داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

قصبه‌ی نان‌های جویده شده
همسایه‌ی عزیز
ماکسیم… (آه فراموش کردم پدر روحانی شما را چه می‌نامید، بزرگوارانه مرا ببخشید!) ببخشید وعفو کنید این مردک پیر و روحیه‌ی یاوه بافش را، که جسارت کرده و آرامش‌تان را با سخنان نامربوط و ناچیز خود در این نامه به هم زده است. دیگر یک سال کامل از آن زمان گذشته که طبق میل‌تان در این گوشه‌ی دنیا و در همسایگی با من (این بنده‌ی حقیر) رحل اقامت افکنده‌اید و من هنوز شما را نمی‌شناسم. شما نیز این سنجاقک ناچیز را نمی‌شناسید. حداقل اجازه دهید ـ همسایه‌ی گران‌قدر- به‌کمک این هیروگلیف مخصوص پیرمردان با شما آشنا شوم، دست پژوهنده‌ی شما را بفشارم و خیر مقدم بگویم آمدن‌تان را از پترزبورگ به خرابه‌ی ناقابل ما که جمعیت‌اش را مردگان نازل و انسان‌های کشاورزی تشکیل می‌دهند که به اصطلاح عناصر عاصی نام دارند. مدت‌ها بود در جست‌وجوی اتفاقی برای آشنایی با شما بودم و اشتیاقم برای این مهم چه بسیار بود؛ چرا که دانش به‌نوعی مادر تنی ما است، مثل تمدن. چون از صمیم قلب به نام و آوازه‌ی کسانی که در اوج شهرت‌اند احترام می‌گذارم؛ نام کسانی که بر کتیبه‌ی صومعه‌ها و سنج‌ها و روی نشان‌های افتخار حک می‌شود و عنوان‌شان در گوشه گوشه‌ی این جهان مریی و نامریی ـ یعنی همین دنیای زیر ماه ما- چون تندری می‌غرد. من به منجمان و شاعران، متافیزیسین‌ها و شیمیدان‌ها و دیگر خدمت‌گذاران علم بسیار عشق می‌ورزم، که البته شما هم به خاطر دست‌آوردهای معقولانه‌ی علمی‌تان در رشته‌های مواد غذایی و باغداری از آن جمله‌اید.
می‌گویند که شما کتاب‌های زیادی به زیور طبع آراسته‌اید که حاصل فعالیت ذهنی مدام شما با لوله‌های آزمایشگاه و دماسنج‌ها و بسیاری کتاب‌های خارجی بوده است که عکس‌های جذابی هم دارند.
چندی پیش، کاهن محلی ما، -پدر گراسیم- به کلبه‌ی من، یعنی همین ملک ناچیزم سری زد و با تعصب مخصوص خود ایده‌ها و اندیشه‌های شما را که مربوط به پیدایش انسان و درگیر پدیده‌های این جهان مریی است ملامت و سرزنش کرد و علیه گستره‌ی ذهنی شما و افق تفکرات‌تان که مملو از نور و روشنایی است به تندی سخن راند و از کوره در رفت. من با نظر پدر گراسیم درباره‌ی ایده‌های شما موافق نیستم. چرا که زندگی می‌کنم و گذرانم تنها از راه علم است. علمی که مشیت الهی برای نوع انسان تعیین کرده تا از درون این جهان مریی و نامریی، فلزات گران‌بها و شبه فلزات و برلیان‌ها بیرون بکشد.
با این‌همه عفو کنید این پیر ناچیز را که به سختی به چشم می‌آید، اگر جسارت می‌کنم و برخی ایده‌های شما را که مربوط به ماهیت طبیعت می‌شوند رد می کنم.
پدر گراسیم من را باخبر کرد که گویا شما اثری تالیف کرده‌اید و در آن ایده‌هایی نه چندان استوار درباره‌ی انسان‌ها و موقعیت نخستین آن‌ها در عهد دقیانوس و چه می‌دانم پیش از آن شرح کرده‌اید. شما در این اثر فرموه‌اید که انسان از نسل میمون و عنتر و اورانگوتان پدید آمده است. این پیر مرد را می‌بخشید، اما من با شما درباره‌ی این نکته‌ی مهم موافق نیستم و می‌توانم در این جا مکثی کنم و ادامه دهم که اگر انسان، این حکمران جهان و اشرف مخلوقات، از میمون جاهل و احمق پدید می‌آمد، می بایست هم دم می‌داشت و هم صدایی نکره. اگر ما از میمون پدید می‌آمدیم، ما را کولی‌ها در شهرها برای نمایش می‌گرداندند و ما برای نمایش یک‌دیگر ـ رقصان و به فرمان کولی‌ها یا در پشت میله‌های باغ وحش ـ پول هم پرداخت می‌کردیم. آیا ما سراسر پوشیده از پشمیم؟ آیا ماجامه‌هایی به تن نمی‌کنیم که میمون از آن محروم است؟ آیا ما از زن متنفر نمی‌بودیم و به چشم حقارت در او نمی‌نگریستیم، اگر او حتا قدری بوی میمون می‌داد؛ میمونی که ما به کرات او را در آغوش اشراف می‌بینیم؟ اگر اجداد ما از میمون پدید آمده بودند، آن‌ها را در آرامگاه مسیحیان به خاک می‌سپردند؟ مثلا جد من آموروسی که در زمان هون‌ها و سلطنت حاکم لهستانی یواخیم شوستاکوم زندگی می‌کرد و هنوز یادداشت‌هایش در مورد آب وهوای معتدل آن زمان و استعمال بیش از حد نوشیدنی‌های داغ، پیش برادرم ایوان نگه‌داری می‌شوند. تازه «آبات» هم یعنی کشیش کاتولیک‌ها. مرا عفو کنید از این که در کار منطقی و علمی‌تان دخالت می‌کنم و وحشیانه شما را مجبور به قبول ایده‌های بدقواره‌ی خود می‌کنم. ایده‌هایی که نه در سر یک دانشمند یا یک فرد متمدن، بلکه به احتمال زیاد در شکمش جریان دارد. نمی‌توانم خاموش باشم و از تحملم خارج است وقتی می‌بینم دانشمندان اندیشه‌هایی نادرست از سر می‌گذرانند و خلاصه این که نمی‌توانم مخالفتم را به شما نشان ندهم. پدر گراسیم به من گفتند که شما درباره‌ی ماه به خطا می‌اندیشید. مقصودم کره‌ی ماه‌ی است که جای خوشید را در ساعات ظلمات پر می‌کند، وقتی که مردم در خواب ناز هستند و شما در تاریکی مشغول رساندن برق از جایی به جای دیگر هستید و خیال بافی می‌کنید. به این پیرمرد به خاطر این که احمقانه می‌نویسم نخندید.
شما می‌نویسید که در ماه ـ یعنی کره‌ی ماه- انسان‌ها و طوایفی زندگی می‌کنند. این هرگز امکان ندارد. چون اگر مردم در ماه می‌زیستند آن وقت جلو نور سحرآمیز و معجزه آسای آن را با بیشه زارها و خانه‌هاشان می‌گرفتند. تازه مردم بدون باران نمی‌توانند زندگی کنند و باران هم به سوی زمین فرود می‌آید، نه بالا به سمت ماه. تازه مردمی که در ماه به سر می‌بردند از بالا به پایین می‌افتادند و کثافت و گنداب هم از ماه پرجمعیت به سوی ما می‌ریخت. اصلا مردم می‌توانند در ماه زندگی کنند، وقتی که ماه فقط شب‌ها وجود دارد و روزها ناپدید می‌شود؟ بعدش هم دولت‌ها نمی‌توانند زندگی کردن در ماه را قبول کنند، چرا که به دلیل مسافت زیاد ماه و قابل دسترس نبودنش مردم می‌توانند به راحتی از وظایفشان سرباز زنند و آن‌جا پنهان شوند. شما قدری اشتباه کرده‌اید. شما در اثر عالمانه‌ی خود همان‌گونه که پدر گراسیم به من گفت، آورده‌اید که گویا در عظیم ترین منبع نور، یعنی در خورشید لکه‌های سیاهی وجود دارد. این امکان ندارد؛ چون هرگز امکان ندارد. چگونه شما توانسته‌اید در خورشید لکه ببینید، در حالی که با چشم غیر مسلح به خورشید نمی‌توان نظر کرد. اصلا برای چه روی خو رشید لکه‌هایی باشد، در حالی که بدون آن‌ها هم می‌شود سر کرد؟ تازه از کدام جسم‌ تر این لکه‌ها به جا مانده‌اند که تا به حال خشک نشده‌اند؟ شاید از نظر شما در خورشید ماهی هم یافت می‌شود؟
ببخشید مرا، این تاتوره‌ی مار صفت را که چنین جاهلانه سخنان نیش دار بر زبانش جاری است! می‌دانید، من ارادت خاصی به علم دارم! ثروت در این سده‌ی نوزدهم برای من هیچ ارزشی ندارد. دانش با بال‌های شکوهمندش که به سوی آینده در پرواز است، ارزش پول را نزد من تیره و تار کرده است. باور کنید هر کشفی مثل میخی است که بر ستون مهره‌هایم کوبیده می‌شود. اگر چه نادانم و ملاکی از  اعیان قدیم، با این همه این پیر به دردنخور مشغول کسب علم و اکتشافاتی است که به دست خود آن‌ها را خلق کرده است و سر یاوه بافش آکنده از این چیزهاست. همین کله‌ی متلاطم را می‌گویم که لبریز از اندیشه‌ها و دانسته‌هاست.
مادر طبیعت، همانا کتاب است که باید آن را خواند و فهمید. من با همین عقل خودم اختراعات زیادی داشته‌ام، که هنوز هم حتا یک نفر از آن‌ها خبر ندارد. بدون فضل‌فروشی بگویم که در ارتباط با علمی که با تلاش و زحمت به دست می‌آید، چندان هم کم مایه نیستم و نیستم مثل کسانی که غرق ثروت و مقام و خانه‌ای شش اشکوبه و غلامان و زنگ‌های برقی والدین خود، یعنی پدر و مادر یا کفیلان خود هستند و تباه می‌شوند.
این چیزی است که عقل ناقص من کشف کرده است. من کشف کرده‌ام که خورشید عظیم و آتشین مشعشع ما در روز اول ماه روزه، صبح زود، تماشایی و خوش منظر، با نورهای متنوع و مختلف خود بازی می‌کند و با سوسو زدن عجیب تاثیر شگرفی بر جا می‌نهد.
کشف دیگر این که چرا در زمستان روز کوتاه و شب دراز است و در تابستان برعکس؟ روز در زمستان برای این کوتاه است که مثل دیگر پدیده‌های مریی و نامریی از سرما منقبض می‌شود و دیگر به این دلیل که خورشید زود غروب می‌کند و شب بر اثر تابش چراغ‌ها و فانوس‌ها دراز است، چرا که گرم و منبسط می‌شود. بعد هم این که من کشف کرده‌ام سگ‌ها در بهار علف می‌خورند، عینهو میش‌ها و این که قهوه برای آن‌ها که فشار خون دارند مضر است، چرا که باعث سرگیجه می‌شود و چشم‌های آدم سیاهی می‌رود؛ و امثال این‌ها. من کشفیات زیاد دیگری هم انجام داده‌ام، اگر چه نه مدرکی دارم و نه شاهدی.
تو را به خدا همسایه‌ی عزیز پیش ما تشریف بیاورید، تا با همدیگر کشفی بکنیم، با ادبیات مشغول بشویم و شما این بنده‌ی حقیر را با چیزهای مختلف آشنا بکنید. چندی پیش به نقل از یک دانشمند فرانسوی خواندم، صورت انسان چندان هم که دانشمندان فکر می‌کنند، شبیه صورت شیر نیست، می‌توانیم راجع به همین موضوع صحبت کنیم.و بر ما منت بگذارید و تشریف بیاورید. مثلا همین فردا بیایید. ما الان غذاهای بی گوشت و روغن می‌خوریم، اما برای شما خوراک ساده‌ای تدارک می‌بینیم. دخترم ناتاشا از شما خواهش دارد که با خودتان کتاب‌های خوبی هم بیاورید. او دختری آزادمنش است و در خانه به جز او، همه احمق و کودن هستند. می‌توانم بگویم که جوان‌های این دوره و زمانه فرصت دانستن را به خود می‌دهند. خدا پشت و پناه‌شان!
برادرم ایوان بعد از یک هفته به من سری خواهد زد. آدم خوبی است، اما بین خودمان باشد که از علم و دانش و این جور حرف‌ها خوشش نمی‌آید. این نامه را تروفیم، خدمتکار من باید سر ساعت 8 شب به دست‌تان برساند. اگر آن را دیر رساند، سیلی محکمی به او بزنید، آن هم به شیوه‌ی پروفسورها. با این نسل ابداً نباید تعارف کرد. اگر تأخیر کند، معلوم است که به می‌خانه رفته است.
رسم رفت‌وآمد با همسایه‌ها را که ما از خودمان در نیاورده‌ایم. با ما هم این رسم از بین نمی‌رود. به همین خاطر تشریف بیاورید، آن‌هم با کتاب‌ها و وسایلی که خودتان می‌دانید. اگر شرمسار روی شما نمی‌بودم و جسارت می‌داشتم خودم پیش شما می‌آمدم. از این که آرامش شما را به هم زدم، حقیر را ببخشید!
ارادتمند شما
افسر نجیب‌زاده و باز نشسته‌ی توپخانه‌ی ارتش دن، همسایه‌ی شما
واسیلی سمی- بولاتوف
1880

