داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

یک جوک ناجور

  • چهارشنبه, 30 آوریل 2014
  • 6:27 ب.ظ
  • هاجین

سرانجام آن دو نفر که جوک را گفته بودند، دستگیر شدند. خبر نداشتند که پلیس به دنبالشان است. به همین خاطر نیز بدون اینکه شکی به خود راه بدهند با خیال راحت به شهر آمدند. همین که پا به فروشگاه «اوری دی» گذاشتند، چندین پلیس به طرفشان حمله‌ور شدند و آن‌ها را گرفتند و محکم بر روی کف سیمانی فروشگاه خواباندند و از پشت به آن‌ها دستبند زدند. مات و مبهوت و در حالی که خاک اره به صورتشان چسبیده بود، فریاد می‌زدند: «اشتباه شده! ما چیزی ندزدیدیم!»
«خفه شوید!»
«اوه…»
مأمور‌های پلیس با پارچه‌‌هایی که همان‌جا توی یک سطل بود دهان آن‌ها را بستند و آن‌ها را کشان کشان به طرف ماشین سفید رنگ پلیس بردند.
به محض اینکه آن‌ها را به کلانتری بردند، بازجویی شروع شد. بازجویی نتیجه‌بخشی نبود. چون آن دو رعیت، هر گونه افترای ضد انقلابی را حاشا کردند. رئیس پلیس که یک مرد عینکی آبله‌رو بود، جوکی را که گفته بودند به آن‌ها یادآوری کرد. رعیت بلند قد در کمال تعجب همگان پرسید: «دنگ ژیائوپینگ کیست؟ من تا حالا او را ندیده‌ام.»
بعد هم رو کرد به دوستش و گفت: «تو دیده‌ای؟»
رعیت کوتاه قد گفت:‌ «ام م، فکر کنم باید تیمساری چیزی باشد.»
رئیس پلیس با فریاد گفت: «خودتان را به آن راه نزنید! رفیق دنگ ژیائوپینگ رئیس حزب ما و کشور ما است.»
رعیت بلند قد گفت:‌«جداً؟ یعنی او شخصیت اول مملکت است؟»
«بله».
«پس رئیس مائو چی؟ ما فقط رئیس مائو را می‌شناسیم.»
«او شش سال پیش از دنیا رفت. نمی‌دانستید؟»
رعیت قد کوتاه گفت:‌«مطمئنید؟ نمی‌دانستم او مرده. او امپراتور ما که نه، پدربزرگ ما است. عکسش هنوز از دیوار خانه‌ام آویزان است.»
مأموران پلیس به سختی توانستند جلوی خنده‌ی خود را بگیرند. رئیس پلیس به فکر فرو رفته بود. او قبل از بازجویی فکر کرده بود که به راحتی می‌تواند از پس این دو دهاتی بربیاید. ولی الان کاملاً مشخص بود آن‌ها آدم‌های باهوشی هستند و خود را به حماقت زده‌اند تا بتوانند از زیر اتهام در بروند. با خود گفت بهتر است بازجویی را برای امروز متوقف کند (دیگر داشت غروب می‌شد) تا بتواند راهی پیدا کند که آن‌ها به جرم خود اعتراف کنند. به نگهبان‌ها دستور داد که آن دو را ببرند و در یک سلول حبس کنند.
این دو رعیت هفت هفته پیش به فروشگاه بزرگ «سان لایت» [نور آفتاب] در خیابان «پیس» [صلح و آرامش] رفته بودند. رعیت قد بلند در حالی که با انگشتان کلفت و زمخت خود بر روی پیشخوان شیشه‌ای ضرب گرفته بود، پرسید: «می‌توانیم آن کفش‌های راحتی را نگاهی بکنیم؟»
سه دختر فروشنده روی تاقچه‌ی بزرگ یک پنجره نشسته بودند و سایه اندامشان در برابر چراغ‌های راهنمایی توی خیابان قرار گرفته بود. آن‌ها وقتی دیدند مشتری آمده حرف خود را قطع کردند و یکی از آن‌ها از روی تاقچه بلند شد و به طرف پیشخوان آمد. پرسید: «چه اندازه؟»
مرد بلند قد گفت:‌«چهل و دو».
یک جفت کفش به او داد. در حالی که به برچسب قیمت اشاره می‌کرد گفت: «پنجاه و پنج یوآن.»
رعیت کوتاه قد گفت: «چی؟ یک ماه پیش که پنجاه یوآن بود. الان شده پنجاه و پنج یوآن؟ ده درصد تورم در یک ماه؟‌واقعاً که مسخره است!»
دختر که ناراحت شده بود، گفت:‌«پنجاه و پنج یوآن.» و بعد هم دماغ خود را که مثل یک حبه سیر بزرگ بود چین انداخت.
رعیت قد بلند که در اواسط سی سالگی‌اش بود گفت: «این قیمت برای من پیرمرد خیلی گران است» و کفش را تالاپی روی پیشخوان انداخت.
درحالی‌که داشتند از آنجا می‌رفتند مرد بلندقد روی کف زمین تف کرد و با صدای بلند به دوستش گفت: «لعنت! قیمت همه چیز می‌رود بالا. فقط رئیس ما هیچ وقت رشد نمی‌کند.»
مرد کوتاه‌قد با خنده گفت: «آره، آن کوتوله هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند.»
دختران فروشنده از شنیدن حرف‌های آن مرد همگی خندیدند. دو رعیت با شنیدن صدای دختر‌ها سرشان را برگرداندند و کلاه آبی خود را از سر برداشتند و به دختر‌ها لبخند زدند.
یک ساعت نگذشت که جوک آن رعیت در آن فروشگاه بزرگ دهان به دهان گشت: «قیمت همه چیز بالا می‌رود ولی دنگ ژیائوپینگ هرگز رشد نمی‌کند.» در مدت فقط یک روز هزاران نفر از مردم در شهر ما جوک را شنیده بودند. این جوک خیلی زود مثل یک شبح به ادارات و کارخانه‌‌ها و رستوران‌ها و سالن‌های سینما و گرمابه‌‌ها و کوچه و محله‌‌ها و ایستگاه‌های قطار رفت.
دو رعیت در سلول راحت خوابیده بودند و از اینکه شام مجانی‌ای در آنجا خورده بودند، خوشحال بودند. ولی هنوز خبر نداشتند که مرتکب چه جنایتی شده‌اند. در ساعت 9 صبح آن سه دختر فروشنده به کلانتری رفتند. به یکی از آن‌ها دستور داده شد که آنچه را از زبان آن دو رعیت در فروشگاه شنیده بود، تکرار کند. دختر هم به چهره‌ی به گود نشسته‌ی مرد قد بلند اشاره کرد و گفت: «قیمت همه چیز بالا می‌رود ولی دنگ ژیائوپینگ هرگز رشد نمی‌کند.»
مرد قدبلند در حالی که برق از چشمانش پریده بود با دست ضربه‌ی سیلی مانندی به زانوی خود زد و با فریاد گفت: «لعنت! من هرگز اسم دنگ ژیائوپینگ را نشنیده‌ام. چنین اسم عجیب و غریبی چگونه ممکن است به ذهن من برسد؟»
مرد قد کوتاه حرف او را قطع کرد و گفت:‌«ما هرگز اسم او را نیاوردیم. ما گفتیم رئیس ما هرگز تغییر نخواهد کرد.»
پلیس کچلی که مسئول گروه بازجویان بود، پرسید: «دقیقاً چه گفتید؟»
رعیت قد بلند گفت:‌«ما گفتیم قیمت همه چیز بالا می‌رود، ولی رئیس ما هرگز تغییر نمی‌کند. من منظورم «لو» رئیس کومون خودمان است.»
رعیت کوتاه قد اضافه کرد: «لو- کوتوله مرد وحشتناکی است. ما همه از او متنفریم. او نمی‌گذارد ما بابت یک روز کار بیشتر از یک و نیم یوآن بگیریم. چون او می‌خواهد پول‌ها را برای ساختن یک دریاچه پشت سد برای گربه ماهی‌ها و کپور‌ها خرج کند. میگو‌های کوچولویی مثل ما چه چیزی می‌توانند از آن دریاچه بگیرند؟ حتی طعمه ماهیگیری هم گیرمان نمی‌آید. همه می‌دانند که تمام ماهی‌ها سر از شکم مقامات درمی‌آورند. اگر حرف من را باور نمی‌کنید، بروید ببینید رئیس لو یک کوتوله هست یا نه.» بعد هم لبخند کشیده‌ای زد و دندان‌های پوسیده‌اش هم معلوم شد.
چند نفر مرد و زنی که در آنجا ایستاده بودند، از شنیدن حرف‌های آن دو نفر با دهان بسته خندیدند ولی با دیدن قیافه‌ی جدی و عبوس بازپرس‌ها ساکت شدند.
رئیس بازپرس‌ها از دختران فروشنده خواست که دقیقاً به یاد بیاورند آن دو رعیت چه گفتند. در کمال حیرت رئیس بازپرسها، آن‌ها به یاد آوردند که رعیت قد بلند در واقع گفته بود «رئیس ما هرگز رشد نمی‌کند.» در حقیقت آن‌ها وقتی حرف آن دو رعیت را برای دیگران نقل کردند اسمی از دنگ ژیائوپینگ نیاوردند. جوک آن دو رعیت احتمالاً در حین دهان به دهان گشتن تغییر کرد و به این شکل وحشتناک درآمد. یعنی تمامی این‌ها ناشی از سوء تعبیر بود؟ شاید بله و شاید خیر.
بازپرس‌ها حالا دیگر بازنده بودند. آن‌ها چگونه می‌توانستند مشخص کنند که آن جوک کی و کجا تغییر کرده؟ احتمالش خیلی کم بود که رئیس – رؤسای آن‌ها بپذیرند که آن جوک ناشی از سوء تعبیر بوده. جرمی که رخ داده بود پیشاپیش عملی انجام شده بود.
و چگونه ممکن است که یک جرم، مجرم نداشته باشد؟ حتی اگر نمی‌شد کسی را مسئول اولین سوء تعبیر معرفی کرد ولی بالاخره یک نفر می‌بایست مسئول تغییر آن جوک باشد. پس چگونه باید بازجویی را ادامه بدهند؟
رئیس پلیس بار دیگر آن دو رعیت را به سلول فرستاد. بعد یک جیپ را عازم کومون آن‌ها کرد تا رئیس ـ لو را بیاورند.
همه از دیدن ظاهر زیبای رئیس- لو متعجب شدند: پیشانی گرد، دندان‌های عاجی، ابرو‌های کمانی، چشمانی درشت با مژه‌‌های کوتاه. او چه قیافه‌ زیبا و باهوشی داشت! اگر قدش یک متر نبود آدم فکر می‌کرد که با یک هنرپیشه سینما طرف است. به علاوه مبادی آداب هم بود و از صدای باوقارش هر کسی می‌توانست بفهمد که او آدم متشخص و فرهیخته‌ای است. البته کمی جای تعجب داشت که او چگونه با آن قد کوتاهش می‌تواند بر کومون بزرگ و وسیعی حکومت کند. هنگام ظهر او با رئیس پلیس ملاقات کرد و گفت:‌ «ببین، رفیق- رئیس، تو باید آن دو یاغی را تنبیه کنی و درسی فراموش نشدنی به آن‌ها بدهی. در غیر این صورت من چگونه می‌توانم از پس سی و یک هزار نفر آدم بربیایم؟ هیچ رهبری در یک منطقه روستایی نمی‌تواند مضحکه‌ی دیگران باشد و در عین حال هم بتواند از پس کنترل مردم بربیاید.»
رئیس پلیس گفت: «با شما ابراز همدردی می‌کنم. حقیقتش، هفته پیش حاکم محلی با مسؤلان شهر ما تماس گرفت و پرسید قضیه این جوک چیست. شاید مقامات مسؤل در پکن هم از این قضیه با خبر شده باشند.»
بازجویی در ساعت 12:10 دقیقه ظهر دوباره از سر گرفته شد. آن دو رعیت چند دقیقه بعد از اینکه در اتاق بازجویی نشستند مصرانه گفتند که اشتباه کرده‌اند و می‌خواهند که آزادشان کنند. گفتند که به خانواده‌‌هایی فقیر تعلق دارند و همیشه عاشق «حزب» و سرزمین سوسیالیستی خود بوده‌اند، هر چند که البته مطالعه سیاسی نداشته‌اند و از جریانات سیاسی بی‌خبرند. آن‌ها به رئیس قول دادند که با کار سخت خود را به لحاظ سیاسی مطلع و باسواد کنند و هرگز دوباره دردسر درست نکنند. گفتند بعد از آزادی‌شان اولین کاری که می‌کنند این است که رادیویی بخرند تا بتوانند خبر‌های سیاسی را پیگیری کنند.
رئیس دست خود را تکان داد تا حرف آن‌ها را قطع کند، گفت: «یعنی شما هنوز هم از افترایی که به رئیس-دنگ زده‌اید، سلب مسؤلیت می‌کنید؟ با این حساب من چگونه می‌توانم اجازه بدهم که شما بروید؟ رفتارتان هنوز اشتباه است.»
رعیت کوتاه قد با گریه و زاری گفت:‌«خدایا! سوءتعبیر شده. رفیق-پلیس، خواهش می‌کنم..»
رئیس گفت: «این بی‌معنی است. این‌طوری به قضیه نگاه کن. مثلاً یک جمله در یک کتاب را به شکل‌های مختلف می‌توان خواند و بعضی از مردم معانی ارتجاعی از آن جمله بیرون می‌کشند. خب حالا چه کسی باید مسؤل این تعبیر باشد، نویسنده یا خواننده؟»
رعیت قد بلند گفت:‌«م م م … احتمالاً نویسنده.»
«درست است. تمام شواهد دال بر این است که شما دو نفر آن افترا را به وجود آورده‌اید، پس حالا باید مسؤل تمام عواقب آن باشید.»
رعیت قد کوتاه پرسید: «یعنی اجازه نمی‌دهید ما خانه برویم؟»
«درست است.»
تا کی‌ می‌خواهید ما را زندانی کنید؟»
«بستگی دارد… شاید یک ماه، شاید حبس ابد.»
رعیت قد بلند فریاد زد: «چی؟ من سقف خانه‌ام را برای زمستان هنوز گالی‌پوش نکرده‌ام. بچه‌‌ها من از سرما یخ می‌زنند…»
در این لحظه رئیس –لو با دستان گوشتالوی خود ضربه‌ای به روی میز زد و گفت: «هنوز هم متوجه نیستید! هر دو تایتان باید خوشحال باشید که هنوز زنده‌اید. مگر نمی‌دانید چند نفر به خاطر پخش کردن شایعات ضد انقلابی اعدام شده‌اند؟ همین‌جا در زندان بمانید و آدم‌های جدیدی از خودتان بسازید. به خانواده‌هایتان هم خبر می‌دهم که لباس زیرتان را اگر البته داشته باشید، به چه آدرسی برایتان بفرستند.»
در این لحظه همه با تعجب برگشتند و مرد کوچولویی را که روی بر روی یک صندلی رویه‌دوزی شده ایستاده بود، نگاه کردند. کفشی نپوشیده بود و جوراب‌های پشمی بنفش به پا‌های بزرگ خود پوشانده بود.
رئیس به نگهبان‌ها دستور داد: «آن‌ها را به زندان شهر بفرستید و آن‌ها را در بین زندانیان سیاسی قرار دهید». بعد هم عینک خود را برداشت و با لبخندی تمسخرآمیز شیشه عینک خود را با آستین پیراهنش پاک کرد. درست است، او نمی‌توانست حکم قطعی برای آن دو رعیت صادر کند، چون طول مدت حبس آن‌ها بستگی به این داشت که دولت استانی تا چه مدت به این قضیه توجه و علاقه نشان بدهد.
مرد قد بلند التماس کرد: رئیس- لو خواهش می‌کنم به ما رحم کن.»
لو گفت: «همین حکم برایتان مناسب است. حالا ببینیم باز جرئت می‌کنید این‌قدر خلاق باشید؟»
رعیت کوتاه قد در حالی که پا‌های خود را محکم بر زمین می‌کوبید با فریاد گفت: «من برای آبا و اجدادت هم جوک می‌سازم، لو-کوتوله!» و در این لحظه چهار مأمور پلیس به طرف آن دو رعیت رفتند، آن‌ها را گرفتند و کشان کشان از آنجا بردند.
نویسنده: هاجین
مترجم: فرشید عطائی

منبع: www.iricap.com

یی‌یون لی

یی‌یون لی (Yiyun li)
یی‌یون لی در سال 1972 در پکن به دنیا آمد و در سال 1996 به امریکا مهاجرت کرد. او که به رشته پزشکی علاقه داشت در دانشگاه آیوا ثبت نام کرد و به ادبیات خلاقه و نوشتن رو آورد. در کارگاه نویسندگان آیوا شرکت کرد و در رشته نگارش خلاقه غیر داستانی فوق لیسانس گرفت. مقالات و سپس داستان‌هایش در مجله‌های معتبری مثل پاریس ریویو و نیویورکر چاپ شد. نخستین مجموعه داستانی او به نام هزار سال دعای خیر جایزه بین‌المللی فرانک اکانر را در رشته داستان‌نویسی برد و جوایز دیگر آن شامل جایزه پن / همینگوی، جایزه روزنامه گاردین برای نخستین اثر داستانی و جایزه کتاب کالیفرنیا برای اولین اثر داستانی است. یی یون لی در اوکلند کالیفرنیا همراه با همسر و دو پسرش زندگی می‌کند و در دانشگاه میلز درس ادبیات خلاقه می‌دهد.
منبع: www.jenopari.com

