داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ردیابی «بنگ»

یادداشتی بر داستان «بنگ» اثر ساموئل بکت
راه یافتن به «بنگ» دشوارتر از راه یافتن به سایر نوشته‌های بکت است؛ از این رو هر خواننده‌ای، درست یا غلط، درصدد برمی‌آید تا بلکه نشانه‌هایی از عالم عینی و علایمی از جهان ذهن در آن بیابد. عالم عینی «بنگ» در اتاقی خلاصه شده که نمونه‌ی دیگری است از اتاقی که دنیای دو اثر دیگر بکت، «آخر بازی» و «نام ناپذیر»، در آن محصور است. هرچند این اتاق در «بنگ» محصور است اما پناهگاه نیست و با اجزای اصلی آن، یعنی سقف و کف و دیوار، وصف شده است. جست‌وجو کردن راه خروجی این اتاق بی‌هوده است. اتاق به سیاه‌چال یا غار شبیه است و به دریا پنجره آن هیچ اشاره‌ای نمی‌شود. «اتاق‌هایی» که بکت توصیف کرده است و ما به آن‌ها اشاره کردیم فقط به صورت طرح اتاق وجود دارند. با این همه اتاقی که در «بنگ» وصف می‌شود بیش از اتاق‌های دیگر لخت و خالی است. اتاقی است بی‌اثاث و بی‌زینت که فقط ابعاد آن پیداست: دیوارهایش یک متر در دومتر است و سقف و کف آن هرکدام یک متر مربع. اگر این اتاق پر از نور و حرارت نبود می‌شد بگوییم که یک فضای تهی یا یک مکان هندسی است. نور و حرارت وجود اتاق را نمایان‌تر می‌کنند و هم حافظ حیات در آن هستند هم هادم آن(2). این خاصیت دوگانه ما را به یاد نور کور کننده‌ای می‌اندازد که «وینی»-در نمایش‌نامه‌ی «به به! چه روزهای خوشی»-نمی‌تواند خود را در برابر آن حفظ کند و همچنین به یاد نورافکن‌ها، این «بارقه‌های جهنمی» در نمایش‌نامه «کمدی» نوشته‌ی بکت می‌اندازد. در «بنگ» نیروی مرکب نور-حرارت به صورت یک نواخت و بی‌وقفه و بدون تغییر چیره است و بدنی آرام و سفید را در بر می‌گیرد و آن را از سپیدی خود سرشار می‌کند و جان می‌بخشد. این بدن بی‌نام که سخت نام‌ناپذیر است ممکن است مرده یا زنده باشد. چون قد آن یک متر است میان آن و اتاق تطابقی کامل و تناسبی پایدار برقرار است. این بدن، برعکس اتاق، هم به طور کلی وصف شده است و هم با جزئیات: دست‌ها، ساق‌ها، پاها، پاشنه‌ها، قلب، شکل، دهان، گوش، صورت، بینی، چشم‌ها. بنابراین سخن از موجودی است که بر خلاف «وینی» یا «نل» یا «نگ»(3)-نل و نگ در نمایش‌نامه‌ی «آخربازی»-مثله نشده بلکه، به حسب ظاهر کامل و بی‌نقص است. سربه اندام‌های آن، یعنی آن اعضای بدن که با دنیای خارج در تماس‌اند، هر لحظه از نو پدیدار می‌شوند. اولین خصوصیت این بدن آن است که حرکت ندارد، پاها از بالا تا پایین به یک‌دیگر چسبیده و پاشنه‌ها طوری به یک‌دیگر متصل است که انگشتان دو پا بر یک‌دیگر عمودند. این حالت ما را به یاد طرز ایستادن چارلی چاپلین می‌اندازد که شاید الگوی «ولادیمیر» و «استراگون»-در نمایش‌نامه‌ی «در انتظار گودو»-نیز باشد. دست‌های آویزان، مشت‌های باز و سری که همواره راست و شق و رق است بر این احساس می‌افزایند که انگار حرکت کردن برای این موجود بسیار دشوار است. سرانجام پس از آن که به اعضای بدن این موجود نظر می‌کنیم به او نسبت فلج، بی‌حالی، بی‌خیالی و عدم تناسب می‌دهیم.
حتی موجوداتی که به چهارمیخ کشیده شده باشند، مانند دو شخصیت زن و مرد نمایش‌نامه‌ی «کمدی»، از توانایی دیدن و سخن گفتن برخوردارند. در «بنگ» چند بار همهمه‌هایی بروز می‌کند اما نمی‌توان گفت که از صدای انسان است. با وجود این، لب‌ها نیز مانند پاها سرانجام «چسبیده انگار به هم دوخته» و محکوم به سکوت است. آخرین چاره آن است که آن موجود از راه بدن درک کند و واکنش نشان دهد. فقط در چشمان اوست که ظاهراً رازی نهان است و باید آن را کشف کرد: نویسنده می‌گوید:«فقط چشم‌ها» ذره‌ای امید در خواننده برمی‌انگیزد. اما این امید که چند بار از راه تکرار واژه‌ها پدید می‌آید ناقص می‌ماند، نه قوت می‌گیرد و نه کانونی دارد. سرانجام از خود می‌پرسیم که آیا در این متوازی‌السطوح سفید چشم‌ها لکه‌ای به رنگ دیگر است، آیا در این دنیای خط‌های مستقیم بی‌انعطاف چشم‌ها شکل لطیف‌تری وارد می‌کنند که شاید رازی را پنهان می‌کند. این چشم‌ها که فقط از روبه‌رو پیدا هستند رنگ آبی روشنی دارند که به بی‌رنگی، به ناپیدایی، می‌زنند:«چشم‌ها حفره‌های آبی روشن تقریباً سفید ثابت.» این چشم ها که بی‌حرکت، گود و کم رنگ هستند بیش‌تر در خور مرده‌اند تا سرچشمه‌ی حرکت و حیات. در پایان نوشته، نویسنده واژه‌ی مفرد «چشم» را به کار برده است و هم چنین تباین «سیاه و سفید» را آورده است، تباینی که با واژه‌ی «کدر» که پیش از «سیاه و سفید» آمده خفیف شده است. بکت در همان‌جا که بدین شیوه وجود قرینه و مردمک را با ایما و اشاره می‌نمایاند، وجود پلک‌ها را نیز نشان می‌دهد. در این‌جا حضور انسان نمودار می‌شود زیرا به جای چشمانی که کم‌رنگ و گود افتاده هستند، پلک می‌آید یا به چشم‌ها افزوده می‌شود؛ پلک ممکن است باز و بسته شود، نوعی زبان بی‌زبانی دارد و استغاثه می‌کند. فقط همین اشاره یا همین نگاه است که ظاهراً از فلج و بی‌حرکتی عمومی مصون مانده است؛ و با همهمه همراه می‌شود و گونه‌ای نومیدی و تسلیم و رضا را نشان می‌دهد که تا حد امکان به عدمی که آن‌ها را چون خوره می‌خورد نزدیک است.
از قلب، عضوی که حتی در عالم طرح و فرض نیز وجود آن ضروری است دو بار صدای سوفل برمی‌خیزد و با این نشانه‌ای که هم از لحاظ ادراک حسی هم از لحاظ ادراک ذهنی ناقص است، زندگی و مرگ کم و بیش برابر می‌شوند. صدای سوفل، مانند همهمه و چشم نیمه بسته، عمل مردن یا روبه مرگ بودن را بیش‌تر نشان می‌دهد تا این که واقعه‌ی مرگ را بیان کند. ضربان قلب و حرکت استغاثه‌آمیز چشم با یک‌دیگر انطباق ندارند زیرا ظاهراً این پیکر از ایجاد هم‌آهنگی و هم‌زمانی عاجز است. از این‌جا معلوم می‌شود چرا گرایش فزاینده به سفتی و سختی به صورت مدام و مرتب پیدا نمی‌شود بلکه، برعکس، به صورت گسسته و تکه‌تکه ظاهر می‌گردد.
اما در مورد علایم حیاتی که بسیار اندک بروز می‌کند، اغراق است اگر بگوییم که این علایم واکنش‌هایی هستند جسمانی که از حاشیه به متن زندگی درونی می‌روند (حقیقت آن که این‌گونه تفاوت‌ها در عالم طرح و فرض هیچ معنایی ندارند)، زیرا حداکثر می‌توان گفت که این علایم حیاتی میل به حرکت است که بر اثر نوعی انگیزش یا تحریک نامعلوم ایجاد شده است. و از آن‌جا که فقط از یک‌جا واژه‌های «گوشت تن» و «جای زخم‌ها» آمده است ظاهراً بدن رنگ حقیقت ملموس عینی به خود می‌گیرد و آن‌وقت حتی جای آن است که از بعد سوم و شکل اندامی سخن بگوییم. اما در حقیقت نویسنده از آن دو کلمه فقط رنج و درد را در نظر دارد و این احساس اولیه را با مثله‌ی تدریجی قوت می‌بخشد و این مثله شدن شاید به سرچشمه‌ی نامشخص و ناملموسی مانند نور-حرارت نرسد. هنگامی که مثله شدن به صورت ریزش مو ظاهر می‌شود بر ناتوانی موجودی که پاهایش به هم چسبیده و دست‌هایش آویزان است افزوده می‌گردد. از این گذشته، مثله شدن نوعی تلاقی بلکه نوعی پژواک تلاقی پیشین است. با وجود این واژه‌های «جای زخم‌ها» و «تلاقی» بیش از پرپرزدن چشم و سوفل قلب با یک‌دیگر مقارن نیستند. این تلاقی را نمی‌توان ثابت کرد مگر با چند نشانه که آن را فاش می‌کنند. برای مدتی بدن به تنهایی وجود دارد و ذهنی را آغشته می‌کند که بشریت در اوج ناتوانی خلاصه می‌شود. به دنبال آن عبارت «یک ثانیه نه تنها» از نو تکرار می‌شود. در این عالم تنگ و بی‌نام، برخورد با خویشتن، با زخم خویش، با تصویر خویش با برخورد با دیگری برابر می‌شود مخصوصاً که فقدان حافظه، کاهش تمام گذشته به «قدیم‌ها» سرانجام همه‌ی سدها را در هم می‌شکنند.
در این دنیای پر از سختی و سکوت، «بنگ» و «هوپ» نیروی خود را نمایش می‌دهند. در واقع، موضوع عبارت است از نوعی پویایی که صرفاً لفظی است هم در زمینه‌ی روانی و هم در زمینه‌ی زبانی و برخلاف سایر الفاظ که فقط معنی آن‌ها اهمیت دارد، اهمیت «بنگ» و «هوپ» در قوت القایی آن‌ها است. مثلاً یادآور الفاظی هستند که بچه‌ها تقلید می‌کنند یا صدای ماشین درمی‌آورند یا به خود فرمان می‌دهند. «بنگ» و «هوپ»، این اصوات کوتاهی که شاید کلمه هم باشند، گاه در پایان جمله‌هایی می‌آیند که نحو و نقطه گذاری آن‌ها با هیچ‌یک از قواعد دستوری یا حتی عروضی انطباق ندارد. دیوید لاج در مقاله‌ای راجع به متن انگلیسی «بنگ» تمام تفسیرهایی را که ممکن است «بنگ» صورت گیرد برمی‌شمارد (در ترجمه‌ی انگلیسی «بنگ» واژه‌ی «پینگ» هم به جای «بنگ» و هم به جای «هوپ» آمده است). پاره‌ای از آن معانی از متن فرانسه نیز برمی‌آید:«درباره‌ی خود واژه‌ی «پینگ» هیچ توضیح متقنی نمی‌توانم بدهم. از لحاظ دلالت منطوقی شاید به معنای صدایی باشد که از پاره‌ای از ابزارها بلند می‌شود، شاید علامت گذشت زمان باشد (مکرراً به «یک ثانیه» اشاره شده است، گرچه «بنگ»ها در فواصل زمانی منظم بلند نمی‌شود). از لحاظ دلالت مفهومی، «بنگ» صوتی است ضعیف، رقت‌انگیز، بی‌طنین، آزارنده و حتی دیوانه‌کننده و، از این رو، عنوان مناسبی برای این قطعه است و آن را نقطه‌گذاری می‌کند و چنان است که ضربه‌ای بر ساز «مثلث» در یک فوگ پیچیده.»(4) البته «بنگ» تقلید صدای طبیعی انسان نیست. در حالی که «هوپ» از یک طرف آوا یا صوتی است که با ادای آن کسی را به کاری وادار می‌کنند(5)، و از طرف دیگر یادآور جهش یا تغییر مکان سریع است و تکرار آن همواره غیر منتظره و اندکی مکانیکی است و غریب آن که این تکرار، برخلاف انتظار، این فکر را تقویت می‌کند که آن بدن با پاهای چسبیده به هم و دست‌های آویزان فقط ناشیانه تکان می‌خورد. منشاء این حالت دست و پا که از صدا جدا نمی‌شود به همان اندازه‌ی منبع نور-حرارت و علت جای زخم‌ها مجهول است. شاید بدن بی‌اراده تکان می‌خورد یا ذهن به خود هشدار می‌دهد یا یک صدای تیلیک در خارج برمی‌خیزد. با بلند شدن مکرر صدای «هوپ» یک رشته جابه‌جایی‌هایی ایجاد می‌شود که تأثیر غریبی به‌جا می‌گذارد که نه فقط حاکی از پویایی، بلکه حاکی از نوعی تنش در این دنیایی است که ذاتاً بی‌حرکت است و در آن سعی بر این است که از جنبه‌ی بصری هردو کار تنگ کردن جا و باز کردن آن به طور هم زمان ادامه یابد. هنگامی که لفظ «هوپ» با واژه‌ی «ثابت» همراه می‌شود، که اغلب هم چنین می‌شود، ظاهراً تصلب شدیدتر از پیش می‌گردد.
هربار که «بنگ» و «هوپ» به زبان می‌آید نوعی وقفه یا گسست در پیوستگی جمله، که در هرحال بریده بریده است پدیدار می‌شود. این دو صورت نوعی حرکت ناگهانی، نوعی هشدار یا نوعی پلک زدن برمی‌انگیزد، با توجه به این که «هوپ» صعودی و مکانی است و «بنگ» نزولی و زمانی. در این متن «بنگ» و «هوپ» هیچ‌گاه در کنار هم نمی‌آیند، بااین‌که غالب الفاظی که بارها تکرار می‌شوند به صورت‌های تازه‌ای تلفیق شده سرانجام با هم‌دیگر تألیف می‌یابند. از این رو «بنگ» و«هوپ» نسبت به یک‌دیگر استقلال شگفت‌انگیزی پیدا می‌کنند که استقلال آن‌ها را نسبت به سایر واژه‌ها افزایش می‌دهد. به نظر می‌رسد که خاصیت این دو صوت آن است که در میان گروه‌های واژه‌هایی که در حال شکل گرفتن یا در پی یک‌دیگرهستند، به صورت کاتالیزور عمل می‌کنند. استقلال «بنگ» از استقلال «هوپ» بیش‌تر است نه فقط از آن‌رو که «هوپ» به احتمالی با واژه‌های «جای دیگر» و «ثابت» خنثی یا مواجه با مانع می‌شود، بلکه از آن‌رو که «بنگ» سرانجام جای خود را باز می‌کند بی‌آن‌که در خط‌هایی که جمله‌ها در صدد رسم آن‌ها هستند تغییری بدهد.
