داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شرلی آن گرو

شرلی آن گرو (به انگلیسی: Shirley Ann Grau) (زاده ۸ ژوئیه ۱۹۲۹ – درگذشته ۳ اوت ۲۰۲۰) رمان‌نویس آمریکایی و برنده جایزه پولیتزر برای داستان در سال ۱۹۶۵ بود.
آن گرو در کتاب‌هایش نظیر «نگهبانان خانه» که برنده جایزه پولیتزر شد با بی‌پروایی از روابط میان‌نژادی می‌نوشت.
شرلی آن گرو، که در داستان‌‌ها و رمان‌هایش به رموز تاریک و در عین حال زیبایی‌های «جنوب عمیق» می‌پرداخت در ۹۱ سالگی درگذشت.
گرو روز دوشنبه سوم آگوست ۲۰۲۰ به خاطر عوارض ناشی از سکته مغزی در نیواورلئان درگذشت. نورا مک‌الیستر دختر گرو گفت به خواست مادرش مراسم خاکسپاری و یادبود برگزار نخواهند کرد.
آن گرو برای چهارمین کتاب خود «نگهبانان خانه» که شناخته‌شده‌ترین رمان اوست، در سال ۱۹۶۵ توانست جایزه پولیتزر را کسب کند. دخترش می‌گوید: «از مهدکودک به خانه‌ای پر از خبرنگار برگشتم و نمی‌دانستم چه خبر است.»
گرو مسلما از دریافت این جایزه مهم خوشحال شد اما زیاد هم تحت تاثیر خود قرار نگرفت و آن را بالای کمدی در اتاق مطالعه‌اش قرار داد، جایی که کمتر کسی آن را می‌دید.
این کتاب تحسین‌های منتقدان را به همراه داشت اما منجر به تماس‌های تلفنی تهدیدآمیزی هم شد که به خاطر محتوای کتاب و توصیف یک رابطه عاشقانه طولانی میان یک مرد سفیدپوست ثروتمند و خدمتکار سیاه‌پوستش در روستای آلاباما بود.
گرو در سال ۲۰۰۳ به اسوشیتدپرس گفت: «کوکلوس‌کلان، سازمان امریکایی پشتیبان برتری نژاد سفیدپوستان، در گرماگرم جنبش حقوق مدنی سعی کردند در حیاط خانه‌ام در حومه نیواورلئان یک صلیب را بسوزانند. ظاهرا فراموش کرده بودند بیل بیاورند و نتوانستند صلیب را درون زمین فرو کنند. برای همین آن را روی چمن آتش زدند. چندین متر از چمن آتش گرفت و باعث ترس همسایگان شد. اما خودم آنجا حضور نداشتم. این داستان پایانی شبیه به پایان‌های گروچو مارکس داشت.»
داستان هر شش رمان و چهار مجموعه داستان کوتاه گرو در جنوبِ عمیق می‌گذرد، از نیواورلئان تا شمال لوئیزیانا و آلاباما و اکثر آنها موضوعاتی پیرامون نژاد، قدرت، طبقه اجتماعی و عشق دارند. داستان‌هایی عمیقا رازآلود و شعرگونه.
بسیاری از داستان‌های گرو با وقایع ناگهانی و غیرقابل توضیح و پیامدهای بعد از آن عجین شده است. «شکارچی» داستان زنی است که به‌طرز معجزه‌آسایی از سقوط هواپیما جان سالم به در می‌برد. «مرد در هوای آزاد» درباره اتفاقاتی است که بعد از بیرون رفتن پدر خانواده و ناپدیدشدن برای همیشه برای خانواده‌اش اتفاق می‌افتد.
مک‌آلیستر می‌گوید در نوجوانی یک بار مادرش را در آشپزخانه دید که سبزی خرد می‌کرد و با خودش حرف می‌زد. او مبهوت از مادرش پرسید که چه می‌کند و گرو پاسخ داد: «کاراکترهایم دارند حرف می‌زنند. دارم دیالوگ‌هایشان را اصلاح می‌کنم.»
آلیسون برتولینی، نویسنده «زنان در داستان‌های معاصر امریکایی» در سال ۲۰۱۳ گفت: «شرلی آن گرو از متعالی‌ترین و شرم‌آورترین تبعیضات و تعصبات ما می‌نویسد؛ از چگونگی نفوذ زناشویی میان‌نژادی در تمامی سطوح جامعه و از اینکه هماهنگی نژادی بهانه‌ای است که یکپارچگی به تنهایی قادر به پرداختن به آن نیست.»
گرو در نیواورلئان متولد و در آلاباما بزرگ شد. در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۰۳ او به یاد آورد که در کودکی مجذوب زبان یونانی و لاتین بود و پرسه زدن در جنگل را بسیار دوست داشت. بعدها منتقدان به توضیحات بسیار دقیق او از گل‌ها، گیاهان و درختان اشاره کردند.
او در یک دبیرستان خصوصی در نیواورلئان تحصیل کرد و بعد به کالج نیوکمب دانشگاه تولین رفت. گرو می‌گفت به فکر آن بود که استاد دانشگاه یا وکیل شود اما متوجه شد که تبعیض جنسیتی در محیط آکادمیک و قانون بسیار فراگیر است. او در عوض به نویسندگی پرداخت و نخستین کتابش «شاهزاده سیاه و داستان‌های دیگر» را در سال ۱۹۵۴ وقتی تنها ۲۶ سال داشت منتشر کرد که در جمع فینالیست‌های جایزه کتاب ملی قرار گرفت. در آن زمان مجله تایم این کتاب را چشمگیرترین مجموعه داستان کوتاه اول یک نویسنده از زمان «۹ داستان» جی. دی. سالینجر خواند.
منتقدین اغلب به ستایش داستان‌های کوتاه او می‌پرداختند و خود گرو هم با این ارزیابی موافق بود. در نقد کوتاهی که نیویورک‌تایمز در سال ۲۰۰۳ بر مجموعه داستان او نوشت آمده است: «تنها بدبیاری درباره داستان‌های گرو این است که کوتاه‌اند. هریک نگاهی اجمالی به نماهای داخلی و خارجی دارند که خیلی زود به پایان می‌رسند.»
گرو می‌گفت علاقه چندانی به چیزهایی که در مورد کارهایش می‌نویسند ندارد و از برچسب‌ «نویسنده زن جنوبی» و مقایسه‌های مکرر آثارش با نویسنده جنوبی دیگر، فلنری اوکانر خسته شده است.

دارکوب‌ها

دارکوب‌هایی از آن نوع که به‌شان «دم سفید» می‌گویند از خیلی وقت پیش اسباب دردسرمان شده بودند. اول عده‌شان چندان زیاد نبود. اما بهار که شد همین که جوجه‌ها سر از تخم درآوردند و نوک‌شان آن‌قدری قوت گرفت که بشود به دارودرخت کوبید صبح‌ها آن‌چنان هیاهویی به راه می‌انداختند که دیگر هیچ کس تو خانه نمی‌توانست چشم برهم بگذارد.
لانه‌ی دارکوب‌ها توی چنار خشکی بود که مثل دیرک کشتی وسط حیاط راست ایستاده بود و مامان عقیده داشت که تنها راه عاقلانه برای نجات از شر دارکوب‌ها انداختن این چنار است. اما باباجانم دو پاش را تویک کفش کرده و می‌گفت حاضر است ببیند که حزب جمهوری خواه تا قیام قیامت در انتخابات پیروز می‌شود به شرطی که این چنار وسط حیاط باقی بماند!
از وقتی که من یادم می‌آمد همیشه‌ی خدا باباجانم را می‌دیدم که به این درخت ور می‌رود: شاخه‌های خشکیده‌اش را اره می‌کند و دور سوراخ‌هایی که دارکوب‌ها درست می‌کنند نقش و نگار می‌اندازد! اما مدت‌ها بود که درخت به کلی خشک شده بود. حتا دیگر یک شاخه هم برایش باقی نمانده بود، و تنه‌اش مثل تیر تلفن راست و سیخ فرو رفته بود تو هوا.
دارکوب‌ها کله‌ی این درخت لانه ساخته، به طور پیچاپیچ آن‌قدر سوراخ‌سوراخش کرده بودند که دیگر تعداد سوراخ‌ها را امکان نداشت آدم بتواند بشمرد. کاکا هن سم می‌گفت که اوایل تابستان یک دفعه این سوراخ‌ها را شمرده و دیده که به چهل تا پنجاه تا سر می‌زند.
وقتی جوجه دارکوب‌ها از تخم درآمدند، هروقت آدم به نوک درخت نگاه می‌کرد می‌دید یک دسته‌ی ده دوازده‌تایی با کمال حرارت مشغول فعالیتند و به دوروبر درخت نوک می‌زنند. منتها اول صبح که آفتاب می‌خوست درآید، دیگر وحشتناک بود! چون‌که همه‌ی دارکوب‌ها دسته جمعی مشغول فعالیت می‌شدند و همه با هم شروع می‌کردند به نوک‌باران کردن درخت خشکیده. بابا می‌گفت عده‌شان به سی تا می‌رسد. این کار دسته‌جمعی گاهی تا ساعت هفت صبح ادامه داشت.
کاکاهن‌سم به باباجانم گفت:
آقا موریس! من می‌تونم یک قرابین از یه نفر امانت بگیرم که تو یه چشم به هم زدن قال همه‌ی دارکوب‌ها را بکنیم.
اگه یه پر از این دارکوب‌ها را روزمین بیندازی، حقتو کف دستت می‌ذارم. این کار درست مثل اونه که کلانتر محلو کشته باشی! فهمیدی؟ به خدا تموم عمر می‌ندازمت تو زندون بپوسی!
کاکا دستپاچه شد و گفت:
آخ، توروبه خدا آقا موریس! من تا به همچی مجزاتی رو ندارم.
تق وتوقی که دارکوب‌ها از درخت خشکیده درمی‌آوردند روزبه‌روز بیش‌تر می‌شد.
روزها بلند می‌شد و معنی این کار آن بود که از آن پس دارکوب‌ها هم صبح‌ها کارشان را زودتر آغاز می‌کردند. باباجانم تخمین می‌زد که کار دارکوب‌ها از سه‌ونیم بعد از نصف شب شروع می‌شود.
کاکاهن‌سم می‌گفت:
اگه دست من بود دارکوب‌ها را می‌پروندم و درختم می‌نداختم تا دیگه نتونن قشقرق راه بندازن.
کاکا! بهتره عوض هر کار دیگه جلو زبون درازتو بگیری! اگه کم‌ترین بلایی سر کوچیک‌ترین جوجه‌ی دارکوبام یا درخت چنارم بیاری من هم بلایی به سرت می‌آرم که دیگه تا عمر داری حسرت دیدن یه دارکوب دم سفید به جیگرت بمونه!
در طول روز هیچ کس به دارکوب‌ها توجهی نداشت. آن‌ها برای خودشان این‌وروآن‌ور می‌پریدند تا چیزی پیدا کنند و بخورند، یا یک گوشه کپه مرگ‌شان را بگذارند و راحت کنند. اگر هم یکی از آن‌ها اتفاقاً تق‌وتوق بی‌مصرفی راه می‌انداخت و تک مضرابی می‌زد دارکوب‌های دیگر در کارش شرکت نمی‌کردند انگار اجبار داشتند که فقط صبح‌ها کار را به طور دسته جمعی انجام بدهند.
باباجانم می‌گفت از این که ببیند یک دارکوب دارد تک و تنها به درخت نوک می‌زند خیلی کیفور می‌شود.
مامان چیز عمده‌ای نمی‌گفت جز این‌که گاهی بابام را تهدید می‌کرد اگر برای جلوگیری از این تق‌وتوق سرسام‌آوری که کله‌ی سحر همه‌ی اهل خانه را از خواب بیدار می‌کند نقشه‌ای نریزد می‌دهد درخت را از ریشه بیندازند.
یک روز صبح یک ساعت پیش از طلوع آفتاب چنان تق‌وتوقی از سر چنار بلند شد که اول خودمان هم باورمان نمی‌شد. درست مثل این بود که چهل پنجاه نفر دارند با چکش به درودیوار خانه می‌کوبند. مامان کبریتی کشید و به ساعت روی بخاری نگاه کرد: سه بعد از نصف شب بود. بابام بلند شد و جلدی شلوار و کفشش را پوشید رفت روایوان پشت خانه فانوس را برداشت و روشن کرد. بعد به حیاط رفت و هن‌سم را صدا زد. هن‌سم همیشه در انبار کاه پشت هیزم‌دانی می‌خوابید.
بابام داد زد:
کاکا! فوری لباستو بپوش بیا تو حیاط! این دارکوبای لعنتی نمی‌ذارن چشم‌مون هم بیاد. زود بیا بریم پای درخت هرجور شده باید یه فکری بکنیم که صدای این‌ها بند بیاد!
من از رختخوابم آمدم بیرون و از پنجره رفتم تو نخ‌شان… درخت خشکیده تا پنجره ده قدم بیش‌تر فاصله نداشت و من در نور فانوس همه چیز را خوب می‌دیدم.
هن‌سم خواب آلود وخمیازه کشان دنبال بابم پاهاش را به زمین می‌کشید و راه می‌آمد.
بابام گفت:
هرطور شده باس یه کاری بکنیم که خفقون بگیرن.
هن‌سم به درخت تکیه داد خمیازه‌ای کشید و گفت:
ارباب موریس! چه فکری برا خفه کردن صدای اینا کرده‌ین؟
بابا جانم گفت:
بایس بری بالای درخت. شاید از تق‌وتوقشون دست وردارن.
چی ارباب موریس؟ فرمودین کجا برم؟ بالای این درخت؟
بابا گفت:
پس چی؟ زود برو بالا. دلم می‌خواد دست کم تا صبح نشده یک چرت دیگه بخوابم.
هن‌سم پس‌پسکی رفت و با دقت به نوک درخت که در تاریکی محو شده بود نگاه کرد نور فانوس تا نصف آن را روشن می‌کرد و از پایین هیچ کس نمی‌توانست دارکوب‌ها را ببیند. اما صدای سوراخ کردن درخت را می‌شنیدیم و گاهی هم تکه‌های ریزودرشت چوب و پوست خشک درخت از آن بالا پایین می‌افتاد.
هن‌سم با اعتراض گفت:
من نمی‌تونم برم اون بالا. من اصلاً بلد نیستم از یه درخت بی شاخه بالا برم. آخه آدم یه وجب که بالا بره دو وجب لیز می‌خوره می‌آد پایین. شاخه که نداره آدم به‌اش بچسبه.
بابام گفت:
فکرشم نکن! همین قد که خودتو به سوراخای اونا برسونی، دیگه مثل آب خوردن می‌تونی شست پاتو بذاری تو سوراخ‌ها و بری بالا.
بابام هن‌سم را به طرف درخت هول داد و هن‌سم دو دستی درخت را بغل زد. انگاری می خواست کلفتی تنه‌اش را اندازه بگیرد. مدتی درخت در بغل ایستاد و ناله کرد، بعد کمی عقب رفت و گفت:
ارباب موریس! من تا حالا از این کارها نکرده‌م. خیلی می‌ترسم.
دوباره تو تاریکی به سر درخت نگاه کرد. ما به خوبی صدای دارکوب‌ها را که داشتند با تمام قوت با درخت کلنجار می‌رفتند می‌شنیدیم. آن‌ها با چنان شدتی مشغول سوراخ کردن درخت بودند که نه تنها خود درخت بلکه شیشه‌ی پنجره‌ها هم می‌لرزید!
بابام دومرتبه کاکا را هل داد و مجبورش کرد که از درخت بالا برود. کاکا پس از آن‌که مقداری بالا رفت، دیگر مثل سنجاب خودش را بالا کشید. بعد از آن دیگر من نتوانستم چیزی ببینم. چون همین‌که کاکا ناپدید شد بابام هم فانوس را خاموش کرد و با خودش گفت:
بی فانوس تو تاریکی بهتر می‌تونه ببینه.
یک دقیقه بعد همه‌ی صداها خوابید، انگار دارکوب‌ها یکهو مرگ‌شان زد.
بابام داد کشید:
هن‌سم! آن بالا چی کار می‌کنی؟
جوابی نرسید. من و بابام گوش‌های‌مان را تیز کردیم و صدای هن‌سم را شنیدیم که آن بالا مثل سگ نفس نفس می‌زد.
بابام دوباره داد زد:
کاکا! چی کار داری می‌کنی؟
و به جای جواب مقداری پوست خشک درخت رو سر بابام ریخت. آن‌وقت پس از مدتی صدای هن‌سم بلند شد:
ارباب موریس! شما را به خدا یه کاری بکنین. نجاتم بدین.
مگه چیه؟
این دارکوب‌ها خیال می‌کنن من درختم. دارن سوراخم می‌کنن. ارباب موریس! مگر نمی‌شنوین چه جور دارن سوراخم می‌کنن؟
بابام گفت:
من هیچ صدایی نمی‌شنوم. نذار جوشیت کنن. زیادم به‌شون محل نذار. خوب خودتو قرص نیگردار و یه ذره‌ی دیگه بترسون‌شون. از وقتی بالا رفته‌ای سروصداشون کم شده.
کاکا گفت:
ارباب موریس! واسه اینه که دارن عوض درخت کله‌مو سوراخ می‌کنن. من که نمی‌تونم هم اونارو پس بزنم هم خودمو قرص نیگردارم!
بابام گفت:
محل سگم به‌شون نده؛ تو کارخودتو بکن، احتمال داره خفقون بگیرن!
وااای! دارن پس کله‌مو سوراخ می‌کنن!
بابام گفت:
چه مهملات بی‌ربطی می‌گی! تو تموم عمرم نشنیدم که دارکوب کله‌ی آدمو سوراخ کنه.
رفت کنج حیاط، بعد به طرف ایوان پشت خانه راه افتاد و گفت:
باریک‌الله کاکا! هر طوری بود صداشونو خفه کردی! یه خورده‌ی دیگه هم اون‌جا بشین و مواظب باش سروصدا راه نیندازن تا من یه چرت دیگه بزنم.
دادوفریاد هن‌سم بلند شد:
ارباب موریس! کجا رفتی ارباب موریس؟ منو تک و تنها کله‌ی این درخت ول نکنین! منو این‌جا با این دارکوب‌های لامس‌سب قال نذارین!
بابام آمد تو اتاق و من تو تاریکی صدای کفش‌هاش را که کنار تختخواب رو زمین انداخت شنیدم. هن‌سم سر چنار ناله می‌کرد. من تا مدت‌ها صداش را می‌شنیدم… و بعد همه چیز از صدا افتاد.
بابام تو جاش دراز شد و لحاف را کشید سرش.
همین که هوا روشن شد، من از تختخوابم بیرون پریدم آمدم جلو پنجره. کاکا هنوز سر درخت بود. طوری به درخت چسبیده بود که آدم خیال می‌کرد که الان است که بیفتد. همین موقع صدای بلند شدن بابام و لباس پوشیدنش را شنیدم. من هم تندی لباس‌هام را پوشیدم و دنبالش دویدم تو حیاط.
وقتی آمدیم زیر درخت هن‌سم را دیدیم که با دست‌ها و پاها خودش را به درخت چسبانده و درست مثل آدمک سرجالیز آن بالا آویزان شده است. خودش را با شست پای راستش که تو یکی از سوراخ‌های درخت کرده بود نگه می‌داشت.
از همه خنده دارتر نشستن دارکوب‌ها رو کاکا بود: چندتا رو کله و شانه‌اش و بقیه رو دست و پاش نشسته بودند. روهم رفته بیست تا سی دارکوب به بدنش آویزان شده بودند.
یک‌دفعه یکی از دارکوب‌ها بیدار شد و با صدای بلند جیغ کشید. این جیغ بقیه دارکوب‌ها را هم بیدار کرد و آن‌وقت همگی مشغول تک زدن کاکا شدند. فکر می‌کنم از خستگی خواب‌شان برده بود و بیدار که شدند دومرتبه به یاد کاکا افتادند!
هن‌سم یه دفعه از خواب پرید و فریاد کشید:
ارباب موریس! ارباب موریس! ارباب موریس! کجا هستین؟
من و بابام به درخت نزدیک شدیم و به نوک آن نگاه کردیم. دارکوب‌ها دوروبر کاکا می‌پریدند. انگار می‌خواستند جاهای خوشمزه‌ترش را پیدا کنند.
کاکا دستش را دور سرش تکان داد تا آن‌ها را براند. دارکوب‌ها دور شدند اما دوباره با حرارت بیش‌تری به‌اش حمله کردند.
بابام گفت:
بیا پایین هن‌سم؛ من دیگه سیرخواب شدم!
هن‌سم از آن بالا به ما نگاه کرد. بعد با یک دستش پرنده‌ها را کیش داد و در همان حال شست پاش را از سوراخی که گذاشته بود درآورد و با تانی شروع کرد به پایین آمدن. میان راه گاهی مجبور می‌شد توقف کند و دارکوب‌ها را کیش بدهد.
وقتی که پاش به زمین رسید بدنش سست شد و مثل یک کیسه گونی که تا نصفه‌اش سیب‌زمینی کرده باشند رو زمین پهن شد.
بابام زیر بغلش را گرفت کمکش کرد که بلند شود و گفت:
چه هیکل وارفته‌ای داری هن‌سم!
هن‌سم یک دقیقه با چشم‌های بی‌حال وارفته من و بابام را برانداز کرد، اما هیچی نگفت. از خستگی نای حرف زدن نداشت.
سروکله‌ی مامانم هم از گوشه‌ی حیاط پیدا شد. دارکوب‌ها دور سر ما پرواز می‌کردند، انگار دل‌شان نمی‌آمد از هن‌سم دست بکشند. در این بین یک دارکوب نر پیر و درشت، با دم سفید و درازش، جسارت به خرج داد و یک راست پایین آمد نشست رو سر کاکا و مشغول نوک زدن شد. هن‌سم چنان زوزه‌ای کشید که صداش را تمام شهر شنیدند.
مامان فریاد زد:
ای خدای عادل مهربون! کله‌ی کاکا رو نیگاه کنین!
ما آن‌قدر سرمان به پایین آمدن هن‌سم از درخت گرم بود که اصلاً توجهی به سرووضع و هیکلش نداشتیم. لباسش تمام تیکه پاره شده بود و از آن فقط یک تور سوراخ سوراخ باقی مانده بود. اما اوضاع کله‌اش بدتر از همه بود: پنج شش جای سر کاکا به کل تاس شده بود-درست مثل سوراخ‌های سر درخت-، و به قدرت خدا یک دانه مو هم تو این کچلی‌ها دیده نمی‌شد.
بابام دور هن‌سم چرخی زد و سرتاپاش را برانداز کرد. بعد جلو آمد و با دستش کچلی‌های سر کاکا را معاینه کرد و گفت:
باید حیوونارو از خودت کیش می‌دادی، نه این‌که اون بالا چرت بزنی! همه‌ش تقصیر خودته: اگه کارتو ول نمی‌کردی و سر درخت کپه‌ی مرگتو نمی‌ذاشتی همچی بلایی سرت نمی‌اومد. من که تو رو واسه‌ی کپیدن او بالا نفرستاده بودم!
کاکا دستش را تکان داد و گفت:
شما که به‌ام نگفتین خوابیدن قدغنه ارباب موریس! فقط گفتین برم بالا شاید دارکوبا منو که ببینن بیش‌تر از این‌ها تاق‌وتوق راه نیندازن.
بابام برگشت به مامان نگاه کرد. آن‌ها به هم هیچی نگفتن. مامان به طرف آشپزخانه راه افتاد و ماهم دنبالش. از دیوار صدا درآمد که از مامان درنیامد. بدون هیچ حرفی بشقاب‌ها را جلومان گذاشت و اول از همه کمی سوسیس و مخلفات دیگر تو بشقاب من ریخت.
نویسنده: ارسکین کالدول (Erskine Caldwell)
مترجم: احمد شاملو

1903-1978
برگرفته از کتاب: «قصه‌های بابام»

دگرگونی دریا

مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.»
دختر گفت: «نه، نمی‌تونم.»
«منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «نمی‌تونم. منظورم همینه.»
«منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.»
«نمی‌خوام هر جور دوست دارم برداشت کنم. کاش می‌خواستم.»
دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشت تو کرده‌ی.»
اول وقت بود و بجز متصدی نوشگاه و آن دو نفر که با هم در گوشه‌ی کافه سر میز نشسته بودند کسی در کافه نبود. آخرهای تابستان بود و آن‌ها هر دو برنزه شده بودند، بنابراین ظاهرشان نشان نمی داد که پاریسی باشند. دختر کت و شلوار توئیدی پوشیده بود، پوستش قهوه‌ای مایل به طلایی یک‌دست بود،گیسوان بلوندش کوتاه بود و از توی پیشانی‌‌اش به زیبایی بالا زده بود. مرد نگاهش کرد.
گفت: «من این دختره رو می‌کشم.»
دختر گفت:«این کارو نکن.» دست‌های دختر زیبا بود و مرد چشم از آن‌ها برنمی‌داشت. دست‌ها باریک و قهوه‌ای و بسیار زیبا بود.
«این کارو می‌کنم. به خدا قسم می‌کنم.»
«این کار خوشحالت نمی‌کنه.»
«نمی‌شه رو یه چیز دیگه انگشت بذاری؟ نمی‌شه رو یه دردسر دیگه انگشت بذاری؟»
دختر گفت: «نه، نمی‌شه. حالا چه نقشه‌ای تو کله‌ته؟»
«گفتم که به‌ت.»
«نه، جدی می‌گم.»
مرد گفت: «نمی‌دونم.» دختر به مرد نگاه کرد و دستش را پیش آورد روی میز گذاشت. گفت: «فلیپ بیچاره!» مرد به دست‌های دختر نگاه کرد اما دستش را دراز نکرد روی آن‌ها بگذارد.
گفت: «نمی‌خواد دلت برای من بسوزه.»
«حالا اگه معذرت بخوام قضیه حل می‌شه؟»
«نه.»
«حتی اگه ماجرا رو تعریف کنم؟»
«ترجیح می‌دم نشنوم.»
«خیلی دوستت دارم.»
«آره، خیلی راست می‌گی.»
دختر گفت: «حالا که درک نمی‌کنی می‌گم معذرت می‌خوام.»
«من درک می‌کنم. بدبختی همینه. درک می‌کنم.»
دختر گفت: «آره، و این قضیه رو خراب‌تر می‌کنه، البته.»
مرد گفت: «همین‌ طوره. من همیشه درک می‌کنم. صبح تا شب و شب تا صبح. به خصوص شب تا صبح. من درک می‌کنم. تو لازم نکرده نگران باشی.»
دختر گفت: «معذرت می‌خوام.»
«حالا این بابا اگه مرد بود… .»
«این حرفو نزن. مردی در کار نیست. خودت هم می‌دونی. تو به من اعتماد نداری؟»
مرد گفت: «خنده داره. به تو اعتماد داشته باشم! راستی راستی خنده‌داره.»
دختر گفت: «معذرت می‌خوام. تموم حرفم همینه. وقتی هر دومون همدیگه را درک می‌کنیم نباید وانمود کنیم که درک نمی‌کنیم.»
مرد گفت: «نه. من این‌طور خیال نمی‌کنم.»
«اگه تو بخوای من برمی‌گردم.»
«نه، نمی خوام برگردی.»
آن‌وقت برای مدتی دیگر حرفی نزدند.
دختر پرسید: «تو باور نمی‌کنی که دوستت دارم، هان؟»
مرد گفت: «دیگه چرند تحویل هم ندیم.»
«راستی راستی باور نمی‌کنی دوستت دارم؟»
«چرا اینو ثابت نمی‌کنی؟»
«تو اینجوری نبودی. تو هیچ‌وقت از من نخواسته‌ی چیزی را ثابت کنم. از ادب به‌دوره.»
«دختر مسخره‌ای هستی.»
«اما تو نیستی. تو آدم ماهی هستی و اگه تو رو ول کنم برم دلم برات می‌سوزه… .»
«البته ناچاری.»
دختر گفت: «آره، ناچارم وتو خوب می‌دونی.»
مرد چیزی نگفت و دختر به او نگاه کرد و باز دستش را پیش آورد. متصدی نوشگاه در انتهای نوشگاه بود. چهره و همین‌طور کتش سفید بود. او این دو نفر را می‌شناخت و فکر می‌کرد زوج جوان ماهی هستند. زوج‌های جوان ماه زیادی دیده بود که از هم جدا شده بودند و زوج جوان تازه‌ای تشکیل داده بودند که دیگر به همان ماهی گذشته نبودند. مرد به این موضوع فکر نمی‌کرد بلکه در فکر یک اسب بود. نیم ساعت دیگر یک نفر را به آن طرف خیابان می‌فرستاد تا بفهمد که اسب برنده شده یا نه.
دختر پرسید: «چطوره منو خوشحال کنی و بعد بذاری برم؟»
«پس خیال می‌کنی چه کار می‌خوام بکنم؟»
دو نفر از در وارد شدند و به طرف پیشخوان رفتند.
متصدی نوشگاه سفارش را گرفت و گفت: «چشم قربان.»
دختر گفت: «منو نمی‌بخشی؟ حالا که از جریان خبر داری؟»
«نه.»
«فکر نمی‌کنی روابطی که با هم داشته‌یم و کارهایی که کرده‌یم توی درک ما ثأثیر گذاشته باشه؟»
مرد جوان با تلخی گفت: «فسق از نظر من قابل تحمل نیست. کافیه آدم ببینه تا بعد نظر بده. اولش چیز می‌کنن، این می‌کنن، بعد مشغول می‌‌‌شن.» عین جمله یادش نمی‌آمد. گفت: «نمی‌تونم به زبون بیارم.»
دختر گفت: «اسمش فسق نیست. از ادب به دوره.»
مرد گفت: «انحراف که هست.»
یکی از مشتری‌ها خطاب به متصدی نوشگاه گفت: «جیمز، خیلی سرحالی.»
متصدی نوشگاه گفت: «خودت هم سر حالی.»
مشتری دیگر گفت: «رفیق قدیمی، جیمز، داری چاق می‌شی.»
متصدی نوشگاه گفت: «این جور که دارم چاق می‌شم وای به حال‌مه.»
مشتری اول گفت: «برَندی رو فراموش نکنی، جیمز.»
متصدی نوشگاه گفت: «نه، قربان، به من اعتماد داشته باشین.»
دو نفری که پشت پیشخوان بودند به دو نفری که سر میز نشسته بودند نگاه کردند سپس برگشتند دوباره به متصدی نوشگاه چشم دوختند. نگاه کردن به متصدی نوشگاه برای‌شان راحت‌تر بود.
دختر گفت: «بیش‌تر دوست دارم این کلمه‌ها از دهنت بیرون نیاد. لزومی‌ نداره یه همچین کلمه‌ای رو ادا کنی.»
«دلت می‌خواد اسم‌شو چی بذارم؟»
«مجبور نیستی اسم شو بیاری.مجبور نیستی اسم روش بذاری.»
«آخه اسمش همینه.»
دختر گفت: « نه، ما از خیلی چیزها ساخته شده‌یم. خودت هم می‌دونی. باهاش سر و کار داشته‌ی.»
«لزومی ‌نداره این حرفو بزنی.»
«می‌خوام جواب تو رو داده باشم.»
مرد گفت: «خیلی خوب، خیلی خوب.»
«می‌خوای بگی اشتباه می‌کنم. می‌دونم. اشتباه می‌کنم. اما برمی‌گردم. به‌ت می‌گم برمی‌گردم. بلافاصله بر می‌گردم.»
«نه، تو بر نمی‌گردی.»
«برمی‌گردم.»
«نه، بر نمی‌گردی. یعنی پیش من برنمی‌گردی.»
«خواهیم دید.»
مرد گفت: «باشه، ببینم و تعریف کنیم. این گوی و این میدون.»
«البته که بر می‌گردم.»
«خب، پس دست به کار شو.»
دختر که باور نمی‌کرد گفت: «راستی؟» صدایش شاد بود.
مرد گفت: «دست به کار شو.» لحن صدایش برای خودش عجیب بود. به دختر نگاه می‌کرد، به لب‌های او که تکان می‌خورد، به انحنای گونه‌اش، به لاله‌ی گوش و به انحنای گردنش.
دختر گفت: «باور نمی‌کنم. تو خیلی مهربونی. با من خیلی مهربونی.»
مرد گفت: «وقتی برگشتی همه چیزو برام تعریف کن.» صدایش لحن عجیبی داشت. خودش بجا نمی‌آورد. دختر بی‌درنگ نگاهش کرد. مرد در خود فرو رفته بود.
دختر با لحنی جدی پرسید: «تو دلت می‌خواد من برم؟»
مرد با لحنی جدی گفت: «آره، همین الان.» لحن صدایش فرق کرده بود و دهنش خشک شده بود، اضافه کرد: «الان.»
دختر از جا بلند شد و به سرعت بیرون رفت. برنگشت به مرد نگاه کند. مرد او را تماشا می‌کرد. دیگر قیافه‌ی مردی را نداشت که به دختر گفته بود راهش را بکشد برود. از سر میز بلند شد، دو برگ صورت حساب را برداشت و به طرف پیشخوان رفت.
به متصدی نوشگاه گفت: «من آدم دیگه‌ای هستم، جیمز. من که جلو روی تو ایستاده‌م یه آدم دیگه‌ای هستم.»
جیمز گفت: «بله،قربان.»
جوان برنزه گفت: «فسق چیز عجیب و غریبی یه، جیمز.» از در به بیرون نگاه کرد دختر را دید که راه پایین‌دست خیابان را در پیش گرفته. به آینه که نگاه کرد، دید که به راستی آدم دیگری است. دو مشتری دیگر پشت پیشخوان عقب رفتند تا برای او جا باز کنند.
جیمز گفت: «شما زده‌ین تو خال، قربان.»
دو نفر باز هم کمی عقب رفتند تا مرد کاملاً راحت باشد. جوان خود را در آینه‌ی پشت نوشگاه دید. گفت: «گفتم که آدم دیگه‌ای شده‌م، جیمز.» توی آینه نگاه کرد و پی برد که کاملاً درست می‌گوید.
جمیز گفت: «شما خیلی سر حالین، قربان. حتماً تابستون به تون خیلی خوش گذشته.»
نویسنده: ارنست همینگوی (Ernest Hemingway)
مترجم: احمد گلشیری

