داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

مرد بی‌تبسم

تیرگی بر آسمان سایه افکنده بود؛ انگار که یک تکه سفال ظریف زیبا بود. از تختخوابم به رودخانه «کامو» که تلالو آن رنگ صبح داشت زل زدم.
یک هفته بود که فیلم‌برداری شب‌ها انجام می‌گرفت. چون بازی هنرپیشه اول به ده روز بعد کشیده شده بود. من صرفاً نویسنده بودم، از این رو تنها کاری که باید می‌کردم مشاهده ی فیلم‌برداری بود. لب‌هایم خشک شده بود و با وصف آنکه کنار نورافکن‌های سفید ایستاده بودم، اما چشم‌هایم به قدری خسته بود که قادر نبودم آن‌ها را باز کنم.
با وجود این رنگ سفالی آسمان نیروی تازه‌ای به من داد و خیالات تازه‌ای مسحورم کرد. ابتدا منظره ی خیابان «شیجورا» به ذهنم رسید. ناهار را دیروز در رستوران «وُهاشی»، که شکلی غربی داشت، خورده بودم. کوه‌ها مقابل دیدگانم بودند و از پنجره ی طبقه ی سوم درختان سرسبز «هیگاشیما» پیدا بود و این مناظر،برای من که همین الان از توکیو رسیده بودم، رنگ و بوی تازه‌ای داشت. وبعد به یاد صورتکی که در ویترین فروشگاه «کوریو» دیده بودم، افتادم. صورتک تبسمی «کهن وش» داشت.
وقتی هیجان‌زده چند برگ کاغذ سفید را به مقابلم کشیدم و رویایم را به کلمات تبدیل کردم، با خودم گفتم: «پیدا کردم، تصویری زیبا پیدا کردم.» و صحنه ی آخر فیلم‌نامه را بازنویسی کردم. وقتی کارم تمام شد، نامه‌ای هم به کارگردان نوشتم.
«آخر فیلم را با تصویری رویایی تمام می‌کنم. صورتک‌هایی متبسم سراسر صحنه را پر می‌کنند. نمی‌توانم پایان خوشی روی این داستان تلخ بگذارم، اما حداقل می‌توانم واقعیت را در صورتک‌هایی متبسم و زیبا نشان بدهم.»
دست‌نوشته را به استودیو بردم. توی دفتر غیر از روزنامه ی صبح چیز دیگری نبود. پیشخدمت خاک اره‌های جلوی اتاق تمرین را پاک می‌کرد.
«این نامه را می‌توانی کنار تختخواب کارگردان بگذاری؟»
فیلم‌برداری در بیمارستان روانی انجام می‌شد. دیدن زندگی تباه‌شده ی انسان‌های دیوانه‌ای، که ما هر روز از آن‌ها فیلم می‌گرفتیم، برایم دردناک بود. کم کم به این فکر افتادم که فیلمی یأس آور خواهد شد، مگر اینکه پایان خوشی برای آن بگذارم. هول برم داشته بود، چون خودم ذاتا آدم افسرده‌ای بودم.
از اینکه به فکر تهیه صورتک افتاده بودم به خودم می‌بالیدم. وقتی تصور می‌کردم که هر آدمی در بیمارستان روانی صورتکی متبسم بر چهره دارد، احساس خوشی داشتم.
سقف شیشه‌ای استودیو رنگ سبزی را بر می‌تافت. رنگ آسمان در روز روشن‌تر شده بود. سبک شده بودم، به اتاقم برگشتم و با آرامش به خواب رفتم.
مردی که برای خریدن صورتک‌ها رفته بود حوالی ساعت ۱۱ شب به استودیو برگشت: «به تمام اسباب بازی فروشی‌های کیوتو سرزده‌ام، اما هیچ کدام صورتک‌های خوبی نداشتند.»
«چیزی را که خریده‌ای ببینم.»
وقتی بسته را باز کردم، ناامید شدم. «این؟ خب… »
«می‌دانم نمی‌پسندید. پیدا کردن صورتک‌ها به نظرم راحت آمد. شکی ندارم همه ی آن‌ها را در فروشگاه‌ها دیده‌ام، اما تمام روز فقط همین گیرم آمد.»
«این بیشتر شبیه صورتک «نوح» است. اگر صورتک جنبه ی هنری نداشته باشد در فیلم احمقانه دیده می‌شود.» تصور کردم وقتی آن صورتک مسخره ی بچه گانه را دستم بگیرم به گریه بیفتم.
گفتم: «رنگ این صورتک در فیلم‌برداری مثل سیاهی محوی دیده می‌شود و اگر صورتک متبسمی با زمینه‌ای سفید نداریم، پس… »
صورتک، زبان قرمزی داشت که از دهانی قهوه‌ای بیرون زده بود.
«سعی می‌کنیم رنگ سفیدی روی آن بزنیم.»
فیلم‌برداری موقتا متوقف شده بود. کارگردان هم صحنه ی فیلم‌برداری را‌‌‌ رها کرد و به یکایک ما زل زد و خندید. راه دیگری برای جمع آوری صورتک‌های متعدد نبود. مجبور شدند صحنه را روز بعد بگیرند. اگر نمی‌توانستند از صورتک‌های قدیمی پیدا کنند، در ‌‌‌نهایت از سلولیید استفاده می‌کرد.
فیلم‌نامه‌نویسی که احتمالاً مثل من فکر می‌کرد، گفت: «اگر صورتک مناسبی نداریم، پس تعطیلش کنیم، موافقید برویم دوباره بگردیم؟ ساعت هنوز ۱۱ است، شاید در «کیوگوکو» جایی باز باشد.»
«موافقید؟»
با ماشین در امتداد خاکریزهای رودخانه ی کامو به جلو راندیم. روشنایی چراغ‌های بیمارستان در ساحل مقابل روی آب دیده می‌شد. باور کردنی نبود که بیماران زیادی در آن مکان نورانی زیبا رنج بکشند. فکر می‌کردم اگر صورتک مناسبی پیدا نکنیم شاید بشود به جای آن از پنجره‌های نورانی بیمارستان استفاده کرد.
به تمام فروشگاه‌های «شین کیوگو» که داشتن می‌بستند، سرزدیم. می‌دانستیم که بیهوده است. بیست تا صورتک – لاک پشتی کاغذی گرفتیم. قشنگ بودند، اما مشکل می‌شد از آن‌ها استفاده ی هنری کرد. محله ی شیجو هم خواب بود.
فیلم‌نامه‌نویس وارد خیابانی فرعی شد و گفت: «صبر کنید. اینجا چند تا فروشگاه است که وسایل محراب بودایی می‌فروشند. گمان کنم وسایل نمایش نوح را هم داشته باشند.»
اما در اینجا هم کسی بیدار نبود. تلنگری به در فروشگاه‌ها زدم.
«فردا صبح ساعت ۷ دوباره سر می‌زنم. به هر حال امشب را بیدار هستم.»
گفتم: «من هم می‌آیم، بی‌زحمت مرا هم بیدار کنید.»
اما روز بعد تنها رفت. وقتی بیدار شدم، تقریبا فیلم‌برداری صورتک‌ها را شروع کرده بودند. پنج صورتک نمایش‌های موزیکال باستانی پیدا کرده بودند. عقیده داشتم که باید حداقل بیست یا سی نوع از‌‌‌ همان صورتک‌ها را به کار می‌بردیم. اما حس خلسه آور پنج صورتک متبسم، آرامشم را بازگردانده. حس کردم وظیفه‌ام را در قبال بیماران انجام داده‌ام.
فیلم‌نامه‌نویس گفت: «اجاره‌شان کردم چون خیلی گران بودند. مواظب باشید، اگر کثیفشان کنید، نمی‌توانیم آن‌ها را پس بدهیم.»
بعد از حرف‌ها فیلم‌نامه‌نویس، بازیگران همگی دست‌هایشان را شستند و صورتک‌ها را با احتیاط به صورت زدند، و گویی که به گنجی نگاه می‌کنند به هم خیره شدند.
«اگر بشویید، رنگشان هم می‌رود، نمی‌شویید که؟»
«خُب، حالا که اینطوری است، من آن‌ها را می‌خرم.»
حقیقتاً می‌خواستم آن‌ها را بخرم. در رویایم جهانی یکدل را در آینده می‌دیدم که مردم آن همگی چهره ی مهربان همین صورتک‌ها را دارند.
در اولین فرصت که به خانه‌ام در توکیو برگشتم، بلافاصله به عیادت زنم در بیمارستان رفتم.
بچه‌ها قاه قاه خندیدند و یک به یک صورتک‌ها را به صورت خود زدند. خشنودی غریبی به من دست داد.
«پدر یکی را به صورتت بزن.»
«نه»
«بزن پدر»
«نه»
«بزن»
پسر دومم بلند شد و خواست یکی از آن‌ها را به صورتم بزند.
داد زدم: «نکن.»
همسرم به دادم رسید: «بده، یکی را هم به من بده.»
در میان خنده بچه‌ها، بور شدم. گفتم: «چکار می‌کنی؟ تو مریضی!»
دیدن این صورتک متبسم روی صورت نزار او چقدر هولناک بود. وقتی همسرم صورتک را از روی صورتش برداشت، به نفس نفس افتاد. اما اصلاً از آن نترسیدم. لحظه‌ای که صورتک را از روی صورت کنار زد، قیافه ی زشتی پیدا کرد. وقتی به صورت نزار او خیره شدم، پشتم تیر کشید. از آنچه برای نخستین بار روی صورت او یافته بودم، شوکه شدم. سه دقیقه‌ای زیر ظاهر متبسم زیبا و ملایم صورتک محصور شده بود، اما حالا برای اولین بار قادر بودم زشتی قیافه ی درونی او را ببینم. اما نه، گذشته از زشتی، ظاهر یک آدم مفلوک بدبخت بود. صورتش بعد از اختفا در زیر آن صورتک زیبا، این سایه ی زندگی نکبت بار را بروز داد.
«پدر بزن به صورتت.»
دوباره بچه‌ها دوره‌ام کردند: «حالا نوبت پدر است.»
بلند شدم و گفتم: «نه.»
اگر مجبور می‌شدم صورتک را بزنم و دوباره برش دارم، در مقابل زنم مانند شیطانی زشت ظاهر می‌شدم. از آن صورتک هراس داشتم. و آن هراس شکی در من برانگیخت که صورت متبسم و همیشگی زنم، ممکن است یک صورتک باشد یا آن لبخند زنم یک نیرنگ باشد، درست شبیه صورتک.
از صورتک بدم می‌آمد. از هنر بدم می‌آمد. تلگرامی نوشتم تا به استودیوی «کیوتو» بفرستم.
«صحنه ی صورتک را حذف کن.»
بعد تلگرام را پاره و ریز ریز کردم.
نویسنده: یاسوناری کاواباتا
مترجم: مرتضی هاشم‌پور

