داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

وقتی آتش خاموش شود

وقتی تلفن چند دقیقه مانده به نصف شب، زنگ زد، جانکو داشت تلویزیون تماشا می‮کرد. کی ساکه گوشه اتاق نشسته بود. هدفون بر گوش و با چشمانی نیمه باز. همین‮طور که انگشتان کشیده‮اش روی سیم‮های گیتار برقی می‮رقصید، سرش را به عقب و جلو تاب می‮داد. داشت قطعه‮ای را تمرین می‮کرد که ریتم تندی داشت و ابداً صدای زنگ تلفن را نمی‮شنید. جانکو گوشی را برداشت.
– بیدارت کردم؟
میاکه بود با لهجه آشنا و نامفهوم اوزاکا. جانکو جواب داد:
– نه بابا، بیدار بودیم.
– تو ساحلم. باید ببینی چقدر تخته پاره روی آبه. این دفعه یکی بزرگترش رو درست می‮کنیم. می‮تونی بیای این پائین؟
جانکو گفت:
– معلومه که میام. بذار لباسام رو عوض کنم. ده دقیقه دیگه اونجام.
با عجله جوراب شلواری و بعد شلوار جینش را به تن کرد. بالاتنه‮اش را با پلیور یقه اسکی پوشاند، بسته ای سیگار توی جیب نیمتنه پشمی‮اش چپاند، کیف، کبریت و جاکلیدی‮اش را برداشت و با پایش سقلمه ای به پشت کی ساکه زد. کی ساکه هدفون را از روی گوش‮هایش برداشت.
– دارم می‮رم ساحل برای روشن کردن آتیش.
کی ساکه ترش کرد. پرسید:
– بازم میاکه؟ زده به سرت. می‮دونی کدوم ماهه؟ فوریه. دوازده شب! می‮خواین الان برین آتیش روشن کنین؟
– طوری نیست، تو مجبور نیستی بیای. خودم تنها می‮رم.
کی ساکه آهی کشید و گفت:
– نه بابا، میام. یه لحظه صبر کن لباسم رو عوض کنم.
آمپلی فایر را خاموش کرد. روی پیژامه اش، شلوار، پلیور و ژاکت کرک دارش را پوشید و زیپش را تا زیر چانه بالا کشید. جانکو شالی دور گردنش پیچید و کلاه کشبافی بر سر گذاشت. داشتند از مسیری که به ساحل می رسید، پائین می رفتند که کی ساکه گفت:
– شما دوتا دیوونه این. آتش بازی کجاش معرکه‮س؟
شب سردی بود اما باد نمی‮وزید. با هر حرفی که می‮زدند، دهانشان یخ می‮بست.
– پرل جم Pearl Jam کجاش معرکه‮س؟ فقط یه عالمه سروصداس.
کِی ساکه گفت:
– ده میلیون نفر از سرتاسر دنیا عاشق پرل جم هستن.
جانکو گفت:
– خوب، پنجاه هزار ساله که مردم سرتاسر دنیا عاشق آتیشن.
– تو یه چیزیت می‮شه.
– خیلی بعد اینکه پرل جم از دنیا رفته باشه، مردم بازم آتیش روشن می‮کنن. تو خودت هم یه چیزیت می‮شه.
کی ساکه دست راستش را از توی جیب بیرون کشید و بازویش را دور شانه جانکو حلقه کرد.
– مشکل این‮جاس که پنجاه هزار سال قبل به من دخلی نداره. پنجاه هزار سال بعد هم همین‮طور. هیچ دخلی نداره. ویژژژژ. فقط همین لحظه مهمه. کی می دونه دنیا کی تموم می‮شه؟ کی می‮تونه فکر فردا رو بکنه؟ مهم اینه که همین حالا شکمم سیر و روبه‮راه هست یا نه. بد می‮گم؟
پله‮های موج شکن را بالا رفتند. میاکه آن پائین، جای همیشگی‮اش توی ساحل بود. تکه چوب‮هایی را در شکل‮ها و اندازه‮های مختلف از آب جمع می‮کرد و تل مرتبی روی هم می‮چید. لابد زحمت زیادی برای کشاندن کنده تنومند به محل موردنظر کشیده بود.
نور ماه، خط ساحلی را به تیغه تیز شمشیر می‮مانست. موج‮های زمستانی که روی شن‮ها شسته می‮شدند، آرامش عجیبی می‮گرفتند. میاکه توی ساحل تنها بود.
– بد نشده. مگه نه؟
میاکه این را گفت و بخار سفید نفسش را بیرون داد. جانکو گفت:
– باورنکردنی یه.
– می‮دونی، به ندرت همچین فرصتی پیش میاد که مثل اون روز هوا طوفانی باشه و موج‮های بزرگی بلند شن. تازگیا، می‮تونم از روی صدای موجا بفهمم که مثلاً "امروز آب چوبهای گنده ای با خودش می آره".
کی ساکه در حالی که دستانش را به هم می مالید، گفت:
– خبه خبه. می‮دونیم چقدر سرت می‮شه. بهتره یه کاری بکنی گرم بشیم. اونقد سرده که خایه‮هات یخ می‮کنن.
– هی! سخت نگیر. درستش اینه که اول توی ذهنمون، طرحش رو بریزیم. وقتی ترتیب همه‮چی رو دادیم، کارمون بی‮دردسر راه می افته. آتش رو باید سر صبر روشن کرد نه با عجله. نشنیدی می‮گن گدا سر صبر خرجش رو درمی‮آره؟
– چرا، شنیدم. مثل فلان‮کاره که سر صبر خرجش رو درمی‮آره.
میاکه سرش را تکان داد.
– به سن و سالت نمی خوره هی از این شوخی‮های اکبیری بکنی.
میاکه کنده‮های بزرگ و تکه چوب‮های ریز را استادانه بر روی هم چیده بود طوری که تل هیزم در نهایت شبیه مجسمه های آوانگاردها درآمده بود. چند قدمی که عقب می‮رفت می‮توانست شکلی را که ساخته بود، وارسی کند، بعضی از تکه‮ها را میزان کند و دوری بزند تا از زاویه دیگر، نگاه دیگری به تل هیزم بیاندازد و این کار را چندین و چند بار تکرار کند. کار همیشگی‮اش بود. طرز ترکیب قطعات چوب را که نگاه می‮کرد، توی ذهنش ریزترین حرکات زبانه‮های بالارونده آتش، تجسم می‮یافتند. همان‮طور که مجسمه‮ساز با نگاه به توده سنگ می‮تواند محل دقیق تصویری را که در توده سنگ نهان است ببیند. خیلی دست دست کرده بود اما وقتی ترتیب همه چیز را مطابق میلش داد، سری تکان داد انگار به خودش می‮گفت، خودشه. عالی شد. بعد، ورق‮های روزنامه را که با خودش آورده بود، دسته کرد و آنها را به آرامی از لابه‮لای هیزم ها به ته توده ای که ساخته بود، لغزاند و با فندک پلاستیکی روشنشان کرد. جانکو پاکت سیگار را از جیب درآورد، سیگاری بر لب گذاشت و با کبریت روشنش کرد. چشمانش را ریز کرد و به پشت قوزکرده و سر میاکه که داشت طاس می‮شد، خیره شد. وقتش رسیده بود: لحظه سرنوشت ساز کل کار. آتش روشن خواهد شد؟ شعله‮های عظیمی از آن سربرخواهند آورد؟
هر سه در سکوت به کوه تخته پاره‮هایی که آب با خودش آورده بود، خیره شدند. روزنامه‮ها به یکباره گرگرفتند، لحظه کوتاهی، شعله ها به هوا بلندشان کردند. بعد مچاله و خاموش شدند. بعد هیچ اتفاقی نیفتاد. جانکو فکر کرد: نشد. لابد چوبها از آنچه به نظر می رسید خیستر بودند.
نزدیک بود امیدش را از دست بدهد که باریکه‮ای دود سفید از تل هیزم برخاست. باد نمی‮وزید تا دود را پراکنده کند. باریکه دراز و پیوسته دود مستقیماً به سوی آسمان بالا می‮رفت. لابد تل هیزم از جایی گر گرفته بود اما هنوز هم خبری از شعله های آتش نبود.
کسی حرفی نزد. حتی کی ساکه پرچانه، چفت دهانش را کشیده و دست‮هایش را در جیب کتش فروبرده بود. میاکه، چمباتمه روی شنهای ساحل نشست. جانکو، سیگار به دست، بازوانش را روی سینه بر هم گذاشت. گه‮گاه پکی به سیگارش می‮زد طوری‮که انگار هر بار، به یک‮باره یاد سیگارش می‮افتاد.
مثل همیشه "در تلاش آتش" جک لندن یادش آمده بود. داستان سفر مردی که به تنهایی از مرکز آلاسکای پوشیده از برف می‮گذرد و تلاش‮های او برای روشن کردن آتش. خورشید در حال غروب است و اگر آتشی که روشن کرده، گر نگیرد، یخ می‮زند. جانکو داستان‮های زیادی نخوانده بود اما از زمانی که معلم سال اول دبیرستان تکلیف کرده بود در تعطیلات تابستانی درباره این داستان انشایی بنویسند، بارها و بارها آن‮را خوانده بود. هر بار که آن‮را می‮خواند، صحنه داستان در ذهنش جان می‮گرفت. می‮توانست ترس و امید و ناامیدی مرد را درک کند طوری که انگار احساسات خودش بودند. حتی ضربان قلب مرد را زمانی که به آستانه مرگ رسیده بود، حس می‮کرد. اما مهمتر از همه، این حقیقت را خوب می فهمید که اساساً مرد، مشتاق مردن بود. از این بابت مطمئن بود. نمی‮توانست توضیح دهد این را از کجا می‮داند اما از همان ابتدای داستان فهمیده بود. چیزی که مرد واقعاً می‮خواست، مرگ بود. مرد توی داستان می‮فهمید سرانجام مناسب داستان او، مرگ است اما مجبور بود با تمام وجود به جنگ ادامه دهد. مجبور بود برای بقای خودش با این دشمن قوی بجنگد. همین تناقض عمیق، بیش از هر چیز دیگری جانکو را می‮آشفت.
معلم، دیدگاه او را به مسخره گرفت و گفت:
– مرگ چیزی بود که این مرد واقعاً می‮خواس؟ این نظر برام خیلی تازگی داره. عجیبه و مجبورم بگم کاملاً خلاقانه‮س.
مردک، نتیجه‮گیری جانکو را برای بچه ها خوانده بود و آن‮ها هم خندیده بودند.
اما جانکو می‮فهمید. همه آن‮ها اشتباه می‮کردند. اگر نتیجه‮گیری او اشتباه بود چرا داستان آن‮قدر آرام و زیبا پایان یافته بود؟
کی ساکه پیش قدم شد و گفت:
– اوم… آقای میاکه، فکر نمی کنید آتیش خاموش شده باشه؟
– نگران نباش. گر گرفته. الانه که زبانه بکشه. می‮بینی چه‮طور دود می‮کنه؟ نشنیدی می‮گن هیچ دودی بی آتش نمی‮شه.
– خوب، تو چی؟ نشنیدی می‮گن هیچ جوونی بی گناه نمی‮شه؟
– همه‮اش همینارو بلدی؟
– نه. حالا از کجا مطمئنی خاموش نشده؟
– می‮دونم دیگه. الانه که زبانه بکشه.
– چه‮طور استاد همچین هنری شدی، آقای میاکه؟
– من بهش "هنر" نمی‮گم. وقتی پیش آهنگ بودم یاد گرفتم. توی دوران پیش آهنگی بخوای نخوای، هرچیزی رو که برای آتش روشن کردن لازم باشه، یاد می‮گیری.
– که این‮طور. پیش آهنگی، آره؟
– البته همه‮اش پیش‮آهنگی نیست، استعداد هم داشتم. قصد خودستائی ندارم اما اگه قرار به راه انداختن آتیش‮بازی باشه، استعداد خاصی دارم که بیشتر مردم ندارند.
– لابد باهاش حال می‮کنی اما خیال نکنم چیزی برات بماسه.
میاکه، لبخندزنان گفت:
– درسته. هیچی برام نمی‮مونه.
و همان‮طور که پیش بینی کرده بود، شعله‮های کوچک چندی درست در وسط تل هیزم سوسو زدند که صدای ترق و تروق خفیفی همراهی شان می‮کرد. جانکو نفسش را که برای مدت طولانی حبس کرده بود، بیرون داد. حالا دیگر موردی برای نگرانی وجود نداشت. آتششان روبه‮راه شده بود. مقابل شعله های نوزاد ایستادند و دستانشان را به طرف آتش دراز کردند. لحظات بعد کاری نکردند جز این‮که در سکوت به تماشای شعله‮هایی بنشینند که کم‮کم نیرو می گرفتند. جانکو پیش خودش فکر کرد، لابد مردمان پنجاه هزار سال قبل هم وقتی دستانشان را به طرف شعله‮های آتش دراز می‮کردند، چنین احساسی داشته‮اند.
کی ساکه شادمانه گفت:
– فهمیدم اهل کوبه هستی، آقای میاکه.
انگار یکباره به فکرش خطور کرده باشد.
– تو زلزله ماه قبل کانسای، کس و کاری داشتی؟
میاکه گفت:
– مطمئن نیستم. دیگه با کوبه رابطه ندارم. سال‮هاست.
– سال‮ها؟ خوب، لهجه کانسائی ت که ابداً دست نخورده.
– راستی؟ خودم متوجه نمی‮شم.
کی ساکه با لحن کانسائی اغراق شده‮ای گفت:
– قویاً اعلام می شود شوخی می‮کنید.
– شر و ور نباف، کی ساکه. آخرین کسی که می خوام صداشو بشنوم، یه ایباراگی کونیه که لهجه کانسائی هارو مسخره می کنه. شما بچه دهاتی های شرقی همون بهتر که تو فصل کسادی روی موتور سیکلتاتون ول بگردین.
– وای! انگار بدجوری حالتو گرفتم. ظاهرت آروم و مؤدبه اما تو بددهنی کم نمی آری. باید بگی ایباراکی نه ایباراگی. همه شما کانسائی ها دلتون غنج می زنه ما بچه دهاتی های شرقی رو لهمون کنین. بگذریم. جداً کسی هم صدمه دیده؟ باید یه کسی رو تو کوبه بشناسی. اخبار تلویزیون رو دیدی؟
میاکه گفت:
– بیائین موضوع صحبت رو عوض کنیم. ویسکی؟
– حتماً.
– جان؟
– فقط یه کم.
میاکه قمقمه فلزی باریکی را از جیب ژاکت چرمی اش بیرون کشید و آنرا به کی ساکه داد. کی ساکه درپوش قمقمه را پیچاند، بازش کرد و بدون اینکه دهانش به سر قمقمه بخورد، محتوی آنرا توی دهانش خالی کرد و فروبرد. بعد نفس عمیقی کشید و گفت:
– حرف نداشت. لابد آبجوی تکِ بیست و یک ساله س. از جنس مرغوبش که توی بشکه بلوط عمل اومده. می شه غرش دریا و دم فرشته های اسکاتلندی رو از توش شنید.
– تند نرو، کی ساکه. این ارزون ترین سانتروئی هست که می شه خرید.
بعد نوبت جانکو بود. او قمقمه را از کی ساکه گرفت، کمی از آن را توی درپوش ریخت و کم کم مزمزه اش کرد. چهره اش در هم رفت اما به دنبال آن، وقتی مایع از گلویش به داخل شکم سرازیر شد، گرمای خاصی را در درونش حس کرد. درون تنش بفهمی نفهمی گرم شد. بعد، میاکه جرعه ای را بیصدا سرکشید و کی ساکه جرعه دیگری فروداد. قمقمه دست به دست می شد و آتش، بزرگتر و قوی تر. نه به یکباره بلکه به تدریج و آرام. این بود اهمیت آتشی که میاکه راه می انداخت. شعله ها به آرامی و نرمی، گر می گرفتند. درست مانند نوازشی ماهرانه. بی هیچ خشونت یا عجله ای. تنها هدف شعله ها این بود که به دلها گرما ببخشد.
جانکو پیش آتش، هیچوقت زیاده گوئی نمی کرد. خشکش زده بود. شعله ها توی سکوت همه چیز را پذیرا می شدند، نوش می کردند، درک می کردند و می بخشیدند. جانکو فکر کرد، خانواده، خانواده واقعی شاید مثل همین شعله ها باشد.
ماه می سال سوم دبیرستان به این شهر آمد. با مهر و دفترچه حساب پس انداز پدرش، سیصدهزار ین از بانک گرفته، تمام لباسهایش را توی یک کیف بوستونی چپانده و از خانه گریخته بود. همین طور تصادفی از این قطار سوار آن یکی شده بود تا اینکه از توکوروزاوا Tokorozawa به این منطقه کوچک ساحلی در استان ایباراکی رسیده بود. ایباراکی، شهری که حتی اسمش هم به گوش او نخورده بود. از معاملات ملکی روبروی ایستگاه، آپارتمان تک اتاقه ای پیدا کرده بود و هفته بعد شغلی در فروشگاه غذای آماده یافته بود که در بزرگراه ساحلی قرار داشت. برای مادرش نوشته بود: نگران من نباشید، و لطفاً دنبالم نگردید، من خوبم.
از مدرسه ذله شده بود و تاب ریخت پدرش را نداشت. تا وقتی کوچک بود، با پدرش خوب تا می کرد. آخرهفته ها و توی تعطیلات دوتائی همه جا می رفتند. جانکو از اینکه بازو به بازوی او توی خیابان قدم می زد، احساس غرور و قدرت می کرد. اما اواخر دوره ابتدائی که عادت ماهانه اش شروع شد، موهای شرمگاهش شروع به روئیدن کرد و سینه هایش باد کرد، طرز نگاه پدرش خیلی عجیب و تازه شد. سال سوم دبیرستان که قدوقواره اش از پنج فوت و شش اینچ گذشت، پدرش دیگر به ندرت با او حرف می زد.
بعلاوه نمره هایش هم تعریفی نداشتند. از اواخر سال اول راهنمائی تا قریب به زمان فارق التحصیلی، نفر اول از آخر شده بود. وضعیتی که توی دبیرستان، بدتر هم شد. اینها نشانه کندذهنی او نبودند. فقط نمی توانست روی چیزی تمرکز کند. هیچکدام از کارهائی را که شروع می کرد نمی توانست به اتمام برساند. هر بار که سعی می کرد تمرکز کند، سرش به شدت درد می گرفت. نفس کشیدن برایش عذاب آور و ضربان قلبش نامرتب می شد. حضور در کلاس، شکنجه محض بود.
کمی بعد از اقامت در این شهر، با کی ساکه آشنا شد. دو سال از او بزرگتر بود و اسکی بازی ماهر. بلندقد بود، موهایش را قهوه ای رنگ کرده بود و دندانهای مرتب زیبائی داشت. بخاطر خیزاب مناسب ایباراکی، در این شهر ماندگار شده و با چند تن از دوستانش، یک گروه راک راه انداخته بود. در یک دانشگاه درجه دو نام نویسی کرده بود اما پایش به محوطه دانشگاه نرسیده بود و هیچ امیدی برای فارق التحصیلی نداشت. والدینش در شهر میتو قنادی باسابقه آبرومندی را اداره می کردند و او می توانست به عنوان آخرین ملجأ به ادامه شغل خانوادگی بپردازد اما کی ساکه هیچ قصد نداشت قنادی پیشه کند. تنها چیزی که او می خواست این بود که همراه دوستانش با کامیون واتسون پرسه بزند، روی آب اسکی کند و توی گروه آماتورشان گیتار بنوازد. روشی راحت برای زندگی که همه می دانستند دوامی نخواهد داشت.
بعد از همخانگی با کی ساکه، جانکو با میاکه خودمانی شد. میاکه بیشتر از چهل سال نشان می داد. مردی کوچک، ریزه و عینکی که صورتی دراز و باریک و موهائی کوتاه داشت. صورتش را همیشه اصلاح می کرد اما ریشش آنقدر سریع رشد می کرد که هر روز هنگام غروب، ته ریشی صورتش را می پوشاند. دوست داشت پیراهن کتانی رنگ و رورفته یا پیراهن آستین کوتاه طرح دار بپوشد که هیچوقت زیر شلوار کهنه گل و گشاد چیتش نمی گذاشت. کفشهای کتانی سفید و زوار دررفته می پوشید. در زمستان ژاکت چرمی پرچین و چروک به تن می کرد و گاهی کلاه بیسبال به سر می گذاشت. جانکو هیچوقت او را در لباس دیگری ندیده بود. هرچند هرچه که می پوشید از تمیزی برق می زد.
کسانی که با لهجه کانسای، حرف می زدند همه جای ژاپن پیدا می شدند اما نه در این منطقه. به همین خاطر توجه مردم به میاکه جلب می شد. یکی از دختران همکار جانکو به او گفته بود:
– اون تو یه خونه اجاره ای همین دوروبرا زندگی می کنه. نقاشی می کشه. خیال نکنم اسمی در کرده باشه کاراش رو هم هیچوقت ندیده ام. اما وضع زندگیش خوبه. ظاهراً از عهده اش براومده. گاهی وقتا می ره توکیو و دیروقت با اسباب نقاشی و این جور چیزا برمی گرده. وای! نمی دونم شاید پنج سال بیشتر باشه که اینجاس. هر وقت ببینیش داره توی ساحل آتیش روشن می کنه. حدس می زنم، از آتیش خوشش میاد. آخه می دونی، هر وقت آتیش روشن میکنه طرز نگاهش شوروحال خاصی می گیره. بفهمی نفهمی مرموزه اما آدم بدی نیست.
میاکه دست کم سه بار در روز به فروشگاه می آمد. صبحها شیر، نان و یک روزنامه می خرید و سر ظهر، یک جعبه غذای آماده. عصرها یک قوطی آبجوی خنک می خرید و ته بندی مختصری هم می کرد. هر روز همان چیزهای قبلی. بین او و جانکو هرگز جز تعارفات معمول، کلمه ای ردوبدل نشده بود. اما بعد از مدت کوتاهی جانکو حس می کرد کشش خاصی از سوی او احساس می کند.
یک روز صبح وقتی توی فروشگاه تنها بودند، توی یک فرصت مناسب، از میاکه درباره خودش پرسید. گفت با وجود اینکه نزدیک فروشگاه زندگی می کند دلیلی ندارد این قدر زود به زود به فروشگاه بیاید. چرا شیر و آبجوی کافی نمی خرد و توی یخچال نگه شان نمی دارد؟ این طوری راحت تر نیست؟ البته برای کارکنان فروشگاه فرقی نمی کند اما…
میاکه گفت:
– آره، فکر کنم حق با تو باشه. عاقلانه تر اینه که هرچی لازم دارم ذخیره کنم اما نمی تونم.
و جانکو پرسید:
– چرا نمی تونی؟
– خوب، راستش…نمی تونم. همین.
جانکو گفت:
– قصد فضولی ندارم. خواهش می کنم ناراحت نشین. اخلاقم این طوریه. وقتی از چیزی سردرنمی آرم نمی تونم جلوی کنجکاوی خودمو بگیرم. اما نمی خوام اذیتتون بکنم.
میاکه لحظه ای مردد ماند. سرش را خاراند. بعد، با کمی زحمت گفت:
– راستش را بخواهی، من یخچال ندارم. از یخچال خوشم نمی آد.
جانکو لبخند زد:
– منم از یخچال خوشم نمیاد. اما یکی دارم. زندگی بدون یخچال اسباب دردسر نیست؟
– البته که اسباب دردسره اما از این چیزا متنفرم، چکار کنم؟ اگه دوروبرم یخچال باشه، خوابم نمی بره.
جانکو فکر کرد، چه آدم عجیب غریبی! اما بیش از همیشه به او علاقمند شد.
چند روز بعد، وقتی داشت سرشب توی ساحل قدم می زد، میاکه را دید که به تنهائی آتشی روبراه می کند. آتش کوچکی بود. کنده های آب آورده را جمع کرده و روشنشان کرده بود. جانکو با میاکه حرف زد و بعد همراه او کنار آتش ماند.
وقتی کنار میاکه ایستاد چند اینچی بلندتر از او به نظر می رسید. آن دو تا سلام و احوالپرسی ساده ای کردند. بعد به آتش خیره شدند و کاملاً ساکت ماندند.
اولین باری بود که با تماشای شعله های آتش، جانکو "حس" خاصی داشت. "حسی" بسیار عمیق. می توانست اسمش را "توده" احساس بگذارد. احساسی آنقدر خام، عمیق و زنده که نمی شد گفت تصور صرف بوده. این احساس سراسر تنش را در هم نوردید و بعد ناپدید شد و نوعی احساس حزن همراه با خوشی، دلتنگ کننده و عجیب و غریب به جا گذاشت. بعد از ناپدید شدن این احساس، هنوز موهای بازوانش سیخ بود.
– آقای میاکه، دوست دارم بدونم وقتی شکلهائی رو که آتش می سازه می بینی، احساس خاصی بهت دست نمی ده؟
– چه جور احساسی؟
– نمی دونم. مثلاً اینکه احساس کنی یکدفعه متوجه چیزی شدی که بیشتر مردم تو زندگی روزمره شون بهش توجه نمی کنن. نمی دونم چطور بگم. آخه اونقدرا آدم باهوشی نیستم اما حالا که دارم این آتیش رو نیگاه می کنم، ژرفا و آرامش خاصی رو احساس می کنم.
میاکه مدتی به فکر فرورفت و بعد گفت:
– می دونی جوون، آتیش به هر شکلی که دلش بخواد درمی آد. آتیش آزاد و رهاست. پس به هر شکلی درمی آد بستگی داره به درون کسی که بهش نیگاه می کنه. اگه تو با تماشای اون، ژرفا و آرامش خاصی احساس می کنی، بخاطر اینه که ژرفا و آرامشی رو که در درون تو هست، بهت نشون می ده. می فهمی چی می گم؟
– اوهوم.
– اما خوب هر آتیشی چنین کاری نمی کنه. برای اینکه همچین اتفاقی بیفته، خود آتش باید رها باشه. با اجاق گاز و فندک چنین اتفاقی نمی افته. حتی با یه آتیش معمولی هم. برای اینکه آتیش رها باشه، باید اون رو در محل مناسبش روشن کرد. این کار زیاد هم آسون نیست. هرکسی هم نمی تونه همچین آتیشی روشن کنه.
– اما تو می تونی، آقای میاکه؟
– گاهی می تونم، گاهی نمی تونم. اغلب از پسش برمی آم. اگه خوب حواسم رو جمع کنم، تقریباً از پسش برمی آم.
– تو از آتیش های بزرگ خوشت می آد، نه؟
میاکه سری به تأئید تکان داد.
– می شه گفت دیوونه اش هستم. فکر می کنی برای چی تو همچین گنداب دره ای که هیچ شباهتی به شهر نداره زندگی می کنم؟ بخاطر اینکه بیشتر از هر ساحل دیگه ای که می شناسم، آب با خودش تکه چوب می آره. فقط بخاطر همین. این همه راه اومدم که آتیش روشن کنم. بی معنیه، نه؟
از آن به بعد جانکو به محض اینکه فرصتی گیر می آورد، به میاکه ملحق می شد. میاکه تمام سال آتش روشن می کرد مگر وسط تابستان که تمام ساحل تا دیروقت پر از آدم بود. گاهی هفته ای دوبار آتش روشن می کرد، گاهی هم یک ماه می گذشت و خبری نمی شد. روال آتش روشن کردن میاکه را مقدار چوبی که آب می آورد، تعیین می کرد. و وقتی زمان آن می رسید، با خاطرجمعی می توانست جانکو را هم خبر کند. کی ساکه رگه ای از حسادتی زشت داشت اما میاکه استثناه بود. کی ساکه به میاکه می گفت "رفیق آتیشی" و جانکو را اذیت می کرد.
بالاخره شعله ها راهشان را به بزرگترین کنده یافتند و بعد وقفه ای درازمدت، آتش مهیای سوختنی طولانی می شد. جانکو روی شنهای ساحل نشست و درحالی که لبهایش را محکم به هم فشار می داد، به آتش خیره شد. میاکه با دقت زیاد سوختن آتش را نظارت می کرد. با استفاده از یک شاخه بلند، جلوی پخش شدن سریع و یا بی رمق شدن شعله ها را می گرفت. گاه به گاه از تل هیزم های اضافی، تکه چوبی برمی داشت و درست جائی که لازم بود، پرتابش می کرد.
کی ساکه اعلام کرد شکم درد دارد.
– باید چائیده باشم. فکر کنم اگه بریننم روبراه می شم.
– بهتره بری خونه و استراحت کنی.
گوئی کی ساکه به حال خودش تأسف می خورد، گفت:
– آره، فکر کنم باید همین کار رو بکنم. تو چی؟
– نگران جان نباش، من می رسونمش خونه. طوریش نمیشه.
– خیله خوب، باشه. ممنون.
کی ساکه ساحل را ترک کرد. جانکو سری تکان داد و گفت:
– احمق! همیشه کنترل خودشو از دست می ده و زیاده روی می کنه.
– جان، می فهمم چی می گی. اما خوب نیس آدم تو جوونی زیاد معقول باشه. فقط عیش بقیه رو منقص می کنه. کی ساکه هم برای خودش خصلتهای خوبی داره.
– شاید، اما هیچوقت عقلشو به کار نمی گیره.
– بعضی چیزا هستن که عقل آدم بهشون قد نمی ده. جوونی هم مشکلات خودشو داره.
هردو در حضور آتش سکوت اختیار کردند. هر کدام به خیالات خود فرورفته و زمان برای هر کدام به گونه ای علی حده می گذشت. تا اینکه جانکو گفت:
– می دونی، آقای میاکه، یه چیزی هست در مورد تو که اذیتم می کنه. اشکالی نداره بپرسم؟
– چه جور چیزی هست؟
– یه چیز خصوصی.
میاکه صورت زبرش را با کف دست خاراند.
– خوب، نمی دونم. فکر نکنم اشکالی داشته باشه.
– فقط دلم می خواد بدونم، زن داری؟
میاکه، قمقمه را از جیب زاکتش درآورد، درش را باز کرد و به آرامی و مشتاقانه، جرعه ای سرکشید. بعد درپوش را گذاشت و قمقمه را داخل جیبش لغزاند. روکرد به جانکو و گفت:
– این فکر از کجا به سرت زد؟
– یه دفه ای نبود. قبلاً هم همچین احساسی داشتم. وقتی کی ساکه شروع کرد به حرف زدن درباره زلزله، حالت چهره ات رو دیدم. یادته یه بار چی بهم گفتی؟ گفتی مردم وقتی آتیش رو نگاه می کنند چشماشون با روراستی چیزی درباره شون نشون می ده؟
– من همچین نگاهی داشتم؟
– بچه چی؟ بچه داری؟
– هان، دو تا.
– توی کوبه، درسته؟
– خونه ام اونجاست. فکر می کنم هنوز همونجا زندگی می کنن.
– کجای کوبه؟
– بخش هیگاشی نادا. اون بالا توی تپه ها. اون طرفا زیاد آسیب ندیده.
میاکه چشمانش را تنگ کرد، سرش را بلندکرد و به دریای سیاه خیره شد. بعد دوباره چشمانش را به سمت آتش گرداند.
– به همین خاطره که نمی تونم کی ساکه رو سرزنش بکنم. نمی تونم بهش بگم احمق. حق این کار رو ندارم. من خودم بیشتر از اون مخم رو به کار نمی گیرم. خودم سلطان احمقام. فکر کنم می فهمی چی می گم.
– می خوای بیشتر برام توضیح بدی؟
– نه. واقعاً نمی تونم .
– باشه. پس منم بس می کنم. اما اینو بگم که فکر می کنم تو آدم خوبی هستی.
میاکه در حالی که دوباره سر تکان می داد، گفت:
– مسئله این نیست.
با نوک یک شاخه داشت نقشی روی شنها می کشید.
– بگو ببینم جان، تا حالا فکر کردی چطوری خواهی مرد؟
جانکو بعد از کمی تأمل، سرش را به نشانه نه، تکان داد. میاکه گفت:
– من همیشه بهش فکر می کنم.
– خوب، چطور خواهی مرد؟
– توی یه یخچال حبس می شم. می دونی، این اتفاق هی تکرار می شه. بچه ای که داره توی یه یخچال بازی می کنه، یخچالی که دورش انداختن، بعد در یخچال بسته می شه و بچه هه همونجا خفه می شه.
کنده بزرگ یک وری شده بود و بارقه های آتش را پراکنده می کرد. میاکه می دید اما کاری نمی کرد. نور زبانه های آتش، سایه هائی را بر صورتش کش می داد که به صورت عجیبی توهم آمیز می نمودند.
– من تو این فضای تنگ می میرم، توی تاریکی محض. ذره ذره می میرم. اگه فقط خفه بشم، زیاد وحشتناک نیست. اما این طوری نیست. از یه ترک، یه ذره هوا می آد تو و مردنم خیلی طول می کشه. من فریاد می زنم اما کسی صدام رو نمی شنوه. هیچکس متوجه نبودنم نمی شه. اونجا خیلی تنگه و من نمی تونم حرکت کنم. هی وول می خورم اما در باز نمی شه.
جانکو چیزی نگفت.
– این کابوس رو هی می بینم. نصف شب بیدار می شم در حالی که خیس عرقم. ذره ذره مرگ در ظلمت رو خواب می بینم اما وقتی از خواب بیدار می شم، کابوس تموم نمی شه. ترسناک ترین قسمت خوابم همینه. چشمام رو باز می کنم. و گلوم خشک خشکه. می رم تو آشپزخونه و در یخچال رو باز می کنم. البته، من یخچال ندارم، پس باید بفهمم که دارم خواب می بینم، اما بازم متوجه نمی شم. متوجه هستم که یه جورائی غیرعادیه اما در یخچال رو باز می کنم. توی یخچال ظلمته. چراغش خاموشه. تو این فکرام که لابد برق قطع شده و سرم رو توی یخچال می کنم. از توی ظلمت دستائی بیرون میان و گلوی منو می چسبن. دستای سرد. دست مرده ها. نیروی باورنکردنیی دارن و شروع می کنن منو به تو کشیدن. فریاد بلندی می کشم و این دفعه واقعاً از خواب بیدار می شم. اینه کابوس من. همیشه یه جور. همیشه. با کوچکترین جزئیات. و هر بار که این کابوس رو می بینم، مثل دفعات قبل، ترسناکه.
میاکه با نوک یک شاخه، کنده بزرگ را از جایش تکان داد و دوباره سرجایش برگرداند.
– اونقدر واقعیه که احساس می کنم هزاران بار مرده ام.
– از کی این کابوس رو می بینی؟
– ازخیلی خیلی قبل. اونقدر که یادم نمیاد از کی شروع شده. یه وقتائی هم هست که راحتم می ذاره. یه سال….نه، دو سال اصلاً ندیدمش. حس می کردم حال و روزم درست شده. اما نه. کابوس بازم سراغم اومد. درست به محض اینکه داشتم فکر می کردم راحتم گذاشته، از دستش نجات پیدا کردم، بازم شروع شد. و تا وقتی ادامه داشته باشه، نمی تونم کاری بکنم.
میاکه سرش را تکان داد.
– متأسفم جان، نباید سرگذشت وحشتناکم رو برای تو می گفتم..
جانکو گفت:
– البته که باید می گفتی.
سیگاری روی لب گذاشت، کبریتی روشن کرد و پک عمیقی زد.
– ادامه بده.
آتش داشت خاموش می شد. توده بزرگ کنده های آب آورده حالا از بین رفته بود. میاکه تمام آنها را داخل آتش ریخته بود. شاید جانکو خیالاتی شده بود اما حس می کرد صدای اقیانوس بلندتر شده است. میاکه گفت:
– این نویسنده آمریکائی، جک لندن….
– آره، همونی که راجع به آتیش نوشته.
– خودشه. مدتها تصور می کرد توی دریا غرق می شه و می میره. کاملاً مطمئن بود که یه شب سر می خوره و می افته تو اقیانوس و کسی متوجه نمی شه و اون غرق می شه.
– حالا واقعاً غرق شد؟
میاکه سرش را تکان داد:
– نچ. خودش رو با مرفین کشت.
– پس اخطارها درست از آب در نیومدند. شاید هم این کار رو کرده که این اخطارها درست از آب در نیان.
– البته اگه سطحی نگاه کنیم همین طور به نظر می رسه.
میاکه مکثی کرد و ادامه داد:
– اما یه جورائی هم میشه گفت اون واقعاً به تنهائی توی دریای ظلمت غرق شد. اون الکلی شد. خودش رو توی یاس خودش غرق کرد (درست تا دل ناامیدی رفت) و خیلی سخت جان داد. گاهی اخطارها خودشونو جور دیگه ای نشون می دن. و اون چیزی که نشونش می دن می تونه از خود واقعیت بدتر باشه. این ترسناکترین قسمت اخطاره. می فهمی چی می گم؟
جانکو کمی فکر کرد. نمی توانست حرفهای میاکه را درک کند. گفت:
– هیچوقت فکر نکردم چطور می خوام بمیرم. نمی تونم درباره اش فکر کنم. حتی نمی دونم چطور می خوام زندگی کنم.
میاکه سری به تأئید تکان داد و گفت:
– می فهمم چی می گی. اما گاهی طرز زندگی آدم رو طرز مردنش هدایت می کنه.
– تو خودت این طوری زندگی می کنی؟
– مطمئن نیستم. گاهی این طور به نظر می رسه.
میاکه کنار جانکو نشست. مست تر و پیرتر از معمول به نظر می رسید. موهای روی گوشش بلند شده و توی ذوق می زد. جانکو پرسید:
– چه جور نقاشی هائی می کشی؟
– گفتنش سخته.
– باشه، پس بگو تازه ترین چیزی که کشیدی چیه؟
– اسمش رو گذاشتم تابلوی یک اتو. سه روز قبل تمومش کردم. فقط تصویر یه اتو هس تو یه اتاق.
– چرا گفتنش سخت بود؟
– سختیش اینجاس که اون واقعاً اتو نیس.
جانکو سر بلند کرد و به او نگریست:
– یه اتو، اتو نیس؟
– همین طوره.
– معنیش یه چیز دیگه س؟
– شاید.
– معنائی که فقط اتو می تونست نشونش بده؟
میاکه سری به تأئید تکان داد.
جانکو سر بلند کرد و دید ستاره های تو آسمان تعدادشان بیشتر شده است. نور ماه تا دورها را روشن کرده بود. میاکه آخرین تکه شاخه ای را که نگه داشته بود توی آتش انداخت. جانکو خم شد طوری که شانه هایشان به هم می خورد. ژاکت میاکه بوی دود گرفته بود. با نفسی طولانی و عمیق این بو را تو داد. گفت:
– می دونی چیه؟
– چیه؟
– من خالی خالی ام.
– راستی؟
– راستی.
جانکو چشمانش را بست و قبل از اینکه خودش خبردار شود، اشک از روی گونه هایش پائین لغزید. زانوان میاکه را تا آنجا که در توان داشت محکم بغل کرد. تنش مورمور شد. میاکه بازویش را دور شانه او حلقه کرد و او را نزدیکتر کشید اما اشک جانکو بند نیامده بود. خیلی طول کشید تا با صدای خش داری گفت:
– واقعاً هیچی این تو نیس. من تموم شده ام. خالی ام.
– می فهمم چی می گی.
– واقعاً؟
– آره. آخه متخصص این چیزام.
– به نظر تو چکار باید بکنم؟
– سعی کن خوب بخوابی. معمولاً کارسازه.
– درد من به این سادگیا درمون نمی شه.
– شاید حق با تو باشه جان. شاید اونقدرام آسون نباشه.
درهمین موقع خش خش طولانی و بخارآلودی، تبخیر آبی را که توی کنده گیرافتاده بود، اعلام کرد. میاکه چشمانش را از آتش گرفت و درحالی که تنگشان می کرد، مدتی با دقت به آن نگریست. بعد پرسید:
– خوب پس چکار کنم؟
– نمی دونم. می تونیم با هم بمیریم. چی می گی؟
– به نظرم خوبه.
– جدی؟
– جدی جدی.
بازویش هنوز دور شانه های جانکو بود. مدتی سکوت کرد. جانکو صورتش را توی چرم نرم و کهنه ژاکت میاکه فروبرد. میاکه گفت:
– به هرحال، بیا تا وقتی آتیش خاموش می شه صبر کنیم. این آتیش رو ما روشن کردیم پس باید تا آخرش باهاش بمونیم. وقتی خاموش شد و به ظلمات تبدیل شد، ما هم می تونیم بمیریم.
– خوبه. اما چطوری؟
– من یه فکری دارم.
– باشه.
غرق بوی آتش، چشمانش را بست. بازوان میاکه دور شانه های او خیلی برای یک مرد بالغ، کوچک و به صورت عجیبی استخوانی بودند. جانکو فکر کرد، من هیچوقت نمی تونم با این مرد زندگی کنم. هیچوقت نمی تونم به قلبش راه پیدا کنم. اما شاید بتونم باهاش بمیرم.
داشت خوابش می برد. فکر کرد لابد بخاطر ویسکی است. بیشتر کنده های آب آورده، سوخته، خاکستر شده و از بین رفته بودند اما بزرگترین کنده هنوز به نارنجی می زد و جانکو می توانست گرمای ملایمش را بر پوست خود حس کند. باید مدتی طول می کشید تا این کنده هم خاموش شود. جانکو پرسید:
– اشکالی داره یه چرت بزنم؟
– البته که اشکالی نداره. بخواب.
– وقتی آتیش خاموش شد، بیدارم می کنی؟
– نگران نباش. وقتی آتیش خاموش بشه، سردت می شه و این جوری بخوای نخوای بیدار می شی.
جانکو این کلمات را در ذهنش تکرار کرد: وقتی آتیش خاموش بشه، سردت می شه و بخوای نخوای بیدار می شی. بعد تنش را دور میاکه حلقه زد و خیلی زود به خواب عمیقی فرورفت.
نویسنده: هاروکی موراکامی (Haruki Morakami)
مترجم: تهمینه زاردشت

