داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حالِ بر دار کردن این مرد، و پس به شرح قصه شد[1]. امروز که من این قصه آغاز می‌‌کنم، در ذی‌الحجة سنة خمسین و اربعمائه[2]، در فرّح روزگار سلطان معظّم، ابوشجاع فرخزاد بن ناصر دین‌الله، اَطالَ‌اللهُ بقائَه، از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌‌ای افتاده، و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده است، و به پاسخِ آن که از وی رفت گرفتار[3]. و ما را با آن کار نیست ـ هرچند مرا از وی بد آمد ـ به هیچ‌حال. چه، عمر من به شصت و پنج آمده، و بر اثر وی می‌‌بباید رفت و در تاریخی که می‌‌کنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و تربُّدی کشد، و خوانندگان این تصنیف گویند:«شرم باد این پیر را!» بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند.
این بوسهل مردی امام‌زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود. اما شرارت و زَعارتی در طبع وی مؤکّد شده ـ و لا تَبدیلَ لِخَلقِ‌الله ـ و با آن شرارت، دل‌سوزی نداشت، و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری حشم گرفتی و آن چاکر را لَت زدی و فروگرفتی، این مرد از کرانه بجَستی و فرصتی جُستی و تضریب کردی و المی بزرگ بدین چاکر رسانیدی و آنگاه لاف زدی که فلان را من گرفتم ـ و اگر کرد، دید و چشید ـ و خردمندان دانستندی که نه‌چنان است، و سری می‌‌جنبانیدندی و پوشیده خنده می‌‌زدندی که وی گزافگوی است. جز استادم[4] که وی را[5] فرو نتوانست برد، با آن‌ همه حیلت که در باب وی ساخت. از آن[6] در باب وی به کام نتوانست رسید، که قضای ایزد با تضریب‌های وی موافقت و مساعدت نکرد، و دیگر که بونصر مردی بود عاقبت‌نگر، در روزگار امیر محمود، رضی‌الله عنه، بی‌آن‌که مخدوم خود را خیانتی کرد[7]، دل این مسعود را، رحمه‌الله‌علیه، نگاه داشت به همه چیزها، که دانست تخت مُلک پس از پدر وی را خواهد بود. و حال حسنک دیگر بود[8]، که بر هوای امیر محمد و نگاهداشتِ دل و فرمان محمود، این خداوندزاده را[9] بیازرد و چیزها کرد و گفت که اَکفاء آن را احتمال نکنند تا به پادشاه چه رسد. همچنان‌که جعفر برمکی و این طبقه وزیری کردند به روزگار هارون‌الرشید، و عاقبتِ کار ایشان همان بود که از آنِ این وزیر آمد. و چاکران و بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان، که مُحال است روباهان را با شیران چخیدن. و بوسهل، با جاه و نعمت و مردمش، در جنب امیر حسنک یک قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند[10] ـ اما چون تعدّی‌ها رفت از وی ـ که پیش از این در تاریخ بیاورده‌ام، یکی آن بود که عبدوس را گفت:«امیرت را بگوی که من آن‌چه کنم به فرمان خداوند خود می‌کنم، اگر وقتی تخت مُلک به تو رسد حسنک را بر دار باید کرد.» ـ لاجرم چون سلطان پادشاه شد، این مرد بر مرکب چوبین نشست. و بوسهل و غیر بوسهل در این کیسنتد[11]، که حسنک عاقبتِ تهور و تهدّی خود کشید. و پادشاه به هیچ حال بر سه چیز اغضا نکند: الَخلَلُ فی‌المُلکِ و افشاءُ السِّرِّ و التَعَّرُّضُ لِلعِرضِ و نَعوذَ باللهِ منَالخِذلانِ.
چون حسنک را از بُست به هرات آوردند بوسهل زوزنی او را به علی رایض، چاکر خویش، سپرد؛ و رسید بدو از انواع استخفاف آن‌چه رسید؛ که چون بازجُستی نبود کار و حال او را، انتقام‌ها و تشفّی‌ها رفت و بدان سبب مردمان زبان بر بوسهل دراز کردند که: زده و افتاده را توان زد، مرد آن است که ـ گفته‌اند ـ العَفو عِندَالقُدرَهِ به کارتواند آور. قالَ‌اللهُ، تعالی، عَزَّ ذِکرُه، و قولهُ الحقّ:«الکاظمین‌الغیظَ و العافینَ عَنِ النّاسِ و اللهُ یحبُّ المُحسنینَ.»
و چون امیر مسعود، رضی‌الله عنه، از هرات قصد بلخ کرد، علی رایض حسنک را به بند می‌‌برد و اسخفاف می‌‌کرد و تشفبی و تعصّب[12] و انتقام می‌‌بود. هرچند می‌‌شنودم از علی ـ پوشیده وقتی مرا گفت ـ که «از هرچه بوسهل مثال داد، از کردارِ زشت در باب این مرد، از دَه یکی کرده آمدی و بسیار محابا رفتی.» و به بلخ در ایستاد[13] و در امیر دمید که ناچار حسنک را بر دار باید کرد. و امیر بس حلیم و کریم بود. و معتمد عبدوس گفت ـ روزی پس از مرگ حسنک ـ ازاستادم شنودم که «امیر، بوسهل را گفتی:«حُجتی و عذری باید کشتن این مرد را.» بوسهل گفت:«حجت بزرگ‌تر که مرد قرمطی[14] است و خلعت مصریان استد تا امیرالمؤمنین القادربالله بیازرد و نامه از امیر محمود باز گرفت[15] و اکنون پیوسته از این می‌ گوید! و خداوند یاد دارد که به نشابور، رسول خلیفه آمد و لوا و خلعت آورد و منشور و پیغام در این باب بر چه جمله بود. فرمان خلیفه در این باب نگاه باید داشت.» امیر گفت:«تا در این معنی بیندیشم.»
پس از این هم استادم حکایت کرد از عبدوس ـ که با بوسهل سخت بد بود[16] ـ که «چون بوسهل در این باب بسیار بگفت، یک روز خواجه احمدِ حسن را، چون از بار باز می‌‌گشت، امیر گفت[17] که خواجه تنها به طارم بنشیند[18]، که سوی او پیغامی است بر زبان عبدوس. و خواجه به طارم رفت و امیر، رضی‌الله عنه، مرا[19] بخواند، و گفت:«خواجه احمد را بگوی که حال حسنک بر تو پوشیده نیست، که به روزگار پدرم چند درد در دل ما آورده است، و چون پدر ما گذشته شد چه قصدها کرد بزرگ[20]، در روزگار برادرم، و لیکن بِنَرفتش[21] و چون خدای، عزّ و جل، بدان آسانی تخت و ملک را به ما داد، اختیار آن است که عذر گناهان بپذیریم و به گذشته مشغول نشویم. اما در اعتقاد این مرد سخن می‌‌گویند، بدان‌که خلعت مصریان بستد به‌رغم خلیفه، و امیرالمؤمنین[22] بیازرد و مکاتبت از پدرم بگسست و می‌‌گویند رسول را به نشابور آمده بود و عهد و لوا و خلعت آورده، پیغام داده بود که حسنک قرمطی است، وی را بر دار باید کرد. و ما این به نشابور شنیده بودیم و نیکو یاد نیست. خواجه اندر این چه ببیند و چه‌گوید» چون پیغام بگزاردم خواجه دیری اندیشید پس مرا گفت:«بوسهل زوزنی را با حسنک چه افتاده است که چنین مبالغت‌ها در ریختن خون او گرفته است؟» گفتم:«نیکو نتوانم دانست، این مقدار شنوده‌ام که یک روز یه سرای حسنک شده بود، به روزگار وزارتش، پیاده و به دُرّاعه. پرده‌داری بر وی اسخفاف کرده بود و وی را بینداخته.» پس گفت:«خداوند را بگوی که در آن وقت که من به قلعتِ کالَنجَر بودم باز داشته، و قصد جان من کردند، و خدای، عزّ و جل، نگاه داشت، نذرها کردم و سوگندان خوردم که در خونِ کس، حق و ناحق، سخن نگویم. بدان‌وقت که حسنک از حج به بلخ آمد و ما قصد ماوراءالنهر کردیم و با قدرخان دیدار کردیم، پس از بازگشتن به غزنین ما را بنشاندند و معلوم نه که در باب حسنک چه رفت[23] و امیر ماضی به خلیفه سخن بر چه روی گفت. بونصر مشکان خبرهای حقیقت دارد، از وی بازپرسید. و امیر خداوند پادشاه است. آن‌چه فرمودنی است بفرماید که اگر بر وی قَرمطی درست گردد[24] در خون وی سخن نگویم. بدان‌که وی را[25] در این مالش که امروز منم مرادی بوده است[26]. و پوست باز کرده بدان گفتم که تا وی را[27] در باب من[28] سخن گفته نیاید که من از خون همة جهانیان بیزارم. و هرچند چنین است، از سلطان نصیحت باز نگیرم، که خیانت کرده باشم: تا[29] خون وی و هیچ‌کس نریزد البته، که خون ریختن کار بازی نیست.» چون این جواب بازبردم، سخت دیر اندیشید. پس گفت:«خواجه را بگوی آن‌چه واجب باشد فرموده آید.»
خاجه برخاست و سوی دیوان رفت. در راه مرا گفت که:«عبدوس! تا بتوانی، خداوند را بر آن دار که خون حسنک ریخته نیاید، که زشت‌نامی تولد گردد.» گفتم:«فرمانبردارم.» و بازگشتم و با سلطان بگفتم:«قضا در کمین بود، کار خویش می‌‌کرد.»
و پس از این مجلسی کرد با استادم[30]. او حکایت کرد که در آن خلوت چه رفت. گفت:«امیر پرسید مرا از حدیث حسنک، پس از آن از حدیث خلیفه و گفت:«چه‌ گویی در دین و اعتقاد این مرد و خلعت‌ستدن از مصریان؟» من در ایستادم، و حال حسنک رفتن به حج تا آن‌گاه که از مدینه به وادی القُری بازگشت، بر راه شام، و خلعت مصری بگرفت، و ضرورتِ ستدن، و از موصل راه گردانیدن و به بغداد باز نشدن و خلیفه را به دل آمدن که مگر امیر محمود فرموده است، همه به تمامی شرح کردم. امیر گفت:«پس، از حسنک در این باب چه گناه بوده است؟ که اگر به راه بادیه آمدی در خونِ آن‌همه خلق شدی.» گفتم:«چنین بود. ولیکن خلیفه را چند گونهصورت کردند، تا نیک آزار گرفت و از جای بشد[31] و حسنک را قرمطی خواند. و در این معنی مکاتبات و آمد و شد بوده است. و امیر ماضی چنان که لجوجی و ضُجرتِ وی بود، یک روز گفت:«بدین خلیفة خرف‌شده بباید نبشت که من از بهرِ قَدرِ عباسیان انگشت در کرده‌ام، در همة جهان، و قَرمطی می‌‌جویم. و آن‌چه یافته آید و درست گردد، بر دار می‌‌کشند. و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران من برابر است و اگر وی رمطی است من هم قرمطی باشم.» هرچند آن سخن پادشاهانه بود، به دیوان آمدم. و چنان نبشتم، نبشته ای که بندگان به خداوندان نویسند. و آخر، پس از آمد و شد بسیار، قرار بر آن گرفت که آن خلعت که حسنک استده بود و آن طرایف که نزدیک امیر محمود فرساده بودند، آن مصریان، با رسول به بغداد فرستند تا بسوزند. و چون رسول باز امد، امیر پرسید که:«آن خلعت و طرایف به کدام موضوع سوختند؟» که امیر را نیک درد آمده بود که حسنک را قرمطی خوانده بود خلیفه. و با آن همه وحشت و تعصب خلیفه زیادت می‌‌گشت، اندر نهان نه آشکارا، تا امیر محمود فرمان یافت. بنده آن‌چه رفته است به تمامی باز نمود. گفت:«بدانستم.».»
پس از این مجلس نیر بوسهل البته فرو ناایستاد از کار. روز سه‌شنبه بیست و هفتم صفر، چون بار بگسست[32]، امیر خواجه را گفت:«به طارم باید نشست، که حسنک را آن‌جا خواهند اورد با قُضات و مُزکّیان، تا آن‌چه خریده آمده است جمله به‌نامِ ما قباله نبشته شود و گواه گیرد بر خویشتن.» خواجه گفت:«چنین کنم.» و به طارم رفت. و جملة خواجه‌شماران و اعیان و صاحبِ دیوان رسالت[33] و خواجه بوالقاسم ـ هرچند معزول بود ـ و بوسهل زوزنی و بوسهل حمدوی آن‌جا آمدند. و امیر دانش‌مندِ نبیه و حاکم لشکر را، نصر خلف، آن‌جا فرستاد و قُضاتِ بلخ و اشراف و علما و فقها و مُعدِّلان و مُزَکّیان، کسانی که نامدار و فرا روی بودند، همه آن‌جا حاضر بودند و بنشسته.
چون این کوکبه راست شد، من که بوالفضلم و قومی، بیرون طارم بر دکان‌ها بودیم نشسته، در انتظار حسنک. یک ساعت ببود[34]، حسنک پیدا آمد بی‌بند، جُبّه‌ای داشت حبری‌رنگ با سیاه می‌‌زد[35]، خَلَق‌گونه، و دراعه و ردایی سخت پاکیزه، و دستاری نشابوری مالیده، و موزة میکائیلی نو در پای، و موی سر مالیده زیر دستار پوشیده کرده، اندک مایه پیدا می‌‌بود، و والی حَرَس با وی، و علی رایض، و بسیار پیاده از هر دستی. وی را به طارم بردند و تا نزدیک نماز پیشینبماند. پس بیرون آوردند و به حَرَس باز بردند. و بر اثر وی قضات و فقها بیرون آمدند. این مقدار شنودم که دو تن با یک‌دیگر می‌‌گفتند که:«خاجه بوسهل را بر این که آورد؟ که آب خویش ببرد.» بر اثر، خواجه احمد بیرون آمد با اعیان، و به خانة خود باز شد.
و نصر خلف دوست من[36] بود از وی پرسیدم که:«چه رفت؟[37]» گفت که:«چون حسنک بیامد، خواجه[38] بر پای خاست. چون او این مکرمت بکرد، همه اگر خواستند یا نه[39] بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست نه تمام و برخویشتن می‌‌ژکید. خواجه احمد او را گفت:«در همه کارها ناتمامی.» وی نیک از جای بشد. و خواجه، امیر حسنک را، هرچند خواست که پیش وی نشیند، نگذاشت و بر دست راست من [40] نشست؛ و دست راست، خواجه، ابوالقاسم و بوصر مشکان را بنشاند[41] ـ هرچند بوالقاسم کثیر، معزول بود اما حرمتش سخت بزرگ بود ـ و بوسهل بر دست چپ خواجه، از این نیز سخت‌تر بتابید[42]. و خواجة بزرگ روی به حسنک کرد و گفت:«خواجه چون می‌‌باشد و روزگار چگونه می‌گذارد؟» گفت:«جای شکر است.» خواجه گفت:«دل، شکسته نباید داشت، که چنین حال‌ها مردان را پیش آید. فرمانبرداری باید نمود به هرچه خداوند فرماید، که تا جان در تن است امید هزار راحت است و فَرَج است.» بوسهل را طاقت برسید[43]. گفت:«خداوند را کِرا کند که با چنین سگ قرمطی، که بر دار خواهند کرد به فرمان امیرالمؤمنین، چنین گفتن؟» خواجه به خشم در بوسهل نگریست. حسنک گفت:« سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آن‌چه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت، جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کارِ آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسیده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کُشند یا جز دار، که بزرگ‌تر از حسینِ علی[44] نیم. این خواجه که مرا این می‌‌گوید، مرا شعر گفته است و بر در سرای من ایستاده است. اما حدیث قرمطی بِه از این باید، که او را بازداشتند[45] بدین تهمت نه مرا. و این معروف است. من چنین چیزها ندانم.» بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد. خواجه بانگ بر او زد و گفت:«این مجلس سلطان را که این‌جا نشسته‌ایم هیچ حرمت نیست! ما کاری را[46] گرد شده‌ایم، چون از این فارغ شویمریال این مرد پنج شش ماه است تا[47] در دست شماست، هرچه خواهی بکن.» بوسهل خاموش شد و تا آخر مجلس سخن نگفت.»
«و دو قباله[48] نبشته بودند، همه اسباب و ضیاع حسنک را به جمله از جهت سلطان. و یک‌یک ضیاع را نام بر وی خواندند. و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت. و آن سیم که معین کرده بودند بستد. و آن کسان گواهی نبشتند. و حاکم سجل کرد در مجلس و دیگر قضات نیز عَلَی‌الرّسمِ فی اَمثالِها. چون از این فارغ شدند، حسنک را گفتند:«باز باید گشت.» و وی روی به خواجه کرد و گفت:«زندگانی خواجة بزرگ دراز باد! به روزگار سلطان محمود، به فرمان وی، در باب خواجه ژاژ می‌‌خاییدم، که همه خطا بود، از فرمانبرداری چه چاره؟ به ستم وزارت مرا دادند و نه جای من بود. به باب خواجه هیچ قصدی نکردم و کسان خواجه را نواخته داشتم.» پس گفت:«من خطا کرده‌ام، و مستوجب هر عقوبتی هستم که خداوند فرماید. ولکن خداوند کریم مرا فرو نگذارد. دل از جان برداشته‌ام، از عیالان و فرزندان، اندیشه باید داشت. و خواجه مرا بِحِل کند.» و بگریست. حاضران را بر وی رحمت آمد. و خواجه آب در چشم آورد و گفت:«از من بِحِلی؛ و چنین نومید نباید بود که بهبود ممکن باشد. و من اندیشیدم و پذیرفتم از خدای، عزّ و جل، اگر قضایی است بر سرِ وی قومِ او را تیمر دارم[49].».»
«پس حسنک برخاست. و خواجه و قوم برخاستند. و چون همه بازگشتند و برفتند خواجه را بسیار عذر خواست و گفت:«با صفرای خویش برنیامدم.» و این مجلس را[50] حاکم لشکر و فقیه نبیه به امیر رسانیدند. و امیر، بوسهل را بخواند و نیک بمالید، که:«گرفتم که بر خون این مرد تشنه‌ای، وزیر ما را حرمت و حشمتی بایستی داشت.» بوسهل گفت:«از آن خویشتن‌ناشناسی که وی با خداوند در هرات کرد، در روزگار امیر محمود، یاد کردم[51]، خویشتن را نگاه نتوانستم داشت؛ و بیش[52] چنین سهو نیفتد.».»
«و از خواجه عمید عبدالرزاق[53] شنودم که:«این شب که دیگر روزِ آن، حسنک را بر دار می‌‌کردند، بوسهل نزدیک پردم آمد، نماز خفتن. پدرم گفت:«چرا آمده‌ای؟» گفت:«نخواهم رفت تا آن‌گاه که خداوند بخسبد، که نباید[54] رقعتی نویسد به سلطان، در باب حسنک به شفاعت.» پدرم گفت:«بنوشتمی، اما شما تباه کرده‌اید و سخت ناخوب است.» و به جایگاه خواب رفت.»
و آن روز و آن شب تدبیرِ بر دار کردنِ حسنک در پیش گرفتند. و دو مرد پیک راست کردند، با جامة پیکان که از بغداد آمده‌اند[55] و نامة خلیفه آورده‌اند که:«حسنکِ قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کشت، تا بار دیگر بر رغمِ خلفا هیچ‌کس خلعت مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرد.»
چون کارها ساخته آمد، دیگر روز، چهارشنبه، دو روز مانده از صفر، امیر مسعود بر نشست و قصد شکار کرد و نشاط سه‌روزه، با ندیمان و خاصگان و مطربان؛ و در شهر خلیفة شهر را فرمود، داری زدن بر کرانِ مُصلاّی بلخ، فرودِ شارستان. و خلق روی آن‌جا نهاده بودند. بوسهل برنشست و آمد تا نزدیک دار، و [بر] بالایی ایستاد. و سواران رفته بودند با پیادگان تا حسنک را بیارند. چون از کران بازار عاشقان در آوردند و میان شارستان رسید[56]، میکائیل بدان‌جا اسب بداشته بود، پذیرة وی آمد. وی را مُواجر خواند و دشنام‌های زشت داد. حسنک در وی ننگریست و هیچ جواب نداد. عامة مردم او را لعنت کردند بدین حرکت ناشیرین که کرد و از آن زشت‌ها که بر زبان راند. و خواصِ مردم خود نتوان گفت که این میکائیل را چه گفتند. و پس از حسنک، این میکائیل، که خواهر ایاز را به زنی کرده بود، بسیار بلاها دید و محنت‌ها کشید، و امروز برجای است و به عبادت و قرآن خواندن مشغول شده است ـ چون دوستی زشت کند چه چاره از بازگفتن.
و حسنک را به پای دار آوردند، نَعُوذُ باللهِ مِن قضاءِ السُّوءِ. و پیکان[57] را ایستادانیده بودند که:«از بغداد آمده‌اند.» قرآن‌خوانان قرآن می‌‌خواندند. حسنک را فرمودند که:«جامه بیرون کش!» وی دست اندر زیر کرد، و اِزاربند استوار کرد و پایچه‌های اِزار را ببست، و جُبّه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بایستاد، و دست‌ها در هم زده، تنی چون سیم سفید و رویی چون صدهزار نگار. و همة خلق به درد می‌ گریستند. خُودی، روی‌پوش آهنی، آوردند، عمداً تنگ، چنان‌که روی و سرش را نپوشیدی. و آواز دادند که «سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود، که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد نزدیک خلیفه.» و حسنک را همچنان می‌‌داشتند. و او لب می‌‌جنبانید و چیزی می‌‌خواند تا خُودی فراختر آوردند.
و در این میان احمدجامه‌دار بیامد سوار، و روی به حسنک کرد و پیغامی گفت که:«خداوند سلطان می‌ گوید:«این آرزوی تست که خواسته بودی که:«چون پادشاه شوی ما را بر دار کن[58].» ما بر تو رحمت خواستیم کرد، اما امیرالمؤمنین نبشته است که تو قرمطی شده‌ای و به فرمان او بر دار می‌‌کنند.».»
حسنک البته هیچ پاسخ نداد. پس از آن، خُودِ فراختر که آورده بودند، سر و روی او را بدان بپوشانیدند. پس آواز دادند او را که:«بِدو!» دم نزد و از ایشان نیندیشید. هرکس گفتند:«شرم ندارید، مرد را که می‌‌بکُشید به دار، چنین کنید و گویید!» و خواستند که شوری بزرگ به پای شود[59]. سواران سوی عامّه تاختند و آن شور بنشاندند. و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود. و جلاّدش[60] استوار ببست، و رسن‌ها فرود آورد. وآواز دادند که:«سنگ دهید![61]» هیچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد، و همه زار زار می‌‌گریستند خاصّه نشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده.
این است حسنک و روزگارش و گفتارش، رحمه‌اللهِ علیه، این بود که گفتی:«مرا دعای نیشابوریان بسازد.» و نساخت. و اگر زمین و آبِ مسلمانان به غصب بستد، نه زمین ماند و نه آب. و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت هیچ سود نداشت. او رفت و این قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند، رحمه‌الله علیهم. و این افسانه‌ای است بسیار با عبرت. و این همه اسباب منازعت و مکاوحت، از بهر حُطام دنیا، به یک سوی نهادند. احمق مردا که دل در این جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند…
رودکی گوید:
به سرای سپنج، مهمان را
دل نهادن همیشگی، نه‌رواست
زیر خاک اندرونت باید خفت
گرچه اکنونت خواب بر دیباست
با کسان بودنت چه سود کند؟
که به گور اندر شدن تنهاست
یار تو زیر خاک، مور و مگس
بَدَلِ آن‌که گیسوَت پیراست
آن‌که زلفین و گیسوَت پیراست
گرچه دینار یا درمش بهاست
چون ترا دید زردگونه شده
سرد گردد دلش، نه نابیناست
چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند، و حسنک تنها ماند، چنان‌که تنها آمده بود از شکم مادر. و پس از آن شنیدم از ابوالحسن خربلی، که دوست من بود و از مُختَصّان بوسهل که:«یک روز شراب می‌‌خورد[62] و با وی بودم، مجلسی نیکو آراسته و غلامان بسیار ایستاده و مطربان همه خوش‌آواز. در آن میان فرموده بود تا سر حسنک پنهان از ما آورده بودند و بداشته در طبقی با مِکَبَّه[63]. پس گفت:«نوباوه‌ای آورده‌اند، از آن بخوریم.» همگان گفتند:«خوریم.» گفت:«بیارید.» آن طبق بیاوردند و از او مِکبّه برداشتند. چون سر حسنک را بدیدیم همگان متحیر شدیم. و من از حال بشدم. و بوسهل بخندید، و به اتفاق[64] شراب در دست داشت، به بوستان ریخت. و سر، بازبردند. و من، در خلوت، دیگر روز او را بسیار ملامت کردم. گفت:«ای بوالحسن، تو مردی مرغ‌دلی، سر دشمنان چنین باید.» و این حدیث فاش شد. وهمگان او را بسیار ملامت کردند بدین حدیث، و لعنت کردند.»
و آن روز که حسنک را بر دار کردند، استادم، بونصر، روزه بِنَگشاد و سخت غمناک و اندیشه‌مند بود چنان‌که به هیچ‌وقت او را چنان ندیده بودم. می‌‌گفت:«چه امید ماند؟» و خواجه احمدِ حسن هم بر این حال بود، و به دیوان ننشست.
و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنان‌که پای‌هایش همه فروتراشید و خشک شد، چنان‌که اثری نماند. تا به دستوری فروگرفتند و دفن کردند، چنان‌که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست.
و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنیدم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند. چون بشنید جزعی نکرد چنان‌که زنان کنند؛ بلکه بگریست به‌درد، چنان‌که حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت:«بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید بپسندید، و جای آن بود[65]…
———————————————–
پانویس‌ها:
[1] خواهم شد، کلمة «خواهم» به قرینة خواهم نبشت حذف شده است.
[2] سال چهارصد و پنجاه.
[3] در آن جهان، گرفتار پاسخ گفتن به کارهایی است که در این جهان کرده است.
[4] استادِ بیهقی و مراد بونصر مشکان است.
[5] بونصر مشکان را.
[6] از آن رو و بدان سبب.
[7] کرده باشد.
[8] روش حسنک غیر از روش بونصر بود.
[9] مسعود را.
[10] فضل و دانش خود صحبت و سخن دیگری است و جای دیگری دارد.
[11] در این میانه چه‌کاره‌اند!
[12] در اصل چنین است، اما شاید «تعسّف» باشد به معنی بی‌راهی و ناروایی.
[13] فاعل «درایستاد» بوسهل است.
[14] قَرمِطی: منسوب به قرمط لقب حمدان، و آن نسبتی است طعن‌آمیز که به فرقة اسماعیلیه می‌دادند و آنان را به بی‌دینی متهم می‌کردند.
[15] خلیفه رشتة مکاتبه با محمود را گست.
[16] عبدوس با بوسهل بد بود.
[17] امیر خواجه احمد حسن را گفت.
[18] امر غایب است.
[19] عبدوس را.
[20] چه قصدهای بزرگی کرد.
[21] از پیش نرفت، نتوانست پیش ببرد.
[22] مراد «القادر بالله» خلیفة عباسی است.
[23] مراد این است که معلوم من نشد و ندانستم که با حسنک چه کردند.
[24] اگر قَرمطی بودن حسنک ثابت شود.
[25] خواجه را.
[26] مراد از عبارت این است که وزیر می‌‌گوید:«دربارة خون حسنک بدان سبب سخن نمی‌گویم که حسنک گمان نبرد که در گوشمالی یافتن او من مرادی و نفعی داشته‌ام. مرجع ضمیر «وی» وزیر است و مرجع ضمیر من در «منم» حسنک است (و ممکن است جای این عبارت را پس از عبارت بعد یعنی عبارت «و پوست باز کرده… سخن نیاید» قرار داد تا با توضیحی که دادیم معنی استوارتری بیابد).
[27] حسنک را.
[28] من که خواجه احمدم.
[29] تا=زنهار.
[30] مسعود غزنوی با بونصر مشکان استاد بیهقی نویسندة تاریخ.
[31] تعبیرهای گوناگون برای خلیفه کردند تا سخت رنجیده‌خاطر شد و متغیر گردید.
[32] هنگامی که بار پایان یافت.
[33] این شغلرا در آن زمان بونصر مشکان داشته است.
[34] یک ساعت شد یا به قر یک ساعت طول کشید.
[35] متمایل به سیاه بود، سیاه می‌‌نمود.
[36] دوست بیهقی نویسندة تاریخ.
[37] چه روی داد و چه گفته شد؟
[38] مراد خواجه احمد بن حسن میمندی است.
[39] همه خواه ناخواه.
[40] نصر خلف.
[41] خواجه (احمد بن حسن)، ابوالقاسم و بونصر مشان را دست راست خود بنشاند.
[42] بوسهل از این‌که محل نشستنش دست چپ وزیر واقع گشت بیش‌تر خشمگین شد.
[43] تحمل و تاب بوسهل تمام شد.
[44] امام سوم شیعان.
[45] فروگرفتند و به زندان کردند.
[46] برای کاری.
[47] به معنی «که».
[48] در اصل چنین است و ممکن است «و در قباله» باشد.
[49] اگر حسنک بمیرد زنان و فرزندان و کسان و بستگانش را تعهد و تیمار و نگداری کنم.
[50] شرح آن‌چه در این مجلس رفته بود.
[51] آن خوشتن‌ناشناسی که حسنک در هرات نسبت به شما کرد به یادم آمد.
[52] دیگر.
[53] مراد فرزند وزیر اعظم احمد بن حسن میمندی است.
[54] مبادا.
[55] چنین وانمود کردند که از بغداد آمده‌اند.
[56] حسنک.
[57] (جمعِ فارسی پیک)، قاصد، نامه‌بر.
[58] اشاره است به گفتة خود حسنک که:«اگر وقتی تخت ملک به تو رسد حسنک بر دار باید کرد.» (نگاه کنید به صفحة 41 کتاب «گزیدة تاریخ بیهقی» به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی، انتشارات علمی و فرهنگی.)
[59] نزدیک بود شوری بزرگ به‌پا شود.
[60] جلاّد او را.
[61] سنگ زنید!
[62] بوسهل زوزنی.
[63] سرپوش.
[64] اتفاقاً.
[65] جای پسندیدن هم بود.