هزار سال دعای خیر

وقتی مردم، شغلِ آقای شی را در چین می‌پرسند، می‌گوید: "دانشمندِ موشکی". بعد در برابرِ ابراز شگفتیِ آن‌‌ها از سرِ تواضع اضافه می‌کند؛ بازنشسته. این اصطلاح را موقعی که در دترویت توقف کرده بودند، یاد گرفت. تلاش می‌کرد به زنی شغل‌اش را بفهماند ولی چون انگلیسی‌اش را بلد نبود شروع کرد به کشیدنِ عکس که زن جیغ زد "دانشمندِ موشکی! " و با صدای بلند خندید.
آدم‌هایی که در آمریکا به‌شان برمی‌خورد، رفتارشان دوستانه است و البته به محض این‌که شغل‌اش را می‌فهمند، رفتارشان دوستانه‌تر هم می‌شود. برای همین دلش می‌خواهد هر وقت بشود این دو کلمه را تکرار کند. این پنج روزی که پیش دخترش در میدوست بوده، با چند نفر آشنا شده است. مادر‌ها و بچه¬ها¬شان از میانِ وسایلِ بازی برایش دست تکان می‌دهند. یک زن و شوهر پیر، با کت و شلوار و پیراهن، هر روز صبح ساعت نه، سر و کله‌شان توی پارک پیدا می‌شود. همان‌جور که زن دست‌اش را روی بازوی مرد گذاشته، می‌ایستند و با او احوال‌پرسی می‌کنند. همیشه مرد صحبت می‌کند و زن لبخند می‌زند. یک زن از مجموعه‌ی آن طرفی می‌آید با او حرف بزند؛ از خانه‌ی بازنشستگان. هفتاد و هفت ساله، دو سال مسن‌تر از او و ایرانی. با این که خیلی کم انگلیسی حرف می‌زنند مشکلی در فهمیدنِ هم ندارند و فوری رفیق می‌شوند.
زن اغلب می‌گوید: «آمریکا کشورِ خوب. پسر‌ها ثروت درمی‌آورند.»
راستی که این آمریکا کشورِ خوبی‌ست. دخترِ آقای شی در کتاب‌خانه‌ی‌‌ دانشکده، کتاب‌دارِ بخشِ آسیای شرقی‌ست، پولی که برای یک سال دریافت می‌کند از کلِ درآمدِ بیست ساله‌ی آقای شی بیش‌تر است.
«دخترِ من هم خیلی پول در می‌آورد.»
«من عاشقِ آمریکا هستم. کشورِ خوب برای همه.
«بله، بله. من در چین دانشمندِ موشکی هستم، ولی دانشمندِ موشکیِ فقیر. می‌دانی؟» آقای شی با دست‌هایش قله می‌سازد.
زن می‌گوید: «من عاشقِ چین هستم. چین، کشورِ خوب. خیلی پیر.»
«آمریکا کشورِ جوانی ا‌ست، مثلِ جوان‌ها.»
«آمریکا کشورِ شاد.»
«جوان‌‌ها از پیر‌ها شادتر هستند.» آقای شی این را می‌گوید و بعد می‌فهمد نتیجه‌گیری عجولانه¬ای‌ست. خودِ او الان از هر وقتِ دیگری در زندگی‌اش شادتر است. زنِ روبرویش هم که با دلیل یا بی‌دلیل عاشقِ همه چیز است، به‌نظر آدمِ شادی می‌آید.
گاهی انگلیسی‌شان ته می‌کشد. زن می‌رود سراغِ فارسی و چند کلمه انگلیسی قاطی‌اش می‌کند. آقای شی سخت‌اش است با او چینی حرف بزند. زن، ده بیست دقیقه به‌تنهایی حرف می‌زند. آقای شی با علاقه سر می‌جنباند و لبخند می‌زند. هرچند از حرف‌هایش خیلی سر در نمی‌آورد ولی شوقی را که زن برای صحبت با او دارد، حس می‌کند؛ همان قدر که او شوقِ شنیدنِ حرف‌‌های زن را دارد.
آقای شی صبح‌‌ها به انتظارِ دیدنِ او در پارک می‌نشیند. صدایش می‌زند: «مادام»؛ چون هیچ‌وقت اسم‌اش را نپرسیده است. مادام رنگ‌هایی می‌پوشد که آقای شی تصور نمی‌کند زنی به این سن یا زنی اهلِ چنان کشوری این رنگ‌‌ها را بپوشد: قرمز و زرد و نارنجی و بنفش. یک جفت شانه‌ی فلزی با نقشِ فیلِ سفید و طاووسِ سبز و آبی به موهایش زده است. آن جور که شانه‌‌ها روی مو‌های نازک زن، لق نشسته‌اند، آقای شی را به یادِ دخترش می‌اندازند که وقتی بچه‌ی کوچکی بود و موهایش هنوز درست درنیامده بود، یک پروانه‌ی پلاستیکی روی پیشانی‌اش تکان تکان می‌خورد. یک لحظه آقای شی هوس می‌کند به مادام بگوید چقدر دل‌اش برای آن روز‌ها که دخترش کوچک بود و زندگی رنگِ امید داشت، تنگ شده است. ولی نگفته هم می‌داند انگلیسی‌اش را بلد نیست. در ضمن اصلن عادت ندارد از گذشته‌‌ها حرف بزند.
آقای شی عصر‌ها که دخترش می‌آید خانه، شام را آماده کرده است. چند سال پیش، بعد از این‌که زن‌اش مُرد، رفت کلاسِ آشپزی و از آن موقع با همان شور و حرارتی که زمانِ تحصیل‌اش فیزیک و ریاضیات می‌خواند، هنرِ طباخی را هم دنبال می‌کند. سرِ شام می‌گوید: «استعداد‌های هر آدمی آن قدر زیاد است که خودش خبر ندارد. فکرش را هم نمی‌کردم آشپزی کنم ولی حالا ببین! به این خوبی!»
دخترش می‌گوید: «بله، چقدر جالب.»
«در ضمن…» آقای شی نگاهی به دخترش می‌اندازد «… آدم از خوشی‌‌های فردایش خبر ندارد. باید بلد باشیم چطور دنبال‌شان بگردیم.»
دخترش جواب نمی‌دهد. با وجودِ این‌که از دست‌پختِ آقای شی که حسابی خودش را قبول دارد، تعریف می‌کند، خیلی کم غذا می‌خورد؛ آن هم فقط از سرِ تکلیف. آقای شی نگران است دخترش آن‌جور که باید میلی به زندگی نداشته باشد. البته دخترش حق دارد؛ بعد از هفت سال زندگیِ مشترک طلاق گرفته است. داماد سابق‌اش هم برگشته است پکن. آقای شی سر در نمی‌آورد چرا این بلا به سرِ خانه و زندگیِ آن‌‌ها آمده؛ ولی هرچه بوده، دخترِ او مقصر نیست. دخترِ او ساخته شده که همسرِ خوبی باشد، مهربان و آرام و زیبا؛ درست مثلِ جوانی‌‌های مادرش. وقتی تلفن کرد و خبرِ طلاق را داد، آقای شی از تصورِ اندوهِ بی‌پایانِ دخترش، تصمیم گرفت برود آمریکا و مراقبِ او باشد. دخترش قبول نکرد. آقای شی آن‌قدر هر روز زنگ زد و لابه کرد تا حقوقِ یک ماه‌اش تمام و کمال خرجِ قبضِ تلفنِ راهِ دور شد. دستِ آخر وقتی گفت برای هفتاد و پنجمین سالِ تولدش آرزو دارد آمریکا را ببیند، دخترش موافقت کرد. دروغ بود ولی بهانه‌ی خوبی از آب درآمد. آمریکا ارزشِ دیدن را دارد، حتی بیشتر از آن؛ آمریکا از او آدمِ جدیدی درست می‌کند؛ یک دانشمندِ موشکی، یک آدمِ خوش‌صحبت، یک پدرِ پرمحبت، یک مردِ شاد.
بعد از شام، دخترِ آقای شی یا برمی‌گردد به اتاق خواب‌اش که کتاب بخواند یا با ماشین بیرون می‌رود و دیر وقت بر می‌گردد. آقای شی می‌خواهد همراه‌اش برود؛ می‌خواهد به جای این‌که دخترش تنها سینما برود، با هم بروند. دخترش قبول نمی‌کند. برای یک زن؛ آن‌هم زنِ درون‌گرایی مثلِ دخترِ او، خوب نیست زیاد تنها بماند. تصمیم می‌گیرد بیش‌تر حرف بزند تا او را از تنهایی درآورد. می‌پرسد کارِ امروز چطور بود؟ با خستگی می‌گوید خوب. آقای شی از این جواب، دل‌سرد نمی‌شود و به سوال‌هایش ادامه می‌دهد. درباره‌ی هم‌کارهایش می‌پرسد؛ زن‌‌ها از مرد‌ها بیشترند؟ چند سال‌شان است؟ ازدواج کرده‌اند؟ بچه هم دارند؟ ناهار چه می‌خورد؟ تنها ناهار می‌خورد؟ با چه کامپیوتری کار می‌کند؟ چه کتابی می‌خواند؟ سراغِ دوستانِ زمانِ مدرسه‌اش را می‌گیرد. به نظرِ آقای شی دخترش به خاطرِ طلاق، دیگر روی‌اش نمی‌شود با آن‌‌ها رفت و آمد کند. برای آینده‌اش برنامه‌ای دارد؟ آقای شی امیدوار است دخترش متوجهِ موقعیتِ اضطراریِ خودش باشد. زن‌‌ها از بیست و چند سالگی تا اوایلِ سی سالگی مثل هلو‌های رسیده و آبدارند، از آن به بعد هر روز که بگذرد، تازگی و طراوت‌شان کم می‌شود؛ چشم باز کنی، می‌بینی نرخ‌شان پایین آمده و مجبوری حراج‌شان کنی.
آقای شی آن‌قدر حواس‌اش هست که به حراج اشاره‌ای نکند. ولی نمی‌تواند در موردِ ثمره¬ی زندگی، دادِ سخن ندهد. هر چه بیش‌تر حرف می‌زند، بیشتر از صبرِ خودش حظ می‌برد. ولی دخترش هیچ بهتر نمی‌شود. روز به روز کم‌تر غذا می‌خورد و کم‌حرف‌تر می‌شود. به دخترش خاطرنشان می‌کند آن‌جور که باید از زندگی‌اش لذت نمی‌برد. دخترش می‌گوید: «چطور به این نتیجه رسیدی؟ من دارم از زندگی‌ام لذت می‌برم.»
«ولی دروغ می‌گویی. آدمِ شاد که این‌قدر ساکت نیست!»
دخترش سرش را از روی کاسه‌ی برنج برمی‌دارد و نگاهش می‌کند «بابا تو آدمِ خیلی ساکتی بودی. یادت می‌آید؟ یعنی شاد نبودی؟»
 آقای شی آمادگیِ چنین صراحتی را ندارد. نمی‌تواند جواب بدهد. منتظر است دخترش عذرخواهی کند و صحبت را تغییر بدهد؛ درست مثلِ آدم‌‌های بانزاکت که می‌فهمند با سوال‌ها¬شان طرفِ مقابل را دست‌پاچه کرده‌اند. ولی دخترش دست‌بردار نیست. چشم‌هایش از پشتِ عینک، درشت و پُرسان¬اند. این چشم‌‌ها آقای شی را یادِ کودکیِ دخترش می‌اندازند. چهار پنج ساله که بود مدام سروقتِ پدرش می‌رفت و سوال‌پیچش می‌کرد و جواب می‌خواست. این چشم‌‌ها آقای شی را یادِ همسرش هم می‌اندازند. یک بار با همین نگاهِ پرسان به او خیره شده بود و جواب می‌خواست و او جوابی نداشت.
آه می‌کشد و می‌گوید: «البته که شاد بودم.»
«همین است بابا. هم می‌شود ساکت بود هم شاد. نه؟»
آقای شی می‌گوید: «چرا از این شادی به من چیزی نمی‌گویی؟ درباره‌ی کارَت بیش‌تر حرف بزن.»
«تو هم درباره‌ی کارَت حرف نمی‌زدی، یادت می‌آید؟ حتی وقتی من سوال می‌کردم.»
«خودت خوب می‌دانی دانشمندِ موشکی بودن یعنی چه. شغلِ من محرمانه بود.»
دخترش می‌گوید: «تو درباره‌ی هیچ‌ چیز حرف نمی‌زدی.»
آقای شی دهان‌اش را باز می‌کند ولی حرفی برای گفتن ندارد. بعد از چند لحظه می‌گوید: «حالا بیش‌تر حرف می‌زنم. دارم پیش‌رفت می‌کنم. نه؟»
دخترش می‌گوید: «قطعن»
آقای شی می‌گوید: «تو هم باید همین کار را انجام بدهی. باید بیش‌تر حرف بزنی. از همین الان شروع کن.»
ولی او رغبتی به این کار نشان نمی‌دهد. بی یک کلمه حرف غذایش را تند می‌خورد و قبل از این‌که آقای شی غذایش را تمام کند، از آپارتمان بیرون می‌رود.
صبح روزِ بعد، آقای شی نزدِ مادام اعتراف می‌کند که «دختر، شاد نیست.»
مادام می‌‌گوید: «داشتنِ دختر چیزِ شادی است.»
«طلاق گرفته است.»
مادام سر می‌جنباند و شروع می‌کند به فارسی حرف زدن. آقای شی خیال نمی‌کند مادام از طلاق سر در بیاورد. زنی که این جور بی‌هوا عاشقِ زندگی باشد، لابد در پناهِ شوهر یا پسرهایش از گزندِ روزگار در امان مانده. آقای شی به مادام که صورت‌اش از حرف زدن و خندیدن برافروخته شده، نگاه می‌کند. به او غبطه می¬خورد؛ دخترش 40 سال جوان‌تر است و این انرژی را ندارد. مادام برای روز، یک بلوزِ نارنجی روشن می‌پوشد که میمون‌‌های رقصان و خندان رویش چاپ شده. یک روسری با همان طرح هم سرش می‌کند؛ آواره ولی آواره‌ی شاد و سرحال. ْآقای شی سعی می‌کند هر چه در موردِ ایران و تاریخِ چند سالِ اخیرِ این کشور می‌داند، به یاد بیاورد. با معلوماتِ ناقص‌اش به این نتیجه می‌رسد که مادام، زنِ خوش اقبالی‌ست. او هم با وجود همه‌ی کمبود‌های کوچک و بزرگِ زندگی‌اش مردِ خوش اقبالی‌ست. آقای شی فکر می‌کند چقدر خارق‌العاده است که دو آدم با دو دنیای متفاوت و دو زبانِ متفاوت در آفتابِ پاییزی بنشینند و با هم حرف بزنند.
وقتی مادام از حرف زدن می‌ایستد، آقای شی می‌گوید: «ما در چین می‌گوییم زی بای شی کِ تونگ زوو.»
سیصد سال دعا لازم است تا بشود با یک نفر در همان قایق از رودخانه رد شد. فکر می‌کند به انگلیسی برای مادام توضیح بدهد، ولی مگر چه فرقی دارد؟ مادام با ترجمه یا بی‌ترجمه منظورِ او را می‌فهمد. به چینی به مادام می‌گوید: «باید دعا‌های خیرِ زیادی شده باشد که ما الان اینجا هستیم و هم را می‌بینم و صحبت می‌کنیم.»
مادام به موافقت لبخند می‌زند.
«این ضرب‌المثل یعنی برای هر رابطه‌ای دلیلی وجود دارد؛ رابطه‌ی بینِ زن و شوهر، مادر و پدر و بچه‌ها، دوست و دشمن، غریبه‌هایی که توی خیابان به‌شان برمی‌خوری. برای این‌که سرت را کنارِ سرِ کسی که عاشق‌اش هستی روی متکا بگذاری، سه هزار سال دعای خیر لازم است. برای پدر و دختر؟ شاید هزار سال. مردم که به طورِ تصادفی، پدر و دختر از آب در نمی‌آیند. ولی دخترم این‌را نمی‌فهمد. فکر می‌کند من مزاحم‌ام. ترجیح می‌دهد دهان‌ام بسته باشد؛ خب مرا همیشه همین‌جور می‌دیده. نمی‌فهمد چون یک دانشمندِ موشکی بودم نمی‌توانستم با او و مادرش زیاد حرف بزنم. همه چیز محرمانه بود. تمامِ روز کار می¬کردیم، بعد مامورانِ امنیتی می‌آمدند و دفترچه‌‌های یادداشت و کاغذ‌های چرک‌نویسِ ما را جمع می‌کردند و می‌بردند و ما روی پرونده‌‌های بایگانی، زیرِ اسم‌مان را امضا می‌کردیم. این می‌شد روزِ کاریِ ما. هیچ‌وقت اجازه نداشتیم به خانواده‌مان بگوییم چه کاری انجام می‌دهیم. یادمان داده بودند که حرف نزنیم.»
مادام همان‌جور که دو دست‌اش را روی سینه‌اش گذاشته، گوش می‌دهد. آقای شی از وقتی زن‌اش مُرد تا به‌حال این¬قدر نزدیکِ زنی هم‌سن و سالِ خودش ننشسته بود. با زن‌اش حتی وقتی زنده بود این‌قدر حرف نمی‌زد. پلک‌هایش سنگین می‌شوند. فکرش را بکن؛ از آن سرِ دنیا آمده دخترش را ببیند، تا همه‌ی حرف‌‌های نزده را جبران کند، ولی دخترش دیگر علاقه‌ای به شنیدن ندارد. فکرش را بکن؛ مادام که غریبه است و حتی زبانِ او را نمی‌داند، حرف‌هایش را بیش‌تر می‌فهمد. آقای شی با دو انگشتِ شست چشم‌هایش را می‌مالد. مردی به سن و سالِ او نباید خودش را دستِ احساساتِ تند بدهد. چند نفسِ عمیق می‌کشد و آرام می‌خندد. «البته که برای رابطه‌ی بد هم دلیل وجود دارد – حتمن من برای دخترم با حواس‌پرتی هزار سال دعا می¬کرده‌ام.»
مادام موقرانه سر می‌جنباند. مادام او را درک می‌کند. می‌داند، ولی نمی‌خواهد مصیبت‌اش باری بر دوشِ مادام باشد. دست‌هایش را به‌هم می‌زند انگار که بخواهد از گرد و خاکِ خاطرات خلاص شود. به سلیس‌ترین انگلیسی‌ای که می‌تواند می‌گوید «داستان‌‌های کهنه… داستان‌‌های کهنه، هیجان‌انگیز نیستند.»
مادام می‌گوید: «من عاشقِ داستان هستم.» و شروع می‌کند به حرف زدن. آقای شی گوش می‌دهد و مادام یک‌ریز لبخند می‌زند. آقای شی به میمون‌‌های خندانِ بالای سرش نگاه می‌کند که وقتی به قهقه می‌افتد بالا و پایین می‌پرند.
وقتی حرف‌هایش تمام می‌شود، آقای شی می‌گوید: «آدم‌‌های خوش‌اقبالی ما هستیم. از همه چیز می‌شود حرف زد در آمریکا.»
مادام سر می‌جنباند «آمریکا کشور خوب. من عاشقِ آمریکا هستم.»
عصر، آقای شی به دخترش می‌گوید:«توی پارک یک خانمِ ایرانی هست. تاحالا به‌ش برخوردی؟»
«نه.»
«بد نیست گاهی با او حرف بزنی. با وضعیتی که تو داری شاید این آدم به دردت بخورد. خیلی به زندگی خوش‌بین است.»
دختر بی‌این که سرش را از روی غذایش بلند کند، می‌پرسد «چه وضعیتی دارم؟»
آقای شی می‌گوید: «خودت بگو.» ولی وقتی می‌بیند دخترش قدمی در این جهت برنمی‌دارد، می‌گوید: «داری بد روزهایی را می‌گذرانی.»
«از کجا می‌دانی این زن بتواند زندگی‌ام را بهتر کند؟»
آقای شی دهان‌اش را باز می‌کند ولی پاسخی ندارد. می‌ترسد اگر توضیح بدهد که او و مادام به دو زبانِ مختلف با هم حرف می‌زنند، دخترش خیال کند دیوانه‌ی پیری بیش نیست. بعضی چیز‌ها که زمانی برای انسان معنی دارند، یک‌باره به نظر بی‌معنی می‌رسند. از دخترش مایوس می‌شود؛ زبان‌شان مشترک است ولی دیگر لحظه‌ی مشترکی در کار نیست. بعد از یک مکثِ طولانی می‌گوید: «خوب می‌دانی که درست نیست زن این‌جور صریح سوال بپرسد. زنِ خوب این‌طور رفتار نمی‌کند، بلد است چطور با مردم حرف بزند.»
«من طلاق گرفته‌ام، پس با معیار‌های تو زنِ خوبی نیستم.»
به نظرِ آقای شی، دخترش به ناحق دارد کنایه می‌زند. حرف‌اش را نشنیده می‌گیرد. «مادرت نمونه‌ی یک زنِ خوب بود.»
دخترش می‌پرسد «موفق شد به حرفت بیاورد؟» و چشم‌هایش را مستقیم به او می‌دوزد؛ نگاه‌اش از هر وقتی تندتر است.
«مادرت این‌قدر پرخاش‌گر نبود.»
«بابا! اول ایراد می‌گیری که چرا ساکتم. حالا که شروع کرده‌ام به حرف زدن، می‌گویی دارم بد حرف می‌زنم.»
«حرف زدن فقط سوال پرسیدن نیست. حرف زدن این است که به آدم‌‌ها بگویی چه احساسی به‌شان داری و ازشان بخواهی آن‌‌ها هم احساس‌شان را به تو بگویند.»
«بابا تو از کی تا حالا دکتر شده‌ای؟»
آقای شی می‌گوید: «من این‌جا هستم که به تو کمک کنم و هر کاری از دست‌ام بربیاید، دارم انجام می‌دهم. من باید بدانم چرا کارِ تو به طلاق کشید. من باید بدانم کجای کار اشتباه بوده تا کمک‌ات کنم مرتبه‌ی بعد آدمِ درستی انتخاب کنی. تو دختر منی. می‌خواهم شاد باشی. نمی‌خواهم دوباره زمین بخوری.»
