داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

هنری دابینز آدم خوبی بود، سربازی معرکه. اما پیچیدگی توی کارش نبود. طنز و کنایه به او نمی‌چسبید. خیلی از خصلت هایش به امریکا رفته بود. گنده و پر زور، خوش نیت. دو پرده گوشت اضافی و چربی توی شکمش قل می‌خورد. نمی‌توانست تند برود، پا می‌کوفت و می‌رفت. هر وقت لازمش داشتیم حاضر بود. اعتقاد راسخی به مزایای سادگی و رو راست بودن و تلاش و کار داشت. دابینز هم مثل کشورش به سمت رویا پردازی گرایش داشت.
حتی همین الان که بیست سال گذشته، او را مجسم می‌کنم که جوراب شلواری نامزدش را دور گردن خود گره می‌زد، بعد برای کمین راه می‌افتاد.
این هم از بازی‌های او بود. می‌گفت جوراب شلواری طلسم خوش اقبالی اوست. دوست داشت آن را به بینی خود بمالد و نفس بکشد. می‌گفت بوی او را می‌دهد و خاطرات او را زنده می‌کند. گاهی به جای پشه بند روی صورتش می‌کشید و می‌خوابید. درست مثل بچه‌ای که زیر پتوی جادویی امن و آسوده می‌خوابید. جوراب شلواری بیش از هر چیزی طلسم خوشبختی او بود. از خطر حفظ‌اش می‌کرد. او را به عالمی دیگر می‌برد، جایی که همه چیز ملایم و متعادل بود. جایی که شاید روزگاری نامزدش را می‌برد که باهم زندگی کنند. دابینز هم مثل خیلی از ما توی ویتنام به خرافات و جادو جنبل رو آورده بود و دقیقاً باور داشت که جوراب شلواری او را از گزند حفظ می‌کند. فکر می‌کرد مثل زره است. هر وقت گردان آماده شبیخون می‌شد و همه ما کلاه خود به سر می‌گذاشتیم و جلیقه ضد گلوله می‌پوشیدیم، هنری دابینز مراسم آیینی خود را به جا می‌آورد و جوراب را دور گردن خود می‌پیچید و به دقت آن را گره میزد. هر دو لنگه را به طرف چپ شانه اش می‌انداخت. خیلی‌ها سر به سرش‌ می‌گذاشتند، اما به هر حال بدمان نمی‌آمد.
دابینز رویین‌تن هیچ وقت زخمی نشد. خراش هم بر نداشت. ماه اوت یک خمپاره خوشگل آمد کنار پایش که عمل نکرد. یک هفته بعد توی دشت باز وسط معرکه آتش بازی گیر افتاد. هیچ پوششی نداشت بلافاصله جوراب را دم دهانش گرفت و نفس عمیق کشید و جادو کار خودش را کرد.
همه گردان به او ایمان آوردند. آخر دروغ که به این گنده‌گی نمی‌شد.
اواخر اکتبر نامزدش تو زد. ضربه مهلکی بود. دابینز ماتش برد. نامه او را با چشمان وق زده بالا و پایین کرد. بعد دست کرد توی جیبش جوراب را در آورد و دور گردنش گره‌ زد.
گفت: «نه عزیز! بی خیال! هنوز دوستش دارم. جادو که از بین نمی‌رود.»
همگی خیال‌مان راحت شد.
نویسنده: تیم اوبرایان (Tim Obrien)
ترجمه: اسدالله امرایی
درباره نویسنده:
تیم اوبرایان در سال 1946 به دنیا آمد. پدرش کار‌پرداز بیمه و مادرش معلم بود. در «میدوست» بزرگ شد. تحصیلات دانشگاهی‌اش با جنگ ویتنام همزمان شد که زندگی‌اش را زیر و رو کرد. به خدمت احضارش کردند و دو سال در ویتنام جنگید و به درجه گروهبانی رسید، بعد زخم برداشت و به مخالفان جنگ ویتنام پیوست. تجربه دست اول او از روحیات و خلقیات سربازان امریکایی و حضور در جبهه باعث شد روایت دست اولی ارائه کند و جایزه ملی کتاب (NBA) را به خود اختصاص دهد.
منبع: «کارنامه» شماره هشتم
حروفچین: آرش عظیمی

بعضی از ما مدت‌‌ها بود که دوستمان کُلبی را به خاطر رفتارش تهدید می‌‌کردیم و حالا دیگر شورش را درآورده بود، بنابراین تصمیم گرفتیم دارش بزنیم. کُلبی جر و منجر کرد که حالا یک کم شورش را درآورده (انکار نمی‌کرد که شورش را درآورده است) دلیل نمی‌شود که محکوم به اعدام شود. گفت که همه گاهی شورش را درمی‌آورند. ما به این استدلال خیلی توجه نکردیم. پرسیدیم دلش می‌خواهد در مراسم دارزنی چه نوع موسیقی نواخته شود. گفت بهش فکر می‌کند ولی یک کم طول می‌کشد تا تصمیم بگیرد. من حالی‌اش کردم که زود قال قضیه را بکند چون ‌‌هاوارد که رهبر ارکستر است، باید نوازندگان را استخدام کند، با آن‌‌ها تمرین کند، چه جوری شروع کند وقتی هنوز تکلیفش را معلوم نکرده است. کُلبی گفت که همیشه عاشق سمفونی چهارم ایوز بوده است. ‌هاوارد گفت که این یک «تاکتیک تأخیری» است و همه می‌دانند که اجرای آهنگ‌های ایوز تقریباً غیر ممکن است و تمرین آن هفته‌ها وقت می‌گیرد، تازه ابعاد ارکستر و گروه کر، ته بودجه را بالا می‌‌آورد. به کُلبی گفت: «منطقی باش.» کُلبی گفت می‌گردد و یک چیزی که آن‌قدر شاق نباشد پیدا می‌کند.
هیو نگران متن دعوت‌نامه‌ها بود. اگر یکی از دعوت‌نامه‌ها به دست مسؤلان برسد چی؟ بی‌شک دار زدن کُلبی خلاف قانون بود و اگر مسؤلان از قبل می‌فهمیدند که موضوع از چه قرار است، به احتمال زیاد می‌آمدند و هر کاری از دست‌شان برمی‌آمد می‌کردند تا بساط را به‌هم بریزند. من گفتم درست است که دار زدن کُلبی تقریباً به طور قطع خلاف قانون است، ما از لحاظ اخلاقی کاملاً حق داشتیم که دارش بزنیم چون دوستمان بود و به دلایل گوناگون و با اهمیتی به ما تعلق داشت و از این‌ها گذشته شورش را هم درآورده بود. موافقت کردیم که متن دعوت‌نامه‌ها جوری باشد که آدمی که دعوت شده، خاطرجمع نشود که چی‌به‌چی است. تصمیم گرفتیم که به «ماجرا» اشاره کنیم: «ماجرایی مربوط به آقای کُلبی ویلیامز». یک دست‌خط قشنگ از کاتالوگ انتخاب شد و کاغذ کرم رنگ هم برداشتیم. مگنوس گفت دنبال چاپ دعوت‌نامه‌ها می‌رود و می‌خواست بداند که با مشروب هم پذیرایی می‌کنیم یا نه. کُلبی فکر می‌کرد مشروب دادن کار خوبی باشد ولی نگران هزینه‌ها بود. ما دوستانه به او گفتیم که هزینه‌ها مهم نیست و گذشته از این‌ها ما دوستان عزیزش بودیم و اگر یک گروه از دوستان عزیزش نتوانند دور هم جمع شوند و یک کار یک کم درخشان بکنند، پس این دنیا به چه دردی می‌خورد؟ کُلبی پرسید خودش هم می‌تواند قبل از ماجرا مشروب بخورد. ماگفتیم: «حتماً!»
کار بعدی چوبه‌ی دار بود. هیچ‌کدام از ما آن‌قدرها از طراحی چوبه‌ی دار سر در نمی‌آوردیم، ولی تامس که مهندس معمار است گفت که می‌رود توی کتاب‌های قدیمی‌ می‌گردد و نقشه‌اش را می‌کشد. تا آن‌جایی که یادش می‌آمد، مهم‌ترین چیز این بود که دریچه‌ی کف خوب کار کند. گفت با حساب مواد و کارگر و محاسبه‌ی سرانگشتی نباید بیش‌تر از چهارصد دلار برای‌مان آب بخورد. ‌هاوارد گفت: «این همه!» گفت تامس لابد منظورش چوب صندل سرخ بوده. تامس گفت نه بابا، یک چوب کاج خوب. ویکتور پرسید چوب کاج رنگ نشده یک جور «خام» به نظر نمی‌آید و تامس فکر می‌‌کرد که می‌شود بدون دردسر فندقی تیره‌اش کرد.
من گفتم درست است که تمام جریان باید خوب و شسته و رفته انجام شود، ولی چهارصد دلار برای یک چوبه‌ی دار، بالای مخارج مشروب، دعوت‌نامه‌ها، نوازندگان و همه این‌ها، فکر می‌کردم یک کم زور دارد و اصلاً چرا ما از یک درخت استفاده نمی‌کردیم یک بلوط خوش‌گل یا هرچی؟ یادآوری کردم که چون قرار بود دارزنی توی ماه جون باشد، آن موقع درخت‌ها برگ‌های باشکوهی دارند و نه فقط خود درخت یک جور احساس طبیعت به آدم می‌دهد، یک کار صددرصد سنتی هم است به خصوص در غرب. تامس که مشغول طرح زنی چوبه‌ی دار پشت یک پاکت بود، به یادمان آورد که در دارزنی در فضای باز همیشه‌ی خدا باید یک چشم‌مان به آسمان باشد مبادا باران بگیرد. ویکتور گفت که از نظریه‌ی فضای باز خوشش می‌آید، احیاناً لب یک رودخانه، ولی اشاره هم کرد که باید حواسمان به فاصله آن‌جا تا شهر هم باشد که برای مهمان‌ها و نوازندگان و غیره که به محل اجرا می‌آمدند و برمی‌گشتند، اسباب زحمت نشود.
در این موقع همه به هری نگاه کردند که آژانس کرایه‌ی اتومبیل و کامیون داشت. هری گفت که فکر می‌کند بتواند هر چندتا بخواهیم لیموزین جفت‌وجور کند ولی به راننده‌ها باید دستمزد داد. اضافه کرد که راننده‌ها دوستان کُلبی نیستند و نمی‌شود انتظار داشت که سرویس‌شان را دو دستی تقدیم کنند، از متصدی بار و نوازنده‌ها که کم‌تر نبودند. گفت که خودش حدود ده لیموزین دارد که اکثراً برای مراسم تدفین استفاده می‌شود و احتمالاً می‌تواند زنگی به دوستان هم‌کارش بزند و ده دوازده تای دیگر هم جور کند و اگر مراسم بیرون و در فضای باز انجام شود، بهتر است که فکر چادر یا یک جور سایبان باشیم تا لااقل سرپناهی برای رؤسا و اعضای ارکستر باشد چون اگر در مراسم دارزنی باران می‌آمد، فکر می‌کرد که ممکن است گندش دربیاید. اما درباره‌ی درخت و چوبه‌ی دار، برای خودش که فرقی نداشت، واقعاً فکر می‌کرد که انتخاب بین این دو باید با خود کُلبی باشد چون دارزنی مال او بود. کُلبی گفت هر کسی گاهی شورش را در می‌آورد، ما یک کم مقرراتی نشده بودیم؟ ‌هاوارد تقریباً با خشونت گفت که در مورد این‌ها قبلاً بحث شده است و این‌که کُلبی کدام را می‌خواهد، چوبه‌ی دار یا درخت؟ کُلبی پرسید که می‌تواند درخواست جوخه‌ی آتش کند و ‌هاوارد گفت نه نمی‌تواند. گفت که جوخه‌ی آتش، یعنی یک چشم بند و خودکشان برای آخرین سیگار که فقط نفس کُلبی را به هپروت می‌برد، لازم نبود کُلبی برای تحت‌‌تأثیر قراردادن بقیه نمایش دربیاورد چون دیگر حسابی توی دردسر افتاده بود.
کُلبی گفت متأسف است، منظورش آن چیزها نبود، درخت را انتخاب کرد. تامس با حرص طرح چوبه‌ی‌داری را که داشت می‌کشید، مچاله کرد.
بعد صحبت جلاد شد. پیت پرسید که ما واقعاً به جلاد احتیاج داریم؟ چون اگر قرار بود از درخت استفاده کنیم، می‌شد حلقه‌ی دار را در یک سطح مناسبی تنظیم کرد و کُلبی فقط ‌بایست از روی یک چیزی بپرد پایین ـ یک صندلی یا چارپایه یا هرچی. به‌علاوه پیت خودش خیلی شک داشت که جلاد مستقلی که به‌جایی وابسته نباشد توی کشور پرسه بزند، آن هم حالا که مجازات اعدام را کاملاً کنار گذاشته‌اند، به طور موقت البته، و احتمالاً بایست یک پرواز به انگلستان یا اسپانیا یا یکی از کشورهای آمریکای جنوبی می‌گرفتیم و حتی اگر هم می‌رفتیم چه‌طور از قبل می‌توانستیم بفهمیم که آدمی که پیدا می‌کنیم حرفه‌ای است، یک جلاد واقعی نه یک تشنه‌ی پول که تفننی جلادی می‌کند و بعید نیست کار را سرهم بندی کند و جلو همه آبروی ما را ببرد؟ ما همه موافقت کردیم که کُلبی باید فقط از روی چیزی بپرد پایین و این‌که آن چیز صندلی هم نباید باشد چون همگی به شدت احساس کردیم گذاشتن یک صندلی کهنه‌ی آشپزخانه زیر درخت خوشگل‌مان، املی است. تامس که دیدگاهی کاملاً مدرن دارد و از نوآوری هم نمی‌ترسد، پیشنهاد داد که کُلبی روی یک گوی لاستیکی بزرگ به قطر سه متر بایستد. گفت آن کار یک سقوط درست و درمان را تضمین می‌کند و اگر کُلبی بعد از این‌که پرید یک دفعه تغییر عقیده داد، دیگر آن گوی قل خورده و رفته است. به یادمان آورد که با به کار نگرفتن جلاد حرفه‌ای برای موفقیت‌آمیز شدن ماجرا، خرواری مسؤلیت به گردن خود کُلبی گذاشته بودیم و گرچه مطمئن بود که کُلبی اجرای قابل ستایشی می‌کند و دم آخر آبروی دوستانش را نمی‌ریزد، با این حال معلوم شده است که در موقعیت‌هایی شبیه به این، آدمی‌زاد جماعت یک کمی‌ دو دل می‌شود، یک گوی لاستیکی به قطر سه متر، که احتمالاً ساختنش هم ارزان‌تر تمام می‌شود، اجرای یک برنامه‌ی درجه یک را درست زیر سیم تضمین می‌کند.
حرف «سیم» که شد، هنک که تمام این مدت ساکت بود، یک مرتبه پیشنهاد کرد که ممکن است استفاده از سیم بهتر از طناب باشد، کارآتر است و آخرش هم لطفی‌است به کُلبی. کُلبی کم‌کم رنگش پرید و من بهش حق می‌دادم. چون فکر کردن به سیم به جای طناب دار، چیزی به شدت ناخوشایند است و آدم وقتی به آن فکر می‌کند، بفهمی نفهمی حالت تهوع بهش دست می‌دهد. فکر کردم واقعاً کمال بی‌لطفی هنک است که بنشیند آن‌جا و درباره‌ی سیم حرف بزند، درست وقتی که ما مشکل پریدن تر و تمیز کُلبی را با نظریه‌ی گوی لاستیکی تامس حل کرده بودیم. بنابراین فوری بدون فکر گفتم که حرف سیم را هم نباید زد، چون وقتی کُلبی با تمام وزنش می‌پرد، سیمی که به شاخه بسته شده، درخت را زخمی‌ می‌کند، آن هم در این روز‌ها و این همه احترام به محیط زیست. ما که نمی‌‌خواستیم درخت صدمه ببیند، می‌خواستیم؟ کُلبی نگاه قدرشناسانه‌ای به من کرد و گردهمایی پایان یافت. در روز ماجرا همه چیز راحت برگزار شد (موسیقی که کُلبی آخر سر انتخاب کرد، یک چیز استاندارد بود، الگار، و هاوارد و بچه‌‌ها هم خیلی خوب اجرا کردند.) باران نگرفت، همه حضور پیدا کردند و ویسکی اسکاچ و هیچ چیز دیگر هم تمام نشد. گوی لاستیکی سه متری را رنگ سبز سیر زده بودند که خوب به تزیینات روستایی می‌آمد. دو چیزی را که در آن جریان از همه بهتر به خاطر می‌آورم، نگاه قدردان کُلبی است وقتی که گفتنی را درباره‌ی سیم گفتم و واقعیتی که دیگر هیچ‌کس هرگز شورش را درنیاورد.
نویسنده: دونالد بارتِلْمی (Donald Barthelme)
مترجم: مهرشید متولی

غول‌های ادب دو آلمان – 1956

در ماه مارس آن سال عزادار و اندوه گینی که طی آن یکی‌شان در ژوئه، اندکی پس از هفتادمین زاد روزش و دیگری در ماه اوت در آستانه‌ی شصت‌سالگی درگذشت و به تبع آن جهان از منظر من متروک و صحنه‌ی تئاتر تهی می‌نمود، من، دانش‌جوی ادبیات آلمانی(1) ـ که این دو غول عالم ادب بر تلاش‌های ساعیانه‌اش در سرایش شعر سایه افکنده بودند ـ آن‌ها را کنار آرام‌گاه کلاسیت(2) دیدم، همان محل دورافتاده با چشم‌اندازی به دریاچه‌ی «وان» که در کناره‌اش دیدارهایی باور نکردنی(3)، چه تصادفی چه با قرار قبلی، انجام شده بود.
به گمان من محل و ساعت این ملاقات را پنهانی، احتمالاً به یاری زن‌های رابط، تعیین کرده بودند. من کم‌ترین کاملاً اتفاقی آن‌جا بودم. من دانش‌جوی در حاشیه‌ای که اولی را ـ با سری بی‌مو چون بودا(4) ـ و دیگری را ـ شکننده و با نشانه‌هایی از بیماری(5) تنها در نگاه دوم بود که شناخته بودم، دلم نمی‌خواست از آن‌ها فاصله بگیرم. و اما از آن‌جا که در آن روز آفتابی و خنک ماه مارس باد از وزش ایستاده بود، صدای یکی نرم و بم(6) و صدای دیگری روشن و اندکی زیر(7) به گوشم می‌رسید. زیاد صحبت نمی‌کردند، گاه مکث می‌کردند. گاه کیپ هم ـ گویی بر پایه‌ی تندیسی دو نفره(8) می‌ایستادند و پس از آن باز فاصله‌ی (9) [قانون] نانوشته را رعایت می‌کردند. یکی در قسمت غربی شهر سلطان ادبیات ـ و به همین دلیل بی‌تاج و تخت ـ محسوب می‌شد و دیگری در بخش شرقی مرجعی بود که سخنانش [برای اثبات هر باوری به کرات و] به دل‌خواه نقل می‌شد. از آن‌جا در آن سال‌ها میان شرق و غرب جنگ ـ گیرم از نوع «سرد»ش ـ جریان داشت این دو را در برابر یک‌دیگر علم کرده بودند. دیدار آن‌ها با ترفندی دو سویه، خارج از این نظم جنگی، امکان‌پذیر شده بود. بت‌های من احتمالاً خشنود بودند که ساعتی از نقش خود رهایی یافته‌اند.
آری چنین به نظر می‌آمد، با هم بودن‌شان چنین به گوش می‌رسید. مفاهیمی که از جمله‌ها و نیم‌جمله‌های‌شان برای خود می‌ساختم معنایی دشمنانه علیه یک‌دیگر نداشت. از خود چیزی نقل نمی‌کردند. کلام دیگری را به زبان می‌آوردند. انتخاب‌شان لذت [هنری] ایهام را به انسان می‌داد. یکی شعر کوتاه «آن که پس از ما می‌آید»(10) را توانست از بر بخواند و آخرین بندش را با چنان لذتی دکلمه می‌کرد که گویی شعر را خودش سروده است.
خطاهامان(11) که پایان یابد، آن گاه
عدم چون واپسین همدم
نشیند روی در رومان

آن دیگری آخرین بند یکی از نخستین سروده‌های آن یکی را با عنوان «مرد و زن از کلبه‌ی سرطان عبور می‌کند» بی‌تکلف بازگو می‌کرد:
گور این‌جا گرد هر تختی می‌آماسد.
گوشت می‌گردد بدل با خاک و گرما دور خواهد شد.
خون سر جاری شدن دارد
خاک می خواند به خود تن را.

فرهیختگان این‌گونه با لذت آثار یکی دیگر را نقل می‌کردند. میان نقل قول‌ها یک‌دیگر را می‌ستودند و در میان ستایش‌ها واژه‌پرانی‌های طعنه‌آمیزی می‌کردند که برای ما دانش‌جویان زیاده از حد آشنا بود: «از دیدگاه غیرتوارثی موفق به بیگانه‌سازی شدین» یکی گفت و آن دیگری با صدای زیر پاسخ داد: «سردخانه‌ی اجساد شما که مربوط به سرزمین‌های غربه از تئاتر داستانی(12) من چه در زمینه‌ی تک گفتار و چه در زمینه‌ی دیالکتیک کم نمی‌آره» و با لذتی دوسویه به نیش‌های‌شان ادامه می‌دادند.
سپس از توماس مان که سال پیش در گذشته بود با اشاره به «درون‌مایه‌های محوری بس استوار»ش مضحکه ساختند. پس از آن نوبت به بشر(13) و برونن(14) رسید که اسامی‌شان بازی‌های زبانی را امکان‌پذیر می‌ساخت(15). آن‌چه به خطاهای فردی هر کدام‌شان مربوط می‌شد از سوی دیگری تنها با کنایه‌ای کوتاه مورد اشاره قرار گرفت. یکی با لودگی دو ـ سه سطر از سرود حزبی دیگری را نقل کرد(16):
… از کود گفت و ارزن و از باد خشک سال
آن رهبر کبیر کشاورزی و
محصول خلق روس: ژوزف استالین.

پاسخ به آن، ذوق زدگی کوتاه مدت آن یکی از دولت پیشوا بود که در نوشته‌ی تبلیغی‌اش به نام جهان در یک(17) و سخن‌رانی‌اش در ستایش فوتوریست فاشیست مارینتی(18) عرضه شده بود. آن یکی «اقدام(19)» دیگری را به گونه‌ای کنایی و به مثابه‌ی «جهان بیان یک بطلمیوسی تمام عیار»(20) ستیاش کرد تا بلافاصله این هردو گناه کار گرد آمده بر مزار کلاسیت با [ترفند] نقل مصراع‌هایی از شعر کم‌نظیر «به آنان که پس از ما می‌آیند» تطهیر شوند.
ای شمایان! که سر، فراز آرید
از دل موج ــ موج طوفانی
که فروخورد هستی ما راــ
کاستی های ما چو بر شمرید
هم از آن روزگار ظلمت نیز
یاد آرید، یاد از دوران
که شما ــ بخت یارــ از آن رستید.