از کتاب: بهترین داستان‌های کوتاه ارنست میلر همینگوی
گزیده، ترجمه و با مقدمه‌ی احمد گلشیری
حروف‌چین: متین امامی

آخرین‌ پمپ‌ بنزین‌

سال‌های‌ زیادی‌ با پدرمون‌ این‌جا زندگی‌ کردیم‌. جو که‌ از همه‌ بزرگ‌تر بود-بعد مارک‌ و بعد من‌-می‌گفت‌ که‌ جای‌ دیگه‌مان‌ را خیلی‌ خوب‌ می‌تونه‌ به ‌یاد بیاره‌؛ خونه‌ای‌ که‌ توش‌ زندگی‌ می‌کردیم‌، و آشپزخونه‌اش‌ رو که‌ با کاغذدیواری‌ از رُزهای‌ زرد پوشیده‌ شده‌ بود. می‌گفت‌ درختای‌ بلندی‌ اون‌جا بود، درختای‌ خیلی‌ بلند، جایی‌ که‌ می‌تونستی‌ به‌ پشت‌ دراز بکشی‌ و خورشید را تماشا بکنی‌ که‌ از میون‌ برگ‌ها می‌درخشید. (هیچ‌ درخت‌ بلندی‌ این‌طرفاً نیست‌.) می‌گفت‌ پرتگاه‌ عمیقی‌ بود که‌ اون‌جا می‌تونستی‌ به‌ پایین‌، به ‌رودخونه‌ای‌ که‌ بیست‌ پا عرض‌ داشت‌، نظری‌ بندازی‌. گاهی‌ اون‌جا تو آبگیر خرچنگ‌ می‌گرفت‌.
جو می‌گفت‌ پدرمون‌ یه‌ مشت‌ سگ‌ تازی‌ خال‌دار داشت‌ و وقتی‌ می‌رفتن ‌شکار تا ساعت‌ها می‌تونستی‌ صداشونو بشنوی‌، پدرمون‌ فریاد می‌کشید وسگ‌ها می‌جنگیدند و زوزه‌ می‌کشیدند. جو می‌گفت‌ شب‌ها که‌ ماه‌ کامل‌ بود دهکده‌ پر از حیوونایی‌ می‌شد که‌ مدام‌ جست‌وخیز می‌کردند. جو همه‌ی‌ این‌هارو می‌گفت‌-تنها چیزی‌ که‌ درباره‌اش‌ صحبت‌ نمی‌کرد مادرمون‌ بود. خُب‌، من‌ می‌دونستم‌ که‌ یکی‌ داشتیم‌ اما جو جواب‌ نمی‌داد-و مارک‌ که‌ از جو کوچک‌تر بود به‌جز اون‌ خانم‌ سیاهی‌ که‌ برای‌ مدتی‌ ازمون‌ مراقبت‌ می‌کرد چیزی‌ به‌ یاد نمی‌آورد.
البته‌ من‌ حتی‌ اونو هم‌ به‌ یاد نمی‌یارم‌. گرچه‌ همه‌ی‌ این‌ها رو می‌دونم‌، اما به‌جز این‌جا هیچ‌‌جای‌ دیگه‌ نبودم‌. پمپ‌ بنزین‌مون‌، خونه‌مون‌ بغل‌دستش‌، بنا شده‌ بر پایه‌ها، برای‌ جلوگیری‌ از رطوبت‌ و حفاظت‌ در مقابل‌ مارها، بزرگ‌راه‌، چهار جاده‌ی‌ مستقیم‌ کشیده‌ شده‌ از شمال‌ به‌ جنوب‌، بدون‌ هیچ‌ خمیدگی‌ یا پیچیدگی‌ و تمام‌ این‌ دور و برا، تا اون‌جایی‌ که‌ چشم‌ کار می‌کنه‌ پر از نخله‌، کوتاه‌ و سبز، بی‌مصرف‌، مگر این‌که‌ به‌ درد بادبزن‌ بخوره‌. یه‌ عالمه‌ مار وجود داره‌ و تعدادی‌ موش‌ و خرگوش‌. می‌تونی‌ درختچه‌های‌ خاری‌ رو ببینی‌ که‌ به‌ شونه‌ی‌ آدم‌ هم‌ نمی‌رسه-این‌ همه‌ی‌ چیزی‌یه‌ که‌ وجود داره‌. یه‌بار مارک‌ به‌ام‌ گفت‌ اگه‌ به‌ بالاترین‌ قسمت‌ پشت‌بوم‌ بری‌ و به‌ شرق‌ نگاه‌ کنی‌، یه ‌رودخونه‌ی‌ بزرگ‌ می‌بینی‌ که‌ می‌درخشه‌. اما اون‌ فقط‌ سر به‌ سرم‌ می‌گذاشت‌.همه‌ی‌ آن‌چه‌ رو که‌ می‌دیدم‌ بخار داغ‌ بود که‌ لازم‌ نبود برای‌ دیدن‌ اون‌ برم‌ پشت‌بوم‌.
تا اندازه‌ای‌ کار خوبی‌ کردیم‌ که‌ نذاشتیم‌ دیگه‌ پدر سگ‌ شکار کنه‌. خارستون‌ پر از لونه‌ی‌ مار بود و ممکن‌ بود سگ‌ها توش‌ بیفتن‌. من‌ فکر می‌کنم‌ برای‌ «لاکی» هم‌ همین‌ اتفاق‌ افتاده‌ بود. اون‌ سگی‌ بود که‌ برای‌ مدتی‌ نگه‌اش‌ داشتیم‌، از یه‌ «سیدن» بیرون‌ افتاده‌ بود. راننده‌ سرعت‌شو کم‌ کرده‌ بود و اونو ازپنجره‌ پرتش‌ کرده‌ بود بیرون‌. دو سه‌ تا معلق‌ زده‌ بود. بعد به‌ پشت‌ افتاده‌ بود. اما زیاد نترسیده‌ بود. واسه‌ همین‌ صداش‌ می‌کردیم‌ «لاکی». کوچیک‌ بود و موهای‌ بلندی‌ داشت‌. بهار که‌ می‌شد کَنه‌ها بهش‌ می‌چسبیدند و بقیه‌ی‌ سال‌ ازعفونت‌ گوش‌ عذاب‌ می‌کشید. هیچ‌وقت‌ دو تا گوشاش‌ با هم‌ سالم‌ نبود.همیشه‌ یه‌چیزی‌ از این‌ یکی‌ گوشش‌ یا اون‌ یکی‌ بیرون‌ می‌ریخت‌. با همه‌ی‌ اینا خیلی‌ دوست‌ داشت‌ تو نخلستون‌ جست‌‌وخیز کنه‌ و یه‌روز رفت‌ و دیگه‌ برنگشت‌.
دنبالش‌ گشتیم‌، من‌ و مارک‌ و جو. یه‌ عالمه‌ چاله‌ بود و کلی‌ زمین‌، هیچ‌ اثری‌ ازش‌ ندیدیم‌. یه‌ گربه‌ هم‌ داشتیم‌. می‌دونی‌؟ تو جاده‌ با یه‌ «سمی‌» بزرگ‌ شد. وقتی‌ جو اونو با کاسه‌ی‌ بیل‌ برداشت‌ و پرتش‌ کرد تو نخلستون‌. من‌ بنا کردم‌ به‌ گریه‌ کردن‌. راستش‌ از ته‌ دل‌ دلم‌ می‌خواس‌ گریه‌ کنم‌. یه‌ریز گریه‌ کردم‌ تا این‌که‌ جو و پدرم‌ اشکامو پاک‌ کردند. اونا گفتن‌ خوبیت‌ نداره‌.
بعد از اون‌ من‌ احساس‌ دیگه‌ای‌ نسبت‌ به‌ بزرگ‌راه‌ پیدا کردم‌. پیش‌ترها دوستش‌ داشتم‌. به‌خصوص‌ صداهاش‌ رو: وقتی‌ چرخا تو هوای‌ مرطوب ‌صفیر می‌کشیدند و صدا می‌کردند و تو هوای‌ خنک‌ هیس‌ می‌کشیدند. صدای‌ خُرناس‌ کشیدن‌ آرام-تقریباً مثل‌ آه-وقتی‌ راننده‌ی‌ کامیون‌، ترمزهای‌ بادی‌ رو امتحان‌ می‌کرد. وقتی‌ صدای‌ بوق‌ در دوردست‌ها می‌پیچید-همین‌طور صدای‌ دل‌خراش‌ کوتاه‌ و زیر ترمز اتومبیل‌، مثل‌ صدای‌ خنده‌ و یه‌ چیز دیگه‌، صدای‌ نجوای‌ یک‌نواخت‌، شب‌ و روز، بی‌هیچ‌ تفاوتی‌، در تمام‌ِ طول‌ جاده‌، مثل‌ سیم‌ِ برق‌ صدا می‌کرد یا شاید مثل‌ نفس‌.
قبول‌ دارم‌ که‌ بزرگ‌راه‌ گاهی‌ چیز خوبی‌ بود. وقتی‌ ماه‌ بهش‌ می‌تابید، وقتی‌ بارون‌ زودگذر تابستون‌ روش‌ می‌بارید و ابرایی‌ از بخار ازش‌ بلند و بعد ناپدید می‌شد و فقط‌ یه‌ سراب‌ داغ‌ در دوردست‌ها به‌جا می‌گذاشت‌. باد هم‌ خوب‌ بود. در روزهای‌ گرم‌ مرداد، اون‌ ماشین‌ها و کامیون‌های‌ در حال‌ عبور نسیم‌ خنکی‌ به‌ طرفت‌ می‌فرستاد. اما بعد از اون‌ دیگه‌ دوستش‌ نداشتم‌. اصلاً هیچ‌ راه‌ خلاصی‌ از اون‌ نبود. اگه‌ من‌ صدای‌ جاده‌ رو نمی‌شنیدم‌ یا نمی‌دیدمش‌، اگه‌ چشمامو می‌بستم‌ و انگشتم‌ رو فرو می‌کردم‌ تو گوشام‌ می‌تونستم‌ اون‌ بو رو بشنوم‌. بوی‌ اگزوزها، بنزین‌ و گازوییل‌، بوی‌ سوختی‌ که ‌خوب‌ می‌سوزه‌ و روغنی‌ که‌ بد می‌سوزه‌، و همین‌طور بوی‌ سوختن‌ رنگ‌ِ بدنه‌ی ‌موتورهایی‌ که‌ از فشار رادیاتورهاشون‌ بیش‌ از حد گرم‌ می‌شدند.
همین‌طور که‌ جو می‌گفت‌ جاده‌ بهمون‌ همه‌چیز داد، و همه‌چیز رو هم ‌ازمون‌ گرفت‌. جو آدمی‌ مذهبی‌ بود. از اونایی‌ که‌ اِنجیل‌ رو بالای‌ قفسه‌ی‌ آشپزخونه‌ می‌ذارن‌. گه‌گاهی‌ نگاهی‌ بهش‌ می‌انداخت‌. گمون‌ کنم‌ آرومش‌ می‌کرد. مخصوصاً بعد از این‌که‌ بروس‌ رفته‌ بود. می‌دونی‌، وقتی‌ اومدیم ‌این‌جا چهارتا پسر بودیم‌، نه‌ سه‌تا. بروس‌ بزرگه‌ بود، و این‌طور شد که‌ اون‌ این‌جا رو ترک‌ کرد. هر دسامبر ازدحام‌ مسافران‌ جنوب‌ بیش‌تر می‌شد. جمعیت‌ هم‌ همیشه‌ بود که‌ قبلاً سفر کرده‌ بود و دوباره‌ می‌خواست‌ به‌ جنوب ‌برگرده‌.
یکی‌ از ماشینا چهار پنج‌ سال‌ بود که‌ هر زمستون‌ این‌جا پیدا می‌شد. سرنشینش‌ مردی‌ بود با یک‌ زن‌ و دختر.
دختره‌ هر سال‌ قشنگ‌تر می‌شد. موهای‌ بورش‌ تا کمرش‌ می‌رسید. آخرین‌ دفعه‌ مرده‌ هم‌راه‌شون‌ نبود. مدتی‌ ایستادند گوشه‌ی‌ ایست‌گاه‌ پارک‌ و با بروس‌ حرف‌ زدند. بعد از اون‌ بروس‌ خیلی‌ هیجان‌زده‌ شد. انگشت‌ شستش‌ لای‌ قالپاق‌ لاستیک‌ داغون‌ شد، کاری‌ که‌ هیچ‌وقت‌ پیش‌ نیومده‌ بود. بعد از این‌که‌ اونا رفتن‌ بروس‌ روزی‌ را با ستاره‌ی‌ بزرگ‌ قرمزرنگی‌ روی‌ تقویم‌ دیواری‌ علامت‌ زد. اون‌روز لباس‌هاشو تو پاکت‌ گذاشت‌ و بهمون‌ گفت‌ که‌ با اونا می‌ره‌ شمال‌، بعد از عرض‌ جاده‌ گذشت‌ و منتظر ماند.
من‌ اون‌روز رو خوب‌ به‌خاطر می‌یارم‌. بروس‌ قدم‌زنان‌ از عرض‌ جاده‌ گذشت‌. به‌ سنگینی‌ قدم‌ برمی‌داشت‌. انگار در عذاب‌ باشد. به‌ درختای‌ کاجی‌ که‌ دولت‌ اون‌جا کاشته‌ بود لگد پراند. (چیزای‌ مسخره‌، اون‌ درختا. پنج‌ یا شش ‌سال‌ می‌شد که‌ اون‌جا بودند، اما به‌ زور تا زانو می‌رسیدند.) مدت‌ زیادی‌ منتظرموند، مگس‌ها رو می‌پروند و پشه‌ها رو می‌زد-اونا بعضی‌ وقت‌ها واقعاً اذیت‌ می‌کردند.
من‌ و مارک‌ و جو، روی‌ سکو، کنار پمپ‌ها نشستیم‌ و انتظار کشیدیم‌. فقط‌ وقتی‌ تکون‌ می‌خوردیم‌ که‌ یه‌ ماشین‌ می‌اومد. بعد هر سه‌تامون‌ واسه‌ پُرکردن‌ باک‌ ماشین‌، تمیزکردن‌ شیشه‌ی‌ جلو و وارسی‌ تایرها هجوم‌ می‌بردیم‌. (من‌همیشه‌ تایرها رو وارسی‌ می‌کردم‌، چون‌ از همه‌ کوچک‌تر بودم‌.) اون‌قدر سریع‌ کار می‌کردیم‌ که‌ گاهی‌ دو برابر انعام‌ می‌گرفتیم‌.
آفتاب‌ گرم‌تر و گرم‌تر می‌شد. بروس‌ کلاهش‌ را برمی‌داشت‌ و خودش‌ روبا اون‌ باد می‌زد. گاه‌گاهی‌ تف‌ می‌انداخت‌ تا دهنش‌ رو از غبار پاک‌ کنه‌.
نزدیکای‌ بعد از ظهر جو گفت‌:«شاید آخرش‌ نره‌.» و رفت‌ تو خونه‌ که‌ به ‌پدر بگه‌. دو سه‌ دقیقه‌ بعد برگشت‌:«اون‌ گفت‌ کار بروس‌ به‌ کسی‌ ربطی‌ نداره‌.»
بعد یه‌ مرسدس‌ بنز توقف‌ کرد. یه‌ مرسدس‌ 220 با شیشه‌های‌ سبز تیره-که‌ از پشت‌ شیشه‌ها آدم‌هاش‌ با اون‌ عینک‌های‌ آفتابی‌ بزرگ‌شون‌ مثل‌غورباغه‌ بودن‌. اونا گازوییل‌ می‌خواستن‌، چیزی‌ که‌ ما هیچ‌وقت‌ نداشتیم‌. راننده‌ با شک‌ و تردید گفت‌:«نمی‌شه‌ راش‌ انداخت‌.» انگار که‌ ما باکش‌ روخالی‌ کرده‌ بودیم‌. جو تندی‌ گفت:«این‌ بنزین‌ نمی‌سوزونه‌ آقا.» و قیافه‌ی‌ حق‌به‌جانب‌ گرفت‌، چیزای‌ زیادی‌ در مورد ماشینا می‌دونست‌، چون‌ باک‌های ‌زیادی‌ رو پر کرده‌ بود.
تا ایستگاه‌ بعدی‌ چه‌قدر راهه‌؟
جو گفت‌:«نمی‌دونم‌. هیچ‌وقت‌ پایین‌تر نرفته‌م‌.»
به‌ آهستگی‌ راه‌ افتادند تا از هدررفتن‌ سوخت‌ جلوگیری‌ کنند. جو باحرکت‌ شانه‌، تابلوی‌ «آخرین‌ ایست‌گاه‌» رو به‌ جاده‌ نزدیک‌ کرد. اون‌ تابلو یکی‌ از سه‌پایه‌های‌ تاشویی‌ بود که‌ ما مجبور بودیم‌ شب‌ها ببریمش‌ تو تاکامیون‌های‌ بزرگ‌ چپه‌اش‌ نکنند. نصف‌ شب‌ می‌تونس‌ سر و صدای ‌وحشتناکی‌ راه‌ بندازه‌.
یه‌دفعه‌ هر سه‌تامون‌ اون‌طرف‌ جاده‌ رو نگاه‌ کردیم‌. بروس‌ رفته‌ بود. ما اصلاً ندیدیم‌ ماشینه‌ براش‌ وایسته‌.
شاید فکر کنی‌ تو جایی‌ مثل‌ این‌جا تنها ما زندگی‌ می‌کردیم‌. اما تنها نبودیم‌. ماشین‌های‌ زیادی‌ برای‌ بنزین‌ زدن‌ توقف‌ می‌کردن‌ و هفته‌ای‌ یک‌بار هم‌شرکت‌ برای‌ پُرکردن‌ منبع‌های‌ زیرزمینی‌ می‌اومد. راننده‌ی‌ شرکت‌ تمام‌ روز روبا ما می‌گذروند. بعضی ‌وقت‌ها روزنامه‌ می‌آورد. همیشه‌ خواربارمون‌ رومی‌آورد و سفارش‌هامون‌ رو واسه‌ی‌ هفته‌ بعد می‌گرفت‌. ما هیچ‌وقت‌ نمی‌رفتیم ‌شهر. ماشین‌ پدر پشت‌ خونه‌ پارک‌ شده‌ بود. نزدیک‌ منبع‌ یه‌ پونتیاک‌ 59 تروتمیز رو قالب‌هایی‌ قرار داشت‌ که‌ مرغ‌ها دوست‌ داشتن‌ زیرشون‌ بخوابند. اتوبوس‌ مدرسه‌ هم‌ بود، که‌ ما رو برمی‌داشت‌ و وسط‌ جاده‌ سر و ته‌ می‌کرد. اما ما دیگه‌ مدرسه‌ نرفتیم‌ و اون‌ مسیرها از علف‌ پر شد.
واسه‌ راه‌انداختن‌ ایست‌گاه‌ و گردوندن‌ خونه‌ و آشپزی‌، و دونه‌دادن‌ به‌جوجه‌ها و جمع‌کردن‌ تخم‌مرغ‌ها، و تعمیر پشت‌ بوم‌ و درِ توری‌ کار زیادی‌ داشتیم‌. پدرمون‌ هیچ‌کاری‌ نمی‌کرد. این‌قدر خسته‌ بود که‌ فقط‌ می‌توانست‌ تمام‌ روز رو جلو ایوون‌ بشینه‌، عادت‌ داشت‌ توتون‌ بجوه‌، اما بعدها این‌کار روترک‌ کرد. پس‌ از اون‌ توتون‌ می‌پیچید و می‌کشید.
یه‌روز جو و مارک‌ گفتن‌ اون‌ مُرده‌:«خودت‌ بیا ببین‌.» من‌ قبلاً حیوون‌ مرده ‌دیده‌ بودم‌، اما آدم‌ مرده‌ ندیده‌ بودم‌. اما جوری‌ که‌ اون‌جا نشسته‌ بود و سرش‌ به‌ یه‌‌طرف‌ خم‌ شده‌ بود-و مگس‌های‌ پشت‌ در توری‌ ایوون‌ وزوز می‌کردن‌، من‌خودم‌ همه‌چیز رو فهمیدم‌.
اون‌شب‌ جو و مارک‌ (اونا نذاشتن‌ من‌ هم‌راه‌شون‌ برم‌) پدر رو به‌خارستون‌ بردند و اونو تو لونه‌ی‌ مار انداختن‌. اونا یه‌ جفت‌ رینگ‌ و یکی‌ دوتیکه‌ آشغال‌ زنگ‌زده‌ هم‌ از حیاط‌ خلوت‌ برداشتند و روش‌ گذاشتن‌ تا مطمئن‌بشن‌ اون‌ ته‌ می‌مونه‌.
بعد از مرگش‌ هیچ‌چیز تغییر نکرد. جو زیر رسیدهایی‌ رو که‌ از شرکت‌ می‌اومد، با اسم‌ اون‌ امضا می‌کرد. این‌کار را جوری‌ می‌کرد که‌ نه‌ راننده‌ی‌ کامیون‌ متوجه‌ می‌شد نه‌ دفتر شرکت‌. بنابراین‌ کار همین‌طور ادامه‌ داشت‌، آروم‌، به‌جز اول‌ فصل‌ پُرمشغله‌ی‌ زمستون‌ که‌ همه‌ی‌ مسافرها و کامیون‌دارا وماشین‌هایی‌ که‌ بار سفر می‌بستند رو جاده‌ راهی‌ جنوب‌ می‌شدند. یه‌ روزچهار «پیس‌ آرو» و شش‌ «وین‌ باگ‌» پشت‌ سر هم‌ رد شدند. جو گفت‌:«اون‌جارو نگاه‌ کن‌! مث‌ این‌که‌ کسی‌ دنبال‌شون‌ کرده‌.» همه‌ی‌ وین‌ باگ‌ها درخت‌ کریسمس‌ کوچکی‌ کنار شیشه‌ی‌ عقب‌شان‌ بود. دقیقاً همین‌طور بود که‌ به‌ نظرمی‌رسید، راننده‌ها ابرو درهم‌ کشیده‌ بودند و بی‌حرکت‌ به‌ جلو خیره‌ شده ‌بودند. درست‌ مثل‌ این‌که‌ چیز وحشتناکی‌ دنبال‌شون‌ گذاشته‌. چند ماه‌ بعد ازاون‌، جو و مارک‌ دعواشون‌ شد. من‌ شروعش‌ رو ندیدم‌. وقتی‌ تو آشپزخونه‌ پاگذاشتم‌، مارک‌ یه‌بطری‌ شکسته‌ دستش‌ بود و جو چاقو کشیده‌ بود، چاقوی‌ ضامن‌داری‌ که‌ از پدر کِش‌ رفته‌ بود. مارک‌ برگشت‌ و پا به‌ فرار گذاشت‌، چون‌ می‌ترسید چاقو به‌ پشتش‌ بخوره‌. یه‌راست‌ به‌ طرف‌ در دوید، به‌ طرف‌ من‌، ومن‌ چنان‌ ترسیده‌ بودم‌ که‌ نمی‌تونستم‌ چیزی‌ بگم‌. دور میز چرخید، از کناراجاق‌ گذشت‌ و از پله‌هایی‌ که‌ به‌ حیاط‌ خلوت‌ منتهی‌ می‌شد پایین‌ رفت‌. همین‌طور که‌ داشت‌ می‌رفت‌ با فشار، درِ توری‌ رو باز کرد. دست‌ چپ‌شو روی‌ نرده‌ گذاشت‌ و سعی‌ کرد بدون‌ این‌که‌ از جو چشم‌ برداره‌ از سه‌ پله‌ پایین‌بره‌. خُب‌، همه‌مون‌ می‌دونستیم‌ که‌ نرده‌ها شُل‌ بودن‌. فکر کنم‌ سال‌ها بود که ‌شُل‌ بودن‌، اما نه‌ من‌ نه‌ جو، نمی‌دونستیم‌ که‌ باید محکم‌شون‌ می‌کردیم‌، و این‌خوش‌شانسی‌ مارک‌ بود، چون‌ وقتی‌ به‌ پله‌ها رسید، جو بهش‌ نزدیک‌ شده‌ بود، در حالی‌ که‌ چاقو رو مستقیم‌ و رو به‌ پایین‌ نگه‌ داشته‌ بود، درست‌ در وضعیت‌ مناسب‌. خُب‌، مارک‌ وانمود می‌کرد که‌ لیز خورده‌ و جو جنبید و چنان‌ شیشه‌ی‌ شکسته‌ رو می‌پایید که‌ متوجه‌ دست‌ چپ‌ مارک‌ نشد و قسمت‌ بلندی‌ از نرده‌ بیخ‌ِ گردن‌شو گرفت‌ و با صورت‌ از پله‌ها تو حیاط‌ افتاد. مارک ‌مدتی‌ طولانی‌ جو را تماشا کرد. اما هر چه‌ منتظر موند اتفاقی‌ نیفتاد. آروم‌، خیلی‌ راحت‌، مارک‌ شیشه‌ی‌ شکسته‌ رو پشت‌ سر جو پرت‌ کرد. همان‌طوری‌ که‌ یه‌ چیزی‌ رو رو یه‌ کومه‌ی‌ آشغال‌ پرت‌ کنن‌. نرده‌ای‌ که‌ ول‌ شده‌ بود همون‌جایی‌که‌ جو ایستاده‌ بود برگشت‌.
مارک‌ برگشت‌ داخل‌، مستقیم‌ از کنارم‌ گذشت‌ و رفت‌ تو اتاق‌ خواب‌،تشکو طوری‌ هُل‌ داد که‌ تمام‌ فنراش‌ پیدا شد. چیزایی‌ رو که‌ تو کیف‌پلاستیکی‌ زیپ‌دار مشکی‌ قایم‌ کرده‌ بود تو یکی‌ از فنرا چپونده‌ بود. بسته‌ وژاکت‌شو که‌ به‌ میخ‌ کنار رخت‌خواب‌ آویزان‌ بود و کلاه‌ نو مخصوصش‌ رو ازتو قفسه‌ برداشت‌. وقتی‌ داشت‌ می‌رفت‌ به‌م‌ گفت‌: «قابیل‌، هابیل‌ را کشت‌.قیامت‌ نزدیک‌ است‌.» می‌دونی‌ واقعاً یه‌ آدم‌ مذهبی‌ بود.
اون‌ فوراً راه‌ افتاد، با یه‌ کامیون‌ بزرگ‌، با بار گله‌ی‌ گاو که‌ عازم‌ جنوب‌ بود.دیگه‌ هیچ‌وقت‌ ندیدمش‌. همون‌طور که‌ گفتم‌ مارک‌ از دست‌ چپش‌ استفاده‌کرد. فکر کنم‌ واسه‌ همین‌ سرِ جو آسیب‌ ندید. اما بدجوری‌ اون‌جا افتاده‌ بود،بی‌حرکت‌، رو شِن‌ها خون‌ جاری‌ بود و گوشش‌ صدمه‌ دیده‌ بود.
اونو از پله‌ها بالا کشیدم‌ و بردمش‌ تو. کلی‌ وقت‌مو گرفت‌، به‌ زور تونستم‌این‌کار رو انجام‌ بدم‌. جثه‌ی‌ بزرگی‌ داشت‌. خونو بند آوردم‌ و رو سرش‌ یخ‌گذاشتم‌، اما روزها گذشت‌ تا خوب‌ شد. بعد از این‌ دیگه‌ نمی‌تونست‌ کاری‌انجام‌ بده‌، جز این‌که‌ دری‌ وری‌ بگه‌ و کف‌ آشپزخونه‌ بالا بیاره‌.
مدتی‌ بعد حالش‌ خوب‌ شد و مثل‌ سابق‌ شد. به‌جز سردردش‌ پای‌ چپش‌هم‌ می‌لنگید. می‌گفت‌ که‌ هیچ‌وقت‌ دردش‌ آروم‌ نمی‌گیره‌.
حالا دیگه‌ حسابی‌ مشغول‌ شدم‌. به‌ تنهایی‌ باید ماشینا رو راه‌ می‌انداختم‌.البته‌ باید از جو هم‌ مراقبت‌ می‌کردم‌. واسه‌ همین‌ خیلی‌ از کارایی‌ که‌ باید انجام‌می‌شد، انجام‌ نمی‌شد. مثل‌ چراغ‌ برقی‌ که‌ روی‌ تابلوی‌ نارنجی‌ مدور “بنزین‌”بود. اون‌قدر بلند نبودم‌ که‌ بهش‌ برسم‌، حتی‌ با نردبون‌ بهش‌ نمی‌رسیدم‌. جوهم‌ دوست‌ نداشت‌ خیط‌ بکاره‌، و تابلو خاموش‌ موند. من‌ چراغ‌ ایوونو روشن‌می‌ذاشتم‌، بنابراین‌ مردم‌ می‌تونستن‌ ببینن‌ که‌ در امتدادِ خلوت‌ جاده‌ ما کجاییم‌،حتی‌ چند شب‌نما پیدا کردم‌ و کنار جاده‌ گذاشتم‌.
تنها بودیم‌، فصلی‌ پس‌ از فصلی‌ دیگر. فقط‌ من‌ و جو.
بعد یه‌چیز تغییر کرد. یه‌ دفعه‌ شلوغی‌ زیادی‌ تو جاده‌ ایجاد شد. خُب‌، توفصل‌ تعطیلی‌ نسبتاً شلوغ‌ می‌شد، اما این‌ صدها بار شلوغ‌تر بود. هزاران‌ هزارماشین‌، و این‌ وسط‌ تابستون‌ بود. از سنگینی‌شون‌ زمین‌ تکون‌ می‌خورد. همه‌ی‌شیشه‌ها از شدت‌ِ فشار هوایی‌ که‌ ایجاد شده‌ بود تکون‌ می‌خوردن‌، انگارتوفان‌ به‌پا شده‌. یه‌دفعه‌ چار پنج‌ ماشین‌ با هم‌ تو پمپ‌ بنزین‌ می‌اومدن‌. اوناآدمای‌ همیشگی‌ نبودن‌. می‌خواستن‌ جلدی‌ راه‌ بیفتن‌ و به‌ راه‌شون‌ ادامه‌ بدن‌.غُر می‌زدن‌، چون‌ نوشابه‌ و اتاق‌ استراحت‌ نداشتیم‌. بنزین‌ می‌خواستن‌، روغن‌می‌خواستن‌، دیگه‌ شیشه‌هاشون‌ رو فراموش‌ کرده‌ بودن‌. می‌خواستن‌ راه‌بیفتن‌.
جو گفت‌: «شمال‌ اتفاقی‌ افتاده‌؟» هیچ‌کی‌ اون‌قدر نمی‌موند که‌ بشه‌ باهاش‌حرف‌ زد. خیلی‌ عجله‌ داشتن‌. چیزی‌ نگذشت‌ که‌ مخزنا خالی‌ شدن‌. هم‌معمولی‌، هم‌ سوپر و هم‌ کامیون‌ شرکت‌. اونی‌ که‌ همیشه‌ چارشنبه‌ها می‌اومد،دیگه‌ نیومد. بنابراین‌ تابلوی‌ “آخرین‌ پمپ‌ بنزین‌” رو برداشتم‌ و به‌ دیوارِ خونه‌تکیه‌اش‌ دادم‌ و چراغ‌ِ ایوونو خاموش‌ کردم‌.
بعد ماشینا بی‌وقفه‌ از کنارمون‌ می‌گذشتن‌ و کنار جاده‌ ماشینایی‌ بود که‌همین‌طور رها شده‌ بودن‌. هیچ‌ عیبی‌ نداشتن‌، فقط‌ بنزین‌شون‌ تموم‌ شده‌ بود.
صاحب‌ اون‌ ماشینا اگه‌ می‌دونستن‌ سوار ماشین‌ دیگرون‌ می‌شدن‌، اگه‌ هم‌نمی‌شدن‌ پیاده‌ راه‌ می‌افتادن‌، نه‌ حرفی‌ می‌زدن‌ و نه‌ هیچ‌کار دیگه‌ای‌ می‌کردن‌.فقط‌ در امتداد جاده‌ راه‌ می‌افتادن‌.
خیلی‌ زود کنار جاده‌ با ردیفی‌ از ماشینای‌ خالی‌ انباشته‌ شد و بعد جاده‌ی‌سمت‌ چپ‌ با هشت‌ ماشین‌ خُردشده‌ کاملاً مسدود شد و بعد، خُب‌، ترافیک‌کم‌ شد، درست‌ همون‌طور که‌ یه‌ دفعه‌ شروع‌ شده‌ بود تمام‌ شد.
این‌ ماجرا جو رو ناراحت‌ کرد. خیلی‌ ناراحتش‌ کرد. می‌گفت‌: «من‌می‌دونم‌ اوضاع‌ جور نیست‌.» بیش‌ از گذشته‌ عصبی‌ می‌شد و این‌ باعث‌ می‌شدکه‌ سردرد بگیره‌. مثل‌ سردردهای‌ همیشگی‌ش‌. آن‌روز دو ساعتی‌ کنارپمپ‌های‌ خالی‌ لنگ‌لنگان‌ قدم‌ زد، و سرش‌ را با دو دستش‌ نگه‌ داشت‌.
جو ناگهان‌ چرخی‌ زد. ماشینی‌ از کنارمان‌ گذشت‌ و چرخ‌هاش‌ روی‌آسفالت‌ جیغ‌ کشید. جو با انگشت‌ رو سینه‌ام‌ زد: «حالا خوب‌ گوش‌ کن‌! اگه‌اونا برن‌ ما هم‌ می‌ریم‌. بیا با هم‌ بریم‌ قبل‌ از این‌که‌ آخرین‌ ماشین‌ رو از دست‌بدیم‌.»
وقتی‌ به‌ام‌ پشت‌ کرد زدم‌ به‌ چاک‌. آن‌طرف‌ها لونه‌ی‌ ماری‌ بود که‌ از سال‌هاپیش‌ ازش‌ خبر داشتم‌. خودم‌ پیداش‌ کردم‌. می‌شد ازش‌ پایین‌ بپری‌. توی‌تاقچه‌ی‌ پهن‌، زیر یه‌ تاقدیس‌. اون‌جا می‌تونستی‌ خارج‌ از دید باشی‌، مگر این‌که‌کسی‌ پشت‌ سرت‌ اتفاقی‌ پایین‌ می‌اومد. فکر نمی‌کردم‌ جو با اون‌ دردی‌ که‌ توپاش‌ داشت‌ تو هر سوراخی‌ دنبالم‌ بگرده‌.
مدت‌ زیادی‌ دنبالم‌ گشت‌. قبل‌ از این‌که‌ دست‌ برداره‌ ساعت‌ها فریاد کشیدو فحشم‌ داد. حتی‌ بعد از این‌که‌ فهمیدم‌ رفته‌ واسه‌ این‌که‌ مطمئن‌ بشم‌ مدتی‌اون‌جا موندم‌. ترجیح‌ می‌دادم‌ مار ببینم‌ تا این‌که‌ برم‌ بالا پیش‌ جو. بنابراین‌مدت‌ زیادی‌ منتظر موندم‌. وقتی‌ بیرون‌ اومدم‌ غروب‌ دیروقت‌ بود و جاده‌خالی‌. گفتم‌ نکنه‌ جو واقعاً رفته‌ باشه‌.
انگار همین‌ دیروز بود، و چیزایی‌ هست‌ که‌ من‌ قبلاً درباره‌شون‌ فکرنمی‌کردم‌، ولی‌ حالا عذابم‌ می‌دن‌. مثلاً وقتی‌ که‌ رفتم‌ چراغا رو روشن‌ کنم‌ برق‌نبود. غذا هم‌ نبود. جو همه‌چیزو واسه‌ من‌ گذاشته‌ بود. اما زیاد نبود، وسکوت‌. من‌ به‌ سکوت‌ عادت‌ نداشتم‌، به‌ صدای‌ باد که‌ در تاریکی‌ می‌پیچید وترس‌آور بود عادت‌ نداشتم‌، و بدتر از همه‌ به‌ تنهایی‌.
باید باهاش‌ می‌رفتم‌. گاهی‌ فکر می‌کردم‌ باید دنبالش‌ برم‌، اما خیلی‌ دیرشده‌ بود. از پشت‌بوم‌ بالا می‌رفتم‌ و به‌ جاده‌ نگاه‌ می‌کردم‌. می‌تونستم‌ چندین‌کیلومتر رو ببینم‌، اما هیچ‌ جنبنده‌ای‌ نبود.
من‌ فکر کردم‌ اون‌جا هم‌ حتماً اتفاقی‌ افتاده‌، اون‌جایی‌ که‌ همه‌ی‌ مردم‌ هجوم‌می‌بردند. ای‌کاش‌ با جو رفته‌ بودم‌.
اگه‌ ماشین‌های‌ بعدی‌ بگذرند فکر کنم‌ جوری‌ به‌طرف‌ جاده‌ بدوم‌ که‌ اونا یامجبور بشن‌ زیرم‌ بگیرن‌ یا برام‌ وایسن‌. می‌دونم‌ همین‌کار رو می‌کنم‌.
اگه‌ ماشین‌ دیگه‌ای‌ باشه.
نویسنده: شرلی‌ آن‌ گرو
مترجم: منیژه‌ آلبوغبیش‌

