داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

آن بیتی

در افسانه آمده است که وقتی آن بیتی اولین داستانش را در سن بیست و پنج سالگی در مجله‌ی نیویورکر منتشر کرد قراردادی هم با آن‌ها امضا کرد که برایشان مرتب داستان بنویسد و از آن پس از او سالیانه پنج تا هفت داستان درنشریه‌های معتبرمنتشرشده است. داستان‌هایی که معمولا در یک نشست در یک بعدازظهر می‌نویسد.
افسانه است این‌ها اما حقیقت دارد. در اوایل دهه‌ی هفتاد آن بیتی، دانشجوی دوره‌ی دکترای ادبیات در دانشگاه کانکتیک، استاد راهنمایی داشت به اسم جی.دی.اوهارا (جان اوهارا منتقد مشهور امروز) که پشت چند پاکت تمبر چسباند و داستان‌های دانشجویش را برایش پست کرد.
درسال ۱۹۷۶ انتشار هم زمان دو مجموعه داستان تحریف‌ها و رمان صحنه‌های سرد زمستان او را به سرعت و با قاطعیت به جایگاه ستاره‌ی ادبی ترفیع منزلت داد. کارهایش را با آثارسالینجر، چیور و آپدایک مقایسه کردند و هشت کتاب بعدی او -که همه رابه سفارش ناشرنوشت- مقامش را در کنار بهترین داستان نویسان آمریکا تثبیت کرد. این آثار به ترتیب تاریخ انتشار عبارتند از:
مجموعه داستان‌ها:
رازها و شگفتی‌ها (۱۹۷۶)
خانه‌ی مشتعل (۱۹۸۲)
جایی که می‌توانی پیدایم کنی و داستان‌های دیگر (۱۹۸۶)
آن‌چه که مال من بود (۱۹۹۱)

رمان‌ها:
خانه خرابی (۱۹۸۰)
همیشه عشق (۱۹۸۵)
تصویرنگاری آرزو (۱۹۸۹)
تویی دیگر (۱۹۹۵)
زندگی من باشرکت دارا فالکون

بیتی در حال حاضر با شوهر نقاشش، لینکلن پری، درشهر مین زندگی می‌کند. همیشه می‌گوید آدم بسیارخوش اقبالی بوده، به ویژه از این جهت که داستان‌نویسی تنها چیزی است که گرفتارش شده است.
آن بیتی در سال ۱۹۴۷در واشنگتن دی سی به دنیا آمد. تنها فرزند خانواده بود و این گرچه باعث شد درون‌گرا شود اما دوره‌ی نوجوانی شادی داشت و دخترزرنگ و باهوشی بود. 
بیتی داستان‌هایش را با طرح و نقشه‌ی قبلی آغاز نمی‌کرد -هنوزهم نمی کند- و دقیقا نمی‌داند کجا می‌خواهد برود، نه خلاصه‌ای، نه نقشه‌ای و نه هیچ چیز دیگر.
او می‌گوید:
«احساس می‌کنم از نظر جسمی چنین چیزی برایم ممکن نیست. اگر در داستان لحظه‌ی غافل‌گیری و شگفتی برایم وجود نداشته باشد، تصورنمی‌کنم ادامه‌ی کاربرایم ممکن باشد.»
او به ویژه مهارت خاصی در تصویر کردن روابط و بی‌تفاوتی داشت -وضعیت خاص انسان بکتی که نه می‌تواند وضع موجود را بپذیرد و نه رها کند- اما هرگز نخواست عذرشخصیت‌هایش را به این شکل بخواهد که به خود آیند و بگویند چگونه دراین دام گرفتارشده‌اند. در عوض ترجیح داد خونسرد و بی‌عاطفه بنویسد. سبکی که ناقدان این همه درباره‌اش هیاهو به پا کردند. بیتی می‌گوید:
«به نظرم حالت اسفنجی را داشتم که همه‌ی آن ترس‌ها و تاریکی‌های اطرافم را جذب می‌کردم و می‌خواستم  بی هیچ داوری آن‌ها را تصویر کنم. به نظرم این حال و فضا که بیشتر وهمی و به غرائب آمیخته است برای خوانندگان مانوس نبود.»
از نظر سبک و ساختار هم کارهایش تغییر کرده و پیچیده‌تر شده است. می‌گوید:
«حالا بیش‌ترعلاقه به مسائل تکنیکی دارم و برایم صناعت خیلی مهم است. این که چگونه چیزها را کنار هم می‌گذاریم و چه طور صناعت ما را در مسیری می‌اندازد که دیگر به طورمشخص خط ویژه‌ی ماست. برای نشان دادن گذر زمان ده شیوه می‌شناسم اما علاقه‌ام به پیدا کردن شیوه‌ی یازدهم است. دوست دارم کاری بکنم که قبلا نکرده‌ام. زیاد هم مایل نیستم که جمله‌ی درخشان بنویسم، زیرا به فرض که بتوانم، گیرم که جمله‌ی خیلی قشنگی هم نوشتم، دیگران هم می‌توانند این کار را بکنند.»
کسی تا به حال کلمه‌ای از نسخه‌ی دست نویسش راندیده است. نه شوهرش و نه آن معدود دوستان مورد اعتمادش که معمولا آثارش رابرای آن‌ها می‌خواند. با خود عهد کرده دیگر هرگز اثری را با قرارداد از قبل ننویسد و می‌خواهد مدتی را به کار مورد علاقه‌اش، داستان کوتاه و رمان بپردازد.
نویسنده: آزاده شمشادی
منبع: http://parnianpnur.blogfa.com

لانه‌ی خرگوش، بهترین توضیح

مادرم به کل فراموش کرده که من برای جشن عروسی اولم دعوتش کرده بودم. وقتی دنبالش می‌‌روم تا از آزمایشگاه بیاورمش از حرفه‌اش این‌‌طور دستگیرم می‌‌شود. دکتر برایش آزمایشی نوشته تا از تاثیر دارو‌‌‌ها سر در بیاورد. روی یک نیمکت نارنجی نشسته و به مرد پهلو دستی‌‌‌اش توضیح می‌‌دهد که چه‌‌طور باید برگه‌ی مشخصات را روی تخته‌ی زیردستی بگذارد و پر کند. مطمئن هستم که مرد از او کمک نخواسته است. لابد قبل از آمدن منبرای مرد گفته که من او را به هیچ‌‌کد‌‌‌ام از جشن‌‌‌های عروسی‌‌‌‌‌ام دعوت نکرده‌‌ام.
می‌‌گوید: معلوم نیست چرا بی‌‌خودی من را فرستاد‌های ازم خون بگیرید.
– دکتر گفت برات از آزمایشگاه وقت بگیرم. من نفرستادمت.
– خوب، پس چرا این‌‌قدر دیر آمده‌‌ای؟ یک ساعت است که این‌‌جا منتظرم.
– مامان تو یک ساعت زود آمده‌‌ای. برای همین این‌‌قدر معطل شده‌‌ای. من یک ربع بعد از آن که پرستار بهم زنگ زد خودم را رساندم.
سعی می‌‌کنم با لحن محکمی حرف بزنم اما می‌‌خواهم نازش را هم بکشم، برای همین هم درست معلوم نیست که تاثیر حرف‌‌ه‌‌‌ام چیست. 
می‌‌گوید: عین‌‌هو پری می‌سون حرف می‌‌زنی.
– مامان یک نفر می‌‌خواهد رد شود.
– درست است معطل کردن مردم کار خوبی نیست. اما خوب می‌‌توانستند بوق بزنند یابیندازند از یک خط دیگری بروند.
پشت سر مادرم زنی این پا و آن پا می‌‌کند تا از راه‌‌رو تنگ بیمارستان رد شود. از رو‌‌به‌‌رو کارکنان بیمارستان با چهارتا صندلی چرخ‌‌دار می‌‌آیند.
– از قیافه‌‌‌اش پیداست که ماشین اسپرت دارد. ماندم با این هیکلش چه طوری جا می‌‌شود. 
تصمیم می‌‌گیرم به حرف‌‌ه‌اش اعتنایی نکنم. گوشواره‌ی بزرگ حلق‌های گوشش کرده و روی پیشانی‌‌‌اش جای زخم است و روی گونه‌‌‌اش چسب زخمی چسبانده است. صورتش کمی شبیه مجسمه است. می‌‌پرسد:
– کی ماشین‌‌مان را برامان می‌‌آورد؟
– می‌‌خواه‌ی کی بیاورد؟ بشین توی سالن انتظار من می‌‌روم از تو پارکینگماشین را می‌‌آورم.
– آدم وقتی ماشین داشته باشد باید جلوجلو فکر همه چیز را بکند. مگر نه؟ دایم باید همه چیز را پیش بینی کنی: چه‌‌طوری باید از پارکینگ بیای تو خیابان راه بگیری. تو ترافیک به این سنگینی از کد‌‌‌ام خیابان بروی که خلوت‌‌تر باشد. بعد تا یک خیابان خلوت پیدا می‌‌کنی می‌‌بینی که یک زن و شوهردرست وسط خیابان ایستاده‌‌اند و دارند کتک کاری می‌‌کنند، اصلا هم خیال ندارند از جاشان جم بخورند. آن وقت چاره ای نداری جز این که بزنی کنار.
می گویم: بهتر از این نمی‌‌شود. 
– خوب تقصیر خودت است. تو خیاط قابلی هستی، از آن خیاط‌‌‌های زنانه دوز که این روز‌‌‌ها دیگر کم‌‌تر پیدا می‌‌شوند. اما عوض این که بچسبی به خیاطی، از صبح تا شب می‌‌شینی پشت کامپیوتر. خانه به آن قشنگی را تو آن شهرک ویلایی ول کرد‌های آمد‌های این‌‌جا، دلت را به این… به این کار پنج روز در هفته خوش کرده‌‌ای.
– خیلی ممنون که اوضاع احوال زندگی‌‌‌‌‌ام را بر‌‌‌ام روشن کردی.
-آن لباس‌‌‌های شمشیر دریایی را تمام کرده‌‌ای؟
– ستاره‌ی دریایی. نه، دیشب خسته بودم نشستم پای تلویزیون. اگر آن‌‌جا روی صندلیبشینی وقتی آمدم من را می‌‌بینی. تو این باد نمی‌‌خواهم بیرون بایستی.
– تو همیشه یک بهان‌های می‌اری که من نباید بیرون بایستم. تو از زنبور می‌‌ترسی مگر نه؟ یک‌‌بار وقتی داشتی با شن‌‌کش تو حیاط کار می‌‌کردی زنبور انگشت پات را گزید. یادت هست؟ از آن به بعد اسم‌‌شان را گذاشتی کت زردها. از دست‌‌شان بی‌‌چاره شده بودی. تقصیر خودت بود که موقع کار با شن‌‌کش دم‌‌پایی پوشیده بودی. اگر عرضه نداری یک شوهر دیگر تور کنی که برگ‌‌‌های باغچه را برات جمع کند دست‌‌کم وقتی می‌‌روی تو باغچه کفش راحتی پات کن. 
– می‌‌شود لطفا دست از سخن‌‌رانی برداری و ..
– برو ماشینت را بیار. چرا این‌‌قدر دلواپس من هستی؟ فوقش چند دقیقه سر پا می‌‌ایستم. مجبور نیستم که مثل نگهبان‌‌‌های کاخ باکینگه‌‌‌ام آن‌‌قدر راست جلوم را نگاه کنم تا از حال بروم.
– باشد. همین جا بایست من می‌‌آیم .
