داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

اردشیر و بهمن‌ پول‌شان‌ را روی‌ هم‌ گذاشتند و بعد از چند روز کتاب‌ «حسین‌کُرد شبستری‌» را خریدند و در راه‌ مدرسه‌ مشغول‌ خواندن‌ شدند. یک‌بار به‌ خود آمدند که‌ نیم‌ساعت‌ از زنگ‌ کلاس‌ گذشته‌ است.
بهمن‌ گفت‌: حالا چه‌کار کنیم‌؟
اردشیر گفت‌: چه‌قدر پول‌ داری‌؟
بهمن‌ یک‌ قران‌ داشت‌. اردشیر پول‌ را گرفت‌. خیالش‌ راحت‌ بود که‌ خانم‌ یگانه‌ روزنامه‌ می‌خواند. از یک‌ دکه‌ی‌ روزنامه‌فروشی‌ یک‌ روزنامه‌ گرفت‌. ازشانس‌ آن‌ها روزهای‌ جشن‌ بود. شرکت‌ها و مؤسسات‌ دولتی‌ به‌ مناسبت‌ این‌روز پیام‌ تبریک‌ فرستاده‌ بودند. روزنامه‌ سی‌ صفحه‌ بود و اردشیر نصف‌ روزنامه‌ را به‌ بهمن‌ داد و با هم‌ به‌ مدرسه‌ رفتند.
بهمن‌ در زد و گفت‌: با اجازه.
آقای‌ مقدم‌ پرسید: چرا دیر کردی‌؟
بهمن‌ گفت‌: برای‌ شما روزنامه‌ گرفتم.
بچه‌ها خندیدند. آقای‌ مقدم‌ آن‌ها را ساکت‌ کرد. زنگ‌ انشاء بود. آقای‌ مقدم‌ از ضرورت‌ مطالعه‌ گفته‌ بود که‌ فکر انسان‌ را باز می‌کند. روزنامه‌ را از بهمن‌ گرفت‌ و گفت‌: خوب‌ کاری‌ کردی.
و به‌ بچه‌ها گفت‌ که‌ تشویقش‌ کنند. بچه‌ها برایش‌ دست‌ زدند. یک‌ ربع ‌دیگر زنگ‌ کلاس‌ می‌خورد. خبر صفحه‌ی‌ حوادث‌ نظرش‌ را جلب‌ کرده‌ بود. چند تا موضوع‌ روی‌ تخته‌ سیاه‌ نوشت‌ که‌ هفته‌ی‌ بعد از روی‌ آن‌ها انشاء بنویسند. بچه‌ها مشغول‌ نوشتن‌ شدند. آقای‌ مقدم‌ روزنامه‌ را روی‌ میز پهن‌ کرد و مشغول‌ خواندن‌ شد. مطلب‌ خیلی‌ شیرین‌ بود. بقیه‌ را در صفحه‌ی‌ هشت‌ باید می‌خواند. روزنامه‌ را ورق‌ زد، اما بقیه‌ را پیدا نکرد. در همین‌ موقع‌ زنگ‌ خورد و بچه‌ها با هیاهو از کلاس‌ بیرون‌ رفتند.
توی‌ دفتر که‌ رفت‌، روزنامه‌ را به‌ خانم‌ یگانه‌ نشان‌ داد.
روزنامه‌ی‌ امروز را مطالعه‌ کرده‌اید؟
خانم‌ یگانه‌ فهمید که‌ چه‌ می‌خواهد بگوید. برای‌ همین‌ خندید. آقای‌ مقدم ‌با تعجب‌ نگاهش‌ کرد: مگر حرف‌ خنده‌داری‌ زدم‌!
خانم‌ یگانه‌ گفت‌: آخر من‌ هم‌ دنبال‌ صفحه‌ی‌ حوادث‌ می‌گشتم‌. بقیه‌ پیش‌ من‌ است.
آقای‌ مقدم‌ گفت‌: چه‌طور؟
خانم‌ یگانه‌ گفت‌: از اردشیر شاگرد کلاسم‌ پرسیدم‌. اول‌ نمی‌گفت‌. بعد جریان‌ را تعریف‌ کرد.
و ماجرا را برای‌ آقای‌ مقدم‌ گفت.
آقای‌ مقدم‌ گفت‌: این‌ موضوع‌ می‌تواند یک‌ موضوع‌ آموزشی‌ باشد.
اردشیر و بهمن‌ را توی‌ دفتر خواستند.
آقای‌ مقدم‌ پرسید: چرا دروغ‌ گفتید؟
بهمن‌ گفت‌: ترسیدیم‌ بگوییم‌ چرا دیر کردیم.
آقای‌ مقدم‌ گفت‌: دفعه‌ی‌ آخرتان‌ باشد که‌ دروغ‌ می‌گویید.
بعد بین‌ معلم‌ها بحث‌ درگرفت‌ که‌ آقای‌ مقدم‌ و خانم‌ یگانه‌ هم‌عقیده‌ بودند. هم‌کارها که‌ دلیل‌ این‌ تفاهم‌ را می‌دانستند بحث‌ را کش‌ ندادند. اما آقای‌ مدیر گفت‌: خدا کند همیشه‌ این‌ تفاهم‌ برقرار باشد.
همه‌ می‌دانستند چرا مدیر این‌ حرف‌ را می‌زند. اولیای‌ دانش‌آموزان‌ ازخانم‌ یگانه‌ راضی‌ نبودند. مدیر می‌گفت‌: بدبخت‌ کسی‌ که‌ با او می‌خواهد زندگی‌ کند.
آقای‌ مقدم‌ بارها این‌ حرف‌ را از او شنیده‌ بود، اما عشق‌ پُرقدرت‌تر از گلایه‌اش‌ بود. روزنامه‌ را دست‌ به‌دست‌ کردند و به‌ هم‌دیگر لبخند زدند.
نویسنده: مجید دانش‌آراسته‌

بادنماها و شلاق‌ها

دوستی‌ دارم‌ که‌ گاه‌به‌گاه‌ او را می‌بینم‌. او هم‌ در این‌جا زندگی‌ می‌کند؛ با این‌تفاوت‌ که‌ او نویسنده‌ و نوازنده‌ است‌ و من‌ در قالی‌فروشی‌ای‌ که‌ با کرامت‌،بعد از جدایی‌اش‌ از مریم‌ و آمدنش‌ به‌ هلند، علم‌ کرده‌ایم‌ قالیچه‌ و گلیم‌های‌کهنه‌ را رفو می‌کنم‌. البته‌ یکی‌ دو ماهی‌ است‌ که‌ به‌طور موقت‌ سر کار نمی‌روم‌.کرامت‌ هم‌ مرا به‌ حال‌ خودم‌ گذاشته‌ است‌ و تنهایی‌ مغازه‌ را می‌گرداند.کرامت‌ چون‌ معتقد است‌ این‌ تنها شغلی‌ است‌ که‌ به‌ من‌ می‌خورد زیاد نگران‌نیست‌. می‌داند بعد از یافتن‌ کمی‌ تعادل‌ دوباره‌ به‌کارم‌ برخواهم‌ گشت‌ ورفوکردن‌ جاهای‌ شندره‌ی‌ قالیچه‌ و گلیم‌ها را به‌ عهده‌ خواهم‌ گرفت‌.
«ایوان‌» سال‌ها پیش‌ از چکسلواکی‌ به‌ هلند مهاجرت‌ کرده‌ بود و در حال‌حاضر یک‌ نویسنده‌ی‌ هلندی‌ است‌ که‌ ریشه‌های‌ بسیار دوری‌ در وطن‌ دارد.خودش‌ می‌گوید داشته‌ است‌. با این‌ حال‌ تفاوت‌ دیگری‌ هم‌ بین‌ من‌ و اوهست‌: ریشه‌داشتن‌ بسیار دور. با این‌که‌ قریب‌ به‌ ده‌ سال‌ است‌ میهنم‌ را ترک‌کرده‌ام‌ و دوست‌ نویسنده‌ام‌ حدود بیست‌ سال‌ است‌، هنوز نمی‌توانم‌-مثل‌ایوان‌ عزیز-به‌راحتی‌ بگویم‌: «وطن‌؟ آه‌ مدت‌هاست‌ که‌ از آن‌ جدا افتاده‌ام‌.»
– زبان‌ مادری‌ات‌؟ به‌ آن‌ زبان‌ حرف‌ نمی‌زنی‌؟
– چرا. گاهی‌ وقت‌ها که‌ با هم‌وطن‌هایم‌ هستم.
– با زن‌ و بچه‌ات‌؟
می‌خندد: هلندین‌ که‌!
ایوان‌ در رویاهایش‌ هم‌ به‌زبان‌ هلندی‌ حرف‌ می‌زند. در رویاهای‌ من‌همیشه‌ قطاری‌ با آخرین‌ سرعت‌ رو به‌ ایران‌ در حرکت‌ است‌. دام‌ دام‌ دام‌…. چه‌صدایی‌! از خواب‌ بیدار می‌شوم‌. می‌بینم‌ دو دستی‌ به‌ پنجره‌ی‌ نزدیک‌ به‌ تختم‌چسبیده‌ام‌. زنم‌ می‌گوید این‌ مالیخولیای‌ تبعید است.
زنم‌ سعی‌ می‌کند اسیرش‌ نشود. تلویزیون‌ تماشا می‌کند و در روزهای‌تعطیل‌ دست‌ پسرم‌ را می‌گیرد و به‌ مغازه‌های‌ مرکز شهر سر می‌زند. بلدندچه‌طور سر خودشان‌ را گرم‌ کنند. پنج‌ سال‌ بعد از من‌ به‌ هلند آمدند. یعنی‌چون‌ فاصله‌ی‌ زمانی‌ آن‌ها هنوز ده‌ سال‌ نشده‌ از نوع‌ دل‌واپسی‌های‌ مرا ندارند؟سؤال‌ بی‌جایی‌ است‌. چیزی‌ باید در درون‌ آدمی‌ عوض‌ شود، و یا چیزی‌ بایددر درون‌ آدمی‌ همواره‌ بجوشد. به‌ دوست‌ نویسنده‌ام‌ می‌گویم‌:
-فکر می‌کنم‌ دارد اتفاقات‌ عجیبی‌ برایم‌ رخ‌ می‌دهد.
– چه‌ اتفاقاتی‌؟
مشکل‌ است‌ از آن‌ حرف‌ بزنم‌. آیا این‌ فکر به‌کنار گذاشتن‌ موقت‌ کارم‌برمی‌گردد؟ ایوان‌ می‌داند که‌ مدتی‌ است‌ به‌ مغازه‌ نمی‌روم‌. پسرم‌ هم‌دل‌مشغولی‌ تازه‌ای‌ پیدا کرده‌ است‌. گاه‌ و بی‌گاه‌ او را می‌بینم‌ که‌ فرهنگ‌شش‌جلدی‌ معین‌ را ورق‌ می‌زند. چه‌ چیز عجیبی‌ جز واژه‌ می‌تواند درکتاب‌های‌ لغت‌ باشد که‌ علاقه‌ یک‌ بچه‌ی‌ سیزده‌ ساله‌ را به‌ خود جلب‌ کند؟ درسن‌ او هیچ‌وقت‌ دوست‌ نداشتم‌ که‌ کتاب‌های‌ لغت‌ را ورق‌ بزنم‌. راستش‌وقتی‌ بچه‌ بودم‌ اصلاً با کتاب‌ میانه‌ی‌ خوبی‌ نداشتم‌. فکر می‌کنم‌ اگر داستان‌های‌پلیسی‌ و تاریخی‌ وجود نداشت‌ هیچ‌گاه‌ کتاب‌خوان‌ نمی‌شدم‌. اولین‌ شغلم‌معلمی‌ بود. اما بعد از چند سال‌ از دستش‌ دادم‌. در کشورهایی‌ مثل‌ کشور ما ازدست‌دادن‌ شغل‌ مثل‌ آب‌ خوردن‌ است‌. کافی‌ است‌ سر و گوشت‌ بجنبد تاشغلت‌ را از دست‌ بدهی‌… زندگی‌ در هلند برای‌ آدمی‌ که‌ در چهل‌سالگی‌واردش‌ شده‌ است‌ هم‌ شگفتی‌هایی‌ دارد و هم‌ سرشار از لحظاتی‌ است‌ خسته‌و کسل‌کننده‌. آدم‌ نمی‌داند با کدام‌یک‌ بسازد.