هکلبری فین

فصل اول: ص 35 تا 38
تربیت کردن میس واتسون هک را و منتظر ایستادن تام سایر در تاریکی

شما مرا نمی‌شناسید، مگر این‌که کتاب «سرگذشت تام سایر» را خوانده باشید، ولی اشکالی ندارد. آن کتاب را آقای مارک توین نوشته بود و بیش‌ترش هم راست گفته بود. بعضی چیزها را چاخان کرده بود، ولی بیش‌ترش راست بود. عیبی هم ندارد. همه‌ی آدم‌هایی که من دیده‌ام بالاخره یک وقت دروغ هم می‌گویند، غیر از خاله پولی، یا بیوه‌ی دوگلاس، یا شاید هم ماری. خاله پولی-یعنی البته خاله‌ی تام-و ماری و بیوه‌ی دو گلاس، نقل‌شان تماماً تو آن کتاب آمده، که همان‌طور که گفتم راست است، منتها بعضی جاهایش را نویسنده چاخان کرده.
آما آخر آن کتاب این جور تمام می‌شود که من و تام، پولی را که دزدها توی غار قایم کرده بودند پیدا می‌کنیم و پول‌دار می‌شویم. هرکدام شش‌هزار دلار طلای ناب گیرمان می‌آید.
وقتی که دلارها را یک جا کپه کردند یک عالمه پول بود. اما خوب، قاضی تچر همه را برداشت داد به نزول، و در تمام سال هر کدام ما روزی یک دلار گیرمان می‌آمد. آدم نمی‌دانست با این همه پول چه کار بکند. بیوه‌ی دوگلاس مرا به فرزندی خودش برداشت و گفت که مرا تربیت می‌کند،ا ما زندگی کردن تو خانه‌ی او مکافات بود، چون که بیوهه بدجوری آبرومند بود و تمام کارهایش نظم و ترتیب داشت. من هم وقتی دیدم دیگر طاقتش را ندارم گذاشتم رفتم. باز همان لباس پاره پوره را پوشیدم و همان کلاه حصیری را گذاشتم سرم و خوش و خرم شدم. اما تام سایر آمد دنبالم، گفت خیال دارم یک دسته‌ی دزدها راه بیندازم، تو هم اگر حاضری برگردی پیش بیوهه و بچه‌ی سر به راه و خوبی باشی می‌توانی بیایی توی دسته‌ی دزدها. من هم برگشتم.
بیوهه مرا که دید زد زیر گریه و گفت تو بره‌ی گمشده‌ی منی؛ اسم چند جک و جانور دیگر هم روی من گذاشت، ولی منظور بدی نداشت. باز همان لباس‌های نو را تنم کرد و من هم هی عرق می‌ریختم و کلافه بودم. خلاصه روز از نو روزی از نو. بیوهه موقع شام زنگ می‌زد و من باید سروقت حاضر می‌شدم. وقتی هم که سر میز می‌نشستم اجازه نداشتم فوراً غذایم را بخورم، باید صبر می‌کردم تا بیوهه سرش را پایین بیندازد و غر و لندی روی غذاها بکند، هرچند غذایش عیبی هم نداشت؛ یعنی فقط عیبش این بود که چیزها را جداجدا پخته بودند. پاتیلی که همه چیز را یک جا تویش ریخته باشند فرق می‌کند، چیزهای جورواجور قاطی هم می‌شوند و شیره‌شان به خورد هم می‌رود و خوش‌مزه‌تر می‌شود.
بعد از شام هم کتابش را می‌آورد و نقل موسی و گاوچران‌ها را به من درس می‌داد و من هی به مغز خودم فشار می‌آوردم که این موسی کیست. اما بالاخره معلوم شد موسی خیلی وقت پیش مرده. من هم تو دلم گفتم پس ولش کن مهم نیست، چون که من به مرده‌ها هیچ اهمیتی نمی‌دهم.
چیزی نگذشت که هوس کردم چپق بکشم. به بیوهه گفتم اجازه هست، گفت نه. گفت این کار زشت است و کثیف است، باید از این کار دست برداری. بعضی از آدم‌ها این جوری‌اند؛ با چیزی که اصلاً نمی‌دانند چیست بی‌خودی بد می‌شوند. آن بیوهه خودش داشت سر مرا با نقل موسی می‌برد، که نه قوم و خویشش بود و نه چیزی، هیچ فایده‌ای هم به حال کسی نداشت، چون که گفتم مرده بود، اما به چپق کشیدن که فایده هم دارد ایراد می‌گرفت. تازه خودش هم انفیه می‌کشید. البته آن هیچ عیبی نداشت، چون خودش می‌کشید.
خواهرش، میس واتسون، پیردختر لاغری بود که عینک می‌زد و تازه آمده بود پیش او زندگی کند. این خانم با یک کتاب املا افتاد به جان من. یک ساعتی که خوب عرق مرا درآورد بیوهه گفت دیگر ولش کن. دیدم بیش‌تر از این طاقتش را ندارم. حوصله‌ام همچین سررفته بود که داشتم سر جای خودم بی‌خودی وول می‌زدم. میس واتسون هی می‌گفت:«هکلبری، پاهاتو بذار زمین» یا «هکلبری این جور وول نزن-راست بشین». بعدش هم می‌گفت:«هکلبری، این جور کش و قوس نرو-تو مگه ادب نداری؟» بعد هم در باره‌ی آن جای بد برایم تعریف کرد و من گفتم کاش من آن‌جا بودم. میس واتسون عصبانی شد، در صورتی که من منظور بدی نداشتم. من فقط دلم می‌خواست یک جایی بروم، می‌خواستم وضعم عوض بشود، وگرنه نظر خاصی نداشتم. میس واتسون گفت حرفی که من زده‌ام گناه است و خودش به هیچ قیمتی حاضرنیست یک همچو حرفی بزند؛ گفت خودش خیال دارد یک جوری زندگی کند که او را به آن جای خوب بفرستند. ولی من نفهمیدم آن جایی که او می‌خواست برود کجاست. خلاصه فهمیدم من اهلش نیستم، اما چیزی نگفتم، چون اگر می‌گفتم هیچ فایده‌ای نداشت، فقط اسباب دردسر می‌شد.
میس واتسون که افتاده بود روی دنده، همین‌جور هی حرف می‌زد و نقل آن جای خوب را برای من می‌گفت. می‌گفت آن‌جا آدم تنها کاری که باید بکند این است که یک ساز دستش بگیرد و تمام روز را ول بگردد و آواز بخواند-تا همیشه‌ی خدا. من تو دلم گفتم این که کار نشد. اما چیزی نگفتم. ازش پرسیدم به نظر شما تام سایر هم به آن‌جا می‌رود، گفت احتمالش ضعیف است. من خوش‌حال شدم، چون که دلم می‌خواست من وتام با هم باشیم.
میس واتسون آن‌قدر به من پیله کرد که حوصله‌ام پاک سررفت. بالاخره سیاه‌پوست‌ها را هم صدا کردند ودعا خواندند، بعدش همه رفتند بخوابند. من هم یک تکه شمع دستم گرفتم رفتم اتاق خودم، شمع را گذاشتم روی میز، بعد رو یک صندلی کنار پنجره نشستم و سعی کردم یک فکری بکنم که دلم واز بشود، اما فایده‌ای نداشت. از تنهایی داشتم دق می‌کردم. ستاره‌ها می‌درخشیدند و برگ درخت‌ها یک جور خیلی غصه‌داری خش‌خش می‌کردند. صدای جغد هم از دور می‌آمد و داشت برای یک نفر که مرده بود های‌های می‌کرد، و مرغ حق و سگ هم داشتند برای یک نفر که داشت می‌مرد زار می‌زدند، و باد هم می‌خواست یک چیزی در گوش من بگوید و من نمی‌فهمیدم چه می‌گوید و چندشم می‌شد. بعدش از توی جنگل از آن صداهایی شنیدم که اشباح از خودشان در می‌آوردند، یعنی وقتی که اشباح یک چیزی دارند که می‌خواهند به آدم بگویند ولی نمی‌توانند حرف‌شان را به آدم حالی کنند و توی قبر بند نمی‌شودند و هرشب هی این‌ور و آن‌ور می‌روند و شیون می‌کنند. آن‌قدر دلم گرفته بود و می‌ترسیدم که گفتم کاش یک کسی پیشم بود. در همین موقع دیدم یک عنکبوت دارد روی شانه‌ام راه می‌رود. با تلنگر زدم او را پراندم. افتاد توی شعله‌ی شمع. تا آمدم بجنبم جزغاله شد. معلوم بود که این نشانه‌ی خیلی بدی است و بدشگون است. این بود که ترسیدم، و از بس که می‌لرزیدم لباس‌هایم داشت از تنم می‌افتاد. بلند شدم سه بار دور خودم چرخیدم و هردفعه روی سینه‌ام صلیب کشیدم؛ یک حلقه مویم را هم با یک تکه نخ بستم که جادوگرها را از خودم دور کنم. اما دلم قرص نبود. این کار مال وقتی است که آدم یک نعل اسب پیدا کرده باشد و به جای آن که نعل را بالای در خانه بکوبد گمش کند، اما هیچ‌وقت نشنیده بودم که اگر آدم عنکبوت کشته باشد برای دفع بدشگونی فایده‌ای داشته باشد.
باز گرفتم نشستم، ولی سرتاپا می‌لرزیدم. چپقم را درآوردم که چاق کنم، چون خانه چنان ساکت بود که انگار خاک مرده پاشیده‌اند، و بیوهه خبردار نمی‌شد که دارم چپق می‌کشم. خلاصه بعد از مدتی صدای زنگ ساعت شهر را شنیدم-دنگ، دنگ، دنگ، دوازده تا زنگ زد، باز همه چیز ساکت شد. ساکت‌تر از همیشه. کمی بعد صدای شکستن شاخه‌ای را توی تاریکی روی درخت‌ها شنیدم-یک چیزی داشت وول می‌خورد-بی‌حرکت نشستم و گوش دادم. فوراً صدای «میائو، میائو!» به گوشم خورد. چه خوب! من هم خیلی یواش گفتم: «میائو! میائو!» بعد شمع را خاموش کردم و خودم را از پنجره روی سایبان انداختم. از آن‌جا هم سر خوردم افتادم روی زمین و سینه خیزرفتم میان درخت‌ها و دیدم بله، تام سایر منتظر من ایستاده.
نویسنده: مارک تواین
مترجم: نجف دریابندری