نویسنده: آنتون چخوف (Anton Chekhov)
مترجم: حمیدرضا آتش‌برآب

دینو بوتزاتی

درباره نویسنده
دینو بوتزاتی (به ایتالیایی: Dino Buzzati) (زاده ۱۶ اکتبر ۱۹۰۶ – درگذشته ۲۸ ژانویه ۱۹۷۲) نویسنده اهل ایتالیا بود.
معروفترین کتاب او رمان بیابان تاتارها (Il deserto dei Tartari) است که شهرت جهانی یافته است. از این کتاب فیلمی هم ساخته شده که فیلمبرداری آن در ارگ تاریخی بم در ایران صورت گرفته است.
دینو بوتزاتی نویسنده نامدار ایتالیایی در سال ۱۹۰۶ در شهر بلونو از شهرهای استان ونیز ایتالیا به دنیا آمد. اولین رمان بوتزاتی- «بارنابوی کوهستان‌ها» – نام این نویسنده را بر سر زبان‌ها انداخت.
در سال ۱۹۵۸ کتاب «شصت داستان» بوتزاتی جایزه معتبر استرگا را برای نویسنده به ارمغان می‌آورد و در سال ۱۹۶۰ رمان «تصویر بزرگ» به چاپ می‌رسد (که اولین رمان علمی- تخیلی در تاریخ ادبیات ایتالیا به حساب می‌آید).
داستان کولومبره در زمره بهترین داستان‌های کوتاه بوتزاتی است. تعداد زیادی از داستان‌های او توسط کارگردانان معاصر ایتالیا به صورت فیلم درآمده که برای نمونه می‌توان از فیلم‌های بارنابوی کوهستان به کارگردانی ماریوبرنتا، یک مورد بالینی (اوگوتونیاتزی) و صحرای تاتارها به کارگردانی والریو زورلینی نام برد. بسیاری از صحنه‌های فیلم صحرای تاتارها در ارگ بم فیلمبرداری شده بود.
پیشینه ترجمه‌های این نویسنده در زبان فارسی به دهه پنجاه بازمی‌گردد که دو کتاب «تصویر بزرگ» ترجمه بهمن فرزانه و «بیابان تارتارها» ترجمه سروش حبیبی به چاپ رسید. در سال‌های اخیر نیز آثار این نویسنده به همت مترجمانی چون رضا قیصریه (سامر ۱۳۷۹)، مهشید بهروزی (صحرای تاتارها ۱۳۶۵)، محسن ابراهیم (برندهٔ جایزهٔ بنیاد بوتزاتی برای ترجمهٔ بیست داستان- شصت داستان- کولومبره و پنجاه داستان دیگر- صحرای تاتارها) به چاپ رسیده است.
دینو بوتزاتی در سال ۱۹۷۲ در سن ۶۶ سالگی به علت ابتلا به سرطان لوزالمعده درگذشت.

آثار
صحرای تاتارها (1940) (Il deserto dei Tartari)
بارنابوی کوهستان‌ها (Barnabo delle montagne)
هفت فرستاده (I Sette Messaggeri) (1942)
مرده اشتباهی
“متاسفیم از …”
راز جنگل کهن (1935) (Il segreto del Bosco Vecchio)
کولومبره
شصت داستان
یک مورد بالینی
تصویر بزرگ
و دیگر داستان‌ها.

ایزابل آلنده

درباره نویسنده
ایزابل آلنده (تلفظ نزدیک‌تر به اسپانیایی: ایسابل آیِنده؛ اسپانیایی: [isaˈβel aˈʝende] (دربارهٔ این پرونده شنیدن)) (به اسپانیایی: Isabel Allende) (زادهٔ ۲ اوت ۱۹۴۲)، روزنامه‌نگار و نویسندهٔ آمریکای لاتین است. برخی از آثار او حاوی جنبه‌هایی از ژانر رئالیسم جادویی است. شهرت او بیشتر مرهون نخستین رمانش، خانهٔ ارواح، است و از آن پس، اکثر آثارش، از جمله جدیدترین رمان او، گلبرگی از دریا، با استقبال بسیار گسترده‌ای از طرف منتقدان و خوانندگان روبه‌رو شده است.
آلنده را «پرخواننده‌ترین نویسندهٔ اسپانیایی‌زبان در دنیا» می‌دانند. او در سال ۲۰۱۰ جایزهٔ ملی ادبیات شیلی را گرفت و در سال ۲۰۱۴ باراک اوباما رئیس‌جمهور وقت آمریکا نشان افتخار آزادی رئیس‌جمهوری را به او اعطا کرد.

