داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

در بیشه

شهادت مرد هیزم شکنی که در کلانتری ازاو بازپرسی شده بود
بله آقا من بودم که جسد را پیدا کردم. امروز صبح که طبق معمول برای بریدن اندازه مقرری چوب به جنگل می‌رفتم جسد مزبور را در بیشه‌ای که در گودی کوهستان قرار دارد پیدا کردم.
جای دقیق آن؟
تقریباَ صدو پنجاه گز دورتر از جاده یاماشیتا. این بیشه‌ای از نی و خیزران است و از جاده به دور افتاده است.
جسد آن مرد به پشت افتاده بود و لباس کیمونوی ابریشمی آبی رنگی بر تن داشت. عمامه چروک شده‌ای به رسم مردم کیوتو به سر بسته بود. یک ضربه شمشیر سینه‌اش را سوراخ کرده بود. ساقه‌های شکسته خیزران اطراف جسد همه خونی بود. نه دیگر از آن جسد خون نمی‌آمد، فکر می‌کنم که زخم خشک شده بود. خرمگسی خود را به آن زخم چسبانیده بود که متوجه آمدن من نشد.
می‌پرسید که آیا شمشیر و یا چیز‌هایی ازاین قبیل در آن‌جا دیدم؟
نه آقا، هیچ چیز، فقط یک ریسمان پیدا کردم که کنار ریشه درخت آزاد افتاده بود. اما علاوه بر آن ریسمان شانه‌ای نیز پیدا کردم. همین‌ها و بس، ظاهراَ می‌بایستی که پیش از قتل نزاعی شده باشد زیرا علف‌ها و ساقه‌های خیزران اطراف همه شکسته و خورد شده بود.
آیا اسبی در آن جا بود؟
نه آقا، مشکل است که آدم آن‌جا داخل شود. دیگر اسب جای خود را دارد.
***
شهادت راهب بودایی مسافری که در کلانتری از او باز‌پرسی شده بود
وقتش؟ نزدیک ظهر دیروز بود؟ آن مرد نگون‌بخت از سکی‌یاما به یاماشیتا می‌رفت. وی پیاده رهسپار بود و زنی اسب‌سوار به همراه داشت که حالا می‌فهمم زوجه‌اش بوده است. روسری آن زن فرو افتاده بود و چهره‌اش را مخفی کرده بود. آن‌چه من توانستم از او ببینم رنگ لباسش بود که بنفش کم‌رنگ بود. اسبش کرند و یال قشنگی داشت و قد آن خانم؟ تقریباَ یک گزو نیم بود. چون راهبی بودایی هستم توجه زیادی به مشخصات او نکردم. باری آن مرد با شمشیر و تیر و کمان مسلح بود و می‌توانم به یاد آورم که بیست عدد تیر در ترکش داشت.
هیچ فکر نمی‌کردم که وی به چنین سرنوشتی دچار می‌شود. به راستی زندگانی انسان هم‌چون قطره‌ای شبنم که با شعاع نور محو شود فنا پذیر است. کلمات نمی‌تواند تاثراتم را شرح دهد.
***
شهادت پاسبانی که در کلانتری از او بازپرسی شده بود
مردی را که من بازداشت کرده‌ام؟ او راه‌زن بدنام و رسوایی به نام تاجومارواست. وقتی او را بازداشت کردم روی پل آواتاگوجی از اسب به زمین افتاده و می‌نالید. وقت آن؟-شب گذشته بود. از برای توضیح بیش‌تر خوب است عرض کنم که من روز گذشته خواسته بودم او را دست‌گیر کنم ولی متأسفانه موفق به فرار شد. کیمونوی ابریشمی آبی سیری پوشیده بود و شمشیر بزرگ و ساده‌ای به کمر بسته بود و همین‌طور که ملاحظه می‌فرمایید تیروکمانی نیز از جایی به دست آورده بود. می‌فرمایید که این تیر و کمان شبیه تیر و کمان مرد مقتول است؟ پس باید گفت که قاتل تاجومارو است. این کمان و نوار چرمی‌اش، این ترکش سیاه صیقل خورده‌، این هفده تیر با پر عقاب، فکر می‌کنم این‌ها تنها چیز‌هایی بود که آن مرد با خود داشت، بله آقا، اسب، ملاحظه می‌فرمایید اسب کرندی است که یال‌های قشنگی دارد. آن را کمی پایین‌تر از پل کنار جاده در حال چرا پیدا کردم. دهنه درازش نیز آویزان بود. راستی که از اسب به زمین افتادنش قدرت پروردگار بود. در میان حرامیانی که در اطراف کیوتو پرسه می‌زنند تاجومارو از همه بیش‌تر زن‌ها را اذیت کرده است. پاییز گذشته زنی که از زیارت معبد توریت به کوهستان باز می گشت و گویا برای دیدار اقوامش رفته بود با اتفاق دخترش کشته شد. گمان می‌رود که این کار را او کرده باشد و اگر این تبه‌کار آن مرد نگون‌بخت را به قتل رسانیده باشد نمی‌توان حدس زد که چه بلایی به سر زنش آورده است. خوب است که جناب‌عالی به این نکته هم توجه فرمایید.
***
شهادت پیرزنی که در کلانتری از او بازپرسی شده بود
بله آقا، آن جسد مردی است که با دخترم ازدواج کرده بود. او از اهالی کیوتو نیست. وی یک سامورایی و از اهالی کوکوفو در ایالت واکاسا است. نام او کانازاوا نیست و تاکی هیتو است. بیست‌وشش سال دارد. وی اخلاق ملایمی داشت. یقین دارم کاری که دیگران را به خشم اندازد نکرده است. دختر من اسمش هاساکو است و نوزده سال دارد، وی دختری سرزنده و بازی‌گوش است. ولی یقین دارم که جز تاکی‌هیتو مردی دیگررا نمی شناخت. او جثه‌ای کوچک و صورتی بیضی شکل و گندم گون دارد و در گوشه چشم چپش یک خال است.
دیروز تاکی هیتو به اتفاق دخترم به سمت واکاسا حرکت کرد. چه بخت بدی. همه‌چیز باید به این سرنوشت شوم ختم شود. چه بلایی به سر دخترم آمده است؟ باید از دست دادن دامادم را بپذیرم ولی سرنوشت دخترم مرا رنج می دهد. برای خدا هرچه از دست‌تان می‌آید بکنید و او را پیدا کنید. من از آن راهزن که اسمش تاجومارو یا هر چه دیگر باشد نفرت دارم. نه تنها دامادم، بلکه دخترم…
(سخنان آخرین او در بغض و اشک محو شد.)
***
اعترافات تاجومارو
آن مرد را من به قتل رساندم. ولی زن را نکشتم. به کجا رفته است؟ نمی‌دانم. آه یک دقیقه صبر کنید. شکنجه نمی‌تواند مرا به اعتراف چیزی که نمی‌دانم وادار کند. حالا که کار به این‌جا کشیده است چیزی را از شما پنهان نمی‌دارم.
دیروز بعد از ظهر این‌ دو نفر را دیدم. درست در همان وقت بادی وزید و حجاب زن را به کنار زد و من صورتش را به نگاهی دیدم. در همان لحظه نیز چهره‌اش از نظرم پنهان شد. شاید به همین سبب چون بت ساتاوا در نظرم جلوه کرد. تصمیم گرفتم او را به چنگ آورم حتی اگر با کشتن مردش باشد، چرا؟ برای من آدم کشی آن اهمیتی را که شما بدان می‌دهید ندارد، وقتی‌که زنی به چنگ افتاد، مردش در هر صورت باید کشته شود. برای قتل او از شمشیری که به کمر داشتم استفاده کردم. آیا تنها من هستم که آدم می‌کشم؟ شما هم مردم را با پول و قدرت‌تان می‌کشید. حتی گاهی آنان را به عنوان این‌که به خیر و صلاحشان است می‌کشید. درست است که خونی از آن‌ها نمی‌ریزد و اگرچه سالم به نظر می‌آیند، ولی در هر حال آن‌ها را کشته‌اید. مشکل بتوان گفت کدام یک از ما گناه‌کارتریم.
(تبسم استهزاآمیزی بر لبش راه یافت.)
ولی اگر می‌شد که زنی را بدون قتل مردش به دست آورد خیلی خوب بود. باری تصمیم گرفتم تا آن زن را به چنگ آورم. سخت کوشیدم تا مردش را نکشم، اما عملی کردن آن منظور در جاده یاماشیتا مشکل بود ولی بالاخره آنان را تطمیع کردم و با خود به کوهستان بردم.
این کار بسیار آسان بود. رفیق راه‌شان شدم. به آن‌ها گفتم که در آن کوهستان دفینه‌ای کهن سال وجود دارد و من آن دفینه را گشوده‌ام و از آن مقدار زیادی شمشیر و آینه به دست آورده‌ام. شمشیرها و آینه‌ها را در بیشه‌ای که در پشت کوهستان قرار دارد مخفی ساخته‌ام. حالا می‌خواهم آن اموال را به کسی که خواهان باشد بفروشم. می‌بینید که حرص چه چیز بدی است؟ آن مرد پیش از آن که خود بداند تحت تأثیر سخن‌هایم قرار گرفت و در مدتی کم‌تر از نیم‌ساعت به اتفاق من به کوهستان راندند. چون به بیشه رسیدیم به ایشان گفتم که گنجینه در داخل بیشه و درخاک مدفون است.
خواهش کردم با من به درون بیشه بیاید و آن را ببیند. مرد مخالفتی نکرد، طمع کورش کرده بود. زن اظهار داشت که وی سوار بر اسب و در خارج به انتظار خواهد ماند. البته طبیعی بود که با دیدن آن بیشه انبوه چنین چیزی خواهد گفت. به راستی نقشه‌ام همان طورکه فکر می‌کردم عملی شد با آن مرد داخل بیشه شدم و زن را در خارج گذاشتم.
این بیشه تا فاصله‌ای پر از خیزران بود و تقریباَ پنجاه گز آن طرف‌تر جای بازی بود که در آن درختان آزاد یافت می‌شد. برای اجرای نقشه‌ام جای مناسبی بود. همان‌طور که راهم را از میان خیزران‌ها باز می کردم دروغ قابل قبولی ساختم که گنجینه را در پای درختان آزاد دفن کرده‌ام. به شنیدن این حرف، او نیز راه خود را به طرف درختان آزاد که اینک دیده می‌شد باز کرد و پیش رفت. پس از اندکی از انبوه خیزران‌ها کاسته شد و ما به جایی رسیدیم که چند درخت آزاد در یک ردیف قرار داشت. چون بدان‌جا رسیدیم وی را ناگهان از پشت گرفتم. او مردی جنگ جو و شمشیربازی تعلیم یافته بود ولی من او را بدان گونه اغفال کردم و او دیگر نمی‌توانست کاری کند. با شتاب او را به تنه درختی بستم. ریسمان از کجا آوردم؟ خدا را شکر که دزد هستم و باید آن را همیشه با خود داشته باشم چون هر لحظه ممکن است از دیواری بالا روم، البته از سرو صدا انداختن او نیز کار آسانی بود؛ دهانش را با برگ خیزران پر کردم.
چون از کار او فارغ شدم به نزد زن رفتم و از او خواهش کردم بیاید و شوهرش را ببیند. گفتم نمی‌دانم چرا ناگهانی حالش به هم خورده است. احتیاجی نیست بگویم که این حیله نیز به خوبی کارگر افتاد. زن در حالی‌که سربندش را به کنار زده و دستش را به من داده بود به دل بیشه آمد. به مجرد دیدن شوهر دشنه‌ی کوچکی بر کشید. هیچ زنی را بدان اندازه خشمگین ندیده‌ام. راستی اگر مواظب خود نمی‌بودم پهلویم را می‌شکافت. به عقب جهیدم ولی او پیوسته حمله می‌کرد. ممکن بود که مرا سخت زخمی کند و یا اصلاَ بکشد. ولی من تاجومارو هستم. دشنه کوچک او را با یک ضربه شمشیر از کفش بیرون کردم و به زمین انداختم. متهورترین زن‌ها بدون داشتن اسلحه بیچاره‌اند. بالاخره توانستم که کام دل را بدون کشتن شوهرش به دست آورم.
بلی، بدون کشتن شوهرش. هیچ میل نداشتم که شوهرش را بکشم. می‌خواستم که از بیشه بگریزم و آن زن را که اشک می‌ریخت در آن‌جا بگذارم، ولی دیدم که دیوانه‌وار به بازویم آویخت و با کلماتی شکسته گفت که از میان او شوهرش یکی باید بمیرد، می‌گفت، مرگ از ننگی که میان دو مرد گریبان‌گیرش شده بهتر است. با جملات بریده افزود که وی همسر آن مردی خواهد شد که از مبارزه پیروز بیرون آید. آن‌وقت میل شدیدی برای کشتن آن مرد در من به وجود آمد. (هیجان تأثرانگیز) یقین دارم که با گفتن این سخنان از شما سفاک‌تر به نظر می‌آیم، ولی شما سیمای آن زن را ندیده‌اید، به خصوص دیدگان سوزان اورا درآن هنگام مشاهده نکرده‌اید. وقتی چشمان او را درچشمان خود دیدم میلی سراپایم را گرفت که ولو صاعقه‌ای به سرم فرود آید او را به زنی درآورم.
می‌خواستم او را بگیرم… این آرزو سراپای وجودم را فرا گرفت. آن‌طور که شما فکر می‌کنید این تنها شهوت نبود؛ تا آن هنگام هیچ میلی جز شهوت نداشتم و به راستی می‌توانستم که او را به گوشه‌ای انداخته و به راه خود بروم. دیگر شمشیرم با این خون لکه‌دار نمی‌شد.
ولی از آن لحظه که به چشم او در آن بیشه تاریک نگریستم، مصمم شدم که آن‌جا را بدون کشتن آن مرد ترک نگویم. اما نمی‌خواستم برای قتل او بی‌انصافی کرده باشم. و از او خواستم تا با من مبارزه کند. (ریسمانی را که پای درخت آزاد یافته‌اید همان ریسمانی است که من آن‌جا انداختم ) او از خشم می‌غرید، شمشیر سنگین خود را به دست گرفت و به سرعت خیال و بدون آن‌که سخنی بگوید به من حمله ور شد. احتیاجی نیست که نتیجه مبارزه را بگویم، ضربه بیست‌وسومی… خواهش می‌کنم این را به یاد داشته باشید. هنوز از این مطلب حیرانم. تا کنون کسی در زیر آسمان بیش از بیست ضربه با من نجنگیده است.
(تبسم رضایت‌مندانه‌ای بر صورتش نقش بست).
چون از پا درآمد به سوی زن دویدم و شمشیرم را که از خون رنگین شده بود پایین آوردم. ولی در کمال حیرت اورا نیافتم، او گریخته بود. به دنبال او در میان درختان آزاد گشتم. گوش دادم وی فقط صدای خرخر آن مرد که نزدیک به مرگ بود شنیده می‌شد.
شاید آن‌وقت که ما مشغول مبارزه بودیم از بیشه خارج شده بود تا کمک بخواهد. با این فکر متوجه شدم که مسئله مرگ و زندگی در بین است. سپس شمشیر و تیر و کمان آن مرد را دزدیدم و به سمت جاده کوهستانی گریختم. اسب‌شان را در حال چرا دیدم. صحبت از حوادث بعدی جز اتلاف وقت چیزی نیست. ولی پیش از آن که وارد شهر شوم شمشیر را دور انداختم. این همه اعترافات من است، حالا که می‌دانم مرا حلق‌آویز می‌کنید خواهش می‌کنم آخرین حد مجازات را برایم قایل شوید.
(حالت بی‌اعتنایی به خود گرفت.)
***
اعترافات زنی که به معبد شی‌می‌زو آمده بود
مردی که کیمونوی آبی پوشیده بود پس از آن که به زور کام دل از من گرفت به شوهرم که به درخت بسته بود نگریست و با تمسخر خندید. آه که شوهرم می‌بایستی چه‌قدر ناراحت شده باشد. هرچه با رنج بیش‌تر به خود می‌پیچید، ریسمان بدنش را بیش‌تر می‌برید. خود را فراموش کرده بودم و با فروتنی به سوی او دویدم. بهتر است بگویم که خواستم به سویش بدوم. چون راه‌زن در همان وقت به زمینم افکند، درست درآن لحظه برقی غیرقابل توصیف در دیدگان شوهرم به چشمم خورد. چیزی که به شرح نمی‌آید… نگاه او حتی حالا نیز مرا به لرزه می‌اندازد. نگاه آنی شوهرم در آن وقت که نمی‌ توانست سخنی بگوید ازسراسر قلبش خبر داد. در برق چشم او نه خشم بود و نه اندوه. فقط نوری سرد و نگاهی پر از تنفر بود. آه که نگاه او بیش‌تر از ضربه راه‌زن به من اثر کرد. بدون آن بدانم فریادی کشیدم و بیهوش افتادم.
چون زمانی گذشت و به خود آمدم متوجه شدم که مرد آبی پوش رفته است. شوهرم را دیدم که هنوز به ساقه درخت آزاد بسته است، با زحمت از روی ساقه‌های خیزران برخاستم و در چهره او نگریستم. حالت چشمان او مانند پیش بود.
در پس تحقیر سردی که از نگاه او می‌بارید تنفر نهفته بود، آه، ننگ، اندوه، خشم… نمی‌دانم چگونه شرح‌حال دل را بگویم. پا شدم و به سوی شوهر رفتم.
گفتم:«تاکی هیتو حالا که سرنوشت به این صورت درآمده است نمی‌توانم با تو زندگی کنم. مصمم شده‌ام بمیرم… ولی تو نیز باید بمیری… تو شاهد ننگ من بوده‌ای. نمی‌توانم تو را زنده بگذارم.»
او هنوز با تحقیر و تنفر به من می‌نگریست. در حالی که دلم از سینه به در می‌شد به دنبال شمشیرش گشتم. ولی مثل این‌که شمشیرش را مرد راه‌زن برده بود… تیروکمانش هم نبود. ولی خوش‌بختانه، دشنه‌ی کوچکم را که به زمین افتاده بود یافتم. آن را بالا بردم و بار دیگر گفتم:«اینک جانت را به من ده، من به دنبال تو روانم.» به شنیدن این سخنان لبان را به سختی به جنبش درآورد ولی چون دهانش پر از برگ خیزران بود صدایش به گوشم نرسید. ولی من با نگاهی سخنان او را فهمیدم. در حالی‌که از من نفرت داشت دیدگانش به فریاد می‌گفت «بکش» نمی‌دانم هشیار بودم و یا مدهوش. دشنه را از روی کیمونوی بنفش او در سینه‌اش فرو بردم. می‌بایستی که بار دیگر بیهوش افتاده باشم. چون وقتی چشم گشودم، دم واپسین را کشیده بود؛ ولی هنوز در بند بود. دسته نوری از میان برگ‌های درخت‌های آزاد و ساقه‌های خیزران بر چهره پریده رنگش تابیده بود. نفسم بند آمده بود، وقتی بند از بدن بی‌جان او جدا می‌کردم… و چه به سرم آمد تاب گفتن ندارم. به هر حال یارای مردن نداشتم. دشنه‌ی کوچک را به سینه فروبردم، خود را در دریاچه کنار کوهستان انداختم و کوشیدم به وسیله‌ای خود را تباه سازم، ولی توانایی پایان دادن به زندگی را نداشتم و اینک در ننگ زنده مانده‌ام. (تبسم حزن‌انگیزی صورتش را فراگرفت )… آن‌قدر بی‌ارزش شده‌ام که حتی کوان تون‌های نازک دل نیز مرا از خود رانده‌اند.
شوهرم را کشته‌ام، ناموسم را یک راه‌زن به باد داده است. چه کار کنم؟ من… من… (گریه به تدریج شدید شد.)
***
داستان مرد مقتول که روحش به وسیله‌ی واسطه‌ای سخن می‌گوید
مرد راه‌زن پس از آن که از زن من کام دل گرفت نزدیک به او نشست و سخنان تسلیت‌آمیز گفت. معلوم بود که نمی‌توانستم کلمه‌ای ادا کنم. سراسر بدنم به درخت بسته بود. اما چند بار به او نگریستم و کوشیدم تا به او بگویم «این دزد را باور مکن» می‌خواستم مقصود خود را به او بفهمانم. ولی زن من غمگین روی خیزران‌ها نشسته بود و به زانوها‌یش می‌نگریست و از تمام ظواهر چنین بر می‌آمد که به مرد گوش می‌دهد. از حسادت رنج می‌بردم، و مرد راه‌زن به سخنان زیرکانه خود ادامه می‌داد و از نکته‌ای به نکته‌ی دیگر می‌رفت؛ تا بالاخره پیشنهاد جسورانه و بی‌شرمانه‌اش را بر زبان آورد و گفت:«حال که عفت تو لکه‌دار شده است با شوهرت سازشی نخواهی داشت. آیا می‌خواهی همسر من شوی؟ بدان که علت اصلی خشونت رفتارم با تو فقط عشق بوده‌ است.» او صحبت می‌کرد و زن من مجذوب به او گوش می‌داد، بعد سرش را بلند کرد، هیچ‌گاه او را به آن زیبایی ندیده بودم. حیف که به درخت بسته شده‌ بودم.
زن زیبای من در پاسخ چه گفت؟ من در فضا گم شده‌ام ولی همیشه یاد پاسخ او مرا از خشم و حسادت می‌لرزاند. واقعاَ او گفت:«پس به هر جا می‌روی مرا با خود ببر.»
این پایان گناهش نیست؛ اگر همه این بود چنین عذاب نمی‌کشیدم. آن‌وقت که از بیشه بیرون می‌رفت دست در دست آن مرد راه‌زن انداخته بود؛ انگار که خواب باشد، بعد ناگهان با رنگ پریده برگشت و به من اشاره کرد و گفت:«او را بکش، او را بکش، نمی‌توانم تا او زنده است با تو ازدواج کنم.» چنان می‌نمود که دیوانه شده است.
چندین بار فریاد زد:«او را بکش، اورا بکش.» اکنون نیز آن سخنان تهدیدم می‌کند تا با سر در ژرفنای دره‌های تاریکی فرو افتم، آیا چنین سخنان نفرت‌انگیزی را کسی بر زبان آورده است؟ هیچ‌گاه چنین سخنان لعنتی به گوش کسی رسیده است؟ ولو یک‌بار؟ (صدای ضجه و تحقیر). با شنیدن این کلمات رنگ ازصورت مرد راه‌زن پرید. زن من به فریاد می‌گفت:«او را بکش.» و خود را به بازوان او آویخت. مرد راه‌زن نگاهی سخت به او کرد و بی آن‌که چیزی در پذیرش و یا رد خواهش او بگوید… هنوز فرصت شنیدن سخنان مرد راه‌زن را نداشتم که زن را در میان خیزران‌ها به طرفی افکند (باز فریادی از تحقیر به گوش رسید). و به آرامی در حالی‌که دستان را به هم گره زده بود به من نگاه کرد و گفت:« با او چه خواهی کرد؟ می‌خواهی زنده بماند یا بمیرد؟ تو فقط بایستی سر تکان بدهی، آیا او را بکشم؟» برای همین سخن‌ها هم باشد تباه‌کاری‌هایش را می‌بخشم.
آن‌گاه که من در حال تردید بودم، زنم فریادی کشید و به سوی بیشه فرار کرد. مرد راه‌زن به دنبالش دوید ولی نتوانست حتی آستین او را بگیرد. او پس از فرار زنم نزد من آمد و شمشیر و تیروکمانم را برداشت و یکی از بندهایم را برید. من نجوای او را به یاد دارم که می‌‌گفت:«سرنوشت من بعد از این است» و سپس از بیشه خارج شد.
سپس همه چیز در سکوت فرو رفت. نه، شنیدم که کسی گریه می‌کند. بندهای خود را باز کردم و وقتی با دقت گوش کردم دیدم که آوای گریه‌ی خودم است. (سکوت ممتد) بدن فرسوده‌ی خود را از روی ریشه درخت‌ها بلند کردم. دشنه‌ی کوچک زنم که به زمین افتاده بود درمقابل من قرار داشت. آن را بالا بردم و در سینه فرو کردم. موج خون تا دهانم رسید. ولی دردی احساس نکردم. آن‌گاه که سینه‌ام را سردی فرا گرفت همه چیز چون ساکنان گورستان خاموش شد. چه سکوت ژرفی. حتی صدایی از پرنده‌های در پرواز هم به گوش نمی‌رسید. فقط چند شعاع نور بالای درخت‌های آزاد افتاده بود. این نور به تدریج از روشنی افتاد و درخت‌های آزاد از نظر محو شد. در آن‌جا افتاده بودم و سکوت عمیقی احاطه‌ام کرده بود.
پس از آن کسی به کنارم خزید. کوشیدم تا او را ببینم. ولی تاریکی اطراف من انبوه‌تر شده بود. کسی، کسی، با دستان نامریی خود دشنه را آهسته از سینه‌ام بیرون کشید. بار دیگر خون به سوی دهانم جریان یافت و برای همیشه در تاریکی فضا فرو رفتم.
نویسنده: ریونوسوکه آکوتاگاوا (Ryunosuke Akutagawa)
مترجم: امیر فریدون گرکانی

(1892-1927)