«هوپ» به جست زدن مربوط می‌شود، خاه جست زدن صورت گیرد خاه صورت نگیرد، و از این رو، دست کم به طور غیرمستقیم، به بدن و پاها و پاشنه‌های برهنه مربوط می‌شود. «بنگ» به انسان ربط کم‌تری دارد نه فقط از آن‌رو که تقلیدی از صدا یا حرکت انسانی نیست بلکه از آن رو که صدایی که از آن برمی‌خیزد معادل صدایی است که از یک آلت موسیقی، به خصوص زنگ(6) «به به! چه روزهای خوشی» می‌اندازد. سرانجام «بنگ» به نوعی آوانویسی اجزای تئاتر بدل می‌شود: حرکات، اصوات، دکور و لوازم صحنه همه در یک واج خلاصه می‌شوند.
از میان الفاظی که به شنیدن مربوط می‌شوند مهم‌تر از همه واژه‌ی «سکوت» است. این متن که در باطن بارها از سرگرفته می‌شود و با واژه‌ی «تمام» پایان می‌یابد، هرگونه امکان از نو آغازیدن را منتفی می‌کند(7). «همهمه»، «بی‌صدا» و «سکوت»، برخلاف «بنگ» و «هوپ» از جمیع جهاد روشن و بازشناختنی است و بر بروز ضعف یا فقدان کامل زبان دلالت می‌کند. خواننده به جایی کشانده می‌شود که میان «بنگ» و همهمه یا سکوت ارتباطی برقرار کند زیرا لفظ «بنگ» که قوت ثابتی دارد به تأکید نشان می‌دهد که زبان آدمی نارسا است. از این‌جا تفاوت دیگری میان «بنگ» و «هوپ» نتیجه می‌شود و آن این که «هوپ»، برخلاف «بنگ»، هیچ ربطی به همهمه و سکوت ندارد. در مواردی که لفظ «هوپ» به سکون و حرکت مربوط می‌شود، بر نوعی جابه‌جایی دلالت می‌کند که به محض ادای این لفظ متوقف می‌شود. با این تدبیرهای زمانی است که «هوپ» به «بنگ» می‌پیوندد و حتی عاقبت در متن انگلیسی با آن منطبق می‌شود و هر دو به صورت «پینگ» درمی‌آیند.
دلالت «هوپ» برسکون و «بنگ» برسکوت جنبه‌ی شاعرانه‌ی متن را نشان می‌دهد. تناقض در این است که درهم‌ریختگی قواعد نحوی و واژگانی و کنارهم قرار گرفتن الفاظ پیش‌پاافتاده و الفاظ غیرادبی اما پرمعنی خواننده را به سوی معیارهای شاعرانه می‌کشاند: به تلمیحات، تشبیهات و ترجیعات. حرکات، اصوات و رنگ‌های طرح مانند یا گذرا با تمام انواع تصاویر، و در نتیجه با تمام انواع تطابق، سازگارند. اتاق و نور سفید یک‌دست هستند. رنگ‌های دیگر، آبی، صورتی و خاکستری، همه آن‌قدر کم‌رنگ هستند که به همان رنگ سفید پهلو می‌زنند. هرکدام به خودی خود نشانه‌ی ضعف است: صورتی یا برهنه علامت کم‌خونی و نبودن حفاظ است، خاکستری نشانه‌ی نبودن نور است. از آن‌جا که همه کم‌رنگ هستند با هم مخلوط نمی‌شوند، محو نمی‌شوند یا حتی با یک‌دیگر تلاقی نمی‌کنند. دیر یا زود به سفیدی یک دستی می‌رسند که این سفیدی در عرصه‌ی شنوایی با سکوت منطبق است. همان‌گونه که همهمه سخنی است که بی‌نهایت کاهش یافته یا ضعیف شده، رنگ‌های ملایم هشیاری یا نگاه را در شرف زوال نشان می‌دهند.
این متن، با آن که به نظر می‌رسد حیات انسان در آن به درجه‌ی صفر جنب و جوش خود رسیده است، مبین هوس آفرینش است و از لحاظ به رمان‌های بکت شباهت دارد و دنباله‌ی آن‌ها هست؛ در آن رمان‌ها نیز عمل نوشتن از هستی انسانی جدایی نمی‌پذیرد. در «بنگ» تپش یا شور خلاقیت در حیطه‌ی ذهن محفوظ می‌ماند و متوازی‌السطوح سفیدی را نشان می‌دهد که ما آن را اتاق خواندیم. اجزای سخن، که شمار آن‌ها اندک است، بی‌وقفه از اول تا آخر از نو سر می‌رسند. اگر چه پرش‌های مکرر آن‌ها باعث از میان رفتن تأثیر خاص آن‌ها نیست، سرانجام همه در تلاش برای رسیدن به یک هدف با هم‌دیگر شریک و به یک‌دیگر شبیه می‌شوند. این تلاش در راه رسیدن به نوعی صورت‌بندی، نوعی ساختار، نوعی وضوح، نه به شکست منتهی می‌شود نه به موفقیت. فقدان فعل در عرصه‌ی انسانی خطر سکون، خشکی و رکود را شدیدتر می‌کند و حتی نماد آن به شمار می‌آید؛ از لحاظ آفرینش اثر فقدان فعل باعث می‌شود که روانی ادامه‌ی متن و خارج شدن از کم‌رنگی شدید دشوارتر شود. ضربان‌ها و زجر کشیدن‌های آن سخت پابرجا هستند و نوشته در خطر آن است که از مرحله‌ی جنینی یک راست به مرگ برسد. اگر با وجود خطر ابهام و نقص باز هم پدید آمدن این اثر امکان داشت جای آن بود که پایان نوشته به نوعی نیستی بینجامد. «بنگ» در پهنه‌ی این اثر شاید علامتی باشد که به کاری برمی‌انگیزد یا مسیری را تغییر می‌دهد. الفاظی چون تصویرها، رد پاها، درهم‌ریختگی‌ها، نه تمام، و همچنین آخرین واژه که «تمام» است خود نشان می‌دهند که با پیگیری و سماجت کوشش شده است که مرحله‌ی طرح ناقص، فرار و موقتی پشت سر نهاده شود. در عین حال آن واژه‌ها نشان می‌دهند که شعور انتقادی هیچ‌گاه از شعور خلاقه جدا نمی‌شود. حاصل کوشش هنرمند-هرقدر هم خلاصه شده باشد-ذاتاً ربطی به چندپارگی و سمت و سوی اثر ندارد.
از لحاظ زبانی واژگان به همان اندازه کاهش یافته است که حرکت در مکان و گام اصوات. در این نوشته که زمان طول ندارد و به ندرت با همهمه و سوفل قلب تقطیع شده است، تکرار واژه‌ها خود کمکی است. حرکات دردناک که هم علامت وجود و هم نوعی ادای مقصود است با الفاظی بیان می‌شوند که گویا می‌خواهند به صورت زنجیره درآیند. واژه‌ها در نوری شدید محصورند که به هیچ سایه یا سایه‌روشنی مجال بروز نمی‌دهند و مانع هرگونه وضوحی هستند و از این رو هیچ‌ قدرت زایش یا نوزایی ندارند. این واژه‌ها در هیچ فضای معنایی محصور نیستند؛ هیچ معنایی ندارند از سوی دیگر به نظر لودوویک ژانویه(8) تمام نوشته یک جمله بیش نیست. واژگان «بنگ» از همان ابتدا تا اندازه‌ای یک‌نواخت است تقریباً هیچ تغییری در آن راه نمی‌یابد و با واژگان آثار دیگر بکت فرق دارد. در سایر آثار بکت تلمیحات ادبی، دینی، امثال و الحکم و تلمیحات عامیانه نقش مهمی دارند. فقدان نحو منظم-و فعل یعنی فقدان حرکت؛ فقدان حرف تعریف و اشاره یعنی فقدان آن چه معرفه است؛ فقدان حرف ربط یعنی واژه‌هایی که چیزی را به چیزی متصل می‌کنند-معنای واژه‌ها را محدود می‌کند و معما را پیچیده‌تر می‌سازد و بر قوت کنایی متن می‌افزاید زیرا فهم خواننده از اجزایی که در زیر پرده‌ی سکوت رفته‌اند تیزتر می‌شود(9). بااین‌همه احساس می‌شود که ترتیب واژه‌ها به همین صورت که هست ضرورت دارد. جابه‌جایی آن‌ها معنی آن‌ها را روشن نمی‌کند و بیش از آن که معنی واژه‌ها را روشن کند به آن‌ها حالت زاید و محذوف می‌دهد. ترتیب واژه‌ها به یک معنی مکانیکی است البته با این فرض که هر جمله نوعی از سرگیری کامل با همان اجزا باشد چون محال است بتوان اجزای دیگری یافت. نقطه گذاری، که ظاهراً مبنای نحوی معینی ندارد، هیچ‌چیز را در دایره‌ی معنایی مشخصی محدود نمی‌کند. بدین قرار زبان این اثر به اقتضای طبیعتش، متعلق به حوزه‌ای است که در نیمه‌ی راه بیان شدنی و بیان نشدنی، در نیمه‌ی راه هستی و نیستی، در نیمه‌ی راه جهشی خطرناک و بی‌حالی در عین انجماد، واقع شده است(10). بکت واژه‌ها را، فقط تک تک، تکرار نمی‌کند بلکه جفت‌جفت و رشته‌ای از واژه‌ها را تکرار می‌کند که هر کدام برای خود معنای معینی دارند و برای عالم نوشته‌ی او چیزی ثابت و محوناشدنی فراهم می‌آورند. این خصوصیت از آن‌رو برجسته‌تر می‌شود که بدن و ذهن، که شاید واژه‌ها از آن‌ها منشاء نمی‌گیرند، هیچ عینیتی ندارند. کوشش مدام بر این که آن واژه‌ها از سر گرفته شود ما را به یاد موزاییک می‌اندازد (نه بدان معنی که بخواهیم در ذهن خود موزاییک تام و تمام را تصور کنیم). گروه‌بندی الفاظ، که در غیاب عالم عینی استحکام آن ظاهر می‌شود، جانشین استخراج و انتخاب سنگ می‌شود. چنان‌که در موزاییک هر دانه ریگی برجسته می‌نماید، صناعت و سبک «بنگ» خواننده را وادار می‌کند زیر هر واژه‌ای خط بکشد. با حذف حروف ربط و اضافه و ضمایر موصولی و سایر ادات دستوری که نشانه‌ی وجود رابطه است، روابطی بر مبنای شباهت جای آن‌ها را می‌گیرد که بر اثر درهم‌ریختگی سایر واژه‌ها به وجود می‌آید. بدین‌گونه از رد پاها رد می‌شویم و از نه تمام به موزاییک سفید بر سفید، یعنی به تمام، می‌رسیم. در نتیجه «بنگ» در مجموع صحنه‌ای نهایی را نشان می‌دهد که در آن انسجام لفظ جای طرح و توطئه را می‌گیرد و واژه به جای بازیگری که حالت به خود گرفته است می‌نشیند و «بنگ»، که هم واج است و هم سازوکار، انتظار تک‌گویی را ایجاد می‌کند اما عبث.
——————————————–
یادداشت‌های نویسنده:
2. در «پینگ»، که عنوان ترجمه‌ی انگلیسی بکت از «بنگ» است، اصطلاحات هندسی بیش‌تر به کار رفته است، مثلاً: «تلاقی‌ها» و «سطح» گاه هردو به «سطح» ترجمه شده است. ترجمه‌ی انگلیسی «بنگ» در شماره‌ی دوم سال بیست و هشتم مجله‌ی «انکاونتر» Encounter (فوریه‌ی 1967) صص 25ــ26 منتشر شده است.
3. Winnie, Nell, Nagg
4. در مقاله‌ی some ping Understood در شماره دوم سال بیست و نهم مجله‌ی «انکاونتر» (فوریه 1968) ص87.
5. این لفظ به ویژه در سیرک‌ها به کار می‌رود.
6. دن پیکه دونکر Don pikkedoncker در «شکوه جهنم» به تقلید از صدای زنگ لفظ «بنگ» را به‌زبان می‌آورد.
7. بکت واژه‌ی فرانسه acheve را در ترجمه‌ی انگلیسی به over (و واژه‌ی inacheve را به واژه‌ی ساختگی unover-«نه تمام» ــم ) برگردانده است. واژه‌ی انگلیسی تأکید عاطفی بیش‌تری دارد ولی در عین حال حاکی از تسلیم و تفویض است.
