی از مشتری‌ها خطاب به متصدی نوشگاه گفت: «جیمز، خیلی سرحالی.»
متصدی نوشگاه گفت: «خودت هم سر حالی.»
مشتری دیگر گفت: «رفیق قدیمی، جیمز، داری چاق می‌شی.»
متصدی نوشگاه گفت: «این جور که دارم چاق می‌شم وای به حال‌مه.»
مشتری اول گفت: «برَندی رو فراموش نکنی، جیمز.»
متصدی نوشگاه گفت: «نه، قربان، به من اعتماد داشته باشین.»
دو نفری که پشت پیشخوان بودند به دو نفری که سر میز نشسته بودند نگاه کردند سپس برگشتند دوباره به متصدی نوشگاه چشم دوختند. نگاه کردن به متصدی نوشگاه برای‌شان راحت‌تر بود.
دختر گفت: «بیش‌تر دوست دارم این کلمه‌ها از دهنت بیرون نیاد. لزومی‌ نداره یه همچین کلمه‌ای رو ادا کنی.»
«دلت می‌خواد اسم‌شو چی بذارم؟»
«مجبور نیستی اسم شو بیاری.مجبور نیستی اسم روش بذاری.»
«آخه اسمش همینه.»
دختر گفت: « نه، ما از خیلی چیزها ساخته شده‌یم. خودت هم می‌دونی. باهاش سر و کار داشته‌ی.»
«لزومی ‌نداره این حرفو بزنی.»
«می‌خوام جواب تو رو داده باشم.»
مرد گفت: «خیلی خوب، خیلی خوب.»
«می‌خوای بگی اشتباه می‌کنم. می‌دونم. اشتباه می‌کنم. اما برمی‌گردم. به‌ت می‌گم برمی‌گردم. بلافاصله بر می‌گردم.»
«نه، تو بر نمی‌گردی.»
«برمی‌گردم.»
«نه، بر نمی‌گردی. یعنی پیش من برنمی‌گردی.»
«خواهیم دید.»
مرد گفت: «باشه، ببینم و تعریف کنیم. این گوی و این میدون.»
«البته که بر می‌گردم.»
«خب، پس دست به کار شو.»
دختر که باور نمی‌کرد گفت: «راستی؟» صدایش شاد بود.
مرد گفت: «دست به کار شو.» لحن صدایش برای خودش عجیب بود. به دختر نگاه می‌کرد، به لب‌های او که تکان می‌خورد، به انحنای گونه‌اش، به لاله‌ی گوش و به انحنای گردنش.
دختر گفت: «باور نمی‌کنم. تو خیلی مهربونی. با من خیلی مهربونی.»
مرد گفت: «وقتی برگشتی همه چیزو برام تعریف کن.» صدایش لحن عجیبی داشت. خودش بجا نمی‌آورد. دختر بی‌درنگ نگاهش کرد. مرد در خود فرو رفته بود.
دختر با لحنی جدی پرسید: «تو دلت می‌خواد من برم؟»
مرد با لحنی جدی گفت: «آره، همین الان.» لحن صدایش فرق کرده بود و دهنش خشک شده بود، اضافه کرد: «الان.»
دختر از جا بلند شد و به سرعت بیرون رفت. برنگشت به مرد نگاه کند. مرد او را تماشا می‌کرد. دیگر قیافه‌ی مردی را نداشت که به دختر گفته بود راهش را بکشد برود. از سر میز بلند شد، دو برگ صورت حساب را برداشت و به طرف پیشخوان رفت.
به متصدی نوشگاه گفت: «من آدم دیگه‌ای هستم، جیمز. من که جلو روی تو ایستاده‌م یه آدم دیگه‌ای هستم.»
جیمز گفت: «بله،قربان.»
جوان برنزه گفت: «فسق چیز عجیب و غریبی یه، جیمز.» از در به بیرون نگاه کرد دختر را دید که راه پایین‌دست خیابان را در پیش گرفته. به آینه که نگاه کرد، دید که به راستی آدم دیگری است. دو مشتری دیگر پشت پیشخوان عقب رفتند تا برای او جا باز کنند.
جیمز گفت: «شما زده‌ین تو خال، قربان.»
دو نفر باز هم کمی عقب رفتند تا مرد کاملاً راحت باشد. جوان خود را در آینه‌ی پشت نوشگاه دید. گفت: «گفتم که آدم دیگه‌ای شده‌م، جیمز.» توی آینه نگاه کرد و پی برد که کاملاً درست می‌گوید.
جمیز گفت: «شما خیلی سر حالین، قربان. حتماً تابستون به تون خیلی خوش گذشته.»
نویسنده: ارنست همینگوی (Ernest Hemingway)
مترجم: احمد گلشیری

از کتاب: بهترین داستان‌های کوتاه ارنست میلر همینگوی
گزیده، ترجمه و با مقدمه‌ی احمد گلشیری
حروف‌چین: متین امامی

کلیمانجارو کوه پوشیده از برفی است که 6000 متر ارتفاع دارد و می‌گویند بلندترین کوه افریقاست. قله شرقی آن ماسایی «نگاجه‌نگایی» یا خانه خدا نام دارد. نزدیک این قله لاشه خشک‌ شده و یخزده پلنگی قرار دارد. کسی توضیح نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده است.
مرد گفت: «خوبیش اینه که درد نداره. آدم از همین موضوع می‌فهمه که شروع شده.»
«جدی می‌گی؟»
«آره. باوجودی این، از بوش معذرت می‌خوام، حتما نارحتت می‌کنه.»
«نه، فکرشو نکن، اصلا فکرشو نکن.»
مرد گفت: «نگاه‌شون کن، می‌خوام ببینم منظره‌شه یا بوش که این‌ها رو می‌کشونه اینجا؟»
تخت سفری که مرد رویش خوابیده بود در سایه وسیع یک درخت میموزا قرار داشت و مرد همان طور که از توی سایه نگاهش را به تابش شدید دشت دوخته بود، سه پرنده بزرگ را می‌دید که به حالت شومی چمباتمه زده‌اند، و ده دوازده تای دیگر هم در آسمان چرخ می‌زدند و همین که می‌گذشتند سایه‌های سریعی می‌انداختد.
مرد گفت: «روزی که کامیون خراب شد سر و کله این‌ها هم پیدا شد. امروز اولین باری‌یه که چندتاشون نشسته‌ن رو زمین. اول چرخ زدن‌شونو خوب تماشا کردم تا هر وقت خواستم بتونم تو یه داستان بیارم‌شون. الان دیگه این حرف‌ها خنده داره.»
زن گفت: «کاش دست بر می‌داشتی.»
مرد گفت: «فقط دارم حرف‌شو می‌زنم، آخه، گفتنش آسونه. اما نمی‌خوام ناراحتت کنم.»
زن گفت: «خودت هم می‌دونی که من ناراحت نمی‌شم. چیزی که هست ازین عصبانی‌ام که کاری از دستم بر نمی‌آد. فکر کنم تا اون‌جا که بشه باید خونسرد باشیم تا هواپیما برسه.»
«یا تا هواپیما نرسه.»
«بگو من چه کار می‌تونم بکنم. حتما یه کاری هست که از من بر می‌آد.»
«پای منو بکن بنداز دور. تا دیگه جلوتر نره، گو اینکه شک دارم. یا با گلوله کارمو بساز. حالا که تیرانداز ماهری هستی. انگار خودم تیراندازی به‌ت یاد دادم.»
«خواهش می‌کنم این حرف‌ها رو نزن. نمی‌خوای یه چیزی برات بخونم؟»
«چی بخونی؟»
«هر چی نخونده‌ای که تو ساک کتاب باشه.»
مرد گفت: «حال و حوصله گوش دادن ندارم. حرف زدن راحت‌تره. دعوا می‌کنیم تا وقت بگذره.»
«من دعوا نمی‌کنم. هیچ وقت نخواسته‌م دعوا کنم. بیا دیگه دعوا نکنیم. هر چقدر هم عصبانی می‌شیم بشیم. شاید امروز با یه کامیون دیگه برگردن. شاید هواپیما رسید.»
مرد گفت: «نمی‌خوام جابه‌جام کنن. معنی نمی‌ده منو جابه‌جا کنن، مگه اینکه راحتی تو در میون باشه.»
«اینو به‌ش می‌گن ترس.»
«نمی‌ذاری آدم راحت و آسوده بمیره بدون اینکه به‌ش بد و بیراه بگی؟ فایده بد وبیراه گفتن به من چیه؟»
«تو نمی‌میری.»
«چرند نگو. من الان دارم می‌میرم. از حرومزاده‌ها بپرس.» و به جایی که پرنده‌های بزرگ و زشت نشسته بودند نگاه کرد، سرهای لخت‌شان را توی پرهای قوز کرده‌شان فرو کرده بودند. پرنده چهارم با قدم‌های تند و سریع فرود آمد و سلانه سلانه به طرف دیگران رفت.
«این‌ها دور و بر هر چادری جمع می‌شن. توجهی به‌شون نداشته باش. اگه تسلیم نشی نمی‌میری.»
«این چیزها رو کجا خونده‌ی؟ تو خیلی احمقی.»
«فرض کن یه آدم دیگه اینجا دراز کشیده.»
مرد گفت: «بسه دیگه من این چیزها رو دیده‌م.»
آن وقت مرد دراز کشید و مدتی آرام بود و از توی هرم گرمای دشت حاشیه بیشه را نگاه می‌کرد. از آنجا دو سه قوچ دیده می‌شدند که در زمینه زرد بیشه کوچک و سفید می‌زدند، و، دورتر، یک گله گورخر به چشم می‌خوردند، که در متن سبز بیشه، سفید می‌زدند.
اینجا، زیر درختان بلند، در دامنه یک تپه، با آب مطبوع و نزدیک آبگیر کمابیش خشکی که «باقرقره‌ها» رویش پرواز می‌کردند، اردوگاه با صفایی بود.
زن پرسید: «نمی‌خوای یه چیزی برات بخونم؟» روی یک صندلی برزنتی کنارتخت مرد شسته بود. «باد خنکی داره می‌آد.»
«نه، ممنونم.»
«شاید کامیون برسه.»
«امیدی ندارم که کامیون برسه.»
«من دارم.»
«تو به خیلی چیزها امید داری که من ندارم.»
«به خیلی چیزها امید ندارم، هری.»
«چطوره یه لیوان مشروب بخورم؟»
«انگار برات بده. بلک نوشته هیچ جور مشروبی نباید خورد. نباید لب بزنی.»
مرد داد زد: «مولو!»
«بله، ارباب.»
«ویسکی سودا بیار.»
«چشم، ارباب.»
زن گفت: «نباید بخوری. منظورم از تسلیم نشدن همینه. تو کتاب نوشته برات بده. می‌دونم که برات بده.»
مرد گفت: «خیر، برام خوبه.»
مرد فکر کرد که دیگر تمام شده. که دیگر فرصت ندارد تمامش کند. که بگو‌مگو بر سر مشروب این طور به آخر می‌رسد. از وقتی پای راستش قانقاریا گرفته دردی حس نمی‌کند و همراه درد، وحشت نیز از میان رفته و حالا تنها چیزی که احساس می‌کند خستگی زیاد است و خشم از اینکه به پایان خط رسیده. برای این پایان، که دارد از راه می‌رسد، کنجکاوی ندارد. سال‌هاست که وسوسه ذهنی‌اش شده، اما حالا که از راه رسیده برایش هیچ معنی ندارد. چیز عجیب این است که خستگی زیاد چقدر او را بی‌خیال کرده.
حالا دیگر هیچ‌ وقت دست به نوشتن آن چیزها نمی‌زند، چیزهایی که کنار گذاشته تا وقتی به کارش تسلط پیدا کرد بتواند آن‌ها را خوب از کار در بیاورد. تازه، طعم شکست را هم در تلاش برای نوشتن آن‌ها نمی‌چشد. شاید موفق نمی‌شده آن‌ها را بنویسد و به همین دلیل است که کنارشان گذاشته و شروع کار را به عقب انداخته. خوب، هیچ وقت سر در نمی‌آورد.
زن به مرد که لیوان را در دست داشت نگاه کرد و لب گزید، گفت: «کاش نیومده بودیم. تو پاریس هیچ وقت به همچین اتفاقی برای تو نمی‌افتاد. همیشه می‌گفتی عاشق پاریسی. می‌تونستیم تو پاریس بمونیم یا بریم یه جای دیگه. حاضر بودم هر جای دیگه هم بیام. می‌گفتم هرجا تو دوست داری من می‌آم. اگه دلت می‌خواست شکار کنیم می‌تونستیم دنبال شکار بریم مجارستان و راحت باشیم.»
مرد گفت: «لابد با اون پول کثافتت!»
زن گفت: «بی‌انصافی می‌کنی. ما هیچ وقت پول من و تو نداشته‌یم. من همه چیزامو ول کردم و هرجا تو رفتی دنبالت راه افتادم و کارهایی رو کردم که تو خواستی. اما کاش اینجا نیومده بودیم.»
«تو گفتی خوشت می‌آد.»
«وقتی گفتم که تو حالت خوب بود. اما الان حالم ازش بهم می‌خوره. نمی‌دونم چرا این بلا سر پای تو اومد. چه کار کرده‌یم که این اتفاق برا ما افتاده؟»
«گمونم کاری که کردم این بود که وقتی زخمی شد یادم رفت به‌ش آیودین بمالم. بعد توجهی به‌ش نکردم چون زخم من هیچ وقت چرکی نمی‌شه. بعد باز وقتی وضعش بدتر شد علتش این بود که ضد عفونی‌های دیگه تموم شده بود و من برداشتم اون محلول رقیق کاربولیکو روش مالیدم و همین کار باعث شد که مویرگ‌هام فلج بشه و قانقاریا بگیرم.» به زن نگاه کرد و گفت: «همینو می‌خواستی؟»
«منظورم این نیست.»
«اگه به جای این راننده کی‌کویوی ناشی یه مکانیک حسابی گرفته بودیم روغن ماشینو می‌دید، ماشین یاتاقان نمی‌زد.»
«منظورم این هم نیست.»
«اگه کس و کارهای خودتو ول نمی‌کردی، اون کس و کارهایی که تو اولد وست‌بری خراب شده، ساراتوگا و پام‌پیچ داری و نمی‌امومدی به من بچسبی…»
«چی داری می‌گی، من دوستت داشتم. بی‌انصافی نکن. حالا هم دوستت دارم. همیشه دوستت دارم. تو دوستم نداری؟»
مرد گفت: «نه، خیال نمی‌کنم. هیچ‌وقت دوستت نداشته‌م.»
«هری، چی داری می‌گی؟ مگه عقل از سرت پریده؟»
»خیر، من عقلی ندارم که از سرم بپره.»
زن گفت:«اینو نخور. عزیزم، خواهش می‌کنم نخور. هرکاری از دست‌مون بر بیاد باید بکنیم.»
مرد گفت: «تو بکن. من یکی خسته‌م.»
***
حالا در ذهنش ایستگاه راه آهن قره‌ گچ را می‌دید، با کوله‌اش آنجا ایستاده بود و نورافکن قطار سیمپلون اِرینت تاریکی را می‌شکافت و او، به دنبال عقب نشینی، داشت تراسه را ترک می‌گفت. این یکی از موضوع‌هایی بود که برای نوشتن کنار گذاشته بود، و همین‌طور آن روز صبح هنگام صرف صبحانه، که از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد و کوه‌ها را توی بلغارستان می‌دید که برف گرفته‌اند و منشی نانسن از پیرمرد می‌پرسید که روی کوه‌ها برف است یا نه و پیرمرد نگاه کرد و گفت، نه، برفی در کار نیست. حالا خیلی مانده تا برف بیاید. و منشی برای زن‌های دیگر بازگو کرد، نه، می‌بینید، برف نیست. و آن‌ها همه گفتند که برفی در کار نیست، ما اشتباه می‌کردیم. اما درست و حسابی برف بود و او که به دنبال نقل و انتقال اهالی بود آن‌ها را توی برف‌ها فرستاد و آن‌ها راه افتادند و توی آن زمستان مردند.
همین طور سراسر هفته کریسمس آن سال، توی گائرتال، برف می‌بارید، آن سال که توی خانه هیزم شکن زندگی می‌کردند و بخاری چهارگوش چینی نصف اتاق را گرفته بود و آن‌ها روی دشک‌هایی خوابیدند که انباشته از برگ آلش بود و آن سرباز فراری توی برف‌ها با پاهای خون‌آلود پیدایش شد. گفت که پلیس‌ها دنبالش هستند و آن‌ها به او جوراب پشمی دادند و سر ژاندارم‌ها را با حرف گرم کردند تا اینکه برف روبه رد پای او را پوشاند.
روز کریسمس، توی شرونتس، برف آن‌قدر درخشان بود که آدم وقتی از توی میخانه بیرون را نگاه می‌کرد و آدم‌ها را می‌دید که از کلیسا به خانه بر می‌گشتند، چشمش را می‌زد. و همین جا بود که وقتی در دامنه تپه‌های سراشیب پوشیده از کاج، از جاده کنار رودخانه بالا می‌رفتند زمین از آن همه سورتمه سواری صاف و از شاش قاطر زرد شده بود و چوب‌های سنگین اسکی روی دوش‌شان بود، و باز همین جا بود که از روی یخچال، در بالادست مادله‌نر- هاوس، سوار بر چوب‌های اسکی شتابان پایین می‌آمدند، برف به نرمی قند ساییده و سبکی پودر بود و آدم با آن سرعت و شتاب بی‌سر و صدا مثل پرنده پایین می‌افتاد.
آن بار، توی آن بوران، که یک هفته بود توی مادله‌نر-هاوس ‌برف‌گیر شده بودند و، توی آن دود، در پرتو چراغ مرکبی ورق‌بازی می‌کردند و هرچه هرلنت بیش‌تر می‌باخت داو را زیادتر می‌کردند. دست آخر همه را باخت. هر چه داشت، پول‌های آموزشگاه اسکی، درآمد فصل و بعد دارو ندارش را. او را نگاه می‌کرد که با آن بینی دراز ورق‌ها را برداشت، در دست گرفت و گفت: «ندید، پارول.» آن‌وقت‌ها همیشه قمار به راه بود. وقتی برفی در کار نبود قمار می‌کرد، وقتی برف همه جا را می‌گرفت قمار می‌کرد. به یاد تمام آن وقت‌هایی افتاد که توی زندگی‌اش قمار کرده بود.
اما یک سطر هم درین باره ننوشته بود، و همین طور از آن روز کریسمس آفتابی و سرد که کوه‌ها در آن طرف دشت دیده می‌شدند، دشتی که جانسن با هواپیما در حاشیه‌اش پرواز کرده بود و قطار افسران اتریشی را که به مرخصی می‌رفتند بمباران کرده بود و بعد که پراکنده شده و پا به فرار گذاشته بودند آن‌ها را به مسلسل بسته بود. یادش آمد که جانسن بعد، توی سالن غذاخوری، آمده بود وشروع کرده بود به تعریف کردن و سالن چقدر ساکت شده بود و بعد یک نفر گفته بود: «حرومزاده کثافت آدمکش.»
این‌ها همان اتریش‌هایی بودند که در پی کشتن‌شان بودند و او بعد با آن‌ها اسکی کرده بود. البته همان‌ها که نبودند. هانس، که سراسر آن سال را با او اسکی کرده بود، توی کاریز- یگرز بود و وقتی با هم برای شکار خرگوش به آن دره کوچک بالادست کارخانه چوب‌بری، رفتند از جنگ بر سر پاسوبیو حرف زده بودند و از حمله به پرتیکا و آسالون و او حتی یک کلمه درین باره ننوشته بود، و همین طور از مون‌کرنو، سیته کامون و آرسمیه‌دو.
چند زمستان را در ورابرگ و آربرگ گذرانده بود؟ چهار زمستان و بعد به یاد مردی افتاد که وقتی قدم‌زنان به بلودنتس وارد می‌شدند، روباه فروشی داشت، آن بار رفته بودند سر و سوغات بخرند و طعم هسته گیلاس کرش ناب را بچشند، لغزش‌خوران و شتابان که از روی برف پودر‌مانند پایین می‌رفتند و برای رسیدن به جایگاه از آخرین شیب می‌گذشتند، رولی گفت، هی، هو! را به آواز می‌خواندند. مستقیم که پایین می‌رفتند، با سه پیچ درختان میوه را پشت سر می‌گذاشتند، از روی راه آب می‌گذشتند و به جاده یخزده پشت کلبه می‌رسیدند. چفت و بست‌ها را باز می‌کردند، چوب‌های اسکی را از جان‌شان دور می‌کردند و آن‌ها را راست به دیوار چوبی کلبه می‌دادند، نور چراغ از پنجره بیرون می‌زد، و توی کلبه، در گرمای آکنده از دود و عطر شراب تازه، آکاردئون می‌زدند.
***
مرد از زن که روی صندلی برزنتی، کنارش، حالا توی افریقا، نشسته بود پرسید: «کجای پاریس می‌موندیم؟»
«هتل کریون، خودت که می‌دونی.»
«از کجا بدونم؟»
«همیشه اون‌جا می‌موندیم.»
«نه، نه همیشه.»
«اون‌جا و پاویون هانری کتر توی سن‌ژرمن. خودت که می‌گفتی عاشق اون‌جایی.»
هری گفت: «عشق یه تپه تپاله‌س و من خروسی‌ام که برای خوندن ازش بالا می‌رم.»
زن گفت: «حالا که قراره بمیری لازمه همه چیز و پشت سرت خراب کنی؟ منظورم اینه که درسته همه چیزو با خودت ببری؟ درسته که اسب و زن‌تو بکشی و زین و زره‌تو بسوزونی؟»
مرد گفت: «آره، اون پول کثافت تو زره من بود. کلاه خود و زره من بود.»
«بسه دیگه.»
«باشه. تمومش می‌کنم. دلم نمی‌خواد اذیتت کنم.»
«حالا دیگه یه کمی دیره.»
«خب، پس بازم اذیتت می‌کنم. تفریحش بیش‌تره. اما حالا از سر تنها کاری که خوشم می‌اومد باهات بکنم می‌گذرم.»
«نه، راست‌شو نگفتی. تو خیلی کارها دلت خواسته بکنی و هر کاری که خواسته‌ی من برات کرده‌م.»
«به خاطر خدا از خودت تعریف نکن.»
مرد به او نگاه کرد و دید که دارد گریه می‌کند.
گفت: «گوش کن. خیال می‌کنی خوشم می‌آد این حرف‌هارو می‌زنم؟ خودم هم نمی‌دونم چرا این حرف‌ها رو می‌زنم. خیال می‌کنم مثل این می‌مونه که آدم دیگرونو بکشه تا خودش زنده بمونه. وقتی سر حرفو باز کردیم حالم خوب بود. دلم نمی‌خواست به اینجا بکشه. کارهام مثل دیوونه‌هاست و در حق تو خیلی ظلم می‌کنم. حرف‌های منو به دل نگیر، عزیزم. واقعا دوستت دارم. خودت می‌دونی که دوستت دارم. تا حالا هیچ کی رو به اندازه تو دوست نداشته‌م.»
دروغ‌های همیشگی‌اش را که برایش مثل آب خوردن بود شروع کرد.
«تو با من مهربونی.»
مرد گفت: «ای هرزه، هرزه پولدار. حالا لبریز از شعرم. لجن و شعر. شعر لجن.»
«بس کنه هری، چرا داری خودتو خبیث نشون می‌دی؟»
مرد گفت: «می‌خوام همه چیزو خراب کنم. می‌خوام همه چیزو پشت سرم خراب کنم.»
***
غروب بود و مرد خوابش را رفته بود. خورشید پشت تپه پنهان شده بود و سراسر دشت را سایه گرفته بود و حیوان‌های کوچک نزدیک چادر سرگرم چرا بودند؛ سرهای خم شده مشغول بود دم‌ها به چپ و راست حرکت می‌کرد، مرد آن‌ها را می‌دید که سعی می‌کنند به بیشه نزدیک نشوند. پرنده‌ها دیگر روی زمین نمی‌ماندند. آن‌ها همه به سنگینی روی درختی نشسته بودند. تعدادشان زیاد شده بود. پسرک پادو کنار تخت نشسته بود.
گفت: «ممصاحب رفته شکار. ارباب چیزی لازم؟»
«خیر.»
زن رفته بود تکه گوشتی دست و پا کند. می‌دانست که مرد از تماشای حیوان‌ها لذت می‌برد. آن‌قدر از اینجا دور شده بود تا حیوان‌ها را از پهنه‌دشت، که چشم‌انداز مرد بود، نتاراند. مرد فکر کرد که زن در مورد چیز‌هایی که می‌داند یا خوانده یا شنیده چقدر ملاحظه کار است.
تقصیر با زن نبود که وقتی مرد به طرفش رفته مردی بوده که دیگر زهوارش در رفته. زن از کجا بداند که وقتی مرد حرفی می‌زند منظوری ندارد و از سر عادت است که چیزی می‌گوید و صرفا به دنبال آرامش است؟ وقتی دیگر حرف‌هایش معنایی نداشته، دروغ‌هایش بیش از حرف‌های راستی که به زبان می‌آورده برای زن‌ها خوشایند بوده.
علت اینکه دروغ می‌گفته آن بوده که حرف راستی برای گفتن نداشته. زندگی‌اش را کرده و تمام شده رفته و آن‌وقت باز زندگی را با آدم‌های دیگر و پول بیش‌تر در بهترین جاهایی که پیش‌تر گذرانده و همین طور در جاهای تازه ادامه داده.
خودش را که به بی‌خیالی می‌زد، حال خیلی خوبی داشته. وقتی از درون به خوبی مجهز بوده داغان نمی‌شده، بر خلاف خیلی‌ها که داغان شده‌اند، و قیافه‌ای به خود می‌گرفته که انگار برای آثاری که روزی به وجود آورده، و حالا دیگر توان‌شان را ندارد، اهمیتی قائل نیست. اما پیش خود می‌گفته درباره این آدم‌ها می‌نویسد؛ درباره آدم‌های خیلی پولدار؛ خودش که از قماش آن‌ها نبوده بلکه حکم جاسوسی را در سرزمین آن‌ها داشته؛ با خود گفته روزی از آنجا می‌رود و درباره آن‌ها می‌نویسد و یک‌بار هم شده کسی درباره آن‌ها می‌نویسد که از چند و چون چیزی که می‌نویسد آگاه است. اما هیچ‌وقت دست به این کار نزده؛ چون هر روزی که نمی‌نوشته، هر روزی که به تن‌پروری گذرانده، هر روزی که همان کسی بوده که حالش را به هم می‌زده، توانایی‌اش کاهش پیدا می‌کرده و اراده‌اش در نوشتن سست می‌شده، به طوری که، دست آخر، دستش دیگر به کار نمی‌رفته. وقتی هم کار نمی‌کرده، آدم‌هایی را که می‌شناخته خیال‌شان خیلی راحت‌تر بوده. افریقا جایی بوده که در دوران خوش زندگی‌اش از هر جای دیگر خوشبخت‌تر بوده، بنابراین راهی اینجا شده تا باز از سر شروع کند. با حداقل وسایل راحتی به این سفر آمده‌اند. سختی نکشیده‌اند؛ اما از ناز و نعمت هم خبری نبوده و فکر کرده به این ترتیب تمرین را از سر می‌گیرد و چربی روحش را آب می‌کند درست مثل ورزشکاری که به کوه می‌رود تا با کار و تمرین چربی تنش را بسوزاند.
زن از این سفر خوشش آمده. گفته عاشق این سفر است. عاشق چیزهای هیجان‌آور است، چیزهایی که صحنه را عوض می‌کنند، جاهایی که آدم‌هاش متفاوتند، جاهایی که چیزهاش دلچسبند. و خودش دچار این توهم شده که قدرت اراده‌اش بر می‌گردد و دستش به کار می‌رود. و حالا اگر پایان خط باشد که هست، نباید مثل ماری که پشتش شکسته سر برگرداند خودش را نیش بزند. تقصیر این زن که نبوده. اگر این زن نبود زن دیگری بود. اگر در سایه دروغی زندگی کرده باید سعی کند با همان دروغ هم بمیرد. صدای تیری را از پشت تپه شنید.
زن خیلی خوب تیر می‌انداخت، این خوب، این هرزه پولدار، این خانه‌پای مهربان و نابود کننده استعداد او، چه مزخرفاتی! خودش استعدادش را نابود کرده. حالا که این زن به او می‌رسد چه دلیلی دارد که تقصیرها را به گردنش بیندازد؟ استعدادش را نابود کرده با به کار نگرفتنش، با فریب دادن خودش، با اعتقاداتش، با میخوارگی‌های بی‌حد و حصرش که ذهنش را کند کرده، با تنبلی، با تنه‌لشی، با این تصورات که فکر می‌کرده از دماغ فیل افتاده، با غرور با تعصب، با کوفت با زهرمار. این‌ها چیست؟ این حرف‌های کهنه کدام است؟ اصلا استعدادی داشته؟ بله، استعدادی در کار بوده اما به جای آنکه به کارش بگیرد ّبا آن دکان باز کرده. موضوع این نیست که چه کارهایی کرده بلکه آن است که چه کارهایی از او بر می‌آمده. راهی را که انتخاب کرده این بوده که به جای آنکه از راه نوشتن زندگی کند از راه دیگری گذران کرده. چیز عجییب هم این بود که وقتی عاشق زن آخری بود. اما وقتی عاشق نبود و فقط خودش را به عاشقی می‌زد، مثل مورد این زن، که پولدار‌تر از همه زن‌ها بود، و پولش از پارو بالا می‌رفت، شوهر و بچه داشت، عاشق سینه‌چاک داشت و همه‌شان دلش را زده بودند، و او را به عنوان نویسنده، به عنوان مرد، به عنوان دوست و به عنوان اسباب افتخار عاشقانه دوست می‌داشت، چیز عجیب آن بود که او وقتی زن را دوست نمی‌داشت و تظاهر می‌کرد، در برابر پولش، بیش از وقتی به او محبت می‌کرد که راستی راستی عاشقش بود.
فکر کرد، قطعا ما را برای کاری که می‌کنیم ساخته‌اند. از هر راهی که آدم گذران می‌کند، استعدادش در همان راه به کار گرفته شده. خودش، در سراسر زندگی، نیروی حیاتی فروخته بود و وقتی آدم عواطفش را بیش از حد در کار دخالت نداده باشد در برابر پولی که می‌گیرد، چیز ارزنده‌تری ارائه می‌دهد. به این نکته رسیده بود اما همین را هم روی کاغذ نیاورده بود. نه، این نکته را نمی‌نویسد، هر چند ارزش نوشتن دارد.
زن حالا پیدایش شد. از آن سوی چشم‌انداز به طرف چادر می‌آمد. شلوار سوارکاری پوشیده بود و تفنگ بر دوش داشت. دو پسر پادو قوچی را از چوب آویخته بودند و پشت سر زن می‌آمدند. فکر کرده هنوز هم برورویی دارد و اندامش گیراست. با رموز تختخواب به خوبی آشنا بود، زیبا نبود اما مرد از چهره‌اش خوشش می‌آمد، زیاد مطالعه می‌کرد، اهل سواری و تیراندازی بود و به یقین، زیاد مشروب می‌خورد. وقتی هنوز زن نسبتا جوانی بود و شوهرش مرده بود، برای مدتی خودش را وقف دو بچه نوجوانش کرده بود، بچه‌هایی که نیازی به او نداشتند و از اینکه او را با آن اصطبل اسب و انبوه کتاب و بطری دور و اطراف خود می‌دیدند، معذب بودند. دوست داشت پیش از شام مطالعه کند و هنگام مطالعه اسکاچ و سودا می‌نوشید. سر شام کمابیش مست بود و پس از خوردن یک شیشه شراب با شام معمولا آن‌قدر مست می‌شد که خوابش می‌برد.
این موضوع پیش از وقتی بود که با عاشق‌های سینه‌چاک آشنا شده بود. بعد از آشنایی آنقدرها مشروب نمی‌خورد، چون دیگر لازم نبود مست باشد تا خوابش ببرد. اما این‌ها حوصله‌اش را سر می‌بردند. او با مردی ازدواج کرده بود که حوصله‌اش را سر نمی‌برد اما این‌ها خیلی زیاد حوصله‌اش را سر می‌بردند.
سپس یکی از دو بچه‌اش در سانحه هواپیما کشته شد. بعد از آن بود که دیگر دور آن‌ها را قلم گرفت و از آنجا که مشروب مخدر اعصاب نیست مجبور شد دوباره تشکیل زندگی بدهد. به خصوص که ناگهان هم از تنهایی احساس وحشت کرد. اما به دنبال کسی بود که به او احترام بگذارد.
خیلی ساده شروع شده بود. زن از نوشته‌های او خوشش آمده بود و همیشه هم غبطه او را می‌خورد. فکر می‌کرد که مرد دقیقا همان کاری را می‌کند که دوست دارد. قدم‌هایی که برای رسیدن به او برداشته بود و عشقی که سرانجام به او پیدا کرده بود همه، جزو تحولی بود که زن، در خلال آن زندگی تازه‌ای برای خود دست و پا کرده بود و مرد آنچه از زندگی گذشته‌اش مانده بود با این زندگی تاخت زده بود.
این گذشته را مرد با تامین تاخت کرده بود و همین‌طور با آرامش. این موضوع را انکار نمی‌شد کرد، و دیگر با چه چیزی؟ نمی‌دانست. زن هر چه را او می‌خواست برایش آماده می‌کرد. این را می‌دانست. زن خوبی هم بود. همبستری هم با او، مثل هر زن دیگری، هر وقت اراده می‌کرد جای خود را داشت. چون زن پولدار بود، و چون تو دل برو و قدرشناس بود، و چون هیچ وقت الم‌شنگه به پا نمی‌کرد. و حالا این زندگی که دوباره پا گرفته بود، داشت به آخر می‌رسید؛ چون دو هفته قبل که خاری در زانوی مرد رفته بود آیودین رویش نمالیده بود، دو هفته قبل که پیش می‌رفتند تا از یک گله بزکوهی عکس بگیرند، و بزها ایستاده بودند، سرها بالا گرفته، بوکشان، چشم‌ها نگران، گوش‌ها گسترده تا اولین صدایی بشنوند که آن‌ها را شتابان به درون بیشه می‌رماند. ناگهان هم پا به فرار گذاشته بودند. پیش از آنکه او عکس‌شان را بگیرد.
زن حالا به آنجا رسید.
مرد روی تخت سرش را برگرداند تا به زن نگاه کند، گفت: «سلام.»
زن به او گفت: «یه قوچ زدم. اون آبگوشت خوبی برات آماده می‌کنه و می‌گم‌ با شیر کلیم برات پوره سیب‌زمینی هم درست کنن. حالت چطوره؟»
«بهترم.»
«عالی‌یه. راستش، فکر کردم بهتر می‌شی. وقتی می‌رفتم خوابیده بودی.»
«خواب خوبی رفتم. خیلی دور رفتی؟»
«نه. همین اطراف بودم، پشت تپه. قوچی‌رو قشنگ نشونه گرفتم.»
«تیراندازیت حرف نداره، بابا.»
«خوشم می‌آد. از افریقا خوشم اومده. جدی می‌گم. اگه تو حالت خوب باشه این بهترین تفریحی‌یه که من داشته‌م. نمی‌دونی شکار زدن کنار تو چه لذتی برام داره! من عاشق این آب و خاکم.»
«منم همین طور.»
«عزیزم، نمی‌دونی چه حالی دارم که می‌بینم داره حالت بهتر می‌شه. نمی‌تونستم تو رو به اون حال ببینم. دیگه با من اون جوری حرف نزن باشه؟ قول می‌دی؟»
مرد گفت: «باشه. اصلا یادم نمی‌آد چی می‌گفتم.»
«لازم نیست پوست منو بکنی. می‌فهمی چی می‌گم؟ من فقط یه زن جا افتاده‌ام که تو رو دوست دارم و می‌خوام هر کاری دوست داری برات بکنم. قبلا دو سه بار پوستم کنده شده. تو دیگه پوست‌مو نکن.»
مرد گفت: «من دوست دارم تو تخت چند بار پوست‌تو بکنم.»
«باشه این جور پوست کندن خوبه. ما برای این جور پوست کندن ساخته شده‌یم. فردا هواپیما می‌رسه.»
«از کجا می‌‌دونی؟»
«مطمئنم. باید برسه. پادوها هیزم و علف جمع کرده‌ن تا دود هوا کنن. امروز باز رفتم پایین سری زدم. تا بخوای جا برای فرود هست. هر دو سرش دود هوا می‌کنیم.»
«از کجا می‌دونی که امروز می‌رسه؟»
«مطمئنم که می‌رسه. تازه دیر هم کرده. اون وقت تو شهر پاتو درست می‌کنن و بعد حسابی پوست همدیگه‌رو می‌کنیم. نه این که اون حرف‌های چرند از دهن‌مون در بیاد.»
«یه چیزی بزنیم؟ آفتاب غروب کرده.»
«فکر می‌کنی برات لازمه؟»
«یکی می‌زنم.»
«پس با هم می‌زنیم.» صدا زد: «مولو، دوتا اسکاچ و سودا بیار.»
به زن گفت: «بهتره پوتین‌های ضد پشه‌تو پات‌ کنی.»
«می‌ذارم بعد از آب تنی…»
هوا که رفته رفته تاریک می‌شد مشروب‌شان را خوردند و درست پیش از آنکه هوا تاریک شود و روشنایی آنجا برای تیراندازی مساعد نباشد کفتاری از محوطه چشم‌انداز آن‌ها گذشت و به آن طرف تپه رفت.
مرد گفت: «این حرومزاده هر شب از اینجا رد می‌شه. دو هفته‌س هر شب رد می‌شه.»
«همینه که شب‌ها صداشود می‌شنویم. من که اهمیت نمی‌دم. گو اینکه حیوون‌های کثیفی‌ان.»
با هم می‌خوردند، دردی حس نمی‌کرد جز ناراحتی از دراز کشیدن در یک وضع. پادوها داشتند آتش روشن می‌کردند، سایه‌ها روی چادرها جست و خیز می‌کرد. در این زندگی تسلیم‌آمیز مطبوع رضایت خاطری احساس می‌کرد. زن با او خیلی مهربان بود. و درست در این موقع احساس کرد که دارد می‌میرد.
احساسش شتاب‌آلود بود. نه مثل شتاب آب یا باد، بلکه شتاب خلئی ناگهانی و چندش‌آور و چیز عجیب آن بود که با خزیدن کفتار به درون بیشه همزمان شده بود.
زن گفت: «هری، چیزیت شده؟»
مرد گفت: «نه. بهتره اون طرف بشینی. طرفی که باد می‌آد.»
«مولو پانسمانو عوض کرد؟»
«آره. الان فقط اسید بوریک روش می‌مالم.»
«حالت چطوره؟»
«یه کم لرز دارم.»
زن گفت: «می‌رم آب‌تنی کنم. الان بر می‌گردم. باهات شام می‌خورم و بعد تختو می‌بریم تو.»
مرد با خود گفت، پس کار خوبی کردیم که دیگر دعوا نکردیم. با این زن زیاد دعوا نکرده بود، در حالی که با زن‌های دیگر، که دوست‌شان هم داشت، آن‌قدر دعوا کرده بود که دست آخر به دل گرفته بودند و هر چه میان‌شان بود نابود کرده بودند. مهرورزی‌اش بیش از حد بود، توقعاتش بیش از حد بود و با این حال دوام آورده بود.
***
به یاد آن بار افتاد که در استانبول تنها بود، توی پاریس دعوا کرده بود و ول کرده بود رفته بود. تمام وقت را با نشمه‌ها گذرانده بوده، وقتی این کار تمام شده بود و نتوانسته بود به تنهایی‌اش غلبه کند، و حتی دیده بود حالش بدتر شده، به او نامه نوشته بود، به اولی، به همان که او را رها کرده بود، توی نامه آورده بود که چطور نتوانسته عشق او را از دل بیرون کند… چطور یک‌ بار خیال کرده بود او را جلو هتل رژانس دیده و حالش به کلی منقلب شده و از حال رفته و هر بار زنی را در طول بولوار می‌دیده دنبالش راه می‌افتاده و می‌ترسیده که او نباشد، می‌ترسیده حالی را که پیدا کرده از دست بدهد. چطور با هر کس که می‌رفته، بیش‌تر جای خالی او را حس کرده. چطور زن هر کاری کرده برایش اهمیت ندارد چون می‌داند که نمی‌تواند مهر او را از سر بیرون کند. این نامه را کاملا هوشیار توی باشگاه نوشت و به نیویورک فرستاد و از زن خواست که پاسخ را به دفترش توی پاریس بفرستد. این ترتیب ظاهرا مطمئن بود. و آن شب آنقدر دلش هوای او را کرده بود که در دل احساس آشوب و خلا کرد، به طرف بالای خیابان راه افتاد، از نوشگاه تاکسیم گذشت، زنی را تور کرد و با او جایی شام خورد، بعد جایی رفتند و رقصیدند، زن بد رقصید، این بود که او را رها کرد و یک لگوری پر تب و تاب ارمنی را، به دنبال بزن بزن، از چنگ یک افسر توپخانه انگلیسی درآورد. افسر از او خواست که بیرون بروند و آن‌ها، توی خیابان، روی سنگفرش تاریک به جان هم افتادند. او دو مشت محکم به یک طرف چانه افسر زد و وقتی نقش زمین نشد پی برد که دعوای جانانه‌ای در پیش دارد. افسر انگلیسی به شکمش زد و مشتی هم زیر چشمش خواباند. او سپس مشت چپش را بالا آورد اما زمین خورد و افسر رویش افتاد، کتش را چنگ زد و آستینش را کند و او با مشت دو بار به پس گردن افسر زد و همان طور که او هلش می‌داد با یک مشت حسابش را رسید. افسر کله پا شد و او دست زن را گرفت و پا به دو گذاشت؛ چون صدای دژبان‌ها را شنید. سوار تاکسی شدند و تا ریمبلی حصار، کنار بسفر، رفتند، دوری زدند و توی آن شب سرد برگشتند و به رختخواب رفتند و زن بیش از حد جا افتاده و وارفته بود، و آن‌وقت پیش از آنکه زن بیدار شود راه افتاد رفت. در طلوع روز با چهره متورم و یک چشم کبود، توی بارپراپالاس، پیدایش شد، کتش روی دستش بود چون یک آستینش کنده شده بود.
همان شب راهی آناتولی شد و به یادش آمد که، بعد در همان سفر، صبح تا شب با ماشین از دل مزارع خشخاش، که برای تریاک کاشته بودند، گذشته و سرانجام حال غریبی پیدا کرده چون مسیری که در پیش گرفته ظاهرا اشتباه بوده و به جایی رسیده که به افسران استانبولی تازه رسیده حمله کرده بودند، افسرانی که چیزی سرشان نمی‌شده و توپخانه به طرف سربازها شلیک کرده و ناظر انگلیسی مثل بچه‌ها زیر گریه زده.
این همان روزی بود که برای اولین بار چشمش به اجساد مرده افتاده بود، که دامن باله سفید و کفش‌های لب برگشته منگوله‌دار داشتند. ترک‌ها دسته‌دسته و پشت سر هم می‌آمدند و او مردان دامن‌پوش را دیده بود که پا به فرار می‌گذاشتند و افسرها به طرف‌شان شلیک می‌کردند و خودشان هم پا به فرار می‌گذاشتند و او و ناظر انگلیسی هم آنقدر دویده بودند که ریه‌هایش درد گرفته بود و آب دهانش خشک شده بود و آن‌وقت پشت چند صخره ایستاده بودند و ترک‌ها همان طور دسته‌دسته می‌آمدند. بعد چیزهایی دیده بود که حتی فکرش را نمی‌کرد و بعد باز چیزهای بدتری دیده بود. بنابراین، آن بار وقتی به پاریس برگشت نمی‌توانست ماجرا را بازگو کند و حتی تحمل نداشت به آن اشاره کند. و آنجا توی کافه، همان‌طور که می‌گذشت، آن شاعر امریکایی را دیده بود که یک دسته نعلبکی جلو رویش بود و با آن نگاه ابلهانه که در چهره وارفته‌اش خوانده می‌شد با یک رمانیایی که خودش را تریستان تزارا معرفی می‌کرد و همیشه عینک تک چشمی می‌زد و سردرد داشت، درباره مکتب دادا صحبت می‌کرد. و بعد، با زنش که حالا باز دوستش می‌داشت، به آپارتمان برگشته بود، دعوا تمام شده بود، دیوانگی تمام شده بود و خوشحال بود که به خانه آمده، نامه‌هایش را از اداره به آپارتمانش می‌فرستادند. بنابرین، نامه‌ای که در پاسخ به نامه‌اش نوشته بود، یک روز صبح، با یک سینی به دستش رسید و وقتی چشمش به دست خط افتاد رنگ‌به‌رنگ شد و سعی کرد نامه را زیر نامه دیگری بلغزاند. اما زنش گفت: «این نامه از کیه، عزیزم.» و همین پایان آغاز ماجرا بود.
به یاد اوقات خوشی افتاد که با آن‌ها گذرانده بود، و به یاد دعواها. همیشه بهترین جاها را برای دعوا انتخاب می‌کردند. و چرا همیشه وقتی دعوا می‌کردند که او حالش خیلی خوب بود؟ هیچ یک از این‌ها را ننوشته بود و علتش، اولا، آن بود که نمی‌خواست کسی را برنجاند و دیگر اینکه ظاهرا آن‌قدر چیز برای نوشتن داشت که دیگر نیازی به این‌ها نبود. اما همیشه فکر می‌کرد که سرانجام درین باره می‌نویسد. خیلی چیزها داشت که بنویسد. دنیا را دیده بود که تغییر می‌کند؛ و این فقط مربوط به رویداد‌ها نبود، هر چند رویدادهای زیادی دیده بود و آدم‌های زیادی از نظر گذرانده بود، بلکه او دقیق‌تر به این‌ تغییر‌ها نگاه می‌کرد و می‌توانست به یاد بیاورد که آدم‌ها در اوقات مختلف چه حالاتی دارند. این‌ها را از سر گذرانده بود و به چشم دیده بود و وظیفه او بود که درباره این‌ها بنویسد؛ اما حالا دیگر هیچ‌گاه نمی‌نوشت.
***
زن که حالا، پس از حمام، از چادر بیرون آمده بود، گفت: «حالت چطوره؟»
«خوبه.»
«حالا می‌تونی غذا بخوری؟»
مرد مولو را پشت سر زن با میز تاشو و پادو دیگر را با ظرف‌ها دید.
«می‌خواهم بنویسم.»
«باید یه کم آبگوشت بخوری تا جون بگیری.»
مرد گفت: «من امشب می‌میرم، دیگه احتیاجی به جون گرفتن ندارم.»
زن گفت: «بازی در نیار، هری.»
«دماغت چیزی حس نمی‌کنه؟ حالا تا نصف رونم گندیده. بیام خودمو با آبگوشت فریب بدم؟ مولو، اسکاچ و سودا بیار.»
زن آرام گفت: «خواهش می‌کنم آبگوشتو بخور.»
«باشه.»
آبگوشت داغ بود. ناچار شد توی فنجان نگه دارد تا سرد شود و بخورد و بعد بی‌‌آن‌که هورت بکشد خورد.
مرد گفت: «زن نازنینی هستی. حرف‌ها‌مو به دل نمی‌گیری.»
زن با آن چهره معروف و محبوب مجله‌های «اسپار و تاون اند کانتری» به او نگاه کرد، چهره‌ای که تنها به خاطر اندکی افراط در میخوارگی و اندکی افراط در همبستری بفهمی نفهمی از شکل افتاده بود، اما «تاون اند کانتری» هیچ‌وقت آن طنازی را نشان نمی‌داد و آن دست‌های بفهمی نفهمی کوچک و نوازشگر را، و مرد نگاه کرد و لبخند معروف و دلپذیر او را دید، و احساس کرد که مرگ باز از راه رسید. این بار شتابی در کار نبود. بلکه حال فوت را داشت، فوت بادی که شمعی را به سوسو وا‌می‌دارد و شعله را دراز می‌کند.
«بعد می‌تونن پشه‌بند منو بیارن بیرون، از درخت آویزون کنن و آتش روشن کنن. امشب نمی‌خوام برم تو چادر. به جا‌به‌جا کردنش نمی‌ارزه. شب صافیه. بارون نمی‌آد.»
پس آدم این‌طور می‌میرد، با پچپچه‌هایی که آدم نمی‌شنود. خوب، دیگر دعوا در کار نخواهد بود. قول این را می‌توانست بدهد. این تجربه‌ای را که هرگز نداشته نباید حالا خراب کند. احتمالا خرابش می‌کند. همه چیز را که خراب کرده. اما شاید خراب نکند.
«تند نویسی بلد نیستی، هان؟»
زن به او گفت: «دنبالش نبودم.»
«باشه.»
البته، فرصت نبود، هر چند ظاهرا اگر درست از کار در می‌آورد ممکن بود همه را فشرده کند و در چند جمله به زبان بیاورد.
***
روی یک تپه، در بالادست دریاچه، خانه‌ای از کنده درخت بود که شکاف‌هایش را با ساروج گرفته بودند و سفید می‌زد. کنار در، به یک تیر چوبی، زنگی آویخته بودند که با آن وقت غذا خوردن را اعلام می‌کردند. پشت خانه مزرعه بود و پشت مزرعه درختان الواری. یک ردیف درخت سپیدار لمباردی نیز از خانه تا بارانداز امتداد داشت. سپیدارهای دیگر کنار دریاچه ردیف شده بودند. در حاشیه درختان الواری جاده‌ای تا بالای تپه‌ها دیده می‌شد. کناره‌های همین جاده بود که او تمشک می‌چید. آن‌وقت این خانه چوبی آتش گرفت و تمام تفنگ‌هایی که، بالای بخاری، از قلم پای گوزن آویخته بود سوخت و بعد لوله‌های آن‌ها؛ با آن سرب‌های آب‌شده توی خشاب‌گیرها و قنداقه‌های سوخته روی تل خاکستر جا ماند، خاکستر‌هایی که از آن‌ها برای دیگ‌های آهنی بزرگ صابون‌پزی قلیاب می‌گرفتند. از پدربزرگش پرسیده بود که اجازه دارد با آن‌ها بازی کند یا نه و او گفته بود که نه. آخر، آن‌ها هنوز تفنگ‌های او بودند و او دیگر تفنگی نخرید و دیگر به شکار نرفت. خانه را این بار با الوار در همان جا بازسازی کردند و رنگ سفید زدند و آدم، از ایوان خانه، سپیدارها و دریاچه را، آن طرف آن‌ها، می‌دید؛ اما از تفنگ خبری نبود. لوله‌های تفنگ‌هایی که از قلم پای گوزن دیوار چوبی آویخته بود، آن‌جا، روی تل خاکستر، افتاده بودند و کسی دست به آن‌ها نمی‌زد.
توی جنگل سیاه، بعد از جنگ، نهری را که قزل‌آلا داشت اجاره کردیم؛ دو راه بود که پای پیاده به آن‌جا می‌رسیدم. یکی از راه پایین دره بود که از تریبرگ شروع می‌شد، در سایه درختان حاشیه جاده سفید، دره را دور می‌زد و آن‌وقت به جاده فرعی می‌رسید که از لابه‌لای تپه‌ها بالا می‌رفت، از مزرعه‌های زیادی، که خانه‌های بزرگ به سبک شوارتس‌ والد داشت، می‌گذاشت و از روی نهر عبور می‌کرد. همین‌ جا بود که ماهی می‌گرفتیم.
راه دیگر آن بود که سر بالایی تند را در پیش می‌گرفتیم. به حاشیه جنگل می‌رسیدیم، از لابه‌لای درختان کاج بالای تپه‌ها می‌گذشتیم، آن‌وقت به حاشیه یک چمنزار می‌رسیدیم، ازین چمنزار که سرازیر می‌شدیم به پل می‌رسیدیم. کنار نهر درختان غان کاشته بودند، نهر بزرگ نبود، بلکه باریک و زلال بود و تند جریان داشت، و هر جا زیر ریشه‌های غان‌ها شسته شده بود آبگیر درست کرده بود. آن سال کاروبار صاحب هتل توی تریبرگ سکه بود. آنجا جای باصفایی بود و ما همه حسابی دوست بودیم. سال بعد تورم پیدا شد و پول‌هایی که او سال پیش پیدا کرده بود برای خرید سورسات و اداره هتل کافی نبود و این بود که خودش را حلق‌آویز کرد.
این‌ها را می‌شد دیکته کرد اما در مورد محله کنتراسکارپ این کار شدنی نبود، با آن گل‌فروش‌هایش که گل‌های‌شان را توی خیابان رنگ می‌کردند و رنگ‌ها روی سنگفرش، اول خط اتوبوس، راه می‌افتاد، و پیرمردها و پیرزن‌ها که با شراب و عرق سگی همیشه پاتیل بودند، و بچه‌ها توی آن سرما آب بینی‌شان آویزان بود، و بوی عرق کثیف و فقر و مستی کافه آماتور را پر کرده بود و نشمه‌های بال موزرت که طبقه بالا می نشستند. و آن زن دربانی که از سرباز گارد ریاست جمهوری در اتاقش پذیرایی می‌کرد و کلاه‌خود مزین به موی اسبش روی صندلی دیده می‌شد. و صاحبخانه روبه‌روی هال، که شوهرش در مسابقات دوچرخه‌سواری شرکت می‌کرد، و آن روز که روزنامه لاتو را توی لبنیات‌فروشی باز کرده بود و دیده بود شوهرش در مسابقه دور فرانسه -اولین مسابقه بزرگش- سوم شده، فریاد شادی‌اش تماشایی بود. زن سرخ شده بود و خندیده بود و روزنامه ورزشی زردرنگ به دست، گریه کنان از پلکان بالا رفه بود. و شوهر زنی که بال موزت را اداره می‌کرد راننده تاکسی بود و روزی که او یعنی هری، قرار بود صبح زود با هواپیما راه بیفتد، شوهر زن در زده بود تا او را بیدار کند و آن‌ها پیش از رفتن، پشت پیشخوان بار، هر کدام یک لیوان شراب سفید خورده بودند. آن روزها همه همسایه‌هایش را می‌شناخت چون همه دست به دهان بودند.
آدم‌های دور و اطراف آن محله دو گروه بودند: مست‌ها و ورزشکارها. مست‌ها آن طور فقر را فراموش می‌کردند و ورزشکارها با ورزش. آن‌ها از نواده‌های کموناردها بودند و سیاست چیز دشواری برای‌شان نبود. می‌دانستند چه کسانی پدران‌شان را با گلوله کشته‌اند، بستگانشان را، برادرانشان را، و دوستانشان را، وقتی سربازان ورسای، بعد از کمون، وارد شدند و شهر را گرفتند هر کسی را دیده بودند دستش پینه بسته یا کلاه کپی دارد یا هر علامتی که نشان می‌داد کارگر است، به گلوله بستند. و توی آن فقر و توی آن محله، روبه‌روی قصابی شوالین و تعاونی شراب‌فروشی بود که اولین مطلب آثاری را که قرار بود به وجود بیاورد نوشته بود. هیچ‌ کدام از محله‌های پاریس را این اندازه دوست نمی‌داشت، آن درخت‌های پراکنده، آن خانه‌های قدیمی گچ‌کشی شده سفید که پایین‌شان را رنگ قهوه‌ای زده بودند، آن رنگ سبز طویل اتوبوس فلکه، رنگ ارغوانی راه افتاده روی سنگفرش، تپه خیابان کاردینال لومان که وقتی به رودخانه می‌رسید ناگهان عمق پیدا می‌کرد، و طرف دیگرش که دنیای باریک و پر ازدحام خیابان موفارد بود. خیابانی که سر بالا به طرف پانتئون کشیده شده بود و آن خیابان دیگر که او همیشه با دوچرخه از آن عبور می‌کرد، و تنها خیابان اسفالت شده آن محله بود، و زیر لاستیک‌ها صاف بود، با آن خانه‌های بلند و باریک و هتل بلند ارزان قیمت که پِل‌ ورلن تویش مرده بود. آپارتمان آنجا فقط دو اتاق داشت و او در طبقه بالای هتل اتاقی داشت که ماهی شصت فرانک اجاره‌اش بود و آن‌جا بود که او آثارش را می‌نوشت و از آن‌جا بام‌ها و دودکش‌ها و تمام تپه‌های پاریس را می‌دید.
از آن آپارتمان، هیزم و زغال‌فروشی پیدا بود که شراب هم می‌فروخت، شراب بد. و کله اسب طلایی بالای سردر قصابی شوالین که توی پنجره‌های بازش لاشه‌های زرد طلایی و سرخ آویزان بود، و تعاونی سبزرنگ که شراب می‌فروخت، شراب خوب و ارزان. و دیگر چیزی جز دیوارهای گچی و پنجره‌های همسایه‌ها دیده نمی‌شد. همسایه‌هایی که شب‌ها وقتی کسی پاتیل توی کوچه می‌افتاد و با آن مست‌بازی خاص فرانسوی‌ها که بوق و کرنا می‌گفتند وجود خارجی ندارد، غر و لندهایش کوچه را می‌گرفت، پنجره خانه‌ها را باز می‌کردند و آن‌وقت حرف و نق شروع می‌شد.
«پلیس پیدایش نیست؟ وقتی آدم به‌شون احتیاج نداره موی دماغ آدم‌ان. اون‌وقت الان معلوم نیست کدوم گوری هستن. یکی پلیس خبر کنه.» تا اینکه یک نفر از پنجره سطل آبی می‌ریخت و غر و لند تمام می‌شد. «چی بود؟ آب بود. آهان، کار عاقلانه‌ای بود.» و پنجره‌ها بسته می‌شد. ماری، خدمتکارش، به هشت ساعت کار روزانه اعتراض داشت، می‌گفت: «اگه شوهرها تا ساعت شیش کار کنن، سر راه‌شون به خونه، یه کمی مست می‌کنن و پول زیادی رو دور نمی‌ریزن؛ اما اگه فقط تا ساعت پنج کار کنن، دیگه نه پولی براشون می‌مونه نه عقلی. کم کردن ساعات کار فقط باعث بدبختی زن‌های کارگرها می‌شه.»
***
زن در این وقت پرسید: «باز هم آبگوشت می‌خوری؟»
«نه، خیلی ممنون. خیلی خوب بود.»
«یه خرده دیگه بخور.»
«دلم یه اسکاچ و سودا می‌خواد.»
«برات خوب نیست.»
«آره، برام بده. کول پرتر توی یه ترانه، که شعر و آهنگش کار خودشه ماجرای ما رو گفته، همین ماجرایی که داری از عشق من دیوونه می‌شی.»
«خودت می‌دونی که من خوشم می‌آد تو مشروب بخوری.»
«آهان، آره. چیزی که هست برام بده.»
مرد فکر کرد وقتی زن بره هرچی دلم بخواد می‌خورم. نه هرچی دلم بخواد، بلکه هر چی باشه. آخ، چقدر خسته‌م. خیلی خسته‌م. یه کم خوبه بخوابم. بی‌حرکت دراز کشیده بود و از مرگ خبری نبود. حتما رفته بود توی یک خیابان دیگر دوری بزند، دوتایی، سوار بر دوچرخه رفته، و بدون هیچ صدایی از روی سنگفرش در حرکت است.
***
نه، هیچ‌وقت درباره پاریس ننوشته بود، یعنی درباره پاریسی که او می‌شناخت ننوشته بود. اما چیزهای دیگر که درباره‌شان ننوشته بود چی؟ و آن گاوداری و خاکستری نقره‌مانند بوته‌زار، آب صاف و تند نهرهای آبیاری و سبزی سیر یونجه‌زار. کوره‌راهی که رو به تپه‌ها بالا می‌رفت و گله که در تابستان مثل غزال رموک بود. بع‌بع‌ها و صداهای مداوم و حرکت آرام دست جمعی که آدم وقتی در پاییز آن‌ها را پایین می‌آورد گرد و خاک به پا می‌شد. و پشت کوه‌ها، وضوح شفاف قله در روشنایی غروب، همان طور که در کنار قطار، که زیر مهتاب سفید می‌زد، سوار بر اسب دره را می‌پیمود. و بعد به یادش آمد که در تاریکی از میان درختان الواری پایین می‌آمد و دم اسب را گرفته بود چون جایی را نمی‌دید و تمام آن داستان‌هایی که می‌خواست بنویسد.
و همین طور درباره آن پسرک زحمتکش کندذهن که آن بار توی بار توی گاوداری رهایش کرده و به او سپرد که کسی به علوفه دست نزند و آن پیرمرد پست فورکسی که وقتی پسر برایش کار می‌کرده کتکش می‌زده، توقف کوتاهی کرده بود علوفه بردارد و پسرک نگذاشته بود و پیرمرد به او گفته بود که باز هم او را می‌زند. پسرک تفنگ را از توی آشپزخانه برداشته بود و وقتی پیرمرد سعی کرده بود بیاید توی انبار، به او شلیک کرده بود و وقتی به گاوداری برگشته بودند یک هفته‌ای بود که او مرده بود، توی آغل یخ زده بود و سگ‌ها تکه‌هایی از او را خورده بودند. آن‌وقت او بقایای پیرمرد را در پتو پیچیده بود، با طناب بسته بود و روی سورتمه گذاشته بود و به پسر گفته بود به او کمک کند سورتمه را بکشند و هر دو، مرده را با اسکی تا سرجاده برده بودند، و صد کیلومتری راه رفته بودند تا به شهر رسیده بودند و پسر را تحویل داده بود. پسرک فکرش را نمی‌کرد که او را دستگیر کنند چون خیال می‌کرد وظیفه‌اش را انجام داده؛ تا همه ببینند که چه پیرمرد بدی بوده، و چطور سعی کرده علوفه‌ای را بردارد که مال او نبوده و وقتی کلانتر دستبند به او زده باورش نمی‌شده، بعد زیر گریه زده. این داستانی بود که نگه داشته بود. دست کم ده بیست داستان از آنجاها در ذهن داشت و حتی یکی از آنها را ننوشته بود. چرا؟
***
مرد گفت: «به‌شون بگو چرا.»
«چرا چی، عزیزم؟»
«هیچی، بابا.»
زن از وقتی او را به دست آورده بود زیاد مشروب نمی‌خورد. اما اگر زنده می‌ماند درباره این زن نمی‌نوشت، این را حالا یقین داشت. یعنی درباره هیچ کدام از آن‌ها نمی‌نوشت. پولدارهاشان کسل کننده بودند. و زیاد مشروب می‌خوردند، یا زیاد تخته‌نرد بازی می‌کردند. کسل کننده بودند و تکراری. به یاد طفلک، جولین، افتاد و به یاد وحشت رمانتیک‌گونه‌ای که از زن‌ها داشت و اینکه چطور داستانی با این جمله شروع کرده بود: «آدم‌های خیلی پولدار با من و شما فرق دارند.» و نیز اینکه یک نفر به جولین گفته بود که آری، آن‌ها فقط پول‌شان از پارو بالا می‌رود. اما این نکته به نظر جولین خنده‌دار نیامده بود. مرد فکر می‌کرد که پولدارها از نژاد جذاب و خاص‌اند و وقتی فهمید که غیر از این است داغان شد مثل هر موضوع دیگری که او را داغان می‌کرد.
از آدم‌هایی که داغان می‌شوند بیزار بود. وقتی آدم چیزی را بشناسد لزومی ندارد خوشش هم بیاید. فکر کرد هر چیزی را می‌تواند از پا در بیاورد. فقط کافی است بی‌خیال باشد، آن وقت هیچ چیز به او آسیب نمی‌رساند.
بسیار خوب. حالا نسبت به مرگ بی‌خیال می‌شود. چیزی که همیشه از آن وحشت داشته درد بوده. مثل هر مردی می‌توانست درد را تحمل کند تا اینکه طولانی شود و او را از پا در آورد، اما با چیزی روبه‌رو بود که بسیار آزارش می‌داد و درست وقتی احساس می‌کرد که دارد او را داغان می‌کند درد متوقف شده بود.
***
به یاد گذشته دور افتاده بود، به یاد روزی که ویلیامسون، افسر پرتاب بمب، شبی خواسته بود از لابه‌لای سیم‌های خاردار بگذرد و کسی از توی یک ماشین گشت آلمانی یک بمب دستی به طرفش پرتاب کرده بود و او نعره‌زنان از همه می‌خواست که او را بکشند. چاق بود، با دل و جرئت بود، و افسر خوبی هم بود. هر چند اهل خودنمایی بود. اما آن شب توی سیم‌ها گیر کرد و در دیدرس منور قرار گرفت و روده‌هایش روی سیم‌ها ریخت، به طوری که وقتی می‌خواستند او را، زنده، از لای سیم‌ها بیرون بکشند مجبور شدند روده‌هایش را قطع کنند. می‌گفت، هری منو با گلوله بزن. توروخدا منو با گلوله بزن. یک بار بحثی در گرفته بود که خدا دردی به جان آدم نمی‌اندازد که نشود تحمل کرد و یک نفر اظهارنظر کرده بود که منظور این است که درد پس از مدتی خود به خود دخل آدم را می‌آورد. اما او همیشه آن شب و ویلیامسون را به یاد داشت. چیزی دخل ویلیامسون را نیاورد تا اینکه هری تمام قرص‌های مرفینی را که برای خودش نگه داشته بود به او داد که اثر آنی هم نداشت.
***
و حالا با همین وضعی که داشت ناراحت نبود. و اگر همان طور که پیش می‌رفت بدتر نمی‌شد نگرانی نداشت؛ جز آنکه ترجیح می‌داد هم صحبت بهتری داشته باشد.
درباره هم صحبتی که دلش می‌خواست داشته باشد اندکی فکر کرد.
فکر کرد، نه، وقتی کاری که آدم انجام می‌دهد زیاد طول بکشد یا بیش از حد تاخیر کند، نباید انتظار داشته باشد که آدم‌ها منتظر بمانند. آدم‌ها همه رفته‌اند، جشن تمام شده و حالا آدم مانده است و میزبان زن.
فکر کرد، من از مردن، مثل هرچیزی که حوصله آدم را سر می‌برد، دارد حوصله‌ام سر می‌رود.
بلند گفت: «حوصله آدمو سر می‌بره.»
«چی حوصله آدمو سر می‌بره، عزیزم.»
«هر چیز کثافتی که زیاد طول بکشه.»
به چهره زن میان خودش و آتش نگاه کرد. به پشتی صندلی تکیه داده بود و پرتو آتش خطوط زیبای چهره‌اش را روشن کرده بود، می‌دید که خواب‌آلود است. صدای کفتار را بیرون از دامنه روشنایی آتش شنید.
گفت: «داشتم می‌نوشتم، اما خسته شدم.»
«معلومه. چرا تو نمی‌ری؟»
«می‌خوام اینجا پهلوی تو باشم.»
مرد از زن پرسید: «چیز غریبی حس نمی‌کنی؟»
«نه، فقط یه کم خوابم گرفته.»
مرد گفت: «من حس می‌کنم.»
درست در این لحظه حس کرد که مرگ به سراغش آمده.
به زن گفت: «می‌دونی تنها چیزی رو که از دست نداده‌م کنجکاوی‌یه.»
«تو هیچی رو از دست نداده‌ی. کامل‌ترین مردی هستی که تا حالا شناخته‌م.»
مرد گفت: «خدایا، زن‌ها چقدر کم چیز می‌دونن. از کجا می‌گی؟ به‌ت الهام شده؟»
چون درست در این وقت مرگ آمده بود و سرش را روی پایه تخت سفری گذاشته بود و او بوی نفس‌هایش را می‌شنید.
به زن گفت: «این چیزهایی‌رو که درباره داس و جمجمه می‌گن باور نکن. می‌شه. خیلی ساده به شکل دو پلیس دوچرخه‌سوار باشه یا به شکل یه پرنده. یا می‌شه مثل کفتار پوزه پهن داشته باشه.»
حالا رویش خزیده بود، اما هنوز بی‌شکل بود. فقط فضا را اشغال کرده بود.»
به‌ش بگو بره.»
نرفت بلکه کمی به او نزدیک‌تر شد.
مرد به مرگ گفت: «نفست حال آدمو به هم می‌زنه. کثافت بدبو.»
باز هم به او نزدیک‌تر شد و حالا مرد نمی‌توانست با او حرف بزند، و وقتی او دید که مرد دیگر نمی‌تواند حرف بزند کمی جلوتر رفت و مرد سعی کرد بی‌آنکه حرف بزند او را از خود براند. اما او خودش را بیش‌تر روی مرد کشاند تا آن‌که با تمام وزن روی سینه‌اش جا گرفت، و وقتی در آن‌جا چمباتمه زد مرد نتوانست حرکت کند، نتوانست حرف بزند، صدای زن را شنید: «ارباب حالا خوابش برده. تختو خیلی آروم بلند کنین ببرین تو چادر.»
مرد نمی‌توانست حرف بزند و به زن بگوید که او را از جانش دور کند و او سنگین‌تر از پیش چمباتمه زده بود به طوری که مرد نمی‌توانست نفس بکشد. و بعد وقتی تخت را بلند کردند ناگهان همه چیز درست شد و سنگینی از روی سینه‌اش کنار رفت.
***
صبح بود و مدتی بود صبح شده بود و مرد صدای هواپیما را شنید. ابتدا خیلی ریز بود و بعد چرخ وسیعی زد و پادوها بیرون دویدند، نفت ریختند و آتش روشن کردند و علف‌ها را بر هم توده کردند و دو طرف جای صاف دو رشته دود بزرگ به هوا رفت و نسیم صبحگاهی آن‌ها را به طرف چادرها برد و هواپیما دو چرخ دیگر زد، این بار پایین بود و آن وقت سرازیر شد و بعد باز تراز شد و آرام نشست، کامپتون پیر با شلوار راحتی، کت پیچازی پشمی و کلاه نمدی قهوه‌ای قدم‌زنان به طرفش آمد.
کامپتون گفت: «چی شده، پیرخروس؟»
مرد گفت: «پام گندش افتاده. صبحونه می‌خوری؟»
«ممنون. فقط چای می‌خورم. می‌بینی که ریزه‌میزه‌س. نمی‌تونم ممصاحبو هم ببرم. فقط جا برای یه نفر داره. کامیون‌تون داره می‌آد.»
هلن، کامپتون را کناری کشید بود و با او حرف می‌زد. کامپتون شادتر از همیشه برگشت.
گفت: «همین الان می‌برمت. بعد بر می‌گردم ممصاحبو می‌برم. فکر می‌کنم باید توی آروشا سوختگیری کنم. بهتره راه بیفتیم.»
«چای چی می‌شه؟»
«می‌دونی که من اهلش نیستم.»
پادوها تخت سفری را بلند کردند، چادرهای سبز را دور زدند و از حاشیه صخره پیش رفتند و به دشت رسیدند و از کنار پشته‌های هیزم و علف، صخره پیش رفتند و به دشت رسیدند و از کنار پشته‌های هیزم و علف، که حالا شعله‌هایش به هوا می‌رفت گذشتند، علف‌ها همه می‌سوخت و باد آتش را تیز می‌کرد، و به هواپیمای کوچک رسیدند. سوار کردن مرد دشوار بود، اما همین‌که تو رفت به صندلی چرمی پشت داد و آن پا را راست به یک طرف صندلی، که کامپتون رویش می‌نشست، چسباند. کامپتون موتور را روشن کرد و سوار شد. به طرف هلن و پادوها دست تکان داد و همان طور که صدای تق‌تق به غرش آرام همیشگی تبدیل می‌شد، آن‌ها چرخیدند و کامپی چاله‌های گراز را زیر نظر داشت و افت و خیزکنان که از محوطه وسط دو آتش پیش می‌رفت صدای غرش شنیده می‌شد، با آخرین تکان بلند شد و آن‌ها را دید که مه در آن پایین ایستاده‌اند، دست تکان می‌دهند و چادرها کنار تپه، که حالا تخت بود، قرار داشت. و دشت گسترده می‌شد، دسته‌های درخت، بوته‌زار وسعت پیدا می‌کرد، رد پای جانوران شکاری یکنواخت تا چشمه‌های خشک امتداد داشت، پهنه آبی دید که قبلا ندیده بود. گورخرها حالا فقط پشت‌های گرد و کوچکی بودند، و گاو میش‌ها که نقطه‌های کله‌درشتی بودند، همان طور که توی دشت به شکل شاخه‌های طویل حرکت می‌کردند، انگار از جایی بالا می‌رفتند، و وقتی سایه به طرف‌شان می‌آمد پراکنده می‌شدند. حالا ریز بودند و حرکت‌شان تاخت و تاز نداشت، و دشت تا چشم کار می‌کرد حالا زرد مایل به خاکستری بود و در جلو، پشت کت پشمی و کلاه قهوه‌ای کامپی پیر را می‌دید. بعد برفراز اولین تپه‌ها بودند و خط گاومیش‌ها از آن‌ها بالا می‌رفت، و بعد بر فراز کوه‌ها بودند و اعماق ناگهانی جنگل سرسبز که اوج می‌گرفتند و به نظر می‌رسید که رو به مشرق می‌روند، آن‌وقت هوا تاریک شد و آن‌ها توی طوفان بودند، باران طوری سیل‌آسا بود که انگار توی آبشار پرواز می‌کند، سپس بیرون آمدند و کامپی سر گرداند و لبخند زد و اشاره کرد و آن‌جا، در پیش‌رو، تنها چیزی که می‌دید، به پهنای سراسر جهان، بزرگ، بلند، و زیر آفتاب بی‌نهایت سفید، قله چهارگوش کلیمانجارو دیده می‌شد. و آن‌وقت بود که فهمید دارد به آنجا می‌رود.
***
درست در این وقت کفتار از زوره دست کشید و صدای عجیب، انسانی و کمابیش گریه‌آلودی سر داد. زن صدا را شنید و با بی‌قراری جابه‌جا شد. بیدار نشد. در خواب می‌دید که توی خانه‌اش در لانگ‌آیلند است، شب قبل از اولین تجربه دخترش در صحنه تئاتر بود، انگار پدرش هم حضور داشت و خیلی هم بدرفتاری کرد. بعد صدایی که کفتار درآورد آن‌قدر بلند بود که زن بیدار شد و برای لحظه‌ای نمی‌دانست در کجاست و خیلی ترسید. بعد چراغ‌قوه را برداشت و نورش را روی تخت دیگر، که پس از خوابیدن هری توی چادر برده بودند، انداخت. طرح مرد را زیر پشه‌بند دید اما پای مرد از پشه‌بند بیرون آمده بود و از تخت آویزان بود. نوارهای زخم‌بندی همه پایین آمده بود و زن‌ دلش را نداشت نگاه کند.
زن صدا زد: «مولو، مولو، مولو!»
بعد گفت: «هری،هری!» آن‌وقت صدایش را بلند کرد: «هری! خواهش می‌کنم. آهای، هری!»
جوابی نبود و زن صدای نفس کشیدنش را نمی‌شنید.
بیرون چادر کفتار همان صدای عجیبی را سر داد که زن را بیدار کرده بود. اما قلب زن طوری می‌زد که صدایش را نمی‌شنید.
نویسنده: ارنست میلر همینگوی (Ernest Hemingway)
مترجم: احمد گلشیری
از کتاب: «بهترین داستانهای کوتاه»، نوشته ارنست همینگوی
حروف چین: علی چنگیزی