وقتی آتش خاموش شود

وقتی تلفن چند دقیقه مانده به نصف شب، زنگ زد، جانکو داشت تلویزیون تماشا می‮کرد. کی ساکه گوشه اتاق نشسته بود. هدفون بر گوش و با چشمانی نیمه باز. همین‮طور که انگشتان کشیده‮اش روی سیم‮های گیتار برقی می‮رقصید، سرش را به عقب و جلو تاب می‮داد. داشت قطعه‮ای را تمرین می‮کرد که ریتم تندی داشت و ابداً صدای زنگ تلفن را نمی‮شنید. جانکو گوشی را برداشت.
– بیدارت کردم؟
میاکه بود با لهجه آشنا و نامفهوم اوزاکا. جانکو جواب داد:
– نه بابا، بیدار بودیم.
– تو ساحلم. باید ببینی چقدر تخته پاره روی آبه. این دفعه یکی بزرگترش رو درست می‮کنیم. می‮تونی بیای این پائین؟
جانکو گفت:
– معلومه که میام. بذار لباسام رو عوض کنم. ده دقیقه دیگه اونجام.
با عجله جوراب شلواری و بعد شلوار جینش را به تن کرد. بالاتنه‮اش را با پلیور یقه اسکی پوشاند، بسته ای سیگار توی جیب نیمتنه پشمی‮اش چپاند، کیف، کبریت و جاکلیدی‮اش را برداشت و با پایش سقلمه ای به پشت کی ساکه زد. کی ساکه هدفون را از روی گوش‮هایش برداشت.
– دارم می‮رم ساحل برای روشن کردن آتیش.
کی ساکه ترش کرد. پرسید:
– بازم میاکه؟ زده به سرت. می‮دونی کدوم ماهه؟ فوریه. دوازده شب! می‮خواین الان برین آتیش روشن کنین؟
– طوری نیست، تو مجبور نیستی بیای. خودم تنها می‮رم.
کی ساکه آهی کشید و گفت:
– نه بابا، میام. یه لحظه صبر کن لباسم رو عوض کنم.
آمپلی فایر را خاموش کرد. روی پیژامه اش، شلوار، پلیور و ژاکت کرک دارش را پوشید و زیپش را تا زیر چانه بالا کشید. جانکو شالی دور گردنش پیچید و کلاه کشبافی بر سر گذاشت. داشتند از مسیری که به ساحل می رسید، پائین می رفتند که کی ساکه گفت:
– شما دوتا دیوونه این. آتش بازی کجاش معرکه‮س؟
شب سردی بود اما باد نمی‮وزید. با هر حرفی که می‮زدند، دهانشان یخ می‮بست.
– پرل جم Pearl Jam کجاش معرکه‮س؟ فقط یه عالمه سروصداس.
کِی ساکه گفت:
– ده میلیون نفر از سرتاسر دنیا عاشق پرل جم هستن.
جانکو گفت:
– خوب، پنجاه هزار ساله که مردم سرتاسر دنیا عاشق آتیشن.
– تو یه چیزیت می‮شه.
– خیلی بعد اینکه پرل جم از دنیا رفته باشه، مردم بازم آتیش روشن می‮کنن. تو خودت هم یه چیزیت می‮شه.
کی ساکه دست راستش را از توی جیب بیرون کشید و بازویش را دور شانه جانکو حلقه کرد.
– مشکل این‮جاس که پنجاه هزار سال قبل به من دخلی نداره. پنجاه هزار سال بعد هم همین‮طور. هیچ دخلی نداره. ویژژژژ. فقط همین لحظه مهمه. کی می دونه دنیا کی تموم می‮شه؟ کی می‮تونه فکر فردا رو بکنه؟ مهم اینه که همین حالا شکمم سیر و روبه‮راه هست یا نه. بد می‮گم؟
پله‮های موج شکن را بالا رفتند. میاکه آن پائین، جای همیشگی‮اش توی ساحل بود. تکه چوب‮هایی را در شکل‮ها و اندازه‮های مختلف از آب جمع می‮کرد و تل مرتبی روی هم می‮چید. لابد زحمت زیادی برای کشاندن کنده تنومند به محل موردنظر کشیده بود.
نور ماه، خط ساحلی را به تیغه تیز شمشیر می‮مانست. موج‮های زمستانی که روی شن‮ها شسته می‮شدند، آرامش عجیبی می‮گرفتند. میاکه توی ساحل تنها بود.
– بد نشده. مگه نه؟
میاکه این را گفت و بخار سفید نفسش را بیرون داد. جانکو گفت:
– باورنکردنی یه.
– می‮دونی، به ندرت همچین فرصتی پیش میاد که مثل اون روز هوا طوفانی باشه و موج‮های بزرگی بلند شن. تازگیا، می‮تونم از روی صدای موجا بفهمم که مثلاً "امروز آب چوبهای گنده ای با خودش می آره".
کی ساکه در حالی که دستانش را به هم می مالید، گفت:
– خبه خبه. می‮دونیم چقدر سرت می‮شه. بهتره یه کاری بکنی گرم بشیم. اونقد سرده که خایه‮هات یخ می‮کنن.
– هی! سخت نگیر. درستش اینه که اول توی ذهنمون، طرحش رو بریزیم. وقتی ترتیب همه‮چی رو دادیم، کارمون بی‮دردسر راه می افته. آتش رو باید سر صبر روشن کرد نه با عجله. نشنیدی می‮گن گدا سر صبر خرجش رو درمی‮آره؟
– چرا، شنیدم. مثل فلان‮کاره که سر صبر خرجش رو درمی‮آره.
میاکه سرش را تکان داد.
– به سن و سالت نمی خوره هی از این شوخی‮های اکبیری بکنی.
میاکه کنده‮های بزرگ و تکه چوب‮های ریز را استادانه بر روی هم چیده بود طوری که تل هیزم در نهایت شبیه مجسمه های آوانگاردها درآمده بود. چند قدمی که عقب می‮رفت می‮توانست شکلی را که ساخته بود، وارسی کند، بعضی از تکه‮ها را میزان کند و دوری بزند تا از زاویه دیگر، نگاه دیگری به تل هیزم بیاندازد و این کار را چندین و چند بار تکرار کند. کار همیشگی‮اش بود. طرز ترکیب قطعات چوب را که نگاه می‮کرد، توی ذهنش ریزترین حرکات زبانه‮های بالارونده آتش، تجسم می‮یافتند. همان‮طور که مجسمه‮ساز با نگاه به توده سنگ می‮تواند محل دقیق تصویری را که در توده سنگ نهان است ببیند. خیلی دست دست کرده بود اما وقتی ترتیب همه چیز را مطابق میلش داد، سری تکان داد انگار به خودش می‮گفت، خودشه. عالی شد. بعد، ورق‮های روزنامه را که با خودش آورده بود، دسته کرد و آنها را به آرامی از لابه‮لای هیزم ها به ته توده ای که ساخته بود، لغزاند و با فندک پلاستیکی روشنشان کرد. جانکو پاکت سیگار را از جیب درآورد، سیگاری بر لب گذاشت و با کبریت روشنش کرد. چشمانش را ریز کرد و به پشت قوزکرده و سر میاکه که داشت طاس می‮شد، خیره شد. وقتش رسیده بود: لحظه سرنوشت ساز کل کار. آتش روشن خواهد شد؟ شعله‮های عظیمی از آن سربرخواهند آورد؟
هر سه در سکوت به کوه تخته پاره‮هایی که آب با خودش آورده بود، خیره شدند. روزنامه‮ها به یکباره گرگرفتند، لحظه کوتاهی، شعله ها به هوا بلندشان کردند. بعد مچاله و خاموش شدند. بعد هیچ اتفاقی نیفتاد. جانکو فکر کرد: نشد. لابد چوبها از آنچه به نظر می رسید خیستر بودند.
نزدیک بود امیدش را از دست بدهد که باریکه‮ای دود سفید از تل هیزم برخاست. باد نمی‮وزید تا دود را پراکنده کند. باریکه دراز و پیوسته دود مستقیماً به سوی آسمان بالا می‮رفت. لابد تل هیزم از جایی گر گرفته بود اما هنوز هم خبری از شعله های آتش نبود.
کسی حرفی نزد. حتی کی ساکه پرچانه، چفت دهانش را کشیده و دست‮هایش را در جیب کتش فروبرده بود. میاکه، چمباتمه روی شنهای ساحل نشست. جانکو، سیگار به دست، بازوانش را روی سینه بر هم گذاشت. گه‮گاه پکی به سیگارش می‮زد طوری‮که انگار هر بار، به یک‮باره یاد سیگارش می‮افتاد.
مثل همیشه "در تلاش آتش" جک لندن یادش آمده بود. داستان سفر مردی که به تنهایی از مرکز آلاسکای پوشیده از برف می‮گذرد و تلاش‮های او برای روشن کردن آتش. خورشید در حال غروب است و اگر آتشی که روشن کرده، گر نگیرد، یخ می‮زند. جانکو داستان‮های زیادی نخوانده بود اما از زمانی که معلم سال اول دبیرستان تکلیف کرده بود در تعطیلات تابستانی درباره این داستان انشایی بنویسند، بارها و بارها آن‮را خوانده بود. هر بار که آن‮را می‮خواند، صحنه داستان در ذهنش جان می‮گرفت. می‮توانست ترس و امید و ناامیدی مرد را درک کند طوری که انگار احساسات خودش بودند. حتی ضربان قلب مرد را زمانی که به آستانه مرگ رسیده بود، حس می‮کرد. اما مهمتر از همه، این حقیقت را خوب می فهمید که اساساً مرد، مشتاق مردن بود. از این بابت مطمئن بود. نمی‮توانست توضیح دهد این را از کجا می‮داند اما از همان ابتدای داستان فهمیده بود. چیزی که مرد واقعاً می‮خواست، مرگ بود. مرد توی داستان می‮فهمید سرانجام مناسب داستان او، مرگ است اما مجبور بود با تمام وجود به جنگ ادامه دهد. مجبور بود برای بقای خودش با این دشمن قوی بجنگد. همین تناقض عمیق، بیش از هر چیز دیگری جانکو را می‮آشفت.
معلم، دیدگاه او را به مسخره گرفت و گفت:
– مرگ چیزی بود که این مرد واقعاً می‮خواس؟ این نظر برام خیلی تازگی داره. عجیبه و مجبورم بگم کاملاً خلاقانه‮س.
مردک، نتیجه‮گیری جانکو را برای بچه ها خوانده بود و آن‮ها هم خندیده بودند.
اما جانکو می‮فهمید. همه آن‮ها اشتباه می‮کردند. اگر نتیجه‮گیری او اشتباه بود چرا داستان آن‮قدر آرام و زیبا پایان یافته بود؟
کی ساکه پیش قدم شد و گفت:
– اوم… آقای میاکه، فکر نمی کنید آتیش خاموش شده باشه؟
– نگران نباش. گر گرفته. الانه که زبانه بکشه. می‮بینی چه‮طور دود می‮کنه؟ نشنیدی می‮گن هیچ دودی بی آتش نمی‮شه.
– خوب، تو چی؟ نشنیدی می‮گن هیچ جوونی بی گناه نمی‮شه؟
– همه‮اش همینارو بلدی؟
– نه. حالا از کجا مطمئنی خاموش نشده؟
– می‮دونم دیگه. الانه که زبانه بکشه.
– چه‮طور استاد همچین هنری شدی، آقای میاکه؟
– من بهش "هنر" نمی‮گم. وقتی پیش آهنگ بودم یاد گرفتم. توی دوران پیش آهنگی بخوای نخوای، هرچیزی رو که برای آتش روشن کردن لازم باشه، یاد می‮گیری.
– که این‮طور. پیش آهنگی، آره؟
– البته همه‮اش پیش‮آهنگی نیست، استعداد هم داشتم. قصد خودستائی ندارم اما اگه قرار به راه انداختن آتیش‮بازی باشه، استعداد خاصی دارم که بیشتر مردم ندارند.
– لابد باهاش حال می‮کنی اما خیال نکنم چیزی برات بماسه.
میاکه، لبخندزنان گفت:
– درسته. هیچی برام نمی‮مونه.
و همان‮طور که پیش بینی کرده بود، شعله‮های کوچک چندی درست در وسط تل هیزم سوسو زدند که صدای ترق و تروق خفیفی همراهی شان می‮کرد. جانکو نفسش را که برای مدت طولانی حبس کرده بود، بیرون داد. حالا دیگر موردی برای نگرانی وجود نداشت. آتششان روبه‮راه شده بود. مقابل شعله های نوزاد ایستادند و دستانشان را به طرف آتش دراز کردند. لحظات بعد کاری نکردند جز این‮که در سکوت به تماشای شعله‮هایی بنشینند که کم‮کم نیرو می گرفتند. جانکو پیش خودش فکر کرد، لابد مردمان پنجاه هزار سال قبل هم وقتی دستانشان را به طرف شعله‮های آتش دراز می‮کردند، چنین احساسی داشته‮اند.
کی ساکه شادمانه گفت:
– فهمیدم اهل کوبه هستی، آقای میاکه.
انگار یکباره به فکرش خطور کرده باشد.
– تو زلزله ماه قبل کانسای، کس و کاری داشتی؟
میاکه گفت:
– مطمئن نیستم. دیگه با کوبه رابطه ندارم. سال‮هاست.
– سال‮ها؟ خوب، لهجه کانسائی ت که ابداً دست نخورده.
– راستی؟ خودم متوجه نمی‮شم.
کی ساکه با لحن کانسائی اغراق شده‮ای گفت:
– قویاً اعلام می شود شوخی می‮کنید.
– شر و ور نباف، کی ساکه. آخرین کسی که می خوام صداشو بشنوم، یه ایباراگی کونیه که لهجه کانسائی هارو مسخره می کنه. شما بچه دهاتی های شرقی همون بهتر که تو فصل کسادی روی موتور سیکلتاتون ول بگردین.
– وای! انگار بدجوری حالتو گرفتم. ظاهرت آروم و مؤدبه اما تو بددهنی کم نمی آری. باید بگی ایباراکی نه ایباراگی. همه شما کانسائی ها دلتون غنج می زنه ما بچه دهاتی های شرقی رو لهمون کنین. بگذریم. جداً کسی هم صدمه دیده؟ باید یه کسی رو تو کوبه بشناسی. اخبار تلویزیون رو دیدی؟
میاکه گفت:
– بیائین موضوع صحبت رو عوض کنیم. ویسکی؟
– حتماً.
– جان؟
– فقط یه کم.
میاکه قمقمه فلزی باریکی را از جیب ژاکت چرمی اش بیرون کشید و آنرا به کی ساکه داد. کی ساکه درپوش قمقمه را پیچاند، بازش کرد و بدون اینکه دهانش به سر قمقمه بخورد، محتوی آنرا توی دهانش خالی کرد و فروبرد. بعد نفس عمیقی کشید و گفت:
– حرف نداشت. لابد آبجوی تکِ بیست و یک ساله س. از جنس مرغوبش که توی بشکه بلوط عمل اومده. می شه غرش دریا و دم فرشته های اسکاتلندی رو از توش شنید.
– تند نرو، کی ساکه. این ارزون ترین سانتروئی هست که می شه خرید.
بعد نوبت جانکو بود. او قمقمه را از کی ساکه گرفت، کمی از آن را توی درپوش ریخت و کم کم مزمزه اش کرد. چهره اش در هم رفت اما به دنبال آن، وقتی مایع از گلویش به داخل شکم سرازیر شد، گرمای خاصی را در درونش حس کرد. درون تنش بفهمی نفهمی گرم شد. بعد، میاکه جرعه ای را بیصدا سرکشید و کی ساکه جرعه دیگری فروداد. قمقمه دست به دست می شد و آتش، بزرگتر و قوی تر. نه به یکباره بلکه به تدریج و آرام. این بود اهمیت آتشی که میاکه راه می انداخت. شعله ها به آرامی و نرمی، گر می گرفتند. درست مانند نوازشی ماهرانه. بی هیچ خشونت یا عجله ای. تنها هدف شعله ها این بود که به دلها گرما ببخشد.
جانکو پیش آتش، هیچوقت زیاده گوئی نمی کرد. خشکش زده بود. شعله ها توی سکوت همه چیز را پذیرا می شدند، نوش می کردند، درک می کردند و می بخشیدند. جانکو فکر کرد، خانواده، خانواده واقعی شاید مثل همین شعله ها باشد.
ماه می سال سوم دبیرستان به این شهر آمد. با مهر و دفترچه حساب پس انداز پدرش، سیصدهزار ین از بانک گرفته، تمام لباسهایش را توی یک کیف بوستونی چپانده و از خانه گریخته بود. همین طور تصادفی از این قطار سوار آن یکی شده بود تا اینکه از توکوروزاوا Tokorozawa به این منطقه کوچک ساحلی در استان ایباراکی رسیده بود. ایباراکی، شهری که حتی اسمش هم به گوش او نخورده بود. از معاملات ملکی روبروی ایستگاه، آپارتمان تک اتاقه ای پیدا کرده بود و هفته بعد شغلی در فروشگاه غذای آماده یافته بود که در بزرگراه ساحلی قرار داشت. برای مادرش نوشته بود: نگران من نباشید، و لطفاً دنبالم نگردید، من خوبم.
از مدرسه ذله شده بود و تاب ریخت پدرش را نداشت. تا وقتی کوچک بود، با پدرش خوب تا می کرد. آخرهفته ها و توی تعطیلات دوتائی همه جا می رفتند. جانکو از اینکه بازو به بازوی او توی خیابان قدم می زد، احساس غرور و قدرت می کرد. اما اواخر دوره ابتدائی که عادت ماهانه اش شروع شد، موهای شرمگاهش شروع به روئیدن کرد و سینه هایش باد کرد، طرز نگاه پدرش خیلی عجیب و تازه شد. سال سوم دبیرستان که قدوقواره اش از پنج فوت و شش اینچ گذشت، پدرش دیگر به ندرت با او حرف می زد.
بعلاوه نمره هایش هم تعریفی نداشتند. از اواخر سال اول راهنمائی تا قریب به زمان فارق التحصیلی، نفر اول از آخر شده بود. وضعیتی که توی دبیرستان، بدتر هم شد. اینها نشانه کندذهنی او نبودند. فقط نمی توانست روی چیزی تمرکز کند. هیچکدام از کارهائی را که شروع می کرد نمی توانست به اتمام برساند. هر بار که سعی می کرد تمرکز کند، سرش به شدت درد می گرفت. نفس کشیدن برایش عذاب آور و ضربان قلبش نامرتب می شد. حضور در کلاس، شکنجه محض بود.
کمی بعد از اقامت در این شهر، با کی ساکه آشنا شد. دو سال از او بزرگتر بود و اسکی بازی ماهر. بلندقد بود، موهایش را قهوه ای رنگ کرده بود و دندانهای مرتب زیبائی داشت. بخاطر خیزاب مناسب ایباراکی، در این شهر ماندگار شده و با چند تن از دوستانش، یک گروه راک راه انداخته بود. در یک دانشگاه درجه دو نام نویسی کرده بود اما پایش به محوطه دانشگاه نرسیده بود و هیچ امیدی برای فارق التحصیلی نداشت. والدینش در شهر میتو قنادی باسابقه آبرومندی را اداره می کردند و او می توانست به عنوان آخرین ملجأ به ادامه شغل خانوادگی بپردازد اما کی ساکه هیچ قصد نداشت قنادی پیشه کند. تنها چیزی که او می خواست این بود که همراه دوستانش با کامیون واتسون پرسه بزند، روی آب اسکی کند و توی گروه آماتورشان گیتار بنوازد. روشی راحت برای زندگی که همه می دانستند دوامی نخواهد داشت.
بعد از همخانگی با کی ساکه، جانکو با میاکه خودمانی شد. میاکه بیشتر از چهل سال نشان می داد. مردی کوچک، ریزه و عینکی که صورتی دراز و باریک و موهائی کوتاه داشت. صورتش را همیشه اصلاح می کرد اما ریشش آنقدر سریع رشد می کرد که هر روز هنگام غروب، ته ریشی صورتش را می پوشاند. دوست داشت پیراهن کتانی رنگ و رورفته یا پیراهن آستین کوتاه طرح دار بپوشد که هیچوقت زیر شلوار کهنه گل و گشاد چیتش نمی گذاشت. کفشهای کتانی سفید و زوار دررفته می پوشید. در زمستان ژاکت چرمی پرچین و چروک به تن می کرد و گاهی کلاه بیسبال به سر می گذاشت. جانکو هیچوقت او را در لباس دیگری ندیده بود. هرچند هرچه که می پوشید از تمیزی برق می زد.
کسانی که با لهجه کانسای، حرف می زدند همه جای ژاپن پیدا می شدند اما نه در این منطقه. به همین خاطر توجه مردم به میاکه جلب می شد. یکی از دختران همکار جانکو به او گفته بود:
– اون تو یه خونه اجاره ای همین دوروبرا زندگی می کنه. نقاشی می کشه. خیال نکنم اسمی در کرده باشه کاراش رو هم هیچوقت ندیده ام. اما وضع زندگیش خوبه. ظاهراً از عهده اش براومده. گاهی وقتا می ره توکیو و دیروقت با اسباب نقاشی و این جور چیزا برمی گرده. وای! نمی دونم شاید پنج سال بیشتر باشه که اینجاس. هر وقت ببینیش داره توی ساحل آتیش روشن می کنه. حدس می زنم، از آتیش خوشش میاد. آخه می دونی، هر وقت آتیش روشن میکنه طرز نگاهش شوروحال خاصی می گیره. بفهمی نفهمی مرموزه اما آدم بدی نیست.
میاکه دست کم سه بار در روز به فروشگاه می آمد. صبحها شیر، نان و یک روزنامه می خرید و سر ظهر، یک جعبه غذای آماده. عصرها یک قوطی آبجوی خنک می خرید و ته بندی مختصری هم می کرد. هر روز همان چیزهای قبلی. بین او و جانکو هرگز جز تعارفات معمول، کلمه ای ردوبدل نشده بود. اما بعد از مدت کوتاهی جانکو حس می کرد کشش خاصی از سوی او احساس می کند.
یک روز صبح وقتی توی فروشگاه تنها بودند، توی یک فرصت مناسب، از میاکه درباره خودش پرسید. گفت با وجود اینکه نزدیک فروشگاه زندگی می کند دلیلی ندارد این قدر زود به زود به فروشگاه بیاید. چرا شیر و آبجوی کافی نمی خرد و توی یخچال نگه شان نمی دارد؟ این طوری راحت تر نیست؟ البته برای کارکنان فروشگاه فرقی نمی کند اما…
میاکه گفت:
– آره، فکر کنم حق با تو باشه. عاقلانه تر اینه که هرچی لازم دارم ذخیره کنم اما نمی تونم.
و جانکو پرسید:
– چرا نمی تونی؟
– خوب، راستش…نمی تونم. همین.
جانکو گفت:
– قصد فضولی ندارم. خواهش می کنم ناراحت نشین. اخلاقم این طوریه. وقتی از چیزی سردرنمی آرم نمی تونم جلوی کنجکاوی خودمو بگیرم. اما نمی خوام اذیتتون بکنم.
میاکه لحظه ای مردد ماند. سرش را خاراند. بعد، با کمی زحمت گفت:
– راستش را بخواهی، من یخچال ندارم. از یخچال خوشم نمی آد.
جانکو لبخند زد:
– منم از یخچال خوشم نمیاد. اما یکی دارم. زندگی بدون یخچال اسباب دردسر نیست؟
– البته که اسباب دردسره اما از این چیزا متنفرم، چکار کنم؟ اگه دوروبرم یخچال باشه، خوابم نمی بره.
جانکو فکر کرد، چه آدم عجیب غریبی! اما بیش از همیشه به او علاقمند شد.
چند روز بعد، وقتی داشت سرشب توی ساحل قدم می زد، میاکه را دید که به تنهائی آتشی روبراه می کند. آتش کوچکی بود. کنده های آب آورده را جمع کرده و روشنشان کرده بود. جانکو با میاکه حرف زد و بعد همراه او کنار آتش ماند.
وقتی کنار میاکه ایستاد چند اینچی بلندتر از او به نظر می رسید. آن دو تا سلام و احوالپرسی ساده ای کردند. بعد به آتش خیره شدند و کاملاً ساکت ماندند.
اولین باری بود که با تماشای شعله های آتش، جانکو "حس" خاصی داشت. "حسی" بسیار عمیق. می توانست اسمش را "توده" احساس بگذارد. احساسی آنقدر خام، عمیق و زنده که نمی شد گفت تصور صرف بوده. این احساس سراسر تنش را در هم نوردید و بعد ناپدید شد و نوعی احساس حزن همراه با خوشی، دلتنگ کننده و عجیب و غریب به جا گذاشت. بعد از ناپدید شدن این احساس، هنوز موهای بازوانش سیخ بود.
– آقای میاکه، دوست دارم بدونم وقتی شکلهائی رو که آتش می سازه می بینی، احساس خاصی بهت دست نمی ده؟
– چه جور احساسی؟
– نمی دونم. مثلاً اینکه احساس کنی یکدفعه متوجه چیزی شدی که بیشتر مردم تو زندگی روزمره شون بهش توجه نمی کنن. نمی دونم چطور بگم. آخه اونقدرا آدم باهوشی نیستم اما حالا که دارم این آتیش رو نیگاه می کنم، ژرفا و آرامش خاصی رو احساس می کنم.
میاکه مدتی به فکر فرورفت و بعد گفت:
– می دونی جوون، آتیش به هر شکلی که دلش بخواد درمی آد. آتیش آزاد و رهاست. پس به هر شکلی درمی آد بستگی داره به درون کسی که بهش نیگاه می کنه. اگه تو با تماشای اون، ژرفا و آرامش خاصی احساس می کنی، بخاطر اینه که ژرفا و آرامشی رو که در درون تو هست، بهت نشون می ده. می فهمی چی می گم؟
– اوهوم.
– اما خوب هر آتیشی چنین کاری نمی کنه. برای اینکه همچین اتفاقی بیفته، خود آتش باید رها باشه. با اجاق گاز و فندک چنین اتفاقی نمی افته. حتی با یه آتیش معمولی هم. برای اینکه آتیش رها باشه، باید اون رو در محل مناسبش روشن کرد. این کار زیاد هم آسون نیست. هرکسی هم نمی تونه همچین آتیشی روشن کنه.
– اما تو می تونی، آقای میاکه؟
– گاهی می تونم، گاهی نمی تونم. اغلب از پسش برمی آم. اگه خوب حواسم رو جمع کنم، تقریباً از پسش برمی آم.
– تو از آتیش های بزرگ خوشت می آد، نه؟
میاکه سری به تأئید تکان داد.
– می شه گفت دیوونه اش هستم. فکر می کنی برای چی تو همچین گنداب دره ای که هیچ شباهتی به شهر نداره زندگی می کنم؟ بخاطر اینکه بیشتر از هر ساحل دیگه ای که می شناسم، آب با خودش تکه چوب می آره. فقط بخاطر همین. این همه راه اومدم که آتیش روشن کنم. بی معنیه، نه؟
از آن به بعد جانکو به محض اینکه فرصتی گیر می آورد، به میاکه ملحق می شد. میاکه تمام سال آتش روشن می کرد مگر وسط تابستان که تمام ساحل تا دیروقت پر از آدم بود. گاهی هفته ای دوبار آتش روشن می کرد، گاهی هم یک ماه می گذشت و خبری نمی شد. روال آتش روشن کردن میاکه را مقدار چوبی که آب می آورد، تعیین می کرد. و وقتی زمان آن می رسید، با خاطرجمعی می توانست جانکو را هم خبر کند. کی ساکه رگه ای از حسادتی زشت داشت اما میاکه استثناه بود. کی ساکه به میاکه می گفت "رفیق آتیشی" و جانکو را اذیت می کرد.
بالاخره شعله ها راهشان را به بزرگترین کنده یافتند و بعد وقفه ای درازمدت، آتش مهیای سوختنی طولانی می شد. جانکو روی شنهای ساحل نشست و درحالی که لبهایش را محکم به هم فشار می داد، به آتش خیره شد. میاکه با دقت زیاد سوختن آتش را نظارت می کرد. با استفاده از یک شاخه بلند، جلوی پخش شدن سریع و یا بی رمق شدن شعله ها را می گرفت. گاه به گاه از تل هیزم های اضافی، تکه چوبی برمی داشت و درست جائی که لازم بود، پرتابش می کرد.
کی ساکه اعلام کرد شکم درد دارد.
– باید چائیده باشم. فکر کنم اگه بریننم روبراه می شم.
– بهتره بری خونه و استراحت کنی.
گوئی کی ساکه به حال خودش تأسف می خورد، گفت:
– آره، فکر کنم باید همین کار رو بکنم. تو چی؟
– نگران جان نباش، من می رسونمش خونه. طوریش نمیشه.
– خیله خوب، باشه. ممنون.
کی ساکه ساحل را ترک کرد. جانکو سری تکان داد و گفت:
– احمق! همیشه کنترل خودشو از دست می ده و زیاده روی می کنه.
– جان، می فهمم چی می گی. اما خوب نیس آدم تو جوونی زیاد معقول باشه. فقط عیش بقیه رو منقص می کنه. کی ساکه هم برای خودش خصلتهای خوبی داره.
– شاید، اما هیچوقت عقلشو به کار نمی گیره.
– بعضی چیزا هستن که عقل آدم بهشون قد نمی ده. جوونی هم مشکلات خودشو داره.
هردو در حضور آتش سکوت اختیار کردند. هر کدام به خیالات خود فرورفته و زمان برای هر کدام به گونه ای علی حده می گذشت. تا اینکه جانکو گفت:
– می دونی، آقای میاکه، یه چیزی هست در مورد تو که اذیتم می کنه. اشکالی نداره بپرسم؟
– چه جور چیزی هست؟
– یه چیز خصوصی.
میاکه صورت زبرش را با کف دست خاراند.
– خوب، نمی دونم. فکر نکنم اشکالی داشته باشه.
– فقط دلم می خواد بدونم، زن داری؟
میاکه، قمقمه را از جیب زاکتش درآورد، درش را باز کرد و به آرامی و مشتاقانه، جرعه ای سرکشید. بعد درپوش را گذاشت و قمقمه را داخل جیبش لغزاند. روکرد به جانکو و گفت:
– این فکر از کجا به سرت زد؟
– یه دفه ای نبود. قبلاً هم همچین احساسی داشتم. وقتی کی ساکه شروع کرد به حرف زدن درباره زلزله، حالت چهره ات رو دیدم. یادته یه بار چی بهم گفتی؟ گفتی مردم وقتی آتیش رو نگاه می کنند چشماشون با روراستی چیزی درباره شون نشون می ده؟
– من همچین نگاهی داشتم؟
– بچه چی؟ بچه داری؟
– هان، دو تا.
– توی کوبه، درسته؟
– خونه ام اونجاست. فکر می کنم هنوز همونجا زندگی می کنن.
– کجای کوبه؟
– بخش هیگاشی نادا. اون بالا توی تپه ها. اون طرفا زیاد آسیب ندیده.
میاکه چشمانش را تنگ کرد، سرش را بلندکرد و به دریای سیاه خیره شد. بعد دوباره چشمانش را به سمت آتش گرداند.
– به همین خاطره که نمی تونم کی ساکه رو سرزنش بکنم. نمی تونم بهش بگم احمق. حق این کار رو ندارم. من خودم بیشتر از اون مخم رو به کار نمی گیرم. خودم سلطان احمقام. فکر کنم می فهمی چی می گم.
– می خوای بیشتر برام توضیح بدی؟
– نه. واقعاً نمی تونم .
– باشه. پس منم بس می کنم. اما اینو بگم که فکر می کنم تو آدم خوبی هستی.
میاکه در حالی که دوباره سر تکان می داد، گفت:
– مسئله این نیست.
با نوک یک شاخه داشت نقشی روی شنها می کشید.
– بگو ببینم جان، تا حالا فکر کردی چطوری خواهی مرد؟
جانکو بعد از کمی تأمل، سرش را به نشانه نه، تکان داد. میاکه گفت:
– من همیشه بهش فکر می کنم.
– خوب، چطور خواهی مرد؟
– توی یه یخچال حبس می شم. می دونی، این اتفاق هی تکرار می شه. بچه ای که داره توی یه یخچال بازی می کنه، یخچالی که دورش انداختن، بعد در یخچال بسته می شه و بچه هه همونجا خفه می شه.
کنده بزرگ یک وری شده بود و بارقه های آتش را پراکنده می کرد. میاکه می دید اما کاری نمی کرد. نور زبانه های آتش، سایه هائی را بر صورتش کش می داد که به صورت عجیبی توهم آمیز می نمودند.
– من تو این فضای تنگ می میرم، توی تاریکی محض. ذره ذره می میرم. اگه فقط خفه بشم، زیاد وحشتناک نیست. اما این طوری نیست. از یه ترک، یه ذره هوا می آد تو و مردنم خیلی طول می کشه. من فریاد می زنم اما کسی صدام رو نمی شنوه. هیچکس متوجه نبودنم نمی شه. اونجا خیلی تنگه و من نمی تونم حرکت کنم. هی وول می خورم اما در باز نمی شه.
جانکو چیزی نگفت.
– این کابوس رو هی می بینم. نصف شب بیدار می شم در حالی که خیس عرقم. ذره ذره مرگ در ظلمت رو خواب می بینم اما وقتی از خواب بیدار می شم، کابوس تموم نمی شه. ترسناک ترین قسمت خوابم همینه. چشمام رو باز می کنم. و گلوم خشک خشکه. می رم تو آشپزخونه و در یخچال رو باز می کنم. البته، من یخچال ندارم، پس باید بفهمم که دارم خواب می بینم، اما بازم متوجه نمی شم. متوجه هستم که یه جورائی غیرعادیه اما در یخچال رو باز می کنم. توی یخچال ظلمته. چراغش خاموشه. تو این فکرام که لابد برق قطع شده و سرم رو توی یخچال می کنم. از توی ظلمت دستائی بیرون میان و گلوی منو می چسبن. دستای سرد. دست مرده ها. نیروی باورنکردنیی دارن و شروع می کنن منو به تو کشیدن. فریاد بلندی می کشم و این دفعه واقعاً از خواب بیدار می شم. اینه کابوس من. همیشه یه جور. همیشه. با کوچکترین جزئیات. و هر بار که این کابوس رو می بینم، مثل دفعات قبل، ترسناکه.
میاکه با نوک یک شاخه، کنده بزرگ را از جایش تکان داد و دوباره سرجایش برگرداند.
– اونقدر واقعیه که احساس می کنم هزاران بار مرده ام.
– از کی این کابوس رو می بینی؟
– ازخیلی خیلی قبل. اونقدر که یادم نمیاد از کی شروع شده. یه وقتائی هم هست که راحتم می ذاره. یه سال….نه، دو سال اصلاً ندیدمش. حس می کردم حال و روزم درست شده. اما نه. کابوس بازم سراغم اومد. درست به محض اینکه داشتم فکر می کردم راحتم گذاشته، از دستش نجات پیدا کردم، بازم شروع شد. و تا وقتی ادامه داشته باشه، نمی تونم کاری بکنم.
میاکه سرش را تکان داد.
– متأسفم جان، نباید سرگذشت وحشتناکم رو برای تو می گفتم..
جانکو گفت:
– البته که باید می گفتی.
سیگاری روی لب گذاشت، کبریتی روشن کرد و پک عمیقی زد.
– ادامه بده.
آتش داشت خاموش می شد. توده بزرگ کنده های آب آورده حالا از بین رفته بود. میاکه تمام آنها را داخل آتش ریخته بود. شاید جانکو خیالاتی شده بود اما حس می کرد صدای اقیانوس بلندتر شده است. میاکه گفت:
– این نویسنده آمریکائی، جک لندن….
– آره، همونی که راجع به آتیش نوشته.
– خودشه. مدتها تصور می کرد توی دریا غرق می شه و می میره. کاملاً مطمئن بود که یه شب سر می خوره و می افته تو اقیانوس و کسی متوجه نمی شه و اون غرق می شه.
– حالا واقعاً غرق شد؟
میاکه سرش را تکان داد:
– نچ. خودش رو با مرفین کشت.
– پس اخطارها درست از آب در نیومدند. شاید هم این کار رو کرده که این اخطارها درست از آب در نیان.
– البته اگه سطحی نگاه کنیم همین طور به نظر می رسه.
میاکه مکثی کرد و ادامه داد:
– اما یه جورائی هم میشه گفت اون واقعاً به تنهائی توی دریای ظلمت غرق شد. اون الکلی شد. خودش رو توی یاس خودش غرق کرد (درست تا دل ناامیدی رفت) و خیلی سخت جان داد. گاهی اخطارها خودشونو جور دیگه ای نشون می دن. و اون چیزی که نشونش می دن می تونه از خود واقعیت بدتر باشه. این ترسناکترین قسمت اخطاره. می فهمی چی می گم؟
جانکو کمی فکر کرد. نمی توانست حرفهای میاکه را درک کند. گفت:
– هیچوقت فکر نکردم چطور می خوام بمیرم. نمی تونم درباره اش فکر کنم. حتی نمی دونم چطور می خوام زندگی کنم.
میاکه سری به تأئید تکان داد و گفت:
– می فهمم چی می گی. اما گاهی طرز زندگی آدم رو طرز مردنش هدایت می کنه.
– تو خودت این طوری زندگی می کنی؟
– مطمئن نیستم. گاهی این طور به نظر می رسه.
میاکه کنار جانکو نشست. مست تر و پیرتر از معمول به نظر می رسید. موهای روی گوشش بلند شده و توی ذوق می زد. جانکو پرسید:
– چه جور نقاشی هائی می کشی؟
– گفتنش سخته.
– باشه، پس بگو تازه ترین چیزی که کشیدی چیه؟
– اسمش رو گذاشتم تابلوی یک اتو. سه روز قبل تمومش کردم. فقط تصویر یه اتو هس تو یه اتاق.
– چرا گفتنش سخت بود؟
– سختیش اینجاس که اون واقعاً اتو نیس.
جانکو سر بلند کرد و به او نگریست:
– یه اتو، اتو نیس؟
– همین طوره.
– معنیش یه چیز دیگه س؟
– شاید.
– معنائی که فقط اتو می تونست نشونش بده؟
میاکه سری به تأئید تکان داد.
جانکو سر بلند کرد و دید ستاره های تو آسمان تعدادشان بیشتر شده است. نور ماه تا دورها را روشن کرده بود. میاکه آخرین تکه شاخه ای را که نگه داشته بود توی آتش انداخت. جانکو خم شد طوری که شانه هایشان به هم می خورد. ژاکت میاکه بوی دود گرفته بود. با نفسی طولانی و عمیق این بو را تو داد. گفت:
– می دونی چیه؟
– چیه؟
– من خالی خالی ام.
– راستی؟
– راستی.
جانکو چشمانش را بست و قبل از اینکه خودش خبردار شود، اشک از روی گونه هایش پائین لغزید. زانوان میاکه را تا آنجا که در توان داشت محکم بغل کرد. تنش مورمور شد. میاکه بازویش را دور شانه او حلقه کرد و او را نزدیکتر کشید اما اشک جانکو بند نیامده بود. خیلی طول کشید تا با صدای خش داری گفت:
– واقعاً هیچی این تو نیس. من تموم شده ام. خالی ام.
– می فهمم چی می گی.
– واقعاً؟
– آره. آخه متخصص این چیزام.
– به نظر تو چکار باید بکنم؟
– سعی کن خوب بخوابی. معمولاً کارسازه.
– درد من به این سادگیا درمون نمی شه.
– شاید حق با تو باشه جان. شاید اونقدرام آسون نباشه.
درهمین موقع خش خش طولانی و بخارآلودی، تبخیر آبی را که توی کنده گیرافتاده بود، اعلام کرد. میاکه چشمانش را از آتش گرفت و درحالی که تنگشان می کرد، مدتی با دقت به آن نگریست. بعد پرسید:
– خوب پس چکار کنم؟
– نمی دونم. می تونیم با هم بمیریم. چی می گی؟
– به نظرم خوبه.
– جدی؟
– جدی جدی.
بازویش هنوز دور شانه های جانکو بود. مدتی سکوت کرد. جانکو صورتش را توی چرم نرم و کهنه ژاکت میاکه فروبرد. میاکه گفت:
– به هرحال، بیا تا وقتی آتیش خاموش می شه صبر کنیم. این آتیش رو ما روشن کردیم پس باید تا آخرش باهاش بمونیم. وقتی خاموش شد و به ظلمات تبدیل شد، ما هم می تونیم بمیریم.
– خوبه. اما چطوری؟
– من یه فکری دارم.
– باشه.
غرق بوی آتش، چشمانش را بست. بازوان میاکه دور شانه های او خیلی برای یک مرد بالغ، کوچک و به صورت عجیبی استخوانی بودند. جانکو فکر کرد، من هیچوقت نمی تونم با این مرد زندگی کنم. هیچوقت نمی تونم به قلبش راه پیدا کنم. اما شاید بتونم باهاش بمیرم.
داشت خوابش می برد. فکر کرد لابد بخاطر ویسکی است. بیشتر کنده های آب آورده، سوخته، خاکستر شده و از بین رفته بودند اما بزرگترین کنده هنوز به نارنجی می زد و جانکو می توانست گرمای ملایمش را بر پوست خود حس کند. باید مدتی طول می کشید تا این کنده هم خاموش شود. جانکو پرسید:
– اشکالی داره یه چرت بزنم؟
– البته که اشکالی نداره. بخواب.
– وقتی آتیش خاموش شد، بیدارم می کنی؟
– نگران نباش. وقتی آتیش خاموش بشه، سردت می شه و این جوری بخوای نخوای بیدار می شی.
جانکو این کلمات را در ذهنش تکرار کرد: وقتی آتیش خاموش بشه، سردت می شه و بخوای نخوای بیدار می شی. بعد تنش را دور میاکه حلقه زد و خیلی زود به خواب عمیقی فرورفت.
نویسنده: هاروکی موراکامی (Haruki Morakami)
مترجم: تهمینه زاردشت

ترجمه به انگلیسی: جی روبین
ترجمه از انگلیسی: تهمینه زاردشت

قنداق

شوهر توشیکو همیشه سرش شلوغ بود. حتی امشب هم باید شتابان به سر قرار ملاقاتی می‌رفت. این بود که او را تنها گذاشت تا با تاکسی به خانه برگردد. زنی که با هنرپیشه‌ای -آن هم هنرپیشه‌ای جذاب- ازدواج کرده، چه انتظار دیگری می‌تواند داشته باشد؟ خوش خیالی بود اگر فکر می‌کرد که شوهرش امشب را با او می‌گذراند. اما شوهر توشیکو باید می‌دانست که او از برگشتن به خانه وحشت دارد. خانه‌ای تزئین شده به سبک غربی، غیر صمیمی، با لکه‌های به جا مانده خون روی کف اتاق.
توشیکو از همان دوران بلوغ، طبعی حساس داشت. و حالا دیگر جزئی از طبیعتش شده بود. در نتیجه همین دلشوره‌های دائمی، هیچوقت چاق نشد و حالا هم که زن کاملی بود، بیشتر به طرحی از هیکلی می‌مانست تا مخلوقی فراهم آمده از گوشت و خون. البته خودش به این تلاطم فرساینده وقعی نمی‌نهاد.
اوایل شب، وقتی به شوهرش در نایت کلوب ملحق شد، از دیدن او که با شرح«حادثه» با دوستانش سرگرم شده بود، یکه خورد. او را که در لباس آمریکایی آنجا نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد، غریبه یافت.
طوری دستهایش را در هوا می‌چرخاند و ادا و اطوار درمی‌آورد که انگار قصد دارد توجه مخاطبانش را از ارکستر رقص بگیرد.
می‌گفت:«داستانی مضحک. پرستاری برای نگهداری بچه‌امان از آژانس کاریابی آمده که در همان نگاه اول، معده‌اش توجه‌ام را جلب کرد. آنقدر بزرگ بود که انگار یک بالش زیر کیمونو‌اش پنهان کرده است! البته چندان عجیب هم نبود؛ آخر بعد دیدم که می‌تواند بیشتر از همه ما غذا بخورد. او ظرف برنج را این طوری می‌خورد و لیس می‌زد…» بشکنی زد و ادامه داد:«خودش می‌گفت که علت چنین اشتها و شکمی از ورم معده‌ای است که دارد. و این بود تا پریروز که صدای ضجه و ناله‌ای از اتاق پرستار شنیدیم. به سرعت رفتیم و دیدیم که بله، روی زمین چمباتمه زده و معده‌اش را با هر دو دست گرفته و مثل گاوی ماغ می‌کشد. از آن طرف هم، بچه ما توی رختخواب، اختیار از دست داده و یک بند و با تمام حنجره جیغ می‌کشد. راحت‌تان کنم، معرکه غریبی بود.»
یکی از رفقای شوهرش که او هم هنرپیشه بود گفت:
«پس دم خروس بالاخره بیرون زد.» 
«بله. هیچوقت توی زندگی‌ام این طوری غافلگیر نشده بودم. آخر واقعاَ داستان ورم معده را باور کرده بودم. وقت را تلف نکردم؛ قالیچه‌مان را از کف اتاق برداشتم و یک پلاس برایش پهن کردم تا رویش دراز بکشد.
درهمه این مدت، دخترک مثل خوک روی زمین، نعش شده بود. تا دکتر کلینیک زایشگاه برسد، بچه دیگر به دنیا آمده بود. اتاق نشیمن ما شده بود عین کشتارگاه.»
یکی از رفقای شوهرش گفت:«خوب معلوم است دیگر!» و همه زدند زیر خنده.
توشیکو متحیر مانده بود که شوهرش چطور آن اتفاق هولناک را به این راحتی تعریف می‌کند. حادثه‌ای که آنها اتفاقی شاهدش بودند هیچ چیز سرگرم کننده‌ای نداشت. چشمانش را لحظه‌ای بر هم گذاشت و نوزاد را روبروی خود دید: دراز کشیده به پلاسی کهنه و پیچیده شده در روزنامه‌های خون‌آلود.
توشیکو مطمئن بود که دکتر، هر چه از دستش برمی‌آمد، انجام داده بود؛ گرچه او آشکارا از مادری که بچه‌ای حرامزاده را -آن هم در شرایطی چنین پلشت- به دنیا آورده بود، دل خوشی نداشت، و همین بود که به دستیارش گفت بهتر است نوزاد را در روزنامه‌های باطله بپیچد تا در قنداقی تروتمیز. رفتاری چنین عاری از عاطفه، توشیکو را رنجاند. اما به انزجارش غلبه کرد، رفت و تکه‌ای پارچه فلانل از کشویش بیرون آورد، بچه را در آن پیچید و او را با دقت روی مبل خواباند.
این کارها را همان شب بعد از رفتن شوهرش انجام داد. توشیکو چیزی به او نگفت. نمی‌خواست شوهرش فکر کند او خیلی دل نازک احساساتی است. تصاویر آن صحنه هنوز در خاطرش باقی مانده بود. حتی امشب نیز که ارکستر جاز وغ وغ می‌کند و شوهرش با دوستانش گرم گفت‌وگوست، او آرام نشسته و به آن حادثه فکر می‌کند. می‌دانست که هیچ گاه تصویر نوزاد از خاطرش بیرون نخواهد رفت: دراز کشیده بر پلاسی کهنه و پیچیده شده در روزنامه‌های خون‌آلود- تصویری در خور یک دکان قصابی. توشیکو که خود همیشه در رفاه و آسایش زیسته بود، به کودک حرامزاده احساس رحم و شفقت کرد.
از خاطرش گذشت«من تنها شاهد آن بی‌حرمتی بودم. مادرش که اصلاَ بچه را قنداق شده در روزنامه ندید، و نوزاد هم که طبعاَ چیزی نمی‌داند. من به تنهایی باید بار آن صحنه دردناک را در خاطرم حفظ کنم. وقتی بچه بزرگ شود و بخواهد درباره تولدش بداند، هیچ کس نخواهد بود که به او بگوید؛ چون من سکوت خواهم کرد. چرا اینقدر احساس گناه می‌کنم! مگر من نبودم که او را از زمین بلند کردم، لای فلانل پیچاندم و روی کاناپه گذاشتم تا راحت بخوابد.»
از نایت کلوب بیرون آمدند و توشیکو سوار تاکسی‌ای که شوهرش صدا کرده بود شد. شوهر به راننده تاکسی گفت:
«خانم را برسانید به یوشیگوم.»
و در تاکسی را بست. توشیکو به چهره متبسم شوهرش نگاه کرد و دندان‌های قوی و سفیدش را دید. بعد خودش را روی صندلی رها کرد؛ از اینکه می‌دانست چقدر زندگی راحت و بی‌دغدغه دارند، پریشان شد. قادر نبود که افکارش را به هیئت کلمات دربیاورد. از پنجره عقب تاکسی آخرین نگاه را به همسرش انداخت. او در امتداد خیابان به طرف ماشین مدل«نش» خود می‌رفت. بعد کت راه راه و براق او در ازدحام هیاکل عابران ناپدید شد.
تاکسی راه افتاد، از خیابانی گذشت که بارهای متعددی در آن بود و بعد ساختمان تئاتر بود که جلوی آن جمعیتی انبوه به چشم می‌خورد که همدیگر را توی پیاده‌رو هل می‌دادند. برنامه‌اش تازه تمام شده بود. چراغ‌ها تقریباَ همگی خاموش بودند، و شاخه‌های گیلاس جلو در تئاتر از سنگینی پرده‌های آفیش که به آنها آویخته بودند، خم شده بودند.
توشیکو سلسله‌ای از تصاویر را در خیال خود مجسم کرد: حتی اگر کودک بی‌آنکه پی به راز تولدش ببرد، بزرگ شود، مسلماَ شهروند محترمی نخواهد شد. آن روزنامه‌های چرک قنداق سمبلی از زندگی او خواهد بود. اما چرا اینقدر نگران او هستم؟ علتش نگرانی از آینده پسر خودم نیست؟ مثلاً بیست سال بعد، اگر پسر ما خیلی خوب بار آمده باشد، مرد تحصیلکرده‌ای خواهد بود، و اگر روزی – بر حساب اتفاق- آن پسر دیگر را ملاقات کند، که او هم بیست ساله است، به آن پسر خواهد گفت که چه کسی به او ظلم روا داشته و وحشیانه با چاقو بند نافش را بریده…
گرچه آن شب تیره ماه آوریل، هوا گرم بود، اما توشیکو از تصور آینده احساس ترس و لرز می‌کرد. در صندلی عقب ماشین بر خود می‌لرزید.
ناگهان به خودش گفت: نه، وقتی زمانش برسد بجای پسرم، خودم به سوی آن مرد خواهم رفت و همه چیز را رک و صریح به او می‌گویم. همه را می‌گویم، قنداق پیچ شدنش در روزنامه را و این را که من رفتم و او را لای فلانل پیچیدم.
تاکسی از خیابان وسیع و تاریکی می گذشت که کنارش پارک و استخر کاخ امپراطوری واقع بود. توشیکو از دور، نقطه‌های نوری را که متعلق به ساختمان‌های مرتفع اداری بود دید.
«بیست سال دیگر بچه بینوا، در نکبت تمام عیاری خواهد بود: مطرود، ناامید، فقیر و مثل موش تنها خواهد زیست. برای نوزادی که این چنین به دنیا آمده باشد، چه سرنوشت دیگری می‌تواند رقم بخورد؟ او سرگردان در خیابانها پرسه خواهد زد، به پدرش دشنام می‌فرستد، و از مادرش نفرت خواهد داشت.»
بی‌شک توشیکو از افکاری تا به این حد غم‌انگیز نتیجه‌ای در خور عایدش شد: بی‌وقفه خود را آزردن.
تاکسی به خیابان هانزومونرسید و از ساختمان سفارت انگلیس گذشت. آنجا ردیفی از درختان گیلاس به تمام صفاشان در چشم‌انداز توشیکو بودند. در چنین حال و هوایی او جهد کرد تا در آن شب سیاه نگاهی به شکوفه‌ها بیندازد. چنین تصمیمی از زن جوان، محجوب و ترسو بعید می‌نمود، اما او در وضعیتی بود که از بازگشت به خانه وحشت داشت. آن شب او را وهمی گیج‌کننده در بر گرفته بود.
از خیابان عریض گذشت: هیکلی نحیف در تاریکی. عادتش بود وقتی از خیابانی شلوغ می‌گذرد از ترس به همراهش بچسبد، اما امشب توشیکو به تنهایی شتابان از میان ماشین‌ها عبور کرد و لحظه‌ای بعد به پارک دراز و تنگی که در مجاورت استخر کاخ بود رسید. نام پارک پرندگان مرداب بود[ چیدوریگافوچی].
امشب پارک در سیطره درختان گیلاس بود. زیر آسمان ساکن و ابری، شکوفه‌ها به تلی از جسمیتی سفید شبیه بودند. به جای فانوس‌های کاغذی که از سیم‌کشی بین درختها آویزان بودند، اینک از حبابهای قرمز، زرد و سبز لامپ‌های برق، زیر شکوفه‌های گیلاس، می‌درخشیدند. ساعت از ده گذشته بود و بیشتر تماشائیان باغ به خانه‌هاشان رفته بودند. اما هنوز هم بودند عابرانی که پرسه می‌زدند، شیشه‌های خالی را با لگد می‌پراندند یا روزنامه‌ای را مچاله می‌کردند.
توشیکو دوباره به یاد روزنامه و آن اتفاق افتاد: روزنامه‌های خون‌آلود. اگر مردی چنین تولد هول‌آوری را بشنود و بعد آگاه شود که آن نوزاد، خودش بوده است، بی‌گمان زندگیش ویران خواهد شد. اندیشید: من، یک نامحرم، باید چنین رازی را پنهان بدارم: راز هستی یافتن یک مرد را. غرقه در افکاری این چنین بود. توی پارک قدم می‌زد. فقط جفت‌های عاشق همچنان باقی مانده بودند. کسی به او توجهی نکرد. دو دلداده روی نیمکتی سنگی کنار استخر نشسته بودند و بی‌اعتنا به شکوفه‌های گیلاس به آب استخر زل زده بودند. بر آب استخر نوری نمی‌تابید و همین بود که قید گونه می‌نمود. در انتهای استخر، جنگل تاریک کاخ امپراطوری نمی‌گذاشت که فراتر را ببیند. انبوه درختان، بلند و در هم، آسمان شبانه را پشت خود پنهان کرده بودند. توشیکو به تأنی زیر درختان گیلاس که از باری سنگین خم شده بودند، قدم می‌زد.
با فاصله‌ای اندک از دیگران، روی نیمکتی سنگی، طرحی از یک جسم دید. اول نپنداشته بود تلی از چوب‌های گیلاس است یا جامه‌ای است که کسی غفلتاَ در پارک جا گذاشته است. اما وقتی نزدیک شد هیکلی انسانی را دید که بر نیمکت دراز کشیده است. متحیر مانده بود که نکند میخواره‌ای فلک‌زده باشد که اغلب در پارک‌های عمومی می‌خوابند؟ اما این نمی‌توانست درست باشد. آخر خودش را کاملاَ لای ورق‌های روزنامه مخفی کرده بود، روزنامه‌هایی که سخت توجه توشیکو را برانگیخت. کنار نیمکت ایستاد و به جسم غوطه‌ور در خواب خیره شد. مردی بود با ژاکتی قهوه‌ای، ورقی روزنامه زیرش بود و ورق‌های دیگری رویش را می‌پوشاند. بدون شک چون موسم بهار بود، اینجا منزلگاه شبانه او شده بود. توشیکو به مرد کثیف و موهای ژولیده‌اش که مأیوسانه در جایش ناراحت بود خیره شد. با دیدن جسم پیچیده شده در روزنامه، توشیکو نوزاد را که به همین قنداق پیچ شده و بر کف اتاق افتاده بود، به یاد آورد. شانه مرد ژاکت قهوه‌ای، کش و قوسی آمد و همراه با خرناسه‌ای، دوباره در تاریکی فرو افتاد.
توشیکو همه آن ترسها و دغدغه‌ها را ناگهان واقعیت یافته دید. پیشانی رنگ پریده مرد در تاریکی نمایان شد؛ این پیشانی بی‌گمان از آن مرد جوانی بود که فقری توان‌فرسا و طولانی آن را از چین و چروک پوشانده بود. شلوار خاکی رنگش اندکی نمایان شد؛ پاهای بدون جورابش را کفشی کتانی و پاره پوره پوشانده بود. توشیکو نتوانست صورتش را ببیند و آرزو کرد که ای کاش می‌توانست لحظه‌ای آن را ببیند.
به آن سر نیمکت رفت و خیره شد؛ سر مرد میان بازوانش پنهان بود اما توشیکو توانست ببیند که مرد چقدر جوان بود. ابروهای نازک و قوس زیبای بینی او را دید. از دهان نیمه بازش می‌شد فهمید که جوان، زنده است.
توشیکو روی مرد خم شده بود. در آن شب تاریک رختخواب روزنامه‌ای خش‌خشی کرد و مرد ناگهان چشمش را گشود. با دیدن زن جوانی که رویش خم شده بود به سرعت برخاست و برقی در چشمانش در خشید. لحظه‌ای بعد دستهای نیرومندی یورش بردند و کمر ظریف توشیکو را در میان گرفتند. 
توشیکو همانطور ماند، بی‌آنکه بترسد یا برای گریختن تقلایی کند. ناگهان در خاطرش گذشت، آه، پس بیست سال سپری شده بود! جنگل کاخ امپراطوری قیر گونه بود و بسیار ساکت.
نویسنده: یوکیو میشیما (Yukio Mishima)
مترجم: اختر اعتمادی