8. Luodovic Janvier
9. در مقاله‌ی «Le lieu du retrait de la blancheur de lecho» [عزلتگاه سفیدی پژواک]، مجله‌ی [critique نقد]، سال بیست و سوم، ص237 (فوریه 1967)
10. در این‌جا به مفهوم خلاء می‌رسیم که ل. ژانویه بررسی کرده است: «به خلاء می‌رسیم، به خلئی که درون سروصدا پدیدار شده است، سروصدایی که با شنیدن صدای «بنگ» در عنوان نوشته به وجود آمده است. ردپا-پژواکی آنی از یک زندگی کم‌مایه، ردپا-پژواکی که بی‌نهایت سریع است و به گوش چنان سفید است که به چشم. در فضای زبانی هستیم که درهای آن به‌روی هرچه خارج از آن است به یک‌سان بسته است، از هر دلالتی تهی است، فضایی که فقط تکرار رکن اساسی «سفید» و هماهنگی اصوات پژواک سخن سفید را به گوش می‌رساند و چند برابر می‌سازد.» همان، صفحه 233
نویسنده: رنه ریس اوبر (Renee Riese Hubert)
مترجم: منوچهر بدیعی

بنگ

همه معلوم همه سفید بدن برهنه سفید یک متر پاها چسبیده انگار به هم دوخته. نور حرارت کف زمین سفید یک متر مربع نادیده هرگز. دیوارهای سفید یک متر در دو متر سقف سفید یک متر مربع نادیده هرگز. بدن برهنه سفید ثابت فقط چشم‌ها اندکی. رد پاها درهم ریختگی‌ها خاکستری روشن تقریباً سفید بر سفید. دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست رو به جلو پاها سفید پاشنه‌ها چسبیده بر هم عمود. نور حرارت سطح‌ها سفید تابان. بدن برهنه سفید ثابت هوپ ثابت جای دیگر. رد پاها-در هم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید. بدن برهنه سفید ثابت ناپیدا سفید بر سفید. فقط چشم‌ها اندکی آبی روشن تقریباً سفید. سر گرد بالا گرفته چشم‌ها آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. همهمه‌های کوتاه اندک تقریباً هیچ همگان معلوم. رد پاها در هم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاستری روشن تقریباً سفید بر سفید. پاها چسبیده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل بر هم عمود. رد پاها فقط نه تمام. فرضاً سیاه خاکستری روشن تقریباً سفید بر سفید نور حرارت دیوارها سفید تابان یک متر در دو متر. بدن برهنه سفید ثابت یک متر هوپ ثابت جای دیگر. رد پاها در هم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید. پاها سفید ناپیدا پاشنه‌ها متصل بر هم عمود. چشم‌ها فقط ناتمام فرضاً آبی آبی روشن تقریباً سفید. همهمه اندک تقریباً هیچ یک ثانیه شاید نه تنها. فرضاً اندکی صورتی بدن برهنه سفید ثابت یک متر سفید بر سفید ناپیدا. نور حرارت همهمه اندک تقریباً هیچ همواره همان همگان معلوم. دست‌ها سفید ناپیدا آویزان ازهم باز گودی کف دست روبه جلو. بدن برهنه سفید ثابت یک متر هوپ ثابت جای دیگر. فقط چشم‌ها اندکی آبی روشن تقریباً سفید ثابت رو به جلو. هم همة اندک تقریباً هیچ یک ثانیه شاید نفری. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها آبی روشن تقریباً سفید بنگ همهمه بنگ سکوت. لب‌ها انگار به هم دوخته ریسمان سفید ناپیدا. بنگ شاید از طبیعتی یک ثانیه تقریباً هیچ از حافظه تقریباً هیچ. دیوارها سفید هر کدام با آثار خود درهم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید. نور حرارت همه معلوم همه سفید تلاقی‌های سطح‌ها ناپیدا. بنگ همهمه اندک تقریباً هیچ یک ثانیه شاید این معنایی از حافظه تقریباً هرگز. پاها سفید ناپیدا پاشنه‌ها متصل بر هم عمود هوپ جای دیگر. دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست روبه جلو پاها چسبیده انگار به هم دوخته. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. هوپ جای دیگر جایی همواره اما نامعلوم. فقط چشم‌ها فقط نه تمام فرضاً آبی حفره‌های آبی روشن تقریباً سفید تنها رنگ ثابت روبه جلو همه معلوم همه سفید سطح‌ها سفید تابان بنگ همهمه اندک تقریباً هیچ یک ثانیه زمان نجومی از حافظه تقریباً هیچ. بدن برهنه سفید ثابت یک متر هوپ ثابت جای دیگر سفید بر سفید ناپیدا قلب سوفل بی‌صدا. فقط چشم‌ها فرضاً آبی آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو فقط رنگ فقط نه تمام. تلاقی‌های ناپیدای سطح‌ها فقط یک تابان سفید تا بی‌نهایت اگر نه معلوم پس نه. بینی گوش‌ها حفره‌ها سفید لب‌ها ریسمان سفید انگار به هم دوخته ناپیدا. بنگ همهمه‌ها اندک تقریباً هیچ یک ثانیه همواره همان همگان معلوم. فرضاً اندکی صورتی بدن برهنه سفید ثابت ناپیدا همه معلوم بیرون اندرون. بنگ شاید طبیعت یک ثانیه با تصویر همان زمان اندکی کم تر آبی و سفید در باد. سقف سفید تابان یک متر مربع نادیده هرگز بنگ شاید از آن مفری یک ثانیه بنگ سکوت. رد پاها فقط نه تمام فرضاً سیاه درهم ریختگی‌ها خاکستری نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید همیشه همان. بنگ شاید نه تنها یک ثانیه با تصویر همواره همان همان زمان اندکی کم‌تر از حافظه تقریباً هیچ بنگ سکوت. افتاده اندکی صورتی ناخن‌ها سفید تماماً. موهای بلند فروافتاده سفید ناپیدا تماماً. جای زخم‌ها ناپیدا به همان سفیدی که گوشت تن مجروح اندکی صورتی پیش از این. بنگ تصویر اندک تقریباً هیچ یک ثانیه زمان نجومی آبی و سفید در باد. سرگرد بالا گرفته بینی گوش‌ها حفره‌ها سفید لب‌ها ریسمان سفید انگار به هم دوخته ناپیدا تمام. فقط چشم‌ها فرضاً آبی ثابت روبه جلو آبی روشن تقریباً سفید تنها رنگ تنها نه تمام. نور حرارت سطح‌های سفید تابان فقط یک تابان سفید تا بی‌نهایت اگر نه معلوم پس نه. بنگ طبیعت اندک بعید تقریباً هرگز یک ثانیه با تصویر همان زمان اندکی کم‌تر همواره همان آبی سفید در باد. رد پاها در هم ریختگی‌ها خاکستری روشن چشم‌ها حفره‌های آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو بنگ شاید معنایی بعید تقریباً هرگز بنگ سکوت. سفید برهنه یک متر ثابت هوپ ثابت جای دیگر بی صدا چسبیده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل بر هم عمود دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست روبه جلو. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها حفره‌ها آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو سکوت در اندرون هوپ جای دیگر که همواره اگرنه معلوم پس نه. بنگ شاید نه تنها یک ثانیه با تصویر همان زمان اندکی کم‌تر چشم تیره و سفید نیمه بسته مژه‌های بلند التماس کنان از حافظه تقریباً هیچ. در دور دست برق زمان همه سفید تمام همه از پیش هوپ برق دیوارها سفید تابان بی‌آثار چشم‌ها آخرین رنگ هوپ سفید تمام. هوپ ثابت آخرین جای دیگر پاها چسبیده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل برهم عمود دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست روبه جلو سرگرد بالا گرفته چشم‌ها سفید ناپیدا ثابت روبه جلو تمام. فرضاً اندکی صورتی یک متر ناپیدا برهنه سفید همه معلوم بیرون اندرون تمام. سقف سفید نادیده هرگز بنگ قدیم ها اندکی تقریباً هیچ یک ثانیه کف زمین سفید نادیده هرگز شاید از آن‌جا. بنگ قدیم‌ها اندکی شاید معنایی طبیعتی ثانیه‌ای تقریباً هیچ آبی و سفید در باد از حافظه دیگر هیچ. سطح‌ها سفید بی آثار فقط یک تابان سفید تا بی‌نهایت اگر نه معلوم پس نه. نور حرارت همه معلوم همه سفید قلب سوفل بی‌صدا. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها سفید ثابت روبه جلو پیر بنگ آخرین همهمه شاید نه تنها یک ثانیه چشم کدر سیاه و سفید نیمه بسته مژه‌های بلند التماس کنان بنگ سکوت هوپ تمام.
نویسنده: ساموئل بکت (Samuel Beckett)
مترجم: منوچهر بدیعی

پیرمرد آوای‌ پسر را شنید که‌ از راه‌پله‌ها بالا می‌آمد و از لای‌ در هال‌ به‌درون‌ اتاق‌ می‌افتاد و روی‌ دیوار و سقف‌ می‌لغزید و مثل‌ شکلی‌ سایه‌وارجلو قاب‌ پنجره‌ می‌ایستاد. با صدای‌ فواره‌ی‌ آب‌، خواب‌ دید که‌ بیدار شده‌است‌ و احساس‌ کرد، قلب‌اش‌ دارد توی‌ سرش‌ می‌چرخد و او تپش‌ تند آن‌را می‌شنود. صدای‌ فواره‌ی‌ آب‌ بالاسرش‌ بود و او باز همان‌ گنجشک‌کوچک‌ خاکستری‌ را دید که‌ توی‌ مردمک‌ چشم‌های‌ پسر نشسته‌ بود و باچشمان‌ عسلی‌ رنگ‌اش‌ به‌ او زل‌ می‌زد. پیرمرد به‌ قاب‌ عکس‌ پسر نگاه‌ کردکه‌ روی‌ تاقچه‌ بود و پیرزن‌ داشت‌ به‌ آن‌ نگاه‌ می‌کرد. پیرمرد گفت‌:
«اون‌ عکس‌ نیست‌ نرگس‌. یه‌ گنجشک‌ واقعیه‌.»
پیرزن‌ لبخند زد و دست‌ دراز کرد و گنجشک‌ را از توی‌ مردمک‌ چشم‌عکس‌ بیرون‌ آورد و پر داد طرف‌ پنجره‌. پیرمرد داد زد: «پرنده‌.» و چشم‌گشود و صدای‌ کوبش‌ پایی‌ از راه‌پله‌ بالا می‌آمد که‌ او از بستر بلند شد.تاریکی‌ سحرگاهی‌ را دید که‌ مثل‌ یک‌ جنازه‌ی‌ برهنه‌، روی‌ شیشه‌ی‌پنجره‌ ایستاده‌ است‌ و یک‌ شاخه‌ی‌ درخت‌ چنار کوچه‌، روی‌ سینه‌ی‌ آن‌دارد تکان‌ می‌خورد.
پیرمرد کلام‌ تکه‌تکه‌ شده‌ را که‌ خودش‌ ساخته‌ بود و خیال‌ می‌کرد که‌پسر آن‌ را گفته‌ است‌، زیر لب‌ زمزمه‌ کرد: «من‌، رفتم‌، با، با.»
پیرزن‌ را دید که‌ وسایل‌ دوخت‌ و دوز کنارش‌ بود و داشت‌ عکس‌چهره‌ی‌ پنج‌ سالگی‌ پسر را روی‌ نازبالش‌ او گلدوزی‌ می‌کرد. چند ماه‌ بودکه‌ گلدوزی‌ ادامه‌ داشت‌ و حالا فقط‌ گلدوزی‌ نصف‌ چهره‌ دوخته‌ شده‌ بود.پیرمرد هر صدای‌ پایی‌ که‌ می‌شنید، زیر لب‌ می‌گفت: «داره‌ میاد بالا.»
اگر در بستر بود، بلند می‌شد و چشم‌هاش‌ را با دست‌ می‌مالید.خواب‌آلوده‌ می‌رفت‌ جلو پنجره‌ و از جام‌ شیشه‌ به‌ کوچه‌ نگاه‌ می‌کرد.نگاه‌اش‌ را لابه‌لای‌ شاخ‌ و برگ‌ درخت‌ چنار کوچه‌ می‌گرداند تا گنجشک‌ راببیند و اگر گنجشک‌ نبود، چشم‌ می‌دوخت‌ به‌ کوچه‌ تا شکل‌ سایه‌وار یک‌آدم‌ را ببیند. وقتی‌ صدای‌ ضجه‌ی‌ پیرزن‌ از شاخ‌ و برگ‌ درخت‌ چنارمی‌آمد و به‌ گوش‌اش‌ می‌زد، او از پنجره‌ فاصله‌ می‌گرفت‌. عینک‌ را از روی‌تاقچه‌ برمی‌داشت‌ و می‌زد به‌ چشم‌ و به‌ شاخه‌ی‌ درخت‌ پشت‌ شیشه‌ نگاه‌می‌کرد و زیر لب‌ می‌گفت‌: «صدای‌ پاست‌.»
در هال‌ را می‌گشود و چند دقیقه‌ توی‌ درگاه‌ می‌ایستاد و به‌سایه‌روشن‌ راه‌پله‌ خیره‌ می‌شد تا این‌ که‌ هیچ‌ صدایی‌ نمی‌شنید. در رامی‌بست‌ و می‌آمد روی‌ بستر می‌نشست‌ و به‌ پنجره‌ زُل‌ می‌زد و ده‌ها شکل‌شناور در سایه‌روشن‌ شیشه‌ می‌دید. گاه‌ با صدای‌ پیرزن‌ تکان‌ می‌خورد وچشم‌ می‌دوخت‌ به‌ چشم‌های‌ پرسشگر او و هول‌زده‌ می‌گفت‌:
«هیچی‌ نبود. الان‌ بیدار شدم‌.»
پیرزن‌ مثل‌ همیشه‌ پوزخند می‌زد و می‌گفت:
«نیم‌ ساعته‌، داری‌ به‌ پنجره‌ نگاه‌ می‌کنی‌ مرد!»
پیرمرد نگاه‌اش‌ را از پنجره‌ برمی‌گرداند طرف‌ آشپزخانه‌ تا ازحرف‌های‌ پیرزن‌ فرار کند و موضوع‌ را می‌کشاند به‌ چیزی‌ دیگر و می‌گفت:«چای‌ دم‌ کرده‌ای‌؟»
پیرزن‌ می‌رفت‌ آشپزخانه‌ و دست‌ می‌گذاشت‌ روی‌ پیشخوان‌ ولحظه‌ای‌ به‌ کتری‌ روی‌ اجاق‌ گاز نگاه‌ می‌کرد و می‌گفت:
«الان‌ پنج‌ صبحه‌ مرد!»
پیرمرد یادش‌ می‌آمد که‌ هنوز آفتاب‌ روی‌ شاخه‌ی‌ پشت‌ شیشه‌ی‌پنجره‌ نتابیده‌ است‌ و خمیازه‌ می‌کشید و بلند می‌شد و می‌رفت‌ مقابل‌پنجره‌ می‌ایستاد. شکل‌های‌ شناور در سایه‌ روشن‌ را می‌دید و به‌ صدای‌حرکت‌ تک‌ و توک‌ ماشین‌ها گوش‌ می‌سپرد. بعد دنبال‌ گنجشک‌، لابه‌لای‌شاخ‌ و برگ‌ درخت‌ چنار را می‌گشت‌ و اگر گنجشک‌ بود، چند لحظه‌ به‌ آن‌خیره‌ می‌شد و سعی‌ می‌کرد، چشم‌های‌ عسلی‌ رنگ‌اش‌ را مجسم‌ کند. بعدعکس‌ گنجشک‌ را می‌دید که‌ توی‌ چشم‌های‌ قاب‌ عکس‌ پسر بود و روزها ولحظه‌های‌ گذشته‌، یادش‌ می‌آمد تا گنجشک‌ پر و بال‌ می‌زد و می‌رفت‌. اودر آسمان‌ دنبال‌اش‌ می‌گشت‌ اما پیدایش‌ نمی‌کرد و باز چشم‌ می‌دوخت‌به‌ شکل‌های‌ سایه‌وار کوچه‌.
برمی‌گشت‌ و توی‌ اتاق‌ سرگردان‌ راه‌ می‌رفت‌ و آخر دست‌ می‌گذاشت‌روی‌ دستگیره‌ی‌ در هال‌ که‌ پیرزن‌ از توی‌ آشپزخانه‌ می‌گفت:
«کله‌ی‌ سحر کجا می‌ری‌ مرد؟»
پیرمرد هول‌زده‌ دستگیره‌ را رها می‌کرد و می‌گفت:
«از راه‌پله‌ صدا میاد.»
پیرزن‌ دست‌ می‌گذاشت‌ روی‌ پیشخوان‌ و آهسته‌ آهسته‌ می‌آمد کنج‌هال‌ و سجاده‌اش‌ را رو به‌ قبله‌، کنار نصف‌ چهره‌ی‌ گلدوزی‌ شده‌ پسر پهن‌می‌کرد و می‌نشست‌ جلو سجاده‌ و زیرچشمی‌ به‌ پیرمرد نگاه‌ می‌کرد ومی‌گفت‌:
«چه‌ کار داری‌ به‌ صدای‌ راه‌ پله‌؟»
پیرمرد به‌ چارقد سفید پیرزن‌ خیره‌ می‌شد و یاد کفن‌ و تابوت‌ و نمازمیت‌ می‌افتاد و سنگ‌ را می‌دید که‌ پسر رویش‌ نشسته‌ بود و یک‌ کوزه‌ی‌آب‌ را می‌پاشید دور تخته‌ سنگ‌. شانه‌های‌ پسر از قهقهه‌ می‌لرزید که‌پیرمرد هم‌ قهقهه‌ می‌زد تا شانه‌هاش‌ به‌ لرزه‌ می‌افتاد و چشم‌هاش‌ پر ازاشک‌ می‌شد. بعد ضجه‌ی‌ پیرزن‌ از دوردست‌ می‌آمد و می‌افتاد روی‌ سنگ‌گور و پسر با دست‌ گوش‌هاش‌ را می‌گرفت‌. ضجه‌ نزدیک‌ می‌شد و پیرزن‌،چادر سفید بر سر می‌آمد کنار سنگ‌ و پسر می‌نشست‌. پسر دست‌می‌گذاشت‌ زیر تخته‌سنگ‌ و آن‌ را بلند می‌کرد و خودش‌ می‌رفت‌ زیر تخته‌سنگ‌ دراز می‌کشید. پیرمرد تکیه‌ به‌ تنه‌ی‌ درختی‌ می‌ایستاد و می‌دید که‌ضجه‌ قطع‌ شده‌ و پسر هم‌ زیر سنگ‌ خوابیده‌ است‌ و پیرزن‌ در سکوت‌نشسته‌ و فقط‌ سرش‌ را تکان‌ می‌دهد. پیرزن‌ انگشت‌ می‌گذاشت‌ پای‌سنگ‌ و چیزی‌ در گوش‌ پسر زمزمه‌ می‌کرد. بعد رو می‌کرد به‌ پیرمرد که‌ درحالت‌ خنده‌ و گریه‌ اشک‌ می‌ریخت‌ و شانه‌هاش‌ می‌لرزید و می‌گفت:
«خنده‌ چیه‌ مرد؟»
پیرمرد اشک‌ خنده‌های‌ چشم‌هاش‌ را با کف‌ دست‌ پاک‌ می‌کرد ودست‌ لرزان‌ پیرزن‌ را می‌گرفت‌ و از گورستان‌ بیرون‌ می‌آمد.