زندگی‌نامه
ایزابل آلنده زاده دوم اوت ۱۹۴۲ در شهر لیمای پرو است. پدرش «توماس آلنده» پسر عموی سالوادور آلنده، رئیس‌جمهور فقید شیلی بود. توماس به عنوان سفیر شیلی در پرو مشغول به خدمت بود. پدرش در سال ۱۹۴۵ ایزابل ۳ ساله، خواهر، و مادرش را رها کرد و آن سه نفر به سانتیاگو کوچ نمودند و تا سال ۱۹۵۳ در آنجا باقی‌ماندند. با ازدواج دوباره مادرش با یک دیپلمات دیگر، خانواده به ناچار به بولیوی و سپس بیروت منتقل شد. ایزابل در بولیوی در مدرسه خصوصی آمریکایی‌ها و در بیروت در یک مدرسه انگلیسی به تحصیل پرداخت و در سال ۱۹۵۸ به شیلی بازگشت.

آلنده در ۱۹ سالگی با یک دانشجوی مهندسی شیلیایی تبار به نام «میگل فاریاس» ازدواج کرد و از او صاحب ۲ فرزند شد. ایزابل آلنده زندگی ادبی خود را با ترجمه مقالاتی برای یک مجله طرفدار حقوق زنان آغاز نمود. او مدتی نیز با سازمان غذا و کشاورزی سازمان ملل متحد (فائو) همکاری کرد. با سقوط دولت سالوادور آلنده توسط پینوشه، نام ایزابل آلنده نیز در فهرست تحت تعقیب قرار گرفت؛ بنابراین او مجبور شد به ونزوئلا فرار کند و به مدت ۱۳ سال در این کشور به حالت تبعید به سر برد. در این مدت او به نوشتن مقاله برای یکی از معروف‌ترین روزنامه‌های ونزوئلا پرداخت و مدتی نیز مدیریت یک مدرسه را برعهده گرفت. آلنده از سال ۲۰۰۳ به تابعیت آمریکا درآمده و اکنون در کالیفرنیا زندگی می‌کند.

ایزابل آلنده را پدیده ادبیات آمریکای لاتین می‌نامند. کسی که نزدیک ۵۷ میلیون نسخه از ۱۹ جلد کتابش به فروش رفته، آثارش به ۳۵ زبان ترجمه شده و دو فیلم اقتباسی از آن‌ها تهیه شده‌است.

زندگی ادبی
رمان‌های او بیشتر در سبک رئالیسم جادویی جای می‌گیرند. در سال ۱۹۸۱ زمانی که پدربزرگش در بستر بیماری بود ایزابل نگاشتن نامه‌ای به وی را آغاز کرد که دستمایه رمان بزرگ «خانه ارواح» شد. پائولا نام دختر وی است که پس از تزریق اشتباه دارو به کما رفت. ایزابل رمان «پائولا» را در سال ۱۹۹۱ به صورت نامه‌ای خطاب به دخترش نوشته‌است. رمان‌های آلنده به بیش از سی زبان ترجمه شده و نویسنده خود را به دریافت جوایز ادبی بسیاری مفتخر نموده‌اند.

برخی از کتب منتشر شده از وی به فارسی
خانه ارواح (حشمت کامرانی)
از عشق و سایه‌ها (عبدالله کوثری)
داستان‌های اوالونا مجموعه‌ای شامل ۱۹ داستان (علیرضا جباری ملقب به علی آذرنگ)
پائولا (مریم بیات)
دختر بخت (اسدالله امرایی)
پرتره به رنگ سپیا (عبدالله کوثری)
زورو (محمدعلی مهمان‌نوازان)
اینس روح من (عبدالله کوثری)
تصویر کهنه (بیتا کاظمی)
منهای عشق (گیسو پارسای)
حاصل روزهای ما (نرگس میلانی)
سرزمین خیالی من (مهوش عزیزی)
جزیره زیر دریا (زهرا رهبانی)
شهر جانوران (اسداله امرایی)(جلد اول از سه گانهٔ آلنده)
سرزمین اژدهای طلایی (اسدالله امرایی)(جلد دوم از سه گانهٔ آلنده)
جنگل کوتوله‌ها (آسیه و پروانه عزیزی)(جلد سوم از سه گانهٔ آلنده)
گلبرگی از دریا (علیرضا شفیعی‌نسب) (نشر خوب)
روح یک زن (ماندانا قدیانی) (نشر مهراندیش)