اگر در اوائل‌ ورودم‌ به‌ هلند نمی‌توانستم‌ از کتاب‌خانه‌ها دل‌ بکنم‌ و برای‌ساعت‌های‌ در گوشه‌ی‌ یکی‌ از آن‌ها می‌نشستم‌ نباید برای‌ کسی‌ زیاد عجیب‌باشد. این‌ یک‌ اعتراف‌ ساده‌ است‌، اگر بگویم‌ در آن‌ موقع‌ اصلاً حال‌ و حوصله‌ی‌کتاب‌ خواندن‌ نداشتم‌ و آن‌چه‌ وادارم‌ می‌کرد برای‌ دو سالی‌ هر روز صبح‌ بادوچرخه‌ی‌ فکسنی‌ام‌ که‌ آن‌ را از جایی‌ خریده‌ بودم‌ که‌ هر چهارشنبه‌دوچرخه‌های‌ دزدی‌ را می‌فروختند، چند کیلومتر پا بزنم‌ و به‌ کتاب‌خانه‌ی‌دانشگاه‌ بروم‌، نشستن‌ در آن‌جا بود و سرگرم‌ شدن‌ با کتاب‌هایی‌ که‌ فقط‌دوست‌ داشتم‌ آن‌ها را ورق‌ بزنم‌. جایی‌ که‌ دست‌ آخر مرا بومی‌ خود کرد.بخش‌ کوچکی‌ از کتاب‌خانه‌ دانشکده‌ی‌ زبان‌های‌ شرقی‌ بود، اتاقی‌ نسبتاً بزرگ‌با چند ردیف‌ قفسه‌ی‌ کتاب‌های‌ فارسی‌ و عربی‌ با فاصله‌ از هم‌، و انبارکی‌ درپشت‌ برای‌ مجلات‌ و روزنامه‌های‌ قدیمی‌، بیرون‌ در، توی‌ راه‌رو و پشت‌ به‌دیوار هم‌، مجسمه‌ای‌ قدیمی‌ بود از بودا. چهارزانو نشسته‌، با کف‌ پاها رو به‌بالا، و شمشیر به‌دست‌ و دیوارمانندی‌ از مرمر در پشت‌ سر، که‌ گاه‌ نگاهم‌ را به‌خود می‌کشید. ایوان‌ می‌گوید:
– همین‌هاست‌. تو تنها به‌ این‌جا نیامدی‌. تو در واقع‌ با مغازه‌ی‌ کوچکت‌ به‌این‌جا کوچ‌ کرده‌ای.
– مغازه‌ی‌ کوچک‌!
در ذهنم‌ حرف‌ ایوان‌ به‌ استعاره‌ای‌ هنری‌ تبدیل‌ می‌شود. ای‌ کاش‌ مثل‌ایوان‌ نویسنده‌ بودم‌. اگر بودم‌ می‌توانستم‌ این‌ استعاره‌ را گسترش‌ بدهم‌ و از آن‌واقعیتی‌ بسازم‌ که‌ معمای‌ موقعیتم‌ را در آن‌ ببینم‌. ایوان‌ معتقد است‌ استعاره‌هابیرونی‌اند. نیازی‌ به‌ نویسنده‌ بودن‌ تو یا من‌ ندارند. کافی‌ است‌ نگاهت‌ راعوض‌ کنی‌. در ذهن‌ من‌ همه‌ی‌ این‌ها کلماتی‌ هستند با معناهای‌ متفاوت‌. بیرونی‌بودن‌ آن‌ها ظاهر امر است‌، پوششی‌ است‌ بر اندام‌ معانی‌ اصلی‌. مثل‌ نقش‌های‌قالی‌ که‌ به‌ نظر شاخه‌ی‌ درختی‌ است‌ یا برگی‌، پنجه‌ای‌. بعد که‌ خیره‌ می‌شوی‌درمی‌یابی‌. به‌ ایوان‌ می‌گویم‌. پاکت‌ توتون‌ «دروم‌» را از جیب‌ درمی‌آورد.دروم‌ توتون‌ مورد علاقه‌ی‌ اوست‌. من‌ هر کاری‌ کردم‌ نتوانستم‌ با توتون‌های‌این‌جا کنار بیایم‌. همه‌ی‌ آن‌ها را زمانی‌ که‌ به‌ سیگار علاقه‌ داشتم‌ یک‌ دور امتحان‌کردم‌. یکی‌ تند بود. یکی‌ زیاد سبک‌ بود، یکی‌ مزه‌ی‌ آب‌ صابون‌ می‌داد. درست‌مثل‌ مزه‌ی‌ «راکی‌»، وقتی‌ برای‌ اولین‌بار در استانبول‌ من‌ و کرامت‌ خواستیم‌ با آن‌مست‌ کنیم‌، و نکردیم‌، و در عوض‌ حال‌مان‌ را به‌هم‌ زد.
فکر نمی‌کنم‌ ایوان‌ را عصبانی‌ کرده‌ باشم‌. سیگار کشیدن‌ نمی‌تواند همیشه‌به‌ عصبانیت‌ ربط‌ داشته‌ باشد. حتماً خاطره‌ای‌ را در او بیدار کرده‌ام‌. از ذهنم‌می‌گذرد بالاخره‌ دروغش‌ را درمی‌آوردم‌. او هم‌ مثل‌ من‌ در اعماق‌ روحش‌چیزی‌ پنهان‌ دارد. چه‌طور می‌شود ناشناخته‌ای‌ را شناخته‌ کرد؟ ساکت‌ و با سرپایین‌ سیگارش‌ را می‌پیچد. با حوصله‌. ندیدم‌ توتونی‌ از لای‌ کاغذش‌ بریزد. بادو انگشت‌ سیگار تازه‌ پیچیده‌اش‌ را صاف‌ می‌کند، می‌گیراند.
می‌گویم‌: حرف‌ بدی‌ که‌ نزدم‌؟
– نه‌. تو فکرم‌ استعاره‌ها را چه‌طور برایت‌ توضیح‌ بدهم.
از داستان‌هایش‌ استفاده‌ می‌کند. یکی‌ از داستان‌های‌ او را بسیار دوست‌دارم‌. این‌ داستان‌ درباره‌ی‌ مرد چهل‌ ساله‌ای‌ است‌ که‌ در گذشته‌ با یکی‌ ازگروه‌های‌ سیاسی‌ کار می‌کرد. گروه‌شان‌ چه‌ شد و بقیه‌ چه‌ شدند؛ ایوان‌ از آن‌هاحرفی‌ نمی‌زد. فقط‌ به‌ ما می‌گوید او حالا در تبعید است‌. آن‌هم‌ زمانی‌ که‌نیروهایی‌ که‌ به‌ آن‌ها متکی‌ بود در همه‌ی‌ جبهه‌ها در حال‌ عقب‌نشینی‌ بودند، یااین‌طور دیده‌ می‌شد. اهل‌ کجاست‌؟ ایوان‌ این‌ را هم‌ نمی‌گوید.
– مهم‌ نیست‌.
– چرا؟
– مهم‌ این‌ است‌ که‌ او حالا این‌جاست.
– فرهنگ‌؟ تفاوت‌های‌ فرهنگی‌؟
مکث‌ می‌کند.
– فقط‌ آدم‌هایی‌ که‌ از یک‌ کره‌ دیگر به‌ کره‌ ما می‌افتند تفاوت‌های‌فرهنگی‌شان‌ با دیگران‌ عمیق‌ است‌. رادیو، تلویزیون‌ و کتاب‌ تفاوت‌های‌فرهنگی‌ را از بین‌ برده‌ است.
– باید به‌ آن‌ فکر کنم.
آدم‌ داستان‌ او خانه‌ای‌ دارد در یکی‌ از محله‌های‌ فقیر نشین‌ اوترخت‌.تنهاست‌. یکی‌ از توانایی‌های‌ مشخص‌ او بی‌اعتنایی‌ به‌ تیرهایی‌ است‌ که‌ او راهدف‌ گرفته‌اند؛ تیرهای‌ روحی‌ و تیرهایی‌ که‌ در شرایط‌ سخت‌ غربت‌ آدمی‌ راآماج‌ خود قرار می‌دهند. موسیقی‌ گوش‌ می‌کند و سعی‌ می‌کند کم‌ و بیش‌ درارتباط‌ با مردم‌ باشد. گاه‌گاهی‌ هم‌ نقاشی‌ می‌کشد. دختری‌ را دوست‌ دارد.دختر چشمان‌ درشتی‌ دارد و دماغی‌ کوچک‌ و دهانی‌ کوچک‌ و صورتی‌ گرد وموهایی‌ حلقه‌حلقه‌ و پیچ‌درپیچ‌ که‌ در طراوت‌ آن‌ها روح‌ زندگی‌ مجسم‌می‌شود. مرد با کشیدن‌ تصویری‌ دختر را از جهان‌ واقعیت‌ به‌ جهان‌ تخیل‌ وهنر می‌کشاند. البته‌ او هنوز همان‌ دختر است‌؛ با دماغی‌ کوچک‌، چشمانی‌درشت‌ و دهانی‌ کوچک‌ و موهایی‌ حلقه‌ حلقه‌ که‌ روح‌ زندگی‌ را مجسم‌ می‌کند. اما دیگر نمی‌تواند با او توی‌ جنگل‌ بدود، سینما برود، در کافه‌ بنشیندو با او بخوابد. فقط‌ گاهی‌ دختر از دل‌ِ پرده‌ پا می‌گذارد بیرون‌ و گام‌ به‌ گام‌ دنیای‌غربت‌ را نشانش‌ می‌دهد. یک‌ روز او را به‌ دریاچه‌ای‌ می‌برد که‌ مکان‌ پرندگان‌دریایی‌ است‌. بعد از پیاده‌شدن‌ از قطار برای‌ رفتن‌ به‌ ساحل‌ دریاچه‌ دو تادوچرخه‌ کرایه‌ می‌کنند و در جاده‌ای‌ که‌ در دل‌ جنگل‌ پیش‌ می‌رود به‌ سمت‌دریاچه‌ رکاب‌ می‌زنند؛ دختر در جلو.
پیش‌ نمی‌روم‌. این‌ تصویر با تصویر زنی‌ که‌ لباس‌ نازک‌ آبی‌رنگ‌ به‌ تن‌دارد در دوردست‌ خاطره‌ام‌ یکی‌ می‌شود. اما من‌ کیستم‌؟ بندبازی‌ که‌ قصدکرده‌ است‌ خطرناک‌ترین‌ عملیات‌ بندبازی‌اش‌ را انجام‌ دهد. کاکُل‌ افشانده‌ درباد و همه‌ دل‌شده‌ به‌ بوی‌ وحشی‌ گیاهانی‌ که‌ او را به‌ رفتن‌ می‌خوانند. تمامش‌کن‌ مرد وگرنه‌ می‌پوسی‌ / کوتاه‌ و پر جلال‌ بزی‌ / چون‌ صاعقه‌.
به‌ ایوان‌ می‌گویم‌ من‌ آدم‌ داستان‌ او را می‌شناسم‌. اسمش‌ زاهد است‌ و یکی‌از دوستان‌ من‌ است‌. ایوان‌ تعجب‌ می‌کند:
– باورکردنی‌ نیست.
تردید می‌کنم‌ فوراً جوابش‌ را بدهم‌. من‌ و او از این‌ قطع‌ و وصل‌ها در بین‌حرف‌هامان‌ زیاد داشته‌ایم‌. از آن‌ گذشته‌ فکر می‌کنم‌ اشتباهی‌ باید صورت‌گرفته‌ باشد. معمولاً قاتی‌ می‌کنم‌. با اندک‌ اشتباه‌هایی‌ که‌ بین‌ آدم‌های‌ داستان‌ وآدم‌های‌ پیرامونم‌ پیدا می‌کنم‌ زندگی‌ واقعی‌ و دنیای‌ تخیلی‌ داستان‌ در ذهنم‌یکی‌ می‌شوند. برای‌ این‌که‌ ایوان‌ را زیاد در فشار روحی‌ و فکری‌ نگذارم‌ ازاین‌ جابه‌جایی‌ها که‌ در ذهنم‌ صورت‌ می‌گیرد با او حرف‌ می‌زنم‌.
می‌خندد: از کجا معلوم‌ که‌ این‌ آدم‌های‌ داستان‌ نباشند که‌ وارد زندگی‌شده‌اند؟
مشکل‌ است‌ مچ‌ او را در بحث‌ بگیرم‌. ولی‌ فکر می‌کنم‌ حداقل‌ توجه‌ او رابه‌ زندگی‌ و ماجرای‌ زاهد جلب‌ کرده‌ام‌. البته‌ او مدتی‌ است‌ که‌ من‌ و کرامت‌ راول‌ کرده‌ و رفته‌ است‌. این‌ را به‌ ایوان‌ می‌گویم.
می‌پرسد: با هلنا که‌ نرفته‌ است‌؟
هلنا شخصیت‌ دختر داستان‌ او هم‌ هست.
می‌گویم‌: نه.
تکه‌ی‌ دوچرخه‌سواری‌شان‌ را در آن‌ کوره‌راه‌های‌ جنگلی‌ و سرسبز چند بارخوانده‌ام‌. تقریباً آن‌ را حفظم‌. شاید برای‌ شناختن‌ روح‌ جوان‌ و ماجراجوی‌ایوان‌ و یا برای‌ توصیف‌هایی‌ زیبا که‌ از طبیعت‌ شده‌ است.