نویسنده: ابوالفضل محمدبن‌حسین بیهقی
به کوشش: دکتر محمد دبیر سیاقی
برگرفته از کتاب «گزیده تاریخ بیهقی» به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی، چاپِ شرکت انتشارات علمی فرهنگی

در ستایش عقل

«حکایت مرد شترسوار و مار»
«بازنوشت حکایتی از جوامع الحکایات»

روزی روزگاری مردی شترسوار در بیابان می گذشت.به محله ای رسید که کاروان ها در آن جا اطراق می کردند.کاروانسرا خالی بود،اما پیدا بود که تازه کاروان گذشته است. بادشعلة اجاق را گیرانده وبه خرمن هیزم های گوشة کاروانسرا انداخته بود. مرد چوب کشید و به جان آتش افتاد تا آتش را از خرمن هیزم جدا کند. درست وسط آتش چشمش به مار بزرگی افتاد که گرفتار شده و از هیچ طرف راه فرار ندارد. دل مرد به رحم آمد. با خودش گفت: شاید عمر این فلک زده به سر نیامده است که من سر راهش سبز شده ام خدا را خوش نمی آید همین طور او را به حال خودش بگذارم.
توبره اش را از کول گرفت.آن را به سر چوب بلندی گره زد و داخل آتش برد.
*مارخزید و رفت تو توبره. چوب را از دل آتش بیرون کشید و در آن را باز کرد . به مار روکرد وگفت:
– عمرت به سر نیامده بود. حالا راهت را بکش برو.
مار چرخی زد و خودش را کشید طرف مرد ودور مچ پایش چنبره زد.گفت:
– چرا خلاصم کردی؟
– گفتم درحقت خوبی کرده باشم.
– من هم درحقت خوبی می کنم؟ کمک ات می کنم راحت بشی. حالا وقتشه غزل خداحافظی
را بخوانی.
– آخر این چه رسمیه؟ خوبی کجا رفته!
– حرفی نیست تو در حق من خوبی کردی؟ تا حالا اگر چیزی از رفاقت مار با آدمی زاد
شنیده ای برای من هم بگو! هیچ می دانی تا حالا چند نفر را خاکستر کردم؟
– کار دیگری نداری؟! … حالا بیا واز خیرِ ما یکی بگذر.
– از قدیم گفته اند سزای خوبی بدی است.
– والله ما جور دیگری شنیده ایم. آخرکجا دیده ای جواب کار خوب را با بدی بدهند؟
– همین دیگر!… تو چوب حماقتت را می خوری.
مرد که دید راه فراری نیست گفت:
در مرام ما برای این که حرفت به کرسی بنشیند باید سه تا شاهد بیاوری.
مار گفت: روی حرفت که هستی؟!
مرد گفت : تو شاهد بیاور گردن من از مو باریک تر.
مار دوروبرش را نگاه کرد .گاومیش را دید که داشت می چرید.مار کش آمد و خزید طرف گاومیش و پرسید:
– ترا به خدا حالیِ این آدمی زاد بکن که سزای کارخوب چه چیزی است.
گاومیش گفت:در مرام شما آدم های دوپا این طور است دیگر.شما جواب خوبی را با بدی می‌دهید.من مال یکی از همین آدم ها بودم. هرسال برایش یک گوساله می آوردم. دم ودستگاه او را پر از روغن وسفره اش را پر از روزی کرده بودم.از دولتیِ سرِ من به نان و نوایی رسیده و آدمِ خودشان شده بودند. اما، روزی که پیر شدم واز کار افتادم مرا به حال خودم نگذاشت.چون چاق و چله شده بودم و به کار دیگری نمی‌آمدم، رفت ویک قصاب آورد و مرا به او فروخت.
مار گفت: شنیدی حالا؟! این را داشته باش.
مرد شتر سوار گفت:
با حرف یک نفر که نمی شود فتوا داد.
مار دور و بر خود را نگاه کرد. درخت تنومند و پر بروباری را دید. نزدیک درخت
رفتند.مار رو به درخت فیشی کرد و گفت:
ببین با تو هستم! جواب ما را بده! عاقبت خوبی کردن چه چیزی است؟!
درخت گفت: نمی دانم چه بگویم … از این موجود دوپا هرچه بگویی بر می آید. همین که توی این بیابان برهوت به من می رسند و تو سایه ام لم می دهند ، شروع می کنند به نقشه کشیدن. یکی می گوید شاخه های این درخت جان می دهد برای تیر وکمان درست کردن. یکی می گوید از شاخه ها وتنه ام یک دروپیکر درست و حسابی در می آید. آن یکی تبر می کشد به جان من که هیزم این درخت حرف ندارد. خوب حالا چه می گویی؟
مرد شتر سوار پاک نا امید شد.توی فکر رفت. باخودش گفت : از این ستون به این
ستون فرج است. به مارگفت:
– آقا جان حرف تو درست. بیا و یک شاهد دیگر هم پیدا کنیم که خیال من راحت بشود.
روباهی آن دوروبرها داشت آن ها را می پایید و گوش خوابانده بود.
مرد زبان باز نکرده بود که روباه سر او جار زد:
– آخر مرد تو چه طور نمی دانی که مکافات عمل خوبی، بدی است!
مرد شتر سوار رنگ از صورتش پرید. مار چنبره زد وآمادة خیز شد.
روباه رو به مرد کرد وگفت:
– بگو ببینم تو چه خوبی در حق این مار زبان بسته کرده ای؟
مرد که دیگر رنگ به صورت نداشت گفت:
– من‌‌ِ فلک زده آمدم ثواب کنم.این مار وسط آتش گیر کرده بود . دستم بشکند که
او را بیرون آوردم.
– این چه حرفی است؟ می خواهی باور کنم؟ نکند فکر می کنی با دستة کورها طرف
هستی؟ اگر راست می گویی بگو که اورا چه طور از آتش بیرون کشیدی؟
مرد گفت:
– توبره ام را سر این چوب بستم و بردم تو آتش. مار رفت تو توبره بعد کشیدمش
بیرون.
– آخر مرد حسابی این حرف را چه کسی باور می کند. یک چیزی بگو که بگنجد. آخر مار
به این گردن کلفتی تو این توبرة کوچک جا می گیرد؟ تا به چشم خودم نبینم حکم
خودم را نمی دهم.
مار که به غیرتش بر خورده بودگفت:
– ناراحت نشو مار از سر رفاقت می گوید.
مرد درتوبره را باز کرد.مار وارد توبره شد.روباه روبه مردکردوگفت:
– مهلت نده.
مرد سر توبره را محکم گرفت و به زمین کوبیدو مار را کشت.
روباه گفت:
– آخر مگر عقل به کله ات نیست.دشمن را اگر دیدی گرفتار شده امانش نده. اگر خلاص
شد دیگر از عهده اش بر نمی آیی!
باقی بقای شما.
نویسنده: محمدرضا بیگی

غذا خوردن‌ آلمانی‌

سوپ‌ جو را روی‌ میز گذاشته‌ بود. آقای‌ رَت‌ که‌ به‌ سوپ‌خوری‌ زل‌ زده‌بود رو به‌ میز خم‌ شد و گفت‌: «این‌ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ من‌ می‌خواستم‌. چندروزی‌ است‌ که‌ اوضاع‌ معده‌ام‌ روبه‌راه‌ نیست‌. سوپ‌ جو، همان‌ غذای‌ ساده‌ای‌است‌ که‌ لازم‌ دارم‌. من‌ آشپزی‌ سرم‌ می‌شود.» و سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌چرخاند.
سعی‌ کردم‌ درست‌ به‌ اندازة‌ لازم‌ از خودم‌ اشتیاق‌ نشان‌ بدم‌.
ـ چه‌ جالب‌!
ـ بله‌. وقتی‌ کسی‌ ازدواج‌ نکرده‌ باشد لازم‌ است‌. البته‌ من‌ همة‌ چیزهایی‌ راکه‌ از زن‌ها می‌خواستم‌ بدون‌ ازدواج‌ هم‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌.
دستمال‌ سفره‌ را به‌ یقه‌اش‌ آویزان‌ کرد، سوپش‌ را فوت‌ کرد و ادامه‌ داد:ساعت‌ نه‌ برای‌ خودم‌ یک‌ صبحانة‌ انگلیسی‌ آماده‌ می‌کنم‌، البته‌ نه‌ خیلی‌مفصل‌. چهار بُرش‌ نان‌، دو تکه‌ گوشت‌ خوک‌، یک‌ بشقاب‌ سوپ‌ و دو فنجان‌چای‌. برای‌ شماها چیز دندان‌گیری‌ نیست‌.
این‌ جمله‌ را با چنان‌ اطمینانی‌ گفت‌ که‌ جرأت‌ نکردم‌ با آن‌ مخالفت‌ کنم‌.ناگهان‌ همة‌ سرها به‌ طرف‌ من‌ برگشت‌. احساس‌ کردم‌ که‌ دارم‌ بار سنگین‌مفصل‌بودن‌ صبحانة‌ ملی‌مان‌ را تحمل‌ می‌کنم‌. منی‌ که‌ صبح‌ها در حین‌ بستن‌دکمه‌های‌ پیراهنم‌ فقط‌ یک‌ فنجان‌ چای‌ خشک‌ و خالی‌ سر می‌کشم‌.
آقای‌ هافمن‌ که‌ اهل‌ برلین‌ بود گفت‌: این‌که‌ چیزی‌ نیست‌، من‌ هم‌ وقتی‌انگلستان‌ بودم‌ صبح‌ها حسابی‌ می‌لمباندم‌.
قطره‌های‌ سوپ‌ را که‌ روی‌ کت‌ و جلیقه‌اش‌ ریخته‌ بود پاک‌ کرد و چشم‌هاو سبیلش‌ را بالا داد.
خانم‌ اشتیگلر پرسید: واقعاً این‌قدر زیاد می‌خورند؟ سوپ‌ و نان‌ برشته‌ وگوشت‌ خوک‌، چای‌ و قهوه‌، مربا و عسل‌ و تخم‌ مرغ‌، ماهی‌ خام‌ و قلوه‌، ماهی‌پخته‌ و جگر؟ حتی‌ خانم‌ها هم‌ این‌قدر می‌خورند؟
آقای‌ رت‌ گفت‌: دقیقاً. من‌ این‌ را وقتی‌ در هتل‌ لیشتر اسکوئر بودم‌فهمیدم‌. هتل‌ خوبی‌ بود، اما بلد نبودند چای‌ دم‌ کنند.
من‌ خندیدم‌ و گفتم‌: این‌ کاری‌ است‌ که‌ من‌ بلدم‌. می‌توانم‌ چای‌ خیلی‌خوبی‌ دم‌ کنم‌. راز بزرگ‌ آن‌ این‌ است‌ که‌ باید قوری‌ را گرم‌ کرد.
آقای‌ رت‌ بشقاب‌ سوپش‌ را کنار زد و حرفم‌ را قطع‌ کرد: قوری‌ را باید گرم‌کرد؟ برای‌ چی‌ قوری‌ را گرم‌ می‌کنید؟ ها، ها، هاه‌! فکر نمی‌کنم‌ کسی‌ میلی‌ به‌خوردن‌ قوری‌ داشته‌ باشد!
چشم‌های‌ آبی‌ سردش‌ را با حالتی‌ که‌ همه‌جور پیش‌داوری‌ خصمانه‌ در آن‌بود به‌ من‌ دوخت‌.
ـ پس‌ راز بزرگ‌ چای‌ انگلیسی‌ همین‌ است‌؟ تنها کاری‌ که‌ می‌کنید این‌است‌ که‌ قوری‌ را گرم‌ می‌کنید؟
خواستم‌ بگویم‌ که‌ این‌ فقط‌ نوعی‌ مقدمه‌چینی‌ است‌، اما نتوانستم‌ آن‌ راترجمه‌ کنم‌ و ساکت‌ ماندم‌. پیش‌خدمت‌ گوشت‌ گوساله‌ با ترشی‌ کلم‌ و سیب‌زمینی‌ آورد. یکی‌ از مسافرها که‌ اهل‌ شمال‌ آلمان‌ بود گفت‌: از ترشی‌ کلم‌خیلی‌ خوشم‌ می‌آید. الان‌ آن‌قدر خورده‌ام‌ که‌ جا ندارم‌. مجبورم‌ که‌ فوراً…
به‌طرف‌ خانم‌ اشتیگلر برگشتم‌ و گفت‌: روز قشنگی‌ است‌. شما زود بیدارشدید؟
ـ ساعت‌ پنج‌، ده‌دقیقه‌ روی‌ چمن‌های‌ خیس‌ قدم‌ زدم‌. دوباره‌ توی‌رخت‌خواب‌ رفتم‌. پنج‌ و نیم‌ خوابم‌ برد. هفت‌ بیدار شدم‌ و یک‌ حمام‌ کامل‌کردم‌. دوباره‌ به‌ رخت‌خواب‌ رفتم‌. ساعت‌ هشت‌ پاشویه‌ کردم‌ و ساعت‌هشت‌ و نیم‌ یک‌ فنجان‌ چای‌ نعناع‌ خوردم‌، ساعت‌ نه‌ قهوة‌ مالت‌ و بعدمعالجه‌ام‌ را شروع‌ کردم‌. لطفاً ترشی‌ کلم‌ را بده‌. خودت‌ از آن‌ نمی‌خوری‌؟
ـ نه‌ متشکرم‌. هنوز احساس‌ می‌کنم‌ برایم‌ کمی‌ سنگین‌ است‌.
زن‌ بیوه‌ای‌ که‌ سنجاق‌ سری‌ را لای‌ دندان‌هایش‌ نگه‌ داشته‌ بود پرسید:راست‌ است‌ که‌ تو گیاه‌خواری‌؟
ـ بله‌، الان‌ سه‌سال‌ است‌ که‌ گوشت‌ نخورده‌ام‌.
ـ عجیب‌ است‌! تو بچه‌ نداری‌؟
ـ نه‌.
ـ ببین‌، نتیجه‌ای‌ که‌ از این‌کار می‌گیری‌ همین‌ است‌ دیگر. کی‌ تا حالا شنیده‌که‌ با سبزیجات‌ بشه‌ بچه‌دار شد؟ شما در انگلستان‌ هیچ‌وقت‌ خانواده‌ای‌ پرزاد و ولد نداشته‌اید. فکر می‌کنم‌ همة‌ وقت‌تان‌ را صرف‌ جنبش‌ حق‌ رأی‌ برای‌زنان‌ می‌کنید. من‌ الان‌ نُه‌ تا بچه‌ دارم‌ و همه‌، خدا را شکر زنده‌ هستند.بچه‌هایی‌ سالم‌ و خوب‌. فکر کنم‌ بعد از این‌که‌ اولی‌ به‌ دنیا آمد من‌…
حرفش‌ را قطع‌ کردم‌: چه‌ جالب‌!
سنجاق‌ سر را در موهایش‌ که‌ بالای‌ سرش‌ جمع‌ کرده‌ بود فرو کرد و بابی‌اعتنایی‌ گفت‌: جالب‌ است‌؟ نه‌ چندان‌. یکی‌ از دوستانم‌ چهارقلو زایید.شوهرش‌ آن‌قدر خوش‌حال‌ بود که‌ یک‌ مهمانی‌ مفصل‌ گرفت‌. بچه‌ها راگذاشته‌ بودند روی‌ میز! دوستم‌ حسابی‌ به‌ خودش‌ افتخار می‌کرد.
مرد مسافر که‌ داشت‌ سر چاقو به‌ برشی‌ از سیب‌ زمینی‌ گاز می‌زد گفت‌:آلمان‌ کشور خانواده‌هاست‌.
همه‌ با سکوت‌ تحسین‌آمیزی‌ حرفش‌ را تأیید کردند.
بشقاب‌ها را برای‌ آوردن‌ گوشت‌ گوساله‌، کشمش‌ قرمز و اسفناج‌ عوض‌کردند. چنگال‌هاشان‌ را با نان‌ سیاه‌ تمیز کردند و دوباره‌ شروع‌ به‌ خوردن‌کردند.
آقای‌ رَت‌ پرسید: چه‌قدر این‌جا می‌مانید؟
ـ دقیقاً نمی‌دانم‌. سپتامبر باید لندن‌ باشم‌.
ـ حتماً سری‌ به‌ مونیخ‌ هم‌ می‌زنید.
ـ نه‌، متأسفانه‌ وقت‌ ندارم‌. می‌دانید، نباید در معالجاتم‌ وقفه‌ بیفتد.
ـ ولی‌ شما باید مونیخ‌ را ببینید. تا وقتی‌ به‌ مونیخ‌ نرفته‌اید یعنی‌ آلمان‌ راندیده‌اید. تمام‌ نمایشگاه‌ها، همة‌ هنر و روح‌ زندگی‌ آلمان‌ در مونیخ‌ است‌. درآگُست‌ جشن‌وارة‌ واگنر برگذار می‌شود، همین‌طور موتزارت‌ و مجموعه‌ای‌از نقاشی‌های‌ ژاپنی‌. و آب‌جو! اگر به‌ مونیخ‌ نرفته‌ باشید نمی‌توانید بفهمیدآب‌جو خوب‌ یعنی‌ چه‌. این‌جا من‌ هر روز بعد از ظهر خانم‌های‌ متشخصی‌ رامی‌بینم‌ که‌ لبی‌ تر می‌کنند اما در مونیخ‌ خانم‌های‌ متشخص‌ لیوان‌های‌ آب‌جوبه‌ این‌ بزرگی‌ می‌خورند.
و با دست‌ اندازة‌ یک‌ پارچ‌ را نشان‌ داد.
آقای‌ هافمن‌ گفت‌: من‌ وقتی‌ زیاد آب‌جو مونیخی‌ می‌خورم‌ حسابی‌ عرق‌می‌کنم‌. این‌جا که‌ هستم‌، وقتی‌ راه‌ می‌روم‌، دایم‌ عرق‌ می‌ریزم‌، هر چند لذت‌می‌برم‌، ولی‌ توی‌ شهر این‌طور نیست‌. انگار عرق‌ کرده‌ باشد، چون‌ حرفش‌ رازده‌ بود، گَل‌ و گردنش‌ را دستمال‌ کشید و گوش‌هایش‌ را هم‌ به‌ دقت‌ تمیز کرد.
یک‌ ظرف‌ شیشه‌ای‌ مربای‌ زردآلو روی‌ میز گذاشتند.
خانم‌ اشتیگلر گفت‌: میوه‌ برای‌ سلامتی‌ آدم‌ لازم‌ است‌. امروز صبح‌ دکتربهم‌ گفت‌ تا می‌توانم‌ میوه‌ بخورم‌.
پیدا بود که‌ او این‌ دستور را دقیقاً اجرا می‌کرد.
مرد مسافر گفت‌: انگار شما هم‌ نگران‌ هستید که‌ جنگ‌ در بگیرد. قابل‌درک‌ است‌. من‌ توی‌ روزنامه‌ مقاله‌ای‌ راجع‌ به‌ بازی‌ای‌ که‌ شما انگلیسی‌هادرآورده‌اید خوانده‌ام‌. آن‌ را دیده‌اید؟
من‌ صاف‌ نشستم‌ و گفت‌: بله‌، اما مطمئن‌ باشید که‌ جا نزده‌ایم‌.
آقای‌ رَت‌ گفت‌: خوب‌، پس‌ حالا حساب‌ کار خودتان‌ را بکنید. شما ارتش‌ندارید، مگر یک‌ مشت‌ پسربچه‌ که‌ کله‌شان‌ از سم‌ نیکوتین‌ پر شده‌ است‌.
آقای‌ هافمن‌ گفت‌: نگران‌ نباشید. ما نیازی‌ به‌ انگلستان‌ نداریم‌. اگر لازمش‌داشتیم‌ سال‌ها پیش‌ گرفته‌ بودیمش‌. ما واقعاً چشم‌داشتی‌ به‌ شما نداریم‌.
قاشقش‌ را با سر و صدا به‌طرفم‌ تکان‌ داد. طوری‌ به‌ من‌ نگاه‌ می‌کرد که‌انگار بچة‌ کوچکی‌ هستم‌ که‌ می‌تواند هرطور که‌ خودش‌ دلش‌ خواست‌ با من‌رفتار کند.
گفتم‌: مطمئناً. ما هم‌ آلمان‌ را لازم‌ نداریم‌.
آقای‌ رَت‌ برای‌ این‌که‌ موضوع‌ گفت‌ و گو را عوض‌ کند گفت‌: امروز صبح‌یک‌ حمام‌ نصفه‌نیمه‌ کردم‌. بعد از ظهر باید زانوها و بازوهایم‌ را بشویم‌. بعدباید یک‌ساعت‌ ورزش‌ کنم‌. یک‌ گیلاس‌ شراب‌ بزنم‌ با کمی‌ نان‌ و ساردین‌…
کیکی‌ خامه‌ای‌ که‌ رویش‌ گیلاس‌ بود آوردند.
زن‌ بیوه‌ از من‌ پرسید: شوهرت‌ چه‌ نوع‌ گوشتی‌ دوست‌ دارد؟
ـ راستش‌ درست‌ نمی‌دانم‌.
ـ نمی‌دانی‌؟ چند سال‌ است‌ که‌ ازدواج‌ کرده‌ای‌؟
ـ سه‌ سال‌.
ـ باورم‌ نمی‌شود. یک‌ هفته‌ هم‌ نمی‌شود بدون‌ دانستن‌ این‌ موضوع‌خانه‌داری‌ کرد.
ـ هیچ‌وقت‌ ازش‌ نپرسیده‌ام‌. راستش‌ خیلی‌ به‌ غذا اهمیت‌ نمی‌دهد.
همه‌ در سکوت‌ نگاهم‌ می‌کردند و با دهان‌های‌ پر از هستة‌ گیلاس‌ سرتکان‌ می‌دادند. زن‌ بیوه‌ دستمالش‌ را تا کرد و گفت‌: انگار در انگلستان‌چیزهای‌ خیلی‌ بدی‌ را از پاریس‌ها تقلید می‌کنید. چه‌طور یک‌ زن‌ می‌تواندشوهرداری‌ کند، آن‌وقت‌ بعد از سه‌ سال‌ زندگی‌ مشترک‌ هنوز نداند غذای‌مورد علاقة‌ شوهرش‌ چیست‌؟
ـ Mahlzeit.
ـ Mahlzeit.
در را پشت‌ سر خود بستم‌.
نویسنده: کاترین‌ منسفیلد (Katherine Mansfield)
مترجم:‌ دنا فرهنگ‌

درباره نویسنده:
کتلین مَنسفیلد مری (به انگلیسی: Kathleen Mansfield Murry) ‏ (۱۴ اکتبر ۱۸۸۸ – ۹ ژانویه ۱۹۲۳) نویسنده داستان کوتاه نوگرای اهل نیوزیلند بود. تخلص او کاترین منسفیلد (به انگلیسی: Katherine Mansfield) بود.
منسفیلد از سال ۱۹۰۳ تا ۱۹۰۶ به دور اروپا سفر کرد؛ اما اغلب در بلژیک و آلمان ساکن بود و همین امر بر آثار او نیز تأثیر گذاشت. از آنجا که مادرش رابطهٔ همجنسگرایانهٔ او با نویسنده‌ای به نام آیدا بیکر را دلیل طلاق زودهنگامش می‌دانست، او را برای درمان (به‌زعم خود) به چشمهٔ آب معدنی واقع در باواریای آلمان فرستاد. منسفیلد در طول این زمان که حدوداً شش هفته به طول انجامید، در مهمان‌خانه‌ای ساکن بود که همهٔ مهمان‌هایش آلمانی بودند. وی در سال ۱۹۱۱ کتاب در مهمان‌خانهٔ آلمان‌ها را با تأثیر از این تجربیاتش نوشت.