نه سایه‌ای بود و نه درختی؛ و ایستگاه، میان دو ردیف خط‌آهن، زیر آفتاب قرار داشت. در یک سوی ایستگاه سایه گرم ساختمان افتاده بود و از در باز نوشگاه پرده‌ای از مهره‌های خیزران به نخ کشیده آویخته بود تا جلو ورود پشه‌ها را بگیرد. مرد آمریکایی و دختر همراهش پشت میزی، بیرون ساختمان، در سایه نشسته بودند. هوا بسیار داغ بود و چهل دقیقه دیگر قطار سریع‌السیر از مقصد بارسلون می‌رسید. در این محل تلاقی دو خط، دو دقیقه‌ای توقف می‌کرد و به سوی مادرید راه می‌افتاد.
دختر پرسید: چی بخوریم؟ کلاهش را از سر برداشته و روی میز گذاشته بود.
مرد گفت: هوا خیلی گرمه.
– خوبه نوشیدنی بخوریم.
مرد رویش را به سوی پرده کرد و گفت: دوس سروساس.
زنی از آستانه در پرسید: گیلاس بزرگ؟
– بله، دو گیلاس بزرگ
زن دو گیلاس و دو زیر گیلاسی ماهوتی آورد. زیر گیلاسی‌ها و دو گیلاس را روی میز گذاشت و به مرد و دختر نگاه کرد. دختر به دوردست، به خط تپه‌ها، چشم دوخته بود. تپه‌ها زیر آفتاب سفید می‌زد و اطرافشان قهوه‌ای و خشک بود.
دختر گفت: مثل فیل‌های سفیدن.
مرد گیلاس خود را سر کشید: من هیچ وقت تپه سفید ندیده‌م.
– چشم دیدن نداری.
مرد گفت: دارم. حرف تو که چیزی را ثابت نمی‌کنه.
دختر به پرده مهره‌ای نگاه کرد، گفت: روی پرده با رنگ چیزی نوشته‌ن، معناش چیه؟
– آنیس دل تورو، یه جور مشروبه.
– امتحانش بکنیم؟
مرد از پشت پرده صدا زد: بیایین اینجا. زن از نوشگاه بیرون آمد.
– چهار رئال می‌شه.
– دوتا آنیس‌دل‌تورو می‌خوایم.
– با آب؟
– تو با آب می‌خوری؟
دختر گفت: نمی‌دونم. با آب خوشمزه ست؟
– خوشمزه ست.
زن پرسید: با آب می‌خورین؟
– بله، با آب.
دختر گفت: طعم شیرین‌بیان می‌ده. و گیلاس را روی میز گذاشت.
– همه‌چیز همین طعمو داره.
دختر گفت: آره، همه‌چیز طعم شیرین‌بیان می‌ده. به خصوص چیزهایی که آدم مدت‌های زیادی چشم به راهشون باشه. مثل افسنطین.
– ول کن دیگه، بابا.
دختر گفت: تو شروع کردی. به من که خوش می‌گذشت. به من خیلی خوش می‌گذشت.
– خوب، بذار باز هم به‌مون خوش بگذره.
– خیلی خوب، من همین کار رو می‌کردم. دراومدم گفتم، کوه‌ها مثل فیل‌های سفیدن، این حرف جالب نبود؟
– جالب بود.
– دلم می‌خواست این مشروب تازه رو امتحان کنم. همه ما این کار رو می‌کنیم. به چیزها نگاه می‌کنیم، مشروب تازه امتحان می‌کنیم، غیر از اینه؟
– به گمونم همین طور باشه.
دختر به تپه‌ها نگاه کرد.
گفت: تپه‌های قشنگی‌یه. خیلی هم مثل فیل‌های سفید نیست. یعنی آدم وقتی از پشت درخت‌ها نگاه کنه پوست شونو سفید می‌بینه.
– یه مشروب دیگه بخوریم؟
– باشه.
باد گرم پرده مهره‌ای را رو به میز حرکت داد.
مرد گفت: آبجو خنک می‌چسبه.
دخترگفت: عالی‌یه.
مرد گفت: جگ، باور کن، یک عمل خیلی ساده‌س، باور کن اسم‌شو عمل هم نمی‌شه گذاشت.
دختر به زمین ،که پایه‌های میز رویش بود، نگاه کرد.
– جگ، می‌دونم که به حرفم گوش نمی‌دی، اما باور کن ترسی نداره. فقط هوا وارد می‌کنن.
دختر لام‌تاکام حرفی نزد.
– من همراهت می‌آم و تا هر وقت طول بکشه پیشت می‌مونم. فقط هوا وارد می‌کنن و بعد انگار نه انگار.
– بعد چه کار کنیم؟
– خوش می‌گذرونیم. درست مثل اول.
– از کجا این طور خیال می‌کنی ؟
– آخه، این تنها چیزی‌یه که موی دماغ ماست. تنها چیزی‌یه که سد راه خوشبختی ماست.
دختر به پرده مهره‌ای نگاه کرد، دستش را دراز کرد و دو رشته مهره را گرفت.
– فکر می‌کنی کارو بارمون رو به راه می‌شه و خوشبخت می‌شیم؟
– البته. ترسی نداره. خیلی‌ها رو می‌شناسم که این کارو کرده‌ن؟
دختر گفت: پس من هم همین کارو می‌کنم. که گفتی بعد همه‌شون خوشبخت شدن؟
مرد گفت: خوب، اگه دلت نمی‌خواد مجبور نیستی. اگه دلت نمی‌خواد مجبورت نمی‌کنم. اما مثل آب خوردنه.
– تو واقعاً دلت می‌خواد؟
– نظر منو بخوای این بهترین کاره. اما اگه واقعاً دلت نمی‌خواد مجبورت نمی‌کنم.
– اگه این کارو بکنم تو خوشحال می‌شی و همه چیز مثل اول می‌شه، اون وقت دوستم داری؟
– من الان هم دوستت دارم. خودت می‌دونی دوستت دارم.
می‌دونم. اما اگه این کارو بکنم و بعد بگم چیزها مثل فیل‌های سفیدن، اون وقت دوباره همه چیز رو به راه می‌شه و تو راضی می‌شی؟
– من راضی می‌شم، الان هم راضی‌ام؛ اما فقط یه گوشه دلم ناراضی‌یه. خودت خبر داری وقتی ناراحت باشم چه حالی دارم.
– اگه این کارو بکنم دیگه ناراحت نیستی؟
– من ناراحت نیستم چون واقعاً مثل آب خوردنه.
– پس این کارو می‌کنم چون حال خودم برام مطرح نیست.
– چی می‌خوای بگی؟
– می‌خوام بگم حال خودم برام مطرح نیست.
– اما برای من مطرحه.
– خوب، باشه. اما برای خودم مطرح نیست و دست به این کار می‌زنم تا کارها رو به راه بشه.
– اگه این طور فکر می‌کنی نمی‌خوام دست به این کار بزنی.
دختر از جا برخاست و قدم زنان به انتهای ایستگاه رفت. در سوی دیگر، کنار ساحل ایبرو، مزارع گندم و صف دراز درخت‌ها دیده می‌شد. دورتر،در آن سوی رود، کوه‌ها به چشم می‌خورد. سایه ابری از روی گندمزار می‌گذشت و دختر از پشت درخت‌ها رودخانه را نگاه می‌کرد.
دختر گفت: می‌شه این‌ها همه مال ما باشه. می‌شد همه چیز مال ما باشه اما روز به روز از خودمون بیشتر دورشون می‌کنیم.
– چی گفتی؟
– گفتم می‌شد همه‌چیز داشته باشیم.
– می‌شه همه‌چیز داشته باشیم.
– نه، نمی‌شه.
– می‌شد همه دنیا مال ما باشه.
– نه، نمی‌شه.
– می‌تونیم همه جا بریم.
– نه، نمی‌تونیم. دیگه مال ما نیست.
– مال ماست.
– نه، نیست. وقتی چیزی رو از آدم می‌گیرن دیگه گرفته‌ن.
– هنوز که نگرفته‌ن.
– ببینیم و تعریف کنیم.
مرد گفت: برگرد بیا توی سایه. این فکر و خیال‌ها رو نکن.
دختر گفت: من فکر و خیال نمی‌کنم. من از همه چیز خبر دارم.
– نمی‌خوام کاری را بکنی که دلت نمی‌خواد.
دختر گفت: حتی کاری که به حال من نسازه؟ می‌دونم، باز هم آبجو بخوریم؟
– باشه. اما باید درک کنی که….
دختر گفت: من درک می‌کنم. بهتر نیست دیگه درشو بذاریم؟
پشت میز نشستند و دختر به جانب تپه‌های خشک دره چشم دوخت و مرد به دختر و میز نگاه کرد.
مرد گفت: باید درک کنی که اگه تو دلت نخواد من هفتاد سال نمی‌خوام دست به این کار بزنی. اگه برات مهمه من، با کمال میل، پای همه چیزش وامی‌سم.
– مگه برای تو مهم نیست؟ می‌تونستیم با هم سر کنیم.
– البته که مهمه. اما من کسی رو جز تو نمی‌خوام. کس دیگه‌ای رو نمی‌خوام و می‌دونم که مثل آب خوردنه.
– بله، گفتنش مثل آب خوردنه.
– تو هر حرفی می‌خوای بزن، اما من می‌دونم.
– می‌خوام لطفی در حق من بکنی.
– هر کاری بگی می‌کنم.
– می‌خوام خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم خفه شی.
مرد حرفی نزد اما به کیف‌های کنار دیوار ایستگاه نگاه کرد. بر چسب همه هتل‌هایی که شب‌ها را در آن‌ها گذرانده بودند روی شان دیده می‌شد.
مرد گفت: من نمی‌خوام کاری بکنی. دیگه حرف شو نزنیم.
دختر گفت: الان دیگه جیغ می‌کشم.
زن با دو گیلاس آبجو از لای پرده بیرون آمد و آن‌ها را روی زیر گیلاسی مرطوب گذاشت. زن گفت: قطار پنج دقیقه دیگه می‌رسه.
دختر پرسید: چی گفت؟
– گفت که قطار پنج دقیقه دیگه می‌رسه.
دختر از روی تشکر با چهره بشاش به زن لبخند زد.
مرد گفت: بهتره کیف‌ها رو ببرم اون طرف ایستگاه. دختر به او لبخند زد.
– خیلی خوب. پس برگرد تا آبجوها رو تموم کنیم.
مرد دو کیف سنگین را بلند کرد و ایستگاه قطار را دور زد و قدم زنان به آن سوی خط‌ها رفت. از روی خط آهن سرش را بلند کرد اما قطار دیده نمی‌شد. در بازگشت، از سالن نوشگاه، که در آن مردم به انتظار آمدن قطار چیز می‌نوشیدند، گذشت. یک گیلاس آنیس نوشید و مردم را نگاه کرد. آن‌ها همه معقولانه انتظار می‌کشیدند. از لای پرده مهره‌ای بیرون رفت. دختر، که پشت میز نشسته بود، به او لبخند زد.
مرد پرسید:‌ حالت بهتر شد؟
دختر گفت: حالم خوبه. چیزیم نیست. حالم خوبه.
نویسنده: ارنست میلر همینگوی (Ernest Hemingway)
ترجمه: احمد گلشیری
برگرفته از کتاب: «بهترین داستان های کوتاه»
گزیده، ترجمه و با مقدمه: احمد گلشیری
حروف‌چین: سامان رستمی

