داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

غم‌باد

بعد از مرگ‌ِ گیله‌خاتون‌ دخترهای‌ خانه‌ از پله‌های‌ سردابی‌ پایین‌ رفتند. تا او زنده‌ بود جرأت‌ قدم‌گذاشتن‌ به‌ آن‌جا را نداشتند. قفل‌ِ چمدان‌ کهنه‌ی‌ او راشکستند و در آن‌ تمام‌ چیزهایی‌ را پیدا کردند که‌ سال‌ها پیش‌ گم‌ کرده‌ بودند.
بزرگ‌ترین‌شان‌ گوش‌واره‌های‌ یاقوت‌ را در برابر آینه‌ روی‌ تاقچه‌، کنارتارهای‌ خاکستری‌ مو گرفت‌ و دختر سیاه‌موی‌ سی‌ و پنج‌ سال‌ قبل‌ را به‌ یادآورد که‌ از زیر سفیدی‌ تور، یاقوت‌ها بر خاج‌ گوش‌هایش‌ برق‌ می‌زد.
یکی‌ لنگه‌ی‌ کفشی‌ را بیرون‌ آورد که‌ با آن‌ در اولین‌ مهمانی‌ همراه‌ مردی‌رقصیده‌ بود و حالا پاپیون‌ رویش‌ کنده‌ شده‌ بود و پاشنه‌اش‌ لق‌ می‌خورد ودیگری‌ نامه‌ای‌ زرد شده‌ و بی‌فرستنده‌ که‌ هنوز فراموش‌ نکرده‌ بود کلمات‌مرکب‌ پس‌داده‌ و کم‌رنگش‌ دست‌خط‌ِ کیست‌.
بعد از میان‌ پاره‌های‌ پارچه‌، دانه‌های‌ مروارید جامانده‌ از گردن‌بند،اسکناس‌ شاه‌های‌ سرنگون‌ شده‌، تکه‌های‌ ظروف‌ چینی‌ شکسته‌ی‌ توی‌ چمدان‌،عکس‌ مچاله‌ی‌ مردی‌ را پیدا کردند که‌ سال‌ها قبل‌ از دیوار اتاق‌شان‌ آویزان‌ بود.یک‌صبح‌، چشم‌ باز کردند و چهار میخی‌ را دیدند که‌ بی‌هیچ‌ عکسی‌، آن‌ بخش‌سفیدمانده‌ی‌ دیوار را نگاه‌ داشته‌ بود. دیگر هرگز در عکسی‌ موهای‌ مجعد تاشانه‌ رسیده‌، ریش‌ انبوه‌ و عنبیه‌های‌ آبی‌ مردی‌ را ندیدند تا بتواند در قالب‌تمام‌ مردهایی‌ نفس‌ بکشد که‌ بعدها شناختند. کوچک‌ترین‌ِ دخترها تصمیم‌گرفت‌ دیوار سرداب‌ را رنگ‌ بزند و از شلوغی‌ خانه‌ به‌ آن‌جا پناه‌ ببرد. همان‌عصر چمدان‌ کهنه‌ و بسته‌ی‌ رختخواب‌های‌ گیله‌خاتون‌ را زیر درخت‌بهارنارنج‌ حیاط‌ آتش‌ زد.
ماه‌ بعد، لکه‌ی‌ سیاه‌ سوختگی‌ هم‌ دیگر بر کاشی‌های‌ حیاط‌ باقی‌ نمانده‌ بود تازوزه‌های‌ جنون‌آسا و گریه‌های‌ بی‌علتش‌ را یاد کسی‌ بیاورد. تنها شاه‌بانو که‌مادر دخترها بود، شبی‌ از پشت‌ پنجره‌، مردهایی‌ را زیر نور ماه‌ دید که‌ از جاده‌آمده‌ بودند و با بیل‌ و کلنگ‌ زمین‌ را کندند. از میان‌ خاک‌ خشک‌ سال‌هاباران‌نخورده‌، قبری‌ دهان‌ باز کرد و گیله‌خاتون‌ بیرون‌ آمد. صورتش‌ مثل‌وقتی‌ که‌ زنده‌ بود به‌شمعی‌ آب‌شده‌ می‌مانست‌، پر از شیارها و چروک‌های‌عمیق‌ و دو چشم‌ وق‌زده‌ کاشته‌شده‌ میان‌شان‌. مردها بدن‌ استخوانی‌اش‌ را بردوش‌ گرفته‌ و چند بار دور قبر چرخاندند. شاه‌بانو برای‌ اولین‌ و آخرین‌بارتوانست‌ کلمات‌ صدای‌ گیله‌خاتون‌ را واضح‌ بشنود: «گرسنه‌ام‌… دارم‌ ازگرسنگی‌ می‌میرم‌.» بعد از آن‌ هر ماه‌ شب‌های‌ جمعه‌ بادیه‌ای‌ قیمه‌ خیرات‌می‌داد تا دیگر در شب‌های‌ مهتابی‌ وهم‌ نگیردش‌ و گیله‌خاتون‌ را با آن‌ شکل‌غریب‌ نبیند، بی‌غُدّه‌ی‌ بزرگ‌ گلوگاهش‌ که‌ هشتاد و پنج‌ سال‌ قبل‌، نخستین‌چیزی‌ بود که‌ قابله‌ی‌ یهودی‌ بر بدن‌ آغشته‌ به‌ خون‌ و خاکسترش‌ دیده‌ بود. وقتی‌دعای‌ بر پوست‌نوشته‌ی‌ زودزایی‌ را از ران‌ عالم‌تاج‌ باز می‌کرد، گفت‌: «چشمت‌روشن‌ پیله‌خانم‌!»
اما لرزِ صدا، سر بلندنکردنش‌، پچ‌پچ‌ زن‌ها و خنج‌ بر گونه‌کشیدن‌ها در نورپیه‌سوز، همه‌چیز را برای‌ عالم‌تاج‌ روشن‌ کرده‌ بود. پیچیده‌ از درد ورنگ‌باخته‌، از سر خشت‌ بلند شده‌ و در بستر خوابیده‌ بود و صدای‌ سرخ‌جابررا از تاریکی‌ خیاط‌ می‌شنید، به‌ مردی‌ که‌ پشت‌ بام‌ دعای‌ «اخرجکم‌ من‌ بطون‌»می‌خواند، امر می‌کرد پایین‌ بیاید. بعد قدم‌های‌ سنگینش‌ از پلکان‌ بالا آمد.تشت‌ها و کهنه‌های‌ خونی‌ را که‌ بیرون‌ می‌بردند، لحظه‌ای‌ سایه‌اش‌ با شانه‌های‌فروافتاده‌ بر پرده‌ی‌ در افتاد که‌ کلاه‌ نمدی‌ را میان‌ انگشتان‌ مچاله‌ می‌کرد.عالم‌تاج‌ دامن‌ قابله‌ی‌ یهودی‌ را چنگ‌ زد و کلمه‌ها توی‌ دهانش‌ یخ‌ بست‌. قابله‌چاقویی‌ را که‌ برای‌ رماندن‌ آل‌ با آن‌ دور بسترش‌ را خط‌ می‌کشید، کنارانداخت‌ و نوزادِ قُنداق‌شده‌ را در آغوشش‌ گذاشت‌. غده‌ به‌بزرگی‌ سیب‌ِ گلاب‌بود و گریه‌های‌ نوزاد انگار اول‌ در آن‌ می‌پیچید و بعد گره‌گره‌ بیرون‌ می‌آمد. اماقطرات‌ شیری‌ که‌ از نُک‌ پستان‌های‌ عالم‌تاج‌ می‌ریخت‌، غده‌ را از یادش‌ برد وتمام‌ نُه‌ماهی‌ که‌ رو به‌ قبله‌ آیه‌ی‌الکرسی‌ خوانده‌ بود، به‌ شکم‌ کوبیده‌ بود تاسرخ‌جابر بتواند نام‌ پدرش‌ را…
همان‌ شب‌ توفانی‌ شروع‌ شد که‌ روزها ادامه‌ پیدا کرد. مردم‌ «توکا»بی‌توجه‌ به‌ دانه‌های‌ درشت‌ تگرگی‌ که‌ بر سرهای‌شان‌ می‌شکست‌، دسته‌دسته‌برای‌ دیدن‌ نوزاد می‌آمدند. دهان‌ به‌ دهان‌ می‌گشت‌ به‌ خاطر مرگ‌ پدر عالم‌تاج‌زیر شلاق‌ مباشران‌ ارباب‌ و نپرداختن‌ عوارض‌ جاروب‌ است‌ که‌ نوزاد باغم‌بادی‌ به‌ این‌ بزرگی‌ دنیا آمده‌ تا همیشه‌ از گهواره‌ی‌ چوبی‌اش‌ صدای‌ گریه‌ بلندباشد و آن‌قدر ضعیف‌ و ریزجثه‌ باشد که‌ حتی‌ شاخه‌های‌ انار آویخته‌ ازپنجره‌ها هم‌ امید به‌ زنده‌ ماندش‌ را در دل‌ کسی‌ ننشاند. شب‌ ششم‌، بی‌هیچ‌ضیافت‌، پای‌کوبی‌ و تُرنابازی‌، سرخ‌جابر با شکافی‌ ابدی‌ میان‌ ابروها،گوسفندی‌ عقیقه‌اش‌ کرد و نامش‌ را گیله‌خاتون‌ گذاشت‌. بعد سوار بر اسب‌کهرش‌ به‌ نیروهای‌ جنگل‌ پیوست‌ و سوگند وفاداری‌ یاد کرد.
تا هفت‌سال‌ بعد که‌ با چوخای‌ سوراخ‌شده‌ و زخمی‌ مهلک‌ در سینه‌ روی‌پرچین‌ حیاط‌ می‌مرد، دختر تنها کلماتی‌ بی‌معنا به‌ زبان‌ آورد و به‌ سختی‌ راه‌رفت‌. دایم‌ پستان‌ بزرگ‌ عالم‌تاج‌ در دهانش‌ بود یا به‌ دامن‌ چین‌دار اومی‌آویخت‌ که‌ در مطبخ‌ بادنجان‌ تنوری‌ می‌کرد و حصیر می‌بافت‌. غده‌ی‌گلویش‌ روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شد. اولین‌ چروک‌های‌ زودرس‌ زمانی‌ زیرچشم‌هایش‌ نشست‌ که‌ سرخ‌جابر در جنگ‌ «ماکلوان‌» گلوله‌ خورد. قونسول‌روس‌ و قزاق‌هایش‌ پستوهای‌ خانه‌ را گشتند، صندوق‌ِ لباس‌ها را خُرد کردند،لاله‌ها را شکستند، رویه‌ی‌ تشک‌ها را دریدند، با قنداق‌ تفنگ‌ به‌ صورت‌عالم‌تاج‌ کوبیدند اما لحظه‌ای‌ هم‌ گمان‌ نبردند رد مرد زخمی‌ را در چاهی‌بگیرند که‌ دختربچه‌ای‌ شبیه‌ پیرزنان‌، با غده‌ای‌ به‌ اندازه‌ی‌ نارنج‌ زیر گلویش‌، برسرپوش‌ چوبی‌ آن‌ چمبر زده‌ بود و کف‌ دست‌هایش‌ را به‌ هم‌ می‌کوبید.
سه‌ماه‌ قبل‌ از این‌که‌ توده‌های‌ برف‌ «گیلوان‌» سردار جنگل‌ را منجمد کند،سرخ‌جابر در نیمه‌شبی‌ بارانی‌ سوار بر کهرش‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌. بعد از سال‌ها،زیر نور چراغ‌ زنبوری‌ به‌ صورت‌ عالم‌تاج‌ خیره‌ شد که‌ شنل‌ و چموشش‌ را برتنور خشک‌ می‌کرد و تفنگش‌ را با پیه‌ مرغ‌ برق‌ می‌انداخت‌. زنی‌ آن‌قدر مطیع‌و آرام‌ که‌ می‌توانست‌ تمام‌ دربه‌دری‌ و بدبیاری‌های‌ گذشته‌ را تلافی‌ کند. کته‌ی‌از شام‌ مانده‌ را خورد و گفت‌: «یک‌من‌ رفتم‌ و صدمن‌ برگشتم‌ گیله‌مار…»
گیس‌ بلند عالم‌تاج‌ را در مشت‌ گرفت‌ و بافه‌اش‌ را باز کرد. زیر لب‌ گفت‌:«عین‌ شب‌خوس‌ نرم‌!» وقتی‌ زن‌ بسترشان‌ را به‌ زمین‌ گسترد و شعله‌ی‌ چراغ‌ راپایین‌ کشید فکر کرد روزهای‌ جنگ‌ چنان‌ گذشته‌اند تا تنها بفهمد در دنیابه‌هیچ‌ چیز تعلق‌ ندارد. نه‌ عالم‌تاج‌ که‌ از بوی‌ عرق‌ آمیخته‌ به‌ باروت‌، پِهِن‌اسب‌ و گیاهان‌ جنگلی‌ بدنش‌ مست‌ شده‌ بود اما خطوط‌ صورتش‌ بی‌تغییرمانده‌ بود، نه‌ دختری‌ که‌ با چشم‌های‌ باز خواب‌ بود و انگار تقاص‌ گناهانش‌بود.
سپیده‌، قبل‌ از این‌که‌ زین‌ بر گُرده‌ کهرش‌ بگذارد، عکس‌ سردار جنگل‌ را ازشکاف‌ دیوار سرداب‌ بیرون‌ آورد. با قطار فشنگ‌ حائل‌ سینه‌ زیرِ درخت‌نارنج‌ ایستاده‌ بود. موها مجعد و بلند، ریش‌ انبوه‌، کوله‌ بر دوش‌ و تفنگ‌ دردست‌. روزی‌ هم‌ که‌ با زخمی‌ مهلک‌ در سینه‌ روی‌ پرچین‌ حیاط‌ افتاد، قبل‌ ازخزیدن‌ سرمای‌ مرگ‌ به‌ انگشتانش‌، عکس‌ را از چوخایش‌ بیرون‌ آورد. نرده‌هاکمرش‌ را آن‌قدر تا کرده‌ بود تا موهای‌ بلندش‌ به‌ بابونه‌ها بسابد و تمام‌ خون‌بدنش‌ توی‌ پیشانی‌اش‌ جمع‌ شود. صورت‌ بهت‌زده‌ی‌ عالم‌تاج‌ و گیله‌خاتون‌ راکه‌ از دامنش‌ آویزان‌ بود، واژگونه‌، بالای‌ پلکان‌ می‌دید. اما گوش‌هایش‌ به‌ روی‌فریادهای‌ او بسته‌ شد که‌ چهار ماه‌ بعد دختری‌ بی‌غم‌باد بر گلو، به‌ دنیا آورد:شاه‌بانو.
گیله‌خاتون‌ نمی‌دانست‌ چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ است‌. دنبال‌ بوی‌ شور دریایی‌می‌گشت‌ که‌ طغیان‌ کرده‌ بود و شالیزارها و امام‌زاده‌های‌ بی‌معجزه‌ را با خود به‌اعماق‌ برده‌ بود. به‌ جای‌ عالم‌تاج‌، شاه‌بانو غذایش‌ را می‌داد و موهایش‌ رامی‌بافت‌. جای‌ رگبار را خورشیدی‌ داغ‌ گرفته‌ بود که‌ آفتاب‌گردان‌ها رامی‌سوزاند و شیروانی‌ سرخ‌ خانه‌ را بر بالای‌ اتاق‌های‌ پُرشده‌ از دخترهای‌شاه‌بانو سیاه‌ می‌کرد.
یک‌روز، مردی‌ بلندقامت‌ از مینی‌بوسی‌ پیاده‌ شد که‌ در جاده‌ی‌ آسفالته‌ رو به‌پایتخت‌ می‌رفت‌. کنار تابلوی‌ دایره‌ای‌ سفید و قرمز با نقش‌ آهو ایستاد و به‌خانه‌ نگاه‌ کرد. گیله‌خاتون‌ از پشت‌ پرچین‌ برایش‌ دست‌ تکان‌ داد و صدای‌خنده‌اش‌ در غده‌ی‌ به‌بزرگی‌ طالبی‌ شده‌اش‌ گم‌ شد. مرد به‌ جای‌ تفنگ‌ عصای‌سیاهی‌ در دست‌ داشت‌ و چوخایش‌ را با بارانی‌ سیاهی‌ عوض‌ کرده‌ بود. قطارفشنگی‌ حایل‌ سینه‌اش‌ نبود، اما موهای‌ مجعدش‌ شبیه‌ همان‌ زمانی‌ بود که‌ زیردرخت‌ نارنج‌ ایستاده‌ بود و لکه‌های‌ خون‌ سرخ‌جابر مثل‌ گل‌هایی‌ زیرپاهایش‌ شکفته‌ بود. ولی‌ گیله‌خاتون‌ همان‌طور عاشقش‌ شد که‌ درهفت‌سالگی‌، وقتی‌ برای‌ نخستین‌بار میان‌ انگشتان‌ چنگ‌شده‌ی‌ پدر دیده‌بودش‌. پس‌ از آن‌، همیشه‌ در شکاف‌ دیوار سرداب‌، جای‌ اعلامیه‌های‌ قدیمی‌و مرام‌نامه‌ی‌ جنگل‌، پنهانش‌ می‌کرد. عالم‌تاج‌ هرگز نفهمید چرا ساعت‌ها غیبش‌می‌زد، سرش‌ گرم‌ شاه‌بانو بود که‌ اندوه‌ مرگ‌ سرخ‌جابر را از یادش‌ برده‌ بود.چند سال‌ بعد هم‌ که‌ اولین‌ رگه‌های‌ خون‌ را میان‌ پاهای‌ استخوانی‌ دختر پیردید، گمان‌ نبرد با وجود چروک‌های‌ صورتش‌ زیر فشار غده‌های‌ بلوغ‌ خفه‌می‌شود. نفهمید چرا ساعت‌های‌ طولانی‌ در مبال‌ می‌ماند یا تنه‌ی‌ درخت‌ نارنج‌را بغل‌ می‌گیرد و پا دورش‌ حلقه‌ می‌کند. نفهمید چون‌ سینه‌های‌ دخترک‌ به‌کوچکی‌ سینه‌ی‌ مردها بود و دنده‌هایش‌ از لاغری‌ بیرون‌ زده‌ بود، مثل‌ استخوان‌ماهی‌.
گاهی‌ مردم‌ توکا که‌ سوار بر ارابه‌ و درشکه‌ از جاده‌ی‌ خاکی‌ می‌گذشتند،دختر پیری‌ را می‌دیدند که‌ گِل‌ به‌ سر و رویش‌ می‌مالید، مرغابی‌ها دور و برش‌بال‌ تکان‌ می‌دادند و از غده‌ی‌ گلویش‌ صدای‌ وزش‌ باد زمستانی‌ به‌ گوش‌می‌رسید: «وو… وو… وو.»
گالِش‌های‌ سوار بر اسب‌ ورد می‌خواندند و رو به‌ او فوت‌ می‌کردند.بچه‌ها سنگش‌ می‌زدند. حاج‌ مصطفی‌ سرشان‌ داد می‌زد: «چه‌کارش‌ داریدبخت‌برگشته‌ را!» ریش‌ سفیدش‌ را در مشت‌ می‌گرفت‌ و پا زمین‌ می‌کوبید:«جنگ‌، بلبشو، قحطی‌… مار زاییده‌ای‌، چه‌ پاقدمی‌ گیله‌مار!»
عالم‌تاج‌ هیچ‌ نمی‌گفت‌. به‌ دختر پیر یاد می‌داد سر تشت‌ چندک‌ بزند وچرک‌ از تار و پود رخت‌ها دربیاورد. برای‌ قلیان‌، زغال‌ در آتش‌گردان‌ بگذاردو با کوک‌های‌ کج‌ و معوج‌ لباس‌ها را وصله‌ کند و گاه‌ معنی‌ صداهایی‌ را بفهمدکه‌ مثل‌ آبشار از دهانش‌ سرریز می‌کرد.
قبل‌ از خشک‌سالی‌، سرخ‌جابر که‌ سال‌ها روی‌ پرچین‌ چوبی‌افتاده‌ بود وتکان‌ نمی‌خورد، بلند شد. دست‌ بر پشت‌ گذاشت‌ و کمر به‌ جلو و عقب‌ تا کرد.انگار دردی‌ کهنه‌ را از میان‌ مهره‌ها بیرون‌ می‌ریخت‌. بعد سوار بر کهرش‌ که‌همیشه‌ از بابونه‌ها می‌خورد، رو به‌ شالیزارهای‌ جاده‌ی‌ مال‌رو تاخت‌.گیله‌خاتون‌ دنبالش‌ دوید. در میانه‌ی‌ راه‌ شاه‌بانو تغار بر سر رو به‌ خانه‌ می‌آمد.مرد سوار دورش‌ چرخید، چیزهایی‌ گفت‌ و چهل‌گیس‌ از زیر سربیرون‌آمده‌اش‌ را کشید. شاه‌بانو جیغ‌ کشید و تغار از سرش‌ افتاد روی‌ زمین‌.هیچ‌کدام‌ گیله‌خاتون‌ را ندیدند که‌ از آن‌ به‌بعد، عادت‌ِ ایستادن‌ پشت‌ پرچین‌ درجای‌ خالی‌ سرخ‌جابر به‌ سرش‌ افتاد تا مرد سواری‌ را ببیند که‌ دور خانه‌می‌چرخید. به‌ جای‌ چوخای‌ سوراخ‌شده‌ی‌ خونی‌، کُت‌ و شلوار می‌پوشید. درجواب‌ گالش‌ها که‌ «کوج‌ِ آقا» صدایش‌ می‌کردند. شلاق‌ تکان‌ می‌داد، با دیدن‌شاه‌بانو آن‌ را بالا می‌انداخت‌ و می‌گرفت‌ و تا شالیزار یک‌نفس‌ چهارنعل‌می‌تاخت‌. وقتی‌ هم‌ از پله‌های‌ ایوان‌ خانه‌ بالا می‌آمد، چشم‌هایش‌پشت‌دری‌ها را کنار می‌زد.
