داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بعضی چیزها پایدار می‎مانند

حالا درست یک سالی است که فکر نوشتن کتابی، مثل خوره به جانم افتاده است. هر شب که به رختخواب می‎روم، به این کتاب فکر می‎‏کنم و دائم به خودم می‎گویم: «همین فردا دست به کار می‎شوم.» آدم‎هایی که قرار است در دل این کتاب ظاهر شوند، دم به دم برابر چشم‎هایم به رقص در می‎آیند. من اصلاًاهل شیکاگو هستم و شبها، کامیون‎ها از جاده‎ای که رو به روی خانه ماست، با سروصدای عجیبی عبور می‎کنند. کمی آن‎طرف‎تر، خط آهنی است که از سطح زمین اندکی بالاتر است و شب‎ها بعد از ساعت دوازده، قطارها با فواصل نسبتاً زیاد از روی آن می‎گذرند. پیش از آن که به این فکر بیفتم، در یکی از این فواصل طولانی و آرام، می‎خوابیدم، اما حالا که فکر نوشتن کتاب به سرم زده است، بیدار می‎مانم و همینطور با خودم حرف می‎زنم.
البته نمی‎شود همه وقایع کتاب را در محدوده شهری که من الان در آن زندگی می‎کنم گنجاند. به گمانم شما که در فکر نوشتن یک کتاب نیستید، مقصود من را بهتر می‎فهمید. ممکن است البته بفهمید یا نفهمید. توضیحش قدری دشوار است. توجه بفرمایید، مساله شاید یک همچو چیزی باشد. شما به عنوان یک خواننده، غروب یک روز، یا بعد از ظهر روزی، کتاب من را برمی‎دارید و می‎خوانید و بعد خسته می‎شوید و آن را کنار می‎گذارید. از خانه می‎زنید بیرون و به کوچه و خیابان می‎روید. خورشید هنوز در آسمان می‎درخشد و شما در خیابان آشنایی را می‎بینید.
پاره‎ای از وقایع زندگی شما، عیناً همان وقایع زندگی خود من است. اگر مرد هستید، از خانه به دفتر کارتان می‎روید و پشت میزتان می‎نشینید و گوشی تلفن را بر می‎دارید و با یکی از مشتریان یا همکاران خود درباره داد و ستد روزانه صحبت می‎کنید. اگر یک خانم خانه‎دار شریف باشید، یکهو به فکر می‎افتید و نگران می‎شوید که دیروز چندتا از کارهای خانه‎تان را فراموش کرده‎اید. فکرهای ریز و درشت دیگری هم به سرتان می‎زد و بعد یواش یواش از یادتان می‎رود. عین همین بلا هم به سر من می‎آید. من هم درست مثل شما هستم و وقتی مثلاً همین جمله بالا را می‎نویسم، به این فکر می‎افتم که چرا باید بنویسم: «یک خانم خانه‎دار شریف.» مگر یک خانم خانه‎دار نمی‎تواند درست عین خود من مثلاً شریف نباشد. آن چه می‎کوشم در این‎جا روشن کنم، این است که من هم، به عنوان یک نویسنده، درگیر همان چیزهایی هستم که شما، به عنوان یک خواننده، درگیر آن هستید.
برنامه کار من این است که در کتاب خودم، آن حس عجیب و غریبی را که به تدریج، ‌از زمان طفولیت، درباره مسائل زندگی ذره ذره در جانم رخنه کرده بیان کنم. اگر قرار بود درباره مسائل زندگی شهری مرکزی در چین یا در یک جنگل افریقایی بنویسم، کار، چندان دشوار نبود. یکی از آشنایان، اخیراً برایم تعریف کرد شخصی را می‎شناختم که می‎خواسته درباره زندگی مردم پاریس کتابی بنویسد و چون پول و پله‎ای در بساط نداشته که به پاریس برود و رموز زندگی آن‎جا را مطالعه کند، به ناچار به شهر نیواورلئان می‎رود. شنیده بوده که آدم‎های زیادی در نیواورلئان زندگی می‎کنند. که تک و طایفه و اصل و نسب‎شان فرانسوی بوده‎اند. با خودش فکر می‎کرده این آدم‎ها لابد آن‌قدر لطف و چاشنی زندگی پاریسی را در خودشان نگه داشته‎اند که من نیز بتوانم آن را حس کنم. آن آشنای من تعریف می‎کرد که کتاب آن شخص، کتاب موفقی از کار در آمده و مردم شهر پاریس، ترجمه‌ی کتابش را به عنوان برداشتی از زندگی فرانسوی، با اشتیاق تمام خوانده‎اند و من در این میان خیلی متاسفم که نمی‎توانم چنین راه حل ساده‎ای برای مشکل خودم پیدا کنم.
