داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دارکوب‌ها

دارکوب‌هایی از آن نوع که به‌شان «دم سفید» می‌گویند از خیلی وقت پیش اسباب دردسرمان شده بودند. اول عده‌شان چندان زیاد نبود. اما بهار که شد همین که جوجه‌ها سر از تخم درآوردند و نوک‌شان آن‌قدری قوت گرفت که بشود به دارودرخت کوبید صبح‌ها آن‌چنان هیاهویی به راه می‌انداختند که دیگر هیچ کس تو خانه نمی‌توانست چشم برهم بگذارد.
لانه‌ی دارکوب‌ها توی چنار خشکی بود که مثل دیرک کشتی وسط حیاط راست ایستاده بود و مامان عقیده داشت که تنها راه عاقلانه برای نجات از شر دارکوب‌ها انداختن این چنار است. اما باباجانم دو پاش را تویک کفش کرده و می‌گفت حاضر است ببیند که حزب جمهوری خواه تا قیام قیامت در انتخابات پیروز می‌شود به شرطی که این چنار وسط حیاط باقی بماند!
از وقتی که من یادم می‌آمد همیشه‌ی خدا باباجانم را می‌دیدم که به این درخت ور می‌رود: شاخه‌های خشکیده‌اش را اره می‌کند و دور سوراخ‌هایی که دارکوب‌ها درست می‌کنند نقش و نگار می‌اندازد! اما مدت‌ها بود که درخت به کلی خشک شده بود. حتا دیگر یک شاخه هم برایش باقی نمانده بود، و تنه‌اش مثل تیر تلفن راست و سیخ فرو رفته بود تو هوا.
دارکوب‌ها کله‌ی این درخت لانه ساخته، به طور پیچاپیچ آن‌قدر سوراخ‌سوراخش کرده بودند که دیگر تعداد سوراخ‌ها را امکان نداشت آدم بتواند بشمرد. کاکا هن سم می‌گفت که اوایل تابستان یک دفعه این سوراخ‌ها را شمرده و دیده که به چهل تا پنجاه تا سر می‌زند.
وقتی جوجه دارکوب‌ها از تخم درآمدند، هروقت آدم به نوک درخت نگاه می‌کرد می‌دید یک دسته‌ی ده دوازده‌تایی با کمال حرارت مشغول فعالیتند و به دوروبر درخت نوک می‌زنند. منتها اول صبح که آفتاب می‌خوست درآید، دیگر وحشتناک بود! چون‌که همه‌ی دارکوب‌ها دسته جمعی مشغول فعالیت می‌شدند و همه با هم شروع می‌کردند به نوک‌باران کردن درخت خشکیده. بابا می‌گفت عده‌شان به سی تا می‌رسد. این کار دسته‌جمعی گاهی تا ساعت هفت صبح ادامه داشت.
کاکاهن‌سم به باباجانم گفت:
آقا موریس! من می‌تونم یک قرابین از یه نفر امانت بگیرم که تو یه چشم به هم زدن قال همه‌ی دارکوب‌ها را بکنیم.
اگه یه پر از این دارکوب‌ها را روزمین بیندازی، حقتو کف دستت می‌ذارم. این کار درست مثل اونه که کلانتر محلو کشته باشی! فهمیدی؟ به خدا تموم عمر می‌ندازمت تو زندون بپوسی!
کاکا دستپاچه شد و گفت:
آخ، توروبه خدا آقا موریس! من تا به همچی مجزاتی رو ندارم.
تق وتوقی که دارکوب‌ها از درخت خشکیده درمی‌آوردند روزبه‌روز بیش‌تر می‌شد.
روزها بلند می‌شد و معنی این کار آن بود که از آن پس دارکوب‌ها هم صبح‌ها کارشان را زودتر آغاز می‌کردند. باباجانم تخمین می‌زد که کار دارکوب‌ها از سه‌ونیم بعد از نصف شب شروع می‌شود.
کاکاهن‌سم می‌گفت:
اگه دست من بود دارکوب‌ها را می‌پروندم و درختم می‌نداختم تا دیگه نتونن قشقرق راه بندازن.
کاکا! بهتره عوض هر کار دیگه جلو زبون درازتو بگیری! اگه کم‌ترین بلایی سر کوچیک‌ترین جوجه‌ی دارکوبام یا درخت چنارم بیاری من هم بلایی به سرت می‌آرم که دیگه تا عمر داری حسرت دیدن یه دارکوب دم سفید به جیگرت بمونه!
در طول روز هیچ کس به دارکوب‌ها توجهی نداشت. آن‌ها برای خودشان این‌وروآن‌ور می‌پریدند تا چیزی پیدا کنند و بخورند، یا یک گوشه کپه مرگ‌شان را بگذارند و راحت کنند. اگر هم یکی از آن‌ها اتفاقاً تق‌وتوق بی‌مصرفی راه می‌انداخت و تک مضرابی می‌زد دارکوب‌های دیگر در کارش شرکت نمی‌کردند انگار اجبار داشتند که فقط صبح‌ها کار را به طور دسته جمعی انجام بدهند.
باباجانم می‌گفت از این که ببیند یک دارکوب دارد تک و تنها به درخت نوک می‌زند خیلی کیفور می‌شود.
مامان چیز عمده‌ای نمی‌گفت جز این‌که گاهی بابام را تهدید می‌کرد اگر برای جلوگیری از این تق‌وتوق سرسام‌آوری که کله‌ی سحر همه‌ی اهل خانه را از خواب بیدار می‌کند نقشه‌ای نریزد می‌دهد درخت را از ریشه بیندازند.
یک روز صبح یک ساعت پیش از طلوع آفتاب چنان تق‌وتوقی از سر چنار بلند شد که اول خودمان هم باورمان نمی‌شد. درست مثل این بود که چهل پنجاه نفر دارند با چکش به درودیوار خانه می‌کوبند. مامان کبریتی کشید و به ساعت روی بخاری نگاه کرد: سه بعد از نصف شب بود. بابام بلند شد و جلدی شلوار و کفشش را پوشید رفت روایوان پشت خانه فانوس را برداشت و روشن کرد. بعد به حیاط رفت و هن‌سم را صدا زد. هن‌سم همیشه در انبار کاه پشت هیزم‌دانی می‌خوابید.
بابام داد زد:
کاکا! فوری لباستو بپوش بیا تو حیاط! این دارکوبای لعنتی نمی‌ذارن چشم‌مون هم بیاد. زود بیا بریم پای درخت هرجور شده باید یه فکری بکنیم که صدای این‌ها بند بیاد!
من از رختخوابم آمدم بیرون و از پنجره رفتم تو نخ‌شان… درخت خشکیده تا پنجره ده قدم بیش‌تر فاصله نداشت و من در نور فانوس همه چیز را خوب می‌دیدم.
هن‌سم خواب آلود وخمیازه کشان دنبال بابم پاهاش را به زمین می‌کشید و راه می‌آمد.
بابام گفت:
هرطور شده باس یه کاری بکنیم که خفقون بگیرن.
هن‌سم به درخت تکیه داد خمیازه‌ای کشید و گفت:
ارباب موریس! چه فکری برا خفه کردن صدای اینا کرده‌ین؟
بابا جانم گفت:
بایس بری بالای درخت. شاید از تق‌وتوقشون دست وردارن.
چی ارباب موریس؟ فرمودین کجا برم؟ بالای این درخت؟
بابا گفت:
پس چی؟ زود برو بالا. دلم می‌خواد دست کم تا صبح نشده یک چرت دیگه بخوابم.
هن‌سم پس‌پسکی رفت و با دقت به نوک درخت که در تاریکی محو شده بود نگاه کرد نور فانوس تا نصف آن را روشن می‌کرد و از پایین هیچ کس نمی‌توانست دارکوب‌ها را ببیند. اما صدای سوراخ کردن درخت را می‌شنیدیم و گاهی هم تکه‌های ریزودرشت چوب و پوست خشک درخت از آن بالا پایین می‌افتاد.
هن‌سم با اعتراض گفت:
من نمی‌تونم برم اون بالا. من اصلاً بلد نیستم از یه درخت بی شاخه بالا برم. آخه آدم یه وجب که بالا بره دو وجب لیز می‌خوره می‌آد پایین. شاخه که نداره آدم به‌اش بچسبه.
بابام گفت:
فکرشم نکن! همین قد که خودتو به سوراخای اونا برسونی، دیگه مثل آب خوردن می‌تونی شست پاتو بذاری تو سوراخ‌ها و بری بالا.