ترجمه به انگلیسی: جی روبین
ترجمه از انگلیسی: تهمینه زاردشت

چراغ‌هایشان را خاموش کردند تا در مصرف هوا صرفه‌جویی کنند. و تاریکی آن‌ها را دربرگرفت. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. همه‮ی آن‮چه در تاریکی به گوش می‌رسید، صدای قطره‌های آب بود که هر پنج‌ثانیه یک‌بار از سقف می‌چکید.
معدنچی پیر گفت: «بسیار خب. همه سعی کنید زیاد نفس نکشید. هوای زیادی برای‌مان باقی نمانده.» صدایش را در حد نجوا نگاه داشته بود، با این حال تیرهای چوبی سقف تونل قژقژ آرامی کردند. معدنچی‌ها در تاریکی به‌هم چسبیده بودند، و گوش تیز کرده بودند تا صدایی بشنوند: صدای کلنگ را، صدای زندگی را.
ساعت‌ها صبر کردند. واقعیت کم‌کم در تاریکی محو می‌شد. انگار همه چیز مدت‌ها پیش اتفاق افتاده بود، در دنیایی دور. یا شاید در آینده، در دنیای دورافتاده‌ای دیگر.
بیرون، مردم زمین را می‌کندند تا به آن‌ها برسند. شبیه صحنه‌ای از یک فیلم بود.
یکی از دوستان من عادت دارد هروقت توفان می‌آید به باغ وحش برود. او ده سالی است که این کار را می‌کند. هنگامی که بیشتر مردم پنجره‌های توفانگیر را می‌بندند، یا آب معدنی ذخیره می‌کنند، یا می‌بینند رادیوها و چراغ‌قوه‌ها‌یشان کار می‌کند یا نه، دوست من خودش را در یک بارانی پانچوی نظامی جنگ ویتنام، که چندی پیش خریده‌ است، می‌پوشاند؛ دو قوطی آبجو در جیبش می‌گذارد و بیرون می‌زند. از خانه او تا باغ‌وحش، پیاده، پانزده دقیقه راه است.
اگر بدشانس باشد، باغ‌وحش تعطیل است، «به دلیل هوای نامساعد»، و درها را بسته‌اند. هروقت این‌ طور می‌شود، دوست‌ام روی مجسمه سنگی یک سنجاب، که کنار در وردی است، می‌نشیند و آبجوی ولرمش را می‌نوشد، و بعد به خانه برمی‌گردد.
اما هنگامی که به موقع خودش را به آن‌جا می‌رساند، ورودیه را می‌پردازد، یک سیگار خیس روشن می‌کند و حیوان‌ها را تماشا می‌کند، یکی به یکی. بسیاری از حیوان‌ها درون پناهگاه‌های‌شان رفته‌اند. بعضی نگاه خالی خود را به باران دوخته‌اند. بقیه تحرک بیشتری دارند و در برابر تندباد بالا و پایین می‌پرند. بعضی از کاهش ناگهانی فشار جوی می‌ترسند و بعضی وحشی می‌شوند.
دوست من سعی می‌کند حتما اولین آبجویش را مقابل قفس ببر بنگال بنوشد. (ببرهای بنگال همیشه وحشیانه‌ترین واکنش را از خود نشان می‌دهند). گوریل‌ها حتی ذره‌ای از آرامش خود را در توفان از دست نمی‌دهند. آن‌ها به او نگاه می‌کنند که مثل یک پری دریایی روی سطح بتونی نشسته و آبجویش را آرام‌آرام می‌نوشد، و می‌توانی قسم بخوری که واقعا دلشان به حال او می‌سوزد.
دوستم می‌گوید: «مثل وقت‌هایی است که آسانسور خراب می‌شود و تو با غریبه‌ها در آن گیر می‌افتی.»
اگر مساله‮ی توفان را کنار بگذاریم، دوست من هیچ تفاوتی با بقیه آدم‌ها ندارد. او برای یک شرکت صادراتی کار می‌کند و مدیر بخش سرمایه‌گذاری خارجی است. درست است که آن شرکت از شرکت‌های تراز اول نیست اما به اندازه کافی موفق است. دوست من به تنهایی در یک آپارتمان نقلی تمیز زندگی می‌کند و هر شش ماه یک دوست دختر می‌گیرد. من هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم او چرا اصرار دارد هر شش ماه (و دقیقا هر شش ماه) دوست دختر تازه‌ای پیدا کند. آن دخترها همه‌شان شبیه هم هستند، انگار از روی یکدیگر نمونه‌سازی شده‌اند. من حتی نمی‌توانم آن‌ها را از هم تشخیص بدهم.
دوست من یک ماشین کار کرده، مجموعه آثار بالزاک، یک کت و شلوار سیاه، یک کراوات سیاه و یک جفت کفش سیاه، که برای حضور در مراسم تدفین فوق‌العاد‌ه‌اند، دارد.
هر بار کسی می‌میرد من به او تلفن می‌کنم و می‌پرسم آیا می‌توانم آن‌ها را از او قرض بگیرم، هرچند کت و شلوار و کفش‌ها یک شماره برای من بزرگ است.
آخرین باری که به او تلفن کردم گفتم: «ببخشید دوباره مزاحمت شدم، یک مراسم تدفین دیگر پیش آمده.»
او جواب داد: «خواهش می‌کنم، حتما باید عجله داشته باشی! چرا همین‌ حالا یک سر اینجا نمی‌آیی؟»
وقتی رسیدم، کت و شلوار و کراوات را روی میز گذاشته بود. آن‌ها به دقت اتو شده بودند، کفش‌ها واکس خورده بودند و یخچال پر از آبجوهای وارداتی خنک بود. او این‌طور آدمی است.
درحالی‌که یک قوطی آبجو باز می‌کرد گفت: «یک روز من در باغ‌وحش یک گربه دیدم.»
«یک گربه؟»
«آره. دو هفته پیش. برای یک مسافرت کاری به هوکایدو رفته بودم و سری هم به باغ‌وحش نزدیک هتلم زدم. یک گربه در قفس خوابیده بود و روی تابلو نوشته بودند "گربه".»
«چه نوع گربه‌ای؟»
«یک گربه معمولی با خط‌های قهوه‌ای و دم کوتاه و به‌طور باور نکردنی چاق. او به پهلو دراز کشیده بود.»
«شاید گربه‌ها در هوکایدو خیلی زیاد نیستند.»
او شگفت‌زده پرسید: «شوخی می‌کنی. مگر نه؟ در هوکایدو هم باید گربه وجود داشته باشد. نمی‌تواند آن‌قدر غیر عادی باشد.»
گفتم: «خب، از یک زاویه دیگر به آن نگاه کن: چرا در یک باغ‌وحش نباید گربه باشد؟ آن‌ها هم حیوانند مگرنه؟»
او گفت: «گربه‌ها و سگ‌ها جزو حیوان‌های عادی و پیش‌پا افتاده هستند. هیچ‌کس پول نمی‌دهد که آن‌ها را ببیند. فقط نگاهی به اطراف بینداز آن‌ها همه جا هستند. همیشه با آدم‌ها.»
وقتی یک بسته شش‌تایی آبجو را تمام کردیم، من کت و شلوار و کراوات و جعبه کفش را در یک ساک بزرگ کاغذی گذاشتم.
گفتم: «ببخش که همیشه مزاحمت می‌شوم. می‌دانم باید یک کت و شلوار برای خودم بخرم. اما هیچ‌وقت فرصتش را پیدا نمی‌کنم. احساس می‌کنم اگر لباس مراسم تدفین بخرم یعنی بسیار خب، اشکال ندارد کسی بمیرد.»
او گفت: «اشکالی ندارد. به هر حال من از آن‌ها استفاده نمی‌کنم. بهتر است کسی از آن‌ها استفاده کند به جای این‌که آن‌ها را در کمد آویزان کنم. درسته؟»
درست بود. در سه سالی که آن کت و شلوار را برایش دوخته بودند حتی یک بار هم آن را نپوشیده بود.
او توضیح داد: «احمقانه است، اما از وقتی این کت و شلوار را گرفته‌ام حتی یک نفر هم که بشناسم نمرده است.»
«همیشه همین‌طوریه.»
او گفت: «آره. همیشه این طوریه.»
برای من برعکس، آن سال، سال تشییع جنازه بود. دوستانم و آشنایان سابقم یکی بعد از دیگری مردند. مثل سنبله‌های ذرت که در خشکسالی پژمرده می‌شوند. من بیست و هشت ساله بودم. همه دوستانم تقریبا هم سن و سال من بودند، بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه، سنی که برای مردن چندان مناسب نبود.
یک شاعر در بییست و یک سالگی می‌میرد، یک انقلابی یا یک ستاره راک در بیست و چهار سالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن فکر می‌کنی همه چیز روبه‌راه است، فکر می‌کنی توانسته‌ای از منحنی مرگ انسان بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه شش‌بانده مستقیم به سوی مقصد خود در سفر هستی. چه بخواهی باشد و چه نخواهی. موهایت را کوتاه می‌کنی، هرروز صبح صورتت را اصلاح می‌کنی. دیگر شاعر نیستی یا یک انقلابی و یا یک ستاره راک. در باجه‌های تلفن از مستی بیهوش نمی‌شوی یا صدای «دورز» را ساعت چهار صبح بلند نمی‌کنی. درعوض از شرکت دوستت بیمه عمر می‌خری. در نوشگاه هتل‌ها می‌نوشی و صورت حساب‌های دندان‌پزشکی را برای خدمات درمانی نگه می‌داری. این کارها در بیست‌وهشت سالگی طبیعی است.
اما دقیقا آن وقت بود که کشتار غیرمنتظره در ندگی ما شروع شد. مثل یک حمله غافلگیر‌کننده در یک روز رخوتناک بهاری –انگار یک نفر برفراز تپه‌ای متافیزیکی، یک مسلسل متافیزیکی در دست گرفته بود و باران گلوله‌ها را بر سرما می‌پاشید. یک لحظه ما مشغول عوض‌کردن لباس‌هایمان بودیم، و لحظه دیگر آن‌ها دیگر اندازه ما نبودند: آستین‌ها پشت‌ و رو شده بود، یک لنگ‌مان را در یک شلوار کرده بودیم و لنگ دیگر را در شلواری دیگر. یک گند به تمام معنا بود.
اما مرگ همین است. یک خرگوش، یک خرگوش است، چه از کلاه بیرون بیاید و چه از مزرعه گندم. یک اجاق، یک اجاق است و دود سیاهی که از دودکش به هوا بلند می‌شود، همان است که هست –دود سیاهی که از دودکش به هوا بلند می‌شود.
اولین کسی که در شکاف واقعیت و خیال (یا شکاف خیال و واقعیت) یک پایش را این ورگذاشت و پای دیگرش را آن‌ور ودی، یک دوست هم دانشگاهی، بود که به بچه‌های راهنمایی انگلیسی درس می‌داد. او سه سال بود که ازدواج کرده بود و همسرش به خانه پدر و مادرش در شیکورو رفته بود تا بزاید.
بعد‌ازظهر دوشنبه‌ای در ژانویه، که به طور غیر عادی گرم بود، او به یک فروشگاه زنجیره‌ای رفت، دو قوطی خمیرریش خرید و یک چاقوی آلمانی، که آن‌قدر بزرگ بود که می‌شد گوش فیل را با آن برید. او به خانه رفت و وان را پر کرد. کمی یخ از یخچال برداشت، یک بطری اسکاچ را تا ته نوشید، توی وان رفت، و شاهرگ مچ خود را زد. مادرش جسد او را دو روز بعد پیدا کرد. پلیس‌ها آمدند و کلی عکس گرفتند. خون حمام را رنگ آب گوجه فرنگی کرده بود. پلیس آن را خودکشی می‌دانست. گذشته از این همه درها از داخل قفل بودند و البته مقتول خودش چاقو را خریده بود. اما چرا او دو قوطی خمیر ریش خرید وقتی تصمیم نداشت مصرف‌شان کند؟ هیچ‌کس نمی‌داند.
شاید هنگامی که در فروشگاه زنجیره‌ای بوده، درک نکرده که دو ساعت دیگر مرده است. یا شاید می‌ترسیده صندوق‌دار حدس بزند که او می‌خواهد خودش را بکشد.
او هیچ وصیت نامه‌ای یا یادداشتی از خود به جا نگذاشت. روی میز آشپزخانه فقط یک لیوان بود، بطری خالی ویسکی و ظرف یخ و دو قوطی خمیر ریش.
وقتی منتظر پر شدن وان بوده، گیلاس بعد از گیلاس «هیک آن دراکس» نوشیده. حتما به آن دو قوطی خمیرریش زل زده بوده و با مصرع «دیگه مجبور نیستم ریشم رو بزنم» به چیزی فکر می‌کرده است. مرگ یک مرد در بیست و هشت سالگی مثل یک باران زمستانی نارحات کننده است. در دوازده ماه بعد چهار نفر دیگر هم مردند.
یکی‌شان ماه مارس در حادثه‌ای در یک میدان نفتی عربستان سعودی یا کویت جان داد -حمله قلبی و تصادف. از جولای تا نوامبر همه‌چیز آرام بود، اما بعد در دسمابر ژ، یک دوست دیگر مرد، آن هم در حادثه رانندگی.
برعکس دوست اولم که خودش را کشت این دوستان حتی وقت نکردند به این فکر کنند که دارند می‌میرند. مرگ برای آن‌ها شبیه بالارفتن از یک پلکان بود که قبلا هزار بار از آن بالا رفته بودند. اما ناگهان یک پله زیرپایشان خالی شده بود.
آن دوستی که از حمله قلبی مرد، از همسرش خواست: «ممکن است تخت را برایم آمده کنی؟» او طراح مبلمان بود. ساعت یازده صبح بود. او ساعت نه بلند شده بود. مدتی در اتاقش کار کرده بود و بعد گفته بود که احساس خواب‌آلودگی می‌کند. او به آشپزخانه می‌رود و کمی قهوه درست می‌کند و می‌نوشد. اما قهوه هم کمکی نمی‌کند. می‌گوید: «فکر کنم یک چرتی بزم. پس کله‌ام صدای وزوز می‌شنوم.» این آخرین حرف‌های او بود. در تخت خواب به خود پیچید، به خواب رفت، و دیگر هیچ‌وقت بیدار نشد.
دوستی که در دسامبر مرد، جوان‌ترین آن‌ها بود و تنها زن میان آن‌ها. او بیست و چهارساله بود، شبیه انقلابی‌ها یا ستاره‌های راک بود. در یک بعدازظهر سرد بارانی، یک روز مانده به کریسمس، او در فضایی مصیبت‌بار و در عین حال کاملا عادی بین یک کامیون تحویل آبجو و یک تیرک بتونی تلفن صاف شد.
چند روز بعد از آخرین مراسم تدفین من به آپارتمان دوستم رفتم تا کت و شلوار خشک‌شویی شده را به او برگردانم و برای تشکر دو بطری ویسکی هم به او بدهم.
گفتم: «خیلی ممنون. یک‌بار دیگر به من کمک بزرگی کردی.»
مثل همیشه یخچالش پر از آبجوی خنک بود و اشعه کم رنگ آفتاب روی کاناپه راحتی‌اش افتاده بود. روی میز عسلی یک زیر سیگاری تمیز بود و یک گلدان بنت‌کنسول کریسمس.
او کت و شلوار را در کاور پلاستیکی‌اش از من گرفت. مثل خرسی که تازه از خواب زمستانی بیدار شده باشد کش و قوس آمد و به آرامی آن را گوشه‌ای گذاشت.
گفتم: «امیدوارم کت و شلوار بوی مراسم تدفین نگرفته باشد.»
«لباس مهم نیست. مهم چیزی است که داخل آن است.»
گفتم: «هوم!»
او در حالی که از روی کاناپه خم شده بود و آبجو را توی لیوان می‌ریخت گفت: «امسال یک مراسم تدفین بعد از مراسم تدفین دیگر داشتی. سرجمع چندتا شد؟»
انگشت‌های دست چپم را باز کردم و گفتم: «پنج تا. اما فکر می‌کنم دیگر تمام شد.»
«مطمئنی؟»
«به اندازه کافی مرده‌اند.»
گفت: «شبیه نفرین اهرام است یا چیزی شبیه آن. یادم می‌آید جایی چیزی درباره‌اش خوانده‌ام. نفرین ادامه می‌یابد تا آدم‌ها به اندازه کافی بمیرند یا تا وقتی ستاره‌ای قرمز در آسمان پدیدار شود و سایه ماه خورشید را بپوشاند.»
وقتی یک بسته شش‌تایی آبجو تمام کردیم. رفتیم سراغ ویسکی. آفتاب زمستانی به آرمای داخل اتاق می‌تابید.
گفت: «این روزها کمی افسرده به نظر می‌رسی.»
گفتم: «واقعا؟»
گفت: «حتما نیمه شب‌ها زیاد فکر می‌کنی. من فکر کردن‌های نیمه شب را کنار گذاشته‌ام.»
«چه‌طور توانستی این کار را بکنی؟»
او گفت: «هر وقت افسردگی به سراغم می‌آید شروع به تمیز کردن خانه می‌کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف‌ها را می‌شویم. اجاق را گردگیری می‌کنم. زمین را جارو می‌کشم، دستمال ظرف‌ها را تو سفید کننده می‌اندازم، کشو‌های میزم را منظم می‌کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد اتو می‌کشم.» در حالی با انگشت مشروبش را به هم می‌زد ادامه داد: «آن قدر این کار را می‌کنم تا خسته شوم، بعد چیزی می‌نوشم و می‌خوابم. صبح بیدار می‌شوم و وقتی جوراب‌هایم را می‌پوشم، حتی یادم نمی‌آید شب قبل به چه فکر می‌کردم.»
بار دیگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل همیشه تمیز و مرتب بود.
«آدم‌ها در ساعت سه صبح به هرجور چیزی فکر می‌کنند. همه ما این طور هستیم. برای همین هم هر کدام‌مان باید شیوه مبارزه خود را با آن پیدا کنیم.»
گفتم: «شاید حق با تو باشد.»
 انگار چیزی به خاطر آورده باشد گفت: «حتی حیوان‌ها هم سه صبح به این جور چیزها فکر می‌کنند. تا حالا هیچ‌وقت ساعت سه صبح به باغ وحش رفته‌ای؟»
با بی‌توجهی گفتم: «نه، معلوم است که نه.»
«من فقط یک‌بار رفتم. یکی از دوستانم در یک باغ وحش کار می‌کرد و من از او خواستم بگذارد در یکی از شیفت‌های شبانه‌اش وارد باغ وحش شوم. درواقع تو نمی‌توانستی چنین کاری بکنی.» بعد لیوانش را تکان داد و گفت: «تجربه عجیبی بود. نمی‌توانم توضیحش بدهم، اما انگار زمین به آرامی دهن باز کرده بود و چیزی از آن بیرون می‌خزید. بعد این چیز نامرئی در تاریکی از این سو به آن سو حمله می‌کرد. انگار هوای سرد شبانه منجمد شده بود. نمی‌توانستم او را ببینم اما احساسش می‌کردم. حیوان‌ها هم او را احساس می‌کردند. این من را واداشت به این نکته فکر کنم زمینی که ما روی آن راه می‌رویم تا هسته مرکزی ادامه دارد و ناگهان فهمیدم که آن هسته مقدار باورنکردنی از زمان را در خود مکیده است.»
من چیزی نگفتم.
«به هرجای من دیگر نمی‌خواهم به آنجا بروم. منظورم به باغ وحش در نیمه شب است.»
«تو توفان را ترجیح می‌دهی؟»
گفت: «آره. توفان را هر روز که باشد غنیمت می‌شمارم.»
تلفن زنگ زد و او به اتاق خوابش رفت تا جواب بدهد. یکی مثل دوست دخترش بود. با تماس‌های تلفنی بی‌وقفه و بی‌انتهای او. خواستم به او بگویم دیگر رفع زحمت می‌کنم اما تلفن او تمام شدنی نبود. از انتظارکشیدن خسته شدم و تلویزیون را روشن کردم. تلویزیونش یک تلویزیون رنگی بیست و هفت اینچ بود که کنترل از راه دور داشت. از آنهایی که فقط کافی است لمسش کنی تا کانال عوض شود. تلویزیون باشش بلندگو صدای محشری داشت. هیچ وقت چنان تلویزیون فوق‌العاده‌ای ندیده بودم.
دوباره کانال‌ها را از بالا تا پایین گشتم و دست آخر اخبار دیدم. یک درگیری مرزی، یک آتش‌سوزی، بالا و پایین رفتن میزان تبادلات، مسابقه شنای زمستانی روباز، یک خودکشی خانواده‌گی. همه این خبرهای جزئی به نوعی مرتبط به نظر می‌رسیدند، مثل افرادی که در یک عکس فارغ‌التحصیلی دبیرستان کنار هم ایستاده‌اند.
دوستم، که از اتاق بیرون آمده بود، پرسید: «خبر جالبی هست؟»
گفتم: «نه واقعا.»
«زیاد تلویزیون تماشا می‌کنی؟»
سرم را تکان دادم: «من تلویزون ندارم.»
او بعد از مدتی گفت: «حداقل یک چیز تلویزیون خوب است. این که می‌توانی هر وقت دوست داری آن را خاموش کنی و هیچ کسی اعتراض نکند.»
او دکمه «خاموش» کنترل را فشار داد. صفحه بلافاصله سیاه شد. اتاق بی‌حرکت ماند. بیرون پنجره چراغ‌های خانه‌های دیگر یکی‌یکی روشن می‌شد.
ما پنج دقیقه‌ای همان جا نشستیم، ویسکی خوردیم، بی‌آن‌که چیزی برای گفتن داشته باشیم. تلفن دوباره زنگ زد، اما او وانمود کرد صدای آن را نمی‌شنود. درست وقتی زنگ تلفن قطع شد او دکمه روشن را فشار داد و انگار ناگهان چیزی به‌ یاد آورده است. خیلی زود تصویر دوباره پیدا شد. یک مفسر روبه‌روی نموداری ایستاده بود و با چوب اشاره تغییرات قیمت نفت را توضیح می‌داد.
«می‌بینی؟ او حتی متوجه نشده ما پنج دقیقه تلویزیون را خاموش کرده بودیم.»
«چرا؟»
فکر کردن به چنین مساله‌ای خیلی سخت بود، برای همین فقط سرم را تکان دادم.
«وقتی تلویزیون را خاموش می‌کنی، یک‌طرف دیگر وجود ندارد. این ما هستیم یا او؟ تو فقط دکمه را فشار می‌دهی و بعد خاموشی رابطه است. خیلی ساده.»
من گفتم: «این طور هم می‌شود فکر کرد.»
او تلویزیون را دوباره خاموش کرد و گفت: «صدها هزار طور دیگر هم می‌شود فکر کرد. در هند مردم نارگیل می‌کارند. در آرژانتین زندانیان سیاسی را از هلکوپتر به زمین می‌ریزند. نمی‌خواهم درباره آدم‌های دیگر حرف بزنم. اما به این نکته فکر کن که مرگ‌های بسیاری هست که به مراسم تدفین ختم نمی‌شود. مرگ‌هایی که تو چیزی از آن‌ها نشنیده‌ای.»
من در سکوت سر تکان دادم. احساس کردم می‌دانم به چه حقیقتی پی برده‌ است. در عین حال احساس می‌کردم از منظورش سر درنمی‌آورم. خسته بودم و کمی هم گیج شده بودم. نشستم و با یکی از برگ‌های سبز زبنتی کنسول ور رفتم.
او صمیمانه گفت: «من کمی شامپاین دارم. آن را مدتی پیش از مسافرت کاری از پاریس آوردم. من از شامپاین سررشته‌ای ندارم اما این یکی باید چیز فوق‌العاده‌ای باشد. دوست‌داری کمی بخوری؟ شامپاین شاید همان چیزی باشد که بعد از یک سلسله مراسم تدفین باید خورد.»
او بطری سرد شامپاین را با دو لیوان تمیز آورد و آن‌ها را آرام روی میز گذاشت و بعد لبخند خجولانه‌ای زد. گفت: «می‌دانی شامپاین اصلا به درد نمی‌خورد. تنها قسمت خوبش لحظه‌ای است که چوب‌پنبه‌اش را بیرون می‌کشی.»
گفتم: «در این باره نمی‌توانم با تو بحث کنم.»
او چوب پنبه را بیرون کشید . کمی درباره باغ وحش پاریس وحیوان‌هایی که آن‌جا زندگی می‌کنند حرف زد. شامپاین فوق‌العاده بود.
آخر سال یک مهمانی برپا بود، مهمانی سالانه شب سال نو، در نوشگاهی در راپونگی که برای مراسم اجاره داده شده بود. یک قطعه پیانوی سه نفری نواخته می‌شد و غذا و نوشیدنی‌های خوب فراوان بود. وقتی به آشنایی برمی‌خوردم مدتی با او گپ می‌زدم. شغل من اقتضا می‌کند که هر سال آن‌جا بروم و خودی نشان بدهم. مهمانی‌های شلوغ معمولا با روحیه من سازگار نیستند اما این مهمانی بی‌‌دردسر بود. شب سال نو کار دیگری نداشتم بکنم. در مهمانی می‌توانستم تنها گوشه‌ای بایستم، خود را رها کنم، مشروبی بنوشم و از موسیقی لذت ببرم. نه آدم زننده‌ای وجود داشت و نه لازم بود به غریبه‌ها معرفی شوم و نیم ساعت به حرف‌های آن‌ها درباره رژیم گیاه‌خواری و تاثیر آن در درمان سرطان گوش دهم.
اما آن شب یک نفر من را به خانمی معرفی کرد. بعد از گپ کوتاه معمول، سعی کردم دوباره به گوشه سالن بازگردم. اما آن زن درحالی که یک لیوان ویسکی در دست داشت، تا صندلی‌ام مرا دنبال کرد.
او دوستانه گفت: «خودم خواستم مرا به شما معرفی کند.»
خیلی تعریف نداشت اما بدون شک جذاب بود. لباس سبز ابریشمی گران قیمتی پوشیده بود. حدس زدم باید سی و دو سالی داشته باشد. می‌توانست به راحتی کاری کند که جوان‌تر به تظر آید اما معلوم بود فکر می‌کند به زحمتش نمی‌ارزد. سه انگشتر به انگشتانش زیبایی باوقاری بخشیده بود و لبخند محوی روی لبانش بازی می‌کرد.
او گفت: «تو دقیقا شبیه یکی از دوستانم هستی. حالت صورتت، پشتت، نحوه حرف زدنت، و خلق و خوی کلی‌ات. شباهت جالبی است. از وقتی که آمد‌ی چشم از تو برنداشته‌ام.»
«دوست دارم بدانم دیدن یک نفر که دقیقا شبیه من است چه حالی دارد.»
لبخند او لحظه‌ای عمیق‌تر شد و بعد به نرمی قبل برگشت. گفت: «اما این غیرممکن است. او پنچ سال پیش مرد. وقتی تقریبا هم سن و سال الان تو بود.»
گفتم: «راست می‌گویی؟»
«من کشتمش.»
همان لحظه قطعه دوم پیانو سه نفره تمام شد و حاضران سرسری کمی دست زدند.
زن پرسید: «از موسیقی خوشت می آید؟»
گفتم: «آره. اگر موسیقی خوب در دنیایی خوب باشد.»
او انگار که راز بسیار مهمی را گفته باشم. گفت: «در یک دنیای خوب موسیقی خوب وجود ندارد. در یک دنیای خوب هوا مرتعش نمی‌شود.»
نمی‌دانستم چه جوابی باید بدهم. گفتم: «می‌فهمم.»
«آن فیلم را دیده‌ای که وارن بیتی در یک کلوپ شبانه پیانو می‌زند؟»
«نه ندیده‌ام.»
«الیزابت تیلور یکی از مشتریان آن کلوب است و واقعا فقیرو بدبخت است.»
«اوهوم.»
«برای همین وارن بیتی از الیزابت تیلور می‌پرسد آیا چیزی می‌خواهد.»
«می‌خواهد؟»
زن ویسکی‌اش را نوشید. انگشترهایش صدایی کردند: «یادم نیست. فیلم خیلی قدیمی است. من از خواهش متنفرم. خواستن همیشه مرا افسرده می‌کند مثل وقت‌هایی است که کتابی از کتابخانه برمی‌دارم. به محض این که شروع به خواندن می‌کنم تنها چیزی که می‌توانم به آن فکر کنم این است که کتاب کی تمام می‌شود.» سیگاری بین لبانش گذاشت. کبریتی روشن کردم و جلوی سیگارش گرفتم. او گفت: «بگذار ببینم ما درباره کسی حرف می‌زدیم که شبیه تو بود.»
«چه‌طور او را کشتی؟»
«انداختمش توی یک کندوی زنبور عسل.»
«شوخی می‌کنی مگر نه؟»
گفت: «آره.»
به جای اینکه نفس راحتی بکشم یک قلپ ویسکی نوشیدم. یخ آب شده بود و نوشیدنی دیگر مزه ویسکی نمی‌داد.
زن گفت: «البته من نه قانونا قاتلم و نه اخلاقا.»
نمی‌خواستم اما نکته‌ای که به آن اشاره کرده بود مرور کردم : «نه قانونا قاتلی و نه اخلاقا. اما یک نفر را کشته‌ای؟»
او با خوشحالی سر تکان داد: «درسته! یک نفر که دقیقا شبیه تو بود.»
گوشه سالن یک نفر خندید. آدم‌های کنار او هم خندیدند. لیوان‌ها به هم زده شد. صدا دور اما کاملا واضح بود. نمی‌دانستم چرا اما قلبم می‌تپید. انگار منبسط می‌شد یا بالا پایین می‌رفت. احساس کردم بر زمینی راه می‌روم که روی آب شناور است.
زن گفت: «کشتن او کمتر از پنج ثانیه طول کشید.»
مدتی ساکت شدیم. او بی‌شتاب خود را به سکوت سپرد و از آن لذت برد.
پرسید: «هیچ‌وقت به رهایی فکر کرده‌ای؟»
گفتم: «گاهی. چرا می‌پرسی؟»
«می‌توانی یک گل مینا بکشی؟»
«فکر کنم. یک تست شخصی است؟»
خندید: «تقریبا.»
«خب قبول شدم؟»
جواب داد: «آره. زندگی خوبی خواهی داشت. نگران هیچ‌چیز نباش. شم درونی‌ام می‌گوید تو زندگی طولای وشیرینی خواهی داشت.»
گفتم: «متشکرم.»
گروه موسیقی شروع به نواختن «الد لانگ ساین» کردند. زن نگاهی به ساعت طلایی آویز خود انداخت و گفت: «یازده و پنجاه و پنج دقیقه. من واقعا از "الد لانگ ساین" خوشم می‌آید. تو چه‌طور؟»
«من "هوم آن درینج" را ترجیح می‌دهم. با همه آن گوزن‌ها و آهوها.»
او دوباره خندید: «تو باید از حیوان‌ها خوشت بیاید.»
گفتم: «البته.» و به دوستم فکر کردم که باغ‌وحش را دوست داشت و به کت و شلوار مراسم تدفین او.
«از صحبت با شما خوشحال شدم. خدانگهدار.»
گفتم: «خدانگهدار.»
نویسنده: هاروکی موراکامی (Haruki Morakami)
مترجم: بزرگمهر شرف‌الدین