بقال خزوخیل

پیرزن‌ و پیرمرد اتاق‌ خواب‌شان‌ بغل‌ اتاق‌ من‌ در طبقة‌ بالا بود، اما بیش‌تراوقات‌ در طبقة‌ پایین‌ می‌نشستند. آن‌ها تا آخرین‌ برنامة‌ تلویزیون‌ را تماشامی‌کردند و بعد بالا می‌آمدند. چهار ماهی‌ می‌شد که‌ اتاق‌ بالا را از آن‌ها اجاره‌کرده‌ بودم‌. آدم‌های‌ بی‌دردسری‌ بودند. پیرمرد کمی‌ فارسی‌ می‌دانست‌. این‌جادانش‌کده‌ای‌ برای‌ زبان‌های‌ شرقی‌ دارد که‌ ترکی‌ و عربی‌ و فارسی‌ درس‌می‌دهد. اتاق‌ را توسط‌ همین‌ دانشکده‌ پیدا کرده‌ بودم‌. کسانی‌ که‌ دو سالی‌ دراین‌ دانشکده‌ درس‌ خوانده‌ بودند، برای‌ تمرین‌ زبان‌ اتاق‌های‌شان‌ را به‌مهاجران‌ ترک‌ و عرب‌ و ایرانی‌ اجاره‌ می‌دادند. البته‌ پیرمرد دیگر از سنش‌گذشته‌ بود که‌ بخواهد تمرین‌ زبان‌ کند. اما بدش‌ نمی‌آمد همان‌ چندکلمه‌ای‌ راکه‌ از کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌ یاد گرفته‌ بود از یاد نبرد.
اوایل‌ هر دو هفته‌ای‌ یک‌بار، وقتی‌ تلویزیون‌ برنامة‌ خوبی‌ داشت‌، صدایم‌می‌زدند و من‌ پایین‌ می‌رفتم‌. بعد همان‌طور که‌ تلویزیون‌ تماشا می‌کردم‌ باپیرمرد گپی‌ می‌زدم‌. گاهی‌وقت‌ها هم‌ با او شطرنجی‌ بازی‌ می‌کردم‌. تا به‌ حال‌من‌ از او برده‌ بودم‌. پیرمرد خیلی‌ تقلا می‌کرد ببرد اما نمی‌توانست‌. بازی‌اش‌خراب‌تر از آن‌ بود که‌ بتواند ببرد. بعد از سه‌بار که‌ از او برده‌ بودم‌ متوجه‌ شدم‌پیرمرد به‌ باختش‌ حساس‌ است‌. بار چهارم‌ که‌ خواستم‌ بازی‌ کنم‌، تصمیم‌گرفتم‌ هرطور شده‌ است‌ آن‌دست‌ را به‌ او ببازم‌. درست‌ یادم‌ نیست‌. اما فکرمی‌کنم‌ از بس‌ خراب‌ بازی‌ کرد امکان‌ به‌ من‌ نداد. باید حداقل‌ طوری‌ پیش‌می‌رفتم‌ که‌ پیرمرد باختم‌ را جدی‌ می‌گرفت‌. اما دفعة‌ پنجم‌ یادم‌ است‌ که‌ روی‌دندة‌ چپ‌ افتاده‌ بودم‌. پیرمرد دم‌ گرفته‌ بود و یک‌ریز دموکراسی‌ اروپا رابه‌رخم‌ می‌کشید. شاید من‌ این‌طور فکر می‌کردم‌، اما او به‌ واقع‌ گندش‌ رادرآورده‌ بود. قاتی‌ صحبت‌هاش‌ یادم‌ هست‌، پُز این‌ را هم‌ داد که‌ در جوانی‌اش‌شطرنج‌باز ماهری‌ بوده‌ است‌، و می‌گفت‌ رودست‌ نداشته‌، و می‌گفت‌ هنوز هم‌حرکت‌های‌ ماهرانه‌ای‌ می‌کند. زبان‌ انگلیسی‌ام‌ زیاد خوب‌ نبود، و من‌ هم‌ کِرم‌این‌را داشتم‌ که‌ میان‌ حرف‌هایم‌ اصطلاحات‌ عامیانة‌ زبان‌ خودمان‌ را به‌کارببرم‌. ترجمة‌ آن‌ها به‌ انگلیسی‌، آن‌طور که‌ دست‌ و پا شکسته‌ کارم‌ را پیش‌می‌بردم‌، چیز خنده‌داری‌ از آب‌ درمی‌آمد. و پیرمرد گاه‌ مُصر می‌شد آن‌چه‌ راکه‌ از دهنم‌ پریده‌ بود هرطور شده‌ برایش‌ معنا کنم‌. ناچار تلافی‌اش‌ را سرشطرنج‌ درآوردم‌. یعنی‌ درست‌ در اوج‌ عنعناتش‌ ماتش‌ کردم‌؛ آن‌هم‌ طوری‌ که‌از تکانی‌ که‌ خورد عینک‌ پنسی‌اش‌ از روی‌ بینی‌اش‌ افتاد و صورت‌گوشتالودش‌ عین‌ لبو قرمز شد.
پیرمرد بعد از آن‌ دیگر برای‌ تماشای‌ تلویزیون‌ دعوتم‌ نکرد. پیرزن‌ هم‌کمی‌ با من‌ سرسنگین‌ شده‌ بود. این‌جا هم‌ الا و ابدا، مگر با کسی‌ کاری‌ داشته‌باشی‌، وگرنه‌ همسایه‌های‌ دیوار به‌ دیوار شاید ماه‌ها هم‌دیگر را نبینند. پیرمردو پیرزن‌ هم‌ از آن‌ هلندی‌های‌ دِبشی‌ بودند که‌ وقتی‌ توی‌ خودشان‌ می‌رفتند باجرثقیل‌ هم‌ نمی‌توانستی‌ چانه‌شان‌ را بلند کنی‌ که‌ نگاهت‌ کنند. توی‌ یک‌ماهی‌که‌ بایکوت‌ شده‌ بودم‌ جز دوبار به‌طور تصادفی‌ ـ توی‌ راه‌پله‌ ـ آن‌ها را ندیده‌بودم‌. صبح‌ها دیر از خواب‌ پا می‌شدند. و روزها اگر پیرمرد سرِ کار نمی‌رفت‌یکی‌ دو ساعتی‌ توی‌ جنگل‌ قدم‌ می‌زدند. جنگل‌ همان‌ حوالی‌ بود. وقتی‌ هم‌توی‌ خانه‌ بودند، توی‌ اتاق‌ نشیمن‌ می‌نشستند و پرده‌ها را کیپ‌ می‌کشیدند.
آن‌روز عصر یک‌شنبه‌، تنهایی‌ پاک‌ امانم‌ را بریده‌ بود، تمام‌ هفته‌ را توی‌خانه‌ مانده‌ بودم‌. سرما و توفان‌ و بارش‌ برف‌ همین‌ قدم‌زدن‌های‌ تنهایی‌ام‌ راهم‌ از من‌ گرفته‌ بود. تمام‌ هفته‌ را نشسته‌ بودم‌ پشت‌ پنجره‌ و بیرون‌ را نگاه‌می‌کردم‌. برف‌ همه‌جا را پوشانده‌ بود. کفش‌های‌ ساق‌بلندی‌ که‌ خریده‌ بودم‌ واز ارزانی‌ آن‌ها تعجب‌ کرده‌ بودم‌ در اولین‌ ریزش‌ برف‌، امتحان‌ بدی‌ پس‌داده‌بودند. از تمام‌ جاهای‌ آن‌ها آب‌ نفوذ می‌کرد. در یک‌ قدم‌زدن‌ کوتاه‌ چنان‌ ازآب‌ پُر می‌شدند که‌ انگار چیزی‌ نپوشیده‌ بودی‌. اما فرقی‌ نمی‌کرد؛ گیرم‌پوتین‌هایم‌ بهترین‌ پوتین‌های‌ عالم‌ بودند. توی‌ این‌ برف‌ و باران‌ کجامی‌توانستم‌ بروم‌. صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ پا می‌شدم‌. ناشتایی‌ نخورده‌سیگاری‌ دود می‌کردم‌ و اخبار بی‌. بی‌. سی‌ را می‌گرفتم‌. بعد که‌ اخبار تمام‌می‌شد می‌نشستم‌ کنار پنجره‌ و فکر می‌کردم‌. دنیای‌ یک‌ آدم‌ تبعیدی‌، دنیای‌غریبی‌ است‌. اول‌ خیال‌ می‌کند خودش‌ است‌ و همین‌ کول‌باری‌ که‌ به‌ پشت‌بسته‌ است‌. چهار تا پیراهن‌، دو جفت‌ جوراب‌، یک‌دست‌ کت‌ و شلوار، دو تازیرپوش‌، یک‌ حوله‌، ریش‌تراش‌ برقی‌. بعد تا مدتی‌ جست‌وجوی‌ جایی‌ برای‌زیستن‌. بعد اتاقکی‌، میزی‌، چراغی‌، قلمی‌ و دفتری‌. چند تایی‌ کتاب‌. نصفی‌انگلیسی‌، نصفی‌ به‌ زبان‌ مادری‌ات‌. اما بعد، آهسته‌آهسته‌ شروع‌ می‌شود.می‌بینی‌، خودت‌ ـ تو ـ با همان‌ حجم‌ کوچکت‌ تاریخی‌ پشت‌ سر خود داری‌.خاطره‌ پشت‌ خاطره‌ یادت‌ می‌آید. و بعد یک‌مرتبه‌ می‌بینی‌ موجودی‌ که‌ این‌جانشسته‌ است‌، حجمی‌ است‌ پوک‌ و میان‌تهی‌، که‌ تمام‌ وجودش‌ در جای‌دیگری‌ سیر می‌کند. نگاهت‌ مثل‌ آدم‌های‌ مات‌ روی‌ اشیا سُر می‌خورد. روی‌آدم‌ها سُر می‌خورد. همه‌چیز را می‌بینی‌ و نمی‌بینی‌، و درد تا مغز استخوانت‌نفوذ می‌کند. حس‌ می‌کنی‌ نفرینی‌ به‌ دنبال‌ توست‌. لعنتی‌، فکرکردن‌ به‌ گذشته‌خط‌ و خطوط‌ ندارد. هر حرف‌، هر کلمه‌، رشتة‌ تازة‌ خاطره‌ای‌ را در ذهنت‌می‌کارد. هیچ‌کاری‌ راضی‌ات‌ نمی‌کند. روزهای‌ اول‌ گیلاسی‌ عرق‌ اندکی‌تسلی‌ات‌ می‌دهد. اما بعد از یک‌هفته‌، یک‌ماه‌، از عرق‌ و آبجو هم‌ بدت‌ می‌آید.