درباره ی نویسنده:
یاسوناری کاواباتا به سال ۱۸۹۹ در شهر اوزاکا متولد شد و اولین نویسنده ژاپنی است که به سال ۱۹۶۸ جایزه نوبل ادبی را برد. در کودکی پدر و مادرش مردند و بعد از آن‌ها تنها خواهرش را هم از دست داد و در چهارده سالگی به مدرسه شبانه رفت. این حقایق می‌تواند به شرح حس انزوا و ناامیدی که اکثر داستان‌های او را در بر می‌گیرد، کمک کند. کاواباتا امیدوار بود که نقاش بشود، اما وقتی در دبیرستان بود، اولین داستان‌هایش منتشر شدند و او به سوی نویسندگی سوق داده شد. شهرت او در غرب بیشتر به خاطر نوول‌های شاعرانه، از قبیل رقاص انیرو (۱۹۲۷) سرزمین برقی (۱۹۴۷) هزار درنا (۱۹۵۹) سرمایه کهن (۱۹۶۲) خانه ی زیبایی‌های خفته (۱۹۶۹) و صدای کوه (۱۹۷۰) و پیر راه (۱۹۷۲) است و تمام آن‌ها به انگلیسی ترجمه شده است. او نثری می‌نویسد که عمیقا “ریشه در سنت ژاپن دارد. با این حال اغلب داستان‌هایش را برعلیه چشم انداز صنعت نوین می‌پردازد. شماری از نول‌های او داستان‌های پیچیده‌ای دارند؛ و شکی نیست که از ابتدا به داستان‌های کوتاه عشق می‌ورزیده است. کاواباتا جایی گفته است: برخی از نویسندگان در جوانی شعر می‌گویند، اما من به جای شعر داستان‌های کوچولو نوشتم. داستان قد کف دست. او در آوریل (۱۹۷۲) خودکشی کرد. به دلایلی که فقط خود می‌دانست.
حروف‌چین: شهاب لنکرانی
منبع: گردون شماره 51 – سال ششم، مهرماه 1374