از کتاب: «کجا ممکن است پیدایش کنم» – نشر چشمه
حروف چین: علی چنگیزی

روز حسابی برای کانگوروها

چهارتایی کانگورو توی قفس بود‌‌ند‌‌. یک کانگوروی نر، د‌‌و تا ماد‌‌ه، و یک نوزاد‌‌.
من و نامزد‌‌م جلوی قفس ایستاد‌‌ه بود‌‌یم. باغ‌وحش اصلاً بین جماعت محبوب نبود‌‌؛ صبح د‌‌وشنبه هم که بود‌‌ و این‌طوری حیوا‌ن‌ها عد‌‌ه‌شان به بازد‌‌ید‌‌‌کنند‌‌ه‌ها می‌چربید‌‌. هیچ غلو نمی‌کنم. قسم می‌خورم.
همه‌ی قضیه برای ما این بود‌‌ که بچه‌کانگورو را ببینیم. مقصود‌‌م این است که برای چه چیز د‌‌یگری باید‌‌ باغ‌وحش می‌رفتیم؟
یک ماه پیش توی قسمت محلی روزنامه، آگهی تولد‌‌ بچه‌کانگورو‌یی توجهمان را جلب کرد‌‌ و از ‌آن به بعد‌‌ صبورانه چشم به راه یک صبح حسابی بود‌‌یم که برویم د‌‌ید‌‌ن بچه‌کانگورو، اما به هر د‌‌لیل روزی که باید‌‌، سر نمی‌رسید‌‌. یک روز صبح باران می‌بارید‌‌ و مطمئناً صبح روز بعد‌‌ باران بیشتری د‌‌ر کار بود‌‌. البته که روز بعد‌‌ روزی همه‌جا حسابی گل‌آلود‌‌ بود‌‌ و بعد‌‌ باد‌‌ د‌‌و روزِ تمام مثل د‌‌یوانه‌ها می‌وزید‌‌. یک روز صبح نامزد‌‌م د‌‌ند‌‌ان‌د‌‌رد‌‌ د‌‌اشت و روز د‌‌یگر من قد‌‌ری کار توی ساختمان شهرد‌‌اری د‌‌اشتم که باید‌‌ مشغولشان می‌شد‌‌م. نه اینکه بخواهم یک‌جور شرح عمیق و د‌‌قیق د‌‌ست‌تان بد‌‌هم، نه! اما می‌خواهم جسارتاً عرض کنم:
زند‌‌گی همین است.
خلاصه که این‌جوری یک ماه به‌سرعت گذشت.
یک جور د‌‌یگری هم نمی‌تواند‌‌ بگذرد‌‌. به‌سختی به یاد‌‌ می‌آورم د‌‌ر طول ماه چه‌ها کرد‌‌م. گاهی طوری‌ست که احساس می‌کنم انگار خیلی زیاد‌‌ کار کرد‌‌ه‌ام و گاهی طوری‌ست که انگار هیچ چیز را به آخر نرساند‌‌م. فقط آن وقت که آن مرد‌‌ آمد‌‌ه بود‌‌ پولِ روزنامه‌رسانی‌اش را بگیرد‌‌، د‌‌ستم آمد‌‌ یک ماه تمام را پشت سر گذاشته‌ام.
آره، خب زند‌‌گی همین است.
سرآخر هر‌طوری که بود‌‌، صبحی که رفتیم د‌‌ید‌‌ن کانگورو‌ها فرا رسید‌‌. ساعت شش بلند‌‌ شد‌‌یم. پرد‌‌ه‌ها را زد‌‌یم کنار و کاشف به عمل آورد‌‌یم که امروز یک روز حسابی برای کانگورو‌هاست. سریع حمام کرد‌‌یم، صبحانه خورد‌‌یم، به گربه غذا د‌‌اد‌‌یم، لباس‌ها را برد‌‌یم خشکشویی، کلاه‌هامان را گذاشتیم سرمان تا از آفتاب حفظمان کنند‌‌ و زد‌‌یم بیرون.
توی قطار ازم پرسید‌‌: «فکر می‌کنی بچه‌کانگورو‌هه هنوز زند‌‌ه باشه؟»
«مطمئنم که هست. خبری از گزارش مرگی، چیزی که نبود‌‌ه. مطمئناً اگر مرد‌‌ه بود‌‌ باید‌‌ یک چیزی راجع بهش چاپ می‌شد‌‌ که بخوانیم.»
«شاید‌‌ نمرد‌‌ه باشه؛ شاید‌‌ مریضه و توی یک بیمارستانی، جایی، هست.»
«خب گمان کنم آن‌وقت هم باید‌‌ یک گزارشی از آن هم می‌بود‌‌.»
«اما اگه یه‌جور مرض اختلال عصبی د‌‌اشته باشد‌‌ و یک گوشه قایم شد‌‌ه باشد‌‌ چه؟»
«بچه اختلال روانی د‌‌اشته باشد‌‌؟»
«نه! بچه که نه. ماد‌‌ره. شاید‌‌ مبتلا به یک‌جور ضربه‌ی روحی‌ست و د‌‌اخل یک اتاق تاریک با بچه نگهش د‌‌اشته باشند‌‌.»
با خود‌‌م فکر کرد‌‌م گمانم زن‌ها به همه‌جور ماجرای ممکن فکر می‌کنند‌‌؛ آد‌‌م تحت تأثیر قرار می‌گیرد‌‌.
ضربه‌ی روحی؟ کانگوروها چه‌جور ضربه روحی‌ای ممکن است بخورند‌‌؟
و او گفت: «اگر حالا این بچه‌کانگورو را نبینم تصور نمی‌کنم هیچ وقت د‌‌یگر فرصت د‌‌ید‌‌نش برایم پیش بیاید‌‌.»
«گمان نکنم این‌طوری‌ها هم باشد‌‌.»
«منظورم این است که خود‌‌ تو تا حالا یکی از آن‌ها را د‌‌ید‌‌ه‌ای؟»
«نچ! من ند‌‌ید‌‌م.»
«مطمئنی فرصت د‌‌یگری برای د‌‌ید‌‌نشان گیرت می‌آید‌‌؟»
«چه می‌د‌‌انم.»
«به‌خاطر همین نگرانم.»
د‌‌رآمد‌‌م که: «آره اما ببین! من هیچ‌وقت ند‌‌ید‌‌م یک زرافه بچه به د‌‌نیا بیاورد‌‌ یا حتا وال‌ها را هم وقت شنا کرد‌‌ن ند‌‌ید‌‌م. خب پس چرا مورد‌‌ این بچه‌کانگورو این‌قد‌‌ر مهمه؟»
«چون این یه بچه‌کانگوروئه. به‌خاطر این!»
بی‌خیال شد‌‌م و شروع کرد‌‌م به ورق زد‌‌ن روزنامه. هیچ‌وقت بحث با د‌‌خترها به‌نفع من تمام نمی‌شود‌‌.
همان‌طور که می‌شد‌‌ پیش‌بینی کرد‌‌، کانگورو زند‌‌ه و سرحال بود‌‌ و عین پسربچه‌ها (یا شاید‌‌ هم د‌‌ختر بود‌‌؟) همین‌طور توی محوطه‌ی کانگورو‌ها جست‌وخیز می‌کرد‌‌. بزرگ‌تر از عکس روزنامه‌ها به نظر می‌رسید‌‌. بیشتر یک‌جور مینی‌کانگورو بود‌‌ تا یک بچه‌کانگورو. نامزد‌‌م ناامید‌‌ شد‌‌ه بود‌‌.
گفت: «این که د‌‌یگر بچه نیست.»
من که سعی می‌کرد‌‌م سر شوق بیاورمش گفتم: «البته که هست.»
یک بازویم را د‌‌ور کمرش حلقه کرد‌‌م و ملایم نوازشش کرد‌‌م. اما او سرش را به علامت تأسف به چپ و راست تکان د‌‌اد‌‌. خواستم یک کاری بکنم که تسکینش بد‌‌هد‌‌، اما هر کاری هم که می‌کرد‌‌م، نمی‌شد‌‌ یک واقعیت اساسی را تغییر بد‌‌هم: بچه‌کانگورو راستی که بزرگ شد‌‌ه بود‌‌. پس ساکت ماند‌‌م.
رفتم به خوراکی‌فروشی و د‌‌وتایی بستنی‌شکلاتی لیوانی خرید‌‌م و برگشتنی او هنوز تکیه د‌‌اد‌‌ه بود‌‌ روبه‌روی قفس و خیره کانگورو‌ها را نگاه می‌کرد‌‌.
باز گفت: «این که د‌‌یگر بچه نیست.»
یکی از بستنی‌ها را بهش د‌‌اد‌‌م.
پرسید‌‌م: «مطمئنی؟»
«بچه باید‌‌ توی کیسه‌ی مامانش باشد‌‌.»
سرم را تکان د‌‌اد‌‌م و بستنی‌ام را لیس زد‌‌م.
«اما این که توی کیسه‌ی مامانش نیست.»
سعی کرد‌‌یم کانگوروی ماد‌‌ر را تشخیص بد‌‌هیم. نشان‌کرد‌‌ن پد‌‌ر آسان بود‌‌. او بزرگ‌ترین و آرام‌ترین آن چهارتا بود‌‌. مثل آهنگسازی که استعد‌‌اد‌‌ش خشکید‌‌ه باشد‌‌، همان‌طور شق‌ و رق ایستاد‌‌ه بود‌‌ و زل زد‌‌ه بود‌‌ به برگ‌هایی که توی ظرف غذایشان بود‌‌. کانگورو‌های د‌‌یگر ‌ـ‌ یکسان د‌‌ر شکل و شمایل و رنگ و قیافه ‌ـ‌ ماد‌‌ه بود‌‌ند‌‌. هرکد‌‌امشان می‌توانست ماد‌‌ر بچه باشد‌‌.
نظرم را گفتم: «یکی‌شان باید‌‌ ماد‌‌ر بچه باشد‌‌ و آن یکی نه.»
«اوهوم.»
«خب کد‌‌امشان ماد‌‌ر بچه نیست؟»
«من هم می‌خواستم همین را بگویم!»
بچه‌کانگورو، بی‌اعتنا به همه‌ی این‌ها، توی محوطه‌شان جست می‌زد‌‌ و گاه می‌ایستاد‌‌ تا بی‌هیچ د‌‌لیل مشخصی کثیفی‌ها را این‌ور و آن‌ور کند‌‌.
نَربچه/ماد‌‌ه‌بچه‌‌ی کانگورو چیز‌های زیاد‌‌ی پید‌‌ا می‌کرد‌‌ که خود‌‌ش را مشغولشان کند‌‌. بچه‌کانگورو د‌‌ور و بر جایی که پد‌‌ر ایستاد‌‌ه بود‌‌ جست‌وخیز کرد‌‌، یک‌قد‌‌ری تو علف‌ها نشخوار کرد‌‌، گند‌‌ و کثافت‌ها را قد‌‌ری به هم ریخت، مزاحم ماد‌‌ه‌ها شد‌‌، روی زمین می‌خوابید‌‌ و بعد‌‌ بلند‌‌ شد‌‌ و یک‌بار د‌‌یگر آن د‌‌ور و بر جست زد‌‌.
نامزد‌‌م پرسید‌‌: «کانگورو‌ها چرا این‌قد‌‌ر تند‌‌تند‌‌ جست می‌زنند‌‌؟»
«تا از د‌‌ست د‌‌شمن‌هاشان د‌‌ر بروند‌‌.»
«چه د‌‌شمن‌هایی؟»
گفتم: «نوع بشر! آد‌‌م‌ها با بومرنگ کانگوروها را می‌کشند‌‌ و می‌خورند‌‌.»
«چرا بچه‌کانگورو‌ها تو کیسه‌ی ماد‌‌رشان می‌روند‌‌؟»
«خب وقتی با آن‌ها باشند‌‌، فرار می‌کنند‌‌. بچه‌ها نمی‌توانند‌‌ تند‌‌ بد‌‌وند‌‌.»
«خب یعنی ازشان مراقبت می‌کنند‌‌؟»
گفتم: «آره. بالغ‌تر‌هایشان مراقب بچه‌ترها هستند‌‌.»
«چند‌‌ وقت این‌شکلی ازشان مراقبت می‌کنند‌‌؟»
می‌د‌‌انستم قبل از اینکه این گرد‌‌ش کوچولو پیش بیاید‌‌، باید‌‌ توی د‌‌انشنامه‌ها د‌‌رباره‌ی کانگوروها چیز‌هایی بخوانم. رگبار مسلسل سؤالاتی مثل این کاملاً پیش‌بینی‌پذیر بود‌‌.
«به خیالم یک یا د‌‌و ماه.»
به بچه اشاره کرد‌‌ و گفت: «خب این بچه فقط یک ماهش است. پس هنوز هم توی کیسه‌ی مامانش باید‌‌ برود‌‌.»
گفتم: «هوم! گمانم آره.»
«فکر می‌کنی د‌‌اخل این کیسه‌هه که باشه یه‌جور حس بی‌نظیر و عالی بهت می‌د‌‌ه‌؟»
«چرا! حتماً می‌د‌‌هد‌‌.»
خورشید‌‌ حالا از آسمان بالا رفته بود‌‌ و ما صد‌‌ای بچه‌ها را می‌شنید‌‌م که توی استخر جیغ و د‌‌اد‌‌ می‌کرد‌‌ند‌‌. ابر‌های تابستانی، ابر‌های حکاکی‌شد‌‌ه‌ی سفید‌‌ تابستانی، می‌گذرند‌‌.
پرسید‌‌م: «د‌‌وست د‌‌اری چیزی بخوری؟»
گفت: «یک هات‌د‌‌اگ، با یک کوکا.»
توی د‌‌که‌ی هات‌د‌‌اگ‌فروشی که مثل یک‌جور وانت د‌‌رستش کرد‌‌ه بود‌‌ند‌‌ یک د‌‌انشجو کار می‌کرد‌‌. ضبط‌صوتی د‌‌اشت که روشن بود‌‌ و استِوی واند‌‌ر و بیلی جوئل همان‌طور که منتظر بود‌‌م هات‌د‌‌اگ‌ها حاضر بشوند‌‌، «عاشقانه‌ـ‌ کاری»ام کرد‌‌ند‌‌.
وقتی برگشتم طرفِ قفسِ کانگورو‌ها نامزد‌‌م گفت: «نگاه!» و بعد‌‌ به یکی از ماد‌‌ه‌کانگوروها اشاره کرد‌‌. «می‌بینی؟ بچه‌هه رفته د‌‌اخل کیسه‌‌اش!»
و مطمئناً بچه‌کانگوروهه خود‌‌ش را توی کیسه‌ی ماد‌‌رش مچاله کرد‌‌ه بود‌‌ (بر فرض اینکه این یکی ماد‌‌ه‌کانگورو‌هه ماد‌‌رش بود‌‌ه باشد‌‌). کیسه پُر شد‌‌ه بود‌‌ و د‌‌و تا گوش و نوک یک د‌‌م ماند‌‌ه بود‌‌ بیرون. چشم‌اند‌‌از فوق‌العاد‌‌ه‌ای بود‌‌ و بی‌شک باعث می‌شد‌‌ این سفر به د‌‌رد‌‌سرش بیرزد‌‌.
«وقتی بچه آن د‌‌اخل است، باید‌‌ خیلی احساس سنگینی کند‌‌.»
«نگران نباش. کانگورو‌ها قوی هستند‌‌.»
«واقعاً؟»
«مسلماً هستند‌‌. این‌طوری بقا پید‌‌ا می‌کنند‌‌.»
حتا با وجود‌‌ خورشید‌‌ د‌‌اغ، کانگوروی ماد‌‌ر اذیت نمی‌شد‌‌. انگار تازه خرید‌‌ عصرش را از سوپرمارکتی د‌‌ر خیابان اصلی آئویامای زیبا تمام کرد‌‌ه و د‌‌ارد‌‌ کنار یک کافه‌بار خستگی د‌‌ر می‌کند‌‌.
«از بچه مراقبت می‌کند‌‌ د‌‌یگر. مگر نه؟»
«آره.»
«فکر کنم بچه خوابید‌‌ه.»
«لابد‌‌.»
ما هات‌د‌‌اگ‌هامان را خورد‌‌یم و کوکا‌مان را نوشید‌‌یم و راه افتاد‌‌یم که از قفس کانگورو‌ها د‌‌ور بشویم.
همین‌طور که می‌رفتیم، کانگوروی پد‌‌ر د‌‌ر جست‌وجوی نت‌های ازد‌‌ست‌رفته هنوز زل زد‌‌ه بود‌‌ توی تغار غذاشان. کانگوروی ماد‌‌ر و بچه‌اش یکی شد‌‌ه بود‌‌ند‌‌؛ لمید‌‌ه د‌‌ر جریان زمان. و ماد‌‌ه‌ی د‌‌یگر، ماد‌‌ه‌ی مرموز د‌‌ر محوطه جست می‌زد‌‌، انگار د‌‌مش را برد‌‌ه باشد‌‌ آزمایش.
به نظرم، روز گرمی د‌‌اشت از آب د‌‌ر می‌آمد‌‌؛ اولین روز گرمی که این مد‌‌ت د‌‌اشته‌ایم.
پرسید‌‌: «هی! هستی ماءالشعیر بزنیم؟»
گفتم: «به نظرم معرکه است.»
هاروکی موراکامی
مترجم: آرمان سلاح ورزی