پیش‌کشی‌های‌ نبات‌ و ترمه‌ را دست‌ عالم‌تاج‌ داد که‌ تعارف‌ می‌کرد و درمهمان‌خانه‌، قاب‌های‌ شیرینی‌ برنجی‌ و لوز را جلوش‌ می‌چید. حاج‌ مصطفی‌بالای‌ اتاق‌ با سگرمه‌های‌ درهم‌ تسبیح‌ می‌چرخاند: «از همو وقتی‌ که‌ قاصدجنگلی‌ها بودی‌ می‌شناسمت‌ چومه‌در، ولی‌ باید دید استخاره‌…»
کوج‌ آقا یکی‌ از زانوها را بغل‌ گرفت‌: «سردار هم‌ اگر معطل‌ استخاره‌ نمانده‌بود، پشت‌ به‌ کوه‌ ابوقبیس‌ می‌داد و کار را تمام‌ می‌کرد.»
اگر دستی‌ شکست‌ از آستین‌ خودمان‌ بود، اگر سری‌ شکست‌ زیر کلاه‌خودمان‌ بود.
چند نفر را تیرباران‌ کرده‌ باشند خوب‌ است‌؟ مگر ما نمی‌توانستیم‌ نفری‌پنج‌تومان‌ از صندوق‌ انقلاب‌ بگیریم‌ و با کشتی‌ قشون‌ روس‌ برویم‌ باکو؟ ولی‌جان‌مان‌ کف‌ دست‌مان‌ بود و آن‌وقت‌ خیلی‌ها تپیده‌ بودند توی‌ خانه‌های‌شان‌و برنج‌ احتکار می‌کردند.
رگ‌های‌ پیشانی‌ حاجی‌ ورم‌ کرد. دهان‌ که‌ باز کرد، عالم‌تاج‌ حرف‌ را به‌خشک‌سالی‌ کشاند و شاه‌بانو چای‌ گرداند. هیچ‌کس‌ به‌ صرافت‌ گیله‌خاتون‌نیفتاد تا وقت‌ رفتن‌ که‌ هرچه‌ گشتند کفش‌های‌ کوج‌ِ آقا را پیدا نکردند.عالم‌تاج‌ چنگ‌ به‌ گونه‌ می‌کشید و در جواب‌ تعارف‌ مرد، گیله‌خاتون‌ را صدامی‌زد. سرداب‌ و انبار را گشت‌. بعد رو به‌ کوره‌راهی‌ در جنگل‌ دوید. پیراهن‌گلدار، جلیقه‌ و تنبان‌ دختر پیر جابه‌جا از شاخه‌ی‌ درخت‌های‌ «راش‌» آویزان‌بود و خود برهنه‌، تا شکم‌ در رودخانه‌ فرو رفته‌ بود. ماهی‌ها دور و برش‌می‌چرخیدند. هر وقت‌ دهان‌شان‌ را به‌ بدن‌ استخوانی‌ او می‌سابیدند، صدایی‌مثل‌ لرزه‌های‌ اعماق‌ زمین‌ از غم‌بادش‌ بیرون‌ می‌آمد. کفش‌های‌ مرد روی‌ آب‌شناور بود و کم‌کم‌ از آب‌ پُر می‌شد.
شبی‌ که‌ مردم‌ به‌ ظرف‌ مسی‌ می‌کوفتند تا اژدهایی‌ را فراری‌ دهند که‌ سایه‌روی‌ ماه‌ انداخته‌ بود، حتی‌ عالم‌تاج‌ هم‌ در میانه‌ی‌ های‌ و هوی‌ رقص‌ زن‌های‌تبجه‌ به‌دست‌، نقاره‌زن‌ها، تاب‌خوردن‌ کاغذهای‌ رنگی‌ در باد و قهر حاج‌مصطفی‌ (که‌ باور نمی‌کرد شاه‌بانو جلوش‌ بایستد و بگوید: زنش‌ می‌شوم‌ حتی‌اگر استخاره‌ بد بیاید…)، گیله‌ خاتون‌ را از یاد برد. تنها وقتی‌ با صدای‌ مسینه‌ها،اژدها سایه‌اش‌ را از روی‌ ماه‌ جمع‌ کرد، یکی‌ از گالِش‌های‌ او را در جاده‌ی‌ خاکی‌پیدا کرد. چمدان‌ به‌ دست‌، با موهای‌ ژولیده‌ و زوزه‌کشان‌ جلو درشکه‌هایی‌ رامی‌گرفت‌ که‌ به‌ پایتخت‌ می‌رفتند.
بعد دیگر جنگلی‌ نبود تا از سایه‌ی‌ درخت‌ها تاریک‌ شده‌ باشد و شالیزارهااز آسمان‌ِ سفید بی‌باران‌ می‌خشکید. هر دو سال‌ یک‌بار، دختری‌ سفید وموخرمایی‌، به‌ دخترهای‌ خانه‌ اضافه‌ می‌شد. کودکی‌های‌شان‌ به‌ تاب‌خوردن‌در وقت‌ خواب‌ روی‌ پاهای‌ استخوانی‌ گیله‌خاتون‌ می‌گذشت‌ و اندازه‌گرفتن‌بلندای‌ قدشان‌ با او بود. یاد می‌گرفتند جلو آینه‌، تارهای‌ اضافی‌ ابرو رابردارند، خالی‌ با مداد کنج‌ِ لب‌ بنشانند، جوراب‌ شیشه‌ای‌ و پیراهن‌ تنگ‌بپوشند. مجلاتی‌ را که‌ از پایتخت‌ می‌آمد ورق‌ بزنند. عکس‌ مردی‌ چشم‌آبی‌ رابه‌ دیوار بکوبند که‌ گیله‌خاتون‌ ساعت‌ها جلوش‌ می‌نشست‌ و با کلمه‌هایی‌نامفهوم‌ چیزهایی‌ به‌ او می‌گفت‌. بعد می‌دیدش‌ که‌ از چارچوب‌ عکس‌ بیرون‌می‌آمد و موهای‌ مجعدش‌ را از صورت‌ کنار می‌زد و لب‌ِ جاده‌ آرنجش‌ را به‌تابلو دایره‌ای‌ سفید و قرمز تکیه‌ می‌داد و با انگشت‌ها بر آهوی‌ روی‌ آن‌ ضرب‌می‌گرفت‌. با نُک‌ پا قلوه‌سنگ‌ها را به‌ این‌طرف‌ و آن‌طرف‌ پرت‌ می‌کرد. گاهی‌عصازنان‌ به‌ خانه‌ نزدیک‌ می‌شد. پشت‌ دری‌ها کنار می‌رفت‌، و صدای‌ خنده‌بلند می‌شد. دخترها به‌ بهانه‌ی‌ رخت‌ روی‌ بند پهن‌کردن‌، کتاب‌خواندن‌،طناب‌زدن‌ و ترشی‌آوردن‌ از پله‌های‌ ایوان‌ پایین‌ می‌آمدند. گیله‌خاتون‌جلوشان‌ می‌ایستاد و به‌ گودی‌ کمر و سینه‌های‌ برجسته‌شان‌ خیره‌ می‌شد. باانگشت‌ِ استخوانی‌ به‌ مرد روی‌ دیوار اشاره‌ می‌کرد و زوزه‌ می‌کشید. صورتش‌تیره‌ می‌شد، انگار روی‌ آتش‌ پخته‌ باشندش‌ و از حرارت‌ آن‌ تنها نقطه‌های‌روشن‌ و براقی‌ روی‌ مردمک‌هایش‌ می‌نشست‌. چنگ‌ به‌ موهایش‌ می‌زد ولباس‌ به‌ تن‌شان‌ پاره‌ می‌کرد. خانه‌ یک‌دفعه‌ از جیغ‌ و گریه‌ پُر می‌شد. صدای‌تند قدم‌ها، افتادن‌ و شکستن‌ چیزی‌. شاه‌بانو سراسیمه‌ و نفرین‌کنان‌ سرمی‌رسید و بافه‌ی‌ دختر پیر را می‌کشید و درِ سرداب‌ را به‌ رویش‌ قفل‌ می‌کرد. تاوقتی‌ بعد از ساعت‌ها گریه‌ و زوزه‌، آن‌ را باز می‌کرد، چشم‌هایی‌ را در میان‌چروک‌هایی‌ عمیق‌ ببیند که‌ از درخشش‌ خاطره‌ها خالی‌ بود. بی‌اعتنا به‌دخترها که‌ می‌کوشیدند از او فاصله‌ بگیرند، رخت‌های‌شان‌ را می‌شست‌، بااشتهایی‌ سیری‌ناپذیر ته‌مانده‌ی‌ غذاهای‌شان‌ را می‌خورد تا ندیده‌ باشند کسی‌ به‌خاطر غمی‌ بی‌نشان‌ که‌ زندگی‌اش‌ را به‌ کابوسی‌ همیشگی‌ بدل‌ کرده‌ بود،این‌قدر بخورد و با صدای‌ کف‌زدن‌ بچه‌های‌ روستایی‌ که‌ دوره‌اش‌ می‌کردند وسیاه‌چوم‌ می‌خواندندش‌، دور خود بچرخد. موهای‌ همیشه‌ سیاهش‌ را افشان‌کند و دست‌های‌ استخوانی‌اش‌ را در هوا تکان‌ دهد. گالش‌ها سوار بر اسب‌می‌گذشتند و می‌خندیدند. گیله‌خاتون‌ پیراهنش‌ را بالا می‌برد و ساق‌های‌هلالی‌ و زانوهای‌ برجسته‌اش‌ را نشان‌ می‌داد. از ران‌های‌ لاغر که‌ بالاترمی‌بردش‌ بچه‌ها هو می‌کردند و داد می‌زدند: «پیر کفتال‌!»
کوج‌ِ آقا شلاق‌ روی‌شان‌ می‌کشید و می‌تاراندشان‌. دختر پیر را با تشر به‌خانه‌ برمی‌گرداند تا عالم‌تاج‌ با نیشگون‌ کبودش‌ کند و پنجره‌های‌ خانه‌ ازفریادهای‌ حاج‌ مصطفی‌ بلرزد: «عار ناموس‌ که‌ ندارم‌ گیله‌مار، اما پسان‌ فردا که‌شکمش‌ را گردنه‌گیرهای‌ از خدا بی‌خبر بالا آوردند، جواب‌ اون‌ خدابیامرز روچی‌ بدم‌؟»
عالم‌تاج‌ در اتاق‌ را بست‌: «بچه‌ مثل‌ دُمَل‌ زیر بغل‌ می‌ماند گُل‌برار، هر چی‌بزرگ‌ می‌شود دردسرش‌ هم‌ زیاد می‌شود.»
آدم‌ آب‌ بپاشد زمین‌ و بو بکشد که‌ چی‌؟ دل‌ به‌ چی‌اش‌ خوش‌ کرده‌ای‌ تو؟
توی‌ انبار حبسش‌ می‌کنم‌ گل‌برار.
این‌قدر دل‌دل‌ نکن‌ زن‌، می‌برمش‌ دارالمجانین‌ پایتخت‌… والله‌، قسم‌ به‌این‌ تنور داغ‌ من‌ خیر هر دوی‌ شما را می‌خواهم‌.
عالم‌تاج‌ با گوشه‌ی‌ چارقد صورتش‌ را پوشاند. دختر پیر را به‌ کلبه‌ی‌ چوبی‌آباجی‌خانم‌ در جنگل‌ برد. برای‌ حفظ‌ از شرّ از ما بهتران‌، زبان‌ مار برایش‌گرفت‌. شب‌ تاسوعا، زیر هفت‌تکیه‌ی‌ شهر توکا، هفت‌ سکه‌ گذاشت‌ و هفت‌خرما خورد تا اگر دختر شفا بگیرد تا آخر عمر معتکف‌ِ بقعه‌ی‌ خواهرامام‌بکندش‌. ناامید که‌ شد، کتکش‌ می‌زد و در سرداب‌ را به‌ رویش‌ قفل‌ می‌زد.
زوزه‌های‌ گیله‌خاتون‌ که‌ ناله‌هایی‌ بریده‌بریده‌ می‌شد، سراغ‌ مرد پنهان‌ درشکاف‌ دیوار می‌رفت‌. حشره‌ها تفنگ‌ و کوله‌هاش‌ را جویده‌ بودند وچوخایش‌ پوسته‌ پوسته‌ شده‌ بود. بعد از چارچوب‌ زرد شده‌ی‌ عکس‌ بیرون‌ آمدو چشم‌هایش‌ یک‌دفعه‌ آبی‌ شد. خمیازه‌ کشید و مشتی‌ به‌ قطار فشنگ‌ حائل‌سینه‌اش‌ کوبید. از قفل‌ بسته‌ی‌ سرداب‌، حلقه‌ی‌ چاه‌ و درخت‌ نارنج‌ گذشت‌ و لب‌ِجاده‌ی‌ خاکی‌ ایستاد و به‌جای‌ خداحافظی‌ انگشت‌ها را تکان‌ داد. حالا وانمودمی‌کرد، منتظر ماشین‌هایی‌ است‌ که‌ بوق‌زنان‌ رو به‌ پایتخت‌ می‌رفتند. اما سوارهیچ‌کدام‌ نمی‌شد.
نزدیک‌ غروب‌، کوج‌ِ آقا به‌ خانه‌ برمی‌گشت‌ با موهای‌ یک‌دست‌ سفید شده‌و قوزی‌ بر پشت‌. شب‌هایش‌ به‌ چندک‌زدن‌ پشت‌ منقل‌، چسباندن‌ شیره‌ی‌کوکنار به‌ حقه‌ی‌ وافور، چرت‌زدن‌ با پارازیت‌ رادیو می‌گذشت‌. کرخت‌ وسست‌ از پشت‌ دود،هاله‌ی‌ دخترهایی‌ را می‌دید، شبیه‌ جوانی‌های‌ شاه‌بانو که‌حالا شبیه‌ پیری‌ عالم‌تاج‌ شده‌ بود. با شکم‌ بزرگ‌شده‌، از زایمان‌های‌ پشت‌ سرهم‌، انگار هنوز دختری‌ در آن‌ مانده‌ است‌. شاه‌بانو چادرنماز بر سر، در برابرسجاده‌ برای‌ دخترهایی‌ دعا می‌کرد که‌ تا ابد در خانه‌اش‌ ماندگار شده‌ بودند.اگر به‌ پایتخت‌ می‌رفتند، با همان‌ لباس‌هایی‌ برمی‌گشتند که‌ موقع‌ رفتن‌ به‌ تن‌داشتند. خسته‌، دل‌سرد با چند چین‌ ریز زیر چشم‌ها و روزهایی‌ که‌ باخیال‌بافی‌ می‌گذشت‌ و خانه‌ای‌ که‌ از تکرار مداوم‌ آن‌ها در یک‌دیگر و جنگ‌ ودعواهای‌شان‌ اشباع‌ شده‌ بود.
کوج‌ آقا می‌گفت‌: «گوشم‌ سنگین‌ شده‌!» اما همه‌چیز را می‌شنید و در دود وبوی‌ زغال‌ها، نفیر انفجارهای‌ هواپیماهای‌ انگلیسی‌ را می‌شنید. با خودواگویه‌ می‌کرد: «اردوی‌ مفاجر شبیه‌ ستون‌ جنگی‌ نبود، انگار رفته‌ بودیم‌تماشای‌ معرکه‌گیری‌. آن‌همه‌ اسب‌، فلک‌ و کند و زنجیر. سردار با دوربین‌نگاه‌شان‌ می‌کرد که‌ به‌ اُسرا کاری‌ نداشتنه‌ باشیم‌.»
انعکاس‌ صداها خسته‌ و زنگ‌دار توی‌ گوشش‌ طنین‌ می‌انداخت‌، مثل‌چیزی‌ که‌ واقعیت‌ نداشت‌. جنگل‌ و شالیزارها هم‌ نبودند و دریا عقب‌ نشسته‌بود و دیگر طغیان‌ نمی‌کرد. صدای‌ سیرسیرک‌ها جایش‌ را به‌ عوعوی‌ سگ‌هاداده‌ بود و حاصل‌خیزی‌ خاک‌ به‌ پوکی‌ و بی‌ثمری‌ و خانه‌اش‌، پر شده‌ ازدخترهایی‌ که‌ نمی‌دانستند چه‌ می‌خواستند و جوانی‌هایش‌ را عقب‌ می‌راندندکه‌ برای‌ پنهان‌کردن‌ سیصد قبضه‌ از باقی‌مانده‌ تفنگ‌های‌ نیروهای‌ جنگل‌،توی‌ زمین‌ چاله‌ می‌کند. اما ته‌ گودال‌ به‌جای‌ تفنگ‌، زغال‌های‌ منقل‌ بودند که‌می‌گداختند. جرقه‌ می‌زدند و خاکستر می‌شدند. دود به‌ شکل‌ گیله‌خاتون‌درمی‌آمد که‌ آتش‌گردان‌ می‌چرخاند و دایره‌ای‌ سرخ‌ میان‌ سیاهی‌ باز می‌کرد واز آن‌ مردی‌ بیرون‌ می‌آمد که‌ کلاغ‌ها یکی‌ از چشم‌های‌ آبی‌اش‌ را از کاسه‌درآورده‌ بودند. به‌جای‌ موهای‌ مجعد، در سر تراشیده‌اش‌، زخم‌های‌ چاقوشکل‌ برگ‌ چنار درست‌ کرده‌ بود. به‌جای‌ تفنگ‌ همیشه‌ گونی‌ بر کول‌ می‌کشیدکه‌ پر بود از تراشه‌های‌ بید. آنها را زیر بغل‌ کشته‌هایی‌ می‌گذاشت‌ که‌ در تپه‌هاو جاده‌ها و جنگل‌ افتاده‌ بودند، تا روز رستاخیز به‌ کمک‌ آن‌ بتوانند از قبربیرون‌ بیایند.
روزی‌ که‌ با قواره‌ای‌ پارچه‌ی‌ ارزان‌قیمت‌ به‌ خانه‌ آمد، بوی‌ تمام‌ مرده‌های‌شهر را با خود آورد. گالش‌هایش‌ را زیر بغل‌ گرفت‌ و پایین‌ اتاق‌ روبه‌روی‌حاج‌مصطفی‌ نشست‌ که‌ می‌گفت‌: «کتکش‌ که‌ نمی‌زنی‌،ها؟»
مرد سقزی‌ از جیب‌ بیرون‌ آورد و به‌ دهان‌ انداخت‌.
با توام‌! مگر گوشت‌ سوراخ‌ ندارد؟
مرد خندید: «پلو.. پلو جور می‌کنم‌ حاجی‌… پلو…»
کتکش‌ که‌ نمی‌زنی‌؟
پلو جور می‌کنم‌… پلو حاج‌آقا!
عالم‌تاج‌ استکانی‌ چای‌ آورد و پنجره‌ را باز کرد: «دختر به‌ کسی‌ نمی‌دم‌ که‌حلوای‌ جنازه‌ی‌ مردم‌ نان‌ِ شبش‌ باشد.»
حاجی‌ اخم‌ کرد: «تا سگ‌ ماده‌ قر و قمیش‌ نیاد سگ‌ نر نمی‌داند از کدام‌ راه‌باید برود… خودم‌ دو سه‌ بار دیدم‌شان‌. از پشت‌ پرچین‌ به‌ این‌ گیس‌بریده‌ نگاه‌می‌کرد که‌ لخت‌ و عور… استغفرالله‌، کلاه‌ بی‌غیرتی‌ که‌ نمی‌توانم‌ سرم‌ بگذارم‌.خیلی‌ هم‌ بچه‌گری‌ کرده‌ برایت‌؟»
عالم‌تاج‌ با گوشه‌ی‌ چارقد صورت‌ را پوشاند. بعد از پشت‌ پنجره‌ رفتن‌مرده‌شوی‌ را دید و گیله‌خاتون‌ را. دست‌ها را از دو طرف‌ باز کرده‌ بود و پامی‌گذاشت‌ جای‌ پای‌ بر گِل‌ مانده‌ی‌ مرد گالِش‌. باران‌ می‌بارید اما در گوشه‌ای‌ ازآسمان‌ آفتاب‌ می‌تابید و محلی‌ها می‌گفتند عروسی‌ مادر شغال‌ است‌. شاه‌بانواز پشت‌ پنجره‌، دختر را می‌دید که‌ پا می‌گذاشت‌ جای‌ پای‌ مردی‌ که‌ عصازنان‌دور خانه‌ می‌گشت‌. پشت‌ درختی‌ پنهان‌ می‌شد و سیگار می‌کشید و حالا درحاشیه‌ی‌ جاده‌ی‌ کنار تابلوی‌ دایره‌ای‌ سفید و قرمز آهو ایستاده‌ بود و صورتش‌حالتی‌ داشت‌ انگار منتظر بود با نزدیک‌تر شدن‌ دختر پیر، برای‌ همیشه‌ برود.اما گیله‌خاتون‌ به‌ جای‌ او، مرد مرده‌شویی‌ را می‌دید که‌ کوله‌اش‌ را باز کرده‌ بودو تراشه‌ای‌ بید را بیرون‌ می‌آورد و به‌ هوا می‌پاشید. تراشه‌ها پیچ‌ و تاب‌می‌خوردند و از جلو تصویر موهوم‌ مردان‌ جنگلی‌ سوار بر اسب‌، قزاقان‌تفنگ‌ بر دوش‌، کومه‌های‌ چوبی‌، باران‌های‌ بی‌امان‌، دریای‌ طغیان‌کرده‌،درخت‌ نارنج‌ حیاط‌ و پرچین‌ِ چوبی‌، می‌گذشتند و زیر بغل‌های‌ گیله‌خاتون‌می‌نشستند که‌ کنار چمدانش‌ مرده‌ بود. با کف‌ پاهای‌ قاچ‌قاچ‌ و دست‌هاصلیب‌وار بر سینه‌. چروک‌های‌ صورتش‌ ناپدید شده‌ بود، چشم‌هایش‌ کم‌کم‌زیر پرده‌ی‌ لزجی‌ کدر می‌شد، اثری‌ از غم‌باد بر گلویش‌ نبود و موهای‌ یک‌دست‌سیاهش‌ در هشتاد و پنج‌ سالگی‌ به‌ دختربچه‌ای‌ شبیه‌اش‌ کرده‌ بود.