– ماشینت چه شکلی است؟
– همان ماشینی که همیشه داشته‌‌‌‌‌ام دیگر.
– اگر نیامدم بیرون بیا دنبالم. 
– باشد می‌‌آیم مامان. اما چرا نیای بیرون؟
– اگر این ماشین‌‌‌های اس.یو.وی جلوت را بگیرند نمی‌‌بینمت. می‌‌آیند این طرف جدول‌‌‌های پیاده رو‌‌، با آن شیشه‌‌‌های دودی‌‌شان که آدم پیش خودش می‌‌گوید لابد لیز تیلور یا یک گنگستر معروف آن تو نشسته. یا آن آقا پول‌‌داره کی بود مال برونویی؟ چی داشتم می‌‌گفتم؟ چی شد یک دفعه یاد سلطان برونویی افتادم؟ آهان، راستی آن آقایی که داشتم باه‌اش حرف می‌‌زدم می‌‌گفت یک بار تو نیویورک درست همان موقع که دم هتل از تاکسی پیاده می‌‌شده الیزابت تیلور از لیموزینش آمده پایین. می‌‌گفت از پنجره‌ی ماشین تندتند سگ‌‌‌های کوچولوش را می‌‌داده بیرون، به دربان، به پیش‌‌خدمت هتل، آرایشگرش که بی‌‌چاره زیر هر کد‌‌‌ام از بغل‌‌ه‌اش دو تا سگ بوده. اما آن‌‌‌‌‌هاسگ‌‌‌های خودش بوده اند. مرد بی‌‌چاره دستش بند بوده نمی‌‌توانسته به الیزابت تیلور کمک کند. برای همین هم…
– مامان باید برویم.
– من هم باهات می‌‌آیم.
– تو که سوار آسانسور نمی‌‌شوی. آخرین باری که سوار آسانسور شده بودیم از ترس نمی‌‌توانستی از جات جم بخوری. 
– خوب تا حال‌اش که بالارفتن از پله من را نکشته. 
-آن طبقه‌‌های آخر پارک کرده‌‌ام. ببین، همین جا کنار پنجره بگیر بشین و…
– می‌‌دانم بعدش چی می‌‌شود. نمی‌‌خواهد این قدر تکرار کنی.
دست‌‌ه‌‌‌ام را بالا می‌‌آورم و تکان می‌‌دهم. می‌‌گویم: می‌‌بینمت.
– با همان ماشین سبزه می‌‌آیی دیگر؟ همان ماشین سیاهه که من به نظرم سبز می‌‌آد؟
– آره مامان. من همان یک ماشین را دارم.
– خوب نباید این طوری با من حرف بزنی. امیدوارم هیچ وقت به روز من نیفتی تا بفهمی که چه‌‌قدر بد است که آدم بعضی چیز‌های بی‌‌اهمیت را با هم قاطی کند. من می‌‌دانم که ماشین تو سیاه است اما خوب تو نور آفتاب تند به نظر می‌‌آید که سبز است.
می‌‌گویم: سر پنج دقیقه برمی‌‌گردم. 
و از در گردان بیرون می‌‌روم. مردی که جلو من است هر دو دستش توی گچ است و با پیشانی‌‌‌اش شیشه را فشار می‌‌دهد. چند ثانیه بعد بیرون هستیم. مرد برمی‌‌گردد نگاهم می‌‌کند. صورتش گل‌‌ انداخته است.
می‌‌گویم: نمی‌‌دانستم اگر فشار بیارم در تندتر می‌‌چرخد.
با بی‌‌حالی می‌‌گوید: می‌‌دانستم یک همچین چیزی می‌‌گویید.
و می‌‌رود. 
زن چاقی که در راه‌‌رو بیمارستان از کنارمان گذشته بود تو پیاده‌‌رو منتظر سبز شدن چراغ است و توی تلفن همراهش وراجی می‌‌کند. وقتی که چراغ سبز می‌‌شود همان طور که سرش به یک طرف چرخیده راه می‌‌افتد، انگار تلفن به گوشش چسبیده و سنگینی آن سرش را خم کرده است. ژاکت گل‌‌وگشادی پوشیده با یکی از دامن‌‌‌های بلند که این روز‌‌‌ها همه می‌‌پوشند و کفش‌‌‌هایی که به آن می‌‌آید و کیف کوچکی هم روی شانه‌‌‌اش تاب می‌‌خورد.
– من این‌‌جام.
 مادرم این را با صدای بلندی می‌‌گوید و وقتی دارم از روی جدول پیاده‌‌رو رد می‌‌شوم به من می‌‌رسد.
– مامان، آسانسور دارد.
– همه‌‌‌اش باید دنبال کار‌های من باشی.بی‌‌چاره شده‌‌ای. الان ساعت ناهارت است؟ دیگر وقت نمی‌‌کنی غذا بخوری نه؟ حالا که دیدی حالم خوب است می‌‌توانی من را با تاکسی بفرستی خانه.
– نه نه، مسئل‌های نیست. اما تو دیشب به من گفتی که می‌‌خواه‌ی بروی آرایشگاه، مگر نمی‌‌خواه‌ی برسانمت؟
– آن که امروز نیست.
– چرا امروز است، یک‌‌ربع دیگر وقت داری. با الوییز.
– نمی‌‌خواهم همه بگویند که من می‌دان را به هم ریخته‌‌ام. تو چی؟
– نه مامان. چرا دم دکه‌ی بلیط فروشی وانمی‌‌ایستی بعد که من آمدم… 
– دم به دقیقه حرفت را عوض می‌‌کنی. چرا نمی‌‌خواه‌ی باهات بی‌‌‌ام تا دم ماشین؟
– با آسانسور؟ می‌‌خواه‌ی سوار آسانسور بشوی؟ خیلی خوب راه بیفت.
– از آن شیشه‌‌ای‌‌‌‌‌ها که نیست؟
– یکی از دیواره‌‌ه‌اش شیش‌های است.
– باشد من هم مثل بقیه. خیلی از خانم‌‌‌‌‌ها هم از این‌‌جور آسانسور‌‌‌ها می‌‌ترسند. 
-رسیدیم.
– چه بویی هم می‌‌دهد. بهتر است بشینممنتظرت ‌‌شوم.
– مامان آن‌‌ور طرف خیابان باید می‌‌نشستی، حالا که راه افتاده‌ی آمده‌ی این‌‌جا می‌‌خواه‌ی ببرمت بگذارمت پهلوی آن بلیط فروشه؟ اگر نه یک نفس عمیق بکش و با من بیا. چی‌‌می‌‌گی؟
مردی که توی آسانسور است و لباس رسمی پوشیدهدر را برامان باز نگه داشته است. می‌‌گویم: خیلی ممنون. مامان؟
می‌‌گوید: فکر کردم بهتر است حرفت را گوش کنم و بروم توی آن غرفه منتظرت بشوم. من را ببر آن‌‌جا.
– غرفه نه. دکه. آن‌‌جا را می‌‌گویی؟ آن‌‌جا می‌‌مانی؟
مرد همان‌‌طور در را با شانه‌‌‌اش باز نگه داشته است. نگاهش به پایین است.
– آره پهلوی آن آقاهه.
– باشد فکر خوبی است.
از آسانسور بیرون می‌‌آیم.
– قبلا دیدمش. گفت پسرش دارد توی لاس وگاس عروسی می‌‌کند. من هم بهش گفتم که به هیچ کد‌‌‌ام از عروسی‌‌‌های دخترم نرفته‌‌ام. پرسید مگر چند بار عروسی کرده است؟ معلومه که من هم راستش را گفتم. او هم گفت:در این باره چه احساسی داری؟ من هم بهش گفتم که تو یکی از عروسی‌‌هات یک سگ بود.
– آن همان عروسی‌‌‌‌‌ام بود که تو هم آمده بودی دیگر. عروسی اولم. یادت نیست که یک حلقه‌ی گل انداخته بودی گردن ابنزیر؟ فکر خودت بود.
بازویش را می‌‌گیرم و از جلو آسانسور کنار می‌‌کشمش.
– آره آن را از یک حلقه‌ی گل تو کلیسا باشد کش رفتم. ولی تو و آن مردی که باه‌اش عروسی کردی اصلا نرفتید تو. جای سوزن انداختن نبود. خانم‌‌‌‌‌ها کفش پاشنه بلند ‌‌پوشیده بودند و جایی نبود که بایستند، تازه باران هم داشت می‌‌گرفت.
– آن روز هوا آفتابی بود.
– اینش را یادم نیست.اما یادم هست که لباست را مامان بزرگ دوخته بود.
– نه. می‌‌خواست بدوزد، اما من همان لباسی را پوشیدم که از لندن خریده بودیم.
– بی‌‌چاره مامان بزرگ حتما دلش شکسته بوده.
– آن‌‌موقع آرتروزش هم‌‌چین عود کرده بود که یک خودکار هم نمی‌‌توانست بردارد، چه برسد به سوزن زدن.
– حتما دلش را شکسته‌‌ای.
– خیلی خوب مامان. این بحث ما را به ماشین نمی‌‌رساند. حالا می‌‌خواه‌ی چی کار کنی؟
– همان کاری که مارشال‌‌‌‌‌ها می‌‌کنند.
– چی؟
– مارشال‌‌ها. زمان ما مردم به مارشال‌‌‌‌‌ها نمی‌‌خندیدند.
– مامان شاید بد نباشد بروی دم آن دکه بایستی تا من بیام. لازم هم نیست با بلیط‌‌فروش حرف بزنی. می‌‌روی آن‌‌جا؟
– اشکال دارد بی‌‌‌ام با تو سوار آسانسور بشوم؟
– نه. اما این باید سر حرفت وایستی. نمی‌‌توانیم تمام وقت در آسانسور را باز منتظر بگذاریم. مردم کار و زندگی دارند.
– ببین داری چه‌‌طوری با من حرف‌‌ می‌‌زنی؟ خیال می‌‌کنی من هیچ‌‌چیز حالیم نیست؟ چرا این قدر حرف‌‌هات را تکرار می‌‌کنی؟
توی کیفش دنبال چیزی می‌‌گردد. سرش را پایین انداخته و من کف سرش را از بین موهایش کم پشتش می‌‌بینم. می‌‌گویم:مامان؟
– بله بله دارم می‌‌آیم. فکر کردم شاید آن کارتی که اسم آرایشگرم را روش نوشته‌‌‌‌‌ام همراهم باشد.
– اسمش الوییز است.
– خیلی ممنون عزیزم. پس چرا تا حالا نگفتی؟
به برادرم تیم زنگ می‌‌زنم. می‌‌گویم:
حالش بدتر شده است. اگر می‌‌خواه‌ی تا هنوز آن‌‌قدر‌‌‌ها حالش خراب نشده ببینیش همین الان یک بلیط هواپیما رزرو کن.
می‌‌گوید: تو که خبر نداری چه‌‌قدر کارسرم ریخته. صبح تا شب دارم سگ‌‌دو می‌‌زنم.
– تیم، من خواهرتم، الان موضوع سر کار‌های تو نیست، من…
– مدت‌‌‌‌‌ها است که روز به روز دارد اوضاعش وخیم می‌‌شود. باز خدا پدر تو را بیامرزد که نگه‌‌‌اش می‌‌داری. هر چی باشد زن مهربانی است. من حاضرم تمام خرجش را بدهم. تو آدم صبور و پر حوصله ای هستی.
– تیم. حالش خیلی بدتر ‌‌شده. اگر برات مهم است، اگر مهم است، همین الان بیا به دیدنش. 
