داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

نُه

یکی این‌جا هست که می‌خواهد پرواز کند. تازه نُه ساله شده، امروز نُه ساله شده و حالا می‌خواهد بالاخره پرواز کند. هنوز دقیق یادش هست که پدرش گفته‌ بود:«روز تولدت می‌رویم پرواز». هنوز دقیق یادش هست، گرچه مالِ خیلی وقت پیش است، خیلی‌خیلی وقت پیش، مدت‌ها قبل از جدایی. به نظرش می‌آید، آن‌چه بعد از جدایی پیش آمده، دو برابر عمرش بوده. اما او هنوز خیلی دقیق یادش هست. صبح‌ها که توی تختش درازکشیده و منتظر سروصدایی است که نشان می‌دهد میهمان مامان رفته است، یادش می‌آید. در مدرسه وقتی که از پنجره نگاه می‌کند و صدای معلم ناپدید می‌شود و از خیلی دور به گوش می‌رسد، یادش می‌آید. و الان هم یادش هست. این را هم می‌داند که چنین موقعیتی دوباره پیش نمی‌آید: کلاس تعطیل می‌شود، مدیر می‌گوید: خانم وایزه[2] مریض است و این‌که: امروز کلاس تعطیل است. باید می‌رفت کودک‌سرا[3]، او بچه‌ی خانه[4] نیست، ولی مجبور نیست برود کودک‌سرا. امروز نُه ساله شده و می‌خواهد پروازکند. تو، آن بالا، توی آسمان هستی و توی هوا معلقی و همه چیز حسابی کوچک است. پس برو، برو بیرون. در راهروی مدرسه ایستاده ‌است. پله‌های سمت راست می‌رود طرف کلاس‌ها و پله‌های سمت چپ طرف کودک‌سرا. زنگ خورده، همه رفته‌اند و او تنهاست. پس برو بیرون، برو. اما او میخکوب شده. دروازه‌ آن‌جاست ولی او نمی‌تواند برود. صدایی می‌پرسد: بچه‌ی خانه یا بچه‌ی کودک‌سرا[5]؟ ایستاده جلوش، یک مرد، دقیقاً بین او و دروازه‌. آقای نوسینگ[6]. نمی‌گذارد برود بیرون و او می‌خواهد پرواز کند. چشم‌هایش را می‌بندد و نفس عمیقی می‌کشد. می‌گوید: راه را باز کنید و یک قدم به عقب برمی‌دارد. ولی مرد می‌خندد و می‌گوید: اگر راست می‌گویی برو. و او شلیک می‌کند، دوبار شلیک می‌کند و مرد دست‌هایش را بالا می‌برد و خیره می‌شود و می‌افتد یک طرف. مرد یک‌بار دیگر می‌پرسد: بچه‌ی خانه یا بچه‌ی کودک‌سرا؟ حالا با شتابِ بیش‌تر و حوصله‌ی کم‌تر و او می‌گوید: بچه‌ی خانه. و داغ می‌شود، مثل همیشه، مثل مواقعی که باید دروغ بگوید و مرد می‌گوید: خُب پس، بدو برو پیش مامان. پس برو، برو بیرون. هرچه زودتر. الان ساعت ده است و ساعت چهار مامان می‌آید. مامان نباید باخبر شود، نه از جیم شدن از کودک‌سرا، نه از پرواز و نه از پدر. تا ساعت چهار شش ساعت است. تا آن وقت برگشته. از پس این یک کار برمی‌آید. کسی متوجه نمی‌شود. و ساعت چهار هم جلو کودک‌سرا ایستاده، کیف زیر بغل و منتظر است که مامان بیاید دنبالش. ولی اول باید از دست کیف راحت بشود و بعد به پول احتیاج دارد. پول توی خانه است. پنج مارکی که پس‌انداز کرده و قلک. کلید را از او گرفته‌اند، به خاطر پیشی[7] و به خاطر آتش‌بازیی که دو نفری راه انداخته بودند. چشم‌های غمگین مامان، سرکوفت: حسابی از دستت دمغم. از اعتمادم سوءاستفاده کردی. و این‌که: این پیشی دیگر حق ندارد بیاید توی این خانه. پیشی دوست اوست. از قدیم‌ها، از خانه‌ی قبلی. اما حالا پیشی می‌تواند بیاید. شنبه می‌تواند بیاید، برای تولد. ما شنبه جشن می‌گیریم، بیش‌تر برای هم وقت دارید. پس پیشی اجازه دارد بازهم بیاید، این را مامان امروز صبح به او گفته بود. او پرسیده بود، کی‌ها اجازه دارند بیایند و مادر پرسیده بود، چه کسانی را دوست دارد دعوت کند و او هم سربسته به پیشی اشاره ‌کرده ‌بود و مادر کاملاً غافلگیرکننده جواب داده بود: باشد. پیشی می‌تواند بیاید. و مهمان مامان هم می‌آید: ببین عمو یوخن[8] چی برات داده. عمو یوخن را هم باید دعوت کنی. و او پرسیده بود: بابا چی؟ و چشمان مادر را دیده بود و فهمید بابا اجازه ندارد بیاید. از موقع جدایی، پدر اجازه ندارد بیاید. ولی خیلی وقت پیش پدر گفته بود: به مناسبت تولدت می‌رویم پرواز. و حالا اجازه ندارد بیاید. مهمان مامان می‌تواند بیاید. اما او می‌خواهد پرواز کند. کیف مدرسه را توی پارک پشت یک نیمکت قایم می‌کند. از روی سطل آشغال و از توی پنجره می‌رود توی خانه که در طبقه‌ی اول است. امیدوارم کسی مرا ندیده باشد. پنج مارک و پول ِ توی قلک. برو، برو بیرون. خیابان، شهر. شهر برلین. هنوز سرد، ابری، گاهی آفتاب. ترامواها، اتوبوس‌ها، ماشین‌ها. وقتی چراغ سبز است، اجازه داری ردبشوی، وقتی قرمز است باید بیایستی. کجا می‌خواهد برود؟ می‌خواهد برود پیش پیشی، او اجازه دارد شنبه بیاید. می‌خواهد برود پیش پدر. آخر می‌خواهد پروازکند. پاپا قولش را داده. وقتی پیشی شنبه اجازه دارد بیاید، پس او هم اجازه دارد برود پیش پیشی. پیش پدر اجازه ندارد برود، ازموقع جدایی. پسرجان، بعدها خواهی فهمید. ولی او که آن‌جا بوده، دوبار هم آن‌جا بوده، ولی در واقع اجازه ندارد، ولی امروز نُه ساله شده و تا ساعت چهار برگشته. شماره تلفن پدر را دارد. و از سر یک چهارراه تلفن می‌زند. ولی کسی جواب نمی‌دهد. شاید همین الان رفته بیرون و بعداً برمی‌گردد. حتماً بعداً برمی‌گردد. پیش پیشی، مادرش در را بازمی‌کند، خانم هینتس[9] ِ چاق: پیشی هنوز مدرسه است. معلوم است، کلاس پیشی که تعطیل نشده. حالا چی؟ پس دوباره پیش پدر. پدر عکس می‌گیرد. در آتلیه عکس‌ می‌گیرد. آتلیه درست بغل خانه است. دو بار رفته پیش پدر، بعد از جدایی. یک‌بارش را مادر فهمیده‌ بود و دعواکرده بود. قول بده. وقتی بزرگ شدی، همه چیز را می‌فهمی. ولی قول بده. و او قول داده بود. پدر برای تو مضر است. پدر رفتار بدی دارد. پیشترها پدر برای او مضر نبوده، تازه از موقع جدایی مضرشده. پیشترها با هم می‌رفتند کودکستان، خودش و پدرش، هر روز، صبح و غروب و بعد می‌رفتند بستنی می‌خوردند، تابستان بود و زمستان می‌رفتند سورتمه‌سواری و ماجراجویی در یک خرابه، خانه‌ی صنعتگران یا می‌رفتند دنبال مامان، گل می‌خریدند و می‌رفتند دنبال مامان و همه چیز خوب بود، همه چیز خیلی ساده و راحت بود. حالا مامان مهمانی دارد که صبح‌ها، قبل از این‌که صبحانه بخورند، می‌رود و وقتی او با مامان سرمیز نشسته، مامان جوری رفتار می‌کند که انگار کسی آن‌جا نبوده. ولی او می‌داند، گوش دارد. اجازه ندارد برود پیش بابا و بابا اجازه ندارد بیاید. وقتی مهمان مامان می‌آید، بابا اجازه ندارد بیاید. بابا عاشق مامان بود و مامان عاشق بابا، ولی بعد عشق رفت و آن‌ها فقط با هم دعوا می‌کردند. پیشی می‌گوید: وقتی پای یک مرد یا یک زن در میان است ، پدرمادرها از هم طلاق می‌گیرند. یک روز پیش پدر پیشی هم یک زن بود، جنگ و دعواشد، ولی پدر و مادر پیشی طلاق نگرفتند. پیش بابا هم یک روز زنی بود و مامان هم مهمان دارد. از موقعی که مهمان مامان می‌آید، مامان عوض شده. قبل‌ترها مامان می‌نشست یک گوشه‌ای و به یک‌جا خیره می‌شد و حواسش پرت بود. الان هربار یک چیز دیگر می‌پوشد. به محض این‌که از کارخانه برگشت و خانه را تمیز کرد، لباسش را عوض می‌کند و می‌نشیند جلو میز آرایش. شده عین خواهرِ بزرگِ پیشی، وقتی عاشقِ یونانیِ آن‌طرف[10] شده بود. شاید هم اگر عاشق نشده بود، با بابا دعوا نمی‌کرد. شاید هم اگر بابا دایم مأموریت نمی‌رفت. اما آن‌وقت‌ها هم که دعوا می‌کردند، طلاق نمی‌گرفتند. و پدر و مادر پیشی هم دعوا می‌کنند، و طلاق نمی‌گیرند، حتا با یک زن. اگر مامان دیگر عاشق نباشد، شاید بابا هم دیگر به مأموریت نرود. پیشی می‌گوید: آدم می‌تواند دوبار ازدواج کند، با همان زن. پیشی می‌گوید تا چهاربار می‌شود ازدواج کرد، حتا با همان زن. ولی وقتی فقط دعوا می‌کنند. مامان غروب‌ها میهمان دارد و پیش پدر هم گاهی یک زن هست. یک‌بار وقتی پیش پدر بود، آن زن هم آن‌جا نشسته بود و روی میز پر از زیرسیگاری‌ها پر و بطری‌های خالی بود و زیر چشم پدر حلقه افتاده‌ بود و بو می‌داد و زن می‌خواست موهایش را نوازش کند ولی او سرش را پس کشیده بود و پدر صدایش را بلند کرده بود، طوری که او تا به حال نشنیده بود و فریاد کشیده بود: خودتو جمع و جورکن. ولی دفعه‌ی دیگر آن خانم آن‌جا نبود و پدر هم دوباره همان‌جوری بود که او می‌شناخت. حالا جلو در ایستاده و دارد زنگ می‌زند. اما کسی باز نمی‌کند. حتماً رفته جایی، شاید رفته خرید یا رفته انتشاراتی. حتماً می‌آید. پیشی نیست. پدر نیست. اول صبرمی‌کند و بعد شروع می‌کند به دویدن، ول می‌گردد. بازار، دیوار، کلیسا. همه‌ی این‌ها را می‌شناسد، این‌جا زندگی کرده، قبل از جدایی. بازار: قفسه‌ها، چرخ خرید، آدم‌ها. یک مرد که یک بطری بلند می‌کند و می‌گذارد توی جیب پالتو. چه جوری مرد را زیر نظر گرفته. چه‌جوری مرد می‌بیند که او را زیر نظر گرفته. دیوار[11]: سفیدی، بلندی، غلبه‌ناپذیر، برج[12]، پشتِ برج، آن‌طرف[13]، گاهی چندتا توریست آن بالا که این‌طرف را نگاه می‌کنند. مادر می‌گوید: مرز حکومتی. پدر می‌گوید: این‌جا و آن‌جا. پیشی می‌گوید: دیوار. کلیسا: پیشی کاتولیک است. پیشی شش‌تا برادر و خواهر دارد. پیشی از طرف کلیسا حمایت مالی می‌شود. باید به خاطرش برود کلیسا دعا کند. یک‌بار پیشی او را با خودش برد. چقدر سرد بود آن‌جا. باید زانو می‌زدند. بابا آدم زانویش درد می‌گیره تو کلیسا. پیشی هم به خدا اعتقاد دارد. او به خدا اعتقاد ندارد. راستش پیشی هم چندان اعتقادی ندارد. ولی می‌گوید: کسی هم خیلی دقیق نمی‌داند. پیشی عضو پیشاهنگان[14] هم هست. مادر پیشی می‌گوید: وقتی همه عضو پشاهنگی هستند، پیشی هم هست. چهارشنبه‌ها بعدازظهر پیشاهنگان است. یک‌بار پدرش هم آمده‌ بود، هنوز قبل از جدایی، و درباره‌ی کارش حرف زد. آن‌روز او نفراول کلاس بود. برمی‌گردد، زنگ می‌زند، اما پدر هنوز هم برنگشته. یادش رفته؟ خیلی راحت یادش رفته؟ ولی نمی‌تواند یادش رفته باشد، آخر قولش را داده‌ بود. وقتی تولدت شد، می‌رویم پرواز.