دخترش می‌گوید: «بابا قبلن ازت نپرسیدم؛ ولی چه مدت خیال داری آمریکا بمانی؟»
«تا وقتی حالِ تو خوب بشود.»
دخترش که می‌ایستد، پایه‌‌های صندلی روی زمین صدا می‌دهند.
آقای شی می‌گوید: «حالا ما تنها کسِ هم‌ایم.» تقریبن لابه می‌کند ولی قبل از این‌که چیزِ دیگری بگوید، دخترش درِ اتاق‌خواب را می‌بندد. آقای شی به ظرف¬‌های غذا نگاه می‌کند که دست‌نخورده مانده‌اند: حبه‌‌های سرخ شده‌ی توفو، تکه‌‌های قارچ، میگو، زنجبیل، ساقه‌‌های ریز شده‌ی بامبو، فلفل قرمز، نخودفرنگی. دارد هر روز از دست‌پختِ آقای شی تعریف می‌کند ولی از روی علاقه که نیست؛ این را آقای شی حس می‌کند. دخترش که خبر ندارد آشپزی او یک جور دعاست، آن‌وقت این دعا‌ها را بی‌جواب می‌گذارد.
صبحِ روز بعد آقای شی به مادام می‌گوید: «اگر زن‌ام این دختر را غمگین بار نمی‌آورد، بهتر بود.» وقتی با مادام به زبانِ چینی حرف می‌زند، راحت‌تر است. «آن‌‌ها به هم نزدیک‌تر بودند. نه که من به‌شان نزدیک نبودم؛ من قلبن عاشق‌شان بودم. وقتی دانشمندِ موشکی باشی این‌جوری می‌شود. روز، باید حسابی کار می‌کردم، خب شب نمی‌توانستم از فکرِ کارم خلاص بشوم. همه چیز محرمانه بود. برای همین نمی‌توانستم درباره‌ی مشغله‌ی ذهنی‌ام با خانواده‌ام حرف بزنم. ولی زن‌ام فهمیده‌ترین زنِ روی زمین بود. می‌دانست چقدر درگیرِ کارم هستم؛ هم خودش مزاحمِ خلوت‌ام نمی‌شد، هم جلوی دخترش را می‌گرفت. می‌دانم که در حقِ دخترم کوتاهی کردم. باید کارم را برای همان محلِ کارم می‌گذاشتم. برای فهمیدنِ این چیز‌ها خیلی جوان بودم. حالا هم دخترم با من حرفی ندارد بزند.»
اشتباه از او بود که عادت نداشت با دخترش صحبت کند. ولی پیشِ خودش می‌گوید– آن زمان، هر کسی جای او بود و جزو آن معدود کسانی انتخاب می‌شد که قرار بود در آن ماموریتِ بزرگ شرکت کنند، حتمن نسبت به شغل‌اش بیشتر احساسِ مسئولیت می‌کرد تا خانواده‌اش. مغرور و غمگین؛ ولی بیش‌تر مغرور تا غمگین.
دخترش سرِ میزِ شام، خبر می‌دهد که یک آژانسِ مسافرتی چینی‌زبان پیدا کرده است. «آمدی این‌جا که آمریکا را ببینی. بهتر است تا زمستان نیامده، چند تا از این تور‌ها بروی.»
«گران هستند؟»
«پول‌اش را من می‌دهم. هدیه‌ی تولد همین را می‌خواستی، مگر نه؟»
هر چه نباشد دخترش است؛ آرزوی پدر یادش هست و البته عزت می¬گذارد. ولی نمی‌فهمد آن آمریکا که آقای شی دل‌اش می‌خواهد ببیند جایی‌ست که دخترش ازدواجِ خوبی کرده باشد. سبزیجات و ماهی را توی بشقابِ او تلنبار می‌کند و با صدای ملایمی می‌گوید: «باید بیش‌تر غذا بخوری.»
دخترش می‌گوید: «پس من فردا به‌شان زنگ می‌زنم و جا رزرو می‌کنم.»
«می‌دانی؛ این‌جا ماندن، احتمالن برای من بهتر است. من دیگر پیرم و خیلی سفر به دردم نمی‌خورد.»
«این‌جا که چیزی برای دیدن ندارد.»
«چرا ندارد؟ آمریکایی که می‌خواستم ببینم، همین است. نگران نباش. من این‌جا خودم دوست پیدا کرده‌ام، خیلی اذیت‌ات نمی‌کنم.»
قبل از این که دختر جوابی بدهد، تلفن زنگ می‌زند. گوشیِ تلفن را برمی¬دارد و یک‌راست به اتاق خواب می‌رود. آقای شی منتظر است صدای دانگِ بسته شدنِ در را بشنود. جلوی او با تلفن حرف نمی‌زند؛ حتی وقتی طرف، غریبه باشد و بخواهد از پشتِ تلفن جنس‌اش را بفروشد. عصرهایی که پچ پچِ دخترش با تلفن طولانی می‌شد، آقای شی باید با خودش کلنجار می‌رفت تا پشتِ درِ اتاق فال‌گوش نایستد. ولی امروز عصر، دخترش درِ اتاق‌خواب را باز می‌گذارد؛ انگار حواس‌اش جای دیگری‌ست.
آقای شی به انگلیسی حرف زدنِ او پشتِ تلفن گوش می‌کند؛ تا به حال صدای دخترش را این‌جور تیز نشنیده بود. تند تند حرف می‌زند و مدام می‌خندد. متوجه‌ی کلمات‌اش نمی‌شود ولی مهم‌تر این‌که متوجه‌ی این طرزِ رفتارش نمی‌شود. صدایش گوشِ آقای شی را آزار می‌دهد؛ خیلی تیز است، خیلی بلند است، خیلی وقیح است. برای یک لحظه حس می‌کند، تصادفی چشم‌اش افتاده به بدنِ لختِ او؛ آن هم نه دخترش که یک آدمِ کاملن غریبه.
از اتاق که بیرون می‌آید، آقای شی چشم از او برنمی‌دارد. گوشی را سرجایش می‌گذارد و بی‌این که حرفی بزند، پشت میز می‌نشیند. آقای شی برای چند لحظه صورتِ او را برانداز می‌کند و می‌پرسد «کی بود؟»
«یک دوست.»
«مرد یا زن؟»
«مرد.»
آقای شی منتظر است بیش‌تر توضیح بدهد ولی ظاهرن که چنین قصدی ندارد. دستِ آخر آقای شی می‌پرسد«این مرد… دوست نزدیک‌ات است؟»
«نزدیک؟ صد در صد.»
«چطوری نزدیک است؟»
دخترش می‌گوید: «بابا شاید این موضوع از نگرانیِ تو در موردِ من کم کند– بله، دوستِ خیلی نزدیک‌ام است. بیش‌تر از یک دوست؛ دوست‌پسرم است. حال‌ات بهتر شد؟ فهمیدی آن‌قدر‌ها که تو فکر می‌کنی زندگیِ مصیبت‌باری ندارم؟»
«آمریکایی‌ست؟»
«بله، الان دیگر آمریکایی شده، ولی اهلِ رومانی‌ست.»
آقای شی فکر می‌کند دستِ کم بزرگ‌شده‌ی یک کشورِ کمونیستی‌ست. و سعی می‌کند نگاه‌اش مثبت باشد. «خوب می‌شناسی‌اش؟ درک‌ات می‌کند که اهل کجایی و چه فرهنگی داری؟ هان؟ نمی‌شود دوباره همان اشتباه را مرتکب شوی. باید خیلی مراقب باشی.»
«خیلی وقت است هم‌دیگر را می‌شناسیم.»
«خیلی وقت؟ یک ماه که خیلی وقت نیست!»
«بیش‌تر از یک ماه بابا.»
«حداکثر یک ماه و نیم! درست است؟ گوش بده! می‌دانم داری رنج می‌کشی ولی در موقعیتِ تو نباید با عجله تصمیم گرفت. زنی که مردش می‌گذارد و می‌رود، از دردِ تنهایی مرتکبِ اشتباه می‌شود.»
دخترش سرش را بالا می‌آورد «بابا ازدواجِ من جوری که تو فکر می‌کنی، نبود. کسی مرا نگذاشت و برود.»
آقای شی به دخترش نگاه می‌کند؛ چشم‌‌های دخترش از آرامشی که دارد، مهربان شده¬اند. آقای شی دل‌اش نمی‌خواهد دخترش بیش‌تر از این برایش توضیح بدهد ولی وقتی یک نفر شروع کند به حرف زدن دیگر نمی‌شود جلویش را گرفت. «بابا ما به خاطر همین مرد جدا شدیم. اگر دوست داری این کلمه را به کار ببری؛ من گذاشتم و رفتم.»
«ولی چرا؟»
«بابا ازدواج¬‌ها بی‌مشکل نیستند.»
آقای شی می‌گوید: «زن و شوهر یک شب با هم در رخت‌خواب باشند، صد روز عاشقِ هم می‌مانند. تو هفت سال با او زندگی کردی! چطور توانستی با شوهرت این کار را بکنی؟ غیر از این مختصر رابطه¬ی نامشروع، چه مشکلی داشتید؟» دختر، بزرگ نکرده بود که از آن زن‌‌های بی‌وفا بشود.
«حالا دیگر حرف زدن درباره‌اش فایده‌ای ندارد.»
آقای شی دست‌اش را روی میز می‌کوبد و می‌گوید: «من پدر توام. من حق دارم بدانم.»
«مشکلِ ما این بود که من به قدرِ کافی با شوهرم حرف نمی‌زدم. همیشه مشکوک بود که چون ساکتم، دارم چیزی را ازش پنهان می‌کنم.»
«عاشق، پنهان کرده بودی.»
حرف‌‌های پدرش را نشنیده می‌گیرد.«هر قدر از من می‌خواست حرف بزنم، من بیش‌تر دل‌ام می‌خواست ساکت و تنها باشم. خودت هم متوجه شدی من خیلی اهلِ حرف زدن نیستم.»
«ولی دروغ می‌گویی. تو همین الان با تلفن این‌قدر وقیح حرف زدی. عینِ یک فاحشه حرف زدی و خندیدی!»
دخترِ آقای شی مدتِ طولانی به او نگاه می‌کند؛ از حرف‌‌های تندِ پدرش جا خورده است. بعد با لحنِ آرام‌تری جواب می‌دهد «بابا این فرق می‌کند. ما به انگلیسی حرف می‌زنیم. راحت‌تر است. من خوب بلد نیستم چینی حرف بزنم.»
«عجب توجیهِ مضحکی!»
«بابا، وقتی یاد نگرفته باشی با زبانِ مادری‌ات، احساسات‌ات را ابراز کنی، سراغِ یک زبانِ دیگر رفتن راحت‌تر است. به آن زبانِ جدید حرف می¬زنی و آدمِ جدیدی می‌شوی.»
«بابتِ بی عفتیِ خودت، من و مادرت را ملامت می‌کنی؟»
«بابا من این را نمی‌گویم!»
«ولی منظورت همین است. ما بلد نبودیم تو را با زبانِ چینی بزرگ کنیم؛ تو هم بلد نشدی چطور درباره¬ی ازدواج¬تان با شوهرت صادقانه حرف بزنی، برای همین تصمیم گرفتی یک زبانِ جدید و یک عاشقِ جدید پیدا کنی.»
«تو هیچ‌وقت حرف نمی‌زدی، مامان هم هیچ‌وقت حرف نمی‌زد؛ حتی وقتی مشکل داشتید و می‌دانستید که مشکل دارید. من هم یاد گرفتم حرف نزنم.»
«من و مادرت با هم مشکل نداشتیم. فقط آدم‌‌های ساکتی بودیم.»
«ولی این حرف‌ات دروغ است!»
«نه، دروغ نیست. می‌دانم اشتباه می‌کردم که بیش از حد درگیرِ کار بودم، ولی باید درک کنی که به خاطر شغل‌ام این‌قدر ساکت بودم.»
«بابا.» دخترِ آقای شی با ترحم پدرش را نگاه می‌کند و می‌گوید: «خودت می‌دانی این هم دروغ است. تو هیچ‌وقت دانشمندِ موشکی نبودی. مامان می‌دانست. من می‌دانستم. همه می‌دانستند.»
آقای شی زمانِ درازی به دخترش چشم می‌دوزد. «نمی‌فهمم منظورت چیست.»
«نه بابا، می¬فهمی. تو هیچ‌وقت در موردِ کارَت با ما حرف نزدی، درست، ولی بقیه‌ی آدم‌ها… در موردِ تو حرف می‌زدند.»
آقای شی می‌کوشد برای دفاع از خودش کلماتی بیابد، ولی لب¬هایش بی‌این که صدایی از میان‌شان دربیاید، فقط به‌هم می‌خورند.
دخترش می‌گوید: «متاسفم بابا، نمی‌خواستم ناراحت‌ات کنم.»
آقای شی چند نفس عمیق می‌کشد و سعی می‌کند باوقار بماند. کارِ خیلی سختی نیست؛ آن‌هم بعد از یک عمر در مواجهه با آن همه مصیبت، آرام ماندن." ناراحت‌ام نکردی. به قولِ خودت فقط حقیقت را گفتی.» این را می‌گوید و می‌ایستد. قبل از این‌که به اتاقِ مهمان برگردد، دخترش از پشتِ سرش آرام می‌گوید: «بابا، من فردا برایت جا رزرو می‌کنم.»
آقای شی توی پارک می¬‌شیند تا مادام بیاید. می‌خواهد با او خداحافظی کند. از دخترش خواسته وقتی از گردشِ دور آمریکا برگشت، ترتیبِ رفتنِ او را از سانفرانسیسکو بدهد. یک هفته تا رفتن‌اش مانده ولی فقط برای بارِ آخر است که شهامتِ دیدنِ مادام را دارد؛ می‌خواهد دروغ‌هایش را برای مادام توضیح بدهد. دانشمندِ موشکی نبود. البته آموزش‌اش را دیده بود. درواقع سه سال از سی و هشت سالی که برای موسسه کار کرده بود، یکی از همان‌‌ها بود. پیشِ خودش تمرین می‌کند «وقتی مرد جوانی باشی برایت سخت است درباره‌ی شغل‌ات سکوت کنی. دانشمندِ موشکی! چه جلال و جبروتی! خب دل‌ات می‌خواست این هیجان را با یک نفر در میان بگذاری.»
چهل و دوسال پیش، آن یک نفر، دخترِ بیست و پنج ساله‌ای بود که برای آقای شی و پشتِ دستگاهِ پانچ کار می‌کرد. بعد‌ها این دستگاه‌‌های پانچ از رده خارج شدند و جای‌شان را به دستگاه‌‌های پیشرفته‌تر کامپیوتری دادند ولی آقای شی بینِ تمام آن‌چه از زندگی‌اش رخت بر بسته، بیش‌تر از همه دل‌تنگِ دستگاهِ پانچ می‌شود. دستگاهِ پانچِ خودش."نام؛ یی لان." صدای آقای شی توی هوا پخش می‌شود و یک نفر با خوش‌حالی در جوابِ این اسم می‌گوید سلام. مادام با سبدی از برگ‌‌های پاییزی قدم‌زنان به¬سوی او می‌آید. یکی را برمی‌دارد و دستِ آقای شی می‌دهد. می‌گوید: «زیبا.»
آقای شی برگ را بررسی می‌کند؛ رگ‌برگ¬هایش تا کجا‌ها رفته‌اند، با سایه روشن زرد و نارنجی. قبلن هیچ‌وقت به دنیا این‌قدر دقیق نشده بود. سعی می‌کند گوشه‌‌های بی‌حالت و رنگ‌‌های کسالت‌باری که به‌شان عادت داشت، یادش بیاید؛ ولی مثلِ مریضی که آب مروراریدش درمان شده باشد همه چیز در خاطرش روشن و درخشان و به طورِ ترس‌آوری دل‌پذیر است. آقای شی می‌گوید: «می‌خواهم چیزی به تو بگویم.» مادام لبخندِ مشتاقانه‌ای نثار می‌کند. آقای شی روی نیمکت جابه‌جا می‌شود و به انگلیسی می‌گوید: «من دانشمند موشکی نبودم.»
مادام سرش را محکم تکان می‌دهد. آقای شی اول به مادام و بعد به دور دست نگاه می‌کند. «سرِ یک زن، دانشمندِ موشکی نشدم. تنها کاری هم که می‌کردیم؛ حرف زدن بود. شاید خیال کنی حرف زدن که مشکلی ندارد، ولی بینِ یک مردِ متاهل و یک دخترِ مجرد، مرسوم نبود. از آن‌وقت روزگارمان تلخ شد.» بله کلمه‌اش می‌شود تلخ، نه دیوانه‌وار که امروزه جوان‌‌ها درباره‌ی آن دوره می‌گویند. «حتی وقتی طبقِ برنامه‌ی آموزشی‌مان نباید حرف می‌زدیم؛ باز هم حرف می‌زدیم.» حرف زدن، چیزی به این معمولی چطور آدم‌‌ها را به خودش معتاد می‌کند! از پنج دقیقه استراحتِ توی دفتر کار شروع شد و بعد همه‌ی وقتِ ناهار را توی کافه تریا می‌نشستند و حرف می‌زدند. حرف‌هاشان درباره‌ی شور و شوقی بود که از سهیم بودن در تاریخِ باعظمتِ سرزمینِ جوانِ کمونیست‌شان داشتند: ساختنِ اولین موشک.
«صحبت‌مان که در می‌گرفت، دیگر تمامی نداشت. این با خانه رفتن و صحبت با زنِ آدم فرق می‌کرد، مجبور نبودی چیزی را پنهان کنی. البته ما درباره‌ی زندگیِ خودمان حرف می‌زدیم. ولی حرف مثلِ اسبِ بی‌دهنه می‌ماند؛ نمی‌دانی عاقبت‌اش به کجا می‌رسد، مجبور هم نیستی به آن فکر کنی. حرف زدنِ ما این‌جوری بود ولی آن‌جور که آن‌‌ها می‌گفتند، رابطه¬ای نداشتیم. ما هیچ‌وقت عاشقِ هم نبودیم.» آقای شی این را می‌گوید و برای یک لحظه از حرف‌‌های خودش گیج می‌شود. از چه عشقی دارد حرف می‌زند؟ معلوم است که عاشقِ هم بودند؛ البته نه عشقی که آن‌‌ها شک برده بودند – آقای شی همیشه حریم را نگه می‌داشت؛ حتی دست‌ها¬شان به‌هم نرسیده بود. عشقی بود که می‌گذاشت راحت حرف بزنند، فکرها¬شان را به‌هم بگویند… این عشق نبود؟ دخترش ازدواجش را به خاطرِ همین عشق به هم نزده بود؟ به خاطر همه‌ی حرف‌هایی که به یک مردِ دیگر گفته بود؟ آقای شی روی نیمکت جابه‌جا می‌شود و با وجودِ سوزِ سردِ اکتبر، عرق به صورت‌اش می‌نشیند. آقای شی با وجود این‌که به داشتنِ رابطه متهم شده بود، ادعای بی‌گناهی می‌کرد. حتی وقتی دختر را به شهرستان فرستادند، برایش درخواستِ استیناف کرد. پانچیست خوبی بود. ولی آموزشِ این افراد کاری نداشت. به آقای شی وعده داده بودند که اگر در حضورِ جمع از رابطه‌ی عشقی‌ای که داشته پوزش بخواهد و خطایش را بپذیرد، بر سر شغل‌اش ابقا می‌شود. ولی آقای شی قبول نکرد چون اعتقاد داشت در موردش اشتباه می‌کنند. «در سی و دو سالگی دیگر دانشمندِ موشکی نبودم، بعد از آن هم در هیچ تحقیقی شرکت‌ام ندادند ولی چون همه چیز سرِ کار محرمانه بود، زن‌ام نمی‌فهمید.» دستِ کم تا شبِ قبل این‌جور فکر می‌کرد. به پایین‌ترین شغلِ ممکن منصوب شد – برای روز‌های تولدِ رهبر مائو و رفقای حزبی، اتاق‌‌ها را تزیین می‌کرد، دفترچه‌‌ها و یادداشت‌‌ها را بغل می‌زد و از یک گروهِ پژوهشی به گروهِ دیگر می‌برد. دفترچه‌‌ها و کاغذ‌های هم‌کاران‌اش را جمع می‌کرد، در حضورِ دو مامورِ امنیتی ثبت می‌کرد، داخلِ کمدِ پرونده‌‌ها می‌گذاشت و درش را قفل می‌کرد. در محلِ کار، وقارش را از دست نمی‌داد و همان‌جور باوقار و به عنوانِ یک دانشمندِ موشکیِ ساکت و پرمشغله به خانه می‌رفت. آن‌قدر از نگاهِ پرسانِ زن‌اش فرار کرد تا پرسش‌‌ها از نگاهِ او محو شدند. می‌دید که دخترش بزرگ می‌شود؛ ساکت و فهیم مثلِ زن‌اش. دخترِ خوب، زنِ خوب. محافظ‌هایی که دوره‌ی خدمت‌اش باهاشان کار کرد به سی و دو تا رسیدند. خشاب‌‌های تپانچه‌‌های کمری‌شان خالی بود ولی سر نیزه‌‌ها واقعی بودند.
خب انتخابِ دیگری نداشت. مگر تصمیمی که گرفت از سرِ وفاداری به همسرش و آن زنِ دیگر نبود؟ چطور می‌توانست وجودِ رابطه‌ی عشقی را بپذیرد و همسرِ خوب‌اش را برنجاند که در عوض، یک دانشمندِ موشکیِ خودخواه باقی بماند؟ اصلن می‌شد از کار و زن و دختر دو ساله‌اش دست بکشد، فقط برای این‌که یک عمر، کنارِ زن دیگری باشد؟ آرزوی چندان باشکوهی نبود. آقای شی جمله‌ای را که معمولن در آموزش‌شان تکرار می‌کردند، به زبان می‌آورد «زندگی را آن‌چه فدا می‌کنیم، معنا می‌بخشد.» سرش را محکم تکان می‌دهد. کشورِ غریب، فکر‌های غریب به ذهنِ آدم می‌آورد. برای مرد پیری مثلِ او خوب نیست این‌قدر در خاطرات غوطه‌ور شود. آدم باید در لحظه زندگی کند؛ پیشِ دوستِ عزیزش مادام که این‌جا نشسته و یک برگِ طلایی را رو به آفتاب نگه داشته تا او ببیند.