منبع: فصلنامه جشن کتاب و انتشارات کتاب کاروان

خواب

این هفدهمین روز پیاپی است که خوابم نمی‌برد.
درباره‌ی بی‌خوابی حرف نمی‌زنم. می‌دانم بی‌خوابی چیست. هنگامی که دانشجو بودم، به چیزی شبیه آن مبتلا شدم- می‌گویم «چیزی شبیه آن» چون مطمئن نیستم بیماری من دقیقاَ همان چیزی بود که مردم بی‌خوابی می‌نامند. فکر کردم شاید یک دکتر بتواند به من بگوید؛ اما به سراغ هیچ دکتری نرفتم . می‌دانستم بی‌فایده است. نه این‌که دلیل خاصی داشته باشم. می‌توانید آن را شم زنانه بنامید – فقط احساس کردم آن‌ها کاری از دست‌شان برنمی‌آید. برای همین، پیش هیچ دکتری نرفتم، و به پدر و مادریا دوستانم هم حرفی نزدم؛ چون می‌دانستم آن‌ها هم دقیقاَ همین را به من می‌گویند.
آن روزها ، «چیزی شبیه بی‌خوابی» من یک ماه ادامه داشت. در همه‌ی آن مدت حتی یک لحظه هم نخوابیدم. شب به رختخواب می‌رفتم و به خودم می‌گفتم: «بسیار خوب، وقت خواب است.» دقیقاَ همان لحظه خواب از سرم می‌پرید. شبیه یک واکنش شرطی آنی بود. هرچه بیشتر تلاش می‌کردم خوابم ببرد، بیدارتر می‌شدم. الکل و قرص‌های خواب را هم امتحان کردم، اما آن‌ها هم کاملاَ بی‌تأثیر بودند.
بالاخره صبح، هنگامی که آسمان رو به روشنی می‌رفت، احساس می‌کردم خواب من را می‌رباید. اما آن خواب نبود. نوک انگشت‌هایم به سختی لبه‌ی بیرونی خواب را لمس می‌کرد و تمام مدت ذهنم کاملاَ هوشیار بود. رد پای خواب‌آلودگی را احساس می‌کردم؛ اما ذهنم آن‌جا بود، در اتاق خودش، آن‌سوی دیوار شیشه‌ای، و به من نگاه می‌کرد. خود جسمانی‌ام در کورسوی صبح‌گاه به خواب فرو می‌رفت و در تمام مدت حس می‌کرد ذهنم کنار او نفس می‌کشد و به او خیره شده است. بدنم در آستانه‌ی خواب بود و ذهنم اصرار داشت بیدار بماند.
این خواب‌آلودگی ناتمام، در طول روز می‌آمد و می‌رفت. سرم همیشه گیج بود. نمی‌توانستم چیزهای اطرافم را به درستی دریابم- نه فاصله‌شان را، نه تعدادشان را و نه زمان‌شان را. خواب‌آلودگی در برهه‌های منظم و متناوب من را مغلوب می‌کرد: در مترو، در کلاس یا سر میز شام ذهنم می‌لغزید و از بدنم دور می‌شد. جهان بی‌صدا به نوسان در می‌آمد. چیزها از دستم می‌افتاد . مدادم یا کیفم یا چنگالم به زمین می‌خورد و صدا می‌کرد. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که بیفتم و بخوابم؛ اما نمی‌توانستم. بیداری همیشه شانه به شانه‌ی من بود. می‌توانستم سرمای سایه‌اش را حس کنم، که سایه‌ی خود من بود. به طرز عجیبی فکر می‌کردم وقتی خواب‌آلودگی من را در می‌رباید، من سایه‌ی خودم هستم. در حال خواب‌آلودگی راه می‌رفتم، غذا می‌خوردم و با مردم حرف می‌زدم. عجیب‌تر از همه این‌که هیچ کس متوجه نمی‌شد. در آن ماه هفت کیلو وزن کم کردم و هیچ‌کس نفهمید. هیچ‌یک از اعضای خانواده و دوستان و هم‌کلاسی‌هایم نفهمیدند که من در خواب زندگی می‌کنم.
درست بود: من در خواب زندگی می‌کردم. هم‌چون جنازه‌ی مغروقی جهان را پیرامونم حس می‌کردم. وجودم و زندگی‌ام در این دنیا، به یک توهم شبیه بود. حس می‌کردم یک باد شدید ممکن است بدنم را با خود به پایان دنیا ببرد، به سرزمینی که هیچ‌وقت نه دیده بودم و نه چیزی از آن شنیده بودم .جایی که ذهن و بدنم برای همیشه از هم جدا شوند. به خودم می‌گفتم: «محکم بچسب»؛ اما چیزی نبود که آن را بگیرم.
بعد شب می‌آمد و بیداری مطلق بازمی‌گشت. توان مقاومت نداشتم. نیروی عظیمی من را به مرکز زنجیر کرده بود. تنها کاری که می‌توانستم بکنم این بود که با چشمانی گشوده به تاریکی، تا صبح بیدار بمانم. حتی نمی‌توانستم فکر کنم. هم‌چنان که آن‌جا دراز کشیده بودم و به تیک‌تاک ساعت گوش می‌دادم، به تاریکی خیره می‌شدم که آرام‌آرام عمیق می‌شد و بعد آرام‌آرام گم می‌شد.
بعد، یک روز بدون هشدار قبلی، یا بدون هیچ دلیل بیرونی، تمام شد. پشت میز صبحانه نشسته بودم که احساس کردم هوشیاری‌ام را به تدریج از دست می‌دهم. بدون این که یک کلمه بگویم، برخاستم. شاید چیزی را از روی میز به زمین انداختم. فکر می‌کنم بک نفر به من چیزی گفت؛ اما مطمئن نبودم. سلانه سلانه به اتاقم رفتم، با لباس در تختم خزیدم، و زود خوابم برد. بیست و هفت ساعت به همان حالت باقی ماندم. مادرم احساس خطر کردم و سعی کرد با تکان من را بیدار کند. به صورتم سیلی زد؛ اما من بیست و هفت ساعت بی‌وقفه خوابیدم. بالاخره وقتی بیدار شدم، دوباره همان خود قبلی‌ام بودم. شاید.
هیچ نمی‌دانم چرا آن موقع به بی‌خوابی دچار شدم و چرا ناگهان خودبه‌خود، خوب شدم. انگار باد ابر تیره و ضخیمی را از جایی آورده بود که انباشته از چیزهای شومی بود که من هیچ اطلاعی از آن‌ها نداشتم. هیچ‌کس نمی‌‌داند این چیزها از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند. من فقط می‌توانم مطمئن باشم که چنین چیزی برای مدتی بر من نازل شده و بعد هم رهایم کرده است.
به‌هرحال، آن‌چه اکنون به سراغ من آمده به آن بی‌خوابی شبیه نیست، به هیچ‌وجه. فقط نمی‌توانم بخوابم. حتی برای یک لحظه. از این نکته‌ی ساده که بگذریم، کاملاَ طبیعی هستم. احساس خواب‌آلودگی نمی‌کنم و ذهنم مثل همیشه صاف است، حتی صاف‌تر از همیشه. از لحاظ جسمانی هم طبیعی هستم: اشتهایم سر جایش است، احساس خستگی مفرط نمی‌کنم؛ به بیان واقعیت روزمره، هیچ چیزیم نیست. فقط نمی‌توانم بخوابم.
نه همسرم و نه پسرم نفهمیده‌اند که من نمی‌خوابم. من هم به آن‌ها چیزی نگفته‌ام. نمی‌خواهم کسی به من بگوید باید خودم را به دکتر نشان دهم. می‌دانم کاملاَ بی‌فایده است. فقط می‌دانم. مثل قبل. خودم هستم.
بنابراین، آن‌ها به چیزی مشکوک نشده‌اند. در ظاهر، روند زندگی‌مان تغییری نکرده است. آرام و یک‌نواخت صبح‌ها وقتی همسر و پسرم را بدرقه می‌کنم، ماشینم را برمی‌دارم و به خرید می‌روم. همسرم یک دندان‌پزشک است. از آپارتمان ما تا مطب او، با ماشین ده دقیقه راه است. او و دوست دوران تحصیلی‌اش، با هم آن‌جا شریک هستند. این‌طور از عهده‌ی مخارج استخدام یک متخصص و یک منشی بر می‌آیند. هر شریک می‌تواند بیمارهای اضافی دیگری را ببیند. کار هردوشان خوب است. به عنوان مطبی که فقط پنج سال است افتتاح شده و بدون هیچ ارتباطات خاصی شروع به کار کرده اوضاع خیلی خوبی دارد، حتی بیش از حد خوب است. همسرم می‌گوید: «نمی‌خواهم این‌قدر سخت کار کنم، اما نمی‌شود شکایت کرد.»
من هم همیشه می‌گویم: «آره، نمی‌شود.» درست است. ما برای راه‌اندازی آن‌جا مجبور شدیم وام بانکی سنگینی بگیریم. یک مطب دندان‌پزشکی نیاز به تجهیزات گران‌قیمتی دارد. رقابت، تنگاتنگ است. مریض‌ها از آن لحظه‌ای که درهای مطب را باز می‌کنید ، سرازیر نمی‌شوند . بیشتر کلینیک‌های دندان‌پزشکی به خاطر نداشتن مریض، ورشکست شده‌اند.
آن هنگام ما جوان و بی‌پول بودیم و تازه بچه‌دار شده بودیم. هیچ تضمینی وجود نداشت که بتوانیم در این دنیای خشن زنده بمانیم . اما به هر طریقی بود، زنده ماندیم. پنج سال. نه. واقعاَ نمی‌توانستیم شکایت کنیم. هنوز بازپرداخت دوسوم وام‌مان مانده بود.
همیشه به او می‌گویم: «من می‌دانم چرا تعداد مریض‌هایت زیاد است. چون مرد خوش‌قیافه‌ای هستی.»
این شوخی ساده‌ی ماست. او اصلاَ خوش‌قیافه نیست. درواقع، قیافه‌اش کمی عجیب است. حتی حالا هم گاه تعجب می‌کنم که چرا با چنین مردی ازدواج کرده‌ام. من دوست پسرهای دیگری داشتم که خیلی از او خوش‌قیافه‌تر بودند.
چه چیز قیافه‌اش عجیب بود؟ واقعاَ نمی‌توانم بگویم. چهره‌ی زیبایی نیست، اما زشت هم نیست. از آن نوع چهره‌هایی هم نیست که مردم بگویند «کاراکتر» دارد. راستش را بگویم، تناسب چهره‌اش «عجیب» است. یا شاید بهتر باشد بگویم هیچ خصوصیت منحصر‌به‌فردی ندارد. اما هنوز باید چیزی باشد که چهره‌ی او را از خاص‌بودن درآورده است. اگر بتوانم آن را دریابم، شاید بتوانم عجیب‌بودن کل چهره‌اش را بفهمم. یک بار سعی کردم تصویرش را نقاشی کنم، اما نتوانستم. یادم نیامد چه شکلی است. آن‌جا نشستم و مداد را روی کاغذ نگه داشتم، اما حتی یک خط هم نتوانستم بکشم. شوکه شده بودم. چگونه ممکن است این همه مدت با یک مرد زندگی کنی و نتوانی چهره‌اش را به یاد آوری؟ البته می‌توانم او را تشخیص دهم. حتی تصاویری پراکنده از او در ذهنم دارم. اما وقتی به نقاشی کردن رسید، فهمیدم هیچ چیز چهره‌اش را به یاد نمی‌آورم. چه کار می‌توانستم بکنم؟ این، شبیه برخورد با یک دیوار نامریی بود. تنها چیزی که یادم آمد این بود که چهره‌اش عجیب به‌نظر می‌رسد.
یادآوری این خاطره همیشه پریشانم می‌کند.
با این حال، او یکی از آن مردهایی است که همه خوش‌شان می‌آید. این مشخصاَ برای شغل او یک امتیاز مثبت است، اما فکر می‌کنم او در هر کاری موفق می‌شد. مردم وقتی با او حرف می‌زنند، احساس امنیت می‌کنند. من هیچ‌وقت آدمی مثل او ندیده بودم. همه‌ی دوستان زن من از او خوش‌شان می‌آید. من هم البته دل‌بسته‌ی او هستم. حتی فکر می‌کنم دوستش دارم. اما اگر رک صحبت کنم، از او چندان خوشم نمی‌آید.
به‌هرحال، او خیلی طبیعی و معصومانه می‌خندد، مثل یک بچه. آدم‌بزرگ‌های زیادی نیستند که بتوانند این‌طور بخندند. فکر می‌کنم انتظار دارید یک دندان‌پزشک دندان‌های سالمی داشته باشد، که البته او دارد.
هروقت به شوخی ساده‌مان می‌خندیم، او جواب می‌دهد: «تقصیر من نیست که خیلی خوش‌قیافه هستم.» فقط خودمان معنای این شوخی را می‌فهمیم. این ادراک واقعیت است- این حقیقت که ما به هر طریقی بوده، زنده مانده‌ایم- و این برای ما رسم خوش‌آیندی است.
همسرم هر روز صبح ساعت هشت و ربع با ماشین سنترای خود از پارکینگ ساختمان بیرون می‌آید. پسرمان روی صندلی کنار او می‌نشیند. دبستان او سر راه مطب است. من می‌گویم: «مواظب باشید.» او جواب می‌دهد: «نگران نباش.» همیشه همین گفت‌وگوی کوتاه و تکراری. نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم. باید بگویم: «مواظب باشید.» و همسرم باید جواب دهد: «نگران نباش.» ماشین را به راه می‌اندازد، نوار هایدن یا موتسارت را در ضبط ماشین می‌گذارد و با موسیقی زمزمه می‌کند. دو «مرد» من هنگام رفتن همیشه برایم دست تکان می‌دهند. دست‌های‌شان دقیقاَ مثل هم تکان می‌خورد. توضیحش سخت است. سرهای‌شان را دقیقاَ به یک زاویه خم می‌کنند و کف دست‌های‌شان را به سوی من می‌چرخانند و آرام تاب می‌دهند، درست شبیه هم، انگار یک معلم رقص آن‌ها را تعلیم داده است.
من ماشین خودم را دارم، یک هوندا سیویک کارکرده. یک دوست دختر قدیمی، دو سال پیش مفت آن را به من فروخت. یک سپر آن تو رفته. مدل بدنه‌اش قدیمی است و لکه‌های زنگ‌خوردگی روی آن پیدا شده. عدد کیلومتر‌شمار، از صدوپنجاه هزار گذشته است. گاه- یک یا دو بار در ماه- روشن کردن ماشین تقریباَ غیرممکن می‌شود. موتور راحت استارت نمی‌خورد. با این حال، آن‌قدرها بد نیست که نتوان با آن به کارها رسید. اگر نازش را بکشی و بگذاری حدود ده دقیقه‌ای استراحت کند، موتور با صدای ناز و توپری روشن می‌شود. اه، بسیار خوب، هرچیز و هر کس یک یا دو بار در ماه تنظیمش به‌هم می‌خورد. زندگی همین است. همسرم به ماشین من می‌گوید: «الاغ تو.» من اهمیتی نمی‌دهم. برای خودم است.
با سیویک تا سوپرمارکت رانندگی می‌کنم. بعد از خرید، خانه را تمیز می‌کنم ولباس‌ها را می‌شویم. بعد، ناهار درست می‌کنم. کارهای صبحم را با حرکاتی سریع و دقیق انجام می‌دهم. اگر می‌شد دوست داشتم اسباب شامم را هم صبح آماده کنم. بعدازظهرها برای خودم است.
همسرم برای ناهار به خانه می‌آید. دوست ندارد بیرون غذا بخورد.می‌گوید رستوران‌ها زیادی شلوغ هستند، غذای‌شان خوب نیست، و بوی سیگار آن‌جا روی لباسش می‌ماند. او ترجیح می‌دهد در خانه غذا بخورد، اگرچه مجبور باشد زمان بیشتری صرف رفت‌وآمد بکند. با این حال، من ناهار هوس‌برانگیزی نمی‌پزم. غذاهای باقی‌مانده را در مایکروویو گرم می‌کنم و کمی رشته فرنگی می‌جوشانم. تهیه‌ی ناهار حداقل زمان ممکن طول می‌کشد. طبیعی است از غذا خوردن با همسرم بیشتر از غذا خوردن در تنهایی و سکوت لذت می‌برم.
قبلاَ، وقتی کلینیک تازه شروع به کار کرده بود، معمولاَ بعدازظهرهای زود مریضی وجود نداشت؛ بنابراین، بعد از ناهار با هم می‌خوابیدیم. این بهترین زمان با او بودن بود. همه چیز در سکوت می‌گذشت و آفتاب ملایم بعدازظهر در اتاق نفوذ می‌کرد. آن‌وقت‌ها ما بسیار جوان‌تر بودیم، و شادتر.
البته، ما هنوز هم زندگی شادی داریم. واقعاَ این‌طور فکر می‌کنم. هیچ دعوای خانوادگی بر زندگی‌مان سایه نینداخته. من او را دوست دارم و به او اعتماد دارم. مطمئنم او هم همین احساس را به من دارد. اما کم‌کم، با گذرماه‌ها و سال‌ها، زندگی‌ات تغییر می‌کند. این‌طوری است دیگر. نمی‌شود کاریش کرد. حالا همه‌ی بعدازظهرهای او پر است. وقتی غذای‌مان تمام می‌شود، همسرم دندان‌هایش را مسواک می‌زند. به طرف ماشینش می‌شتابد و به مطب بازمی‌گردد. کلی دندان خراب انتظار او را می‌کشند. اما اشکالی ندارد. هردومان می‌دانیم که همه چیز مطابق میل آدم پیش نمی‌رود.
بعد از این‌که همسرم به مطب باز می‌گردد، من مایو و حوله‌ام را برمی‌دارم و تا باشگاه ورزشی نزدیک خانه‌مان رانندگی می‌کنم. نیم ساعتی شنا می‌کنم. یک شنای درست و حسابی. من آن‌قدرها هم دیوانه‌ی شنا کردن نیستم: فقط می‌خواهم گوشت‌های اضافی‌ام آب شود. همیشه از اندامم خوشم می‌آمده، اما از قیافه‌ام هیچ‌وقت راضی نبوده‌ام. قیافه‌ی بدی نیست، اما هیچ‌وقت از آن خوشم نیامده. بدنم مسأله‌ی دیگری است. دوست دارم برهنه مقابل آینه بایستم و طرح اندامم را بررسی کنم.
در آن سرزندگی متعادلی می‌بینم. مطمئن نیستم چیست، اما احساس می‌کنم چیزی درون آن وجود دارد که برایم حیاتی است. هرچه هست، نمی‌خواهم آن را از دست بدهم.
من، سی‌ ساله‌ام. وقتی سی ساله می‌شوی، می‌فهمی دنیا به آخر نرسیده. من به‌طور خاص از پیرشدن خوشم نمی‌آید؛ اما هرچه سن می‌گذرد، بعضی امور هم آسان‌تر می‌شود. مهم این است که چطور با آن برخورد کنی. اما یک چیز را خوب می‌دانم: اگر یک زن سی ساله بدنش را دوست داشته باشد و مصمم باشد آن را آن‌طور که شایسته است نگه دارد، باید حسابی تلاش کند. من این را از مادرم یاد گرفتم. او قبلاَ زنی لاغر و دوست‌داشتنی بود، اما دیگر نیست. نمی‌خواهم من هم به سرنوشت او دچار شوم.
بعد از این‌که مدتی شنا کردم، بعدازظهرها را به طرق مختلف می‌گذرانم. گاه در مرکز خرید پرسه می‌زنم و ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کنم. گاه به خانه می‌روم و روی کاناپه جمع می‌شوم و کتاب می‌خوانم، به یک ایستگاه اف. ام گوش می‌دهم یا فقط استراحت می‌کنم. سرانجام، پسرم از مدرسه به خانه می‌آید. به او کمک می‌کنم لباس‌هایش را درآورد و لباس راحتی بپوشد. بعد به او غذای سبکی می‌دهم. وقتی غذایش تمام شد، بیرون می‌رود تا با دوستانش بازی کند. او کوچک‌تر از آن است که بعدازظهرهایش را به کلاس‌های جبرانی برود. ما هم مجبورش نکرده‌ایم کلاس پیانو یا هر چیز دیگری برود.
همسرم می‌گوید : «بگذار بازی کند. بگذار طبیعی بزرگ شود:» وقتی پسرم خانه را ترک می‌کند، همان گفت‌وگوی کوتاه و تکراری میان من و همسرم ، میان من و او هم تکرار می‌شود. من می‌گویم: «مواظب باش.» و او می‌گوید: «نگران نباش.»
هنگام غروب من اسباب شام را تدارک می‌بینم. پسرم همیشه ساعت شش به خانه برمی‌گردد. کارتون تلویزیون را تماشا می‌کند. همسرم، اگر سروکله‌ی هیچ مریض اورژانسی پیدا نشود، قبل از ساعت هفت به خانه برمی‌گردد. او حتی یک نوشیدنی ساده هم نمی‌خورد و به معاشرت‌های بی‌فایده‌ی اجتماعی علاقه‌ای ندارد. او معمولاَ همیشه بعد از کار، مستقیم به خانه می‌آید.
در طول شام هر سه‌مان با هم صحبت می‌کنیم. بیشتر درباره‌ی کارهای آن روزمان. پسرم همیشه بیشترین حرف را برای گفتن دارد. همه‌ی اتفاق‌های زندگی او تازه و پررمزوراز هستند. او حرف می‌زند و ما نظرمان را می‌گوییم. بعد از شام، او هر کاری می‌کند که دوست دارد- تلویزیون تماشا می‌کند ، کتاب می‌خواند یا با همسرم بازی می‌کند. وقتی مشق دارد ، خودش را در اتاقش حبس می‌کند و به آن‌ها می‌رسد. ساعت هشت و نیم به رختخواب می‌رود. من پتو را رویش می‌کشم و موهایش را نوازش می‌کنم . به او شب بخیر می‌گویم و چراغ را خاموش می‌کنم.
آن‌گاه زن و شوهر با هم تنها می‌مانند. او روی کاناپه می‌نشیند، روزنامه می‌خواند و گاه‌گاه از مریض‌هایش می‌گوید، یا قسمت‌هایی از روزنامه را با صدای بلند می‌خواند. بعد، به هایدن یا موتسارت گوش می‌دهد. من از موسیقی بدم نمی‌آید ، اما هیچ‌وقت نمی‌توانم آن دو آهنگ‌ساز را از هم تشخیص دهم. آهنگ‌های‌شان برای من شبیه هم است. وقتی این را به همسرم می‌گویم، می‌گوید مهم نیست. «همه‌شان زیبا هستند. این مهم است.»
می‌گویم: «دقیقاَ مثل تو.»
او با لبخنی پهن جواب می‌دهد: «دقیقاَ شبیه من.» به نظرمی‌رسد از صمیم قلب خوشحال شده است.
خب. زندگی من این است- یا زندگی من قبل از آن‌که دیگر نتوانستم بخوابم- هر روزش دقیقاَ تکرار روز قبل. من قبلاَ دفتر خاطرات روزانه‌ی ساده‌ای داشتم؛ اما اگر یکی دو روز نوشتن را فراموش می‌کردم، حساب روزها و اتفاق‌ها از دستم درمی‌رفت. دیروز می‌توانست پریروز باشد، یا برعکس. گاهی نمی‌فهمم این چه جور زندگی‌ای است. منظورم این است که زندگی‌ام خالی است. من- خیلی ساده- شیفته‌ی بی‌مرزی روزها شده بودم، شیفته‌ی این‌که خودم، بخشی از این زندگی بودم؛ نوعی زندگی که من را، به تمامی، درون خود بلعیده بود. شیفته‌ی این‌که باد جاپاهایم را، پیش از آن‌که فرصت کنم برگردم و نگاه‌شان کنم، پاک می‌کرد.
هروقت چنین احساسی داشتم، در آینه‌ی حمام به چهره‌ام نگاه می‌کردم- مجموعاَ پانزده دقیقه. ذهنم مثل یک تخته‌ی سفید خالی بود. من صورتم را مثل یک شیء می‌نگریستم، و صورتم به تدریج از بقیه‌ی من جدا می‌شد و تبدیل به چیزی می‌شد که هم‌زمان با من و کاملاَ به‌طور اتفاقی به‌وجود آمده بود. ادراک به سراغ من می‌آمد. این اتفاقی است که گاه و بی‌گاه می‌افتاد و ربطی به جای پا ندارد. واقعیت و من، هم‌زمان، در زمان حال وجود داریم. این مهم‌ترین چیز است.
اما حالا من دیگر خوابم نمی‌برد. وقتی دیگر نخوابیدم، دست از نوشتن خاطرات روزانه هم کشیدم.
اولین شبی را که دیگر نتوانستم بخوابم به‌وضوح تمام یادم می‌آید. آن شب خواب مشمئزکننده‌ای دیدم- خوابی تاریک و لزج. یادم نیست درباره‌ی چه بود، اما حس شوم و رعب‌انگیزش را خوب به خاطر دارم؛ در لحظه‌ی اوج از خواب پریدم- کاملاَ هوشیار شدم. انگار چیزی من را در آخرین لحظه از نقطه‌ی عطفی بیرون کشیده است. اگر یک ثانیه‌ی دیگر در آن خواب معلق می‌ماندم، برای همیشه از دست می‌رفتم. وقتی بیدار شدم، سینه‌ام از نفس‌نفس به درد آمد. حس می‌کردم دست‌ها و پاهایم فلج شده‌اند. بی‌حرکت دراز کشیدم و به صدای نفس‌های سنگینم گوش دادم، انگار دراز به دراز در دخمه‌ای عظیم خوابیده‌ام.
به خودم گفتم: «فقط یک خواب بود.» و منتظر ماندم تا نفس‌هایم آرام شود. هم‌چنان که مثل چوب خشک به پشت دراز کشیده بودم، حس کردم قلبم تند می‌زند و شش‌هایم هم‌چون دم آهنگران با انقباض‌های آرام و پرحجم، هوا را با شتاب به آن می‌رساند. نمی‌دانستم ساعت چند است. می‌خواستم به ساعت کنار بالشم نگاه کنم، اما نمی‌توانستم سرم را آن‌قدر بچرخانم. ناگهان، در همان لحظه چشمم به هیأت چیزی در پایین تخت افتاد. چیزی شبیه سایه‌ای تیره و مبهم. نفسم را در سینه حبس کردم. قلبم ، شش‌هایم و همه چیز درونم در آن لحظه خشک شد. تقلا کردم تا سایه‌ی سیاه را ببینم.
دقیقاَ هنگامی که روی آن متمرکز شدم، سایه شکل مشخصی به خود گرفت؛ انگار تمام آن مدت منتظر بود تا متوجه او شوم. مرزهای تنش آشکار شد و درونش با ماده‌ای پر گشت، آن‌گاه جزییات روی آن سوار شدند. او یک پیرمرد نحیف بود که لباس چسبان سیاهی به تن داشت. موهایش خاکستری و کوتاه بودند و گونه‌هایش گود افتاده. او بدون هیچ حرکتی کنار پای من ایستاد. چیزی نمی‌گفت؛ اما چشمان نافذش به من خیره مانده بود. چشمان بزرگی بودند و من می‌توانستم مویرگ‌های قرمز درون آن‌ها را ببینم. چهره پیرمرد هیچ حالتی نداشت و هیچ‌چیز بیان نمی‌کرد؛ انگار دروازه‌ی تاریکی بود.
می‌دانستم این دیگر خواب نیست. من تازه از خواب پریده بودم. در خواب و بیداری هم نبودم، چون چشمانم به فراخی گشوده شده بود. نه، این خواب نبود. واقعیت بود. در واقعیت هیچ‌وقت پیش از این ندیده بودم پیرمردی پایین تخت من بایستد. باید کاری می‌کردم- چراغ را روشن می‌کردم ، همسرم را بیدار می‌کردم، جیغ می‌کشیدم. سعی کردم تکان بخورم. تقلا کردم بدنم را تکان دهم، اما فایده‌ای نداشت؛ حتی نتوانستم یک انگشتم را حرکت دهم. وقتی برایم آشکار شد که نمی‌توانم تکان بخورم، وحشتی نومیدانه وجودم را فرا گرفت؛ ترسی بدوی که پیش از این نظیرش را تجربه نکرده بودم؛ هم‌چون سرمایی که در سکوت از چاه بی‌انتهای خاطره بالا می‌آید. سعی کردم جیغ بکشم؛ اما نتوانستم کوچک‌ترین صدایی درآورم یا حتی زبانم را تکان دهم. تنها و تنها می‌توانستم به پیرمرد نگاه کنم.
آن‌گاه دیدم او چیزی در دست دارد- شیئی باریک و دراز و گرد که نور سفیدی داشت. هنگامی که به این شیء خیره شده بودم و در این فکر بودم که آن شیء چه می‌تواند باشد، کم‌کم شکل مشخصی به خود گرفت، همان‌گونه که سایه پیش‌تر به هیأت مشخصی درآمده بود. آن، بدون شک یک پارچ بود، یک پارچ چینی قدیمی. بعد از مدتی، مرد پارچ را بالا آورد و از درون آن بر پای من آب ریخت. من آب را حس نمی‌کردم؛ آن را می‌دیدم و صدای شلپ‌شلپش را بر روی پایم می‌شنیدم. با این حال، هیچ چیز احساس نمی‌کردم. پیرمرد آب را بر پاهایم ریخت و ریخت. عجیب این‌که هرچه می‌ریخت، آب پارچ تمام نمی‌شد. کم‌کم ترسیدم پاهایم بپوسد و بریزد. بله، بدون شک پاهایم می‌پوسیدند. با آن همه آب، چاره‌ی دیگری جز پوسیدن نداشتند. هنگامی که ناگهان دریافتم پاهایم به زودی خواهند پوسید و فرو خواهند ریخت، دیگر نتوانستم تحمل کنم.
چشم‌هایم را بستم و با همه توانی که داشتم، جیغ کشیدم. اما صدای آن جیغ از دهانم بیرون نیامد، تنها ارتعاش آن درونم طنین‌انداز شد، درونم را از هم شکافت و قلبم را خاموش کرد. بعد، هنگامی که جیغ در تمام سلول‌هایم نفوذ می‌کرد، درون سرم لحظه‌ای سفید شد. چیزی درونم مرد. چیزی فرو ریخت و تنها خلئی لرزان به‌جا گذاشت. درخششی شدید و ناگهانی، هرآن‌چه وجودم به آن وابسته بود را سوزاند و از بین برد.
وقتی چشم‌هایم را گشودم، پیرمرد رفته بود. خبری از پارچ نبود. روتختی خشک بود و هیچ نشانی از خیسی کنار پایم به چشم نمی‌خورد. اما بدنم، خیس عرق بود، عرق ترس. فکر نمی‌کردم بدنی بتواند آن‌قدر عرق از خود سرازیر کند. هنوز این قطره‌های ، بدون اندکی تردید، عرق بود که از من جاری بود.
انگشتم را تکان دادم. بعد انگشتی دیگر و بعد یکی دیگر. همه‌ی انگشتانم را خم کردم و سپس دستم را و آن‌گاه پاهایم را، کف پاهایم را چرخاندم و زانوهایم را خم کردم. هیچ چیز آن‌طور که باید تکان نمی‌خورد، اما لااقل تکان می‌خورد. بعد از این‌که با وسواس از تکان خوردن همه‌ی اعضای بدنم مطمئن شدم، نشستم و خودم را شل کردم . در زیر نور ملایم چراغ‌های خیابان ، که از پنجره به درون می‌تابید، گوشه به گوشه‌ی اتاق را از نظر گذراندم. پیرمرد بدون شک آن‌جا نبود.
ساعت کنار بالشم دوازده و سی دقیقه را نشان می‌داد. تنها یک ساعت و نیم خوابیده بودم. همسرم به خواب آرامی فرو رفته بود. حتی صدای نفس‌هایش هم به گوش نمی‌رسید. او همیشه این‌طور می‌خوابد، انگار همه‌ی فعالیت‌های ذهنی‌اش متوقف شده است. تقریباَ هیچ چیز نمی‌تواند او را بیدار کند.
از تخت بیرون آمدم و به حمام رفتم. لباس خواب خیس عرقم را در ماشین لباس‌شویی انداختم و دوش گرفتم. بعد از این‌که لباس‌های راحتی تازه‌ای پوشیدم، به اتاق نشیمن رفتم، آباژور کنار کاناپه را روشن کردم. آن‌جا نشستم و یک لیوان پر برندی خوردم. من معمولاَ مشروب نمی‌خورم؛ نه این که به بدنم نسازد- آن‌طور که با بدن همسرم ناسازگار است- درواقع، قبلاَ زیاد می‌نوشیدم، اما بعد ازازدواج خیلی ساده از آن دست کشیدم. گاهی وقت‌ها که بدخواب می‌شوم، یک قلپ برندی می‌نوشم؛ اما آن شب احساس کردم دلم می‌خواهد یک لیوان پر بنوشم تا اعصابم را تسکین دهم.
تنها نوشیدنی الکلی ما یک بطری رمی مارتین بود که در بوفه گذاشته بودیم. آن یک هدیه بود. حتی یادم نیست چه کسی آن را به ما داد. خیلی وقت پیش بود. روی بطری یک لایه خاک نشسته بود. ما لیوان‌های برندی‌خوری نداشتیم، برای همین، آن را در یک لیوان معمولی ریختم و ذره‌ذره سر کشیدم.
با خود فکر کردم حتماَ در حالت خلسه بوده‌ام.من هیچ‌وقت چنین حالتی را تجربه نکرده بودم؛ اما یکی از دوستان هم‌دانشگاهی‌ام که خود این تجربه را داشت، برایم چیزهایی تعریف کرده بود. او گفت که همه‌چیز به گونه‌ای باورنکردنی واضح بود. باورش نمی‌شده خواب بوده باشد. «هنگامی که اتفاق افتاد، باورم نمی‌شد یک خواب باشد. هنوز هم باورش نمی‌شود که خواب باشد.» این دقیقاَ همان احساسی بود که من داشتم، اما باید خواب بوده باشد- از آن دست خواب‌هایی که شبیه خواب نیست. وحشتم فروکش کرده بود، اما تنم هنوز می‌لرزید. وحشت هنوز زیر پوستم بود، مثل حلقه‌های آب بعد از زلزله. لرزش خفیفش را احساس می‌کردم. حاصل همان جیغ بود. شبه- جیغی که هیچ‌وقت صدایی نیافته بود، هنوز زندانی تن من بود و آن را از درون می‌لرزاند.
چشم‌هایم را بستم و یک قلپ دیگر برندی نوشیدم. گرما از گلو تا معده‌ام را پیمود. احساس واقعی و مطبوعی بود. پیش از هرچیز به یاد پسرم افتادم. بار دیگر قلبم به تپش افتاد. از کاناپه پریدم و به اتاقش شتافتم. پسرم به خواب آرامی فرو رفته بود. یک دستش روی دهانش بود و دست دیگرش به کناری افتاده بود. خواب او هم مثل همسرم آرام وبی‌دغدغه بود. پتویش را صاف کردم. آن‌چه خواب من را آن‌گونه پاره‌پاره کرده بود، تنها به سراغ من آمده بود. هیچ‌کدام آن‌ها چیزی احساس نکرده بودند.
به اتاق نشیمن بازگشتم و کمی آن‌جا چرخیدم. حتی اندکی هم خوابم نمی‌آمد.
فکر کردم یک لیوان دیگربرندی بنوشم. درواقع می‌خواستم بیشتر الکل بنوشم. می‌خواستم بدنم را گرم‌تر کنم و اعصابم را تسکین دهم. می‌خواستم بار دیگر آن طعم تند و نافذ را در دهانم احساس کنم. بعد از کمی تردید، بالاخره فکرش را از سرم بیرون کردم. نمی‌خواستم روز جدیدم را درحالت مستی شروع کنم. برندی را در بوفه، سرجایش گذاشتم و لیوان را در ظرف‌شویی آشپزخانه شستم. در یخچال کمی توت‌فرنگی پیدا کردم و خوردم.
فهمیدم زیر پوستم دیگر نمی‌لرزد.
از خودم پرسیدم که آن مرد سیاه‌پوش که بود؟ او را قبلاَ حتی یک‌بار هم ندیده بودم. لباس سیاه او خیلی عجیب بود؛ مثل یک عرق‌گیر چسبان که، درعین‌حال، قدیمی هم به نظر می‌رسید. هیچ‌وقت چنین چیزی ندیده بودم. و آن چشم‌های خون‌گرفته که هیچ پلک نمی‌زدند. آن مرد که بود؟ چرا روی پاهایم آب ریخت؟ چرا باید این کار را می‌کرد؟
من تنها سوأل بودم، بی هیچ جوابی.
هنگامی که دوست من دچار خلسه شد، شب را در خانه‌ی نامزدش می‌گذراند. او روی تخت خوابیده بود که یک مرد عصبانی، حدوداَ پنجاه ساله، به او نزدیک شد و دستور داد از خانه بیرون برود. در آن لحظه ، او نمی‌توانست حتی یک عضله‌اش را هم تکان دهد. مثل من خیس عرق شده بود. مطمئن بود که آن باید روح پدر نامزدش بوده باشد که به او گفته از آن خانه بیرون برود؛ اما روز بعد، وقتی از نامزدش خواست عکس پدرش را به او نشان بدهد، فهمید که او مردی کاملاَ متفاوت بوده. بعد نتیجه گرفته بود: «چون من معذب و نگران بوده‌ام، دچار این حالت شده‌ام.»
اما من معذب نبودم. این‌جا خانه‌ی من بود. چیزی وجود نداشت که من را به خطر اندازد. چرا باید دچار خلسه می‌شدم؟
سری تکان دادم، به خودم گفتم این فکرها را از سر بیرون کن، چه فایده دارد. من فقط یک خواب دیده بودم که شبیه واقعیت بود ، نه بیشتر. شاید خودم را بیش از حد خسته کرده بودم. باید کار تنیسی باشد که پریروز بازی کردم. بعد از شنا در باشگاه، یکی از دوستانم را دیدم و او از من دعوت کرد تا با او تنیس بازی کنم. من هم کمی افراط کردم. همین. قاعدتاَ دست‌ها و پاهایم تا مدتی خسته و سنگین خواهند بود. وقتی توت‌فرنگی‌ها را خوردم، روی کاناپه لم دادم و چشم‌هایم را بستم.
اصلاَ خوابم نمی‌آمد. فکر کردم: «آه ، من اصلاَ خواب‌آلود نیستم.»
فکر کردم شاید بهتر باشد یک کتاب بخوانم تا دوباره خسته شوم. به اتاق خواب رفتم و از قفسه‌ کتاب‌ها یک رمان برداشتم. وقتی چراغ را روشن کردم و به دنبال کتاب گشتم همسرم حتی غلت هم نزد. آنا کارنینا را انتخاب کردم. حس و حال یک رمان طولانی روسی را داشتم. به‌علاوه آنا کارنینا را فقط یک بار خوانده بودم. خیلی وقت پیش، شاید در دوران دبیرستان. تنها اندکی از خط اول آن یادم بود: «همه‌ی خانواده‌های خوش‌بخت شبیه هم هستند، اما هر خانواده‌ی بدبختی، به شیوه‌ی خود بدبخت است.» هم‌چنین، یادم بود قهرمان زن داستان در آخر خودش را زیر قطار می‌اندازد. آن شروع، سرنخ خودکشی پایانی بود. در آن یک صحنه‌ی مسابقه‌ی اسب‌دوانی نبود؟ یا شاید با رمان دیگری اشتباه کرده‌ام؟
به‌هرحال، به کاناپه بازگشتم و کتاب را باز کردم. چند سال از آخرین باری که این‌گونه با خیال راحت نشسته بودم و کتاب خوانده بودم، گذشته بود؟ درست است. من معمولاَ در نیم ساعت یا یک ساعت بعدازظهرهای تنهایی‌ام کتاب در دست می‌گیرم. اما نمی‌شود اسم آن را کتاب خواندن گذاشت. همیشه غرق در فکرهای دیگر می‌شوم- پسرم، خرید منزل، این‌که فریزر باید تعمیر شود، این‌که در عروسی فلان آشنا چه لباسی باید بپوشم، عمل معده‌ی پدرم در ماه گذشته. این قبیل چیزها به درون ذهن من نفوذ می‌کنند، بزرگ می‌شوند و در میلیون‌ها جهت پراکنده می‌گردند. بعد از مدتی متوجه می‌شوم که تنها چیزی که پیش رفته، زمان است و من حتی یک صفحه هم ورق نزده‌ام.
من بی‌آن‌که متوجه شوم، به این شیوه‌ی زندگی بدون کتاب عادت کرده بودم. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم چه‌قدر عجیب است؛ وقتی جوان بودم کتاب خواندن محور زندگی من بود. من همه‌ی کتاب‌های کتاب‌خانه‌ی دبستان را خوانده بودم و تقریباَ همه‌ی پول تو‌جیبی‌هایم صرف خرید کتاب می‌شد. حتی در خوردن ناهار صرفه‌جویی می‌کردم تا کتاب‌هایی را که می‌خواستم بخوانم، بخرم. این در راهنمایی و دبیرستان هم ادامه داشت. هیچ‌کس به اندازه‌ی من کتاب نمی‌خواند. میان پنج فرزند خانواده من بچه‌ی وسطی بودم، پدر و مادرم شاغل بودند و هیچ‌کس توجه زیادی به من نمی‌کرد. می‌توانستم تنهایی، هرچه می‌خواهم کتاب بخوانم. همیشه در مسابقه‌های کتاب‌خوانی شرکت می‌کردم تا برنده‌ی بن‌های کتاب شوم. معمولاَ هم برنده می‌شدم. در دانشگاه در رشته‌ی ادبیات انگلیسی تحصیل کردم و نمره‌های خوبی گرفتم. پایان‌نامه‌ی فارغ‌التحصیلی‌ام با موضوع کاترین مانسفیلد برنده‌ی دیپلم افتخار شد و استاد راهنمایم من را تشویق کرد که برای فوق‌لیسانس تلاش کنم. اما می‌خواستم پا به دنیای بیرون بگذارم و می‌دانستم آدم دانشگاه نیستم. من فقط از کتاب خواندن لذت می‌بردم. حتی اگر می‌خواستم به تحصیل ادامه دهم، خانواده‌ام توانایی مالی فرستادن من به فوق‌لیسانس را نداشتند. ما فقیر نبودیم ، اما بعد از من دو خواهر دیگر هم بودند. برای همین بلافاصله بعد از فارغ‌التحصیلی باید روی پای خودم می‌ایستادم.
آخرین باری که واقعاَ کتاب خوانده بودم ، کی‌ بود؟ چه کتابی بود؟ هیچ چیز یادم نمی‌آمد. چگونه ممکن است زندگی یک نفر این‌طور دگرگون شود؟ آن من قدیمی کجا رفته بود، کسی که طوری کتاب می‌خواند که انگار جادو شده است؟ آن روزها- و تقریباَ آن شور و حال عمیق- چه معنایی داشت؟
آن شب توانستم آنا کارنینا را بدون این‌که لحظه‌ای تمرکزم به‌هم بخورد ، بخوانم. کتاب را بی‌آن‌که ذهنم مشغول چیز دیگری باشد ورق می‌زدم. در یک نشست تا صفحه‌ای خواندم که آنا و ورونسکی در ایستگاه قطار مسکو برای اولین بار همدیگر را می‌بینند. در آن‌جا چوب‌الف را بین صفحه‌ها گذاشتم و برای خودم یک لیوان دیگر برندی ریختم.
برای اولین بار فکر کردم چه رمان چرندی است. قهرمان زن داستان تا فصل 18 پیدایش نمی‌شود . در شگفت بودم که آیا این برای خوانندگان روزگار تولستوی غیرعادی نبوده است. آن‌ها وقتی کتاب را با شرح جزییات زندگی شخصیت فرعی داستان به نام ابلونسکی می‌خوانند، چه کار می‌کردند؟ فقط می‌نشستند و منتظر می‌ماندند سروکله‌ی شخصیت زن زیبا پیدا شود؟ شاید آره. شاید مردم آن روزها وقت زیادی داشتند تا بخواهند هر طور شده بگذرانند- حداقل آن بخش از جامعه که رمان می‌خواندند.
ناگهان دریافتم چه دیروقت است. سه صبح ! و من هنوز خوابم نمی‌آمد.
چه کار باید می‌کردم؟ فکر کردم اصلا خوابم نمی‌آید. می‌توانستم به خواندن ادامه دهم. دوست داشتم ببینم چه اتفاقی می‌افتاد. اما باید می‌خوابیدم.
تجربه‌ی تلخ بی‌خوابی‌ام را به یاد آوردم و این‌که چگونه هر روز آن را در محاصره‌ی ابرها به پایان می‌رساندم.
نه، دیگر نه. من آن روزها هنوز دانشجو بودم. هنوز می‌توانستم با چنان چیزی کنار بیایم. اما حالا نه. حالا من یک همسر هستم. یک مادر. من مسئولیت‌هایی دارم . باید ناهار همسرم را آماده کنم و مراقب پسرم باشم.
اما می‌دانم حتی اگر حالا به رخت‌خواب بروم، یک چرت کوتاه هم نمی‌توانم بزنم.
سرم را تکان دادم.
با خودم گفتم: بگذار این را بپذیرم؛ خوابم نمی‌آید و می‌خواهم بقیه‌ی کتابم را بخوانم.
آهی کشیدم و دزدکی نگاهی به کتاب قطور روی میز انداختم. همین بود. به میان آنا کارنینا پریدم و تا دمیدن خورشید به خواندن ادامه دادم. آنا و ورونسکی در مهمانی باله به هم نگاه می‌کنند و گرفتار عشق مقدر خود می‌شوند. آنا هنگامی که اسب ورونسکی در مسابقه به زمین می‌خورد، به‌هم می‌ریزد( پس بالاخره یک صحنه‌ی اسب‌دوانی هم بود!) و بی‌وفایی خود را به همسرش اعتراف می‌کند. من در تمام لحظه‌هایی که ورونسکی با اسب از موانع می‌پرید، آن‌جا، در کنار او بودم. می‌شنیدم که جمعیت او را تشویق می‌کنند. در ردیف تماشاگران می‌دیدم که اسب او چگونه از پا درمی‌آید. هنگامی که پنجره از نور صبح‌گاهی روشن شد، کتاب را روی میز گذاشتم و به آشپزخانه رفتم تا یک فنجان قهوه بنوشم. ذهنم پر از صحنه‌های رمان بود و لبریز از احساس شدید گرسنگی که هر فکر دیگری را محو می‌کرد. دو تکه نان بریدم، روی آن کره و خردل مالیدم و یک ساندویچ پنیر خوردم. احساس شدید گرسنگی برایم تقریباَ غیرقابل تحمل بود. به ندرت این‌قدر احساس گرسنگی می‌کردم. اما در آن لحظه به نفس‌نفس افتاده بودم و به‌شدت گرسنه بودم. یک ساندویچ دردی از من دوا نمی‌کرد؛ پس ساندویچ دیگری درست کردم و آن را با یک لیوان قهوه خوردم.
به همسرم چیزی درباره‌ی آن خلسه و بی‌خوابی شب گذشته نگفتم. نه این‌که بخواهم چیزی را از او پنهان کنم؛ فقط به ذهنم رسید هیچ دلیلی برای گفتن‌شان وجود ندارد. گفتنش چه فایده‌ای ممکن بود داشته باشد؟ علاوه براین، من فقط یک شب خوابم نبرده بود. اتفاقی که گاه وبی‌گاه برای بسیاری می‌افتد.
مثل همیشه، برای همسرم یک فنجان چای ریختم و به پسرم یک لیوان شیر گرم دادم. همسرم نان تست خورد و پسرم یک کاسه برشتوک. همسرم روزنامه صبح را تورقی کرد و پسرم شعر جدیدی را که در مدرسه یاد گرفته بود زیر لب زمزمه کرد. هردوشان سوار سنترا شدند و رفتند. به همسرم گفتم: «مواظب باش.» جواب داد: «نگران نباش.» هردوشان دست تکان دادند. یک صبح مثل همه‌ی صبح‌ها.
وقتی رفتند، روی کاناپه نشستم و به این فکر کردم بقیه‌ی آن روزم را چطور بگذرانم؟ چه کار باید می‌کردم؟ چه کارهایی را مجبور بودم انجام بدهم؟ به آشپزخانه رفتم تا به محتویات یخچال نگاهی اندازم. نیازی به خرید نبود. هم نان داشتیم، هم شیر و تخم‌مرغ. در جایخی هم کمی گوشت بود. کلی هم میوه و سبزی بود. هرچیزی که تا ناهار فردا لازم داشتیم، آن‌جا بود.
یک کار بانکی هم داشتم، اما چیزی نبود که عجله‌ای برای انجامش داشته باشم. اگر یک روز دیگر هم آن را عقب می‌انداختم، اتفاقی نمی‌افتاد.
دوباره روی کاناپه بازگشتم و شروع به خواندن آنا کارنینا کردم. هنگام خواندن متوجه شدم تنها اندکی از ماجراهای کتاب در خاطرم مانده است. در واقع، همه‌ی شخصیت‌ها و صحنه‌ها، همه چیز برایم تازگی داشت. چه‌قدر عجیب بود. انگار کتاب جدیدی را در دست گرفته بودم. از اولین باری که کتاب را خوانده بودم، باید حسابی تغییر کرده باشم؛ اما حالا از آن گذشته چیز زیادی باقی نمانده بود. بی‌آن‌که متوجه باشم، خاطره‌ی همه هیجان‌های تکان‌دهنده و فزاینده غیب شده و از بین رفته بود.
پس آن وقتی که صرف کتاب خواندن کرده بودم چه می‌شد؟ آن همه کتاب خواندن چه معنایی داشت؟
دست از خواندن کشیدم و لحظه‌ای به این فکر کردم ؛ اما سردرنیاوردم و خیلی زود حتی یادم رفت به چه فکر می‌کردم. وقتی به خودم آمدم ، دیدم به درخت بیرون پنجره خیره مانده‌ام. سرم را تکان دادم و دوباره مشغول خواندن شدم.
در میانه‌های جلد سوم، چند پوست چروکیده‌ی شکلات پیدا کردم که میان صفحه‌ها جا خوش کرده بودند. احتمالاََ در دوران دبیرستان، هنگام رمان خواندن شکلات می‌خوردم. همیشه عادت داشتم هنگام خواندن چیزی بخورم. به این فکر کردم که بعد از ازدواج لب به شکلات نزده‌ام. همسرم دوست ندارد من شیرینی بخورم. ما به بچه‌مان هم تنقلات شیرین نمی‌دهیم و معمولاَ چنین چیزهایی در خانه نگه نمی‌داریم.
هنگامی که به پوست‌های رنگ‌باخته‌ی شکلات، که به یک دهه‌ی قبل تعلق داشتند، نگاه می‌کردم، اشتیاق عجیبی پیدا کردم تا یک چیز واقعی بخورم. می‌خواستم مثل گذشته‌ها، هنگام خواندن آنا کارنینا شکلات در دهان بگذارم. تحمل نداشتم آن را به تعویق اندازم. به نظر می‌رسید همه‌ی سلول‌های تنم در ولع شکلات نفس‌نفس می‌زنند.
ژاکتم را روی دوش انداختم وبا آسانسور پایین رفتم. پیاده به شیرینی فروشی محله‌مان رفتم و دو شکلات شیری، که شیرین‌تر از بقیه به‌نظر می‌رسیدند، خریدم. بعد از این‌که از مغازه بیرون آمدم، بلافاصله یکی‌شان را باز کردم و در راه خانه گاز زدم. طعم مطبوع شکلات شیری در دهانم پخش شد. می‌توانستم احساس کنم شیرینی مستقیماَ جذب همه‌ی اعضای بدنم می‌شود. در آسانسور هم دست از خوردن نکشیدم و خودم را به بوی خوشی سپردم که در آن فضای بسته پیچیده بود.
یک‌راست به طرف کاناپه رفتم و درحالی‌که شکلاتم را می‌خوردم، به خواندن آنا کارنینا ادامه دادم. حتی ذره‌ای هم خوابم نمی‌آمد. احساس خستگی جسمانی هم نمی‌کردم. می‌توانستم تا ابد به خواندن ادامه دهم. اولین شکلات که تمام شد، دومی را هم باز کردم و نیمی از آن را خوردم. دو سوم جلد سوم کتاب را خوانده بودم که نگاهی به ساعتم انداختم: یازده و چهل دقیقه.
یازده و چهل دقیقه!
همسرم به زودی به خانه می‌آمد. کتاب را بستم و به آشپزخانه رفتم. آب در قابلمه ریختم و زیرش را روشن کردم . کمی پیازچه رنده کردم و یک مشت رشته‌فرنگی گندم در آب ریختم تا بجوشد. بعد تا جوش آمدن آب، کمی هم جلبک دریایی خیس کردم، بریدم و رویش سس سرکه ریختم. یک بسته توفو هم از یخچال درآوردم و قطعه‌قطعه کردم. در آخر به دست‌شویی رفتم و دندان‌هایم را مسواک زدم تا بوی شکلات از دهانم برود.
دقیقاَ زمانی که آب جوش آمد، همسرم هم به خانه رسید. گفت کارش زودتر از معمول تمام شده است.
با هم رشته‌فرنگی خوردیم. همسرم درباره‌ی تجهیزات جدید دندان‌پزشکی‌ای حرف زد که می‌خواست برای مطب بخرد؛ دستگاهی که جرم دندان مریض‌ها را بسیار تمیزتر از دستگاه‌های قبلی تمیز می‌کرد و بسیار سریع‌تر. این دستگاه مثل همه‌ی تجهیزات دیگر دندان‌پزشکی گران بود، اما خیلی زود پول خودش را درمی‌آورد؛ چون این روزها بیماران بیشتری، تنها برای جرم‌گیری ، به دندان‌پزشکی می‌آمدند.