شاید پدر خانه‌ی آن‌هاست. شاید هم تو کودک‌سرا است. ولی او که هیچ‌وقت کودک‌سرا نیامده بود، خانه‌شان هم همین‌طور. از موقعی که مهمانِ مامان می‌آید، بابا دیگر اجازه ندارد بیاید. طلاق یعنی همین. ولی شاید هم در فرودگاه است. شاید هم رفته آن‌جا و منتظر است. منتظر است که او بیاید. بعله، می‌روم شونه‌فلد[15]. او که نمی‌تواند فراموش کرده‌ باشد. من می‌روم آن‌جا. می‌رود، با تراموا می‌رود، آلکس[16]، پارک ترپتو، آدلرسهوف، شونه‌فلد[17]. از ایستگاه تراموا تا فرودگاه خط اتوبوس است، ولی پیاده هم می‌شود رفت. چه هیجانی. پرنده‌های نقره‌ای، همه بزرگ، همه پرسروصدا، همه دور. پیشتر‌ترها یک‌بار با پدر این‌جا بوده، ولی این مال خیلی خیلی وقت پیش بود. و او به سختی می‌تواند بیاد بیاورد. بعدش یک‌بار دیگر هم این‌جا بوده، موقع ملاقات دوستانه. همه آن‌جا بودند، کلاس و مدرسه، و آن‌ها به صف ایستاده بودند جلو سالن بزرگ، پرچم‌های کاغذی تکان می‌دادند. سریع روی نوکِ پا بلند شد ولی دیگر همه چیز به سرعت تمام شده بود، گروهِ موتورسواران، چهار تا ماشینِ سیاهِ بزرگ، دو تا تاترا[18] دو تا چایکا[19] و آن‌ها جیغ می‌کشیدند و دست تکان می‌دادند. و بعد تمام شد و او تقریبن هیچی ندیده بود. حالا محوطه‌ی جلو سالن خالی شده بود، غیر از چند تا اتوبوس، چندتا آدم، آفریقایی یا سرخ‌پوست، که آمریکایی هستند و قبلاً‌ها اسم‌شان سرخ‌پوست بود. نزدیک‌تر می‌رود، می‌رود داخل سالن، آن‌جا دیوارهای شیشه‌ای هستند، مات، این‌جا را بسته‌اند، ولی از توی آن یکی در می‌شود رفت تو، در باز است، وارد سالن دوم می‌شود، که از سالن اول بزرگ‌تر است. و مردهای اونیفورم‌پوش آن‌جا ایستاده‌اند و بعد دروازه و پشت‌اش محل پرواز هواپیماها. ولی پدر نیست. پدر آن‌جا نیست. ولی قولش را داده بود.
چه‌کار کند؟ برگردد؟ تلفن بزند؟ و یا بپرد توی تراموا و برود؟ ساعت دوازده است. شاید پیشی حالا برگشته. پیشی حتماً با من می‌آید. شاید هم پدر حالا آن‌جا است و منتظر اوست. شاید پدر، پیشی را هم برداشت. می‌خواهد برگردد، با تراموا برگردد، ولی از دروازه هم رد شده، ایستاده روی باند و جلوش، هیچ‌وقت این‌قدر نزدیک‌شان نبوده، هواپیماهای عظیم و بلند، پرنده‌های غول‌پیکر. کاملاً نزدیک. مثل یک اجبار است، او را به طرف خودش می‌کشد، می‌خواهد برود آن تو. حواسش اصلاً نیست، مثل آن‌ روز که می‌خواست چیزی اختراع کند، زیر میز آشپزخانه نشسته‌ بود و کاملاً دقیق می‌دانست که همین الان چیزی اختراع می‌کند که تا حالا هیچ‌کس اختراع نکرده بود. حالا هم حواسش نبود و تمام نمی‌شد و این حال فوق‌العاده عالی بود تا این‌که کم کم تمام شد و او کاملاً خالی و کوچک شد. اما هیچ‌وقت حالش این‌قدر خوب نبوده، مثل آن‌روز زیر میز، مثل حالا که هواپیما را کاملاً از نزدیک می‌بیند. فقط باید یک چیزی را از جان و دل بخواهی، در این‌صورت به دستش می‌آوری. و او می‌خواهد پروازکند. راه می‌افتد. مستقیم از توی دشت می‌رود، با اراده‌ای محکم و بدون هیچ‌ عجله‌ای‌. به طرف هواپیما می‌رود، صدای بلندگو را نمی‌شنود، مرد اونیفورم‌پوش را نمی‌بیند که دارد به طرفش می‌دود، تازه وقتی دستش را می‌گیرد، متوجه‌ی او می‌شود. ای بابا، بچه‌جان، می‌خواهی بروی کجا؟ سقوط! هشیاری، فضای خالی. ساختمان فرودگاه، مردها دوروبرش، سوال‌ها. صاف و محکم نشسته ‌است. اسمت چیست خانه‌ات کجاست این‌جا چی می‌خواستی؟ او سکوت می‌کند. بعد یکی که یک‌جور دیگر حرف می‌زند، می‌نشیند کنارش: اگر نمی‌خواهی، لازم نیست چیزی بگویی. بیا! این را ببین. او را می‌گرداند، همه چیز را به او نشان می‌دهد. و وقتی یکی می‌گوید: حالا دیگر باید پسرک را تحویل بدهیم، می‌گوید: خودم ترتیبش را می‌دهم. ساعت کار مرد تمام شده، او را سوار ماشینش می‌کند. ولی باید بروند پلیس. فقط فورمالیته هست و: واقعاً لازم نیست بترسی. یک‌جورهایی او هم، وقتی این مرد کنارش نشسته، خیلی نمی‌ترسد، فقط وقتی سرانجام در مرکز پلیس هستند و او مجبور است تنهای تنها در یک اتاق بنشیند، حالش خراب می‌شود، وای چقدر حالم خراب است و وقتی آن مرد از اتاقِ بغلی با یک نفر لباس شخصی می‌آید و می‌نشینند و به او می‌گویند، می‌تواند برود، لازم نیست این‌جا بماند و فقط لازم است اسمش را بگوید و این‌که خانه‌اش کجاست و ترا به خدا نترس، آن‌وقت حسابی داغ می‌شود. از کودک‌سرا جیم شده، پیش پدرش بوده، ول گشته و دستگیرشده. یک وقتی یک هم‌کلاسی‌ داشته و بعد از مدرسه همیشه می‌رفته آلکس، فروشگاه‌های بزرگ و هتل‌ها و یک‌بار دستگیرش کردند، چون دزدی کرده بود و تمام غروب توی کلانتری بود تا مادرش آمده ‌بود دنبالش و فردا یک پلیس توی مدرسه بود و آن پسر باید موضع می‌گرفت، در برابر کلاس. خُب تو کی هستی و خانه‌ات کجاست و مدرسه کجاست؟ من اسمم هینتس است، دیتر[20] هینتس، ولی همه به من می‌گویند پیشی. دیدی پیشی؟ حالا برویم. آن‌ها می‌روند، او و آن مرد و مرد با او مهربان است و یک‌جور دیگر است و می‌گوید: قبل از این‌که ترا ببرم منزل، برویم بستنی بخوریم. مرد خوبی است، اوکی است ولی می‌خواهد مرا ببرد منزل. زنگ خواهد ‌زد و به خانم هینتس چاق خواهد می‌گوید: این هم پسر شما، این کوچولوی فراری از خانه‌ و پیشی آن‌جاست و برادر و خواهرهای پیشی آن‌جا هستند و خانم هینتس چاق می‌گوید: این پسر من نیست، این دوستِ پسرِ من است. مادر، چشمان مادر، غمگین و سرزنش‌آمیز: حالا چه‌طور به تو اعتماد کنم؟ همه‌ چیز تمام شد و به آخر رسید. مرد کنارش راه می‌رود و از خودش و بچه‌هایش می گوید: چه‌کاره می‌خواهی بشوی؟ می‌گوید: خلبان، می‌خواهم خلبان بشوم. قبل‌ترها می‌خواست فضانورد بشود، اما فضانوردی فقط در اتحاد شوروی است. مرد می‌گوید: ها! اگر می‌خواهی خلبان بشوی، باید بیایی پیش من. ببینم چه‌کارمی‌شود کرد تا بتوانی پرواز کنی. هوا آفتابی است، ساعت دو و نیم است، از آلکس ردمی‌شوند، آدم موج می‌زند و حالا وسط جمعیت هستند و حالا شروع می‌کند به دویدن. می‌دود، هل می‌دهد، خودش را به جلو می‌کشد، از در می‌رود تو، فروشگاه بزرگ، سروصدا، ازدحام و صدای آن مرد، ضعیف: پیشی، پیشی! و او را می‌بیند که چه‌طور او هم از میان جمعیت راه باز می‌کند، برای یک لحظه صورتش را می‌بیند که بی‌چاره و مایوس است و او نزدیک است گریه کند. چشم‌هایش را می‌بندد و با آن مرد که جور دیگری است به طرف یک خانه می‌دود که خالی و وسط صحراست و هوا آفتابی است و پدرش روی ایوان ایستاده و می‌گوید: بیایید نزدیک‌تر غریبه‌ها و بنشینید و مادر از در وارد می‌شود و دستش را برای او درازمی‌کند، اما یکی به او تنه می‌زند، باید ادامه بدهد، از توی یک درِ کناری ردمی‌شود، از توی خیابان فرعی می‌دود و آن مرد را پشت سرش نمی‌بیند و برای یک لحظه آرام می‌شود. به راهش ادامه می‌دهد، آرام‌تر، و وقتی جلو یک کیوسک ِغذا می‌ایستد، احساس گرسنگی می‌کند. می‌رود تو. می‌نشیند، می‌خورد و فکر می‌کند. ساعت چهار باید جلو کودک‌سرا باشد. اسم پیشی را گفته است. پدر شاید منتظر باشد. آن مرد را جاگذاشته ‌است، ولی او چه‌کار خواهد کرد؟ قبل‌ترها که مشکلی در مدرسه یا با پدر یا با مادر داشت ، می‌رفت پیش مامان‌بزرگ. مادربزرگ پشتش خمیده بود و موسفید بود و یک آلبوم کت و کلفت داشت، اجداد تویش بودند. مردها با ریش سیاه، زن‌ها با دامن‌های بلند. پدرِ پدر، پدربزرگِ پدر، پدربزرگِ چاق و مامان‌بزرگ لنه[21]. هیچ‌وقت آن‌جا حرف نزد، اما همیشه احساس امنیت می‌کرد و یک‌جورهایی احساسِ کمال. یک‌بار هم، کمی قبل از جدایی، می‌خواست برود پیش مادربزرگ. تازه توی راه یادش آمد که دیگر کسی آن‌جا نیست که مامان‌بزرگ مرده است. خیلی راحت رفته بود، دیگر نبود. همان‌طور که پدرش هم در واقع خیلی راحت رفته بود. حتا اگر دوبار هم پیش پدرش رفته بوده باشد، باز پدرش دیگر آن‌جا نبود. به هرحال پدرش دیگر آن‌جا نبود، صبح که بیدار شد یا غروب که به خواب رفته بود. حتماً پدر الان منتظر است. نشسته منزل و منتظر او هست. و مردی که ‌جور دیگری بود، رفته است، ولی حالا اگر برود پیش پیشی و پیش خانم هینتس چاق و خانم هینتس چاق بگوید: او پسر من نیست، کسی که منظور شماست، فقط می‌تواند دوستِ پسرِ من باشد. و آن مرد می‌رود پیش مادرش. باید بروی پیش پیشی. باید باخبر بشوی که مردی که یک‌جور دیگر بود با مادر پیشی حرف زده است یا نه. پس بدو. سرِ چهارراه می‌ایستد. کسی جلو در خانه‌ی پیشی نیست. کنار خیابان پر از ماشین. جلو خانه کسی نیست، اما آن پایین‌تر یکی ایستاده است. مرد یک فیات بزرگِ پولسکی[22] داشت. نمی‌تواند تشخیص بدهد که آیا آن ماشین یک پولسکی هست یا یک شیگولی[23] و وقتی محتاطانه از آن‌جا ردمی‌شود و متوجه می‌شود که ماشین واقعاً یک پولسکی هست، بازهم خیلی دقیق نمی‌داند که آیا این ماشین همان مرد است. ممکن است باشد، ممکن است نباشد. همه شبیه هم‌اند. آن مرد یک فیاتِ پولسکی ِ بزرگ داشت. اما نمی‌تواند برود بالا پیش پیشی. چند تا بچه دارند می‌آیند. او دوتاشان را می‌شناسد. هی! تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ ببین، گوش کن، پیشی رو دیدی؟ کارش دارم. آها! پیشی! نه، ندیدمش. ای بابا! برو بالا. خیلی کارش دارم. یکی‌شان می‌رود بالا. کلی طول می‌کشد. او با آن یکی ایستاده آن‌جا و دارد عرق می‌کند، باوجود سرما. ولی پیشی نیست. پیشی اول باید برود کلیسا و بعد برود پیش عمویش والتر[24]. پیشی بعداً می‌آید. مادرپیشی چیزی درباره‌ی من گفت؟ چرا در مورد تو؟ عصبانی بود؟ از من پرسید؟ نه. چیزی نپرسید، اما خُب یه جوری بود. آها! پس یه جوری بود. حتماً یه خبرایی داره. اون یارو آن‌جا بود، اون مرده. حتماً اون‌جا بود. با من میای بریم بازار؟ پول دارم. نه، نمی‌تونم، باید برم. و می‌رود. بابا منتظره. حتماً. تا ساعت چهار هنوز وقت هست. من نُه‌ ساله شدم. می‌خوام پروازکنم. قولش رو داده بود. شاید هم فردا با هم رفتیم. ولی باید حتماً اون‌جا باشه. خانم هینتس حتماً می‌ره پیش مامان. چشمای مامان: چرا این‌قدر دمغم کردی؟ یک‌بار گریه کرده بود. با هم آتش‌بازی کرده بودند، او و پیشی، روی حلبی، جلو بخاری دیواری. راستش قرار نبود اتفاقی بیافتد، اما بعد تخته‌ی کف‌پوش سوخته بود. اصلاً متوجه نشده بودند. ردی از خودشان باقی نگذاشته‌بودند، ولی بو را نمی‌شد از اتاق بیرون کرد. و موقعی که مامان از سرکار برگشت، فهمید و گریه کرد و غروب مهمان مامان آمد و فردا مامان کلید را از او گرفت: بچه‌جان تو مجبورم می‌کنی. دیگر چه‌طور به تو اعتمادکنم؟ بدو بدو از پله‌ها می‌رود بالا، رسیده جلو در، زنگ می‌زند. هیچ خبری نمی‌شود. پدر نمی‌تواند رفته باشد. قول داده ‌بود. باید بیاید. حالا که با او پرواز نمی‌کند، پس باید دست‌کم خانه باشد. جلو درِ خانه ایستاده و منتظر است. آدم‌هایی که از ادارات بیرون می‌آیند، صف ماشین‌ها، زن‌ها با کیف: اون خانمه، اون‌جا، خانم هینتس نیست؟ خانم هینتس با یک کیف و قیافه‌ای جدی از روی مانعی ردمی‌شود. او می‌پرد توی دالانِ خانه، خیابان را دیدمی‌زند. خانم هاینتس وسط خیابان می‌ایستد، اول باید بگذارد ماشین‌ها ردبشوند و بعد به راهش ادامه می‌دهد، مستقیماً به طرفِ او می‌آید. از پله‌ها بدوبدو می‌رود بالا. ای دادوبیداد، دارد می‌رود پیش بابا. منتظر می‌شود، نفس نفس زنان، روی پاگرد. سکوت. حالا دیگر باید رسیده‌ باشد به درِ خانه. هیچ خبری نمی‌شود. او می‌خواهد دوباره برگردد پایین که لولای در قیژ قیژ می‌کند. با یاس روی زنگ فشارمی‌دهد، ولی آن تو هیچ خبری نمی‌شود. روی پله‌ها صدای پا. سرش را می‌دزدد، می‌دود، دوپله یکی، از پلکان بالا، تا می‌تواند بی‌سروصدا. هنوز هم صدای پا. دستگیره‌ی اتاقِ زیرشیروانی را فشارمی‌دهد، در باز می‌شود. خودش را می‌کشد گوشه‌ی گوشه، درست زیر پنجره. وای، اگر بیاید بالا. اگر مرا دیده باشد. گوش می‌خواباند، از ترس نفس‌اش درنمی‌آید، اما کسی نمی‌آید. اگر بفهمد پدر نیست، می‌رود پیش مادر. شاید هم جلو در منتظرمی‌ماند تا پدر بیاید. حتماً منتظر می‌شود. شاید هم آن یاور با او هست. با احتیاط پنجره را بازمی‌کند، بیرون را می‌بیند. ماشین‌ها، ترامواها، آدم‌ها. همه‌چیز کاملاً کوچک و کاملاً دور. وقتِ بسته‌شدن ادارات. خدای من، چقدر دیرشده. شاید هم ساعت سه و نیم است. تا ساعت چهار وقت دارد، بعد مادر می‌آید و او باید جلو کودک‌سرا باشد. ولی حالا نمی‌تواند برود بیرون. خانم هینتس حتماً جلو در ایستاده. منتظر است. لو می‌رود. از کودک‌سرا جیم شده، ول گشته، دستگیرشده. تو از اعتماد من سوءاستفاده‌ کردی. چرا بابا نیست؟ قول داده‌ بود که. وقتی تولد تو شد. نمی‌تواند فراموش کرده‌ باشد. نه، بابا، فراموش نمی‌کند. بابا به من کمک می‌کند. من نُه ساله شدم. امروز. ولی بابا نیست. نیست، خیلی راحت رفته، همان‌طور که یک روز مامان‌بزرگ خیلی راحت رفته بود و دیگر نبود. آخرین چیزش: تابوتی سیاه در اتاقی سرد، صورتی رنگ‌پریده، خیلی کوچک‌تر از آن‌چه به یادش مانده بود. آرام گریه می‌کند و لبش را گاز می‌گیرد. الان ساعت می‌شود چهار، شاید هم شده. شاید هم مامان الان جلو کودک‌سرا ایستاده: نخیر! پسر شما امروز این‌جا نبود. نه، دیگه نمی‌خوام. دیگه برنمی‌گردم. خودش می‌دونه چیکار کنه، وقتی ببینه که من دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردم. وقتی دیگه اصلاً نیستم. دوباره گریه می‌کند. احساس بدبختی و خالی بودن می‌کند. مثل آن روز که می‌خواست چیزی اختراع کند و آن حسِ بزرگ و پهناور آرام آرام از بین ‌می‌رفت. چشم‌ها را می‌بندد و یک تابوت می‌بیند، پشت‌اش مادر، پدر، مردی که یک‌جوری بود، همه با گل و با قیافه‌ها‌ی جدی و موسیقی، مثل موسیقیِ کلیسای پیشی. چشم‌ها را پاک می‌کند. بیرون بازهم هوا آفتابی است. بام‌ خانه‌ها را می‌بیند، شهر را، آدم‌ها را. بعد صدای پایی می‌شنود که دارد نزدیک می‌شود. ولی او کاملاً آرام است. امروز نُه ساله شده. شهر را زیر پای خودش می‌بیند، پهن و بزرگ، خیابان را، پنجره‌ی خانه‌ها را، بامِ خانه‌ها را، آسمان را. چشم‌ها را می‌بندد و پرواز می‌کند. همه‌ چیز نرم، همه‌ چیز ظریف، همه چیز کوچک و خیلی دور. و آرام. توی دست پدر است، در یک ایستگاه اتوبوس ایستاده‌اند، و اتوبوس می‌آید و مادر بزرگ و اجداد با چهره‌های سفید و ریش‌های سیاه و پدر به مادر دسته‌گل می‌دهد و آن‌ها او را لمس می‌کنند و او می‌رود وسط‌‌‌شان و به آن‌ها آویزان می‌شود و معلق می‌خورد و احساس می‌کند آزاد است.
Deutsche Kurzgeschichte
Reclam, Stuttgart, 2003
S.26-36
——————————————-
پانوشت‌ها:
[1] Klaus Schlesinger-((2001-1937 از نویسندگانِ ناراضیِ آلمان شرقی. منتقدین آلمانی او را برلینی‌ترین نویسنده‌ی آلمانی بعد از جنگ می‌دانند.
[2] Weise
[3] Hort مکانی دولتی که بچه‌های دبستانی بعد از تعطیلی ِ مدرسه، برای انجام تکالیف مدرسه می‌توانند به آن‌جا ‌بروند. «کودک‌سرا» پیشنهاد دوستم خانم «شهلا شرف» را برای این کلمه پذیرفتم.
[4] Hauskind بچه‌هایی که بعد از تعطیلی مدرسه به خانه می‌روند.
[5] Hortkind بچه‌ای که بعد از تعطیلیِ مدرسه به کودک‌سرا می‌رود.
[6] Nüssing
[7] Kater در آلمانی به معنای گربه‌ی نر
[8] Jochen
[9] Hinz
[10] منظور آن طرفِ دیوار برلینِ شرقی است
[11] اشاره دارد به دیوار برلین
[12] اشاره دارد به برج تلویزونی در میدان الکساندر
[13] ن ک شماره‌ی دهم
[14] Pionier سازمانِ کودکانِ احزاب کمونیست در کشورهای سوسیالیستی
[15] Schönefeld فرودگاهی در برلین شرقی
[16] Alex میدانِ معروفِ آلکساندر که برلینی‌ها آن را مخفف کرده و «آلکس» می‌گویند
[17] Treptowerpark, Adlershof اسم محلات از میدان آلکساندر تا فرودگاه شونه‌فلد
[18] Tatra ماشین ساختِ چک
[19] Tschaika ماشین ساخت روسیه
[20] Dieter
[21] Lene
[22] Polski منظور فیاتِ ساختِ لهستان است
[23] Schiguli نوعی ماشین ِ ساخت روسیه
[24] Walter


نویسنده: کلاوس شلِ زینگر (Klaus Schlesinger)
مترجم: ناصر غیاثی

باران تابستان

سروکله‌ی معلم پیدا می‌‌شود. به طرف ارنستو نمی‌رود، می‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در این سکوت طولانی که همه ساکت‌اند، مادر شروع می‌‌کند به زمزمه‌ی آواز نوا، بی‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتی که تنها است یا در کنار امیلیو، درآن لحظاتی که در نوعی سعادت خیالی غوطه می‌‌زند، در آن لحظاتی که غروب‌های کند گذر تابستان در راه است.