می‌بینی‌ جادة‌ دراز و بی‌انتهایی‌ پیش‌ رو داری‌. وحشتت‌ می‌گیرد، و شایدهمین‌ وحشت‌ بود که‌ یک‌هفته‌ تمام‌ مرا توی‌ اتاقم‌ حبس‌ کرد. عجیب‌ است‌ که‌آدم‌ نه‌ زخم‌ معده‌ می‌گیرد و نه‌ بیماری‌ اعصاب‌. اوایل‌ فکر می‌کردم‌ شاید درخلال‌ یکی‌ از همین‌ شب‌ها، خودبه‌خود، یک‌جور قلبم‌ از کار بیفتد. حتی‌ چندشبی‌ به‌ عمد درِ اتاقم‌ را باز گذاشتم‌ تا پیرمرد و پیرزن‌ زودتر از آن‌که‌ بو بلندشود، خودشان‌ را از شرّ مرده‌ام‌ خلاص‌ کنند. اما اتفاق‌ نیفتاد. هر روز صبح‌سُرومُر و گنده‌ از خواب‌ برمی‌خاستم‌. توی‌ این‌ چند ماه‌ سرما هم‌ حتی‌نخورده‌ام‌. از آن‌ به‌بعد دیگر فکر مرگ‌ را نکردم‌.
یک‌روز پیرمرد به‌ من‌ گفت‌: «حال‌ و روزت‌ چه‌طور است‌؟»
من‌ هم‌ بی‌معطلی‌ گفتم‌: «گوزپیچ‌!»
خندید و حرفم‌ را به‌ سختی‌ تکرار کرد و بعد گفت‌: «یعنی‌ چی‌؟»
ماندم‌ توش‌ که‌ چه‌طور توضیح‌ بدهم‌. توی‌ دلم‌ به‌ تمام‌ برنامه‌ریزان‌دانشکدة‌ زبان‌های‌ شرقی‌ فحش‌ دادم‌. اگر آن‌ها به‌ جای‌ دویست‌، سیصدصفحه‌ کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌، دو صفحه‌ علویه‌خانم‌ هدایت‌ را توی‌ برنامه‌شان‌می‌گذاشتند حالا کار من‌ ساده‌تر بود. دستمال‌ کاغذی‌ را از جیبم‌ درآوردم‌گذاشتم‌ زیرم‌. بعد با دهان‌ شیشکی‌ درکردم‌. بعد کاغذ را پیچیدم‌ و گفتم‌: «بایدآن‌صدا را توی‌ آن‌ بپیچی‌.»
خندید و گفت‌: «برای‌ چه‌؟»
گفتم‌: «تو اول‌ بگو فهمیدی‌ یا نه‌؟»
گفت‌: «آره‌. آن‌را باید توی‌ دستمال‌ کاغذی‌ بپیچی‌.»
گفتم‌: «تو فرهنگ‌ لغات‌ که‌ برای‌ کلمات‌ فارسی‌ به‌زبان‌ خودتان‌درآورده‌اید آن‌را همین‌طور معنا کرده‌اید.»
حسابی‌ گیج‌ شده‌ بود. گفت‌: «عجب‌!»
گفتم‌: «این‌ اصطلاح‌ است‌. وقتی‌ آدم‌ حال‌ و روز درست‌ و حسابی‌ نداشته‌باشد، این‌طوری‌ جواب‌ می‌دهد.»
گفت‌: «یعنی‌ دل‌خور شدی‌ که‌ از تو پرسیدم‌؟»
گفتم‌: «نه‌ بابا! این‌ اصطلاح‌ حال‌ و روزم‌ را بیان‌ می‌کند.»
گفت‌: «خیلی‌ عجیب‌ است‌. من‌ هر چه‌ فکر می‌کنم‌ ارتباطی‌ بین‌ آن‌ها پیدانمی‌کنم‌.»
گفتم‌: «کمی‌ سوررآلیستی‌ است‌.»
گفت‌: «آره‌.»
طوری‌ گفت‌ که‌ انگار فهمیده‌ بود، من‌ هم‌ کوتاه‌ آمدم‌.
دل‌دل‌ می‌کردم‌ پایین‌ بروم‌ یا نه‌. پیش‌ از رفتن‌ یک‌بار دیگر با خودم‌ عهدکردم‌ اگر شطرنج‌ را چید، بگذارم‌ ببرد. بسته‌شدن‌ این‌ مَفر برایم‌ هیچ‌ سودی‌نداشت‌. از بس‌ با خودم‌ حرف‌ زده‌ بودم‌، خسته‌ شده‌ بودم‌. بعد از ظهرهامعمولاً هوا مه‌آلود می‌شد و نگاه‌کردن‌ از پنجره‌ بیشتر خسته‌ات‌ می‌کرد. کاج‌هابا رنگ‌ سبزشان‌ که‌ کمی‌ تیره‌ می‌زد در مه‌ پیدا و ناپیدا، حالت‌ اشباح‌ به‌ خودمی‌گرفتند، و گفت‌وگو با خود حالت‌ گفت‌وگو با اشباح‌ را پیدا می‌کرد، و این‌خیلی‌ سخت‌ بود که‌ آدم‌ قبول‌ کند با اشباح‌ حرف‌ بزند. شاید خیلی‌ زود بود، وفهمیدن‌ این‌ موضوع‌ که‌ دارم‌ با اشباح‌ حرف‌ می‌زنم‌ و قبول‌کردن‌ آن‌ وپذیرفتنش‌ به‌ گریه‌ام‌ می‌انداخت‌. با آن‌ حسی‌ که‌ قلبت‌ را تکان‌ می‌داد، و آن‌نیرویی‌ که‌ سر انگشتانت‌ را می‌سوزاند. مگر نه‌ این‌که‌ همیشه‌ هجوم‌ برده‌بودی‌؟ مگر نه‌ این‌که‌ تمام‌ آن‌ عمر کوتاهت‌ را دویده‌ بودی‌؟ بی‌آن‌که‌ نگاهی‌پشت‌ سرت‌ کرده‌ باشی‌. که‌ چه‌ هست‌. چه‌ بود و چه‌ خواهد شد. و از شعلة‌قلبت‌ گرما می‌گرفتی‌. و با دسته‌گل‌ بنفشه‌ای‌ در دست‌، وقتی‌ آفتاب‌ بر نیزة‌ بلندخود ایستاده‌ بود، سرسختانه‌ حکایت‌ راه‌ می‌گفتی‌ و می‌خواندی‌. و این‌ بود که‌برایم‌ سخت‌ بود قبول‌ کنم‌. و این‌که‌ می‌دانستم‌ هنوز زود بود: و این‌که‌می‌دانستم‌ هنوز چیزی‌ هست‌ که‌ از سر بی‌تابی‌ سرانگشتانم‌ را می‌ترکاند،شاید به‌ گریه‌ام‌ می‌انداخت‌ که‌ بنشینم‌ کنار پنجره‌ و در مه‌ با اشباح‌ حرف‌ بزنم‌.
سیگار و فندکم‌ را برداشتم‌ و پایین‌ رفتم‌. درِ اتاق‌ نشیمن‌شان‌ مثل‌ همیشه‌بسته‌ بود اما صدای‌ تلویزیون‌ می‌آمد. با انگشت‌ ضربة‌ کوتاهی‌ به‌ در زدم‌.پیرزن‌ از توی‌ اتاق‌ گفت‌: Yes?
توی‌ این‌ مدت‌ نفهمیده‌ بودم‌ یعنی‌ بفرما. در را باز کردم‌. پیرزن‌ از جاش‌تکان‌ نخورد، اما پیرمرد بلند شد.
به‌ هلندی‌ گفت‌: «سلام‌، چه‌طورید؟» و با او دست‌ دادم‌.
به‌ پیرزن‌ گفتم‌: «چه‌طوری‌ ماما؟»
پیرزن‌ از کلمة‌ ماما خوشش‌ می‌آمد. خنده‌ای‌ کرد و گفت‌: «دیشب‌ اتاقت‌گرم‌ بود؟»
نزدیک‌ بود از دهنم‌ چیزی‌ بپرد. همیشه‌ نسبت‌ به‌ سؤال‌ و جواب‌های‌این‌طوری‌ حساس‌ می‌شدم‌. آخر هزار فرسنگ‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ باشی‌ وبیایی‌ که‌ مثلاً شب‌ سرما اذیتت‌ نکند. هوای‌ اتاقت‌ گرم‌ باشد. فحش‌ به‌خودم‌ وبه‌ همة‌ عالم‌ زیر لبم‌ بود. اما جلو خودم‌ را گرفتم‌. حواسم‌ بود کار را خراب‌نکنم‌.
گفتم‌: «خیلی‌ گرم‌.»
مخصوصاً کش‌ ندادم‌. پیرزن‌ کیف‌ کرد.
گفت‌: «چای‌ می‌خوری‌ یا قهوه‌؟»
گفتم‌: «قهوه.»
و کنار پیرمرد روی‌ مبل‌ نشستم‌. تلویزیون‌ داشت‌ فیلمی‌ آمریکایی‌ نشان‌می‌داد. اما قهرمان‌ اصلی‌ آن‌ ایتالیایی‌ بود و انگلیسی‌ را با لهجة‌ بدی‌ حرف‌می‌زد. پیرمرد از طرح‌ تازه‌ای‌ که‌ برای‌ سقف‌ِ یک‌ ساختمان‌ داده‌ بود تعریف‌کرد. از خودش‌ شنیده‌ بودم‌ که‌ مهندس‌ مخصوص‌ سقف‌ِ ساختمان‌ است‌. هربار که‌ می‌خواست‌ تعریف‌ کند چند بار تأکید می‌کرد که‌ او مهندس‌ مخصوص‌این‌کار است‌. من‌ دیگر آن‌را از بَر بودم‌. همان‌طور که‌ به‌ او گوش‌ می‌دادم‌ زیرچشمی‌ تلویزیون‌ را نگاه‌ می‌کردم‌. فیلم‌ بدی‌ نبود. مرد سوسیالیست‌ بود ومتعصب‌ و زن‌ گویا فِمینیست‌. و هر دو از هم‌ دور. این‌وسط‌ پای‌ بچه‌ای‌ هم‌ درمیان‌ بود که‌ آدم‌ دلش‌ برای‌ او می‌سوخت‌. پیرمرد فهمید حواسم‌ به‌ تلویزیون‌است‌.
