داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

طوطی

طوطی شریک غم من شده بود. تنها کسی بود که مرا دوست می‌داشت.
وقتی زنم رفت و خبر داد که به تنکابن نزد مادرش رفته و دیگر برنمی‌گردد، مأیوس و درمانده، دو روز خود را در خانه محبوس کردم و با چند استکان چای و چند دانه بیسکویت سروته گرسنگی را به هم رساندم. روز سوم تصمیم گرفتم که خانه را ترک کنم. کجا؟ «هر جا که این‌جا نیست.» با کسی معاشرت نداشتم. منزوی بودم. از آدم‌ها وحشت داشتم. جز استهزا و زخم زبان و کاوش در زندگی خصوصیم از مردم چیزی ندیده بودم.
بی‌هدف خیابان را در پیش گرفتم. از شمال رو به جنوب روانه شدم. هرگاه امتداد خیابان در تقاطع با خیابان دیگر به دیوار می‌رسید، به راست یا به چپ می‌پیچیدم. سرانجام خود را، خسته و از پای درآمده، کنار یک دکان پرنده فروشی یافتم. نزدیک سه راه سیروس.
پرنده‌ها بعضی خاموش بودند و بعضی چرت می‌زدند و بعضی جک‌جکی داشتند. ناگهان چشمم به یک طوطی افتاد که قفسش آویخته بود. همین که نگاهش کردم، با صدای عروسک‌گردان‌های خیمه‌شب‌بازی واژه‌هایی را ادا کرد که انگار می‌گوید: «حمید آمد.» سپس تکرار و تکرار و هر بار تندتر از بار پیشین تا سرانجام ساکت ماند.
عجب! اسم مرا از کجا می‌دانست؟ نمی‌دانم دچار توهم شده بودم یا واقعاَ طوطی چیزی شبیه «حمید» یا «عمید» یا «امیر» می‌گفت.
به مغازه‌دار گفتم:
– این طوطی چند؟
– پنجاه هزار تومن.
– او… وه!
– نطقش عالیه، هر چی بگی یاد می‌گیره.
در همین هنگام طوطی داد زد: یاد می‌گیره، یاد می‌گیره، یاد می‌گیره…
– کم‌تر…
– صرف نمی‌کنه. لنگه‌ش پیدا نمی‌شه. جوونه، نزدیک صد سال عمر می‌کنه. ببرش.
طوطی داد زد: ببرش، ببرش، ببرش…
– تخفیف بده.
– پنج تومنشم ندین. قفسشم مال شما. آینه هم داره.
در دل گفتم « توتک» رفته، من تنها هستم. این طوطی مونسم می‌شه. دست در جیب بغلم کردم و چهل وپنج هزار تومان شمردم و روی پیش‌خوان گذاشتم. دکاندار قفس را با چوب قلاب‌دار از قلاب سقف جدا کرد و به دستم داد.
– قدمش خیر باشه.
– چی می‌خوره؟
– تخم آفتاب‌گردان، زرده‌ی تخم‌مرغ پخته رُ خورد کن، با سبزی‌جات بده بخوره. گوشتم می‌خوره، پخته بده که مریض نشه. پسته و بادوم و فندقم خیلی دوس داره. قندم مایه‌ی عشقشه.
– خرجشم که زیاده.
– از زن کمتره!
– عجیب! از کجا فهمیده که زن من رفته؟
انگار که از خانه بیرون آمده بودم و ده پانزده کیلومتر پیاده گز کرده بودم که این طوطی را بخرم. قفس را برداشتم و به طرف دیگر خیابان رفتم.
– تاکسی!
جلو پایم ایست کرد.
– دربست، سیدخندان.
طوطی کز کرده و خاموش بود. انگار می‌ترسید. سوار که شدم، راننده نگاهی به طوطی انداخت و گفت:
– تازه خریدین؟ مبارک باشه.
طوطی ناگهان به سخن در‌آمد و گفت:
– مبارک باشه، مبارک باشه، مبارک باشه…
برای چند دقیقه غم‌هام را فراموش کردم.
بچه‌های محل ورود طوطی را به خانه دیدند. از فردا التماس‌کنان می‌خواستند به خانه بیایند و با طوطی صحبت کنند. به آن‌ها گفتم اگر پدر و مادرشان از آن‌ها راضی باشند و به آن‌ها اجازه بدهند، می‌توانند روزهای جمعه صبح بیایند و یک ربع ساعت طوطی را ببینند.
کارم درآمده بود.
طوطی خیلی نقل داشت: در آینه خودش را نگاه می‌کرد. با عکس خودش حرف می‌زد. نوکش را به نوک تصویر آینه می‌سایید. چشم‌هایش را خمار می‌کرد. قر گردن می‌آمد. بال‌هایش را باز و بسته می‌کرد و جلو چشم تماشاچی‌ها بر دلبری‌ها می‌افزود.
وقتی از خانه بیرون می‌رفتم جیغ می‌کشید. کم‌کم یادش دادم که بگوید: «زود برگرد.» وقت صدای چرخاندن کلید در قفل یا صدای پای مرا می‌شنید داد می‌زد: « حمید آمد! حمید آمد!…»
دیگر تنها نبودم. بچه‌های همسایه و حتی بزرگ‌ترها به دیدن طوطی می‌آمدند. اسمش را« توتک» گذاشته بودم. به دنبال اسم زنم. برایش فندق و پسته مغز می‌کردم. هر روز سینی زیر قفسش را می‌شستم. قندبه دهانش می‌گذاشتم. باش حرف می‌زدم. در قفسش باز بود. خودش از قفس بیرون می‌پرید و روی زانوهایم می‌نشست. بعد می‌پرید روی دوشم. بعد با منقارش گوشم را می‌خاراند.