شاه‌بانو خیرات‌ می‌داد و به‌ اتاق‌های‌ خانه‌ نگاه‌ می‌کرد که‌ از ازدحام‌دخترها خفه‌ شده‌ بود. کسانی‌ که‌ شیره‌ی‌ کوکنار کوج‌ِ آقا، خیره‌سر و لج‌بازبارشان‌ آورده‌ بود. همیشه‌ چیزی‌ عجیب‌ در زندگی‌شان‌ بود، درگوش‌واره‌های‌ یاقوت‌، کفش‌های‌ بی‌پاشنه‌، نامه‌های‌ بی‌نشان‌ که‌ گذشت‌ زمان‌هم‌ نمی‌توانست‌ واداردشان‌ تا برای‌ کسی‌ بازگویش‌ کنند. باید مثل‌ رازی‌همیشه‌ پنهان‌ می‌ماند. شاید حتی‌ در چمدانی‌ کهنه‌ و رنگ‌ و رو رفته‌.
شاه‌بانو آه‌ کشید: «ای‌ بیچاره‌… تمام‌ زندگی‌ت‌ همین‌ یک‌ چمدان‌ بود؟»
نویسنده: ناتاشا امیری‌

مؤمنان‌

در میهمانی‌ زن‌ِ پهلودستی‌اش‌ لیموناد زنجبیلی‌ مزمزه‌ می‌کند، هر چند می‌داند او طرفدار پر و پاقرص‌ وُدکا مارتینی‌ است‌. به‌ نوشابه‌ی‌ گازدار اشاره ‌می‌کند و می‌گوید: «چله‌روزه‌؟» زن‌ سرش‌ را به‌ علامت‌ تصدیق‌ تکان‌ می‌دهد. چشمانش‌ هم‌چون‌ تندیسی‌ آرام‌ است‌. مرد می‌داند او یک‌ مؤمنه‌ است‌. او هم ‌همین‌طور. اجازه‌ بدهید او را کِردو بنامیم‌.
کِردو در زیرزمین‌ کلیسایی‌ است‌. هم‌راه‌ با چهار بانوی‌ سال‌خورده‌، عضو کمیته‌ی‌ کلیسای‌ چرچ‌ هریتیج‌ است‌. مشکل‌شان‌ این‌ است‌ که‌ قصد دارند به ‌کلیسای‌ جدیدی‌ با دیوارهای‌ پلاستیک‌ سفید نقل‌ مکان‌ کنند و نمی‌دانند با این‌همه‌ اسباب‌ و اثاثه‌ی‌ کهنه‌ی‌ مذهبی‌ چه‌کار بکنند؟ این‌ وسایل‌ قرن‌ها روی‌ هم‌انباشته‌ شده‌؛ نیمکت‌های‌ پشت‌دار و پاگرم‌کن‌های‌ حلبی‌ از عمارت‌های‌ سال‌1736، چهارپایه‌های‌ مفروش‌ نیایش‌ و کیسه‌های‌ مخمل‌ خیرات‌ ازعمارت‌های‌ سال‌ 1812، نیمکت‌ شمّاس‌ گوتیک‌ عظیم‌الجثه‌، از چوب‌ِ بلوط‌ قُبه‌دار، از بناهای‌ سال‌ 1885، که‌ بلند کردن‌ و جابه‌جا کردنش‌ هفده‌ مرد غیرروحانی‌ را از پا درمی‌آورد. آن‌ روزها آدم‌ها باید خیلی‌ غول‌پیکر بوده‌ باشند، آدم‌های‌ غول‌پیکرِ مؤمن‌.
بانویی‌ سال‌خورده‌ بر روی‌ دسته‌های‌ لایی‌دار نیمکت‌ بالا می‌رود، ذرات ‌گرد و غبار از زیر پاهایش‌ به‌ هوا برمی‌خیزد. از قبه‌ی‌ پشت‌ نیمکت‌ پرزرق‌‌وبرق‌ چیزی‌-نوعی‌ جواهر-را می‌آورد. آن‌ را دست‌‌به‌دست‌ می‌دهند. عکسی‌است‌ قهوه‌ای‌رنگ‌، از بچه‌ای‌ مربوط‌ به‌ دوره‌ی‌ ویکتوریا با تاجی‌ کاغذی‌ بر سر، که‌ در شیشه‌ای‌ ترک‌دار کار گذاشته‌ شده‌ است‌.
زن‌ اولی‌ می‌گوید: «شاید کلیسایی‌ که‌ تازه‌ ساخته‌ شده‌ بخواهد این‌ها رابخرد.»
زن‌ دومی‌ می‌افزاید: «از آن‌ فرقه‌های‌ جدید کالیفرنیایی‌.»
کِردو می‌گوید: «ابداً. کسی‌ این‌ آت‌ و آشغال‌ها را نمی‌خواهد.»
زن‌ سومی‌ با التماس‌ می‌گوید: «حداقل‌ بگذارید یک‌ دلال‌ عتیقه‌ بیاوریم‌ تاقاب‌ عکس‌ها را قیمت‌ بگذارد.» آن‌ها در پشت‌ پیانوی‌ کوچک‌ قدیمی‌ و جعبه‌ی‌ کتاب‌های‌ مزامیر پیچیده‌ شده‌، شاید چهل‌ قاب‌ عکس‌ را از پوشش ‌درآورده‌اند، همگی‌ خالی‌اند. «امروزه‌ مردم‌ برای‌ چنین‌ چیزهایی‌ پول‌ زیادی ‌می‌دهند.»
کِردو می‌پرسد: «کدام‌ مردم‌؟» باورش‌ نمی‌شود، زیرزمین‌ خالی‌ از هوا به‌نظر می‌رسد، نمی‌تواند نفس‌ بکشد. بخاری‌ قدیمی‌ شروع‌ به‌کار می‌کند.ارتعاش‌ هیجان‌انگیزش‌ تراشه‌های‌ شُل‌ و وِل‌ پوشال‌ پنبه‌ی‌ کوهی‌ لوله‌ها را به‌لرزه‌ درمی‌آورد. تراشه‌ها مثل‌ برف‌ بر کتاب‌های‌ کهنه‌ی‌ مزامیر، قاب‌ عکس‌ها، چهارپایه‌های‌ پیانو، صندلی‌های‌ شکسته‌ی‌ مدرسه‌ی‌ یک‌شنبه‌، تابلوی‌ حضور وغیاب‌ با ستاره‌های‌ پشت‌ چسب‌دار خراب‌شده‌، کفش‌های‌ بولینگ‌ مسابقات ‌باشگاه‌ پیرمردان‌، چهارپایه‌های‌ نیایش‌ فرسوده‌ مانند یوغ‌ِ ورزاو، پاگرم‌کُن‌های‌ حلبی‌ سوراخ‌ سوراخ‌ مثل‌ رنده‌های‌ کلم‌، فرو می‌ریزند. خداوندا، غم‌انگیز است‌. پرودگارا.
بانوی‌ سال‌خورده‌ی‌ چهارمی‌ پاکتی‌ با خود آورده‌ است‌. از داخل‌ آن‌ کهنه‌های‌ گردگیری‌، یک‌ بُطر ویندکس‌، رنگین‌کمانی‌ از نشانه‌های‌ شگف‌انگیز، تعدادی‌ برچسب‌ حمل‌ و نقل‌ در دو رنگ‌-سبز برای‌ نگه‌داری‌ وقرمز برای‌ از بین‌بردن‌-بیرون‌ می‌آورد. به‌ سرعت‌ می‌گوید: «بیایید کاری‌ بکنیم‌. بیایید آن‌چیزهایی‌ را که‌ به‌ درد نمی‌خورند از آن‌هایی‌ که‌ به‌ درد می‌خورند سوا کنیم‌.»
کِردو به‌ دیدار کشیش‌ می‌رود. او آدم‌ بسیار خبره‌ای‌ است‌. می‌گوید:«امروز سهام‌ داوجونز 3/2% کاهش‌ یافت‌. یک‌صدای‌ مزاحم‌ از میان‌ صداهامان‌ کم‌تر.»
زن‌ِ کشیش‌ برای‌شان‌ چای‌ و عسل‌ می‌آورد. شیشه‌ی‌ عسل‌ در شعاعی‌ از پرتوآفتاب‌ غبارآلود خانه‌ی‌ کشیش‌ می‌درخشید. موهای‌ زن‌ کشیش‌ به‌ شکل‌ کندوی ‌بلندی‌ رو به‌ بالاست‌. او زنی‌ست‌ موبور و هوس‌انگیز. زن‌ کِردو سبزه‌گون‌ و بی‌سر و زبان‌ است‌. در حالی‌ که‌ زاهدانه‌ چای‌ را مزمزه‌ می‌کند، می‌اندیشد، حالا بخر، بعداً پولش‌ را بده‌.
کِردو کلیسای‌ جدید را با دقت‌ وارسی‌ می‌کند. پوسته‌ی‌ براق‌ گنبدی ‌شکل‌ که ‌از پلاستیک‌ سفید است‌، مجموعه‌ی‌ اتاق‌ را با رنگ‌ روشنی‌ منعکس‌ می‌کند. او در نیوکوشن‌ کامیتی‌ انجام‌ وظیفه‌ کرده‌، جایی‌ که‌ با گروهی‌ از آرشیتکت‌ها هم‌کاری‌ می‌کرده‌، جلسات‌ بی‌پایان‌ و طرح‌های‌ بی‌شمار به‌ اجرا درمی‌آورده‌. این‌جا نامرادی‌های‌ پیش‌ پاافتاده‌ی‌ بسیاری‌ وجود دارد. محل‌ منبر از هم‌گامی‌ بامکان‌ خطابه‌ خودداری‌ می‌کند. مناره‌ی‌ کلیسا در توفان‌ مویه‌ می‌کند. دیوارهای‌ جداکننده‌ی‌ اتاق‌ مدرسه‌ی‌ یک‌شنبه‌، وقتی‌ به‌ سر جای‌ همیشگی‌شان‌ کشیده ‌می‌شوند خراشیده‌ شده‌ و تاب‌ برمی‌دارند. اُرگ‌ از جنس‌ فایبرگلاس‌ است‌. کانال‌ از مجرای‌ عوضی‌ هوا به‌ پایین‌ می‌دهد و مدام‌ شمعک‌ کوره‌ی‌ دیواری‌ را خاموش‌ می‌کند. ابعاد اتاق‌ دیگ‌ بخار آدم‌ را بر سر شوق‌ نمی‌آورد. پی‌ساختمان‌ پیش‌ از این‌ تَرَک‌ برداشته‌ است‌. کِردو با نگاه‌ تَرک‌ِ پُراِعوجاج‌ را دنبال ‌می‌کند. زمین‌، البته‌، ناگهان‌ فرو می‌ریزد. منقبض‌ می‌شود، صفحات‌ قاره‌ای‌ درحال‌ لغزیدن‌ هستند. با وجود این‌ آدم‌ به‌ نحوی‌ انتظار دارد که‌ زمین‌ زیر کلیسا پابرجا بماند. به‌ این‌ ترتیب‌، باز هم‌ معجزات‌ امری‌ روزمره‌ و جبری‌ خواهند بود. می‌اندیشد، هم‌چون‌ زلزله‌ی‌ لیسبون‌، ایمانش‌ می‌لغزد.
کتاب‌ سنت‌ آگوستین‌ را می‌خواند. هوا خیلی‌ داغ‌، درخشان‌، خیره‌کننده‌ و توفانی‌ است‌. «آه‌ پرودگارا، آیا به‌راستی‌ چیزی‌ در من‌ هست‌ که‌ نشان‌ از تو داشته‌ باشد؟ آیا زمین‌ و آسمانی‌ که‌ آفریده‌ای‌، و در آن‌ من‌ را خلق‌ کرده‌ای‌، نشان‌ از تو دارد؟ یا، چون‌ جز به‌ اراده‌ی‌ تو چیزی‌ نمی‌تواند وجود داشته‌ باشد، آیا هر آن‌چه‌ هست‌ نشان‌ از تو دارد؟ پس‌ از آن‌جا که‌ من‌ هم‌ وجود دارم‌، چراباید در طلب‌ باشم‌ که‌ تو در من‌ درآیی‌، که‌ درنمی‌آیی‌، آیا تو در من‌ نیستی‌؟ چرا؟» موضوع‌ بسیار جدی‌، هولناک‌ و هیجان‌انگیز است‌. کِرد و مجبور است ‌بلند شود و با نوشیدنی‌ خودش‌ را تسکین‌ دهد، طوری‌ که‌ بتواند به‌ خواندن ‌ادامه‌ دهد. آگوستین‌ با حاشیه‌ی‌ سرسام‌آوری‌ قلم‌انداز را ادامه‌ می‌دهد؛ او تقریباً خداوند را به‌علت‌ دوره‌ی‌ طفولیت‌ ذلت‌بارش‌، برای‌ شلاق‌خوردنش‌ به‌عنوان‌شاگرد مدرسه‌، در مظان‌ اتهام‌ قرار می‌دهد، بعد حرفش‌ را پی‌‌می‌گیرد، خودش‌ را سرزنش‌ می‌کند و خداوند را مُبرّا می‌کند… نگذار روح‌ و روانم‌ درتحت‌ تعالیمت‌ به‌ سستی‌ گراید، و اجازه‌ نده‌ در اقرار به‌ تمامی‌ رحمت‌هایت‌ به‌ ضعف‌ گرایم‌، که‌ به‌ موجب‌ آن‌ مرا از بدترین‌ راه‌ها رهانیده‌ای‌، تو قادر مطلق‌فراتر از تمامی‌ وسوسه‌هایی‌ که‌ زمانی‌ دنبال‌ می‌کردم‌ مایه‌ی‌ شادمانی‌ام‌ شدی‌… این‌ فوق‌العاده‌ است‌، نرمشی‌ وجود ندارد. کِردو نوشیدنی‌ دیگری‌ درست‌می‌کند، از پنجره‌ به‌ بیرون‌ چشم‌ می‌دوزد، می‌گذارد گربه‌ داخل‌ شود، از بچه‌ای‌ می‌پرسد روزش‌ در مدرسه‌ چه‌طور گذشته‌، هر چیزی‌ برای‌ خلاصی ‌از این‌ گردباد… آیا همه‌چیز دود و باد نیست‌؟ آیا چیز دیگری‌ وجود نداشت‌ که‌با آن‌ قوه‌ی‌ تعقل‌ و گفتار مرا به‌کار گیری‌؟ حمد و ثنایت‌، پرودگارا، حمد و ثنایت ‌شاید شاخه‌ی‌ نرم‌ و نازک‌ جانم‌ را با تکیه‌ بر کتاب‌ مقدست‌ آرام‌ و قرار دهد، طوری‌ که‌ در میان‌ این‌ مسایل‌ پوچ‌ و تهی‌ رفته‌رفته‌ به‌ خاموشی‌ نگراید، طعمه‌ای‌ ملوث‌ برای‌ آلودن‌ هوا. زیرا که‌ آدمیان‌ به‌ طرق‌ بسیاری‌ برای ‌فرشتگان‌ نافرمان‌ قربانی‌ می‌کنند. نمی‌تواند ادامه‌ بدهد. چهاردهه‌ به‌ انتظار بوده‌ است‌ تا این‌ کتاب‌ را بخواند، قلبش‌ تاب‌ مقاومت‌ ندارد. کتاب‌ بسیار صریح‌ و گزنده‌، بی‌رحم‌ و خردمندانه‌ است‌، هیچ‌ شائبه‌ای‌ در آن‌ وجود ندارد. کِردو در عوض‌ آن‌ ضمیمه‌ی‌ مجله‌ی‌ یک‌شنبه‌ی‌ نیویورک‌ تایمز را می‌خواند. «چین‌: نقش‌های‌ جدید و قدیم‌.»، «بورژوازی‌ سیاه‌ از گتو می‌گریزد.»، «من‌ گُل‌ِجعفری‌ بودم‌.»، صفحات‌ مصور ورزشی‌، اخبار هنری‌ را ورق‌ می‌زند. کتاب ‌سنت‌ آگوستین‌ را در جای‌ خودش‌ توی‌ قفسه‌ می‌گذارد، بین‌ مارکوس ‌اورلیوس‌ و بوتیوس‌. آن‌جا جاش‌ امن‌ است‌. دوباره‌ آن‌ را پایین‌ خواهد آورد، وقتی‌ که‌ شصت‌ و پنج‌ سالش‌ است‌ و حاضر و آماده‌. آن‌چه‌ را که‌ تو می‌بینی‌، پروردگارا، و دم‌ برنمی‌آوری‌، صبور و با رحم‌ و شفقت‌ بسیار. آیا برای‌ همیشه ‌دم‌ بر نخواهی‌ آورد؟
کِردو در مُتل‌ است‌. مخلوطی‌ از ودکا ورموت‌ و یک‌ قوطی‌ لیموناد زنجبیلی‌، محض‌ احتیاط‌ با خود آورده‌ است‌. زن‌ هم‌ راهش‌ را نمی‌تواند از راه‌به‌در برد، هنوز چله‌روزه‌ است‌. زن‌ از قوطی‌ لیموناد جرعه‌ جرعه‌ می‌نوشد و او از نوشیدنی‌ مخلوط‌، یک‌دیگر را تحسین‌ می‌کنند. باعث‌ شادی‌ هم‌ می‌شوند. چون‌ مؤمن‌ هستند. اعمال‌شان‌ دارای‌ جنبه‌ی‌ فوق‌العاده‌ای‌ از زیبایی‌ و مخاطره‌ است‌. آن‌ دو دوزخی‌ بودن‌ را سرسری‌ می‌گیرند؛ اگرچه‌ آن‌ را بر زبان ‌نمی‌آورند. متناسب‌ با حق‌شناسی‌ و شعفی‌ که‌ احساس‌ می‌کنند، تنها ازچیزهای‌ پر از لطف‌ و محبت‌ حرف‌ می‌زنند. کِردو برای‌ این‌که‌ او را از نو به‌ هیجان‌ آورد از کتاب‌ سنت‌ آگوستین‌ نقل‌ می‌کند: اگر آدمیان‌ مایه‌ی‌ مسرتت‌ می‌شوند، در برخورد با آن‌ها شکر خدای‌ را به‌ جای‌ آور، و مبادا که‌ از خالق‌خود و از آن‌چه‌ مایه‌ی‌ شادمانی‌ و تکدر توست‌ روی‌ برگردانی‌.
کِردو در بیمارستان‌ بستری‌ است‌. دچار حادثه‌ شده‌ است‌، و بعد عمل‌ جراحی‌. در حالی‌ که‌ اثر دار و در خونش‌ فروکش‌ می‌کند، درد مانند ماهی‌مرکب‌ سمی‌، که‌ از زیر شناگر غوطه‌وری‌ در اقیانوس‌ بالا می‌آید، سربرمی‌آورد. زانویش‌ را محکم‌ می‌گیرد. رهایش‌ نخواهد کرد. با توجه‌ به‌ ساعت ‌شب‌تاب‌ روی‌ میز دو ساعت‌ مانده‌ است‌ تا بتواند زنگ‌ پرستار را بزند و سهم‌ دیمرول‌ خودش‌ را بخورد. تنها پنجره‌ای‌، شهر خلوت‌ و روشن‌ از چراغ‌ خیابان‌ها را در معرض‌ تماشا می‌گذارد. کِردو دعا می‌خواند، با صدای‌ بلند. این‌ عبادت‌ محاوره‌ای‌ طولانی‌ است‌، نه‌ اعتذارآمیز و نه‌ شبهه‌انگیز، درد و رنجش‌ او را در وضعیت‌ جدیدی‌ قرار داده‌ است‌. با صدای‌ بلند حرف‌ می‌زند، انگار در تلویزیون‌ دارد اخبار نیمه‌شب‌ را می‌گوید. ناگهان‌ عرق‌ دل‌پذیر برتنش‌ می‌نشیند. به‌طرز معجزه‌آسایی‌ آرام‌ می‌گیرد. ماهی‌ مرکب‌ رهایش‌ می‌کند، به‌ اعماق‌ ناشناخته‌ عقب‌ می‌نشیند. وقتی‌ پرستار می‌آید می‌بیند که ‌کِردو خواب‌ است‌. صبح‌ سرزده‌ است‌. در سرتاسر راه‌رو، دانه‌های‌ تسبیح‌ تیک‌تیک‌ صدا می‌کنند.