دست

دختر گفت: «می‌تونم یکی از دست‌هامو واسه امشب در اختیارت بذارم.»
سپس دست راست خود را با دست چپ گرفت؛ آن را از محل اتصال به کتف قطع کرد و روی زانوی من گذاشت.
«متشکرم.»
به دستی که روی زانویم بود، نگاه کردم. گرمای آن، کاملاَ احساس می‌شد.
دختر لبخندی زد و گفت:
«انگشتری که به انگشت دست چپمه، به انگشت دست راستم می‌کنم تا یادت بمونه که اون دست مال منه.»
سپس دست چپش را روی سینه‌ام گذاشت و گفت:
«خواهش می‌کنم، کمک کن.»
بیرون آوردن انگشتر از انگشت، برای او که یک دست بیشتر نداشت، مشکل بود.
«انگشتر نامزدیه؟»
دختر گفت: «نه، یادگار مادرمه.»
انگشتر، حلقه‌ای نقره‌ای و نگینی از الماس داشت.
«شاید به نظر شبیه به انگشتر نامزدی بیاد، ولی من همیشه اونو دستم می‌کنم؛ برام مهم نیس دیگران چی فکر می‌کنن. اما راستش حالا که دارم اونو درمی‌آرم، احساس می‌کنم انگار از مادرم جدا شده‌ام.»
انگشتر را از دست چپ دختر بیرون آوردم، دست راست او را از روی زانویم برداشتم و انگشتر را در انگشت چهارم فرو کردم.
«همین انگشت دیگه، درسته؟»
دخترک سرش را به نشانة تأیید تکان داد و به آرامی گفت:
«آره، درسته. اما یه چیز دیگه، اگه خمیدگی و حرکت آرنج و انگشت‌ها نباشه، اون دست، به نظر مصنوعی می‌آد. حتم دارم که اون جوری دوستش نخواهی داشت. دست راست رو بده به من تا واسه‌ت درستش کنم.»
آن‌گاه دست راستش را از روی زانویم برداشت، لب‌هایش را به آرامی به مفصل آرنج و سپس به مفصل انگشت‌ها مالید.
«حالا این‌ها حرکت هم می‌کنند.»
«متشکرم.»
دست را از او گرفتم.
«فکر می‌کنی صحبت هم بکنه؟ یعنی ممکنه با من حرف بزنه؟»
دختر پاسخ داد: «این فقط کاری رو می‌کنه که یه دست می‌تونه انجام بده. تازه این‌جوری بهتره، چون اگه حرف بزنه، می‌ترسم دیگه اونو به من پس ندی. ولی به‌هرحال، می‌تونی امتحان کنی. ضمناَ اگه باهاش خوب تا نکنی، مطمئن باش به حرف‌هات گوش نمی‌ده.»
و من قول دادم:
«سعی می‌کنم باهاش خوب تا کنم.»
«خب، بعداَ می‌بینمت.»
دخترک این را گفت و با دست چپش، دست راست را نوازش کرد؛ طوری که انگار روح خود را در آن دمید. سپس به دستش گفت:
«تو مال اونی، ولی فقط امشب!»
وقتی که دوباره به من نگاه کرد، به نظرم رسید که سعی می‌کند از فروغلتیدن اشک‌هایش جلوگیری کند.
«تصور نمی‌کنم بخوای اونو با دست خودت عوض کنی. ولی اگه دلت خواست، اشکالی نداره؛ این کارو بکن.»
«متشکرم.»
دست او را در جیب بارانی‌ام فرو بردم و به خیابان‌های مه‌گرفته قدم گذاشتم. می‌ترسیدم اگر با تاکسی یا سایر وسایل نقلیة عمومی به خانه بروم، به نظر دیگران عجیب و مشکوک بیایم. اگر این دست که از بدن یک دختر جدا شده، ناگهان فریاد بزند و یا گریه کند، وضع بسیار بدی پیش می‌آید.
آن دست را روی سینه گذاشته بودم و دست راستم، روی گردی مفصل شانه‌اش بود. دست، زیر بارانی پنهان شده بود و من مجبور بودم هر لحظه با دست چپم آن را لمس کنم تا از بودنش مطمئن شوم؛ شاید هم انجام این کار نه به خاطر اطمینان از بودن آن، بلکه به خاطر خوش‌حالی خودم بود.
دختر دستش را از محلی قطع کرده بود که من دوست داشتم. آن نقطه که احتمالاَ بالای بازو و یا قسمت شروع شانه بود، گوشتالو و گرد می‌نمود. آن گردی، متعلق به یک دختر غربی زیبا و خوش‌اندام بود، چون چنین چیزی به ندرت در ژاپنی‌ها پیدا می‌شود. به راستی که آن دست و گردی بالای بازویش، هم‌چون خود دخترک، دوست‌داشتنی، ظریف و زیبا بود؛ درست مثل گوی زیبایی که نوری ضعیف و دلنشین از خود بتاباند. اگر خود دختر پاک و لطیف نبود، بدون شک آن انحنا و گردی نیز از بین می‌رفت و یا صاف می‌شد. لطافت آن دست، مرا به یاد لطافت خود دخترک انداخت و این احساس برای چند لحظه قلبم را لرزاند.
در لطافت گردی آن دست، می‌توانستم پاهای دخترک را هنگام راه رفتن تجسم کنم. او نرم و خرامان گام برمی‌داشت؛ درست هم‌چون پرنده‌ای کوچک، یا پروانه‌ای که از یک شاخة گل به سوی شاخه‌ای دیگر پرواز می‌کند. همان ملاحت طبع و نغمة دل‌انگیز، در روح و زبان او نیز جاری بود.
اگرچه فصل عوض کردن لباس‌های پوشیدة زمستانی با لباس‌های باز و بی‌آستین، فرا رسیده بود، اما پوست دختر رنگی داشت که به نظر می‌رسید هرگز در معرض هوا یا باد سخت و خشن قرار نگرفته است. پوست او شکوه و درخشندگی غنچه‌ای را داشت که در هوای بهاری خیس شده و هنوز دست تطاول تابستان آن را غارت نکرده است.
همان روز صبح، من یک غنچه گل ماگنولیای ناشکفته خریدم و آن را در گلدانی شیشه‌ای گذاشتم. لطافت دست دخترک، درست شبیه به همان گل درشت و سفید بود. لباس او برشی بازتر از سایر لباس‌های بدون آستین داشت. مفصل و شانه‌هایش در معرض دید بود. لباس ابریشمی سبز تیره‌اش که به سیاهی می‌زد، تلألو ملایمی داشت. اگر کسی از پشت سر به او می‌نگریست، پوست سفیدش را می‌دید که از شانه‌های گرد تا گردن نازک و بلندش ادامه داشت و تا زیر موهای صافش می‌رسید. به نظر می‌آمد سیاهی موهایش بر گردی شانه‌هایش سایه می‌اندازد.
او به خوبی حس کرده بود که من او را زیبا می‌پندارم؛ و اصلاَ به همین دلیل بود که دست راستش را از محل گردی شانه‌اش قطع کرد و به امانت در اختیار من گذاشت.
دست دختر که زیر بارانی قرار داشت، گرم‌تر از دست من بود. از شدت ضربان قلب خودم گیج شده بودم و حس می‌کردم که دستم دارد داغ می‌شود. دلم می‌خواست آن گرما، گرمای وجود خود دخترک باشد. دست سرد من، احساس دلپذیر وجود دست دختر را به قلبم منتقل می‌کرد.
مه غلیظ‌‌تر شده بود و ابر خیال باریدن داشت. ناگهان باران بارید و سرم را که بدون کلاه بود، خیس کرد. می‌توانستم صدای رادیو را از پستوی داروخانه‌ای که بسته بود، بشنوم. گوینده اعلام می‌کرد سه هواپیما که قادر به نشستن در باند فرودگاه نیستند، از حدود نیم ساعت پیش، بر فراز فرودگاه در حال چرخیدن هستند. به گوش کردن ادامه دادم تا آن‌جا که رادیو به شنوندگان هشدار داد در هوای مه‌آلود، ممکن است ساعت‌ها درست کار نکنند و اگر زیادتر از حد معمول آن‌ها را کوک کنند، کاملاَ از کار می‌افتند. به آسمان نگاه کردم تا چراغ‌های هواپیماهای سرگردان را ببینم، ولی چیزی مشاهده نکردم. درواقع خود آسمان هم دیده نمی‌شد.
فشار هوای مرطوب، گوشم را آزار می‌داد و صداهایی شبیه حرکت هزاران کرم خاکی در گوش خود احساس کردم. همان‌طور کنار داروخانه ایستادم و منتظر شنیدن اخطارهای دیگر رادیو شدم. اعلام شد که در چنین شب‌هایی، حیوانات درنده‌ای که در باغ‌وحش نگه‌داری می‌شوند، مثل شیرها، ببرها و پلنگ‌ها، خشم خود را به دلیل وجود رطوبت هوا با غرش‌های شدید ابراز می‌کنند و به زودی، ما آن غرش‌ها را خواهیم شنید.
بلافاصله صداهایی هم‌چون غرش زمین به گوش رسید. آن‌گاه اعلام شد که زنان باردار و آدم‌های افسرده، در چنین شب‌هایی باید خیلی زود به رخت‌خواب بروند. زنانی که بدن خود را معطر می‌کنند، هنگام پاک کردن‌شان دچار مشکل می‌شوند و نمی‌توانند آن‌طور که باید این کار را انجام دهند.
با شنیدن اولین صدای غرش حیوانات وحشی، ناخودآگاه شروع به دویدن کردم و اخطار مربوط به عطر زدن زنان، به تعقیب من پرداخت. آن غرش‌های خشم‌آلود، بی‌نهایت نگرانم کرد و من برای این که آن احساس، به دستی که همراه داشتم منتقل نشود، به دویدن ادامه دادم.
آن دختر نه باردار بود و نه افسرده، ولی در آن شب به نظرم می‌رسید که به دلیل داشتن تنها یک دست، لازم است به توصیه‌های رادیو عمل کند و خیلی زود به رخت‌خواب برود. امیدوار بودم که بتواند به راحتی و در آرامش بخوابد.
هم‌چنان که از عرض خیابان عبور می‌کردم، دست چپم را از روی بارانی به سینه‌ام فشردم. صدای بوقی به گوش رسید. ناگهان چیزی به بغل من سایید و باعث شد دور خودم بچرخم. شاید دستی که همراه داشتم نیز، از صدای بوق ترسیده بود؛ زیرا انگشتانش را مشت کرد و محکم به هم فشرد.
به دست گفتم: «نگران نباش، خیلی از ما فاصله داشت. نمی‌تونست ما رو ببینه. واسه همین هم بوق زد.»
چون چیز مهمی را با خودم حمل می‌کردم، خوب به هر دو طرف خیابان نگاه کردم. صدای بوق بسیار دورتر از آن می‌نمود که انتظار داشتم. شاید منظور راننده، جلب توجه شخص دیگری بود. به مسیری نگاه کردم که اتومبیل از آن طرف می‌آمد؛ ولی کسی را ندیدم. تنها چراغ‌های جلوی اتومبیلی را دیدم که به صورت نقطه‌های کوچک ارغوانی کم‌رنگ به چشم می‌آمد. برای چراغ اتومبیل، رنگ عجیبی بود. پس از رد شدن از خیابان، کنار جدول پیاده‌رو ایستادم و به عبور آن اتومبیل خیره شدم. زن جوانی آن را می‌راند. به نظرم رسید که به طرف من نگاهی انداخت و سرش را خم کرد.
می‌خواستم فرار کنم. می‌ترسیدم همان دخترک باشد که برای پس گرفتن دستش آمده است. سپس به خاطر آوردم که او با یک دست نمی‌تواند رانندگی کند. بنابراین آیا زن راننده می‌دانست چه چیزی را با خودم حمل می‌کنم؟ آیا این موضوع را از روی غریزه، یا احساس زنانگی، نفهمیده بود؟
لازم بود خیلی مواظب باشم و تا رسیدن به خانه‌ام با هیچ زنی روبرو نشوم. چراغ‌های عقب آن اتومبیل هم ارغوانی کم‌رنگ بود. خود اتومبیل را نتوانستم ببینم. سپس لکة ارغوانی رنگ از جای خود کنده شد و در مه خاکستری، با سرعت دور شد.
با خودم گفتم: «هیچ معلوم نبود چی کار می‌خواد بکنه. شاید هم همین‌طوری بی‌دلیل می‌روند. نکنه روی صندلی عقب اتومبیل چیزی بود؟» و آن‌قدر راند تا از گسترة دید پنهان شد.
اما نه، هیچ چیز نبود. ظاهراَ چون به دلیل همراه داشتن دست دخترک، عنان اختیار از کف داده بودم، این احساس را کردم. اتومبیلی که آن زن می‌راند، تنها با خود، مه چسبناک شبانه را می‌برد و چیزی روی چرا‌غ‌هایش چسبیده بود که رنگ ارغوانی داشت. شاید هم آن نور ارغوانی از بدن خود زن ساطع می‌شد.
آیا دستی که من پنهان کرده بودم نیز احساسی پوچ شبیه احساس آن زن راننده داشت؟ آیا آن زن از اتومبیل خود برای دست دخترک سر تکان داد؟ شاید در چنین شبی فرشتگان و ارواح از زنان حمایت می‌کردند. احتمالاَ آن زن نه سوار بر اتومبیل، بلکه سوار بر نوری ارغوانی شده بود. بنابراین رانندگی او نمی‌توانست بیهوده باشد. او در حال جاسوسی کردن و سردرآوردن از راز من بود.