بابام هن‌سم را به طرف درخت هول داد و هن‌سم دو دستی درخت را بغل زد. انگاری می خواست کلفتی تنه‌اش را اندازه بگیرد. مدتی درخت در بغل ایستاد و ناله کرد، بعد کمی عقب رفت و گفت:
ارباب موریس! من تا حالا از این کارها نکرده‌م. خیلی می‌ترسم.
دوباره تو تاریکی به سر درخت نگاه کرد. ما به خوبی صدای دارکوب‌ها را که داشتند با تمام قوت با درخت کلنجار می‌رفتند می‌شنیدیم. آن‌ها با چنان شدتی مشغول سوراخ کردن درخت بودند که نه تنها خود درخت بلکه شیشه‌ی پنجره‌ها هم می‌لرزید!
بابام دومرتبه کاکا را هل داد و مجبورش کرد که از درخت بالا برود. کاکا پس از آن‌که مقداری بالا رفت، دیگر مثل سنجاب خودش را بالا کشید. بعد از آن دیگر من نتوانستم چیزی ببینم. چون همین‌که کاکا ناپدید شد بابام هم فانوس را خاموش کرد و با خودش گفت:
بی فانوس تو تاریکی بهتر می‌تونه ببینه.
یک دقیقه بعد همه‌ی صداها خوابید، انگار دارکوب‌ها یکهو مرگ‌شان زد.
بابام داد کشید:
هن‌سم! آن بالا چی کار می‌کنی؟
جوابی نرسید. من و بابام گوش‌های‌مان را تیز کردیم و صدای هن‌سم را شنیدیم که آن بالا مثل سگ نفس نفس می‌زد.
بابام دوباره داد زد:
کاکا! چی کار داری می‌کنی؟
و به جای جواب مقداری پوست خشک درخت رو سر بابام ریخت. آن‌وقت پس از مدتی صدای هن‌سم بلند شد:
ارباب موریس! شما را به خدا یه کاری بکنین. نجاتم بدین.
مگه چیه؟
این دارکوب‌ها خیال می‌کنن من درختم. دارن سوراخم می‌کنن. ارباب موریس! مگر نمی‌شنوین چه جور دارن سوراخم می‌کنن؟
بابام گفت:
من هیچ صدایی نمی‌شنوم. نذار جوشیت کنن. زیادم به‌شون محل نذار. خوب خودتو قرص نیگردار و یه ذره‌ی دیگه بترسون‌شون. از وقتی بالا رفته‌ای سروصداشون کم شده.
کاکا گفت:
ارباب موریس! واسه اینه که دارن عوض درخت کله‌مو سوراخ می‌کنن. من که نمی‌تونم هم اونارو پس بزنم هم خودمو قرص نیگردارم!
بابام گفت:
محل سگم به‌شون نده؛ تو کارخودتو بکن، احتمال داره خفقون بگیرن!
وااای! دارن پس کله‌مو سوراخ می‌کنن!
بابام گفت:
چه مهملات بی‌ربطی می‌گی! تو تموم عمرم نشنیدم که دارکوب کله‌ی آدمو سوراخ کنه.
رفت کنج حیاط، بعد به طرف ایوان پشت خانه راه افتاد و گفت:
باریک‌الله کاکا! هر طوری بود صداشونو خفه کردی! یه خورده‌ی دیگه هم اون‌جا بشین و مواظب باش سروصدا راه نیندازن تا من یه چرت دیگه بزنم.
دادوفریاد هن‌سم بلند شد:
ارباب موریس! کجا رفتی ارباب موریس؟ منو تک و تنها کله‌ی این درخت ول نکنین! منو این‌جا با این دارکوب‌های لامس‌سب قال نذارین!
بابام آمد تو اتاق و من تو تاریکی صدای کفش‌هاش را که کنار تختخواب رو زمین انداخت شنیدم. هن‌سم سر چنار ناله می‌کرد. من تا مدت‌ها صداش را می‌شنیدم… و بعد همه چیز از صدا افتاد.
بابام تو جاش دراز شد و لحاف را کشید سرش.
همین که هوا روشن شد، من از تختخوابم بیرون پریدم آمدم جلو پنجره. کاکا هنوز سر درخت بود. طوری به درخت چسبیده بود که آدم خیال می‌کرد که الان است که بیفتد. همین موقع صدای بلند شدن بابام و لباس پوشیدنش را شنیدم. من هم تندی لباس‌هام را پوشیدم و دنبالش دویدم تو حیاط.
وقتی آمدیم زیر درخت هن‌سم را دیدیم که با دست‌ها و پاها خودش را به درخت چسبانده و درست مثل آدمک سرجالیز آن بالا آویزان شده است. خودش را با شست پای راستش که تو یکی از سوراخ‌های درخت کرده بود نگه می‌داشت.
از همه خنده دارتر نشستن دارکوب‌ها رو کاکا بود: چندتا رو کله و شانه‌اش و بقیه رو دست و پاش نشسته بودند. روهم رفته بیست تا سی دارکوب به بدنش آویزان شده بودند.
یک‌دفعه یکی از دارکوب‌ها بیدار شد و با صدای بلند جیغ کشید. این جیغ بقیه دارکوب‌ها را هم بیدار کرد و آن‌وقت همگی مشغول تک زدن کاکا شدند. فکر می‌کنم از خستگی خواب‌شان برده بود و بیدار که شدند دومرتبه به یاد کاکا افتادند!
هن‌سم یه دفعه از خواب پرید و فریاد کشید:
ارباب موریس! ارباب موریس! ارباب موریس! کجا هستین؟
من و بابام به درخت نزدیک شدیم و به نوک آن نگاه کردیم. دارکوب‌ها دوروبر کاکا می‌پریدند. انگار می‌خواستند جاهای خوشمزه‌ترش را پیدا کنند.
کاکا دستش را دور سرش تکان داد تا آن‌ها را براند. دارکوب‌ها دور شدند اما دوباره با حرارت بیش‌تری به‌اش حمله کردند.
بابام گفت:
بیا پایین هن‌سم؛ من دیگه سیرخواب شدم!
هن‌سم از آن بالا به ما نگاه کرد. بعد با یک دستش پرنده‌ها را کیش داد و در همان حال شست پاش را از سوراخی که گذاشته بود درآورد و با تانی شروع کرد به پایین آمدن. میان راه گاهی مجبور می‌شد توقف کند و دارکوب‌ها را کیش بدهد.
وقتی که پاش به زمین رسید بدنش سست شد و مثل یک کیسه گونی که تا نصفه‌اش سیب‌زمینی کرده باشند رو زمین پهن شد.
بابام زیر بغلش را گرفت کمکش کرد که بلند شود و گفت:
چه هیکل وارفته‌ای داری هن‌سم!
هن‌سم یک دقیقه با چشم‌های بی‌حال وارفته من و بابام را برانداز کرد، اما هیچی نگفت. از خستگی نای حرف زدن نداشت.
سروکله‌ی مامانم هم از گوشه‌ی حیاط پیدا شد. دارکوب‌ها دور سر ما پرواز می‌کردند، انگار دل‌شان نمی‌آمد از هن‌سم دست بکشند. در این بین یک دارکوب نر پیر و درشت، با دم سفید و درازش، جسارت به خرج داد و یک راست پایین آمد نشست رو سر کاکا و مشغول نوک زدن شد. هن‌سم چنان زوزه‌ای کشید که صداش را تمام شهر شنیدند.
مامان فریاد زد:
ای خدای عادل مهربون! کله‌ی کاکا رو نیگاه کنین!
ما آن‌قدر سرمان به پایین آمدن هن‌سم از درخت گرم بود که اصلاً توجهی به سرووضع و هیکلش نداشتیم. لباسش تمام تیکه پاره شده بود و از آن فقط یک تور سوراخ سوراخ باقی مانده بود. اما اوضاع کله‌اش بدتر از همه بود: پنج شش جای سر کاکا به کل تاس شده بود-درست مثل سوراخ‌های سر درخت-، و به قدرت خدا یک دانه مو هم تو این کچلی‌ها دیده نمی‌شد.
بابام دور هن‌سم چرخی زد و سرتاپاش را برانداز کرد. بعد جلو آمد و با دستش کچلی‌های سر کاکا را معاینه کرد و گفت:
باید حیوونارو از خودت کیش می‌دادی، نه این‌که اون بالا چرت بزنی! همه‌ش تقصیر خودته: اگه کارتو ول نمی‌کردی و سر درخت کپه‌ی مرگتو نمی‌ذاشتی همچی بلایی سرت نمی‌اومد. من که تو رو واسه‌ی کپیدن او بالا نفرستاده بودم!