کِردو در مترو نشسته‌ است‌. روبه‌روی‌ مردان‌ دیگری‌ که‌ تکان‌تکان ‌می‌خورند و در نوسان‌اند، تکان‌ تکان‌ می‌خورد و در نوسان‌ است‌. سر کاربرمی‌گردد، هر چند حالا می‌لنگد. برای‌ همیشه‌ خواهد لنگید. تن‌ از خطا چشم‌ نمی‌پوشد. فقط‌ خداوند بخشاینده‌ است‌. بین‌ دو ایست‌گاه‌، مترو بر روی‌ پلی‌، در روشنایی‌ بالا می‌آید. پایین‌، رودخانه‌ در تلألو است‌، انگار آلوده‌ نیست‌، قایق‌های‌ شراعی‌ در بادِ هوای‌ درخشان‌ یک‌بری‌ می‌شوند. کِردو آن‌ معبر را در بیده‌ی‌ مقدس‌ به‌خاطر می‌آورد، وقتی‌ که‌ یکی‌ از اعضای‌ انجمن‌ شهر در بحث‌ گرویدن‌ به‌ مسیحیت‌، زندگی‌ ما را به ‌پرواز گنجشکی‌ از میان‌ مرغ‌زار روشنی ‌تشبیه‌ کرد: «شهریارا، چنین‌ به‌ نظرم‌ می‌رسد، این‌ امر زندگی‌ انسان‌ را بر روی‌ زمین‌ در قیاس‌ با زمانی‌ که‌ برای‌مان‌ ناشناخته‌ بود جلوه‌گر می‌سازد، گویی‌ در ضیافتی‌ با سرداران‌تان‌ نشسته‌اید، زمستان‌ است‌ و آتش‌ روشن‌ و تالارتان‌ گرم‌. بیرون‌ برف‌ و باران‌ می‌بارد و هوا توفانی‌ است‌. گنجشکی‌ داخل‌ می‌شود و به‌سرعت‌ در سرتاسر خانه‌ پرواز می‌کند. از دری‌ داخل‌ و از در دیگر خارج‌ می‌شود.»
کردو، در فاصله‌ی‌ روشنایی‌، در روبه‌رویش‌ متوجه‌ مردی‌ می‌شود. آدمی ‌معمولی‌، فرسوده‌، با قد و وزنی‌ متوسط‌، به‌ نحوی‌ جبونانه‌ مُلبس‌، با این‌حال ‌چیزی‌ عمیقاً نامطبوع‌ و ثابت‌ دور دهانش‌ دیده‌ می‌شود که‌ نماد کلی‌ یگانگی‌ تام‌ و تمام‌ با ماشین‌ بی‌احساس‌ جهان‌. کِردو او را با آدمی‌ خدانشناس‌ عوضی ‌می‌گیرد. با خود می‌اندیشد، بین‌ این‌ آدم‌ بی‌آزار و من‌ ورطه‌ای‌ لایتناهی‌ دهان ‌می‌گشاید، چون‌ من‌ مؤمن‌ام‌.
مترو تلق‌تلق‌کنان‌، به‌ زیرزمین‌ فرو می‌رود. یا، شاید، همان‌طور که‌ برخی ‌قدیسان‌ افراطی‌ تلویحاً اظهار داشته‌اند، که‌ در زیر جلال‌ و جبروت‌ سرمدی‌، مؤمنان‌ و غیرمؤمنان‌ دقیقاً یک‌سان‌ هستند.

نویسنده: جان‌ آپدایک‌ (John Updike)
مترجم: جمشید کارآگاهی‌

درباره نویسنده:
جان هویر آپدایک (به انگلیسی: John Hoyer Updike) (زاده ۱۸ مارس ۱۹۳۲ – درگذشته ۲۷ ژانویه ۲۰۰۹) نویسنده رمان و داستان کوتاه، شاعر، منتقد ادبی و هنری آمریکایی بود. از ۱۹۵۵ همکاری‌اش را با مجله نیویورکر آغاز کرد و به سرعت در عرصه نثر و نظم و نقد صاحب‌نام شد. او بیش از همه به خاطر رمان‌های چهارگانه خرگوش‌ها از جمله فرار کن، خرگوش ، خرگوش برگرد ، خرگوش ثروتمند است و خرگوش در آرامش به شهرت رسید.

جادکمه‌

چاقوش‌ ضامن‌دار نبود، از آن‌ بی‌ضامن‌های‌ کار درست‌ هم‌ نبود که‌ بیارزد دست‌ بگیری‌ یا تو دست‌ بچرخانی‌. از آن‌ها بود که‌ فقط‌ به‌ درد خیار پوست ‌کندن‌ می‌خورد و زیر ناخن‌ پاک ‌کردن‌. اما طرف‌ اصلاً حالی‌ش‌ نبود، انگار قمه‌ی‌ دودَم‌ دستش‌ گرفته‌ بود که‌ هی‌ پایین‌ بالاش‌ می‌کرد و به‌جای ‌نگاه‌ کردن‌ به‌ پرده‌، این‌طرف‌ آن‌طرف‌ را دید می‌زد. او مثل‌ ما سانس‌ دومش ‌نبود تا عین‌ِ من‌ هی‌ سر به‌ این‌ور آن‌ور بچرخاند که‌ کی‌ چُرت‌ دایی‌ محمود پاره‌ می‌شود، بلند می‌شویم‌ می‌زنیم‌ بیرون‌.
آن‌دو همین‌ ده‌ دقیقه‌ پیش‌ با آن‌ بوی‌ چسب‌ یا نمی‌دانم‌ تینری‌ که‌ ازشان ‌بلند بود یک‌بری‌ از جلو پای‌ ما رد شده‌ بودند و طرف‌ هم‌ با آن‌ قد و هیکل‌ عین‌ِ بولدوزرش‌ پنجه‌ی‌ پای‌ مرا طوری‌ لگد کرده‌ بود که‌ نفس‌ تو سینه‌ام‌ گیر کرده‌ بود و یک‌ دقیقه‌ای‌ همان‌جا مانده‌ بود. اما مگر این‌جور آشغال‌ها حرف‌ حالی‌شان‌ می‌شد؟ بعد هم‌ زیرچشمی‌ دیده‌ بودم‌ که‌ تا نشسته‌ بود شروع‌ کرده‌ بود باچاقوش‌ بازی ‌کردن‌… بی‌پدر! قد و هیکلش‌ اصلاً به‌ چاقوش‌ نمی‌آمد، همان‌طور نشسته‌ یک‌سر و گردن‌ از ما گُنده‌تر بود. زیر آن‌ نور قرمز انگار لاله‌ی‌ گوش‌ بزرگ‌ و عین‌ قلوه‌ی‌ گاومیشش‌ خون‌ِ خالی‌ بود. رفیق‌ بغل‌دستی‌ش‌ هرچند جغله‌تر بود و دم‌ به‌ساعت‌ پشت‌ِ آن‌ مناره‌ پیدا و گم‌ می‌شد، اما اور و اداش ‌بیش‌تر بود و یک‌ریز ور می‌زد و هِرهِر و کِرکِر می‌کرد و نمی‌گذاشت‌ حواسم‌ پیش‌ آن‌ موهای‌ بور رو شانه‌ ریخته‌ای‌ باشد که‌ دو ردیف‌ جلوتر هر وقت‌ نور صحنه‌ زیاد می‌شد چشمم‌ را عین‌ آهن‌ربا به‌ خودش‌ می‌کشید.
وقتی‌ آن‌ جغله‌ ساندویچ‌فروش‌ سینما را صدا زد تا از دیس‌ِ حلبی‌ جلو سینه‌اش‌ دو تا ساندویچ‌ تخم‌مرغ‌ برای‌ خودش‌ و آن‌ گنده‌بک‌ بردارد، تازه‌ رفتم‌تو نخ‌ موهای‌ بلند و پشت‌ِ گردن‌ ریخته‌اش‌ و آن‌ پیراهن‌ نارنجی‌ یا قرمز تنش ‌که‌ یقه‌ی‌ بلند گوش‌‌خرگوشی‌ش‌ تا جلو سینه‌اش‌ آمده‌ بود. از آن‌ پیراهن‌های ‌تابلویی‌ که‌ هر اُزگل‌ از راه‌ نرسیده‌ای‌ به‌ خیالش‌ با پوشیدن‌ آن‌ می‌شود بچه‌ی‌ ناف ‌تهران‌…
انگار سوزن‌ فرفره‌ زیرم‌ گذاشته‌ بودند، نمی‌توانستم‌ آرام‌ بنشینم‌. تو همین ‌هیر و ویر نمی‌دانم‌ کدام‌ الاغ‌ هم‌ پیشابش‌ را ول‌ کرد زیر صندلی‌ش‌، بوی‌ تندش‌ همه‌جا را برداشت‌ و گیج‌ و منگم‌ کرد. یک‌دفعه‌ نمی‌دانم‌ از کدام‌ گوشه‌ صدا ترکید: هُش‌! دست‌ِ خر کوتاه‌! و باعث‌ خیر شد تا دایی‌ محمود یک‌باره‌سیخ‌ بنشیند و بگوید: ها!ها! کی‌ بود؟ چی‌ شد؟ و پشت‌ سرش‌ جان‌ وین‌ هم‌انگار از شلوغی‌ استفاده‌ کرد و دست‌ انداخت‌ گردن‌ هنرپیشه‌ای‌ که‌ دورکمرش‌ سی‌سانت‌ هم‌ نبود و صدای‌ دست‌زدن‌ و سوت ‌کشیدن‌ همه‌جا را برداشت‌. بعد از آن‌ بود که‌ دایی‌ محمود دهن‌دره‌ی‌ صداداری‌ کرد و دو مشت‌ محکم‌ هم‌ به‌ سینه‌اش‌ کوبید، ولی‌ قبل‌ از آن‌که‌ شُکر ای‌ خدایی‌ بگوید، یک‌دفعه‌ نه‌ گذاشت‌ و نه‌ برداشت‌، اشاره‌ کرد به‌طرف‌ و گفت‌: زکی‌! آقا رو، وهمان‌طور که‌ صورتش‌ رو به‌ او بود، جَلدی‌ دست‌ کرد تو جوراب‌ و گَزن‌نوار پیچ‌ بزرگش‌ را که‌ تیغه‌اش‌ عین‌ الماس‌ بود، درآورد.
ساندویچی‌ که‌ داد زد: آجیل‌! تخمه‌! ساندویچ‌! و سر و صدا که‌ نخوابید و کنترل‌چی‌ چراغ‌ قوه‌اش‌ را انداخت‌ تو جمعیت‌ و گفت‌: بی‌سر و صدا! چه‌خبره‌؟ و همه‌ هُواش‌ کردند، سریع‌ در گوش‌ دایی‌ گفتم‌: خان‌دایی‌! انگار دنبال‌ شرّ می‌گردی‌! طرف‌ که‌ چیزی‌ به‌ ما نگفته‌، تو عالم‌ خودش‌ دارد عشقش‌ را می‌کند.
اما دایی‌ محمود انگار سیخ‌ داغ‌ زیرش‌ گذاشته‌ بودند، نمی‌توانست‌ یک‌جا آرام‌ بنشیند و دم‌ به‌ ساعت‌ جیرجیر صندلی‌ش‌ را درمی‌آورد و طوری‌ سرش‌ را عقب‌ می‌داد که‌ سیبک‌ قلنبه‌اش‌ قلنبه‌تر می‌شد و تو آن‌ نور خون‌رنگ ‌می‌دیدم‌ که‌ با آن‌ چشم‌های‌ ریزش‌ هی‌ چشم‌غره‌ می‌رود به‌ یارو.
وقتی‌ در کافه‌ به‌هم‌ خورد و کلانتر هفت‌تیر به‌ دست‌ جَلدی‌ پرید تو و گفت‌: کسی‌ از جاش‌ جنب‌ نخورد، یک‌دفعه‌ خرررر روکش‌ صندلی‌روبه‌رویی‌ دایی‌ عین‌ شکنبه‌ی‌ گاو از بالا تا پایین‌ جِر خورد و بعد انگار دایی‌دلش‌ خنک‌ شده‌ باشد، با نیشی‌ باز تکیه‌ داد به‌ صندلی‌ش‌ و بلند گفت‌: آخیش‌! الحق‌ که‌ دست‌خوش‌ داشت‌! روکش‌ صندلی‌ طوری‌ میزان‌ جر خورده‌ بود که‌انگار شاقول‌ بالاش‌ گذاشته‌ بودند. حالا فقط‌ صدای‌ چق‌چق‌ تخمه‌ شکستن‌بود که‌ قاتی‌ِ بوی‌ پیشاب‌ از پشت‌ سر می‌آمد و جان‌ وین‌ همچین‌ با مشت‌ می‌کوبید تو فک‌ آن‌ تگزاسی‌ دیلاق‌ که‌ یارو با میز و صندلی‌ و آت‌ و آشغال‌های‌ روش‌ عین‌ تاپاله‌ ولو می‌شد رو زمین‌.
وقتی‌ آن‌ موهای‌ بور تکانی‌ خورد و تو آن‌ تاریک‌روشنی‌ تتق‌ زد و تق‌تق‌ پاشنه‌ کفشش‌ همه‌جا را برداشت‌ و پشت‌ِ سرش‌ ترق‌ و توروق‌ جمع ‌شدن‌چهار-پنج‌ صندلی‌ بلند شد، من‌ دیگر کاری‌ نداشتم‌ جز آن‌که‌ بروم‌ تو نخ‌ چاقوی‌ دسته‌ یاقوتی‌ طرف‌ که‌ حالا دیگر تو دستش‌ عین‌ یک‌ جاکلیدی ‌خوشگل‌، آرام‌ افتاده‌ بود و جُنب‌ نمی‌خورد.
بعد که‌ بکوب‌ بکوب‌ سُم‌ آن‌همه‌ اسب‌ همه‌جا را پر کرد و کافه‌ محاصره ‌شد، چاقو هم‌ یواش‌یواش‌ به‌ تک‌ و جنب‌ افتاد و روکش‌ صندلی‌ روبه‌رویی‌ طرف‌ با یک‌ مصیبتی‌ خِروخِر زیگزاگی‌ جر خورد. انگار یارو می‌خواست ‌درخت‌ اره‌ کند! از همان‌ جر دادنش‌ می‌شد فهمید که‌ چاقوش‌ چاقو نیست‌، سوت‌سوتک‌ یا جاکلیدی‌ای‌ است‌ که‌ بیش‌تر به‌ درد این‌ جوانک‌های‌ سرچهارراه‌‌بایست‌ می‌خورد تا آدمی‌ به‌ پک‌ و پُز او.
حالا دیگر بغل‌دستی‌ش‌ لالمانی‌ گرفته‌ بود و دست‌هاش‌ عین‌ این ‌لقوه‌گرفته‌ها می‌رفت‌ و می‌آمد و جان‌ می‌کند تا کاغذ ساندویچ‌ را باز کند. حالا دیگر فیلم‌ به‌ من‌ هم‌ نمی‌چسبید. از قبل‌ هم‌ که‌ دوست‌ داشتم‌ زودتر بزنیم ‌بیرون‌. این‌ بود که‌ یواشکی‌ درِ گوش‌ دایی‌ گفتم‌: دایی‌جان‌! محض‌ رضای‌ خداغلافش‌ کن‌ بزنیم‌ بیرون‌ نشیمن‌مان‌ پینه‌ بست‌ بس‌که‌ این‌جا نشستیم‌… اما انگار با او نبودم‌ با شکمش‌ بودم‌ و او هم‌ دیگر دایی‌ محمود همیشگی‌ نبود، مجسمه‌ی‌ دق‌ بود، هر چند که‌ مجسمه‌ آن‌طور مدام‌ نوک‌ سبیل‌هایش‌ را نمی‌جوید و آن‌گونه‌های‌ استخوانی‌ش‌ که‌ عین‌ زانوی‌ کَبَره‌ بسته‌ی‌ یک‌ بچه‌پاپتی‌ بود، این‌طورنمی‌زد بیرون‌ و قلمبیده‌تر نمی‌شد. از لجم‌ درِ گوشش‌ گفتم‌: بابا! اگر طرف‌ یک ‌چک‌ بهت‌ بزند، هم‌ نانت‌ می‌شود، هم‌ آبت‌، از ما گفتن‌. اصلاً برنگشت‌، انگارقابل‌ نبودم‌ نگاهم‌ کند، فقط‌ از لای‌ دندان‌ها گفت‌: این‌قدر حرف‌ نزن‌، بگیر بشین‌ سرِ جات‌! بعد آن‌ سینه‌ی‌ لاغرش‌ را باد کرد و داد جلو و بدنش‌ را کش‌ وقوسی‌ داد و گردن‌ نازکش‌ را هم‌ محکم‌ یک‌بار چرخاند به‌ چپ‌ و یک‌بار به ‌راست‌.
کفرم‌ درآمد. به‌ چی‌چی‌اش‌ می‌نازید؟ طرف‌ آن‌قدر گنده‌ بود که‌ سر و کله‌اش‌ از بالا سر دایی‌ قشنگ‌ پیدا بود… این‌همه‌ کم‌ بود و فقط‌ این‌مان‌ مانده‌ بود که‌ دایی‌ بی‌خود و بی‌جهت‌ هِر و هِر بزند زیر خنده‌ و حالا نخند، کی‌ بخند! به‌ خودم‌ گفتم‌: بی‌خود نیست‌ بابا می‌گوید لازم‌ نیست‌ با این‌ دایی‌ محمودت ‌جایی‌ بری‌. بعد یک‌نخ‌ از سیگارهایی‌ که‌ از بس‌ تو جیبم‌ مانده‌ بود عین‌ هویج‌ پلاسیده‌ شده‌ بود، از جیب‌ درآوردم‌، اما هر کار کردم‌ نتوانستم‌ روشنش‌ کنم‌. انگار کبریت‌ تو دستم‌ داشت‌ سر خود شاه‌ و وزیر بازی‌ می‌کرد.
چاقو که‌ تو دست‌ طرف‌ آرام‌ شد، خم‌ شدم‌ نگاه‌ کردم‌ به‌ صورتش‌، انگار دایی‌ را نگاه‌ می‌کرد. تو آن‌ دست‌های‌ بزرگش‌ چاقو عین‌ یک‌ سنجاق‌ قفلی‌ گم‌شده‌ بود. حالا اخم‌هاش‌ را خوب‌ می‌دیدم‌. خم‌ شد سمت‌ دایی‌ و با آن‌ صدای‌ کلفتش‌ گفت‌: هه‌ هه‌ هه‌! هندل‌!
عجب‌ آدمی‌ بود این‌ دایی‌! هرهر و کرکرش‌ کم‌تر که‌ نشد هیچ‌، بیش‌تر هم‌شد. انگار یارو قلقلکش‌ داده‌ بود. این‌دفعه‌ طرف‌ خم‌ شد، آرنج‌هاش‌ را گذاشت‌ رو زانوهاش‌. آن‌طور که‌ من‌ چشم‌هاش‌ را از زیر ابروهاش‌ می‌دیدم‌، معلوم‌ بود نگاهش‌ از پایین‌ به‌ بالاست‌. حالا از پشت‌ سرش‌ بغل‌دستی‌ش‌ را می‌دیدم‌ که‌ عین‌ مرغ‌ کرچ‌ رفته‌ بود تو خودش‌ و فقط‌ دهانش‌ تندتر می‌جنبید، اما انگار لقمه‌اش‌ خیال‌ نداشت‌ برود پایین‌، چون‌ هربار صحنه‌ تاریک‌ و روشن‌ می‌شد باز همان‌طور می‌دیدم‌ فکش‌ عین‌ فک‌ گوسفند می‌آید و می‌رود و از پایین‌رفتن‌ لقمه‌ خبری‌ نیست‌ و آن‌ ننه‌مرده‌ مجبور است‌ یک‌ سانس‌ دیگرهم‌ همین‌طور بنشیند و دهان‌ بجنباند تا شاید لقمه‌ رضایت‌ دهد، تشریف‌ ببرد پایین‌.
درست‌ همین‌وقت‌ جان‌ وین‌ خط‌خط‌ شد و یک‌بری‌، بعد هم‌ فیلم‌ برید واز هر طرف‌ صدای‌ سوت‌ و داد و هوار بلند شد و چپ‌ و راست‌ موشک‌کاغذی‌ بود که‌ پر کشید رو به‌ سقف‌. با روشن‌شدن‌ چراغ‌ها دیگر مشکل‌ نبود ببینی‌ لب‌ طرف‌ چه‌طور بفهمی‌ نفهمی‌ دارد می‌لرزد. انگار لبش‌ یک‌ ساز می‌زد و آن‌ هیکل‌ گنده‌اش‌ یک‌ ساز. همان‌طور که‌ نگاهش‌ به‌ گزن‌ دایی‌ محمود بود گفت‌: گاله‌ات‌ را می‌بندی‌ یا ببندمش‌؟
اما انگار خودش‌ هم‌ حرف‌ خودش‌ را باور نداشت‌، چون‌ آن‌ سیبک ‌بزرگش‌ طوری‌ آرام‌ پایین‌ بالا می‌رفت‌ که‌ انگار حرکت‌ فیلمش‌ را کند کرده ‌بودند. نگاهش‌ میان‌ گزنی‌ که‌ دسته‌اش‌ به‌ زور تو دست‌های‌ کوچک‌ دایی‌محمود جاگیر شده‌ بود و روکشی‌ که‌ جلو دایی‌ عین‌ پنیر لیقوان‌ صاف‌ وخوش‌گل‌ بریده‌ شده‌ بود، سرگردان‌ بود.