صبح که از خانه بیرون می‌رفتم در قفس را محکم می‌بستم که گربه به سراغش نرود.
یک روز یکی از همسایه‌ها به دیدن من و طوطی آمد. البته بیش‌تر به دیدن طوطی. از تماشای طوطی که خسته شد نشست. برایش چای ریختم و کنارش نشستم. در میان صحبت پرسید: «توتک خانم کجاست؟ مدتی‌ست پیدایش نیست.»
– رفته پیش مادرش، بچه که نداریم. دلتنگی می‌کرد. هر چه از دستم برمی‌آمد محبت می‌کردم. راضی نمی‌شد. دست من که نیست. بچه می‌خواست . نداشتیم که.
– تقصیر کدامتانه؟
می‌خواستم بگویم «تقصیر چیه؟ وقتی نمیشه، نمیشه دیگه.» فهمیدم منظورش این است که عیب از کدامتان است.
– عیب از منه آقا. دکتر می‌گه بچه که بودی حتماَ اُریون گرفتی. ممکنه که بچه‌دار نشی.
– دوادرمون کردی؟
– خیلی. افاقه نمی‌کنه.
– دکتر علفی می‌گن خوبه.
– حالا که زنم رفته. باشه تا بعد.
– پس طوطی رُ واسه‌ی همین آوردی.
– بله.
– من دو تا مرغ عشق دارم. زنم از دستشون خسته شده می‌آرم براتون.
در دل گفتم: طوطی که دارم. مرغ عشق هم داشته باشم، ببینم جای بچه‌ و زن پر می‌شه یا نه.
– متشکرم، بیارین.
قفس مرغ‌عشق‌ها رُ روبه‌روی قفس طوطی به اتاق آویختم. طوطی از قفس بیرون بود. گذاشتمش توی قفس و رفتم به سراغ مرغ‌عشق‌ها. مقداری شاهدانه برداشتم و ریختم توی ظرفشان. طوطی جیغ کشید. بعد رویش را به طرف دیوار کرد و ساکت شد و شروع کرد به چرت‌زدن. گفتم: توتک! خوابی؟ باز ساکت ماند. یک حب قند برداشتم و رفتم نزدیک قفس. اعتنا نکرد و رویش را برگرداند. فهمیدم حسود شده و قهر کرده.
مرغ‌عشق‌ها از سروکول هم بالا می‌رفتند و سروصدا می‌کردند. یک دفعه طوطی مثل زن‌ها شروع کرد به شیون و بال‌ها را از دو طرف به سرش می‌کوبید. وحشت‌زده به طرف قفس دویدم و گفتم: «توتک جان، آرام باش، صدا نکن.» ساکت شد. مثل این‌که از حال رفته باشد، یک بری گوشه قفس افتاد و کم‌کم خوابش برد.
شب هر سه پرنده خاموش بودند. من تلویزیون را روشن کرده بودم. طوطی در خواب بود یا از حال رفته.
صبح با صدای مرغ‌عش‌ق‌ها از خواب بیدار شدم. دیدم طوطی همان‌طور کز کرده و لال کنج قفس تپیده. چند تا پسته مغز کردم و رفتم کنارش. باز هم اعتنا نکرد. تخم آفتاب‌گردان‌ها را نگاه هم نکرده بود. آب هم نخورده بود. فهمیدم هوا پس است. صبر کردم تا روز کمی خودش را نشان بدهد و همسایه از خواب بیدار شود، قفس مرغ‌عش‌ق‌ها را برداشتم. به طرف خانه همسایه رفتم و در زدم.
آقای براتی تازه از خواب بیدار شده بود. عبایی روی دوشش انداخته و دندان‌های مصنوعی را هنوز در دهان نگذاشته بود.
– سلام عرض می‌کنم.
– علیکم‌السلام. خیر باشه . کله سحر!
– بله، انشاءالله خیره. طوطی من تحمل این دو تا زبون بسته رُ نداره. مریض شده. می‌ترسم از دست بره. پرنده‌ها رُ آوردم خدمت خودتون.
– آقا، اینا خیلی ارزش دارن. من به کس دیگه غیر از شما نمی‌دادمشون. گفتم شما بچه ندارین، سرتون گرم بشه.
– بله، می‌دونم، اما طوطیه خیلی حسوده، ممکنه نفله بشه.
با خشم و اکراه قفس را از دستم گرفت و گفت:
– خوش آمدین. حالا بفرمایین یه چایی میل کنین. فهمیدم که در دل می‌گوید: زود گورت را گم کن. لیاقت محبت نداری.
– متشکرم. چایی صرف شده. باید برم اداره. دیر می‌شه. خداحافظ.
کلید را که در جای کلید چرخاندم، صدای طوطی بلند شد: « حمید آمد، حمید آمد…» انگار دوباره جان گرفته بود. رفتم کنار قفس ایستادم و گفتم:
– خیلی حسودی‌ها، زن بیچاره‌ام آن‌قدر حسود نبود.
– بود، بود، بود…
– عجب! تو طوطی نیستی، جنی!