نویسنده: یی‌یون لی
مترجم: آرزو مختاریان
منبع: www.jenopari.com

عشق در بازار

Love in the Market place
سانسان در میان شاگردانش به خانم کازابلانکا معروف است. لقبی زیبا، که وقتی بیان می‌شود او ترجیح می‌دهد کسی متوجه لبخند‌های خشک و تقریبا بدبینانه‌اش نشود. سانسان 32 ساله، همسر، معشوقه و دوست صمیمی ندارد. او از زمان فارغ‌التحصیلی در مدرسه تربیت معلم شهر کوچکی که در آنجا بزرگ شده به تدریس انگلیسی مشغول بوده، شغل موقتی که به شغل دائمی تبدیل شده است. او به مدت ده سال، هر ترم، پنج یا شش بار فیلم کازابلانکا را برای هر کلاس نمایش داده است. جواب‌های دانش‌آموزان برای او آشنا و قابل تحمل است. آنها ابتدا با تعجب فیلم را تماشا می‌کنند، این اولین فیلم امریکایی‌الاصل دوبله نشده یا بدون زیرنویس چینی است که می‌بینند. سانسان متوجه کلنجار رفتن آنها برای فهمیدن فیلم می‌شود و فقط هر از گاهی آنها متوجه یکی دو عبارت از آن می‌شوند، با این حال به نظر می‌رسد مشکلی در فهمیدن کل فیلم ندارند و همیشه در پایان کلاس چند دختر با چشم‌های گریان بیرون می‌روند. اما آنها به سرعت علاقه خود را از دست می‌دهند. آنها وقتی زنی در فیلم گریه می‌کند، می‌خندند و زمانی که مردی زنی را می‌بوسد، در گوشی حرف می‌زنند. در آخر هم سانسان با صدای پچ پچ شاگردان، فیلم را فقط خودش تماشا می‌کند. این کاری است که سانسان همیشه سر کلاس صبح خود انجام می‌دهد تا اینکه یک روز کسی در می‌زند. او فقط در صورت کار ضروری، لحظه‌ای نوار را قطع می‌کند. وقتی سانسان در را باز می‌کند سرایدار می‌گوید: «مادرتون بیرون منتظر شما هستند و می‌خواهند شما رو ببینند.»
«برای چی؟»
«چیزی نگفتند.»
«نمی‌بینید من کار دارم؟»
سرایدار در حالیکه یک پایش را مصرانه داخل کلاس می‌گذارد، می‌گوید: «این مادرتون هستند که دم در منتظرند.» سانسان به سرایدار خیره نگاه می‌کند. لحظه‌ای بعد آهی می‌کشد و می‌گوید: «باشه، بگید میام.» دانش‌آموزان همه غرق تماشای آنها هستند. او به آنها می‌گوید به دیدن فیلم ادامه دهند، با اینکه می‌داند چنین نمی‌کنند. بیرون در مدرسه، سانسان مادرش را می‌بیند که به چرخ‌دستی چوبی تکیه داده که هر روز آن را به بازار می‌برد. داخل چرخ دستی، اجاق ذغالی، یک قابلمه بزرگ آلومینیومی، بسته‌های تخم‌ مرغ، شیشه‌های ادویه و یک چهارپایه چوبی کوچک قرار دارد. چهل سال است مادر سانسان در بازار مجاور ایستگاه قطار، تخم مرغ آب‌پز، به‌مسافران فروخته است. نشستن روی این چهارپایه در تمام دوران بزرگسالی از او زنی لاغر و قوزی ساخته است. سانسان مادرش را یکسال است ندیده، از زمان تشیع‌جنازه پدرش. موهای مادرش کم پشت‌تر و سفید‌تر شده اما چند سال دیگر موهای سانسان هم سفید خواهد شد و او در این مورد احساساتی نمی‌شود.
سانسان می‌گوید: «مادر، شنیدم دنبال من می‌گشتی؟»
«من چطوری بفهمم که تو زنده‌ای؟»
«چطور؟ من فکر کردم مردم همیشه در باره‌ی من با شماحرف می‌زنند.»
«اونها می‌تونن به من دروغ بگن.» سانسان با خنده می‌گوید: «خوب البته.»
«وقتی تو کاری می‌کنی که مردم در باره‌ات حرف بزنند اونوقت مشکل‌ات کیه؟»
«مشکل اونها.»
«تو هیچوقت معنی کلمه خجالت رو نفهمیدی.»
«شما آمدید اینجا به من بگید از خودم خجالت بکشم؟ من اینها رو از حفظم.»
«خدایا من چه خلافی کردم که مستحق داشتن چنین دختری‌ام؟» مادر صدایش را بالا می‌برد. چند عابر قدم‌هایشان را کند می‌کنند و با لبخند‌های رضایت‌بخشی به آنها نگاه می‌کنند.
«مادر،حرفی داری بگو. من کار دارم.»
«طولی نمی کشه که تو یتیم بشی، سانسان. یک روز این حرفها منو غرق می‌کنه.»
«حرفهای مردم کسی رو نمی‌کشه.»
«پس باباتو چی کشت؟»
«من تنها سرخوردگی بابا نبودم.» او سعی میکند خشک برخورد کند اما غمی ناگهانی گلوی او را فشار می‌دهد. پدر سانسان قبل از مرگش مامور خواندن کنتورهای آب و گاز بود، او همیشه وقت شام در خانه‌ها را می‌زد و مقدار مصرفی آب و گاز آنها را کنترل می‌کرد، حس مسئولیت او برای بالا رفتن میزان مصرف، مردم را عصبانی می‌کرد. یک شب بعد از کار او ناپدید شد. مدتی بعد چند بچه در برکه‌ای بیرون شهر جسد او را وارونه داخل آب پیدا کردند. برکه کم‌عمق و نهایتا تا کمر بود. او خود را در گل‌ها غرق کرده بود، شاید با فشار پریدن، اما کسی با اطمینان نمی‌توانست بگوید او چگونه و چرا این کار را انجام داده بود. مادرسانسان معتقد بود غصه شکست سانسان در ازدواجش، اورا کشت.
«فکرشو بکن موقعی که تو به دانشکده رفتی، من و پدرت فکر کردیم موفق‌ترین پدر و مادر دنیا هستیم.» مادر این را می‌گوید، به یاد گذشته‌ها می‌افتد و گریه می‌کند. «مادر، ما خیلی وقته اینجا هستیم. دیگه راجع به این چیزها حرف نزن.»
«چرا؟ تو فکر می‌کنی من این همه سال، خون‌دل خوردم دختر بزرگ کنم که منو خفه کنه؟»
«متاسفم مادر، من باید برم.» مادر سانسان تقریبا با التماس می‌گوید: «بیشتر بمون.» سانسان سعی می‌کند لحنش را ملایم‌تر کند و می‌گوید: «مادر، وسط کلاس درسمه.»
«پس شب بیا خونه یک چیز مهمی رو بهت بگم.»
«چرا الآن نمی‌گی؟ من پنج دقیقه دیگه وقت دارم.»
«پنج دقیقه کافی نیست، در باره‌ی "توو"ست. مادر سانسان نزدیکتر می‌آید و در گوشی می‌گوید: «توو طلاق گرفته.» سانسان لحظه‌ای خیره به مادرش نگاه می‌کند. مادر سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «آره، توو الان آزاده.» «من نمی‌دونم راجع به چی حرف می‌زنی.»
«پدر مادر توو دلشون می‌خواد تو پیش اون برگردی.»
«مادر من نمی‌فهمم.»
«برای همین می‌گم بیا خونه تا با هم حرف بزنیم. حالا هم برو سر کلاس.» قبل از اینکه سانسان جوابی بدهد مادر چرخ‌دستی را به جلو هل می‌دهد و می‌رود.
سالی که توو نامه کوتاه و عذر‌خواهانه‌ای از امریکا برای سانسان نوشت و از تصمیمش در مورد عدم ازدواج با او گفت، سانسان کازابلانکا را کشف کرد. قبل از رسیدن این نامه، او فیلم «نوای موسیقی» را برای دانش‌آموزان نمایش می‌داد و با هر آواز آن زمزمه می‌کرد و هر دقیقه آماده ترک‌دانش آموزان برای رفتن به امریکا بود. بعد از این نامه او دیگر هرگز آواز نخواند. کازابلانکا آنچه را که او می‌خواهد در باره زندگی به دانش‌آموزان بیاموزد، بیان می‌کند. سانسان به کلاس برمی‌گردد و سر جای خود کنار پنجره می‌نشیند، پاهایش را تاب می‌دهد و به یاد معلم‌های امریکایی‌اش می‌افتد که در دانشکده همین کار را می‌کردند. در پایان صحنه پاریس موقعی که "ریک" در ایستگاه زیر باران خیس می‌شود و بعد سوار قطار می‌شود، پسری می‌گوید: چه مسخره، کت او مثل پشم شتر خشک است. سانسان از اینکه به جزییات توجه نکرده است غافلگیر می‌شود. او تیز‌بینی پسر را در ذهن خود تحسین می‌کند ،اما در باره آن فکر نمی‌کند. او صدایش را بالا می‌برد و می‌گوید: «یکی از رازهای زندگی پیچیدگی آن است.» دانش‌آموزان قاه قاه خندیدند. حتما این وضعیت به کلاس دیگر هم سرایت می‌کند اما سانسان اهمیت نمی‌دهد. دانش‌آموزان فارغ‌التحصیل شده از مدرسه راهنمایی بعد از دو سال تحصیل در مدرسه تربیت معلم می‌توانند به دانش‌آموزان دبستانی درس بدهند. اغلب آنها روستایی هستند و این مدرسه تنها فرصت فرار از کار سنگین مزرعه برای آنهاست. آموزش انگلیسی تحت نظارت قوانین وزارت آموزش و پرورش است. آنها هرگز متوجه منظور سانسان نمی‌شوند، این بچه‌ها با خواسته‌های زیبایشان زندگی می‌کنند.
سانسان بعد از دو کلاس تصمیم به تعطیل کردن می‌گیرد و به همکاران خود می‌گوید، سردرد دارد. او می‌داند هیچکس بهانه‌اش را باور نمی‌کند اما کسی هم با او مخالفت نمی‌کند. آنها به میل او رفتار می‌کنند، درست مثل رفتاری که با افراد کمی خل وضع در پیش می‌گیرند، تا شاید این رفتارهای عجیب و غریب او رنگی به زندگی بی‌روح آنها بدهد. در میان چند نفری که در شهر مدرک دانشگاهی دارند، سانسان بهترین آنهاست. او یکی از دو کودک این شهر بود که تا بحال به معتبرترین دانشگاه پکن راه یافته و تنها کسی که به شهر خود برگشته است. دیگری، "توو"ست که زمانی دوست دوران کودکی، همکلاسی، دوست پسر و نامزد سانسان بود که فعلا در امریکاست و با زنی زیباتر از سانسان ازدواج کرده است.
و حالا ده سال بعد طلاق گرفته است. سانسان به اتاق اجاره‌ای‌اش برمی‌گردد، روی تخت می‌نشیند و تخمه آفتاب‌گردان می‌شکند. پوست تخمه‌ها روی ملحفه و زمین می‌ریزد و روی هم تلنبار می‌شود. او مشتاق شنیدن این صدا در کاسه سرش و چشیدن چنین مزه‌ای در دهانش است. این تخمه‌های آفتابگردان شیرین، شور و کمی تلختر از تخمه‌های فروشگاه خشکبار گانگ است (که برای عمل آوردن آن از ادویه‌های بی نام استفاده می‌کنند) به همراه یک قفسه پر از رمان‌های انگلیسی که او در کالج خرید(هر یک از این کتاب‌ها ارزش مادام‌العمر مطالعه را می‌رساند) که زندگی را برای او قابل تحمل ساخته است. اما امروز مزه‌ی این تخمه جور دیگری است؛ طلاق توو عین یک تیغ ماهی در گلویش گیر کرده و او را آشفته می‌کند.
توو هرگز تصوری از نشستن سانسان در میان پوست تخمه‌ها و تعمقش در باره طلاق خود، ندارد، اما سانسان هنوز می‌تواند او را با برنامه‌های روزانه‌اش تصور کند. تعجبی ندارد، چون او در مراسم نامزدی به توو قول داد که: من تا روزی که همه دریاهای دنیا خشک شوند به تو فکر می‌کنم. توو هم باید چیزی شبیه این گفته باشد، و "مین" تنها شاهد این مراسم و زن فعلی و قانونی توو هر دو آنها را در آغوش کشید. در بازنگری ماجرا، عجیب این بود که مین قولی نداد. با این وجود، نامزدی سانسان و توو دقیقا مانند ازدواج مین و توو، پیمانی میان سه نفر آنها بود.
مین زیباترین دختری بود که سانسان در دانشکده دیده بود و ده سال بعد او هنوز زیباترین زن در ذهن سانسان است. آنها در دانشکده با چهار دختر دیگر در یک خوابگاه بودند اما طی سال اول با هم صمیمی نبودند. مین دختری شهری، جذاب، معاشرتی و یکی از دخترهایی بود که چشمش هر چیزی را می دید، می‌خواست و البته چشمش بهترین‌ها را می‌دید. سانسان دختری از شهری کوچک با لهجه غلیظ و صورتی پهن که برای دوستی و محرم اسرار مین بودن دور از انتظار به نظر می‌رسید. حوالی پایان سال اول دانشگاه، تظاهرات میدان تیانامن سبب وقفه در تحصیل‌شان شد. مین یکی از اعتراض‌کنندگان فعال میدان شد. پسرها خانم تیانامن را تایید می‌کردند؛ او مثل مجسمه آزادی لباس پوشید و با علامت پیروزی جلوی دوربین گزارشگران غربی رفت. بعد از اینکه سرو صداها خوابید، او مدام کنترل می‌شد و دوران سختی را تجربه کرد؛ سرانجام جزو کسانی شد که به زندان نمی‌رفتند اما بعد از اتمام تحصیلات، محروم از داشتن شغل قانونی بودند. وقتی مین به دانشکده برگشت هنوز زیبا اما نگران و درمانده بود، سانسان اولین و تنها کسی در خوابگاه بود که جرات اظهار همدردی و دوستی به مین را داشت. سانسان از معدود کسانی بود که در هیچ تظاهراتی شرکت نکرد. سانسان و توو تنها دانشجویانی بودند که سر کلاس پیدایشان می‌شد چون همکلاسی‌هایشان به تظاهرات می رفتند؛ بعدها وقتی اساتیدشان به کلاس نیامدند آنها فهمیدند با توجه به علاقه‌ای که به خانواده و شهر شان دارند بهتر است به خانه برگردند.
سانسان هرگز در فکر ابراز دوستی به مین به منظور از خود گذشتگی یا شجاعت نبود؛ خوب رفتار کردن با کسی که شایسته واکنش بهتری از جانب زندگی بود آرزوی ساده‌ای نبود. وقتی مین تصمیم گرفت حسن نیت داشته باشد و بهترین دوست سانسان باشد، سانسان غرق در شادی و قدر شناسی شد. سانسان کمی معذب بود انگار که او از بدبیاری مین سوءاستفاده کرده بود؛ دوستی آنها تحت شرایط عادی شکل نگرفته بود، اما حالا اگر تقدیر این بود، زندگی با این مورد استثنایی چه اشکالی داشت؟
در پایان سال دوم دانشگاه، بخش تحصیلات عالیه دانشگاه سیاست جدیدی را اعلام کرد مبنی بر اینکه به دانشجویانی که بستگان امریکایی دارند، برای تحصیلات خارج از کشور پاسپورت داده می‌شود، چیزی که در کل معقول نبود اما در آن زمان تمام آرزوی آنها شد، زندگی با همه قوانین مسخره‌اش مسیر زندگی آنها را خواهی نخواهی تغییر داد. تنها امید مین برای آینده اش – رفتن به امریکا بعد از اتمام تحصیلاتش- شعله‌ای بود که در او زبانه می‌کشید و سانسان تاب دیدن چهره زیبای ناامید او را نداشت و در فکر چاره افتاد.
وقتی سانسان نقشه خود – که توو از یک دانشگاه امریکایی درخواست مجوز تحصیلی کند و مشکل مین را از طریق یک ازدواج جعلی حل کند– را برای توو مطرح کرد، توو گفت: «عقلت رو از دست دادی؟ من قوم و خویش امریکایی ندارم.»
«مگر عموی پدرت بعد از جنگ رهایی‌بخش به تایوان نرفت؟چرا نتونسته باشه بعدها به امریکا بره؟ گوش کن، هیچکس به امریکا نمی‌ره تا تاریخچه فامیلی تو را بررسی کنه. همین که ما بگیم او در امریکاست و گواهی‌نامه رو بگیریم…»
«اما کی به ما گواهی‌نامه می‌ده؟»
«من برای همین نگرانم. تو فعلا در مورد درخواست دانشگاهی فکر کن.» سانسان دودلی را در چشم‌های توو دید اما روزنه امیدی وجود داشت و او قبل از اینکه این امید از بین برود آن را زنده کرد.
«مگر تو هم نمی‌خوای به امریکا بری؟ما بعد از فارغ‌التحصیلی نباید به شهرمون برگردیم و با کارهای کسل کننده مشغول بشیم فقط به این دلیل که اجازه اقامت نداریم. تو وقتی در امریکا باشی برای هیچکس مهم نیست که تو از یک شهر کوچک آمدی.»
«اما ازدواج با مین؟»
«چرا که نه؟ ما همدیگر رو داریم اما او کسی رو نداره. پسرهای شهری وقتی دیدند او مشکل داره همه مثل لاک‌پشت سرشون رو توی لاکشون کردند.»
توو موافقت کرد تلاش خود را بکند. این یکی از دلایلی بود که سانسان به او عشق می‌ورزید- توو علیرغم دودلی‌اش به او اعتماد کرد؛ توو تصمیم سانسان را دنبال کرد. راضی کردن مین آسان به نظر می‌رسید هرچند که او هم سوالاتی در این مورد داشت. سانسان خود به تنهایی توو و مین را برای یک جمع سه نفره امریکایی ترغیب می‌کرد؛ او به شهر خود برگشت و با رشوه دادن و خواهش و تمنا توانست یک گواهی جعلی در مورد عموی بزرگ امریکایی توو تهیه کند. این نقشه شاید غلط بود اما در هر مرحله درست جلو رفت. توو توسط دانشکده‌ای در پنسیلوانیا پذیرفته شد، مین با گواهی ازدواج کارهای اداری خود را برای ترک کشور به عنوان همسر توو انجام داد. این تمهیدات فقط برای این سه نفر رازی آشکار بود و توضیح آن برای دیگران بسیار پیچیده بود، اما هیچکدام از آنها شکی در این مورد نداشتند. یک سال بعد هم وقتی مین راهی برای حمایت و ضمانت خود پیدا کرد نقشه تمام و کمال انجام شده و توو با یک ازدواج و طلاق زیر بغلش به خانه برمی‌گردد و با سانسان ازدواج می‌کند.
قبل از رفتن توو هیچ رابطه جنسی میان سانسان و توو وجود نداشت. در واقع توو خواست اما سانسان امتناع کرد. سانسان کتاب زنان عاشق را بیاد آورد که در دوره دانشکده خوانده بود و مطلبی از آن در ذهن او مانده بود. یکی از خواهران قبل از رفتن معشوقه اش به جنگ از داشتن رابطه‌ی جنسی با او پرهیز کرد چون می‌ترسید در جایی که آنها فقط با جنگ روبرو بودند او تشنه و حریص زنان شود. اما توو که به جنگ نمی‌رفت بلکه می‌رفت تا زندگی زناشویی را با زنی دیگر شروع کند. یک مرد چطور می‌توانست عاشق زنی زیبا نشود که در همان آپارتمان به فاصله یک در باریک خوابیده است؟ سانسان بعد از دریافت نامه‌ای کوتاه از آنها مبنی بر قصدشان در تداوم ازدواج، شرو ع به‌تصویرکردن معاشقه میان توو و مین کرد، هیچ‌کدام از آنها دیگر به او نامه ننوشت. او آنها را در ذهن خود برهنه کرد، در تختخواب گذاشت و اندام جنسی آنها را وارسی کرد انگار که جوابی دریافت می‌کرد. موهای بلند ابریشمی مین روی اندام چون ساقه کرفس توو می‌ریزد و او را به طرف خود می‌کشد؛ توو کله بزرگ گل کلمی‌اش را روی سینه‌های بزرگ مین می‌گذارد، بچه خوکی زشت و گرسنه در پی غذا. سانسان هر چه بیشتر فکر می‌کرد آنها مسخره‌تر می‌شدند. این بی‌انصافی در حق او بود، سانسان می‌توانست تصویری مضحک از توو بسازد اما زیبایی مین که مانند الماسی بود مانع ساختن چنین تصویری می‌شد. سانسان هرگز کوچکترین نگرانی از عاشق شدن آنها نداشت – مین دختری بیش از حد جذاب نسبت به توو بود که سری بزرگ، اندامی لاغر و لبخندی متواضعانه داشت. او به عشق خود و توو وفادار بود و اعتقاد داشت آنها برای حفظ یک دوست، فداکاری کرده‌اند؛ اما زندگی توجیه‌ناپذیر بود، مین و توو عاشق یکدیگر شدند در حالیکه به نظر سانسان آنها اصلا به یکدیگر نمی‌آمدند. گاهی اوقات سانسان خود را بجای مین می‌گذاشت و با خودش ور‌ می‌رفت، به نظر می‌رسید او و توو هماهنگی بیشتری از نظر جنسی و گذشته زیبای پر مشقت‌شان داشته باشند و همین مسئله بعدها او را به گریه می‌انداخت – از زمانی که سانسان کودکی نوپا بود و کنار اجاق مادرش می‌نشست و توو پسر بچه کوچک میوه فروش دکه کناری بود، آنها همبازی بودند.