اصلاً فکرش‌ را نمی‌کردم‌ که‌ دایی‌ آن‌طور بی‌معطلی‌ چنان‌ شیشکی‌یی ‌ببندد که‌ تا چند ردیف‌ جلوتر جار و جنجال‌ بخوابد و سر تماشاچی‌ها برگردد رو به‌ ما.
طرف‌ یک‌بار برگشت‌ به‌ چپ‌ و یک‌بار به‌ راست‌ و بعد زل‌ زد به‌ روبه‌رو، حالا نیم‌رخش‌ طوری‌ گیج‌ و ویج‌ نشان‌ می‌داد که‌ انگار او هم‌ مثل‌ من‌ هیچ‌ انتظار شنیدن‌ آن‌ صدا را نداشته‌ بود. حالا دیگر انگار چاقو تو دستش‌ نبود، یک ‌ناخن‌گیر گل‌دار چینی‌ یا کره‌ای‌ بود یا پاشنه‌کشی‌ برنجی‌ و قلم‌کاری‌ شده‌.
بغل‌دستی‌ش‌ پا شد و آستین‌ طرف‌ را کشید و گفت‌: الانه‌ که‌ اوستا صداش ‌درآد، معطلش‌ نکن‌، بزن‌ بریم‌.
بعد آن‌ هنرپیشه‌ی‌ کمر سی‌سانت‌ از پشت‌ پنجره‌ خندید و برای‌ جان‌ وین ‌دست‌ تکان‌ داد. انگار طرف‌ تو بد مخمصه‌ای‌ گیر کرده‌ بود که‌ انگشت‌ اشاره‌ی ‌دست‌ چپش‌ همان‌طور تو دماغش‌ گیر کرده‌ بود و در نمی‌آمد. حالا تنها چیزی ‌که‌ از او شنیده‌ می‌شد، غرغری‌ گنگ‌ و گم‌ بود.
همین‌وقت‌ بود که‌ دایی‌ محمود یک‌دفعه‌ خودش‌ را کشید جلو و نوک ‌گزنش‌ را گذاشت‌ تو سوراخ‌ جادکمه‌ی‌ طرف‌ و با یک‌ تکان‌ جر و واجرش‌ داد. من‌ همان‌طور با سیگار خاموش‌ گوشه‌ی‌ لب‌ دولا مانده‌ بودم‌ و مات‌ کار دایی ‌بودم‌. حالا سوراخ‌ جادکمه‌ی‌ طرف‌، دیگر سوراخ‌ نبود، بلکه‌ یک‌ خط‌ راست‌بود، یک‌ پارچه‌ی‌ جِرخورده‌ی‌ لب‌ آویزان‌ که‌ همین‌طور بی‌کس‌ و بدبخت‌، یک‌بری‌ آویزان‌ مانده‌ بود سر جاش‌. دایی‌ محمود گفت‌: این‌طوری‌ خوشگل‌تر نشد؟ نمی‌دانم‌ با من‌ بود یا با طرف‌، یا این‌که‌ با خودش‌ حرف‌ زده‌ بود؟ نفسم‌ راحت‌ درنمی‌آمد. رفیق‌ طرف‌ همان‌طور که‌ سرپا مانده‌ بود بازدست‌ او را کشید، اما طرف‌ یک‌ نگاهش‌ به‌ دایی‌ بود و یک‌ نگاهش‌ به‌ گزن‌ِ دایی‌ و آن‌ زانوهای‌ یوغورش‌ هی‌ عین‌ بادبزن‌ چینی‌ با کم‌ و زیادشدن‌ نور، باز و بسته‌ می‌شد.
یک‌ نخ‌ سیگار تعارف‌ کردم‌ به‌ دایی‌، اما تحویل‌ نگرفت‌، انگار با او نبودم‌، انگار اصلاً مرا نمی‌شناخت‌، یا حالا وقت‌ این‌طور کارها نبود. باز دایی‌ خم‌ شد و قبل‌ از این‌که‌ طرف‌ تکانی‌ بخورد، جلدی‌ نوک‌ گزنش‌ را کرد تو سوراخ‌ جادکمه‌ی‌ دوم‌ طرف‌ و کشید و خنداخند گفت‌: حالا شدند دوتا.
و عین‌ قرقی‌ دستش‌ را پس‌ کشید و زد زیر خنده‌. چراغ‌ قوه‌ی‌ کنترلچی‌ دوری‌ رو سر تماشاچی‌ها زد و رو ردیف‌ ما ثابت‌ ماند. حالا چاک‌های‌ لب‌آویزان‌ کت‌ طرف‌ انگار تو صف‌ وایستاده‌ بودند. رفیق‌ یارو گفت‌: انگارمی‌خواهی‌ این‌ شب‌ جمعه‌ای‌ اوستا جواب‌مان‌ کند؟ طرف‌ جواب‌ نداد. انگار اوستا و دنیا و هر چی‌ که‌ توش‌ بود، از یادش‌ رفته‌ بود. بعد گزن‌ دایی‌ انگار زنده ‌باشد تو دستش‌ چرخید و چرخید تا نوکش‌ رو به‌ زمین‌ آرام‌ و قرار گرفت‌.
حالا آن‌ نور خون‌رنگ‌ طوری‌ افتاده‌ بود رو تیغه‌ی‌ گزن‌ که‌ انگار گزن‌ ازخودش‌ نور می‌داد، و دایی‌ محمود انگار عمداً طوری‌ عکس‌ نور را رو تیغه‌ میزان‌ کرده‌ بود که‌ رو صورت‌ طرف‌، خط‌ قرمز و خوشگلی‌ را می‌توانستی‌درست‌ وسط‌ دو ابروی‌ پرموش‌ ببینی‌. چشم‌های‌ طرف‌ انگار قفل‌ شده‌ بود به‌ گزن‌.
بغل‌دستی‌ش‌ که‌ راه‌ افتاد رو به‌در، او هم‌ تکان‌ خورد. حالا از پشت‌ که ‌نگاه‌شان‌ می‌کردی‌ می‌دیدی‌ که‌ چه‌طور سلانه‌ سلانه‌ قوز کرده‌ بودند و می‌رفتند، یک‌ قوز بزرگ‌، یک‌ قوز کوچک‌. تو آن‌ نور سرخ‌ یک ‌لحظه‌ برق ‌تیغه‌ی‌ چاقوی‌ طرف‌ را دیدم‌. معلوم‌ بود که‌ هنوز تو دستش‌ بود. از حق‌ نگذریم‌ چاقوی‌ خوشگلی‌ بود. جان‌ می‌داد آویزانش‌ کنی‌ به‌ زنجیر و سر کوچه‌ وایستی ‌و دور انگشت‌ بچرخانی‌ش‌ و…
آن‌وسط‌ها که‌ رسیدند، یکی‌شان‌ داد زد: خیلی‌ نکبتی‌، اوهوی‌!
معلوم‌ نبود کدام‌شان‌ بود، چون‌ هر دو برگشته‌ بودند رو به‌ ما. دست ‌گذاشتم‌ رو پای‌ دایی‌ تا بداند حالا دیگر نوبت‌ من‌ است‌ که‌ صدام‌ را کلفت‌ و بلند کنم‌ و بگویم‌: انچوچک‌! و بعدش‌ عین‌ دایی‌، هر و هر بزنم‌ زیر خنده‌ و صدام‌ را هم‌ تا آن‌جا که‌ می‌توانم‌ ببرم‌ بالا و لابه‌لای‌ خنده‌هام‌ شیشکی‌ آبداری‌ هم‌ ببندم‌، تا باز فیلم‌ جرواجر بخورد و تگزاسی‌ها رو اسب‌هاشان‌ خشک ‌بشوند و نصف‌ بشوند و صدای‌ سوت‌ و داد و هوار خلق‌اللّه‌ بلند شود.

نویسنده: محمدرضا گودرزی‌

زمانی‌ که‌ مرحوم‌ کلنل‌ محمدتقی‌ خان‌ سلاح‌ برداشته‌ بود و بر سرتاسر شمال‌ خراسان‌ می‌تازید، کلب‌ حاجی‌ هنوز کلب‌ حاجی‌ نشده‌ بود و بین‌ امنیه‌های‌ کلنل‌ به‌ «حاجی‌ بعد از این» معروف‌ بود. اسم‌ اصلی‌ کلب‌ حاجی‌، همان‌وقت‌ها هم‌ حاجی‌ رقیه‌بانو بود. چون‌ پدرش‌ خیلی‌ پیش‌ از آن‌که‌ کلب‌حاجی‌ بتواند تفنگ‌ به‌دست‌ بگیرد و برای‌ خودش‌ مردی‌ بشود، زده‌ بود به‌چاک‌ محبت‌ و دیگر کسی‌ اثری‌ از آثارش‌ ندیده‌ بود، حاجی‌ را به‌ اسم‌ مادرش‌ صدا می‌کردند. اما از وقتی‌ حاجی‌ پشت‌ لبش‌ از آب‌ بقا سبز شد و بینی‌ یکی ‌دوتا از بچه‌های‌ گردن‌کلفت‌ در و همسایه‌ را له‌ و پخش‌ کرد، دیگر کسی‌ جرأت‌ نمی‌کرد جلو رویش‌ او را حاجی‌ رقیه‌ بانو بگوید و این‌طور اسم ‌بردن ‌از او ماند برای‌ پشت‌ سرش‌؛ تا این‌که‌ حاجی‌ زد و رفت‌ امنیه‌ شد و برای‌همیشه‌ چه‌ پشت‌ سر و چه‌ جلو رو شد حاجی‌ تنها؛ و این‌ مال‌ خیلی‌ وقت‌ پیش‌ از آن‌ بود که‌ حلاجی‌ کربلا رفته‌ باشد-درست‌ از همان‌ وقت‌هایی‌ که‌ می‌گفتند مرحوم‌ کلنل‌ یاغی‌ شد-و همان‌وقت‌ها، توی‌ امنیه‌های‌ کلنل-که‌ حاجی‌ هم ‌جزو آن‌ها بود-به‌ حاجی‌ بعد از این‌ معروف‌ بود؛ و حاجی‌، هیچ‌ دل‌خور نبود که‌ هیچ‌، مفاخره‌ هم‌ می‌کرد؛ چون‌ حرفی‌ که‌ امنیه‌های‌ کلنل‌ بزنند غیر از حرفی‌ست‌ که‌ دیگران‌ بزنند. حتی‌ یک‌بار هم‌ خود کلنل‌ گویا او را همین‌طور صدا کرده‌ بود؛ وقتی‌ که‌ یکی‌ از امنیه‌های‌ خودشان‌ زد به‌ چاک‌ محبت‌-و حاجی‌ که‌ خاطره‌های‌ تلخی‌ از به‌چاک‌ محبت‌زدن‌ پدرش‌ داشت‌، او را با سه‌ تا اخطار چنان‌ از پشت‌ کله‌اش‌ زده‌ بود که‌ به‌ قول‌ خودش‌ یک‌ آغل‌ چوغوک‌ بالای‌ گردنش‌ باز کرده‌ بود. آن‌وقت‌، شخص‌ کلنل‌، ضمن‌ صحبت‌ به‌ او گفته‌ بود حاجی‌ بعد از این‌ و یک‌ سیگار روسی‌ تعارفش‌ کرده‌ بود. اما این‌که‌ او چه‌قدر بعد از این‌، حاجی‌ فدایی‌ کلنل‌ بود، چیزی‌ که‌ بشود اندازه‌اش‌ گرفت‌ نیست‌. درست‌ همین‌قدرها هم‌ حسن‌ زلفو دیوانه‌ی‌ تک‌تک‌ امنیه‌های‌ کلنل‌ بود؛ مخصوصاً دیوانه‌ی‌ حاجی‌؛ که‌ بچه‌محل‌ هم‌ بود. آن‌وقت‌ها، حسن‌ زلفو شاگرد مهدی‌خان‌ خیاط‌ بود-پدرِ همین‌ که‌ چند وقت‌ پیش‌ دکانش‌ را فروخت‌-و اگر آن‌چه‌ بعدها پیش‌ آمد و دخل‌ همه‌ی‌ قضایا را آورد پیش‌ نمی‌آمد و دخل‌ چیزی ‌را نمی‌آورد، دو ربع‌ و نیم‌ قرن‌ کامل‌ می‌شد که‌ حسن‌ زلفو شاگرد خیاط‌ بود؛ آن‌هم‌ توی‌ یک‌ دکان‌…
بعد از این‌که‌ طبق‌ ترتیبات‌ تاریخی‌ سر کلنل‌ را بریدند و آن‌همه‌ شعر برایش‌ ساختند و امنیه‌هایش‌ همه‌ اسلحه‌هاشان‌ را تحویل‌ دادند و بعد هم‌ پس‌گرفتند و رفتند دنبال‌ جوجه‌دزدی‌ و بعضی‌ امنیه‌ها-مثل‌ حاجی‌-تفنگ‌های‌شان‌ را ندادند و زدند به‌ کوه‌ و یاغی‌گری‌ پیش‌ گرفتند، حسن‌ زلفو یک‌هفته‌ی‌ تمام‌ سر کار نرفت‌ و از زیرزمینی‌ که‌ خانه‌اش‌ بود بیرون‌ نیامد؛ عرق‌خورد و از میان‌ شعرهایی‌ که‌ درباره‌ی‌ کلنل‌ گفته‌ بودند، یکی‌ را انتخاب‌ کرد و زمزمه‌ کرد و سرش‌ را آن‌قدر به‌ تیغه‌ی‌ نازک‌ دیوار کوفت‌ که‌ سر و صدای ‌هم‌سایه‌ی‌ اتاق‌ بغلی‌ درآمد. بعدها، وقتی‌ جسد کلنل‌ را از خاک‌ درآوردند و سرِبریده‌اش‌ را دور شهر مقدس‌ مشهد گرداندند و آن‌طور که‌ مردم‌ می‌گویند گوربه‌گورش‌ کردند، همان‌ شعر را دور قاب‌ عکس‌ کلنل‌، که‌ روی‌ تابوتش ‌چسبیده‌ بود، نوشته‌ بودند؛ و درست‌ همان‌ روز، باز حسن‌ زلفو مست‌ کرده ‌بود؛ دنبال‌ جنازه‌ دویده‌ بود؛ و شعرش‌ را خوانده‌ بود:
این‌ سر که‌ نشان‌ سرپرستی‌ است- ‌امروز رها زقید هستی‌ است‌
– با دیده‌ی‌ عبرتش‌ ببینید- این‌ عاقبت‌ وطن‌پرستی‌ است‌
بعدها، فقط‌ همین‌ مصرع‌ آخر در ذهن‌ حسن‌ زلفو ماند و هر اتفاق‌ناگواری‌ برای‌ هرکس‌ پیش‌ می‌آمد که‌ او به‌نحوی‌ از کنار آن‌ اتفاق‌ عبور می‌کرد و می‌دید-یا هر چه‌ می‌شنید که‌ خالی‌ از حادثه‌ای‌ شوم‌ یا مرگ‌بار یا ناکامیاب‌ نبود-آن‌ را می‌خواند؛ مثل‌ وقتی‌ که‌ شنید دولت‌ یاغی‌ها را سرکوب‌ کرده‌ و همه‌ را دار زده‌ یابه‌ زندان‌ انداخته‌؛ غیر از حاجی‌ که‌ کوه‌ به‌کوه‌ آواره‌ شده‌ و بالاخره‌ در ولایت ‌غریب‌ سر از کربلا درآورده‌ و آن‌جا مجاور شده‌ و کلب‌‌حاجی‌ شده‌ است‌. وقتی‌ هم‌ که‌ رقیه‌‌بانو-که‌ این‌ اواخر به‌ او ننه‌‌کلب‌حاجی‌ می‌گفتند-دعوت‌حق‌ را لبیک‌ گفت‌ و اولین‌ کاغذ کلب‌‌حاجی‌ از نجف‌ آمد که‌ خبر می‌داد: کفش‌کن‌ مرقد مطهر شیر خدا شده‌ به‌ دعاگویی‌ اهل‌ وطن‌ مشغول‌ است‌-و به‌همان‌ ذوالفقار آقا قسم‌ که‌ با چشم‌ خودش‌ یک‌روز کلنل‌ را دیده‌ که‌ داشته‌ طواف‌ می‌کرده‌ و با آقای‌ قدبلند چشم‌ و ابرو مشکی‌ نورانی‌یی‌ بوده‌ و تا او را دیده‌، کلنل‌ دستش‌ را روی‌ بینی‌اش‌ گذاشته‌ و گفته‌: هیس‌؛ و، حالا ننه‌ باید بیاید آن‌جا-به‌ حسن‌ زلفو بگوید که‌ تفنگ‌ها را کجا خاک‌ کرده‌ تا او برود آن‌ها را دربیاورد و آب‌ کند و پولش‌ را بدهد به‌ ننه‌ که‌ راهی‌ شود-باز حسن‌ زلفو مست‌ کرد و این‌ شعر را خواند. چون‌ بقیه‌اش‌ را پاک‌ فراموش‌ کرده‌ بود، به‌جای‌ سه‌ مصرع‌ دیگر می‌گفت‌: «هی‌ هی‌، جبلی‌، قُم‌ قُم‌» و این‌ سه‌ مصرع‌ دیگر،همگی‌، اثر طبع‌ خودش‌ بود و این‌را هم‌ به‌ همه‌ی‌ کسانی‌ که‌ می‌شناخت‌ اعلام‌کرده‌ بود.
وقتی‌ که‌ روس‌ها آمدند و شایع‌ شد که‌ می‌خواهند حرم‌ مطهر را به‌ توپ‌ ببندند وضع‌ و احوال‌ حسن‌ زلفو ناجورتر از ناجور شد. عرق‌ وطنی‌ که‌ پیدا نمی‌شد، عرق‌ روس‌های‌ هرهری‌ مذهب‌ را هم‌ که‌ تصمیم‌ گرفته‌ بود نخورد؛ معلوم‌ نبود چه‌ کوفتی‌ توی‌ شیشه‌های‌ رنگارنگ‌ به‌ جای‌ عرق‌ پُر می‌کردند-احتمال‌ زیاد داشت‌ که‌ آن‌ عرق‌ها را از استخوان‌ مرده‌ بگیرند-مهدی‌خان‌ هم‌ دست‌ از کار کشیده‌ بود و دکان‌ را بسته‌ بود. سرتاسر مملکت‌ از اجنبی‌های‌ مختلف‌ و عرق‌های‌ آشغال‌شان‌ پر شده‌ بود. اوضاع‌ خیلی‌ بد بود و نفس‌ کسی‌ درنمی‌آمد، بنابراین‌ حسن‌ زلفو دست‌ تنها تصمیم‌ گرفته‌ بود برای‌ همه‌ی‌ اهل‌ ایران‌ عزاداری‌ مفصلی‌، هرطور هست‌، راه‌ بیندازد که‌ یک‌روز سر و کله‌ی‌ کلب‌حاجی‌ پیدا شد.
رسیده‌ و نرسیده‌، دو تا از قشون‌ روس‌ گم‌ شدند و یک‌ گوشه‌ی‌ اردوگاه‌شان ‌در وکیل‌آباد آتش‌ گرفت‌ و چون‌ اهالی‌ سرشناس‌، این‌ وقایع‌ را خیلی‌ زیادتر از آن‌چه‌ باید به‌ فال‌ نیک‌ گرفتند، به‌ کلب‌حاجی‌ از طرف‌ مقامات‌ داخلی‌ و هم‌ آن ‌اهالی‌ سرشناس‌ تکلیف‌ شد که‌ جُل‌ و پلاسش‌ را جمع‌ و رفعِ‌‌زحمت‌ کند؛ اما کلب‌ حاجی‌ جُل‌ و پلاسی‌ نداشت‌. دو تا تفنگ‌ کوتاه‌ روسی‌ داشت‌ و یک‌ مادیان‌ زرد یال‌بلند که‌ درست‌ شبیه‌ روس‌ها بود و اگر حسن‌ زلفو پیله‌ نمی‌کرد که‌ او را هم‌ با خودش‌ به‌ هر کجا می‌رود ببرد، کلب‌حاجی‌ با همان‌ها راهی‌ می‌شد. اما این‌طوری‌ که‌، کار یک‌ خرده‌ بیخ‌ پیدا کرد. حسن‌ زلفو گفته‌ بود:«حالا تو کجا می‌خوای‌ بری‌؟»
کلب‌حاجی‌ آن‌چنان‌ نگاه‌ شررباری‌ به‌ زلفو انداخته‌ بود که‌ خود شِمر هم ‌نمی‌توانست‌ چنین‌ نگاهی‌ به‌ امام‌ حسین‌ بکند.