یک حبه قند برداشتم و دستم را توی قفس بردم. به ملایمت قند را از دست گرفت و کروچ‌کروچ شروع کرد به خوردن. بعد از قفس بیرون آمد و روی دستم نشست و با منقارش گوشم را خاراند. آشتی کرده بود.
زندگیم با طوطی شیرین شده بود. همراه با من به تلویزیون نگاه می‌کرد. به رادیو گوش می‌داد. شب‌ها همپای من بیدار می‌نشست و چرت ‌می‌زد و صبح زودتر از من از خواب بیدار می‌شد.
در اداره که مشغول کار بودم گه‌گاه دلم شور می‌زد که مبادا در قفسش بازمانده و گربه او را خورده باشد. عصر پس از خرید لوازم خوراک خودم و او یکسره به خانه می‌آمدم. دلم برایش تنگ می‌شد. وقتی می‌گفت: «حمید آمد»، همه غم‌ها از دلم می‌رفت.
داشتم توتک را فراموش می‌کردم که یک روز جمعه بعدازظهر در زدند. باز کردم توتک بود، زن خوشگل بچه‌سالم، خودش را در آغوش انداخت و بغضش ترکید. گرم بود. مهربان بود. بوی گل می‌داد. فقط توانستم بگویم: «چرا رفتی؟» و توانست بگوید: «چرا دنبالم نیامدی؟» بغلش کردم و آوردم توی اتاق روی مبل نشاندم. لباس خانه‌اش را آوردم. خودم لباسش را عوض کردم. در آغوشم لمید. هنوز گریه می‌کرد. چشم‌های خیس و گونه‌های شور از اشکش را بوسیدم. لب‌هاش داغ و پرخون و نازک مثل همیشه بود. چشمش به طوطی افتاد. گفتم:
– خیلی بامزه‌س، آزاری نداره.
سر تکان داد. طوطی باز بغض کرده بود. زنم گفت:
– ببرش بیرون، می‌خوام بات تنها باشم.
– چشم.
طوطی را به اتاق دیگر بردم و از هر چه جز زنم فارغ شدم. گپ زدیم. گله‌گزاری کردیم. از روزگار گفتیم . خوردیم. نوشیدیم. دمار از دوری‌ها برآوردیم و… صبح شد.
یک مرتبه به یاد طوطی افتادم. به سراغش رفتم. قفس خالی بود. وای، یادم رفته بود در قفس را ببندم. همه جا را گشتم . اتاق‌ها، حیاط، زیرزمین، انبار… نبود که نبود.
طوطی، توتک، کجایی؟
هیچ جوابی نبود. پیش زنم برگشتم و با نگرانی گفتم:
– طوطی رفته، فرار کرده…
خونسرد گفت:
– رفته که رفته. من که آمده‌ام. دیگه طوطی می‌خوایی چه کنی؟ و خندید.
با این همه دو سه هفته‌یی دلم برای طوطی تنگ می‌شد. کم‌کم فراموشی آمد. یک روز با توتک صحبت‌کنان از کوچه می‌گذشتیم. از پشت پنجره خانه آقای براتی یک دفعه صدای طوطی را شنیدم که می‌گفت:
– حمید آمد. حمید آمد. حمید آمد…
خشکم زد. به توتک گفتم:
– طوطی به خانه براتی رفته.
براتی گرفته و نگهش داشته. به ما هم خبر نداده. زنم گفت:
– مهم نیس، جاش خوشه. بذا همون جا باشه. ما خودمون بچه‌دار می‌شیم. وقت برای نگه‌داری طوطی نداریم.
– چی؟
– بچه‌دار می‌شیم، من حامله‌م.
– چرا به من نگفتی؟
– می‌خواستم مطمئن بشم.
– حالا مطمئن شدی؟
– بله.
بچه‌دار نمی‌شدیم. زنم رفته بود. حالا برگشته و بچه‌دارمی‌شیم. نکنه، نه، نه.
جلوی چشمم سیاه شده بود و نزدیک بود بیفتم! نکند در غیبت؟ نه، نه! در این خیالا کار شیطونه، بعضی خیالا گناهه.
انگار کسی بیخ گوش گفت:
– مگه طوطی تخم وترکه تو بود که آن‌قدر دوستش داشتی؟
– هان؟ طوطی؟ بچه؟ توتک؟
پرده سیاه از جلو چشمم کنار می‌رفت. زانوهایم جان می‌گرفت. بچه‌دار می‌شیم. دیگه وقت نگه‌داری طوطی نداریم. با دکتر علفی‌یم کاری نداریم…
به زنم گفتم:
– باید بریم پیش دکتر زنان، باید رژیم مناسب داشته باشی. بریم دستور بگیریم.
نویسنده: سیمین بهبهانی
برگرفته از:
دنیای سخن
سال شانزدهم
شماره 90، اسفند78 و فروردین 79
حروفچین: شراره گرمارودی

چاه‏ کن‏ ها

فکر نمى‏کردم دیگر کسى پیدا بشود مرا را یاد گذشته ‏ام بیندازد. شغل و حرفه جوانى‏ام را کنار گذاشته بودم و خانه‏ام را بارها عوض کرده بودم تا مبادا کسى ردى از من بگیرد. وقتى آن روز پست‏چى در را زد و نامه را دستم داد و خواست که توى دفترش را امضا کنم خیال کردم اشتباهى پیش آمده است. در طول آن همه سال کسى برایم نامه ننوشته بود. اما نشانى درست بود. همان بود که باید باشد. پاکت را که باز کردم دیدم آن‏چه سال‏ها از آن فرار مى‏کردم بالأخره اتفاق افتاده است. نوشته روى کاغذ کوتاه بود و پیدا بود که نویسنده‏اش مرا مى‏شناسد. خواسته بود که به ملاقاتش بروم. مرا هم‏کارِ قدیمى خوانده بود، و خودش را کسى که مى‏خواهد آرامش را به من برگرداند. خواسته بود که بیش از این از خودم و از دیگران فرار نکنم، و هیچ‏وقت فراموش نکنم که آدم‏ها راهى جز پناه بردن به یک‏دیگر ندارند. پاى کاغذ، به جاى امضا، نوشته بود: دوست‏دار شما مقنى‏باشى.