حروف چین: شراره صادقی گرمارودی

چراغ‌هایشان را خاموش کردند تا در مصرف هوا صرفه‌جویی کنند. و تاریکی آن‌ها را دربرگرفت. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. همه‮ی آن‮چه در تاریکی به گوش می‌رسید، صدای قطره‌های آب بود که هر پنج‌ثانیه یک‌بار از سقف می‌چکید.
معدنچی پیر گفت: «بسیار خب. همه سعی کنید زیاد نفس نکشید. هوای زیادی برای‌مان باقی نمانده.» صدایش را در حد نجوا نگاه داشته بود، با این حال تیرهای چوبی سقف تونل قژقژ آرامی کردند. معدنچی‌ها در تاریکی به‌هم چسبیده بودند، و گوش تیز کرده بودند تا صدایی بشنوند: صدای کلنگ را، صدای زندگی را.
ساعت‌ها صبر کردند. واقعیت کم‌کم در تاریکی محو می‌شد. انگار همه چیز مدت‌ها پیش اتفاق افتاده بود، در دنیایی دور. یا شاید در آینده، در دنیای دورافتاده‌ای دیگر.
بیرون، مردم زمین را می‌کندند تا به آن‌ها برسند. شبیه صحنه‌ای از یک فیلم بود.
یکی از دوستان من عادت دارد هروقت توفان می‌آید به باغ وحش برود. او ده سالی است که این کار را می‌کند. هنگامی که بیشتر مردم پنجره‌های توفانگیر را می‌بندند، یا آب معدنی ذخیره می‌کنند، یا می‌بینند رادیوها و چراغ‌قوه‌ها‌یشان کار می‌کند یا نه، دوست من خودش را در یک بارانی پانچوی نظامی جنگ ویتنام، که چندی پیش خریده‌ است، می‌پوشاند؛ دو قوطی آبجو در جیبش می‌گذارد و بیرون می‌زند. از خانه او تا باغ‌وحش، پیاده، پانزده دقیقه راه است.
اگر بدشانس باشد، باغ‌وحش تعطیل است، «به دلیل هوای نامساعد»، و درها را بسته‌اند. هروقت این‌ طور می‌شود، دوست‌ام روی مجسمه سنگی یک سنجاب، که کنار در وردی است، می‌نشیند و آبجوی ولرمش را می‌نوشد، و بعد به خانه برمی‌گردد.
اما هنگامی که به موقع خودش را به آن‌جا می‌رساند، ورودیه را می‌پردازد، یک سیگار خیس روشن می‌کند و حیوان‌ها را تماشا می‌کند، یکی به یکی. بسیاری از حیوان‌ها درون پناهگاه‌های‌شان رفته‌اند. بعضی نگاه خالی خود را به باران دوخته‌اند. بقیه تحرک بیشتری دارند و در برابر تندباد بالا و پایین می‌پرند. بعضی از کاهش ناگهانی فشار جوی می‌ترسند و بعضی وحشی می‌شوند.
دوست من سعی می‌کند حتما اولین آبجویش را مقابل قفس ببر بنگال بنوشد. (ببرهای بنگال همیشه وحشیانه‌ترین واکنش را از خود نشان می‌دهند). گوریل‌ها حتی ذره‌ای از آرامش خود را در توفان از دست نمی‌دهند. آن‌ها به او نگاه می‌کنند که مثل یک پری دریایی روی سطح بتونی نشسته و آبجویش را آرام‌آرام می‌نوشد، و می‌توانی قسم بخوری که واقعا دلشان به حال او می‌سوزد.
دوستم می‌گوید: «مثل وقت‌هایی است که آسانسور خراب می‌شود و تو با غریبه‌ها در آن گیر می‌افتی.»
اگر مساله‮ی توفان را کنار بگذاریم، دوست من هیچ تفاوتی با بقیه آدم‌ها ندارد. او برای یک شرکت صادراتی کار می‌کند و مدیر بخش سرمایه‌گذاری خارجی است. درست است که آن شرکت از شرکت‌های تراز اول نیست اما به اندازه کافی موفق است. دوست من به تنهایی در یک آپارتمان نقلی تمیز زندگی می‌کند و هر شش ماه یک دوست دختر می‌گیرد. من هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم او چرا اصرار دارد هر شش ماه (و دقیقا هر شش ماه) دوست دختر تازه‌ای پیدا کند. آن دخترها همه‌شان شبیه هم هستند، انگار از روی یکدیگر نمونه‌سازی شده‌اند. من حتی نمی‌توانم آن‌ها را از هم تشخیص بدهم.
دوست من یک ماشین کار کرده، مجموعه آثار بالزاک، یک کت و شلوار سیاه، یک کراوات سیاه و یک جفت کفش سیاه، که برای حضور در مراسم تدفین فوق‌العاد‌ه‌اند، دارد.
هر بار کسی می‌میرد من به او تلفن می‌کنم و می‌پرسم آیا می‌توانم آن‌ها را از او قرض بگیرم، هرچند کت و شلوار و کفش‌ها یک شماره برای من بزرگ است.
آخرین باری که به او تلفن کردم گفتم: «ببخشید دوباره مزاحمت شدم، یک مراسم تدفین دیگر پیش آمده.»
او جواب داد: «خواهش می‌کنم، حتما باید عجله داشته باشی! چرا همین‌ حالا یک سر اینجا نمی‌آیی؟»
وقتی رسیدم، کت و شلوار و کراوات را روی میز گذاشته بود. آن‌ها به دقت اتو شده بودند، کفش‌ها واکس خورده بودند و یخچال پر از آبجوهای وارداتی خنک بود. او این‌طور آدمی است.
درحالی‌که یک قوطی آبجو باز می‌کرد گفت: «یک روز من در باغ‌وحش یک گربه دیدم.»
«یک گربه؟»
«آره. دو هفته پیش. برای یک مسافرت کاری به هوکایدو رفته بودم و سری هم به باغ‌وحش نزدیک هتلم زدم. یک گربه در قفس خوابیده بود و روی تابلو نوشته بودند "گربه".»
«چه نوع گربه‌ای؟»
«یک گربه معمولی با خط‌های قهوه‌ای و دم کوتاه و به‌طور باور نکردنی چاق. او به پهلو دراز کشیده بود.»
«شاید گربه‌ها در هوکایدو خیلی زیاد نیستند.»
او شگفت‌زده پرسید: «شوخی می‌کنی. مگر نه؟ در هوکایدو هم باید گربه وجود داشته باشد. نمی‌تواند آن‌قدر غیر عادی باشد.»
گفتم: «خب، از یک زاویه دیگر به آن نگاه کن: چرا در یک باغ‌وحش نباید گربه باشد؟ آن‌ها هم حیوانند مگرنه؟»
او گفت: «گربه‌ها و سگ‌ها جزو حیوان‌های عادی و پیش‌پا افتاده هستند. هیچ‌کس پول نمی‌دهد که آن‌ها را ببیند. فقط نگاهی به اطراف بینداز آن‌ها همه جا هستند. همیشه با آدم‌ها.»
وقتی یک بسته شش‌تایی آبجو را تمام کردیم، من کت و شلوار و کراوات و جعبه کفش را در یک ساک بزرگ کاغذی گذاشتم.
گفتم: «ببخش که همیشه مزاحمت می‌شوم. می‌دانم باید یک کت و شلوار برای خودم بخرم. اما هیچ‌وقت فرصتش را پیدا نمی‌کنم. احساس می‌کنم اگر لباس مراسم تدفین بخرم یعنی بسیار خب، اشکال ندارد کسی بمیرد.»
او گفت: «اشکالی ندارد. به هر حال من از آن‌ها استفاده نمی‌کنم. بهتر است کسی از آن‌ها استفاده کند به جای این‌که آن‌ها را در کمد آویزان کنم. درسته؟»
درست بود. در سه سالی که آن کت و شلوار را برایش دوخته بودند حتی یک بار هم آن را نپوشیده بود.
او توضیح داد: «احمقانه است، اما از وقتی این کت و شلوار را گرفته‌ام حتی یک نفر هم که بشناسم نمرده است.»
«همیشه همین‌طوریه.»
او گفت: «آره. همیشه این طوریه.»
برای من برعکس، آن سال، سال تشییع جنازه بود. دوستانم و آشنایان سابقم یکی بعد از دیگری مردند. مثل سنبله‌های ذرت که در خشکسالی پژمرده می‌شوند. من بیست و هشت ساله بودم. همه دوستانم تقریبا هم سن و سال من بودند، بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه، سنی که برای مردن چندان مناسب نبود.
یک شاعر در بییست و یک سالگی می‌میرد، یک انقلابی یا یک ستاره راک در بیست و چهار سالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن فکر می‌کنی همه چیز روبه‌راه است، فکر می‌کنی توانسته‌ای از منحنی مرگ انسان بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه شش‌بانده مستقیم به سوی مقصد خود در سفر هستی. چه بخواهی باشد و چه نخواهی. موهایت را کوتاه می‌کنی، هرروز صبح صورتت را اصلاح می‌کنی. دیگر شاعر نیستی یا یک انقلابی و یا یک ستاره راک. در باجه‌های تلفن از مستی بیهوش نمی‌شوی یا صدای «دورز» را ساعت چهار صبح بلند نمی‌کنی. درعوض از شرکت دوستت بیمه عمر می‌خری. در نوشگاه هتل‌ها می‌نوشی و صورت حساب‌های دندان‌پزشکی را برای خدمات درمانی نگه می‌داری. این کارها در بیست‌وهشت سالگی طبیعی است.
اما دقیقا آن وقت بود که کشتار غیرمنتظره در ندگی ما شروع شد. مثل یک حمله غافلگیر‌کننده در یک روز رخوتناک بهاری –انگار یک نفر برفراز تپه‌ای متافیزیکی، یک مسلسل متافیزیکی در دست گرفته بود و باران گلوله‌ها را بر سرما می‌پاشید. یک لحظه ما مشغول عوض‌کردن لباس‌هایمان بودیم، و لحظه دیگر آن‌ها دیگر اندازه ما نبودند: آستین‌ها پشت‌ و رو شده بود، یک لنگ‌مان را در یک شلوار کرده بودیم و لنگ دیگر را در شلواری دیگر. یک گند به تمام معنا بود.
اما مرگ همین است. یک خرگوش، یک خرگوش است، چه از کلاه بیرون بیاید و چه از مزرعه گندم. یک اجاق، یک اجاق است و دود سیاهی که از دودکش به هوا بلند می‌شود، همان است که هست –دود سیاهی که از دودکش به هوا بلند می‌شود.
اولین کسی که در شکاف واقعیت و خیال (یا شکاف خیال و واقعیت) یک پایش را این ورگذاشت و پای دیگرش را آن‌ور ودی، یک دوست هم دانشگاهی، بود که به بچه‌های راهنمایی انگلیسی درس می‌داد. او سه سال بود که ازدواج کرده بود و همسرش به خانه پدر و مادرش در شیکورو رفته بود تا بزاید.
بعد‌ازظهر دوشنبه‌ای در ژانویه، که به طور غیر عادی گرم بود، او به یک فروشگاه زنجیره‌ای رفت، دو قوطی خمیرریش خرید و یک چاقوی آلمانی، که آن‌قدر بزرگ بود که می‌شد گوش فیل را با آن برید. او به خانه رفت و وان را پر کرد. کمی یخ از یخچال برداشت، یک بطری اسکاچ را تا ته نوشید، توی وان رفت، و شاهرگ مچ خود را زد. مادرش جسد او را دو روز بعد پیدا کرد. پلیس‌ها آمدند و کلی عکس گرفتند. خون حمام را رنگ آب گوجه فرنگی کرده بود. پلیس آن را خودکشی می‌دانست. گذشته از این همه درها از داخل قفل بودند و البته مقتول خودش چاقو را خریده بود. اما چرا او دو قوطی خمیر ریش خرید وقتی تصمیم نداشت مصرف‌شان کند؟ هیچ‌کس نمی‌داند.
شاید هنگامی که در فروشگاه زنجیره‌ای بوده، درک نکرده که دو ساعت دیگر مرده است. یا شاید می‌ترسیده صندوق‌دار حدس بزند که او می‌خواهد خودش را بکشد.
او هیچ وصیت نامه‌ای یا یادداشتی از خود به جا نگذاشت. روی میز آشپزخانه فقط یک لیوان بود، بطری خالی ویسکی و ظرف یخ و دو قوطی خمیر ریش.
وقتی منتظر پر شدن وان بوده، گیلاس بعد از گیلاس «هیک آن دراکس» نوشیده. حتما به آن دو قوطی خمیرریش زل زده بوده و با مصرع «دیگه مجبور نیستم ریشم رو بزنم» به چیزی فکر می‌کرده است. مرگ یک مرد در بیست و هشت سالگی مثل یک باران زمستانی نارحات کننده است. در دوازده ماه بعد چهار نفر دیگر هم مردند.
یکی‌شان ماه مارس در حادثه‌ای در یک میدان نفتی عربستان سعودی یا کویت جان داد -حمله قلبی و تصادف. از جولای تا نوامبر همه‌چیز آرام بود، اما بعد در دسمابر ژ، یک دوست دیگر مرد، آن هم در حادثه رانندگی.
برعکس دوست اولم که خودش را کشت این دوستان حتی وقت نکردند به این فکر کنند که دارند می‌میرند. مرگ برای آن‌ها شبیه بالارفتن از یک پلکان بود که قبلا هزار بار از آن بالا رفته بودند. اما ناگهان یک پله زیرپایشان خالی شده بود.
آن دوستی که از حمله قلبی مرد، از همسرش خواست: «ممکن است تخت را برایم آمده کنی؟» او طراح مبلمان بود. ساعت یازده صبح بود. او ساعت نه بلند شده بود. مدتی در اتاقش کار کرده بود و بعد گفته بود که احساس خواب‌آلودگی می‌کند. او به آشپزخانه می‌رود و کمی قهوه درست می‌کند و می‌نوشد. اما قهوه هم کمکی نمی‌کند. می‌گوید: «فکر کنم یک چرتی بزم. پس کله‌ام صدای وزوز می‌شنوم.» این آخرین حرف‌های او بود. در تخت خواب به خود پیچید، به خواب رفت، و دیگر هیچ‌وقت بیدار نشد.
دوستی که در دسامبر مرد، جوان‌ترین آن‌ها بود و تنها زن میان آن‌ها. او بیست و چهارساله بود، شبیه انقلابی‌ها یا ستاره‌های راک بود. در یک بعدازظهر سرد بارانی، یک روز مانده به کریسمس، او در فضایی مصیبت‌بار و در عین حال کاملا عادی بین یک کامیون تحویل آبجو و یک تیرک بتونی تلفن صاف شد.
چند روز بعد از آخرین مراسم تدفین من به آپارتمان دوستم رفتم تا کت و شلوار خشک‌شویی شده را به او برگردانم و برای تشکر دو بطری ویسکی هم به او بدهم.
گفتم: «خیلی ممنون. یک‌بار دیگر به من کمک بزرگی کردی.»
مثل همیشه یخچالش پر از آبجوی خنک بود و اشعه کم رنگ آفتاب روی کاناپه راحتی‌اش افتاده بود. روی میز عسلی یک زیر سیگاری تمیز بود و یک گلدان بنت‌کنسول کریسمس.
او کت و شلوار را در کاور پلاستیکی‌اش از من گرفت. مثل خرسی که تازه از خواب زمستانی بیدار شده باشد کش و قوس آمد و به آرامی آن را گوشه‌ای گذاشت.
گفتم: «امیدوارم کت و شلوار بوی مراسم تدفین نگرفته باشد.»
«لباس مهم نیست. مهم چیزی است که داخل آن است.»
گفتم: «هوم!»
او در حالی که از روی کاناپه خم شده بود و آبجو را توی لیوان می‌ریخت گفت: «امسال یک مراسم تدفین بعد از مراسم تدفین دیگر داشتی. سرجمع چندتا شد؟»
انگشت‌های دست چپم را باز کردم و گفتم: «پنج تا. اما فکر می‌کنم دیگر تمام شد.»
«مطمئنی؟»
«به اندازه کافی مرده‌اند.»
گفت: «شبیه نفرین اهرام است یا چیزی شبیه آن. یادم می‌آید جایی چیزی درباره‌اش خوانده‌ام. نفرین ادامه می‌یابد تا آدم‌ها به اندازه کافی بمیرند یا تا وقتی ستاره‌ای قرمز در آسمان پدیدار شود و سایه ماه خورشید را بپوشاند.»
وقتی یک بسته شش‌تایی آبجو تمام کردیم. رفتیم سراغ ویسکی. آفتاب زمستانی به آرمای داخل اتاق می‌تابید.
گفت: «این روزها کمی افسرده به نظر می‌رسی.»
گفتم: «واقعا؟»
گفت: «حتما نیمه شب‌ها زیاد فکر می‌کنی. من فکر کردن‌های نیمه شب را کنار گذاشته‌ام.»
«چه‌طور توانستی این کار را بکنی؟»
او گفت: «هر وقت افسردگی به سراغم می‌آید شروع به تمیز کردن خانه می‌کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف‌ها را می‌شویم. اجاق را گردگیری می‌کنم. زمین را جارو می‌کشم، دستمال ظرف‌ها را تو سفید کننده می‌اندازم، کشو‌های میزم را منظم می‌کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد اتو می‌کشم.» در حالی با انگشت مشروبش را به هم می‌زد ادامه داد: «آن قدر این کار را می‌کنم تا خسته شوم، بعد چیزی می‌نوشم و می‌خوابم. صبح بیدار می‌شوم و وقتی جوراب‌هایم را می‌پوشم، حتی یادم نمی‌آید شب قبل به چه فکر می‌کردم.»
بار دیگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل همیشه تمیز و مرتب بود.
«آدم‌ها در ساعت سه صبح به هرجور چیزی فکر می‌کنند. همه ما این طور هستیم. برای همین هم هر کدام‌مان باید شیوه مبارزه خود را با آن پیدا کنیم.»
گفتم: «شاید حق با تو باشد.»
 انگار چیزی به خاطر آورده باشد گفت: «حتی حیوان‌ها هم سه صبح به این جور چیزها فکر می‌کنند. تا حالا هیچ‌وقت ساعت سه صبح به باغ وحش رفته‌ای؟»
با بی‌توجهی گفتم: «نه، معلوم است که نه.»
«من فقط یک‌بار رفتم. یکی از دوستانم در یک باغ وحش کار می‌کرد و من از او خواستم بگذارد در یکی از شیفت‌های شبانه‌اش وارد باغ وحش شوم. درواقع تو نمی‌توانستی چنین کاری بکنی.» بعد لیوانش را تکان داد و گفت: «تجربه عجیبی بود. نمی‌توانم توضیحش بدهم، اما انگار زمین به آرامی دهن باز کرده بود و چیزی از آن بیرون می‌خزید. بعد این چیز نامرئی در تاریکی از این سو به آن سو حمله می‌کرد. انگار هوای سرد شبانه منجمد شده بود. نمی‌توانستم او را ببینم اما احساسش می‌کردم. حیوان‌ها هم او را احساس می‌کردند. این من را واداشت به این نکته فکر کنم زمینی که ما روی آن راه می‌رویم تا هسته مرکزی ادامه دارد و ناگهان فهمیدم که آن هسته مقدار باورنکردنی از زمان را در خود مکیده است.»
من چیزی نگفتم.
«به هرجای من دیگر نمی‌خواهم به آنجا بروم. منظورم به باغ وحش در نیمه شب است.»
«تو توفان را ترجیح می‌دهی؟»
گفت: «آره. توفان را هر روز که باشد غنیمت می‌شمارم.»
تلفن زنگ زد و او به اتاق خوابش رفت تا جواب بدهد. یکی مثل دوست دخترش بود. با تماس‌های تلفنی بی‌وقفه و بی‌انتهای او. خواستم به او بگویم دیگر رفع زحمت می‌کنم اما تلفن او تمام شدنی نبود. از انتظارکشیدن خسته شدم و تلویزیون را روشن کردم. تلویزیونش یک تلویزیون رنگی بیست و هفت اینچ بود که کنترل از راه دور داشت. از آنهایی که فقط کافی است لمسش کنی تا کانال عوض شود. تلویزیون باشش بلندگو صدای محشری داشت. هیچ وقت چنان تلویزیون فوق‌العاده‌ای ندیده بودم.
دوباره کانال‌ها را از بالا تا پایین گشتم و دست آخر اخبار دیدم. یک درگیری مرزی، یک آتش‌سوزی، بالا و پایین رفتن میزان تبادلات، مسابقه شنای زمستانی روباز، یک خودکشی خانواده‌گی. همه این خبرهای جزئی به نوعی مرتبط به نظر می‌رسیدند، مثل افرادی که در یک عکس فارغ‌التحصیلی دبیرستان کنار هم ایستاده‌اند.
دوستم، که از اتاق بیرون آمده بود، پرسید: «خبر جالبی هست؟»
گفتم: «نه واقعا.»
«زیاد تلویزیون تماشا می‌کنی؟»
سرم را تکان دادم: «من تلویزون ندارم.»
او بعد از مدتی گفت: «حداقل یک چیز تلویزیون خوب است. این که می‌توانی هر وقت دوست داری آن را خاموش کنی و هیچ کسی اعتراض نکند.»
او دکمه «خاموش» کنترل را فشار داد. صفحه بلافاصله سیاه شد. اتاق بی‌حرکت ماند. بیرون پنجره چراغ‌های خانه‌های دیگر یکی‌یکی روشن می‌شد.
ما پنج دقیقه‌ای همان جا نشستیم، ویسکی خوردیم، بی‌آن‌که چیزی برای گفتن داشته باشیم. تلفن دوباره زنگ زد، اما او وانمود کرد صدای آن را نمی‌شنود. درست وقتی زنگ تلفن قطع شد او دکمه روشن را فشار داد و انگار ناگهان چیزی به‌ یاد آورده است. خیلی زود تصویر دوباره پیدا شد. یک مفسر روبه‌روی نموداری ایستاده بود و با چوب اشاره تغییرات قیمت نفت را توضیح می‌داد.
«می‌بینی؟ او حتی متوجه نشده ما پنج دقیقه تلویزیون را خاموش کرده بودیم.»
«چرا؟»
فکر کردن به چنین مساله‌ای خیلی سخت بود، برای همین فقط سرم را تکان دادم.
«وقتی تلویزیون را خاموش می‌کنی، یک‌طرف دیگر وجود ندارد. این ما هستیم یا او؟ تو فقط دکمه را فشار می‌دهی و بعد خاموشی رابطه است. خیلی ساده.»
من گفتم: «این طور هم می‌شود فکر کرد.»
او تلویزیون را دوباره خاموش کرد و گفت: «صدها هزار طور دیگر هم می‌شود فکر کرد. در هند مردم نارگیل می‌کارند. در آرژانتین زندانیان سیاسی را از هلکوپتر به زمین می‌ریزند. نمی‌خواهم درباره آدم‌های دیگر حرف بزنم. اما به این نکته فکر کن که مرگ‌های بسیاری هست که به مراسم تدفین ختم نمی‌شود. مرگ‌هایی که تو چیزی از آن‌ها نشنیده‌ای.»
من در سکوت سر تکان دادم. احساس کردم می‌دانم به چه حقیقتی پی برده‌ است. در عین حال احساس می‌کردم از منظورش سر درنمی‌آورم. خسته بودم و کمی هم گیج شده بودم. نشستم و با یکی از برگ‌های سبز زبنتی کنسول ور رفتم.
او صمیمانه گفت: «من کمی شامپاین دارم. آن را مدتی پیش از مسافرت کاری از پاریس آوردم. من از شامپاین سررشته‌ای ندارم اما این یکی باید چیز فوق‌العاده‌ای باشد. دوست‌داری کمی بخوری؟ شامپاین شاید همان چیزی باشد که بعد از یک سلسله مراسم تدفین باید خورد.»
او بطری سرد شامپاین را با دو لیوان تمیز آورد و آن‌ها را آرام روی میز گذاشت و بعد لبخند خجولانه‌ای زد. گفت: «می‌دانی شامپاین اصلا به درد نمی‌خورد. تنها قسمت خوبش لحظه‌ای است که چوب‌پنبه‌اش را بیرون می‌کشی.»
گفتم: «در این باره نمی‌توانم با تو بحث کنم.»
او چوب پنبه را بیرون کشید . کمی درباره باغ وحش پاریس وحیوان‌هایی که آن‌جا زندگی می‌کنند حرف زد. شامپاین فوق‌العاده بود.
آخر سال یک مهمانی برپا بود، مهمانی سالانه شب سال نو، در نوشگاهی در راپونگی که برای مراسم اجاره داده شده بود. یک قطعه پیانوی سه نفری نواخته می‌شد و غذا و نوشیدنی‌های خوب فراوان بود. وقتی به آشنایی برمی‌خوردم مدتی با او گپ می‌زدم. شغل من اقتضا می‌کند که هر سال آن‌جا بروم و خودی نشان بدهم. مهمانی‌های شلوغ معمولا با روحیه من سازگار نیستند اما این مهمانی بی‌‌دردسر بود. شب سال نو کار دیگری نداشتم بکنم. در مهمانی می‌توانستم تنها گوشه‌ای بایستم، خود را رها کنم، مشروبی بنوشم و از موسیقی لذت ببرم. نه آدم زننده‌ای وجود داشت و نه لازم بود به غریبه‌ها معرفی شوم و نیم ساعت به حرف‌های آن‌ها درباره رژیم گیاه‌خواری و تاثیر آن در درمان سرطان گوش دهم.
اما آن شب یک نفر من را به خانمی معرفی کرد. بعد از گپ کوتاه معمول، سعی کردم دوباره به گوشه سالن بازگردم. اما آن زن درحالی که یک لیوان ویسکی در دست داشت، تا صندلی‌ام مرا دنبال کرد.
او دوستانه گفت: «خودم خواستم مرا به شما معرفی کند.»
خیلی تعریف نداشت اما بدون شک جذاب بود. لباس سبز ابریشمی گران قیمتی پوشیده بود. حدس زدم باید سی و دو سالی داشته باشد. می‌توانست به راحتی کاری کند که جوان‌تر به تظر آید اما معلوم بود فکر می‌کند به زحمتش نمی‌ارزد. سه انگشتر به انگشتانش زیبایی باوقاری بخشیده بود و لبخند محوی روی لبانش بازی می‌کرد.
او گفت: «تو دقیقا شبیه یکی از دوستانم هستی. حالت صورتت، پشتت، نحوه حرف زدنت، و خلق و خوی کلی‌ات. شباهت جالبی است. از وقتی که آمد‌ی چشم از تو برنداشته‌ام.»
«دوست دارم بدانم دیدن یک نفر که دقیقا شبیه من است چه حالی دارد.»
لبخند او لحظه‌ای عمیق‌تر شد و بعد به نرمی قبل برگشت. گفت: «اما این غیرممکن است. او پنچ سال پیش مرد. وقتی تقریبا هم سن و سال الان تو بود.»
گفتم: «راست می‌گویی؟»
«من کشتمش.»
همان لحظه قطعه دوم پیانو سه نفره تمام شد و حاضران سرسری کمی دست زدند.
زن پرسید: «از موسیقی خوشت می آید؟»
گفتم: «آره. اگر موسیقی خوب در دنیایی خوب باشد.»
او انگار که راز بسیار مهمی را گفته باشم. گفت: «در یک دنیای خوب موسیقی خوب وجود ندارد. در یک دنیای خوب هوا مرتعش نمی‌شود.»
نمی‌دانستم چه جوابی باید بدهم. گفتم: «می‌فهمم.»
«آن فیلم را دیده‌ای که وارن بیتی در یک کلوپ شبانه پیانو می‌زند؟»
«نه ندیده‌ام.»
«الیزابت تیلور یکی از مشتریان آن کلوب است و واقعا فقیرو بدبخت است.»
«اوهوم.»
«برای همین وارن بیتی از الیزابت تیلور می‌پرسد آیا چیزی می‌خواهد.»
«می‌خواهد؟»
زن ویسکی‌اش را نوشید. انگشترهایش صدایی کردند: «یادم نیست. فیلم خیلی قدیمی است. من از خواهش متنفرم. خواستن همیشه مرا افسرده می‌کند مثل وقت‌هایی است که کتابی از کتابخانه برمی‌دارم. به محض این که شروع به خواندن می‌کنم تنها چیزی که می‌توانم به آن فکر کنم این است که کتاب کی تمام می‌شود.» سیگاری بین لبانش گذاشت. کبریتی روشن کردم و جلوی سیگارش گرفتم. او گفت: «بگذار ببینم ما درباره کسی حرف می‌زدیم که شبیه تو بود.»
«چه‌طور او را کشتی؟»
«انداختمش توی یک کندوی زنبور عسل.»
«شوخی می‌کنی مگر نه؟»
گفت: «آره.»
به جای اینکه نفس راحتی بکشم یک قلپ ویسکی نوشیدم. یخ آب شده بود و نوشیدنی دیگر مزه ویسکی نمی‌داد.
زن گفت: «البته من نه قانونا قاتلم و نه اخلاقا.»
نمی‌خواستم اما نکته‌ای که به آن اشاره کرده بود مرور کردم : «نه قانونا قاتلی و نه اخلاقا. اما یک نفر را کشته‌ای؟»
او با خوشحالی سر تکان داد: «درسته! یک نفر که دقیقا شبیه تو بود.»
گوشه سالن یک نفر خندید. آدم‌های کنار او هم خندیدند. لیوان‌ها به هم زده شد. صدا دور اما کاملا واضح بود. نمی‌دانستم چرا اما قلبم می‌تپید. انگار منبسط می‌شد یا بالا پایین می‌رفت. احساس کردم بر زمینی راه می‌روم که روی آب شناور است.
زن گفت: «کشتن او کمتر از پنج ثانیه طول کشید.»
مدتی ساکت شدیم. او بی‌شتاب خود را به سکوت سپرد و از آن لذت برد.
پرسید: «هیچ‌وقت به رهایی فکر کرده‌ای؟»
گفتم: «گاهی. چرا می‌پرسی؟»
«می‌توانی یک گل مینا بکشی؟»
«فکر کنم. یک تست شخصی است؟»
خندید: «تقریبا.»
«خب قبول شدم؟»
جواب داد: «آره. زندگی خوبی خواهی داشت. نگران هیچ‌چیز نباش. شم درونی‌ام می‌گوید تو زندگی طولای وشیرینی خواهی داشت.»
گفتم: «متشکرم.»
گروه موسیقی شروع به نواختن «الد لانگ ساین» کردند. زن نگاهی به ساعت طلایی آویز خود انداخت و گفت: «یازده و پنجاه و پنج دقیقه. من واقعا از "الد لانگ ساین" خوشم می‌آید. تو چه‌طور؟»
«من "هوم آن درینج" را ترجیح می‌دهم. با همه آن گوزن‌ها و آهوها.»
او دوباره خندید: «تو باید از حیوان‌ها خوشت بیاید.»
گفتم: «البته.» و به دوستم فکر کردم که باغ‌وحش را دوست داشت و به کت و شلوار مراسم تدفین او.
«از صحبت با شما خوشحال شدم. خدانگهدار.»
گفتم: «خدانگهدار.»
نویسنده: هاروکی موراکامی (Haruki Morakami)
مترجم: بزرگمهر شرف‌الدین

از کتاب: «کجا ممکن است پیدایش کنم» – نشر چشمه
حروف چین: علی چنگیزی

راشومون

شب سردی بود، مرد خدمتکار در زیر راشومون بانتظار بند آمدن باران ایستاده بود. کس دیگری در زیر این دروازه بزرگ نبود. روی ستون های ضخیم و صیقل خورده ارغوانی آن جا که در بعض جاها پریده و جویده شده بود سوسکهایی دیده می شدند. از آن جائیکه راشومون در خیابان سوجاکو بود احتمال داشت که چند نفر دیگر با کلاه اشرافی یا سربند طبقه عادی بانتظار وقفه ای در باران در آنجا ایستاده باشند ولی کسی آنجا نبود.
در چند سال گذشته شهر کیوتو گرفتار مصائب بسیار از قبیل زلزله، گردباد و آتش سوزی شده بود و بالنتیجه دستخوش خرابی گشته بود.
وقایع نگاران قدیم می نویسند که اشیا شکسته، تصاویر بودا، قابهای مطلا که برگهای نقره ای آن از بین رفته بود همه در کنار راه ریخته و به عنوان هیزم می فروختند. وقتی اوضاع کیوتو بدین قرار بود دیگر چه جای بحث از تعمیر راشومون بود. روباهان و سایر حیوانات وحشی از این خرابی استفاده کرده بودند و در شکاف های این دروازه بزرگ برای خود لانه ساخته بودند. تبهکاران و راهزنان منزل مأوائی در آنجا تهیه دیده بودند.
دیگر عادت شده بود که اجساد بی صاحب را نزدیک این دروازه بیاورند و روی زمین بیاندازند. پس از غروب آفتاب این مکان آنقدر وحشتناک می شد که کسی یاری گذشتن از نزدیک آن را نداشت. معلوم نبود که دسته های کلاغ از کجا می آید. هنگام روز این پرندگان پر سر و صدا در اطراف در بزرگ دروازه می پریدند. و در هنگام غروب که آسمان بعد از فرو رفتن خورشید قرمزرنگ میشد آنها شبیه دانه های کنجدی می شدند که بالای دیوارهای دروازه پاشیده شده باشند.
ولی در آن روز حتی یک کلاغ هم دیده نمی شد شاید دیر وقت بود. پله های سنگی در همه جا رو بخرابی گذارده بود و از خلال شکافهایشان علف در آمده بود. خدمتکاری که کیمونوی بلند آبی رنگی بر تن داشت روی پله هفتم،بلندترین پله ها، نشسته بود و بی اراده باران را تماشا می کرد.
بیشتر متوجه جوش بزرگی بود که روی گونه راستش زده بود و ناراحتش می کرد.
گفتیم که خدمتکار منتظر بند آمدن باران بود ولی نقشه ای نداشت و نمی دانست پس از پایان باران چه کند ؟ معمولا به خانه اربابش می رفت ولی آن روز درست پیش از شروع باران وی را از خدمت رانده بودند. ثروت شهر کیوتو به سرعت رو به فنا می رفت و اربابش فقط به علت بدی وضع اقتصادی پس از سالها خدمت گذاری مجبور به اخراج او شده بود.
اکنون گرفتار باران شده و گیج مانده بود که به کجا رود. هوا هم بحال افسرده اش توجهی نمی کرد. باران خیال بند آمدن نداشت و او متحیر و متفکر بود که معاش فردا را چگونه تامین کند. افکار متشتت او همه از سرنوشت سختی خبر می داد. بدون مقصود به صدای قطرات باران که روی خیابان سوجاکو فرو می ریخت گوش میداد.
باران که راشومون را احاطه کرده بود اکنون شدید تر شده بود و با صدای ضربه داری فرو می ریخت چنان که از دور نیز شنیده می شد. مرد خدمتکار وقتی به بالا نگریست ابر سیاه بزرگی را دید که خود را تا نوک سفال های بر آمده سقف کشانده بود.
برای انتخاب وسیله معاش، چه بدوچه خوب، به علت وضع اندوه بارش اختیار زیادی نداشت. اگر می خواست کار شریف آبرومندانه ای پیدا کند مسلما می بایست در کنار دیوار و یا در یکی از چاله های سوجاکو از گرسنگی بمیرد و عاقبت اورا بهمین دروازه بیاورند و به نزد سگان گرسنه اش بیاندازند. ولی اگر تصمیم بگیرد دزدی کند ؟… پس از آنکه مدتی در اینباره اندیشید به این نتیجه رسید که باید دزد شود.
ولی تردید هر دم با شدت بیشتری باو روی میاورد. اگر چه مصمم شده بود و می دید که دیگر راهی ندارد ولی هنوز از جمع آوردن نیروی کافی برای تن دادن به دزدی ناتوان بود.
پس از مقداری عطسه کردن آهسته از جای برخاست. سرمای غروب کیوتو وادارش کرده بود تا آرزوی گرمای منقلی را داشته باشد. باد شبانه، در میان ستونهای راشومون زوزه می کشید سوسکها که بر روی ستونهای صیقلی ارغوانی رنگ مینشستند دیگر رفته بودند.
مرد خدمتکار گردن کشید و به اطراف دروازه نظر انداخت و با شانه کیمونوئی که بر تن داشت زیر جامه نازکش را پوشاند. تصمیم گرفت تا شب را آنجا بگذراند. کاش می توانست کنج خلوتی که از باد و باران مصون باشد پیدا کند. راه پله عریضی که به طرف برج روی دروازه میرفت پیدا کرد. هیچ چیز جز اجساد مردگان، آنهم اگر جسدی یافت میشد، ممکن نبود آن جا باشد. سپس با اطمینان شمشیری که بکمر بسته بود و اکنون آنرا از جلد بیرون کشیده بود بر روی کوتاه ترین پله پا نهاد.
چند لحظه بعد در سایه راه پله حرکتی احساس کرد. نفس را حبس کرد و گربه وار در وسط پله ها که بسمت برج می رفت زانو زد و در انتظار ماند و مراقب شد. نوری که از بالای برج می تابید بطور ملایم روی گونه راست او تابیده بود. این گونه بود که جوش بزرگی رویش قرار داشت که حتی از زیر ریش نیز پیدا بود. انتظار داشت که در این برج جز اجساد مردگان چیز دیگر نباشد. ولی چند گامی که بالاتر رفت دید که آنجا آتشی روشن است و بر فراز آن آتش چیزی حرکت میکند. این نور، نوری زرد و لرزان بود که تار عنکبوت های آویخته سقف را به طرز وحشتناکی نمودار می ساخت. چه جور آدمی در راشومون آتش می افروزد ؟…
آنهم در این طوفان ؟… این معما، این عفریت وی را هراسناک کرد.
به آرامی سوسمار خود را به بالای پلکان لغزنده رسانید با دست و پا بر زمین نشست و گردن را تا آخرین حد امکان دراز کرد و بداخل برج نظر انداخت.
همانطور که شایع بود چندین جسد مشاهده کرد که بدون ترتیب در اطراف پراکنده بود و چون روشنائی ضعیف بود قادر به شمارش آنها نشد فقط دیدکه بعضی از آنها برهنه اند و چند تای دیگر کفن دارند، عده ای از آنها زن بودند و همه به زمین لم داده بودند. دهانشان گشوده و بازوانشان گسترده بود و هیچ نشانه ای از حیات در آنان دیده نمی شد و به عروسکهای گلی شبیه بودند. انسان به شک میافتاد آیا اینان که چنین در سکوت ابدی بسر میبرند زمانی گرمای زندگی در تن داشته اند؟ شانه هاشان، سینه هاشان و یا پیکر های بی سرو دستشان همه در آن نور کم نمایان بود ولی بقیه اعضا در تاریکی محو بود. چنان بوی نفرت آوری از بدنهای فاسد شده آنان بر میخواست که مرد خدمتکار بی اختیار دست به بینی برد.
لحظه ای دیگر دستش به پایین افتاد و خیره نگریست. نظرش به هیکل عفریت مانندی افتاد که روی جسدی خم شده بود. این عفریت پیر زالی لاغر، بد قیافه، با موهای خاکستری بود که لباسی به شکل راهبه ها پوشیده بود. مشعلی از چوب کاج در دست گرفته بود و به صورت جسدی که موهای دراز سیاه داشت خیره می نگریست.
ترس چنان اورا گرفت که کنجکاوی را از یاد برد و حتی دم بر آوردن را چند لحظه ای فراموش کرد. احساس کرد که موهای سر وتن او سیخ شده است. همانطور که می نگریست دید که زن مشعلش را ما بین دو تخته آجر زمین قرار داد و دست خود را روی جسد گذارد. همچون عنتری که شپش بچه اش را بگیرد شروع به کندن موهای جسد کرد. موها با حرکت دست او به آرامی کنده می شد.
همانطور که موها ور می آمد ترس نیز از دل آن مرد بیرون میرفت ولی تنفرش نسبت به آن پیر زال افزوده می شد. این احساس نفرت از شخص گذشته و بصورت نفرت از همه پلیدی ها در آمده بود.
در آن لحظه اگر کسی از او می پرسید آیا دلش میخواهد که دزد شود و یا از گرسنگی بمیرد، یعنی همان سئوالی را که اندکی پیش از خود کرده بود وی بدون درنگ و تردید شق دوم را انتخاب میکرد. نفرت از بدیها چنان در وی شعله ور شده بود که همچون شاخه کاجی که پیر و زال بهمراه داشت و اینک آن را در میان درزهای آجر گذارده بود بر خود می سوخت.
نمی فهمید که چرا آن پیر زال موهای جسد را می کند و بهمین سبب نمیدانست که کار او را باید بد بداند یا خوب. در نظر او کندن موی مرده در راشومون در آن شب طوفانی گناهی نابخشودنی بود. البته این بفکرش هم خطور نمی کرد که لحظه ای پیش تصمیم به دزد شدن گرفته بود.
پس از آن نیروی خود را در ساقها جمع کرد و بروی پله بپا خواست و ناگهان شمشیر در دست برابر آن زن بایستاد. پیر زن سر بر داشت و با چشمان وحشت زده از زمین جهید و میلرزید. لحظه کوتاهی مکث کرد و سپس با فریادی به سمت راه پله دوید. «جادو گر کجا می ری ؟» مرد فریادی کشید و مانع راه پیرزن که می کوشید تا از کنار او بگذرد گردید. وی هنوز راه فرار می جست. زن را به عقب راند، بیکدیگر آویختند. در میان اجساد غلطیدند و گلاویز شدند. در لحظه ای زن را در میان دستان خود نگاهداشت. بازوان او لاغر و همه پوست استخوان بود و همچون استخوانی که از مطبخ بدور می اندازند بدون گوشت بود. چون پیر زال بپا ایستاد مرد شمشیر کشید وتیغه نقره فام آنرا در برابر بینی زن گرفت. زن ساکت شد و چونانکه گرفتار حمله عصبی شده باشد به لرزه افتاد. دیدگانش چنان گشاد شده بود که به نظر می رسید حالا از حدقه بیرون خواهد آمد. نفسش با صدا و و خشن بود. حیات این زن در دست او بود. از این فکر خشم خروشانش آرام شد و رضایتی جایگزین آن گردید بدو نگریست و به آرامی پرسید «ببین، من افسری از دستگاه کلانتر نیستم، مردی غریب و راهگذرم. ترا دو نیمه نمیکنم و کاری به کار تو ندارم ولی باید بمن بگوئی که در اینجا چه می کردی ؟»
پیرزن دیدگان خود را بیشتر گشود و با چشمان قرمز رنگ و دهان گشاده بصورت مرد با دقت بیشتری خیره شد. لبانش را که بدهان چسبیده بود جنبشی داد. سیب آدم گلویش به حرکت در افتاد و صدائیکه بیشتر به غارغار کلاغان شبیه بود از او بگوش رسید :
«مو می کندم، مو می کندم تا کلاه گیس ببافم».
پاسخ وی همه مجهولات را روشن کرد و به جایش یاس قرار داد. ناگهان پیر زال به لرزه افتاد و خود را به پای او آویخت. دیگر عفریت نبود بلکه پیرزن بیچاره ای بود که از سر مردگان مو میکند تا با آن کلاه گیس بسازد و آنرا بفروشد و لقمه نانی بدست آورد. تحقیر سراپای مرد را فرا گرفت ترس از قلبش بیرون شد و باز نفرت پیشین بدلش راه یافت. این احساسات را دیگران نیز میبایستی داشته باشند. پیر زال، در حالیکه هنوز موهارا در دست داشت با صدای خشن و کلمات شکسته گفت : «یقینا درست کردن کلاه گیس از موی سر مردگان در نظر شما گناه بزرگی است ولی آنانکه در اینجا هستند شایسته رفتاری بهتر از این نیستند. این زنی که موهای قشنگ و سیاهش را میکندم در نزدیکی دروازه گوشت مار خشک شده و یا تازه را بجای گوشت ماهی به نگهبانان میفروخت. اگر از طاعون نمی مرد اکنون نیز بفروش آن مشغول بود. سربازان دوست داشتند که از او چیز بخرند و می گفتند که غذایش بسیار لذیذ است. آن چه او می کرد عیب نداشت زیرا اگر آن کار را نمیکرد از گرسنگی می مرد. راه دیگری نداشت. اگر میدانست که من برای تأمین زندگی مجبور خواهم شد تا چنین رفتاری با او بکنم حتما عیبی در آن نمی دید.
مرد خدمتکار شمشیرش را غلاف کرد و دست چپش را بروی آن نهاده و بحرفهای زن گوش داد. با دست راست با جوش بزرگ صورتش بازی میکرد. همان طور که به سخنان آن زن گوش میداد نیرو و تهوری در قلب او پدید آمد. این تهور را اندکی پیش هنگامیکه در زیر دروازه نشسته بود نداشت. نیروی عجیبی اورا به جهت مخالف ترسی که پیر زال را فراگرفته بود میراند. دیگر او فکر مردن از گرسنگی و یا دزدی کردن نبود. از گرسنگی مردن مطلقا در ذهنش نبود. بلکه این آخرین چیزی بود که شاید بفکرش خطور میکرد.
با صدائی که از آن تمسخر بگوش می رسید گفت «آیا تو این را میدانی ؟» چون پیر زال از سخن بازایستاد دست راست را از گونه اش برداشت و بروی زن خم شد و گردن او را در دست گرفت و با خشونت گفت :
«پس اگر تو را لخت کنم کار درستی کرده ام. اگر تو را لخت نکنم از گرسنگی می میرم»
سپس جامه زن را پاره کرد و بیرون آورد. چون زن برای گرفتن البسه خود به پایش پیچید لگد سختی بدو نواخت و اورا میان اجساد مردگان به گوشه ای انداخت. پس از پنج گام به بالای پلکان رسید. لباسهای زرد رنگی را که از تن پیرزال کنده بود در بغل داشت. در یک چشم بهم زدن پله های بلند را پیموده و در تاریکی شب ناپدید گردید. صدای رعد آسای قدمهای او که از پله ها پایین می رفت در برج طنین افکن شده بود و پس از آن سکوتی بر قرار گردید.
اندکی بعد پیرزال از میان اجساد برخاست.ناله کنان وغرغر کنان خود را به بالای پلکان رسانید وبه کمک مشعل کاج که هنور اندک نوری از آن می تابید از میان موهای خاکستری که روی صورتش ریخته بود در روشنائی ضعیف مشعل به آخرپله ها نگریست.
در پس آن تاریکی بود که کسی از آن خبر نداشت و کسی آنرا نمی شناخت.
نویسنده: ریونوسوکه آکوتاگاوا
مترجم: امیرفریدون گرکانی