تابستان‌ است‌ و هوا آفتابی‌. راستی‌ چرا هلند را فقط‌ با توفان‌هایش‌ وابرهای‌ دلتنگ‌کننده‌اش‌ تعریف‌ کرده‌اند؟ درود به‌ ایوان‌، درود به‌ او که‌ زاهد وهلنا را در تابستانی‌ روشن‌ و در جنگلی‌ دور به‌ ما معرفی‌ می‌کند. درخت‌های‌ارغوان‌ به‌ گل‌ نشسته‌اند. بوی‌ بوته‌های‌ گیاهان‌ وحشی‌ هوا را از عطر برگ‌ وگل‌های‌ خود انباشته‌ است‌. دختر در خیال‌ پرندگان‌ دریایی‌ را با بال‌ و سینه‌ی‌سپیدشان‌ بر فراز دریاچه‌ می‌بیند. صدای‌ جیغ‌جیغ‌شان‌ ساحل‌ دریاچه‌ را به‌مکانی‌ دور از آبادی‌ تبدیل‌ کرده‌ است‌. هنوز به‌ دریاچه‌ نرسیده‌اند. آن‌چه‌هست‌ جاده‌ای‌ است‌ با جاپاها و جاچرخ‌هایی‌ بر آن‌، تا هر گذرنده‌ای‌ ببیند که‌راه‌ پیش‌ از او روندگانی‌ هم‌ داشته‌ است‌. درون‌ شاخ‌ و برگ‌های‌ انبوه‌ بوته‌های‌دو طرف‌ جاده‌ی‌ خاکی‌ را سایه‌های‌ خنک‌ پُر کرده‌ است‌ و حسی‌ مخملی‌ را درآن‌ها بیدار می‌کند. گزنه‌ها هم‌ هستند با سبزی‌ پُررنگ‌ برگ‌های‌شان‌ وشاخه‌های‌ درازشان‌ در جاده‌؛ کودکانی‌ شیطان‌ و تیر و کمان‌ در دست‌ تابه‌وسوسه‌ دستی‌ بر سر آن‌ها بکشی‌ و بعد بچشی‌ مزه‌ی‌ واردشدنت‌ را به‌ بازی‌آن‌ها.
– ایوان‌، خودت‌ آن‌ راه‌ را تا حالا رفته‌ای‌؟
– لازم‌ نیست‌ رفته‌ باشم‌. برایم‌ تعریف‌ هم‌ کنند کافی‌ است.
– اما این‌ چیزها را باید دیده‌ باشی‌ که‌ بتوانی‌ خوب‌ توصیف‌ کنی.
شانه‌ بالا می‌اندازد و به‌ سیگارش‌ پُک‌ می‌زند. گمانم‌ هنوز در فکر است‌ تابرای‌ من‌ توضیح‌ بدهد که‌ چه‌طور می‌شود بدون‌ نویسنده‌ بودن‌ استعاره‌ها رادر ذهن‌ گسترش‌ داد.
تجربه‌ را حذف‌ می‌کند. جهان‌ معاصر امکانات‌ زیادی‌ را در اختیار ما قرارداده‌ است‌ که‌ هر کسی‌ می‌تواند در قلب‌ ماجراهای‌ بسیار دور از خودش‌ قراربگیرد.
در حلقه‌های‌ بالارونده‌ی‌ دود سیگارش‌ چرخ‌های‌ چرخان‌ دو دوچرخه‌ رامی‌بینم‌. آیا ایوان‌ برای‌ اثبات‌ حرفش‌ و خلق‌ دوباره‌ی‌ داستان‌ در ذهن‌ من‌ ازنیروی‌ مغناطیسی‌ اشیاء استفاده‌ می‌کند؟ دود و لاستیک‌های‌ سیاه‌ چرخ‌چیزهایی‌ در ذهنم‌ بیدار کرده‌ است.
زاهد و هلنا هم‌دیگر را در یک‌ شب‌ سرد زمستانی‌ یافته‌ بودند، در یکی‌ ازآن‌ مهمانی‌هایی‌ که‌ هلندی‌ها، بیش‌تر دانش‌جوهاشان‌، در سالن‌های‌ اجاره‌ای‌راه‌ می‌اندازند. زاهد تصادفی‌ به‌ آن‌ مهمانی‌ رفته‌ بود. با مسؤول‌ پرونده‌ی‌پناهندگی‌اش‌ در ادامه‌ی‌ کمک‌ به‌ پناهندگان‌ قرار داشت‌. ترجمه‌ی‌ انگلیسی‌نامه‌هایی‌ را که‌ وکیلش‌ به‌ نشانی‌ او فرستاده‌ بود برایش‌ می‌آورد.
شب‌ سردی‌ بود. آب‌ کانال‌ یخ‌زده‌ بود. وقتی‌ زاهد از بغل‌ آن‌ می‌گذشت‌گونه‌هایش‌ از سرما یخ‌ بست‌. اما تو حسابی‌ گرم‌ بود. زودتر از ساعت‌ قرارش‌به‌ آن‌جا رفته‌ بود. جز میزبان‌ها و یکی‌ دو نفر دیگر که‌ به‌ کمک‌ آمده‌ بودند کس‌دیگری‌ در سالن‌ نبود. خوش‌بختانه‌ یکی‌ از میزبان‌ها را می‌شناخت‌. هنوزننشسته‌ بود که‌ هلنا پیدایش‌ شد. (ایوان‌ داستانش‌ را به‌ صورت‌ روایت‌اول‌شخص‌ نوشته‌ است‌ و من‌ راستش‌ نمی‌دانم‌ داستان‌ او را دنبال‌ می‌کنم‌ یاتکه‌خاطره‌هایی‌ را که‌ از زاهد دارم‌.) هلنا یک‌راست‌ رفت‌ و کنار او روی‌ یکی‌از صندلی‌های‌ خالی‌ نشست‌، و خیلی‌ زود سر صحبت‌ را با او باز کرد. از آن‌روزهایی‌ بود که‌ زاهد حوصله‌ی‌ هیچ‌کس‌ را نداشت‌.-خلقش‌ حسابی‌ گُه‌مرغی‌بود. جواب‌ منفی‌ از دادگستری‌ گرفته‌ بود و نمی‌دانست‌ از آن‌ به‌ بعد چه‌ برسرش‌ خواهد آمد. وکیلش‌ افتاده‌ بود به‌ تلاش‌ که‌ برایش‌ کاری‌ کند. هلنابرعکس‌ او خیلی‌ سرحال‌ بود. بعد از ظهرش‌ را در یک‌ جلسه‌ی‌ سخن‌رانی‌درباره‌ی‌ شعرهای‌ چزاره‌ پاوزه‌ گذرانده‌ بود، و برای‌ همین‌ دوست‌ داشت‌ درباره‌ی‌آن‌ با کسی‌ حرف‌ بزند. یک‌راست‌ آمدنش‌ هم‌ به‌سمت‌ میزی‌ که‌ او در پشت‌ آن‌نشسته‌ بود برای‌ این‌ بود که‌ فکر می‌کرد زاهد ایتالیایی‌ است.
زاهد حس‌ کرد هلنا دختر خیلی‌ راحتی‌ است‌، از آن‌هایی‌ که‌ خیلی‌ زودتوجه‌ آدم‌ها را به‌ خودشان‌ جلب‌ می‌کنند. از قضا یکی‌ دو هفته‌ پیش‌ داستانی‌از پاوزه‌ خوانده‌ بود. برای‌ همین‌ با دقت‌ به‌ حرف‌های‌ هلنا گوش‌ داد. بعد به‌ اوگفت‌ در کارهای‌ پاوزه‌ حسی‌ از تبعید دیده‌ است‌. اشاره‌اش‌ به‌ داستان‌ دیگری‌از او بود که‌ خیلی‌ پیش‌تر خوانده‌ بود. چیزهای‌ دیگری‌ هم‌ بود که‌ او را به‌داستان‌های‌ پاوزه‌ علاقه‌مند می‌کرد. آب‌، دریاچه‌ و امواجی‌ که‌ هرگزسطرهای‌ داستان‌ها را رها نمی‌کرد. در آن‌ پلکان‌ نرم‌ و رونده‌ که‌ آفتاب‌ و ماهی‌روی‌شان‌ بازی‌ می‌کرد حسی‌ قوی‌ از زندگی‌ می‌دید که‌ نمی‌خواست‌ پای‌مال‌شود. برای‌ همین‌ می‌رفتند سر به‌ دنبال‌ هم‌ و رو به‌ ناکجایی‌ که‌ باز آب‌ بود وآفتاب‌ و رقص‌ ماهی‌ها و اما این‌بار با چهره‌ی‌ دیگری‌ از حیات‌ در وجود که‌ نامی‌برایش‌ پیدا نمی‌کرد. هلنا از او خواست‌ که‌ بیش‌تر توضیح‌ دهد. اما او حالش‌ رانداشت‌. جزئیات‌ داستان‌ از یادش‌ رفته‌ بود. از آن‌ گذشته‌ تا می‌رفت‌ حرفی‌بزند جواب‌ منفی‌ دادگستری‌ را چون‌ شمشیر داموکلس‌ بالای‌ سرش‌ می‌دید.این‌ بود که‌ هر لحظه‌ توی‌ فکر می‌رفت‌. مسؤول‌ پرونده‌اش‌ که‌ پیداش‌ شد هلنارا تنها گذاشت‌. مشغول‌ گپ‌زدن‌ با او بود که‌ چشمش‌ افتاد به‌ هلنا. هلنا باآهنگی‌ که‌ از بلندگو پخش‌ می‌شد داشت‌ می‌رقصید. این‌ دومین‌ باری‌ بود که‌در آن‌ شب‌ او را با کارهایش‌ خیره‌ می‌کرد. از صحبت‌ کردن‌ با مسؤول‌پرونده‌اش‌ که‌ فارغ‌ شد آرام‌آرام‌ خودش‌ را کشاند گوشه‌ای‌ که‌ بتواند هلنا را که‌هنوز داشت‌ می‌رقصید تماشا کند. هلنا سرش‌ به‌ رقص‌ یک‌نفره‌اش‌ گرم‌ بود.حالاتش‌ در رقص‌ شبیه‌ به‌ رقاصان‌ معابد هندی‌ بود، در خود فرو رفته‌ وبی‌اعتنا به‌ اطراف‌. رقاصان‌ دیگر بیش‌تر زوج‌ زوج‌ می‌رقصیدند، یا بانیم‌نگاهی‌ به‌ اطراف‌ و با ته‌لب‌خندی‌ در صورت‌، وقتی‌ نگاه‌ آشنایی‌ به‌ آن‌هامی‌افتاد. هلنا کاملاً در خود فرو رفته‌ بود. در آن‌ شب‌ بود که‌ احساس‌ کردتماشا کردن‌ زنی‌ تنها در رقص‌ به‌ شرکت‌ در یک‌ آیین‌ مذهبی‌ شبیه‌ است‌.حالات‌ او و حرکات‌ دست‌ و پا و هاله‌ای‌ از سکوت‌ و خاموشی‌ که‌ بر چهره‌اش‌افتاده‌ بود تمام‌ وجودش‌ را تسخیر می‌کرد. یک‌باره‌ در لحظه‌ای‌ که‌ موسیقی‌ناغافل‌ قطع‌ شده‌ بود هلنا ایستاد و با شروع‌ صدا دوباره‌ در خود فرو رفته‌ ومجذوب‌، به‌ رقصش‌ ادامه‌ داد. در همان‌ لحظه‌ی‌ کوتاه‌ قطع‌شدن‌ صدای‌ موسیقی‌بود که‌ آن‌ها به‌ هم‌ نگاه‌ کردند. بر پوست‌ صورت‌ هلنا عرق‌ نشسته‌ بود ولب‌خندش‌ تری‌ و طراوت‌ خاصی‌ داشت‌. شروع‌ که‌ کرد، دوباره‌ محو جهان‌خود شد.
تازه‌ داشت‌ کله‌های‌ مهمانان‌ گرم‌ می‌شد که‌ زاهد آن‌جا را ترک‌ کرد. پیش‌ ازبیرون‌زدن‌، رفت‌ و از هلنا که‌ در محاصره‌ی‌ دوستانش‌ در پشت‌ بار داشت‌آب‌جو می‌نوشید خداحافظی‌ کرد. وقتی‌ با او دست‌ می‌داد در چشمانش‌خواند که‌ فهمیده‌ است‌ مجذوب‌ رقصش‌ شده‌ است‌. اما به‌ روی‌ خودش‌نیاورد. زاهد هم‌ حرفی‌ نزد. حتی‌ بعد از دوست‌شدن‌شان‌ هم‌ هرگز به‌ حالتی‌که‌ هلنا آن‌ شب‌ در رقص‌ به‌ خودش‌ گرفته‌ بود اشاره‌ای‌ نکرد.
ایوان‌ می‌گوید نگفتن‌ از زیبایی‌ سحرانگیزی‌ که‌ در وجود یک‌ زن‌ کشف‌می‌شود آن‌ را بیش‌تر رازآمیز می‌کند؛ چیزی‌ که‌ یک‌ مرد هم‌واره‌ طالب‌ آن‌ درزن‌ است.