کلیمانجارو کوه پوشیده از برفی است که 6000 متر ارتفاع دارد و می‌گویند بلندترین کوه افریقاست. قله شرقی آن ماسایی «نگاجه‌نگایی» یا خانه خدا نام دارد. نزدیک این قله لاشه خشک‌ شده و یخزده پلنگی قرار دارد. کسی توضیح نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده است.
مرد گفت: «خوبیش اینه که درد نداره. آدم از همین موضوع می‌فهمه که شروع شده.»
«جدی می‌گی؟»
«آره. باوجودی این، از بوش معذرت می‌خوام، حتما نارحتت می‌کنه.»
«نه، فکرشو نکن، اصلا فکرشو نکن.»
مرد گفت: «نگاه‌شون کن، می‌خوام ببینم منظره‌شه یا بوش که این‌ها رو می‌کشونه اینجا؟»
تخت سفری که مرد رویش خوابیده بود در سایه وسیع یک درخت میموزا قرار داشت و مرد همان طور که از توی سایه نگاهش را به تابش شدید دشت دوخته بود، سه پرنده بزرگ را می‌دید که به حالت شومی چمباتمه زده‌اند، و ده دوازده تای دیگر هم در آسمان چرخ می‌زدند و همین که می‌گذشتند سایه‌های سریعی می‌انداختد.
مرد گفت: «روزی که کامیون خراب شد سر و کله این‌ها هم پیدا شد. امروز اولین باری‌یه که چندتاشون نشسته‌ن رو زمین. اول چرخ زدن‌شونو خوب تماشا کردم تا هر وقت خواستم بتونم تو یه داستان بیارم‌شون. الان دیگه این حرف‌ها خنده داره.»
زن گفت: «کاش دست بر می‌داشتی.»
مرد گفت: «فقط دارم حرف‌شو می‌زنم، آخه، گفتنش آسونه. اما نمی‌خوام ناراحتت کنم.»
زن گفت: «خودت هم می‌دونی که من ناراحت نمی‌شم. چیزی که هست ازین عصبانی‌ام که کاری از دستم بر نمی‌آد. فکر کنم تا اون‌جا که بشه باید خونسرد باشیم تا هواپیما برسه.»
«یا تا هواپیما نرسه.»
«بگو من چه کار می‌تونم بکنم. حتما یه کاری هست که از من بر می‌آد.»
«پای منو بکن بنداز دور. تا دیگه جلوتر نره، گو اینکه شک دارم. یا با گلوله کارمو بساز. حالا که تیرانداز ماهری هستی. انگار خودم تیراندازی به‌ت یاد دادم.»
«خواهش می‌کنم این حرف‌ها رو نزن. نمی‌خوای یه چیزی برات بخونم؟»
«چی بخونی؟»
«هر چی نخونده‌ای که تو ساک کتاب باشه.»
مرد گفت: «حال و حوصله گوش دادن ندارم. حرف زدن راحت‌تره. دعوا می‌کنیم تا وقت بگذره.»
«من دعوا نمی‌کنم. هیچ وقت نخواسته‌م دعوا کنم. بیا دیگه دعوا نکنیم. هر چقدر هم عصبانی می‌شیم بشیم. شاید امروز با یه کامیون دیگه برگردن. شاید هواپیما رسید.»
مرد گفت: «نمی‌خوام جابه‌جام کنن. معنی نمی‌ده منو جابه‌جا کنن، مگه اینکه راحتی تو در میون باشه.»
«اینو به‌ش می‌گن ترس.»
«نمی‌ذاری آدم راحت و آسوده بمیره بدون اینکه به‌ش بد و بیراه بگی؟ فایده بد وبیراه گفتن به من چیه؟»
«تو نمی‌میری.»
«چرند نگو. من الان دارم می‌میرم. از حرومزاده‌ها بپرس.» و به جایی که پرنده‌های بزرگ و زشت نشسته بودند نگاه کرد، سرهای لخت‌شان را توی پرهای قوز کرده‌شان فرو کرده بودند. پرنده چهارم با قدم‌های تند و سریع فرود آمد و سلانه سلانه به طرف دیگران رفت.
«این‌ها دور و بر هر چادری جمع می‌شن. توجهی به‌شون نداشته باش. اگه تسلیم نشی نمی‌میری.»
«این چیزها رو کجا خونده‌ی؟ تو خیلی احمقی.»
«فرض کن یه آدم دیگه اینجا دراز کشیده.»
مرد گفت: «بسه دیگه من این چیزها رو دیده‌م.»
آن وقت مرد دراز کشید و مدتی آرام بود و از توی هرم گرمای دشت حاشیه بیشه را نگاه می‌کرد. از آنجا دو سه قوچ دیده می‌شدند که در زمینه زرد بیشه کوچک و سفید می‌زدند، و، دورتر، یک گله گورخر به چشم می‌خوردند، که در متن سبز بیشه، سفید می‌زدند.
اینجا، زیر درختان بلند، در دامنه یک تپه، با آب مطبوع و نزدیک آبگیر کمابیش خشکی که «باقرقره‌ها» رویش پرواز می‌کردند، اردوگاه با صفایی بود.
زن پرسید: «نمی‌خوای یه چیزی برات بخونم؟» روی یک صندلی برزنتی کنارتخت مرد شسته بود. «باد خنکی داره می‌آد.»
«نه، ممنونم.»
«شاید کامیون برسه.»
«امیدی ندارم که کامیون برسه.»
«من دارم.»
«تو به خیلی چیزها امید داری که من ندارم.»
«به خیلی چیزها امید ندارم، هری.»
«چطوره یه لیوان مشروب بخورم؟»
«انگار برات بده. بلک نوشته هیچ جور مشروبی نباید خورد. نباید لب بزنی.»
مرد داد زد: «مولو!»
«بله، ارباب.»
«ویسکی سودا بیار.»
«چشم، ارباب.»
زن گفت: «نباید بخوری. منظورم از تسلیم نشدن همینه. تو کتاب نوشته برات بده. می‌دونم که برات بده.»
مرد گفت: «خیر، برام خوبه.»
مرد فکر کرد که دیگر تمام شده. که دیگر فرصت ندارد تمامش کند. که بگو‌مگو بر سر مشروب این طور به آخر می‌رسد. از وقتی پای راستش قانقاریا گرفته دردی حس نمی‌کند و همراه درد، وحشت نیز از میان رفته و حالا تنها چیزی که احساس می‌کند خستگی زیاد است و خشم از اینکه به پایان خط رسیده. برای این پایان، که دارد از راه می‌رسد، کنجکاوی ندارد. سال‌هاست که وسوسه ذهنی‌اش شده، اما حالا که از راه رسیده برایش هیچ معنی ندارد. چیز عجیب این است که خستگی زیاد چقدر او را بی‌خیال کرده.
حالا دیگر هیچ‌ وقت دست به نوشتن آن چیزها نمی‌زند، چیزهایی که کنار گذاشته تا وقتی به کارش تسلط پیدا کرد بتواند آن‌ها را خوب از کار در بیاورد. تازه، طعم شکست را هم در تلاش برای نوشتن آن‌ها نمی‌چشد. شاید موفق نمی‌شده آن‌ها را بنویسد و به همین دلیل است که کنارشان گذاشته و شروع کار را به عقب انداخته. خوب، هیچ وقت سر در نمی‌آورد.
زن به مرد که لیوان را در دست داشت نگاه کرد و لب گزید، گفت: «کاش نیومده بودیم. تو پاریس هیچ وقت به همچین اتفاقی برای تو نمی‌افتاد. همیشه می‌گفتی عاشق پاریسی. می‌تونستیم تو پاریس بمونیم یا بریم یه جای دیگه. حاضر بودم هر جای دیگه هم بیام. می‌گفتم هرجا تو دوست داری من می‌آم. اگه دلت می‌خواست شکار کنیم می‌تونستیم دنبال شکار بریم مجارستان و راحت باشیم.»
مرد گفت: «لابد با اون پول کثافتت!»
زن گفت: «بی‌انصافی می‌کنی. ما هیچ وقت پول من و تو نداشته‌یم. من همه چیزامو ول کردم و هرجا تو رفتی دنبالت راه افتادم و کارهایی رو کردم که تو خواستی. اما کاش اینجا نیومده بودیم.»
«تو گفتی خوشت می‌آد.»
«وقتی گفتم که تو حالت خوب بود. اما الان حالم ازش بهم می‌خوره. نمی‌دونم چرا این بلا سر پای تو اومد. چه کار کرده‌یم که این اتفاق برا ما افتاده؟»
«گمونم کاری که کردم این بود که وقتی زخمی شد یادم رفت به‌ش آیودین بمالم. بعد توجهی به‌ش نکردم چون زخم من هیچ وقت چرکی نمی‌شه. بعد باز وقتی وضعش بدتر شد علتش این بود که ضد عفونی‌های دیگه تموم شده بود و من برداشتم اون محلول رقیق کاربولیکو روش مالیدم و همین کار باعث شد که مویرگ‌هام فلج بشه و قانقاریا بگیرم.» به زن نگاه کرد و گفت: «همینو می‌خواستی؟»
«منظورم این نیست.»
«اگه به جای این راننده کی‌کویوی ناشی یه مکانیک حسابی گرفته بودیم روغن ماشینو می‌دید، ماشین یاتاقان نمی‌زد.»
«منظورم این هم نیست.»
«اگه کس و کارهای خودتو ول نمی‌کردی، اون کس و کارهایی که تو اولد وست‌بری خراب شده، ساراتوگا و پام‌پیچ داری و نمی‌امومدی به من بچسبی…»
«چی داری می‌گی، من دوستت داشتم. بی‌انصافی نکن. حالا هم دوستت دارم. همیشه دوستت دارم. تو دوستم نداری؟»
مرد گفت: «نه، خیال نمی‌کنم. هیچ‌وقت دوستت نداشته‌م.»
«هری، چی داری می‌گی؟ مگه عقل از سرت پریده؟»
»خیر، من عقلی ندارم که از سرم بپره.»
زن گفت:«اینو نخور. عزیزم، خواهش می‌کنم نخور. هرکاری از دست‌مون بر بیاد باید بکنیم.»
مرد گفت: «تو بکن. من یکی خسته‌م.»
***
حالا در ذهنش ایستگاه راه آهن قره‌ گچ را می‌دید، با کوله‌اش آنجا ایستاده بود و نورافکن قطار سیمپلون اِرینت تاریکی را می‌شکافت و او، به دنبال عقب نشینی، داشت تراسه را ترک می‌گفت. این یکی از موضوع‌هایی بود که برای نوشتن کنار گذاشته بود، و همین‌طور آن روز صبح هنگام صرف صبحانه، که از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد و کوه‌ها را توی بلغارستان می‌دید که برف گرفته‌اند و منشی نانسن از پیرمرد می‌پرسید که روی کوه‌ها برف است یا نه و پیرمرد نگاه کرد و گفت، نه، برفی در کار نیست. حالا خیلی مانده تا برف بیاید. و منشی برای زن‌های دیگر بازگو کرد، نه، می‌بینید، برف نیست. و آن‌ها همه گفتند که برفی در کار نیست، ما اشتباه می‌کردیم. اما درست و حسابی برف بود و او که به دنبال نقل و انتقال اهالی بود آن‌ها را توی برف‌ها فرستاد و آن‌ها راه افتادند و توی آن زمستان مردند.
همین طور سراسر هفته کریسمس آن سال، توی گائرتال، برف می‌بارید، آن سال که توی خانه هیزم شکن زندگی می‌کردند و بخاری چهارگوش چینی نصف اتاق را گرفته بود و آن‌ها روی دشک‌هایی خوابیدند که انباشته از برگ آلش بود و آن سرباز فراری توی برف‌ها با پاهای خون‌آلود پیدایش شد. گفت که پلیس‌ها دنبالش هستند و آن‌ها به او جوراب پشمی دادند و سر ژاندارم‌ها را با حرف گرم کردند تا اینکه برف روبه رد پای او را پوشاند.
روز کریسمس، توی شرونتس، برف آن‌قدر درخشان بود که آدم وقتی از توی میخانه بیرون را نگاه می‌کرد و آدم‌ها را می‌دید که از کلیسا به خانه بر می‌گشتند، چشمش را می‌زد. و همین جا بود که وقتی در دامنه تپه‌های سراشیب پوشیده از کاج، از جاده کنار رودخانه بالا می‌رفتند زمین از آن همه سورتمه سواری صاف و از شاش قاطر زرد شده بود و چوب‌های سنگین اسکی روی دوش‌شان بود، و باز همین جا بود که از روی یخچال، در بالادست مادله‌نر- هاوس، سوار بر چوب‌های اسکی شتابان پایین می‌آمدند، برف به نرمی قند ساییده و سبکی پودر بود و آدم با آن سرعت و شتاب بی‌سر و صدا مثل پرنده پایین می‌افتاد.
آن بار، توی آن بوران، که یک هفته بود توی مادله‌نر-هاوس ‌برف‌گیر شده بودند و، توی آن دود، در پرتو چراغ مرکبی ورق‌بازی می‌کردند و هرچه هرلنت بیش‌تر می‌باخت داو را زیادتر می‌کردند. دست آخر همه را باخت. هر چه داشت، پول‌های آموزشگاه اسکی، درآمد فصل و بعد دارو ندارش را. او را نگاه می‌کرد که با آن بینی دراز ورق‌ها را برداشت، در دست گرفت و گفت: «ندید، پارول.» آن‌وقت‌ها همیشه قمار به راه بود. وقتی برفی در کار نبود قمار می‌کرد، وقتی برف همه جا را می‌گرفت قمار می‌کرد. به یاد تمام آن وقت‌هایی افتاد که توی زندگی‌اش قمار کرده بود.
اما یک سطر هم درین باره ننوشته بود، و همین طور از آن روز کریسمس آفتابی و سرد که کوه‌ها در آن طرف دشت دیده می‌شدند، دشتی که جانسن با هواپیما در حاشیه‌اش پرواز کرده بود و قطار افسران اتریشی را که به مرخصی می‌رفتند بمباران کرده بود و بعد که پراکنده شده و پا به فرار گذاشته بودند آن‌ها را به مسلسل بسته بود. یادش آمد که جانسن بعد، توی سالن غذاخوری، آمده بود وشروع کرده بود به تعریف کردن و سالن چقدر ساکت شده بود و بعد یک نفر گفته بود: «حرومزاده کثافت آدمکش.»
این‌ها همان اتریش‌هایی بودند که در پی کشتن‌شان بودند و او بعد با آن‌ها اسکی کرده بود. البته همان‌ها که نبودند. هانس، که سراسر آن سال را با او اسکی کرده بود، توی کاریز- یگرز بود و وقتی با هم برای شکار خرگوش به آن دره کوچک بالادست کارخانه چوب‌بری، رفتند از جنگ بر سر پاسوبیو حرف زده بودند و از حمله به پرتیکا و آسالون و او حتی یک کلمه درین باره ننوشته بود، و همین طور از مون‌کرنو، سیته کامون و آرسمیه‌دو.
چند زمستان را در ورابرگ و آربرگ گذرانده بود؟ چهار زمستان و بعد به یاد مردی افتاد که وقتی قدم‌زنان به بلودنتس وارد می‌شدند، روباه فروشی داشت، آن بار رفته بودند سر و سوغات بخرند و طعم هسته گیلاس کرش ناب را بچشند، لغزش‌خوران و شتابان که از روی برف پودر‌مانند پایین می‌رفتند و برای رسیدن به جایگاه از آخرین شیب می‌گذشتند، رولی گفت، هی، هو! را به آواز می‌خواندند. مستقیم که پایین می‌رفتند، با سه پیچ درختان میوه را پشت سر می‌گذاشتند، از روی راه آب می‌گذشتند و به جاده یخزده پشت کلبه می‌رسیدند. چفت و بست‌ها را باز می‌کردند، چوب‌های اسکی را از جان‌شان دور می‌کردند و آن‌ها را راست به دیوار چوبی کلبه می‌دادند، نور چراغ از پنجره بیرون می‌زد، و توی کلبه، در گرمای آکنده از دود و عطر شراب تازه، آکاردئون می‌زدند.
***
مرد از زن که روی صندلی برزنتی، کنارش، حالا توی افریقا، نشسته بود پرسید: «کجای پاریس می‌موندیم؟»
«هتل کریون، خودت که می‌دونی.»
«از کجا بدونم؟»
«همیشه اون‌جا می‌موندیم.»
«نه، نه همیشه.»
«اون‌جا و پاویون هانری کتر توی سن‌ژرمن. خودت که می‌گفتی عاشق اون‌جایی.»
هری گفت: «عشق یه تپه تپاله‌س و من خروسی‌ام که برای خوندن ازش بالا می‌رم.»
زن گفت: «حالا که قراره بمیری لازمه همه چیز و پشت سرت خراب کنی؟ منظورم اینه که درسته همه چیزو با خودت ببری؟ درسته که اسب و زن‌تو بکشی و زین و زره‌تو بسوزونی؟»
مرد گفت: «آره، اون پول کثافت تو زره من بود. کلاه خود و زره من بود.»
«بسه دیگه.»
«باشه. تمومش می‌کنم. دلم نمی‌خواد اذیتت کنم.»
«حالا دیگه یه کمی دیره.»
«خب، پس بازم اذیتت می‌کنم. تفریحش بیش‌تره. اما حالا از سر تنها کاری که خوشم می‌اومد باهات بکنم می‌گذرم.»
«نه، راست‌شو نگفتی. تو خیلی کارها دلت خواسته بکنی و هر کاری که خواسته‌ی من برات کرده‌م.»
«به خاطر خدا از خودت تعریف نکن.»
مرد به او نگاه کرد و دید که دارد گریه می‌کند.
گفت: «گوش کن. خیال می‌کنی خوشم می‌آد این حرف‌هارو می‌زنم؟ خودم هم نمی‌دونم چرا این حرف‌ها رو می‌زنم. خیال می‌کنم مثل این می‌مونه که آدم دیگرونو بکشه تا خودش زنده بمونه. وقتی سر حرفو باز کردیم حالم خوب بود. دلم نمی‌خواست به اینجا بکشه. کارهام مثل دیوونه‌هاست و در حق تو خیلی ظلم می‌کنم. حرف‌های منو به دل نگیر، عزیزم. واقعا دوستت دارم. خودت می‌دونی که دوستت دارم. تا حالا هیچ کی رو به اندازه تو دوست نداشته‌م.»
دروغ‌های همیشگی‌اش را که برایش مثل آب خوردن بود شروع کرد.
«تو با من مهربونی.»
مرد گفت: «ای هرزه، هرزه پولدار. حالا لبریز از شعرم. لجن و شعر. شعر لجن.»
«بس کنه هری، چرا داری خودتو خبیث نشون می‌دی؟»
مرد گفت: «می‌خوام همه چیزو خراب کنم. می‌خوام همه چیزو پشت سرم خراب کنم.»
***
غروب بود و مرد خوابش را رفته بود. خورشید پشت تپه پنهان شده بود و سراسر دشت را سایه گرفته بود و حیوان‌های کوچک نزدیک چادر سرگرم چرا بودند؛ سرهای خم شده مشغول بود دم‌ها به چپ و راست حرکت می‌کرد، مرد آن‌ها را می‌دید که سعی می‌کنند به بیشه نزدیک نشوند. پرنده‌ها دیگر روی زمین نمی‌ماندند. آن‌ها همه به سنگینی روی درختی نشسته بودند. تعدادشان زیاد شده بود. پسرک پادو کنار تخت نشسته بود.
گفت: «ممصاحب رفته شکار. ارباب چیزی لازم؟»
«خیر.»
زن رفته بود تکه گوشتی دست و پا کند. می‌دانست که مرد از تماشای حیوان‌ها لذت می‌برد. آن‌قدر از اینجا دور شده بود تا حیوان‌ها را از پهنه‌دشت، که چشم‌انداز مرد بود، نتاراند. مرد فکر کرد که زن در مورد چیز‌هایی که می‌داند یا خوانده یا شنیده چقدر ملاحظه کار است.
تقصیر با زن نبود که وقتی مرد به طرفش رفته مردی بوده که دیگر زهوارش در رفته. زن از کجا بداند که وقتی مرد حرفی می‌زند منظوری ندارد و از سر عادت است که چیزی می‌گوید و صرفا به دنبال آرامش است؟ وقتی دیگر حرف‌هایش معنایی نداشته، دروغ‌هایش بیش از حرف‌های راستی که به زبان می‌آورده برای زن‌ها خوشایند بوده.
علت اینکه دروغ می‌گفته آن بوده که حرف راستی برای گفتن نداشته. زندگی‌اش را کرده و تمام شده رفته و آن‌وقت باز زندگی را با آدم‌های دیگر و پول بیش‌تر در بهترین جاهایی که پیش‌تر گذرانده و همین طور در جاهای تازه ادامه داده.
خودش را که به بی‌خیالی می‌زد، حال خیلی خوبی داشته. وقتی از درون به خوبی مجهز بوده داغان نمی‌شده، بر خلاف خیلی‌ها که داغان شده‌اند، و قیافه‌ای به خود می‌گرفته که انگار برای آثاری که روزی به وجود آورده، و حالا دیگر توان‌شان را ندارد، اهمیتی قائل نیست. اما پیش خود می‌گفته درباره این آدم‌ها می‌نویسد؛ درباره آدم‌های خیلی پولدار؛ خودش که از قماش آن‌ها نبوده بلکه حکم جاسوسی را در سرزمین آن‌ها داشته؛ با خود گفته روزی از آنجا می‌رود و درباره آن‌ها می‌نویسد و یک‌بار هم شده کسی درباره آن‌ها می‌نویسد که از چند و چون چیزی که می‌نویسد آگاه است. اما هیچ‌وقت دست به این کار نزده؛ چون هر روزی که نمی‌نوشته، هر روزی که به تن‌پروری گذرانده، هر روزی که همان کسی بوده که حالش را به هم می‌زده، توانایی‌اش کاهش پیدا می‌کرده و اراده‌اش در نوشتن سست می‌شده، به طوری که، دست آخر، دستش دیگر به کار نمی‌رفته. وقتی هم کار نمی‌کرده، آدم‌هایی را که می‌شناخته خیال‌شان خیلی راحت‌تر بوده. افریقا جایی بوده که در دوران خوش زندگی‌اش از هر جای دیگر خوشبخت‌تر بوده، بنابراین راهی اینجا شده تا باز از سر شروع کند. با حداقل وسایل راحتی به این سفر آمده‌اند. سختی نکشیده‌اند؛ اما از ناز و نعمت هم خبری نبوده و فکر کرده به این ترتیب تمرین را از سر می‌گیرد و چربی روحش را آب می‌کند درست مثل ورزشکاری که به کوه می‌رود تا با کار و تمرین چربی تنش را بسوزاند.
زن از این سفر خوشش آمده. گفته عاشق این سفر است. عاشق چیزهای هیجان‌آور است، چیزهایی که صحنه را عوض می‌کنند، جاهایی که آدم‌هاش متفاوتند، جاهایی که چیزهاش دلچسبند. و خودش دچار این توهم شده که قدرت اراده‌اش بر می‌گردد و دستش به کار می‌رود. و حالا اگر پایان خط باشد که هست، نباید مثل ماری که پشتش شکسته سر برگرداند خودش را نیش بزند. تقصیر این زن که نبوده. اگر این زن نبود زن دیگری بود. اگر در سایه دروغی زندگی کرده باید سعی کند با همان دروغ هم بمیرد. صدای تیری را از پشت تپه شنید.
زن خیلی خوب تیر می‌انداخت، این خوب، این هرزه پولدار، این خانه‌پای مهربان و نابود کننده استعداد او، چه مزخرفاتی! خودش استعدادش را نابود کرده. حالا که این زن به او می‌رسد چه دلیلی دارد که تقصیرها را به گردنش بیندازد؟ استعدادش را نابود کرده با به کار نگرفتنش، با فریب دادن خودش، با اعتقاداتش، با میخوارگی‌های بی‌حد و حصرش که ذهنش را کند کرده، با تنبلی، با تنه‌لشی، با این تصورات که فکر می‌کرده از دماغ فیل افتاده، با غرور با تعصب، با کوفت با زهرمار. این‌ها چیست؟ این حرف‌های کهنه کدام است؟ اصلا استعدادی داشته؟ بله، استعدادی در کار بوده اما به جای آنکه به کارش بگیرد ّبا آن دکان باز کرده. موضوع این نیست که چه کارهایی کرده بلکه آن است که چه کارهایی از او بر می‌آمده. راهی را که انتخاب کرده این بوده که به جای آنکه از راه نوشتن زندگی کند از راه دیگری گذران کرده. چیز عجییب هم این بود که وقتی عاشق زن آخری بود. اما وقتی عاشق نبود و فقط خودش را به عاشقی می‌زد، مثل مورد این زن، که پولدار‌تر از همه زن‌ها بود، و پولش از پارو بالا می‌رفت، شوهر و بچه داشت، عاشق سینه‌چاک داشت و همه‌شان دلش را زده بودند، و او را به عنوان نویسنده، به عنوان مرد، به عنوان دوست و به عنوان اسباب افتخار عاشقانه دوست می‌داشت، چیز عجیب آن بود که او وقتی زن را دوست نمی‌داشت و تظاهر می‌کرد، در برابر پولش، بیش از وقتی به او محبت می‌کرد که راستی راستی عاشقش بود.
فکر کرد، قطعا ما را برای کاری که می‌کنیم ساخته‌اند. از هر راهی که آدم گذران می‌کند، استعدادش در همان راه به کار گرفته شده. خودش، در سراسر زندگی، نیروی حیاتی فروخته بود و وقتی آدم عواطفش را بیش از حد در کار دخالت نداده باشد در برابر پولی که می‌گیرد، چیز ارزنده‌تری ارائه می‌دهد. به این نکته رسیده بود اما همین را هم روی کاغذ نیاورده بود. نه، این نکته را نمی‌نویسد، هر چند ارزش نوشتن دارد.
زن حالا پیدایش شد. از آن سوی چشم‌انداز به طرف چادر می‌آمد. شلوار سوارکاری پوشیده بود و تفنگ بر دوش داشت. دو پسر پادو قوچی را از چوب آویخته بودند و پشت سر زن می‌آمدند. فکر کرده هنوز هم برورویی دارد و اندامش گیراست. با رموز تختخواب به خوبی آشنا بود، زیبا نبود اما مرد از چهره‌اش خوشش می‌آمد، زیاد مطالعه می‌کرد، اهل سواری و تیراندازی بود و به یقین، زیاد مشروب می‌خورد. وقتی هنوز زن نسبتا جوانی بود و شوهرش مرده بود، برای مدتی خودش را وقف دو بچه نوجوانش کرده بود، بچه‌هایی که نیازی به او نداشتند و از اینکه او را با آن اصطبل اسب و انبوه کتاب و بطری دور و اطراف خود می‌دیدند، معذب بودند. دوست داشت پیش از شام مطالعه کند و هنگام مطالعه اسکاچ و سودا می‌نوشید. سر شام کمابیش مست بود و پس از خوردن یک شیشه شراب با شام معمولا آن‌قدر مست می‌شد که خوابش می‌برد.
این موضوع پیش از وقتی بود که با عاشق‌های سینه‌چاک آشنا شده بود. بعد از آشنایی آنقدرها مشروب نمی‌خورد، چون دیگر لازم نبود مست باشد تا خوابش ببرد. اما این‌ها حوصله‌اش را سر می‌بردند. او با مردی ازدواج کرده بود که حوصله‌اش را سر نمی‌برد اما این‌ها خیلی زیاد حوصله‌اش را سر می‌بردند.
سپس یکی از دو بچه‌اش در سانحه هواپیما کشته شد. بعد از آن بود که دیگر دور آن‌ها را قلم گرفت و از آنجا که مشروب مخدر اعصاب نیست مجبور شد دوباره تشکیل زندگی بدهد. به خصوص که ناگهان هم از تنهایی احساس وحشت کرد. اما به دنبال کسی بود که به او احترام بگذارد.
خیلی ساده شروع شده بود. زن از نوشته‌های او خوشش آمده بود و همیشه هم غبطه او را می‌خورد. فکر می‌کرد که مرد دقیقا همان کاری را می‌کند که دوست دارد. قدم‌هایی که برای رسیدن به او برداشته بود و عشقی که سرانجام به او پیدا کرده بود همه، جزو تحولی بود که زن، در خلال آن زندگی تازه‌ای برای خود دست و پا کرده بود و مرد آنچه از زندگی گذشته‌اش مانده بود با این زندگی تاخت زده بود.
این گذشته را مرد با تامین تاخت کرده بود و همین‌طور با آرامش. این موضوع را انکار نمی‌شد کرد، و دیگر با چه چیزی؟ نمی‌دانست. زن هر چه را او می‌خواست برایش آماده می‌کرد. این را می‌دانست. زن خوبی هم بود. همبستری هم با او، مثل هر زن دیگری، هر وقت اراده می‌کرد جای خود را داشت. چون زن پولدار بود، و چون تو دل برو و قدرشناس بود، و چون هیچ وقت الم‌شنگه به پا نمی‌کرد. و حالا این زندگی که دوباره پا گرفته بود، داشت به آخر می‌رسید؛ چون دو هفته قبل که خاری در زانوی مرد رفته بود آیودین رویش نمالیده بود، دو هفته قبل که پیش می‌رفتند تا از یک گله بزکوهی عکس بگیرند، و بزها ایستاده بودند، سرها بالا گرفته، بوکشان، چشم‌ها نگران، گوش‌ها گسترده تا اولین صدایی بشنوند که آن‌ها را شتابان به درون بیشه می‌رماند. ناگهان هم پا به فرار گذاشته بودند. پیش از آنکه او عکس‌شان را بگیرد.
زن حالا به آنجا رسید.
مرد روی تخت سرش را برگرداند تا به زن نگاه کند، گفت: «سلام.»
زن به او گفت: «یه قوچ زدم. اون آبگوشت خوبی برات آماده می‌کنه و می‌گم‌ با شیر کلیم برات پوره سیب‌زمینی هم درست کنن. حالت چطوره؟»
«بهترم.»
«عالی‌یه. راستش، فکر کردم بهتر می‌شی. وقتی می‌رفتم خوابیده بودی.»
«خواب خوبی رفتم. خیلی دور رفتی؟»
«نه. همین اطراف بودم، پشت تپه. قوچی‌رو قشنگ نشونه گرفتم.»
«تیراندازیت حرف نداره، بابا.»
«خوشم می‌آد. از افریقا خوشم اومده. جدی می‌گم. اگه تو حالت خوب باشه این بهترین تفریحی‌یه که من داشته‌م. نمی‌دونی شکار زدن کنار تو چه لذتی برام داره! من عاشق این آب و خاکم.»
«منم همین طور.»
«عزیزم، نمی‌دونی چه حالی دارم که می‌بینم داره حالت بهتر می‌شه. نمی‌تونستم تو رو به اون حال ببینم. دیگه با من اون جوری حرف نزن باشه؟ قول می‌دی؟»
مرد گفت: «باشه. اصلا یادم نمی‌آد چی می‌گفتم.»
«لازم نیست پوست منو بکنی. می‌فهمی چی می‌گم؟ من فقط یه زن جا افتاده‌ام که تو رو دوست دارم و می‌خوام هر کاری دوست داری برات بکنم. قبلا دو سه بار پوستم کنده شده. تو دیگه پوست‌مو نکن.»
مرد گفت: «من دوست دارم تو تخت چند بار پوست‌تو بکنم.»
«باشه این جور پوست کندن خوبه. ما برای این جور پوست کندن ساخته شده‌یم. فردا هواپیما می‌رسه.»
«از کجا می‌‌دونی؟»
«مطمئنم. باید برسه. پادوها هیزم و علف جمع کرده‌ن تا دود هوا کنن. امروز باز رفتم پایین سری زدم. تا بخوای جا برای فرود هست. هر دو سرش دود هوا می‌کنیم.»
«از کجا می‌دونی که امروز می‌رسه؟»
«مطمئنم که می‌رسه. تازه دیر هم کرده. اون وقت تو شهر پاتو درست می‌کنن و بعد حسابی پوست همدیگه‌رو می‌کنیم. نه این که اون حرف‌های چرند از دهن‌مون در بیاد.»
«یه چیزی بزنیم؟ آفتاب غروب کرده.»
«فکر می‌کنی برات لازمه؟»
«یکی می‌زنم.»
«پس با هم می‌زنیم.» صدا زد: «مولو، دوتا اسکاچ و سودا بیار.»
به زن گفت: «بهتره پوتین‌های ضد پشه‌تو پات‌ کنی.»
«می‌ذارم بعد از آب تنی…»
هوا که رفته رفته تاریک می‌شد مشروب‌شان را خوردند و درست پیش از آنکه هوا تاریک شود و روشنایی آنجا برای تیراندازی مساعد نباشد کفتاری از محوطه چشم‌انداز آن‌ها گذشت و به آن طرف تپه رفت.
مرد گفت: «این حرومزاده هر شب از اینجا رد می‌شه. دو هفته‌س هر شب رد می‌شه.»
«همینه که شب‌ها صداشود می‌شنویم. من که اهمیت نمی‌دم. گو اینکه حیوون‌های کثیفی‌ان.»
با هم می‌خوردند، دردی حس نمی‌کرد جز ناراحتی از دراز کشیدن در یک وضع. پادوها داشتند آتش روشن می‌کردند، سایه‌ها روی چادرها جست و خیز می‌کرد. در این زندگی تسلیم‌آمیز مطبوع رضایت خاطری احساس می‌کرد. زن با او خیلی مهربان بود. و درست در این موقع احساس کرد که دارد می‌میرد.
احساسش شتاب‌آلود بود. نه مثل شتاب آب یا باد، بلکه شتاب خلئی ناگهانی و چندش‌آور و چیز عجیب آن بود که با خزیدن کفتار به درون بیشه همزمان شده بود.
زن گفت: «هری، چیزیت شده؟»
مرد گفت: «نه. بهتره اون طرف بشینی. طرفی که باد می‌آد.»
«مولو پانسمانو عوض کرد؟»
«آره. الان فقط اسید بوریک روش می‌مالم.»
«حالت چطوره؟»
«یه کم لرز دارم.»
زن گفت: «می‌رم آب‌تنی کنم. الان بر می‌گردم. باهات شام می‌خورم و بعد تختو می‌بریم تو.»
مرد با خود گفت، پس کار خوبی کردیم که دیگر دعوا نکردیم. با این زن زیاد دعوا نکرده بود، در حالی که با زن‌های دیگر، که دوست‌شان هم داشت، آن‌قدر دعوا کرده بود که دست آخر به دل گرفته بودند و هر چه میان‌شان بود نابود کرده بودند. مهرورزی‌اش بیش از حد بود، توقعاتش بیش از حد بود و با این حال دوام آورده بود.
***
به یاد آن بار افتاد که در استانبول تنها بود، توی پاریس دعوا کرده بود و ول کرده بود رفته بود. تمام وقت را با نشمه‌ها گذرانده بوده، وقتی این کار تمام شده بود و نتوانسته بود به تنهایی‌اش غلبه کند، و حتی دیده بود حالش بدتر شده، به او نامه نوشته بود، به اولی، به همان که او را رها کرده بود، توی نامه آورده بود که چطور نتوانسته عشق او را از دل بیرون کند… چطور یک‌ بار خیال کرده بود او را جلو هتل رژانس دیده و حالش به کلی منقلب شده و از حال رفته و هر بار زنی را در طول بولوار می‌دیده دنبالش راه می‌افتاده و می‌ترسیده که او نباشد، می‌ترسیده حالی را که پیدا کرده از دست بدهد. چطور با هر کس که می‌رفته، بیش‌تر جای خالی او را حس کرده. چطور زن هر کاری کرده برایش اهمیت ندارد چون می‌داند که نمی‌تواند مهر او را از سر بیرون کند. این نامه را کاملا هوشیار توی باشگاه نوشت و به نیویورک فرستاد و از زن خواست که پاسخ را به دفترش توی پاریس بفرستد. این ترتیب ظاهرا مطمئن بود. و آن شب آنقدر دلش هوای او را کرده بود که در دل احساس آشوب و خلا کرد، به طرف بالای خیابان راه افتاد، از نوشگاه تاکسیم گذشت، زنی را تور کرد و با او جایی شام خورد، بعد جایی رفتند و رقصیدند، زن بد رقصید، این بود که او را رها کرد و یک لگوری پر تب و تاب ارمنی را، به دنبال بزن بزن، از چنگ یک افسر توپخانه انگلیسی درآورد. افسر از او خواست که بیرون بروند و آن‌ها، توی خیابان، روی سنگفرش تاریک به جان هم افتادند. او دو مشت محکم به یک طرف چانه افسر زد و وقتی نقش زمین نشد پی برد که دعوای جانانه‌ای در پیش دارد. افسر انگلیسی به شکمش زد و مشتی هم زیر چشمش خواباند. او سپس مشت چپش را بالا آورد اما زمین خورد و افسر رویش افتاد، کتش را چنگ زد و آستینش را کند و او با مشت دو بار به پس گردن افسر زد و همان طور که او هلش می‌داد با یک مشت حسابش را رسید. افسر کله پا شد و او دست زن را گرفت و پا به دو گذاشت؛ چون صدای دژبان‌ها را شنید. سوار تاکسی شدند و تا ریمبلی حصار، کنار بسفر، رفتند، دوری زدند و توی آن شب سرد برگشتند و به رختخواب رفتند و زن بیش از حد جا افتاده و وارفته بود، و آن‌وقت پیش از آنکه زن بیدار شود راه افتاد رفت. در طلوع روز با چهره متورم و یک چشم کبود، توی بارپراپالاس، پیدایش شد، کتش روی دستش بود چون یک آستینش کنده شده بود.
همان شب راهی آناتولی شد و به یادش آمد که، بعد در همان سفر، صبح تا شب با ماشین از دل مزارع خشخاش، که برای تریاک کاشته بودند، گذشته و سرانجام حال غریبی پیدا کرده چون مسیری که در پیش گرفته ظاهرا اشتباه بوده و به جایی رسیده که به افسران استانبولی تازه رسیده حمله کرده بودند، افسرانی که چیزی سرشان نمی‌شده و توپخانه به طرف سربازها شلیک کرده و ناظر انگلیسی مثل بچه‌ها زیر گریه زده.
این همان روزی بود که برای اولین بار چشمش به اجساد مرده افتاده بود، که دامن باله سفید و کفش‌های لب برگشته منگوله‌دار داشتند. ترک‌ها دسته‌دسته و پشت سر هم می‌آمدند و او مردان دامن‌پوش را دیده بود که پا به فرار می‌گذاشتند و افسرها به طرف‌شان شلیک می‌کردند و خودشان هم پا به فرار می‌گذاشتند و او و ناظر انگلیسی هم آنقدر دویده بودند که ریه‌هایش درد گرفته بود و آب دهانش خشک شده بود و آن‌وقت پشت چند صخره ایستاده بودند و ترک‌ها همان طور دسته‌دسته می‌آمدند. بعد چیزهایی دیده بود که حتی فکرش را نمی‌کرد و بعد باز چیزهای بدتری دیده بود. بنابراین، آن بار وقتی به پاریس برگشت نمی‌توانست ماجرا را بازگو کند و حتی تحمل نداشت به آن اشاره کند. و آنجا توی کافه، همان‌طور که می‌گذشت، آن شاعر امریکایی را دیده بود که یک دسته نعلبکی جلو رویش بود و با آن نگاه ابلهانه که در چهره وارفته‌اش خوانده می‌شد با یک رمانیایی که خودش را تریستان تزارا معرفی می‌کرد و همیشه عینک تک چشمی می‌زد و سردرد داشت، درباره مکتب دادا صحبت می‌کرد. و بعد، با زنش که حالا باز دوستش می‌داشت، به آپارتمان برگشته بود، دعوا تمام شده بود، دیوانگی تمام شده بود و خوشحال بود که به خانه آمده، نامه‌هایش را از اداره به آپارتمانش می‌فرستادند. بنابرین، نامه‌ای که در پاسخ به نامه‌اش نوشته بود، یک روز صبح، با یک سینی به دستش رسید و وقتی چشمش به دست خط افتاد رنگ‌به‌رنگ شد و سعی کرد نامه را زیر نامه دیگری بلغزاند. اما زنش گفت: «این نامه از کیه، عزیزم.» و همین پایان آغاز ماجرا بود.
به یاد اوقات خوشی افتاد که با آن‌ها گذرانده بود، و به یاد دعواها. همیشه بهترین جاها را برای دعوا انتخاب می‌کردند. و چرا همیشه وقتی دعوا می‌کردند که او حالش خیلی خوب بود؟ هیچ یک از این‌ها را ننوشته بود و علتش، اولا، آن بود که نمی‌خواست کسی را برنجاند و دیگر اینکه ظاهرا آن‌قدر چیز برای نوشتن داشت که دیگر نیازی به این‌ها نبود. اما همیشه فکر می‌کرد که سرانجام درین باره می‌نویسد. خیلی چیزها داشت که بنویسد. دنیا را دیده بود که تغییر می‌کند؛ و این فقط مربوط به رویداد‌ها نبود، هر چند رویدادهای زیادی دیده بود و آدم‌های زیادی از نظر گذرانده بود، بلکه او دقیق‌تر به این‌ تغییر‌ها نگاه می‌کرد و می‌توانست به یاد بیاورد که آدم‌ها در اوقات مختلف چه حالاتی دارند. این‌ها را از سر گذرانده بود و به چشم دیده بود و وظیفه او بود که درباره این‌ها بنویسد؛ اما حالا دیگر هیچ‌گاه نمی‌نوشت.
***
زن که حالا، پس از حمام، از چادر بیرون آمده بود، گفت: «حالت چطوره؟»
«خوبه.»
«حالا می‌تونی غذا بخوری؟»
مرد مولو را پشت سر زن با میز تاشو و پادو دیگر را با ظرف‌ها دید.
«می‌خواهم بنویسم.»
«باید یه کم آبگوشت بخوری تا جون بگیری.»
مرد گفت: «من امشب می‌میرم، دیگه احتیاجی به جون گرفتن ندارم.»
زن گفت: «بازی در نیار، هری.»
«دماغت چیزی حس نمی‌کنه؟ حالا تا نصف رونم گندیده. بیام خودمو با آبگوشت فریب بدم؟ مولو، اسکاچ و سودا بیار.»
زن آرام گفت: «خواهش می‌کنم آبگوشتو بخور.»
«باشه.»
آبگوشت داغ بود. ناچار شد توی فنجان نگه دارد تا سرد شود و بخورد و بعد بی‌‌آن‌که هورت بکشد خورد.
مرد گفت: «زن نازنینی هستی. حرف‌ها‌مو به دل نمی‌گیری.»
زن با آن چهره معروف و محبوب مجله‌های «اسپار و تاون اند کانتری» به او نگاه کرد، چهره‌ای که تنها به خاطر اندکی افراط در میخوارگی و اندکی افراط در همبستری بفهمی نفهمی از شکل افتاده بود، اما «تاون اند کانتری» هیچ‌وقت آن طنازی را نشان نمی‌داد و آن دست‌های بفهمی نفهمی کوچک و نوازشگر را، و مرد نگاه کرد و لبخند معروف و دلپذیر او را دید، و احساس کرد که مرگ باز از راه رسید. این بار شتابی در کار نبود. بلکه حال فوت را داشت، فوت بادی که شمعی را به سوسو وا‌می‌دارد و شعله را دراز می‌کند.
«بعد می‌تونن پشه‌بند منو بیارن بیرون، از درخت آویزون کنن و آتش روشن کنن. امشب نمی‌خوام برم تو چادر. به جا‌به‌جا کردنش نمی‌ارزه. شب صافیه. بارون نمی‌آد.»
پس آدم این‌طور می‌میرد، با پچپچه‌هایی که آدم نمی‌شنود. خوب، دیگر دعوا در کار نخواهد بود. قول این را می‌توانست بدهد. این تجربه‌ای را که هرگز نداشته نباید حالا خراب کند. احتمالا خرابش می‌کند. همه چیز را که خراب کرده. اما شاید خراب نکند.
«تند نویسی بلد نیستی، هان؟»
زن به او گفت: «دنبالش نبودم.»
«باشه.»
البته، فرصت نبود، هر چند ظاهرا اگر درست از کار در می‌آورد ممکن بود همه را فشرده کند و در چند جمله به زبان بیاورد.
***
روی یک تپه، در بالادست دریاچه، خانه‌ای از کنده درخت بود که شکاف‌هایش را با ساروج گرفته بودند و سفید می‌زد. کنار در، به یک تیر چوبی، زنگی آویخته بودند که با آن وقت غذا خوردن را اعلام می‌کردند. پشت خانه مزرعه بود و پشت مزرعه درختان الواری. یک ردیف درخت سپیدار لمباردی نیز از خانه تا بارانداز امتداد داشت. سپیدارهای دیگر کنار دریاچه ردیف شده بودند. در حاشیه درختان الواری جاده‌ای تا بالای تپه‌ها دیده می‌شد. کناره‌های همین جاده بود که او تمشک می‌چید. آن‌وقت این خانه چوبی آتش گرفت و تمام تفنگ‌هایی که، بالای بخاری، از قلم پای گوزن آویخته بود سوخت و بعد لوله‌های آن‌ها؛ با آن سرب‌های آب‌شده توی خشاب‌گیرها و قنداقه‌های سوخته روی تل خاکستر جا ماند، خاکستر‌هایی که از آن‌ها برای دیگ‌های آهنی بزرگ صابون‌پزی قلیاب می‌گرفتند. از پدربزرگش پرسیده بود که اجازه دارد با آن‌ها بازی کند یا نه و او گفته بود که نه. آخر، آن‌ها هنوز تفنگ‌های او بودند و او دیگر تفنگی نخرید و دیگر به شکار نرفت. خانه را این بار با الوار در همان جا بازسازی کردند و رنگ سفید زدند و آدم، از ایوان خانه، سپیدارها و دریاچه را، آن طرف آن‌ها، می‌دید؛ اما از تفنگ خبری نبود. لوله‌های تفنگ‌هایی که از قلم پای گوزن دیوار چوبی آویخته بود، آن‌جا، روی تل خاکستر، افتاده بودند و کسی دست به آن‌ها نمی‌زد.
توی جنگل سیاه، بعد از جنگ، نهری را که قزل‌آلا داشت اجاره کردیم؛ دو راه بود که پای پیاده به آن‌جا می‌رسیدم. یکی از راه پایین دره بود که از تریبرگ شروع می‌شد، در سایه درختان حاشیه جاده سفید، دره را دور می‌زد و آن‌وقت به جاده فرعی می‌رسید که از لابه‌لای تپه‌ها بالا می‌رفت، از مزرعه‌های زیادی، که خانه‌های بزرگ به سبک شوارتس‌ والد داشت، می‌گذاشت و از روی نهر عبور می‌کرد. همین‌ جا بود که ماهی می‌گرفتیم.
راه دیگر آن بود که سر بالایی تند را در پیش می‌گرفتیم. به حاشیه جنگل می‌رسیدیم، از لابه‌لای درختان کاج بالای تپه‌ها می‌گذشتیم، آن‌وقت به حاشیه یک چمنزار می‌رسیدیم، ازین چمنزار که سرازیر می‌شدیم به پل می‌رسیدیم. کنار نهر درختان غان کاشته بودند، نهر بزرگ نبود، بلکه باریک و زلال بود و تند جریان داشت، و هر جا زیر ریشه‌های غان‌ها شسته شده بود آبگیر درست کرده بود. آن سال کاروبار صاحب هتل توی تریبرگ سکه بود. آنجا جای باصفایی بود و ما همه حسابی دوست بودیم. سال بعد تورم پیدا شد و پول‌هایی که او سال پیش پیدا کرده بود برای خرید سورسات و اداره هتل کافی نبود و این بود که خودش را حلق‌آویز کرد.
این‌ها را می‌شد دیکته کرد اما در مورد محله کنتراسکارپ این کار شدنی نبود، با آن گل‌فروش‌هایش که گل‌های‌شان را توی خیابان رنگ می‌کردند و رنگ‌ها روی سنگفرش، اول خط اتوبوس، راه می‌افتاد، و پیرمردها و پیرزن‌ها که با شراب و عرق سگی همیشه پاتیل بودند، و بچه‌ها توی آن سرما آب بینی‌شان آویزان بود، و بوی عرق کثیف و فقر و مستی کافه آماتور را پر کرده بود و نشمه‌های بال موزرت که طبقه بالا می نشستند. و آن زن دربانی که از سرباز گارد ریاست جمهوری در اتاقش پذیرایی می‌کرد و کلاه‌خود مزین به موی اسبش روی صندلی دیده می‌شد. و صاحبخانه روبه‌روی هال، که شوهرش در مسابقات دوچرخه‌سواری شرکت می‌کرد، و آن روز که روزنامه لاتو را توی لبنیات‌فروشی باز کرده بود و دیده بود شوهرش در مسابقه دور فرانسه -اولین مسابقه بزرگش- سوم شده، فریاد شادی‌اش تماشایی بود. زن سرخ شده بود و خندیده بود و روزنامه ورزشی زردرنگ به دست، گریه کنان از پلکان بالا رفه بود. و شوهر زنی که بال موزت را اداره می‌کرد راننده تاکسی بود و روزی که او یعنی هری، قرار بود صبح زود با هواپیما راه بیفتد، شوهر زن در زده بود تا او را بیدار کند و آن‌ها پیش از رفتن، پشت پیشخوان بار، هر کدام یک لیوان شراب سفید خورده بودند. آن روزها همه همسایه‌هایش را می‌شناخت چون همه دست به دهان بودند.
آدم‌های دور و اطراف آن محله دو گروه بودند: مست‌ها و ورزشکارها. مست‌ها آن طور فقر را فراموش می‌کردند و ورزشکارها با ورزش. آن‌ها از نواده‌های کموناردها بودند و سیاست چیز دشواری برای‌شان نبود. می‌دانستند چه کسانی پدران‌شان را با گلوله کشته‌اند، بستگانشان را، برادرانشان را، و دوستانشان را، وقتی سربازان ورسای، بعد از کمون، وارد شدند و شهر را گرفتند هر کسی را دیده بودند دستش پینه بسته یا کلاه کپی دارد یا هر علامتی که نشان می‌داد کارگر است، به گلوله بستند. و توی آن فقر و توی آن محله، روبه‌روی قصابی شوالین و تعاونی شراب‌فروشی بود که اولین مطلب آثاری را که قرار بود به وجود بیاورد نوشته بود. هیچ‌ کدام از محله‌های پاریس را این اندازه دوست نمی‌داشت، آن درخت‌های پراکنده، آن خانه‌های قدیمی گچ‌کشی شده سفید که پایین‌شان را رنگ قهوه‌ای زده بودند، آن رنگ سبز طویل اتوبوس فلکه، رنگ ارغوانی راه افتاده روی سنگفرش، تپه خیابان کاردینال لومان که وقتی به رودخانه می‌رسید ناگهان عمق پیدا می‌کرد، و طرف دیگرش که دنیای باریک و پر ازدحام خیابان موفارد بود. خیابانی که سر بالا به طرف پانتئون کشیده شده بود و آن خیابان دیگر که او همیشه با دوچرخه از آن عبور می‌کرد، و تنها خیابان اسفالت شده آن محله بود، و زیر لاستیک‌ها صاف بود، با آن خانه‌های بلند و باریک و هتل بلند ارزان قیمت که پِل‌ ورلن تویش مرده بود. آپارتمان آنجا فقط دو اتاق داشت و او در طبقه بالای هتل اتاقی داشت که ماهی شصت فرانک اجاره‌اش بود و آن‌جا بود که او آثارش را می‌نوشت و از آن‌جا بام‌ها و دودکش‌ها و تمام تپه‌های پاریس را می‌دید.
از آن آپارتمان، هیزم و زغال‌فروشی پیدا بود که شراب هم می‌فروخت، شراب بد. و کله اسب طلایی بالای سردر قصابی شوالین که توی پنجره‌های بازش لاشه‌های زرد طلایی و سرخ آویزان بود، و تعاونی سبزرنگ که شراب می‌فروخت، شراب خوب و ارزان. و دیگر چیزی جز دیوارهای گچی و پنجره‌های همسایه‌ها دیده نمی‌شد. همسایه‌هایی که شب‌ها وقتی کسی پاتیل توی کوچه می‌افتاد و با آن مست‌بازی خاص فرانسوی‌ها که بوق و کرنا می‌گفتند وجود خارجی ندارد، غر و لندهایش کوچه را می‌گرفت، پنجره خانه‌ها را باز می‌کردند و آن‌وقت حرف و نق شروع می‌شد.
«پلیس پیدایش نیست؟ وقتی آدم به‌شون احتیاج نداره موی دماغ آدم‌ان. اون‌وقت الان معلوم نیست کدوم گوری هستن. یکی پلیس خبر کنه.» تا اینکه یک نفر از پنجره سطل آبی می‌ریخت و غر و لند تمام می‌شد. «چی بود؟ آب بود. آهان، کار عاقلانه‌ای بود.» و پنجره‌ها بسته می‌شد. ماری، خدمتکارش، به هشت ساعت کار روزانه اعتراض داشت، می‌گفت: «اگه شوهرها تا ساعت شیش کار کنن، سر راه‌شون به خونه، یه کمی مست می‌کنن و پول زیادی رو دور نمی‌ریزن؛ اما اگه فقط تا ساعت پنج کار کنن، دیگه نه پولی براشون می‌مونه نه عقلی. کم کردن ساعات کار فقط باعث بدبختی زن‌های کارگرها می‌شه.»
***
زن در این وقت پرسید: «باز هم آبگوشت می‌خوری؟»
«نه، خیلی ممنون. خیلی خوب بود.»
«یه خرده دیگه بخور.»
«دلم یه اسکاچ و سودا می‌خواد.»
«برات خوب نیست.»
«آره، برام بده. کول پرتر توی یه ترانه، که شعر و آهنگش کار خودشه ماجرای ما رو گفته، همین ماجرایی که داری از عشق من دیوونه می‌شی.»
«خودت می‌دونی که من خوشم می‌آد تو مشروب بخوری.»
«آهان، آره. چیزی که هست برام بده.»
مرد فکر کرد وقتی زن بره هرچی دلم بخواد می‌خورم. نه هرچی دلم بخواد، بلکه هر چی باشه. آخ، چقدر خسته‌م. خیلی خسته‌م. یه کم خوبه بخوابم. بی‌حرکت دراز کشیده بود و از مرگ خبری نبود. حتما رفته بود توی یک خیابان دیگر دوری بزند، دوتایی، سوار بر دوچرخه رفته، و بدون هیچ صدایی از روی سنگفرش در حرکت است.
***
نه، هیچ‌وقت درباره پاریس ننوشته بود، یعنی درباره پاریسی که او می‌شناخت ننوشته بود. اما چیزهای دیگر که درباره‌شان ننوشته بود چی؟ و آن گاوداری و خاکستری نقره‌مانند بوته‌زار، آب صاف و تند نهرهای آبیاری و سبزی سیر یونجه‌زار. کوره‌راهی که رو به تپه‌ها بالا می‌رفت و گله که در تابستان مثل غزال رموک بود. بع‌بع‌ها و صداهای مداوم و حرکت آرام دست جمعی که آدم وقتی در پاییز آن‌ها را پایین می‌آورد گرد و خاک به پا می‌شد. و پشت کوه‌ها، وضوح شفاف قله در روشنایی غروب، همان طور که در کنار قطار، که زیر مهتاب سفید می‌زد، سوار بر اسب دره را می‌پیمود. و بعد به یادش آمد که در تاریکی از میان درختان الواری پایین می‌آمد و دم اسب را گرفته بود چون جایی را نمی‌دید و تمام آن داستان‌هایی که می‌خواست بنویسد.
و همین طور درباره آن پسرک زحمتکش کندذهن که آن بار توی بار توی گاوداری رهایش کرده و به او سپرد که کسی به علوفه دست نزند و آن پیرمرد پست فورکسی که وقتی پسر برایش کار می‌کرده کتکش می‌زده، توقف کوتاهی کرده بود علوفه بردارد و پسرک نگذاشته بود و پیرمرد به او گفته بود که باز هم او را می‌زند. پسرک تفنگ را از توی آشپزخانه برداشته بود و وقتی پیرمرد سعی کرده بود بیاید توی انبار، به او شلیک کرده بود و وقتی به گاوداری برگشته بودند یک هفته‌ای بود که او مرده بود، توی آغل یخ زده بود و سگ‌ها تکه‌هایی از او را خورده بودند. آن‌وقت او بقایای پیرمرد را در پتو پیچیده بود، با طناب بسته بود و روی سورتمه گذاشته بود و به پسر گفته بود به او کمک کند سورتمه را بکشند و هر دو، مرده را با اسکی تا سرجاده برده بودند، و صد کیلومتری راه رفته بودند تا به شهر رسیده بودند و پسر را تحویل داده بود. پسرک فکرش را نمی‌کرد که او را دستگیر کنند چون خیال می‌کرد وظیفه‌اش را انجام داده؛ تا همه ببینند که چه پیرمرد بدی بوده، و چطور سعی کرده علوفه‌ای را بردارد که مال او نبوده و وقتی کلانتر دستبند به او زده باورش نمی‌شده، بعد زیر گریه زده. این داستانی بود که نگه داشته بود. دست کم ده بیست داستان از آنجاها در ذهن داشت و حتی یکی از آنها را ننوشته بود. چرا؟
***
مرد گفت: «به‌شون بگو چرا.»
«چرا چی، عزیزم؟»
«هیچی، بابا.»
زن از وقتی او را به دست آورده بود زیاد مشروب نمی‌خورد. اما اگر زنده می‌ماند درباره این زن نمی‌نوشت، این را حالا یقین داشت. یعنی درباره هیچ کدام از آن‌ها نمی‌نوشت. پولدارهاشان کسل کننده بودند. و زیاد مشروب می‌خوردند، یا زیاد تخته‌نرد بازی می‌کردند. کسل کننده بودند و تکراری. به یاد طفلک، جولین، افتاد و به یاد وحشت رمانتیک‌گونه‌ای که از زن‌ها داشت و اینکه چطور داستانی با این جمله شروع کرده بود: «آدم‌های خیلی پولدار با من و شما فرق دارند.» و نیز اینکه یک نفر به جولین گفته بود که آری، آن‌ها فقط پول‌شان از پارو بالا می‌رود. اما این نکته به نظر جولین خنده‌دار نیامده بود. مرد فکر می‌کرد که پولدارها از نژاد جذاب و خاص‌اند و وقتی فهمید که غیر از این است داغان شد مثل هر موضوع دیگری که او را داغان می‌کرد.
از آدم‌هایی که داغان می‌شوند بیزار بود. وقتی آدم چیزی را بشناسد لزومی ندارد خوشش هم بیاید. فکر کرد هر چیزی را می‌تواند از پا در بیاورد. فقط کافی است بی‌خیال باشد، آن وقت هیچ چیز به او آسیب نمی‌رساند.
بسیار خوب. حالا نسبت به مرگ بی‌خیال می‌شود. چیزی که همیشه از آن وحشت داشته درد بوده. مثل هر مردی می‌توانست درد را تحمل کند تا اینکه طولانی شود و او را از پا در آورد، اما با چیزی روبه‌رو بود که بسیار آزارش می‌داد و درست وقتی احساس می‌کرد که دارد او را داغان می‌کند درد متوقف شده بود.
***
به یاد گذشته دور افتاده بود، به یاد روزی که ویلیامسون، افسر پرتاب بمب، شبی خواسته بود از لابه‌لای سیم‌های خاردار بگذرد و کسی از توی یک ماشین گشت آلمانی یک بمب دستی به طرفش پرتاب کرده بود و او نعره‌زنان از همه می‌خواست که او را بکشند. چاق بود، با دل و جرئت بود، و افسر خوبی هم بود. هر چند اهل خودنمایی بود. اما آن شب توی سیم‌ها گیر کرد و در دیدرس منور قرار گرفت و روده‌هایش روی سیم‌ها ریخت، به طوری که وقتی می‌خواستند او را، زنده، از لای سیم‌ها بیرون بکشند مجبور شدند روده‌هایش را قطع کنند. می‌گفت، هری منو با گلوله بزن. توروخدا منو با گلوله بزن. یک بار بحثی در گرفته بود که خدا دردی به جان آدم نمی‌اندازد که نشود تحمل کرد و یک نفر اظهارنظر کرده بود که منظور این است که درد پس از مدتی خود به خود دخل آدم را می‌آورد. اما او همیشه آن شب و ویلیامسون را به یاد داشت. چیزی دخل ویلیامسون را نیاورد تا اینکه هری تمام قرص‌های مرفینی را که برای خودش نگه داشته بود به او داد که اثر آنی هم نداشت.
***
و حالا با همین وضعی که داشت ناراحت نبود. و اگر همان طور که پیش می‌رفت بدتر نمی‌شد نگرانی نداشت؛ جز آنکه ترجیح می‌داد هم صحبت بهتری داشته باشد.
درباره هم صحبتی که دلش می‌خواست داشته باشد اندکی فکر کرد.
فکر کرد، نه، وقتی کاری که آدم انجام می‌دهد زیاد طول بکشد یا بیش از حد تاخیر کند، نباید انتظار داشته باشد که آدم‌ها منتظر بمانند. آدم‌ها همه رفته‌اند، جشن تمام شده و حالا آدم مانده است و میزبان زن.
فکر کرد، من از مردن، مثل هرچیزی که حوصله آدم را سر می‌برد، دارد حوصله‌ام سر می‌رود.
بلند گفت: «حوصله آدمو سر می‌بره.»
«چی حوصله آدمو سر می‌بره، عزیزم.»
«هر چیز کثافتی که زیاد طول بکشه.»
به چهره زن میان خودش و آتش نگاه کرد. به پشتی صندلی تکیه داده بود و پرتو آتش خطوط زیبای چهره‌اش را روشن کرده بود، می‌دید که خواب‌آلود است. صدای کفتار را بیرون از دامنه روشنایی آتش شنید.
گفت: «داشتم می‌نوشتم، اما خسته شدم.»
«معلومه. چرا تو نمی‌ری؟»
«می‌خوام اینجا پهلوی تو باشم.»
مرد از زن پرسید: «چیز غریبی حس نمی‌کنی؟»
«نه، فقط یه کم خوابم گرفته.»
مرد گفت: «من حس می‌کنم.»
درست در این لحظه حس کرد که مرگ به سراغش آمده.
به زن گفت: «می‌دونی تنها چیزی رو که از دست نداده‌م کنجکاوی‌یه.»
«تو هیچی رو از دست نداده‌ی. کامل‌ترین مردی هستی که تا حالا شناخته‌م.»
مرد گفت: «خدایا، زن‌ها چقدر کم چیز می‌دونن. از کجا می‌گی؟ به‌ت الهام شده؟»
چون درست در این وقت مرگ آمده بود و سرش را روی پایه تخت سفری گذاشته بود و او بوی نفس‌هایش را می‌شنید.
به زن گفت: «این چیزهایی‌رو که درباره داس و جمجمه می‌گن باور نکن. می‌شه. خیلی ساده به شکل دو پلیس دوچرخه‌سوار باشه یا به شکل یه پرنده. یا می‌شه مثل کفتار پوزه پهن داشته باشه.»
حالا رویش خزیده بود، اما هنوز بی‌شکل بود. فقط فضا را اشغال کرده بود.»
به‌ش بگو بره.»
نرفت بلکه کمی به او نزدیک‌تر شد.
مرد به مرگ گفت: «نفست حال آدمو به هم می‌زنه. کثافت بدبو.»
باز هم به او نزدیک‌تر شد و حالا مرد نمی‌توانست با او حرف بزند، و وقتی او دید که مرد دیگر نمی‌تواند حرف بزند کمی جلوتر رفت و مرد سعی کرد بی‌آنکه حرف بزند او را از خود براند. اما او خودش را بیش‌تر روی مرد کشاند تا آن‌که با تمام وزن روی سینه‌اش جا گرفت، و وقتی در آن‌جا چمباتمه زد مرد نتوانست حرکت کند، نتوانست حرف بزند، صدای زن را شنید: «ارباب حالا خوابش برده. تختو خیلی آروم بلند کنین ببرین تو چادر.»
مرد نمی‌توانست حرف بزند و به زن بگوید که او را از جانش دور کند و او سنگین‌تر از پیش چمباتمه زده بود به طوری که مرد نمی‌توانست نفس بکشد. و بعد وقتی تخت را بلند کردند ناگهان همه چیز درست شد و سنگینی از روی سینه‌اش کنار رفت.
***
صبح بود و مدتی بود صبح شده بود و مرد صدای هواپیما را شنید. ابتدا خیلی ریز بود و بعد چرخ وسیعی زد و پادوها بیرون دویدند، نفت ریختند و آتش روشن کردند و علف‌ها را بر هم توده کردند و دو طرف جای صاف دو رشته دود بزرگ به هوا رفت و نسیم صبحگاهی آن‌ها را به طرف چادرها برد و هواپیما دو چرخ دیگر زد، این بار پایین بود و آن وقت سرازیر شد و بعد باز تراز شد و آرام نشست، کامپتون پیر با شلوار راحتی، کت پیچازی پشمی و کلاه نمدی قهوه‌ای قدم‌زنان به طرفش آمد.
کامپتون گفت: «چی شده، پیرخروس؟»
مرد گفت: «پام گندش افتاده. صبحونه می‌خوری؟»
«ممنون. فقط چای می‌خورم. می‌بینی که ریزه‌میزه‌س. نمی‌تونم ممصاحبو هم ببرم. فقط جا برای یه نفر داره. کامیون‌تون داره می‌آد.»
هلن، کامپتون را کناری کشید بود و با او حرف می‌زد. کامپتون شادتر از همیشه برگشت.
گفت: «همین الان می‌برمت. بعد بر می‌گردم ممصاحبو می‌برم. فکر می‌کنم باید توی آروشا سوختگیری کنم. بهتره راه بیفتیم.»
«چای چی می‌شه؟»
«می‌دونی که من اهلش نیستم.»
پادوها تخت سفری را بلند کردند، چادرهای سبز را دور زدند و از حاشیه صخره پیش رفتند و به دشت رسیدند و از کنار پشته‌های هیزم و علف، صخره پیش رفتند و به دشت رسیدند و از کنار پشته‌های هیزم و علف، که حالا شعله‌هایش به هوا می‌رفت گذشتند، علف‌ها همه می‌سوخت و باد آتش را تیز می‌کرد، و به هواپیمای کوچک رسیدند. سوار کردن مرد دشوار بود، اما همین‌که تو رفت به صندلی چرمی پشت داد و آن پا را راست به یک طرف صندلی، که کامپتون رویش می‌نشست، چسباند. کامپتون موتور را روشن کرد و سوار شد. به طرف هلن و پادوها دست تکان داد و همان طور که صدای تق‌تق به غرش آرام همیشگی تبدیل می‌شد، آن‌ها چرخیدند و کامپی چاله‌های گراز را زیر نظر داشت و افت و خیزکنان که از محوطه وسط دو آتش پیش می‌رفت صدای غرش شنیده می‌شد، با آخرین تکان بلند شد و آن‌ها را دید که مه در آن پایین ایستاده‌اند، دست تکان می‌دهند و چادرها کنار تپه، که حالا تخت بود، قرار داشت. و دشت گسترده می‌شد، دسته‌های درخت، بوته‌زار وسعت پیدا می‌کرد، رد پای جانوران شکاری یکنواخت تا چشمه‌های خشک امتداد داشت، پهنه آبی دید که قبلا ندیده بود. گورخرها حالا فقط پشت‌های گرد و کوچکی بودند، و گاو میش‌ها که نقطه‌های کله‌درشتی بودند، همان طور که توی دشت به شکل شاخه‌های طویل حرکت می‌کردند، انگار از جایی بالا می‌رفتند، و وقتی سایه به طرف‌شان می‌آمد پراکنده می‌شدند. حالا ریز بودند و حرکت‌شان تاخت و تاز نداشت، و دشت تا چشم کار می‌کرد حالا زرد مایل به خاکستری بود و در جلو، پشت کت پشمی و کلاه قهوه‌ای کامپی پیر را می‌دید. بعد برفراز اولین تپه‌ها بودند و خط گاومیش‌ها از آن‌ها بالا می‌رفت، و بعد بر فراز کوه‌ها بودند و اعماق ناگهانی جنگل سرسبز که اوج می‌گرفتند و به نظر می‌رسید که رو به مشرق می‌روند، آن‌وقت هوا تاریک شد و آن‌ها توی طوفان بودند، باران طوری سیل‌آسا بود که انگار توی آبشار پرواز می‌کند، سپس بیرون آمدند و کامپی سر گرداند و لبخند زد و اشاره کرد و آن‌جا، در پیش‌رو، تنها چیزی که می‌دید، به پهنای سراسر جهان، بزرگ، بلند، و زیر آفتاب بی‌نهایت سفید، قله چهارگوش کلیمانجارو دیده می‌شد. و آن‌وقت بود که فهمید دارد به آنجا می‌رود.
***
درست در این وقت کفتار از زوره دست کشید و صدای عجیب، انسانی و کمابیش گریه‌آلودی سر داد. زن صدا را شنید و با بی‌قراری جابه‌جا شد. بیدار نشد. در خواب می‌دید که توی خانه‌اش در لانگ‌آیلند است، شب قبل از اولین تجربه دخترش در صحنه تئاتر بود، انگار پدرش هم حضور داشت و خیلی هم بدرفتاری کرد. بعد صدایی که کفتار درآورد آن‌قدر بلند بود که زن بیدار شد و برای لحظه‌ای نمی‌دانست در کجاست و خیلی ترسید. بعد چراغ‌قوه را برداشت و نورش را روی تخت دیگر، که پس از خوابیدن هری توی چادر برده بودند، انداخت. طرح مرد را زیر پشه‌بند دید اما پای مرد از پشه‌بند بیرون آمده بود و از تخت آویزان بود. نوارهای زخم‌بندی همه پایین آمده بود و زن‌ دلش را نداشت نگاه کند.
زن صدا زد: «مولو، مولو، مولو!»
بعد گفت: «هری،هری!» آن‌وقت صدایش را بلند کرد: «هری! خواهش می‌کنم. آهای، هری!»
جوابی نبود و زن صدای نفس کشیدنش را نمی‌شنید.
بیرون چادر کفتار همان صدای عجیبی را سر داد که زن را بیدار کرده بود. اما قلب زن طوری می‌زد که صدایش را نمی‌شنید.
نویسنده: ارنست میلر همینگوی (Ernest Hemingway)
مترجم: احمد گلشیری
از کتاب: «بهترین داستانهای کوتاه»، نوشته ارنست همینگوی
حروف چین: علی چنگیزی