در راه‌، یاد آن‌ روزی‌ می‌افتاد که‌ کاردی‌ به‌ شکم‌ پسر زده‌ بودند و شکم‌شکافته‌ شده‌ بود و روده‌ها بیرون‌ ریخته‌ بود. او پسر را کول‌ گرفته‌ بود وعرق‌ریزان‌ تا درگاه‌ بیمارستان‌ کشانده‌ بود. وقتی‌ پسر روی‌ کول‌اش‌ بود،احساس‌ می‌کرد، تن‌ خودش‌ با تن‌ پسر آمیخته‌ شده‌ است‌ و او دارد بخشی‌از جسم‌ خودش‌ را حمل‌ می‌کند. سنگینی‌ جسم‌ را احساس‌ نکرده‌ بود وفقط‌ آفتاب‌ داغ‌ را دیده‌ بود که‌ دورش‌ حلقه‌ زده‌ بود و نور گرم‌ موج‌ موج‌می‌لغزید روی‌ سینه‌ و صورتش‌. بعد یاد آن‌ شب‌ سرد زمستانی‌ افتاده‌ بودکه‌ آسمان‌ پر از ستاره‌ بود که‌ پسر متولد شده‌ بود. فکر می‌کرد، حالا پسر درکشمکش‌ عرصه‌ی‌ پهلوانی‌، شکم‌اش‌ دریده‌ شده‌ و الان‌ در حالت‌شیرخواره‌گی‌ توی‌ گهواره‌ افتاده‌ است‌. فکر می‌کرد، بالاخره‌ همه‌ چیزآخرش‌ می‌شکند و می‌آید سر جای‌ اول‌اش‌ که‌ بستر شیرخواره‌گی‌ است‌.آن‌ روز، باد گرم‌ را دیده‌ بود که‌ سوار رنگ‌ زرد آفتاب‌ بود و مثل‌ تیغ‌ می‌زد به‌صورتش‌. دست‌های‌ پسر به‌ پیراهن‌ خیس‌ عرق‌ او چسبیده‌ بود و او بوی‌عرق‌ تن‌ پسر و خودش‌ را تندتند نفس‌ می‌کشید. پشت‌ درگاه‌ اتاق‌ عمل‌نشسته‌ بود که‌ دکتر جراح‌ بیرون‌ آمد و گفت:
«تموم‌ کرده‌ پدر.»
به‌ پیرمرد گفته‌ بودند که‌ پسر از میان‌ جماعت‌ توی‌ دانشگاه‌ بیرون‌آمده‌ بود که‌ چند نفر به‌ او هجوم‌ آورده‌اند. وقتی‌ او افتاد، ما دیدیم‌ که‌شکم‌اش‌ شکافته‌ است‌ و کارد توی‌ شکم‌ نشسته‌. دوست‌ پسر به‌ پیرمردگفته‌ بود که‌ من‌ از پشت‌ میله‌ها دیدم‌ که‌ او را چشم‌ بسته‌ به‌ سینه‌ی‌ دیوارگذاشته‌اند. دیدم‌ که‌ چهار نفر مسلسل‌ بدست‌، مقابل‌اش‌ ایستاده‌اند. تن‌مچاله‌شده‌اش‌ پای‌ دیوار افتاده‌ بود. من‌ از لای‌ میله‌ها دیدم‌.
پیرمرد یاد تابوتی‌ افتاد که‌ بر دوش‌ گرفته‌ بود. تابوتی‌ بی‌وزن‌ که‌ انگارجنازه‌ای‌ توش‌ نخوابیده‌ بود. پیرمرد تابوت‌ را تنهایی‌ بر دوش‌ گرفته‌ بود ونگذاشته‌ بود کسی‌ دیگر بیاید زیر تابوت‌. وقتی‌ تابوت‌ را جلو گور گذاشت‌،رو به‌ جماعت‌ کرد که‌ دور گور ایستاده‌ بودند و گفت:
«این‌ تابوتو ببرین‌ غسالخونه‌.»
چند نفر به‌ او گفته‌ بودند که‌ توی‌ تابوت‌، فقط‌ چند تکه‌ استخوان‌ ویک‌ پلاک‌ اسم‌ و فامیل‌ پسر هست‌. پیرمرد قبول‌ نکرده‌ بود و اصرار می‌کردکه‌ جنازه‌ حتماً باید برود غسالخانه‌. بعد بیل‌ را از گورکن‌ گرفته‌ بود و نشسته‌بود روی‌ کُپه‌ی‌ خاک‌ لب‌ گور و نگذاشته‌ بود استخوان‌ها و پلاک‌ را دفن‌کنند. جوانکی‌ آمده‌ بود و پیرمرد را در آغوش‌ گرفته‌ و بوسیده‌ بود و گفته‌بود، پسرت‌، پشت‌ یک‌ خاکریز، کنار من‌ بود. تانک‌های‌ عراقی‌ آن‌ طرف‌خاکریز بودند. یک‌ خمپاره‌ افتاد روی‌ سینه‌ی‌ او. استخوان‌ و پلاک‌ را من‌پیدا کردم‌. پیرمرد گفت‌:
«پرت‌ و پلا نگو. جنازه‌ باید بره‌ غسالخونه‌ غسل‌ بشه‌.»
پیرمرد از غروب‌ تا سپیده‌دم‌ روز بعد، روی‌ کُپه‌ی‌ خاک‌ لب‌ گورنشست‌ تا پلک‌های‌ چشم‌اش‌ سنگین‌ شدند. او روی‌ خاک‌ دراز کشید وخوابید. وقتی‌ چشم‌ گشود، غروب‌ شده‌ بود و گور را از خاک‌ پر کرده‌ بودند وتابوت‌ نبود و صدای‌ جیک‌جیک‌ گنجشکی‌ در هوا طنین‌ داشت‌. گنجشک‌روی‌ بلندترین‌ شاخه‌ی‌ درختچه‌ای‌ نشسته‌ بود که‌ بالا سر یک‌ سنگ‌ گورایستاده‌ بود. پیرمرد تا چند روز در خواب‌ و بیداری‌ خیال‌ می‌کرد که‌ آن‌درختچه‌ و گنجشک‌ دارند به‌ او نگا می‌کنند و صدای‌ جیک‌جیک‌، دایم‌ درگوش‌هاش‌ می‌پیچد.
هوا گرگ‌ و میش‌ بود که‌ پیرمرد صدای‌ شُرشُر فواره‌ی‌ آب‌ وجیک‌جیک‌ گنجشک‌ و صدای‌ پا شنید و از بستر بلند شد. رفت‌ لب‌ پنجره‌و یک‌ شکل‌ سایه‌وار دید که‌ در کوچه‌ راه‌ می‌رفت‌. پیرمرد برگشت‌ و در هال‌را آهسته‌ گشود که‌ پیرزن‌ بیدار نشود و نگوید: «کله‌ی‌ سحر کجا؟» از راه‌پله‌پایین‌ رفت‌ و وارد کوچه‌ شد و پسر را دید که‌ زیر درخت‌ چنار کنار جوایستاده‌ و دارد به‌ او نگاه‌ می‌کند.
پیرمرد جلو رفت‌ و آغوش‌ گشود و تنه‌ی‌ درخت‌ چنار را بغل‌ گرفت‌ وبوسید. از تنه‌ی‌ درخت‌ فاصله‌ گرفت‌ و برگشت‌ طرف‌ درگاه‌. در آستانه‌ی‌ورودی‌ خانه‌، شکل‌ سایه‌وار را دید که‌ از راه‌پله‌ بالا می‌رفت‌. پیرزن‌ توی‌درگاه‌ هال‌ ایستاده‌ بود که‌ گفت‌:
«کجا بودی‌ مرد؟»
پیرمرد به‌ درون‌ هال‌ چشم‌ گرداند و گفت:
«یکی‌ اومد تو.»
پیرزن‌ به‌ چشم‌های‌ پیرمرد خیره‌ شد و گفت: «تو، زنگ‌ زدی‌!»
پیرمرد گفت: «نه‌.» و وارد هال‌ شد و به‌ اتاق‌ خواب‌ نگاه‌ کرد که‌ بسترخالی‌ بود. به‌ قاب‌ عکس‌ خیره‌ شد و عکس‌ گنجشک‌ را در چشم‌ها دید وصدای‌ فواره‌ی‌ آب‌ و جیک‌جیک‌ شنید. رفت‌ مقابل‌ پنجره‌ ایستاد و به‌تنه‌ی‌ درخت‌ چنار چشم‌ دوخت‌. نقش‌ آن‌ تابوت‌ و استخوان‌ و پلاک‌ را دیدو یاد حرف‌های‌ دوست‌ پسر افتاد که‌ گفته‌ بود، من‌ از لای‌ میله‌ها دیدم‌. اوچشم‌بسته‌، به‌ سینه‌ی‌ دیوار تکیه‌ داده‌ بود. جنازه‌ی‌ مچاله‌ شده‌اش‌ پای‌دیوار افتاده‌ بود. یاد حرف‌های‌ جوانک‌ افتاد که‌ گفته‌ بود، ما پشت‌ یک‌خاکریز بودیم‌. یک‌ خمپاره‌ افتاد روی‌ سینه‌ی‌ پسرت‌.
پیرمرد برگشت‌ طرف‌ دیوار و قاب‌ عکس‌ پسر را ندید. پیرزن‌ جلوسجاده‌ نشسته‌ بود و چادر سفید سرش‌ بود و قاب‌ عکس‌ بالای‌ مهر به‌دیوار تکیه‌ داده‌ بود. چهره‌ی‌ توی‌ عکس‌ حالت‌ پنج‌ سالگی‌ بود و نازبالش‌پسر کنار قاب‌ بود و گلدوزی‌ چهره‌ی‌ پسر تماماً دوخته‌ شده‌ بود. صدای‌فواره‌ی‌ آب‌ و جیک‌جیک‌ بلند شد که‌ پیرمرد چشم‌ گشود و بلند شد و روی‌بستر نشست‌. رو به‌ پیرزن‌ گفت‌:
«داری‌ به‌ عکس‌ سجده‌ می‌کنی‌؟»
پیرزن‌ زیر لب‌ گفت:
«چی‌؟»

«تابستان‌ 82»
نویسنده: حسن‌ اصغری‌

روگذر عابر پیاده‌

ضربه‌ای‌ به ‌در خورد. سارا روی‌ صندلی‌ چرخید طرف‌ صدا. زن‌ چاق ‌آبی‌پوش‌ که‌ چهارچرخه‌اش‌ را می‌آورد گفت‌ «سلام‌»، و آن‌ را هل‌ داد طرف‌ تخت‌ خالی‌ کنار پنجره‌. پرده‌ها را عقب‌ کشید. ملافه‌های‌ به‌هم‌ ریخته‌ را از روی‌ تخت‌ جمع‌ کرد. ملافة‌ تاشده‌ای‌ رویش‌ انداخت‌.
– دخترته‌؟
– بله‌
– چیزی‌ خورده‌؟
– چه‌ می‌دونم‌، قرصای‌ اعصاب‌ منو.
– امان‌ از دست‌ دخترای‌ این‌ دوره‌ زمونه‌. با نامزدش‌ به‌هم‌ زده‌؟
سارا چیزی‌ نگفت‌. فقط‌ ناخن‌هایش‌ را جوید و به‌ گنجشک‌های‌ چنار آن‌سوی‌ پنجره‌ که‌ به‌ آسمان‌ ابری‌ پر می‌کشیدند خیره‌ نگاه‌ کرد.
خواهرش‌ نوشته‌ بود: «چرا فکر می‌کنی‌ مینا تحمل‌ شنیدنشو نداره‌. اون‌دیگه‌ دختر بزرگی‌ شده‌، فردا پس‌ فردا می‌ره‌ خونة‌ شوهر. بذار یه‌ خُرده‌ چشم‌و گوشش‌ باز شه‌ و بفهمه‌ دور و برش‌ چی‌ می‌گذره‌. اتفاقاً باید بهش‌ گفت‌ تابدونه‌ که‌…»
– بالا آورده‌؟
سارا سرش‌ را تکان‌ داد و به‌ مینا نگاه‌ کرد. آخرین‌ قطره‌های‌ سرم‌ از لولة‌باریک‌ پایین‌ می‌رفت‌ و در رگش‌ می‌دوید.
پرستار گفت‌: «اگر دهنتو باز کنی‌، سر شلنگ‌ راحت‌تر می‌ره‌ پایین‌، سعی‌کن‌ نفس‌ عمیق‌ بکشی‌.»
مینا دهانش‌ را باز نمی‌کرد، همان‌جور که‌ به‌شکم‌ روی‌ تخت‌ افتاده‌ بود،سرش‌ را تکان‌ می‌داد و دست‌ پرستار را پس‌ می‌زد. پرستار تسمه‌ را از کشوی‌میزش‌ درآورد و دست‌هایش‌ را از پشت‌ بست‌.
آخرین‌ قطره‌ سرم‌ هم‌ پایین‌ رفت‌.
– اینو باید عوضش‌ کنی‌؟
زن‌ چاق‌ دور پتو را روی‌ تخت‌ مرتب‌ کرد و چهار چرخه‌اش‌ راخش‌خش‌کنان‌ هُل‌ داد طرف‌ در.
– می‌گم‌ بیان‌ عوضش‌ کنن‌.
سارا به‌ روشنایی‌ پشت‌ پنجره‌ خیره‌ شد و ناخنش‌ را جوید.
در را که‌ محکم‌تر زده‌ بود عطا باز کرده‌ بود. با دهان‌ باز نگاهش‌ کرده‌ بود.در پس‌ مه‌ دود سیگار و نور کم‌رنگ‌ آباژورها، در آن‌سوی‌ پردة‌ ضخیم‌آویخته‌ بر پنجره‌، کسی‌ انگار تکانی‌ خورد که‌ پرده‌ را برای‌ لحظه‌ای‌ موج‌انداخت‌.
– مهمون‌ هم‌ داری‌!
عطا چیزی‌ نگفت‌. از پاشنة‌ در پس‌ نرفت‌.
– اون‌ گرفتاری‌ که‌ می‌گفتی‌ توی‌ دفترت‌ داری‌ همین‌ بود؟
عطا نگاهش‌ نکرد. فقط‌ سیگار روشن‌ کرد. پُک‌ عمیقی‌ زد و دود انگار ازبینی‌ و میان‌ لب‌هایش‌ بیرون‌ نیامد.
سارا دلش‌ را گرفت‌. پاشد. توی‌ دست‌شویی‌ خم‌ شد و عق‌ زد.