درحالی‌که مراقب بودم با کس دیگری برخورد نداشته باشم در مسیر خانه به راه افتادم. نزدیک در ورودی ساختمان ایستادم و گوش دادم. نوری زودگذر که به تلألو یک کرم شب‌تاب می‌مانست، بر فراز سرم درخشید و خاموش شد. از یک کرم شب‌تاب، ساطع شدن چنان نور قوی و زیادی، بعید بود. اندکی به عقب رفتم. نورهای دیگری به همان ترتیب درخشیدند؛ ولی حتی قبل از این که مه غلیظ آن‌ها را ببلعد، ناپدید شدند.
احساسی ناشناخته هم‌چون احساس خطر در درون من به ‌وجود آمد و مرا دچار تردید کرد که منتظر بمانم، یا بازگردم. ناگهان متوجه شدم که آن‌ها کرم شب‌تاب نیستند، بلکه پروانه‌هایی کوچک هستند و به دلیل نوری که از شکاف در می‌تابد، بال‌هاشان هنگام عبور از آن نور، می‌درخشد. با این حال، بازتاب نور برای کرم شب‌تاب به قدری زیاد بود و برای پروانه به قدری کم بود که انسان را به اشتباه می‌انداخت.
از سوار شدن به بالابر اجتناب کردم و به آرامی از پله‌های باریک ساختمان به طبقة سوم رفتم. چون چپ دست بودم، برای باز کردن در آپارتمان خودم، دچار مشکل شدم. هرچه بیشتر دقت می‌کردم دستم بیشتر می‌لرزید؛ درست همانند لرزش ناشی از وحشت، پس از ارتکاب جنایت. گویا داخل آپارتمان و در اتاقی که به تنهایی در آن زندگی می‌کردم، چیزی در انتظارم بود. هرچند با داشتن آن دست، دیگر تنها نبودم. شاید هم تنهایی خودم بود که در اتاق انتظار می‌کشید تا مرا به وحشت بیندازد.
در را باز کردم؛ دست دخترک را بیرون آوردم و گفتم:
«بفرما. به خونة من خوش اومدی. الآن چراغ رو روشن می‌کنم.»
به نظرم رسید که دست چیزی از من می‌پرسد؛
«از چیزی می‌ترسی؟ چیزی این‌جاست؟»
گفتم: «تو چی؟ تو فکر می‌کنی چیزی این‌جاست؟»
دست گفت: «من یه رایحه‌ای استشمام می‌کنم.»
گفتم: «رایحه؟ شاید از بدن من باشد. ردپای سایه‌مو تو تاریکی ندیدی؟ یه خرده دقت کن. شاید سایه‌ام منتظره تا برگردم پیشش.»
«نه، یه رایحة خوش‌بو.»
با هیجان گفتم:
«آهان، ماگنولیا!»
خیلی خوشحال شدم که آن رایحه بوی کپک‌زده و ناخوشایند تنهایی من نبود. بوی خوش ماگنولیا برای آن مهمان دل‌انگیز واقعاَ مناسب بود. من به تاریکی عادت داشتم. حتی در سیاهی قیرگون شب هم می‌دانستم هر چیزی در کجا قرار دارد.
دست، با صدایی غریب گفت: «بذار چراغ رو روشن کنم. چون که من تا به حال این‌جا نیومده بودم و باهاش آشنایی ندارم.»
گفتم: «خواهش می‌کنم، خیلی هم ممنون می‌شوم. تا امروز هیچ‌کس غیر از من این چراغ‌ها رو روشن نکرده.»
دست دختر را نزدیک کلید چراغ، واقع در کنار در ورودی بردم. هر پنج چراغ در یک لحظه روشن شد: روی سقف، روی میز، کنار تخت‌خواب، در آشپزخانه و در حمام. هرگز آن‌ها را تا این اندازه نورانی ندیده بودم.
ماگنولیا در اوج شکوفایی بود، در حالی که آن روز صبح، غنچه‌ای بیش نبود. با کنجکاوی و از فاصله‌ای نزدیک به پرچم‌های آن خیره شدم. یکی دو تا از آن‌ها را برداشتم و وارسی‌شان کردم. دست دختر که روی میز قرار داشت، حرکت کرد. انگشت‌هایش حالتی شبیه کرم‌های بزرگ داشتند. دست به طرف ماگنولیا دراز شد و پرچم‌های آن را گرفت. برای دورانداختن پرچم‌ها به طرف سطل آشغال رفتم که دست به صدا درآمد؛
«چه بوی تندی. انگار پوست منو تحت تأثیر قرار می‌ده و اذیت می‌کنه. به من کمک کن.»
گفتم: «فکر می‌کنم خیلی خسته شدی. راه زیادی طی کردیم. بهتره یه کم استراحت کنی.»
دست را روی تخت گذاشتم، کنارش نشستم و به آرامی آن را نوازش کردم.
«چه قشنگه. ازش خوشم می‌آد.»
صدای دست بود که در مورد روتختی حرف می‌زد. روی زمینة لاجوردی آن، گل‌هایی به سه رنگ متفاوت به چشم می‌خورد که می‌توانست برای یک مرد تنها، نشاط برانگیز باشد.
«ما قراره شب رو همین جا صبح کنیم.»
گفت: «آره.»
گفتم: «نگران نباش، من کنار تو می‌مونم، ولی مزاحمتی برات ایجاد نمی‌کنم.»
دست دخترک به آرامی دست مرا گرفت. ناخن‌هایش کاملاَ تمیز و زیبا و صورتی رنگ بودند و در مقایسه با ناخن‌های کوتاه و ضخیم من، جلوه‌ای خاص داشتند. به نظر می‌رسید متعلق به یک انسان معمولی نیستند. یک زن با داشتن چنین انگشتانی، می‌توانست بالاتر از یک انسان معمولی باشد. صدفی زیبا که به خاطر مرواریدی که در آن است، می‌درخشد؛ یا گلبرگی که در شبنم صبح‌گاهی خود را می‌شوید؛ به شباهت‌های واضح دست با آن‌ها اندیشیدم. با این حال نتوانستم صدف یا گلبرگی را مجسم کنم که رنگ و شکل آن‌ها شبیه آن دست باشد. ناخن‌های دست دخترک با هیچ چیز قابل مقایسه نبود و بسیار زیباتر از صدف و گلبرگ به نظر می‌آمد. بدون تردید دخترک هرچه توان داشت، روز وشب برای صیقل دادن و جلوه‌گر ساختن آن زیبایی غم‌آلود به کار می‌برد.
با انگشت اشاره‌ام انگشت کوچک دست دختر را کمی بلند کردم و در حالی که با انگشت شصتم نوازشش می‌کردم، محو تماشای آن شدم. انگشت من، نوک انگشت کوچک دست را که ناخن قسمتی از آن را پوشانده بود لمس می‌کرد. ناگهان انگشت و آرنج دست دختر، با هم خم شدند.
پرسیدم: «چی شد، غلغلکت اومد؟ من این‌طور احساس کردم.»
در گفتن این حرف بی‌مبالاتی به خرج دادم. می‌دانستم نوک انگشتان یک زن هنگامی که ناخن‌هایش بلند باشند، بسیار حساس است. با این ترتیب به دست دخترک گفته بودم که با زنان دیگری هم ارتباط داشته‌ام و شاید هم دارم.
اگرچه چندان مسن‌تر از دختری نبودم که دست خود را به من قرض داده بود، ولی در عین حال در مقایسه با دخترک، تجربه‌های بیش‌تری در ارتباط با جنس مخالف داشتم و شنیده بودم که نوک انگشتان زنانی که ناخن‌هاشان بلند است، معمولاَ بسیار حساس می‌شود. زنانی که ناخن‌های بلند دارند، معمولاَ عادت می‌کنند همه چیز را با ناخن‌هاشان لمس کنند. به این ترتیب، هرگاه چیزی به نوک انگشت‌هاشان بخورد، آن‌ها را غلغلک می‌دهد.
این مطلب را از دختری شنیده بودم. در آن هنگام از فهمیدن موضوع دچار شگفتی شده بودم و دختر در ادامه گفته بود:
«مثلاَ موقع پخت‌وپز، یا خوردن غذا، ممکنه یه چیزی به انگشت‌های آدم بخوره؛ یه هم‌چین مواقعی، زن‌ها پشت خودشونو خم می‌کنند و یه کمی می‌لرزند. شاید برای شما مردها خیلی عجیب به نظر بیاد، اما این‌جوریه دیگه.»
من درست متوجه منظور او نشدم که آیا خوردن غذا عجیب به نظر می‌آمد یا نوک ناخن؟ اما اطمینان داشتم هر چیزی که به انگشتان او بخورد، پاکی و لطافت آن‌ها را مخدوش می‌سازد.
تمایل من به نوازش بیشتر دستی که قرض گرفته بودم، طبیعی بود؛ ولی از ادامة این کار دست کشیدم. آن‌چه باعث شد خودم را عقب بکشم، تنهایی من بود. چرا که نقاط حساس در بدن دختری که دستش را به من قرض داده بود قابل شمارش نبود و نوازش انگشتان دست چنین دختری باعث افزایش احساس محبت در من می‌شد، نه احساس گناه. ولی خب او دستش را برای چنین کاری به من قرض نداده بود و من حق نداشتم کار خنده‌دار و احمقانه انجام بدهم.
«پنجره!»
توجه نکرده بودم که پنجره باز است. هرچند دیده بودم که پرده‌ها کنار زده شده‌اند.
دست دخترک پرسید: «کسی از اون جا ما را می‌بینه؟»
گفتم: «شاید یه زن یا یه مرد. شاید هم هیچ‌کس.»
«هیچ کس نباید منو ببینه، وگرنه خویشتن منو دیده…»
پرسیدم: «خویشتن؟ این یعنی چه؟ متوجه منظورت نمی‌شم!»
دست با لحنی که بیشتر آهنگ دعا خواندن داشت، پاسخ داد:
«باید دور شد… برای دیدن خویشتن خود، باید از خود دور شد.»
گفتم: «آخه چرا؟ مگه این خویشتن، پیش خود اون‌ها نیست؟»
«نه، دوره. خیلی دوره.»
به نظر می‌رسید که دختر و دست او بی‌نهایت از یکدیگر جدا افتاده‌اند. آیا دست می‌توانست از این راه دور، نزد دخترک برود؟ آیا من می‌توانم آن را از این راه دور به دخترک برسانم؟
دست، با اعتمادی که به من داشت، با آرامش دراز کشید. آیا دختر هم در چنین آرامش مطمئنی به سر می‌برد؟ آیا احساس ناراحتی نداشت و کابوس نمی‌دید؟ آیا دخترک سعی نکرده بود هنگام جدا شدن از دستش، از ریختن اشک‌هایش جلوگیری کند؟ دستی که اکنون در کنار من بود؛ در اتاقی که دخترک هرگز آن را ندیده بود.
رطوبت هم‌چون وزغی که شکمش را باد کرده باشد، پنجره را دربر گرفته بود. انگار مه اجازه نمی‌داد باران از نیمه راه آسمان پایین‌تر بیاید. اما شب هرچند در فاصله‌ای دور قرار داشت، ولی به تدریج آن فاصله را کم می‌کرد. هیچ سقفی به چشم نمی‌آمد و صدای هیچ بوقی به گوش نمی‌رسید.
در حالی‌که به طرف پرده می‌رفتم، گفتم:
«من پنجره رو می‌بندم.»
رطوبت هوا پرده را هم خیس کرده بود. چهره‌ام در پنجره جوان‌تر از سنی که سی و سه سال بود، نمودار شد. در کشیدن پرده، هیچ تردیدی نکردم و چهره‌ام ناپدید شد.
ناگهان خاطره‌ای دربارة پنجره از ذهنم گذشت. در یک هتل، در نهمین طبقه، دودختر کوچک که دامن‌های قرمز به تن داشتند، نزدیک پنجره بازی می‌کردند. آن دو دختر، هم‌چون لباس‌های‌شان، شباهت خیلی زیادی به یکدیگر داشتند؛ شاید هم دوقلو بودند؛ دوقلوهای غربی. آن‌ها به یکدیگر تنه می‌زدند، با دست به شیشه می‌کوبیدند و با شانه‌هاشان به آن فشار می‌آوردند. مادشان هم در حالی‌که پشتش به پنجره بود، به آن‌ها ملحق شد. اگر شیشه می‌شکست یا از جا درمی‌آمد، دخترها از طبقة نهم به پایین می‌افتادند. گویا تنها من بودم که این خطر را در مورد آن‌ها احساس می‌کردم. مادرشان اصلاَ نگران نبود. درواقع این استحکام زیاد شیشه بود که خطر را برطرف می‌کرد.
از کنار پنجره به وسط اتاق بازگشتم. دست دختر که در رخت‌خواب افتاده بود، گفت:
«قشنگه.»
شاید این بار، پرده را می‌گفت که طرح گل‌دارش شبیه روتختی بود. روی تخت نشستم، دست دخترک را روی زانو گذاشتم و گفتم:
«اوه، آره. هرچند، بر اثر تابش نور خورشید رنگ و روش پریده. ولی خب، باید بگم تو قشنگ‌تری، قشنگ‌تر از هر چیز دیگه!»
کف دست را در دست راستم و شانه‌اش را در دست چپم گرفتم و آرنج آن را خم و راست کردم. دست با لحنی که انگار می‌خندید، گفت:
«مواظب باش. چی کار داری می‌کنی؟ شوخی‌ات گرفته؟»
«نه، ابداَ.»
لبخند دست، هم‌چون نوری از آن ساطع شد. دست، حالت صورت دخترک را داشت.
من آن لبخند را می‌شناختم. دختر آرنج‌هایش را روی میز می‌گذاشت و چانه یا گونه‌هایش را کف دست‌ها قرار می‌داد. شاید این وضعیت برای یک دختر جوان، چندان زیبا نباشد، ولی در آن دختر حالتی وجود داشت که به آن وضعیت، ظرافت می‌بخشید. گردی شانه‌ها، انگشتان، چانه، گونه‌ها، گوش‌ها، گردن بلند و لاغر و موها، همگی با هم حرکاتی موزون وهماهنگ داشتند. او با مهارت از کارد و چنگال استفاده می‌کرد و هر بار با حالتی موقرانه آن‌ها را حرکت می‌داد. او غذا را از میان لب‌های کوچک خود می‌گذراند و پس از جویدن فرو می‌داد. من احساس می‌کردم که در برابر من نه یک دختر در حال غذا خوردن، بلکه یک گروه موسیقی متشکل از دست‌ها، چهره و گلو قرار دارد. همیشه نور لبخند او بر پوست دستش که اکنون نزد من بود، پرتو می‌افشاند.