کاکا دستش را تکان داد و گفت:
شما که به‌ام نگفتین خوابیدن قدغنه ارباب موریس! فقط گفتین برم بالا شاید دارکوبا منو که ببینن بیش‌تر از این‌ها تاق‌وتوق راه نیندازن.
بابام برگشت به مامان نگاه کرد. آن‌ها به هم هیچی نگفتن. مامان به طرف آشپزخانه راه افتاد و ماهم دنبالش. از دیوار صدا درآمد که از مامان درنیامد. بدون هیچ حرفی بشقاب‌ها را جلومان گذاشت و اول از همه کمی سوسیس و مخلفات دیگر تو بشقاب من ریخت.
نویسنده: ارسکین کالدول (Erskine Caldwell)
مترجم: احمد شاملو

1903-1978
برگرفته از کتاب: «قصه‌های بابام»

گوساله‌ی کوچولو

یک‌روز صبح، بابام خیلی زودتر از همیشه قبل از طلوع آفتاب بلند شد و بدون این‌که کلمه‌ئی با کسی حرف بزند رفت ماهی‌گیری.
بابام دوست داشت که بعض روزها، صبح پیش از این‌که مامان تو خانه رفت‌وآمد روزانه‌اش را شروع کند این شکلی جیم شود و به ماهیگیری برود.
باری… گاهی بابام به این ترتیب از خانه جیم می‌شد و می‌رفت و غیبتش سه چهار روز طول می‌کشید.
محلی که بابا جانم در این مدت اطراق می‌کرد لب رودخانه‌ی «برای‌ئر» بود. و طول غیبتش هم بستگی داشت به مقدار صید ماهیش. بابا جانم عاشق بی‌قرار و دیوانه‌ی ماهیگیری بود.
از عادات باباجانم یکی هم این بود که همان‌جا دم رودخانه دود و دمی به راه می‌انداخت و ماهی‌ها را کباب می‌کرد… عقیده‌اش این بود که ماهی را از لب رودخانه نباید به خانه برد، چون زن‌ها تا دنیا دنیاست نخواهند فهمید که چقدر آرد ذرت باید به قطعات ماهی بزنند تا لذیذ بشود.
آن‌روز صبح وقتی که مامان متوجه غیبت بابام شد به‌رو خودش نیاورد…
بعد از صبحانه من و کاکا هن‌سم رفتیم پشت انبار که ذرت پوست کنیم و ضمناً برای مادیان علوفه پایین بیاریم.
تمام مدت پیش‌ازظهر را من و کاکا همان‌طور که مشغول تراشه درست کردن از چوب کاج بودیم، حساب می‌کردیم که با فروش آهن قراضه‌ها چقدر پول می‌شود به جیب زد.
موقعی که کارخانه‌ی نجاری سوت ظهر را زد سروکله‌ی مامان پشت انبار پیدا شد و از کاکا سراغ بابا را گرفت. من ساکت ماندم چون نمی‌خواستم دهن‌لقی کرده باشم اما از همه‌ی ماجرا خبر داشتم:
هن‌سم بم گفته بود که صبح باباجانم سعی داشته او را هم با خودش ببرد.
مامان گفت:کاکا هن‌سم! وقتی بات حرف می‌زنم این جور هاج و واج نشین… گفتم آقا موریس کجاست؟
کاکا هن‌سم نگاهی به من کرد و بعد چشمش را به توده‌ی تراشه‌ها که محصول کار روزانه‌اش بود دوخت و پس از لحظه‌ای پرسید:این دورورها نیست؟
دست آخر نگاهش را متوجه مامان کرد و در این موقع سفیدی چشم‌هاش قد یک نعلبکی شده بود!
مامان از خشم پا به زمین کوبید و گفت:خودت هم می‌دونی که این جاها نیست‌، هن‌سم! از این‌که این جور تو روی من خودتو به کوچه‌ی علی‌چپ می‌زنی خجالت بکش!
هن‌سم که راست تو چشم‌های مامان نگاه می‌کرد گفت:مارتا خانم! من خودمو به کوچه‌ی علی‌چپ نمی‌زنم.
ــ پس بگو بینم آقا موریس امروز صبح کجا رفته؟
ــ احتمال داره رفته باشه سلمونی. همین یکی دو روز پیش شنیدم که حرفشو می‌زد؛ یعنی می‌گفت که موهاش محتاج اصلاحن و ازین حرف‌ها…
مامان چشم‌غره‌ای رفت و گفت:
ــ کاکا هن‌سم! راستشو می‌گی یا نه؟
و در عین حال دولا شد و به شیوه‌ی همیشگیشکه وقتی می‌خواست حرفی از هن‌سم در بیاورد او را می‌ترساندترکه‌ی کلفتی از رو زمین برداشت:
ــ راستشو می‌گی یا نه؟
ــ من همه‌ی سعیمو می‌کنم مارتا خانم جونم! ممکنه آقا موریس رفت باشه پیش نجار… گاهگاهی شنیده بودم که می‌گفت برای تعمیر مرغدانی چند تا تیکه تخته لازم داره.
مامان برگشت و به طرف ایوان نگاه کرد: باباجانم معمولاً چوب قلاب ماهی‌گیریش راوقتی که با آن کاری نداشتمی‌گذاشت گوشه‌ی ایوان…
کاکا گفت:مارتا خانم! حالا یادم اومد: آقا موریس گفت می‌ره چرخی بزنه و یک جائی تو چراگاه گوساله‌ها رو تموشا کنه.
مامان سرش را برگرداند. دیگر بیش از پیش عصبانی شده بود:
ــ پس قلاب ماهی‌گیری رو برای چی با خودش برده؟
ــ شاید بعد تصمیمشو عوض کرده و دیگه یادش رفته به من بگه. احتمال هم داره فکر کرده باشه که امروز برا رفتن تماشای گوساله‌ها روز خوبی نیست.
-کاکا به‌ات نشون می‌دم که امروز برا دروغ چاپ زدن هم روز خوبی نیست!
ـ مارتا خانم جونم! من جز اون چه آقا موریس یادم داده بود که به‌تون بگم چیز دیگه‌ئی عرض نکردم که. شما خودتون هم می‌دونین که من هیچ‌وقت از خودم در نمیارم مارتا خانم جونم! این‌هائی رو که به‌تون عرض کردم آقا موریس یادم داده بود…من همیشه سعی می‌کنم فقط همون کاری رو که بم گفته‌ن بکنم. به خدا من هروقت بخوام یه حرفو دو جور تعریف کنم، بندبند تنم می‌لرزه.
مامان رفت تو آشپزخانه و در را پشت سر بست. صدای ظرف‌ها را که زیر و رو می‌کرد می‌شد شنید. بعد در را باز کرد و مرا صدا زد:
ــ ناهارت حاضره ویلیام! ناهار پدرتم حاضره، اما پدرت بهتره زهرمار بخوره!
در همین لحظه چشم من به‌طور اتفاق به پرچین دورحیاط افتاد و از جام جستم: بابام را دیدم که چشم‌هاش را راست بالا گرفته، آن پشت گوش وایستاده. من با آرنج به پهلوی هن‌سم زدم تا قبل از آن‌که چیزی بگوید و جنجالی راه بیفتد، بابا را ببیند.
مامان حدس زد که یکی پشت پرچین کمین کرده و در حالی که به قصد دیدن آن طرف پرچین رونوک پنجه‌هایش قد بلند کرده بود تا دم پلکان جلو آمد. باباجانم مثل برق سرش را دزدید اما دیگر دیر شده بود و مامان دیده بودش: به سرعت از پله‌ها پایین دوید طول حیاط را طی کرد و قبل از آن که بابام به پشت انبار بخزد مامان در نرده‌ئی را باز کرد بند لباس کار او را چسبید کشان کشان آوردش زیر پلکان دهلیز و سر من داد کشید:ویلیام! فوری برو تو اتاق درها رو ببند، پشت پنجره‌هائی رو بکش و تا وقتی هم که صدات نزده‌م اگه پاتو بگذاری بیرون قلمتو خورد می‌کنم!
من بلند شدم و طول دهلیز را سلانه سلانه طی کردم.
هن‌سم خواست از گوشه‌ی خانه جیم شود اما مامان که دستش را خوانده بود داد زد:همون‌جا که هستی وایسا هن‌سم.