از «شما» منظور لابد من هم بودم: از پس آمده‌ای، گوش ایستاده در کناره‌ای. این اخطار احتمالاً برایم کافی بود، هرچند از بت‌هایم توقع داشتم که به لغزش‌های لغزاننده‌ی خود وقوف روشن‌تری داشته باشند. اما بیش از این در پی‌ نیامد. حال هر دو تن، فرهیخته در مسکوت گذاشتن، تنها به سلامتی یک دیگر پرداختند. این یکی در هیأت پزشک نگران آن یکی بود که چندی پیش پروفسوری بروگش(21) نام، اقامتی طولانی در Charite (22) را به او توصیه کرده بود و از این رو من باب توضیح به سینه‌ی خود کوفت(23). حالا آن یکی نگران «جنجال همگانی»ای بود که این یکی به مناسبت هفتادمین زاد روزش پیش رو داشت. ـ«یه آبجوی تگری کافیه یه»ـ آن دیگری با لحنی که گویی بر آن است که پیش‌بینانه در وصیت‌نامه‌ای از خود احقاق حق کند گفت: «هیچ کس، دولت هم، حق نداره جنازه‌ام رو برای خداحافظی در ملا عام به نمایش بذاره». هیچ‌کس نمی‌بایست بر مزارش سخن‌رانی کند. این یکی، البته، تأیید کرد اما پس از آن نگرانی خود را نیز به زبان آورد: «پیش‌گیری البته خوبه، اما کی از ما در مقابل مقلدین‌مون محافظت می کنه؟»
کلامی درباره‌ی وضعیت سیاسی به زبان نیامد. کلامی درباره‌ی تسلیح مجدد دولت غربی و شرقی گفته نشد. خندان از واپسین مزاح‌ها درباره‌ی مردگان و زندگان، آرامگاه کلایست را ترک کردند بی آن که نام شاعری را که در «جا محکوم به جاودانگی شده بود به زبان آورند یا مصراعی از او نقل کنند. در ایستگاه راه آهن دریاچه‌ی وان این یکی که ساکن شونه برگ(24) ـ نزدیک میدان بایر ـ بود سوار قطار شهری شد؛ اتومبیل و راننده‌ای در انتظار آن‌یکی بود که او را ـ می‌شد حدس زد ـ به بوکوو(25) یا شیفت باوردام(26) می‌برد. هنگامی که تابستان فرا رسید و این دو تن با فاصله‌ای کوتاه از یک‌دیگر در گذشتند بر آن شدم که سروده‌هایم را بسوزانم، ادبیات آلمانی را رها کنم و از آن پس در دانشگاه صنعتی با جدیت به تحصیل در رشته‌ی مکانیک بپردازم.
—————————————–
پی نوشت:
1. دانش‌جوی ادبیات در این داستان «گونترگراس» است.
2. «هاینریش فن کلایست» Heinrich von kleist (1777-1811) شاعر، داستان‌سرا، نمایش‌نامه‌نویس و روزنامه‌نگار آلمانی، در سال 1811 در سن 24 سالگی خودکشی کرد.
3. یکی از این دیدارهای باورنکردنی کنفرانسی است که تحت عنوان «کنفرانس دریاچه‌ی وان» (وان دریاچه‌ای است واقع در برلین) در تاریخ ثبت شده است. در سال 1942 در این محل نازی‌ها در یک گردهم‌آیی، نسل کشی سازمان یافته‌ی یهودیان اروپا را تصویب کردند. پرونده‌ی این گردهم‌آیی پس از جنگ جهانی اخیر به دست متفقین افتاد.
4. برتولت برشت.
5. گوتفرید بن ر.ک. داستان 1901 پی نوشت 3.
6. گوتفرید بن (نوار کاست).
7. برتولت برشت (نوار کاست).
8. اشاره دارد به تندیس‌های دو نفره از شیلر و گوته در شهرهای مختلف آلمان.
9. منظور فاصله‌ای است که دو ایدئولوژی متضاد دو آلمان اقتضا می‌کرد.
10. اثر برشت.
11. یکی از دو معنی «به پایان رسیدن خطاها» به پایان رسیدن زندگی است.
12.تئاتر داستانی در برابر تئاتر نمایشی شیوه‌ی ابداعی «برشت» بوده است که «بیگانه سازی» “Verfremdung” از ویژگی‌های آن است. رک. درباره‌ی تئاتر اثر «برشت» ترجمه‌ی «فرامرز بهزاد» صفحه های 130 تا 143 و یا پیش گفتار ترجمه‌ی «زندگانی گالیله» به قلم «عبدالرحیم احمدی».
13. «بشر» Johanes Robert Becher (1958-1891) داستان‌نویسی آلمانی که در دهه‌ی پیش از پایان جنگ در مسکو به سمت سردبیری اشتغال داشت و پس از جنگ به آلمان بازگشت.
14. «برونن» Arnold Brunen (1959-1895) نمایش‌نامه‌نویس و منتقد تئاتر. ساکن آلمان شرقی.
15. نخستین نام لیوان، پیاله… و نام دیگر فواره، حوض… معنا می‌دهد.
16. «برشت» علاوه بر آن که برترین نمایش‌نامه‌نویس قرن بیستم جهان محسوب می‌شود شماری از مشهورترین اشعار معاصر آلمان و جهان را نیز سروده است. در کنار آن شعرها، سروده‌های تبلیغی و در نتیجه، غیر ارتجالی نیز تحریر کرده است. مصراع های متن بخشی از یکی از بدترین نوع این «نظم‌های» مقفی است.
17. «درر»ها قومی بودند که در قرن دوازدهم پیش از میلاد با تصرف بخش هایی از یونان دولت «اسپارت» را تشکیل دادند. ما به مقاله‌ی «گوتفریدبن» دست رسی نیافتیم. اما به نظر می‌رسد که «بن» در این سخن رانی هیتلر را با رهبر «درر»ها برابر نهاده باشد و رایش سوم را با «اسپارت» شاید هم چنین نباشد.
18. «امیلیو فیلپو مارینتی» Emilio philippo marinetti (1944-1876) یکی از ارکان مکتب ادبی «فوتوریسم» که گرایشی به حزب فاشیستی «موسولینی» داشت.
19. نمایش‌نامه‌ای آموزشی از «برشت».
20. «بطلمیوس» معلم و جغرافی دان یونانی،از سرداران «اسکندر مقدونی» و فاتح مصر، پس از مرگ «اسکندر» «بطلیموس» کشور مصر را مستقلاً اداره می کرد. سلسله‌ی «بطلمیوسیان» تا زمان «کلئوپاترا» و مدت کوتاهی پس از آن، تا زمان بطلمیوس«16»، فرزند «کلئوپاترا و سزار»، ادامه داشت. «اوکتاویوس» امپراتور رم (ممدوح ویرژیل) این سلسله را منقرض ومصر را به خاک رم منضم کرد.
21. Brugsch.
22. charite : بیمارستانی در برلین.
23. اشاره به بیماری برشت دارد.
24 Schoneberg.: محل سکونت «گوتفرید بن» در بخش غربی برلین.
25.Buckow: محل سکونت برشت در بخش شرقی برلین.
26.”Schiffbauerdamm” محلی که تئاتر «برشت» در آن جا قرار داشت. در صحنه‌ی این تئاتر فقط نمایش‌نامه‌ی‌های «برشت» به اجرا در می‌آمد. گویا این محل امروزه هم فقط به نمایش‌نامه‌های بی شمار او اختصاص دارد.

نویسنده: گونتر گراس
مترجم: کامران جمالی

درباره نویسنده
گونتر ویلهلم گراس (به آلمانی: Günter Wilhelm Grass) (زاده ۱۶ اکتبر ۱۹۲۷ – درگذشته ۱۳ آوریل ۲۰۱۵) نویسنده، مجسمه‌ساز و نقاش آلمانی بود. او عضو برجسته گروه ۴۷ و از نویسندگان بزرگ و معروف آلمان بود.
گونتر گراس بازتاب صدای نسلی از آلمانها بود که در زمان سلطه نازیسم بزرگ شده بودند. او خود را روایتگر تاریخ از نگاه پایین‌دستی‌ها می‌دانست. وی با رویکردی معترضانه و هشداردهنده همواره در تمام رویدادهای مهم سیاسی و ادبی آلمان حضور مؤثر داشت. در سال ۱۹۹۹ گراس برنده جایزه نوبل ادبیات شد، فرهنگستان پادشاهی علوم سوئد هنگام اعلام نام او، داستان‌هایش را تصویرگر چهرهٔ فراموش شده تاریخ خواند.

فلوسی

یکی از شگردهای لازم برای کارآگاه شدن این است که آدم همیشه‌ی خدا، شانه‌هایش را بالا بگیرد و قدری قوز کند. به همین علت بود که وقتی این موجود فلک‌زده‌ای موسوم به «ورد بابکوک» ترسان و لرزان به دفتر کار من آمد و کارت شناسایی‌اش را روی میز گذاشت، می‌بایست فی‌الفور به آن احساس سرمایی که ستون فقراتم را یکهو لرزاند، اعتماد می‌کردم.
گفت: «کایزر شما هستین؟ کایزر لوپوویتس؟»
آشکارا اعتراف کردم: «بله، تو شناسنامه‌م که این‌جور نوشته.»
دستم به دامنتون، آقای کایزر. توطئه چیدن، می‌خوان ازم باج کلونی بگیرن. توروخدا به دادم برسین!
مثل خواننده‌ی اول یک دسته ارکستررومبا، پیچ و تاب می‌خورد. لیوانی را که روی میز بود و بطری مشروبی را که معمولاً برای مقاصد غیر طبی دم دستم نگه می‌دارم، به طرفش روی میز سراندم.
حالا چه‌طوره یه کم آروم بگیری و از سیر تا پیاز قضیه رو برام تعریف کنی؟
شما… شما قول می‌دین چیزی به عیالم نگین؟
باید با هم روراست باشیم، ورد. همچین قولی نمی‌تونم بدم.
خواست لیوانی پرکند، اما دستش طوری می‌لرزید که صدای برخورد بطری و لیوان را تا آن طرف خیابان هم می‌شد شنید، بیش‌تر مشروب‌ها را هم پخش و پلا کرد و ریخت روی لباس‌هاش.
گفت: «من کارگر فنی‌ام. کارم ساخت تعمیر دستگاه‌های سرگرم‌کننده است، از اون جغجغه‌های تفریحی را که محض شوخی یکهو می‌پرن و سروصدا راه می‌اندازن. حالیتون هست کدوما را می‌گم که ــ همون اسباب‌بازی‌های کوچولوی گول‌زنک که وقتی آدم‌ها با هم دست می‌دن، ناغافل از جا می‌پره، مردم رو زهره ترک می‌کنه.»
خُب مقصود؟
هیچی. خیلی از رؤسا و مدیرکلا از این اسباب‌بازی‌ها خوششون می‌آد. به خصوص تو خیابون وال استریت.
اصل موضوع رو بگو.
راستش من زیاد سفر می‌رم. حالیتون هست چی می‌گم. آدم از تنهایی دق می‌کنه. اما یه وقت از اون فکرهای بدبد نکنی ها! من ذاتاً یه انتلکتوئلم. درسته که آدم می‌تونه هر وقت میلش کشید با هر کدوم از اون حضرات هنرمند و انتلکتوئل تماس بگیره و با اونا خوش و بش کنه، اما راستش پیدا کردن و هم‌کلوم شدن با یه دختر جوون و روشن‌فکر نابغه، کار هر شیرپاک‌خورده‌ای نیست.
خُب، بعدش.
بعدش نمی‌دونم چطور شد که نشونی یه دختر جوون هفده هیجده ساله رو بهم دادن. دانش‌جوی دانشگاه واسار. گفتند این ذخیره حاضره یه جزیی پولی بگیره. بیاد سراغت و درباره هر موضوعی که بخوای بات بحث کنه: پروست، ییتز، انسان شناسی. خلاصه آدم اختلاط و تبادل نظر هم می‌کنه. حالیتون هست که چی می‌خوام بگم؟
درست نه!
می‌خوام بگم یه وقت فکرهای بدبد نکنین ها! زن خود من جداً یه فرشته است. مبادا خیال بد بکنین. اما راستش زنم نمی‌تونه با من درباره پوند و مثلاً الیوت حرف بزنه. خوب، چه‌کارش باید کرد؟ وقتی باش ازدواج کردم تو فکر این چیزا نبودم. حالیتون هست که وضع چه جوریه؟ این بود که همیشه حس می‌کردم به یه زن یا یه دختر فهمیده احتیاج دارم، زنی که بتونه منو از لحاظ فکری هم تحریک کنه، کایزر، پول هم بهش می‌دادم. البته هیچ‌وقت دوست نداشتم باهاش زیاد قاطی بشم، برای خودم دردسر درست کنم. می‌خواستم فقط یه تجربه روشن‌فکری کوتاه زودگذر باشه بعدش هم ولش می‌کردم به ‌امون خدا. باور کن، کایزر، من از زن خودم و از ازدواجمون خیلی خیلی هم راضی‌ام.
چند وقته این جریان ادامه داره؟
شش ماهی می‌شه. هر وقت دلم می‌گیره، به خانم فلوسی تلفن می‌زنم تا ترتیبش را بده. خودش فوق لیسانس ادبیات تطبیقی داره. اون‌وقت یکی از اون انتلکتوئلاش رو برام می‌فرسته. حالیتون هست چی می‌گم؟
سرانجام فهمیدم که او هم، یکی از آن موجودات فلک زده‌ای است که دل‌شون برای یک زن فهمیده و اهل ادبیات لک زده. دلم برایش سوخت. اما کمی که با خودم فکر کردم، دیدم این‌طور آدم‌ها یکی دو تا نیستند. خیلی‌ها هستند که روح‌شان برای یک ذره ارتباط روشن‌فکری با جنس مخالف پرپر می‌زند و حاضرند همه داروندارشان را نثار یک همچین زنی کنند.
گفت: «حالا داره تهدیدم می‌کنه. می‌خواد همه چیزو به زنم بگه.»
کی تهدیدت می‌کنه؟
همین فلوسی. ظاهراً تو اتاق هتل، ضبط صوت کار گذاشته بوده‌ن و از بحث‌های ما درباره‌ی «سرزمین ویران» و «شیوه‌های مربوط به اصلاحات اساسی» و همچنین وارد شدن به مقوله‌های دیگه نوار برداشته‌ن. تهدید کردن که یا ده هزار دلار بدم یا می‌رن سراغ کلارا. کایزر جون، توی بد مخمصه‌ای گیر کرده‌م. جان مادرت هر طور شده کمکم کن! کلارا اگه با خبر بشه که چه‌طور خودش نتونسته قبلاً مچم را بگیره، حقیقتاً دق مرگ می‌شه.
فهمیدم که خانم فلوسی باید یکی از آن دخترهای تلفنی آتشپاره باشد. قبلاً جسته‌گریخته شنیده بودم که بروبچه‌های ستاد مرکزی، سرنخ یک گروه از زن‌های تحصیل کرده را به‌دست آورده‌اند اما تا آن لحظه نتوانسته بودند کاری بکنند.
گفتم: «یالا به فلوسی تلفن کن، من‌باش صحبت می‌کنم.
چی؟
پیشنهادت را پذیرفتم. حق‌الزحمش می‌شه روزی پنجاه دلار به اضافه هزینه‌های متفرقه‌ش. به گمونم حالا دیگه مجبوری تعداد زیادتری از اون جغجغه‌های سرگرم‌کننده تعمیر کنی.
هرچی جون بکنم که هیچ‌وقت نمی‌تونم اون ده‌تایی رو که اونا ازم خواستن، جور کنم. باقی‌شو از قبر پدرم بیارم؟
زهرخندی زد و گوشی تلفن را برداشت و شماره‌ای گرفت. گوشی را از دستش قاپیدم و بهش چشمکی زدم. داشت ازش خوشم می‌آمد. چند لحظه بعد، صدایی به لطافت حریر، از پشت تلفن جواب داد. مقصودم را به او حالی کردم. شنیده‌م جنابعالی می‌تونید به من کمک کنید یک ساعتی بحث خوب و شیرینی داشته باشم.
البته که می‌تونم. چه موضوعی رو دوست داری؟
دلم می‌خواد درباره ملویل بحث کنم.
موبی دیک یا داستان‌های کوتاش.
فرقی می‌کنه مگه؟
حق‌الزحمه‌ش فرق می‌کنه. بحث درباره سمبولیسم هم جداست.
چه‌قدری در می‌آد؟
پنجاه تا. درباره موبی‌دیک شایدم صدتا. بحث تطبیقی اگه بخوای، ملویل و مثلاً هاتورن، شاید بشه معامله را با صدتاجور کرد.
گفتم: «پولش مهم نیست.» و شماره اتاقم را در هتل پلازا به او دادم.
موبور می‌خوای یا مو خرمایی؟
گفتم: «خودت سورپریزم کن.» و گوشی را گذاشتم.
ریشی تراشیدم و جزوه‌ای از سری جزوه‌های نقد و تحلیل کوتاه آثار ادبی کالج مونارک را مروری کردم و فنجانی قهوه سیاه سرکشیدم. هنوز یک ساعتی نگذشته بود که در زدند. در را باز کردم و در آستانه در دخترک جوانی دیدم با موهای شرابی که لباس گل و گشادی عین دو تا بستنی قیفی بزرگ وانیل‌دار روی تنش انداخته بود.
سلام. من شری‌ام.
الحق که فوت و فن نمایش تصورات خواب و خیال‌های آدم را خوب بلد بودند. موهای صاف و بلند، کیف چرمی، گوشواره‌های نقره‌ای بدون آرایش غلیظ.
گفتم: «تعجب می‌کنم چه‌طور با یک همچو لباسی به هتل رات داده‌ند و کسی مزاحمت نشده. کارآگاه‌های خصوصی و خانوادگی معمولاً خیلی زود این‌جور دخترهای انتلکتوئل را تشخیص می‌دند.
بی‌خیالش. یه پنج تایی حالشون را جا میاره.
با دست اشاره کردم رو مبل بنشیند.
گفتم: «خوب، می‌تونیم شروع کنیم؟»
سیگاری آتش زد و یکراست رفت سر موضوع.
به گمونم می‌تونیم بحث رو با «بیلی باد» به عنوان نوعی توجیه ملویل از رابطه انسان با خدا شروع کنیم، براتون انترسان نیست؟
چرا جالبه، هر چند نه از دیدگاه میلتونی.
من هم قمپزی در کردم. می‌خواستم ببینم در این موضوع هم سررشته‌ای دارد یا نه؟
گفت: «نه، «بهشت گمشده» فاقد زیربنای بدبینانه است.»
زیر لب زمزمه کردم: «راست می‌گی به خدا. حرف درستیه.»
من فکر می‌کنم ملویل، فضیلت معصومیت را با بینشی نائیو و در عین حال غامض و هنرمندانه به ثبوت رسونده. قبول ندارین؟
گذاشتم خوب حرف‌هایش را بزند. هنوز نوزده سالش نشده بود اما به آن مرحله پختگی ظاهرفریب و زبان‌بازی‌های ساده‌دلانه روشن‌فکرنمایان رسیده بود و یاد گرفته بود نظریه‌هایش را با بیانی روال و سیال، تندتند اما ضبط‌صوت‌وار بروز دهد. هرگاه من مطلب تازه‌ای مطرح می‌کردم جا می‌زد و جواب می‌داد: «وای، آره کایزر جون، آره عزیز دلم، به نکته عمیقی اشاره کردی، یه نوع دریافت ادراک افلاطونی از مسیحیت. عجیبه که من زودتر متوجهش نشدم!»
یک ساعتی گپ زدیم و بعد گفت که دیگر باید برود. بلند شد و من یک اسکناس صدی تقدیمش کردم.
متشکرم عزیز جون.
اگه بگی از کجا می‌آی، از این بیش‌ترهاش هم تقدیم می‌کنم.
مقصودت چیه؟
حس کنجکاویش را برانگیختم.
دوباره نشست.
گفتم: «فرض کن من بخوام یه ضیافتی بدم.»
چه نوع ضیافتی مثلاً؟
فرض کن بخوام دو تا دختر با هم نوآم چومسکی را برام تحلیل کنند.
وای، معرکه است!
خوب، حلا فراموشش کن…
گفت: «باید با فلوسی تماس بگیری. به گمونم برات گرون تموم بشه.
حالا دیگر وقتش رسیده بود که ضربه را فرو بیاورم. مثل برق کارت کارآگاه خصوصی‌ام را در آوردم و بهش فهماندم که تودام افتاده است.
چی؟
همه‌ش ساختگی بود، جیگرجون، بحث درباره ملویل در ازای پول، شامل ماده 802 قانون مجازات عمومی می‌شه: حالا فکراتو بکن.
ای نکبت!
آروم باش و از خر شیطون بیا پایین. مگر این‌که دوست داشته باشی از سیر تا پیاز قضیه رو تو دفتر آلفرد کارین تعریف کنی که گمون نکنم زیاد هم از شنیدنش خوشش بیاد.
یکهو گریه را سرداد.
گفت: «کایزر جون! توروخدا آبروم رو نریز. به همون خدا قسم من به یه کم پول احتیاج داشتم که فوق لیسانسمو تموم کنم. درخواستمو برای کمک هزینه تحصیلی نپذیرفتند. این بار دومه. وای، خدایا چه خاکی به سرم بریزم…
همه چیز برملا شد. همه ماجرا. بزرگ شده و پرورش یافته سنترال پارک‌وست، اردوهای تابستانی سوسیالیست‌ها، موسسه براندیس. از آن نوع دخترهایی که نخود هر آشی بودند و همه‌جا سروکله‌شان پیدا می‌شد، تو شهر الگین یا محافل ادبی و شعر و شاعری، از آن‌هایی که در حاشیه کتاب‌هایی درباره کانت با مداد می‌نویسند: «بله، کاملاً درسته.» این بار، دست برقضا، فریب خورده بود و از مسیر اصلی منحرف شده بود و به این راه افتاده بود.
دستم تنگ بود. به پول احتیاج داشتم. دوست دخترم گفت که یک آقای زن‌داری رو می‌شناسه که زنش آن‌قدرها هم فوق‌العاده نیست یا نمی‌دونم خنگه. سخت به بلیک علاقه داره. دوست دخترم خودش از عهده‌ش بر نمی‌اومد. این بود که قبول کردم، گفتم اگه پول و پله‌ای توکار باشه درباره بلیک باش حرف می‌زنم. اولش می‌ترسیدم و عصبی بودم. مثل چی پرت و پلا می‌گفتم اما اهمیتی نمی‌داد. دوست دخترم گفت که آدمای دیگه‌ای هم هستن. وای، خدایا، من یه بار دیگه‌م گیر افتاده‌م. یه بار که تو یه ماشین پارک شده داشتم «تفسیر» رو می‌خوندم. بار دوم هم تو «تنگل‌وود» جلوام را گرفتند و سرتاپام رو دستمالی کردند و دنبال اسلحه گشتند. اینم دفعه سومش. چی می‌گن. تا سه نشه، بازی نشه.
حالا که این‌طوره منو ببر پیش فلوسی.
لبش را گاز گرفت و گفت: «صورت ظاهر دفتر کارش کتاب‌فروشی هانتر کالجه.
راست می‌گی؟
به خدا. مث‌اون قمارخونه‌هایی که بیرونشون دکون سلمونیه. واسه رد گم کردنه. خودت می‌ری می‌بینی.
با عجله تلفن کوتاهی به ستاد مرکزی کردم و بعد گفتم: «خیلی خوب، عزیزجون، این دفعه به سلامت از خطر جستی اما عجالتاً از شهر خارج نشو.»
صورتش را پیش آورد و یک وری کج کرد تا از من تشکر کند. گفت: «اگه بخوای می‌تونم چند تا عکس از دوایت مک‌دونالد در حال خوندن کتاب برات بیارم.»
یه دفعه دیگه، خدا بخواد.
قدم زنان داخل کتابفروشی هانترکالج شدم. فروشنده مرد جوانی بود که چشم‌های حساس و تیزی داشت. به سراغم آمد و گفت: «امر بفرمایید.»
دنبال یه چاپ مخصوص کتاب تبلیغات برای خودم می‌گردم. شنیده‌م نویسندش چند هزار جلد زرکوب چاپ زده و بین رفقاش تقسیم کرده.
گفت: «اجازه بدین بپرسم. ما با خونه می‌لر ارتباط مستقیم داریم.
با یک نگاه، سرجا میخکوبش کردم و گفتم: «شری منو فرستاده.»
گفت: «ها فهمیدم. پس برین اون پشت.» دکمه‌ای را فشار داد و دیواری که از کتاب پوشانده شده بود باز شد و من مثل بره‌ای به درون قصر پرجنب‌وجوش فلوسی راه یافتم.
کاغذ دیواری‌های سرخ ودکور ویکتوریایی به فضای آن عشرتکده حال و هوای غریبی داده بود. دخترهای رنگ پریده و عصبی با عینک‌های قاب مشکی و موهای کوتاه وز کرده روی مبل‌ها ولو بودند و به نحو برانگیز‌اننده‌ای کتاب‌های پنگوئن کلاسیک را نرم و ظریف ورق می‌زدند. یکی از دخترهای موبور با خنده‌ی گل و گشادی به من چشمک زد و با اشاره‌ی سر اتاقی را در طبقه‌ی بالا نشانم داد و گفت: «با والاس استینوس چه‌طوری، ها؟»
اما کار فقط منحصر به مسائل روشن‌فکری و ادبی نبود. با موجودات نازک نارنجی و عاطفی هم سروکار داشتند و معامله می‌کردند. فهمیدم که با پنجاه دلار می‌شود بدون نزدیک شدن، ارتباط برقرار کنی. با صد دلار، دختری می‌آمد و صفحات بارتوکش را به تو قرض می‌داد و با تو شامی می‌زد و بعد اجاره می‌داد در یک حالت شور و جذبه عاشقانه، تماشایش کنی. با صدوپنجاه تا می‌توانستی دو نفری با هم به موزیک اف.ام گوش بدهید. با سیصد تا این کارها انجام می‌شد: یک دختر لاغر اندام یهودی سبزه‌روی مومشکی وانمود می‌کرد تو را در موزه هنرهای معاصر بلند می‌کند و اجازه می‌دهد تز فوق‌لیسانسش را بخوانی و بعد با تو درگیری پیدا می‌کند و دعوا و مرافعه پر سروصدایی تو الین برسر ادراک فروید از مفهوم زن راه می‌اندازد و آن وقت یک خودکشی ساختگی به انتخاب خودت ترتیب می‌دهد.
برای بعضی‌ها، یک ماجرای معرکه است. یک واقعه خاطره‌انگیز در آن شهر بزرگ، نیویورک.
صدائی پشت سرم گفت: «از این یکی خوشت می‌آد؟» سربرگرداندم و ناگهان خودم را رودرروی یک هفت‌تیر کالیبر 38 دیدم. کلکم کنده بود. من ذاتاً آدم باجربزه‌ای هستم با بنیه قوی و دل و جرأت زیاد. اما این دفعه البته با نامردی از پشت حمله کردند.
خودش بود، فلوسی. بی‌برو و برگرد با همان صدائی که شنیده بودم اما فلوسی مرد بود. صورتش را با نقاب پوشانده بود.
گفت: «باورت نمی‌شه؟ من حتی کالجم رو هم تموم نکرده‌م. چون نتونستم نمره بیارم، اخراجم کردند.»
واسه همینه که نقاب زده‌ی؟
نقشه پیچیده‌ای طرح کردم که مدیریت مجله نیویورک رویوآویوکس رو به چنگ بیارم، اما لازمه‌ش این بود که شکل لیونل ترینگ بشم. رفتم مکزیک عمل جراحی کنم. اونجا تو خووارز یه دکتری هست که آدم‌رو به شکل لیونل تریلینگ در می‌آره ـ با پول کلون البته. اما یه اشتباهی پیش اومد. شبیه اودن از کار دراومدم با صدای ماری مکارتی. این‌جور شد که شروع کردم به کارهای اون‌ور قانون.
فی‌الفور، پیش از آن‌که بتواند ماشه هفت‌تیرش را بکشد، دست به کار شدم. خیزی برداشتم و به رویش پریدم و گردنش را محکم گرفتم و بازویم را زیر چانه‌اش قلاب کردم و مثل یک بار آجر زمین خورد. پلیس که آمد، هنوز داشت می‌نالید.
گروهبان هولمز گفت: «دست مریزاد، بابا. کار این یکی رو که تموم کردی، اف.بی.آی. می‌خواد بات صحبت کنه، کایزر. یه مورد کوچولو مربوط به چند تا قمار باز و به نسخه حاشیه‌نویس شده فرد اعلا از دوزخ داشته. یالا بچه‌ها، این یارو رو ببرنش بیرون.
آن شب، دیروقت رفتم سراغ یکی از معشوقه‌های قدیمی‌ام به نام گلوریا. موبور بود. دوره دانشگاهی‌اش را با امتیاز عالی گذرانده بود با این فرق البته که فارغ‌التحصیل رشته تربیت بدنی بود. خوش خوش شدم.
نویسنده: وودی آلن
مترجم: صفدر تقی‌زاده