– بیا با هم روراست باشیم. راستش من آن‌‌قدر‌‌‌ها هم دلم بر‌اش نمی‌‌سوزد. او هیچ‌‌وقت من را دوست نداشته‌‌ است. شاید هم از سر جریان رنه بوده. نمی‌‌دانم. همان موقع هم احساس خاصی نسبت بهش نداشتم. می‌‌فهمی چی می‌‌خواهم بگویم؟ دستت درد نکند. واقعا مرحبا به تو. اما تو خودت می‌‌دانی بابا و مامان برای چی با هم زندگی می‌‌کردند؟ بابا آدم گوشه‌‌گیری بود ولی مامان دیوانه‌ی مهمانی رفتن بود. هیچ وقت نمی‌‌توانست بفهمد که چرا آدم باید یک کتاب جدی دستش بگیرد بخواند. نمی‌‌توانست بفهمد. دست کم من که هیچ وقت این را ندیدم.
– تیم قبل از کریسمس بیا به دیدنش.
– با این حرف‌‌هات حال آدم را می‌‌گیری. اشکالی ندارد که رک و راست بهت بگویم؟ امروز آن قدر روز وحشتناکی بودهکه حتی حوصله ندارم حرف بزنم. آن‌‌وقت تا رسیده‌‌‌‌‌ام خانه تو زنگ زد‌های می‌‌گویی- مثل صدبار دیگه که گفت‌های – که مامان دارد می‌ می‌رد یا این که مخش به کلی عیب کرده، بعد هم می‌‌گویی…
می‌‌گویم: مواظب خودت ب‌اش تیم.
و گوشی را می‌‌گذارم.
وقتی که مادرم را به آرایشگاه می‌‌رسانم تا موهایش را اصلاح کند، برای وقت‌‌کشی به آپارتمانش می‌‌روم و می‌‌بینم که گلدان‌‌هایش دارند خشک می‌‌شوند. دو تا از آن‌‌‌‌‌ها را همین تازگی وقتی مادرم پایش را عمل کرده بود دوست‌‌ه‌اش برایش آوردند. یک گلدان داودی و یک شمعدانی. فنجانی را که احتمالا صبح مادرم در آن قهوه خورده آب می‌‌کشم و آن را زیر شیر پر می‌‌کنم. دوبار آن را پای گلدان‌‌‌‌‌ها خالی می‌‌کنم تا سیراب شوند. برادرم در دانشگاه اوهایو روی آثار وردزورث کار می‌‌کند. اما من سال‌‌هاست که برای نگه‌‌داری از مادرم به این شهر کوچک که در آن بزرگ شده‌‌‌‌‌ام برگشته‌‌ام. به قول برادرم مرحبا به من.
دکتر می‌‌گوید: خوب ما می‌‌دانستیم که بالاخره کار به این‌‌جا می‌‌کشد. الان بر‌اش خیلی بهتر است که جایی زندگی کند که برای کار‌های روزمره‌‌‌اش از او مراقبت شود. منظورم یک جور زندگی به کمک مددکار‌‌‌ها است. اگر فکر می‌‌کنی این‌‌طوری بهتر است خودم می‌‌آیم و بر‌اش توضیح می‌‌دهم که درحال‌‌حاضر لازم است که تحت مراقبت کاملی باشد. 
می‌‌گویم: حتما مخالفت می‌ کند.
می‌‌گوید: چار‌های نیست. من و تو می‌‌دانیم که اگر خانه‌‌‌اش آتش بگیرد نمی‌‌تواند از خانه بیاید بیرون یا به آتش‌‌نشانی زنگ بزند. تو می‌‌دانی شب‌‌‌‌‌ها ش‌‌‌ام می‌‌خورد یا نه؟ الان دیگر حتی شک دارم که غذا هم به اندازه‌ی کافی می‌‌خورد. باید حواس‌‌مان به آن مقدار کالری که به بدنش می‌‌رسد باشد. باید امکاناتی فراهم کنیم که او بتواند ازشان استفاده کند.
می‌‌گویم: حتما مخالفت می‌ کند.
– شاید بدفکری نباشد که به تیم بگویی باه‌اش صحبت کند.
– او را ولش کن. تا حالا دوبار گفته که نمی‌‌تواند از مامان نگه‌‌داری کند.
– اصل موضوع را بهش بگو. اگر برادرت بداند که مادرت درست و حسابی غذا نمی‌‌خورد…
– از کجا مطمئنی که درست و حسابی غذا نمی‌‌خورد؟
می‌‌گوید: خوب فرض کن به تیم بگوییم که بد غذا می‌‌خورد. تقریبا همین طور است دیگر.
– رو کمک تیم اصلا نمی‌‌شود حساب کرد. اما اگر می‌‌خواه‌ی که من قبول ‌‌کنم که مادرم لاغر است، بسیار خوب او لاغر است. 
– لطفا حواست باشد که من چی می‌ خواهم بگویم بدون این‌‌که…
– چرا؟ برای اینکه تو دکتر هستی؟ چون یک‌‌بار مادرم دم خروجی پارکینگ به سرش زده و آبروت را برده؟
می‌‌گوید: خودت به من گفتی که بی‌‌خودی زنگ خطر آتش را کشیده. دیگر نمی‌‌شود مراقبش بود. باید این حقیقت را قبول کنی.
می‌‌گویم: مطمئن نیستم این‌‌طور باشد.
صدایم می‌‌لرزد.
– من هستم. من تو را از وقتی چشم‌‌ه‌‌‌ام را باز کرده‌‌‌‌‌ام می‌‌شناسم. یادم می‌‌آید مامانت شیرینی‌‌ مغزدار شکلاتی درست می‌‌کرد و پدرم مرتب به خانه‌ی شما سر می‌‌زد تا ببیند که مادرت از آن شیرینی‌‌‌‌‌ها درست کرده یا نه. من می‌‌دانم چه قدر برای آدم سخت است که قبول کند پدر و مادرش دیگر از عهده‌ی کار‌های خودشان برنمی‌‌آیند. پدرم تو خانه‌ی ما زندگی می‌کرد و من هر قدر از دونا برای این که از او پرستاری کرد تشکر کنم باز هم کم است. تا این‌‌که پدرم… خوب تا این‌‌که پدرم مرد.
– تیم می‌‌گوید که مامان را به یک آسایشگاه سال‌‌مندان تو اهایو ببریم.
– حرفش هم نزن.
– خوب خودش هم امکان ندارد قبول کند برود اهایو. آن وقت تو می‌‌گویی که باید تو خانه حبسش کنیم. 
– حبس! من و تو امکان ندارد بتوانیم با هم یک بحث جدی بکنیم، چون تو همه‌‌چیز را به مسخره می‌‌گیری.
زانوه‌‌‌ام را تا پیشانی‌‌‌‌‌ام بالا می‌‌آورم دست‌‌ه‌‌‌ام را زیر پاه‌‌‌امقلاب می‌‌کنم و کاسه‌ی زانوه‌‌‌ام را محکم روی چشم‌‌ه‌‌‌ام فشار می‌‌دهم. 
مددکار می‌‌گوید: دکتر می‌لروس می‌‌گفت این روز‌‌‌ها حال‌‌تان زیاد خوش نیست.
مطب او پنجره ندارد و هر کد‌‌‌ام از صندلی‌‌هایش یک رنگ هستند که حالت شادی به آ‌‌ن‌‌جا داده‌‌اند.
– دوست ندارید درباره‌ی مشکلات‌‌تان حرف بزنید؟
– خوب، مادرم سکته کرده. ازآن به بعد همه چیز را قاطی کرده. البته قبل از آن هم یک مقدار گیج شده بود اما بعد از سکته بدتر شد. فکر می‌‌کند برادرم هنوز ده سالش است. یک دفعه حرف‌‌‌هایی درباره او می‌ زند که من اصلا از آن‌‌‌‌‌ها سر در نمی‌‌آورم، مگر این‌‌که فکرکنم که او خیال می‌‌کند که برادرم ده سالش است. تازه فکر می‌‌کند که من شصت سالم است. یعنی فقط چهارده سال از خودش کوچک‌‌تر هستم! و به نظرش این موضوع نشان می‌‌دهدکه پدر من یک زن دیگر هم داشته است و خانواده‌ی ما در واقع خانواده‌ی دوم پدرم بوده است. و من هم از زن اول او هستم. من شصت سالم است و خودش هفتاد و چهارسال. در حالی که وقتی که تو زمین گلف سکته کرد و زمین خورد هفتاد و چهارسالش بود.
سرش را تکان می‌‌دهد.
– برادرم الان چهل و چهار سالش است، دارد می‌‌رود تو چهل و پنج. این اواخر مادرم همه‌‌‌اش درباره‌ی این موضوع حرف می‌‌زند. 
– درباره سن برادرتان؟
– نه. این موضوع مخفی که خودش کشف کرده. ماجرای زن و بچه‌ی پدرم، و این‌‌که آن‌‌ها، می‌‌دانید، واقعا وجود دارند. خودش می‌‌گوید وقتی این را فهمیده چنانهول کرده که تو زمین گلف زمین خورده و سکته کرده.
– پدر و مادرتان باهم خوش‌‌بخت بودند؟
– آلبوم بچگی‌‌ه‌‌‌ام را نشانش دادم و ازش پرسیدم که اگرمن بچه‌ی یک زن دیگر هستم پس این‌‌ عکس‌‌‌‌‌ها چی است؟ و او می‌‌گوید: این هم از حقه‌‌بازی‌‌‌های پدرت است. عینا با همین کلمات. اصلا تو کله‌‌‌اش نمی‌‌رود که من شصت سالم نیست وتازه هفته‌ی دیگر روز تولد پنجاه و یک سالگی‌‌‌‌‌ام است.
– خیلی سخت است که یک نفر دایم به کمک آدم احتیاج داشته باشد، مگر نه؟
– خوب آره، ولی از آن سخت‌‌تر این است که می‌‌بینم بافکر و خیال خانواده‌ی دوم پدرم بی‌‌خود دارد خودش را عذاب می‌‌دهد. 
– فکر می‌‌کنید بهترین راه برای نگه‌‌داری مادرتان چی است؟
– دلم بر‌اش می‌‌سوزد. خیلی دلم می‌‌سوزد. می‌‌گوید همه آن‌‌‌‌‌ها را دیده است. پسر و دختر و زنش را که خیلی شبیه خودش بوده و از این موضوع خیلی دمغ است. خوب فکر می‌‌کنم این جریان خیلی روش تأثیرگذاشته. البته کل ماجرا را از خودش درآورده است. اما من دیگر دست از جرومنجر کردن باه‌اش برداشته‌‌ام. چون فکر می‌‌کنم لابد این ماجرا بر‌اش نشانه‌ی چیز‌های دیگری است که من ازشان سر در نمی‌‌آورم. شاید به این فکر و خیالات احتیاج دارد که دایم خودش را با آن‌‌‌‌‌ها سرگرم می‌‌کند. اما من دیگر از دست فکر‌های او پاک از جا در رفته‌‌‌‌‌ام 
می‌‌گوید: از خودتان بر‌‌‌ام بگوید که تن‌‌‌ها زندگی می‌‌کنید؟
– من؟ خوب، الان مدتی است طلاق گرفته‌‌ام. بعد از این که حماقت کردم و به جای دوست پسرم ویک، با یکی از دوستان قدیمی‌‌‌‌‌ام ازدواج کردم. من و ویک تو فکرش بودیم که با هم ازدواج کنیماما من آن‌‌قدر گرفتار نگه داشتن مادرم شده بودم که هیچ‌‌وقت نمی‌‌توانستم به اندازه‌ی کافی به ویک توجه کنم. وقتی با هم به هم زدیم ویک تمام وقتش را صرف سگ منشی‌‌‌اش باندراس می‌‌کرد. اگر ویک از دوری من غصه خورده باشد حتما وقتی است که توی پارک سگ‌‌‌‌‌ها باشد.