بخش یکم
تعقیب و گفتگو
فصل یکم

نشسته بودیم توی کمین‌گاهی که شکارچیان «واندر اوبو1» کنار نمک لیس 2 با شاخ و برگ درختان ساخته بودند که صدای کامیون را شنیدیم. اول خیلی دور بود و کسی نمی‌دانست چه صدایی‌است. بعد صدا برید و ما خداخدا کردیم چیزی نباشد، یا فقط باد باشد. بعد کم‌کم نزدیک‌تر شد، و دیگر حرف نداشت، بلند‌تر و بلند‌تر، تا با سروصدای گوش‌‌خراش و بلند انفجارهای نامنظم از پشت سر ما رد شد و رفت تا از جاده بالا برود.
یکی از دو ردیاب، که اطواری بود، از سر جاش پا شد.
گفت: «تمام شد.»
دستم را روی دهانم گذاشتم و بهش اشاره کردم سرش را بدزدد.
بازگفت: «تمام شد.» و دست‌هاش را از هم باز کرد. هیچ‌وقت ازش خوشم نمی‌آمد و حالا کمتر ازش خوشم می‌آمد.
زیر لبی گفتم: «بعداً.» مکولا 3 سرش را تکان داد. کله‌ی تاس و سیاهش را نگاه کردم و او صورتش را کمی چرخاند، جوری که من موهای باریک چینی‌وارش را که کنار لبش بود دیدم.
گفت: «خوب نیست، هاپانا موئوزوری. 4»
بهش گفتم: «یک کمی صبر کن.» باز سرش را پایین برد تا از بالای شاخه‌های خشک پیدا نباشد و ما توی گرد و خاک آن گودال نشستیم، از بس که تاریک بود مگسک جلوی تفنگم را نمی‌توانستم ببینم، اما چیز دیگری نیامد. ردیاب اطواری بی‌صبر و قرار بود. کمی قبل از آن‌که هوا تاریک شود، زیر لبی به مکولا گفت که حالا برای شکار دیر است.
مکولا بهش گفت: «تو خفه شو! موقعی که تو نمی‌توانی ببینی،«بوانا 5» می‌تواند تیراندازی بکند.»
ردیاب دیگر، باسواده، با یک شاخه‌ی نوک تیز اسمش را- عبدالله- روی پوست سیاه ساق پاش نوشت تا سوادش را به رخ بکشد. من بی‌آن‌که بخواهم تحسینش بکنم تماشاش کردم و مکولا هم با بی‌تفاوتی کامل نوشته را نگاه کرد. کمی بعد ردیاب آن‌را خط زد.
دست آخر از روی مگسک آخرین نشانه‌گیری را در برابر نوری که باقی مانده بود، کردم، ولی دیدم فایده‌ای ندارد، حتی از شکاف گنده‌ی مگسک.
مکولا داشت نگاه می‌کرد.
گفتم: «گور پدرش.»
به «سواحلی »6 تصدیق کرد: «بله،» و پرسید: «به چادر رفت؟»
«بله.»
پا شدیم و از توی کمین‌گاه رفتیم میان درخت‌ها، از روی زمین شنی گذشتیم، و کورمال کورمال از لای درخت‌ها و زیر شاخه‌ها برگشتیم توی جاده. ماشین یک میل آن‌ورتر بود. همین‌که بهش رسیدیم، «کامائو»ی 7 راننده چراغ‌ها را روشن کرد.
کامیون کار ما را خراب کرده بود. همان بعدازظهری ماشین را گذاشته بودیم توی جاده و خیلی با احتیاط خودمان را رسانده بودیم نزدیک  نمک لیس. روز قبلش، کمی باران آمده بود، ولی نه آن‌قدر که نمک لیس را زیر آب ببرد. در میان درختان فضای بازی بود با تکه زمینی که در نتیجه‌ی فرسایش، حلقه‌های عمیق پیدا کرده بود، و در کناره‌هایش شیارهایی از چاله درست شده بود؛ این‌جاها را حیوانات به جست‌وجوی نمک در خاک لیس زده بودند و ما رد پای تازه و طویل و قلب شکل چهار کودوی  8  نر را که شب قبلش کنار نمک لیس آمده بودند دیده بودیم، و همین‌طور ردپای تازه مانده‌ی خیلی از کودوهای کوچک‌تر را. یک کرگدن هم بود، و از رد پا و کاه و فضله‌ای که با لگد پخش کرده بود پیدا بود که هر شب آن‌جا می‌آید. کمین‌گاه نزدیک به نمک لیس به فاصله‌ی پرتاب یک سنگ، ساخته شده بود، و ما نشسته بودیم و به پشت تکیه داده بودیم با زانوهای بالا آمده و سرهای پایین، در گودالی تا نیمه پر از خاکستر و غبار. و من از لابه لای برگ‌های خشک و شاخه‌های باریک یک کودوی نر کوچک را دیده بودم که از بیشه بیرون آمده، رفته بود کنار آن فضای باز، جایی نزدیک نمک لیس. خاکستری و زیبا بود و گردنی ستبر داشت و شاخ‌هایش مارپیچ رو به خورشید ایستاده بود. همان موقع سینه‌اش را هدف گرفتم، اما از این‌که مبادا کودوی بزرگ‌تر را که یقیناً در غروب پیدایش می‌شد بترسانم، از شلیک صرف‌نظر کردم. ولی قبل از آن‌که ما صدای کامیون را شنیده باشیم کودوهای نر آن را شنیده‌ بودند و میان درخت‌ها فرار کرده بودند و هر جنبنده‌ی دیگری هم که در بیشه‌های دشت بود، یا از تپه های کوچک پایین می‌آمد و از بین درخت‌ها به طرف نمک می‌رفت، از صدای بانگ آن انفجار رم  کرده بود. احتمالاً آن‌ها دیرتر، در تاریکی می‌آمدند. ولی دیگر خیلی دیر بود.
حالا که جاده‌ی سنگلاخی را با ماشین می‌رفتیم، نور چراغ‌های آن، چشم پرنده‌های شب‌پر را می‌زد و آن‌ها که تنگ هم، تا وقتی که چرخ‌های ماشین بالای سرشان نرسیده بود، در شن چمباتمه زده بودند، هراسان و آرام به پرواز در می‌آمدند و بر فراز کپه‌های آتش مسافرهایی که همگی در روز از این جاده به سمت غرب در حرکت  بودند و زمین‌های خشک‌سال را که پیش روی ما بود ترک می‌کردند، می‌‌‌‌‌‌‌پریدند. من نشسته بودم، با قنداق تفنگ روی پایم، لوله‌ی آن میان خمیدگی بازوی چپم، فلاسکی از ویسکی بین زانوهایم. ویسکی را ریختم توی یک فنجان نقلی و در تاریکی از پشت سرم ردش کردم به مکولا تا از قمقمه آب قاطیش کند، و اولین ویسکی روز را نوشیدم، یکی از بهترینش را، و به درختچه های انبوهی نگاه کردم که در تاریکی از کنار آن می‌گذشتیم و من روی‌هم خوشحال و سرشار از باد خنک شب، رایحه‌ی خوش آفریقا را فرو دادم.
بعد جلومان یک آتش بزرگ دیدیم، همین‌که نزدیکش شدیم و ازش گذشتیم، کنار جاده چشمم خورد به یک کامیون. به کامائو گفتم نگه‌دارد و برگردد عقب و در حینی که سمت روشنایی آتش عقب می‌زدیم، مردی کوتاه، پاچنبری، با یک کلاه تیرولی 9 ، شلوار کوتاه چرمی و پیراهن یقه باز، میان یک‌دسته بومی در عقب ماشین با کاپوت بالازده ایستاده بود.
ازش پرسیدم: «کمک لازم دارید؟»
گفت: «نه»،«مگر این‌که مکانیک باشید. ازم بیزار شده، تمام موتورها از من بیزارند.»
«فکر نمی‌کنید از چکش برقش باشد؟ وقتی از جلوی ما رد شدید یک صدایی می‌داد که انگار از چکش برق بود.»
«فکر می‌کنم خیلی بدتر از این‌هاست. از صداش پیداست که خیلی چیز بدی باید باشد.»
«اگر بتوانید به چادر ما بیایید، یک مکانیک خوب داریم.»
«چقدر راه است؟»
«تقریباً بیست میل.»
«صبح سعی می‌کنم بیام. با این سرو صدای مرگباری که توی دلش دارد می‌ترسم روشنش کنم. چون از من بیزار شده، می‌خواهد بمیرد. خب، من هم ازش بیزار شده‌م. ولی اگر من بمیرم او اصلاً ککش هم نمی‌گزد.»
«می‌خواهید چیزی بنوشید؟» فلاسک را به طرفش گرفتم. «اسم من همینگوی10 است.»
او تعظیمی کرد و گفت: «کاندیسکی، 11 همینگوی اسمی است که شنیدمش، ولی کجا؟ کجا شنیدمش؟ اوه، بله، شاعر12 . شما همینگوی شاعر را می‌شناسید؟»
«کجا چیزی ازش خوانده‌اید؟»
«در کوئرش نیت.»13
با خوشحالی گفتم: «من هستم». «کوئرش نیت» یک مجله‌ی آلمانی بود که براش چند قطعه شعر تقریباً  وقیحانه نوشته بودم. و یک قصه‌ی بلند هم در آن سال‌ها قبل از این‌که حتی یک سطر هم در امریکا فروش کنم در آن به چاپ رسانده بودم.
مرد با کلاه تیرولی گفت: «خیلی عجیب است. بگویید ببینم ، نظرتان در باره‌ی رینگلناتس14 چیست؟»
«فوق العاده است.»
«که این‌طور. از رینگلناتس خوشتان می‌آد. خوبه. درباره‌ی هاینریش مان 15 نظرتان چیست؟»
«تعریفی ندارد.»
«جدی می‌گویید؟»
«فقط می‌دانم که حوصله‌ی خواندنش را ندارم.»
«واقعاً هم هیچ تعریفی ندارد. می‌بینم که با هم وجه مشترکی هم داریم. این‌جا چکار می‌کنید؟»
«شکار می‌کنم.»
«امیدوارم که عاج نباشد.»
«نه. کودو.»
«آخر آدم چرا باید کودو شکار کند؟ آن‌هم آدمی مثل شما که فهمیده است و شاعر ، کودو بکشد؟»
گفتم: «هنوز که یکیش را هم نکشته ام. ولی ده روز است که سخت دنبالشان هستیم و اگر کامیون شما نبود، امشب یکیشان  به تورمان می‌خورد.»
«آن کامیون فلک‌زده. ولی آدم که  یک‌سال مدام شکار کرد، همه‌جورش را هم کلی در این مدت کشت، براشان متاًسف می‌شود. شکار یک حیوان به‌خصوص معنا ندارد. شما چرا این کار را می‌کنید؟»
«چون خوشم می‌آید.»
«خب اگر خوشتان می‌ آید که هیچ. بگویید ببینم نظرتان حقیقتاً در باره‌ی ریلکه 16  چیست؟»
«فقط یک چیز ازش خوانده‌ام.»
«چی را؟»
«شیپور را.»
«خوشتان آمد؟»
«بله.»
«حوصله‌ی من را که سر می‌برد، تمامش فضل فروشی است. والری 17 را بله، می‌فهمش، گرچه فضل فروشی زیاد دارد. خب حداقل شما یکی که دیگر فیل نمی‌کشید؟»
«اگر یکی را که به اندازه‌ی کافی بزرگ باشد پیدا کنم می‌کشمش.»
«چقدر بزرگ باشد؟»
«هفتاد پاندی باشد. شاید هم کوچک‌تر.»
«پس می‌بینم چیزهایی هم هستند که در موردش با هم توافقی نداریم. ولی چقدر باعث خوشحالی است که آدم با یکی از آن گروه قدیمی کوئرش نیت برخورد کند. بگویید ببینم جویس18چطور است؟ پول ندارم که کارهاش را بخرم. سینکلر لوییس 19هیچی نیست. خریدمش. نه. نه. فردا بهم بگویید. برایتان اشکالی ندارد که نزدیک‌های شما چادر بزنم؟ با دوستانتان هستید؟ شکارچی سفید پوست هم دارید؟»
«با همسرم. بسیار خوشوقت خواهیم شد. بله، یک شکارچی سفید پوست هم هست.»
«پس چرا همراهتان نیست؟ »
«عقیده دارد که کودو را باید تنهایی شکار کرد.»
«آدم اصلاً شکارش نکنه بهتر است. طرف چی است؟ انگلیسی است؟»
«بله.»
«سر تا پا انگلیسی؟ »
«نه. خیلی خوش مشرب است. ازش خوشتان می‌آید.»
«شما باید بروید. نمی‌خواهم نگهتان دارم. شاید فردا سری بهتان زدم. این برخورد ما از آن عجایب روزگار بود.»
«گفتم: بله. بگذارید فردا آن‌ها نگاهی به ماشین‌تان بیندازند. هر کاری از دستمان بر بیاید می‌کنیم.»
گفت: «شب بخیر. سفر بخیر.»
گفتم: «شب بخیر.» راه افتادیم و دیدمش، در حالی‌که دستش را در جهت بومی‌ها تکان می‌داد رفت طرف آتش. نه ازش پرسیدم چرا با خودش یک بیست تایی بومی بالابالاها را آورده و نه این‌که کجا دارد می‌رود. فکرش را که  کردم دیدم هیچی ازش  نپرسیده‌ام. خوشم نمی‌آید پرس وجو کنم و جایی که بزرگ شدم این کار بی‌ادبی بود. اما این‌جا دو هفته‌ای می‌شد که سفید پوستی ندیده بودیم، یعنی از همان موقعی که باباتی 20 را ترک کردیم تا به جنوب برویم؛ بعد توی این جاده‌ای که فقط آدم به تک و توکی تاجر هندی برمی‌خورد و خیل بومی‌های مهاجر از زمین‌های قحطی‌زده، یک‌مرتبه بر بخوری به یکی که ظاهری دارد شبیه کاریکاتورهای بنچلی 21 در لباس تیرولی، اسمت را می‌داند، تو را شاعر صدا می‌زند، کوئرش نیت را خوانده است، از علاقه‌مندان یواخیم رینگلناتس است و می‌خواهد از ریلکه صحبت کند. جداً که خیلی معرکه بود. و بالاخره از این هم معرکه‌تر، چراغ‌های ماشین ما سه کپه‌ی بلند و مخروطی را که روی جاده بخار می‌کردند روشن کردند. به کامائو گفتم نگه‌دارد، ترمز که کرد تا نزدیک‌شان لیز خوردیم. دو تا سه پا ارتفاع داشتند و وقتی به یکی‌شان دست زدم کاملاً گرم بود.
مکولو گفت : «تمبو. 22»
فضولات فیل‌هایی بود که تازه از جاده رد شده بودند، و در سردی هوای شب بخارکردنشان را می‌دیدی. کمی بعد در چادرهامان بودیم.
فردا صبح آفتاب نزده بلند شدم  و رفتم به یک نمک لیس دیگر. یک کودوی نر کنار نمک لیس بود و تا از لابه لای درخت‌ها نزدیکش شدیم، عین یک سگ زوزه‌ی بلندی کشید، ولی بلندتر و محکم تر، و از بیخ گلو، و در رفت، اول بی سروصدا، و بعد وقتی به اندازه‌ی کافی دور شد، با خش و خش زیاد در میان درخت‌چه‌ها ؛ و دیگر ندیدیمش. ورود به نمک لیس امکان نداشت. اطراف فضای بازش آن‌قدر درخت روییده بود که انگار حیوان در کمین‌گاه بود و تو باید با عبور از فضای باز به طرف آن می‌رفتی. تنها راهش این بود که آدم تنها و سینه‌خیز برود؛ تازه آن هم امکان نداشت ، چون از لابه لای آن درخت‌های درهم و برهم نمی‌شد خوب شلیک کرد، مگر این‌که آدم تا بیست متری آن‌جا می‌رفت. البته توی پناهگاه، بین درخت‌های محافظ، موضع خیلی عالی بود، چون هر حیوانی که طرف نمک لیس می‌رفت مجبور بود بیست و پنج متری از هر پناه‌گاهی را از فضای باز بگذرد. اما با این‌که ما تا ساعت یازده هم ماندیم چیزی نیامد. غبارهای نمک لیس را طوری با پاهامان به دقت صاف کردیم تا موقعی که باز گشتیم هر ردپایی کاملاً معلوم باشد، و دو میلی را که از جاده فاصله داشتیم پای پیاده رفتیم. شکار، از بسکه دنبال شده بود فهمیده بود که فقط شب‌ها بیاید و قبل از سپیده دم برود. یک کودوی نر مانده بود که صبحش ترسانده بودیمش  و می‌توانست حال اوضاع را باز هم مشکل‌تر بکند.
این روز دهمی بود که دنبال شکار کودوهای بزرگ بودیم و من هنوز یک کودوی نر گنده ندیده بودم. فقط سه روز دیگر را داشتیم، چون موسم باران هر روز از «رودزیا23» به سمت شمال در حرکت بود و از آن‌جایی که آمادگی نداشتیم موسم باران را در جایی‌که بودیم بمانیم، بایستی قبل از باران حداقل خودمان را می‌رساندیم به «‌هاندنی»24. قرار بر این شد که هفدهم فوریه، آخرین روز حتمی برای حرکت باشد. حالا هر روز صبح آسمان سنگین ابری برای یک ساعتی یا بیشتر باز می‌شد و می‌توانستی آمدن باران را که از شمال متداوماً در حرکت بود حس کنی، درست مثل این‌که از روی نقشه آمدنش را بررسی کرده باشی.
مسلماً شکار چیزی که مدت‌های زیادی هوسش را داشته‌ای، گولش را خورده‌ای، دستت را توی پوست گردو گذاشته است، و در پایان هر روز دست از پا درازتر بوده‌ای، معذلک ادامه‌اش داده‌ای و هر دفعه هم به این امید برای شکار بیرون رفته‌ای  که دیر یا زود شانس می‌‌آری و فرصتی را که دنبالش بوده‌ای دست می‌دهد، لذت بخش است. ولی اصلاً لذتی ندارد اگر برایش موعدی باشد که در فاصله‌ی آن کودو یا به تورت می‌خورد یا شاید هرگز نمی‌خورد و یا حتی اصلاً موفق به دیدنش نمی‌شوی. راه و رسم شکار این نیست. بیشتر شبیه سرگذشت آن جوانک‌هایی است که می‌فرستادندشان به پاریس و اگر در عرض دو سال نقاش یا نویسنده نمی‌شدند باید برمی‌گشتند به خانه و توی دم و دستگاه پدری مشغول می‌شدند. راه و رسم درست شکار یعنی آدم بتواند در تمام طول زندگی به شکار برود، تا وقتی‌که این یا آن حیوان وجود دارد، مثل راه و رسم نقاشی کردن است، یعنی تا وقتی زنده هستی و رنگ و بوم وجود دارند نقاشی کنی ، نویسندگی یعنی تا وقتی زنده هستی و قلم و دوات و کاغذ و مرکب یا هر وسیله‌ی دیگری که برای نوشتن موجود است بنویسی و یا درباره‌ی هر چیزی که بهش علاقه‌داری بنویسی، و تو حس کنی احمق هستی اگر شکل دیگری انجامش بدهی، احمق هستی. ولی حالا ما این‌جا از نظر وقت، فصل، و اتمام پول، جوری در تنگنا بودیم که آن‌چه باید هر روز، حال چه با شکار یا بدون آن، می‌کردیم و لذت می‌بردیم، داشت به‌شکل هیجان انگیزترین انحراف زندگی در می‌آمد، یعنی الزام به اجرای کار در مدتی کم‌تر از آن‌چه واقعاً برایش ضروری بود. بدین ترتیب، دو ساعت قبل از سحر بلند شده بودم و حالا که ظهر بود و داشتیم برمی‌گشتیم و همه‌اش سه روز دیگر وقت داشتیم، و دیگر داشت کم کم اعصابم خرد می‌شد، و آن‌جا، سر میز، زیر نور چادر ناهارخوری کاندیسکی، با آن شلوار کوتاه تیرولی هم بود  که داشت یک‌ریز حرف می زد.  ابداً بیادش نبودم.
او گفت: «سلام. سلام. موفق نشدید؟ کاری نکردید؟ پس کودو کجاست؟»
گفتم: «یک تک سرفه‌ای کرد و راهش را کشید و رفت. سلام دختر.»
زنم خندید. او هم دلخور بود. هر دوتایشان از طلوع آفتاب گوش به زنگ یک شلیک بودند، تمام وقت را گوش به زنگ بودند، حتی وقتی هم که مهمان ما از راه رسید، هنگام نوشتن نامه گوش به زنگ بودند، هنگام خواندن  کتاب گوش به زنگ بودند، حتی موقعی هم که کاندیسکی برگشت و سر حرف را باز کرد، گوش به زنگ بودند.
«شما نکشتیدش؟»
«نه. حتی ندیدمش». دیدم که پاپ 25 هم دلخور است و یک کمی هم عصبانی. حتماً به اندازه‌ی کافی وراجی کرده بودند.
او به من گفت: «یک آبجو بزن، سرهنگ.»
تعریف کردم: «یکی‌شان را ترساندیم. امکان تیراندازی نبود. کلی رد پا ازشان بود. غیر از این چیزی نبود. باد هم آن حوالی می‌آمد. این را از بچه‌ها بپرس.»
«داشتم به سرهنگ فیلیپ این را می‌گفتم،» کاندیسکی کفل پوشیده‌ از چرمش را جابجا کرد و یک پای برهنه و پرمویش را انداخت روی پای دیگرش، و ادامه داد: «شما نباید این‌جا خودتان را زیاد معطل کنید. باید بفهمید که فصل باران شروع می‌شود. دورتر از این‌جا یک تکه راه است، دوازده میل، که اگر باران بیاید ازش  اصلاً نمی‌توانید رد بشوید. امکان ندارد.»
پاپ گفت: «به من هم این را گفت. راستی، من یک غیر نظامی‌ام. از این عنوان‌های نظامی ما بعنوان لقب و خیلی خودمانی استفاده می‌کنیم. شما اگر یک سرهنگ هستید بهتان برنخورد.» بعد رو به من کرد و گفت: «لعنت به این نمک لیس‌ها. اگر سراغ‌شان نمی‌رفتی می‌توانستی یکی‌شان را بزنی.»
تصدیق کردم: «همه چی را خراب می‌کنند. بسکه آدم مطمئن است که دیر یا زود یکی‌شان را کنار نمک لیس شکار می‌کند.»
«روی تپه‌ها هم برای شکار برو.»
«باشد، می‌روم، پاپ.»
کاندیسکی پرسید: «اصلاً کشتن کودو یعنی چه؟ این‌قدر نباید آن را جدی بگیرید. هیچی نیست. توی یک‌سال می‌شود بیست تاش را کشت.»
پاپ گفت: «بهتر است که در این باره با مأمورین اداره‌ی شکار حرفی نزنید.»
کاندیسکی گفت: «مثل این‌که سوء تعبیر شد. مقصودم این بود که در یک سال شاید کسی بتواند. البته کسی هوس چنین کاری را ندارد.»
پاپ گفت: «مسلماً. اما اگر در سرزمین کودوها زندگی بکند، می‌تواند. توی این سرزمین جنگلی بزهای کوهی بزرگ معمولی زیادند. ولی درست موقعی که می‌خواهی ببینی‌شان، نمی‌توانی.»
کاندیسکی گفت: «می‌دانید، من چیزی را نمی‌کشم. چرا دیگر به بومی‌ها توجهی ندارید؟»
«چرا داریم.» زنم از این بابت او را مطمئن کرد.
کاندیسکی گفت: «آن‌ها واقعاً جالب‌اند. گوش کنید…» و به صحبتش با زنم ادامه داد.
من به پاپ گفتم: «کفرم از این در‌می‌آد که وقتی روی تپه‌ها هستم، مطمئنم حیوانات پایین توی نمک لیس‌اند. ماده‌ها روی تپه‌ها  هستند ولی فکر نمی‌کنم نرها حالا باهاشان باشند. بعد از غروب می‌روی آن‌جا، و رد پای‌شان هست. توی آن نمک لیس‌های کثیف پلاس بوده‌اند. فکر می‌کنم بیشتر وقت‌ها آن‌جا می‌روند.»
«احتمالاً همین‌طوره.»
«مطمئنم که آن‌جا نرهای جورواجور پیداشان می‌شود. احتمالاً آن‌ها فقط  هر دو روز طرف‌های نمک می‌آیند، بعضی‌هاشان حتماً ترسیده‌اند، چون کارل یکی‌شان را زده. باز اگر تمیز کشته بودش یک حرفی، نه این‌که بیاید و ازاین سر تا آن سر این سرزمین لعنتی دنبالش بکند. ای خدا، اگر او می‌توانست لااقل یکی از این حیوان‌های لعنتی را تمیز بکشد. به‌هر حال آن‌های دیگر باز هم پیداشان می‌شود. ما هم کاری نداریم جز این‌که منتظرشان بمانیم. البته همه این را نمی‌دانند. اما این کارل بد جوری توی این نواحی ترس انداخته.»
پاپ گفت: «خیلی زود جوش می‌آورد. ولی پسر خوبی است. آن ببر را که خیلی خوشگل کشت. می‌دانی، تمیزتر از آن نمی‌شد کشتش. صبر کن تا باز همه چی آرام شود.»
«باشد. من اگر گاه‌گاهی یک قلمبه بارش می‌کنم منظوری ندارم.»
«توی کمین‌گاه ، تمام روز چطور بود؟»
«این باد لعنتی تمامش دور و بر چرخید. بوی بدن‌هامان را به هر جهنم دره‌ای برد. فایده‌ای نداشت آدم آن‌جا بنشیند و بوی بدنش همه جا پخش بشود. چه می‌شد اگر این باد لعنتی بند می‌آمد. عبدالله امروز یک قوطی خاکستر آورده بود.»
«راه که افتاد . دستش بود.»
«وقتی ما نزدیک نمک لیس شدیم یک ذره باد هم نمی‌آمد و هوا هم به اندازه کافی برای شلیک روشن بود. تمام راه عبدالله با خاکسترها باد را امتحان می‌کرد. من تنهایی با عبدالله رفتم و آن‌های دیگر را عقب گذاشتیم و آهسته هم راه می رفتیم. از این پوتین‌های تخت کرپ پام بود که مثل پنبه نرم است. حیوان از پنجاه متری شنید و رم کرد.»
«هیچ گوش‌هاشان را دیده‌ای؟»
«هیچ گوش‌هاشان را دیده‌ام؟ اگر گوش‌هاشان را دیده بودم که الان پوستشان زیر دست دباغ افتاده بود.»
پاپ گفت: «از آن حرام‌زاده‌هاند. از دست این نمک لیس حسابی کفرم در آمده. این‌قدرها هم که فکر می‌کنیم با هوش نیستند. بدبختی این‌جاست که درست در آن جاهایی سراغ‌شان می‌روی که بلدند زرنگی کنند. از وقتی که آن‌جا نمک هست شکارشان هم می‌کنند. »
من گفتم: «لطفش به همین است. بدم نمی‌آید یک ماه تمام این کار را بکنم، یک وری بیفتم و شکار بکنم. باور کن. هیچ کار دیگری نکنم. یک گوشه بنشینم و مگس‌ها را توی خاک و خل شکار بکنم و بدهم به شاه مورچه ها که بخورند. از این کار خوشم می‌‌آید ولی با کدام وقت؟»
«همین دیگه. این وقت لعنتی!»
کاندیسکی داشت به زنم می‌گفت: «بله. این آن چیزی است که شما باید ببینید. نگومای26 بزرگ. جشنواره‌ی بزرگ رقص بومی‌ها.از آن اصیل‌هاش.»
من به پاپ گفتم: «گوش کن آن یکی نمک لیس دیگر، همانی که دیشب بودم، جای امنی است، فقط نزدیک آن جاده‌ی لعنتی است.»
«ردیاب‌ها  می‌گویند آن‌جا مرکز کودوهای کوچک است. راهش خیلی دور است. صدوبیست کیلومتر، رفت و برگشت.»
«می‌دانم. ولی جاپای چهارتا نر بزرگ آن‌جا بود. این را مطمئنم. آخ اگر آن کامیون دیشب نیامده بود. چطوره امشب را بریم آن‌جا بمانیم؟ تمام شب و فردا صبح را هم آن‌جا باشم و دست از سر این نمک لیس بردارم. یک کرگدن بزرگ هم آن‌جا هست. به‌هر حال رد پاهای بزرگش که هست.»
پاپ گفت: «خیلی خب، آن کرگدن لعنتی را هم بزن بکش.» او نفرت داشت چیزی را غیر از آن‌چه در تعقیبش بودیم، بکشد، نفرت داشت از این کشتن‌های الله بختکی، از کشتن‌های تزیینی، از کشتن به‌خاطر کشتن، مگر وقتی که میل به کشتن در او قوی‌تر از میل به نکشتن بود، یا وقتی لازم می‌شد نشان دهد در حرفه‌ی خود تک است، و من می‌دیدم که او کشتن کرگدن را برای خوش‌آیند من پیشکش می‌کرد.
«اگر خوب نباشد، من نمی‌کشمش.» این را قول دادم.
پاپ گفت: «بزن بکش آن حرام‌زاده را.» و انگار تحفه بود.
گفتم: «آه ، پاپ.»
پاپ گفت: «بزن بکشش. اگر تنهایی این کار را بکنی کلی کیف می‌بری. اگر خودش را نخواستی، شاخ‌هاش را که می‌توانی بفروشی. هنوز که توی پروانه‌ی شکارت اجازه داری یکی‌شان را بزنی.»
کاندیسکی گفت: «که این‌طور، پس شما یک نقشه‌ی جنگی ریختید. تصمیم گرفتید یک جوری آن حیوان‌های بیچاره را توی تله بیندازید؟»
گفتم: «بله. کامیون اوضاعش چطوره؟»
اطریشی گفت: «خراب، کارش ساخته است. از یک نظر اتفاقاً خوشحال هم هستم. بیشتر حالت سمبولیک داشت. تمام چیزی بود که از شامبای27 من مانده بود. حالا همه‌اش از بین رفت و خیالم را راحت‌تر کرد.»
«پام» 28  همسرم، پرسید: «شامبا چیه؟ ماه‌هاست که درباره‌اش می‌شنوم. ولی می‌ترسم معنی کلماتی را که همه مصرف می‌کنند بپرسم.»
او گفت: «یعنی مزرعه. همه چیزم از دست رفته بود غیر از آن ماشین باری، من کارگرها را با بارکش به شامبای یک هندی می‌برم. یک هندی خیلی ثروتمند که کاکتوس خنجری پرورش می‌دهد. من مباشر این هندی هستم. یک هندی می‌تواند از شامبای کاکتوس خنجری کلی استفاده ببرد.»
پاپ گفت: «و از هر چیز دیگری.»
«درسته. در جایی که ما شکست می‌خوریم، در جایی که گرسنگی می‌کشیم، او پول در می‌آورد. ولی این هندی آدم خیلی کله‌داری است. برای من ارزش قائل است. از نظر او من نماینده‌ی نظم و تشکیلات اروپایی هستم. همین الان از کار استخدام بومی‌ها‌ خلاص شده‌م. این خودش وقت می‌گیرد. خیلی جذاب است. سه ماه است که از خانواده‌ام دور افتاده‌م. تشکیلات شکل گرفته. سر یک هفته هم می‌شد درستش کرد، ولی آن‌وقت دیگر جذابیتی نداشت.»
همسرم پرسید: «پس زن شما چی؟»
«با دخترم در خانه‌م منتظره، خانه‌ی مباشر.»
همسرم پرسید: «شما را خیلی دوست داره؟»
«باید همین‌طور باشد، وگرنه خیلی وقت پیش من را ترک کرده بود.»
«دخترتان چند سالش است؟ »
«سیزده سالش.»
«خیلی لطف دارد آدم یک دختر داشته باشد؟»
«نمی‌توانید تصورش را بکنید که چقدر لطف دارد. درست مثل زن دوم آدم است. زن من الان تمام آن‌چه را که فکر می‌کنم می‌داند، تمام آن‌چه را می‌گویم، تمام آن‌چه را معتقدم، تمام آن‌چه را که می‌توانم بکنم، تمام آن‌چه را که نمی‌توانم بکنم و نمی‌توانم باشم. همین‌طور هم من همه چی را کاملاً درباره‌ی زنم می‌دانم. اما حالا کسی همیشه وجود دارد که نمی‌شناسی‌اش، کسی که تو را نمی‌شناسد، کسی که ندانسته دوستت دارد و با هر دوی‌تان ناآشناست، کسی که خیلی جذاب است و هم از آن توست و هم نیست، و سعی دارد مصاحبت را برای آدم بیش‌تر –چطور بگویم؟– بله، درست مثل… شما اسمش را چه میگذارید –پهلوی  خود آدم است – با هر دوتای‌تان –بله آن‌جا- درست مثل سوس گوجه‌فرنگی هاینز است که به غذای هر روزت می‌زنی.»
من گفتم: «این‌که خیلی خوب است.»
او گفت: «یک مقداری کتاب هم داریم. کتاب‌های جدید را دیگر الان نمی‌توانم بخرم ، ولی حرف را همیشه می‌توانیم بزنیم. افکار و گفت‌وگوها خیلی جالب‌اند. ما درباره‌ی همه‌چی بحث می‌کنیم. همه چی. قبلاً با شامبا، کوئرش نیت را هم داشتیم. همان باعث می‌شد که احساس کنی به اجتماع درخشان آن آدم‌ها تعلق داری، یکی از آن‌هایی. همان‌هایی که اگر هوس دیدن کسی به‌سرت می‌زد می‌خواست این شخص از همان‌ها باشند. شما آن‌ها را می‌شناسید؟ حتماً باید بشناسیدشان.»
من گفتم: «بعضی‌هاشان را. بعضی‌هاشان را تو پاریس بعضی‌هاشان را تو برلین.»
دلم نمی‌خواست دل این مرد را بشکنم، برای همین وارد جزئیات آن آدم‌های باصطلاح آن‌قدر درخشان نشدم.
دروغکی گفتم: «آدم‌های معرکه‌ای‌اند.»
گفت: «به‌تان حسودیم می‌شود که می‌شناسیدشان. راستی بگویید ببینم بزرگترین نویسنده‌ی آمریکا کیست؟»
زنم گفت: «شوهرم.»
«نه. تعصب فامیلی را کنار بگذارید، مقصودم این بود که واقعاً چه کسی بزرگترین است؟ مسلماً «آپتون سینکلر» 29 نیست. «سینکلر لوییس» هم حتماً نیست. «توماس مان»30 شما کیست؟ «والری» شما کیست؟»
گفتم: «ما نویسندگان بزرگی نداریم. در یک سن به‌خصوصی نویسندگان خوب ما کارهایی کرده‌اند. می‌توانم توضیح بدهم، . ولی خیلی مفصل است و ممکن است حوصله‌تان را سر ببره.»
او گفت: «خواهش می‌کنم توضیح بدهید. این تنها چیزی است که ازش لذت می‌برم. این به‌ترین جنبه‌ی زندگی است. زندگی معنوی. این کشتن کودو که نیست.»
من گفتم: «شما که هنوز نشنیدیدش؟»
«اوه، ولی می‌توانم حدسش را بزنم. باید بیش‌تر آبجو بخورید تا زبانتان راه بیفتد.»
به او گفتم: «زبانم که همیشه بد جوری به‌راه است، و بیش‌تر از معمول. اما شما که خودتان مشروب نمی‌خورید؟»
«نه، من هیچ‌وقت مشروب نمی‌خورم. فکر را خراب می‌کند. چیز بی‌خودی است. ولی برایم بگویید. خواهش می‌کنم بگویید.»
من گفتم: «خب. ما نویسندگان زبردستی در آمریکا داریم. «پو» نویسنده‌ی زبردستی است. نوشته‌اش ماهرانه است، عالی ساخته شده، ولی مرده است. ما نویسنده‌های پر آب و تاب نویس هم داریم که این خوش‌شانسی را داشته ‌اند که یک کمی سرگذشت این و آن را هم بشنوند و به سفر هم بروند و به چیزها، به این چیزهای واقعی شناخت پیدا کنند ، مثلاً به نهنگ، منتهی این شناخت در لفاظی پنهان شده است: مثل آلو توی پودینگ، و گاه‌گاهی هم خود آلو تنها و بی ‌پودینگ است، که خوشمزه است. ملویل31 این‌طوری است. ولی کسانی که او را ستایش می‌کنند، او را به‌خاطر پر آب و تاب نویسی‌اش ستایش می‌کنند، که مهم نیست. راز و رمزی را بهش نسبت می‌دهند که آن تو نیست.»
او گفت: «بله، می‌دانم. ولی این فکر است که کار می‌کند، قدرت فعالیت آن است که لفاظی را به‌وجود می‌آورد. لفاظی مثل جرقه‌ی آبی رنگی است که از دینام بلند می‌شود.»
«بعضی وقت‌ها. و بعضی وقت‌ها همان جرقه‌ی آبی رنگ است. پس خود دینام چی؟»
«خب. ادامه بدهید.»
«دیگر یادم نمی‌آید.»
«نه، ادامه بدهید، خودتان را به‌آن راه نزنید.»
«شما هیچ‌وقت آفتاب نزده بلند شده‌اید؟»
او گفت: «هر روز صبح. ادامه بدهید.»
«بسیار خب. نویسنده‌های دیگری بودند که مثل مستعمره نشین‌های تبعیدی چیز می‌نوشتند، تبعیدی از انگلستانی که بدان تعلق نداشتند، به انگلستان جدیدتری که دست اندر‌کار ساختن‌اش بودند. آدم‌های بسیار خوب، با دانایی کم و خشک و عالی  یونیتارها 32؛ ادبا؛ و کویکرهایی33 که حسن بذله‌گویی هم داشتند.»
«این‌ها چه کسانی هستند؟»
«امرسون»34،«هاثورن »35،«ویتیر»36 و شرکا. همه‌ی کلاسیک‌های اولیه‌ی ما که نمی‌دانستند یک کلاسیک نو ابداً شباهتی به کلاسیک‌هایی که قبل از آن آمده‌اند، ندارد. یک اثر کلاسیک می‌تواند از هر چیزی که بهتر است، هر چیزی که کلاسیک نیست، کش برود، همه‌ی کلاسیک‌ها این کار را می‌کنند. بعضی نویسندگان فقط برای این به‌دنیا آمده‌اند که نویسندگان دیگر را کمک کنند تا یک سطر بنویسند. ولی یک اثر کلاسیک نمی‌تواند از کلاسیک قبلش سر چشمه بگیرد یا شبیه آن باشد. تمام این حضرات آدم‌های بزرگوار و شریفی بوده‌اند، یا میل داشتند که باشند. بسیار هم قابل احترام بودند. هیچ‌وقت هم از کلماتی استفاده نکردند که مردم در گفتارشان بکار می‌بردند، کلماتی که در زبان زنده می‌مانند. حتی نمی‌شد فهمید که حضرات بدن هم داشتند. آن‌ها مغز داشتند، بله. مغز خوشگل، خشک، ترو تمیز. همه‌ی این حرف‌ها خیلی کسل کننده است، اگر شما اصرار نداشتید حرفش را هم نمی‌زدم .»
«ادامه بدهید.»
«در آن زمان یک نفر هست که از قرار معلوم واقعاً خوب است، «ثورو»37 . درباره‌ی او نمی‌توانم چیزی بگویم، چون هنوز نتوانسته‌ام  بخوانمش. ولی این مهم نیست، چون من ناتورالیست‌های دیگر را هم نمی‌توانم بخوانم مگر این‌که خیلی دقیق باشند و غیر ادبی. ناتورالیست‌ها همه‌شان باید تنها کار کنند و کس دیگری کشفیات آن‌ها را برای‌شان به‌هم ربط بدهد. نویسنده‌ها باید تنها کار کنند. باید هم‌دیگر را موقعی ببینند که اثرشان را تمام کرده‌اند، تازه آن‌هم نه زیاد، و گرنه می‌شوند مثل نویسنده‌های نیویورک؛ یک مشت کرم‌های انگل توی یک بطری، که سعی دارند از تماس با هم یا از بطری شناخت پیدا کنند و تغذیه کنند. بعضی ‌وقت‌ها بطری شکل هنر را دارد، بعضی ‌وقت‌ها اقتصاد است، بعضی ‌وقت‌ها اقتصادی- مذهبی است، ولی همین‌که داخل بطری شدند همان‌جا می‌مانند. بیرون از بطری آدم‌های تنهایی هستند. نمی‌خواهند تنها باشند. از این می‌ترسند که در اعتقادشان تنها بمانند و هیچ زنی هم نمی‌تواند کسی ازشان را به اندازه کافی دوست داشته باشد تا این‌که تنهایی خود را در وجود آن زن بکشند، یا او را در آن شریک سازند یا با او کاری کنند که بقیه چیزها اهمیت‌شان را از دست بدهند.»
«ثورو چی؟»
«شما باید حتماً بخوانیدش. شاید خود من هم بعداً این کار را بکنم. من بعدها هر کاری را می‌توانم بکنم.»
«بهتره که یک کمی بیشتر آبجو بخوری،پاپا.»38
«باشه.»
«در مورد نویسنده‌های خوب چی؟»
«نویسنده‌های خوب،«هنری جیمز»39،«استیفن کرین»40 و «مارک توین»41 هستند. البته آن‌ها را من به ترتیب ارزششان ردیف بندی نکردم. نویسنده‌های خوب را نمی‌شود ردیف بندی کرد.»
«مارک توین طنز پرداز است. آن دوتای دیگر را نمی‌شناسم.»
«تمام ادبیات مدرن آمریکا از یک کتاب «مارک توین» به اسم «هاکلبری فین» سرچشمه می‌گیرد. اگر خواندیدش آن‌جا که «جیم» سیاه‌‌پوست را از پیش بچه‌ها می‌دزدند باید دست نگه‌دارید. پایان واقعی همان‌جاست. بقیه‌اش فقط کلک است. ولی این به‌ترین کتابی است که ما داشته‌ایم. تمام نویسندگی آمریکایی از آن کتاب  گرفته شده است. قبلش چیزی وجود نداشته. بعدش هم چیزی به آن خوبی نبوده است.»
«آن‌های دیگر چی؟»
«کرین دو قصه‌ی زیبا نوشته است: «زورق بی حفاظ » و «مهمان‌خانه‌ی آبی»، که دومی بهترینش است.»
«خب، بعد چه بر سرش آمد؟»
«هیچی، مرد. از همان اولش در حال مرگ بود.»
«آن دو نفر دیگر چی؟ »
«هر دو تای آن‌ها تا سن پیری رسیدند، ولی پیر هم که شدند داناتر نشدند. من نمی‌دانم آن‌ها حقیقتاً چه می‌خواستند. می‌بینید، ما نویسنده‌های خودمان را به چیزی خیلی عجیب و غریب تبدیل می‌کنیم.»
«مقصودتان را نمی‌فهمم.»
«ما از راه‌های زیادی آن‌ها را نابود می‌کنیم. اول از نظر اقتصادی. آن‌ها می‌افتند به پول در آوردن. البته این کاملاً اتفاقی است که یک نویسنده پول در بیاورد، اگر چه کتاب‌های خوب احتمالاً همیشه آخرسر پول‌ساز می‌شوند. بعد، نویسنده‌های ما پول که در آوردند سطح زندگی‌شان را بالا می‌برند و این جا‌است که می‌افتند توی تله. مجبور می‌شوند بنویسند تا دم و دستگاه، زن و این جور چیزها را حفظ کنند، و می‌افتند به بنجل نویسی. نه این‌که از قصد بخواهند بنجل بنویسند بلکه به خاطر عجله‌ای است که دارند. به خاطر این است که وقتی دست به قلم می‌برند که چیزی برای گفتن ندارند یا کفگیرشان به ته دیگ خورده است. به خاطر این است که جاه ‌طلبند. اما به محض این‌که  به خودشان خیانت کردند به فکر توجیه کردنش می‌افتند و بیش‌تر بنجل می‌نویسند. یا این‌که نظر منتقدها را می‌خوانند . اگر آن‌ها به منتقدها، وقتی که نویسنده‌های بزرگ خطابشان میکنند اعتقاد دارند، پس باید وقتی هم که منتقدها بهشان می‌گویند گند زده‌اند، اعتقاد داشته باشند. و اعتماد به نفس‌شان را از دست می‌دهند. در حال حاضر ما دو نویسند‌ه‌ی خوب داریم که نمی‌توانند چیز بنویسند، چون با خواندن نظر منتقدها اعتماد به نفس را از دست داده‌اند. اگر بنویسند گاهی اوقات خوب از آب در می‌آید و گاهی اوقات زیاد خوب از آب در نمی‌آید و گاهی اوقات هم که واقعاً بد از آب در می‌آید ، ولی خوبش بالاخره خودش را نشان می‌دهد. اما آن‌ها نظر منتقدها را خوانده‌اند و باید شاهکار خلق بکنند. از همان شاهکارهایی که به عقیده‌ی منتقدها قبلاً نوشته بودند. به این ترتیب حالا آن‌ها دیگر ابداً قدرت نوشتن ندارند. منتقدها ناتوانشان کرده‌اند. »
«این‌ها کدام نویسنده‌ها هستند؟ »
«برای شما چه فرقی می‌کند که اسمشان را بدانید، و شاید هم در حال حاضر چیزهایی نوشته‌اند، ترسشان گرفته و باز عقیم شده‌اند.»
«مگر چه بر سر نویسنده‌های آمریکایی آمده است؟ روشن حرف بزنید.»
«من در گذشته‌ها نبودم پس نمی‌توانم درباره‌ی گذشتگان برایتان حرف بزنم، ولی حالا خیلی چیزها هستند. نویسنده‌های مرد آمریکایی در یک سن به‌خصوصی تبدیل می‌شوند به «ننه بزرگ هابرد».42 نویسنده‌های زن هم می‌شوند ژاندارک، منتهی بدون این‌که جنگیده باشند. رهبر می‌شوند43. مهم نیست چه کسی را رهبری می‌کنند. اگر طرف‌داری هم نداشته باشند از خودشان درست‌اش می‌کنند. برای این طرف‌دارهای دست‌چین شده اعتراض بی‌فایده است. به نمک‌نشناسی متهمشان می‌کنند. چه جهنمی. براشان اتفاق‌های زیادی می‌افتد. این یکی از آن‌هاست. بعضی‌های دیگر با چیزهایی که می‌نویسند سعی می‌کنند روح‌شان را نجات بدهند. راه در روی ساده‌ای است. آن‌های دیگر با اولین در‌آمد داغان می‌شوند، یا با اولین تمجید، اولین حمله، اولین دفعه‌ای که متوجه می‌شوند قدرت نوشتن را ندارند، یا اولین دفعه‌ای که هیچ کار دیگر نمی‌توانند بکنند، یا حسابی دلسرد شده‌اند و خودشان را به تشکیلاتی وصل می‌کنند که به‌جای آن‌ها برایشان فکر کند. یا این‌که اصلاً نمی‌دانند چه می‌خواهند. هنری جیمز می‌خواست پول در بیاورد ، البته هیچ‌وقت هم نتوانست.»
«شما چی؟»
«من به خیلی چیزها علاقه دارم. زندگی خوبی دارم اما باید بنویسم چون اگر یک مقدار معینی ننویسم از بقیه‌ی زندگی‌ام لذت نمی‌برم.»
«شما چه می‌خواهید؟»
«تا آن‌جا که مقدورم هست خوب بنویسم و همین‌طور که به نوشتن ادامه می‌دهم یاد بگیرم. در عین حال زندگی خودم را هم دارم که ازش لذت می‌برم و زندگی خیلی خوبی هم هست.»
«شکار کودو مثلاً؟»
«بله، شکار کودو و خیلی چیزهای دیگر.»
«چه چیزهای دیگر؟»
«کلی چیزهای دیگر.»
«و می‌دانید چه می‌خواهید؟»
«بله.»
«شما جداً از این کاری که الان دارید می‌کنید خوشتان می‌آید، از این مسخره بازی به خاطر کودو؟»
«به همان اندازه که از رفتن به پرادو 44 خوشم می‌آید.»
«این یکی به‌تر از آن یکی نیست.»
«این یکی به همان اندازه لازم است که آن یکی. البته، چیزهای دیگری هم هستند.»
«حتماً، باید هم این‌طور باشد. ولی این جور چیزها برای شما واقعاً مفهومی هم دارند؟»
«البته.»
«و می‌دانید که چه می‌خواهید؟»
«کاملاً، و همیشه هم به‌دستش می‌آورم.»
«ولی این‌که پول می‌خواهد.»
«پول را که همیشه توانسته‌ام در بیاورم، و در ثانی شانس هم خیلی آورده‌ام.»
«بنابراین خوشبخت هستید؟»
«غیر از مواقعی که به دیگران فکر می‌کنم.»
«پس شما هم به‌دیگران هم فکر می‌کنید؟»
«اوه، بله.»
«اما کاری براشان نمی‌کنید؟»
«نه.»
«اصلاً؟»
«شاید یک کمی.»
«فکر می‌کنید این نویسندگی شما فی‌نفسه به زحمتش می‌ارزد؟»
«اوه، بله.»
«مطمئن هستید؟»
«کاملاً مطمئنم.»
«پس باید خیلی لذت داشته باشد.»
گفتم: «همین‌طوره، تنها چیزی است که در مجموع کلی لذت توش هست.»
زنم گفت: «بحث دارد خیلی جدی می‌شود.»
«آخر موضوع بد جوری جدی است.»
کاندیسکی گفت: «می‌بینید، چقدر درباره‌ی بعضی چیزها جدی است. می‌دانستم او به غیر از کودو در مورد چیزهای دیگر هم باید جدی باشد.»
«دلیل این‌که حالا هر کسی سعی دارد از آن دوری کند، منکر اهمیتش بشود، وانمود کند که کوشش برای انجام آن بی‌فایده است، از این جهت است که خیلی مشکل است. عوامل زیادی باید با هم ترکیب شوند تا امکانش فراهم بشود.»
«الان دیگر از چی دارید حرف می‌زنید؟»
«نوع نوشته‌ای که می‌توان نوشت. که نثر را اگر آدم به‌حد کافی جدی باشد و بخت هم یارش باشد، تا کجا می‌توان برد. یک بعد چهارم و پنجمی وجود دارد که می‌توان به آن رسید.»
«شما بهش معتقدید؟»
«می‌شناسم‌اش.»
«و اگر یک نویسنده به آن رسید چی؟»
«آن‌وقت هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد.این از هر چیز دیگری که او می‌تواند بکند مهم‌تر است. البته احتمالش هم هست که شکست بخورد. ولی این شانس هم هست که موفق بشود.»
«اما مثل این‌که شما دارید درباره‌ی شعر صحبت می‌کنید.»
«نه، این خیلی مشکل‌تر از شعر است. نثری است که هرگز نوشته نشده است. ولی می‌شود نوشتش، منتها بدون دوز و کلک. بدون چیزهایی که بعداً  آشغال از آب در بیاید.»
«و چرا نوشته نشده؟»
«به علل خیلی زیاد. اول از همه، باید استعدادش باشد، استعداد زیاد. مثل استعدادی که کیپلینگ45 داشت. بعد انضباط لازم است. انضباط فلوبر46 .بعد باید تصور این را داشت که چه می‌تواند باشد، و وجدانی مطلق، و خدشه ناپذیر مثل استاندارد متر پاریس، تا جلوی شیادی گرفته شود. بعد نویسنده باید باهوش باشد و بی‌طرف و مهم‌تر از همه، بتواند دوام بیاورد. سعی کن تمام این‌ها را در یک نفر جمع کنی و بگذار او از میان تمام آن نفوذهایی که یک نویسنده را تحت فشار می‌گذارند بگذرد. با وقت کمی که دارد سخت‌ترین چیز برایش این است که دوام بیاورد و کارش را بتواند تمام کند. ولی دلم می‌خواهد چنین نویسنده‌ای را داشته باشیم و هر چه را که می‌نویسد بخوانیم. نظرتان چیست؟ می‌خواهید از چیز دیگری صحبت کنیم؟»
«چیزهایی را که گفتید جالب‌اند. البته من با تمامش موافق نیستم.»
«مسلم است.»
پاپ پرسید: «با یک ته گیلاس چطورید؟ فکر نمی‌کنید یک ته گیلاس کمک کند؟»
«راستی بگویید ببینم، این‌ها چه چیزهایی هستند، این چیزهای واقعی و مشخص، که به نویسنده ضرر می‌زنند؟»
از این گفتگویی که داشت حالت مصاحبه پیدا می‌کرد خسته شده بودم. پس تبدیلش می‌کنم به یک مصاحبه و قالش را می‌کنم. این که هزار جور چیز ناملموس را در یک جمله بگنجانم، آن هم قبل از ناهار، بیش ازحد مسخره بود.
از ته دل گفتم: «سیاست ، زن، مشروب، پول، جاه‌‌طلبی. و فقدان سیاست، زن، مشروب، پول و جاه طلبی.»
پاپ گفت: «حالا دیگر حسابی نطقش وا شده.»
«ولی مشروب. من که ازش سر در نمی‌آورم. به‌نظر من که همیشه احمقانه آمده . بیشتر به‌حساب ضعف شخصی گذاشتم‌اش.»
«بالاخره آدم باید یک جوری روزش را تمام کند. خیلی محاسن دارد. هیچ‌وقت نمی‌خواهید عقیده‌‌تان را عوض کنید!»
پاپ گفت: «یک گیلاس بزنیم، مه‌وندی47 .»
پاپ هیچ‌وقت قبل از ناهار مشروب نمی‌خورد ، مگر این‌که اتفاقی می‌افتاد، و متوجه هم بودم که داشت سعی می‌کرد کمکم کند.
گفتم: «پس همه یک ته گیلاس می‌زنیم.»
کاندیسکی گفت: «من هیچ‌وقت مشروب نمی‌خورم. می‌روم سراغ آن باری و یک مقداری کره‌ی تازه می‌آورم. از«کاندووا» تازه رسیده، کره‌ی بی‌نمک. آشپزم خوب بلد است درست‌اش کند.»
راه‌ش را کشید و رفت، و زنم گفت: «خیلی داشتی عمیق حرف می‌زدی. جریان آن زن‌ها چی بود؟»
«کدام زن‌ها؟»
«همان وقت که داشتی درباره‌ی زن‌ها حرف می‌زدی؟ »
«گورباباشان! همان‌هایی هستند که وقتی مست باشی تو کارشان می‌روی.»
«پس تو این کار را می‌کنی.»
«نه.»
«ولی من اگر مست باشم تو کار کسی نمی‌روم.»
پاپ گفت: «ای بابا، از ماها که کسی تا بحال مست نکرده. وای که آن مرد چه پر چانه بود!»
«بعد از این‌که بوانا مکومبا48 افتاد به حرف، بهش که دیگر امان نداد.»
من گفتم: «دچار اسهال کلامی شده بودم.»
«کامیونش چی؟ می‌توانیم یدک بکشیم‌اش، طوری که مال خودمان خراب نشود؟»
پاپ گفت: «فکر می‌کنم بشود، وقتی که مال ما از هاندنی بیاید.»
موقع ناهار، زیر توری سبز چادر ناهارخوری، در سایه‌ی یک درخت بزرگ، و باد که می‌وزید، با کره‌ی تازه‌ای که همه تعریف‌اش را کردند، قیمه‌ی آهوی گرانت49، پوره‌ی سیب‌زمینی، ذرت سبز، و بعد دسر مخلوط میوه؛ و کاندیسکی برای‌مان گفت که هندی‌های شرقی این سرزمین را دارند تصاحب می‌کنند.
«ببینید موقع جنگ نیروهای هندی را برای جنگیدن فرستادند این‌جا. از هندوستان دورشان کردند، چون می‌ترسیدند باز هم شورش بکنند. چون این‌ها توی آفریقای می‌جنگیدند به آقاخان هم این قول را دادند که هندی‌ها می‌توانند راحت بیایند این‌جا و ساکن بشوند و کار و کاسبی راه بیندازند. خب، آن‌ها که زیر قولشان نمی‌توانستند بزنند، در نتیجه، حالا هندی‌ها تمام سرزمین را از دست اروپایی‌ها گرفته‌اند. این‌ها هم که با هیچی سر می‌‌کنند و تمام پول‌ها را می‌فرستند به هندوستان. وقتی به اندازه کافی پول در آوردند بر می‌گردند سر خانه و زندگی‌شان، و قوم و خویش‌های فقیرشان را می‌فرستند تا جایشان را بگیرند و به چاپیدنشان از این سرزمین ادامه بدهند.»
پاپ چیزی نگفت. سر میز با میهمان جرو بحث نمی‌کرد.
کاندیسکی گفت: «همه‌اش به‌خاطر آقاخان است. شما آمریکایی هستیدو از این پیچیدگی‌ها سر در نمی‌آورید.»
پاپ ازش پرسید: «شما با فون ‌لتوو50 بودید؟»
کاندیسکی گفت: «از همان اول، تا به آخر.»
پاپ گفت: «جنگ‌جوی بزرگی بود. برای او احترام زیادی قائلم.»
کاندیسکی پرسید: «شما جنگ هم کردید؟»
«بله.»
کاندیسکی گفت: «چندان علاقه‌ای به لتوو ندارم بله خوب جنگید. کسی هم به پایش نمی‌رسید. وقتی که ما گنه گنه می‌خواستیم دستور داد تا گیرش آوردند. همین‌طور هم تمام آذوقه‌های دیگر را. ولی بعداً اصلاً توجهی به افرادش نکرد. جنگ که تمام شد من بلند می‌شوم و می‌روم آلمان. می‌روم تا ادعای خسارت در مورد اموالم را  بکنم. آن‌ها می‌گویند: شما اطریشی هستید. شما باید از طریق اطریش اقدام کنید. بنابراین می‌روم به اطریش. آن‌ها ازم می‌پرسند، شما چرا جنگیدید؟ شما که نمی‌توانید ما را  مسئول بدانید. آمدیم و شما رفتید در چین بجنگید. این به خودتان مربوط است. ما هیچ کاری نمی‌توانیم برایتان بکنیم.»
با ساده لوحی می‌گویم: «ولی من به‌خاطر وطن پرستی رفتم. من هر کجا که بتوانم می‌جنگم، چون اطریشی هستم و وظیفه ام را می‌شناسم. آن‌ها میگویند، بله. این بسیار عالی است. ولی شما نمی‌توانید ما را مسئول احساسات مقدس خودتان بدانید. خلاصه آن‌ها مرا از این دست به آن دست کردند و آخرش هم هیچ. ولی هنوز این سرزمین را دوست دارم. من همه چیزم را این‌جا از دست دادم. ولی از هر کسی توی اروپا چیزدارترم. بومی‌ها و زبانشان برای من همیشه جالب‌اند، کلی درباره‌شان یادداشت برداشتم. دیگر این‌که، من در واقع این‌جا یک شاه هستم. و این خیلی لذت بخش است. صبح که از خواب بیدار می‌شوم یک پایم را دراز می‌کنم و نوکر بچه جوراب پام می‌کند. بعد وقتی حاضر شدم آن یکی پام را دراز می‌کنم و او جوراب دیگر را پام می‌کند. از زیر پشه بند یک‌راست می آیم توی شلواری که برایم نگه داشتند. جداً که خیلی عالیه، این‌طور نیست؟»
«واقعاً عالیه.»
«وقتی بازگشتید با هم یک سفری51 می‌رویم تا روی بومی‌ها مطالعه کنیم. هیچ شکاری هم نمی‌کنیم مگر برای خوردن غذا. ببینید، می‌خواهم یک رقص و آواز نشان‌تان بدهم.»
دولا شد،آرنج‌ها را بالا و پایین برد، زانوها را خم کرد ، آواز خوانان دوروبر میز گشت، بدون شک کارش خیلی عالی بود.
گفت: «این تازه یکی از هزارتاست. دیگر موقع‌اش است که بروم. شماها می‌خواهید بخوابید.»
«حالا چه عجله‌ای دارید. باز هم بمانید.»
«نه. حتماً می‌خواهید بخوابید. من هم کره را برمی‌دارم تا بگذارمش یک جای سردی که تازه بماند.»
پاپ گفت: «سر شام می‌بینم‌تان.»
«حالا شما باید بخوابید. خداحافظ.»
بعد از این‌که او رفت، پاپ گفت: «می‌دانید، چیزهایی را که در باره‌ی آقاخان گفت، باور نمیکنم.»
«به‌نظر که خیلی جالب می‌آمد.»
پاپ گفت: «البته او خیلی سر خورده. کی نخورده. «فون لتوو» از آن ناکس‌های روزگار بود.»
زنم گفت: «خیلی آدم فهمیده‌ای است. صحبتش درباره‌ی بومی‌ها خیلی عالی بود. ولی از دست زدن‌های آمریکایی دلخور بود.»
پاپ گفت: «من هم دلخورم. مرد خوبیه. بهتره بری یک چرتی بزنی. نزدیک‌های ساعت سه و نیم باید حرکت کنی.»
«بهشان بگو بیدارم بکنند.»
«مولو»52 عقب چادر را بالا زد. چوب‌ها را گذاشت زیر آن، طوری که باد آمد تو و من در آن باد خنک و تازه‌ای که از زیر آن چادر داغ تو می‌آمد همان‌طور که داشتم کتاب می‌خواندم خوابم برد. بیدار که شدم وقت رفتن بود. ابرهای بارانی در آسمان بودند و هوا هم خیلی گرم بود. کنسروهای میوه، یک تکه پنج پاندی گوشت سرخ‌کرده، نان، چای، قوری، چند قوطی شیر در یک جعبه‌ی ویسکی با چهار بطری آبجو را بسته‌بندی کرده بودند. یک مشک برزنتی آب هم بود با یک پارچه‌ی بزرگ مخصوص چادر. مکولا داشت تفنگ را از ماشین بیرون می‌آورد.
پاپ گفت: «هیچ برای برگشتن عجله نکنید. خودمان می‌آییم دنبالتان و پیداتان می‌کنیم.»
«بسیار خوب.»
«کامیون را می‌فرستم تا آن ورزشکار را بیاره به هاندنی. آدم‌هاش را پای پیاده جلوتر فرستاده.»
«مطمئنی که کامیون می‌کشد؟ یک‌وقت این کار را به‌خاطر این‌که رفیق منه نکنی؟»
«به‌هر حال کارش را باید راه بیندازیم. کامیون امشب برمی‌گرده این‌جا.»
گفتم: «ممصاحب53 هنوز خوابیده. شاید زنم بخواهد برود بیرون گردش کند و چند تا باقرقره بزند.»
زنم گفت: «من این‌جام. نگران ما نباش. اوه، امیدوارم چیزی به‌تورت بخورد.»
من گفتم: «تا پس فردا کسی را توی جاده دنبال ما نفرست. اگر شانس بیاریم می‌مانیم.»
«موفق باشی.»
«موفق باشی، عزیزم. خداحافظ آقای «جی. پی»54.»
——————————————–
پانویس‌ها:
1. نام قبیله‌ای است
2. نمک لیسها  مکانهایی از سنگ نمک هستند که حیوانات جنگلی برای لیسیدن نمک به آن‌جا می روند و با نمک‌زارها تفاوت دارند.
3. M’cola
4. Hapana  M’uzuri
5. B’wanaمعنی آقا را در آفریقایی می‌دهد.
6. Swahiliزبان محلی کنیایی .
7. Kamau.
8. Kuduبز کوهی آفریقایی.
9. Tyrolerیکی از استان‌های اطریش که امروزه به دو قسمت شمالی- اطریش- و جنوبی- ایتالیا- تقسیم شده است. کلاه تیرولی سبز است با پری در کنارش.
10. Hemingway
11. Kandisky
12. Dichter  در زبان آلمانی یعنی شاعر.
13. Querschnitt  یعنی بر همه. مجله ادبی آلمانی که همینگوی در سال 1921 برای آن شعر و داستان می‌فرستاد.
14. Ringelnaz
15. Heinrich Mann
16. Rainer Maria Rilke  شاعر و نویسنده آلمانی.
17. Paul Valery  شاعر فرانسوی.
18. James Joyce نویسنده ایرلندی.
19. Sincler Lewis  نویسنده آمریکایی.
20. Babati
21. -1889-1945- Robert Charles Benchley  نویسنده منتقد تئاتر طنز نویس و هنرپیشه و کاریکاتوریست آمریکایی.
22. Tembo
23. Rhodesia
24. Handeni
25. Pop
26. Ngoma   در زبان آفریقایی رهبر پیشوا و رئیس قبیله معنی می‌دهد.
27. Shamba
28. P.O.M
28. Upton Sinclair
29. Thomas Mann
30. Herman Melville نویسنده موبی دیک.
31. Unitarians  فرقه موحدین مسیحی.
32. Quakers  فرقه ای از مسیحیون با معتقدات مذهبی بسیار خشک.
33. Emerson
34. Hawthorn
35. Whittier
36. Thoreau شاعر و مقاله نویس آمریکا 62-1834.
38. لقبی است که همینگوی داشته است.
39. Henry James
40. Stephen Crane
41. Mark Twain
42.Old Mother Hubbard
43. گویا مقصود همینگوی اشاره است به نویسنده‌ی زن آمریکایی  گرترود استاین.
44. Prado موزه‌ی معروف مادرید که در آن آثار فرانسیسکو گویا نقاش معروف اسپانیایی که همینگوی خود از شیفتگان او بود موجود است.
45. Rudyard Kipling  نویسنده‌ی انگلیسی متولد هندوستان.
46. Flaubert
47. M’wendi
48. B’wana M’kumba
49. Grant
50. Von Lettow
51. Safari  به گردشی که بیشتر جنبه‌ی توریستی و دیدن حیوانات در آفریقا دارد اطلاق می شود.
52. Molo
53. Memsahib – خانم ارباب- مقصود همسر همینگوی است که به او ماما هم میگویند
54. مخفف Jackson Phillip  دوست انگلیسی همینگوی است.