درباره نویسنده:
وودی آلن سینماگر معروف که سناریوی اغلب فیلم‌هایش را خود می‌نویسد، از یک سو سعی دارد چارلی چاپلین آمریکا باشد و از سوی دیگر جیمز تربر، و به یاری چنین کاراکتری مفاسد اجتماعی جامعه آمریکایی را برملا می‌کند.
برگرفته از مجله‌ی: «آدینه» شماره 39 آذرماه 1368

ببر مردم شناس

یکی بود یکی نبود. در روزگاران قدیم ببری از باغ‌وحش امریکا گریخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسیاری از عادات آدمیان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.
اولین روزی که به منزل رسید یوز‌پلنگی را ملاقات کرد و به او گفت: «صحیح نیست که من و تو برای قوت‌مان به شکار رویم. حیوانات دیگر را وا می‌داریم که غذای‌مان را برای‌مان تهیه ببینند.»
یوز‌پلنگ پرسید: «چه‌گونه این کار را می‌توانیم انجام دهیم؟»
ببر گفت: «خیلی ساده است به آن‌ها می‌گوییم که من و تو با هم مشت‌بازی خواهیم کرد و برای تماشای این مسابقه بایستی هر کدام از جانوران گراز وحشی تازه‌کشته‌ای با خود بیاورند. بعد من و تو بدون این‌که آزاری به هم رسانیم به سرو کول یک‌دیگر می‌پریم و بعد خواهی گفت که استخوان پنجه‌ات در روند دوم شکست و من ادعا خواهم کرد که استخوان پنجه‌ام در روند اول شکست. پس از آن هم مسابقه‌ی بعد‌مان را اعلان می‌کنیم و آن‌ها بایستی دو‌باره گراز وحشی همراه بیاورند.»
یوز‌پلنگ گفت: «تصور نمی‌کنم کارگر بیفتد.»
ببر گفت: «چرا، حتماَ مؤثراست. تو به همه بگو تو برنده خواهی بود، چون من مشت‌زن بی‌تجربه‌ای هستم و من به همه می گویم حتماَ من بازنده نیستم، زیرا تو مشت‌زن بی‌تجربه‌ای هستی و همه آرزو می‌کنند که تماشاگر چنین جنگی باشند.»
به این ترتیب یوز‌پلنگ به همه گفت که برنده‌ی مسلم است چون ببر مشت‌زن بی‌تجربه‌ای است و ببر به همه گفت که مسلماَ بازنده نیست چون یوز‌پلنگ مشت‌زن خامی است. شب مسابقه فرا‌ رسید. ببر و یوز‌پلنگ به شکار نرفته بودند و خیلی گرسنه بودند، می‌خواستند هرچه زودتر مسابقه به اتمام رسد و گراز‌های وحشی تازه شکارشده را که جانوران بایستی همراه داشته باشند بخورند. اما در ساعت موعود هیچ‌کس نیامد.
روباهی گفته بود: «من این قضیه را این‌طور تجزیه و تحلیل می‌کنم: اگر یوز‌پلنگ برنده‌ی مسلم است و ببر مسلماَ بازنده نیست پس مساوی خواهند شد و چنین مسابقه‌ای بسیار خسته‌کننده است. مخصوصاَ وقتی طرفین مسابقه مشت‌زن‌های خام و بی‌تجربه‌ای هستند.» جانوران دیگر این منطق را پذیرفتند و به گود نزدیک نشدند. وقنی شب به نیمه رسید و مشهود گشت که حیوانات نخواهند آمد و گرازی برای خوردن نخواهد بود ببر و یوز‌پلنگ به جان یک‌دیگر افتادند وهر دوآن چنان مجروح گشتند و آن چنان از پا در افتادند که یک جفت گراز وحشی که از آن حوالی می‌گذشتند به آن‌ها حمله‌ور شدند و به سادگی آن‌ها را کشتند.
نتیجه اخلاقی: مثل انسان زیستن عاقبت خوشی ندارد.
نویسنده: جیمز تربر (James Thurber)
مترجم: مهشید امیرشاهی

درباره نویسنده
جیمز گروور تربر (به انگلیسی: James Grover Thurber) نویسنده و کارتونیست آمریکایی است که در شهر کلمبوس از ایالت اوهایوی آمریکا متولد شد.
زندگی‌نامه
جیمز تربر طنزنویس و هنرمند موفق آمریکایی در سال ۱۸۹۴ در شهر کلمبوس ایالت اوهایوی آمریکا به دنیا آمد. چشم‌های او در کودکی در تصادفی آسیب دید و به تدریج ضعیف شد تا اینکه نابینا شد و در سال ۱۹۶۱ درگذشت، از او میراثی باارزش از نوول‌ها و قصه‌های کوتاه فراوان بجا مانده‌است. اوج فعالیت نویسندگی او مصادف با دورهٔ بحران اقتصادی آمریکا (۱۹۲۹–۱۹۳۹) بود. اینکه چرا طنز تربر با توجه به وضعیت بینایی و شرایط جامعهٔ معاصرش سیاه نیست شاید به این مسئله بازمی‌گردد که او یک آمریکایی میهن‌پرست بود و در اعلامیهٔ استقلال آمریکا آمده که ناشاد بودن یک خصیصهٔ غیرآمریکایی است و شاد بودن اولین و مهم‌ترین وظیفهٔ طبیعی آمریکایی‌ها به عنوان افرادی میهن‌پرست است. بسیاری از آثار تربر هجوآمیز است. آدم‌های سرگشتهٔ آثار او با دلتنگی در جهانی توضیح ناپذیر گام برمی‌دارند، آدم‌هایی که به گونه ای خنده آور با جهان خود در جدالند. در این آثار تشتت، حماقت و احساس پوچی، که تمدن به انسان‌ها می‌بخشد، دیده می‌شود.

راز و نیاز یک لاف‌زن

رو چارپایه نشست و گفت:
ـ حالا دیگه این سرهنگ پیر لاف زنم، اون‌جا تو ویرجینیا ـ مث آقای وینگلیف که قلم پامو زیر لگدش گرفت ـ به التماس و دعا افتاده. یه شب زانو زده بود و استغاثه می‌کرد. سرهنگ پا به سن گذاشته بود و می‌خواست پیش از به ته خط رسیدن و رفتن به سرزمین موعود، التماس دعاشو با خدا درمیون بذاره. اون شب صداشو بلند کرد و گفت: «خدایا، کمکم کن که درست باشم، درست عمل کنم، راست بگم و پیش از اومدن به حضورت، درست بمیرم. کمکم کن که با سیاپوستا به سروسامونی برسم. من تو تموم زندگی‌م از اونا نفرت داشته‌م. خدایا، اگه من تو بهشت نمی‌رم، مطمئنم که تو جهنم با اون‌همه سیاپوست که اون پایین منتظر دیدن منن، نمی‌رم. شنیدم که شیطون هم‌دست سیاپوستاست، اگه شیطون هم‌نشین سیاپوستا باشه، اونم می‌باس یه یانکی باشه، که دیگه از من محافظت نمی‌کنه. خدایا منو به سرزمینی ببر که مجبور نباشم تو جهنمی‌ساکن باشم که پر از سیاپوستاست! استدعا دارم، این خواسته منو مستجاب فرما! خدا جواب داد: «سرهنگ کوشنبری، صدای درخواست تو شنیدم، دیگه چه تقاضایی داری؟»
سرهنگ لاف زن پیر التماس و استغاثه شو دنبال کردو گفت:
ـ خدا، خدای مهربون، خونواده‌ی من خیلی فقیرتر از اون بوده یه لَله‌ی سیاپوست واسه هرکدوم از هشت بچه‌ی پدرم اجیر کنه. من تو بچگی‌م بی لَله بودم. خدایا یه لَله تو بهشت به من عطا فرما! یه پیرزن سیاپوستم واسه برق انداختن صندلای طلایی و پاک کردن گرد و خاک بالام لازم دارم. خدایا، اگه تو بهشت سیاپوستای تحصیل کرده وجود دارن، جلو چشم من پیداشون نشه. تنها چیزی که من بیش‌تر از یه سیاپوست تحصیل کرده از اون متنفرم، یه سیاپوست دورگه ست. خدایا، اجازه نده نه با سیاپوستای نیویورک و نه با اونایی که با اتحادیه سیاپوستا یا الینور روزولت دمخورن، تو بهشت هم‌صحبت باشم. منو به مراتع سیاپوستا هدایت نکن! تو قادری تموم آدما رو به سفیدی برف بیافرینی، منو از اختلاط با سیاپوستا معاف کن! من هنوزم یه سیاپوست آوازه خون می‌شناسم که سفید بود. چند شخصیت دیگه هم از این قماش می‌شناسم، که الان قصد ندارم وارد این مقوله شم. واسه این که یه مرد خدا اجازه نداره همه‌چی رو توضیح بده. ولی تو که به همه‌چی آگاه و بینایی، واسه چی یه سیاپوست، یه چیز خاصه! خدایا منو ببخش می‌خوام به خودم جرأت بدم و یه سوالی ازت بکنم: سیاها رو واسه گرفتاری سفید پوستا آفریدی؟ اونا رو این‌جا رو زمین گذاشتی که مایه مصیبت و رنج غرب باشن؟ اتحادیه سیاپوستا به محض گرفتن یه اینچ، یه راه‌آهن می‌خوان. خط راه آهن رو که بهشون بدی، تموم راه‌آهن رو می‌خوان. به زودی یه سفید پوست، بدون این‌که یه سیاپوست پهلوش وایساده باشه، نمی‌تونه آواز بیا به سوی من مسیح رو بخونه. سیاپوستا می‌تونن تو آواز خوندن، ما رو از میدون در ببرن. خدایا، من فکر می‌کنم بد نباشه که دوباره مسیح رو به زمین بفرستی. الان وقت دوباره اومدنش رسیده. واسه این که فکر می‌کنم مسیح ندونه که تو این دوره زمونه مدرن سیاپوست چه مصیبتیه! اونا آفتن! با ما و کنار ما سوار قطار می‌شن! تو اتوبوسا کنار ما می‌شینن! بچه‌های کوچیک سیاه شونو با بچه‌های سفید ما راهی مدرسه می‌کنن! حتی دارن زمزمه می‌کنن که دوست ندارن دیگه تو زندون جداگانه نگهداری بشن! می‌گن که زندون یه محل عمومیه که مالیات‌شو اونام می‌پردازن. خدایا، مالیاتای سیاپوستا رو از مالیاتای سفیدپوستا، گوسفندای سیاپوستا رو از گوسفندای سفیدپوستا و سربازای سیاپوستا رو از سربازای سفیدپوستا، پیش از جنگ بعدی سوا کن! خدایا، پیش از این که خیلی دیر بشه، مسیح رو بفرست! خدای بزرگ، پروردگار مهربون، تنها پسر محبوب تو سوار ابرای آتیش‌زا کن و بفرست، تا این دنیای کج و کوله رو دوباره به راه راست هدایت کنه و سیاپوستا رو، پیش از این که صدای طبل‌های خطر گوش فلک رو کر کنه، به جای اولشون برگردونه! خدایا من خودم رو حاضر می‌کنم که به پیشواز روز موعود برم. ردای سفیدمو می‌پوشم و حاضر می‌شم، که سوار ارابه شم. خوش ندارم سیاپوستا رو ببینم که قطار شدن و دارن می‌گن که دیوان عالی حکمی‌ صادر کرده که ارابه‌ی ملکوتم مختلط شده! اگه یه همچین خبری رو بشنوم، خدای من ترجیح می‌دم همین‌جا رو زمین بمونم! واسه این‌که تو این‌جا دست کم فرماندار ارفابیوس هنوز طرفدار منه!
نویسنده: لنگستن هیوز (Langston Hughes)
مترجم: علی اصغر راشدان
از مجموعه‌ی: «داستان‌های ساده‌لوح»

درباره نویسنده
جیمز مرسر لنگستون هیوز (به انگلیسی: James Mercer Langston Hughes) ‏(۱ فوریهٔ ۱۹۰۲ جاپلین، میزوری – ۲۲ مهٔ ۱۹۶۷ نیویورک) شاعر، داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، داستان‌کوتاه‌نویس، و نوشتارنویس سیاه‌پوست آمریکایی بود. او بیش‌تر به‌دلیل کارش در رنسانس هارلم نامدار است.