– این‌‌جا نوشته که شما در شرکت کامپیوتری گیتی کار می‌‌کنید.
– آره. جای خوبی است. چون خودشان به خانواده خیلی اهمیت می‌‌دهند و می‌‌فهمند که من مجبورم به خاطر مادرم زیاد مرخصی بگیرم. قبلا تو یک مغازه‌ی طراحی داخلی کار می‌‌کردم. خیاطی هم می‌‌کنم. تازگی‌‌‌‌‌ها چندتایی لباس به شکل ستاره‌ی دریایی برای بچه‌‌‌های کلاس سوم یکی از دوست‌‌ه‌‌‌ام دوخته‌‌ام.
– جک می‌لروس فکر می‌‌کند که بهتر است مادرتان تحت مراقبت باشد. 
– می‌‌دانم. اما او نمی‌‌داند، یعنی واقعا درک نمی‌‌کندکه حرف زدن با مادرم درباره‌ی این موضوع یعنی چه.
– اگر این موضوع را به مادرتان بگوید بدترین اتفاقی که ممکن بیفتد چیست؟
– بدترین چیز؟ مادرم دوباره موضوع آن یکی خانواده را پیش می‌‌کشد و من دیگر اصلا حوصله ندارم که خودم را درگیر مسایل پیچید‌های کنم که از بیخ و بن واقعیت ندارند. منظورم زندگی گذشته پدرم است. مادرم تو تمام این بحث‌‌‌‌‌ها از برادرم حرفی نمی‌‌زند چون فکر می‌‌کند که او ده سالش است.
– به نظرم شما خیلی ناامید هستید.
– راه دیگری هم دارم؟
– باید به خودتان بگوید مادرم سکته کرده است و بعضی چیز‌‌‌ها را با هم قاطی کرده اما من کاری در این باره نمی‌‌توانم بکنم.
– اصلا متوجه نیستید. این موضوع یک جور‌هایی برای من هم مهم است. دلم می‌‌خواهد فکر این جریان زن دوم را از سر مادرم بیرون کنم. انگار گذشته‌‌‌‌‌ام هیج‌‌وپوچ رفته است.
مددکار سر جایش تکان می‌‌خورد. می‌‌گوید: می‌‌توانم پیشنهادی بکنم؟ باید بدانید که این مشکل مادرتان است نه مشکل شما. شما چیزی را می‌‌فهمید که مادرتان که مغزش بعد از سکته ایراد پیدا کرده نمی‌‌فهمد. همان‌‌طوری که برای بچ‌های که اختیار کاره‌اش را ندارد ما تصمیم می‌‌گیریم، باید بدون توجه به این که مادرتان چه فکری می‌‌کند کاری را که بر‌اش بهتر است انج‌‌‌ام بدهید.
جک می‌لروس می‌‌گوید: تو باید بروی مسافرت. اگر آخر این هقته گرفتار نبودم دعوتت می‌‌کردم با دونابرویم واشنگتن و نمایشی را که توی کرکران اجرا می‌‌شود ببینیم. باید جالب باشد، تمام شخصیت‌‌ه‌اش از تو تابلو نقاشی بیرون آمده‌‌اند.
– ببخشید که با این ماجرا برات دردسر درست می‌‌کنم. می‌‌دانم که وقتش است که تصمیمم را بگیرم. موضوع این است که آن بار که رفتم ببینم اوکس چه‌‌طور جایی است آن زنه را که دیدم نان خام‌های مالیده بود به صورتش..
– خیلی بامزه است. به جنبه‌ی بامزه ماجرا توجه کن. بچه‌‌‌‌ها خراب‌‌کاری می‌‌کنند پیر‌‌‌ها هم همین‌‌طور. یک‌‌بار دیدم یک پیش‌‌خدمت پیر دماغش را تو یک کیک فرو کرد.
می‌‌گویم: خیلی خوب.
یک جرعه از جین و تونیکم می‌‌خورم. توی حیاط پشتی خانه‌ی او نشسته‌‌ایم. توی خانه دونا دارد یکی از غذا‌هایی را که در درست کردنش وارد است بارمی‌‌گذارد. 
– می‌‌دانی می‌‌خواستم یک چیزی ازت بپرسم. بیش‌‌تر وقت‌‌‌‌‌ها بی‌‌خودی می‌‌گوید بی‌‌چاره. وقت‌‌‌هایی که اصلا انتظارش را ندارم این کلمه را به زبان می‌‌آورد.
می‌‌گوید: سکته‌ی لعنتی.
– نکند این‌‌طوری می‌‌خواهد احساسش را بگوید؟
یک علف هرز از زمین می‌‌کند.
– یعنی یک‌‌دفعه بی‌‌مقدمه انگار دارد ( س – ک – س )که می‌‌کند می‌‌گوید بی‌‌چاره؟
– نه. فقط به جای کلمه‌ی دیگری که بیش‌‌تر به حرف‌‌ه‌اش می‌‌خورد می‌‌گوید بی‌‌چاره.
به ریشه‌ی دراز قاصدکی که از تو زمین در آورده است نگاه می‌‌کند.
– از دست این هوایجنوب. 
قاصدک را روی فرغون پر از سنگ‌‌می‌‌اندازد که با شن کش از تو زمین حیاط در آورده است.
– این قاصدک‌‌‌های لعنتی تو تمام سال در‌‌می‌‌آیند. بی‌‌چاره شدم از بس آن‌‌‌‌‌ها را از زمین درآوردم.
– نه این طوری نمی‌‌گوید. مثلا یک دفعه می‌‌گوید: بی‌‌چاره شد‌های که گفتی ش‌‌‌ام بی‌‌‌ام ای‌‌جا.
– حتما بی‌‌چاره شده بوده‌‌ای. لابد تو تلفن یک طوری باه‌اش حرف زد‌های کهاین‌‌طور فکر کرده بوده.
دونا سرش را از پنجره آشپزخانه بیرون می‌‌آورد.
– غذا دارد حاضر می‌‌شود. 
جک دستش را تکان می‌‌دهد که بداند او را دیده است. 
– دونا دودل بود که بهت بگوید یا نه. ویک را دیده که موقع پارک سگ‌‌‌‌‌ها داشته سر بندراس فریاد می‌‌زده. داشته با یک کلاه بیس بال می‌‌زده تو پوزه‌ی بندراس. دونا می‌‌گوید بندراس با گوش‌‌‌‌‌ها را تیز کرده دندان نشان می‌‌داده. خرت و پرت‌‌‌هایی که ویک خریده بوده تو خیابان پخش و پلا شده بوده.
– جالبه. فکر نمی‌‌کردم بندراس کار بدی ازش سر بزند.
پسر عجیب و غریب همسایه توی حیاط‌‌‌‌شان سرش را به طرف چراغ خیابان بالا برده و بعد آر‌‌‌ام پایینمی‌‌آورد و حرکت سل‌‌‌ام بر آفتاب شبانه‌‌‌اش را آغاز می‌‌کند.
نصفه شب کورا دوست برادرم به من زنگ می‌‌زند. بیدارم و دارم ویدیوی فیلم "ایگبی به هم می‌‌ریزد" را نگاه می‌‌کنم. سوزان سراندون نقش مادری را بازی می‌‌کند که گذشته‌‌‌اش را فراموش کرده است. سه تا از دوست‌‌ه‌‌‌ام برای تولدم این فیلم را فرستاده‌‌اند. یک بار هم سال‌‌‌‌‌ها قبل همین اتفاق افتاده بود، وقتی چهارتا از دوست‌‌ه‌‌‌ام فیلم Play it az it Layساخته‌ی جوان دیدیون را برایم فرستاده بودند.
کورا می‌‌گوید: من و تیم فکرکردیم که باید به سهم خودمان یک مدت از مادر مواظبت کنیم و مامان را برای تعطیلات پیش خودمان بیاریم. احتمالا توی نوامبر می‌‌توانیم این کار را بکنیم. وقتی که دانشکده تعطیل شد. تا آن موقع من هم می‌‌روم پیش تیم می‌‌مانم. البته اگر مامان ناراحت نمی‌‌شود.
می‌‌گویم: خیلی لطف می‌‌کنید. ولی می‌‌دانی که او خیال می‌‌کند تیم ده سالش است؟ فکر نکنم دوست داشته باشد این همه راه تا اوهایو بیاید تا یک پسر ده ساله ازش نگه‌‌داری کند.
– چی؟
– تیم بهت نگفته بود؟ تازگی‌‌‌‌ها تیم بر‌اش نامه نوشته بود. نامه را نگه داشته بود تا به من نشان بدهد که چقدر دست‌‌خط تیم خوب است.
– خوب وقتی برسد این‌‌جا می‌‌فهمد که تیم بزرگ شده.
– حتما فکر می‌‌کند یکی خودش را عوض تیم جا زده یا یک همچین چیزی. بعد هم دایم درباره‌ی خانواده اول پدرمان حرف می‌‌زند.
کورا می‌‌گوید: هنوز از آن دفع‌های که عصب کشی کردم مقداری قرص آر‌‌‌ام بخش دارم.
– باشد. ببین نمی‌‌خواهم توی ذوقت بزنم. اما من حتی نمی‌‌دانم که می‌‌تواند تن‌هایی سفر کند یا نه. تیم می‌‌تواند بیاد با ماشین ببردش؟
– خدای من. خواهرزاده‌ی من یازده سالش است و صدبار تا حالا تن‌هایی رفته وست کوست و برگشته.
می‌‌گویم: موضوع سر این نیست که بر‌اش کمی خوراکی تو کوله‌‌‌اش بگذاریم یا یک پازل بدهیم دستش تا تو راه حوصله‌‌‌اش سر نرود. 
– من نمی‌‌خواستم بگویم که مادرت مثل بچه‌‌‌‌‌ها شده. اتفاقا درست برعکس است. منظورم این است که اگرفکر کند که کاری را نمی‌‌تواند بکند دیگر سعی هم نمی‌‌کند انجامش بدهد، اگر ما بگذاریم …
می‌‌گویم: این روز‌‌‌ها همه حرف‌‌هاشان را نصفه نیمه می‌‌گذارند. 
کورت می‌‌گوید: من می‌‌توانم جمله‌‌‌‌‌ام را تمام کنم. داشتم می‌‌گفتم که اگر ما روی او حساب کنیم که می‌‌تواند از خودش مواظبت کند این کار را خواهد کرد.
– اگر ما به یک بچه‌ی کوچولو اطمینان داشته باشیم که می‌‌تواند مواظب خودش باشد بلایی سر خودش نمی‌‌آورد؟
کورا می‌‌گوید: خدای من. ببین ساعت چند است. آن موقع که زنگ زدم فکر می‌‌کردم ساعت نه است. نصفه شب شده.
– دوازده و ربع است.
– انگار ساعتم خوابیده. الان یک هو چشمم به ساعت آشپزخانه افتاد دیدم دوازده و ده دقیقه است.
تا حالا دوبار کورا دیده‌‌ام، بار اول وزنش دویست پوند بود ولی بار دوم بعد از رژیم سختی که گرفته بود شده بود صد و چهل پوند. وقتی آمد فرودگاه دنبالم دیدم تو ماشینش یک مجله‌ی مدل لباس عروس دارد. انگار از آن موقع تا حالا اوضاع چندان بروفق مرادش نبوده است.