به نظر می‌رسید که دست می‌خندد، زیرا هنگامی که من آن را خم کردم امواج آرامی از ماهیچه‌های سفت و در عین‌حال ظریفش عبور کرد و سایه روشن‌هایی در پوست نرم آن پدید آورد. قبل از آن، هنگامی که نوک انگشتان دست را در زیر ناخن‌های بلند لمس کردم نیز، امواج دیگری شبیه آن نظر مرا جلب کرده بود. همان امواج باعث شد که من خم شوم و آرنج دست را از حالت خم‌شده درآورم؛ وگرنه هیچ انگیزه‌ای برای انجام عملی شریرانه، در من وجود نداشت. بدون این‌که حرکت دیگری انجام بدهم، به دست که روی زانویم دراز کشیده بود، خیره شدم. هنوز هم سایه روشن‌های دیگری از روی آن عبور می‌کردند.
«گفتی شوخی‌ام گرفته؟ نه، راستش داشتم فکر می‌کردم که آیا می‌تونم تو رو با دست خودم عوض کنم؟»
گفت: «بله.»
«می‌ترسم دیگه نتونم بهت پس بدم.»
دست گفت: «آه!»
پرسیدم: «این کار رو بکنم؟»
دست گفت: «خواهش می‌کنم؛ اشکالی نداره.»
اجازه صادر شد و متوجه شدم که می‌توانم این کار را انجام دهم.
گفتم: «یه بار دیگه بگو. بگو خواهش می‌کنم.»
«خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم.»
به خاطر آوردم. این صدا شبیه به صدای زن دیگری بود که تقاضایی از من داشت. البته او زیباتر از دختری نبود که دستش را به من قرض داده بود. شاید صدای آن زن به نظرم اندکی عجیب می‌آمد. او در حالی که به من خیره شده بود گفت:
«خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم.»
انگشتانم را روی پلک‌هایش گذاشتم و آن‌ها را بستم، صدایش می‌لرزید؛
«مسیح گریه کرد. سپس یهودیان گفتند: اینک ببینید چگونه آن زن را دوست دارد.»
در گفته‌های زن اشتباهی وجود داشت. او در جمله‌ای مربوط به داستان معروف لازاروس، از« زن» به جای« مرد» استفاده می‌کرد. شاید چون خود او زن بود آن جمله را به اشتباه بیان می‌کرد و شاید هم از روی عمد این کار را می‌کرد.
درهرحال چیزی که او گفت، برای آن موقعیت خاص، نامناسب بود و مرا تکان داد. به زن خیره شدم و منتظر بودم از چشمان بسته‌اش اشک جاری شود. او چشمانش را گشود و دست‌هایش را بالا برد. در حالی که به سر او فشار می‌آوردم، سعی کردم او را بنشانم. زن دست‌هایش را روی سرش گذاشت و گفت:
«آه، منو زخمی کردی.»
قطره‌ای خون روی زمین چکید. موهایش را کنار زدم و قطره خون دیگری را که از سرش بیرون می‌آمد مکیدم. زن، سنجاق‌های سرش را درآورد و گفت:
«مهم نیست. من خیلی زود خون‌ریزی می‌کنم؛ حتی با کوچک‌ترین تماس.»
یکی از سنجاق‌ها به پوست سر او فرو رفته بود. لرزشی در شانه‌هایش ایجاد شد، ولی سعی کرد بر خود مسلط باشد.
دست از من خواهشی کرده و مرا به یاد زن دیگری انداخته بود. ولی آیا واقعاَ صدای آن دست و آن زن به هم شباهت داشت؟ آیا تشابهی که من احساس می‌کردم، به دلیل واژه‌ای مشابه نبود که هر دو به کار برده بودند؟ آیا دست جدا‌شده از بدن، احساس استقلال می‌کرد؟ آیا واقعاَ برای هر کاری آمادگی داشت و بعداَ اظهار پشیمانی نمی‌کرد؟
به نظرم می‌آمد که اگر حرف دست جداشده را بپذیرم و آن را با دست خودم عوض کنم، دردی ناگفتنی و بسیار شدیدتر در بدن دخترک ایجاد خواهد شد.
به دست که روی زانویم بود، خیره شدم. در داخل آرنج، سایه‌ای به چشم می‌خورد. به نظر می‌رسید که لازم است آن را از بین ببرم. دست را به لب‌هایم نزدیک کردم تا با دهانم سایه را ببلعم.
دست، روی گردنم قرار داشت و در حالی که سعی می‌کرد از لب‌هایم دور شود، گفت:
«مواظب باش! یه کم آروم‌تر، غلغلکم می‌آد.»
گفتم: «وقتی اونونوشیدم، تو رو رها می‌کنم.»
دست پرسید: «چه چیزی رو می‌خوای بنوشی؟»
جوابش را ندادم.
دوباره پرسید: «چه چیزی رو نوشیدی؟»
گفتم: «بوی پوست روشن تو رو.»
مه غلیظ‌تر شده بود و برگ‌های ماگنولیا هم به نظر خیس می‌رسید. چه هشدارهای دیگری ممکن بود از رادیو پخش شود؟ به طرف رادیو که روی میز قرار داشت رفتم و نزدیک آن ایستادم. گوش دادن به رادیو در حالی که دست دور گردنم قرار داشت، امکان‌پذیر نبود. گمان کردم چیزی شنیدم: پرندگان کوچک به دلیل خیس بودن شاخه‌های درختان و پاها و پر‌های‌شان، به زمین می‌افتند و دیگر قادر به پرواز نیستند. اتومبیل‌هایی که از خیابان‌ها می‌گذرند، باید مواظب باشند که از روی پرندگان عبور نکنند. اگر باد گرمی بوزد، شاید رنگ مه تغییر کند. زمانی که مه رنگ‌های عجیب و غریبی به خود می‌گیرد، به شدت زیان‌آور است. بنابراین شنوندگان در صورتی که مشاهده کردند رنگ مه، صورتی یا ارغوانی شده، در و پنجره‌ها را ببندند.
«تغییر رنگ؟ صورتی یا ارغوانی؟»
پرده را کنار زدم و به بیرون نگریستم. به نظر می‌رسید که مه بدون وزن، به پایین می‌آید. شاید به دلیل وزش باد بود که سیاهی دیگری که با سیاهی معمولی شب تفاوت داشت، حرکت می‌کرد. ضخامت مه، بی‌نهایت بود. با این حال انگار در ورای آن، چیز هراس‌آوری می‌پیچید و حلقه می‌شد.
هنگامی که با دست قرض گرفته به خانه می‌آمدم، پرتو چراغ‌های جلو و عقب اتومبیلی که زنی آن را می‌راند، در مه به صورتی محو به نظر می‌رسید. انگار از پشت پنجره لکه‌ای کوچک و ارغوانی به طرف من می‌آمد.
با عجله از پنجره دور شدم.
«بیا ما هم بریم تو رخت‌خواب.»
انگار هیچ کس دیگری در جهان بیدار نبود. بیدار ماندن، وحشت‌آور به نظر می‌رسید.
دست را از گردنم جدا کردم، آن را روی میز گذاشتم و یک کیمونوی نخی پوشیدم. در همان حال، دست به من نگاه می‌کرد. تا آن موقع هیچ زنی هنگام تعویض لباس، مرا ندیده بود.
دست را برداشتم و به بستر رفتم. آن را روی سینه‌ام گذاشتم و در حالی که به راحتی آرمیده بودم، به آن نگریستم.
صدایی محو و سبک هم‌چون ریزش باران به گوشم می‌رسید. انگار مه اجازه نمی‌داد باران ببارد و در عوض، خود قطره‌قطره، به زمین می‌ریخت.
انگشتانی که دست مرا محکم گرفته بود، هر لحظه گرم‌تر می‌شد و احساس آرامشی دو چندان به من می‌بخشید.
«خوابیدی؟»
دست پاسخ داد: «نه.»
گفتم: «ساکت بودی، فکر کردم شاید خوابیدی.»
گفت: «می‌خوای چه کاری برات انجام بدم؟»
دست را روی سینه‌ام گذاشتم و گرمای متفاوت آن را احساس کردم. در آن شب خفه و سرد، نرمی پوست دست، دلپذیر بود.
هنوز چراغ‌ها روشن بود. هنگامی که به رخت‌خواب خزیدم، فراموش کردم آن‌ها را خاموش کنم.
«اوه، چراغ‌ها.»
از جا برخاستم و دست از روی سینه‌ام به زمین افتاد. با عجله آن را برداشتم و گفتم:
«خواهش می‌کنم تو چراغ‌ها رو خاموش کن.»
به طرف در رفتم و ادامه دادم:
«تو عادت داری تو تاریکی بخوابی، یا دوست داری چراغ‌ها روشن باشن؟»
دست پاسخی نداد. بدون تردید از علاقه و عادت خود خبر داشت. پس به چه دلیل پاسخ نمی‌داد؟ از آن‌جایی که در مورد شب‌زنده‌داری‌های دختران، چیزی نمی‌دانستم، سعی کردم دو تصویر را در ذهنم با هم مقایسه کنم. خوابیدن دخترک در تاریکی یا زیر نور چراغ‌های روشن. به این نتیجه رسیدم که آن شب، او به دلیل داشتن تنها یک دست، حتماَ چراغ‌ها را روشن می‌گذارد. درواقع من دلم می‌خواست که او چراغ‌ها را روشن بگذارد.
خودم هم تمایل داشتم همین کار را بکنم. می‌خواستم به دست خیره شوم. می‌خواستم بیدار بمانم و خوابیدن آن را ببینم؛ ولی انگشتان دست، دراز شد و کلید نزدیک در را خاموش کرد.
خاموش و منتظر ماندم تا دست به خواب برود. دست، از ترس یا ناراحتی از تاریکی، روی سینه‌ام خاموش مانده و کاملاَ از آرنج خم شده بود.
مچ دست روی قلبم قرار داشت. تپش نبضش دلپذیر بود. درواقع گویی صدای قلب من و نبض آن دست با هم حرف می‌زدند. نخست ضربان مچ کندتر از تپش قلب من بود، ولی بعد از مدتی با آن هماهنگ شد. سپس تنها صدای قلب خودم را احساس کردم. شاید هم دیگر نمی‌توانستم بفهمم کدام تندتر می‌زند و کدام کندتر.
صدای ضربان قلب و تپش نبض، مدت کوتاهی مرا به خود مشغول داشت. تصمیم گرفتم آن دست را با دست خودم عوض کنم. آیا به خواب رفته بود؟ شنیده بودم زنانی که شوهران خود را دوست دارند، در کنار آن‌ها احساس آرامش می‌کنند، ولی تا آن هنگام ندیده بودم زنی به آرامی آن دست در کنار کسی خفته باشد.
صدای ضربان قلب خود را دوباره احساس کردم. در فاصله‌ای که میان دو تپش متوالی وجود داشت انگار چیزی با سرعت دور می‌شد و با سرعت بازمی‌گشت. مدتی گوش دادم و متوجه شدم هر لحظه این فاصله بیشتر می‌شود. در عین حال، آن چیز هرچه دورتر و دورتر می‌رفت؛ با چیز دیگری در مقصد ، روبرو نمی‌شد و ضربان بعدی، آن را به سوی خود فرا می‌خواند. هر کس دیگری جای من بود، این افکار او را می‌ترساند؛ ولی من نترسیدم. با این حال در تاریکی به دنبال کلید برقی که در کنار تخت‌خواب بود، گشتم.
قبل از روشن کردن چراغ، لحاف را کاملاَ کنار زدم. دست روی آن خوابیده بود و از هر آن‌چه می‌گذشت بی‌اطلاع بود.
حلقه‌ای نور سفید و محو که هم‌چون نور خورشید پیش از غروب، گرم و کوچک بود، دور گردنم وجود داشت و احتمالاَ از پوست تنم بیرون می‌تابید.
چراغ را روشن کردم. شانه و انگشتان دست قرض گرفته را صاف کردم. آن را کاملاَ در دست‌هایم چرخاندم و به سایه روشن‌های روی آن، گردی شانه، ساعد متورم، بازو، مچ، انگشتان، پشت و کف دست نگریستم.
«من اونو می‌خوام.»
آن‌چه را می‌گفتم، ناآگاهانه بر زبانم جاری می‌شد. در حالتی خلسه‌مانند، دست راستم را از شانه درآوردم و دست دخترک را جای آن گذاشتم.
صدای تنفس آرامی به گوش می‌رسید، نمی‌دانم از من بود یا از دست دخترک. در شانه‌ام درد خفیفی احساس کردم. به این ترتیب متوجه شدم که تغییر با موفقیت صورت گرفته است.
دست دخترک که دیگر دست خودم محسوب می‌شد، می‌لرزید. آن را خم کردم و نزدیک دهانم آوردم.
پرسیدم: «درد داشت؟ دردت اومد؟»
«نه، اصلاَ. به هیچ‌وجه.»
دست، گویی در گفتن این کلمات تعادل نداشت و آن‌ها را نامنظم ادا می‌کرد.
لرزشی هم‌چون صاعقه در من به وجود آمد. انگشتان دست تازه را در دهانم فرو کردم.
به عبارتی می‌توانم بگویم که من با این کار، خوشحالی خودم را ابراز می‌داشتم؛ انگشتان دخترک در دهانم بود بنابراین نمی‌توانستم چیزی بگویم.
دست گفت: «خواهش می‌کنم. همه چیز به خوبی پیش رفت. بهت گفته بودم که می‌تونی. حالا هم…»