بی‌بی

ما بچه‌های کوچه همه‌مان از دم بی‌بی را دوست داشتیم. من از همه بیشتر. خانه‌مان دیوار به دیوار خانه‌اش بود و من وقت و بی‌وقت می‌توانستم یک پیت خالی روغن و یا چارپایه‌ای را زیر پایم بگذارم و از سر دیوار حیاطش سرک بکشم و تماشاش کنم. حتی آن‌وقت که پاسدارهای کمیته آمدند و او را با آن وضع کشان کشان بردند باز ما بچه‌ها دوستش داشتیم. فکر نمی‌کردیم روزی این‌طور ناگهانی بریزند توی خانه و او را زیر مشت و لگد با خودشان ببرند. اگر با خبر می‌شدیم او را جایی قایم می‌کردیم که دست آن‌ها هیچ‌وقت به او نرسد.
تابستان پارسال بود که یکی از این باری سه چرخه‌های قراضه اثاث او را توی کوچه خالی کرد. خانه‌ای که بی‌بی اجاره کرده بود آن‌قدر خراب و درب و داغان بود که به درد نمی‌خورد کسی توش زندگی کند. دو اتاق گلی داشت و یک مستراح در گوشه حیاط. چند سال بود همین‌طور خالی مانده بود. زمستان که می‌شد گداها از سر دیوارش می‌پریدند توی حیاط و تو اتاق‌هایش می‌خوابیدند. پدرم وقتی فهمید رفت پهلو صاحبش حاجی مراد بزاز و وادارش کرد دیوار رو به کوچه را بلند کند. از آن به بعد گداها شب‌ها دوروبر آن نمی‌پلکیدند. وقتی پدرم از دست گداها شکایت کرد،‌و آن‌طور که از مادرم شنیدم داستان‌هایی ساخت که حاجی مراد را بترساند، از پدرم بدم آمد. اما بعد که بی‌بی خانه را اجاره کرد خوشحال شدم. چون شب‌ها کسی نمی‌توانست از روی دیوار بپرد توی حیاط و بی‌بی را اذیت کند.
بی‌بی با آن‌که جثه‌ای لاغر و استخوانی داشت اما از همان اول به نظر ما پیرزن قرص و محکمی آمد. اصلاً به هیکلش و چین و چروک صورت و دست‌هایش نمی‌آمد آن‌قدر زبروزرنگ باشد. وقتی ما بچه‌ها دیدیم خودش یک تنه دارد اثاث‌اش را توی خانه می‌کشد، دویدیم جلو و هرکدام یک برچیزی را گرفتیم و کمکش کردیم تا خانه‌اش را مرتب کند. اثاث‌اش زیاد نبود. یک صندوق چوبی و قدیمی داشت با میخ‌های مسی و سیاه شده. کمدی قهوه‌ای رنگ که یک پایه‌اش شکسته بود و ما کمکش کردیم تا زیرش آجر بگذارد. یک اجاق گازی و چند دست رختخواب و یک تختخواب چوبی که چوب‌هایش باز و بسته می‌شد. و یک مشت خرت و پرت دیگر. دوتا زیلوی رنگ و رو رفته هم داشت که کف اتاق پهنش کرد. کارمان که تمام شد بی‌بی به همه‌ی ما شربت آبلیمو داد.
بزرگ‌تر‌ها معمولاً حسودیشان می‌شود وقتی می‌بینند از میان آن‌ها یکی توی بچه‌ها گل کرده است. شاید برای همین زیاد با بی‌بی گرم نمی‌گرفتند. البته بی‌بی هم خیلی رغبت گفتگو با آن‌‌ها را نشان نمی‌داد. من از خلخال پاش و خال سبز وسط پیشانی‌اش خوشم می‌آمد. همان هفته اول توی محله پیچید بی‌بی از جنگزده‌های خوزستانی است. همیشه لباس سیاه می‌پوشید و پاپتی راه می‌رفت. انگار به کفش یا سرپائی عادت نداشت. بازار هم که می‌رفت کفش پاش نمی‌کرد. پدر می‌گفت حاجی مراد بزاز خانه را بدون کرایه به او داده است. اما بعدها بی‌بی به من گفت ماهی پانصد تومان اجاره آن را می‌دهد. به پدر که گفتم اول باور نکرد؛ بعد رفت تحقیق کرد و با تعجب به مادرم گفت: “چه مردم طمع کاری!”
پیرزن کسی را نداشت به او سر بزند. روز تا شب توی خانه می‌نشست و با قلاب لیف حمام می‌بافت. آن‌قدر توی کارش فرز بود که یک روزه دو سه تایی می‌بافت. گاه گل‌هایی هم توی آن‌ها می‌انداخت. گل‌های ریز قرمز یا آبی. سر هفته آن‌ها را می‌برد بازار و به مردم می‌فروخت. مشتری‌هایش بیشتر زن‌ها بودند. روز اولی که او را در بازار دیدم همراه مادرم بودم. یک کیسه پلاستیکی پر از آت و آشغار خرید روزانه گل شانه‌ام بود که چشمم به او افتاد. از آن روز که با کمک بچه‌ها اسباب‌هایش را توی خانه کشیده بودم،‌دیگر او را ندیده بودم. پیرزن لیف‌هایش را روی یک گونی چیده بود جلو پایش و خودش سر پا ایستاده بود. لیف سفیدی هم در دستش گرفته بود. از جلوش که رد شدیم به مادرم گفت: «خانوم از اینا بخرین.»
نگاه من روی خلخالهایش بود. مادرم که خم شد لیف‌ها را زیرورو کند، سرم را بلندکردم و لبخند زدم. یاد شربت آبلیموی خوشمزه‌ای افتاده بودم که به ما داده بود. مادرم یکی از بی‌گل‌هایش را برداشت و گفت: «کار خودتونه؟»
پیرزن گفت: «بله.»
بعد خم شد و یکی از گلدارهاش را برداشت: “ازاینا نمی‌خواین؟” گل‌هایش ریز و آبی رنگ بود.
مادر گفت: «نه!»
و پول همان اولی را که برداشته بود،‌داد و راه افتاد.
مادر پیرزن رانشناخت. چون وقت جدا شدن که باز به او لبخند زدم و او هم توی صورتم خندید،‌ ازم پرسید: «حمید مگه تو اونو می‌شناختی؟»
گفتم: «آره، همونیه که تازه همسایه‌مون شده.»
وقتی مادر برگشت که دوباره او را نگاه کند دیگر خیلی از او دور شده بودیم. بازار هم شلوغ بود و چشم چشم را نمی‌دید.
عصر همان روز وقتی باز هوای دیدن او به سرم افتاد پیت خالی روغن را گذاشتم زیر پام و از سر دیوار توی حیاطش سرک کشیدم. کسی توی حیاط خانه‌مان نبود. یکی از آن غروب‌های روشن تابستان بود. غروب روشنی که سر درخت‌ها، دیوارها و خاک توی حیاط رنگ قشنگی پیدا کرده بودند و سایه کمرنگ و عمیق جاهای لبه‌دار دیوارها به نظر سایه گنجشکانی می‌آمد که برای خوابیدن در آن‌جاها خزیده‌اند. گاهی هم تکان‌هایی محسوس و یا نامحسوس در آن‌ها می‌دیدم. پیرزن روی لبه پاشویه حوض خالی نشسته بود و داشت لیف می‌بافت. چقدر کوچولو شده بود. کوچولوتر از صبح که او را دیده بودم. حواسش به هیچ‌جا نبود.
انگشتانش تندتند بالا و پایین می‌رفت و نخ را دور آن می‌پیچاند. دو گلوله نخ آبی و قرمز هم غیر از آن سفیده که توی دامنش بود در طرف راستش دیده می‌شد. نمی‌دانم چه‌طور شد یک مرتبه سرش را بلند کرد و درست به سمتی که من سر درآورده بودم نگاه کرد. خواستم سرم را بدزدم اما فکر کردم دیر شده است. ناچار با همان حالتی که به او داشتم ماندم. بعد که با او صحبت کردم فهمیدم اصلاً مرا ندیده بود.
گفت: «بازم شربت آبلیمو می‌خوای؟»
گفتم: «بله.»
وقتی بلند می‌شد گفت: «دستم به سر دیوار نمی‌رسه. میای تو؟»
فرز از روی پیت پریدم پایین و زدم بیرون. جواد و محمد ونوید توی کوچه بودند. آن‌ها هم با من راه افتادند. پیرزن از پیش در را باز گذاشته بود. چهارتایی رفتیم تو و در آن غروب روشن که آسمان رنگ قشنگی داشت،‌با لیوان های پر از شربت آبلیموی خوشمزه در دست،‌روی پاشویه حوض خالی نشستیم. جرعه جرعه می‌نوشیدیم که زود تمام نشود. پیرزن پارچ پلاستیکی قرمزش که گویا هنوز کمی شربت تهش مانده بود،‌ایستاده بود روبرویمان و منتظر بود تا تمام کنیم و بقیه را باز توی لیوان‌هایمان خالی کند.
جواد زودتر از همه تمام کرد. وقتی می‌خواست لیوان را به او بدهد پرسید: «خاله چرا خودتون نمی‌خورین؟»
پیرزن با ریختن کمی شربت توی لیوان جواد گفت: “اسمم بی‌بی‌س.” بعد رو به من گفت: «برا تو هم مونده. می‌خوای؟»
از آن به بعد بی‌بی صدایش می‌زدیم. اسمی که به نظر من خیلی به او می‌آمد.
محمد ازش پرسید: «بی‌بی جنگ‌زده‌ای؟»
بی‌بی اول سوال را نگرفت. کمی فکر کرد، بعد گفت: «بله، پسرم!»
من اسم چهارتایی‌مان را برایش گفتم. بی‌بی خندید. بعد گفت او هیچ‌وقت بچه نداشته،‌ اما همیشه به بچه‌ها فکر کرده است. و گفت دوروبرش بچه‌های زیادی بوده که مال خودش نبوده‌اند.
چند روز بعد باز از سر دیوار سرک کشیدم. سه تا مرغ گل باقلائی پا کوتاه و یک خروس توی حیاط بود. پیرزن نشسته بود سرپاشویه و تندتند لیف می‌بافت. خروسه کمی غریبی می‌کرد. یک‌جا می‌ایستاد یا با احتیاط پا برمی‌داشت. انگار هنوز به حیاط عادت نکرده بود.
گفتم: «بی‌بی تازه خریدی‌شون؟»
سرش را بلند کرد و گفت: «بله،‌پسرم.»
گفتم: «شبا کجا جاشونمی‌دی؟»
گفت: «تو اون اتاق دومی.» و لیف تا نیمه بافته‌اش را روی پاشویه گذاشت: «می‌خوای ببینی؟»
از سر پیت پریدم پایین و با دو رفتم توی خانه‌اش. بی‌بی توی اتاق دومی سه تا جعبه‌ی خای را به ردیف پای دیوار چیده بود. کف همه‌شان تا نیمه‌پر از کاه بود. گفت همیشه مرغ و خروس داشته و گفت می‌خواهد دو اردک نروماده هم بخرد و توی جوی وسط کوچه ول کند. قول داد وقتی اردکش تخم گذاشت و تخم‌ها جوجه شدند یکی از جوجه‌ها را به من بدهد. رفتم و جواد و محمد و نوید را خبر کردم که بیایند و خروس و مرغ‌های بی‌بی را تماشا کنند.
بی‌بی باز برایمان شربت آبلیمو درست کرد،‌و وقتی ما شربت‌های‌مان را می‌نوشیدیم دوباره از مرغ و خروس و اردک‌هایی که در قدیم داشت تعریف کرد. و گفت مرغ و خروس‌هایش همیشه پای نخل‌ها ول بودند و اردک‌هایش فقط شب‌ها از توی نهر آب بیرون می‌آمدند. ما خیلی دلمان می‌خواست بدانیم چرا بی‌بی هیچ‌وقت بچه نداشته است. وقتی محمد از او پرسید. بی‌بی ساکت شد. وقتی نوید هم پرسید بی‌بی گفت چون کمرش باریک بوده و شکمش کوچک نمی‌توانسته حامله شود. و گفت زن‌هایی که کمرشان پهن است می‌توانند بچه داشته باشند. بعد که در خیال هیکل ریز و کمر باریک او را با زن‌های دیگر پهلو هم گذاشتیم قبول کریدم حق با او بود. بی‌بی از کلبه‌ای که توی نخلستان داشت برایمان حرف زد و از شاخ و برگ نخل‌ها که در غروب مثل موهای افشان کولی‌ها را در رقص می‌شدند. و ما چون موهای افشان کولی‌ها را در رقص ندیده بودیم حرف او را درست نفهمیدیم. بعد از شعله‌های آتش و سایه‌های جنبان درختان که در رقص زبانه‌های آتش پیدا و گم می‌شدند حرف زد. از دریا گفت. از امواج دریا، از بلم‌چی‌ها و از بلم‌های خیلی کوچکی حرف زد که اسم‌شان “هوری” بود و فقط یک نفر تویش جا می‌گرفت و هیچ‌وقت غرق نمی‌شد و با یک پاروی کوچک می‌شد آن را توی آب راند. و از یکی گفت که همیشه‌ی خدا در یکی از آن‌ها سفر می‌کرد. بعد از جنگ گفت. ما آن‌قدر از جنگ شنیده بودیم که دوست نداشتیم کسی برای‌مان از آن حرف بزند. اما وقتی بی‌بی از درختان سوخته و نهرهای بدون اردک حرف زد دلمان گرفت. بی‌بی نمی‌خواست غمگین‌مان کند، برای همین وقتی بغض گریه را توی صورت ما دید قول داد روزی کاری کند که همه ما را بخنداند.
یک ماه نشده بی‌بی پنج مرغ و یک خروس دیگر به مرغ‌ها و خروسش اضافه کرد. دوتا اردک نر و ماده هم خرید که از صبح تا شام با کاغ کاغ‌شان حیاط را روی سر می‌گذاشتند. اردک‌ها را که به خانه عادت داد ولشان کرد توی جوی وسط کوچه. ما با هم قرار گذاشتیم خرده نان‌ها را از سر سفره جمع کنیم و برای مرغ و خروس‌های بی‌بی ببریم. در ضمن مواظب بودیم کسی چپ به اردک‌هایش نگاه نکند. از آن به بعد بود که غرولند بزرگترها شروع شد.
مادرم یک روز گفت: «حمید چه شده که شما بچه‌ها دم به دم می‌رین خونه پیرزنه؟»
گفتم: «خودت می‌دونی، واسه تماشان مرغ و خروساش.»
مادرم با تعجب چانه درهم کشید: «من که سردرنمی‌آرم!» و از سکوت من جری‌تر شد: «اگه پاتو از اون‌جا نبری به بابات می‌گم!»
آن روزها ما فقط برای تماشای مرغ و خروس‌هایش می‌رفتیم. برای همین از تهدید مادرم جا نزدم. یک روز خواستم به بی‌بی بگویم با مادرم گرم بگیرد تا ترسش بریزد. نگفتم. فکر کردم تقصیر خودشان است که با او حرف نمی‌زنند.
چند روزی بود مرغ و خروس‌های بی‌بی وقت و بی‌وقت ناگهانی چنان به قدقد می‌افتادند که سروصدای‌شان خانه را برمی‌داشت. مادرم رفت جریان را به مادر نوید و جواد گفت. هرسه‌ تایی به این نتیجه رسیدند سری تو کارپیرزن هست که این زبان بسته‌ها گاه این‌طور به صدا در می‌آیند. من نمی‌دانستم چرا نگران می‌شدم وقتی می‌دیدم آن‌ها بدطور تو نخ بی‌بی رفته‌اند. بالاخره یک روز به مادرم گفتم:”چرا هیچ‌وقت به پیرزن سر نمی‌زنی؟” به عمد اسمش را نبردم.
گفت: «تو کوچه که رد می‌شه سر بلند نمی‌کنه. نمی‌دونم با شما نیم وجبی‌ها چتو حرف می‌زنه!»
نخواستم به آتش کنجکاوی‌اش دامن بزنم. گفتم: «با ماهم همین‌طور. باور کن ما فقط برا تماشای مرغ و خروساش می‌ریم.»
از آن روز به بعد برای راحت کردن خیال مادرم، روزهای جمعه که می‌دانستم بی‌بی برای فروختن لیف بازار رفته است می‌پریدم روی پیت خالی و حیاط او را دید می‌زدم. این کار هیچ کیفی برایم نداشت. حیاط و مرغ و خروس‌ها بدون او که آرام با آن جثه کوچک و لاغرش روی پاشویه حوض مشغول بافتن بود از صدا و حرکت و خیال تهی می‌شد. همه آن چیزهایی که با حضور او برایم معنایی پیدا می‌کرد بی‌معنا می‌شدند. درست مثل آن وقت‌هایی که کسی در آن خانه زندگی نمی‌کرد. و ذهنم برای ساختن تصویری از سایه روشن‌های توی حیاط بکار نمی‌افتاد. با او به نظرم می‌آمد سایه‌های کنج دیوار تکان می‌خورند وشکل‌های عجیب و غریب وخیره کننده‌ای می‌یابند. ترک‌های روی دیوار اتاقش و فضای تیره‌ای که از در نیمه باز اتاق دومی تا اعماق می‌رفت می‌توانست تا ساعت‌ها ذهنم را به خود مشغول کند.
یک روز که داشتم طبق معمول از سر دیوار تماشاش می‌کردم، صدایم زد که بروم خانه‌اش. فکر کردم باز می‌خواهد شربت آبلیمو به من بدهد. از روی پیت پریدم پایین و برای آن که بهانه دست مادرم ندهم کیسه خرده نان را هم برداشتم و به دو زدم بیرون. در خانه‌اش مثل همیشه باز بود. وقتی رفتم تو، کیسه را از دستم گرفت و گفت: «حمید اگه یه چیزی نشونت بدم، قول می‌دی به کسی نگی؟»
«حتی به بچه‌ها؟»
«نه. به اونا می‌تونی بگی.»
دنبالش راه افتادم و توی این فکر بودم که بی‌بی چه می‌خواهد نشانم دهد. بی‌بی کف تاقچه‌ای که نزدیک به زمین بود یک چراغ نفتی و یک گلدان کوچک با چند تا گل پلاستیکی چیده بود. زیرشان پارچه‌ی سفید و گلدوزی شده‌ای پهن کرده بود که از لب تاقچه می‌زد بیرون و صاف پایین می‌رفت. گل‌ها و سفیدی پارچه کهنه به‌نظر می‌رسید. معلوم بود از کارهای قدیم خودش بوده است. بی‌بی در صندوقش را که باز کرد تا توی آن را بگردد من بغل دستش ایستاده بودم. توی صندوق یک قاب دیدم که روی شیشه‌اش نقاشی شده بود. از رنگ تندش فهمیدم نقاشی است. اما اصلاً مثل نقاشی‌های معمولی نبود. نقش موجودی بود بین زن و ماهی. هردو و هیچکدام. سر یک زن را داشت با موهای صاف، فرقی گشوده،‌دو گیسوی بافته و بدن یک ماهی،‌چندتاپای کوچک هم زیر شکمش پیدا بود. دوروبرآن تا بخواهی ماهی‌های کوچک و ریز دیده می‌شد. نقاشی فقط با رنگ آبی تند و کمرنگ کشیده شده بود. من هم چنان خیره به نقاشی روی شیشه بودم که بی‌بی دایره زنگی را روبرویم گرفت و نشسته دستی به آن زد که زنگوله‌های دورش به هم خوردند و صدا کردند. هول شدم:
«بی‌بی  بذار برم بچه‌ها را خبر کنم!»
«برو، اما احتیاط کن بقیه نفهمن!»
به دو بیرون زدم. هوا سرد بود و بچه‌ها توی کوچه پیداشان نبود. اردک نر توی جوی آب دنبال ماده‌اش گذاشته بود. اما او با زرنگی تا اردک نر بهش می‌رسید چرخی می‌خورد و مسیرش را عوض می‌کرد. برای بیرون کشیدن بچه‌ها از خانه دودل بودم. حرف آخر او بفهمی نفهمی نگرانم کرده بود. با این وجود رفتم و آن‌ها را صدا زدم. توی راه به آن‌ها گفتم نباید به کسی بگویند بی‌بی دایره زنگی دارد. گفتم بی‌بی خودش گفته است. ما هنوز نمی‌دانستیم بی‌بی می‌خواهد برای ما دایره بزند و تصنیف عربی بخواند. اما بعد که فهمیدیم،‌ جواد بیشتر از ما ترسید. شاید به این خاطر که باباش حزب‌اللهی بود و ریش توپی می‌گذاشت و مسجد می‌رفت. و شاید هم به خاطر حرف‌های بی‌بی بود. از دم جوی که رد شدیم اردک نر را دیدم که هنوز داشت ماده‌اش را دنبال می کرد. و او هنوز در آب می‌راند. با همان سرعت و با بال‌های گشوده و با نوک باز،‌گوئی خسته‌اش شده بود.
وقتی خانه رفتیم جواد در را بست. بی‌بی هنوز توی اتاقش بود. چهارتایی دم در ایستادیم تا بی‌بی خودش صدامان زد. من خیلی دلم می‌خواست دوباره آن نقاشی روی شیشه را ببینم. اما بی‌بی در صندوقش را بسته بود. پشت به دیوار ساکت ایستادیم و به دایره زنگی توی دست او نگاه کردیم. بی‌بی به گونه‌ای که شگفتی هر چهارتایی‌مان را برانگیخت دستش را تکان داد و جرینگی دایره زنگی را به صدا درآورد. ما خندیدیم.
جواد گفت: «بی‌بی معلومه که بلدی خوب دایره بزنی!»
نوید گفت: «می‌خواد برامون دایره بزنه.»
بی‌بی دست کرد توی بقچه بزرگ رختخواب پیچش و عروسکی پنبه‌ای از توی آن درآورد و از اتاق بیرون زد. زمانی از بیرون رفتن او نگذشته بود و هنوز نتوانسته بودم از زیر تاثیر آخرین حرکت دست او که مرا به حیرت انداخته بود بیرون بیایم که قدقد مرغ و خروس‌ها بلند شد. از آن قدقدهای بلند و بی‌موقعی که کنجکاوی مادرم را برمی‌انگیخت. چرخ سریع دایره زنگی در دست او و آهنگی که از آن برخاسته بود درست مثل یورش همه آن چیزها جنبنده‌ای بود که در سایه‌های زیر برآمدگی‌های دیوار می‌دیدم. اما این بار خود گنجشکان بودند،‌ با پرواز دست جمعی‌شان، وقتی آسمان غروب گرفته بود و هیچ نبود جز صداها و حرکات مسلطی که همه چیز را یکنواخت و کرخت می‌کرد. وقتی بی‌بی توی اتاق آمد گفت:
«حالا دیگه همسایه‌ها صدای دایره را نمی‌شنفن.»
من به بچه‌ها نگفتم بی‌بی از مدتی پیش روی مرغ‌ها کار کرده است. بی‌بی دایره را دست گرفت و پای تاقچه روی زیلو نشست. چشمانش را بست و یکباره شروع کرد. دایره زد و تصنیف خواند. عربی خواند. تصنیف کوتاهی که کلماتی از آن مدام تکرار می‌شد. «میحنه، میحنه» ما نمی‌فهمیدیم چه می‌خواند، ولی از صدایش و آن‌جور دایره زدنش و فشاری که به صورتش می‌داد،‌خوشمان می‌آمد. من همراه با آواز او بلم کوچکی را بیاد می‌آوردم که گفته بود فقط یک‌نفر توی جا می‌گرفت و غرق نمی‌شد، و بعد امواج دریا و سایه نخل‌هایی که می‌گریختند. و حس کردم انگار در ساحل دریایی نشسته‌ام و دارم به آوازی که از دور می‌آید گوش می‌دهم. ساکت که شد، با این که هوای توی اتاق سرد بود، دیدم که عرق روی پیشانی‌اش نشسته است. مرغ و خروس‌ها هنوز داشتند بلندبلند قدقد می‌کردند. بی‌بی بلند شد. دایره زنگی را توی تاقچه گذاشت و از اتاق بیرون زد. ما چهارنفر هنوز داشتیم با بهت و حیرت به یدکیدگر نگاه می‌کردیم. وقتی بی‌بی دوباره توی اتاق آمد، مرغ و خروس‌ها از صدا افتاده بودند. بی‌بی گفت:
«بچه‌ها مو فقط برا شما می‌خونم.»
ما لب باز نکردیم.
بی‌بی دوباره گفت: «مو می‌خوام فقط برا شما بخونم. فکر می‌کنین چون که مو براتون دایره زدم و آواز خوندم سنگسارم می‌کنن؟»
جواد گفت: «بی‌بی! فقط بدکاره‌ها رو سنگسار می‌کنن.»
چانه بی‌بی لرزید. خواست حرفی بزند، اما نزد. جواد دوباره گفت: «بی‌بی تو بدکاره نیسی.» بعد ما شروع کردیم به ترسیدن. حتی ترسیدیم از این که به بی‌بی بگوییم دوباره برای‌مان بخواند. حتی آن‌قدر ترسیدیم که فراموش کردیم وقتی داشت برای‌مان می‌زد و می‌خواند، ‌چقدر خوش‌مان آمده بود.
بی‌بی گفت: «می‌خوام فقط برا بچه‌ها بخونم.»
نمی‌دانستیم چه بگوییم. فقط می‌دانستیم که خودمان هم ترسیده بودیم. بی‌آن‌که به هم نگاه کنیم از اتاق زدیم بیرون و بعد که آمدیم توی کوچه،‌هرکداممان به دو از هم جدا شدیم. چند روز بعد نوید گفت جواد گفته است بی‌بی کولی است.
گفتم: «نوید تو فکر می‌کنی بی‌بی بدکاره‌س؟»
«نه. اما جواد دیگه نمی‌یاد. از باباش می‌ترسه.»
«باباش از کجا می‌فهمه بی‌بی برامون دایره زده؟»
«جواد گفته بالاخره می‌فهمه.»
تا یک هفته به بی‌بی سرنزدم. حتی جرات نکردم از سر دیوار هم تماشایش کنم. اما مواظب اردک‌هایش بودم. دلم برای او حسابی تنگ شده بود. یک شب توی خواب دیدم بی‌بی را با مرغ و خروس‌ها و دوتا اردکش تا سینه توی خاک کرده‌اند. عده‌ای جمع شده بودند تا آن‌ها را سنگسار کنند. پدر جواد هم با‌ آن‌ها بود،‌ با همان ریش توپی و هیکل چاقش که زیاد ازش خوشم نمی‌آمد. و توی خواب قیافه‌اش ترسناک‌تر شده بود. مرغ و خروس‌ها و اردک‌ها وحشتزده سروگردن‌شان را تکان می‌دادند. به زور می‌خواستند خودشان را از زیر خاک در بیاورند. اما نمی‌توانستند. بی‌بی بی‌تکان منتظر اجرای حکم بود. انگار از حال رفته بود. تا شروع کردند از خواب پریدم. روز بعد خواستم از مادرم بپرسم که نظرش درباره کولی‌ها چیست. اما هیچ نگفتم. ترسیدم حرف‌هایی بزند که بیشتر وحشتزده‌ام کند. یک روز بالاخره حوصله‌ام سررفت و دوباره پیت خالی روغن را زیر پایم گذاشتم و از سر دیوار توی حیاطش سرک کشیدم. هوا سرد بود. مرغ و خروس‌ها گوشه دیواری جمع شده بودند. بی‌بی توی اتاقش بود. هرچقدر ایستادم که بی‌بی از اتاق در بیاید در نیامد. وقتی می‌خواستم از روی پیت بپرم پایین یک دفعه توی چارچوب در پیدایش شد. انگار منتظرم بود چون تا پیدایش شد سر دیوار را نگاه کرد. ترسم ریخت.
«نمی‌خوای بیای این‌جا؟»
پریدم پایین و یکراست به خانه‌اش رفتم.
گفت: «اردکه تا حالا سه تاتخم گذاشته. سه تا تخم بزرگ.»
«چه خوب.»
مرا برد توی اتاق دومی و تخم‌ها را نشان داد. تخم‌ها درشت و سفید بودند. بی‌بی وقتی داشت آن‌ها را جابجا می‌کرد دستش می‌لرزید. یاد خوابی که دیده بودم افتادم.
«بی‌بی ما به کسی نگفتیم که تو برامون دایره زدی.»
نشسته و خیره به تخم‌ها گفت: «مو فقط برا بچه می‌خونم.»
من دیگر حرفی نزدم. فکر کردم اگر بیشتر بپرسم دوباره شروع می‌کنم به ترسیدن. نمی‌خواستم. فقط از نقاشی روی شیشه پرسیدم. بی‌بی اول متوجه نشد. بعد که گفتم کجا و کی آن را دیدم فهمید. گفت آن چیزی که من دیده بودم عکس مادر همه ماهی‌ها بود. و گفت در ته دریا زندگی می‌کند. توی خانه‌ای صدفی. بعد من فهمیدم چرا رنگ نقاشی آبی بود. چرا آن همه ماهی‌های ریز دوروبرآن ماهی گنده که سر یک زن را داشت با دو گیسوی بافته شنا می‌کردند. تصور آن موجودی که تمام رنگ تنش آبی بود، چشمان و گیسوانش آبی بود و لب و گونه‌هایش آبی بود کمی آرامم کرد.
«بی‌بی من می‌دونم تو کولی هستی.»
«حمید مو بدکاره‌ام؟»
«نه، بی‌بی. من نمی‌ترسم. من دوس دارم که بازم برامون آواز بخونی و دایره بزنی.»
بی‌بی هنگام بلند شدن دوباره گفت: «مو فقط برا بچه می‌خونم. هروقت که بچه‌ها بخوان براشون می‌خونم.» انگار با خودش حرف می‌زد.
از خانه او زدم بیرون و رفتم سراغ بچه‌ها و به آن‌ها گفتم بی‌خودی می‌ترسند. جواد هنوز می‌ترسید. می‌گفت مادرش گفته است بی‌بی کولی است.
«جواد مگه تو به مادرت گفتی.»
«نه!»
اما من فهمیدم به مادرش گفته است. دوباره پرسیدم. باز گفت نه.
گفتم: «بی‌بی فقط برا بچه‌ها آواز می‌خونه.»
نوید گفت: «کسی که برا بچه‌ها آواز می‌خونه،‌سنگسارش نمی‌کنن.»
جواد هنوز می‌ترسید. اما بعد که به طرف خانه بی‌بی راه افتادیم دنبالمان آمد. بی‌بی برای‌مان شربت آبلیمو درست کرد و دوباره گفت که اردکش تخم گذاشته است و از اردک‌هایی که داشت دوباره حرف زد؛ از نخل‌ها و از بلم کوچک.
ما دوست داشتیم بی‌بی دوباره دایره زنگی‌اش را از توی صندوق دربیاورد، پای تاقچه بنشیند و برایمان آواز بخواند. اما انگار نمی‌خواست. و انگار فقط می‌خواست همچنان در رودخانه بزرگی که گاه طغیان می‌کرد و سد را می‌شکست و نخل‌های بلند را می‌انداخت بگوید.
نوید گفت: «بی‌بی سی و سه پل رفتی؟»
«نه!»
من گفتم: «اون‌جا یه رودخونه‌س. اما توش بلم نیس. دوس داری بریم اونجا؟»
بی‌بی با آن‌که برق شادی توی چشمانش دوید گفت:
«نه.»
ما خوشحال می‌شدیم اگر بی‌بی قبول می‌کرد. اما هرچقدر اصرار کردیم رد کرد. وقتی از خانه‌اش بیرون زدیم و توی کوچه رفتیم به بچه‌ها گفتم باید به بی‌بی بگوییم برای‌مان آواز بخواند.
نوید گفت: «حمید راس می‌گه. بی‌بی دوس داره برامون بخونه. اما می‌ترسه.»
گفتم: «تقصیر جواده  که مارو می‌ترسونه.»
جواد گفت: «من فقط از بابام می‌ترسم.»
محمد گفت: «باید بش بگیم مث اون وقتایی که کولی بوده برامون بخونه.»
گفتم: «چه جور؟»
محمد گفت: «آن‌جور که موهاش مث شاخ و برگ نخلا افشون بشه.»
جواد گفت: «اگه بخواد این‌جوری بخونه من نمی‌یام!»
نوید گفت: «بی‌بی حالا پیر شده،‌ اگه هم بخواد نمی‌تونه.»
محمد گفت: «جواد تو بی‌خودی می‌ترسی. اون فقط برا بچه‌ها می‌خونه.»
جواد دیگر چیزی نگفت. قرار شد من به بی‌بی بگویم برایمان مثل کولی‌ها آواز بخواند. وقتی روز بعد رفتم و به بی‌بی گفتم. گفت نمی‌تواند. گفت حالا خیلی پیر شده است. و گفت اما لباسش را هنوز دارد. و قول داد یک روز آن را می‌پوشد و برایمان دایره می‌زند و تصنیف می‌خواند.
آن روز که می‌خواستیم برویم، جواد توی کوچه پیدایش نشد. هرچقدر منتظرش شدیم از توی خانه بیرون نیامد. ناچار سه تایی رفتیم. بی‌بی در حیاط را باز گذاشته بود. وقتی رفتیم تو دیدیم بی‌بی لباس قرمزی پوشیده که دامنش بلند و پرچین بود. کمربند پهنی هم بسته بود دورکمرش. نقاشی روی شیشه را هم گذاشته بود توی تاقچه. بی‌بی یک چیزهایی هم مالیده بود به ابرو و چشمانش که آن‌ها را سیاه کرده بود. یک کلاه کوچک پر از منجوقی را که وقتی تکان می‌خورد سبز و زرد و سرخ می‌زد سرش گذاشته بود که فقط کمی از موهایش را می‌پوشاند. دایره زنگی‌اش هم توی دستش بود. همان‌طوری شده بود که ما فکر می‌کردیم. ابروهایش عین ابروهای نقاشی روی شیشه شده بود. گفت: «جواد، جواد نمی‌یاد؟» صدایش کمی می‌لرزید. گفتم: «نه، هرچقدر منتظرش شدیم پیدایش نشد.» و به نقاشی روی شیشه نگاه کردم،‌به چشم‌های درشت مادر همه‌ی ماهی‌ها که مژه‌اش آبی بود و تخم چشمانش هم آبی بود.
بی‌بی عروسک پنبه‌ای را برداشت و از من خواست آن را میان مرغ و خروس‌ها بیندازم. دستش را که دراز کرده بود می‌لرزید. بدجور می‌لرزید.
نوید گفت: «بی‌بی نترس. جواد به کسی نمی‌گه.»
من از در اتاق زدم بیرون و نشنیدم که بی‌بی چه گفت. اما وقتی برگشتم و سروصدای مرغ و خروس‌ها بلند شده بود حس کردم بی‌بی نگران است.
گفتم: «بی‌بی اگه می‌ترسی نخون!»
نوید گفت: «بی‌بی اگه می‌ترسی لباس خودت را بپوش.»
بی‌بی گفت: «اینا لباسای خودمه.» بعد گفت: «مو فقط برا بچه‌ها می‌خونم.» و دایره زنگی‌اش را برداشت و همان‌طور که پای تاقچه نشسته بود شروع به خواندن کرد. این‌بار سروگردنش را هم تکان می‌داد و ضربه‌های محکم‌تری به دایره می‌زد. انگار همراه خواندن ترسش هم می‌ریخت. صدا به گوشم آن‌قدر بلند و پرطنین می‌آمد که احساس می‌کردم انگار صداهایی هم از بیرون با آن یکی می‌شود. گویی در هر خانه عده‌ای دایره به دست برخاسته بودند و با بی‌بی همراهی می‌کردند. دلم می‌خواست از جا به جهم و پای بکوبم و همراه با او آواز بخوانم. نوید با دام‌دام دایره زنگی دست می‌زد و زیر لب چیزهایی زمزمه می‌کرد. بی‌بی حسابی گرم شده بود. دایره زنگی را گاه بر سر دست می‌گرفت و تندتند آن‌جور که به چشم نمی‌آمد و عجیب می‌نمود تکان می‌داد و جرینگ جرینگ شادش آن را مثل دسته گنجشکانی که با هم از سر درختی بلند شوند توی هوا پرواز می‌داد. نگاه به صورتش کردم. دیدم چشم و ابروی بی‌بی آبی است. حتی لب‌هایش آبی بود. بعد حس کردم رنگ آوازش را هم آبی می‌دیدم. رنگی که می‌شد همه چیزهای دوست داشتنی را با آن نقاشی کرد. سربرگرداندم تا از محمد بپرسم که آیا او هم رنگ آواز بی‌بی را می‌بیند، که جواد هولکی خودش را توی اتاق انداخت. بی‌بی دایره زنگی را پرت کرد گوشه‌ای و پاشد. رنگش پریده بود و نمی‌توانست حرف بزند.
جواد نفس نفس زنان گفت: «بی‌بی خودت را یک جا قایم کن. بابام داره با پاسدارها می‌یاد!»
گفتم: «بی‌بی نترس!ما می‌گیم برا تماشای مرغ و خروسات اومده بودیم.»
جواد گفت: «زود باش بی‌بی!»
بعد من و نوید و محمد کمک کریدم تا بی‌بی پیراهنش را که بالا تنه‌اش چسبان بود درآورد. بدنش لاغر و استخوانی بود و پستان‌هایش کوچک و خشکیده بود. ما خجالت می‌کشیدیم به او نگاه کنیم. بی‌بی مدام می‌گفت: «بچه‌ها مو می‌ترسم. اگه اونا این‌جوری مونه ببینن سنگسارم می‌کنن.»
وقتی بی‌بی داشت لباس سیاهش را می‌پوشید،‌من دایره زنگی و لباس قرمز و کلاه کوچکش را زیر بغل زدم و به دو زدم بیرون و آن‌ها را از سر دیوار توی حیاط خانه‌مان پرتاب کردم. پاسدارها و پدر جواد که پیدایشان شد، آن‌ها دیگر پشت دیوار افتاده بودند. بی‌بی هم لباس سیاه معمولی‌اش را تنش کرده بود.
اگر بی‌بی آن‌چیزهایی را که به ابروهایش مالیده بود پاک می‌کرد دیگر کسی ظن بد به او نمی‌برد. اما اگر آن هم نبود باز هم آن‌ها می‌فهمیدند. چون وقتی یکی از پاسدارها با غیظ نقاشی روی شیشه را از تو تاقچه برداشت و سر بی‌بی داد کشید، بی‌بی گفت که او فقط برای بچه‌ها می‌خواند. ای کاش نمی‌گفت. شاید اگر نمی‌گفت او را نمی‌بردند.
وقتی او را توی کوچه آوردند و کشان کشان به طرف ماشین بردند خیلی‌ها از خانه‌های‌شان زده بودند بیرون و دم در ایستاده بودند. مادرم هم بود. من از چشمانش فهمیدم آن چیزهایی را که من توی حیاط پرتاب کرده بودم دیده است.
ما بچه‌ها تا سر خیابان دنبال‌شان رفتیم. بی‌بی تا دم ماشین هم چنان تقلا می‌کرد خودش را از دست پاسدارها دربیاورد. اما آن‌ها او را سفت گرفته بودند. انگار فهمیده بودند اگر بی‌بی را ول کنند ما یک جایی قایمش می‌کنیم که دست آن‌ها به او نرسد. ماشین که حرکت کرد غمی سنگین بر دلم نشست. فکر کردم چه کسی برای ما بچه‌های کوچه دوباره آواز خواهد خواند و دایره زنگی خواهد زد. وقتی برگشتم این غم را در چشم‌های مادرم هم دیدم.
تیرماه 1365
نویسنده: نسیم خاکسار
برگرفته از کتاب: «مرائی کافر است و چند داستان دیگر»

در جستجوی پدر

آدم اول (فصل اول)
با پایمردی بیوه‌ی کامو
تقدیم به تو که هرگز نمی توانی این کتاب را بخوانی.
در جستجوی پدر