عطا پشت‌ سرش‌ پله‌ها را پایین‌ می‌دوید.
– گوش‌ بده‌ چی‌ می‌گم‌. بذار برات‌ توضیح‌ بدم‌.
روی‌ آخرین‌ پاگرد پله‌ها راهش‌ را سد کرده‌ بود.
– بچه‌بازی‌ در نیار. خودت‌ که‌ بهتر می‌دونی‌…
– ولم‌ کنو بکش‌ عقب‌، وگرنه‌…
با شکم‌ خالی‌ پشت‌ هم‌ عق‌ زد. جگرش‌ انگار می‌سوخت‌. خواهرش‌ توی‌تلفن‌ با بغض‌ و گریه‌ گفت‌:
– خوب‌، خوب‌، بعدش‌؟
کاش‌ رازش‌ را در دلش‌ نگه‌ داشته‌ بود.
شیر آب‌ را باز کرد. گذاشت‌ سرد شود. مشتی‌ آب‌ به‌ صورتش‌ زد. کمی‌ آب‌خورد و دهانش‌ را شست‌. باید همان‌ روز چمدانش‌ را می‌بست‌ و برای‌همیشه‌ پی‌ زندگی‌اش‌ می‌رفت‌.
خواهرش‌ نوشت‌: «می‌خوای‌ برات‌ دعوت‌نامه‌ بفرستم‌ بیای‌ پیشم‌؟»
بستة‌ دستمال‌ کاغذی‌ را از جیب‌ مانتویش‌ درآورد. صورتش‌ را خشک‌کرد. دلش‌ هنوز آشوب‌ بود.
آن‌روز درِ شرکت‌ را باز کرده‌ بود. پا توی‌ کوچة‌ تاریک‌ گذاشته‌ بود وخیابان‌ها را همین‌جور سرگردان‌ دویده‌ بود و تلفن‌ یک‌بند توی‌ کیفش‌ زنگ‌زده‌ بود.
توی‌ آینة‌ دست‌شویی‌ نگاهی‌ به‌ خودش‌ کرد. در این‌ چند ماه‌، انگارده‌سالی‌ پیرتر شده‌ بود. به‌ حلقه‌های‌ کبود و گودی‌ زیر چشم‌هایش‌ دست‌کشید. مینا گفته‌ بود: «وای‌ مامان‌ چه‌قدر ناز بودی‌. اینو باید قابش‌ بگیرم‌ و بزنم‌به‌ دیوار اتاقم‌.»
عکس‌ را از آلبوم‌ برداشت‌ و یک‌بار دیگر به‌ او و عکس‌ که‌ دستش‌ بود نگاه‌کرد. از روی‌ کاناپه‌ پا شد. آمد طرفش‌، دست‌ به‌ گردنش‌ انداخت‌: «حالا هم‌خیلی‌ خوبی‌، همین‌جوری‌ هم‌ بابا عاشقته‌. یعنی‌ می‌شه‌ منم‌ مثل‌ تو بشم‌. کاش‌عین‌ تو بشم‌؟»
شیر آب‌ را بست‌. دستمال‌ کاغذی‌ خیس‌ را مچاله‌ کرد و توی‌ سطل‌انداخت‌. تنش‌ گُر گرفته‌ بود. سرش‌ گیج‌ می‌رفت‌. نشست‌ روی‌ صندلی‌ ودست‌ روی‌ قلبش‌ گذاشت‌.
خواهرش‌ نوشت‌: «مثل‌ این‌که‌ سرنوشت‌ زن‌های‌ خانوادة‌ ما عین‌ هم‌ رقم‌خورده‌. اون‌ از عاقبت‌ مادر، این‌ از بخت‌ و پیشونی‌ من‌، حالا هم‌ تو.»
در کیفش‌ را باز کرد. موبایلش‌ را بیرون‌ آورد. شمارة‌ عطا را گرفت‌.خاموش‌ بود. بلند شد. باید می‌رفت‌ سراغش‌.
خم‌ شد. پیشانی‌ مینا را بوسید. ملافه‌ را تا روی‌ سینه‌اش‌ بالا کشید و از دربیرون‌ زد. باید پیدایش‌ می‌کرد، هرجور که‌ بود.
در خروجی‌ بخش‌ را باز کرد. سوز سردی‌ به‌ صورتش‌ خورد. پله‌ها راپایین‌ دوید. خیابان‌ خلوت‌ بود. ماشینی‌ جلو پایش‌ ایستاد.
– دربست‌.
در عقب‌ را باز کرد. نشست‌ و نشانی‌ داد.
این‌ روزها را به‌ خواب‌ هم‌ نمی‌دید. حالا می‌فهمید خواهرش‌ چه‌می‌کشد. حالا می‌فهمید مادرش‌ چه‌ می‌کشیده‌ که‌ آن‌ها را گذاشته‌ و جانش‌ رابرداشته‌ و رفته‌. انگار نبضش‌ توی‌ گلویش‌ می‌زد. سرش‌ را به‌ پشتی‌ صندلی‌تکیه‌ داد و چند نفس‌ عمیق‌ کشید.
دیگر چشم‌ دیدن‌ آباژوری‌ را نداشت‌ که‌ همین‌ تازگی‌ها برای‌ اتاق‌خواب‌شان‌ خریده‌ بود. از دیدن‌ آن‌ پرده‌های‌ نو و روتختی‌ گل‌بهی‌، که‌ برای‌سال‌ نو عوض‌شان‌ کرده‌ بود، حالش‌ بد می‌شد. دیگر بوی‌ آشنای‌ اتاق‌خواب‌شان‌ دلش‌ را به‌هم‌ می‌زد. از شبی‌ که‌ رخت‌خوابش‌ را به‌ آن‌ یکی‌ اتاق‌کشیده‌ بود، شب‌ها راحت‌تر خوابش‌ می‌برد. بارها به‌ خودش‌ گفته‌ بود که‌ بایدطاقت‌ بیاورد، باید دندان‌ روی‌ جگر بگذارد، باید صبر کند تا مینا با خیال‌راحت‌ کنکورش‌ را بدهد. آن‌وقت‌…
راننده‌ رادیوی‌ ماشین‌ را روشن‌ کرد و با موجش‌ ورفت‌. لرزش‌ گرفته‌ بود.کاش‌ ژاکتی‌ چیزی‌ تنش‌ کرده‌ بود. شب‌ در آپارتمان‌ را قفل‌ کرده‌ نکرده‌ مینا رااز پله‌ها کشانده‌ بود پایین‌.
– صدا که‌ اذیت‌تون‌ نمی‌کنه‌؟
– می‌شه‌ یه‌خُرده‌ تندتر برین‌.
مینا پله‌ها را با سر و صدا بالا می‌آمد. کیف‌ و کتابش‌ را روی‌ میزمی‌انداخت‌ و می‌دوید و از سر و کول‌ پدرش‌ بالا می‌رفت‌.
– عروسی‌ که‌ کردم‌، باز می‌ذاری‌ روی‌ زانوت‌ بشینم‌؟
– از کار برمی‌گردین‌؟
– چی‌ فرمودین‌؟
راننده‌ صدای‌ رادیو را کم‌ کرد. توی‌ آینه‌ با لب‌خند گفت‌:
– عرض‌ کردم‌ بیمارستان‌ مشغولید؟
گفت‌ و دستش‌ را روی‌ بوق‌ گذاشت‌ و پیش‌ پای‌ پیرمردی‌ ترمز کرد.پیرمرد عصایش‌ را در هوا تکان‌ داد و با عجله‌ از وسط‌ خیابان‌ گذشت‌.
– تو رو خدا بیش‌تر مواظب‌ باشین‌. اصلاً چرا دارین‌ خلاف‌ می‌رین‌؟
راننده‌ آینة‌ بغلش‌ را نگاه‌ کرد و راه‌نمای‌ سمت‌ راستش‌ را زد و پیچید توی‌بزرگ‌راه‌.
– فکر کردم‌ عجله‌ دارین‌. این‌ بود که‌ یک‌طرفه‌ اومدم‌.
شکوفه‌های‌ زرد وسط‌ بزرگ‌راه‌ تندتند از مقابل‌ چشم‌ سارا می‌گذشتند.چند روز پیش‌ بود که‌ عطا با چشم‌های‌ پُف‌ کرده‌ به‌ ساعتش‌ نگاه‌ کرده‌ بود و ازپشت‌ میز صبحانه‌ بلند شده‌ بود. مینا گفته‌ بود: «پس‌ چرا هیچی‌ نخوردی‌؟»
– دیرم‌ شده‌ بابا.
مینا نان‌ تُست‌ را که‌ رویش‌ کره‌ و مربا مالیده‌ بود توی‌ بشقاب‌ گذاشت‌.
– پس‌ کی‌ برمی‌گردی‌؟
– معلوم‌ نیست‌. شاید کارم‌ تا بعد از ظهر طول‌ بکشه‌… حالا اخم‌هاتو باز کن‌و بدو یه‌ ماچ‌ حسابی‌ بده‌ ببینم‌.
مینا از جایش‌ تکان‌ نخورد.
– نمی‌شه‌ بعد از عید بری‌؟
– کاش‌ می‌شد. می‌دونی‌ که‌ دست‌ خودم‌ نیست‌. کار پروژه‌ باید زودترمشخص‌ بشه‌، وگرنه‌ ضرر می‌دیم‌.
– کاش‌ می‌تونستیم‌ سر تحویل‌ سال‌ همه‌ با هم‌ باشیم‌. راستی‌ پدر، امسال‌عیدی‌مو از دست‌ کی‌ بگیرم‌؟
سارا لحظه‌ای‌ سرش‌ را از روی‌ فنجان‌ سرد شدة‌ چایش‌ برداشته‌ بود. به‌عطا نگاه‌ کرده‌ بود. عطا سرش‌ را انداخته‌ بود پایین‌. خم‌ شده‌ بود ساکش‌ رابردارد.
– خیال‌ می‌کنی‌ من‌ اون‌جا خوشم‌؟
سارا گفته‌ بود: «هوم‌.» و شکرِ شکرپاش‌ را توی‌ فنجان‌ چایش‌ سرازیرکرده‌ بود.
– نمی‌خواد غصة‌ عیدی‌تو بخوری‌. عیدی‌ و سوقاتی‌تو یه‌جا برات‌ می‌آرم‌.اما شماها هم‌ یادتون‌ باشه‌ جای‌ منم‌ پای‌ سفرة‌ هفت‌سین‌ خالی‌ کنین‌. حالا بدوبیا بابات‌ رو بدرقه‌ کن‌.
-سارا که‌ پاشده‌ بود بساط‌ دست‌نخوردة‌ صبحانه‌ را از روی‌ میز جمع‌ کندگفت‌: «واقعاً که‌! دیگه‌ شورش‌ رو درآورده‌.»
مینا چرخیده‌ بود طرفش‌.
– مامان‌! تو چرا تازگی‌ها این‌قدر با پدر چپ‌ افتاده‌ای‌؟
– خوب‌، آخرش‌ جواب‌مو ندادید. بالاخره‌ حدسم‌ درست‌ بود؟
سارا چشم‌ از شکوفه‌های‌ زرد بزرگ‌راه‌ برداشت‌.
– چه‌ حدسی‌ آقا؟
– این‌که‌ احتمالاً کارمند بیمارستانید. آخه‌ قیافه‌تون‌ خیلی‌ خسته‌ است‌. باخودم‌ گفتم‌ خوش‌ به‌حال‌ شوهرتون‌. کاش‌ زن‌ منم‌ یه‌جایی‌ کار می‌کرد تا هم‌سرش‌ گرم‌ می‌شد، هم‌ می‌فهمید ما مردها بیرون‌ از خونه‌ چی‌ می‌کشیم‌.
رادیو به‌ خش‌خش‌ افتاده‌ بود. انگار موجش‌ میزان‌ نبود.
– به‌ خدا خانوم‌، صبح‌ها که‌ خسته‌ و کوفته‌ برمی‌گردم‌ خونه‌ تا یه‌ چرتی‌بزنم‌ تازه‌ خانوم‌ شروع‌ می‌کنه‌ به‌ بازپرسی‌ که‌ کجا بودی‌، با کی‌ بودی‌؟ فکرمی‌کنه‌ شبا تا سحر پی‌ الواتی‌ام‌ و خرج‌ زندگی‌مون‌ از آسمون‌ می‌آد. نمی‌دونه‌بابت‌ هر یه‌ تومن‌ چند تا دنده‌ عوض‌ کردم‌ و چه‌قدر خواب‌ چشممو پروندم‌.تازه‌ خوابم‌ برده‌ نبرده‌، ناهارمو خورده‌ نخورده‌، باید پاشم‌ برم‌ شرکت‌.
– حتماً چیزی‌ دیده‌. آدم‌ که‌ دیوونه‌ نیست‌ بی‌خودی‌ به‌ کسی‌ گیر بده‌.
راننده‌ شانه‌هایش‌ را بالا انداخت‌. توی‌ آینه‌ گفت‌: «حالا که‌ گیر داده‌.»
در افق‌ روبه‌رو، تودة‌ درهم‌ ابرهای‌ خاکستری‌ به‌هم‌ خورد و آسمان‌ برق‌زد.
– حالا چرا این‌قدر قیافة‌ حق‌ به‌ جانب‌ می‌گیرین‌. من‌ مطمئنم‌ که‌ همة‌تقصیرها هم‌ گردن‌ خانم‌تون‌ نیست‌.
– چی‌ بگم‌، دور از جون‌ شما، زن‌ها همه‌شون‌ یه‌ جورن‌. بدبین‌ و شکاک‌!
– یعنی‌ می‌خواین‌ بگین‌ کاری‌ نکردین‌؟ آخه‌ چرا نمی‌خواین‌ هیچی‌ روگردن‌ بگیرین‌.
– حالا گیرم‌ از روی‌ جوونی‌ اشتباهی‌ هم‌ ازم‌ سر زده‌ باشه‌، اما…
– اما چی‌؟ حالا دیگه‌ اسمش‌ شده‌ اشتباه‌؟ اشتباه‌ به‌ چه‌ قیمتی‌؟ برای‌ همین‌اشتباه‌هاست‌ که‌ الان‌ دختر دستة‌ گلم‌ رو تخت‌ بیمارستانه‌.
بغضش‌ ترکید.
– من‌ الان‌ باید اون‌جا باشم‌، بالای‌ سرش‌.
– پس‌ چرا این‌جایین‌؟
– چرا؟ دارم‌ می‌رم‌ همین‌ خبر رو به‌ پدرش‌ بدم‌. اون‌ باید بفهمه‌ چه‌ بلایی‌سر دخترش‌ آورده‌.
زیرلب‌ با هق‌هقی‌ بریده‌ بریده‌ گفت‌: «اگه‌ بچه‌ داشتین‌ اون‌وقت‌ بهتون‌می‌گفتم‌ از شنیدنش‌ چه‌ حالی‌ می‌شدین‌.»
– حالا چه‌وقت‌ تسویه‌ حسابه‌؟
– اتفاقاً وقتش‌ همین‌ حالاست‌. اون‌ نفسش‌ دخترشه‌.
ماشین‌ زیر پل‌ هوایی‌ پشت‌ چراغ‌ ایستاد. راننده‌ در سکوت‌ دست‌ توی‌جیب‌ کتش‌ کرد و پاکت‌ سیگار را بیرون‌ آورد. یکی‌ برداشت‌. پاکت‌ را روی‌داشبرت‌ انداخت‌ و فندک‌ ماشین‌ را زد.