می‌گویم‌: تا آن‌جایی‌ که‌ می‌دانم‌ این‌ها باید در واقعیت‌ رخ‌ داده‌ باشد،حداقل‌ آن‌ بخش‌هایی‌ که‌ برای‌ زاهد و هلنا رخ‌ داده‌ است.
ایوان‌ در فکر فرو می‌رود. چشمانش‌ را تنگ‌ می‌کند. اما حرفی‌ نمی‌زند.
– البته‌ یک‌ تفاوت‌هایی‌ بین‌ زاهد و آدم‌ داستان‌ تو وجود دارد.
ایوان‌ خوش‌حال‌ می‌شود: آه‌، پس‌ قبول‌ کردی‌ که‌ من‌ داستان‌ زاهد راننوشته‌ام.
– اگر بتوان‌ برای‌ مثال‌ سه‌تار زدن‌ زاهد را خیلی‌ عمده‌ کرد.
دیگر نمی‌گویم‌ که‌ زاهد اصلاً اهل‌ نقاشی‌کردن‌ نبود. سه‌تاری‌ داشت‌ که‌ آن‌را آویخته‌ بود به‌ دیوار نزدیک‌ به‌ پنجره‌ی‌ اتاق‌ پذیرایی‌، و گاه‌گاهی‌ آن‌ رابرمی‌داشت‌ و پنجه‌ای‌ می‌رفت‌. به‌هنگام‌ زدن‌ هم‌ سر و گردنی‌ می‌جنباند، به‌سیاق‌ درویشان‌؛ بی‌افشاندن‌ حلقه‌های‌ مو بر شانه‌. اما حالتی‌ داشت‌ برای‌خودش‌. ایوان‌ می‌گوید: اگر نظر من‌ را بخواهی‌ همه‌ی‌ این‌ها از همان‌ نقاشی‌راوی‌ داستان‌ بیرون‌ آمده‌اند. در نقاشی‌ رنگ‌ هست‌، یعنی‌ همان‌ منظره‌ها، وخط‌ هست‌ و حرکت‌. همه‌ی‌ این‌ها در یک‌ ترکیب‌ انتزاعی‌ می‌توانند ماجرایی‌ درذهن‌ راوی‌ خلق‌ کنند. اما تو انگار خیلی‌ شیفته‌ی‌ واقعیات‌ هستی‌. با وجود این‌برای‌ من‌ فرق‌ نمی‌کند. مهم‌ آن‌ است‌ که‌ دربیاید و خواننده‌ حضورش‌ را بتواندلمس‌ کند.
نویسنده: نسیم‌ خاکسار
فصلی از رمان «بادنماها و شلاق‌ها»

اعدام‌

برادرم‌ به‌ من‌ گفت‌ که‌ پدرم‌ را محکوم‌ کرده‌اند.
«آخه‌ چرا؟ به‌ چه‌ دلیل‌؟ مگر پدرم‌ چه‌کار کرده‌؟»
توقع‌ داشتم‌ عمویم‌ دخالت‌ کند و نگذارد.
«ظاهراً دخالت‌ نکرده‌؛ مثل‌ اون‌ دفعه‌؛ یادت‌ می‌یاد؟»
داشت‌ به‌ قضیه‌ی‌ من‌ اشاره‌ می‌کرد.
بیست‌ و یکی‌ دو سال‌ پیش‌ که‌ مرا دستگیر کرده‌ بودند، همه‌ مطمئن‌ بودند که‌ چون‌ عموی‌ با نفوذی‌ دارم‌، او کاری‌ خواهد کرد که‌ مرا آزاد کنند.
«حالا گیریم‌ مال‌ من‌ فرق‌ می‌کرد. من‌ کمونیست‌ بودم‌. عمویم‌ اهل‌ دین ‌بود؛ مجتهد بود. به‌ همین‌ دلیل‌ دخالت‌ نکرد. اما پدرم‌ که‌ کمونیست‌ نیست‌. مثل‌ خودش‌ است‌؛ مذهبی‌ست‌.»
برادرم‌ با بی‌حوصلگی‌ گفت‌:«خودت‌ هم‌ می‌دونی‌ صحبت‌ سرکمونیست‌ بودن‌ یا نبودن‌ نیست‌. عمو اصلاً نمی‌خواست‌ دخالت‌ کنه‌.»
«اگر پسرش‌ بود چی‌؟ اگر پسرش‌ کمونیست‌ بود چی‌؟ دخالت‌ نمی‌کرد؟»
باز با بی‌حوصلگی‌ ادامه‌ داد:«چرا این‌طور حرف‌ می‌زنی‌؟ رابطه‌ی‌ پدر و فرزند فرق‌ می‌کنه‌. خوب‌، معلومه‌ که‌ دخالت‌ می‌کرد؛ و نه‌ به‌ این‌ دلیل‌ که‌ مجتهده‌، به‌ این‌ دلیل‌ که‌ پدره‌.»
من‌ که‌ مورد هجوم‌ غم‌ و خشم‌ قرار گرفته‌ بودم‌ گفتم‌:«برادر چی‌، بالاخره ‌بابای‌ من‌ برادرشه‌؛ نیست‌؟»
برادرم‌ فقط‌ با بی‌حوصلگی‌ گفت‌:«چه‌می‌دونم‌.»
حالا وقتش‌ نبود که‌ در این‌باره‌ صحبت‌ کنیم‌. به‌ هر حال‌ حالا بیست‌ سال‌ ازماجرای‌ من‌ گذشته‌ بود و من‌ زندانم‌ را کشیده‌ و آزاد شده‌ بودم‌؛ و یک‌ سال‌ بعدش‌ عروسی‌ کرده‌ بودم‌؛ و حالا زن‌ و بچه‌ داشتم‌… گذشته‌ها گذشت‌. اما چرا پدر من‌؟ پدرم‌ که‌ حالا شصت‌ و چهار سالش‌ است‌. پدرم‌ چه‌ کار کرده‌؟
«اصلاً به‌ عقلم‌ نمی‌رسه‌.» و مکث‌ کرد.
پدرم‌ به‌ عمرش‌ دزدی‌ نکرده‌ بود. بر عکس‌، همیشه‌ او را غارت‌ کرده ‌بودند. مال‌ کسی‌ را نخورده‌ بود. همیشه‌ مالش‌ را خورده‌ بودند. آخر پدرم‌ چه‌کار می‌توانست‌ کرده‌ باشد؟
حالا موقعش‌ رسیده‌ بود که‌ سؤال‌ اصلی‌ را بکنم‌.
«در هر حال‌، بگو ببینم‌، به‌ چی‌ محکومش‌ کرده‌ن‌؟»
برادرم‌ مدتی‌ طولانی‌ سکوت‌ کرد. بعد با صدای‌ گرفته‌ گفت‌: «به‌… اعدام‌.»
من‌ می‌دانستم‌. همین‌طوری‌ می‌دانستم‌، و همین‌طوری‌ دیگر باورم‌ شده‌ بود که‌ کیفر کسی‌ که‌ معلوم‌ نبود چه‌کار کرده‌ چیزی‌ جز اعدام‌ نمی‌تواند باشد. من‌ این‌را می‌دانستم‌. به‌ همین‌ جهت‌ اصلاً تعجب‌ نکردم‌.
«آخه‌… عجیبه‌… پدرم‌… شریف‌ترین‌ آدمیه‌ که‌ من‌ به‌ عمرم‌ شناخته‌م‌. آن‌قدر شریف‌ و آن‌قدر ساده‌.»
آن‌ حرفی‌ را که‌ پدرم‌ بیست‌، بیست‌ و پنج‌ سال‌ پیش‌ به‌ رییس‌ ساواک‌ زده ‌بود، هر دو به‌ یاد آوردیم‌. من‌ مطمئن‌ هستم‌ که‌ هم‌زمان‌ هم‌ به ‌یادمان‌ آمد.
پدرم‌ را به‌ جرم‌ عبور قاچاق‌ از مرز گرفته‌ بودند. هیچ‌وقت‌ به‌ عمرش‌ پاسپورت‌ نگرفته‌ بود، چون‌ هیچ‌وقت‌ به‌ عمرش‌ فکر نکرده‌ بود که‌ به‌ جایی ‌جز کربلا و نجف‌ برود، و همیشه‌ این‌طور به‌نظرش‌ می‌رسید که‌ خنده‌دار است ‌اگر برای‌ رفتن‌ به‌ کربلا و نجف‌ برود پاسپورت‌ بگیرد. آخر چرا باید بگیرد؟ کربلا فقط‌ آن‌طرف‌ آب‌ بود.
«آقای‌ ساواک‌» با لهجه‌ی‌ عربیش‌ گفته‌ بود:«شوما، شوما خودت‌ خنده‌ت‌ نمی‌گیره‌؟ من‌؟ من‌… برای‌ رفتن‌ به‌ کربلا بایس‌ پاسپورت‌ بگیرم‌؟» و خندیده‌ بود، انگار نه‌ انگار که‌ سه‌ روز بود که‌ او را توی‌ آن‌ اتاق‌ کوچک‌ کثیف‌ نگه‌ داشته‌ بودند، و انگار نه‌ انگار که‌ حالا روبه‌رویش‌ رییس‌ ساواک‌ بود.
وضعیت‌ خودش‌ را فراموش‌ کرده‌ بود، مثل‌ همیشه‌ که‌ وضعیت‌ خودش‌ را فراموش‌ می‌کرد.
«تازه‌… آقای‌ ساواک‌… اون‌هم‌ من‌… من‌.» و باز خندیده‌ بود.
رییس‌ ساواک‌ که‌ ظاهراً خودش‌ را با یک‌ آدم‌ خُل‌وضع‌ روبه‌رو می‌دید، آرام‌ و با خنده‌ گفته‌ بود:«تو… تو… تو چی‌؟ مگر تو کی‌ هستی‌؟»
و او با تعجب‌ گفته‌ بود: «من‌ کی‌ هستم‌؟ یک‌جوری‌ می‌گی‌ انگار من‌ را نمی‌شناسی‌… من‌… من‌.»
«خوب‌، من‌… من‌… من‌ چی‌؟»
«من‌ سید هستم‌. می‌خواستم‌ برم‌ پیش‌ جدم‌… باید پاسپورت‌ بگیرم‌؟… شوما خودت‌ خنده‌ت‌ نمی‌گیره‌؟»
و رییس‌ ساواک‌ خندیده‌ بود و بعد… آزادش‌ کرده‌ بود.
من‌ و برادرم‌، بدون‌ این‌که‌ چیزی‌ به‌ هم‌ بگوییم‌، لبخند زدیم‌. بعد یادمان‌ آمد که‌ حالا باز پدرمان‌ را دستگیر کرده‌ بودند.
«شاید از مرز گذشته‌.»
«واقعاً که‌.»
«نه‌ جدی‌ می‌گم‌.»
«ای‌ بابا؛ تو انگار حالیت‌ نیست‌. بابام‌ بیست‌ ساله‌ که‌ به‌ کربلا نرفته‌.» و بعداز لحظه‌ای‌ سکوت‌ گفته‌ بود: «تازه‌، حالا، تو این‌ اوضاع‌…»
«چی‌ می‌دونم‌… آخر باید یه‌ کاری‌ کرده‌ باشه‌.»
«هیچ‌کاری‌ نکرده‌. من‌ می‌دونم‌ هیچ‌کاری‌ نکرده‌.»
«تقاضای‌ تجدید نظر نکرده‌؟»
برادرم‌ به‌ تلخی‌ گفت‌:«خودت‌ خوب‌ می‌دونی‌ که‌ این‌جور چیزا دیگه‌ وجود نداره‌…»
«پس‌ آخه‌ چی‌؟ می‌گی‌ چه‌کار کنیم‌؟»
برادرم‌ بعد از مکثی‌ طولانی‌ گفت‌:«شاید هم‌ تا حالا حکم‌ اجرا شده‌ باشه‌.»
من‌ فلج‌ شده‌ بودم‌. نمی‌توانستم‌ از جایم‌ تکان‌ بخورم‌. تنها چیزی‌ که‌ جلو چشمم‌ بود قیافه‌ی‌ پیر پدرم‌ بود. با آن‌ قدِ رشیدش‌، توی‌ آن‌ دشداشه‌ و چفیه‌، و با آن‌ لبخند، و آن‌ دندان‌های‌ سیاه ‌شده‌ از دود سیگار، اما مرتب‌ و ریز. حتی‌ یکی‌ از دندان‌هایش‌ هم‌ نریخته‌ بود. با آن‌ لبخند توی‌ صورت‌ ساده‌اش‌.
آخر این‌ها چرا نمی‌دانند که‌ باید احترام‌… احترام‌ حداقل‌ سن‌ بابای‌ مرا نگه‌ دارند. پیرمردی‌ شصت‌ و چهار ساله‌ که‌ توی‌ زندگی‌اش‌ به‌ هیچ‌کس‌ بدی‌نکرده‌ بود.
او را می‌دیدم‌ که‌ دارند می‌برندش‌؛ با آن‌ قد بلند خمیده‌؛ و او که‌ حالا دیگر باورش‌ شده‌ بود می‌خواهند او را بکشند، معصومانه‌ از صورتی‌ به‌ صورت‌ دیگر نگاه‌ می‌کرد؛ و نمی‌دانست‌ چه‌کار کند.