سانسان وقتی نمی‌توانست جلو افکارش را بگیرد، عادت داشت تخمه آفتابگردان بشکند. هرشب او ساعت‌ها می‌نشیند و تخمه می‌شکند؛ وقتی بیدار می‌شود به اولین چیزی که دست می‌زند، پاکت تخمه است. وقتی پوست تخمه‌ها زیر پایش تق تق صدا می‌کنند، او آرام می‌گیرد و می‌تواند مین و توو را با لباس تصور کند. این حقیقت که آنها زیر قولشان زده‌اند دردناک است و همیشه دردناک خواهد بود. آنچه که عملی شده قول ازدواج مین و توو به یکدیگر است. سانسان باعث ازدواج آنها بود و حتی اگر آنها در اقرار این مسئله به یکدیگر بسیار شرمنده باشند، با این حال او مانند فرشته نگهبانی است که با گذشتش آنها را دعا و نفرین می‌کند و بالای تختخواب آنها بال بال می‌زند.
حالا چه چیزی بعد از ده سال آنها را به طلاق کشانده است؟ زمانی آنها عهد خود را نسبت به او شکستند؛ دوباره هم عهدشکنی کردند. اگر قرار باشد آنها به از خود گذشتگی او فکر نکنند، این طلاق به چه درد او می‌خورد؟
وقتی پاکت تخمه‌ها خالی می‌شود، سانسان تصمیم می‌گیرد پیش مادرش برود و در باره طلاق توو بپرسد. فقط یک بازار در شهر هست که آن هم در کنار ایستگاه راه‌آهن است. قطارها بین پکن و شهرهای جنوبی در حرکتند و برای استراحت‌های ده دقیقه‌ای چند بار در روز در ایستگاه توقف می‌کنند و کسب و کار بسیاری از دست فروش‌ها به همین قطارها وابسته است.
وقتی سانسان به آنجا می‌رسد قطار پانزده تازه وارد ایستگاه شده است. چند مسافر مشغول کش و قوس دادن پاها و دست‌هایشان هستند و بزودی سیل جمعیت به طرف بازار روانه می‌شود. سانسان روی چند پله دورتر می‌ایستد و به مادرش نگاه می‌کند که با ملاقه استیل به قابلمه می‌کوبد و بلند بلند می‌گوید: «بیا و امتحان کن- بیا و بخر- تخم مرغ‌های دو زرده- با بهترین مزه‌ای که تا حالا نخورده‌اید.»
زنی می‌ایستد و در قابلمه را بر می‌دارد و بچه‌اش به بزرگترین تخم مرغ اشاره می‌کند. بیشتر مردم به خاطر بوی خوب برگ‌های چای، ادویه‌جات و سس سویا جذب می‌شوند. بعضی‌ها کیف پولشان را در می‌آورند که پول بدهند و بقیه با دیدن تخم مرغ فروش‌های دیگر می‌روند بدون آنکه بدانند بهترین تخم مرغ‌های سفت دنیا را از دست داده‌اند. سانسان وقتی جوانتر بود از دست مردمی که تخم‌مرغ‌های مادرش را نمی‌خریدند عصبانی می‌شد- دست‌فروش‌های دیگر همه خسیس بودند و بر عکس مادرش هرگز برای پختن تخم مرغ‌ها ادویه و برگ چای در قابلمه نمی‌ریختند. اما وقتی سانسان بزرگتر شد از سماجت مادرش عصبانی می‌شد. تمام کسانی که تخم مرغ‌های او را می‌خرند، غریبه‌هایی که می‌آیند و می‌روند هرگز این محل یا چهره مادرش و مزه تخم مرغ‌ها را از یاد نمی‌برند، اما آنها هیچ‌گاه متوجه نخواهند شد که مادرش با استفاده از بهترین ادویه‌ها و برگ چای، هزینه بیشتری صرف پختن تخم مرغ‌ها می‌کند.
هنگامی که قطار ایستگاه را ترک می‌کند سانسان آجری پیدا می‌کند، کنار چهارپایه مادرش می‌گذارد و می‌نشیند و به مادرش نگاه می‌کند که تخم مرغ‌ها و ادویه بیشتری به قابلمه اضافه می‌کند. سانسان می‌گوید: «این پول هدر کردن نیست که ادویه به این گرانی رو توی قابلمه می‌ریزی؟»
«به من نگو که تخم مرغ رو چطوری بپزم. این کار رو چهل ساله که انجام می‌دم و تو با این طرز پخت تخم مرغ بزرگ شده‌ای.»
«اما اگر مردم مزه‌های دیگر رو امتحان کنند دیگه دنبال تخم‌مرغ‌های شما نمی‌آن.» مادر صدایش را بالا می‌برد و می‌گوید: «پس چرا شانس خوردن بهترین تخم مرغ‌های دنیا را به آنها نمی‌دن.» چند دست‌فروش به آنها نگاه می‌کنند و به هم چشمک می‌زنند. بازار پر است از چشم و گوش. تا وقت شام تمام شهر می‌فهمند که سر و کله‌ی سانسان پیدا شده و با مادر بیچاره‌اش دعوا کرده است و به‌بچه‌های شهر سر میز شام هشدار می‌دهند که مثل سانسان رفتار نکنند، دختری که وظیفه فرزندی‌اش را انجام نمی‌دهد و در حالیکه مادرش اتاقی در خانه برای او نگه داشته، او پولش را صرف اجاره‌خانه می‌کند.
سانسان با لحنی آرام می‌گوید: «مادر چرا به بازنشستگی فکر نمی‌کنی؟»
«اون وقت کی به من، پیرزن بیوه‌ی بیچاره غذا می‌ده؟»
«من می‌دم.»
«تو هنوز نمی‌دونی چطوری از خودت مواظبت کنی. چیزی که تو نیاز داری مردی مثل توو‌ست.»
سانسان به سایه خود و پوست تخم مرغ‌هایی که کنار صندل‌های چرمی‌اش روی زمین افتاده نگاه می‌کند. قبل از اینکه سانسان با پسر میوه فروش دکه بغلی، توو، دوست شود، پوست تخم مرغ‌ها تنها اسباب‌بازی او بودند. والدین توو بازنشسته شده‌اند و در آپارتمان دو خوابه‌ای زندگی می‌کنند که توو برای آنها خرید. دکه بغلی حالا سیگار، فندک و عکسی به اندازه‌ی کف دست از زنی بور می‌فروشد که وقتی نور به آن نتابد لخت دیده می‌شود. لحظه‌ای بعد سانسان می‌پرسد: «چه به سر توو آمده؟»
«پدر و مادر توو دیروز آمدند و گفتند اگه تو مایلی پیش توو برگرد.»
«چرا؟»
«یک مرد نیاز به زن داره، تو هم به یک همسر نیاز داری.»
«یک جانشین،این چیزیه که من هستم؟»
«لجبازی نکن. تو دیگه یک دختر جوون نیستی.»
«توو چرا طلاق گرفت؟»
«فکرهای مردم تغییر می‌کنه. سانسان، اگه از من می‌پرسی، من می‌گم بدون هیچ سوالی همین الان برگرد پیش توو.»
«این چیزیه که توو می‌خواد یا نظر پدر و مادرشه؟»
«چه فرقی می‌کنه؟ اگه تو بخوای، او با تو ازدواج می‌کنه، این چیزیه که پدر و مادرش گفتند.»
«یک ازدواج توافقی.»
«مزخرف نگو. شما دو تا از بچگی با هم بزرگ شدید، آدم‌ها حتی با ازدواج توافقی عاشق همدیگه می‌شن.»
سانسان قلبش آزرده می‌شود و می‌گوید:«درسته، آدم‌ها در ازدواج توافقی عاشق همدیگه می‌شن اما اون چیزی که من می‌خوام عشق نیست.»
«پس تو چی می‌خوای خانم رومانتیک؟»
سانسان جواب نمی‌دهد. شور عشق بیش از یک داستان عاشقانه است. قول، قول است، عهد و پیمان به قوت خود باقی می‌ماند مانند بزرگی کازابلانکا، مانند شور عشق واقعی که زندگی روزانه او را معنی‌دار می‌کند.
هیچ‌کدام حرفی نمی‌زنند. سانسان به مادر ش نگاه می‌کند که تخم مرغ تازه‌ای را با ملاقه بر می‌دارد و با قاشق، پوست آن را با دقت می‌شکند در نتیجه تخم مرغ خیلی خوب ادویه را به خود می‌گیرد، بعد تخم مرغ را از قابلمه بیرون می‌آورد و بی‌آنکه حرفی بزند آن را در دست سانسان می‌گذارد. تخم مرغ داغ است اما سانسان آن را پرت نمی‌کند. سانسان به ترک‌های روی پوست تخم مرغ نگاهی می‌اندازد که با ادویه و سس سویا سیاه شده، مانند لاک به ظاهر ترک خورده‌ی لاک‌پشت. وقتی او بچه بود باید کلی التماس می‌کرد تا مادر به او تخم مرغی بدهد اما زمانی که توو آنجا بود، مادر همیشه بدون هیچ تردیدی نفری یک تخم مرغ به آنها می‌داد. سانسان متعجب از این می‌شود که مادرش هنوز این چیزها را به یاد دارد، تقویت رابطه آنها، مدتها قبل از عاشق شدن سانسان و توو.
چند دقیقه می‌گذرد و بعد دو جیپ با صدای قیژ قیژشان کنار خیابان می‌ایستند. سانسان چند پلیس را می‌بیند که از جیپ بیرون می‌پرند و فروشگاه خشکبار گانگ را محاصره می‌کنند. مشتریان به بیرون رانده می‌شوند. دست‌فروشان از یکدیگر می‌پرسند: چی شده؟ مادر سانسان می‌ایستد و اطراف را نگاه می‌کند و ملاقه را به دست سانسان می‌دهد و می‌گوید: مواظب اجاق باش و با چند دست‌فروش کنجکاو دیگر به طرف خیابان می‌روند.
سانسان مادرش را می‌بیند که دیگران را به جلو مغازه هل می‌دهد، جایی که پلیس‌ها نوار قرمز اخطار نصب کرده‌اند. او نمی‌داند چرا مادرش بعد از چهل سال کار کردن در این بازار هنوز به مسائل آدم‌های دیگر علاقمند است.
ده دقیقه بعد مادرش بر می‌گردد و به دست‌فروش‌های دیگر می‌گوید: «باورتون نمی‌شه، اونها در فروشگاه گانگ تریاک پیدا کرده‌اند.»
«چی؟»
مادر سانسان می‌گوید: «تعجبی نداره که کار و کاسبی اونها همیشه خیلی خوبه. اون‌ها به آجیل‌هاشون تریاک اضافه می‌کنند در نتیجه مردم دوباره به اون‌ها مراجعه می‌کنند. این‌جور آدم‌ها چقدر بدجنسند!» دست‌فروش کنار راهرو می‌پرسد: «پلیس چطوری اون‌ها رو پیدا کرد؟»
«کسی که توی این فروشگاه کار می‌کنه باید به اون‌ها گفته باشه.»
دست‌فروش‌های دیگر بر می‌گردند. سانسان به صحبت‌های آنان در باره وجود تریاک در گانگ گوش می‌دهد، کف دست‌هایش خیس و چسبناک است. او می‌خواهد قبل از اینکه شب شود برای خرید تخمه آفتابگردان به فروشگاه گانگ برود؛ حتی فکر تخمه آفتابگردان او را مشتاق رفتن به خانه می‌کند تا خود را میان پوست تخمه‌ها پنهان کند و مزه‌ی این تخمه، روی زبانش او را به محلی امن می‌برد، جایی که با خیال راحت توو و مین را می‌پاید. آیا این چیزی که او با آن زندگی می‌کند خوراکی مسموم و رویایی مخدر است؟
مادر سانسان به طرف او بر می‌گردد و می‌گوید: «دیگه در مورد مشکل دیگران حرف نزنیم. نظرت در باره این پیشنهاد چیه سانسان؟»
«ازدواج با توو؟ من نمی‌خوام با او ازدوج کنم.»
«تمام این سال‌ها تو منتظر او بوده‌ای، احمق نشو.»
«من هرگز منتظر او نبوده‌ام.»
«اما این یک دروغه. همه می‌دونند که تو منتظر اونی.»
«همه؟»
«چرا تو اصلا ازدواج نمی‌کنی؟ همه می‌دونند که توو این بلا رو سر تو آورد، اما مردها اشتباه می‌کنند. حتی پدر و مادرش دیروز معذرت‌خواهی کردند. حالا دیگه وقتشه که در باره‌ی بخشش فکر کنی.»
«چی رو ببخشم؟»
«اون اول با تو بود، بعد تو رو ول کرد و سراغ زن دیگه‌ی رفت. گوش کن، اگه تو پیش اون برمی‌گشتی کار بدی نبود، همونطور که قدیمی‌ها می‌گن – اون چیزی به تو متعلقه که تا آخر مال تو باشه.»
«مادر یک دقیقه صبر کن. منظورت چیه از اینکه می‌گی اون با من بود؟» مادر سانسان سرخ می‌شود و می‌گوید: «خودت می‌دونی منظورم چیه.»
«نه، نمی‌دونم. اگه منظورت رابطه جنسی‌ست، نه، اون هرگز با من رابطه‌ای نداشت.»
«این چیزی نیست که خجالت بکشی. این قابل قبول بود و تقصیر کسی نبود.»
سانسان تازه معنی مدارای مردم شهر را با خودش می‌فهمید، زن مفلوک ازدواج نکرده‌ی دست خورده‌ای که معشوقه‌اش او را ترک کرده و تمام این‌ها فقط به‌این دلیل است که او هرگز نمی‌تواند دختر بودنش را با توجه به رسومی که داشتند به اثبات برساند.
«مادر من اصلا با توو رابطه جنسی نداشتم.» مادر سانسان با ناباوری می‌پرسد: «تو مطمئنی؟»
«من یک دختر ترشیده‌ی بی‌عقل هستم. اگه باورت نمی‌شه چرا از مردم شهر نمی‌خوای در باره دختر بودنم نظر بدهند؟» مادر سانسان مدتی به او خیره نگاه می‌کند و بعد دست‌هایش را به هم می‌کوبد و می‌گوید: «چه بهتر. من نمی‌دونستم تو اینقدر اونو دوست داشتی. من امشب می‌رم و به پدر و مادرش می‌گم که تو این همه سال خودتو برای اون پاک نگه داشتی.»
«من کاری برای او نکردم.»
«اگه تو با اون رابطه نداشتی، پس چرا ازدواج نمی‌کردی؟»
سانسان جواب نمی‌دهد. او فکر می‌کند که شایعه دختر نبودنش چه بار سنگینی بر دوش پدرش قبل از مرگ بوده است. او از اینکه مادرش در این سال‌ها چرا با او برخورد نکرده تعجب می‌کند؛ مادرش، این زن مغرور سنتی چطور توانست چنین چیزی را از دخترش بپرسد در حالی‌که آنها هرگز در باره روابط جنسی با هم صحبت نکرده‌اند. مادر سانسان می‌گوید: «اگه نمی‌تونی جواب بدی، حالا وقتشه که تصمیم بگیری.»
«من از اول تصمیم خودم رو گرفته بودم. من با توو ازدواج نمی‌کنم.»
«تو دیوونه شدی؟»
«مادر چرا شما می‌خوای بهترین تخم مرغ فروش دنیا باشی؟» مادر سانسان سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «نمی‌دونم در باره چی حرف می‌زنی.»
«مادر چرا به تخم مرغ‌ها ادویه اضافه می‌کنی؟»
«اگه من به مردم می‌گم، بهترین تخم مرغ‌های دنیا را می‌فروشم، باید سر قولم وایسم.»
«اما کسی به این موضوع اهمیت نمی‌ده. شما سر قولی هستی که فقط برای خودت اهمیت داره.»
«با من این‌طوری حرف نزن، من یک بی‌سوادم. تازه این چه ربطی به ازدواج تو داره؟»
«من هم سر قولم‌ام."
«چرا تو اینقدر لجبازی؟ می‌دونی اگه تو ازدواج نکنی، ما هر دو آخر سر دیوونه می‌شیم؟» مادر سانسان این را می‌گوید و شروع به گریه می‌کند.
قطار دیگری با سوت بلند وارد ایستگاه می‌شود. سانسان به آواز مادرش گوش می‌دهد که با صدای لرزان می‌خواند و قطره اشکش را پاک می‌کند. سانسان با آزار دادن مادرش حتما دیوانه می‌شود؛ تنها کسی که سانسان دوستش دارد، علیرغم اینکه چه کسی است. اما او چاره دیگری ندارد. مردم می‌توانند زیر قولشان بزنند و آن را مانند دستمالی مصرف شده دور بیاندازند، اما سانسان نمی‌خواهد یکی از آنها باشد.
مردی با بلوز و شلوار کثیف وارد بازار می‌شود و کیسه‌ای با خود دارد. او کیسه را طوری بغل گرفته که انگار زنی در آغوش اوست. سانسان به مرد نگاه می‌کند که در فضای باز میان دو غرفه کنار راهرو نزدیک اجاق مادرش می‌نشیند. او یک جعبه مقوایی پهن و چاقویی بلند و تیز، که میوه‌فروش‌ها برای بریدن هندوانه از آن استفاده می‌کنند، از کیسه‌اش بیرون می‌آورد. او پیراهنش را در می‌آورد، چاقو را روی بازوی چپ می‌گذارد و با دقت گوشت میان آرنج تا شانه را می‌برد. حرکات او بقدری آرام و متعادل به نظر می‌رسد که سانسان و دیگران، متحیر و بی سر و صدا او را تماشا می‌کنند. مرد انگشت اشاره‌اش را در خون فرو می‌برد و آن را نگاه می‌کند انگار که خطاط است و بعد روی جعبه مقوایی چنین می‌نویسد:«ده یوان به من بدهید تا بتوانید یک بار هر جای بدن مرا که می‌خواهید ببرید؛ اگر با یک برش بمیرم دیگر به من بدهکار نیستید.» قبل از آنکه عده بیشتری جمع شوند، مرد این جملات را بلند بلند تکرار می‌کند.
پیرزنی می‌گوید: «عجب مرد دیوانه‌ای!»
زن دیگری می‌گوید: «یک روش جدید گدایی.»
«چرا گدایی نمی‌کنه؟»
«کی به او پول می‌ده؟ او قوی‌ست و می‌تونه برای خودش کار پیدا کنه.»
پیرمردی می‌گوید: «جوون‌ها حالا دوست ندارند کار کنند. اون‌ها پول رو بدون زحمت و آسون می‌خواهند.»
«مگر آسیب رسوندن به کسی آسونه؟» مرد جوانی می‌پرسد: «هی! قصه‌ی تو چیه؟ نمی‌دونی برای گدایی کردن باید تراژدی خوبی بسازی؟»
مردم می‌خندند. مرد آرام وسط دایره‌ای می‌نشیند، خون از آرنجش روی شلوار جینش می‌ریزد اما انگار به آن توجهی نمی‌کند. بعد از مدتی او دوباره آن جملات را فریاد می‌زند. مادر سانسان آهی می‌کشد و صندوق پول خود را برمی‌دارد و به طرف مرد می‌رود و می‌گوید: «مرد جوان توی این صندوق ده یوان هست آن را بردار و برو و شغلی برای خودت پیدا کن. با این کارهای بی معنی زندگی‌تو هدر نده.»
«اما کاری پیدا نمی‌شه.»
«پس این پول رو بردار.» مرد تیغه چاقو را بین دو کف دستش نگه می‌دارد و دسته آن را به مادر سانسان می‌دهد: «خاله بفرمایید.»
«برای چی؟ من نمی‌خوام بدن تو رو ببرم.»
«اما باید این کار رو بکنید وگرنه نمی‌تونم پول رو بردارم. اینجا نوشته شده.»
«پول رو بردار.»
«من گدا نیستم.» یک نفر از توی جمعیت می‌پرسد: «پس تو چی هستی؟» یکی دیگر می‌گوید: «یک احمق.»
مردم از خندیدن طفره می‌روند. مرد تکان نمی‌خورد و هنوز چاقو را برای مادر سانسان نگه داشته است. مادر سانسان سرش را تکان می‌دهد و اسکناس را روی جعبه مقوایی می‌اندازد. مرد اسکناس را جلوی پای مادر سانسان می‌گذارد و به طرف جای خود عقب می‌رود.
سانسان اسکناس را بر می‌دارد و به طرف مرد می‌رود. مرد به او نگاه می‌کند و او هم به چشم‌های مرد نگاه می‌کند. بدون کلمه‌ای حرف مرد چاقو را در دستان او می‌گذارد. سانسان اندام او را برانداز می‌کند، پوستی نرم و برنزه و زخمی که خونریزی دارد. سانسان با یک انگشت بازوی او را لمس می‌کند، آزمایش و ارزیابی می‌کند و بعد نوک انگشتش را روی شانه او حرکت می‌دهد. مرد از این حرکت کمی می‌لرزد.
مادرش می‌گوید: «سانسان دیوونه شدی؟» ماهیچه‌های مرد زیر انگشت نوازشگر سانسان شل می‌شود؛ بعد از این همه سال سانسان کسی را می‌یابد که مفهوم قول را درک می‌کند. شاید آنها دیوانه به نظر آیند، اما آنها تنها نیستند و همیشه یکدیگر را پیدا می‌کنند. این قول زندگی است، اصالت و شرافت است.
سانسان می‌گوید: «نگران نباش مادر.» سانسان به مادرش لبخند می‌زند، چاقو را به شانه مرد نزدیک می‌کند و به آرامی و با عشق و ملاطفت برشی در بدن او ایجاد می‌کند.