نویسنده: ارنست همینگوی (Ernest Hemingway)
مترجم: رضا قیصریه

برگرفته از کتاب: تپه‌های سبز آفریقا
نشر اول 1364

دیروقت‌ بود و همه‌ کافه‌ را ترک‌ کرده‌ بودند، جز پیرمرد که‌ در سایه‌ای‌ که‌برگ‌های‌ درخت‌ در زیرِ نورِ چراغ‌ برق‌ ساخته‌ بودند نشسته‌ بود. در طول‌ روزخیابان‌ خاک‌آلود بود ولی‌ در شب‌ شبنم‌ گرد و غبار را فرو می‌نشاند و پیرمرددوست‌ داشت‌ تا دیروقت‌ بنشیند، چون‌ گوشش‌ سنگین‌ بود و حالا در شب‌ که‌همه‌جا آرام‌ بود تفاوت‌ را حس‌ می‌کرد. دو پیش‌خدمت‌ِ کافه‌ می‌دانستند که‌ اوکمی‌ مست‌ است‌ و با این‌که‌ مشتری‌ خوبی‌ بود می‌دانستند که‌ اگر زیاد بنوشدپولی‌ نمی‌پردازد و می‌رود و برای‌ همین‌ مراقبش‌ بودند و نگاهش‌ می‌کردند.یکی‌ از پیش‌خدمت‌ها گفت‌: هفته‌ی‌ پیش‌ می‌خواسته‌ خودش‌ را بُکشد.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ ناامید شده‌ بوده‌.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ برای‌ هیچی‌.
ـ تو از کجا می‌دانی‌ برای‌ هیچی‌ بوده‌؟
ـ خیلی‌ پول‌ دارد.
آن‌ها پشت‌ یک‌ میز، کنارِ دیوارِ دم‌ِ درِ کافه‌، نشسته‌ بودند و به‌ مهتابی‌ نگاه‌می‌کردند که‌ میزهایش‌ خالی‌ بود، به‌جز جایی‌ که‌ پیرمرد زیر سایه‌ی‌ برگ‌های‌درختی‌ که‌ به‌آرامی‌ در باد تکان‌ می‌خورد نشسته‌ بود. دختر و سربازی‌ ازخیابان‌ گذشتند. نورِ چراغ‌ِ برق‌ خیابان‌ روی‌ شماره‌ی‌ فلزی‌ یقه‌ی‌ سرباز درخشید.دختر کلاهی‌ به‌ سر نداشت‌ و در کنار او تند می‌رفت‌.
یکی‌ از پیش‌خدمت‌ها گفت‌: دژبان‌ او را بازداشت‌ می‌کند.
ـ مهم‌ نیست‌، چون‌ چیزی‌ را که‌ می‌خواسته‌ به‌دست‌ آورده‌.
ـ کاش‌ زودتر از این‌جا برود، چون‌ دژبان‌ها گیرش‌ می‌آورند. آن‌ها پنج‌دقیقه‌ پیش‌ از این‌جا گذشتند.
پیرمرد که‌ در سایه‌ نشسته‌ بود با لیوانش‌ به‌ پیش‌دستی‌ زد.
پیش‌خدمت‌ِ جوان‌ به‌طرفش‌ رفت‌: چه‌ می‌خواهی‌؟
پیرمرد نگاهش‌ کرد و گفت‌: یک‌ براندی‌ دیگر.
پیش‌خدمت‌ گفت‌: مست‌ می‌شوی‌.
پیرمرد نگاهش‌ کرد. پیش‌خدمت‌ رفت‌ و به‌ همکارش‌ گفت‌: مثل‌ این‌که‌می‌خواهد تمام‌ شب‌ این‌جا بماند. من‌ خوابم‌ می‌آید. هیچ‌وقت‌ زودتر ازساعت‌ سه‌ به‌ رخت‌خواب‌ نرفته‌ام‌. او باید هفته‌ی‌ پیش‌ خودش‌ را می‌کشت‌.
پیش‌خدمت‌ بُطری‌ براندی‌ و یک‌ پیش‌دستی‌ دیگر از پیش‌خان‌ توی‌ کافه‌برداشت‌ و با قدم‌های‌ بلند و سریع‌ به‌ طرف‌ میز پیرمرد رفت‌. پیش‌دستی‌ راروی‌ میزش‌ گذاشت‌ و لیوانش‌ را پُر کرد و به‌ مرد کر گفت‌: تو باید خودت‌ راهفته‌ی‌ پیش‌ می‌کُشتی‌.
پیرمرد با انگشت‌ اشاره‌ کرد و گفت‌: یه‌کمی‌ بیش‌تر.
پیش‌خدمت‌ لیوانش‌ را پُر کرد، آن‌قدر که‌ براندی‌ از لیوان‌ سرریز کرد و ازپیش‌دستی‌ روی‌ سینی‌ ریخت‌.
پیرمرد گفت‌: ممنون‌.
پیش‌خدمت‌ بطری‌ را برداشت‌ و رفت‌ پیش‌ همکارش‌ پشت‌ میز نشست‌ وگفت‌: الان‌ دیگر مست‌ است‌.
ـ هر شب‌ مست‌ می‌کند.
ـ برای‌ چی‌ می‌خواسته‌ خودش‌ را بکشد؟
ـ من‌ از کجا بدانم‌.
ـ چه‌طور می‌خواسته‌ خودش‌ این‌کار را بکند؟
ـ با یک‌ طناب‌ می‌خواسته‌ خودش‌ را دار بزند.
ـ کی‌ طناب‌ را بریده‌؟
ـ خواهرزاده‌اش‌.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ برای‌ نجات‌ِ روحش‌.
ـ چه‌قدر پول‌ دارد؟
ـ خیلی‌ زیاد.
ـ الان‌ باید هشتاد سالش‌ باشد.
ـ بیش‌تر از این‌ها نشان‌ می‌دهد.
ـ کاش‌ می‌رفت‌ به‌ خانه‌اش‌. من‌ هیچ‌وقت‌ زودتر از ساعت‌ سه‌ نخوابیده‌ام‌.این‌هم‌ شد ساعت‌ خواب‌!
ـ او این‌جا می‌ماند برای‌ این‌که‌ از این‌کار لذت‌ می‌برد.
ـ او تنهاست‌، ولی‌ من‌ تنها نیستم‌. من‌ زن‌ دارم‌ که‌ الان‌ تو رخت‌خواب‌منتظرم‌ است‌.
ـ او هم‌ قبلاً زن‌ داشته‌.
ـ تو هم‌چو وضعی‌ زن‌ فایده‌ای‌ براش‌ ندارد.
ـ این‌طور نیست‌. شاید با یک‌ زن‌ وضعش‌ روبه‌راه‌ شود.
ـ خواهرزاده‌اش‌ ازش‌ مراقبت‌ می‌کند. تو گفتی‌ که‌ نجاتش‌ داده‌.
ـ بله‌.
ـ من‌ دلم‌ نمی‌خواهد این‌قدر پیر شوم‌. پیری‌ چیز مزخرفی‌ است‌.
ـ نه‌ برای‌ همه‌. این‌ پیرمرد تمیزی‌ است‌. بدون‌ این‌که‌ خودش‌ را کثیف‌ کندمی‌خورد، حتی‌ الان‌ که‌ مست‌ است‌. نگاهش‌ کن‌.
ـ دلم‌ نمی‌خواهد نگاهش‌ کنم‌. آرزو می‌کنم‌ به‌ خانه‌اش‌ برود. آدم‌هایی‌ که‌این‌جا کار می‌کنند برایش‌ هیچ‌ اهمیتی‌ ندارند.
پیرمرد از پشت‌ لیوانش‌ به‌ میدان‌ نگاهی‌ انداخت‌ و بعد رویش‌ را به‌ طرف‌پیش‌خدمت‌ها برگرداند و با اشاره‌ به‌ لیوانش‌ گفت‌: یک‌ براندی‌ دیگر.
پیش‌خدمتی‌ که‌ عجله‌ داشت‌ به‌ طرفش‌ رفت‌ و گفت‌: «تمامش‌ کن‌.» و مثل‌آدم‌ احمقی‌ که‌ موقع‌ حرف‌زدن‌ با خارجی‌ها و آدم‌های‌ مست‌ کلماتی‌ رامی‌اندازند، گفت‌: برای‌ امشب‌ دیگر کافی‌. الان‌ دیگر تعطیل‌.
پیرمرد گفت‌: یکی‌ دیگر.
ـ نه‌ تمام‌ شد.
پیش‌خدمت‌ با دستمال‌ اطراف‌ میز را خشک‌ کرد و سرش‌ را تکان‌ داد.پیرمرد بلند شد. آرام‌ پیش‌دستی‌ها را شمرد و کیف‌ چرمی‌اش‌ را از جیبش‌درآورد و حسابش‌ را پرداخت‌ و نیم‌سکه‌ای‌ نقره‌ هم‌ انعام‌ داد.
پیش‌خدمت‌ او را دید که‌ از خیابان‌ پایین‌ می‌رود؛ مردی‌ پیر که‌تلوتلوخوران‌ و باوقار راه‌ می‌رفت‌. پیش‌خدمتی‌ که‌ عجله‌ نداشت‌ پرسید: چرانگذاشتی‌ بماند و یک‌کمی‌ دیگر بنوشد؟
آن‌ها کرکره‌ی‌ پنجره‌ را کشیدند.
ـ هنوز که‌ دو و نیم‌ نشده‌.
ـ می‌خواهم‌ به‌ خانه‌ بروم‌ بخوابم‌.
ـ یک‌ساعت‌ دیر یا زود چه‌ توفیری‌ دارد؟
ـ برای‌ من‌ توفیر دارد.
ـ یک‌ساعت‌ هیچ‌ توفیری‌ ندارد.
ـ تو مثل‌ پیرمردها حرف‌ می‌زنی‌. او می‌تواند یک‌ بطری‌ بخرد و برود توی‌خانه‌اش‌ بخورد.
ـ اما مثل‌ این‌جا نمی‌شود.
ـ می‌دانم‌.
پیش‌خدمتی‌ که‌ زن‌ داشت‌، حرفش‌ را تأیید کرد. نمی‌خواست‌ چیز پرتی‌گفته‌ باشد، فقط‌ عجله‌ داشت‌.
ـ تو هیچ‌ نمی‌ترسی‌ زودتر از موعد به‌خانه‌ات‌ می‌روی‌؟
ـ دستم‌ می‌اندازی‌!
ـ فقط‌ می‌خواستم‌ شوخی‌ بکنم‌.
پیش‌خدمتی‌ که‌ عجله‌ داشت‌ کرکره‌ را پایین‌ کشید و بلند که‌ می‌شد، گفت‌:من‌ اعتماد دارم‌، همیشه‌ اعتماد داشته‌ام‌.
پیش‌خدمت‌ِ پیر گفت‌: تو جوانی‌ داری‌، جرأت‌ داری‌ و یک‌ شغل‌ داری‌. توهمه‌چیز داری‌.
ـ و تو چی‌ کم‌ داری‌؟
ـ همه‌چیز، به‌جز کار.
ـ هر چیزی‌ که‌ من‌ دارم‌ تو هم‌ داری‌.
ـ نه‌، من‌ هیچ‌وقت‌ جرأت‌ نداشته‌ام‌، جوان‌ هم‌ نیستم‌.
ـ بس‌ کن‌، این‌قدر چرند نگو، تمامش‌ کن‌.
پیش‌خدمت‌ِ پیر گفت‌: من‌ از آن‌ آدم‌هایی‌ هستم‌ که‌ دوست‌ دارند تا بوق‌سگ‌ تو کافه‌ بمانند، کنار آدم‌هایی‌ که‌ دوست‌ ندارند زود به‌ رخت‌خواب‌بروند، آن‌هایی‌ که‌ تو دل‌ شب‌ نور لازم‌ دارند.
ـ من‌ دلم‌ می‌خواهد به‌ خانه‌ام‌ بروم‌ و بخوابم‌.
پیش‌خدمت‌ پیر که‌ لباسش‌ را پوشیده‌ بود گفت‌: ما دو تا با هم‌ فرق‌ داریم‌.موضوع‌ فقط‌ سر جوانی‌ و این‌ حرف‌ها نیست‌، با این‌که‌ این‌ها چیزهای‌ زیبایی‌هستند. هر شب‌ دِل‌خورم‌ از این‌که‌ باید در را قفل‌ کنم‌، چون‌ فکر می‌کنم‌ شایدکسی‌ باشد که‌ به‌ کافه‌ احتیاج‌ داشته‌ باشد.
ـ ای‌ بابا، کافه‌های‌ زیادی‌ هست‌ که‌ تا صبح‌ باز باشند.
ـ تو نمی‌فهمی‌. این‌جا یک‌ کافه‌ی‌ تمیز و دنج‌ است‌ با نور کافی‌. روشنایی‌این‌جا محشر است‌، همین‌طور سایه‌روشن‌ برگ‌هایش‌.
پیش‌خدمت‌ جوان‌ گفت‌: شب‌ به‌خیر.
دیگری‌ گفت‌: «شب‌ به‌خیر.» و چراغ‌ها را خاموش‌ کرد و زیرلب‌ باخودش‌ گفت‌: «این‌جا نور هست‌، ولی‌ مهم‌ این‌ است‌ که‌ تمیز و دنج‌ باشد،موزیک‌ هم‌ نباشد اشکالی‌ ندارد. موزیک‌ را ولش‌. می‌توانی‌ باوقار کنارپیش‌خان‌ بایستی‌، چون‌ کار دیگری‌ این‌وقت‌ شب‌ وجود ندارد. پس‌ او از چه‌می‌ترسید؟ شاید هم‌ ترس‌ و وحشت‌ نبود، پوچی‌ بود، که‌ او به‌ خوبی‌می‌شناختش‌. همه‌اش‌ هیچ‌ و پوچ‌ بود و مردی‌ که‌ هیچ‌ بود. فقط‌ همین‌ بود وروشنایی‌ همه‌ی‌ آن‌ چیزی‌ بود که‌ او احتیاج‌ داشت‌ و همین‌طور پاکیزگی‌ و نظم‌.بعضی‌ها در آن‌ زندگی‌ می‌کنند و هیچ‌وقت‌ هم‌ احساسش‌ نمی‌کنند، ولی‌ اومی‌دانست‌ که‌ همه‌اش‌ هیچ‌ و پوچ‌ بود و هیچ‌ اندر هیچ‌. ای‌ هیچ‌ ما که‌ درهیچی‌، نام‌ تو هیچ‌ باد. هستی‌ تو هیچ‌ باد، اراده‌ی‌ تو هیچ‌ اندر هیچ‌ باد. همان‌گونه‌که‌ هیچ‌چیز هیچ‌ است‌. در این‌ هیچستان‌، هیچ‌ِ روزانه‌ی‌ ما را به‌ ما عطا کن‌ و هیچ‌ِما را هیچ‌ مگردان‌. و آن‌گونه‌ که‌ ما هیچ‌های‌ خود را هیچ‌ می‌کنیم‌ تو ما را درهیچستان‌ هیچ‌ مگردان‌ و از شر هیچی‌ در امان‌ نگه‌دار، و باز هیچ‌. درود برهیچ‌، همه‌ هیچ‌، هیچی‌ که‌ با توست‌.
لب‌خند زد و جلو باری‌ که‌ رویش‌ یک‌ دست‌گاه‌ قهوه‌جوش‌ِ بخاری‌ بودایستاد.
پیش‌خدمت‌ِ بار پرسید: چی‌ می‌خوری‌؟
ـ هیچ‌.
پیش‌خدمت‌ِ بار گفت‌: «این‌هم‌ یک‌ خُل‌ و چِل‌ دیگر.» و سرش‌ را برگرداند.
پیش‌خدمت‌ گفت‌: یک‌ فنجان‌ کوچک‌.
پیش‌خدمت‌ بار برایش‌ ریخت‌.
پیش‌خدمت‌ گفت‌: نور ملایم‌ و مطبوعی‌ است‌، اما بار تمیز نیست‌.
پیش‌خدمت‌ِ بار نگاهش‌ کرد، ولی‌ جوابی‌ نداد. برای‌ حرف‌زدن‌ خیلی‌ دیربود.
پیش‌خدمت‌ بار گفت‌: یک‌ فنجان‌ کوچک‌ دیگر می‌خواهی‌؟
پیش‌خدمت‌ گفت‌: «نه‌ ممنون‌.» و بیرون‌ رفت‌. بارها و پیاله‌فروشی‌ها رادوست‌ نداشت‌. یک‌ کافه‌ی‌ تمیز و پُرنور چیز دیگری‌ بود. حالا دیگر بدون‌ هیچ‌فکری‌ به‌ خانه‌ و به‌ اتاقش‌ می‌رفت‌. در رخت‌خواب‌ دراز می‌کشید و بالاخره‌پیش‌ از آن‌که‌ هوا روشن‌ شود به‌ خواب‌ می‌رفت‌. بعد به‌ خودش‌ گفت‌: این‌هم‌یک‌جور بی‌خوابی‌ است‌، خیلی‌ها این‌طورند.
نویسنده: ارنست‌ همینگوی‌
مترجم: بهناز عباسی‌