نکته اصلی در مورد قضیه من این است که میل نوشتن این کتاب، از نیت تقریباً متفاوتی سرچشمه می‎گیرد. به خودم می‎گویم: «اگر بتوانم همه چیز را ساده و سرراست بنویسم چه بسا که خودم هم، آن‎چه را که اتفاق افتاده بهتر بفهمم» و لبخندی می‎زنم. این روزها، اوقات نسبتاً زیادی را صرف این کار می‎کنم که همین طوری و به خاطر هیچ و پوچ لبخند بزنم. مردم از این کار، ناراحت می‎شوند. و می‎پرسند: «حالا دیگر برای چه لبخند می‎زنی؟» و من در پاسخ دادن به آن‎ها با همان کار دشواری دست و پنجه نرم می‎کنم که با نوشتن همین کتاب خودم.
گاهی صبح‎ها پشت میزم می‎نشینم و شروع به نوشتن می‎کنم. یکی از صحنه‎های ایام کودکی‎ام را هم موضوع نوشتن قرار می‎دهم. بسیار خوب، از مدرسه به خانه می‎آیم. شهری که در آن به دنیا آمدم و همان‌جا بزرگ شدم شهر کوچک تنها و خلوت و ملال آوری بود، در بخش انتهای غربی ایالت نبراسکا. پیش خودم مجسم می‎کنم که دارم در حاشیه یکی از خیابان‎هایش قدم می‎زنم. این بابایی که روی جدول پیاده رو، مقابل فروشگاهی نشسته است، چوپانی است که گوسفندهایش را فرسنگ‎ها دورتر، پای کوهپایه‎ای در سلسله کوه‎های غربی رها کرده و به شهر آمده است، برای چه کاری به شهر آمده خودش هم ظاهراً نمی‎داند. این بابا، مرد ریشویی است که کلاه به سر ندارد و همین‌طور نشسته است و دهانش قدری باز است. به این طرف و آن طرف خیابان خیره نگاه می‎کند. نگاهی نیمه وحشی و نامطمئن در چشم‎های اوست و همین چشم‎ها یک احساس لرزاننده در من بیدار کرده است. از ترس دارم زهره ترک می‎شوم، از ترس چیزی ناشناخته که اندام‎های حیاتی بدنم را می‎جود، با شتاب از کنارش رد می‎شود. پیرمردها خیلی حراف‎اند. شاید این فقط کودکان‎اند که وحشت واقعی تنهایی را می‎شناسند.
می‎بینید، خیلی زحمت کشیده‎ام که کتابم را از یک دوره مشخصی در زندگی خودم شروع کنم. به خودم می‎گویم: «اگر بتوانی احساس آن بعد از ظهر ایام کودکی‎ات را دقیقاً بگیری، شاید بتوانی کلید شناخت شخصیتت را به خواننده بدهی.»
نقشه، درست از کار در نمی‎آید. وقتی پنج یا ده یا هزارو پانصد کلمه می‎نویسم، دست از نوشتن می‎کشم و از پنجره به بیرون نگاه می‎کنم. مردی چند اسب را که به یک گاری پر از زغال بسته است، از خیابان مقابل خانه ما پیش می‎راند و دارد به مرد دیگری که سوار یک ماشین «فورد» است ناسزا می‎گوید. حالا هر دو ایستاده‎اند و فحش و فضیحت مفصلی به هم می‎دهند. چهره‌ی راننده گاری زغال، از گرد زغال، سیاه شده، اما خشم، گونه‎هایش را سرخ کرده و رنگ سرخ و سیاه، یک رنگ قهوه‎ای تیره مثل رنگ پوست کاکا سیاه‎ها به وجود آورده است.