بابا جانم از این که مامان بند لباسش را چسبیده بود و ول نمی‌کرد خیلی دمق بود و زیر چشمی به طرف من نگاه می‌کرد. من خواستم به علامت هم‌دستی اشاره‌ئی بش برسانم اما از مامان حساب بردم!
ــ خب! موریس استروپ، با این دروغ‌دون‌هائی که وا می‌داری این کاکای بیچاره بگه چه بازئی می‌خوای درآری؟
بابا به هن‌سم نگاه کرد و کاکا چشم‌هاش را پائین انداخت. برای یک لحظه هیچ کس هیچی نگفت و من همه‌اش ترس این را داشتم که مامان قبل از این‌که من بتونم جواب باباجانم را بشنوممجبورم کند که بروم توی خانه…
یک دقیقه طول کشید تا بابام به حرف آمد:
ــ مارتا! حتماً یک اشتباهی پیش اومده من تو عمرم هیچ وقت نشده کاکارو وادار کنم دروغ بگه، اصلاً هیچ وقت خیال یک همچین چیزی‌رم نکرده‌م!
ــ پس تو که با قلاب ماهی‌گیریت رفتی بیرون واسه‌ی چی به هن‌سم یاد می‌دی به من بگه که رفتی گوساله‌ها را تموشا کنی؟
بابا از نو به هن‌سم که وانمود می‌کرد دارد به باغچه نگاه می‌کند نگاه کرد.
ــ راستی هن‌سم اینو بت گفته مارتا جون؟ خب راست گفته… اگه تو تموم دنیا یه حرف راست پیدا بشه، همینه!… من رفته بودم گوساله‌هارو تموشا کنم اون هم چه گوساله‌های خوشگل و…
مامان با قیافه‌ئی خیلی جدی به او نگاه کرد. مسلم بود که از حرف‌هاش یک کلمه را هم باور نمی‌کند. به همان وضعی که همیشه ــوقتی خیلی چیزها داشت که بگوید ولی از کثرت خشم حتی کلمه‌ئی نمی‌توانست بگویدــ باباجانم را نگاه کرد. بعد مرا برای ناهار صدا زد و داخل آشپزخانه شدیم. من و بابام دست‌هامان را در تشتک رومیز دستشوئی شستیم. و بالاخره هر کدام پشت میز سرجای خودمان نشستیم و در سکوت آن‌چه را که مامان تو بشقاب‌مان ریخت خوردیم. باباجانم به حیاط برگشت رو زمین نشست، و برای چرت بعد از ناهارش به پرچین تکیه داد.
چندی بعد همه چیز آرام شد.
یک وقت من اتفاقی سرم را بلند کردم و دیدم هن‌سم دارد به من اشاره می‌کند که خودم را بش برسانم. رو نوک پا از حیاط گذشتم و در نرده‌ئی را ــدر حالی که دقت می‌کردم قرچ و قورچ نکندــ باز کردم. همین که پشت انبار رسیدم هن‌سم با انگشتش در جهت درخت توت چتری پشت مرغدانی چیزی را نشانم داد و زیر گوشم پچ و پچی کرد.
آن‌جا گوساله‌ی کوچولوی خوشگلی بود که هرگز نظیرش را تو عمرم ندیده بودم. خیلی خیلی کوچولو بود. موهای زرد نارنجی داشت و پوزه‌ی گردی که برق برق می‌زد. تو سایه‌ی درخت وایساده بود. با دمش مگس‌ها را می‌پراند و یک دسته یونجه‌ی تازه چیده را می‌جوید. حالت شاد و راضی داشت.
بابام آن طرف پرچین خواب بود و ما می‌ترسیدیم اگر بلند حرف بزنیم بیدار شود. هن‌سم با دستش بم اشاره کرد. معلوم بود که او هم مثل من از گوساله‌ی کوچولو خوشش آمده. چندبار دور او چرخک زد و پهلوها و پوزه‌اش را نوازش کرد.
همان‌طور که ما مشغول ناز و نوازش گوساله بودیم،یکی درجلو خانه را زد. مامان در حالی که دستش‌هاش را با پیشبندش خشک می‌کرد از آشپزخانه درآمد. من رو نوک پنجه انبار را دور زدم و برای این‌که ببینم کی آمده به طرف ایوان رفتم. مردی بودکه لباس کار تنش بود و یک کلاه حصیری بزرگ ــاز آن کلاه‌هائی که موقع کار در مزرعه به سر می‌گذارندــ سرش بود. و درست همین موقع مامان در توری‌دار را باز کرد.
مرد کلاهش را برداشت آن را پشت سر خودش نگه‌داشت و گفت:
ــ روز به خیر خانم استروپ! بنده «جیم وود» هستم که اون پائین کنار رودخونه‌ی «برای‌ئر» می‌شینم.
مامان با او دست داد و چیزی بش گفت که من درست نشنیدم:
مرد گفت:
ــ بی‌زحمت شما یا شوهرتون امروز یه گوساله‌ی کوچولوی زردرنگ دور و ور منزلتون ندیدین؟ من امروز یکی از گوساله‌هامو گم کرده‌م. اون پائین بعضی‌ها بم گفتند که دیده‌ن می‌اومده این ورها. خیلی وقت نمی‌شه…
مامان گفت:من خبری ندارم. تا اون جائی که من می‌دونم گوساله‌ئی این‌ورها نیومده. شوهرم امروز رفته بود ماهی‌گیری؛ و من مطمئنم اگه همچی چیزی این‌ورها دیده بود به ما هم می‌گفت.
آقای وود، یک دقیقه برگشت و به کوچه نگاه کرد بعد گفت:
ــ خیلی عجیبه! من مطمئن بودم که این‌ورها پیداش می‌کنم. تو یکی از مغازه‌های شهر یکی بم گفت درست قبل از این‌که سوت ظهر کارخونه‌ی نجاری بلند بشه گوساله رو دیده بوده که این‌ور می‌اومده.
مامان دوباره ــدر حالی‌که سرش را از طرفی به طرف دیگر حرکت می‌دادــ تکرار کرد که در طول روز گوساله‌ئی ندیده.
آقای وود گفت:می‌دونین خانم استروپ؟ تموم این اتفاق خیلی عجیب به نظر میاد! یکی از کارگرای من قسم می‌خورد امروز صبح یه نفرو دیده که از تو زمین‌های من یک دسته علف کنده تو پیرهنش چپونده. اما من به حرفش چندون توجهی نکردم… وسط روز یکی دیگه از آدم‌های من بم گفت که یک نفر را دیده که چوب قلاب ماهی‌گیری رو دوشش بود و به طرف شهر می‌رفت و یک گوساله هم دنبالش بوده. حتی این را هم بم گفت که آن مرد چند قدم به چند قدم می‌ایستاده و از تو پیرهنش علف در می‌آورده می‌بسته به نخ قلاب، و گوساله هم به هوای علف دنبالش می‌رفته… این درست کمی بعد از آن بود که من تو چراگاه متوجه شدم که یکی از گوساله‌هام نیست… برای همینه که عرض کردم همه چیز این قضیه به نظرم عجیب میاد و نمی‌دونم درباره‌اش چی فکر کنم… جداً چیز عجیبیه!
آثار تشویش تو قیافه‌ی مامانم پیدا شد اما همان‌طور ساکت ماند.
ــ اگر بم نمی‌گفتن گوساله اومده این طرف‌ها اسباب زحمت شما رو فراهم نمی‌کردم مارتا خانم. فقط برا این اومدم مزاحمتون شدم که یه خبری بگیرم.
مامان دست آقای وود را فشار داد و در را باز کرد وارد خانه شد و در را بست، آقای وود از پلکان پائین آمد و دو سمت کوچه را وارسید و قبل از رفتن زانو زد و زیر عمارت را که سه چهار پا از سطح زمین بالاتر بود و سگ‌های خیلی بزرگ و حتی بزها هم می‌تونستند زیرش جا بگیرن نگاه کرد. وقتی بازرسیش تمام شد برخاست سرزانوهایش را تکاند کوچه را گرفت و رفت.