من هیچ نو‌یسند‌ه‌ای را همانند ارنست همینگوی نمی‌شناسم که در او زندگی و اد‌بیا‌ت بدین‌گونه تنگا‌تنگ با هم عجین شده و د‌رهم گره خورده باشد. در «برف‌های کلیما‌نجارو» زنی به شوهرش می‌گوید: «تو کامل‌ترین مردی هستی که من تا حالا شناخته‌ام.»(1) کسی- شاید به خود همینگوی- چنین حرفی زده بود و این سخن هرگز از خاطرش زدوده نشد. او می‌خواست نویسنده شود؛ اما از این‌که نویسنده‌ای دمدمی مزاج و بی اصا‌لت باشد، در درون خویش شرم داشت. او در این اندیشه بود که نویسندگی را با رفتار و کردار پیوند زند و تفکر را با عمل مردانه و سخن مردان واقعی زندگی بخشد. صدها حادثه را از سر گذرانده بود، قهرمان دو جنگ جهانی و شکارچی پیروز کوسه ماهی و شیر بود و پرقدرت‌ترین قصه‌های زمان خود را نوشت.
او در یکی از نواحی ساکت و آرام اطراف شیکاگو «اوک پارک(2)، ایلینویز(3)» به سا‌ل 1899 متولد شد. پدرش پزشکی کم و بیش موفق بود که انس و الفت زندگی در هوای آزاد و ورزش را به او آموخت. مادرش به شد‌ت مذهبی بار آمده بود و همین او را به سوی رهبری و تک‌نوازی گروه کر کلیسا سوق داد. بر خلاف نظریا‌ت فروید، ارنست پدرش را بسیار بیشتر از مادرش دوست می‌داشت و جنگل و جویبار را سهل‌تر از سرودها‌ی مذهبی و عبا‌د‌ت پذیرا می‌شد. در سال‌روز تولد دوازده سالگی، پدربزرگش تفنگی به او هدیه داد؛ بزودی با پد‌ر- که «تیرانداز برجسته‌ای»(4) بود- به رقا‌‌بت برخا‌ست. ماهی‌گیری، قایق‌رانی، اسکی و مشت‌زنی را آموخت. آرمانش آمیزه‌ای بود از ویلیام شکسپیر و جان. ال. سولیوان(5). در طول زندگی اش، مشت‌زنان بسیاری را به مبارزه طلبید و به ند‌رت مواردی پیش می‌آمد که نتواند رقیب را شکست دهد. هنگا‌می که در یک مسابقه‌ی ماهی‌گیری در بیمینی(6) «1935» برنده شد، رقبای شکست خورده را با این پیشنهاد خشنود کرد: هر کس بتواند در مسابقه‌ی مشت‌زنی، چهار دور در مقابل من ایستادگی کند، دویست دلار دریافت خواهد کرد. عده‌ای پذیرفتند، اما هیچ‌یک نتوانستند مقاومت کنند(7).
ارنست مدرسه رفتن را دوست نداشت؛ اما توانست دبیرستان «اوک پارک» را- ظاهراً به سهولت – به پایان برساند، چرا که در خواندن درس لاتین با مشکلی مواجه نشد. او می‌نویسد: «سیسرو(8) طبل تو خا‌لی است. من می‌توانم با د‌ست های بسته، چیزهای بهتری بنویسم.»(9) من او شکوفا شد؛ به نوشتن داستان‌های کوتاه برای مجله‌ی دبیرستان د‌ست زد. به مطالعه‌ی آثار رینگ لاردنر(10) پرداخت و از جمله‌های کوتاه و زبا‌ن کارگری او خوش‌اش آمد. در اکتبر 1917، با شغل خبرنگار تازه کار در روزنامه‌ی استار(11) کانزانس سیتی مشغول به کار شد. این نشریه‌ی درجه‌ یک، به کارکنان خود کتاب راهنمایی می‌داد که در آن توصیه شده بود: «جملات کوتاه… پاراگراف‌های موجز و فشرده… قاطع و صریح باشید، منفی‌ بافی نکنید.»(12) و بدین‌گونه بود که سبک همینگوی شکل گرفت.
روزنامه‌نگاری، برای ترکیب نوشتن و عمل کردن، با ذوق او جور در می‌آمد؛ لیکن او شور و شوق حیطه‌ی گسترده‌تری را در سر می‌پروراند. نقصی در چشم چپش، موجب عدم صلاحیت او برای خدمت در ارتش شد. ولی در صلیب سرخ آمریکا «آوریل1918 » نام‌نویسی کرد و با سمت راننده‌ی آمبولانس -نخست در جبهه‌ی فرانسه، سپس در جبهه‌ی ایتالیا- در جنگ جها‌نی اول به خدمت پرداخت. او، که ترس را می‌شناخت و به آن اذعان داشت، طعم خطر را هم چشید. در هشتم ژوئیه -دو هفته پیش از آن‌که پا به نوزده سالگی بگذارد- در«فوسالتا»(13) هنگا‌می که می‌خواست مجروحی را با عبور از زیر رگبار گلوله‌های اطریشی‌ها به پناهگاه امنی برساند، باگلوله‌ی خمپاره که صدها تکه فولاد در پاها‌یش به‌جا گذاشت، به شدت مجروح شد. بیست و هشت تکه فولاد از پاهایش در آوردند؛ حدود دویست تکه را در بیمارستان میلان خارج کردند-که برخی از آن‌ها را خودش با چاقوی جیبی بیرون کشید- و مقداری هم تا آخر عمرش، همان‌جا باقی ماند.
این بخشی از زندگی او بود که به «وداع با اسلحه» حیات بخشید. بخش د‌یگر، اگنس فون کورووسکی(14)- پرستارش در میلان- بود. همینگوی طبیعتاً عاشق او شد؛ چرا که مردان بیشتر به دام ظرافت می‌افتند تا زیبایی. و دخترک به او قوت قلب داد تا دوران نقاهتش را به خوبی سپری کند و به پیشنها‌د ازدواج برسد. هنگا‌می که توانست به تدریج راه برود، به جبهه‌ی ایتالیا بازگشت؛ ولی در آن‌جا یرقان گرفت و دوباره به بیمارستان میلان بازگردانده شد. جنگ در ماه نوامبر به پایان رسید و همینگوی در ژانویه‌ی 1919، با کشتی از «ژنو» به نیویورک رهسپار شد.
هم‌چون یک قهرمان مورد استقبال خا‌نواده و اهالی «اوک پارک» قرار گرفت؛ ولی به‌زودی دلش هوای ایتالیا -یا اگنس- را کرد. گفت: «ما در این‌جا زندگی ناقصی داریم، ایتالیایی‌ها زندگی کاملی دارند.»(15) وقتی پیام اگنس را که گفته بود به مرد دیگری دل‌باخته است، دریافت کرد، برای فراموشی و تسلای دل خود، به دختران آمریکایی روی آورد، به‌طوری که مادرش به فغان آمد که: او روح خود را به شیطان فروخته است. هنگا‌می که ارنست «در سوم سپتامبر1921» با الیزابت هادلی ریچاردسن- دختری از اهالی سنت لوئیس- ازدواج کرد، مادرش بسیار خشنود شد. هادلی بیست و نه ساله بود و ارنست بیست و دو ساله؛ اما دخترک در آمدی معادل 2500 دلار در سال داشت. (16) «پدر الیزابت خودکشی کرده بود؛ پدر ارنست هم در 1928 با گلوله‌ای به زندگی خویش پایان داد و ارنست…»
در دسامبر1921، با شغل خبرنگار روزنامه‌ی «استار» تورنتو همراه همسر نوعروس‌اش عازم فرانسه شد. در پاریس، به شدت به کار پرداخت و تلاش کرد تا غیر از گزارش‌های روزمره، چند شاه‌کار جاودان به وجود آورد. با معرفی‌نامه‌ای که از شروود آندرسن در دست داشت، با گرترود استاین(17)، جان دوس پاسوس(18)، اسکات فیتز جرالد و جیمزجویس دوست شد. گرترود، این نویسندگان و شاعران و معاصران آنان را «نسل سر گشته» لقب داد، نسلی که خدایان و آرمان‌ها‌یش را پس از افشای ماهیت انسان در جنگ جهانی اول، از دست داده بود و اکنون انتقام را در هجو، تسلای خاطر را در سکس و فراموشی را در می‌گساری جست و جو می‌کرد. «ازرا پاوند»، «فورد مادوکس فورد»(19) و اسکات فتیز جرالد به این تازه وارد دست یاری دادند. پاوند او را «بزرگترین نثر نویس جهان»(20) لقب داد. فیتز جرالد در سال 1924 به انتشارات «اسکریبنر»(21) نوشت: «می‌خواهم درباره‌ی نویسنده‌ی جوانی به نام ارنست همینگوی، که در پاریس زندگی می‌کند…و آینده‌ی درخشانی دارد با شما سخن بگویم. من با دیده‌ی احترام به او می‌نگرم. او واقعاً چیزی است.»(22) «هوراس لیورایت» فرصت را مغتنم شمرد و مجموعه‌ای از داستان های اولیه‌ی همینگوی را با عنوان «در زمان ما»(23) «1925» منتشر کرد. کتاب به فروش نرفت. هنگامی که لیورایت از پذیرش دومین مجموعه‌ داستان‌های او -«سیلاب‌های بهار»(24)- سر باز زد، ماکس پرکینز، ویراستاری آگاه و نیکوکار در موسسه‌ی اسکریبنر، کتاب را با این امید پذیرفت که بنگاه انتشاراتی او، بخت چاپ نخستین رمانی را که نویسنده روی آن کار می‌کرد، به دست خواهد آورد. بدین‌گونه بود که ارتباطی مادام‌العمر، بین موسسه‌ی انتشاراتی اسکریبنر و همینگوی آغاز شد.
«سیلاب‌های بهار» (1926) عموماً هم‌چون هجونامه‌ای بی‌مزه و بی‌محتوا، به سبک شروود‌ آندرسن، به دیده‌ی تحقیر نگریسته شده است. ولی بعد، هنگامی که «خورشید هم‌چنان می‌دمد» (25) در همان سال منتشر شد، پیش‌بینی پرکینز درست از آب درآمد. منتقدان پذیرفتند که رمان نویسی جدید، با مهارتی بدیع در نگارش گفت‌وگو‌های شخصیت‌های داستان و روایت سریع، ظهور کرده است. کتاب خیلی خوب تنظیم نشده بود: به شکل طرحی -که در طول دویست صفحه از کتاب ادامه می‌یافت- از زندگی، عشق و می‌گساری در یک مهاجرنشین خارجی در پاریس آغاز می‌شد؛ سپس به سوی کوه‌پایه‌های «پیرنه» می‌رفت تا از یک جشن گاوبازی در پامپلونا(26) روایتی مستقیم به دست دهد. دو بخش کتاب، کل یک‌پارچه و هم‌خوانی را تشکیل نمی‌داد. افراد مهاجرنشین، در شخصیت‌های کتاب، خود را باز می‌شناختند: «لیدی داف توایسدن» به «لیدی برت اشلی» مبدل شده بود و «پت گاتری» به «مایک کمپبل»، «هارولد لوئب» نام جدید «رابرت کوهن» را به خود گرفته بود و نام «هارولد استیرنز» به هارولد استون تغییر داده شده بود.
لیدی داف، گاتری و لوئب همراه ارنست و هارولد در جشن گاو بازی در سال 1926 شرکت کرده بودند؛ این سومین دیدار همینگوی از پامپلونا بود و از شور و شوق او نسبت به گاو بازان و هنر ایشان، حکایت داشت.
این کتاب در اروپا با عنوان «جشن»(27) چاپ شد. عنوان چاپ آمریکایی آن از نخستین فصل کتاب وعظ(28) گرفته شده بود:
«…نسلی می‌رود و نسلی می‌آید، اما زمین تا به ابد پایدار است.
خورشید هم‌چنان می‌دمد و خورشید غروب می‌کند و به همان جایی که طلوع کرده بود   می‌شتابد…
همه‌چیز به همان‌گونه که بوده است، خواهد بود… و در زیر خورشید هیچ‌چیز تازه‌ای نیست…
من تمامی آن‌چه را که در زیر خورشید انجام شده است، دیده‌ام؛ و هان، همه بیهودگی و آزردگی روان است.»
بدین ترتیب این نخستین موفقیت همینگوی در مقام نویسندگی، نه فقط استادی او را در روایت صریح و روشن و استعدادش را در نوشتن گفت‌وگو‌های سریع و برق آسا، بلکه فلسفه‌ی بدبینانه‌ی او را نیز معلوم می‌داشت.(29)
من از سومین مجموعه داستان‌های کوتاه او- «مردان بدون زنان»(30) «1927»- که آن را نخوانده ام، در می‌گذرم. این عنوان نیز نشا‌ن‌گر خصلت اوست: در کتاب‌های همینگوی، زنان مکمل مردانند، مردان مکمل حوادث، و حوادث مکمل فلسفه. او به تما‌می مرد بود. هم‌نشینی با مردان را ترجیح می‌داد و زنان را فقط به دیده‌ی معشوقه، پرستار و مایه‌ی آرامش می‌نگریست.
در سال 1926 متوجه د‌ل‌بستگی «پائولین پفایفر»- دختری از ارکانزانس که عمویی ثروتمند داشت- شد و ازآن استقبال کرد. هادلی که مظهر وفاداری، هنر و شکیبایی بود، او را ترک گفت. پسرشان -جان- را با خود برد و در 27 ژانویه 1927 طلاق گرفت. ارنست در 10 ماه مه، با «پائولین» ازدواج کرد، اورا به هاوانا، کانزاس سیتی «که در آن‌جا پسرش، پاتریک، را به دنیا آورد» و شرایدن در ایالت وایومینگ برد. آن‌جا، در سپتامبر 1928، نخستین نسخه‌ی وداع با اسلحه را به پایان رساند و «اسکریبنر» دوازده ماه بعد کتاب را منتشر کرد.
 عنوان کتاب را از شعری گرفته بود که در آن «جرج پیل»(31)، درام نویسی که به سبک دوره الیزابت می‌نوشت، مبارز پیری را تصویر کرده بود که جنگ را وا می‌نهد وبه عبادت روی می‌آورد(32). اما این امر با رمان همینگوی، که در آن راننده‌ی جوان آمبولانس، جنگ را کنار می‌گذارد و به عشق روی می‌آورد، چندان سازگار نبود. همینگوی کتاب این را چنین توصیف کرد:
«قصه‌ی دراز عشق‌بازی‌های من در آن‌سوی آلپ، از تمامی جنگ در ایتالیا گرفته تا رختخواب.» در این‌جا نیز کتاب از دو داستان پشت سر هم تشکیل می‌شد. نخستین داستان، عقب نشینی ارتش ایتالیا را از گریتسیا، پس از شکست از اطریشی‌ها در کاپورتو، به سال 1917، به شکلی کلاسیک توصیف می‌کرد. این توصیف پنجاه صفحه‌ای، بهترین کار همینگوی است: روایتی است به‌راستی کامل از ناتوانی، هرج و مرج، ترس، رنج و شجاعت؛ بی آن‌که به عاطفه توسل جوید، صرفاً بیانی است بی‌طرفانه و تقریباً گونه‌ای برداشت شخصی از حوادث کوچکی که در کل، صحنه‌ی حرکت دوگانه‌ای را شکل می‌دهد. سپس رمان- در این گیرودار- جنگ را ترک می‌گوید؛ راننده‌ی آمبولانس امریکایی، که به شدت زخمی شده، به عشق یک پرستار انگلیسی گرفتار می‌شود، او را آبستن می‌کند و با او از ایتالیا به سوئیس می‌گریزد. لحن داستان از شدت و خشونت کلاسیک به احساسات رمانتیک تغییر می‌یابد؛ گفت‌وگو‌های عشاق، شاعرانه و دلپذیر است؛ رنج تولد نخستین کودک با ظرافت توصیف شده است، واین ماجرای عاشقانه و کتاب، به ناگاه، با مرگ کودک و -سپس- مادر به پایان می‌رسد. «صلح و آرامش جداگانه»، دستاویزی که ستوان «هنری» و کاترین بارکلی با آن به جنگ پشت می‌کنند «همان روس‌ها در برست لیتوفسک(33) در1917» بیا‌ن‌گر طغیان همینگوی علیه تمدن غرب و قربا‌نیان دوره‌ای آن است. او اکنون در اندیشه‌ی ترک ایالات ‌متحده و اورپا، و زندگی در کوبا یا افریقا بود. امریکا با استقبالی پرشور از این کتاب او را شرمسار کرد؛ توهینی را که در کتاب به شرف سربازی شده بود، بخشید؛ از روی آن فیلمی تهیه کرد و این امکان را برای نویسنده‌ی آن فراهم آورد تا به مادر بیوه‌اش مدد معاشی برساند.
 در آوریل 1929 با «پائولین» به فرانسه بازگشت و در سپتامبر همان سال او را به جشن گاوبازی دیگری در«پامپلونا» برد. در مادرید با سیدنی فرانکلین- گاو باز یهودی روسی الاصل اهل بروکلین- آشنا شد. روابط دوستانه‌ی آنان، دل‌بستگی او را به گاوبازی برانگیخت؛ پی در پی از«پامپلونا» دیدن کرد و آن‌قدر با قواعد، آئین‌ها و تراژدی‌های مراسم گاوبازی آشنا شد که در سال 1932 به خود اجازه داد تا به نوشتن ماجرای شورانگیز مرگ در بعد ازظهر(34) «1932» دست بزند. گونه‌ای مرگ‌گرایی، یا روی آوردن به مرگ، او را می‌فریفت: «تنها جایی که می‌توانستی زندگی و مرگ را ببینی، یعنی مرگ خشن را، حال که جنگ تمام شده بود، توی میدان گاوبازی بود و من خیلی دلم می‌خواست به اسپانیا، جایی که می‌توانستم آن را مطالعه کنم بروم.»(35) گاوبازها را با شور و حرارت تحسین می‌کرد، چرا که آنان هر روز، بی هیچ شکوه‌ای، ده دوازده بار با خطر مرگ روبرو می‌شدند؛ با حرکاتی سنجیده که هربرت اسپنسر(36) درآن، تر کیبی از ظرافت و وقار دیده بود. با این‌همه او اذعان داشت که این جنگ عادلانه‌ای نیست: «امکان کشته شدن گاوباز گاو‌ وحشی یا گاوبازی که رسماً به میدان آمده است، تنها یک درصد است؛ مگر آن‌که گاوباز، بی‌تجربه، ناآگاه، تعلیم ندیده یا بسیار پیر و سنگین و فاقد چالاکی لازم باشد.»(37) پس چگونه می‌توان به دفاع از اخلاقیات ورزش برخاست؟ به این پرسش، همینگوی پاسخ غریبی داد:
«درباره‌ی اخلاق، فقط می‌توانم بگویم آن چیزی اخلاقی است که احساس خوبی به آدم بدهد و آن چیزی غیر اخلاقی است که احساس بدی بدهد… گاوبازی، بنظرمن، خیلی اخلاقی است، چرا که من به هنگام تماشای آن احساس بسیار خوبی دارم؛ احساس زندگی و مرگ، و فنا و جاودانگی، وپس از آن که گاوبازی پایان می‌یابد، احساسی بسیار اندوه بار، اما خیلی خوب، به من دست می‌دهد.»(38)
او در تضعیف اولیه‌ی گاو با نیزه‌ی سوارکاران، هیچ چیز نا معقولی نمی‌دید، و هنگامی هم که گاو، شکم اسب بی‌آزاری را می‌درید، به هیچ‌وجه آشفته نمی‌شد؛ او، صحنه‌ای را که اسبی در خون نشسته، با دل و روده‌ی آویزان، دور میدان می‌دوید، کاملاً کمیک می‌یافت.(39) معتقد بود که گاوبازی را نباید به مثابه‌ی نوعی ورزش، بلکه هم‌چون درامی تراژیک و منظره‌ای زیباشناختی نگاه کرد. «پاکیزه کشتن، به شکلی که احساس شادی و غروری زیبا به آدم بدهد، همیشه بزرگ‌ترین لذت بخشی از نژاد انسان بوده است.» نویسنده‌ای که در برج عاج پنهان شده است، شاید از این بی‌رحمی آشکاربه لرزه بیفتد؛ اما یک شکارچی که حیوانی را از پا در می‌آورد، ماهی‌گیری که نهنگی را به قلاب می‌کشد و سربازی که دشمن خطرناکی را به قتل می‌رساند، همه با همینگوی هم عقیده‌اند؛ زنده ماندن و بقاه‌ی، می‌باید مقدم بر تمدن باشد. شکار، زمانی شیوه‌ی حفظ و تامین زندگی بشر بوده است؛ ورزش نشانه‌ای بازمانده از ضرورت گذشته‌هاست. امروزه، سلاخی جانشینی است برای شکار.
ماکس ایستمن در نقدی بی‌رحمانه بر کتاب همینگوی، آن را «گاو در بعد از ظهر» نامید و شیفتگی نویسنده نسبت به گاوبازان، حالت «مردانگی سرخ خونین» او و «سبک ادبی… سیبیل تاب دادن »(40) او را به باد تمسخر گرفت. انتقاد وارد بود؛ اما«ایستمن» ادامه می‌دهد که این شیفتگی، حاکی از عدم اعتماد آشکار همینگوی «چیزی که خود ماکس بی‌تردید از آن برخوردار بود» از «مرد کامل» بودن است. همینگوی که در آن زمان، در سواحل کوبا، در کمال خوش‌بنیگی سرگرم ماهی‌گیری بود، به دشواری توانست از پرواز به نیویورک، به منظور «له و لورده کردن» ایستمن و منتقدان دیگر، خود‌داری کند.(41) بُعد مسافت، این کار را به تعویق انداخت تا آن که در یازده اوت 1937، در دفتر «ماکس پرکینز»، در اداره‌ی مرکزی اسکریبنر، در خیابان پنجم، یقه‌ی ایستمن را گرفت و از او پرسید: «منظورت چیه؟ تو منو به ناتوانی جنسی متهم می‌کنی؟» ایستمن با اعتراض گفت که چنین منظوری نداشته است و نسخه‌ای از کتاب «هنر و زندگی عمل»(42) را -که در آن مقاله‌ی مزبور دوباره چاپ شده بود- باز کرد، به همینگوی داد و گفت: «بگیر! آن‌چه را که من گفته‌ام بخوان!» همینگوی کتاب را توی صورت ایستمن کوبید. منتقد با او گلاویز شد. همینگوی تعادلش را از دست داد، افتاد و به در خورد. پرکینز به او کمک کرد تا از جا برخیزد و بعد، بین دو گلادیاتور ایستاد. همینگوی خندید و د‌یگر کاری نکرد. بعدها گفت: «من نمی‌خواستم به او صدمه‌ای بزنم.» (43) ایستمن، در آن زمان پنجاه و چهارسال داشت و همینگوی، سی و هشت ساله بود. «مرگ در بعد از ظهر» -علی‌رغم تمامی انتقادهایی که بر آن وارد است- هنوز هم پیش‌گفتاری فصیح بر هنر جنگ و گریز و از پا درآوردن گاو است.    این کتاب، تا حدود زیادی، شرحی مدلل از فلسفه‌ی اخلاقی همینگوی را عرضه می‌کرد؛ فلسفه‌ای که بطور ستیزه جویانه و صریحی، فردگرایانه بود. او لابد، تعریف مرا از اخلاق – که عبارت است از: همکاری و همنوایی فرد با گروه- چون تعریفی خام و سست، مورد تمسخر قرار می‌داد؛ او برای گروه، ارزشی بیش از بار و بنه‌ی شکار قایل نبود مردانگی و مردی را هما‌نند مردم رُم با‌ستا‌ن، فضیلت و پرهیزگاری (virtue) تعبیر می‌کرد، و هم‌چون «نیچه»، نیکی را با شهامت و د‌لیری یکی می‌انگاشت.
او، مردان را به دو دسته تقسیم می‌کرد: آن‌هایی تخم دارند و آن‌هایی که ندارند. به اعتقاد او، گاوباز، خیلی تخم‌دار است. او کسانی را که صرفاً اندیشه‌گر(44) هستند و ترجیح می‌دهند بیشتر با اندیشه‌ها سر و کار داشته باشند تا با آدم ها و زندگی، سخت حقیر می‌شمرد، و مردان اهل عمل را که در ورزش، جنگ و رختخواب موفق‌اند، تحسین می‌کرد. او، این شعار اخلاقی مسیحی را که «بدی را با نیکی پاسخ گو!»، اعترافی بر بزدلی می‌انگاشت: «به هنگام شکست است که ما مسیحی می‌شویم.»(45)   
بین یک کتاب و کتاب بعدی، می‌باید حتماً حادثه یا ماجرایی برای همینگوی رُخ می‌داد. او منکر این بود که آدم بدبیاری است، اما بینایی چشمش ضعیف بود و پی در پی حوادث ناگواری برایش پیش می‌آمد. در سال 1927- هنگامی که از بیماری زکام، درد دندان و بواسیر رنج می‌برد- پسر چهار ساله‌اش، انگشت نشانه‌اش را در چشم سالم پدر فرو بُرد و او را مد‌ت چند روز، تقریباً کور کرد. یک ماه بعد، همینگوی به اسکی رفت، چند بار به شد‌ت پا‌یش پیچ خورد و در طول یک هفته، ده بار از بلندی سقوط کرد. دو ماه بعد، در آپارتما‌نش در پاریس، زنجیر سیفون دیواری را کشید، منبع سیفون روی سرش افتاد، او را بی‌هوش کرد و زخم عمیقی در سرش به‌وجود آورد که نُه بخیه خورد. حوادث دیگری، فرق سرش را دوباره شکا‌فت و بخیه‌های بیشتری را سبب شد. در سا‌ل 1930، پس از یک ماه شکار و ماهی‌گیری در مزرعه‌ای واقع در مونتانا، با اتومبیل فورد رو بازی راهی جنوب شد؛ تابش نور چراغ اتومبیلی که از روبه‌رو می‌آمد، بینایی چشمانش را مختل کرد و او به درون گودالی سرنگون شد. اتومبیل واژگون شد، یک بازویش شکست و چنان زخم‌هایی برداشت که هفت هفته با بی‌تابی در بیمارستان «بیلینگر» بستری شد.    با این همه از پا ننشست. در پا‌ییز 1933، یک گروه شکار موتوری را در شرق آفریقا رهبری کرد. گروه، به شکار آهو، بز کوهی، گربه وحشی، یوزپلنگ و شیر پرداخت. در ماه ژانویه، همینگوی به اسها‌ل خونی دچار شد؛ اما به شکار ادامه داد. چنان ضعیف شد که ناگزیر، برای معا‌لجه او را به نایروبی در کنیا فرستادند. سپس دوباره به گروه پیوست. او داستان این سفر را، به تفصیل در کتاب «تپه‌های سبز آفریقا»(46) «1935» باز گو کرد. در جریان انتشار کتاب، منتقدان را شپش‌هایی نامید که از سر و روی ادبیا‌ت بالا می‌روند، و بسیاری از نویسندگان نیویورک را با «کرم های خاکی درون شیشه» -که از یک‌دیگر تغذیه می‌کنند- مقایسه کرد. بسیاری از منتقدان ارزش چندانی برای تپه‌های سبز آفریقا قایل نشدند، لیکن کارل ون‌دورن «نثر سهل و ممتنع و جادویی» آن را ستود.
 در سال 1934 همراه پائولین مدتی به کی‌وست رفت. اما بیشتر اوقات خویش را به ماهی‌گیری از اعماق دریای کارائیب گذراند. از صید نیزه ماهی بسیار لذت برد، چرا که آن‌ها «مثل نور، سریع… و مثل قوچ، قوی» بودند؛ آرواره‌هایی هم‌چون آهن داشتند و وزن‌شان تا 600 کیلوگرم می‌رسید. در سال 1935، یک کوسه ماهی به وزن 355 کیلوگرم صید کرد. او هم‌نشینی با ماهی‌گیران، نگهبانان ساحل، باراندازان و بطور کلی، کارگران را دوست می‌داشت؛ و آنان نیز در عوض، نویسنده‌ای را که می‌توانست هم‌چون آهنگران پتک بر سندان بکوبد، تحسین می‌کردند. در سال 1920، به «یوجین دبز»(47)رأی داده بود، اما در1935، نظام شوروی را، چون حکومت استبداد‌گر تزار دیگری، محکوم کرد: «من اکنون دیگر نمی‌توانم کمونیست باشم، چرا که فقط به یک چیز اعتقاد دارم: آزادی… من برای دولت تره هم خرد نمی‌کنم. آن‌چه را که من تاکنون از دولت فهمیده‌ام، مالیات‌های ناعادلانه است… من به حداقل ممکن حکومت اعتقاد دارم.»(48) این لیبرالیسم قرن هجدهمی، لیبرال‌های قرن بیستم امریکا را تکان داد؛ آنا‌ن علیه همینگوی- به سبب نادیده گرفتن جنایات سرمایه‌‌داری و وضع وخیم مستمندان در سا‌‌ل‌های سخت و مشقت بار دهه‌ی 1930- متحد شدند. به نظر آنان برای یک سوسیالیست پیشین، شرم‌آور بود که اوقات خود را صرف ماهی‌گیری، شکار، اسکی و اجاره‌ یا خرید قایق‌های گران‌قیمت کند. همینگوی شاید فکر می‌کرد که با کتاب بعدی‌اش، «داشتن و نداشتن»(49) «1937» باعث خشنودی منتقدانش شود؛ اما آنا‌ن متفقاً این کتاب را هم‌چون ناموفق‌ترین اثرش ارزیابی کردند، و او چنین نتیجه گرفت که آنا‌ن «با هم د‌ست به یکی کرده‌اند… تا او را از میان به در کنند.»(50)
در سال 1936، هنگامی‌که جنگ‌های داخلی، اسپا‌نیا را به دو بخش تقسیم کرد، همینگوی حما‌یت خود را از لویالیست‌ها (51) اعلام کرد؛ با استفاده از شهرتش، چهل هزار دلار جمع‌آوری کرد تا چندین آمبولانس برای سربازان مجروح خریداری کند. برای انجام تعهداتی که ضروری احساس می‌کرد، داوطلب شد که در مقام خبرنگار جنگی اتحادیه‌ی روزنامه‌های امریکای شمالی(52) به اسپا‌نیا برود. در آن‌جا، شجاعت همیشگی‌اش را در مقابل با خطر و نیز حسا‌سیت همیشگی‌اش را در برخود با نزدیک‌ترین زن جوان، نشان داد؛ هم‌کار روزنامه نگارش، «مارتا گلهورن» در خطرات، سپس در رختخواب، با او شریک شد. هنگامی که به نیویورک احضار شد، به نمایندگی از سوی «لویالیست‌ها» در تظاهراتی که در کارنگی ها‌ل «4 ژوئن 1937» بر پا شده بود، سخنرانی کرد و از تحسین و کف زدن‌های لیبرال‌ها و رادیکا‌ل‌ها برخودار شد. از «فرانکلین روزولت» تقاضای اجازه‌ی صدور اسلحه برای جمهوری خواهان اسپانیا کرد و پیش‌بینی کرد که اگر موسولینی و هیتلر در تلاش برای نشاندن فرانکو بر تخت سلطنت شکست نخورند، به‌زودی تقریباً تمامی اروپای غربی را زیر سلطه در خواهند آورد. آن‌گاه به اسپانیا و بسوی «مارتا» بازگشت. هنگامی که «پائولین» برای طلاق اقدام کرد، ارنست جنگ نیمه تمام را رها کرد و راهی کوبا شد «1939» و همراه خانم «گلهورن» در مزرعه‌ای واقع در «سا‌ن‌فرانسیسکو دو پائولا» در پانزده مایلی هاوانا ساکن شد.    
بهترین کتا‌بش، «ناقوس‌ها برای که به صدا در می‌‌آیند»(53) در 21 اکتبر 1940 از چاپ خارج شد. عنوان این کتاب از بیا‌ن تمثیلی جان دون(54) -در یکی از شعرها‌یش- درباره‌ی همبستگی تمامی نوع بشر در مسئولیت و سرنوشتی مشترک، گرفته شده است: «مرگ هر انسان، جانم را می‌کاهد؛ چرا که من با تمامی بشریت درهم آمیخته‌ام؛ وبدین سا‌ن، هرگز نمی‌پرسم که ناقوس‌ها برای که به صدا درمی‌آیند؛ برای تو به صدا در می‌آیند.» جنگ‌های داخلی اسپا‌نیا زمینه‌ی داستان است. قهرمان داستان، داوطلبی امریکایی است که از سوی لویالیست‌ها مأمور می‌شود پُلی را منفجر کند تا پیش‌روی سربازان طرفدار فرانکو به تعویق بیفتد. کلوب کتاب ماه(55)، این رمان را «کتاب برگزیده» اعلام کرد و موئسسه‌ی سینمایی پارامونت، برای گرفتن حق تهیه‌ی فیلم از روی کتاب، بیش‌ترین قیمتی را که تا آن زمان برای ساختن فیلم از روی یک کتاب داده شده بود، پرداخت کرد: 136000 دلار! نقدهایی که بر کتاب نوشته شد، تقریباً استقبالی بود همانند. فقط‌، رادیکا‌ل‌ها، ایرادهایی به کتاب داشتند؛ اعتراض آنان این بود که نویسنده، به‌جای توضیح این نکته که خشونت و بی‌رحمی لویا‌لیست‌ها از ضرورتی مترقی مایه می‌گرفته است، خشونت وبی‌رحمی هر دو طرف را -با بی‌طرفی غیر منصفانه‌ای- ثبت کرده است. همینگوی به اسکریبنر اطلاع داده بود که برای «بچه‌های اید‌ئولوژی دار» از پیش نسخه‌ای از کتاب را نفرستد، چرا که «قبل از آن‌که بخواهم اید‌ئولوژی چپ گراها را از ایشان بگیرم، برای یک راهبه، لطیفه‌هایی در مورد مذهب، خواهم گفت!»(56)
 همینگوی کتاب را به مارتا گلهورن تقدیم کرد و در 21 نوامبر 1940، به‌عنوان سومین همسر با او پیمان زناشویی بست. مارتا که برای خود‌ش نویسنده و زنی صاحب اندیشه بود، به‌زودی از این اعتقاد و خُلق و خوی همینگوی که زنان باید از مردان‌شان فرمان ببرند و رنگ آنا‌ن را به خود بگیرند، خسته شد. هنگامی که مشاجرات‌شان به مرحله‌ی انفجار رسید و مارتا نتوانست از پس همینگوی برآید، د‌یگر بار شغل خبرنگار خارجی خود را از سر گرفت و او را ترک کرد. ارنست، به د‌نبال این اعلام استقلال همسرش، به می‌خوارگی شدیدی روی آورد و تا هنگامی که جنگ دوم جهانی برای او این امکا‌ن را فراهم آورد تا به عنوان گزارش‌گر جنگ، اندوه خود را در شور و شوق خطر کردن و بوی جنگ فراموش کند، روز خوشی به خود ندید.   در چندین مأموریت بمباران انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها، بر فراز آلمان پرواز کرد. در سال 1944، مدتی با لشکر پتون(57) کار کرد. سپس منزجر از گرد و غبار و گل و لای، به لشکر چهارم پیاده نظام ارتش ایالات متحده پیوست و با بی‌باکی آشکارش در مقابل ترس، احترام سربازان را نسبت به خود برانگیخت. گفته شد که «او شخصی با نفوذ بود»، با یک متر و هشتاد و سه سا‌نتیمتر قد، «سری هم‌چون شیر»، چهره‌ای سبزه، شانه‌های پهن، عضلاتی ستبر، سینه‌ای پر مو و ریش انبوه توپی.(58) سربازان امریکایی با رغبت او را «پاپا» می‌نامیدند و این لقبی بود که قبلاً اطرافیا‌نش به دلیل ریش‌اش به او داده بودند. او، اغلب در اتوموبیل جیپ خود می‌نشست و پیشا‌پیش پیاده نظام حرکت می‌کرد؛ به هنگام آزاد سازی پاریس در خط اول بود. در آن‌جا، با روش همیشگی‌اش در «ریتس»(59)، در حالی که از هم‌نشینی با «ماری‌ ولش» لذ‌ت می‌برد، به استراحت پرداخت. در اواخر سال 1944، با یک بمب‌افکن نظامی به ایالات متحده بازگشت، سپس در مزرعه‌اش در کوبا اقامت گزید. در ماه مه 1945، ماری به او پیوست. هنگامی که «مارتا» از او طلاق گرفت -21 دسامبر1945-، ارنست طلاق را هم‌چون «هدیه‌ی کریسمس» پذیرفت و سه ماه بعد با ماری ولش- چهارمین همسرش- ازدواج کرد.    در ژوئن 1946، هنگامی که همراه ماری به هاوانا می‌رفت، با اتومبیل به درختی برخورد کرد، سرش جراحا‌ت سختی برداشت، چهار دنده‌اش ترک خورد و مفصل زانوی چپش خونریزی کرد. سه ماه بعد، هنگامی که همراه ماری به سا‌ن‌ولی در آی‌داهو می‌رفت، در مُتلی در کاسپر، در وایومینگ، ماری به سقط جنین وخیمی دچار شد. همینگوی او را به سرعت به بیمارستانی رساند. اما تنها پزشکی که در آن‌جا بود، «انترن»ی بود که از ماری قطع امید کرد. همینگوی به او دستور داد دو کیسه خون و چهار شیشه پلاسما به همسرش تزریق کند. ماری بهبود یافت. زندگی‌نامه‌نویس او می‌نویسد که در دوران نقاهت ماری، «ارنست، مثل هر بار که در وضعیتی دشوار گیر می‌کرد، به نحو تحسین انگیزی رفتار کرد و بسیار کم نوشید.» همینگوی از این حوادث چنین نتیجه‌گیری کرد که: «ترتیب سرنوشت را می‌توان داد.» و نباید بدون مقاومت به آن تن در داد.  
Ernest Hemingway در سرتاسر سا‌ل‌های پر حادثه‌ی زندگی‌اش، روی‌داد‌ها و نمودهایی را که به طنزهای هستی انسا‌ن اشاره دارند و اندیشه‌های مرموز و شخصیت آدم‌ها را آشکار می‌کنند، حداقل با یک چشمش می‌پایید. او این نمودها و نکته‌های باریک را در تکا‌ن دهنده‌ترین و کامل ترین داستا‌ن‌های کوتاه عصر خویش توصیف کرد. تقریباً همه‌ی این داستا‌ن‌ها با بیانی ژرف و نافذ، نیش‌دار و تلخ- که هم زندگی را توصیف می‌کنند و هم معنی و ارزش آن را به زیر سوال می‌کشد- نوشته شده است. در یکی از بهترین آن‌ها -«برف‌ها‌ی کلیمانجارو» «1936»- از نویسنده‌ای سخن می‌گوید که در افریقا، در حالی که از بیماری قانقاریا در حال مرگ است، افسوس می‌خورد که وسوسه‌ی برخورداری از زندگی غوطه‌ور در بطالت اغنیا، او را که یک هنرمند است، از پا درآورده است. این وحشتی بود که خود همینگوی- که اغلب دوستان پول‌داری دور و برش را گرفته بودند- می‌بایستی هراز گاهی، در حال قایق‌رانی و می‌خوارگی احسا‌س کرده باشد.
او با «پیرمرد و دریا» «1952»، این ثمره‌ی جذبه‌ی شش هفته کار بی‌وقفه، خود را تثبیت کرد. این کتا‌ب -که بلند تر از یک داستان کوتاه و کوتاه‌تر از یک رمان بود- به تمامی در یک شماره مجله‌ی لایف به چاپ رسید و روی‌داد مهم ادبی سا‌ل شناخته شد. من با دیدی تردید آمیز نسبت به ارزش والایی که برای آن قائل شده بودند، به خواندنش نشستم؛ وبا تأیید این ستایش زیبای فاکنر، آن را به پایان رساندم: «زمان ثابت خواهد کرد که این کتاب بهترین اثری است که تا کنون خلق کرده است، این داستان از تمامی آثار من نیز بهتر است… سپاس خدای را که لطف و مرحمتش این همه شامل حال همینگوی و من بوده است- که او را از طول و تفصیل بیشتر این داستا‌ن باز داشت.»(60)   
داستان که با سادگی و روش کلاسیک بیان می شود، به «موبی د‌یک» ملویل(61) شباهت دارد، لیکن بیش از هر چیز به مبارزه‌ی خود همینگوی در دریا مدیون است. ماهی‌گیری پیر، پس از آن‌که با مهربانی از هم‌راه بردن پسر خوبی که می‌خواهد با او برود، سر باز می‌زند، یکه و تنها در گلف استریم پارو می‌زند تا به آخرین و بزرگترین صیدش د‌ست می‌یابد، رکوردی برای جوانا‌ن برجا گذارد تا به رقابت با او برخیزند و نیز توان جسم و جان سال‌خورده‌اش را بیازماید. در این درام، ماهی عظیم‌الجثه‌ای نیز شرکت دارد که طعمه را به دهان می‌گیرد و پیرمرد را به نقطه‌ای بسیار دور از ساحل می‌برد. و پیش از آن‌که بمیرد، یک روز تمام با پیرمرد دست وپنجه نرو می‌کند. پیر مرد می‌اندیشد: «ماهی! داری مرا می‌کشی. اما حق داری. برادر! من هیچ‌وقت چیزی بزرگتر و… عجیب‌تر از تو ندیده‌ام؛ بیا و مرا بکش! برای من مهم نیست که کی، کی را می‌کشد… آدم بر پرنده‌ها و حیوانات بزرگ، خیلی برتری ندارد. »(62)    شب بر مبارزه سایه می‌افکند. «ماه همان‌طور دریا را زیبا می‌کند که زن را.»(63) طناب -از بس با آن تقلا کرده- بر دست‌هایش زخم‌های عمیقی زده است. با خود می‌گوید: «ولی آدم برای شکست آفریده نشده است. آدم ممکن است نابود شود، اما شکست نمی‌خورد.»(64) می‌برد و می‌بازد. ماهی تسلیم می‌شود، اما سنگین‌تر از آن است که بتوان به داخل قایقش آورد. چاره‌ای ندارد مگر آن که او را به کنا‌ره‌ی قایق ببندد. کوسه ماهی‌ها می‌آیند و از گوشت ماهی می‌خورند. آن‌قدر آن‌ها را- یکی پس از د‌یگری- می‌کشد که نیزه‌هایش تمام می‌شود. کوسه‌های دیگر می‌آیند. پیرمرد با پارو با آن‌ها می‌جنگد. آن‌ها از زیر ضربه‌ها در می‌روند و به سور چرانی خود ادامه می‌دهند. پیرمرد، خسته و وامانده، در دل شب پارو می‌زند. به ساحل می‌رسد. اما در این هنگام، غیر از اسکلت ماهی چیزی از بدن او بر جای نمانده است. ماهی‌گیران، شگفت زده تحسین‌اش می‌کنند. با آخرین توانش از صخره‌ها بالا می‌رود و به درون کلبه و تختخواب خود می‌خزد؛ اما برایش مُسَلم نیست که پیروز شده یا شکست خورده است. منتقدان، داستان را تمثیلی از مبارزه‌ی انسا‌ن با دشواری‌های زندگی تعبیر کردند. نویسنده هرگونه منظور سمبلیک را انکار می‌کرد؛ اما تمثیل هم‌چنان به جای خود باقی ماند و با بازگویی شعار برگزیده‌ی همینگوی، کتاب را به سطحی والا رسا‌ند: DANS LA VIEIL FAUI (D ABORD) DURER «نخستین ضرورت در زندگی، تاب آوردن است. استقامت است.»
(65) این کتاب کوچک، به‌راستی شایستگی جایزه‌ی پولیتزر را- که در1953 به آن اعطا شد- داشت. 
 غیر از این، آن سال‌ها، نیک بختی چندانی برایش به همراه نداشت. در ژوئن 1953، همینگوی ماری را به جشن گاوبازی د‌یگری به پامپلونا، سپس به سفری چهارماهه برای شکار به آفریقا برد. همینگوی ناچار بود عینک بزند؛ اما هنوز هم تیرانداز خوبی بود و معمولاً هر روز، با خطراتی روبه‌رو می‌شد. در 23 ژانویه 1954، هواپیمای «سسنا»یی که با آن به طرف آبشار «مارچیسون»، در اوگاندا، می‌رفتند، به سیم تلگراف برخورد و سقوط کرد. آن‌ها نجات یافتند و بیش‌ترین صدمه‌ای که دیدند، رگ‌ به‌ رگ شدن شانه‌ی راست ارنست بود. روز بعد با هواپیمای دیگری عازم «انتبه» بودند. هنگامی ‌که هواپیما از زمین بلند می‌شد، سقوط کرد و آتش گرفت. زانوی ماری به سختی صدمه دید؛ سر همینگوی به در خورد و مجروح شد؛ او ضربه‌ی مغزی دید؛ کبد، کلیه و طحالش پاره شد؛ ماهیچه‌ی نشیمنگاه و مهره‌های ستون فقراتش آسیب دید؛ بینایی چشم چپ و شنوایی گوش چپش را از دست داد؛ پای چپش در رفتگی پیدا کرد و در سروصورت و بازوهایش سوختگی درجه یک ایجاد شد. ضربه‌ی مغزی مدتی او را ضعیف و ناتوان کرد، اما حتی در همان حال که درد می‌کشید، نامه‌ی زیبایی به برنارد برنسون(66) نوشت و از رسیدن به پیری «دوست داشتنی و شکننده» سخن گفت. در این نامه بیان کرد که در فاجعه‌ی دوم دو بار آتش را در ریه‌ها‌یش فرو داده است و افزود که این کار تا کنون هیچ‌کس را بجز ژاندارک(67) یاری نکرده است.(68) در همین حال تقریباً در تمام شهر‌های بزرگ شایع شد که او وماری کشته شده‌اند. پس از چند روز استراحت به نایروبی پرواز کردند، از آن‌جا برای استراحت عازم کوبا شدند و در آن‌جا همینگوی شجاعانه تصمیم گرفت که سلامتی خود را بازیابد.  
در 28 اکتبر 1954، جایزه‌ی نوبل به او اهدا شد. اما هنوز ضعیف تر از آن بود که بتواند به استکهلم برود. لیکن در سا‌ل 1956 یک گروه تلوزیونی را در نزدیکی پرو -در اقیانوس آرام- رهبری کرد و پیش از آن‌که پیرمرد و دریا به صورت فیلم درآید، چندین ماهی عظیم به قلاب کشید. در اواخر همان سا‌ل و نیز در سا‌ل 1959 ، او و ماری بازهم برای دیدن گاو بازی به اسپا‌نیا رفتند. در سا‌ل 1960 با افزایش تشنج بین واشنگتن و کوبا و فشار خون شدیدش، همینگوی پذیرفت که درایالات متحده اقامت کند. 
این مقاله، شاید درباره‌ی درد سرهای زندگی همینگوی بسیار پرگویی کرده و در مورد کتاب‌هایش بسیار کم سخن گفته باشد؛ اما هر یک از این کتا‌ب‌ها از جهت حادثه و شخصیت به اندازه‌ی زندگی خود او غنی بوده است. رمان‌هایش –به استثنای «پیرمرد و دریا»- به زمان و مکان و حادثه‌ی مشخصی مربوط می‌شدند؛ آن‌ها معمولاً منعکس کننده‌ی حوادث تاریخی‌اند و این روی‌داد‌ها با پیش‌ آمدن حوادث جدید از خاطر انسا‌ن زدوده می‌شوند. شخصیت‌های رمان‌های او، به ندرت شکل جسمانی یا زنده به خود می‌گیرند؛ قهرمان «ناقوس‌ها برای که به صدا در می‌آیند.»، در مخفی گاه‌های خود یا در کیسه‌ی خوابش محو می‌شود؛ زن و مرد داستان «خورشید هم‌چنا‌ن می‌دمد»، یادبود‌‌های مغشوشی از بی‌کاره‌های پاریس و روابط و هرزگی‌های جنسی آن‌هایند؛ قهرمان «وداع با اسلحه»، صرفاً به این سبب خلق می‌شود که خود همینگوی است.    
او شگفت انگیز بود؛ چرا که به تمامی زنده بود، و نیروی زندگی‌اش به اندازه‌ی ده دوازده گاوباز بود. شهامت او برای ستیز با ترس بسیار زیاد بود. اگر چه نیمه کور بود، پیش از آن که برای نجات جان خویش به مهارت تیر اندازی‌اش متوسل شود، می‌گذاشت که جا‌نور وحشی تا ده دوازده متری‌اش پیش بیاید. ما به «من گرایی»(69) او می‌خندیم، اما این امر ناشی از اعتماد به نفسی بود که بر موفقیت‌ها و ذخائر جسمی و ذهنی او تکیه داشت. تنها مردان بزرگ‌اند که می‌توانند «من» خود را خاموش یا پنهان کنند؛ دراین مورد تردید دارم، چرا که «من»، ستون فقرات شخصیت، شهامت و کردار انسان است. همینگوی هرگز «اهمیت ارنست بودن» را از یاد نمی‌برد. او در هنر وسعت بخشیدن به «منِِِِِ‌ِ»ِ خود «هنری ویژه‌ی جهان و انسان متمدن» که در عین حا‌ل جایی برای ایفای نقش «من»های دیگر باقی بگذارد، کامیاب نبود. اکثراً عضلات، زور بازو و استقامت خود را در برابر فشار و درد، به نمایش می‌گذاشت و کار‌هایش را معمولاً با آب و تاب و اغراق بیا‌ن می‌کرد. می‌گویند که «در هنگام هشیاری، به‌ندرت دروغ می‌گفت.»(70) اما، او اغلب مست بود. روزهایش چنان پُرجوش و خروش بود که می‌بایست پیش از شام سه گیلاس «ویسکی» اسکاچ بالا بیندازد تا تجدید قوا کند و به اعصاب خود آرامش بخشد. آن‌قدر خودخواه و خودبین بود که از دیدن برتری‌های د‌یگران رنج می‌برد. اشتباهات دوستا‌نش را -حتی آنان که مانند «شروود آندرسن» و اسکات فیتزجرالد، به او کمک‌ها کرده بودند- بی مهابا افشاه‌ی می‌کرد. به جیمز.تی.فارل(71)، گفته بود که «فاکنر نویسنده‌ای بسیار بهتر از خود او یا فارل است»(72)، اما بعد‌ها با اطمینا‌ن در نامه‌ای نوشت که فاکنر «مادر قحبه‌ای پیش پا افتاده» است و کتاب «حکایت» او، حتی قابل انداختن در آشغال‌دونی هم نیست.(73) همینگوی می‌توانست خیلی سنگ دل باشد، هم‌چنان که هادلی و پائولین را به دنبال عشق‌های تازه ترک کرد. با این‌همه، اگر حساسیتی فاقد اخلاقیات نمی‌داشت، ممکن نبود نویسنده‌ای چنین جذاب شود. پیوسته حاضر یراق، غیرتی، با حا‌لتی دفاعی و همیشه آماده‌ی دعوا و بزن بزن بود. او از به زانو درآوردن آدم‌ها -اگر نه از پا درآوردن‌شان- لذت می‌برد. از سوی دیگر، بسیار مهربان هم بود. به خیلی‌ها -به ویژه به کسانی که با آن ها کتک‌کاری کرده بود- کمک می‌کرد. برای «ازراپاوند»- هنگامی که نیاز داشت- هزار دلار، و هزار دلار دیگر هم برای «جان دوس پاسوس»- که به تب رماتیسم مبتلا شده بود- فرستاد. وقتی شنید «مارگارت آندرسون»-سردبیر «لیتل ریویو»- در پاریس، که آن هنگام در اشغا‌ل نازی‌ها بود، بی‌پول و درمانده شده است، چهارصد دلار برایش فرستاد تا مخارج سفرش به ایالات متحده را بپردازد.مکالماتش گاهی با عبارت جان‌داری می‌درخشید، و گاهی با بی‌رحمی خشنی تکان دهنده می‌شد. می‌توانست مثل یک بارانداز فحاشی کند و مادرش را «که هنوز زنده بود» «قحبه‌ی همیشگی و تمام –امریکایی»(74) بنامد. در کتا‌ب‌ها و نیز در حرف‌های روزمره‌اش، واژه‌های چهار حرفی بکار می‌برد؛ زیرا آن‌ها را واژه‌هایی یافته بود که به گونه‌ای تنگاتنگ و با نیرو و رنگ «و شاید با بوی» خاست‌گاه طبیعی‌شان عجین شده‌اند. شوخی‌هایش چاشنی هرزه‌ای داشت؛ او حتی خودش را چنین توصیف می‌کرد: «ارنی بواسیری پیر، پایلِ مرد بینوا.»(75) «ارنی پایل(76) مردی بود که با مکاتبات و مرگش، پیشاپیش شهرتی کسب کرده بود.» کتاب‌هایش شاید به اندازه‌ی خودش ماندنی نباشد؛ اما آن‌ها با دقتی بیش از آن که ما بتوانیم از چنین زندگی شلوغی انتظار داشته باشیم، نوشته شده‌اند. به «گرترود استاین» نوشت: «به هر صورت، مگر نوشتن کار دشواری نیست؟» و به «چارلز اسکریبنر» گفت که «همیشه وقتی به شدت کار می‌کند، می‌بایست از عشق ورزیدن دست بکشد، چرا که این هر دو کار، با یک موتور به حرکت در می‌آیند.»(77) او نمی‌توانست داستانش را دیکته کند تا کس دیگری بنویسد. می‌گفت: «هر آن چه که برای خواندن با چشم مورد نظر است، باید با دست نوشته شود و درجریان نوشته شدن با گوش وچشم کنترل شود.»(78) حرفه‌ی روزنامه‌نگاری او، سبک مستقیم و صریح و ساده‌اش، پارگراف‌های کوتاه، جمله‌های کوتاه و واژه‌های کوتاه او را شکل داد. او به این امر مباهات می‌کرد که «ناقوس‌ها برای‌که به صدا در می‌آیند» فاقد نثری ضعیف و سست است و قطعه‌ای است که از ابتدا تا انتها «هر واژه‌اش به واژه‌های دیگر وابسته است.»(79) او ماهیت انسان را نه از طریق بحث و استدلال نظری یا قواعد تجریدی، بل از طریق روایت حوادثی ارائه می‌کرد که به شدت و به تمامی قابل ادراک و احساس بود، ومی‌توانست بدون تقلا، لفاظی، تعصب یا احساسات بیان شود؛ باید گذاشت تا خود حوادث خواننده را پیش ببرد، نه بشکلی که خود را با شخصیتی در داستان یکی بپندارد، بل به گونه‌ای که خود را در صحنه، احساس و اندیشه سهیم بیابد. نباید موعظه‌ای در کار باشد.   با این همه، تفسیر او از زندگی به اندازه‌ی کافی روشن است. او اعتقادات مذهبی را -در حالتی که به تعادلی رهنمون باشد- همانند کشیش فروتن و مهربان «وداع با اسلحه» محترم می‌شمرد. او خیلی زود پروتستانیسم گروه گرای مادرش را رها کرد؛ اما پس از ازدواج با پائولین پفایفر مذهب کاتولیک را پذیرفت، زانوی عبادت بر زمین نهاد و تا زمانی که به لویالیست‌ها پیوست و دید که چگونه کشیش‌های کاتولیک از خدا می‌طلبیدند تا فرانکو را حمایت کند، مذهبی باقی ماند. گاهی کتاب‌های او، و اغلب نامه‌هایش، از مذهب و حتی از مسیح با اندکی هم‌دردی سخن می‌گفتند. فکر می‌کرد مسیح، دل‌خور از این که پدر ظاهراً رهایش کرده است، «بالای صلیب، خود را باخته بود.» همینگوی می‌گفت: با این همه، مسیح «صرفاً به این دلیل موفق شد که او را کشتند.»(80) یکی از شخصیت‌های همینگوی صورت طنز آمیزی از دعای ربانی(81) را می‌خواند.(82) هنگامی که همینگوی شنید «مانگو پارک»(83) وجود خدا را با استناد به رشد و زیبایی یک گل‌اثبات کرده است، با توصیف رنج انسان‌هایی که بر اثر شیوع بیماری جان می‌دهند، یا اجساد بو گرفته‌ی آدم‌ها در میدان جنگ، با او به مقابله برخاست.(84) او از به‌کار گرفتن واژه‌هایی چون «مقدس»، «با‌شکوه» و «فداکارانه» برای توصیف چنین مرگ‌هایی سرباز می‌زد. «اکنون مدت‌ها بود که من چیز مقدسی ندیده بودم، و آن‌چه که با شکوه بود شکوهی نداشت، وقربانیان هم‌چون گاو و گوسفند‌های سلاخ خانه‌های شیکاگو بودند.»(85) در سال 1945، همینگوی مذهب خود را این گونه توصیف می‌کند: «زندگی ، آزادی، و جست‌و‌جوی شادی.»(86) اما هم‌چون بسیاری از کسانی که قبلاً مسیحی بوده‌اند، او نیز تا به آخر، خرافات بسیاری با خود داشت. یکی از شخصیت‌های داستا‌ن «قمارباز، راهبه، و رادیو»(87) می‌گوید که فقط مذهب افیون مردم نیست؛ بلکه میهن‌پرستی، جاه‌طلبی، موسیقی، رادیو، قمار و الکل نیز چنین است. حتی نان هم افیون است، چرا که خورنده‌اش را در کوشش‌های بی هوده‌ی زندگی درگیر می‌کند. «دنیا همه را می‌شکند… آن‌هایی را که نمی‌شکند، می‌کُشد. همه‌ی آدم‌های خیلی خوب، همه‌ی آدم‌های خیلی شریف و همه‌ی آدم‌های خیلی شجاع را بدون تبعیض می‌کُشد. اگر هیچ کدام از آن‌ها نباشی، می‌توانی مطمئن باشی که تو را هم خواهد کُشت، اما عجله‌ی خاصی در کار نخواهد بود.»(88) مرگ زودرس نعمتی است؛ هر آن کس که به‌زودی، پس از یک دوران شاد کودکی می‌میرد، نیک بخت است؛ چرا که به این کشف نائل نمی‌آید که زندگی بی‌رحم و بی معنی است. (89) این همان «پوچی» و «اضطرابی» است که سارتر و کامو چندی بعد در فلسفه‌ی اگزیستا نسیالیسم بیان کردند. تنها شجاعت است که انسان را از بلاهت زندگی و خواری مرگ می‌رهاند.   
قبلاً -حتا در سال 1936 هم- اندیشه‌ی مرگ به ذهن همینگوی هم خطور کرده بود. در سال 1960، ریش و موهای تُنکش کاملاً سفید شده بود؛ بازوان و دست‌ها و پاهایش که زمانی نیرومند بودند، حالا دیگر لاغر و ضعیف شده بودند؛ از نظر جسمی و جنسی و ذهنی فرسوده شده بود، و حتی از این‌که باز هم بتواند خوب بنویسد، نا امید شده بود. نگرانی و اضطراب، فشار خونش را گاهی تا 125/250 بالا می‌برد. لحظاتی بود که می‌ترسید دیوانه شود. در 30 نوامبر 1960، دوستانش او را به کلینیک مایو در روچستر، مینسوتا بردند. آزمایش‌ها نشان می‌داد که دیابت «مرض قند» دارد و کبدش بزرگ شده است. به گفته‌ی شرح‌حال نویس‌اش «علت، مصرف شدید الکل در طول سالیان بود.»(90) به کمک پرهیز غذایی، ورزش‌های سبک، درمان با شوک الکتریکی و گردن نهادن به دستورات پزشک، تا اندازه‌ای بهبود یافت و توانست در 22 ژانویه 1961 از بیمارستان مرخص شود. به شهر هیلی در«آی داهو» پرواز کرد. در آن‌جا، ماری با عشق و علاقه از او مراقبت کرد. همینگوی نوشتن را از سر گرفت؛ اما فشارخونش دوباره بالا رفت و با یأس و افسردگی قلم را کنار گذاشت. روزی در ماه آوریل، ماری او را دید که تفنگ دولولی در دست داشت و تعدادی پوکه‌ی فشنگ روی لبه‌ی پنجره‌ی مجاور بود. اسلحه را از او گرفتند، اما چند روز بعد اسلحه‌ی دیگری پیدا کرد، آن را پُر کرد و به گلویش نشانه رفته بود که دوستی وارد شد. در 25 آوریل، دوباره به کلینیک مایو باز گردانده شد. به مداوا تن در داد و در 26 ژوئن مرخص شد. یکی از دوستان، او و ماری را -پس از هزار و هفتصد مایل رانندگی- به کتچام «آی داهو» رساند. در آن‌جا، در دوم ژوئیه 1961، پس از مدتی جست‌وجو، کلید قفسه‌ی تفنگ‌ها در انبار را پیدا کرد. تفنگ دولولی را انتخاب کرد، آن را پر کرد، قنداق را روی زمین گذاشت، لوله را به پیشانی فشرد و مغزش را متلاشی کرد.   
از پی خود، مقلدان تهی مغز فراوانی بجا گذاشت که فوت و فن سخن خشن و گفت‌وگو‌های بریده بریده‌ی او، بازگشت به گذشته و نمادگرایی و تکنیک جریان سیال ذهنی او را به کار گرفتند؛ اما هرگز نتوانستند با سادگی، روشنی و حرارت سبک او، یا مبارزه جویی برانگیزاننده‌ی اندیشه‌های او برابری کنند. مقلدان محو می‌شوند، اما ارنست همینگوی باقی و پایدار می‌ماند، از دفتر روزنامه‌ها و اتاق‌های زیر شیروانی پاریس سر بر می‌کشد، هراس الهیات را از ذهن می‌زداید، شخصیت خود را با عزمی اسرار آمیز و کار شاق و دقیق شکل می‌دهد، با پادشاهان جنگل و غول‌های دریا رو در رو می‌شود، و سرانجام نیروی زندگی را با اراده و رغبت به مبارزه می‌طلبد و نوع و لحظه‌ی مرگش را خود بر می‌گزیند. براستی که مردی بود!
——————————————
پا‌نویس‌ها:
1- Hemingway, Ernest, the essential  Hemingway, 46
2-oak park
3- Illinois
4- Baker, Carlos, Hemingway: A Life Story, 9
5- John. L(awrence) Sullivan (1918- 1858)- ورزشکار امریکایی، قهرمان سنگین وزن مشت زنی در سا‌ل‌های 92-1885
6- Bimimi
7- McCaffery, John: Ernest Hemingway, 52
8-  Marcus Tullius Cicero( 43-106 پیش از میلاد)- سیاستمدار و خطیب رومی
9- Baker,21
10-  Ring Lardnerـ1933ــ1885 ـداستان‌نویس آمریکایی  
11- Star
12- Baker, 34
13-Fossalta
14- Agnes Von Kurowsky
15- Baker, 58
16- Ibid, 75 , 78
17- Gertrude Stein (1946-1874) رمان نویس و نمایش نامه نویس امریکایی، مقیم فرانسه
18- John (Roderigo) Dos Passos (1970-1896) رمان نویس، مقاله نویس، و تاریخ‌دان امریکایی. در کارهایش زندگی امریکایی را به نقد می‌کشد، زمانی جذب مارکسیسم شد اما به تدریج کارش به محافظه کاری کشید
19- Ford Madox Ford  ـ1939-1873 ـ رمان نویس، شاعر و منتقد انگلیسی
20- Baker, 120
21- Scribner
22- Baker,  Carlos,  hemingway:  The Writeras Artist.3
23- In Our Time
24- The Torrents Of Spring
25- The Sun Also Rises
26- Pamplona شهری در شمال اسپانیا
27- Fiesta
28- Ecclesiastes کتابی از عهد عتیق (کتاب مقدس)- این کتاب در ترجمه‌ی فارسی  کتاب مقدس- به غلط- «کتاب جامعه» ترجمه شده است. نگاه کنید به آیه‌های 4،5،9، 10و 14 از باب اول کتاب جامعه، صفحه 986 چاپ فارسی
29- به یاد نکته‌ای از کلارنس دارو (Clarence Darrow) می‌افتم: «هر کس پس از سی سالگی بد بین شود، احمق است، و هر کس پیش از سی سالگی بد بین باشد، به شکل حیرت آوری باهوش است. (ویل دورانت).
30- Men Without Women
31- Geoge Peeleـ1597-1558 ـشاعر و نمایشنامه نویس انگلیسی که شکسپیر را تحت تأثیر قرار داد
32- Oxford Book OF English Verse, 142
33- حزب بلشویک بلا فاصله پس از پیروزی انقلاب اکتبر 1917 علیرغم جنگ افروزان جهانی به طور جداگانه، با تحمل زیان‌هایی ، قرارداد ترک مخاصمه معروف به برست لیتوفسک  (Brest Litovsk) را پذیرفت و از جنگ کناره گرفت
34- Death in the Afternoon
35- Hemingway, Death in the Afternoon, 2
36-  Herbert Spencerــ1903-1820 ـ فیلسوف انگلیسی
37 و 38- Hemingway, Death in the Afternoon, 16, 21, 37, 38
39- Ibid, 4, 6
40- In the new Republic for June, 1932.
41- Baker, Life Story, 228
42- Art and the Life of Action
43- Life Story, 317
44- Intellectual
45- Hemingway, Afare well to Arms, 178
46- The green Hills of Africa
47- Eugene Victor Debsـ1926-1855ـرهبر کارگران امریکا که پنج بار (1920-1900) نامزد سوسیالیست‌ها برای مقام ریاست جمهرری ایالات متحده بود
48- Life story, 271, 277
49- To Have and Have Not
50- Life Story, 332
51- Loyalists هوا داران حکومت جمهوری در اسپانیا که در جنگ‌های داخلی علیه ژنرال‌فرانکو و سلطنت طلبان می‌جنگیدند
52- North American news paper Alliance
53- For whom The Bell Tolls
54- John Donneـ1631-1573ـشاعر و حکیم الهیات انگلیسی. طرفدار سبک متافیزیک در شعر. شخصیت برجسته‌ی ادبی قرن 17
55- The book-of-the- Month club
56- Life Story, 346
57- George Smith Pattonـ1949-1885ـژنرال امریکایی، فرمانده‌ی لشکر‌های هفتم و سوم در جنگ دوم جهانی
58- Cowler, Malcolm, in Mccaffery, Ernest Hemingway, 37, 41
59- Ritz کافه‌ای مشهور در پاریس.
60- Shenandoad magazine, Autumn, 1952
61- Herman Melville (1891-1819)- رمان نویس امریکایی
62 تا 64- The old man and the sea, 102, 33. 114
65- Baker, Life Story. 220
66- Bernard Berensonـ1959-1865ـمنتقد هنری، امریکایی و یکی از بزرگترین متخصصین در هنر رنسانس
67-(Jeanne d Are) Joan of Arc  (1431-1421) مشهور به«دوشیزه‌ی ارلئان» که علیه اشغال فرانسه توسط بیگانگان قیام کرد، اورا به جادوگری محکوم و در آتش سوزاندند
68- Life Story, 522
69- Egotism
70- Life Story, 381
71- James. T(homas) Farrell متولد 1904، رمان نویس امریکایی. فارل تحت تأثیر شرود آندرسن خود را ناتورالیست می‌دانست
72 و 73- Life Story, 297, 534
74 و 75- Life Story, 465: of 344. 542, 435
76- Ernie Pyle
77- Life Story, 132, 465
78 و 79- Ibid., 217, 351
80- Ibid., 226
81- Lord s prager دعایی که عیسی مسیح به شاگردانش تعلیم داد و درانجیل متی، باب 6 آیات 9 الی 13 آمده است.
82- A clean well- Lighted Place.  In the Essential Hemingway, 394
83- Mungo parkــ1806- 1771ـ سیاح و کاشف اسکاتلندی در افریقا
84- Death in the Afternoon, 134-39
85- A fare weel to Arms, 183
86- Baker, Life Story, 449
87- The Gambler, The Nun, and the Radio
88- Afare well to Arms, 249
89- Baker, 271
90- Ibid, 556

نویسنده: ویل دورانت
مترجم: ابراهیم مشعری

برگرفته از کتاب: «تفسیرهای زندگی»
* این فصل،به ویژه مرحون پژوهش کارلوس بیکر Carlos baker با عنوان «ارنست همینگوی: داستان یک زندگی» است. «ویل دورانت»
ناشر آوازه