دوست داشتم خیال کنم که خواب مى‏بینم یا کسى دارد با من شوخى مى‏کند. چه‏طور همچو چیزى ممکن بود؟ تنها شاهد ماجرا، مالک پیر آن عمارت قدیمى، سال‏ها پیش مرده بود. محال بود پیش از مرگش چیزى به کسى گفته باشد، چون پاى خودش هم گیر بود. او بود که پیشنهاد کرد لَبِ ماجرا را تو بگذاریم و دهن‏مان را براى همیشه ببندیم.
اولین چیزى که به خاطرم رسید این بود که خانه‏ام را عوض کنم یا به شهر دیگرى بروم و باز خودم را گم و گور کنم. اما کجا مى‏توانستم بروم؟ کسى که بعد از آن همه سال پیدایم کرده بود بعد از این هم مى‏توانست ردم را بگیرد. اگر مى‏خواست مرا توى دردسر بیندازد برایم نامه نمى‏نوشت، و نمى‏خواست که به دیدارش بروم؛ آن هم در پاتوغ چاه‏کن‏ها که دیگر پایم را به آن‏جا نگذاشته بودم. شاید هم مایه‏تیله‏اى مى‏خواست، اما من که چیزى در بساط نداشتم.
تا یک ساعت مانده به زمان ملاقات، در آن بعد از ظهر آخرین جمعه ماه، با خودم کلنجار مى‏رفتم و هنوز دو به‏شک بودم. صبح چیزى نخورده بودم و ظهر، به‏زحمت، لقمه‏اى از یک تخم‏مرغِ آب‏پزِ نیم‏بند را به دهن گذاشته بودم. از آن همه سیگارى که کشیده بودم دهنم تلخ بود. باران، از قبل از ظهر، یک‏ریز و نم‏نم مى‏بارید. نیم‏ساعتى زودتر خودم را به کوچه آن طرف خیابان، که باریکه آبى از میانش مى‏گذشت، رساندم. زیر نیم‏تاقِ دکانِ بسته‏اى واایستادم تا آدم‏هایى را که به قهوه‏خانه مى‏رفتند زیر نظر بگیرم. قهوه‏خانه همان بود که آخرین بار دیده بودم، با همان درِ سه‏لته‏اىِ چوبى که رنگ سبز روشن داشت و سایبانِ برزنتىِ راه‏راه. چنار پیرِ جلو قهوه‏خانه هم بود که به شاخه‏هاى لختش نوارهاى پارچه‏اىِ رنگى بسته بود. آن نوارها را پیش‏تر ندیده بودم. قفس بزرگ پرنده‏ها، همان‏جا، پشت شیشه پنجره آویزان بود، اما پرنده‏اى تویش نبود. شاید هم بود و چشم‏هاى کم‏سوى من نمى‏دید.
به ساعتم که نگاه کردم دیدم از پنج گذشته. چشم‏هایم از سرما آب افتاده بود. باید مى‏رفتم تو. قیافه آشنایى ندیده بودم. آدم‏ها خودشان را در پالتو و بارانى و نیم‏تنه‏هاى کلفت و ضخیم، با شال و کلاه، پوشانده بودند – و بعضى هم زیر چتر – و همه مثل هم بودند. شاید اگر حس نمى‏کردم که چشم‏هایى در تمام آن مدت دارد مى‏پایدم راهم را مى‏کشیدم و مى‏رفتم. وقتى خودم را جلو درِ قهوه‏خانه رساندم دست‏هایم را از جیب‏هایم درآوردم و برگه یقه بارانى‏ام را پایین زدم و رفتم تو. قهوه‏خانه در بخار رقیقى شناور بود. دو قنارىِ کوچک کنجِ قفس کز کرده بودند.از راه‏رو قناس و باریک گذشتم و از سکوىِ سیمانىِ شیب‏دارى پایین رفتم و جلو حوضِ شش‏ضلعىِ وسط قهوه‏خانه، که خالى و خشک بود، واایستادم. مشترى‏ها پشت میزها، دورتادورِ حوض، تنگ‏هم نشسته بودند. صدا از کسى درنمى‏آمد. داشتند به صفحه کوچکِ تلویزیونِ سیاه و سفیدى که روى رفِ چوبىِ کمرکشِ دیوار بود نگاه مى‏کردند. شعبده‏بازِ شنل‏پوشِ دیلاقى، با دستار و ریشِ خاکسترىِ بلند، مشغول تردستى بود. پشتِ تنها میز خالى، که به دستگاه قهوه‏چى و سماورِ مسوارِ قل‏قل‏زنِ او نزدیک بود، نشستم. پاهایم گزگز مى‏کرد. به جز قهوه‏چى که پشت دخل چپق مى‏کشید کسى به من نگاه نکرد. خودش بود. اما پیر شده بود و قوزش درآمده بود. وقتى برایم چاى آورد طورى نگاهم کرد که گفتم لابد مرا شناخته است. با کف دست نرمه آب‏چکانِ بینى را مالید و لخ‏لخ رفت نشست سرِ جایش. قیافه هیچ یک از مشترى‏ها آشنا نبود. جرعه‏اى از چاى نوشیدم. جوشیده بود. قهوه‏چى نگاهم مى‏کرد و به چپقش پک مى‏زد. پاکت سیگارم را که درآوردم رعد غرید و چوب‏سیگار از توى پاکت افتاد زمین و غل خورد رفت تا بیخِ دیوار. دولا که شدم زمین زیر پایم خالى شد و چشم‏هایم را بستم. ته حلقم سوخت. میز لق‏لق مى‏زد. فشارى روى شانه و بعد مچم حس کردم.