من برگشتم پشت انبار. باباجانم دیگر آن‌جا نبود. کاکا هن‌سم پشت به خانه تو محوطه نشسته بود و حالت این را داشت که مراقب چیزی‌ست. من صدای پای مامان را که از ایوان به طرف حیاط می‌آمد و درها را یکی بعد از دیگری به صدا درمی‌آورد شنیدم و قبل از این که به راهرو عقبی برسد و مرا ببیند، به زحمت خودم را به در نرده‌دار رساندم و پشت انبار قایم شدم و از آن‌جا باباجانم را دیدم که زیر درخت توت چتری ایستاده یک دسته علف تازه تو دستش است و دارد به گوساله می‌خوراند، دست به گل و گردنش می‌کشد، پهلوهاش را نوازش می‌کند و می‌گوید: ــگوساله کوچولوی خوشگل… کوچولوی خوشگل! گوساله کوچولوی خوشگل…
هن‌سم همان‌طور ساکت سرجاش نشسته بود و تماشا می‌کرد. مامان دوان دوان رسید و موقعی که چشمش به باباجان و گوساله افتاد، چیزی نمانده بود که قالب تهی کند.
باباجانم همان‌طور مشغول بود:گوساله کوچولوی خوشگل!… گوساله کوچولوی خوشگل!…
مامانم آن‌چنان آهی کشید که توجه همه را به خودش جلب کرد. بابام در حالی که مات و مبهوت مامانم را می‌پائید، فاصله‌ی میان خودش و انبار را کم کرد وگفت:مارتا جونم! می‌شه به من بگی چت شده؟ انگار یک کم مریضی؟
مامان کمی به خودش مسلط شد، تلوتلو خوران نزدیک رفت و با صدای ضعیفی گفت:موریس! راستشو می‌گی یا نه موریس؟…
بابام به طرف گوساله‌ی برگشت و علف را به طرفش دراز کرد:
ــ چیز عجیبیه مارتا جون! رفتم لب رودخونه ماهی بگیرم، همین امروز صبحو می‌گم‌ها، حتی یک ماهی هم به تورم نخورد… تصمیم گرفتم برگردم خونه و یه روز دیگه برم. تو راه ــوقتی که داشتم برمی‌گشتمــ از یک چمنی رد شدم که، خدا! چه چمنی! ــاون وقت همین‌طور تفریحی یه مشت علف از اون‌جا کندمــ اما همین‌طوری‌ها… به خدا… فقط واسه این‌که خوشم آمده بود… باری، همین‌طور داشتم برای خودم می‌اومدم که، یه‌هو پشت سرمو نگاه کردم… اگه گفتی چی دیدم؟… محاله بتونی حدس بزنی! یه گوساله! … بله دیدم یه گوساله چشماشو دوخته به من و های‌های داره دنبالم میاد، انگار گم شده بود… خلاصه، من هیچ محلی به‌اش نداشتم و همون‌طور اومدم. اما وقتی که رسیدم در خونه و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم، دیدم: نه! گوساله‌هه همین‌طور دنبالم اومده.. اون وقت من‌هم دلم براش سوخت و یک مشت از اون علفی ک صبح چیده بودم گرفتم دم دهنش… واقعه‌ی عجیبیه مارتا، نه؟
مامان برای تماشا جلو رفت. حیوان بدون این‌که از کسی ککش بگزد، همان طور مشغول نشخوار کردن بود.
مامانم برگشت و تا چشمش به من افتاد گفت:
ــ ویلیام! برو تو خونه، درو ببند و پشت دری‌ها رم بنداز پائین… نبادا پیش از این که صدات بزنم بیرون بیای‌ها!
هر وقت مامان این‌وری پرم را می‌کشید، می‌فهمیدم که آش چربی برای باباجانم پخته است.
وقتی حرفش با من تمام شد، نگاهی هم به طرف هن‌سم انداخت که کاکا مثل برق حساب کارش را کرد و از روی پرچین که نشسته بود آهسته پائین خزید…
ــ هن‌سم! هر گوری که دلت می‌خواد بری برو. اما تا صدات نزده‌م این طرفا پیدات نشه که وای به حالت!
کاکا به طرف باغ راه افتاد.
ــ اگه کسی راجع به یه گوساله ازت چیزی پرسید، حواست باشه که لام تا کام حرفی نزنی کاکا!می‌تونی یکی از همون دروغ‌هائی رو که خودت بهتر بلدی قالب بزنی! فهمیدی؟ حالا از دستو بالم بزن به چاک و تا وقتی که صدات نزده‌م برنگرد. فهمیدی یا نه هن‌سم؟
ــ بله بله مارتا خانم… هرکاری که بم بفرمائین می‌کنم. من همیشه سعی می‌کنم فرمون شما و آق‌موریسو اطاعت کنم.
هن‌سم ته باغ غیبش زد، اما من پشت پرچین خف کردم.
مامان گشتی دور باباجانم زد و گفت: ــحالا نوبت توئه موریس استروپ! دیگه چی داری تو روی من چاخان کنی؟ جلو این گوساله‌ی جیم وود که بلندش کرده‌ای دیگه چه پرت و پلائی می‌تونی گل هم کنی تحویل من بدی؟ حالا خودت به جهنم، به گور سیاه! از جون این سیاه فلک‌زده چی می‌خوای که با پرت و پلاهائی که وادارش می‌کنی تحویل من بده تو دزدی خودت شریکش می‌کنی؟
ــ مارتا جون! آخه یه دیقه صبر کن. تو همین جور خودت می‌بری و خودت می‌دوزی و هیچ صبر نمی‌کنی که اقلاً منم یک کلوم حرف بزنم. گوساله‌هه خودش با پای خودش دنبال من اومد خونه. آخه مگه من می‌تونستم گوساله‌ی به این سنگینی را…
ــ البته که با پای خودش اومده آقا استروپ! وقتی آدم یه دسته علف از تو مرتع آقای وود بچینه و هرچند قدم کمی از اونو نوک قلاب ماهیگیری ببنده و زیر دماغ حیوون نگه داره، البته که دیگه هیچ مسئولیتی نمی‌تونه داشته باشه.
باباجانم پی چیزی بود که سرهم کند به مامانم تحویل بدهد. یک پارچه خجالت‌زدگی شده بود و در عین حال تعجب کرده بود که مامان همه‌ی این مسائل را از کجا توانسته است بفهمد!
مامان که نگاه سنگینش را به او دوخته بود، مدت مدیدی ساکت ماند. بعد نگاهش را متوجه‌ی گوساله کرد که برای خودش سرگرم نشخوار کردن بود.
باباجانم گفت:تنها چیزی که می‌تونم بت بگم اینه‌که این حیوون لابد خیلی از من خوشش میاد.
ــ همین که آفتاب پرید، همین امروز غروب، یه تیکه تناب به گردن گوساله‌هه می‌بندی می‌بریش تو چراگاه جیم‌وود -همون جائی که حیوونو دزدیدیولش می‌کنی. تو راه ــاز سفید و سیاههرکی را دیدی داره میاد، تا وقتی کاملاً دور نشده خودتو پشت بته‌مته‌ها قایم می‌کنی. من نمی‌تونم طاقت بیارم که همه‌ی عالم بگن روز روشن شوهر مارتا گوساله‌ی مردمو دزدیده آورده خونه!
باباجانم برگشت گوساله را نگاه کرد. و گوساله همان‌طور که نشخوار می‌کرد سرش را به طرف او برگرداند.
بابام پوزه و گردن حیوان را نوازش کرد و گفت: «گوگوس کوچولو مامانی! گوگوس کوچولوی مامانی!» و بعد رو به مامان کرد و گفت: ــراس راسی حیوون خوشگلیه. مارتا! نه؟
حیوان برای تماشای مامان به طرف او برگشت. پس از لحظه‌ئی مامان هم جلو رفت و شروع به نوازش کرد. گوساله همان‌طور به مامان نگاه می‌کرد و مامان نمی‌توانست ازش دل بکند. مدتی همان‌طور به یک‌دیگر نگاه کردند و آن‌وقت، بابام قدری دیگر علف از زیر پیراهنش درآورد.
مامان هم به نوبه‌ی خود گفت:گوگوس کوچولو مامانی! گوگوس کوچولو مامانی!…
علف را از دست بابام گرفت جلو پوزه‌ی حیوان نگه داشت و گفت:
ــ گناه داره که حیوونو به چراگاه برگردونیم: اون‌جا، حتماً شب‌ها و روزائی که بارون میاد حیوونکی خیلی سردش می‌شه!
باباجانم نفس راحتی کشید و خیالش که تخت شد رفت زیر درخت توت چتری لم داد. اما همان‌طور تو نخ مامان و گوساله بود.