وقت ناهار بود و آن‌ها زیر بال سبز و دولایه چادر ناهارخوری نشسته بودند و وانمود می‌کردند که هیچ اتفاقی نیفتاده.
مکومبر پرسید: «آب‌لیمو می‌خوری یا شربت لیمو؟»
رابرت ویلسن به او گفت: «من مشروب مخلوط می‌خورم.»
زن مکومبر گفت: «من هم مخلوط می‌خورم. یه چیز حسابی لازم دارم.»
مکومبر از روی موافقت با او گفت: «گمونم کار درست هم همین باشه. بگو سه تا مخلوط درست کنه.»
خدمتکار سفره که دیگر کار را شروع کرده بود داشت بطری‌ها را از توی کیسه‌های برزنتی سرد کننده بیرون می‌آورد. کیسه‌ها، توی نسیمی که از لابه‌لای درختانی می‌تابید که روی چادرها سایه انداخته بودند، عرق بر تن‌شان نشسته بود.
مکومبر پرسید: «چقدر باید به‌شون داد؟»
ویلسن به او گفت: «یه پوند از سرشون هم زیاده. آدم نباید لوس‌شون کنه.»
«سرکرده‌شون بین‌شون تقسیم می‌کنه؟»
«معلومه.»
فرانسیس مکومبر را پیروزمندانه، نیم ساعت پیش‌تر روی دست‌ها و شانه آشپز، پادوها، پوست شکارکن‌ها و باربرها از حاشیه اردوگاه توی چادرش آورده بودند. تفنگ‌برها در این نمایش شرکتی نداشتند. وقتی بومی‌ها او را دم در چادرش زمین گذاشته بودند، با همه آن‌ها دست داده بود، شادباش‌های‌شان را شنیده بود، آن‌وقت توی چادر رفته بود و روی تخت نشسته بود تا زنش از راه برسد. زنش که آمد با او حرف نزد و او بی‌درنگ از چادر بیرون رفت تا دست و صورتش را در لگن دست‌شویی متحرک بشوید، به چادر ناهارخوری برود، و توی آن نسیم و سایه روی صندلی راحت برزنتی بنشیند.
رابرت ویلسن به او گفت: «شیری رو هم که می‌خواستی شکار کردی، اون هم چه شیر خوبی.»
خانم مکومبر بی‌درنگ به ویلسن نگاهی انداخت. او زن بسیار زیبایی بود که خوب مانده بود و از موقعیت اجتماعی درخور توجهی برخوردار بود و پنج سال پیش برای چاپ عکسش روی یک قلم لوازم آرایش، که هیچ‌گاه مورد استفاده قرار نداده بودند، مبلغ پنج‌هزار دلار گرفته بود. و حالا یازده سال می‌شد با فرانسیس مکومبر ازدواج کرده بود.
کومبر گفت: «شیر خوبی‌یه دیگه، هان؟» زنش در این وقت به او نگاه کرد. طوری به هر دو مرد نگاه کرد که گویی برای اولین بار است آن‌ها را می‌بیند.
خانم مکومبر می‌دانست که ویلسن، شکارچی سفید پوست، را قبلا به خوبی برانداز نکرده است. ویلسن میانه‌بالا بود، موهایی به رنگ شن، سبیلی پرپشت، چهره‌ای بسیار سرخ و چشمان آبی بسیار بی‌حالتی داشت وقتی می‌خندید چین‌های ریز سفید خوش حالتی گوشه چشمانش را شیار می‌انداخت. ویلسن به زن لبخند زد و زن به چهره ویلسن نگاه کرد؛ به انحنای شانه‌هایش توی آن پیراهن گشادی که به تن کرده بود و چهار فشنگ بزرگ در فشنگ‌دانِ جای جیبِ طرفِ چپ آن به چشم می‌خورد؛ به دست‌های درشت برنزه‌اش؛ به شلوار کهنه‌اش؛ به پوتین‌های خیلی کثیفش و باز به چهره سرخش. زن دقت کرد که سرخی تافته چهره‌اش به خط سفیدی منتهی می‌شود که دایره کلاه استتسونش جاگذاشته بود، کلاهی که حالا به یکی از میخ‌های چوبی چادر آویخته بود.
رابرت ویلسن گفت: «خب، به سلامتی شیر.» و باز به زن لبخند زد و همان طور لبخند به لب به شوهر زن نگاه کرد.
فرانسیس مکومبر بسیار بلندقد بود، و اگر آدم درازی دست‌ها و پاها را نادیده می‌گرفت خوش هیکل بود. سبزه بود، موهایش را مثل پاروزن‌ها کوتاه کرده بود، لب‌هایش کمابیش باریک بود و خوشگل به نظر می‌رسید. همان لباس‌های شکار ویلسن را به تن داشت با این تفاوت که لباس‌های او نو بودند؛ سی‌وپنج ساله بود، خودش را متناسب نگه می‌داشت؛ در بازی‌های میدانی مهارت داشت؛ در صید ماهی‌های دریا رکورد‌هایی به هم زده بود و به تازگی خودش را، پیش چشم همه، بزدل نشان داده بود.
گفت: «به سلامتی شیر. اینو هم بگم که کاری رو که برای من کردی نمی‌تونم جبران کنم.»
مارگرت، زنش، به او نگاه کرد و بعد برگشت به ویلسن نگاه کرد.
گفت: «حرف شیرو نزنیم.»
ویلسن بی‌آن‌که لبخند بزند به او نگاه کرد و بعد زن به او لبخند زد.
گفت: «روز عجیبی بود. با این‌که ظهره و زیر چادریم نباید کلاه‌تونو سرتون بذارین؟ انگار این حرف خودتونه.»
ویلسن گفت: «سرمون می‌ذاریم.»
زن به او گفت: «می‌دونین که صورت خیلی سرخی دارین، آقای ویلسن.» و باز لبخند زد.
ویلسن گفت: «از مشروبه.»
زن گفت: «فکر نمی‌کنم، فرانسیس خیلی مشروب می‌خوره اما صورتش هیچ‌وقت سرخ نمی‌شه.»
مکومبر برای آن‌که شوخی کرده باشد گفت که: «امروز سرخ شده.»
مارگرت گفت: «نه صورت منه که امروز سرخه. اما صورت آقای ویلسن همیشه سرخه.»
ویلسن گفت: «حتما ارثی‌یه. انگار خیال ندارین بحث زیبایی منو کنار بذارین، هان؟»
«من که تازه این موضوعو پیش کشیده‌م.»
ویلسن گفت: «ول کنین، بابا.»
مارگرت گفت: «دیگه گفت و گو کردن داره مشکل می‌شه.»
شوهرش گفت: «مارگرت، حرف احمقانه نزن.»
ویلسن گفت: «حالا شیر به این خوبی داریم، مشکل نیست.»
مارگرت به هر دو نفر نگاه کرد و هر د ونفر آن‌ها دیدند که زن نزدیک است زیر گریه بزند. ویلسن خیلی وقت بود انتظار این لحظه را می‌کشید و می‌ترسید. مکومبر ترسش ریخته بود.
زن گفت: «کاش این اتفاق نیفتاده بود، می‌گم کاش این اتفاق نیافتاده بود.» و به طرف چادرش راه افتاد. صدای گریه‌اش نمی‌آمد اما آن‌ها شانه‌هایش را می‌دیدند که زیر پیرهن گلی رنگ و ضد آفتابش می‌لرزد.
ویلسن به مرد قد بلند گفت: «زن‌ها حال‌شون اینه. اشک‌شون تو آستین‌شونه. ناراحتی عصبی و این جور ناراحتی‌ها که پیدا می‌کنن شروع می‌کنن.»
مکوبر گفت: «نه، گمونم این وضع دیگه تا آخر عمر ادامه پیدا کنه.»
ویلسن گفت: «چرند نگین. بیاین یه کم از این معجون که فیلو می‌اندازه بخوریم. دنیا را فراموش کنین. ارزش‌شو نداره.»
مکومبر گفت: «آره، بزنیم. با وجود این کاری رو که در حق من کردی فراموش نمی‌کنم.»
ویلسن گفت: «حرف‌شو نزنین. من کاری نکرده‌م.»
آن‌ها در سایه چادرهایی که زیر درختان پربرگ اقاقیا بر پا کرده بودند نشسته بودند، پشت‌شان به پرتگاهی سنگلاخی بود و جلو روی‌شان چمنزاری که تا ساحل رود سنگلاخ امتداد داشت و بعد تا چشم کار می‌کرد جنگل بود و آن‌ها مشروب لیمودار و خنک‌شان را می‌خوردند و در آن حال که خدمتکار میز را برای ناهار می‌چید سعی می‌کردند چشم‌شان توی چشم یکدیگر نیفتد. ویلسن می‌دید که پادوها حالا از ماجرا خبر دارند و وقتی پادوی شخصی مکومبر را دید که ظرف‌ها را روی هم می‌چیند و با کنجکاوی توی نخ اربابش است، به زبان سواهیلی به او تشر زد. پادو با چهره بهتزده سرش را برگرداند.
مکومبر پرسید: «چی به‌ش می‌گفتی؟»
«هیچی به‌ش می‌گفتم حواس‌شو جمع کنه وگرنه با پونزده تا از اون خوب‌هاش خدمتش می‌رسم.»
«پونزده تا چی؟ ضربه شلاق؟»
ویلسن گفت: «کاملا قدغنه. باید جریمه‌شون کرد.»
«هنوز هم شلاق‌شون می‌زنین؟»
«آره. البته اگه شکایت کنن داد و قال به پا می‌شه. اما شکایت نمی‌کنن. شلاقو به جریمه ترجیح می‌دن.»
مکومبر گفت: «خیلی عجیبه!»
ویلسن گفت: «نه، عجیب نیست. خود شما کدام یکی رو ترجیح می‌دین، حسابی تنبیه بشین یا دستمزدتونو از دست بدین؟»
آن‌وقت از این سوال دست و پایش را گم کرد و پیش از آن‌که مکومبر جوابش را بدهد گفت: «ما همه هر روز یه جوری کتک می‌خوریم دیگه، غیر از اینه؟»
این حرف هم بهتر از گفته قبلی او نبود. آن‌وقت پیش خود گفت، بابا من هم سیاستمدارم، ها.
مکومبر که همچنان به او نگاه نمی‌کرد، گفت: «آره، آره کتک می‌خوریم. من از جریان شیر خیلی متاسفم. این جریان نباید درز باز کنه. منظورم اینه که به گوش کسی که نمی‌رسه، هان؟»
ویلسن در این وقت با بی‌اعتنایی به او نگاه کرد: «می‌خواین بدنین تو باشگاه ماتایگا ماجرا رو به زبون می‌آرم یا نه؟» انتظار این حرف را نداشت. بنابراین او غیر از آن‌که بزدل است لیچارباف آشغالی هم هست. تا امروز از او خوشم می‌آمد. آدم چطور می‌تواند امریکایی‌ها را بشناسد؟
ویلسن گفت: «نه، من شکارچی حرفه‌ای نیستم. من هیچ‌وقت پشت سر مشتری‌هام حرف نمی‌زنم. خیال‌تون کاملا تخت باشه. در عین حال، بی‌احترامی‌یه که از ما بخوان دهن‌مونو ببندیم حرفی نزنیم.»
به این نتیجه رسیده بود که بهترین کار قهر کردن است. در این صورت، تنها غذا می‌خورد و می‌تواند همراه غذا کتابی بخواند. آن‌ها هم تنها غذا می‌خورند. آن‌ها را در طول شکار به طور رسمی می‌بیند –فرانسوی‌ها به این رابطه چه می‌گویند؟ جدایی ملاحظه کارانه- تازه این کار خیلی بهتر از داشتن چنین رابطه عاطفی مسخره است. ناسزایی می‌گوید و یک قهر بی‌عیب و نقص پیش می‌آید. آن‌وقت می‌تواند همراه غذا کتاب بخواند و همچنان ویسکی آن‌ها را نوش جان کند. درست است، برای شکاری که پایان خوشی نداشته باشد باید به همان «جدایی ملاحظه‌کارانه» متوسل شد. آدم به شکارچی سفیدپوست دیگری بر می‌خورد و می‌پرسد؟«کارو بار چطوره؟» و او جواب می‌دهد: «ای، هنوز دارم ویسکی اون‌ها رو نوش‌ جان می‌کنم.» و آدم می‌فهمد که اوضاع بر وفق مراد نیست.
مکومبر گفت: «متاسفم.» و با آن حالت چهره امریکایی‌اش که تا سن میانسالی همچنان پسرانه باقی می‌ماند به او نگاه کرد، و ویلسن به موی کوتاه، چشمان زیبایی که بفهمی نفهمی مکارانه بود، بینی قلمی، لب‌های نازک و فک خوش حالت او چشم دوخت. «متاسفم که حواس‌مو جمع نکردم. خیلی چیزها هست که من نمی‌دونم.»
ویلسن با خود گفت که در این صورت چه باید بکند. آماده بود که تروفرز رابطه را قطع کند و آن‌وقت این مردک بعد از آن ناسزا حالا عذرخواهی می‌کند. یک تلاش دیگر هم کرد و گفت: «از حرف من دل‌خور نشین. من باید زندگی‌مو بگذرونم. می‌دونین که توی افریقا زن‌ها همیشه هم تیرشون در زدن شیرها خطا نمیره و مردهای سفیدپوست هم همیشه فرار نمی‌کنن.»
مکومبر گفت: «من مثل خرگوش در رفتم.»
ویلسن با خود گفت که آدم با مردی که این طور حرف می‌زند چه کار می‌تواند بکند.
ویلسن با آن چشمان بی‌حالت و آبی خود که به چشمان مسلسل‌چی‌ها می‌ماند به مکومبر نگاه کرد و دیگری به او لبخند زد. اگر آدم برقی را که موقع ناراحت شدن در چشمانش خودنمایی می‌کرد نادیده می‌گرفت می‌شد گفت که لبخندش مطبوع است.
مکومبر گفت: «شاید تو شکار بوفالو جبران کنم. بعد می‌ریم سراغ اون‌ها دیگه، هان؟»
ویلسن به او گفت: «فردا صبح، اگه خواسته باشین.» شاید اشتباه می‌کرد. البته چاره دیگری هم نبود. آدم سر از کار امریکایی‌ها در نمی‌آورد. دوباره در خدمت مکومبر در آمده بود. و این در صورتی بود که ماجرای صبح را فراموش می‌کرد. اما نمی‌توانست. ماجرای صبح قابل گذشت نبود.
گفت: «ممصاحب دارن می‌آن.» زن که از چادر می‌آمد شاداب، بشاش و کاملا سرحال بود. چهره بیضی کاملا بی‌نقصی داشت، آن‌قدر بی‌نقص که آدم انتظار داشت با زن ابلهی روبه‌رو باشد. اما ابله نبود. ویلسن با خود گفت، نه، ابله نیست.
«آقای ویلسن خوشگل صورت‌قرمز حال‌شون چطوره؟ فرانسیس عزیزم، حالت بهتره؟»
مکومبر گفت: «آره، خیلی.»
زن که پشت میز نشست، گفت: «من تموم ماجرا رو از ذهنم بیرون کردم. چه اهمیتی داره که فرانسیس تو کشتن شیر مهارت داشته باشه یا نداشته باشه؟ کارش که این نیست. این کار آقای ویلسنه. آقای ویلسن تو کشتن هر چیزی سنگ تموم می‌ذاره. شما هر چیزی رو می‌کشین دیگه؟»
ویلسن گفت: «آره، هر چیزی‌ رو، هر چیزی که فکرشو بکنین.» با خود گفت، این‌ها از تموم مردم دنیا سرسخت‌ترند، سرسخت‌تر، ظالم‌تر، مغرض‌تر و زیباتر و مردهای‌شان یا نرم شده‌اند یا با سرسخت شدن آن‌ها دیگر اعصابی برای‌شان نمانده. یا نکند که آن‌ها مردهایی را انتخاب می‌کتتد که بتوانند آن‌ها را توی مشت‌شان داشته باشند؟ و باز پیش خود گفت، این هم هست که در سن و سالی که ازدواج می‌کنند این چیزها سرشان نمی‌شود. و به خود می‌بالید که قبلا مطالعاتش را درباره زن‌های امریکایی تمام کرده، چون حالا سر و کارش با زنی جذاب افتاده بود.
به زن گفت: «فردا صبح می‌ریم دنبال بوفالو.»
زن گفت: «من هم می‌آم.»
«نه، شما نمی‌آین.»
«چرا، می‌آم. اجازه ندارم بیام، فرانسیس؟»
«چرا توی چادرها نمی‌مونی؟»
زن گفت: «دنیا رو هم به‌م بدن این‌جا نمی‌مونم. دیدن یه چیزی مثل امروز رو به هیچ قیمتی از دست نمی‌دم.»
ویلسن پیش خود گفت، وقتی رفت، وقتی از این‌جا رفت تا اشک بریزد ظاهرش نشان می‌داد زن خوبی است. ظاهرش نشان می‌داد که می‌فهمد، درک می‌کند، برای خودش و برای شوهرش ناراحت است و خوبی و بدی را می‌شناسد. بیست دقیقه‌ای این‌جا نبوده و حالا که برگشته خودش را با آن بیرحمی زنانه امریکایی لعاب داده. این‌ها از تمام زن‌ها پدرسوخته‌ترند، به راستی پدرسوخته‌اند.
فرانسیس مکومبر گفت: «برای فردای تو نمایش تازه‌ای راه می‌اندازیم.»
ویلسن گفت: «شما که نمی‌آیین.»
زن به او گفت: «اشتباه می‌کنین. آخه، دلم می‌خواد باز دست و پنجه‌تونو ببینم. امروز صبح که معرکه کردین. اگه البته منفجر کردن کله معرکه کردن باشه.»
ویلسن گفت: «ناهار هم رسید. شما خیلی هم سرحالین، غیر ار اینه؟»
«چرا نباشم؟ این‌جا نیومده‌م که بهم بد بگذرد.»
ویلسن گفت: «خب، تا حالا که بد نگذشته.» تخته سنگ‌های رودخانه را دید و ساحل مرتفع آن طرف و درخت‌ها را و به یاد ماجرای صبح افتاد.
زن گفت: «آره که بد نگذشته. خیلی هم محشر بوده. و همین طور فردا. خبر ندارین که برای دیدن فردا دل توی دلم نیست.»
ویلسن گفت: «این‌که دارن به‌تون تعارف می‌کنن گوزن افریقایی‌یه.»
«این‌ها همون حیوون‌های درشتی نیستن که شکل گاون اما مثل خرگوش جست می‌زنن؟»
ویلسن گفت: «آره، تعریف خوبی کردین.»
مکومبر گفت: «گوشت خیلی خوبی‌یه.»
زن پرسید: «فرانسیس، تو زدیش؟»
«آره.»
«این‌ها که خطرناک نیستن؟»
ویلسن به او گفت: «فقط وقتی روی آدم بیفتن.»
«چه خوب.»
مکومبر تکه‌ای از استیک گوزن را برید، مقداری پوره سیب‌زمینی، و هویج روی چنگال برگشته‌ای که در تکه گوشت فرو برده بود گذاشت، آب‌گوشت رویش ریخت و گفت: «نمی‌خوای یه کم دست از جندگی برداری، مارگرت.»
زن گفت: «چون خیلی مودبانه گفتی، چرا بر می‌دارم.»
ویلسن گفت: «امشب به سلامتی شیر شامپاین می‌خوریم. ظهر هوا بیش از حد داغه.»
مارگرت گفت: «آهان شیر، شیرو فراموش کرده بودم.»
رابرت ویلسن پیش خود گفت، آهان، که زن دارد مجیزش را می‌گوید. یا نکند به این ترتیب می‌خواهد نمایش راه بیندازد؟ اصلا وقتی زنی به صرافت بیفتد که شوهرش آدم بزدلی است، دست به چه کاری باید بزند؟ او زن بیرحمی است؛ اما این زن‌ها همه بیرحمند. البته حکومت می‌کنند و گاهی لازمه حکومت کردن بیرحم بودن است. با وجود این، سنگدلی آن‌ها را آن‌قدر که باید ببینم دیده‌ام.
مودبانه به زن گفت: «از این گوشت گوزن یه کم دیگه میل کنین.»
بعد از ظهر دیروقت آن روز ویلسن و مکومبر سوار ماشین شدند و به اتفاق راننده بومی و دو تفنگ‌بر بیرون رفتند. خانم مکومبر در چادرها ماند. گفت که هوا آن‌قدر گرم است که نمی‌شود بیرون رفت و صبح زود روز بعد می‌رود. همان‌طور که می‌رفتند ویلسن زن را دید که زیر درخت بزرگ ایستاده است و با آن پیرهن ارتشی گلی رنگ بیش‌تر تو دل برو بود تا زیبا. گیسوان مشکی‌اش را از توی پیشانی عقب برده بود و پشت گردن جمع کرده بود و به صورت گوجه در آورده بود. پیش خود گفت چهره‌اش انگار که در انگلیس باشد شاداب است.
همین که اتومبیل از دل انبوه علف‌های بلند پیش رفت و از وسط درخت‌ها به طرف تپه‌های کوچک جنگلی پیچید، زن دست تکان داد.
توی درختزار به یک گله آهو برخوردند، از اتومبیل پیاده شدند و پاورچین پاورچین قوچ مسنی را تعقیب کردند که شاخ‌های به هم پیچیده و بلندی داشت و مکومبر با شلیک تیری به یاد ماندنی آن را کشت، در این وقت بود که حیوان در فاصله دویست متری کله پا شد و گله وحشیانه پا به فرار گذاشت، حیوان‌ها با جهش‌های بلند و کشیده از پشت یکدیگر می‌پریدند و در هوا معلق می‌ماندند که باورکردنی نبود و آدم تنها در خواب‌ها می‌بیند.
ویلسن گفت: «تیرت محشر بود، با این‌که این‌ها هدف‌های کوچکی‌ان.»
مکومبر گفت: «سرش ارزش داره؟»
ویلسن به او گفت: «عالی‌یه. این جوری شلیک کنین و دیگه غم‌تون نباشه.»
«فکر می‌کنی فردا بوفالو به تورمون بخوره؟»
مکومبر گفت: «شانس زیادی هست. صبح زود می‌آن به چرا و اگه شانس‌مون بزنه ممکنه تو دشت باز گیرشون بیاریم.»
مکومبر گفت: «دلم می‌خواد قضیه این شیر از ذهنم پاک بشه بره بیرون. خوشایند نیست که زن آدم شاهد یه همچین چیزی باشه.»
ویلسن با خود گفت، چیزی که خوشایند نیست نفس انجام این کاره، خواه زن آدم حضور داشته باشد خواه حضور نداشته باشد. یا این‌که آدم کاری را انجام بدهد بعد مرتب حرفش را بزند. اما گفت: «من که دیگه از توش اومده‌م بیرون. هرکس تو زندگیش به اولین شیر بر بخوره احتمال داره همین کارو بکنه. ماجرا دیگه تموم شده.»
اما آن شب بعد از شام و خوردن یک بطری ویسکی و سودا کنار آتش که فرانسیس زیر پشه بند روی تخت سفری دراز کشیده بود و به صدای شب گوش می‌داد ماجرا تمام نشده بود، نه تمام شده بود و نه داشت تمام می‌شد. بلکه دقیقا همان طور که اتفاق افتاده بود و بعضی قسمت‌هایش به روشنی خودنمایی می‌کرد حضور داشت و او با درماندگی احساس شرم می‌کرد. و بیش از شرم ترسی مبهم و غیرواقعی احساس می‌کرد. ترس همچون گودالی سرد و لزج خلایی را انباشته بود که زمانی جای اعتماد به نفس او بود و این موضوع حالش را به هم می‌زد. و حالا ترس همچنان وجود داشت.
از شب پیش شروع شده بود، از وقتی بیدار شده بود و صدای غرش شیر را از جایی در طول رودخانه شنیده بود. غرشی عمیق که در انتها حال خُرخُر سرفه مانند را داشت که گویی در بیرون چادر باشد و وقتی فرانسیس در دل شب بیدار شده بود و صدا را شنیده بود ترسیده بود. صدای نفس کشیدن آرام زنش را که خوابیده بود شنید. کسی نبود که ترس او را ببیند یا با او بترسد، و همان‌طور دراز کشیده بود بی‌آن‌که این ضرب‌المثل سومالیایی را شنیده باشد که می‌گوید آدم شجاع همیشه سه‌بار از شیر می‌ترسد: یک‌بار وقتی که جای پای او را می‌بیند؛ بار دیگر وقتی که برای اولین بار صدای غرش او را می‌شنود؛ و یک‌بار وقتی با او روبه‌رو می‌شود. سپس در مدتی که زیر چادر ناهار‌خوری و در پرتو فانوس، پیش از سرزدن آفتاب، مشغول خوردن صبحانه بودند، صدای غرش شیر بلند شد و فرانسیس خیال کرد که شیر بیرون چادر است.
رابرت ویلسن سرش را از روی ظرف ماهی و فنجان قهوه‌اش بالا آورد و گفت: «به صدای سرفه‌ش گوش بدین.»
«خیلی نزدیکه.»
«یک ونیم کیلومتری بالا دست رودخونه‌ست.»
«می‌شه ببینمش؟»
«نگاهی می‌اندازیم.»
«صدای غرشش تا این فاصله می‌رسه؟ صداش حال اینو داره که توی چادرها باشه.»
رابرت ویلسن گفت: «صدای غرشش از این دورتر هم می‌ره. انقدر که آدم تعجب می‌کنه. امیدوارم بشه شکارش کرد. پادوها می‌گفتن که یکی از اون بزرگ‌هاشو این دور و اطراف دیده‌ن.»
مکومبر پرسید: «اگه تو تیرس من قرار بگیره کجاش بزنم که جلوشو گرفته باشم؟»
ویلسن گفت: «تو شونه‌ش. و اگه بتونین تو گردنش. یه جا توی استخوونش بزنین. از پا درش بیارین.»
مکومبر گفت: «امیدوارم جای درستی بزنم.»
ویلسن به او گفت: «شما خوب شلیک می‌کنین. چیزی که هست عجله می‌کنین. خوب نشونه بگیرین. مهم اولین تیری‌یه که به شیر اصابت می‌کنه.»
«از چه فاصله‌ای باید باشه؟»
«نمی‌شه گفت؛ بستگی داره. شلیک نکنین مگه این‌که خوب نزدیک شده باشه تا کاملا مطمئن بشین.»
مکومبر پرسید: «کم‌تر از صد متر باشه؟»
ویلسن به سرعت به او نگاه کرد.
«صد متر فاصله درستی‌یه. آدم ممکنه مجبور بشه کم‌تر از این فاصله شلیک کنه. بیش از این جون‌تونو به خطر می‌اندازین. صد متر فاصله خوبی‌یه. تو این فاصله هر وقت بخواین می‌تونین بزنینش. ممصاحب هم دارن می‌آن.»
زن گفت: «صبح‌ به‌خیر. می‌ریم دنبال اون شیر؟»
ویلسن گفت: «همین که حساب صبحونه‌تونو رسیدین. حالا حال‌تون چطوره؟»
زن گفت: «عالی‌یه. خیلی هیجان دارم.»
ویلسن گفت: «می‌رم ببینم کارها مرتب باشه.» و بیرون رفت. بیرون که می‌رفت صدای غرش شیر بلند شد.
ویلسن گفت: «حیوون سمج هیاهوکن. ما به این هیاهو خاتمه می‌دیم.»
زن فرانسیس از او پرسید: «چی شده فرانسیس؟»
مکومبر گفت: «هیچی.»
زن گفت: «چرا، یه چیزی شده، برای چی ناراحتی؟»
او گفت: «چیزی نشده.»
زن به او نگاه کرد: «بگو به من. حالت خوب نیست؟»
او گفت: «غرش این آشغال ناراحتم می‌کنه. آخه شب تا صبح ادامه داشته.»
زن گفت: «چرا منو بیدار نکردی؟ من عاشق این صدام.»
مکومبر با درماندگی گفت: «من باید این حیوون آشغالو بکشم.»
«خب، تو برای همین کار اومده‌ی این‌جا، غیر از اینه؟»
«چرا. اما من عصبی‌ام. صدای این بابا اعصاب منو داغون می‌کنه.»
«خب پس، به قول ویلسن، بکشش تا غرشش خاتمه پیدا کنه.»
فرانسیس مکومبر گفت: «چشم، عزیزم. ظاهرا که کار آسونی‌یه.»
«تو که نمی‌ترسی، هان؟»
«البته که نمی‌ترسم. اما این سرو وصدای شب تا صبح اعصاب برام نذاشته.»
زن گفت: «تو خیلی راحت می‌کشیش. مطمئنم. دل تو دلم نیست اینو ببینم.»
«صبحونه‌تو تموم کن تا شروع کنیم.»
زن گفت: «هنوز که هوا روشن نشده. الان وقت مسخره‌ای‌یه.»
درست در این وقت صدای غرش شیر که از اعماق سینه‌اش برمی‌خاست به گوش رسید، صدا ناگهان از اعماق گلو شنیده شد، طنین صدا طوری اوج گرفت که گویی هوا را می‌لرزاند و سرانجام با دهن‌دره‌ای سنگین و خرخری که از اعماق سینه برمی‌آمد پایان پیدا کرد.
زن مکومبر گفت: «مثل این که همین جاست.»
مکومبر گفت: «خدایا، از این صدا بدم می‌آد.»
«خیلی گیراست.»
«گیرا. ترسناکه!.»
در این وقت رابرت ویلسن، خندان، با تفنگ کوتاه، زشت، کالیبر بزرگ ترسناک مدل گیبس505 سر رسید.
گفت: «راه بیفتین. تفنگ‌بر شما اسپرینگ‌فیلد و اون تفنگ بزرگه رو دست گرفته. چیزها همه توی ماشینه. غذا برداشته‌ین؟»
«آره.»
خانم مکومبر گفت: «من آماده‌م.»
ویلسن گفت: «باید این سرو صدا رو قطع کنیم. شما جلو بنشینین. ممصاحب با من عقب می‌شینن.»
سوار ماشین شدند، و در روشنایی خاکستری ابتدای صبح از وسط درخت‌ها به بالادست حرکت کردند. مکومبر خزانه تفنگش را باز کرد و دید که فشنگ‌هایش غلاف فلزی است، کلنگدن را زد و ضامن را آزاد کرد. به صرافت افتاد که دستش می‌لرزد. دست در جیبش کرد تا فشنگ بیرون بیاورد، سپس دستش را روی جافشنگی جلو سینه‌اش کشید. سرش را برگرداند به ویلسن نگاه کرد که در صندلی عقب اتومبیل بدون در و قوطی مانند کنار زنش نشسته بود. هر دو هیجانزده و خندان بودند. ویلسن به جلو خم شد و در گوشی گفت: «ببینین پرنده‌ها دارن می‌شینن. معنی این کار اینه که آقا پیره شکارشو ول کرده.»
در ساحل دوردست رود، مکومبر لاشخورها را می‌دید که چرخ می‌خورند و به سنگینی پایین می‌آیند.
ویلسن به نجوا گفت: «احتمال داره برای آب‌ خوردن این‌جاها پیداش بشه. بعدش بره بگیره بخوابه. چهار چشمی مواظب باشین.»
آهسته در کنار ساحل مرتفع جریان آب که، در این‌جا، به بستر انباشته از تخته‌سنگ آن منتهی می‌شد، حرکت می‌کردند، و در لا‌به‌لای درختان تنومند پیچ وتاب می‌خوردند. مکومبر در نخ ساحل روبه‌رو بود که حس کرد ویلسن دستش را گرفت. اتومبیل ایستاد.
نجوا را شنید: «اونهاش. اون جلو، طرف راست. برین بیرون و حسابشو برسین. شیر محشری‌یه.»
مکومبر حالا شیر را دید. کمابیش پهلویش دیده می‌شد، سر بزرگش را بالا گرفته بود و به طرف آن‌ها برگشته بود. نسیم صبح‌گاهی که به طرف آن‌ها می‌وزید یال تیره‌اش را افشان می‌کرد، شیر ظاهر تنومندی داشت و سایه‌اش، در آن روشنایی خاکستری صبحگاهی، روی برآمدگی ساحل افتاده بودند، شانه‌هایش سنگین می‌زد و تن بشکه مانندش حجم نرمی داشت.
مکومبر تفنگش را بالا برد و گفت: «فاصله‌ش چقدره؟»
«تقریبا هفتاد و پنج متر. برین بیرون به‌ش شلیک کنین.»
«چرا از این‌جا نزنم؟»
صدای ویلسن را شنید که از توی ماشین می‌گفت: «از تو ماشین که نمی‌شه شلیک کرد. برین بیرون. تا شب که اون‌جا نمی‌مونه.»
مکومبر از در منحنی کنار صندلی جلو قدم روی رکاب و سپس روی زمین گذاشت. شیر همچنان ایستاده بود و با خونسردی و شکوهمندانه به این شیه که در چشمانش حال سایه و جسم حجیمی چون کرگدن را داشت نگاه می‌کرد. بوی آدم به طرفش نمی‌رفت و او این شیه را می‌پایید و سر بزرگش را حرکت می‌داد. بی‌آن‌که بترسد شیه را نگاه می‌کرد، اما پیش از آن‌که، به قصد آب خوردن از ساحل پایین برود، در برابر چیزی که جلو رویش قرار داشت دچار ترید بود، طرح اندام آدمی را دید که از خودش جدا شد و او سر سنگینش را چرخاند و به طرف پوشش درختان حرکت کرد، در این وقت صدای ترق به گوشش رسید و ضربه گلوله 6/30 توپر صد و چهل گرمی را احساس کرد که به پهلوگاهش خورد و ناگهان مایع لزج سوزانی در شکمش خالی شد. شیر سنگین با پاهایی که از زمین کنده نمی‌شد به حال یورتمه پیش رفت، از زخم گلوله‌ای که در تنش نشسته بود تلوتلو می‌خورد، از لابه‌لای درختان به طرف علف‌های بلند و پناهگاه رفت و باز صدای ترق هوا را شکافت و از کنارش گذشت. بعد باز صدا بلند شد و ضربه را همچنان که به سینه‌گاهش خورد و آن را دراند احساس کرد، ناگهان خون گرم و کف‌آلود دهانش را انباشت، و او به طرف علف‌های بلندی تاخت که می‌توانست در آن‌ها خم شود، از نظر پنهان بماند و باعث شود که آن شیه ترق‌ترق کن به او نزدیک شود و او بتواند حمله کند و مردی را که آن شیه را گرفته است در چنگ بگیرد.
مکومبر همچنان که از ماشین پایین می‌آمد احساس شیر را درک نمی‌کرد. تنها می‌دانست که دست‌هایش می‌لرزد و همان‌طور که از ماشین فاصله می‌گرفت اختیار پاهایش با او نبود. آن‌ها حکم چوب خشک را داشتند اما حرکت ماهیچه‌ها را احساس می‌کرد. تفنگش را بالا برد، فاصله میان سر و شانه‌های شیر را نشانه گرفت و ماشه را کشید.
اتفاقی نیفتاد هر چند او ماشه را طوری کشیده بود که خیال کرده بود انگشتش می‌شکند. آن‌وقت پی برد که ضامن را نکشیده و همان طور که تفنگ را پایین آورد تا ضامن را بکشد، یک قدم منجمد دیگر جلو رفت، و شیر که حالا شبح مرد را جدا از شبح ماشین می‌دید، برگشت و به حال یورتمه پیش رفت، و همچنان که مکومبر شلیک کرد، صدای ناله‌ای را شنید که خبر از آن می‌داد که گلوله به هدف نشسته؛ اما شیر همچنان پیش رفت. مکومبر باز شلیک کرد و همه دیدند که گلوله در جلو شیر، همان‌طور که به حال یورتمه پیش می‌رفت فورانی از خاک به هوا پرتاب کرد. او باز شلیک کرد، یادش بود که هدف را پایین بگیرد و آن‌ها همه صدای برخورد گلوله را شنیدند و شیر بر سرعت خود افزود و پیش از آن مکومبر فرصت پیدا کند کلنگدن را بزند خود را به علف‌های بلند رساند.
مکومبر آن‌جا ایستاده بود و احساس دل به‌هم‌خوردگی می‌کرد، دست‌هایش می‌لرزیند، دست‌هایی که اسپیرینگفیلد را، که هنوز چاشنی داشت، گرفته بودند، و زنش و رابرت ویلسن کنارش ایستاده بودند. کنار او همچنین دو تفنگ‌بر ایستاده بودند و به زبان واکامبایی حرف می‌زدند.
مکومبر گفت: «زدمش. دوبار زدمش.»
ویلسن بدون شوق و ذوق گفت: «دل و بارشو هدف قرار دادین و یه جایی نزدیک سر و صورت‌شو.» تفنگ‌برها ظاهری جدی داشتند. حالا ساکت بودند.
ویلسن دنبال حرفش را گرفت: «شاید کشته باشینش. قبل از اون‌که بریم بفهمیم، باید یه کم صبر کنیم.»
«منظورت چیه؟»
«بذاریم حالش وخیم بشه بعد بریم بالای سرش.»
مکومبر گفت: «اوهوم.»
ویلسن با خوشحالی گفت: «شیر حسابی‌یه، اما بد جایی افتاده.»
«چرا جای بد؟»
«آخه دیده نمی‌شه مگه این‌که بریم بالای سرش.»
مکومبر گفت: «اوهوم.»
ویلسن گفت: «راه بیفتیم. ممصاحب این‌جا توی ماشین می‌مونن. ما می‌ریم یه نگاهی به رد خون بندازیم.»
مکومبر به همسرش گفت: «همین جا بمون، مارگرت.» دهانش خشک شده بود و نمی‌توانست حرف بزند.
زن پرسید: «چرا؟»
«نظر ویلسنه.»
ویلسن گفت: «ما می‌ریم یه نگاهی بندازیم. شما همین جا بمونین. از این‌جا حتی می‌تونین بهتر ببینین.»
«باشه.»
ویلسن با زبان سواهیلی با راننده حرف زد. او سرتکان داد و گفت: «چشم، بوانا.»
سپس آن‌ها از ساحل سراشیب پایین رفتند، از روی جریان آب گذشتند، از بالای تخته سنگ‌ها و لابه‌لای آن‌ها عبور کردند، ریشه آویخته درختان ساحل روبه‌رو را گرفتند و خودشان را بالا کشیدند و کنار آن‌جا را گرفتند و پیش رفتند تا به جایی رسیدند که شیر هنگام شلیک اول مکومبر یورتمه رفته بود. روی علف‌های کوتاه خون سیاه شده دیده می‌شد و تفنگ‌برها با ساقه‌های علف به آن اشاره کردند و خون‌ها از آن‌جا تا پشت درختان ساحل رودخانه کشیده شده بود.
مکومبر پرسید: «چه کار کنیم؟»
ویلسن گفت: «کار زیادی نمی‌شه کرد. ماشینو که نمی‌تونیم بیاریم، شیب ساحل هم که زیاده. می‌ذاریم حالش یه کم وخیم‌تر بشه بعد من و شما می‌ریم پایین و یه نگاهی به‌ش می‌اندازیم.»
مکومبر گفت: «چطوره علف آتش بزنیم.»
«خیلی سبزن.»
«می‌شه چند نفر بفرستیم اونو رم بدن؟»
ویلسن نگاهی تحسین‌آمیز به او انداخت و گفت: «البته که می‌شه. اما این کار حاصلش آدمکشی‌یه. ما می‌دونیم که شیر زخمی‌یه. شیر زخم نخورده رو می‌شه رم داد -اون سعی می‌کنه از سر و صدا فرار کنه- اما شیر زخمی حمله می‌کنه. آدم نمی‌تونه شیرو ببینه مگه این‌که دراز به دراز افتاده باشه. خودشو طوری توی پناهگاه جا می‌کنه که از خرگوش بر نمی‌آد. نباید پادوها رو به همچین صحنه‌ای بکشونیم. یکی ممکنه لت و پار بشه.»
«تفنگ‌برها چی؟»
«اون‌ها با ما می‌آن. وظیفه‌شونه. آخه، برای این کار امضا داده‌ن. با این‌که خیلی راضی نیستن.»
مکومبر گفت: «من نمی‌خوام بیام اون‌جا.» نمی‌خواست این حرف را بزند اما از دهانش پریده بود.
ویلسن با خنده گفت: «من هم دلم نمی‌خواد اما چاره‌ای نیست.»
سپس فکری به خاطرش رسید، نگاهی به مکومبر انداخت و ناگهان او را دید که می‌لرزد و رنگش پریده.
گفت: «البته شما مجبور نیستین بیاین. راستش این منم که برای این کار اجیر شده‌م. برای همینه که قیمت من انقدر زیاده.»
«می‌‌خوای بگی خودت تنها می‌ری؟ چرا ولش نکنیم همون جا بمونه؟»
رابرت ویلسن که نگرانی عمده‌اش شیر و مشکلی بود که به وجود آورده بود به ویلسن فکر نمی‌کرد، همین قدر می‌دانست که تا اندازه‌ای وحشتزده است، ناگهان به صرافت افتاد که در یک هتل دری عوضی را باز کرده و با چیز شرم‌آوری روبه‌رو شده.
«منظورتون چیه؟»
«می‌گم چرا ولش نکنیم همون جا بمونه؟»
«می‌خواین بگین وانمود کنیم که تیر نخورده؟»
«نه، کاری به کارش نداشته باشیم.»
«کار درستی نیست.»
«چرا درست نیست؟»
«اولا، به طور یقین اون داره درد می‌کشه. ثانیا ممکنه به تور یکی دیگه بخوره.»
«که این طور.»
«لزومی نداره شما کاری به کارش داشته باشین.»
مکومبر گفت: «دلم می‌خواد، چیزی که هست من می‌ترسم، خودت که می‌دونی.»
ویلسن گفت: «وقتی راه بیفتیم من جلو می‌رم. کنگونی رد شیرو دنبال می‌کنه. شما پشت سر من باشین، یه کم به طرف پهلو. احتمال داره صدای غرش‌شو بشنویم. اگه چشم‌مون به‌ش بیفته هر دو شلیک می‌کنیم. نگران چیزی نباشین. من هواتونو دارم. راستش، شاید صلاح در این باشه که شما نیایین. یعنی این‌طور خیلی بهتره. چرا راه نمی‌افتین برین پیش ممصاحب تا من کارو تموم کنم؟»
«نه، می‌خوام بیام.»
ویلسن گفت: «باشه، اما اگه دل‌تون نمی‌خواد نیایین. این وظیفه منه دیگه.»
مکومبر گفت: «می‌خوام بیام.»
زیر درختی نشستند و سیگار کشیدند.
ویلسن پرسید: «می‌خواین تا وقتی ما منتظر می‌شیم شما برین با ممصاحب حرف بزنین؟»
«نه.»
«پس من بر می‌گردم به‌ش می‌گم نگران نباشه.»
مکومبر گفت: «باشه.» آن‌جا نشست، زیر بازوانش عرق می‌کرد، دهانش خشک شده بود، توی شکمش احساس خلا می‌کرد، دلش می‌خواست این شهامت را داشت که به ویلسن می‌گفت برود بدون او کار شیر را تمام کند. خبر نداشت که ویلسن از این نظر عصبانی است که او را با آن حالی که داشته پیش زنش فرستاده. همان طور که نشسته بود ویلسن برگشت، گفت: «تفنگ بزگ‌تونو آوردم. بگیرینش. فکر می‌کنم دیگه وقت به‌ش داداه‌ایم راه بیفتین.»
مکومبر تفنگ بزرگ را گرفت و ویلسن گفت:
«پشت سر من، به فاصله پنج‌متری طرف راستم، راه بیایین و دقیقا هر کاری می‌گم انجام بدین.» سپس به زبان سواهیلی با دو نفر تفنگ‌بری حرف زد که به آن صحنه غم‌انگیز نگاه می‌کردند.
گفت: «بریم.»
مکومبر پرسید: «یه قلپ آب می‌تونم بخورم؟» ویلسن با تفنگ‌بر مسن، که قمقه‌ای به کمربندش بسته بود، حرف زد و او سگک کمربندش را باز کرد، قمقمه را بیرون آورد، درِ آن را پیچاند و باز کرد و به دست مکومبر داد، مکومبر قمقمه را گرفت و به صرافت افتاد که چقدر سنگین است و جلد نمدی آن توی دست چقدر کهنه و پشمالو به نظر می‌رسد. قمقمه را که بالا برد از آن بخورد، چشمش به علف‌های بلند پیش رویش، با آن درختان نوک صاف پشت آن‌ها، افتاد. نسیمی به طرف آن‌ها می‌وزید و علف‌ها توی باد به آرامی موج بر می‌داشت. نگاهی به تفنگ‌بر انداخت و او را نیز دید که از ترس به خود می‌لرزد.
سی‌چهل متر جلو آن‌ها شیر بزرگ، لابه‌لای علف‌ها، روی زمین دراز کشیده بود. گوش‌هایش به عقب رفته بود و تنها حرکتی که از او دیده می‌شد پیچ و تاب خوردن خفیف دم دراز، سیاه و کاکل‌دار او بود. همین که به پناهگاهش رسیده بود از پا افتاده بود، زخمی که به شکم‌پرش وارد شده بی‌حالش کرده بود و از زخم شش‌ها دچار سستی شده بود و هر بار که نفس می‌کشید مایع قرمز کف‌آلود رقیقی دهانش را پر می‌کرد. پهلوگاهش مرطوب و داغ بود و روی حفره کوچکی که گلوله‌های توپر در پهلوی زرد مایل به قهوه‌ای‌اش درست کرده بودند مگس نشسته بود و چشمان زرد درشتش، که از نفرت تنگ شده بود، یکراست به جلو نگاه می‌کردند و تنها وقتی پلک می‌زدند که همراه نفس کشیدن درد به سراغش می‌آمد و چنگال‌هایش را در خاک سوخته نرم فرو می‌برد. تمام وجودش، درد، ناراحتی، نفرت و تمام نیروی باقی مانده تنش همه در یک‌جا متمرکز می‌شد تا به حمله دست بزند. صدای آدم‌ها را می‌شنید که حرف می‌زنند و انتظار می‌کشید، تمام نیرویش را جمع می‌کرد و آماده می‌شد تا همین آدم‌ها پا به علف‌ها می‌گذارند حمله کند. همین که صدای‌شان را شنید دمش را سیخ کرد و به بالا و پایین تا داد و همین که آن‌ها به حاشیه علف‌ها رسیدند غرش خفه‌ای سر داد و حمله کرد.
کنگونی، تفنگ‌بر مسن، پیشاپیش همه رد خون را دنبال می‌کرد، ویلسن به دنبال کوچک‌ترین حرکت، علف‌ها را می‌پایید، تفنگ بزرگش آماده بود، تفنگ‌بر دوم به جلو نگاه می‌کرد و گوش می‌داد، مکومبر که چخماق تفنگ را کشیده بود در کنار ویلسن بود، تازه وارد علف‌ها شده بودند که مکومبر غرش خفه را که خون راهش را سد کرده بود شنید، و یورش توام با خش‌خش لابه‌لای علف‌ها را دید. ناگهان به صرافت افتاد که پا به فرار گذاشته؛ با تمام وجود می‌دود، وحشتزده در بیرون علف‌ها به شتاب طرف رودخانه می‌رود.
صدای تتق را شنید. صدای تفنگ بزرگ ویلسن را شنید و باز صدای تتق دیگری بلند شد! و سر که برگرداند شیر را دید، با سر و رویی وحشتناک، که ظاهرا نیمی از سرش رفته بود، در حاشیه علف‌های بلند به طرف ویلسن می‌خزید و در آن حال مرد سرخ چهره در کش و قوس کشیدن کلنگدن تفنگ زشت کوتاهش بود و سپس به دقت هدف‌گیری کرد و صدای تتق دیگری از دهانه لوله بلند شد، اندام تنومند سنگین و زرد شیر که می‌خزید، در هم فشرده و عظیم، با سر از هم پاشیده و همچنان به پیش می‌لغزید، در هم فشرده و عظیم، با سر از هم پاشیده همچنان به پیش می‌لغزید و مکومبر، تک و تنها در محوطه بی‌درختی که دوان‌دوان از رویش گذشته بود ایستاده بود و تفنگ پر را به دست گرفته بود و در آن حال که دو مرد سیاهپوست و مرد سفید پوست برگشته بودند و با تحقیر نگاهش می‌کردند، می‌دانست که شیر مرده است. به طرف ویلسن آمد، قد بلندش تجسم شرم بود و ویلسن به او نگاه کرد و گفت:
«می‌خواین عکس بگیرین؟»
او گفت: «نه.»
تا وقتی به اتومبیل برسند این تنها حرفی بود که کسی به زبان آورد. سپس ویلسن گفت:
«شیر بی‌نظیری بود. پادوها پوست‌شو می‌کنن. ما بهتره این‌جا توی سایه بایستیم.»
همسر مکومبر به او نگاه نکرده بود و او نیز به همسرش نگاه نکرده بود و مکومبر کنار همسرش روی صندلی عقب نشسته بود و ویلسن روی صندلی جلو نشسته بود. مکومبر یک بار دستش را جلو برده بود و بی‌آن‌که به او نگاه کند دست زنش را گرفته بود و او دستش را از دست او بیرون کشیده بود. او که از آن طرف رودخانه به جایی نگاه می‌کرد که تفنگ‌برها داشتند پوست شیر را می‌کندند می‌دید که زنش همه چیز را دیده. همان طور که آن‌جا نشسته بودند زنش دستش را جلو برده بود و روی شانه ویلسن گذاشته بود. ویلسن برگشته بود و او از روی صندلی کوتاه به طرف جلو خم شده بود و لب‌هایش را به لب‌های او نزدیک کرده بود.
ویلسن رنگش از رنگ پخته طبیعی قرمزتر شد و گفت: «ای عجب!»
زن گفت: «آقای رابرت ویلسن. آقای رابرت ویلسن خوشگل سرخ چهره.»
زن سپس باز کنار مکومبر نشست و از آن طرف رودخانه به جایی که شیر دراز کشیده بود نگاه کرد، شیر حالا دست‌هایش رو به بالا، ماهیچه‌هایش سفید بود و زردپی‌هایش دیده می‌شد، شکم بادکرده‌اش سفید می‌زد. دست آخر پوستش را، که مرطوب و سنگین بود، آوردند و با آن از عقب ماشین بالا رفتند، و پیش از سوار شدن آن را لوله کردند و ماشین به راه افتاد. و تا وقتی به چادرها نرسیدند کسی چیزی نگفت.
این بود داستان شیر. مکومبر نمی‌دانست شیر پیش از آن‌که یورش بیاورد و نیز وقتی ضربه باور نکردنی فشنگ 505، با آن شتاب دهانه تفنگی که به دو تِن می‌رسیده به دهانش خورده، چه حالی داشته و نیز نمی‌دانست وقتی ضربه شکافنده دوم کفل او را داغان کرده چه چیزی او را به پیش رفتن واداشته و به سوی شیه خردکننده‌ای که او را به نابودی کشانده، به صورت سینه‌خیز پیش آمده. ویلسن در این باره چیزی می‌دانست و نظرش را با گفتن «شیر بی‌نظیریه» بر زبان آورده بود. مکومبر نمی‌دانست که ویلسن درباره آنچه پیش آمده بود چه احساسی داشت. نمی‌دانست زنش، جز آن‌که میانه‌اش با او شکرآب شده بود چه احساسی داشت.
قبلا هم میانه زنش با او شکرآب شده بود اما آن‌قدرها طولی نکشیده بود. مرد خیلی پولدار بود و پولدارتر هم می‌شد و می‌دانست که زن هیچ‌گاه رهایش نمی‌کند. این موضوع یکی از چیزه‌های اندکی بود که مرد راستی‌راستی می‌دانست. این را می‌دانست، همان‌طور که درباره موتورسیکلت می‌دانست -واین موضوع مربوط به اوایل بود- درباره اتومبیل می‌دانست، درباره شکار مرغابی، درباره ماهیگیری، قزل‌آلا، ماهی آزاد، شکار در دریا، درباره مسائل جنسی کتاب‌ها، درباره سگ -اسب‌ها به کنار- درباره دو دستی چسبیدن به ثروت، درباره بیش‌تر چیزهایی که به دنیایش بستگی داشت و درباره زنش و این‌که ترکش نمی‌کرد، این‌ها همه را می‌دانست. زنش بسیار زیبا بود و در افریقا هم بسیار زیبا بود، اما در زادگاه‌شان آن‌قدر زیبا نبود تا بتواند او را ترک کند و دنبال فرد بهتری بگردد و زن این را می‌دانست و او این را می‌دانست. زن فرصت ترک او را از دست داده بود و مرد این را می‌دانست. اگر مرد رفتارش با زن‌ها بهتر بود احتمالا او رفته‌رفته نگران می‌شد که نکند مرد زن دیگری بگیرد، زن زیبایی بگیرد؛ اما زن مرد را به خوبی می‌شناخت و جای نگرانی نبود. از این گذشته، مرد همیشه گذشت زیادی از خود نشان داده بود و این نکته اگر شوم‌ترین صفت او نبود بهترین صفت او به حساب می‌آمد.
روی هم رفته زوج خوشبختی بودند، یکی از زوج‌هایی که شایعه جدایی آن‌ها گه‌گاه بر سر زبان‌ها می‌افتد اما هیچ‌وقت پیش نمی‌آید. و آن طور که ‌مقاله‌نویس صفحه اجتماعی روزنامه نوشته بود، برای ماجرای عاشقانه آن‌ها که همیشگی و بسیار مورد رشک دیگران بود، سفر به شکارگاه‌های جایی که به افریقای تیره مشهور بود، چیزی بیش از چاشنی حادثه‌جویی از سینماها آن‌ها را در حال تعقیب شیری به نام سیمبا، یا بوفالو، یا فیلی به نام تمپو و نیز در حال جمع‌آوری نمونه برای موزه تاریخ طبیعی نشان دادند. همین مقاله‌نویس گزارش کرده بود که آن‌ها سه‌بار در آستانه کامیاب شدن بوده‌اند و این حرف راست بود. آن‌ها همیشه از خجالت هم در می‌آمدند. آخر پایه روابط‌شان محکم بود. مارگرت برای مکومبر آن‌قدر زیبا بود که فکر طلاق دادن او به سرش نمی‌زد و مکومبر در نظر مارگرت آن‌قدر پولدار بود که هیچ‌وقت حاضر به ترک او نبود.
حالا ساعت سه صبح بود و فرانسیس مکومبر، بعد از آن‌که از فکر شیر بیرون آمده بود و کمی خوابیده بود، بیدار شده بود و باز خوابیده بود، از خواب پریده بود، چون خواب دیده بود که شیر با آن سر و چهره خون‌آلود بالای سرش ایستاده و ترسیده بود، و همان طور که قلبش به شدت می‌زد گوش داده بود و به این نتیجه رسیده بود که زنش روی تخت سفری دیگر چادر نخوابیده. دو ساعتی، با این فکر، بیدار دراز کشیه بود.
بالاخره زنش توی چادر آمد، میله پشه‌بند را بلند کرد و آرام توی تخت‌خواب خزید.
مکومبر توی تاریکی پرسید: «کجا بوده‌ی؟»
زن گفت: «سلام، بیداری؟»
«می‌گم کجا بوده‌ی؟»
«رفته بودم بیرون یه کم هوا بخورم.»
«تو گفتی من هم باور کردم.»
«چی می‌خوای بگی، عزیزم؟»
«می‌گم کجا بوده‌ی؟»
«رفته بودم بیرون هوا بخورم.»
«این اسم تازه‌شه، چرا خودشو نمی‌گی لگوری؟»
«پس از من داشته باش تو هم بزدلی.»
مرد گفت: «باشه. حالا چه کار کنم؟»
«تا اون‌جا که به من مربوطه، هیچی. فقط خواهش می‌کنم حرف نزن، عزیزم، چون خیلی خوابم می‌آد.»
«تو خیال می‌کنی من هرکاری را می‌پذیرم.»
«می‌دونم که می‌پذیری، جونم.»
«خیر نمی‌پذیرم.»
«خواهش می‌کنم، عزیزم، حرف نزنیم. خیلی خوابم می‌آد.»
«قرار نبود از این کارها داشته باشیم. قول دادی دیگه پیش نیاد.»
زن با لحن گیرایی گفت: «خب، حالا که پیش اومده.»
«گفتی اگه این سفر سر بگیره دیگه دورشو خط می‌کشی. قول دادی.»
«آره عزیزم. خیال داشتم سر قولم هم بایستم. اما سفرمون دیروز خراب شد. لزومی هم نداره درباره‌ش حرف بزنیم.»
«وقتی یه چیز حسابی به تورت بخوره خیلی صبر نمی‌کنی، درست می‌گم؟»
«خواهش می‌کنم دیگه حرف نزنیم. خیلی خوابم می‌آد، عزیزم.»
«حرف می‌زنم.»
«پس کاری با من نداشته باش، چون می‌خوام بخوابم.» و خوابید.
موقع صرف صبحانه، پیش از طلوع آفتاب هر سه نفر سر میز نشسته بودند و فرانسیس مکومبر به صرافت افتاد که از میان تمام مردانی که نفرت او را جلب می‌کرده‌اند رابرت ویلسن در راس قرار دارد.
ویلسن که پیپش را پر می‌کرد با صدای گرفته‌اش گفت: «خوب خوابیدین؟»
«تو چطور؟»
شکارچی سفید پوست گفت: «عالی.»
مکومبر پیش خود گفت، ای حرامزاده، ای حرامزاده بی‌شرم.
ویلسن که با چشمان بی‌حالت و بی‌روح خود به هر دو نفر آن‌ها نگاه می‌کرد، پیش خود گفت، با پای خودش آمده مرا بیدار کرده. می‌خواهم ببینم چرا جلو زنش را نمی‌گیرد؟ نکند خیال می‌کند من از آن قدیس‌های گچی مسخره‌ام؟ برود جلو زنش را بگیرد. تقصیر خودش است.
مارگرت که یک بشقاب زردآلو را کنار میزد، پرسید: «فکر می‌کنین بوفالو به تورمون بخوره؟»
ویلسن گفت: «احتمال داره. چرا توی چادر نمی‌مونین.» و به او لبخند زد.
زن به او گفت: «اگه دنیا رو به‌م بدن نمی‌مونم.»
ویلسن به مکومبر گفت: «چرا به خانم دستور نمی‌دیدن توی چادر بمونن؟»
مکومبر به سردی گفت: «تو دستور بده.»
مارگرت گفت: «خواهش می‌کنم نه دستور بدین،» آن‌وقت رو به مکومبر و با لحن گیرایی گفت: «نه مزخرف بگی، فرانسیس.»
مکومبر گفت:«حاضری راه بیفتیم؟»
ویلسن به او گفت: «هر وقت بخواین. می‌خواین ممصاحب هم بیاد؟»
«بخوام یا نخوام که فرقی نمی‌کنه.»
رابرت ویلسن پیش خود گفت، به درک، به درک، به درک اسفل. پس موضوع دارد به این‌جاها می‌کشد. خوب، موضوع دارد به این‌جاها می‌کشد، بکشد.
گفت: «فرقی نمی‌کنه.»
مکومبر پرسید: «تو خودت مطمئنی دلت نمی‌خواد با خانم توی چادر بمونی و بذاری من برم اون بوفالو رو شکار کنم؟»
ویلسن گفت: «ابدا، اگه هم جای شما بودم حرف مفت نمی‌زدم.»
«من حرف مفت نمی‌زنم. من تنفر دارم.»
«تنفر کلمه خوبی نیست.»
زنش گفت: «فرانسیس، خواهش می‌کنم معقول حرف بزن.»
مکومبر گفت: «من خیلی هم معقول حرف می‌زنم، تا حالا غذایی به این گندی خورده‌ی؟»
ویلسن آرام پرسید: «غذا عیبی داره؟»
«دست کمی از بقیه چیزها نداره.»
ویلسن آرام گفت: «می‌خوام به خودتون مسلط بشین، نی‌نی کوچولو. پادویی که این‌جا به میز می‌رسه یه کم انگلیسی بلده.»
«بره گم بشه.»
ویلسن از جا بلند شد و همان‌طور که به پیپش پک می‌زد و قدم زنان دور می‌شد به زبان سواهیلی چند کلمه‌ای به یکی از تفنگ‌برها، که به انتظار او ایستاده بود، بر زبان آورد. مکومبر و همسرش پشت میز نشسته بودند. مکومبر به فنجان قهوه‌اش خیره شده بود.
مارگرت آرام گفت: «اگه الم‌شنگه راه بندازی ولت می‌کنم می‌رم.»
«نه، تو نمی‌ری.»
«امتحان کن ببین.»
«تو منو ول نمی‌کنی.»
زن گفت: «نه، ولت نمی‌کنم و تو هم رفتارت درست باشه.»
«رفتارم درست باشه؟ این چه جور حرف زدنه؟ رفتارت درست باشه.»
«آره. رفتارت درست باشه.»
«تو چرا سعی نمی‌کنی رفتارت درست باشه؟»
«خیلی وقته سعی کرده‌م. خیلی وقته.»
مکومبر گفت: «من حالم از اون خوک صورت‌قرمز به هم می‌خوره. تحمل دیدن ریخت‌شو ندارم.»
«اون خیلی هم آدم نازنینی‌یه.»
مکومبر کمابیش داد کشید: «خفه شو» در همین وقت ماشین از راه رسید و جلو چادر غذاخوری توقف کرد و راننده و دو نفر تفنگ‌بر پیاده شدند. ویلسن پیدایش شد و زن و شوهر را دید که آن‌جا پشت میز نشسته‌اند.
پرسید: «شکار می‌آیین؟»
مکومبر که بلند می‌شد گفت: «آره، آره.»
ویلسن گفت: «بهتره یه چیز پشمی بیارین. تو ماشین سرده.»
مارگرت گفت: «من کُتِ چرمی‌مو می‌آرم.»
ویلسن به او گفت: «پیشخدمت آورده.» او و راننده رفتند و روی صندلی جلو نشستند و فرانسیس و همسرش بی‌آن‌که حرف بزنند روی صندلی عقب جا گرفتند.
ویلسن پیش خود گفت، این احمق کله‌پوک یک بار به سرش نزند مخ مرا از پشت داغان کند. خودمانیم زن‌ها هم تو شکارگاه فقط دردسرند.
ماشین در روشنایی روز از سرعت خود کم می‌کرد تا از یک جای رود که سنگی بود بگذرد، آن‌وقت از ساحل سراشیب بالا رفتند، از جایی که روز گذشته ویلسن دستور داده بود با بیل راهی درست کنند تا به محوطه پارک مانند پر درخت و پست و بلند دوردست آن برسد.
ویلسن پیش خود گفت، صبح خوبی است. شبنم همه جا نشسته بود و همان‌طور که چرخ‌ها از لابه‌لای علف‌ها و بوته‌های کوتاه می‌گذشتند عطر برگ‌های له شده به مشامش می‌رسید، عطری همچون عطر گل‌های شاه پسند و او این بوی صبحگاهی شبنم‌ها را دوست داشت، بوی سرخس‌های له شده را و منظره تنه درختانی را که در لابه‌لای مه صبگاهی سیاه می‌زد و ماشین از دل آن محوطه بکر و پارک مانند می‌گذشت. او حالا دو نفری را که در صندلی عقب نشسته بودند از ذهن بیرون کرده بود و در فکر بوفالو‌ها بود. بوفالوهایی که او به دنبالشان بود روزها در محوطه ماندابِ پر درختی قرار داشتند که جایی برای شلیک کردن نبود اما شب‌ها در محوطه باز به چرا می‌آمدند و اگر آدم سوار بر ماشین میان آن‌ها و مانداب قرار می‌گرفت فرصت خوبی بود تا در آن جای بی‌درخت به آن‌ها دسترسی پیدا کند. دلش نمی‌خواست در آن پناهگاه پر درخت در کنار مکومبر بوفالو شکار کند. اصولا دلش نمی‌خواست در کنار مکومبر نه بوفالو و نه هیچ چیز دیگری شکار کند. اما او شکارچی حرفه‌ای بود و در زندگی خود با شکارچیانی کمیاب به شکار پرداخته بود. اگر امروز بوفالو شکار می‌کردند دیگر فکر شکار کرگدن می‌ماند و مرد درمانده که شکار خطرناک را پشت سر گذاشته بود احتمالا وضع بهتری پیدا می‌کرد. او دیگر با زن کاری نخواهد داشت و مرد از سر موضوع خواهد گذشت. آن طور که از ظاهر کارها بر می‌آمد مکومبر ماجراهای زیادی از این دست را پشت سر گذاشته. بیچاره بدبخت. قطعا برای پشت سر گذاشتن آن‌ها حتما راهی پیدا کرده. به هر حال، همه تقصیرها به گردن خودش بود.
او، رابرت ویلسن، در سفرهایی که به قصد شکار می‌رفت یک تخت سفری دو نفره با خود می‌برد تا برای غنیمت‌های احتمالی داشته باشد. او برای مشتریان مشخصی شکار کرده بود، مشتریان ورزش دوست، همیشگی و اهل کشورهای گوناگون، مشتریانی که چنانچه زن‌های‌شان در این تختخواب با شکارچی سفیدپوست شریک نمی‌شدند احساس غبن می‌کردند. اما وقتی از او دور بودند با تحقیر از آن‌ها یاد می‌کرد؛ هرچند از بعضی از آن‌‌ها خوشش آمده بود. اما هر چه بود نان خود را از آن‌ها در می‌آورد و تا وقتی در استخدام آن‌ها بود معیارهای آن‌ها معیارهای او بودند.
معیارهای آن‌ها معیارهای او بودند جز در تیراندازی. در مورد شکار معیارهای خودش را داشت و آن‌ها یا می‌بایست به آن معیارها گردن می‌گذاشتند یا دیگری را برای شکار انتخاب می‌کردند. این را هم می‌دانست که آن‌ها همه به همین خاطر احترامش را داشتند. با وجود این مکومبر از قماش دیگری بود. می‌توانست قسم بخورد که از قماش دیگری است. و اما زنش. خوب، زن او بود دیگر. بله، زن او. اوهوم، زن. آن‌وقت آن‌ها را از ذهن بیرون کرد. دور و اطرافش را نگاه کرد. مکومبر عبوس و عصبی نشسته بود. مارگرت به او لبخند زد. امروز جوان‌تر می‌زد، معصوم‌تر و شاداب‌تر، اما آن‌قدرها خوشگل نبود. ویلسن پیش خود گفت، این‌که در دلش چه می‌گذرد کسی نمی‌داند. شب پیش زیاد حرف نزده بود و از همین نظر تماشای او خوشایند بود.
ماشین از سر بالایی ملایمی بالا رفت و به راهش در لابه‌لای درخت‌ها ادامه داد، سپس وارد فضای باز و پرعلف و چمنزارمانندی شد و راننده همان‌طور که در سایه درختان حاشیه زمینِ باز، آهسته پیش می‌رفت، ویلسن به دقت آن‌سوی چمنزار را تا دوردست‌ها زیر نظر داشت. آن وقت ماشین را نگه داشت و با دوربین صحرایی‌اش فضای باز را پی جویی کرد. سپس به راننده اشاره کرد که راه بیفتد و ماشین آهسته به راه افتاد، راننده از سوراخ گرازهای وحشی پرهیز می‌کرد و به خانه‌های گلی مورچه‌ها که می‌رسید دور می‌زد. سپس ویلسن که آن سوی فضای باز را نگاه می‌کرد ناگهان رویش را برگرداند و گفت:
«نگاه کنین، اوناهاشن.»
و مکومبر در آن حال که به جایی که او اشاره کرد نگاه می‌کرد و ماشین بالا پرید و ویلسن با زبان سواهیلی با راننده صحبت می‌کرد، سه حیوان بزرگ و سیساه را دید که کمابیش استوانه‌ای شکل و قطار مانند، چون تانک‌های سیاه بزرگ، در حاشیه چمنزار وسیع، به تاخت می‌رفتند. آن‌ها با آن گردن‌های شق و رق و بدن‌های شق و رق پیش می‌تاختند و او شاخ‌های سیاه و گسترده سرهای‌شان را می‌دید ک هرو به بالا قد کشیده بودند. همچنان که چهارنعل می‌تاختند سرهای پیش آمده‌شان بی‌حرکت بود.
ویلسن گفت: «سه تا بوفالوی پیرن. قبل از اون‌که به مانداب برسن می‌زنیم‌شون.»
ماشین از روی چمنزار باز با سرعت ساعتی هفتاد کیلومتر پیش می‌رفت و همان طور که مکومبر نگاه می‌کرد بوفالوها پیوسته بزرگ‌تر می‌شدند تا آن‌ه او ظاهر خاکستری، بی‌مو و شق و رق بوفالویی را دید که گردنش جزئی از شانه‌هایش بود و شاخ‌های سیاهش برق می‌زد و کمی عقب‌تر از دیگران، که با آن خیزهای مداوم خود از هم فاصله می‌گرفتند، به تاخت؛ و سپس، ماشین که گویی از روی جاده جست زده باشد، تکان‌تکان خورد. آن‌ها نزدیک‌تر شدند و او تن حجیم بوفالو را که جست می‌زد دید، و گرد و خاکی را که کفلِ کمابیش مودارش به پا می‌کرد، و برآمدگی گسترده شاخش را و پوزه برآمده و پهنش را و تفنگش را بالا آورد که ناگهان ویلسن فریاد زد: «از تو ماشین شلیک نمی‌کنن، ابله.» و در آن حال که روی ترمزها فشار آمد و ماشین لیز خورد به پهلو روی زمین کشیده شد و توقف کرد، ویلسن از یک طرف و او از طرف دیگر پیاده شدند و همین که او پاهایش به زمین، که همچنان به سرعت عقب می‌رفت، رسید سکندری خورد، دیگر ترسی در وجودش نبود و تنها نسبت به ویلسن احساس نرت می‌کرد، و سپس به طرف بوفالو که دور می‌شد شلیک کمی‌کرد، صدای گلوله‌ها را می‌شنید که در تن او محو می‌شد، و همچنان که او پیوسته دور می‌شد تفنگش ر اخالی می‌کرد و بالاخره به یادش آمد که گلوله‌ها را به طرف شانه شلیک کند، و همان‌طور که با تفنگش کلنجار می‌رفت تا آن را پر کند، بوفالو را دید که افتاده است. زانو زده بود و سر بزرگش را تکان می‌داد، و همین که دو بوفالوی دیگر را دید که همچنان به تاخت می‌رفتند به طرف بوفالوی جلویی نشانه رفت و تیرش به او خورد. باز شلیک کرد و تیرش خطا رفت و وقتی ویلسن شلیک کرد صدای تتق بلند شد و بوفالوی پیشتاز را دید که با پوزه به زمین غلتید.
ویلسن گفت: «اون یکی رو بزنین. شلیک کنین.»
اما بوفالو دیگر با همان شتاب پیوسته پیش می‌رفت و تیر او به خطا رفت و گرد و خاک بلند شد، و تیر ویلسن به خطا رفت و ابری از گرد و خاک به هوا رفت و ویلسن داد کشید: «راه بیفتین، خیلی دور شده!» و دست او را چنگ زد و هر دو توی ماشین بودند، مکومبر و ویلسن در دو طرف ماشین آویزان بودند و وبرفراز زمین ناصاف به این سو و آن سو می‌شدند و تمان‌تکان می‌خوردند، و به تاخت مداوم بوفالوی جهنده، با آن گردن سنگین، که به خط مستقیم پیش می‌رفت، نزدیک کی‌شدند.
آن‌ها پشت سرش بودند و مکومبر تفنگش را پر می‌کرد، پوکه‌ها را روی زمین می‌انداخت، کلنگدن را می‌کشید، بعد آن را آزاد می‌کرد، سپس کشیده شد و به پیش و پس نوسان پیدا کرد و سرو تنه مکومبر به طرف پاها متمایل شد. آن‌وقت کشو تفنگ را جلو برد و تا آن‌جا که می‌شد به جلو، رو به کفل سیاهِ گردِ تازنده، نشانه گرفت و شلیک کرد، نشانه گرفت و شلیک کرد، بار دیگر، و بار دیگر، و گلوله‌ها، که همه به هدف می‌خوردند، تاثیری که قابل دیدن باشد بر بوفالو نداشتند. سپس ویلسن شلیک کرد، غرش آن او را کر کرد، و او بوفالو را دید که تلو‌تلو خورد. مکومبر ه دقت نشانه گرفت و باز شلیک کرد، و بوفالو به زانو درآمد.
ویلسن گفت: «بسیارخوب، آفرین. این هم سومی.»
مکومبر سر از پا نمی‌شناخت.
پرسید: «تو چند بار شلیک کردی؟»
ویلسن گفت: «فقط سه بار. بوفالوی اولی رو شما کشتین. اون که از همه بزرگتر بود. من کمک کردم کلکل دو تای دیگر را بکنین. ترسیدم برن پناه بگیرن. شما حسابشونو رسیدین. من فقط یه کم دستکاری کردم. خوب به طرف‌شون شلیک کردین.»
مکومبر گفت: «بریم تو ماشین. می‌خوام گیلاسی بزنم.»
ویلسن به او گفت: «اول باید کلک اون بوفالو رو کند.» بوفالو به زانو افتاده بود و همین که دید به طرفش می‌آیند، با غیظ سر تکان داد و با خشمی غرنده و چشمی خیره نعره کشید.
ویلسن گفت: «مواظب باشین از جا بلند نشه. یه کم فاصله بگیرین و به گردنش، درست پشت گوشش، شلیک کنین.»
مکومبر به دقت وسط گردن عظیمی را که تکان می‌خورد و از زور خشم متورم شده بود، نشانه گرفت و شلیک کرد. با برخاستن صدای تیر سر به جلو افتاد.
ویلسن گفت: «کارش ساخته شد. به نخاعش خورد. چقدر وحشتناک‌اَن!»
مکومبر گفت: «بریم گیلاسی بزنیم.» در عمرش هیچ‌گاه تا این حد احساس شادی نکرده بود.
زن مکومبر توی ماشین با چهره‌ای رنگ پریده نشسته بود. به مکومبر گفت: «شیرین کاشتی، عزیزم. چه شکاری!»
ویلسن پرسید: «خشن بود؟»
«ترسناک بود. تو عمرم انقدر نترسیده بودم.»
مکومبر گفت: «گیلاسی بزنیم.»
ویلسن گفت: «با کمال میل، بدین به ممصاحب.» زن ویسکی سک را از فلاسک نوشید و وقتی خورد اندکی لرزید. او فلاسک را به دست مکومبر داد و او به ویلسن داد.
زن گفت: «تا حد ترس هیجان‌انگیز بود. سردرد وحشتناکی گرفتم. نمی‌دونستم شکار تو ماشین قدغن نیست.»
ویلسن به سردی گفت: «کسی از تو ماشین شلیک نکرد.»
«منظورم تعقیب شکار با ماشینه.»
ویلسن گفت: «معمولا کسی تعقیب نمی‌نه. اما حالا هم که شده دور از راه و رسم ورزش نبوده. تعقیب با ماشین توی این دشتی که پر از چاله‌چوله و مانع‌های دیگه‌ست، شانسی که به آدم می‌ده بیش‌تر از وقتی‌یه که پیاده باشه. بوفالو اگه می‌خواست هر بار می‌ونست به ما حمله کنه. با وجود این ما به کسی بروز نمی‌دیم. اگر منظورتون غیر قانونی بودنه، بله درسته.»
مارگرت گفت: «به نظر من که عادلانه نیست این جونورهای گنده درمونده رو با ماشین تعقیب کردین.»
ویلسن گفت: نعادلانه نیست؟»
«اگه به گوش نایروبی‌ها برسه چه اتفاقی می‌افته؟»
ویلسن گفت: «اولا پروانه من لغو می‌شه. و همین طور چیزهای ناخوشایند دیگه پیش می‌آد.» آن‌وقت از فلاسک نوشید. «من از کار بی‌کار می‌شم.»
«واقعا؟»
«آره، واقعا.»
مکومبر گفت: «خوب.» و برای اولین بار در آن روز لبخند زد، «حالا گزک به دست خانم افتاده تا سر به سرتون بذاره.»
مارگرت گفت: «تو هم خوب بلدی گوشه و کنایه بزنی، فرانسیس.»
ویلسن به هر دو نفر آن‌ها نگاه کرد. پیش خود می‌گفت، اگر یک مرد پدر سوخته با یک زن پدرسوخته‌تر ازدواج کند بچه‌هاشون چه از آب در می‌آیند؟ اما گفت: «ما یه تفنگ بر مونو گم کردیم. اینو دقت کردین؟»
مکومبر گفت: «نه بابا، جدی می‌گی؟»
ویلسن گفت: «داره می‌آد. حالش خوبه. حتما وقتی بوفالوی اولو ول کردیم عقب افتاده.»
تفنگ‌بر میانه سال با آن کلاه بافته، پیراهن خاکی رنگ، شورت و صندل‌های لاستیکی، آن‌ها نزدیک می‌شد، چهره‌اش نشان می‌داد که بدعنق و کلافه است. به آن‌ها که رسید به زبان سواهیلی به صدای بلند خطاب به ویلسن چیزی گفت و آن‌ها همه دیدند که چهرظ شکارچی سفیدپوست تغییر کرد.
مارگرت پرسید: «چی می‌گه؟»
ویلسن بی‌آن‌که چهره‌اش چیزی را نشان دهد گفت: «می‌í بوفالوی اولی از جا بلند شده رفته لای بوته‌ها.»
مکومبر با حالی وارفته گفت: «ای وای.»
مارگرت که افکار ناخوشایند به ذهنشمی‌رسید، گفت: «درست حال اون شیرو پیدا کرده.»
ویلسن به او گفتک «این سر سوزنی کاری به اون شیر نداره. مکومبر، یه قلپ دیگه می‌خورین؟»
مکومبر گفت: «باشه ممنون.» انتظار داشت همان احساسی را که نسبت به شیر پیدا کرده بود در چشم‌هایش بخواند اما خبری نبود. برای اولین بار در عمرش احساس کرد اثری از ترس در وجودش نیست. به جای ترس وجد کاملی وجودش را انباشت.
ویلسن گفت: «می‌ریم یه نگاهی به بوفالوی دوم بندازیم. به راننده می‌گم ماشینو تو سایه بذاره.»
مارگرت مکومبر پرسید: «چه کار می‌خواین بکنین؟»
ویلسن گفت: «یه نگاهی به بوفالو بندازیم.»
«من هم می‌آم.»
«راه بیفتین.»
هر سه قدم زنان به طرف جایی راه افتادند که بوفالوی دوم در میان دشت، با تن حجیم سیاهش افتاده بود، سرش روی علف‌ها قرار داشت و شاخ‌های غول‌آسایش گسترده بود.
ویلسن گفت: «سر خیلی خوبی داره. قطرش نزدیک صد و بیست سی ساتیمتر می‌شه.»
مارگرت گفت: «چه شکل زشتی داره! می‌شه بریم تو سایه؟»
ویلسن گفت: «البته.» رویش را به مکومبر کرد و گفت: «می‌گم که اون بوته‌زارو می‌بینین؟»
«آره.»
«بوفالوی اولی اون‌جا رفته. تفنگ‌بر می‌گه وقتی از ماشین پرت شده بوفالو اون‌جا افتاده. ما رو دیده که سراسیمه می‌رفتیم و دو تا بوفالو به تاخت می‌رفته‌ن. وقتی سرشو بالا کرده بوفالو روبه‌رویش بوده و به‌ش نگاه می‌کرده. تفنگ‌بر به سرعت برق پا به فرار می‌ذاره و بوفالو یواش‌یواش می‌ره تو اون بوته‌زار.
مکومبر مشتاقانه پرسید: «الان می‌تونیم بریم دنبالش؟»
ویلسن با تمجید به او نگاه کرد. پیش خود گفت، چیز خیلی عجیبی است. دیروز مثل سگ می‌ترسید و امروز حاضر است تو دهن شیر برود.
«نه، یه مدتی به‌ش فرصت می‌دیم.»
مارگرت گفت: «خواهش می‌کنم بریم زیر سایه.» رنگش سفید شده بود و حال خوبی نداشت.
به طرف ماشین، که زیر یک تک درخت گسترده قرار داشت، رفتند و همه سوار شدند.
ویلسن گفت: «احتمال داره اون‌جا مرده باشه. یه خرده وقت دیگه می‌ریم نگاهی می‌اندازیم.»
مکومبر شادی غیر معقولِ بی‌حد و حصری در خود احساس کرد که هرگز تجربه نکرده بود.
گفت: «عجب تعقیب و گریزی بود. هیچ‌وقت یه همچین احساسی نداشته‌م. عالی نبود، مارگرت؟»
«من که بدم اومد.»
«چرا؟»
زن به تلخی گفت: «من بدم اومد، عقم می‌شینه.»
مکومبر به ویلسن گفت: «ببین، من فکر نمی‌نم از این به بعد از چیزی بترسم. بار اول که اون بوفالو را دیدم و تعقیبش کردیم، تو و جود من یه اتفاقی افتاد. حال انفجار یه سدو داشت. سراپا دچار هیجان بودم.»
ویلسن گفت: «جگرت جلا پیدا کرده. از این اتفاق‌ها برای همه می‌افته.»
چهره مکومبر برق می‌زد، گفت: «راستش تو وجودم یه اتفاقی افتاده. من به کلی یه آدم دیگه‌م.»
زنش حرف نزد و نگاه غریبی به او انداخت. روی صندلی عقب نشسته بود و دور از آن‌ها تکیه داده بود. مکومبر روی صندلی جلو نشسته بود و با ویلسن، که سرش را به طرف پشتی صندلی جلو برگردانده بود، صحبت می‌کرد.
مکومبر گفت: «راستش، دلم می‌خواد یه شیر دیگه رو امتحان کنم. الان واقعا دیگه از اون‌ها نمی‌ترسم. آخه، اون‌ها چه کاری می‌تونن با آدم بکنن؟»
ویلسن گفت: «موضوع همینه. بدترین کاری که ازشون بر می‌اد اینه که آدمو سربه نیست کنن. چی گفته؟ شکسپیرو می‌گم. حرف خوبی زده. ببینم یادم می‌آد. آره، حرف خوبی زده. یه وقتی مرتب با خودم زمزمه می‌کردم. آهان یادم اومد، "سوگند به حقیقت، مرا چه باک، آدمی تنها یک بار جان می‌دهد؛ ما به خداوند مرگی بدهکاریم و بگذار هر گونه که خواهد روی دهد، آن کس که امسال جان دهد، سال دیگر رسته است" عالی نیست، هان؟»
با گفتن این نکته که در سایه‌اش زندگی کرده بود مضطرب شد اما آدم‌ها را دیده بود که به رشد رسیده‌اند و این موضوع همیشه او را به وجد می‌آورد. زیرا می‌دانست هر کس که به بیست و یک سالگی می‌رسد معلوم نیست رشد کرده باشد.
در شکار فرصت نادری برای یک نفر دست می‌دهد، او بی‌آن‌که وقتی برای نگران شدن باشد، ناگهان با شتاب دست به عمل می‌زند و به این ترتیب مکومبر به این‌جا می‌رسد؛ اما صرفنظر از این‌که چگونه این اتفاق افتاده، راستی‌راستی اتفاق افتاده. ویلسن پیش خود گفت، حالا به این بدبخت نگاه کن. موضوع این است که بعضی از این‌ها تا مدت‌های زیادی بچه باقی می‌مانند. حتی تا پایان عمر. به پنجاه سالگی رسیده‌اند اما قیافه‌شان بچگانه است. مردان بچه‌نمای امریکایی. آدم‌های عجیب و غریبی هستند. اما او حالا از این مکومبر خوشش می‌آمد. آدم عجیب و غریبی بود. شاید به این معنی بود که پایان قرمساقی او هم بود. خوب، این‌که دیگر خیلی محشر است. راستی‌راستی محشر است. این درمانده احتمالا سراسر عمرش بزدل بوده. خبر ندارم ترسش از جا شروع شده. اما حالا دیگر تمام شده. فرصت پیدا نکرده از بوفالو بترسد. وهین طور از کوره در برود. و همین طور ماشین. توی ماشین با جریان آشنا شده. و حالا توی دل شیر می‌رود و بیرون می‌آید. در جنگ هم دیده بود که آدم‌ها تغییر می‌کنند. تغییری که از دست دادن بکارت با آن برابری نمی‌کند. ترس از میان رفته، انگار جراحی کرده باشند. چیز دیگری جایش را گرفته. چیزی اساسی که مرد باید داشته باشد. مرد باشد. زن‌ها هم این را می‌دانند. ترسی در میان نباشد.
مارگرت مکومبر از گوشه دور صندلی به دو مرد نگاه می‌کرد. ویلسن تغییر نکرده بود. ویلسن را همان طور می‌دید که روز پیش دیده بود، همان بار اولی که به صرافت افتاده بود از چه استعدادی برخوردار است. اما حالا فرانسیس مکومبر را می‌دید که تغییر کرده است.
مکومبر، که هنوز در ثروت تازه‌اش به کشف مشغول بود، پرسید: «تو این شادی رو احساس کرده‌ی که چه اتفاقی داره می‌افته؟»
ویلسن که به چهره دیگری نگاه می‌کرد گفت: «اما حرف‌شو نباید زد. در عین حال عیبی هم نداره که آدم بگه می‌ترسه. متوجه هستین؟ هر آدمی می‌ترسه، بارها.»
«اما آخه، آدم دست به عمل که می‌زنه واقعا احساس خوشبختی می‌کنه.»
ویلسن گفت:«آره، درسته. اما لزومی نداره زیادی حرفشو بزنین. می‌گن و رد می‌شن. وقتی زیاد حرف چیز رو بزنین دیگه لذتش از بین می‌ره.»
مارگرت گفت: «هر دو نفرتون مزخرف می‌گین. چندتا حیوون بیچاره رو با ماشین تعقیب کرده‌ین خیال می‌کنین قهرمان شده‌ین.»
ویلسن گفت: «معذرت می‌خوام. خیلی لاف می‌زنم.» پیش خود گفت، زن دیگر دارد نگران می‌شود.
مکومبر به زنش گفت: «وقتی نمی‌دونی بحث ما درباره چیه چرا خودتو قاتی می‌کنی؟»
زنش با لحن تحقیرآمیزی که خیلی از آن مطمئن نبود گفت: «آقا شجاع شده‌ن، ناگهان شجاع شده‌ن.» موضوعی او را ترسانده بود.
مکومبر خندید، خندان از ته دل و طبیعی گفت: «خودت هم می‌دونی که شجاع هستم. واقعا شجاعم.»
مارگرت به تلخی گفت: «حالا دیگه دیر نیست؟» زن سال‌های سال خوشرفتاری نشان داده بود و موقعیتی که حالا پیدا کرده بودند به گردن یکی از دونفرشان نبود.
مکومبر گفت: »نه برای من.»
مارگرت حرفی نزد اما به گوشه صندلی پشت داد.
مکومبر با چهره باز از ویلسن پرسید: «فکر نمی‌کنی فرصتی که به‌ش داده‌یم دیگه بس‌شه.»
ویلسن گفت: «می‌شه یه نگاهی بندازیم. دیگه گلوله برات مونده؟»
«تفنگ‌بر مقداری داره.»
ویلسن به زبان سواهیلی صدا زد و تفنگ‌بر مسن، که پوست یکی از کله‌ها را می‌کند، از جا بلند شد، یک جعبه فشنگ از جیبش بیرون آورد، جلو رفت و به دست مکومبر داد و مکومبر خشاب را پر کرد و بقیه فشنگ‌ها را در جیبش گذاشت.
ویلسن گفت: «با اسپریگفیلد هم می‌تونین شلیک کنین، به‌ش عادت دارین. ما اسلحه نلیچرو می‌ذاریم تو ماشین پیش ممصاحب. تفنگ‌برتون تفنگِ سنگینِ تونو براتون می‌آره. من هم این تفنگی که حکم توپو داره می‌آرم. حالا بذارین از اون‌ها براتون تعریف کنم.» او این موضوع را برای دست آخر گذاشته بود چون نمی‌خواست مکومبر را ناراحت کند. «وقتی بوفالو حمله می‌کنه سرشو بالا می‌گیره، یه راست پیش می‌آد. شاخ‌های چپ اندر قیچی‌ش جلو هر گلوله‌ای رو که به طرف مخش شلیک بشه می‌گیره. تنها گلوله‌ای که باید به‌ش شلیک بشه به دماغ‌شه. تنها گلوله دیگه به سین‌ش و اگر آدم به طرف پهلوش قرار گرفته باشه تو گردن یا شونه‌اش. وقتی یه فشنگ به‌ش بخوره خیلی‌ها رو لت و پار می‌کنه. کارهای تفننی به سرتون نزنه. آسون‌ترین گلوله‌ای رو که می‌شه. شلیک کنین. این‌ها دیگه کار پوست کندنِ‌شون تموم شه. راه بیفتیم دیگه.»
تفنگ‌برها را صدا زد. آن‌ها همان‌‌طور که دست‌های‌شان را پاک می‌کردند پیش آمدند و تفنگ‌برِ مسن عقب ماشین سوار شد.
ویلسن گفتک «من فقط کنگونی رو می‌برم. اون یکی بمون لاشخورها رو دور کنه.«
همان‌طور که ماشین آهسته، از روی دشت باز، به طرف محوطه بیشه‌زاری راه افتاد که به صورت باریکه‌ای از شاخ و برگ در طول مسیرِ خنک آبی امتداد پیدا می‌کرد، مسیری که در دل چمنزار گسترده‌ای قرار داشت، مکومبر احساس کرد قلبش به شدت می‌زند و دهانش خشک شده است، اما این موضوع ناشی از هیجان بود نه ترس.
ویلسن گفت: «این‌جا جایی‌یه که اون رفته.«سپس خطاب به تفنگ‌بر به زبان سواهیلی گفت: «رد خونو بگیر.»
ماشین در راستای درختزار قرار داشت. مکومبر، ویلسن و تفنگ‌بر پیاده شدند. مکومبر، به عقب نگاه کرد، زنش را دید که تفنگ کنارش قرار دارد و به او نگاه می‌کند. به طرف او دست تکان داد و او جواب نداد.
انتهای بیشه پرپشت می‌زد و زمین خشک بود. تفنگ‌بر مسن به شدت عرق کرده بود، ویلسن کلاهش را تا روی چشم‌ها پایین برده بود و گردن قرمزش او را جلوتر از مکومبر نشان می‌داد. تفنگ‌بر ناگهان چیزی به زبان سواهیلی به ویلسن گفت و رو به جلو دوید.
ویلسن گفتک «اون‌جا افتاده مرده. شیرین کاشته‌ی.» برگشت دست مکومبر را محکم گرفت و همان‌طور که دست هم را می‌فشردند و به هم لبخند می‌زدند، فریاد تفنگ‌بر بلند شد و او را دیدند که به سرعت برق از پلو از بیشه‌زار بیرون می‌اید و بوفالو با دماغ جلو زده، دهان بسته، خون‌چکان، سر غول‌آسای پیش آمده، با چشمانِ تنگِ خون گرفته، آن‌ها را نگاه می‌کند و به تاخت می‌آید. ویلسن که جلوتر بود زانو زده بود و شلیک می‌کرد و مکومبر همان‌طور که شلیک می‌کرد و در دل غرش‌های تفنگ ویلسن صدای شلیک‌های تفنگ خود را نمی‌شنید، قطعه‌هایی به شکل ورقه سنگ از توده شاخ‌های بزگ به اطراف پاشیده یم‌شد و سر تکان‌تکان می‌خورد و او باز به منخرین پهن شلیک کرد و شاخ‌ها را دید تکان‌تکان می‌خورند و قطعه‌ها به اطراف می‌پاشند و حالا ویلسن را نمی‌دید و همان‌طور که به دقت نشانه می‌گرفت و تن عظیم بوفالو کمابیش روی او بود و تفنگ کمابیش با سری که هر لحظه پیش‌تر می‌آمد، و دماغ جلوزده هم سطح بود شلیک می‌کرد و چشمان تنگ شرور را می‌دید و سر رفته‌رفته پایین م‌آمد و احساس کرد که برقی ناگهانی، سفید و داغ و کور کننده درون سرش منفجر شد و دیگر چیزی احساس نکرد.
ویلسن کنار کشیده بود تا از پهلو شلیک کند. مکومبر محکم ایستاده بود و به دماغ شلیک می‌کرد، و هر بار جای بالاتری را نشانه می‌گرفت و به شاخ‌های سنگین می‌زد، آن‌ها را، انگار که به سقفی ساخته شده از لوح سنگی، شلیک کند، تکه‌تکه و ریزریز می‌کرد، و خانم مکومبر همین‌که دیده بود چیزی نمانده که شاخ‌های بوفالو به مکومبر بخورد به نقطه‌ای در چهار پنج سانتی بالای قاعده جمجمه و یک طرف آن شلیک کرده بود.
فرانسیس مکومبر در فاصله‌ای کم‌تر از دو متری جایی که بوفالو به پهلو افتاده بود، دراز کشیده بود، ویلسن کنارش ایستاده بود و زنش زانو زده بود.
ویلسن گفت: «من برش نمی‌گردونم.»
زن با حالی عصبی زار می‌زد.
ویلسن گفت: «من می‌رم تو ماشین. تفنگ کجاست؟»
زن با چهره درهم رفته سر تکان داد. تفنگ‌بر تفنگ را برداشت.
ویلسن گفت: «بذار همین‌جا که هست باشه.» سپس گفت: «برو عبدالله رو بیار تا شاهد تصادف باشه.»
زانو زد، دستمالی از جیبش بیرون آورد و روی سر فرانسیس مکومبر با آن موهای کوتاه پهن کرد. خون توی خاک خشک و پوک فرو می‌رفت.
ویلسن ایستاد و بوفالو را دید که به پهلو افتاده، پاهایش به هواست، شکمِ کم‮موی او دل می‌زد. مغزش خودبه‌خود ضبط کرد: «چه بوفالوی خوبی! شاخ‌هایش یک متر و بیست سی سانتیمتر قطر دارد یا بیشتر. بله، بیشتر.» راننده را صدا زد و گفت پتویی روی جنازه بیاندازد و کنارش بایستد. آن‌وقت به طرف ماشین، که زن در گوشه صندلی‌اش نشسته بود و گریه می‌کرد، رفت.
با لحنی بی‌حالت گفت: «کار بکری بود. اون هم تو رو ول می‌کرد.»
زن گفت: «خفه‌شو.»
مرد گفت: «نگران نباشو کَمَکی دردسر پیش می‌آد اما من چندتا عکس می‌گیرم که تو بازجویی خیلی به درد می‌خوره. تفنگ‌برها و راننده هم هستن که شهادت بدن. تو خیالت کاملا تخت باشه.»
زن گفت: «خفه شو.»
مرد گفت: «کارهای زیادی در پیشه. یه ماشین بفرستم بره دریاچه تا بی‌سیم بزنن یه هواپیما بیاد. هر سه نفر ما رو ببره نایروبی. چرا مسمومش نکردی. تو انگلیس مرسومه.»
زن داد زد: «خفه شو. خفه شو. خفه شو.»
ویلسن با چشمان آبی بی‌حالتش به او نگاه کرد.
مرد گفت: «من دیگه کاری ندارم. یه کم اوقاتم تلخ بود. اما کم‌کم از شوهرت خوشم اومد.»
زن گفت: «خواهش می‌کنم خفه شو. خواهش می‌کنم خفه شو.»
ویلسن گفت: «حالا بهتر شد. خواهش می‌کنم خیلی بهتره. حالا خفه می‌شم.»
نویسنده: ارنست میلر همینگوی
مترجم: احمد گلشیری