نویسنده: یی‌یون لی (Yiyun li)
مترجم: گیتا حجتی

درباره نویسنده:
یی‌یون لی در سال 1972 در پکن به دنیا آمد و در سال 1996 به امریکا مهاجرت کرد. او که به رشته پزشکی علاقه داشت در دانشگاه آیوا ثبت نام کرد و به ادبیات خلاقه و نوشتن رو آورد. در کارگاه نویسندگان آیوا شرکت کرد و در رشته نگارش خلاقه غیر داستانی فوق لیسانس گرفت. مقالات و سپس داستان‌هایش در مجله‌های معتبری مثل پاریس ریویو و نیویورکر چاپ شد. نخستین مجموعه داستانی او به نام هزار سال دعای خیر جایزه بین‌المللی فرانک اکانر را در رشته داستان‌نویسی برد و جوایز دیگر آن شامل جایزه پن / همینگوی، جایزه روزنامه گاردین برای نخستین اثر داستانی و جایزه کتاب کالیفرنیا برای اولین اثر داستانی است. یی یون لی در اوکلند کالیفرنیا همراه با همسر و دو پسرش زندگی می‌کند و در دانشگاه میلز درس ادبیات خلاقه می‌دهد.
درباره مترجم:
گیتا حجتی تا قبل از سال 1380 در زمینه ترجمه مقالات فرهنگی – هنری با مطبوعات همکاری می‌کرد. او بعد از آن سال به فعالیت حرفه‌ای در زمینه ترجمه‌های علمی و آموزشی برای نوجوانان پرداخت و تاکنون 7 جلد کتاب با ترجمه او به چاپ رسیده است و تعداد دیگری هم در شرف چاپ است.