برفراز دلیجانی که در جاده‌ی ریگ‌زار حرکت می‌کرد، ابرهای درشت و پرپشت، تنگ غروب به سوی مشرق روان بودند. سه روز پیش این ابرها بر فراز اقیانوس اطلس جمع شده و منتظر مانده بودند تا باد مغرب برسد، سپس راه افتاده بودند، نخست آهسته آهسته و رفته رفته تندتر، از فراز آب‌های شب‌تاب پاییزی گذشته و راست به سوی خشکی رفته بودند، بر قله‌های مراکش نخ نخ شده بودند، بر بالای بلندی‌های الجزایر باز هم دسته دسته شده بودند و اکنون در نزدیکی‌های مرز تونس تلاش می‌کردند که به دریای تیرنه برسند تا در آن‌جا محو شوند. پس از نوردیدن هزاران کیلومتر بر فراز این جزیره مانند پهناور که شمالش را دریای سیال حفاظت می‌کرد و جنوبش را امواج جامد شن‌ها و پس از گذشتن از فراز این اقلیم بی‌نام، با شتابی اندکی بیش از شتابی که امپراتوری‌ها و قوم‌ها در هزاران  هزار سال به خرج داده‌اند، شوق‌شان فرو کشیده بود و پاره‌ای ار آن‌ها از همان وقت آب شده و به صورت قطره‌های درشت و کم‌یاب بارانی در آمده بودند که شروع کرده بود به ضرب گرفتن روی سرپناه پارچه‌ای بالای سر چهار مسافر.
دلیجان روی جاده قرچ قرچ می‌کرد، جاده درست طرح‌ریزی شده بود اما هنوز کوبیده نشده بود. گاه گاه زیر طوقه‌ی آهنی یا زیر سم اسبی جرقه‌ای می‌زد یا سنگ آتش زنه‌ای به چهارچوب دلیجان می‌خورد یا، برعکس، با صدای خفه‌ای در خاک نرم گودال فرو می‌رفت. با این همه دو اسب زبان بسته مرتباً پیش می‌رفتند، گاه به گاه سکندری می‌خوردند و سینه‌هایشان را جلو داده بودند تا بتوانند دلیجان پر از اثاث منزل را بکشند و جاده را با دو جور قدم متفاوت پشت سر می‌نهادند. یکی از آن‌ها گاهی هوای بینی‌اش را با سر و صدا بیرون می‌داد و همین کار قدم‌هایش را نامیزان می‌کرد. آن وقت عربی که دلیجان را می‌راند پهنای افسار کار کرده را بر پشت آن اسب می‌زد و حیوان با مهارت ضرب‌آهنگ قدم خود را از سر می‌گرفت.
مردی که روی نیمکت جلویی پهلوی سورچی نشسته بود، فرانسوی سی ساله‌ای  بودکه با قیافه‌ی گرفته به دو کفلی که زیر پای او می‌جنبید نگاه می‌کرد. مردی بود خوش قد و بالا، چاق و چله، با صورت دراز و پیشانی بلند و چهارگوش و آرواره‌ی قوی و چشمان کم‌رنگ، به رغم فصلی که مدتی از آن می‌گذشت یک  کت کتانی سه دگمه به تن داشت که به مد روز یخه آن بسته بود و روی موهای کوتاه شده‌اش کاسکت نرمی نهاده بود. موقعی که باران شروع به باریدن روی سر پناه بالای سرشان کرد، مرد رو به توی دلیجان کرد و فریاد زد «خوبی؟» روی نیمکت دوم که بین نیمکت اول و تلی از چمدان‌ها و اثاث کهنه خفت افتاده بود، زنی با لباس فقیرانه اما پوشیده در شالی از پشم زبر، با بی‌حالی به مرد لبخند زد وبا حرکت مختصری از روی تعارف گفت: «آره، آره. » پسرک چهار ساله‌ای خود را به زن چسبانده و خوابیده بود. زن چهره‌ی دلپذیر و با تناسبی داشت، با موهای اسپانیایی موج‌دار و مشکی و بینی کوچک راست و نگاهی زیبا و گرم از چشمانی بلوطی رنگ. اما در این چهره چیزی بود که آدم را تکان می‌داد. نه این که فقط از آن گونه نقاب‌هایی باشد که خستگی یا چیزی شبیه به آن موقتاً بر خط‌های صورتش کشیده باشد، نه، بیش‌تر می توان گفت نوعی حالت گیجی و حواس‌پرتی دلپذیری بود که برخی از معصومان همواره بر چهره دارند اما در چهره‌ی آن زن به طرز گذرایی روی خط‌های صورت نمایان می‌شد. گاهی مهربانی بسیار چشمگیر نگاهش با برقی از ترس بی‌جهت درمی‌آمیخت  که بی‌درنگ خاموش می‌شد. با کف دستش که از کار پینه بسته بود و بندهای انگشتانش اندکی گره دار شده بود ضربه‌ی ملایمی به پشت شوهرش زد و گفت: «خوبم، خوبم.» و فوراً از لبخند زدن دست کشید و از زیر سرپناه به تماشای جاده پرداخت که برکه های آن شروع کرده بود به برق زدن.
مرد رو به عرب کرد که ساکت بود و چفیه با عقال زرد به سر داشت و هیکلش با آن شلوارک زمختی که خشتکش گشاد و پاچه‌ی آن بالای ماهیچه‌ی پایش تنگ شده بود، پف کرده بود. «هنوز هم خیلی راه هست؟» عرب از زیر سبیل‌های پرپشت سفیدش لبخند زد. «هشت کیلومتر دیگر رسیده‌ای.» مرد رو برگرداند، نگاهی بی لبخند اما با مواظبت به زنش انداخت. زن هنوز چشم از جاده برنداشته بود. مرد گفت: «افسار را بده دست من.» – عرب گفت «هرجور بخواهی.» افسار را به دست او داد، مرد پاهایش را بلند کرد تا عرب پیر از زیر آن ها سر بخورد و جایش را با او عوض کند. مرد با دو ضربه از پهنای افسار اختیار اسب‌ها را به دست گرفت و اسب‌ها طرز قدم خود را از سر گرفتند و ناگهان مستقیم‌تر حرکت کردند. عرب گفت: «معلوم است که اسب می‌شناسی.» پاسخ رسید، کوتاه و بی آن که مرد لبخند بزند: مرد گفت: «آره.»
روشنایی رنگ باخته بود و ناگهان شب فرا رسید. عرب فانوس چهارگوشی را که در سمت چپش قرار داشت از جعبه‌ی آن بیرون کشید و به طرف ته دلیجان چرخید و چند کبریت درشت را برای روشن کردن شمعی که در فانوس بود آتش زد. بعد فانوس را سرجایش گذاشت. اکنون باران ملایم و یک‌ریز می‌بارید و در نور کورسوی چراغ می‌درخشید و در آن دور و بر، تاریکی یک‌دست را از صدای خفیفی می‌انباشت. گاه گاه دلیجان از کنار خار زارها می‌گذشت، درختان پا کوتاه چندلحظه اندکی روشن می‌شد. اما در بقیه‌ی اوقات دلیجان از میان فضای برهوتی که تاریکی آن را پهناورتر می‌نمود می‌گذشت. فقط بوی علف سوخته یا، ناگهان، بوی تند کود آدم را به این فکر می‌انداخت که گه گاه از کنار کشت‌زارها می‌گذرد. زن از پشت سر راننده حرفی زد و مرد کمی اسب‌ها را کند کرد وبه عقب خم شد. زن تکرارکرد -«هیچ کس نیست. – میترسی؟ -چی گفتی؟» مرد حرفش را، این بار با فریاد،تکرار کرد. «نه،نه، با تو که هستم نه.» اما زن مضطرب به نظر می‌رسید. مرد گفت – «دردت گرفته؟ -یک کمی.» مرد اسب‌ها رابیشتر به حرکت آورد و باز هم فقط صدای زمخت چرخ‌ها که شیار می‌انداخت و صدای هشت سم نعل‌دار که برجاده می‌خورد تاریکی شب را پر می‌کرد.
یکی از شب‌های پاییز 1913 بود. مسافران دو ساعت پیش ار آن ایستگاه بونه راه افتاده بودند: پس از یک شبانه روز مسافرت روی نیمکت‌های سخت قطار درجه سه از الجزیره به آن ایستگاه رسیده بودند. در ایستگاه، دلیجان و عربی را دیده بودند که منتظرشان بود تا آنان را به ملک موقوفه‌ای ببرد که نزدیک دهکده‌ی کوچکی در بیست کیلومتری، میان زمین‌های زراعتی بود و قرار بود مرد مباشرت آن را بر عهده بگیرد. مدتی وقت گرفت تا چمدان‌ها و خرد ریزها را بار دلیجان کردند و بدی جاده هم بیشتر سبب تأخیر شان شده بود. مرد عرب، چنانکه گویی حس کرده است که هم‌سفرش نگران است به او گفت : «نترسید. این جا حرامی پیدا نمی‌شود.» مرد گفت: «حرامی همه جا هست. ولی من هم چیزی را که باید داشته باشم دارم.» و با دست روی جیب کوچک خود زد. عرب گفت: «حق داری. دیوانه همه جا پیدا می‌شود.» در این موقع، زن شوهرش را صدا زد. گفت : «هانری،دردم گرفته.» مرد غرغری کرد و اندکی بیشتر اسب‌ها را به حرکت آورد. گفت : «الان می‌رسیم.» لحظه‌ای بعد باز هم به زنش نگاه انداخت. زن با گیجی غریبی به روی او لبخند زد و با این حال به نظر نمی‌رسید که درد می‌کشد. «آره،خیلی.» مرد با همان جدیت به او نگریست. و زن باز هم رودربایستی به خرج داد. «چیزی نیست.شاید از قطار است.» عرب گفت: «نگاه کن،رسیدیم به ده.» راستی هم در سمت چپ جاده اندکی دورتر چراغ‌های سولفرینو را دیدند که باران آنها را تار کرده بود. عرب گفت: «ولی تو باید از جاده‌ی سمت راست بروی.» مرد دو دل بود، رو به زنش کرد. پرسید: «برویم خانه یا به ده؟» – «اوه!برویم خانه، بهتر است.» اندکی دورتر، دلیجان به سمت راست به طرف خانه‌ی ناشناخته‌ای پیچید که در انتظار آنان بود. عرب گفت : «یک کیلومتر مانده.» مرد رو به زنش گفت : «رسیدیم.» زن دولا شده بود و صورتش را میان دستهایش فرو برده بود. مردگفت : «لوسی.» زن تکان نمی‌خورد. مرد دستی به او زد. زن بی صدا گریه می‌کرد. مرد در حالی که هجاها را از هم جدا می‌کرد همراه با اشاره‌ی سر و دست گفت: «تو برو بخواب. من می‌روم دنبال دکتر.» – «آره. برو دنبال دکتر. خیال می‌کنم وقتش است.» عرب حیرت زده آنها را نگاه می‌کرد. مرد گفت: «دارد یک بچه می‌آورد. توی ده دکتر هست؟» – «آره،اگر دلت بخواهد می‌روم دنبالش.» – «نه، تو توی خانه بمان. مواظبت کن. من تندتر می‌روم. درشکه دارد یا اسب؟» – «درشکه دارد.» پس از آن عرب به زن گفت: «پسر پیدا می کنی . خدا کند خوشگل باشد.» زن به او لبخند زد، بی آنکه ظاهرش نشان بدهد فهمیده است یا نه. مردگفت: «نمی‌شنود. توی خانه باید داد بزنی و با اشاره حرفت را بفهمانی.»
دلیجان ناگهان از صدا افتاد و تقریباً بی سروصدا حرکت می‌کرد. جاده باریک تر شده و از آهک پوشیده بود. از کنار انبارهای کوچکی می‌گذشت که پوشیده از سفال بود و پشت آن‌ها نخستین ردیف تاکستان‌ها دیده می‌شد. بوی تند آب انگور تخمیر نشده به بینی‌شان خورد. از ساختمان‌های بزرگی گذشتند که بامهای بلندی داشت، و چرخ‌های دلیجان تفاله‌های کوره را که حیاط مانند بی درختی را با آن فرش کرده بودند له می‌کرد. عرب بی آنکه حرفی بزند افسار را گرفت تا بکشد. اسبها ایستادند، و یکی از آن‌ها نفس نفس می‌زد. عرب با دست خانه‌ی کوچکی را که با آهک سفید شده بود نشان داد. یک درخت موپیچ دور ِدر کوچک کوتاه خانه، که چهارچوب آن براثر کات زنی درخت آبی شده بود، پیچیده بود. مرد پرید روی زمین و زیر باران به سوی خانه دوید. در را باز کرد. در به قسمت تاریکی باز می‌شد که بوی اجاق خالی می‌داد. عرب که دنبال او آمده بود در تاریکی یک‌راست به طرف بخاری دیواری راه افتاد و کبریتی زد و رفت و چراغ نفت سوزی را که وسط آن‌جا روی میز گردی بود روشن کرد. مرد فقط آن قدر فرصت پیدا کرده بود که بفهمد آن جا مطبخ دوغاب زده‌ای است  با یک ظرف‌شویی که از آجر قرمز پوشیده شده، یک قفسه کهنه و تقویم رطوبت زده‌ای به دیوار آن. پلکانی پوشیده از همان آجر قرمز به طبقه‌ی بالا می‌رفت. مرد گفت: «آتش روشن کن» و به طرف دلیجان برگشت. (پسرکوچک را با خود برده بود یانه؟) زن بی آنکه حرفی بزند منتظر بود. مرد او را در بغل گرفت تا از دلیجان پایین بیاورد، لحظه‌ای اورا در بغل نگاه داشت، سر او را برگرداند.«می توانی راه بروی؟»، زن گفت: «آره»، و با دست پینه بسته‌اش بازوی مرد را نوازش کرد. مرد او را کشان‌کشان به خانه برد. عرب آتش روشن کرده بود و با حرکات دقیق و فرز آن را باشاخه‌ی مو می‌آراست. زن نزدیک میز ایستاده بود، دستش را روی شکمش گذاشته بود و بر صورت زیبایش که به سوی نور چراغ برگشته بود اینک امواج درد می‌گذشت. چنین می‌نمود که نه متوجه رطوبت شده است و نه متوجه متروکی و فقرخانه. مرد در اتاق‌های طبقه‌ی بالا گشتی زد. سپس آمد بالای پلکان. «توی آن اتاق بخاری نیست؟» عرب گفت: – «نه، تو آن یکی هم نیست.» مرد گفت: – «بیا.» عرب رفت پهلوی مرد. سپس پشت او پیدا شد، یک سر تشکی را گرفته بود که مرد سر دیگر آن را به داشت. تشک را کنار بخاری گذاشتند. مرد میز را به گوشه‌ای کشاند، عرب هم به طبقه‌ی بالا رفت و با یک بالش و چند تا پتو پایین آمد. مرد به زنش گفت: «بخواب آنجا» و او را به طرف تشک برد. زن دو دل بود. حالا بوی موی رطوبت گرفته‌ی اسب را که از تشک بلند می‌شد می شنیدند. زن مثل اینکه بالاخره فهمیده باشد آن‌جا چه جور جایی است با ترس و لرز دور و بر خود را نگاه کرد و گفت: «من که نمی‌توانم لباس‌هایم را در بیاورم.» مرد گفت: «هر چه لباس زیر داری در بیاور.» و دوباره گفت: «لباس‌های زیرت را دربیاور.» بعد به عرب گفت: «ممنون. یکی از اسب‌ها را باز کن. من سوارش می‌شوم و می‌روم ده.» عرب رفت بیرون. زن پشتش را به شوهرش کرده بود و گشت می‌زد، شوهرش هم دور خود می‌چرخید. بعد زن لم داد وهمین که دراز کشید و داشت پتوها را روی خود می‌کشید فقط بکبار نعره‌ای طولانی از ته حلقش برآورد گویی می‌خواست یک‌باره خود را از همه‌ی فریادهایی که درد در او انباشته بود خلاص کند. مرد که پهلوی تشک ایستاده بود گذاشت تا نعره بزند و بعد، وقتی زن ساکت شد، کلاهش را برداشت، زانو به زمین زد و روی پیشانی زیبا، بالای چشمان بسته‌اش را بوسید. سپس کلاهش را دوباره بر سرگذاشت ورفت بیرون زیر باران. اسبی که از دلیجان باز شده بود مدتی بود دور خود می‌چرخید، سم دست‌هایش در تفاله کوره فرو رفته بود. عرب گفت: «می‌روم یک زین پیدا کنم» – «نه، همان افسارش را بگذار بماند. همین‌طور سوارش می‌شوم. چمدان و اسباب‌ها را ببر توی آشپزخانه. تو زن داری؟ –  مرده است. پیر شده بود. –  دختر داری؟ نه، شکر خدا. ولی عروسم هست – بهش بگو بیاید. – می گویم. برو به سلامت.» مرد به عرب پیر نگاه کرد که زیر باران ریز بی حرکت ایستاده بود و از زیر سبیل‌های خیسش به او لبخند زد. مرد لبخند نمی‌زد اما با چشمان شفاف و تیزبینش به او نگاه می‌کرد. سپس دست به طرف عرب دراز کرد که او آن را به سبک عربها با نوک انگشتانش گرفت و بعد انگشتانش را روی لبانش گذاشت. مرد برگشت و صدای خش خش تفاله‌ی کوره را درآورد، به طرف اسب راه افتاد و بر پشت برهنه‌ی اسب پرید و با یورتمه‌ی کند دور شد.
از ملک موقوفه که بیرون رفت، راه چهار راهی را در پیش گرفت که بار اول چراغ‌های ده را از آنجا دیده بود. اکنون چراغ‌ها با پرتو درخشان‌تری می‌درخشید، باران بند آمده بود، و جاده که از سمت راست به سوی چراغ‌ها می‌رفت مستقیم از میان تاکستان‌هایی کشیده می‌شد که پرچین‌های سیمی آن‌ها  جا به جا برق می‌زد. تقریباً در نیمه راه، اسب خود به خود کند کرد و از دویدن افتاد. به کلبه مانند چهارگوشی نزدیک می‌شدند که قسمتی از آن با سنگ و آجر ساخته شده و به صورت اتاق درآمده بود و قسمت دیگر را که بزرگتر بود با تیر و تخته درست کرده بودند و سایبان بزرگ لبه برگشته‌ای روی پیشخان مانند برجسته‌ای داشت. بر روی دری که با زبانه به قسمت سنگی و آجری نصب شده بود این عبارت را نوشته بودند: «غذاخوری زارعی مادام ژاک.»اندکی نور از زیر در بیرون می‌زد. مرد اسبش را چسبانده به در نگه داشت و بی آنکه پیاده شود در زد. بی درنگ کسی از درون با صدای زنگ‌دار و قاطع پرسید: «چه خبره ؟» – «من مباشر تازه‌ی موقوفه‌ی سنت آپوتر هستم. زنم دردش گرفته. کمک می‌خواهم.» هیچ کس جواب نداد. لحظه‌ای بعد چفت‌های در کشیده شد، میله‌های پشت در برداشته و سپس کنار زده شد و در نیمه باز شد. موهای سیاه وزوزی یک زن اروپایی پیدا شد که گونه‌هایش گوشت‌آلو و بینی‌اش کمی پهن و لب‌هایش کلفت بود. «اسم من هانری کورمری است. می توانید بیایید پیش زن من؟ من می‌روم دنبال دکتر.» زن با چشمی به مرد خیره شده بود که به سبک سنگین کردن مردان و فلک زدگان عادت داشت. مرد هم نگاه اورا با قوت تاب می‌آورد ولی حتی یک کلمه بیشتر توضیح نداد. زن گفت: «می‌روم. تو برو.» مرد تشکر کرد و با پاشنه‌های پایش به اسب ضربه زد. چند لحظه بعد از میان یک جور پشته‌هایی از خاک خشک گذشت و به ده نزدیک شد. خیابانی که ظاهراً تنها خیابان ده بود پیش پایش بود و این سو و آن سوی خیابان را خانه‌های کوچک یک طبقه، همه شبیه هم، گرفته بود و مرد آن خیابان را درپیش گرفت تا به میدان کوچکی پوشیده از آهک رسید و آنجا به صورتی که انتظار نمی‌رفت جای‌گاهی با بدنه‌ی فلزی برای نواختن موسیقی دیده می‌شد. در میدان هم، مانند خیابان، پرنده پر نمی‌زد. کورمری به طرف یکی از خانه‌ها می‌رفت که اسب رم کرد. عربی که عبای تیره و پاره‌ای پوشیده بود از دل تاریکی بیرون جسته بود و به سوی او می‌آمد. کورمری فوراً از او پرسید: «خانه‌ی دکتر.» عرب سوار را براندازکرد. پس از آنکه او را برانداز کرد گفت: «بیا.» خیابان را در جهت معکوس در پیش گرفتند. روی یکی از ساختمان‌ها که قسمت هم‌کف آن از زمین بالاتر بود و از پلکانی دوغاب زده به آن راه داشتند، نوشته بودند: «آزادی، برادری.» پهلوی ساختمان باغچه ای میان دیوارهای خشت و گلی بود که در ته آن خانه‌ای قرار داشت، عرب خانه را نشان داد و گفت: «اینه ها.» کورمری از اسب پایین پرید و با گام‌هایی که هیچ نشانی از خستگی نداشت از باغچه گذشت بی آنکه نخل پاکوتاهی را که درست وسط باغچه بود و برگ‌هایش خشک شده و تنه‌اش پوسیده بود ببیند. در زد. کسی جواب نداد. برگشت. عرب ساکت آنجا منتظر بود. مرد دوباره در زد. صدای پایی از آن طرف بلند شد و پشت در قطع شد. اما در باز نشد. کورمری بازهم درزد و گفت: «دنبال دکتر آمده ام.» بی درنگ چفت‌های در کشیده شد و در باز شد. سر و کله مردی پیدا شد که قیافه‌ای جوان و ظریف داشت اما موهایش تقریباً سفید شده بود، اندامش بلند و نیرومند بود، ساق پایش را محکم در مچ پیچ پیچیده بود و یک جور کت شکاری پوشیده بود. لبخند زنان گفت: «سلام، شما کجایی هستید؟ تا حالا ندیده بودمتان.» مرد توضیح داد. «ها بله، شهردار به من خبر داده بود. ولی آخر اینجا هم شد جا که آدم بیاید بزاید.» مرد گفت که فکر می‌کرده است قضیه دیرتر پیش می‌آید و حتماً اشتباه کرده است. «خوب، برای همه پیش می‌آید. بروید، من ماتادور را زین می‌کنم و دنبالتان می‌آیم.»
دکتر، سوار براسب خاکستری خال خال، در نیمه راه بازگشت، زیر باران که باز شروع به باریدن کرده بود، به کورمری رسید که اینک از سر تا پا خیس شده گفت: «عجب رسیدنی، ولی خودتان خواهید دید این جاها خوب است فقط پشه دارد و حرامی بیابانی.» خود را به محاذات همراهش نگه می‌داشت. «ببینید، از دست پشه‌ها تا بهار در امان هستید. اما حرامی‌ها…» خندید، اما آن یکی بی آنکه یک کلمه حرف بزند هم‌چنان جلو می‌رفت. دکتر با کنجکاوی به او نگریست و گفت: «ابداً نترسید، همه چیز به خوبی و خوشی  تمام می‌شود.» کورمری نگاه چشمان کم رنگ خود را به سمت دکتر برگرداند، اورا با آرامی نگریست و با سایه ای از صمیمیت گفت: «نمی‌ترسم. من به سختی کشیدن عادت دارم.» – «بچه اولتان است؟» – «نه، پسر چهار ساله‌ام را گذاشته‌ام الجزیره پیش مادر زنم.» به چهار راه رسیدند و راه موقوفه رادر پیش گرفتند. دمی بعد تفاله‌ی کوره زیرپای اسب‌ها به هوا می‌پرید. وقتی اسب‌ها ایستادند و سکوت دوباره برقرار شد،  صدای نعره‌ای شنیدند که از خانه بلندشد. هر دو مرد پیاده شدند.
در زیر درخت مو که آب از آن می چکید سایه ای پناه گرفته و در انتظارشان بود. نزدیک‌تر که شدند عرب پیر را دیدند که یک گونی به سرش کشیده بود. دکتر گفت: «سلام، قدور، وضع چه جوره؟» پیرمرد گفت: «نمی‌دانم، مخصوصاً که من حاضر نیستم پیش زنها بروم.» دکتر گفت: «چه رسم خوبی. مخصوصاً پیش زن‌هایی که نعره هم می‌کشند.» اما دیگر هیچ نعره‌ای از درون خانه نمی‌آمد. دکتر در را باز کرد و وارد شد، کورمری هم به دنبالش.
روبروی آنان آتش فراوانی از شاخه های مو در بخاری دیواری شعله ور بود و حتی بیش از چراغ نفتی که در قابی از مس و مروارید از وسط سقف آویزان بود مطبخ را روشن می‌کرد. در سمت راست‌شان، ظرف‌شویی ناگهان از پارچ فلزی و حوله پوشیده شده بود. در سمت چپ، میز وسط مطبخ را به جلو قفسه‌ی کوچک چوپ سفید لرزانی هل داده بودند. حالا یک چمدان کوچک، یک قوطی کلاه و یک بقچه روی میز را پوشانده بود. در تمام گوشه کنارهای مطبخ بار و بندیل‌های کهنه، از جمله یک سبد بزرگ همه‌ی گوشه کنارها را گرفته بود و فقط یک جای خالی در وسط، نزدیک آتش، مانده بود. در این جای خالی، روی تشکی که عمود بر بخاری دیواری پهن کرده بودند، زن دراز کشیده بود، صورتش روی بالش بی روبالشی اندکی به یک ور افتاده و موهایش اکنون از هم باز شده بود. اینک دیگر پتوها نیمی از تشک را می‌پوشاند. در سمت چپ تشک، صاحب غذاخوری زانو زده بود و تکه‌ی نپوشیده‌ی تشک را می‌پوشاند. حوله‌ای را که آب قرمز از آن می‌چکید در طشتی ‌می‌چلاند. در سمت راست زن عربی، بی حجاب، چهار زانو نشسته بود و طشت لعابی دیگری را که اندکی پوسته پوسته شده و بخار آب گرم از آن بلند بود به حالتی که گویی پیشکش می‌کند در دست‌هایش گرفته بود. این دو زن هیکل خود را روی دو طرف ملافه‌ی دولایی انداخته بودند که از زیر تنه‌ی بیمار می‌گذشت. سایه‌ها و شعله‌های بخاری روی دیوارهای دوغاب زده و بسته‌هایی که اتاق را انباشته بود بالا و پایین می‌رفت و از آنها هم نزدیک‌تر روی صورت‌های آن دو زن پرستار و روی تن زن بیمار که زیر پتو مچاله شده بود به سرخی می‌زد.
وقتی که دو مرد وارد شدند زن عرب نگاه سریعی به آن‌ها انداخت و خندۀ ریزی کرد بعد روبه طرف آتش چرخاند، دست‌های لاغر و سیاه سوخته‌اش هم‌چنان طشت را پیشکش می‌کردند. زن صاحب غذاخوری نگاهی به آنان کرد و با خوشحالی فریاد کشید: «دکتر، دیگر احتیاجی به شما نیست. کار خودش تمام شد.» زن از جا برخاست و هر دو مرد در کنار بیمار چیز بی شکل خون‌آلودی دیدند که با نوعی حرکت در جا تکان می‌خورد و اکنون صدای ممتدی از او بیرون می‌آمد که شبیه قرچ قرچ زیر زمینی کمابیش نامحسوسی بود. دکتر گفت: «این طور می‌گویند. کاشکی به بند ناف دست نزده باشید.» زن خنده کنان گفت: «نه، باید یک کاری را هم برای شما می‌گذاشتیم.» از جا برخاست و جای خود را به دکتر داد که او هم نوزاد را از چشمان کورمری، که در آستانه در ایستاده و کلاه از سر برداشته بود، پنهان کرد. دکتر چمباتمه زد، کیفش را باز کرد و طشت را از دست زن عرب گرفت و زن عرب فوراً خود را از میان نور کنار کشید و در سه کنجی تاریک بخاری دیواری پناه گرفت. دکتر، هم‌چنان پشت به در، دست‌هایش را شست و روی آن‌ها الکل ریخت که قدری بوی تفاله‌ی انگور می‌داد و بویش آناً همه‌ی مطبخ را گرفت. در این لحظه، بیمار سرش را بلند کرد و شوهرش را دید. لبخند دل‌انگیزی شکل صورت زیبای خسته‌اش را عوض کرد. کورمری به سوی تشک رفت. زنش به نجوا به او گفت: «آمد»، و دستش را به طرف بچه دراز کرد. دکتر گفت: «بله. ولی آرام باشید.» زن با حالت پرس وجو به او نگاه کرد. کورمری که پایین تشک ایستاده بود به او اشاره کرد که آرام باشد.«بخواب.» زن به پشت افتاد. در این هنگام باران روی بام سفالی کهنه دو چندان می‌بارید. دکتر دست زیر پتو برد و کارهایی کرد. بعد برخاست و مثل این بود که چیزی را روبروی خود تکان می‌دهد. جیغ کوچکی شنیده شد. دکتر گفت: «پسر است. تیکه‌ی قشنگی هم هست.» صاحب غذاخوری گفت: – «این هم زندگیش را خوب شروع کرده. توی خانه تازه.» زن عرب از همان سه کنجی خندید و دوبار کف زد. کورمری به او نگاه کرد و او،خجالت زده، رو برگرداند. دکتر گفت: «خوب. حالا یک دقیقه از این جا بروید.» کورمری به زنش نگاه کرد. اما صوت زنش هم‌چنان روبه عقب افتاده بود. فقط دست‌هایش که روی پتوی زمخت دراز شده بود یادآور لبخدی بود که دمی پیش مطبخ فقرزده را انباشته و دگرگون کرده بود. مرد کاسکتش را به سر گذاشت و به طرف در رفت. صاحب غذاخوری فریادزد: «اسمش را چی می خواهید بگذارید؟» – «نمی‌دانم، فکرش را نکرده‌ایم.» مرد نگاهی به بچه انداخت: «حالاکه شما آمدید اسمش را می‌گذاریم ژاک.» زن صاحب غذاخوری زد زیر خنده و کورمری رفت بیرون. زیر شاخه‌ی مو، مرد عرب هم‌چنان گونی به سر، منتظر بود. نگاهی به کورمری انداخت که چیزی به او نگفت. عرب گفت: «بیا»، و گوشه‌ای از گونی خود را به طرف او دراز کرد. کورمری در آن پناه گرفت. شانه‌ی عرب پیر و بوی دودی را که از لباس‌هایش بلند می‌شد و باران را که بر گونی روی سرهایشان می‌بارید حس می‌کرد. بی آنکه به هم‌صحبتش نگاه کند گفت: «پسر است.» عرب جواب داد: «خدا را شکر. حالا دیگر خان خانان شدی.» آبی که از هزاران فرسنگ آن سوتر آمده بود بی وقفه جلو چشم آنان روی تفاله‌ی کوره می‌ریخت و گودال‌های بی شمار در آن کنده بود، بر روی تاکستان‌های دورتر می‌ریخت و داربست‌های سیمی هم‌چنان زیر قطره‌های باران برق می‌زد. به دریای شرق نرسیده بود و اکنون داشت تمام آن دیار، همه زمین‌های باتلاقی نزدیک رودخانه و کوه‌های اطراف و نیز زمین پهناور نیمه کویری را زیر آب می‌برد که بوی تند آن به دو مردی می‌رسید که زیر یک گونی تنگ کنار هم ایستاده بودند و پشت سر آنان صدای جیغ کوتاهی گاه گاه بلند می‌شد. شب دیر وقت کورمری با شورت بلند و پیراهن پشمی کلفت روی تشک دیگری نزدیک زنش دراز کشیده بود و رقص شعله‌ها را بر روی سقف تماشا می‌کرد. حالا دیگر مطبخ کم و بیش مرتب شده بود. در آن طرف ِزنش بچه در سبد رخت بی سر و صدا آرمیده بود و فقط گاهی غرغر ضعیفی از خودش درمی‌آورد. زنش هم خوابیده بود، رویش را به او کرده بود و دهانش اندکی باز بود.  باران  بند آمده بود.  فردا صبح بایستی کار را شروع کند. در کنار او، دست زنش که به همان زودی پینه بسته و تقریباً مثل چوب شده بود به او از کار خبر می‌داد. دست خود را جلو برد و آرام روی دست بیمار گذاشت و سرش را عقب کشید و چشمانش را بست.
نویسنده: آلبر کامو (Albert Camus)
یادداشت ویراستار متن فرانسه:
اینک «آدم اول» را منتشر می‌کنیم. «آدم اول» اثری است که آلبرکامو پیش از مرگ مشغول نوشتن آن بوده است. دست‌نوشته‌ی آن روز 4 ژانویه 1960 در کیف او پیدا شد. این دست‌نوشته در 144 صفحه است که قلم‌انداز پشت سرهم آمده و گاهی نه نقطه دارد و نه ویرگول و با دست‌خطی شتاب‌زده که خوانندن آن دشوار است نوشته شده و باز نویسی هم نشده است (به تصویرهای متن، صفحه های 10،49،109،233، نگاه کنید).
این کتاب را از روی دست‌نویس و نخستین متن ماشین شده‌ای که فرانسین کامو آن را ماشین کرده است تنظیم نموده‌ایم. متن را از نو نقطه‌گذاری کرده‌ایم تا بهتر فهمیده شود. واژه‌هایی که در خواندن آن‌ها مردد بوده‌ایم در کروشه نهاده شده‌ است. واژه‌ها یا پاره‌هایی از جمله‌ها که خواندن آن‌ها میسر نشده است با جای خالی میان کروشه مشخص شده است. زیرنویس‌هایی که با ستاره مشخص شده است واژه‌های بدل است که در متن دست‌نویس روی واژه‌ی اصلی نوشته شده و آن‌چه با حروف الفبا مشخص شده است، یادداشت‌های ویراستار با عدد مشخص شده است.
در پیوست‌ها متن ورق‌هایی ( که از 1 تا 5 شماره گذاری کرده‌ایم) آمده است که پاره‌ای از آن‌ها در دست‌نویس وارد شده ( ورق 1 پیش از فصل 4، ورق 2 پیش از فصل 6 مکرر) و سایر ورق‌ها (3، 4 و5) در پایان دست‌نویس.
دفتری که عنوان آن «آدم اول (یادداشت‌ها و طرح‌ها)»  است  دفترچه‌ای است فنری با کاغذ شطرنجی که مطالب آن خواننده را اجمالاً آگاه خواهد کرد که نویسنده  چگونه می‌خواسته است اثر خود را بپروراند، مطالب آن دفتر نیز جزء پیوست‌ها آمده است.
پس از خواندن «آدم اول» ملاحظه خواهید کرد که ما نامه‌ای را که آلبرکامو اندکی بعد از دریافت جایزه نوبل برای معلم خود، لویی ژرمن، فرستاده است و همچنین آخرین نامه‌ای را که لویی ژرمن  برای او نوشته است جزء پیوست‌ها آورده‌ایم.
وظیفه‌ی خود می‌دانیم که در این جا از «اودت دیانی کره آش»، «روژه گرونیه» و «روبر گالیمار» به پاس مساعدتی که همراه با محبت بی دریغ و استوار در حق ما مبذول داشته‌اند سپاس‌گزاری کنیم.
کاترین کامو