بچه‌های کوچک‌تر به محض شنیدن آواز بی‌کلام نوا آمده بودند توی کلبه. آن‌ها همیشه «نوا»ی مادر را می‌‌شنیدند، حتی وقتی مادر آهسته زمزمه می‌‌کرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بی سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچه‌ی کوچک‌تر نشسته بودند جلو پای مادر، بچه‌های بزرگت‌تر هم نشسته بودند روی نیمکت نزدیک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را می‌‌خواند-نغمه‌ی روسی برفراز رود، در شباب جوانی زن-می‌‌رفتند توی کلبه که گوش کنند. می‌‌دانستند که مادر بیرون‌شان نمی‌کند، حتی وقتی که از پرسه در ورطه‌ها ملول می‌‌شد.
مثل همیشه نمی‌دانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن. حدس‌شان این بود که نکند باز خبری شده، عیدی، جشنی مثلاً، ولی دقیقاً نمی‌دانستند چه چیز.
آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به یاد مادر آمده بود، بی‌آن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در این‌جا و آن‌جای آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتی کامل و از پی‌ هم ادا می‌‌شد. مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به یاد آمده در آواز، به زبان روسی نبود، ترکیبی بود از زبان قفقازی و زبان یهودی، با حال و هوای سال‌های قبل از جنگ، سال‌های نعش‌های تلنبار، سال‌های انبوه مردگان.
مادر که به زمزمه آواز خواند، ارنستو شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی پادشاه اسرائیل.
پادشاه می‌‌گفت که ما جزو قهرمانانیم.
تمام انسان‌ها جزو قهرمانانند.
ارنستو ادامه می‌‌دهد: اوست پسر داود، پادشاه اورشلیم. پسر از پی‌باد دویدن.
ارنستو، بعد از کمی تردید: پادشاه ما.
بازوی ارنستو حلقه‌ی سراست، ژان چشم‌هایش را بسته است.
ارنستو لحظاتی طولانی به ژان نگاه می‌‌کند، حرفی نمی‌زند. مادر آوازش را، این بار با کلام، زمزمه می‌‌کند.
ارنستومی‌گوید که پادشاه بر این گمان بوده که در قلمرو علم، با نبود زندگی روبه‌رو خواهد شد.
دریچه‌ای برای رهایی از درد جانکاه،
دریچه‌ای به بیرون.
ولی نه.
صدای آواز مادر ناگهان اوج می‌‌گیرد.
ژان و ارنستو به مادر نگاه می‌‌کنند، با شعف بسیار به آواز او گوش می‌‌دهند.
بعد صدای آواز پایین می‌‌آید، و ارنستو از پادشاه اسراییل می‌‌گوید.
من، پسر داود، پادشاه اورشلیم، امید ازدست داده‌ام، برای تمام آن‌چه مایه‌ی امید بود، دریغم آمد. برای بدی، برای تردید، نیز برای بی‌ثباتی که پی‌آمد یقین بود.
طاعون‌ها، دریغم برای طاعون‌ها بود.
برای جست‌وجوی نافرجام خدا.
برای گرسنگی. شوریختی و گرسنگی.
جنگ‌ها، دریغم برای جنگ‌ها بود.
برای تجملات زندگی.
و تمام خطاها.
برای دروغ، بدی و برای شک دریغم آمد.
برای سروده‌ها و آوازها.
و برای سکوت دریغم آمد.
نیز برای هرزگی و جنایت.
ارنستو از گفتن می‌‌ماند. آواز مادر از سرگرفته می‌‌شود. ارنستو کماکان گوش می‌‌کند، و نیز از نو اعصار پادشاهان اسراییل را به یاد می‌‌آورد. با صدایی تقریباً آهسته با ژان حرف می‌‌زند.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش برای اندیشه است، نیز برای جست‌وجویی که بس بی‌هوده است و بس عبث.
ارنستو آرام حرف می‌‌زند، و به دشواری. انگار دستخوش حالاتی است که تنها ژان و مادر با آن آشنایند، دستخوش این خمودی خندانی است که، به دلیل قرابت بسیارش با سعادت، ترس بر می‌‌انگیزد.
ارنستو ادامه می‌‌دهد: دریغ او برای شب بود.
برای مرگ.
برای سگ‌ها.
نگاه مادر به آن‌ها است، به ژان و او. آواز نوا، که از جسم مادر سربرمی‌آورد، لرزان، قوی و به نحو عجیبی ملایم است.
زندگی ژان و ارنستو، چه دهشتناک، در برابر چشم مادر است.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش، بس بسیار، برای دوران کودکی بوده است.
با Brothers et sisters ارنستو شروع می‌‌کند به خندیدن، و به سمت
دست بوسه می‌‌فرستد.
از نو آواز نوا.
تیرگی فزاینده‌ای کلبه را فرا می‌‌گیرد. شب از راه می‌‌رسد.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش از عشق بوده است.
ارنستو باز می‌‌گوید که، فراتر از زندگی‌اش، فراتر از توانایی‌هایش، دریغ عشق را خورده است.
دریغ از عشق او را.
سکوت. ژان و ارنستو چشمان‌شان را بسته‌اند. ارنستو می‌‌گوید که دریغ هوای طوفانی را خورده است.
دریغ از باران تابستان را.
و دوران کودکی را.
نوا، آرام و آهسته و با اشک، ادامه دارد.
ارنستو از عشق می‌‌گوید، تا دم مرگ.
ارنستو چشمانش را می‌‌بندد. آواز مادر اوج می‌‌گیرد.
ارنستو خاموش می‌‌ماند تا صدای نوا به گوش رسد.
ارنستو می‌‌گوید که نمی‌داند به چه کسی باید دشنام داد، چه کسی را باید نابود کرد، ولی می‌‌دانسته که باید دشنام داد، که نابود کرد.
ارنستو می‌‌گوید که سرانجام پادشاه میل شدیدی پیدا کرده که بسان سنگ زندگی کند.
بسان مرده و سنگ.
سکوت.
به گفته‌ی ارنستو، او دیگر دریغ نخورده است، دریغ هیچ‌چیز را.
ارنستو خاموش می‌‌ماند.
ژان هم کنج دیوار دراز می‌‌کشد.
آن شب در ویتری، و در نوای طولانی و آمیخته به اشک مادر، اولین باران تابستان بارید. بر تمام شهر بارید، بررودخانه، بربزرگراه ویران شده، بردرخت، برراه، برشیب راه بچه‌ها، بر صندلی‌های مغموم فرجام عالم، بارانی تند و پی‌دار، همچون هق‌هق بی‌امان.
به گفته‌ی بعضی، ارنستو هنوز زنده است، می‌‌گویند که جوان موفقی از آب درآمده، استاد ریاضیات شده است، و اهل علم. می‌‌گویند که اول در امریکا و بعد هم بیش و کم در همه جای دنیا، و به یمن ایجاد مراکز بزرگ علمی، به شهرت رسیده است.
پس در واقع بعید نیست که با انتخاب این ظاهر آسوده، و با ظاهری به اصطلاح بی‌تفاوت، نهایتاً زندگی برایش قابل تحمل شده است.
ژان هم گویا یک سال بعد از این که برادرش عزمش را جزم کرده، خانواده را ترک کرده است. گمان می‌‌رود که عزیمت ژان به دنبال همان قول و قراری بوده که بعد از دوران کودکی به هم وعده کرده بودند و قرار بوده به مرگ منتهی شود. و نیز براساس همان قرار گویا هیچ‌وقت نمی‌بایست به آن نقطه‌ی فرانسه برگردند، به آن منطقه‌ی سفید حومه‌ی پاریس، به جایی که به دنیا آمده بودند.
احتمالاً پدر و مادر هم، بعد از عزیمت ژان و ارنستو، به مرگ رضا داده‌اند.
نویسنده: مارگریت دوراس
مترجم: قاسم روبین

درباره نویسنده:
مارگریت دوراس (به فرانسوی: Marguerite Duras)‏ با نام کامل مارگریت ژرمن ماری دونادیو (به فرانسوی: Marguerite Germaine Marie Donnadieu)‏ (۱۹۱۴ – ۱۹۹۶) نویسنده و فیلمساز فرانسوی بود. برخی از منتقدان ادبی لقب «بانوی داستان‌نویسی مدرن» را به او داده‌اند.
او در طول دوران فعالیت ادبی و هنری خود بیش از ۱۹ فیلم ساخت و ۶۰ کتاب شامل رمان، داستان کوتاه، نمایشنامه، اقتباس، فیلم‌نامه نوشت.

هکلبری فین

فصل اول: ص 35 تا 38
تربیت کردن میس واتسون هک را و منتظر ایستادن تام سایر در تاریکی

شما مرا نمی‌شناسید، مگر این‌که کتاب «سرگذشت تام سایر» را خوانده باشید، ولی اشکالی ندارد. آن کتاب را آقای مارک توین نوشته بود و بیش‌ترش هم راست گفته بود. بعضی چیزها را چاخان کرده بود، ولی بیش‌ترش راست بود. عیبی هم ندارد. همه‌ی آدم‌هایی که من دیده‌ام بالاخره یک وقت دروغ هم می‌گویند، غیر از خاله پولی، یا بیوه‌ی دوگلاس، یا شاید هم ماری. خاله پولی-یعنی البته خاله‌ی تام-و ماری و بیوه‌ی دو گلاس، نقل‌شان تماماً تو آن کتاب آمده، که همان‌طور که گفتم راست است، منتها بعضی جاهایش را نویسنده چاخان کرده.
آما آخر آن کتاب این جور تمام می‌شود که من و تام، پولی را که دزدها توی غار قایم کرده بودند پیدا می‌کنیم و پول‌دار می‌شویم. هرکدام شش‌هزار دلار طلای ناب گیرمان می‌آید.
وقتی که دلارها را یک جا کپه کردند یک عالمه پول بود. اما خوب، قاضی تچر همه را برداشت داد به نزول، و در تمام سال هر کدام ما روزی یک دلار گیرمان می‌آمد. آدم نمی‌دانست با این همه پول چه کار بکند. بیوه‌ی دوگلاس مرا به فرزندی خودش برداشت و گفت که مرا تربیت می‌کند،ا ما زندگی کردن تو خانه‌ی او مکافات بود، چون که بیوهه بدجوری آبرومند بود و تمام کارهایش نظم و ترتیب داشت. من هم وقتی دیدم دیگر طاقتش را ندارم گذاشتم رفتم. باز همان لباس پاره پوره را پوشیدم و همان کلاه حصیری را گذاشتم سرم و خوش و خرم شدم. اما تام سایر آمد دنبالم، گفت خیال دارم یک دسته‌ی دزدها راه بیندازم، تو هم اگر حاضری برگردی پیش بیوهه و بچه‌ی سر به راه و خوبی باشی می‌توانی بیایی توی دسته‌ی دزدها. من هم برگشتم.
بیوهه مرا که دید زد زیر گریه و گفت تو بره‌ی گمشده‌ی منی؛ اسم چند جک و جانور دیگر هم روی من گذاشت، ولی منظور بدی نداشت. باز همان لباس‌های نو را تنم کرد و من هم هی عرق می‌ریختم و کلافه بودم. خلاصه روز از نو روزی از نو. بیوهه موقع شام زنگ می‌زد و من باید سروقت حاضر می‌شدم. وقتی هم که سر میز می‌نشستم اجازه نداشتم فوراً غذایم را بخورم، باید صبر می‌کردم تا بیوهه سرش را پایین بیندازد و غر و لندی روی غذاها بکند، هرچند غذایش عیبی هم نداشت؛ یعنی فقط عیبش این بود که چیزها را جداجدا پخته بودند. پاتیلی که همه چیز را یک جا تویش ریخته باشند فرق می‌کند، چیزهای جورواجور قاطی هم می‌شوند و شیره‌شان به خورد هم می‌رود و خوش‌مزه‌تر می‌شود.
بعد از شام هم کتابش را می‌آورد و نقل موسی و گاوچران‌ها را به من درس می‌داد و من هی به مغز خودم فشار می‌آوردم که این موسی کیست. اما بالاخره معلوم شد موسی خیلی وقت پیش مرده. من هم تو دلم گفتم پس ولش کن مهم نیست، چون که من به مرده‌ها هیچ اهمیتی نمی‌دهم.