ازکتاب: «بهترین داستان‌های کوتاه ارنست همینگوی» – نشرنگاه
حروف‮چین: علی چنگیزی

گربه زیر باران

تنها دو آمریکایی در هتل بودند. هیچ‌کدام از آدم‌هایی را که توی پلکان، در سر راه خود به اتاق‌شان یا موقع برگشتن از آن، می‌دیدند نمی‌شناختند. اتاق‌شان در طبقۀ دوم رو به دریا بود. اتاق در عین حال رو به باغ ملی و بنای یادبود جنگ قرار داشت. توی باغ ملی نخل‌های بلند و نیمکت‌های سبز دیده می‌شد. هوا که خوب بود همیشه یک با سه‌پایه‌اش در آنجا حضور داشت. نقاش‌ها از نحوه‌ای که نخل‌ها قد کشیده بودند و از رنگ‌های براق هتل‌های رو به باغ ملی و دریا خوش‌شان می‌آمد. ایتالیایی‌ها از راه دور می‌آمدند تا بنای یادبود جنگ را ببینند. بنای یادبود از برنز ساخته شده بود و زیر باران برق می‌زد. باران می‌بارید. آب باران از نخل‌ها چک‌چک می‌ریخت. آب توی چاله‌های جاده‌های شنی جمع شده بود. دریا زیر باران به صورت خطی طویل به ساحل می‌خورد و می‌شکست و، روی ساحل، لغزان به عقب بر می‌گشت تا باز به صورت خطی طویل بشکند. اتومبیل‌ها از میدان کنار بنای یادبود جنگ رفته بودند. در طرف دیگر میدان، در آستانۀ در کافه، پیشخدمتی ایستاده بود و به میدان خالی نگاه می‌کرد.
خانم امریکایی پشت پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد. بیرون، درست زیر پنجرۀ اتاق آن‌ها، گربه‌ای زیر یکی از میز‌های سبز آبچکان قوز کرده بود. گربه سعی می‌کرد خودش را جمع کند تا آب رویش نریزد.
زن امریکایی گفت: «می‌رم پایین اون بچه گربه رو بیارم.»
شوهرش، از روی تخت، از روی تعارف گفت: «من این کارو می‌کنم.»
«نه، من می‌آرمش. بچه گربۀ بیچاره اون بیرون داره سعی می‌کنه زیر میز خیس نشه.»
شوهر به مطالعه ادامه داد، دراز کشیده بود و روی دو بالشی که در پای تخت قرار داشت لم داده بود.
گفت: «خیس نشی.»
زن از پلکان پایین رفت و صاحب هتل بلند شد ایستاد و جلو زن که از دفتر بیرون می‌رفت تعظیم کرد. میزش در انتهای دفتر قرار داشت. پیرمرد بود و قد بلندی داشت.
زن گفت: «بارون می‌آد.» از صاحب هتل خوشش می‌آمد.
«آره، آره، خانوم. هوا بده. هوای خیلی بدی‌یه.»
مرد پشت میزش در انتهای اتاق کم‌نور ایستاده بود. زن از او خوشش می‌آمد. از رفتار بسیار جدی او در مقابل هر شکایتی خوشش می‌آمد. از وقارش خوشش می‌آمد. از شیوه‌ای که به او خدمت می‌کرد خوشش می‌آمد. از احساسی که او در مقام صاحب هتل بودن داشت خوشش می‌آمد. از چهرۀ سالخورده و جدی او و از دست‌های بزرگش خوشش می‌آمد.
زن، با احساس علاقه به صاحب هتل، در را باز کرد و بیرون را نگاه کرد. باران تندتر می‌بارید. مردی با شنل لاستیکی از توی میدان خالی به طرف کافه می‌رفت. گربه می‌بایست جایی طرف راست باشد. شاید بهتر بود از زیر لبۀ پیش آمدۀ بام‌ها حرکت می‌کرد. همان‌طور که توی آستانۀ در ایستاده بود چتری پشت سرش باز شد. خدمتکاری بود که اتاق‌شان را تمیز می‌کرد.
خدمتکار لبخند زد و به ایتالیایی گفت: «نباید خیس بشین.» البته صاحب هتل او را فرستاده بود.
زن همراه خدمتکار که چتر را بالای سرش گرفته بود توی راه شن‌ریزی شده پیش رفت تا زیر پنجرۀ اتاق‌شان رسید. میز همان جا بود و رنگ سبز براقش با آب باران شسته شده بود اما گربه رفته بود. زن ناگهان دلش شکست. خدمتکار سر بالا برد و به زن نگاه کرد.
«چیزی گم کرده‌ین، خانوم؟»
زن امریکایی گفت: «اینجا یه گربه بود.»
«یه گربه؟»
خدمتکار خندید: «یه گربه؟ یه گربه زیر بارون؟»
زن گفت: «آره، زیر این میز.» و بعد گفت: «وای، خیلی می‌خواستمش. دلم یه بچه گربه می‌خواست.»
وقتی زن به انگلیسی حرف زد چهره خدمتکار در هم رفت.
گفت: «بیایین برین، خانوم. باید برگردیم تو. شما خیس می‌شین.»
زن امریکایی گفت: «گمونم درست می‌گین.»
از راه شن‌ریزی شده برگشتند و از در گذشتند. خدمتکار بیرون ایستاد تا چتر را ببندد. خانم امریکایی که از دفتر می‌گذشت صاحب هتل از پشت میزش تعظیم کرد. زن در گوشۀ دلش احساس کوچکی و سرافکندگی کرد. صاحب هتل سبب شد که او خودش را کوچک و در عین حال مهم احساس کند. از پلکان بالا رفت. در اتاق را باز کرد. جورج روی تخت بود، مطالعه می‌کرد.
مرد کتاب را زمین گذاشت، گفت: «گربه رو گرفتی؟»
«رفته بود.»
مرد که خستگی چشمانش را در می‌کرد، گفت: «عجیبه، کجا رفته؟»
زن روی تخت نشست.
گفت: «خیلی می‌خواستمش. نمی‌دونم چرا ان‌قدر می‌خواستمش. من اون بچه گربۀ بیچاره رو می‌خواستم. شوخی نیست که آدم یه بچه گربۀ بیچاره زیر بارون باشه.»
جورج باز مطالعه می‌کرد.
زن پیش رفت، جلو آینۀ میز آرایش نشست و توی آینۀ دستی به خودش نگاه کرد. نیمرخش را بررسی کرد، البته از یک طرف و بعد از طرف دیگر. سپس پشت سر و گردنش را برانداز کرد.
زن باز به نیمرخش نگاه کرد و گفت: «به نظر تو این فکر خوبی نست که بذارم موهام بلند بشه؟»
جورج سر بالا کرد و پشت گردن زن را دید که مثل پسرها کوتاه شده بود.
«من همین طور که هست دوست دارم.»
زن گفت: «من که ازش خسته شده‌م. از اینکه شکل پسرها شده‌م. خسته شده‌م.»
جورج توی تخت جا‌به‌جا شد. از وقتی زن شروع به صحبت کرده بود چشم از او برنداشته بود.
گفت: «همین طوری خیلی قشنگی.»
زن آینه را روی میز آرایش گذاشت و پشت پنجره رفت، بیرون را نگاه کرد. داشت تاریک می‌شد.
زن گفت: «دلم می‌خواد موهامو محکم و صاف بکشم و یه گره بزرگ پشت سرم کنم و حسش کنم. دلم می‌خواد یه بچه گربه داشتم روی دامنم می‌نشوندم و وقتی نازش می‌کردم خرخر می‌کرد.»
جورج از روی تخت گفت: «اهه؟»
«و دلم می‌خواد پشت یه میز بشینم و توی ظرف نقرۀ خودم غذا بخورم و دلم می‌خواد شمع هم سر میز روشن باشه. و دلم می‌خواد بهار بشه و دلم می‌خواد موهامو جلو آینه بروس بزنم و دلم یه بچه گربه می‌خواد و دلم یه لباس نو می‌خواد.»
جورج گفت: «در دهن تو بذار برو یه چیزی بخون.» و باز مشغول مطالعه شد.
زن از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. در این وقت هوا کاملا تاریک شده بود و هنوز روی درختان باران می‌بارید.
زن گفت: «چه کار کنم، دلم گربه می‌خواد. دلم گربه می‌خواد. دلم گربه می‌خواد. حالا که موهام بلند نیست و هیچ تفریحی ندارم یه گربه که می‌تونم داشته باشم.»
جورج گوش نمی‌داد. کتابش را مطالعه می‌کرد. زن از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد، چراغ‌های میدان روشن شده بود.
یک نفر در زد.
جورج سرش را بلند کرد، گفت: «بیایین تو.»
خدمتکار توی درگاه ایستاده بود. یک گربۀ گل‌باقالی بزرگ را محکم به بدنش گرفته بود، گربه در راستای تنش آویزان بود.
گفت: «معذرت می‌خوام. صاحب هتل از من خواهش کرد این گربه رو برای خانوم بیارم.»
نویسنده: ارنست همینگوی (Ernest Hemingway)
مترجم: احمد گلشیری
برگرفته از کتاب: «بهترین داستان‌های کوتاه ارنست همینگوی»

امروز آدینه است

سه تن سرباز رومی، در ساعت یازده شب، در میخانه‌ای مشغول خوردن هستند. خمره‌های شراب در جلو دیوار قرار دارند. در پشت پیشخوان کثیفی یک نفر یهودی میفروش ایستاده است. سه سرباز رومی کمی لوچ میباشند.
سرباز اولی – آیا شما از شراب سرخ خورده‌اید؟
سرباز دومی – نه، خیر من از آن نچشیده‌ام.
سرباز اولی – مزه آنرا شما بهتر میدانید.
سرباز دومی – صحیح است، جرج، یکدوره از سرخ خواهیم خورد. (آنگاه یک کوزه از خمره پر کرد و روی پیشخوان گذاشت و گفت) شراب لطیفی است.
سرباز اولی – بفرمائید خودتان بنوشید. (آنگاه بسوی سرباز سوم رومی که به خمره تکیه داده است میچرخد و میپرسد) چرا اینطورید. چتانست؟
سرباز سومی – من نمیتوانم بخورم. ول کنید. دلم را بدرد می‌آورد.
سرباز اولی – شما خیلی در خارج بوده‌اید.
سرباز سومی – ول کنید، نمیدانم.
سرباز اولی – راستی، جرج، آیا چیزی ندارید که بهش بدهید تا دل‌دردش ساکت بشود؟
یهودی میفروش – اینست. آماده است، بفرمائید. (سرباز سومی کمی از گیلاسی که میفروش آماده کرده است می‌چشد و می‌گوید:)
هی ناقلا توی این چه چیز ریخته‌اید؟
یهودی میفروش – بفرمائید بخورید، سرکار ستوان، فوری دل درد شما را کاملاً ساکت و خوب خواهد کرد.
سرباز سومی – می‌ترسم بدتر شوم.
سرباز اولی – بخت خود را بیازمائید. یکروز جرج مرا با همین دوا درمان کرد.
میفروش – وضع شما خیلی بدتر بود. داروی دل درد دست من است.
(سرباز سومی بالاخره گیلاس را سر کشید.)
سرباز سومی – عیسی مسیح!
سرباز دومی – دروغ بوده!
سرباز اولی – نمیدانم، اما آنروز شاد و خرم بود.
سرباز دومی – چرا از صلیب پائین نپرید؟
سرباز اولی – خودش نمیخواست.
سرباز دومی – مگر کسی پیدا میشود که بتواند ولی نخواهد که از صلیب مرگ رهائی یابد.
سرباز اولی – شما از مرحله خیلی پرت هستید، جرج شما بگوئید، آیا میخواست که از صلیب در برود؟
میفروش – نمیدانم والله. اصلاً من دخالتی در این کار نکرده‌ام.
سرباز دومی – چطور ممکن است کسی بتواند از مرگ نجات بیابد ولی آنرا نخواهد. شما در روی زمین چنین آدمی بمن نشان بدهید.
سرباز اولی – عقیده من آنست که آنروز او خوش و خرم بود.
سرباز سومی – صحیح است.
سرباز دوم رومی – شما درک نمیکنید که من چه میخواهم بگویم. من با بدی یا خوبی حالش کار ندارم. مقصودم آنست که اگر میتوانست خودش را از میخکوب نجات میداد.
سرباز اولی – جرج، شما هم او را تعقیب نکردید؟
میفروش – نه، خیر سرکار، من دخالتی در این موضوع نداشتم.
سرباز اولی – من در تعجب ماندم که او چگونه اینطور عمل کرد.
سرباز سومی – علی‌الظاهر بار اول میخکوبش نکردند.
سرباز دومی – خیلی جای تعجب است.
سرباز اولی – شما آنروز نبودید جایش خیلی خوب بود.
(سرباز دوم میزند زیر خنده و بسوی یهودی میفروش نگاه میکند)
سرباز دومی – الحق که شما مسیحی حسابی هستید.
سرباز اولی – بلی صحیح است. ولی باز هم میگویم آن روز کاملاً خوش و خرم بود.
سرباز دومی – آیا باز هم شراب بخوریم؟
(یهودی میفروش با علاقمندی بصورت سربازان نگاه میکند.)
سرباز دومی – پس برای دوتای ما بدهید.
(یهودی کوزه را پر کرد و جلو آنها گذاشت)
سرباز اولی – آیا دختره را دیدید؟
سرباز دومی – من درست در کنارش بودم.
سرباز اولی – منظره زیبایی دارد.
سرباز دومی – من قبلاً می‌شناختم (آنگاه چشمکی به یهودی میفروش زد.)
سرباز اولی – من در شهر دیده‌ام.
سرباز دومی – اما خوشبخت نیست.
سرباز اولی – افسوس که بخت با وی یار نبود. ولی آن روز هوا نسبتاً خوب بود.
سرباز دومی – جمعیت چه کرد؟
سرباز اولی – جمعیتی در میان نبود فقط زنان در آنجا بودند.
سرباز رومی دومی – اهالی سست و بی‌اراده بودند چنانکه بمحض اینکه دیدند او در مخاطره است، ترکش کردند.
سرباز اولی – ولی زنها ایستاده بودند.
سرباز دومی – بلی. صحیح است.
یهودی میفروش – آقایان میخواهم دکان خود را تخته کنم.
سرباز اولی – یکی دیگر میخورم و میروم.
سرباز دومی – امشب حال من خوب نیست، بیائید برویم.
سرباز اولی – فقط یکی میخوریم.
سرباز دومی – بیائید برویم، شب بخیر جرج!
یهودی میفروش – شب بخیر آقایان! آیا پولی لطف نمیکنید؟
سرباز دومی – چهارشنبه روز پول است.
یهودی – خیلی خوب آقایان. شب بخیر.
سرباز دومی – این میفروش هم مثل سایر یهودیان آدم بی‌ربطی است.
سرباز اولی – نه‌خیر آدم خوبی است.
سرباز دومی – امشب همه چیز در نظر شما خوب و زیباست.
سرباز سومی – برویم من ناراحت هستم.
نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: محمد عباسی

از کتاب: «مردان بی زن» – نشر طهوری – 1340
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی (این متن نه با رسم‌الخط امروزی، که با رسم‌الخط کتاب تایپ شده است.)