– بلند شوید! بفرمایید چوب‏سیگارتان.
انگار روى زمین ولو شده بودم. کفِ سیمانىِ قهوه‏خانه سرد بود. نوک انگشت‏هایم، که زیر میز را کورمال با آن گشته بودم، مورمور مى‏شد. در فاصله‏اى بسیار نزدیک چشم‏هایى را روبه‏رویم، آن‏طرف میز، دیدم که آخرین‏بار در آن انبارىِ نمور و خفه دیده بودم. همان چشم‏هاى زاغِ درشت بود، اما در چهره‏اى آفتاب‏سوخته و ورچروکیده که داغِ زخم کهنه‏اى از میان ابروهاى جوگندمى‏اش گذشته بود و مثل هلالى به رنگ بنفش گونه چپش را به دو نیم کرده بود. لبخند مى‏زد. خودم را عقب کشیدم، طورى که پاشنه سرم به دیوار خورد.
– پناه بر خدا!
کلاه پشمىِ سیاهى را، که لوله کرده بود، روى میز انداخت. صندلى را کشید و نشست.
– خدا را شکر! مى‏بینم که خیلى پیر نشده‏اى.
موى سرش یک‏تیغ سفید بود. شقیقه‏هایم تیر مى‏کشید. قهوه‏چى که با قاشقک سیاهى توتون سوخته چپقش را در زیرسیگارى خالى مى‏کرد نگاهش به ما بود.
گفت: مى‏دانستم مى‏آیید. خوب، من منتظرم.
گفتم: منتظر؟ منتظر چى؟
– به دلت بد نیار، همان چیزى را بگو که بیست و پنج سال پیش باید مى‏گفتى. من این همه سال صبر کردم.
– اما آن پایین، تو چاه…
رعد ترکید. جام پنجره‏ها لرزیدند. روى صفحه تلویزیون فقط برفک بود. همهمه‏اى بلند شد. شعبده‏بازِ شنل‏پوش دوباره پیدایش شد. مشترى‏ها دست زدند. گفت: ما همه صبر کردیم.
– همه یعنى کى؟
خندید و دیدم که دهنش چاله بى‏دندانى است با لثه‏هاى سیاه و پیله کرده. گفت: بله، همه. پدر و مادرم تو چشم‏انتظارى دق آوردند. زن فرج هم عقل از کله‏اش در رفت سر گذاشت به صحرا و یتیم‏غوره‏هاش ماندند رو دست من.
کبریت را که گیراندم خاموش شد. فندک زد و شعله را زیر سیگارم گرفت. سیگار خودش را هم روشن کرد. قهوه‏چى یک استکان چاى جلوش گذاشت. از گوشه چشم‏هاى آب‏چکانش به من نگاه کرد و گفت: شما چى؟ میل دارید؟ تازه‏دم است.
– بله، ممنونم.
استکان خالى را برداشت، و لُنگ چرک‏تابش را کشید روى میز و استکان چاى دیگرى آورد. بعد رفت به طرف قفس قنارى‏ها. خنکایى روى تیره پشتم حس مى‏کردم. سیگار را از گوشه لبش برداشت و سرش را آورد جلو و گفت: بعد از این همه قلیه‏انتظارى باز هم نمى‏خواهى حرف بزنى؟ نکند هنوز مرا به جا نیاورده‏اى؟
خوب هم به جا آورده بودم. چه‏طور مى‏توانستم او را فراموش کنم؟ گفتم: چى را مى‏خواهى بدانى؟
– همه‏اش را، از سیر تا پیاز. من یکى حق دارم بدانم که آن زیر چه اتفاقى افتاد.
پره‏هاى بینىِ تیغ‏کشیده‏اش مى‏لرزید. سیگار را با دو انگشت گوشه لبش مى‏گذاشت و پک مى‏زد و بعد به مشتوکش نگاه مى‏کرد.
– کاش مى‏توانستم.
– یعنى چى که کاش مى‏توانستى؟
– ازم نخواه. نمى‏توانم بگویم.
– من باید بدانم.
آن‏قدر بلند گفته بود که همه برگشته بودند به ما نگاه مى‏کردند. با مشتش هم روى میز کوبیده بود. قهوه‏چى آمد از کنارمان گذشت و رفت دور حوض چرخى زد. صدایش را آورد پایین و گفت: خواهش مى‏کنم. من برادرشم، باید بدانم.
– چى را مى‏خواهى بدانى؟ خوش‏حال باش که جاى من نبوده‏اى.