گفت‌: «فمینیست‌ها این‌جا خیلی‌ زیادند.»
پیرزن‌ فنجان‌ قهوه‌ را جلوم‌ گذاشت‌ و گفت‌: «با شیر؟»
گفتم‌: «نه‌! بدون‌ شیر بهتر است‌.»
پیرمرد گفت‌: «در مملکت‌ شما قهوه‌ را با شیر می‌خورند یا خالی‌؟»
از آن‌ سؤال‌های‌ تخمی‌ بود که‌ کُفر آدم‌ را درمی‌آورد. اما چاره‌ای‌ نداشتم‌.
گفتم‌: «ما همه‌جورش‌ را می‌خوریم‌.»
به‌ نظرم‌ طوری‌ گفتم‌ که‌ برای‌ پیرمرد سؤال‌ پیش‌ آورد. چانه‌اش‌ کمی‌ لرزیدو گفت‌: «نفهمیدم‌.»
گفتم‌: «با شیر، شکر، گاهی‌ هم‌ خالی‌. گاهی‌ هم‌ با گریه‌. گاهی‌ هم‌ با اشک‌.بدبختی‌ است‌ دیگر.»
پیرزن‌ گفت‌: «شما امروز ناراحتید. این‌طور نیست‌؟»
گفتم‌: «نه‌ جان‌ شما، ناراحت‌ نیستم‌. این‌جا قهوه‌ با شیر می‌خورند وفِمینیست‌ها خیلی‌ زیادند. آن‌جا قهوة‌ تلخ‌ می‌خورند و…»
و خودم‌ کوتاه‌ آمدم‌. کش‌دادنش‌ بیشتر عصبانی‌م‌ می‌کرد. فنجان‌ قهوه‌ رابرداشتم‌ و گفتم‌: «ماما. قهوه‌ای‌ که‌ تو درست‌ می‌کنی‌ نه‌ شکر می‌خواهد نه‌ شیر.خودش‌ از خوش‌مزگی‌ شیر و شکر است‌.»
پیرزن‌ قاه‌قاه‌ خندید. انگار دلش‌ می‌خواست‌ آن‌را دوباره‌ تکرار کنم‌.پیرمرد اما هنوز مثل‌ مرغ‌ کُرچی‌ اخم‌ کرده‌ بود و نگاهم‌ می‌کرد.
گفتم‌: «با یه‌ دست‌ شطرنج‌ چه‌طوری‌؟»
پیرمرد انگار یاد باخت‌هایش‌ افتاد. دست‌ روی‌ پیشانی‌اش‌ مالید و گفت‌:«سردرد دارم‌. امروز زیاد کار کردم‌. حالم‌ چندان‌ خوب‌ نیست‌.»
گفتم‌: «مهم‌ نیست‌. یک‌روز دیگر!»
پیرزن‌ گفت‌: «آره‌، حالش‌ امروز خوب‌ نیست‌.»
فکر کردم‌ دست‌ به‌ یکی‌ کرده‌اند که‌ جلو بازی‌ شطرنج‌ را بگیرند. تکیه‌ دادم‌به‌ پشتی‌ مبل‌ و سیگاری‌ روشن‌ کردم‌. رشتة‌ داستان‌ِ فیلم‌ تلویزیون‌ را از دست‌داده‌ بودم‌. اما انگار زن‌ و مرد دعواشان‌ بالا گرفته‌ بود. دوتایی‌ داشتند زیر باران‌توی‌ سر و کله‌ هم‌ می‌زدند. بعد زن‌ راه‌ افتاد. تک‌ و تنها زیر باران‌. مرد کمی‌ایستاد و بعد دنبالش‌ راه‌ افتاد. سعی‌ می‌کرد زن‌ را وادار کند که‌ به‌ خانه‌ برگردد.زن‌ قبول‌ نمی‌کرد و جیغ‌ می‌زد. دوتایی‌ خیس‌ و تیل‌ زیر باران‌. دوباره‌ یاد بچه‌افتادم‌.
پیرمرد گفت‌: «طرحی‌ را که‌ امروز به‌ شرکت‌ دادم‌ رودست‌ نداشت‌.»
گفتم‌: «نمی‌شه‌ آن‌ها را برای‌شان‌ پُست‌ کنی‌ که‌ این‌قدر راه‌ نروی‌ وبرگردی‌؟»
گفت‌: «نه‌! من‌ مهندس‌ مخصوص‌ این‌کار هستم‌. باید حتماً خودم‌ باشم‌.»
گفتم‌: «راست‌ می‌گی‌. معمولاً مهندسان‌ مخصوص‌ باید خودشان‌ باشندوگرنه‌ کسی‌ از نقشة‌ آن‌ها سر درنمی‌آورد.»
کلمة‌ مهندس‌ را با تلفظ‌ قشنگی‌ گفتم‌ که‌ حسابی‌ کیف‌ کند.
گفت‌: «کاملاً درسته‌.»
بعد گفت‌: «من‌ به‌ سفر عادت‌ دارم‌. آلمان‌ هم‌ تا این‌جا زیاد راه‌ نیست‌.»
گفتم‌: «تو بهار و تابستان‌ بد نیست‌. اما توی‌ زمستان‌ زیاد لطفی‌ نداره‌.»
گفت‌: «می‌دانی‌ تا حالا چند کیلومتر رانندگی‌ کرده‌ام‌؟»
گفتم‌: «نه‌! ولی‌ باید زیاد باشه‌.»
گفت‌: «بیست‌ سالم‌ بود که‌ پشت‌ ماشین‌ نشستم‌. تا حالا هشت‌صد و پنجاه‌هزار کیلومتر رانندگی‌ کرده‌ام‌.»
پیرزن‌ زیرچشمی‌ نگاه‌ تحسین‌آمیزی‌ به‌ پیرمرد کرد. پیرمرد بلند شد ورفت‌ آلبومی‌ از توی‌ کمد درآورد و عکس‌ ماشین‌هایی‌ را که‌ داشت‌ نشانم‌ داد.فولکس‌ واگن‌، فیات‌، تویاتا. گفت‌: «ب‌.ام‌. و. از همه‌شان‌ سر است‌.»
گفتم‌: «با این‌ چند کیلومتر راندی‌؟»
چانه‌اش‌ را برد توی‌ سینه‌اش‌ و کمی‌ فکر کرد. بعد گفت‌: «سی‌هزارکیلومتر.»
گفتم‌: «اگر صعودی‌ می‌راندی‌ حالا تو کره‌ ماه‌ بودی‌.»
خندید و من‌ دلم‌ سوخت‌. اما نفهمیدم‌ برای‌ کدام‌ یکی‌مان‌.
چند روز پیش‌ وقتی‌ توی‌ کتاب‌خانه‌ دانشکدة‌ زبان‌های‌ شرقی‌ نشسته‌بودم‌، بنگالی‌ سیاه‌ و کوچک‌ و قشنگی‌ پیداش‌ شد. کمی‌ ایستاد. به‌ زبان‌انگلیسی‌ گفت‌: «ببخشید. افغانی‌ هستید؟»
گفتم‌: «فرق‌ نمی‌کند. فعلاً که‌ توی‌ این‌ خراب‌شده‌ افتاده‌ایم‌.»
به‌ نظرش‌ کمی‌ خشن‌ آمدم‌. چون‌ دست‌ و پایش‌ را جمع‌ کرد و عقب‌ کشید.دلم‌ سوخت‌. فکر کردم‌ باید او هم‌ دربه‌دری‌ مثل‌ خودم‌ باشد.
گفتم‌: «سیگار می‌کشی‌؟» و پاکت‌ سیگارم‌ را برایش‌ پیش‌ بردم‌.
گفت‌: «نه‌، سیگاری‌ نیستم‌.» و به‌ دنبالش‌ افزود: «پی‌ یک‌ فارسی‌زبان‌می‌گردم‌.»
گفتم‌: «مشکلت‌ چیه‌ بگو؟»
گفت‌: «می‌دونی‌، اسم‌ من‌.» و مکثی‌ کرد. «نه‌ اسم‌ فامیلم‌ چونی‌ است‌.می‌خواستم‌ بدانم‌ در زبان‌ فارسی‌ چه‌ معنا می‌دهد.»
هنوز فکرم‌ جاهای‌ بدی‌ نمی‌رفت‌.
گفتم‌: «معنای‌ مقابل‌ چند است‌. چند، مقدار را بیان‌ می‌کند و چون‌، حالت‌را.»
قیافة‌ بهت‌زده‌ای‌ گرفت‌ و گفت‌: «عجیب‌ است‌.»
گفتم‌: «کجاش‌ عجیب‌ است‌؟»
لب‌خندی‌ آمیخته‌ با شرم‌ گوشة‌ لبش‌ ظاهر شد و گفت‌: «اشاره‌. اشاره‌ به‌چیز دیگری‌ نمی‌کند؟»
و دستش‌ بفهمی‌ نفهمی‌ طرف‌ پشتش‌ رفت‌.
شستم‌ خبردار شد. به‌ خودم‌ گفتم‌ بخشکی‌ شانس‌. این‌ یک‌بار رامی‌خواستی‌ مثل‌ بچة‌ آدم‌ رفتار کنی‌.
گفتم‌: «منظورت‌ … است‌؟»
گفت‌: «آره‌.»
گفتم‌: «ای‌… بچه‌های‌ پایین‌ شهر به‌جای‌ … گاهی‌ چونی‌ هم‌ می‌گویند. اما توکجا و آن‌ها کجا؟»
گفت‌: «جایی‌ که‌ درس‌ می‌دهم‌ چند تا استاد هلندی‌ هستند که‌ زبان‌ فارسی‌درس‌ می‌دهند و گاهی‌ دستم‌ می‌اندازند!»
گفتم‌: «چه‌کاره‌ای‌؟»
گفت‌: «جامعه‌شناسی‌ درس‌ می‌دهم‌.»
گفتم‌: «مگه‌ مجبور بودی‌ این‌جا بیایی‌. می‌ماندی‌ همون‌جا!»
گفت‌: «این‌جا خوب‌ پول‌ می‌دهند. محیطش‌ هم‌ بهتر است‌.»
لجم‌ گرفت‌. گفتم‌: «مطمئنی‌ نام‌ فامیلت‌ … نیست‌؟»
گفت‌: «نه‌!» و لبش‌ را غنچه‌ کرد: «چونی‌.» و دوباره‌ گفت‌: «عجیب‌ است‌.»
سرم‌ را انداختم‌ پایین‌. بنگالی‌ کمی‌ این‌پا و آن‌پا کرد و انگار با خودش‌حرف‌ می‌زد گفت‌: «تعجبم‌ چرا خارجی‌ها این‌طور تلفظ‌ می‌کنند. «ک‌» و «چ‌»خیلی‌ با هم‌ فرق‌ دارد.»