از من پرسید: «نظر تو چیست؟»
من نمی‌خواستم به جرم دندان مردم فکر کنم یا چیزی درباره‌ی آن بشنوم، مخصوصاَ هنگام غذا خوردن.
فکرم انباشته از تصاویر مبهم ورونسکی بود، آن‌گاه که از اسبش افتاد. اما بدون شک نمی‌توانستم به همسرم چنین جوابی بدهم. او درباره‌ی دستگاه جدی بود. از او قیمت آن را پرسیدم و وانمود کردم مشغول سبک و سنگین کردن آن هستم. گفتم: «اگر به آن احتیاج داری، چرا که نه؟ پول به‌هرحال خرج می‌شود. در ضمن، تو که نمی‌خواهی خرج خوش‌گذرانی کنی.»
او گفت: «درست است. خرج خوش‌گذرانی که نمی‌کنم.» بعد در سکوت به خوردن رشته‌فرنگی ادامه داد.
روی شاخه‌ی درخت بیرون پنجره، دو پرنده‌ی بزرگ نشسته بودند و آواز می‌خواندند. نیمه هوشیار به آن‌ها خیره شدم. خوابم نمی‌آمد. یک ذره هم خوابم نمی‌آمد. چرا؟
در حالی‌که میز را تمیز می‌کردم، همسرم روی کاناپه نشست و مشغول خواندن روزنامه شد. آنا کارنینا کنار او قرار داشت؛ اما به‌نظر نمی‌رسید متوجه آن شده باشد. برایش مهم نبود که من کتاب می‌خوانم یا نه.
وقتی شستن ظرف‌ها را تمام کردم، همسرم گفت: «امروز یک خبر خوب برایت دارم. حدس بزن.»
گفتم: «نمی‌دانم.»
خندید و گفت: «اولین مریض بعدازظهرم، قرار را لغو کرد. تا ساعت یک و نیم مجبور نیستم به مطب بروم.»
نتوانستم بفممم چرا ممکن است این خبر خوبی باشد. نمی‌دانم چرا نفهمیدم.
تنها بعد از این‌که همسرم بلند شد و من را با خود به اتاق خواب برد، فهمیدم چه در سر دارد. اصلاَ حوصله‌اش را نداشتم. نمی‌فهمیدم چرا باید در آن هنگام، با او معاشقه کنم. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که به سراغ کتابم بروم. می‌خواستم تنها روی کاناپه لم بدهم، بی‌سروصدا شکلات بخورم و صفحه‌های آنا کارنینا ر ا ورق بزنم. در تمام مدتی که ظرف‌ها را می‌شستم ، همه‌ی حواسم به ورونسکی بود و این‌که چگونه نویسنده‌ای هم‌چون تولستوی توانسته این‌قدر ماهرانه کنترل شخصیت‌های داستانش را به دست گیرد . تولستوی آن‌ها را با دقتی شگفت‌انگیز توصیف می‌کرد؛ اما این دقت خاص ، آن‌ها را از سعادت محروم می‌نمود. و در آخر…
چشم‌هایم را بستم و سرانگشتانم را روی گیجگاهم گذاشتم.
«متأسفم، من همه‌ی امروز سردرد داشتم؛ چه وقت بدی را انتخاب کرده‌ای.»
من واقعاَ گاهی سردردهای بدی می‌گیرم، برای همین او حرف من را بدون غرغرپذیرفت.
گفت: «بهتر است دراز بکشی و کمی استراحت کنی. تو خیلی خودت را خسته می‌کنی.»
گفتم: «آن‌قدرها هم شدید نیست.»
او تا ساعت یک روی کاناپه استراحت کرد. به موسیقی گوش داد و روزنامه خواند. باز درباره‌ی دستگاه پزشکی حرف زد. تو پیش‌رفته‌ترین وسایل را می‌خری و آن‌ها بعد از دو سه سال دیگر به کار نمی‌آیند… مجبوری مدام همه چیز را تعویض کنی… تنها کسانی که پول درمی‌آورند سازندگان دستگاه‌ها هستند – و از این جور حرف‌ها . من چند بار نظر دادم، اگرچه به‌زحمت حرف‌هایش را می‌شنیدم.
هنگامی که همسرم به مطب بازگشت، روزنامه را تا کردم و کوسن‌ها را کوبیدم تا بار دیگر پف کنند. به هره‌ی پنجره تکیه دادم و اتاق را از نظر گذراندم. نمی‌توانستم بفهمم چه اتفاقی افتاده است. چرا خوابم نمی‌آمد؟ روزهای قدیم بارها و بارها شب‌ها بیدار مانده بودم، اما هیچ‌وقت این‌قدر طول نکشیده بود. قاعدتاَ باید بعد از این همه ساعت بیداری، به خواب عمیقی فرومی‌رفتم یا لااقل به‌طرز عمیقی احساس خستگی می‌کردم؛ اما حتی یک‌ذره هم خوابم نمی‌آمد. ذهنم کاملاَ شفاف بود.
به آشپزخانه رفتم و کمی قهوه گرم کردم. فکر کردم حالا باید چه کار کنم؟ البته دلم می‌خواست بقیه‌ی آنا کارنیننا را بخوانم؛ اما از طرف دیگر می‌خواستم به استخر بروم و شنا کنم. بعد از این‌که کلی با خودم کلنجار رفتم، تصمیم گرفتم به استخر بروم. نمی‌دانم چطور توضیح دهم؛ اما می‌خواستم با ورزش شدید، بدنم را تصفیه کنم. تصفیه کنم- از چه؟ مدتی به این فکر کردم. از چه تصفیه کنم؟
نمی‌دانستم.
اما این چیز، هرچه بود، این چیز مه‌آلود، هم‌چون نیرویی پنهانی به درون من آویخته بود. می‌خواستم کلمه‌ای را برایش پیدا کنم؛ اما هیچ واژه‌ای به ذهنم نمی‌رسید. من به‌زحمت می‌توانم برای چیزها کلمه‌ی مناسبی پیدا کنم. مطمئنم تولستوی می‌توانست دقیقاَ کلمه‌ی مناسب آن را پیدا کند.
به‌هرحال، مایو را در کیف شنا گذاشتم و طبق معمول با سیویک خودم تا باشگاه ورزشی رانندگی کردم. در استخر فقط دو نفر دیگر بودند- یک مرد جوان و یک زن میان‌سال- که هیچ‌کدام را نمی‌شناختم. یک نجات غریق بی‌حوصله هم کنار استخر بود.  
مایو‌ام را پوشیدم، عینک شنایم را به چشم زدم و مثل همیشه سی دقیقه شنا کردم.اما سی دقیقه کافی نبود. پانزده دقیقه‌ی دیگر هم شنا کردم و در پایان دو طول را با سرعت تمام کرال رفتم. نفسم بند آمده بود، اما هنوز جز آن انرژی که درون تنم فوران می‌کرد، چیزی احساس نمی‌کردم. وقتی از استخر بیرون آمدم، همه نگاهم می‌کردند.
ساعت هنوز سه نشده بود، برای همین به بانک رفتم و کارم را انجام دادم. فکر کردم از سوپرمارکت کمی خرید کنم؛ اما در عوض تصمیم گرفتم مستقیم به خانه برگردم. در خانه آنا کارنینا را از آن‌جا که رها کرده بودم، در دست گرفتم و بقیه‌ی شکلاتم را خوردم. وقتی پسرم ساعت چهار به خانه برگشت، یک لیوان آب‌میوه به او دادم، و کمی ژله میوه‌ای که از قبل درست کرده بودم. بعد دست به کار تدارک شام شدم. مقدار گوشت از فریزر درآوردم و گذاشتم یخش آب شود. کمی هم سبزی خرد کردم تا با آن تفت دهم. مقداری سوپ درست کردم و پلو پختم. همه‌ی این کارها را مثل یک آدم‌آهنی با دقت تمام به پایان رساندم.
دوباره به سراغ آنا کارنینا رفتم.
خسته نبودم.
ساعت ده به خواب رفتم و وانمود کردم، می‌خواهم کنار همسرم بخوابم. او بلافاصله خوابش برد، تقریباَ همان لحظه‌ای که چراغ خاموش شد؛ انگار سیمی از لامپ به مغز او متصل بود.
جالب است آدم‌های مثل او کم پیدا می‌شوند. بیشتر آدم‌ها مشکل بدخوابی دارند. پدرم یکی‌شان بود. او همیشه گله می‌کرد که خوابش سبک است. نه تنها به سختی خوابش می‌برد ، بلکه کوچک‌ترین صدا یا حرکتی هم از خواب بیدارش می‌کرد و دیگر تا صبح خوابش نمی‌برد.
همسر من اما نه، او وقتی خوابش می‌برد، دیگر هیچ چیز تا صبح نمی‌تواند بیدارش کند. ما تازه ازدواج کرده بودیم که من از این ماجرا حسابی شگفت‌زده شدم. حتی امتحان کردم ببینم چه چیز ممکن است بیدارش کند. به صورتش آب پراندم، با قلم مو دماغش را قلقلک دادم و از این جور کارها. اما حتی یک بار هم نتوانستم بیدارش کنم. اگر خیلی پافشاری می‌کردم، می‌توانستم ناله‌اش را درآورم، اما فقط یک بار. او هیچ‌وقت خواب نمی‌بیند. حداقل خواب‌هایی که دیده است، هیچ‌وقت یادش نمی‌آید. نگفته پیداست که او هیچ‌وقت دچار خلسه‌های از خودبی‌خودی نمی‌شود. او فقط می‌خوابد ؛ مثل لاک‌پشتی زیر گل‌ها.
عجیب است. اما این به من در عادت‌های جدید شبانه‌ام کمک بسیاری کرد. ده دقیقه کنارش دراز می‌کشیدم، بعد از تخت بیرون می‌آمدم. به اتاق نشیمن می‌رفتم، آباژور را روشن می‌کردم و برای خودم یک لیوان برندی می‌ریختم. سپس، روی کاناپه می‌نشستم و کتابم را می‌خواندم . نم‌نم برندی می نوشیدم و می‌گذاشتم این مایع ملایم، روی زیان بلغزد. هروقت هوس می‌کردم، یک شیرینی یا تکه شکلاتی را که در بوفه پنهان کرده بودم، در دهان می‌گذاشتم. بعد از مدتی صبح می‌شد. آن‌وقت کتاب را می‌بستم و برای خودم یک لیوان قهوه می‌ریختم. ساندویچی درست می‌کردم و می‌خوردم.
روزهایم تازه روی روال افتاده بود.
کارهایم را با عجله تمام می‌کردم و بقیه صبح را به کتاب خواندن می‌گذراندم. کمی قبل از ظهر، کتابم را می‌گذاشتم و ناهار همسرم را آماده می‌کردم. او قبل از ساعت یک خانه را ترک می‌کرد. من هم به باشگاه ورزشی می‌رفتم و شنا می‌کردم. یک ساعت کامل. از وقتی نمی‌خوابیدم، سی دقیقه کفاف نمی‌داد. وقتی در آب بودم، همه‌ی ذهنم روی شنا کردن متمرکز بود. تنها و تنها به این فکر می‌کردم که چطور دست‌ها و پاهایم را درست حرکت دهم و منظم نفس‌گیری کنم. اگر آشنایی را می‌دیدم، به‌زحمت چیزی می‌گفتم- فقط سلام و احوال‌پرسی‌های قراردادی. همه دعوت‌ها را رد می‌کردم. می‌گفتم: «ببخشید، امروز باید یک راست به خانه بروم. کاری دارم که باید انجام دهم.» نمی‌خواستم با کسی باشم. نمی‌خواستم وقتم را با غیبت‌های بی‌پایان تلف کنم. وقتی به سختی شنا می‌کردم و از استخر بیرون می‌آمدم، فقط می‌خواستم هرچه زودتر به خانه برگردم و کتاب بخوانم.
کارهایم را از سر اجبار و وظیفه انجام می‌دادم- به خرید می‌رفتم، آشپزی می‌کردم، با همسرم معاشقه داشتم. وقتی به آن‌ها می‌پرداختم، آسان بودند. تنها باید ارتباط ذهن و بدنم را قطع می‌کردم. وقتی بدنم کارش را می‌کرد، ذهنم در فضای درون خود شناور بود. من خانه را بدون کوچک‌تری دغدغه‌ای سروسامان می‌دادم، با همسرم گپ می‌زدم و به پسرم غذا می‌دادم.
پس از آن که خوابیدن را کنار گذاشتم، دریافتم واقعیت چه چیز ساده‌ای است و چه آسان می‌توان آن را تحقق بخشید. تنها واقعیت هست؛ فقط خانه‌داری ، فقط یک خانه ساده، مثل راه‌انداختن یک ماشین ساده. وقتی یاد گرفتی چطور راهش بیندازی، فقط مسأله‌ی تکرار است. این دکمه را فشار می‌دهی و آن دسته را می‌کشی. عقربه‌ها را تنظیم می‌کنی ، درپوش را می‌گذاری ، زمان سنج را میزان می‌کنی، همین کارها، بارها و بارها.
البته گاه‌وبی‌گاه، تغییرهایی هم پیش می‌آید. مادرشوهرم با ما شام می‌خورد. یک روز یک‌شنبه، ما هر سه به باغ‌وحش می‌رویم. پسرم اسهال بدی می‌گیرد.
اما هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها، کوچک‌تری تأثیری بر هستی من ندارد. آن‌ها هم‌چون نسیمی آرام از کنار من می‌گذرند. من با مادر شوهرم گپ می‌زنم، برای چهار نفر شام می‌پزم، مقابل قفس خرس‌ها عکس می‌اندازم، روی شکم پسرم کیسه‌ی آب‌جوش می‌گذارم وبه او دوا می‌دهم.
هیچ‌کس متوجه تغییری نشد. هیچ‌کس نفهمید من دیگر اصلاَ نمی‌خوابم، که همه‌ی وقتم را کتاب می‌خوانم، که ذهنم جایی صدها سال- و صدها مایل- دورتر از واقعیت پرسه می‌زند. مهم نبود چه‌قدر مثل آدم آهنی کار می‌کردم، مهم نبود عشق و محبت اندکی صرف واقعیت می‌کردم؛ به‌هرحال، رابطه همسرم، پسرم، و مادرشوهرم با من مثل قبل بود؛ حتی می‌توانم بگویم از قبل با من راحت‌تر بودند.
این‌گونه یک هفته سپری شد.
هنگامی که وارد هفته‌ی دوم بیداری مداومم شدم، کمی ترسیدم. طبیعی نبود.آدم‌ها باید بخوابند. همه‌ی آدم‌ها می‌خوابند. سال‌ها پیش خوانده بودم که یکی از شیوه‌های شکنجه این است که نگذاری قربانی بخوابد. فکر کنم نازی‌ها این کار را می‌کردند. آن‌ها شخص را در فضای کوچکی به زنجیر می‌کشیدند، پلک‌هایش را باز نگه می‌داشتند و به صورتش نور می‌تاباندند و بی‌وقفه صداهای گوش‌خراش پخش می‌کردند . زندانی در آخر مشاعرش را از دست می‌داد و می‌مرد.
یادم نیست در مقاله نوشته بود چه‌قدر طول می‌کشد تا شخصی دیوانه شود، اما نباید بیشتر از سه یا چهار روز باشد. با این حال ، من یک هفته بود که نخوابیده بودم. واقعاَ زمانی طولانی بود. اما سلامتم به خطر نیفتاده بود. برعکس، از همیشه پرانرژی‌تر بودم.
یک روز، بعد از حمام، برهنه مقابل آینه ایستادم. با شگفتی دریافتم بدنم از شدت انرژی در آستانه‌ی انفجار است. سانت به سانت بدنم را با دقت بررسی کردم، از فرق سر تا نوک پا؛ اما کوچک‌ترین نشانی از گوشت اضافه یا چروک ندیدم. البته دیگر بدن یک دختر جوان را نداشتم؛ اما پوستم بیشتر از گذشته می‌درخشید و از همیشه کشیده‌تر شده بود. گوشت پهلوی کمرم را میان انگشتانم گرفتم. سفت بود و به‌طرز عجیبی منعطف.
برای اولین بار فهمیدم از آن‌چه فکر می‌کردم، زیباتر هستم. آن‌قدر جوان‌تر از قبل به‌نظر می‌رسیدم که خودم شوکه شدم. می‌توانستم خودم را بیست و چهار ساله جا بزنم . پوستم صاف بود، چشم‌هایم براق و لبانم مرطوب. سایه‌ی زیر گونه‌های برآمده‌ام( چیزی که من به راستی از آن نفرت داشتم) دیگر به چشم نمی‌آمد- اصلاَ نشستم و با حوصله بیست دقیقه‌ی تمام صورتم را در آینه تماشا کردم. واقع‌بینانه، آن را از همه‌ی زاویه‌ها ورانداز کردم. نه، اشتباه نمی‌کردم. من، واقعاَ زیبا بودم.
چه اتفاقی برایم افتاده بود؟
فکر کردم خودم را به یک دکتر نشان دهم.
من یک دکتر خانوادگی داشتم که از بچگی مراقبم بود و به او احساس نزدیکی می‌کردم. اما هرچه بیشتر به این فکر می‌کردم که او با شنیدن ماجرای من چه عکس‌العملی نشان خواهد داد، کمتر مایل می‌شدم ماجرا را برایش تعریف کنم. آیا حرف‌هایم را باور می‌کرد؟ اگر می‌گفتم یک هفته است نخوابیده‌ام، شاید فکر می‌کرد دیوانه شده‌ام. یا شاید آن را نوعی بی‌خوابی عصبی تشخیص می‌داد. اما اگر حرف‌هایم را باور می‌کرد، شاید من را به یک بیمارستان بزرگ تحقیقاتی می‌فرستاد تا روی من آزمایش انجام دهند.
بعد چه اتفاق می‌افتد؟
دست و پایم را می‌بستند و من را از این آزمایشگاه به آن آزمایشگاه می‌فرستادند. آن‌ها روی من آزمایش‌های ای.ای.جی. و ای. کی. جی. انجام می‌دادند، ادرارم را تجزیه می‌کردند، فشار خونم ر اندازه می‌گرفتند، از من نوار مغزی می‌گرفتند؛ و خدا می‌داند چه بلاهای دیگری سرم می‌آوردند.
تحملش را نداشتم. فقط می‌خواستم به حال خودم باشم و آرام کتابم را بخوانم.
می‌خواستم هر روز وقت داشته باشم شنا کنم . می‌خواستم آزاد باشم. این چیزی بود که بیشتر از هر چیز دیگری می‌خواستم. نمی‌خواستم در هیچ بیمارستانی بستری شوم. حتی اگر آن‌ها من را به بیمارستان می‌بردند، چه چیزی می‌فهمیدند؟ یک خروار آزمایش می‌گرفتند و یک خروار فرضیه می‌بافتند. فقط همین. نمی‌خواستم در چنان جایی زندانی شوم.
یک روز بعدازظهر به کتاب‌خانه رفتم و چند کتاب درباره‌ی خواب خواندم. کتاب‌هایی که پیدا کردم، چیز زیادی نمی‌گفتند. درواقع ، همه‌شان یک حرف می‌زدند: خواب، استراحت است، مثل خاموش کردن یک ماشین. اگر موتور ماشین شما بی‌وقفه کار کند، دیر یا زود خراب می‌شود. یک موتور در حال کار، گرما تولید می‌کند و انباشت گرما، ماشین را از پا درمی‌آورد. به‌خاطر همین باید یگذارید موتور استراحت کند و خنک شود. خلاصه این‌که خوابیدن مثل خاموش کردن موتور است. در انسان‌ها، خواب هم موجب استراحت چشم می‌شود و هم روان. وقتی یک نفر دراز می‌کشد و عضلاتش را رها می‌کند، هم‌زمان، چشم‌هایش را هم می‌بندد و زنجیره‌ی افکارش را پاره می‌کند. افکار زائد، نوعی تخلیه‌ی الکتریکی انجام می‌دهند که به شکل خواب نمود می‌یابد.
یکی از کتاب‌ها به نکته‌ی جالبی اشاره کرده بود. نویسنده مدعی شده بود که انسان‌ها، ذاتاَ نمی‌توانند از انگیزش‌های فردی پایداری که در زنجیره‌ی افکار یا حرکات جسمانی‌شان وجود دارد، رهایی یابند. انسان‌ها، ناخودآگاه، به فعالیت‌ها و افکار و انگیزش‌هایی شکل می‌دهند که تحت شرایط عادی هیچ‌وقت از میان نمی‌روند. به بیان دیگر، انسان‌ها در سلول انگیزش‌های خود زندانی شده‌اند. ان‌چه این انگیزش‌ها را تعدیل می‌کند و مهار آن‌ها را به دست می‌گیرد- تا، به بیان نویسنده، ارگانیسم بدن مثل پاشنه‌ی کفش در یک زاویه‌ی خاصی فرسوده نشود- چیزی جز خواب نیست. خواب، به‌طرز شفابخشی، تمایلات انسانی را خنثی می‌کند. آدم‌ها در خواب به‌طور طبیعی عضلات خود را، که همواره تنها در یک جهت مورد استفاده قرار می‌گیرند،رها می‌کنند. خواب مدار ذهن را نیز که تنها در یک جهت فعالیت کرده است، آرام می‌کند و به آن امکان تخلیه می‌دهد. این‌گونه است که انسان‌ها آرام می‌شوند . خواب، فعالیتی است که به جبر تقدیر در انسان‌ها برنامه‌ریزی شده است؛ هیچ کس استثنا نیست. اگر کسی از این قاعده مستثنی باشد، «اساس بودن» او به خطر می‌افتد.
از خودم پرسیدم: انگیزش‌ها؟
تنها «انگیزش» من، که می‌توانستم به آن فکر کنم، خانه‌داری بود- کارهای روزمره‌ای که هر روز مثل یک آدم آهنی بی‌احساس انجام می‌دادم. غذا پختن، خرید کردن، شستن لباس‌ها و بچه‌داری: اگر این‌ها «انگیزش» نیستند، پس چه هستند؟ من می‌توانم آن‌ها را با چشم‌های بسته هم انجام دهم. دکمه را فشار بده. دسته را بکش. خیلی زود، واقعیت می‌لغزد و دور می‌شود. همان حرکت‌های جسمانی، دوباره و دوباره. انگیزش‌ها. آن‌ها من را تحلیل می‌بردند و یک گوشه از وجودم را فرسوده می‌کردند ف مثل پاشنه‌ی کفش. برای تنظیم آن‌ها باید هر روز می‌خوابیدم تا آرام شوم.
آیا این‌طور بود؟
متن را باردیگر، با تمرکز تمام خواندم. سر تکان دادم، بله بدون شک این‌طور بود.
پس زندگی من چه معنایی داشت؟ انگیزش‌های من را تحلیل می‌بردند و من می‌خوابیدم تا آسیب‌هایم را ترمیم کنم. زندگی من چیزی جز این تکرار چرخه نبود. به هیچ‌ جا نمی‌انجامید.
درحالی‌که پشت میز کتاب‌خانه نشسته بودم، سر تکان دادم.
دیگر خواب، بی‌خواب! اما اگر دیوانه شوم، چه؟ اگر «اساس بودنم» را از دست دهم، چه؟ لااقل دیگر انگیزش‌ها من را تحلیل نخواهند برد. اگر خواب چیزی جر ترمیم دوره‌ای اجزای فرسوده‌ی من نیست، دیگر نمی‌خواهم بخوابم. دیگر به خواب نیازی ندارم. شاید بدنم تحلیل برود؛ اما از این پس ذهنم از آن من خواهد بود. آن را برای خودم نگه می‌دارم. آن را به هیچ‌کس نمی‌دهم. نمی‌خواهم «ترمیم» شوم. نمی‌خواهم بخوابم.
کتاب‌خانه را ترک کردم، درحالی‌که عزمی راسخ وجودم را فرا گرفته بود.
حالا دیگر از این‌که نمی‌توانستم بخوابم، ترسی نداشتم. کجایش ترسناک بود؟ به مزایای آن فکر کن. حالا از ساعت ده شب تا شش صبح، تنها به خودم تعلق داشت. تاکنون، یک سوم هر روزم به خواب می‌گذشت؛ اما دیگر نه. دیگر نه. حالا این زمان برای من بود. تنها برای من، نه هیچ‌کس دیگر، همه‌اش برای خودم بود. می‌توانستم این زمان را هرطور دوست دارم ،بگذرانم. هیچ‌کس هم جلودارم نبود. هیچ‌کس از من چیزی طلب نمی‌کرد. بله، درست بود. من زندگی‌ام را بسط داده بودم. آن را یک سوم بیشتر کرده بودم.
ممکن است بگویید که این، از نظر زیستی، غیر طبیعی است. شاید حق با شما باشد. شاید یک روز در آینده مجبور شوم تاوان این کار غیر طبیعی را بپردازم. شاید زندگی، درآینده، این قسمت‌های بسط‌یافته را با من حساب کند- و این «امتیازی» باشد که اکنون به من داده است. این یک فرضیه‌ی بی‌پایه است. اما هیچ پایه‌ای هم برای انکار آن وجود ندارد. تا حدودی به نظرم درست می‌رسد؛ یعنی در پایان ترازنامه‌ی زمان‌های وام‌گرفته، هم‌سطح خواهد شد.
اما راستش را بخواهید، برای من پشیزی هم مهم نیست، حتی اگر به بهای آن جوان‌مرگ شوم. بهترین کاری که با این فرضیه می‌توان کرد این است که بگذاری در هر مسیری که می‌خواهد، به جریان بیفتد. حداقل، حالا، من زندگی‌ام را بسط داده بودم، و این رویایی بود. دست‌هایم دیگر خالی نبودند. من این‌جا بودم- زنده و می‌توانستم این را احساس کنم. واقعیت داشت. من دیگر تحلیل نمی‌رفتم، لااقل پاره‌ای از من وجود داشت که تحلیل نمی‌رفت. و همان بود که به من احساس واقعی زنده بودن می‌داد. زندگی بدون این احساس شاید تا ابد ادامه می‌یافت، اما از هر معنایی تهی بود. حالا این را به‌وضوح می‌دیدم.
وقتی مطمئن می‌شدم همسرم خوابیده است، می‌رفتم و روی کاناپه اتاق نشیمن می‌نشستم، برای خودم برندی می‌نوشیدم و کتابم را در دست می‌گرفتم. انا کارنینا را سه بار خواندم. هربار، چیز تازه‌ای کشف می‌کردم. این رمان چند جلدی، پر از معما و گره‌گشایی بود. مثل یک جعبه‌ی چینی، دنیای رمان، دنیاهای کوچک‌تری را دربر می‌گرفت و درون هرکدام آن‌ها هم دنیاهای کوچک‌تری قرار داشت. این دنیاها در کنار هم به جهانی یک‌پارچه شکل می‌دادند؛ و این جهان انتظار می‌کشید خواننده‌ای آن را کشف کند. آن من قدیمی، تنها توانسته بود بخش‌های کوچکی از آن را دریابد؛ اما نگاه خیره من جدید، می‌توانست تا هسته‌ی آن نفوذ کند و آن را به تمامی دریابد. من دقیقاَ می‌دانستم تولستوی بزرگ چه می‌خواست بگوید، و می‌خواست خواننده از دل کتابش چه چیزهایی بیرو بکشد؛ می‌توانستم ببینم که چگونه پیام او در قالب یک رمان متبلور است، و چه چیزهایی در آن رمان از خود نویسنده پیشی گرفته است.
اگرچه به‌شدت روی کتاب تمرکز کرده بودم، هیچ‌وقت خسته نمی‌شدم. وقتی آنا کارنینا را آن‌قدر که در توانم بود، خواندم، به سراغ داستایوسکی رفتم. با تمرکزی عجیب، کتابی را بعد از کتاب دیگر تمام می‌کردم؛ و هیچ‌وقت خسته نمی‌شدم. سخت‌ترین متن‌ها را بدون زحمت متوجه می‌شدم و با احساسات عمیق به آن‌ها پاسخ می‌دادم.
احساس کردم انگار همیشه قرار بوده من این‌گونه باشم. با کنار گذاشتن خواب، زندگی‌ام بیشتر شده بود. نیروی تمرکز، مهم‌ترین چیز بود. زندگی بدون این نیرو مثل این است که چشم‌هایت را باز کنی، اما نتوانی ببینی.
بالاخره بطری برندی‌ام تمام شد. همه‌اش را خودم نوشیده بودم. به بخش مشروبات یک فروشگاه رفتم تا یک بطری دیگر رمی مارتین بخرم. وقتی آن‌جا بودم، با خودم فکر کردم بد نیست یک بطری شراب قرمز هم بخرم و یک لیوان ظریف کریستال برای برندی، با شکلات و شیرینی.
گاهی، هنگام مطالعه، هیجان‌زده می‌شدم؛ آن‌وقت بود که کتاب را کنار می‌گذاشتم و ورزش می‌کردم. کمی حرکات نرمشی انجام می‌دادم یا فقط دور اتاق راه می‌رفتم.
اگر حس وحالش را داشتم، به رانندگی‌های شبانه می‌رفتم. لباس عوض می‌کردم، سوار سیویک خودم می‌شدم و بی‌هدف در خیابان‌های محل می‌گشتم. گاهی سری به یک رستوران شبانه می‌زدم و یک لیوان قهوه می‌نوشیدم. اما برخورد با آدم‌های دیگر واقعاَ مایه‌ی دردسر بود؛ بنابراین، معمولاَ ترجیح می‌دادم در ماشین بمانم. در جایی امن پارک می‌کردم و می‌گذاشتم ذهنم هرجا که می‌خواهد، برود. گاه همه‌ی راه را تا بندر رانندگی می‌کردم ، تا قایق‌ها را تماشا کنم.
یک بار هم یک پلیس از من بازجویی کرد. دو و نیم صبح بود و من زیر تیر چراغ برقی در نزدیک اسکله پارک کرده بودم. به رادیوی ماشین گوش می‌دادم و نور کشتی‌هایی را می‌دیدم که به‌آرامی عبور می‌کردند. مرد پلیس با دست به شیشه‌ی ماشینم زد. شیشه را پایین کشیدم. او جوان و خوش‌قیافه بود، و بسیار مؤدب. به او توضیح دادم که خوابم نمی‌برد. گواهی‌نامه‌ام را خواست و مدتی آن را ورانداز کرد. گفت: «ماه گذشته این‌جا یک نفر را به قتل رساندند. سه مرد جوان به یک زوج حمله کردند، مرد را کشتند و به زن تجاوز کردند.» یادم آمد چیزهایی درباره‌ی این حادثه در روزنامه خوانده بودم. سری تکان دادم . «خانم محترم. اگر واقعاَ کاری ندارید، بهتر است شب‌ها این‌جا نیایید.» از او تشکر کردم و گفتم آن‌جا را ترک می‌کنم. او گواهی‌نامه‌ام را به من پس داد . ماشینم را روشن کردم و از آن‌جا دور شدم.
این تنها باری بود که کسی با من حرف زد. معمولاَ شب‌ها یک ساعتی در خیابان‌ها می‌گشتم و هیچ‌کس مزاحمم نمی‌شد. بعد در گاراژ زیرزمین‌مان پارک می‌کردم. درست کنار سنترای سفید رنگ همسرم؛ او آن بالا در تاریکی، به خواب عمیقی فرو رفته بود. من به صدای موتور داغ ماشین که هنگام خنک‌شدم تق‌تق می‌کرد، گوش می‌سپردم و وقتی صدا فرو می‌خفت، به طبقه‌ی بالا می‌رفتم.
وقتی داخل خانه می‌شدم، قبل از هرچیز نگاه می‌کردم ببینم همسرم هنوز خوابیده است یا نه. او همیشه خواب بود. بعد به سراغ پسرم می‌رفتم. او هم همیشه به خواب عمیقی فرو رفته بود. آن‌ها از هیچ چیز بو نبرده بودند. فکر می‌کردند دنیا مثل همیشه است و هیچ تغییری نکرده؛ اما در اشتباه بودند. دنیا به گونه‌ای که آن‌ها حتی فکرش را هم نمی‌کردند، عوض شده بود. تغییر زیادی کرده بود، تغییری سریع، دیگر هیچ وقت مثل قبل نمی‌شد.
یک‌بار ایستادم و به چهره‌ی همسرم در خواب خیره شدم. از اتاق خواب صدای فروافتادن چیزی را شنیده بودم و به آن‌جا شتافته بودم. ساعت شماطه‌دار روی زمین افتاده بود. احتمالاَ در خواب، دستش به آن خورده بود. اما همسرم مثل همیشه به خواب عمیقی فرو رفته بود، و خبر نداش چه کار کرده است. چه چیز می‌توانست این مرد را از خواب بیدار کند؟ ساعت را برداشتم و روی پاتختی گذاشتم . بعد دست به سینه ایستادم وبه همسرم خیره شدم. از آخرین باری که صورتش را با دقت بررسی کرده بودم، چه‌قدر گذشته بود- سال‌ها؟
اوایل ازدواج‌ما زیاد این کار را می‌کردم. این تنها چیزی بود که آرامم می‌کرد و به من احسای امنیت می‌داد. با خودم می‌گفتم: «تا وقتی او این‌طور آرام خوابیده است، من در امان هستم.» برای همین، مدت زیادی او را در خواب تماشا می‌کردم.
اما یک روز، این عادت را ترک کردم. از کی؟ سعی کردم به‌خاطر آورم. شاید از آن روزی که من و مادرشوهرم، سر اسم گذاشت روی پسرم بحث‌مان شد. او یکی از هواداران این فرقه‌های دینی بود و از کشیش خواسته بود به این نوزاد، اسمی «ارزانی کند.» دقیقاَ یادم نیست چه اسمی پیشنهاد داد؛ اما نمی‌خواستم بگذارم یک کشیش روی فرزندم اسم بگذارد. آن روزها دعوای شدیدی بین ما درگرفت؛ اما همسرم نتوانست چیزی به هیچ‌کدام‌مان بگوید. او کنار ایستاده بود و سعی می‌کرد ما را آرام کند.
از آن به بعد، دیگر احساس نکردم همسرم حامی من است. فکر کنم این تنها چیزی بود که از او خواستم و او نتوانست به من بدهد. او تنها توانست خونم را به‌جوش بیاورد. البته ، همه‌ی این‌ها به سال‌ها پیش برمی‌گردد. من و مادرشوهرم مدت‌هاست آشتی کرده‌ایم. من روی پسرم، اسمی را گذاشتم که دلم می‌خواست . به‌علاوه ، رابطه‌ی من و همسرم هم خیلی زود به حالت عادی بازگشت.
اما مطمئنم این پایان نگاه‌کردن‌های من به چهره‌ی خوابیده‌ی او بود.
حالا بار دیگر من بالای سر او ایستاده بودم ومثل قبل، بی‌صدا به چهره‌اش نگاه می‌کردم. یک پای برهنه از زیر پتو بیرون زده بود و زاویه‌اش آن‌قدر عجیب بود که انگار به کس دیگری تعلق داشت. پای بزرگ و زمختی بود. دهان همسرم باز مانده بود و لب پایینش آویزان بود. گاه‌به‌گاه پره‌های بینی‌اش تکانی می‌خوردند. زیر چشمانش تکانی می‌خوردند. زیر چشمانش یک خال بود که اذیتم می‌کرد. خیلی بزرگ و زننده به‌نظر می‌رسید. چشم‌های بسته و پلک‌های فروافتاده‌اش، از آن هم زننده‌تر بود. آن‌طور که پتو را دور بدنش پیچیده بود، شبیه یک احمق به‌تمام‌معنا شده بود. آن‌ها که می‌گویند: «دنیا را آب برده و او را خواب» راست می‌گویند. چه‌قدر زشت و زننده! او در خواب چه‌قدر زشت بود! فکر کردم چه‌قدر فاجعه است. او نباید قبلاَ این‌طور بوده باشد. مطمئنم وقتی ازدواج کردیم ، خوش‌قیافه‌تر بود؛ صورتش محکم و گوش‌به‌زنگ به‌نظر می‌رسید. حتی در خواب عمیق هم نمی‌توانسته این‌قدر بی‌ریخت باشد.
سعی کردم به یاد آورم که پیش‌ترها چهره‌ی او در خواب چگونه بود؛ اما هرچه به ذهنم فشار آوردم، چیزی یادم نیامد. فقط مطمئن بودم که نمی‌توانسته این‌قدر زشت باشد. یا شاید داشتم خودم را گول می‌زدم. شاید او همیشه در خواب این‌طور به‌نظر می‌رسیده و من درگیر فرافکنی‌های احساسی خودم بوده‌ام. مطمئنم اگر مادرم بود، همین را می‌گفت. این جور فکر کردن، ویژگی مرغ‌هاست. او همیشه روی یان نکته پافشاری می‌کرد که «همه این عشق‌های کبوتری دو سال طول می‌کشد ، حداکثر سه سال.» مطمئنم که حالا به من می‌گوید: «آن روزها تو تازه عروس بودی. معلوم است که شوهر کوچولوی تو در خواب دوست‌داشتنی‌تر به‌نظر می‌رسید.»
مطمئنم که مادرم چنین حرفی می‌زد؛ اما همان‌قدر مطمئنم که، این حرف درست نیست. همسر من در گذرسال‌ها زشت شده است. صلابت چهره‌اش از بین رفته؛ پیر شدن یعنی همین. او پیر و خسته شده است. فرسوده شده است. او بدون شک در سال‌های بعد هم زشت‌تر خواهد شد و من چاره‌ای ندارم جز این‌که با آن کنار بیایم. آن را بپذیرم و به آن تن دهم.
هم‌چنان که ایستاده بودم و به او نگاه می‌کردم ، آهی کشیدم . آه عمیقی بود، و مثل همه‌ی آه‌ها پر صدا. اما طبعاَ او را حتی کوچک‌ترین تکانی هم نداد. بلندترین ناله‌ی دنیا هم او را از خواب بیدار نمی‌کرد.
‌از آن‌جا بیرون آمدم و به اتاق نشیمن بازگشتم. برای خودم یک برندی ریختم و خواندن را از سر گرفتم. اما یک چیز نمی‌گذاشت تمرکز کنم. کتاب را بستم و به اتاق پسرم رفتم. در را باز کردم و زیر نور راهرو که به درون اتاق می‌تابید، به چهره‌ی او خیره شدم. او هم مثل همسرم به خواب عمیقی فرو رفته بود. مثل همیشه. او را در خواب تماشا کردم. به چهره‌ی صاف و تقریباَ بی‌حالتش نگاه انداختم. با چهره‌ی همسرم خیلی فرق داشت: هرچه باشد ، او هنوز یک کودک است. پوستش هنوز می‌درخشید و هیچ جای آن به زشتی نمی‌زد.
با این حال ، در چهره‌ی پسرم چیزی بود که من را آزار می‌داد. هیچ‌وقت به چنین چیزی فکر نکرده بودم. چه چیز من را به این فکر انداخته بود؟ آن‌جا ایستادم، دست‌هایم را به سینه زدم و به پسرم نگاه کردم. بله، بدون شک، او را دوست داشتم. او را بی‌اندازه دوست داشتم . اما بدون تردید آن چیز هنوز آزارم می‌داد و روی اعصابم می‌رفت.
سرم را تکان دادم.
چشم‌هایم را بستم و آن‌ها را بسته نگه داشتم. بعد آن‌ها را باز کردم و بار دیگر به صورت پسرم نگاه انداختم. ناگهان فهمیدم. آن‌چه در صورت خوابیده‌ی پسرم من را عذاب می‌داد، این بود که دقیقا شبیه صورت پدرش بود؛ و دقیقاَ شبیه مادر شوهرم، کله‌شق، خودخواه. این در خون آن‌ها بود. در خانواده‌ی همسرم نوعی خودپسندی وجود داشت که از آن متنفر بودم. درست است. همسرم با من رفتار خوبی دارد. او شیرین و مهربان و نجیب است و همیشه مراقب است احساسات من را درنظر بگیرد. او هیچ‌وقت با زن‌های دیگر بگووبخند ندارد و سخت کار می‌کند. او جدی است و با همه مهربان است. همه‌ی دوستانم به من می‌گویند چه‌قدر خوش‌شانس بوده‌ام که او را به دست آورده‌ام. من حتی نمی‌توانم از او کوچک‌ترین ایرادی بگیرم. این دقیقاَ چیزی است که خون من را به‌جوش می‌آورد. خالی بودن او از عیب، به انعطاف‌ناپذیری عجیبی دامن می‌زند و راه را بر هر گونه تخیل می‌بندد. این چیزی است که اعصاب من را خرد می‌کند.
این دقیقاَ همان حالتی بود ک در چهره‌ی پسرمن، هنگام خواب، به چشم می‌خورد.
بار دیگر سرم را تکان دادم. این پسر کوچک برای من یک غریبه بود. حتی وقتی بزرگ شود هم من را نخواهد فهمید؛ همان‌طور که همسرم به سختی می‌تواند احساسات کنونی من را درک کند.
شکی نیست که من پسرم را دوست دارم. اما در آن لحظه احساس کردم که یک روز، دیگر نخواهم توانست با این شدت به او عشق بورزم. می‌دانم. فکر مادرانه‌ای نیست. بیشتر مادرها هیچ‌وقت به چنین چیزی فکر نمی‌کنند. اما من، هم‌چنان که آن‌جا ایستاده بودم و به او نگاه می‌کردم، با اطمینان هرچه بیشتر می‌دانستم روزی فرا می‌رسد که از او متنفر خواهم شد.
این فکر مرا به‌شدت غمگین کرد. در را بستم و چراغ راهرو را خاموش کردم. به اتاق نشیمن برگشتم، روی کاناپه نشستم و کتابم را باز کردم. چند صفحه‌ای که خواندم، دوباره کتاب را بستم . به ساعت نگاه کردم. کمی به سه مانده بود.
در این فکر بودم چند روز گذشته است که من نخوابیده بودم. بی‌خوابی از سه‌شنبه‌ی دو هفته‌ی پیش شروع شده بود و اگر امروز را هم حساب می‌کردیم، هفده روز از آن می‌گذشت. در این هفده روز حتی یک لحظه هم نخوابیده بودم. هفده روز و هفده شب. زمانی طولانی بود. دیگر حتی یادم نمی‌آمد خوابیدن چگونه بود.
چشمانم را بستم و سعی کردم حس خواب را به‌خاطر آورم؛ اما تنها چیزی که درونم وجود داشت یک سیاهی بیدار بود. یک سیاهی بیدار: که واژه‌ی مرگ را در ذهن تداعی می‌کرد.
آیا داشتم می‌مردم؟
اگر حالا بمیرم، زندگی‌ام به چند می‌ارزد؟
اصلاَ نمی‌توانم جوابی بدهم.
بسیار خب، اما، چه مرگی؟
تا امروز، خواب را نوعی مردن می‌دانستم. فکر می‌کردم مرگ، امتداد خواب باشد. خواب بسیار عمیق‌تر از خواب‌های عادی. خوابی که از هرگونه خودآگاهی خالی است؛ آرامش ابدی، خاموشی مطلق.
اما حالا به این فکر افتاده‌ام که قبلاَ اشتباه می‌کردم. شاید مرگ هیچ شباهتی به خوابیدن نداشته باشد. شاید مرگ به‌کلی در مقوله‌ی دیگری بگنجد؛ چیزی شبیه این تاریک بیدار، بی‌پایان و بی‌انتها، که حالا درون خود احساس می‌کنم.
نه، اگر این‌طور بود، خیلی وحشتناک می‌شد. اگر مرگ برای ما استراحت نباشد، پس چه چیز زندگی ناقص ما را که چنین انباشته از فرسودگی است، باز خواهد خرید؟ گذشته از همه‌ی این‌ها، هیچ‌کس نمی‌داند مرگ چیست. چه کسی توانسته مرگ را به‌راستی ببیند؟ هیچ‌کس، جزکسانی که مرده‌اند. هیچ زنده‌ای نمی‌داند مرگ چیست. زنده‌ها فقط می‌توانند حدس بزنند و بهترین حدس، هنوز هم یک حدس است. شاید مرگ نوعی استراحت باشد، اما با تعقل هم نمی‌توان این را فهمید. تنها راه برای این‌که بدانی مرگ چیست، این است که بمیری .مرگ ممکن است هرچیزی باشد.
وحشتی عظیم، ذهنم را فرا گرفت. سرمایی خشک‌کننده از ستون فقراتم پایین لغزید . چشمانم هنوز بسته بود. حتی توان بازکردن‌شان را نداشتم. به تاریکی غلیظی خیره ماندم که در برابر من گسترده بود، عمیق و بی‌ثمر، هم‌چون کیهان. من تنهای تنها بودم. ذهنم در تمرکزی عمیق فرورفته بود و هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد. اگر اراده می‌کردم، می‌توانستم نهایت اعماق کیهان را ببینم. اما ترجیح دادم نگاه نکنم؛ هنوز برای این کار، خیلی زود بود.
اگر مرگ این‌گونه بود، اگر مردن به معنای بیدار ماندن ابدی و خیره ماندن به این تاریکی بود، چه کار باید می‌کردم؟
بالاخره توانستم چشم‌هایم را باز کنم. برندی باقی‌مانده در لیوان را تا ته سرکشیدم.
لباس‌های راحتی‌ام را درمی‌آورم و شلوار جین و تی‌شرت و بادگیر می‌پوشم. موهایم را پشت سرم دم‌اسبی می‌بندم و زیر بادگیر می‌کنم. کلاه بیس‌بال همسرم را روی سرم می‌گذارم. در آینه، شبیه پسرها شده‌ام. چه عالی. کفش‌های ورزشی‌ام را هم به پا می‌کنم وبه گاراژ زیرزمینی می‌روم.
خودم را پشت فرمان می‌لغزانم، سوییج را می‌چرخانم و به صدای پیوسته‌ی موتور گوش می‌دهم؛ صدایش طبیعی است. دست‌هایم را روی فرمان می‌گذارم و چند نفس عمیق می‌کشم. بعد ماشین را در دنده می‌گذارم و از خانه بیرون می‌زنم. ماشین بهتر از همیشه حرکت می‌کند؛ انگار روی سطح یخی می‌لغزد. یک دنده بالاتر می‌روم تا ماشین راحت‌تر حرکت کند. از محله بیرون می‌زنم و وارد بزرگ‌راه یوکوهاما می‌شوم.
ساعت تازه سه صبح است، اما ماشین‌های در حال حرکت انگشت‌شمارند. تریلی‌های عظیم از کنار من عبور می‌کنند و در مسیر شرق، زمین را می‌لرزانند. راننده‌های آن‌ها شب‌ها نمی‌خوابند. آن‌ها، برای کارآیی بیشتر، روزها می‌خوابند و شب‌ها کار می‌کنند؛ چه عبث. من می‌توانم هم روزها کار کنم و هم شب‌ها. من مجبور نیستم بخوابم.
فکر کنم از نظر زیستی غیرطبیعی باشد، اما چه کسی می‌داند چه چیز طبیعی است؟ آن‌ها فقط استقرا می‌کنند. اما من فراتر از این هستم؛ یک حکم پیشینی، یک جهش تکاملی.
درحالی‌که به رادیوی ماشین گوش می‌کنم، ب سوی بندر می‌رانم. هوس موسیقی کلاسیک کرده‌ام، اما ایستگاه شبانه‌ای پیدا نمی‌کنم که موسیقی کلاسیک پخش کند. راک احمقانه‌ی ژاپنی. ترانه‌های عاشقانه هم آن‌قدر دل‌نشین هستند که دندان‌هایت را به‌هم فشار دهی. جست‌وجو را رها می‌کنم و به همان‌ها گوش می‌سپارم. آن‌ها من را به جایی دور می‌برند، جایی که با موتسارت و هایدن بسیار فاصله دارد.
داخل پارکینگ بزرگ بارانداز می‌شوم، داخل یکی از خطکشی‌ها پارک می‌کنم و موتور را خاموش می‌کنم. این‌جا روشن‌ترین جای پارکینگ است، زیر یک لامپ، که دورتا دورش خالی است. این‌جا فقط یک ماشین دیگر پارک کرده- یک ماشین دو در سفید و مدل قدیمی، از آن‌هایی که جوان‌ها دوست دارند. شاید یک زوج در آن هستند و حالا عشق‌بازی می‌کنند- پول هتل هم نمی‌دهند. برای این‌که مشکلی پیش نیاید، کلاهم را پایین‌تر می‌کشم و سعی می‌کنم شبیه زن‌ها به‌نظر نرسم. نگاه می‌کنم تا مطمئن شوم درها قفل هستند.
نیمه هوشیار، چشم‌هایم را رها می‌کنم تا در تاریکی اطراف پرسه بزنند. ناگهان یاد ماشین‌سواری با دوست پسرم می‌افتم که به سال‌ها پیش برمی‌گردد، وقتی من سال اول دانشگاه بودم. ماشین را پارک کردیم و با هم ور رفتیم. او گفت نمی‌تواند دست بردارد و از من خواست بگذارم معاشقه کنیم. اما من نگذاشتم . دست‌هایم را روی فرمان می‌گذارم و درحالی‌که به موسیقی گوش می‌دهم، سعی می‌کنم آن صحنه را بار دیگر مجسم کنم؛ اما حتی صورت پسر هم یادم نمی‌آید. انگار در گذشته‌ی دور اتفاق افتاده است.
همه‌ی خاطره‌هایی که از روزهای قبل از بی‌خوابی دارم، با شتاب از من دور می‌شوند. احساس عجیبی دارم. انگار آن من که هر شب می‌خوابید، من واقعی‌ام نبوده و خاطره‌های پیش از آن، به من تعلق ندارند. مردم این‌گونه تغییر می‌کنند. اما هیچ‌کس متوجه نمی‌شود. هیچ‌کس نمی‌فهمد. فقط من می‌دانم چه اتفاقی افتاده. می‌توانم به آن‌ها بگویم؛ اما آن‌ها نخواهند فهمید. آن‌ها حرفم را باور نمی‌کنند. حتی اگر باور کنند، ذره‌ای درک نمی‌کنند که من چه احساسی دارم. آن‌ها من را تنها تهدیدی برای جهان‌بینی استقرایی‌شان خواهند دانست.
اما من تغییر می‌کنم. واقعاه‌ی تغییر می‌کنم.
چند وقت است این‌جا نشسته‌ام؟ دست‌ها روی فرمان، چشم‌ها بسته، خیره به تاریکی بیدار.
ناگهان به حضور یک انسان پی می‌برم و دوباره به خودم می‌آیم. یک نفر آن بیرون است. چشم‌هایم را باز می‌کنم و اطرافم را می‌پایم. یک نفر آن بیرون است. یک نفر سعی می‌کند در را باز کند. اما درها قفل‌اند. سایه‌های سیاهی دو طرف ماشین ایستاده‌اند. یکی کنار این در، یکی کنار آن در. نمی‌توانم صورت‌شان را ببینم. نمی‌توانم لباس‌های‌شان را تشخیص دهم. تنها دو سایه سیاه‌اند که آن‌جا ایستاده‌اند.
سیویک من، میان آن‌ها احساس کوچکی می‌کند- مثل یک جعبه کوچک شیرینی- ماشین از این سو به آن سو تکان می‌خورد. یکی به پنجره راست مشت می‌کوبد. می‌دانم او پلیس نیست. یک پلیس هیچ‌وقت این‌طور به شیشه نمی‌کوبد و هیچ‌وقت ماشین را تکان نمی‌دهد. نفسم را در سینه حبس می‌کنم. چه کار باید بکنم؟ نمی‌توانم درست فکر کنم. پهلوهایم خیس عرق شده. باید از این‌جا فرار کنم. سوییچ ، سوییچ را بچرخان. دست دراز می‌کنم و سوییچ را به راست می‌چرخانم. استارت قژقژ می‌کند.
موتور روشن نمی‌شود. دست‌هایم می‌لرزد. چشم‌هایم را می‌بندم و بار دیگر سوییچ را می‌چرخانم. بی‌فایده است. صدایی شبیه کشیدن ناخن روی دیواری عظیم. موتور می‌چرخد و می‌چرخد. مردها- آن سایه‌های سیاه- هنوز ماشین را تکان می‌دهند. ماشین هر بار بیشتر از قبل لنگر می‌اندازد. آن‌ها می‌خواهند ماشین را چپ کنند.
یک جای کار ایراد دارد. آرام باش و فکر کن، بعد همه چیز درست می‌شود. فکر کن. فقط فکر کن. آرام. با دقت. یک جای کار ایراد دارد.
یک جای کار ایراد دارد.
اما کجای کار؟ نمی‌دانم. ذهن من از تاریکی غلیظی انباشته شده. فکرم به هیچ جا قد نمی‌دهد. دست‌هایم می‌لرزد. سوییچ را بیرون می‌آورم تا بار دیگر داخل کنم. اما دست‌های لرزانم سوراخ را پیدا نمی‌کنند. بار دیگر سعی می‌کنم، سوییچ می‌افتد. خم می‌شوم و سعی می‌کنم سوییچ را بردارم . اما نمی‌توانم آن را در دست گیرم. ماشین تکان‌های شدیدی می‌خورد. پیشانی‌ام محکم با فرمان برخورد می‌کند.
نمی‌توانم کلید را دردست گیرم. به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و صورتم را با دست‌ها می‌پوشانم. گریه‌ام می‌گیرد. فقط می‌توانم گریه کنم. اشکم فرو می‌ریزد. درون این جعبه‌ی کوچک زندانی شده‌ام و نمی‌توانم هیچ جا بروم. نیمه شب است. مردها ماشین را به جلو و عقب تکان می‌دهند. می‌خواهند آن را چپ کنند.
نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: بزرگمهر شرف‌الدین