مچم را گرفت. سیگار گوشه لبش دود مى‏کرد. مى‏شنیدم که دندان‏قروچه مى‏رود. خواستم دستم را بیرون بکشم که بندهاى انگشت‏هایش شل شد، گفت: لب بترکان رفیق! محض رضاى خدا بگو آن زیر چه پیش آمد؟
قهوه‏چى دور حوض مى‏پلکید و ما را زیرچشمى مى‏پایید. گفتم: جاى نقلش تو همچین ناهاربازارى نیست.
– جاش همین‏جاست. اگر چشم بگردانى مى‏بینى که غریبه‏اى میان ما نیست. براى همین خواستم که بیایى این‏جا.
نگاه که کردم دیدم قیافه‏ها هنوز برایم غریبه است؛ به جز قهوه‏چى که خم شده بود و انگار داشت دست‏هایش را توى حوض که خالى بود آب مى‏کشید. با اشاره سر گفت: آن یکى را نگاه کن! باید او را بشناسى. جلو چشمش چاه روى برادر دوقلوش چپ شد.
مردى بود با کلاه شاپو خاک گرفته که پشت میز روبه‏روى ما قلیان مى‏کشید. دست راستش، که نى‏پیچ را با آن گرفته بود، مى‏لرزید. با هر پک، انگار کهه بزند، سینه‏اش صدا مى‏کرد. دستش را براى مرد تکان داد و او کلاهش را از سر برداشت و لبخند زد.
– آن‏هاى دیگر هم همین‏طور. هر کدام‏شان وضع و روزى دارند، مثل من و تو.
– چرا مثل من؟
انگار صدایم را نشنیده باشد به دو پیرمردى که در سه‏کنج نشسته بودند اشاره کرد و گفت: حتم آن دو پیرى را مى‏شناسى! آن‏ها هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند.
– یعنى چى که هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند؟
– اگر باور نمى‏کنى صداشان کنم بیایند سرِ میزمان برایت بگویند چه‏طور هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند. یک روز ظهر هر کدام‏شان از چاه دیگرى سر درمى‏آورد. ناتنى هستند. آن یکى که شال سیاه دور گردنش بسته سال‏ها پیش دیوار انبارى روش برگشته بوده. خیال مى‏کردند که همان‏جا تلف شده.
– نگفتى چرا مثل من؟ من یکى که میان شما غریبه‏ام. تازه دو هفته بود که پام به این‏جا باز شده بود.
خندید، و بعد انگار نفس‏اش تنگى کند به سرفه افتاد. مى‏خندید و سرفه مى‏کرد. بعد سرش را برگرداند و دیدم که دارد به قهوه‏چى نگاه مى‏کند. با تکان دادن ابروهایش به او اشاره کرد. قهوه‏چى پشتش را به ما کرد. گفت: او را که مى‏شناسى؟
گفتم: این‏جا او تنها کسى است که من مى‏شناسم.
گفت: به این زودى من را فراموش کردى؟
بعد گفت: شما دو تا یک جورهایى لنگه هم‏اید.
هیچ‏وقت از قهوه‏چى خوشم نیامده بود. گفتم: من که همچو خیالى نمى‏کنم. نصیب نشود!
گفت: بى‏خیالِ خیال! اگر خوب نگاهش کنى گناه و تقصیر را تو چشم‏هاى باباقوریش مى‏بینى.
قهوه‏چى رفته بود پشت میزش و مشغول چاق کردن چپقش بود. شعبده‏باز داشت از سبد کوچکى کبوترهاى سفید و پروانه‏هاى ریز و درشت بیرون مى‏آورد. سیگارش را خاموش کرد. داشت شک برم مى‏داشت. گفت: خوب، چه مى‏گویى؟
ساعد هر دو دستش را روى میز گذاشته بود و خیره نگاهم مى‏کرد. گفتم: چه باید بگویم؟
گفت: خیلى خوب، اول من مى‏گویم، بعد تو بگو. شاید این‏طورى بى‏حساب بشویم، اما باید قول بدهى که راستاحسینى همه‏چیز را بریزى روى دایره. قبول؟
دهنم خشک شده بود. مى‏خواست قول بدهم. گفتم: چه قولى؟
گفت: شرط مى‏بندم که پدر و عمویت را هیچ‏وقت ندیده‏اى.
هیچ نگفتم. چراغ بالاى سرمان پتى صدا کرد و خاموش شد. مشترى‏ها با دهن‏هاى باز به صفحه تلویزیون نگاه مى‏کردند. شعبده‏باز با شوشکه بلندش روى میز پایه‏کوتاهى سرِ کبوترها را از تن‏شان جدا مى‏کرد، بى‏آن‏که خونى ازشان بریزد. گفت: لابد مادر یا پدربزرگت به‏ات گفته‏اند که پدر و عمویت به یک سفر دور و دراز رفته‏اند. همان قصه همیشگى.
یقه‏اش را چسبیدم و خواستم سرش فریاد بزنم که لبخند زد و سرش را تکان داد، و بعد دیدم که اشک توى چشم‏هایش حلقه بسته. گفت: حالا مى‏بینى ما چه کشیده‏ایم؟ بى‏خبرى مثل سر کردن تو تاریکى است.
بعد گفت: گاهى شب‏ها مى‏شنوم که دارد صدام مى‏کند. تو این همه سال یک چشم راحت نخوابیده‏ام.