منبع: www.jenopari.com

زیادی

بعد از ظهرِ پاییز است و ننه لین دارد یقلاوی به دست در خیابان راه می‌رود. گواهی‌نامه‌ی رسمی کارگاه‌اش داخل یقلاوی‌ست. روی آن با حروفِ طلاییِ براق نوشته "به موجبِ این نامه تایید می‌گردد رفیق لین مِی با افتخار از کارخانه‌ی پوشاکِ ستاره‌ی سرخِ پکن بازنشسته شده است".
ننوشته کارخانه‌ی بافندگیِ ستاره‌ی سرخ ورشکسته است یا ننه لین که با افتخار بازنشسته شده مواجب‌اش را دریافت نخواهد کرد. و البته که ننوشته، چون این اخبار صحت ندارد. کارخانه‌ی دولتی که "ورشکسته" نمی‌شود. خب "بازسازمان‌دهی داخلی" را هم از سر لطف از گواهی‌نامه حذف کرده‌اند. باید ملتفت باشیم که مواجبِ ننه لین فقط موقتن پرداخت نمی‌شود. تا چه مدت؟ اطلاعاتِ بیشتری در دست نیست.
خاله وانگ که همسایه‌ی ننه لین است وقتی از حال و روز او خبردار می‌شود می‌گوید: "وقتی آدم می‌ره کوه حتمن یه راهی واسه بالا رفتن پیدا می‌کنه"
تا ننه لین به خودش بیاید جمله‌ی دومِ تبلیغِ تویوتا از دهان‌اش در رفته است."و هر جا راهی هست تویوتایی هم هست".
"احسنت ننه لین. می‌دونم که آدمِ خوش‌بینی هستی. اگه همین‌جور مثبت بمونی تویوتات رو هم پیدا می‌کنی."
ولی با این پس‌اندازی که در شُرفِ ته کشیدن است چه کار می‌شود کرد؟ بعد از چند روز جمع و تفریق به این نتیجه می‌رسد که پس اندازش ظرفِ یک سال تمام می‌شود – البته اگر بتواند هراز گاهی بی خیالِ یک وعده‌ غذا بشود و بعد از غروب یک‌راست به رختخواب برود و زمستان طولانی شمال که می‌رسد آن‌قدر رخت بپوشد که مجبور نباشد هی چوب توی بخاری بریزد، به دو سال هم می‌کشد.
دفعه‌ی بعد که خاله وانگ، ننه لین را در بازار می‌بیند به یک تربچه‌ی چاق و گرد شبیه بودا که ننه لین برای شام‌اش خریده و توی بغلش گرفته است، نگاه می‌کند و می‌گوید "نگران نباش. بالاخره یکی پیدا می‌شه به‌ش شوهر کنی."
ننه لین می‌گوید "شوهر کنم؟" و سرخ می‌شود.
خاله وانگ می‌گوید "ننه لین این‌قدر سنتی نباش. چند سالته؟"
"پنجاه و یک"
"تو که از منم جوون‌تری! من پنجاه و هشت سالمه؛ ولی مثل تو قدیمی فکر نمی‌کنم. یه چیزی رو می‌دونی؟ این دوره زمونه ازدواج دیگه پیر و جوون برنمی‌داره."
ننه لین می‌گوید "مسخره‌بازی در نیار"
"جدی می‌گم ننه لین. چیزی که زیاده پیرمردِ زن‌مرده‌اس. حتمن بینشون مریض پول‌دار هم پیدا می‌شه که یکی رو بخوان ازشون مراقبت کنه."
ننه لین می‌پرسد "منظورت اینه که برم تو فکرِ مراقبت از سالمندان؟"
خاله وانگ آه می‌کشد و انگشت‌اش را به پیشانی ننه لین می‌زند."مغزت رو به کار بنداز. پرستار نه، زن. این‌جوری وقتی شوهرت بمیره یه پولی هم به تو می‌رسه."
ننه لین نفسش بند می‌آید. از تصورِ این‌که بعد از یک عمر بی‌شوهری حالا باید با شوهرِ مرده سر کند، می‌ترسد. با این حال خاله وانگ معطل نمی‌کند و همان‌جا، بین دو دکه‌ی ماهی‌فروشی، جفتِ مناسبی برای ننه لین پیدا می‌کند.
"هفتاد و شش ساله. فشار خونِ بالا و دیابت. زنِش تازه مرده. تک و تنها توی یک واحدِ سه خوابه. ماهی دوهزار یوآن مواجب. دو تا پسرِ متاهل و حقوق بگیرِ دولت."خاله وانگ در عجب از بی‌تفاوتی ننه لین، می‌گوید "ول کن ننه لین! دیگه کجا شوهرِ به این خوبی گیرت می‌آد؟ همین روزهاست که بمیره. پسرهام این‌قدر پول‌دار هستن که بذارن یه چیزی از پس‌اندازِ پیرمرد برات بمونه. خلاصه برات بگم از این خونواده بهتر نمی‌تونی پیدا کنی. پاشنه درِ خونه‌اشون از دستِ دلاله‌ها وراومده. ولی فقط تو چشمشون رو گرفتی. چرا؟ چون تا حالا شوهر نکردی و بچه نداری. راستی ننه لین چی شد شوهر نکردی؟ هیچ وقت بهمون نگفتی."
ننه لین دهان‌اش را باز می‌کند و می‌بندد "پیش می‌آد."
"اگه نمی‌خوای مجبور نیستی به منم بگی. در هر حال، اینا کسی رو که یه خروار بچه و نوه داشته باشه نمی‌خوان. من هم جاشون بودم به یه همچین زن‌بابایی اطمینان نمی‌کردم. از کجا معلوم از پیرمرد ندزده و نبره واسه بچه‌هاش؟ ولی تو از همه بهتری. من بهشون گفتم اگه هنوز یه آدم شرافت‌مند رو زمین مونده باشه تویی ننه لین. برای چی لفتش می‌دی؟"
ننه لین می‌پرسد "چرا کسی رو نمی‌آرن ازش مراقبت کنه؟" و حواس‌اش می‌رود پیش پسرها که قرار است مادرشان بشود."به‌صرفه‌تر نیست؟"
"انگار نمی‌دونی این دخترهای پرستار چه آدم‌هایی هستن؟ تنبلن و دزد، تازه اگه زن و شوهرهای جوون استخدام‌شون کنن شوهر هم می‌دزدن. می‌ذارن پیرها توی گه‌شون بمونن. اون ‌وقت یه همچین دختری رو استخدام کنن؟ هوع. فقط پیرمرد رو زودتر به کشتن می‌دن."
سرانجام ننه لین کوتاه می‌آید و قبول می‌کند که عاقلانه‌تر است به جای پرستار، یک زنِ مسن برای‌ پیرمرد بگیرند. ننه لین به همراهِ خاله وانگ راهی مصاحبه با دو پسر و همسران‌شان می‌شود. بعد از یک ساعت سوال و جواب، پسرها نگاهی با هم رد و بدل می‌کنند و از ننه لین می‌پرسند آیا نمی‌خواهد بیش‌تر فکر کند. چیز زیادی برای فکر کردن ندارد و ظرفِ یک هفته به منزلِ جدیدش نقلِ مکان می‌کند. شوهرش تانگ پیر، مریض‌تر از آن است که فکر می‌کرد. سر شامِ عروسی، یکی از دخترها می‌گوید "آلزایمر داره".
ننه لین سر می‌جنباند. البته نمی‌داند ولی حدس می‌زند این بیماری با مغز سر و کار داشته باشد. دو دست‌اش را حایل شوهرش می‌کند و او را سر میز می‌آورد. می‌نشاندش و آب دهان‌اش را از روی چانه‌اش پاک می‌کند.
ننه لین،حالا، هم زن است و هم مادر و هم مادربزرگ. دیگر اصلن یادش نمی‌آید کی بود و چند سال‌اش بود که به جای خاله لین کم کم به‌اِش گفتند ننه لین. می‌گویند زنِ بی شوهر زودتر پیر می‌شود. دیگر این حرف‌ها برایش مهم نیست. فعلن اسمِ ننه لین برازنده‌اش است.
هر هفته یکی از پسرها می‌آید به تانگ پیر سر می‌زند، خرجیِ یک هفته را می‌گذارد و می‌رود. تانگ پیر روی صندلی‌ کنارِ پنجره ساکت نشسته است. هر از گاهی از ننه لین سراغِ زن‌اش را می‌گیرد. او هم به سفارشِ پسرها جواب می‌دهد که زن‌اش در بیمارستان است و حال‌اش دارد خوب می‌شود و خیلی زود به خانه برمی‌گردد. قبل از این‌که ننه لین جواب بدهد تانگ پیر سوالش را فراموش کرده و مراقبه‌ش را از سر گرفته است، انگار نه انگار که صدای او را شنیده باشد. ننه لین همچنان منتظر می‌ماند ولی سوالِ دیگری در کار نیست.سرانجام بی‌خیالِ باقیِ سوال‌ها می‌شود. صدای تلویزیون را بالا می‌برد و دور خانه می‌پلکد؛ جارو می‌کند، گرد گیری می‌کند، می‌شوید، خشک می‌کند. ولی هر بار کارش زودتر از روزِ قبل تمام می‌شود. بعد روی مبل می‌نشیند و سریال‌های آبکیِ تلویزیون را تماشا می‌کند. برخلافِ تلویزیون دوازده اینچی خودش که هر بار می‌خواست کانال عوض کند مجبور بود از این سرِ اتاق به آن سرِ اتاق برود که البته با دو تا سیخی که به جای آنتن گذاشته بود شش کانال بیشتر نمی‌توانست بگیرد، دستگاهِ تانگ پیر هیولایی با کلی کانال است که همه از یک کنترل از راه دورِ کوچک فرمان می‌رند. این همه کانال ننه لین را گیج می‌کند. کم کم می‌فهمد این دستگاه به دردش نمی‌خورد. فرقی نمی‌کند کدام برنامه را تماشا کند، مدام دلواپس است که نکند برنامه‌های جالب‌تر از دستش بروند. بعد از چند روز زندگیِ مشترک به ناگاه درمی‌یابد که دیگر مثلِ ده سالِ پیش به تلویزیون معتاد نیست. یعنی ازدواج این‌قدر می‌تواند دگرگون کند که به یک چشم برهم زدن عادتِ قدیمیِ آدم از سرش بیافتد؟
ننه لین آه می‌کشد و تلویزیون را خاموش می‌کند. تانگ پیر توجهی به سکوتِ معلق در اتاق ندارد. تازه می‌فهمد که تقصیر از تلویزیون نیست. حضورِ تانگ پیر نمی‌گذارد تمرکز پیدا کند. مجله‌ای قدیمی برمی‌دارد و از پشتِ صفحه‌هایش زیرچشمی به تانگ پیر نگاه می‌کند. ده دقیقه… بیست دقیقه… ننه لین به نگاه کردنش ادامه می‌دهد هرچند تانگ پیر اصرار دارد به روی خودش نیاورد. حسِ غریبی به ننه این می‌گوید تانگ پیر بیمار نیست. می‌داند او آن‌جاست. می‌داند و مخفیانه زیرِ نظرش دارد.حتی می‌داند زنش بعد از چهل و پنج سال برای همیشه رفته و ننه لین زنِ جدیدش است ولی انگار تانگ پیر قصد ندارد او را به رسمیت بشناسد. تظاهر می‌کند عقلش را از دست داده و توقع دارد او نقشِ پرستارش را بازی کند. ولی ننه لین تصمیم می‌گیرد زیرِ بار نرود. آن‌ها با هم زن و شوهرند. عقدنامه‌شان هم زیرِ بالش است، جایش هم امن است. باشد، حالا که تانگ پیر می‌خواهد صبرِ او را امتحان کند، حرفی ندارد؛ ننه لین باید در این زورآزمایی برنده شود. مجله را زمین می‌گذارد و گستاخانه به تانگ پیر چشم می‌دوزد تا شرمنده‌اش کند. دقایق تند تند سپری می‌شوند. می‌شود یک ساعت و یک‌ دفعه وحشت‌زده به خودش می‌آید؛ او هم دارد عقلش را از دست می‌دهد. تنه‌اش را از روی نیمکت بلند می‌کند و کش و قوس می‌آید. صدای مفاصلش درمی‌آید. به پایین نگاه می‌کند: تانگ پیر هنوز مثلِ مجسمه مانده است. با خودش می‌گوید واقعن مریض است و از این‌که در مورد تانگ پیرِ بی‌چاره خیالِ بد به خودش راه داده خجالت می‌کشد. سریع به آشپزخانه می‌رود و با یک لیوان شیر برمی‌گردد. می‌گوید "دیگه وقتِ شیرته" و چانه‌ی تانگ پیر را مالش می‌دهد تا کم کم شیر را قورت بدهد.
ننه لین در روز سه بار به تانگ پیر انسولین تزریق می‌کند. سوزن را توی بازویش فرو می‌برد و وقتی تکانِ ریز ماهیچه‌ی بازو را می‌بیند تازه حس می‌کند تانگ پیر زنده است. بعضی وقت‌ها سوزن را که بیرون می‌کشد چند قطره خون می‌آید، آن وقت به جای پنبه با نوکِ انگشت پاک‌اش می‌کند و احساس می‌‌کند خونِ تانگ پیر درونِ تنش می‌دود.
ننه لین چند بار تانگ پیر را حمام می‌کند: یک‌بار صبح، یک‌بار شب قبل از خواب و هر باری که خودش را کثیف می‌کند. حمامِ شخصی، محبوب‌ترین قسمتِ ازدواج ننه لین است. یک عمر سرِ آبِ ولرمِ دوش‌های زنگ‌زده‌ی حمام عمومی با باقیِ بدن‌های لیز جنگیده، حالا که حمامی از آنِ خودش دارد از هر فرصتی استفاده می‌کند.
تنها مردی که ننه لین سر تا پا برهنه در زندگیش دیده همین تانگ پیر است. بارِ اول که لباس‌های پیرمرد را از تنش درمی‌آورد نمی‌توانست هی نگاهش را دزدکی به آلتِ او ندوزد و جوانیش را تصور نکند. البته ننه لین خیلی زود خودش را از این افکارِ ناپاک نجات داد. بدنِ نحیفِ تانگ پیر دلش را لرزاند و از آن به بعد با دست‌هایی مادرانه سراغِ او رفت.
 عصر شده و ننه لین، تانگ پیر را به طرفِ صندلیِ پلاستیکیِ وسطِ حمام می‌برد. دکمه‌های پیژامه‌اش را باز می‌کند. تانگ پیر هم دست‌هایش را به فرمانِ او خم می‌کند و سرش را به شانه‌ی ننه لین تکیه می‌دهد. ننه لین سرپوشِ لوله را پس می‌زند و روی بدنِ او آب گرم می‌ریزد، یک دستش را روی پیشانی تانگ پیر می‌گذارد جوری که آب توی چشم‌هایش نرود.
ننه لین دو زانو روی زمین نشسته وساقِ پای تانگ پیر را می‌مالد که تانگ پیر کفِ دستش را روی شانه‌ی او می‌گذارد. ننه لین بالا را نگاه می‌کند. تانگ پیر به چشم‌هایش زل زده است. ننه لین جیغ می‌زند و خودش را از او عقب می‌کشد.
تانگ پیر می‌گوید "تو کی هستی؟"
ننه لین می‌گوید"تانگ پیر! خودتی؟"
"تو کی هستی؟ برای چی این‌جایی؟"
"من این‌جا زندگی می‌کنم". نورِ عجیبی در چشم‌های تانگ پیر می‌بیند و یک دفعه قلبش پایین می‌ریزد. مرگ که نزدیک باشد این روشنی هم پیدا می‌شود. دو سال پیش هم در چشم‌های پدرش همین نور را دیده بود، چند ساعت قبل از اینکه بمیرد. به فکرش می‌رسد که بیرون بدود و دکتر خبر کند ولی پاهایش به زمین قفل شده‌اند و چشم‌هایش به چشم‌های تانگ پیر.
"من نمی‌شناسمِت. تو کی هستی؟"
ننه لین خودش را برانداز می‌کند: با یک بارانیِ زردِ پلاستیکی و یک جفت دستکشِ لاستیکیِ سبز. می‌گوید "من زنِتم."
"تو زن من نیستی. زن من سوچانه. سوچان کجاست؟"
"سوچان دیگه پیش ما نیست. من زنِ جدیدتم."
"دروغ می‌گی" تانگ پیر این را می‌گوید و بلند می‌شود."سوچان توی بیمارستانه."
ننه لین می‌گوید "نه. بهت دروغ گفتن."
تانگ پیر صدای ننه لین را نمی‌شنود. ننه لین را هل می‌دهد؛ یک‌دفعه بازوهای تانگ پیر چقدر قوی شده‌اند. ننه لین به زور می‌گیردش ولی تانگ پیر دیوانه شده و نمی‌شود جلویش را گرفت. ننه لین دست‌هایش را ول می‌کند، نمی‌داند چرا باید سرِ یک زنِ مرده با شوهرش بجنگد. ولی تانگ پیر همچنان دارد با هوا کشتی می‌گیرد، دو قدمِ دیگر بر می‌دارد، در آبِ صابون لیز می‌خورد و می‌افتد.
در مراسم تشییع کسی به ننه لین توجه نمی‌کند. او هم گوشه‌ای می‌نشیند و به حرف‌های آدم‌ها راجع به تانگ پیر گوش می‌کند: فیزیک‌دانی فاضل و آموزگاری بزرگ، همسر و پدر و پدربزرگی دوست‌داشتنی. بلاخره کارِ سخنرانان تمام می‌شود و با اعضای خانواده دست می‌دهند ولی ننه لین را آخرِ صف نمی‌بینند.
ننه لین در خیال‌ به تک تکِ آدم‌های آن‌جا می‌گوید من نکشتمش. قبلِ این‌که بیفته داشت می‌مرد. ولی نمی‌گوید. اگر بگوید هم کسی حرف‌اش را باور نمی‌کند. آن نور را فقط خودش دیده است. کورسویی قبل از شبِ ابد، یک لحظه روشنی و بعد تمام.
*****
یک قِران از دارایی تانگ پیر دستِ ننه لین را نمی‌گیرد. دو ماه از تانگ پیر مراقبت کرد و به قولِ خیلی‌ها با بی‌ملاحظگی‌اش او را به کشتن داد. پسرها را سرزنش نمی‌کند. غمِ از دست دادنِ پدر هزار بار از غمی که ننه لین دارد بدتر است. وقتی یکی از پسرها در مدرسه‌ی خصوصی شبانه‌روزی‌ای که دوستش می‌گرداند شغلی برای ننه لین دست و پا می‌کند، ننه لین نزدیک است گریه‌اش بگیرد.
آموزشگاه می می در یک استراحت‌گاهِ کوهستانی در حاشیه‌ی غربی پکن است. گردانندگان‌اش افتخار می‌کنند که این آموزشگاه جزوِ نخستین مدارسِ خصوصیِ کشور است. اولین روزِ ورودِ ننه لین، سرآشپز به او می‌گوید "روابط! روابط!" – اگر متولیانِ قدرتمندی نداشت مگر مجوزِ مدرسه صادر می‌شد؟ – همه جا دارد مدرسه‌ی خصوصی باز می‌شود، کلن کسب و کارِ خصوصی رونق گرفته است. باران بهاری باریده و بامبوها همه جا جوانه زده‌اند. خانواده‌های سرانِ حزبِ کمونیست یک شبه به شکلِ صاحبانِ تجارت درآمده‌اند و در مقامِ نمایندگانِ کارگشای پرولتاریای نوین روی صفحه‌ی تلویزیونِ ملی ظاهر می‌شوند.
ننه لین مستخدمِ مدرسه شده است. زندگی از این بهتر در تصورش نمی‌گنجد؛ وعده‌های غذاییِ شاهانه، گوشت و ماهیِ فراوان، سبزی‌های سبز؛ سبزتر از هر سبزی‌ای که در بازار دیده بود. آشپز برای ننه لین تعریف می‌کند که همه‌ی این چیزها در یک مزرعه‌ی کوچکِ طبیعی تولید می‌شود که مخصوصِ شخصِ رییس جمهور و نخست‌وزیر و خانواده‌هاشان است.
ننه لین وقتی می‌بیند این همه غذای خوب از توی سطلِ آشغال سردر می‌آورد دلش می‌گیرد. برای همین می‌گذارد بچه‌ها غذاشان را تمام کنند و بعد خودش غذا می‌خورد. سالنِ غذاخوری که خالی می‌شود بشقاب‌ بشقاب سبزی‌های پلاسیده و ماهی‌هایی که نصفِ شکم‌شان نیست روی میزها می‌ماند. ننه لین ته مانده‌ی غذاها را توی بشقابِ خودش می‌کشد و در رویا با یک قطارِ تندرو از مدرسه به شهر می‌رود و غذای دست‌نخورده را برای همسایه‌های قدیمی‌اش می‌برد.
خوردنِ غذای به این خوبی، بدون عرق ریختن معصیت دارد. کارِ رخت‌شوخانه و نظافتِ خوابگاه‌ها به کنار، ننه لین هزار کار دیگر هم می‌کند. صبحِ زود بیدار می‌شود، پنجره‌ی کلاس‌ها را باز می‌کند که هوای تازه بیاید. کفِ مرمر را جارو می‌کند و می‌شوید. نیمکت‌های بچه‌ها را گردگیری می‌کند. حتی اگر سرایدار شبِ قبل کلاس‌ها را تمیز کرده باشد باز با وسواس همه چیز را برق می‌اندازد. اگر هم تا زنگِ بیداری فرصتی مانده باشد سری به کوه می‌زند. مهِ صبحگاه روی تن و بدنش می‌نشیند. به آوازِ پرنده‌ها گوش می‌دهد، پرنده‌هایی که تا به حال ندیده و از سعادت لبریز می‌شود. سال‌های توی کارخانه دارند توی ذهنش محو می‌شوند، ننه لین دیگر یادش نمی‌آید چطور میانِ دودِ غلیظ ِ کوره‌های زغال‌سنگ راه می‌رفت یا چطور توی بازار، سبزی‌های باد کرده از کود شیمیایی را زیر و رو می‌کرد.
بیشترِ وقت‌ها با یک بغل گل‌های وحشی از پیاده‌روی‌ برمی‌گردد؛ ارکیده‌های کوهی، خوشه‌های مروراید، تاج‌های یاقوتی. گل‌ها را توی گلدان‌ها می‌گذارد؛ برای هر شش کلاس و برای هر کلاس یک گلدان. هرچند به ندرت این ذوق و ظرافت تا آخرِ زنگِ اول دوام می‌آورد. پسرها گل‌ها را برمی‌دارند و به طرفِ هم حمله می‌کنند اگر کسی گل به لب‌هایش بخورد دخترخانم می‌شود. دخترهای بزرگ‌تر گلبرگ‌ها را می‌کنند که در حیاط مدرسه چال کنند. انگشت‌هاشان بی‌رحم است و صورتک‌هاشان ماتم‌زده و سرد.