«غرضی‌ نداشتم‌ کلب‌‌حاجی‌. تو منو می‌شناسی‌، منم‌ تو رو. حالا که‌ اجنبیا این‌جان‌ و…» مکث‌ کرده‌ بود:«عرقی‌ غیر ودکاهای‌ لعنتی‌ اونا پیدا نمی‌شه‌.» بازهم‌ مکث‌ کرده‌ بود. کلب‌ حاجی‌ سبیلش‌ را جویده‌ بود. «می‌گن‌ اون‌ ودکاها رو از شاش‌ سگ‌ و استخوان‌ مسلمون‌ درس‌ می‌کنن‌.» باز کلب‌ حاجی‌ سبیلش ‌را جویده‌ بود و فقط‌ آهسته‌ زیرلبش‌ گفته‌ بود: «شِر و وِر داری‌ می‌گی‌.» و حسن‌ زلفو به‌ سر کلنل‌ قسم‌ خورده‌ بود که‌ هیچ‌ غرضی‌ ندارد آن‌ها را از خودش‌ دربیاورد و هر چه‌ می‌گوید چیزی‌ست‌ که‌ همه‌ی‌ مردم‌ می‌گویند و اصلاً این‌ روس‌ها با این‌ بوی‌ گندشان‌ مگر حالا کی‌ هستند که‌ کلب‌حاجی‌ دارد از آن‌ها دفاع‌ می‌کند و مگر خودش‌ سر دوتا از آن‌ها را…
و کلب‌حاجی‌ خودش‌ را انداخته‌ بود توی‌ حرف‌ او و برایش‌ توضیح‌ داده ‌بود که‌ منظورش‌ از «شِر و وِر» این‌ نبود که‌ او دارد از خودش‌ حرف‌ دروغ ‌درمی‌آورد. منظورش‌ این‌ است‌ که‌ او دارد حاشیه‌ می‌رود و حرف‌هایی‌ می‌زند که‌ زدنش‌ چندان‌ نفعی‌ برای‌ دنیا یا آخرت‌ یا هر کجای‌ دیگر او یا خودش‌ یا هیچ‌کس‌ دیگر ندارد.
حسن‌ زلفو گفته‌ بود: «پس‌ گوش‌ کن‌. حرفی‌ که‌ به‌درد بخوره‌، اینه‌: منم‌ با خودت‌ ببر. هر جهنمی‌ که‌ می‌ری‌، باشه‌؟ یه‌ تفنگم‌ بده‌ به‌ من‌.»
این‌ بود که‌ کلب‌حاجی‌ مجبور شده‌ بود بگوید:«تو شاگرد خیاط‌ فزنات‌، به‌ عمرت‌ غیر از سوزن‌نخ‌ چیزی‌ به‌ دستت‌ خورده‌؟»
و حسن‌ زلفو که‌ هنوز لحن‌ مسالمت‌آمیزی‌ داشته‌، گفته‌ بود:«ببین‌، وقتی‌ که‌ ما تو کوچه‌ از کون‌ هم‌ می‌خوردیم‌، هردومون‌ ریقماسو بودیم‌. حتی‌ من‌ توکُشتی‌ از تو دس‌ِ کمی‌ نداشتم‌. بعدم‌ که‌ تو یه‌ جوجه‌ امنیه‌ی‌ کلنل‌ بودی‌، من‌لباساشو می‌دوختم‌. خودم‌ با این‌ دسام‌ شونه‌هاشو متر می‌کردم‌. تموم‌ اندازه‌های‌ تن‌شو روون‌ بودم‌؛ اما هر دفعه‌ که‌ می‌اومد، بازم‌ متر می‌کردم‌. اگه ‌یه‌بار به‌ تو گفته‌ حاجی‌ بعد از این‌ دلیل‌ نمی‌شه‌ که‌ الان‌ خودتو برا من‌ بگیری‌. اگه‌ حالا یه‌ خُرده‌ قلچماق‌تر شدی‌، برا اینه‌ که‌ تو کوه‌ و کمر یه‌ مدتی‌ گشتی‌. قبولت‌ دارم‌، باشه‌، اما اینا همه‌ دلیل‌ نمی‌شه‌ که‌ تو بتونی‌ با من‌ بدجوری‌ تاکنی‌.»
و همین‌طور پشت‌ سر هم‌ حرف‌ زده‌ بود تا وقتی‌ که‌ پای‌ کلب‌حاجی‌ رفته‌ بود وسط‌ حلقه‌ی‌ رکاب‌ و محلش‌ نگذاشته‌ بود؛ و گویا قصد کلب‌حاجی‌ این‌ بود که‌ همین‌طور محلش‌ نگذارد تا غائله‌ ختم‌ شود که‌ حسن‌زلفو خم‌ شده‌ بود و یک‌ پاره‌ آجر برداشته‌ بود برای‌ پس‌ گردن‌ کلب‌حاجی‌؛ که‌ از عقب‌، به‌قدر یک ‌آغل‌ توشله‌ به‌ قول‌ خود حسن‌ زلفو-کدوی‌ کلب‌حاجی‌ را سوراخ‌ کرده‌ بود و شبانه‌ که‌ دوتایی‌ رفته‌ بودند سر وقت‌ طویله‌ی‌ موسی‌خان‌-از دم‌کلفت‌های‌ شهر، یکی‌ از همان‌ها که‌ زور به‌ کلب‌حاجی‌ آورده‌ بود که‌ بزند به‌ چاک‌-سر کلب‌حاجی‌ یک‌ عمامه‌ی‌ سفید پیچیده‌ بود؛ و هنوز لکه‌های‌ تازه‌ی‌ خون‌ از داخل‌ به‌ آن‌ نشت‌ می‌کرد. این‌طوری‌ بود که‌ حسن‌ زلفو با کلب‌حاجی‌ زد به‌ کوه‌؛ و فراموش‌ نکردند که‌ قبل‌ از رفتن‌، علاوه‌ بر کَهَر معروف‌ و نورچشمی‌ موسی‌خان‌، نور آن‌ یکی‌ چشمش‌ را هم‌ برای‌ روز مبادا با خودشان‌ ببرند و به ‌نعل‌بندی‌ دم‌ دروازه‌ پیغام‌ بدهند، و بعد، حتی‌ بعدتر، که‌ روس‌ها هم‌ پاهاشان‌ را پس‌ کشیدند، نوبت‌ به‌ دیگران‌ رسید: اول‌ پسر تقی‌خان‌؛ و بعد پسر سام‌لشگر؛ و بعد صبیه‌ی‌ شمس‌الوزرا و غیره‌. حالا لیره‌های‌ انگلیسی‌ هم‌ بازارخوبی‌ داشت‌. چند سالی‌ کشید تا کلب‌حاجی‌ و حسن‌ زلفو کارشان‌ سکه‌ کرد و گنبد و گرگان‌ و از آن‌طرف‌ تا خود افغانستان‌ ملک‌الجبالی‌ ملک‌ طلق‌شان‌ شد. یک‌ پنجاه‌ تایی‌ هم‌ کور و کچل‌هایی‌ را که‌ خوب‌ تیر می‌انداختند و اسب‌ می‌دواندند و به‌ جهتی‌ شکم‌شان‌ کم‌ و کسر داشت‌ یا با امنیه‌ها آب‌شان‌ توی‌ یک‌جو نمی‌رفت‌ یا یک ‌کرمی‌ داشتند که‌ از داخل‌ اذیت‌شان‌ می‌کرد، به‌ دنبال‌ خودشان‌ انداختند.
اما بالاخره‌ زد و آن‌ روزی‌ رسید که‌ می‌بایست‌ این‌ معرکه‌ را تمام‌ می‌کردند. حالا، گذشته‌ از آن‌که‌ به‌ علت‌های‌ مختلف‌ کلب‌حاجی‌ کم‌کم‌ باج‌ گرفتن‌ را کشانده‌ بود تا در خانه‌ی‌ حاجی‌های‌ دُم‌ کلفت‌ دهات‌ و بعد کم‌کم‌ کاسب‌کارهایی ‌که‌ وضع‌شان‌ یک‌ خُرده‌ بهتر بود، و کور و کچل‌هایش‌ هم‌، بر حسب‌ درجه‌، ازیک‌ خرده‌ پایین‌ترها تلکه‌ می‌کردند تا یک‌ خرده‌ پایین‌ترترها، و خلاصه‌ کاربه‌ جایی‌ رسیده‌ بود که‌ اگر یکی‌ که‌ فقط‌ زیر آسمان‌ یک‌ تنبان‌ داشت‌ گیر آن‌ها می‌افتاد، می‌بایست‌ همان‌ را هم‌ بکند؛ و این‌ موجب‌ شده‌ بود که‌ مردم‌ از آن‌ها برگردند و آذوقه‌ دشوار برسد و گاه‌ خود اهالی‌ هم‌ روی‌ آن‌ها تیر تفنگی‌ درکنند و گاه‌ توی‌ یک‌ ده‌ راه‌شان‌ ندهند؛ و بر اثر زحمات‌ خستگی‌ناپذیرعریضه‌نویس‌های‌ موسی‌خان‌ و تقی‌خان‌ شمس‌الزوار و سام‌ لشگر وکوشش‌های‌ پی‌گیر جناب‌ سرهنگ‌ پسر بزرگ‌ تقی‌خان‌ و شوهر خواهرخوانده‌ی‌ سام‌ لشگر وکیل‌ مجلس‌ و غیره‌ از پایتخت‌، دولتی‌ها هم‌، از سرباز و طیاره‌ و ژاندارم‌ که‌ کلب‌ حاجی‌ هیچ‌وقت‌ این‌ اسم‌ را به‌ رسمیت‌ نشناخت‌ و تا آخر عمرش‌ همان‌ «امنیه‌» را گفت‌-مثل‌ لشکر یأجوج‌ و مأجوج‌ ریختند آن‌ دوروبرها و برای‌ سر کلب‌حاجی‌ هم‌ جایزه‌ تعیین‌ کردند.
در این‌ میان‌، ماتم‌ زلفو شروع‌ شد که‌ چرا برای‌ سر او جایزه‌ نگذاشته‌ بودند و باز مست‌ کرد و خواند که‌:«هی‌ هی‌، جبلی‌، قم‌ قم‌.» و که‌:«این‌ عاقبت‌ وطن‌پرستی‌ است»‌؛ و به‌ همین‌ جهت‌ تف‌ غلیظی‌ هم‌ نثار روزگار کرد. و بالاخره‌، روزگار بود یا گلوله‌های‌ زبان‌نفهم‌ مسلسل‌ بود یا هر چه‌ بود، ورق‌ برگشت‌؛ تاکار به‌ جایی‌ رسید که‌ باز کلب‌حاجی‌ ماند و حسن‌ زلفو و دو تا تفنگ‌. بقیه‌ی‌ بچه‌ها-که‌ از آن‌ به ‌بعد، در نظر حسن‌ زلفو و کلب‌حاجی‌، «اراذل‌ و اوباش‌» یا «خدابیامرز» بودند-یا شهید شدند یا تسلیم‌؛ و تسلیم ‌شدن‌شان‌ هم‌ این‌طور بود که‌ شبانه‌ می‌زدند به‌ چاک‌ محبت‌؛ و گاه‌گاه‌ هم‌، کلب‌حاجی‌ که‌ از به‌ چاک‌ محبت‌ زدن‌ خاطره‌ی‌ خوشی‌ نداشت‌ و آن‌ها را در حین‌ ارتکاب‌ جرم‌ می‌دید، پشت‌ سرشان‌ یک‌ آغل‌ چوغوک‌ می‌ساخت‌، متنها بدون‌ ایست‌ و اخطار. این‌بود که‌ اگر قضای‌ حاجت‌ هم‌ کسی‌ می‌داشت‌، می‌بایست‌ همان‌جا که‌ خوابیده ‌است‌، زحمتش‌ را بکشد، کلب‌حاجی‌ هم‌ فقط‌ روزها روی‌ زمین‌ چرتکی‌ می‌زد؛ اما وقتی‌ خودشان‌ دو تا تنها ماندند، نفس‌ راحتی‌ کشید و دو سه‌ شب‌ مرتب‌ خوابید و بعد هر شب‌ مرتب‌ خوابید. تا دو هزار سال‌ دیگر هم‌ پیداشان ‌نمی‌کردند؛ البته اگر گرسنگی‌ و از این‌طور زهر مارها سر خر نبود و نمی‌شد.
حالا، چه‌ اتفاقی‌ در پایتخت‌ افتاد و چه‌طور شد که‌ اعلان‌ آمد یاغی‌هایی‌ که‌ تسلیم‌ بشوند بخشیده‌ شده‌اند و دولت‌ به‌ آن‌ها زمین‌ می‌دهد که‌ به‌ کار کشت‌ و زرع‌ بپردازند؛ هر چه‌ بود و هرطور شده‌ بود (درست‌ وقتی‌ این‌ خبر در اطراف‌ پخش‌ شد که‌ کلب‌حاجی‌ و حسن‌ زلفو چند روز بود چیزی‌ نخورده‌ بودند و حتی‌ حسن‌ زلفو داشت‌، آهسته‌ آهسته‌، نقشه‌ای‌ شیطانی‌ برای‌ اسبش‌ در ذهن‌ می‌پخت‌ و همه‌ چیز آماده‌ بود و فقط‌ مانده‌ بود که‌ چه‌طور شروع‌ کند با کلب‌حاجی‌ در این‌باره‌ صحبت ‌کند‌ که‌ جایی‌ در تنش‌ آغل‌ چوغوک‌ باز نشود) چوپانی‌ قضیه‌ را به‌ آن‌ها حالی‌ کرد و حتی‌ چیزکی‌ داد که‌ بخورند. من‌باب‌احتیاط‌ کلب‌حاجی‌، حسن‌ زلفو را به‌ سفارت‌ فرستاد پیش‌ رییس‌ پاسگاه‌؛ که‌ از آن‌جا با جیپ‌ بردندش‌ شهر، خدمت‌ رییس‌ ژاندارمری‌؛ و غائله‌ ختم‌ شد. دولت‌ به‌ عهدش‌ وفا کرد. کلب‌ حاجی‌ چند صد هکتار از زمین‌های‌ مرغوب‌ گرگان‌ را به‌ اقساط‌ گرفت‌ و پول‌ها را از زیر خاک‌ درآورد و تراکتوری‌ روبه‌راه ‌کرد و به‌نظر می‌رسید دیگر همه‌ چیز تمام‌ شده‌ است‌. واقعاً هم‌ تمام‌ شده‌ بود. دوره‌ی‌ این‌ لش‌بازی‌ها گذشته‌ بود؛ البته‌ نه‌ به‌ عقیده‌ی‌ حسن‌ زلفو که‌ حتی‌ زمین‌هم‌ قبول‌ نکرد؛ پول‌ هم‌ از کلب‌حاجی‌ قبول‌ نکرد و گفت‌:«هی‌ هی‌، جبلی‌ قم‌قم‌. تو حالا دیگه‌ کلب‌حاجی‌ نیستی‌، کلب‌باجی‌ هستی‌؛ این‌ عاقبت ‌وطن‌پرستی‌ است‌.»
– و برگشت‌ پیش‌ مهدی‌خان‌ خیاط‌-که‌ مرده‌ بود و پسرش‌ جایش‌ را گرفته ‌بود-نشست‌ و نصف‌ روز دست‌ و بالش‌ را با سوزن‌ خونی‌ کرد، تا بالاخره ‌توانست‌ باز راه‌ بیفتد.
– چند سال‌ بعد، مردم‌، حتی‌ اسم‌ کلب‌حاجی‌ را هم‌ فراموش‌ کرده‌ بودند؛ حسن‌ زلفو را هم‌ همین‌طور. حسن‌ زلفو در مشهد، توی‌ دکان‌ خیاطی‌ نشسته‌ بود و سوزن‌ می‌زد. او تنها کسی‌ بود که‌ فراموش‌ بُکُن‌ نبود. با وجودی‌ که‌ صحبتش‌ بود تا چند سال‌ دیگر قمر مصنوعی‌ به‌ آسمان‌ بفرستند و صحبتش‌ بود بمب‌هایی‌ بسازند که‌ تا آدم‌ یک‌ لاحول‌ ولا قوه‌ی‌ الا باالله‌ می‌گوید، تمام ‌بساط‌ خاک‌ درهم‌ پیچیده‌ شود؛ با تمام‌ هر کاری‌ که‌ می‌خواست‌ بشود، حسن‌زلفو فراموش‌ بکن‌ نبود؛ نه‌ به‌ کوه‌زدن‌ را، نه‌ کلنل‌ را، نه‌ «هی‌ هی‌، جبلی‌، قم‌قم‌» و «این‌ عاقبت‌ وطن‌پرستی‌ است‌» را، و نه‌ عرق‌ لاکتاب‌ را.
– کلب‌ حاجی‌ هم‌، آن‌سر دنیا، توی‌ گرگان‌، عرق‌ را دوست‌ داشت‌ و او هم‌البته‌ وقتی‌ آن‌ لاکتاب‌ را دوست‌ داشته‌ باشد یعنی‌ کلنل‌ را دوست‌ دارد؛ حتی‌ یاد حسن‌ زلفو هم‌ که‌ می‌افتاد بی‌طاقت‌ می‌شد؛ اما در مورد به‌ کوه‌زدن‌، حرفش‌ راهم‌ نمی‌زد.
– حالا تقریباً موهایش‌ سفید شده‌ بود؛ به‌ قول‌ خودش‌ زرتش‌ قمصور شده‌ بود؛ و توی‌ فکر بود که‌ با یکی‌ از فعله‌های‌ مهاجر زابلی‌ بریزد روی‌ هم‌ و دخترش‌ را بگیرد. بالاخره‌ یکی‌ باید بعد از او باشد که‌ مالش‌ را جمع‌ کند. وضع‌ کلب‌حاجی‌ خوب‌ بود. حسن‌ زلفو را هم‌ فراموش‌ نکرده‌ بود. هر چند وقتی‌ یک‌بار یک‌ حواله‌ یا یک‌ پاکت‌ اسکناس‌ برایش‌ می‌فرستاد-که‌ همان‌طور دست‌نخورده‌ برمی‌گشت‌.
– همسایه‌هایش‌ بیش‌تر از خودش‌ قضایا را فراموش‌ کرده‌ بودند؛ مخصوصاً جناب‌ سرهنگ‌ بازنشسته‌ای‌ که‌ زمین‌هایش‌ چسبیده‌ به‌ زمین‌ او بود و هر چند وقت‌ یک‌بار نرده‌هایش‌ را چند متر می‌کشید جلوتر؛ و کلب‌حاجی‌ خون‌ خودش‌ را می‌خورد و به‌علت‌ سابقه‌اش‌ جرأت‌ نتق‌ کشیدن‌ نداشت‌…
– سال‌ها بعد، نرده‌های‌ جناب‌ سرهنگ‌ سابق‌ باز جلوتر آمد. کلب‌حاجی‌ هم‌ با دختر عمله‌ی‌ زابلی‌ عروسی‌ کرد. عروسی‌شان‌ چندان‌ مفصل‌ نبود. حسن‌زلفو، از مشهد نشست‌ ته‌ یک‌ باری‌ که‌ برای‌ اداره‌ی‌ قند و شکر بار و بُنه‌ می‌برد؛ آمد گرگان‌. یک‌دست‌ کت‌ و شلوار نخی‌ راه‌راه‌ نو هم‌ برای‌ شرکت‌ در عروسی‌ پیرمرد دست‌ و پا کرده‌ بود. از مدتی‌ پیش‌، او کلب‌ حاجی‌ را «پیرمرد» خطاب‌ می‌کرد. وقتی‌ از ماشین‌ پیاده‌ شد، غیر از بقچه‌ی‌ سفیدی‌ که‌ زیر بغل‌ داشت‌ و آن‌تو لباس‌ نوش‌ را پیچیده‌ بود، یک‌ کلت‌ سنگین‌ آمریکایی‌ را هم‌ زیر بغل‌ حمل ‌می‌کرد و همه‌ی‌ راه‌ از شهر به‌ ده‌ را-که‌ کنار راننده‌ی‌ یک‌ تریلی‌ نشسته‌ بود، فکرمی‌کرد که‌ دیگر چه‌ چیزی‌ را جا گذاشته‌ است‌. وقتی‌ به‌ نزدیکی‌های‌ خانه‌ی‌ کلب‌حاجی‌ رسید ناگهان‌ یادش‌ آمد چیزی‌ را که‌ فراموش‌ کرده‌ بود چه‌ بود؛ همان‌جا از کنار راننده‌ پرید پایین‌ و راه‌ افتاد طرف‌ شهر. پهلوی‌ دیگرش‌ هم‌ یک‌ برآمدگی‌ دیگر بود؛ درست‌ به‌ موازات‌ برآمدگی‌ کُلت‌: مجموع‌ پس‌اندازهای‌ همه‌ی‌ سال‌های‌ عمرش‌ و فقط‌ به‌خاطر سوزن ‌زدن‌؛ به‌ اضافه‌ی‌ مجموع‌ پول‌ حاصل‌ از فروش‌ همه‌ی‌ آت‌ و آشغال‌های‌ زندگی‌اش‌؛ پلاس‌ و چراغ‌ خوراک‌‌پزی‌ و رخت‌خواب‌ و ظروف‌ مسی‌ و غیره‌؛ مبلغی‌ میان‌ هزار و پانصد تا دوهزار تومن‌. نصف‌ آخر راه‌ را سوار گاری‌ ترکمنی‌ شد و بالاخره‌ به‌شهر رسید و یک‌راست‌ سراغ‌ می‌خانه‌ را گرفت‌ و در یک‌ چشم‌ به‌هم‌زدن‌ از آن‌جا سردرآورد و دستور عرق‌ داد با نارنج‌. از آن‌جا که‌ خارج‌ می‌شد، ( س – ک – س )که‌ می‌کرد و تلوتلو می‌خورد. بعد، پرسان‌ پرسان‌ رفت‌ سراغ‌ یک‌ بنگاه ‌شادمانی‌؛ و آخر شب‌، با پنج‌ تا مُطرب‌ مست‌ و لول‌، سوار کرایه‌ای‌ شد و راه‌افتاد؛ در تمام‌ این‌ مدت‌، بقچه‌ی‌ لباس‌ نوش‌ را از زیر بغلش‌ جدا نکرده‌ بود. درمیدان‌گاهی‌ دهکده‌، به‌ محض‌ این‌که‌ پایش‌ به‌ زمین‌ رسید، سر مطرب‌ها دادکشید:«آهای‌، بچه‌ مزلفا، بپرین‌ پایین‌ و بوقاتونو باد کنین‌.»