منبع : «راشومون و داستانهای دیگر»، ریونوسوکه آکوتاگاوا، ترجمه فریدون گرکانی، کتابخانه ابن سینا، 1344
حروف‌چین: حسین راد

روز حسابی برای کانگوروها

چهارتایی کانگورو توی قفس بود‌‌ند‌‌. یک کانگوروی نر، د‌‌و تا ماد‌‌ه، و یک نوزاد‌‌.
من و نامزد‌‌م جلوی قفس ایستاد‌‌ه بود‌‌یم. باغ‌وحش اصلاً بین جماعت محبوب نبود‌‌؛ صبح د‌‌وشنبه هم که بود‌‌ و این‌طوری حیوا‌ن‌ها عد‌‌ه‌شان به بازد‌‌ید‌‌‌کنند‌‌ه‌ها می‌چربید‌‌. هیچ غلو نمی‌کنم. قسم می‌خورم.
همه‌ی قضیه برای ما این بود‌‌ که بچه‌کانگورو را ببینیم. مقصود‌‌م این است که برای چه چیز د‌‌یگری باید‌‌ باغ‌وحش می‌رفتیم؟
یک ماه پیش توی قسمت محلی روزنامه، آگهی تولد‌‌ بچه‌کانگورو‌یی توجهمان را جلب کرد‌‌ و از ‌آن به بعد‌‌ صبورانه چشم به راه یک صبح حسابی بود‌‌یم که برویم د‌‌ید‌‌ن بچه‌کانگورو، اما به هر د‌‌لیل روزی که باید‌‌، سر نمی‌رسید‌‌. یک روز صبح باران می‌بارید‌‌ و مطمئناً صبح روز بعد‌‌ باران بیشتری د‌‌ر کار بود‌‌. البته که روز بعد‌‌ روزی همه‌جا حسابی گل‌آلود‌‌ بود‌‌ و بعد‌‌ باد‌‌ د‌‌و روزِ تمام مثل د‌‌یوانه‌ها می‌وزید‌‌. یک روز صبح نامزد‌‌م د‌‌ند‌‌ان‌د‌‌رد‌‌ د‌‌اشت و روز د‌‌یگر من قد‌‌ری کار توی ساختمان شهرد‌‌اری د‌‌اشتم که باید‌‌ مشغولشان می‌شد‌‌م. نه اینکه بخواهم یک‌جور شرح عمیق و د‌‌قیق د‌‌ست‌تان بد‌‌هم، نه! اما می‌خواهم جسارتاً عرض کنم:
زند‌‌گی همین است.
خلاصه که این‌جوری یک ماه به‌سرعت گذشت.
یک جور د‌‌یگری هم نمی‌تواند‌‌ بگذرد‌‌. به‌سختی به یاد‌‌ می‌آورم د‌‌ر طول ماه چه‌ها کرد‌‌م. گاهی طوری‌ست که احساس می‌کنم انگار خیلی زیاد‌‌ کار کرد‌‌ه‌ام و گاهی طوری‌ست که انگار هیچ چیز را به آخر نرساند‌‌م. فقط آن وقت که آن مرد‌‌ آمد‌‌ه بود‌‌ پولِ روزنامه‌رسانی‌اش را بگیرد‌‌، د‌‌ستم آمد‌‌ یک ماه تمام را پشت سر گذاشته‌ام.
آره، خب زند‌‌گی همین است.
سرآخر هر‌طوری که بود‌‌، صبحی که رفتیم د‌‌ید‌‌ن کانگورو‌ها فرا رسید‌‌. ساعت شش بلند‌‌ شد‌‌یم. پرد‌‌ه‌ها را زد‌‌یم کنار و کاشف به عمل آورد‌‌یم که امروز یک روز حسابی برای کانگورو‌هاست. سریع حمام کرد‌‌یم، صبحانه خورد‌‌یم، به گربه غذا د‌‌اد‌‌یم، لباس‌ها را برد‌‌یم خشکشویی، کلاه‌هامان را گذاشتیم سرمان تا از آفتاب حفظمان کنند‌‌ و زد‌‌یم بیرون.
توی قطار ازم پرسید‌‌: «فکر می‌کنی بچه‌کانگورو‌هه هنوز زند‌‌ه باشه؟»
«مطمئنم که هست. خبری از گزارش مرگی، چیزی که نبود‌‌ه. مطمئناً اگر مرد‌‌ه بود‌‌ باید‌‌ یک چیزی راجع بهش چاپ می‌شد‌‌ که بخوانیم.»
«شاید‌‌ نمرد‌‌ه باشه؛ شاید‌‌ مریضه و توی یک بیمارستانی، جایی، هست.»
«خب گمان کنم آن‌وقت هم باید‌‌ یک گزارشی از آن هم می‌بود‌‌.»
«اما اگه یه‌جور مرض اختلال عصبی د‌‌اشته باشد‌‌ و یک گوشه قایم شد‌‌ه باشد‌‌ چه؟»
«بچه اختلال روانی د‌‌اشته باشد‌‌؟»
«نه! بچه که نه. ماد‌‌ره. شاید‌‌ مبتلا به یک‌جور ضربه‌ی روحی‌ست و د‌‌اخل یک اتاق تاریک با بچه نگهش د‌‌اشته باشند‌‌.»
با خود‌‌م فکر کرد‌‌م گمانم زن‌ها به همه‌جور ماجرای ممکن فکر می‌کنند‌‌؛ آد‌‌م تحت تأثیر قرار می‌گیرد‌‌.
ضربه‌ی روحی؟ کانگوروها چه‌جور ضربه روحی‌ای ممکن است بخورند‌‌؟
و او گفت: «اگر حالا این بچه‌کانگورو را نبینم تصور نمی‌کنم هیچ وقت د‌‌یگر فرصت د‌‌ید‌‌نش برایم پیش بیاید‌‌.»
«گمان نکنم این‌طوری‌ها هم باشد‌‌.»
«منظورم این است که خود‌‌ تو تا حالا یکی از آن‌ها را د‌‌ید‌‌ه‌ای؟»
«نچ! من ند‌‌ید‌‌م.»
«مطمئنی فرصت د‌‌یگری برای د‌‌ید‌‌نشان گیرت می‌آید‌‌؟»
«چه می‌د‌‌انم.»
«به‌خاطر همین نگرانم.»
د‌‌رآمد‌‌م که: «آره اما ببین! من هیچ‌وقت ند‌‌ید‌‌م یک زرافه بچه به د‌‌نیا بیاورد‌‌ یا حتا وال‌ها را هم وقت شنا کرد‌‌ن ند‌‌ید‌‌م. خب پس چرا مورد‌‌ این بچه‌کانگورو این‌قد‌‌ر مهمه؟»
«چون این یه بچه‌کانگوروئه. به‌خاطر این!»
بی‌خیال شد‌‌م و شروع کرد‌‌م به ورق زد‌‌ن روزنامه. هیچ‌وقت بحث با د‌‌خترها به‌نفع من تمام نمی‌شود‌‌.
همان‌طور که می‌شد‌‌ پیش‌بینی کرد‌‌، کانگورو زند‌‌ه و سرحال بود‌‌ و عین پسربچه‌ها (یا شاید‌‌ هم د‌‌ختر بود‌‌؟) همین‌طور توی محوطه‌ی کانگورو‌ها جست‌وخیز می‌کرد‌‌. بزرگ‌تر از عکس روزنامه‌ها به نظر می‌رسید‌‌. بیشتر یک‌جور مینی‌کانگورو بود‌‌ تا یک بچه‌کانگورو. نامزد‌‌م ناامید‌‌ شد‌‌ه بود‌‌.
گفت: «این که د‌‌یگر بچه نیست.»
من که سعی می‌کرد‌‌م سر شوق بیاورمش گفتم: «البته که هست.»
یک بازویم را د‌‌ور کمرش حلقه کرد‌‌م و ملایم نوازشش کرد‌‌م. اما او سرش را به علامت تأسف به چپ و راست تکان د‌‌اد‌‌. خواستم یک کاری بکنم که تسکینش بد‌‌هد‌‌، اما هر کاری هم که می‌کرد‌‌م، نمی‌شد‌‌ یک واقعیت اساسی را تغییر بد‌‌هم: بچه‌کانگورو راستی که بزرگ شد‌‌ه بود‌‌. پس ساکت ماند‌‌م.
رفتم به خوراکی‌فروشی و د‌‌وتایی بستنی‌شکلاتی لیوانی خرید‌‌م و برگشتنی او هنوز تکیه د‌‌اد‌‌ه بود‌‌ روبه‌روی قفس و خیره کانگورو‌ها را نگاه می‌کرد‌‌.
باز گفت: «این که د‌‌یگر بچه نیست.»
یکی از بستنی‌ها را بهش د‌‌اد‌‌م.
پرسید‌‌م: «مطمئنی؟»
«بچه باید‌‌ توی کیسه‌ی مامانش باشد‌‌.»
سرم را تکان د‌‌اد‌‌م و بستنی‌ام را لیس زد‌‌م.
«اما این که توی کیسه‌ی مامانش نیست.»
سعی کرد‌‌یم کانگوروی ماد‌‌ر را تشخیص بد‌‌هیم. نشان‌کرد‌‌ن پد‌‌ر آسان بود‌‌. او بزرگ‌ترین و آرام‌ترین آن چهارتا بود‌‌. مثل آهنگسازی که استعد‌‌اد‌‌ش خشکید‌‌ه باشد‌‌، همان‌طور شق‌ و رق ایستاد‌‌ه بود‌‌ و زل زد‌‌ه بود‌‌ به برگ‌هایی که توی ظرف غذایشان بود‌‌. کانگورو‌های د‌‌یگر ‌ـ‌ یکسان د‌‌ر شکل و شمایل و رنگ و قیافه ‌ـ‌ ماد‌‌ه بود‌‌ند‌‌. هرکد‌‌امشان می‌توانست ماد‌‌ر بچه باشد‌‌.
نظرم را گفتم: «یکی‌شان باید‌‌ ماد‌‌ر بچه باشد‌‌ و آن یکی نه.»
«اوهوم.»
«خب کد‌‌امشان ماد‌‌ر بچه نیست؟»
«من هم می‌خواستم همین را بگویم!»
بچه‌کانگورو، بی‌اعتنا به همه‌ی این‌ها، توی محوطه‌شان جست می‌زد‌‌ و گاه می‌ایستاد‌‌ تا بی‌هیچ د‌‌لیل مشخصی کثیفی‌ها را این‌ور و آن‌ور کند‌‌.
نَربچه/ماد‌‌ه‌بچه‌‌ی کانگورو چیز‌های زیاد‌‌ی پید‌‌ا می‌کرد‌‌ که خود‌‌ش را مشغولشان کند‌‌. بچه‌کانگورو د‌‌ور و بر جایی که پد‌‌ر ایستاد‌‌ه بود‌‌ جست‌وخیز کرد‌‌، یک‌قد‌‌ری تو علف‌ها نشخوار کرد‌‌، گند‌‌ و کثافت‌ها را قد‌‌ری به هم ریخت، مزاحم ماد‌‌ه‌ها شد‌‌، روی زمین می‌خوابید‌‌ و بعد‌‌ بلند‌‌ شد‌‌ و یک‌بار د‌‌یگر آن د‌‌ور و بر جست زد‌‌.
نامزد‌‌م پرسید‌‌: «کانگورو‌ها چرا این‌قد‌‌ر تند‌‌تند‌‌ جست می‌زنند‌‌؟»
«تا از د‌‌ست د‌‌شمن‌هاشان د‌‌ر بروند‌‌.»
«چه د‌‌شمن‌هایی؟»
گفتم: «نوع بشر! آد‌‌م‌ها با بومرنگ کانگوروها را می‌کشند‌‌ و می‌خورند‌‌.»
«چرا بچه‌کانگورو‌ها تو کیسه‌ی ماد‌‌رشان می‌روند‌‌؟»
«خب وقتی با آن‌ها باشند‌‌، فرار می‌کنند‌‌. بچه‌ها نمی‌توانند‌‌ تند‌‌ بد‌‌وند‌‌.»
«خب یعنی ازشان مراقبت می‌کنند‌‌؟»
گفتم: «آره. بالغ‌تر‌هایشان مراقب بچه‌ترها هستند‌‌.»
«چند‌‌ وقت این‌شکلی ازشان مراقبت می‌کنند‌‌؟»
می‌د‌‌انستم قبل از اینکه این گرد‌‌ش کوچولو پیش بیاید‌‌، باید‌‌ توی د‌‌انشنامه‌ها د‌‌رباره‌ی کانگوروها چیز‌هایی بخوانم. رگبار مسلسل سؤالاتی مثل این کاملاً پیش‌بینی‌پذیر بود‌‌.
«به خیالم یک یا د‌‌و ماه.»
به بچه اشاره کرد‌‌ و گفت: «خب این بچه فقط یک ماهش است. پس هنوز هم توی کیسه‌ی مامانش باید‌‌ برود‌‌.»
گفتم: «هوم! گمانم آره.»
«فکر می‌کنی د‌‌اخل این کیسه‌هه که باشه یه‌جور حس بی‌نظیر و عالی بهت می‌د‌‌ه‌؟»
«چرا! حتماً می‌د‌‌هد‌‌.»
خورشید‌‌ حالا از آسمان بالا رفته بود‌‌ و ما صد‌‌ای بچه‌ها را می‌شنید‌‌م که توی استخر جیغ و د‌‌اد‌‌ می‌کرد‌‌ند‌‌. ابر‌های تابستانی، ابر‌های حکاکی‌شد‌‌ه‌ی سفید‌‌ تابستانی، می‌گذرند‌‌.
پرسید‌‌م: «د‌‌وست د‌‌اری چیزی بخوری؟»
گفت: «یک هات‌د‌‌اگ، با یک کوکا.»
توی د‌‌که‌ی هات‌د‌‌اگ‌فروشی که مثل یک‌جور وانت د‌‌رستش کرد‌‌ه بود‌‌ند‌‌ یک د‌‌انشجو کار می‌کرد‌‌. ضبط‌صوتی د‌‌اشت که روشن بود‌‌ و استِوی واند‌‌ر و بیلی جوئل همان‌طور که منتظر بود‌‌م هات‌د‌‌اگ‌ها حاضر بشوند‌‌، «عاشقانه‌ـ‌ کاری»ام کرد‌‌ند‌‌.
وقتی برگشتم طرفِ قفسِ کانگورو‌ها نامزد‌‌م گفت: «نگاه!» و بعد‌‌ به یکی از ماد‌‌ه‌کانگوروها اشاره کرد‌‌. «می‌بینی؟ بچه‌هه رفته د‌‌اخل کیسه‌‌اش!»
و مطمئناً بچه‌کانگوروهه خود‌‌ش را توی کیسه‌ی ماد‌‌رش مچاله کرد‌‌ه بود‌‌ (بر فرض اینکه این یکی ماد‌‌ه‌کانگورو‌هه ماد‌‌رش بود‌‌ه باشد‌‌). کیسه پُر شد‌‌ه بود‌‌ و د‌‌و تا گوش و نوک یک د‌‌م ماند‌‌ه بود‌‌ بیرون. چشم‌اند‌‌از فوق‌العاد‌‌ه‌ای بود‌‌ و بی‌شک باعث می‌شد‌‌ این سفر به د‌‌رد‌‌سرش بیرزد‌‌.
«وقتی بچه آن د‌‌اخل است، باید‌‌ خیلی احساس سنگینی کند‌‌.»
«نگران نباش. کانگورو‌ها قوی هستند‌‌.»
«واقعاً؟»
«مسلماً هستند‌‌. این‌طوری بقا پید‌‌ا می‌کنند‌‌.»
حتا با وجود‌‌ خورشید‌‌ د‌‌اغ، کانگوروی ماد‌‌ر اذیت نمی‌شد‌‌. انگار تازه خرید‌‌ عصرش را از سوپرمارکتی د‌‌ر خیابان اصلی آئویامای زیبا تمام کرد‌‌ه و د‌‌ارد‌‌ کنار یک کافه‌بار خستگی د‌‌ر می‌کند‌‌.
«از بچه مراقبت می‌کند‌‌ د‌‌یگر. مگر نه؟»
«آره.»
«فکر کنم بچه خوابید‌‌ه.»
«لابد‌‌.»
ما هات‌د‌‌اگ‌هامان را خورد‌‌یم و کوکا‌مان را نوشید‌‌یم و راه افتاد‌‌یم که از قفس کانگورو‌ها د‌‌ور بشویم.
همین‌طور که می‌رفتیم، کانگوروی پد‌‌ر د‌‌ر جست‌وجوی نت‌های ازد‌‌ست‌رفته هنوز زل زد‌‌ه بود‌‌ توی تغار غذاشان. کانگوروی ماد‌‌ر و بچه‌اش یکی شد‌‌ه بود‌‌ند‌‌؛ لمید‌‌ه د‌‌ر جریان زمان. و ماد‌‌ه‌ی د‌‌یگر، ماد‌‌ه‌ی مرموز د‌‌ر محوطه جست می‌زد‌‌، انگار د‌‌مش را برد‌‌ه باشد‌‌ آزمایش.
به نظرم، روز گرمی د‌‌اشت از آب د‌‌ر می‌آمد‌‌؛ اولین روز گرمی که این مد‌‌ت د‌‌اشته‌ایم.
پرسید‌‌: «هی! هستی ماءالشعیر بزنیم؟»
گفتم: «به نظرم معرکه است.»
هاروکی موراکامی
مترجم: آرمان سلاح ورزی