از پشت ماشین تحریرم بلند شده‎ام و در اتاقم، از این گوشه به آن گوشه می‎روم و سیگار می‎کشم. انگشتانم چیزهای کوچکی از روی میز برمی‎دارند و بعد دوباره آن‎ها را سرجای‎شان می‎گذارند.
عصبی هستم و جوش آورده‎ام، مثل اسب‎های عصبی یک مسابقه اسب‌دوانی که در یک دوره از ایام نوجوانی‎ام با آن‎ها سروکار داشتم. پاهای اسب‎ها، پیش از مسابقه و وقتی که آن‎ها را به میدان اسب‌دوانی، برابر چشم هزاران تماشاچی آورده بودند و پیش از آن که مسابقه شروع شود، ‌می‎لرزید. گاهی یک اسب، حالتی پیدا می‎کرد که وقتی مسابقه شروع می‎شد، اصلاًُ از جایش تکان نمی‎خورد. ما می‎گفتیم: «نگاهش کنید، نمی‎تواند خودش را از هیبت میدان خلاص کند.»
همین الان من هم از بابت کتابم، در یک چنین حال و هوایی به سر می‎برم. می‎دوم طرف ماشین تحریر، چیزهایی می‎نویسم و بعد عصبی می‎شوم و دوباره به جای دیگر می‎روم. صبح‎ها یک پاکت تمام، سیگار می‎کشم.
و بعد یک‌هو، دوباره هر چه نوشته‎ام پاره می‎کنم و به خودم می‎گویم: «فایده ندارد، در نمی‎آید.»
در این کتاب قصدم این نیست که تلاش کنم بلکه چیزی از ماجرای زندگی خودم را برای شما نقل کنم. یک آقایی از آشنایان ما، شبی به من گفت: «زندگی مگر چیست، زندگی هر آدمیزادی؟»
– آدم‎های واخورده بی‎خاصیتی که این طرف و آن طرف سرگردان‎اند، اعلامیه‎های استقلال می‎نویسند، دروغ‎های کوچک برای خودشان می‎بافند، در عالم رؤیا به سر می‎برند، گه‌گاهی، از چیزی که اسم‎اش را مقام گذاشته‎اند، باد به غبغب می‎اندازند. زندگی چیزی است که شروع می‎‏شود و مسیر خود را طی می‎کند و به پایان می‎رسد.
حرف درستی است. حتا همین حالا که دارم این کلمه‎ها را می‎نویسم،‌ یک آمبولانس نعش‌کش از خیابان جلو خانه ما رد می‎شود. دو دختر جوان که همراه با دو پسر دارند برای گردش، به گمانم به مزارعی که شهر در آن‎جا به انتها می‎رسد، می‎روند، لحظه‎ای خنده‎شان را می‎خورند و به نعش کش نگاه می‎کنند. یک لحظه بیش‎تر نمی‎یابد که نعش کش را از یاد می‎برند و دوباره غش‌غش می‎خندند.
همین‌طور که نوشته‎ها را پاره می‎کنم و دوباره قدم می‎زنم و سیگار می‎کشم، به خودم می‎گویم: «زندگی همین است، همین‌طور هم می‎گذرد.»
اگر خیال می‎کنید که من خیلی غصه دارم و دلم تنگ است و به این علت دارم این دری وری‎ها را می‎گویم و درباره ناپایداری و ناچیزی زندگی حرف می‎زنم، اشتباه می‎کنید. در این حالتی که هستم، این چیزها اهمیت چندانی ندارد.