سارا اشک‌هایش‌ را پاک‌ کرد. دور ناخن‌های‌ جویده‌اش‌ می‌سوخت‌ و مثل‌همیشه‌ خون‌ افتاده‌ بود. به‌ ابرهایی‌ که‌ آسمان‌ را کیپ‌ پوشانده‌ بود، نگاه‌ کرد.هیچ‌وقت‌ اجازه‌ نداده‌ بود عطا برایش‌ ماجرای‌ آن‌ روز شرکت‌ را توضیح‌بدهد. چه‌ توضیحی‌ بهتر از این‌که‌ دو سه‌ روز پیش‌ او را در همین‌ بزرگ‌راه‌سوار بر ماشین‌ زنی‌، سرحال‌ و خندان‌، دیده‌ بود و تا کوچه‌ پس‌کوچه‌های‌خانة‌ زن‌ تعقیب‌شان‌ کرده‌ بود.
– بخاری‌تون‌ کار نمی‌کنه‌؟
راننده‌ رادیو را خاموش‌ کرد و با دستک‌ بخاری‌ ور رفت‌. زیرلب‌ گفت‌:«اینم‌ که‌ خرابه‌ لامصب‌.»
بی‌آن‌که‌ در آینه‌ به‌ سارا نگاه‌ کند گفت‌: «شیشه‌ تونو بکشین‌ بالا. سیگارموخاموش‌ می‌کنم‌.»
سیگار را از پنجره‌ بیرون‌ انداخت‌.
زیر پل‌ شلوغ‌ بود. مردی‌ که‌ صورتش‌ را سیاه‌ کرده‌ بود، جلو ماشین‌هادایره‌ زنگی‌ را در هوا می‌لرزاند و به‌ تنش‌ پیچ‌ و تاب‌ می‌داد.
– راه‌ بیفتین‌ لطفاً. چراغ‌ سبز شد.
راننده‌ هنوز با دستک‌ بخاری‌ ور می‌رفت‌. ماشین‌ها پشت‌ سرش‌ بوق‌می‌زدند.
– سر می‌برن‌ انگار. اینم‌ شد عید!
و پدال‌ گاز را تا آخر فشار داد. بزرگ‌راه‌ شلوغ‌تر شده‌ بود. صدای‌ آژیرمی‌آمد. سارا به‌ دور و برش‌ نگاه‌ کرد و شیشه‌ را پایین‌ کشید.
– انگار تصادفی‌ چیزی‌ شده‌.
به‌ آمبولانسی‌ که‌ آژیرکشان‌ راه‌ باز کرده‌ بود و به‌ کُندی‌ از کنارشان‌می‌گذشت‌ خیره‌ شد و ناخنش‌ را جوید.
– یعنی‌ ممکنه‌ کسی‌ام‌ طوریش‌ شده‌ باشد؟
راننده‌ چیزی‌ نگفت‌.
– می‌شه‌ از یه‌ جایی‌ دور بزنین‌؟
– یعنی‌ برگردم‌. می‌بینین‌ که‌ راه‌ بنده‌.
اولین‌ قطره‌های‌ باران‌ روی‌ شیشه‌ چکید.
– پس‌ همین‌جا نگه‌ دارین‌!
– این‌جا؟ روی‌ پل‌؟
– آره‌، همین‌جا.
راننده‌ به‌ آینة‌ بغلش‌ نگاهی‌ انداخت‌. راه‌نمای‌ سمت‌ راستش‌ را زد و پایین‌پل‌ ایستاد. سارا در ماشین‌ را باز کرد و پیاده‌ شد. کرایة‌ راننده‌ را داد. راننده‌بی‌آن‌که‌ پول‌ها را بشمارد پایش‌ را روی‌ پدال‌ گاز گذاشت‌.
سارا لحظه‌ای‌ ایستاد. به‌ پشت‌ سرش‌ و راه‌ آمده‌ خیره‌ شد. آن‌وقت‌ چندنفس‌ عمیق‌ کشید و زیر باران‌ ریز، به‌طرف‌ روگذر عابر پیاده‌ رفت‌. بزرگ‌راه‌خلوت‌ شده‌ بود. ماشین‌ها زیر آسمان‌ خیس‌، با سرعت‌ در حال‌ رفت‌ و آمدبودند. در دوردست‌ افق‌ روبه‌رو، رنگین‌کمان‌ رنگ‌هایش‌ را روی‌ ابرهای‌ تکه‌پاره‌ می‌پاشید.
نویسنده: میترا الیاتی‌

بقال‌ خرزویل‌

پیرزن‌ و پیرمرد اتاق‌ خواب‌شان‌ بغل‌ اتاق‌ من‌ در طبقة‌ بالا بود، اما بیش‌تراوقات‌ در طبقة‌ پایین‌ می‌نشستند. آن‌ها تا آخرین‌ برنامة‌ تلویزیون‌ را تماشامی‌کردند و بعد بالا می‌آمدند. چهار ماهی‌ می‌شد که‌ اتاق‌ بالا را از آن‌ها اجاره‌کرده‌ بودم‌. آدم‌های‌ بی‌دردسری‌ بودند. پیرمرد کمی‌ فارسی‌ می‌دانست‌. این‌جادانش‌کده‌ای‌ برای‌ زبان‌های‌ شرقی‌ دارد که‌ ترکی‌ و عربی‌ و فارسی‌ درس‌می‌دهد. اتاق‌ را توسط‌ همین‌ دانشکده‌ پیدا کرده‌ بودم‌. کسانی‌ که‌ دو سالی‌ دراین‌ دانشکده‌ درس‌ خوانده‌ بودند، برای‌ تمرین‌ زبان‌ اتاق‌های‌شان‌ را به‌مهاجران‌ ترک‌ و عرب‌ و ایرانی‌ اجاره‌ می‌دادند. البته‌ پیرمرد دیگر از سنش‌گذشته‌ بود که‌ بخواهد تمرین‌ زبان‌ کند. اما بدش‌ نمی‌آمد همان‌ چندکلمه‌ای‌ راکه‌ از کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌ یاد گرفته‌ بود از یاد نبرد.
اوایل‌ هر دو هفته‌ای‌ یک‌بار، وقتی‌ تلویزیون‌ برنامة‌ خوبی‌ داشت‌، صدایم‌می‌زدند و من‌ پایین‌ می‌رفتم‌. بعد همان‌طور که‌ تلویزیون‌ تماشا می‌کردم‌ باپیرمرد گپی‌ می‌زدم‌. گاهی‌وقت‌ها هم‌ با او شطرنجی‌ بازی‌ می‌کردم‌. تا به‌ حال‌من‌ از او برده‌ بودم‌. پیرمرد خیلی‌ تقلا می‌کرد ببرد اما نمی‌توانست‌. بازی‌اش‌خراب‌تر از آن‌ بود که‌ بتواند ببرد. بعد از سه‌بار که‌ از او برده‌ بودم‌ متوجه‌ شدم‌پیرمرد به‌ باختش‌ حساس‌ است‌. بار چهارم‌ که‌ خواستم‌ بازی‌ کنم‌، تصمیم‌گرفتم‌ هرطور شده‌ است‌ آن‌دست‌ را به‌ او ببازم‌. درست‌ یادم‌ نیست‌. اما فکرمی‌کنم‌ از بس‌ خراب‌ بازی‌ کرد امکان‌ به‌ من‌ نداد. باید حداقل‌ طوری‌ پیش‌می‌رفتم‌ که‌ پیرمرد باختم‌ را جدی‌ می‌گرفت‌. اما دفعة‌ پنجم‌ یادم‌ است‌ که‌ روی‌دندة‌ چپ‌ افتاده‌ بودم‌. پیرمرد دم‌ گرفته‌ بود و یک‌ریز دموکراسی‌ اروپا رابه‌رخم‌ می‌کشید. شاید من‌ این‌طور فکر می‌کردم‌، اما او به‌ واقع‌ گندش‌ رادرآورده‌ بود. قاتی‌ صحبت‌هاش‌ یادم‌ هست‌، پُز این‌ را هم‌ داد که‌ در جوانی‌اش‌شطرنج‌باز ماهری‌ بوده‌ است‌، و می‌گفت‌ رودست‌ نداشته‌، و می‌گفت‌ هنوز هم‌حرکت‌های‌ ماهرانه‌ای‌ می‌کند. زبان‌ انگلیسی‌ام‌ زیاد خوب‌ نبود، و من‌ هم‌ کِرم‌این‌را داشتم‌ که‌ میان‌ حرف‌هایم‌ اصطلاحات‌ عامیانة‌ زبان‌ خودمان‌ را به‌کارببرم‌. ترجمة‌ آن‌ها به‌ انگلیسی‌، آن‌طور که‌ دست‌ و پا شکسته‌ کارم‌ را پیش‌می‌بردم‌، چیز خنده‌داری‌ از آب‌ درمی‌آمد. و پیرمرد گاه‌ مُصر می‌شد آن‌چه‌ راکه‌ از دهنم‌ پریده‌ بود هرطور شده‌ برایش‌ معنا کنم‌. ناچار تلافی‌اش‌ را سرشطرنج‌ درآوردم‌. یعنی‌ درست‌ در اوج‌ عنعناتش‌ ماتش‌ کردم‌؛ آن‌هم‌ طوری‌ که‌از تکانی‌ که‌ خورد عینک‌ پنسی‌اش‌ از روی‌ بینی‌اش‌ افتاد و صورت‌گوشتالودش‌ عین‌ لبو قرمز شد.
پیرمرد بعد از آن‌ دیگر برای‌ تماشای‌ تلویزیون‌ دعوتم‌ نکرد. پیرزن‌ هم‌کمی‌ با من‌ سرسنگین‌ شده‌ بود. این‌جا هم‌ الا و ابدا، مگر با کسی‌ کاری‌ داشته‌باشی‌، وگرنه‌ همسایه‌های‌ دیوار به‌ دیوار شاید ماه‌ها هم‌دیگر را نبینند. پیرمردو پیرزن‌ هم‌ از آن‌ هلندی‌های‌ دِبشی‌ بودند که‌ وقتی‌ توی‌ خودشان‌ می‌رفتند باجرثقیل‌ هم‌ نمی‌توانستی‌ چانه‌شان‌ را بلند کنی‌ که‌ نگاهت‌ کنند. توی‌ یک‌ماهی‌که‌ بایکوت‌ شده‌ بودم‌ جز دوبار به‌طور تصادفی‌ ـ توی‌ راه‌پله‌ ـ آن‌ها را ندیده‌بودم‌. صبح‌ها دیر از خواب‌ پا می‌شدند. و روزها اگر پیرمرد سرِ کار نمی‌رفت‌یکی‌ دو ساعتی‌ توی‌ جنگل‌ قدم‌ می‌زدند. جنگل‌ همان‌ حوالی‌ بود. وقتی‌ هم‌توی‌ خانه‌ بودند، توی‌ اتاق‌ نشیمن‌ می‌نشستند و پرده‌ها را کیپ‌ می‌کشیدند.
آن‌روز عصر یک‌شنبه‌، تنهایی‌ پاک‌ امانم‌ را بریده‌ بود، تمام‌ هفته‌ را توی‌خانه‌ مانده‌ بودم‌. سرما و توفان‌ و بارش‌ برف‌ همین‌ قدم‌زدن‌های‌ تنهایی‌ام‌ راهم‌ از من‌ گرفته‌ بود. تمام‌ هفته‌ را نشسته‌ بودم‌ پشت‌ پنجره‌ و بیرون‌ را نگاه‌می‌کردم‌. برف‌ همه‌جا را پوشانده‌ بود. کفش‌های‌ ساق‌بلندی‌ که‌ خریده‌ بودم‌ واز ارزانی‌ آن‌ها تعجب‌ کرده‌ بودم‌ در اولین‌ ریزش‌ برف‌، امتحان‌ بدی‌ پس‌داده‌بودند. از تمام‌ جاهای‌ آن‌ها آب‌ نفوذ می‌کرد. در یک‌ قدم‌زدن‌ کوتاه‌ چنان‌ ازآب‌ پُر می‌شدند که‌ انگار چیزی‌ نپوشیده‌ بودی‌. اما فرقی‌ نمی‌کرد؛ گیرم‌پوتین‌هایم‌ بهترین‌ پوتین‌های‌ عالم‌ بودند. توی‌ این‌ برف‌ و باران‌ کجامی‌توانستم‌ بروم‌. صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ پا می‌شدم‌. ناشتایی‌ نخورده‌سیگاری‌ دود می‌کردم‌ و اخبار بی‌. بی‌. سی‌ را می‌گرفتم‌. بعد که‌ اخبار تمام‌می‌شد می‌نشستم‌ کنار پنجره‌ و فکر می‌کردم‌. دنیای‌ یک‌ آدم‌ تبعیدی‌، دنیای‌غریبی‌ است‌. اول‌ خیال‌ می‌کند خودش‌ است‌ و همین‌ کول‌باری‌ که‌ به‌ پشت‌بسته‌ است‌. چهار تا پیراهن‌، دو جفت‌ جوراب‌، یک‌دست‌ کت‌ و شلوار، دو تازیرپوش‌، یک‌ حوله‌، ریش‌تراش‌ برقی‌. بعد تا مدتی‌ جست‌وجوی‌ جایی‌ برای‌زیستن‌. بعد اتاقکی‌، میزی‌، چراغی‌، قلمی‌ و دفتری‌. چند تایی‌ کتاب‌. نصفی‌انگلیسی‌، نصفی‌ به‌ زبان‌ مادری‌ات‌. اما بعد، آهسته‌آهسته‌ شروع‌ می‌شود.می‌بینی‌، خودت‌ ـ تو ـ با همان‌ حجم‌ کوچکت‌ تاریخی‌ پشت‌ سر خود داری‌.خاطره‌ پشت‌ خاطره‌ یادت‌ می‌آید. و بعد یک‌مرتبه‌ می‌بینی‌ موجودی‌ که‌ این‌جانشسته‌ است‌، حجمی‌ است‌ پوک‌ و میان‌تهی‌، که‌ تمام‌ وجودش‌ در جای‌دیگری‌ سیر می‌کند. نگاهت‌ مثل‌ آدم‌های‌ مات‌ روی‌ اشیا سُر می‌خورد. روی‌آدم‌ها سُر می‌خورد. همه‌چیز را می‌بینی‌ و نمی‌بینی‌، و درد تا مغز استخوانت‌نفوذ می‌کند. حس‌ می‌کنی‌ نفرینی‌ به‌ دنبال‌ توست‌. لعنتی‌، فکرکردن‌ به‌ گذشته‌خط‌ و خطوط‌ ندارد. هر حرف‌، هر کلمه‌، رشتة‌ تازة‌ خاطره‌ای‌ را در ذهنت‌می‌کارد. هیچ‌کاری‌ راضی‌ات‌ نمی‌کند. روزهای‌ اول‌ گیلاسی‌ عرق‌ اندکی‌تسلی‌ات‌ می‌دهد. اما بعد از یک‌هفته‌، یک‌ماه‌، از عرق‌ و آبجو هم‌ بدت‌ می‌آید.می‌بینی‌ جادة‌ دراز و بی‌انتهایی‌ پیش‌ رو داری‌. وحشتت‌ می‌گیرد، و شایدهمین‌ وحشت‌ بود که‌ یک‌هفته‌ تمام‌ مرا توی‌ اتاقم‌ حبس‌ کرد. عجیب‌ است‌ که‌آدم‌ نه‌ زخم‌ معده‌ می‌گیرد و نه‌ بیماری‌ اعصاب‌. اوایل‌ فکر می‌کردم‌ شاید درخلال‌ یکی‌ از همین‌ شب‌ها، خودبه‌خود، یک‌جور قلبم‌ از کار بیفتد. حتی‌ چندشبی‌ به‌ عمد درِ اتاقم‌ را باز گذاشتم‌ تا پیرمرد و پیرزن‌ زودتر از آن‌که‌ بو بلندشود، خودشان‌ را از شرّ مرده‌ام‌ خلاص‌ کنند. اما اتفاق‌ نیفتاد. هر روز صبح‌سُرومُر و گنده‌ از خواب‌ برمی‌خاستم‌. توی‌ این‌ چند ماه‌ سرما هم‌ حتی‌نخورده‌ام‌. از آن‌ به‌بعد دیگر فکر مرگ‌ را نکردم‌.