کورا گفت: خیلی ببخشید.
می‌‌گویم: ببین، من بیدار بودم نمی‌‌خواهد عذر خواه‌ی کنی. اما احساس می‌‌کنم این حرف‌‌‌‌‌ها هیچ فاید‌های ندارد.
– به تیم می‌‌گویم خودش فردا بهت تلفن کند. واقعا متاسفم.
– کورا وقتی گفتم مردم این روز‌‌‌ها حرف‌‌هاشان را تمام نمی‌‌کنند منظورم تو نبودی. خود من هم حرف‌‌ه‌‌‌ام را نصفه نیمه ر‌‌‌ها می‌‌کنم.
کورا می‌‌گوید: مواظب خودت باش.
گوشی را می‌‌گذارد.
– او کجاست؟
– همین جا تو مطب من. تو پارک لی بوده. یک نفر دیده بوده که داشته با یک زن مست حرف می‌‌زده یکی از همین زن‌‌‌های ولگرد. درست قبل از این که پلیس‌‌‌‌ها سر برسند زنه داشته بطری‌‌‌هایی را که از آشغال‌‌دانی رستوران برداشته بوده پرتاب می‌‌کرده طرف یک مجسمه. مادرت گفته که او داشته تعداد بتری‌‌‌های پرت شده را حساب می‌‌کرده. زنه به خیال خودش داشته ‌‌برنده می‌‌شده، چون مجسمه کم‌‌کم داشته کله پا می‌‌شده. اما تمام صورتش خونی شده بوده. برای همین یک نفر به پلیس زنگ زده بوده.
– صورتش خونی شده بوده؟
– صورت آن زنه. موقع برداشتن شیشه‌‌‌‌ها انگشت‌‌ه‌اش را بریده بوده. 
– خدای من. مامانم حالش خوب است؟ 
– آره. اما باید یک کاری بکنیم. من به اوکس زنگ زدم. امروز نمی‌‌توانند کاری بکنند، اما از فردا می‌ توانند سه شب توی اتاق نیمه خصوصی بهش جا بدهند. کلی اصرار کردم تا همین را هم قبول کردند، اما مهم نیست. باور کن همین که پ‌اش به آن‌‌جا برسد دیگر حتما می‌‌تواند ماندگار بشود.
– الان خودم را می‌‌رسانم آن‌‌جا.
می‌‌گوید: صبر کن. باید اول فکر کنیم ببینیم که چه کار کنیم بهتر است. نمی‌‌خواهم ببریش خانه‌‌ات. بهتر است امشب را بستری بشود و ازش ام. آر. ای بگیریم. فردا صبح اگر مسئل‌های پیش نیاد می‌‌بریمش اوکس.
– این طوری ممکن است بترسد. چرا بی‌‌خود بترسانیمش؟ چرا باید تو بیمارستان بستری بشود؟
– الان حسابی گیج است. هیچ فاید‌های ندارد که تو امشب تا صبح بیدار بمانی.
– من احساس می‌‌کنم که باید…
– تو احساس می‌‌کنی که باید ازش مراقبت کنی. اما دیگراصلا این کار ممکن نیست. هست؟ توی پارک لی پید‌اش کرده اند. شانس آورده‌‌ایم که کارت ویزیت من و آرایشگرش را به فهرست خریدش سنجاق کرده بوده. فهرست خریدش الان جلوم است. توش یک چیز‌های بی‌‌ربطی نوشته. مثل تخم مرغ عید پاک و ارسنیک.
– ارسنیک؟ یعنی می‌‌خواسته خودش را مسموم کند؟
یک لحظه سکوت می‌‌کند. می‌‌گوید: آره، بگذار برای این‌‌که دیگر بحث نکنیم این‌‌طور فرض کنیم. حالا پاشو بیا این‌‌جا. کم‌‌کم همه چیز درست می‌‌شود.
 تقریبا همان‌‌موقعی که مادرم داشته توی پارک لی بطری‌‌هایی را که زن ولگرد به طرف مجسمه پرت می‌‌کرده می‌‌شمرده، تیم و کورا داشته‌‌اند توی محضر عقد می‌‌کردند. آن‌‌‌‌‌ها با دونا می‌لروس با هم به اتاق بیمارستان می‌‌رسند. دونا دارد معذرت خواه‌ی می‌‌کند که شوهرش مرد سر به هوایی است و سر موقع به ملاقات بیماران نمی‌‌آید.
دسته‌‌گل عروسی کورا توی گل‌‌دان کنار تخت مادرم است. تیم بند انگشت‌‌ه‌اش را می‌‌شکند و پشت هم سینه‌‌‌اش را صاف می‌‌کند. 
مادرم یک دفعه، انگار بخواهد جلب توجه کند، می‌‌گوید: آن‌‌‌‌‌ها از این‌‌که من توی پارک نشسته بودم اوقات‌‌شان تلخ شد. باورتان می‌‌شود؟ فکر می‌‌کنید بازهم از این روز‌های بیچاره پاییزی خواهیم داشت؟
فردا صبح من و تیم می‌‌رویم تا او را با ماشینی که تیم کرایه کرده به اوکس ببریم. مادرمان روی صندلی جلو می‌‌نشیند، کیفش را روی پایش گذاشته و هر چند دقیقه یک بار جملات نامربوطی می‌‌گوید که بالاخره می‌‌فهمم آن‌‌‌‌‌ها را از روی تابلو‌های رانندگی بلند بلند می‌‌خواند.
از روی صندلی عقب شهر را مثل یک تازه وارد نگاه می‌‌کنم. ترافیک سنگین است. از دیدن قیافه مردم توی ماشین‌‌‌‌‌ها تعجبمی‌‌کنم. تمام کسانی که بیشتر از بیست سال دارند صورت‌‌هاشان بی‌‌احساس است و هیچ کس خوش‌‌حال نیست. مرد‌‌‌ها با قیافه‌‌‌های عبوس و زن‌‌‌‌‌ها با چشم‌‌‌های نیمه بسته توی ماشین‌‌‌‌‌ها نشسته‌‌اند. به نظرم می‌‌رسد کم‌‌تر کسی عینک آفتابی زده، هر چند شک دارم که اگر عینک هم زده بودند قیافه‌‌شان شادتر می‌‌شد. یاد عینک گوچی می‌‌افتم که در لندن گم کردم، همان موقع که برای هالویین خودم را به شکل اسکلت در آورده بودم. وقتی بچه بودم تو هالویین لباس فلیکس و گربه را می‌‌پوشیدم یا لباس جیمی کریکت که هنوز هم آن را دارم و گاهی عصای آن را اشتباه‌ی به جای چتر از کمد بیرون می‌‌آورم. یک بار هم خودم را به شکل گوجه‌‌فرنگی در‌‌آورده بودم. 
مادرم به برادرم می‌‌گوید: می‌‌دانی پدرت قبل از این‌‌که من ببینمش زن و بچه داشته. البته هیچ وقت حرفی از آن‌‌‌‌‌ها نزده بود. خیلی بی‌‌انصافی است، نه؟ اگر آن‌‌‌‌‌ها را می‌‌دیدیم شاید ازشان خوش‌‌مان می‌‌آمد، احتمالا آن‌‌‌‌‌ها هم همین‌‌طور. خواهرت وقتی من از این موضوع حرف می‌‌زنم عصبانی می‌‌شود. اما الان همه‌ی تحقیقات جدید این را نشان داده که بهتر است دو خانواده هم‌‌دیگر را ببیند. آن‌‌‌‌‌ها یک پسر ده ساله دارند. سن و سالت از آن گذشته که بخواه‌ی به یک بچه حسودی کنی مگر نه؟ پس دلیلی ندارد که آن‌‌‌‌‌ها را نبینی.
برادرم نفسش را حبس کرده است و می‌‌گوید: ماما.
– خواهرت هربار که هم‌‌دیگر را می‌‌بینیم می‌‌گوید که پنجاه و یک سالش است. حساب سن و سال خودش از دستش در رفته. وقتی آدم پیر می‌‌شود کم‌‌کم این اتفاق می‌‌افتد. من هم پیر شده‌‌‌‌‌ام اما دوست ندارم بی‌‌خودی خودم را جوان جا بزنم. همین الان خواهرت که روی صندلی عقب نشسته دارد به مرگ فکر می‌‌کند. یادت باشد بهت چی می‌‌گم.
انگشت‌‌‌های برادرم روی فرمان چنگ شده است. 
مادرم ناگهان می‌‌گوید: داریم می‌‌رویم آرایشگاه؟ 
دستش را پشت گردنش می‌‌کشد. انگشت‌‌ه‌اش آن‌‌قدر این‌‌ورآن‌‌ور می‌‌روند تا فر‌های ریزی را پیدا می‌‌کنند. وقتی تیم می‌‌فهمد که من جوابی نخواهم داد خودش می‌‌گوید: موهات خیلی خوشگل است مامان، خیالت راحت باشد.
می‌‌گوید: خوب من دوست دارم به موقع سر قراره‌‌‌ام برسم.
فکر می‌‌کنم چه‌‌قدر عجیب است که من هیچ وقت دلم نخواسته مثل کلئوپاترا یا یک رقاص لباس بپوشم. چه مرگم بوده که دلم می‌‌خواسته گوجه فرنگی باشم؟
– مامان هیچ شده بود من تو هالویین لباس دخترانه را بپوشم؟
برادرم تو آینه‌ی ماشین به من نگاه می‌‌کند. برای یک لحظه یاد چشم‌‌‌های ویک می‌‌افتم. وقت‌‌‌هایی که با مادرم و ویک بیرون می‌‌رفتیم مادرم جلو می‌‌نشست تا راحت‌‌تر بتواند با ویک صحبت کند و ویک توی آینه مرتب من ‌‌را نگاه می‌‌کرد. مادرم می‌‌گوید: خوب یادم هست یک سال حرفش را می‌‌زدی که لباس پرستاری بپوشی اما جوانا ویلوگبی هم می‌‌خواست پرستار بشود. من توی مغازه بودم که دیدم خانم ویلوگبی دست گذاشته روی همان لباسی که ما شب قبل حرفش را زده بودیم. شاید هم تقصیر من بود که تو رودربایستی ماندم و آن لباس را برات نخریدم. فکر کنم برای همین است که حالا تو این سن و سال این قدر دم‌‌دمی مزاج شده‌‌ای.
-تو به من می‌‌گویی دم‌‌دمی مزاج؟ به نظر خودم من آدمی هستم که تمام کاره‌اش را روی حساب کتاب انج‌‌‌ام می‌‌دهد. 
مادرم می‌‌گوید: به نظر من که هیچ این‌‌طور نیست. یک‌‌هو به سرت زد که با مردی که درست و حسابی نمی‌‌شناختی‌‌‌اش عروسی کنی. دفعه‌ی بعد هم بعد هم زن یکی از دوست‌‌‌های دوره‌ی مدرسه‌‌ات شدی. بعضی وقت‌‌‌‌‌ها فکر می‌‌کنم که تو هم مثل پدرت از خیانت کردن خوشت می‌‌آد.
برادرم می‌‌گوید: بیایید بی‌‌خود جروبحث نکنیم.