عافیت

باد گرم باد گرمی که به آهستگی و لختی می‌وزد لنگ‌هایی را، که بر دیوار و شاخه های پژمرده درخت‌ها آویخته‌اند، تکان می‌دهد. چند دکان نیمه‌خراب و یکی دو خانه پراکنده اکنون در این گرمای کشنده و در زیر این آفتاب داغ سرسام‌آور، دیگر گویا نقطه‌های سیاهی بیش نیستند که در این منطقه خارج شهر در میان زباله‌ها و پستی و بلندی‌ها و جوی‌های بی‌آب و دیوارهای گلی فرو ریخته قرار گرفته‌اند. دکان‌ها و خانه‌ها عبوس و خسته به نظر می‌آیند. آیا بدین علت که درهایشان بسته است؟
اما حمام «گل ناز» باز است. گویی دهانش را از وحشت یا خستگی گشوده و دیگر نتوانسته است ببندد. مردی که ناگهان از پشت تپه زباله‌ها به سوی حمام آمده است و چتر پاره‌ای در دست دارد اندکی صبر می‌کند که تابلو حمام را بخواند. اما پیش از آن سعی می‌کند که چتر را برسر بگیردبی‌فایده است… دستش آهسته به پائین می‌آید. «گرمابه گل‌نازعمومی زنانه و مردانهدارای هفت دستگاه دوش خصوصی». مرد کمی پابه‌پا می‌کند و بعد می‌گذرد و در گذشتن نگاهش به کاغذی می‌افتد که به دیوار حمام چسبانده‌اند: «حمام عمومی برای تعمیرات لازم تعطیل است.»
و حالا ما در حمام خصوصی هستیم. یک سرسرای دراز که به دالان بیشتر شبیه است و در دو طرف آن صندلی‌های لهستانی گذاشته‌اند. صاحب حمام پشت دخلش چرت می‌زند، مگر وقتی که تسبیح درازش از لای انگشت‌ها بلغزد و بیفتد. ریش بلند حنا بسته و سر تراشیده‌ای دارد. کت و شلوار پوشیده است و کراوات کهنه‌ای بسته است و عرق چنان صورتش را پوشانده است که انگار… بادبزن از دست دیگرش می‌افتد. خمیازه‌ای می‌کشد و به آن‌ها که منتظرند نگاه می‌کند و چشم‌هایش را می‌بندد.
در سرسرا مردی جابه‌جا می‌شود. صدای صندلی. با روزنامه‌ای که در دست دارد خودش را باد می‌زند و بلند می‌گوید:
پنکه کار نمی‌کند؟ مگر هنوز برق قطع است؟
صاحب حمام در وضع خود تغییری نمی‌دهد. مگرنه این‌که مشتری خود جواب خودش را داده است؟
یک دختر تازه سال از بی‌حوصلگی به‌خودش ور می‌رود. لباس و موهایش آخرین مد است، اما چشم‌های خمار بی‌حالتی دارد. ظاهراً دوره این یکی دیگر گذشته است. از داخل نمره‌ها صدای مبهم و گنگ سرفه و ریختن آب و صحبت‌های نامفهوم به گوش می‌رسد. ناگهان ساعت دیواری زنگ می‌زند. مرد به‌خود می‌آید و روزنامه را مرتب می‌کند (آخر او هم چرت می‌زده است) و خواندنش را دنبال می‌کند: «هر مادری وظیفه دارد که کودک خود را با شیر خودش تغذیه کند، زیرا برای کودک غذای بهتر از شیر مادر نیست. شش الی دوازده ساعت بعد از این‌که کودک شما…»کودک من؟«… به‌دنیا آمد باید او را شیر بدهید…» مرد ملتمسانه به دختر نگاه می‌کند. نگاهش ترسیده و ناراحت است. اما دختر زیر لب آهنگ oh، oh، oh را با سوت می‌زند و گویا در رویا فرو رفته است. مرد زیر لب می‌گوید: «نه… نه…» سرفه‌اش می‌گیرد و بلندتر می‌گوید: «این بی‌عدالتی نیست؟» عادتی دارد که حرف‌های خود را به صورت سوال بیان می‌کند. دختر می‌گوید: « با من بودید؟»
نه… نه…
و مرد باز سرش را در روزنامه فرو می‌برد: «… قبل از آمدن شیر، ماده‌ای به نام ماک از سینه‌های شما می‌آید که حاوی مواد مغذی است.» ورق می‌زند. «کاپیتان گفت امشب حرکت نخواهیم کرد و در حالی که چهره‌اش را به سوی جزیره ماریبو باز می‌گرداند ادامه داد: در این جزیره حوادث عجیبی روی می‌دهد. می‌گویند هر کسی به آن‌جا برود سنگ می‌شود.»
مرد روزنامه را روی تنها میز کوچکی که در میان سرسرا گذاشته‌اند می‌اندازد و مثل مجسمه‌ای سنگی، بی‌حرکت و بی‌اعتنا، می‌نشیند. دست‌هایش از دو سو آویزان است و عرق تمام بدنش را مرطوب کرده است. دختر با حرکات سنجیده و حساب شده برمی‌خیزد و مجله مصوری برمی‌دارد. بیش از آن کم حوصله است که بخواند. تندتند ورق می‌زند و فقط نگاهی می‌کند و پای راستش را هم با فواصل موزون به زمین می‌زند.
oh! این‌جا! «کیم نواک با دست چپ کار می‌کرد و پدرش سعی بسیار به خرج می‌داد تا او را عادت به کار کردن با دست راست بدهد، ولی بی‌فایده بود. به همین جهت دیوانگیش بیشتر گل می‌کرد. با وجود این بر اثر همین سعی و کوشش‌ها عادت چپ کاری کیم نواک ترک شد. و حالا با دست راست کار می‌کند.» دختر زیر لب می‌گوید:
درست مثل من.
و oh زیر عکس یک بچه قنداقی: «… مردم شناسی، از: کوتاه. این شخص یا بهتر بگوئیم این آقای دوماهه یکی از بهترین هنرپیشگان و کارگردانان عالم سینما و علی‌الخصوص سینمای وطن ما به شمار می‌رود که از او فیلم‌های زیادی دیده‌ایم که محض نمونه می‌توان از همه آن فیلم‌ها نام برد. چنان‌چه اسم او را می‌دانید پاسخ را به ضمیمه چهار ریال…»
حیوونی!
آه! مراسم انتخاب دختر عشق در بعد از ظهر…» و «مصاحبه». دختر ناگهان راست می‌نشیند: این شرح مصاحبه با خانمی است که او توسط پست به نفعش اظهار نظر کرده است. دختر از کیفش یک آدامس بیرون می‌آورد و در دهان می‌گذارد و می‌خواند. زیر عکس یک زن پنجاه‌ساله که دامن خیلی کوتاه پوشیده و دست چپش را دراز کرده است و انگار از میان انگشت‌هایش این عنوان‌ها بیرون ریخته است: «نه تنها در شئون فرهنگی، بلکه در همه چیز، من هم معتقدم، بله، باید انقلاب کرد.» دختر نمی‌تواند بخواند. ناگهان فکر کشنده‌ای به سرش‌زده است: آیا او هم در پنجاه سالگی همین‌طور می‌شود؟ نه این که انقلابی، نه، بلکه با این پاهای قناس، و مگر مجبور بوده است که دامن کوتاه بپوشد؟ آدامس را تف می‌کند و دزدانه نگاهی به پاهای خود می‌کند و می‌خواند: «دیروز پس از آن‌که مدتی در وسط اتوبوس ایستادم و به این‌طرف و آن‌طرف پرتاب شدم و هیچ یک از آقایان حاضر نشد جایش را به من واگذار کند با نظریه دوستم که مدت‌ها بود مخالفش بودم موافق شدم که ما همجنسان باید ارزش واقعی خود را به اثبات برسانیم.»
دختر آهی می‌کشد، مجله را می‌بندد و روی زانویش می‌گذارد و به عکس تمام رنگی روی جلد، که گویا دختر شایسته نیکاراگوئه است، خیره می‌شود و باز در رویا فرو می‌رود.
صاحب حمام دیگر مقاومت خود را از دست داده است: سرش را روی میز گذاشته و صدای خرخرش بلند شده است. تسبیح و بادبزنش، هر کدام به گوشه‌ای، افتاده‌اند.