به خودم می‎گویم: «بعضی چیزها پایدار می‎مانند. آدمی شاید بتواند مسائل را قدری روشن کند. چه بسا که آدم یک نفر را در نظر بگیرد، مثلاً یک کاکا سیاه را که از کنار یکی از خیابان‎های شهر رد می‎شود و ترانه‎ای زیر لب زمزمه می‎کند. این ترانه به گوش شخص دیگری می‎رسد که روز بعد، او هم آن را زیر لب می‎خواند. یک رشته‌ی نازک از ترانه، مثل یک جویبار کوچک بالای تپه‎ای، خرده خرده در دشت گسترده‎ای جاری می‎شود. دشت را آبیاری می‎کند. هوای یک شهر داغ و دم کرده را طراوت می‎بخشد.»
حالا کمی راه افتاده‎ام و در یک حالت کیفوری به خصوصی به سر می‎برم. این روزها همه‎اش سرگرم همین کارم. دوباره می‎نویسم و دوباره نوشته‎هایم را جر می‎دهم.
از اتاقم بیرون می‎آیم و قدم می‎زنم.
این روزها اوقاتم را با دختری که تازه پیدایش کرده‎ام می‎گذرانم. دختر نازنینی است که من را دوست دارد. من، دست بر قضا، از نوع آن مردهایی هستم که زن‎ها دوست‎شان ندارند. در تمام عمر، وقتی که با آن‎ها روبه‎رو شده‎ام، خودم را گم کرده‎ام و دست پاچه گشته‎ام. شاید که برای آن‎ها زیادی احترام قائل بوده‎ام، زیادی آن‎ها را خواسته‎ام. شاید علت همین باشد. باری، من در حضور این دختر چندان عصبی و دست و پا چلفتی نیستم.
این دختر، به گمانم دختر بافضل و کمالی است که اختیار حرکاتش را دارد و همین خیلی به من کمک می‎کند. وقتی با او هستم، مدام لبخند می‎زنم و با خودم می‎اندیشم: «اگر بداند که در دلم چه می‎گذرد، مسخره عالم و آدم می‎شوم.»
وقتی حواسش نیست و به سمت دیگری نگاه می‎کند، تو نخ او می‎روم و کمی براندازش می‎کنم. از این که او ظاهراً من را این قدر دوست دارد، تعجب می‎کنم و از این که تعجب می‎کنم، خلقم تنگ می‎شود. رفته رفته احساس شکسته نفسی و فروتنی می‎کنم و این فروتنی‎ام را هم دوست ندارم.«مقصود اصلی‎اش چیست؟ او که خیلی خوشگل و تو دل برو است، پس چرا اوقاتش را با کسی مثل من ضایع می‎کند؟»
باید ساعت‎های به خصوصی را که با او بوده‎ام، به خاطر بسپرم. اواخر بعد از روز یکشنبه‎ای، یادم هست، در آپارتمانش در اتاقی روی یک میل نشستم. چانه‎ام را به مچ دستم تکیه دادم و قدری به جلو خم شدم. لباس خوبی داشتم. چون قرار بود او را ببینم، بهترین کت و شلوارم را پوشیده بودم. موهایم را درست و حسابی شانه زده بودم و بریانتین مالیده بودم و عینکم را با دقت روی بینی نسبتاً گنده‎ام میزان کرده بودم.
حالا دیگر آن‎جا بودم، در آپارتمان او در شهری معین، توی مبلی در گوشه دنج نسبتاً تاریکی، چانه‎ام روی مچ دست، مثل یک جغد پیر، جدی و موقر، پیش از آن، قشنگ و به قاعده با هم تو خیابان قدم زده بودیم و بعد به خانه آمده بودیم و او من را ول کرده بود و رفته بود و همان‌طور که گفتم، من را که آن‎جا نشسته بودم، رها کرده بود.
آپارتمان در آن بخشی از شهر بود که بیش‎تر، خارجی‎ها در آن زندگی می‎کنند و من از روی مبل، کمی که سرم را کج می‎کردم، می‎توانستم به خیابانی که پر از زن و مرد ایتالیایی بود، نگاه کنم.
هوا بیرون داشت تاریک می‎شد و من فقط آدم‎ها را در خیابان می‎دیدم. اگر نمی‎توانم وقایعی را درباره خودم یا درباره زندگی دیگران به یاد بیاورد، دست کم می‎توانم همیشه‌ی خدا، هر حسی را که در وجودم جاری می‎شود، یا هر حسی را که فکر کرده‎ام در وجود کس دیگری درباره‌ی من جاری شده است به نوعی به یاد بیاورم.