چیزی نگذشت که هوس کردم چپق بکشم. به بیوهه گفتم اجازه هست، گفت نه. گفت این کار زشت است و کثیف است، باید از این کار دست برداری. بعضی از آدم‌ها این جوری‌اند؛ با چیزی که اصلاً نمی‌دانند چیست بی‌خودی بد می‌شوند. آن بیوهه خودش داشت سر مرا با نقل موسی می‌برد، که نه قوم و خویشش بود و نه چیزی، هیچ فایده‌ای هم به حال کسی نداشت، چون که گفتم مرده بود، اما به چپق کشیدن که فایده هم دارد ایراد می‌گرفت. تازه خودش هم انفیه می‌کشید. البته آن هیچ عیبی نداشت، چون خودش می‌کشید.
خواهرش، میس واتسون، پیردختر لاغری بود که عینک می‌زد و تازه آمده بود پیش او زندگی کند. این خانم با یک کتاب املا افتاد به جان من. یک ساعتی که خوب عرق مرا درآورد بیوهه گفت دیگر ولش کن. دیدم بیش‌تر از این طاقتش را ندارم. حوصله‌ام همچین سررفته بود که داشتم سر جای خودم بی‌خودی وول می‌زدم. میس واتسون هی می‌گفت:«هکلبری، پاهاتو بذار زمین» یا «هکلبری این جور وول نزن-راست بشین». بعدش هم می‌گفت:«هکلبری، این جور کش و قوس نرو-تو مگه ادب نداری؟» بعد هم در باره‌ی آن جای بد برایم تعریف کرد و من گفتم کاش من آن‌جا بودم. میس واتسون عصبانی شد، در صورتی که من منظور بدی نداشتم. من فقط دلم می‌خواست یک جایی بروم، می‌خواستم وضعم عوض بشود، وگرنه نظر خاصی نداشتم. میس واتسون گفت حرفی که من زده‌ام گناه است و خودش به هیچ قیمتی حاضرنیست یک همچو حرفی بزند؛ گفت خودش خیال دارد یک جوری زندگی کند که او را به آن جای خوب بفرستند. ولی من نفهمیدم آن جایی که او می‌خواست برود کجاست. خلاصه فهمیدم من اهلش نیستم، اما چیزی نگفتم، چون اگر می‌گفتم هیچ فایده‌ای نداشت، فقط اسباب دردسر می‌شد.
میس واتسون که افتاده بود روی دنده، همین‌جور هی حرف می‌زد و نقل آن جای خوب را برای من می‌گفت. می‌گفت آن‌جا آدم تنها کاری که باید بکند این است که یک ساز دستش بگیرد و تمام روز را ول بگردد و آواز بخواند-تا همیشه‌ی خدا. من تو دلم گفتم این که کار نشد. اما چیزی نگفتم. ازش پرسیدم به نظر شما تام سایر هم به آن‌جا می‌رود، گفت احتمالش ضعیف است. من خوش‌حال شدم، چون که دلم می‌خواست من وتام با هم باشیم.
میس واتسون آن‌قدر به من پیله کرد که حوصله‌ام پاک سررفت. بالاخره سیاه‌پوست‌ها را هم صدا کردند ودعا خواندند، بعدش همه رفتند بخوابند. من هم یک تکه شمع دستم گرفتم رفتم اتاق خودم، شمع را گذاشتم روی میز، بعد رو یک صندلی کنار پنجره نشستم و سعی کردم یک فکری بکنم که دلم واز بشود، اما فایده‌ای نداشت. از تنهایی داشتم دق می‌کردم. ستاره‌ها می‌درخشیدند و برگ درخت‌ها یک جور خیلی غصه‌داری خش‌خش می‌کردند. صدای جغد هم از دور می‌آمد و داشت برای یک نفر که مرده بود های‌های می‌کرد، و مرغ حق و سگ هم داشتند برای یک نفر که داشت می‌مرد زار می‌زدند، و باد هم می‌خواست یک چیزی در گوش من بگوید و من نمی‌فهمیدم چه می‌گوید و چندشم می‌شد. بعدش از توی جنگل از آن صداهایی شنیدم که اشباح از خودشان در می‌آوردند، یعنی وقتی که اشباح یک چیزی دارند که می‌خواهند به آدم بگویند ولی نمی‌توانند حرف‌شان را به آدم حالی کنند و توی قبر بند نمی‌شودند و هرشب هی این‌ور و آن‌ور می‌روند و شیون می‌کنند. آن‌قدر دلم گرفته بود و می‌ترسیدم که گفتم کاش یک کسی پیشم بود. در همین موقع دیدم یک عنکبوت دارد روی شانه‌ام راه می‌رود. با تلنگر زدم او را پراندم. افتاد توی شعله‌ی شمع. تا آمدم بجنبم جزغاله شد. معلوم بود که این نشانه‌ی خیلی بدی است و بدشگون است. این بود که ترسیدم، و از بس که می‌لرزیدم لباس‌هایم داشت از تنم می‌افتاد. بلند شدم سه بار دور خودم چرخیدم و هردفعه روی سینه‌ام صلیب کشیدم؛ یک حلقه مویم را هم با یک تکه نخ بستم که جادوگرها را از خودم دور کنم. اما دلم قرص نبود. این کار مال وقتی است که آدم یک نعل اسب پیدا کرده باشد و به جای آن که نعل را بالای در خانه بکوبد گمش کند، اما هیچ‌وقت نشنیده بودم که اگر آدم عنکبوت کشته باشد برای دفع بدشگونی فایده‌ای داشته باشد.
باز گرفتم نشستم، ولی سرتاپا می‌لرزیدم. چپقم را درآوردم که چاق کنم، چون خانه چنان ساکت بود که انگار خاک مرده پاشیده‌اند، و بیوهه خبردار نمی‌شد که دارم چپق می‌کشم. خلاصه بعد از مدتی صدای زنگ ساعت شهر را شنیدم-دنگ، دنگ، دنگ، دوازده تا زنگ زد، باز همه چیز ساکت شد. ساکت‌تر از همیشه. کمی بعد صدای شکستن شاخه‌ای را توی تاریکی روی درخت‌ها شنیدم-یک چیزی داشت وول می‌خورد-بی‌حرکت نشستم و گوش دادم. فوراً صدای «میائو، میائو!» به گوشم خورد. چه خوب! من هم خیلی یواش گفتم: «میائو! میائو!» بعد شمع را خاموش کردم و خودم را از پنجره روی سایبان انداختم. از آن‌جا هم سر خوردم افتادم روی زمین و سینه خیزرفتم میان درخت‌ها و دیدم بله، تام سایر منتظر من ایستاده.
نویسنده: مارک تواین
مترجم: نجف دریابندری

نویسنده‌ اصلاً به‌ مردن‌ فکر نمی‌کرد و از شنیدن‌ واژه‌ی‌ مرگ‌ دچار تهوع‌ می‌شد و دستش‌ را بلند می‌کرد و عق‌ می‌زد و به‌ گوینده‌ می‌گفت‌: «نگو. بگو جنین‌.»
وقتی‌ پا به‌ اتاقش‌ گذاشتم‌، از پشت‌ میز کارش‌ بلند شد و قبل‌ از بوسیدن ‌گونه‌ام‌، سه‌ سرفه‌ی‌ پیاپی‌ در گلویش‌ شکست‌. شانه‌اش‌ را خم‌ کرد تا به‌ زمین‌ نگاه‌ کند اما خلطی‌ بالا نیاورد. من‌ در حال‌ بوسیدن‌ گونه‌ی‌ او یاد شاه‌زاده‌ای‌ افتادم‌ که ‌تا آخر داستانش‌، گاه‌ چنان‌ سرفه‌ای‌ در گلویش‌ می‌شکست‌ که‌ اول‌ شانه‌ی ‌خودش‌ و بعد شیشه‌ی‌ پنجره‌ی‌ تالار و آویز چل‌چراغ‌ سقف‌ می‌لرزید و او خلط‌ خون‌آلود را تف‌ می‌کرد به‌ چهره‌ی‌ جدِ بزرگش‌ که‌ توی‌ تابلوی‌ آویخته‌ به‌ دیوار تالار نشسته‌ بود و تمام‌ عمر به‌ او زُل‌زُل‌ نگاه‌ می‌کرد. نویسنده‌ به‌ من‌ گفته‌ بود، هم‌ شاه‌زاده‌ی‌ داستان‌ و هم‌ جد بزرگش‌، سی‌سال‌ است‌ که‌ در خواب‌ و بیداری ‌دارند به‌ او زُل‌ می‌زنند و اشک‌ِ درونی‌ می‌ریزند. می‌گفت‌، گاه‌گاه‌ قطره‌های ‌اشک‌ِ درونی‌ آن‌دو را می‌بیند که‌ روی‌ گونه‌های‌ خودش‌ دارد می‌غلتد که ‌مجبور می‌شود زیرلب‌ بگوید: «چرا روی‌ گونه‌ی‌ من‌؟»
نویسنده‌ دو استکان‌ چای‌ آورد و گذاشت‌ روی‌ میز و به‌ رنگ‌ غلیظ‌ وسرخ‌گون‌ چای‌ خیره‌ شد و گفت‌:«موقع‌ نوشتن‌ باید جُرعه‌ جُرعه‌ نوشید تامزه‌اش‌ به‌ کام‌ بچسبد؛ طعم‌ و عطرش‌ را ساعت‌ها حس‌ کنی‌.»
خندیدم‌ و استکان‌ را برداشتم‌ و با یک‌ حبه‌ قند، لاجرعه‌ نوشیدم‌ که‌ او اخم‌ کرد و یک‌ نخ‌ سیگار آتش‌ زد و گذاشت‌ لای‌ لبانش‌. می‌دانست‌ که‌ من‌ اهل‌ِ دود نیستم‌. با لذت‌ پُک‌ زد و مزه‌ی‌ اول‌ را چشید و دود را فوت‌ کرد به‌ صورتم‌ و گفت‌:«همه‌ چیز این‌ دنیا پر از عطر و لذته‌. خودتو محروم‌ نکن‌.»
یاد راوی‌ یکی‌ از داستان‌هایش‌ افتادم‌ که‌ دو سیخ‌ کباب‌ کوبیده‌ی‌ سرخ‌شده‌، جلوش‌ توی‌ بشقاب‌ بود و یک‌ شیشه‌ عرق‌ کشمش‌ پنجاه‌ و پنج‌ کنار بشقاب‌ و او با انگشت‌، با چند پَر سبزی‌ (انگار جعفری‌ بود) بازی‌ می‌کرد، و گاه‌ یک‌ پر را جلو دماغش‌ می‌گرفت‌ و عطرش‌ را نفس‌ می‌کشید. یک‌ جرعه‌ عرق‌ می‌نوشید اما قورت‌ نمی‌داد و توی‌ دهان‌ می‌چرخاند تا مزه‌اش‌ را در کام‌ حس‌ کند. بعد یک‌ پر جعفری‌ را به‌ دندان‌ می‌گرفت‌ و چند لحظه‌ می‌جوید تا آبش‌ بیرون‌ بیاید که‌ او عُصاره‌ را توی‌ دهان‌ بچرخاند و مزه‌اش‌ را نگاه‌ دارد تا لب‌ِ استکان‌ بعدی ‌را به‌ لب‌ بگذارد. باز یک‌ جرعه‌ بنوشد و توی‌ دهان‌ مزمزه‌ کند و پر جعفری‌ بعدی‌ را بردارد.
به‌ نویسنده‌ گفتم‌: «چرا قوز آورده‌ای‌؟»
در حالت‌ خمیده‌، به‌ زمین‌ پا کوبید و سرفه‌ کرد که‌ دود سیگار از صورتش‌ دور شد و پراکنده‌ آمد روی‌ شانه‌ی‌ من‌ نشست‌ که‌ صدایش‌ را شنیدم‌:«دارم‌ فکر می‌کنم‌ چه‌جوری‌ باید توی‌ تابوت‌ بخوابم‌ که‌ نوشیدن‌ شیره‌ی‌ گل‌ و نوشتن‌ یادم‌ نره‌. دارم‌ به‌ راهش‌ فکر می‌کنم‌. شکلش‌… شکلش‌ مهمه‌. شکلی‌ که‌ بتونه‌ توی‌ یه‌ تابلو بمونه‌ و با زمان‌ شوخی‌ کنه‌.»