مؤمنان‌

در میهمانی‌ زن‌ِ پهلودستی‌اش‌ لیموناد زنجبیلی‌ مزمزه‌ می‌کند، هر چند می‌داند او طرفدار پر و پاقرص‌ وُدکا مارتینی‌ است‌. به‌ نوشابه‌ی‌ گازدار اشاره ‌می‌کند و می‌گوید: «چله‌روزه‌؟» زن‌ سرش‌ را به‌ علامت‌ تصدیق‌ تکان‌ می‌دهد. چشمانش‌ هم‌چون‌ تندیسی‌ آرام‌ است‌. مرد می‌داند او یک‌ مؤمنه‌ است‌. او هم ‌همین‌طور. اجازه‌ بدهید او را کِردو بنامیم‌.
کِردو در زیرزمین‌ کلیسایی‌ است‌. هم‌راه‌ با چهار بانوی‌ سال‌خورده‌، عضو کمیته‌ی‌ کلیسای‌ چرچ‌ هریتیج‌ است‌. مشکل‌شان‌ این‌ است‌ که‌ قصد دارند به ‌کلیسای‌ جدیدی‌ با دیوارهای‌ پلاستیک‌ سفید نقل‌ مکان‌ کنند و نمی‌دانند با این‌همه‌ اسباب‌ و اثاثه‌ی‌ کهنه‌ی‌ مذهبی‌ چه‌کار بکنند؟ این‌ وسایل‌ قرن‌ها روی‌ هم‌انباشته‌ شده‌؛ نیمکت‌های‌ پشت‌دار و پاگرم‌کن‌های‌ حلبی‌ از عمارت‌های‌ سال‌1736، چهارپایه‌های‌ مفروش‌ نیایش‌ و کیسه‌های‌ مخمل‌ خیرات‌ ازعمارت‌های‌ سال‌ 1812، نیمکت‌ شمّاس‌ گوتیک‌ عظیم‌الجثه‌، از چوب‌ِ بلوط‌ قُبه‌دار، از بناهای‌ سال‌ 1885، که‌ بلند کردن‌ و جابه‌جا کردنش‌ هفده‌ مرد غیرروحانی‌ را از پا درمی‌آورد. آن‌ روزها آدم‌ها باید خیلی‌ غول‌پیکر بوده‌ باشند، آدم‌های‌ غول‌پیکرِ مؤمن‌.
بانویی‌ سال‌خورده‌ بر روی‌ دسته‌های‌ لایی‌دار نیمکت‌ بالا می‌رود، ذرات ‌گرد و غبار از زیر پاهایش‌ به‌ هوا برمی‌خیزد. از قبه‌ی‌ پشت‌ نیمکت‌ پرزرق‌‌وبرق‌ چیزی‌-نوعی‌ جواهر-را می‌آورد. آن‌ را دست‌‌به‌دست‌ می‌دهند. عکسی‌است‌ قهوه‌ای‌رنگ‌، از بچه‌ای‌ مربوط‌ به‌ دوره‌ی‌ ویکتوریا با تاجی‌ کاغذی‌ بر سر، که‌ در شیشه‌ای‌ ترک‌دار کار گذاشته‌ شده‌ است‌.
زن‌ اولی‌ می‌گوید: «شاید کلیسایی‌ که‌ تازه‌ ساخته‌ شده‌ بخواهد این‌ها رابخرد.»
زن‌ دومی‌ می‌افزاید: «از آن‌ فرقه‌های‌ جدید کالیفرنیایی‌.»
کِردو می‌گوید: «ابداً. کسی‌ این‌ آت‌ و آشغال‌ها را نمی‌خواهد.»
زن‌ سومی‌ با التماس‌ می‌گوید: «حداقل‌ بگذارید یک‌ دلال‌ عتیقه‌ بیاوریم‌ تاقاب‌ عکس‌ها را قیمت‌ بگذارد.» آن‌ها در پشت‌ پیانوی‌ کوچک‌ قدیمی‌ و جعبه‌ی‌ کتاب‌های‌ مزامیر پیچیده‌ شده‌، شاید چهل‌ قاب‌ عکس‌ را از پوشش ‌درآورده‌اند، همگی‌ خالی‌اند. «امروزه‌ مردم‌ برای‌ چنین‌ چیزهایی‌ پول‌ زیادی ‌می‌دهند.»
کِردو می‌پرسد: «کدام‌ مردم‌؟» باورش‌ نمی‌شود، زیرزمین‌ خالی‌ از هوا به‌نظر می‌رسد، نمی‌تواند نفس‌ بکشد. بخاری‌ قدیمی‌ شروع‌ به‌کار می‌کند.ارتعاش‌ هیجان‌انگیزش‌ تراشه‌های‌ شُل‌ و وِل‌ پوشال‌ پنبه‌ی‌ کوهی‌ لوله‌ها را به‌لرزه‌ درمی‌آورد. تراشه‌ها مثل‌ برف‌ بر کتاب‌های‌ کهنه‌ی‌ مزامیر، قاب‌ عکس‌ها، چهارپایه‌های‌ پیانو، صندلی‌های‌ شکسته‌ی‌ مدرسه‌ی‌ یک‌شنبه‌، تابلوی‌ حضور وغیاب‌ با ستاره‌های‌ پشت‌ چسب‌دار خراب‌شده‌، کفش‌های‌ بولینگ‌ مسابقات ‌باشگاه‌ پیرمردان‌، چهارپایه‌های‌ نیایش‌ فرسوده‌ مانند یوغ‌ِ ورزاو، پاگرم‌کُن‌های‌ حلبی‌ سوراخ‌ سوراخ‌ مثل‌ رنده‌های‌ کلم‌، فرو می‌ریزند. خداوندا، غم‌انگیز است‌. پرودگارا.
بانوی‌ سال‌خورده‌ی‌ چهارمی‌ پاکتی‌ با خود آورده‌ است‌. از داخل‌ آن‌ کهنه‌های‌ گردگیری‌، یک‌ بُطر ویندکس‌، رنگین‌کمانی‌ از نشانه‌های‌ شگف‌انگیز، تعدادی‌ برچسب‌ حمل‌ و نقل‌ در دو رنگ‌-سبز برای‌ نگه‌داری‌ وقرمز برای‌ از بین‌بردن‌-بیرون‌ می‌آورد. به‌ سرعت‌ می‌گوید: «بیایید کاری‌ بکنیم‌. بیایید آن‌چیزهایی‌ را که‌ به‌ درد نمی‌خورند از آن‌هایی‌ که‌ به‌ درد می‌خورند سوا کنیم‌.»
کِردو به‌ دیدار کشیش‌ می‌رود. او آدم‌ بسیار خبره‌ای‌ است‌. می‌گوید:«امروز سهام‌ داوجونز 3/2% کاهش‌ یافت‌. یک‌صدای‌ مزاحم‌ از میان‌ صداهامان‌ کم‌تر.»
زن‌ِ کشیش‌ برای‌شان‌ چای‌ و عسل‌ می‌آورد. شیشه‌ی‌ عسل‌ در شعاعی‌ از پرتوآفتاب‌ غبارآلود خانه‌ی‌ کشیش‌ می‌درخشید. موهای‌ زن‌ کشیش‌ به‌ شکل‌ کندوی ‌بلندی‌ رو به‌ بالاست‌. او زنی‌ست‌ موبور و هوس‌انگیز. زن‌ کِردو سبزه‌گون‌ و بی‌سر و زبان‌ است‌. در حالی‌ که‌ زاهدانه‌ چای‌ را مزمزه‌ می‌کند، می‌اندیشد، حالا بخر، بعداً پولش‌ را بده‌.
کِردو کلیسای‌ جدید را با دقت‌ وارسی‌ می‌کند. پوسته‌ی‌ براق‌ گنبدی ‌شکل‌ که ‌از پلاستیک‌ سفید است‌، مجموعه‌ی‌ اتاق‌ را با رنگ‌ روشنی‌ منعکس‌ می‌کند. او در نیوکوشن‌ کامیتی‌ انجام‌ وظیفه‌ کرده‌، جایی‌ که‌ با گروهی‌ از آرشیتکت‌ها هم‌کاری‌ می‌کرده‌، جلسات‌ بی‌پایان‌ و طرح‌های‌ بی‌شمار به‌ اجرا درمی‌آورده‌. این‌جا نامرادی‌های‌ پیش‌ پاافتاده‌ی‌ بسیاری‌ وجود دارد. محل‌ منبر از هم‌گامی‌ بامکان‌ خطابه‌ خودداری‌ می‌کند. مناره‌ی‌ کلیسا در توفان‌ مویه‌ می‌کند. دیوارهای‌ جداکننده‌ی‌ اتاق‌ مدرسه‌ی‌ یک‌شنبه‌، وقتی‌ به‌ سر جای‌ همیشگی‌شان‌ کشیده ‌می‌شوند خراشیده‌ شده‌ و تاب‌ برمی‌دارند. اُرگ‌ از جنس‌ فایبرگلاس‌ است‌. کانال‌ از مجرای‌ عوضی‌ هوا به‌ پایین‌ می‌دهد و مدام‌ شمعک‌ کوره‌ی‌ دیواری‌ را خاموش‌ می‌کند. ابعاد اتاق‌ دیگ‌ بخار آدم‌ را بر سر شوق‌ نمی‌آورد. پی‌ساختمان‌ پیش‌ از این‌ تَرَک‌ برداشته‌ است‌. کِردو با نگاه‌ تَرک‌ِ پُراِعوجاج‌ را دنبال ‌می‌کند. زمین‌، البته‌، ناگهان‌ فرو می‌ریزد. منقبض‌ می‌شود، صفحات‌ قاره‌ای‌ درحال‌ لغزیدن‌ هستند. با وجود این‌ آدم‌ به‌ نحوی‌ انتظار دارد که‌ زمین‌ زیر کلیسا پابرجا بماند. به‌ این‌ ترتیب‌، باز هم‌ معجزات‌ امری‌ روزمره‌ و جبری‌ خواهند بود. می‌اندیشد، هم‌چون‌ زلزله‌ی‌ لیسبون‌، ایمانش‌ می‌لغزد.
کتاب‌ سنت‌ آگوستین‌ را می‌خواند. هوا خیلی‌ داغ‌، درخشان‌، خیره‌کننده‌ و توفانی‌ است‌. «آه‌ پرودگارا، آیا به‌راستی‌ چیزی‌ در من‌ هست‌ که‌ نشان‌ از تو داشته‌ باشد؟ آیا زمین‌ و آسمانی‌ که‌ آفریده‌ای‌، و در آن‌ من‌ را خلق‌ کرده‌ای‌، نشان‌ از تو دارد؟ یا، چون‌ جز به‌ اراده‌ی‌ تو چیزی‌ نمی‌تواند وجود داشته‌ باشد، آیا هر آن‌چه‌ هست‌ نشان‌ از تو دارد؟ پس‌ از آن‌جا که‌ من‌ هم‌ وجود دارم‌، چراباید در طلب‌ باشم‌ که‌ تو در من‌ درآیی‌، که‌ درنمی‌آیی‌، آیا تو در من‌ نیستی‌؟ چرا؟» موضوع‌ بسیار جدی‌، هولناک‌ و هیجان‌انگیز است‌. کِرد و مجبور است ‌بلند شود و با نوشیدنی‌ خودش‌ را تسکین‌ دهد، طوری‌ که‌ بتواند به‌ خواندن ‌ادامه‌ دهد. آگوستین‌ با حاشیه‌ی‌ سرسام‌آوری‌ قلم‌انداز را ادامه‌ می‌دهد؛ او تقریباً خداوند را به‌علت‌ دوره‌ی‌ طفولیت‌ ذلت‌بارش‌، برای‌ شلاق‌خوردنش‌ به‌عنوان‌شاگرد مدرسه‌، در مظان‌ اتهام‌ قرار می‌دهد، بعد حرفش‌ را پی‌‌می‌گیرد، خودش‌ را سرزنش‌ می‌کند و خداوند را مُبرّا می‌کند… نگذار روح‌ و روانم‌ درتحت‌ تعالیمت‌ به‌ سستی‌ گراید، و اجازه‌ نده‌ در اقرار به‌ تمامی‌ رحمت‌هایت‌ به‌ ضعف‌ گرایم‌، که‌ به‌ موجب‌ آن‌ مرا از بدترین‌ راه‌ها رهانیده‌ای‌، تو قادر مطلق‌فراتر از تمامی‌ وسوسه‌هایی‌ که‌ زمانی‌ دنبال‌ می‌کردم‌ مایه‌ی‌ شادمانی‌ام‌ شدی‌… این‌ فوق‌العاده‌ است‌، نرمشی‌ وجود ندارد. کِردو نوشیدنی‌ دیگری‌ درست‌می‌کند، از پنجره‌ به‌ بیرون‌ چشم‌ می‌دوزد، می‌گذارد گربه‌ داخل‌ شود، از بچه‌ای‌ می‌پرسد روزش‌ در مدرسه‌ چه‌طور گذشته‌، هر چیزی‌ برای‌ خلاصی ‌از این‌ گردباد… آیا همه‌چیز دود و باد نیست‌؟ آیا چیز دیگری‌ وجود نداشت‌ که‌با آن‌ قوه‌ی‌ تعقل‌ و گفتار مرا به‌کار گیری‌؟ حمد و ثنایت‌، پرودگارا، حمد و ثنایت ‌شاید شاخه‌ی‌ نرم‌ و نازک‌ جانم‌ را با تکیه‌ بر کتاب‌ مقدست‌ آرام‌ و قرار دهد، طوری‌ که‌ در میان‌ این‌ مسایل‌ پوچ‌ و تهی‌ رفته‌رفته‌ به‌ خاموشی‌ نگراید، طعمه‌ای‌ ملوث‌ برای‌ آلودن‌ هوا. زیرا که‌ آدمیان‌ به‌ طرق‌ بسیاری‌ برای ‌فرشتگان‌ نافرمان‌ قربانی‌ می‌کنند. نمی‌تواند ادامه‌ بدهد. چهاردهه‌ به‌ انتظار بوده‌ است‌ تا این‌ کتاب‌ را بخواند، قلبش‌ تاب‌ مقاومت‌ ندارد. کتاب‌ بسیار صریح‌ و گزنده‌، بی‌رحم‌ و خردمندانه‌ است‌، هیچ‌ شائبه‌ای‌ در آن‌ وجود ندارد. کِردو در عوض‌ آن‌ ضمیمه‌ی‌ مجله‌ی‌ یک‌شنبه‌ی‌ نیویورک‌ تایمز را می‌خواند. «چین‌: نقش‌های‌ جدید و قدیم‌.»، «بورژوازی‌ سیاه‌ از گتو می‌گریزد.»، «من‌ گُل‌ِجعفری‌ بودم‌.»، صفحات‌ مصور ورزشی‌، اخبار هنری‌ را ورق‌ می‌زند. کتاب ‌سنت‌ آگوستین‌ را در جای‌ خودش‌ توی‌ قفسه‌ می‌گذارد، بین‌ مارکوس ‌اورلیوس‌ و بوتیوس‌. آن‌جا جاش‌ امن‌ است‌. دوباره‌ آن‌ را پایین‌ خواهد آورد، وقتی‌ که‌ شصت‌ و پنج‌ سالش‌ است‌ و حاضر و آماده‌. آن‌چه‌ را که‌ تو می‌بینی‌، پروردگارا، و دم‌ برنمی‌آوری‌، صبور و با رحم‌ و شفقت‌ بسیار. آیا برای‌ همیشه ‌دم‌ بر نخواهی‌ آورد؟
کِردو در مُتل‌ است‌. مخلوطی‌ از ودکا ورموت‌ و یک‌ قوطی‌ لیموناد زنجبیلی‌، محض‌ احتیاط‌ با خود آورده‌ است‌. زن‌ هم‌ راهش‌ را نمی‌تواند از راه‌به‌در برد، هنوز چله‌روزه‌ است‌. زن‌ از قوطی‌ لیموناد جرعه‌ جرعه‌ می‌نوشد و او از نوشیدنی‌ مخلوط‌، یک‌دیگر را تحسین‌ می‌کنند. باعث‌ شادی‌ هم‌ می‌شوند. چون‌ مؤمن‌ هستند. اعمال‌شان‌ دارای‌ جنبه‌ی‌ فوق‌العاده‌ای‌ از زیبایی‌ و مخاطره‌ است‌. آن‌ دو دوزخی‌ بودن‌ را سرسری‌ می‌گیرند؛ اگرچه‌ آن‌ را بر زبان ‌نمی‌آورند. متناسب‌ با حق‌شناسی‌ و شعفی‌ که‌ احساس‌ می‌کنند، تنها ازچیزهای‌ پر از لطف‌ و محبت‌ حرف‌ می‌زنند. کِردو برای‌ این‌که‌ او را از نو به‌ هیجان‌ آورد از کتاب‌ سنت‌ آگوستین‌ نقل‌ می‌کند: اگر آدمیان‌ مایه‌ی‌ مسرتت‌ می‌شوند، در برخورد با آن‌ها شکر خدای‌ را به‌ جای‌ آور، و مبادا که‌ از خالق‌خود و از آن‌چه‌ مایه‌ی‌ شادمانی‌ و تکدر توست‌ روی‌ برگردانی‌.
کِردو در بیمارستان‌ بستری‌ است‌. دچار حادثه‌ شده‌ است‌، و بعد عمل‌ جراحی‌. در حالی‌ که‌ اثر دار و در خونش‌ فروکش‌ می‌کند، درد مانند ماهی‌مرکب‌ سمی‌، که‌ از زیر شناگر غوطه‌وری‌ در اقیانوس‌ بالا می‌آید، سربرمی‌آورد. زانویش‌ را محکم‌ می‌گیرد. رهایش‌ نخواهد کرد. با توجه‌ به‌ ساعت ‌شب‌تاب‌ روی‌ میز دو ساعت‌ مانده‌ است‌ تا بتواند زنگ‌ پرستار را بزند و سهم‌ دیمرول‌ خودش‌ را بخورد. تنها پنجره‌ای‌، شهر خلوت‌ و روشن‌ از چراغ‌ خیابان‌ها را در معرض‌ تماشا می‌گذارد. کِردو دعا می‌خواند، با صدای‌ بلند. این‌ عبادت‌ محاوره‌ای‌ طولانی‌ است‌، نه‌ اعتذارآمیز و نه‌ شبهه‌انگیز، درد و رنجش‌ او را در وضعیت‌ جدیدی‌ قرار داده‌ است‌. با صدای‌ بلند حرف‌ می‌زند، انگار در تلویزیون‌ دارد اخبار نیمه‌شب‌ را می‌گوید. ناگهان‌ عرق‌ دل‌پذیر برتنش‌ می‌نشیند. به‌طرز معجزه‌آسایی‌ آرام‌ می‌گیرد. ماهی‌ مرکب‌ رهایش‌ می‌کند، به‌ اعماق‌ ناشناخته‌ عقب‌ می‌نشیند. وقتی‌ پرستار می‌آید می‌بیند که ‌کِردو خواب‌ است‌. صبح‌ سرزده‌ است‌. در سرتاسر راه‌رو، دانه‌های‌ تسبیح‌ تیک‌تیک‌ صدا می‌کنند.
کِردو در مترو نشسته‌ است‌. روبه‌روی‌ مردان‌ دیگری‌ که‌ تکان‌تکان ‌می‌خورند و در نوسان‌اند، تکان‌ تکان‌ می‌خورد و در نوسان‌ است‌. سر کاربرمی‌گردد، هر چند حالا می‌لنگد. برای‌ همیشه‌ خواهد لنگید. تن‌ از خطا چشم‌ نمی‌پوشد. فقط‌ خداوند بخشاینده‌ است‌. بین‌ دو ایست‌گاه‌، مترو بر روی‌ پلی‌، در روشنایی‌ بالا می‌آید. پایین‌، رودخانه‌ در تلألو است‌، انگار آلوده‌ نیست‌، قایق‌های‌ شراعی‌ در بادِ هوای‌ درخشان‌ یک‌بری‌ می‌شوند. کِردو آن‌ معبر را در بیده‌ی‌ مقدس‌ به‌خاطر می‌آورد، وقتی‌ که‌ یکی‌ از اعضای‌ انجمن‌ شهر در بحث‌ گرویدن‌ به‌ مسیحیت‌، زندگی‌ ما را به ‌پرواز گنجشکی‌ از میان‌ مرغ‌زار روشنی ‌تشبیه‌ کرد: «شهریارا، چنین‌ به‌ نظرم‌ می‌رسد، این‌ امر زندگی‌ انسان‌ را بر روی‌ زمین‌ در قیاس‌ با زمانی‌ که‌ برای‌مان‌ ناشناخته‌ بود جلوه‌گر می‌سازد، گویی‌ در ضیافتی‌ با سرداران‌تان‌ نشسته‌اید، زمستان‌ است‌ و آتش‌ روشن‌ و تالارتان‌ گرم‌. بیرون‌ برف‌ و باران‌ می‌بارد و هوا توفانی‌ است‌. گنجشکی‌ داخل‌ می‌شود و به‌سرعت‌ در سرتاسر خانه‌ پرواز می‌کند. از دری‌ داخل‌ و از در دیگر خارج‌ می‌شود.»
کردو، در فاصله‌ی‌ روشنایی‌، در روبه‌رویش‌ متوجه‌ مردی‌ می‌شود. آدمی ‌معمولی‌، فرسوده‌، با قد و وزنی‌ متوسط‌، به‌ نحوی‌ جبونانه‌ مُلبس‌، با این‌حال ‌چیزی‌ عمیقاً نامطبوع‌ و ثابت‌ دور دهانش‌ دیده‌ می‌شود که‌ نماد کلی‌ یگانگی‌ تام‌ و تمام‌ با ماشین‌ بی‌احساس‌ جهان‌. کِردو او را با آدمی‌ خدانشناس‌ عوضی ‌می‌گیرد. با خود می‌اندیشد، بین‌ این‌ آدم‌ بی‌آزار و من‌ ورطه‌ای‌ لایتناهی‌ دهان ‌می‌گشاید، چون‌ من‌ مؤمن‌ام‌.
مترو تلق‌تلق‌کنان‌، به‌ زیرزمین‌ فرو می‌رود. یا، شاید، همان‌طور که‌ برخی ‌قدیسان‌ افراطی‌ تلویحاً اظهار داشته‌اند، که‌ در زیر جلال‌ و جبروت‌ سرمدی‌، مؤمنان‌ و غیرمؤمنان‌ دقیقاً یک‌سان‌ هستند.

نویسنده: جان‌ آپدایک‌ (John Updike)
مترجم: جمشید کارآگاهی‌

درباره نویسنده:
جان هویر آپدایک (به انگلیسی: John Hoyer Updike) (زاده ۱۸ مارس ۱۹۳۲ – درگذشته ۲۷ ژانویه ۲۰۰۹) نویسنده رمان و داستان کوتاه، شاعر، منتقد ادبی و هنری آمریکایی بود. از ۱۹۵۵ همکاری‌اش را با مجله نیویورکر آغاز کرد و به سرعت در عرصه نثر و نظم و نقد صاحب‌نام شد. او بیش از همه به خاطر رمان‌های چهارگانه خرگوش‌ها از جمله فرار کن، خرگوش ، خرگوش برگرد ، خرگوش ثروتمند است و خرگوش در آرامش به شهرت رسید.

ردیابی «بنگ»

یادداشتی بر داستان «بنگ» اثر ساموئل بکت
راه یافتن به «بنگ» دشوارتر از راه یافتن به سایر نوشته‌های بکت است؛ از این رو هر خواننده‌ای، درست یا غلط، درصدد برمی‌آید تا بلکه نشانه‌هایی از عالم عینی و علایمی از جهان ذهن در آن بیابد. عالم عینی «بنگ» در اتاقی خلاصه شده که نمونه‌ی دیگری است از اتاقی که دنیای دو اثر دیگر بکت، «آخر بازی» و «نام ناپذیر»، در آن محصور است. هرچند این اتاق در «بنگ» محصور است اما پناهگاه نیست و با اجزای اصلی آن، یعنی سقف و کف و دیوار، وصف شده است. جست‌وجو کردن راه خروجی این اتاق بی‌هوده است. اتاق به سیاه‌چال یا غار شبیه است و به دریا پنجره آن هیچ اشاره‌ای نمی‌شود. «اتاق‌هایی» که بکت توصیف کرده است و ما به آن‌ها اشاره کردیم فقط به صورت طرح اتاق وجود دارند. با این همه اتاقی که در «بنگ» وصف می‌شود بیش از اتاق‌های دیگر لخت و خالی است. اتاقی است بی‌اثاث و بی‌زینت که فقط ابعاد آن پیداست: دیوارهایش یک متر در دومتر است و سقف و کف آن هرکدام یک متر مربع. اگر این اتاق پر از نور و حرارت نبود می‌شد بگوییم که یک فضای تهی یا یک مکان هندسی است. نور و حرارت وجود اتاق را نمایان‌تر می‌کنند و هم حافظ حیات در آن هستند هم هادم آن(2). این خاصیت دوگانه ما را به یاد نور کور کننده‌ای می‌اندازد که «وینی»-در نمایش‌نامه‌ی «به به! چه روزهای خوشی»-نمی‌تواند خود را در برابر آن حفظ کند و همچنین به یاد نورافکن‌ها، این «بارقه‌های جهنمی» در نمایش‌نامه «کمدی» نوشته‌ی بکت می‌اندازد. در «بنگ» نیروی مرکب نور-حرارت به صورت یک نواخت و بی‌وقفه و بدون تغییر چیره است و بدنی آرام و سفید را در بر می‌گیرد و آن را از سپیدی خود سرشار می‌کند و جان می‌بخشد. این بدن بی‌نام که سخت نام‌ناپذیر است ممکن است مرده یا زنده باشد. چون قد آن یک متر است میان آن و اتاق تطابقی کامل و تناسبی پایدار برقرار است. این بدن، برعکس اتاق، هم به طور کلی وصف شده است و هم با جزئیات: دست‌ها، ساق‌ها، پاها، پاشنه‌ها، قلب، شکل، دهان، گوش، صورت، بینی، چشم‌ها. بنابراین سخن از موجودی است که بر خلاف «وینی» یا «نل» یا «نگ»(3)-نل و نگ در نمایش‌نامه‌ی «آخربازی»-مثله نشده بلکه، به حسب ظاهر کامل و بی‌نقص است. سربه اندام‌های آن، یعنی آن اعضای بدن که با دنیای خارج در تماس‌اند، هر لحظه از نو پدیدار می‌شوند. اولین خصوصیت این بدن آن است که حرکت ندارد، پاها از بالا تا پایین به یک‌دیگر چسبیده و پاشنه‌ها طوری به یک‌دیگر متصل است که انگشتان دو پا بر یک‌دیگر عمودند. این حالت ما را به یاد طرز ایستادن چارلی چاپلین می‌اندازد که شاید الگوی «ولادیمیر» و «استراگون»-در نمایش‌نامه‌ی «در انتظار گودو»-نیز باشد. دست‌های آویزان، مشت‌های باز و سری که همواره راست و شق و رق است بر این احساس می‌افزایند که انگار حرکت کردن برای این موجود بسیار دشوار است. سرانجام پس از آن که به اعضای بدن این موجود نظر می‌کنیم به او نسبت فلج، بی‌حالی، بی‌خیالی و عدم تناسب می‌دهیم.
حتی موجوداتی که به چهارمیخ کشیده شده باشند، مانند دو شخصیت زن و مرد نمایش‌نامه‌ی «کمدی»، از توانایی دیدن و سخن گفتن برخوردارند. در «بنگ» چند بار همهمه‌هایی بروز می‌کند اما نمی‌توان گفت که از صدای انسان است. با وجود این، لب‌ها نیز مانند پاها سرانجام «چسبیده انگار به هم دوخته» و محکوم به سکوت است. آخرین چاره آن است که آن موجود از راه بدن درک کند و واکنش نشان دهد. فقط در چشمان اوست که ظاهراً رازی نهان است و باید آن را کشف کرد: نویسنده می‌گوید:«فقط چشم‌ها» ذره‌ای امید در خواننده برمی‌انگیزد. اما این امید که چند بار از راه تکرار واژه‌ها پدید می‌آید ناقص می‌ماند، نه قوت می‌گیرد و نه کانونی دارد. سرانجام از خود می‌پرسیم که آیا در این متوازی‌السطوح سفید چشم‌ها لکه‌ای به رنگ دیگر است، آیا در این دنیای خط‌های مستقیم بی‌انعطاف چشم‌ها شکل لطیف‌تری وارد می‌کنند که شاید رازی را پنهان می‌کند. این چشم‌ها که فقط از روبه‌رو پیدا هستند رنگ آبی روشنی دارند که به بی‌رنگی، به ناپیدایی، می‌زنند:«چشم‌ها حفره‌های آبی روشن تقریباً سفید ثابت.» این چشم ها که بی‌حرکت، گود و کم رنگ هستند بیش‌تر در خور مرده‌اند تا سرچشمه‌ی حرکت و حیات. در پایان نوشته، نویسنده واژه‌ی مفرد «چشم» را به کار برده است و هم چنین تباین «سیاه و سفید» را آورده است، تباینی که با واژه‌ی «کدر» که پیش از «سیاه و سفید» آمده خفیف شده است. بکت در همان‌جا که بدین شیوه وجود قرینه و مردمک را با ایما و اشاره می‌نمایاند، وجود پلک‌ها را نیز نشان می‌دهد. در این‌جا حضور انسان نمودار می‌شود زیرا به جای چشمانی که کم‌رنگ و گود افتاده هستند، پلک می‌آید یا به چشم‌ها افزوده می‌شود؛ پلک ممکن است باز و بسته شود، نوعی زبان بی‌زبانی دارد و استغاثه می‌کند. فقط همین اشاره یا همین نگاه است که ظاهراً از فلج و بی‌حرکتی عمومی مصون مانده است؛ و با همهمه همراه می‌شود و گونه‌ای نومیدی و تسلیم و رضا را نشان می‌دهد که تا حد امکان به عدمی که آن‌ها را چون خوره می‌خورد نزدیک است.