– وقتی‌ کلب‌حاجی‌ سر رسید، حسن‌ زلفو دنبال‌ یک‌ داس‌ می‌گشت‌ تا سر ترکمنی‌ را که‌ به‌ سر و صدا اعتراض‌ کرده‌ بود ببرد؛ و وقتی‌ به‌ میانجی‌گری‌ کلب‌حاجی‌ دعوا تمام‌ شد، سر و صدای‌ مطرب‌ها به‌ دستور زلفو هیچ‌ کم‌ نشد و همان‌طور راه‌ افتادند طرف‌ خانه‌. وسط‌ راه‌ بود که‌ حسن‌ زلفو یادش‌ آمد با کلب‌حاجی‌ چاق‌سلامتی‌ نکرده‌؛ بغلش‌ کرد و بوسیدش‌:«خوب‌ پیرمرد، داماد شدی‌، مبارکه‌.»
– و داد کشید سر مطرب‌ها:«پس‌ اون‌ مزقوناتونو می‌خواین‌ تو ماتحت‌ من‌ کنین‌؟ چرا نمی‌زنین‌ بی‌پدرا؟ خوب‌ پیرمرد، حالا تو دیگه‌ دعوا صلح‌ می‌دی‌؟»
– کلب‌حاجی‌ گفت‌:«با ترکمن‌ها نمی‌شه‌ درافتاد، چیزی‌ رو بی‌جواب‌ نمی‌ذارن‌ و تازه‌، تو مرتیکه‌ خجالت‌ نمی‌کشی‌ با این‌ سن‌ و سالت‌؟»
– و دیگر هیچ‌کدام‌ حرفی‌ نزده‌ بودند تا خانه‌. البته‌ حسن‌ زلفو فراموش‌ نکرده‌ بود که‌ ( س – ک – س )که‌کنان‌ غُر بزند:«هی‌ هی‌، جبلی‌، قم‌ قم‌» اما آن‌ تکه‌ی‌ بعدی‌ را نگفته‌ بود؛ و همین‌، کلب‌حاجی‌ را آن‌طور فکری‌ کرده‌ بود که‌ تا خود صبح‌ نشسته‌ بود و سیگار کشیده‌ بود. صبح‌ عروسی‌ سر گرفت‌. زابلی‌ها بزن‌ و بکوب‌ راه‌ انداختند و مطرب‌های‌ حسن‌ زلفو هم‌ پیرِ سازهاشان‌ را درآوردند. خود حسن‌ هم‌ ته‌ تمام‌ چلیک‌های‌ عرقی‌ را که‌ توی‌ ده‌ پیدا می‌شد درآورد و-منهای‌ پول‌ مطرب‌ها و مختصری‌ برای‌ کرایه‌ی‌ برگشتن‌-همه‌ی‌ پول‌ها را ریخت‌سر عروس‌ که‌ قوم‌ و خویش‌های‌ عروس‌ بچه‌هایی‌ مثل‌ سوسک‌ سیاه‌ و لاغر-همه‌ را غارت‌ کردند.
– تا صبح‌ روز بعد که‌ حسن‌ عازم‌ رفتن‌ شده‌ بود، بین‌ او و کلب‌حاجی‌ هیچ‌حرفی‌ رد و بدل‌ نشد؛ صبح‌ بود که‌ حسن‌ زد پشت‌ در اتاق‌ حجله‌ و غر زد:«پیرمرد، من‌ دارم‌ می‌رم‌.»
– کجا می‌ری‌ ننه‌ سگ‌؟ مگه‌ من‌ خون‌ کردم‌ که‌ تو مثل‌ سگ‌ باهام‌ رفتار می‌کنی‌؟
– در را باز کرده‌ بود و به‌ هم‌ زل‌ زده‌ بودند. کلب‌حاجی‌ گفته‌ بود:«نگفتی ‌اوضات‌ چه‌طوره‌؟»
– گُه‌!
– عجب‌. چرا هر چی‌ برات‌ می‌فرستم‌ برمی‌گردونی‌؟
– دَم‌ِ بَستم‌. بشینم‌، پول‌ تو رو نمی‌خوام‌. این‌ پول‌ جاکشی‌یه‌.
– مسترا رو ببند حسن‌، ما با هم‌ رفیقیم‌.
– باشه‌، می‌بندم‌. شاید دیگه‌ هم‌دیگه‌ رو ندیدیم‌.
– آن‌وقت‌ کلب‌حاجی‌ نرم‌ شده‌ بود:«منم‌ این‌جا زیاد روبه‌راه‌ نیستم‌؛ رو حرف‌ هیشکی‌ نمی‌تونم‌ حرف‌ بزنم‌؛ زمینامو تیکه‌ تیکه‌ می‌خورن‌ و جیک‌ نمی‌تونم‌ بزنم‌؛ هر چن‌‌وخ‌‌یه‌بارم‌ از طرف‌ دولت‌ میان‌ همه‌ی‌ خونه‌ و زندگی‌مو به‌هم‌ می‌ریزین‌ و هی‌ می‌پرسن‌ اسلحه‌‌مسلحه‌ دارم‌ یا نه‌؛ هی‌ سؤالایی‌ راجع‌ به‌ قدیم‌ می‌کنن‌؛ نمی‌ذارن‌ راحت‌ باشم‌. خوب‌ دیگه‌، چاره‌ چی‌یه‌؟ خربزه‌ رو خوردیم‌، حالا باس‌ پای‌ لرزش‌ بشینیم‌.»
و تمام‌ مدتی‌ که‌ او حرف‌ می‌زد، حسن‌ زلفو به‌ مسخره‌ نیشش‌ را باز کرده ‌بود.
– راسی‌ هیچی‌ نداری‌؟
– چی‌؟
– تفنگ‌.
– می‌خوام‌ چی‌کار؟
و عصبانی‌تر گفته‌ بود:«می‌خوام‌ اماله‌ کنم‌؟»
– شاید لازم‌ شد اماله‌ کنی‌.
که‌ کلب‌حاجی‌ دیگر چیزی‌ نگفته‌ بود. حسن‌ کلتش‌ را درآورده‌ بود و گفته ‌بود:«بیا، من‌ اینو لازم‌ ندارم‌. شاید تو بخوای‌ یه‌‌وخ‌ یه‌ چیزی‌ داشته‌ باشی‌ که ‌رودلتو درمون‌ کنه‌.» و رفته‌ بود.
– تمام‌ این‌ مدت‌، یک‌ گردن‌ِ کشیده‌ی‌ قهوه‌ای‌ که‌ از وسط‌ یک‌جفت‌ سینه‌ی‌ سفت‌ روییده‌ بود با موهای‌ حلقه‌ حلقه‌ی‌ سیاه‌ و صورتی‌ که‌ دو تاچشم‌ مشکی‌ و لب‌های‌ سرخ‌ گوشتالو و گونه‌های‌ آفتاب‌خورده‌ی‌ سبزه‌ داشت‌-پشت‌ سر کلب‌حاجی‌، وسط‌ نیمه‌روشن‌ اتاق‌، از لای‌ در نیمه‌باز، جلو چشم‌حسن‌ زلفو بود که‌ هیچ‌ خودش‌ را جمع‌ و جور نمی‌کرد. ملافه‌ی‌ سفیدی‌ پیچیده‌ بود به‌ پایین‌تر از کمرش‌ و وسط‌ اتاق‌ ایستاده‌ بود. این‌طوری‌ بود که‌ حسن‌زلفو، بعد از آخرین‌ حرفی‌ که‌ زد، تف‌ غلیظی‌، برخلاف‌ میلش‌، انداخت‌ و دیگر پشت‌ سرش‌ را نگاه‌ نکرد.
– وقتی‌ حسن‌ زلفو رفت‌، کلب‌حاجی‌ سعی‌ کرد بی‌خیال‌ همه‌ی‌ حرف‌هایش‌ باشد؛ یعنی‌ حسن‌ زلفو را ندیده‌ بگیرد؛ و حتی‌ وقتی‌ صدای‌ حسن‌ زلفو محکم‌تر میان‌ کله‌اش‌ می‌پیچید، گوش‌هایش‌ را می‌گرفت‌؛ و به‌ همین‌ منوال‌، گاه‌ چشم‌هایش‌ را می‌بست‌؛ و آن‌قدر این‌ کار عادتش‌ شده‌ بود-نشنیده‌ وندیده‌ گرفتن‌-که‌ از یکی‌ دو سالی‌ که‌ مثل‌ برق‌ گذشت‌، نه‌ چیزی‌ دید و نه‌ چیزی‌ شنید، با وجود آن‌همه‌ دیدنی‌ و شنیدنی‌ که‌ وجود داشت‌؛ مخصوصاً درباره‌ی‌ زنش‌ که‌ به‌ زور، هفده‌ تا از این‌ سال‌هایی‌ را گذرانده‌ بود که‌ در حقیقت‌ نه‌ گفتنی‌ بود، نه‌ دیدنی‌؛ نه‌ شنیدنی‌؛ با ماتحت‌ برهنه‌ توی‌ بیابان‌ دویدن‌ بود و گرسنگی‌ و توی‌ باری‌های‌ لق‌لقو یک‌ مسافرت‌ دراز بود و باز یک‌ جای‌ دیگرگرسنه‌تر و دله‌تر دویدن‌؛ و بعد کم‌کم‌، کنار ننه‌ و بابا عرق‌ ریختن‌. اما، این‌ یکی‌دو سال‌، چیز دیگری‌ بود. با وجودی‌ که‌ باز هم‌ نرده‌های‌ زمین‌ جناب‌ سرهنگ‌ سابق‌ جلوتر آمده‌ بود، با وجودی‌ که‌ کلب‌حاجی موهایش‌ یک‌دست‌ سفیدشده‌ بود و از حسن‌ زلفو هم‌ هیچ‌ خبری‌ نداشت‌، برای‌ او هم‌ باز این‌ یکی‌ دوسال‌ چیز دیگری‌ بود. شاید به‌قدر تمام‌ پنجاه‌ شصت‌ سال‌، این‌ یکی‌ دو سال ‌بوی‌ رخت‌خواب‌ و زن‌ و جوانی‌ و عشرت‌ می‌داد: بویی‌ که‌ تازه‌ توی‌ بینی‌ کلب‌حاجی‌ جا افتاده‌ بود؛ درست‌ همان‌قدر که‌ جای‌ دیگر-در مشهد-بوی‌عرق‌، توی‌ بینی‌ حسن‌ زلفو، جای‌ بیش‌تری‌ باز کرده‌ بود.
– پسر مهدی‌خان‌، دکان‌ خیاطی‌ را فروخت‌ به‌ یک‌ نفر که‌ آن‌ را لبنیاتی‌ کرد؛ و خودش‌ کاری‌ را کرد که‌ تمام‌ درشکه‌چی‌ها و گاریچی‌ها و روغن‌گیرها و دست‌فروش‌ها و سپورها و گروه‌بان‌ها و استوارهای‌ بازنشسته‌ می‌کنند-وهمین‌، چه‌قدر زلفو را بیزار کرد. پسر مهدی‌خان‌ دکان‌ را فروخت‌، رفت‌ تاکسی‌ خرید و راننده‌ شد و هر وقت‌ از پهلوی‌ حسن‌ زلفو-که‌ پیلی‌ پیلی ‌می‌خورد و قیقاج‌ می‌رفت-رد می‌شد، برایش‌ بوقی‌ می‌زد و دستی‌ تکان‌ می‌داد وهروقت‌ حسن‌ خیلی‌ اوراق‌ بود سوارش‌ می‌کرد و به‌ خانه‌اش‌ می‌رساند و هرچه‌ حسن‌ فحش‌ می‌داد، می‌شنید و دم‌ نمی‌زد:«جاکش‌ها انگار شغل‌ آدمی‌زاد هم‌ زنشه‌ که‌ تادل‌شو زد، یا دید کساده‌، ولش‌ کنه‌ و یکی‌ دیگه‌.»
تا، یک‌دفعه‌، پسر مهدی‌خان‌ پرسید:«تو هیچ‌وقت‌ زن‌ داشتی‌ تا حالا؟»
– که‌ حسن‌ زلفو، زلفی‌ دهنش‌ را باز کرد و هر آت‌ و آشغالی‌ که‌ توی‌ صندوق‌خانه‌ داشت‌ ریخت‌ بیرون‌؛ و پسر مهدی‌خان‌ هم‌ کاری‌ را که‌ این ‌اواخر زیاد می‌کرد-و همه‌ی‌ مردم‌ شهر تقریباً می‌کردند یعنی چپاندن یک‌ دو تومنی‌ توی‌ جیب‌ حسن-کرد و زد و به‌ چاک‌؛ و طبق‌ معمول‌، انگار حسن‌ زلفو از این‌ برنامه‌ی‌ آخری‌ هیچ‌ خبری‌، هیچ‌وقت‌، نداشت‌؛ همان‌طور که‌، طبق‌ معمول‌انگار، کلب‌ حاجی‌ هیچ‌ خبری‌ از حرف‌هایی‌ که‌ درباره‌ی‌ زنش‌ باب‌ روز بود، نداشت‌؛ حتی‌ هیچ‌ خبری‌، آن‌ تابستان‌، از آن‌چه‌ جلو چشم‌ همه‌ مردم‌ اتفاق ‌می‌افتاد نداشت‌: تابستانی‌ که‌ پسر جناب‌ سرهنگ‌ آمده‌ بود تعطیلات ‌تابستانی‌اش‌ را بگذراند و وضع‌ طوری‌ شده‌ بود که‌ حتی‌ دو سه‌ روز زن‌ کلب‌حاجی‌ مفقودالاثر شد؛ و دیگر بغض‌ حاجی‌ ترکیده‌ بود.
– زابلی‌ها فراوان‌بودند، جناب‌ سرهنگ‌ سابق‌ هم‌، هنوز جناب‌ سرهنگ‌ بود و او هنوز همان‌ کلب‌حاجی‌ بود. کلت‌ آمریکایی‌ را گذاشته‌ بود جلوش‌ و آن‌قدر نگاه‌ کرده‌ بودتا غروب‌ از راه‌ جنگل‌-مثل‌ خرسی‌-رسیده‌ بود و خودش‌ را انداخته‌ بود روی ‌کلب‌حاجی‌؛ و خوب‌ شده‌ بود؛ چون‌ توی‌ تاریکی‌ کسی‌ نمی‌دید او دارد چه‌کار می‌کند. نشسته‌ بود روبه‌روی‌ کلتش‌ و صورتش‌ هیچ‌ پیدا نبود. دست‌آخر، قلم‌ و کاغذ برداشته‌ بود و برای‌ حسن‌ زلفو کاغذ نوشته‌ بود؛ بعد از تقریباً نزدیک‌ دو سال‌.
– خماری‌ عرق‌ بود؛ حرف‌ شارجب‌ پاسبان‌ بود؛ یا کاغذ حاجی‌ بود؛ هرچه‌ بود، قضیه‌ از همین‌جا شروع‌ شد. شارجب‌، چند بار وقتی‌ که‌ حسن‌ وسط‌ خیابان‌ عربده‌ کشیده‌ بود، رعایتش‌ کرده‌ بود؛ تا این‌ آخری‌ها هم‌ خودش‌ را به‌ ندیدن‌ و نشنیدن‌ زده‌ بود؛ بعضی‌ وقت‌ها هم‌ بازوی‌ حسن‌ را گرفته‌ بود و کشیده‌ بودش‌ کنار و نصیحتش‌ کرده‌ بود. و حسن‌ زلفو، همیشه‌ این‌طور وقت‌ها مست‌ بود و کارش‌ به‌ ( س – ک – س )که‌ و گریه‌ و «هی‌ هی‌ جبلی‌ قم‌ قم‌» تمام‌ می‌شد؛ اما، دفعه‌ی‌ آخر که‌ کاغذ حاجی‌ رسیده‌ بود، با وجودی‌ که‌ زلفو چندان‌ مست‌ نبود و حتی‌ می‌شود گفت‌ خمار هم‌ بود، شارجب‌ را کلافه‌ کرده‌ بود زیرا تمام‌ کلاه‌های‌ دنیا به‌ نظر او کلاه‌ جاکشی‌ آمده‌ بود؛ حتی‌ کلاه‌ شارجب‌.
– شارجب‌، او را مثل‌ همیشه‌ کنار نکشیده‌ بود. از همان‌طرف‌ پیاده‌رو داد کشیده‌ بود:«اوهوی‌، حسن‌ زلفو. تو مردی‌؟ نیستی‌! نامرد نیستی‌؟ هسّی‌! لوطی‌گری‌ سرت‌ می‌شه‌؟ به‌ امام‌ زمون‌ اگه‌ بوشم‌ برده‌ باشی‌. چه‌قدر بهت‌ گفتیم‌ سر پُست‌ ما الم‌شنگه‌ راه‌ ننداز. حالا، بی‌همه‌کس‌، هیچی‌ بهت‌ نمی‌گیم‌، احترام‌ پیش‌کسوتی‌ و پیرمردیتو نیگرمی‌داریم‌ کلاه‌مون‌ عیب‌ پیدا کرده‌؟ داداش‌، اگه‌ ما بهت‌ چیزی‌ نمی‌گیم‌، خیال‌ نکن‌ اروا آبجیت‌ قرق‌ کردی‌. خدا اون‌ زمونو بیامرزه‌ که‌ کسی‌ یه‌ چارسو رو قرق‌ می‌کرد.»
– این‌ها چیز مهمی‌ نبود. شارجب‌ گفته‌ بود: «یاغی‌ بودی‌؟ په‌! اون‌زمون‌ که‌-داداش‌-تو یاغی‌ بودی‌، هر کی‌ از ننه‌ش‌ قهر می‌کرد، می‌زد به‌ کوه‌. این‌که‌ چیزمعرکه‌ای‌ نبود. حالام‌ عیب‌ نداره‌، پهلوون‌. دلت‌ می‌خواد تو خیابون‌ عربده‌ بکشی‌ مزاحم‌ مردم‌ بشی‌، بشو! اما من‌ اگه‌ جای‌ تو بودم‌ اول‌ تنبون‌مو می‌کشیدم‌ بالا.»
– البته‌ کسانی‌ که‌ آن‌جا جمع‌ شده‌ بودند، هیچ‌ نخندیده‌ بودند که‌ یعنی‌ شارجب‌ را شیر کنند یا زلفو را کنف‌ کنند؛ اما همین‌ کافی‌ بود که‌ زلفو سرش‌ را بیندازد پایین‌ و برود. شاید هم‌ علت‌ اصلی‌، چیز دیگری‌ بود؛ مثلاً تاکسی‌ خریدن‌ پسر مهدی‌ خان‌؛ یا این‌که‌ چون‌ پسر مهدی‌خان‌ دیگر این‌ اواخر وقتی‌ او را می‌دید حتی‌ بوق‌ هم‌ نمی‌زد؛ یا چیزهایی‌ که‌ راجع‌ به‌ پسر جناب‌ سرهنگ ‌و نرده‌هایی‌ که‌ مرتب‌ جلو می‌آمدند و زن‌ کلب‌ حاجی‌ و کلت‌ توی‌ آن‌ کاغذ نوشته‌ بود؛ یا این‌که‌ شاید این‌ کار خیلی‌ زود می‌بایست‌ اتفاق‌ می‌افتاد. درحقیقت‌، وقتی‌ مردم‌ آن‌چه‌ را که‌ اتفاق‌ افتاد و دارای‌ ماهیتی‌ آن‌چنان‌ خنده‌دار بود شنیدند، بعضی‌هاشان‌ فکر کردند تکه‌ی‌ آخر بازی‌ بایست‌ همان‌ سال‌هایی‌ که‌ هنوز موهای‌ زلفو سیاه‌ بود اجرا می‌شد. نه‌ این‌که‌ کلب‌حاجی‌ زمین‌ نمی‌گرفت‌؛ زن‌ نمی‌گرفت‌؛ نه‌؛ بلکه‌ هیچ‌کدام‌ باید از کوه‌ برنمی‌گشتند؛ یا دست‌کم‌ زنده‌ برنمی‌گشتند. در حقیقت‌، همین‌طور هم‌ بود. آن‌ها زنده ‌برنگشته‌ بودند و آن‌چه‌ گذشته‌ بود غیر از خواب‌ بدی‌ که‌ یک‌شب‌ با شکم‌ گرسنه‌ توی‌ کوه‌ دیده‌ بودند، چیزی‌ نبود و وقتی‌ چشم‌شان‌ را باز کرده‌ بودند، تمام‌ دردسرها تمام‌ شده‌ بود و آن‌ها دومرتبه‌ چشم‌شان‌ را بسته‌ بودند. به‌هرحال‌ و به‌ هر دلیل‌، بعد از آن‌، نه‌ شارجب‌ پاسبان‌ و نه‌ پسر مهدی‌خان‌ و نه‌ هیچ‌کس‌ دیگر از مجاورین‌ مرقد مطهر حضرت‌ رضا، به‌ زیارت‌ مجدد حسن‌زلفو-یاغی‌ بازنشسته‌-نایل‌ نشد؛ و البته از این‌ بابت‌، هیچ‌ تأسفی‌ هم‌ ‌نداشتند.