– فکر می‌‌کنید اگر به یک مادر دیگر بگویم که هیچ کد‌‌‌ام از بچه‌‌ه‌‌‌ام من را به عروسی‌‌شان دعوت نکرده‌‌اند چی می‌‌گوید؟ شاید هم بگوید که حتما تقصیر خودم بوده. لابد من لیاقت نداشته‌‌‌‌‌ام که پدرت به ما کم‌‌تر اهمیت می‌‌داده.پدرت به تو درباره‌ی آن یکی زنش چیزی گفته بود؟
تیم مشتش را روی فرمان گره می‌‌کند. جوابی نمی‌‌دهد. مادرم بازوی او را نوازش می‌‌کند. می‌‌گوید: یک سال تیم می‌‌خواست خودش را مثل ادگار برگن درست کند. یادت هست؟ اما پدرت گفت که برای این کار باید یکی از آن عروسک‌‌‌های گران چارلی مک‌‌کارتی بخریم و او برای این ول‌‌خرجی‌‌‌‌‌ها پول اضافه ندارد. ما آن موقع نمی‌‌دانستیم که او باید خرج یک خانواده‌ی دیگر را هم بدهد.
تو اوکس همه همدیگر را خیلی رسمی خانم صدا می‌‌کنند و فقط از روی لحن‌‌ آدم‌‌‌‌‌ها می‌‌توان فهمید که کسی را بیشتر دوست دارند. 
خانم بانکس هم‌‌اتاقی مادرم است. مو‌های کم‌‌پشتش مثلبرف سفید است و قیافه‌ی یک پرنده عجیب غریب را به او داده است. نود و نه سالش است. 
مادرم می‌‌گوید: یک‌‌دفعه یادم افتاد که امروز هالویین است.مهمانی می‌‌گیرید؟
پرستار لبخند می‌‌زند.
– ما هر روز دور هم جمع می‌‌شویم و با هم غذا می‌‌خوریم، چه جشن باشد چه نباشد، و از این که خانواده‌‌تان هم با ما باشند خوش‌‌حال می‌‌شویم.
خانم بانکس می‌‌گوید: وقت ش‌‌‌ام شده؟
پرستار با صدای بلندی می‌‌گوید: نه ماما، الان تازه ساعت ده صبح است. اما من مثل هر روز سرموقع می‌‌آم برای ناهار می‌‌برمت. 
تیم می‌‌گوید: خدای من حالا چه کار کنیم؟
پرستار اخم می‌‌کند. می‌‌گوید: ببخشید؟
تیم می‌‌گوید: قرار بود دکتر می‌لروس این‌‌جا باشد. 
و دوروبر اتاق رانگاه می‌‌کند. انگار ممکن است که جک می‌لروس جایی در اتاق خودش را قایم کرده باشد. اما غیر ممکن است. مگر این که زیر می‌ز چوبی‌‌ گوشه‌ی اتاق چمباتمه زده باشد. پرستار رد نگاهش را می‌‌گیرد و می‌‌گوید: خواهر زاده خانم بانکس قسمت ایشان را در اتاق براشان تزیین کرده‌‌اند.
نزدیک در، توی آن قسمت از اتاق که مال ماست، یک صندلی حصیری سفید گذشته‌‌اند و سه تا خرس صورتی از دریچه‌ی متحرک تهویه‌ی مطبوع آویزان هستند. روی تابلو اعلانات عکس بچ‌های است که یک دندان بیشتر ندارد و پوزخند می‌‌زند. مادرمان روی یک صندلی زرد نشسته است و به همه نگاه می‌‌کند ولی چیزی نمی‌‌گوید.
 پرستار می‌‌گوید: الان وقت خوبی است که چند تا کاغذ را امضا کنید.
بار دومی است که این موضوع را پیش می‌‌کشد و هر دو بار رویش به برادرم بوده نه به من.
برادرم می‌‌گوید: خدایا! چه‌‌طور همچین چیزی ممکن است؟
انگار حالش زیاد خوش نیست. 
پرستار می‌‌گوید: بیایید برویم بیرون تا این خانم‌‌‌‌‌ها با هم آشنا بشوند. 
بازوی تیم را می‌‌گیرد و او را از اتاق بیرون می‌‌برد. می‌‌شنوم که می‌‌گوید: همه چیز درست می‌‌شود.
روی تخت مادرم می‌‌نشینم. مادرم بی احساس به من نگاه می‌‌کند. انگار من را در این اتاق به جا نمی‌‌آورد. بالاخره می‌‌گوید: آن کلاه ماهی‌‌گیری یونانی مال کیه؟
با انگشت ضبط‌‌صوت کوچک سونی من را که با کیف و مجله‌‌هایم روی تخت گذاشته‌‌‌‌‌ام نشان می‌‌دهد.
– آن دستگاه برای پخش موسیقی است مامان.
می‌‌گوید.: نه نیست. کلاه ماهی‌‌گیری یونانی است.
آن را برمی‌‌دارم و به مادرم می‌ دهم. دکمه‌ی پخش آن را می‌‌زنم و صدای آهنگ از گوشی‌‌‌‌‌ها که روی هوا تاب می‌‌خورند شنیده می‌‌شود. هر دومان طوری به آن نگاه می‌‌کنیم که انگار جالب‌‌ترین چیز دنیا است. صدای آن را کم می‌‌کنم . گوشی‌‌‌‌ها را روی گوشش می‌‌گذارم. چشم‌‌ه‌اش را می‌‌بندد. بالاخره می‌‌گوید: مهمانی هالویین شروع شد؟
می‌‌گویم: این فکر هالویین را من به کله‌‌ات انداختم. الان تازه اول‌‌‌های نوامبر است.
چشم‌‌ه‌اش را باز می‌‌کند و می‌‌گوید: یک کم دیگر عید شکرگزاری است.
می‌‌گویم: آره فکر کنم.
می‌‌بینم که سر خانم بانکس به جلو خم شده است.
ماردم اورا با انگشت نشان می‌‌دهد: آن که آن‌‌جاست بوقلمون است؟
– او هم‌‌اتاقی‌‌ات است.
می‌‌گوید: شوخی کردم.
فقط وقتی دست‌‌ه‌‌‌ام را از هم باز می‌‌کنم می‌‌فهمم که چه‌‌قدر محکم به هم قلاب‌‌شان کرده‌‌ام. سعی می‌‌کنم لبخند بزنم اما گوشه‌‌‌های لبم در اختیارم نیستند.
مادرم گوشی را طوری به گردنش انداخته است که انگار گوشی معاینه‌ی پزشک‌‌‌‌‌ها است. 
– اگر آن روز‌‌‌ها گذاشته بودم لباسی را که دلت می‌‌خواست بپوشی شاید الان خودم پرستار خصوصی داشتم. شاید مخم خوب کار نمی‌‌کرده.
دروغ می‌‌گویم: نمی‌‌شود این را گفت.
– خوب دلم نمی‌‌خواهد سرم را که زمین می‌‌گذارم فکر کنم که تو من را به خاطر کار‌هایی که دست خودم نبوده مقصر می‌‌دانی. به احتمال زیاد بابات دوزنه بوده. مادرم به من گفت که باه‌اش عروسی نکنم.
– مامان‌‌بزرگ بهت گفت با بابا عروسی نکنی؟
– او خیلی باهوش بود. همان موقع‌‌ ته و توی کار بابات را در آورده بود. 
– تو بی‌‌دلیل کاری را می‌‌اندازی گردن بابا که امکان ندارد کرده باشد. او از جنگ که برگشت با تو عروسی کرد و تو ما به را دنیا آوردی. شاید چون ما خیلی زود بزرگ شدیم تو را گیج کردیم، یا یک همچین چیزهایی. نمی‌‌خواهم با گفتن سن و سالم دوباره همان بحث قدیمی را پیش بکشم اما شاید تمام آن سال‌‌‌‌‌ها که ما با همزندگی می‌‌کردیم همه چیز مثل یک هالویین طولانی بوده است. ما اول لباس بچه‌‌‌‌‌ها را پوشیده بودیم و بعد از اندازه‌ی لباس‌‌هامان بزرگ‌‌تر شدیم و ریخت آدم بزرگ‌‌‌‌‌ها را پیدا کردهیم.
به من نگاه می‌‌کند: این حرفت طور جالبی موضوع را توضیح می‌‌دهد.
– و جریان آن یکی خانواده مثل ماجرای قاطی کردن مردی است که فکر می‌‌کند پروانه است یا پروان‌های که فکر می‌‌کند آدم است. شاید بعد از سکته ماجرا‌‌‌ها را با هم قاطی کرده‌‌ای. یا یک چیزی تو رویا دید‌های و واقعی به نظرت آمده. آخر بعضی وقت‌‌‌‌‌ها رویا‌‌‌ها خیلی واقعی به نظر می‌‌آیند. شاید درست نمی‌‌توانی بفهمی چه‌‌طور همه‌ی ما سال‌‌خورده شده‌‌ایم. برای همین همه‌‌مان را دوباره تو ذهنت جوان کرده‌‌ای. این وسط معلوم نیست برای چی برای تیم زمان ثابت مانده و همان‌‌طور بچه نگه‌‌‌اش داشته‌‌ای. تو می‌‌گویی آن یکی زن بابا هم شبیه تو بوده. خوب شاید آن زن خودت بوده‌‌ای.
مادرم آر‌‌‌ام می‌‌گوید: نمی‌‌دانم. فکر کنم پدرت همیشه از یک جور زن خوشش می‌‌آمده.
– پس چرا هیچ‌‌کس هیچ‌‌وقت آن‌‌‌‌‌ها را ندیده؟ قباله‌ی ازدواج‌‌شان کجاست؟ پدر پنجاه سال شوهر تو بود. متوجه نیستی که توضیحی که من می‌‌دهم به نظر واقعی‌‌تر می‌‌آید؟
– تو من را یاد آن وکیل کلک می‌‌اندازی، می‌سون بی‌‌چاره. یک دفعه یک فکری به سرت می‌‌زند و چشم‌‌هات برق می‌‌زند، درست مثل چشم‌‌‌های او. احساس می‌‌کنم که الان به طرف صندلی شاهد خم می‌‌شوی.
جک می‌لروس حوله ای دور گردنش انداخته و توی درگاه ایستاده است.
می‌‌گوید: هزار سال هم فکر کنید نمی‌‌توانید حدس بزنید چرا دیر کرده‌‌ام. چرخ یک کامیون در رفت و خورد به ماشین من و از جاده انداختم بیرون. افتادم تو یک دریاچه. از پنجره‌ی ماشین آمدم بیرون و از توی آب با هزار زحمت در‌‌آمدم و خودم را به بزرگ‌‌راه رساندم.
پرستاری با چند تا حوله و لباس خشک دنبالش می‌‌آید.
مادرم می‌‌گوید: شاید بیرون دارد باران می‌‌آید ولی او فکر می‌‌کند که تو یک دریاچه افتاده.
و به من چشمک می‌‌زند.
می‌‌گویم: تو متوجه‌ی منظور من می‌‌شوی!
مادرم می‌‌گوید: همه دوست دارند واقعیت‌‌‌‌‌ها را یک کم بزک کنند. اگر نویسنده‌‌‌‌‌ها می‌‌خواستند فقط صاف و ساده واقعیت‌‌‌‌‌ها را بنویسند یک دانه کتاب هم برای بچه‌‌‌‌‌ها وجود نداشت و فقط چند تا کتاب جدی برای آدم بزرگ‌‌‌‌‌ها در‌‌می‌‌آمد.
– مامان، این یک حرف حسابی است.
– یک دقیقه اجازه بدهید من بروم تو حم‌‌‌ام لباسم را عوض کنم.