عید فقرا صفا ندارد

عید چه روز غم انگیزی است. لحظه‌ای پس از آن که چارلی با زنگ ساعت از خواب بیدار شد، این جمله به ذهنش رسید و یک‌هو دلیل آن دل‌تنگی مبهمی را که سراسر شب پیش آزارش داده بود، درک کرد. آسمان پشت پنجره تیره و تار بود. روی تخت‌خواب نشست و زنجیر چراغی را که پیش رویش آویزان بود کشید و با خود اندیشید عید کریسمس، چه روز واقعاً غم انگیزی است، از میان میلیون‌ها جمعیت نیویورک، من در واقع تنها آدمی هستم که باید ساعت شش صبح این روز سرد و سیاه عید کریسمس از خواب بیدار شوم. بله، من تنها آدم این شهرم که باید بیدار باشم.
لباس پوشید و وقتی از یکی از طبقه‌های بالایی ساختمان تک اتاقه‌ی محل سکونتش پایین می‌آمد، تنها صدایی که شنید صدای ناساز خُرخُر خواب بود و تنها چراغ‎های روشن، چراغ‎هایی بودند که صاحب خانه‎ها فراموش کرده بودند خاموش‎شان کنند. چارلی صبحانه‎اش را در یکی از واگن‎های غذا خوری شبانه‌روزی خورد و سوار تراموا شد. از خیابان سوم گذشت و قدم زنان به ساوتون پلیس رسید. هوا تاریک بود. خانه‎ها جلو نور چراغ‎های خیابان، دیواری از پنجره‎های سیاه کشیده بودند. هزاران نفر در خواب بودند و این خواب همگانی، به شهر حالت سرزمین متروکی می‎داد. انگار شهر سقوط کرده بود، انگار آخرالزمان شده بود. چارلی درهای آهنی -شیشه‎ای ساختمانی را که از شش ماه پیش،‌ آسانسورچی آن‌جا شده بود باز کرد و از میان سرسرای زیبای آن به سوی اتاق رخت‌کن، پشت سرسرا رفت و آن‌جا جلیقه‎ای راه راه با دکمه‎های برنجی، دستمال گردنی گره خورده به شکل پاپیون و کت و شلواری که روی درزهایش نوار آبی روشن دوخته شده بود پوشید. آسانسورچی شب کار، روی چهار پایه کوچک آسانسور چرت می‎زد. چارلی بیدارش کرد و آسانسورچی شب کار، با صدایی گرفته گفت که نگهبان در ورودی بیمار شده و نمی‎تواند آن روز به سر کار بیاید. با بیماری نگهبان، چارلی جانشینی برای وقت ناهار نداشت و عده زیادی از ساکنان آپارتمان منتظرش بودند تا برایشان تاکسی بگیرد.
چند دقیقه‎ای از شروع کارش نگذشته بود که خانم هویگ در طبقه چهاردهم که چارلی می‎شناختش و زنی ظاهراً بدکاره بود زنگ آسانسور را به صدا در آورد. خانم هویگ هنوز نخوابیده بود و با لباس خواب بلندی که کتی رویش پوشیده بود به آسانسور آمد. دو تا سگ کوچولوی با مزه‎اش هم دنبالش آمدند. چارلی او را پایین برد و تا وقتی‌که به درون تاریکی رفت و سگ‎هایش را گوشه پیاده رو رها کرد چشم از او برنداشت. زن چند دقیقه‎ای بیرون ماند و دوباره برگشت و چارلی بار دیگر او را چهارده طبقه بالا برد. زن از آسانسور که خارج می شد گفت: «عیدت مبارک، چارلی.»
چارلی گفت: «راستش برای من که عید و غیر عید معنی ندارد، خانم هویگ. به عقیده من عید، روز شادی بخشی که نیست هیچ، خیلی هم غم انگیز است. نمی‎گویم اهالی این محل آدم‎های دست و دلباز و خیری نیستند- نه، راستش انعام خوبی هم می‎دهند- اما می‎دانید، من در اتاق کوچکی تنها زندگی می‎کنم و زن و بچه و کس و کاری ندارم. برای آدم‎های تنها، عید لطف چندانی ندارد، نیست؟»
خانم هویگ گفت: «متأسفم، چارلی. خود من هم کس و کاری ندارم. برای آدم‎های تنها، عید لطف چندانی ندارد، نیست؟»
سگ‎هایش را صدا کرد و دنبال آن‎ها به آپارتمانش رفت. چارلی پایین آمد.
تا مدتی خبری نشد و چارلی سیگاری روشن کرد. دستگاه حرارت مرکزی در طبقه زیر ساختمان با حرکت منظم و سنگین خود به‌کار افتاد و ساختمان را به لرزه انداخت. صدای خفه‌ی بخار و گرما در فضا پیچید و نخست در سرسرا و سپس در تمام شانزده طبقه طنین انداخت. اما این صدا انگار نوعی لرزش و بیداری مکانیکی بود و بار تنهایی و دل‌تنگی او را سبک نمی‎کرد. فضای سیاه و تیره‌ی پشت درهای شیشه‎ای، اکنون دیگر به‌رنگ آبی برگشته بود اما این نور آبی، انگار منبعی نداشت و بی‌مقدمه در هوا ظاهر شده بود. نوری غم‌انگیز بود و گریه‌آور و خیابان خالی را پر کرد و چارلی نزدیک بود گریه‎اش بگیرد که تاکسی زرد رنگی جلوی ساختمان ایستاد و والسرها در لباس شب، سیاه مست از آن پیاده شدند و چارلی آن‌ها را به آپارتمان‎شان در بالاترین طبقه ساختمان رساند. دیدن والسرها سبب شد که به فکر بیفتد و به تفاوت زندگی خودش در اتاقی محقر با زندگی مردم بالانشین بیندیشد. وحشتناک بود.
آن‌گاه نخستین کلیسا روندگان، زنگ آسانسور را به صدا در آوردند. سه خانواده بیشتر نبودند. چند خانواده‌ی دیگر هم ساعت هشت صبح به کلیسا رفتند اما باقی ساکنان ساختمان بیدار نبودند هرچند دیگر بوی سرخ کردن گوشت خوک نمک‌سود و قهوه‌ی صبحانه در اتاقک آسانسور پیچیده بود.
کمی از ساعت نه گذشته بود که خانم پرستاری به همراه کودکی سوار آسانسور شدند. هم پرستار و هم کودک پوستشان تیره و آفتاب سوخته بود و چارلی می‎دانست که تازه از برمودا برگشته‎اند.چارلی خودش هرگز به برمودا نرفته بود. چارلی زندانی بود و مجبور بود روزی هشت ساعت در قفس دو و چهل در یک و هشتاد آسانسور زندانی باشد و خود آسانسور هم در چاهکی که شانزده طبقه طول داشت محبوس بود. ده سالی بود که در ساختمان‎های مختلف آسانسورچی بود و زندگی‎اش را این جور می‎گذراند. طول متوسط هر بار بالا و پایین رفتن را حدود یک هشتم مایل تخمین زده بود و وقتی که به فکر هزاران مایلی افتاد که در این سال‏ها طی کرده بود، وقتی به فکر هزاران مایلی افتاد که در این سال‎ها طی کرده بود، وقتی به فکر افتاد که کاش کابین آسانسور را از میان ابر و مه فراز دریای کارائیب پیش رانده بود و آن‌را روی ساحلی مرجانی در برمودا فرود آورده بود، ساکنان آپارتمان‎ها را عامل تنگی و باریکی مسیر سفرهایش پنداشت. انگار که این نه طبیعت خود آسانسور که فشار زندگی آنان بود که او را حبس کرده بود، انگار آن‌ها بودند که بال و پرش را قیچی کرده بودند.
در این فکرها بود که دوپال‏ها در طبقه نهم زنگ آسانسور را به صدا در آوردند. آن‌ها هم عید را به او تبریک گفتند. چارلی به دوپال‏ها که در آسانسور پایین می‏رفتند جواب داد: «متشکرم که به فکر من هستید، اما عید برای من روز تعطیل و روز استراحت نیست. برای فقرا،‌ عید روز غم انگیزی است. من در اتاقکی کوچک، تک و تنها زندگی می‏کنم و زن و بچه و فک و فامیلی ندارم.»
خانم دوپال پرسید: «پس شام شب عید را با کی می‏خوری چارلی؟»
چارلی گفت: «شب عید که من شام نمی‏خورم. ساندویچی می‏خرم و وصله شکمم می‏کنم.»
«وای، نگو چارلی!» خانم دوپال زن چاق و چله‏ای بود اما دلی نازک داشت و ناله و شکایت چارلی حال خوش روز عیدش را خراب کرد، طوری‌که انگار زیر بارانی تند و ناگهانی گرفتار آمده است. گفت: «ای کاش می‏توانستم تو را سر سفره شام عیدمان دعوت کنم چارلی، آره، من اهل ورمونتم و بچه که بودم، آره، شب عید عده‌ی زیادی سرسفره‏مان جمع می‏شدند، پست‌چی و معلم و بچه‏‎ها و هر بنده خدایی که خانواده و فک و فامیلی نداشت، آره و حالا هم نمی‏دانم چرا نباید این کار را بکنم. آخر تو هم که انگار نمی‎‏توانی آسانسور را ول کنی، می‏توانی چارلی؟ با همه‌ی اینها، همین که آقای دوپال شکم غاز شب عید را پاره کند، به تو زنگ می‏زنم و بشقابی برایت می‏فرستم. آره، ‌و دعوتت می‏کنم بیایی بالا دست کم لقمه‏ای از شام شب عید مهمان ما باشی.»
چارلی تشکر کرد. سخاوت و دست و دل‌بازی آن‌ها شگفت زده‏اش کرده بود. اما مطمئن نبود پس از آمدن دوستان و بستگان، موضوع فراموش‌شان نشود.
بعد خانم‌بزرگ گادشیل زنگ زد و وقتی برای چارلی عید خوشی آرزو کرد،‌ چارلی سرش را پایین انداخت و گفت: «خانم گادشیل، فقیر فقرا که عید ندارند. کریسمس برای من که روز تعطیل و استراحت نیست. کریسمس برای فقرا واقعاً غم‎انگیز است. لابد خبر دارید که من زن و بچه و فک فامیلی ندارم. تک و تنها توی دخمه‌ی کوچکی زندگی می‏کنم.»
خانم گادشیل گفت: «خود من هم کس و کاری ندارم، چارلی!» زن با لحنی کنایه‎دار و خالی از هرگونه رنجشی حرف می‎زد و به اجبار، ظاهری جدی به خود می‎گرفت: «یعنی راستش برو بچه‎ها امروز پیش من نیستند. من سه تا بچه و هفت تا نوه دارم اما هیچ‌کدام به این فکر نیستند که این طرف‎ها بیایند و عید کریسمس را با من بگذرانند. البته من مشکل آن‌ها را درک می‎کنم. می‎دانم خیلی مشکل است که آدم در ایام تعطیلی با بچه‎ها سفر کند اما خودم که به سن و سال آن‌ها بودم همیشه هر طور بود به دیدار پدر و مادر می‎رفتم. اما خوب آدم‎ها با هم فرق دارند و ما نباید به خاطر چیزهایی که دلیلش را نمی‎دانیم آن‌ها را محکوم کنیم. می‎دانم تو چه حالی داری چارلی! من خودم هم حالا کس و کاری ندارم. من هم درست مثل تو هستم. تک و تنها.»
سخنرانی خانم گادشیل بر او اثر نگذاشت. این درست که تنها بود اما آپارتمانی داشت ده اتاقه با سه تا نوکر و کلفت و پول و مال و منال و انواع جواهرات، چه بسا بر و بچه‎های بی‌چیز و گرسنه‌ی محله‎‏ای فقیرنشین از دیدن ته مانده‌ی غذایی که آشپزشان دور می‎ریخت سر از پا نمی‎‏شناختند. بعد به فکر بچه‎های فقیر افتاد. روی چهار پایه‎ای در سرسرا نشست و به بچه‎ها فکر کرد.
بچه‎ها روز عید کریسمس حال و روز خوشی نداشتند. همین که پاییز می‎رسید، شور و هیجان نزدیک شدن عید کریسمس آغاز می‎شد و خوشحال از این که روز معرکه‎ای در پیش خواهند داشت و تا روز سپاس‌گزاری در آخرین پنجشنبه‌ی ماه نوامبر، فکر کریسمس دیگر رهایشان نمی‎کرد. اوضاع و احوال طوری جور می‎شد که لحظه‎ای از فکر کریسمس بیرون نروند. همه‎جا حلقه‎های گل بود و آذین‌بندی و ناقوس‎ها که به صدا در می‎آمدند و درختان پارک‎ها و بابانوئل که سر هر گذری ایستاده بود. عکس‏های فراوانی که در مجله‏‎ها و روزنامه‏‎ها چاپ شده بود و روی هر در و دیواری چسبانده بودند، با خبرشان می‏کرد که اگر خوب و مؤدب باشند، هر چه بخواهند نصیبشان می‌شود. حتی اگر سواد خواندن نداشتند باز هم خبردار می‎شدند، کور هم اگر بودند باز خبردار می‎شدند، این خبر آمیخته با هوایی بود که بچه‏های فقیر تنفس می‏کردند. هر بار که به خیابان می‏رفتند با دیدن آن‌همه اسباب بازی گران‌قیمت پشت شیشه‌ی مغازه‏ها به بابانوئل نامه می‏نوشتند و پدر و مادرها قول می‏دادند که نامه‏های‌شان را پست می‏کنند اما تا بچه‏ها به خواب می‏رفتند، نامه‏ها را در بخاری می‏سوزاندند و صبح که عید می‏شد چگونه می‏توانستی به آن‌ها بفهمانی، چگونه می‏توانستی به آن‌ها بگویی که بابانوئل فقط به خانه‌ی خرپول‎ها می‎رود، که بابانوئل راه خانه‌ی مردمان خوب و شریف را بلد نیست، که وقتی عیدی‎های تو، فوقش آب‌نبات است یا بادکنک، چگونه تاب می‎آوری به چشمان‌شان نگاه کنی؟
چند شب پیش‌تر که چارلی از کار به خانه بر می‎گشت، زنی را با دختر خردسالی در خیابان پنجاه و نهم دیده بود. دخترک داشت گریه می‎کرد. چارلی حدس زد دختر دارد گریه می‎کند، می‎دانست که دارد گریه می‎کند چون که انواع و اقسام اسباب‌بازی پشت شیشه‌ی مغازه‎ها دیده بود و از خود پرسیده بود چرا نباید دست کم یکی از آن‌ها مال او باشد. اندیشید که مادر دخترک لابد در خانه‎ای کار می‎کند یا شاید جایی پیشخدمت است. پس از آن دید که آن‌ها به اتاقی می‎روند مثل اتاق خودش با دیوارهای نمور و بی هیچ دستگاه گرم کننده‎ای در سرمای شب عید کریسمس تا قوطی کنسرو و سوپی باز کنند و بخورند و دخترک را دید که پیش از خواب، جوراب پاره پوره‎اش را جایی می‎آویزد و دید که مادر کیف پولش را زیر و رو می‎کند تا بلکه چیزی بیابد و در جوراب بیندازد –زنگ طبقه یازده رشته‌ی خیالاتش را از هم گسست. وقتی بالا رفت آقا و خانم فولر منتظرش بودند. به‌آن‌ها که کریسمس خوشی را برایش آرزو کردند گفت: «برای من عید، روز تعطیل و روز استراحت نیست، خانم فولر، عید فقرا صفا ندارد.»
خانم فولر پرسید: «چند تا بچه داری، چارلی؟»
جواب داد: «چهارتا زنده، دوتا هم توی گور.»
از عظمت این دروغ یکه خورد. ادامه داد «خانم، لیبری هم چلاق است.»
خانم فولر گفت: «متأسفم، چارلی.» آسانسور که به سرسرا رسید، بیرون رفت و سربرگرداند و گفت: «چند تا هدیه برای بچه‎ها پیش من داری، چارلی! من و آقای فولر حالا داریم به منزل دوستی می‎رویم. وقتی برگشتیم، بیا عیدی بچه‎ها را بگیر.»
چارلی تشکر کرد. بعد زنگ طبقه چهارم را زدند و چارلی بالا رفت تا خانواده وستون را پایین بیاورد.
وقتی وستون ها عید کریسمس را به او تبریک گفتند، چارلی جواب داد: «برای من که کریسمس روز تعطیل و استراحت نیست. برای فقرا، عید روز غم انگیزی است. می‎دانید من توی دخمه‎ای تک و تنها زندگی می‎کنم.!»
خانم وستون گفت: «بیچاره چارلی، می‎دانم چه می‎کشی. زمان جنگ که آقای وستون به جبهه رفته بود، من‌هم عید کریسمس، تک و تنها بودم. شب عید نه شامی داشتم نه درخت کاجی، نه چیزی. فقط با چند تا تخم مرغ، نیمرویی درست کردم و نشستم و تا صبح اشک ریختم.» آقای وستون که به سرسرا رفته بود، با بی صبری زنش را صدا زد. خانم وستون گفت: «می‎دانم چه می‎کشی، چارلی!»
ظهر که شد،‌ بوی گوشت خوک نمک سود و قهوه، جای خود را به بوی گوشت پرندگان خانگی و مرغ‌های وحشی شکار شده داد و ساختمان عین محله‌ی مسکونی بزرگ و شلوغی، سرگرم تهیه سور و سات و ضیافت جشن عید شد. بچه‎ها و پرستارهای بچه‎ها، همه از پارک برگشته بودند. مادر بزرگ‎ها و عمه‎ها در اتومبیل‎های دراز لیموزین‌شان سر می‎رسیدند. بیشتر کسانی که از در سرسرا تو می‎آمدند، بسته‎هایی پیچیده در کاغذهای رنگی دستشان بود و کت پوست و لباس‌های نو نوارشان را پوشیده بودند. چارلی در جواب بیشتر کسانی که به او تبریک می‎گفتند همچنان گله می‎کرد و وضع زندگی خود را از وضع مردی مجرد و تنها به پدری فقیر تغییر می‎داد و هر وقت حال و حوصله‎ای پیدا می‎کرد دوباره همان مرد مجرد و تنها می‎شد اما حتی افشای افسردگی و این حالت سودایی در برانگیختن احساس ترحم دیگران، آرام و آسوده‎اش نمی‎کرد و تسکینش نمی‎داد.
ساعت یک و نیم، زنگ طبقه نهم به صدا در آمد و بالا که رفت آقای دوپال مقابل در ایستاده بود با لیوانی در یک دست و بطری آبی در دست دیگر. گفت: «بیا گیلاسی مشروب کریسمس بزن چارلی!» و لیوان را برایش پر کرد. بعد سروکله کلفت‎شان پیدا شد که سینی پر از غذای سر پوش‌داری دستش بود. خانم دوپال از اتاق نشیمن بیرون آمد. «عیدت مبارک، چارلی! من از آقای دوپال خواهش کردم زودتر غاز را پاره کند تا یک لقمه هم به تو برسد، آره، نخواستم با دسر بستنی یک‌جا بفرستم، چون می‎ترسیدم دسر آب شود. وقتی نوبت دسر شد، باز صدات می‎زنم.» آقای دوپال گفت: «کریسمس بی هدیه چه لطفی دارد، چارلی؟» و از آپارتمان، جعبه پهن بزرگی آورد و آن را روی سینی غذا گذاشت.
چارلی گفت: «دارید کاری می‎کنید که این کریسمس برای من هم یک عید راست راستی بشود.» اشک از چشم‌هایش جاری شد. «ممنون، حقیقتاً ممنون.»
همه با صدای بلند گفتند: «عیدت مبارک! عیدت مبارک!» و همان‌طور که شام و عیدی‎هایش را با خود به آسانسور می‎برد، تماشایش کردند. پایین که رسید، سینی و جعبه را به اتاق رخت کن برد. زیر سرپوش سینی، سوپ بود و کمی ماهی با سس و تکه‎ای گوشت غاز. زنگ دوباره به صدا در آمد اما پیش از آن‌که جواب بدهد، جعبه اهدایی خانم دوپال را باز کرد. ربدوشامبری در جعبه بود. دست و دلبازی و کوکتیل‎شان داشت رفته رفته در مغزش اثر می‎گذاشت. شاد و شنگول به طبقه دوازدهم رفت. کلفت خانم گادشیل سینی به‌دست، مقابل در ایستاده بود و خود خانم گادشیل هم پشت سرش انتظار می‎کشید. خانم گادشیل گفت: «عیدت مبارک چارلی!»
چارلی از او تشکر کرد و دوباره اشگ، گوشه چشم‎هایش جمع شد. پایین که می‎آمد، در راه، لیوان شرابی را که روی سینی خانم گادشیل بود سر کشید. غذای اهدایی خانم گادشیل کباب بود. چارلی با انگشت تکه‎ای از کباب گوشت گوسفند برداشت و در دهان گذاشت. صدای زنگ دوباره بلند شد و چارلی صورتش را با حوله‎ای کاغذی پاک کرد و به طبقه یازدهم رفت. خانم فولر گفت: «عیدت مبارک، چارلی!» خانم فولر با بغلی پر از بسته پیچیده در کاغذ نقره‎ای، عین عکسی در یکی از این آگهی‎های تبلیغاتی در آستانه‌ی در ایستاده بود و آقای فولر هم کنار او دست روی شانه زنش گذاشته بود و هر دو قیافه‎ای داشتند انگار که می‎خواهند گریه کنند. خانم فولر گفت: «این چیزها را آماده کرده‎ایم تا برای بچه‎ها به خانه ببری. این هم هدیه‎ای برای زنت لیبری و این هم عیدی ناقابلی برای خودت. تا این‌ها را به آسانسور ببری شامت هم حاضر است.» چارلی هدیه‎ها را به آسانسور برد و برگشت تا سینی غذا را ببرد. در آسانسور را که می‎بست، خانم و آقای فولر هر دو گفتند: «عیدت مبارک، چارلی!» چارلی شام و هدایا را به اتاق رخت کن برد و پوشش بسته‎ای را که به خودش هدیه شده بود باز کرد. کیف جیبی کوچکی از پوست نهنگ امریکایی بود که حروف اول اسم و فامیل آقای فولر گوشه‎اش چاپ شده بود. شام آن‌ها هم غاز بود و چارلی با انگشت تکه‎ای از گوشت غاز برداشت و جوید و داشت با نوشیدن کوکتیل آن را فرو می‎داد که صدای زنگ آسانسور بلند شد. دوباره بالا رفت. این بار نوبت وستون‎ها بود که گفتند: «عیدت مبارک، چارلی!» و جامی مشروب آمیخته با زرده تخم مرغ، تکه‎ای بوقلمون و هدیه‎ای به او دادند. هدیه‌ی آن‌ها هم ربدوشامبر بود. بعد زنگ طبقه هفتم به صدا در آمد و بالا که رفت، شامی دیگر و اسباب بازی‎هایی دیگر در انتظارش بود. آنگاه طبقه‌ی چهارده زنگ زد و چارلی بار دیگر بالا رفت و دید که خانم هویگ با پیراهن راحتی خانه در راهرو ایستاده است، با یک جفت چکمه سواری در یک دست و چندتایی کراوات در دست دیگر. زن که از مدتی پیش هم‌چنان گریه می‎کرد و مشروب می‎خورد با مهربانی گفت: «عیدت مبارک، چارلی! من تمام روز به فکر تو بودم. می‎خواستم هدیه‎ای برایت تهیه کنم و همه‌ی سوراخ سمبه‎ها را گشتم و همه جا را زیر و رو کردم و دیدم تنها چیزهایی که از آقای بروئر باقی مانده همین‎هاست. گمان نکنم این چکمه‎های سواری به دردت بخورد اما ببینم از این کراوات‎ها خوشت می‎آید؟» چارلی کراوات‎ها را گرفت و از او تشکر کرد و با شتاب به آسانسور برگشت، چون زنگ آسانسور دو سه باری به صدا در آمده بود.
چارلی تا ساعت سه صبح، چهارده سینی شام روی میز و کف اتاق درخت کن چیده بود و صدای زنگ آسانسور همچنان به گوشش می‎رسید. تا می‎خواست شروع کند به خوردن، مجبور می‎شد برود بالا و شام دیگری بگیرد و در گرماگرم خوردن کباب گوشت گوساله پارسون‎ها بود که دوباره مجبور شد بالا برود و دسر دوپال‎ها را با خود پایین بیاورد. در اتاق رخت‌کن را بست چون حس می‎کرد خاصیت و برکت صدقه و خیرات در انحصاری بودن آن است و دوستانش اگر می‎فهمیدند کسان دیگری هم می‎کوشند احساس تنهایی‎اش را تسکین دهند، سخت پکر می‎شدند. غاز بود و بوقلمون و مرغ و قرقاول و کبک و کبوتر. ماهی قزل‎آلا بود و آزاد ماهی و گوش‎ماهی سس‎دار و صدف و خرچنگ دریایی و گوشت لخم خرچنگ و ماهی کولی و نرم تن. کیک کشمشی بود و کلوچه‌ی مغزبادام‎دار و شیرینی خامه‎ای و بستنی آب شده و کیک و کلوچه قندی و خامه‌ی پف کرده و دو برگه پنیر باواریایی. ربدوشامبر بود و کراوات و دکمه سردست و جوراب و دستمال و یکی از خانم‌ها هم اندازه یقه‎اش را پرسیده بود و سه تا پیراهن سبز رنگ هدیه داده بود. ظرفی شیشه‎ای که مطابق نوشته‌ی برچسب آن پر از عسل گل یاس بود و چهار شیشه‌ی ادکلن و چند تا سنگ مرمر سفید غش‎گیر کتاب و ده دوازده کارد استیک خوری. کوهی از هدیه‎ها و صدقه‎هایی که شتاب‌زده گرد آورده بود و در اتاق رخت کن روی هم تلنبارشان کرده بود. وجود این همه چیز، گه گاه به تردیدش می‎انداخت. مثل این بود که دل زنی را ربوده بود اما زن می‎خواست در عوض زنده زنده درون کومه‎ای از غذا و لباس خفه‎اش کند. غذای چندانی نخورده بود چون غذا، به نحوی غیر عادی زیاد بود، جوری که انگار تنهایی عاملی بود که می‌توانست در او اشتهایی مهیب و حیوانی بیافریند. هیچ‌یک از هدایایی را که به نام بچه‎های خیالی‎اش به او داده بودند باز نکرده بود اما هر مشروبی را پایین فرستاده بودند سرکشیده بود و دور و برش ته مانده‎های مارتینی بود و مانهاتان و اولدفشندز و کوکتیل شامپانی و تمشک و مشروب آمیخته با زرده تخم مرغ و برونکس و سایدکار.
چهره‎اش گل انداخته بود. عاشق دنیا بود و دنیا هم عاشق او. به زندگی گذشته‎اش که فکر کرد، گذشته را در هاله‎ای از نور دلپذیر و رنگارنگ دید و انباشته از تجربه‎های حیرت انگیز و دوستان غیر معمول. با خود اندیشید که شغلش، شغل متصدی آسانسور ـبالا و پایین رفتن و پیمودن صدها متر فضای پر خطر- نیاز به اعصاب فولادین و هوش فضانوردان داشت. خاطره‌ی همه‌ی فشارها و سختی‎های زندگی –دیوارهای نمور اتاقش و ماه‎ها بی‌کاری- به یک‌باره از ذهنش پاک شد. هر چند دیگر کسی زنگ نزد به درون آسانسور رفت و در را بست و با سرعت زیاد تا آخرین طبقه بالا رفت و دوباره پایین آمد، بالا و باز پایین تا مهارت شگرفش را در پیمودن فضا بیازماید.
در چنین گشت و گذاری بود که زنگ طبقه دوازده به صدا در آمد و در مسیر پرواز خود توقف کوتاهی داشت و خانم گادشیل را هم سوار کرد. آسانسور که راه افتاد، در اوج شور و نشاط، دستش را از روی دسته مهار سرعت برداشت و فریاد زد: «کمربند ایمنی‎ات را ببند، خانم گادشیل! آماده شو، می‎خواهیم توی فضا چند تا معلق بزنیم!» خانم گادشیل بی‌اختیار جیغی کشید. بعد به دلایلی کف آسانسور نشست. چارلی نمی‎دانست چرا رنگ چهره‌ی زن این قدر پریده است، چرا اصلاً کف آسانسورنشسته است؟ زن دوباره جیغ کشید. چارلی آسانسور را، به خیال خود، آرام و هوشمندانه فرود آورد و در آسانسور را باز کرد و با فروتنی گفت: «معذرت می‎خواهم که ترساندمتان، خانم گادشیل! می‎خواستم فقط کمی شوخی کرده باشم!» زن دوباره جیغ کشید، ‌بعد دوان دوان به سرسرا رفت و فریاد کشان مدیر ساختمان را صدا زد.
مدیر، چارلی را اخراج کرد و خود، کار اداره آسانسور را به عهده گرفت. خبر بی‌کاری، لحظه‎ای به قلب چارلی نیشتر زد. طی آن روز، این نخستین برخورد چارلی با دنائت بشری بود. در اتاق رخت‌کن نشست و به جویدن تکه چوبی مشغول شد. از یاد مشروب‎ها رفته رفته دلش گرفت و هم‌چنان که هنوز مست مست هم نشده بود به هوشیاری خفت باری رسید. از فراوانی غذا و هدیه‎های دور و برش احساس گناه و بی‌لیاقتی کرد. از دروغی که درباره‌ی بچه‎هایش گفته بود سخت پشیمان شد. مجرد بود و نیازهای ساده‎ای بیش نداشت. به خیرخواهی مردم طبقات بالا نشین ناسپاسی کرده بود. اصلاً ناسپاس بود.
آن‌گاه در میان این رشته اندیشه‎های مستانه، اندام برجسته‌ی زن سرایدار خانه و سه بچه لاغر مردنی‎اش هویدا شد. به فکر آن‌ها افتاد که در اتاق زیر زمینی‎شان نشسته‎اند و از شور و نشاط عید کریسمس محروم‎اند. با این خیال، از جا برخاست. اکنون می‎فهمید در وضعی است که می‎تواند ببخشد، می‎تواند به راحتی، کسانی را خوشبخت کند. همین هوشیارترش ساخت. کیسه زباله‎ای برداشت و آن را پر کرد؛ نخست با هدیه‎های خودش و بعدش با هدیه‎هایی که به بچه‎های خیالی‎اش داده بودند. با شتاب مسافری که قطارش داشت به ایستگاه نزدیک می‎شد به تکاپو افتاد، چون نمی‎خواست منتظر بماند تا چهره‎های تلخ و عبوس مسافران را به هنگام پیاده شدن ببیند. لباسش را عوض کرد و داغ از حس نیرویی دل‌پذیر و ناآشنا،‌کیسه را همچون بابانوئلی بی‎ریش و پشم به پشت شانه انداخت و از در پشتی ساختمان بیرون زد و سوار تاکسی شد و به لوورایست ساید رفت.
زن سرایدار و بچه‎هایش، تازه بوقلمونی را که کلوپ دمکراتیک محلی برایشان فرستاده بود تمام کرده بودند و شکم‎شان پر بود که چارلی با مشت به در کوبید و فریاد زد: «عیدتان مبارک!» کیسه را با خود کشید و هدایای بچه‎ها را کف اتاق ریخت. عروسک بود و اسباب بازی‎های موزیک‎دار و قالب‎های چهارگوش چوبی و کیف خیاطی و لباس سرخ‌پوستان و کارگاه بافندگی و به نظرش رسید که با ورود به اتاق زیرزمینی، محیط افسرده و غم زده آن‌جا را به کلی عوض می‎کند و به جایش شادی می‎پراکند. وقتی نصف هدایا را باز کردند به خانم سرایدار لباس حمام حوله‎ای بلندی داد و بعدش به طبقه بالا رفت تا هدایایی را که به خودش بخشیده بودند باز کند.
اما بچه‎های خانم سرایدار تا پیش از ورود چارلی آن‌قدر هدیه گرفته بودند که گیج و منگ شده بودند و فقط با درک مستقیم و پراحساس خانم سرایدار از خاصیت بخشش و صدقه بودکه بچه‎ها توانستند تا وقتی که چارلی آن‎جا بود، بعضی از هدیه‎ها را باز کنند اما همین که چارلی از اتاق بیرون رفت، زن بین بچه‎ها و هدایایی که هنوز بازشان نکرده بودند ایستاد و گفت: «خوب بچه‎ها، بس است دیگر، به انداه کافی بسته‎ها را باز کردید و سهم خودتان را برداشتید. ببینید چه قدر اسباب بازی دارید؟‌ هنوز حتی با نصف آن‌ها هم بازی نکرده‎اید. ماری تو هنوز حتی به آن عروسکی که اداره آتش‌نشانی برایت فرستاده نگاه هم نکرده‎ای. حالا بهترین کاری که باید بکنیم این است که بقیه اسباب بازی‎ها را برای آن خانواده فقیر خیابان هادسون خانواده دگر ببریم. مطمئنم آن‎ها آهی در بساط ندارند.» زن وقتی فهمید می‎تواند چیزی ببخشد، می‎تواند دلی شاد کند،‌ می‎تواند انگشت شفا بخشی روی زخمی دردمندتر از زخم خود بگذارد، نور سعادتی بر چهره‎اش تابید و –مثل خانم دوپال و خانم وستون، مثل خود چارلی و مثل خانم دگر وقتی خود خانم دگر هم به نوبه‌ی خود به فکر حال و روز خانواده فقیر شانون می‎افتاد- نخست عشق، سپس بخشش و بعد حس و نیرویی او را به حرکت درآورد و گفت: «یالا بچه‎ها، ‌یالا کمک کنید این اسباب بازی‎ها را جمع کنیم. یالا، یالا» زیرا هوا تاریک شده بود و می‎دانست که ما، ‌در خیرخواهی هرزه و لجام گسیخته‌ی خود فقط برای یک روز، از یک‌دیگر پیشی می‎گیریم و این روز دیگر تقریباً داشت به آخر می‎رسید. زن خسته بود اما نمی‎توانست استراحت کند، نمی‎توانست استراحت کند.
نویسنده: جان چیور (John Cheever)
مترجم: صفدر تقی‌زاده