گفتم‌: «باهات‌ خوب‌ نیستند.»
گفت‌: «شاید.» و کمی‌ فهرست‌ کتاب‌ها را ورق‌ زد و بعد رفت‌.
پیرمرد که‌ فهمید توی‌ فکرم‌، گفت‌: «با یک‌دست‌. فقط‌ با یک‌دست‌موافقم‌.»
گفتم‌: «عالیه‌.»
میز را مرتب‌ کردم‌ تا شطرنج‌ را روی‌ آن‌ بچیند.
زن‌ و مرد فیلم‌ هنوز زیر باران‌ بودند. خسته‌ و پشیمان‌ از این‌ جدال‌ پوچ‌ وبی‌ثمر. زن‌ دست‌ انداخته‌ بود روی‌ شانة‌ مرد، و مرد کمر زن‌ را گرفته‌ بود، و هردو زیر باران‌ داشتند به‌طرف‌ خانه‌ می‌رفتند.
پیرمرد پشت‌ میز که‌ نشست‌ سیاه‌ و سفید کرد. سفید دستش‌ افتاد. اولین‌مهره‌ را که‌ حرکت‌ داد فهمیدم‌ باز مشنگ‌بازی‌اش‌ را شروع‌ کرده‌ است‌. اما من‌تصمیمم‌ را از قبل‌ گرفته‌ بودم‌. عین‌ او پیش‌ آمدم‌. پیرمرد چنان‌ تو بحر مهره‌هافرو رفته‌ بود که‌ اگر آدم‌ بازی‌ او را ندیده‌ بود خیال‌ می‌کرد توی‌ شطرنج‌ لنگه‌ندارد. مثل‌ فرماندهی‌ که‌ به‌ سربازانش‌ دستور می‌دهد خیز برمی‌داشت‌ وسوارها و پیاده‌ها را جابه‌جا می‌کرد. گذاشتم‌ چند تا از سوارهایم‌ را بزند. وقتی‌دید پیش‌ افتاده‌ است‌ سرش‌ را بلند کرد و گفت‌: «ویسکی‌ یا شری‌؟»
گفتم‌: «ویسکی‌!»
گفت‌: «من‌ هم‌ موافقم‌.»
گفتم‌: «انگار سرت‌ خوب‌ شد؟»
خیره‌ به‌ صفحة‌ شطرنج‌ نگاه‌ کرد و جواب‌ نداد. زنش‌ که‌ آن‌سوتر نشسته‌بود گفت‌: «من‌ می‌آرم‌.» و بلند شد و توی‌ آشپزخانه‌ رفت‌. بعد صدای‌ بازشدن‌درِ قفسه‌ها از آشپزخانه‌ توی‌ اتاق‌ آمد و صدای‌ لیوان‌هایی‌ که‌ پیرزن‌درمی‌آورد.
گفتم‌: «داری‌ خوب‌ بازی‌ می‌کنی‌.»
مهره‌ای‌ را حرکت‌ داد و گفت‌: «حالا نوبت‌ توست‌!»
پیرزن‌ لیوان‌ها را که‌ کنار صفحة‌ شطرنج‌ گذاشت‌ بی‌معطلی‌ جرعه‌ای‌ ازمال‌ِ خودم‌ نوشیدم‌ و مهره‌ای‌ را راندم‌. پیرمرد بعد از مدتی‌ تفکر وزیرش‌ راطوری‌ جلو شاه‌ نشاند که‌ من‌ با حرکت‌ فیل‌ می‌توانستم‌ آچمزش‌ کنم‌. بعد از آن‌چند سواری‌ که‌ از دست‌ داده‌ بودم‌ بد نبود تکانی‌ به‌ او بدهم‌. اما وقتی‌ دست‌بردم‌ که‌ فیل‌ را بلند کنم‌ دیدم‌ خودم‌ آچمز هستم‌. قلعه‌اش‌ نمی‌دانم‌ از کجا جلوشاهم‌ نشسته‌ بود. بدبختی‌ بود دیگر، من‌ خودم‌ مدتی‌ بود آچمز بودم‌ و حالامی‌خواستم‌ یکی‌ دیگر را آچمز کنم‌. بعد نمی‌دانم‌ به‌ نظرم‌ رسید یا واقعیت‌داشت‌. ولی‌ واقعیت‌ داشت‌. بدجوری‌ توی‌ مخاطره‌ افتاده‌ بودم‌. گیرم‌ دو سه‌ تاحرکت‌ هم‌ می‌کردم‌. اما امکان‌ درآمدن‌ نبود. آچمزبودن‌ هم‌ بددردی‌ است‌. نه‌راه‌ پیش‌ داری‌ نه‌ راه‌ پس‌، گُهی‌ خورده‌ای‌ و باید پایش‌ بایستی‌. درست‌ مثل‌وضعی‌ که‌ من‌ توش‌ قرار داشتم‌. راستی‌ که‌ چی‌؟ تلخی‌ این‌ لحظات‌ را که‌ دقایق‌و ثانیه‌هایش‌ را احساس‌ می‌کنی‌ با چه‌ کسی‌ می‌توان‌ گفت‌. با چه‌ کسی‌ می‌توان‌گفت‌ که‌ قلبت‌ دارد ذره‌ ذره‌ آب‌ می‌شود و تو صدای‌ آب‌شدن‌ آن‌را می‌شنوی‌.روزی‌ می‌گفتی‌ چه‌ خوب‌ است‌، آدم‌ کنار مردمش‌ باشد و با آن‌ها زمزمه‌ کند.می‌گفتی‌ دیری‌ با صدای‌ بلند سخن‌ گفتی‌، اما رسیدن‌ جویبار به‌ رودخانه‌ ورودخانه‌ به‌ دریا همواره‌ با زمزمه‌ هم‌راه‌ است‌. بعد که‌ معنای‌ زمزمه‌ رافهمیدی‌، فهمیدی‌ چرا صخره‌ سال‌ها گذرِ باد و توفان‌ و آفتاب‌ را تحمل‌می‌کند و می‌ماند. و حس‌ کردی‌ زندگی‌ چه‌ خروشی‌ در نهان‌ دارد. پذیرفتی‌ که‌زمزمه‌گر باشی‌. با تأنی‌ درد خاموش‌ قلبت‌ را الفباوار با خود و با دیگران‌ زمزمه‌کردی‌. زندگی‌ را در خیال‌ از مدخل‌های‌ تودرتو عبور دادی‌. رختی‌ رنگین‌بافتی‌ از خندة‌ کودکان‌ و آن‌ها را در گذر باد آویختی‌. و از تنگنای‌ امید آن‌هایی‌که‌ دوست‌ داشتی‌ فانوس‌ کوچکی‌ برافروختی‌، تا خورشید آهسته‌ آهسته‌روشنای‌ بزرگش‌ را بگستراند. اما در پس‌ تمام‌ این‌ها دستی‌ آهسته‌آهسته‌کابوس‌ خودش‌ را می‌بافت‌.
به‌ پیرمرد گفتم‌: «بی‌فایده‌ است‌. من‌ مات‌ شده‌ام‌.»
پیرمرد انگار از خوابی‌ سنگین‌ بیدار شده‌ باشد گفت‌: «ها…» و روی‌ صفحه‌شطرنج‌ خم‌ شد.
پیرمرد گفت‌: «راستی‌؟»
پیرمرد که‌ حالا کاملاً متوجه‌ شده‌ بود، خنده‌ای‌ پیروزمندانه‌ کرد و دستش‌را پیش‌ آورد.
«بله‌. با حرکت‌ اسب‌ دیگر تمامی‌.»
و به‌ پیرزن‌ اشاره‌ کرد که‌ بیاید و صحنة‌ مغلوب‌شدن‌ من‌ را ببیند.
پیرزن‌ بلند شد.
فیلم‌ هم‌ انگار به‌ آخر رسیده‌ بود، زن‌ و مرد هر دو در یک‌ بستر خوابیده‌بودند. اما هر دو با رؤیاهای‌ دور از هم‌. و در اتاقی‌ دیگر، کودک‌ تک‌ و تنها باعروسک‌های‌ بی‌جانش‌ بازی‌ می‌کرد. از جا برخاستم‌.
پیرمرد گفت‌: «کجا؟ ویسکی‌ات‌ را هنوز نخورده‌ای‌.»
گفتم‌: «بعد. وقت‌ دیگر، حالا خیلی‌ خسته‌ام‌.»
وقتی‌ پیرمرد داشت‌ موقعیت‌های‌ بازی‌ را با غرور برای‌ پیرزن‌ موبه‌موتعریف‌ می‌کرد، در را باز کردم‌ و از راه‌پله‌ به‌ اتاقم‌ رفتم‌.
اتاق‌، سرد و خالی‌ بود و رنگ‌ تیرة‌ غروب‌ آن‌را ملال‌انگیز و دل‌مُرده‌ترکرده‌ بود. جرأت‌ نکردم‌ به‌ پشت‌ پنجره‌ و کاج‌های‌ توی‌ آن‌ نگاه‌ کنم‌. اما وقتی‌خواستم‌ روی‌ تخت‌ دراز بکشم‌ چراغ‌ خیابان‌ را دیدم‌ که‌ در میان‌ مه‌ سرخی‌می‌زد و حالت‌ خاصی‌ داشت‌. درست‌ مثل‌ چشمی‌ که‌ تمام‌ روز گریسته‌ باشد.از بالای‌ سرم‌ سفرنامة‌ ناصر خسرو را برداشتم‌. آن‌را باز کردم‌ و این‌ صفحه‌آمد: «و از آن‌جا به‌دهی‌ که‌ خرزویل‌ خوانند، من‌ و برادرم‌ و غلامکی‌ هندو که‌ باما بود وارد شدیم‌. زادی‌ اندک‌ داشتیم‌. برادرم‌ به‌ دیه‌ در رفت‌ تا چیزی‌ از بقال‌بخرد. یکی‌ گفت‌ چه‌ می‌خواهی‌؟ بقال‌ منم‌. گفت‌ هر چه‌ باشد ما را شاید. که‌غریبم‌ و برگذر و چندان‌ که‌ از مأکولات‌ برشمرد گفت‌ ندارم‌. بعد از آن‌ هر کجاکسی‌ از این‌ نوع‌ سخن‌ گفت‌، گفتمی‌ بقال‌ خروزیل‌ است‌.»
کتاب‌ را کنار گذاشتم‌ و چشم‌هایم‌ را بستم‌.
نویسنده: نسیم خاکسار