در ستایش همینگوی

1– نویسنده در روستا
دوستانه دور میز چوبی راه‌راه آشپزخانه نشسته بودند. پشت سر او قفس‌های از همان چوب راه‌راه قرار داشت و روبه‌رویش پنجر‌های که از آن می‌توانست گله‌ی گوسفند‌های خیس را ببیند، پشت گله، چراگاه‌ی شیب‌دار بود که در ابرهایی که پایین آمده بودند ناپدید می‌شد. هر پنج روزی که آن‌جا بودند باران باریده بود. مطمئن نبود که این شیوه‌ی زندگی که در تبلیغ آنقدر شاد و مردم سالارانه به نظر می‌رسید به درد او بخورد. معلوم است که قرار بود دانش‌آموزان آشپزی کنند و خانه را مرتب نگه دارند اما چون نصف آن‌‌ها از او مسن‌تر بودند، اگر دست به سیاه و سفید نمی‌زد به نظر مغرور می‌رسید. برای همین بشقاب‌‌‌ها را جمع می‌کرد و نان برشته می‌کرد و حتا قول داده بود که شب آخر برای‌شان خوراک گوسفندی حسابی بپزد. بعد از شام بارانی‌هاشان را می‌پوشیدند و به هر زحمتی بود  یک مایل راه تا مشروب فروشی می‌رفتند. هر شب به نظرش می‌رسید برای آن‌که بتواند خودش را جمع و جور کند کمی بیش‌تر به مشروب احتیاج دارد.
از شاگردهایش خوشش می‌آمد، از صداقت و خوش‌بینی‌شان، و از آن‌‌ها خواسته بود او را به اسم کوچک صدا کنند. همه به جز بیل قبول کردند، بیل یک ارتشی سابق تا حدودی خشن بود که ترجیح می‌داد او را رئیس صدا کند. حقیقت این بود که بعضی از آن‌‌ها بیش‌تر از آن‌که از ادبیات سردربیاوردند از آن لذت می‌بردند، و خیال می‌کردند که داستان سراسر زندگی‌نامه است گیریم با اندکی دخل و تصرف.
– فقط می‌خوام بگم، نمی‌فهمم چرا این کار را کرد.
– خوب، خیلی‌‌‌ها نمی‌فهمند چرا یک کارهایی را می‌کنند.
– اما ما به عنوان خواننده باید بدانیم، حتا اگر خود قهرمان داستان نمی‌داند.
– نه لزوماً.
– موافقم. یعنی ما دیگر اعتقادی به … نداریم، بهش چی می‌گفتیم رئیس؟
-راوی دانای کل، بیل.
– آره همین.
– تنها چیزی که می‌خوام بگم این است که فرقی هست بین اعتقاد نداشتن به راوی دانای کل و نفهمیدن این‌که تو سر قهرمان داستان چی می‌گذره.
– من می‌گم مردم معمولاً نمی‌دانند چرا یک کاری را انجام می‌دهند.
– اما، ببین، ویکی، تو درباره‌ی زنی می‌نویسی با دو تا بچه‌ی کوچک و شوهری که به‌نظر کاملاً خوب می‌رسد. و ناگهان زن  بلند می‌شه و خودش را می‌کشد.
 – خوب؟
– خوب شاید شاید سوال باورکردنی بودن پیش بیاید.
احساس می‌کرد که بحث دارد بالا می‌گیرد اما دوست نداشت دخالت کند. دوست داشت در مورد سوال باورکردنی بودن فکر کند. مورد خودش را در نظر بگیرید. یا در واقع مورد انجی را؛  هفت سال با هم بودند، انجی تمام روزهایی که او تقلا می‌کرد نویسنده شود کنارش بود، او اولین رمانش را نوشت؛ انجی چاپ شدن آن و نقد‌های خوبی را که برایش نوشته شد دید – کتاب حتا جایز‌های هم برد-  و بعد ترکش کرد. می‌توانست بفهمد زن‌‌‌ها کسی را به­خاطر این­که شکست خورده ترک می‌کنند، اما کسی را ترک کنند چون موفق شده؟ انگیزه‌ی این‌کار چه بود؟ کجای آن باور کردنی بود؟ یکی از نتیجه­هایی که از بین نتایج بسیار دیگر می‌شد گرفت این بود: سعی نکنید زندگی خودتان را به داستان تبدیل کنید. فاید‌های ندارد.
– منظورت این است که داستان من باورکردنی نیست؟
– نه دقیقاً، من فقط…
– باور نمی‌کنی که چنین زنی وجود داشته باشد؟
– خوب…
– چون باید بهت بگم، وجود دارد، وجود دارد.
دیگر صدای ویکی می‌لرزید. " آن زن، زنی که فکر می‌کنی باور کردنی نیست، آن زن مادر من بود، و می‌توانم بهت بگم که در زندگی واقعی، وقتی زنده بود، برای من به اندازه‌ی کافی باورکردنی بود."
سکوتی طولانی برقرار شد. همه به او نگاه می‌کردند. انتظار داشتند دخالت کند. که معلوم بود می‌کرد، هرچند نه با قضاوت کردن، بلکه با نقل داستانی برای آن‌ها. این تدبیری بود که از صبح روز اول در پیش گرفته بود.- هر جلسه حکایت، خاطره یا لطیف‌های طولانی، یا حتا یک رویا نقل می‌کرد. هیچ‌وقت توضیح نمی‌داد چرا این‌کار را می‌کند، اما هرکدام از ابن ماجرا‌‌ها طوری طراحی شده بودند که به طور غیر مستقیم آن‌‌ها را وادارد از خودشان بپرسند این داستان است؟ اگر نیست چطور می‌توانیم آن را به داستان تبدیل کنیم؟ چه چیزی را باید حذف کنیم، چه چیزی را نگه داریم چه چیزی را شرح و تفصیل بدهیم.
بنابراین برایشان از سفری که شاید دوازده سال پیش، در دهه‌ی شصت به یونان کرده بود گفت. اولین بار بود که به کشوری رفته بود که از زبان‌شان هیچ سردرنمی‌آورد. دوست‌هایش در ناکسوس برای سه هفته خان‌های اجاره کرده بودند. اوج تابستان بود و بعد از این­که شش ساعت راه از پیرائوس را روی عرشه‌ی کشتی مانده بود آقتاب سوخته شده  و حالت تهوع داشت و مجبور شد دو روز اول تعطیلات را توی خانه بماند. چند خارجی دیگر جزیره هم به اندازه‌ی گروه کوچک انگلیسی آن‌‌ها توی چشم می‌خوردند. به خصوص مرد آمریکایی درشت اندام را با مو‌های سفید و ریش مرتب کوتاه به یاد می‌آورد. پیراهن گشاد سفیدش را روی شلوار کوتاه کمردارش می‌انداخت و سوار جیپ یا ماشین شکاری سفیدی می‌شد که با آن  توی ساحل به همان راحتی جاده‌ی ساحلی رانندگی می‌کرد. ماشین مرد می‌غرید و رد می‌شد، یک پایش را روی لبه‌ی بیرونی ماشین می‌گذاشت و بازویش را دور زنی حلقه می‌کرد- زن احتمالاً سی و چند سالش بود، با پوست زیتونی و مو‌های سیاه‌ی که خیلی مصنوعی بور کرده بود. معلوم بود که زن از اهالی همان محل است، و او که آن موقع جوان انگلیسی بی‌تجرب‌های بود (که معلوم است حالا دیگر نبود) نتیجه‌گیری کرده بود که زن فاحشه‌ی جزیره است که مرد برای یک هفته، احتمالاً به همان قیمت جیپ، اجاره کرده، شاید هم برای اجاره‌ی هردوشان تخفیف کلی گرفته است. گاه‌گاه‌ی او  و دوست‌هایش آن‌‌ها را در مشروب فروشی یا رستوران می‌دیدند، اما معمولاً به قصد خودنمایی این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند. کاملاً معلوم بود که مرد از همینگ‌وی الگو برداری می‌کند و او که انگلیسی خامی بود، از طرفی تحت تاثیر ظاهر مردانه و مغرور او قرار گرفته بود و از طرفی هم از آن منزجر شده بود و از دیدن او نفرت داشت. هربار که جیپ در ساحل از کنارش رد می‌شد حتا اگر از او دور بود به نظرش می‌آمد که روی صورت او شن می‌پاشد.
ماجرا را همین‌جا تمام کرد و امیدوار بود که شاگرد‌‌ها این‌طور برداشت کنند که ما معمولاً در مورد مردم پیش‌داوری می‌کنیم ممکن بود آن‌‌ها زن و شوهر و مسافر‌های خوشبختی باشند و مرد همیشه آن‌طور ریش می‌گذاشته است. همچنین امیدوار بود که درباره‌ی تاثیر زندگی بر هنر و تاثیر متقابل هنر بر زندگی فکر کنند. برای او همینگ‌وی به عنوان یک داستان‌نویس، مانند ورزشکاری بود که با مواد انرژی‌زا هیکل‌اش را بزرگ کرده باشد.
– خیلی خوب، حالا همه‌تان به من بگویید، چه چیزی در این خط اشتباه است. صدای او آن‌قدر دوست داشتنی بود که همیشه او را یاد پابلو کاسالس می‌انداخت.
به آن‌‌ها نگفت که این جمله از " آن سوی رودخانه در می‌ان درخت‌ها" است، رمانی که به نظر او بدترین کار همینگ‌وی بود. دوران دانشگاه، او و دوست‌هایش برای مسخره بازی این جمله را با گذاشتن اسم نوازنده‌هایی دیگر، آلات موسیقی دیگر و خصوصیت جسمانی دیگر مسخره می‌کردند " سینه‌هایش آن‌قدر دوست‌داشتنی بودند که او را به یاد ویلون نواختن استفن گراپلی می‌انداختند" و چیزهایی از این دست. و این کار آن را ادامه می‌دادند.
– فکر می‌کنم تا حدودی زیباست. کاش یک نفر آن را درباره‌ی من می‌گفت.
– خودنمایی است. انگار فرهنگ بالایش را به رخ‌مان می‌کشد.
– گفتم نویسنده‌اش مرد بوده؟
– معلوم است. هر زنی می‌تواند بگوید.
سرش را تکان داد انگار بخواهد جلو ضربه‌ی واضحی را که داشت به سرش می‌خورد بگیرد.
– چرا نویسنده می‌گوید "پابلو" و نه فقط "کاسالس"؟
– شاید برای این‌که معلوم باشد منظورش رزی کاسالس نیست.
– رزی کاسالس کیه؟
– یک تنیس باز.
– ببخشید مگر او ویلون هم می‌زده؟
و این‌طوری صبح را سر کردند. آدم‌‌های خوبی بودند، هر هشت‌تاشان. پنج زن و سه مرد. یکی از دوست‌‌های شاعرش گفته بود که دوره‌‌های نویسندگی خلاق درواقعه آکادمی رابطه‌ی جنسی هستند، جایی که استاد به‌طور طبیعی از حق انتخاب اول برخوردار است. اما احتمالاً شاگردان دوره‌ی شاعری با همتایان نثرنویس‌شان تفاوت داشتند. در می‌ان گروه زنی بود که او حاضر بود با خرسندی به او درس خصوصی بدهد، اما وقتی که دید او بازویش را در بازوی تیم بی استعداد که از استفاده‌ی دائمش از کلیشه‌‌‌ها با گفتن این که" این کلیشه نیست، زبان بومی است" دفاع می‌کرد، حلقه کرده این خیال را از سرش بیرون کرد.
توی مشروب فروشی داشتند صندلی‌‌‌ها را به هم می‌چسباندند تا جای خودشان را درست کنند، که بیل دستش را روی می‌ز کوبید.
– هی، رئیس، همین الان چیزی به فکرم رسید. اگر آن مرد توی جزیره خود همینگ‌وی بود چه؟
– مگر این‌که بعد از خودکشی دوباره زنده شده باشد.
آه، فکر کرد، گندش بزند، اطرافش را نگاه کرد تا ببیند ویکی حرف او را شنیده است. خوشبختانه ویکی داشت از بار برای همه‌ی آن‌‌ها مشروب می‌خرید. سعی کرد خودمانی باشد و از آن‌‌ها پرسید که کدام‌شان کتاب‌‌های همینگ‌وی را خوانده‌اند. فقط دو نفرشان خوانده بودند، هر دو از بین مردها. اما هرکس چیزی می‌دانست، گاوبازی، شکار‌های بزرگ، گزارش‌‌های جنگ، همسران متعدد، شراب خواری، خودکشی. بنابراین براساس این اطلاعات، هر کس نظری درباره‌ی کار‌های او داشت. نظر جمع این بود که همینگ‌وی نویسند‌های بوده که دورانش سر آمده و نظریاتش دیگر به روز نیست. ویکی شروع به سخن‌وری در مذمت حیوان آزاری کرد، و، بله، درست در همین مورد، بیل از او پرسید کفش‌‌های او چرمی است یا نه.
– بله، اما نه از چرم گاوبازی.
و به این ترتیب او گوش داد و لبخند زد و بیش‌تر نوشید. در مشروب فروشی او دیگر استاد نبود، می‌توانستند هر چه بخواهند بگویند.
شب آخر، برایشان خوراک گوسفندی درست و حسابی پخت و آن‌قدر شراب خرید که دیگر لازم نبود به مشروب­فروشی بروند. در پاسخ به تحسین آن‌‌ها فرضیه‌اش درباره‌ی نویسنده‌‌ها و آشپزی را برایشان گفت؛ رمان‌نویس‌‌ها که مدت زیادی مشغول نوشتن هستند، خلق وخویشان مناسب پختن غذا با حرارت ملایم و درست کردن خوراک‌‌های جا افتاده بود، سرصبر مواد زیادی را با هم مخلوط می‌کنند، در حالی که شاعر‌‌ها در سرخ کردن مهارت دارند. یک نفر پرسید و داستان کوتاه نویس‌ها؟ استیک و سیب زمینی سرخ شده. و نمایشنامه‌نویس‌ها؟ – آهان، نمایش‌نویس‌‌ها -این انسان‌‌های خوشبخت- که در واقع فقط استعداد دیگران را هماهنگ می‌کنند، همان‌طور که بقیه دارند در آشپزخانه جان می‌کنند، آرام نوشیدنی‌شان را تکان می‌دهند و لذت می‌برند.
فرضیه‌اش به نظر همه جالب آمد، و شروع به حدس زدن کردند که هر نویسنده‌ی مشهوری چه غذایی می‌پزد. جین آستین کلوچه‌ی مخصوص بث. خواهران برونته دسر یورکشایر. حتا وقتی کسی برای ویرجینیا ولف ساندویچ خیار را اسم برد بحثی درگرفت. اما بدون هیچ شکی همه همینگ‌وی را جلوی منقل مشغول کباب کردن ماه‌ی و تکه‌‌های بوفالو قرار دادند، با یک آب‌جو در یک دست و انبری بزرگ در دست دیگر و مهمانی بزرگی در کنار او جریان داشت.
صبح روز بعد با هم با یک مینی‌بوس به ایستگاه محلی رفتند. باران هنوز بند نیامده بود. در سوانسی، با هم دست دادند و چند نفری با خجالت گونه­‌های هم را بوسیدند، و زنی که دل او را برده بود، نگاه‌ی به او کرد که انگار می‌گفت: نه، متوجه نشدی که من از تیم خوشم نیامده بود فقط به خاطر آن‌که دلم برایش سوخته بود بازویم را در بازویش حلقه کردم. تن‌ها کاری که باید می‌کردی این بود که خوب به من نگاه کنی، علامتی بدهی. نمی‌دانست این نتیجه‌ی درستی بود که تخیل مهربانش گرفته بود یا فقط دیوانگی از سر خودبینی. اما در هر حال زن حالا در قطار دیگری نشسته بود و به سمت زندگی متفاوتی می‌رفت، در حالی که او در قطار خودش نشسته بود و به ویلز مرطوب نگاه می‌کرد. دید دارد درباره‌ی این فکر می‌کند که صرف­نظر از همه چیز راندن جیپی سفید در ساحل شکوه‌ی پرسش ناپذیر دارد. اگر در لندن سوار جیپ سفیدی باشی مردم احتمالاً به جای نویسنده خیال می‌کنند عضو گروه موسیقی راک هستی. حیف که پولش نمی‌رسید جیپ بخرد. تن‌‌ها ماشینی که پولش می‌رسید موریس می‌نور دست دوم بود.

2- پرفسور در آلپ
با شش شاگردش در فاصله­‌های دقیقی از هم، بالای می‌ز دراز تیر‌های نشسته بود. پانزده فوت آن طرف‌تر، آن سر میز گونتر دستیار تدریس‌اش نشسته بود و شانه‌‌های پهن و ژاکت خوش رنگش جلوی منظره‌ی جنگل و مسیر دایر‌های کابل‌‌‌ها و کوه‌‌های بلند را گرفته بود. اواسط جولای بود، مغاز‌های که لوازم اسکی می‌فروخت و محل کرایه‌ی وسایل اسکی بسته بودند، همین‌طور نصف رستوران‌ها. چند جهان‌گرد آن‌جا بودند و چند گروه کوهنورد، و این گروه کلاس تابستانی که او را برای تدریس -خوشبختانه به انگلیسی-  دعوت کرده بودند. به او پیشنهاد بلیط درجه‌ی تجاری، دست‌مزدی قابل قبول، روزان‌های قابل توجه و اجازه‌ی استفاده از ماشین بزرگ مدرسه، اگر دیگران آن را لازم نداشتند، داده بودند. تنها کاری که مجبور بود بکند این بود که شب آخر برای جمع داستان بخواند. این کار را دوست داشت؛ نویسنده‌‌های نسل او با این انتظار که علاوه بر این­که در انزوا جوینده‌ی حقیقت باشند  اجرا کننده‌‌های خوبی هم باشند به خوبی کنار آمده بودند. موقع مصاحبه راحت بود، درباره‌ی مسائل سیاسی تحریک کننده و موثر صحبت می‌کرد. به‌خصوص وقتی کتاب تاز‌های چاپ کرده بود. و پشت بلندگو اندکی هرزه‌گو بود. آه، گفتن حرف‌‌های فی‌البداهه‌ی که از پیش آماده کرده بود لذت فراوانی داشت. از کشف این جنبه شخصیتش خودش هم متعجب و خوشحال شده بود، اما برای همسرش لین که تازه ترکش کرده بود اصلاً این‌طور نبود. این اواخر اوضاع زندگی‌اش چندان بروفق مرادش نبود. یکی از جمله‌‌های زیادی که لین موقعی که از هم جدا می‌شدند گفت این بود" و درباره‌ی رابطه‌مان کتابی ننویس، آن‌طور که درباره‌ی انجی نوشتی." او کف دستش را طوری بالا برده بود که انگار بخواهد بگوید نه تنها از اول هم قصد نداشته چنین کاری بکند، بلکه اگر هم می‌کرد اشتباه واضحی بود. حتا اگر رمان در چند مسابقه به مرحله‌ی نهایی می‌رسید، حتا اگر داستان، آن‌طور که او دوست داشت بگوید مانند جانوری همه‌چیزخوار و از بیخ و بن غیر اخلاقی بود.
– اما نظر آقای پرفسور در این‌باره چیست؟
– دوست دارم اول بدانم بقیه‌ی شما چه می‌گویید؟
زمان بیشتری لازم داشت که فکر کند. کلاس بعد از ظهر بود که قرار بود درباره‌ی موضوع‌‌های متنوع‌تری صحبت کنند. صبح درباره‌ی نوشته­هایی که قرار بود شاگرد‌‌ها از آن‌‌ها امتحان بدهند بحث کرده بودند، بعد از ظهر قرار بود مغزهایشان را به کار بیندازد، ارتباطات فرهنگی گسترده‌تری برقرار کند، درباره‌ی موارد اجتماعی و سیاسی بحث کند. قاعدتاً کار سختی نبود، اما گاه‌ی اوقات طرز فکر اروپایی آن‌ها، راحتی طبیعی‌شان با مفاهیم انتزاعی و تئوری باعث می‌شد که ذهن عمل‌گرای انگلیسی او به نظر درهم و برهم بیاید. با این‌حال او را دوست داشتند، و او هم آن‌‌ها را دوست داشت و به نظر می‌رسید که بی دقتی او را به دلیل تخیل قوی‌اش می‌دانند. هرگز هیچ کدام‌شان فراموش نمی‌کرد که او، آقای پرفسور است که آن کتاب‌‌‌ها رانوشته است. و اگر همه‌ی حرف‌‌‌ها هم بی فایده بود، همیشه می‌توانست برایشان مثلی، رویایی، خاطر‌های یا داستان مرتب نشد‌ه‌ای نقل کند. خیلی مودب بودند، و درباره‌ی شوخ طبعی معروف انگلیسی شنیده بودند، و اگر هم حرف‌هایش خیلی عجیب یا بی‌ربط بود با خند‌های از سراحترام جواب می‌دادند.
اما ژان پیر و ماریو و دیتر همه نظرشان را داده بودند و حالا نوبت او بود.
– کدام‌تان موسیقی سیبلیوس را گوش کرده‌اید؟
فقط دو نفر، خوب.
– خوب، باید من را ببخشید که نمی‌توانم با زبان موسیقی درست آن را شرح بدهم. از موسیقی چندان سر درنمی‌آورم. به هر حال، خوب، سیبلیوس،تولد حدود 1865، مرگ در حدود 1957.
می‌دانست که این تاریخ‌‌‌ها کاملاً دقیق هستند، این همان چیزی بود که به آن هرزه‌گویی می‌گفت. " هفت سمفونی، یک کنسرت برای ویلون، اشعار آهنگی ارکستر، ترانه‌ها، یک مجموعه‌ی چهارتایی به اسم " Voces Intimate”  نوا‌های صمیمانه. بگذارید سمفونی‌‌‌ها را در نظر بگیریم" دست کم به خاطر آن که چیز چندانی نداشت که درباره‌ی بقیه‌ی کار‌‌ها بگوید. " سمفونی‌‌‌ها -دوتای اول- با نوای دلپذیر گسترد‌های شروع می‌شوند. مقدار زیادی چایکوفسکی می‌شنوید، کمی بروکنر، شاید دورک، به هرحال سنت سمفونی بزرگ قرن نوزده اروپایی. بعد قسمت سوم، کوتاه‌تر اما به همان اندازه خوش آهنگ، در جهت تاز‌های حرکت می‌کند. بعد قسمت بزرگ چهارم، تیره‌تر، منع کننده، سخت، کاری که بیش‌تر از قبل امروزی است." این جملات را از پیانونوازی اتریشی دزدیده بود که آن‌‌ها را در مصاحب‌های رادیو گفته بود  "نه، سیبلیوس فقط در همین قسمت چهارم امروزی است. بعد قسمت پنجم و ششم و بعد خلاصه‌ی فشرد‌های در قست هفتم. برای گوش‌‌های بدون شک جایزالخطای من، یکی از چیزهایی که سیبلیوس از قسمت سوم تا هفتم می‌پرسد این است: ملودی چیست؟ تا چه حد می‌توانیم آن را فشرده کنیم؛ تا حد یک عبارت تقلیل دهیم، اما همان یک عبارت را به اندازه‌ی بعضی از ملودی‌‌های بزرگ روز‌های خوب گذشته پرقدرت کنیم؟ موسیقی که به نظر می‌رسد در همان حینی که شما را اغفال می‌کند حتا خودش و توجیه لایه‌ی زیرین خودش را هم سوال می‌برد. کاش می‌توانستم اندکی از آن را برایتان بگذارم.
– آقای استاد، توی سالن اجتماعات یک پیانو هست.
– مرسی گونتر.
انگار رشته‌ی افکارش پاره شده باشد اخمی کرد. دستیار آموزشی‌اش همیشه دنبال راه‌ی می‌گشت که کمک کند، که منطقی هم بود، و با این حال، بعضی اوقات رفتارش ناراحت کننده می‌شد. به‌هرحال گونتر در این که بدون خجالت خارج از صف برای آقای استاد قهوه­اش را بگیرد مهارت داشت.
– در هر حال گمان کنم چیزی که سعی می‌کنم بگویم این است: روایت چیست؟ این موجود قدیمی خارق‌العاده که آن را داستان می‌نامیم چیست؟ این سوالی است که مدرنیزم پرسیده، و می‌توان گفت که  همه‌ی ما باید بپرسیم. بنابراین وقتی من این سوال ساده و  اساسی را که روایت چیست از خودم می‌پرسم ، بیشتر اوقات به سیبلیوس بزرگ فنلاندی روی می‌آورم.
این را برای این گفت که شاید درمیان آن‌‌ها کسی نداند موسیقی‌دان اهل فنلاند بوده است. " بله سیبلیوس. خوب شاید موقع استراحت باشد، و بله، گونتر، ممنون، بدون شیر."
وقتی بیست دقیقه بعد دوباره درس را شروع کردند، دستیار آموزش با یک دستگاه پخش و چند صفحه‌ی گرامافون قدیمی از راه رسید.
– جناب پرفسور سمفونی اول، چهارم و هفتم را آورده‌ام.
– گونتر، تو جادوگری. چطور این کار را کردی؟
دستیار با خجالت لبخند زد.
– توی دفترچه تلفن محلی اسم یک استاد موسیقی را پیدا کردم. به شما سلام فراوان رساندند. دستگاه پخش مال آموزشگاه است.
نگاه پرسش‌گر شاگرد‌‌ها را روی خودش احساس می‌کرد.
– خوب، پس، اگر ممکنه مومان اول از سمفونی چهارم را بگذار.
و بنابراین نشست و فکر کرد چقدر عالی است که به آدم پول بدهند موسیقی سیبلیوس گوش کند، هرچند فقط برای ده دقیقه و پنجاه و سه ثانیه باشد. چقدر موسیقی عالی و چقدر در منظره‌ی درخت‌‌های بلند، هوای تمیز و آسمان آبی به شکل تیر‌های دل‌نواز است. زندگی‌اش به هم ریخته بود، با آخرین رمانش در لندن مثل آشغال رفتار شده بود، شک داشت دیگر هرگز بتواند چیزی بنویسد که ارزش ماندگاری داشته باشد، و هم‌چنان با نوای آن ساز‌های زهی که آهسته بلندتر می‌شد و ساز برنجی که انگار می‌خواست حرف مهمی را که هرگز بالاخره به زبان نیاورده بزند برای این وجود ناچیز ما لحظات بهتری وجود خواهد داشت.
وقتی که مومان تمام شد، به گونتر اشاره کرد که صفحه را بردارد. و همان‌طور آن‌جا نشسته بود و یک کلمه هم نمی‌گفت. انگار می‌خواست بفهماند: من منظورم را بیان کردم. بعد، موقع شام، جایی که همه دور هم نشسته بودند، چندتایی از دانشجو‌‌ها به او گفتند چقدر موسیقی را دوست داشته­اند. اگر حال و حوصله‌ی آن موقع را نداشت ممکن بود فکر کند کنایه می‌زنند، و خیال کند دارند می‌گویند چیز دیگری را دوست ندارند روش درس دادن او را، لباس‌هایش را، نظریاتش را، کتاب‌هایش را، زندگیش را اما موسیقی اگر نه آرامش درونی، دست کم وقفه‌ی آرامی در وجودش ایجاد کرده بود. و، بیش‌تر از قبل فکر می‌کرد که این بهترین چیزی است که کسی می‌تواند در زندگی بخواهد، نوعی وقفه.
بعدازظهر روز بعد، تصمیم گرفت با آن‌‌ها درباره‌ی همینگ‌وی حرف بزند. با مردی در جیپ سفید در ناکسوس شروع کرد. در طول سال‌ها، مرد برای او تبدیل به اخطاری رمزی از اتفاقی که وقتی زندگی نویسنده از هنر  او پیشی می‌گیرد می‌افتد شده بود. پرسید، چرا یک نفر می‌خواست این طرف و آن طرف برود و وانمود کند همینگ‌وی است؟ خیال نمی‌کرد در انگلیس بدل شکسپیر، در آلمان گوته‌ی تقلبی یا در فرانسه والتر جعلی در خیابان راه برود. به این حرفش خندیدند، اگر کلمه‌ی ایتالیایی جعلی را می‌دانست برای خوشحال کردن ماریو، دانته را هم اضافه می‌کرد.
بعد به آن‌‌ها گفت چطور مدتی طولانی همینگ‌وی را نادیده می‌گرفته، اما سال‌‌های اخیر بسیار او را می‌ستاید. بیش‌تر داستان‌هایش تا رمان‌ها، به نظر او روش همینگ‌وی در فشردگی داستان کوتاه بهتر جواب می‌داد. در واقع، جیمز جویس هم همین‌طور بود "دوبلینی‌ها" یک شاهکار بود، اما "اولیس" با وجود شروع شاهکارش، در حقیقت داستان کوتاه‌ی بود که انگار با مواد انرژی‌زا زیادش کرده باشند. از این نظر خودش و از نوعی ناآرامی که بیان آن همیشه به وجود می‌آورد متوجه شد که آن‌جا این ناآرامی بیش‌تر هم بود خوشش می‌آمد.
اما می‌خواست توجه شاگرد‌‌ها را بیش‌تر به داستانی از همینگ‌وی که متناسب با جایی که بودند "در ستایش سوئیس" نام داشت جلب کند. داستان در بین داستان‌‌های معروف همینگ‌وی نیست اما از نظر فرم خلاقانه است، ساختار آن سه قسمتی است. در هر قسمت، یک مرد -یک آمریکایی مهاجر- در ایستگاه‌ی در سوئیس منتظر قطار است. هر سه مرد در ایستگاه‌های مختلف منتظر یک قطار هستند، و مرد‌‌ها با این که اسم‌هاشان فرق می‌کند، نسخه‌هایی از همدیگر هستند، یا، کاملاً احتمال دارد که، نه به  معنای دقیق کلمه بلکه بشکلی تمثیلی، داستانی، یک مرد باشند. چون قطار دیر کرده مرد در کافه‌ی ایستگاه چیزی می‌نوشد. می‌نوشد و به خدمتکار کافه گیر می‌دهد، سربه‌سر محلی‌‌‌ها می‌گذارد، قرار است ما نتیجه بگیریم در زندگی مرد آمریکایی اتفاقی افتاده است. شاید دچار بحران روانی شده است. شاید ازدواجش از هم پاشیده است. مقصد قطار پاریس است. شاید از چیزی فرار کرده بوده و حالا به طرف آن برمی‌گردد. یا شاید مقصد نهایی او آمریکا است. بنابراین داستان درباره‌ی مبارزه و بازگشت به خانه است. همین‌طور احتمال دارد، درباره‌ی مبارزه‌ی با خود و امکان برگشت به خود باشد. و آن‌طوری که سه قسمت داستان با هم تلاقی می‌کنند؛ همان طور که مرد‌‌ها شبیه هم هستند و کافه‌‌‌ها شبیه هم هستند  و قطار‌‌ها شبیه هم هستند باعث می‌شود که فکر کنیم چطور زندگی همه‌ی ما با هم تلاقی می‌کند. چطور همه‌ی ما با هم ارتباط داریم، انگار همه  هم‌دست هستیم.
وقتی حرفش تمام شد سکوت شد. فکر کرد عجیب است، وقتی مدتی باشد آدم چیزی را دوباره نخوانده باشد حرف زدن درباره‌ی آن چقدر راحت‌تر است. ذهنش آن‌قدر درگیر جزییات آن نیست و انگار موقع صحبت حقیقت گسترده‌تر داستان آشکار می‌شود.
بالاخره، کارین، دختر آرام اما مصمم اتریشی سکوت را شکست.
– پس، آقای پرفسور، می‌خواهید به ما بگویید که همینگ‌وی هم درست مثل سیبلیوس است؟
لبخند مبهمی زد و به گونتر اشاره کرد که قهوه بیاورد.

3- استاد  در غرب میانی آمریکا
 تنها منظر‌ه‌ای که دیده می‌شد کلاس‌‌‌ها و دفتر کار‌های دیگر بود، هرچند از خیلی نزدیک پنجره می‌شد چمن‌‌های پلاسیده و آسمان را دید. از همان اول، نخواسته بود سر جایی که بالای سه تا می‌ز فلزی که شل و ول به هم پیچ شده بودند برایش درنظر گرفته بودند بنشیند. شاگردی که درباره‌ی کارش حرف می‌زدند بالای می‌ز و منتقد اصلی را یا کسی که جواب می‌داد پایین می‌ز می‌نشست. خودش در فاصله‌ی یک سوم می‌ز از یک طرف می‌نشست. جای خودش را طوری در نظر گرفته بود  که بگوید، من داور حقیقت نیستم، چون در قضاوت ادبی حقیقتی نهایی وجود ندارد. معلوم است، من استاد شما هستم، و چندین رمان چاپ کرده‌ام، در حالی که شما فقط مطالبی در مجله‌‌های دانشکده دارید، اما این الزاماً من را منتقد بهتری نمی‌کند. احتمال زیادی دارد که مفیدترین ارزیاب شما بین هم‌کلاس‌هاتان پیدا شود.
این فروتنی بی مورد نبود. شاگردهایش را دوست داشت، تمام آن‌‌ها را، و باور داشت که این احساس دوجانبه است. همین طور تحت تاثیر این حقیقت قرار گرفته بود که هرکدام از آن‌‌ها صرفه‌نظر از توانایی‌شان با صدای خاص خودش می‌نوشت. اما هر کس موقع انتقاد تا فقط حدی می‌تواند بی طرف باشد. مثلاً، پسری را که او دوست داشت پیش خودش تفنگ‌دار بنامد در نظر بگیرید؛ فقط به داستان‌‌های نسل جوان که در منطقه‌ی خلاف شیکاگو زندگی می‌کردند علاقه داشت، و وقتی نوشته‌ی کسی را دوست نداشت، دستش را به شکل هفت‌تیری درمی‌آورد و به نویسنده " شلیک" می‌کرد. و برای تاکید، ادای لگد زدن تفنگ را هم اضافه می‌کرد. نه او هرگز بهترین خواننده‌ی  تفنگ‌دار نمی‌شد.  
آمدن به این دانشکده‌ی غرب می‌انی فکر خوبی بود تا معمولی و عادی بودن زندگی آمریکایی را به او یادآوری کند. از دور، همیشه این وسوسه وجود دارد که آدم فکر کند آمریکا گاه‌گاه دیوانه‌ی قدرت می‌شود و اختیارش را به دست فوران خشم کسی می‌دهد که تحت تاثیر مواد انرژی‌زا است. اما اینجا، بسیار دور از شهر‌‌ها و سیاست­مدارهایی که آمریکا را این طور بدنام کرده‌اند، زندگی بسیار شبیه زندگی در هرجای دیگری بود. مردم درباره‌ی چیز‌های کوچک معمولی که برای آن‌‌ها بزرگ بود نگران می‌شدند. مثل داستان­‌های او برای خودش. و با او مثل مهمان عزیزی رفتار می‌کردند، نه آدمی منفور، نه یک شکست خورده، بلکه کسی با زندگی خودش که احتمالاً دنیا دیده‌تر از آن‌‌ها است. گاه‌گاه تفاوت‌شان به چشم می‌خورد: دیروز پشت پیش‌خوان غذا نشسته بودند که کسی که پهلویش نشسته بود با صداقت از او پرسید: راستی در اروپا به چه زبانی حرف می‌زنند؟
اما چنین جزییاتی به درد رمان آمریکایی بعدیش می‌خورد.
اگر روزی آن را می‌نوشت. نه، معلوم بود که آن را می‌نوشت. سوال این بود، آیا کسی آن را چاپ می‌کرد؟ این کار را تا حدی برای این قبول کرده بود که از شرمندگی این که آخرین رمانش"نوعی وقفه" را دو ناشر رد کرده بودند فرار کند. و با این حال می‌دانست که رمان کتاب بدی نیست. همه می‌گفتند که به خوبی بقیه کتاب‌هایش است و مشکل اصلی هم همین بود. سال‌‌‌ها بود که فروش او ثابت بود، رنگ پوستش سفید بود و میان‌سال بود ، و هیچ خصوصیت دیگری نداشت -مثلاً عضو هیئت داوران مسابقات تلویزیونی نبود- تا اهمیت او را بیش‌تر کند. به نظر او در واقع رمان، خود رمان، حقیقت کم‌یاب خودش را با آمیختن صدا‌های صمیمانه تحویل می‌داد. با این‌حال این روز‌‌ها مردم چیزی پرسروصداتر می‌خواهند و در لحظاتی که دلش برای خودش می‌سوخت شکایت می‌کرد. "شاید باید زنم را بکشم و کتابی درباره‌ی آن بنویسم." اما او همسری نداشت. فقط همسر سابقی داشت که درباره‌ی او بیش‌تر احساساتی می‌شد تا این‌که بخواهد او را بکشد. نه رمان‌‌های او خوب بودند، فقط به اندازه‌ی کافی خوب نبودند. ناشری به نماینده‌ی او نوشته بود که "نوعی وقفه" "کتاب کلاسیک خوش ساخت متوسطی است، تنها اشکالی که وجود دارد این است که کتاب‌‌های متوسط دیگر وجود ندارند." نماینده‌اش هم با صداقتی شاید بیش از اندازه این قضاوت را به او گفته بود.
– استاد؟
کیت بود. باهوش‌ترین شاگردش، هرچند در داستان‌هایش زیادی سگ وجود داشت. یک‌بار در کنار داستانش با قلم قرمز نوشته بود "این سگ را بکش" داستان بعدی که او سر کلاس خوانده بود "سگ جاودانه" نام داشت. او از داستان خوشش آمد. بعضی وقت‌‌‌ها لج کسی را درآوردن تقریباً به خوبی دوست داشتن او است، بعضی وقت‌‌‌ها هم بهتر.
– فکر می‌کنم شما تمام نکاتی را که در نظر داشتم گفتید.
با این‌که نکته‌ی اصلی که اگر به اندازه‌ی کافی بی رحم بود باید می‌گفت این بود: چرا وجود این مرد چنان وحشتناک است که خاطره‌ی تمام چیزهایی را که بقیه‌ی شما نوشته‌اید از بین می‌برد؟ اما هیچ چیز شبیه این نگفت، آسیب‌پذیری شاگردهایش را انگار که ایراد خودش باشد احساس می‌کرد. به جای آن، چون تقریباً به وسط جلسه‌ی سه ساعته‌شان رسیده بودند، خیلی ساده گفت: زنگ سیگار.
معمولاً با سه سیگاری کلاس کنار سطل آشغال جمع می‌شدند. اما آن روز طوری بیرون رفت که انگار جایی کار دیگری دارد. و کار دیگری هم داشت. به نزدیک‌ترین گوشه‌ی بیرونی دانشکده که روی بلندی ساخته شده بود رفت و به زمین کشاورزی صاف و بی حالت دوردست نگاه کرد. حتا لازم نشد سیگاری روشن کند. منظره و گستردگی معمولی آن همان اثر نیکوتین را داشت. وقتی که جوان بود از تصور این‌که با دیگران فرق دارد، احتمالاً خاص است، احساس رضایت می‌کرد، حالا از یادآوری بی اهمیتی خودش -بی اهمیتی همه‌ی ما- راضی می‌شد و آرامش پیدا می‌کرد.
آرام زیر لب غر زد: استاد.
اول که شاگردهایش را دیده بود یکی از آن‌‌ها او را پرفسور  صدا کرده بود و او مخالفت کرده بود. هر چه باشد او تحصیلات دانشگاه‌ی نداشت، و ترجیح می‌داد فکر کند نویسند‌های می‌ان همکار‌های نویسنده‌اش است. از طرف دیگر، دوست نداشت او را به اسم کوچک صدا کنند. و آقای هم به نظر درست نمی‌آمد.
حالا دوباره غر زد. بعضی وقت‌‌‌ها برچسب‌‌‌ها آزار دهنده هستند. چقدر سال‌‌های سال با دیدن اسم‌اش روی صفحه‌ی عنوان کتاب و داخل کتاب احساس غرور می‌کرد، اما چه اهمیتی داشت؟ اسم جین آستین فقط دوبار در طول زندگی‌اش چاپ شده بود و آن هم در فهرست عضویت کتاب‌‌های دیگران بود. آه، دیگر بس است.
گاه‌گاه برای تغییر ذائقه‌ی کلاس، داستان کوتاه‌ی را به آن‌‌ها می‌داد که امیدوار بود به آن‌‌ها کمک کند یا دست‌کم دیدشان را باز کند. بنابراین، کمی بعد، آن روز بعد از ظهر رونوشت‌هایی از "در ستایش سوئیس" را به آن‌‌ها داد.
کیت گفت: آه، استاد، می‌دانم هفته‌ی دیگر مریض می‌شوم  و سر کلاس نخواهم آمد.
– منظورت این است که دچار پیش‌داوری هستی؟
– اجازه بدهید بگوییم پس داوری.
از آن‌طوری که نظراتش را اعلام می‌کرد خوشش می‌آمد.
– مثلاٌ؟
کیت آه کشید: آخرین مرد سفید پوست مرده. بابا همینگ‌وی. جشن گرفتن مردانگی. پسرهایی با اسباب بازی‌هاشان.
از قصد به تفنگ‌دار نگاه کرد که  او هم، همان‌قدر از قصد تفنگش را درآورد، نشانه گرفت و به او شلیک کرد.
هفته‌ی بعد اول کلاس درباره‌ی همزاد همینگ‌وی در  آن جزیره‌ی یونانی حرف زد، بعد درباره‌ی کوه‌‌های آلپ در سوئیس و این‌که کسی از او پرسیده بود که آیا همینگ‌وی را با سیبلیوس مقایسه می‌کند. اما به این موضوع زیاد توجه نکردند. شاید به خاطر آن‌که چیزی درباره‌ی سیبلیوس نشنیده بودند شاید هم -به احتمال بیش‌تر- به خاطر آن‌که او خوب توضیح نداده بود. خوب، نوبت آن‌‌ها بود.
از این‌که کلاس به سرعت براساس جنسیت دو گروه شد افسرده شد. استیو که به هرحال از به کار بردن قید واهمه داشت، از شیوه‌ی مقتصدانه‌ی همینگ‌وی خوشش می‌آمد. مایک که معمولاً با اندکی طفره رفتن کم بودن اطلاعاتش را مخفی می‌کرد، ساختار داستان را تایید کرد. تفنگ­دار، که شاید از نبودن تفنگ در داستان تاسف می‌خورد گفت که داستان خوب بود اما او را به وجد نیاورد. لیندا درباره‌ی نگاه مردانه حرف زد و پرسید چرا همینگ‌وی برای  خدمتکار‌های کافه اسم نگذاشته است. به نظر جولین داستان تکراری بود. کیت که او رویش حساب می‌کرد و توقع داشت چیز خوبی بگوید، سعی کرد داستان را تحسین کند اما حتا او هم دست آخر گفت: : فقط نمی‌دانم چه می‌خواهد به ما بگوید.
– پس با دقت گوش کن.
مکثی از سر تعجب در گرفت. به شاگرد مورد علاقه‌اش پریده بود، از آن بدتر، برخلاف شخصیت خودش رفتار کرده بود. شاعر قد بلندی در دانشکده بود که شهرت داشت شاگردهایش را مسخره می‌کند، شعرهایشان را بیت به بیت ویران می‌کند. اما همه می‌دانند که شاعر‌‌ها دیوانه و بدرفتار هستند. از نویسنده‌ها، به خصوص آن‌‌ها که خارجی بودند انتظار می‌رفت که متمدن باشند.
– ببخشید، معذرت می‌خواهم.
اما در صورت کیت نوعی گرفتگی بود که باعث می‌شد احساس گناه کند. می‌خواست بگوید، تقصیر تو نیست، تقصیر من است. فکر کرد سعی کند چیزی را که اخیراً درباره‌ی خودش متوجه شده توضیح دهد: این‌که اگر کسی به او یا به هرکدام از دوستانش توهین می‌کرد او واقعاً اهمیت نمی‌داد -دست‌کم چندان اهمیت نمی‌داد. درحالی که اگر کسی به رمانی، داستانی، شعری که او دوست داشت توهین می‌کرد، چیزی درون او فوران می‌کرد. مطمئن نبود معنی این چه بود- جز این‌که شاید جای هنر و زندگی را قاطی کرده بود، جلو و عقب، بالا و پایین جاهای‌شان عوض شده است.
اما این را به آن‌‌ها نگفت. به جای آن دوباره شروع کرد، انگار که بار اول باشد. درباره‌ی اسطوره‌ی نویسنده حرف زد، و چطور فقط خواننده نیست که به دام اسطوره می‌افتد بلکه برای نویسنده هم این اتفاق می‌افتد، در این صورت ما باید به جای متهم کردن، دل‌مان بسوزد. درباره‌ی این‌که متنفر بودن از یک نویسنده چه معنی می‌تواند داشته باشد حرف زد. تا چه حد و تا چند وقت یک جرم سنگین را محاکمه می‌کنیم. سخن آدن را وقتی کیپلینگ را می‌بخشید تکرار کرد "و پل کلودل را می‌بخشم، او را می‌بخشم که این‌قدر خوب می‌نویسد." اعتراف کرد خودش اوایل از همینگ‌وی خوشش نمی‌آمده است. و چطور مدت زیادی طول کشید تا کلمات را بدون آن‌که نویسنده را ببیند بخواند. درواقع این باید بهترین مثال از این باشد که چطور اسطوره نثر را پنهان می‌کند. و چطور این نثر از آن‌چه که به نظر می‌آید تا این حد متفاوت است. به نظر ساده می‌رسد، حتا ساده انگارانه، اما در اوج آن به اندازه‌ی هرکدام از نوشته‌‌های هنری جیمز ماهرانه و عمیق است. از شوخ طبعی همینگ‌وی گفت، که بسیار به آن بی توجهی شده است. و این‌که چطور درکنار چیزی که به نظر خودستایی می‌آید، ممکن بود مقداری باورنکردی فروتنی و احساس ناامنی وجود داشته باشد. شاید کلید ماجرا همین بود، مهمترین نکته درباره‌ی نویسنده. مردم خیال می‌کردند او عاشق شجاعت مردانه است، مردانگی و با جربزه بودن. متوجه نمی‌شدند که معمولاً موضوع اصلی او شکست و ضعف است. قهرمان داستان گاوباز نیست بلکه فرد مشتاق فروتنی است که با طناب به صندلی آشپزخانه بسته شده و گاو نری که از چاقوی آشپرخانه درست شده او را که تا سرحد مرگ سوراخ سوراخ کرده است. به آن‌‌ها گفت، نویسنده‌‌های بزرگ ضعف را می‌فهمند. مکثی کرد ، بعد دوباره درباره‌ی در ستایش سوئیس حرف زد.
– توجه کنید که چطور سه تا امریکایی تبعیدی که در واقع یک نفر هستند، با وجود شوخ طبعی، پیچیدگی و پول از نظر اخلاقی از خدمتکار‌‌ها و کارکنان بار سوئیسی که قوی و صادق هستند و از واقعیت فرار نمی‌کنند، پایین‌تر هستند. به ترازنامه‌ی اخلاقی نگاه کنید.
لیندا پرسید: خوب چرا برای زن‌‌‌ها اسم نگذاشته؟
این حرف عصبانیت یا افسردگی او را بیش‌تر کرد. شاید نویسنده‌هایی بودند که آثارشان به دلایلی همیشه اشتباه خوانده و اشتباه تعبیر می‌شد و در واقع نمی‌شد کمکی به آن‌‌‌ها کرد. آدن، وقتی که در سال‌‌های آخر عمرش آن جملات معروف درباره‌ی کیپلینگ و کلودیل را حذف کرده بود شاید باور کرده بود که اشتباه هستند اما در آخر زمان بخششی در کار نبود.
– زن‌‌‌ها خدمتکار هستند. داستان از زاویه‌ی دید آمریکایی است که آن‌‌ها را نمی‌شناسد.
– و فقط می‌خواهد به آن‌‌ها پول بدهد تا با او بخوابند انگار که فاحشه باشند.
– متوجه نمی‌شوید که زن‌‌‌ها برتر هستند؟
– پس چرا برای هیچ‌کدام اسم نگذاشته؟
برای یک لحظه فکر کرد برای آن‌‌ها داستان زندگی خودش را بگوید: چطور انجی او را ترک کرده بود چون موفق شده بود، و لین او را ترک کرده بود چون شکست خورده بود. اما این را به آن‌‌ها نگفت. به جای آن به طرف کیت برگشت، در آخرین تلاش برای چیزی -حتا مطمئن نبود چه- پرسید "اگر من درباره‌ی الان بنویسم و برای خودم اسمم را بگذارم و برای تو اسمی نگذارم چه؟ خیلی بد می‌شود؟"
جواب داد: بله.
و به نظرش رسید که کیت دیگر به اندازه‌ی قبل به او احترام نمی‌گذارد.
– و اگر اسم خودم را حذف کنم و برای تو اسمی بگذارم بهتر می‌شود؟
گفت: بله.
و همین کار را هم کرد. سعی کرد تمام آن را بنویسد، به سادگی و با صداقت، با خطوط اخلاقی واضح.
اما، بازهم، هیچ کس نمی‌خواست آن را چاپ کند.
نویسنده: جولین بارنس
مترجم: دنا فرهنگ

درباره نویسنده:
جولین بارنس متولد 1946 نویسنده‌ی معاصر انگلیسی و برنده‌ی جایزه‌ی بوکر 2011 برای کتاب "احساس یک پایان "است. قبل از برنده شدن این جایزه سه کتاب دیگرش نامزد دریافت این جایزه شده بودند. پدر و مادر بارنس هر دو معلم فرانسه بوده‌اند و او شناخته شده‌ترین نویسنده‌ی معاصر انگلیسی در فرانسه است و کتاب‌هایش در فرانسه برنده‌ی جایزه‌‌های مختلف ادبی شده‌اند. بارنس مدتی با نام مستعار داستان‌‌های جنایی می‌نوشته است. از او تا کنون یازده رمان و هفت مجموعه‌ی داستان و مقاله به جاپ رسیده است و داستان‌‌های کوتاهش در مجلات  مهم ادبی دنیا از جمله نیویورکر و گاردین و گرانتا به چاپ رسیده است. از جمله کتاب‌‌های مهم او "طوطی فلوبر" (1984) و "انگلیس، انگیس" (1998) هستند. داستان زیر که از مجله‌ی نیویورکر شماره‌ی 4 جولای 2011 انتخاب شده، ساختاری سه قسمتی دارد که در چندین نوشته‌ی دیگر بارنس از جمله نخستین رمان و شبه زندگی‌نامه‌اش مترولند، تکرار شده است.



موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.