منبع: فصلنامه جشن کتاب و انتشارات کتاب کاروان

خواب

این هفدهمین روز پیاپی است که خوابم نمی‌برد.
درباره‌ی بی‌خوابی حرف نمی‌زنم. می‌دانم بی‌خوابی چیست. هنگامی که دانشجو بودم، به چیزی شبیه آن مبتلا شدم- می‌گویم «چیزی شبیه آن» چون مطمئن نیستم بیماری من دقیقاَ همان چیزی بود که مردم بی‌خوابی می‌نامند. فکر کردم شاید یک دکتر بتواند به من بگوید؛ اما به سراغ هیچ دکتری نرفتم . می‌دانستم بی‌فایده است. نه این‌که دلیل خاصی داشته باشم. می‌توانید آن را شم زنانه بنامید – فقط احساس کردم آن‌ها کاری از دست‌شان برنمی‌آید. برای همین، پیش هیچ دکتری نرفتم، و به پدر و مادریا دوستانم هم حرفی نزدم؛ چون می‌دانستم آن‌ها هم دقیقاَ همین را به من می‌گویند.
آن روزها ، «چیزی شبیه بی‌خوابی» من یک ماه ادامه داشت. در همه‌ی آن مدت حتی یک لحظه هم نخوابیدم. شب به رختخواب می‌رفتم و به خودم می‌گفتم: «بسیار خوب، وقت خواب است.» دقیقاَ همان لحظه خواب از سرم می‌پرید. شبیه یک واکنش شرطی آنی بود. هرچه بیشتر تلاش می‌کردم خوابم ببرد، بیدارتر می‌شدم. الکل و قرص‌های خواب را هم امتحان کردم، اما آن‌ها هم کاملاَ بی‌تأثیر بودند.
بالاخره صبح، هنگامی که آسمان رو به روشنی می‌رفت، احساس می‌کردم خواب من را می‌رباید. اما آن خواب نبود. نوک انگشت‌هایم به سختی لبه‌ی بیرونی خواب را لمس می‌کرد و تمام مدت ذهنم کاملاَ هوشیار بود. رد پای خواب‌آلودگی را احساس می‌کردم؛ اما ذهنم آن‌جا بود، در اتاق خودش، آن‌سوی دیوار شیشه‌ای، و به من نگاه می‌کرد. خود جسمانی‌ام در کورسوی صبح‌گاه به خواب فرو می‌رفت و در تمام مدت حس می‌کرد ذهنم کنار او نفس می‌کشد و به او خیره شده است. بدنم در آستانه‌ی خواب بود و ذهنم اصرار داشت بیدار بماند.
این خواب‌آلودگی ناتمام، در طول روز می‌آمد و می‌رفت. سرم همیشه گیج بود. نمی‌توانستم چیزهای اطرافم را به درستی دریابم- نه فاصله‌شان را، نه تعدادشان را و نه زمان‌شان را. خواب‌آلودگی در برهه‌های منظم و متناوب من را مغلوب می‌کرد: در مترو، در کلاس یا سر میز شام ذهنم می‌لغزید و از بدنم دور می‌شد. جهان بی‌صدا به نوسان در می‌آمد. چیزها از دستم می‌افتاد . مدادم یا کیفم یا چنگالم به زمین می‌خورد و صدا می‌کرد. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که بیفتم و بخوابم؛ اما نمی‌توانستم. بیداری همیشه شانه به شانه‌ی من بود. می‌توانستم سرمای سایه‌اش را حس کنم، که سایه‌ی خود من بود. به طرز عجیبی فکر می‌کردم وقتی خواب‌آلودگی من را در می‌رباید، من سایه‌ی خودم هستم. در حال خواب‌آلودگی راه می‌رفتم، غذا می‌خوردم و با مردم حرف می‌زدم. عجیب‌تر از همه این‌که هیچ کس متوجه نمی‌شد. در آن ماه هفت کیلو وزن کم کردم و هیچ‌کس نفهمید. هیچ‌یک از اعضای خانواده و دوستان و هم‌کلاسی‌هایم نفهمیدند که من در خواب زندگی می‌کنم.
درست بود: من در خواب زندگی می‌کردم. هم‌چون جنازه‌ی مغروقی جهان را پیرامونم حس می‌کردم. وجودم و زندگی‌ام در این دنیا، به یک توهم شبیه بود. حس می‌کردم یک باد شدید ممکن است بدنم را با خود به پایان دنیا ببرد، به سرزمینی که هیچ‌وقت نه دیده بودم و نه چیزی از آن شنیده بودم .جایی که ذهن و بدنم برای همیشه از هم جدا شوند. به خودم می‌گفتم: «محکم بچسب»؛ اما چیزی نبود که آن را بگیرم.
بعد شب می‌آمد و بیداری مطلق بازمی‌گشت. توان مقاومت نداشتم. نیروی عظیمی من را به مرکز زنجیر کرده بود. تنها کاری که می‌توانستم بکنم این بود که با چشمانی گشوده به تاریکی، تا صبح بیدار بمانم. حتی نمی‌توانستم فکر کنم. هم‌چنان که آن‌جا دراز کشیده بودم و به تیک‌تاک ساعت گوش می‌دادم، به تاریکی خیره می‌شدم که آرام‌آرام عمیق می‌شد و بعد آرام‌آرام گم می‌شد.
بعد، یک روز بدون هشدار قبلی، یا بدون هیچ دلیل بیرونی، تمام شد. پشت میز صبحانه نشسته بودم که احساس کردم هوشیاری‌ام را به تدریج از دست می‌دهم. بدون این که یک کلمه بگویم، برخاستم. شاید چیزی را از روی میز به زمین انداختم. فکر می‌کنم بک نفر به من چیزی گفت؛ اما مطمئن نبودم. سلانه سلانه به اتاقم رفتم، با لباس در تختم خزیدم، و زود خوابم برد. بیست و هفت ساعت به همان حالت باقی ماندم. مادرم احساس خطر کردم و سعی کرد با تکان من را بیدار کند. به صورتم سیلی زد؛ اما من بیست و هفت ساعت بی‌وقفه خوابیدم. بالاخره وقتی بیدار شدم، دوباره همان خود قبلی‌ام بودم. شاید.
هیچ نمی‌دانم چرا آن موقع به بی‌خوابی دچار شدم و چرا ناگهان خودبه‌خود، خوب شدم. انگار باد ابر تیره و ضخیمی را از جایی آورده بود که انباشته از چیزهای شومی بود که من هیچ اطلاعی از آن‌ها نداشتم. هیچ‌کس نمی‌‌داند این چیزها از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند. من فقط می‌توانم مطمئن باشم که چنین چیزی برای مدتی بر من نازل شده و بعد هم رهایم کرده است.
به‌هرحال، آن‌چه اکنون به سراغ من آمده به آن بی‌خوابی شبیه نیست، به هیچ‌وجه. فقط نمی‌توانم بخوابم. حتی برای یک لحظه. از این نکته‌ی ساده که بگذریم، کاملاَ طبیعی هستم. احساس خواب‌آلودگی نمی‌کنم و ذهنم مثل همیشه صاف است، حتی صاف‌تر از همیشه. از لحاظ جسمانی هم طبیعی هستم: اشتهایم سر جایش است، احساس خستگی مفرط نمی‌کنم؛ به بیان واقعیت روزمره، هیچ چیزیم نیست. فقط نمی‌توانم بخوابم.
نه همسرم و نه پسرم نفهمیده‌اند که من نمی‌خوابم. من هم به آن‌ها چیزی نگفته‌ام. نمی‌خواهم کسی به من بگوید باید خودم را به دکتر نشان دهم. می‌دانم کاملاَ بی‌فایده است. فقط می‌دانم. مثل قبل. خودم هستم.
بنابراین، آن‌ها به چیزی مشکوک نشده‌اند. در ظاهر، روند زندگی‌مان تغییری نکرده است. آرام و یک‌نواخت صبح‌ها وقتی همسر و پسرم را بدرقه می‌کنم، ماشینم را برمی‌دارم و به خرید می‌روم. همسرم یک دندان‌پزشک است. از آپارتمان ما تا مطب او، با ماشین ده دقیقه راه است. او و دوست دوران تحصیلی‌اش، با هم آن‌جا شریک هستند. این‌طور از عهده‌ی مخارج استخدام یک متخصص و یک منشی بر می‌آیند. هر شریک می‌تواند بیمارهای اضافی دیگری را ببیند. کار هردوشان خوب است. به عنوان مطبی که فقط پنج سال است افتتاح شده و بدون هیچ ارتباطات خاصی شروع به کار کرده اوضاع خیلی خوبی دارد، حتی بیش از حد خوب است. همسرم می‌گوید: «نمی‌خواهم این‌قدر سخت کار کنم، اما نمی‌شود شکایت کرد.»
من هم همیشه می‌گویم: «آره، نمی‌شود.» درست است. ما برای راه‌اندازی آن‌جا مجبور شدیم وام بانکی سنگینی بگیریم. یک مطب دندان‌پزشکی نیاز به تجهیزات گران‌قیمتی دارد. رقابت، تنگاتنگ است. مریض‌ها از آن لحظه‌ای که درهای مطب را باز می‌کنید ، سرازیر نمی‌شوند . بیشتر کلینیک‌های دندان‌پزشکی به خاطر نداشتن مریض، ورشکست شده‌اند.
آن هنگام ما جوان و بی‌پول بودیم و تازه بچه‌دار شده بودیم. هیچ تضمینی وجود نداشت که بتوانیم در این دنیای خشن زنده بمانیم . اما به هر طریقی بود، زنده ماندیم. پنج سال. نه. واقعاَ نمی‌توانستیم شکایت کنیم. هنوز بازپرداخت دوسوم وام‌مان مانده بود.
همیشه به او می‌گویم: «من می‌دانم چرا تعداد مریض‌هایت زیاد است. چون مرد خوش‌قیافه‌ای هستی.»
این شوخی ساده‌ی ماست. او اصلاَ خوش‌قیافه نیست. درواقع، قیافه‌اش کمی عجیب است. حتی حالا هم گاه تعجب می‌کنم که چرا با چنین مردی ازدواج کرده‌ام. من دوست پسرهای دیگری داشتم که خیلی از او خوش‌قیافه‌تر بودند.
چه چیز قیافه‌اش عجیب بود؟ واقعاَ نمی‌توانم بگویم. چهره‌ی زیبایی نیست، اما زشت هم نیست. از آن نوع چهره‌هایی هم نیست که مردم بگویند «کاراکتر» دارد. راستش را بگویم، تناسب چهره‌اش «عجیب» است. یا شاید بهتر باشد بگویم هیچ خصوصیت منحصر‌به‌فردی ندارد. اما هنوز باید چیزی باشد که چهره‌ی او را از خاص‌بودن درآورده است. اگر بتوانم آن را دریابم، شاید بتوانم عجیب‌بودن کل چهره‌اش را بفهمم. یک بار سعی کردم تصویرش را نقاشی کنم، اما نتوانستم. یادم نیامد چه شکلی است. آن‌جا نشستم و مداد را روی کاغذ نگه داشتم، اما حتی یک خط هم نتوانستم بکشم. شوکه شده بودم. چگونه ممکن است این همه مدت با یک مرد زندگی کنی و نتوانی چهره‌اش را به یاد آوری؟ البته می‌توانم او را تشخیص دهم. حتی تصاویری پراکنده از او در ذهنم دارم. اما وقتی به نقاشی کردن رسید، فهمیدم هیچ چیز چهره‌اش را به یاد نمی‌آورم. چه کار می‌توانستم بکنم؟ این، شبیه برخورد با یک دیوار نامریی بود. تنها چیزی که یادم آمد این بود که چهره‌اش عجیب به‌نظر می‌رسد.
یادآوری این خاطره همیشه پریشانم می‌کند.
با این حال، او یکی از آن مردهایی است که همه خوش‌شان می‌آید. این مشخصاَ برای شغل او یک امتیاز مثبت است، اما فکر می‌کنم او در هر کاری موفق می‌شد. مردم وقتی با او حرف می‌زنند، احساس امنیت می‌کنند. من هیچ‌وقت آدمی مثل او ندیده بودم. همه‌ی دوستان زن من از او خوش‌شان می‌آید. من هم البته دل‌بسته‌ی او هستم. حتی فکر می‌کنم دوستش دارم. اما اگر رک صحبت کنم، از او چندان خوشم نمی‌آید.
به‌هرحال، او خیلی طبیعی و معصومانه می‌خندد، مثل یک بچه. آدم‌بزرگ‌های زیادی نیستند که بتوانند این‌طور بخندند. فکر می‌کنم انتظار دارید یک دندان‌پزشک دندان‌های سالمی داشته باشد، که البته او دارد.
هروقت به شوخی ساده‌مان می‌خندیم، او جواب می‌دهد: «تقصیر من نیست که خیلی خوش‌قیافه هستم.» فقط خودمان معنای این شوخی را می‌فهمیم. این ادراک واقعیت است- این حقیقت که ما به هر طریقی بوده، زنده مانده‌ایم- و این برای ما رسم خوش‌آیندی است.
همسرم هر روز صبح ساعت هشت و ربع با ماشین سنترای خود از پارکینگ ساختمان بیرون می‌آید. پسرمان روی صندلی کنار او می‌نشیند. دبستان او سر راه مطب است. من می‌گویم: «مواظب باشید.» او جواب می‌دهد: «نگران نباش.» همیشه همین گفت‌وگوی کوتاه و تکراری. نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم. باید بگویم: «مواظب باشید.» و همسرم باید جواب دهد: «نگران نباش.» ماشین را به راه می‌اندازد، نوار هایدن یا موتسارت را در ضبط ماشین می‌گذارد و با موسیقی زمزمه می‌کند. دو «مرد» من هنگام رفتن همیشه برایم دست تکان می‌دهند. دست‌های‌شان دقیقاَ مثل هم تکان می‌خورد. توضیحش سخت است. سرهای‌شان را دقیقاَ به یک زاویه خم می‌کنند و کف دست‌های‌شان را به سوی من می‌چرخانند و آرام تاب می‌دهند، درست شبیه هم، انگار یک معلم رقص آن‌ها را تعلیم داده است.
من ماشین خودم را دارم، یک هوندا سیویک کارکرده. یک دوست دختر قدیمی، دو سال پیش مفت آن را به من فروخت. یک سپر آن تو رفته. مدل بدنه‌اش قدیمی است و لکه‌های زنگ‌خوردگی روی آن پیدا شده. عدد کیلومتر‌شمار، از صدوپنجاه هزار گذشته است. گاه- یک یا دو بار در ماه- روشن کردن ماشین تقریباَ غیرممکن می‌شود. موتور راحت استارت نمی‌خورد. با این حال، آن‌قدرها بد نیست که نتوان با آن به کارها رسید. اگر نازش را بکشی و بگذاری حدود ده دقیقه‌ای استراحت کند، موتور با صدای ناز و توپری روشن می‌شود. اه، بسیار خوب، هرچیز و هر کس یک یا دو بار در ماه تنظیمش به‌هم می‌خورد. زندگی همین است. همسرم به ماشین من می‌گوید: «الاغ تو.» من اهمیتی نمی‌دهم. برای خودم است.
با سیویک تا سوپرمارکت رانندگی می‌کنم. بعد از خرید، خانه را تمیز می‌کنم ولباس‌ها را می‌شویم. بعد، ناهار درست می‌کنم. کارهای صبحم را با حرکاتی سریع و دقیق انجام می‌دهم. اگر می‌شد دوست داشتم اسباب شامم را هم صبح آماده کنم. بعدازظهرها برای خودم است.
همسرم برای ناهار به خانه می‌آید. دوست ندارد بیرون غذا بخورد.می‌گوید رستوران‌ها زیادی شلوغ هستند، غذای‌شان خوب نیست، و بوی سیگار آن‌جا روی لباسش می‌ماند. او ترجیح می‌دهد در خانه غذا بخورد، اگرچه مجبور باشد زمان بیشتری صرف رفت‌وآمد بکند. با این حال، من ناهار هوس‌برانگیزی نمی‌پزم. غذاهای باقی‌مانده را در مایکروویو گرم می‌کنم و کمی رشته فرنگی می‌جوشانم. تهیه‌ی ناهار حداقل زمان ممکن طول می‌کشد. طبیعی است از غذا خوردن با همسرم بیشتر از غذا خوردن در تنهایی و سکوت لذت می‌برم.
قبلاَ، وقتی کلینیک تازه شروع به کار کرده بود، معمولاَ بعدازظهرهای زود مریضی وجود نداشت؛ بنابراین، بعد از ناهار با هم می‌خوابیدیم. این بهترین زمان با او بودن بود. همه چیز در سکوت می‌گذشت و آفتاب ملایم بعدازظهر در اتاق نفوذ می‌کرد. آن‌وقت‌ها ما بسیار جوان‌تر بودیم، و شادتر.
البته، ما هنوز هم زندگی شادی داریم. واقعاَ این‌طور فکر می‌کنم. هیچ دعوای خانوادگی بر زندگی‌مان سایه نینداخته. من او را دوست دارم و به او اعتماد دارم. مطمئنم او هم همین احساس را به من دارد. اما کم‌کم، با گذرماه‌ها و سال‌ها، زندگی‌ات تغییر می‌کند. این‌طوری است دیگر. نمی‌شود کاریش کرد. حالا همه‌ی بعدازظهرهای او پر است. وقتی غذای‌مان تمام می‌شود، همسرم دندان‌هایش را مسواک می‌زند. به طرف ماشینش می‌شتابد و به مطب بازمی‌گردد. کلی دندان خراب انتظار او را می‌کشند. اما اشکالی ندارد. هردومان می‌دانیم که همه چیز مطابق میل آدم پیش نمی‌رود.
بعد از این‌که همسرم به مطب باز می‌گردد، من مایو و حوله‌ام را برمی‌دارم و تا باشگاه ورزشی نزدیک خانه‌مان رانندگی می‌کنم. نیم ساعتی شنا می‌کنم. یک شنای درست و حسابی. من آن‌قدرها هم دیوانه‌ی شنا کردن نیستم: فقط می‌خواهم گوشت‌های اضافی‌ام آب شود. همیشه از اندامم خوشم می‌آمده، اما از قیافه‌ام هیچ‌وقت راضی نبوده‌ام. قیافه‌ی بدی نیست، اما هیچ‌وقت از آن خوشم نیامده. بدنم مسأله‌ی دیگری است. دوست دارم برهنه مقابل آینه بایستم و طرح اندامم را بررسی کنم.
در آن سرزندگی متعادلی می‌بینم. مطمئن نیستم چیست، اما احساس می‌کنم چیزی درون آن وجود دارد که برایم حیاتی است. هرچه هست، نمی‌خواهم آن را از دست بدهم.
من، سی‌ ساله‌ام. وقتی سی ساله می‌شوی، می‌فهمی دنیا به آخر نرسیده. من به‌طور خاص از پیرشدن خوشم نمی‌آید؛ اما هرچه سن می‌گذرد، بعضی امور هم آسان‌تر می‌شود. مهم این است که چطور با آن برخورد کنی. اما یک چیز را خوب می‌دانم: اگر یک زن سی ساله بدنش را دوست داشته باشد و مصمم باشد آن را آن‌طور که شایسته است نگه دارد، باید حسابی تلاش کند. من این را از مادرم یاد گرفتم. او قبلاَ زنی لاغر و دوست‌داشتنی بود، اما دیگر نیست. نمی‌خواهم من هم به سرنوشت او دچار شوم.
بعد از این‌که مدتی شنا کردم، بعدازظهرها را به طرق مختلف می‌گذرانم. گاه در مرکز خرید پرسه می‌زنم و ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کنم. گاه به خانه می‌روم و روی کاناپه جمع می‌شوم و کتاب می‌خوانم، به یک ایستگاه اف. ام گوش می‌دهم یا فقط استراحت می‌کنم. سرانجام، پسرم از مدرسه به خانه می‌آید. به او کمک می‌کنم لباس‌هایش را درآورد و لباس راحتی بپوشد. بعد به او غذای سبکی می‌دهم. وقتی غذایش تمام شد، بیرون می‌رود تا با دوستانش بازی کند. او کوچک‌تر از آن است که بعدازظهرهایش را به کلاس‌های جبرانی برود. ما هم مجبورش نکرده‌ایم کلاس پیانو یا هر چیز دیگری برود.
همسرم می‌گوید : «بگذار بازی کند. بگذار طبیعی بزرگ شود:» وقتی پسرم خانه را ترک می‌کند، همان گفت‌وگوی کوتاه و تکراری میان من و همسرم ، میان من و او هم تکرار می‌شود. من می‌گویم: «مواظب باش.» و او می‌گوید: «نگران نباش.»
هنگام غروب من اسباب شام را تدارک می‌بینم. پسرم همیشه ساعت شش به خانه برمی‌گردد. کارتون تلویزیون را تماشا می‌کند. همسرم، اگر سروکله‌ی هیچ مریض اورژانسی پیدا نشود، قبل از ساعت هفت به خانه برمی‌گردد. او حتی یک نوشیدنی ساده هم نمی‌خورد و به معاشرت‌های بی‌فایده‌ی اجتماعی علاقه‌ای ندارد. او معمولاَ همیشه بعد از کار، مستقیم به خانه می‌آید.
در طول شام هر سه‌مان با هم صحبت می‌کنیم. بیشتر درباره‌ی کارهای آن روزمان. پسرم همیشه بیشترین حرف را برای گفتن دارد. همه‌ی اتفاق‌های زندگی او تازه و پررمزوراز هستند. او حرف می‌زند و ما نظرمان را می‌گوییم. بعد از شام، او هر کاری می‌کند که دوست دارد- تلویزیون تماشا می‌کند ، کتاب می‌خواند یا با همسرم بازی می‌کند. وقتی مشق دارد ، خودش را در اتاقش حبس می‌کند و به آن‌ها می‌رسد. ساعت هشت و نیم به رختخواب می‌رود. من پتو را رویش می‌کشم و موهایش را نوازش می‌کنم . به او شب بخیر می‌گویم و چراغ را خاموش می‌کنم.
آن‌گاه زن و شوهر با هم تنها می‌مانند. او روی کاناپه می‌نشیند، روزنامه می‌خواند و گاه‌گاه از مریض‌هایش می‌گوید، یا قسمت‌هایی از روزنامه را با صدای بلند می‌خواند. بعد، به هایدن یا موتسارت گوش می‌دهد. من از موسیقی بدم نمی‌آید ، اما هیچ‌وقت نمی‌توانم آن دو آهنگ‌ساز را از هم تشخیص دهم. آهنگ‌های‌شان برای من شبیه هم است. وقتی این را به همسرم می‌گویم، می‌گوید مهم نیست. «همه‌شان زیبا هستند. این مهم است.»
می‌گویم: «دقیقاَ مثل تو.»
او با لبخنی پهن جواب می‌دهد: «دقیقاَ شبیه من.» به نظرمی‌رسد از صمیم قلب خوشحال شده است.
خب. زندگی من این است- یا زندگی من قبل از آن‌که دیگر نتوانستم بخوابم- هر روزش دقیقاَ تکرار روز قبل. من قبلاَ دفتر خاطرات روزانه‌ی ساده‌ای داشتم؛ اما اگر یکی دو روز نوشتن را فراموش می‌کردم، حساب روزها و اتفاق‌ها از دستم درمی‌رفت. دیروز می‌توانست پریروز باشد، یا برعکس. گاهی نمی‌فهمم این چه جور زندگی‌ای است. منظورم این است که زندگی‌ام خالی است. من- خیلی ساده- شیفته‌ی بی‌مرزی روزها شده بودم، شیفته‌ی این‌که خودم، بخشی از این زندگی بودم؛ نوعی زندگی که من را، به تمامی، درون خود بلعیده بود. شیفته‌ی این‌که باد جاپاهایم را، پیش از آن‌که فرصت کنم برگردم و نگاه‌شان کنم، پاک می‌کرد.
هروقت چنین احساسی داشتم، در آینه‌ی حمام به چهره‌ام نگاه می‌کردم- مجموعاَ پانزده دقیقه. ذهنم مثل یک تخته‌ی سفید خالی بود. من صورتم را مثل یک شیء می‌نگریستم، و صورتم به تدریج از بقیه‌ی من جدا می‌شد و تبدیل به چیزی می‌شد که هم‌زمان با من و کاملاَ به‌طور اتفاقی به‌وجود آمده بود. ادراک به سراغ من می‌آمد. این اتفاقی است که گاه و بی‌گاه می‌افتاد و ربطی به جای پا ندارد. واقعیت و من، هم‌زمان، در زمان حال وجود داریم. این مهم‌ترین چیز است.
اما حالا من دیگر خوابم نمی‌برد. وقتی دیگر نخوابیدم، دست از نوشتن خاطرات روزانه هم کشیدم.
اولین شبی را که دیگر نتوانستم بخوابم به‌وضوح تمام یادم می‌آید. آن شب خواب مشمئزکننده‌ای دیدم- خوابی تاریک و لزج. یادم نیست درباره‌ی چه بود، اما حس شوم و رعب‌انگیزش را خوب به خاطر دارم؛ در لحظه‌ی اوج از خواب پریدم- کاملاَ هوشیار شدم. انگار چیزی من را در آخرین لحظه از نقطه‌ی عطفی بیرون کشیده است. اگر یک ثانیه‌ی دیگر در آن خواب معلق می‌ماندم، برای همیشه از دست می‌رفتم. وقتی بیدار شدم، سینه‌ام از نفس‌نفس به درد آمد. حس می‌کردم دست‌ها و پاهایم فلج شده‌اند. بی‌حرکت دراز کشیدم و به صدای نفس‌های سنگینم گوش دادم، انگار دراز به دراز در دخمه‌ای عظیم خوابیده‌ام.
به خودم گفتم: «فقط یک خواب بود.» و منتظر ماندم تا نفس‌هایم آرام شود. هم‌چنان که مثل چوب خشک به پشت دراز کشیده بودم، حس کردم قلبم تند می‌زند و شش‌هایم هم‌چون دم آهنگران با انقباض‌های آرام و پرحجم، هوا را با شتاب به آن می‌رساند. نمی‌دانستم ساعت چند است. می‌خواستم به ساعت کنار بالشم نگاه کنم، اما نمی‌توانستم سرم را آن‌قدر بچرخانم. ناگهان، در همان لحظه چشمم به هیأت چیزی در پایین تخت افتاد. چیزی شبیه سایه‌ای تیره و مبهم. نفسم را در سینه حبس کردم. قلبم ، شش‌هایم و همه چیز درونم در آن لحظه خشک شد. تقلا کردم تا سایه‌ی سیاه را ببینم.
دقیقاَ هنگامی که روی آن متمرکز شدم، سایه شکل مشخصی به خود گرفت؛ انگار تمام آن مدت منتظر بود تا متوجه او شوم. مرزهای تنش آشکار شد و درونش با ماده‌ای پر گشت، آن‌گاه جزییات روی آن سوار شدند. او یک پیرمرد نحیف بود که لباس چسبان سیاهی به تن داشت. موهایش خاکستری و کوتاه بودند و گونه‌هایش گود افتاده. او بدون هیچ حرکتی کنار پای من ایستاد. چیزی نمی‌گفت؛ اما چشمان نافذش به من خیره مانده بود. چشمان بزرگی بودند و من می‌توانستم مویرگ‌های قرمز درون آن‌ها را ببینم. چهره پیرمرد هیچ حالتی نداشت و هیچ‌چیز بیان نمی‌کرد؛ انگار دروازه‌ی تاریکی بود.
می‌دانستم این دیگر خواب نیست. من تازه از خواب پریده بودم. در خواب و بیداری هم نبودم، چون چشمانم به فراخی گشوده شده بود. نه، این خواب نبود. واقعیت بود. در واقعیت هیچ‌وقت پیش از این ندیده بودم پیرمردی پایین تخت من بایستد. باید کاری می‌کردم- چراغ را روشن می‌کردم ، همسرم را بیدار می‌کردم، جیغ می‌کشیدم. سعی کردم تکان بخورم. تقلا کردم بدنم را تکان دهم، اما فایده‌ای نداشت؛ حتی نتوانستم یک انگشتم را حرکت دهم. وقتی برایم آشکار شد که نمی‌توانم تکان بخورم، وحشتی نومیدانه وجودم را فرا گرفت؛ ترسی بدوی که پیش از این نظیرش را تجربه نکرده بودم؛ هم‌چون سرمایی که در سکوت از چاه بی‌انتهای خاطره بالا می‌آید. سعی کردم جیغ بکشم؛ اما نتوانستم کوچک‌ترین صدایی درآورم یا حتی زبانم را تکان دهم. تنها و تنها می‌توانستم به پیرمرد نگاه کنم.
آن‌گاه دیدم او چیزی در دست دارد- شیئی باریک و دراز و گرد که نور سفیدی داشت. هنگامی که به این شیء خیره شده بودم و در این فکر بودم که آن شیء چه می‌تواند باشد، کم‌کم شکل مشخصی به خود گرفت، همان‌گونه که سایه پیش‌تر به هیأت مشخصی درآمده بود. آن، بدون شک یک پارچ بود، یک پارچ چینی قدیمی. بعد از مدتی، مرد پارچ را بالا آورد و از درون آن بر پای من آب ریخت. من آب را حس نمی‌کردم؛ آن را می‌دیدم و صدای شلپ‌شلپش را بر روی پایم می‌شنیدم. با این حال، هیچ چیز احساس نمی‌کردم. پیرمرد آب را بر پاهایم ریخت و ریخت. عجیب این‌که هرچه می‌ریخت، آب پارچ تمام نمی‌شد. کم‌کم ترسیدم پاهایم بپوسد و بریزد. بله، بدون شک پاهایم می‌پوسیدند. با آن همه آب، چاره‌ی دیگری جز پوسیدن نداشتند. هنگامی که ناگهان دریافتم پاهایم به زودی خواهند پوسید و فرو خواهند ریخت، دیگر نتوانستم تحمل کنم.
چشم‌هایم را بستم و با همه توانی که داشتم، جیغ کشیدم. اما صدای آن جیغ از دهانم بیرون نیامد، تنها ارتعاش آن درونم طنین‌انداز شد، درونم را از هم شکافت و قلبم را خاموش کرد. بعد، هنگامی که جیغ در تمام سلول‌هایم نفوذ می‌کرد، درون سرم لحظه‌ای سفید شد. چیزی درونم مرد. چیزی فرو ریخت و تنها خلئی لرزان به‌جا گذاشت. درخششی شدید و ناگهانی، هرآن‌چه وجودم به آن وابسته بود را سوزاند و از بین برد.
وقتی چشم‌هایم را گشودم، پیرمرد رفته بود. خبری از پارچ نبود. روتختی خشک بود و هیچ نشانی از خیسی کنار پایم به چشم نمی‌خورد. اما بدنم، خیس عرق بود، عرق ترس. فکر نمی‌کردم بدنی بتواند آن‌قدر عرق از خود سرازیر کند. هنوز این قطره‌های ، بدون اندکی تردید، عرق بود که از من جاری بود.
انگشتم را تکان دادم. بعد انگشتی دیگر و بعد یکی دیگر. همه‌ی انگشتانم را خم کردم و سپس دستم را و آن‌گاه پاهایم را، کف پاهایم را چرخاندم و زانوهایم را خم کردم. هیچ چیز آن‌طور که باید تکان نمی‌خورد، اما لااقل تکان می‌خورد. بعد از این‌که با وسواس از تکان خوردن همه‌ی اعضای بدنم مطمئن شدم، نشستم و خودم را شل کردم . در زیر نور ملایم چراغ‌های خیابان ، که از پنجره به درون می‌تابید، گوشه به گوشه‌ی اتاق را از نظر گذراندم. پیرمرد بدون شک آن‌جا نبود.
ساعت کنار بالشم دوازده و سی دقیقه را نشان می‌داد. تنها یک ساعت و نیم خوابیده بودم. همسرم به خواب آرامی فرو رفته بود. حتی صدای نفس‌هایش هم به گوش نمی‌رسید. او همیشه این‌طور می‌خوابد، انگار همه‌ی فعالیت‌های ذهنی‌اش متوقف شده است. تقریباَ هیچ چیز نمی‌تواند او را بیدار کند.
از تخت بیرون آمدم و به حمام رفتم. لباس خواب خیس عرقم را در ماشین لباس‌شویی انداختم و دوش گرفتم. بعد از این‌که لباس‌های راحتی تازه‌ای پوشیدم، به اتاق نشیمن رفتم، آباژور کنار کاناپه را روشن کردم. آن‌جا نشستم و یک لیوان پر برندی خوردم. من معمولاَ مشروب نمی‌خورم؛ نه این که به بدنم نسازد- آن‌طور که با بدن همسرم ناسازگار است- درواقع، قبلاَ زیاد می‌نوشیدم، اما بعد ازازدواج خیلی ساده از آن دست کشیدم. گاهی وقت‌ها که بدخواب می‌شوم، یک قلپ برندی می‌نوشم؛ اما آن شب احساس کردم دلم می‌خواهد یک لیوان پر بنوشم تا اعصابم را تسکین دهم.
تنها نوشیدنی الکلی ما یک بطری رمی مارتین بود که در بوفه گذاشته بودیم. آن یک هدیه بود. حتی یادم نیست چه کسی آن را به ما داد. خیلی وقت پیش بود. روی بطری یک لایه خاک نشسته بود. ما لیوان‌های برندی‌خوری نداشتیم، برای همین، آن را در یک لیوان معمولی ریختم و ذره‌ذره سر کشیدم.
با خود فکر کردم حتماَ در حالت خلسه بوده‌ام.من هیچ‌وقت چنین حالتی را تجربه نکرده بودم؛ اما یکی از دوستان هم‌دانشگاهی‌ام که خود این تجربه را داشت، برایم چیزهایی تعریف کرده بود. او گفت که همه‌چیز به گونه‌ای باورنکردنی واضح بود. باورش نمی‌شده خواب بوده باشد. «هنگامی که اتفاق افتاد، باورم نمی‌شد یک خواب باشد. هنوز هم باورش نمی‌شود که خواب باشد.» این دقیقاَ همان احساسی بود که من داشتم، اما باید خواب بوده باشد- از آن دست خواب‌هایی که شبیه خواب نیست. وحشتم فروکش کرده بود، اما تنم هنوز می‌لرزید. وحشت هنوز زیر پوستم بود، مثل حلقه‌های آب بعد از زلزله. لرزش خفیفش را احساس می‌کردم. حاصل همان جیغ بود. شبه- جیغی که هیچ‌وقت صدایی نیافته بود، هنوز زندانی تن من بود و آن را از درون می‌لرزاند.
چشم‌هایم را بستم و یک قلپ دیگر برندی نوشیدم. گرما از گلو تا معده‌ام را پیمود. احساس واقعی و مطبوعی بود. پیش از هرچیز به یاد پسرم افتادم. بار دیگر قلبم به تپش افتاد. از کاناپه پریدم و به اتاقش شتافتم. پسرم به خواب آرامی فرو رفته بود. یک دستش روی دهانش بود و دست دیگرش به کناری افتاده بود. خواب او هم مثل همسرم آرام وبی‌دغدغه بود. پتویش را صاف کردم. آن‌چه خواب من را آن‌گونه پاره‌پاره کرده بود، تنها به سراغ من آمده بود. هیچ‌کدام آن‌ها چیزی احساس نکرده بودند.
به اتاق نشیمن بازگشتم و کمی آن‌جا چرخیدم. حتی اندکی هم خوابم نمی‌آمد.
فکر کردم یک لیوان دیگربرندی بنوشم. درواقع می‌خواستم بیشتر الکل بنوشم. می‌خواستم بدنم را گرم‌تر کنم و اعصابم را تسکین دهم. می‌خواستم بار دیگر آن طعم تند و نافذ را در دهانم احساس کنم. بعد از کمی تردید، بالاخره فکرش را از سرم بیرون کردم. نمی‌خواستم روز جدیدم را درحالت مستی شروع کنم. برندی را در بوفه، سرجایش گذاشتم و لیوان را در ظرف‌شویی آشپزخانه شستم. در یخچال کمی توت‌فرنگی پیدا کردم و خوردم.
فهمیدم زیر پوستم دیگر نمی‌لرزد.
از خودم پرسیدم که آن مرد سیاه‌پوش که بود؟ او را قبلاَ حتی یک‌بار هم ندیده بودم. لباس سیاه او خیلی عجیب بود؛ مثل یک عرق‌گیر چسبان که، درعین‌حال، قدیمی هم به نظر می‌رسید. هیچ‌وقت چنین چیزی ندیده بودم. و آن چشم‌های خون‌گرفته که هیچ پلک نمی‌زدند. آن مرد که بود؟ چرا روی پاهایم آب ریخت؟ چرا باید این کار را می‌کرد؟
من تنها سوأل بودم، بی هیچ جوابی.
هنگامی که دوست من دچار خلسه شد، شب را در خانه‌ی نامزدش می‌گذراند. او روی تخت خوابیده بود که یک مرد عصبانی، حدوداَ پنجاه ساله، به او نزدیک شد و دستور داد از خانه بیرون برود. در آن لحظه ، او نمی‌توانست حتی یک عضله‌اش را هم تکان دهد. مثل من خیس عرق شده بود. مطمئن بود که آن باید روح پدر نامزدش بوده باشد که به او گفته از آن خانه بیرون برود؛ اما روز بعد، وقتی از نامزدش خواست عکس پدرش را به او نشان بدهد، فهمید که او مردی کاملاَ متفاوت بوده. بعد نتیجه گرفته بود: «چون من معذب و نگران بوده‌ام، دچار این حالت شده‌ام.»
اما من معذب نبودم. این‌جا خانه‌ی من بود. چیزی وجود نداشت که من را به خطر اندازد. چرا باید دچار خلسه می‌شدم؟
سری تکان دادم، به خودم گفتم این فکرها را از سر بیرون کن، چه فایده دارد. من فقط یک خواب دیده بودم که شبیه واقعیت بود ، نه بیشتر. شاید خودم را بیش از حد خسته کرده بودم. باید کار تنیسی باشد که پریروز بازی کردم. بعد از شنا در باشگاه، یکی از دوستانم را دیدم و او از من دعوت کرد تا با او تنیس بازی کنم. من هم کمی افراط کردم. همین. قاعدتاَ دست‌ها و پاهایم تا مدتی خسته و سنگین خواهند بود. وقتی توت‌فرنگی‌ها را خوردم، روی کاناپه لم دادم و چشم‌هایم را بستم.
اصلاَ خوابم نمی‌آمد. فکر کردم: «آه ، من اصلاَ خواب‌آلود نیستم.»
فکر کردم شاید بهتر باشد یک کتاب بخوانم تا دوباره خسته شوم. به اتاق خواب رفتم و از قفسه‌ کتاب‌ها یک رمان برداشتم. وقتی چراغ را روشن کردم و به دنبال کتاب گشتم همسرم حتی غلت هم نزد. آنا کارنینا را انتخاب کردم. حس و حال یک رمان طولانی روسی را داشتم. به‌علاوه آنا کارنینا را فقط یک بار خوانده بودم. خیلی وقت پیش، شاید در دوران دبیرستان. تنها اندکی از خط اول آن یادم بود: «همه‌ی خانواده‌های خوش‌بخت شبیه هم هستند، اما هر خانواده‌ی بدبختی، به شیوه‌ی خود بدبخت است.» هم‌چنین، یادم بود قهرمان زن داستان در آخر خودش را زیر قطار می‌اندازد. آن شروع، سرنخ خودکشی پایانی بود. در آن یک صحنه‌ی مسابقه‌ی اسب‌دوانی نبود؟ یا شاید با رمان دیگری اشتباه کرده‌ام؟
به‌هرحال، به کاناپه بازگشتم و کتاب را باز کردم. چند سال از آخرین باری که این‌گونه با خیال راحت نشسته بودم و کتاب خوانده بودم، گذشته بود؟ درست است. من معمولاَ در نیم ساعت یا یک ساعت بعدازظهرهای تنهایی‌ام کتاب در دست می‌گیرم. اما نمی‌شود اسم آن را کتاب خواندن گذاشت. همیشه غرق در فکرهای دیگر می‌شوم- پسرم، خرید منزل، این‌که فریزر باید تعمیر شود، این‌که در عروسی فلان آشنا چه لباسی باید بپوشم، عمل معده‌ی پدرم در ماه گذشته. این قبیل چیزها به درون ذهن من نفوذ می‌کنند، بزرگ می‌شوند و در میلیون‌ها جهت پراکنده می‌گردند. بعد از مدتی متوجه می‌شوم که تنها چیزی که پیش رفته، زمان است و من حتی یک صفحه هم ورق نزده‌ام.
من بی‌آن‌که متوجه شوم، به این شیوه‌ی زندگی بدون کتاب عادت کرده بودم. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم چه‌قدر عجیب است؛ وقتی جوان بودم کتاب خواندن محور زندگی من بود. من همه‌ی کتاب‌های کتاب‌خانه‌ی دبستان را خوانده بودم و تقریباَ همه‌ی پول تو‌جیبی‌هایم صرف خرید کتاب می‌شد. حتی در خوردن ناهار صرفه‌جویی می‌کردم تا کتاب‌هایی را که می‌خواستم بخوانم، بخرم. این در راهنمایی و دبیرستان هم ادامه داشت. هیچ‌کس به اندازه‌ی من کتاب نمی‌خواند. میان پنج فرزند خانواده من بچه‌ی وسطی بودم، پدر و مادرم شاغل بودند و هیچ‌کس توجه زیادی به من نمی‌کرد. می‌توانستم تنهایی، هرچه می‌خواهم کتاب بخوانم. همیشه در مسابقه‌های کتاب‌خوانی شرکت می‌کردم تا برنده‌ی بن‌های کتاب شوم. معمولاَ هم برنده می‌شدم. در دانشگاه در رشته‌ی ادبیات انگلیسی تحصیل کردم و نمره‌های خوبی گرفتم. پایان‌نامه‌ی فارغ‌التحصیلی‌ام با موضوع کاترین مانسفیلد برنده‌ی دیپلم افتخار شد و استاد راهنمایم من را تشویق کرد که برای فوق‌لیسانس تلاش کنم. اما می‌خواستم پا به دنیای بیرون بگذارم و می‌دانستم آدم دانشگاه نیستم. من فقط از کتاب خواندن لذت می‌بردم. حتی اگر می‌خواستم به تحصیل ادامه دهم، خانواده‌ام توانایی مالی فرستادن من به فوق‌لیسانس را نداشتند. ما فقیر نبودیم ، اما بعد از من دو خواهر دیگر هم بودند. برای همین بلافاصله بعد از فارغ‌التحصیلی باید روی پای خودم می‌ایستادم.
آخرین باری که واقعاَ کتاب خوانده بودم ، کی‌ بود؟ چه کتابی بود؟ هیچ چیز یادم نمی‌آمد. چگونه ممکن است زندگی یک نفر این‌طور دگرگون شود؟ آن من قدیمی کجا رفته بود، کسی که طوری کتاب می‌خواند که انگار جادو شده است؟ آن روزها- و تقریباَ آن شور و حال عمیق- چه معنایی داشت؟
آن شب توانستم آنا کارنینا را بدون این‌که لحظه‌ای تمرکزم به‌هم بخورد ، بخوانم. کتاب را بی‌آن‌که ذهنم مشغول چیز دیگری باشد ورق می‌زدم. در یک نشست تا صفحه‌ای خواندم که آنا و ورونسکی در ایستگاه قطار مسکو برای اولین بار همدیگر را می‌بینند. در آن‌جا چوب‌الف را بین صفحه‌ها گذاشتم و برای خودم یک لیوان دیگر برندی ریختم.
برای اولین بار فکر کردم چه رمان چرندی است. قهرمان زن داستان تا فصل 18 پیدایش نمی‌شود . در شگفت بودم که آیا این برای خوانندگان روزگار تولستوی غیرعادی نبوده است. آن‌ها وقتی کتاب را با شرح جزییات زندگی شخصیت فرعی داستان به نام ابلونسکی می‌خوانند، چه کار می‌کردند؟ فقط می‌نشستند و منتظر می‌ماندند سروکله‌ی شخصیت زن زیبا پیدا شود؟ شاید آره. شاید مردم آن روزها وقت زیادی داشتند تا بخواهند هر طور شده بگذرانند- حداقل آن بخش از جامعه که رمان می‌خواندند.
ناگهان دریافتم چه دیروقت است. سه صبح ! و من هنوز خوابم نمی‌آمد.
چه کار باید می‌کردم؟ فکر کردم اصلا خوابم نمی‌آید. می‌توانستم به خواندن ادامه دهم. دوست داشتم ببینم چه اتفاقی می‌افتاد. اما باید می‌خوابیدم.
تجربه‌ی تلخ بی‌خوابی‌ام را به یاد آوردم و این‌که چگونه هر روز آن را در محاصره‌ی ابرها به پایان می‌رساندم.
نه، دیگر نه. من آن روزها هنوز دانشجو بودم. هنوز می‌توانستم با چنان چیزی کنار بیایم. اما حالا نه. حالا من یک همسر هستم. یک مادر. من مسئولیت‌هایی دارم . باید ناهار همسرم را آماده کنم و مراقب پسرم باشم.
اما می‌دانم حتی اگر حالا به رخت‌خواب بروم، یک چرت کوتاه هم نمی‌توانم بزنم.
سرم را تکان دادم.
با خودم گفتم: بگذار این را بپذیرم؛ خوابم نمی‌آید و می‌خواهم بقیه‌ی کتابم را بخوانم.
آهی کشیدم و دزدکی نگاهی به کتاب قطور روی میز انداختم. همین بود. به میان آنا کارنینا پریدم و تا دمیدن خورشید به خواندن ادامه دادم. آنا و ورونسکی در مهمانی باله به هم نگاه می‌کنند و گرفتار عشق مقدر خود می‌شوند. آنا هنگامی که اسب ورونسکی در مسابقه به زمین می‌خورد، به‌هم می‌ریزد( پس بالاخره یک صحنه‌ی اسب‌دوانی هم بود!) و بی‌وفایی خود را به همسرش اعتراف می‌کند. من در تمام لحظه‌هایی که ورونسکی با اسب از موانع می‌پرید، آن‌جا، در کنار او بودم. می‌شنیدم که جمعیت او را تشویق می‌کنند. در ردیف تماشاگران می‌دیدم که اسب او چگونه از پا درمی‌آید. هنگامی که پنجره از نور صبح‌گاهی روشن شد، کتاب را روی میز گذاشتم و به آشپزخانه رفتم تا یک فنجان قهوه بنوشم. ذهنم پر از صحنه‌های رمان بود و لبریز از احساس شدید گرسنگی که هر فکر دیگری را محو می‌کرد. دو تکه نان بریدم، روی آن کره و خردل مالیدم و یک ساندویچ پنیر خوردم. احساس شدید گرسنگی برایم تقریباَ غیرقابل تحمل بود. به ندرت این‌قدر احساس گرسنگی می‌کردم. اما در آن لحظه به نفس‌نفس افتاده بودم و به‌شدت گرسنه بودم. یک ساندویچ دردی از من دوا نمی‌کرد؛ پس ساندویچ دیگری درست کردم و آن را با یک لیوان قهوه خوردم.
به همسرم چیزی درباره‌ی آن خلسه و بی‌خوابی شب گذشته نگفتم. نه این‌که بخواهم چیزی را از او پنهان کنم؛ فقط به ذهنم رسید هیچ دلیلی برای گفتن‌شان وجود ندارد. گفتنش چه فایده‌ای ممکن بود داشته باشد؟ علاوه براین، من فقط یک شب خوابم نبرده بود. اتفاقی که گاه وبی‌گاه برای بسیاری می‌افتد.
مثل همیشه، برای همسرم یک فنجان چای ریختم و به پسرم یک لیوان شیر گرم دادم. همسرم نان تست خورد و پسرم یک کاسه برشتوک. همسرم روزنامه صبح را تورقی کرد و پسرم شعر جدیدی را که در مدرسه یاد گرفته بود زیر لب زمزمه کرد. هردوشان سوار سنترا شدند و رفتند. به همسرم گفتم: «مواظب باش.» جواب داد: «نگران نباش.» هردوشان دست تکان دادند. یک صبح مثل همه‌ی صبح‌ها.
وقتی رفتند، روی کاناپه نشستم و به این فکر کردم بقیه‌ی آن روزم را چطور بگذرانم؟ چه کار باید می‌کردم؟ چه کارهایی را مجبور بودم انجام بدهم؟ به آشپزخانه رفتم تا به محتویات یخچال نگاهی اندازم. نیازی به خرید نبود. هم نان داشتیم، هم شیر و تخم‌مرغ. در جایخی هم کمی گوشت بود. کلی هم میوه و سبزی بود. هرچیزی که تا ناهار فردا لازم داشتیم، آن‌جا بود.
یک کار بانکی هم داشتم، اما چیزی نبود که عجله‌ای برای انجامش داشته باشم. اگر یک روز دیگر هم آن را عقب می‌انداختم، اتفاقی نمی‌افتاد.
دوباره روی کاناپه بازگشتم و شروع به خواندن آنا کارنینا کردم. هنگام خواندن متوجه شدم تنها اندکی از ماجراهای کتاب در خاطرم مانده است. در واقع، همه‌ی شخصیت‌ها و صحنه‌ها، همه چیز برایم تازگی داشت. چه‌قدر عجیب بود. انگار کتاب جدیدی را در دست گرفته بودم. از اولین باری که کتاب را خوانده بودم، باید حسابی تغییر کرده باشم؛ اما حالا از آن گذشته چیز زیادی باقی نمانده بود. بی‌آن‌که متوجه باشم، خاطره‌ی همه هیجان‌های تکان‌دهنده و فزاینده غیب شده و از بین رفته بود.
پس آن وقتی که صرف کتاب خواندن کرده بودم چه می‌شد؟ آن همه کتاب خواندن چه معنایی داشت؟
دست از خواندن کشیدم و لحظه‌ای به این فکر کردم ؛ اما سردرنیاوردم و خیلی زود حتی یادم رفت به چه فکر می‌کردم. وقتی به خودم آمدم ، دیدم به درخت بیرون پنجره خیره مانده‌ام. سرم را تکان دادم و دوباره مشغول خواندن شدم.
در میانه‌های جلد سوم، چند پوست چروکیده‌ی شکلات پیدا کردم که میان صفحه‌ها جا خوش کرده بودند. احتمالاََ در دوران دبیرستان، هنگام رمان خواندن شکلات می‌خوردم. همیشه عادت داشتم هنگام خواندن چیزی بخورم. به این فکر کردم که بعد از ازدواج لب به شکلات نزده‌ام. همسرم دوست ندارد من شیرینی بخورم. ما به بچه‌مان هم تنقلات شیرین نمی‌دهیم و معمولاَ چنین چیزهایی در خانه نگه نمی‌داریم.
هنگامی که به پوست‌های رنگ‌باخته‌ی شکلات، که به یک دهه‌ی قبل تعلق داشتند، نگاه می‌کردم، اشتیاق عجیبی پیدا کردم تا یک چیز واقعی بخورم. می‌خواستم مثل گذشته‌ها، هنگام خواندن آنا کارنینا شکلات در دهان بگذارم. تحمل نداشتم آن را به تعویق اندازم. به نظر می‌رسید همه‌ی سلول‌های تنم در ولع شکلات نفس‌نفس می‌زنند.
ژاکتم را روی دوش انداختم وبا آسانسور پایین رفتم. پیاده به شیرینی فروشی محله‌مان رفتم و دو شکلات شیری، که شیرین‌تر از بقیه به‌نظر می‌رسیدند، خریدم. بعد از این‌که از مغازه بیرون آمدم، بلافاصله یکی‌شان را باز کردم و در راه خانه گاز زدم. طعم مطبوع شکلات شیری در دهانم پخش شد. می‌توانستم احساس کنم شیرینی مستقیماَ جذب همه‌ی اعضای بدنم می‌شود. در آسانسور هم دست از خوردن نکشیدم و خودم را به بوی خوشی سپردم که در آن فضای بسته پیچیده بود.
یک‌راست به طرف کاناپه رفتم و درحالی‌که شکلاتم را می‌خوردم، به خواندن آنا کارنینا ادامه دادم. حتی ذره‌ای هم خوابم نمی‌آمد. احساس خستگی جسمانی هم نمی‌کردم. می‌توانستم تا ابد به خواندن ادامه دهم. اولین شکلات که تمام شد، دومی را هم باز کردم و نیمی از آن را خوردم. دو سوم جلد سوم کتاب را خوانده بودم که نگاهی به ساعتم انداختم: یازده و چهل دقیقه.
یازده و چهل دقیقه!
همسرم به زودی به خانه می‌آمد. کتاب را بستم و به آشپزخانه رفتم. آب در قابلمه ریختم و زیرش را روشن کردم . کمی پیازچه رنده کردم و یک مشت رشته‌فرنگی گندم در آب ریختم تا بجوشد. بعد تا جوش آمدن آب، کمی هم جلبک دریایی خیس کردم، بریدم و رویش سس سرکه ریختم. یک بسته توفو هم از یخچال درآوردم و قطعه‌قطعه کردم. در آخر به دست‌شویی رفتم و دندان‌هایم را مسواک زدم تا بوی شکلات از دهانم برود.
دقیقاَ زمانی که آب جوش آمد، همسرم هم به خانه رسید. گفت کارش زودتر از معمول تمام شده است.
با هم رشته‌فرنگی خوردیم. همسرم درباره‌ی تجهیزات جدید دندان‌پزشکی‌ای حرف زد که می‌خواست برای مطب بخرد؛ دستگاهی که جرم دندان مریض‌ها را بسیار تمیزتر از دستگاه‌های قبلی تمیز می‌کرد و بسیار سریع‌تر. این دستگاه مثل همه‌ی تجهیزات دیگر دندان‌پزشکی گران بود، اما خیلی زود پول خودش را درمی‌آورد؛ چون این روزها بیماران بیشتری، تنها برای جرم‌گیری ، به دندان‌پزشکی می‌آمدند.