از قلب، عضوی که حتی در عالم طرح و فرض نیز وجود آن ضروری است دو بار صدای سوفل برمی‌خیزد و با این نشانه‌ای که هم از لحاظ ادراک حسی هم از لحاظ ادراک ذهنی ناقص است، زندگی و مرگ کم و بیش برابر می‌شوند. صدای سوفل، مانند همهمه و چشم نیمه بسته، عمل مردن یا روبه مرگ بودن را بیش‌تر نشان می‌دهد تا این که واقعه‌ی مرگ را بیان کند. ضربان قلب و حرکت استغاثه‌آمیز چشم با یک‌دیگر انطباق ندارند زیرا ظاهراً این پیکر از ایجاد هم‌آهنگی و هم‌زمانی عاجز است. از این‌جا معلوم می‌شود چرا گرایش فزاینده به سفتی و سختی به صورت مدام و مرتب پیدا نمی‌شود بلکه، برعکس، به صورت گسسته و تکه‌تکه ظاهر می‌گردد.
اما در مورد علایم حیاتی که بسیار اندک بروز می‌کند، اغراق است اگر بگوییم که این علایم واکنش‌هایی هستند جسمانی که از حاشیه به متن زندگی درونی می‌روند (حقیقت آن که این‌گونه تفاوت‌ها در عالم طرح و فرض هیچ معنایی ندارند)، زیرا حداکثر می‌توان گفت که این علایم حیاتی میل به حرکت است که بر اثر نوعی انگیزش یا تحریک نامعلوم ایجاد شده است. و از آن‌جا که فقط از یک‌جا واژه‌های «گوشت تن» و «جای زخم‌ها» آمده است ظاهراً بدن رنگ حقیقت ملموس عینی به خود می‌گیرد و آن‌وقت حتی جای آن است که از بعد سوم و شکل اندامی سخن بگوییم. اما در حقیقت نویسنده از آن دو کلمه فقط رنج و درد را در نظر دارد و این احساس اولیه را با مثله‌ی تدریجی قوت می‌بخشد و این مثله شدن شاید به سرچشمه‌ی نامشخص و ناملموسی مانند نور-حرارت نرسد. هنگامی که مثله شدن به صورت ریزش مو ظاهر می‌شود بر ناتوانی موجودی که پاهایش به هم چسبیده و دست‌هایش آویزان است افزوده می‌گردد. از این گذشته، مثله شدن نوعی تلاقی بلکه نوعی پژواک تلاقی پیشین است. با وجود این واژه‌های «جای زخم‌ها» و «تلاقی» بیش از پرپرزدن چشم و سوفل قلب با یک‌دیگر مقارن نیستند. این تلاقی را نمی‌توان ثابت کرد مگر با چند نشانه که آن را فاش می‌کنند. برای مدتی بدن به تنهایی وجود دارد و ذهنی را آغشته می‌کند که بشریت در اوج ناتوانی خلاصه می‌شود. به دنبال آن عبارت «یک ثانیه نه تنها» از نو تکرار می‌شود. در این عالم تنگ و بی‌نام، برخورد با خویشتن، با زخم خویش، با تصویر خویش با برخورد با دیگری برابر می‌شود مخصوصاً که فقدان حافظه، کاهش تمام گذشته به «قدیم‌ها» سرانجام همه‌ی سدها را در هم می‌شکنند.
در این دنیای پر از سختی و سکوت، «بنگ» و «هوپ» نیروی خود را نمایش می‌دهند. در واقع، موضوع عبارت است از نوعی پویایی که صرفاً لفظی است هم در زمینه‌ی روانی و هم در زمینه‌ی زبانی و برخلاف سایر الفاظ که فقط معنی آن‌ها اهمیت دارد، اهمیت «بنگ» و «هوپ» در قوت القایی آن‌ها است. مثلاً یادآور الفاظی هستند که بچه‌ها تقلید می‌کنند یا صدای ماشین درمی‌آورند یا به خود فرمان می‌دهند. «بنگ» و «هوپ»، این اصوات کوتاهی که شاید کلمه هم باشند، گاه در پایان جمله‌هایی می‌آیند که نحو و نقطه گذاری آن‌ها با هیچ‌یک از قواعد دستوری یا حتی عروضی انطباق ندارد. دیوید لاج در مقاله‌ای راجع به متن انگلیسی «بنگ» تمام تفسیرهایی را که ممکن است «بنگ» صورت گیرد برمی‌شمارد (در ترجمه‌ی انگلیسی «بنگ» واژه‌ی «پینگ» هم به جای «بنگ» و هم به جای «هوپ» آمده است). پاره‌ای از آن معانی از متن فرانسه نیز برمی‌آید:«درباره‌ی خود واژه‌ی «پینگ» هیچ توضیح متقنی نمی‌توانم بدهم. از لحاظ دلالت منطوقی شاید به معنای صدایی باشد که از پاره‌ای از ابزارها بلند می‌شود، شاید علامت گذشت زمان باشد (مکرراً به «یک ثانیه» اشاره شده است، گرچه «بنگ»ها در فواصل زمانی منظم بلند نمی‌شود). از لحاظ دلالت مفهومی، «بنگ» صوتی است ضعیف، رقت‌انگیز، بی‌طنین، آزارنده و حتی دیوانه‌کننده و، از این رو، عنوان مناسبی برای این قطعه است و آن را نقطه‌گذاری می‌کند و چنان است که ضربه‌ای بر ساز «مثلث» در یک فوگ پیچیده.»(4) البته «بنگ» تقلید صدای طبیعی انسان نیست. در حالی که «هوپ» از یک طرف آوا یا صوتی است که با ادای آن کسی را به کاری وادار می‌کنند(5)، و از طرف دیگر یادآور جهش یا تغییر مکان سریع است و تکرار آن همواره غیر منتظره و اندکی مکانیکی است و غریب آن که این تکرار، برخلاف انتظار، این فکر را تقویت می‌کند که آن بدن با پاهای چسبیده به هم و دست‌های آویزان فقط ناشیانه تکان می‌خورد. منشاء این حالت دست و پا که از صدا جدا نمی‌شود به همان اندازه‌ی منبع نور-حرارت و علت جای زخم‌ها مجهول است. شاید بدن بی‌اراده تکان می‌خورد یا ذهن به خود هشدار می‌دهد یا یک صدای تیلیک در خارج برمی‌خیزد. با بلند شدن مکرر صدای «هوپ» یک رشته جابه‌جایی‌هایی ایجاد می‌شود که تأثیر غریبی به‌جا می‌گذارد که نه فقط حاکی از پویایی، بلکه حاکی از نوعی تنش در این دنیایی است که ذاتاً بی‌حرکت است و در آن سعی بر این است که از جنبه‌ی بصری هردو کار تنگ کردن جا و باز کردن آن به طور هم زمان ادامه یابد. هنگامی که لفظ «هوپ» با واژه‌ی «ثابت» همراه می‌شود، که اغلب هم چنین می‌شود، ظاهراً تصلب شدیدتر از پیش می‌گردد.
هربار که «بنگ» و «هوپ» به زبان می‌آید نوعی وقفه یا گسست در پیوستگی جمله، که در هرحال بریده بریده است پدیدار می‌شود. این دو صورت نوعی حرکت ناگهانی، نوعی هشدار یا نوعی پلک زدن برمی‌انگیزد، با توجه به این که «هوپ» صعودی و مکانی است و «بنگ» نزولی و زمانی. در این متن «بنگ» و «هوپ» هیچ‌گاه در کنار هم نمی‌آیند، بااین‌که غالب الفاظی که بارها تکرار می‌شوند به صورت‌های تازه‌ای تلفیق شده سرانجام با هم‌دیگر تألیف می‌یابند. از این رو «بنگ» و«هوپ» نسبت به یک‌دیگر استقلال شگفت‌انگیزی پیدا می‌کنند که استقلال آن‌ها را نسبت به سایر واژه‌ها افزایش می‌دهد. به نظر می‌رسد که خاصیت این دو صوت آن است که در میان گروه‌های واژه‌هایی که در حال شکل گرفتن یا در پی یک‌دیگرهستند، به صورت کاتالیزور عمل می‌کنند. استقلال «بنگ» از استقلال «هوپ» بیش‌تر است نه فقط از آن‌رو که «هوپ» به احتمالی با واژه‌های «جای دیگر» و «ثابت» خنثی یا مواجه با مانع می‌شود، بلکه از آن‌رو که «بنگ» سرانجام جای خود را باز می‌کند بی‌آن‌که در خط‌هایی که جمله‌ها در صدد رسم آن‌ها هستند تغییری بدهد.
«هوپ» به جست زدن مربوط می‌شود، خاه جست زدن صورت گیرد خاه صورت نگیرد، و از این رو، دست کم به طور غیرمستقیم، به بدن و پاها و پاشنه‌های برهنه مربوط می‌شود. «بنگ» به انسان ربط کم‌تری دارد نه فقط از آن‌رو که تقلیدی از صدا یا حرکت انسانی نیست بلکه از آن رو که صدایی که از آن برمی‌خیزد معادل صدایی است که از یک آلت موسیقی، به خصوص زنگ(6) «به به! چه روزهای خوشی» می‌اندازد. سرانجام «بنگ» به نوعی آوانویسی اجزای تئاتر بدل می‌شود: حرکات، اصوات، دکور و لوازم صحنه همه در یک واج خلاصه می‌شوند.
از میان الفاظی که به شنیدن مربوط می‌شوند مهم‌تر از همه واژه‌ی «سکوت» است. این متن که در باطن بارها از سرگرفته می‌شود و با واژه‌ی «تمام» پایان می‌یابد، هرگونه امکان از نو آغازیدن را منتفی می‌کند(7). «همهمه»، «بی‌صدا» و «سکوت»، برخلاف «بنگ» و «هوپ» از جمیع جهاد روشن و بازشناختنی است و بر بروز ضعف یا فقدان کامل زبان دلالت می‌کند. خواننده به جایی کشانده می‌شود که میان «بنگ» و همهمه یا سکوت ارتباطی برقرار کند زیرا لفظ «بنگ» که قوت ثابتی دارد به تأکید نشان می‌دهد که زبان آدمی نارسا است. از این‌جا تفاوت دیگری میان «بنگ» و «هوپ» نتیجه می‌شود و آن این که «هوپ»، برخلاف «بنگ»، هیچ ربطی به همهمه و سکوت ندارد. در مواردی که لفظ «هوپ» به سکون و حرکت مربوط می‌شود، بر نوعی جابه‌جایی دلالت می‌کند که به محض ادای این لفظ متوقف می‌شود. با این تدبیرهای زمانی است که «هوپ» به «بنگ» می‌پیوندد و حتی عاقبت در متن انگلیسی با آن منطبق می‌شود و هر دو به صورت «پینگ» درمی‌آیند.
دلالت «هوپ» برسکون و «بنگ» برسکوت جنبه‌ی شاعرانه‌ی متن را نشان می‌دهد. تناقض در این است که درهم‌ریختگی قواعد نحوی و واژگانی و کنارهم قرار گرفتن الفاظ پیش‌پاافتاده و الفاظ غیرادبی اما پرمعنی خواننده را به سوی معیارهای شاعرانه می‌کشاند: به تلمیحات، تشبیهات و ترجیعات. حرکات، اصوات و رنگ‌های طرح مانند یا گذرا با تمام انواع تصاویر، و در نتیجه با تمام انواع تطابق، سازگارند. اتاق و نور سفید یک‌دست هستند. رنگ‌های دیگر، آبی، صورتی و خاکستری، همه آن‌قدر کم‌رنگ هستند که به همان رنگ سفید پهلو می‌زنند. هرکدام به خودی خود نشانه‌ی ضعف است: صورتی یا برهنه علامت کم‌خونی و نبودن حفاظ است، خاکستری نشانه‌ی نبودن نور است. از آن‌جا که همه کم‌رنگ هستند با هم مخلوط نمی‌شوند، محو نمی‌شوند یا حتی با یک‌دیگر تلاقی نمی‌کنند. دیر یا زود به سفیدی یک دستی می‌رسند که این سفیدی در عرصه‌ی شنوایی با سکوت منطبق است. همان‌گونه که همهمه سخنی است که بی‌نهایت کاهش یافته یا ضعیف شده، رنگ‌های ملایم هشیاری یا نگاه را در شرف زوال نشان می‌دهند.
این متن، با آن که به نظر می‌رسد حیات انسان در آن به درجه‌ی صفر جنب و جوش خود رسیده است، مبین هوس آفرینش است و از لحاظ به رمان‌های بکت شباهت دارد و دنباله‌ی آن‌ها هست؛ در آن رمان‌ها نیز عمل نوشتن از هستی انسانی جدایی نمی‌پذیرد. در «بنگ» تپش یا شور خلاقیت در حیطه‌ی ذهن محفوظ می‌ماند و متوازی‌السطوح سفیدی را نشان می‌دهد که ما آن را اتاق خواندیم. اجزای سخن، که شمار آن‌ها اندک است، بی‌وقفه از اول تا آخر از نو سر می‌رسند. اگر چه پرش‌های مکرر آن‌ها باعث از میان رفتن تأثیر خاص آن‌ها نیست، سرانجام همه در تلاش برای رسیدن به یک هدف با هم‌دیگر شریک و به یک‌دیگر شبیه می‌شوند. این تلاش در راه رسیدن به نوعی صورت‌بندی، نوعی ساختار، نوعی وضوح، نه به شکست منتهی می‌شود نه به موفقیت. فقدان فعل در عرصه‌ی انسانی خطر سکون، خشکی و رکود را شدیدتر می‌کند و حتی نماد آن به شمار می‌آید؛ از لحاظ آفرینش اثر فقدان فعل باعث می‌شود که روانی ادامه‌ی متن و خارج شدن از کم‌رنگی شدید دشوارتر شود. ضربان‌ها و زجر کشیدن‌های آن سخت پابرجا هستند و نوشته در خطر آن است که از مرحله‌ی جنینی یک راست به مرگ برسد. اگر با وجود خطر ابهام و نقص باز هم پدید آمدن این اثر امکان داشت جای آن بود که پایان نوشته به نوعی نیستی بینجامد. «بنگ» در پهنه‌ی این اثر شاید علامتی باشد که به کاری برمی‌انگیزد یا مسیری را تغییر می‌دهد. الفاظی چون تصویرها، رد پاها، درهم‌ریختگی‌ها، نه تمام، و همچنین آخرین واژه که «تمام» است خود نشان می‌دهند که با پیگیری و سماجت کوشش شده است که مرحله‌ی طرح ناقص، فرار و موقتی پشت سر نهاده شود. در عین حال آن واژه‌ها نشان می‌دهند که شعور انتقادی هیچ‌گاه از شعور خلاقه جدا نمی‌شود. حاصل کوشش هنرمند-هرقدر هم خلاصه شده باشد-ذاتاً ربطی به چندپارگی و سمت و سوی اثر ندارد.
از لحاظ زبانی واژگان به همان اندازه کاهش یافته است که حرکت در مکان و گام اصوات. در این نوشته که زمان طول ندارد و به ندرت با همهمه و سوفل قلب تقطیع شده است، تکرار واژه‌ها خود کمکی است. حرکات دردناک که هم علامت وجود و هم نوعی ادای مقصود است با الفاظی بیان می‌شوند که گویا می‌خواهند به صورت زنجیره درآیند. واژه‌ها در نوری شدید محصورند که به هیچ سایه یا سایه‌روشنی مجال بروز نمی‌دهند و مانع هرگونه وضوحی هستند و از این رو هیچ‌ قدرت زایش یا نوزایی ندارند. این واژه‌ها در هیچ فضای معنایی محصور نیستند؛ هیچ معنایی ندارند از سوی دیگر به نظر لودوویک ژانویه(8) تمام نوشته یک جمله بیش نیست. واژگان «بنگ» از همان ابتدا تا اندازه‌ای یک‌نواخت است تقریباً هیچ تغییری در آن راه نمی‌یابد و با واژگان آثار دیگر بکت فرق دارد. در سایر آثار بکت تلمیحات ادبی، دینی، امثال و الحکم و تلمیحات عامیانه نقش مهمی دارند. فقدان نحو منظم-و فعل یعنی فقدان حرکت؛ فقدان حرف تعریف و اشاره یعنی فقدان آن چه معرفه است؛ فقدان حرف ربط یعنی واژه‌هایی که چیزی را به چیزی متصل می‌کنند-معنای واژه‌ها را محدود می‌کند و معما را پیچیده‌تر می‌سازد و بر قوت کنایی متن می‌افزاید زیرا فهم خواننده از اجزایی که در زیر پرده‌ی سکوت رفته‌اند تیزتر می‌شود(9). بااین‌همه احساس می‌شود که ترتیب واژه‌ها به همین صورت که هست ضرورت دارد. جابه‌جایی آن‌ها معنی آن‌ها را روشن نمی‌کند و بیش از آن که معنی واژه‌ها را روشن کند به آن‌ها حالت زاید و محذوف می‌دهد. ترتیب واژه‌ها به یک معنی مکانیکی است البته با این فرض که هر جمله نوعی از سرگیری کامل با همان اجزا باشد چون محال است بتوان اجزای دیگری یافت. نقطه گذاری، که ظاهراً مبنای نحوی معینی ندارد، هیچ‌چیز را در دایره‌ی معنایی مشخصی محدود نمی‌کند. بدین قرار زبان این اثر به اقتضای طبیعتش، متعلق به حوزه‌ای است که در نیمه‌ی راه بیان شدنی و بیان نشدنی، در نیمه‌ی راه هستی و نیستی، در نیمه‌ی راه جهشی خطرناک و بی‌حالی در عین انجماد، واقع شده است(10). بکت واژه‌ها را، فقط تک تک، تکرار نمی‌کند بلکه جفت‌جفت و رشته‌ای از واژه‌ها را تکرار می‌کند که هر کدام برای خود معنای معینی دارند و برای عالم نوشته‌ی او چیزی ثابت و محوناشدنی فراهم می‌آورند. این خصوصیت از آن‌رو برجسته‌تر می‌شود که بدن و ذهن، که شاید واژه‌ها از آن‌ها منشاء نمی‌گیرند، هیچ عینیتی ندارند. کوشش مدام بر این که آن واژه‌ها از سر گرفته شود ما را به یاد موزاییک می‌اندازد (نه بدان معنی که بخواهیم در ذهن خود موزاییک تام و تمام را تصور کنیم). گروه‌بندی الفاظ، که در غیاب عالم عینی استحکام آن ظاهر می‌شود، جانشین استخراج و انتخاب سنگ می‌شود. چنان‌که در موزاییک هر دانه ریگی برجسته می‌نماید، صناعت و سبک «بنگ» خواننده را وادار می‌کند زیر هر واژه‌ای خط بکشد. با حذف حروف ربط و اضافه و ضمایر موصولی و سایر ادات دستوری که نشانه‌ی وجود رابطه است، روابطی بر مبنای شباهت جای آن‌ها را می‌گیرد که بر اثر درهم‌ریختگی سایر واژه‌ها به وجود می‌آید. بدین‌گونه از رد پاها رد می‌شویم و از نه تمام به موزاییک سفید بر سفید، یعنی به تمام، می‌رسیم. در نتیجه «بنگ» در مجموع صحنه‌ای نهایی را نشان می‌دهد که در آن انسجام لفظ جای طرح و توطئه را می‌گیرد و واژه به جای بازیگری که حالت به خود گرفته است می‌نشیند و «بنگ»، که هم واج است و هم سازوکار، انتظار تک‌گویی را ایجاد می‌کند اما عبث.
——————————————–
یادداشت‌های نویسنده:
2. در «پینگ»، که عنوان ترجمه‌ی انگلیسی بکت از «بنگ» است، اصطلاحات هندسی بیش‌تر به کار رفته است، مثلاً: «تلاقی‌ها» و «سطح» گاه هردو به «سطح» ترجمه شده است. ترجمه‌ی انگلیسی «بنگ» در شماره‌ی دوم سال بیست و هشتم مجله‌ی «انکاونتر» Encounter (فوریه‌ی 1967) صص 25ــ26 منتشر شده است.
3. Winnie, Nell, Nagg
4. در مقاله‌ی some ping Understood در شماره دوم سال بیست و نهم مجله‌ی «انکاونتر» (فوریه 1968) ص87.
5. این لفظ به ویژه در سیرک‌ها به کار می‌رود.
6. دن پیکه دونکر Don pikkedoncker در «شکوه جهنم» به تقلید از صدای زنگ لفظ «بنگ» را به‌زبان می‌آورد.
7. بکت واژه‌ی فرانسه acheve را در ترجمه‌ی انگلیسی به over (و واژه‌ی inacheve را به واژه‌ی ساختگی unover-«نه تمام» ــم ) برگردانده است. واژه‌ی انگلیسی تأکید عاطفی بیش‌تری دارد ولی در عین حال حاکی از تسلیم و تفویض است.
8. Luodovic Janvier
9. در مقاله‌ی «Le lieu du retrait de la blancheur de lecho» [عزلتگاه سفیدی پژواک]، مجله‌ی [critique نقد]، سال بیست و سوم، ص237 (فوریه 1967)
10. در این‌جا به مفهوم خلاء می‌رسیم که ل. ژانویه بررسی کرده است: «به خلاء می‌رسیم، به خلئی که درون سروصدا پدیدار شده است، سروصدایی که با شنیدن صدای «بنگ» در عنوان نوشته به وجود آمده است. ردپا-پژواکی آنی از یک زندگی کم‌مایه، ردپا-پژواکی که بی‌نهایت سریع است و به گوش چنان سفید است که به چشم. در فضای زبانی هستیم که درهای آن به‌روی هرچه خارج از آن است به یک‌سان بسته است، از هر دلالتی تهی است، فضایی که فقط تکرار رکن اساسی «سفید» و هماهنگی اصوات پژواک سخن سفید را به گوش می‌رساند و چند برابر می‌سازد.» همان، صفحه 233
نویسنده: رنه ریس اوبر (Renee Riese Hubert)
مترجم: منوچهر بدیعی