می‌دیدم‌ که‌ او مات‌ شده‌ است‌؛ مات‌ شده‌ است‌ و مهم‌ترین‌ دارایی‌ زندگی‌اش‌ را از دست‌ داده‌ است‌: معنا.
تنها دارایی‌ که‌ همیشه‌ او را به‌ جلو می‌راند. معنا. او فکر می‌کرد، همیشه ‌فکر می‌کرد، که‌ همه‌چیز زندگی‌ معنا دارد. اصلاً زندگی‌ معنا دارد.
«صرفاً به‌ این‌ دلیل‌ که‌ خدا ما رو خلق‌ کرده‌، زندگی‌ معنا داره‌.»
و آن‌قدر به‌ این‌ حرف‌ خودش‌ اعتقاد داشت‌ که‌ هیچ‌ کم‌بودی‌ در زندگی‌ او را ناراحت‌ نمی‌کرد. او که‌ در تمام‌ زندگی‌ مرتب‌ از دست‌ داده‌ بود. هیچ‌وقت ‌جداً غمگین‌ نمی‌شد؛ چون‌ فکر می‌کرد اشکالی‌ ندارد، چون‌ زندگی‌ معنا دارد.
«من‌ که‌ از دیوار کسی‌ بالا نرفته‌م‌، باباجان‌، به‌ ناموس‌ مردم‌ نیگا نکرده‌م‌؛ به‌کسی‌ ظلم‌ نکرده‌م‌؛ پس‌ چرا ناراحت‌ باشم‌؟»
و هیچ‌وقت‌ نبود. هیچ‌وقت‌ از این‌ چیزها ناراحت‌ نشده‌ بود.
«بالاخره‌ خدا خودش‌ شاهده‌ که‌ من‌ گناهی‌ نکرده‌م‌.» و می‌خندید.
اما صورت‌ بابای‌ من‌ حالا جور دیگر بود. بزرگ‌ترین‌ ثروت‌ خودش‌ را ازدست‌ داده‌ بود. اگر می‌توانست‌ فکر کند، حتماً به‌ این‌ فکر می‌کرد که‌ این‌کارها چه‌ معنایی‌ دارند؟
چرا توی‌ دادگاه‌ واضح‌ حرف‌ نمی‌زدند؟
چرا واضح‌ به‌ او نمی‌گفتند چه‌کار کرده‌ است‌؟
و حالا… این‌ چه‌ معنایی‌ دارد؟ اعدامش‌ می‌کنند؟ چه‌ بی‌معنا.
بعد می‌دیدم‌ دارند او را می‌بندند. می‌بندند. تا وقتی‌ که‌ توفان‌ گلوله‌ توی ‌بدنش‌ نشست‌ به‌ گوشه‌ای‌ پرت‌ نشود.
این‌ امتیاز را به‌ او داده‌ بودند. به‌ تقاضای‌ مادرم‌ گوش‌ داده‌ بودند.
«اقلاً ببندینش‌ جسدش‌ پرت‌ نشه‌ سرش‌ به‌جایی‌ بخوره‌. می‌بینین‌ که‌ پیره‌.»
حالا فقط‌ مادرم‌ آن‌جا بود. با آن‌ قد کوتاهش‌ که‌ تا ناف‌ بابای‌ من‌ هم‌نمی‌رسید. با مقنعه‌ و روی‌ آن‌ عبای‌ سنگین‌ عربی‌، با آن‌ عینک‌. همان‌ گوشه‌ ایستاده‌ بود و منتظر بود. گریه‌ نمی‌کرد. منتظر بود سید را اعدام‌ کنند و جسدش‌ را به‌ او بدهند.
گویا فقط‌ از جوانی‌ پرسیده‌ بود:«تو صورتش‌ که‌ نمی‌زنین‌؟»
«ها؟»
«تیر، تیر… که‌ تو صورتش‌ نمی‌زنین‌؟»
و در حالی‌ که‌ دچار هجوم‌ عاطفه‌ی‌ شگفتی‌ شده‌ بود، لب‌هایش‌ لرزیده ‌بودند؛ چشم‌هایش‌ از مهری‌ دیوانه‌کننده‌ پُر شده‌ بودند؛ و در حالی‌ که‌ به‌ جوان‌ نگاه‌ می‌کرد گفت‌:«گناه‌ داره‌، جوون‌، گناه‌ داره‌… بذارین‌ با همین‌ صورت‌ بره‌ تو قبرش‌.»
جمله‌ی‌ آخرش‌ را از ترس‌ عوض‌ کرده‌ بود. می‌خوست‌ بگوید «با همین ‌صورت‌ بره‌ پیش‌ جدش‌ رسول‌الله‌.» اما ترسیده‌ بود او را هم‌ بگیرند و به‌ تیرببندند. حالا مدت‌ها بود که‌ باورش‌ شده‌ بود که‌ از این‌ها همه‌کار برمی‌آید، همه‌کار.
جوان‌ هیچ‌ ندیده‌ بود. صورت‌ مادر مرا ندیده‌ بود؛ فقط‌ گفته‌ بود:«نه‌، مادر، چه‌قدر ساده‌ هستی‌… تا حالا دیدی‌ که‌ تو صورت‌ کسی‌ تیر بزنند؟»
«خدا عمرت‌ بده‌ پسرم‌.»
و جوان‌ برای‌ آرام ‌کردن‌ مادرم‌، انگار که‌ با یک‌ بچه‌ صحبت‌ می‌کند، گفته ‌بود: «نه‌، مادر خیالت‌ تخت‌ باشه‌.»
بعد انگار که‌ بخواهد به‌ او ثابت‌ کند که‌ هیچ‌کاری‌ بی‌دلیل‌ نیست‌ گفته‌ بود:«خوب‌ مادر اگر با تیر بزنن‌ تو صورت‌ محکوم‌، بعد چه‌طور بشناسنش‌؟…فقط‌…»
«فقط‌ چی‌ پسرم‌؟»
«فقط‌… خوب‌ برای‌ خودش‌ خوبه‌. زودتر راحت‌ می‌شه‌.»
«چی‌… چی‌… پسرم‌؟»
«بعد از تیربارون‌ تیر خلاص‌ می‌زنیم‌ تو شقیقه‌ش‌…»
و گویا مادرم‌ شروع‌ کرده‌ بود به‌ لرزیدن‌.
«نه‌… نه‌… تو رو خدا نزنین‌… اون‌ پیره‌، همین‌جوری‌ می‌میره‌…»
و جوان‌ با تعجب‌ پرسیده‌ بود:«ولی‌ مادر… این‌ قانونه‌… قانونه‌… واسه‌خودش‌ هم‌ خوبه‌.»
«نه‌… پسرم‌… گوش‌ کن‌. گوش‌ کن‌. گوش‌ کن‌. من‌ یه‌ چیزی‌ می‌گم‌… یه‌چیزی‌ می‌گم‌… چه‌طوره‌ قبل‌ از این‌کار، اول‌ معاینه‌ش‌ کنی‌… معاینه‌ش‌ کنی‌…ببین‌ تموم‌ کرده‌ یا نه‌…»
جوان‌ با هم‌دردی‌ گفته‌ بود:«ولی‌ مادر، چرا متوجه‌ نیستی‌… خوب‌ حق‌داری‌… قانون‌ رو نمی‌دونی‌…»
مادرم‌ با تضرع‌ گفته‌ بود:«ولی‌، وقت‌ زیادی‌ نمی‌گیره‌ که‌ مادرجان‌؛ فقط‌….فقط‌ کافیه‌ دست‌تو بذاری‌ رو دلش‌. همین‌. می‌بینی‌ ایستاده‌. دیگه‌ نمی‌زنه‌.»
و جوان‌ که‌ کمی‌ بی‌حوصله‌ شده‌ بود گفته‌ بود:«ولی‌ مادر، من‌ که‌ نمی‌تونم ‌زیاد برات‌ توضیح‌ بدم‌… ایستادن‌ قلب‌ دلیل‌ مرگ‌ نیست‌. اینو که‌ تو نمی‌دونی‌…تیر خلاص‌ باید زد… تازه‌…»
و مادرم‌، که‌ فکر کرده‌ بود جوان‌ راه‌حلی‌ پیدا کرده‌، با چشم‌های‌ خیس‌شده‌، از پشت‌ عینک‌ کلفتش‌، با نوعی‌ شادی‌ بی‌خبرانه‌ به‌ جوان‌ لبخند زده‌ بودو گفته‌ بود:«ها… تازه‌ چی‌؟… تازه‌ چی‌، مادر؟»
«این‌… این‌ دست‌زدن‌ به‌ قلب‌… خیلی‌ وقت‌ می‌گیره‌… خیلی‌ بیش‌تر از تیرِخلاص‌… و ما… می‌دونی‌…»
و حق‌به‌جانب‌، انگار که‌ می‌خواست‌ در عین‌ حال‌ هم‌دردی‌ مادرم‌ را به‌خودش‌ جلب‌ کند، گفت‌: «می‌دونی‌، مادر، ما خیلی‌ کار داریم‌… وقت‌ نمی‌کنیم‌.»
مادرم‌ که‌ دیگر خسته‌ و مات‌ و گیج‌ شده‌ بود، و نمی‌توانست‌ خودش‌ را سرپا نگه‌ دارد، گفته‌ بود: «اما آخر… پسرم‌… آخر…» اما دید که‌ جوان‌ رفته‌ و او دیگر نباید چیزی‌ بگوید.
او هم‌ دیگر چیزی‌ نگفته‌ بود؛ فقط‌ احساس‌ می‌کرد دارد روی‌ دیوار سُرمی‌خورد و روی‌ زمین‌ می‌نشیند. انگار فقط‌ چشم‌های‌ مادرم‌ کار می‌کردند؛ چشم‌هایی‌ که‌ به‌ پدرم‌ خیره‌ مانده‌ بودند؛ و از چشم‌های‌ پدرم‌ می‌فهمید که‌ او،عالی‌ترین‌ دارایی‌اش‌ را از دست‌ داده‌.
حالا دیگر پدرم‌ کاملاً دچار بی‌معنایی‌ شده‌ بود. وقتی‌ من‌ و برادرم‌ به‌ هم‌نگاه‌ کردیم‌، هر دو دیدیم‌ که‌ چشم‌هامان‌ پر از شفقت‌ شده‌اند؛ و خیس‌ از اشک ‌ناچاری‌ هستند.
«روزنامه‌ها کجان‌؟»
«اون‌ گوشه‌. اون‌جا.»
من‌ برادر بزرگ‌تر بودم‌. من‌ می‌توانستم‌ خودم‌ را زودتر جمع‌ و جور بکنم‌.
تند رفتم‌ به‌طرف‌ روزنامه‌ها. شروع‌ کردم‌ به‌ ورق‌زدن‌ La Stampa؛ دیدم‌ خبری‌ نیست‌. خبر اعدام‌ پدرم‌ را آن‌جا ننوشته‌ بودند. بعد رفتم‌ سراغ‌ روزنامه‌ی‌Corriera della Sera… آن‌جا هم‌ خبری‌ نبود. رفتم‌ سراغ‌ مجله‌ها. ولی‌ فایده‌ نداشت‌. توی‌ مجله‌ هم‌ خبر اعدام‌ را نمی‌نویسند. خبرهای‌ اعدام‌ را توی ‌روزنامه‌ها می‌نویسند.
بعد، همین‌طور که‌ داشتم‌ ورق‌ می‌زدم‌، متوجه‌ شدم‌.
متوجه‌ شدم‌.
خدای‌ من‌ چه‌قدر عالی‌ بود!
انگار برادرم‌ هم‌ متوجه‌ شده‌ بود؛ چون‌ وقتی‌ به‌ او نگاه‌ کردم‌ دیدم‌ که‌ جای‌ اشک‌ ناچاری‌، اشک‌ خوش‌حالی‌ توی‌ چشم‌هایش‌ نشسته‌ بود. حتماً مال‌ من‌هم‌ همین‌طور بود.
فقط‌ این‌ نبود. فقط‌ این‌ نبود که‌ مرا خوش‌حال‌ می‌کرد.
سرِ برادرم‌ هم‌ بود. سرِ او هم‌ بود. سبیل‌های‌ او هم‌ بود. حالا دیگر کاملاً اطمینان‌ داشتم‌. درست‌ است‌ که‌ برادرم‌ فقط‌ سی‌ و هفت‌ سال‌ دارد، ولی‌ موهای‌ سرش‌ توی‌ این‌ ده‌ دوازده‌ سال‌ تقریباً همه‌ سفید شده‌ بودند. سبیل‌هایش‌ هم‌ همین‌طور. چشم‌هایش‌ نه‌، چشم‌هایش‌ هم‌چنان‌ سی‌ و هفت‌ساله‌ بودند. شاید هم‌ کم‌تر. چشم‌های‌ برادرم‌ همیشه‌ جوان‌ بودند. همیشه‌ بچه‌سال‌ بودند.