دوش نمره 1
جوانی که یک ربع ساعت پیش آمده است و گرد سفید بر سر و رو دارد تازه لباس‌هایش را کنده و به میخ آویخته است. کیسه و صابون و شانه‌اش را برداشته است و می‌خواهد برود زیر دوش. (پیش از آن دو ساعت تمام در خیابان‌های خاکی و خراب شهر پرسه زده بود و به همه گفته بود: «کجا می‌شود دوش گرفت؟» و کسی جوابش نداده بود تا این‌که از عصبانیت و خستگی و گرما کلافه شده بود و از شهر بیرون آمده بود. مردی که چتر کهنه‌ای در دست داشت او را به حمام گلناز راهنمایی کرده بود و در جواب تشکر او گفته بود: «همین یکی را داریم».

دوش نمره 2
مرد قوی هیکلی با ریش مشکی و سر نیمه تراشیده و بدن ورزیده پرمو لخت مادرزاد قدم می‌زند. به تمام بدنش چیزی مالیده است که اسامی مختلفی دارد (مرد خیلی غلیظ و شدید گفته بود : «نوره بیاورید». و همین‌طور که زیر لب دعا می‌خواند (راستی از کجا معلوم است؟ شاید فحش می‌دهد و یا قدم‌هایش را می‌شمارد؟) گاهی سر موئی را می‌گیرد و اندکی می‌کشد تا ببیند وقت شستن رسیده است یا نه. بیچاره نمی‌داند که با این کارها داستان کوتاه آقای صادقی را کمی ناتورالیستی می‌کند.در سرسرا مرد کم‌کم عصبی شده است (ظاهراً باید بین «عصبی» و «عصبانی» فرقی باشد وگرنه همه مردم یا عصبی می‌شوند و یا عصبانی) به هر حال برای او فرق نمی‌کند، برمی‌خیزد و به انتهای سرسرا می‌رود، همان‌جا که در تاریکی محض فرو رفته است (آه! این کلمات را هم در داستان جزیره ماریبو خوانده بود). ناگهان چشم‌هایش از دهشت و حیرت بازتر می‌شود: مردی روی توده لنگ‌ها، چوب‌ها، کفش‌ها و دیگر چیزهای از کار افتاده نشسته است و قرآن می‌خواند. صدایش به قول هنرمندان نه بد است و نه خوب، یعنی در واقع از همان قماش است که «ای! می‌شود کاریش کرد». سر و وضع بدی ندارد و مرد تصمیم می‌گیرد (مرد همیشه در نظایر این حالات قضاوت نمی‌کند، بلکه تصمیم می‌گیرد) که گدا یا معلول نیست (این هم از گرفتاری‌های اوستدستور زبان دشمن شماره اول اوست. آخر «علیل» است یا «معلول» و یا هردو ؟).
سرانجام مرد جیب‌های خود را می‌کاود و یک سکه نقره با ترس و شرم گوشه‌ای می‌گذارد. مرد قرآن خوان از پشت عینک ذره بینی به نحو بی‌سابقهیا شاید غیرعادیبه او نگاه می‌کند و باز سرش را پائین می‌اندازد؛ ظاهرا قصه اصحاب‌کهف را می‌خوانده است یا اصحاب لوط را. مرد کمی مردد می‌ماند و بعد با لحن پوزش‌خواه می‌پرسد:
یکی بودند ؟
دست مرد قرآن خوان به نرمی و مهارت سکه را از حوزه دید بیرون می‌برد. خودش می‌پرسد:
یکی بودند؟ کی‌ها؟
مرد سرخ می‌شود و عرق می‌کند و می‌داند که این عرق دیگر از گرما نیست:
کهفی‌ها و لوطی‌ها…
مرد قرآن خوان خودش را به عقب، در تاریکی محض، می‌کشاند و چیز نامفهومی می‌گوید. مرد به سر جایش برمی‌گردد و تصمیم می‌گیرد که صاحب حمام دیگر شورش را درآورده است. نمی‌تواند بگوید خرخر او به گاومیش بیشتر شبیه است و یا به «آرزوپولوس»، اما می‌بیند که به طور کلی وضع عنیف و غم‌انگیزی پیدا کرده است.
خوب! بله، الهام ممکن است به سراغ همه‌کس بیاید و مرد کمی می‌اندیشد. اما نه، اخمش درهم می‌رود: نخست این‌که بیهوده خواسته است موجز فکر کند، چون خرخر به گاومیش شبیه نمی‌شود و شاید به خرخر او شبیه باشد که این هم محل بحث است (آه! خسته شدم دیگر، این مگس‌های لعنتی!) و دیگر این‌که «آرزوپولوس» هم گویا از محصولات جزیره ماریبو بود. مرد وا می‌ماند، نفس‌های بلندی می‌کشد و یکسره خود را به مگس‌ها و گرما می‌سپارد. دیگر کاملاً بی دفاع است.

دوش نمره 3
زن خوشگلی زیر دوش ایستاده است و به سرش صابون می‌زند.
اگر از پشت او را ببینند آیا این‌کار، همان‌طور که مفسران روزنامه‌ها می‌گویند، مستلزم باز کردن در نیست؟ شاید منظره بدیعی به چشم بیاید (بستگی به کسی دارد که در را باز می‌کند).
کفلش اندک لرزشی دارد و قطره‌های آب و حباب‌های صابون به نرمی بر سرتاسر بدنش می‌لغزند.

دوش نمره 4
مردی به شکم خوابیده است و به زور نفس می‌کشد و دلاک، می‌توان گفت که تقریباً با خیال راحت، رویش نشسته است و هر وقت که میلش کشید کیسه را در آب فرو می‌برد و به شدت به هر جای بدن او که دلش خواست می‌کوبد. بله، جز کوبیدن چیز دیگری نمی‌توان درباره کار او گفت…
در سرسرا دختر برمی‌خیزد. بوی عطرش ناگهان مثل نسیم می‌وزد. کمی با انگشت‌هایش بازی می‌کند، بعد سعی می‌کند که چین و چروک لباسش را مرتب کند. اما این‌همه با چشم‌های نیمه خمار و گوسفندوارش کمی ناجور است. می‌کوشد که صاحب حمام را بیدار کند:
گرام ندارید؟
صاحب حمام ناگهان بیدار شده است. آیا کسی آب سرد به روی او پاشیده است؟
گفتم گرام…
از حامد بپرس… خیلی خوب، نه، از حامد بپرسید.
شاگردتان؟ ولی او کجاست؟ پیدایش نیست.
صاحب حمام ظاهراً به یاد آورده است که چهار زن عقدی دارد. از آن گذشته عرق از نوک ریش زیبایش سرازیر است.
ریشتان خیلی زیباست، می‌دانستید؟
فعلگی می‌کند… بیرون شهر فعلگی می‌کند.
دختر به چیزی تکیه می‌دهد که اسامی مختلف دارد. صاحب حمام روی آن نوشته است: پیش‌خوان. دختر آن را یک نوع کی‌وسک می‌داند (طبق معمول فرهنگ نویسان: بر وزن بی‌علم) و پدرش که کارمند بانک است، (بانکی که تاکنون در این شهر به کسی جایزه نداده است) به این چیزها باجه می‌گوید. دختر آدامسش را تف می‌کند و سعی می‌کند که با حرکات دست به صاحب حمام حالی کند. حتی کمی راک اندرول می‌رقصد، نمی‌دانم، شاید کمی هم تویست می‌رقصد. این‌جا دیگر صاحب حمام به تمامی بیدار می‌شود. وحشت همه وجودش را فرا گرفته است.
گرام چیزی است شبیه رادیو. دادادا… دادادا…
صاحب حمام می‌نشیند. کمی قوت قلب پیدا کرده است. دست می‌برد و از زیر باجه شربت قند و تخم ریحانی را که زوجه دومش برایش درست می‌کند بر می‌دارد و می‌خورد. وقتی می‌خواهد بگذارد سرجایش می‌پرسد:
شما میل ندارید؟ گرام چیزی است شبیه رادیو؟
ندارید؟
آه بله… توی خانه… یعنی نه… چطور دیگر… چه بگویم؟ برق که می‌دانید نیست، ماشین‌ها هم که می‌دانید کار نمی‌کنند…
ترانزیستوری؟
می‌دانید که قوه نیست اهل همین‌جا هستید. دیگر؟… از آن آقا بپرسید بهتر نیست؟
دختر به امتداد انگشت او نگاه می‌کند: «همان مرد مشتری.» زیر لب می‌گوید : «پیف» و شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. بعد مثل این‌که می‌خواهد هیستری بگیرد:
بله، سینما هم که می‌دانم نیست، تآتر هم که می‌دانم نیست، شو… و حتی پارتی (به گریه می‌افتد).
صاحب حمام به زور یک جرعه از شربت خانگی به او می‌خوراند. دختر حالش جا می‌آید. صاحب حمام می‌پرسد:
چه گفتید؟ تآتر؟
دختر باز شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و روی زمین تف می‌کند و به طرف صندلی‌ها می‌رود و در رفتن می‌گوید:
همان… همان تماشاخانه، دیگر.
در گوش‌هایش را می‌گیرد که بار دیگر نشنود چه گفتید. قیافه بامزه‌ای پیدا می‌کند.

دوش نمره 5
تقریباً یک خانواده است، به استثنای رئیس آن. زنی جاافتاده، کلفَت، یک دختر بالغ، پسر شیرخوار، دو دخترک قد و نیم قد. دختر بزرگ با بی‌میلی و انگار که در رویا سر بچه‌ها را می‌شوید و آن‌ها جیغ می‌زنند. کلفت بچه شیرخوار را به کول گرفته و برایش آواز می‌خواند. ظاهراً آوازش کم از جیغ بچه نیست. زن به تدریج قیافه بخت‌النصر را به خود می‌گیرد (البته عکس‌های بخت النصر متعدد و متفاوت است، شاید در این‌جا اشاره‌ای باشد به تصویر او که در کتابی چاپ شده است در شهر لیدن از بلاد هولاند).چه می‌گفتم ؟ زن حنا بسته و گوشه‌ای درون یک طشت بزرگ چهارزانو زده است. گاهی با نوک انگشت گلوله‌های حنا را که روی صورتش به پائین می‌لغزند می‌گیرد. کمی فکر می‌کند و بعد آن‌ها را برمی‌گرداند سر جای اول‌شان. خب، کار بخت‌النصرها هم در همین حدودها بوده است… (لیدن از بلاد هولاند.)

دوش نمره 6
کامل مردی است (نمی‌توان گفت «مرد کاملی است ؟») که جلو آینه ریش می‌تراشد. بخار آب. و او چیزی نمی‌بیند. با دستش پاک می‌کند و باز می‌تراشد. تقریباً یک طرف صورتش را تمام کرده است. از زیر چانه‌اش خون می‌آید (کامل مرد، مرد کامل مرد، می‌اندیشد که آیا این یکی از دلایل مخالفان تراشیدن ریش نیست؟).

دوش نمره 7
پیرمردی است که شستشویش را تمام کرده است (اگر به کارهای او بتوان شستشو گفت) سر بینه نشسته است و لباس می‌پوشد. سیگارش از جائی نادیدنی دود می‌کند.
درست در همین لحظه (و اگر بخواهیم بیشتر تاکید کنیم باید از داستان‌های شب الهام بگیریم) آری، درست در همین لحظه جوان نمره اول رسیده است زیر دوش، شیر را باز می‌کند: یکی دو قطره. بیشتر باز می‌کند: سه چهار قطره. تا آخرش باز می‌کند: به اندازه یک کف دست آب روی سرش می‌ریزد.
مرد احساس سوزش می‌کند شتابان به طرف شیر می‌رود: یکی دو قطره… همین و همین!
زن خوشگل سرش را مشت می‌دهد (آن‌چنان که معمول زن‌ها است)، یک دفعه چشمش می‌سوزد، صورتش را زیر دوش می‌گیرد و ناگهان بیهوده به یاد پایتخت و آن خوشی‌ها… آن… شیر را باز می‌کند: فقط آن‌قدر آب هست که چشم‌هایش را از سوختن بازدارد.
دلاک که خستگی‌اش رفع شده است، ظاهراً صلاح در آن می‌بیند که برخیزد. می‌گوید: «بروید زیر دوش تا بعد صابون‌تان بزنم.» مرد بیچاره از تاب و توان افتاده است. در دل خدا را شکر می‌گوید که از تحمل این بار سنگین رهائی یافته است، و به بدن خود نگاه می‌کند: چرک‌ها به تنش مانده است. به سختی و آهستگی دستش را به طرف شیر می‌برد: افسوس!
حنا به سر زن جاافتاده خشکیده است. دیگر نمی‌توان او را به بخت‌النصر تشبیه کرد. اوه، اما چرا… نویسندگانی داریم که تاریخ و اساطیر را به هم می‌آمیزند ولی مگر می‌شود زن بدبخت را معطل نگاه داشت؟ دخترش می‌گوید: «مامان جان! دیگر بس نیست، بلند شوید، برای فشارخون و واریس و رماتیسم و بواسیرتان هم بد است» زن بلند می‌شود که بشوید. یکی از دختر بچه‌ها به قصد شیطنت هر دو شیر را تا ته باز می‌کند و دست‌های کوچکش را به هم می‌کوبد: فقط هوا است، فقط هواست که با صدای ناشنیده‌ای خارج می‌شود. بچه‌ها و کلفت از شادی به هوا می‌جهند. (آه ! این یکی هوای دیگری است.)
مرد کامل مرد، طاس را خالی می‌کند که آب تازه بریزد. با یک انگشت زیر چانه‌اش را به سختی می‌فشرد… دست خالی برمی‌گردد.
پیرمرد سیگارش را گم کرده است، هرچند که از جائی دود آن به هوا برمی‌خیزد. وقتی از کوشش‌هایش مایوس می‌شود، چمدانش را برمی‌دارد و در را می‌گشاید که برود بیرون.
موافقید؟ موافقید که این‌جا دیگر از داستان‌های روز الهام بگیریم؟ در همین لحظه، درست در همین لحظه، آری در همین لحظه، آری درست در همین لحظه… آه! خسته شدن کشنده‌تر از احساس ابتذال است.
همه آن‌ها که در نمره‌ها بودند به در می‌کوبند. دخترک به بالا می‌جهد. صاحب حمام فریاد می‌زند:
حامد ! حامد !
پیرمرد، که در را باز کرده بود و می‌خواست بیاید بیرون، نمی‌دانم شاید از روی غریزه یا ترس ناگهانی باز به درون بینه کشیده می‌شود.
صاحب حمام صدایش را بلندتر می‌کند. از انتهای سرسرا، از میان صندلی‌ها و مبل‌های نیمه شکسته و تاریکی… آه، اما نه… از اتاقی که روی آن نوشته‌اند «انبار» موجودی بیرون می‌آید. قدم‌هایش سنگین است. رنگ دختر می‌پرد. شاید اگر الفباء تغییر کرد این اشکالات برطرف شود. صاحب حمام می‌خندد و یک ردیف دندان‌های طلایش را نشان می‌دهد (این تازه کاری یا بی‌انصافی نویسنده است. نشان چه کسی می‌دهد؟ و تازه هر کس بخندد دندان‌هایش آشکار می‌شود). حامد انگار در انبار زغال بوده است. صاحب حمام توضیح می‌دهد:
نه… نه… او سفیدپوست است (و دست‌هایش را به هم می‌مالد. مثل این‌که نومید شده است، و دیگر نمی‌تواند کاری بکند)
دختر می‌کوشد که به مشتری مرد متوسل شود، اما او به همان حال و هیئت مانده است. حتی دیگر عرق هم نمی‌کند. دختر دست می‌زند: یخ!
بله… بله… شما که او را می‌شناختید. مادام موازل، قلبش مثل طوطی، خودش مثل…
حامد می‌گوید:
خیلی خوب، بس است، وقتی نمی‌توانی مجبور نیستی. یک چیزهایی توی این روزنامه‌ها می‌خوانی… و بعد؟ بعدش به هر کس رسیدی تحویل می‌دهی… وقتی نمی‌توانی مجبور نیستی…
صدای مشت‌های غضب آلود و پاهای پرشتاب که به درها می‌خورند… حامد می‌گوید:
خیلی خوب… آب هم نیست… (به روبه رویش، خیره نگاه می‌کند)
صاحب حمام دیوانه وار برمی خیزد و به طرف یک تلفن دراز که به دیوار نصب کرده اند می دود. دختر می گوید :
آه ! من خیلی احساساتی هستم، معلوم است دیگر. این همان حامد خودمان است ؟
حامد به او نگاه می کند، اما لبخند نمی‌زند. (ظاهراً در این‌گونه مواقع باید لبخند زد یا نزد، نمی‌دانیم. من و حامد). دختر به تندی رویش را برمی‌گرداند.
صاحب حمام دیوانه‌وار با تلفن ور می‌رود:
این هم فینیشت!
چی؟
چشم‌های دختر گرد شده است، یا دیگر به شکل اول خود نیست (آخر چشم‌های او بیضی بود.)
خیال می‌کنید فقط شما زبان خارجه‌ای یاد گرفته‌اید؟ هی‌گرام! گرام معلوم است دیگر یعنی چه: اخوی گرام. این هم یعنی تلفن بی‌تلفن. سیم‌های تلگراف را هم که شنیده‌اید بریده‌اند. (کسی چنین چیزی نشنیده است.)
حامد می‌گوید:
دزدیده‌اند. برای او…
برای کی؟
باز احمق نشو، آب یخ می‌خواهم برای سید که قرآن می‌خواند. خسته شده است.
آب انبارها؟
خراب… نه، نه، شما دیشب یادت رفت مرا صدا بزنی که پرشان کنم. تازه چه فایده‌ای داشت؟ بیست سی تا مشتری دیگر…
حامد لب‌های کلفت و موهای مجعدی دارد، اما چشم‌هایش مثل این‌که به هیچ‌جا نگاه نمی‌کند. به آرامی دستش را به لبه پیشخوان می‌گذارد و لبخند سردی می‌زند.
در سکوتی که ناگهان همه چیز را فرا گرفته است، یک پیرمرد نقلی کوچولو که سبیل سوسکی دارد و شلوار کوتاه پوشیده است و عینک ذره بینی گران‌قیمت به چشم زده است از نمره 7 بیرون می‌آید و با قدم‌های استوار و مطمئن به طرف در حمام پیش می‌رود. چمدانش در دست راست است و سیگارش در کنج لب. شاید بتوان در نگاه و رفتار و لب‌هایش طرح خنده‌ای را تشخیص داد. پولش را می‌دهد و مودبانه می‌پرسد:
فقط سیگارم… یک سیگار روشن بود که نمی‌دانم کجا گذاشته‌ام.
صاحب حمام، عصبانی و کسل و وحشت زده، به کنج لب او اشاره می‌کند و پیرمرد از سر پوزش خواهی اندکی خم می‌شود.
وقتی می‌رود صاحب حمام می‌گوید:
تقلیت از داستان‌‌های شب می‌کند.
دختر با حرارت جواب می‌دهد:
نه، نه، این جور چیزها مال داستان‌های روز است.
صاحب حمام سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:
اشتباه می‌کنید، برنامه‌های عصر… عصر یا اول شب…
صدای کوبیدن درها و ناسزاها و «ملعونِ آن مرد» همه را باز به دنیای واقعیت می‌آورد. جیغ زنگ‌دار و وحشت زده دختر همه این چیزها را گوئی به عقب می‌راند؛ شاید برای یک لحظه:
او مرده است! او مرده است!
مرد مشتری با سر و صدا از روی صندلی لهستانی به زمین می‌افتد. حامد با پای راستش او را دمرو می‌کند و با صدای دورگه می‌گوید:
درست می‌گوید دیگر، مرده است… آهای سید! سید! سوره الرحمن را بردار بیاور، بالاخره باید چیزی بخوانی.
بیرون از حمام گل ناز، پیرمرد که اکنون ترگل و ورگل شده است سعی می‌کند گرد و خاک به لباس‌هایش ننشیند. به مردی برمی‌خورد که چتر کهنه و پاره‌ای در دست دارد که نمی‌توان روی سر گرفت.
آقا!
با من بودید؟
این‌جا هتل خوب…
مگر غریبه‌اید؟
زیاد نه، کم هم نه.
بله می‌فهمم… نه، اصلاً هتل نداریم، هیچ رقمش را.
تاکسی…
اتوبوس…
بله، بله، درشکه.
حمال؟ نه، هیچ رقمش را. مگر چمدان‌تان خیلی سنگین است؟
ممکن است برای من باشد.
خیلی خوب، کمک‌تان می‌کنم. کجا تشریف می‌برید؟
یک جائی دیگر…
مردی که چتر داشت از ته دل خندید و به پشت پیرمرد زد و گفت:
فراوان داریم! این جور جاها فراوان داریم. فقط امیدوارم برای من سنگین نباشد… بارتان!
پیرمرد از زیر عینک به او نگاه کرد و احساس کرد که گرما کار خودش را شروع کرده است. ذهنش، ولو در هم و برهم، داشت به کار می‌افتاد. حس کرد که باید حرفی بزند:
آه، همین‌طور است که تفاهم به وجود می‌آید و دوستی و غیره… نیست؟
و ریز خندید. مرد چتردار کمی مردد ماند. آن‌گاه چمدان پیرمرد را روی زمین انداخت و به سرعت فرار کرد. از فراز تپه‌های خاکی و درون جوی‌های خشک و کنار زباله‌های قدیمی گذشت و به جایی رسید که دیوارهای فروریخته داشت. چند نفر در سایه دیوارها لمیده بودند و در واقع له‌له می‌زدند. یکی از آن‌ها را صدا زد، چیزی به او گفت و گویا پول بود، نمی‌دانم، یا چیز دیگری، در کف او گذاشت و وقتی او سلانه‌سلانه به راه افتاد فریاد زد:
تندتر! تندتر! پیرمرد منتظر است. هرجا رفت چمدانش را ببر. کار دیگر هم داشت بکن. سعی کن با او دوست بشوی…
بعد از آن، دیوارها را دور زد و به آلاچیقی رسید که در میان تپه‌ها از نظر پنهان بود. به درون رفت. چتر را به گوشه‌ای افکند و خودش را تقریباً روی زمین انداخت.
شهر نیمه تعطیل است؟
این را یکی از آن‌ها پرسیده بود که در سایه دیوار خراب دراز کشیده بودند و له‌له می‌زدند و لب‌هایشان جزغاله شده بود و چشم‌هایشان دیگر فروغی نداشت.
کسی جواب نداد. گویا یکی غرغر کرد: «همیشه»
خوب، حالا رفت اون تو چه کار بکند؟ چترش را درست بکند؟
کسی گفت: «بی مزه» و از آن سر دیوار دیگری آهسته و بی‌حال فریاد زد: «خفه شو!» فریادش به التماس بیشتر شبیه بود. مردی که موهایش سفید شده بود خودش را روی خاک‌ها کشاند و بریده بریده گفت:
گریه بکند دیگر… رفت توی آلا… چیقش… گریه بکند دیگر… چترش که درست شدنی نیست…
نویسننده: بهرام صادقی (Bahram Sadeghi)
برگرفته از کتاب: سنگر و قمقمه‌های خالی
نشر کتاب زمان
حروفچین: سامان رستمی

این طرف بیا، اره کش!