یک‌روز که‌ مقابلم‌ نشسته‌ بود و داشت‌ چای‌ می‌نوشید، دستش‌ را بلند کرد و کتاب‌های‌ درون‌ قفسه‌ را نشان‌ داد و گفت‌: «من‌ هنر نوشتن‌ و در تابلو نقش‌زدن‌ را تا نوک‌ قله‌ی‌ کوه‌ بالا برده‌ام‌.»
من‌ نقش‌ قله‌ی‌ دماوند را دیده‌ بودم‌ که‌ توی‌ پنجره‌ی‌ اتاق‌ به‌ او نگاه‌ می‌کرد و نسیمش‌ را می‌افشاند داخل‌ تا من‌ نفس‌ عمیق‌ بکشم‌ و رطوبتش‌ را ذره‌ ذره‌ بنوشم‌ تا گلوی‌ خشکم‌ تر شود.
گفتم‌:«من‌ ماه‌ پیش‌ به‌ قله‌ صعود کردم‌.»
به‌ چشم‌هایم‌ نگاه‌ نکرد و با انگشت‌ کتاب‌های‌ داستان‌ درون‌ قفسه‌ها رانشان‌ داد و روی‌ عطف‌ چند تاش‌ انگشت‌ کشید و گفت‌:«من‌ قله‌ام‌. بیا صعود کن‌.»
گفتم‌: «من‌ ماه‌ پیش‌ روی‌ قله‌ی‌ دماوند پا گذاشتم‌. همین‌ قله‌ که‌ الان‌ توی ‌پنجره‌ هست‌. رو برف‌ سرش‌ نشستم‌ و چای‌ نوشیدم‌. البته‌ چای‌ لیوان‌ را یک‌باره‌ قورت‌ دادم‌.»
به‌ چشم‌هایم‌ زُل‌ زد و دنبال‌ چیزی‌ گشت‌ که‌ انگار پیدا کرد که‌ گفت‌: «من‌خاک‌ پای‌ تو هستم‌. پایت‌ را بگذار روی‌ سر من‌.»
تا خواستم‌ بگویم‌: «نه‌.» دیدم‌ زانو زده‌ و صورتش‌ را چسبانده‌ به‌ زانویم‌ و دو پایم‌ را لای‌ بازوانش‌ قفل‌ کرده‌ است‌. به‌ شانه‌اش‌ چنگ‌ زدم‌ و بلندش‌ کردم‌ که‌ دیدم‌ چشمانش‌ خیس‌ است‌ و یک‌ قطره‌ آب‌ چکیده‌ روی‌ گونه‌اش‌. رفت‌ طرف‌ قفسه‌ی‌ کتاب‌ها و لیوانی‌ از روی‌ تاقچه‌ برداشت‌ و یک‌ قاشق‌ از شیره‌ی‌ درون‌ لیوان‌ بیرون‌ آورد و سرش‌ را بالا گرفت‌ و قطره‌قطره‌ چکاند به‌ دهانش‌. لیوان‌ را گذاشت‌ توی‌ تاقچه‌ که‌ دیدم‌ هوای‌ اتاق‌ پر از رنگ‌ سرخ‌ و زرد و سفید و نارنجی‌ شده‌ و رنگ‌ها، عطرهای‌ جورواجور به‌ دماغم‌ می‌زنند. گفتم‌: «این‌رنگ‌ها و عطر…»
گفت‌: «شیره‌ی‌ گُل‌ سرخ‌.»
می‌دانستم‌ که‌ او هر روز صبح‌ می‌رود لب‌ باغچه‌ی‌ حیاط‌ و یک‌ شاخه‌ گل‌سرخ‌ می‌شکند و می‌آورد توی‌ تُنگ‌ پُر آب‌ روی‌ میزش‌ می‌نشاند. شب‌ گل‌ را پَرپَر می‌کند و گُل‌برگش‌ را با هاون‌ می‌کوبد تا شیره‌اش‌ را بچکاند توی‌ لیوان‌ و بگذارد روی‌ تاقچه‌. تفاله‌ را بریزد توی‌ بشقاب‌ و به‌ لیوان‌ تکیه‌ بدهد تا تفاله‌ها خشک‌ شوند و عطرش‌ در هوای‌ اتاق‌ راه‌ برود تا او هر وقت‌ خواست‌ بنویسد. چند نفس‌ عمیق‌ بکشد و بنوشد و مزمزه‌ کند. یاد بچه‌ای‌ شیرخوار افتادم‌ که‌دارد از نوک‌ پستان‌ مادر شیر می‌مکد. اشک‌ می‌ریزد که‌ جریان‌ شیر به‌ نازکی ‌سوزن‌ است‌ و دهانش‌ خالی‌.
گفتم‌:«در شصت‌ و سه‌ سالگی‌، انگار طفل‌ شیرخوار شده‌ای‌.»
خواست‌ بخندد که‌ سرفه‌ جلوش‌ را گرفت‌ و شانه‌اش‌ را چنان‌ لرزاند که ‌پس‌لرزه‌اش‌ آمد طرف‌ من‌ که‌ صندلی‌ام‌ را عقب‌ کشیدم‌. دیدم‌ چشم‌هایش‌ بازخیس‌ شده‌، دو دستش‌ را ستون‌ سینه‌اش‌ کرده‌ و خمیده‌ دارد به‌ چهره‌ام‌ نگاه‌ می‌کند. جلو آمد و سرش‌ را گذاشت‌ روی‌ شانه‌ام‌ و هق‌هق‌ کرد و گفت‌: «دارم ‌به‌ جنین‌ برمی‌گردم‌. بازگشت‌ به‌ جنین‌ مثل‌ شب‌خوابی‌ گیاهان‌ در رطوبت‌هوای‌ تاریک‌… اگر شبنمی‌ بریزد، کمی‌ هم‌ آبزی‌ می‌شود.»
فکر کردم‌ نویسنده‌ از واژه‌ی‌ گل‌ و شیره‌ ترکیبی‌ ساخته‌ که‌ هم‌ گل‌ را به‌صورت‌ خشکیده‌ و معطر حفظ‌ کند و هم‌ شیره‌ی‌ آن‌را بگیرد و صبح‌ به‌ صبح‌ یک ‌قاشق‌ بنوشد تا ظهر و شاید هم‌ تا شب‌، مزه‌اش‌ را توی‌ دهان‌ بچرخاند و بنویسد. دستش‌ را گرفتم‌ و گونه‌اش‌ را بوسیدم‌ و نشاندمش‌ روی‌ صندلی‌ و گفتم‌:«بازگشت‌ به‌ جنین‌، زایش‌ دوباره‌ است‌.»
گفت‌:«زایش‌ من‌ تا سال‌ پنجاه‌ و سه‌ طول‌ کشید. حقوق‌ اجتماعی‌ام‌ درآن ‌سال‌ قطع‌ شد.»
«احساس‌ کردم‌ داردم‌ برمی‌گردم‌ به‌ دوره‌ی‌ شیرخوارگی‌. مثل‌ یک‌ بچه‌ گریه ‌می‌کردم‌ اما شیری‌ در کار نبود. پستان‌ بود اما وقتی‌ بهش‌ چنگ‌ می‌زدم‌ و دهان ‌باز می‌کردم‌، می‌دیدم‌ خشکیده‌ است‌. توی‌ چنگم‌ تکه‌ای‌ پوست‌ چروکیده‌ بود بدون‌ چکه‌ای‌ شیر. گلویم‌ همیشه‌ خشک‌ بود.»
می‌دانستم‌ که‌ نویسنده‌ در آن ‌سال‌، به‌ دنبال‌ حقوق‌ اجتماعی‌ چنان‌ دست‌ و سرش‌ را به‌ در و دیوار و درخت‌ و کوه‌ و میله‌های‌ آهنی‌ می‌کوبید که‌ یک‌ روز حکم‌ انفصالش‌ را گذاشتند کف‌ دستش‌ و گفتند دیگر در هیچ‌ جمعی‌ حق‌ درس‌ و مشق‌ و موعظه‌ ندارد. او به‌ خودش‌ گفته‌ بود از پا ننشین‌، چون‌ هنوز شَل‌ نشده‌ای‌ و راه‌ بیفت‌ و جست‌وخیز کن‌ و سر و دست‌ به‌ در و دیوار و درخت‌ و کوه‌ و میله‌های‌ آهنی‌ بکوب‌ و زلزله‌ ایجاد کن‌ تا بیایند پایت‌ را بشکنند. اگر هم‌ پایت‌ شکست‌، بنشین‌ و قلم‌ بزن‌ و زبانت‌ را دراز کن‌ و بینداز توی‌ شهر تا مردم‌ ببینند که‌ یک‌ آدم‌ پاشکسته‌ اما زنده‌ توی‌ اتاقش‌ نشسته‌ و دارد همه‌ چیز را مزمزه‌ می‌کند و به‌ همه‌جا سرک‌ می‌کشد و بو می‌کشد. وقتی‌ دید، دور و ورش‌ پر از آدم‌ زبان‌دراز بومکنده‌ جمع‌ شده‌اند، پر و بال‌ درآورد.احساس‌ کرد دایم‌ در حال‌ پرواز است‌ و آرزوهای‌ بزرگ‌ و دست‌نیافتنی ‌جلوش‌ دارند راه‌ می‌روند و به‌ او چشمک‌ می‌زنند.
یک‌ روز که‌ با پای‌ لنگان‌ داشت‌ توی‌ کوچه‌ راه‌ می‌رفت‌ و به‌ آرزوهای‌ دورودرازش‌ نگاه‌ می‌کرد که‌ بالای‌ سرش‌ چتر زده‌ بودند، ناگهان‌ دید، ماشین‌ جیپی‌ جلوش‌ ایستاد و چهار آدم‌ عینک‌ِ سیاه‌ بر چشم‌ زده‌، دست‌ بر قبضه‌ی‌ کُلت ‌به‌ او اشاره‌ می‌کنند که‌ بیا بالا.
چند ماه‌ که‌ پشت‌ میله‌ها نشست‌ و از لابه‌لای‌ میله‌ها دنبال‌ آرزوها گشت‌ وچیزی‌ ندید، فکر کرد، آرزوها در آسمان‌ شناورند و او در زمین‌ پا می‌کوبد. ازپشت‌ میله‌ها که‌ بیرون‌ آمد، سال‌ها لنگان‌ گام‌ می‌زد و گاهی‌ هم‌ با عصا راه ‌می‌رفت‌ و روزی‌ چند لیوان‌ عرق‌ می‌نوشید تا بتواند ساعت‌ها بنشیند و بنویسد که‌ آروزها گم‌ شده‌اند و در ناکجاآباد سرگردانند و او در خودفرونشسته‌ است‌ و بال‌ و پرش‌ را کنده‌ و در تاقچه‌ی‌ تاریخ‌ گذاشته‌ است‌. یک‌تشت‌ جوهر را در چند سال‌ بر سطح‌ یک‌ پشته‌ کاغذ فرو ریخت‌ و سال‌های‌ دست‌ و پا زدن‌ بر دیوار و درخت‌ و کوه‌ و میله‌ها و پاکوبیدن‌ و پر و بال‌ شکستن ‌و لنگان ‌شدن‌ و عصا به‌دست‌ گرفتنش‌ را نقش‌ زد تا این‌که‌ احساس‌ کرد بالای ‌قله‌ی‌ البرز ایستاده‌ و دارد به‌ آدم‌های‌ کوتوله‌ نگاه‌ می‌کند.