او هم‌ حتماً مرا دیده‌ بود. او هم‌ حتماً دیده‌ بود که‌ تمام‌ موهای‌ سرم‌ سفید شده‌ بودند. من‌ چهل‌ و هفت‌ سال‌ داشتم‌، اما تمام‌ موهای‌ سر و سبیلم‌ سفید شده‌ بودند. چه‌قدر عالی‌ است‌.
حالا می‌دیدم‌ که‌ برادرم‌ دارد لبخند می‌زند.
چرا ما این‌را نمی‌دانستیم‌؟
چرا ما این‌را نفهمیده‌ بودیم‌؟
برادرم‌ هیچ‌ نگفت‌، فقط‌ با چشم‌های‌ خندان‌ به‌ من‌ نگاه‌ کرد. من‌ هم‌ با چشم‌های‌ خندان‌ به‌ او نگاه‌ کردم‌.
برادرم‌ یک‌باره‌ گفت‌:«الان‌ چندوقت‌ می‌شه‌؟»
می‌دانستم‌ دارد درباره‌ی‌ چه‌ چیزی‌ حرف‌ می‌زند، و خوش‌حال‌ بودم‌؛ یک‌ خوش‌حالی‌ غریب‌؛ یک‌ خوش‌حالی‌ مطلقاً غریب‌ و پُرمعنا.
«تقریباً نه‌ سال‌.»
«پدرم‌ چی‌؟»
«تقریباً ده‌ سال‌؟»
نُه‌ سال‌ بود که‌ مادرم‌ مرده‌ بود؛ و ده‌سال‌ بود که‌ پدرم‌.
نویسنده: عدنان‌ غُریفی‌

درباره نویسنده:
عدنان غریفی (متولد ۱۳۲۳ در خرمشهر)، داستان‌نویس عرب ایرانی مقیم هلند است. او از نویسندگان نوگرای دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ است و به همراه نویسندگان دیگری از جمله ناصر تقوایی، احمد محمود، احمد آقایی، منصور خاکسار، پرویز مسجدی، حسین رحمت، علی گلزاده، مسعود میناوی، ناصر مؤذن، محمد ایوبی، پرویز زاهدی، نسیم خاکسار و بهرام حیدری از شکل‌دهندگان داستان‌نویسی جنوب است.

گل‌کلم‌سبز

«ایناهش، اینم یکی دیگه، آوردیش خونه و ولش کردی رفتی.»
شوهر نینا این جمله را معمولاً وقتی یک بوته گل کلم پلاسیده و زرد در گوشه و کنار یخچال پیدا می‌کرد می‌گفت. گل کلم را با دو انگشت دور از خودش نگه می‌داشت و صورت زیبایش را طوری کج و کوله می‌کرد که انگار بوی بدی می‌داد.
نینا سرخ می‌شد. گل کلم را از دست او می‌گرفت، توی سطلِ آشغال می‌انداخت و عذر می‌خواست که چون همه هفته گرفتار بوده وقت نکرده غذا بپزد.
نینا در منهتن کار می‌کرد و وقتی ساعت هفت و نیم یا هشت به خانه می‌رسید آن‌قدر خسته بود که فقظ می‌توانست برای شوهرش و خودش ساندویچ درست کند یا پودینگ گوشت آماده طبخی را که از فروشگاهِ روسی خریده بود گرم کند.
شوهرش می‌گفت: می‌فهمم، اما اگه وقت نداری غذا بپزی برای چی این همه سبزیجات می‌خری؟
نینا شانه‌اش را بالا می‌انداخت. از سبزی خریدن خوشش می‌آمد.
نمی‌توانست بگوید دقیقاً از کی به خریدن سبزیجات علاقه پیدا کرده بود. شاید از همان دو سال قبل که تازه به آمریکا آمده بودند. همان روز دوم وقتی-که او و شوهرش از آپارتمان خواهرش در بروکلین بیرون آمدند تا مغاره‌های دور و بر را ببنیند. خواهرِ نینا که پانزده سال بود آمریکا زندگی می‌کرد-و خودش را آمریکایی می‌دانست، خیال می‌کرد که او خیلی مشتاق است زودتر به مغازه‌ها سر بزند. به نینا گفت:
– برو، برو اما یادت باشه برای این که تو آمریکا زندگی کنی دو تا قانون رو باید حتماً رعایت کنی. اول این که هیچ‌وقت از مغازه‌های گرون خرید نکن مگه این‌که حراج نصف قیمت باشه، دوم این‌که هیچ‌چی از مغازه‌های ارزون نخر.
نینا و شوهرش به خیابانی رفتند که اسم عجیبی داشت:«ام» و توی مغازه‌ها که همه عین هم بودند سرک کشیدند، فرقی نمی‌کرد که چه بفروشند: خوراکی، لوازم برقی، لباس یا کامپیوتر، همه آن‌ها شبیه هم بودند. انگار فقط از روی صدای در مغازه‌ها می‌شد-فهمید که از یک مغازه به مغازه دیگر رفته‌اند.
صبحی سرد و خاکستری در زمستان بود، و نینا که دماغش را در یقۀ پوست خز کت روسی‌اش فرو برده بود و به بازوی شوهرش آویزان شده بود، با احتیاط روی آشغال‌های خیابان پا می‌گذاشت. حوصله نداشت که به آسمان خاکستری یا تابلوهای رنگارنگ مغازه‌ها نگاه کند. سرش کمی گیج می‌رفت. بعد از پرواز طولانی و شب‌زنده‌داری شبِ قبل با خواهرش حالت تهوع داشت. اما ناگهان یکی از مغازه‌ها توجه‌اش را جلب کرد: یک مغازه کوچک سبزی‌فروشی چینی که میوه‌ها و سبزی‌هایش را روی طبق‌های بیرون مغازه چیده بود. کپه‌های رنگارنگ پرتقال و خیار و گوجه‌فرنگی از تمیزی برق می‌زدند. نینا نشان روی جعبۀ گوجه‌فرنگی را خواند «آفتابرس». هنوز داشت انگلیسی یاد می‌گرفت و هر اصطلاح جدیدی به نظرش هیجان‌انگیر و پرمعنی می‌آمد. آفتابرس جالیزی پر از سبزیجات را در بعد از ظهری تابستانی در نظرش می‌آورد، بوی خاک تیره که زیر آفتاب گرم شده بود، ساقه‌های سبزِ کم‌رنگ زیر وزن گوجه‌های آب‌دار خم شده بودند، هوس کرد-به گوجه‌های توی جعبه دست بکشد و ببیند که هنوز از آفتابی که موقع رسیدن به آن‌ها تابیده گرم هستند یا نه. اما همین که دستش را از جیبش درآورد شوهرش بازویش را کشید و او را-به طرف یک مغازۀ دیگری برد.
نینا هرهفته صبح‌های شنبه تنها به خرید می‌رفت، شوهرش ترجیح می‌داد صبح‌های تعطیل تا دیروقت بخوابد تا خیابان هشتاد و شش رانندگی می‌کرد و از مغازه‌های چینی یا روسی خرید می‌کرد. مغازه‌های روسی بین خیابان‌های ری و بیست و سوم بودند. همه مغازه‌ها جنس‌های‌شان شبیه هم بود، اما نینا دوست داشت به همه‌شان سر بزند بلکه چیز غیرمعمول هیجان‌انگیزی پیدا کند. مارچوبۀ سفید، سبدی پلاستیکی پر از انگور سیاه یا سیب‌زمینی‌هایی اندازه فندق. حتی روزهایی که هیچ‌چیز جدیدی در بازار نبود باز هم سرکشی به مغازه‌ها جالب بود. می‌توانست جنس‌های آن‌ها را با هم مقایسه کند. در یک مغازه پیازها بزرگ‌تر و سقت‌تر بودند، ولی سر برگ‌های کاهو زرد شده بود. اما در مغازه بغلی پیازها نرم شده بودند و در زیر سبدهای بزرگ سیب‌زمینی مدفون شده بودند.
نینا وقتی پایش را روی پیاده روی پر از آشغال‌های کاهو و پوست پیاز و گوجه‌فرنگی له شده بود می‌گذاشت، از سرخوشی می‌لرزید. از بین راه‌روهای مغازه‌ها می‌گذشت و دستش را روی گوجه‌فرنگی‌ها که مثل مبلمان تازه لاک خورده براق بودند می‌کشید. کف دستش را روی آواکادوها می‌گذاشت و سطح ناصاف آن‌ها را در مشتش احساس می‌کرد. ناخنش را در پوست پرتقال فرو می‌کرد تا آب تند و تیز آن بیرون بزند. اما سعی می‌کرد دستش را به پوست پرزدار کیوی‌های تخم‌مرغی شکل و لوبیاهای نازکی که شبیه کرم بودند، نزند. اما از دست زدن به دسته‌های شوید و جعفری و فشار دادن آرتیشوها که شکل کاج‌های کوچکی بودند و لذت می‌برد. با انگشت روی طالبی‌ها و هندوانه‌ها می‌زد و به صدایی که می‌دادند با لذت گوش می‌داد.
اما بیش‌تر از هر چیز نینا عاشق بروکلی بود. بروکلی بوی سبزی‌های تازه بهاری می‌داد و شکل درختی پر از ساقه‌های سفت و شاخه‌های درهم‌رفته با گل‌های کوچکی در سر-آن‌ها بود. نینا هر هفته علاوه به یک عالمه سبزیجات دیگر یک بوته بروکلی هم می‌خرید. سبدهای بزرگ قهوه‌ای را به ماشینش می‌برد و مطمئن بود که آن هفته وقت آشپزی کردن پیدا می‌کند. تازه شنبه بود و تمام بعد از ظهر و یک‌شنبه را آزاد بود. تصمیم می‌گرفت که همین که به خانه برسد سبزی‌ها را بشورد و غذایی با آن‌ها بپزد: اسفناج، یا تکه‌های کدو کباب شده یا گراتن پنیر و بروکلی.
اما تا به خانه می‌رسید یک عالمه کار روی سرش می‌ریخت. باید دوش می‌گرفت و موهایش را درست می‌کرد و هزاربار آن‌ها را شانه می‌زد تا وز نکنند. و صد تا بلوز و شلوار را با هم امتحان می‌کرد تا تصمیم بگیرد کدام را بپوشد. باید-لنگه جوراب شوهرش را پیدا می‌کرد و بلوز او را اتو می‌کشید و درها را قفل می‌کرد و انگار در یک چشم به هم زدن زمان می‌گذشت و او دوباره توی ماشین بود و داشت به مهمانی می‌رفت. بین صندلی شوهرش و تصویر خودش در آیینه این‌ور و آن‌ور می‌رفت. شوهرش در فکر فرو می‌رفت و نینا فکر می‌کرد که لابد حواسش به رانندگی است. احساس بدی داشت. با آن که تمام سعی‌اش را کرده بود، باز هم موهایش وز کرده بودند. صورت گرد و معمولی‌اش با آرایش احمقانه‌تر به نظر می‌رسید و زیر بغل بلوز پشم آنقوره‌اش خیلی تنگ بود. لباس‌هایی که از حراجی‌ها به نصف قیمت می‌خرید یا دقیقاً اندازه‌اش نبودند یا از مد افتاده بودند.
توی ماشین نینا دیگر یاد سبزی‌هایی که خریده بود نمی‌افتاد. آن‌ها همان‌طور توی قفسه‌های یخچال تل‌انبار می‌شدند. گوجه‌فرنگی‌های بی‌چاره زیر کدوها له می‌شدند و برگ‌های کاهو که از گوشه‌های کشو بیرون زده بودند، زرد می‌شدند و بروکلی که توی کشو جا نشده بود در قفسه سوم یخچال تنها می‌ماند.
مهمانی‌ها را پاولیک که هم‌کار شوهر نینیا بود راه می‌انداخت. او چند سالی بود که-از زنش جدا شده بود. مرد قوی‌هیکلی بود با ریشی نامرتب قرمز. شلوارهای گل و گشاد و بلوزهای چرک مرد شده‌ای تن می‌کرد. مهمان‌ها که وارد می‌شدند از ته دل می‌خندید و همان‌طور که پشت آن‌ها می‌زد می‌گفت:«این‌جا راحت باشین. هرقدر خواستین ریخت و پاش کنین.»
و به مهمان‌ها که از پله‌های خاک گرفتۀ خانه به زحمت بالا می‌رفتند و بین مبلمان دست دو و وسایل برقی خراب و خروب و کتاب‌های قطور ادبیات روسیه سکندری می‌خوردند می‌خندید. نینا احساس می‌کرد که نقش او به عنوان میزبان فقط گفتن این جمله است. نه غذایی آماده می‌کرد و نه برای سرگرمی مهما‌ن‌ها کاری می‌کرد. همه-برای خودشان در ظرف‌های یک‌بار مصرف غذا و شراب می‌آوردند و گیتار و شعرهای‌شان که روی روزنامه‌پاره‌ها نوشته بودند، همراه‌شان بود. هیچ‌کدام از مهمان‌ها شاعر و یا موسیقی‌دان نبودند. بیش‌تر آن‌ها برنامه‌نویس کامپیوتر بودند، شغلی که بعد از مهاجرت به آمریکا انتخاب کرده بودند چون این کار آسان‌تر از این بود که سعی کنند مدارکی را که در روسیه در رشته‌های هنری یا علمی داشتند تأیید کنند. اکثر آن‌ها از کاری که می‌کردند راضی نبودند انگار شغل‌شان در شأن آن‌ها نیست. و وقتی کسی از آن‌ها را می‌پرسید که چه‌کاره هستند با بی‌میلی می‌گفتند:«مثل همه، برنامه‌نویس کامپیوتر. اما قبلاً کارم چیز دیگه‌ای بود.»