خواستم پا شوم که خواهش کرد سرِ جایم بنشینم تا آن‏چه را سال‏هاى سال نزدیکانم از من پنهان کرده بودند برایم بگوید. نفسم تنگى مى‏کرد. با اشاره دست از قهوه‏چى خواست که برایم آب بیاورد. قهوه‏چى یک لیوان بلورِ تراشِ بزرگ آورد که آب از آن لَب‏لَب مى‏زد. با لنگش پشنگه‏هاى آب روى میز را پاک کرد. آن‏وقت بود که دیدم دستش مى‏لرزد. زیر لب چیزى گفت که نشنیدم. پاکشان رفت پشت میزش، صندلى‏اش را چرخاند رو به ما و اسکناس‏هایى را که در جام برنجىِ روى میز بود دسته کرد و در کشو گذاشت. جرعه‏اى آب خوردم و صاف نشستم تا دردى که در میان دنده‏هایم دویده بود آرام بگیرد. چراغ دیگرى که بالاى حوض، به سیم لختى آویزان بود، پت صدا کرد و خاموش شد. شعبده‏باز هم غیبش زد. همهمه بلند شد. چراغ‏هاى دیگر هم یکى بعد از دیگرى خاموش شدند. قهوه‏چى رفت توى پستویى که پشت دستگاهش بود و با دو چراغ زنبورى بیرون آمد. گفت: قهوه‏چى هنوز منتظر است. فکر مى‏کند یک روزى ممکن است پیداشان بشود؛ مثل آن‏هاى دیگر که پیدا شده‏اند. از هر چاه‏کنى که یک گوشه از زمین این شهر را کنده سراغ‏شان را گرفته، حتى از چاه‏کن‏هایى که هیچ‏وقت پاشان به این قهوه‏خانه باز نشده. او بود که به پدربزرگت خبر داد.
بعد گفت: راستش ما هم یک همچو توقعى داشتیم. اما تو انتظارکُش‏مان کردى.
گفتم: پس او با پدر و عمویم بوده؟
سرم داشت گیج مى‏رفت؛ شاید از هواى سنگین و بوى مانده سیگار بود. سیگار دیگرى روشن کرد و گفت: چرخ‏کش‏شان بود.
صداى باران را که تندتر شده بود مى‏شنیدم. فش‏فش چراغ زنبورى‏ها بلند شد. قهوه‏چى یکى‏شان را به گلِ میخِ تیرکِ چوبىِ کنار حوض بند کرد. نورش چشمم را مى‏زد. گفتم: پس چرا هیچ‏وقت چیزى به من نگفت؟
گفت: پدربزرگت ازش خواسته بود چیزى نگوید. اما تو چى؟ تو کى را خبر کردى؟
گفتم: من یک عمر تو آن چاه بوده‏ام، هنوز هم هستم، حتى شب‏ها تو خواب. نمى‏خواستم کس دیگرى را همراه خودم بکشم آن زیر. همین حالا هم اگر پلک روى هم بگذارم مى‏توانم صداى چپ شدنِ دیوار و ول شدن سیلِ آب و لجنى را که از سرم مى‏گذرد بشنوم.
بعد گفتم: من به خواست دلم نبود که این همه سال خودم را گم و گور کردم. اگر هم تقصیرى کرده باشم مکافاتش را پس داده‏ام.
گفت: این‏جا هیچ کس تقصیرکار نیست. هر کسى مى‏تواند خودش را جاى دیگرى بگذارد. گفتم که، غریبه‏اى هم میان ما نیست.
سر که بلند کردم قهوه‏چى بالاى سرمان ایستاده بود. خم شد دو استکان چاى روى میز گذاشت. داشت استکان‏هاى خالى را برمى‏داشت که دیدم دست‏هایش چنگ شده و رنگش برگشته است. اگر زیر بغلش را نگرفته بودم نقشِ زمین شده بود. استکان‏ها روى میز برگشت. چشمش رفته بود کاسه سرش. لیوان را داد دستم و گفت: یک جرعه بریز تو حلقش. نگذار دندان‏هاش کلید شود.
از میان دو رج دندان‏هاى سفیدش جرعه‏اى آب به دهنش ریختم. بازوهایش، انگار چوب، خشک و صاف بود. یک لحظه خیال کردم قلبش وازده است. یک‏هو جناغ سینه‏اش بالا آمد و نفس عمیقى کشید و مردمک‏هایش آمد سرِ جایش و چشمش که به من افتاد گفت: مى‏دانستم. خدا را شکر! مى‏دانستم پیدایت مى‏شود.
سر پا که واایستاد دستش را گرفت به دیوار، و پیدا بود که گیج است. انگار تازه از خواب پا شده باشد با پشت دست چشم‏هایش را مالید و گفت: وقتى چاه آن پایین خودش را ول کرد من کنار چرخ حتى صداشان را نشنیدم. اگر هم مى‏شنیدم کارى از دستم برنمى‏آمد. سن و سالم آن‏قدرى نبود که از این چیزها سر دربیاورم. اما وقتى براى ناهار نیامدند بالا به دو، پاى برهنه، خودم را به قهوه‏خانه رساندم و بعد با عده‏اى برگشتم سرِ چاه. دو روز تمام آن پایین را گشتند. اما اثرى ازشان پیدا نکردند.