مدرسه دارد توسعه پیدا می‌کند. هر ماه چند تایی دانش‌آموز جدید از راه می‌رسند. ننه لین از ثروتِ والدین انگشت به دهان شده است. شهریه‌ی بیست هزار یوآنی ثبت نام را که به راحتی می‌پردازند هیچ بعد هم بیست هزار یوآنِ دیگر برای شهریه‌ی سالِ اول و اتاق و شبانه‌روزی می‌دهند.
سومین ماهِ ماندگاریِ ننه لین در مدرسه مصادف می‌شود با جشنِ آمدنِ صدمین دانش آموز. آن پسرِ خوش اقبال کسی نیست جز کانگِ شش ساله. شاگردهای دیگر همه شهری‌اند ولی کانگ اهلِ یکی از دهاتِ اطراف است. دو روز از آمدنش نگذشته که تمامِ معلمان و کارکنانِ آن‌جا داستانِ زندگیش را از برند. پدربزرگِ کانگ قبلن رهبرِ یک کمونِ بزرگ در ده‌شان بوده، پدرش هم یکی از کارگزارانِ بزرگِ کشاورزیِ شمالِ چین شده است.
ننه لین و یکی از مادرهای خوابگاه به اسم خانم دو در حالِ گرفتنِ ردِ جوراب‌های بدبوی زیر تشک‌ها هستند. ننه لین می‌گوید: "فکر می‌کردم رعیت‌ها دوست دارن پسرهاشون پیش خودشون بمونن." خانم دو، جوراب‌های سفتی را که شکل پا شده‌اند، بالا می‌گیرد و می‌گوید "الانه‌اس که بلند بشن راه برن.
بعد به ننه لین می‌گوید "به‌شرطی که مادره از چشم نیفته. این پسره زیادیه."
"مامان باباش طلاق گرفتن؟"
"کسی چه می‌دونه ! ولی باباش که یه زنی یه نشونده‌ای چیزی داره. تازه چه فرقی می‌کنه؟ وقتی مادر رو نخوان، بچه هم باید بره."
ننه لین برای پسرک غصه‌اش می‌شود؛ یک پسربچه‌ی کوچولو که اصلن جایی روی زمین نمی‌گیرد خارِ چشمِ بقیه شده است. میان جمعیت دنبالِ پسرک می‌گردد. لباس‌هایش البته از همان مارک است که پسرهای دیگر می‌پوشند ولی به تنِ او زار می‌زند. هرقدر این لباس‌های نو و گشاد و شیک مالِ او باشند او هم متعلق بهِ این مدرسه است. از دور انگار دست و صورتش سال‌هاست آب به خودشان ندیده‌اند. هرچند وقتی ننه لین از نزدیک لمس‌شان کرد، متوجه شد بچه این وسط گناهی ندارد.
هفته‌ی دوم کم کم پای کانگ به رخت‌شوخانه باز می‌شود. یک بار وقتی ننه لین به چانه‌ی او روغنِ بچه می‌مالد، می‌پرسد "این چیه ننه جون؟
"ننه لین می‌گوید "این رو که بمالم بهت شکلِ بچه شهری‌ها می‌شی."
"خونه‌ات کجاس ننه جون؟"
"همین جا."
"قبلِ این‌که بیای این‌جا؟ خونه شوهرت کجاس؟"
ننه لین لحظه‌ای فکر می‌کند و می‌گوید "توی شهر."
"شهر چه جوریه؟ مامانم گفته می‌بره نشونم می‌ده."
ننه لین می‌پرسد "مامانت کجاس؟" و نفس‌اش را حبس می‌کند. کاش قلبش این‌قدر سر و صدا نکند. پسرک حواس‌اش نیست.
"تو خونه."
"خونه‌ی‌ بابات؟"
"خونه بابابزرگم. خونه بابام اون یکی مامانمه."
"اون یکی مامانت چه قیافه‌ایه؟ خوشگله؟"
"بله."
"خوبه با تو؟"
"بله."
"دوسِش داری؟"
"بله."
ننه لین می‌پرسد "مامانت رو هم دوس داری؟ مامانت رو بیشتر دوس داری یا مامانِ تازه‌اتو؟" و دور و برش را نگاه می‌کند که یک‌وقت کسی از راهرو به طرفِ اتاقِ رخت‌شوخانه نیاید. انگار که دارد دزدی می‌کند.
پسرک هم گیج و منگ دورِ خودش می‌چرخد. بعد نزدیکِ ننه لین می‌آید، بازوهایش را دورِ گردنِ او حلقه می‌کند، دهانش را نزدیکِ گوش ننه لین می‌برد و می‌گوید "ننه جون یه رازی بهت می‌گم. به هیچ کی نگو."
نفسِ داغِ پسرک به لاله‌ی گوشِ ننه لین می‌خورد.
"نمی‌گم."
"مامانم گفته یه روز می‌آد برم می‌گردونه خونه."
"کِی؟"
"گفته زود می‌آد."
"کِی این رو گفته؟"
"قبلِ اینکه مامانِ تازم بیاد."
"کِی بود؟"
"پارسال."
"از اون موقع مامانت رو ندیدی؟"
 کانگ می‌گوید: "نه، ولی گفته اگه بابا و مامان تازم رو عصبانی نکنم زود می‌آد. ننه جون نگهبانا راهش می‌دن؟"
ننه لین می‌گوید "معلومه که راهش می‌دن." پسرک بوی درهم و برهمِ روغنِ بچه و رختِ تمیز و عرقِ پاکِ تن می‌دهد، بوی تانگ پیر را می‌دهد وقتی تازه از حمام درمی‌آمد، بوی آدم‌های عزیز را می‌دهد. لب‌های ننه لین خشک می‌شود و بازوهای داغ و چسبناک پسر را روی گردن‌اش حس می‌کند.
پارکینگِ بیرونِ مدرسه بعد از ظهرهای جمعه پر از ماشین‌های لوکس می‌شود. شوفرها و دایه‌ها بچه‌ها را برمی‌دارند و می‌برند. البته گاهی هم سر و کله‌ی مادر و پدرها پیدا می‌شود. معلم‌ها و مادرهای خواب‌گاه هم کارشان این است که میانِ درگاه مدرسه بایستند و عروسِ فلان مقام یا هنرپیشه‌ی فلان فیلم را نشانِ هم بدهند.
تنها بچه‌ای که تعطیلاتِ آخرِ هفته را در مدرسه می‌ماند کانگ است. پدرش شهریه‌ی نگه‌داری آخر هفته‌اش را پرداخت کرده و قول داده آخرِ ترم بیاید او را ببرد. ولی ننه لین می‌ترسد پدرِ کانگ سراغش نیاید. اگر تابستان شد و هیچ کس دنبالِ کانگ نیامد چه؟ شاید بتواند پیشِ خودش توی مدرسه نگه‌اش دارد. البته اگر خودش اجازه داشته باشد بماند. اگر اجازه نداشته باشد، این دو ماه تا مدرسه‌ها باز شوند، کجا را دارد سر کند.
وقتی آخرین شاگرد هم روانه‌ی تعطیلاتِ آخر هفته شد، معلم‌ها و مادرهای خوابگاه سوارِ اتوبوس می‌شوند و به شهر می‌روند. به جز نگهبان‌ها که دو نفرند، ننه لین تنها کسی‌ست که در مدرسه می‌ماند و با طیب خاطر مراقبت از کانگ را به عهده می‌گیرد.
دمِ در مدرسه می‌ایستند و برای اتوبوس دست تکان می‌دهند. وقتی اتوبوس می‌رود جفت‌شان نفسِ راحتی می‌کشند. کانگ مثلِ تیر از حیاط می‌گذرد تا خودش را به اتاقِ فعالیت‌ها برساند و میان کتاب‌های عکس‌دار دلی از عزا در آورد. ننه لین کنارش می‌نشیند و با موهایش بازی می‌کند. کانگ با خودش می‌خندد و ننه لین غرقِ تماشایش می‌شود. وقتی تهِ کتاب‌های جدید را درآوردند، بیرون می‌روند و توی حیاط بازی می‌کنند. کانگ روی تاب می‌نشیند و ننه لین تاب را هل می‌دهد. تاب آن‌قدر بالا می‌رود که کانگ جیغ می‌زند.
وقتی هوا خوب باشد نوبتِ کوه‌پیمایی‌ست. گردشگرهای آخر هفته‌ای هم آن‌جا می‌آیند ولی ننه لین و کانگ تنها دو نفری‌اند که نگرانِ از دست دادنِ اتوبوس یا گیر افتادن توی ترافیک نیستند. دست در دست قدم می‌زنند. کفِ دستِ کانگ به کفِ دستِ ننه لین می‌خورد. دستِ هردوشان خیسِ عرق است. ننه لین برایش افسانه‌های قدیمی گل‌ها و علف‌ها را تعریف می‌کند و تا قصه‌هایش تمام می‌شود از خودش می‌سازد.
بعد از شام، ننه لین کانگ را می‌فرستد حمام. خودش با حوله و لباس‌های زیرِ کانگ بیرون منتظر می‌ایستد. کانگ زیرِ دوش، آوازِ سنجاقکِ قرمز را که ننه لین یادش داده می‌خواند. همیشه یکی دو دقیقه بعد با فریاد از ننه لین می‌پرسد بیرون بیاید یا نه. ننه لین جواب می‌دهد اگر پنج دقیقه‌ی دیگر زیرِ دوش بماند خوب است. پسر آوازش را ادامه می‌هد. صدایش صاف و زلال است.
اغلب بی‌اینکه شیرِ آب را ببندد از توی وان جست می‌زند به طرف ننه لین. ننه لین وانمود می‌کند جا خورده و شروع می‌کند به جیغ زدن. کانگ ریز می‌خندد و قبل از این‌که ننه لین بتواند حوله را دورِ بدنِ آب‌چکانش بپیچد پا می‌گذارد به فرار.
شب کانگ توی خواب ناله می‌کند و دست و پایش را روی پتو به این طرف و آن طرف پرتاب می‌کند. ننه لین محکم در آغوش‌اش می‌گیرد و یک دلِ سیر تماشایش می‌کند. گرمیِ نامانوسی درونش می‌دود. نمی‌داند عشقی که می‌گویند همین است یا نه… آن‌قدر دلش می‌خواهد لحظه لحظه‌ی باقی مانده‌ی زندگیش را با کانگ باشد که از خودش می‌ترسد.
ننه لین اولین نفری نیست که متوجهِ گم شدنِ جوراب‌ها می‌شود. دو هفته است مادرهای خوابگاه پشتِ سر هم به ننه لین می‌گویند دخترها شاکی‌اند که جوراب‌های عزیزشان در رخت‌شوخانه غیب می‌شوند. ننه لین می‌داند چه بر سرِ جوراب‌ها آمده است. چند باری کانگ را در حالِ قاپیدنِ جوراب‌های نشسته‌ی دخترها دیده است. هرچند تا بفهمد ننه لین تماشایش می‌کند جورابی را که برداشته توی سبدِ رخت‌ها می‌اندازد.
هفته‌ی بعد موقعِ کامپیوتر بازیِ کانگ در اتاقِ فعالیت‌ها، ننه لین تختِ خوابش را می‌گردد. زیرِ ملافه‌ها که معمولن بچه‌ها چیز قایم می‌کنند خبری نیست. پتو را باز می‌کند، خبری نیست. بالِش را بر می‌دارد و زیپش را باز می‌کند. پنج جفت جوراب مثلِ توله‌های تازه به دنیا آمده توی هم گلوله شده‌اند.
وقتی از هم بازشان می‌کند طرح‌های گل‌دار و کارتونیِ جوراب‌ها معلوم می‌شود‌. اول به فکرش می‌رسد جوراب‌ها را بردارد و توی جیبش بگذارد ولی وقتی کانگ را تصور می‌کند که توی بالش‌اش دنبال جوراب‌ها می‌گردد منصرف می‌شود. فقط ننه لین نمی‌داند چرا این جوراب‌ها این‌قدر باید برای کانگ عزیز باشند. دوباره جوراب‌ها را گلوله می‌کند و سرِ جای‌شان می‌گذارد.
دوشنبه نصفِ روز از سرپرست‌اش مرخصی می‌گیرد و با اتوبوس به شهر می‌رود پیِ جوراب‌های نقش‌دار شبیه همان‌ها که گم شده اند. چند بسته هم بیشتر می‌خرد.
ننه لین از این به بعد بیشتر حواس‌اش را جمعِ رخت‌شوخانه می‌کند. قبل از آمدنِ کانگ جوراب‌های هر کسی را توی کیفش می‌گذارد. البته هر از گاهی مجبور می‌شود جوراب‌هایی را که خریده و شسته و خشک کرده از روی زمین جمع کند.
ننه لین حسابِ جوراب‌های گم‌شده را دارد و خیلی نگران است، البته هنوز هم آخرِ هفته‌ها به‌اِشان خوش می‌گذرد. نمی‌داند باید با کانگ حرف بزند و علتِ کارش را بپرسد یا نه. هر بار دهانش را باز می‌کند حرف بزند رای‌اش برمی‌گردد.
هوا دارد گرم می‌شود. مادرهای خواب‌گاه روی تختِ تک تکِ شاگردها پشه‌بند می‌زنند. شبِ اول به محضِ این‌که مادرِ خواب‌گاه می‌رود، پسرِ تختِ کناری کانگ از سرِ جایش بلند می‌شود و با چراغ قوه‌ی کوچکش سر وقتِ کانگ می‌رود. سرش را به پشه‌بندِ او می‌چسباند، از خودش صداهای خفه‌ و ترسناک درمی‌آورد و نورِ چراغ قوه را به چشم‌های کانگ می‌تاباند. ولی کانگ گریه نمی‌کند. جوراب‌های گل‌دار را توی دست‌هایش مشت کرده و با آن‌ها صورتِ خودش را نوازش می‌کند. پسر این‌ را می‌بیند و حسابی کیفور می‌شود که غافل‌گیرش کرده است.
مادرهای خواب‌گاه را صدا می‌زنند. هفت جفت جورابِ دیگر هم کشف می‌شود. روزِ بعد همه درباره‌ی پسر مریضی که جوراب‌های دخترها را می‌دزد و باهاشان کارهای عجیب می‌کند، حرف می‌زنند.
بچه‌ها دنبالِ کانگ می‌گذارند و صدایش می‌زنند "روانی"، "مریض"،"بیمار جنسی". ننه لین می‌بیند و دلش فشرده می‌شود. انگار قلبش را توی ماشینِ رخت‌شویی انداخته باشند. کانگ دیگر اجازه ندارد به رخت‌شوخانه بیاید. ننه لین تعدادِ روزهایی را که تا تعطیلات مانده می‌شمارد. نمی‌داند می‌تواند سه روز دیگر دوام بیاورد یا نه.
بعد از ظهرِ جمعه که می‌رسد باز ننه لین و کانگ دمِ در مدرسه می‌ایستند. این بار ننه لین مجبور است دستِ کانگ را بلند کند و به جای او تکان بدهد. وقتی اتوبوس می‌رود ننه لین رویش را می‌کند به کانگ که با ریگِ جلوی پایش بازی می‌کند."کانگ، بیا یه دقه بریم اتاقِ ننه جون."
کانگ دستش را از دستِ ننه لین بیرون می‌کشد و می‌گوید "نمی‌خوام."
"می‌خوای چی کار کنی پس؟ بیا یه کم راه بریم."
"نمی‌خوام راه برم."
"می‌آی کتاب بخونیم؟ دیروز یه قفسه پُر، کتاب اومده."
"نمی‌خوام کتاب بخونم."
"بیا تاب‌بازی کنیم پس."
کانگ می‌گوید "هیچ کاری نمی‌خوام بکنم." و دستِ ننه لین را از روی شانه‌اش پس می‌زند.
اشک از چشم‌های ننه لین سرازیر می‌شود. به روی سر کانگ نگاه می‌کند. وقتی عاشقِ کسی باشی حتی وقت‌هایی که نمی‌توانی، باز دلت می‌خواهد خوشحالش کنی.
"خب بگو می‌خوای چی کار کنی تا همون کارو بکنیم. بگو دلت چی می‌خواد تا ننه لین برات بیاره. می‌دونی چقد ننه لین دوستت داره."
کانگ می‌گوید"می‌خوام برم خونه. می‌خوام برم پیش مامانم… ننه جون می‌شه سوار قطار بشیم دو روز بریم خونه؟"
ننه لین سرش را پایین می‌اندازد. کانگ سرش را بالا گرفته و ننه لین را نگاه می‌کند. دستِ ننه لین را می‌گیرد.
"همش دو روز ننه جون. هیچ کی نمی‌فهمه."
ننه لین آه می‌کشد "کانگ منو ببخش ولی ننه جون نمی‌تونه این کارو واست بکنه."
"ولی چرا؟ تو که گفتی هر کاری می‌کنی."
"هر کاری که این‌جا بشه بکنیم، توی مدرسه، توی کوه. پسرِ خوب، ما از مدرسه اجازه نداریم بریم بیرون."
یک دقیقه طول می‌کشد تا کانگ به گریه بیفتد. ننه لین سعی می‌کند آرام‌اش کند. بغلش می‌کند. کانگ هلش می‌دهد. ننه لین از سردیِ خشمگینِ چشم‌های کانگ یخ می‌کند، تانگ پیر هم آن‌روز همین نگاه را داشت. کانگ به طرفِ دیگر حیاط مدرسه می‌دود. ننه لین دنبالش می‌دود ولی مجبور است بعد از هر چند قدم بایستد و نفس تازه کند. بدن پیر او پیشِ قلبِ جوانش کم می‌آورد.
ننه لین پیشِ خودش فکر می‌کند کانگ توی تختش دارد گریه می‌کند. ولی پسرک توی تختش نیست. ننه لین داخل ساختمان راه می‌افتد و کانگ را صدا می‌زند. هر درِ قفل نشده‌ای را امتحان می‌کند، اتاقِ فعالیت، اتاقِ موسیقی، سالنِ غذاخوری. زیرِ میزها را نگاه می‌کند، پشتِ پرده‌ها و هر بار که امیدش بر باد می‌رود، قلبش فشرده‌تر می‌شود.
بعد از یک ساعت گشتن به ذهنش می‌رسد که نکند پسرک از ساختمان رفته باشد، اصلن از مدرسه رفته باشد. از این فکر فلج می‌شود. دو نگهبانی را که داخل اتاقکِ دم در مدرسه مشغول بازیِ پوکر هستند صدا می‌زند. هیچ‌کدام زیر بار نمی‌روند که پسرک از درِ مدرسه دررفته باشد. هر دوشان حتم دارند جایی توی ساختمان قایم شده است. سه نفری دوباره می‌گردند. وقتی جستجوشان بی‌نتیجه از آب در می‌آید، کم کم مضطرب می‌شوند؛ هر کسی به علتی مضطرب می‌شود.
پلیس را خبر می‌کنند. سرپرست مدرسه را خبر می‌کنند. مادرانِ خوابگاه را خبر می‌کنند. نگهبان‌ها به هر کسی که به ذهن‌شان می‌رسد زنگ می‌زنند. وقتی مردِ جوان با دست‌های لرزان شماره می‌گیرد ننه لین تماشایش می‌کند و می‌ماند که او دیگر برای چه نگران است. هر دو نفرِ این نگهبان‌ها از خویشاوندانِ متولیانِ مدرسه‌اند و فقط تعطیلاتِ آخر هفته‌شان خراب می‌شود یا حداکثر حقوقِ ماهانه‌شان کم می‌کنند. اگر کانگ را پیدا نکنند تا یک سالِ دیگر همه فراموش‌اش می‌کنند. ننه لین گریه را سر می‌دهد.
ولی کانگ در میان بلبشو سر و کله‌اش پیدا می‌شود، سالم و گرسنه و خواب‌آلود. احتمالن وقتی ننه لین دنبالش می‌گشته هوس قایم باشک‌بازی کرده بوده یا شاید خواسته بوده ننه لین را به خاطر ناامید کردنش تنبیه کند؟ نمی‌‌داند. فقط می‌داند کانگ به سرپرست آموزشگاه گفته زیر پیانو خواب بوده است.
ننه لین زیر پیانو را نگاه کرده بوده ولی چه کسی به حافظه‌ی یک پیرزن اعتماد می‌کند. به علاوه حتی اگر راستش را بگوید فرقی نمی‌کند. به هر حال بی‌لیاقتی‌ش را نشان داده است. حالا حکایت‌ خوردن جیره‌ی غذایی شاگردها و ماجرای بی‌دقتی‌اش در رخت‌شوخانه هم دوباره زنده شده‌اند.
عصر روزی که بچه ها برمی‌گردند به ننه لین می‌گویند که از آن‌جا برود. چیزهایش را جمع کرده‌اند و گذاشته‌اند دم در: یک بقچه که حتی برای زن پیری مثل ننه لین هم سنگین نیست.
"شادیِ عشق شهابِ آسمانی‌ست، دردِ عشق، تاریکیِ آسمان ‌"دختری که درخیابان از کنارِ ننه لین رد می‌شود، با خودش این ترانه را می‌خواند؛ صدایش صاف است. ننه لین تلاش می‌کند به دختر برسد ولی دختر خیلی تند می‌رود و ترانه هم به دنبالش. ننه لین بقچه‌اش را روی زمین می‌گذارد تا نفس تازه کند. هنوز یقلاوی‌اش دستش است. همه‌ی آدم‌های توی خیابان می‌دانند دارند کجا می‌روند. چقدر وقت است دیگر یکی از آن‌ها نیست؟
یکی به ننه لین تنه می‌زند.از پشت هلش می‌دهد. ننه لین تلو تلو می‌خورد و نزدیک است بیفتد که دستِ کسی را می‌گیرد. مردی با پیراهنِ سیاه داخلِ جمعیت می‌دود و بقچه را هم می‌برد.
زنی می‌ایستد و می‌پرسد: خوبی ننه جان؟"
ننه لین با سرش اشاره می‌کند که یعنی بله و تقلا می‌کند رویِ پا بماند. زن سر تکان می‌دهد و با صدای بلند به رهگذری می‌گوید "عجب زمونه‌ایه. همین الان یه نفر بقچه‌ی این پیرزن رو زد."
کسی جوابش را نمی‌دهد. زن سر تکان می‌دهد و راه می‌افتد.
ننه لین کفِ خیابان می‌نشیند و یقلاوی‌اش را بغل می‌کند. از این جماعتِ گرسنه بعید است به فکر دزدیدنِ ناهارِ یک پیرزن نیفتند. در هر حال چیزِ مهمی را از دست نداده است. هم سه هزار یوآنِ اخراج شدنش را داخلِ یقلاوی گذاشته بود و هم آن چند بسته‌ی بازنشده‌ی جورابِ رنگی و گل‌دار را؛ یادگارِ قصه‌ی کوتاهِ عاشقانه‌اش.

نویسنده: ییون لی
مترجم: آرزو مختاریان

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.