از: کجا ممکن است پیدایش کنم – نشر چشمه، تهران
چاپ دوم، پاییز 1386
حروف‌چین: ش. گرمارودی

امسال، پارسال یا سال بعد، فرقی نمی کند؛ پیش بینی ترکیب لیست رمان های پرفروش آمریکا و بریتانیا آنقدرها هم سخت نیست: یکی دو رمان کارآگاهی اینجا، دو سه داستان کارآگاهی آن طرف و خب، همیشه چندتایی رمان عاشقانه.
این وسط یک نفر هست که هر دو سه سال سر و کله اش پیدا می شود و این نظم مقرر و ریتم مکرر را به هم می زند؛ یک نفر که تا سی سالگی یک خط هم ننوشته بود؛ یک نفر که کتاب هایش پرند از تنهایی و افسردگی و وسوسه پایان ناپذیر خودکشی.

هاروکی موراکامی و تداوم تنهایی اش
موراکامی تا سی سالگی یک خط هم ننوشته بود؛ یک بار جاز به اسم گربه خانگی اش، پیتر، در کوکوبونجی توکیو راه انداخته بود و با زنش آن را می گرداند؛ زندگی اش وقتی از این رو به آن رو شد که در سی سالگی و برای تماشای بازی بیس بال به استادیوم جینگو رفته بود.
او در کتاب "وقتی از دو حرف می زنم، از چی حرف می زنم" نوشته:
"حوالی یک و نیم بعد از ظهر اول آوریل سال ۱۹۷۸ بود. اون روز تو استادیوم جینگو بودم.. اون روزها استادیوم هیچ نیمکتی نداشت… فقط یه چمنزار شیبدار بود… تنها روی چمن دراز کشیده بودم، آبجو خنک می خوردم و هز از گاهی به آسمان نگاه می کردم.
بازی اول فصل بود بین تیم پرستوها و هیروشیما کارپ. یادم می آد که دیوهیلتون توپزن اول پرستوها بود… یه بازیکن آمریکایی جوون که تازه به تیم پیوسته بود.. هیلتون از خط چپ زمین توپ زد… و درست در همین لحظه فکری به سرم زد: من می تونم رمان بنویسم.
هنوز اون آسمان پهناور دلباز را به یاد دارم و احساس علف های نورس را. اون طنین رضایتبخش ضربه چوب را."

جنگل نروژی؛ سکوی پرش
هاروکی موراکامی با دو سه رمان اولش توجه منتقدها را جلب کرده و حتی جایزه ای هم برده بود. ولی همه اینها دربرابر موفقیت "جنگل نروژی" هیچ بود. این کتاب فقط در ژاپن ده میلیون نسخه فروخت و کار به جایی رسید که موراکامی به دنبال اندکی آرامش و دوری از شهرت ناچار شد ژاپن را ترک کند.
موراکامی، آگاهانه و برای جلب نظر خواننده های ژاپنی که علاقه ای به رمان های سورئالیستی ندارند، "جنگل نروژی" را در فضایی کاملا واقعگرایانه نوشت. کتاب، داستان یک زوج جوان است که بعد از خودکشی دوست مشترکشان، با تنهایی، ترس و وسوسه خودکشی دست و پنچه نرم می کنند؛ بعد از جنگل نروژی، موراکامی که حالا رگ خواب خواننده های ژاپنی را به دست گرفته بود، آرام و با احتیاط آنها را با خود به دنیای غیرواقعی، غیرمنطقی و غیرقابل توضیح خودش کشاند و موفقیتش را با رمان هایی مثل "کافکا در ساحل"، "ماجراهای پرنده کوکی"، و " 1Q84" ادامه داد.
"سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش"، که تازه ترین رمان اوست،‌ در مقایسه با رمان های دیگر موراکامی، داستان سرراست و ساده ای دارد: چهار رفیق صمیمی سوکورو تازاکی، سالها پیش، یکدفعه و بی هیچ توضیحی، با او قطع رابطه کردند. حالا و شانزده سال بعد، سوکورو تصمیم می گیرد تک تک رفقایش را پیدا کند و ازشان بپرسد چرا. این ترس از تنهایی و به حال خود رها شدن، این ترس از فهمیده نشدن، مخرج مشترک همه داستان های موراکامی است.
تازه ترین رمان موراکامی، "سوکورو تازاکی بی‌رنگ وسالهای زیارتش" مثل دیگر آثارش به محض انتشار به صدر جدول پرفروش‌ها راه یافت

فرزند خلف ملوان ها
موراکامی موقع نوشتن درست مثل یک آشپز ژاپنی رفتار می کند. او از هنرنمایی بیهوده پرهیز می کند، عقب می نشیند، و به جای پررنگ کردن امضایش اجازه می دهد غذا همان طور که هست، خام و برهنه جلوی چشم های مشتری عرضه شود. این کنترل و خودداری مهم ترین فضیلت نثر موراکامی است.
او در شهر بندری کوبه بزرگ شد؛ با باراندازی که پر بود از ملوان های خارجی و توریست های در حال عبور. خانواده نسبتا فقیر و پول تو جیبی اندکش برای خرید همه کتابهایی که می خواست بخواند کافی نبود. ناچار ولع خواندنش را با کتاب های دست دوم ملوان های خارجی سیر می کرد. در نتیجه اولین تماس او با ادبیات انگلیسی، کتاب های کارآگاهی و رمان های عامه پسند محبوب ملوان ها بود.
تیم مارتین منتقد روزنامه تلگراف در این باره به بی بی سی فارسی می گوید: "همه رمان های موراکامی با یک اتفاق شروع می شوند: چیزی گم می شود. این ابتدایی ترین کلیشه ادبیات کارآگاهی است. اینکه قهرمان همیشه در جستجوی چیزی یا کسی است. به این ترتیب موراکامی همیشه از یک نقطه ساده و واضح و ملموس شروع می کند. از یک گمشده. ولی همین که جستجوی قهرمان شروع می شود، یک دفعه زمین دهان باز می کند و قهرمان را فرو می کشد به دنیایی غیرقابل فهم و غیرمنطقی."

استاد جاز و عاشق سوشی
موراکامی برای پنهان کردن عشقش به موسیقی کوچکترین تلاشی نمی کند. او خودش یک موسیقی باز حرفه ای است و به گفته جیمز روبین، یکی از مترجمان آثارش به زبان انگلیسی، در کلکسیون شخصی اش دست کم ده هزار صفحه گرامافون دارد. عنوان خیلی از کتابهایش، مثل "جنگل نروژی"، "جنوب مرز، غرب خورشید" و همین کتاب آخر، "سوکورو تازاکی بیرنگ و سال‌های زیارتش"، از قطعات موسیقی معروف قرض گرفته شدند. با این حال تاثیر موسیقی در کارهای او از عنوان کتاب هایش فراتر می رود.
لئو رابسون، منتقد کتاب می گوید: "او بیش از هر چیزی تحت تاثیر موسیقی جاز است. و خب، جاز معروف ا ست به بداهه نوازی و تغییرات ناگهانی و پیش بینی نشده. نثر موراکامی هم همین طور. او یک دفعه تصمیم می گیرد موضوع بحث را عوض کند و با شور و حرارت خاصی درباره موضوعی به ظاهر بی ربط صحبت کند. مثلا وسط تحقیقات قهرمان داستان برای پیدا کردن همسر گمشده اش، یکدفعه شروع می کند به نوشتن درباره انواع متفاوت کلاه گیس.. در نهایت ولی، وقتی کتاب را تمام می کنی و زمین می گذاری، حس نمی کنی که این بداهه نوازی ها زائد و بیربط بوده اند.. این ریتم پیش بینی ناپذیر و این تغییر جهت های مداوم، باعث می شود نثر او شباهت زیادی به موسیقی جز پیدا کند."