کلیمانجارو کوه پوشیده از برفی است که 6000 متر ارتفاع دارد و می‌گویند بلندترین کوه افریقاست. قله شرقی آن ماسایی «نگاجه‌نگایی» یا خانه خدا نام دارد. نزدیک این قله لاشه خشک‌ شده و یخزده پلنگی قرار دارد. کسی توضیح نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده است.
مرد گفت: «خوبیش اینه که درد نداره. آدم از همین موضوع می‌فهمه که شروع شده.»
«جدی می‌گی؟»
«آره. باوجودی این، از بوش معذرت می‌خوام، حتما نارحتت می‌کنه.»
«نه، فکرشو نکن، اصلا فکرشو نکن.»
مرد گفت: «نگاه‌شون کن، می‌خوام ببینم منظره‌شه یا بوش که این‌ها رو می‌کشونه اینجا؟»
تخت سفری که مرد رویش خوابیده بود در سایه وسیع یک درخت میموزا قرار داشت و مرد همان طور که از توی سایه نگاهش را به تابش شدید دشت دوخته بود، سه پرنده بزرگ را می‌دید که به حالت شومی چمباتمه زده‌اند، و ده دوازده تای دیگر هم در آسمان چرخ می‌زدند و همین که می‌گذشتند سایه‌های سریعی می‌انداختد.
مرد گفت: «روزی که کامیون خراب شد سر و کله این‌ها هم پیدا شد. امروز اولین باری‌یه که چندتاشون نشسته‌ن رو زمین. اول چرخ زدن‌شونو خوب تماشا کردم تا هر وقت خواستم بتونم تو یه داستان بیارم‌شون. الان دیگه این حرف‌ها خنده داره.»
زن گفت: «کاش دست بر می‌داشتی.»
مرد گفت: «فقط دارم حرف‌شو می‌زنم، آخه، گفتنش آسونه. اما نمی‌خوام ناراحتت کنم.»
زن گفت: «خودت هم می‌دونی که من ناراحت نمی‌شم. چیزی که هست ازین عصبانی‌ام که کاری از دستم بر نمی‌آد. فکر کنم تا اون‌جا که بشه باید خونسرد باشیم تا هواپیما برسه.»
«یا تا هواپیما نرسه.»
«بگو من چه کار می‌تونم بکنم. حتما یه کاری هست که از من بر می‌آد.»
«پای منو بکن بنداز دور. تا دیگه جلوتر نره، گو اینکه شک دارم. یا با گلوله کارمو بساز. حالا که تیرانداز ماهری هستی. انگار خودم تیراندازی به‌ت یاد دادم.»
«خواهش می‌کنم این حرف‌ها رو نزن. نمی‌خوای یه چیزی برات بخونم؟»
«چی بخونی؟»
«هر چی نخونده‌ای که تو ساک کتاب باشه.»
مرد گفت: «حال و حوصله گوش دادن ندارم. حرف زدن راحت‌تره. دعوا می‌کنیم تا وقت بگذره.»
«من دعوا نمی‌کنم. هیچ وقت نخواسته‌م دعوا کنم. بیا دیگه دعوا نکنیم. هر چقدر هم عصبانی می‌شیم بشیم. شاید امروز با یه کامیون دیگه برگردن. شاید هواپیما رسید.»
مرد گفت: «نمی‌خوام جابه‌جام کنن. معنی نمی‌ده منو جابه‌جا کنن، مگه اینکه راحتی تو در میون باشه.»
«اینو به‌ش می‌گن ترس.»
«نمی‌ذاری آدم راحت و آسوده بمیره بدون اینکه به‌ش بد و بیراه بگی؟ فایده بد وبیراه گفتن به من چیه؟»
«تو نمی‌میری.»
«چرند نگو. من الان دارم می‌میرم. از حرومزاده‌ها بپرس.» و به جایی که پرنده‌های بزرگ و زشت نشسته بودند نگاه کرد، سرهای لخت‌شان را توی پرهای قوز کرده‌شان فرو کرده بودند. پرنده چهارم با قدم‌های تند و سریع فرود آمد و سلانه سلانه به طرف دیگران رفت.
«این‌ها دور و بر هر چادری جمع می‌شن. توجهی به‌شون نداشته باش. اگه تسلیم نشی نمی‌میری.»
«این چیزها رو کجا خونده‌ی؟ تو خیلی احمقی.»
«فرض کن یه آدم دیگه اینجا دراز کشیده.»
مرد گفت: «بسه دیگه من این چیزها رو دیده‌م.»
آن وقت مرد دراز کشید و مدتی آرام بود و از توی هرم گرمای دشت حاشیه بیشه را نگاه می‌کرد. از آنجا دو سه قوچ دیده می‌شدند که در زمینه زرد بیشه کوچک و سفید می‌زدند، و، دورتر، یک گله گورخر به چشم می‌خوردند، که در متن سبز بیشه، سفید می‌زدند.
اینجا، زیر درختان بلند، در دامنه یک تپه، با آب مطبوع و نزدیک آبگیر کمابیش خشکی که «باقرقره‌ها» رویش پرواز می‌کردند، اردوگاه با صفایی بود.
زن پرسید: «نمی‌خوای یه چیزی برات بخونم؟» روی یک صندلی برزنتی کنارتخت مرد شسته بود. «باد خنکی داره می‌آد.»
«نه، ممنونم.»
«شاید کامیون برسه.»
«امیدی ندارم که کامیون برسه.»
«من دارم.»
«تو به خیلی چیزها امید داری که من ندارم.»
«به خیلی چیزها امید ندارم، هری.»
«چطوره یه لیوان مشروب بخورم؟»
«انگار برات بده. بلک نوشته هیچ جور مشروبی نباید خورد. نباید لب بزنی.»
مرد داد زد: «مولو!»
«بله، ارباب.»
«ویسکی سودا بیار.»
«چشم، ارباب.»
زن گفت: «نباید بخوری. منظورم از تسلیم نشدن همینه. تو کتاب نوشته برات بده. می‌دونم که برات بده.»
مرد گفت: «خیر، برام خوبه.»
مرد فکر کرد که دیگر تمام شده. که دیگر فرصت ندارد تمامش کند. که بگو‌مگو بر سر مشروب این طور به آخر می‌رسد. از وقتی پای راستش قانقاریا گرفته دردی حس نمی‌کند و همراه درد، وحشت نیز از میان رفته و حالا تنها چیزی که احساس می‌کند خستگی زیاد است و خشم از اینکه به پایان خط رسیده. برای این پایان، که دارد از راه می‌رسد، کنجکاوی ندارد. سال‌هاست که وسوسه ذهنی‌اش شده، اما حالا که از راه رسیده برایش هیچ معنی ندارد. چیز عجیب این است که خستگی زیاد چقدر او را بی‌خیال کرده.
حالا دیگر هیچ‌ وقت دست به نوشتن آن چیزها نمی‌زند، چیزهایی که کنار گذاشته تا وقتی به کارش تسلط پیدا کرد بتواند آن‌ها را خوب از کار در بیاورد. تازه، طعم شکست را هم در تلاش برای نوشتن آن‌ها نمی‌چشد. شاید موفق نمی‌شده آن‌ها را بنویسد و به همین دلیل است که کنارشان گذاشته و شروع کار را به عقب انداخته. خوب، هیچ وقت سر در نمی‌آورد.
زن به مرد که لیوان را در دست داشت نگاه کرد و لب گزید، گفت: «کاش نیومده بودیم. تو پاریس هیچ وقت به همچین اتفاقی برای تو نمی‌افتاد. همیشه می‌گفتی عاشق پاریسی. می‌تونستیم تو پاریس بمونیم یا بریم یه جای دیگه. حاضر بودم هر جای دیگه هم بیام. می‌گفتم هرجا تو دوست داری من می‌آم. اگه دلت می‌خواست شکار کنیم می‌تونستیم دنبال شکار بریم مجارستان و راحت باشیم.»
مرد گفت: «لابد با اون پول کثافتت!»
زن گفت: «بی‌انصافی می‌کنی. ما هیچ وقت پول من و تو نداشته‌یم. من همه چیزامو ول کردم و هرجا تو رفتی دنبالت راه افتادم و کارهایی رو کردم که تو خواستی. اما کاش اینجا نیومده بودیم.»
«تو گفتی خوشت می‌آد.»
«وقتی گفتم که تو حالت خوب بود. اما الان حالم ازش بهم می‌خوره. نمی‌دونم چرا این بلا سر پای تو اومد. چه کار کرده‌یم که این اتفاق برا ما افتاده؟»
«گمونم کاری که کردم این بود که وقتی زخمی شد یادم رفت به‌ش آیودین بمالم. بعد توجهی به‌ش نکردم چون زخم من هیچ وقت چرکی نمی‌شه. بعد باز وقتی وضعش بدتر شد علتش این بود که ضد عفونی‌های دیگه تموم شده بود و من برداشتم اون محلول رقیق کاربولیکو روش مالیدم و همین کار باعث شد که مویرگ‌هام فلج بشه و قانقاریا بگیرم.» به زن نگاه کرد و گفت: «همینو می‌خواستی؟»
«منظورم این نیست.»
«اگه به جای این راننده کی‌کویوی ناشی یه مکانیک حسابی گرفته بودیم روغن ماشینو می‌دید، ماشین یاتاقان نمی‌زد.»
«منظورم این هم نیست.»
«اگه کس و کارهای خودتو ول نمی‌کردی، اون کس و کارهایی که تو اولد وست‌بری خراب شده، ساراتوگا و پام‌پیچ داری و نمی‌امومدی به من بچسبی…»
«چی داری می‌گی، من دوستت داشتم. بی‌انصافی نکن. حالا هم دوستت دارم. همیشه دوستت دارم. تو دوستم نداری؟»
مرد گفت: «نه، خیال نمی‌کنم. هیچ‌وقت دوستت نداشته‌م.»
«هری، چی داری می‌گی؟ مگه عقل از سرت پریده؟»
»خیر، من عقلی ندارم که از سرم بپره.»
زن گفت:«اینو نخور. عزیزم، خواهش می‌کنم نخور. هرکاری از دست‌مون بر بیاد باید بکنیم.»
مرد گفت: «تو بکن. من یکی خسته‌م.»
***
حالا در ذهنش ایستگاه راه آهن قره‌ گچ را می‌دید، با کوله‌اش آنجا ایستاده بود و نورافکن قطار سیمپلون اِرینت تاریکی را می‌شکافت و او، به دنبال عقب نشینی، داشت تراسه را ترک می‌گفت. این یکی از موضوع‌هایی بود که برای نوشتن کنار گذاشته بود، و همین‌طور آن روز صبح هنگام صرف صبحانه، که از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد و کوه‌ها را توی بلغارستان می‌دید که برف گرفته‌اند و منشی نانسن از پیرمرد می‌پرسید که روی کوه‌ها برف است یا نه و پیرمرد نگاه کرد و گفت، نه، برفی در کار نیست. حالا خیلی مانده تا برف بیاید. و منشی برای زن‌های دیگر بازگو کرد، نه، می‌بینید، برف نیست. و آن‌ها همه گفتند که برفی در کار نیست، ما اشتباه می‌کردیم. اما درست و حسابی برف بود و او که به دنبال نقل و انتقال اهالی بود آن‌ها را توی برف‌ها فرستاد و آن‌ها راه افتادند و توی آن زمستان مردند.
همین طور سراسر هفته کریسمس آن سال، توی گائرتال، برف می‌بارید، آن سال که توی خانه هیزم شکن زندگی می‌کردند و بخاری چهارگوش چینی نصف اتاق را گرفته بود و آن‌ها روی دشک‌هایی خوابیدند که انباشته از برگ آلش بود و آن سرباز فراری توی برف‌ها با پاهای خون‌آلود پیدایش شد. گفت که پلیس‌ها دنبالش هستند و آن‌ها به او جوراب پشمی دادند و سر ژاندارم‌ها را با حرف گرم کردند تا اینکه برف روبه رد پای او را پوشاند.
روز کریسمس، توی شرونتس، برف آن‌قدر درخشان بود که آدم وقتی از توی میخانه بیرون را نگاه می‌کرد و آدم‌ها را می‌دید که از کلیسا به خانه بر می‌گشتند، چشمش را می‌زد. و همین جا بود که وقتی در دامنه تپه‌های سراشیب پوشیده از کاج، از جاده کنار رودخانه بالا می‌رفتند زمین از آن همه سورتمه سواری صاف و از شاش قاطر زرد شده بود و چوب‌های سنگین اسکی روی دوش‌شان بود، و باز همین جا بود که از روی یخچال، در بالادست مادله‌نر- هاوس، سوار بر چوب‌های اسکی شتابان پایین می‌آمدند، برف به نرمی قند ساییده و سبکی پودر بود و آدم با آن سرعت و شتاب بی‌سر و صدا مثل پرنده پایین می‌افتاد.
آن بار، توی آن بوران، که یک هفته بود توی مادله‌نر-هاوس ‌برف‌گیر شده بودند و، توی آن دود، در پرتو چراغ مرکبی ورق‌بازی می‌کردند و هرچه هرلنت بیش‌تر می‌باخت داو را زیادتر می‌کردند. دست آخر همه را باخت. هر چه داشت، پول‌های آموزشگاه اسکی، درآمد فصل و بعد دارو ندارش را. او را نگاه می‌کرد که با آن بینی دراز ورق‌ها را برداشت، در دست گرفت و گفت: «ندید، پارول.» آن‌وقت‌ها همیشه قمار به راه بود. وقتی برفی در کار نبود قمار می‌کرد، وقتی برف همه جا را می‌گرفت قمار می‌کرد. به یاد تمام آن وقت‌هایی افتاد که توی زندگی‌اش قمار کرده بود.
اما یک سطر هم درین باره ننوشته بود، و همین طور از آن روز کریسمس آفتابی و سرد که کوه‌ها در آن طرف دشت دیده می‌شدند، دشتی که جانسن با هواپیما در حاشیه‌اش پرواز کرده بود و قطار افسران اتریشی را که به مرخصی می‌رفتند بمباران کرده بود و بعد که پراکنده شده و پا به فرار گذاشته بودند آن‌ها را به مسلسل بسته بود. یادش آمد که جانسن بعد، توی سالن غذاخوری، آمده بود وشروع کرده بود به تعریف کردن و سالن چقدر ساکت شده بود و بعد یک نفر گفته بود: «حرومزاده کثافت آدمکش.»
این‌ها همان اتریش‌هایی بودند که در پی کشتن‌شان بودند و او بعد با آن‌ها اسکی کرده بود. البته همان‌ها که نبودند. هانس، که سراسر آن سال را با او اسکی کرده بود، توی کاریز- یگرز بود و وقتی با هم برای شکار خرگوش به آن دره کوچک بالادست کارخانه چوب‌بری، رفتند از جنگ بر سر پاسوبیو حرف زده بودند و از حمله به پرتیکا و آسالون و او حتی یک کلمه درین باره ننوشته بود، و همین طور از مون‌کرنو، سیته کامون و آرسمیه‌دو.
چند زمستان را در ورابرگ و آربرگ گذرانده بود؟ چهار زمستان و بعد به یاد مردی افتاد که وقتی قدم‌زنان به بلودنتس وارد می‌شدند، روباه فروشی داشت، آن بار رفته بودند سر و سوغات بخرند و طعم هسته گیلاس کرش ناب را بچشند، لغزش‌خوران و شتابان که از روی برف پودر‌مانند پایین می‌رفتند و برای رسیدن به جایگاه از آخرین شیب می‌گذشتند، رولی گفت، هی، هو! را به آواز می‌خواندند. مستقیم که پایین می‌رفتند، با سه پیچ درختان میوه را پشت سر می‌گذاشتند، از روی راه آب می‌گذشتند و به جاده یخزده پشت کلبه می‌رسیدند. چفت و بست‌ها را باز می‌کردند، چوب‌های اسکی را از جان‌شان دور می‌کردند و آن‌ها را راست به دیوار چوبی کلبه می‌دادند، نور چراغ از پنجره بیرون می‌زد، و توی کلبه، در گرمای آکنده از دود و عطر شراب تازه، آکاردئون می‌زدند.
***
مرد از زن که روی صندلی برزنتی، کنارش، حالا توی افریقا، نشسته بود پرسید: «کجای پاریس می‌موندیم؟»
«هتل کریون، خودت که می‌دونی.»
«از کجا بدونم؟»
«همیشه اون‌جا می‌موندیم.»
«نه، نه همیشه.»
«اون‌جا و پاویون هانری کتر توی سن‌ژرمن. خودت که می‌گفتی عاشق اون‌جایی.»
هری گفت: «عشق یه تپه تپاله‌س و من خروسی‌ام که برای خوندن ازش بالا می‌رم.»
زن گفت: «حالا که قراره بمیری لازمه همه چیز و پشت سرت خراب کنی؟ منظورم اینه که درسته همه چیزو با خودت ببری؟ درسته که اسب و زن‌تو بکشی و زین و زره‌تو بسوزونی؟»
مرد گفت: «آره، اون پول کثافت تو زره من بود. کلاه خود و زره من بود.»
«بسه دیگه.»
«باشه. تمومش می‌کنم. دلم نمی‌خواد اذیتت کنم.»
«حالا دیگه یه کمی دیره.»
«خب، پس بازم اذیتت می‌کنم. تفریحش بیش‌تره. اما حالا از سر تنها کاری که خوشم می‌اومد باهات بکنم می‌گذرم.»
«نه، راست‌شو نگفتی. تو خیلی کارها دلت خواسته بکنی و هر کاری که خواسته‌ی من برات کرده‌م.»
«به خاطر خدا از خودت تعریف نکن.»
مرد به او نگاه کرد و دید که دارد گریه می‌کند.
گفت: «گوش کن. خیال می‌کنی خوشم می‌آد این حرف‌هارو می‌زنم؟ خودم هم نمی‌دونم چرا این حرف‌ها رو می‌زنم. خیال می‌کنم مثل این می‌مونه که آدم دیگرونو بکشه تا خودش زنده بمونه. وقتی سر حرفو باز کردیم حالم خوب بود. دلم نمی‌خواست به اینجا بکشه. کارهام مثل دیوونه‌هاست و در حق تو خیلی ظلم می‌کنم. حرف‌های منو به دل نگیر، عزیزم. واقعا دوستت دارم. خودت می‌دونی که دوستت دارم. تا حالا هیچ کی رو به اندازه تو دوست نداشته‌م.»
دروغ‌های همیشگی‌اش را که برایش مثل آب خوردن بود شروع کرد.
«تو با من مهربونی.»
مرد گفت: «ای هرزه، هرزه پولدار. حالا لبریز از شعرم. لجن و شعر. شعر لجن.»
«بس کنه هری، چرا داری خودتو خبیث نشون می‌دی؟»
مرد گفت: «می‌خوام همه چیزو خراب کنم. می‌خوام همه چیزو پشت سرم خراب کنم.»
***
غروب بود و مرد خوابش را رفته بود. خورشید پشت تپه پنهان شده بود و سراسر دشت را سایه گرفته بود و حیوان‌های کوچک نزدیک چادر سرگرم چرا بودند؛ سرهای خم شده مشغول بود دم‌ها به چپ و راست حرکت می‌کرد، مرد آن‌ها را می‌دید که سعی می‌کنند به بیشه نزدیک نشوند. پرنده‌ها دیگر روی زمین نمی‌ماندند. آن‌ها همه به سنگینی روی درختی نشسته بودند. تعدادشان زیاد شده بود. پسرک پادو کنار تخت نشسته بود.
گفت: «ممصاحب رفته شکار. ارباب چیزی لازم؟»
«خیر.»
زن رفته بود تکه گوشتی دست و پا کند. می‌دانست که مرد از تماشای حیوان‌ها لذت می‌برد. آن‌قدر از اینجا دور شده بود تا حیوان‌ها را از پهنه‌دشت، که چشم‌انداز مرد بود، نتاراند. مرد فکر کرد که زن در مورد چیز‌هایی که می‌داند یا خوانده یا شنیده چقدر ملاحظه کار است.
تقصیر با زن نبود که وقتی مرد به طرفش رفته مردی بوده که دیگر زهوارش در رفته. زن از کجا بداند که وقتی مرد حرفی می‌زند منظوری ندارد و از سر عادت است که چیزی می‌گوید و صرفا به دنبال آرامش است؟ وقتی دیگر حرف‌هایش معنایی نداشته، دروغ‌هایش بیش از حرف‌های راستی که به زبان می‌آورده برای زن‌ها خوشایند بوده.
علت اینکه دروغ می‌گفته آن بوده که حرف راستی برای گفتن نداشته. زندگی‌اش را کرده و تمام شده رفته و آن‌وقت باز زندگی را با آدم‌های دیگر و پول بیش‌تر در بهترین جاهایی که پیش‌تر گذرانده و همین طور در جاهای تازه ادامه داده.
خودش را که به بی‌خیالی می‌زد، حال خیلی خوبی داشته. وقتی از درون به خوبی مجهز بوده داغان نمی‌شده، بر خلاف خیلی‌ها که داغان شده‌اند، و قیافه‌ای به خود می‌گرفته که انگار برای آثاری که روزی به وجود آورده، و حالا دیگر توان‌شان را ندارد، اهمیتی قائل نیست. اما پیش خود می‌گفته درباره این آدم‌ها می‌نویسد؛ درباره آدم‌های خیلی پولدار؛ خودش که از قماش آن‌ها نبوده بلکه حکم جاسوسی را در سرزمین آن‌ها داشته؛ با خود گفته روزی از آنجا می‌رود و درباره آن‌ها می‌نویسد و یک‌بار هم شده کسی درباره آن‌ها می‌نویسد که از چند و چون چیزی که می‌نویسد آگاه است. اما هیچ‌وقت دست به این کار نزده؛ چون هر روزی که نمی‌نوشته، هر روزی که به تن‌پروری گذرانده، هر روزی که همان کسی بوده که حالش را به هم می‌زده، توانایی‌اش کاهش پیدا می‌کرده و اراده‌اش در نوشتن سست می‌شده، به طوری که، دست آخر، دستش دیگر به کار نمی‌رفته. وقتی هم کار نمی‌کرده، آدم‌هایی را که می‌شناخته خیال‌شان خیلی راحت‌تر بوده. افریقا جایی بوده که در دوران خوش زندگی‌اش از هر جای دیگر خوشبخت‌تر بوده، بنابراین راهی اینجا شده تا باز از سر شروع کند. با حداقل وسایل راحتی به این سفر آمده‌اند. سختی نکشیده‌اند؛ اما از ناز و نعمت هم خبری نبوده و فکر کرده به این ترتیب تمرین را از سر می‌گیرد و چربی روحش را آب می‌کند درست مثل ورزشکاری که به کوه می‌رود تا با کار و تمرین چربی تنش را بسوزاند.
زن از این سفر خوشش آمده. گفته عاشق این سفر است. عاشق چیزهای هیجان‌آور است، چیزهایی که صحنه را عوض می‌کنند، جاهایی که آدم‌هاش متفاوتند، جاهایی که چیزهاش دلچسبند. و خودش دچار این توهم شده که قدرت اراده‌اش بر می‌گردد و دستش به کار می‌رود. و حالا اگر پایان خط باشد که هست، نباید مثل ماری که پشتش شکسته سر برگرداند خودش را نیش بزند. تقصیر این زن که نبوده. اگر این زن نبود زن دیگری بود. اگر در سایه دروغی زندگی کرده باید سعی کند با همان دروغ هم بمیرد. صدای تیری را از پشت تپه شنید.
زن خیلی خوب تیر می‌انداخت، این خوب، این هرزه پولدار، این خانه‌پای مهربان و نابود کننده استعداد او، چه مزخرفاتی! خودش استعدادش را نابود کرده. حالا که این زن به او می‌رسد چه دلیلی دارد که تقصیرها را به گردنش بیندازد؟ استعدادش را نابود کرده با به کار نگرفتنش، با فریب دادن خودش، با اعتقاداتش، با میخوارگی‌های بی‌حد و حصرش که ذهنش را کند کرده، با تنبلی، با تنه‌لشی، با این تصورات که فکر می‌کرده از دماغ فیل افتاده، با غرور با تعصب، با کوفت با زهرمار. این‌ها چیست؟ این حرف‌های کهنه کدام است؟ اصلا استعدادی داشته؟ بله، استعدادی در کار بوده اما به جای آنکه به کارش بگیرد ّبا آن دکان باز کرده. موضوع این نیست که چه کارهایی کرده بلکه آن است که چه کارهایی از او بر می‌آمده. راهی را که انتخاب کرده این بوده که به جای آنکه از راه نوشتن زندگی کند از راه دیگری گذران کرده. چیز عجییب هم این بود که وقتی عاشق زن آخری بود. اما وقتی عاشق نبود و فقط خودش را به عاشقی می‌زد، مثل مورد این زن، که پولدار‌تر از همه زن‌ها بود، و پولش از پارو بالا می‌رفت، شوهر و بچه داشت، عاشق سینه‌چاک داشت و همه‌شان دلش را زده بودند، و او را به عنوان نویسنده، به عنوان مرد، به عنوان دوست و به عنوان اسباب افتخار عاشقانه دوست می‌داشت، چیز عجیب آن بود که او وقتی زن را دوست نمی‌داشت و تظاهر می‌کرد، در برابر پولش، بیش از وقتی به او محبت می‌کرد که راستی راستی عاشقش بود.
فکر کرد، قطعا ما را برای کاری که می‌کنیم ساخته‌اند. از هر راهی که آدم گذران می‌کند، استعدادش در همان راه به کار گرفته شده. خودش، در سراسر زندگی، نیروی حیاتی فروخته بود و وقتی آدم عواطفش را بیش از حد در کار دخالت نداده باشد در برابر پولی که می‌گیرد، چیز ارزنده‌تری ارائه می‌دهد. به این نکته رسیده بود اما همین را هم روی کاغذ نیاورده بود. نه، این نکته را نمی‌نویسد، هر چند ارزش نوشتن دارد.
زن حالا پیدایش شد. از آن سوی چشم‌انداز به طرف چادر می‌آمد. شلوار سوارکاری پوشیده بود و تفنگ بر دوش داشت. دو پسر پادو قوچی را از چوب آویخته بودند و پشت سر زن می‌آمدند. فکر کرده هنوز هم برورویی دارد و اندامش گیراست. با رموز تختخواب به خوبی آشنا بود، زیبا نبود اما مرد از چهره‌اش خوشش می‌آمد، زیاد مطالعه می‌کرد، اهل سواری و تیراندازی بود و به یقین، زیاد مشروب می‌خورد. وقتی هنوز زن نسبتا جوانی بود و شوهرش مرده بود، برای مدتی خودش را وقف دو بچه نوجوانش کرده بود، بچه‌هایی که نیازی به او نداشتند و از اینکه او را با آن اصطبل اسب و انبوه کتاب و بطری دور و اطراف خود می‌دیدند، معذب بودند. دوست داشت پیش از شام مطالعه کند و هنگام مطالعه اسکاچ و سودا می‌نوشید. سر شام کمابیش مست بود و پس از خوردن یک شیشه شراب با شام معمولا آن‌قدر مست می‌شد که خوابش می‌برد.
این موضوع پیش از وقتی بود که با عاشق‌های سینه‌چاک آشنا شده بود. بعد از آشنایی آنقدرها مشروب نمی‌خورد، چون دیگر لازم نبود مست باشد تا خوابش ببرد. اما این‌ها حوصله‌اش را سر می‌بردند. او با مردی ازدواج کرده بود که حوصله‌اش را سر نمی‌برد اما این‌ها خیلی زیاد حوصله‌اش را سر می‌بردند.
سپس یکی از دو بچه‌اش در سانحه هواپیما کشته شد. بعد از آن بود که دیگر دور آن‌ها را قلم گرفت و از آنجا که مشروب مخدر اعصاب نیست مجبور شد دوباره تشکیل زندگی بدهد. به خصوص که ناگهان هم از تنهایی احساس وحشت کرد. اما به دنبال کسی بود که به او احترام بگذارد.
خیلی ساده شروع شده بود. زن از نوشته‌های او خوشش آمده بود و همیشه هم غبطه او را می‌خورد. فکر می‌کرد که مرد دقیقا همان کاری را می‌کند که دوست دارد. قدم‌هایی که برای رسیدن به او برداشته بود و عشقی که سرانجام به او پیدا کرده بود همه، جزو تحولی بود که زن، در خلال آن زندگی تازه‌ای برای خود دست و پا کرده بود و مرد آنچه از زندگی گذشته‌اش مانده بود با این زندگی تاخت زده بود.
این گذشته را مرد با تامین تاخت کرده بود و همین‌طور با آرامش. این موضوع را انکار نمی‌شد کرد، و دیگر با چه چیزی؟ نمی‌دانست. زن هر چه را او می‌خواست برایش آماده می‌کرد. این را می‌دانست. زن خوبی هم بود. همبستری هم با او، مثل هر زن دیگری، هر وقت اراده می‌کرد جای خود را داشت. چون زن پولدار بود، و چون تو دل برو و قدرشناس بود، و چون هیچ وقت الم‌شنگه به پا نمی‌کرد. و حالا این زندگی که دوباره پا گرفته بود، داشت به آخر می‌رسید؛ چون دو هفته قبل که خاری در زانوی مرد رفته بود آیودین رویش نمالیده بود، دو هفته قبل که پیش می‌رفتند تا از یک گله بزکوهی عکس بگیرند، و بزها ایستاده بودند، سرها بالا گرفته، بوکشان، چشم‌ها نگران، گوش‌ها گسترده تا اولین صدایی بشنوند که آن‌ها را شتابان به درون بیشه می‌رماند. ناگهان هم پا به فرار گذاشته بودند. پیش از آنکه او عکس‌شان را بگیرد.
زن حالا به آنجا رسید.
مرد روی تخت سرش را برگرداند تا به زن نگاه کند، گفت: «سلام.»
زن به او گفت: «یه قوچ زدم. اون آبگوشت خوبی برات آماده می‌کنه و می‌گم‌ با شیر کلیم برات پوره سیب‌زمینی هم درست کنن. حالت چطوره؟»
«بهترم.»
«عالی‌یه. راستش، فکر کردم بهتر می‌شی. وقتی می‌رفتم خوابیده بودی.»
«خواب خوبی رفتم. خیلی دور رفتی؟»
«نه. همین اطراف بودم، پشت تپه. قوچی‌رو قشنگ نشونه گرفتم.»
«تیراندازیت حرف نداره، بابا.»
«خوشم می‌آد. از افریقا خوشم اومده. جدی می‌گم. اگه تو حالت خوب باشه این بهترین تفریحی‌یه که من داشته‌م. نمی‌دونی شکار زدن کنار تو چه لذتی برام داره! من عاشق این آب و خاکم.»
«منم همین طور.»
«عزیزم، نمی‌دونی چه حالی دارم که می‌بینم داره حالت بهتر می‌شه. نمی‌تونستم تو رو به اون حال ببینم. دیگه با من اون جوری حرف نزن باشه؟ قول می‌دی؟»
مرد گفت: «باشه. اصلا یادم نمی‌آد چی می‌گفتم.»
«لازم نیست پوست منو بکنی. می‌فهمی چی می‌گم؟ من فقط یه زن جا افتاده‌ام که تو رو دوست دارم و می‌خوام هر کاری دوست داری برات بکنم. قبلا دو سه بار پوستم کنده شده. تو دیگه پوست‌مو نکن.»
مرد گفت: «من دوست دارم تو تخت چند بار پوست‌تو بکنم.»
«باشه این جور پوست کندن خوبه. ما برای این جور پوست کندن ساخته شده‌یم. فردا هواپیما می‌رسه.»
«از کجا می‌‌دونی؟»
«مطمئنم. باید برسه. پادوها هیزم و علف جمع کرده‌ن تا دود هوا کنن. امروز باز رفتم پایین سری زدم. تا بخوای جا برای فرود هست. هر دو سرش دود هوا می‌کنیم.»
«از کجا می‌دونی که امروز می‌رسه؟»
«مطمئنم که می‌رسه. تازه دیر هم کرده. اون وقت تو شهر پاتو درست می‌کنن و بعد حسابی پوست همدیگه‌رو می‌کنیم. نه این که اون حرف‌های چرند از دهن‌مون در بیاد.»
«یه چیزی بزنیم؟ آفتاب غروب کرده.»
«فکر می‌کنی برات لازمه؟»
«یکی می‌زنم.»
«پس با هم می‌زنیم.» صدا زد: «مولو، دوتا اسکاچ و سودا بیار.»
به زن گفت: «بهتره پوتین‌های ضد پشه‌تو پات‌ کنی.»
«می‌ذارم بعد از آب تنی…»
هوا که رفته رفته تاریک می‌شد مشروب‌شان را خوردند و درست پیش از آنکه هوا تاریک شود و روشنایی آنجا برای تیراندازی مساعد نباشد کفتاری از محوطه چشم‌انداز آن‌ها گذشت و به آن طرف تپه رفت.
مرد گفت: «این حرومزاده هر شب از اینجا رد می‌شه. دو هفته‌س هر شب رد می‌شه.»
«همینه که شب‌ها صداشود می‌شنویم. من که اهمیت نمی‌دم. گو اینکه حیوون‌های کثیفی‌ان.»
با هم می‌خوردند، دردی حس نمی‌کرد جز ناراحتی از دراز کشیدن در یک وضع. پادوها داشتند آتش روشن می‌کردند، سایه‌ها روی چادرها جست و خیز می‌کرد. در این زندگی تسلیم‌آمیز مطبوع رضایت خاطری احساس می‌کرد. زن با او خیلی مهربان بود. و درست در این موقع احساس کرد که دارد می‌میرد.
احساسش شتاب‌آلود بود. نه مثل شتاب آب یا باد، بلکه شتاب خلئی ناگهانی و چندش‌آور و چیز عجیب آن بود که با خزیدن کفتار به درون بیشه همزمان شده بود.
زن گفت: «هری، چیزیت شده؟»
مرد گفت: «نه. بهتره اون طرف بشینی. طرفی که باد می‌آد.»
«مولو پانسمانو عوض کرد؟»
«آره. الان فقط اسید بوریک روش می‌مالم.»
«حالت چطوره؟»
«یه کم لرز دارم.»
زن گفت: «می‌رم آب‌تنی کنم. الان بر می‌گردم. باهات شام می‌خورم و بعد تختو می‌بریم تو.»
مرد با خود گفت، پس کار خوبی کردیم که دیگر دعوا نکردیم. با این زن زیاد دعوا نکرده بود، در حالی که با زن‌های دیگر، که دوست‌شان هم داشت، آن‌قدر دعوا کرده بود که دست آخر به دل گرفته بودند و هر چه میان‌شان بود نابود کرده بودند. مهرورزی‌اش بیش از حد بود، توقعاتش بیش از حد بود و با این حال دوام آورده بود.