درباره نویسنده:
جان چیور از برجسته ‎ترین داستان نویسان معاصر امریکاست. در رمان‎ها و به ویژه داستان‎های کوتاهش، زندگی به ظاهر مرفه جوامع صنعتی امروز را با ظرافت و تیزبینی و طنزی تلخ نکوهیده است. او را به سبب هوشمندی و قدرتش در خلق فضاهایی که از واقعیت زندگی واقعی‎تر می‎نمایند، چخوف ادبیات امریکا نامیده ‎اند.
چیور به سال 1912 در شهر کووینسی ایالت ماساچوست به دنیا آمد. در هفده سالگی درس و مشق و مدرسه را رها کرد و به کار نوشتن پرداخت. به دلیل بدعت‎های تازه در کار داستان نویسی به دریافت جوایز گوناگونی در داخل و خارج از امریکا و از جمله پولیتزر و جایزه ملی کتاب و مدال هاولز نایل آمده و آثارش به بسیاری از زبان‎های زنده دنیا ترجمه شده است. جان چیور از آخرین بازمانده‎های نسل نویسندگانی چون ارنست همینگ‎وی، ویلیام فاکنر، اسکات فیتز جرالد، جان دوس پاسوس و جان استاین بک است.
برگرفته از: «دنیای سخن» شماره‌ی 78 اسفند و فروردین 77