دوست داشتند درباره کارهای هیجان‌انگیزتری مثل کوهنوردی، قایق سواری یا عکاسی از غروب خورشید درآلاسکا حرف بزنند.
نینا هم برنامه‌نویس کامپیوتر بود اما او از اول این شغل را داشت. درمورد شعر و موسیقی چیز چندانی نمی‌دانست و استعداد خاصی در فعالیت‌های جانبی نداشت.
شوهرش وقتی می‌خواست او را به بر و بچه‌های پاولیک معرفی کند می‌گفت:
– زن من عشق سبزیجات داره.
در مهمانی‌های پاولیک به نینا خوش نمی‌گذشت. مردها همه شلخته و بدترکیب بودند. بشقاب‌های یک‌بارمصرف‌شان را پر از تکه‌های گوشت می‌کردند و پشت هم سیگار می‌کشیدند. حرف‌های‌شان همه تکراری بود. نینا احساس می‌کرد که موقع حرف زدن-یک تکه-گوشت یا کالباس از گوشه دهان‌شان آویزان می‌ماند.
زن‌ها به جز یکی دو نفر، همه جذاب و زیبا بودند. اما زیبایی‌شان توی ذوق می‌زد. زیادی لاغر بودند و موهای صاف‌شان روی شانه‌های‌شان می‌ریخت و انگشت‌های باریک و درازشان از نواختن پیانو و گیتار قوی شده بود. در چشم‌های‌شان غم همه شعرهایی که خوانده بودند نشسته بود و انگار از فرسودگی زودهنگامی رنج می‌کشیدند. آن‌ها همه چیزهایی را که نینا نداشت، داشتند.
نینا تمام شب روی کاناپه سفت خانه پاولیک گوشه دور از بقیه که دور شومینه حلقه می‌زدند، می‌نشست. با خنده و آواز یا شعر خواندن‌شان تمام اتاق را روی سرشان می‌گذشتند. اما نینا برای خودش یک گوشه تنها می‌افتاد. غذا و شراب روی میز تاشویی که کنار پنجره بود می‌گذاشتند، جایی که در دسترس همه بود. نینا سر میز می‌رفت و غذا برمی‌داشت و برمی‌گشت. کنار میز بشقاب‌های پر از تکه‌های نپخته گوشت و خرده‌های نان روی زمین ریخته بود. توی قوطی‌های نصفه نیمه، خیارشورها شناور بودند. همیشه چندتا قوطی ودکا و بطری‌های پنج لیتری شراب بورگاندی یا بسته‌های چیبس باز نشده اضافه می‌آمد. شراب از شیر گالون‌های کوچک چکه می‌کرد و اشکال عجیب و غریبی روی کفپوش درست می‌کرد. بعد از مهمانی، آپارتمان پاولیک بی‌چاره مثل قالیچه کهنه ترکی رنگ و وارنگی به نظر می‌آمد.
اوایل که نینا و شوهرش به مهمانی‌های پاولیک می‌رفتند، او هم با بقیه کنار شومینه می‌نشست. دوست داشت کنار شوهرش بنشیند و موقع گیتار زدن به صورت زیبای او نگاه کند. سرش را به جلو خم می‌کرد. گاه‌گاه نگاهی به نینا می‌انداخت و چشم‌هایش از بین انبوه موهایش برق می‌زد. در آن لحظه نینا حس می‌کرد که فقط برای اوست که می‌نوازد و موسیقی قلبش را می‌لرزاند، پوستش را می‌خراشید و گلویش را می‌سوزاند.
با گذشت زمان، نینا فهمید که او تنها کسی نیست که گیتار زدن شوهرش را نگاه می‌کند. بقیه زن‌ها هم او را با همان‌قدر احساس نگاه می‌کردند. و شاید هر کدام از آن‌ها هم فکر می‌کردند فقط برای خود او می‌نوازد. نینا گاهی اوقات فکر می‌کرد که آن‌ها بیش‌تر حق دارند این‌طور فکر کنند. آن‌ها طوری به نینا زل می‌زدند که نینا احساس می‌کرد که در نگاه‌شان تبدیل به زنی بی‌مصرف و بی‌استعداد با لباس و آرایشی عوضی می‌شود. می‌دانست که در دل‌شان می‌پرسند که چه‌طور این مرد جالب و بااستعداد با هم‌چین زنی ازدواج کرده است. خواهرش این سوال را خودش جواب داد: تو براش بلیط آمدن به آمریکا بوده‌ای.
و این موضوع را دائم به نینا یادآوری می‌کرد.
– نمی‌تونی بگی که این طور نبوده.
نینا نمی‌توانست. راست بود که شوهرش خیلی دوست داشت که به آمریکا بیاید و برای گرفتن ویزای آمریکا لازم بود اقوام درجه یک در آمریکا داشته باشد. و این هم راست بود که بعد از ازدواج با نینا توانسته بود ویزای آمریکا بگیرد و نینا را قانع کرده بود به آمریکا بیایند. اما با این حال نمی‌شد گفت که فقط به همین دلیل با نینا ازدواج کرده بود. خواهر نینا خیلی چیزها را نمی‌دانست. نمی‌دانست که وقتی نینا در بیمارستان بود و آپاندیسش را عمل کرده بود، شوهرش حتی یک دقیقه هم اتاق را ترک نکرده بود هر چه‌قدر هم که نینا-به او اصرار کرده بود تا برود بیرون و هوایی بخورد یا یک فنجان قهوه بگیرد از پهلوی او تکان نخورده بود. تمام مدت پهلوی او نشسته بود و هر بار که او ناله می‌کرد بی‌اختیار دستش را فشار می‌داد. خواهر نینا نمی‌دانست که شوهرش چه‌طور او را از پشت بغل می‌کند و صورتش را در موهای او فرو می‌کند و زمزمه می‌کند «هیچ‌چی تو دنیا مثل این نیست. هیچ چی.» و نینا که نوک بینی تیز او را روی گردنش احساس می‌کند چه‌طور چشم‌هایش پر از اشک می‌شود. خواهر نینا نمی‌دانست که آن‌ها موقع عشق‌بازی چه حرف‌هایی در گوش هم زمزمه می‌کنند.
وقتی از مهمانی برمی‌گشتند، تازه نینا نفس راحتی می‌کشید. کتابی در دست می‌گرفت و پهلوی شوهرش دراز می‌کشید. پاتختی نینا پر از کتاب‌های آشپزی‌ای بود که از حراجی نصف قیمت برنس و نوبل می‌خرید. به پشت دراز می‌کشید و کتاب را روی شکمش می‌گذاشت و می‌خواند. ورق‌های کلفت کتاب روی لباس خواب ساتنش که از فروشگاه ویکتوریا خریده بود خش‌خش می‌کرد. او از این صدا همان‌قدر لذت می‌برد که از مورمورشدن کف پاهایش وقتی که به پاهای پشم‌آلوی شوهرش کشیده می‌شد. از دیدن عکس‌های رنگی براق خورشت گوجه و بامیه در کاسه‌های سفالی قدیمی که دورشان با زیتون و سبزی تزیین شده بود، خوشش می‌آمد. در کتاب مجبوبش «آشپزی ایتالیایی، طعم آفتاب» عکس‌هایی هم از مراحل پخت بود. در آن عکس‌ها دست‌های روشن و تر و تمیز زنی با ناخن‌هایی مرتب، مانند جادوگر یماهر سبزیجات را آماده می‌کردند. دست‌های زن شبیه دست‌های نینا بود و نینا دوست داشت خیال کند که آن‌ها دست‌های خودش هستند. و این خودش است که دارد هویج را در تکه‌های یک‌اندازه خرد می‌کند و او است که دارد مایه آماده دلمه فلفل را داخل آن می‌ریزد و اوست که برگ‌های کاهو را تمیز کرده و بروکلی را خرد کرده و تکه‌هایی از آن را روی میز ریخته است. لب‌های نینا بی‌اختیار تکان می‌خوردند و کلمات دستور آشپزی را با لذت تکرار می‌کردند: روی آن روغن زیتون بمالید، صبر کنید جوش بیاید و مدتی آرام بجوشد. خمیر را خوب ورز بدهید. پوست بکنید، قیمه‌قیمه کنید…
وقتی کتاب را می‌بست و به طرف شوهرش که پشتش را به او کرده بود برمی‌گشت هنوز لب‌هایش تکان می‌خوردند.
شوهر نینا آخر تابستان، همان موقع که مغازه‌های سبزی فروشی خیابان هشتاد و ششم پر از گوجه فرنگی و هلو شده بودند، از او جدا شد.
وقتی که خواهر نینا در یخچال را باز کرد کشوهایش پرپر بود.
خواهر نینا گفت: بدتر از همه، هفته پنجم است. چهار هفته اول آدم نمی‌فهمه چی شده و هنوز شوکه است. می‌دونه اما نمی‌فهمه. انگار کرخت شده باشه. اما هفته پنجم… خودت رو آماده کن.
جلو یخچال چمباتمه زده بود و داشت خوراکی‌هایی رو که خریده بود توی آن می‌گذاشت. نا با چهارتا کیسه پر که از مغازه روسی خریده بود، برای دل‌داری نینا پیشش آمده بود. نینا خسته بو. پشت میز نشسته بود و به پشت خمیدۀ خواهرش نگاه می‌کرد. فکر می‌کرد که اگر با چکش به آن بکوبد، صدای بلند و پرطنینی از آن بلند می‌شود. مثل کوبیدن روی چوب. قفسه‌های یخچال فوری پر شدند.
– آب‌انگور زندگی من رو نجات داد. وقتی ولادیمیر ولم کرد رفت، فقط آب انگور می‌خوردم. پنیر خامه‌ای، پنیر خونگی، پنیر نرم، پنیر سوییسی، نون، خیارشور، یه قوطی هم کمپوت گیلاس. جیغ کشید: نینا این دیگه چیه؟
کشو سبزیجات را بیرون کشیده بود. یک عالمه گوجه‌فرنگی کپک زده، هلوهای له شده که روی‌شان پر از لکه‌های قهوه‌ای بود، و کاهوهای سیاه شده روی هم تلنبار شده بودند.
خواهر نینا آن‌ها را در سطل آشغال خالی می‌کرد و غر می‌زد.
– اندازۀ یک جالیز سبزی خریده بوده‌ای.
صدای افتادن سبزی‌ها در سطل در آشپزخانه می‌پیچید. تا چند روز بعد در آشپزخانه بوی ماندگی پچیپیده بود. اما نینا از آن بدش نمی‌آمد مثل بوی ترش سوپ سبزیجاتی بود که مادرش چند ساعت روی اجاق می‌گذاشت تا جا بیافتد.
برخلاف پیش‌بینی خواهرش در هفته پنجم اتفاق خاصی برای نینا نیافتاد. فقط احساس می‌کرد که پیر و فرسوده شده است. انگار دورۀ نقاهت مریضی مهلکی را بگذراند. سعی می‌کرد تا جایی که می‌تواند کم‌تر در خانه کار کند. دیگر سبزیجات نمی‌خرید، اما هنوز بعد از کار کتاب‌های آشپزی را ورق می‌زد، هرچند آن‌قدر خسته بود که فقط فهرست آن را نگاه می‌کرد. انگشتش را روی صفجات نرم آن می‌کشید. حروف پررنگ زودتر به چشم می‌آمدند. گراتن گل کلم 17 ، ماکارونی با…72، پای…78، حوصله نداشت دستور پخت غذاها را بخواند، فقط می‌خواست برود صفحه بعد: بادنجان، مرغ و پیاز را با حرارت ملایم بپزید…137، گوجه‌فرنگی تنوری شده…162، کدو و قارچ را تفت داده…34، گوشت قیمه شده را روی برنج…201، سوپ…41، پرش کنید…57…
صدای بلند پاولیک در پیام گیر تلفن، دستور پخت خورشت کنگر را نصفه‌کاره گذاشت. هفته‌ها بود که نینا صدای زنگ تلفن را قطع کرده بود و فقط به پیام‌هایی که روی تلفن کهنه‌اش که خش و خش می‌کرد گوش می‌داد. بیش‌تر پیام‌ها را خواهرش می‌گذاشت که می‌خواست بداند نینا خوب غذا می‌خورد یا نه. یا خبر بدهد که شوهر نینا را حوالی پل پرمنگتون دیده که یک ماهی دودی خریده بوده و گفته بوده که دارد به بوستون می‌رود و شاید تا آن موقع هم دیگر رفته باشد. صدای خواهرش روی پیام‌گیر دور بود و غیرعادی به نظر می‌رسید. اما صدای پاولیک ناگهان نینا را از جا پراند «نینا، خونه‌ای؟» داد می‌زد. نینا بی‌اختیار به در نگاه کرد، نمی‌توانست-باور کند که این صدا از جعبه پلاستیکی پیام‌گیر که به دیوار وصل بود، می‌آید. بعد صدای پاولیک آرام‌تر شد و به سختی می‌شد فهمید که چه می‌گوید، اما نینا احساس کرد که گفت:«خودتو قایم نکن.»