***
به یاد آن بار افتاد که در استانبول تنها بود، توی پاریس دعوا کرده بود و ول کرده بود رفته بود. تمام وقت را با نشمه‌ها گذرانده بوده، وقتی این کار تمام شده بود و نتوانسته بود به تنهایی‌اش غلبه کند، و حتی دیده بود حالش بدتر شده، به او نامه نوشته بود، به اولی، به همان که او را رها کرده بود، توی نامه آورده بود که چطور نتوانسته عشق او را از دل بیرون کند… چطور یک‌ بار خیال کرده بود او را جلو هتل رژانس دیده و حالش به کلی منقلب شده و از حال رفته و هر بار زنی را در طول بولوار می‌دیده دنبالش راه می‌افتاده و می‌ترسیده که او نباشد، می‌ترسیده حالی را که پیدا کرده از دست بدهد. چطور با هر کس که می‌رفته، بیش‌تر جای خالی او را حس کرده. چطور زن هر کاری کرده برایش اهمیت ندارد چون می‌داند که نمی‌تواند مهر او را از سر بیرون کند. این نامه را کاملا هوشیار توی باشگاه نوشت و به نیویورک فرستاد و از زن خواست که پاسخ را به دفترش توی پاریس بفرستد. این ترتیب ظاهرا مطمئن بود. و آن شب آنقدر دلش هوای او را کرده بود که در دل احساس آشوب و خلا کرد، به طرف بالای خیابان راه افتاد، از نوشگاه تاکسیم گذشت، زنی را تور کرد و با او جایی شام خورد، بعد جایی رفتند و رقصیدند، زن بد رقصید، این بود که او را رها کرد و یک لگوری پر تب و تاب ارمنی را، به دنبال بزن بزن، از چنگ یک افسر توپخانه انگلیسی درآورد. افسر از او خواست که بیرون بروند و آن‌ها، توی خیابان، روی سنگفرش تاریک به جان هم افتادند. او دو مشت محکم به یک طرف چانه افسر زد و وقتی نقش زمین نشد پی برد که دعوای جانانه‌ای در پیش دارد. افسر انگلیسی به شکمش زد و مشتی هم زیر چشمش خواباند. او سپس مشت چپش را بالا آورد اما زمین خورد و افسر رویش افتاد، کتش را چنگ زد و آستینش را کند و او با مشت دو بار به پس گردن افسر زد و همان طور که او هلش می‌داد با یک مشت حسابش را رسید. افسر کله پا شد و او دست زن را گرفت و پا به دو گذاشت؛ چون صدای دژبان‌ها را شنید. سوار تاکسی شدند و تا ریمبلی حصار، کنار بسفر، رفتند، دوری زدند و توی آن شب سرد برگشتند و به رختخواب رفتند و زن بیش از حد جا افتاده و وارفته بود، و آن‌وقت پیش از آنکه زن بیدار شود راه افتاد رفت. در طلوع روز با چهره متورم و یک چشم کبود، توی بارپراپالاس، پیدایش شد، کتش روی دستش بود چون یک آستینش کنده شده بود.
همان شب راهی آناتولی شد و به یادش آمد که، بعد در همان سفر، صبح تا شب با ماشین از دل مزارع خشخاش، که برای تریاک کاشته بودند، گذشته و سرانجام حال غریبی پیدا کرده چون مسیری که در پیش گرفته ظاهرا اشتباه بوده و به جایی رسیده که به افسران استانبولی تازه رسیده حمله کرده بودند، افسرانی که چیزی سرشان نمی‌شده و توپخانه به طرف سربازها شلیک کرده و ناظر انگلیسی مثل بچه‌ها زیر گریه زده.
این همان روزی بود که برای اولین بار چشمش به اجساد مرده افتاده بود، که دامن باله سفید و کفش‌های لب برگشته منگوله‌دار داشتند. ترک‌ها دسته‌دسته و پشت سر هم می‌آمدند و او مردان دامن‌پوش را دیده بود که پا به فرار می‌گذاشتند و افسرها به طرف‌شان شلیک می‌کردند و خودشان هم پا به فرار می‌گذاشتند و او و ناظر انگلیسی هم آنقدر دویده بودند که ریه‌هایش درد گرفته بود و آب دهانش خشک شده بود و آن‌وقت پشت چند صخره ایستاده بودند و ترک‌ها همان طور دسته‌دسته می‌آمدند. بعد چیزهایی دیده بود که حتی فکرش را نمی‌کرد و بعد باز چیزهای بدتری دیده بود. بنابراین، آن بار وقتی به پاریس برگشت نمی‌توانست ماجرا را بازگو کند و حتی تحمل نداشت به آن اشاره کند. و آنجا توی کافه، همان‌طور که می‌گذشت، آن شاعر امریکایی را دیده بود که یک دسته نعلبکی جلو رویش بود و با آن نگاه ابلهانه که در چهره وارفته‌اش خوانده می‌شد با یک رمانیایی که خودش را تریستان تزارا معرفی می‌کرد و همیشه عینک تک چشمی می‌زد و سردرد داشت، درباره مکتب دادا صحبت می‌کرد. و بعد، با زنش که حالا باز دوستش می‌داشت، به آپارتمان برگشته بود، دعوا تمام شده بود، دیوانگی تمام شده بود و خوشحال بود که به خانه آمده، نامه‌هایش را از اداره به آپارتمانش می‌فرستادند. بنابرین، نامه‌ای که در پاسخ به نامه‌اش نوشته بود، یک روز صبح، با یک سینی به دستش رسید و وقتی چشمش به دست خط افتاد رنگ‌به‌رنگ شد و سعی کرد نامه را زیر نامه دیگری بلغزاند. اما زنش گفت: «این نامه از کیه، عزیزم.» و همین پایان آغاز ماجرا بود.
به یاد اوقات خوشی افتاد که با آن‌ها گذرانده بود، و به یاد دعواها. همیشه بهترین جاها را برای دعوا انتخاب می‌کردند. و چرا همیشه وقتی دعوا می‌کردند که او حالش خیلی خوب بود؟ هیچ یک از این‌ها را ننوشته بود و علتش، اولا، آن بود که نمی‌خواست کسی را برنجاند و دیگر اینکه ظاهرا آن‌قدر چیز برای نوشتن داشت که دیگر نیازی به این‌ها نبود. اما همیشه فکر می‌کرد که سرانجام درین باره می‌نویسد. خیلی چیزها داشت که بنویسد. دنیا را دیده بود که تغییر می‌کند؛ و این فقط مربوط به رویداد‌ها نبود، هر چند رویدادهای زیادی دیده بود و آدم‌های زیادی از نظر گذرانده بود، بلکه او دقیق‌تر به این‌ تغییر‌ها نگاه می‌کرد و می‌توانست به یاد بیاورد که آدم‌ها در اوقات مختلف چه حالاتی دارند. این‌ها را از سر گذرانده بود و به چشم دیده بود و وظیفه او بود که درباره این‌ها بنویسد؛ اما حالا دیگر هیچ‌گاه نمی‌نوشت.
***
زن که حالا، پس از حمام، از چادر بیرون آمده بود، گفت: «حالت چطوره؟»
«خوبه.»
«حالا می‌تونی غذا بخوری؟»
مرد مولو را پشت سر زن با میز تاشو و پادو دیگر را با ظرف‌ها دید.
«می‌خواهم بنویسم.»
«باید یه کم آبگوشت بخوری تا جون بگیری.»
مرد گفت: «من امشب می‌میرم، دیگه احتیاجی به جون گرفتن ندارم.»
زن گفت: «بازی در نیار، هری.»
«دماغت چیزی حس نمی‌کنه؟ حالا تا نصف رونم گندیده. بیام خودمو با آبگوشت فریب بدم؟ مولو، اسکاچ و سودا بیار.»
زن آرام گفت: «خواهش می‌کنم آبگوشتو بخور.»
«باشه.»
آبگوشت داغ بود. ناچار شد توی فنجان نگه دارد تا سرد شود و بخورد و بعد بی‌‌آن‌که هورت بکشد خورد.
مرد گفت: «زن نازنینی هستی. حرف‌ها‌مو به دل نمی‌گیری.»
زن با آن چهره معروف و محبوب مجله‌های «اسپار و تاون اند کانتری» به او نگاه کرد، چهره‌ای که تنها به خاطر اندکی افراط در میخوارگی و اندکی افراط در همبستری بفهمی نفهمی از شکل افتاده بود، اما «تاون اند کانتری» هیچ‌وقت آن طنازی را نشان نمی‌داد و آن دست‌های بفهمی نفهمی کوچک و نوازشگر را، و مرد نگاه کرد و لبخند معروف و دلپذیر او را دید، و احساس کرد که مرگ باز از راه رسید. این بار شتابی در کار نبود. بلکه حال فوت را داشت، فوت بادی که شمعی را به سوسو وا‌می‌دارد و شعله را دراز می‌کند.
«بعد می‌تونن پشه‌بند منو بیارن بیرون، از درخت آویزون کنن و آتش روشن کنن. امشب نمی‌خوام برم تو چادر. به جا‌به‌جا کردنش نمی‌ارزه. شب صافیه. بارون نمی‌آد.»
پس آدم این‌طور می‌میرد، با پچپچه‌هایی که آدم نمی‌شنود. خوب، دیگر دعوا در کار نخواهد بود. قول این را می‌توانست بدهد. این تجربه‌ای را که هرگز نداشته نباید حالا خراب کند. احتمالا خرابش می‌کند. همه چیز را که خراب کرده. اما شاید خراب نکند.
«تند نویسی بلد نیستی، هان؟»
زن به او گفت: «دنبالش نبودم.»
«باشه.»
البته، فرصت نبود، هر چند ظاهرا اگر درست از کار در می‌آورد ممکن بود همه را فشرده کند و در چند جمله به زبان بیاورد.
***
روی یک تپه، در بالادست دریاچه، خانه‌ای از کنده درخت بود که شکاف‌هایش را با ساروج گرفته بودند و سفید می‌زد. کنار در، به یک تیر چوبی، زنگی آویخته بودند که با آن وقت غذا خوردن را اعلام می‌کردند. پشت خانه مزرعه بود و پشت مزرعه درختان الواری. یک ردیف درخت سپیدار لمباردی نیز از خانه تا بارانداز امتداد داشت. سپیدارهای دیگر کنار دریاچه ردیف شده بودند. در حاشیه درختان الواری جاده‌ای تا بالای تپه‌ها دیده می‌شد. کناره‌های همین جاده بود که او تمشک می‌چید. آن‌وقت این خانه چوبی آتش گرفت و تمام تفنگ‌هایی که، بالای بخاری، از قلم پای گوزن آویخته بود سوخت و بعد لوله‌های آن‌ها؛ با آن سرب‌های آب‌شده توی خشاب‌گیرها و قنداقه‌های سوخته روی تل خاکستر جا ماند، خاکستر‌هایی که از آن‌ها برای دیگ‌های آهنی بزرگ صابون‌پزی قلیاب می‌گرفتند. از پدربزرگش پرسیده بود که اجازه دارد با آن‌ها بازی کند یا نه و او گفته بود که نه. آخر، آن‌ها هنوز تفنگ‌های او بودند و او دیگر تفنگی نخرید و دیگر به شکار نرفت. خانه را این بار با الوار در همان جا بازسازی کردند و رنگ سفید زدند و آدم، از ایوان خانه، سپیدارها و دریاچه را، آن طرف آن‌ها، می‌دید؛ اما از تفنگ خبری نبود. لوله‌های تفنگ‌هایی که از قلم پای گوزن دیوار چوبی آویخته بود، آن‌جا، روی تل خاکستر، افتاده بودند و کسی دست به آن‌ها نمی‌زد.
توی جنگل سیاه، بعد از جنگ، نهری را که قزل‌آلا داشت اجاره کردیم؛ دو راه بود که پای پیاده به آن‌جا می‌رسیدم. یکی از راه پایین دره بود که از تریبرگ شروع می‌شد، در سایه درختان حاشیه جاده سفید، دره را دور می‌زد و آن‌وقت به جاده فرعی می‌رسید که از لابه‌لای تپه‌ها بالا می‌رفت، از مزرعه‌های زیادی، که خانه‌های بزرگ به سبک شوارتس‌ والد داشت، می‌گذاشت و از روی نهر عبور می‌کرد. همین‌ جا بود که ماهی می‌گرفتیم.
راه دیگر آن بود که سر بالایی تند را در پیش می‌گرفتیم. به حاشیه جنگل می‌رسیدیم، از لابه‌لای درختان کاج بالای تپه‌ها می‌گذشتیم، آن‌وقت به حاشیه یک چمنزار می‌رسیدیم، ازین چمنزار که سرازیر می‌شدیم به پل می‌رسیدیم. کنار نهر درختان غان کاشته بودند، نهر بزرگ نبود، بلکه باریک و زلال بود و تند جریان داشت، و هر جا زیر ریشه‌های غان‌ها شسته شده بود آبگیر درست کرده بود. آن سال کاروبار صاحب هتل توی تریبرگ سکه بود. آنجا جای باصفایی بود و ما همه حسابی دوست بودیم. سال بعد تورم پیدا شد و پول‌هایی که او سال پیش پیدا کرده بود برای خرید سورسات و اداره هتل کافی نبود و این بود که خودش را حلق‌آویز کرد.
این‌ها را می‌شد دیکته کرد اما در مورد محله کنتراسکارپ این کار شدنی نبود، با آن گل‌فروش‌هایش که گل‌های‌شان را توی خیابان رنگ می‌کردند و رنگ‌ها روی سنگفرش، اول خط اتوبوس، راه می‌افتاد، و پیرمردها و پیرزن‌ها که با شراب و عرق سگی همیشه پاتیل بودند، و بچه‌ها توی آن سرما آب بینی‌شان آویزان بود، و بوی عرق کثیف و فقر و مستی کافه آماتور را پر کرده بود و نشمه‌های بال موزرت که طبقه بالا می نشستند. و آن زن دربانی که از سرباز گارد ریاست جمهوری در اتاقش پذیرایی می‌کرد و کلاه‌خود مزین به موی اسبش روی صندلی دیده می‌شد. و صاحبخانه روبه‌روی هال، که شوهرش در مسابقات دوچرخه‌سواری شرکت می‌کرد، و آن روز که روزنامه لاتو را توی لبنیات‌فروشی باز کرده بود و دیده بود شوهرش در مسابقه دور فرانسه -اولین مسابقه بزرگش- سوم شده، فریاد شادی‌اش تماشایی بود. زن سرخ شده بود و خندیده بود و روزنامه ورزشی زردرنگ به دست، گریه کنان از پلکان بالا رفه بود. و شوهر زنی که بال موزت را اداره می‌کرد راننده تاکسی بود و روزی که او یعنی هری، قرار بود صبح زود با هواپیما راه بیفتد، شوهر زن در زده بود تا او را بیدار کند و آن‌ها پیش از رفتن، پشت پیشخوان بار، هر کدام یک لیوان شراب سفید خورده بودند. آن روزها همه همسایه‌هایش را می‌شناخت چون همه دست به دهان بودند.
آدم‌های دور و اطراف آن محله دو گروه بودند: مست‌ها و ورزشکارها. مست‌ها آن طور فقر را فراموش می‌کردند و ورزشکارها با ورزش. آن‌ها از نواده‌های کموناردها بودند و سیاست چیز دشواری برای‌شان نبود. می‌دانستند چه کسانی پدران‌شان را با گلوله کشته‌اند، بستگانشان را، برادرانشان را، و دوستانشان را، وقتی سربازان ورسای، بعد از کمون، وارد شدند و شهر را گرفتند هر کسی را دیده بودند دستش پینه بسته یا کلاه کپی دارد یا هر علامتی که نشان می‌داد کارگر است، به گلوله بستند. و توی آن فقر و توی آن محله، روبه‌روی قصابی شوالین و تعاونی شراب‌فروشی بود که اولین مطلب آثاری را که قرار بود به وجود بیاورد نوشته بود. هیچ‌ کدام از محله‌های پاریس را این اندازه دوست نمی‌داشت، آن درخت‌های پراکنده، آن خانه‌های قدیمی گچ‌کشی شده سفید که پایین‌شان را رنگ قهوه‌ای زده بودند، آن رنگ سبز طویل اتوبوس فلکه، رنگ ارغوانی راه افتاده روی سنگفرش، تپه خیابان کاردینال لومان که وقتی به رودخانه می‌رسید ناگهان عمق پیدا می‌کرد، و طرف دیگرش که دنیای باریک و پر ازدحام خیابان موفارد بود. خیابانی که سر بالا به طرف پانتئون کشیده شده بود و آن خیابان دیگر که او همیشه با دوچرخه از آن عبور می‌کرد، و تنها خیابان اسفالت شده آن محله بود، و زیر لاستیک‌ها صاف بود، با آن خانه‌های بلند و باریک و هتل بلند ارزان قیمت که پِل‌ ورلن تویش مرده بود. آپارتمان آنجا فقط دو اتاق داشت و او در طبقه بالای هتل اتاقی داشت که ماهی شصت فرانک اجاره‌اش بود و آن‌جا بود که او آثارش را می‌نوشت و از آن‌جا بام‌ها و دودکش‌ها و تمام تپه‌های پاریس را می‌دید.
از آن آپارتمان، هیزم و زغال‌فروشی پیدا بود که شراب هم می‌فروخت، شراب بد. و کله اسب طلایی بالای سردر قصابی شوالین که توی پنجره‌های بازش لاشه‌های زرد طلایی و سرخ آویزان بود، و تعاونی سبزرنگ که شراب می‌فروخت، شراب خوب و ارزان. و دیگر چیزی جز دیوارهای گچی و پنجره‌های همسایه‌ها دیده نمی‌شد. همسایه‌هایی که شب‌ها وقتی کسی پاتیل توی کوچه می‌افتاد و با آن مست‌بازی خاص فرانسوی‌ها که بوق و کرنا می‌گفتند وجود خارجی ندارد، غر و لندهایش کوچه را می‌گرفت، پنجره خانه‌ها را باز می‌کردند و آن‌وقت حرف و نق شروع می‌شد.
«پلیس پیدایش نیست؟ وقتی آدم به‌شون احتیاج نداره موی دماغ آدم‌ان. اون‌وقت الان معلوم نیست کدوم گوری هستن. یکی پلیس خبر کنه.» تا اینکه یک نفر از پنجره سطل آبی می‌ریخت و غر و لند تمام می‌شد. «چی بود؟ آب بود. آهان، کار عاقلانه‌ای بود.» و پنجره‌ها بسته می‌شد. ماری، خدمتکارش، به هشت ساعت کار روزانه اعتراض داشت، می‌گفت: «اگه شوهرها تا ساعت شیش کار کنن، سر راه‌شون به خونه، یه کمی مست می‌کنن و پول زیادی رو دور نمی‌ریزن؛ اما اگه فقط تا ساعت پنج کار کنن، دیگه نه پولی براشون می‌مونه نه عقلی. کم کردن ساعات کار فقط باعث بدبختی زن‌های کارگرها می‌شه.»
***
زن در این وقت پرسید: «باز هم آبگوشت می‌خوری؟»
«نه، خیلی ممنون. خیلی خوب بود.»
«یه خرده دیگه بخور.»
«دلم یه اسکاچ و سودا می‌خواد.»
«برات خوب نیست.»
«آره، برام بده. کول پرتر توی یه ترانه، که شعر و آهنگش کار خودشه ماجرای ما رو گفته، همین ماجرایی که داری از عشق من دیوونه می‌شی.»
«خودت می‌دونی که من خوشم می‌آد تو مشروب بخوری.»
«آهان، آره. چیزی که هست برام بده.»
مرد فکر کرد وقتی زن بره هرچی دلم بخواد می‌خورم. نه هرچی دلم بخواد، بلکه هر چی باشه. آخ، چقدر خسته‌م. خیلی خسته‌م. یه کم خوبه بخوابم. بی‌حرکت دراز کشیده بود و از مرگ خبری نبود. حتما رفته بود توی یک خیابان دیگر دوری بزند، دوتایی، سوار بر دوچرخه رفته، و بدون هیچ صدایی از روی سنگفرش در حرکت است.
***
نه، هیچ‌وقت درباره پاریس ننوشته بود، یعنی درباره پاریسی که او می‌شناخت ننوشته بود. اما چیزهای دیگر که درباره‌شان ننوشته بود چی؟ و آن گاوداری و خاکستری نقره‌مانند بوته‌زار، آب صاف و تند نهرهای آبیاری و سبزی سیر یونجه‌زار. کوره‌راهی که رو به تپه‌ها بالا می‌رفت و گله که در تابستان مثل غزال رموک بود. بع‌بع‌ها و صداهای مداوم و حرکت آرام دست جمعی که آدم وقتی در پاییز آن‌ها را پایین می‌آورد گرد و خاک به پا می‌شد. و پشت کوه‌ها، وضوح شفاف قله در روشنایی غروب، همان طور که در کنار قطار، که زیر مهتاب سفید می‌زد، سوار بر اسب دره را می‌پیمود. و بعد به یادش آمد که در تاریکی از میان درختان الواری پایین می‌آمد و دم اسب را گرفته بود چون جایی را نمی‌دید و تمام آن داستان‌هایی که می‌خواست بنویسد.
و همین طور درباره آن پسرک زحمتکش کندذهن که آن بار توی بار توی گاوداری رهایش کرده و به او سپرد که کسی به علوفه دست نزند و آن پیرمرد پست فورکسی که وقتی پسر برایش کار می‌کرده کتکش می‌زده، توقف کوتاهی کرده بود علوفه بردارد و پسرک نگذاشته بود و پیرمرد به او گفته بود که باز هم او را می‌زند. پسرک تفنگ را از توی آشپزخانه برداشته بود و وقتی پیرمرد سعی کرده بود بیاید توی انبار، به او شلیک کرده بود و وقتی به گاوداری برگشته بودند یک هفته‌ای بود که او مرده بود، توی آغل یخ زده بود و سگ‌ها تکه‌هایی از او را خورده بودند. آن‌وقت او بقایای پیرمرد را در پتو پیچیده بود، با طناب بسته بود و روی سورتمه گذاشته بود و به پسر گفته بود به او کمک کند سورتمه را بکشند و هر دو، مرده را با اسکی تا سرجاده برده بودند، و صد کیلومتری راه رفته بودند تا به شهر رسیده بودند و پسر را تحویل داده بود. پسرک فکرش را نمی‌کرد که او را دستگیر کنند چون خیال می‌کرد وظیفه‌اش را انجام داده؛ تا همه ببینند که چه پیرمرد بدی بوده، و چطور سعی کرده علوفه‌ای را بردارد که مال او نبوده و وقتی کلانتر دستبند به او زده باورش نمی‌شده، بعد زیر گریه زده. این داستانی بود که نگه داشته بود. دست کم ده بیست داستان از آنجاها در ذهن داشت و حتی یکی از آنها را ننوشته بود. چرا؟
***
مرد گفت: «به‌شون بگو چرا.»
«چرا چی، عزیزم؟»
«هیچی، بابا.»
زن از وقتی او را به دست آورده بود زیاد مشروب نمی‌خورد. اما اگر زنده می‌ماند درباره این زن نمی‌نوشت، این را حالا یقین داشت. یعنی درباره هیچ کدام از آن‌ها نمی‌نوشت. پولدارهاشان کسل کننده بودند. و زیاد مشروب می‌خوردند، یا زیاد تخته‌نرد بازی می‌کردند. کسل کننده بودند و تکراری. به یاد طفلک، جولین، افتاد و به یاد وحشت رمانتیک‌گونه‌ای که از زن‌ها داشت و اینکه چطور داستانی با این جمله شروع کرده بود: «آدم‌های خیلی پولدار با من و شما فرق دارند.» و نیز اینکه یک نفر به جولین گفته بود که آری، آن‌ها فقط پول‌شان از پارو بالا می‌رود. اما این نکته به نظر جولین خنده‌دار نیامده بود. مرد فکر می‌کرد که پولدارها از نژاد جذاب و خاص‌اند و وقتی فهمید که غیر از این است داغان شد مثل هر موضوع دیگری که او را داغان می‌کرد.
از آدم‌هایی که داغان می‌شوند بیزار بود. وقتی آدم چیزی را بشناسد لزومی ندارد خوشش هم بیاید. فکر کرد هر چیزی را می‌تواند از پا در بیاورد. فقط کافی است بی‌خیال باشد، آن وقت هیچ چیز به او آسیب نمی‌رساند.
بسیار خوب. حالا نسبت به مرگ بی‌خیال می‌شود. چیزی که همیشه از آن وحشت داشته درد بوده. مثل هر مردی می‌توانست درد را تحمل کند تا اینکه طولانی شود و او را از پا در آورد، اما با چیزی روبه‌رو بود که بسیار آزارش می‌داد و درست وقتی احساس می‌کرد که دارد او را داغان می‌کند درد متوقف شده بود.
***
به یاد گذشته دور افتاده بود، به یاد روزی که ویلیامسون، افسر پرتاب بمب، شبی خواسته بود از لابه‌لای سیم‌های خاردار بگذرد و کسی از توی یک ماشین گشت آلمانی یک بمب دستی به طرفش پرتاب کرده بود و او نعره‌زنان از همه می‌خواست که او را بکشند. چاق بود، با دل و جرئت بود، و افسر خوبی هم بود. هر چند اهل خودنمایی بود. اما آن شب توی سیم‌ها گیر کرد و در دیدرس منور قرار گرفت و روده‌هایش روی سیم‌ها ریخت، به طوری که وقتی می‌خواستند او را، زنده، از لای سیم‌ها بیرون بکشند مجبور شدند روده‌هایش را قطع کنند. می‌گفت، هری منو با گلوله بزن. توروخدا منو با گلوله بزن. یک بار بحثی در گرفته بود که خدا دردی به جان آدم نمی‌اندازد که نشود تحمل کرد و یک نفر اظهارنظر کرده بود که منظور این است که درد پس از مدتی خود به خود دخل آدم را می‌آورد. اما او همیشه آن شب و ویلیامسون را به یاد داشت. چیزی دخل ویلیامسون را نیاورد تا اینکه هری تمام قرص‌های مرفینی را که برای خودش نگه داشته بود به او داد که اثر آنی هم نداشت.
***
و حالا با همین وضعی که داشت ناراحت نبود. و اگر همان طور که پیش می‌رفت بدتر نمی‌شد نگرانی نداشت؛ جز آنکه ترجیح می‌داد هم صحبت بهتری داشته باشد.
درباره هم صحبتی که دلش می‌خواست داشته باشد اندکی فکر کرد.
فکر کرد، نه، وقتی کاری که آدم انجام می‌دهد زیاد طول بکشد یا بیش از حد تاخیر کند، نباید انتظار داشته باشد که آدم‌ها منتظر بمانند. آدم‌ها همه رفته‌اند، جشن تمام شده و حالا آدم مانده است و میزبان زن.
فکر کرد، من از مردن، مثل هرچیزی که حوصله آدم را سر می‌برد، دارد حوصله‌ام سر می‌رود.
بلند گفت: «حوصله آدمو سر می‌بره.»
«چی حوصله آدمو سر می‌بره، عزیزم.»
«هر چیز کثافتی که زیاد طول بکشه.»
به چهره زن میان خودش و آتش نگاه کرد. به پشتی صندلی تکیه داده بود و پرتو آتش خطوط زیبای چهره‌اش را روشن کرده بود، می‌دید که خواب‌آلود است. صدای کفتار را بیرون از دامنه روشنایی آتش شنید.
گفت: «داشتم می‌نوشتم، اما خسته شدم.»
«معلومه. چرا تو نمی‌ری؟»
«می‌خوام اینجا پهلوی تو باشم.»
مرد از زن پرسید: «چیز غریبی حس نمی‌کنی؟»
«نه، فقط یه کم خوابم گرفته.»
مرد گفت: «من حس می‌کنم.»
درست در این لحظه حس کرد که مرگ به سراغش آمده.
به زن گفت: «می‌دونی تنها چیزی رو که از دست نداده‌م کنجکاوی‌یه.»
«تو هیچی رو از دست نداده‌ی. کامل‌ترین مردی هستی که تا حالا شناخته‌م.»
مرد گفت: «خدایا، زن‌ها چقدر کم چیز می‌دونن. از کجا می‌گی؟ به‌ت الهام شده؟»
چون درست در این وقت مرگ آمده بود و سرش را روی پایه تخت سفری گذاشته بود و او بوی نفس‌هایش را می‌شنید.
به زن گفت: «این چیزهایی‌رو که درباره داس و جمجمه می‌گن باور نکن. می‌شه. خیلی ساده به شکل دو پلیس دوچرخه‌سوار باشه یا به شکل یه پرنده. یا می‌شه مثل کفتار پوزه پهن داشته باشه.»
حالا رویش خزیده بود، اما هنوز بی‌شکل بود. فقط فضا را اشغال کرده بود.»
به‌ش بگو بره.»
نرفت بلکه کمی به او نزدیک‌تر شد.
مرد به مرگ گفت: «نفست حال آدمو به هم می‌زنه. کثافت بدبو.»
باز هم به او نزدیک‌تر شد و حالا مرد نمی‌توانست با او حرف بزند، و وقتی او دید که مرد دیگر نمی‌تواند حرف بزند کمی جلوتر رفت و مرد سعی کرد بی‌آنکه حرف بزند او را از خود براند. اما او خودش را بیش‌تر روی مرد کشاند تا آن‌که با تمام وزن روی سینه‌اش جا گرفت، و وقتی در آن‌جا چمباتمه زد مرد نتوانست حرکت کند، نتوانست حرف بزند، صدای زن را شنید: «ارباب حالا خوابش برده. تختو خیلی آروم بلند کنین ببرین تو چادر.»
مرد نمی‌توانست حرف بزند و به زن بگوید که او را از جانش دور کند و او سنگین‌تر از پیش چمباتمه زده بود به طوری که مرد نمی‌توانست نفس بکشد. و بعد وقتی تخت را بلند کردند ناگهان همه چیز درست شد و سنگینی از روی سینه‌اش کنار رفت.
***
صبح بود و مدتی بود صبح شده بود و مرد صدای هواپیما را شنید. ابتدا خیلی ریز بود و بعد چرخ وسیعی زد و پادوها بیرون دویدند، نفت ریختند و آتش روشن کردند و علف‌ها را بر هم توده کردند و دو طرف جای صاف دو رشته دود بزرگ به هوا رفت و نسیم صبحگاهی آن‌ها را به طرف چادرها برد و هواپیما دو چرخ دیگر زد، این بار پایین بود و آن وقت سرازیر شد و بعد باز تراز شد و آرام نشست، کامپتون پیر با شلوار راحتی، کت پیچازی پشمی و کلاه نمدی قهوه‌ای قدم‌زنان به طرفش آمد.
کامپتون گفت: «چی شده، پیرخروس؟»
مرد گفت: «پام گندش افتاده. صبحونه می‌خوری؟»
«ممنون. فقط چای می‌خورم. می‌بینی که ریزه‌میزه‌س. نمی‌تونم ممصاحبو هم ببرم. فقط جا برای یه نفر داره. کامیون‌تون داره می‌آد.»
هلن، کامپتون را کناری کشید بود و با او حرف می‌زد. کامپتون شادتر از همیشه برگشت.
گفت: «همین الان می‌برمت. بعد بر می‌گردم ممصاحبو می‌برم. فکر می‌کنم باید توی آروشا سوختگیری کنم. بهتره راه بیفتیم.»
«چای چی می‌شه؟»
«می‌دونی که من اهلش نیستم.»
پادوها تخت سفری را بلند کردند، چادرهای سبز را دور زدند و از حاشیه صخره پیش رفتند و به دشت رسیدند و از کنار پشته‌های هیزم و علف، صخره پیش رفتند و به دشت رسیدند و از کنار پشته‌های هیزم و علف، که حالا شعله‌هایش به هوا می‌رفت گذشتند، علف‌ها همه می‌سوخت و باد آتش را تیز می‌کرد، و به هواپیمای کوچک رسیدند. سوار کردن مرد دشوار بود، اما همین‌که تو رفت به صندلی چرمی پشت داد و آن پا را راست به یک طرف صندلی، که کامپتون رویش می‌نشست، چسباند. کامپتون موتور را روشن کرد و سوار شد. به طرف هلن و پادوها دست تکان داد و همان طور که صدای تق‌تق به غرش آرام همیشگی تبدیل می‌شد، آن‌ها چرخیدند و کامپی چاله‌های گراز را زیر نظر داشت و افت و خیزکنان که از محوطه وسط دو آتش پیش می‌رفت صدای غرش شنیده می‌شد، با آخرین تکان بلند شد و آن‌ها را دید که مه در آن پایین ایستاده‌اند، دست تکان می‌دهند و چادرها کنار تپه، که حالا تخت بود، قرار داشت. و دشت گسترده می‌شد، دسته‌های درخت، بوته‌زار وسعت پیدا می‌کرد، رد پای جانوران شکاری یکنواخت تا چشمه‌های خشک امتداد داشت، پهنه آبی دید که قبلا ندیده بود. گورخرها حالا فقط پشت‌های گرد و کوچکی بودند، و گاو میش‌ها که نقطه‌های کله‌درشتی بودند، همان طور که توی دشت به شکل شاخه‌های طویل حرکت می‌کردند، انگار از جایی بالا می‌رفتند، و وقتی سایه به طرف‌شان می‌آمد پراکنده می‌شدند. حالا ریز بودند و حرکت‌شان تاخت و تاز نداشت، و دشت تا چشم کار می‌کرد حالا زرد مایل به خاکستری بود و در جلو، پشت کت پشمی و کلاه قهوه‌ای کامپی پیر را می‌دید. بعد برفراز اولین تپه‌ها بودند و خط گاومیش‌ها از آن‌ها بالا می‌رفت، و بعد بر فراز کوه‌ها بودند و اعماق ناگهانی جنگل سرسبز که اوج می‌گرفتند و به نظر می‌رسید که رو به مشرق می‌روند، آن‌وقت هوا تاریک شد و آن‌ها توی طوفان بودند، باران طوری سیل‌آسا بود که انگار توی آبشار پرواز می‌کند، سپس بیرون آمدند و کامپی سر گرداند و لبخند زد و اشاره کرد و آن‌جا، در پیش‌رو، تنها چیزی که می‌دید، به پهنای سراسر جهان، بزرگ، بلند، و زیر آفتاب بی‌نهایت سفید، قله چهارگوش کلیمانجارو دیده می‌شد. و آن‌وقت بود که فهمید دارد به آنجا می‌رود.
***
درست در این وقت کفتار از زوره دست کشید و صدای عجیب، انسانی و کمابیش گریه‌آلودی سر داد. زن صدا را شنید و با بی‌قراری جابه‌جا شد. بیدار نشد. در خواب می‌دید که توی خانه‌اش در لانگ‌آیلند است، شب قبل از اولین تجربه دخترش در صحنه تئاتر بود، انگار پدرش هم حضور داشت و خیلی هم بدرفتاری کرد. بعد صدایی که کفتار درآورد آن‌قدر بلند بود که زن بیدار شد و برای لحظه‌ای نمی‌دانست در کجاست و خیلی ترسید. بعد چراغ‌قوه را برداشت و نورش را روی تخت دیگر، که پس از خوابیدن هری توی چادر برده بودند، انداخت. طرح مرد را زیر پشه‌بند دید اما پای مرد از پشه‌بند بیرون آمده بود و از تخت آویزان بود. نوارهای زخم‌بندی همه پایین آمده بود و زن‌ دلش را نداشت نگاه کند.
زن صدا زد: «مولو، مولو، مولو!»
بعد گفت: «هری،هری!» آن‌وقت صدایش را بلند کرد: «هری! خواهش می‌کنم. آهای، هری!»
جوابی نبود و زن صدای نفس کشیدنش را نمی‌شنید.
بیرون چادر کفتار همان صدای عجیبی را سر داد که زن را بیدار کرده بود. اما قلب زن طوری می‌زد که صدایش را نمی‌شنید.
نویسنده: ارنست میلر همینگوی (Ernest Hemingway)
مترجم: احمد گلشیری
از کتاب: «بهترین داستانهای کوتاه»، نوشته ارنست همینگوی
حروف چین: علی چنگیزی