از من پرسید: «نظر تو چیست؟»
من نمی‌خواستم به جرم دندان مردم فکر کنم یا چیزی درباره‌ی آن بشنوم، مخصوصاَ هنگام غذا خوردن.
فکرم انباشته از تصاویر مبهم ورونسکی بود، آن‌گاه که از اسبش افتاد. اما بدون شک نمی‌توانستم به همسرم چنین جوابی بدهم. او درباره‌ی دستگاه جدی بود. از او قیمت آن را پرسیدم و وانمود کردم مشغول سبک و سنگین کردن آن هستم. گفتم: «اگر به آن احتیاج داری، چرا که نه؟ پول به‌هرحال خرج می‌شود. در ضمن، تو که نمی‌خواهی خرج خوش‌گذرانی کنی.»
او گفت: «درست است. خرج خوش‌گذرانی که نمی‌کنم.» بعد در سکوت به خوردن رشته‌فرنگی ادامه داد.
روی شاخه‌ی درخت بیرون پنجره، دو پرنده‌ی بزرگ نشسته بودند و آواز می‌خواندند. نیمه هوشیار به آن‌ها خیره شدم. خوابم نمی‌آمد. یک ذره هم خوابم نمی‌آمد. چرا؟
در حالی‌که میز را تمیز می‌کردم، همسرم روی کاناپه نشست و مشغول خواندن روزنامه شد. آنا کارنینا کنار او قرار داشت؛ اما به‌نظر نمی‌رسید متوجه آن شده باشد. برایش مهم نبود که من کتاب می‌خوانم یا نه.
وقتی شستن ظرف‌ها را تمام کردم، همسرم گفت: «امروز یک خبر خوب برایت دارم. حدس بزن.»
گفتم: «نمی‌دانم.»
خندید و گفت: «اولین مریض بعدازظهرم، قرار را لغو کرد. تا ساعت یک و نیم مجبور نیستم به مطب بروم.»
نتوانستم بفممم چرا ممکن است این خبر خوبی باشد. نمی‌دانم چرا نفهمیدم.
تنها بعد از این‌که همسرم بلند شد و من را با خود به اتاق خواب برد، فهمیدم چه در سر دارد. اصلاَ حوصله‌اش را نداشتم. نمی‌فهمیدم چرا باید در آن هنگام، با او معاشقه کنم. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که به سراغ کتابم بروم. می‌خواستم تنها روی کاناپه لم بدهم، بی‌سروصدا شکلات بخورم و صفحه‌های آنا کارنینا ر ا ورق بزنم. در تمام مدتی که ظرف‌ها را می‌شستم ، همه‌ی حواسم به ورونسکی بود و این‌که چگونه نویسنده‌ای هم‌چون تولستوی توانسته این‌قدر ماهرانه کنترل شخصیت‌های داستانش را به دست گیرد . تولستوی آن‌ها را با دقتی شگفت‌انگیز توصیف می‌کرد؛ اما این دقت خاص ، آن‌ها را از سعادت محروم می‌نمود. و در آخر…
چشم‌هایم را بستم و سرانگشتانم را روی گیجگاهم گذاشتم.
«متأسفم، من همه‌ی امروز سردرد داشتم؛ چه وقت بدی را انتخاب کرده‌ای.»
من واقعاَ گاهی سردردهای بدی می‌گیرم، برای همین او حرف من را بدون غرغرپذیرفت.
گفت: «بهتر است دراز بکشی و کمی استراحت کنی. تو خیلی خودت را خسته می‌کنی.»
گفتم: «آن‌قدرها هم شدید نیست.»
او تا ساعت یک روی کاناپه استراحت کرد. به موسیقی گوش داد و روزنامه خواند. باز درباره‌ی دستگاه پزشکی حرف زد. تو پیش‌رفته‌ترین وسایل را می‌خری و آن‌ها بعد از دو سه سال دیگر به کار نمی‌آیند… مجبوری مدام همه چیز را تعویض کنی… تنها کسانی که پول درمی‌آورند سازندگان دستگاه‌ها هستند – و از این جور حرف‌ها . من چند بار نظر دادم، اگرچه به‌زحمت حرف‌هایش را می‌شنیدم.
هنگامی که همسرم به مطب بازگشت، روزنامه را تا کردم و کوسن‌ها را کوبیدم تا بار دیگر پف کنند. به هره‌ی پنجره تکیه دادم و اتاق را از نظر گذراندم. نمی‌توانستم بفهمم چه اتفاقی افتاده است. چرا خوابم نمی‌آمد؟ روزهای قدیم بارها و بارها شب‌ها بیدار مانده بودم، اما هیچ‌وقت این‌قدر طول نکشیده بود. قاعدتاَ باید بعد از این همه ساعت بیداری، به خواب عمیقی فرومی‌رفتم یا لااقل به‌طرز عمیقی احساس خستگی می‌کردم؛ اما حتی یک‌ذره هم خوابم نمی‌آمد. ذهنم کاملاَ شفاف بود.
به آشپزخانه رفتم و کمی قهوه گرم کردم. فکر کردم حالا باید چه کار کنم؟ البته دلم می‌خواست بقیه‌ی آنا کارنیننا را بخوانم؛ اما از طرف دیگر می‌خواستم به استخر بروم و شنا کنم. بعد از این‌که کلی با خودم کلنجار رفتم، تصمیم گرفتم به استخر بروم. نمی‌دانم چطور توضیح دهم؛ اما می‌خواستم با ورزش شدید، بدنم را تصفیه کنم. تصفیه کنم- از چه؟ مدتی به این فکر کردم. از چه تصفیه کنم؟
نمی‌دانستم.
اما این چیز، هرچه بود، این چیز مه‌آلود، هم‌چون نیرویی پنهانی به درون من آویخته بود. می‌خواستم کلمه‌ای را برایش پیدا کنم؛ اما هیچ واژه‌ای به ذهنم نمی‌رسید. من به‌زحمت می‌توانم برای چیزها کلمه‌ی مناسبی پیدا کنم. مطمئنم تولستوی می‌توانست دقیقاَ کلمه‌ی مناسب آن را پیدا کند.
به‌هرحال، مایو را در کیف شنا گذاشتم و طبق معمول با سیویک خودم تا باشگاه ورزشی رانندگی کردم. در استخر فقط دو نفر دیگر بودند- یک مرد جوان و یک زن میان‌سال- که هیچ‌کدام را نمی‌شناختم. یک نجات غریق بی‌حوصله هم کنار استخر بود.  
مایو‌ام را پوشیدم، عینک شنایم را به چشم زدم و مثل همیشه سی دقیقه شنا کردم.اما سی دقیقه کافی نبود. پانزده دقیقه‌ی دیگر هم شنا کردم و در پایان دو طول را با سرعت تمام کرال رفتم. نفسم بند آمده بود، اما هنوز جز آن انرژی که درون تنم فوران می‌کرد، چیزی احساس نمی‌کردم. وقتی از استخر بیرون آمدم، همه نگاهم می‌کردند.
ساعت هنوز سه نشده بود، برای همین به بانک رفتم و کارم را انجام دادم. فکر کردم از سوپرمارکت کمی خرید کنم؛ اما در عوض تصمیم گرفتم مستقیم به خانه برگردم. در خانه آنا کارنینا را از آن‌جا که رها کرده بودم، در دست گرفتم و بقیه‌ی شکلاتم را خوردم. وقتی پسرم ساعت چهار به خانه برگشت، یک لیوان آب‌میوه به او دادم، و کمی ژله میوه‌ای که از قبل درست کرده بودم. بعد دست به کار تدارک شام شدم. مقدار گوشت از فریزر درآوردم و گذاشتم یخش آب شود. کمی هم سبزی خرد کردم تا با آن تفت دهم. مقداری سوپ درست کردم و پلو پختم. همه‌ی این کارها را مثل یک آدم‌آهنی با دقت تمام به پایان رساندم.
دوباره به سراغ آنا کارنینا رفتم.
خسته نبودم.
ساعت ده به خواب رفتم و وانمود کردم، می‌خواهم کنار همسرم بخوابم. او بلافاصله خوابش برد، تقریباَ همان لحظه‌ای که چراغ خاموش شد؛ انگار سیمی از لامپ به مغز او متصل بود.
جالب است آدم‌های مثل او کم پیدا می‌شوند. بیشتر آدم‌ها مشکل بدخوابی دارند. پدرم یکی‌شان بود. او همیشه گله می‌کرد که خوابش سبک است. نه تنها به سختی خوابش می‌برد ، بلکه کوچک‌ترین صدا یا حرکتی هم از خواب بیدارش می‌کرد و دیگر تا صبح خوابش نمی‌برد.
همسر من اما نه، او وقتی خوابش می‌برد، دیگر هیچ چیز تا صبح نمی‌تواند بیدارش کند. ما تازه ازدواج کرده بودیم که من از این ماجرا حسابی شگفت‌زده شدم. حتی امتحان کردم ببینم چه چیز ممکن است بیدارش کند. به صورتش آب پراندم، با قلم مو دماغش را قلقلک دادم و از این جور کارها. اما حتی یک بار هم نتوانستم بیدارش کنم. اگر خیلی پافشاری می‌کردم، می‌توانستم ناله‌اش را درآورم، اما فقط یک بار. او هیچ‌وقت خواب نمی‌بیند. حداقل خواب‌هایی که دیده است، هیچ‌وقت یادش نمی‌آید. نگفته پیداست که او هیچ‌وقت دچار خلسه‌های از خودبی‌خودی نمی‌شود. او فقط می‌خوابد ؛ مثل لاک‌پشتی زیر گل‌ها.
عجیب است. اما این به من در عادت‌های جدید شبانه‌ام کمک بسیاری کرد. ده دقیقه کنارش دراز می‌کشیدم، بعد از تخت بیرون می‌آمدم. به اتاق نشیمن می‌رفتم، آباژور را روشن می‌کردم و برای خودم یک لیوان برندی می‌ریختم. سپس، روی کاناپه می‌نشستم و کتابم را می‌خواندم . نم‌نم برندی می نوشیدم و می‌گذاشتم این مایع ملایم، روی زیان بلغزد. هروقت هوس می‌کردم، یک شیرینی یا تکه شکلاتی را که در بوفه پنهان کرده بودم، در دهان می‌گذاشتم. بعد از مدتی صبح می‌شد. آن‌وقت کتاب را می‌بستم و برای خودم یک لیوان قهوه می‌ریختم. ساندویچی درست می‌کردم و می‌خوردم.
روزهایم تازه روی روال افتاده بود.
کارهایم را با عجله تمام می‌کردم و بقیه صبح را به کتاب خواندن می‌گذراندم. کمی قبل از ظهر، کتابم را می‌گذاشتم و ناهار همسرم را آماده می‌کردم. او قبل از ساعت یک خانه را ترک می‌کرد. من هم به باشگاه ورزشی می‌رفتم و شنا می‌کردم. یک ساعت کامل. از وقتی نمی‌خوابیدم، سی دقیقه کفاف نمی‌داد. وقتی در آب بودم، همه‌ی ذهنم روی شنا کردن متمرکز بود. تنها و تنها به این فکر می‌کردم که چطور دست‌ها و پاهایم را درست حرکت دهم و منظم نفس‌گیری کنم. اگر آشنایی را می‌دیدم، به‌زحمت چیزی می‌گفتم- فقط سلام و احوال‌پرسی‌های قراردادی. همه دعوت‌ها را رد می‌کردم. می‌گفتم: «ببخشید، امروز باید یک راست به خانه بروم. کاری دارم که باید انجام دهم.» نمی‌خواستم با کسی باشم. نمی‌خواستم وقتم را با غیبت‌های بی‌پایان تلف کنم. وقتی به سختی شنا می‌کردم و از استخر بیرون می‌آمدم، فقط می‌خواستم هرچه زودتر به خانه برگردم و کتاب بخوانم.
کارهایم را از سر اجبار و وظیفه انجام می‌دادم- به خرید می‌رفتم، آشپزی می‌کردم، با همسرم معاشقه داشتم. وقتی به آن‌ها می‌پرداختم، آسان بودند. تنها باید ارتباط ذهن و بدنم را قطع می‌کردم. وقتی بدنم کارش را می‌کرد، ذهنم در فضای درون خود شناور بود. من خانه را بدون کوچک‌تری دغدغه‌ای سروسامان می‌دادم، با همسرم گپ می‌زدم و به پسرم غذا می‌دادم.
پس از آن که خوابیدن را کنار گذاشتم، دریافتم واقعیت چه چیز ساده‌ای است و چه آسان می‌توان آن را تحقق بخشید. تنها واقعیت هست؛ فقط خانه‌داری ، فقط یک خانه ساده، مثل راه‌انداختن یک ماشین ساده. وقتی یاد گرفتی چطور راهش بیندازی، فقط مسأله‌ی تکرار است. این دکمه را فشار می‌دهی و آن دسته را می‌کشی. عقربه‌ها را تنظیم می‌کنی ، درپوش را می‌گذاری ، زمان سنج را میزان می‌کنی، همین کارها، بارها و بارها.
البته گاه‌وبی‌گاه، تغییرهایی هم پیش می‌آید. مادرشوهرم با ما شام می‌خورد. یک روز یک‌شنبه، ما هر سه به باغ‌وحش می‌رویم. پسرم اسهال بدی می‌گیرد.
اما هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها، کوچک‌تری تأثیری بر هستی من ندارد. آن‌ها هم‌چون نسیمی آرام از کنار من می‌گذرند. من با مادر شوهرم گپ می‌زنم، برای چهار نفر شام می‌پزم، مقابل قفس خرس‌ها عکس می‌اندازم، روی شکم پسرم کیسه‌ی آب‌جوش می‌گذارم وبه او دوا می‌دهم.
هیچ‌کس متوجه تغییری نشد. هیچ‌کس نفهمید من دیگر اصلاَ نمی‌خوابم، که همه‌ی وقتم را کتاب می‌خوانم، که ذهنم جایی صدها سال- و صدها مایل- دورتر از واقعیت پرسه می‌زند. مهم نبود چه‌قدر مثل آدم آهنی کار می‌کردم، مهم نبود عشق و محبت اندکی صرف واقعیت می‌کردم؛ به‌هرحال، رابطه همسرم، پسرم، و مادرشوهرم با من مثل قبل بود؛ حتی می‌توانم بگویم از قبل با من راحت‌تر بودند.
این‌گونه یک هفته سپری شد.
هنگامی که وارد هفته‌ی دوم بیداری مداومم شدم، کمی ترسیدم. طبیعی نبود.آدم‌ها باید بخوابند. همه‌ی آدم‌ها می‌خوابند. سال‌ها پیش خوانده بودم که یکی از شیوه‌های شکنجه این است که نگذاری قربانی بخوابد. فکر کنم نازی‌ها این کار را می‌کردند. آن‌ها شخص را در فضای کوچکی به زنجیر می‌کشیدند، پلک‌هایش را باز نگه می‌داشتند و به صورتش نور می‌تاباندند و بی‌وقفه صداهای گوش‌خراش پخش می‌کردند . زندانی در آخر مشاعرش را از دست می‌داد و می‌مرد.
یادم نیست در مقاله نوشته بود چه‌قدر طول می‌کشد تا شخصی دیوانه شود، اما نباید بیشتر از سه یا چهار روز باشد. با این حال ، من یک هفته بود که نخوابیده بودم. واقعاَ زمانی طولانی بود. اما سلامتم به خطر نیفتاده بود. برعکس، از همیشه پرانرژی‌تر بودم.
یک روز، بعد از حمام، برهنه مقابل آینه ایستادم. با شگفتی دریافتم بدنم از شدت انرژی در آستانه‌ی انفجار است. سانت به سانت بدنم را با دقت بررسی کردم، از فرق سر تا نوک پا؛ اما کوچک‌ترین نشانی از گوشت اضافه یا چروک ندیدم. البته دیگر بدن یک دختر جوان را نداشتم؛ اما پوستم بیشتر از گذشته می‌درخشید و از همیشه کشیده‌تر شده بود. گوشت پهلوی کمرم را میان انگشتانم گرفتم. سفت بود و به‌طرز عجیبی منعطف.
برای اولین بار فهمیدم از آن‌چه فکر می‌کردم، زیباتر هستم. آن‌قدر جوان‌تر از قبل به‌نظر می‌رسیدم که خودم شوکه شدم. می‌توانستم خودم را بیست و چهار ساله جا بزنم . پوستم صاف بود، چشم‌هایم براق و لبانم مرطوب. سایه‌ی زیر گونه‌های برآمده‌ام( چیزی که من به راستی از آن نفرت داشتم) دیگر به چشم نمی‌آمد- اصلاَ نشستم و با حوصله بیست دقیقه‌ی تمام صورتم را در آینه تماشا کردم. واقع‌بینانه، آن را از همه‌ی زاویه‌ها ورانداز کردم. نه، اشتباه نمی‌کردم. من، واقعاَ زیبا بودم.
چه اتفاقی برایم افتاده بود؟
فکر کردم خودم را به یک دکتر نشان دهم.
من یک دکتر خانوادگی داشتم که از بچگی مراقبم بود و به او احساس نزدیکی می‌کردم. اما هرچه بیشتر به این فکر می‌کردم که او با شنیدن ماجرای من چه عکس‌العملی نشان خواهد داد، کمتر مایل می‌شدم ماجرا را برایش تعریف کنم. آیا حرف‌هایم را باور می‌کرد؟ اگر می‌گفتم یک هفته است نخوابیده‌ام، شاید فکر می‌کرد دیوانه شده‌ام. یا شاید آن را نوعی بی‌خوابی عصبی تشخیص می‌داد. اما اگر حرف‌هایم را باور می‌کرد، شاید من را به یک بیمارستان بزرگ تحقیقاتی می‌فرستاد تا روی من آزمایش انجام دهند.
بعد چه اتفاق می‌افتد؟
دست و پایم را می‌بستند و من را از این آزمایشگاه به آن آزمایشگاه می‌فرستادند. آن‌ها روی من آزمایش‌های ای.ای.جی. و ای. کی. جی. انجام می‌دادند، ادرارم را تجزیه می‌کردند، فشار خونم ر اندازه می‌گرفتند، از من نوار مغزی می‌گرفتند؛ و خدا می‌داند چه بلاهای دیگری سرم می‌آوردند.
تحملش را نداشتم. فقط می‌خواستم به حال خودم باشم و آرام کتابم را بخوانم.
می‌خواستم هر روز وقت داشته باشم شنا کنم . می‌خواستم آزاد باشم. این چیزی بود که بیشتر از هر چیز دیگری می‌خواستم. نمی‌خواستم در هیچ بیمارستانی بستری شوم. حتی اگر آن‌ها من را به بیمارستان می‌بردند، چه چیزی می‌فهمیدند؟ یک خروار آزمایش می‌گرفتند و یک خروار فرضیه می‌بافتند. فقط همین. نمی‌خواستم در چنان جایی زندانی شوم.
یک روز بعدازظهر به کتاب‌خانه رفتم و چند کتاب درباره‌ی خواب خواندم. کتاب‌هایی که پیدا کردم، چیز زیادی نمی‌گفتند. درواقع ، همه‌شان یک حرف می‌زدند: خواب، استراحت است، مثل خاموش کردن یک ماشین. اگر موتور ماشین شما بی‌وقفه کار کند، دیر یا زود خراب می‌شود. یک موتور در حال کار، گرما تولید می‌کند و انباشت گرما، ماشین را از پا درمی‌آورد. به‌خاطر همین باید یگذارید موتور استراحت کند و خنک شود. خلاصه این‌که خوابیدن مثل خاموش کردن موتور است. در انسان‌ها، خواب هم موجب استراحت چشم می‌شود و هم روان. وقتی یک نفر دراز می‌کشد و عضلاتش را رها می‌کند، هم‌زمان، چشم‌هایش را هم می‌بندد و زنجیره‌ی افکارش را پاره می‌کند. افکار زائد، نوعی تخلیه‌ی الکتریکی انجام می‌دهند که به شکل خواب نمود می‌یابد.
یکی از کتاب‌ها به نکته‌ی جالبی اشاره کرده بود. نویسنده مدعی شده بود که انسان‌ها، ذاتاَ نمی‌توانند از انگیزش‌های فردی پایداری که در زنجیره‌ی افکار یا حرکات جسمانی‌شان وجود دارد، رهایی یابند. انسان‌ها، ناخودآگاه، به فعالیت‌ها و افکار و انگیزش‌هایی شکل می‌دهند که تحت شرایط عادی هیچ‌وقت از میان نمی‌روند. به بیان دیگر، انسان‌ها در سلول انگیزش‌های خود زندانی شده‌اند. ان‌چه این انگیزش‌ها را تعدیل می‌کند و مهار آن‌ها را به دست می‌گیرد- تا، به بیان نویسنده، ارگانیسم بدن مثل پاشنه‌ی کفش در یک زاویه‌ی خاصی فرسوده نشود- چیزی جز خواب نیست. خواب، به‌طرز شفابخشی، تمایلات انسانی را خنثی می‌کند. آدم‌ها در خواب به‌طور طبیعی عضلات خود را، که همواره تنها در یک جهت مورد استفاده قرار می‌گیرند،رها می‌کنند. خواب مدار ذهن را نیز که تنها در یک جهت فعالیت کرده است، آرام می‌کند و به آن امکان تخلیه می‌دهد. این‌گونه است که انسان‌ها آرام می‌شوند . خواب، فعالیتی است که به جبر تقدیر در انسان‌ها برنامه‌ریزی شده است؛ هیچ کس استثنا نیست. اگر کسی از این قاعده مستثنی باشد، «اساس بودن» او به خطر می‌افتد.
از خودم پرسیدم: انگیزش‌ها؟
تنها «انگیزش» من، که می‌توانستم به آن فکر کنم، خانه‌داری بود- کارهای روزمره‌ای که هر روز مثل یک آدم آهنی بی‌احساس انجام می‌دادم. غذا پختن، خرید کردن، شستن لباس‌ها و بچه‌داری: اگر این‌ها «انگیزش» نیستند، پس چه هستند؟ من می‌توانم آن‌ها را با چشم‌های بسته هم انجام دهم. دکمه را فشار بده. دسته را بکش. خیلی زود، واقعیت می‌لغزد و دور می‌شود. همان حرکت‌های جسمانی، دوباره و دوباره. انگیزش‌ها. آن‌ها من را تحلیل می‌بردند و یک گوشه از وجودم را فرسوده می‌کردند ف مثل پاشنه‌ی کفش. برای تنظیم آن‌ها باید هر روز می‌خوابیدم تا آرام شوم.
آیا این‌طور بود؟
متن را باردیگر، با تمرکز تمام خواندم. سر تکان دادم، بله بدون شک این‌طور بود.
پس زندگی من چه معنایی داشت؟ انگیزش‌های من را تحلیل می‌بردند و من می‌خوابیدم تا آسیب‌هایم را ترمیم کنم. زندگی من چیزی جز این تکرار چرخه نبود. به هیچ‌ جا نمی‌انجامید.
درحالی‌که پشت میز کتاب‌خانه نشسته بودم، سر تکان دادم.
دیگر خواب، بی‌خواب! اما اگر دیوانه شوم، چه؟ اگر «اساس بودنم» را از دست دهم، چه؟ لااقل دیگر انگیزش‌ها من را تحلیل نخواهند برد. اگر خواب چیزی جر ترمیم دوره‌ای اجزای فرسوده‌ی من نیست، دیگر نمی‌خواهم بخوابم. دیگر به خواب نیازی ندارم. شاید بدنم تحلیل برود؛ اما از این پس ذهنم از آن من خواهد بود. آن را برای خودم نگه می‌دارم. آن را به هیچ‌کس نمی‌دهم. نمی‌خواهم «ترمیم» شوم. نمی‌خواهم بخوابم.
کتاب‌خانه را ترک کردم، درحالی‌که عزمی راسخ وجودم را فرا گرفته بود.
حالا دیگر از این‌که نمی‌توانستم بخوابم، ترسی نداشتم. کجایش ترسناک بود؟ به مزایای آن فکر کن. حالا از ساعت ده شب تا شش صبح، تنها به خودم تعلق داشت. تاکنون، یک سوم هر روزم به خواب می‌گذشت؛ اما دیگر نه. دیگر نه. حالا این زمان برای من بود. تنها برای من، نه هیچ‌کس دیگر، همه‌اش برای خودم بود. می‌توانستم این زمان را هرطور دوست دارم ،بگذرانم. هیچ‌کس هم جلودارم نبود. هیچ‌کس از من چیزی طلب نمی‌کرد. بله، درست بود. من زندگی‌ام را بسط داده بودم. آن را یک سوم بیشتر کرده بودم.
ممکن است بگویید که این، از نظر زیستی، غیر طبیعی است. شاید حق با شما باشد. شاید یک روز در آینده مجبور شوم تاوان این کار غیر طبیعی را بپردازم. شاید زندگی، درآینده، این قسمت‌های بسط‌یافته را با من حساب کند- و این «امتیازی» باشد که اکنون به من داده است. این یک فرضیه‌ی بی‌پایه است. اما هیچ پایه‌ای هم برای انکار آن وجود ندارد. تا حدودی به نظرم درست می‌رسد؛ یعنی در پایان ترازنامه‌ی زمان‌های وام‌گرفته، هم‌سطح خواهد شد.
اما راستش را بخواهید، برای من پشیزی هم مهم نیست، حتی اگر به بهای آن جوان‌مرگ شوم. بهترین کاری که با این فرضیه می‌توان کرد این است که بگذاری در هر مسیری که می‌خواهد، به جریان بیفتد. حداقل، حالا، من زندگی‌ام را بسط داده بودم، و این رویایی بود. دست‌هایم دیگر خالی نبودند. من این‌جا بودم- زنده و می‌توانستم این را احساس کنم. واقعیت داشت. من دیگر تحلیل نمی‌رفتم، لااقل پاره‌ای از من وجود داشت که تحلیل نمی‌رفت. و همان بود که به من احساس واقعی زنده بودن می‌داد. زندگی بدون این احساس شاید تا ابد ادامه می‌یافت، اما از هر معنایی تهی بود. حالا این را به‌وضوح می‌دیدم.
وقتی مطمئن می‌شدم همسرم خوابیده است، می‌رفتم و روی کاناپه اتاق نشیمن می‌نشستم، برای خودم برندی می‌نوشیدم و کتابم را در دست می‌گرفتم. انا کارنینا را سه بار خواندم. هربار، چیز تازه‌ای کشف می‌کردم. این رمان چند جلدی، پر از معما و گره‌گشایی بود. مثل یک جعبه‌ی چینی، دنیای رمان، دنیاهای کوچک‌تری را دربر می‌گرفت و درون هرکدام آن‌ها هم دنیاهای کوچک‌تری قرار داشت. این دنیاها در کنار هم به جهانی یک‌پارچه شکل می‌دادند؛ و این جهان انتظار می‌کشید خواننده‌ای آن را کشف کند. آن من قدیمی، تنها توانسته بود بخش‌های کوچکی از آن را دریابد؛ اما نگاه خیره من جدید، می‌توانست تا هسته‌ی آن نفوذ کند و آن را به تمامی دریابد. من دقیقاَ می‌دانستم تولستوی بزرگ چه می‌خواست بگوید، و می‌خواست خواننده از دل کتابش چه چیزهایی بیرو بکشد؛ می‌توانستم ببینم که چگونه پیام او در قالب یک رمان متبلور است، و چه چیزهایی در آن رمان از خود نویسنده پیشی گرفته است.
اگرچه به‌شدت روی کتاب تمرکز کرده بودم، هیچ‌وقت خسته نمی‌شدم. وقتی آنا کارنینا را آن‌قدر که در توانم بود، خواندم، به سراغ داستایوسکی رفتم. با تمرکزی عجیب، کتابی را بعد از کتاب دیگر تمام می‌کردم؛ و هیچ‌وقت خسته نمی‌شدم. سخت‌ترین متن‌ها را بدون زحمت متوجه می‌شدم و با احساسات عمیق به آن‌ها پاسخ می‌دادم.
احساس کردم انگار همیشه قرار بوده من این‌گونه باشم. با کنار گذاشتن خواب، زندگی‌ام بیشتر شده بود. نیروی تمرکز، مهم‌ترین چیز بود. زندگی بدون این نیرو مثل این است که چشم‌هایت را باز کنی، اما نتوانی ببینی.
بالاخره بطری برندی‌ام تمام شد. همه‌اش را خودم نوشیده بودم. به بخش مشروبات یک فروشگاه رفتم تا یک بطری دیگر رمی مارتین بخرم. وقتی آن‌جا بودم، با خودم فکر کردم بد نیست یک بطری شراب قرمز هم بخرم و یک لیوان ظریف کریستال برای برندی، با شکلات و شیرینی.
گاهی، هنگام مطالعه، هیجان‌زده می‌شدم؛ آن‌وقت بود که کتاب را کنار می‌گذاشتم و ورزش می‌کردم. کمی حرکات نرمشی انجام می‌دادم یا فقط دور اتاق راه می‌رفتم.
اگر حس وحالش را داشتم، به رانندگی‌های شبانه می‌رفتم. لباس عوض می‌کردم، سوار سیویک خودم می‌شدم و بی‌هدف در خیابان‌های محل می‌گشتم. گاهی سری به یک رستوران شبانه می‌زدم و یک لیوان قهوه می‌نوشیدم. اما برخورد با آدم‌های دیگر واقعاَ مایه‌ی دردسر بود؛ بنابراین، معمولاَ ترجیح می‌دادم در ماشین بمانم. در جایی امن پارک می‌کردم و می‌گذاشتم ذهنم هرجا که می‌خواهد، برود. گاه همه‌ی راه را تا بندر رانندگی می‌کردم ، تا قایق‌ها را تماشا کنم.
یک بار هم یک پلیس از من بازجویی کرد. دو و نیم صبح بود و من زیر تیر چراغ برقی در نزدیک اسکله پارک کرده بودم. به رادیوی ماشین گوش می‌دادم و نور کشتی‌هایی را می‌دیدم که به‌آرامی عبور می‌کردند. مرد پلیس با دست به شیشه‌ی ماشینم زد. شیشه را پایین کشیدم. او جوان و خوش‌قیافه بود، و بسیار مؤدب. به او توضیح دادم که خوابم نمی‌برد. گواهی‌نامه‌ام را خواست و مدتی آن را ورانداز کرد. گفت: «ماه گذشته این‌جا یک نفر را به قتل رساندند. سه مرد جوان به یک زوج حمله کردند، مرد را کشتند و به زن تجاوز کردند.» یادم آمد چیزهایی درباره‌ی این حادثه در روزنامه خوانده بودم. سری تکان دادم . «خانم محترم. اگر واقعاَ کاری ندارید، بهتر است شب‌ها این‌جا نیایید.» از او تشکر کردم و گفتم آن‌جا را ترک می‌کنم. او گواهی‌نامه‌ام را به من پس داد . ماشینم را روشن کردم و از آن‌جا دور شدم.
این تنها باری بود که کسی با من حرف زد. معمولاَ شب‌ها یک ساعتی در خیابان‌ها می‌گشتم و هیچ‌کس مزاحمم نمی‌شد. بعد در گاراژ زیرزمین‌مان پارک می‌کردم. درست کنار سنترای سفید رنگ همسرم؛ او آن بالا در تاریکی، به خواب عمیقی فرو رفته بود. من به صدای موتور داغ ماشین که هنگام خنک‌شدم تق‌تق می‌کرد، گوش می‌سپردم و وقتی صدا فرو می‌خفت، به طبقه‌ی بالا می‌رفتم.
وقتی داخل خانه می‌شدم، قبل از هرچیز نگاه می‌کردم ببینم همسرم هنوز خوابیده است یا نه. او همیشه خواب بود. بعد به سراغ پسرم می‌رفتم. او هم همیشه به خواب عمیقی فرو رفته بود. آن‌ها از هیچ چیز بو نبرده بودند. فکر می‌کردند دنیا مثل همیشه است و هیچ تغییری نکرده؛ اما در اشتباه بودند. دنیا به گونه‌ای که آن‌ها حتی فکرش را هم نمی‌کردند، عوض شده بود. تغییر زیادی کرده بود، تغییری سریع، دیگر هیچ وقت مثل قبل نمی‌شد.
یک‌بار ایستادم و به چهره‌ی همسرم در خواب خیره شدم. از اتاق خواب صدای فروافتادن چیزی را شنیده بودم و به آن‌جا شتافته بودم. ساعت شماطه‌دار روی زمین افتاده بود. احتمالاَ در خواب، دستش به آن خورده بود. اما همسرم مثل همیشه به خواب عمیقی فرو رفته بود، و خبر نداش چه کار کرده است. چه چیز می‌توانست این مرد را از خواب بیدار کند؟ ساعت را برداشتم و روی پاتختی گذاشتم . بعد دست به سینه ایستادم وبه همسرم خیره شدم. از آخرین باری که صورتش را با دقت بررسی کرده بودم، چه‌قدر گذشته بود- سال‌ها؟
اوایل ازدواج‌ما زیاد این کار را می‌کردم. این تنها چیزی بود که آرامم می‌کرد و به من احسای امنیت می‌داد. با خودم می‌گفتم: «تا وقتی او این‌طور آرام خوابیده است، من در امان هستم.» برای همین، مدت زیادی او را در خواب تماشا می‌کردم.
اما یک روز، این عادت را ترک کردم. از کی؟ سعی کردم به‌خاطر آورم. شاید از آن روزی که من و مادرشوهرم، سر اسم گذاشت روی پسرم بحث‌مان شد. او یکی از هواداران این فرقه‌های دینی بود و از کشیش خواسته بود به این نوزاد، اسمی «ارزانی کند.» دقیقاَ یادم نیست چه اسمی پیشنهاد داد؛ اما نمی‌خواستم بگذارم یک کشیش روی فرزندم اسم بگذارد. آن روزها دعوای شدیدی بین ما درگرفت؛ اما همسرم نتوانست چیزی به هیچ‌کدام‌مان بگوید. او کنار ایستاده بود و سعی می‌کرد ما را آرام کند.
از آن به بعد، دیگر احساس نکردم همسرم حامی من است. فکر کنم این تنها چیزی بود که از او خواستم و او نتوانست به من بدهد. او تنها توانست خونم را به‌جوش بیاورد. البته ، همه‌ی این‌ها به سال‌ها پیش برمی‌گردد. من و مادرشوهرم مدت‌هاست آشتی کرده‌ایم. من روی پسرم، اسمی را گذاشتم که دلم می‌خواست . به‌علاوه ، رابطه‌ی من و همسرم هم خیلی زود به حالت عادی بازگشت.
اما مطمئنم این پایان نگاه‌کردن‌های من به چهره‌ی خوابیده‌ی او بود.
حالا بار دیگر من بالای سر او ایستاده بودم ومثل قبل، بی‌صدا به چهره‌اش نگاه می‌کردم. یک پای برهنه از زیر پتو بیرون زده بود و زاویه‌اش آن‌قدر عجیب بود که انگار به کس دیگری تعلق داشت. پای بزرگ و زمختی بود. دهان همسرم باز مانده بود و لب پایینش آویزان بود. گاه‌به‌گاه پره‌های بینی‌اش تکانی می‌خوردند. زیر چشمانش تکانی می‌خوردند. زیر چشمانش یک خال بود که اذیتم می‌کرد. خیلی بزرگ و زننده به‌نظر می‌رسید. چشم‌های بسته و پلک‌های فروافتاده‌اش، از آن هم زننده‌تر بود. آن‌طور که پتو را دور بدنش پیچیده بود، شبیه یک احمق به‌تمام‌معنا شده بود. آن‌ها که می‌گویند: «دنیا را آب برده و او را خواب» راست می‌گویند. چه‌قدر زشت و زننده! او در خواب چه‌قدر زشت بود! فکر کردم چه‌قدر فاجعه است. او نباید قبلاَ این‌طور بوده باشد. مطمئنم وقتی ازدواج کردیم ، خوش‌قیافه‌تر بود؛ صورتش محکم و گوش‌به‌زنگ به‌نظر می‌رسید. حتی در خواب عمیق هم نمی‌توانسته این‌قدر بی‌ریخت باشد.
سعی کردم به یاد آورم که پیش‌ترها چهره‌ی او در خواب چگونه بود؛ اما هرچه به ذهنم فشار آوردم، چیزی یادم نیامد. فقط مطمئن بودم که نمی‌توانسته این‌قدر زشت باشد. یا شاید داشتم خودم را گول می‌زدم. شاید او همیشه در خواب این‌طور به‌نظر می‌رسیده و من درگیر فرافکنی‌های احساسی خودم بوده‌ام. مطمئنم اگر مادرم بود، همین را می‌گفت. این جور فکر کردن، ویژگی مرغ‌هاست. او همیشه روی یان نکته پافشاری می‌کرد که «همه این عشق‌های کبوتری دو سال طول می‌کشد ، حداکثر سه سال.» مطمئنم که حالا به من می‌گوید: «آن روزها تو تازه عروس بودی. معلوم است که شوهر کوچولوی تو در خواب دوست‌داشتنی‌تر به‌نظر می‌رسید.»
مطمئنم که مادرم چنین حرفی می‌زد؛ اما همان‌قدر مطمئنم که، این حرف درست نیست. همسر من در گذرسال‌ها زشت شده است. صلابت چهره‌اش از بین رفته؛ پیر شدن یعنی همین. او پیر و خسته شده است. فرسوده شده است. او بدون شک در سال‌های بعد هم زشت‌تر خواهد شد و من چاره‌ای ندارم جز این‌که با آن کنار بیایم. آن را بپذیرم و به آن تن دهم.
هم‌چنان که ایستاده بودم و به او نگاه می‌کردم ، آهی کشیدم . آه عمیقی بود، و مثل همه‌ی آه‌ها پر صدا. اما طبعاَ او را حتی کوچک‌ترین تکانی هم نداد. بلندترین ناله‌ی دنیا هم او را از خواب بیدار نمی‌کرد.
‌از آن‌جا بیرون آمدم و به اتاق نشیمن بازگشتم. برای خودم یک برندی ریختم و خواندن را از سر گرفتم. اما یک چیز نمی‌گذاشت تمرکز کنم. کتاب را بستم و به اتاق پسرم رفتم. در را باز کردم و زیر نور راهرو که به درون اتاق می‌تابید، به چهره‌ی او خیره شدم. او هم مثل همسرم به خواب عمیقی فرو رفته بود. مثل همیشه. او را در خواب تماشا کردم. به چهره‌ی صاف و تقریباَ بی‌حالتش نگاه انداختم. با چهره‌ی همسرم خیلی فرق داشت: هرچه باشد ، او هنوز یک کودک است. پوستش هنوز می‌درخشید و هیچ جای آن به زشتی نمی‌زد.
با این حال ، در چهره‌ی پسرم چیزی بود که من را آزار می‌داد. هیچ‌وقت به چنین چیزی فکر نکرده بودم. چه چیز من را به این فکر انداخته بود؟ آن‌جا ایستادم، دست‌هایم را به سینه زدم و به پسرم نگاه کردم. بله، بدون شک، او را دوست داشتم. او را بی‌اندازه دوست داشتم . اما بدون تردید آن چیز هنوز آزارم می‌داد و روی اعصابم می‌رفت.
سرم را تکان دادم.
چشم‌هایم را بستم و آن‌ها را بسته نگه داشتم. بعد آن‌ها را باز کردم و بار دیگر به صورت پسرم نگاه انداختم. ناگهان فهمیدم. آن‌چه در صورت خوابیده‌ی پسرم من را عذاب می‌داد، این بود که دقیقا شبیه صورت پدرش بود؛ و دقیقاَ شبیه مادر شوهرم، کله‌شق، خودخواه. این در خون آن‌ها بود. در خانواده‌ی همسرم نوعی خودپسندی وجود داشت که از آن متنفر بودم. درست است. همسرم با من رفتار خوبی دارد. او شیرین و مهربان و نجیب است و همیشه مراقب است احساسات من را درنظر بگیرد. او هیچ‌وقت با زن‌های دیگر بگووبخند ندارد و سخت کار می‌کند. او جدی است و با همه مهربان است. همه‌ی دوستانم به من می‌گویند چه‌قدر خوش‌شانس بوده‌ام که او را به دست آورده‌ام. من حتی نمی‌توانم از او کوچک‌ترین ایرادی بگیرم. این دقیقاَ چیزی است که خون من را به‌جوش می‌آورد. خالی بودن او از عیب، به انعطاف‌ناپذیری عجیبی دامن می‌زند و راه را بر هر گونه تخیل می‌بندد. این چیزی است که اعصاب من را خرد می‌کند.
این دقیقاَ همان حالتی بود ک در چهره‌ی پسرمن، هنگام خواب، به چشم می‌خورد.
بار دیگر سرم را تکان دادم. این پسر کوچک برای من یک غریبه بود. حتی وقتی بزرگ شود هم من را نخواهد فهمید؛ همان‌طور که همسرم به سختی می‌تواند احساسات کنونی من را درک کند.
شکی نیست که من پسرم را دوست دارم. اما در آن لحظه احساس کردم که یک روز، دیگر نخواهم توانست با این شدت به او عشق بورزم. می‌دانم. فکر مادرانه‌ای نیست. بیشتر مادرها هیچ‌وقت به چنین چیزی فکر نمی‌کنند. اما من، هم‌چنان که آن‌جا ایستاده بودم و به او نگاه می‌کردم، با اطمینان هرچه بیشتر می‌دانستم روزی فرا می‌رسد که از او متنفر خواهم شد.
این فکر مرا به‌شدت غمگین کرد. در را بستم و چراغ راهرو را خاموش کردم. به اتاق نشیمن برگشتم، روی کاناپه نشستم و کتابم را باز کردم. چند صفحه‌ای که خواندم، دوباره کتاب را بستم . به ساعت نگاه کردم. کمی به سه مانده بود.
در این فکر بودم چند روز گذشته است که من نخوابیده بودم. بی‌خوابی از سه‌شنبه‌ی دو هفته‌ی پیش شروع شده بود و اگر امروز را هم حساب می‌کردیم، هفده روز از آن می‌گذشت. در این هفده روز حتی یک لحظه هم نخوابیده بودم. هفده روز و هفده شب. زمانی طولانی بود. دیگر حتی یادم نمی‌آمد خوابیدن چگونه بود.
چشمانم را بستم و سعی کردم حس خواب را به‌خاطر آورم؛ اما تنها چیزی که درونم وجود داشت یک سیاهی بیدار بود. یک سیاهی بیدار: که واژه‌ی مرگ را در ذهن تداعی می‌کرد.
آیا داشتم می‌مردم؟
اگر حالا بمیرم، زندگی‌ام به چند می‌ارزد؟
اصلاَ نمی‌توانم جوابی بدهم.
بسیار خب، اما، چه مرگی؟
تا امروز، خواب را نوعی مردن می‌دانستم. فکر می‌کردم مرگ، امتداد خواب باشد. خواب بسیار عمیق‌تر از خواب‌های عادی. خوابی که از هرگونه خودآگاهی خالی است؛ آرامش ابدی، خاموشی مطلق.
اما حالا به این فکر افتاده‌ام که قبلاَ اشتباه می‌کردم. شاید مرگ هیچ شباهتی به خوابیدن نداشته باشد. شاید مرگ به‌کلی در مقوله‌ی دیگری بگنجد؛ چیزی شبیه این تاریک بیدار، بی‌پایان و بی‌انتها، که حالا درون خود احساس می‌کنم.
نه، اگر این‌طور بود، خیلی وحشتناک می‌شد. اگر مرگ برای ما استراحت نباشد، پس چه چیز زندگی ناقص ما را که چنین انباشته از فرسودگی است، باز خواهد خرید؟ گذشته از همه‌ی این‌ها، هیچ‌کس نمی‌داند مرگ چیست. چه کسی توانسته مرگ را به‌راستی ببیند؟ هیچ‌کس، جزکسانی که مرده‌اند. هیچ زنده‌ای نمی‌داند مرگ چیست. زنده‌ها فقط می‌توانند حدس بزنند و بهترین حدس، هنوز هم یک حدس است. شاید مرگ نوعی استراحت باشد، اما با تعقل هم نمی‌توان این را فهمید. تنها راه برای این‌که بدانی مرگ چیست، این است که بمیری .مرگ ممکن است هرچیزی باشد.
وحشتی عظیم، ذهنم را فرا گرفت. سرمایی خشک‌کننده از ستون فقراتم پایین لغزید . چشمانم هنوز بسته بود. حتی توان بازکردن‌شان را نداشتم. به تاریکی غلیظی خیره ماندم که در برابر من گسترده بود، عمیق و بی‌ثمر، هم‌چون کیهان. من تنهای تنها بودم. ذهنم در تمرکزی عمیق فرورفته بود و هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد. اگر اراده می‌کردم، می‌توانستم نهایت اعماق کیهان را ببینم. اما ترجیح دادم نگاه نکنم؛ هنوز برای این کار، خیلی زود بود.
اگر مرگ این‌گونه بود، اگر مردن به معنای بیدار ماندن ابدی و خیره ماندن به این تاریکی بود، چه کار باید می‌کردم؟
بالاخره توانستم چشم‌هایم را باز کنم. برندی باقی‌مانده در لیوان را تا ته سرکشیدم.
لباس‌های راحتی‌ام را درمی‌آورم و شلوار جین و تی‌شرت و بادگیر می‌پوشم. موهایم را پشت سرم دم‌اسبی می‌بندم و زیر بادگیر می‌کنم. کلاه بیس‌بال همسرم را روی سرم می‌گذارم. در آینه، شبیه پسرها شده‌ام. چه عالی. کفش‌های ورزشی‌ام را هم به پا می‌کنم وبه گاراژ زیرزمینی می‌روم.
خودم را پشت فرمان می‌لغزانم، سوییج را می‌چرخانم و به صدای پیوسته‌ی موتور گوش می‌دهم؛ صدایش طبیعی است. دست‌هایم را روی فرمان می‌گذارم و چند نفس عمیق می‌کشم. بعد ماشین را در دنده می‌گذارم و از خانه بیرون می‌زنم. ماشین بهتر از همیشه حرکت می‌کند؛ انگار روی سطح یخی می‌لغزد. یک دنده بالاتر می‌روم تا ماشین راحت‌تر حرکت کند. از محله بیرون می‌زنم و وارد بزرگ‌راه یوکوهاما می‌شوم.
ساعت تازه سه صبح است، اما ماشین‌های در حال حرکت انگشت‌شمارند. تریلی‌های عظیم از کنار من عبور می‌کنند و در مسیر شرق، زمین را می‌لرزانند. راننده‌های آن‌ها شب‌ها نمی‌خوابند. آن‌ها، برای کارآیی بیشتر، روزها می‌خوابند و شب‌ها کار می‌کنند؛ چه عبث. من می‌توانم هم روزها کار کنم و هم شب‌ها. من مجبور نیستم بخوابم.
فکر کنم از نظر زیستی غیرطبیعی باشد، اما چه کسی می‌داند چه چیز طبیعی است؟ آن‌ها فقط استقرا می‌کنند. اما من فراتر از این هستم؛ یک حکم پیشینی، یک جهش تکاملی.
درحالی‌که به رادیوی ماشین گوش می‌کنم، ب سوی بندر می‌رانم. هوس موسیقی کلاسیک کرده‌ام، اما ایستگاه شبانه‌ای پیدا نمی‌کنم که موسیقی کلاسیک پخش کند. راک احمقانه‌ی ژاپنی. ترانه‌های عاشقانه هم آن‌قدر دل‌نشین هستند که دندان‌هایت را به‌هم فشار دهی. جست‌وجو را رها می‌کنم و به همان‌ها گوش می‌سپارم. آن‌ها من را به جایی دور می‌برند، جایی که با موتسارت و هایدن بسیار فاصله دارد.
داخل پارکینگ بزرگ بارانداز می‌شوم، داخل یکی از خطکشی‌ها پارک می‌کنم و موتور را خاموش می‌کنم. این‌جا روشن‌ترین جای پارکینگ است، زیر یک لامپ، که دورتا دورش خالی است. این‌جا فقط یک ماشین دیگر پارک کرده- یک ماشین دو در سفید و مدل قدیمی، از آن‌هایی که جوان‌ها دوست دارند. شاید یک زوج در آن هستند و حالا عشق‌بازی می‌کنند- پول هتل هم نمی‌دهند. برای این‌که مشکلی پیش نیاید، کلاهم را پایین‌تر می‌کشم و سعی می‌کنم شبیه زن‌ها به‌نظر نرسم. نگاه می‌کنم تا مطمئن شوم درها قفل هستند.
نیمه هوشیار، چشم‌هایم را رها می‌کنم تا در تاریکی اطراف پرسه بزنند. ناگهان یاد ماشین‌سواری با دوست پسرم می‌افتم که به سال‌ها پیش برمی‌گردد، وقتی من سال اول دانشگاه بودم. ماشین را پارک کردیم و با هم ور رفتیم. او گفت نمی‌تواند دست بردارد و از من خواست بگذارم معاشقه کنیم. اما من نگذاشتم . دست‌هایم را روی فرمان می‌گذارم و درحالی‌که به موسیقی گوش می‌دهم، سعی می‌کنم آن صحنه را بار دیگر مجسم کنم؛ اما حتی صورت پسر هم یادم نمی‌آید. انگار در گذشته‌ی دور اتفاق افتاده است.
همه‌ی خاطره‌هایی که از روزهای قبل از بی‌خوابی دارم، با شتاب از من دور می‌شوند. احساس عجیبی دارم. انگار آن من که هر شب می‌خوابید، من واقعی‌ام نبوده و خاطره‌های پیش از آن، به من تعلق ندارند. مردم این‌گونه تغییر می‌کنند. اما هیچ‌کس متوجه نمی‌شود. هیچ‌کس نمی‌فهمد. فقط من می‌دانم چه اتفاقی افتاده. می‌توانم به آن‌ها بگویم؛ اما آن‌ها نخواهند فهمید. آن‌ها حرفم را باور نمی‌کنند. حتی اگر باور کنند، ذره‌ای درک نمی‌کنند که من چه احساسی دارم. آن‌ها من را تنها تهدیدی برای جهان‌بینی استقرایی‌شان خواهند دانست.
اما من تغییر می‌کنم. واقعاه‌ی تغییر می‌کنم.
چند وقت است این‌جا نشسته‌ام؟ دست‌ها روی فرمان، چشم‌ها بسته، خیره به تاریکی بیدار.
ناگهان به حضور یک انسان پی می‌برم و دوباره به خودم می‌آیم. یک نفر آن بیرون است. چشم‌هایم را باز می‌کنم و اطرافم را می‌پایم. یک نفر آن بیرون است. یک نفر سعی می‌کند در را باز کند. اما درها قفل‌اند. سایه‌های سیاهی دو طرف ماشین ایستاده‌اند. یکی کنار این در، یکی کنار آن در. نمی‌توانم صورت‌شان را ببینم. نمی‌توانم لباس‌های‌شان را تشخیص دهم. تنها دو سایه سیاه‌اند که آن‌جا ایستاده‌اند.
سیویک من، میان آن‌ها احساس کوچکی می‌کند- مثل یک جعبه کوچک شیرینی- ماشین از این سو به آن سو تکان می‌خورد. یکی به پنجره راست مشت می‌کوبد. می‌دانم او پلیس نیست. یک پلیس هیچ‌وقت این‌طور به شیشه نمی‌کوبد و هیچ‌وقت ماشین را تکان نمی‌دهد. نفسم را در سینه حبس می‌کنم. چه کار باید بکنم؟ نمی‌توانم درست فکر کنم. پهلوهایم خیس عرق شده. باید از این‌جا فرار کنم. سوییچ ، سوییچ را بچرخان. دست دراز می‌کنم و سوییچ را به راست می‌چرخانم. استارت قژقژ می‌کند.
موتور روشن نمی‌شود. دست‌هایم می‌لرزد. چشم‌هایم را می‌بندم و بار دیگر سوییچ را می‌چرخانم. بی‌فایده است. صدایی شبیه کشیدن ناخن روی دیواری عظیم. موتور می‌چرخد و می‌چرخد. مردها- آن سایه‌های سیاه- هنوز ماشین را تکان می‌دهند. ماشین هر بار بیشتر از قبل لنگر می‌اندازد. آن‌ها می‌خواهند ماشین را چپ کنند.
یک جای کار ایراد دارد. آرام باش و فکر کن، بعد همه چیز درست می‌شود. فکر کن. فقط فکر کن. آرام. با دقت. یک جای کار ایراد دارد.
یک جای کار ایراد دارد.
اما کجای کار؟ نمی‌دانم. ذهن من از تاریکی غلیظی انباشته شده. فکرم به هیچ جا قد نمی‌دهد. دست‌هایم می‌لرزد. سوییچ را بیرون می‌آورم تا بار دیگر داخل کنم. اما دست‌های لرزانم سوراخ را پیدا نمی‌کنند. بار دیگر سعی می‌کنم، سوییچ می‌افتد. خم می‌شوم و سعی می‌کنم سوییچ را بردارم . اما نمی‌توانم آن را در دست گیرم. ماشین تکان‌های شدیدی می‌خورد. پیشانی‌ام محکم با فرمان برخورد می‌کند.
نمی‌توانم کلید را دردست گیرم. به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و صورتم را با دست‌ها می‌پوشانم. گریه‌ام می‌گیرد. فقط می‌توانم گریه کنم. اشکم فرو می‌ریزد. درون این جعبه‌ی کوچک زندانی شده‌ام و نمی‌توانم هیچ جا بروم. نیمه شب است. مردها ماشین را به جلو و عقب تکان می‌دهند. می‌خواهند آن را چپ کنند.
نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: بزرگمهر شرف‌الدین