داشتم در کناره رودخانه «کوکا» بین «آنتیوکیا» و «سوپتران» کشت و زرعی به راه می‌انداختم. سیمون پرز را به عنوان مباشر استخدام کردم. سی سال داشت ولی بیست سال از عمرش را در نبردی دائمی و بیرحمانه با طبیعت سپری کرده بود، بی آن که از هیچ شکست مهلکی رنج برده باشد.
مشکل برایش وجود خارجی نداشت. هر وقت پیشنهاد کار دشواری می‌کردم که قبلاً انجام نداده بود با سرخوشی همیشگی‌اش جواب می‌داد «مطمئن باش از عهده‌اش بر می‌آیم.»
یک روز بعد از ظهر شنبه، بعد از آن که کسانی را که در دامداری کمک‌مان می‌کردند مرخص کردیم، به گپ زدن در ایوان مشغول شدیم و در موردکارهایی که قرار بود هفته بعد انجام بدهیم با هم مشورت کردیم. آن طور که حساب کرده بودم، احتیاج به 20 قطعه الوار داشتیم تا کار زه‌کشی را به جایی برسانیم، اما کسی را نداشتیم که بتواند چوب‌ها را اره کند. وقتی حرف‌هایم به این‌جا رسید، سیمون گفت، «بَه، می‌توانم یکی از این روزها ترتیب این کار را بدهم.»
پرسیدم «چی؟ مگر از اره کشی هم سردرمی‌آوری؟»
«خوب بله، تو این کار حسابی دست دارم حتی می‌توانم بگویم در این کار تخصص دارم. تازه بیشترین دستمزدم را به عنوان اره کش می‌گرفتم. از کجا یاد گرفتم؟ ماجرای مضحکی دارد که برایت تعریف می‌کنم.»
و همین داستان را که به گمانم واقعاً سرگرم کننده است، تعریف کرد.
در گیرو دار جنگ داخلی سال 1885 به خدمت اعزام شدم. مارا در کناره ساحل مستقر کردند. خیلی زود تصمیم گرفتم بزنم به چاک. سرخپوستی هم با من همراه شد. یک شب که نگهبان بودیم، بقیه را گول زدیم و در امتداد جویباری به راه افتادیم، بی آن که حتی به خود زحمت بدهیم که از ژنرال تشکر بکنیم.
روز بعد در پناه کوه‌ها بودیم و پنج یا شش کیلومتری با فرمانده عظیم الشأن سابقمان فاصله داشتیم. چهار روز بدون غذا در جنگل راه رفتیم. پاهایمان حسابی خراشیده شد چون که واقعاً از وسط یک منطقه وحشی و دست نخورده می‌گذشتیم. راستش مثل یک جفت گاو سرگردان سخت تقلا می‌کردیم تا راهی به سمت جلو باز بکنیم.
شنیده بودم که «کنت دونادال» نزدیک رودخانه «نوس» معدنی به راه انداخته است. قصد داشتم به آن سمت بروم. به همین دلیل کورمال کورمال از میان دره تنگ و باریکی که بنا به خبرهایی که شنیده بودم به همان رودخانه می‌رسید، گذشتیم. صبح روز هفتم، بالاخره من و سرخپوست از این دره کوچک در واقع به سوی روشنایی قدم گذاشتیم. وقتی که چشم‌مان به کارگری افتاد که آن طرف‌ها کار می‌کرد، از فرط خوشحالی داشتیم پر درمی‌آوردیم. چون بفهمی نفهمی چیزی نمانده بود از گرسنگی نفله بشویم. مطمئناً او چیزی برای خوردن به ما می‌داد.
فریاد زدم «هی، رفیق، این جا کجاست؟ معدن «نوس» خیلی از این جا دور است؟»
«نه، همین جاست. من هم متصدی پل هستم. منتها پل را برای هر کسی پایین نمی آورم، چون معدن هیچ احتیاجی به کارگر ندارد. فقط برای اره کشی و چوب بری کارگر استخدام می‌کنند.»
حتی لحظه‌ای تردید نکردم و گفتم«من هم همین را شنیده بودم و به همین دلیل این جا آمده ام. چوب بر هستم، قایقی بفرست تا بتوانم از رودخانه رد بشوم.»
به همراهم اشاره کرد و پرسید «این چطور؟»
سرخپوست هم با آن هیکل گنده‌اش درنگ نکرد و به سرعت جواب داد «از این کار چیزی سر در نمی‌آورم. کارگر ساده هستم.»
فرصت نداد تا او را آماده بکنم و بهش بفهمانم که مهم‌ترین چیز برای ما این است که بهر قیمتی شده مقداری غذا گیر بیاوریم ولو آن که روز بعد مثل سگ‌های ولگرد با تیپا بیرون‌مان بیندازند. حتی فرصت نداد توضیح بدهم که اگر همین طور به راهمان ادامه بدهیم، چون مناطق مسکونی این اطراف خیلی از هم پراکنده است، کارمان ساخته است و سقط می‌شویم. حتی اگر پایمان به شهری هم می‌رسید این خطر باقی بود که هنوز یک ماه نگذشته به عنوان سرباز فراری دستگیرمان بکنند. فایده‌ای نداشت؛ حتی فرصتی نداد که چشمکی بزنم. با این که کسی ازش چیزی نپرسیده بود با این همه حرفش را باز تکرار کرد.
کاری از دستم ساخته نبود. متصدی پل قایقی به این سمت رودخانه فرستاد و فریاد زد:
«اره کش، به این طرف بیا!»
سرخپوست بیچاره را ترک کردم و به آن سمت رفتم.
ده دقیقه بعد در حضور کنت بودم. بین ما این حرف ها ردوبدل شد:
«چقدر مزد می‌خواهی؟»
«این طرف ها چقدر می دهند؟»
«دوتا چوب بر درجه یک داشتم، اما دوهفته پیش یکی شان مرد. روزی هشت “رُیل” به آن‌ها می‌دادم.»
«خوب، جناب کنت، کمتر از 12 ریل مقدور نیست. در هر شرکتی که کار کرده‌ام همین قدر مزد گرفته ام. تازه هوای این جا خیلی افتضاح است، حتی خر هم تب می‌کند!»
«باشد، اگر تو اره کش حرفه‌ای هستی، عیبی ندارد. به علاوه ما خیلی بهت احتیاج داریم. به قول معروف در بیابان برهوت لنگه کفش کهنه هم غنیمت است. خوب، استخدام شدی و همان دستمزد را می‌گیری. حالا بهتر است خودت را به مسئول خوابگاه معرفی بکنی و چیزی برای خوردن گیر بیاوری. دوشنبه کارت را شروع خواهی کرد.»
شکر خدا! چیزی برای خوردن من داشتند. تازه روز شنبه بود و روز بعد هم غذای مجانی گیرم می‌آمد. دو روز غذای مجانی برای کسی که اگر به دیوار تکیه نمی‌داد به سختی می‌توانست حرف بزند! در واقع بخاطر دل ضعفه‌ای که از گرسنگی داشتم، عقب عقب راه می‌رفتم.
به آشپزخانه که رفتم حتی پوست موزها را هم بلعیدم. سگی که آن جا بود خیره به من نگاه می‌کرد. شاید داشت با خودش می‌گفت «مرده شوی این استاد کار را ببرد، اگر یک هفته این جا بماند من و گربه از گرسنگی سقط می‌شویم.»
ساعت هفت همان شب قدم زنان به خانه کنت که با زن و دو بچه‌اش در آن جا زندگی می‌کرد، نزدیک شدم.
یکی از کارگرها مقداری توتون بهم داد و از یکی دیگر یک گیتار قرض گرفتم. سخت مشغول دود کردن سیگار و خواندن یکی آوازهای مورد علاقه کوه نشینان شدم. طفلک زن کنت که بشدت از زندگی در آن جا حوصله‌اش سررفته بود با شنیدن آواز من به وجد آمد. ازم خواست که به ایوان خانه پیش آن‌ها بروم و خودش و بچه‌ها را سرگرم بکنم.
آرام با خودم گفتم «هی سیمون، بخت، به تو روی آورده، باید تا جایی که می‌توانی نظر این موجودات نازنین را به طرف خودت جلب بکنی، تا اگر ماجرای اره کردن چوب‌ها به جاهای باریک کشید، اتفاق ناگواری پیش نیاید.»
به همین خاطر همه آوازهایی را که بلد بودم برایشان خواندم. در واقع باید اعتراف بکنم گرچه چیزی درباره چوب بری و اره کشی نمی‌دانستم اما وقتی پای آوازخواندن به میان می‌آمد کمتر کسی به گرد پایم می‌رسید.
نتیجه این شد که خانم خانه حسابی سر کیف آمد و صبح روز بعد برای سرگرم کردن بچه‌ها دعوتم کرد. دلیلش این بود که دیگر به عقلش نمی‌رسید چطور روزهای یکشنبه، اسباب تفریح بچه‌ها را فراهم بکند. بعد هم کسی غذا و مقدار زیادی فندق و دسر بهم داد.
بچه‌ها سراسر روز بعد را با استاد اره‌کش معروفی چون من گذراندند. ما در رودخانه شنا کردیم، آلو از درخت‌ها چیدیم و خوردیم و از بهترین نوع شراب قرمز اروپایی چشیدیم.
دوشنبه رسید اما پسر بچه‌ها نمی‌گذاشتند که جناب اره کش خودش را برای کار معرفی کند، چون به آن‌ها قول داده بود که ببردشان به بیشه زار تا مرغ انجیر خوار شکار کنند. و کنت با خنده اجازه داده بود که چوب بر تازه کار 12 ریل خود را هر طور که دلش می‌خواهد در بیاورد.
بالاخره سه شنبه آمد. واقعاً باید کارم را شروع می‌کردم. به اره کش دیگری معرفی شدم تا دونفری بتوانیم نقشه کارمان را بریزیم. تصمیم گرفتم از همان اول خودم را دست بالا بگیرم.
کنت نزدیک ما ایستاده بود. طوری که بشنود گفتم «رفیق، دوست دارم همه چیز مرتب و منظم باشد. اول بگذار ببینم به چه چیزی بیش از بقیه احتیاج داریم –به تخته، به الوار یا به تیر؟»
«خوب، ما پنج هزار قطعه تخته از چوب درخت غار برای چاه می‌خواهیم، 300 قطعه الوار برای کارهای ساختمانی و حدود ده هزار تا تیر.»
داشتم پس می‌افتادم. تهیه این همه چیز دو سال وقت می‌خواست. روزی 12 ریل هم می‌دادند… تازه غذای خوبی می‌دادند و خوابگاه تروتمیزی هم در اختیار داشتم…مهمتر از همه خطر دستگیری هم در کار نبود، چون معدن ملک خصوصی به حساب می‌آمد و خارج از حوزه استحفاظی ارتش بود.
«خیلی خوب، باید نقشه‌ای برای این کار بریزیم. اول باید درخت‌های غاری را که در دامنه کوه در آمده است علامت گذاری بکنیم. درخت‌های خوب و قطور و صافی هستند که کلی تخته ازشان در می‌آید. به این ترتیب وقت هم تلف نمی‌کنیم.
بعد آن‌ها را می اندازیم و شروع به اره کردن می‌کنیم. بله، جناب، هر کاری باید طبق نقشه پیش برود. اگر به کارها نظم ندهیم همه چیز بد از آب در می‌آید.»
کنت، گفت «این درست همان روشی است که من هم می‌پسندم. می‌بینم حسابی اهل عملی. همینطور پیش برو و کارها را همان طور که باب طبعت هست سروصورت بده.»
به این ترتیب من طراح اصلی شدم. وردستم موجود ساده بیچاره‌ای بود که از همان ابتدا دستگیرش شد که باید تابع نظرات چوب بر تازه کار پرمدعا باشد. خیلی زود به طرف دامنه کوه راه افتادیم تا درخت‌ها را علامت گذاری بکنیم. همین که به منطقه انبوه‌تر جنگل رسیدیم گفتم «دو نفری با هم راه نیفتیم چون وقت‌مان هدر می‌رود. بهتر است تو به سمت بالا بروی و من هم درخت‌های پایین دره را علامت می‌گذارم. بعد می‌توانیم بعد از ظهر همین‌جا همدیگر را ببینیم. منتها مواظب باش درخت‌های کج و کوله را انتخاب نکنی.»
بعد در جستجوی رودخانه به پایین دره رفتم. سراسر روز را کنار رودخانه مشغول سیگار کشیدن و شستن لباس‌هایی شدم که از پادگان برداشته بودم.
بعد از ظهر در محل قرار رفیق چوب برم را دیدم. پرسیدم «خوب بگذار ببینم تو چند تا درخت را علامت گذاشتی؟»
«فقط 220 تا، البته همه‌شان درست و حسابی است.»
«راستش، عملاً وقت را تلف کردی، من 350 تا درخت درجه یک را علامت گذاشتم.»
مجبور بودم دست بالا را بگیرم.
همان شب زن کنت دنبالم فرستاد و خواست گیتارم را هم ببرم. ظاهراً ترتیب یک ضیافت را داده بودند. بچه‌ها سخت مشتاق بودند که داستان «سباستین ناقلا» را برایشان تعریف بکنم بعد هم داستان «رفیق آرمادیلو و عموخرگوشه» و دست آخر داستان «جان شجاع» را که خیلی هیجان انگیز بود. برنامه همان طور که می‌خواستند اجرا شد. داستان‌های خنده‌دار و چند تا آواز و شوخی‌های ملیح که همراه با ماهی قزل آلا که به عنوان شام صرف شد، حسابی سرگرم‌شان کرد. ضیافت به مناسبت آغاز ایام روزه داری بود. به همین دلیل شام مفصلی خوردیم و سیگارهای دورطلایی کشیدیم. به کارگر بیچاره کنت که سراسر روز را به کاری طاقت فرسا گذرانده بود و حالا برای تجدید قوا به نوشیدنی مقوی احتیاج داشت «برندی» تعارف کردند. حتی فرصتی دست داد تا بتوانم به خدمتکار خوش برورویی که برای استاد اره‌کش شکلات می‌آورد چشمک بزنم. طفلک او هم با شنیدن آواز من از خود بیخود شده بود و گفت «درست به صدای پرنده‌ای می‌ماند که از شدت عشق بی‌تاب شده و آواز شکوه آمیزش را در کوهستان سرداده…»
اما باور کن، آن شب کلی چوب اره کردم. آن قدر مهارت به خرج دادم که حتی خود کنت را ناکار کردم. همه این دلقک بازی‌ها با وحشتم از این که آخر و عاقبت کار چوب بری درست از آب در نیاید، آمیخته بود. به کنت گوشزد کردم که در آشپزخانه مقدار زیادی غذا حیف و میل می‌شود و در انبار هم بی‌نظمی‌هایی به چشم می‌خورد. حتی راه علاج زخم‌هایی را که بهش باورانده بودم کارگران دچارش هستند نشانش دادم. و حتی قول دادم از کوه، گیاهان طبی‌ای را جمع کنم که می‌توانست ناراحتی معده را درمان کند. (هنوز یادم هست که چه نام پر طمطراقی رویش گذاشتم: شفابخش زندگی!)
بله، کنت و تمام افراد خانواده‌اش شیفته سیمون استاد کار شدند. یک هفته‌ای را در کوهستان با وردستم گذراندم، یا اگر دقیق‌تر بگویم دور از او گذراندم. چون همیشه به جهتی خلاف آنچه خودم انتخاب می‌کردم می‌فرستادمش. اما باید اعتراف بکنم چون اصلاً نمی‌دانستم درخت غار چه جور چیزی است، ابتدا مجبور بودم دور بگردم و درخت‌هایی را که چوب‌بر واقعی علامت زده بود پیدا بکنم.
وقتی حدود هزار تا درخت را نشان کردیم، به کمک پنج نفر کارگر دیگر مشغول انداختن آن‌ها شدیم. این کار که من در آن سمت ناظر را داشتم بیشتر از دو هفته طول کشید.
هر شب به خانه کنت می‌رفتم و شکمی از عزا در می‌آوردم. روز های یکشنه‌ ناهاروشام را با آن‌ها صرف می‌کردم. چون پسر بچه‌ها و همینطور خدمتکار باید سرگرم می‌شدند.
همه کاره معدن شده بودم. توصیه‌هایم همیشه موثر می‌افتاد و هیچ کاری بدون مشورت با من سر نمی‌گرفت.
همه چیز خوب پیش می‌رفت تا آخرالامر روز موعود و هولناک اره کردن چوب‌ها سر رسید. باید سکویی برپا می‌شد. موقعی که سکو را می‌ساختیم مشکلات دست و پا گیری پیش آمد، چون وردستم می‌پرسید:
«ارتفاعش چقدر باشد؟»
«این طرف‌ها معمولاً چند متر است؟»
«سه متر.»
«خوب ما سه متر وبیست سانتی‌متر می‌گیریم. این ارتفاعی است که عموماً اره کش‌های ماهر انتخاب می‌کنند.» (حالا اگر قرار بود کارمان با سه متر هم راه بیفتد، معلوم نبود بیست سانتی متر اضافی دیگر چه صیغه‌ای است؟!)
حالا همه چیز آماده بود. قطعات اره نشده روی سکو بود و رفیقم علامت‌هایی روی آن‌ها زده بود (در عرض این مدت من تنها پشت سرهم دستور صادر می‌کردم) – خلاصه همه چیز روبراه بود و به مصداق آن آوازی که موقع مراسم عروسی می‌خوانند:
«شمع روشن بود و تور عروسی کنار محراب»
آن لحظه فرا رسید. یک روز صبح در حالی که اره‌های تیز و بلندی روی شانه هامان انداخته بودیم به طرف سکو پیش رفتیم. اولین باری بود که داشتم مستقیم به چهره یکی از آن چوب‌برها نگاه می‌کردم.
پای سکو، وردستم پرسید «بالا می‌ایستی یا پایین؟»
برای تصمیم گیری درباره چنین امر مهمی خم شدم و وانمود کردم که دارم پایم را می‌خارانم. به سرعت حواسم را جمع کردم، «اگر بالا بایستم احتمال دارد این رفیق با تیغه اره‌اش مرا به هوا بفرستد.» بنابراین وقتی قد راست کردم گفتم «پایین می‌ایستم، تو برو بالا.»
از سکو بالا رفت، تیغه را روی محل علامت گذاری قرار داد و… هر دو شروع به اره کشیدن کردیم.
خوب، آقا، عجیب‌ترین حادثه‌ای که ممکن بود اتفاق افتاد. یک عالم خاک اره رویم می‌ریخت و مرتب بی آن که بتوانم خودم را از این مهلکه خلاص کنم به این طرف و آن طرف می‌چرخیدم. خاک اره‌ها توی سوراخ دماغ و گوش‌ها و چشمانم می‌رفت؛ حتی از لابلای پیراهن روی بدنم هم می‌ریخت… یا مادر مقدس! مرا بگو که تا قبل از اره کشیدن فکر می‌کردم کار آسانی است.
وردستم داد زد «هی رفیق! تیغه که از روی خط اره نمی‌کند؟»
«چرا، مرده شویش را ببرد، مرد! مگر تو برای همین کار آن جا نیستی. یواش‌تر بکش و حسابی مواظب باش.»
طفلک رفیقم نمی‌توانست مانع کج اره کردن ما بشود. چطور می‌توانست جلوی این کار را بگیرد، حال آن که من داشتم مثل یک ماهی که به قلاب گیر کرده باشد ورجه و ورجه می‌کردم.
میان آن همه خاک اره‌هایی که به هوا بر می‌خاست داشتم سرفه می‌کردم، داد زدم «تو بیا پایین، من می‌روم بالا تا جهت اره را کنترل کنم.»
جایمان را عوض کردیم. من در لبه سکو ایستادم، دسته اره را گرفتم و فریاد کشیدم «حاضر، یک، … دو…»
قبل از آن که سه بگویم مردک تیغه را پایین کشیدو در نتیجه پایم سر خورد و یک راست افتادم روی سرش. هر دومان در هم غلتیدیم. دماغش ضربه دید و چندتا از دندان‌های من هم شکست. تازه پای یکی از چشم‌هایم هم پاک کبود شد.
تعجب چوب‌بر خیلی بیشتر از شدت ضربه‌ای بود که بهش وارد کرده بودم. چنان گیج شده بود که انگار سنگ آسمانی بر سرش فرود آمده، حیرت زده، پشت سرهم می‌پرسید «چرا استاد، چرا، استاد؟»
«عزیز دلم، جناب استاد کار، می‌خواهی حقیقت را بدانی؟ راستش اولین بار بود که من دسته اره‌ای را به دست می‌گرفتم و تو چنان آن را محکم پایین کشیدی! که این اتفاق افتاد» (اشاره‌ای به چشم کبودم کردم.)
«خوب، ببین من به چه روز افتادم.» (دماغ ضرب دیده‌اش را نشانم داد.)
بعد توضیحات اجتناب ناپذیری در مورد وضع و حال خودم دادم که راستش گوژپشت و ویکتور هوگو را در ذهن تداعی می‌کرد. همه ماجرا را برایش تعریف کردم و زمانی که جریان ایام سختی را که در کوهستان بعد از فرارم، گذرانده بودم برایش نقل کردم تقریباً به گریه افتاده بود. دست آخر با این جمله‌ها حرفم را پایان دادم.
«حتی یک کلمه درباره اتفاقی که افتاد حرفی نزن چون در غیر این صورت مرا از معدن اخراج می‌کنند. زبانت را نگهدار و اره‌کشی را بهم یاد بده. در عوض من هم قول می‌دهم سه ماه تمام هر روز 2ریل از 12ریلی که می‌گیرم بهت بدهم. حالا بیا این سیگار را بگیر و روشن کن (سیگاری بهش تعارف کردم) و بگو چه خاکی به سرم بریزم.»
پول همیشه چاره ساز است، تازه او هم از محبوبیت من در بین اعضا خانواده کارفرمای‌مان با خبر بود. به همین دلیل پیشنهادم را قبول کرد و آموزش اره کشی شروع شد: خوب وقتی بالای سکو هستی دسته را این طوری نگهدار و وقتی پایین هستی این طور. برای این که خاک اره اذیتت نکند یک دستمال جلوی دماغت ببند… بعد هم چند تا نکته بی‌اهمیت را گوشزد کرد که در عرض نیم ساعت همه را یاد گرفتم.
یک سال تمام به عنوان استاد اره‌کش در آن معدن کار کردم و روزی 12 ریل مزد گرفتم، در حالی که کارگران ساده فقط 4 ریل می‌گرفتند. خانه‌ای که الان در «سوپتران» دارم با پولی که از کار معدن در آورده بودم، خریدم. پانزده تا گاوی را هم که با علامت اره داغ کرده‌ام از همان پول خریدم… و پسر جوانم که در کارها بهم کمک می‌کند پسر خوانده «کنتس» و ثمره ازدواج من با خدمتکار آن ها است…
وقتی سیمون داستانش را تمام کرد پک محکمی به سیگار زد، نگاهی به سقف انداخت و اضافه کرد، «بیچاره سرخپوست که از گرسنگی تلف شد… فقط به خاطر آن که این قدر سرش نمی‌شد که بتواند یک اره کش از آب در بیاید!»
نویسنده: هیوس دل کورال
ترجمه: نسترن موسوی (کلمبیا)
حروف‌چین: سامان رستمی

مرگ در میزند

نمایش در اتاق خواب خانه‌ی دو طبقه نات اکرمن رخ می‌دهد که جایی در کیوگارد نز واقع است. کف اتاق کیپ تا کیپ با قالی فرش شده است . یک تخت‌خواب دو نفره ی بزرگ و یک میز توالت بزرگ. اتاق اسباب و اثاثه و پرده مفصل دارد، و روی دیوارها چند تابلوی نقاشی و یک دماسنج زشت آویزان است. به هنگام بالارفتن پرده، موسیقی ملایمی به گوش می‌رسد.
نات اکرمن، تولیدکننده‌ی لباس، پنجاه وهفت ساله، طاس وشکم گنده، روی تخت دراز کشیده و روزنامه‌ی دیلی‌نیوز فردا را دارد تمام می‌کند. لباس حمام به تن و دم پایی به پا دارد، و در پرتو چراغی که روی میز سفید کنار تخت است، مطالعه می‌کند.
زمان نزدیک نیمه شب است .
ناگهان صدایی می‌شنویم، و نات روی تخت به حال نشسته در می‌آید و به پنجره نگاه می‌کند.
نات : این دیگه چی یه؟
شبح تیره‌ی شنل پوشی ناشیانه می‌کوشد از پنجره بالا بیاید. این جناب مزاحم باشلق و لباس چسبان سیاهرنگی پوشیده است. باشلق سرش را پوشانده است، اما چهره‌ی میانسال و سفید سفیدش را می‌بینیم. به ظاهر چیزی است شبیه نات. با صدای بلند نفس نفس می‌زند و لبه‌ی پنجره می‌لغزد و داخل اتاق بر زمین می‌افتد.
مرگ : (چون کس دیگری نمی‌تواند باشد!) یا عیسی مسیح، کم مونده بود گردنم بشکنه.
نات : مات و مبهوت نگاه می‌کند . شما کی هستی؟
مرگ : مرگ.
نات : کی؟
مرگ :ببینم می‌شه بشینم؟ کم مونده بود گردنم بشکنه. مثل برگ دارم می‌لرزم .
نات : شما کی هستی؟
مرگ : عرض کردم که مرگ. ببینم، یه لیوان آب پیدا می‌شه؟
نات : مرگ؟ منظورت چی یه، مرگ؟
مرگ : تو چه ت ئه؟ مگه لباس سیاه و صورت سفیدم رو نمی‌بینی؟
نات : چرا.
مرگ : ببینم امشب شب جشن قدیسیچیزی یه؟
نات : نه .
مرگ : پس من مرگ ام دیگه. حالا می‌شه یه لیوان آبیا آب معدنی ئیچیزیبهم بدی؟
نات : این یه جور شوخی یه…؟
مرگ : شوخی چی یه؟ مگه پنجاه وهفت سالت نیست؟ مگه تو نات اکرمن نیستی؟ شماره‌ی 118، خیابون پاسیفیک؟ مگه این که گم کرده باشماحضارنامه رو کجا گذاشتم؟
جیب‌هایش را می‌گردد و سرانجام برگه‌ی آدرس داری در می آورد. ظاهراً آن را کنترل می‌کند.
نات : از من چی می‌خوایی؟
مرگ : چی می‌خوام؟ فکر می‌کنی چی می‌خوام؟
نات : حتماً شوخیت گرفته. من کاملاً سرحال و سالم‌ام.
مرگ : ( بی اعتنا ) آ – هان. (به دوروبر می‌نگرد.) جای خوشگلی یه. خودت درستش کردی؟
نات : یه دکوراتور داشتیم، اما خودمون هم باهاش کار کردیم.
مرگ : ( به عکسی روی دیوار نگاه می‌کند.) من از این بچه‌های چشم درشت خوشم می‌آد.
نات : من فعلاً نمی‌خوام برم .
مرگ : نمی‌خوایی بری؟ تو رو خدا شروع نکن که حالش رو ندارم. می‌بینی که، از صعود حالت تهوع بهم دست می‌ده.
نات : چه صعودی؟
مرگ : از ناودون اومدم بالا. می‌خواستم یه ورود نمایشی داشته باشم. دیدم پنجره‌ها بزرگ اند و تو هم بیداری داری مطالعه می‌کنی. گفتم به زحمتش می‌ارزه. بالا می‌رم و با یه کمی چیز وارد می‌شم.
(انگشت‌هایش را به اصطلاح می‌شکند و ترق تروق راه می اندازد.) همین موقع پاشنه‌ی پام گیر کرد به چند تا شاخه‌ی مو. ناودون شکست و آویزون شدم به یه بند. بعد شنلم شروع کرد به پاره شدن. می‌گم بیا بریم بابا. انگار از اون شب‌های سخته.
نات : تو ناودون من رو شکستی؟
مرگ : شکست. یعنی نشکست، یه خرده کج شد. تو چیزی نشنیدی؟ من خوردم زمین.
نات : داشتم چیز می‌خوندم.
مرگ : چی بوده شش دانگ رفته بودی تو بحرش. (روزنامه‌ای را که نات می‌خواند بر می‌دارد.) سرقت در مجلس عیاشی. می‌تونم این رو امانت بگیرم؟
نات : هنوز تمومش نکرده‌م.
مرگ : اِ – نمی‌دونم چه جوری بهت بگم. رفیق!
نات : چرا زنگ در خونه رو از پایین نزدی؟
مرگ : می‌گم که، می‌تونستم زنگ بزنم اما که چی؟ این جوری اقلاً یه خرده نمایشی‌تر شد. تو فاوست رو خونده‌ای؟
نات : چی رو؟
مرگ : تازه، اگه مهمون داشتی چی؟ تو این‌جا با یه مشت آدم مهم نشسته‌ای. اون وقت من که جناب مرگ باشمدرست بود زنگ می‌زدم و راست از در جلویی می‌اومدم بالا؟ عقلت کجا رفته؟
نات : گوش کن، آقاجان، الان دیگه خیلی دیره.
مرگ : آره. راست می‌گی، پس رفتیم؟
نات : کجا؟
مرگ : مرگ. همون. همون‌چیز. سرزمین سعادت ابدی. (به زانوی خودش می‌نگرد.) می‌دونی، بدجوری زخم شده. اولین کارمه، هیچ بعید نیست قانقاریا بگیریم.
نات : صبر کن ببینم. من فرجه می‌خوام، من آماده‌ی رفتن نیستم.
مرگ : متأسفم. کارش نمی‌تونم بکنم. دلم می‌خواد، اما وقتش همین الانه.
نات : چه طور ممکنه وقتش همین الان باشه؟ تازه با شرکت مدیست اورجینالز به توافق رسیدم.
مرگ : چند دلار بیش‌تر یا کم‌تر چه فرقی می‌کنه؟
نات : معلومه، نباید هم برای جناب‌عالی مهم باشه؟ حتماً بروبچه‌ها خرج ومخارج شما رو پرداخته ند.
مرگ : می‌خوایی راه بیفتی یا نه؟
نات : (خوب مرگ را برانداز می‌کند.) متأسفم، اما باور نمی‌کنم شما مرگ باشی.
مرگ : چرا؟ انتظار داشتی کی باشه راک هودسن؟
نات : نه، قضیه این نیست.
مرگ : می‌بخشید که ناامیدتون کردم.
نات : عصبانی نشو. چه می‌دونم … همیشه فکر می‌کردم تو … ا … قدت بلند‌تر باید باشه.
مرگ : من یک وپنجاه وهفتم. نسبت به وزنم مناسبه.
نات : تو یه کم شبیه منی.
مرگ : پس می‌خواستی شبیه کی باشم؟ من مرگ توام.
نات : یه کمی بهم وقت بده. یه روز دیگه .
مرگ : نمی‌تونم. توقع داری چی بگم؟
نات : فقط یه روز دیگه. بیست وچهار ساعت.
مرگ : این یه روز رو واسه چی می‌خوایی؟ رادیو گفت فردا بارون می‌آد.
نات : ببینم، نمی‌تونیم یه جوری باهم کنار بیاییم؟
مرگ : چه جوری مثلاً؟
نات : تو شطرنج بازی می‌کنی؟
مرگ : نه، نمی‌کنم .
نات : یک فیلمی دیدم که تو توش شطرنج بازی می‌کردی؟
مرگ : حتماً کس دیگه‌ای بوده، چون من شطرنج بازی نمی‌کنم. جین‌رامی شاید، اما شطرنج نه !
نات : جین‌رامی بازی می‌کنی؟
مرگ : من جین‌رامی بازی می‌کنم؟ مثل اینه که بپرسی پاریس یه شهره؟
نات : پس خوب بلدی، ها؟
مرگ : خیلی خوب .
نات : الان می‌گم چی کار می‌کنم…
مرگ : با من معامله بی‌معامله.
نات : من باهات رامی بازی می‌کنم . اگه تو بردی، فوری باهات می‌آم. اگه من بردم، یه کم بهم فرصت بده، خیلی کم فقط یه روز دیگه.
مرگ : کی وقت رامی بازی کردن داره؟
نات : ای بابا، تو که خوب بلدی.
مرگ : گرچه احساس می‌کنم یه دست بازی به جایی بر …
نات : پس یالله، آقایی کن. یه دست نیم ساعته می‌زنیم.
مرگ : راستش اجازه ندارم.
نات : ورق‌ها این جاند. قضیه رو این قدر گنده نکن.
مرگ : باشه. یه کم بازی می‌کنیم. بهم آرامش می‌ده.
نات : (ورق ها، دفتر یادداشت، و مداد می‌آورد.) از این کارت پشیمون نمی‌شی.
مرگ : با من مثل ویزیتورها حرف نزن. ورق‌ها رو بیار. یه آب معدنی فرسکا هم بهم بده، یه چیزی هم باهاش بیار بخوریم. ناسلامتی مهمون بهت وارد شده، چیپسی بیسکویت نمکی‌ای چیزی نداری؟
نات : چند تا تیکه کالباس دودی، تو دیس، طبقه‌ی پایین داریم .
مرگ : کالباس؟ ببینم، اگه رئیس جمهور اومده بود خونه‌ات چی؟ به اون هم کالباس دودی می‌دادی؟
نات : تو که رئیس جمهور نیستی.
مرگ : ورق بده بابا … نخواستیم..
(نات ورق می‌دهد و یک ورق «پنج » رو می‌کند.)
نات : می‌خوایی برای هر امتیاز یه سنت بدیم بازی جالب‌تر بشه، ها؟
مرگ : همین طوری ش برات جالب نیست؟
نات : سر پول که باشه، بهتر بازی می‌کنم.
مرگ : هر چی تو بگی، نیوت.
نات : نات. نات اکرمن. تو اسم من روی نمی‌دونی؟
مرگ : نیوت، ناتسردردی دارم که نگو.
نات : این پنج رو می‌خوایی؟
مرگ : نه.
نات : پس ورق بردار.
مرگ : (در حال برداشتن ورق، دست خودش را از نظر می گذارند.)
خدای من ، دست من که چیز به درد خور ندار د.
نات : چه جوریه؟
مرگ : چی چه جوریه؟
(حین گفت وگوهای بعدی. ورق بر می‌دارند و ورق می‌اندازند.)
نات : مرگ .
مرگ : می‌خواستی چه جوری باشه؟ دراز به دراز می‌افتی و تموم.
نات : چیزی هم بعدش هست؟
مرگ : ای ناقلا، «دو»ها رو نگه داشتی..
نات : دارم می پرسم : بعدش هم چیزی هست؟
مرگ : (بی خیال) خودت می‌بینی.
نات : اوه، پس چیزی هست که ببینم، بله؟
مرگ : خب، شاید نباید اون جوری بهت می‌گفتم، بنداز.
نات : جواب گرفتن از تو مثل یه معامله‌ی بزرگه.
مرگ : من دارم ورق بازی می‌کنم، مرد.
نات : خیلی خب. بازی کن، بازی کن .
مرگ : به علاوه، دارم پشت سرهم کارت بهت می‌دم.
نات : زیاد در بند رد کردن کارت ها نباش.
مرگ : نیستم . دارم ردیف‌شون می‌کنم. ببینم ورق برنده چی بود؟
نات : چهار، نکنه می‌خوایی بیایی پایین؟
مرگ : کی گفت می‌خوام بیام پایین؟ فقط پرسیدم ورق برنده چیه.
نات : من هم فقط پرسیدم بعد مرگ چیزی هست آدم دلش خوش باشه؟
مرگ : بازی کن .
نات : هیچ چی نمی‌تونی بهم بگی؟ ما کجا می‌ریم؟
مرگ : ما؟ راستش رو بخوایی، گلوله می‌شی می‌افتی اون وسط.
نات : وای، طاقتش رو ندارم! درد هم داره؟
مرگ : همه‌اش یه ثانیه طول نمی‌کشه.
نات : محشره. ( آه می‌کشد.) بهش احتیاج دارم. کسی که با مدیست اورجینالز قاطی می‌شه …
مرگ : چهارها در چه حال‌اند؟
نات : می‌خوایی بیایی پایین؟
مرگ : حالشون خوبه؟
نات : نه. دوتاش پیش منه.
مرگ : شوخی می‌کنی؟
نات : نه جان تو. می‌بازی.
مرگ : یا مسیح مقدس. من فکر کردم تو شیش‌ها رو جمع می‌کنی .
نات : نه. ورق بده. بیست ودو امتیاز. بنداز.
(مرگ ورق می دهد)
حالا حتماً باید بیفتم کف اتاق، هان؟ نمی‌شه روی کاناپه و ایستاده باشم؟
مرگ : نه. بازی کن .
نات : چرا نه؟
مرگ : برای این که می‌افتی کف اتاق! ولم کن. ناسلامتی باید تمرکز داشته باشم ها.
نات : من فقط می‌گم چرا کف اتاق؟ همین! چرا نمی‌شه همه‌ی اون ماجرا وقتی اتفاق بیفته که من کنار کاناپه و ایستاده باشم؟
مرگ : من سعی خودم رو می‌کنم. حالا می‌تونیم بازی کنیم؟
نات : من فقط همین رو می‌گم. تو من رو یاد موی لف کوویتس می‌ندازی. اونم کله شقه.
مرگ: من آقا رو یاد موی لف کوویتس می‌ندازم. مرد حسابی، من یکی از ترسناک‌ترین چهره‌هایی هستم که می‌توانی تصورش رو بکنی، اون‌وقت می‌گی تو رو یاد لف کوویتس می‌ندازم! چی کاره است این بابا، خز فروشه؟
نات : تو هم باید یه همچو خزفروشی می‌شدی. شیرین سالی هشتاد هزار دلار در می آره. حاشیه دوزه. کارخونه هم از خودشه. دو امتیاز.
مرگ : چی؟
نات : دو امتیاز . من تموم کردم . تو چی داری؟
مرگ : دست من رو نگو که خیلی خیطه.
نات : پر از پیک هم هست.
مرگ : از بس ور زدی تو .
(از نو ورق پخش می‌شود و ادامه می دهند.)
نات : منظورت چی بود گفتی اولین کارته؟
مرگ : چه منظوری می‌توانم داشته باشم؟
نات : یعنی می‌خوایی بگیکه قبلاً کسی نرفته؟
مرگ : معلومه که خیلی‌ها رفته‌ند. اما من نبردم شون.
نات : پس کی برده؟
مرگ : اون‌های دیگه.
نات : مگه اون‌های دیگه‌ای هم هستند؟
مرگ : معلومه . هر کی به شیوه‌ی خاص خودش می‌ره.
نات : این رو نمی‌دونستم.
مرگ : چرا تو باید بدونی؟ مگه تو کی هستی؟
نات : یعنی چی من کی هستم؟ یعنیمن هیچ چی نیستم؟
مرگ : هیچ چی که نه. تو تولیدکننده‌ی لباسی. بنابراین اسرار ابدی نمی‌دونستی چیه.
نات : چی داری می‌گی؟ من دلار در می‌آرم به چه خوشگلی. دو تا بچه فرستاده‌م کالج. یکی‌شون تو کار تبلیغاته، یکی‌شون ازدواج کرده. خونه دارم. ماشین کرایسلر دارم. زنم هر چی می‌تونسته بخواد داره. کلفت، پالتو پوست، سفر تفریحی. همین الان تو ایدن راکه. روزی پنجاه دلار خرج می‌کنه که نزدیک خواهرش باشه. من هم قراره هفته‌ی دیگه برم پیش‌اش. فکر کردی من کی‌امیه ولگرد خیابون؟
مرگ : خیلی خب. زیادی نازک نارنجی نباش.
نات : کی نازک نارنجیه؟
مرگ : خوشت می‌آد پشت سر هم بهم توهین بشه؟
نات : من بهت توهین کردم؟
مرگ : تو نگفتی ازم ناامید شده‌ای؟
نات : چی انتظار داری؟ انتظار داری واسه‌ات موشک هوا کنم؟
مرگ : منظورم این جور چیزها نبود. منظورم شخص خودم بود. این که زیادی کوتوله‌ام، اینم، اونم.
نات : من گفتم تو شبیه منی. انگار سیبی که از وسط نصف کرده باشند.
مرگ : خیلی خبورق بده ، ورق بده .
(به بازی ادامه می‌دهند تا صدای موسیقی بالا می‌گیرد و نور آن قدر کم می‌شود تا صحنه تاریک تاریک می‌شود.نور دوباره اندک اندک می‌آید. حالا مدت زمانی گذشته و بازی آن‌ها تمام شده است. نات امتیازشماری می کند.)
نات : شصت و هشت ….. پنجاه . خب، تو باختی.
مرگ : (ناراحت به دسته ی ورق ها نگاه می کند. ) گفتم نباید اون « نُه » رو می‌نداختم . لعنتی.
نات: بنابراین تا فردا .
مرگ : یعنی چی تا فردا؟
نات : یه روز مهلت رو من بردم دیگه. پس تنهام بگذار .
مرگ : تو جدی می‌گفتی؟
نات : قرار گذاشتیم دیگه.
مرگ : آره، اما …
نات : اما بی اما. من بیست وچهار ساعت بردم. برو فردا بیا.
مرگ : نمی‌دونستم راستی راستی داریم سر زمان بازی می‌کنیم.
نات : از تو فبیحه. باید حواست رو جمع می‌کردی.
مرگ : آخه این بیست و چهار ساعت رو من کجا برم؟
نات : چه فرق می‌کنه؟ اصل قضیه اینه که من یه روز برنده شدم.
مرگ : می‌خوایی چی کار کنمتو خیابون‌ها ویلون و سرگردون بشم؟
نات : یه اتاق تو هتل بگیر، بعدش برو سینما. می‌تونی یه شورولت کرایه کنی تو خیابون‌ها بچرخی. اما مواظب باش سر و کارت با پلیس فدرال نیفته.
مرگ :دوباره امتیازات رو بشمر…
نات : تموم شدبیست و هشت دلار هم بهم بدهکاری.
مرگ : چی؟
نات : بعله، بفرماایناهاشخودت ببین.
مرگ : (جیب هایش را می‌گردد.) چند تا تک دلاری بیش‌تر ندارمبه بیست و هشت دلار نمی‌رسه.
نات : چک هم قبول می‌کنم.
مرگ : از کدوم حساب؟
نات : من رو ببین با کی معامله کردم .
مرگ : برو شکایت کن. آخه مرد حسابی من کجا می‌تونم حساب داشته باشم؟
نات : خیلی خب، فعلاً هرچی داری بده، بقیه‌اش هم می‌گیم حلال.
مرگ : ببین، من این پول رو لازم دارم.
نات : آخه تو پول واسه چی لازم داری؟
مرگ : هیچ می‌فهمی چی می‌گی؟ مگه جناب عالی نباید بری اون ور؟
نات : خب، که چی؟
مرگ : که چیمی‌دونی چه قده راهه؟
نات : خب باشه؟
مرگ : بنزین چی؟ وسیله چی؟
نات : مگه با ماشین می‌ریم!
مرگ : بعداً می‌فهمی. (عصبی و تحریک شده. ) ببینمن فردا بر می‌گردم، و تو باید بهم فرصت بدی بدهیم رو صاف کنم. و گرنه حسابی تو دردسر می‌افتم.
نات : هرچی تو بخوایی سر دو برابر یا هیچ‌چی بازی می‌کنیم. می‌تونم یه‌هفته، بگو یه ماه دیگه رو هم ازت ببرم. اون جوری که تو بازی می‌کنی شایدم یه چند سال دیگه رو.
مرگ : بنده هم تو این مدت ویلون و سرگردون.
نات : فردا می‌بینمت.
مرگ : (نزدیک در) هتل خوب کجا پیدا می‌شه؟ من رو بگو از هتل حرف می‌زنم. با کدوم پول. می‌رم می‌شینم تو میدون بیک فورد. (روزنامه را بر می دارد.)
نات : بیرون. بیرون. اون روزنامه مال منه.
(روزنامه را پس می گیرد.)
مرگ : (در حال بیرون رفتن ) یکی بگه رسیدی، می‌گرفتی می‌بردیش . بی‌خودی سرت گرمِ رامی شد که چی؟
نات : (صدایش می‌کند) پایین می‌ری مواظب باش. روی یکی از پله‌ها قالی پوسیده است.
(درست در همین لحظه صدای سقوط هولناکی می‌شنویم. نات آهی می‌کشد، بعد می‌رود به طرف میز کنار تخت و گوشی تلفنی را بر می‌دارد و شماره می‌گیرد.
نات : الو، موی؟ منم. گوش کن. نمی‌دونم کسی با من شوخی‌اش گرفته بود یا چیز دیگه‌ای بود، به هر حال مرگ همین الان این جا بود. باهم یه خرده جین‌رامی بازی کردیم … نه، مرگ. خودِ خودش. شاید هم کسی که ادعا می‌کنه مرگه. موی اگه بدونی چه قدر دست و پا چلفتیه!
(پرده)
نویسنده: وودی آلن (Woody Allen)
مترجم: هوشنگ حسامی
‌رگرفته از کتاب : مرگ در می‌زند
انتشارات : تجربه