لرزش از بین رفت.
ناگهان متوجه موضوع دیگری شدم. من انگشتان دختر را در دهانم احساس می‌کردم، ولی انگشتان دست راست او که دیگر انگشتان دست راست من محسوب می‌شد، نمی‌توانست لب‌ها یا دندان‌های مرا احساس کند. با وحشت دست راستم را تکان دادم، ولی نتوانستم حرکات آن را احساس کنم. فاصله یا وقفه‌ای بین دست و شانه‌ام وجود داشت.
از دهانم پرید: «نکنه خون جریان نداره، هان؟»
برای نخستین بار ترس سراسر وجودم را فرا گرفت. روی تخت نشستم. دست واقعی خودم در کنارم افتاده و چون از من جدا شده بود، به نظر زشت و بدنما می‌رسید؛ ولی موضوع مهم‌تر، این بود که هیچ تپشی نداشت و حرکتی نمی‌کرد. دست دختر که دیگر مال من شده بود، گرم و پرتپش بود و دست واقعی خودم، به نظر خشک و سرد می‌رسید. با دست دختر که مال من شده بود، دست راستم را که دیگر به من تعلق نداشت، گرفتم؛ ولی هیچ احساسی در آن وجود نداشت.
از دست دخترک که دیگر مال خودم بود پرسیدم:
«تپشی احساس کردی؟ سرد بود؟»
پاسخ داد: «کمی سرد بود. فقط کمی سردتر از من. دارم کم‌کم گرم می‌شم.»
در صدای دست، لحن زنانه‌ای وجود داشت. در آن هنگام که دیگر به شانه‌ام وصل شده بود، حالت زنانه‌اش را احساس کردم. پیش از آن، اصلاً زنانه نبود.
«تپش اون متوقف نشده بود؟»
دست گفت: «باید بیشتر اعتماد کنی.»
«به چی؟»
«تو دست خودتو با من عوض کردی، مگه نه؟»
با نگرانی پرسیدم: «خون جریان داره؟»
«زن است که در تو جان می‌گیرد. تو این راه را می‌شناسی؟ زن، چرا گریانی؟ کسی می‌خواهد جانت را بگیرد؟»
کمی مکث کرد و بعد گفت: «من بعضی شب‌‌ها که خواب می‌بینم و بیدار می‌شم، دارم این جمله رو با خودم زمزمه می‌کنم.»
البته این بار، لغت «من» درواقع به معنای صاحب زیبای دستی بود که بر شانه‌ام قرار داشت. آن کلمات که از کتاب مقدس نقل شد، انگار از صدایی ازلی و از محلی ابدی به گوش می‌رسید.
من هم شروع کردم به حرف زدن در مورد دخترک.
«مگه اونم موقع خوابیدن دچار مشکل می‌شه؟ مگه اونم کابوس می‌بینه؟ این مه، کابوس‌های وحشتناکی رو با خودش آورده که در این اطراف پرسه می‌زنن. ولی رطوبتش بدتره و باعث می‌شه که آدم سرفه‌های شیطانی بکنه.»
«بااین کار، دیگه نمی‌ذارم چیزی بشنوی.»
دست دخترک که دیگر مال من شده بود و جای دست واقعی مرا گرفته بود، گوش راستم را پوشاند.
درست است که آن دست متعلق به من بود، ولی به نظر می‌رسید حرکتی که کرد، به اختیار من نبود؛ گویی خودش این گونه اراده کرده؛ از اعماق وجودش. بنابراین، آن جدایی به‌طور کامل صورت نپذیرفته بود.
تپش. صدای تپش.
صدای تپش دست راست واقعی خودم را شنیدم. دست راست دخترک، همراه با دست راست واقعی خودم که در آن دست قرار داشت، گوشم را گرفته بود. دست واقعی خودم، گرم بود و طبق گفته‌های دست دخترک، تنها به طوری محسوس کمی از انگشتان دست قرض گرفته شده، سردتر بود.
«من شیاطین را از تو دور می‌کنم.»
ناخن انگشت کوچک دست دخترک که بزرگ، ظریف و زیبا بود، موذیانه و به آرامی در گوشم فرو رفت. سرم را تکان دادم. دست چپم که از اول مال خودم بود، مچ دست راستم را که درواقع مال دخترک بود، گرفت. وقتی سربرگرداندم، انگشت کوچک دست دخترک را دیدم.
چهار انگشت دست دخترک، دستی را که من از شانه‌ام درآورده بودم، گرفته بود. انگشت کوچک دست به تنهایی، که درواقع باید گفت به تنهایی آزاد بود تا خم شود، روی دست سابق من قرار داشت. نوک ناخن آن، دست راست واقعی مرا به آرامی لمس می‌کرد. آن انگشت طوری خم شده بود که تنها از دست نرم آن دختر برمی‌آمد و غیر ممکن بود دست مردی درشت استخوان و دارای مفصل‌های سفت بتواند آن کار را انجام بدهد. انتهای آن انگشت زاویه‌ای عمودی داشت و در نخستین مفصل طوری خم شده بود که باز هم زاویه‌ای عمودی تشکیل می‌داد. به این ترتیب، یک چهار ضلعی درست شده بود که ضلع چهارم آن را انگشت دیگری که انگشتر در آن قرار داشت، تشکیل می‌داد.
پنجره‌ای مستطیل شکل در برابر چشمان من ایجاد شده بود. به عبارت دیگر، آن مستطیل، هم‌چون روزنه‌ای به شمار می‌رفت که بزرگ‌تر از عدسی چشم نبود؛ ولی نمی‌دانم چرا به نظر من به شکل پنجره آمد. نوعی پنجره که همه چیز از میان آن دیده می‌شد. پنجره‌ای از یک انگشت کوچک به اندازة عدسی چشم، و آن قدر سفید که می‌درخشید. آن پنجره را نزدیک یکی از چشمانم آوردم و چشم دیگرم را بستم.
دست پرسید: «اوه، خیلی جالبه، عین شهر فرنگ! می‌بینی؟»
«اتاق تاریک و قدیمی خودم، و پنج چراغشو…»
قبل از این‌که جمله‌ام را به پایان برسانم، ناگهان فریاد زدم:
«نه، نه. اونو هم می‌بینم.»
پرسید: «خب، چی می‌بینی؟
«رفت.»
«خب، چی دیدی؟»
گفتم: «یه رنگ. یه لکة ارغوانی. که داخلش دایره‌های کوچیک، یا دونه‌های کوچیک سرخ و طلایی دور همدیگه می‌چرخیدن.»
«تو خسته‌ای.»
دست دخترک، دست واقعی مرا بر زمین گذاشت و انگشتانش، به آرامی پلک چشم‌های مرا نوازش کرد.
گفتم: «دونه‌های سرخ و طلایی دور یه چرخ دندونه‌دار می‌چرخیدن. توی چرخ دندونه‌دار یه چیزی می‌دیدم. انگار می‌اومد و می‌رفت.»
نمی‌دانستم واقعاَ چیزی دیده بودم یا صرفاَ به نظرم می‌رسید. شاید هم خطای باصره بود که درست در خاطرم نماند. نمی‌توانستم به یاد بیاورم که آن چیز، چه بود.
«می‌خواستی خطای باصره رو برام توضیح بدی؟»
«نه، هرچی که بود، دیگه رفته…»
«روزهای رفته… آرزوها و غم‌های رفته…»
حرکت انگشت دست روی پلک‌های من متوقف شد. پرسش غیر منتظره‌ای از ذهنم خطور کرد.
گفتم:
«وقتی که موهاتو باز می‌کنی، روی شونه‌هات می‌ریزه و اونو می‌پوشونه؟»
«آره. من موهامو با آب گرم می‌شورم، ولی بعد از اون، گاهی برای آرایش، روش آب سرد می‌ریزم. از تماس موهای سرد با شونه‌ها و بازوهام لذت می‌برم.»
بدون تردید، این خود دخترک بود که پاسخ می‌داد. شانه‌هایش هرگز توسط کسی لمس نشده بود وبرای بیان احساساتش در مورد تماس موهای خیس و سرد با آن‌ها، مشکلی نداشت. آیا دستی که از بدنش جدا شده بود هم، کم‌رویی و احتیاط را کنار گذاشته بود؟
دست چپم را به آرامی روی شانه‌ام که در سمت راست بدنم قرار داشت و دیگر متعلق به خودم بود، گذاشتم. احساس کردم چیز گردی را در دست گرفته‌ام که زیاد بزرگ نیست. آن گردی بسیار نرم و لطیف بود.
دست دخترک آرام و بی‌حرکت روی پلک‌هایم قرار داشت. سپس دست و انگشتان به نرمی حرکت کرد و گرمای دلپذیری به روی پلک‌هایم بخشید. آن گرما به داخل چشمانم نیز راه یافت.
به آرامی گفتم: «حالا خون جریان داره. دیگه راه افتاد.»
هنگامی که متوجه شدم دستم با دست دخترک عوض شده، اصلاَ تعجب نکردم، چرا که هیچ لرزش یا دردی را در شانه‌هایم یا دست دخترک احساس نکردم. چه موقعی خون در آن دست به جریان افتاد؟ آیا خون دست در من جریان یافته است؟ چه هنگام شکاف شانه‌ام از بین رفت و جای قطع شدن دست واقعی خودم، التیام یافت؟ خون پاک دخترک در آن لحظه‌های بی‌نظیر، در من جاری شده بود؛ ولی آیا هنگامی که دست دخترک را به او پس بدهم، جریان خون مرد نه چندان پاکی چون من در بدن او ناخوشایند و نامطبوع نخواهد بود؟ از کجا معلوم، شاید هم او دیگر هیچ‌وقت دست خود را نپذیرد و به شانه‌اش وصل نکند.
با خود زمزمه کردم: «تسلیم این چیزها نشو.»
دست دخترک گفت: «اشکالی نداره. نگران نباش.»
هیچ نشان برجسته‌ای بین دست دخترک و شانه‌ام به چشم نمی‌خورد و خون به طور طبیعی، جریان داشت. دست چپم هنوز بر شانه‌ام بود و شانه‌ام که دیگر مال خودم بود، واقعیت را به خوبی درک می‌کرد. به عبارت دیگر، کتف سمت راست و دست چپم یکدیگر را شناخته بودند. این شناخت، باعث شد تا هر دو بی‌حس شوند.
پس از آن بود که خواب مرا درربود.
در موج بزرگی غوطه می‌خوردم. این موج، همان مه حلقه‌ای شکل بود که ته‌رنگ ارغوانی داشت و امواج سبز کم‌رنگ در نقطه‌ای که من شناور بودم، به چشم می‌خورد.این امواج تنها مرا احاطه کرده بود و در جای دیگری وجود نداشت.
دست چپم آرام و بی‌حرکت روی دست راست دخترک که دیگر مال خودم بود، قرار داشت. انگشتان دخترک هنوز پرچم‌های ماگنولیا را محکم در مشت خود می‌فشرد. یادم آمد که ما آن‌ها را دور انداختیم؛ پس چگونه دست دخترک دوباره آن‌ها را یافته بود و برداشته بود؟ گلبرگ‌های سفید که بیشتر از یک روز از سن آن‌ها می‌گذشت، هنوز نریخته بودند.
اتومبیلی که زن آن را می‌راند، آهسته می‌رفت و دور من می‌چرخید. من در مرکز دایره بودم. به نظر می‌رسید که زن کاملاَ مراقب است. مراقب من و دست دخترک که دیگر مال خودم بود.
احتمالاَ به خواب سبکی فرو رفته بودم. تا آن هنگام خوابی چنین دلپذیر، شیرین و زیبا نداشتم. من همیشه خفته‌ای بی‌قرار بودم؛ تجربه‌ای این‌چنین، همانند خواب کودکی معصوم نداشتم. اما به ناگاه خواب‌هایم در سیاهی محو شد. فریادزنان از خواب پریدم. درواقع از رخت‌خواب به پایین افتادم و غلت‌زنان چند قدمی در اتاق پیش رفتم.
من بر اثر تماس با چیزی نفرت‌آور از خواب پریده بودم. و آن چیز، دست راست واقعی خودم بود.
سعی کردم خودم را محکم نگه دارم. به دستی که روی بستر بود، نگاه کردم. نفس در سینه‌ام حبس و تپش قلبم شدیدتر شد. بدنم به لرزه درآمد. لحظه‌ای آن دست را دیدم؛ بلافاصله دست دخترک را از شانه‌ام جدا کردم و دست راست واقعی خودم را به جای آن چسباندم. این حرکت، چنان تپش وحشتناکی در وجودم برانگیخت که مرگ آنی را در مقابل چشمان خود حاضر دیدم.
کنار تخت‌خواب زانو زدم و سینه‌ام را به تخت چسباندم. قلبم را با دست بازگشته‌ام گرفتم. هنگامی ک تپش آن کاهش یافت، غمی ناشناخته از ژرف‌ترین نقطه‌ای که در درونم بود، سراسر وجودم را فرا گرفت.
سرم را بلند کردم.
«پس دست دخترک کجاست؟»
آن دست، پایین تخت افتاده و گوشه‌ای از پتو را چنگ زده بود. انگشتان بازشده‌اش، حرکت نمی‌کرد. آن دست، در پرتو نور کم‌رنگ اتاق، سفیدی محوی داشت.
از دیدن این صحنه به شدت ترسیدم و از احساس خطری که سراپایم را فرا گرفت، ناخودآگاه فریادی کشیدم. سپس دست را از زمین برداشتم و به سینه‌ام چسباندم. آن را طوری در آغوش گرفتم که انگار طفل کوچکی را که لحظه‌های آخر زندگی خود را می‌گذراند، در بغل دارم. انگشتان دست را به لب‌هایم نزدیک کردم. شبنمی که انگار عطری زنانه داشت، هم‌چون قطرة اشکی از میان ناخن‌ها و نوک انگشتان دست، به بیرون تراوش کرد و به پایین فرو چکید.
نویسنده: یاسوناری کاواباتا
مترجم: رضا دادویی