شرلی آن گرو

شرلی آن گرو (به انگلیسی: Shirley Ann Grau) (زاده ۸ ژوئیه ۱۹۲۹ – درگذشته ۳ اوت ۲۰۲۰) رمان‌نویس آمریکایی و برنده جایزه پولیتزر برای داستان در سال ۱۹۶۵ بود.
آن گرو در کتاب‌هایش نظیر «نگهبانان خانه» که برنده جایزه پولیتزر شد با بی‌پروایی از روابط میان‌نژادی می‌نوشت.
شرلی آن گرو، که در داستان‌‌ها و رمان‌هایش به رموز تاریک و در عین حال زیبایی‌های «جنوب عمیق» می‌پرداخت در ۹۱ سالگی درگذشت.
گرو روز دوشنبه سوم آگوست ۲۰۲۰ به خاطر عوارض ناشی از سکته مغزی در نیواورلئان درگذشت. نورا مک‌الیستر دختر گرو گفت به خواست مادرش مراسم خاکسپاری و یادبود برگزار نخواهند کرد.
آن گرو برای چهارمین کتاب خود «نگهبانان خانه» که شناخته‌شده‌ترین رمان اوست، در سال ۱۹۶۵ توانست جایزه پولیتزر را کسب کند. دخترش می‌گوید: «از مهدکودک به خانه‌ای پر از خبرنگار برگشتم و نمی‌دانستم چه خبر است.»
گرو مسلما از دریافت این جایزه مهم خوشحال شد اما زیاد هم تحت تاثیر خود قرار نگرفت و آن را بالای کمدی در اتاق مطالعه‌اش قرار داد، جایی که کمتر کسی آن را می‌دید.
این کتاب تحسین‌های منتقدان را به همراه داشت اما منجر به تماس‌های تلفنی تهدیدآمیزی هم شد که به خاطر محتوای کتاب و توصیف یک رابطه عاشقانه طولانی میان یک مرد سفیدپوست ثروتمند و خدمتکار سیاه‌پوستش در روستای آلاباما بود.
گرو در سال ۲۰۰۳ به اسوشیتدپرس گفت: «کوکلوس‌کلان، سازمان امریکایی پشتیبان برتری نژاد سفیدپوستان، در گرماگرم جنبش حقوق مدنی سعی کردند در حیاط خانه‌ام در حومه نیواورلئان یک صلیب را بسوزانند. ظاهرا فراموش کرده بودند بیل بیاورند و نتوانستند صلیب را درون زمین فرو کنند. برای همین آن را روی چمن آتش زدند. چندین متر از چمن آتش گرفت و باعث ترس همسایگان شد. اما خودم آنجا حضور نداشتم. این داستان پایانی شبیه به پایان‌های گروچو مارکس داشت.»
داستان هر شش رمان و چهار مجموعه داستان کوتاه گرو در جنوبِ عمیق می‌گذرد، از نیواورلئان تا شمال لوئیزیانا و آلاباما و اکثر آنها موضوعاتی پیرامون نژاد، قدرت، طبقه اجتماعی و عشق دارند. داستان‌هایی عمیقا رازآلود و شعرگونه.
بسیاری از داستان‌های گرو با وقایع ناگهانی و غیرقابل توضیح و پیامدهای بعد از آن عجین شده است. «شکارچی» داستان زنی است که به‌طرز معجزه‌آسایی از سقوط هواپیما جان سالم به در می‌برد. «مرد در هوای آزاد» درباره اتفاقاتی است که بعد از بیرون رفتن پدر خانواده و ناپدیدشدن برای همیشه برای خانواده‌اش اتفاق می‌افتد.
مک‌آلیستر می‌گوید در نوجوانی یک بار مادرش را در آشپزخانه دید که سبزی خرد می‌کرد و با خودش حرف می‌زد. او مبهوت از مادرش پرسید که چه می‌کند و گرو پاسخ داد: «کاراکترهایم دارند حرف می‌زنند. دارم دیالوگ‌هایشان را اصلاح می‌کنم.»
آلیسون برتولینی، نویسنده «زنان در داستان‌های معاصر امریکایی» در سال ۲۰۱۳ گفت: «شرلی آن گرو از متعالی‌ترین و شرم‌آورترین تبعیضات و تعصبات ما می‌نویسد؛ از چگونگی نفوذ زناشویی میان‌نژادی در تمامی سطوح جامعه و از اینکه هماهنگی نژادی بهانه‌ای است که یکپارچگی به تنهایی قادر به پرداختن به آن نیست.»
گرو در نیواورلئان متولد و در آلاباما بزرگ شد. در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۰۳ او به یاد آورد که در کودکی مجذوب زبان یونانی و لاتین بود و پرسه زدن در جنگل را بسیار دوست داشت. بعدها منتقدان به توضیحات بسیار دقیق او از گل‌ها، گیاهان و درختان اشاره کردند.
او در یک دبیرستان خصوصی در نیواورلئان تحصیل کرد و بعد به کالج نیوکمب دانشگاه تولین رفت. گرو می‌گفت به فکر آن بود که استاد دانشگاه یا وکیل شود اما متوجه شد که تبعیض جنسیتی در محیط آکادمیک و قانون بسیار فراگیر است. او در عوض به نویسندگی پرداخت و نخستین کتابش «شاهزاده سیاه و داستان‌های دیگر» را در سال ۱۹۵۴ وقتی تنها ۲۶ سال داشت منتشر کرد که در جمع فینالیست‌های جایزه کتاب ملی قرار گرفت. در آن زمان مجله تایم این کتاب را چشمگیرترین مجموعه داستان کوتاه اول یک نویسنده از زمان «۹ داستان» جی. دی. سالینجر خواند.
منتقدین اغلب به ستایش داستان‌های کوتاه او می‌پرداختند و خود گرو هم با این ارزیابی موافق بود. در نقد کوتاهی که نیویورک‌تایمز در سال ۲۰۰۳ بر مجموعه داستان او نوشت آمده است: «تنها بدبیاری درباره داستان‌های گرو این است که کوتاه‌اند. هریک نگاهی اجمالی به نماهای داخلی و خارجی دارند که خیلی زود به پایان می‌رسند.»
گرو می‌گفت علاقه چندانی به چیزهایی که در مورد کارهایش می‌نویسند ندارد و از برچسب‌ «نویسنده زن جنوبی» و مقایسه‌های مکرر آثارش با نویسنده جنوبی دیگر، فلنری اوکانر خسته شده است.

خوان رولفو

درباره نویسنده:
خوان رولفو (مکزیک 1918-1986)
خوان رولفو نویسنده مکزیکی، از مهم‌ترین نویسندگان امریکای لاتین به‌شمار می‌رود. رولفو تنها دو کتاب منتشر کرد، پدرو پارامو (1955) که برخی آن را بهترین رمان مدرن امریکای لاتین می‌دانند و دیگر مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه با عنوان دشت سوزان (1953) که اثری کلاسیک و کم و بیش همتراز Fictions نوشته بورخس به شمار می‌رود. داستان‌های رولفو در روستاهای مکزیک می‌گذرد و شرح رویدادهایی است که زمان آن‌ها دوران پس از انقلاب مکزیک است. دنیای رولفو دنیای تراژیک نفرت، خشونت و درماندگی است.
Pedro Paramo، این رمان با ترجمه آقای احمد گلشیری به فارسی منتشر شده است.

برگرفته از کتاب: داستان‌های کوتاه امریکای لاتین جلد دوم، نشر نی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.