وقتی نینا وارد خانۀ پاولیک شد به نظرش رسید که چیزی تغییر کرده است، هرچند که نمی‌توانست بگوید دقیقاً چه‌چیزی. میز تاشو هم‌چنان کنار پنجره روی قالی چه بود و شومینه پر از مجله‌های قدیمی بود. همه چیز سرجایش بود، اما نینا مطمئن بود که چیزی تغییر کرده است. هیکل گنده پاولیک مثل همیشه از شدت خنده تکان می‌خورد و کاناپه خالی گوشه اتاق منتظر نینا بود. نینا فکر کرد «این‌جا دل‌بازتر شده.»
و سر جای همیشگی خودش گوشه کاناپه نشست. خانه پاولیک بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. زن باریک و ظریفی گیتار می‌زد و آوازی در وصف جاده‌ای پرپیچ و خم که از میان جنگل می‌گذشت، می‌خواند. نینا از آواز خوشش آمد. وقتی آواز تمام شد، زن گیتارش را زمین گذاشت و به طرف میز رفت. پیراهن بافتنی آبی بلندی با جیب‌هایی بزرگ پوشیده بود. هیچ‌چیز اسرارآمیزی در او نبود. مردی که موهایش را به عقب شانه کرده بود و ریش خاکستری نامرتبی داشت به گیتار نگاه می‌کرد. نگاه نینا از آستین مخمل بلوزش، که به طرف گیتار دراز شده بود، تا شانه‌های خمیده و موهای چربش بالا آمد. ناگهان فهمید که ژولیده بودن او نوعی ادا و اطوار نیست بلکه به علت تنهایی و بی‌اعتنایی به سر و وضعش است. دید که زن‌هایی که دور مرد حلقه زده‌اند او را همان‌طور نگاه می‌کنند که شوهرش را نگاه می‌کردند. همه آن‌ها مثل خودش تنها و بی‌کس بودند. و هیچ‌چیز اسرارآمیزی در تنهایی‌شان نبود. نینا دید که او تنها کسی نیست که بیرون از حلقۀ بقیه نشسته است. در واقع فقط عدۀ کمی دور هم نشسته بودند و بقیه در گوشه‌ای تنها روی صندلی‌ای کهنه یا جعبۀ گنده‌ای یا لبۀ پنجره ساکت نشسته بودند و یا دوروبر خانه پرسه می‌زدند و گاهی که سر راه هم قرار می‌گرفتند، گپی با هم می‌زدند، ناشیانه اما باز هم به امید حرفی تازه. نینا هم در یکی از این صحبت‌ها وارد شد.
مردی که آن سر کاناپۀ نینا نشسته بود پرسید:
تو عاشق سبزیجاتی نه؟
نینا سرش را تکان داد.
– فکر کنم یه بار یکی داشت می‌گفت پختن سبزیجات رو خیلی دوست داری.
نینا باز هم سرش را تکان داد.
– می‌دونی من هم سبزیجات خیلی دوست دارم اما زنم از پختن‌شون متنفره.
مرد ادایی درآورد و نینا لبخند زد. کوتاه قد بود با موهای بهم‌ریختۀ قرمز و صورت رنگ‌پریده. یک تکه دستمال توالت روی یک قطره خون خشک شده روی گونه‌اش گذاشته بود.
نینا پرسید: تو هم مثل همه برنامه‌نویس کامپیوتری؟
مرد لبخندی زد و سرش را تکان داد.
– قبل از این‌که بیای آمریکا چی؟
– دبیر فیزیک بودم. اما اصلاً دلم برا اون کار تنگ نشده، راستش همیشه از شاگردام می‌ترسیدم.
نینا خندند. حرف زدن با مرد راحت بود. به چشم‌های خندانش نگاه کرد، انگشت‌هایش سفید بود و ناخن‌هایش کوتاه، موهای روی بند انگشت‌هایش قرمز بودند. سعی کرد تصور کند که اگر اتفاقی دست‌های مرد به سینه‌اش بخورند، چه احساسی خواهد داشت. قطره‌های عرق را از روی دماغش پاک کرد. مرد زن داشت و اصلاً هم جذاب نبود.
نینا پرسید: از چه سبزی‌ای بیش‌تر خوشت می‌آد؟
– رازیانه. بوی محشری داره. سطح ناصافش مثل سیب جنگلی می‌مونه. می‌دونم عجیبه اما همیشه من رو یاد چوب تازه اره‌شده می‌اندازه. تو رازیانه دوست داری؟
نینا سرش را تکان داد. از رازیانه خوشش می‌آمد. شکل غیرعادی جالبی داشت. رشته‌های رویش انگار به خودش وصل نبودند. اما او هیچ‌وقت رازیانه نخورده بود.
گفت: من بروکلی دوست دارم.
– آره! بروکلی! من تو رستوران‌های چینی خورده‌ام. محشره. چه‌طوری می‌پزیش؟
مرد با آن دستمال‌کاغذی چسبیده به گونه‌اش به نظر آن‌قدر قابل‌اعتماد می‌آمد که نینا اعتراف کرد.
– من تا حالا بروکلی نپختم. اصلاٌ هیچ سبزی‌ای نپختم.
نینا تمام شنبه صبح را مشغول خرید وسایل آشپزی بود. مرد توی مهمانی پیشنهاد کرده بود: بیا یه قرار بذاریم با هم آشپزی کنیم.
یه قرار برای آشپزی! نینا یادش نبود که آخرین بار کی تا آن اندازه هیجان زده شده بود. به مغازۀ مکی رفت و برای اولین بار قانون خرید از حراجی‌های نصف قیمت را شکست و دو تا قابلمۀ کوچک که خیلی‌خیلی گران بودند و یک سری ماهیتابۀ استیل براق و یک بخارپز و یک قاشق چوبی خیلی قشنگ که دسته‌اش تاب داشت خرید.
صندوق دار پرسید: می‌خواهین براتون-کادوشون کنم؟
توی راه یادش افتاد که چاقو نخریده است. حتماً کلی چاقو و تخته و آب‌کش و خدا می‌داند چه چیزهای دیگری لازم می‌شد. به خیابان‌ام برگشت و قانون خرید نکردن از مغازه‌های ارزان را شکست و یک‌سری چاقو و دو تا تخته یکی چوبی و دیگری پلاستیکی، یک آب‌کش و چاقویی که سرش خم بود و به درد خوردن گریپ فروت می‌خورد و یک پوست‌گیر و یک سری کاسه فلزی و دو تا پیش بند که روی‌شان عکس قارچ‌های خودرو بود، خرید. از سبزی‌فروشی هم کمی روغن زیتون، فلفل سیاه و یک شیشه سبزی خشک که روی-برچسبش چینی نوشته بود گرفت.
ساعت دو و نیم، نیم‌ساعت قبل از آن‌که مرد بیاید نینا همه‌چیز را آماده کرده بود. ماهیتابه‌ها و قابلمه‌ها با افتخار روی اجاق گذاشته شده بودند و کاسه‌ها و آب‌کش و تخته و چاقوها روی پیشخان آشپزخانه، ردیف کنار کتاب آشپزی ایتالیای طعم آفتاب چیده شده بودند. نینا نگاهی به آشپز خانه‌اش انداخت و سعی کرد هیجان بیش از اندازه‌اش را مخفی کند.
مرد سرموقع آمد. حتی کمی زود. پنج دقیقه مانده به سه. توی راه رو آپارتمان نینا ایستاد و کاپشن چرم گنده و کلاهش را که قطره‌های باران رویش برق می زدند، در آورد. بوی چرم خیس شده می‌داد. یک بطری شراب و نان باگت از توی کیسه کاغذی خیس شده‌ای درآورد و به نینا داد.
– توی فیلم‌ها وقتی مردی یه بطری شراب و نان باگت به زنی می‌ده خیلی شیک به نظر می‌آد، مگه نه؟
نینا سرش را تکان داد. از آن‌چه یادش مانده بود زشت‌تر بود. حافظه نینا کک و مک‌های قرمز روی صورتش را پاک و ابروها و مژه‌هایش را کمی پررنگ‌تر کرده بود و او را لاغرتر و چند سانتی بلندتر به خاطر سپرده بود. دیدن این مرد غریبه در خانه خودش که همه اسباب‌ها آن‌قدر آشنا بودند، عجیب بود. در راه روی باریک که همه چیز دقیقاً سر جای خود بو، مرد مثل یک وصله ناجور به نظر می‌رسید. نینا سریع او را به آشپزخانه برد.
«خوب امروز قراره بروکلی بپزیم، نه؟»
نینا سرش را تکان داد و ناگهان چیز وحشتناکی یادش افتاد. در یخچال را با ترس باز کرد. یادش رفته بود سبزیجات بخرد. به امید معجزه کشو یخچال را بیرون کشید. خالی و تمیز بود. خواهرش با یک دستمال مرطوب آن را پاک کرده بود. فقط یک تکه باریک پوست پیاز بین در کشو گیر کرده بود. نینا به طرف مرد برگشت. نمی‌توانست حرف بزند. همه چیز به نظرش بی‌فایده و احمقانه می‌آمد. وسایل آشپزی روی پیشخان و کشوی خالی سبزیجات و این مرد غریبه که معلوم نبود در آشپزخانه‌اش چه کار می‌کند. نینا پیشانیش را به لاستیک سرد در یخچال تکیه داد، احساس کرد تمام انرژی‌اش را از دست داده است.
مرد پرسید: می‌خوای برم یه چیزهایی بخرم؟
نینا سرش را تکان داد. همه چیز آن‌قدر پوچ و بی‌معنی بود که دیگر هیچ‌کاری به نظرش فایده نداشت.
یک بوته بروکلی بین قفسه سوم و پشت یخچال گیر کرده و همان‌طور آویزان مانده بود. سر گل‌هایش تقریباً به قفسه پایینی می‌خورد. اول مرد چشمش به آن افتاد و به نینا نشانش داد. بروکلی زرد نشده بود و کپک هم نزده بود، فقط کمی تیره و خشک شده بود. تا چند هفته دیگر تبدیل به بروکلی مومیایی شده، می‌شد. اما بویش هنوز بد نبود، یا شاید می‌شد گفت، هیچ بویی نمی‌داد.
مرد گفت: مطمئنم می‌شه پختش.
نینا روی گل‌های کوچک آن آب ریخت و محکم تکانش داد. قطره‌های آب سبز رنگ روی زمین چکید. ساقه‌هایش را برید و تکه‌های تازه‌تر گل‌ها را جدا کرد. با لذت به هر تکه‌ای که روی بقیه تکه‌ها می‌افتاد، نگاه می‌کرد. پوست ساقه‌ها را جدا کرد و آن‌ها را به شکل ستاره‌های یک اندازه‌ای برید. بعضی از کارها آن‌قدر هم که قبلاً تصورش را کرده بود جالب نبودند، اما بعضی کارها حتی از رویاهایش هم هیجان‌انگیزتر بودند. بروکلی‌ها را در قابلمه ریخت و گذاشت بپزند. بخار آب در نازک قابلمه را تکان می‌داد. مرد پیشنهاد کرد که نینا صندلی‌ای کنار اجاق بگذارد.
– برو بالا بو بکش. همیشه هوای گرم به طرف بالا می‌ره. حتماً درست زیر سقف بوی خیلی خوبی می‌آد.
نینا بالای صندلی ایستاد، موهایش به سقف می‌خورد. چشم‌هایش را بسته بود و صورتش را به طرف بالا برده بود. سوراخ‌های دماغش گشاد شده بودند. بوی گرم بروکلی بلند شده بود، رایحه خوش بروکلی صورتش را نوازش کرد و در تمام وجودش رخنه کرد.
نویسنده: لارا واپنیر (Lara Vapnyar)
مترجم: دنا فرهنگ

درباره نویسنده:
لارا وپنیار سی و دو سال دارد و در سال 1994 از روسیه به نیویورک مهاجرت کرده است. او از سال 2002 داستان‌های کوتاه خود را در مجلات انگلیسی چاپ کرده است. در حال حاضر مشغول گذراندن دوره دکترا در ادبیات تطبیقی است. مجموعه داستان‌های کوتاه او با عنوان «یهودی‌ها-در خانه‌ام هستند» در دسامبر 2003 به چاپ رسیده است.
داستان زیر در شماره 5-01-2004 مجله نیویورکر چاپ شده است.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.