مامان همچنان داشت پوزه و گردن گوساله را نوازش می‌کرد گفت:
ــ گوگوس خوشگل کوچولو!… گوگوس کوچولوی مامانی!…
نویسنده: ارسکین کالدول (Erskine Caldwell)
مترجم: احمد شاملو

از کتاب: «قصه‌های بابام»

وقتی “بن سیمونز”- کلانتر محل- از کوچه بالا آمد و وارد حیاط شد، تازه شام‌مان را خورده روی ایوان جلو خانه نشسته بودیم.
بابام آن شب همچه کیفور نبود و تقریباً در تمام مدت یک کلمه حرف نزده بود، جز این که گاهی زیر لب با خودش چیزی می‌گفت و غری می‌زد.
در حقیقت بابا جانم از صبح آن روز تو لب بود. علتش هم این بود که مامانم سخت سرکوفتش زده بود و به‌اش گفته بود آدم تنبل بی‌کاره‌ای است که هیچ‌وقت کار ثابتی نداشته و هیچ وقت هم خودش را برای پیدا کردن یک کار حسابی تو زحمت نینداخته.
مامان تمام روز تو حیاط راه رفته به بابا غر زده بود. آخر هیچ‌وقت باباجانم پولی دست و پا نمی‌کرد، بیچاره مامانم مجبور بود برای گذران خانواده، رخت چرک‌های مردم را بشوید و اطو بکشد.
اما وقتی بابا جانم دمغ شد و مثل لاک‌پشت سرش را تو کشید، مامانم هم دیگر غرغر نکرد و ساکت ماند. تنها یک بار، باباجانم به مامانم گفت حالا که اینطور شد فقط برای اینکه ثابت کند آن اندازه هم در پول پیدا کردن دست و پا چلفتی نیست، به دنبال کاری خواهد رفت و بلافاصله من و کاکا هن‌سم را فرستاد که برویم از مردم برای تهیه‌ی تمشک سفارش‌هایی بگیریم. و گفت هرچه ممکن است بیش‌تر سفارش بگیریم و در بازگشت به او بگوییم که چند “گالون”سفارش گرفته‌ایم.
من و کاکا تمام ساعات قبل از ظهر را در شهر از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر رفتیم و از مردم سؤال کردیم که تمشک تازه می‌خواهند یا نه.
تمشک خیلی مشتری داشت. اولاً برای آنکه تمشک واقعاً چیز خوبی است، ثانیاً برای آن که باباجانم توصیه کرده بود مخصوصاً به خانه‌دارها بگوییم “تمشک تمیز و مورچه نزده!”
بابام پیش خودش حساب کرده بود اگر بتواند بیست و پنج گالون تمشک از قرار گالونی بیست و پنج “سنت”بفروشد، درآمدش از شش دلار هم بالاتر می‌زند. و معتقد بود که این مبلغ برای یک روز کار، پول کلانی است. این را برای مامان توضیح داد و مامان چنان غافل‌گیر شد که همه‌ی بدزبانی‌های صبحش را از یاد برد.
من و “هن‌سم”توانستیم بیست گالون سفارش بگیریم. مشروط به آن که تمشک‌ها را فردا شب در خانه‌ها تحویل بدهیم، اما باباجانم وقتی این را شنید کمی وا رفت.
معنی بیست گالون سفارش این بود که مجموع درآمدمان به جای شش دلار و خرده‌یی پنج دلار بیش‌تر نمی‌شود و بابام ادعا کرد فقط شش دلار و فلان قدر بالا را گرفته است که برای یک روز کار پول کلانی است، نه پنج دلار را! – و با وجود این به ما گوشزد کرد فردا صبح، کله‌ی سحر بیدار بشویم که برای تمشک چینی برویم به بیرون شهر.
موقعی که مامان این را شنید، آمد تو و به بابا جانم فهماند که او هم حرفی دارد و باید بگوید: او مطلقاً نخواهد گذاشت هن‌سم و پسرش برای چیدن تمشکی که آقا استروپ می‌خواهند بفروشند تو زحمت بیفتند! و اضافه کرد: یکی از اون: مگه چیدن بیست گالون تمشک شوخیه، مرد حسابی! خیلی خیلی فرز هم که بچینید تازه یک هفته‌ی تموم وقت لازم داره!
بابا تو لب رفت و به مامان تهمت زد: مخصوصاً اینو می‌گی که من عصبانی بشم!
و دیگر تمام مدتی که شام می‌خوردیم، لام تا کام، یک کلمه هم حرف نزد.
از موقعی که آمدیم روی ایوان نشستیم، بابام همین‌جور یک ریز با خودش غر زد و غر زد، تا وقتی که بن‌ سیمون وارد شد و سلام کرد.
بابام گفت: “سلام، بن! بیا بنشین.”
مامان هیچی نگفت. با سیاستچی‌هایی از قماش بن سیمون میانه‌ای نداشت و از آن‌ها یک قلم: متنفر بود.
بن همان‌طور که برای پیدا کردن صندلی کورمال کورمال می‌کرد، گفت:
“چه شب خنکیه، خانم استروپ!”
مامان گفت: “شاید… ”
سکوت سنگینی برقرار شد. بن چند بار سینه صاف کرد. انگار می‌خواست چیزی بگوید. اما می‌ترسید دهن وا کند و از مادرم لیچاری بشنود.
بابام پرسید: “انگار این روزها خیلی گرفتاری، بن؟”
کلانتر مثل اینکه منتظر بود فرصتی برای حرف زدن پیدا کند با شوق و شتاب گفت: “خیلی، خیلی گرفتارم. آنقد گرفتارم که فرصت گیرم نمی‌آد یه دیقه یه جا بشینم و خستگی در کنم. هر دیقه‌ی خدا یه جام. همین جور کار، کار و بازم کار… از بوق سگ تا نصفه‌های شب… همین دیروز بود که زنم بم می‌گفت اگه بخوای همین جوری ادامه بدی، مجبور می‌شی بیست سال زودتر یک تابوت برای خودت دست و پا کنی. مجبورم گشتی تو کوچه‌ها بزنم، تو زندون سری بکشم، این و اون و توقیف کنم، مراقب تحت نظری‌ها باشم و دیگه خدا خودش می‌دونه چه کارهای دیگه‌ای… درست مثل یک پارچه‌ی شسته که رو طناب پهن کرده باشن بخشکه، مدام تو جنبیدنم موریس.
بابام بی‌معطلی بیخ حرف را چسبید و گفت: “تو به یه کمک نیاز داری، بن. مثلاً به من. من این‌ور و اون‌ور کارامو که درز بگیرم، یه خورده وقت پیدا می‌کنم. البته نه چندون زیاد، اما خب، یه چیزی می‌شه! آخه به کارای خودمم باس برسم. روهم رفته، اگه لازمت باشه می‌تونم کارامو جوری راس و ریس کنم که ساعتای بیکاریم سر هم بچسبه.
بن به جلو خم شد و گفت: “موریس! راستش برا همین که یه خورده آزاد بشم امشب پا شدم سراغ تو. نمی‌دونی چقدر خوشحالم که خودت اول اینو پیشنهاد کردی.
مامان گفت: “بن سیمون! من نمی‌دونم باز چه کلکی می‌خوای سوار کنی. اما هرچی هست ازت خواهش می‌کنم از تو لفاف درش بیاری، تا مثل اون دفه نشه که، حقه رو به موریس سوار کردی. من نمی‌خوام به حرفاتون گوش بدم و سر در بیارم که واسه‌ی تیغ زدن مردم چه حقه‌ی تازه‌ای سوار کنین. مثل قضیه‌ی اون “تابوت کش‌دار”که می‌شد همه‌ی خونواده رو توش گذاشت! معلومه خب: هر کسی دوست داره تابوتی داشته باشه که کش بیاد، که وقتی یکی دسکه از اعضای خونواده هم می‌میره، بشه گذاشتش اون تو. همچی چیزی رو همه می‌خوان. پس واسه‌ی کلاه گذاشتن سر مردم وسیله‌ی میزونیه.”
“مادام استروپ! اون فکری که من دارم همچین چیزا نیست. من یرا موریس تو فکر یک کار همیشگی هستم.”