آدم‎هایی که در خیابان، پشت پنجره در رفت و آمد بودند، همگی صورت‎هایی تیره یا سبزه داشند و تقریباً همه آن‎ها، هم یک تکه از لباس‎شان رنگی بود. جوان‎هایی که با یک نوع چرخش و پیچ‎و‎تاب در اندام‎شان، قدم می‎زدند، همگی کراوات‎های سرخ آتشین زده بودند.
خیابان تاریک بود، اما آن دور دورها، نقطه روشنی به چشم می‎خورد و رگه‎ای از نور خورشید هنوز توانسته بود، راهی به میان دو ساختمان بلند پیدا کند و تند وتیز روی نمای یک ساختمان کوچک‎تر با آجرهای قرمز، ‌پهن شود. از این خیال، خوش و سرمست شدم که خیابان هم یک کراوات سرخ‎زده است. شاید علتش این بود که قرار بود در این خیابان، پیش از فرارسیدن صبح روز دوشنبه، دو نفر به هم مهر بورزند و با هم عشق‌بازی کنند.
باری، آن‎جا نشستم و به بیرون نگاه کردم و به فکرهایی که به سراغم می‎‏آمد، فکر می‎کردم. زن‎هایی که از خیابان رد می‎شدند تقریباً همه‎شان، شال تیره رنگی دور سر و صورت‎شان بسته بودند. پیاده روها، پر از بچه‎های قد و نیم قدی بود که سروصدایشان تیز و زنگ دار بود.
آن حالت خوشی و سرمستی به بیانی، انگار از جانم پرکشید و رفته رفته به این فکر افتادم که در آن لحظه، در یکی از شهرهای ایتالیا هستم. امریکایی هایی مثل من، که اصلاً به مسافرت خارج نرفته‎اند، همیشه همین جور فکر می‎کنند. به گمانم مردم ملت‎های دیگر نمی‎فهمند که این جور فکر کردن، تقریباً به صورت چیزی ضروری در زندگی ما در آمده است، اما امریکایی‎ها این را خوب می‎فهمند. یک امریکایی، به خصوص یک امریکایی طبقه متوسط، در یک هم‌چو لحظه‎ای، مثل من می‎گیرد می‎نشیند و در رویا فرو می‎رود و یک‌هو، می‎فهمید چه می‎گویم، یک‌هو یا در ایتالیاست یا در یکی از شهرهای اسپانیا، آن‎جا که مردی سبزه رو، سوار بر یک اسب مردنی در خیابان پیش می‎راند، ‌یا سوار بر سورتمه‎ای است در استپ‎های روسیه و مردی که تمام صورتش پوشیده از ریش و سبیل است او را هل می‎دهد. این تصوری است از روسی‎ها که از تماشای کارتون‎ها و کاریکاتورهای روزنامه‎ها به دست آمده، اما هر چه هست منظور را می‎فهماند. قدری دورتر یک گله گرگ، دنبال سورتمه راه افتاده‎اند. یکی از آشنایان من روزی تعریف می‎کرد که امریکایی‎ها همیشه به این جور ترفندها دل خوش می‎کنند، چون که همه قصه‎های قدیمی ما و رؤیاهای ما، از آن سوی دریاها به این‎جا آمده‎اند، چون که ما خودمان هیچ قصه قدیمی یا رؤیایی که مال خود خودمان باشد نداریم.
راست و دروغش را من تضمین نمی‎کنم. من خودم را به عنوان یکی از متفکران این جور موضوع‎های مربوط با مبدا و منشا خصوصیات اخلاقی مردم امریکا، با هر موضوع غول آسای مهم و بزرگ دیگری از این دست، جا نمی‎زنم.
اما باری، آن‎جا نشسته بودم، همان‌طور که گفتم، در بخش ایتالیایی‌نشین یک شهر امریکایی و پیش خودم در رؤیا، خیال می‎کردم که در ایتالیا هستم.