از: کجا ممکن است پیدایش کنم – نشر چشمه، تهران
چاپ دوم، پاییز 1386
حروف‌چین: ش. گرمارودی

امسال، پارسال یا سال بعد، فرقی نمی کند؛ پیش بینی ترکیب لیست رمان های پرفروش آمریکا و بریتانیا آنقدرها هم سخت نیست: یکی دو رمان کارآگاهی اینجا، دو سه داستان کارآگاهی آن طرف و خب، همیشه چندتایی رمان عاشقانه.
این وسط یک نفر هست که هر دو سه سال سر و کله اش پیدا می شود و این نظم مقرر و ریتم مکرر را به هم می زند؛ یک نفر که تا سی سالگی یک خط هم ننوشته بود؛ یک نفر که کتاب هایش پرند از تنهایی و افسردگی و وسوسه پایان ناپذیر خودکشی.

هاروکی موراکامی و تداوم تنهایی اش
موراکامی تا سی سالگی یک خط هم ننوشته بود؛ یک بار جاز به اسم گربه خانگی اش، پیتر، در کوکوبونجی توکیو راه انداخته بود و با زنش آن را می گرداند؛ زندگی اش وقتی از این رو به آن رو شد که در سی سالگی و برای تماشای بازی بیس بال به استادیوم جینگو رفته بود.
او در کتاب "وقتی از دو حرف می زنم، از چی حرف می زنم" نوشته:
"حوالی یک و نیم بعد از ظهر اول آوریل سال ۱۹۷۸ بود. اون روز تو استادیوم جینگو بودم.. اون روزها استادیوم هیچ نیمکتی نداشت… فقط یه چمنزار شیبدار بود… تنها روی چمن دراز کشیده بودم، آبجو خنک می خوردم و هز از گاهی به آسمان نگاه می کردم.
بازی اول فصل بود بین تیم پرستوها و هیروشیما کارپ. یادم می آد که دیوهیلتون توپزن اول پرستوها بود… یه بازیکن آمریکایی جوون که تازه به تیم پیوسته بود.. هیلتون از خط چپ زمین توپ زد… و درست در همین لحظه فکری به سرم زد: من می تونم رمان بنویسم.
هنوز اون آسمان پهناور دلباز را به یاد دارم و احساس علف های نورس را. اون طنین رضایتبخش ضربه چوب را."

جنگل نروژی؛ سکوی پرش
هاروکی موراکامی با دو سه رمان اولش توجه منتقدها را جلب کرده و حتی جایزه ای هم برده بود. ولی همه اینها دربرابر موفقیت "جنگل نروژی" هیچ بود. این کتاب فقط در ژاپن ده میلیون نسخه فروخت و کار به جایی رسید که موراکامی به دنبال اندکی آرامش و دوری از شهرت ناچار شد ژاپن را ترک کند.
موراکامی، آگاهانه و برای جلب نظر خواننده های ژاپنی که علاقه ای به رمان های سورئالیستی ندارند، "جنگل نروژی" را در فضایی کاملا واقعگرایانه نوشت. کتاب، داستان یک زوج جوان است که بعد از خودکشی دوست مشترکشان، با تنهایی، ترس و وسوسه خودکشی دست و پنچه نرم می کنند؛ بعد از جنگل نروژی، موراکامی که حالا رگ خواب خواننده های ژاپنی را به دست گرفته بود، آرام و با احتیاط آنها را با خود به دنیای غیرواقعی، غیرمنطقی و غیرقابل توضیح خودش کشاند و موفقیتش را با رمان هایی مثل "کافکا در ساحل"، "ماجراهای پرنده کوکی"، و " 1Q84" ادامه داد.
"سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش"، که تازه ترین رمان اوست،‌ در مقایسه با رمان های دیگر موراکامی، داستان سرراست و ساده ای دارد: چهار رفیق صمیمی سوکورو تازاکی، سالها پیش، یکدفعه و بی هیچ توضیحی، با او قطع رابطه کردند. حالا و شانزده سال بعد، سوکورو تصمیم می گیرد تک تک رفقایش را پیدا کند و ازشان بپرسد چرا. این ترس از تنهایی و به حال خود رها شدن، این ترس از فهمیده نشدن، مخرج مشترک همه داستان های موراکامی است.
تازه ترین رمان موراکامی، "سوکورو تازاکی بی‌رنگ وسالهای زیارتش" مثل دیگر آثارش به محض انتشار به صدر جدول پرفروش‌ها راه یافت

فرزند خلف ملوان ها
موراکامی موقع نوشتن درست مثل یک آشپز ژاپنی رفتار می کند. او از هنرنمایی بیهوده پرهیز می کند، عقب می نشیند، و به جای پررنگ کردن امضایش اجازه می دهد غذا همان طور که هست، خام و برهنه جلوی چشم های مشتری عرضه شود. این کنترل و خودداری مهم ترین فضیلت نثر موراکامی است.
او در شهر بندری کوبه بزرگ شد؛ با باراندازی که پر بود از ملوان های خارجی و توریست های در حال عبور. خانواده نسبتا فقیر و پول تو جیبی اندکش برای خرید همه کتابهایی که می خواست بخواند کافی نبود. ناچار ولع خواندنش را با کتاب های دست دوم ملوان های خارجی سیر می کرد. در نتیجه اولین تماس او با ادبیات انگلیسی، کتاب های کارآگاهی و رمان های عامه پسند محبوب ملوان ها بود.
تیم مارتین منتقد روزنامه تلگراف در این باره به بی بی سی فارسی می گوید: "همه رمان های موراکامی با یک اتفاق شروع می شوند: چیزی گم می شود. این ابتدایی ترین کلیشه ادبیات کارآگاهی است. اینکه قهرمان همیشه در جستجوی چیزی یا کسی است. به این ترتیب موراکامی همیشه از یک نقطه ساده و واضح و ملموس شروع می کند. از یک گمشده. ولی همین که جستجوی قهرمان شروع می شود، یک دفعه زمین دهان باز می کند و قهرمان را فرو می کشد به دنیایی غیرقابل فهم و غیرمنطقی."

استاد جاز و عاشق سوشی
موراکامی برای پنهان کردن عشقش به موسیقی کوچکترین تلاشی نمی کند. او خودش یک موسیقی باز حرفه ای است و به گفته جیمز روبین، یکی از مترجمان آثارش به زبان انگلیسی، در کلکسیون شخصی اش دست کم ده هزار صفحه گرامافون دارد. عنوان خیلی از کتابهایش، مثل "جنگل نروژی"، "جنوب مرز، غرب خورشید" و همین کتاب آخر، "سوکورو تازاکی بیرنگ و سال‌های زیارتش"، از قطعات موسیقی معروف قرض گرفته شدند. با این حال تاثیر موسیقی در کارهای او از عنوان کتاب هایش فراتر می رود.
لئو رابسون، منتقد کتاب می گوید: "او بیش از هر چیزی تحت تاثیر موسیقی جاز است. و خب، جاز معروف ا ست به بداهه نوازی و تغییرات ناگهانی و پیش بینی نشده. نثر موراکامی هم همین طور. او یک دفعه تصمیم می گیرد موضوع بحث را عوض کند و با شور و حرارت خاصی درباره موضوعی به ظاهر بی ربط صحبت کند. مثلا وسط تحقیقات قهرمان داستان برای پیدا کردن همسر گمشده اش، یکدفعه شروع می کند به نوشتن درباره انواع متفاوت کلاه گیس.. در نهایت ولی، وقتی کتاب را تمام می کنی و زمین می گذاری، حس نمی کنی که این بداهه نوازی ها زائد و بیربط بوده اند.. این ریتم پیش بینی ناپذیر و این تغییر جهت های مداوم، باعث می شود نثر او شباهت زیادی به موسیقی جز پیدا کند."

هاروکی، روی شیروانی داغ
همه این ویژگی ها را که کنار هم بگذاری، راز موفقیت موراکامی کم کم آشکار می شود. او در تمام کارهایش، مثل یک بندباز ماهر، توازنی عجیب برقرار کرده. توزان بین سادگی و شگفتی، بین یاس و امید، بین حزن و طنز یا به قول خودش توازن بین چندلر و داستایفسکی. در تمام این سال ها مخاطبین او، بی آنکه بدانند، قهرمان های داستان هایش بودند؛ همگی ساکنین سربه زیر شهرهای بزرگ؛ بی نام، بی رنگ، بی چهره.
شاید رمز موفقیت موراکامی همین است. او روایتگر بی سر و صدای افسانه ماست؛ روایتگر نبرد پایان ناپذیر آدم های معمولی با شهری که می خواهد آنها را، مثل سوکورو تازاکی، به قطعه ای بیرنگ و بی چهره تبدیل کند. به یکی دیگر از چند میلیون نفری که هر روز در خیابان هایش قدم می زنند.
نویسنده: حسین شریف / بی بی سی
منبع: www.bbc.com

مرد بی‌تبسم

تیرگی بر آسمان سایه افکنده بود؛ انگار که یک تکه سفال ظریف زیبا بود. از تختخوابم به رودخانه «کامو» که تلالو آن رنگ صبح داشت زل زدم.
یک هفته بود که فیلم‌برداری شب‌ها انجام می‌گرفت. چون بازی هنرپیشه اول به ده روز بعد کشیده شده بود. من صرفاً نویسنده بودم، از این رو تنها کاری که باید می‌کردم مشاهده ی فیلم‌برداری بود. لب‌هایم خشک شده بود و با وصف آنکه کنار نورافکن‌های سفید ایستاده بودم، اما چشم‌هایم به قدری خسته بود که قادر نبودم آن‌ها را باز کنم.
با وجود این رنگ سفالی آسمان نیروی تازه‌ای به من داد و خیالات تازه‌ای مسحورم کرد. ابتدا منظره ی خیابان «شیجورا» به ذهنم رسید. ناهار را دیروز در رستوران «وُهاشی»، که شکلی غربی داشت، خورده بودم. کوه‌ها مقابل دیدگانم بودند و از پنجره ی طبقه ی سوم درختان سرسبز «هیگاشیما» پیدا بود و این مناظر،برای من که همین الان از توکیو رسیده بودم، رنگ و بوی تازه‌ای داشت. وبعد به یاد صورتکی که در ویترین فروشگاه «کوریو» دیده بودم، افتادم. صورتک تبسمی «کهن وش» داشت.
وقتی هیجان‌زده چند برگ کاغذ سفید را به مقابلم کشیدم و رویایم را به کلمات تبدیل کردم، با خودم گفتم: «پیدا کردم، تصویری زیبا پیدا کردم.» و صحنه ی آخر فیلم‌نامه را بازنویسی کردم. وقتی کارم تمام شد، نامه‌ای هم به کارگردان نوشتم.
«آخر فیلم را با تصویری رویایی تمام می‌کنم. صورتک‌هایی متبسم سراسر صحنه را پر می‌کنند. نمی‌توانم پایان خوشی روی این داستان تلخ بگذارم، اما حداقل می‌توانم واقعیت را در صورتک‌هایی متبسم و زیبا نشان بدهم.»
دست‌نوشته را به استودیو بردم. توی دفتر غیر از روزنامه ی صبح چیز دیگری نبود. پیشخدمت خاک اره‌های جلوی اتاق تمرین را پاک می‌کرد.
«این نامه را می‌توانی کنار تختخواب کارگردان بگذاری؟»
فیلم‌برداری در بیمارستان روانی انجام می‌شد. دیدن زندگی تباه‌شده ی انسان‌های دیوانه‌ای، که ما هر روز از آن‌ها فیلم می‌گرفتیم، برایم دردناک بود. کم کم به این فکر افتادم که فیلمی یأس آور خواهد شد، مگر اینکه پایان خوشی برای آن بگذارم. هول برم داشته بود، چون خودم ذاتا آدم افسرده‌ای بودم.
از اینکه به فکر تهیه صورتک افتاده بودم به خودم می‌بالیدم. وقتی تصور می‌کردم که هر آدمی در بیمارستان روانی صورتکی متبسم بر چهره دارد، احساس خوشی داشتم.
سقف شیشه‌ای استودیو رنگ سبزی را بر می‌تافت. رنگ آسمان در روز روشن‌تر شده بود. سبک شده بودم، به اتاقم برگشتم و با آرامش به خواب رفتم.
مردی که برای خریدن صورتک‌ها رفته بود حوالی ساعت ۱۱ شب به استودیو برگشت: «به تمام اسباب بازی فروشی‌های کیوتو سرزده‌ام، اما هیچ کدام صورتک‌های خوبی نداشتند.»
«چیزی را که خریده‌ای ببینم.»
وقتی بسته را باز کردم، ناامید شدم. «این؟ خب… »
«می‌دانم نمی‌پسندید. پیدا کردن صورتک‌ها به نظرم راحت آمد. شکی ندارم همه ی آن‌ها را در فروشگاه‌ها دیده‌ام، اما تمام روز فقط همین گیرم آمد.»
«این بیشتر شبیه صورتک «نوح» است. اگر صورتک جنبه ی هنری نداشته باشد در فیلم احمقانه دیده می‌شود.» تصور کردم وقتی آن صورتک مسخره ی بچه گانه را دستم بگیرم به گریه بیفتم.
گفتم: «رنگ این صورتک در فیلم‌برداری مثل سیاهی محوی دیده می‌شود و اگر صورتک متبسمی با زمینه‌ای سفید نداریم، پس… »
صورتک، زبان قرمزی داشت که از دهانی قهوه‌ای بیرون زده بود.
«سعی می‌کنیم رنگ سفیدی روی آن بزنیم.»
فیلم‌برداری موقتا متوقف شده بود. کارگردان هم صحنه ی فیلم‌برداری را‌‌‌ رها کرد و به یکایک ما زل زد و خندید. راه دیگری برای جمع آوری صورتک‌های متعدد نبود. مجبور شدند صحنه را روز بعد بگیرند. اگر نمی‌توانستند از صورتک‌های قدیمی پیدا کنند، در ‌‌‌نهایت از سلولیید استفاده می‌کرد.
فیلم‌نامه‌نویسی که احتمالاً مثل من فکر می‌کرد، گفت: «اگر صورتک مناسبی نداریم، پس تعطیلش کنیم، موافقید برویم دوباره بگردیم؟ ساعت هنوز ۱۱ است، شاید در «کیوگوکو» جایی باز باشد.»
«موافقید؟»
با ماشین در امتداد خاکریزهای رودخانه ی کامو به جلو راندیم. روشنایی چراغ‌های بیمارستان در ساحل مقابل روی آب دیده می‌شد. باور کردنی نبود که بیماران زیادی در آن مکان نورانی زیبا رنج بکشند. فکر می‌کردم اگر صورتک مناسبی پیدا نکنیم شاید بشود به جای آن از پنجره‌های نورانی بیمارستان استفاده کرد.
به تمام فروشگاه‌های «شین کیوگو» که داشتن می‌بستند، سرزدیم. می‌دانستیم که بیهوده است. بیست تا صورتک – لاک پشتی کاغذی گرفتیم. قشنگ بودند، اما مشکل می‌شد از آن‌ها استفاده ی هنری کرد. محله ی شیجو هم خواب بود.
فیلم‌نامه‌نویس وارد خیابانی فرعی شد و گفت: «صبر کنید. اینجا چند تا فروشگاه است که وسایل محراب بودایی می‌فروشند. گمان کنم وسایل نمایش نوح را هم داشته باشند.»
اما در اینجا هم کسی بیدار نبود. تلنگری به در فروشگاه‌ها زدم.
«فردا صبح ساعت ۷ دوباره سر می‌زنم. به هر حال امشب را بیدار هستم.»
گفتم: «من هم می‌آیم، بی‌زحمت مرا هم بیدار کنید.»
اما روز بعد تنها رفت. وقتی بیدار شدم، تقریبا فیلم‌برداری صورتک‌ها را شروع کرده بودند. پنج صورتک نمایش‌های موزیکال باستانی پیدا کرده بودند. عقیده داشتم که باید حداقل بیست یا سی نوع از‌‌‌ همان صورتک‌ها را به کار می‌بردیم. اما حس خلسه آور پنج صورتک متبسم، آرامشم را بازگردانده. حس کردم وظیفه‌ام را در قبال بیماران انجام داده‌ام.
فیلم‌نامه‌نویس گفت: «اجاره‌شان کردم چون خیلی گران بودند. مواظب باشید، اگر کثیفشان کنید، نمی‌توانیم آن‌ها را پس بدهیم.»
بعد از حرف‌ها فیلم‌نامه‌نویس، بازیگران همگی دست‌هایشان را شستند و صورتک‌ها را با احتیاط به صورت زدند، و گویی که به گنجی نگاه می‌کنند به هم خیره شدند.
«اگر بشویید، رنگشان هم می‌رود، نمی‌شویید که؟»
«خُب، حالا که اینطوری است، من آن‌ها را می‌خرم.»
حقیقتاً می‌خواستم آن‌ها را بخرم. در رویایم جهانی یکدل را در آینده می‌دیدم که مردم آن همگی چهره ی مهربان همین صورتک‌ها را دارند.
در اولین فرصت که به خانه‌ام در توکیو برگشتم، بلافاصله به عیادت زنم در بیمارستان رفتم.
بچه‌ها قاه قاه خندیدند و یک به یک صورتک‌ها را به صورت خود زدند. خشنودی غریبی به من دست داد.
«پدر یکی را به صورتت بزن.»
«نه»
«بزن پدر»
«نه»
«بزن»
پسر دومم بلند شد و خواست یکی از آن‌ها را به صورتم بزند.
داد زدم: «نکن.»
همسرم به دادم رسید: «بده، یکی را هم به من بده.»
در میان خنده بچه‌ها، بور شدم. گفتم: «چکار می‌کنی؟ تو مریضی!»
دیدن این صورتک متبسم روی صورت نزار او چقدر هولناک بود. وقتی همسرم صورتک را از روی صورتش برداشت، به نفس نفس افتاد. اما اصلاً از آن نترسیدم. لحظه‌ای که صورتک را از روی صورت کنار زد، قیافه ی زشتی پیدا کرد. وقتی به صورت نزار او خیره شدم، پشتم تیر کشید. از آنچه برای نخستین بار روی صورت او یافته بودم، شوکه شدم. سه دقیقه‌ای زیر ظاهر متبسم زیبا و ملایم صورتک محصور شده بود، اما حالا برای اولین بار قادر بودم زشتی قیافه ی درونی او را ببینم. اما نه، گذشته از زشتی، ظاهر یک آدم مفلوک بدبخت بود. صورتش بعد از اختفا در زیر آن صورتک زیبا، این سایه ی زندگی نکبت بار را بروز داد.
«پدر بزن به صورتت.»
دوباره بچه‌ها دوره‌ام کردند: «حالا نوبت پدر است.»
بلند شدم و گفتم: «نه.»
اگر مجبور می‌شدم صورتک را بزنم و دوباره برش دارم، در مقابل زنم مانند شیطانی زشت ظاهر می‌شدم. از آن صورتک هراس داشتم. و آن هراس شکی در من برانگیخت که صورت متبسم و همیشگی زنم، ممکن است یک صورتک باشد یا آن لبخند زنم یک نیرنگ باشد، درست شبیه صورتک.
از صورتک بدم می‌آمد. از هنر بدم می‌آمد. تلگرامی نوشتم تا به استودیوی «کیوتو» بفرستم.
«صحنه ی صورتک را حذف کن.»
بعد تلگرام را پاره و ریز ریز کردم.
نویسنده: یاسوناری کاواباتا
مترجم: مرتضی هاشم‌پور

درباره ی نویسنده:
یاسوناری کاواباتا به سال ۱۸۹۹ در شهر اوزاکا متولد شد و اولین نویسنده ژاپنی است که به سال ۱۹۶۸ جایزه نوبل ادبی را برد. در کودکی پدر و مادرش مردند و بعد از آن‌ها تنها خواهرش را هم از دست داد و در چهارده سالگی به مدرسه شبانه رفت. این حقایق می‌تواند به شرح حس انزوا و ناامیدی که اکثر داستان‌های او را در بر می‌گیرد، کمک کند. کاواباتا امیدوار بود که نقاش بشود، اما وقتی در دبیرستان بود، اولین داستان‌هایش منتشر شدند و او به سوی نویسندگی سوق داده شد. شهرت او در غرب بیشتر به خاطر نوول‌های شاعرانه، از قبیل رقاص انیرو (۱۹۲۷) سرزمین برقی (۱۹۴۷) هزار درنا (۱۹۵۹) سرمایه کهن (۱۹۶۲) خانه ی زیبایی‌های خفته (۱۹۶۹) و صدای کوه (۱۹۷۰) و پیر راه (۱۹۷۲) است و تمام آن‌ها به انگلیسی ترجمه شده است. او نثری می‌نویسد که عمیقا “ریشه در سنت ژاپن دارد. با این حال اغلب داستان‌هایش را برعلیه چشم انداز صنعت نوین می‌پردازد. شماری از نول‌های او داستان‌های پیچیده‌ای دارند؛ و شکی نیست که از ابتدا به داستان‌های کوتاه عشق می‌ورزیده است. کاواباتا جایی گفته است: برخی از نویسندگان در جوانی شعر می‌گویند، اما من به جای شعر داستان‌های کوچولو نوشتم. داستان قد کف دست. او در آوریل (۱۹۷۲) خودکشی کرد. به دلایلی که فقط خود می‌دانست.
حروف‌چین: شهاب لنکرانی
منبع: گردون شماره 51 – سال ششم، مهرماه 1374