مامان که داشت روی صندلی گهواره‌ایش تاب می‌خورد، ناگهان از حرکت ایستاد، خودش را راست گرفت و با تشدد پرسید: “مثلاً چه کاری؟”
بن گفت: “حالا عرض می‌کنم. انجمن شهر، تو جلسه‌ی دیشب خودش تصمیم گرفت در مورد این سگ‌هایی که تو کوچه‌ها ول می‌گردن طبق قانون عمل کنه. آخه مثلاً الآنه من دو روزه دارم عقب یه سگی می‌گردم که هار شده و باید بگیرم بکشمش. انجمن شهر، به هزار و یک دلیل قبول کرده که وجود این همه سگ هرزه، مخل امنیت اجتماعیه و به من دستور داده قانون سگ‌های ولگرد و اعلام بکنم و هر سگی رو که دیدم تو کوچه‌ها بگیرم سر به نیست کنم. من به اونا گفتم که کارم چه قد کارم زیاده و اونا طفلکی‌ها راضی شدن که کس دیگه‌ای رو مأمور این کار بکنیم.
مامان یک هو مثل ترقه از روی صندلیش پرید و جیغ جیغ‌کنان گفت: “کس دیگه‌ای رو مأمور جمع کردن سگای ولگرد کنین؟ بن سیمون، می‌خوای تو روی من بگی که خیال داری شوهرمو برای دویدن دنبال سگا استخدام کنی؟ یال لا! همین الآن مث برق از این جا بزن به چاک، بی‌قباحت!
بن سیمون حالت دفاعی به خودش گرفت و با عجله گفت: “یه دیقه مجال بدین خانم استروپ! من کی همچین حرفی زدم؟ یکی از اعضای انجمن اسم موریسو برد که، مثلاً، این شغل مناسب اونه و… اونا تصویب کردن که…
بابام حرف او را برید و گفت: “به طور قطع سگا خیلی دوست دارن دنبال من بیان. از قرار معلوم، انجمن شهرم اینو می‌دونه. من خودم دیده‌م که انگار سگا همیشه منتظر منن!
مامان با تشدد سخنرانی باباجانم را برید و فریاد کشید: “خفقون می‌گیری یا نه، موریس؟ اَه، آه، آه! هیچ کسو تو عمرم ندیدم این قد فطرتش پست باشه!”
– اما اشتباه نکنید خانم استروپ: عده‌ی زیادی از سیاستمدارای مشهور و اعضای کنگره و خیلی از کلانترها، زندگی سیاسی خودشونو از کار “جمع کردن سگای ولگرد”شروع کرده‌ن. خیلی کمن سیاستمدارایی که از راه‌های دیگه وارد این کار شده باشن.
مامان گفت: “هیچ‌وقت همچی چیزی رو باور نمی‌کنم. من همیشه خیلی بیش‌تر از این‌ها برا یه سیاستمدار قرب و منزلت قائل بوده‌م.
– سیاست، چیز خیلی عجیبیه! مثلاً همین که، یه سیاستمدار، می‌تونه کارشو خیلی زود، از همین راه جمع کردن سگای ولگرد شروع کنه و، شروع کنه به طی کردن مدارج ترقی و پله‌های بالاتر. اصلاً سیاست غیر از این، چیزدیگه‌ی نیست که!
مامان ساکت شد و من از نو صدای جنبیدن صندلی گهواره‌ایش را شنیدم. خیلی ساده می‌شد فهمید که دارد به حرف‌های کلانتر فکر می‌کند.
بابا جانم نطقش وا شد: “من راجع به این موضوع فکر می‌کنم. فکرشو که، البته خیلی پسندیده‌ام. راستش، از مدت‌ها پیش به خودم می‌گفتم که بالاخره من یه روز باید تو زندگی سیاسی رل بزرگی بازی کنم. این فس فس کردن یکنواخت هر روزی‌ یک کمی این‌جا و یک کمی اونجا، نه‌- خیر!… از اولش می‌دونستم که این‌جوری چیزی به دست نمی‌آد!
بن سیمون، دیگر مجالش نداد: “خب، موریس! از قرار، تو دیگه این شغلو قبول کرده‌ی. برای تو این، کار بزرگیه. می‌دونی؟ باس بگم خیلی شانس آوردی! گرچه، یه خورده هم فعالیت‌های خود من زمینه رو آماده کرد.
بابام همان‌طور که نشسته بود بی‌حرکت ماند و کوشید در تاریکی صورت مامان را ببیند و مامان یکریز صندلی گهواره‌ایش را تکان می‌داد و صدای یکنواخت آن به صدای قطرات آبی شباهت داشت که از شیری توی تشت بچکد.
بابا جانم که همان‌طور می‌کوشید در تاریکی قیافه‌ی مامانم را ببیند، گفت: “خب، این یه شغلیه که باب منه و خیال می‌کنم باید قبولش کنم.”
یک لحظه صبر کرد ببیند مامان چه می‌خواهد بگوید. مامان وانمود کرد که تو نخ آن‌ها نیست و بابام به سرعت گفت: “پیشنهادتو قبول می‌کنم! و کار را تمام کرد. بن سیمون بلند شد و به طرف پلکان راه افتاد: “جداً موریس، خیلی خوبه. من چه قد از این کارت خوشحال شدم. خب، امیدوارم فزدا صبح یعد از اون که صبحونت و خوردی تو شهر ببینمت.”
از پله‌ها شروع به پایین رفتن کرد. همین که به آخر رسید، بابا شتابان بلند شد و صدایش کرد. خیلی مضطرب بود. گفت:
– بن! برا این کار چه‌ قد می‌سفلن؟
– آه، منظورت حقوقه؟
– خب آره دیگه… برا این که آدم شاغل امور سگهای ولگرد بشه چه قد می‌سفلن؟
– راستش این که، نمی‌شه راجع به حقوقش گپ زد…
بن، بفهمی نفهمی دست و پایش را گم کرده بود.
بابام گفت:
– خب، پس چی؟
– همین قد، پاداشی می‌دن.
– پاداش؟
– خب بله دیگه. برا کارای که حقوق نمی‌دن.
– پاداشش چه‌قدی می‌شه؟
– برا هر سگی که به دام بندازی بیست و پنج سنت.
بابا ساکت ماند و مدتی مدید چشمش توی تاریکی راه کشید.
بن آرام آرام کوچه را گرفت و راه افتاد. بابا جانم گفت:
“راستشو بخوای یک کمی دل چرکین شدم. من انتظار داشتم دست کم آخر هر هفته یه حقوق ثابتی داشته باشم.
– اما موریس، در عوض، فایده‌ی پاداش اینه که حقوقت محدود نیست. وقتی حقوقت محدود باشه، تو همیشه می‌دونی که از یک مبلغ معلومی تجاوز نمی‌کنه. در صورتی که این‌جوری، درآمدت حد و حصری نداره. هرچی بیش‌تر سگ بگیری، بیش‌تر پول به جیب می‌زنی.
بابا جانم ‌تردماغ شد و گفت: “کاملاً حق با توئه بن. هیچ فکرشو نکرده بودم که این‌جوری بهتره.”
بن دیگر نه ایستاد، و راهش را گرفت و رفت:
– خب، فردا می‌بینمت.
– شب به خیر، بن! ازت ممنونم که فکر من بودی.
دوتایی‌مان به ایوان برگشتیم. مامان رفته بود بخوابد. بابام گفت: “بچه بریم بگیریم تخت بخوابیم. فردا روز بزرگیه، خیلی به استراحت احتیاج داریم.”
لباس‌مان را کندیم و روی جاهای‌مان دراز شدیم. من تا دیرگاه صدای بابام را می‌شنیدم اسم سگ‌هایی را که تو شهر می‌شناخت با خودش می‌گفت.
…و بالاخره خوابم برد.
فردا صبح، همین که صبحانه خوردیم، بابا کلاهش را برداشت:
باید به شهر، سراغ بن سیمون می‌رفت.
مدت زیادی در راه نبودیم. بابام به من می‌گفت که وقتی کارمان را شروع کردیم، اسپارکی – توله سگ شکاری راکه همیشه در ایوان خانه “فرانک پاین”می‌خوابید – یادش بیارم.
بن سیمون را پیدا کردیم. توی سلمانی بود و داشت ریشش را صفا می‌داد. صورتش پر از کف صابون بود و نمی‌توانست حرف بزند.
و به مجردی که توانست، با دستش اشاره‌ای به ما کرد و گفت: “حال و احوال، موریس؟ خودتو بر کار حاضر کردی؟”
– دلم قیلی ویلی می‌ره که هرچه زودتر شروع کنم، بن!
– من تا یه دیقه‌ی دیگه به اختیارتم.
بعد از آن که بلند شد و کلاهش را سرش گذاشت، به بابام گفت برود تو شهر بگردد و هر جا سگی دید که ول می‌گردد و ببرد هر جا که خودش می‌داند، حبس کند.