از: خانه خوبرویان خفته – انتشارات آمه، تهران چاپ چهارم، 1389
حروف‌چین: ش. گرمارودی


زن نامه‌ای از طرف شوهرش دریافت کرد. دو سال از زمانی که مرد دیگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از یک سرزمین دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمین بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت. 

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. این یکی از پستخانه‌ی دیگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. این صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن به جای کفش، صندل‌‌های نرم پای بچه کرد. دختر گریه کرد و دیگر حاضر نبود به مدرسه برود. 

یک بار دیگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته یک ماه بیشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خیلی قدیمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چینی غذا بخورد. می‌توانم صدایش را بشنوم. این صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به یاد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روز‌های خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چینی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبید: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهایش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف دیوار پرتاب کرد و آن را شکست. آیا این صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن میز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. این صدا چی؟ زن خود را به دیوار زد و شروع به مشت کوبیدن کرد. خود را روی پارتیشن کاغذی پرت کرد و مثل نیزه از میان آن گذشت و سقوط کرد. این صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان!»

دختر شیون‌کنان به طرف او دوید. زن به او سیلی زد. آه، به این صدا گوش کن! 

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی دیگری از طرف شوهر آمد. از سرزمین و پست‌خانه‌یی دور و جدید.