هاروکی، روی شیروانی داغ
همه این ویژگی ها را که کنار هم بگذاری، راز موفقیت موراکامی کم کم آشکار می شود. او در تمام کارهایش، مثل یک بندباز ماهر، توازنی عجیب برقرار کرده. توزان بین سادگی و شگفتی، بین یاس و امید، بین حزن و طنز یا به قول خودش توازن بین چندلر و داستایفسکی. در تمام این سال ها مخاطبین او، بی آنکه بدانند، قهرمان های داستان هایش بودند؛ همگی ساکنین سربه زیر شهرهای بزرگ؛ بی نام، بی رنگ، بی چهره.
شاید رمز موفقیت موراکامی همین است. او روایتگر بی سر و صدای افسانه ماست؛ روایتگر نبرد پایان ناپذیر آدم های معمولی با شهری که می خواهد آنها را، مثل سوکورو تازاکی، به قطعه ای بیرنگ و بی چهره تبدیل کند. به یکی دیگر از چند میلیون نفری که هر روز در خیابان هایش قدم می زنند.
نویسنده: حسین شریف / بی بی سی
منبع: www.bbc.com

در یک صبح زیبای بهاری در یک خیابان فرعی باریک در محله‌ی پر رفت و آمد هارایوکو در توکیو، از کنار دختر صد در صد دلخواهم گذشتم. راستش را بخواهید، آنقدر‌ها هم خوشگل نیست. هیچ ویژگی برجسته‌ای ندارد. لباس‌هایش معمولی‌اند. هنوز جای بالش پشت موهایش دیده می‌شود. خیلی هم جوان نیست- باید حدود سی سالی داشته باشد، حتی نمی‌توان گفت به معنای واقعی دختر است. با این حال از فاصله‌ی چهل و پنج متری می‌دانم دختر صددرصد دلخواه من است. لحظه‌ای که او را می‌بینم، قلبم به تپش می‌افتد و دهانم مثل کویر خشک می‌شود. شاید شما از نوع خاصی از دختر‌ها خوشتان بیاید- مثلاً دختری با مچ‌پای باریک، یا چشم‌‌های درشت، یا انگشتان ظریف یا این که بدون هیچ دلیل خاصی جذب دخترهایی شوید که وقتشان را در رستوران می‌گذرانند. من هم معیار‌های خودم را دارم. گاهی در رستوران متوجه می‌شوم به دختری که پشت میز مجاور نشسته خیره شده‌ام، فقط چون از شکل بینی‌اش خوشم آمده.
هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند دختر صددرصد دلخواهش با همه‌ی معیار‌های از پیش تعیین شده مطابقت دارد. با این که همیشه به بینی آدم‌‌ها توجه می‌کنم، نمی‌توانم شکل بینی او را به خاطر بیاورم- حتی یادم نمی‌آید بینی داشته یا نه. آنچه با اطمینان کامل یادم می‌آید این است که قیافه‌اش چنگی به دل نمی‌زد. خیلی عجیب است.
به یکی می‌گویم: «دیروز در خیابان از کنار دختر صددرصد دلخواهم رد شدم.» می‌گوید: «راستی؟ خوشگله؟»
«راستش نه.»
«پس حتماً از همان دخترهایی است که دوست داری؟»
«نمی‌دونم، انگار هیچی ازش یادم نیست- شکل چشم‌‌ها یا حتی اندامش.»
«عجیبه.»
«آره، عجیبه.»
با بی‌حوصلگی می‌گوید: «حالا چی کار کردی؟ باهاش حرف زدی؟ دنبالش رفتی؟»
«نه، فقط در خیابان از کنارش رد شدم.»
او از شرق به غرب می‌رود و من از غرب به شرق می‌روم. صبح بهاری واقعاً زیبایی است. کاش می‌شد با او حرف بزنم. نیم‌ساعت کافی است. فقط در مورد خودش می‌پرسم و از خودم برایش می‌گویم. اما بیش از همه دوست دارم پیچیدگی‌‌های سرنوشت را برایش توضیح بدهم که منجر شده ما در یک صبح زیبای بهاری در سال 1981 در یک خیابان فرعی در هارایوکو از کنار هم عبور کنیم. بدون شک این اتفاق، درست مثل یک ساعت عتیقه که بعد از جنگ ساخته شده، پر از اسرار ناب است. بعد از صحبت می‌رویم جایی ناهار می‌خوریم. شاید یکی از فیلم‌‌های وودی آلن را ببینیم و برای خوردن کوکتل کنار کافه‌ی یک هتل توقف کوتاهی بکنیم. شاید هم اگر کمی خوش‌شانس باشم آخرش به یک رابطه‌ی عاشقانه بینجامد. نیروی ناشناخته‌ای در قلبم احساس می‌کنم. حالا فاصله‌ی بین ما به سیزده متر رسیده. چطور می‌توانم به او نزدیک شوم؟ چه باید بگویم؟ «صبح بخیر خانوم، می‌تونید نیم‌ساعت از وقتتون رو برای یک گفتگوی کوتاه به من بدید؟»
مسخره‌اس. شبیه بازاریاب‌‌های بیمه شدم.
«ببخشید، تصادفاً اطلاع دارید این نزدیکی‌‌ها خشکشویی شبانه‌روزی هست یا نه؟»
نه، احمقانه‌اس. من که هیچ لباس چرکی با خودم ندارم. از طرف دیگر، کسی برای چنین روشی تره هم خرد نمی‌کند! شاید گفتن حقیقت بهتر باشد. «صبح بخیر. شما دختر صددرصد دلخواه من هستید.»
نه، باور نمی‌کند. اگر هم باورکند، شاید نخواهد با من حرف بزند. ممکن است بگوید معذرت می‌خواهم، شاید من دختر صددرصد دلخواه شما باشم، ولی شما پسر صددرصد دلخواه من نیستید. اگر این اتفاق بیفتد و در چنین شرایطی قرار بگیرم، حتماً از پا می‌افتم و هیچ وقت از این شوک بیرون نمی‌آیم. سی و دو سالم است و هر آدم بالغی به این موضوع فکر می‌کند.
از جلوی یک گل‌فروشی رد می‌شویم. توده‌ هوای گرم و ملایمی پوستم را لمس می‌کند. آسفالت خیابان مرطوب است و من رایحه‌ی گل‌‌های رز را استشمام می‌کنم. نمی‌توانم خودم را به صحبت با او وادار کنم. یک پولیور سفید پوشیده و در دست راستش یک پاکت نامه‌ی تا نشده‌ی سفید بدون تمبر است. پس حتماً برای کسی نامه نوشته، از چشم‌‌های خواب‌آلودش می‌توان فهمید تمام شب را مشغول نوشتن بوده. شاید همه‌ی اسرارش داخل پاکت باشد. چند قدم دیگر بر می‌دارم و بر می‌گردم: در میان جمعیت گم شده است.
الآن دقیقاً می‌دانم چه باید به او می‌گفتم. البته یک سخنرانی بلند از آب در می‌آمد و خیلی طول می‌کشید تا آن را تمام و کمال ایراد کنم. ولی ایده‌هایی که به فکر من می‌رسد، هیچ وقت زیاد عملی نیست. خب. سخنرانی من شاید با «یکی بود یکی نبود» شروع می‌شد و با «داستان غم‌انگیزی بود، نظر شما چیه؟» به پایان می‌رسید. «یکی بود یکی نبود، یک پسر و یک دختر بودند. پسر هجده ساله بود و دختر شانزده ساله. پسر زیاد خوش‌قیافه نبود و دختر هم خیلی خوشگل نبود. فقط یک پسر و دختر معمولی و تنها بودند، مثل بقیه. اما از ته دل اعتقاد داشتند پسر و دختر صددرصد دلخواه آن‌ها یک جایی در دنیا زندگی می‌کند. بله، آن‌ها به معجزه ایمان داشتند. و آن معجزه واقعاً اتفاق افتاد. یک روز آن دو، سر نبش یک خیابان با هم رو به رو شدند. پسر گفت: «حیرت‌انگیزه، من در تمام زندگی‌ام به دنبال شما می‌گشتم. شاید باور نکنید، اما شما دختر صددرصد دلخواه من هستید.»
دختر به او گفت: «شما هم پسر صددرصد دلخواه من هستید، دقیقاً همان طور که شما را مجسم کرده بودم، مو به مو. انگار دارم خواب می‌بینم.»
روی یکی از نیمکت‌‌های پارک نشستند، دست‌‌های یکدیگر را گرفتند و ساعت‌‌ها سرگذشت‌شان را برای هم تعریف کردند. دیگر تنها نبودند. نیمه‌ی صددرصد دلخواه‌شان را پیدا کرده بودند و نیمه‌ی صددرصد دلخواه‌شان هم آن‌ها را پیدا کرده بود. چقدر عالی است که فرد صددرصد دلخواهت را پیدا کنی و او هم تو را پیدا کند. یک معجزه است، یک معجزه‌ی بسیار بزرگ.
همان طور که نشسته بودند و حرف می‌زدند، اندکی دچار تردید شدند: آیا واقعاً آرزو‌های آدم به این راحتی به حقیقت می‌پیوندد؟
بنابراین وقتی در گفتگویشان وقفه‌ی کوتاهی افتاد، پسر به دختر گفت: «بیایید خودمان را یک بار محک بزنیم. اگر ما واقعاً فرد صددرصد دلخواه هم باشیم، پس یک زمانی، یک جایی حتماً دوباره همدیگر را خواهیم دید. وقتی این اتفاق بیفتد و ما بفهمیم فرد صددرصد دلخواه هم هستیم، بی معطلی ازدواج می‌کنیم. نظر شما چیه؟»
دختر گفت: «بله، دقیقاً باید همین کار را بکنیم.»
بنابراین از هم جدا شدند، دختر به سمت شرق رفت، و پسر به سمت غرب.
آزمونی که بر سر آن توافق کرده بودند، کاملاً غیر ضروری بود. هرگز نباید زیر بار چنین چیزی می‌رفتند، چون واقعاً و کاملاً افراد صددرصد دلخواه هم بودند و اساساً ملاقاتشان با هم خودش یک معجزه بود. اما به خاطر جوانی فهم این موضوع برایشان ممکن نبود. امواج سرد و بی اعتنای سرنوشت آن‌ها را بی رحمانه تکان می‌داد و به این طرف و آن طرف می‌برد.
یک سال در زمستان هر دو به آنفلونزای شدیدی مبتلا شدند و پس از هفته‌‌ها دست و پا زدن بین مرگ و زندگی، تمام خاطرات سال‌‌های گذشته را فراموش کردند. وقتی به هوش آمدند، حافظه‌شان درست مثل قلک یک بچه‌ی فقیر خالی بود.
آن‌ها دو جوان باهوش و مصمم بودند، بنابراین توانستند با تلاش مستمر دوباره احساس و آگاهی که به عنوان افرادی بالغ و کامل برای بازگشت به جامعه نیاز داشتند، به دست آورند.
آن‌ها حقیقتاً شهروندان محترمی شدند، کسانی که می‌دانستند چگونه از یک خط مترو به خط دیگر بروند و می‌توانستند نامه‌ای سفارشی را پست کنند. حتی عشق را هم دوباره تجربه کردند، گاهی تا هفتاد و پنج یا حتی هشتاد و پنج درصد.
زمان با سرعت سرسام آوری گذشت و خیلی زود پسر سی و دوساله و دختر سی ساله شد. دریک صبح زیبای بهاری در امتداد خیابان باریکی در محله‌ی هارایوکو در توکیو، پسر که می‌خواست روزش را با یک فنجان قهوه شروع کند، از غرب به شرق می‌رفت، در حالیکه دختر برای فرستادن نامه‌ای با پست سفارشی، از شرق به غرب در حرکت بود. آن‌ها در وسط خیابان از کنار یکدیگر عبور کردند. نور ضعیفی از خاطرات فراموش شده برای لحظه‌ی کوتاهی در قلبشان درخشید. قلبشان به تپش افتاد. هردو می‌دانستند: او دختر صددرصد دلخواه من است. او پسر صددرصد دلخواه من است.
اما جرقه‌ی خاطراتشان خیلی ضعیف بود و حافظه‌شان دیگر شفافیت چهارده سال پیش را نداشت. بدون گفتن کلمه‌ای از کنار هم گذشتند و در شلوغی جمعیت برای همیشه ناپدید شدند.
داستان غم انگیزی بود، نه؟
بله، خودش است، این چیزی است که باید به او می‌گفتم.

نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: مهلا ابراهیمی
منبع: www.jenopari.com

داستان یک خاله بیچاره

همه چیز در یک بعدازظهر بسیار زیبای روز یکشنبه در ماه ژوئیه شروع شد. درست همان اولین یکشنبه ماه ژوئیه. دو سه تکّه ابر سفید و کوچک در دوردست آسمان مانند علائم سجاوندی بودند که با دقت بسیار نوشته شده باشند. نور خورشید بی‌هیچ مانعی بر تمام دنیا می‌تابید. در این پادشاهی ماه ژوئیه، حتی پوشش نقره‌ای‌رنگ یک شکلات که بر روی چمنزار پرتاب شده بود، مثل کریستالی در ته یک دریاچه، با غرور می‌درخشید. اگر برای مدت طولانی به این منظره نگاه می‌کردی متوجه می‌شدی که نور خورشید یک نور دیگر را در بر می‌گیرد. مثل جعبه‌های تو در توی چینی. نور داخلی به نظر می‌رسید که از ذرات بی‌شمار گَردِ گُل‌ها درست شده باشد. ذراتی که در آسمان معلق و تقریباً بی‌حرکت بودند تا اینکه سرانجام بر روی سطح زمین فرو می‌نشستند.
با یکی از دوستانم رفته بودم برای قدم زدن. سر راه کنار یک پلازا (میدان) که آن سوتر از گالری نقاشی یادبود «می جی» قرار داشت، توقف کردیم. نزدیک آبگیر نشستیم و دو تا یونیکورن برنزی را که در ساحل رو برو قرار داشتند، تماشا کردیم. وزش یک نسیم برگ درختان بلوط را به حرکت در می‌آورد و امواج کوچکی بر سطح آبگیر ایجاد می‌کرد. زمان، گویی مثل نسیم در حرکت بود. شروع می‌شد و متوقف می‌شد. متوقف می‌شد و شروع می‌شد. قوطیهای سودا از میان آب زلال آبگیر می‌درخشیدند. مثل ویرانه‌های یک شهر گمشده. آنجا که بودیم، آدمهای متفاوتی از جلومان رد شدند. یک تیم سافت بال که لباسهای یک‌دست پوشیده بودند. پسری سوار یک دوچرخه، پیرمردی که سگ خود را می‌گرداند و یک خارجی جوان که شلوارک ورزشی پوشیده بود. از یک رادیوی بزرگ بر روی چمن صدای موسیقی شنیدیم. ترانه‌ای دلنشین درباره عشقی از دست رفته. با خودم گفتم که من این ترانه را قبلاً شنیده‌ام ولی از این بابت مطمئن نبودم. شاید فقط شبیه به یکی از ترانه‌هایی بود که من قبلاً شنیده بودم. می‌توانستم نور خورشید را بر روی بازوی برهنه خود حس کنم. تابستان در اینجا بود.
نمی‌دانم چرا یک خاله بیچاره در یک بعد از ظهر یکشنبه باید قلب مرا تسخیر کند. در آن حول و حوالی هیچ خاله بیچاره‌ای دیده نمی‌شد. هیچ چیزی نبود که باعث شود من یک خاله بیچاره را در ذهنم تصوّر کنم. ولی یک خاله بیچاره به ذهنم وارد شد. و بعد رفت. کاش حتی شده یک صدم ثانیه در ذهنم می‌ماند. وقتی رفت یک خلاء عجیب و به شکل انسان، پشت سر خود باقی گذاشت. مثل این بود که کسی به سرعت از کنار پنجره‌ای رد شده باشد. به طرف پنجره دویدم و سرم را از پنجره بیرون کردم. ولی کسی آنجا نبود.
یک خاله بیچاره؟
موضوع را با دوستم در میان گذاشتم تا ببینم چه می‌گوید: «می‌خواهم چیزی درباره یک خاله بیچاره بنویسم.»
دوستم با کمی تعجب گفت: «یک خاله بیچاره؟ حالا چرا یک خاله بیچاره؟»
خودم هم نمی‌دانستم چرا. به دلایل چیزهایی که مرا به خود جذب می‌کردند برایم غیر قابل فهم بودند. مدتی چیزی نگفتم. فقط انگشتانم را به روی آن خلاء درونم که به شکل بدن یک انسان بود کشیدم.
دوستم گفت: «بعید می‌دانم کسی دوست داشته باشد داستان یک خاله بیچاره را بخواند.»
گفتم: «آره، حق با تو است. داستان جالبی برای خواندن نمی‌شود.»
ـ خب، پس برای چه می‌خواهی چنین داستانی بنویسی؟
گفتم: «با کلمات نمی‌توانم خیلی خوب بیانش کنم. برای اینکه توضیح بدهم چرا می‌خواهم داستانی درباره یک خاله بیچاره بنویسم، باید خود داستان را بنویسم. وقتی نوشتن داستان تمام شد دیگر لازم نیست توضیح بدهم که چرا می‌خواهم همچین داستانی بنویسم. یا اینکه باز هم لازم است که توضیح بدهم؟»
دوستم پرسید: «توی فامیل خاله فقیر داری؟»
گفتم: «حتی یکی هم ندارم.»
ـ خب، من دارم. دقیقاً هم یکی. حتی چند سال هم با او زندگی کردم.
چشمان دوستم را نگاه کردم. مثل همیشه آرام بودند.
دوستم ادامه داد: «ولی دلم نمی‌خواهد در موردش بنویسم. دلم نمی‌خواهد حتی یک کلمه درباره آن خاله‌ام بنویسم.»
در این لحظه، ترانه‌ای دیگر از رادیو پخش شد. این ترانه خیلی شبیه ترانه اولی بود. ولی اصلاً آن را به جا نیاوردم.
ـ تو حتی یک خاله فقیر هم نداری ولی می‌خواهی داستانی درباره یک خاله فقیر بنویسی. در حالی که من خاله فقیر دارم. ولی دوست ندارم در موردش بنویسم.»
سرم را تکان دادم: «علتش را نمی‌دانم.»
دوستم سرش را کمی تکان داد ولی چیزی نگفت. در حالی که به من پشت کرده بود انگشتان ظریفش را به جریان آب سپرد. گویی سؤال من از انگشتانش داشت پایین می‌رفت و
به طرف شهر ویران شده‌ای که در زیر آب قرار داشت می‌لغزید.
نمی دانم چرا. نمی دانم چرا. نمی دانم چرا.
دوستم گفت: «حقیقتش را بگویم. یک چیز‌هایی در مورد خاله بیچاره‌ام هست که دوست دارم به تو بگویم. ولی اصلاً نمی‌توانم کلمات مناسب را پیدا کنم. نمی‌توانم این کار را بکنم چون یک خاله فقیر را می‌شناسم.» لبش را گاز گرفت و ادامه داد: «سخت است. خیلی سخت‌تر از آنچه بخواهی فکرش را بکنی.»
یونیکورنهای برنزی را یک‌بار دیگر نگاه کردم. سمهای جلوییشان بیرون بود. طوری که انگار داشتند اعتراض می‌کردند که چرا گذشت زمان آن‌ها را جا گذاشته. دوستم انگشتان خیس خود را با لبه پیراهنش خشک کرد و گفت: «تو می‌خواهی درباره یک خاله فقیر بنویسی. نمی‌دانم تو که خاله فقیر نداری می‌توانی از پس این کار بر بیایی یا نه.»
آه طولانی و عمیقی کشیدم.
دوستم گفت: «معذرت می‌خواهم.»
گفتم: «نه، اشکالی ندارد. احتمالاً تو راست می‌گویی.»
که راست هم می‌گفت.
آه. مثل اشعار یک ترانه.
شاید شما هم در فامیل خاله فقیر نداشته باشید. که این یعنی یک نقطه اشتراک. ولی حداقل یک خاله بیچاره را در عروسی کسی که دیده‌اید. همان‌طور که بر روی قفسه هر کتابخانه‌ای کتابی هست که کسی نخوانده و در هر کمدی پیراهنی هست که کسی بر تن نکرده. هر مجلس عروسی‌ای هم یک خاله فقیر دارد.
هیچ کس دردسر معرفی کردن او را به خود نمی‌دهد. هیچ کس با او صحبت نمی‌کند. هیچ کس از او برای سخنرانی عروسی دعوت نمی‌کند. او فقط پشت میز می‌نشیند. مثل یک بطری شیر خالی. در حالی که غمگین آنجا نشسته سوپ خود را ذره ذره هرت می‌کشد. سالادش را با چنگال ماهی‌خوری می‌خورد و وقتی بستنی را می‌آورند او تن‌ها کسی است که قاشق ندارد.
هر بار که آلبوم عروسی را نگاه می‌کنند عکس آن خاله بیچاره را هم می‌بینند. تصویر او مثل یک جنازه غرق‌شده، شادی‌بخش است.
ـ‌عزیزم، این زنه توی ردیف دوم عینک زده، کی است؟
شوهر جوان می‌گوید: «بی‌خیال، هیچ‌کس نیست. خاله‌ام است. یک خاله بیچاره.»
اسمش را نمی‌گوید. فقط می‌گوید یک خاله بیچاره.
البته همه نام‌ها ناپدید می‌شوند. کسانی هستند که در همان لحظه مرگشان اسمشان محو می‌شود. کسانی هستند که مثل یک تلویزیون کهنه فقط برفک نشان می‌دهند، تا اینکه کاملاً می‌سوزند. و کسانی هستند که قبل از اینکه بمیرند اسمشان محو می‌شود. یعنی خاله‌های بیچاره. من خودم نیز گاهی وقت‌ها مثل این خاله بیچاره، بی‌اسم می‌شوم. پیش می‌آید که در شلوغی یک ایستگاه قطار یا فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشانی‌ام را فراموش کنم. ولی این وضع خیلی طول نمی‌کشد. حداکثر پنج یا ده ثانیه.
و بعضی وقت‌ها نیز آن اتفاق رخ می‌دهد: کسی می‌گوید: «اصلاً اسمت یادم نمی‌یاد.»
ـ مسئله‌ای نیست. خودت را ناراحت نکن. در هر حال اسم من آن‌قدر‌ها هم اسم نیست.»
به دهان خود اشاره می‌کند و می‌گوید: «به خدا نوک زبانم است.»
احساس می‌کنم زیر خاک چالم کرده‌اند و نصف پای چپم بیرون زده. مردم از روی پای چپم رد می‌شوند و بعد هم عذرخواهی می‌کنند. «به خدا نوک زبانم است.»
اسامی گم شده کجا می‌روند؟ احتمالش خیلی کم است که در هزار توی یک شهر دوام بیاورند. با این حال ممکن است باشند اسامی‌ای که دوام بیاورند و راه خود را به سوی شهر اسامی گم‌شده پیدا کنند و در آنجا جامعه کوچک و آرامی تشکیل دهند. شهری کوچک که بر روی تابلوی ورودی آن نوشته شده: «ورود ممنوع مگر به دلیل کار.» آنهایی که بدون داشتن کاری به این شهر می‌آیند تنبیه می‌شوند، تنبیهی کوچک و مناسب.
شاید به همین دلیل تنبیه کوچکی برای من در نظر گرفتند. یک خاله فقیر و کوچک به پشت من چسبیده بود.
اولین باری که فهمیدم این خاله بیچاره به پشتم چسبیده اواسط ماه اوت بود. بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد فهمیدم به پشتم چسبیده. همین‌جوری یک روز احساس کردم به پشتم چسبیده. من خاله فقیری را بر پشتم داشتم. احساس ناخوشایندی نبود. چندان وزنی نداشت. نفسش بوی بد نمی‌داد. فقط چسبیده بود به پشتم. مثل یک سایه. مردم حتی برای دیدن او بر پشتم مجبور بودند به خودشان فشار بیاورند. گربه‌هایی که در آپارتمان من بودند چند روز اول او را با شک و تردید نگاه می‌کردند ولی همین که فهمیدند او نقشه قلمروشان را نکشیده با او کنار آمدند.
او بعضی از دوستانم را مضطرب و عصبی می‌کرد. مثلاً با دوستان می‌نشستیم پشت یک میز و نوشیدنی می‌خوردیم و او در این ضمن از فراز شانه‌ام نگاه‌مان می‌کرد. یکی از دوستانم گفت: «اعصابم را خرد می‌کند.»
ـ خودت را ناراحت نکن. او سرش به کار خودش گرم است. کاری به کار کسی ندارد.
ـ متوجهم. ولی نمی‌دانم… آدم را افسرده می‌کند.
ـ پس سعی کن نگاهش نکنی.
ـ آره، به نظرم همین کار را باید بکنم.
بعد هم آهی می‌کشد. «برای اینکه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی کجا باید بروی؟»
ـ‌ من برای اینکه او روی پشتم باشد هیچ‌جا نرفتم. فقط درباره یک سری چیز‌ها فکر کردم، همین.»
دوستم سرش را تکان داد و یک‌بار دیگر آه کشید و گفت: «فکر کنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصیتت این جوری است. همیشه همین‌طوری بودی.»
ـ اهوم!
بدون اینکه اشتیاقی نشان بدهیم، نوشیدنیمان را خوردیم.
من گفتم: «بگو ببینم، چه چیزش افسرده‌کننده‌ست؟»
ـ نمی‌دانم. مثل این است که مادرم من را زیر نظر داشته باشد.
طبق آنچه دیگران می‌گفتند ـ چون من خودم نمی‌توانستم او را ببینم ـ چیزی که بر پشتم قرار داشت یک خاله فقیر با یک فرم ثابت نبود. انگار فرم بدن او بسته به شخصی که او را زیر نظر می‌گرفت تغییر می‌کرد. انگار که اثیری باشد.
او برای یکی از دوستانم شبیه به سگش بود که پاییز پارسال از سرطان مری مرده بود.
ـ البته دیگر آخرهای عمرش بود. پانزده سال زندگی کرده بود. ولی حیوونکی خیلی بد مرد.
ـ سرطان مری؟
ـ آره. خیلی درد دارد. فقط زوزه می‌کشید، هرچند آخر‌ها دیگر صدایش را از دست داده بود. می‌خواستم بخوابانمش ولی مادرم نمی‌گذاشت.
ـ برای چه؟
ـ نمی‌دانم. تا دو ماه سگه را با لوله تغذیه زنده نگه داشتیم. توی انبار بود. چه بوی گندی برداشته بود.
برای لحظه‌ای سکوت کرد.
ـ آنچنان سگ مالی هم نبود. از سایه خودش هم می‌ترسید. هر کس بهش نزدیک می‌شد پارس می‌کرد. واقعاً حیوان به درد نخوری بود. خیلی سر و صدا می‌کرد، گری هم داشت.
سرم را تکان دادم.
ـ باید به جای سگ جیرجیرک می‌شد. این طوری می‌توانست آنقدر سر و صدا کند تا نفسش در بیاد. سرطان مری هم نمی‌گرفت.
ولی او هنوز بر پشتم بود. سگی با یک لوله پلاستیکی آویزان از دهنش.
خاله فقیر من برای یک دلال معاملات ملکی که آشنای من هم بود به یکی از معلمان دوره ابتدایی‌اش شباهت داشت.
در حالی که با یک حوله ضخیم عرق صورتش را پاک می‌کرد، گفت: «احتمالاً سال 1950 بود. اولین سال جنگ کُره و ژاپن. دو سال پشت سر هم معلم ما بود. انگار الان باز هم مثل قدیم‌ها دارم می‌بینمش. البته نه اینکه دلم برایش تنگ شده باشد. اصلاً کاملاً فراموشش کرده بودم.»
آن طوری که او به من چای تعارف کرد فهمیدم خیال کرده من فامیل خانم معلم دوران بچگی‌اش هستم.
ـ زندگی غم‌انگیزی داشت. همان سالی که ازدواج کرد شوهرش را به خدمت فرستادند. شوهره سوار یک کشتی حمل و نقل شده بود که یکهو بومب! احتمالاً سال 1943 بود. خانم معلم ما هم بعد از آن حادثه فقط تو مدرسه درس داد. تو حمله هوایی سال 1944 بد جوری آسیب دید. سمت چپ صورتش تا دستش سوخت. بعد هم با دستش نشان داد از کجا تا کجا. بعد فنجان چای خود را سر کشید و دوباره عرق صورتش را پاک کرد و ادامه داد: «زن بیچاره. قبل از آن حادثه، زن زیبایی بود. آن حادثه شخصیتش را هم تغییر داد. اگر الان زنده باشد باید حدود هشتاد سالی داشته باشد.»
دوستانم یکی‌یکی از من دور شدند. مثل دندانه‌های شانه‌ای که یکی‌یکی بیفتند. می‌گفتند: «آدم بدی نیست، ولی من دوست ندارم هر وقت که او را می‌بینم، مادر پیر و افسرده‌ام، یا سگی که از سرطان مری مرده بود یا خانم معلمی که زخم ناشی از سوختگی بر صورتش بود بیاید جلو چشمانم.»
کم‌کم داشتم احساس می‌کردم که به صندلی یک دندانپزشک تبدیل شده‌ام. کسی از صندلی دندانپزشک نفرت ندارد ولی در عین حال نیز همه از آن گریزانند. اگر در خیابان به دوستانم بر می‌خوردم آن‌ها بلافاصله به بهانه‌ای از من فرار می‌کردند. یکی از دوستانم با دشواری و صداقت اعتراف کرد: «نمی‌دانم. این روز‌ها گشتن با تو کار خیلی سختی شده. به نظرم اگه با یک‌ جا چتری پشتت را بپوشونی وضع خیلی بهتر می‌شود.»
یک جا چتری.
در حالی‌که دوستانم از من فراری بودند، گزارشگر‌ها هیچ وقت دست از سرم بر نمی‌داشتند. هر دو روز سر و کله‌شان پیدا می‌شد. از من و خاله عکس می‌گرفتند. وقتی هم عکس خاله واضح نمی‌افتاد شاکی می‌شدند. مدام هم از من سؤالهای بی‌معنی می‌پرسیدند. من آن اوایل امیدوار بودم که اگر با آن‌ها همکاری کنم آن‌ها می‌توانند من را به کشف یا توضیح تازه‌ای در مورد خاله بیچاره برسانند، ولی آن‌ها فقط مرا خسته و فرسوده کردند.
یک‌بار در یک برنامه تلویزیونی صبحگاهی من را نشان دادند. ساعت شش صبح مرا از تختم بیرون کشیدند. من را با ماشین به یک استودیوی تلویزیونی بردند. برایم قهوه وحشتناکی ریختند. آدمهای غیر قابل درک، دور تا دورم می‌دویدند و کارهای غیر قابل درک انجام می‌دادند. به فکر فرار افتادم ولی تا بیایم بجنبم، به من گفتند که وقتش شده.
وقتی دوربین‌ها به کار افتادند مجری برنامه که یک عوضی بد اخلاق و از خود راضی بود که هیچ کاری انجام نمی‌داد جز اینکه به همکاران خود بتوپد، ولی همین که چراغ قرمز شروع شد سراپا لبخند و هوش و درایت شد. همان آدم خوب میانسال مورد علاقه شما.
رو به دوربین گفت: «و اکنون نوبت می‌رسد به برنامه هر روز صبح شما: «تازه چه خبر».
مهمان امروز ما آقای … است. او یک روز به طور ناگهانی متوجه شد که یک خاله بیچاره بر پشت خود دارد. این یک مشکل عادی نیست و برای کسی تا حالا چنین چیزی پیش نیامده. بنابراین من در اینجا از مهمانمان می‌خواهم بپرسم که چگونه این اتفاق برایش رخ داد و تاکنون با چه مشکلاتی مواجه شده است.» بعد رو کرد به من و پرسید: «آیا از اینکه یک خاله بیچاره را بر پشت خودت داری احساس ناراحتی می‌کنی؟»
من گفتم: «نه. اصلاً احساس ناراحتی نمی‌کنم. او وزنش زیاد نیست و مجبور نیستم به او غذا بدهم.»
ـ هیچ احساس کمر درد نداری؟
ـ نه، به هیچ وجه!
ـ کی فهمیدی به پشتت چسبیده؟
من ماجرای آن روز بعدازظهر را که به کنار آبگیر رفته بودم و یونیکورن‌ها را تماشا کردم به طور خلاصه برایش تعریف کردم ولی او ظاهراً متوجهِ حرفهای من نشده بود.
سینه‌اش را صاف کرد و گفت: «یعنی به عبارت دیگر. تو کنار آبگیر نشسته بودی و او هم در آبگیر مخفی شده بود و بعد یکهو پرید مالک پشتت شد، درسته؟»
سرم را به نشانه جواب منفی تکان دادم و گفتم نه، اینطور نبود.
چگونه اجازه داده بودم که مرا به چنین جایی بیاورند؟ آن‌ها فقط دنبال شوخی و داستانهای وحشتناک بودند.
سعی کردم توضیح بدهم: «این خاله بیچاره، روح نیست. او در هیچ جا «پاورچین پاورچین» راه نمی‌رود. و «مالک» کسی هم نیست. این خاله بیچاره فقط «کلمه» است. فقط کلمه.»
کسی چیزی نگفت. باید بیشتر توضیح می‌دادم.
ـ یک کلمه مثل الکترودی است که به ذهن متصل باشد. اگر مدام یک محرک را به درون آن بفرستی مطمئناً واکنش و تاْثیری از خود نشان خواهد داد. واکنش هر فردی البته متفاوت خواهد بود. واکنش من چیزی مثل وجود مستقل است. چیزی که من به پشتم چسبانده‌ام در واقع عبارت «خاله بیچاره» است. فقط دو کلمه، نه معنایی دارند و نه فرم فیزیکی‌ای. اگر قرار بود اسمی روی آن بگذارم بهش می‌گفتم تابلوی تجسمی، یا یک چیزی مثل این.»
مجری به نظر می‌رسید گیج شده باشد. گفت: «تو می‌گویی که هیچ معنا و فرمی ندارد ولی ما می‌توانیم خیلی واضح و مشخص چیزی را بر روی پشتت ببینیم. . . یک تصویر واقعی بر روی پشتت. این تصویر برای همه ما معنی‌دار است.»
شانه بالا انداختم و گفتم: «البته خب؛ این کارکرد نشانه‌‌ها است.»
در این هنگام دستیار مجری، که زن جوانی بود به امید اینکه جو را کمی آرام کند، وارد بحث شد: «خب پس با این حساب شما هر وقت اراده کنید می‌توانید این تصویر یا موجود یا هر چیزی که هست را از پشتتان بردارید.»
گفتم: «نه، نمی‌توانم. وقتی چیزی به وجود می‌آید بدون اینکه من بخواهم یا نه، به وجود خود ادامه می‌دهد. درست مثل یک خاطره است، خاطره‌ای که می‌خواهی فراموشش کنی ولی نمی‌توانی.»
زن، همچنان به حرفهای خود ادامه داد. ظاهراً مجاب نشده بود: «این فرایندی که شما به آن اشاره می‌کنید، اینکه یک کلمه را به نمادی تجسمی تبدیل می‌کنید، آیا این کار را من هم می‌توانم انجام بدهم؟»
ـ نمی‌دانم اگر شما این کار را بکنید تا چه حد کارایی دارد، ولی از نظر اصول حتی شما هم می‌توانستید دست به این کار بزنید.»
در این لحظه مجری اصلی برنامه وارد بحث شد. «می‌خواهید بگویید که من اگر کلمه «تجسمی» را هر روز مدام تکرار کنم تصویر کلمه «تجسمی» ممکن است بر روی کمرم ظاهر شود؟»
من ماشین‌وار حرف قبلی‌ام را تکرار کردم: «اصولاً این اتفاق حداقل ممکن است رخ بدهد.»
نور لامپهای رنگ‌پریده و هوای تهویه نشده استودیو داشت کم‌کم باعث سر دردم می‌شد.
مجری برنامه با جسارت گفت: «کلمه «تجسمی» چه شکلی است؟»
و با گفتن این حرف بعضی از حاضران در استودیو خندیدند.
گفتم نمی‌دانم. دلم نمی‌خواست در این مورد فکر کنم. همین خاله بیچاره برای هفت پشتم بس بود. هیچ کدام آن‌ها به این مسئله اهمیتی نمی‌دادند. تن‌ها چیزی که برای آن‌ها اهمیت داشت این بود که موضوع مورد بحث را تا آگهی بازرگانی بعدی داغ نگه دارند.
کل جهان یک نمایش مضحک است. از درخشش یک استودیوی تلویزیونی تا تیرگی پراندوه کلبه یک معتکف در جنگل، همه به یک چیز می‌انجامند. من با راه رفتن در این دنیای دلقک‌وار و در حالی‌که این خاله بیچاره را بر پشتم حمل می‌کردم خود بزرگ‌ترین دلقک عالم بودم. شاید حق با آن دختره بود: اگر یک‌جا چتری می‌گرفتم کارم راحت‌تر می‌شد. می‌توانستم هر ماه دو بار رنگ تازه‌ای به آن بزنم و آن را با خودم به مهمانی ببرم.
مثلاً یک‌نفر می‌گفت: «خیل خب! جا چتری‌ات این‌بار صورتی است!»
من هم جواب می‌دادم: «آره. هفته بعد می‌خواهم رنگ سبز به آن بزنم.»
ولی متأْسفانه آنچه من بر پشتم داشتم یک‌ جا چتری نبود بلکه خاله‌ای بیچاره بود. با گذشت زمان مردم دیگر به من و خاله بیچاره‌ای که بر پشتم بود علاقه‌ای نشان ندادند. حق با دوستم بود: هیچ کس علاقه‌ای به یک خاله بیچاره ندارد.
دوستم گفت: «تو را در تلوزیون دیدم.»
باز هم در کنار همان آبگیر نشسته بودیم. سه ماه بود که او را ندیده بودم. اوایل پاییز بود. زمان با سرعت بسیار زیادی گذشته بود. هرگز پیش نیامده بود این همه مدت بگذرد و همدیگر را ندیده باشیم.
ـ یک کم خسته به نظر می‌رسیدی.
ـ آره، خسته بودم.
ـ‌ ولی خودت نبودی.
سرم را تکان دادم. درست می‌گفت. من خودم نبودم.
دوستم مدام یک سووت شرت را بر روی زانوانش تا و از هم باز می‌کرد.
ـ پس بالاخره موفق شدی خاله بیچاره‌ات را گیر بیندازی.
ـ آره.
لبخند زد. او داشت سووت شرت را که روی زانوانش قرار داشت نوازش می‌کرد طوری که انگار دارد گربه‌ای را نوازش می‌کند.
ـ آیا الان بهتر درکش می‌کنی؟
گفتم: «به گمانم، یک کم.»
ـ آیا این قضیه کمکت کرده که چیزی بنویسی؟
سرم را تکان کوچکی دادم گفتم: «نُچ! اصلاً! مسئله این است که اصلاً حس و حال نوشتن را ندارم. شاید دیگر هیچ وقت نتوانم بنویسم.»
دوستم برای لحظاتی سکوت کرد.
سرانجام گفت: «یک فکری دارم. چند تا سؤال از من بپرس. سعی می‌کنم کمکت کنم.»
ـ به‌عنوان شخصی که راجع به خاله بیچاره اطلاعات دارد؟
لبخندی زد و گفت: «آها. پس شروع کن. من همین الان احساس می‌کنم که دوست دارم به سؤالاتی درباره این خاله بیچاره جواب بدم، ممکن است بعدش دیگر هرگز تمایلی به این کار نداشته باشم.»
نمی‌دانستم از کجا شروع کنم.
گفتم: «بعضی وقت‌ها از خودم می‌پرسم چه جور آدمهایی به یک خاله بیچاره تبدیل می‌شوند. آیا به‌صورت یک خاله بیچاره به دنیا می‌آیند؟ و یا اینکه برای تبدیل شدن به یک خاله بیچاره به شرایط خاصی نیاز است؟ آیا نوعی ویروس خاص هست که آدم را تبدیل به خاله بیچاره می‌کند؟»
دوستم سر خود را چندین‌بار تکان داد طوری که انگار می‌خواست بگوید سؤالهای خیلی خوبی پرسیده‌ام.
گفت: «جوابش هر دو موردی است که گفتی. خاله‌های بیچاره از یک نوع هستند.»
ـ از یک نوع؟
ـ آها. خب! ببین! یک خاله بیچاره شاید در کودکی هم یک خاله بیچاره بوده شاید هم نبوده. اصلاً هم مهم نیست. برای هر چیزی در دنیا میلیون‌ها دلیل وجود دارد. میلیون‌ها دلیل برای مردن و میلیون‌ها دلیل برای زندگی کردن. میلیون‌ها دلیل برای دلیل آوردن. دلایلی سهل‌الوصول. ولی دلیلی که دنبالش هستی یکی از این دلایل نیست، هست؟»
ـ نه، فکر نمی‌کنم.
او وجود دارد. همین. خاله بیچاره تو وجود دارد. تو باید با این واقعیت کنار بیایی. او وجود دارد. یک خاله بیچاره همین جوری است. وجود او دلیل او است. درست مثل ما. ما در این لحظه در این مکان وجود و حضور داریم بدون هیچ دلیل یا علت خاصی.
مدت‌ها کنار آبگیر نشستیم. هیچ کداممان نه حرکتی می‌کردیم و نه حرفی می‌زدیم. نور شفاف آفتاب پاییز بر صورت دوستم سایه می‌افکند.
گفت: «خب، نمی‌خواهی از من بپرسی بر پشتت چه می‌بینم؟»
ـ چه می‌بینی؟
لبخندزنان گفت: «هیچ چیز. فقط تو را می‌بینم.»
گفتم: «متشکرم.»
زمان البته همه را به زیر می‌کشد ولی کتکی که بیشتر ما می‌خوریم به طرز دهشتناکی لطیف است. تعداد خیلی کمی از ما متوجه می‌شویم که داریم کتک می‌خوریم. ولی در وجود یک خاله بیچاره ما در واقع می‌توانیم شاهد ظلم زمان باشیم. زمان، خاله بیچاره را مثل گرفتن آب یک پرتقال چلانده است. آنقدر که دیگر یک قطره آب هم باقی نمانده. چیزی که باعث می‌شود من به این خاله بیچاره علاقه نشان بدهم کامل بودن او است، کمال مطلق او.
او مثل جسدی است که درون یک یخچال طبیعی قرار گرفته باشد. یک یخچال طبیعی بسیار بزرگ که یخ آن مثل فلز است. فقط ده هزار سال تابش آفتاب می‌توانست چنین یخچال طبیعی‌ای را آب کند. ولی هیچ خاله بیچاره‌ای نمی‌تواند ده هزار سال زندگی کند. او باید با کمال خود زندگی کند. با کمال خود بمیرد. و با کمال خود به خاک سپرده شود.
اواخر پاییز بود که خاله بیچاره از پشتم رفت. یاد چند نوشته افتادم که می‌بایست قبل از زمستان کاملشان می‌کردم. در حالی‌که خاله بیچاره را بر پشتم داشتم، سوار یکی از قطار‌های حومه شدم. قطار مثل تمام قطارهای مخصوص حومه خالی از مسافر بود. بعد از مدت‌ها این اولین بار بود که به خارج از شهر داشتم سفر می‌کردم و من از تماشای عبور مناظر در برابر چشمانم لذت می‌بردم. هوا صاف و تمیز بود، و تپه‌‌ها سبز بودند. اینجا و آنجا در امتداد ریل درختچه‌هایی وجود داشتند با تمشکهای سرخ و براق.
به هنگام بازگشت در آن سوی راهرو قطار، زن لاغر سی و پنج شش ساله‌ای به همراه دو بچه‌اش نشسته بود. بچه بزرگ‌تر، دختری با لباس ملوانی و یک کلاه نمدی خاکستری با روبانی قرمز که یونیفورم مخصوص کودکستان بود، در سمت چپ مادرش نشسته بود. در سمت راست مادر، پسرکی حدوداً سه ساله نشسته بود. مادر و یا بچه‌هایش چیز خاصی که جالب توجه باشد، در خود نداشتند. قیافه و لباسشان بی‌نهایت معمولی بود. مادر بسته بزرگی در دست داشت. او خسته به نظر می‌رسید. ولی بیشتر مادر‌ها خسته به نظر می‌رسند. من اصلاً متوجه سوار قطار شدن آن‌ها نشده بودم.
مدتی نگذشت که سر و صداهای دختر کوچولو از آن سوی راهرو قطار به گوشم رسید. در صدای دخترک اضطراری دال بر التماس وجود داشت.
بعد هم صدای مادر را شنیدم که به دخترک گفت: «گفتم توی قطار آرام بنشین!»
او مجله‌ای را جلو خود باز کرده بود و تمایلی نداشت که نگاه خود را از آن برگیرد.
دخترک گفت: «ولی آخر مامان، نگاه کن با کلاه من دارد چه کار می‌کند.»
ـ دهنت را ببند!
دخترک انگار می‌خواست چیزی بگوید، ولی کلمات خود را فرو بلعید. پسرک داشت به کلاه چنگ می‌انداخت و آن را به قصد پاره کردن می‌کشید. دخترک دست دراز کرد تا کلاه خود را از دست برادرش قاپ بزند ولی پسرک خود را عقب کشید تا دست خواهرش به کلاه نرسد.
دخترک که چیزی نمانده بود بزند زیر گریه، گفت: «دارد کلاه من را پاره می‌کند.»
مادر، نگاه خود را از مجله بر گرفت و با نگاهی حاکی از آزردگی، دست خود را دراز کرد تا کلاه را از دست پسر بگیرد ولی پسر دو دستی به کلاه چسبیده بود. مادر به دختر گفت: «بگذار یک خرده با آن بازی کند. خودش خسته می‌شود.»
دختر به نظر نمی‌رسید که از این حرف مادر خود راضی شده باشد ولی چیزی هم در جواب مادرش نگفت. لبان خود را غنچه کرد و به کلاه خود که در دست برادرش بود زل زد. پسر که بی‌تفاوتی مادر را دید شروع کرد به کندن روبان قرمز کلاه. معلوم بود می‌داند که با این کار خود خواهرش را به طرز دیوانه‌واری عصبانی خواهد کرد. من هم از دیدن این صحنه به طرز دیوانه‌واری عصبانی شده بودم. آماده بودم که به طرف پسرک بروم و آن کلاه را از دستش بگیرم.
دختر بدون اینکه چیزی بگوید به برادر خود زل زد. ولی معلوم بود که نقشه‌ای در سر خود دارد. دختر ناگهان از جایش بلند شد و کشیده‌ای به پسرک زد. بعد هم در میان حیرت زدگی‌ای که از این عمل دختر ایجاد شده بود، دختر، کلاه خود را از دست برادرش گرفت و رفت روی صندلی خود نشست. دختر این کار را آنقدر سریع انجام داد که مادر و پسر بعد از گذشت لحظه‌ای فهمیدند چه اتفاقی افتاده. در این لحظه پسر گریه سر داد و مادر هم زانوی دخترک را زد و بعد هم سعی کرد پسر را آرام کند. ولی پسر همچنان گریه می‌کرد.
دخترک گفت: «ولی آخر مامان، او داشت کلاه من را پاره می‌کرد.»
مادر گفت: «با من حرف نزن! تو دیگر دختر من نیستی!.»
دخترک نگاه خود را پایین انداخت و به کلاه زل زد.
مادر گفت: «از جلو چشمهایم دور شو! برو آنجا!»
و اشاره کرد به صندلی خالی کنار من.
دختر نگاه خود را برگرداند و سعی کرد به انگشت اشاره مادر خود توجهی نکند ولی انگشت مادرش همچنان داشت به صندلی سمت چپ من اشاره می‌کرد. طوری که انگار انگشتش در هوا یخ بسته بود.
مادر همچنان پافشاری می‌کرد: «برو تو دیگر عضوی از این خانواده نیستی.»
دختر که تسلیم شده بود کلاه و کیف مدرسه‌اش را برداشت و بلند شد و با قدمهای سنگین از وسط راهرو گذشت و آمد کنار من نشست. سرش را هم پایین انداخته بود. کلاهش را روی پای خود گذاشت و سعی کرد با انگشتان کوچک خود لبه آن را صاف کند. معلوم بود با خود داشت می‌گفت که تقصیر برادرش بوده. او داشت روبان کلاه من را پاره می‌کرد. اشک بر گونه‌های دخترک سرازیر شد.
تقریباً غروب شده بود. نور زرد ماتی مثل گردی که از بالهای یک شب‌پره غمگین پخش می‌شود از سقف کوپه به پایین سرازیر بود. کتابم را بستم. دستانم را بر روی زانوانم گذاشتم و مدت طولانی به کف دستانم خیره شدم. آخرین بار کی به دستانم این‌گونه خیره شده بودم؟ در زیر آن نور مات دستانم دوده گرفته و حتی کثیف به نظر می‌رسیدند؛ اصلاً به دستان خودم شباهتی نداشتند. وقتی می‌دیدمشان دچار غم می‌شدم. این‌ها دستانی بودند که هرگز کسی را شاد نمی‌کردند و هرگز کسی را نجات نمی‌دادند. دلم می‌خواست دستی اطمینان‌بخش و دلگرم‌کننده بر شانه دخترک قرار دهم و به او بگویم که حق با او بود و کار خیلی درستی کرد که کلاه خود را به آن شکل پس گرفت. ولی البته من دستم را روی شانه دخترک قرار ندادم و با او حرفی هم نزدم. با این کارم فقط گیجی و ترس او را بیشتر می‌کردم. و تازه از این‌ها گذشته دستان من کثیف بودند.
وقتی از قطار پیاده شدم باد زمستانی سردی در حال وزیدن بود. به زودی دوره عرق کردن تمام می‌شد و نوبت می‌رسید به پوشیدن پالتوهای ضخیم زمستانی. چند لحظه‌ای به پالتو فکر کردم، می‌خواستم تصمیم بگیرم آیا یک پالتو نو برای خودم بخرم یا نه. از پله‌‌ها پایین رفته و از در بزرگ خارج شدم که ناگهان متوجه شدم خاله بیچاره دیگر بر پشتم سوار نیست و ناپدید شده.
نمی‌دانستم این اتفاق کی افتاد. همان‌طور که آمده بود همان‌طور هم رفته بود. او به همان جایی برگشته بود که قبلاً به آن تعلق داشت، و من دوباره به خویشتن اصلی خودم برگشته بودم.
ولی خویشتن واقعی من چه بود؟ دیگر نمی‌توانستم از این بابت مطمئن باشم. نمی‌توانستم فکر نکنم که خویشتن حال حاضر من یک خویشتن دیگر بود که بسیار به خویشتن اصلی من شباهت داشت. پس حالا چه کار باید می‌کردم؟ جهت‌ها را گم کرده بودم. دستم را در جیبم فرو بردم و هر چه پول خرد داشتم در تلفن عمومی ریختم. بعد از نهمین زنگ گوشی را برداشت.
با دهن‌دره‌ای گفت: «خواب بودم.»
ـ ساعت شش غروب خواب بودی؟
ـ دیشب یکسره بیدار بودم و کار می‌کردم. تازه دو ساعت پیش کارم تمام شد.
ـ‌ پس ببخشید. نمی‌خواستم بیدارت کنم. البته ممکن است عجیب به نظر برسد ولی زنگ زدم ببینم زنده‌ای یا نه. فقط همین. جدی می‌گویم.
می‌توانستم حس کنم که دارد توی گوشی تلفن لبخند می‌زند.
گفت: «خیل خب، ممنون که به فکرم هستی. ناراحت هم نباش چون من زنده‌ام. و دارم مثل سگ کار می‌کنم تا زنده بمانم. و دلیل اینکه از خستگی دارم می‌میرم همین مسئله‌ست. خب، خیالت راحت شد؟»
ـ خیلم راحت شد.
بعد هم با لحنی که انگار می‌خواهد رازی را با من در میان بگذارد گفت: «می‌دانی، زندگی واقعاً سخت است.»
گفتم: «می دانم.»
و راست هم می‌گفت.
ـ دوست داری با هم بیرون شام بخوریم؟
با سکوتی که کرده بود می‌توانستم حس کنم که لبان خود را گاز گرفته و انگشت کوچک خود را بر ابرویش می‌کشد.
سر آخر گفت: «الان نه. بعد در موردش صحبت می‌کنیم. فعلاً اجازه بده بخوابم. اگر یک کم بخوابم همه چیز رو به راه می‌شود. وقتی بیدار شدم به تو زنگ می‌زنم. باشد؟»
ـ باشد. شب به خیر.
ـ شب به خیر.
این را گفت و لحظه‌ای مکث کرد. «کار ضروری‌ای پیش آمده بود که زنگ زدی؟
ـ نه ضروری نبود. بعد می‌توانیم در موردش صحبت کنیم.
و بعد دوباره گفت: «شب به خیر»
و گوشی را گذاشت. لحظاتی به گوشی که توی دستم بود نگاه کردم و بعد آن را سر جایش قرار دادم. لحظه‌ای که گوشی را سر جایش گذاشتم گشنگی عجیبی در خودم احساس کردم. اگر چیزی نمی‌خوردم حتماً دیوانه می‌شدم. مهم نبود چه چیزی، هر چیزی که قابل خوردن بود. اگر کسی غذایی را می‌خواست در دهانم بگذارد چهار دست و پا به طرفش می‌رفتم. شاید حتی انگشتانش را هم می‌لیسیدم. آره، این کار را می‌کردم. انگشتانت را می‌لیسیدم. و بعد هم مثل یک تراورس رنگ و رو رفته به خواب می‌رفتم. حتی بدترین لگد هم نمی‌توانست من را از خواب بیدار کند. تا ده هزار سال خواب عمیقی می‌کردم.
به تلفن تکیه دادم. ذهنم را از هر فکری خالی کردم. و چشمانم را بستم. بعد صدای پا شنیدم. صدای هزاران پا. صدای پا‌ها مثل موج من را می‌شستند. همچنان صدای پا‌ها به گوش می‌رسید. خاله بیچاره الان کجا بود؟ او به کجا برگشته بود؟ و من به کجا برگشته بودم؟
اگر ده هزار سال بعد از این شهری به وجود می‌آمد که اعضایش را منحصراً خاله‌های بیچاره تشکیل می‌دادند (مثلاً شهرداری شهر توسط خاله‌های بیچاره‌ای اداره می‌شد که خود توسط خاله‌های بیچاره دیگر انتخاب شده بودند. اتوبوسهایی که برای خاله‌های بیچاره بود و خاله‌های بیچاره راننده‌شان بودند. رمانهایی که برای خاله‌های بیچاره بود و نویسنده‌شان خاله بیچاره بودند)، آیا من را به این شهر راه می‌دادند؟
شاید هم به هیچ کدام از این چیز‌ها (شهرداری و اتوبوس و رمان) نیازی پیدا نمی‌کردند. شاید ترجیح می‌دادند که با آرامش در بطریهای بسیار بزرگ سرکه که ساخت خودشان بود زندگی کنند. از آسمان می‌توانستی ده‌ها و صد‌ها هزار بطری سرکه را ببینی که زمین را پوشانده بودند. صحنه چنان زیبایی بود که با دیدنش نفس در سینه‌ات حبس می‌شد.
بله، همین‌طور است. و اگر دنیای مزبور بر حسب اتفاق جایی برای ارسال شعر داشت، من با کمال میل این کار را می‌کردم اولین ملک‌الشعرای دنیای خاله‌های بیچاره. در ستایش خورشید بر بطریهای سبز و دریای گسترده چمنهای پایین، آواز می‌خواندم.
ولی این حرف مال آینده‌ای دور است، سال 12001، و ده هزار سال برای من، زمان خیلی طولانی است. تا آن موقع زمستانهای زیادی را باید پشت سر بگذارم.
——————————
پی‌نوشت:
ترجمه از ژاپنی توسط جی. روبین.

نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: فرشید عطایی
منبع: www.iricap.com

سال اسپاگتی

1971- سال اسپاگتی بود.
در سال 1971 اسپاگتی می‌پختم تا زندگی کنم و زندگی می‌کردم تا اسپاگتی بپزم. بخاری که از قابلمه‌ی آلومینیومی بلند می‌شد مایه‌ی دلخوشی من بود و سس گوجه فرنگی که در قابلمه‌ی دسته دار آهسته می‌جوشید، مایه‌ی دلگرمی من.
یک قابلمه‌ی آلومینیومی بسیار بزرگ داشتم که حتی یک سگ گرگی می‌توانست در آن حمام کند، یک زمان‌سنج پخت غذا خریدم، انواع و اقسام فروشگاه‌‌های مواد غذایی بین‌المللی را زیر پا گذاشتم تا ادویه‌جات مختلف با اسم‌‌های عجیب و غریب را جمع‌آوری کنم، یک کتاب تخصصی در مورد پخت اسپاگتی در یک کتابفروشی خارجی پیدا کردم و چند بسته گوجه فرنگی خریدم.
بوی سیر، پیاز، روغن‌نباتی و سایر مخلفات به صورت ذرات کوچکی در می‌آمدند که در هوا پراکنده می‌شدند و هر گوشه از آپارتمان کوچک من آن‌ها را به خود جذب می‌کرد. بگی نگی بویی شبیه بوی فاضلاب داشت.
اساساً خودم به تنهایی اسپاگتی می‌پختم و تنهایی آن را می‌خوردم. موارد معدودی پیش می‌آمد که با یک نفر دیگر هم‌غذا شوم، اما دوست داشتم تنهایی اسپاگتی بخورم. به نظر می‌رسید قرار بوده اسپاگتی یک غذای انفرادی باشد. دلیلش را نمی‌دانم.
اسپاگتی همیشه در کنار چای و سالاد سرو می‌شد. معادل سه فنجان چای سیاه در یک قوری و یک ظرف سالاد ساده‌ی خیار و کاهو. همه را مرتب و منظم روی میز می‌چیدم، به روزنامه‌ای که در گوشه‌ای بود خیره می‌شدم و با حوصله‌ی تمام به تنهایی اسپاگتی می‌خوردم. روز‌های اسپاگتی از اول هفته تا آخر هفته ادامه داشت. هفته که تمام می‌شد، روز‌های جدیدِ اسپاگتی از هفته‌ی بعدش شروع می‌شد.
به نظر می‌رسید وقتی تنهایی اسپاگتی می‌خورم، هر آن قرار است کسی در بزند و داخل شود. به ویژه در روز‌های بارانی.
همیشه افراد مختلفی می‌آمدند. گاهی غریبه‌‌ها و گاهی کسانی که می‌شناختم. گه‌گاهی دختری که مچ پایش بی‌نهایت باریک بود و یکبار در دوران دبیرستان با او قرار گذاشته بودم، گاهی خودم که انگار همان آدم چند سال پیش شده بودم؛ و گه‌گاهی ویلیام هلدن با جنیفر جونز.
ویلیام هلدن؟
اما هیچ وقت، هیچ کدامشان به آپارتمان من نیامدند. آن‌ها فقط با تردید و دودلی آنجا می‌پلکیدند و بدون این که در بزنند، راه خود را می‌گرفتند و می‌رفتند.
بیرون باران می‌آید.
بهار، تابستان و پاییز به پختن اسپاگتی ادامه دادم. بفهمی نفهمی به انتقام‌گیری شباهت داشت. درست مثل زنی تنها که کنار شومینه نشسته و در حال سوزاندن یک مشت نامه‌ی عاشقانه‌ی قدیمی از دوستی است که ترکش کرده.
اسپاگتی‌‌ها را در آب در حال جوش می‌ریختم و مقداری نمک به آن می‌زدم. بعد دو تا «چاپ‌استیکِ» بلند بر می‌داشتم و جلوی قابلمه‌ی آلومینیومی می‌ایستادم و همان جا منتظر می‌ماندم تا زمان‌سنج آشپزخانه به زحمت زنگ بزند «دینگ.»
اسپاگتی‌‌ها به شدت موذی و بازیگوش بودند، بنابراین نمی‌توانستم از آن‌ها چشم بردارم. به نظر می‌رسید از دیواره‌ی قابلمه عبور می‌کنند و در تاریکی ناپدید می‌شوند. همان طور که جنگل‌‌های استوایی پروانه‌‌های پاستلی رنگ را به لایزال می‌برند، تاریکی هم بی‌سر و صدا انتظار اسپاگتی‌‌ها را می‌کشید.
اسپاگتی لهستانی،اسپاگتی ریحان، اسپاگتی زبان گاو، اسپاگتی صدف و سس گوجه فرنگی، اسپاگتی سیر و چند نوع اسپاگتی بی‌نام و نشان فجیع دیگر که با مواد غذایی باقی مانده در یخچال را به طور تصادفی سرهم می‌کردم.
سه و نیم بعد از ظهر که تلفن زنگ زد، روی تشکم روی زمین دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می‌کردم. شعاع خورشید زمستان قسمتی از زمین را که من روی آن خوابیده بودم، به استخری از نور تبدیل کرده بود. مثل مگسی مرده ساعت‌‌ها آنجا زیر آفتاب دسامبر 1971 گیج و منگ ولو شده بودم.
اولش شباهتی به صدای زنگ تلفن نداشت. بعد از مدتی کم کم صدای زنگ تلفن به خود گرفت و نهایتاً صد در صد شبیه صدای تلفن شد: صدای واقعی زنگ تلفن که امواج واقعی هوا را مرتعش می‌کند. همان طور که روی زمین دراز کشیده بودم، دستم را دراز کردم و گوشی را برداشتم.
دختری پشت خط بود، احساس مبهمی داشتم. دوست‌دختر سابق کسی بود که می‌شناختم. آشنایی چندانی با دختره نداشتم. در این حد که اگر او را جایی می‌دیدم سلام می‌کردم، ولی نه بیشتر. دلیل عجیبی که البته به اندازه‌ی کافی منطقی به نظر می‌رسید آن‌‌ها را چند سال پیش به هم علاقه‌مند کرده بود، و دلیل مشابهی چند هفته پیش باعث جدایی‌شان شده بود. گفت: «می‌تونی به من بگی اون کجاس؟»
به گوشی نگاه کردم و با چشم رد سیم تلفن را گرفتم. کاملاً وصل بود.
«چرا از من می‌پرسی؟»
با لحن سردی گفت: «چون کسی چیزی بهم نمی‌گه. اون کجاس؟»
گفتم: «نمی‌دونم.» طوری گفتم که اصلاً به صدای خودم شباهتی نداشت. چیزی نگفت. گوشی تلفن مثل یک تکه یخ در دستم سرد شد. و تمام چیز‌های دور و برم یخ کرد. چیزی شبیه یک صحنه از داستان‌‌های علمی تخیلی.
گفتم: «واقعاً نمی‌دونم، بدون این که چیزی بگه غیبش زد.» صدای خنده‌اش از آن طرف خط آمد.
«آدم چندان با ملاحظه و با فکری نبود. بدون غرولند هیچ کاری رو نمی‌تونست بکنه.»
راست می‌گفت. آنقدر‌ها باملاحظه نبود.
ولی نمی‌توانستم جایش را به او بگویم. اگر می‌فهمید من به دختره گفته‌ام، آن وقت احتمالاً به من زنگ می‌زد. بار دیگر نمی‌خواستم با احمقی کثافت ارتباط داشته باشم. یک چاله‌ی عمیق در ذهنم کندم و همه چیز را آنجا دفن کردم. دیگر هیچ کس نمی‌تواند آن‌ها را درآورد.
گفتم: «ناراحت کننده‌س، اما…»
یک دفعه گفت: «تو که منو دوست نداری؟»
نمی‌دانستم چه بگویم. در آن لحظه هیچ تصوری از او نداشتم.
دوباره تکرار کردم: «ناراحت کننده‌س، اما… من الان دارم اسپاگتی درست می‌کنم.»
«چی؟»
«دارم اسپاگتی می‌پزم.»
در یک ظرف، آب خیالی ریختم و اجاق‌گاز خیالی را با کبریتی خیالی روشن کردم.
پرسید: « خب؟»
اسپاگتی‌‌های خیالی را در آبِ در حال جوش ریختم، مقداری نمک خیالی به آن زدم و زمان‌سنج خیالی آشپزخانه را روی پانزده دقیقه تنظیم کردم.
«نمی‌تونم اونا رو به حال خودشون بذارم. به هم می‌چسبن و له می‌شن.»
چیزی نگفت.
«غذای خیلی حساسیه.»
گوشی تلفن در دستم دوباره شروع کرد به یخ کردن زیر صفر.
با عجله اضافه کردم: «می‌تونی بعداً زنگ بزنی؟»
پرسید: «چون وسط پختن اسپاگتی هستی؟»
«بله، درسته.»
«و بعد خودت تنهایی اونو می‌خوری؟»
«بله.»
آهی کشید و گفت: «ولی من واقعاً دچار مشکل شدم.»
«معذرت می‌خوام که نمی‌تونم کمکی بکنم.»
«مسئله سر پوله.»
«آره؟»
«می‌خوام پس بگیرم.»
«موضوع ناراحت کننده‌ایه، ولی…»
«اسپاگتی‌هات.»
«آره.»
از خنده ریسه رفت. «خدافظ.»
«خدافظ.»
وقتی گوشی را گذاشتم، استخرنور چند سانتی‌متری جابه جا شده بود. دوباره همانجا دراز کشیدم و نگاهم را به سقف دوختم.
فکر کردن به یک مشت اسپاگتی که هیچ وقت پختن‌شان تمام نمی‌شود ناراحت کننده است. الان پشیمانم، شاید بهتر بود همه چیز را به او می‌گفتم. تازه، پسره آدم درست و حسابی هم نبود. آدم بی‌مغزی که فقط بلد بود حرف بزند و ادای آدم‌‌های زرنگ را در آورد و نقاشی‌‌های انتزاعی ضعیف بکشد. و شاید دختره واقعاً می‌خواست پولش را از او پس بگیرد.
نمی‌دانم چطور می‌خواهد این کار را انجام دهد.
گندم مرغوب و درجه یک در مزارع ایتالیا می‌روید.
اگر ایتالیایی‌‌ها می‌دانستند آنچه در سال 1971 صادر می‌کردند چیزی جز تنهایی و انزوا نبود، حتماً شوکه می‌شدند.

نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: مهلا ابراهیمی
منبع: www.jenopari.com

دختری از ایپانما

غالب نویسندگان مطرح و صاحب‌نام هنگام شخصیت‌پردازی، اصرار به رعایت اصول مستندسازی و واقعیت‌مانندی دارند. با وجود این برخی از منتقدان بر این باورند که توجه به شخصیت‌ها از چنین منظری همواره صحیح نیست. چراکه هیچ شخصیتی را نمی‌توان به عنوان یک انسان حقیقی در نظر داشت؛ حتی اگر این افراد، شخصیت‌های تاریخی بوده باشند که در گذشته‌های دور در قید حیات بودند.
با این حال نمی‌توان منکر این مسئله بود که گاه شخصیت‌های داستانی مشابه انسان‌های حقیقی آفریده شده‌اند و گاه متفاوت با آن.
در مجموعه داستان‌ها و رمان‌های رئالیستی بر همخوانی و تطبیق انسان با اشخاص داستانی تأکید می‌شود. در این‌گونه آثار، تلاش نویسنده متوجه حضور شخصیت‌های حقیقی در طرح داستانی است. بر این اساس، تمام تلاش و سعی نویسندگان خلق فضاسازی و مکان‌های داستانی کاملاً طبیعی مطابق با شرایط حقیقی است. آنان حتی از آوردن حوادث متعدد و پرتلاطم خودداری می‌کنند؛ چراکه می‌خواهند تصویرگر زندگی ثابت، بی‌تحرک و عادی غالب مردم باشند که سالیان متمادی به یک شیوه خاص زندگی کرده‌اند و هیچ‌گاه دچار تلاطمات عظیم نشده‌اند. به همین دلیل، تعداد حوادث موجود در هر داستان بسیار محدود و مشخص است. در نتیجه نویسندگان داستان‌های رئالیستی از طرح داستان‌های ماجراجویانه و تخیلی با شخصیت‌های نسبتاً فراواقعی دوری می‌جویند.
این‌گونه نویسندگان درصدد هستند تا خواننده را از پیگیری کنش و حادثه بازدارند و بیشتر به سوی شخصیت‌های داستانی و فعل و انفعالات ذهنی و روحی آن‌ها سوق دهند. ازاین‌رو، می‌توان مدعی بود که نویسندگان رئالیست بنمایه مباحث روانشناختی و جامعه‌شناسی را در داستان‌های خود درشت‌نمایی می‌کنند تا در این رهگذر نخست به ماهیت درونی افراد رخنه کنند، سپس بافت اجتماعی و مسائل مختلف پیرامون جامعه را در داستان‌هایشان حلاجی کنند.
در طرح مباحث روانشناختی معمولاً فعل و انفعالات ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه و جریان سیال ذهن بیش از سایر موارد مورد استفاده نویسندگان رئال قرار می‌گیرد. در چنین حالتی گاه تفکرات زاید و گنگ به همراه اعمالی که ظاهراً بی‌معناست، اما دارای زیرساخت درونی و باطنی افراد است ظهور می‌کنند. منتقدان در چنین آثاری با دقت هرچه تمام‌تر فرآیند ذهنی شخصیت‌ها و کنش‌ها و واکنش‌های آن‌ها را مورد ارزیابی قرار می‌دهند. آنان پیوسته در شکار شخصیت‌های غیرطبیعی هستند. شخصیت‌هایی که اعمالشان با توجه به قواعد و هنجار‌های اجتماعی نیست. به همین دلیل، گمان می‌رود که در داستان‌های رئالیستی، خواننده توانایی کافی برای تشخیص ابعاد شخصیتی افراد و زیرساخت جامعه پیدا کند.
نویسندگان پیرو مکتب رئالیسم مدعی هستند که داستان‌های غیر رئالیستی1 و رمانس2 به دلیل توجه به عناصر کلیشه‌ای و کلی، چون تقسیم افراد و حوادث به خوب یا بد و یا زشت و یا زیبا، فاقد ارزش و اعتبار هستند. البته در این‌گونه آثار هم برخی ابعاد شخصیتی افراد مطرح می‌شود؛ اما آن‌چنان که در داستان‌های رئالیستی مرسوم است به ماهیت درونی افراد توجهی نمی‌شود و بیشتر عنصر حادثه و کنش درشت‌نمایی می‌شود. در برخی داستان‌هایی که آن‌چنان پایبند اصول مطلق رئالیسم نیستند، بیشتر دیدگاه‌ها و گرایش‌های کلی شخصیت‌ها بیان می‌شود. این دسته از نویسندگان بیشتر متمایل به بهره‌وری از اصول کلی علوم فلسفه و معارف هستند.
در این قبیل آثار که متمایز از داستان‌های رئالیستی مطلق‌گرا هستند، مفاهیم اخلاقی و ایدئولوژی پشت حوادث قرار دارند. این‌گونه آثار بیشتر در قالب رمز و کنایه3 خلق می‌شوند. رمز و کنایه در قرون وسطی مورد توجه اهل قلم قرار گرفت و بعد از آن در اروپا به فراموشی سپرده شد؛ اما در دوره کنونی به آن ب‌ها داده شده است.
برخی بر این باورند که برای درک بهتر داستان‌های رمزگونه کنونی باید به مطالعه آثار فلاسفه اگزیستیالیستی پرداخت.
در هر حال برای ارزیابی شخصیت‌های داستانی باید به دو شیوه روی آورد: 1. تحلیل تمایلات فردگرایانه و عوالم تن‌هایی افراد 2. تحلیل گروه‌گرایی و در کنار جمع بودن شخصیت‌ها اصولاً بزرگ‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین شخصیت‌های داستانی در نتیجه درهم‌آمیزی این دو عالم به وجود می‌آیند. بسیاری از شخصیت‌های جاودانه این‌گونه آفریده می‌شوند و گاه بیش از خود نویسنده در اذ‌هان عمومی می‌مانند؛ مانند شرلوک هولمز، فاگین، هیت کلیف، … .باید به یاد داشت که هنگام بررسی شخصیت‌های رئال از جنبه فردگرایانه باید جدا از توصیفاتی که خود نویسنده در داستان مطرح می‌کند، به عوامل پشت صحنه توجه کرد.
در حقیقت بررسی از طریق گفته‌های راوی نباید صورت پذیرد. در چنین نگرشی به عملکرد شخصیت‌ها احساس همدردی خواننده نسبت به افراد داستانی بیشتر می‌شود. در داستان‌های رئالیستی، شخصیت‌ها نماینده گروه، طبقه، نژاد و حرفه‌ای هستند که به آن تعلق دارند. این‌گونه شخصیت‌ها بیشتر از جنبه روانشناختی مطرح می‌شوند و موقعیت آن‌ها در جامعه مورد بررسی قرار می‌گیرند. در صورتی که در آثار کنایه‌ای، شخصیت‌ها بیشتر از جنبه فلسفی ارزیابی می‌شوند.
در پایان، اشاره به این نکته ضروری است که تنوع شخصیت‌ها بسیار است؛ در عین حال که هر شخصیت پیچیدگی‌های خاص خود را دارد. به همین دلیل، بازآفرینی شخصیت‌های داستانی و شناخت ماهیت درونی انسان‌ها برای نویسندگان رئال کاری بس مشکل و گاه ناممکن به نظر می‌رسد و دقیقاً به همین دلیل است که برخی منتقدان آثار رئالیسم به چنین‌ آثاری خرده می‌گیرند. آنان معتقدند انسان آن‌چنان پیشرفتی در شناخت خود و عوالم درونی خود نکرده است. به همین دلیل طبق نظر آن‌ها بازآفرینی خود و تأکید بیش از حد بر انسان‌محوری در آثار جایز نیست.
——————————
پی‌نوشت:
1. non realistic
2. Romance
3. Allegory
 
نویسنده:‌ هاروکی‌موراکامی
مترجم: یوسف حیدری ترکمانی
منبع: www.iricap.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.