دست

دختر گفت: «می‌تونم یکی از دست‌هامو واسه امشب در اختیارت بذارم.»
سپس دست راست خود را با دست چپ گرفت؛ آن را از محل اتصال به کتف قطع کرد و روی زانوی من گذاشت.
«متشکرم.»
به دستی که روی زانویم بود، نگاه کردم. گرمای آن، کاملاَ احساس می‌شد.
دختر لبخندی زد و گفت:
«انگشتری که به انگشت دست چپمه، به انگشت دست راستم می‌کنم تا یادت بمونه که اون دست مال منه.»
سپس دست چپش را روی سینه‌ام گذاشت و گفت:
«خواهش می‌کنم، کمک کن.»
بیرون آوردن انگشتر از انگشت، برای او که یک دست بیشتر نداشت، مشکل بود.
«انگشتر نامزدیه؟»
دختر گفت: «نه، یادگار مادرمه.»
انگشتر، حلقه‌ای نقره‌ای و نگینی از الماس داشت.
«شاید به نظر شبیه به انگشتر نامزدی بیاد، ولی من همیشه اونو دستم می‌کنم؛ برام مهم نیس دیگران چی فکر می‌کنن. اما راستش حالا که دارم اونو درمی‌آرم، احساس می‌کنم انگار از مادرم جدا شده‌ام.»
انگشتر را از دست چپ دختر بیرون آوردم، دست راست او را از روی زانویم برداشتم و انگشتر را در انگشت چهارم فرو کردم.
«همین انگشت دیگه، درسته؟»
دخترک سرش را به نشانة تأیید تکان داد و به آرامی گفت:
«آره، درسته. اما یه چیز دیگه، اگه خمیدگی و حرکت آرنج و انگشت‌ها نباشه، اون دست، به نظر مصنوعی می‌آد. حتم دارم که اون جوری دوستش نخواهی داشت. دست راست رو بده به من تا واسه‌ت درستش کنم.»
آن‌گاه دست راستش را از روی زانویم برداشت، لب‌هایش را به آرامی به مفصل آرنج و سپس به مفصل انگشت‌ها مالید.
«حالا این‌ها حرکت هم می‌کنند.»
«متشکرم.»
دست را از او گرفتم.
«فکر می‌کنی صحبت هم بکنه؟ یعنی ممکنه با من حرف بزنه؟»
دختر پاسخ داد: «این فقط کاری رو می‌کنه که یه دست می‌تونه انجام بده. تازه این‌جوری بهتره، چون اگه حرف بزنه، می‌ترسم دیگه اونو به من پس ندی. ولی به‌هرحال، می‌تونی امتحان کنی. ضمناَ اگه باهاش خوب تا نکنی، مطمئن باش به حرف‌هات گوش نمی‌ده.»
و من قول دادم:
«سعی می‌کنم باهاش خوب تا کنم.»
«خب، بعداَ می‌بینمت.»
دخترک این را گفت و با دست چپش، دست راست را نوازش کرد؛ طوری که انگار روح خود را در آن دمید. سپس به دستش گفت:
«تو مال اونی، ولی فقط امشب!»
وقتی که دوباره به من نگاه کرد، به نظرم رسید که سعی می‌کند از فروغلتیدن اشک‌هایش جلوگیری کند.
«تصور نمی‌کنم بخوای اونو با دست خودت عوض کنی. ولی اگه دلت خواست، اشکالی نداره؛ این کارو بکن.»
«متشکرم.»
دست او را در جیب بارانی‌ام فرو بردم و به خیابان‌های مه‌گرفته قدم گذاشتم. می‌ترسیدم اگر با تاکسی یا سایر وسایل نقلیة عمومی به خانه بروم، به نظر دیگران عجیب و مشکوک بیایم. اگر این دست که از بدن یک دختر جدا شده، ناگهان فریاد بزند و یا گریه کند، وضع بسیار بدی پیش می‌آید.
آن دست را روی سینه گذاشته بودم و دست راستم، روی گردی مفصل شانه‌اش بود. دست، زیر بارانی پنهان شده بود و من مجبور بودم هر لحظه با دست چپم آن را لمس کنم تا از بودنش مطمئن شوم؛ شاید هم انجام این کار نه به خاطر اطمینان از بودن آن، بلکه به خاطر خوش‌حالی خودم بود.
دختر دستش را از محلی قطع کرده بود که من دوست داشتم. آن نقطه که احتمالاَ بالای بازو و یا قسمت شروع شانه بود، گوشتالو و گرد می‌نمود. آن گردی، متعلق به یک دختر غربی زیبا و خوش‌اندام بود، چون چنین چیزی به ندرت در ژاپنی‌ها پیدا می‌شود. به راستی که آن دست و گردی بالای بازویش، هم‌چون خود دخترک، دوست‌داشتنی، ظریف و زیبا بود؛ درست مثل گوی زیبایی که نوری ضعیف و دلنشین از خود بتاباند. اگر خود دختر پاک و لطیف نبود، بدون شک آن انحنا و گردی نیز از بین می‌رفت و یا صاف می‌شد. لطافت آن دست، مرا به یاد لطافت خود دخترک انداخت و این احساس برای چند لحظه قلبم را لرزاند.
در لطافت گردی آن دست، می‌توانستم پاهای دخترک را هنگام راه رفتن تجسم کنم. او نرم و خرامان گام برمی‌داشت؛ درست هم‌چون پرنده‌ای کوچک، یا پروانه‌ای که از یک شاخة گل به سوی شاخه‌ای دیگر پرواز می‌کند. همان ملاحت طبع و نغمة دل‌انگیز، در روح و زبان او نیز جاری بود.
اگرچه فصل عوض کردن لباس‌های پوشیدة زمستانی با لباس‌های باز و بی‌آستین، فرا رسیده بود، اما پوست دختر رنگی داشت که به نظر می‌رسید هرگز در معرض هوا یا باد سخت و خشن قرار نگرفته است. پوست او شکوه و درخشندگی غنچه‌ای را داشت که در هوای بهاری خیس شده و هنوز دست تطاول تابستان آن را غارت نکرده است.
همان روز صبح، من یک غنچه گل ماگنولیای ناشکفته خریدم و آن را در گلدانی شیشه‌ای گذاشتم. لطافت دست دخترک، درست شبیه به همان گل درشت و سفید بود. لباس او برشی بازتر از سایر لباس‌های بدون آستین داشت. مفصل و شانه‌هایش در معرض دید بود. لباس ابریشمی سبز تیره‌اش که به سیاهی می‌زد، تلألو ملایمی داشت. اگر کسی از پشت سر به او می‌نگریست، پوست سفیدش را می‌دید که از شانه‌های گرد تا گردن نازک و بلندش ادامه داشت و تا زیر موهای صافش می‌رسید. به نظر می‌آمد سیاهی موهایش بر گردی شانه‌هایش سایه می‌اندازد.
او به خوبی حس کرده بود که من او را زیبا می‌پندارم؛ و اصلاَ به همین دلیل بود که دست راستش را از محل گردی شانه‌اش قطع کرد و به امانت در اختیار من گذاشت.
دست دختر که زیر بارانی قرار داشت، گرم‌تر از دست من بود. از شدت ضربان قلب خودم گیج شده بودم و حس می‌کردم که دستم دارد داغ می‌شود. دلم می‌خواست آن گرما، گرمای وجود خود دخترک باشد. دست سرد من، احساس دلپذیر وجود دست دختر را به قلبم منتقل می‌کرد.
مه غلیظ‌‌تر شده بود و ابر خیال باریدن داشت. ناگهان باران بارید و سرم را که بدون کلاه بود، خیس کرد. می‌توانستم صدای رادیو را از پستوی داروخانه‌ای که بسته بود، بشنوم. گوینده اعلام می‌کرد سه هواپیما که قادر به نشستن در باند فرودگاه نیستند، از حدود نیم ساعت پیش، بر فراز فرودگاه در حال چرخیدن هستند. به گوش کردن ادامه دادم تا آن‌جا که رادیو به شنوندگان هشدار داد در هوای مه‌آلود، ممکن است ساعت‌ها درست کار نکنند و اگر زیادتر از حد معمول آن‌ها را کوک کنند، کاملاَ از کار می‌افتند. به آسمان نگاه کردم تا چراغ‌های هواپیماهای سرگردان را ببینم، ولی چیزی مشاهده نکردم. درواقع خود آسمان هم دیده نمی‌شد.
فشار هوای مرطوب، گوشم را آزار می‌داد و صداهایی شبیه حرکت هزاران کرم خاکی در گوش خود احساس کردم. همان‌طور کنار داروخانه ایستادم و منتظر شنیدن اخطارهای دیگر رادیو شدم. اعلام شد که در چنین شب‌هایی، حیوانات درنده‌ای که در باغ‌وحش نگه‌داری می‌شوند، مثل شیرها، ببرها و پلنگ‌ها، خشم خود را به دلیل وجود رطوبت هوا با غرش‌های شدید ابراز می‌کنند و به زودی، ما آن غرش‌ها را خواهیم شنید.
بلافاصله صداهایی هم‌چون غرش زمین به گوش رسید. آن‌گاه اعلام شد که زنان باردار و آدم‌های افسرده، در چنین شب‌هایی باید خیلی زود به رخت‌خواب بروند. زنانی که بدن خود را معطر می‌کنند، هنگام پاک کردن‌شان دچار مشکل می‌شوند و نمی‌توانند آن‌طور که باید این کار را انجام دهند.
با شنیدن اولین صدای غرش حیوانات وحشی، ناخودآگاه شروع به دویدن کردم و اخطار مربوط به عطر زدن زنان، به تعقیب من پرداخت. آن غرش‌های خشم‌آلود، بی‌نهایت نگرانم کرد و من برای این که آن احساس، به دستی که همراه داشتم منتقل نشود، به دویدن ادامه دادم.
آن دختر نه باردار بود و نه افسرده، ولی در آن شب به نظرم می‌رسید که به دلیل داشتن تنها یک دست، لازم است به توصیه‌های رادیو عمل کند و خیلی زود به رخت‌خواب برود. امیدوار بودم که بتواند به راحتی و در آرامش بخوابد.
هم‌چنان که از عرض خیابان عبور می‌کردم، دست چپم را از روی بارانی به سینه‌ام فشردم. صدای بوقی به گوش رسید. ناگهان چیزی به بغل من سایید و باعث شد دور خودم بچرخم. شاید دستی که همراه داشتم نیز، از صدای بوق ترسیده بود؛ زیرا انگشتانش را مشت کرد و محکم به هم فشرد.
به دست گفتم: «نگران نباش، خیلی از ما فاصله داشت. نمی‌تونست ما رو ببینه. واسه همین هم بوق زد.»
چون چیز مهمی را با خودم حمل می‌کردم، خوب به هر دو طرف خیابان نگاه کردم. صدای بوق بسیار دورتر از آن می‌نمود که انتظار داشتم. شاید منظور راننده، جلب توجه شخص دیگری بود. به مسیری نگاه کردم که اتومبیل از آن طرف می‌آمد؛ ولی کسی را ندیدم. تنها چراغ‌های جلوی اتومبیلی را دیدم که به صورت نقطه‌های کوچک ارغوانی کم‌رنگ به چشم می‌آمد. برای چراغ اتومبیل، رنگ عجیبی بود. پس از رد شدن از خیابان، کنار جدول پیاده‌رو ایستادم و به عبور آن اتومبیل خیره شدم. زن جوانی آن را می‌راند. به نظرم رسید که به طرف من نگاهی انداخت و سرش را خم کرد.
می‌خواستم فرار کنم. می‌ترسیدم همان دخترک باشد که برای پس گرفتن دستش آمده است. سپس به خاطر آوردم که او با یک دست نمی‌تواند رانندگی کند. بنابراین آیا زن راننده می‌دانست چه چیزی را با خودم حمل می‌کنم؟ آیا این موضوع را از روی غریزه، یا احساس زنانگی، نفهمیده بود؟
لازم بود خیلی مواظب باشم و تا رسیدن به خانه‌ام با هیچ زنی روبرو نشوم. چراغ‌های عقب آن اتومبیل هم ارغوانی کم‌رنگ بود. خود اتومبیل را نتوانستم ببینم. سپس لکة ارغوانی رنگ از جای خود کنده شد و در مه خاکستری، با سرعت دور شد.
با خودم گفتم: «هیچ معلوم نبود چی کار می‌خواد بکنه. شاید هم همین‌طوری بی‌دلیل می‌روند. نکنه روی صندلی عقب اتومبیل چیزی بود؟» و آن‌قدر راند تا از گسترة دید پنهان شد.
اما نه، هیچ چیز نبود. ظاهراَ چون به دلیل همراه داشتن دست دخترک، عنان اختیار از کف داده بودم، این احساس را کردم. اتومبیلی که آن زن می‌راند، تنها با خود، مه چسبناک شبانه را می‌برد و چیزی روی چرا‌غ‌هایش چسبیده بود که رنگ ارغوانی داشت. شاید هم آن نور ارغوانی از بدن خود زن ساطع می‌شد.
آیا دستی که من پنهان کرده بودم نیز احساسی پوچ شبیه احساس آن زن راننده داشت؟ آیا آن زن از اتومبیل خود برای دست دخترک سر تکان داد؟ شاید در چنین شبی فرشتگان و ارواح از زنان حمایت می‌کردند. احتمالاَ آن زن نه سوار بر اتومبیل، بلکه سوار بر نوری ارغوانی شده بود. بنابراین رانندگی او نمی‌توانست بیهوده باشد. او در حال جاسوسی کردن و سردرآوردن از راز من بود.
درحالی‌که مراقب بودم با کس دیگری برخورد نداشته باشم در مسیر خانه به راه افتادم. نزدیک در ورودی ساختمان ایستادم و گوش دادم. نوری زودگذر که به تلألو یک کرم شب‌تاب می‌مانست، بر فراز سرم درخشید و خاموش شد. از یک کرم شب‌تاب، ساطع شدن چنان نور قوی و زیادی، بعید بود. اندکی به عقب رفتم. نورهای دیگری به همان ترتیب درخشیدند؛ ولی حتی قبل از این که مه غلیظ آن‌ها را ببلعد، ناپدید شدند.
احساسی ناشناخته هم‌چون احساس خطر در درون من به ‌وجود آمد و مرا دچار تردید کرد که منتظر بمانم، یا بازگردم. ناگهان متوجه شدم که آن‌ها کرم شب‌تاب نیستند، بلکه پروانه‌هایی کوچک هستند و به دلیل نوری که از شکاف در می‌تابد، بال‌هاشان هنگام عبور از آن نور، می‌درخشد. با این حال، بازتاب نور برای کرم شب‌تاب به قدری زیاد بود و برای پروانه به قدری کم بود که انسان را به اشتباه می‌انداخت.
از سوار شدن به بالابر اجتناب کردم و به آرامی از پله‌های باریک ساختمان به طبقة سوم رفتم. چون چپ دست بودم، برای باز کردن در آپارتمان خودم، دچار مشکل شدم. هرچه بیشتر دقت می‌کردم دستم بیشتر می‌لرزید؛ درست همانند لرزش ناشی از وحشت، پس از ارتکاب جنایت. گویا داخل آپارتمان و در اتاقی که به تنهایی در آن زندگی می‌کردم، چیزی در انتظارم بود. هرچند با داشتن آن دست، دیگر تنها نبودم. شاید هم تنهایی خودم بود که در اتاق انتظار می‌کشید تا مرا به وحشت بیندازد.
در را باز کردم؛ دست دخترک را بیرون آوردم و گفتم:
«بفرما. به خونة من خوش اومدی. الآن چراغ رو روشن می‌کنم.»
به نظرم رسید که دست چیزی از من می‌پرسد؛
«از چیزی می‌ترسی؟ چیزی این‌جاست؟»
گفتم: «تو چی؟ تو فکر می‌کنی چیزی این‌جاست؟»
دست گفت: «من یه رایحه‌ای استشمام می‌کنم.»
گفتم: «رایحه؟ شاید از بدن من باشد. ردپای سایه‌مو تو تاریکی ندیدی؟ یه خرده دقت کن. شاید سایه‌ام منتظره تا برگردم پیشش.»
«نه، یه رایحة خوش‌بو.»
با هیجان گفتم:
«آهان، ماگنولیا!»
خیلی خوشحال شدم که آن رایحه بوی کپک‌زده و ناخوشایند تنهایی من نبود. بوی خوش ماگنولیا برای آن مهمان دل‌انگیز واقعاَ مناسب بود. من به تاریکی عادت داشتم. حتی در سیاهی قیرگون شب هم می‌دانستم هر چیزی در کجا قرار دارد.
دست، با صدایی غریب گفت: «بذار چراغ رو روشن کنم. چون که من تا به حال این‌جا نیومده بودم و باهاش آشنایی ندارم.»
گفتم: «خواهش می‌کنم، خیلی هم ممنون می‌شوم. تا امروز هیچ‌کس غیر از من این چراغ‌ها رو روشن نکرده.»
دست دختر را نزدیک کلید چراغ، واقع در کنار در ورودی بردم. هر پنج چراغ در یک لحظه روشن شد: روی سقف، روی میز، کنار تخت‌خواب، در آشپزخانه و در حمام. هرگز آن‌ها را تا این اندازه نورانی ندیده بودم.
ماگنولیا در اوج شکوفایی بود، در حالی که آن روز صبح، غنچه‌ای بیش نبود. با کنجکاوی و از فاصله‌ای نزدیک به پرچم‌های آن خیره شدم. یکی دو تا از آن‌ها را برداشتم و وارسی‌شان کردم. دست دختر که روی میز قرار داشت، حرکت کرد. انگشت‌هایش حالتی شبیه کرم‌های بزرگ داشتند. دست به طرف ماگنولیا دراز شد و پرچم‌های آن را گرفت. برای دورانداختن پرچم‌ها به طرف سطل آشغال رفتم که دست به صدا درآمد؛
«چه بوی تندی. انگار پوست منو تحت تأثیر قرار می‌ده و اذیت می‌کنه. به من کمک کن.»
گفتم: «فکر می‌کنم خیلی خسته شدی. راه زیادی طی کردیم. بهتره یه کم استراحت کنی.»
دست را روی تخت گذاشتم، کنارش نشستم و به آرامی آن را نوازش کردم.
«چه قشنگه. ازش خوشم می‌آد.»
صدای دست بود که در مورد روتختی حرف می‌زد. روی زمینة لاجوردی آن، گل‌هایی به سه رنگ متفاوت به چشم می‌خورد که می‌توانست برای یک مرد تنها، نشاط برانگیز باشد.
«ما قراره شب رو همین جا صبح کنیم.»
گفت: «آره.»
گفتم: «نگران نباش، من کنار تو می‌مونم، ولی مزاحمتی برات ایجاد نمی‌کنم.»
دست دخترک به آرامی دست مرا گرفت. ناخن‌هایش کاملاَ تمیز و زیبا و صورتی رنگ بودند و در مقایسه با ناخن‌های کوتاه و ضخیم من، جلوه‌ای خاص داشتند. به نظر می‌رسید متعلق به یک انسان معمولی نیستند. یک زن با داشتن چنین انگشتانی، می‌توانست بالاتر از یک انسان معمولی باشد. صدفی زیبا که به خاطر مرواریدی که در آن است، می‌درخشد؛ یا گلبرگی که در شبنم صبح‌گاهی خود را می‌شوید؛ به شباهت‌های واضح دست با آن‌ها اندیشیدم. با این حال نتوانستم صدف یا گلبرگی را مجسم کنم که رنگ و شکل آن‌ها شبیه آن دست باشد. ناخن‌های دست دخترک با هیچ چیز قابل مقایسه نبود و بسیار زیباتر از صدف و گلبرگ به نظر می‌آمد. بدون تردید دخترک هرچه توان داشت، روز وشب برای صیقل دادن و جلوه‌گر ساختن آن زیبایی غم‌آلود به کار می‌برد.
با انگشت اشاره‌ام انگشت کوچک دست دختر را کمی بلند کردم و در حالی که با انگشت شصتم نوازشش می‌کردم، محو تماشای آن شدم. انگشت من، نوک انگشت کوچک دست را که ناخن قسمتی از آن را پوشانده بود لمس می‌کرد. ناگهان انگشت و آرنج دست دختر، با هم خم شدند.
پرسیدم: «چی شد، غلغلکت اومد؟ من این‌طور احساس کردم.»
در گفتن این حرف بی‌مبالاتی به خرج دادم. می‌دانستم نوک انگشتان یک زن هنگامی که ناخن‌هایش بلند باشند، بسیار حساس است. با این ترتیب به دست دخترک گفته بودم که با زنان دیگری هم ارتباط داشته‌ام و شاید هم دارم.
اگرچه چندان مسن‌تر از دختری نبودم که دست خود را به من قرض داده بود، ولی در عین حال در مقایسه با دخترک، تجربه‌های بیش‌تری در ارتباط با جنس مخالف داشتم و شنیده بودم که نوک انگشتان زنانی که ناخن‌هاشان بلند است، معمولاَ بسیار حساس می‌شود. زنانی که ناخن‌های بلند دارند، معمولاَ عادت می‌کنند همه چیز را با ناخن‌هاشان لمس کنند. به این ترتیب، هرگاه چیزی به نوک انگشت‌هاشان بخورد، آن‌ها را غلغلک می‌دهد.
این مطلب را از دختری شنیده بودم. در آن هنگام از فهمیدن موضوع دچار شگفتی شده بودم و دختر در ادامه گفته بود:
«مثلاَ موقع پخت‌وپز، یا خوردن غذا، ممکنه یه چیزی به انگشت‌های آدم بخوره؛ یه هم‌چین مواقعی، زن‌ها پشت خودشونو خم می‌کنند و یه کمی می‌لرزند. شاید برای شما مردها خیلی عجیب به نظر بیاد، اما این‌جوریه دیگه.»
من درست متوجه منظور او نشدم که آیا خوردن غذا عجیب به نظر می‌آمد یا نوک ناخن؟ اما اطمینان داشتم هر چیزی که به انگشتان او بخورد، پاکی و لطافت آن‌ها را مخدوش می‌سازد.
تمایل من به نوازش بیشتر دستی که قرض گرفته بودم، طبیعی بود؛ ولی از ادامة این کار دست کشیدم. آن‌چه باعث شد خودم را عقب بکشم، تنهایی من بود. چرا که نقاط حساس در بدن دختری که دستش را به من قرض داده بود قابل شمارش نبود و نوازش انگشتان دست چنین دختری باعث افزایش احساس محبت در من می‌شد، نه احساس گناه. ولی خب او دستش را برای چنین کاری به من قرض نداده بود و من حق نداشتم کار خنده‌دار و احمقانه انجام بدهم.
«پنجره!»
توجه نکرده بودم که پنجره باز است. هرچند دیده بودم که پرده‌ها کنار زده شده‌اند.
دست دخترک پرسید: «کسی از اون جا ما را می‌بینه؟»
گفتم: «شاید یه زن یا یه مرد. شاید هم هیچ‌کس.»
«هیچ کس نباید منو ببینه، وگرنه خویشتن منو دیده…»
پرسیدم: «خویشتن؟ این یعنی چه؟ متوجه منظورت نمی‌شم!»
دست با لحنی که بیشتر آهنگ دعا خواندن داشت، پاسخ داد:
«باید دور شد… برای دیدن خویشتن خود، باید از خود دور شد.»
گفتم: «آخه چرا؟ مگه این خویشتن، پیش خود اون‌ها نیست؟»
«نه، دوره. خیلی دوره.»
به نظر می‌رسید که دختر و دست او بی‌نهایت از یکدیگر جدا افتاده‌اند. آیا دست می‌توانست از این راه دور، نزد دخترک برود؟ آیا من می‌توانم آن را از این راه دور به دخترک برسانم؟
دست، با اعتمادی که به من داشت، با آرامش دراز کشید. آیا دختر هم در چنین آرامش مطمئنی به سر می‌برد؟ آیا احساس ناراحتی نداشت و کابوس نمی‌دید؟ آیا دخترک سعی نکرده بود هنگام جدا شدن از دستش، از ریختن اشک‌هایش جلوگیری کند؟ دستی که اکنون در کنار من بود؛ در اتاقی که دخترک هرگز آن را ندیده بود.
رطوبت هم‌چون وزغی که شکمش را باد کرده باشد، پنجره را دربر گرفته بود. انگار مه اجازه نمی‌داد باران از نیمه راه آسمان پایین‌تر بیاید. اما شب هرچند در فاصله‌ای دور قرار داشت، ولی به تدریج آن فاصله را کم می‌کرد. هیچ سقفی به چشم نمی‌آمد و صدای هیچ بوقی به گوش نمی‌رسید.
در حالی‌که به طرف پرده می‌رفتم، گفتم:
«من پنجره رو می‌بندم.»
رطوبت هوا پرده را هم خیس کرده بود. چهره‌ام در پنجره جوان‌تر از سنی که سی و سه سال بود، نمودار شد. در کشیدن پرده، هیچ تردیدی نکردم و چهره‌ام ناپدید شد.
ناگهان خاطره‌ای دربارة پنجره از ذهنم گذشت. در یک هتل، در نهمین طبقه، دودختر کوچک که دامن‌های قرمز به تن داشتند، نزدیک پنجره بازی می‌کردند. آن دو دختر، هم‌چون لباس‌های‌شان، شباهت خیلی زیادی به یکدیگر داشتند؛ شاید هم دوقلو بودند؛ دوقلوهای غربی. آن‌ها به یکدیگر تنه می‌زدند، با دست به شیشه می‌کوبیدند و با شانه‌هاشان به آن فشار می‌آوردند. مادشان هم در حالی‌که پشتش به پنجره بود، به آن‌ها ملحق شد. اگر شیشه می‌شکست یا از جا درمی‌آمد، دخترها از طبقة نهم به پایین می‌افتادند. گویا تنها من بودم که این خطر را در مورد آن‌ها احساس می‌کردم. مادرشان اصلاَ نگران نبود. درواقع این استحکام زیاد شیشه بود که خطر را برطرف می‌کرد.
از کنار پنجره به وسط اتاق بازگشتم. دست دختر که در رخت‌خواب افتاده بود، گفت:
«قشنگه.»
شاید این بار، پرده را می‌گفت که طرح گل‌دارش شبیه روتختی بود. روی تخت نشستم، دست دخترک را روی زانو گذاشتم و گفتم:
«اوه، آره. هرچند، بر اثر تابش نور خورشید رنگ و روش پریده. ولی خب، باید بگم تو قشنگ‌تری، قشنگ‌تر از هر چیز دیگه!»
کف دست را در دست راستم و شانه‌اش را در دست چپم گرفتم و آرنج آن را خم و راست کردم. دست با لحنی که انگار می‌خندید، گفت:
«مواظب باش. چی کار داری می‌کنی؟ شوخی‌ات گرفته؟»
«نه، ابداَ.»
لبخند دست، هم‌چون نوری از آن ساطع شد. دست، حالت صورت دخترک را داشت.
من آن لبخند را می‌شناختم. دختر آرنج‌هایش را روی میز می‌گذاشت و چانه یا گونه‌هایش را کف دست‌ها قرار می‌داد. شاید این وضعیت برای یک دختر جوان، چندان زیبا نباشد، ولی در آن دختر حالتی وجود داشت که به آن وضعیت، ظرافت می‌بخشید. گردی شانه‌ها، انگشتان، چانه، گونه‌ها، گوش‌ها، گردن بلند و لاغر و موها، همگی با هم حرکاتی موزون وهماهنگ داشتند. او با مهارت از کارد و چنگال استفاده می‌کرد و هر بار با حالتی موقرانه آن‌ها را حرکت می‌داد. او غذا را از میان لب‌های کوچک خود می‌گذراند و پس از جویدن فرو می‌داد. من احساس می‌کردم که در برابر من نه یک دختر در حال غذا خوردن، بلکه یک گروه موسیقی متشکل از دست‌ها، چهره و گلو قرار دارد. همیشه نور لبخند او بر پوست دستش که اکنون نزد من بود، پرتو می‌افشاند.
به نظر می‌رسید که دست می‌خندد، زیرا هنگامی که من آن را خم کردم امواج آرامی از ماهیچه‌های سفت و در عین‌حال ظریفش عبور کرد و سایه روشن‌هایی در پوست نرم آن پدید آورد. قبل از آن، هنگامی که نوک انگشتان دست را در زیر ناخن‌های بلند لمس کردم نیز، امواج دیگری شبیه آن نظر مرا جلب کرده بود. همان امواج باعث شد که من خم شوم و آرنج دست را از حالت خم‌شده درآورم؛ وگرنه هیچ انگیزه‌ای برای انجام عملی شریرانه، در من وجود نداشت. بدون این‌که حرکت دیگری انجام بدهم، به دست که روی زانویم دراز کشیده بود، خیره شدم. هنوز هم سایه روشن‌های دیگری از روی آن عبور می‌کردند.
«گفتی شوخی‌ام گرفته؟ نه، راستش داشتم فکر می‌کردم که آیا می‌تونم تو رو با دست خودم عوض کنم؟»
گفت: «بله.»
«می‌ترسم دیگه نتونم بهت پس بدم.»
دست گفت: «آه!»
پرسیدم: «این کار رو بکنم؟»
دست گفت: «خواهش می‌کنم؛ اشکالی نداره.»
اجازه صادر شد و متوجه شدم که می‌توانم این کار را انجام دهم.
گفتم: «یه بار دیگه بگو. بگو خواهش می‌کنم.»
«خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم.»
به خاطر آوردم. این صدا شبیه به صدای زن دیگری بود که تقاضایی از من داشت. البته او زیباتر از دختری نبود که دستش را به من قرض داده بود. شاید صدای آن زن به نظرم اندکی عجیب می‌آمد. او در حالی که به من خیره شده بود گفت:
«خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم.»
انگشتانم را روی پلک‌هایش گذاشتم و آن‌ها را بستم، صدایش می‌لرزید؛
«مسیح گریه کرد. سپس یهودیان گفتند: اینک ببینید چگونه آن زن را دوست دارد.»
در گفته‌های زن اشتباهی وجود داشت. او در جمله‌ای مربوط به داستان معروف لازاروس، از« زن» به جای« مرد» استفاده می‌کرد. شاید چون خود او زن بود آن جمله را به اشتباه بیان می‌کرد و شاید هم از روی عمد این کار را می‌کرد.
درهرحال چیزی که او گفت، برای آن موقعیت خاص، نامناسب بود و مرا تکان داد. به زن خیره شدم و منتظر بودم از چشمان بسته‌اش اشک جاری شود. او چشمانش را گشود و دست‌هایش را بالا برد. در حالی که به سر او فشار می‌آوردم، سعی کردم او را بنشانم. زن دست‌هایش را روی سرش گذاشت و گفت:
«آه، منو زخمی کردی.»
قطره‌ای خون روی زمین چکید. موهایش را کنار زدم و قطره خون دیگری را که از سرش بیرون می‌آمد مکیدم. زن، سنجاق‌های سرش را درآورد و گفت:
«مهم نیست. من خیلی زود خون‌ریزی می‌کنم؛ حتی با کوچک‌ترین تماس.»
یکی از سنجاق‌ها به پوست سر او فرو رفته بود. لرزشی در شانه‌هایش ایجاد شد، ولی سعی کرد بر خود مسلط باشد.
دست از من خواهشی کرده و مرا به یاد زن دیگری انداخته بود. ولی آیا واقعاَ صدای آن دست و آن زن به هم شباهت داشت؟ آیا تشابهی که من احساس می‌کردم، به دلیل واژه‌ای مشابه نبود که هر دو به کار برده بودند؟ آیا دست جدا‌شده از بدن، احساس استقلال می‌کرد؟ آیا واقعاَ برای هر کاری آمادگی داشت و بعداَ اظهار پشیمانی نمی‌کرد؟
به نظرم می‌آمد که اگر حرف دست جداشده را بپذیرم و آن را با دست خودم عوض کنم، دردی ناگفتنی و بسیار شدیدتر در بدن دخترک ایجاد خواهد شد.
به دست که روی زانویم بود، خیره شدم. در داخل آرنج، سایه‌ای به چشم می‌خورد. به نظر می‌رسید که لازم است آن را از بین ببرم. دست را به لب‌هایم نزدیک کردم تا با دهانم سایه را ببلعم.
دست، روی گردنم قرار داشت و در حالی که سعی می‌کرد از لب‌هایم دور شود، گفت:
«مواظب باش! یه کم آروم‌تر، غلغلکم می‌آد.»
گفتم: «وقتی اونونوشیدم، تو رو رها می‌کنم.»
دست پرسید: «چه چیزی رو می‌خوای بنوشی؟»
جوابش را ندادم.
دوباره پرسید: «چه چیزی رو نوشیدی؟»
گفتم: «بوی پوست روشن تو رو.»
مه غلیظ‌تر شده بود و برگ‌های ماگنولیا هم به نظر خیس می‌رسید. چه هشدارهای دیگری ممکن بود از رادیو پخش شود؟ به طرف رادیو که روی میز قرار داشت رفتم و نزدیک آن ایستادم. گوش دادن به رادیو در حالی که دست دور گردنم قرار داشت، امکان‌پذیر نبود. گمان کردم چیزی شنیدم: پرندگان کوچک به دلیل خیس بودن شاخه‌های درختان و پاها و پر‌های‌شان، به زمین می‌افتند و دیگر قادر به پرواز نیستند. اتومبیل‌هایی که از خیابان‌ها می‌گذرند، باید مواظب باشند که از روی پرندگان عبور نکنند. اگر باد گرمی بوزد، شاید رنگ مه تغییر کند. زمانی که مه رنگ‌های عجیب و غریبی به خود می‌گیرد، به شدت زیان‌آور است. بنابراین شنوندگان در صورتی که مشاهده کردند رنگ مه، صورتی یا ارغوانی شده، در و پنجره‌ها را ببندند.
«تغییر رنگ؟ صورتی یا ارغوانی؟»
پرده را کنار زدم و به بیرون نگریستم. به نظر می‌رسید که مه بدون وزن، به پایین می‌آید. شاید به دلیل وزش باد بود که سیاهی دیگری که با سیاهی معمولی شب تفاوت داشت، حرکت می‌کرد. ضخامت مه، بی‌نهایت بود. با این حال انگار در ورای آن، چیز هراس‌آوری می‌پیچید و حلقه می‌شد.
هنگامی که با دست قرض گرفته به خانه می‌آمدم، پرتو چراغ‌های جلو و عقب اتومبیلی که زنی آن را می‌راند، در مه به صورتی محو به نظر می‌رسید. انگار از پشت پنجره لکه‌ای کوچک و ارغوانی به طرف من می‌آمد.
با عجله از پنجره دور شدم.
«بیا ما هم بریم تو رخت‌خواب.»
انگار هیچ کس دیگری در جهان بیدار نبود. بیدار ماندن، وحشت‌آور به نظر می‌رسید.
دست را از گردنم جدا کردم، آن را روی میز گذاشتم و یک کیمونوی نخی پوشیدم. در همان حال، دست به من نگاه می‌کرد. تا آن موقع هیچ زنی هنگام تعویض لباس، مرا ندیده بود.
دست را برداشتم و به بستر رفتم. آن را روی سینه‌ام گذاشتم و در حالی که به راحتی آرمیده بودم، به آن نگریستم.
صدایی محو و سبک هم‌چون ریزش باران به گوشم می‌رسید. انگار مه اجازه نمی‌داد باران ببارد و در عوض، خود قطره‌قطره، به زمین می‌ریخت.
انگشتانی که دست مرا محکم گرفته بود، هر لحظه گرم‌تر می‌شد و احساس آرامشی دو چندان به من می‌بخشید.
«خوابیدی؟»
دست پاسخ داد: «نه.»
گفتم: «ساکت بودی، فکر کردم شاید خوابیدی.»
گفت: «می‌خوای چه کاری برات انجام بدم؟»
دست را روی سینه‌ام گذاشتم و گرمای متفاوت آن را احساس کردم. در آن شب خفه و سرد، نرمی پوست دست، دلپذیر بود.
هنوز چراغ‌ها روشن بود. هنگامی که به رخت‌خواب خزیدم، فراموش کردم آن‌ها را خاموش کنم.
«اوه، چراغ‌ها.»
از جا برخاستم و دست از روی سینه‌ام به زمین افتاد. با عجله آن را برداشتم و گفتم:
«خواهش می‌کنم تو چراغ‌ها رو خاموش کن.»
به طرف در رفتم و ادامه دادم:
«تو عادت داری تو تاریکی بخوابی، یا دوست داری چراغ‌ها روشن باشن؟»
دست پاسخی نداد. بدون تردید از علاقه و عادت خود خبر داشت. پس به چه دلیل پاسخ نمی‌داد؟ از آن‌جایی که در مورد شب‌زنده‌داری‌های دختران، چیزی نمی‌دانستم، سعی کردم دو تصویر را در ذهنم با هم مقایسه کنم. خوابیدن دخترک در تاریکی یا زیر نور چراغ‌های روشن. به این نتیجه رسیدم که آن شب، او به دلیل داشتن تنها یک دست، حتماَ چراغ‌ها را روشن می‌گذارد. درواقع من دلم می‌خواست که او چراغ‌ها را روشن بگذارد.
خودم هم تمایل داشتم همین کار را بکنم. می‌خواستم به دست خیره شوم. می‌خواستم بیدار بمانم و خوابیدن آن را ببینم؛ ولی انگشتان دست، دراز شد و کلید نزدیک در را خاموش کرد.
خاموش و منتظر ماندم تا دست به خواب برود. دست، از ترس یا ناراحتی از تاریکی، روی سینه‌ام خاموش مانده و کاملاَ از آرنج خم شده بود.
مچ دست روی قلبم قرار داشت. تپش نبضش دلپذیر بود. درواقع گویی صدای قلب من و نبض آن دست با هم حرف می‌زدند. نخست ضربان مچ کندتر از تپش قلب من بود، ولی بعد از مدتی با آن هماهنگ شد. سپس تنها صدای قلب خودم را احساس کردم. شاید هم دیگر نمی‌توانستم بفهمم کدام تندتر می‌زند و کدام کندتر.
صدای ضربان قلب و تپش نبض، مدت کوتاهی مرا به خود مشغول داشت. تصمیم گرفتم آن دست را با دست خودم عوض کنم. آیا به خواب رفته بود؟ شنیده بودم زنانی که شوهران خود را دوست دارند، در کنار آن‌ها احساس آرامش می‌کنند، ولی تا آن هنگام ندیده بودم زنی به آرامی آن دست در کنار کسی خفته باشد.
صدای ضربان قلب خود را دوباره احساس کردم. در فاصله‌ای که میان دو تپش متوالی وجود داشت انگار چیزی با سرعت دور می‌شد و با سرعت بازمی‌گشت. مدتی گوش دادم و متوجه شدم هر لحظه این فاصله بیشتر می‌شود. در عین حال، آن چیز هرچه دورتر و دورتر می‌رفت؛ با چیز دیگری در مقصد ، روبرو نمی‌شد و ضربان بعدی، آن را به سوی خود فرا می‌خواند. هر کس دیگری جای من بود، این افکار او را می‌ترساند؛ ولی من نترسیدم. با این حال در تاریکی به دنبال کلید برقی که در کنار تخت‌خواب بود، گشتم.
قبل از روشن کردن چراغ، لحاف را کاملاَ کنار زدم. دست روی آن خوابیده بود و از هر آن‌چه می‌گذشت بی‌اطلاع بود.
حلقه‌ای نور سفید و محو که هم‌چون نور خورشید پیش از غروب، گرم و کوچک بود، دور گردنم وجود داشت و احتمالاَ از پوست تنم بیرون می‌تابید.
چراغ را روشن کردم. شانه و انگشتان دست قرض گرفته را صاف کردم. آن را کاملاَ در دست‌هایم چرخاندم و به سایه روشن‌های روی آن، گردی شانه، ساعد متورم، بازو، مچ، انگشتان، پشت و کف دست نگریستم.
«من اونو می‌خوام.»
آن‌چه را می‌گفتم، ناآگاهانه بر زبانم جاری می‌شد. در حالتی خلسه‌مانند، دست راستم را از شانه درآوردم و دست دخترک را جای آن گذاشتم.
صدای تنفس آرامی به گوش می‌رسید، نمی‌دانم از من بود یا از دست دخترک. در شانه‌ام درد خفیفی احساس کردم. به این ترتیب متوجه شدم که تغییر با موفقیت صورت گرفته است.
دست دخترک که دیگر دست خودم محسوب می‌شد، می‌لرزید. آن را خم کردم و نزدیک دهانم آوردم.
پرسیدم: «درد داشت؟ دردت اومد؟»
«نه، اصلاَ. به هیچ‌وجه.»
دست، گویی در گفتن این کلمات تعادل نداشت و آن‌ها را نامنظم ادا می‌کرد.
لرزشی هم‌چون صاعقه در من به وجود آمد. انگشتان دست تازه را در دهانم فرو کردم.
به عبارتی می‌توانم بگویم که من با این کار، خوشحالی خودم را ابراز می‌داشتم؛ انگشتان دخترک در دهانم بود بنابراین نمی‌توانستم چیزی بگویم.
دست گفت: «خواهش می‌کنم. همه چیز به خوبی پیش رفت. بهت گفته بودم که می‌تونی. حالا هم…»
لرزش از بین رفت.
ناگهان متوجه موضوع دیگری شدم. من انگشتان دختر را در دهانم احساس می‌کردم، ولی انگشتان دست راست او که دیگر انگشتان دست راست من محسوب می‌شد، نمی‌توانست لب‌ها یا دندان‌های مرا احساس کند. با وحشت دست راستم را تکان دادم، ولی نتوانستم حرکات آن را احساس کنم. فاصله یا وقفه‌ای بین دست و شانه‌ام وجود داشت.
از دهانم پرید: «نکنه خون جریان نداره، هان؟»
برای نخستین بار ترس سراسر وجودم را فرا گرفت. روی تخت نشستم. دست واقعی خودم در کنارم افتاده و چون از من جدا شده بود، به نظر زشت و بدنما می‌رسید؛ ولی موضوع مهم‌تر، این بود که هیچ تپشی نداشت و حرکتی نمی‌کرد. دست دختر که دیگر مال من شده بود، گرم و پرتپش بود و دست واقعی خودم، به نظر خشک و سرد می‌رسید. با دست دختر که مال من شده بود، دست راستم را که دیگر به من تعلق نداشت، گرفتم؛ ولی هیچ احساسی در آن وجود نداشت.
از دست دخترک که دیگر مال خودم بود پرسیدم:
«تپشی احساس کردی؟ سرد بود؟»
پاسخ داد: «کمی سرد بود. فقط کمی سردتر از من. دارم کم‌کم گرم می‌شم.»
در صدای دست، لحن زنانه‌ای وجود داشت. در آن هنگام که دیگر به شانه‌ام وصل شده بود، حالت زنانه‌اش را احساس کردم. پیش از آن، اصلاً زنانه نبود.
«تپش اون متوقف نشده بود؟»
دست گفت: «باید بیشتر اعتماد کنی.»
«به چی؟»
«تو دست خودتو با من عوض کردی، مگه نه؟»
با نگرانی پرسیدم: «خون جریان داره؟»
«زن است که در تو جان می‌گیرد. تو این راه را می‌شناسی؟ زن، چرا گریانی؟ کسی می‌خواهد جانت را بگیرد؟»
کمی مکث کرد و بعد گفت: «من بعضی شب‌‌ها که خواب می‌بینم و بیدار می‌شم، دارم این جمله رو با خودم زمزمه می‌کنم.»
البته این بار، لغت «من» درواقع به معنای صاحب زیبای دستی بود که بر شانه‌ام قرار داشت. آن کلمات که از کتاب مقدس نقل شد، انگار از صدایی ازلی و از محلی ابدی به گوش می‌رسید.
من هم شروع کردم به حرف زدن در مورد دخترک.
«مگه اونم موقع خوابیدن دچار مشکل می‌شه؟ مگه اونم کابوس می‌بینه؟ این مه، کابوس‌های وحشتناکی رو با خودش آورده که در این اطراف پرسه می‌زنن. ولی رطوبتش بدتره و باعث می‌شه که آدم سرفه‌های شیطانی بکنه.»
«بااین کار، دیگه نمی‌ذارم چیزی بشنوی.»
دست دخترک که دیگر مال من شده بود و جای دست واقعی مرا گرفته بود، گوش راستم را پوشاند.
درست است که آن دست متعلق به من بود، ولی به نظر می‌رسید حرکتی که کرد، به اختیار من نبود؛ گویی خودش این گونه اراده کرده؛ از اعماق وجودش. بنابراین، آن جدایی به‌طور کامل صورت نپذیرفته بود.
تپش. صدای تپش.
صدای تپش دست راست واقعی خودم را شنیدم. دست راست دخترک، همراه با دست راست واقعی خودم که در آن دست قرار داشت، گوشم را گرفته بود. دست واقعی خودم، گرم بود و طبق گفته‌های دست دخترک، تنها به طوری محسوس کمی از انگشتان دست قرض گرفته شده، سردتر بود.
«من شیاطین را از تو دور می‌کنم.»
ناخن انگشت کوچک دست دخترک که بزرگ، ظریف و زیبا بود، موذیانه و به آرامی در گوشم فرو رفت. سرم را تکان دادم. دست چپم که از اول مال خودم بود، مچ دست راستم را که درواقع مال دخترک بود، گرفت. وقتی سربرگرداندم، انگشت کوچک دست دخترک را دیدم.
چهار انگشت دست دخترک، دستی را که من از شانه‌ام درآورده بودم، گرفته بود. انگشت کوچک دست به تنهایی، که درواقع باید گفت به تنهایی آزاد بود تا خم شود، روی دست سابق من قرار داشت. نوک ناخن آن، دست راست واقعی مرا به آرامی لمس می‌کرد. آن انگشت طوری خم شده بود که تنها از دست نرم آن دختر برمی‌آمد و غیر ممکن بود دست مردی درشت استخوان و دارای مفصل‌های سفت بتواند آن کار را انجام بدهد. انتهای آن انگشت زاویه‌ای عمودی داشت و در نخستین مفصل طوری خم شده بود که باز هم زاویه‌ای عمودی تشکیل می‌داد. به این ترتیب، یک چهار ضلعی درست شده بود که ضلع چهارم آن را انگشت دیگری که انگشتر در آن قرار داشت، تشکیل می‌داد.
پنجره‌ای مستطیل شکل در برابر چشمان من ایجاد شده بود. به عبارت دیگر، آن مستطیل، هم‌چون روزنه‌ای به شمار می‌رفت که بزرگ‌تر از عدسی چشم نبود؛ ولی نمی‌دانم چرا به نظر من به شکل پنجره آمد. نوعی پنجره که همه چیز از میان آن دیده می‌شد. پنجره‌ای از یک انگشت کوچک به اندازة عدسی چشم، و آن قدر سفید که می‌درخشید. آن پنجره را نزدیک یکی از چشمانم آوردم و چشم دیگرم را بستم.
دست پرسید: «اوه، خیلی جالبه، عین شهر فرنگ! می‌بینی؟»
«اتاق تاریک و قدیمی خودم، و پنج چراغشو…»
قبل از این‌که جمله‌ام را به پایان برسانم، ناگهان فریاد زدم:
«نه، نه. اونو هم می‌بینم.»
پرسید: «خب، چی می‌بینی؟
«رفت.»
«خب، چی دیدی؟»
گفتم: «یه رنگ. یه لکة ارغوانی. که داخلش دایره‌های کوچیک، یا دونه‌های کوچیک سرخ و طلایی دور همدیگه می‌چرخیدن.»
«تو خسته‌ای.»
دست دخترک، دست واقعی مرا بر زمین گذاشت و انگشتانش، به آرامی پلک چشم‌های مرا نوازش کرد.
گفتم: «دونه‌های سرخ و طلایی دور یه چرخ دندونه‌دار می‌چرخیدن. توی چرخ دندونه‌دار یه چیزی می‌دیدم. انگار می‌اومد و می‌رفت.»
نمی‌دانستم واقعاَ چیزی دیده بودم یا صرفاَ به نظرم می‌رسید. شاید هم خطای باصره بود که درست در خاطرم نماند. نمی‌توانستم به یاد بیاورم که آن چیز، چه بود.
«می‌خواستی خطای باصره رو برام توضیح بدی؟»
«نه، هرچی که بود، دیگه رفته…»
«روزهای رفته… آرزوها و غم‌های رفته…»
حرکت انگشت دست روی پلک‌های من متوقف شد. پرسش غیر منتظره‌ای از ذهنم خطور کرد.
گفتم:
«وقتی که موهاتو باز می‌کنی، روی شونه‌هات می‌ریزه و اونو می‌پوشونه؟»
«آره. من موهامو با آب گرم می‌شورم، ولی بعد از اون، گاهی برای آرایش، روش آب سرد می‌ریزم. از تماس موهای سرد با شونه‌ها و بازوهام لذت می‌برم.»
بدون تردید، این خود دخترک بود که پاسخ می‌داد. شانه‌هایش هرگز توسط کسی لمس نشده بود وبرای بیان احساساتش در مورد تماس موهای خیس و سرد با آن‌ها، مشکلی نداشت. آیا دستی که از بدنش جدا شده بود هم، کم‌رویی و احتیاط را کنار گذاشته بود؟
دست چپم را به آرامی روی شانه‌ام که در سمت راست بدنم قرار داشت و دیگر متعلق به خودم بود، گذاشتم. احساس کردم چیز گردی را در دست گرفته‌ام که زیاد بزرگ نیست. آن گردی بسیار نرم و لطیف بود.
دست دخترک آرام و بی‌حرکت روی پلک‌هایم قرار داشت. سپس دست و انگشتان به نرمی حرکت کرد و گرمای دلپذیری به روی پلک‌هایم بخشید. آن گرما به داخل چشمانم نیز راه یافت.
به آرامی گفتم: «حالا خون جریان داره. دیگه راه افتاد.»
هنگامی که متوجه شدم دستم با دست دخترک عوض شده، اصلاَ تعجب نکردم، چرا که هیچ لرزش یا دردی را در شانه‌هایم یا دست دخترک احساس نکردم. چه موقعی خون در آن دست به جریان افتاد؟ آیا خون دست در من جریان یافته است؟ چه هنگام شکاف شانه‌ام از بین رفت و جای قطع شدن دست واقعی خودم، التیام یافت؟ خون پاک دخترک در آن لحظه‌های بی‌نظیر، در من جاری شده بود؛ ولی آیا هنگامی که دست دخترک را به او پس بدهم، جریان خون مرد نه چندان پاکی چون من در بدن او ناخوشایند و نامطبوع نخواهد بود؟ از کجا معلوم، شاید هم او دیگر هیچ‌وقت دست خود را نپذیرد و به شانه‌اش وصل نکند.
با خود زمزمه کردم: «تسلیم این چیزها نشو.»
دست دخترک گفت: «اشکالی نداره. نگران نباش.»
هیچ نشان برجسته‌ای بین دست دخترک و شانه‌ام به چشم نمی‌خورد و خون به طور طبیعی، جریان داشت. دست چپم هنوز بر شانه‌ام بود و شانه‌ام که دیگر مال خودم بود، واقعیت را به خوبی درک می‌کرد. به عبارت دیگر، کتف سمت راست و دست چپم یکدیگر را شناخته بودند. این شناخت، باعث شد تا هر دو بی‌حس شوند.
پس از آن بود که خواب مرا درربود.
در موج بزرگی غوطه می‌خوردم. این موج، همان مه حلقه‌ای شکل بود که ته‌رنگ ارغوانی داشت و امواج سبز کم‌رنگ در نقطه‌ای که من شناور بودم، به چشم می‌خورد.این امواج تنها مرا احاطه کرده بود و در جای دیگری وجود نداشت.
دست چپم آرام و بی‌حرکت روی دست راست دخترک که دیگر مال خودم بود، قرار داشت. انگشتان دخترک هنوز پرچم‌های ماگنولیا را محکم در مشت خود می‌فشرد. یادم آمد که ما آن‌ها را دور انداختیم؛ پس چگونه دست دخترک دوباره آن‌ها را یافته بود و برداشته بود؟ گلبرگ‌های سفید که بیشتر از یک روز از سن آن‌ها می‌گذشت، هنوز نریخته بودند.
اتومبیلی که زن آن را می‌راند، آهسته می‌رفت و دور من می‌چرخید. من در مرکز دایره بودم. به نظر می‌رسید که زن کاملاَ مراقب است. مراقب من و دست دخترک که دیگر مال خودم بود.
احتمالاَ به خواب سبکی فرو رفته بودم. تا آن هنگام خوابی چنین دلپذیر، شیرین و زیبا نداشتم. من همیشه خفته‌ای بی‌قرار بودم؛ تجربه‌ای این‌چنین، همانند خواب کودکی معصوم نداشتم. اما به ناگاه خواب‌هایم در سیاهی محو شد. فریادزنان از خواب پریدم. درواقع از رخت‌خواب به پایین افتادم و غلت‌زنان چند قدمی در اتاق پیش رفتم.
من بر اثر تماس با چیزی نفرت‌آور از خواب پریده بودم. و آن چیز، دست راست واقعی خودم بود.
سعی کردم خودم را محکم نگه دارم. به دستی که روی بستر بود، نگاه کردم. نفس در سینه‌ام حبس و تپش قلبم شدیدتر شد. بدنم به لرزه درآمد. لحظه‌ای آن دست را دیدم؛ بلافاصله دست دخترک را از شانه‌ام جدا کردم و دست راست واقعی خودم را به جای آن چسباندم. این حرکت، چنان تپش وحشتناکی در وجودم برانگیخت که مرگ آنی را در مقابل چشمان خود حاضر دیدم.
کنار تخت‌خواب زانو زدم و سینه‌ام را به تخت چسباندم. قلبم را با دست بازگشته‌ام گرفتم. هنگامی ک تپش آن کاهش یافت، غمی ناشناخته از ژرف‌ترین نقطه‌ای که در درونم بود، سراسر وجودم را فرا گرفت.
سرم را بلند کردم.
«پس دست دخترک کجاست؟»
آن دست، پایین تخت افتاده و گوشه‌ای از پتو را چنگ زده بود. انگشتان بازشده‌اش، حرکت نمی‌کرد. آن دست، در پرتو نور کم‌رنگ اتاق، سفیدی محوی داشت.
از دیدن این صحنه به شدت ترسیدم و از احساس خطری که سراپایم را فرا گرفت، ناخودآگاه فریادی کشیدم. سپس دست را از زمین برداشتم و به سینه‌ام چسباندم. آن را طوری در آغوش گرفتم که انگار طفل کوچکی را که لحظه‌های آخر زندگی خود را می‌گذراند، در بغل دارم. انگشتان دست را به لب‌هایم نزدیک کردم. شبنمی که انگار عطری زنانه داشت، هم‌چون قطرة اشکی از میان ناخن‌ها و نوک انگشتان دست، به بیرون تراوش کرد و به پایین فرو چکید.
نویسنده: یاسوناری کاواباتا
مترجم: رضا دادویی

از: خانه خوبرویان خفته – انتشارات آمه، تهران چاپ چهارم، 1389
حروف‌چین: ش. گرمارودی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.