محکمه جنایی

تمام روزنامه‌ها در یک نکته متفق‌القول بودند: «تبهکاری که در برابر هیأت منصفه قرار گرفته،‌ فردی است که هر آدم نسبتاً پدرمادرداری باید سعی کند تنه‌اش به تنه او نخورد. زیرا این جانی عامل جنایت غیرقابل تصوری شده است.»
اکنون او با حالتی از رضا و تسلیم، خود را در اختیار سرنوشتی می‌گذاشت که می‌دانست انتظارش را می‌کشد. یقین داشت که دارش می‌زنند. به قربانی ناامیدی می‌مانست که می‌داند دارند به کشتارگاهش می‌برند و به همین جهت به سیم آخر زده بود و در جلسات دادگاه متلک‌های نخاله‌ بار این و آن می‌کرد. مثلاً به دادستان می‌گفت: «از ریخت و رویت پیداست که روزی از روزها خودت را به دار می‌زنند!»، یا خطاب به رییس دادگاه درمی‌آمد که: «طناب دارم را تقدیم می‌کنم حضورت تا ازش برای نگه‌داشتن شلوارت استفاده کنی!»
جمله اخیر ناراحت‌کننده‌ترین تأثیر ممکن را روی آقایان اعضای هیأت منصفه گذاشت و در عین حال باعث شد بحث داغی میان دادستان و وکیل‌مدافع درگیرد:
وکیل‌مدافع گفت: انعطاف قانون اجازه داده است که متهمان هرجور که دل‌شان بخواهد حرف‌شان را در محضر دادگاه عنوان کنند. و این که متهم حاضر، موکل بنده، به شلوار مقام محترم ریاست چسبیده مبیّن این حقیقت است که او مانند غریقی به هر خس و خاشاکی که دم دستش بیاید چنگ می‌اندازد. متهم درواقع می‌کوشد از طریق شوخ‌طبعی، حس هم‌دردی را در آقایان اعضای هیأت منصفه بیدار کند… ضمناً درمورد شلوار مقام ریاست باید عرض کنم که…
دادستان پابرهنه تو حرف وکیل دوید و با قاطعیت تمام اعلام کرد که: مطلقاً شایسته نیست شلوار مقام منیع ریاست به این مباحث کشیده شود.
و وکیل‌مدافع با ظرافت چشم‌گیری درآمد که: مخالفم! شلوار مقام ریاست نمی‌تواند «چیز ناشایستی» باشد، چون که در این صورت نه‌تنها صاحب محترم شلوار، بلکه کلّ دستگاه قضایی کشوراز زندان‌بان بازداشتگاه موقت گرفته تا جلاّدی که حکم مرگ را اجرا می‌کندبه فقدان «شایستگی» متصف می‌شود.
سخن که به این‌جا رسید وکیل ناچار شد موقتاً استدلالاتش را معوق بگذارد تا برای آقای رییس تفدانی بیاورند که بتواند توش تف کند. وقتی مقام ریاست تف کرد هیجان فوق‌العاده‌ای در تالار محکمه جنایی پدید آمد. چندتا خانم تماشاچی از حال رفتند، و حتی یکی از تماشاچیان،‌ بدون این‌که سوهنیت یا قصد و غرض قبلی در کارش باشد، دستش را کرد توی جیب نفرِ بغل دستیش، یک تخته شکلات ازش کشید بیرون و جلو چشم صاحب علّه با حالتی عصبی دندان در آن فرو برد.
اعلام تنفس شد،‌ اما متهم ترجیح داد از این فرصت استفاده کند و به دادستان اشاره زشتی بکند.
تنفس که پایان یافت،‌ بحث از سر گرفته شد. می‌بایست ثابت شود که عامل این جنایت پست با وحشیگری کم‌نظیر مرتکب عمل زشت خود شده است:
ـ از سه روز پیشش چیزی نخورده بود. تا امروز بتواند ادعا کند که از زور گرسنگی اقدام به سرقت آن گرده نان کرده… سیاهکاریش بیش از حدّی که بشود تصور کرد چندش‌آور و نفرت‌انگیز است: نان را که دزدیده، نانوای محترم زده با گلوله تپانچه زخمیش کرده. آن‌وقت دوتایی خرخره همدیگر را چسبیده‌اند و حالا فشار نده کی فشار بده!و دست آخر، این قاتل بی‌سروپا موقعی به خودش می‌آید که کاسب بدبخت خفه شده! وقتی می‌بیند کار به این‌جا رسیده فلنگ را می‌بندد، اما چند قدم بالاتر، بس‌که خون از زخمش رفته بوده دراز به دراز نقش زمین می‌شود، و ژاندارم‌ها که در تعقیبش بوده‌اند سرمی‌رسند و دست و پایش را می‌بندند… این ادعایی است ناوارد: مگر نه این‌که خودش ضمن بازجویی گفته است از خیلی پیش‌ها تو فکر خودکشی بوده؟خوب، پس برای چه نگذاشته است نانوا آن‌طور که باید به‌طرفش تیراندازی کند و عنداللّزوم بکشدش؟
مواجهه قاتل با زن نانوای مقتول هم صحنه بسیار جالب توجهی بود: زنک برای نشان‌دادن نهایت سنگدلی جانی با هق‌هق گریه گفت: خرخره‌اش را چنان فشار می‌داد که جفت چشم‌های شوهر بیگناهم از کاسه زده بود بیرون!
این حرف که از دهن زن ساده‌ای بیرون آمده بود تمام افراد حاضر در دادگاه را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد، به‌طوری‌که یکی از خبرنگاران بی‌درنگ عین عبارت را برای نشریه‌ای یادداشت کرد:«چشم‌های مقتول بی‌گناه از کاسه زده بوده بیرون!»و یکی از ستون‌ها گزارش قضایی او که مربوط به این محاکمه بود دارای چنین عنوانی شد.
متهم به راستی نمونه کامل یک جنایتکار بالفطره بود، به‌لسان فصیح گفت که: (نعوذبالله) به خدا اعتقاد ندارد، چون که در تمام مدت عمر مزاحمش بوده و تازه کوفت هم به‌اش نداده. پدربزرگش مفت و مسلّم از گرسنگی مرده که هیچ، حتی مادربزرگش هم از طرف یک سروان حشری ژاندارم مورد تجاوز قرار گرفته!
خلاصه، یکی‌یکی حرف‌هایش تأثیر ناگواری می‌گذاشت. دادستان اجازه خواست کیفرخواست دیگری علیه او تنظیم کند شامل اتهامات کفرگویی و بی‌دینی و توهین به ارتش، زیرا هرچه نباشد سروان‌های ژاندارمری جزو ابوابجمعی ارتش به‌حساب می‌آیند. و پس از این مقدمه گفت: بنده فکر می‌کنم که آن سروان ژاندارم کف دستش را بو نکرده بود، وگرنه، حتی اگر یک‌درهزار حدس می‌زد که ممکن است چنین نوه تخس بی‌پدرمادری پیدا کند، پدرش را هم می‌سوزاندند امکان نداشت به مادربزرگ این بی‌همه‌چیز تجاوز کند!
این منطق کوبنده هیجان اخلاقی شدیدی در حضار ایجاد کرد، به‌طوری‌که چندتا از زن‌های تماشاچی‌ های‌های به گریه افتادند. انگار واقعاً خود آن‌ها بودند که سروان ژاندارم به‌شان تجاوز کرده بود.
بر طبق محتویات صریح صورت‌مجلس، متهم در خلال این احوال با «ظاهری خرسند» لب‌خند می‌زد و کاملاً آشکار بود که دارد محضر مقدس دادگاه و حضار محترم را در دلش مسخره می‌کند.
در پاسخ به سؤال‌ها هم کلمات بسیاربسیار رکیکی به‌کار می‌برد. نظیر: «آی زرشک! منظورت این است که باید می‌گذاشتم آن ناکس با آن هردمبیلش مثل آبکش سوراخ‌سوراخم بکند؟» و یا: «من فقط خرخره‌اش را چسبیدم و یک خرده فشار دادم… خوب، اگر یکهو مثل تاپاله رو زمین پهن شده تقصیر من مادرمرده است؟»و قس‌علیهذا…
وکیل مدافع بارها کوشید با ادای توضیحات مختصر و مفید، و با استمداد از حس رأفت اعضای محترم هیأت محترم منصفه، نظر مساعد آن‌ها را نسبت به متهم جلب کند. اما درست مثل این بود که دارد با دیوار حرف می‌زند، زیرا خون جلو چشم یکی‌یکی اعضای هیأت منصفه را گرفته بود. آن‌ها همه‌شان دو چشم داشتند دوتا هم قرض کرده بودند رفته بودند تو بحر متهم، و حتی یک کلمه هم از حرف‌های او را که لحنش دم‌به‌دم جاهلی‌تر می‌شد نشنیده نمی‌گذاشتند. نگاه اعضای هیأت منصفه دیگر نگاه نبود، صاعقه‌ای بود که پنداری از آسمان بر آن تبهکار ناجنس پست‌فطرت نازل می‌شد.آخرش هم طاقت‌شان طاق شد و فریادزنان خطاب به‌اش درآمدند که: مگر تو راستی راستی تنت می‌خارد؟ از این که دارت بزنند خوش‌خوشانت می‌شود؟
و قاتل، به این سؤال حیله‌گرانه با آرامش خاطر جواب داد: والله،‌ شما موجوداتی که من می‌بینم، یقین دارم با این کار بیش‌تر از من کیفور می‌شوید!
پس از این حرف دادستان پاشد ایستاد و در میان سکوتی مرگبار اعلام کرد که می‌رود دست و رویی صفا بدهد، اما حقیقت این که حضرتش در مدت تنفس ماهی شور خورده بود و دست و رو شستن بهانه‌ای بود برای آن‌که این «پونس پیلات(1)» معاصر بتواند سری به بعض جاها بزند. دلیلش هم این که با ظاهری شاد و شنگول برگشت و رفتارش با متهم مثقالی هفصنّار تفاوت کرد، زیرا به خلاف قبل، دیگر هربار که چشمش به او می‌افتاد تو دستمالش تف نمی‌کرد.
***
شنیدن بیانات شهود هم جزییات اتهام را اثبات کرد. به وضوح تمام بر ساحت مقدس دادگاه آشکار شد که متهم، ‌حتی پیش از آن که دست به قتل نفس بزند هم روی اشخاص تأثیر بدی به‌جا می‌گذاشته است.
وقتی کاشف به عمل آمد که نطفه‌اش پیش از ازدواج رسمی والدینش بسته شده. و از آن بدتر این که عرق‌سگی هم زهرمار می‌کند، متهم حاضر در دادگاه نه گذاشت و نه برداشت، و صاف و پوست‌کنده درآمد که: خُب، مگر تعجب هم دارد! نمی‌توانم کنیاک بخورم!
این جواب چنان بی‌مورد بود که ریاست دادگاه دستور داد متهم را از تالار ببرند بیرون، اما با وساطت وکیل مدافع موافقت کرد که برش‌گردانند.
این سؤال و جواب به جاهای باریکی کشیده شد زیرا هنگامی که داشتند جانی را به دستور مقام ریاست از جلسه دادگاه می‌بردند بیرون، یک بار دیگر من‌باب توضیح قضیه داد زد: عجب بساطی است! نمی‌توانم کنیاک بخورم بابا، آخر، پولش را ندارم!
و این توضیح در جمع اعضای هیأت منصفه جنب‌وجوش شدیدی ایجاد کرد. به‌طوری که یکی از آن‌ها بی‌اختیار گفت: لعنتی! لعنتی! پس اگر پولش را داشت کنیاک هم زهرمار می‌کرد!
غریو تأیید از جماعت برخاست و یکی از آن میان فریاد زد: بدالکلی!
و یکی دیگر از اعضای هیأت عربده‌کشان تکرار کرد: اجازه می‌فرمایید؟… اجازه می‌فرمایید؟…
جنجال و هیاهو تالار را برداشت. چنان که وقتی سرانجام مأموران انتظامی متهم مخّل نظم را از تالار بیرون بردند رییس دادگاه با لحنی سرزنش‌بار بدون تعارف دادش درآمد که: چه‌خبرتان شده؟ خیال می‌کنید به تأتر آمده‌اید؟
پس از آن‌که متهم را دوباره به تالار دادگاه برگرداندند و جلسه رسمی شد، نخست گرده نانی را که دزدیده بود و بعد عکس نانوایی را که کشته بود به‌اش نشان دادند.
رییس دادگاه پرسید: این همان نان است؟
جنایتکار با لحنی قاطع جواب داد: بعله!
ـ قربانی جنایت‌تان، صاحب همین عکس است؟
ـ منظورتان همان کسی است که باش سرشاخ شدم، خفه شد؟ انگار از این بابا پیرپاتال‌تر بود.
این جواب گستاخانه تمام حاضران در محکمه را به‌خشم آورد و حتی بیرگ‌ترین کارمندان رسمی دادگاه را عمیقاً و سرتاپا تکان داد.
وقتی شهود دادستانی احضار شدند، ‌درواقع کلک متهم کنده شد.
یک بار وکیل‌مدافع خواست به موردی اعتراض کند، ‌اما مقام ریاست بی‌درنگ نوکش را چید و او را سرجایش نشاند و گفت: حکمت بالغه شاهدی که به جایگاه احضار می‌شود این نیست که اسباب خنده دیگران بشود.(2)
باری با شهادت شهود ثابت شد که قاتل شب‌ها نمی‌‌دانسته است کجا بخوابد. البته دادگاه پاپی علت این وضع نشد، اما کاشف به عمل آمد که او، حتی اگر سرپناهی هم نداشت دست‌کم می‌توانست برای کپه مرگ‌گذاشتن جای دیگری را سوای باغ کلیسا در نظر بگیرد.
یکی دیگر از شهود به‌سادگی توانست ثابت کند که قاتل هیچ‌وقت فکل نمی‌زده، یکی دیگر شهادت داد که آن رذل نابکار هرگز یک پیرهن حسابی به تن خودش ندیده، و سومی به قید سوگند از این موضوع پرده برداشت که قاتل تا این سن و سال نفهمیده که «صابون» یک چیز خوردنی است یا پوشیدنی!
مع‌ذلک خردکننده‌ترین ضربه‌ای که به متهم وارد شد شهادت بخشدار زادگاه او بود.
بخشدار گفت: این راهزن آدم‌کش هرگز نتوانست بفهمد جوراب یعنی چه، و ضمناً از همان دوران بچگی که من دیده بودمش دماغش را با سراستینش پاک می‌کرد و روی آگهی‌های مربوط به حرکت دسته‌ها از کلیسا شکل‌های بدبد می‌کشید. از همه این‌ها گذشته، به مدت بیست‌سال تمام جناب شهردار را خوک صدا می‌زد و تازه، بیست چوب هم به بخشدار بدهکار بود.
***
رأی هیأت منصفه:
یکی از اعضای هیأت منصفه گفت: آقایان! ما در این‌جا گرد آمده‌ایم تا در مورد سرنوشت متهم تصمیم بگیریم. تمام این شهر لعنتی را بگردید، چاشنی(3) مطبوعی که به دل‌تان بچسبد گیرتان نمی‌آید. متهم مورد نظر، ‌نه به درد دنیا می‌خورد نه به درد آخرت. توی رستوران «دورژاک» همین امروز یگ «گولاش»(4) با چاشنی سفارش دادم، که از بس مزخرف بود نتوانستم به‌اش لب بزنم. متهم از همان نخستین سال‌های زندگیش نشان داده که یک روده راست تو شکمش نیست. تازه از توی گولاشی که عرض کردم، یک مگس مرده هم درآوردم… آقایان! گاو داریم تا گاو. این جانی نابکار، زده یک کاسب شرافت‌مند پول‌دار را کشته؛ یعنی مردی را که در تمام مدت زندگی همه وجودش را وقف خیر و صلاح اهل محله‌اش کرده بود؛ کاسب شریفی که اگر گردنش را می‌زدی امکان نداشت از آن ادویه وحشتناکی که صاحب رستوران «دورژاک» تو چاشنی‌هاش می‌زند به دیّارالبشری بفروشد… این جانی پست مردی را کشته که اگر قصاب هم می‌بود آن‌قدر شرف داشت که گوشت مانده‌ایمثل گوشت وحشتناکی که امروز توی رستوران «دورژاک» به اسم «گولاش» به خورد ارادتنمد دادندبه هیچ تنابنده‌ای قالب کند… پس این جانی الدنگ باید به دار مجازات آویخته شود. او را باید چنان با یک تکه طناب دار بزنند که در آخرین تشنج‌های مرگ مثل فرفره دور خودش بچرخد… فکرش را بکنید: تازه سی و پنج چوب هم برای یک چنان خوراک بوگندویی از بنده پول گرفته‌اند. این دیگر افتضاحی است که تا حالا سابقه نداشته. در حقیقت، این بابایی که در برابر شما قرار گرفته تا درباره اعمال و رفتارش قضاوت کنید بدترین نمونه چنان جنایتکارانی است… آقایان! دور رستوران «دورژاک» را به‌کلی قلم بگیرید… بنده شخصاً همین حالا رأی خودم را اعلام می‌کنم: محکوم؟ بله!… اما شما آقایان چه رأیی می‌دهید؟
ـ بله.
ـ بله.
ـ بله.
ـ بله.
ـ بله.
رئیس دادگاه که نظر هیأت منصفه را خواند، ‌اعلام داشت:
ـ مجازات اعدام به‌وسیله دار.
و تکرار کرد:
ـ به‌نام نامی اعلیحضرت پادشاه، مجازات مرگ به‌وسیله دار!
و هنگامی که زنان حاضر در قسمت تماشاچی‌های دادگاه برای آقایان اعضای هیأت منصفه بوسه می‌فرستادند متهم صدایی از خودش در آورد که در اساطیر هم هیچ صحبتی از آن نشده است و با آداب معاشرت سطح بالای جامعه هم مطلقاً ارتباطی ندارد. فقط، ‌نگهبانی که محکوم را با خود به زندان برمی‌گرداند قیافه‌ای به خودش گرفت که لامحاله به قیافه آدم‌هایی که ترش کرده باشند شباهت داشت، والسلام.
—————————–
پانویس‌ها:
* در اصل: عامل یک جنایت.
1) حاکم رومی یهودیه بود و اصرار داشت که مسیح بی‌گناه است،‌ اما سران یهود قانع نشدند و خواهان اعدام مسیح بودند. پیلات که کوشش بیش‌تر را بی‌ثمر دید آب خواست و دست خود را در آن شست و بدین وسیله از اعدام مسیح تبری جست. مترجم.
2) اظهار نظر: در واقع تأیید شده است که شهود، وسیله‌ای برای خنداندن دیگرانند.نویسنده.
3) در اصل «پاپریکا»، لغت مجار به معنی نوعی ادویه است.
4) خوراکی است مجارستانی که با گوشت گاو تهیه می‌شود.

نویسنده: یاروسلاو هاشِک (Jaroslav Hashek)
ترجمه: آزاد قاسم‌صنعوی

درباره نویسنده:
یاروسلاو هاشِک (1923-1883) نویسنده چک با کتاب «سرباز ساده‌دل، شویک» که در سال مرگ نویسنده‌اش انتشار یافت در جهان شهره شد. این کتاب که سرشار از ظنز و مطایبه عامیانه است و در آن نظام میلیتاریستی اتریش هنگری به مؤثرترین نحوی به هجو کشیده شده بارها در قلمرو سینما و تأتر مورد بهره‌برداری قرار گرفته، و از آن جمله، برشت نیز از روی آن نمایش‌نامه‌ای تهیه کرده است.
از یاروسلاو هاشِک بیش از هزار قصه و مقاله در دست است که اغلب آن‌ها با امضایی غیر از نام واقعی او انتشار یافته و در سراسر آن‌ها همان طنز و هزل تلخ و شیرین خاص او آشکار است.
ق.ص.
حروف‌چین: علی طاهری