راستش را بخواهید، تنها نبودم. یک هم‌چو آدمی مثل من، هیچ‎گاه در رؤیاهایش تنها نیست. همان‌طور که نشسته بودم و در عالم رؤیا فرو رفته بودم، همان دختری که آن روز بعد از ظهر با هم بودیم، همانی که بی‎تردید، چه طور می‎گویند، عاشق دل خسته‎اش هستم، میان من و پنجره‎ای که از درون آن به بیرون نگاه می‎کردم، ظاهر شد. نوعی لباس نرم و لطیف و تنگ و چسبان تنش بود و اندام نازکش، روی زمینه روشن، خط و طرح بسیار ظریف و زیبایی ساخته بود. آری، مثل یک درخت جوان که آدم روی تپه‎ای، شاید در روزی توفانی ببیند.
لابد حدس زده‎اید، اولین کاری که کردم این بود که او را هم برداشتم و با خودم به ایتالیا بردم. این دختر، یک باره و در عالم رؤیا، یه صورت شاه‌دختی بسیار دل ربا، در سرزمینی غریب درآمد که من هرگز آن را ندیده بودم. شاید در اصل، ماجرا از این قرار بوده که وقتی من هنوز پسربچه‎ای بیش نبودم، در زادگاهم در غرب، روزی مسافری به آن‎جا می‎آید و برای اعضای باشگاهی که در کلیسای پرسبیتری دور هم جمع می‎شدند و مادرم هم عضو آن‎جا بوده، در باب زندگی در ایتالیا سخنرانی می‎کند. یا شاید من بعدها، رمانی خوانده بودم که حالا اسمش را به خاطر ندارم.
این‌طور شد که شاه‌دخت من، از جاده‎ای از بالای تپه سرسبز پردار و درختی که قصرش آن‎جا بود، ‌پایین آمد و سراغ من را گرفت. از زیر درختان پرشکوفه‎ای، در نور ناپایدار یک غروب قدم زده بودم و چند شکوفه روی موهای مشکی‎اش ریخته بودم. بوی شب‎های ایتالیایی در موهایش موج می‎زد. همان دم، آن هوس به سرم زد. مقصودم را می‎فهمید.
آن‎چه بعدها اتفاق افتاد این بود که او من را که آن‌جا، غرق در رؤیاهایم، نشسته بودم دید و وقتی به سراغم آمد، دستی به سرم کشید و موهایم را به هم ریخت و عینکم را که روی بینی گنده‎ام نشسته بود حرکت داد و این کار را که کرد، خنده‌کنان از اتاق بیرون رفت.
من حالا این چیزها را برای این نقل می‎کنم که بعدها، در غروب همان روز، من همه‌ی هوس نوشتن آن کتابی را که حالا دارم می‎نویسم، پاک از دست دادم و تا ساعت سه صبح بیدار نشستم و نوشتن کتاب دیگری را از نو شروع کردم و همان دختر را شخصیت اصلی آن قرار دادم. به خودم گفتم: «ین داستانی است از آن روزهای قدیم، ‌انباشته از ماه و ستاره و رایحه درختان نیمه پوسیده در سرزمینی کهن سال.» اما وقتی صحنه‎های زیادی از کتاب را نوشتم، همه این‎ها را هم پاره کردم.
وقتی داشتم به طرف پنجره می‎رفتم تا به بیرون، به شب نگاه کنم، به خودم گفتم: «باید یک تحولی در من پدید آمده باشد، وگرنه من نباید اصلاً تا این حد مشتاق نوشتن چنین کتابی باشم. در یک ساعت معین و در یک روز معین و در یک جای معین، لابد اتفاقی افتاده که این‌طور همه جریان زندگی من را دست‌خوش تحول کرده است.»
آن‎گاه به خودم گفتم: «تنها کاری که باید کرد این است که هر چه زودتر کتابم را بنویسم و تا آن‏‎جا که در توانم هست، هر چه روشن‎تر ماجراهای آن لحظه معین را نقل کنم.»
نویسنده: شروود آندرسن (Sherwood Anderson)
مترجم: صفدر تقی زاده

از ماهنامه: کلک شماره پی در پی 151 دی 1383

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1072
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.