یک‌روز پیرمرد به‌ من‌ گفت‌: «حال‌ و روزت‌ چه‌طور است‌؟»
من‌ هم‌ بی‌معطلی‌ گفتم‌: «گوزپیچ‌!»
خندید و حرفم‌ را به‌ سختی‌ تکرار کرد و بعد گفت‌: «یعنی‌ چی‌؟»
ماندم‌ توش‌ که‌ چه‌طور توضیح‌ بدهم‌. توی‌ دلم‌ به‌ تمام‌ برنامه‌ریزان‌دانشکدة‌ زبان‌های‌ شرقی‌ فحش‌ دادم‌. اگر آن‌ها به‌ جای‌ دویست‌، سیصدصفحه‌ کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌، دو صفحه‌ علویه‌خانم‌ هدایت‌ را توی‌ برنامه‌شان‌می‌گذاشتند حالا کار من‌ ساده‌تر بود. دستمال‌ کاغذی‌ را از جیبم‌ درآوردم‌گذاشتم‌ زیرم‌. بعد با دهان‌ شیشکی‌ درکردم‌. بعد کاغذ را پیچیدم‌ و گفتم‌: «بایدآن‌صدا را توی‌ آن‌ بپیچی‌.»
خندید و گفت‌: «برای‌ چه‌؟»
گفتم‌: «تو اول‌ بگو فهمیدی‌ یا نه‌؟»
گفت‌: «آره‌. آن‌را باید توی‌ دستمال‌ کاغذی‌ بپیچی‌.»
گفتم‌: «تو فرهنگ‌ لغات‌ که‌ برای‌ کلمات‌ فارسی‌ به‌زبان‌ خودتان‌درآورده‌اید آن‌را همین‌طور معنا کرده‌اید.»
حسابی‌ گیج‌ شده‌ بود. گفت‌: «عجب‌!»
گفتم‌: «این‌ اصطلاح‌ است‌. وقتی‌ آدم‌ حال‌ و روز درست‌ و حسابی‌ نداشته‌باشد، این‌طوری‌ جواب‌ می‌دهد.»
گفت‌: «یعنی‌ دل‌خور شدی‌ که‌ از تو پرسیدم‌؟»
گفتم‌: «نه‌ بابا! این‌ اصطلاح‌ حال‌ و روزم‌ را بیان‌ می‌کند.»
گفت‌: «خیلی‌ عجیب‌ است‌. من‌ هر چه‌ فکر می‌کنم‌ ارتباطی‌ بین‌ آن‌ها پیدانمی‌کنم‌.»
گفتم‌: «کمی‌ سوررآلیستی‌ است‌.»
گفت‌: «آره‌.»
طوری‌ گفت‌ که‌ انگار فهمیده‌ بود، من‌ هم‌ کوتاه‌ آمدم‌.
دل‌دل‌ می‌کردم‌ پایین‌ بروم‌ یا نه‌. پیش‌ از رفتن‌ یک‌بار دیگر با خودم‌ عهدکردم‌ اگر شطرنج‌ را چید، بگذارم‌ ببرد. بسته‌شدن‌ این‌ مَفر برایم‌ هیچ‌ سودی‌نداشت‌. از بس‌ با خودم‌ حرف‌ زده‌ بودم‌، خسته‌ شده‌ بودم‌. بعد از ظهرهامعمولاً هوا مه‌آلود می‌شد و نگاه‌کردن‌ از پنجره‌ بیشتر خسته‌ات‌ می‌کرد. کاج‌هابا رنگ‌ سبزشان‌ که‌ کمی‌ تیره‌ می‌زد در مه‌ پیدا و ناپیدا، حالت‌ اشباح‌ به‌ خودمی‌گرفتند، و گفت‌وگو با خود حالت‌ گفت‌وگو با اشباح‌ را پیدا می‌کرد، و این‌خیلی‌ سخت‌ بود که‌ آدم‌ قبول‌ کند با اشباح‌ حرف‌ بزند. شاید خیلی‌ زود بود، وفهمیدن‌ این‌ موضوع‌ که‌ دارم‌ با اشباح‌ حرف‌ می‌زنم‌ و قبول‌کردن‌ آن‌ وپذیرفتنش‌ به‌ گریه‌ام‌ می‌انداخت‌. با آن‌ حسی‌ که‌ قلبت‌ را تکان‌ می‌داد، و آن‌نیرویی‌ که‌ سر انگشتانت‌ را می‌سوزاند. مگر نه‌ این‌که‌ همیشه‌ هجوم‌ برده‌بودی‌؟ مگر نه‌ این‌که‌ تمام‌ آن‌ عمر کوتاهت‌ را دویده‌ بودی‌؟ بی‌آن‌که‌ نگاهی‌پشت‌ سرت‌ کرده‌ باشی‌. که‌ چه‌ هست‌. چه‌ بود و چه‌ خواهد شد. و از شعلة‌قلبت‌ گرما می‌گرفتی‌. و با دسته‌گل‌ بنفشه‌ای‌ در دست‌، وقتی‌ آفتاب‌ بر نیزة‌ بلندخود ایستاده‌ بود، سرسختانه‌ حکایت‌ راه‌ می‌گفتی‌ و می‌خواندی‌. و این‌ بود که‌برایم‌ سخت‌ بود قبول‌ کنم‌. و این‌که‌ می‌دانستم‌ هنوز زود بود: و این‌که‌می‌دانستم‌ هنوز چیزی‌ هست‌ که‌ از سر بی‌تابی‌ سرانگشتانم‌ را می‌ترکاند،شاید به‌ گریه‌ام‌ می‌انداخت‌ که‌ بنشینم‌ کنار پنجره‌ و در مه‌ با اشباح‌ حرف‌ بزنم‌.
سیگار و فندکم‌ را برداشتم‌ و پایین‌ رفتم‌. درِ اتاق‌ نشیمن‌شان‌ مثل‌ همیشه‌بسته‌ بود اما صدای‌ تلویزیون‌ می‌آمد. با انگشت‌ ضربة‌ کوتاهی‌ به‌ در زدم‌.پیرزن‌ از توی‌ اتاق‌ گفت‌: Yes?
توی‌ این‌ مدت‌ نفهمیده‌ بودم‌ یعنی‌ بفرما. در را باز کردم‌. پیرزن‌ از جاش‌تکان‌ نخورد، اما پیرمرد بلند شد.
به‌ هلندی‌ گفت‌: «سلام‌، چه‌طورید؟» و با او دست‌ دادم‌.
به‌ پیرزن‌ گفتم‌: «چه‌طوری‌ ماما؟»
پیرزن‌ از کلمة‌ ماما خوشش‌ می‌آمد. خنده‌ای‌ کرد و گفت‌: «دیشب‌ اتاقت‌گرم‌ بود؟»
نزدیک‌ بود از دهنم‌ چیزی‌ بپرد. همیشه‌ نسبت‌ به‌ سؤال‌ و جواب‌های‌این‌طوری‌ حساس‌ می‌شدم‌. آخر هزار فرسنگ‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ باشی‌ وبیایی‌ که‌ مثلاً شب‌ سرما اذیتت‌ نکند. هوای‌ اتاقت‌ گرم‌ باشد. فحش‌ به‌خودم‌ وبه‌ همة‌ عالم‌ زیر لبم‌ بود. اما جلو خودم‌ را گرفتم‌. حواسم‌ بود کار را خراب‌نکنم‌.
گفتم‌: «خیلی‌ گرم‌.»
مخصوصاً کش‌ ندادم‌. پیرزن‌ کیف‌ کرد.
گفت‌: «چای‌ می‌خوری‌ یا قهوه‌؟»
گفتم‌: «قهوه.»
و کنار پیرمرد روی‌ مبل‌ نشستم‌. تلویزیون‌ داشت‌ فیلمی‌ آمریکایی‌ نشان‌می‌داد. اما قهرمان‌ اصلی‌ آن‌ ایتالیایی‌ بود و انگلیسی‌ را با لهجة‌ بدی‌ حرف‌می‌زد. پیرمرد از طرح‌ تازه‌ای‌ که‌ برای‌ سقف‌ِ یک‌ ساختمان‌ داده‌ بود تعریف‌کرد. از خودش‌ شنیده‌ بودم‌ که‌ مهندس‌ مخصوص‌ سقف‌ِ ساختمان‌ است‌. هربار که‌ می‌خواست‌ تعریف‌ کند چند بار تأکید می‌کرد که‌ او مهندس‌ مخصوص‌این‌کار است‌. من‌ دیگر آن‌را از بَر بودم‌. همان‌طور که‌ به‌ او گوش‌ می‌دادم‌ زیرچشمی‌ تلویزیون‌ را نگاه‌ می‌کردم‌. فیلم‌ بدی‌ نبود. مرد سوسیالیست‌ بود ومتعصب‌ و زن‌ گویا فِمینیست‌. و هر دو از هم‌ دور. این‌وسط‌ پای‌ بچه‌ای‌ هم‌ درمیان‌ بود که‌ آدم‌ دلش‌ برای‌ او می‌سوخت‌. پیرمرد فهمید حواسم‌ به‌ تلویزیون‌است‌.
گفت‌: «فمینیست‌ها این‌جا خیلی‌ زیادند.»
پیرزن‌ فنجان‌ قهوه‌ را جلوم‌ گذاشت‌ و گفت‌: «با شیر؟»
گفتم‌: «نه‌! بدون‌ شیر بهتر است‌.»
پیرمرد گفت‌: «در مملکت‌ شما قهوه‌ را با شیر می‌خورند یا خالی‌؟»
از آن‌ سؤال‌های‌ تخمی‌ بود که‌ کُفر آدم‌ را درمی‌آورد. اما چاره‌ای‌ نداشتم‌.
گفتم‌: «ما همه‌جورش‌ را می‌خوریم‌.»
به‌ نظرم‌ طوری‌ گفتم‌ که‌ برای‌ پیرمرد سؤال‌ پیش‌ آورد. چانه‌اش‌ کمی‌ لرزیدو گفت‌: «نفهمیدم‌.»
گفتم‌: «با شیر، شکر، گاهی‌ هم‌ خالی‌. گاهی‌ هم‌ با گریه‌. گاهی‌ هم‌ با اشک‌.بدبختی‌ است‌ دیگر.»
پیرزن‌ گفت‌: «شما امروز ناراحتید. این‌طور نیست‌؟»
گفتم‌: «نه‌ جان‌ شما، ناراحت‌ نیستم‌. این‌جا قهوه‌ با شیر می‌خورند وفِمینیست‌ها خیلی‌ زیادند. آن‌جا قهوة‌ تلخ‌ می‌خورند و…»
و خودم‌ کوتاه‌ آمدم‌. کش‌دادنش‌ بیشتر عصبانی‌م‌ می‌کرد. فنجان‌ قهوه‌ رابرداشتم‌ و گفتم‌: «ماما. قهوه‌ای‌ که‌ تو درست‌ می‌کنی‌ نه‌ شکر می‌خواهد نه‌ شیر.خودش‌ از خوش‌مزگی‌ شیر و شکر است‌.»
پیرزن‌ قاه‌قاه‌ خندید. انگار دلش‌ می‌خواست‌ آن‌را دوباره‌ تکرار کنم‌.پیرمرد اما هنوز مثل‌ مرغ‌ کُرچی‌ اخم‌ کرده‌ بود و نگاهم‌ می‌کرد.
گفتم‌: «با یه‌ دست‌ شطرنج‌ چه‌طوری‌؟»
پیرمرد انگار یاد باخت‌هایش‌ افتاد. دست‌ روی‌ پیشانی‌اش‌ مالید و گفت‌:«سردرد دارم‌. امروز زیاد کار کردم‌. حالم‌ چندان‌ خوب‌ نیست‌.»
گفتم‌: «مهم‌ نیست‌. یک‌روز دیگر!»
پیرزن‌ گفت‌: «آره‌، حالش‌ امروز خوب‌ نیست‌.»
فکر کردم‌ دست‌ به‌ یکی‌ کرده‌اند که‌ جلو بازی‌ شطرنج‌ را بگیرند. تکیه‌ دادم‌به‌ پشتی‌ مبل‌ و سیگاری‌ روشن‌ کردم‌. رشتة‌ داستان‌ِ فیلم‌ تلویزیون‌ را از دست‌داده‌ بودم‌. اما انگار زن‌ و مرد دعواشان‌ بالا گرفته‌ بود. دوتایی‌ داشتند زیر باران‌توی‌ سر و کله‌ هم‌ می‌زدند. بعد زن‌ راه‌ افتاد. تک‌ و تنها زیر باران‌. مرد کمی‌ایستاد و بعد دنبالش‌ راه‌ افتاد. سعی‌ می‌کرد زن‌ را وادار کند که‌ به‌ خانه‌ برگردد.زن‌ قبول‌ نمی‌کرد و جیغ‌ می‌زد. دوتایی‌ خیس‌ و تیل‌ زیر باران‌. دوباره‌ یاد بچه‌افتادم‌.
پیرمرد گفت‌: «طرحی‌ را که‌ امروز به‌ شرکت‌ دادم‌ رودست‌ نداشت‌.»
گفتم‌: «نمی‌شه‌ آن‌ها را برای‌شان‌ پُست‌ کنی‌ که‌ این‌قدر راه‌ نروی‌ وبرگردی‌؟»
گفت‌: «نه‌! من‌ مهندس‌ مخصوص‌ این‌کار هستم‌. باید حتماً خودم‌ باشم‌.»
گفتم‌: «راست‌ می‌گی‌. معمولاً مهندسان‌ مخصوص‌ باید خودشان‌ باشندوگرنه‌ کسی‌ از نقشة‌ آن‌ها سر درنمی‌آورد.»
کلمة‌ مهندس‌ را با تلفظ‌ قشنگی‌ گفتم‌ که‌ حسابی‌ کیف‌ کند.
گفت‌: «کاملاً درسته‌.»
بعد گفت‌: «من‌ به‌ سفر عادت‌ دارم‌. آلمان‌ هم‌ تا این‌جا زیاد راه‌ نیست‌.»
گفتم‌: «تو بهار و تابستان‌ بد نیست‌. اما توی‌ زمستان‌ زیاد لطفی‌ نداره‌.»
گفت‌: «می‌دانی‌ تا حالا چند کیلومتر رانندگی‌ کرده‌ام‌؟»
گفتم‌: «نه‌! ولی‌ باید زیاد باشه‌.»
گفت‌: «بیست‌ سالم‌ بود که‌ پشت‌ ماشین‌ نشستم‌. تا حالا هشت‌صد و پنجاه‌هزار کیلومتر رانندگی‌ کرده‌ام‌.»