همسر قاضی

نیکولاس ویدال همیشه یادش بود که برای زنی سر خواهد باخت. روزی که به دنیا آمد چنین سرنوشتی را پیشگویی کردند. بعدها زن ترکی که در مغازه نبش خیابان برایش فال قهوه گرفت این پیشگویی را تایید کرد. با این حال کمترین تصوری نداشت که این زن کاسیلدا، همسر قاضی هیدالگو، خواهد بود. نخستین بار روز عروسی، همسر قاضی را دید. اما چون زن‌های سیه‌مو و سیه‌چرده را می‌پسندید، چندان از او خوشش نیامد. خرامیدن اثیری دختر در جامه عروسی، چشمان شگفت‌زده، و انگشتانی که پیدا بود در فن برانگیختن لذت مردان ناآزموده است، کم و بیش به نظرش زشت می‌نمود. او که پروای سرنوشتش را داشت، پیوسته در رابطه عاطفی با زنان محتاط بود و هرگاه به ارضای غریزه جنسی نیاز داشت، سنگ به دل می‌گذاشت و به کوتاه‌ترین برخورد بسنده می‌کرد. اما کاسیلدا چنان غیر واقعی و دوردست می‌نمود که همه احتیاط‌هایش را دور انداخت و لحظه سرنوشت‌ساز که فرارسید، آن پیشگویی را که بر تمام تصمیم‌هایش اثر می‌گذاشت از یاد برد. نیکولاس ویدال که با دو تن از افرادش بر پشت بام بانک قوز کرده بود، بانوی جوان اهل پایتخت را دید می‌زد. ده دوازده تن از خویشان پریده رنگ و ظریف عروس همراهش بودند که در تمام طول مراسم کلافه خود را باد می‌زدند و بعد هم یکراست رفتند و دیگر باز نگشتند. ویدال نیز مانند همه اهالی شهر عقیده داشت که عروس جوان در آن آب و هوا تاب نخواهد آورد و چند ماهی طول نخواهد کشید که پیرز‌ن‌ها بار دیگر، اما این‌بار برای تدفین، جامه بر تنش خواهند آراست. تازه اگر در برابر گرما و گرد و غبار که از هرسوراخ سنبه‌ای نفوذ می‌کرد تا در روح آدم جا خوش کند دوام می‌آورد، ناگزیر بود به خرده‌گیری‌های شوهری که عادات دوره مجردیش پابرجا بود تسلیم شود. سن قاضی هیدالگو دو برابر او بود، و آن قدر در بستر تنهایی خفته بود که هیچ راهی برای خشنود کردن زنی نمی‌شناخت. جدیت و سر سختی او که حتا به بهای زیر پاگذاردن عدالت، قانون را اجرا می‌کرد، سبب شده بود که در سراسر ایالت از او حساب ببرند. در انجام حرفه‌اش از کاربرد عقل سلیم خودداری می‌ورزید، در محکوم کردن دزدی مرغ نیز به اندازه قتل عمد سختگیر بود. جامعه رسمی سیاه به تن می‌کرد و به رغم گرد و غباری که در این شهر از یادرفته به همه جا نفوذ می‌کرد، چکمه‌هایش پیوسته از واکس برق می‌زد. مردی چون او هرگز شوهر خوبی نمی‌شد، با این‌همه نه تنها پیشگویی‌های ناموافق روز عروسی تحقق نیافت، بلکه کاسیلدا از عهده سه آبستنی پی‌درپی و سریع شاد و خندان برآمد. ظهر هر یکشنبه شنل اسپانیولی بر دوش، خونسرد و آرام با شوهرش به نماز جماعت می‌رفت، و همچون روز ورود پریده رنگ و باریک اندام بود، انگار که تابستان بی‌رحم ما ذره‌ای بر او اثر نگذاشته است. نمونه کاملی بود از ظرافت و خوش‌اندامی. بلندترین کلماتش احوالپرسی‌های گرم و نرم بود و نمایان‌ترین اطوارش سرجنباندن پر لطفش. چنان موجود اثیری و شفافی بود که دمی بی‌پرواییامکان داشت ناپدیدش کند. در برابر تغییرات اندکی که او کرده بود، تغییر رفتار قاضی برجسته‌تر می‌نمود، گرچه در ظاهر تغییر نکرد-هنوز جامه سیاه می‌پوشید و به کلاغ می‌مانست و مثل همیشه شق ورق و بی‌نزاکت بود- اما قضاوتش در دادگاه سراپا دگرگون شد. در برابر شگفتی همگان جوانی را که مغازه‌دار ترک چیزی دزدیده بود تبرئه کرد. استدلالش چنین بود که مغازه‌دار سال‌ها به او کم فروخته و بنابراین پولی که اینک دزدیده به جبران آن کم‌فروشی است. همچنین از مجازات زن زانیه‌ای خودداری ورزید و چنین دلیل آورد که چون شوهرش خود معشوقه‌ای دارد، از نظر اخلاقی نباید انتظار وفاداری داشته باشد. در شهر شایع شد که قاضی از آستانه در که به درون می‌رود از این‌رو به آن‌رو می‌شود: جامه‌های تیره‌اش را دور می‌افکند، با فرزندانش بازی و جست و خیز می‌کند و کاسیلدا را که بغل می‌کند غش‌غش می‌خندد. گرچه کسی نتوانست این شایعات را تایید کند، همسرش به سبب خوشرفتاری قاضی اعتباری یافت و براساس آن بر محبوبیتش افزود. هیچ‌یک از این شایعات ابدا توجه نیکولاس ویدال را جلب نمی‌کرد، زیرا مردی تحت پیگرد بود و اطمینان داشت روزی که او را با غل و زنجیر در پیشگاه قاضی حاضر کنند رحم و شفقتی در حقش اعمال نخواهد شد. به حرف‌هایی که درباره دونیا کاسیلدا می‌زدند اعتنایی نداشت و در موارد نادری که از دور می‌دیدش اثر نخستین‌بار که او را چون شبح بی‌جانی پنداشته بود پابرجا می‌شد.
ویدال سی سال پیش در اتاقی بی‌پنجره در تنها فاحشه‌ خانه شهر از زنی به نام خوآنای آواره و پدری گمنام زاده شد. دنیای به این گل وگشادی جایی برایش نداشت. مادرش این نکته را می‌دانست، بنابراین کوشید او را با ساقه‌های جعفری، کونه شمع، دوش خاکستر و دیگر وسایل خشن سقط جنین از رحمش بیرون بکشد، اما کودک سخت به زندگی چسبیده بود. سال‌ها بعد که خوآنا به پسر اسرارآمیز چشم دوخت، پی برد که اگر روش‌های بی بروبرگرد سقط جنین در مورد فرزندش کارگر نیفتاد، اما در عوض روحش را چون پولاد سخت کرد. به دنیا آمد، قابله او را به بالا گرفت و در پرتو چراغ نفتی وارسی کرد و دید که چهار پستان دارد.
قابله که به تجربه فراوانش می‌نازید، پیشگویی کرد: «موجود بیچاره! سرش را در راه زنی به باد می‌دهد!»
حرف‌های او چون بختکی روی پسرک افتاد. شاید عشق زنی از ادبار و فلاکت هستیش می‌کاست. مادرش برای جبران خطا در اقدام به سقط جنین، نام کوچک زیبا و نام خانوادگی پرهیبتی را به تصادف برایش برگزید. اما نام رفیع نیکولاس ویدال نیز در برابر سرنوشت رقم‌زده‌اش تکیه‌گاه استواری نبود. پیش از آنکه به سن بلوغ برسد صورتش پر از زخم چاقوی نزاع‌ها بود، بنابراین برای آدم‌های نجیب جای شگفتی نبود که سرانجام کارش به راهزنی کشید. در بیست سالگی رهبر دسته‌ای دست از جان شسته شد. خوگرفتن به خشونت عضلاتش را سفت کرد. از بیم افتادن در دام زنی محکوم به انزوا شده و همین به چهره‌اش حالت غم‌باری داده بود. هرکس که در شهر او را می‌دید از چشم‌های نمناکش پی می‌برد که هرگز سقوط نخواهد کرد و پسر خوآنای آواره است. هرگاه پس از جنایتی در منطقه، که شور و شیون به‌پا می‌شد و پلیس همراه سگ رد پایش را دنبال می‌کرد، پس از زیر پا گذاشتن تپه‌ها معمولا دست خالی باز می‌گشت. اگر راستش را بخواهید بهتر می‌دیدند اوضاع به همین منوال بگذرد، زیرا از عهده جنگیدن با او بر نمی‌آمدند. دار و دسته‌اش چنان شهرت هراسان کننده‌ای به دست آورده بودند که دهات و املاک آن دور و برها باج می‌دادند تا به آنان حمله نکند. این پول از سر افرادش نیز زیادی بود، اما نیکلاس ویدال آنان را مدام بر پشت اسب نگاه می‌داشت و به گردبادی از مرگ و نابودی می‌کشاند تا اصول جنگاوری از یادشان نرود. کسی شهامت دسترسی به آنان را نداشت. قاضی هیدالگو بارها از دولت خواسته بود برای تقویت پلیس نیروی نظامی بفرستد، اما پس از چند بار تهاجم بیهوده، سربازها به پادگان و دسته نیکلولاس ویدال به کارهای خود بازگشته بودند. تنها یک‌بار نزدیک بود ویدال به چنگ عدالت بیفتد، اما سختدلی او نجاتش داد.
قاضی هیدالگو که از ریشخند شدن قانون به تنگ آمده بود، تصمیم گرفت وسواس خود را از یاد ببرد و برسر راه قانون‌شکن دام بگذارد. می‌دانست که برای دفاع از عدالت به بی‌عدالتی دست می‌یازد، اما میان دو شر آن را که کم ضررتر بود برگزید. تنها طعمه‌ای که داشت خوآنای آواره بود، زیرا تنها کسی که ویدال در دنیا داشت همان بود. ناگزیر شد برای این کار او را از فاحشه‌خانه بیرون بکشد. خوآنا که دیگر جذابیتش را از دست داده بود و مشتری سراغش را نمی‌گرفت در آنجا اتاق‌ها و مستراح‌ها را تمیز می‌کرد. قاضی او را در قفس مخصوص جا داد که در وسط میدان ارتش برپا شده بود و تنها ظرفی آب برای رفع تشنگی در آن گذاشت.
قاضی هیدالگو گفت: «آب که تمام شود، شروع می‌کند به هوار کشیدن، بعد پسرش دوان دوان می‌آید، و من هم با سربازها در گوشه‌ای کمین می‌کنم.»
خبر این شکنجه که از زمان بردگی بی‌سابقه بود، اندکی پیش از تمام شدن واپسین قطره‌های آب آشامیدنی مادر به گوش نیکولاس ویدال رسید. ویدال خاموش و بی‌اینکه ذره‌ای عاطفه در صورت خالی از احساس گرگ‌وارش پدیدار شود یا دمی از تیز کردن تیغه خنجرش روی تسمه‌ای چرمی دست بردارد، زیر نگاه افرادش به خبر گوش داد. گرچه سال‌ها از مادرش بی‌خبر بود و خاطره خوشی نیز از دوران کودکی نداشت، اما پای آبرو در میان بود. هیچ مردی چنین اهانتی را نمی‌پذیرد. افراد دسته‌اش پیشنهاد می‌کردند که اسب و تفنگ بردارند و به کمینگاه هجوم ببرند، و اگرلازم باشد بر سر آن جان ببازند. اما سر دسته هیچ شتابی در این کار نداشت. هر چه زمان می‌گذ‌شت، تنش در اردوگاه اوج می‌گرفت. مردان بی‌شکیب و خوی کرده به یکدیگر می‌نگریستند و جرات حرف‌زدن نداشتند. آنان خشمگین به قبضه تپانچه و یال اسب‌ها دست می‌کشیدند، یا خود را با حلقه زدن کمندها سرگرم می‌کردند. شب فرا رسید. در اردوگاه تنها نیکولاس ویدال به خواب رفته بود. سپیده‌دم اختلاف نظر بروز کرد. برخی از افراد گفتند که او بزدل‌تر از آن است که گمان می‌بردند، و دسته‌ای دیگر عقیده داشتند که رهبرشان سرگرم کشیدن نقشه‌ای طرفه و پرنیرنگ است تا مادرش را برهاند. تنها چیزی که هیچ‌گاه به ذهنشان نمی‌رسید این بود که شهامتش ته کشیده باشد، چون پیوسته نشان داده بود که بیش از حد لازم صرفش می‌کند. ظهر که شد، دیگر تاب نیاوردند و رفتند تا از او بپرسند که نقشه‌اش چیست.
ویدال گفت: «نمی‌خواهم چون ابلهی به دامش بیفتم.»
«پس مادرت چه می‌شود؟»
نیکولاس ویدال به سردیپاسخ داد: «خواهیم دید کی بیشتر تخم دارد، من یا قاضی.»
روز سوم که رسید، فریاد خوآنای آواره برای آب قطع شد. چشم‌های خیره و لب‌های بادکرده در کف قفس در خود مچاله شد و هرگاه به هوش می‌آمد به نرمی ناله می‌کرد و باقی وقت‌ها خواب می‌دید که در دوزخ است. چهار سرباز مسلح نگهبانی می‌دادند تا کسی برایش آب نیاورد. ناله‌هایش در تمام شهر می‌پیچید، از کرکره‌های بسته به درون می‌رفت و باد آن را از شکاف درها با خود می‌برد. آنگاه به نبش کوچه‌ها و خیابان‌ها که سگ‌های نگران در آنجا بودند می‌رسید و از زوزه‌های آنان در هنگام زادن توله‌ها بر می‌گذشت، چنان که هر کس ناله‌ها را می‌شنید پریشان می‌شد. قاضی نمی‌توانست جلو سیل مدام جمعیت را که به میدان می‌ریختند تا با پیرزن همدردی کنند بگیرد، و قدرت نداشت از اعتصاب فاحشگان برای همدردی با پیرزن، آن هم درست در آغاز دو هفته تعطیل معدنچیان، جلوگیری کند. آن شنبه خیابان‌ها پر از کارگران آرزومند بود که از خالی کردن بار ذخیره خود نومید بودند و در شهر چیزی جز وصف منظره قفس و آن ناله‌های جان‌شکار دهان به دهان نمی‌گشت و از کرانه رود به ساحل دریا نمی‌رسید. کشیش در راس دسته‌ای از خانم‌های کاتولیک قرار گرفت تا از قاضی هیدالگو رحم و شفقت مسیحی را طلب کنند و بخواهند پیرزن بینوای بیگناه را از چنین مرگ دردباری معاف کند، اما مرد قانون درش را کلون کرد و از گوش دادن به حرف‌هایش طفره رفت. در این موقع بود که تصمیم گرفتند دست به دامن دونیا کاسیلدا شوند.
همسر قاضی در اتاق نشیمن تاریک روشن آنها را پذیرفت. مثل همیشه شرمگین سر به زیر انداخت و به درخواست‌هایشان گوش داد. شوهرش سه روز به خانه نیامده و در اداره، در به روی خود بسته بود و انتظار می‌کشید تا نیکولاس ویدال به دامش بیفتد. بی‌آنکه از پنجره سرک بکشد از چگونگی ماجرا خبردار بود، چون ناله‌های کشدار و دردبار خوآنا حتا به اتاق‌های وسیع خانه او نیز راه گشوده بود. دونیا کاسیلدا منتظر شد تا مهمان‌ها رفتند، سپس بهترین لباس کودکانش را به آنان پوشاند و نوار سیاهی دوربازوی هر یک به نشانه عزا بست و همراهشان به سوی میدان روانه شد. سبد خوراکی و یک بطری آب تازه برای خوآنای آواره برداشت. نگهبان‌ها از کنج میدان که او را دیدند، به منظورش پی بردند. اما دستور اکید داشتند و با تفنگ سد راهش شدند. هنگامی که پافشاری کرد، در حضور جمعیت بازویش را گرفتند. کودکانش بنای گریه و زاری گذاشتند.
قاضی هیدالگو در دفتر نشسته بودو میدان را زیر نظر داشت. در شهر تنها کسی بود که موم در گوش نکرده بود. زیرا حواسش جمع کمینگاه بود و به خود فشار می‌آورد تا سم‌ضربه‌های اسب و علامت شروع عملیات را بشنود. سه شب و سه روز تمام در برابر ناله‌های خوآنا و ناسزاهای مردم شهر که جلو دادگاه گرد آمده بودند مقاومت کرد، اما شور و شیون فرزندانش را که شنید دانست که طاقتش طاق شده است. با ریش سه روزه و چشم‌های خون گرفته از شدت مراقبت و سنگینی هزارساله بر دوش، شکست خورده از دفترش بیرون آمد. از خیابان گذشت، به میدان پیچید و با همسرش رودررو شد. اندوهناک به یکدیگر زل زدند. طی هفت سال زناشویی، همسرش نخستین بار با او مخالفت می‌کرد، آن هم مخالفتی علنی و در حضور همه مردم شهر. برای آنکه سبد خوراکی و بطری آب از دست کاسیلدا به در آید، قاضی هیدالگو به دست خود در قفس را گشود و زندانی را آزاد کرد.
این خبر که به گوش نیکولاس ویدال رسید، قهقهه زد: «نگفتم قاضی تخمش را ندارد؟»
اما فردای آن روز خنده‌اش بدل به اخم شد. چون خبر آوردند که خوآنای آواره در همان فاحشه خانه‌ای که کار می‌کرد خود را از چلچراغی به‌دار آویخته، زیرا از این موضوع که پسرش او را در قفسی در میدان ارتش به حال خود رها کرده تا بگندد شرمسار بوده است.
ویدال گفت: «اجل آن قاضی رسیده.»
نقشه کشید که قا ضی را به شگفت آورد، مرگ هولناکی نصیبش کند و سپس او را در همان قفس کذایی بگذارد تا همگان شاهدش باشند. مغازه‌دار ترک به او خبر داد که خانواده هیدالگو همان شب راهی تفریحگاه کنار دریا شده‌اند تا طعم تلخ شکست را از یاد ببرند.
قاضی که برای استراحت در مهمان‌خانه‌ای کنار راه ایستاد، پی برد که تعقیبش می‌کنند. تا رسیدن گروه گشتی ارتش بی‌دفاع بود، اما چند ساعت وقت داشت و اتومبیلش از اسب‌های راهزنان تندتر می‌رفت. دستور داد زن و فرزندش سوار اتومبیل شوند، پا روی پدال گاز گذاشت و در جاده سرعت گرفت. قاعدتا باید می‌رسید و وقت اضافی نیز می‌داشت، اما مقدر بود که نیکولاس ویدال آن روز بارانی با زنی روبرو شود که او را به سوی فنا می‌برد.
قلب قاضی هیدالگو که براثر چند شب بی‌خوابی، خصومت مردم شهر، ضربه‌ای که به غرورش وارد شده بود و فشاری که در این مسابقه برای نجات خانواده‌اش تحمل می‌کرد دیگر تاب نیاورد و با تکان شدیدی از جا کنده شد و چون اناری ترکید. اتومبیل از جاده بیرون رفت و چند معلق زد و در گودالی از حرکت بازماند. چند دقیقه طول کشید تا دونیا کاسیلدا بفهمد چه شد. سن زیاد شوهرش غالبا او را به فکر وا می‌داشت که اگر بیوه شود چه کند، با اینحال هرگز در خیالش نمی‌گنجید که قاضی او را به دست دشمنانش رها کند. وقت اندکی برای ارزیابی موقعیتش تلف کرد و دانست که باید هرچه زودتر دست به کار شود و فرزندانش را به جای امنی برساند. به دور و برش که خیره شد، چیزی نمانده بود که زیر گریه بزند. در جلگه پهن‌پشت که آفتاب سوزان برشته‌اش کرده بود هیچ نشانی از حیات دیده نمی‌شد، تنها خرسنگ‌های سترون زیر آسمانی بیکرانه با نور خیره‌ کننده بیرنگ و بی‌جان دیده می‌شد. در نگاه بعدی سایه سیاه گذرگاه یا غاری در سراشیبی دوردست پدیدار شد، از این‌رو دو کودک در بغل و کودک سوم آویخته به دامنش به آن سو دوید.
فرزندانش را یک‌یک بر فراز خرسنگ برد. غاری طبیعی نظیر ده‌ها غار ناحیه آنجا بود. به درونش نگریست تا اطمینان یابد که کنام جانوران درنده نیست، سپس فرزندانش را در انتهای غار نشاند و بی‌آنکه بریزد برای وداع بوسیدنشان.
«تا چند ساعت دیگر سربازها برای بردنتان می‌آیند. تا آن وقت به‌هیچ عنوان از غار بیرن نروید، حتا اگر صدای جیغ مرا هم شنیدید. فهمیدید؟»
مادر به کودکان ترسان که به یکدیگر چسبیده بودن، واپسین نگاه را انداخت و سپس به زحمت از خرسنگ به زیر آمد. به اتومبیل رسید، چشم‌های شوهرش را بست و موهایش را مرتب کرد و به انتظار نشست. هیچ نمی‌دانست چند تن از افراد نیکولاس ویدال همراهش می‌آیند، اما دعا می‌کرد هر چه بیشتر باشند تا بتواند به بهای تن در دادن به آنان هر چه بیشتر معطلشان کند. نیروی خود را گرد آورد و فکر کرد که اگر بتواند کار را تا حد امکان کش بدهد، مرگش چقدر طول خواهد کشید. عزم جزم کرد که خواستنی و شهوت‌انگیز باشد، تا بیشتر سرگرمشان کند و به این ترتیب برای فرزندانش مجال زنده‌ماندن فراهم آورد.
لازم نبود زیاد چشم به راه بماند به زودی گرد و غباری در افق دید و سم‌ضربه‌های اسبی را شنید. دندان‌ها را چفت کرد. سپس در کمال شگفتی دید که تک سواری می‌آید. سوار با تفنگ آماده تیراندازی در چند متری او ایستاد. از زخم صورتش پیدا بود که نیکولاس ویدال است که دست تنها به تعقیب قاضی هیدالگو آمده، زیرا این تسویه حسابی خصوصی بین دو مرد بود. همسر قاضی پی برد که باید به چیزی بدتر از مرگ تدریجی تن در دهد.
نگاه زودگذری به شوهرش کافی بود که ویدال را قانع کند که قاضی از چنگ او جسته و به دامن آرامبخش خواب مرگ پناه برده است. اما همسرش، حضور لرزانی در نور خیره کننده دشت، آنجا بود. از اسب به زیر جست و با گام‌های بلند به سوی او شتافت. زن خود را پس نکشید، نگاه خیره‌اش را ندزدید، و ویدال برای نخستین بار در زندگی با شگفتی پی برد که موجود دیگری بی‌ترس بااو رو‌در‌رو می‌شود. چند ثانیه که به اندازه ابدیت طول کشید آن دو یکدیگر را محک زدند و کوشیدند به نیرو و قدرت مقاومت همدیگر پی ببرند.
نرم‌نرمک به ذهن هر دو رسید که دشمنی هولناکشان به پایان رسیده است. ویدال تفنگ را پایین آورد و زن لبخند زد.
کاسیلدا از هر لحظه ساعت‌های بعد سود جست. به تمام ترفندهای ازلی برای فریفتن این مرد دست یازید. هر دو می‌دانستند که زندگیشان در خطر است و همین بعد تازه و ترسناکی به برخوردشان می‌داد. نیکولاس ویدال از کودکی از عشق گریخته بود و هیچ چیز از یگانگی، لطافت، خنده نهانی، طغیان احساس‌ها، نمی‌دانست. هر دم که می‌گذشت سربازها و طناب دار نزدیک‌ترمی‌شد، اما ویدال این را به ازای آن موهبت خوش‌یمن می‌پذیرفت. کاسیلدا زن باوقار و کمرویی بود که به پیرمرد عبوسی شوهر کرده بود. در آن عصر به یادماندنی حتا دمی غافل نبود که هدفش اتلاف وقت برای نجات کودکان است، با این حال گه‌گاه با تحسین امکانات ذاتی خود، احساسی شبیه سپاسگزاری از ویدال داشت. به همین دلیل بود که با شنیدن صدای سربازان از دور دست، از او تمنا کرد که به سوی تپه‌ها بگریزد. اما نیکولاس ویدال به جای گوش کردن به حرف‌هایش برای آخرین بار خود را به عشق سپرد. و به این ترتیب به آن پیشگویی که از آغاز سرنوشتش را بر پیشانی او مهر زده بود جامه تحقق پوشاند.
نویسنده: ایزابل آلنده (Isabel Allende)
ترجمه: مهدی غبرایی
برگرفته از: «کتاب داستان»
حروف‌چین: علی چنگیزی

سوآپی روی نیمکتش در پارک میدان مدیسون با ناراحتی تکانی خورد. وقتی شب‌ها صدای غازهای مهاجر به گوش می‌رسید و وقتی زنانی که پالتو پوست نداشتند، نسبت به شوهرانشان مهربان می‌شدند و وقتی سوآپی روی نیمکتش در پارک با ناراحتی تکان می‌خورد، می‌شد فهمید که زمستان دارد از راه می‌رسد.
یک برگ خشک روی لباس سوآپی افتاد. این علامت رسیدن زمستان بود. زمستان با ساکنین دائمی میدان پارک مدیسون مهربان بود و منصفانه ورودش را اعلام می‌کرد. سر چهارراه، او مقوایش را به دست باد شمال -پادوی همه خانه به دوشهای خیابانگرد- سپرد تا اهل محل خود را آماده رسیدن سرما سازند.
سوآپی به این واقعیت پی برده بود که زمان آن رسیده که با خود شورای یک نفره‌ای تشکیل دهد و راه‌های مقابله با سرما را بررسی کند. برای همین با ناراحتی روی نیمکتش جابه‌جا شد.
آرزوهای زمستانی سوآپی خیلی بلندپروازانه نبودند. در میان آنها نه اثری از گشت و گذار در دریای مدیترانه دیده می‌شد نه از آسمانهای رویایی جنوب و نه از گردش در خلیج. سه ماه زندگی در زندان جزیره آن چیزی بود که او آرزو داشت. غذا، تختخواب، هم‌صحبت تضمین شده برای سه ماه، در امان از شر بادهای سرد و کت‌آبی‌ها (پاسبان‌ها) به نظر سوآپی بهترین چیز بود.
سال‌ها بود که زندان مهمان‌نواز «بلک ول» منزل زمستانی او بود. درست همان‌طور که همشهری‌های خوشبخت‌تر او هرسال زمستان برای نقاط گرمسیری مثل پالم‌بیچ یا ریویرا بلیت می‌خریدند، سوآپی هم ترتیب کوچ سالانه خود را به جزیره می‌داد و حالا موقع آن رسیده بود. سه برگ روزنامه‌ای که دیشب بروی خود کشیده بود، نتوانسته بودند او را که کنار فواره‌های میدان قدیمی خوابیده بود، از سرما حفظ کنند. بنابراین، جزیره به نظر سوآپی لازم و به موقع تشخیص داده شد. او شرایطی را که برای استفاده از صدقات و کمک‌های مؤسسات خیریه وضع شده بود، تحقیر می‌کرد. به نظر او قانون مهربان‌تر بود تا نوعدوستان. چرخه بی‌پایانی از مؤسسات وابسته به شهرداری یا خیریه وجود داشت. که او باید به آنها مراجعه می‌کرد تا غذا و مسکن لازم را برای یک زندگی ساده و اولیه دریافت کند. اما روح مغرور سوآپی زیر بار صدقه نمی‌رفت. قیمت دریافت هرگونه اعانه و صدقه را نه با سکه که با تحقیر خود باید می‌پرداخت. همان‌طور که سزار، بروتوس1 خود را داشت، هرجای خوابی هم که مؤسسه خیریه می‌داد باید در عوض آن حمام می‌گرفت، و هرقدر قرص نان اهدایی با دخالت و فضولی در زندگی شخصی و خصوصی او همراه بود.
به همین جهت مهمان قانون بودن را با این که او را مجبور می‌کرد تابع نظم و مقررات باشد، چون این یکی در زندگی خصوصی افراد فضولی و دخالت نمی‌کرد.
با این عقیده که به نحوی خود را به جزیره رساند، تصمیم گرفت فوراً فکر خود را عملی سازد. راه‌های راحت بسیار زیادی برای انجام این کار وجود داشت. بین این راه‌ها، از همه دلپذیرتر، غذاخوردنی شاهانه در یکی از رستوران‌های لوکس شهر بود، چون به دنبال آن پس از اعلام عدم توانایی پرداخت پول غذا، بی‌سر و صدا تحویل پلیس داده می‌شد. رئیس مهربان دادگاه باقی کارها را انجام می‌داد.
سوآپی به دکمه‌های جلیقه‌اش اطمینان داشت و می‌دانست که شکل و شمایل درستی دارد. ریشش را اصلاح و کراوات گره‌دارش را که در روز شکرگزاری یک خانم مبلغ مهربان به او داده بود، زده بود. اگر او می‌توانست بدون اینکه به او مشکوک شوند خود را به یکی از میزها برساند، کار تمام بود. آن قسمت از تنه او که از پشت میز پیدا بود، شکی در پیشخدمت‌ها برنمی‌انگیخت. سوآپی فکر کرد یک اردک بریان تقریباً همان چیزی است که او می‌خواهد، با یک فنجان قهوه و یک سیگار. یک دلار برای سیگار کافی است. در مجموع آن قدر نخواهد شد که مدیر رستوران را به انتقام وادارد. از طرف دیگر او هم آنقدر غذا خورده بود که هم شکمی از عزا درآورد و هم راه سفر به پناهگاه زمستانی را هموار کند. اما همین که پایش را در رستوران گذاشت و سرپیشخدمت رستوران چشمش به شلوار مندرس و کفشهای کهنه او افتاد دستهایی قوی و آماده، در سکوت اما شتابان او را به پیاده‌رو راهنمایی کرد و با این عمل، اجل دندان گرد مرغابی بیچاره را دفع کردند.
سوآپی از خیابان برادوی خارج شد. به نظر می‌رسید که راه او به جزیره‌ای که برایش دندان تیز کرده است، با خوشگذرانی هموار نمی‌شد و باید به راههای دیگری فکر کند.
نبش خیابان ششم، چراغها نورافشانی می‌کردند تا کالاهای ویترین مغازه‌ای را دلفریب نمایش دهند. سوآپی یک قلوه‌سنگ صاف برداشت و آن را درست به وسط شیشه پرتاب کرد. چند نفر در حالی که پاسبانی جلو آنها بود، دوان دوان خود را به آنجا رساندند. سوآپی دست در جیب، خیره دکمه برنجی یونیفورم پاسبان بود و پوزخند می‌زد.
پاسبان با هیجان پرسید: «کی این کار را کرد؟»
سوآپی کنایه‌آمیز ولی دوستانه، درست مثل کسی که برای دیگری آرزوی موفقیت می‌کند، گفت: «یعنی نفهمیدی که من این کار را کردم؟»
عقل پاسبان از پذیرفتن حرف سوآپی، حتی به عنوان یک سرنخ سرباز می‌زد. کسانی که شیشه را می‌شکنند، نمی‌مانند تا با مأموران قانون مذاکره کنند، بلکه فرار می‌کنند. در همین حال چشم پاسبان به مردی افتاد که کمی پایین‌تر برای آن که به تاکسی برسد، می‌دوید. او هم در حالی که باتومش را به دست گرفته بود، دنبال مرد دوید. سوآپی با قلبی لبریز از خشم و بیزاری به راه افتاد. باز هم موفق نشده بود.
در آن سوی خیابان رستورانی بود که پر زرق و برق نبود و مخصوص آدمهای پراشتها اما کم‌پول بود. ظرف‌هایش بزرگ و ضخیم بود و سوپش آبکی و رقیق. فضایش خودمانی و سرویسش کم بود. سوآپی بدون زحمت و کشمکش موفق شد کفش‌های زهوار در رفته و شلوار آبروبر خود را داخل رستوران کند. پشت میزی نشست و گوشت ران گاو، نان شیرینی، پیراشکی و کیک خورد و بعد این واقعیت را که هیچ پولی، حتی پول خرد ندارد، به پیشخدمت اعتراف کرد.
سوآپی گفت: «حالا سر و صدا راه بینداز و پاسبان خبر کن و یک آقای محترم را این قدر معطل نکن.»
پیشخدمت با چشمهایی که مثل آلبالو قرمز بودند، به او نگاه کرد و آرام گفت: «پلیس فایده‌ای ندارد.» و صدا زد: «هی، کال.»
دو پیشخدمت بی‌انصاف او را طوری روی سنگفرش سفت و سخت خیابان پرتاب کردند که او درست روی گوش چپش دراز به دراز خوابید. مثل خط‌کش تاشویی که باز شود، ذره ذره از روی زمین بلند شد و گرد و خاک لباسش را تکاند. حالا دیگر بازداشت شدن به نظرش یک رویا می‌آمد. فاصله او با جزیره خیلی دور به نظر می‌رسید. پاسبانی که در مقابل یک داروخانه، کمی پایین‌تر از رستوران ایستاده بود، در حالی که می‌خندید، به طرف پایین خیابان راه افتاد.
تا سوآپی دوباره جرأت لازم را پیدا کند، پاسبان پنج ساختمان را پشت سر گذاشته بود. سوآپی شروع کرد به دویدن و جایی از دویدن بازایستاد که شبها نورانی‌ترین خیابانهاست و در آن می‌توان عشق و اپرا را یافت. زنان با پالتوی پوست و مردان با بارانی، با نشاط و سرحال، در هوای سرد زمستانی در رفت و آمد بودند. یکباره سوآپی را وحشت این که طلسمی او را از بازداشت شدن توسط پلیس مانع می‌شود، فراگرفت. بیش از پیش در هراس فرورفت و به همین دلیل وقتی که به پاسبان دیگری رسید که با خیال راحت در مقابل یک سالن تأتر پرزرق و برق لم داده بود، شروع به انجام حرکاتی غیرعادی کرد. سوآپی شروع کرد توی پیاده‌رو، با صدای زمختش مثل آدمهای مست بریده بریده حرف زدن و سر و صدا راه انداختن. رقصید، جیغ کشید، سر و صدا کرد و نظم عمومی را به هم زد.
پاسبان در حالی که باتومش را می‌چرخاند، پشتش را به سوآپی کرد و به یکی از همشهریها گفت: «این هم یکی دیگر از فارغ‌التحصیلان دانشگاه ییل که جشن گرفته. همه‌شان پرسر و صدایند، اما آزارشان به کسی نمی‌رسد. به ما دستور داده‌اند آنها را به حال خود رها کنیم.»
سوآپی ناراحت و پریشان، خوشگذرانی بی‌حاصل خود را متوقف کرد. پس یعنی هیچ پاسبانی او را دستگیر نخواهد کرد؟ جزیره در نظرش مثل آرکادیای2 دست‌نیافتنی جلوه می‌کرد. برای مقابله با باد سردی که می‌وزید، دکمه‌های کت نازکش را بست.
در یک سیگارفروشی، مرد خوشپوشی را دید که زیر نور چراغها مشغول روشن کردن سیگار است. چتر ابریشمی‌اش را کنار در ورودی گذاشته بود. سوآپی داخل فروشگاه شد. چتر را برداشت و قدم‌زنان با آن بیرون آمد. مرد خوش‌پوش با عجله دنبال او دوید و با عصبانیت گفت: «این چتر مال من است.»
سوآپی در حالی که توهین را هم به دزدی می‌افزود، با تمسخر گفت: «اگر راست می‌گویی، چرا یک پاسبان صدا نمی‌زنی؟ من چترت را برداشته‌ام. چتر تو را! چرا یک پاسبان صدا نمی‌زنی؟ یک پاسبان آنجا ایستاده.»
صاحب چتر قدم‌هایش را آهسته کرد. سوآپی هم همین کار را کرد. او در حالی که احساس می‌کرد شانس دوباره به سراغش آمده دست به این عمل زد. پاسبان با کنجکاوی به آن دو نگاه می‌کرد.
صاحب چتر گفت: «خب، راستش، از این اشتباهات گاهی پیش می‌آید… من… خب، اگر این چتر مال شماست، امیدوارم که مرا ببخشید… من آن را امروز صبح از توی یک رستوران برداشتم… اگر شما فکر می‌کنید که این چتر مال شماست، خب… امیدوارم که…»
سوآپی با شرارت پاسخ داد: «معلوم است که مال من است.»
صاحب قبلی چتر عقب‌نشینی کرد. پاسبان شتابان برای کمک به خانمی که لباس اپرا بر تن داشت، رفت و هنگام گذشتن از عرض خیابان نزدیک بود با تراموایی که می‌گذشت تصادف کند.
سوآپی به سمت خیابانی که آن را برای تعمیرات کنده بودند، راه افتاد و با خشم چتر را به داخل یکی از چاله‌های خیابان پرتاب کرد و شروع کرد به غرغر و ناسزاگویی به پاسبانهاکه انگار او را فرشته‌ای می‌دانستند که هیچ کار ناپسندی انجام نمی‌دهد.
سوآپی در آنجا کمتر اثری از هیاهو و سروصدا دید. پس رو به پایین، یعنی به طرف خیابان مدیسون سرازیر شد. به طرف خانه‌اش. چون کسی که خانه دارد می‌تواند به زندگی‌اش ادامه دهد، حتی اگر این خانه نیمکت یک پارک باشد.
سوآپی در گوشه‌ای خلوت و غریب توقف کرد که یک کلیسای قدیمی در آنجا وجود داشت، پرت و غیرمعمول با سقفی شیروانی. نوری ملایم از پنجره‌ای با شیشه‌های بنفش به بیرون می‌تابید. جایی که بی‌شک نوازنده ارگی با اطمینان از مهارت خود مشغول نواختن بود، چرا که از پنجره آهنگی خوش و شیرین به گوش سوآپی می‌رسید، آهنگی که او را به نرده‌های فلزی اطراف ساختمان میخکوب کرد.
ماه روشن و تابان دیده می‌شد. تعداد اتومبیلها و عابرین کم بودند. گنجشک‌ها بر لبه بام خواب‌آلوده می‌خواندند. برای لحظه‌ای آن‌جا به نظرش شبیه محوطه یک کلیسای دورافتاده و دهاتی آمد. سرودی که نواخته می‌شد، او را به نرده‌ها چسباند. چرا که او این آهنگ را آن روزها که زندگی‌اش سرشار از چیزهایی مثل مادر، گل، آرزو، دوستان، افکار و یقه‌های سفید بود، به خوبی به یاد داشت.
افکار سوآپی و تأثیر کلیسای قدیمی، تغییری ناگهانی و خارق‌العاده در روح سوآپی به وجود آوردند. او با هراس به چاهی که در آن سقوط کرده بود، واقف شد، روزهای تباه شده، هدفهای بد، امیدهای مرده، تواناییهای از دست رفته و انگیزه‌های پستی که وجود او را پر کرده بودند. قلبش هم با هیجان به این حالت نوظهور و غریب پاسخ داد. یک قوه محرکه آنی و قوی او را به نبرد با سرنوشت سخت خود فرامی‌خواند. او خود را از منجلاب بیرون خواهد کشید. دوباره از خود یک مرد خواهد ساخت. بر دیوی که مالک او شده بود، غلبه خواهد کرد. وقت باقی است. هنوز نسبتاً جوان است. دوباره آرزوهای بزرگ و قدیمی خود را زنده و آنها را دنبال خواهد کرد…
نت‌های موسیقی، سنگین و رسمی و در عین حال شیرین و خوش، انقلابی در او به وجود آورده بودند. فردا به محله شلوغ مرکز شهر می‌رود تا کاری پیدا کند. یک واردکننده پوست یکبار به او شغل رانندگی پیشنهاد کرده بود. فردا آن واردکننده پوست را پیدا کرده، و از او تقاضای کار خواهد کرد و برای خودش کسی خواهد شد. او می‌خواهد…
سوآپی دستی را روی بازویش احساس کرد. به سرعت چرخید. چشمش به صورت زمخت یک پاسبان افتاد.
پاسبان پرسید: «این‌جا چه کار داری؟»
سوآپی گفت:‌«هیچی.»
پاسبان گفت: «خب پس راه بیفت. تو به جرم ولگردی بازداشتی.»
«…سه ماه توی جزیره…» این حرفی بود که فراد صبح رئیس دادگاه بخش زد.
——————————————
پانوشت:
1) بروتوس: یکی از نزدیکان سزار، قیصر روم و یکی از قاتلین او
2) آرکادیا: ناحیه‌ای در یونان باستان، محل صلح و صفا

نویسنده: او هنری (O. Henry)
ترجمه: حسین بیدارمغز
برگرفته از: مجله نیستان شماره نه
درباره نویسنده:
اُ. هنری (به انگلیسی: O. Henry) نام مستعار نویسنده آمریکایی ویلیام سیدنی پورتر ‎(به انگلیسی: William Sydney Porter) (زاده ۱۱ سپتامبر ۱۸۶۲ – درگذشته ۵ ژوئن ۱۹۱۰) است. داستان‌های کوتاه اُ. هنری به دلیل لطافت طبع، بازی با کلمات، شخصیت‌پردازی شورانگیز و پایان هوشمندانه و غافلگیرانه معروف هستند. این نویسنده در طول عمر خود بیش از ۴۰۰ داستان کوتاه نوشت. امروزه جایزه‌ای نیز به نام او وجود دارد.
نخستین مجموعه داستان‌های کوتاه او. هنری مجموعه «چهار میلیون» با نام اصلی «The Four Million» در ۱۸۹۹ منتشر شد. وی در ادبیات آمریکا نوعی از داستان کوتاه را به وجود آورد که در آنها گره‌ها و دسیسه‌ها در پایان داستان به طرزی غافلگیرانه و غیرمنتظر گشوده می‌شود. داستان‌های این نویسندهٔ آمریکایی معمولاً حول چهار محور زندگی شهری بویژه نیویورک، عشق و روابط عاشقانه، زندگی در غرب در مایهٔ وسترن و طنز می‌چرخد.
حروف‌چین: علی چنگیزی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.