– تموم کار همینه؟
بن گفت: همین! می‌بینی چه‌قدر سهله؟ از آب خوردن سهل‌تر!
از آن طرف شهر شروع به کار کردیم. خیلی آهسته راه می‌رفتیم و مراقب سگ‌ها بودیم. در آن ساعت صبح، بیش‌تر مردم خواب بودند و دیارالبشری تو کوچه دیده نمی‌شد.
نیم ساعتی که راه رفتیم، بابا دست تو جیبش کرد و یک سکه‌ی ده سنتی درآورد:
– بدو پیش قصاب، بچه! گنده‌ترین تیکه گوشتی رو که می‌شه با این پول خرید، بخر و بیا! لازم نکرده خیلی تازه باشه؛ همین‌قد که خیلی گنده بود کافیه.
به تاخت رفتم و با یک تکه گوست خیلی بزرگ برگشتم.
بابا تو سایه‌ی یک درخت چتری نشسته پادشاه هفتم را خواب می‌دید. اما همین که من برای نشان دادن گوشتی که خریده بودم تکانش دادم، از خواب پرید.
گوشت را بو کرد و گفت: خب. حالا دیگه می‌آن. بیا بریم بچه!
از یک کوچه‌ی دیگر راه افتادیم، بابا گوشت را تو دستش گرفته بود. طولی نکشید که پشت سرمان را نگاه کردیم و دیدیم یک سگ پر پشم و پیلی گل باقلایی، پوس پوس کنان دارد دنبال‌مان می‌آید.
– غیر از این هیچ کار دیگه‌ای نمی‌تونستیم بکنیم بچه. تو یه همچی وضعی غیر از یک تیکه گوشت هیچی به داد آدم نمی‌رسه.
سوتی زد. سگ گوش‌ها را تیز کرد و سرعت بیش‌تری به حرکات خود داد.
اندکی بعد، سگ دیگری که باد بوی گوشت را به دماغش رسانده بود به اولی ملحق شد.
سر اولین گذر که رسیدیم، تعداد سگ‌ها به هفت رسیده بود.
بابا جانم با دمش گردو می‌شکست. به من گفت که جلو جلو بدوم و در انبار را وا کنم. داخل انبار شد و همین که دسته‌ی سگ‌ها هم عقب سرش وارد شدند، خودش با تیکه‌ گوشت گریخت، و من در را بستم.
– یه سگ دیگه که به تور بندازیم، دو دلار به جیب زدیم. پول واقعاً مفتیه! فقط مزد خیابون گز کردنه دیگه. تازه حالا دارم می‌فهمم که چرا مردم اینقد عاشق کارای سیاسی هستن. حالا دیگه من به هیچ قیمتی حاضر نیستم جای خودمو با هیچ‌کدوم از خلق‌الله عوض کنم. برای این که زندگی آدم به خوشی بگذره، هیچی یهتر از کارهای سیاسی نیست.
یک کوچه‌ی دیگر را پیش گرفتیم. هنوز چند قدم بیش‌تر نرفته بودیم که یک سگ گنده، غرش‌کنان از زیر خانه‌ای درآمد و دنبالمان به راه افتاد.
دفعه‌ی دومی که به انبار رفتیم، حساب کردم دیدم پنج تا سگ عقب سرمان است.
به قصد “اسپارکی”سری به حوالی خانه‌ی آقای “پاین”زدیم.
وقتی همه‌ی این سگ‌ها را قلع و قمع کردیم، بابا جانم نشست رو ماسه‌ها با چوب کبریت شروع کرد به حساب کردن دست‌مزدش:
“سه دلار و خورده‌ای شده، بچه!”
کبریت را انداخت دور و ادامه داد: “برا این چند ساعت کار مزد کلونیه. اگه فردا همین‌قد کار کنیم، شیش دلار گیرمون می‌آد. آخر هفته، هیجده، بیست دلار پول به مون می‌دن. این پولیه که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تو زندگی دستم بیاد. بیا! حالا دیگه ظهره باس بریم ناهار بزنیم.”
سر میز، مامان جانم صم و بکم نشست و بابام جرأت نکرد لام تا کام جیک بزنه.
غذا که تمام شد، رفتیم زیر درخت توت چتری نشستیم.
هنوز یک ساعتی نگذشته بود، که دیدم بن سیمون دارد با عجله به طرف خانه‌ی ما می‌آید. بابا جانم همان‌طور خواب بود، اما فوری بیدارش کردم. گفتم نکند بن کار واجبی دارد که حتماً باید به بابا جانم ابلاغ کند.
بن، رسیده نرسیده، نفس‌زنان گفت:
– موریس! ممکنه به من بگی این همه سگی را که تو انبار چپوندی از کدوم جهنم دره آوردی؟
بابام همان‌طور که رو آرنجش بلند می‌شد، گفت: “سگ‌ها؟… هیچی… لابد از تو کوچه دیگه. مگه کار من همین نیست که حیوونای ولگرد تو کوچه رو شکار کنم؟ خب اینایی هم که من تو دام انداخته‌م نه بزن نه گوساله، سگن دیگه!”
بن با عصبانیت گفت: “آخه تو “فوت”سگ آقای شهردار و که جایزه برده، گرفته‌ی! از اون طرف، آقای “جری هندریکز”شکایت کرد که سگ ایتالیاییشو دزدیدن اونم تو انباره! سگ آقای “پاین”هم که بهترین سگ شکاری دنیاس اون توئه. خیلی از سگای مردمو- که دولت بابتشون سالی دو دلار مالیات می‌گیره- گرفته‌ای کرده‌ای اون تو. تو نباید سگایی که مردم بابتشون مالیات می‌دن بگیری!
بابا جانم گفت: “آخه اونا تو کوچه ول می‌گشتن. من دو دور تو شهر چرخیدم. این سگا هیچ معلوم نمی‌شه که ممکنه صاحابی هم داشته باشن. وظیفه و مسئولیت سیاسی من هم حکم می‌کرد دستگیرشون کنم خب! منم به وظیفه‌ام عمل کردم.”
– خب، اینارو چه جوری تونستی بکنی اون تو؟
– یه جوری کردم دیگه! معمولاً سگا دوست دارن دنبال من بیان. دیشبم اینو به‌ات گفتم.
– اونا رو با طعمه‌ای چیزی دنبال خودت نکشوندی؟
– تموم و کمال نمی‌تونم سیاستمو برات بگم. اما خوب دیگه! یک تکه گوشت کوچولو… اونم یه هو به فکرم رسید.
بن کلاهش را برداشت و در حالی که صورتش را با دستمال خشک می‌کرد گفت: “منم همین فکرو کردم. شک داشتم که موضوع دیگه‌ای تو کار باشه”.
مدتی هر دوشان ساکت ماندند. بعد بن کلاهش را سرش گذاشت و به بابا جانم نگاه کرد: “موریس! خیال می‌کنم کار سگای ولگرد و دست خودم بگیرم بهتر باشه. از اون گذشته، جمع کردن سگای ولگرد، می‌ترسم وقت تو رو خیلی بگیره.”
– سه دلاری که من کار کرده‌ام چی می‌شه؟ نمی‌دنش؟
– چندون مطمئن نیستم. در هر حال فکر نمی‌کنم انجمن شهر بتونه به این سرعت به کسی پولی بده. شهردار احتمالاً از خدمات من یه تشکر خشک و خالی می‌کنه و… بس! در این صورت من چه طور می‌تونم صورت حساب جلوش بذارم؟ می‌دونی؟ یکی از اولین چیزایی که آدم باید تو سیاست یاد بگیره اینه که واسه یه سیاستمدار، بدترین سیاستا اینه که بخواد رو پاهای یه سیاستمدار دیگه راه بره! موریس خان! کلاهتو قاضی کن: آخه من چطور می‌تونم کار به این مهمی رو واس خاطر تو از دست بدم؟
بابا به علامت تصدیق سری تکان داد و بعد، از نو چشم‌هایش را به زمین دوخت. سرش را به درخت توت چتری تکیه داده بود. گفت: “گمون کنم حق با توئه، بن! از همه‌چی گذشته، این کار تموم وقت منو می‌گیره. منم که این همه کار سرم ریخته، از بیخ با شغل‌هایی که تموم وقت منو بگیره مخالفم!”
نویسنده: ارسکین کالدول
مترجم: احمد شاملو

حروف چین: مهسا نظام آبادی
از کتاب: «قصه‌های من و بابام» – نشر کتیبه

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.