«هیچ صدایی در نیاورید. در‌ها را نه ببندید نه بازکنید همین‌طور پنجره‌‌ها را. نفس نکشید. حتا نباید اجازه دهید صدایی از ساعتی که در خانه است بیرون بیاید. 

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، دیگر از هیچ‌کدام آن دو، هیچ صدایی شنیده نشد. آن‌‌ها حتا به کوچک‌ترین صدا‌ها پایانی جاودانه بخشیدند. به عبارت دیگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجیب این‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌‌ها دراز کشید و مرد.
نویسنده: یاسوناری کواباتا
مترجم: سودابه اشرفی 
درباره‌ی نویسنده:
برنده‌ی جایزه‌ی نوبل یاسوناری کواباتا Yasunari Kawabata در امریکا به خاطر رمان‌‌های بی‌نظیرش به شهرت رسید. این رمان‌‌ها عبارت بودند از دهکده‌ی برف، هزار درنا و یایتخت قدیمی. اما خود کواباتا معتقد بود که ذات هنر او را می‌توان در داستان‌‌های کوتاهِ کوتاهش در مجموعه‌ی ?Palm-of -the-Hand Stories پیدا کرد.

کواباتا اولین تجربه‌‌های فرم را در سال ۱۹۲۳ آغاز کرد. کتاب اولش را با ۳۵ داستان کوتاه به چاپ رساند. در طول زندگی هنری‌اش گاه و بی‌گاه به فرم بازگشت کمااینکه آخرین کارش ?Palm-sized نام داشت که صورت دیگری از رمان دهکده‌ی برف بود. این اثر درست قبل از خودکشی‌ او در سال ۱۹۷۲ به چاپ رسید.

این داستان از مجموعه‌ای که خود نویسنده بسیار دوست می‌داشت انتخاب شده که توسط انتشارات ?North Point Press در امریکا منتشر شده است. در این مجموعه «شاهد پرداخت زیبای نویسنده به موضوع همیشگیِ تنهایی، عشق، گذر زمان و مرگ هستیم. پرداختی که هیچ‌جای دیگر شبیه آن را نمی‌توانیم بیابیم.» داستان خودکشی‌‌های عاشقانه‌ را شاهکار او در زمینه‌ی داستان‌‌های کوتاه خوانده‌اند.

یاسوناری کواباتا در سال ۱۹۶۸ به دریافت جایزه‌ی نوبل نائل آمد و در سال ۱۹۷۲ خودکشی کرد.

منبع: www.jenopari.com

جوراب

نمی‌فهم چرا خواهر بزرگ‌تر و مهربان من، باید در چنین وضعیتی تسلیم مرگ می‌شد.
آن شب توی رختخوابش بود که، ناگهان از حال رفت. در خود مچاله گشت. بازوهایش رو به بالا دراز شدند، و مشت‌‌های گره شده‌اش به دفعات لرزید. وقتی بحران غش فروکش کرد، سرش به سمت چپ بالش افتاد و کرم کدوی سفید رنگی به نرمی‌ از دهان نیمه‌بازش بیرون خزید.
سفیدی غریب کرم تا مدت‌‌ها در ذهنم ماند. هر گاه که کرم را به خاطر می‌آوردم، می‌کوشیدم جوراب‌‌های سفید را نیز به یاد بیاورم. مادرم چیز‌های جوراجوری در تابوت خواهرم گذاشته بود. مجموعه‌ای از وسایلی که خواهرم در زمان حیات از آن‌‌ها استفاده می‌کرد. به مادرم گفتم:
– مادر، جوراب‌‌ها چه طور؟ آن‌ها را هم توی تابوت می‌گذاری؟
– خوب شد گفتی. داشت یادم می‌رفت. چه پا‌های ظریفی داشت.
مصرانه گفتم: شماره‌اش نه بود. با شماره خودت یا من اشتباه نکنی.
پا‌های قشنگ خواهرم باعث نشد که حرف جوراب‌‌ها را پیش بکشم. بلکه خودم خاطره شیرینی از جوراب داشتم.
حادثه در دسامبر سالی که یازده سال داشتم، اتفاق افتاد. در شهرستان نزدیک ما، یک شرکت مخصوص جوراب‌بافی قطعه فیلمی را هم برای تبلیغات نمایش می‌داد. عده‌ای از کارمند‌های شرکت پرچم‌‌های قرمزی در دست داشتند و توی دهات دور و بر می‌گشتند. روستای ما هم از جمله آن‌ها بود. همان عده سر راه تعدادی آگهی هم به هوا می‌ر‌یختند، و شایع شد که چند تا بلیط ورودیه به سینما هم در بین آن‌ها پخش شده ‌است. بلیط‌‌های سینما را واقعاً روی جوراب‌‌های شرکت چسبانده بودند.خیلی از روستایی‌‌ها جوراب‌‌ها را خریدند، چون آن روز‌ها در سال نهایت یکی دوبار به سینما می‌رفتند. آنهم فقط در روزهایی که عید بود
من‌هم یکی از آگهی‌‌ها را که عکس یک پیرمرد شهری روی آن بود، به چنگ آوردم، سرشب به شهر رفتم و داخل صف سینما ایستادم. حقیقتش می‌ترسیدم که به داخل راه ندهند. مردی که دم در ایستاده بود، سد راهم شد.
– این که فقط آگهی تبلیغاتی است.
شرمنده و پکر سلانه سلانه راه خانه را در پیش گرفتم. نمی‌توانستم وارد خانه شوم. از این رو جلوی خانه،کنار دیوار وایستادم. قلبم آکنده از اندوه بود. خواهرم اتفاقی با سطلی در دست از خانه بیرون آمد. دست َپر شانه‌ام گذاشت و قضیه را پرسید. گریه امانم نداد. سطل را زمین گذاشت و به خانه رفت و مقداری پول برایم آورد.
بعد گفت: عجله کن!
وقتی گوشه خیابان ایستادم و برگشتم نگاهش کنم، هنوز آنجا بود. با آخرین توانم دویدم. یک راست به فروشگاهی رفتم که جوراب می‌فروختند، اندازه پایم را پرسید. درماندم.
فروشنده گفت: یکی از جوراباتو ببینم. شماره‌اش نه بود.
وقتی برگشتم. جوراب‌‌های تازه را به خواهرم نشان دادم. اندازه پای او هم نه بود. دو سال بعد خانواده‌ام به کره مهاجرت کردند و آنجا ساکن شدیم. وقتی نه سالم بود، اولیای مدرسه به پدر و مادرم هشدار دادندکه من با یکی از معلم‌‌ها بیش از حد صمیمی شده‌ام. آقای میهاشی را می‌گفتند. ملاقات او برایم قدغن شد. آقای میهاشی بیمار بود، سرماخوردگی مهلکی داشت که روز به روز بدتر می‌شد. درس او از امتحانات حذف شده بود.
چند روز مانده به کریسمس، من و مادرم به فروشگاه شهر رفتیم. یک کلاه بلند ابریشمی قرمز خریدم، قصد داشتم آن را به آقای میهاشی هدیه کنم. زیر نوار، با ترکه درخت راج و برگ‌‌های سبز و توت فرنگی آذین شده بود. داخل کلاه هم یک بسته شکلات بزرگ، پیچیده توی قوطی زر ورق بود.
در کتاب‌فروشی همان خیابان به خواهرم برخوردم. بسته‌ام را به او نشان دادم.
گفتم: حدس بزن این توجیه؟ برای آقای میهاشی یک هدیه گرفته‌ام.
سرزنشم کرد و گفت: نه! نمی‌توانی این کار را بکنی!‌یادت رفته توی مدرسه بهت چه گفتند؟
شادی‌ام زایل شد برای اولین بار درک کردم که او با من فرق دارد.
کریسمس آمد و رفت، ولی کلاه قرمز روی میز تحریر من ماند. تا این که دو روز مانده به تحویل سال‌نو، کلاه غیب شد. حس کردم آخرین یادگار دلخوشی‌ام نیز از دست رفت. دل و جرئت کافی نداشتم که از خواهرم بپرسم.
در شب سال‌نو با خواهرم بیرون رفتم تا قدم بزنیم. خودش سرحرف را باز کرد: شکلات را… در تشییع جنازه آقای میهاشی پخش کردم قشنگ بود، شبیه یک توپ قرمز لابه لای گل‌‌های سفید بود. گفتم کلاه را هم توی تابوت بگذارند.
مرگ آقای میهاشی برایم چیز تازه‌ای بود. ناامید از تحویل ندادن کلاه از دنیا بی‌خبر در خانه مانده بودم.
امکاناً پدر و مادرم اخبار را از من مخفی کرده بودند. کلاه قرمز و جوراب سفید. در طول زندگیم فقط دوبار چیزی را داخل تابوت گذاشته بودم. می‌گفتند که آقای میهاشی در آپارتمان حقیرش روی تشک نازکی دراز کشیده بود، و به طرزی وحشتناک نفسش بالا می‌آمده و با چشم‌هایی از حدقه درآمده، خیلی دردناک مرده بود. هنوز که هنوز است فکر می‌کنم: کلاه قرمز و جوراب سفید چه معنی می‌دادند؟

نویسنده: یاسوناری کاواباتا
مترجم: مرتضی هاشم‌پور
درباره‌ی نویسنده:
یاسورنای کاواباتا به سال 1899 در شهر اوزاکا متولد شد و اولین نویسنده ژاپنی است که به سال 1968 جایزه نوبل ادبی را برد. در کودکی پدر و مادرش مردند و بعد از آن‌ها تنها خواهرش را هم از دست داد. در چهارده سالگی به مدرسه شبانه رفت. او امیدوار بود روزی نقاش شود. اما وقتی در دبیرستان بود، اولین داستان‌هایش منتشر شدند. نثر کاواباتا عمیقاً ریشه در سنت ژاپن دارد. شاید داستان‌هایش نوعی از هایکو‌های ژاپنی باشند کاواباتا گفته است: برخی از نویسندگان در جوانی شعر می‌گویند، اما من به جای شعر داستان‌‌های کوچول نوشتم. داستان‌هایی قد کف دست.
منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.