مادرم دستش را جلو دهانش می‌‌گیرد و زمزمه می‌‌کند: خیلی آدم بانمکی است. وقتی از حم‌‌‌ام بیاد بیرون فکر می‌‌کند دکتر است اما من و تو می‌‌دانیم که جک فقط دوست دارد برود دانشکده‌ی پزشکی.
همیشه تا آدم فکر می‌‌کند بالاخره توانسته کار‌‌‌ها را سروسامانی بدهد مشکلات تاز‌های سر راهش سبز می‌‌شود. وقتی که تیم یک‌‌هو غیبش می‌‌زند و تا نیم ساعت بعد هم سروکله‌‌‌اش پیدا نمی‌‌شود، پرستار‌‌‌ها گیج و عصبی می‌‌شوند. جک می‌لروس فورا درباره‌ی او اظهار نظر می‌‌کند.
 می‌‌گوید: تیم آدم خ‌‌‌ام و بی‌‌مسئولیتی است. به احتمال زیاد خیلی بیشتر از آن که فکر می‌‌کردیم باه‌اش مشکل خواهیم داشت.
مادرم با لحن شیطنت‌‌آمیزی می‌‌گوید که لابد تیم بازی‌‌‌اش گرفته و هوس کرده خودش را تو لانه‌ی خرگوش قایم کند.
می‌‌گوید: لانه‌ی خرگوش بهتر ماجرا را توضیح می‌‌دهد.
و لبخند مغروران‌های می‌‌زند. روی تخت دراز کشیده و کفش‌‌‌های تمیز تنیسش مرتب کنار تخت جفتشده‌‌اند. می‌‌گوید:
– تیم همیشه موقعی که مشکلی پیش می‌‌آید جیم می‌‌شود. ک‌اش قیافه بهت‌‌زده‌ی خودتان را می‌‌دید. نگران نباشد می‌سون پیدایش می‌‌کند. 
مادرم این را می‌‌گوید و چشم‌‌ه‌اش را می‌‌بندد.
جک می‌لروس همان طور که مرا از اتاق بیرون می‌‌برد زمزمه می‌‌کند: می‌‌بینی چه راحت به این‌‌جا خو گرفت. دلت می‌‌آید بگویی این‌‌جا جای وحشتناکی است؟ 
خودش سوال خودش را جواب می‌‌دهد: نه یک ذره هم جای وحشتناکی نیست.
می‌‌پرسم: کامیونه چی شد؟
– راننده‌‌‌اش معذرت خواه‌ی کرد. تو شانه خاکی جاده ایستاده بود و با موبایلش حرف می‌‌زد. در عرض سه ثانیه سه تا ماشین پلیس آمد. کارت پزشکی‌‌‌‌‌ام را نشان دادم و در رفتم.
– تیم به‌‌ات گفت که عروسی کرده؟
– شنیده‌‌‌‌‌ام زنش تو ساعت ملاقات دونا را کشیده کنار تا این خبر خوش را به‌‌‌اش بدهد و بگوید که ما نباید تیم را دست کم بگیریم، چون او در هر حال آماده و مشتاق است – این طوری به دونا گفته- تا هر‌‌کاری از دستش برمی‌‌آید برای راحتی مادرش بکند. امروز صبح هم بعد از این‌‌که شما از بیمارستان بیرون آمدید رفته بیمارستان جار و جنجال راه انداخته، چون آن‌‌‌ها دسته گل عروسی‌‌‌اش را انداخته بوده‌‌اند دور.
صبح روز بعد از صدای زنگ تلفن هول می‌‌کنم. تیم مثل بازاریاب‌‌‌های شرکت‌‌‌های تلفن انگار دارد از روی متنی که دستش است می‌‌خواند. 
– می‌انه‌ی من و تو مدت‌‌هاست شکراب شده، آن‌‌قدر که دیگر هیچ‌‌کاریش نمی‌‌شود کرد. وقتی پشت می‌ز پرستار رفتم و برگه‌ی مشخصاتی را که تو با ساخت و پاخت با آن دوست دکترت پر کرده بودی دیدم، فهمیدم که یک بار دیگر من را تحقیر کرده ای و جلو دیگران خردم کرده‌‌ای. آن‌‌جا که پرسیده بودند در مواقع اضطراری با کی باید تماس یگیرند اسم هر دومان رانوشته‌‌ بودی اما بعد یک کاغذ رو آن برگه چسبانده‌‌ بودی و نوشته بودی که اول با من تماس بگیرید، او را راحت نمی‌‌شود پیدا کرد. تو از کجا می‌‌دانی؟ از کجا می‌‌دانی که من چه ساعت‌‌‌هایی درس می‌‌دهم وقتی که هیچ وقت کوچک‌‌ترین علاق‌های به کار و بار من نشان نداده‌‌ای؟ از کجا می‌‌دانی که صبح‌‌‌‌‌ها کی از خانه بیرون می‌‌روم و شب‌‌‌‌‌ها کی بر‌‌می‌‌گردم؟ تو همیشه دلت می‌‌خواسته که اول باشی. اگر از من بپرسی می‌‌گویم تو به آن‌‌‌‌‌ها اجازه داد‌های که دسته گل عروسی زن من را که پیش مامان گذاشته بوده دور بیندازند. حالا که این‌‌طور است پس ادامه بده و هر کاری دلت می‌‌خواهد بکن. حتی اگر این‌‌طوری خیالت راحت می‌‌شود می‌‌توانی بده‌ی خلاصش کنند. ببین من ناراحت می‌‌شوم یا نه. خودت فهمیدی که اصلا به خودت زحمت ندادی که از ته دل به من و همسرم تبریک بگویی؟ اگر برای من احترامی قایل نیستی دست کم انتظار دارم که به زنم یک کم احتر‌‌‌ام بگذاری.
حتما متوجه نمی‌‌شود که دارم شوخی می‌‌کنم: نه خیلی ممنون، من از همین تلفن ای. تی. اند تی. خودم راضی هستم.
وقتی او تلفن را محکم می‌‌کوبد به فکرم می‌‌ رسد که دوباره به تخت‌‌خوابم برگردم و پتو را بکشم سرم و بخوابم. اما زود یادم می‌‌آید که نمی‌‌توانم یک روز دیگر هم سرکار نروم. لباس راحتی کهنه‌ی ویک را که پشت در آویزان است تن می‌‌کنم و به حم‌‌‌ام می‌‌روم و دوش می‌‌گیرم و مسواک می‌‌زنم. به اوکس تلفن می‌‌کنم تا ببینم مادرم شب را خوب خوابیده یا نه. آن‌‌‌‌‌ها می‌‌گویند که سرحال است و دارد بینگو بازی می‌‌کند. سریع لباس می‌‌پوشم و موه‌‌‌ام را شانه می‌‌کنم کیف و کلیدهایم را برمی‌‌دارم و در ورودی را باز می‌‌کنم. یک بسته‌ی پستی بین نرده‌‌‌‌‌ها افتاده که اسم و نشانی کورا روی آن است. یک قدم به عقب برمی‌‌گردم و داخل می‌‌روم و آن را باز می‌‌کنم. پاکت مهر و موم شد‌های به اسم من داخل آن است. به آن خیره می‌‌شوم.
تلفن زنگ می‌‌زند. ماریا روبرتس معلم کلاس سوم مدرسه‌ی ویرجینیا دوهزاروسه است. زنگ زده است تا بگوید که خیلی متاسف است اما به نظرش رسیده که بچه‌‌‌هایی که لباس ستاره‌یدریایی و یا اسب آبی بپوشند و جلو یک تور آویزان شده برقصند آدم را یاد گونه‌‌‌های حیوانی در خطر انقراض می‌‌اندازد که آن‌‌‌‌‌ها را بی‌‌دلیل جمع می‌‌کنند یا شکارشان می‌‌کنند. او هزینه‌ی خرید پارچه را به من می‌‌دهد اما دیگر نمی‌‌خواهد من لباس‌‌‌های ستاره‌ی دریایی را بدوزم. به لباس‌‌‌های ستار‌های شکل که آن طرف اتاق خواب روی صندلی تل‌‌انبار شده‌‌اند نگاه می‌‌کنم. فقط مانده زیپ یکی از آن‌‌‌‌‌ها را بدوزم تا تمام شوند. لباس‌‌‌‌‌ها ناگهان به نظرم توخالی و بی‌‌فایده و دل‌‌گیر می‌‌رسند. آن‌‌قدر جا خورده‌‌‌‌‌ام که نمی‌‌دانم چه جوابی باید بدهم. بالاخره می‌‌گویم: اشکالی ندارد. یعنی کل برنامه به هم خورده است؟ 
می‌‌گوید: نه اما ممکن است به طورکلی تغییر بکند. ما می‌‌خواهیم قدرت‌‌مند بودن زندگی دریایی را نشان بدهیم.
– مثلا ماه‌ی باراکودا؟
می‌‌گوید: نمی‌ دانم شاید. این هم بد فکری نیست.
وقتی تلفن را قطع می‌‌کنم دوباره نگاهی به پاکت مهر و موم شده می‌‌اندازم. بعد گوشی را برمی‌‌دارم و شماره می‌‌گیرم. از این که ویک با زنگ دوم گوشی را برمی‌‌دارد تعجب می‌‌کنم.
می‌‌گوید: سلام. داشتم به تو فکر می‌‌کردم. باور کن جدی می‌‌گویم. می‌‌خواستم بهت تلفن کنم ببینم چه کار می‌‌کنی. مادرت چه‌‌طور است؟
می‌‌گویم: خوبه. یک چیزی این روز‌‌‌ها فکرم را مشغول کرده. می‌‌توانم راست بروم سر اصل مطلب؟ 
– بگو.
– دونا می‌لروس گفت که دیده تو داشت‌هایبندراس را می‌‌زدی.
با احتیاط می‌‌گوید: آره.
– به من ربطی ندارد، اما برای چی؟
– از ماشین پرید بیرون و با پنجه‌‌ه‌اش ماشین را خط انداخت.
– تو می‌‌گفتی که او تربیت‌‌شده ترین سگ دنیاست.
– می‌‌دانم. همیشه صبر می‌‌کند که من در را بر‌اش باز کنم اما آن روز فکرش را هم نمی‌‌توانی بکنی چی کار کرد. از ماشین پرید بیرون و پنجه‌‌‌اش را کشید به ماشین. اگر از چیزی ترسیده بود باز یک حرفی اما هیچ‌‌ کس نبود و تا زدم تو سرش یک‌‌هو سروکله‌ی کی پیدا شد؟ هیچ کس نه و دونا می‌لروس. کیسه‌ی خریده‌‌‌ام از دستم افتاد و همه چیز ولو شد رو زمین. آن‌‌وقت دونا پ‌اش را آورد جلو و با پنجه‌ی کفش گرانش یک پرتقال را که همان‌‌طور داشت قل می‌‌خورد نگه داشت.
– نمی‌‌توانم همچین چیزی را درباره تو و بندراس باور کنم. اصلا خیال نمی‌‌کردم این‌‌طوری بشود. 
می‌‌گوید: کل ماجرا همین بود.
– خیلی ممنون از اطلاعاتت.
– صبر کن ببینم. من واقعا می‌‌خواستم به تو زنگ بزنم. می‌‌خواستم بگویم شاید بتوانیم هم‌‌دیگر را ببینیم و مادرت را برای ناهار ببریم به یک رستوران ایتالیایی ناهار.
می‌‌گویم: فکر خوبیه. اما فکر نکنم بشود.
یک لحظه هر دو سکوت می‌‌کنیم.
می‌‌گویم: خداحافظ ویک.