خائن

– پنج نفر بیش‌تر دست‌اندر کار نبودند و از آن‌ها یک نفر خائن بود. این پنج نفر تقریباً – درست نظرم نیست – کمیته‌ی انتخابات را تشکیل می‌دادند. قضایا مال پانزده شانزده سال پیش است. اوساعلی قالی‌باف را خود من من برحسب یادداشت بدون شماره‌ی بازپرس اداره‌ی سیاسی تحویل زندان موقت دادم. بعد نفهمیدم که چه شد. در هر صورت پس از قضایای شهریور او را دیگر ندیدم. شاید هم در زندان مرد.
– چیز غریبی است.
– کجایش غریب است؟ امروز به نظر شما عجیب می‌آید. ولی آن‌روزها این فکرها ابداً به خاطر آدم نمی‌آمد. من جداً عقیده داشتم که دارم خدمت می‌کنم. بالاخره هر رژیمی یک عده مخالف دارد، مخالفین را باید سرکوب کرد. همه‌جا…
دویدم توی حرف مامور سابق آگاهی و گفتم:
– بالاخره خود شما می‌گویید که کمیته‌ی انتخابات تشکیل داده بودند. فعالیت برای انتخابات که گناه نیست.
– ای آقا، شما که دارید با مقیاس امروز حوادث گذشته را می‌سنجید. دولت آن‌روز بهتر می‌فهمید که چه کسانی بهتر است در مجلس وکیل باشند. یا پنج نفر که اصلاً معلوم نیست چه کاره بودند؟ و تازه یکی از آن‌ها خائن از آب درآمد. و به خدا قسم که اگر آن‌روز هر پنج نفرشان را گرفته بودیم، امروز این‌جور هرج و مرج نبود.
– از کجا می‌دانید که آن سه نفر گیر نیفتادند، امروز هم فعالیت سیاسی دارند؟
– دلیل دارم. شما که نمی‌گذارید من حرفم را تمام کنم. به دلیل آن‌که اشرف هم که با آن‌ها ارتباط داشت و ما او را دختر ساده‌ای می‌دانستیم.
امروز یکی از سردمدارهای آن‌هاست. می‌خواستید آن روز که متینگ داشتند، تماشا کنید چه جوری حرف می‌زد.
– این دلیل کافی نیست.
– کافی نیست؟ اداره‌ی سیاسی مثل شما فکر نمی‌کرد و خوشبختانه امروز هم این‌طوری فکر نمی‌کند. تمام کسانی که آن‌روزها مظنون بودند و هر ماهه و یا هر هفته اجباراً خود را به اداره‌ی سیاسی معرفی می‌کردند، این‌روزها دو مرتبه سردرآوردند. چندتاشان الان وکیل هستند. دلیل ندارد که آن سه نفر جزو علمداران اتحادیه نباشند و سنگ آزادیخواهی به سینه نزنند.
– درباره‌ی پنج نفر عضو کمیته‌ی انتخابات می‌فرمودید.
– بله، پنج نفر بودند و کمیته‌ی انتخابات را تشکیل می‌دادند. اسم یکی از آن‌ها محمد رخصت بود و او ساعلی قالی باف را می‌خواستند از تهران انتخاب کنند. خود اوساعلی هم یکی از پنج نفر بود. می‌دانید در شهرستان‌ها وضع انتخابات مرتب شده بود. به نام هرکس که از طرف دولت کاندید شده بود، آرا در صندوق انتخابات می‌ریختند و اگر کسی صدایش در می‌آمد، تبعید می‌شد و اگر در تبعیدگاه هم آرام نمی‌نشست در زندان تهران از او پذیرایی می‌کردند. منتها در تهران هنوز سر جنبانان را خفه نکرده بودند و یکی از مقاصد شهربانی همین بود که صورتی از تمام سیاستمداران، که هنوز یاغی بودند، تهیه کند و پس از انتخابات آن‌ها را سرجای خودشان بنشاند.
– پس فعالیت انتخاباتی در تهران آزاد بود؟
– بله، تا اندازه‌ای، ظاهراً آزاد بود. ولی مامورین شهرداری و شهربانی هرروز دسته دسته می‌رفتند و آرایی به اسم کاندیدهای دولت در صندوق می‌ریختند: طرز کار این‌جوری بود که آژان‌ها عوام‌الناس را به درون مسجد که حوزه‌ی انتخاباتی بود، دعوت می‌کردند و در محل اخذ رای آرایی را که یکی از مامورین آگاهی به آن‌ها می‌داد در صندوق می‌ریختند. به آن‌هایی که نمی‌خواستند اطاعت کنند، تذکر جدی و خشن داده می‌شد. در سال‌های اخیر مردم در ایام انتخابات از عبور از نزدیکی حوزه‌های انتخابی پرهیز می‌کردند. در آن سال‌ها به این شدت نبود، و می‌شود گفت که عده‌ای می‌توانستند آرا خود را در صندوق بریزند. ولی چه فایده داشت؟ شب صندوق را باز می‌کردند و آرا کاندیدهای دولت را در صندوق می‌ریختند. در هر صورت آزاد بود.
– پس شما چه‌طور می‌گویید که آن سه نفر دیگر را نمی‌شناسید.
– این‌ها یک کمیته‌ی مخفی پنج نفری تشکیل داده بودند و اوساعلی قالی‌باف را هم کاندید کرده بودند و این اوساعلی کاندید کارگرها بود و شهربانی می‌دانست که یک تشکیلات کارگری در تهران هست و می‌خواست به وسیله‌ی دستگیر ساختن این پنج نفر اساساً این تشکیلات را ریشه‌کن کند.
– ببخشید، من درست سردر نیاوردم.
– از بس که عجله می‌کنید.
– معذرت می‌خواهم. دیگر توی حرف ما نمی‌دوم.
– چند روز پس از آن‌که هیئت نظار تهران تشکیل شد، رئیس اداره‌ی سیاسی مرا احضار کرد. خدا بیامرزدش، آدم خوبی بود. به من گفت که: می‌خواهم به شما کمک کنم. باید از امروز تا پایان انتخابات محمد رخصت را تعقیب کنید و کاملاً مراقب او باشید. ببینید کجا می‌رود، با که آمد و شد دارد. صورتی از دوستان و معاشرین او را هرچه زودتر به من بدهید. مختصر به شما بگویم که این آدم در توطئه بزرگی که ضد دولت چیده شده، دست دارد و اگر این توطئه را کشف کنید، می‌توانید مطمئن باشید که مراحم حضرت اجل شامل حال شما خواهد شد. از هم‌اکنون ماهیانه بیست و پنج تومان مخارج ایاب و ذهاب به شما داده خواهد شد و اگر بیش‌تر از این لازم شد، در اولین گزارش خود تذکر دهید تا دستوری در این خصوص به محاسبات بدهم. پرونده‌ی این شخص پیش خود من است ولی نمی‌توانم آن را به شما بدهم؛ زیرا به گزارش‌هایی که درباره‌ی او به من داده شده است اطمینان ندارم و می‌ترسم که مبادا شما گمراه بشوید.
از این جهت پرونده را بعد به شما خواهم داد. این‌ها پنج نفر هستند که یک کمیته‌ی مخفی انتخابات تشکیل داده‌اند و شما باید این پنج نفر را به من معرفی کنید. دستگیر کردن آن‌ها برای من آسان است، ولی قبلاً می‌خواهم بدانم که این پنج نفر با چه مرکزی ارتباط دارند. این وظیفه‌ای است که من پس از مذاکره با حضرت اجل رئیس کل شهربانی به شما واگذار می‌کنم.
من از همان روز مشغول انجام این ماموریت شدم. محمد رخصت جوانی بود بیست و پنج ساله و در دبیرستان «شمس» معلم بود. من حدس می‌زدم که… این محمد رخصت به رفیقان خود خیانت کرده و مقصود رئیس سیاسی این بود که ببیند آیا گزارشی که او داده مبتنی بر حقیقت است یا خیر. تحقیقاتی که بعدها کردم، این ظن مرا تبدیل به یقین کرد. محمد رخصت ماهی 70 تومان بیش‌تر حقوق نداشت، ولی اغلب روزها دو سه ساعت در کافه بود و گاهی شب‌ها نیز با اشرف خانم به سینما می‌رفت. این اشرف خانم دختری بود بسیار خوش لباس، ولی ساده. هیچ‌وقت بزک نمی‌کرد. لب‌های باریک و ظریفی داشت. موهایش خرمایی سیر بود. شاید حنا می‌بست. خوش هیکل بود و زیبا راه می‌رفت. مخصوصاً در انتخاب رنگ لباس مهارت داشت. می‌دانید که در آن ایام هنوز زن‌ها به این خوبی نتوانسته بودند لباس پوشیدن را از اروپایی‌ها تقلید کنند. در صورتی که اشرف خانم از دور مثل یک زن فرنگی به نظر می‌آمد. مخصوصاً که رنگ صورتش بدون بزک سفیداب زده جلوه می‌کرد. اشرف خانم دختر یک تاجر ورشکسته‌ی رشتی به اسم حاجب بود و در خانه‌ی محقری در اوایل سرچشمه منزل داشت. اشرف خانم نامزد محمد رخصت بود و تازه به عقد او درآمده بود. با وجودی که هنوز مراسم عروسی به عمل نیامده بود، نه فقط گاهی رخصت شب در منزل پدر اشرف خانم می‌ماند، اتفاق هم می‌افتاد که اول شب هردوشان به جای آن‌که به سینما بروند، به منزل خود محمد رخصت می‌رفتند و دو سه ساعتی با هم به سرمی‌بردند و بعد او نامزدش را به خانه می‌رساند و گاهی به کافه «اوروپ» که اول لاله‌زار بود برمی‌گشت و آن‌جا اگر تنها بود کتاب می‌خواند و یا با دو سه نفر از معلمین دیگر که در همان کافه آمدوشد می‌کردند یکی دو دست شطرنج می‌زد. گاهی نیز مستقیماً به خانه‌ی خود می‌رفت. مکرر اتفاق می‌افتاد که من او را تا ساعت ده یازده تعقیب می‌کردم. آن‌وقت به خانه‌ی خود برمی‌گشتم و گزارش روز را تهیه می‌کردم و صبح با قید «محرمانه و مستقیم» روی میز اداره‌ی سیاسی می‌گذاشتم و عقب کار خود می‌رفتم. پس از ده روز هنوز نتوانستم بفهمم که آن‌چهار نفر دیگر که اعضای کمیته‌ی مخفی انتخابات بودند، چه کسانی هستند و یا کدام یک از اشخاصی که در کافه آمدوشد می‌کردند، از این چهارنفر بودند. اما برای من مسلم بود که محمد رخصت همان خائنی است که رفقای دیگرش را لو داده. زیرا او ماهی هفتاد تومان بیش‌تر عایدی نداشت و از این مقدار مبلغی به عنوان کسور تقاعد و مالیات از حقوق او کم می‌شد. شما و ناهار را اغلب در کافه می‌خورد. پدرومادرش در رشت بودند. خانه‌ی او در یکی از کوچه‌های اول خیابان ناصریه بود. به علاوه من می‌دیدم که ماهی دو سه مرتبه با اشرف خانه به مغازه‌های لاله‌زار می‌رفت و آن‌جا جوراب و کفش و گاهی پارچه می‌خرید. حقوق اشرف خانم در حدود بیست تومان بود. این زندگی تجملی با ماهی نود تومان نمی‌توانست اداره شود و حتماً این کسر بودجه را از حقوقی که از اداره‌ی سیاسی می‌گرفت جبران می‌کرد. البته این مطلب را من نمی‌توانستم در گزارش خود قید کنم. به علاوه رسم اداره‌ی سیاسی نبود که یک مامور مخفی را به مامور مخفی دیگر معرفی کند، مخصوصاً مامورینی که شغل رسمی دیگری داشتند. از طرف دیگر من یقین داشتم که آن چهار نفر دیگر را هم اداره‌ی سیاسی تحت تعقیب قرار داده و از زندگی و کار آن‌ها کاملاً با اطلاع است. منتهای اداره‌ی سیاسی می‌خواست بداند این پنج نفر به چه وسیله با تشکیلات کارگری مخفی که آن‌روزها در تهران خوب کار می‌کرد ارتباط دارند.
دو روز قبل از انتخابات یک شب محمد رخصت با اشرف خانم به سینما رفت. من هم دنبال آن‌ها بودم و خوشبختانه توانستم پهلوی آن‌ها جا بگیرم، به طوری که محمد رخصت دست راست من و اشرف خانم دست راست او نشسته بود. یک فیلم جنگی آلمانی نشان می‌دادند. هنوز فیلم شروع نشده، رخصت گفت: «اشرف جون، گمان می‌کنم دیگر چند روزی نتونیم با هم به سینما بریم.» پرسید: «چرا؟» گفت: «توکه خودت می‌دونی بالاخره پس فردا انتخابات شروع می‌شه.»
– آخر، انتخابات به تو چه؟
او گفت: «اشرف جون، اوقاتت تلخ نشه. بالاخره ما یک وظیفه‌ی اجتماعی هم داریم.»
دخترک با اوقات تلخی جواب داد: «من وظیفه‌ی اجتماعی سرم نمی‌شه، اما اینو می‌دونم که تو بالاخره سرت را روی این کارها می‌ذاری. اگر آقاجونم بفهمه، والله که عروسی ما را بهم می‌زنه.»
محمد رخصت به آرامی جواب داد: «لازم نیست به آقاجونت حرفی بزنی، چند روز بیش‌تر طول نمی‌کشه.»
پرسید: «چند روز طول می‌کشه؟»
جواب داد: «شاید هفت هشت روز.» اشرف خانم پرسید: «اصلاً ترا نمی‌بینم؟»
بعد سالن سینما تاریک شد و دیگر محمد رخصت جواب نداد.
این اولین دلیلی بود که من به دست آوردم، حاکی از این‌که محمد رخصت یک نوع فعالیت سیاسی دارد. ولی در عین حال ظن من که محمد رخصت مامور اداره‌ی سیاسی است، تقویت شد. همه‌ی ما مجبور بودیم در ایام اخذ آرا بیش‌تر کار کنیم و حتماً ماموریت مخصوصی داشت.
فردای آن‌روز، یک روز قبل از انتخابات، محمد رخصت ظهر از مدرسه بیرون نیامد، تا ساعت چهار در اتاق معلمین بود. من از فراش مدرسه سعی می‌کردم حرف دربیاورم. گفت: «آقای رخصت توی اتاق معلمین تنهاست و دارد چیز می‌نویسد. شاید دارد دیکته و انشای شاگردان را تصحیح می‌کند.
ساعت چهار از مدرسه بیرون آمد و یکراست به کافه‌ی «اوروپ» رفت و برخلاف همیشه که چایی و یا شیرقهوه می‌خورد، دستور داد که برایش دوتا تحخم‌مرغ نیمرو و یک نان سفید و یک چایی بیاورند. معلوم بود که ظهر ناهار نخورده. یک کتاب فردوسی تازه چاپ در دست داشت. جلد دومش همان روزها از چاپ درآمده بود. چون کافه خلوت بود من در گوشه‌ی دیگر نشسته مراقب او بودم.
نیم ساعت بعد یک نفر که از وضع لباسش معلوم بود، اهل اداره نیست و کاسبکار به نظر می‌رسید به کافه آمد و چند دقیقه‌ای پهلوی رخصت نشست. این آدم را تا آن‌روز در کافه ندیده بودم. بعد از مدتی تکه کاغذی به رخصت داد، او هم آن را لای فردوسی گذاشت. من فوری از جای خود بلند شدم و نزدیک بود که ناشیگری کنم و بروم و کتاب را بردارم. ناگهان فکر دیگری به خاطرم آمد. بدو به کتابخانه‌ای در خیابان فردوسی رفتم و یک جلد شاهنامه از آن‌جا خریدم و به کافه‌ی «اوروپ» برگشتم. وقتی دو نفر شطرنج بازی می‌کردند، مرسوم بود که دیگران هم دور میز آن‌ها جمع می‌شدند. من یکراست به سوی میز آن‌ها شتافتم و فردوسی محمد رخصت را که روی صندلی بود برداشتم و فردوسی خود را روی میز گذاشتم و روی صندلی خالی نشستم و گفتم: «اجازه می‌فرمایید!» محمد رخصت فردوسی را گذاشت زیر دستش و به بازی ادامه داد. من درست در قیافه‌ی مرد کاسبکار دقت کردم و آن را به خاطر سپردم و هنوز بازی تمام نشده بود به اداره‌ی سیاسی رفتم. کاغذ را درآورده خواندم. روی آن دوازده اسم نوشته شده بود. از همین دوله‌ها و سلطنه‌ها که آن‌وقت‌ها می‌خواستند وکیل بشوند، این دوره هم بالاخره وکیل شدند. نفر یازدهم «اوساعلی قالی‌باف» بود و آن را بامداد سرخ نوشته بودند. مستقیماً پیش رئیس اداره‌ی سیاسی رفتم و به او گزارش دادم. وقتی تکه کاغذ را به او نشان دادم، خندید. کشو میزش را باز کرد و از لای پرونده تکه کاغذی درآورد و گفت: «بله. صحیح است. منتها در این صورت «اوساعلی» را نفر دهم نوشته‌اند، اشخاص همان‌ها هستند بسیار خوب. از شما ممنونم. فردا صبح اول وقت تشریف بیاورید این‌جا؛ من شما را به ریاست اداره‌ی آگاهی قزوین پیشنهاد کردم.»
موقعی که می‌خواستم از در خارج شوم، به من گفت: «قیافه‌ی آن کاسبکار با خوب به خاطر دارید؟» گفتم: «بله.» گفت: «بسیار خوب!»
من از اتاق خارج شدم و حتم داشتم که خود محمد رخصت نمونه‌ای از آرا تشکیلات کارگری را به اداره‌ی سیاسی داده است، البته نه مستقیماً، بلکه به وسایلی که در اختیار داشت.
مامور سابق اداره‌ی سیاسی گفت: «بله، آقا، خودشان به خودشان خیانت می‌کردند.»
پرسیدم: «نفهمیدید که چه کارشان کردند.»
– نه، دو سه روز دیگر من به قزوین منتقل شدم و تقریباً ده روز بعد ناگهان مرا به مرکز خواستند و همان کاسبکار را به اتاق رئیس سیاسی آوردند. رئیس از من پرسید: «او را می‌شناسی؟» گفتم: «بله.» خنده‌اش گرفت و گفت: «اسمش چیست؟» گفتم: «نمی‌دانم.» رئیس اداره‌ی سیاس گفت: «عجب! این آقا می‌خواست وکیل مجلس بشود. آقای اوساعلی قالی‌باف در انتخابات قریب پانصد رای داشته و تقریباً 300 رای را با خط قرمز رفیق‌ها برایش نوشته‌اند. حالا برای آن‌که با هم بیش‌تر آشنا بشوید، خودتان او را به آسایشگاه ببرید.» و یک یادداشت بی‌نمره به من داد و او را تحویل زندان کردم و رسید دریافت داشتم.
از مامور اداره‌ی کار آگاهی پرسیدم: «فهمیدید که با محمد رخصت چه کردند.» گفت: «نمی‌دانم، در هر صورت گرفتار نشد.»
***
کارمند سابق اداره‌ی سیاسی از این‌گونه حوادث که در زندگانی اداری برای خود او پیش آمده بود، زیاد داشت و مسلماً این حادثه را اگر چند روز پیش با اشرف حاجب روبرو نمی‌شدم، فراموش کرده بود. هنگام افتتاح کنگره از نمایندگان مطبوعات دعوت کرده بودند و من نیز آن‌جا بودم و موقعی که اشرف حاجب به نمایندگی کارگران زن پشت تریبون آمد که به کنگره درود بفرستد، مدتی برای او دست زدند. این زن با موهای جوگندمی و هیکل نحیف و مشت‌های کوچکش هنوز هم با طراوت و زیبا می‌نمود. به هروسیله‌ای بود با او آشنا شدم و اولین سوالی که از او کردم این بود: «شما معلم بودید، چه‌طور حالا کارگر شده‌اید!»
دستپاچه از من پرسید: «از کجا می‌دانید که من معلم بوده‌ام.»
– من شما را موقعی که نامزد محمد رخصت بودید می‌شناسم.
سرش را پایین آورد. ابروانش را درهم کشید، چشم راستش را بست و گفت: «تعجب می‌کنم، من شما را هیچ به خاطر ندارم.»
– اشرف خانم، این مهم نیست. من می‌خواهم بدانم که خود آقای محمد رخصت کجاست.
قدری مکث کرد و گفت: «تا کجای زندگی او را خبر دارید؟»
– من تا آن‌جا خبر دارم که عضو کمیته‌ی پنج نفری انتخابات بود و کاندید آن‌ها اوساعلی قالی‌باف که اسم حقیقیش را نمی‌دانم گرفتار شد و به زندان افتاد.
– چه‌طور اسم حقیقی اوساعلی را نمی‌دانید؟ حتما شما یکی از آن پنج نفر بوده‌اید. الان چه‌کاره هستید؟ در تشکیلات ما کار می‌کنید؟
– نه، من هیچ‌وقت در جریانات سیاسی نبوده‌ام و اگر اتفاقاً امروز مرا جزو روزنامه‌نویسان می‌بینید، فقط کنجاوی مرا به این‌جا کشانده، از این بابت خاطرتان جمع باشد.
– برعکس، اگر می‌دانستم که شما در تشکیلات ما هستید، آن‌وقت راحت‌تر بودم.
– چرا؟
– قبلاً به من بگویید که شما از کجا خبر دارید که یک کمیته‌ی پنج نفری انتخابات تشکیل شده و آن‌ها اوسارجب رمضان… اوساعلی قالی‌باف را کاندید…
– پس معلوم می‌شود اسم حقیقی اوساعلی قالی‌باف اوسارجب رمضان بوده، بله؟
– شما دارید منو استنطاق می‌کنید؟
صورت رنگ پریده‌اش گل انداخت. معلوم بود که دارد به هیجان می‌آید، دیدم که بیش از این نمی‌شود او را در تاریکی نگاه داشت.
– خانم اشرف خانم، مضطرب نباشید. من از این وقایع به طور خیلی اتفاقی خبردار شده‌ام، پنج نفر در این کمیته انتخابات از طرف تشکیلات کارگری آن‌روز انتخاب شده و این‌ها توانسته بودند قریب 500 رای به اسم اوساعلی قالی‌باف که نام حقیقیش اوسارجب رمضان بوده در صندوق انتخابات بریزند و اداره‌ی سیاسی از این حادثه کاملاً اطلاع داشته، به طوری که هنوز قرائت آرا تمام نشده، اوسارجب را توقیف کردند. مسلم است که این خبر را یکی از پنج نفر به اداره‌ی سیاسی داده بوده است و یقین است که اوسارجب نبوده، به دلیل این‌که این کار در وهله‌ی اول به ضرر او بوده و در عمل هم می‌بینیم که به قیمت جان او تمام شده، پس یکی از آن چهارنفر دیگر که من اسم یکی از آن‌ها را می‌دانم و آن محمد رخصت است، باید خیانت کرده باشد. من می‌خواهم بدانم که کدام یکی از این کارگران و یا روشنفکران همراه آن‌ها روزی به خودشان خیانت کرده‌اند. من برای این‌که شما مطمئن باشید، صریحاً می‌گویم که تمام این اطلاعات را از یکی از کارمندان سابق اداره‌ی سیاسی به دست آورده‌ام و او معتقد بود که خائن، ببخشید، محمد رخصت، نامزد شما بوده؛ واقعاً این‌طور است؟
– اگر شما در تشکیلات و نهضت کارگری بوده و یا لااقل در سیاست فعالیت داشتید، کار من آسان‌تر بود، مقصود من در زندگی این است که این سه نفر را پیدا کنم و خائن را از خادم بشناسم. بدبختانه من هم بیش از شما نمی‌دانم. فقط یک نکته که شما از آن بی‌خبرید و آن این‌که خائن محمد رخصت نبوده و من حالا جواب سوال اول شما را که من معلم بوده‌ام و چرا حالا کارگر شده‌ام می‌دهم. به همین دلیل که می‌خواستم این سه نفر را بشناسم و خائن را بین آن‌ها پیدا کنم، کارگر شدم. وقتی پدرم مرد، دیگر با ماهی بیست تومان امر من و مادرم نمی‌گذشت. آن‌روزها در رشت برای کارخانه‌ی ابریشم‌کشی عقب سر کارگر می‌گشتند و حقوقی که می‌دادند از ماهی بیست تومان بیش‌تر بود. من هم از معلمی در تهران دست برداشتم با مادرم به شمال رفتم و کارگر شدم.
کمی ساکت شد، مثل این‌که بغض گلویش را گرفته بود. در حیاط اتحادیه روی نیمکت نشستیم و من گفتم: «به نظرم شما احتیاج دارید که تمام حوادث را یک بار دیگر از نظرتان بگذرانید. بگویید!»
– یکی دوروز قبل از انتخابات محمد به من گفت که تا چند روز دیگر مرا نخواهد دید. البته آن‌روزها به من نمی‌گفت که چه کاری دارد. فقط می‌گفت که آدم باید فرد اجتماع باشد و حرف‌هایی نظیر آن‌چه آدم به هر تازه کاری می‌گوید، منافع فردی باید در حدود منافع اجتماعی باشد. افراد اجتماع را اداره نمی‌کنند. کار این مملکت با این حرف‌ها اصلاح نمی‌شود، دارند مملکت را می‌چاپند و از این حرف‌ها… این‌ها در پنهان چه می کردند، به من هیچ‌وقت نگفت. فقط من حدس می‌زدم که می‌خواهد در انتخابات شرکت کند. مخصوصاً که پدرم از این فعالیت سیاسی او بو برده بود، و اصرار داشت که من او را از این راه بازدارم. برخلاف آن‌چه گفته بود، روز بعد، که روز اول انتخابات بود، آمد به خانه‌ی ما. اول شب بود، دیدم خیلی گرفته است. به زور حرف می‌زد، اگر بهش کارد می‌زدی خون ازش بیرون نمی‌آمد. این‌طور خودش را در اختیار داشت، شب از خانه‌ی ما بیرون نرفت، ما عقد کرده بودیم، باوجود این پدرم میل نداشت، که قبل از عروسی شب با هم باشیم. خیلی او را نوزش کردم. با تمام قدرتی که در اختیار داشتم سعی کردم او را در تحت تسلط خود درآورم. خودش را به کلی باخته بود. آخر شب مثل برفی که روی بخاری بگذارند آب شد و زد به گریه و گفت من از همه چیز خود گذشتم، این همه آرزو داشتم، چه آینده‌ی درخشانی برای خود تصور می‌کردم. سرش را در زانوی من پنهان می‌کرد، دستش را می‌گزید که چیزی نگوید. بعد بلند می‌شد و مدتی راه می‌رفت، آن‌شب من نتوانستم بفهمم که چه اتفاق افتاده، فقط این را فهمیدم که بعدازظهر همان روز در مدرسه مانده و قریب هزار رای به نام دوازده کاندید که یکی از آن‌ها اوسارجب رمضان بوده نوشته و غروب مامورین اداره‌ی آه‌یگاهی به مدرسه رفته و آرا را که می‌بایستی صبح روز بعد توسط یکی دیگر از اعضای کمیته تقسیم شود برده‌اند. محمد راه می‌رفت، با خود حرف می‌زد و از خود می‌پرسید: چه‌طور می‌توانم به آن‌ها ثابت کنم که من بی‌احتیاطی نکرده‌ام، چه برسد به خیانت؟ یکی از ما چهارنفر خیانت کرده، اداره‌ی آگاهی از تمام کار ما باخبر است. معلوم می‌شود که مدت‌ها مرا تعقیب می‌کرده‌اند… آن‌وقت سعی می‌کرد با کتاب خواندن خود را آرام کند. اما من باز هم نتوانستم به عمق مطلب پی ببرم، اهمیت آن را نمی‌فهمیدم. من بچه بودم، نمی‌فهمیدم که سر نگاهداشتن چه‌قدر اهمیت دارد. نمی‌فهمیدم که چرا تا این حد در عذاب است. به محض این‌که می‌آمد خوابش ببرد می‌جست و می‌گفت: فردا صبح زود می‌روم به اداره‌ی شهربانی و هرچهارنفر را لو می‌دهم من او را به این کار تشویق می‌کردم و می‌گفتم حالا که دیگران به تو و به منظور تو خیانت کرده‌اند، بهتر است که خود را از خطر نجات دهی و سه نفر دیگر را هم لو بدهی تا اقلاً خائن حقیقی هم گرفتار شود. در این صورت البته شهربانی به تو کاری نخواهد داشت و ترا آزاد خواهد گذاشت. چند دقیقه‌ای راحت می‌شد ولی بعد تاب نمی‌آورد و به من می‌گفت: که نه، این‌کار غیر ممکن است و من حس کردم که بازهم اسراری هست که هنوز به من نگفته است. روز بعد تب کرد و به مدرسه نرفت، مثل کوره می‌سوخت. اول شب کسی کاغذی آورد و به او داد، وقتی نامه را خواند آرام شد و از خانه‌ی من رفت. چند روزی پیش من نیامد ولی من هرروز به مدرسه تلفون می‌کردم و احوالش را می‌پرسیدم. به محض این‌که قرائت آرا شروع شد و در یکی دو روزنامه اسم اوساعلی قالی‌باف درآمد، همان شب اوسارجب رمضان را توقیف کردند و بیچاره در زندان مرد.
کارگران در حیاط اتحادیه می‌آمدند و می‌رفتند. مدتی اشرف خانم ساکت نشسته بود و حرف نمی‌زد.
پرسیدم: «بعد».
– بعد ملاحظه می‌کنید، اوسارجب را ماموری که در تعقیب محمد بود نمی‌شناخت و هیچ‌کس جز آن چهارنفر دیگر نمی‌دانست که اوساعلی همان اوسارجب است. صبح روز بعد به مدرسه تلفون کردم و احوالش را پرسیدم، گفت: اول شب بیا به خانه؛ من هم رفتم. رنگش پریده بود، ولی آرام بود. حس کردم که آرامش ظاهری است، کاغذی در دست داشت. هنوز وارد نشده، مرا بوسید… اوه. شما نمی‌توانید تصور کنید که من از این بوسه چه وحشتی چشیدم… بعد گفت: این کاغذ را می‌بری دم کافه‌ی «اوروپ». آن‌جا طرف دست راست در سبزرنگی است. در را باز می‌کنی و از پله‌ها بالا می‌روی. راه‌پله منتهی می‌شود به دری که رنگش سبز است. آن‌جا سه مرتبه در می‌زنی و یک نفر در را باز می‌کند. می‌گویی این کاغذ را محمد داد و برمی‌گردی. منتظر نشدم. فوری از خانه‌ی او بیرون آمدم. خانه را پیدا کردم، از پله‌ها بالا رفتم، در زدم، کسی در را باز نکرد. در راه طاقت نیاوردم، تصمیم داشتم بروم به شهربانی و تمام آن‌چه می‌دانستم بگویم، شاید بدین وسیله او را نجات بدهم. من تصمیم داشتم به هر قیمتی هست او را نجات بدهم. من چیزی سرم نمی‌شد، روبه شهربانی حرکت کردم. اما ناگهان متوجه شدم که کاغذ هنوز در دست من است، کاغذ را باز کردم و خواندم، به شهربانی نرفتم و به عجله به خانه‌ی محمد برگشتم و دیدم که دیر آمده‌ام.
– در کاغذ چه نوشته بود؟
– آن نامه را من هرگز از داست نداده‌ام. چندین نسخه از روی آن برداشته‌ام و یک نسخه را همیشه همراه دارم. بالاخره باید این نامه را به صاحبانش برسانم، یکی از این سه نفر خیانت کرده و باید هنوز در تشکیلات کارگران باشد. باید او را پیدا کنم. تا او در تشکیلات هست من زنده‌ام، وقتی من مردم دیگران این کار را خواهند کرد. اما برای چه تمام این مطالب را به شما می‌گویم؟ آره، برای این‌که شما مطمئن شوید که محمد رخصت خائن نبوده، خائن دیگری است.
دستش را برد بالا به طرف گردنش و دو مرتبه از زیر پیرانه آورد پایین و از کیف چرمی کوچکی تکه کاغذی بیرون آورد و به من داد.
نامه را خواندم.
«رفقا، یکی از ما چهار نفر خیانت کرده. من نیستم. در آخرین جلسه‌ای که تشکیل دادیم، اگرچه هنوز مذاکرات به پایان نرسیده، ولی بر شما این‌طور واضح شده است که من خیانت کرده‌ام. دلایلی آوردید. از جمله این‌که علاقه‌ی من به اشرف ممکن است باعث گمراهی من شده باشد. اما شما صریحاً به من نگفتید که من خیانت کرده‌ام، ولی می خواستید به من بفهمانید که در اثر این علاقه‌ی فراوان شاید مطالبی از من بروز کرده و او به کس دیگری گفته و در نتیجه به گوش مامورین آگاهی رسیده است. واسطه‌ی شما با تشکیلات کارگری من هستم. دستورات شورا را من به شما رسانده‌ام. اگر این نکته نبود و من اطلاعی نداشتم، خود را در اختیار شهربانی می‌گذاشتم، تا آن خائن هم گرفتار شود. من دو رفیق باشرف خود را فدا می‌کردم، برای نابود ساختن آن دشمن خائنی که در میان ماست. اما من از خود اطمینان ندارم که بتوانم در مقابل زجر و شکنجه تاب بیاورم وچیزی نگویم، برای این‌که حقانیت و وفاداری خود را به شما ثابت کنم، از جان خود می‌گذرم. همین‌که این نامه به شما برسد، من دیگر زنده نخواهم بود، تا به شما ثابت شود که یکی از شما سه نفر خیانت کرده خائن را پیدا کنید!»
نامه را تا کردم به اشرف دادم.
صدای زنگوله که علامت تشکیل جلسه بود به گوش رسید، کارگر جوانی فریاد زد: «اشرف خانم، بیاتو…»
از جایش بلند شد، ولی دیگر کوچک‌ترین تاثری در قیافه‌ی او دیده نمی‌شد. از من خداحافظی کرد و گفت: «خائن را پیدا می‌کنیم!»
تهران
آذرماه 1327

نویسنده: بزرگ علوی
از کتاب: «گیله مرد»

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.