بعد هم تعریف کرد که تا مدت‏ها شب‏ها خوابش نمى‏برده، و توى خواب و بیدارى همه‏اش صداى بیل و کلنگ‏شان را مى‏شنیده، و آوازى را که، نمى‏دانست، پدرم یا عمویم مى‏خوانده، و بعد هم از خیر چاه‏کنى گذشته و قندگیر و بعدها چاى‏بدهِ همین قهوه‏خانه شده. خندید و گفت: چاه‏کن همیشه جاش تو چاه است! مى‏روم براتان چاى بیاورم.
استکان را برداشت و لنگش را کشید روى میز. بیرون هوا تاریک شده بود. شتک‏هاى باران راه‏رو قهوه‏خانه را خیس کرده بود و باریکه‏هاى آب از شیبِ سکوى سیمانى به طرف حوض راه کشیده بود. گفت: شنیدى که! جورِ من را کشید. آسیا به نوبت!
دو سیگار روشن کرد و یکى را به من داد. برق که مى‏زد راه‏رو روشن مى‏شد. از پشت پرده دود به من نگاه مى‏کرد و منتظر بود. گفتم: همین‏طورى‏ها بود که مى‏گفت، منتها فرقش این بود که من پایین بودم.
گفت: پس تو همه‏چیز را دیده‏اى.
گفتم: فانوس‏ها خاموش شدند. آن زیر چشم چشم را نمى‏دید. هوایى هم نبود که بشود نفسى تازه کرد.
قطره‏هاى باران به جام پنجره‏ها مى‏خورد. از گوشه سقفِ راه‏رو آب چکه مى‏کرد. گفتم: مى‏شنوى؟
گفت: آسمان‏قرمبه است.
گفتم بوى نم را مى‏گویم. خندید و گفت: تو این دم و دود، با این بارانى که مى‏بارد، هوا شرجى مى‏شود.
گفتم: انگار بوى گاز هم هست.
گفت: از چراغ زنبورى‏هاست.
بعد گفت: اگر نمى‏خواهى بگویى مجبور نیستى.
قهوه‏چى به چراغ زنبورىِ روى میزِ دخل تلمبه مى‏زد. نور در تورِ میانِ حباب شیشه‏اىِ چراغ یک‏هو گُر مى‏کشید. از فش‏فشِ صدایش گوش‏هایم کیپ شده بود. گفتم: من فقط توانستم صداش را بشنوم، آن هم براى یک لحظه، چون ریختنِ دیواره‏ها و طاق انبارى مثل ترکیدن توپ صدا کرد.
گفت: خوب، بگو چى شنیدى؟
گفتم: خیال مى‏کنم که گفت: «طناب!» مى‏خواست که براش طناب بیندازم. من زیر میله بودم. داشتم خاک‏ها را کوت مى‏کردم. یک عالمه خاک بود.
گفت: خوب، تو چه کار کردى؟
گفتم: طناب سرِ چرخ گیر کرده بود. اگر هم براش مى‏انداختم تو آن تاریکى، زیر آوارِ سنگ و خاک، چه‏طور مى‏توانست پیداش کند؟
قهوه‏چى حالا داشت به چراغ زنبورىِ تیرکِ کنار حوض ور مى‏رفت. نورش کم شده بود. از درزهاى بغلِ جرزِ پستو آب شُره مى‏کرد و حباب‏هاى گنده‏اى مثل طاول‏هاى چرکى از شکاف دیوار پلق پلق مى‏زد بیرون. گفت: کسى چه مى‏داند، شاید هم مى‏توانست، البته اگر دستش به طناب بند مى‏شد.
گفتم: شاید اگر من دست و پام را گم نکرده بودم مى‏توانستم طناب را شل کنم. اما من ترسیده بودم و فقط تو این فکر بودم که چه‏طور جان خودم را در ببرم.
گفت: اگر من هم جاى تو بودم دست و پام را گم مى‏کردم. هر کسى، حتى یک چاه‏کنِ کهنه‏کار هم، آن زیر دست و پاش را گم مى‏کند.
قطره آبى وسط میزمان چکید. سر که بلند کردم دیدم گچِ سقف طبله کرده و تکه‏اى از آن دارد جدا مى‏شود. از دیوار پشت سرم صدایى مى‏آمد؛ انگار کسى با کلنگ به آن ضربه مى‏زد. صداى هناسه‏اى را هم مى‏شنیدم. همان بو هم بود. نگفتم. همان‏طور که نشسته بودم لبه‏هاى میز را چسبیدم.
شنیدم که گفت: ما همه از گوشت و خون هم هستیم. این‏جا هم گور را کنار گور مى‏گذارند براى آبادى!
بعد شروع کرد به خندیدن. فکر کردم براى این‏که برگه یقه بارانى‏ام را بالا بزنم دیگر دیر شده است. قنارى‏ها داشتند خودشان را به میله‏هاى قفس مى‏زدند. صدا هم مى‏کردند. نمى‏خواندند؛ انگار جیغ مى‏کشیدند. دیوار روبه‏رویم داشت شکاف برمى‏داشت و زمین زیر پایم انگار خالى مى‏شد. دست‏هایم که میز را با آن چنگ زده بودم قرمز شده بود. از بیرون، شاید هم از پشتِ یکى از میزهاى قهوه‏خانه، کسى ناله مى‏کرد.
روایت اول 1381
روایت دوم آبان و آذر 1383
نویسنده: محمد بهارلو (Baharloo)
به نقل از کتاب «شهرزاد قصه بگو» – نشر آگه

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.