استکان‌ چای‌ را به‌دستم‌ داد و گفت‌: «لاجرعه‌ ننوش‌. جرعه‌ جرعه‌ بنوش‌. بگذار مزه‌ و عطرش‌ ساعت‌ها روی‌ زبانت‌ بماند. عطر در همه‌ چیز، جرعه‌جرعه‌ در کام‌ آدم‌ می‌نشیند. شیره‌ی‌ همه‌چیز در لاجرعه‌ حرام‌ می‌شود و آدم‌ مجبور می‌شود فقط‌ تفاله‌ را نشخوار کند.»
گفتم‌:«من‌ عادت‌ به‌ جرعه‌ جرعه‌ ندارم‌.»
گفت‌:«عادت‌شکنی‌ کن‌.»
گفتم‌:«عادت‌ طبیعت‌ ثانوی‌ است‌. طبیعت‌ ثانوی‌ رو نمی‌شه‌ شکست‌.»
گفت‌:«من‌ یک‌ عمره‌ دارم‌ این‌کار را می‌کنم‌.»
می‌دانستم‌ که‌ نویسنده‌ به‌ دوران‌ قبل‌ از لنگ‌شدن‌ و پر و بال ‌شکستن ‌بازگشته‌ است‌ و الان‌ چهار تا بال‌ بر شانه‌هایش‌ آویخته‌ است‌ و هر روز دارد به‌ آرزوهای‌ گم‌شده‌ و شناور در آسمان‌ نگاه‌ می‌کند. احساس‌ دوران‌ شیرخواری ‌بر ذهنش‌ چیره‌ شده‌ و حالا نه‌ لنگ‌ است‌ و نه‌ عصا برمی‌دارد. دایم‌ به‌ زمین‌ پامی‌کوبد و به‌ دیوار چنگ‌ می‌زند تا روزنه‌ی‌ گذر را پیدا کند.
او در نشستی‌ دوستانه‌ گفته‌ بود: «ما الان‌ یک‌ تشکل‌، یک‌ هسته‌ی‌ سازمان‌دهی ‌شده‌ایم‌. البته‌ سنت‌ و ریشه‌ی‌ این‌ هسته‌ سی‌ و پنج‌ سال‌ است‌ که‌ هست‌. البته ‌ریشه‌ فقط‌ یک‌ اسم‌ است‌. این‌ اسم‌ ریشه‌دار که‌ هم‌ در هوا هست‌ و هم‌ درخاک‌، آب‌ و کود می‌خواهد. این‌ ریشه‌ الان‌ دارد جوانه‌ می‌زند. من‌ الان‌ دارم‌شاخ‌ و برگش‌ را در آینده‌ی‌ نزدیک‌ می‌بینم‌.»
او در طول‌ یک‌سال‌، چراغ‌ جماعتی‌ چند نفره‌ شد و ذره‌ذره‌ به‌ دیگران‌ نور پاشید و یکی‌ یکی‌ آن‌ها را کشاند به‌ درون‌ جماعت‌. در مقابل‌ همه‌شان‌ سر خم‌ می‌کرد و می‌گفت‌ که‌ بیایند پا بگذارند روی‌ سر او و اگر نخواستند، به‌ بازویش‌ تکیه‌ بدهند. در یک‌ روز سرد زمستانی‌ که‌ هوا خاکستری‌ شده‌ بود، تلفن‌ زنگ‌زد و او گوشی‌ را با دلهره‌ برداشت‌…
نویسنده‌ دید از زور تندباد دارد می‌لرزد که‌ به‌ ستون‌ بتُنی‌ چنگ‌ زد و پا به ‌زمین‌ کوبید تا تندباد فرونشیند و فریاد زد: «بیا از روی‌ جنازه‌ام‌ رد شو وحرفت‌ را پس‌ بگیر و خالی‌ کن‌ تو سطل‌ آشغال‌.»
وقتی‌ گفت‌: «بیا از روی‌ جنازه‌ام‌ رد شو.» می‌دانست‌ که‌ به‌ سی‌ سال‌ پیش ‌بازگشته‌ است‌ و چهار بال‌ پرواز به‌ کتفش‌ بسته‌ و دارد سر و دست‌ و پا به‌ دیوار و درخت‌ و کوه‌ و میله‌های‌ آهنی‌ می‌کوبد تا خواب‌ شبانه‌ را در چشم‌ خیلی‌ها بشکند.
وقتی‌ گوشی‌ تلفن‌ را به‌ ضرب‌ کوبید روی‌ میز، توی‌ صندلی‌ راحتی ‌نشست‌ و دو دست‌ را ستون‌ چانه‌اش‌ کرد و چند سرفه‌ی‌ سینه‌خراش‌ در گلویش ‌شکست‌ که‌ شانه‌اش‌ چند لحظه‌ زلزله‌وار لرزید. همان‌ شب‌ خبرهایی‌ شنید… می‌دانست‌ که‌ سرحلقه‌های‌ زنجیر به‌ یک‌ مکان‌ سیاه‌چال‌وار وصل‌ است‌.
نیمه‌های‌ شب‌ بود که‌ نویسنده‌ با طنین‌ حلقه‌های‌ زنجیر از خواب‌ پرید و احساس‌ کرد، دو حلقه‌ی‌ زنجیر به‌ چفت‌ دست‌گیره‌ی‌ پشت‌ در اتاق‌ آویخته‌اند. از آن ‌شب‌ نویسنده‌ خانه‌نشین‌ شد و هر چه‌ دست‌ و سر و پا به‌ در و دیوار و میله‌های‌ آهنی‌ پنجره‌ کوبید، نتوانست‌ دریچه‌ی‌ خروج‌ را پیدا کند. از آن‌شب‌، دیگر آفتاب‌ را در پهنا و گستردگی‌ ندید و در روزهای‌ آفتابی‌، فقط‌ یک‌ تیغه‌ یا یک‌ شاخه‌ی‌ باریک‌ آفتاب‌ از لای‌ میله‌ی‌ پنجره‌ به‌ چهره‌اش‌ می‌تابید که‌ او به ‌چهره‌اش‌ دست‌ می‌کشید تا شاخه‌ی‌ نور را لمس‌ کند و در مُشتش‌ نگاه‌ دارد.
زمستان‌ که‌ از پنجره‌ آمد و در اتاق‌ نشست‌، نویسنده‌ آن‌ تیغه‌ یا شاخه‌ی‌ آفتاب ‌را هم‌ ندید و در هوای‌ رطوبت‌زده‌، دنبال‌ ذره‌های‌ آفتاب‌ گشت‌ تا نفس‌ عمیق ‌بکشد که‌ متوجه‌ شد بینی‌اش‌ با دو تکه‌ آهن‌ چفت‌ شده‌ و قفسه‌ی‌ سینه‌اش‌ دارند از لای‌ گوشت‌ و پوست‌ بیرون‌ می‌آیند. با سرفه‌های‌ شکسته‌ سینه‌اش‌ را خراش‌ داد تا توانست‌ خلط‌های‌ خون‌آلود را تکه‌تکه‌ تُف‌ کند روی‌ دست‌گیره‌ی ‌داخل‌ در که‌ از بیرون‌ با زنجیر قفل‌ شده‌ بود. گاه‌ گوشی‌ تلفن‌ را برمی‌داشت‌ و شماره‌ی‌ دوستی‌ را می‌گرفت‌ و می‌خواست‌ فریاد بزند تا حرفش‌ پرتاب‌ شود آن‌طرف‌ خط‌ که‌ حنجره‌اش‌ باز نمی‌شد و او با سرفه‌ی‌ شکسته‌، پچ‌پچ‌ می‌کرد که‌چرا فریادم‌ را نمی‌شنوی‌؟
یک‌روز صبح‌، همسرش‌ آمد پشت‌ در و با چکش‌ زنجیر قفل‌ را شکست‌ و دست‌گیره‌ را از درون‌ قفل‌ بیرون‌ آورد. نویسنده‌ متوجه‌ شد که‌ پشت‌ سرهمسرش‌ ده‌ها عضو حلقه‌ی‌ جماعت‌ او ایستاده‌اند. نویسنده‌ مقابل‌ اعضاء جماعت‌ زانو زد و گفت‌، همه‌ پاهای‌شان‌ را بگذارند روی‌ سرش‌. به‌ همسرش‌گفت‌:«به‌ قفسه‌ی‌ سینه‌ام‌ دست‌ بکش‌ که‌ توی‌ گوشت‌ و خون‌ قرار بگیرند.»
همسرش‌ گفت‌:«این‌ کار جراح‌ است‌.»
نویسنده‌ را روی‌ تخت‌ اتاق‌ عمل‌ خواباندند و جراح‌ سینه‌ی‌ او را شکافت‌ و لخته‌های‌ خون‌ منجمد شده‌ را تکه‌تکه‌ بیرون‌ آورد. جراح‌ لخته‌ها را به ‌آزمایشگاه‌ داد و وقتی‌ جواب‌ را خواند، گفت‌:«لخته‌ها سی‌ سال‌ پیش‌ به‌ حالت‌انجماد افتاده‌اند.»
نویسنده‌ وقتی‌ به‌ هوش‌ آمد، نگاهی‌ به‌ چشم‌های‌ من‌ و همسرش‌ انداخت ‌که‌ کنار تخت‌ ایستاده‌ بودیم‌.
گفتم‌:«شکل‌ تشییع‌ جنازه‌… شکل‌ گور…»
با سرفه‌های‌ شکننده‌ پچ‌پچ‌ کرد:«شکل‌ جنین‌.»
همسرش‌ تابوتی‌ سفارش‌ داد که‌ به‌ شکل‌ جنین‌ شش‌ماهه‌ بود. تابوت ‌جنینی‌‌شکل‌ را آوردند کنار تخت‌ و نویسنده‌ از بستر بلند شد. خودش‌ را جمع‌وجور کرد و چنان‌ مچاله‌ شد که‌ در درون‌ تابوت‌ جا گرفت‌. نویسنده ‌همان‌طور کز کرده‌ و مچاله‌ شده‌ گفت‌:«آماده‌ام‌!»
از همسرش‌ خواست‌ که‌ یک‌ قاشق‌ شیره‌ی‌ گل‌ به‌ دهانش‌ بریزد و قلم‌ و کاغذ در تابوت‌ بگذارد. گفت‌، می‌خواهد حالت‌ شیرخوارگی‌ را بنویسد و با زمان ‌شوخی‌ کند. شیرخواره‌ای‌ در حالت‌ مکیدن‌ نوک‌ِ پستان‌ و زارزدن‌. تابوتش‌ را توی‌ گور طفل‌ شیرخواره‌ گذاشتند و همسر و دوستانش‌، دسته‌های‌ گل‌ سرخ‌ را روی‌ تابوت‌ فرو ریختند و یک‌ لیوان‌ هم‌ میان‌ گل‌ها نشاندند.
توی‌ تابوت‌ جنینی‌ شکل‌، طفل‌ شیرخواره‌ را دیدم‌ که‌ نوک‌ پستان ‌چروکیده‌ای‌ را می‌مکید و گریه‌ می‌کرد. می‌دانستم‌ که‌ جریان‌ شیر به‌ نازکی ‌سوزن‌ است‌ و گاه‌ با سوزن‌ هم‌راه‌ که‌ گلو را می‌خراشد و لخته‌های‌ خون ‌منجمد می‌زاید تا شصت‌ سال‌ بعد سر واکند.

نویسنده: حسن‌ اصغری‌

مزاحم

«…در گذشتن از عشق زنان»
شموئیل 1:26

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر بزرگ‌تر، که به مرگ طبیعی در یکی از سال‌های 1890 در ناحیه مورون مرد گفته است. مطمئناً در طول آن شب دراز بی‌حاصل، در فاصله صرف ماته[1] کسی باید آن را از کس دیگر شنیده باشد و آن را تحویل سانتیاگودابووه داده باشد، کسی که داستان را برای من تعریف کرد. سال‌ها بعد، دوباره آن را در توردرا جایی که همه وقایع اتفاق افتاده بود؛ برایم گفتند. داستان دوم، که به طرز قابل ملاحظه‌ای دقیق‌تر و بلندتر بود، با تغییر و تبدیلات کوچک و معمول داستان سانتیاگورا تکمیل نمود. من آن را می‌نویسم چون، اگر اشتباه نکرده باشم، این داستان مختصر و غمناک، نشان‌دهنده وضع خشن زندگی آن روزها در کناره‌های رودخانه پلاته است. من با دقت و وسواس زیاد آن را به رشته تحریر می‌کشم، ولی از هم اکنون خود را می‌بینم که تسلیم وسوسه نویسنده شده و بعضی از نکات را تشدید می‌کنم و راه اغراق می‌پویم.