زن‌ کلب‌حاجی‌ گم‌ شده‌ بود و بعد از دو سه‌ روز، کنار جنگل‌، جسد سیاه‌شده‌اش‌ را پیدا کرده‌ بودند. آن‌شب‌، زابلی‌ها دندان‌ قروچه‌ می‌رفتند و صدای‌ قِرچ‌ قِرچ‌ دندان‌های‌شان‌ شیشه‌های‌ پنجره‌ی‌ کلب‌حاجی‌ را می‌لرزاند. دور و بر خانه‌، پر از چهره‌های‌ سوخته‌ و چشم‌های‌ شعله‌ور و دندان‌های ‌سفید زابلی‌ بود. جناب‌ سرهنگ‌ رفته‌ بود شهر تا درباره‌ی‌ جنایتی‌ که‌ امنیت‌ آن ‌ناحیه‌ را به‌هم‌ زده‌ بود، با مقامات‌ مربوطه‌ صحبت‌ کند.
کلب‌ حاجی‌ روی‌ یک‌ چهارپایه‌، وسط‌ اتاق‌، نشسته‌ بود و کلت‌ آمریکایی ‌را روی‌ زانویش‌ گذاشته‌ بود. از سنگینی‌ آن‌ دچار کِیف‌ و هراس‌ می‌شد. سایه‌های‌ لرزانی‌ از بیرون‌ عبور می‌کرد و روی‌ سقف‌ اتاق‌ راه‌ می‌رفت‌. یکی ‌از زابلی‌ها آواز می‌خواند. صدایش‌ مثل‌ زوزه‌ی‌ گرگ‌ گرسنه‌ کش‌دار و پر ازمعناهای‌ مرموز بود. توی‌ اتاق‌، چراغ‌ خاموش‌ بود و موش‌ها روی‌ تیرهای ‌سقف‌ راه‌ می‌رفتند. تمام‌ موهای‌ حاجی‌ آنتن‌ شده‌ بود و تمام‌ پوستش‌ گوش‌.از بیرون‌ صدای‌ زوزه‌ی‌ کفتار آمد. کلب‌ حاجی‌ برخاست‌، چرخی‌ دور اتاق‌ زد و دومرتبه‌ نشست‌. یکی‌ از زابلی‌ها فریاد کشید: «یا ابوالفضل‌، سردارِ حسین‌.»
صدای‌ خواندن‌ زابلی‌ها قطع‌ شد.
کلب‌ حاجی‌ صدایش‌ را بلند کرد: «آهای‌ زابلیا، بی‌خود جوشی‌ نشین‌. من‌کسی‌ رو نکشتم‌.»
دستش‌ را به‌ پیشانی‌ برد: «خیلی‌ وخته‌ آدم‌کشی‌ رو کنار گذاشته‌م‌.»
داشت‌ خونش‌، آهسته‌ آهسته‌، گرم‌ می‌شد:«مادرسگا، من‌ می‌آم‌ زن‌مو بکشم‌؟»
سنگی‌ بی‌صدا تاریکی‌ را شکافت‌ و به‌ شانه‌اش‌ خورد.
«مث‌ِ زنا از تو تاریکی‌ سنگ‌ نپرون‌. بیا بیرون‌ اگه‌ مردی‌.»
سایه‌ای‌ از حاشیه‌ی‌ تاریکی‌ بیرون‌ آمد و به‌ سرعت‌ نزدیک‌ شد. دست‌ کلب‌حاجی‌ با تردید کلت‌ را چنگ‌ زد: «اگه‌ من‌ کسی‌ رو کشته‌ باشم‌، خدا جزامو بده‌.»
خیلی‌ ترسیدی‌، پیره‌ سگ‌؟
صدا آشنا بود و لهجه‌ی‌ زابلی‌ نداشت‌.
زلفو؟
هیس‌، برو تو.
حسن‌ زلفو، مثل‌ گرگ‌، پر از پشم‌ و کثافت‌ و درندگی‌ بود.
اومدم‌ کلت‌مو ازت‌ بگیرم‌. لازمش‌ دارم‌.
پره‌های‌ بینی‌ حاجی‌ می‌لرزید:«کی‌ اومدی‌؟»
خیلی‌ وخته‌ این‌طرفام‌. چتو نفهمیدی‌؟
خیلی‌ وخته‌؟ کدوم‌ طرفا؟
باس‌ فهمیده‌ باشی‌.
چرا مث‌ خر حرف‌ می‌زنی‌؟
زابلی‌هایی‌ که‌ تا زیر پنجره‌ آمده‌ بودند و دسته‌های‌ کارد را محکم‌ توی ‌دست‌شان‌ گرفته‌ بودند، برای‌ یک‌ لحظه‌ سست‌ شدند.
دیگه‌ منو نزن‌، باجی‌!
صدای‌ هن‌ و هن‌ و نفس‌نفس‌ و دشنام‌ شنیده‌ شده‌ بود. بعد، گویی‌ آرام‌ شده ‌بودند و صدایی‌ غریبه‌ گفته‌ بود: «ببین‌ باجی‌! ما، فوقش‌ اگه‌ دو سه‌ سال‌ دیگه ‌زنده‌ باشیم‌. حالا لازم‌ نیس‌ برا یه‌ قحبه‌ دس‌ رو هم‌ بُلن‌ کنیم‌. کاری‌ رو که‌ تو باس‌ می‌کردی‌، رفیقت‌ کرد. من‌ خودمو از تو جدا نمی‌دونم‌.»
صدای‌ شلیک‌ که‌ بلند شده‌ بود، زابلی‌ها از پنجره‌ گریخته‌ بودند و آخرین‌نفر که‌ از همه‌ عقب‌تر بود شنیده‌ بود:«خوب‌، حالا اون‌ ماس‌ماسکو ردش‌ کن‌ این‌ور.»
مهتاب‌ چرخید و زابلی‌ها توی‌ تاریکی‌ منتظر ماندند. هیچ‌ صدایی‌ از خانه ‌نیامد.
دو ساعت‌ بعد، توی‌ شهر، پشت‌ یک‌ میز فکسنی‌، توی‌ یک‌ می‌خانه‌ی‌ فکسنی‌، دو تا پیرمرد، عرق‌ می‌خوردند و به‌ غرغر می‌خانه‌چی‌ رشتی‌ که ‌می‌خواست‌ دکان‌ را ببندد توجهی‌ نداشتند:«آخه‌ من‌ زن‌ و بچه‌ دارم‌، رِی‌!»
محکم‌ به‌ شانه‌ی‌ یک‌دیگر می‌کوفتند و ماچ‌های‌ آب‌دار رد و بدل‌ می‌کردند.
گُل‌ گفتی‌ حاجی‌، سلومتی‌.
سلومتی‌ روح‌ کلنل‌.
گل‌ گفتی‌ پیره‌سگ‌، گل‌؛ به‌ سلومتی‌ روح‌ کلنل‌.
ریدم‌ به‌ تخم‌ هر چی‌ خیاطه‌.
گل‌ گفتی‌ لامسب‌. هر چی‌ خیاطه‌ و شوفر تاکسی‌یه‌.
شوفر تاکسی‌ دیگه‌ برا چی‌؟
ها؟ ولش‌ کن‌.
اول‌ می‌ریم‌ سراغ‌ جناب‌ سرهنگ‌.
رفتیم‌.
هی‌، خوش‌ دارم‌ اسم‌ کلنلو رو همه‌ی‌ دیوارای‌ شهر بنویسیم‌.
نوشتیم‌!
عرق‌ بخوریم‌؟
داریم‌ می‌خوریم‌، داش‌، داریم‌ می‌خوریم‌، نوش‌ جون‌مون‌. اَه‌، چی‌یه‌، چی‌ شده‌، رفتی‌ تو نخ‌ چی‌؟
رفتم‌ تو نخ‌ اون‌ حرف‌ محشری‌ که‌ زدی‌. با همه‌ خریتت‌ راس‌ گفتی‌. براهمین‌ می‌خواستم‌ تو سرت‌ آغل‌ چوغوک‌ وا کنم‌.
برا این‌که‌ راس‌ گفتم‌؟
آره‌.
پس‌ برا اون‌ دختره‌ نبود؟
یه‌ کمی‌ش‌ چرا، اما بیش‌ترش‌ عصبانیتم‌ از اون‌ حرفت‌ بود.
اه‌، خوب‌ بارک‌الله‌ من‌، چی‌ گفتم‌؟
گفتی‌، ما جخ‌ دو سه‌ سال‌ِ دیگه‌ زنده‌ باشیم‌.
ها، من‌ اینو گفتم‌؟ اگه‌ من‌ گفتم‌ که‌ گل‌ گفتم‌.
می‌خانه‌چی‌ در را تا نیمه‌ پایین‌ کشیده‌ بود:«آقایون‌ تعطیله‌.»
شانه‌ی‌ کلب‌ حاجی‌ را تکان‌ داد:«آخه‌ زن‌ و بچه‌ دارم‌.»
کلب‌ حاجی‌ گفت‌:«ول‌شون‌ کن‌.»
و هردوشان‌-به‌نظر می‌خانه‌چی‌-مثل‌ دیو خندیدند.
می‌خانه‌چی‌ با خودش‌ گفته‌ بود:«رِی‌، این‌ مشهدیا همه‌چی‌شون‌ مثل‌ دیو می‌مونه‌.»
مخصوصاً عرق‌خوردن‌شان‌. قبلاً عرق‌ خوردن‌ بچه‌های‌ مشهد را دیده‌ بود؛ و حالا، تمام‌ میز از شیشه‌ پُر بود و سرهای‌ سفید و پنبه‌ای‌ آن‌ها نوک‌به‌نوک‌ چسبیده‌ بود. کلب‌ حاجی‌ نق‌ زد: «این‌قدر نرده‌هاتو نکش‌ جلو.»
چی‌؟
می‌گم‌ یعنی‌ کله‌تو ببر عقب‌. آخه‌ کله‌ی‌ من‌ و تو مث‌ِ زمینای‌ من‌ و سرهنگ‌ چفت‌ همه‌، سفیده‌، انگار پنبه‌کاری‌ شده‌.
کله‌ی‌ من‌ مال‌ سرهنگه‌؟
نه‌، مث‌ِ اونه‌.
بریم‌ سرشو ببریم‌.
بریم‌.
وقتی‌ کلب‌حاجی‌ آمده‌ بود پول‌ می‌خانه‌چی‌ را بدهد، دستش‌ خورده‌ بود به‌ کُلت‌، آن‌را در آورده‌ بود و نوازش‌ کرده‌ بود. حسن‌ زلفو گفته‌ بود:«می‌ذاری‌ منم‌ یه‌ خرده‌ بهش‌ دس‌ بزنم‌؟»
کلب‌ حاجی‌ گذاشته‌ بود. زلفو کلت‌ را بوسیده‌ و به‌آرامی‌ و با احترام‌ به ‌کلب‌حاجی‌ پس‌ داده‌ بود:«بیا مواظب‌ باش‌.»
می‌خانه‌چی‌ به‌ دیوار چسبیده‌ بود و چشم‌هایش‌، یک‌سره‌، سفید شده‌ بود:«یا آقام‌ علی‌، اینا کی‌ان‌، رِی‌؟»
و حسن‌ زلفو دوباره‌ هوس‌ کرده‌ بود:«یه‌بار دیگه‌ بده‌ نازش‌ کنم‌.» که‌ کلب‌حاجی‌ هوشیاری‌ به‌ خرج‌ داده‌ بود:«نمی‌شه‌ خره‌! می‌خوای‌ مردم‌ ببینن‌؟ تو به‌ این‌ کله‌ماهی‌خور اعتماد داری‌؟»
و با انگشت‌، اشاره‌ به‌ می‌خانه‌چی‌ کرده‌ بود.
اعتماد ندارم‌، نه‌! بکشیمش‌!
و دو نفری‌ کلت‌ را نشانه‌ رفته‌ بودند روی‌ او که‌ در شُرف‌ اتمام‌ بود. بعد، حسن‌ زلفو پیشنهاد کرده‌ بود:«اول‌ پول‌شو بدیم‌.»
جیب‌های‌شان‌ را خالی‌ کرده‌ بودند روی‌ میز و دومرتبه‌ نشانه‌ رفته‌ بودند. حسن‌ زلفو چیزی‌ را به‌ یاد آورده‌ بود:«هی‌، کلب‌حاجی‌، سگ‌ مصب‌، راستی‌تو اون‌ وختی‌ نزدیک‌ بود منو بکشی‌.»
آره‌ چیزی‌ نمونده‌ بود.
من‌ اون‌جا یاد مادر خدابیامرزت‌ افتادم‌.
خدا بیامرزدش‌.
این‌دفعه‌ کلب‌ حاجی‌ خودش‌ به‌ تنهایی‌ قراول‌ رفته‌ بود.
هی‌، اسم‌ مادرت‌ چی‌ بود؟
رقیه‌ بانو.
درسته‌!
بعد بازوی‌ کلب‌حاجی‌ را گرفته‌ بود:«بریم‌ حساب‌ اون‌ یارویی‌ رو که‌گفتی‌ برسیم‌.»
کی‌یو؟
سرهنگو دیگه.
پس‌ اینو چی‌؟
بعداً سر فرصت‌.
باشه‌.
هر دو از مغازه‌ی‌ نیم‌بسته‌ بیرون‌ آمده‌ بودند. بازو در بازو، و قیقاج‌ می‌رفتند. شانه‌هاشان‌ به‌ درهای‌ کشویی‌ می‌خورد و صدا می‌داد. می‌خانه‌چی‌ آن‌چنان‌ترسیده‌ بود که‌ تا اولین‌ پاسبان‌ پست‌ را ندید، هم‌چنان‌ می‌دوید. پاسبان‌ و او رفتند به‌طرف‌ کلانتری‌. از کلانتری‌ سیم‌ تلفن‌ وصل‌ شد به‌ شهربانی‌ و ازشهربانی‌ جیپ‌های‌ گشتی‌ راه‌ افتادند دور شهر، آرام‌ و آهسته‌.
یک‌ موکب‌ عروسی‌ گذشت‌. صدای‌ بوق‌ ماشین‌ها آن‌ها را از چُرت ‌درآورد. کلب‌حاجی‌ گفت‌:«چرا بوق‌ می‌زنن‌؟» حسن‌ زلفو گفت‌:«آشناس‌، به‌ نظرم‌ پسر مهدی‌خانه. دیوث‌، دکون‌ باباهه‌رو فروخت‌ تاکسی‌ خرید؛ انگار شغل‌ هم‌ مث‌ِ زن‌ آدمه‌…» و یک‌مرتبه‌ حرفش‌ را قطع‌ کرد:«تو این‌ طرفا کوه‌ موه‌ سراغ‌ داری‌ یا نه‌؟»
تو شهر که‌ نه‌.
بریم‌ نیشابور.
آره‌، می‌ریم‌ نیشابور. گمونم‌ بتونیم‌ از اون‌جا بریم‌ کَنگ‌.
کنگ‌ واسه‌ چی‌؟
اون‌جا کسایی‌ رو پیدا می‌کنیم‌ که‌ باهامون‌ راه‌ بیفتن‌. وقتی‌ کلنلو شهید کردن‌، من‌ یه‌ راس‌ رفتم‌ کنگ‌. فوراً چن‌نفر پیدا شدن‌ که‌ از روزگارشون‌ دل‌خور بودن‌.
من‌که‌ از روزگارم‌ دل‌خور نیستم‌.
آره‌، آدم‌ نباس‌ دل‌خور باشه‌.
فکری‌ کرد و باز گفت‌:«آره‌، آدم‌ نباس‌ دل‌خور باشه‌.»
ماشین‌ از نزدیکی‌شان‌ گذشت‌ و چند قدم‌ آن‌طرف‌تر ایستاد.
حاجی‌.
جان‌ حاجی‌.
شارجب‌ پاسبانم‌ بد پسری‌ نیس‌ها.
این‌ حرف‌ را درست‌ موقعی‌ زد که‌ حاجی‌ به‌ فکر اسم‌ کلنل‌ افتاده‌ بود.
می‌گم‌آ، مادرسگ‌ راس‌ می‌گفت‌. من‌ نمی‌باس‌ سر پستش‌ شلوغ‌ می‌کردم‌؛ کسرشأن‌ من‌ بود.
سه‌ نفر از جیب‌ پیاده‌ شدند، یکی‌شان‌ جلوتر آمد و دوتاشان‌ توی‌ تاریکی‌ایستادند.
چاقوتو بده‌، حسن‌!
حسن‌ زلفو چاقویش‌ را داده‌ بود. بحث‌ کرده‌ بودند که‌ کجای‌ تن‌شان‌ را سوراخ‌ کنند که‌ وقتی‌ آن‌یکی‌ قلاب‌ گرفت‌ و این‌یکی‌ رفت‌ بالا، راه‌ دست‌شان‌ باشد که‌ انگشت‌شان‌ را بزنند توی‌ آن‌ سوراخ‌ و روی‌ دیوار-روی‌ همه‌ی‌ دیوارهای‌ شهر-اسم‌ کلنل‌، اسم‌ خودشان‌، و احیاناً اسم‌ آن‌هایی‌ را که‌ می‌شناختند و بچه‌های‌ چندان‌ بدی‌ نبودند، بنویسند؛ مثل‌ مهدی‌خان‌؛ مثل ‌شارجب‌ پاسبان‌ (که‌ پدرسگ‌ حق‌ داشت‌ اگر یک‌خرده‌ پایش‌ را از گلیم‌خودش‌ درازتر کرده‌ بود) مثل‌ زن‌ خدابیامرز کلب‌حاجی‌ (که‌ هر چه‌ باشد بالاخره‌ زن‌ است‌ و ناقص‌ عقل‌ و حالا که‌ حسن‌ زلفو کاری‌ را که‌ کلب‌حاجی‌باید می‌کرد کرده‌، باید گفت‌ خدا از سر تقصیراتش‌ بگذرد) و راستی‌ چه‌ گل‌ گفته‌ است‌ این‌ حسن‌ زلفو-با همه‌ خریتش‌: مگر دو سه‌ سال‌ دیگر بیش‌تر زنده‌ می‌ماندند؟ گور پدر پنبه‌کاری‌ها.
این‌ پنبه‌کاری‌ تو؛ این‌ پنبه‌کاری‌ من‌.
و محکم‌ کله‌هاشان‌ را زده‌ بودند به‌ هم‌. شاید اگر کله‌هاشان‌ را نمی‌زدند به‌هم‌، اوضاع‌ آن‌طوری‌ تمام‌ نمی‌شد. شاید اگر کم‌تر عرق‌ خورده‌ بودند، اوضاع‌ آن‌طوری‌ نمی‌شد. شاید اگرمی‌خانه‌چی‌ کلت‌ را نمی‌دید، اوضاع‌ طور دیگری‌ می‌شد. شاید اگر آن‌ها آدم‌های‌ دیگری‌ از قماش‌ آدم‌های‌ دیگر، بودند اصلاً هیچ‌ اتفاق‌ نمی‌افتاد. شاید اگر بابای‌ کلب‌حاجی‌ نمی‌زد به‌ چاک‌ِ جعده‌، شاید اگر پسر مهدی‌خان‌ دکانش‌ را نمی‌فروخت‌، شاید اگر این‌ یکی‌ زن‌ نمی‌گرفت‌… اما وقتی‌ که‌ شد، هیچ‌کس‌ نتوانست‌ به‌درستی‌ درباره‌ی‌ ماهیت‌ خنده‌دار آن‌چه‌ پیش‌ آمد، اظهارنظری‌ آن‌چنان‌ قطعی‌ کند که‌ در تاریخ‌ بنویسند. راجع‌ به‌ پیرمردها و ازکارافتاده‌ها هم‌ فرضیه‌ی‌ جدیدی‌ خلق‌ نشد، راجع‌ به‌ پنبه‌کاری‌ها هم‌همین‌طور؛ و راجع‌ به‌ پنبه‌کاری‌هایی‌ که‌ باد می‌دروند؛ چرا که‌ کلب‌حاجی‌، فوق‌العاده‌ از حرف‌ حسن‌ زلفو-با همه‌ خریتش‌-خوشش‌ آمده‌ بود و وقتی‌ قیافه‌ی‌ پاسبانی‌ را دیده‌ بود که‌ آن‌طور به‌ او زُل‌ زده‌ بود و مخصوصاً وقتی‌ دست ‌او را دیده‌ بود که‌ روی‌ دکمه‌ی‌ جلد کمرش‌ بازی‌ می‌کند، نتوانسته‌ بود طاقت‌ بیاورد و شاید ندانسته‌ بود باید طاقت‌ بیاورد و کاری‌ را کرده‌ بود که‌ راه‌ دستش ‌بود. حسن‌ زلفو گفته‌ بود:«برا کی‌ داری‌ آغل‌ چوغوک‌ درس‌ می‌کنی‌، کلب‌حاجی‌ نامرد؟» و این‌ را آن‌چنان‌ محبت‌آمیز گفته‌ بود که‌ تا وقتی‌ از توی ‌تاریکی‌ چیزی‌ درخشیده‌ بود و کلب‌ حاجی‌ مثل‌ این‌که‌ ننه‌اش‌ را بغل‌ کند او رابغل‌ کرده‌ بود. حسن‌ زلفو کلت‌ را از دست‌ او گرفته‌ بود و-گیج‌ و واگیج‌-دورو برش‌ را نگاه‌ کرده‌ بود. کسی‌، صدا زده‌ بود:«اسلحه‌تو بنداز، دیوونه‌.» و او که‌ هیچ‌ خاطره‌ی‌ خوشی‌ از این‌ کار نداشت‌، گفته‌ بود:«هی‌ هی‌، جبلی‌، قم‌ قم‌. این‌عاقبت‌…»

نویسنده: رضا دانشور

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.