پیرزن‌ زیرچشمی‌ نگاه‌ تحسین‌آمیزی‌ به‌ پیرمرد کرد. پیرمرد بلند شد ورفت‌ آلبومی‌ از توی‌ کمد درآورد و عکس‌ ماشین‌هایی‌ را که‌ داشت‌ نشانم‌ داد.فولکس‌ واگن‌، فیات‌، تویاتا. گفت‌: «ب‌.ام‌. و. از همه‌شان‌ سر است‌.»
گفتم‌: «با این‌ چند کیلومتر راندی‌؟»
چانه‌اش‌ را برد توی‌ سینه‌اش‌ و کمی‌ فکر کرد. بعد گفت‌: «سی‌هزارکیلومتر.»
گفتم‌: «اگر صعودی‌ می‌راندی‌ حالا تو کره‌ ماه‌ بودی‌.»
خندید و من‌ دلم‌ سوخت‌. اما نفهمیدم‌ برای‌ کدام‌ یکی‌مان‌.
چند روز پیش‌ وقتی‌ توی‌ کتاب‌خانه‌ دانشکدة‌ زبان‌های‌ شرقی‌ نشسته‌بودم‌، بنگالی‌ سیاه‌ و کوچک‌ و قشنگی‌ پیداش‌ شد. کمی‌ ایستاد. به‌ زبان‌انگلیسی‌ گفت‌: «ببخشید. افغانی‌ هستید؟»
گفتم‌: «فرق‌ نمی‌کند. فعلاً که‌ توی‌ این‌ خراب‌شده‌ افتاده‌ایم‌.»
به‌ نظرش‌ کمی‌ خشن‌ آمدم‌. چون‌ دست‌ و پایش‌ را جمع‌ کرد و عقب‌ کشید.دلم‌ سوخت‌. فکر کردم‌ باید او هم‌ دربه‌دری‌ مثل‌ خودم‌ باشد.
گفتم‌: «سیگار می‌کشی‌؟» و پاکت‌ سیگارم‌ را برایش‌ پیش‌ بردم‌.
گفت‌: «نه‌، سیگاری‌ نیستم‌.» و به‌ دنبالش‌ افزود: «پی‌ یک‌ فارسی‌زبان‌می‌گردم‌.»
گفتم‌: «مشکلت‌ چیه‌ بگو؟»
گفت‌: «می‌دونی‌، اسم‌ من‌.» و مکثی‌ کرد. «نه‌ اسم‌ فامیلم‌ چونی‌ است‌.می‌خواستم‌ بدانم‌ در زبان‌ فارسی‌ چه‌ معنا می‌دهد.»
هنوز فکرم‌ جاهای‌ بدی‌ نمی‌رفت‌.
گفتم‌: «معنای‌ مقابل‌ چند است‌. چند، مقدار را بیان‌ می‌کند و چون‌، حالت‌را.»
قیافة‌ بهت‌زده‌ای‌ گرفت‌ و گفت‌: «عجیب‌ است‌.»
گفتم‌: «کجاش‌ عجیب‌ است‌؟»
لب‌خندی‌ آمیخته‌ با شرم‌ گوشة‌ لبش‌ ظاهر شد و گفت‌: «اشاره‌. اشاره‌ به‌چیز دیگری‌ نمی‌کند؟»
و دستش‌ بفهمی‌ نفهمی‌ طرف‌ پشتش‌ رفت‌.
شستم‌ خبردار شد. به‌ خودم‌ گفتم‌ بخشکی‌ شانس‌. این‌ یک‌بار رامی‌خواستی‌ مثل‌ بچة‌ آدم‌ رفتار کنی‌.
گفتم‌: «منظورت‌ … است‌؟»
گفت‌: «آره‌.»
گفتم‌: «ای‌… بچه‌های‌ پایین‌ شهر به‌جای‌ … گاهی‌ چونی‌ هم‌ می‌گویند. اما توکجا و آن‌ها کجا؟»
گفت‌: «جایی‌ که‌ درس‌ می‌دهم‌ چند تا استاد هلندی‌ هستند که‌ زبان‌ فارسی‌درس‌ می‌دهند و گاهی‌ دستم‌ می‌اندازند!»
گفتم‌: «چه‌کاره‌ای‌؟»
گفت‌: «جامعه‌شناسی‌ درس‌ می‌دهم‌.»
گفتم‌: «مگه‌ مجبور بودی‌ این‌جا بیایی‌. می‌ماندی‌ همون‌جا!»
گفت‌: «این‌جا خوب‌ پول‌ می‌دهند. محیطش‌ هم‌ بهتر است‌.»
لجم‌ گرفت‌. گفتم‌: «مطمئنی‌ نام‌ فامیلت‌ … نیست‌؟»
گفت‌: «نه‌!» و لبش‌ را غنچه‌ کرد: «چونی‌.» و دوباره‌ گفت‌: «عجیب‌ است‌.»
سرم‌ را انداختم‌ پایین‌. بنگالی‌ کمی‌ این‌پا و آن‌پا کرد و انگار با خودش‌حرف‌ می‌زد گفت‌: «تعجبم‌ چرا خارجی‌ها این‌طور تلفظ‌ می‌کنند. «ک‌» و «چ‌»خیلی‌ با هم‌ فرق‌ دارد.»
گفتم‌: «باهات‌ خوب‌ نیستند.»
گفت‌: «شاید.» و کمی‌ فهرست‌ کتاب‌ها را ورق‌ زد و بعد رفت‌.
پیرمرد که‌ فهمید توی‌ فکرم‌، گفت‌: «با یک‌دست‌. فقط‌ با یک‌دست‌موافقم‌.»
گفتم‌: «عالیه‌.»
میز را مرتب‌ کردم‌ تا شطرنج‌ را روی‌ آن‌ بچیند.
زن‌ و مرد فیلم‌ هنوز زیر باران‌ بودند. خسته‌ و پشیمان‌ از این‌ جدال‌ پوچ‌ وبی‌ثمر. زن‌ دست‌ انداخته‌ بود روی‌ شانة‌ مرد، و مرد کمر زن‌ را گرفته‌ بود، و هردو زیر باران‌ داشتند به‌طرف‌ خانه‌ می‌رفتند.
پیرمرد پشت‌ میز که‌ نشست‌ سیاه‌ و سفید کرد. سفید دستش‌ افتاد. اولین‌مهره‌ را که‌ حرکت‌ داد فهمیدم‌ باز مشنگ‌بازی‌اش‌ را شروع‌ کرده‌ است‌. اما من‌تصمیمم‌ را از قبل‌ گرفته‌ بودم‌. عین‌ او پیش‌ آمدم‌. پیرمرد چنان‌ تو بحر مهره‌هافرو رفته‌ بود که‌ اگر آدم‌ بازی‌ او را ندیده‌ بود خیال‌ می‌کرد توی‌ شطرنج‌ لنگه‌ندارد. مثل‌ فرماندهی‌ که‌ به‌ سربازانش‌ دستور می‌دهد خیز برمی‌داشت‌ وسوارها و پیاده‌ها را جابه‌جا می‌کرد. گذاشتم‌ چند تا از سوارهایم‌ را بزند. وقتی‌دید پیش‌ افتاده‌ است‌ سرش‌ را بلند کرد و گفت‌: «ویسکی‌ یا شری‌؟»
گفتم‌: «ویسکی‌!»
گفت‌: «من‌ هم‌ موافقم‌.»
گفتم‌: «انگار سرت‌ خوب‌ شد؟»
خیره‌ به‌ صفحة‌ شطرنج‌ نگاه‌ کرد و جواب‌ نداد. زنش‌ که‌ آن‌سوتر نشسته‌بود گفت‌: «من‌ می‌آرم‌.» و بلند شد و توی‌ آشپزخانه‌ رفت‌. بعد صدای‌ بازشدن‌درِ قفسه‌ها از آشپزخانه‌ توی‌ اتاق‌ آمد و صدای‌ لیوان‌هایی‌ که‌ پیرزن‌درمی‌آورد.
گفتم‌: «داری‌ خوب‌ بازی‌ می‌کنی‌.»
مهره‌ای‌ را حرکت‌ داد و گفت‌: «حالا نوبت‌ توست‌!»
پیرزن‌ لیوان‌ها را که‌ کنار صفحة‌ شطرنج‌ گذاشت‌ بی‌معطلی‌ جرعه‌ای‌ ازمال‌ِ خودم‌ نوشیدم‌ و مهره‌ای‌ را راندم‌. پیرمرد بعد از مدتی‌ تفکر وزیرش‌ راطوری‌ جلو شاه‌ نشاند که‌ من‌ با حرکت‌ فیل‌ می‌توانستم‌ آچمزش‌ کنم‌. بعد از آن‌چند سواری‌ که‌ از دست‌ داده‌ بودم‌ بد نبود تکانی‌ به‌ او بدهم‌. اما وقتی‌ دست‌بردم‌ که‌ فیل‌ را بلند کنم‌ دیدم‌ خودم‌ آچمز هستم‌. قلعه‌اش‌ نمی‌دانم‌ از کجا جلوشاهم‌ نشسته‌ بود. بدبختی‌ بود دیگر، من‌ خودم‌ مدتی‌ بود آچمز بودم‌ و حالامی‌خواستم‌ یکی‌ دیگر را آچمز کنم‌. بعد نمی‌دانم‌ به‌ نظرم‌ رسید یا واقعیت‌داشت‌. ولی‌ واقعیت‌ داشت‌. بدجوری‌ توی‌ مخاطره‌ افتاده‌ بودم‌. گیرم‌ دو سه‌ تاحرکت‌ هم‌ می‌کردم‌. اما امکان‌ درآمدن‌ نبود. آچمزبودن‌ هم‌ بددردی‌ است‌. نه‌راه‌ پیش‌ داری‌ نه‌ راه‌ پس‌، گُهی‌ خورده‌ای‌ و باید پایش‌ بایستی‌. درست‌ مثل‌وضعی‌ که‌ من‌ توش‌ قرار داشتم‌. راستی‌ که‌ چی‌؟ تلخی‌ این‌ لحظات‌ را که‌ دقایق‌و ثانیه‌هایش‌ را احساس‌ می‌کنی‌ با چه‌ کسی‌ می‌توان‌ گفت‌. با چه‌ کسی‌ می‌توان‌گفت‌ که‌ قلبت‌ دارد ذره‌ ذره‌ آب‌ می‌شود و تو صدای‌ آب‌شدن‌ آن‌را می‌شنوی‌.روزی‌ می‌گفتی‌ چه‌ خوب‌ است‌، آدم‌ کنار مردمش‌ باشد و با آن‌ها زمزمه‌ کند.می‌گفتی‌ دیری‌ با صدای‌ بلند سخن‌ گفتی‌، اما رسیدن‌ جویبار به‌ رودخانه‌ ورودخانه‌ به‌ دریا همواره‌ با زمزمه‌ هم‌راه‌ است‌. بعد که‌ معنای‌ زمزمه‌ رافهمیدی‌، فهمیدی‌ چرا صخره‌ سال‌ها گذرِ باد و توفان‌ و آفتاب‌ را تحمل‌می‌کند و می‌ماند. و حس‌ کردی‌ زندگی‌ چه‌ خروشی‌ در نهان‌ دارد. پذیرفتی‌ که‌زمزمه‌گر باشی‌. با تأنی‌ درد خاموش‌ قلبت‌ را الفباوار با خود و با دیگران‌ زمزمه‌کردی‌. زندگی‌ را در خیال‌ از مدخل‌های‌ تودرتو عبور دادی‌. رختی‌ رنگین‌بافتی‌ از خندة‌ کودکان‌ و آن‌ها را در گذر باد آویختی‌. و از تنگنای‌ امید آن‌هایی‌که‌ دوست‌ داشتی‌ فانوس‌ کوچکی‌ برافروختی‌، تا خورشید آهسته‌ آهسته‌روشنای‌ بزرگش‌ را بگستراند. اما در پس‌ تمام‌ این‌ها دستی‌ آهسته‌آهسته‌کابوس‌ خودش‌ را می‌بافت‌.
به‌ پیرمرد گفتم‌: «بی‌فایده‌ است‌. من‌ مات‌ شده‌ام‌.»
پیرمرد انگار از خوابی‌ سنگین‌ بیدار شده‌ باشد گفت‌: «ها…» و روی‌ صفحه‌شطرنج‌ خم‌ شد.
پیرمرد گفت‌: «راستی‌؟»
پیرمرد که‌ حالا کاملاً متوجه‌ شده‌ بود، خنده‌ای‌ پیروزمندانه‌ کرد و دستش‌را پیش‌ آورد.
«بله‌. با حرکت‌ اسب‌ دیگر تمامی‌.»
و به‌ پیرزن‌ اشاره‌ کرد که‌ بیاید و صحنة‌ مغلوب‌شدن‌ من‌ را ببیند.
پیرزن‌ بلند شد.
فیلم‌ هم‌ انگار به‌ آخر رسیده‌ بود، زن‌ و مرد هر دو در یک‌ بستر خوابیده‌بودند. اما هر دو با رؤیاهای‌ دور از هم‌. و در اتاقی‌ دیگر، کودک‌ تک‌ و تنها باعروسک‌های‌ بی‌جانش‌ بازی‌ می‌کرد. از جا برخاستم‌.
پیرمرد گفت‌: «کجا؟ ویسکی‌ات‌ را هنوز نخورده‌ای‌.»
گفتم‌: «بعد. وقت‌ دیگر، حالا خیلی‌ خسته‌ام‌.»
وقتی‌ پیرمرد داشت‌ موقعیت‌های‌ بازی‌ را با غرور برای‌ پیرزن‌ موبه‌موتعریف‌ می‌کرد، در را باز کردم‌ و از راه‌پله‌ به‌ اتاقم‌ رفتم‌.
اتاق‌، سرد و خالی‌ بود و رنگ‌ تیرة‌ غروب‌ آن‌را ملال‌انگیز و دل‌مُرده‌ترکرده‌ بود. جرأت‌ نکردم‌ به‌ پشت‌ پنجره‌ و کاج‌های‌ توی‌ آن‌ نگاه‌ کنم‌. اما وقتی‌خواستم‌ روی‌ تخت‌ دراز بکشم‌ چراغ‌ خیابان‌ را دیدم‌ که‌ در میان‌ مه‌ سرخی‌می‌زد و حالت‌ خاصی‌ داشت‌. درست‌ مثل‌ چشمی‌ که‌ تمام‌ روز گریسته‌ باشد.از بالای‌ سرم‌ سفرنامة‌ ناصر خسرو را برداشتم‌. آن‌را باز کردم‌ و این‌ صفحه‌آمد: «و از آن‌جا به‌دهی‌ که‌ خرزویل‌ خوانند، من‌ و برادرم‌ و غلامکی‌ هندو که‌ باما بود وارد شدیم‌. زادی‌ اندک‌ داشتیم‌. برادرم‌ به‌ دیه‌ در رفت‌ تا چیزی‌ از بقال‌بخرد. یکی‌ گفت‌ چه‌ می‌خواهی‌؟ بقال‌ منم‌. گفت‌ هر چه‌ باشد ما را شاید. که‌غریبم‌ و برگذر و چندان‌ که‌ از مأکولات‌ برشمرد گفت‌ ندارم‌. بعد از آن‌ هر کجاکسی‌ از این‌ نوع‌ سخن‌ گفت‌، گفتمی‌ بقال‌ خروزیل‌ است‌.»
کتاب‌ را کنار گذاشتم‌ و چشم‌هایم‌ را بستم‌.
نویسنده: نسیم خاکسار

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.