تند می‌‌گوید: صبر کن. تو واقعا برای سگه زنگ زدی؟
– اوهوم. می‌‌دانی تو زیاد درباره‌ی او حرف می‌‌زدی. او بخشی از زندگی ما شده بود. 
می‌‌گوید: حالا که تو این‌‌طور فکر می‌‌کنی باید بهت بگویم که نه آن موقع نه الان هیچ چیزی بین من و منشی‌‌‌‌‌ام نبوده و نیست. او با یک آقایی که تو بالتیمور کار می‌‌کند بیرون می‌‌رود و به نظرم می‌‌خواهد باه‌اش عروسی کند و سگ را برای من بگذارد چون آن آقاهه گربه نگه می‌‌دارد.
– به خاطر تو هم که شده امیدوارم این‌‌طور بشود. من باید بروم سر کار.
می‌‌گوید : یک قهوه چی؟
می‌‌گویم: حتما. باز هم با هم حرف می‌‌زنیم.
– نمی‌‌شود همین الان با هم یک قهوه بخوریم؟
-تو کار و زندگی نداری؟
– فکر می‌‌کردم می‌‌توانیم باز هم با هم دوست باشیم. مگر نظر تو همین نبود؟ تو من را ول کردی چون ده سال از تو جوان‌‌ترم و تو سن و سال خیلی برات مهم است. اما ما هنوز هم می‌‌توانیم دوست‌‌‌های خوبی باشیم. می‌‌شد که تو با هر کی دلت می‌‌خواست عروسی کنی اما با هم دوست بمانیم. اما تو تمام این مدت یک بار هم به من تلفن نزدی حالا هم که زنگ زد‌های برای این است که درباره‌ی سگی که از اول بدون این‌‌که حتی او را دیده باشی ازش بدت می‌‌آمد سوال کنی. همه این‌‌‌‌‌ها معنی‌‌‌اش این است که خیلی حسود هستی. همان‌‌طوری که تو ممکن است از بچه‌ی یک نفر خوشت بیاد اما خودش را دوست نداشته باشی من هم از آن سگ خوشم می‌‌آد.
– تو عاشق آن سگ هستی.
– باشد. شاید. اما من ازاین کلمه خوشم نمی‌‌آد. اگر الان وقت نداری می‌‌توانم شب بیام.
– به شرطی که قول بده‌ی یک کاری بر‌‌‌ام بکنی.
– باشد. موافقم که یک کاری برات بکنم.
 – نمی‌‌خواه‌ی بدانی که جه کاری؟
– نه.
– باید از یکی از آن توانایی‌‌هات که به ندرت به کار می‌‌بری‌‌شان استفاده کنی. 
– باهات بخوابم؟
-نه. نمی‌‌خواهم باه‌‌‌ام بخوابی. می‌‌خواهم بر‌‌‌ام یک چیزی را قیچی کنی.
– چی را می‌‌خواه‌ی من برای قیچی کنم که خودت نمی‌‌توانی ببریش؟
– یک نامه از زن برادرم.
– تو که زن برادر نداری. صبر کن ببینم برادرت عروسی کرده؟ جالبه. من فکر می‌‌کردم چندان از زن‌‌‌ها خوشش نمی‌‌آید.
– تو فکر می‌‌کردیهم‌‌جنس‌‌باز است؟
 – من این را نگفتم. همیشه فکر می‌‌کردم آدم گوشه‌‌گیری است. فقط گفتم تعجب کرده‌‌ام. چرا خودت نامه را باز نمی‌‌کنی؟
– ویک خنگ نباش. می‌‌خواهم بر‌‌‌ام چشم بندی کنی. می‌‌خواهم این نامه را که می‌‌دانم توش چیز خوبی ننوشته ازم بگیری و باه‌اش بر‌‌‌ام یک چیزی درست کنی.از آن کاردستی‌‌‌‌‌ها که مادربزرگت یادت داده بود.
می‌‌گوید: آهان. منظورت این است که مثلا باه‌اش به یک حصار سبز و یا یک تاکستان درست کنم.
– خوب درست نمی‌‌دانم. شاید هم یک چیز دیگر.
می‌‌گوید: خیلی وقت است که تمرین نکرده‌‌ام. خودت چی دوست داری؟
می‌‌گویم: هنوز نامه را نخوانده‌‌ام. ولی به نظرم می‌‌دانم که توش چی نوشته است. یک اسکلت که یک می‌خ از قلبش بیرون زده باشد، چه‌‌طور است؟
– متأسفم اما مادربزرگ من بیشتر از مناظر طبیعی خوشش می‌‌آمد. 
– پس خودت یک فکری بکن.
– چندتا قایق بادبانی روی امواج چه‌‌طوره؟
– فکر خودم بهتر بود.
– اما من بلد نیستم. 
می‌‌گویم: راستش را به من بگو. تحملش را دارم. تو رفته بودی خرید تا برای منشی‌‌ات ش‌‌‌ام درست کنی؟
می‌‌گوید: نه. اما یادت باشد تو من را گول می‌‌زدی آخرش هم با یک آدم عوضی عروسی کردی، پس من هم حق دارم که هرکار دلم می‌‌خواهد بکنم. بعد از این همه وقت بهم زنگ ‌‌زد‌های که بگویی برات یک جنازه با یک می‌خ تو قلبش برات درست کنم فقط برای این که زن برادرت را هم دوست نداری. به نظر خودت تمام این کارهات عادی است؟
بندراس چنان به طرفم می‌‌پرد که نزدیک است زمین بخورم و بعد شروع به بو کشیدن می‌‌کند و تمام دشکچه‌‌‌‌‌ها را از روی کاناپه به زمین می‌‌اندازد. یکی از آن‌‌‌‌‌ها را انگار لاشه‌ی حیوانی باشد به گوشه‌ی اتاق می‌‌کشد و وقتی بلند می‌‌شود تا به اتاق خواب برود خرناس می‌‌کشد.
ویک می‌‌گوید: این نامه است؟
و بی‌‌معطلی پاکت را از روی می‌ز وسط اتاق بر‌‌می‌‌دارد و آن را پاره می‌‌کند و باز می‌‌کند.
می‌‌خواند: خواهر شوهر عزیز.
وقتی به طرفش می‌‌دوم، نامه را بالای سرش می‌‌گیرد. قیافه‌‌‌اش با ریش سیخ‌‌سیخی‌‌‌اش که گذاشته عوض شده است. با ناراحتی می‌‌فهمم که بلوزی را که پوشیده نمی‌‌شناسم.
دوباره شروع می‌‌کند: خواهر شوهر عزیزم. 
به پهلو می‌‌چرخد، کاغذ را محکم در دستش گرفته است.
– می‌‌دانم که تیم خودش با تو صحبت خواهد کرد، اما من دوست دارم خودم هم این یادداشت را برای تو بفرستم. تو هر خانواد‌های اختلاف نظر پیش می‌‌آید، اما باید به نظرات هر کس احتر‌‌‌ام گذاشت.خیلی دلم می‌‌خواهد.
دوباره می‌‌چرخد. این‌‌بار بندراس می‌‌ترسد و می‌‌دود روی پا‌های عقبش می‌‌ایستد. انگار او هم نامه را می‌‌خواهد.
می‌‌گویم: بده سگ بخوردش! اگر می‌‌خواه‌ی بلند بخوانیش بهتره بدی سگ بخوردش.
– تو را برای ناهار جشن شکرگزاری دعوت کنم. اگر بخواه‌ی می‌‌توانی از تخفیف بلیط هواپیمای ما استفاده کنی. پرانتز باز هر چند که شاید تو این فصل امکانش نباشد، پرانتز بسته.
ویک به من نگاه می‌‌کند: حالا از رفتاری که باه‌اش کرد‌های خجالت نمی‌‌کشی؟
سگ دوباره سراغ دشکچه‌‌‌‌‌ها می‌‌رود. آن‌‌‌‌‌ها را قل می‌‌دهد و پنجه‌‌‌اش را روی آن‌‌‌‌‌ها می‌‌کشد. ویک و من روبه‌‌روی هم می‌‌ایستیم. من نفس نفس می‌‌زنم. آن‌‌قدر جا خورده‌‌‌‌‌ام که نمی‌‌توانم حرف بزنم.
– لطفا تیم را ببخش که آن روز وقتی من دم در اوکس آمدم غیبش زد. آمده بودم آن‌‌جا ببینم کاری از دستم برمی‌‌آید یا نه. او گفت که صورت من نیروی درونی تاز‌های را در او بیدار کرده است. 
ویک آه می‌‌کشد می‌‌گوید: همان چیزی که من ازش می‌‌ترسیدم. آدم‌‌‌های خشکه مقدسیمثل برادر تو. " می‌‌دانم که درک می‌‌کنی که من از این که در همچین لحظه‌‌‌هایی به درد تیم می‌‌خورم خوش‌‌حال هستم. باید گذشته را فراموش کنیم و این عید شکرگزاری را که برای ما معنای خاصی دارد دور هم جشن بگیریم، پرانتز باز، به خاطر ازدواج‌‌مان، پرانتز بسته، و مطمئن هستم که وقتی دور جمع شویم می‌‌توانیم همه مسایل گذشته را حل کنیم. با احتر‌‌‌ام همسر برادرت کورا."
چشم‌‌ه‌‌‌ام پر از اشک شده است. باید دشکچه‌‌‌‌‌ها را تعمیر کنم. ویک بهترین دوستش را به خانه‌ی من آورده تا همه چیز را به هم بریزد، و تن‌‌‌ها کاری که بر‌‌‌ام کرده این است که آن کاغذ را بالای سرش گرفته انگار غنیمتی گیرش آمده است.
بالاخره دستش را پایین می‌‌آورد و می‌‌گوید: امروز بعد از ظهر تمرین کردم. می‌‌توانم برات یک قطار درست کنم که دارد از کوه پایین می‌‌آید یا یک حلقه‌ی گل با یک پروانه روش.
می‌‌گویم: عالیه.
روی زمین می‌‌نشینم . سعی می‌‌کنم جلو اشک‌‌ه‌‌‌ام را بگیرم.
– یک پروانه می‌‌تواند فکر کند که آدم است یا این که آدم می‌‌تواند خیال کند که…
نظرم درباره‌ی چیزی که می‌‌خواستم بگویم عوض می‌‌شود.
-یا این که یک آدم می‌‌تواند خیال کند که بی‌‌چاره است.
ویک حواسش به من نیست. دارد بندراس را از روی ستاره‌ی دریایی‌‌‌‌‌ها پایین می‌‌آورد.
به ویک می‌‌گویم: به نظرت فاید‌های دارد؟ ما برای هم ساخته نشده‌‌ایم. من دیگر پنجاه سالم است. ازدواج سومم خواهد بود.
خیلی با دقت نامه را دو تا و بعد سه تا می‌‌زند. قیچی را از جلد پلاستیکی‌‌‌اش بیرون می‌‌آورد و بدون این‌‌که به آن نگاه کندبا انگشت‌‌‌های بزرگش بازش می‌‌کند. اخم می‌‌کند با حواس جمع و با دقت تمام شروع به بریدن می‌‌کند. از شکل برش‌‌‌‌‌ها می‌‌فهمم که تصمیم گرفته قطار درست کند. فوت می‌‌کند تا خرده‌‌‌های کاغذرا کنار بزند و می‌‌گوید:
– خوب پس بگذار آر‌‌‌ام آر‌‌‌ام پیش برویم. می‌‌توانی من را دعوت کنی که برای جشن شکرگزاری باهات بیام.
نویسنده: آن بیتی
مترجم: دنا فرهنگ

منبع: www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.