در توردرا، آنان را به اسم نیلسن‌ها می‌شناختند. کشیش ناحیه به من گفت که سلف او با شگفتی به یاد می‌آورده که در خانه آن‌ها یک کتاب مقدس کهنه دیده است با جلدی سیاه و حروفی گوتیک، در صفحات آخر، نظرش را نام‌ها و تاریخ‌هایی که با دست نوشته شده بود جلب کرده بود. این تنها کتاب خانه بود. بدبختی‌های ثبت شده نیلسن‌ها گم شد همان‌طور که همه چیز گم خواهد شد. خانه قدیمی، که اکنون دیگر وجود ندارد، از خشت خام ساخته شده بود، آن طرف دالان، انسان می‌توانست حیاطی مفروش با کاشی‌های رنگی و حیاط دیگری با کف خاکی ببیند. به هر حال، تعداد کمی به آن‌جا رفته بودند، نیلسن‌ها نسبت به زندگی خصوصی خودشان حسود بودند. در اطاق‌های مخروبه، روی تخت‌های سفری می‌خوابیدند؛ زندگی‌شان در اسب، وسائل سوارکاری، خنجرهای تیغه کوتاه، خوش‌گذرانی پرهیاهو در روزهای شنبه و مستی‌های تعرض‌آمیز خلاصه می‌شد. می‌دانم که آنان بلند قد بودند و موهای قرمزی داشتند که همیشه بلند نگه می‌داشتند. دانمارک، ایرلند، جاهایی که حتی صحبتش را هم نشنیده بودند در خون آن دو جوش می‌زد. همسایگان از آنان می‌ترسیدند، همان‌طور که از تمام مو قرمزها می‌ترسیدند، و بعید نیست که خون کسی به گردنشان بود. یک بار، شانه‌به‌شانه، با پلیس در افتادند. می‌گفتند که برادر کوچک‌تر دعوایی با خوآن ایبررا کرده، و از او نخورده بود که، مطابق با آن‌چه ما شنیده‌ایم، کامال قابل ملاحظه است. آنان گاوچران، محافط احشام و گله‌دزد بودند و گاه‌گاهی کلاهبرداری می‌کردند. به خست مشهور بودند، بجز هنگامی که قمار و شراب‌خواری دست و دل‌شان را باز می‌کرد. از اعقاب آنان، و آن که از کجا آمده‌اند کسی چیزی نمی‌دانست. آنان صاحب یک ارابه و یک جفت گاو بودند.
از لحاظ جسمی کاملاً از جمعیت گردن‌کلفت محل که نام بدشان را به کوستابراوا وام داده بودند مشخص بودند. این موضوع، و چیزهای دیگری که ما نمی‌دانیم، به شرح این موضوع کمک می‌کند که چه‌قدر آن دو به هم نزدیک بودند؛ در افتادن با یکی از آن‌ها به منزله تراشیدن دو دشمن بود.
نیلسن‌ها عیاش بودند، ولی عشق‌بازی‌های وحشیانه آنان تا آن موقع به سالن‌ها و خانه‌های بدنام محدود می‌شد. از این‌رو، وقتی کریستیان خولیانا بورگس را آورد تا با او زندگی کند مردم محل دست از ولنگاری بر نداشتند. درست است که او بدین وسیله خدمتکاری برای خود دست و پا کرد، ولی این هم درست است که سرا پای او را به زرو زیورهای پرزرق‌وبرق آراست و در جشن‌ها او را همراه خود می‌برد. در جشن‌های محقر اجاره‌نشینان، جایی‌که فیگورهای چسبیده تانگو ممنوع بود و هنگام رقص طرفین فاصله قابل ملاحظه‌ای را حفظ می‌کردند. خولیانا سیه چرده بود، چشمان درشت کشیده داشت، و فقط کافی بود به او نگاه کنی تا لبخند بزند. در ناحیه فقیر نشین که کار و بی‌مبالاتی زنان را از بین می‌برد او به هیچ‌وجه بد قیافه نبود.
ابتدا، ادواردو همراه آنان این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. بعد برای کار یا به دلیل دیگری سفری به آرسیفس کرد؛ از این سفر با خود دختری را آورد که از کنار جاده بلند کرده بود. پس از چند روزی، او را از خانه بیرون انداخت. هر روز بد عنق‌تر می‌شد، تنها به بار محله می‌رفت و مست می‌کرد و با هیچ‌کس کاری نداشت. او عاشق رفیقه کریستیان شده بود. در و همسایه، که احتمالاً پیش از خود او متوجه این امر شده بودند، با شعفی کینه‌جویانه چشم‌به‌راه رقابت پنهانی بین دو برادر بودند.
یک شب وقتی ادواردو دیروقت از بار محله برمی‌گشت اسب سیاه کریستیان را به نرده بسته دید. در حیاط برادر بزرگ‌تر منتظر او بود و لباس بیرون پوشیده بود. زن می‌آمد و می‌رفت و ماته می‌آورد. کریستیان به ادوراردو گفت:«می‌رم محل فاریاس مهمانی. خولیانا پیش تو می‌مونه. اگه از اون خوشت میاد، ازش استفاده کن.»
لحن او نیم‌آمرانه، نیم‌صمیمی بود. ادواردو ساکت ماند و به او خیره شد، نمی‌دانست چه‌کار بکند. کریستیان برخاست و فقط با ادواردو خداحافظی کرد؛ خولیانا فقط برای او حکم یک شیئ را داشت، به روی اسب پرید و با بی‌خیالی دور شد.
از آن شب به بعد، آن‌ها مشترکاً از زن استفاده می کردند. هیچ‌کس جزییات آن رابطه پلید را نمی‌دانست، این موضوع افراد نجیب محله فقیر نشین را به خشم‌ آورد. این وضع چند هفته‌ای ادامه داشت، ولی نمی‌توانست پایدار باشد. دو برادر بین خودشان حتی هنگامی که می‌خواستند خولیانا را احضار کنند نام او را نمی‌بردند؛ ولی او را می‌خواستند و بهانه‌هایی برای مناقشه پیدا می‌کردند. مشاجره آنان بر سر فروش پوست نبود، سر چیز دیگر بود. بدون آن‌که متوجه باشند، هر روز حسودتر می‌شدند. در آن محله خشن، هیچ مردی هیچ‌گاه برای دیگران، یا برای خودش فاش نمی‌کرد که یک زن برای او اهمیت چندانی دارد، مگر به عنوان چیزی که ایجاد تمایل می‌کند و به تملک در می‌آید، ولی آن دو عاشق شده بودند. و این برای آنان نوعی تحقیر بود. یک روز بعد از ظهر در میدان لوماس، ادواردو به خوآن ایبررا برخورد، خوآن به او تبریک گفت که توانسته است «تکه» خوشگلی برای خودش دست و پا کند. به نظرم، آن وقت بود، که ادواردو او را کتک مفصلی زد. هیچ‌کس نمی‌توانست در حضور او، کریستیان را مسخره کند.
زن، با تسلیمی حیوانی به هر دو آن‌ها می‌رسید، ولی نمی‌توانست تمایل بیش‌تر خود را نسبت به برادر جوان‌تر، که، گرچه به این قرارداد اعتراض نکرده بود، ولی آن را هم نخواسته بود، پنهان دارد.
یک روز، به خولیانا گفتند که از حیاط اول برای‌شان دو صندلی بیاورد، و خودش هم مزاحم نشود، چون می‌خواستند باهم حرف بزنند. خولیانا که انتظار یک بحث طولانی را داشت، برای خواب بعد از ظهر دراز کشید، ولی به‌ ‌زودی فراخوانده شد. وادارش کردند که تمام مایملکش را بسته‌بندی کند و تسبیح شیشه‌ای و صلیب نقش‌دار کوچکی را که مادرش برای او به ارث گذاشته بود از قلم نیندازد. بدون هیچ توضیحی، او را در ارابه گذاشتند و عازم یک سفر بدون حرف و خسته‌کننده شدند. باران آمده بود، به زحمت می‌شد از راه‌ها گذشت و ساعت یازده شب بود که به مورون رسیدند. آن‌ها او را تحویل خانم رییس یک روسپی خانه دادند. معامله قبلاً انجام شده بود و کریستیان پول را گرفت، و بعداً آن را با ادواردو قسمت کرد.
در توردرا، نیلسن‌ها، همان‌طور که برای رهایی از تار و پود عشق سهمناک‌شان دست‌وپا می‌زدند (که همچنین چیزی در حدود یک عادت بود) سعی کردند شیوه‌های سابق‌شان را از سر بگیرند و مردی در میان مردان باشند. به بازی‌های پوکر، زد و خورد و می‌خوارگی گاه و گدار برگشتند. بعضی مواقع، شاید احساس می‌کردند که آزاد شده‌اند، ولی بیش‌تر اوقات یکی از آنان به مسافرت می‌رفت، شاید واقعاً، و شاید به ظاهر. اندکی پیش از پایان سال برادر جوان‌تر اعلام کرد که کاری در بوئنوس آیرس دارد. کریستیان به مورون رفت، در حیاط خانه‌ای که ما می‌شناسیم اسب خال‌خال ادواردو را شناخت. وارد شد، آن دیگری آن‌جا بود، در انتظار نوبتش. ظاهراً کریستیان به او گفت:«اگه این طوری ادامه بدیم، اسبارو از خستگی می‌کشیم، بهتره کاری برای اون بکنیم.»
او با خانم رییس صحبت کرد، چند سکه‌ای از زیر کمربندش بیرون آورد و آن زن را با خود بردند. خولیانا با کریستیان رفت، ادواردو اسبش را مهمیز زد تا آنان را نبیند.
به نظام قبلی‌شان باز گشتند. راه حل ظالمانه با شکست مواجه شده بود، هر دو آن‌ها در برابر وسوسه آشکار کردن طبیعت واقعی خود تسلیم شده بودند. جای پای قابیل دیده می‌شد، ولی رشته علایق بین نیلسن‌ها خیلی محکم بود-که می‌داند که از چه مخاطرات و تنگناهایی با هم گذشته بودند-و ترجیح می‌دادند که خشم‌شان را سر دیگران خالی کنند. سر سگ‌ها، سر خولیانا، که نفاق را به زندگی آنان آورده بود.
ماه مارس تقریباً به پایان رسیده بود ولی هوا هنوز گرم نشده بود. یک روز یک‌شنبه (یک‌شنبه‌ها رسم بر این بود که زود به بستر روند) اداردو که از بار محله می‌آمد، کریستیان را دید که گاوها را به ارابه بسته است. کریستیان به او گفت:«یالله. باید چند تا پوست برای دکون پاردو ببریم. اونا رو بار کردم. بیا تا هوا خنکه کارمونو جلو بندازیم.»
محل پاردو، به گمانم، در جنوب آن‌جا قرار داشت، راه لاس ترو پاس را گرفتند و بعد به جاده فرعی پیچیدند. مناظر اطراف به آرامی زیر لحاف شب پنهان می‌شد.
به کنار خلنگ‌زار انبوهی رسیدند. کریستیان سیگاری را که روشن کرده بود به دور انداخت و با خون‌سردی گفت:«حالا دست بکار بشیم، داداش. بعد لاشخورا کمکمون می‌کنن. اونو امروز کشتم. بذار با همه خوبیاش این‌جا بمونه و دیگه بیش‌تر از این صدمه‌مون نزنه.»
در حالی‌که تقریباً اشک می‌ریختند، یک‌دیگر را در آغوش کشیدند. اکنون رشته دیگری آنان را به یک‌دیگر نزدیک‌تر کرده بود، و این رشته زنی بود که به طرزی غمناک قربانی شده بود و نیاز مشترک فراموش کردن او.
————————————————————
[1] چای گواتمالایی
نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: احمد میرعلائی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.