مرگ در میزند

نمایش در اتاق خواب خانه‌ی دو طبقه نات اکرمن رخ می‌دهد که جایی در کیوگارد نز واقع است. کف اتاق کیپ تا کیپ با قالی فرش شده است . یک تخت‌خواب دو نفره ی بزرگ و یک میز توالت بزرگ. اتاق اسباب و اثاثه و پرده مفصل دارد، و روی دیوارها چند تابلوی نقاشی و یک دماسنج زشت آویزان است. به هنگام بالارفتن پرده، موسیقی ملایمی به گوش می‌رسد.
نات اکرمن، تولیدکننده‌ی لباس، پنجاه وهفت ساله، طاس وشکم گنده، روی تخت دراز کشیده و روزنامه‌ی دیلی‌نیوز فردا را دارد تمام می‌کند. لباس حمام به تن و دم پایی به پا دارد، و در پرتو چراغی که روی میز سفید کنار تخت است، مطالعه می‌کند.
زمان نزدیک نیمه شب است .
ناگهان صدایی می‌شنویم، و نات روی تخت به حال نشسته در می‌آید و به پنجره نگاه می‌کند.
نات : این دیگه چی یه؟
شبح تیره‌ی شنل پوشی ناشیانه می‌کوشد از پنجره بالا بیاید. این جناب مزاحم باشلق و لباس چسبان سیاهرنگی پوشیده است. باشلق سرش را پوشانده است، اما چهره‌ی میانسال و سفید سفیدش را می‌بینیم. به ظاهر چیزی است شبیه نات. با صدای بلند نفس نفس می‌زند و لبه‌ی پنجره می‌لغزد و داخل اتاق بر زمین می‌افتد.
مرگ : (چون کس دیگری نمی‌تواند باشد!) یا عیسی مسیح، کم مونده بود گردنم بشکنه.
نات : مات و مبهوت نگاه می‌کند . شما کی هستی؟
مرگ : مرگ.
نات : کی؟
مرگ :ببینم می‌شه بشینم؟ کم مونده بود گردنم بشکنه. مثل برگ دارم می‌لرزم .
نات : شما کی هستی؟
مرگ : عرض کردم که مرگ. ببینم، یه لیوان آب پیدا می‌شه؟
نات : مرگ؟ منظورت چی یه، مرگ؟
مرگ : تو چه ت ئه؟ مگه لباس سیاه و صورت سفیدم رو نمی‌بینی؟
نات : چرا.
مرگ : ببینم امشب شب جشن قدیسیچیزی یه؟
نات : نه .
مرگ : پس من مرگ ام دیگه. حالا می‌شه یه لیوان آبیا آب معدنی ئیچیزیبهم بدی؟
نات : این یه جور شوخی یه…؟
مرگ : شوخی چی یه؟ مگه پنجاه وهفت سالت نیست؟ مگه تو نات اکرمن نیستی؟ شماره‌ی 118، خیابون پاسیفیک؟ مگه این که گم کرده باشماحضارنامه رو کجا گذاشتم؟
جیب‌هایش را می‌گردد و سرانجام برگه‌ی آدرس داری در می آورد. ظاهراً آن را کنترل می‌کند.
نات : از من چی می‌خوایی؟
مرگ : چی می‌خوام؟ فکر می‌کنی چی می‌خوام؟
نات : حتماً شوخیت گرفته. من کاملاً سرحال و سالم‌ام.
مرگ : ( بی اعتنا ) آ – هان. (به دوروبر می‌نگرد.) جای خوشگلی یه. خودت درستش کردی؟
نات : یه دکوراتور داشتیم، اما خودمون هم باهاش کار کردیم.
مرگ : ( به عکسی روی دیوار نگاه می‌کند.) من از این بچه‌های چشم درشت خوشم می‌آد.
نات : من فعلاً نمی‌خوام برم .
مرگ : نمی‌خوایی بری؟ تو رو خدا شروع نکن که حالش رو ندارم. می‌بینی که، از صعود حالت تهوع بهم دست می‌ده.
نات : چه صعودی؟
مرگ : از ناودون اومدم بالا. می‌خواستم یه ورود نمایشی داشته باشم. دیدم پنجره‌ها بزرگ اند و تو هم بیداری داری مطالعه می‌کنی. گفتم به زحمتش می‌ارزه. بالا می‌رم و با یه کمی چیز وارد می‌شم.
(انگشت‌هایش را به اصطلاح می‌شکند و ترق تروق راه می اندازد.) همین موقع پاشنه‌ی پام گیر کرد به چند تا شاخه‌ی مو. ناودون شکست و آویزون شدم به یه بند. بعد شنلم شروع کرد به پاره شدن. می‌گم بیا بریم بابا. انگار از اون شب‌های سخته.
نات : تو ناودون من رو شکستی؟
مرگ : شکست. یعنی نشکست، یه خرده کج شد. تو چیزی نشنیدی؟ من خوردم زمین.
نات : داشتم چیز می‌خوندم.
مرگ : چی بوده شش دانگ رفته بودی تو بحرش. (روزنامه‌ای را که نات می‌خواند بر می‌دارد.) سرقت در مجلس عیاشی. می‌تونم این رو امانت بگیرم؟
نات : هنوز تمومش نکرده‌م.
مرگ : اِ – نمی‌دونم چه جوری بهت بگم. رفیق!
نات : چرا زنگ در خونه رو از پایین نزدی؟
مرگ : می‌گم که، می‌تونستم زنگ بزنم اما که چی؟ این جوری اقلاً یه خرده نمایشی‌تر شد. تو فاوست رو خونده‌ای؟
نات : چی رو؟
مرگ : تازه، اگه مهمون داشتی چی؟ تو این‌جا با یه مشت آدم مهم نشسته‌ای. اون وقت من که جناب مرگ باشمدرست بود زنگ می‌زدم و راست از در جلویی می‌اومدم بالا؟ عقلت کجا رفته؟
نات : گوش کن، آقاجان، الان دیگه خیلی دیره.
مرگ : آره. راست می‌گی، پس رفتیم؟
نات : کجا؟
مرگ : مرگ. همون. همون‌چیز. سرزمین سعادت ابدی. (به زانوی خودش می‌نگرد.) می‌دونی، بدجوری زخم شده. اولین کارمه، هیچ بعید نیست قانقاریا بگیریم.
نات : صبر کن ببینم. من فرجه می‌خوام، من آماده‌ی رفتن نیستم.
مرگ : متأسفم. کارش نمی‌تونم بکنم. دلم می‌خواد، اما وقتش همین الانه.
نات : چه طور ممکنه وقتش همین الان باشه؟ تازه با شرکت مدیست اورجینالز به توافق رسیدم.
مرگ : چند دلار بیش‌تر یا کم‌تر چه فرقی می‌کنه؟
نات : معلومه، نباید هم برای جناب‌عالی مهم باشه؟ حتماً بروبچه‌ها خرج ومخارج شما رو پرداخته ند.
مرگ : می‌خوایی راه بیفتی یا نه؟
نات : (خوب مرگ را برانداز می‌کند.) متأسفم، اما باور نمی‌کنم شما مرگ باشی.
مرگ : چرا؟ انتظار داشتی کی باشه راک هودسن؟
نات : نه، قضیه این نیست.
مرگ : می‌بخشید که ناامیدتون کردم.
نات : عصبانی نشو. چه می‌دونم … همیشه فکر می‌کردم تو … ا … قدت بلند‌تر باید باشه.
مرگ : من یک وپنجاه وهفتم. نسبت به وزنم مناسبه.
نات : تو یه کم شبیه منی.
مرگ : پس می‌خواستی شبیه کی باشم؟ من مرگ توام.
نات : یه کمی بهم وقت بده. یه روز دیگه .
مرگ : نمی‌تونم. توقع داری چی بگم؟
نات : فقط یه روز دیگه. بیست وچهار ساعت.
مرگ : این یه روز رو واسه چی می‌خوایی؟ رادیو گفت فردا بارون می‌آد.
نات : ببینم، نمی‌تونیم یه جوری باهم کنار بیاییم؟
مرگ : چه جوری مثلاً؟
نات : تو شطرنج بازی می‌کنی؟
مرگ : نه، نمی‌کنم .
نات : یک فیلمی دیدم که تو توش شطرنج بازی می‌کردی؟
مرگ : حتماً کس دیگه‌ای بوده، چون من شطرنج بازی نمی‌کنم. جین‌رامی شاید، اما شطرنج نه !
نات : جین‌رامی بازی می‌کنی؟
مرگ : من جین‌رامی بازی می‌کنم؟ مثل اینه که بپرسی پاریس یه شهره؟
نات : پس خوب بلدی، ها؟
مرگ : خیلی خوب .
نات : الان می‌گم چی کار می‌کنم…
مرگ : با من معامله بی‌معامله.
نات : من باهات رامی بازی می‌کنم . اگه تو بردی، فوری باهات می‌آم. اگه من بردم، یه کم بهم فرصت بده، خیلی کم فقط یه روز دیگه.
مرگ : کی وقت رامی بازی کردن داره؟
نات : ای بابا، تو که خوب بلدی.
مرگ : گرچه احساس می‌کنم یه دست بازی به جایی بر …
نات : پس یالله، آقایی کن. یه دست نیم ساعته می‌زنیم.
مرگ : راستش اجازه ندارم.
نات : ورق‌ها این جاند. قضیه رو این قدر گنده نکن.
مرگ : باشه. یه کم بازی می‌کنیم. بهم آرامش می‌ده.
نات : (ورق ها، دفتر یادداشت، و مداد می‌آورد.) از این کارت پشیمون نمی‌شی.
مرگ : با من مثل ویزیتورها حرف نزن. ورق‌ها رو بیار. یه آب معدنی فرسکا هم بهم بده، یه چیزی هم باهاش بیار بخوریم. ناسلامتی مهمون بهت وارد شده، چیپسی بیسکویت نمکی‌ای چیزی نداری؟
نات : چند تا تیکه کالباس دودی، تو دیس، طبقه‌ی پایین داریم .
مرگ : کالباس؟ ببینم، اگه رئیس جمهور اومده بود خونه‌ات چی؟ به اون هم کالباس دودی می‌دادی؟
نات : تو که رئیس جمهور نیستی.
مرگ : ورق بده بابا … نخواستیم..
(نات ورق می‌دهد و یک ورق «پنج » رو می‌کند.)
نات : می‌خوایی برای هر امتیاز یه سنت بدیم بازی جالب‌تر بشه، ها؟
مرگ : همین طوری ش برات جالب نیست؟
نات : سر پول که باشه، بهتر بازی می‌کنم.
مرگ : هر چی تو بگی، نیوت.
نات : نات. نات اکرمن. تو اسم من روی نمی‌دونی؟
مرگ : نیوت، ناتسردردی دارم که نگو.
نات : این پنج رو می‌خوایی؟
مرگ : نه.
نات : پس ورق بردار.
مرگ : (در حال برداشتن ورق، دست خودش را از نظر می گذارند.)
خدای من ، دست من که چیز به درد خور ندار د.
نات : چه جوریه؟
مرگ : چی چه جوریه؟
(حین گفت وگوهای بعدی. ورق بر می‌دارند و ورق می‌اندازند.)
نات : مرگ .
مرگ : می‌خواستی چه جوری باشه؟ دراز به دراز می‌افتی و تموم.
نات : چیزی هم بعدش هست؟
مرگ : ای ناقلا، «دو»ها رو نگه داشتی..
نات : دارم می پرسم : بعدش هم چیزی هست؟
مرگ : (بی خیال) خودت می‌بینی.
نات : اوه، پس چیزی هست که ببینم، بله؟
مرگ : خب، شاید نباید اون جوری بهت می‌گفتم، بنداز.
نات : جواب گرفتن از تو مثل یه معامله‌ی بزرگه.
مرگ : من دارم ورق بازی می‌کنم، مرد.
نات : خیلی خب. بازی کن، بازی کن .
مرگ : به علاوه، دارم پشت سرهم کارت بهت می‌دم.
نات : زیاد در بند رد کردن کارت ها نباش.
مرگ : نیستم . دارم ردیف‌شون می‌کنم. ببینم ورق برنده چی بود؟
نات : چهار، نکنه می‌خوایی بیایی پایین؟
مرگ : کی گفت می‌خوام بیام پایین؟ فقط پرسیدم ورق برنده چیه.
نات : من هم فقط پرسیدم بعد مرگ چیزی هست آدم دلش خوش باشه؟
مرگ : بازی کن .
نات : هیچ چی نمی‌تونی بهم بگی؟ ما کجا می‌ریم؟
مرگ : ما؟ راستش رو بخوایی، گلوله می‌شی می‌افتی اون وسط.
نات : وای، طاقتش رو ندارم! درد هم داره؟
مرگ : همه‌اش یه ثانیه طول نمی‌کشه.
نات : محشره. ( آه می‌کشد.) بهش احتیاج دارم. کسی که با مدیست اورجینالز قاطی می‌شه …
مرگ : چهارها در چه حال‌اند؟
نات : می‌خوایی بیایی پایین؟
مرگ : حالشون خوبه؟
نات : نه. دوتاش پیش منه.
مرگ : شوخی می‌کنی؟
نات : نه جان تو. می‌بازی.
مرگ : یا مسیح مقدس. من فکر کردم تو شیش‌ها رو جمع می‌کنی .
نات : نه. ورق بده. بیست ودو امتیاز. بنداز.
(مرگ ورق می دهد)
حالا حتماً باید بیفتم کف اتاق، هان؟ نمی‌شه روی کاناپه و ایستاده باشم؟
مرگ : نه. بازی کن .
نات : چرا نه؟
مرگ : برای این که می‌افتی کف اتاق! ولم کن. ناسلامتی باید تمرکز داشته باشم ها.
نات : من فقط می‌گم چرا کف اتاق؟ همین! چرا نمی‌شه همه‌ی اون ماجرا وقتی اتفاق بیفته که من کنار کاناپه و ایستاده باشم؟
مرگ : من سعی خودم رو می‌کنم. حالا می‌تونیم بازی کنیم؟
نات : من فقط همین رو می‌گم. تو من رو یاد موی لف کوویتس می‌ندازی. اونم کله شقه.
مرگ: من آقا رو یاد موی لف کوویتس می‌ندازم. مرد حسابی، من یکی از ترسناک‌ترین چهره‌هایی هستم که می‌توانی تصورش رو بکنی، اون‌وقت می‌گی تو رو یاد لف کوویتس می‌ندازم! چی کاره است این بابا، خز فروشه؟
نات : تو هم باید یه همچو خزفروشی می‌شدی. شیرین سالی هشتاد هزار دلار در می آره. حاشیه دوزه. کارخونه هم از خودشه. دو امتیاز.
مرگ : چی؟
نات : دو امتیاز . من تموم کردم . تو چی داری؟
مرگ : دست من رو نگو که خیلی خیطه.
نات : پر از پیک هم هست.
مرگ : از بس ور زدی تو .
(از نو ورق پخش می‌شود و ادامه می دهند.)
نات : منظورت چی بود گفتی اولین کارته؟
مرگ : چه منظوری می‌توانم داشته باشم؟
نات : یعنی می‌خوایی بگیکه قبلاً کسی نرفته؟
مرگ : معلومه که خیلی‌ها رفته‌ند. اما من نبردم شون.
نات : پس کی برده؟
مرگ : اون‌های دیگه.
نات : مگه اون‌های دیگه‌ای هم هستند؟
مرگ : معلومه . هر کی به شیوه‌ی خاص خودش می‌ره.
نات : این رو نمی‌دونستم.
مرگ : چرا تو باید بدونی؟ مگه تو کی هستی؟
نات : یعنی چی من کی هستم؟ یعنیمن هیچ چی نیستم؟
مرگ : هیچ چی که نه. تو تولیدکننده‌ی لباسی. بنابراین اسرار ابدی نمی‌دونستی چیه.
نات : چی داری می‌گی؟ من دلار در می‌آرم به چه خوشگلی. دو تا بچه فرستاده‌م کالج. یکی‌شون تو کار تبلیغاته، یکی‌شون ازدواج کرده. خونه دارم. ماشین کرایسلر دارم. زنم هر چی می‌تونسته بخواد داره. کلفت، پالتو پوست، سفر تفریحی. همین الان تو ایدن راکه. روزی پنجاه دلار خرج می‌کنه که نزدیک خواهرش باشه. من هم قراره هفته‌ی دیگه برم پیش‌اش. فکر کردی من کی‌امیه ولگرد خیابون؟
مرگ : خیلی خب. زیادی نازک نارنجی نباش.
نات : کی نازک نارنجیه؟
مرگ : خوشت می‌آد پشت سر هم بهم توهین بشه؟
نات : من بهت توهین کردم؟
مرگ : تو نگفتی ازم ناامید شده‌ای؟
نات : چی انتظار داری؟ انتظار داری واسه‌ات موشک هوا کنم؟
مرگ : منظورم این جور چیزها نبود. منظورم شخص خودم بود. این که زیادی کوتوله‌ام، اینم، اونم.
نات : من گفتم تو شبیه منی. انگار سیبی که از وسط نصف کرده باشند.
مرگ : خیلی خبورق بده ، ورق بده .
(به بازی ادامه می‌دهند تا صدای موسیقی بالا می‌گیرد و نور آن قدر کم می‌شود تا صحنه تاریک تاریک می‌شود.نور دوباره اندک اندک می‌آید. حالا مدت زمانی گذشته و بازی آن‌ها تمام شده است. نات امتیازشماری می کند.)
نات : شصت و هشت ….. پنجاه . خب، تو باختی.
مرگ : (ناراحت به دسته ی ورق ها نگاه می کند. ) گفتم نباید اون « نُه » رو می‌نداختم . لعنتی.
نات: بنابراین تا فردا .
مرگ : یعنی چی تا فردا؟
نات : یه روز مهلت رو من بردم دیگه. پس تنهام بگذار .
مرگ : تو جدی می‌گفتی؟
نات : قرار گذاشتیم دیگه.
مرگ : آره، اما …
نات : اما بی اما. من بیست وچهار ساعت بردم. برو فردا بیا.
مرگ : نمی‌دونستم راستی راستی داریم سر زمان بازی می‌کنیم.
نات : از تو فبیحه. باید حواست رو جمع می‌کردی.
مرگ : آخه این بیست و چهار ساعت رو من کجا برم؟
نات : چه فرق می‌کنه؟ اصل قضیه اینه که من یه روز برنده شدم.
مرگ : می‌خوایی چی کار کنمتو خیابون‌ها ویلون و سرگردون بشم؟
نات : یه اتاق تو هتل بگیر، بعدش برو سینما. می‌تونی یه شورولت کرایه کنی تو خیابون‌ها بچرخی. اما مواظب باش سر و کارت با پلیس فدرال نیفته.
مرگ :دوباره امتیازات رو بشمر…
نات : تموم شدبیست و هشت دلار هم بهم بدهکاری.
مرگ : چی؟
نات : بعله، بفرماایناهاشخودت ببین.
مرگ : (جیب هایش را می‌گردد.) چند تا تک دلاری بیش‌تر ندارمبه بیست و هشت دلار نمی‌رسه.
نات : چک هم قبول می‌کنم.
مرگ : از کدوم حساب؟
نات : من رو ببین با کی معامله کردم .
مرگ : برو شکایت کن. آخه مرد حسابی من کجا می‌تونم حساب داشته باشم؟
نات : خیلی خب، فعلاً هرچی داری بده، بقیه‌اش هم می‌گیم حلال.
مرگ : ببین، من این پول رو لازم دارم.
نات : آخه تو پول واسه چی لازم داری؟
مرگ : هیچ می‌فهمی چی می‌گی؟ مگه جناب عالی نباید بری اون ور؟
نات : خب، که چی؟
مرگ : که چیمی‌دونی چه قده راهه؟
نات : خب باشه؟
مرگ : بنزین چی؟ وسیله چی؟
نات : مگه با ماشین می‌ریم!
مرگ : بعداً می‌فهمی. (عصبی و تحریک شده. ) ببینمن فردا بر می‌گردم، و تو باید بهم فرصت بدی بدهیم رو صاف کنم. و گرنه حسابی تو دردسر می‌افتم.
نات : هرچی تو بخوایی سر دو برابر یا هیچ‌چی بازی می‌کنیم. می‌تونم یه‌هفته، بگو یه ماه دیگه رو هم ازت ببرم. اون جوری که تو بازی می‌کنی شایدم یه چند سال دیگه رو.
مرگ : بنده هم تو این مدت ویلون و سرگردون.
نات : فردا می‌بینمت.
مرگ : (نزدیک در) هتل خوب کجا پیدا می‌شه؟ من رو بگو از هتل حرف می‌زنم. با کدوم پول. می‌رم می‌شینم تو میدون بیک فورد. (روزنامه را بر می دارد.)
نات : بیرون. بیرون. اون روزنامه مال منه.
(روزنامه را پس می گیرد.)
مرگ : (در حال بیرون رفتن ) یکی بگه رسیدی، می‌گرفتی می‌بردیش . بی‌خودی سرت گرمِ رامی شد که چی؟
نات : (صدایش می‌کند) پایین می‌ری مواظب باش. روی یکی از پله‌ها قالی پوسیده است.
(درست در همین لحظه صدای سقوط هولناکی می‌شنویم. نات آهی می‌کشد، بعد می‌رود به طرف میز کنار تخت و گوشی تلفنی را بر می‌دارد و شماره می‌گیرد.
نات : الو، موی؟ منم. گوش کن. نمی‌دونم کسی با من شوخی‌اش گرفته بود یا چیز دیگه‌ای بود، به هر حال مرگ همین الان این جا بود. باهم یه خرده جین‌رامی بازی کردیم … نه، مرگ. خودِ خودش. شاید هم کسی که ادعا می‌کنه مرگه. موی اگه بدونی چه قدر دست و پا چلفتیه!
(پرده)
نویسنده: وودی آلن (Woody Allen)
مترجم: هوشنگ حسامی
‌رگرفته از کتاب : مرگ در می‌زند
انتشارات : تجربه

سوآپی روی نیمکتش در پارک میدان مدیسون با ناراحتی تکانی خورد. وقتی شب‌ها صدای غازهای مهاجر به گوش می‌رسید و وقتی زنانی که پالتو پوست نداشتند، نسبت به شوهرانشان مهربان می‌شدند و وقتی سوآپی روی نیمکتش در پارک با ناراحتی تکان می‌خورد، می‌شد فهمید که زمستان دارد از راه می‌رسد.
یک برگ خشک روی لباس سوآپی افتاد. این علامت رسیدن زمستان بود. زمستان با ساکنین دائمی میدان پارک مدیسون مهربان بود و منصفانه ورودش را اعلام می‌کرد. سر چهارراه، او مقوایش را به دست باد شمال -پادوی همه خانه به دوشهای خیابانگرد- سپرد تا اهل محل خود را آماده رسیدن سرما سازند.
سوآپی به این واقعیت پی برده بود که زمان آن رسیده که با خود شورای یک نفره‌ای تشکیل دهد و راه‌های مقابله با سرما را بررسی کند. برای همین با ناراحتی روی نیمکتش جابه‌جا شد.
آرزوهای زمستانی سوآپی خیلی بلندپروازانه نبودند. در میان آنها نه اثری از گشت و گذار در دریای مدیترانه دیده می‌شد نه از آسمانهای رویایی جنوب و نه از گردش در خلیج. سه ماه زندگی در زندان جزیره آن چیزی بود که او آرزو داشت. غذا، تختخواب، هم‌صحبت تضمین شده برای سه ماه، در امان از شر بادهای سرد و کت‌آبی‌ها (پاسبان‌ها) به نظر سوآپی بهترین چیز بود.
سال‌ها بود که زندان مهمان‌نواز «بلک ول» منزل زمستانی او بود. درست همان‌طور که همشهری‌های خوشبخت‌تر او هرسال زمستان برای نقاط گرمسیری مثل پالم‌بیچ یا ریویرا بلیت می‌خریدند، سوآپی هم ترتیب کوچ سالانه خود را به جزیره می‌داد و حالا موقع آن رسیده بود. سه برگ روزنامه‌ای که دیشب بروی خود کشیده بود، نتوانسته بودند او را که کنار فواره‌های میدان قدیمی خوابیده بود، از سرما حفظ کنند. بنابراین، جزیره به نظر سوآپی لازم و به موقع تشخیص داده شد. او شرایطی را که برای استفاده از صدقات و کمک‌های مؤسسات خیریه وضع شده بود، تحقیر می‌کرد. به نظر او قانون مهربان‌تر بود تا نوعدوستان. چرخه بی‌پایانی از مؤسسات وابسته به شهرداری یا خیریه وجود داشت. که او باید به آنها مراجعه می‌کرد تا غذا و مسکن لازم را برای یک زندگی ساده و اولیه دریافت کند. اما روح مغرور سوآپی زیر بار صدقه نمی‌رفت. قیمت دریافت هرگونه اعانه و صدقه را نه با سکه که با تحقیر خود باید می‌پرداخت. همان‌طور که سزار، بروتوس1 خود را داشت، هرجای خوابی هم که مؤسسه خیریه می‌داد باید در عوض آن حمام می‌گرفت، و هرقدر قرص نان اهدایی با دخالت و فضولی در زندگی شخصی و خصوصی او همراه بود.
به همین جهت مهمان قانون بودن را با این که او را مجبور می‌کرد تابع نظم و مقررات باشد، چون این یکی در زندگی خصوصی افراد فضولی و دخالت نمی‌کرد.
با این عقیده که به نحوی خود را به جزیره رساند، تصمیم گرفت فوراً فکر خود را عملی سازد. راه‌های راحت بسیار زیادی برای انجام این کار وجود داشت. بین این راه‌ها، از همه دلپذیرتر، غذاخوردنی شاهانه در یکی از رستوران‌های لوکس شهر بود، چون به دنبال آن پس از اعلام عدم توانایی پرداخت پول غذا، بی‌سر و صدا تحویل پلیس داده می‌شد. رئیس مهربان دادگاه باقی کارها را انجام می‌داد.
سوآپی به دکمه‌های جلیقه‌اش اطمینان داشت و می‌دانست که شکل و شمایل درستی دارد. ریشش را اصلاح و کراوات گره‌دارش را که در روز شکرگزاری یک خانم مبلغ مهربان به او داده بود، زده بود. اگر او می‌توانست بدون اینکه به او مشکوک شوند خود را به یکی از میزها برساند، کار تمام بود. آن قسمت از تنه او که از پشت میز پیدا بود، شکی در پیشخدمت‌ها برنمی‌انگیخت. سوآپی فکر کرد یک اردک بریان تقریباً همان چیزی است که او می‌خواهد، با یک فنجان قهوه و یک سیگار. یک دلار برای سیگار کافی است. در مجموع آن قدر نخواهد شد که مدیر رستوران را به انتقام وادارد. از طرف دیگر او هم آنقدر غذا خورده بود که هم شکمی از عزا درآورد و هم راه سفر به پناهگاه زمستانی را هموار کند. اما همین که پایش را در رستوران گذاشت و سرپیشخدمت رستوران چشمش به شلوار مندرس و کفشهای کهنه او افتاد دستهایی قوی و آماده، در سکوت اما شتابان او را به پیاده‌رو راهنمایی کرد و با این عمل، اجل دندان گرد مرغابی بیچاره را دفع کردند.
سوآپی از خیابان برادوی خارج شد. به نظر می‌رسید که راه او به جزیره‌ای که برایش دندان تیز کرده است، با خوشگذرانی هموار نمی‌شد و باید به راههای دیگری فکر کند.
نبش خیابان ششم، چراغها نورافشانی می‌کردند تا کالاهای ویترین مغازه‌ای را دلفریب نمایش دهند. سوآپی یک قلوه‌سنگ صاف برداشت و آن را درست به وسط شیشه پرتاب کرد. چند نفر در حالی که پاسبانی جلو آنها بود، دوان دوان خود را به آنجا رساندند. سوآپی دست در جیب، خیره دکمه برنجی یونیفورم پاسبان بود و پوزخند می‌زد.
پاسبان با هیجان پرسید: «کی این کار را کرد؟»
سوآپی کنایه‌آمیز ولی دوستانه، درست مثل کسی که برای دیگری آرزوی موفقیت می‌کند، گفت: «یعنی نفهمیدی که من این کار را کردم؟»
عقل پاسبان از پذیرفتن حرف سوآپی، حتی به عنوان یک سرنخ سرباز می‌زد. کسانی که شیشه را می‌شکنند، نمی‌مانند تا با مأموران قانون مذاکره کنند، بلکه فرار می‌کنند. در همین حال چشم پاسبان به مردی افتاد که کمی پایین‌تر برای آن که به تاکسی برسد، می‌دوید. او هم در حالی که باتومش را به دست گرفته بود، دنبال مرد دوید. سوآپی با قلبی لبریز از خشم و بیزاری به راه افتاد. باز هم موفق نشده بود.
در آن سوی خیابان رستورانی بود که پر زرق و برق نبود و مخصوص آدمهای پراشتها اما کم‌پول بود. ظرف‌هایش بزرگ و ضخیم بود و سوپش آبکی و رقیق. فضایش خودمانی و سرویسش کم بود. سوآپی بدون زحمت و کشمکش موفق شد کفش‌های زهوار در رفته و شلوار آبروبر خود را داخل رستوران کند. پشت میزی نشست و گوشت ران گاو، نان شیرینی، پیراشکی و کیک خورد و بعد این واقعیت را که هیچ پولی، حتی پول خرد ندارد، به پیشخدمت اعتراف کرد.
سوآپی گفت: «حالا سر و صدا راه بینداز و پاسبان خبر کن و یک آقای محترم را این قدر معطل نکن.»
پیشخدمت با چشمهایی که مثل آلبالو قرمز بودند، به او نگاه کرد و آرام گفت: «پلیس فایده‌ای ندارد.» و صدا زد: «هی، کال.»
دو پیشخدمت بی‌انصاف او را طوری روی سنگفرش سفت و سخت خیابان پرتاب کردند که او درست روی گوش چپش دراز به دراز خوابید. مثل خط‌کش تاشویی که باز شود، ذره ذره از روی زمین بلند شد و گرد و خاک لباسش را تکاند. حالا دیگر بازداشت شدن به نظرش یک رویا می‌آمد. فاصله او با جزیره خیلی دور به نظر می‌رسید. پاسبانی که در مقابل یک داروخانه، کمی پایین‌تر از رستوران ایستاده بود، در حالی که می‌خندید، به طرف پایین خیابان راه افتاد.
تا سوآپی دوباره جرأت لازم را پیدا کند، پاسبان پنج ساختمان را پشت سر گذاشته بود. سوآپی شروع کرد به دویدن و جایی از دویدن بازایستاد که شبها نورانی‌ترین خیابانهاست و در آن می‌توان عشق و اپرا را یافت. زنان با پالتوی پوست و مردان با بارانی، با نشاط و سرحال، در هوای سرد زمستانی در رفت و آمد بودند. یکباره سوآپی را وحشت این که طلسمی او را از بازداشت شدن توسط پلیس مانع می‌شود، فراگرفت. بیش از پیش در هراس فرورفت و به همین دلیل وقتی که به پاسبان دیگری رسید که با خیال راحت در مقابل یک سالن تأتر پرزرق و برق لم داده بود، شروع به انجام حرکاتی غیرعادی کرد. سوآپی شروع کرد توی پیاده‌رو، با صدای زمختش مثل آدمهای مست بریده بریده حرف زدن و سر و صدا راه انداختن. رقصید، جیغ کشید، سر و صدا کرد و نظم عمومی را به هم زد.
پاسبان در حالی که باتومش را می‌چرخاند، پشتش را به سوآپی کرد و به یکی از همشهریها گفت: «این هم یکی دیگر از فارغ‌التحصیلان دانشگاه ییل که جشن گرفته. همه‌شان پرسر و صدایند، اما آزارشان به کسی نمی‌رسد. به ما دستور داده‌اند آنها را به حال خود رها کنیم.»
سوآپی ناراحت و پریشان، خوشگذرانی بی‌حاصل خود را متوقف کرد. پس یعنی هیچ پاسبانی او را دستگیر نخواهد کرد؟ جزیره در نظرش مثل آرکادیای2 دست‌نیافتنی جلوه می‌کرد. برای مقابله با باد سردی که می‌وزید، دکمه‌های کت نازکش را بست.
در یک سیگارفروشی، مرد خوشپوشی را دید که زیر نور چراغها مشغول روشن کردن سیگار است. چتر ابریشمی‌اش را کنار در ورودی گذاشته بود. سوآپی داخل فروشگاه شد. چتر را برداشت و قدم‌زنان با آن بیرون آمد. مرد خوش‌پوش با عجله دنبال او دوید و با عصبانیت گفت: «این چتر مال من است.»
سوآپی در حالی که توهین را هم به دزدی می‌افزود، با تمسخر گفت: «اگر راست می‌گویی، چرا یک پاسبان صدا نمی‌زنی؟ من چترت را برداشته‌ام. چتر تو را! چرا یک پاسبان صدا نمی‌زنی؟ یک پاسبان آنجا ایستاده.»
صاحب چتر قدم‌هایش را آهسته کرد. سوآپی هم همین کار را کرد. او در حالی که احساس می‌کرد شانس دوباره به سراغش آمده دست به این عمل زد. پاسبان با کنجکاوی به آن دو نگاه می‌کرد.
صاحب چتر گفت: «خب، راستش، از این اشتباهات گاهی پیش می‌آید… من… خب، اگر این چتر مال شماست، امیدوارم که مرا ببخشید… من آن را امروز صبح از توی یک رستوران برداشتم… اگر شما فکر می‌کنید که این چتر مال شماست، خب… امیدوارم که…»
سوآپی با شرارت پاسخ داد: «معلوم است که مال من است.»
صاحب قبلی چتر عقب‌نشینی کرد. پاسبان شتابان برای کمک به خانمی که لباس اپرا بر تن داشت، رفت و هنگام گذشتن از عرض خیابان نزدیک بود با تراموایی که می‌گذشت تصادف کند.
سوآپی به سمت خیابانی که آن را برای تعمیرات کنده بودند، راه افتاد و با خشم چتر را به داخل یکی از چاله‌های خیابان پرتاب کرد و شروع کرد به غرغر و ناسزاگویی به پاسبانهاکه انگار او را فرشته‌ای می‌دانستند که هیچ کار ناپسندی انجام نمی‌دهد.
سوآپی در آنجا کمتر اثری از هیاهو و سروصدا دید. پس رو به پایین، یعنی به طرف خیابان مدیسون سرازیر شد. به طرف خانه‌اش. چون کسی که خانه دارد می‌تواند به زندگی‌اش ادامه دهد، حتی اگر این خانه نیمکت یک پارک باشد.
سوآپی در گوشه‌ای خلوت و غریب توقف کرد که یک کلیسای قدیمی در آنجا وجود داشت، پرت و غیرمعمول با سقفی شیروانی. نوری ملایم از پنجره‌ای با شیشه‌های بنفش به بیرون می‌تابید. جایی که بی‌شک نوازنده ارگی با اطمینان از مهارت خود مشغول نواختن بود، چرا که از پنجره آهنگی خوش و شیرین به گوش سوآپی می‌رسید، آهنگی که او را به نرده‌های فلزی اطراف ساختمان میخکوب کرد.
ماه روشن و تابان دیده می‌شد. تعداد اتومبیلها و عابرین کم بودند. گنجشک‌ها بر لبه بام خواب‌آلوده می‌خواندند. برای لحظه‌ای آن‌جا به نظرش شبیه محوطه یک کلیسای دورافتاده و دهاتی آمد. سرودی که نواخته می‌شد، او را به نرده‌ها چسباند. چرا که او این آهنگ را آن روزها که زندگی‌اش سرشار از چیزهایی مثل مادر، گل، آرزو، دوستان، افکار و یقه‌های سفید بود، به خوبی به یاد داشت.
افکار سوآپی و تأثیر کلیسای قدیمی، تغییری ناگهانی و خارق‌العاده در روح سوآپی به وجود آوردند. او با هراس به چاهی که در آن سقوط کرده بود، واقف شد، روزهای تباه شده، هدفهای بد، امیدهای مرده، تواناییهای از دست رفته و انگیزه‌های پستی که وجود او را پر کرده بودند. قلبش هم با هیجان به این حالت نوظهور و غریب پاسخ داد. یک قوه محرکه آنی و قوی او را به نبرد با سرنوشت سخت خود فرامی‌خواند. او خود را از منجلاب بیرون خواهد کشید. دوباره از خود یک مرد خواهد ساخت. بر دیوی که مالک او شده بود، غلبه خواهد کرد. وقت باقی است. هنوز نسبتاً جوان است. دوباره آرزوهای بزرگ و قدیمی خود را زنده و آنها را دنبال خواهد کرد…
نت‌های موسیقی، سنگین و رسمی و در عین حال شیرین و خوش، انقلابی در او به وجود آورده بودند. فردا به محله شلوغ مرکز شهر می‌رود تا کاری پیدا کند. یک واردکننده پوست یکبار به او شغل رانندگی پیشنهاد کرده بود. فردا آن واردکننده پوست را پیدا کرده، و از او تقاضای کار خواهد کرد و برای خودش کسی خواهد شد. او می‌خواهد…
سوآپی دستی را روی بازویش احساس کرد. به سرعت چرخید. چشمش به صورت زمخت یک پاسبان افتاد.
پاسبان پرسید: «این‌جا چه کار داری؟»
سوآپی گفت:‌«هیچی.»
پاسبان گفت: «خب پس راه بیفت. تو به جرم ولگردی بازداشتی.»
«…سه ماه توی جزیره…» این حرفی بود که فراد صبح رئیس دادگاه بخش زد.
——————————————
پانوشت:
1) بروتوس: یکی از نزدیکان سزار، قیصر روم و یکی از قاتلین او
2) آرکادیا: ناحیه‌ای در یونان باستان، محل صلح و صفا

نویسنده: او هنری (O. Henry)
ترجمه: حسین بیدارمغز
برگرفته از: مجله نیستان شماره نه
درباره نویسنده:
اُ. هنری (به انگلیسی: O. Henry) نام مستعار نویسنده آمریکایی ویلیام سیدنی پورتر ‎(به انگلیسی: William Sydney Porter) (زاده ۱۱ سپتامبر ۱۸۶۲ – درگذشته ۵ ژوئن ۱۹۱۰) است. داستان‌های کوتاه اُ. هنری به دلیل لطافت طبع، بازی با کلمات، شخصیت‌پردازی شورانگیز و پایان هوشمندانه و غافلگیرانه معروف هستند. این نویسنده در طول عمر خود بیش از ۴۰۰ داستان کوتاه نوشت. امروزه جایزه‌ای نیز به نام او وجود دارد.
نخستین مجموعه داستان‌های کوتاه او. هنری مجموعه «چهار میلیون» با نام اصلی «The Four Million» در ۱۸۹۹ منتشر شد. وی در ادبیات آمریکا نوعی از داستان کوتاه را به وجود آورد که در آنها گره‌ها و دسیسه‌ها در پایان داستان به طرزی غافلگیرانه و غیرمنتظر گشوده می‌شود. داستان‌های این نویسندهٔ آمریکایی معمولاً حول چهار محور زندگی شهری بویژه نیویورک، عشق و روابط عاشقانه، زندگی در غرب در مایهٔ وسترن و طنز می‌چرخد.
حروف‌چین: علی چنگیزی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.